مجله مکتب وحی سال هفتم - شماره بیستم - مرداد ماه 1394

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

قال الامام الصادق علیه السلام

دِعَامَةُ الْإنْسَانِ الْعَقْلُ، وَ الْعَقْلُ مِنْهُ الْفِطْنَةُ وَ الْفَهْمُ وَ الْحِفْظُ وَ الْعِلْمُ، وَ بِالْعَقْلِ یَکْمُلُ. وَ هُوَ دَلِیلُهُ وَ مُبْصِرُهُ وَ مِفْتَاحُ أمْرِهِ، فَإذَا کَانَ تَأْیِیدُ عَقْلِهِ مِنَ النُّورِ کَانَ عَالِماً حَافِظاً، ذَاکِراً فَطِناً فَهِماً. فَعَلِمَ بِذَلِکَ کَیْفَ؛ وَ لِمَ؛ وَ حَیْثُ؛ وَ عَرَفَ مَنْ نَصَحَهُ وَ مَنْ غَشَّهُ، فَإذَا عَرَفَ ذَلِکَ عَرَفَ مَجْرَاهُ وَ مَوْصُولَهُ وَ مَفْصُولَهُ، وَ أخْلَصَ الْوَحْدَانِیَّةَ لِلَّهِ، وَ الْإقْرَارَ بِالطَّاعَةِ. فَإذَا فَعَلَ ذَلِکَ کَانَ مُسْتَدْرِکاً لِمَا فَاتَ، وَ وَارِداً عَلَی مَا هُوَ آتٍ، یَعْرِفُ مَا هُوَ فِیهِ، وَ لِأیِّ شَیْ ءٍ هُوَ هَاهُنَا، وَ مِنْ أیْنَ یَأْتِیهِ، وَ إلَی مَا هُوَ صَائِرٌ. وَ ذَلِکَ کُلُّهُ مِنْ تَأْیِیدِ الْعَقْلِ ستون انسانیت، عقل است و از عقل، زیرکی، فهم، حفظ و دانش بر می خیزد. با عقل، انسان به کمال می رسد. عقل، راهنمای انسان، بیناکننده و کلید کارهای اوست. هر گاه عقل با نور یاری شود، دانا، حافظ، تیزهوش و فهیم می شود و بدین وسیله (پاسخ)، چگونه، چرا و کجا را می فهمد و خیر خواه و دغلکار را می شناسد و هرگاه این را دانست، مسیر حرکت و خویش و بیگانه را می شناسد و در توحید و طاعت خداوند اخلاص می ورزد و چون چنین کرد، آن چه از دست رفته جبران می کند و بر آن چه در آینده می آید چنان وارد می شود که می داند در کجای آن است و برای چه منظوری در آن جاست. از کجا آمده و به کجا می رود. و این همه از پرتو تأیید عقل است.

الکافی، ج 1، ص 25

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: شهناز محققیان

اشاره

سال هفتم/شماره بیستم/مرداد ماه 1394

مکتب وحی

سرنوشتار - سیمای تابناک حسین بن علی علیه السلام در سوره فجر...3 سر دبیر

بینونت یا سنخیت یا عینیت؟...15 آیت الله سیّد جعفر سیّدان

معرفت؛ مبانی، مفاهیم و مراتب...33 حجّت الاسلام جعفر فاضل

فضایل حضرت امیرالمومنین علیه السلام و شیعیان در آیینه روایات...63 استاد روح الله اسماعیلی روشناوند

مقایسه ی حج در بین ادیان ابراهیمی...109 بانو فاطمه جعفری

عبدالله بن سباء و فتنهی عثمان...143 استاد علی اصغر ایماندوست

ابن عربی و مقوله تقیه...179 مرحوم استاد عباس سعیدی

صوفیه از تقدیس شیطان تا شاهد بازی...215 حجّت الاسلام سید محسن طیب نیا

نظریه عدالت صحابه در بوته نقد...253 حجّت الاسلام سید حسین نوراللهی

دراکولای خون آشام مورد تقدیس مسیحیت...283 استاد مصطفی رستگار

بانگ صفیر...293 دکتر احمد احمدی

ادبیات و اهل بیت علیهم السلام...317 گروه ادبی مکتب وحی

نیم نگاهی به افکار و عقاید ابن عربی...341 علامه سید جعفر مرتضی عاملی

تقدیس شیطان توسط صوفیه...373 استاد موسوی

حسن ختام - حضرت ابی عبدالله علیه السلام در کلمات ائمه اطهار علیهم السلام ...397 سر دبیر

موسسه مکتب وحی نبوی کد پستی: 9186175864

شماره تماس با ما: 09157001433

www.maktabvahy.com

maktabvahy2009@gmail.com

سرنوشتار - سیمای تابناک حسین بن علی علیهما السلام در سوره فجر

اشاره

سوره فجر هشتاد و نهمین سوره قرآن کریم است که مکی و دارای 30 آیه است. سوره فجر در لسان مقدّس امام صادق علیه السلام به عنوان سوره حسین بن علی علیه السلام نامیده شده است. و این بدان معناست که این سوره حاوی مطالبی است بلند و عمیق درباره امام حسین علیه السلام. بنا بر این آشنایی با این سوره و مفاهیم آن ما را با حجّت خدا و نور آسمان و زمین عارف می سازد در تفسیر «البرهان» چنین آمده است:

قال الصادق علیه السلام: اِقْرَءُوا سُورَهَ اَلْفَجْرِ فِی فَرَائِضِکُمْ وَ نَوَافِلِکُمْ فَإِنَّهَا سُورَهٌ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ.

سوره ی فجر را در نمازهای واجب و نیز نماز مستحب خود بخوانید؛ چرا که این سوره، سوره ی حسین بن علی است.

در روایتی دیگر از امام صادق علیه السلام آمده است که ایشان درباره تفسیر النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ می فرماید:

يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿27 ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾ اَلْآیَهَ إِنَّمَا یَعْنِی اَلْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ - عليهما السلام - (1) مراد از النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ که از خداوند راضی خشنود و خداوند نیز از او خرسند است، حسین بن علی علیه السلام است.

در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است:

هر کس سوره فجر را را در دهه اول ماه ذی الحجه قرائت نماید گناهانش بخشیده می شود و اگر در غیر این ایام خوانده شود مایه نورانیّت او در قیامت می گردد. (2)

امام صادق علیه السلام فرموده اند:

هر کس هنگام طلوع فجر سوره فجر را بخواند تا فجر روز بعد در امان خدا خواهد بود. (3)

قرائت این سوره در نمازهای مستحبی و واجب توصیه اکید شده است و این بخاطر آن است که شناخت امام علیه السلام از هر چیز دیگری واجب تر و مؤثرتر است و نیز بیان شده است که مداومت بر آن، انسان را به همسایگی حسین بن علی علیه السلام علیه السلام در بهشت می رساند و این امر آن قدر عظیم است که انسان را را به تفکّر بیشتر درباره مفاد و مفاهیم آیات سوره مبارکه فجر دعوت می.کند. جایگاه امام حسین علیه السلام در بهشت در جنّات عدن آن هم در بالاترین درجه آن است که ما با اعمالمان حتی به نزدیک آن هم نخواهیم رسید، حال این سوره چه می کند و چه عظمتی را در وجود ما زنده می کند که در بهشت همسایه و در جوار امام قرار بگیریم امری است که باید مورد توجّه و تحقیق بیشتر قرار گیرد.


1) بحار الأنوار، ج44، ص219.

2) مجمع البیان، ج 10، ص 341.

3) المصباح کفعمی، ص 460.

بر اساس روایات، آیات آخر سوره مبارکه فجر بیش از هر آیه ی دیگری در این سوره، درباره امام حسین علیه السلام است. ابو اُسامه از امام صادق علیه السلام پرسید: «این سوره چگونه مخصوص حسین علیه السلام است؟» امام علیه السلام فرمودند:

مگر در این سوره، آیه ی يَأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةٌ... (1)

را نشنیده ای؛ منظور از النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ حسين بن على علیه السلام است. او دارای نفس مطمئن و راضی و مرضی خداست و اصحاب او از آل محمّد صلی الله علیه و آله در روز قیامت از خدا خشنود و راضی هستند، خداوند هم از ایشان راضی است. کسی که همواره سوره «فجر» را قرائت کند، در بهشت با حسین بن علی علیه السلام در یک مرتبه قرار می گیرد. (2)

توجّه به دو سویه بودن رَاضِيَةً مَرْضِيَّةٌ. و اطلاق آن بخوبی نشان می دهد که صاحب قلب مطمئنه باید معصوم باشد زیرا همان طور که او از هر جهت از خداوند راضی و هیچ ناخشنودی از ذات باری ندارد، خداوند نیز بطور کامل و مطلق از او راضی است و چنین صفتی در معصومین جاری است زیرا کسی که حتی یک گناه کوچک داشته باشد خداوند از او بطور مطلق و کامل راضی نخواهد شد و این آیه نظیر سخن پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله درباره حضرت امیر علیه السلام در جریان جنگ خیبر است که فرمودند پرچم جنگ را فردا بدست کسی می دهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند؛ بدیهی دوستی خدا و رسول صلی الله علیه و اله نسبت به شخصی بدون هیچ قید و شرطی نشان از عصمت دارد.

با توضیحی که ارائه شد مشخص گردید که مخاطب النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ شخصى جز معصوم علیه السلام نخواهد بود و البته این در صورتی که رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً. به خدای تعالی برگردد. یعنی آن شخص از خداوند و خداوند از او راضی است اما در برخی روایات بخصوص روایاتی که گذشت مشخص شده است که نفس مطمئنه شیعیان اند و این با توضیحی که ما دادیم که باید نفس مطمئنه معصوم باشد سازگار نیست پاسخ این است:

اولاً: چنان که از روایت ابو اسامه پیدا است امام صادق علیه السلام فرمودند: النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ در: دنیا و برای همیشه حسین بن علی علیه السلام است ولی شیعیان در قیامت به مقام نفس مطمئنه می رسند و مخاطب این عنوان قرار می گیرند زیرا که شیعیان در قیامت تطهیر شد و با پاکی و عصمت وارد بهشت می شوند.


1) سوره فجر، آیه 27 - 30.

2) بحارالانوار، ج 44، ص 218، حدیث 8؛ بحارالانوار، ج24، ص93.

ثانياً: مطابق روایات مراد از نفس مطمئن، نفسی است که مطمئن به اهل بیت علیهم السلام باشد و رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً منظور محبت به اهل بیت علیهم السلام است؛ و با این تفسیر مراد از نفس مطمئن قطعاً شیعیان اند. شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید آیا مؤمن خشنود از دنیا می رود فرمودند: نه به خدا سوگند هنگامی که فرشته مرگ برای قبض روحش می آید اظهار ناراحتی می کند، فرشته مرگ می گوید: ای ولی خدا ناراحت نباش! سوگند به آن کس که محمّد صلی الله علیه و آله را مبعوث کرده من بر تو مهربان ترم از پدر مهربان، درست چشمهایت را بگشا و ببین او نگاه می کند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و اميرمؤمنان علیه السلام و فاطمه علیها السلام و حسن و حسین علیهما السلام و امامان از ذریه او را می بیند، فرشته به او می گوید نگاه کن این رسول خدا و امیر مؤمنان و فاطمه و حسن و حسین و امامان، دوستان تواند. او چشمانش را باز می کند و نگاه می کند، ناگهان گوینده ای از سوی پروردگار بزرگ ندا می دهد و می گوید: يَأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَةُ اى کسی که به محمّد و خاندانش اطمینان داشتی! بازگرد به سوی پروردگارت، در حالی که تو به ولایت آن ها راضی هستی و او با ثوابش از تو خشنود است، داخل شو در میان بندگانم یعنی محمّد و اهل بيتش و داخل شو در بهشتم در این هنگام چیزی برای انسان محبوب تر از آن نیست که هر چه زودتر روحش از تن جدا شود و به این منادی بپیوندد!.

ثالثاً: همان معنای دوم مضاف بر این که مراد از رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً رضایت او از مرگ باشد مطابق فرمایش امام صادق علیه السلام هر مؤمنی با اختیار خود از دنیا می رود یعنی حضرت عزرائیل جای او را در بهشت نشان می دهد و مؤمن با دیدن آن مکان بلند و زیبا خود درخواست رفتن می کند . چون مؤمن با دیدن بهشت از تمامی دنیا بیزار می شود چه دنیا در مقابل بهشت خاکدانی بلکه خاکروبه ای بیش نیست در دست های دیگر از روایات که ذکرش گذشت گفته شده است که مؤمن با دیدار اهل بیت علیهم السلام درخواست رفتن می کند و جمع بین این روایات چنین است که شاید برای مؤمنین بر اساس مراتبشان مختلف برخورد می شود ؛ زیرا دیدار اهل بیت علیهم السلام کجا و دیدار بهشت کجا! و نیز ممکن است که آنان اهل بیت علیهم السلام را در بهشت می بینند و دیدار هر دو صورت می گیرد.

خلاصه مطلب:

آيه يَأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئئَةُ از سویی خاص حسین بن علی علیه السلام و معصومین است اگر اطمینان را به خدا و رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً نیز به خدا برگردد و امّا در صورتی که اطمینان به ائمه و منظور از رضایت محبت صادق به ایشان باشد آیه درباره شیعیان خواهد بود و آيه متحمّل هر دو معنا هست و مشکلی ندارد.

توضیح مراد از اطمینان نفس

برای این که مفهوم نفس مطمئنه برایمان روشن شود باید به مسئله اطمینان قلب در قرآن به پردازیم. در سوره رعد به طور روشن به این حقیقت و واقعیت تصریح شده است که تنها با ذکر خدا قلب آرامش و اطمینان می یابد و راه دیگری نیست: أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (1)به طور کلی آرامش، نقش بسیار مهمی در سلامت جامعه و سعادت انسان ها دارد و چیزی نیست که بتوان از آن به آسانی گذشت و به همین دلیل تاکنون کتاب ها ی زیادی نوشته شده که موضوع آن ها فقط نگرانی و راه مبارزه با آن و طرز بدست آوردن آرامش است.

تاریخ بشر پر است از صحنه های غم انگیزی که انسان برای تحصیل آرامش به هر چیز دست انداخته و در هر وادی گام نهاده است ولی قرآن با یک جمله کوتاه و پر مغز مطمئن ترین و نزدیک ترین و تنها راه را نشان داده و می گوید:

بدانید که تنها یاد خدا آرامبخش دل ها است.

برای روشن شدن این حقیقت قرآنی به توضیح زیر که در تفسیر نمونه آمده است توجّه کنید: مهم ترین عوامل نگرانی و پریشانی عبارت اند:

1- گاهی اضطراب و نگرانی به خاطر آینده تاریک و مبهمی است که در برابر فکر انسان خودنمایی می کند احتمال زوال نعمت ها، گرفتاری در چنگال دشمن ضعف و بیماری و ناتوانی و درماندگی و احتیاج همه اینها آدمی را رنج می دهد اما ایمان به خداوند قادر متعال، خداوند رحیم و مهربان خدایی که همواره کفالت بندگان خویش را بر عهده دارد می تواند این گونه نگرانی ها را از میان ببرد و به او آرامش دهد که تو در برابر حوادث آینده درمانده نیستی، خدایی داری توانا، قادر و مهربان.

2- گاه گذشته تاریک زندگی فکر انسان را به خود مشغول می دارد و همواره او را نگران می سازد، نگرانی از گناهانی که انجام داده، از کوتاهی ها و لغزش ها اما توجه به این که خداوند غفّار توبه پذیر و رحیم و غفور است، به او آرامش می دهد به او می گوید: عذر تقصیر به پیشگاهش بر، از گذشته عذر خواهی کن و در مقام جبران برای، که او بخشنده است و جبران کردن ممکن.

3- ضعف و ناتوانی انسان در برابر عوامل طبیعی و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلی و خارجی، او را نگران میس ازد که من در برابر این همه دشمن نیرومند در میدان جهاد چکنم ؟


1) رعد، 28

و یا در مبارزات دیگر چه می توانم انجام دهم؟ اما هنگامی که به یاد خدا می افتد و متکی به قدرت و رحمت او می شود قدرتی که برترین قدرت ها است و هیچ چیز در برابر آن یارای مقاومت ندارد، قلبش آرام می گیرد، با خود می گوید آری من تنها نیستم، من در سایه خدا بی نهایت قدرت دارم قهرمانی های مجاهدان راه خدا در جنگ ها چه در گذشته، چه در حال و سلحشوری های اعجاب انگیز و خیره کننده آنان، حتی در آن جایی که تک و تنها بوده اند بیانگر آرامشی است که در سایه ایمان پیدا می شود. هنگامی که با چشم خود می بینیم و با گوش می شنویم که افسر رشیدی پس از یک نبرد خیره کننده، بینایی خود را به کلی از دست داده و با تنی مجروح به روی تخت بیمارستان افتاده اما با چنان آرامش خاطر و اطمینان سخن می گوید که گویی خراشی بر بدن او هم وارد نشده است، به اعجاز آرامش در سایه ذکر خدا پی می بریم.

4- گاهی نیز ریشه نگرانی های آزار دهنده انسان، احساس پوچی زندگی و بی هدف بودن آن است ولی آن کسی که به خدا ایمان دارد و مسیر تکاملی زندگی را به عنوان یک هدف بزرگ پذیرفته است و تمام برنامه ها و حوادث زندگی را در همین خط می بیند، نه از زندگی احساس پوچی می کند و نه همچون افراد بی هدف و مردد، سرگردان و مضطرب است.

5 - عامل دیگر نگرانی آن است که انسان گاهی برای رسیدن به یک هدف زحمت زیادی را متحمل می شود، اما کسی را نمی بیند که برای زحمت او ارج نهد و قدردانی و تشکر کند، این ناسپاسی او را شدیدا رنج می دهد و در یک حالت اضطراب و نگرانی فرو می برد، اما هنگامی که احساس کند کسی از تمام تلاش ها و کوشش هايش آگاه است و به همه آن ها ارج می نهد و برای همه پاداش می دهد دیگر چه جای نگرانی و ناآرامی است؟

6- سوء ظن ها و توهم ها و خیالات پوچ یکی دیگر از عوامل نگرانی است که بسیاری از مردم در زندگی خود از آن رنج می برند ولی چگونه می توان انکار کرد که توجه به خدا و لطف بی پایان او و دستور به حسن ظن که وظیفه هر فرد با ایمانی است این حالت رنج آور را از بین می برد و آرامش و اطمینان جای آن را می گیرد.

7- دنیا پرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادی یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسان ها بوده و هست، تا آن جا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسایل زندگی ساعت ها و یا روزها و هفته ها فکر دنیا پرستان را نا آرام و مشوّش می دارد.

اما ایمان به خدا و توجه به آزادگی مؤمن که همیشه با زهد و پارسایی سازنده و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگی مادی همراه است به همه این اضطراب ها پایان می دهد، هنگامی که روح انسان (علی وار) آن گونه وسعت یابد که بگوید:

وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَم جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا. (1) دنیای شما در نظر من بی ارزش تر از برگ درختی است که در دهان ملخی باشد که آن را می جود.

نرسیدن به یک وسیله مادی یا از دست دادن آن چگونه امکان دارد آرامش روح آدمی را بر هم زند و طوفانی از نگرانی در قلب و فکر او ایجاد کند.

8- یک عامل مهم دیگر برای نگرانی ترس و وحشت از مرگ است که همیشه روح انسان ها را آزار می داده است و از آن جا که امکان مرگ تنها در سنین بالا نیست بلکه در سنین دیگر مخصوصاً به هنگام بیماری ها، جنگ ها، ناامنی ها وجود دارد این نگرانی می تواند عمومی باشد. ولی اگر ما از نظر جهان بینی مرگ را به معنی فنا و نیستی و پایان همه چیز بدانیم (همان گونه که مادیون جهان می پندارند) این اضطراب و نگرانی کاملا بجا است و باید از چنین مرگی که نقطه پایان همه آرزوها و موفقیت ها و خواست های انسان است ترسید، اما هر گاه در سایه ایمان به خدا مرگ را دریچه ای به یک زندگی وسیع تر و والاتر بدانیم و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از دالان زندان و رسیدن به یک فضای آزاد بشمریم دیگر این نگرانی بی معنی است، بلکه چنین مرگی - هر گاه در مسیر انجام وظیفه بوده باشد - دوست داشتنی و خواستنی است، البته عوامل نگرانی منحصر به این ها نیست بلکه می توان عوامل فراوان دیگری برای آن نیز شمرد ولی باید قبول کرد که بیشتر نگرانی ها به یکی از عوامل فوق باز می گردد. و هنگامی که دیدیم این عوامل در برابر ایمان به خدا ذوب و بی رنگ و نابود می گردد تصدیق خواهیم کرد که یاد خدا مایه آرامش دل ها است:

الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ﴿28 الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ﴾. (2) آن ها کسانی هستند که ایمان آورده اند و دل هایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است و آگاه باشید، تنها با یاد خدا دل ها آرامش می یابد، آن ها که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، پاکیزه ترین (زندگی) نصیبشان است و بهترین سرانجام ها!


1) نهج البلاغة ص 347.

2) رعد، 28 و 29

آیا آرامش با خوف خدا سازگار است؟

بعضی از مفسّران در اینجا ایرادی مطرح کرد هاند که خلاصه اش این است:

ما از یک طرف در آیه فوق می خوانیم یاد خدا مایه آرامش دل ها است و از طرفی دیگر در آیه ی دوم سوره انفال می خوانیم:

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَ جلَتْ قُلُوبُهُمْ مؤمنان کسانی هستند که وقتی نام خدا برده می شود قلبشان ترسان می گردد.

آیا این دو با هم منافات ندارند؟

در تفسیر نمونه چنین پاسخ داده شده است:

منظور از آرامش همان آرامش در برابر عوامل مادی است که غالب مردم را نگران می سازد که نمونه های روشن آن در بالا ذکر شد، ولی مسلما افراد با ایمان در برابر مسئولیت های خویش نمی توانند نگران نباشند و به تعبیر دیگر آن چه در آن ها وجود ندارد نگرانی های ویرانگر است که غالب نگرانی ها را تشکیل می دهد اما نگرانی سازنده که انسان را به انجام وظیفه در برابر خدا و خلق و فعالیت های مثبت زندگی وا می دارد در وجود آن ها هست و باید هم باشد و منظور از خوف از خدا نیز همین است.

و اما پاسخ ما چنین است:

درست است که در نزد رواشناسان ترس و دلهره با آرامش سازگار نیست ولی در منطق قرآن چنین نیست و برخی از ترس ها با آرامش هماهنگ است مثل ترس از عذاب خداوند زیرا این نوع ترس مصداق ذکر خدا است و ذکر خدا هرگز آرامش را سلب نکرده بلکه عین آن است. مصداق واضح تر و روشن تری که مؤمنین آن را به کرّات تجربه کرده اند گریه بر امام حسین بن علی علیه السلام است که در عین حالی که گریه است آرامش است و نه تنها باعث افسردگی نیست بلکه روح را شاداب می کند. باز تأکید می کنم هر چه مصداق ذکر خدا باشد باعث آرامش است و لو جنس ترس یا نقصان یا درد داشته باشد و مضاف بر این اصلا شناخت خدا را از ترس از خدا نمی توان جدا کرد و عینیت دارد زیرا که قرآن کریم فرموده است:

إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَوا (1) از بندگان خدا تنها دانایانند که از او می ترسند.

یعنی نمی شود که حضرت باری تعالی را شناخت و در مقابل این عظمت خاشع و خاضع و ترسان نبود.


1) فاطر، 28.

ذکر خدا چیست و چگونه است؟

در حدیث می خوانیم که از وصایایی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمودند این بود:

یا عَلَى ثَلَاثُ لَا تُطِيقُهَا هَذِهِ الأمَّةُ الْمُوَاسَاةُ لِلاحْ فِي مَالِهِ وَإِنصَاف النَّاسِ مِنْ نَفْسِهِ، وَ ذِكْرُ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ لَيْسَ هُوَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ وَلَكِنْ إِذَا وَرَدَ عَلَى مَا يَحْرُمُ عَلَيْهِ خَافَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ عِنْدَهُ وَ تَرَكَهُ (1) ای علی علیه السلام سه کار است که این امت طاقت آن را ندارند (و از همه کس ساخته نیست) مواسات با برادران دینی در مال و حق مردم را از خویشتن دادن و یاد خدا در هر حال، ولى ياد خدا (تنها) سبحان الله و الحمد لله ولا اله الا الله و الله اکبر نیست، بلکه یاد خدا آن است که هنگامی که انسان در برابر حرامی قرار می گیرد از خدا بترسد و آن را ترک گوید.

در حدیث دیگری می خوانیم حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:

وَ اَلذِّکْرُ ذِکْرَانِ: ذِکْرُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ اَلْمُصِیبَهِ، وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ ذِکْرُ اَللَّهِ عِنْدَ مَا حَرَّمَ عَلَیْکَ فَیَکُونُ حَاجِزاً. (2) ذکر دو گونه است: یاد خدا کردن به هنگام مصیبت (و شکیبایی و استقامت ورزیدن) و از آن برتر آن است که خدا را در برابر محرمات یاد کند و میان او و حرام سدی ایجاد نماید

و به همین دلیل است که در بعضی از روایات ذکر خداوند به عنوان یک سپر و وسیله دفاعی شمرده شده است، در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که روزی پیامبر صلی الله علیه و آله رو به یارانش کرد و فرمودند:

اِتَّخِذُوا جُنَناً فَقَالُوا یَا رَسُولَ اَللَّهِ أَ مِنْ عَدُوٍّ قَدْ أَظَلَّنَا قَالَ لاَ وَ لَکِنْ مِنَ اَلنَّارِ قُولُوا سُبْحَانَ اَللَّهِ وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ اَللَّهُ أَکْبَرُ. (3) سپرهایی برای خود فراهم کنید عرض کردند ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا در برابر دشمنان که اطراف ما را احاطه کرده و بر ما سایه افکنده اند؛ فرمود نه از آتش دوزخ بگویید: سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله والله اکبر (خدا را به پاکی بستایید و بر نعمت هایش شکر گویید و غیر از او معبودی انتخاب نکنید و او را از همه چیز برتر بدانید).


1) وسائل الشيعة، ج 15، ص 254.

2) الكافي، ج 2، ص 90.

3) بحار الأنوار، ج 90، ص 171.

اهل بيت: مصداقِ ذكر الله

در این که یاد خدا باعث آرامش است نباید شک کرد امّا یاد خدا چگونه حاصل می شود زیرا مقدّمه و پیش فرض یاد خدا شناخت است و شناخت خداوند چگونه حاصل می شود؟ به سخنی دیگر یاد خدا با معرفت و شناخت خداوند حاصل است و شناخت پروردگار به وسیله اهل بیت علیهم السلام شکل می گیرد. از امام صادق علیه السلام در تفسیر أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُ الْقُلُوبُ. نقل شده است که فرمودند:

بِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و اله تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ وَ هُوَ ذِكْرُ اللَّهِ وَ حِجَابُهُ (1) به وسیله محمد صلی الله علیه و اله دل ها آرامش می پذیرد و او است ذکر خدا و حجاب او.

ماهیت این اطمینان قلب به پیامبر صلی الله علیه و اله چیست؟

اطمینان به قلب نسبت داده شده است و این حاکی از یک حس و باور درونی است. اطمینان قلبی به پیامبر گرامی صلی الله علیه و اله علاوه بر اعتقاد بر نبوت و رسالت آن حضرت صلی الله علیه و اله، همان محبت صادق به آن بزرگوار است و محبت صادق بر اساس آيه فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي (2)محبّتی است که با اطاعت و تبعیّت همراه باشد و نیز محبت صادق آن است که همراه با تمایل و یا دوستی با مخالفان نباشد. از آن جا که مطابق روایات خداوند با اسباب کار می کند و اهل بیت علیهم السلام مجرای جریان فیض بسوی دیگران هستند و البته معرفت خدا نیز مخلوق خدا است و در آن ها نهاده شده است و از قلب آنان به قلوب جاری می شود و راه دیگری نیز وجود ندارد لذا تنها راه رسیدن به آرامش اتصال قلبی به اهل بیت علیهم السلام و بوسیله آنان به پروردگار است و سوره فجر بیان گر همین مهم است که تنها اهل بیت اند که دارای نفس مطمئنّه به خدایند و قلب آن ها است که تنها محل معرفت خداست و تنها راه بر ما شناخت آنان و اتصال قلبی به آنان است که از این راستا معرفت خداوند متعال و آرامش نصیب ما گردد.


1) بحار الأنوار، ج 23، ص187

2) ابراهیم، 36.

پی نوشت ها

1- بحار الأنوار، ج44، ص219.

2- مجمع البیان، ج 10، ص 341.

3- المصباح کفعمی، ص 460.

4- سوره فجر، آیه 27 - 30.

5- بحارالانوار، ج 44، ص 218، حدیث 8؛ بحارالانوار، ج24، ص93.

6- رعد، 28

7- نهج البلاغة ص 347.

8- رعد، 28 و 29

9- فاطر، 28.

10- وسائل الشيعة، ج 15، ص 254.

11- الكافي، ج 2، ص 90.

12- بحار الأنوار، ج 90، ص 171.

13- بحار الأنوار، ج 23، ص187

14- ابراهیم، 36.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

امام علی بن ابی طالب علیه السلام ، نهج البلاغه 1جلد، انتشارات دار الهجره.

•

شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد مؤسسه آل البيت، قم، 1409 ه ق.

•

کلینی، الکافی، 8،جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ه.ش.

•

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه ق

بینونت یا سنخیت یا عینیت؟

اشاره

آیت الله سید جعفر سیّدان

•

روش ورود در مباحث اعتقادی

•

عینیت و قوس صعود و نزول

•

تبيين جبر و تفويض بر اساس عینیت

•

تبیین فنای در خداوند بر اساس عینیت؟

•

تأييد حرکت عقلانی صحیح

•

عدم لزوم سنخیت در ذات در فاعل بالمشيه

•

تناقض آشکار بین قاعده عليّت و قاعده الواحد

درآمد

استاد معزّز پس از تأکید بر لزوم پیروی از روش صحیح در بررسی مطالب و اعتقادورزی به معارف نگاهی به نظریه عینیت مطروح از سوی عرفا داشته و در ضمن بحث به قاعده علیت که همان نگاه فلاسفه به موجود است داشته اند و ثابت نمودند که بدون تردید در نزد فلاسفه بین خالق و خلق سنخیت در اصل ذات و حقیقت است و این مطلب باعث تحديد ذات باری می گردد و مسئله لزوم سنخیت بین علت و معلول در فواعل طبیعی مطرح است و اما در فاعل بالمشیه از ابتدا مطرح نیست.

کلیدواژه ها؛

عینیت، سنخیت، جبر، تفويض، قاعده عليّت، قاعده الواحد

اشاره به موضوع و روش بحث

بحث پیرامون ارتباط حضرت حق و کائنات بود که آیا بینونت دارند یا سنخیت و یا عینیت روش بحث نیز چنان که مکرّر گفته شد تعقل در وحی است که بعد از اثبات حضرت حق به عقل و اثبات وحی به عقل وقتی به منبع وسیع معتبری رسیدیم شایسته است که از آن غفلت نگردد و هر چه از آن بهره گیری شود با تأکید بر این که جایگاه عقل هم همیشه محفوظ است و هر چه تضاد با درک بین عقل داشته باشد مورد قبول نیست. گفته شد با این روش مسأله بینونت از مدارک وحیانی به خوبی استفاده می شود و در بعضی از آن مدارک به دلیل عقلی هم ارشاد شده بود در جلسات گذشته همچنین مقصود از سنخیت بیان و حدوداً شش دلیل برای سنخیت بررسی شد و بعد مسأله عینیت را شروع کردیم و در این مورد عباراتی از کتب مختلفه قرائت شد که در آن ها عینیت حضرت حق و کائنات با مثال هایی بیان و در تقریر بعضی از مشاهیر و بزرگان اهل فن همین معنا بیان شده بود. (1)برای تثبیت این نسبت در این جلسه به قسمتی دیگر از عبارات با تقریری آخر اشاره می شود.

عینیت و قوس نزول و صعود

گفته شده است: ذات مقدّس حضرت حق عوالمی نشأت گرفته و به صورت قوس نزول تنزل یافته است این عوالم عبارتند از عالم لاهوت جبروت ملکوت ناسوت و کون جامع از ذات مقدّس حضرت حق نیز به هاهوت تعبیر شده است معلوم است تنزّل یافتن عوالم به معنای موجد بودن و خلق لا من شیء نیست بلکه به معنای مرتبه نازله خود اوست. و پس از نزول در قوس صعود حرکت از همان عالم کون جامع شروع و عوالمی که نزول پیدا کرده بودند طی و در آخر به همان حقیقت هاهوت می رسد و آيه إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. (2)به همین معنا تأویل می گردد. نتیجه این تقریر نیز عینیت است منتها در این جا تطور به صورت دیگری تقریر شده است. اگر گفته شود تعبیر خود قرآن است که:

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآبِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ (3) هیچ چیزی نیست جز این که نزد ما خزائن اوست و ما آن را به اندازه معلوم فرود می آوریم.


1) البته برخى عینیت را به عنوان معتقد خود و بعضی به عنوان تقریر مطلب بیان کرده اند.

2) البقرة،156.

3) الحجر، 21.

در پاسخ می گوییم:

نازل نمودن بدین معناست که از ناحیه حضرت حق و به اراده و مشیت او نزول پیدا می کند. «عندنا» یعنی از نزد حضرت حق نزول پیدا می کند نه از خود حضرت حق نه از ذات حق اما نتیجه عبارات این است که در قوس صعود شیء فانی در ذات حضرت حق می شود. [گاهی گفته می شود: «از نزد خداست» همیشه چنین است و هر چه باشد باید این چنین باشد] و این که چیزی از ذات او تنزّل کرده و بعد در قوس صعود به ذات او باز گردد همان است که مطرح شد. به عبارت دیگر، این که گفته شود همه چیز از نزد حضرت حق عینیتی است صحیح می باشد و کلمه «تَنَزَّلَ» و «أَنْزَلْنَا» و امثال این ها فراوان در قرآن به کار رفته است. امّا نزول به این معنا که در قوس نزول چیزی از ذات حضرت حق تنزل پیدا کند و عوالمی تشکیل شود و در قوس صعود به ذات حق برسد و در آن فانی شود صحیح نیست و غیر از آن تعابیر بسیاری است که در متون وحیانی (قرآن و حدیث) آمده است. در درس هایی از نهج البلاغه چنین آمده است:

ضمناً ذات حق که واجد صفات کمال است مانند یک کانون نور غیر متن هایی است که دارای جلوه هایی است و قهرا مرتبه این جلوه ها و پرتوها مسلما به مرتبه کمال ذات حق نمی رسد زیرا جلوه شیء محدود است و کمال آن شیء را ندارد. مسلماً خورشید نورش زیادتر از پرتوی خورشید است این یک مسأله طبیعی است پرتو چون پرتو می باشد ناقص.است. از ذات حق که تنزّل کنیم آن ذات حق پرتویی دارد که آن پرتو و لو ناقص تر است زیرا ذات حق تعالی نامتناهی است و این متناهی ولی چون بلا واسطه از ذات باری صادر شده مجرّد است از عالم ماده و فوق عالم ماده می باشد که این را می گویند عالم جبروت. (1)

توجّه دارید که در این عبارات ذات به کانون نور تشبیه شده کانونی غیر متناهی که پرتوهایی از آن تنزّل پیدا کرده است. بنابر این مقصود آیات و روایات فراوانی که در این قسمت هست، مسأله آخری خواهد شد. اما این آیه کریمه قرآن اللهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ (2)هيچ ارتباطی با عینیت ندارد و نشان نمی دهد که خدا منبع نور است و همه شعاع نور اویند که در آینده به آن خواهیم رسید.


1) درس هایی از نهج البلاغه، درس 35

2) النور 35.

در قسمتی دیگر از درس هایی از نهج البلاغه آمده:

پس بنابر این ما تا به حال شش عالم پیدا کرده ایم:

1- عالم هاهوت 2- عالم لاهوت 3- جبروت 4- ملکوت 5- ناسوت 6- كون جامع. وجودی که جامع سه مرحله قبل از خود است و خلاصه کلام قوس نزول از خداوند به پایین آمد و قوس صعود از پایین به سوى خدا حرکت کرد إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. ما از خداوند شروع شدیم و به طرف او رجوع می کنیم و می رسیم به مرحله عقل و مرحله کامل آن که فناء در ذات حق است و دیگر فاصله بین حق و او نیست جایی است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می رسد و جبرییل می گوید رو رو من حریف تو نِیَم این عبارت به خوبی بیانگر معنایی است که در عینیت گفتیم منتها به گونه ای دیگر. (1)

انسان کامل عین خداست

استاد مطهری در کتاب انسان کامل معنا و مفهوم انسان کامل را بر اساس افکار عرفا بر اساس همان فکر عینیت می داند:

عرفا همیشه مستی را - به آن معنا که خود می گویند - بر عقل ترجیح می دهند. آن ها حرف های خاصی دارند توحید نزد آن ها معنی دیگری دارد توحید آن ها وحدت وجود است توحیدی است که اگر انسان به آن جا برسد همه چیز شکل [حرفی و غیر اصیل] پیدا می کند. در این مکتب انسان کامل در آخر عین خدا می شود ؛ اصلاً انسان کامل حقیقی خودِ خداست و هر انسانی که انسان کامل می شود از خودش فانی می شود و به خدا می رسد. (2)

تأکید می شود که هدف از ذکر این عبارات تثبیت نسبتی است که به عرفا داده شده تا کسی استبعاد نکند و بگوید این سخنان با ادراکات بدیهی بشری در تخالف است. پس چگونه چنین سخنانی از مشاهیر صادر می شود. البته بررسی ادله این مباحث و این که عقل و نقل در این رابطه چه می گویند از مسایل بعدی است.


1) عباراتی که تشبیه به موم و اشکال مختلف آن یا تشبیه به دریا و امواج دریا به کار رفته بود و عبارات دیگری که صراحت در این مسأله داشت به جای خود محفوظ است و عبارات اخیر که به گونه دیگری بیان شده به عنوان تأیید همان ها بیان می شود و هدف بیان این نکته است که اهل فن و کسانی که ورودشان در این مسایل مشخص و غیر قابل انکار می باشد نیز این مطلب را فرموده اند منتها گاهی تقریر دیگری است و تفاوت اندکی در تعابیر وجود دارد.

2) انسان کامل، ص 168. البته عبارات گاهی فراز و نشیب دارد عبارت آخر را می توان توجیه کرد اما عبارت اول تصریح روشنی است که انسان کامل عین خداست.

تفسیر جبر و اختیار بر اساس عینیت

بر اساس تفکر عینیت نه جایی برای جبر و نه جایی برای تفویض باقی می ماند زیرا در این دیدگاه مخلوقی وجود ندارد تا درباره جبر و اختیار آن سخن گفته شود.

در جزوه «علی بن موسى الرضا علي و الفلسفة الالهية» در تبیین نظریه عرفان در مسأله جبر و تفویض چنین آمده است: (1)

فتحصّل أنّ الحسنة لكونها كمالاً وجوديّاً لابدّ وأن يستند إلى الكامل بالذات، والسيّئة لكونها نقص كمال وفقدان جمال لابدّ وأن يستند إلى الفاقد للكمال؛ وهو الإنسان العاصي المتحوّل في حيطة قدرته تعالى بلا تفويض، لأنّ استحالة التفويض على مشرب التوحيد الأفعاليّ أظهر لوضوح امتناع تفويض الأمر الخارجيّ إلى صورة مرآتيّة لا حقيقة لها عدا حكاية ذي الصورة. كما أنّ امتناع الجبر على هذا المشرب أيضاً أبين، لأنّ الإكراه إنّما يتصوّر فيما يكون هناك شيء موجودله اقتضاء و إرادة، و أمّا الصورة المرآتيّة التي لا واقعيّة لها عدا الإرائة والحكاية فلا مجال لفرض إكراهها وجبرها، كما أنّها لا مجال أيضاً لتفسير المنزلة بين المنزلتين على منهج الحكماء من توجيه العلّة القريبة والمتوسّطة والبعيدة، إذ لا علّيّة للصورة المرآتيّة أصلاً حتّى يبحث عن كونها قريبة أو لا. ولذلك يظهر أمر آخر وهو أنّ عدّ التوحيد الأفعاليّ في سياق أقوال الأشاعرة المجبّرة والمعتزلة المفوّضة والحكماء الإماميّة القائلة بالأمر بين الأمرين غير منسجم، لأنّ الإنسان وغيره من الممكنات على المباني الثلاث الأوّل كوجود خارجيّ حقيقةً وإن كان وجوده ضعيفاً وفقيراً أو فقراً وربطاً محضاً لا ذات له إلّا الربط إلى الواجب الغنيّ المحض، إلّا أنّه في المشرب الرابع وهو التوحيد الأفعاليّ المبحوث عنه في العرفان النظريّ المشهود في العرفان العمليّ، لا وجود له إلّا مجازاً بحيث يكون إسناد الوجود إليه إسناداً إلى غير ما هو له، نظير إسناد الجريان إلى الميزاب في قول من يقول: «جرى الميزاب» لأنّ الموجود الإمكانيّ على هذا المشرب صورة مرآتيّة لا وجود لها في الخارج وهي مع ذلك تحكي ذا الصورة حكاية صادقة. فحينئذٍ يصير معنى نفي الجبر والتفويض عن تلك الصورة و إثبات المنزلة الوسطى بين


1) نقل عبارات بیانگر اعتقاد نویسنده نیست نقل عبارات متأخّرین به عنوان شاهد بر مدّعای ما در نسبت دادن عینیت به عرفا می باشد بدین معنا که مشاهیر و اهل فن نیز چنین برداشت کرده اند.

طرفي الإفراط والتفريط من باب السالبة بانتفاء الموضوع في الأوّلين، ومن باب المجاز في الإسناد في الثالث لأنّ القول بأنّ تلك الصورة الحاكية التي لا وجود لها في الخارج ليست مجبورة ولا مفوّضاً إليها قضيّة سالبة بانتفاء موضوعها. والقول بأنّ تلك الصورة التي لا وجود لها في العين مختارة في فعلها قضيّة يكون إسناد محمولها إلى موضوعها مجازاً عقليّاً. (1)

فعل خوب چون کمال وجودی است پس باید مستند به کامل بالذات گردد و فعل بد به جهت این که نقص کمال وجود و نبود جمال است پس باید مستند به فاقد کمال گردد که آن عبارت از انسان گنهکاری است که همه تحولات او تحت حیطه قدرت الهی صورت می گیرد بدون این که تفویض به او شده باشد زیرا استحاله تفویض به مشرب توحید افعالی روشن تر است. چون تفویض امر خارجی به صورت مرآتی - که هیچ حقیقتی برای آن جز حکایت از صاحب صورت نیست - امتناعش واضح است چنان چه جبر هم بر اساس این مشرب روشن تر است زیرا اکراه در مورد امر موجودی که دارای اقتضاء و اراده باشد قابل تصور است اما صورت مرآتی که هیچ واقعیتی برای آن جز نشان دادن و حکایت نیست اجبار و اکراه آن معقول نیست چنان چه تفسیر امر بین الامرین بر مشرب حکما که بر اساس علت نزدیک و متوسط و دور بنا شده است بی معناست زیرا به هیچ وجه علیتی نیست تا بحث از قریب یا بعید بودن آن شود. و با این بیان امر دیگری نیز روشن می شود و آن این که قرار دادن توحید افعالی در عرض اقوال اشاعره، مجبره معتزله مفوضه و حکمای امامیه که معتقد به امر بین الامرین اند بی تناسب.است زیرا همه ممکنات اعم از انسان و غیر آن بنا بر سه مبنای اول حقیقتاً موجود خارجی اند اگر چه وجودی ضعیف و فقیر داشته باشند یا فقر و ربط محض باشند که هیچ ذاتی و حقیقتی برای آن جز ربط به واجب و غنی محض نباشد اما بنا بر مشرب چهارم - که همان توحید افعالی مورد بحث در عرفان نظری و مورد شهود در عرفان عملی است - ممکن را وجودی جز وجود مجازی نیست یعنی اسناد وجود به ممکن اسناد حقیقی نیست بلکه مانند اسناد جریان به ناودان است که گفته می شود «ناودان جاری شد» زیرا بر اساس مشرب عرفانی موجود امکانی صورت مرآتی است که در خارج هیچ وجودی برای آن نیست ولی این موجود امکانی با این شرایط به راستی از صاحب صورت حکایت می کند پس در این صورت معنای نفی جبر و تفویض از این صورت مرآتی از باب سالبه به انتفاء موضوع است


1) مجموعة الآثار المؤتمر العالمى الأوّل للإمام الرضا علیه السلام، ص 159

و اثبات امری متوسط بین افراد و تفریط برای این صورت مرآتی از باب مجاز در اسناد است. زیرا قول به نفی جبر و تفویض نسبت به صورت مرآتی که وجودی برای آن در خارج نیست قضیه سالبه ای است که سالبه بودن آن به انتفاء موضوعش است و قول به مختار بودن این صورت مرآتی در افعالش با اعتقاد به عدم وجود خارجی برای آن قضیه است که اسناد محمول آن به موضوعش مجاز عقلی است.

در عبارات فوق مسأله حسنات و سیئات و جبر و اختیار مطرح شده و این چنین آمده است که چون حسنات کمالند بایستی به کمال منتصب شوند و چون کمال امر وجودی است باید به موجود بالذات منتهی شود و آن موجود بالذات هم مشخصاً ذات مقدس حضرت حق است و در مقابل سیئات چون نقص و فقدان هستند به حضرت حق منتصب نمی باشند. به انسان هم چیزی تفویض نشده و این موضوع بنا بر مشرب توحید افعالی روشن تر از مشرب های دیگر است و غیر از ذات حق حقیقت دیگری که واقعیتی داشته باشد نیست تا گفته شود که تفویض شده است همچنین چیزی غیر از حضرت حق نیست تا گفته شود مجبور شده است بنابر این نه جبر است نه تفویض چون شیء دارای اراده و اقتضایی در خارج وجود ندارد بلکه فقط وجود ممکنات وجود مرآتی و پرتویی هست که اسناد وجود به آن ها اسناد مجازی و از قبيل «جری الميزاب» است بنا بر این فقط یک حقیقت وجود دارد که خود اوست هر چه در مورد آن صحبت شود وجود مرآتی و پرتویی از اوست و حقیقتی ندارد در نتیجه «لا جبر و لا تفویض» از باب سالبه منتفی به انتفاء موضوع است حتى وجود فقیر و عین فقر و ربط محض هم نیست هیچ چیزی نیست پس در مسلک عرفان یک حقیقت هست تا آن جا که در مسأله جبر و تفویض گفته می شود جبر نیست، تفویض هم نیست چون چیزی نیست که مجبور شود یا به او تفویض گردد چیزی در کار نیست هر چه هست اوست. (1)بنابر این «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرین» به معنایی که فلاسفه گفته اند جبر و درست نیست به خاطر این که مشرب فلسفه قایل به یک وجود خارجی شده که علّت


1) البته عبارات گاهی فراز و نشیب دارند بنابر این عبارت «عدا حكاية ذى الصورة» باید معنا شود که بالاخره یک وجود به هر درجه از ضعف و فقر هست یا خیر؟ اگر هست پس چیزی اثبات می شود که قابل تکلیف است و زمینه جبر و تفویض وجود دارد و اگر چیزی نیست همان می شود که بیان گردید.

قریبه علت متوسطه و علت بعیده دارد (1)ولی در مشرب عرفان چیزی وجود خارجی ندارد بلکه آن چنان که اشاره شد - و تصریح آن نیز خواهد آمد - «لا جبر و لا تفویض» از باب سالبه منتفی به انتفاء موضوع است چه این که انسان صورت مرآتی و نمودی بیش نیست و نمی تواند علت قریبه شود یعنی اصلا چیزی نیست تا علت قریبه شود. نظر اشاعره و معتزله و حکما نظر منسجمی نیست چون در این مشارب یک وجود خارجی و یک حقیقتی که خارجیت دارد در نظر گرفته و جمعی جبری شده اند و جمعی تفویضی و عده ای هم می گویند «امر بین الامرین» به عبارت دیگر در این سه مشرب یک وجود خارجی واقعیت داری - و لو به قدری ضعیف که جز ربط چیزی نباشد - لحاظ شده آن گاه مجبور بودن یا تفویض شدن به او مطرح و یا گفته شده نه جبر است و نه تفویض اما بر مشرب عرفان وجود واقعی خارجی در کار نیست تا این سخن گفته شود لذا آوردن توحید افعالی عرفانی در سیاق این مطالب غلط است چون با آن ها تناسب و ارتباطی ندارد وقتی گفته می شود «جری الميزاب» مراد حرکت آب است و الّا میزاب که حرکت نمی کند اسناد حرکت به میزاب مجازی است هیچ ربطی ندارد این جا هم اسناد وجود به پرتو (به تعبیری) یا صورت مرآتی (به تعبیر دیگر) و ممکنات – از انسان و غیر انسان - اسناد مجازی است یعنی وجودی در کار نیست، حضرت حق است و حضرت حق. بنا بر این «لا جبر و لا تفویض» که در این جا مطرح می شود از باب سالبه منتفی به انتفاء موضوع است.

تکرار می کنیم اکنون ما در صدد اثبات یا ردّ عینیت نیستیم بلکه می خواهیم نسبتی که به عرفا داده شده روشن شود البته این مطالب که از «درس هایی از نهج البلاغه»، «انسان کامل»، و «الفلسفة الالهية» نقل شد لزوما به معنای اعتقاد نویسندگان نیست و نسبت این اعتقاد به ایشان نیاز به جهت دیگری دارد لکن مشخص شد در ارتباط با مسأله عینیت مطلب از همان قراری است که بیان شد منتها تعابیر و تقریرات مختلف است.


1) بحث جبر و تفویض در محدوده افعال ارادی است در فعل ارادی اراده فاعل، علّت قريب فعل است از طرفی خود این اراده حادث می باشد و بایستی به شیء که بالذات است منتهی شود و الّا تسلسل لازم می آید لذا فعل به اراده حضرت حق منتهی می شود و در نتیجه علت فعل، یک اراده قریب و یک اراده بعید دارد.

عینیت و فنای در ذات

عبارت دیگری از یکی از معاصرین است که می گوید:

حتی نگو: من خدا را می خواهم! تو چه کسی هستی که خدا بخواهی؟! تو نتوانسته ای و نخواهی توانست او را بخواهی و طلب کنی او لا محدود و تو محدودی و طلب تو که با نفس تو و ناشی از نفس توست محدود است و هرگز با آن خداوند را که لایتناهی است نمی توانی طلب کنی چرا که آن خدای مطلوب تو در چارچوب طلب توست و محدود و مقید به خواست توست و وارد در ظرف نفس توست به علت طلب تو بنابر این آن خدا خدا نیست. آن خدای متصور و متخیل و متوهم به صورت و وهم و خیال توست و در حقیقت نفس توست که خدای پنداشته ای!

بناءً على هذا دست از طلب خود بردار و با خود این آرزو را به گور ببر که بتوانی خداوند را ببینی و یا به لقای او برسی و یا او را طلب کنی تو خودت را از طلب بیرون بیاور و از خواست و طلبت که تا به حال داشته ای صرف نظر کن و خودت را به خدا بسپار بگذار او برای تو بخواهد و او برای تو طلب.کند در این صورت دیگر تو به خدا نرسیده ای همان طور که نرسیده بودی و نخواهی رسید اما چون از طلب و خواست بیرون شدی و زمامت را به دست او سپردی و او تو را در معارج و مدارج کمال - که حقیقتش سیر الی الله با فناء مراحل و منازل و آثار نفس و بالاخره اند کاک و فنای تمام هستی و وجودت در هستی و وجود ذات اقدس وی می باشد - سیر داد خدا خدا را شناخته است نه تو خدا را وصول ممکن به واجب محال است. در آن جا دو چیز بودن محال است ممکن و واجب و وصول همه این ها ضم و ضمیمه است که مستلزم ترکیب ذات اقدسش بوده و بالاخره سر از حدوث وی در می آورد و این منافات با قدم او دارد اما فنای مطلق و اندکاک عبد در ذات او و از بین رفتن و نیست شدن او در جلال و جمال او این چه اشکالی دارد؟ ولی باید دانست که در آن ذات بحت و صرف و غیر متناهی بنده ای نمی تواند برود گر چه فانی شود چرا که عنوان بنده و عنوان فناء بنده را هم ذات وی نمی پذیرد. در آن جا غیر ذات چیزی نیست نه بنده است و نه فنای.او آن جا ذات است و ذات.است آن جا خداست و خداست. (1)


1) روح مجرد، ص 191 - 192.

در ادامه دو تذکّر لازم است:

1- صد در صد بر حرکت عقلانی توصیه می شود یعنی حفاظت بر عقل و درک بین همه جا حاکم است هیچ کجا درک بین کنار زده نمی شود دین ما، کتاب ما و حدیث ما نیز چنین است لذا با توجه به این بحث می کنیم که خیلی از سخنان که به عنوان درک بین گفته شده آیا این چنین هست یا خیر؟ هر جا چنین باشد می پذیریم و هر کجا چنین نباشد نمی پذیریم پس تعقّل و حفاظت بر عقل را جدا به خاطر بسپارید اصل حرکت صحیح حر حرکتی است که در جهت عقلانیت باشد این مسئله ای است که حرفی در آن نیست و ما در صدد بررسی این هستیم که خیلی از سخنانی که مطرح شده آیا عقلانی است یا خیر؟ بنابر این چنین تلقی نشود که این مباحث کنار زدن عقل و جدا کردن عقل از دین و وحی است. خیر هرگز چنین نیست بلکه جایگاه عقل کاملا محفوظ.است درست است که عقل به قسمتی از مسایل راه ندارد اما هیچ مسأله ای از آن چه در وحی هست با عقل تضاد ندارد بسیاری از مسایل منطبق با عقل است و بسیاری دیگر از مسایل دورتر و بالاتر از دسترس عقل است اما هرگز تضادی نیست و مسأله تعقل صد در صد به جای خود محفوظ است.

تأکید می کنیم بحث این است که آن چه در کتب فلسفی و عرفانی موجود است آیا معقول است یا خیر؟ این مسایل با درک بین فهمیده می شود یا خیر؟ هر کجا فهمیدیم می پذیریم و هر کجا نفهمیدیم نمی پذیریم.

2- در آن چه در کتب فلسفی پیرامون این مسایل معمولاً به عنوان معقول مطرح است اگر از نظر عقلانی مانعی نداشته باشد باید پذیرفت و آن چه چنین نباشد مورد قبول نخواهد بود بنابر این چقدر خوب است کتاب ها ی مختلف در این زمینه مطالعه و به مطلب اهمیت داده شود چون مسایل اعتقادی بسیار مهم است و باید سخنان این مکتب و مطالب و عقاید آن بررسی و آن گاه از کتب حدیث به خوبی (از قبیل توحید صدوق و اصول کافی) استفاده شود. لذا توصیه می شود کتب مختلف با نظریات و دیدگاه های مختلف (از قبیل شرح اصول کافی ملاصدرا، شرح اصول کافی ملا صالح مازندرانی، مرآة العقول مرحوم علامه مجلسی، کتاب های استاد مطهری کتب مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی تنبیهات مرحوم آیة الله مروارید و...) مطالعه شود. (1)


1) البته کتبی که معرّفی می شوند بدین معنا نیست که مطالب آن ها صد در صد صحیح است لکن مناسب است این کتاب ها پیرامون این مباحث مطالعه و بررسی شود.

هر چه بیشتر وقت گذاشته شود این مباحث بهتر مشخّص می شود و در نتیجه می توانیم به آن چه در مکتب وحی هست برسیم. برخی مدعی اند وحدت وجود در آیات و روایات هم مطرح شده است. مثلاً در برخی روایات سخن از تجلّی خدا بر خلق خویش مطرح شده است. امّا پاسخ این است که گرچه تجلّی در روایات آمده است مانند «تجلّی لخلقه» (1)اما تجلّی به چند صورت معنا می شود به یک معنا جلوه موجد از موجد آیت و نشانه اوست و در معنای دیگر رشحه، تنزل و فیضانی از اوست پس کلمه دو معنا را تحمّل می کند. (2)بنابر این می گوییم درست است که خداوند به خلقش بر بندگان خود تجلّی کرده است لکن به این معنا که نفس ایجاد کائنات - که لا من شیء خلق شده اند - آیه ای است از آیات او. امّا اگر جلوه به معنای رشحه ذات باشد همان عینیت است. در بحث سنخیت نیز مسأله ایجاد مطرح و اثبات شد که مخلوقات ابداع، خلق لا من شيء، ایجاد و احداث شده اند و چون این چنین است طبعا رشحه و غیر ذلک صحیح نیست، در نتیجه تجلّی که در آیات و روایات مطرح شده دلالتی بر عینیت نخواهد داشت.

امّا این تصور که هر چه آیتیّت دارد سنخیت دارد تصور غلطی است، یکی از دلایل قائلین به سنخیت این بود که موجودات و کائنات آیت خداوند متعال هستند و آیت شیء نمی شود مباین با شیء باشد بلکه بایستی با شیء سنخیتی داشته باشد. (3)این مسأله نسبتا به تفصیل بررسی شد که خیر آیت شیء مثبت اوست و مثبت او بودن غیر از سنخ او بودن است. شيء ممکن است شیء دیگر را اثبات کند ولی هم سنخ او نباشد. همچنین بیان شد در علل طبیعی باید بین علل و معالیل سنخیت باشد ولی اگر علت ارادی باشد و فاعل، بالاراده باشد در این جا سنخیت لازم نیست بلکه اگر ابداع و ایجاد و خلق لا من شيء مطرح باشد تباین ثابت است چون خلق لا من شيء وابسته محض و موجِد قائم بالذات محض است لذا نمی شود وابسته محض با قائم بالذاتِ محض سنخیت (یعنی اشتراک در حقیقت) داشته باشند.


1) در آیات و روایات تجلّی برای خلق مطرح شده است نه تجلّی به خلق لذا نه تنها دلیل بر وحدت وجود نیست بلکه گواه بر غیریت است. - سردبیر.

2) در خاطرم هست یک وقتی این بحث انجام شد و در آن هنگام برای جلوه پنج معنا شده بود سه معنای آن نادرست و دو معنای دیگر درست بود.

3) آیت شئ در شی در صورتی باید هم سنخ باشد که آیت بالتشبیه باشد امّا اگر آیت بالتنزيه باشد نه تنها لازمه آن سنخیت نیست بلکه لازمه آن عدم سنخیت است - سردبیر.

برخی می گویند متأسفانه مدعای عرفا چنان که باید تبیین نشد و در این زمینه حق مطلب ادا نشد و در بحث سنخیت نیز این مشکل وجود دارد که فلاسفه می گویند اگر کمال دیدن در انسان هست خدای متعال که این کمال را به او داده مگر می شود خدا از این کمال برخوردار نباشد أَلَمْ نَجْعَل لَّهُ عَيْنَيْنِ - آیا ما این چشم ها را به او ندادیم-؟ پس قطعاً او را می بینیم این همان سنخیتی است که فلاسفه قائلند اگر کسی کمالی را به کسی داده نمی تواند خود او کمال را به نحو اعلی علیه السلام و اشرف نداشته باشد سنخیتی که گفته می شود به معنای مشابهت در حقیقت نیست چون آن ها نیز گفته اند «ليس كمثله شيء» مقصود ایشان آن است که چون انسان قدرت دیدن دارد ذات مقدس حضرت حق به طریق اولی باید قدرت دیدن داشته باشد پس در دیدن سنخیت دارند نه این که در ذات و حقیقت اشتراک داشته باشند و هر چه که انسان دارد (از قبیل قدرت رؤیت، سمع، بصر و...) اعلى و اشرف آن در ذات خدا هست و منظور از سنخیت این است.

در پاسخ می گوییم اگر مقداری بیانات فلاسفه بررسی شود مشخص می شود که به آن چه گفته شد تصریح دارند همچنین با توجه به مسأله اصالت وجود و وحدت وجود (وحدت اطلاقی در عرفان به اضافه وحدت تشکیکی) روشن می شود به طور کلی یک حقیقت بیش نیست و آن حقیقت (در وحدت تشکیکی) مراتبی دارد که همه آن مراتب در آن حقیقت مشتر کند. این مبانی اثبات می کند که منظور از سنخیت اشتراک در اصل حقیقت است مضاف بر این که لازمه مبانی مربوطه (مثل اصالت وجود و تشکیک در وجود یا اطلاق در وجود) اشتراک در حقیقت است. اما این سخن «چون او می بیند و ما هم می بینیم پس سخنیت هست» می گوییم آیا دیدن ما و دیدن او یک نحوه است و یک سنخ است؟ اگر گفته شود بین دیدن و دیدن بالاخره تشابهی است و بنابر بینونت هیچ تشابهی متصور نیست می گوئیم تشابه در حقیقت و ذات نیست اما در اطلاق هست همان طور که اطلاق موجود بر همه اشیاء و خدای تعالی یکسان است مفهوماً نه مصداقاً و بحث تباین و سنخیت مربوط به خارج است.

در حکمت متعالیه این معنا تثبیت شده است که همه از سنخ وجودند. نه این که مفهوم وجود اطلاق می شود بلکه به واقع همه، سنخ وجودند معنای سنخیت نیز همین است اما ما می گوییم در معقولات ثانیه مفهوم واحد به معنای واحد به حقایق متباین اطلاق می شود.

مفهوم واحد است اما حقایق متباینه هستند. لذا وقتی گفته می شود: «الله موجود» و «زید موجود» بدین معناست که مفهوم معقول ثانوی بر دو شیء متباین اطلاق شده است. پس سنخیت در کار نیست اما اگر طبق نظر فلاسفه «من الهيولى الى المبدأ المتعال» همه در سنخ وجود (نه به معنای مفهوم بلکه همان حقیقت وجود) مشترک باشند بدین معناست که از حق متعال تا هیولی در یک حقیقت - که وجود است - با هم اشتراک دارند در حکمت متعالیه از مبدأ متعال لایتناهی تا هیولی - که اضعف درجات وجود است - همه در سنخ وجود مشترکند به معنای این که سنخ همه وجود است نه به عنوان اطلاق مفهوم بر متباینات. اگر گفته شود از آیه شریفه که می فرماید: ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّه وما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ (1)استفاده می شود که حسنه از خداست یعنی از ذات خداست نه من عندالله و این خود دلیل بر سنخیت است در پاسخ می گوئیم «من عند الله» اگر به معنای نشأت گرفته از ذات خداوند متعال باشد نه به این معنی که از ذات خدا تنزّل کرده است ولی با توجه به ابطال تنزّل و ترشح در بحث مربوط به آن، معنای «من الله» ایجاد شده از ناحیه خداوند متعال است چه این که حضرت حق فاعل بالاراده است.

یکی از ادله سنخیت که فلاسفه می آورند این است که اگر سنخیت نباشد هر چیزی علّت هر چیزی و هر چیزی معلول هر چیزی می شود. اما گفتیم «لصدر كلّ شيء من كلّ شيء» در علت طبیعی درست است یعنی اگر فاعل و موجد علت طبیعی باشد، حتما باید با معلول خود سنخیت داشته باشد اما اگر فاعل بالمشية و الاراده باشد چنین چیزی لزومی ندارد و قاعده تخصصاً در آن جا راه ندارد نه این که تخصیص بخورد و بر اساس همین مطلب که فاعل بالمشية با آن چه به وجود آورده است یعنی ذات مقدّس حضرت حق و مخلوقات سنخیتی بین آن ها نیست گفته ایم که قاعده «الواحد لا يصدر منه الّا الواحد» در ارتباط با خداوند متعال جاری نیست. اگر گفته شود فاعل بالمشية سنخيت لازم نداشته باشد پس آن که اراده دارد می تواند هر کاری بکند در این صورت پاسخ می دهیم فاعل بالمشية به نسبت استطاعت و قدرتش کار انجام دهد انجام می و ما نگفتیم که از هر فاعل بالارادهای هر چیزی صادر می شود. و این توهم که سنخیت یعنی این که من که اراده دارم، کارهایی را می توانم بکنم که قدرت و کمال آن ها را داشته باشم و اگر کمال چیزی را نداشته باشم نمی توانم آن را انجام دهم. در این صورت پاسخ می دهیم همان طور که بارها تکرار کردیم اگر مقصود از سنخیت آگاهی و قدرت بر فعل باشد


1) النساء، 79

صد در صد ثابت است امّا در بحث به این جا رسیدیم که بر اساس مبانی فلسفه منظور از سنخیت اشتراک در حقیقت می باشد و باید کمال آن را داشته باشد یعنی باید قدرت اعطا آن کمال را داشته باشد نه آن که عین آن کمال را واجد باشد زیرا در بسیاری از موارد شیء برای موجَد و آفریده شده کمال است ولی برای موجِد کمال نیست مثلا نموّ برای یک گیاه در حد خاصی کمال است ولی نموّ در ارتباط با حضرت حق نقص است، آری حضرت حق قادر بر عطاء نموّ است.

اگر گفته شود در وحدت وجود هم همین مشکل وجود داشت و شما وحدت وجود را طوری تبیین کردید که گویی عرفا علیت را قبول ندارند در پاسخ می گوییم:

بر اساس قاعده علی علیت برای این که صدور هر چیز از هر چیز لازم نیاید باید بین علّت و معلول یک رابطه و سنخیت خاصی باشد تا از او صادر شود بنابر این اگر علت ما واحد حقیقی باشد ممکن نیست از او دو چیز صادر شود چون وقتی علّت واحد حقیقی باشد و از او «الف» صادر شود بایستی با «الف» سنخیتی داشته باشد و اگر «ب» نیز از او صادر شود باید با «ب» هم سنخیت داشته باشد این خُلف است زیرا چیزی که واحد و بسیط حقیقی است هم با «الف» و هم با «ب» سنخیت پیدا کرده و مرکب می شود. (1)مرحوم خواجه نصیر در این مورد می گوید:

این سخن در ارتباط با فواعل طبیعی خوب است امّا در فاعل ارادی خیر، زیرا ممکن است افعال مختلفِ متباین از او صادر شود.

اگر گفته شود:

شما می گویید که از حق متعال که واحد حقیقی است باید یک چیز صادر شود لذا قایل به صدور عقل اول شده اید و تکثر را بعد درست می کنید و می گویید چون عقل اول ممکن است پس ماهیتی دارد و وجودی لذا جهات مختلف پیدا می کند. (2)اما چنین نیست که ابتدا عقل اول صادر شود بعد جهات آن درست شود بلکه وقتی عقل اول درست شده جهات آن نیز با خود آن بوده است حال که این جهات با خود اوست آیا به


1) اگر گفته شود الف عین ب است که این خُلف است - سردبیر.

2) برای عقل جهات ستّه ای درست می شود و با آن جهات ستّه عقل دوم و فلک اول و بدین ترتیب تکثّر درست می شود.

وحدت عقل اول مضرّ است یا خیر؟ (یعنی آن را متکثّر می کند یا خیر؟) اگر این جهات آن را متکثّر می کند پس چطور از واحد صادر شده و اگر به وحدت خود باقی است چطور علّت متکثّر می شود؟ (1)

به عبارت دیگر این جهات از دو حال بیرون نیست یا در وحدت عقل اول نقشی دارد و آن را متکثّر می کند یا خیر اگر متکثّر می شود چطور از واحد صادر شده است؟ و اگر متکثّر نمی شود چگونه از او متعدّد صادر خواهد شد؟ بنابر این در فلسفه مسأله علّت مطرح است و تکثّر معالیل به گونه ای است که گفته شد ولی در عرفان مسأله علیت در کار نیست بلکه یک حقیقت است و تطور آن چنان که از آخوند ملاصدرا در مشعر هشتم کتاب مشاعر نقل کردیم.


1) ر.ک شرح تجرید، ص 177.

پی نوشت ها

1- البقرة،156.

2- الحجر، 21.

3- درس هایی از نهج البلاغه، درس 35

4- النور 35.

5- انسان کامل، ص 168. البته عبارات گاهی فراز و نشیب دارد عبارت آخر را می توان توجیه کرد اما عبارت اول تصریح روشنی است که انسان کامل عین خداست.

6- مجموعة الآثار المؤتمر العالمى الأوّل للإمام الرضا علیه السلام، ص 159

7- روح مجرد، ص 191 - 192.

8- النساء، 79

9- ر.ک شرح تجرید، ص 177.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

حسینی طهرانی، محمدحسین، روح مجرد، انتشارات علّامه طباطبایی، طبع هشتم، 1425ق.

•

مجموعة الآثار المؤتمر العالمى الاول للامام الرضا علیه السلام گروه نویسندگان، مشهد مقدس، کنگره جهانی امام رضا علی علیه السلام.

معرفت: مبانی، مفاهیم و مراتب

متن سخنرانی حجت الاسلام جعفر فاضل

•

هدف از معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله

•

گزارش مختصر از عقیده شیعه و سنی درباره رؤیت خداوند

•

ازدیاد معرفت قلبی با دیدن با تدبّر

•

هدف از تجلیّات اهل بیت عصمت و طهارت

•

وسعت بهشت و تعداد بهشت ها

•

تجليّات اهل بيت در بهشت

•

معراج همان معرفت الله است

•

معنای تقرب در مکتب ملاصدرا

•

ملاک تفاوت خالق با مخلوق

•

مفهوم قرب و بُعد به پروردگار

•

بی اعتباری مکاشفات صوفیه

•

قلب معصوم صلی الله علیه و اله محل معرفت خداست

•

جعل، تنها راه اثبات پیامبر و امام

•

خصوصيات معرفت ائمه اطهار

•

راه انحصاری معرفت پروردگار

•

راه اتصال به قلب امام علیه السلام

•

اتصال تکوینی شیعیان به امام علیه السلام

•

حلول ارواح به ابدان موافق

•

اثبات عصمت با جعل پروردگار

•

سازگاری عصمت با اختیار

•

خلقت ارواح پنجگانه

درآمد

بدون تردید مشاهده آیات الهی البته همراه با تدبر موجب ازدیاد و شدّت معرفت قلبی انسان به خداوند متعال می گردد و این است چرایی سفر پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله به آسمان ها بر اساس آیات و روایات معرفت قلبی پیامبر صلی الله علیه واله با مشاهده برخی از آیات بزرگ الهی نسبت به خداوند شدّت بیشتری گرفت و این با کمال پیامبر صلی الله علیه واله منافات ندارد زیرا پیامبر صلی الله علیه واله در هر لحظه از زمان نزدیکترین شخص به پروردگار و کاملترین معرفت ممکن را داراست ولی معرفت در بستر زمان چون معرفت خداوند حدّ يقف ندارد و قابل اشتداد است. این معراج پیامبر صلی الله علیه واله در آسمان ها برای حضرت امیر علیه السلام در زمین به شکل دیگری آشکار شد یعنی معرفت قلبی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با مشاهده انوار حضرت زهرا علی علیها السلام که بزرگ ترین آیه الهی است بیشتر و بیشتر شد و این معراج آن حضرت علیه السلام است. این معراج لحظه ای توقّف ندارد و دائما رو به ازدیاد است. آن چه اکنون می خوانید متن پیاده شده سخنرانی استاد فاضل در یکی از جلسات مشهد مقدس است که با قدری ویرایش تقدیم حضور می گردد.

کلیدواژه ها؛

اهل بیت، معراج، بهشت، معرفت الله، شیعیان، ارواح

سفر آسمانی معراج

در رابطه با سفر آسمانی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله پرسش ها و مطالب زیادی نوشته شده است برای اطلاع از این سفر شگفت به سوره نجم و سوره اسرا و نیز روایات مربوطه مراجعه کنید.

هدف از معراج، دیدن آیات الهی

این پرسش همواره مطرح بوده است که چرا خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله را به آسمان ها برد؟ پاسخ خداوند در قرآن کریم در این مورد چنین است لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا (1)یعنی بردیم تا بخشی از نشانه های بزرگ خود را به ایشان نشان دهیم. حال این پرسش مطرح است که چرا خداوند می خواهد آیات و نشانه های خود را نشان دهد؟

آیا این سفر یک سفر تفریحی است تا پیامبر صلی الله علیه و آله لذّت ببرند؟

یا بخاطر این است که از اوضاع آسمان ها و افلاک با خبر شوند؟

ظاهراً هدف از معراج بدین امور خلاصه نمی شود و اگر آیات یک تا هشت سوره مبارکه نجم را ملاحظه کنید و فهم آن را از روایات جستجو کنید به پاسخ مناسب و در خور خواهید رسید.

انواع دیدن و ارتباط بین آن ها

مطابق آیات سوره نجم در معراج، دو رؤیت رخ داده است: 1- رؤیت با چشم 2- رؤیت با دل. قرآن کریم می فرماید

مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى (2) چشم پیامبر اشتباه نکرد و منحرف نشد.

یعنی همان که دید درست دید. اما پیامبر صلی الله علیه و اله چه دیدند؟ پاسخ این است:

لَقَدْ رَأَى مِنْ ءَايَتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى (3) بنابراین پیامبر صلی الله علیه و اله با چشم سر پاره ای از آیات بزرگ خدا را دیدند. پس رؤیت چشمی همان دیدن آیات بزرگ الهی بود اما از رؤیت دومی نیز در سوره نجم سخن به میان آمده است، و آن رؤیت قلبی است:

مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى (4) قلب پیامبر آن چه را که دید درست دید


1) اسرى، 1.

2) نجم، 17.

3) نجم 18

4) نجم، 11.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با چشم سر آیات خدا را دیدند و با چشم دل، خدا را. از امیرالمومنین علیه السلام پرسیدند: شما خدا را دیده اید؟ فرمودند:

خدایی که نبینم پرستش نمی کنم، خدا منزّه از آن است که با چشم سر دیده شود با چشم دل به حقیقت ایمان.

اکنون که مشخص شد جریان معراج دو رؤیت را در بر داشته است «رؤیت با چشم و رؤیت با دل» این پرسش مطرح است که چه ارتباطی بین این دو رؤیت وجود دارد؟

مناظره ابوقُرّه با حضرت رضا علیه السلام درباره دیدن خدا

حدیثی است در کتاب احتجاج طبرسی به نام حدیث ابوقُرّه. این حدیث دارای نکات جالبی در توحید است که به همگان توصیه می کنیم که آن را با دقّت بخوانند و بسیار خوب است که طلاب آن را مباحثه کنند.

ابوقُرّه محدّث استاد احمد بن حنبل بود او از خوارج و سرگروه اباضیان است. ابو قرّه توسط یکی از شاگردان حضرت علیه السلام به نام صفوان بن یحیی جهت مناظره به محضر امام رضا علی علیه السلام رسید. او خود را صاحب رأی و آگاه به احادیث می دانست و قصد استفاده از حضرت علیه السلام را نداشت بلکه به منظور مناظره آمده بود ولی در طی مناظره به فقر علمی و کوچکی ذاتی خود پی برد. قسمتی از این مناظره درباره رؤیت خداوند بود ابوقرّه گمان می کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله در آسمان ها با چشم سر خدا را دیده است در واقع در دیدگاه فکری ابوقرّه و دیگر اهل تسنن - بر اساس روایات مکذوب- این بود که پیامبر صلی الله علیه و آله به آسمان ها برده شده است تا با چشم سر خدا را ببیند.

گزارش مختصری از عقیده شیعه و عامه درباره دیدن خدا

نظر اهل تسنن بخصوص اشاعره این است که خدا در دنیا دیده نمی شود ولی در آخرت با چشم سر دیده می شود. ولی ما این تفکر را صد در صد رد می کنیم و بر عدم امکان رؤیت چشمی ذات باری تعالی ادله فراوانی داریم. مرحوم علّامه حلّى رحمه الله علیه كتاب نفیس نهج الحق و كشف الصدق را به رشته تحریر در آورد. این کتاب در ردّ اشاعره است. البته غالب سنّی ها در زمان علامه، اشعری بودند. علّامه در این کتاب به جنگ این تفكّر غلط رفته است که خداوند دیدنی است اشاعره می گفتند: خدا خود به خود قابل دیدن است ولی دنیا ظرفیت آن را ندارد ولی ما معتقدیم که خدا دیدنی نیست چه در

دنیا چه در آخرت و اگر با چشم سر دیده شود، معروف می شود و چنان چه در نهج البلاغه امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:

كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوع. (1) چیزی که شناخت بر آن قرار بگیرد حتما مخلوق است.

امام صادق عیه السلام می فرمایند:

چشم ما بر چیزی قرار می گیرد که رنگ و کیفیت داشته باشد ولی خداوند خالق رنگ و کیفیت است.

بنابراین اگر کسی بگوید خدا با چشم سر دیدنی است خدا را مخلوق و مصنوع فرض کرده است و این عین کفر است؛ به عبارتی دیگر اگر خدا در دنیا و یا آخرت دیده شود، باید یک شکلی داشته باشد و موجودی که دارای شکل باشد محدود است و محدود مخلوق است ابوقرّة می گفت (2)مفاد احادیث این است که پیامبر صلی الله علیه و له در آسمان ها خدا را با چشم سر دیده است اما امام رضا علیه السلام فرمودند: چگونه می شود شخصیتی از سوی خدا بیاید و از طرف او بگوید لَاتُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ بعد خود بگوید من خدا را با چشم سر دیده ام چگونه می شود پیامبر صلی الله علیه و آله بفرمایند لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً یعنی علم هیچ کس به خدا واقع نمی شود و بعد خودشان بگویند من خدا را دیده ام؟؟ چون با دیدن علم و آگاهی ایجاد می شود و بدین ترتیب آیه قرآن رد می شود. چگونه می شود که خودشان بفرمایند لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْء (3)خدا مانند چیزی نیست و از طرفی بگویند من خدا را با چشم سر دیده ام؟! چون اگر چیزی را ببینی لزوماً دارای شکل و اندازه است و لذا مثل دیگران می شود، آن گاه دیگر لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ معنا نخواهد داشت و در نهایت امام علیه السلام فرمودند: این حدیث دروغ است که از این سخن امام علیه السلام ابوقره ناراحت شد دروغ بودن حدیث یعنی این سخن، سخن معصوم نیست. ائمه فرمودند: هر سخنی که از ما به شما برسد که مخالف صریح قرآن باشد، سخن ما نیست. امام علیه السلام فرمودند: در آسمان ها پیامبر، خداوند را با چشم دل دید و آیات خدا را با چشم سر و سپس ارتباط این دو را بیان کردند که دانستن آن برای رشد ما در زندگی مفید بلکه ضروری است.


1) نهج البلاغة، 272، 186 - و من خطبة له علیه السلام في التوحيد.

2) الکافی ج 1، ص96.

3) شوری، 11.

ازدیاد معرفت قلبی توسط دیدن آیات با چشم ظاهر، همراه با تدبّر

ارتباط بین دیدن و معرفت قلبی چگونه است؟ ما همه آیات و نشانه های خدا هستیم زیرا هر مخلوقی از این حیث که مخلوق است نشان از خالق خود دارد.

وقتی شما به نشانه خدا نگاه می کنید این رؤیت چشم شما است آن گاه در قلب شما معرفت قلبی ایجاد می شود به این که چه خدای با عظمتی، چه خدای حکیمی و چه خدای قدرتمندی که برای او خلقت هفت آسمان با خلقت یک برگ درخت فرق نمی کند آری برایش زحمتی نیست بنابراین این رؤیت چشمی اگر درونش تدبّر باشد تبدیل به رؤیت قلبی می شود. اگر یک لیوان آب را با غفلت بنوشیم که هم دیدن است و هم لمس کردن معرفت قلبی ما به خدا زیاد نمی شود ولی اگر همین آب را بنوشیم و توجه کنیم که چه نعمت عظیمی است که خدا برای ما خلق کرده که اگر نبود می مردیم چقدر روان و چقدر حیات بخش است وقتی با توجه به این که این آیه خداست و خدا چقدر لطف کرده به ما که این را خلق کرده است آب را بنوشیم، محبت خدا در دل ما زیاد می شود و نیز احترام، عظمت و حکمت خدا در دل ما بیشتر می شود. به هر حال رؤیت چشمی یا حسّی با تدبّر، تبدیل به رؤیت قلبی می شود. حال اگر این آیات بیشتر شود و تدبّر هم بیشتر می شود به همان مراتب رؤیت قلبی بیشتری می شود و اگر کسی موفق شود این تدبر خود را در آیات بزرگ خداوند قرار دهد به اوج معرفت قلبی به اندازه استعداد خودش می رسد.

معراج سفری برای ازدیاد معرفت قلبی پیامبر صلی الله علیه و آله به خدای عزّوجل

با این که پیامبر صلی الله علیه و آله در زمین رؤیت قلبی نسبت به خداوند آن هم در اوج داشتند، امّا ایشان را به آسمان ها می برند که با دیدن بخشی از آیات بزرگ لَقَدْ رَأَى مِنْ ءَايَتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى رؤیت قلبیشان نسبت به خداوند بیشتر شود قابل ذکر است معرفت اهل بیت علیهم السلام به خداوند نسبت به دیگر مخلوقین در یک اوجی است که از آن تعبیر به کمال می شود که هیچ کس به آن جا نزدیک نشده است. اما معرفت اهل بیت علیهم السلام نسبت به خود خداوند، هر لحظه زیاد می شود و ادامه دارد و انتهایی نیز ندارد، چون معرفت خدا نهایتی ندارد و اگر کسی بگوید معرفت خدا نهایتی دارد اگر دقت کند خدای جلّ و علا را محدود ساخته است.

وقتی می گوییم هیچ کس را نمی توان با اهل بیت علیهم السلام مقایسه کرد، به این جهت است که آن ها در یک اوجی خلق شده اند که حتّی پیامبران پیشین هم در آن سطح و افق نبوده اند. ولی این بدین معنا نیست که راه رشد آن سروران بسته است و شاهد واضح آن سخن امام رضا علی علیه السلام که فرمودند: خداوند رسولش را به آسمان ها برد تا با دیدن نشانه های بزرگ معرفت قلبی پیامبر صلی الله علیه و آله خدا شدّت یابد.

پس راه رشد برای پیامبر و اهل بیت علیهم السلام باز است همان طور که برای ما باز است البته هر کدام در حد خودش ما می توانیم بر اساس استعداد و ظرفیت خود معرفت قلبی مان را نسبت به خداوند هر لحظه زیاد.کنیم ولی این طور نیست که به اهل بیت علیهم السلام برسیم یا به آن ها حتی نزدیک شویم چون ظرفیت ها یکسان نیست آن ها جلو هستند و همیشه جلو می مانند زیرا سرعت آنان بیشتر است و هم سابق هستند.

عنوان «آیت الله العظمی» برای اهل بیت

هر مخلوقی از این حیث که مخلوق است نشان از خدا دارد و دلالت بر خالق خود می کند اما در این میان هیچ مخلوقی به رتبه اهل بیت علیهم السلام نبوده و نخواهد بود. بنابراین اهل بیت آیت الله عظمای الهی اند. این که به مراجع می گویند: "آیت الله العظمی" این معنای اصطلاحی اش هست اگر چه بنده به همین هم موافق نیستیم و مقاله ای هم در این رابطه نوشته ام که چاپ شده است؛ زیرا به هر حال بین معنای اصطلاحی و لغوی ارتباط است و به نظر من نمی توان این تعابیر را که خاص ائمه است به دیگران داد و توضیح معنای اصطلاحی نیز برای همه مردم میسور نیست به نظر من برای احترام به مراجع بهتر است بگوییم: " آیت الله الاعظم"، اعظم صفتِ الله است یعنی این مرجع نشانه خدای بزرگ می باشد ولی در آیت الله العظمی عظمی مؤنّث است و صفت آیت است یعنی این مرجع نشانه ی بزرگ خداوند است ولی نشانه بزرگ، خداوند پیامبر و امیرالمؤمنین و حضرت زهرا و ائمه اطهار است جای خرسندی دارد که یکی از مراجع در پشت رساله خود نوشته بود آیت الله الاعظم. اگر ما چنین عمل کنیم هم به مراجع خودمان احترام گذاشتیم و هم مناقب اهل بیت علیهم السلام را به غیر اهل بيت نسبت نداده ایم. بهر حال انسان با دیدن آیات عظمای الهی به کمال معرفت قلبی مناسب خود می رسد لذا اگر کسی می خواهد رشد خیلی عالی در حد مخلوقی خود داشته باشد، باید به آیات صغری اکتفا نکند بلکه به آیات کبری بنگرد و از آن جا که آیات کبری و عظمای خداوند اهل بیت اند با معرفت آنان است که اوج معرفت قلبی شکل می گیرد و این معرفت نیز با قلب است و حقیقت آن اتصال قلبی ما با قلب آنان است که البته امری تکوینی است که در صورت رعایت شریعت حاصل می شود.

تجلّی نوری حضرت زهرا علیها السلام و اهل بیت:

مطابق اخبار حضرت زهرا علیها السلام روزی سه مرتبه بر امیرالمومنین علیه السلام تجلّی نمود. اما چرا؟ آیا امیرالمومنین علیه السلام می خواستند نور عظمت حضرت زهرا علیها السلام را ببینند و لذّت ببرند؟ آیا فقط همین بود؟ مسلما نه، بحث رشد و رؤیت قلبی خداوند است.

مطابق روایات آیت الله العظمی آن نور اوّلیست که همه خیرات عالم از آن خلق شده است و آن نور اهل بیت عصمت و طهارت است. از نور پیامبر صلی الله علیه و اله است که آسمان و زمین و از نور امیرالمومنین علیه السلام ملائکه و از نور امام حسین علیه السلام بهشت خلق می شود. اهل بیت عصمت و طهارت شدت نورانیتشان در حدّی است که قابل دیدن من و شما نیست. اگر امام حسین علیه السلام به حقیقت خودشان جلوه کنند تمام ملائکه و تمامی موجودات ذوب می شوند و فقط خود اهل بیت علیهم السلام در عالم می مانند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به سدرة المنتهی رسیدند، جبرئیل ایستاد و پیامبر صلی الله علیه و آله به تنهایی به سدرة المنتهی رفتند. آن جا محلّی پر از نور بود که جبرئیل با این که خود از نور امیرالمومنین علیه السلام خلق شده است اگر وارد سدرة المنتهی می شد، می سوخت ولی پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می شوند. لذا در روایت امام صادق علیه السلام وارد شده که پیامبر صلی الله علیه و آله وارد سدرة المنتهى شدند جبرئیل وارد نشد چون روح و طینت پیامبر صلی الله علیه و آله از سدرة المنتهی خلق شده بود در واقع آن عالم، عالم ائمه است، عالم پیامبر صلی الله علیه و آله است و دیگران را در آن راهی نیست. اگر حضرت زهرا علیها السلام برای ما تجلّی به تمام ذات کنند ما از بین می رویم. روزی مردم مدینه برای نماز صبح آمدند دیدند نور سفیدی در و دیوار مدینه را فرا گرفته است. خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدند از علت نور جویا شدند؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: به خانه حضرت زهرا علیها السلام بروید. آنان دیدند که حضرت علیها السلام در محراب خانه خود سر به سجده گذاشته اند تمام وجود حضرت را نور فرا گرفته بود و این نور در هنگام ظهر به رنگ قرمز و بعد از ظهر به رنگ سبز شد. این پرتویی از نور حضرت بود تا مردم معرفتشان اوج پیدا کند ولی حضرت زهرا علیها السلام که آیه ی عظمای الهی است وقتی برای امیرالمومنین علیه السلام تجلی می کنند، تنها یک پرتو نیست. چون امیرالمومنین علیه السلام نیز خودشان آیت عظمای الهی اند پس تحمّل تجلّی یکدیگر را دارند. در واقع عظمت نورانیتشان را نشان هم می دهند لذا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: من را نمی شناسند مگر برادرم علی و فاطمه علیهما السلام. فاطمه را نمی شناسند مگر من و برادرم علی علیه السلام و علی را نمی شناسند مگر من و دخترم فاطمه علیها السلام فقط آن ها می توانند به کنه ذات هم پی ببرند.

در زیارت جامعه می خوانیم:

لَا أَبْلُغُ مِنَ الْمَدْحِ كُنْهَكُمْ، وَ مِنَ الْوَصْفِ قَدْرَكُمْ. در امر مدح گفتن قدرت رسیدن به حقیقت شما را ندارم و در مقام و صف نمودن، توانایی بیان منزلت شما در من نیست.

لذا انتظار نداشته باشید که ما به عظمت آن ها برسیم ولی باید جلو برویم. حتی در بهشت هم تحملش نیست البته آن جا خیلی عظمت اهل بیت علیهم السلام جلوه می کند. در آن جا ظرفیت های ما نیز اوج پیدا می کند و نورانیت اهل بیت علیهم السلام را هزار برابر بیشتر حس می کنیم و لذت می بریم ولی عظمت آن ها چنان است که اگر بذاته بروز کنند، بهشت و زمین و هرچه ملائکه و انسان هست، همه ذوب می شوند و هیچ کس نمی تواند شدّت نورانیت آن ها را تحمل کند لذا امیرالمومنین علیه السلام برای حضرت زهرا علیها السلام تجلّی می کردند و حضرت زهرا علیها السلام برای امیرالمومنین علیه السلام، این است معراج اميرالمؤمنين علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام. پیامبر صلی الله علیه و آله به آسمان رفتند و آیات کبری را دیدند و باعث شد که رؤیت قلبی پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به خدا بالا رود و این می شود معرفت الله. حضرت زهرا علیها السلام روزی سه مرتبه برای امیرالمؤمنین علیه السلام تجلی می کردند و امیرالمؤمنین علیه السلام با نگاه کردن به آیه ی عظمای الهی و تدبّر در آن یعنی حضرت زهرا علیها السلام به عظمت خدا بیشتر توجه می کردند و باعث می شد رؤیت قلبی امیرالمؤمنین علی علیه السلام نسبت به خداوند بیشتر شود.

نکته قابل ذکر این است که همه باید بدانند معراج مؤمن در مرحله اوّل نماز نیست و معراج خود ولایت است نمازی معراج است برای کسی که ولایت داشته باشد. چون آن ها آیت الله العظمی هستند. البته جمله «الصلاة معراج المؤمن» حدیث نیست و در کتب روایی ما نیامده ولی در کتاب ها ی عرفانی مانند کشف الاسرار میبدی و تذکرة الاولیا عطار ذکر شده است. پدر علامه مجلسی در کتاب خودشان این جمله را به عنوان یک کلمه حکیمانه آورده اند نه به عنوان روایت، اما تقریبا همه این جمله را قبول کرده اند مثلا علامه مجلسی و علامه امینی قبول کرده اند. البته در نهج البلاغه در کلمات قصار 138 می خوانیم: «الصلاة قربان كل تقى» که تقریباً البته با مضمون دقیق تری همان «الصلاة معراج المؤمن» می شود.

و نشان می دهد نماز برای مؤمن بلکه متقی معراج است نه برای هر کسی و ایمان و تقوا بدون ولایت شکل نمی گیرد و ولایت همان رؤیت قلبی است. به هر سو آن چه در واقع معراج است همان معرفت قلبی است که برایش خلق شده ایم و تجلّیات اهل بیت علیهم السلام برای یکدیگر بخاطر همین معرفت الله بود.

چه نیکو سرود:

زهراست یادگاری نور خدای من *** خورشید صبح و ظهر و غروب سرای من

پرواز می کنیم از این خانه تا خدا *** من با دعای فاطمه او با دعای من

ما نور واحدیم نه فرقی نمی کند *** من جای او بتابم و او جای من

محو تجلیّات خداوندی همیم *** من با خدای اویم و او با خدای من

جریان حضرت موسی آن گاه که " أرنی" گفت و خداوند فرمود: نگاه کن به این کوه اگر کوه باقی ماند می توانی من را ببینی و نوری تابید و کوه متلاشی شد. شاهد واضحی است که خدا دیدنی نیست در این مورد امام صادق علیه السلام فرمودند: این نور نور یکی از شیعیان کرّوبی امیرالمؤمنین علیه السلام بود که کوه تحمّل آن را نکرد غرض این که کوه تاب تحمل تجلّی نوری یکی از شیعیان کرّوبی را نداشت حال چگونه تاب تجلی حضرت امیر علیه السلام و یا حضرت زهرا علیها السلام را داشته باشد بدون تردید هیچ چیزی تاب تحمّل تجلّی کامل آنان را ندارد. روایت شده آن هنگام که حضرت زهرا علیها السلام در عرش بودند و هنوز به بهشت و از آن جا به زمین منتقل نشده بودند تلألؤیی نمودند که از نور ایشان آسمان ها پر از نور شد. این نور به حدّی شدید بود که عرش و لوح و کرسی و قلم را پر نمود و ملائکه از شدت این نور به سجده رفتند خداوند به ملائکه فرمود: این نور فاطمه است تا بدین ترتیب عظمت حضرت زهرا علیها السلام برای ملائکه مشخص شود حضرت زهرا علیها السلام تجلّی می کنند تا ملائک با دیدن آیه ی عظمای الهی معرفت و محبت قلبیشان به خداوند زیاد شود و رشد یابند. در بهشت هم امر به همین منوال است. (1)و اهل بیت علیهم السلام گاه برای اهل بهشت نیز تجلّی می کنند.


1) كتاب "جنّة العاصمه مرحوم علامه میرجهانی و كتاب "فاطمة من المهد الى اللحد" آقای قزوینی و کتاب " زندگانی حضرت زهرا علیها السلام" نوشته ی رحمانی همدانی، جامع مسائل زیادی در شأن حضرت زهرا علیها السلام است که مطالعه این سه کتاب شما را مستغنی از مطالعه کتب دیگر می کند.

توضیحی درباره خلقت آسمان ها و وسعت بهشت

پرسیده می شود خداوند چند بهشت خلق کرده؟ پاسخ می دهیم چهار بهشت. در سوره الرحمن می خوانیم: وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ، (1)وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ (2)بنابراین در مجموع چهار بهشت خلق شده است که عبارت اند از: مأوى، نعیم، فردوس و عدن. مطابق اخبار درجات بهشت نیز به تعداد آیات قرآن کریم است درجات بهشت آن قدر وسیع است که بعضی از درجات آن از آسمان و زمین وسیع تر است این آسمان و ستاره هایی که می بینیم آسمان اول است.

قرآن کریم می فرماید:

وَلَقَدْ زَيَّنَا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَبِيحَ (3) و ما زینت دادیم آسمان دنیا را به ستاره ها

مفسرین از تعبیر السَّمَاءَ الدُّنْیا استفاده کرده اند که تمامی ستاره ها در آسمان اول هستند. این آسمان اوّل با این همه وسعت نسبت به آسمان دوم به فرمایش امام صادق علیه السلام مانند یک انگشتر در بیابان است و همین طور آسمان دوّم نسبت به آسمان سوم و آسمان سوم نسبت به آسمان چهارم و این ادامه دارد حالا عجیب این است که خلقت آسمان با این همه وسعت و گستردگی با ساختن یک برگ درخت برای خداوند فرقی نمی کند و هیچ سخت نیست. حالا وسعت آسمان ها را دیدید وسعت بهشت را نگاه کنید قرآن می فرماید: عَرْضُهَا السَّمَوَاتُ وَالْأَرْضُ (4)عرض آن عرض آسمان ها و زمین است آن قدر این بهشت گسترده است که گاه بعضی خانه های اهل بهشت از هفت آسمان بزرگ تر است. آن جا هیچ کس خسته نمی شود. اهل بهشت سرعت سیر دارند مانند طی الارض در زمین و به راحتی از مساکن خود بهره می برند. مرحوم میرجهانی رحمه الله علیه در کتاب جنة العاصمة از صفوری شافی نقل می کند

افراد در خانه های خودشان در بهشت هستند که می بینند نوری تابید و در و دیوار بهشت و کل بهشت را فرا گرفت. اهل بهشت می گویند: پروردگارا به ما فرمودی لَا يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَلَا زَمْهَرِيرًا (5)در بهشت که خورشید دیده نمی شود. این نور از کجاست؟ رضوان رئیس ملائکه بهشت جواب می دهد که امیرالمومنین و فاطمه زهرا علیهما السلام به یکدیگر لبخند زدند. از لبخند این دو بزرگ نوری تابید و کل بهشت را پر کرد.

شدت نورانیت حضرت امیر و حضرت زهرا علیهما السلام بقدری بود که یک تجلّی کوچک آنان بهشت با آن وسعت را فرا می گیرد این است؛ عظمت نوری اهل بیت عصمت و طهارت


1) رحمن، 46

2) رحمن، 62

3) ملک، 5.

4) آل عمران، 133

5) انسان، 13.

علّت تجلّی نوری اهل بیت علیهم السلام بر بهشتیان

چرا خداوند این پرتو نور را به اهل بهشت نشان می دهد؟ پاسخ این است که مسئله معرفت الله است که هرگز متوقف نمی شود و در بهشت هم ادامه دارد زیرا اهل بهشت با دیدن آیات عظیم الهى معرفتشان به خدا زیادتر شده و شدت می یابد. اساساً در بهشت غفلت وجود ندارد. زیرا در بهشت همه معصوم اند؛ البته درجات عصمت یکسان نیست در بهشت همه لحظه به لحظه رشد می یابند و معرفتشان نسبت به خدا زیاد می شود بنابراین همان گونه که اهل بیت علیهم السلام در زمین باعث رشدند، در بهشت هم باعث رشدند در زمین وقتی ملائکه نور حضرت زهرا علیها السلام را می دیدند معرفت قلبیشان به پروردگار بیشتر می شد و این هر روز تکرار می شد خداوند به ملائکه می فرمود نگاه کنید که کنیز من چگونه از خوف من به خود می لرزد و چگونه از خوف من گویا بندبند بدنش از هم کنده می شود؟!

خداوند متعال هر روز به عبادت های حضرت زهرا علیها السلام به ملائکه مباحات می نمود.

درک مصیبات حضرت زهرا علیها السلام منوط به معرفت است

اگر کسی عظمت نوری حضرت زهرا علیها السلام را بفهمد بعد مصیبت حضرت زهرا علیها السلام برای او اعظم مصیبات می شود. شما در زیارت عاشورا می خوانید:

الحمد لله على عظيم رزيتي

خدا را شکر که بزرگ ترین مصیبت در نزد من مصیبت اهل بیت علیهم السلام هست و هیچ چیزی جای آن ها را نمی گیرد.

اگر می بینید برای مصیبت حضرت زهرا علیها السلام برخی نمی سوزند و یا به مصیبت و عزاداری ایراد می گیرند و یا مصیبت ها را کوچک قلمداد می کنند همه این ها بخاطر مشکلی است که در خود آن ها وجود دارد و آن این است که مصیبت حضرت برایشان بزرگ ترین مصیبت نیست و علت آن نیز مشخص است زیرا آنان عظمت حضرت زهرا علیها السلام را درک نکرده اند. اگر جبرئیل و میکائیل و اسرافیل بدون اجازه حضرت زهرا علیها السلام وارد خانه نمی شوند این تنها بخاطر رعایت ادب نیست بلکه بخاطر ابقا است. باید در ابتدا بدانیم ملائکه مادامی که در ذکر هستند باقیاند در واقع بقای آنان در ذکر است لذا اگر مَلَکی ترک اولی انجام دهد ناقص می شود و اگر،حرام از بین می رود ورود به خانه حضرت زهرا علیها السلام بدون اجازه بی ادبی است و اگر ملکی بدون اذن وارد شود از بین می رود و می سوزد عظمت حضرت زهرا علیها السلام اقتضا می کند که ورود به خانه آن بانو بدون اذن جسارت باشد و اگر ملکی بدون اذن وارد شود می سوزد.

معراج همان معرفت الله

تاکنون علّت معراج و هدف آن روشن شد خلاصه آن، این شد که خداوند پیامبر را به آسمان ها برد تا آیات و نشانه های بزرگ خود را به او نشان دهد تا با دیدن آن آیات رؤیت قلبی پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به پروردگار زیادتر شود بنابراین، معراج، معرفت الله،است، این که می گویند نماز معراج است یعنی نماز باعث می شود رؤیت قلبی انسان بالا رود و هر کاری که باعث شود رؤیت قلبی ما شدّت یابد و در دلمان خدا و عظمت خداوند بهتر احساس شود و صفات جمال و کمال باری تعالی با چشم دل دیده شود معراج.است مطابق روایت هیچ چیزی بالاتر از معرفت الله خلق نشده و خلق نمی شود حتی معرفت پیامبر صلی الله علیه و آله که مهم است، معرفت ائمّه، معرفت دین، معرفت احکام که همه مهم اند همه در شعاع معرفت پروردگار است. کسی که پروردگار را قبول ندارد و خدا را انکار می کند ما نمی توانیم بحث معرفت پیامبر صلی الله علیه و آله را با او مطرح کنیم و نیز بحث معرفت ائمه و احکام را، زیرا بدون معرفت خداوند جایی برای این گونه مباحث باقی نمی ماند پس اصل و ریشه معرفت الله است.

معنای تقرّب در مکتب ملاصدرا

فلاسفه صدرایی قایل به حرکت جوهری اند حرکت جوهری را ابن سینا قبول ندارد، ابن سینا می گوید هرکس قایل به حرکت جوهری شود احمق است لابد ملاصدرا نیز می گوید هر کس قایل به حرکت جوهری نشود احمق است. اما منظور از حرکت جوهری چیست؟ منظور از حرکت جوهری این است که ذات تمام اشیا به سوی تجرّد در حرکت اند. تجرد یعنی خالی شدن از شکل و اندازه و دیگر آثار ماده. لذا افرادی مثل سهروردی عوالمی را مطرح کرده اند که ورود در هر عالم باعث می شود بیشتر از ماده و خواص آن خالی شد تا حدی که شکل و اندازه و جرم ندارد و می شود مجرد تام و مجرد تام خداست. بنابراین در مکتب ملاصدرا تقرّب به معنای تجرد است. صوفیه نیز تقرّب را ذوب در خدا می داند یعنی می گویند خدا همه چیز است و اگر بخواهد همه چیز خدا باشد باید از حدود صرف نظر کرد زیرا در نظر صوفیه خدا به شکل های مختلف ظاهر شده است حال اگر این شکل ها و حدود کنار رود باز همان خدای محض باقی می ماند بدیهی است کنار رفتن حدود با تجرد و خالی شدن از ماده و آثار آن فرقی نمی کند. پس تقربی که در صوفیه و فلاسفه عنوان می شود به معنای تجرد است. حرف هایی که ملاصدار در اسفار می گوید همان حرف های ابن عربی است. بدون تردید هفتاد و پنج درصد مطالب اسفار، حرف های ابن عربی است بنابراین ماهیت فلسفه صدرایی همان تصوف است گرچه خود را به عنوان عارف معرفی می کنند و از صوفیه بد می گویند ولی از ابن عربی و مولوی تمجید بسیار دارند تا حدی که در نوشته های ملاصدرا بحث عصمت ابن عربی دیده می شود.

تفاوت خالق با مخلوق

با مراجعه به روایات بخصوص نهج البلاغه مشخص می شود فرق خالق و مخلوق در حد و بی حدّی است یعنی خداوند اندازه ندارد ولی مخلوق دارای اندازه است. البته هیچ کس نمی داند حقیقت خالق چیست ولی می دانیم موجود است و از گفتن کلمه موجود نترسید امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:

مَوْجُودٌ غَیْرُ فَقِیدٍ (1) خدواند موجودی است که فقدان ندارد.

پروردگار موجود است یعنی خداوند همان طور که ما هم هستیم هست نه همان گونه؛ خدا دارای شکل و اندازه نیست ولی ما دارای شکل و حد و اندازه هستیم. فرق خالق و مخلوق که مشخص شد بقیه مباحث راحت می شود امیرالمومنین علیه السلام فرمودند هرچه خالق هست مخلوق آن نیست و هر چه مخلوق هست خالق آن نیست و به عبارتی نسبت خدا و خلق تباین است چرا که حد و بی حد (اندازه و عدم اندازه) نقیضین اند و نمی شود یک چیز هم اندازه داشته باشد هم اندازه نداشته باشد چون نقیضین نه جمع می شوند نه رفع بخلاف ضدین که جمع شان ممکن نیست ولی رفع شان ممکن است توضیح بیشتر مثلاً جمعشان رفعشان سیاهی و سفیدی ضدین اند نمی شود یک چیز هم سیاه باشد و هم سفید اما می شود یک چیزی نه سیاه باشد نه سفید مثلا قرمز باشد ولی نقیضین نه جمع می شوند نه رفع مانند انسان و لا انسان. وقتی خداوند دارای اندازه نیست و مخلوق دارای اندازه هست و اندازه داشتن و اندازه نداشتن نقیضین هستند دیگر تصور ندارد بین خالق و مخلوق اتحاد وجود داشته باشد این امر محال ذاتی است. مع الأسف صوفیه برای ما و خالق، قوس نزول و صعود درست کرده اند و می گویند مثل ابری که می بارد و آب ها در جویبارها و کوه ها سرازیر می شود در نهایت دوباره بخار می شود و باز ابر می شود ما نیز خدا بودیم از خدا جدا شدیم باز دوباره قوس صعود داریم و تجرّد پیدا خواهیم کرد و خدا خواهیم شد. بهشت و جهنّمی که آن ها توضیح می دهند نیز بر همین اساس است یعنی هرکس هر چه قدر مجردتر شود لذت می برد و هرکس تجرد آن کمتر باشد عذاب می کشد یعنی خود همین عدم تجردش عذاب است. اما خالق به تعبیر امیرالمؤمنین علی علیه السلام بی حد است و مخلوق محدود بنابراین نمی توانید تقرّب را به عنوان تجرّد بگیرید یا ذوب در خدا دانست


1) الکافی، ج 1، ص 86.

چون محال ذاتی است. تقرّبی که در مکتب وحی به طور روشن بیان شده به بیان نورانی امام صادق علیه السلام این است:

قُرْبُهُ كَرَامَتُهُ وَ بُعْدُهُ إِهَانَته. (1) قُرب به سوی خدا یعنی این که نزد خدا گرامی می شوید و بُعد از الله یعنی این که از نظر خدا می افتد و پست و بی اهمیت می شود هر کسی که اتصال قلبی و معرفت الله اش بیشتر شود به همان مراتب نزد خدا گرامی تر است چون علمش به خدا بیشتر شده است.

قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ (2) بگو آیا کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند یکسانند.

انسان هر چه قدر علمش و معرفتش به پروردگار کمتر باشد خوب عقب افتاده است و اگر به حد انکار برسد خبیث خواهد شد. (3)

قلب امام علیه السلام محل معرفت خداست

السَّلَامُ عَلَى سَحالٌ مَعرِفَةِ اللَّهِ سلام بر محل های معرفت خداوند.

ما معتقدیم که قلب امام محل معرفت است و مضاف بر این که امام معصوم است. معرفتی که من و امثال من پیدا می کنند چون معصوم نیستیم و ممکن است قوه خیال دخالت کند و یا شیطان دخالت کرده باشد مورد اعتماد نیست به همین دلیل تمامی مکاشفات قابل اعتماد نیستند و این که بعضی می گویند ما دو نوع مکاشفه داریم یکی شیطانی و یکی رحمانی و آن مکاشفاتی که مطابق آیات و روایات باشد رحمانی است مورد قبول نیست زیرا گاه خود شيطان مکاشفات مطابق شریعت برای جذب مشتری القا می کند. امام صادق علیه السلام فرمودند: یکی از ترفندهای ابلیس این است که مدت ها در دل برخی خضوع و خشوع و عبادت می اندازد که هم او خودش، خودش را باور کند و هم دیگران. در نوشته های ملاصدرا (اسفار جلد 1 و 2) تلاش شده است برای رفع این مشکل مکاشفات صوفیه را با عصمت همراه کند خود صوفی ها هم می گویند ما وحی دریافت می کنیم و وحی در درونش خطا نیست.


1) حار الأنوار، ج 4، ص 301، باب 4 جوامع التوحيد....، ص 212.

2) زمر، 9.

3) برائت ما نیز نسبت به مخالفان یکسان نیست هر کس هر چه قدر از اهل بیت علیهم السلام دورتر برائت ما نیز از او بیشتر خواهد بود.

لذا صوفیه می گویند شما از مرده ها مطلب می گیرید ما "از حی الذی لا یموت". ولی ما می گوییم: شما از کجا مطمئن شدید وحی را از خدا گرفته اید از کجا معلوم شیطان بر شما القا نکرده است. مکاشفات ابن عربی را بخوانید بعد برایتان کاملا مشخص می شود که اعتباری به مکاشفات نیست او می گوید گروه رجبیون در ماه رجب چشمانشان باز می شود و شیعیان را به شکل خوک می بینند علاقمندان ابن عربی آیا این مکاشفه را می پذیرند؟ و بدون شک دست به توجیه می زنند روایت داریم هر کس علم دین را از غیر اهل بیت علیهم السلام بگیرد آن علم به درد نمی خورد و گمراهی است. امام صادق علیه السلام فرمودند:

مَنْ دَانَ اَللَّهَ بِغَیْرِ سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اَللَّهُ اَلْبَتَّهَ إِلَی اَلْعَنَاءِ (1) هر کس دین را از غیر حجّت خدا بگیرد خداوند او را در گمراهی و حیرانی ثابت می دارد. فخر رازی می گوید باید جانشین خدا در زمین معصوم باشد چون خدا بخواهد جانشین انتخاب کند قطعا معصوم انتخاب می کند و کسی که معصوم نباشد به او اعتمادی نیست و ما هم اعتماد نمی کنیم ولی بعد می گوید ما معصومی نمی شناسیم؛ بنابراین یک پله پایین تر می آییم سراغ اهل حل و عقل می رویم به تعبیر امروزی ها نخبگان، ولی در مصداق اشتباه می کند و سراغ افرادی می رود که ارزش نداشتند. امام باقر علیه السلام فرمودند:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ أَعْدَائِنَا مِنِ الْحَمْقَاءِ. خدا را شکر که دشمنان ما را از احمق ها قرار داده است.

فخر رازی می گوید چون ما معصومی نمی شناسیم سراغ اهل حل و عقد می رویم اما او خود نیز می داند که عصمت با معاشرت ثابت نمی شود بلکه عصمت به جعل و نصب پروردگار ثابت می شود راه دیگری نیز وجود ندارد همین که خدا شخصی را پیامبر قرار داد یا امام قرار داد به جعل خدا طبق آیه لَا يَنالُ عَهْدِىْ اَلْظَّلِمِينَ (2)می فهمیم این شخص ظالم نیست و معصوم است. اما چگونه جعل ثابت می شود؟ یک راه بیشتر ندارد و آن هم معجزه است. بنابراین چون قلب امام علیه السلام محل و قرارگاه معرفت خدا است و چون آنان معصومند و خطا و اشتباه و شیطان و قوه خیال در آنان راه ندارد این معرفت قابل اعتماد است.


1) الكافي، ج 1، ص 377، باب من مات و ليس له إمام من أئمة الأطهار علیهم السلام.

2) بقره، 124

خصوصیت معرفت ائمه

معرفت اهل بیت علیهم السلام چند خصوصیت دارد که در هیچ جای دیگر پیدا نمی شود:

یک؛ معرفت اهل بیت علیهم السلام کامل است، آن ها «المستقرين فى امر الله التامين فى محبة الله» هستند. آنان مساکن برکت الله، معادن حکمت الله و مخزن اسرار الهی اند. لذا هیچ کس بالفعل نمی تواند از نظر معرفت به آن ها نزدیک شود. البته برخی صوفیه تلاش می کنند که بگویند ما جلو زدیم که به آن خواهیم رسید.

دوم؛ این که معرفت آنان قابل اعتماد هست هم خودشان و هم ما می توانیم اعتماد کنیم چون معصومند ولی معرفتی که ما نسبت به خدا داشته باشیم برای خودمان هم قابل اعتماد نیست چه برسد برای بقیه مگر موارد خاصی که عقل بطور روشن آن را تایید کند بنابراین همان طور که در زیارت جامعه است؛

السَّلامُ عَلی مَحالّ مَعْرِفَهِ اللَّهِ سلام بر شما که محل معرفت خدا هستید،

در قلب ائمه، معرفت شکل می گیرد لذا اگر ما بخواهیم به معرفت الله بدون هیچ نقص و شائبه ای برسیم باید به قلب پاک حضرت امام زمان علیه السلام وصل شویم. امّا این وصل شدن چگونه حاصل می شود؟

راه انحصاری معرفت پروردگار

روایات زیادی داریم که بیان می دارد تنها راه معرفت الله اهل بیت علیهم السلام هستند. موقف پنجاهم روز قیامت موقف اعراف است. حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند اعراف ما هستیم و از ایشان پرسیدند اعراف یعنی چه؟ فرمودند: خدا را نمی توان شناخت الّا به وسیله شناخت ما. رسول مکرّم صلی الله علیه و آله فرمودند:

مَن ماتَ ولَم یَعرِف إمامَ زَمانِهِ ماتَ میتَهً جاهِلِیَّهً. هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد مشرک از دنیا رفته است.

و این یعنی بدون معرفت امام زمان علیه السلام امکان ندارد معرفت الله شکل بگیرد و به همین خاطر است که آن شخص مشرک از دنیا می رود

راه اتصال به قلب امام علیه السلام

اما این شناخت به پیامبر و اهل بیت علیهم السلام یعنی چه و راه اتصال به امام چگونه است؟ پاسخ آن است: اولاً امام علیه السلام همان معرفت قلبی خود را بیان می دارد پس سخن امام علیه السلام می شود بیان معرفت الله مثلا نهج البلاغه می شود بیان معرفت الله. لذا ما باید این بیان ها را بخوانیم و با تدبّر و دقت در آن معرفت الله حاصل می شود. امام باقر علیه السلام فرمودند با دقت و تدبر در سخنان ما مؤمن به بالاترین درجات ایمان می رسد زیرا مطالب آنان همان بیان معرفت خداوند است که آن گاه ما آن را بفهیم و در قلب ما قرار بگیرد می شود معرفت الله.

ثانياً: باید بطوری تکوینی قلب ما به قلب امام علیه السلام گره بخورد و متصل شود و این اتصال هم دائمی شود و هم بدون هیچ حجابی. البته بحمدالله همه ما تکویناً به امام علیه السلام متصل هستیم خود حضرت فرمودند:

شِیعَتِنَا خُلِقُوا مِنْ فَاضِلِ طِینَتِنَا. (1) تمام شیعیان از اضافه گل ما خلق شدند.

همان طور که ما تکوینا به پدر و مادر وصل هستیم تمام کسانی که در دلشان محبت اهل بیت علیهم السلام باشد حتماً به امام علیه السلام وصل هستند. اهل بیت علیهم السلام فرمودند: خداوند نور را آفرید و آن نور را نصف کرد نصفی پیامبر صلی الله علیه و آله نصفی امیرالمومنین علیه السلام شد و خداوند از این نورها آسمان و زمین را خلق می کند. شخصی خدمت امام رسید و گفت من یک وقت بدون هیچ سبب مشخصی خوشحال و یک وقت ناراحتم، امام علیه السلام فرمودند تو قلبت به ما متصل است وقتی ما ناراحت باشیم به تو اثر می گذارد و وقتی خوشحال باشیم تو خوشحال می شوی. اگر الان برای برخی چنین نیست بخاطر حجاب گناه و غفلت است. شخصی محضر امام صادق علیه السلام رسید و پرسید: بعضی از مخالفین شما خوش قول و خوش اخلاق اند و برعکس بعضی از موافقین شما که محبت دارند بد قول و بد اخلاق اند. امام صادق علیه السلام فرمودند:

لَا دِينَ لِمَنْ لَا إِمَامُ هُدًى کسی که امام هدایت کننده نداشته باشد [چون معرفت الله در کار نیست] دین ندارد.

و بعد فرمودند: آن خوش اخلاقی که آن مخالف ما دارد آن از اضافه گل شیعه هست که در آن مانده و آن بداخلاقی که شیعیان دارند آن از اضافه گل مخالفین ما هست که در بدن این ها مانده است آن شخص تعجب کرد چون نمی دانست زمین مخلوطی از بهشت و جهنّم است.


1) بحار الأنوار، ج 53، ص 303

بهشت همه اش خوبی و جهنّم همه اش بدی و عذاب و بوی تعفّن است. جهنّم ظلمات و بهشت نور است و زمین مخلوطی از بهشت و جهنّم است و بطور طبیعی بدن ها از زمین است و این دست تقدیر است که بدن کسی از اجزاء بهشتی زمین باشد یا جهنّمی و یا از اجزاء مخلوط. ما 9 عالم را طی کرده ایم. این عالم و عالم برزخ و عالم قیامت را باید طی کنیم تا به بهشت برسیم. عالم ذر حقیقتی است که در روایات و نیز قرآن بیان شده است خداوند می فرماید ما از پشت حضرت آدم ذریه او را به شکل ذره در آوردیم وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى (1)در آن جا عدّه ای در اطاعت از خدا پیشی گرفتند و بعضی دیگر اطاعت و پیروی کردند ولی دیرتر و بعضی هم به ظاهر اطاعت کردند و در دلشان ایمان نبود که روحشان تاریک شد در عالم ذر امتحان بندگان تمام شد و می توانستند از همان عالم روانه بهشت و جهنّم شوند بعد خدا مهلت می دهد و دنیا را خلق می.کند تا امتحان دوباره ای انجام شود البته برخی که در امتحان قبول شدند و نخواستند در این دنیا بیایند از همان عالم ذر روانه بهشت شدند ولی برخی از اولیا مانند اهل بیت علیهم السلام دانستند که خداوند دوست دارد که آن ها بیایند به اراده خودشان ورود به این عالم را پذیرفتند مانند حضرت زهرا علیها السلام که در واقع حضور آنان در بین ما منّت پروردگار است اما عده ای هم که فاجر بودند و باید روانه جهنم شوند بالاتفاق همه ورود در این دنیا را پذیرفتند چون یا در دنیا جبران می کنند و یا دیرتر به عذاب روانه می شوند. مطابق روایات از همه ارواح در ارتباط به ورود در این دنیا پرسش شده است و هر کس که آمده به اراده خودش آمده است همان طور که گفتیم در عالم برزخ ارواح بنا بر عملکرد خودشان یا تاریک شدند یا نورانی حال در زمین کار پدر و مادر تولید قالب است آن ها روح را بوجود نمی آورند آن ها فقط در قالب اثر دارند نه در ارواح ولی مسئله این است که روح مناسب این قالب وارد این قالب می.شود به عبارتی دیگر هر روحی که قرار است وارد این دنیا شود و در بدن موافق خود قرار می گیرد لذا اگر بدنی نحس و پلید باشد روح پلید وارد آن می شود و اگر بدن طیبی شکل گیرد به مقدار طهارتش از ارواح طاهر و مطهر در آن دمیده می شود . از مطالب یاد شده بسیاری از مسائل حل می شود و پاسخ داده می شود مانند این سؤال که چرا بچه ای که از حرام متولّد شده بچه ی بدی او چه گناهی کرده، پدر و مادرش گناه کرده اند. و نیز مشخص می شود که چطور برخی اتصال تکوینی با امام علیه السلام دارند و برخی ندارند و نیز مشخص می شود که نقش غذای حلال در تکمیل اتصال تکوینی با امام علیه السلام چقدر مهم و اساسی است


1) اعراف، 172.

و نیز مشخّص می شود تهذیب نفس در شیعه به معنای تخلیص بدن از مواد سجینی است. بهر سو برای اتصال تکوینی با امام معصوم علیه السلام بدن پاک و روح پاک لازم است که این ها همه اش بدست خود ماست و با توبه و عبادت بسیار و کسب معرفت و اطاعت شدّت می یابد و حتی اگر کسی ناپاک باشد امکان تبدیل طبیعت و ماهیت خود را دارد و امر محالی نیست. بنابر این هر چقدر ما مؤمن تر شویم قلب ما به قلب امام علیه السلام پیوند بیشتری می خورد و آن معارف حقه و ناب از قلب امام علیه السلام به قلب ما جاری می شود و اگر قلب خود را توسعه دهیم بیشتر معرفت نصیب ما می شود و جالب تر این که وسعت بیشتر معرفت بیشتر و باز معرفت بیشتر توسعه بیشتر و این سیکل همان طور ادامه می یابد و نهایتی ندارد لذا حضرت محسن بن علی علیه السلام قالب و جسم او از دو منظور آیه تطهیر است هیچ رجسی ندارد لذا روح یکی از اولیای بزرگ خداوند در آن گذارده می شود بنابراین وقتی آن حضرت شهید شد یک ولی خدا کشته شده است

اثبات عصمت با جعل و نصب پروردگار

ما در رابطه با عصمت گفتیم که عصمت انبیا علیهم السلام و جانشینانشان با معاشرت ثابت نمی شود تنها عصمت با جعل خدا ثابت می گردد یعنی باید ببینیم که خداوند چه کسی را جانشین خود قرار داده است به عنوان پیامبر یا امام و آن گاه از آن جا یی که خداوند در قرآن می فرماید ما عهدمان را به ظالمین نمی دهیم می فهمیم آن شخص ظالم نیست و معصوم است.

حقیقت عصمت و ماهیت آن

اگر مفهوم عصمت درست توضیح داده نشود نمی توان بین عصمت و اختیار جمع کرد به همین خاطر بعضی ها می گویند چون اهل بیت علیهم السلام معصومند: پس نمی توانند گناه کنند و بدین ترتیب اختیار اهل بیت را سلب می کنند. بدیهی است اگر اهل بیت علیهم السلام نتوانند گناه کنند پس بدین ترتیب ما از آنان جلو می زنیم چون ما می توانیم ولی گناه نمی کنیم و در نتیجه نستجیر بالله ارزش کار اهل بیت علیهم السلام زیر سوال می رود بطور کل در مکتب ما جبر مورد قبول نیست چه در رابطه با معصومین و چه در رابطه با غیر معصومین.

امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند اگر جبر باشد روز قیامت حال بدها از حال خوب ها بهتر خواهد بود این یعنی اگر جبر باشد اگر ابوسفیان گناه می کند بیست و سه سال مقابل اسلام می ایستد دست خودش نیست و اگر پیامبر صلی الله علیه و آله نماز شب را آن گونه با حال می خوانند دست خودشان نیست و در این صورت چون اهل گناه دائما مورد نفرین قرار می گیرند و اهل ثواب مورد توجه و تشویق

باید حال اهل گناه در قیامت از حال اهل ثواب بهتر باشد و این قطعا غلط است پس جبر غلط است. برای توضیح حقیقت عصمت باید از خودمان شروع کنیم، غالب ما مخلوطی از بدی و خوبی هستیم. البته شیعیان خوبی های درونشان بیشتر و بدی ها کم تر و مخالفین برعکس هستند. بهر حال وقتی خود را روانشناسی می کنیم برخی از گناهان را ما به اختیار خود انجام نمی دهیم و اگر هزار نفر ما را وسوسه کنند باز هم انجام نمی دهیم در اینجا می توانیم بگوییم ما در این موارد معصومیم. اما؟ چرا دو جهت دارد. جهت اول این است که طبع و روحیه ما با آن گناه اصلا سازگار نیست و دوم این که علم داریم به این که آن کار زشت است و عذاب دارد این دو جهت که جمع شود باعث می شود انسان به اراده خودش سمت گناه نرود حال این انسان اگر روحیه اش پاکتر و علمش به حقایق اشیا بیشتر شود درجات عصمتش بالاتر می شود و اگر همین سیر ادامه داشته باشد و شخص با تمام وجود پاک شود و علمش، علم به ما کان و ما لم یکن و به تمامی حقایق اشیا شود آن گاه او در همه موارد معصوم می شود زیرا هم روحیه و هم علمش با تمامی گناهان سازگار نیست و این می شود عصمت عالیه. بنابر این ریشه عصمت دو چیز است علم است و روحیه، اگر علم نباشد چه بسا انسان از روی اشتباه وارد گناه شود و اگر روحیه نباشد انسان به علمش گاه عمل نمی کند ولی وقتی این دو به هم پیوند می یابند، عصمت را شکل می دهند و انسان با تصمیم جدی خودش وارد کاری می شود و یا نمی شود بنابر این عصمت همواره با اختیار همراه است.

خلقت پنج روح

مطابق روایات خداوند پنج روح را خلق کرده است روح اول روح جمادی است، هر آفریده ای چون دارای تحقق است روح جمادی دارد وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ. (1)قرآن كريم می فرماید: هیچ چیز در دنیا نیست مگر این که تسبیح خداوند می گوید. پس همه چیز حیات دارد. روح دوم روح نباتی است موجودی که دارای روح نباتی باشد و سعت وجودی اش بیشتر می شود و رشد خواهد کرد مانند گیاهان روح سوم روح الحیوان هست که در هر موجودی قرار داده شود حیات بیشتری خواهد داشت تنفس می کند درک و شعور بیشتری خواهد داشت اما روح چهارم روح الایمان است که وجود نازنین امام صادق علیه السلام می فرمایند: اگر در موجودی این روح وجود داشته باشد این شخص مؤمن خواهد بود. این ایمان چیزی بالاتر از معرفت اعطایی است لازم به ذکر است که بدانیم ما هم معرفت اکتسابی داریم و هم معرفت اعطایی خداوند این معرفت اعطایی را به همه موجودات داده است.


1) اسری، 44.

پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله فرمودند:

كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ (1) هر کس که متولّد می شود با همان باور به بودن خدا به دنیا آمده است.

این معرفت اعطایی هست و در قلب همه وجود دارد. البته معرفت اعطایی لازم هست ولی کافی نیست قرآن می فرماید: لَا يُكَلِّفُ اللهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا (2)از هر کس به اندازه وسعش معرفت می خواهند و وسع وجودی انسان بیش از معرفت اعطایی است قرآن کریم می فرماید آن ها یی که ایمان ندارند مثل چهارپایان هستند أُوْلئِکَ کَالأَنْعَمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3)چرا؟ چون حیوانات دارای سه روح هستند و این ها هم سه روح دارند، بلکه از حیوانات هم پست ترند چون حیوان همین سه روح را دارد و انسان می تواند روح چهارم را داشته باشد ولی آن را از دست داده است.

روح پنجم روح القدس می باشد در صحیفه مهدویه آمده است که امام رضا علی علیه السلام در دعای دست خودشان برای سلامتی امام زمان علیه السلام می فرمایند: وَأَيَّدْتَهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ این این روح القدس منظور جبرئیل نیست خداوند این روح پنجم را به من و شما نمی دهد، ما خیلی تلاش کنیم به روح چهارم می رسیم البته آن البته آن هم خود دارای مراتبی است در روایات آمده است ایمان ده درجه است. خداوند تنها روح القدس را به نمایندگان خود می دهد و شاید به توان گفت هر کس روح القدس را دریافت کند نماینده خدا می شود لذا اهل بیت علیهم السلام روح القدس داشتند انبیا و پیامبر هم روح القدس دارند البته روح القدس نیز درجاتی دارد. بر اساس روح القدس که در امام علیه السلام است از هر گناهی به شدّت متنفر می شود آنقدر متنفر می شود که حتی فکر انجام آن به ذهن امام خطور نمی کند. بعضی از افراد که می گویند مگر می شود اهل بیت علیهم السلام فکر گناه نکنند به آنان می گوییم شما نیز فکر برخی گناهان را نکرده اید بعضی گناهان آن قدر نزد شما کریه است که فکر انجام آن را نمی کنید تمام گناهان و مکروهات با آن روح القدسی که نزد امام علیه السلام است چنان کریه است که فکر انجام آن حتی به ذهن امام علیه السلام هم نمی رسد و این همان عصمت کامله است؛ بنابراین اهل بیت علیهم السلام بر اساس آن روحیه معنوی و علم به حقایق اشیا از هر گناهی به اراده خودشان دوری می کنند و بسوی هر ثوابی به اراده خودشان شتاب می کنند. پس عصمت کامله ریشه اش دو چیز است یکی علم جامع و یکی روح القدس این عصمت در ملائکه هم وجود دارد و عصمت باعث اجبار


1) الکافی، ج 2، ص 12 باب فطرة الخلق على التوحيد... .

2) بقره، 286

3) اعراف، 179.

نیست و این که بعضی با استناد به آیات قرآن کریم می گویند ملائکه مجبورند کاملا اشتباه است. آیات خبر می دهند که آنان گناه نمی کنند و آیه ای نداریم که بیان کند آنان مجبورند. همان طور که پروردگار در آیه تطهیر خبر از دوری اهل بیت از رجس و پلیدی می دهد و این به معنای اجبار آنان نیست بهرحال عصمت با اراده سازگار است چون آن ها عقلند و عقل بدون عنصر اراده تصویری ندارد این که گفتیم ملائکه عقل اند به این خاطر است که آنان از نور حضرت امیرالمومنین علیه السلام که همان عقل است خلق شده اند البته ممکن است مَلَکی اشتباه کند مثلا ترک اولی انجام دهد چون عصمتش، عصمت کامله نیست ملائکه مادمی که در حوزه توحید باشند حیات دارند اگر از حوزه توحید خارج شوند و وارد عرصه گناه شوند می سوزند و غذای ملائکه ذکر است و حیات آنان به ذکر است هیچ مَلَکی تا کنون وارد حوزه گناه نشده است ولی برخی از ملائکه وارد ترک اولی شده اند مثل فطرس او ترک اولی انجام داد ترک اولی کاری است که در شأن او نیست و نباید انجام دهد ولی گناه نیست. بهرحال ملائکه نیز در عین حالی که معصومند مختارند و خود صدور ترک اولی نشان واضحی بر اختیار آنان است. از مطالب یاد شده مشخص می شود:

یک: عصمت ریشه در علم و روحیه دارد و در واقع عصمت نتیجه این دو امر است.

دو: بدست آوردن عصمت دارای مراحل و مراتب است و با شدت روحیه و ازدیاد علم اوج می گیرد.

سه: بدست آوردن عصمت گرچه امکان پذیر است ولی بر اساس ظرفیت ها دارای محدودیت هاست. به همین خاطر است که هیچ کس نمی تواند به مقام عصمت و طهارت اهل بیت برسد زیرا هیچ کس ظرفیت وجودی آنان را ندارد.

چهار: حداقل لازم از عصمت برای انبیا علیهم السلام عصمت از گناه و اشتباه است زیرا در غیر این صورت اطمینانی به آنان نیست.

پنج: عصمت هم می تواند اکتسابی باشد و هم اعطایی و نسبت به اهل بیت علیهم السلام در ابتدا اعطایی است ولی در ادامه اکتسابی است. زیرا همان عصمت عالیه هم حد يقف ندارد.

ششم: عصمت در مکلّفین همواره با اختیار همراه است. معصومین بر اساس علم و روحیه پاکشان عمل می نمایند.

بنیانگذار نظریه عصمت

بعضی کتاب ها یی نوشته اند که خود نام این کتاب ها نشان می دهد که معنا و مفهوم مکتب اسلام را متوجه نشده اند. شخصی کتابی نوشته به نام "مکتب در فرآیند تکامل" و در آن بحث عصمت را نیز بیان کرده و گفته است که نظریه عصمت اولین بار توسط هشام بن حکم مطرح شده است البته نام خود کتاب گویای عدم درک از مکتب اسلام است زیرا مکتب حق اسلام در هیچ زمانی در حال تکامل نبوده بلکه از ابتدا کامل بوده است و این خصوصیت دین آخر الزمان است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند:

حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ ، وَ حَرَامُهُ حَرَامُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ کسی که نمی تواند بگوید اسلام در گذر زمان کامل شده است و اگر بگوید در این صورت مكتب امر بشری می شود و دیگر مکتب نیست.

مرحوم صدوق در کتاب خصال در مورد سخنان هشام در باب عصمت آورده است که ابن ابی عمیر از جناب هشام نقل کرد که هشام گفت: امام باید معصوم باشد و آن گاه که در مورد عصمت از او پرسش شد هشام پاسخ داد که ریشه همه گناهان چهار چیز است؛ خشم، حسد حرص و خواهش های نفسانی و این چهار، چون در وجود امام علیه السلام منتفی است پس ریشه ای برای گناه وجود ندارد و افرادی به این استناد کردند و گفتند بنیانگذار بحث عصمت هشام بوده است. امّا مرحوم صدوق رحمه الله علیه روایت دیگری در کتاب امالی صفحه 732 نقل کرده اند که حسین اشقر در مورد معنای معصوم از هشام پرسید و هشام گفت: از امام صادق علیه السلام پرسیدم که معنای معصوم چیست؟ و امام صادق علیه السلام فرمودند:

الْمَعْصُومُ هُوَ الْمُمْتَنِعُ بِاللهِ مِنْ جَمِيعِ مَحَارِمِ اللهِ معصوم کسی است که از جانب خدا منع می شود از جمیع حرام ها.

پس نمی توان هشام را بنیانگذار فکر عصمت دانست بنیانگذار عصمت آیات قرآن اسلام پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین علیهما السلام است و کسانی که به عصمت اهل بیت علیهم السلام باور کرده اند قبل از روایات به آیات الهی استناد کردند که مشهورترین آن ها آیه تطهیر است و بعد، آیه اولی الامر است بعد از آن آیه مباهله و آیه 124 سوره بقره و آیات دیگر می باشد روایات زیادی نیز بحث عصمت را بطور واضح و شفاف مطرح کرده است روایاتی که در این مورد در کتب مختلف وجود دارد. از پیامبر اکرم امیرالمومنین، امام سجاد، امام صادق، امام باقر، امام رضا، و از امام هادی است.

معنای عصمت در نزد علمای شیعه

کلمه عَصَمَ به معنای مَنَعَ است و اسم فاعل آن می شود عاصم و معنای آن مانع می شود و اسم مفعول آن می شود معصوم، که همان ممنوع است از نظر شرع منظور از معصوم یعنی از گناه و لغزش منع شده اند و آن شخص به اختیار خودش گناه نمی کند تمام علمای شیعه مانند علّامه حلی، شیخ مفید شیخ صدوق و علّامه مجلسی رضوان الله علیهم اجمعین تفسیرشان در مورد عصمت یکی است. تعبیر شیخ مفيد رحمه الله علیه در كتاب " النكتة الاعتقادیه" این است:

العصمة لطفٌ يفعله الله تعالى بالمكلف بحيث يمتنع منه وقوع المعصية و ترك الطاعة مع قدرته عليهما. (1)

عصمت یک لطفی است از سوی خداوند به افراد مکلّفین می شود آن لطف که می شود این شخص به اراده خودش گناهان را انجام نمی دهد و به اراده خودش وارد گناه نمی شود و به اراده خودش و اجبی را ترک نمی کند.

سید مرتضی و علّامه حلی نیز تفسیر شیخ را درباره عصمت تأیید می کنند ولی سخن این جاست که این لطف که در عبارت شیخ مفید آمده است چگونه است؟ به نظر می رسد آن لطف چیزی جز علم و روحیه نیست که مجموعه روایات آن را تأیید می کند. ما بیان کردیم؛ عصمت با طهارت ارتباط مستقیم دارد و لذا خواسته یا ناخواسته اولین آیه ای که برای عصمت اهل بیت علیهم السلام استناد می شود آیه تطهیر است. یعنی طهارت آن ها دلیل بر عصمت آن ها است و معمولاً هر موقع اهل بیت علیهم السلام از عصمت صحبت کرده اند مسئله طهارت نیز مورد استناد قرار گرفته است مثلاً فرمودند: هُمُ اَلْمَعْصُومُونَ اَلْمُطَهَّرُونَ (2)یا امام علیه السلام می فرماید که:

إِنَّ اَللَّهَ طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا. (3) خداوند ما را پاک کرد پس معصوم داشت.

پس این دو را نمی توان از هم جدا کرد. صفات اهل بیت علیهم السلام عین اهل بیت علیهم السلام است؛ زیرا آن صفات باعث شده امام، امام شود. بنابراین اگر کسی صفات اهل بیت را از اهل بیت علیهم السلام سلب کند، اهل بیت علیهم السلام را انکار کرده است. مثلاً اگر کسی بگوید: من امیرالمومنین علیه السلام را قبول دارم و ایشان را خلیفه اول می دانم و علم ماکان و مایکون امام علیه السلام را انکار کند این شخص دانسته یا ندانسته اهل بیت علیهم السلام را رد کرده است؛ زیرا بخاطر آن علم وصفات امیرالمؤمنین علی علیه السلام شده است امیرالمؤمنین علیه السلام.


1) النكت الأعتقاديه، ص 37.

2) بحار الأنوار، ج 23، ص 19.

3) وسائل الشيعة، ج 27، ص 178.

مشکل اصلی زیدی ها همین بود چون صفات امام علیه السلام را عین امام علیه السلام نمی دانستند لذا می گفتند: امام لازم نیست معجزه داشته باشد و هر کس از نسل پیامبر صلی الله علیه و آله با شمشیر قیام کرد امام است. در ادعیه ما بخوبی معنا و مفهوم عصمت بیان شده است:

عَصَمَكُمُ اللَّهُ بِالْهُدَى (1) خداوند شما را با هدایتی که داده معصوم قرار داد لذا عصمت با هدایت حاصل می گردد و آن هدایت دو بخش دارد یکی علمی است که در پیامبر و امام گذاشته می شود و یکی آن طهارت باطنی است که هیچ رجس و پلیدی در آن ها وجود ندارد. چون وجودشان همه نور است لذا تمایلی به گناه در آن ها نیست سبب عصمت تنها طهارت نیست بلکه علم هم هست ما اگر بخواهیم فقط طهارت باطنی را در نظر بگیریم می توانیم عصمت از گناه را ثابت کنیم ولی عصمت از اشتباه را بدون علم نمی توان ثابت کرد. امام علیه السلام همه خوبی ها و بدی ها و همه حقایق هستی را می شناسد و هیچ چیز از علوم هستی بر آن ها مخفی نیست. معنا و مفهوم عصمت توسط ائمه ی ما بیان شده است امام علیه السلام فرمودند:

الْإِمَامُ هُوَ الْمُنْتَجَبُ الْمُرْتَضَى (2... مَعْصُومٌ عن اَلزَّلاَّتِ، مصون عَنِ الفَواحِشِ کُلِّها). امام از همه لغزش ها مصون است و از همه کارهای زشت هم مصون است.

مرحوم صدوق رحمه الله علیه در کتاب کمال الدین صفحه 675 روایت مفصلی در تعریف امام علیه السلام نقل می کند که در یک قسمت از روایت آمده است:

لْإِمَامُ هُوَ المُطَهَّرُ مِنَ الذُّنُوبِ، المُبَرَّأُ مِنَ الْعُيُوبِ. امام کسی است که از همه گناهان پاک و از همه ی عیب ها مبرّاست

پس معنای عصمت واضح است یعنی از هر عیب و گناهی دور است در تعاریفی که علمای شیعه از عصمت داشته اند نیز همین معنا ذکر شده است.

در تعریف کلمه عصمت تمام بزرگان کلمه مکلّف را آورده اند:

العصمت لطف يفعله الله تعالى بالمكلّف.

عصمت لطفی است که خداوند به مکلّفین انجام می دهد.

بنابر این عصمت یک لطفی است از ناحیه خدا که به هر مکلفی ممکن است عطا شود و اگر عطا شود از گناهان مصون می شود.


1) بحار الأنوار، ج 33، ص 553

2) اصول کافی، ج 1، ص 203 و 204

آیت الله صدر در کتاب حقایق الحقة عصمت حضرت اباالفضل علیه السلام و عصمت حضرت زینب علیها السلام و عصمت حضرت علی اکبر علیه السلام را ثابت کرده است و با این که این بزرگان از چهارده معصوم نیستند از این جا معلوم می شود از نظر ایشان عصمت یک معنای واحد دارد که همان معنا درانبیا و جانشینانشان آنان و کسان دیگر که جزء نمایندگان خدا نیستند جاری است و معلوم می شود عصمت دارای مراتب است. انبیا علیهم السلام همه عصمت داشتند ولی به عصمت ائمّه علیهم السلام نمی رسد. حداقل عصمت لازم برای بدست آوردن مقام نبوت، عصمت از گناه و اشتباه است ولی عصمت اهل بیت و طهارت چیزی بالاتر از این هاست.

امام صادق علیه السلام می فرمایند:

إنَّ اللّهَ إذا أحَبَّ عَبداً عَصَمَهُ الله خداوند وقتی بنده ای را دوست داشته باشد او را حفظ می کند و جَعَلَ غِنَاهُ فِی نَفْسِهِ غنای او را در درونش قرار می دهد و جعل ثوابه بین عينيه ثواب را جلوی چشمش قرار می دهد وَ إِذَا أَبْغَضَهُ وَکَلَهُ إِلَی نَفْسِهِ وقتی خدا کسی را دشمن قرار دهد او را به خودش وا می گذارد وَ جَعَلَ فَقْرَهُ بَیْنَ عَیْنَیْهِ فقر او را جلوی چشمش قرار می دهد و شخص همیشه فقیر است. در جای دیگر امام علیه السلام فرمایند:

مَنِ اعْتَصَمَ بِاللهِ عَصَمَهُ هر کسی که به خدا وصل شود خدا او را حفظ می کند.

پس کلمه ی عصمت که در رابطه با غیر اهل بیت علیهم السلام نیز بکار رفته است البته عصمت ها یکسان نیست و دارای درجات است. عصمتی که برای اهل بیت علیهم السلام گفته شد عصمت کامل و جامع است که حتی برای انبیا گفته نشده است.

ما در شیعه بر اساس آیات و روایات و برهان های قوی معتقدیم انبیا علیهم السلام معصوم بوده اند ولی جامعه اهل تسنن مخالف این نظر هستند برخی گفته اند سرپیچی حضرت آدم علیه السلام خود شاهد روشنی است که انبیا معصوم نبوده اند اما این اشکال از اساس درست نیست و پاسخ مناسب دارد. اگر جواب های علمای شیعه را در این مورد جمع کنیم به سه پاسخ می رسیم برخی گفته اند این نهی، نهی آزمایشی بوده است برخی گفته اند نهی، ارشادی بوده است و برخی گفته اند این کار ترک اولی بوده است.

طرفداران نظر اول به روایتی استناد کرده اند که امام رضا علیه السلام با شخصی مباحثه داشتند که او از متکلمین مخالف بود و بخاطر آیات مربوط به حضرت آدم علیه السلام قایل به عصمت انبیا علیهم السلام هم نبود حضرت علیه السلام فرمودند: اصلاً حضرت آدم علیه السلام برای بهشت خلق نشده بود و برای زمین خلق شده بود و این نهی، نهی آزمایشی است چون در زمین امر و نهی و حلال و حرام است و خدا در بهشت نمونه ای از نهی را نشان داد که در زمین این امور جاری است و این نظر زیاد خوب نیست و از روایات آزمایش استفاده نمی شود برخی در مقابل، نهی را، نهی ارشادی دانسته اند؛ یعنی اگر انجام دهد حرام انجام نداده ولی به دردسر می افتد اما پاسخ سوم که از همه قوی تر است گفته اند حضرت آدم علیه السلام دچار ترک اولی شده است. حرام بر دو قسم است حرام قطعی، حرام نسبی حرام نسبی یعنی کاری برای شخصی شاید حرام باشد ولی برای دیگری حرام نباشد که نامش ترک اولی است یعنی کار اشتباهی از او سر زند که شایسته مقام او نیست. امّا پاسخ ما چیز دیگری است از آیات و نیز روایات استفاده می شود آن زمان که حضرت آدم علیه السلام سرپیچی کرد هنوز به مقام عصمت نرسیده بود. در سوره طاها آمده است که وَ عَصَى ءَادَمُ رَبَّهُ، فَغَوَى ﴿2 ثُمَّ اجْنَبَهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدَى﴾ (1)عصى به معنای سرپیچی است آدم خطایی انجام داد و گمراه شد و سپس خداوند او را انتخاب کرد و او را پاکیزه کرد از این آیه می شود استفاده کرد که وقتی حضرت آدم علیه السلام آن گناه را انجام دادند هنوز به مقام نبوت نرسیده بودند از امام رضا علیه السلام از همین مطلب پرسش شد حضرت علیه السلام فرمودند: آن گاه آدم سرپیچی کرد هنوز به مقام نبوت نرسیده بود بعد خدواند توبه ایشان را پذیرفت و ایشان را پاک نمود. بنابر این زمانی که حضرت آدم علیه السلام دچار اشتباه و لغزش شد هنوز به مقام عصمت نرسیده بود ولی بعد که رشد یافت و علم "علم الأسماء كلها" به ایشان داده شد یعنی به دو عنصر تشکیل دهنده عصمت (علم و طهارت) رسیدند به مقام نبوت نصب شوند البته بعد از این مطلب می توان در آن اقوال سیری کرد و مورد نقد و بررسی قرار داد که کاری که آدم انجام داد چگونه بوده است گناه بوده یا نبوده است.


1) آیات 121 و 122.

پی نوشت ها

1- اسرى، 1.

2- نجم، 17.

3- نجم 18

4- نجم، 11.

5- نهج البلاغة، 272، 186 - و من خطبة له علیه السلام في التوحيد.

6- الکافی ج 1، ص96.

7- شوری، 11.

8- رحمن، 46

9- رحمن، 62

10- ملک، 5.

11- آل عمران، 133

12- انسان، 13.

13- الکافی، ج 1، ص 86.

14- بحار الأنوار، ج 4، ص 301، باب 4 جوامع التوحيد....، ص 212.

15- زمر، 9.

16- الكافي، ج 1، ص 377، باب من مات و ليس له إمام من أئمة الأطهار علیهم السلام.

17- بقره، 124

18- بحار الأنوار، ج 53، ص 303

19- اعراف، 172.

20- اسری، 44.

21- الکافی، ج 2، ص 12 باب فطرة الخلق على التوحيد... .

22- بقره، 286

23- اعراف، 179.

24- النكت الأعتقاديه، ص 37.

25- بحار الأنوار، ج 23، ص 19.

26- وسائل الشيعة، ج 27، ص 178.

27- بحار الأنوار، ج 33، ص 553

28- اصول کافی، ج 1، ص 203 و 204

29- آیات 121 و 122.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

امام علی بن ابی طالب علیه السلام علیه السلام، نهج البلاغه، 1جلد، انتشارات دار الهجره.

•

شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام، قم، 1409 ه ق.

•

شيخ مفيد، النکت الاعتقادیة، یک جلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 ه ق.

•

کلینی، الکافی، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ه.ش.

•

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404ه.ق.

فضایل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعیان در آینه روایات

اشاره

روح الله اسماعیلی

•

عظمت بیمانند حضرت امیر مؤمنان علیه السلام

•

یگانگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با حضرت امیر مؤمنان علیه السلام

•

توصيف شمایل حضرت امیر علیه السللام

•

فضایل بی شمار حضرت امير المؤمنين علیه السلام

•

فضايل شيعيان حضرت امير المؤمنين علیه السلام

•

جایگاه شیعیان در روز قیامت

درآمد

در این شماره به بخشی از فضایل بی شمار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام علی بن ابی طالب علیه السلام علیه السلام پرداخته شده است تا مشخص شود مسئله محبّت صادق به حضرت امیر علیه السلام جزء دین و ستون دین ایمان است و در اسلام بعد از مسئله توحید و رسالت مسئله ولایت ائمه اطهار علیهم السلام مطرح است و به همین خاطر جایگاه شیعیان خاص و بسیار بلند است و بهترین و بالاترین وسیله تقرّب به پروردگار دوستی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و اطاعت خالصانه از آنان است.

کلیدواژه ها؛

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حضرت امیر مؤمنان علیه السلام، شیعیان، قیامت طينت واحد، زیارت، شرط توحید

مقدّمه

و ماذا يَقُولُ النَّاسُ في مَدْح من أنت *** مَدائِحُهُ الغراءُ في مُحُكم الذِّكْرِ

چه می توان گفت در مدح شخصیتی که مدح و منقبت بلندش در قرآن کریم آمده است. سکوت معنی دار فصحا و بلغا و علما و حكما و اولیاء از ذکر مناقب امام امیرالمؤمنین علیه السلام برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله همسر فاطمه زهرا علیها السلام، داناترین مردم، کسی که در خداشناسی و عبادت پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برترین شخصیت است- گویاتر از مدیحت سرایی و ذکر فضایل و مناقب و مراتب رفیع و مقامات والا و حضور شکوهمند او در صحنه های مختلف و معجزات آشکار و عجائب زندگی اوست از این رو اعتراف به عجز در پیشگاه مقدس و با عظمت آن حضرت برای همگان بهتر است سَروری که رسول خدا صلی الله علیه و آله در خطابی درباره اش فرمود:

اگر انسان ها نویسنده و پریان حسابگر شوند، نمی توانند فضایلت را بنگارند. امير المؤمنین علیه السلام شخصیتی است که خداوند متعال فضایلی غیر قابل شمارش برایش قرار داد فرزانه ای که پروردگار سبحان در شب معراج با پیامبرش با صدای دلربای حضرت علی علیه السلام تکلّم کرد. (1)

همو که بعضی اصحاب در فراوانی فضائلش گفته اند:

علی علیه السلام سوابق درخشانی دارد که اگر سابقه ای از آن را بین همه آفریدگان توزیع کنند همه به خیر می رسند. (2)

آن حضرت علیه السلام بزرگ ترین نشانه خدای متعال و علم و قدرت و سایر صفات برجسته اوست و در عالم امکان مانندی جز پسر عمّش رسول خدا صلی الله علیه و آله ندارد. همو که حضرت رسول صلی الله علیه و آله حامی بی نظیر او بود. آن سَرور اسوه جانفشانی و در نصرت حق و اقامه عدل، یگانه و در و در اعلاء كلمة الله فوق العاده بود. با ضعفا ترّحم و با فقرا مواساتی عظیم داشت. از خدای متعال خوفی فراوان بر دل داشت و افصح و ابلغ همگان بود و در خوراک و پوشاک و در تمامی احوال و افعال با عظمت بود بلند مرتبه است خدای اعلی مرتبه عظیم، آفریننده چنین انسانی و ودیعت گذارنده این عظمت ها و کمالات در این آفریننده بزرگ است خدایی که چنین انسانی در مقابل عظمتش کُرنش می کند و در مقابل جلال و جبروت و سلطنتش خود را کوچک می داند و از کبریایی اش خائف و ترسان است و در مقابل ذات پاکش به عجز و فقر اعتراف دارد.


1) المناقب خوارزمی، ص 37؛ المقتل 42؛ طبع نجف؛ ينابيع الموده، ص 82.

2) اسد الغابه، ج 4، ص23.

و اوست کسی که گفت:

إِلَهِی كَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفَی بِی فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِی رَبّاً. خدای من همین عزّت مرا بس که بنده تو باشم و برای من افتخار همین بس که تو خدای منی. اوست ممسوس در ذات،حق و بسیار گریان از خشیت الهی و مجاهد در راه خدا اوست صراط مستقیم و عروة الوثقى و حبل الله متين و میزان اعمال و تقسیم گر بهشت و دوزخ و دست باز خداوندی و دیده بینای حق و حجت بالغه اش.

حضرت امیر علیه السلام در نامه ای که به معاویه نوشت فرمودند:

فَانّا صَنائِعُ رَبّنا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا. ما ساخته و تریبت یافته مستقیم پروردگاریم و مردم تربیت شده ما هستند.

ابن ابی الحدید در ذیل آن می نویسد: این سخن بزرگ و برترین سخن است و معنایش سرآمد معانی و ساخته و پرداخته خداوندگاری که خدایش صانع اوست و منزلتش را رفیع و سرآمد مصنوعات نمود.

حضرت علیه السلام می فرماید:

احدی از انسان ها بر ما نعمت ندارد تنها خداست که بر ما نعمت داده است. بین ما و بین او واسطه ای در کار نیست. دیگران به وسیله ما تربیت شده اند و ما واسطه بین خدا و آنان هستیم و این مقام بلندی است ظاهرش این است که شنیدی و باطنش آن است که آنان بندگان خدا هستند و مردم بنده آنان. (1)

و از سوی دیگر صاحب این مفاخر عظیم را می بینیم که از خوف خدا چون مارگزیده به خود می پیچد و آن گونه که بعضی از یارانش ضرار پسر حمزه ضبابی (2)او را توصیف کرده دارای چشمی گریان و متفکّر بود وقتی با خود خلوت می کرد به محاسبه نفس می پرداخت و می فرمودند:

آه از کمی زاد و توشه و دوری راه و کمی انس، علی را با نعمت های فناپذیر و لذت های زودگذر چه کار؟

و باز می فرمودند:

بدان که امام شما از دنیای خود به دو پاره تن پوش و از خوردنی هایش به دو قرص نان، بسنده کرده است به خدا قسم از دنیایتان شمش طلایی و از غنایمش ثروتی نیندوخته ام و حتی این پیراهنی که پوشیده ام را تن پوش دیگری فراهم نکرده ام. (3)


1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 15، ص 194.

2) نک نهج البلاغه، کلمات قصار، 74.

3) نهج البلاغه نامه 45

چه بگوییم از نفس شریف پیامبر صلی الله علیه و آله که رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره اش فرموده بود:

تو می شنوی آن چه من می شنوم و می بینی آن چه من می بینم جز آن که تو نبی نیستی. (1)

از این رو آن چه ما درباره امیرالمؤمنین و مولی الموحدین علیه السلام می گوییم چون قطره ای است در مقابل دریا و ذرّه ای است در مقابل خورشید. پس عقول جهانیان و زبان ستایشگران کوچکتر و نارساتر از آن است که حق این امام همام علیه السلام را ادا کند. با توجه به آن چه گفته شد مطلوب است سیمای درخشنده و تابناک حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام را در آینه احادیث به نظاره بنشینیم و بنگریم پیامبر عظيم الشأن اسلام، معلم و مرّبی امیرمؤمنان علیه السلام آن حضرت علیه السلام را چگونه معرفی و توصیف می کنند.

یگانگی نور پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله با حضرت امیرالمومنین علیه السلام

ابن عباس گوید: نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم که حضرت علی علیه السلام فراز آمد، تا چشم پیامبر صلی الله علیه و آله به آن حضرت افتاد به رویش لبخندی زد و فرمودند:

مرحبا به آن که خداوند او را پیش از هر چیز آفرید؛ خداوند پیش از هر چیز نوری آفرید و آن را دو نیم کرد از نیمی مرا و از نیم دیگر علی را آفرید، پس همه چیز از نور من و نور علی پدید آمده است، ما تسبیح خدا کردیم و فرشتگان نیز تسبیح کردند، و ما تکبیر گفتیم و فرشتگان نیز تسبیح کردند و ما تکبیر گفتیم و فرشتگان نیز تکبیر گفتند، و این تسبیح و تکبیر آنان به آموزش من و علی بود. (2)

امام کاظم علیه السلام فرمودند:

خدای بزرگ نور محمّد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام را از اختراع و نور عظمت و جلال خویش آفرید. چون خواست محمد صلی الله علیه و آله را بیافریند آن نور را دو نیم کرد، از نیم اول محمد صلی الله علیه و آله را و از نیم دیگر علی علیه السلام را آفرید و از آن نور هیچ کس دیگر را نیافرید. (3)

در حدیثی آمده:

فاطمه علیها السلام عرضه داشتند: ای رسول خدا! ندیدم درباره علی علیه السلام چیزی بگویی، فرمود: علی من است، مگر دیده ای که کسی درباره خود چیزی بگوید؟!..... (4)

رسول خدا صلی الله علیه و آله به نمایندگان ثقیف فرمودند:

سوگند به خدایی که جانم در دست اوست یا نماز می خوانید و زکات می پردازید یا آن که مردی را به نزدتان گسیل می دارم که خود من است. (5)


1) خطبه قاصعه، نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه 192.

2) عبقات الانوار، تعريب شده، ج 4، ص125.

3) همان، 121

4) كفاية الطالب باب 71، ص 289

5) ينابيع المودة، ص38.

از پیامبر صلی الله علیه و آله درباره برخی از یارانش پرسش کردند و حضرت پاسخ دادند؛ کسی گفت: پس علی چه، فرمود: تو از مردم پرسیدی و از خودم که نپرسیدی. (1)(یعنی علی علیه السلام به منزله خود من است و هر شناختی که از من دارید علی علیه السلام نیز همان گونه است).

رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام مباهله با نصاری نجران فرمود:

خداوندا! اینعلی علیه السلام خود من است و او نزد من با جانم برابر است خداوندا! این فاطمه برترین زن جهان است. خداوندا! این ها (حسن و حسین) دو فرزند و دو نوه من اند، من در جنگم با هر که با آنان در جنگ است و در صلح و سازشم با هر که با آنان در صلح و سازش است. (2)

امام صادق علیه السلام فرمودند: در جنگ احد هنگامی که همه از اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله گریختند، حضرت رو به آنان کرده، می فرمود: من محمّدم، من رسول خدایم، من کشته نشده ام و نمرده ام فلانی و فلانی متوجه او شده، گفتند: اینک که گریخته ایم نیز ما را به مسخره گرفته است! آن گاه تنها علی علیه السلام و ابودجاجه سماک بن خرشه رحمة الله با پیامبر صلی الله علیه و آله پایدار ماندند، پیامبر صلی الله علیه و آله او را فرا خواند و فرمود:

ای ابودجاجه! تو هم باز گرد که بیعتم را از تو برداشتم؛ اما علی بماند زیرا او از من است و من از اویم.

جمال و شمایل حضرت امیرالمومنین علیه السلام

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر که دوست دارد به هیبت اسرافیل، رتبه میکائیل، جلالت جبرئیل، سازگاری آدم، خداترسی نوح، دوستی ابراهیم، اندوه یعقوب، جمال يوسف، مناجات موسی، صبر ایوب، زهد یحیی، سنت يونس، پرهیز عیسی و حب و خوی محمّد بنگرد، باید به علی بنگرد، باید به علی بنگرد که نود خصلت از خصلت های انبیا در اوست (3)و همه را خداوند در او جمع کرده و برای احدی غیر او جمع نکرده است. (4)

علامه شیخ عبدالرحمن صفوری شافعی گوید:

آن حضرت میان قامت بود، چشمانی سیاه و درشت و روی زیبایی چون ماه شب چهارده و شکمی بزرگ داشت که بالای آن گنجینه علم و زیر آن جای غذا بود، محاسن شریفش،پرپشت موی سرش کم پشت گردنش چون تنگ سیم فام بود؛ خداوند از او و مادرش و برادرانش جعفر و عقیل و عموهایش حمزه و عباس خشنود باد. (5)


1) بحار الانوار، ج 38، ص 296.

2) همان 49:37.

3) از این روایت براحتی استفاده می شود مقام حضرت امیر علیه السلام از جمیع انبیای سابق بالاتر است - سردبیر.

4) ر.ک: ص. و نظیر آن در «روض الفائق» علامه شیخ شعیب حریفیشی، ص.291 و در کتاب «الامام على علیه السلام في الاحاديث النبوية» تأليف علامه سید محمد ابراهیم موحد، ص 221 چنین است: «و به خوی و جسم و شرف و کمال منزلت محمّد بنگرد...».

5) نزهة المجالس و منتخب النفائس، ص 454

ابن منظور گوید:

در حدیث ابن عباس رحمة الله آمده که علی، امیرمؤمنان، به ماه تابان و شیر دمان و نهر خروشان و فصل نوبهار می ماند؛ نور و پرتوش به ماه، شجاعت و دلاوریش به شیر، جود و سخایش به نهر و خرمی و حیائش به نوبهار مانند بود. (1)

در کتاب ها ی نویسندگان نوشته و بر زبان گویندگان جاری است که از صفات ویژه آن حضرت که به قامت او راست آمده «الانزع البطین» است تا آن جا که به صورت نام خاص حضرتش درآمده است. و از جمله چیزهایی که در معنای این دو صفت گوش ها را می نوازد و برای شنونده لذیذتر از غذای مطبوع برای گرسنه به جان آمده و امنیت برای دل هراسان است آن که آن حضرت چون تحت تربیت مستقیم پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داشت و از راه و روش او پیروی می نمود و شبانه روز گوش به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله بود و جامه پیروی او را به تن داشت و همه کوشش و توجه خود را در پیروی آن حضرت به کار می برد، خداوند او را جانی پاکیزه بخشید که از انوار منتشر در آفاق نبوت در او تابید و با صفایی که داشت صورت همه خوی های پسندیده و کرامت های اخلاقی را در خود منعکس،کرد و با داشتن نوری چنین از نزدیک شدن به کدورت کفر و ناخالصی و ستیز نفاق پاک ماند، و بدان پاکیزگی از ظلمات شرک و آلودگی های دروغ و افترا به کلی جدا افتاد و از همین رو نخستین کس از مردان بود که بی تردید به رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورد و شوق به شکستن بتها و مجسمه ها و پاک کردن مسجد الحرام از بت ها و خدایان باطل و نموده ای شک و گمراهی در او جان گرفت (و از همین رو او را «انزع» یعنی برکنده از شرک خواندند)... و به جهت همراهی مداوم با رسول خدا صلی الله علیه و آله خداوند پیوسته بر علم او می افزود تا آن جا که - به نقل ترمذی در کتاب صحیح خود - رسول خدا صلی الله علیه و آله در حق او فرمود: من شهر علمم و علی علیه السلام دروازه آن است. و آن حضرت با علم سرشار خود قضایای سخت و وقایع مشکل و احکام پیچیده را حل و فصل می نمود.

صفات و خصایص حضرت امیر علیه السللام

امام باقر علیه السلام فرمودند:

قسم به خداوند روش و شیوه حضرت علی علیه السلام چنین بود همانند بنده ها غذا می خورد و بر زمین می نشست و اگر دو پیراهن سنبلانی می خرید خدمتکارش را خبر می کرد تا هر کدام را می خواهد بهترینش را انتخاب کند و خود آن دیگر را می پوشید، هرگاه پیراهنی آستینش بلندتر بود خود آن را قطع می کرد و اگر دامن لباس عربی اش از برآمدگی و


1) لسان العرب، ج 14، ص216، ماده «حیا».

قوزک پاشنه پا می گذاشت آن را کوتاه می کرد: پنج سال خلیفه بودند (برای خود) نه آجری بر آجر و نه خشتی بر خشت نهاد و نه مالک دهی و نه طلا و نقره ای شد تا از خود به ارث گذاشته باشد. به مردم نان گندم و گوشت می خورانید ولی خودش به منزل می رفت و از نان جو و سرکه استفاده می کرد؛ اگر دو کار خداپسند برایش پیش می آمد، سخت ترین را انتخاب می کرد و هزار بنده را از دسترنج دستی که به خاک آلوده و با چهره ای عرق کرده، خرید و آزاد کرد. هیچ کس طاقت کار او را نداشت و در شب و روز هزار رکعت نماز می خواند و شبیه ترین مردم به آن،حضرت امام زین العابدین علیه السلام بود و بعد از او کسی را طاقت عمل او نبود.

فضائل حضرت امیر علیه السللام که با قسم یاد شده است

سوگند به آن که جان محمد در دست اوست، اسرافیل پیوسته دست مرا بر روی زانوهایم (در رکوع) سو نگاه داشت تا تو (ای علی) به نماز من برسی و ثواب آن را دریابی آیا مردم مرا درباره دوستی تو سرزنش می کنند حال آن که خدا و فرشتگان او را در بالای آسمان تو را دوست می دارند؟ (1)

جابر رحمة الله علیه گوید: نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم که علی بن ابی طالب علیه السلام از راه رسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

همانا برادرم علی علیه السلام به نزد شما آمد. آن گاه رو به کعبه نمود و دست به آن نهاد و فرمود: سوگند به آن که جانم در دست اوست، این و شیعیان او در قیامت رستگارند. سپس فرمود: او در میان شما نخستین کسی است که با من ایمان آورده و از همه شما به عهد خدا و فادار تر و به امر خدا عامل تر و در میان رعیت عادل تر و در تقسیم منصف تر و نزد خداوند ارجمندتر است. در این وقت این آیه نازل شد:

إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّلِحَتِ أَوَلَيْكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ (2) آنان که ایمان آورده و کار شایسته کردند بهترین آفریدگانند.

و یاران پیامبر صلی الله علیه و آله هرگاه حضرت علی علیه السلام از راه فرا می رسید می گفتند: بهترین آفریدگان آمد. (3)

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

سوگند به آن که جانم در دست اوست، اگر نه این بود که گروهی از یاران من درباره تو همان را می گفتند که ترسایان درباره مسیح علیه السلام گفتند، همانا سخنی درباره تو می گفتم که بر هیچ گروهی عبور نکنی جز آن که خاک پا و آب وضویت را برای تبرک و شفا برگیرند ولی همین تو را بس که تو از منی و من از تو. (4)


1) بحار الأنوار، ج 39، ص117.

2) سوره بینه، 7.

3) مناقب خوارزمی ص 62؛ بحارالانوار، ج 40، ص 81

4) مناقب خوارزمی ص 96؛ بحار الانوار، ج 40، ص 105

•

سوگند به آن که جانم در دست اوست، همانا در میان شما مردی است که پس از من با مردم بر اساس تأويل قرآن می جنگد - چنان که من با مشرکان بر اساس تنزیل آن جنگیدم - در حالی که آن مردم گواهی به یکتایی خداوند می دهند و از همین رو کشتن آنان بر دیگران گران می آید و بر ولی خدا (علی) طعن می زنند و بر او خرده می گیرند. (1)

•

سوگند به آن که جانم در دست اوست، مردم به بهشت در نمی آیند تا ایمان آورند و ایمان نیاورند تا شما (اهل بیت علیهم السلام) را به خاطر خدا و رسولش دوست بدارند. (2)

•

سوگند به آن که جانم در دست اوست، هیچ کس ما خاندان را دشمن نمی دارد مگر آن که داخل دوزخ شود. (3)

•

سوگند به آن که مرا به پیامبری برانگیخت، آن گاه که حلقه در بهشت را به دست گیرم نخست شما (اهل بیت علیهم السلام) را داخل می سازم. (4)

قدرت و نیروی حضرت مولی الموحدين علیه السلام

ابن ابی الحدید گوید:

امّا قوت و نیروی بدنی امام علیه السلام به پایه ای است که ضرب المثل شده است.

ابن قتیبه گوید:

او با هیچ کس کشتی نگرفت مگر آن که او را به خاک افکند و اوست که در قلعه خیبر را از جا کند در صورتی که گروهی از مردم جمع شدند تا آن را برکنند نتوانستند و اوست که بت هبل را که از سنگی بزرگ تراشیده بودند از بالای کعبه کند و بر زمین افکند و اوست که در ایام خلافت خود صخره بزرگی را که روی چشم های قرار داشت و سپاهیان حضرتش نتوانستند آن را بردارند از جای برکند و آب از زیر آن بیرون جست. (5)

علّامه مجلسی رحمة الله گوید:

ابوطالب به عادت عرب فرزندان و برادرزادگان خود را جمع می کرد و به کشتی گرفتن وا می داشت و علی علیه السلام با آن که طفل بود آستین بالا می زد و با برادران بزرگ و کوچک خود و عموزادگان بزرگ و کوچک خود کشتی می گرفت و آنان را به خاک می افکند و پدرش گفت: علی ظهیر و پیروز شد و او را «ظهیر» نامید چون علی علیه السلام بزرگ شد با مرد قوی و نیرومند کشتی می گرفت و او را زمین می زد و مرد تنومند و دراز قامت را با دست خود می گرفت و به سوی خود می کشید و او را می کشت و بسا کمر او را می گرفت و به هوا بلند می کرد، و بسا در پی اسب نر در حال دویدن می دوید و او را باز می گردانید. (6)


1) كنز العمال، ج 5، ص 613

2) الصواعق المحرقة، ص 172.

3) همان، ص 174

4) الصواعق المحرقة، ص 232.

5) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 21

6) بحار الانوار، ج 41، ص275

جابر انصاری گوید:

پیامبر صلی الله علیه و آله در روز خیبر پس از آن که برای علی علیه السلام دعا کرد پرچم را به دست او داد، او با شتاب حرکت کرد و یارانش هم می گفتند بشتاب؛ او رفت تا به قلعه رسید، در قلعه را از جا کند و به زمین افکند، آن گاه هفتاد نفر از ما جمع شدیم و کوشیدیم تا در را به جای خود باز گردانیم. (1)

دشمن حضرت یعسوب الدین علیه السلام کافر است

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر که پس از من با علی درباره خلافت مقاومت و دشمنی ورزد کافر است و با خدا و رسولش جنگیده است و هر که در حق علی شک کند کافر است. (2)

و نیز فرمودند:

علی بن ابی طالب باب آمرزش خداست، هر که از آن وارد شود مؤمن است و هر که از آن بيرون رود كافر. (3)

و در بیان نورانی دیگر به حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام فرمودند:

من تو را نشانه ای میان خود و امّتم قرار داده ام پس هر که از تو پیروی نکند حقّا کافر شده است. (4)

به روایت جابر و ابن عباس فرمودند:

هر که نگوید علی بهترین مردم است حقا کافر شده است. (5)

به روایت حذيفة بن یمان فرمودند:

على بهترین بشر است؛ هر که نپذیرد حقّا کافر است. (6)

عطیه کوفی گوید:

بر جابربن عبدالله انصاری وارد شدیم، از پیری ابروانش بر روی دیدگانش افتاده بود، گفتیم برای ما از علی بگو، گفت: او از بهترین بشرهاست. (7)

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

ای حذیفه، حجت خدا بر شما پس از من علی بن ابی طالب است کفر به او کفر به خدا، شریک ساختن برای او شرک به خدا شک در او شک در خدا انحراف از او و طعن زدن به او انحراف از خدا و طعن در او و انکار او انکار خداست. (8)

و فرمودند:

هر که پس از من امامت علی را انکار کند چون کسی است که نبوت مرا در حیاتم انکار کرده است و هر که نبوت مرا انکار کند، ربوبیت پروردگار مرا انکار نموده است. (9)


1) بحارالانوار، ج 41، ص279.

2) مناقب ابن مغازلی، ص46

3) كنز العمال، ج 11، ص 610 و در ینابیع المودة، ج 2، ص 610 نیز آورده و در آن به جای باب آمرزش، باب دین است.

4) تاریخ دمشق، ج 2، ص489

5) تاریخ بغداد، ج 7، ص 421 و ج 3، ص192.

6) تاریخ دمشق، ج 2، ص 445 و نیز در ص446 از شریک بن عبدالله، و در ص447 از محمد بن منکدر آورده است.

7) همان، ص 447

8) بحار الانوار، ج 38، ص 97.

9) همان، ص 109.

ام سلمه علیها السلام به حسن بصری فرمود:

تو را حدیثی گویم که دو گوشم از:رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده و گرنه کر شوند و چشمانم دیده و گرنه کور شوند و قلبم را فرا گرفته و گرنه خداوند بر آن مهر (نافهمی) زند و زبانم را لال کند اگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیده باشم که به علی بن ابی طالب علیه السلام می فرمود: ای علی، هیچ بنده ای در قیامت خدا را با انکار ولایت تو دیدار نکند جز آن که او را با پرستش بت و صنم دیدار کند. (1)

امام صادق علیه السلام فرمودند:

هیچ کس آن چه را که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره علی علیه السلام فرموده رد نمی کند مگر کافر. (2)

و فرمودند:

امام نشانه ای است میان خدای عزیز و جلیل و بندگانش هر که (مقام) او را شناخت مؤمن است و هر که او را انکار نمود کافر است. (3)

على علیه السلام باب هدایت است، هر که با او مخالفت ورزد کافر است و هر که او را انکار کند به آتش دوزخ در آید. (4)

از ماست امامی که اطاعتش واجب است هر که او را انکار کند یهودی یا نصرانی خواهد مرد. (5)

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر که بمیرد و امام خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است. (6)

امامان بعد از من دوازده نفرند؛ اول آنان علی بن ابی طالب علیه السلام و آخرشان قائم علیه السلام است... اقرار کننده به آنان مؤمن و انکار کننده آنان کافر است. (7)

نجوای شبانه حضرت امیرمؤمنان علیه السلام

ابودرداء نقل می کند: در یکی از شب های ظلمانی از لابلای نخلستان بنی نجار در مدینه می گذشتم. ناگهان نوای غم انگیز و آهنگ تأثر آوری به گوشم رسید و دیدم انسانی است که در دل شب با خدای خود چنین سخن می گوید:

پروردگارا! چه بسیار از گناهان مهلکم به حلم خود در گذشتی و عقوبت نکردی و چه بسیار از ی آن ها کشیدی و آشکار نکردی خدایا اگر چه عمرم در گناهانم را به لطف و کرمت پرده نافرمانی و معصیت تو گذشته و گناهانم نامه اعمالم را پر کرده است، اما من به جز آمرزش تو امیدوار نیستم و به غیر از مغفرت و خشنودی تو به چیز دیگری امید ندارم.


1) بحارالانوار، ج 38، ص101.

2) وسائل الشيعه، ج 18، ص 561 و 559 و 560 و 562 و 567.

3) همان.

4) همان.

5) همان.

6) همان.

7) همان.

این صدای دلنواز چنان مشغولم کرد که بی اختیار به سمت آن حرکت کرده تا به صاحب صدا رسیدم ناگهان چشمم به علی بن ابی طالب علیه السلام افتاد خود را در میان درختان مخفی کردم تا از شنیدن راز و نیاز محروم نمانده و مانع دعا و مناجات آن حضرت نشوم. علی بن ابی طالب علیه السلام در آن خلوت شب دو رکعت نماز خواند و آن گاه به دعا و گریه و زاری و ناله پرداخت.

از دیگر مناجات های بسیار زیبای حضرت امیرمؤمنان علیه السلام به شرح ذیل می باشد:

پروردگارا! چون در عفو و گذشت تو می اندیشم گناهانم در نظرم کوچک می شود و هرگاه در شدت عذاب تو فکر می کنم گرفتاری و مصیبت من بزرگ می شود. آن گاه آن گاه چنین نجوا نمود: آه اگر در نامه اعمالم گناهانی را ببینم که خود آن را فراموشم کرده ام ولی تو آن را ثبت کرده باشی پس فرمان دهی او را بگیرید وای به حال آن گرفتاری که خانواده اش نتوانند او را نجات بدهند و قبیله و طایفه او را سودی ندهند و فرشتگان به حال وی ترحم نکنند. سپس گفت: آه از آتشی که دل و جگر آدمی را می سوزاند و اعضای بیرونی انسان را از هم جدا می کند. وای از شدت سوزندگی شراره های آتش که از جهنم بر می خیزد. ابودرداء می گوید: باز حضرت به شدت گریست پس از مدتی دیگر نه صدایی از او به گوش می رسید و نه حرکت و جنبشی از او دیده می شد با خود گفتم حتما در اثر شب زنده داری خواب او را فرا گرفته نزدیک طلوع فجر شد خواستم ایشان را برای نماز صبح بیدار کنم بر بالین حضرت رفتم. یک وقت دیدم ایشان مانند قطعه چوپ خشک بر زمین افتاده است تکانش دادم حرکت نکرد.

صدایش زدم، پاسخ نداد گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ به خدا علی بن ابی طالب علیه السلام از دنیا رفته است. ابودرداء در ادامه سخنانش اظهار می کند من به سرعت به خانه علی علیه السلام روانه شدم و حالت او را به اطلاع آنان رساندم فاطمه علیها السلام گفت: ابودرداء داستان چیست؟ من آن چه را که از حالات علی علیه السلام دیده بودم همه را گفتم. فرمودند: ابودرداء به خدا سوگند این بیهوشی است که در اثر ترس از خدا بر او عارض شده سپس با ظرف آبی نزد آن حضرت برگشتیم و آب به سیمایش پاشیدیم. آن بزرگوار به هوش آمد و چشمانش را باز کرد و به من که به شدّت می گریستم، نگاهی کرد و گفت: ابودرداء چرا گریه می کنی؟ گفتم به خاطر آن چه به خودت روا می داری گریه می کنم فرمود: ای ابودرداء! چگونه می شود حال تو آن وقتی که مرا برای پس دادن حساب فرا خوانند و در حالی که گناهکاران به کیفر الهی یقین دارند و فرشتگان سختگیر دور و برم را احاطه کرده اند و پاسبانان جهنم منتظر فرمانند و من در پیشگاه خداوند قهار حاضر باشم و دوستان مرا تسلیم دستور الهی کنند و اهل دنیا به حال من ترحّم ننمایند البته در آن حال بیشتر به حال من ترحم خواهی کرد زیرا که در برابر خدایی قرار می گیرم که هیچ چیز از نگاه او پنهان نیست. (1)


1) بحار، ج 41، ص 11 و ج 87 ص 195 نقل از داستان های بحارالانوار، ج 2، ص41.

سفره افطار حضرت امیرمؤمنان علیه السلام

ام کلثوم علیها السلام دختر امیرالمؤمنین علیه السلام می گوید:

در شب نوزدهم ماه رمضان دو قرص نان جو، یک کاسه شیر و مقداری نمک در یک ظرف برای افطار خدمت پدرم آوردم. وقتی نمازش را به اتمام رساند برای افطار آماده شد. هنگامی که نگاهش به غذا افتاد به فکر فرو رفت آن گاه سرش را تکان داد و با صدای بلند گریست و فرمود:

عزیزم! برای افطار پدرت دو نوع خورش (شیر و نمک)، آن هم در یک ظرف آماده ساخته ای؟ تو با این عمل می خواهی فردای قیامت برای حساب در محضر خداوند بیشتر بايستم؟ من تصمیم دارم همیشه دنباله رو برادر و پسر عمویم رسول خدا صلی الله علیه و آله باشم. هرگز برای آن حضرت دو نوع خورش در یک ظرف آورده نشد تا آن که چشم از جهان فرو بست. دخترم عزیزم! هر کس در دنیا خوردنی ها نوشیدنی ها و لباس هایش از راه حلال و پاک تهیه گردد، روز قیامت در دادگاه الهی بیشتر خواهد ایستاد و چنان چه از راه حرام باشد علاوه بر بیشتر ایستادن عذاب هم خواهد داشت زیرا که در حلال این دنیا حساب و در حرام آن عذاب است. (1)

عبادت حضرت اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب علیه السلام

ابن ابی الحدید گوید:

او عابدترین مردم بود و بیش از همه نماز و روزه می گزارد و مردم نماز شب و ملازمت و آداب و ردخوانی و خواندن نافله ها را از او آموختند چه پنداری درباره مردی که در کار مراقبت از ذکر و اوراد خود به جایی رسید که در آن شب بسیار سرد در جنگ صفین زیراندازی برایش گستردند و در حالی که تیرها در برابرش به زمین می نشست و از راست و چپ بر بیخ گوش او می گذشت به نماز مشغول شد و هراسی به خود راه نمی داد و برنخاست تا از کار عبادت آسوده گشت ؟! و چه پنداری درباره مردی که پیشانی مبارکش از سجده های دراز مانند زانوی شتر پینه بسته بود؟ و هرگاه در دعاها و مناجات های او ژرف بنگری و بر مضامین آن مبنی بر تعظیم و بزرگداشت خدای سبحان و خضوع در برابر هیبت او و خشوع در برابر عزت او و تواضع و فروتنی و رام بودن در برابر خداوند آگاه شوی میزان اخلاص حضرتش را خواهی شناخت و می فهمی که این دعاها و رازها از کدامین دل برخاسته و بر کدامین زبان روان گشته است. به امام علی بن الحسین علیه السلام که نهایت عبادت را داشت گفتند: عبادت شما را با عبادت جدّتان چه قیاس است ؟ فرمود: عبادت من در برابر عبادت جدّم مانند عبادت جدّم در برابر عبادت رسول خدا صلی الله علیه و آله است. (2)


1) بحار، ج 42، ص276 نقل از داستان های بحارالانوار، ج 2، ص 45

2) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 27.

علامه مجلسى رحمة الله از حبه عرنی روایت کرده که می گفت:

در این بین که من و نوف در حیاط قصر حکومتی خوابیده بودیم ناگاه متوجّه شدیم که امیرمؤمنان علیه السلام در آخر شب بیرون آمده، مانند شیدازدگان دست بر دیوار نهاده و این آیات را می خواند: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ.... (1)و مانند کسی که عقل از سرش پریده راه می رفت و به من فرمود: ای حبه، خوابی یا بیدار؟ گفتم: بیدارم؛ شما که چنین کنید پس ما باید چه کنیم؟ حضرت دیده فرو بست و گریست سپس فرمود: ای حبه! خدا را جایگاهی است و ما را نیز در پیشگاه خدا جایگاهی، چیزی از اعمال ما بر او پوشیده نیست. ای حبه! خداوند به من و تو از رگ گردن نزدیک تر است ای حبه! هیچ چیز، من و تو را از خدا پوشیده نمی دارد. پوشیده نمی دارد سپس فرمود ای نوف، خوابی یا بیدار؟ گفت: نه ای امیر مؤمنان، خواب نیستم، شما امشب مرا بسیار گریاندی. فرمود: ای نوف، اگر امشب از خوف خدای متعال بسی گریستی، فردای قیامت در پیشگاه خداوند دیده ات روشن خواهد بود ای نوف! قطره اشکی از چشم مردی از خوف خدا نریزد جز آن که دریاهایی از آتش دوزخ را خاموش می سازد. ای نوف! هیچ مردی نزد خداوند بزرگتر نیست از مردی که از بیم خدا بگرید و در راه خدا دوستی و دشمنی.کند ای نوف! هر کس در راه خدا دوستی کند و چیزی را بر دوستی او ترجیح ندهد و هر که در راه خدا دشمنی کند و منفعتی از این راه برای خود نجوید این جاست که اگر چنین باشید حقایق ایمان را به کمال دریافته اید آن گاه آن دو را پند و اندرز داد و در پایان فرمود: از خدا پروا داشته باشید که من شما را هشدار دادم. سپس به راه افتاد و در راه می گفت: «کاش می دانستم که آیا در هنگام غفلت من نگاه لطف از من بر می داری یا به من می نگری؟ کاش می دانستم که حال من در خواب های دراز و اندکی سپاس از نعمت هایت چگونه است»؟ به خدا سوگند در همین حال بود تا سپیده صبح دمید... (2)

امير المؤمنين لقب اختصاصی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام

ابن عباس می گوید:

به خدا قسم ما به علی بن ابی طالب علیه السلام، امیرالمؤمنین نگفتیم تا این که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را امیرالمؤمنین علیه السلام نامیدند. به این که روزی در مدینه کنار پیامبر صلی الله علیه و آله بودیم که حضرت علی علیه السلام آمد و به پیامبر صلی الله علیه و آله سلام کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله هم در جواب او فرمودند و سلام بر تو ای امیرالمؤمنین. در این هنگام من از این کلام پیامبر صلی الله علیه و آله تعجب کردم و به پیامبر صلی الله علیه وآله گفتم: آیا این لقبی که به علی علیه السلام دادید از روی محبّت شما به علی علیه السلام است،


1) سوره آل عمران، 190 به بعد.

2) بحار الانوار، ج 41، ص22.

یا این که دستوری است از طرف خدا؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: به خدا قسم هیچ چیزی درباره ی علی نگفته ام مگر این که آن را با چشم خود دیده ام. سؤال کردم: ای رسول خدا، در مورد علی علیه السلام چه دیده اید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: شبی که مرا به آسمان بردند بر هیچ دری از درهای بهشت نرفتم، مگر این که روی آن در نوشته شده بود:

علی بن ابی طالب علیه السلام، امیر المؤمنین است؛ هفتاد هزار سال قبل از این که حضرت آدم خلق شود.

همچنین صاحب کتاب مناقب می نویسد: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

چون مرا به آسمان سیر دادند رسیدم تا سدرة المنتهی جایی که ایستادم در پیشگاه خدا عزّ و جل پس خدواند متعال فرمودند: ای محمّد گفتم: لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْک، فرمود: مخلوقین مرا آزموده ای، کدام یک از آنان تابع ترند، برای تو؟ گفتم خدایا! علی، فرمود: راست گفتی ای محمّد آیا برای خود خلیفه ای برگزیده ای که از طرف تو (وظیفه) را ادا کند؟ و کتابم را به بندگانم در مواردی که نمی دانند آموزش دهد؛ گفتم خدایا تو انتخاب کن برای من، چون انتخاب تو به انتخاب من است؟ فرمود: علی علیه السلام را برایت برگزیدم، پس او را برای خود، خلیفه و وصی بدان و علم و حلم خود را به او می آموزیم و او حقا امیرالمؤمنین است و کسی به این مقام پیش از او نرسیده و پس از او هم نخواهد رسید ای محمّد، علی پرچم هدایت و پیشوای کسی است که مرا اطاعت کند و نور اولیای من است و او همان کلمه ای است که بر پرهیزکاران واجب کرده ام کسی که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که او

را دشمن بدارد مرا دشمن داشته اگر علی علیه السلام نباشد، حزب و اولیای من شناخته نمی گردد. (1)

مقام حضرت امیر علیه السلام در نزد ملائکه

از روایت استفاده می شود قبض روح مطهر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دست خداست؛ ابن عباس می گوید: شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله که می فرمودند:

چون که مرا به آسمان ها سیر شبانه دادند به هیچ ملکی از ملائکه برخورد نکردم، مگر این که از من درباره ی علی بن ابی طالب سؤال می کردند تا جایی که من گمان کردم اسم علی از اسم من مشهور تر است پس آن گاه که به آسمان چهارم رسیدم ملک الموت را دیدم که به من گفت ای محمّد! هیچ خلقی از خدا نیست مگر این که قبض روحش بدست من می باشد، بجز تو و حضرت علی علیه السلام علیه السلام چون خداوند متعال خود قبض روح شما را خواهد کرد. پس چون به زیر عرش الهی رسیدم علی را دیدم که در زیر عرش الهی ایستاده بود.


1) ارشاد القلوب إلى الصواب، ج 2، ص 237

پس من گفتم: ای علی از من سبقت گرفتی؟ جبرئیل به من گفت: ای محمّد! کیست آن کسی که با او این چنین صحبت می کنی؟ گفتم: این برادرم علی بن ابی طالب است. جبرئیل به من گفت: ای محمد! این علی علیه السلام نیست بلکه ملکی از ملائکه ی خداوند متعال می باشد که خداوند متعال آن را به صورت علی علیه السلام خلق کرده است. پس ما ملائکه ای که مقرب درگاه الهی هستیم هر وقت مشتاق دیدار حضرت علی علیه السلام می شویم این ملک را زیارت می کنیم بخاطر بزرگی و کرامتی که حضرت علی علیه السلام در پیشگاه خداوند دارد. (1)

خوراکی و آشامیدنی بعضی فرشتگان صلوات بر حضرت امیر علیه السلام

ابن شاذان رَحْمَةُ الله در کتاب «مِائَةُ مَنْقَبَةٍ» از ابوهریره نقل کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

خداوند تبارک و تعالی در آسمان چهارم صد هزار فرشته و در آسمان پنجم سیصد هزار و در آسمان هفتم فرشته ای را آفرید که سرش زیر عرش الهی و پاهایش زیر زمین است و نیز فرشتگانی را آفرید که عدد آن ها از دو طایفه ی بزرگ عرب آن روز به نام رَبيعَه وَ مُضَر بیشتر است. خوراک آن ها و نوشیدنی ایشان چیزی به جز صلوات فرستادن بر امیر المؤمنين علیه السلام و دوستانش و استغفار کردن برای شیعیان گنهکار و موالیانش نیست. (2)

اشتیاق ملائکه برای دیدن حضرت علی علیه السلام

حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

... همانا فرشتگان آسمان ها و حُجُب، همانند شوق و علاقه ی مادر مهربان به فرزند نيكوكار دلسوز مشتاق دیدار علىّ بن ابيطالب علیه السلام هستند. (3)

اسم مبارک حضرت علی علیه السلام سوگند میان فرشتگان

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

سوگندی که فرشتگان میان خود دارند این چنین است؛ سوگند خدایی را که علی علیه السلام مرتضی را پس از محمد بر همه ی مردم برتری داد. (4)

ابن عباس نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد حضور داشتند و جمعی از مهاجرین و انصار نزد آن حضرت بودند ناگهان جبرئیل علیه السلام بر آن حضرت نازل شد و عرض کرد: ای محمد! حق تعالی بر تو سلام می رساند و می فرماید علی را حاضر کن و او را روبروی خودت بنشان. جبرئیل این فرمان الهی را رساند و به آسمان برگشت.


1) كنز الفوائد، ج 2، ص 142؛ مأة منقبة، ص 33؛ بحار، ج 18، ص 300 و ج26، ص 305؛ مدينة المعاجز، ج 2، ص 311، ح 574؛ الشيعه في أحاديث الفريقين، ص179، ح 224.

2) مائه منقبه، ص 175 فضیلت 88؛ بحار الأنوار، ج26، ص 349، ح 22.

3) تفسیر امام حسن عسکری،7، ص 452، ضمن ح 297؛ بحار الأنوار، ج 9، ص 286.

4) همان.

رسول خدا صلی الله علیه و آله هم علی علیه السلام را حاضر کرد و او را روبروی خود نشانید. جبرئیل دوباره نازل شده و به همراه خود طَبَقی از خرما آورد و بین آن دو بزرگوار قرار داد و عرض کرد: از آن میل کنید و آن ها خوردند سپس تشت و آفتابه ی آبی آورد و عرض کرد: ای رسول خدا! پروردگارت فرموده است که تو آب را روی دست های علی بن ابیطالب علیه السلام بریزی. فرمود: سَمْعاً وَ طَاعَةً، آن چه را خداوند امر کند اطاعت می کنم، آن گاه آفتابه را برداشت و برخاست که آب روی دست های علی علیه السلام بریزد. علی علیه السلام به آن حضرت عرض کرد: ای:رسول خدا! من سزاوارترم که آب روی دست های مبارک شما بریزم فرمود ای علی! خداوند چنین فرمان داده است و به من چنین مأموریتی داده است؛ و آب را روی دست های علی علیه السلام که می ریخت قطره ای از آن در تشت نمی ریخت. علی علیه السلام عرض کرد: ای رسول خدا! آب ها را نمی بینم که در میان تشت بریزد، فرمودند:

اى على! فرشتگان از یکدیگر سبقت می گیرند در این که آبی که از دست های تو می ریزد بگیرند و به عنوان تبرک چهره ی خود را با آن شستشو دهند. (1)

علامه مجلسی در بحار الأنوار می نویسد: در منابع روایی شیعه، روایاتی داریم که خداوند متعال ملائکه را به شکل و صورت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت على علیه السلام و جميع ائمه علیهم السلام خلق کرده است. و در روایتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای اصحاب خود چنین فرمودند:

شب معراج در هر آسمانی ملکی را به صورت علی بن ابی طالب علیه السلام می دیدم. پس جبرئیل به من گفت: ای محمد! چون ملائکه ی آسمان اشتیاق زیادی به حضرت علی علیه السلام داشتند خداوند هم برایشان ملکی را در هر آسمان به صورت حضرت علی علیه السلام خلق کرد تا ملائکه با او مأنوس باشند و با او انس گیرند. (2)و باز در روز جنگ بدر که قرآن می فرماید: «ما سه هزار ملک به یاری شما فرستادیم...» (3)روایت شده که همه ی آن ملائکه به صورت حضرت علی علیه السلام بودند. (4)تا این که در قلب کفّار از دیدن روی حضرت علی علیه السلام ترس بیشتری ایجاد شود. و نیز از امام محمد باقر علیه السلام روایت شده که:

در جنگ بدر از هر کس می پرسیدند چه کسی تو را زخمی کرده است؟ در جواب می گفت: على علیه السلام مرا زخمی کرده است و وقتی آن را می گفت در جا می مرد. (5)


1) بحارالأنوار، ج 39، ص 121، بيروت، نشر الوفاء.

2) چون ابن ملجم (لعنة الله عليه) ضربت بر فرق مبارک امام علی علیه السلام زد، این ضربه اثرش بر صورت این ملکی که در آسمان است نمایان شد برای همین ملائکه چون این ملک را نگاه می کنند، قاتل حضرت را تا روز قیامت لعن می کنند و این معنا در کتب روایی ما نیز نقل شده است.

3) آل عمران آیه 124

4) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 811؛ بحار، ج 19، ص. 19، ص 300، ح 27؛ الأنوار العلويه، ص406.

5) ر.ک: مدينة المعاجز علامه بحرانی، بخش معجزه های امام علی علیه السلام، ص 131

حضرت امیر المؤمنين علیه السلام محبوب خدواند علی اعلی

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

چون شب معراج به آسمان ها برده شدم و از آن جا به سدرة المنتهی، در پیشگاه حضرت حق قرار گرفتم. حضرت حق از من سؤال کرد که: ای محمد! من خلقم را مورد آزمایش قرار داده ام در میان آن ها چه کسی بیشتر مطیع توست؟ حضرت جواب دادند: پروردگارا! علی علیه السلام. ندا رسید: تو را تصدیق کردیم ای محمّد، آیا برای خودت جانشینی اختیار کرده ای تا مسائل تو را ادا کند و بندگانم را در آن چه از کتابم نمی دانند آموزش دهد؟ گفتم: خداوندا، برایم اختیار کنید و جانشینم را معلوم کنید که آن چه برایم اختیار کنید همان است که خود اختیار کرده باشم. خداوند فرمود: همانا على علیه السلام را برای تو اختیار کردم پس او را وصی و جانشین خود قرار ده که او را از دانش و صبر خود چشانیده ام و او به حق امیر مؤمنان (امیرالمؤمنین) است که احدی را قبل از او و بعد از او شایسته ی چنین مقامی نیست. ای محمد! علی نشانه ی هدایت است و پیشوای هر کس که مرا اطاعت کند و اوست نور دوستان من و همان است که متقین را ملزم به آن کرده ام هر کس او را دوست بدارد در حقیقت مرا دوست داشته است و هر کس که با او بغض و دشمنی داشته باشد، در حقیقت با من بغض و دشمنی دارد. پس ای محمّد! این بشارت ما را به علی علیه السلام برسان که من مبتلا و شیفته ی اویم اگر علی علیه السلام نبود، دوستان من و دوستان پیامبران من شناخته نمی شدند. (1)

طینت واحد و مقام دوستان حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام

ابن عباس می گوید: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که حضرت علی علیه السلام را مخاطب خود قرار داده بود می فرمودند:

ای علی! همانا خداوند تبارک و تعالی بود و هیچ چیزی هم به جز او نبود، پس خداوند متعال من و تو را از نور جلال و عظمت خودش خلق کرد و ما مقابل عرش پروردگار عالم مشغول تسبيح [سبحان الله]، و تحميد [الحمد لله]، و تهليل [لا اله الّا الله] او بودیم و این قبل از آن بود که خداوند آسمان ها و زمین را خلق کند پس چون خداوند اراده کرد که حضرت آدم را خلق کند، طینت من و تو را از علیین خلق کرد و ما را با نور خود عجین کرده و در همه ی انوار و نهرهای بهشت قرار داد پس خداوند آدم را خلق کرد و این طینت و نور را در صلب او به ودیعه و امانت گذاشت و هنگامی که خداوند آدم را خلق کرد، ذریه و فرزندان او را حاضر کرد و آن ها را به نطق واداشت که از آن ها بر ربوبیت خود اقرار گیرد. و اولین کسانی که اقرار به ربوبیت خداوند نمودند من و تو بودیم و بعد از ما هم پیغمبران


1) أمالی شیخ طوسی، ص 343، ح 705؛ نوادر المعجزات، ص 74، ح 38؛ التحصین، ص 542

دیگر بر حسب درجه و رتبه شان به ربوبیت خداوند متعال اقرار کردند آن گاه خداوند متعال فرمود: ای محمّد و ای علی! شما در اقرار به ربوبیت من صادق هستید و در طاعت من از همه ی خلقم پیشی گرفته اید و من این را از علم خود می دانستم. پس شما برگزیدگان من از میان خلقم هستید و ائمّه علیهم السلام هم از ذریه ی شما دو بزرگوار می باشند و آن ها شیعیان شما می باشند و ما هم این چنین آن ها را مثل شما خلق کردیم. (یعنی با نور خود و طینت عليين و... ).

در ادامه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

ای علی! این طینت در صلب آدم بود و نور من و تو در بین دو چشم او قرار داشت پس این نور از چشم حضرت آدم به پیامبران منتقل شد تا این که این نور و طینت به صلب عبدالمطلب رسید و به دو قسم تقسیم شد. آن گاه خداوند متعال مرا از نصف آن خلق کرد و مرا رسول و نبی قرار داد و تو را هم از نصف دیگر خلق کرد و وصی و جانشین قرار داده شدی. پس آن گاه که من در کنار عظمت پروردگار متعال بودم و به مقام قاب قوسين أو أدنى رسیدم خداوند متعال به من فرمود: ای محمّد! در میان خلقم چه کسی بیشتر مطیع توست؟ گفتم: خدواندا! علی بن ابی طالب علیه السلام. پس خداوند عزوجل فرمودند: ای محمّد؛ علی علیه السلام را جانشین و وصی خود قرار بده که من او را برگزیده ی خود قرار دادم. ای محمد قبل از این که چیزی را خلق کنم اسم تو و علی را بر روی عرش خود نوشتم. محبت خاص من بر شما و بر کسانی است که شما را دوست می دارند و از شما اطاعت می کنند و هرکس که شما را دوست بدارد و از شما اطاعت کند از مقربان در گاه من خواهد بود و هر کس هم که منکر ولایت شما شود و به کلام شما اعتنایی نکند، او از زمره ی کافران و گمراهان خواهد بود. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمودند: ای علی! من و تو از یک طینت واحد می باشیم و تو در دنیا و آخرت حق دار ترین مردم نسبت به من هستی و فرزندان،تو فرزندان من هستند؛ و شیعیان تو شیعیان من؛ و دوستان شما دوستان من و تو و شیعیان و دوستارانت در بهشت کنار من خواهید بود. (1)

مذمّت پنهان کردن فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام

ابن عباس از:رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است که فرمودند:

خداوند این مردم را عذاب نمی کند مگر به خاطر گناه دانشمندان ایشان، آن ها که حق را کتمان کردند و فضائل على علیه السلام و عترت طاهرین او را بیان نکردند.

بدانید راه نرفتند بر روی زمین بعد از پیغمبران و رسولان برتر از شیعیان و دوستان على علیه السلام آن ها یی که امر ولایت آن حضرت را ظاهر می کنند و فضایل او را منتشر می کنند رحمت الهی سر تا پای وجود آن ها را فرا می گیرد و فرشتگان برای آن ها استغفار می کنند.


1) تأويل الآيات الظاهره، ص 749؛ شرح أصول كافى، ج 4، ص 227؛ بحار، ج 25، ص3؛ تفسير البرهان، ج 4، ص 439، ح6؛ عقائد الاسلامیه، ص 202.

و بدبختی به تمام معنا نصیب کسانی می شود که فضائل او را کتمان می کنند و امر او را پنهان می دارند چگونه می خواهند در آتش پایداری کنند. (1)

عطایای خداوند متعال به حضرت امیر علیه السلام

ابن عباس می گوید: از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیدم که می گفت خداوند متعال به من و علی علیه السلام پنج چیز عطا کرد:

1- به من جوامع الكلم (قرآن) را عطا کرد و در مقابل به على علیه السلام جوامع العلم را.

2- مرا نبی قرار داد و علی علیه السلام را وصی.

3- به من کوثر را عطا کرد و به علی علیه السلام سلسبیل را.

4- به من وحی را عطا کرد و به علی علیه السلام الهام را.

5- مرا به معراج برد و برای علی علیه السلام درهای آسمان ها و حجب را باز کرد. (2)

همچنین امام صادق علیه السلام در زیارت جد گرامیشان حضرت امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند:

سلام بر صاحب عقل کامل و فضایل و نعم بی شمار و مکارم و عطایای کامله. (3)

با توجّه به احادیث بیان شده می توان نتیجه گرفت وجود مقدّس، مولی الموحّدین دارای جایگاه ممتاز و بی نظیری در عالم خلقت می باشند که به صراحت آیه 61 سوره آل عمران خداوند تبارک و تعالی آن حضرت خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است.

فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ (4) پس هر کس با تو درباره او (عیسی) پس از دانشی که بر تو آمده ستیز کند، پس بگو بیایید فرزندان ما و فرزندان شما و زنان ما و زنان شما و جان های ما و جان های شما را بخوانیم سپس مباهله (دعا و زاری) کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار بدهیم.

نوشته ی روی درب بهشت

در کتاب مناقب از جابر بن عبدالله انصاری روایتی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

دو هزار سال پیش از خلقت آسمان و زمین بر در بهشت نوشته شده بود محمّد رسول و پیامبر خداست و علی بن ابیطالب علیه السلام برادر اوست. (5)


1) از این جا ظاهراً كلام رَجَب بُرسِی صاحب کتاب مشارق الانوار است.

2) خصال شیخ صدوق، ج 1، ص 293؛ الفضائل، ص 5؛ أمالی شیخ طوسی، ص 188؛ ارشاد القلوب، ج 2، ص 254؛ بشارة المصطفى ص 41 روضة الواعظین، ج 1، ص 109 كشف الغمه، ج 1، ص 380 و....

3) بحار الانوار، ج 97، ص 342

4) آل عمران، 61.

5) مائه منقبه شیخ محمد بن احمد قمی معروف به ابن شاذان،

در حدیث دیگر از ابن عباس روایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

در شب معراج جمله ای را دیدم که بر روی درب بهشت نوشته شده بود:

لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ عَلِیٌّ وَلِیُّ اَللَّهِ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَیْنُ صَفْوَهُ اَللَّه، فَاطِمَهُ أَمَهُ اَللَّهِ عَلَی بَاغِضِیهِمْ لَعْنَهُ اَللَّهِ؛ هیچ خدایی جز الله نیست، محمّد فرستاده ی خداست و علی علیه السلام هم دوست صمیمی خدا. حسن و حسین برگزیدگان خدا هستند، فاطمه کنیز خداست. لعنت خدا بر کسانی که بغض ایشان را دارند. (1)

و همچنین حذيفة بن يمان از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمودند:

إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ عَلِياً قَضِيباً فِي الْجَنَّةِ، مَنْ تَمَسَّكَ بِهِ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ؛ (2) خداوند متعال علی علیه السلام را به عنوان دستگیره درب بهشت قرار داده، هر که به او تمسّک جوید، حتماً از اهل بهشت خواهد شد. (3)

حضرت امیر علیه السلام اصل درخت طوبی

ابن عباس در ذیل آیه ی 29، سوره ی رعد و طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَتَابٍ از قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایتی را نقل می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

در شب معراج هنگامی که داخل بهشت شدم درختی را دیدم که هر برگی از آن دنیا و آن چه در دنیاست، را می پوشانید و در هر برگ آن هم زیور آلات و غذا وجود داشت. و هیچ قصر و خانه ای در بهشت نبود مگر این که شاخه ای از این درخت، در آن قصر یا خانه موجود بود و زیور و غذای صاحب آن قصر یا خانه از این درخت طوبی تأمین می شد. پس گفتم: ای جبرئیل این درخت چیست؟

گفت: این درخت طوبی است و خوشا به حال تو و بسیاری از امّت تو.

گفتم: انتهای این درخت (اصل آن) کجاست؟

گفت: اصل این درخت در وجود پسر عمویت علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد. (4)


1) خصال، ج 1، ص 323؛ أمالی شیخ طوسی، ص 355، ح 737؛ کنز الفوائد، ج 1، ص 148؛ مأة منقبه، ص 87؛ الیقین، ص391؛ شرح احقاق الحق، ج 4، ص 280؛ کشف الیقین، ص 459؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 75؛ بحار، ج 8، ص 191.

2) مشارق انوار اليقين، ص 68

3) قضیب در لغت؛ شاخه درخت و شمشیر تیز و برّان و جایگاه دستگیری است

4) تفسیر فرات کوفی، ص 208 ح 275؛ غاية المرام، ج 1، ص 72؛ بحار، ج 8، ص150.

شوق درخت طوبی به حضرت علی علیه السلام

امام محمد باقر علیه السلام از اجداد طاهرینشان: نقل می کنند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

در شب معراج در آسمان ششم درختی دیدم که زیباتر و بزرگتر از آن درخت را تا به حال ندیده بودم پس به جبرئیل گفتم: ای دوست من جبرئیل این درخت چیست؟ گفت: این درخت طوبی است ای حبیب من گفتم: این صدای زیبا و بلند که می آید چیست؟ گفت این صدای درخت طوبی.است گفتم چه می گوید؟ گفت: مرتب می گوید: «وا شوقاه إلیک يا على بن أبى طالب» ؛ ای علی علیه السلام، چقدر مشتاق تو هستم. (1)

در حدیثی دیگر ابوایوب انصاری علیه الرحمه نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

چون شب معراج به آسمان ها برده شدم در سدرة المنتهی نسیم و بوی خوشی احساس کردم. به جبرئیل گفتم: این نسیم و بوی خوش چیست؟ گفت این سدرة المنتهی است موقعی که به تو نگاه کرد مشتاق پسر عمویت علی بن ابیطالب علیه السلام شد در این هنگام به سوی تو نگاه کرد پس شنیدم که منادی ندا می دهد که محمّد بهترین انبياء و اميرالمومنين بهترين اولياء است. (2)

و همچنین چنان که امام صادق علیه السلام در زیارت مطلقه امیرمؤمنان علیه السلام فرموده اند:

السَّلامُ عَلى أَبِي الْحَسَنِ عَلِى... اَلسَّلامُ عَلى شَجَرَةِ طُوبى وَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى؛ (3) سلام بر ابو الحسن علی ... و سلام بر درخت طوبی و سدرة المنتهى.

نوشته ی روی سدرة المنتهى

در روایتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به حضرت علی علیه السلام فرمودند:

ای علی! در سه جا اسم تو را همراه و قرین با اسم خود دیدم: وقتی که به بیت المقدس رسیدم، روی صخره ی آن دیدم نوشته: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ أَیَّدْتُهُ بِوَزِیرِهِ وَ نَصَرْتُهُ بِوَزِیرِهِ،؛ هیچ خدایی جز الله نیست، محمّد فرستاده ی خداست، او را با جانشینش تأیید و یاری کردیم. به جبرئیل گفتم: جانشین من کیست؟ گفت: علی بن ابی طالب علیه السلام. و چون به سدرة المنتهی رسیدم روی آن نوشته شده بود: إِنِّی أَنَا اَللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا وَحْدِی، مُحَمَّدٌ صَفْوَتِی مِنْ خَلْقِی، أَیَّدْتُهُ بِوَزِیرِهِ وَ نَصَرْتُهُ بِوَزِیرِهِ؛ - من الله هستم هیچ خدایی جز من نیست، محمّد بهترین برگزیده ی من از خلقم است او را با جانشینش تأیید و یاری کردم-. به جبرئیل گفتم جانشین من چه کسی است؟ گفت: علی بن ابی طالب علیه السلام. و چون از سدرة المنتهى بالا رفتم به عرش الهی رسیدم و دیدم که بر روی آن نوشته شده است: إِنِّی أَنَا اَللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا وَحْدِی، مُحَمَّدٌ صَفْوَتِی مِنْ خَلْقِی، أَیَّدْتُهُ بِوَزِیرِهِ وَ نَصَرْتُهُ بِوَزِیرِهِ؛ - همانا من خدایم، هیچ خدایی جز من نیست، محمد دوست من است، او را با جانشینش تأیید و یاری کردم -. (4)


1) تفسیر فرات کوفی، ص 210، ح 284؛ بحار، ج 8، ص 150، ح 88

2) بحار، ج 36، ص146.

3) بحار، ج 97، ص306.

4) الفقیه، ج 4، ص 374، ح 5762، الخصال، ص 207، ج 26؛ أمالی شیخ طوسی، ص 642، ح 1335؛ مكارم الأخلاق، ص 444؛ بحار، ج 18، ص 388؛ تفسیر نور الثقلين، ج 3، ص 122، ح 31.

امیرمؤمنان علیه السلام میان دو خلیل

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است:

خدای تعالی مرا خلیل خود ساخت همان طور که ابراهیم علیه السلام را خلیل خود قرار داده بود، برای همین قصر من در بهشت روبروی قصر حضرت ابراهیم علیه السلام قرار دارد و قصر على علیه السلام هم در میان قصر من و قصر حضرت ابراهیم علیه السلام بر پا شده است. اینک خوشا به حال محبوبی که در میان دو خلیل است. (1)

«متقی» گفته است که «حاکم» این حدیث را در «تاریخ بیهقی» در فضایل صحابه نقل کرده است. (2)

قصرهای زیبا با پرده های مخصوص

فاطمه ی زهرا علیها السلام دختر گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در ضمن روایتی می فرمایند: از پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: شبی که به آسمان ها برده شدم وارد بهشت شدم و در آن جا قصری دیدم که از درّ سفید پوشانده شده بود و دری داشت که به درّ و یاقوت زینت داده شده بود که پرده ای هم بر روی این در نصب شده بود. پس سرم را بلند کرده و دیدم که بر روی در چنین نوشته است: لا إِلَهَ إِلّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيٌّ وَلِيُّ اللَّهِ؛ (هیچ خدایی جز الله نیست، محمّد صلی الله علیه و آله فرستاده ی خداست، علی علیه السلام دوست صمیمی خداست.) و بر روی پرده ی آن هم نوشته شده بود: «بخّ بخّ من مثل شيعة على علیه السلام؛ خوشا به حال مثل شیعه ی حضرت علی علیه السلام»؛ پس وارد قصر شدم و قصری دیگر که از عقیق قرمز پوشانده شده بود و دری از نقره داشت که با زبرجد سبز زینت کاری شده بود، که پرده ای هم روی این در نصب شده بود. و سرم را بلند کرده دیدم بر روی در نوشته است: «محمد رسول الله، على وصى المصطفی»؛ (محمد فرستاده ی خداست و علی علیه السلام جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله). و بر روی پرده ی آن نوشته شده بود: بَشِّرْ شِیعَهَ عَلِیٍّ علیه السلام بِطِیبِ الْمَوْلِدِ؛ «بشارت دهید شیعه ی علی علیه السلام را به پاکی نسل»؛ پس وارد قصر شدم و در مقابل خود قصری دیگر دیدم که از زمرد سبز بود که زیباتر از آن را هرگز ندیده بودم و این قصر، دری از یاقوت قرمز داشت که با لؤلؤ زینت داده شده بود و بر روی آن هم پرده ای نصب شده بود. پس سرم را بلند کرده، دیدم که بر روی در نوشته است: شِيعَةُ عَلِيٍّ علیه السَّلَامُ هُمُ الْفَائِزُونَ؛ «فقط شیعیان حضرت على رستگارند.» پس به جبرئیل گفتم: دوست من، جبرئیل، این قصرها از آن کیست؟ جبرئیل گفت: ای محمّد! این قصرها برای پسر عمو و وصی تو علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد. مردم روز قیامت محشور می شوند در حالی که پا برهنه و عریان هستند مگر شیعه ی حضرت علی علیه السلام؛


1) کنز العمال، ج6، ص 156.

2) فضائل الخمسه من الصحاح السته، ج 3، ص 115، سید مرتضی فیروزآبادی.

و در روز قیامت همه ی مردم به اسم های مادرانشان خوانده می شوند، بجن شیعه ی حضرت علی علیه السلام که این ها به اسم پدرانشان خوانده می شوند پس:گفتم دوست من جبرئیل، علت آن چیست ؟ جبرئیل فرمود: چون شیعیان حضرت علی علیه السلام را دوست می دارند پس طینت و نسل آن ها پاک است. (1)

توصیفی از قصرهای زیبای شیعیان مولى الموحدين على علیه السلام

در روایتی دارد که حضرت علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمودند:

شبی که به آسمان ها برده شدم قصرهایی از یاقوت قرمز و زبرجد سبز و درّ و مرجان و عقیق دیدم که مواد و مصالح این قصرها از مشک خوشبو و خاکش از زعفران بود. درختانی از میوه و خرما و انار و حور العین و زن هایی در غایت زیبایی و نهرهایی از شیر و نهرهایی از عسل که بر روی گوهر و درّ جاری بود در این قصرها بود. در کنار این نهرها خانه های گنبدی شکل و غرفه ها خیمه ها و خادمان و غلامان و فرش هایی از استبرق (ابریشم ضخیم براق) و سندس (ابریشم نازک) و حریر بود که پرندگان زیادی هم در آن جا بودند. پس گفتم: دوست من جبرئیل این قصرها از آن کیست و شأن آن ها چگونه است؟ جبرئیل گفت: این قصرها و همه ی آن چه در آن وجود دارد و دیدی و بیشتر از آن را خداوند عزوجل برای شیعیان برادر و جانشین تو علی بن ابی طالب علیه السلام آماده کرده است. ای محمد! این شیعیان را در آخر الزمان به رافضی می خوانند، در حالی که آن ها چیزی دیگر را اراده می کنند چون آن ها از باطل دوری و به حق تمسّک می جویند و این شیعیان پوشش بزرگ هستند (که روی تمام بدی ها و خدایان دیگر (2)را می پوشانند و باعث می شوند مردم نور محض و حقیقت را ببینند)؛ (ای محمّد!) و این قصرها همچنین برای شیعیان فرزندانت حسن و حسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسى و محمّد بن علی و علی بن محمّد و حسن بن علی و شیعیان فرزندنت محمد که مهدی نام دارد می باشد. ای محمّد! ایشان ائمّه ی بعد از تو می باشند که علم های هدایت و چراغ نورانی راه الهی می باشند تمام شیعیان و محبین فرزندانت شیعه ی به حق هستند و اینانند دوستان رسول و آن ها کسانی هستند که از باطل دوری و اجتناب می کنند و قاصد حق هستند و حق را تبعیت می کنند. فرزندان تو را در زمان حیاتشان دوست می دارند و بعد وفاتشان به زیارت آن ها می روند آن ها یاری کنندگان فرزندان تو هستند و ایشان را با جان و دل دوست می دارند. رحمت خداوند بر ایشان که خداوند بخشنده و مهربان است. (3)


1) المحتضر، ص 77؛ بحار، ج 65؛ ص 76، ح136؛ مستدرک سفینة البحار، ج 6، ص 114؛ العقلية والفواطم ص 196؛ الشيعه في أحاديث الفريقين، ص 119، ح 138.

2) مانند هوای نفس اشاره به،آیة أفَرَأیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلَهَهُ هَوَاهُ - آیا ندیدی کسی که الهِ او هوای نفسش می باشد-. «جائیه، آية 23»

3) دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری، شیعی، ص254؛ نوادر المعجزات، الطبرى الشيعي، ص 76، ح 41؛ الصراط المستقيم؛ ج 2، ص151.

امام المتقین و نامه اعمال

امام محمّد باقر علیه السلام می فرمایند: (1)

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به انتهای آسمان هفتم رسیدند و منتهی به سدرة المنتهی شدند، از آن جا به سیر خود ادامه داده و به مقام قرب قاب قوسين أو أدنی (2)رسیدند و در آن جا کتاب اصحاب یمین و کتاب اصحاب شمال به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله داده شد. پس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کتاب اصحاب یمین را بر دست راست خود گذاشتند و آن را گشودند و در آن تمامی اسامی اهل بهشت را با نام پدران و قبیله شان مشاهده کردند. آن گاه کتاب اصحاب شمال را باز کرده و تمامی اسامی اهل جهنّم را با نام پدران و قبیله شان مشاهده کردند. پس آن گاه که از معراج باز گشتند آن دو صحیفه را همراه خود آورده و به علی بن ابی طالب علیه السلام تقدیم کردند. (3)

امام الثّقلین علیه السلام در هفت جایگاه با پیامبر صلی الله علیه و آله شاهد است

ابی برده ی سلمی می گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که این چنین حضرت علی علیه السلام را مخاطب قرار می داد: یا علی؛ خداوند متعال در هفت مورد تو را با من شاهد قرار داد:

شبی که به معراج رفتم جبرئیل به من گفت: برادرت کجاست؟ گفتم: او را ورای خودم جانشین قرار دادم. جبرئیل گفت: خداوند را بخوان پس در هنگام خواندن مثال تو همراه من بود. در این هنگام دسته ای از ملائکه را دیدم که به صف ایستاده اند! گفتم: ای جبرئیل! اینان کیستند که به صف ایستاده اند؟ گفت: اینان کسانی هستند که روز قیامت به خاطر وجود تو خداوند را مباهات می کنند. پس نزدیک آنان شدم و از آن چه بوده و تا روز قیامت خواهد شد با آنان حرف زدم (در حالی که مثال تو همراه من بود.) وقتی برای دومین مرتبه به معراج رفتم، جبرئیل نیز باز به من گفت: برادرت کجاست؟ و من هم گفتم: او را ورای خودم جانشین قرار دادم. جبرئیل گفت: خداوند را بخوان، پس در هنگام خواندن مثال تو همراه من بود. تا این که حقیقت آسمان ها برایم مکشوف شد و من در هفت آسمان ساکنین آن، خانه ها و موضع هر ملکی را در جایگاه خودش دیدم. (در حالی که مثال تو همراه من بود و همه چیز را می دید.) هنگامی که بر اجّنه مبعوث شدم، جبرئیل به من گفت: علی علیه السلام کجاست؟ گفتم: او را ورای خودم جانشین قرار دادم. جبرئیل گفت: خداوند را بخوان پس من خدا را خواندم در حالی که تو همراه من بودی و من هیچ کلامی با خدا نگفتم و هیچ جوابی نشنیدم، مگر این که تو آن را شنیدی. خداوند من و تو را به شب قدر اختصاص داده و غیر از من و تو کسی دیگر چنین نیست. من خداوند را در مورد تو خواندم و هر آن چه خداوند به من عطا کرده است به تو نیز عطا کرده است،


1) البته از امام صادق علیه السلام نیز مشابه همین روایت نقل شده است.

2) اشاره به آية ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی از سوره مبارکه نجم.

3) بصائر الدرجات، ص 212، ج 6؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 159، ح 530؛ المناقب، ج 2، ص 160؛ بحار، ج 18، ص 387؛ تفسير البرهان، ج 1، ص267.

مگر نبوت را. چون شب معراج به آسمان ها رفتم خداوند تمام پیامبران را جمع کرد و من بر آن ها اقامه ی نماز کردم در حالی که مثال تو پشت سر من بود. (و با من نماز می خواند). هلاكت تمام حزب ها و گروه ها بدست ماست. (1)

ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام اساس بعثت انبياء علیهم السلام

سفیان ثوری از امام صادق علیه السلام نقل می کند که حضرت فرمودند:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: چون خداوند تبارک و تعالی مرا به سوی آسمان ها برد، و از آسمانی به آسمان دیگر می رفتم و به ملائکه ی مقرّب الهی رسیدم و از جایگاهی عبور کردم که جبرئیل نیز بدان جا نرسیده بود خداوند و حی کرد به من آن چه قرار بود وحی کند. پس حمله ی عرش الهی به من گفتند: ای محمّد! برای چه مبعوث شدی؟ گفتم: به ولایت خودم و ولایت برادرم علی بن ابی طالب. (2)

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

برای علی علیه السلام دو نور است یکی در آسمان و یکی در زمین؛ هر که به یکی از آن دو متمسک شود داخل بهشت خواهد شد و هر که به خطا رود داخل آتش می.شود خداوند هیچ ولیی را مبعوث نکرده؛ مگر این که او را به ولایت علی فراخوانده؛ چه خوش داشته باشد یا نداشته باشد. (3)

و همچنین ذیل آیه 45 سوره ی مبارکه ی زخرف:

وَ سْئلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رُّسُلِنَا. ای پیامبر! سؤال کن از پیامبرانی که قبل از تو بودند که برای چه چیز مبعوث شدند.

آمده است که شب معراج خداوند متعال تمام پیامبران را جمع کرد و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

ای محمد! از اینان سؤال کن برای چه شما به پیامبری مبعوث شدید؛ پس تمام پیامبران گفتند: مبعوث شده ایم که شهادت دهیم هیچ خدایی جز الله نیست و این که اقرار کنیم بر نبوت تو و ولایت حضرت على علیه السلام. (4)

حضرت امیر علیه السلام نور است برای هر کس که خداوند را اطاعت کند

اشاره

اسماعیل جعفی می گوید: در مسجد الحرام نشسته بودم و امام محمد باقر علیه السلام هم در گوشه ای نشسته بودند. در این حین امام محمّد باقر علیه السلام سرشان را بلند کرده و یک بار به آسمان و بار دیگر به کعبه نگاه کردند و سه مرتبه فرمود: سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَا؛ بعد از آن به من نگاه کردند و فرمودند: ای عراقی! اهل عراق در مورد این آیه چه می گویند؟


1) تفسیر قمی، ج 2، ص335؛ امالی شیخ طوسی، ص 642 ح 1335؛ مختصر بصائر الدرجات، ص 70؛ تأويل الآيات، ج 1، ص 312؛ بحار، ج 18، ص 405؛ تفسیر صافی، ج 5، ص 92.

2) نوادر المعجزات محمّد بن جرير، ص71، ح 34

3) تأويل الايات، ص 643؛ مشارق انوار اليقين، ص 101.

4) العمده، ص 353، ح 680؛ خصائص الوحى المبين، ص 170، ح 116؛ الطرائف، ص 101، ح 101، ح 147؛ تأويل الآيات الظاهره، ص 546؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 223، ح 855؛ نهج الحق، ص 183؛ بحار، ج 36، ص 155؛ ينابيع المودة، ج 2، ص 246، ح 692؛ تفسیر اثنی عشری، ج 11، ص 478؛ تفسیر شریف لاهیجی، ج 4، ص 81؛ تفسير منهج الصادقين، ج 8، ص 249؛ الزام الناصب فى اثبات الحجة الغائب علیه السلام، ج 1، ص 207؛ طرائف المقال، ج 2، ص 299 الامام على علیه السلام احمد رحمانی همدانی، ص 73، ح 19.

گفتم: می گویند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از مسجد الحرام به سوى بيت المقدس سیر داده شدند.

امام علیه السلام فرمودند: این طور نیست که آن ها می گویند بلکه از این جا به آن جا سیر داده شدند و با دست مبارکشان به سوی آسمان ها اشاره کردند و فرمودند: ما بین این جا (مسجد الحرام) و آسمان، حرم است. بعد از آن امام علیه السلام فرمودند:

چون پیامبر صلی الله علیه و آله به سدرة المنتهى رسیدند جبرئیل باز ایستاد و دیگر جلو نیامد، پس پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای جبرئیل! آیا در مثل چنین جایگاهی مرا رها می کنی؟ جبرئیل هم به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: پیش برو؛ به خدا قسم به جایی رسیدی که هیچ خلقی از مخلوقات خدا به آن نرسیده است. پس پیامبر صلی الله علیه و آله رفتند و به جایی رسیدند که خداوند را با دیده ی قلب خود مشاهده کردند و بین او و خداوند متعال یک سبحه بیشتر نبود.

اسماعیل جعفی می گوید، به امام باقر علیه السلام گفتم: فدایتان شوم، سبحه (1)چیست؟

پس امام علیه السلام با اشاره، صورتشان را به طرف آسمان و با دست مبارکشان به زمین اشاره کردند و سه مرتبه فرمودند: جلال ربی، جلال ربی.

بعد از آن امام باقر علیه السلام فرمودند:

خداوند به پیامبر عرضه داشت: ای محمّد! در ملأ أعلى و عالم بالا درباره ی چه چیزی گفتگو می کردند؛ پیامبر کردند؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: پروردگارا! پاک و منزّهی من هیچ ندارم، مگر آن چه یادم داده اید. پس در این هنگام دستی بر سینه ی پیامبر صلی الله علیه و آله گذاشته شد که آن چنان خنکی وجود پیامبر صلی الله علیه و آله را فرا گرفت و دوباره سؤال شد: ای محمّد! در عالم بالا گفتگو درباره ی چه بود؟

پیامبر صلی الله علیه و آله هم فرمودند: پروردگارا! اختلاف آن ها در درجات و کفّارات و حسنات بود. پس ندا شد: ای محمّد! نبوت تو دیگر رو به اتمام و عمرت به پایان رسیده است، چه کسی را وصی و جانشین خود قرار داده ای؟

پیامبر صلی الله علیه و آله هم عرضه داشتند: پروردگارا! من بندگانت را مورد آزمایش قرار دادم و هیچ کس را مطیع تر از حضرت علی علیه السلام نیافتم. پس ندا رسید که دوستم ای محمّد! دیگر چه؟ پیامبر صلی الله علیه و آله هم فرمودند: پروردگارا ! در میان بندگانت هیچ کس را ندیدم بیشتر از علی بن ابی طالب علیه السلام مرا دوست داشته باشد.


1) منظور شدّت نزدیکی به خداست و مسلّم است که نزدیکی مکانی نیست - سردبیر.

پس خداوند متعال فرمود:

یَا مُحَمَّدُ فَبَشِّرْهُ بِأَنَّهُ رَایَةُ الْهُدَی وَ إِمَامُ أَوْلِیَائِی وَ نُورٌ لِمَنْ أَطَاعَنِی وَ الْكَلِمَةُ الْبَاقِیَةُ الَّتِی أَلْزَمْتُهَا الْمُتَّقِینَ مَنْ أَحَبَّهُ أَحَبَّنِی وَ مَنْ أَبْغَضَهُ أَبْغَضَنِی مَعَ مَا أَنِّی أَخُصُّهُ بِمَا لَمْ أَخُصَّ بِهِ أَحَداً. ای محمّد! علی علیه السلام را بشارت ده که اوست نشانه ی هدایت و پیشوای دوستان من است و او نوری می شود برای هر کس که مرا اطاعت کند و اوست کلمه ای که متقین را بدان ملزم کرده ام. (ای محمّد!) هر کس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هرکس بغض او را داشته باشد، بغض مرا دارد. او را به فضایل و کراماتی اختصاص داده ام که احدی را چنین نکرده ام. (1)

ازدواج در آسمان

در بخشی از زیارت حضرت آمده:

اَلسَّلامُ عَلَى الْمَوْلُودِ فِي الْكَعْبَةِ الْمُزَوَّجِ فِي السَّماءِ. (2) سلام بر آن آقایی که در کعبه متولد شده و در آسمان عقد ازدواجش منعقد شده است. در حدیثی زیبا امام موسی بن جعفر علیه السلام از اجداد طاهرینشان از قول جابر بن عبدالله انصاری نقل می کنند که جابر فرمود: هنگامی که:رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را به همسری علی علیه السلام درآورد جمعی از اهل قریش پیش پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده و گفتند: دخترت فاطمه علیها السلام را به مهری اندک همسر علی علیه السلام نمودی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

من او را به ازدواج علی علیه السلام در نیاوردم بلکه خداوند عزوجل در شب معراج كنار سدرة المنتهى على علیه السلام را زوج فاطمه علیها السلام قرار داد. آن گاه خداوند به درخت سدرة المنتهی وحی کرد که به میمنت این ازدواج مبارک بر اهل بهشت هر آن چه دارد نثار کند. پس درخت سدرة المنتهی هم در و گوهرهای زینتی و مرجان خود را بر سر حور العین های بهشت نثار کرد پس آن حور العین ها این گوهرهای زیبا را برداشته و به یکدیگر هدیه می دادند و بدان افتخار می کردند و می گفتند: این ها از هدایای خداوند به فاطمه دختر گرامی پیامبر است. پس چون شب زفاف حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه ی زهرا علیها السلام شد پیامبر صلی الله علیه و آله استری (قاطری) سفید که لکه های سیاهی هم در بدن داشت، آوردند و دسته گلی به فاطمه علیها السلام تقدیم کردند و فرمودند: دخترم، فاطمه، سوار شو. و حضرت سلمان را امر کردند که افسار استر را بگیرد و پیامبر صلی الله علیه و آله استر را حرکت دادند. هنوز چند قدمی حرکت نکرده بودند که صدای همهمه ای به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله رسید که پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه کرده و دیدند جبرئیل با هفتاد هزار ملک و میکائیل با هفتاد هزار ملک به زمین آمده اند


1) تفسیر قمی، ج 2، ص 343؛ نوادر المعجزات، ص 66، ح 32؛ بحار، ج 18، ص 372، ح 79؛ تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 469، ح 84؛ تفسیر گازر، ج 5، ص 22؛ تفسیر الميزان، ج 13، ص 20.

2) بحار الانوار، ج 9، ص 301؛ اقبال الاعمال، ص 610؛ مفاتیح الجنان، زیارت مطلقه امیرالمؤمنين علیه السلام.

پیامبر صلی الله علیه و آله به آن ها فرمودند: روی زمین از برای چه آمده اید؟ گفتند: برای عروسی حضرت علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام آمده ایم. پس در این هنگام جبرئیل تکبیر گفت و میکائیل هم بعد از او تکبیر گفت و به تبع آن دو ملائکه هم تکبیر گفتند، بعد از آن ها پیامبر صلی الله علیه و آله هم تکبیر گفتند. و تکبیر گفتن در عروسی از این شب آغاز شد. (صلوات الله علیهم اجمعین). (1)

هدیه ی بزرگ الهی در سیب مخصوص

سلمان محمّدی می گوید: بر فاطمه علیها السلام وارد شدم در حالی که حسن و حسین در پیش او مشغول بازی بودند که من از دیدن این صحنه بسیار شادمان و خوشحال شدم. مدتی نگذشت که رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند؛ من به پیامبر عرضه داشتم که: یا رسول الله؛ مرا آگاهی دهید از اهل بیت خود تا دوستی و محبّت من نسبت به آنان بیشتر شود. پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

ای سلمان! شبی که به سوی آسمان ها برده شدم همراه با جبرئیل در بهشت الهی بودیم و در قصرها و بستان های بهشت دور می زدیم که رایحه ای خوشبو به مشامم رسید که مرا به تعجب واداشت. (از بس عطر خوشبویی داشت.) پس گفتم: ای دوست من، جبرئیل! این بوی چیست که بر تمام عطرهای بهشت غلبه پیدا کرده است؛ جبرئیل گفت: ای محمّد! این عطر سیبی است که خداوند تبارک و تعالی سیصد هزار سال پیش آن را خلق کرده که نمی دانم خداوند متعال چه منظوری از آفریدن آن داشته است. پیامبر صلی الله علیه و آله در ادامه فرمودند: در فکر این سیب بودم که گروهی از ملائکه را دیدم که آن سیب را همراه خود آورده و گفتند: ای محمّد! پروردگارت سلام می رساند و این سیب را به شما هدیه می دهد. پس من آن سیب را گرفته و زیر بال های جبرئیل قرار دادم و چون به زمین باز گشتم این سیب را خوردم که خداوند متعال آب این سیب را در پشتم جمع کرد و من چون با خدیجه همبستر شدم او به فاطمه علیها السلام بار دار شد. پس خداوند عزوجل به من وحی فرمود که: قَدْ وُلِدَ لَكَ حَوْرَاءَ إِنْسِيَّةُ ، فَزَوَّجَ النُّورَ مِنَ النُّورِ ، النُّورُ فَاطِمَةَ ، مِنَ النُّورَ عَلَى ، فاني قَدْ زَوَّجْتُهَا فِي السَّمَاءِ وَ جُعِلَتْ خَمْسَ الْأَرْضِ مَهْرُهَا؛ فرزندی برای تو متولد خواهد شد که حوراء انسیه است، ازدواج نور را به نور قرار بده که نور فاطمه علیها السلام از نور علی علیه السلام است و من (خداوند متعال) آن ها را در آسمان زوج یکدیگر قرار دادم و یک پنجم زمین را مهر فاطمه معین کردم و از این دو نور ذریه ای پاک خارج خواهم کرد که چراغ اهل بهشتند و نامشان حسن و حسین علیهما السلام است. و از صلب حسین، امامانی متولد می شوند که آن ها را به شهادت می رسانند پس وای به قاتلین آن ها (و عذاب دردناکشان). (2)


1) من لا يحضره الفقیه، ج 3، ص 401، ح 4402؛ دلائل الامامه، ص 23؛ أمالی شیخ طوسی، ص257؛ نوادر المعجزات، ص 94، ح 14؛ مکارم الاخلاق، ص 208؛ الیقین، ص 124؛ شرح الازهار، ج 2، ص 202؛ المحتضر، ص 137؛ شرح احقاق الحق، ج 18، ص 176؛ وسائل الشيعه، ج 20، ص 92، ح 25116؛ و.... .

2) تأويل الآيات ج 1، ص 237، ح 16؛ مدينة المعاجز، ج 3، ص 225، ح 841 ؛ بحار، ج 36، ص 361؛ مجمع النورين شيخ أبو الحسن مرندی، ص 21؛ عقائد الاسلامیه، ص 138 و 620 .

اهداء اسماء الهی

امام صادق علیه السلام از اجداد طاهرینشان از قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کنند که پیامبر فرمودند: شبی که به آسمان ها برده شدم و به سدرة المنتهی رسیدم جبرئیل به من گفت: ای محمّد! پیش برو. پس من یک قدم جلو رفتم که ناگهان نوری درخشنده و زیبا مشاهده کردم که با دیدن آن از عظمت الهی به سجده افتادم پس خداوند به من فرمود: ای محمّد! چه کسی را خلیفه و جانشین خود در روی زمین قرار داده ای؟

گفتم: پروردگارا! عادل ترین و صادق ترین و نیکوترین آن ها، علی بن ابی طالب علیه السلام، را وصی و وارث و جانشین خود قرار دادم. پس خداوند متعال به من فرمود: سلام مرا به علی علیه السلام برسان و بگو که خشم و غضبت عزت و بزرگی و رضایت و خشنودی ات حکم من می باشد. یَا مُحَمَّدُ إِنِّی أَنَا اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا اَلْعَلِیُّ اَلْأَعْلَی وَهَبْتُ لِأَخِیکَ اِسْماً مِنْ أَسْمَائِی فَسَمَّیْتُهُ عَلِیّاً وَ أَنَا اَلْعَلِیُّ اَلْأَعْلَی.

اى محمد منم خدایی که هیچ خدایی جز من نیست من بزرگ و بلند مرتبه هستم؛ به برادرت اسمی از اسامی خود بخشیدم و او را علی نامیدم در حالی که خود علی علیه السلام أعلی هستم. یَا مُحَمَّدُ، إِنِّی أَنَا اَللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا فَاطِرُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ، وَهَبْتُ لاِبْنَتِکَ اِسْماً مِنْ أَسْمَائِی، فَسَمَّیْتُهَا فَاطِمَهَ، وَ أَنَا فَاطِرُ کُلِّ شَیْءٍ

ای محمّد! من همان خدایی هستم که خدایی جز من نیست و آفریننده ی آسمان و زمین هستم؛ به دخترت اسمی از اسمای خود اهدا کردم و او را فاطمه نامگذاری کردم در حالی که خود آفریننده ی همه ی اشیاء می باشم. (فاطر كل شيء).

یَا مُحَمَّدُ إِنِّی أَنَا اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا اَلْحَسَنُ اَلْبَلاَءِ وَهَبْتُ لِسِبْطَیْکَ اِسْمَیْنِ مِنْ أَسْمَائِی فَسَمَّیْتُهُمَا اَلْحَسَنَ وَ اَلْحُسَیْنَ وَ أَنَا اَلْحَسَنُ اَلْبَلاَءِ. ای محمّد! منم خدایی که هیچ خدایی جز من نيست، من حُسن البلاء هستم و به دو فرزندت (حسن و حسین) اسمی از اسمای خود اهدا کردم. پس آن دو را حسن و حسین نامیدم در حالی که خود حسن البلاء هستم.

بعد امام صادق علیه السلام فرمودند: چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این حدیث را برای قریش بیان کردند، آن ها در پاسخ گفتند: خداوند به محمّد هیچ وحی نکرده است و او این ها را از روی هوای نفس خود می گوید؛ پس خداوند تبارک و تعالی برای رد حرف آن ها سوره ی مبارکه ی نجم را نازل کرد. (1)


1) کنز الفوائد، ص 314؛ تأويل الآيات الظاهره، ص 604 تنبيه الغافلين ص 107؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 462، ح 488؛ بحار، ج 24، ص 323، ح 36؛ تفسیر برهان، ج 4، ص 245

حبّ حضرت امیر علیه السلام مانع خلق آتش

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

شبی که به آسمان ها برده شدم در هر آسمانی ملائکه را ملاقات کردم که مرا بشارت می دادند تا این که جبرئیل را در محفلی از ملائکه ملاقات کردم و او فرمود:

لو اجتمع امتك على حب على بن أبى طالب ما خلق الله النار. ای محمّد! اگر امت تو بر محبّت حضرت علی علیه السلام اجتماع می کردند، خداوند آتش را خلق نمی کرد. (1)

حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند:

علی از من است و من از علی علیه السلام هر کس علی را یاری کند مرا یاری کرده و حب علی نعمت بزرگی است و تبعیت و پیروی او فضیلت بر زمین راه نرفت کسی جزء علی که بعد از من با کرامت ترین افراد باشد و خداوند بر او لباس فضل و فهم و ادراک را نازل کرد و به واسطه ی على علیه السلام مجالس و محافل را زینت بخشید و دین را به واسطه ی او عزیز کرده و شهرها را به واسطه ی او سرسبز و خرم کرده و خوبان به واسطه ی او عزّت یافتند. (2)

شمشیری از نور شبیه ذوالفقار

امام حسین علیه السلام فرمودند: از جدّ بزرگوارم رسول اکرم صلی الله علیه وآله شنیدم که می فرمود:

شبی که خداوند متعال مرا به معراج برد، در دل عرش الهی ملکی را دیدم که در دستش شمشیری از نور بود و آن را حرکت می داد همان گونه که حضرت على علیه السلام ذوالفقار را می داد حرکت می داد و ملائکه هر وقت مشتاق صورت حضرت علی علیه السلام می شدند به صورت این ملک نگاه می کردند. به خداوند عرض کردم پروردگارا! این ملک برادر و پسر عمویم على بن ابى طالب علیه السلام است؟ خداوند فرمود:

ای محمّد! این ملک را به صورت علی علیه السلام خلق کردم تا در دل عرش مرا عبادت کند و ثواب تقدیس و تسبیح این ملک را تا روز قیامت برای علی علیه السلام می نویسم. (3)

برترین اعمال دوستی امیرالمومنین علی علیه السلام

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله:

إِنَّ حُبَّ عَلِیٍّ سَیِّدُ الْأَعْمَالِ دوستی علی علیه السلام بهترین عمل و سرور همه ی اعمال است. (4)


1) الیقین، ص 426؛ تأويل الآيات، ج 2، ص 624، ح 7؛ ينابيع الموده، ج 2، ص 290، ح 829.

2) الاربعين في حب امیرالمومنین علیه السلام 7، ج 1، ص 30، ابومعاش نشر، انوار الهُدى.

3) عيون اخبار الرضا،7، ج 2، ص 139، ح 15؛ الجواهر السنية، ص 253؛ بحار، ج 18، ص 353، ح 65

4) فضائل ابن شاذان ص 141؛ بحار الأنوار، ج 40، ص46.

پیغمبر صلی الله علیه و آله اشاره به علی علیه السلام نموده و فرمودند:

هُوَ هَذَا الَّذِى أَحْصَى اللَّهُ فِيهِ عِلْمٍ كُلَّ شَيْءٍ، و أَنَّ السَّعِيدَ كُلَّ السَّعِيدِ حَقَّ السَّعِيدِ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً علیه السلام فِي حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ إِنَّ الشَّقِئَ كُلَّ الشَّقِي حَقَّ الشَّقِي مَنْ أَبْغَضَ عَلِيّاً فِي حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ وَفَاتِه. او امام مبین است که خدا علم هر چیز را در او فراهم آورده است و همانا خوشبخت و سعادتمند به تمام معنا کسی است که علی علیه السلام را در دوران زندگی و پس از مرگ دوست داشته باشد، گمراه و بدبخت به تمام معنا کسی است که با علی علیه السلام در دوران زندگی و پس از مرگ خود دشمنی کند. (1)

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِیّاً یُهَوِّنُ اللَّهُ عَلَیْهِ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ وَ یَجَعَلُ قَبْرَهُ رَوْضَهً مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّهِ. آگاه باشید هر کس علی علیه السلام را دوست داشته باشد خدا جان کندن را بر او در هنگام مرگ آسان می گرداند و قبر او را باغی از باغ های بهشت قرار می دهد. (2)

شیعه و دوستدار امیرالمؤمنین علیه السلام در این دنیا در بهشت است.

در محضر امام صادق علیه السلام شخصی عرض نمود: خدایا بهشت خود را نصیب ما بفرما! حضرت فرمودند:

شما شیعیان در همین دنیا هم در بهشت هستید از خداوند بخواهید که از بهشت خارجتان نسازد. عرض شد فدایتان شوم چگونه در بهشت هستیم در حالی که در دنیا هستیم؟ حضرت فرمودند آیا شما اقرار به امامت ما ندارید؟ عرض شد چرا و فرمودند: همین بهشت شماست و آن کسی که اقرار به امامت ما داشته باشد در بهشت است، از خداوند بخواهید که ولایت ما را از شما نگیرد. (3)

خوشا به حال شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام

عمرو بن ابی المقدام از امام صادق علیه السلام روایت کرده که حضرت فرمودند:

آگاه باشید که هر چیزی را گوهری است و گوهر فرزندان آدم علیه السلام حضرت محمّد صلی الله علیه و آله است و پس از آن حضرت، ما ائمّه طاهرین و شیعیانمان هستیم. خوشا بر شیعیان ما که چه نزدیکند به عرش خدای عزوجل و چه نیکو است رفتار خدای عزوجل نسبت به آنان در روز قیامت به خدا سوگند! اگر بر مردم بزرگ و گران نمی آمد و شیعیان را خودبینی فرا نمی گرفت فرشتگان رو در رو به آن ها سلام می کردند. به خدا سو سوگند! هیچ بنده ای از شیعیان ما نیست که قرآن را ایستاده در حال نماز بخواند جز آن که در برابر هر


1) مشارق الأنوار في فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 55.

2) همان، ص 187، ح 103

3) انساب النواصب ص 24 به نقل از بحارالانوار، ج 2، ص74.

حرفی از آن صد حسنه به او دهند و اگر نشسته بخواند به هر حرفی پنجاه حسنه به او دهند و شخص خموش از شیعیان ما ثواب قرآن خوان مخالفین را دارد، شما به خدا قسم در بسترهای خود خفته اید و مزد مجاهدان را دارید و در نماز هستید و ثواب صف بستگان در راه خدا را دارید شمایید به خدا سوگند آن کسانی که خدای عزّوجل درباره شان فرموده:

وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلْ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتقَبِلِينَ (1) کینه ای که در سینه شان بوده کنده ایم و برادرانه بر تخت ها روبروی هم هستند.

به راستی که شیعیان ما چهار چشم دارند، دو چشم در سر دو چشم در دل آگاه باشید که همه این طورند ولی خدای عزّوجل چشم های شما را بینا کرده به ولایت ما و چشم های مخالفین ما را به ولایت کور کرده است. (2)

زیارت شیعیان محبوب ائمه اطهار

امام صادق علیه السلام فرمودند:

به خدا قسم من دوست می دارم بوی شما شیعیان جدّم على علیه السلام و روح شما و دیدن و زیارت نمودن شما را و من بر دین خدا و ملائکه خدا هستم پس شما شیعیان کمک کنید ما را به وسیله ورع و پاکدامنی و من در مدینه مثل یک تار مو این طرف و آن طرف نگاه می کنم تا یکی از شما را ببینم و دلم آرام بگیرد. (3)

اجر و ثواب شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام در تحمل سختی ها

مُحَمَّد بن أبي عُمَارَةَ كُوفِی می گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمودند:

هر کس در راه ما به خاطر خونی که از ما ریخته شده یا حقّی که از ما تاراج رفته، یا پرده ی آبرو و حیثیتی که از ما اهل بیت علیهم السلام یا یکی از شیعیان ما دریده گشته قطره ی اشکی بریزد، بدین سبب خداوند متعال او را یک حُقُب (که هشتاد سال است) در بهشت جای دهد. (4)

دوستی حضرت علی علیه السلام در قلب محبّین ثابت تر از کوه احد

...امير المؤمنین علیه السلام رو به اصحابش کرد و فرمود: ای صحابه، به خدا قسم به هیچ کاری اقدام نکردم مگر آن چه پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ی آن با من عهد و پیمان کرده بود. خوشا به حال کسی که محبت ما اهل بیت در قلب او رسوخ داشته باشد، ایمان در قلب چنین کسی ثابت تر از کوه احد در مکانش خواهد بود و هر کس که دوستی ما در قلب او جای نگیرد ایمان در قلب او مانند ذوب شدن نمک در آب است. (5)


1) حجر، 47.

2) دو بال برای پرواز ص 32 سید ابو محمد به نقل از گلگشت نور؛ چهارصد حدیث از روضه ی کافی، ص 368، ح 179

3) انساب النواصب ص 28 به نقل از بحار، ج 68، ص 28

4) دو بال برای پرواز ص 36، به نقل از امالی شیخ مفید، ص 193، ح 5.

5) اسرار آل محمد، ص 516

پرهیزگاران دوستداران حقیقی امام المتقين علیه السلام

قال ابو جَعْفَرٍ علیه السلام: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قال: لَا يَثْبُتُ عَلَى وَلَايَةِ عَلِي علیه السلام إِلَّا الْمُتَّقُون. (1) جز پرهیزگاران کسی بر ولایت علی علیه السلام ثابت نمی ماند.

عنوان صحیفه مؤمن دوستی حضرت علی علیه السلام

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: عُنْوَانُ صَحِيفَةِ الْمُؤْمِنِ حُبُّ عَلِي بْنِ أَبِي طَالِب.(2) حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: عنوان صحیفه مؤمن دوستی علی علیه السلام است.

خلقت شیعیان از شیرینی

احمد بن هارون بن موفق المَدینِی از پدرش نقل کرده که گفت:

روزی امام کاظم علیه السلام دنبال من فرستادند پس در محضر حضرتش طعام خوردم و این در حالی بود که سر سفره حضرت شیرینی زیادی قرار داشت پس عرض کردم چقدر این شیرینی ها زیاد است پس امام علیه السلام در جواب فرمودند: همانا ما و شیعیانمان از شیرینی آفریده شده ایم پس ما شیرینی را دوست داریم. (3)

نوشته ای در زیر عرش مخصوص شیعیان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام

ابوسعید مدائنی گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: معنی این سخن خداوند عزّوجل در قرآن چیست؟ «و تو نبودی آن زمانی که ما در طور ندا کردیم» امام علیه السلام فرمودند:

نوشته ای است که خداوند دو هزار سال قبل از آفرینش مخلوقات آن را برای ما بر روی ورقی نوشت و آن را با خود در عرض یا در زیر عرشش قرار داد و در آن مکتوب آمده است ای شیعیان آل محمد من به شما عطا کردم قبل از آن که درخواست کنید و قبل از آن که استغفار کنید. شما را آمرزیدم و هر که با ولایت آل محمد صلی الله علیه و آله نزد من بیاید او را با رحمت خود در بهشت ساکن می کنم. (4)

ثواب طعام دادن به دوستداران امیر علیه السلام

عَمْرو بن ابی مِقْدَامِ از قول پدرش از قول امام باقر علیه السلام نقل کند که فرمودند:

اگر مردی از شیعیانم را طعام دهم نزد من از اطعام افقی از مردم محبوب تر است. راوی می گوید پرسیدم: افق چه تعدادی از مردم است؛ فرمودند: یکصد هزار نفر. (5)


1) همان.

2) همان.

3) مراة الأبرار ص،62، ترجمه احمدرضا آقادادی.

4) اختصاص للمفيد، ص 111.

5) وسائل الشيعه، ج24، ص346

دوستان امیرالمؤمنین علیه السلام به اصل و ریشه چنگ زدند

حضرت ابی عبدالله علیه السلام می فرمودند:

هیچ کس به اندازه شما نزد من محبوب نیست، زیرا مردم راه های مختلفی را در پیش گرفتند، بعضی از آن ها طبق هوای نفسش رفته و بعضی از آن ها به رأی خود عمل کرده، ولی شما امری را در پیش گرفتید که دارای اصل و اساس است. (1)

شیعیان حضرت امیر علیه السلام متعلّمین هستند

امام صادق علیه السلام فرمودند:

در میان مردم دو دسته مرد وجود دارد: عالم و متعلّم و سایر مردم خار و خاشاک هستند. پس ما عالمان هستیم و شیعیان و دوستان ما اهل آموختن علم (متعلّم) و بقیه ی مردم خار و خاشاک هستند. (2)

محبین امیرالمؤمنين علیه السلام اهل تحيّة الله

ابی حمزه گوید شنیدم امام صادق علیه السلام می فرمودند:

شما (محبّين) اهل تَحيَّت خدا و رحمت او هستید و از اکرام شدگان حقّید و اهل توفیق و در پناه پروردگارید و اهل دعوت خدا و بندگی او می باشید حساب و ترس و اندوهی بر شما نیست. (3)

استغفار ملائکه های الهی برای محبین امیرالمومنین علیه السلام

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و اله: خَلَقَ اللَّهُ مِنْ نُورِ وَجْهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام سَبْعِینَ أَلْفَ مَلَکٍ یَسْتَغْفِرُونَ [لَهُ وَ] لِمُحِبِّیهِ إِلَی یَوْمِ اَلْقِیَامَهِ. (4)

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: خداوند از نور چهره ی علی بن ابیطالب علیه السلام هفتاد هزار ملک بیافریده که تا روز قیامت برای او و محبین او استغفار کنند.

سبيل الله شیعه است

عَنِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدِ قَالَ سَأَلْتُ الْعَسْكَرِيَّ علیه السلام بِالْمَدِينَةِ عَنْ رَجُلٍ أَوْصَى بِمَالٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَقَالَ سَبيلُ اللَّهِ شِيعَتُنَا. (5) حسن بن راشد گوید در مدینه از امام عسکری علیه السلام در مورد مردی که وصیت کرده بود مالی را در راه خدا (سبیل الله) خرج کنند سؤال کردم که سبیل الله چه راهی است؟ امام فرمودند: سبیل الله شيعيان ما هستند.


1) بحار الأنوار، ج 68، ص 90.

2) بصائر الدرجات، ص 17.

3) همان، ص 14.

4) بحار الانوار، ج 68، ص142.

5) مرآة الابرار، ص 128 ترجمه احمدرضا آقادادی.

کیفیت خانه های بهشتی شیعیان

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: إِنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ لَيَنْظُرُونَ إِلَى مَنَازِلِ شِيعَتِنَا كَمَا يَنْظُرُ الْإِنْسَانُ إِلَى الْكَوَاكِبِ فِي السَّمَاءِ. (1)

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمودند: همانا اهل بهشت به منازل شیعیان ما نگاه می کنند همان گونه انسان به ستارگان آسمان نگاه می کند.

ولایت حضرت امیر علیه السلام شرط قبولی اعمال؛ چهارده نور مقدّس علیهم السلام در حال نماز

ابی سلمی، چوپان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: شبی که به معراج برده شدم خداوند جل ثنائه به من فرمود:

آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ - ایمان آورد رسول به آن چه از طرف پروردگارش به سوی او نازل شد -. من هم گفتم وَ الْمُؤْمِنُونَ؛ (ایمان آوردیم). خداوند فرمود: راست گفتی ای محمد؛ چه کسی را برای امتت جانشین خود قرار داده ای؟ گفتم: بهترین از امتم را خداوند فرمود: علی بن ابیطالب علیه السلام را. گفتم: بله خداوند فرمود: ای محمّد! من اطلاعی دقیق از زمین و احوال آن دارم؛ پس تو را از روی آن اختیار کردم و اسمی از اسامی خودم را برای تو جدا کردم و به خاطر همین در هیچ جایی مرا یاد نمی کنند، مگر این که ذکر تو هم با من خواهد بود؛ من محمود هستم و تو هم محمّد و علی علیه السلام را هم انتخاب کرده و برای او هم اسمی از اسامی خود جدا کردم؛ من أعلى هستم و او هم علی. ای محمّد! من تو را و علی علیه السلام و فاطمه و حسن و حسین علیهما السلام را از نور خود خلق کردم (2)و ولایت شما را بر اهل آسمان و زمین عرضه کردم. پس هر کس ولایت شما را قبول کند نزد من از مؤمنین خواهد بود و هر کس منکر ولایت شما شود نزد من از کافرین خواهد بود. ای محمّد! اگر بنده ای از بندگانم مرا آن چنان عبادت کند که همچون مُشک پوسیده گردد پس نزد من آید در حالی که ولایت شما را نداشته باشد او را وارد بهشت نخواهم کرد. بعد از این خداوند متعال فرمود: ای محمد! آیا دوست می داری که اهل بیت و جانشینان خود را ببینی؟ گفتم بله پروردگارا پس فرمود: نگاه کن به جانب راست عرشم. من نگاه کرده و دیدم علی علیه السلام و فاطمه و حسن و حسین و علی بن حسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و الحسن بن على و المهدی علیهم السلام را که در اوج نور بودند در حالی که همگی آن ها در حال نماز بودند و مهدی علیه السلام در وسط آن ها مانند ستاره ای فروزان، كوكبٌ دُرّى (3)، درخشش داشت.


1) همان، ص 216

2) منظور از نور خودم این نیست که از خداوند چیزی جدا شده بلکه اضافه تشریفیه است -سردبیر.

3) نور، آیه 35

پس خداوند متعال فرمود: ای محمد اینان حجّت های من می باشند و مهدی علیه السلام هم به پا خاسته ای از عترت توست که خون خواه عترت تو می باشد؛ قسم به عزت و جلالم، مهدی علیه السلام امام واجب الاطاعت برای دوستان من می باشد و او کسی است که از دشمنان من انتقام می گیرد. (1)

حبّ حضرت امیرالمومنین علیه السلام افضل عبادت ها

قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: إِنَّ فَوْقَ کُلِّ عِبَادَهٍ عِبَادَهٌ وَ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ أَفْضَلُ عِبَادَه وَ فِی خَبَرٍ آخَرَ حُبُّ عَلِیِّ سَیِّدُ الْأَعْمَالِ. (2) امام صادق علیه السلام فرمودند: به درستی که بالای هر عبادتی، عبادتی وجود دارد و حبّ ما اهل بیت بالاترین و افضل ترین عبادت هاست و در خبر دیگر است که حبّ علی علیه السلام آقای تمام اعمال است.

دوست داشتن اهل بیت علیهم السلام شرط توحید

از جابر بن عبدالله انصاری روایت شده است:

بادیه نشینی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! آیا بهشت بهایی دارد؟ فرمود: «آری» عرض کرد بهایش چیست؟ فرمود: کلمه ی «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» که بنده ی صالح آن را از روى اخلاص بگوید عرض کرد: اخلاص آن چیست؟ فرمود: عمل کردن به آن چه برای آن فرستاده شده ام و دوست داشتن اهل بیت من عرض کرد: دوست داشتن اهل بیت شما از حقوق این کلمه است؟ فرمود: آری، دوست داشتن آنان، بزرگ ترین حق آن است. (3)

محبت به حضرت امیر علیه السلام اولین سوال قیامت

حَنَان بن سَدیر گفت: پدرم به من گفت: نزد جعفر بن محمّد علیه السلام بودم. آن حضرت غذایی در برابرم نهاد که هرگز غذایی مانند آن نخورده بودم. پس به من فرمودند:

ای سَدِیر غذای ما را چگونه یافتی؟ عرض کردم: پدر و مادر فدایت ای پسر پیامبر خدا! تاکنون چنین غذایی نخورده ام و گمان هم نمی کنم که دیگر غذایی مانند آن بخورم آن گاه چشمانم پر از اشک شد و گریستم فرمود: ای سدیر چرا گریه می کنی؟ عرض کردم یا بن رسول الله! آیه ای از کتاب خدا را به یاد آوردم فرمود کدام آیه؟ عرض کردم: این آیه «پس در آن روز از نعمت بازخواست می شوید.» می ترسم این غذا جزء همان نعمتی باشد که خداوند درباره ی آن باز خواست می کند. حضرت خنده ای کرد به طوری که دندان های عقلش نمایان شد سپس فرمود: «ای سدیر! از تو، نه درباره ی خوراک لذیذ سؤال خواهد شد و نه درباره ی جامه ی نرم و نه درباره ی بوی خوش بلکه این ها برای ما آفریده شده و ما برای استفاده از آن ها خلق شده ایم و ما باید در آن ها به طاعت خدا عمل کنیم».


1) الغيبه، ص 95؛ مأة منقبة منقبة،17، ص 38 الربعون حديثاً، منتجب الدين بن بابويه، ص 4؛ الطرائف، ص 173؛ شيخ البطحاء ابوطالب،7، ص 31؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 143؛ غاية المرام، ج 7، ص 78؛ مكيال المكارم، ج 1، ص 65؛ شرح احقاق الحق، ج 5، ص 46؛ بحار، ج 36، ص 216؛ الزام الناصب، ج 1، ص 163

2) الاربعین ص 71 به نقل از القطره، ج 2، ص23.

3) أمالي طوسی، ص 583، ح 1207.

عرض کردم؛ پدر و مادرم فدایت ای پسر پیامبر خدا پس آن نعمت کدام است؟ فرمود: دوستی علی علیه السلام و عترت او. در روز قیامت خداوند می پرسد: «در برابر نعمت دوستی علی علیه السلام و عترت او که آن را به شما عطا کردم، چگونه شکر مرا به جا آوردید؟»

محبت به امیرالمؤمنین علیه السلام مَحک نَسَب فرزندان

• قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: وَ اللَّهِ لَا يُحِبُّنَا مِنَ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ إِلَّا أَهْلُ الْبُيُوتَاتِ وَ الشَّرَفِ وَ الْمَعْدِنِ وَ لَا يُبْغِضُنَا مِنْ هَؤُلَاءِ وَ هَؤُلَاءِ إِلَّا كُلُّ دَنَسٍ مُلْصَق. (1)

به خدا سوگند که از عرب و عجم ما را دوست ندارند، مگر کسانی که خانواده دار و شریف و اصیل هستند و از این رو، از اینان و آنان ما را دشمن ندارد مگر کسی که آلوده و بی نَسَب باشد.

• عُبَادَة بن صامِت می گوید: ما فرزندان خود را با محک دوستی علی بن ابیطالب علیه السلام می آزمودیم. اگر یکی از آن ها را می دیدیم که علی بن ابیطالب علیه السلام را دوست ندارد، می فهمیدیم که از نطفه ی ما نیست و حرامزاده است. (2)

پر نورترین افراد روز قیامت، محبّین حضرت امیر علیه السلام

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: أَكْثَرُكُمْ نُوراً يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَكْثَرُكُمْ حُبّاً لِآلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام.

پر نورترین شما در روز قیامت، کسی است که آل محمّد علیهم السلام را بیشتر دوست بدارد. (3)

محبّت به امیرالمؤمنین علیه السلام، موجب تحقّق حکمت بر زبان

قال الصادق علیه السلام مَنْ أَحَبَّ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ حَقَّقَ حُبَّنَا فِی قَلْبِهِ جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَهِ عَلَی لِسَانِهِ وَ جُدِّدَ الْإِیمَانُ فِی قَلْبِهِ. امام صادق علیه السلام فرمودند: هر کس ما اهل بیت را دوست بدارد و دوستی ما را در قلبش تحقق بخشد، چشمه های حکمت بر زبانش جاری گردد و ایمان در دلش نو شود. (4)

دست بریدگی دشمن حضرت امیر علیه السلام روز قیامت

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

هیچ کس ما اهل بیت را دشمن ندارد، مگر این که خداوند در روز قیامت، او را دست بریده برانگیزد. (5)


1) اهل بیت در قرآن و حدیث ص.612

2) همان.

3) همان، ج 2، ص 654

4) همان، ص 653 به نقل از المحاسن، ج1، ص134.

5) ثواب الاعمال، ج 2، ص 243 ؛ المحاسن، ج 1، ص 174.

دشمن حضرت امیر علیه السلام ملحق به جرگه ی یهود و نصاری

جابر بن عبدالله از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است:

ای مردم! هر که ما اهل بیت را دشمن بدارد، خداوند در روز قیامت او را یهودی محشور می کند. عرض کردم: ای رسول خدا! هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند؟ فرمود: هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند. (1)

نابودی دشمنان امیرالمؤمنین علیه السلام

حضرت امام علی علیه السلام ابن ابی طالب علیه السلام فرمودند:

به خاطر من سه کس نابود می شوند و سه کس رستگار می گردند لعنت کننده ی بر من، شنونده ای که بر آن صِحّه می گذارد و گناهکاری که بار گناه را به دوش می کشد. و سه کس به خاطر من رستگار می شوند: دوستدار پیرو، دشمنی آن که با من دشمن است و دوستدار آن که دوستدار من است، هر گاه بنده ای مرا دوست بدارد دوستدار مرا نیز دوست می دارد و با دشمن من دشمنی می کند و از من پیروی می.کند هر کس باید قلب خویش را بیازماید؛ زیرا خداوند در وجود یک نفر دو قلب قرار نداده تا با یک قلب دوست بدارد و با قلب دیگر دشمنی کند. هر کس قلبش را از مهر غير ما سیراب کند بر ضد ما تبانی کرده است پس بداند که خداوند عز و جل و جبرئیل و میکائیل دشمن اویند و خداوند دشمن کافران است. (2)

نابینایی در روز قیامت

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خطاب به مهاجران و انصار فرمودند:

علی علیه السلام را به خاطر محبت من دوست بدارید و به خاطر گرامی داشتن من گرامی اش بدارید، به خدا سوگند، این را از پیش خود به شما نگفتم بلکه خداوند والا مرا به گفتن این مطلب فرمان داده است. ای جماعت عرب! هر کس پس از من علی علیه السلام را دشمن بدارد خداوند در روز قیامت، او را نابینا محشور می کند و او حجّتی نخواهد داشت. (3)

سیر کردن دشمن امیرالمؤمنین علیه السلام؟!

مُعَلّى بن خُنَيْس گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمودند:

هر کس شکم یکی از دشمنان ما را سیر کند گویی که یکی از شیعیان ما را کشته باشد. (4)


1) امالی صدوق، ج 2، ص 273.

2) دانشنامه امیرالمومنین علی علیه السلام ،7 ری شهری به نقل از الغارات، ج 2، ص 589؛ تفسیر فرات: ج 24، ص61.

3) همان حدیث 61178 به نقل از شواهد التنزیل، ج 1، ص 495 و 523

4) دو بال برای پرواز، ص 37 ابو محمد به نقل از معانی الاخبار، باب 408

پی نوشت ها

1- المناقب خوارزمی، ص 37؛ المقتل 42؛ طبع نجف؛ ينابيع الموده، ص 82.

2- اسد الغابه، ج 4، ص23.

3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 15، ص 194.

4- نک نهج البلاغه، کلمات قصار، 74.

5- نهج البلاغه نامه 45

6- خطبه قاصعه، نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه 192.

7- عبقات الانوار، تعريب شده، ج 4، ص125.

8- همان، 121

9- كفاية الطالب باب 71، ص 289

10- ينابيع المودة، ص38.

11- بحار الانوار، ج 38، ص 296.

12- همان 49:37.

13- ر.ک: ص. و نظیر آن در «روض الفائق» علامه شیخ شعیب حریفیشی، ص.291 و در کتاب «الامام على علیه السلام في الاحاديث النبوية» تأليف علامه سید محمد ابراهیم موحد، ص 221 چنین است: «و به خوی و جسم و شرف و کمال منزلت محمّد بنگرد...».

14- نزهة المجالس و منتخب النفائس، ص 454

15- لسان العرب، ج 14، ص216، ماده «حیا».

16- بحار الأنوار، ج 39، ص117.

17- سوره بینه، 7.

18- مناقب خوارزمی ص 62؛ بحارالانوار، ج 40، ص 81

19- مناقب خوارزمی ص 96؛ بحار الانوار، ج 40، ص 105

20- كنز العمال، ج 5، ص 613

21- الصواعق المحرقة، ص 172.

22- همان، ص 174

23- الصواعق المحرقة، ص 232.

24- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 21

25- بحار الانوار، ج 41، ص275

26- بحارالانوار، ج 41، ص279.

27- مناقب ابن مغازلی، ص46

28- كنز العمال، ج 11، ص 610 و در ینابیع المودة، ج 2، ص 610 نیز آورده و در آن به جای باب آمرزش، باب دین است.

29- تاریخ دمشق، ج 2، ص489

30- تاریخ بغداد، ج 7، ص 421 و ج 3، ص192.

31- تاریخ دمشق، ج 2، ص 445 و نیز در ص446 از شریک بن عبدالله، و در ص447 از محمد بن منکدر آورده است.

32- همان، ص 447

33- بحار الانوار، ج 38، ص 97.

34- همان، ص 109.

35- بحارالانوار، ج 38، ص101.

36- وسائل الشيعه، ج 18، ص 561 و 559 و 560 و 562 و 567.

37- همان.

38- همان.

39- همان

40- همان.

41- همان.

42- بحار، ج 41، ص 11 و ج 87 ص 195 نقل از داستان های بحارالانوار، ج 2، ص41.

43- بحار، ج 42، ص276 نقل از داستان های بحارالانوار، ج 2، ص 45

44- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 27.

45- سوره آل عمران، 190 به بعد.

46- بحار الانوار، ج 41، ص22.

47- ارشاد القلوب إلى الصواب، ج 2، ص 237

48- كنز الفوائد، ج 2، ص 142؛ مأة منقبة، ص 33؛ بحار، ج 18، ص 300 و ج26، ص 305؛ مدينة المعاجز، ج 2، ص 311، ح 574؛ الشيعه في أحاديث الفريقين، ص179، ح 224.

49- مائه منقبه، ص 175 فضیلت 88؛ بحار الأنوار، ج26، ص 349، ح 22.

50- تفسیر امام حسن عسکری،7، ص 452، ضمن ح 297؛ بحار الأنوار، ج 9، ص 286.

51- همان.

52- بحارالأنوار، ج 39، ص 121، بيروت، نشر الوفاء.

53- آل عمران آیه 124

54 - الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 811؛ بحار، ج 19، ص. 19، ص 300، ح 27؛ الأنوار العلويه، ص406.

55- ر.ک: مدينة المعاجز علامه بحرانی، بخش معجزه های امام علی علیه السلام، ص 131

56- أمالی شیخ طوسی، ص 343، ح 705؛ نوادر المعجزات، ص 74، ح 38؛ التحصین، ص 542

57- تأويل الآيات الظاهره، ص 749؛ شرح أصول كافى، ج 4، ص 227؛ بحار، ج 25، ص3؛ تفسير البرهان، ج 4، ص 439، ح6؛ عقائد الاسلامیه، ص 202.

58- خصال شیخ صدوق، ج 1، ص 293؛ الفضائل، ص 5؛ أمالی شیخ طوسی، ص 188؛ ارشاد القلوب، ج 2، ص 254؛ بشارة المصطفى ص 41 روضة الواعظین، ج 1، ص 109 كشف الغمه، ج 1، ص 380 و....

59- بحار الانوار، ج 97، ص 342

60- آل عمران، 61.

61- مائه منقبه شیخ محمد بن احمد قمی معروف به ابن شاذان،

62- خصال، ج 1، ص 323؛ أمالی شیخ طوسی، ص 355، ح 737؛ کنز الفوائد، ج 1، ص 148؛ مأة منقبه، ص 87؛ الیقین، ص391؛ شرح احقاق الحق، ج 4، ص 280؛ کشف الیقین، ص 459؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 75؛ بحار، ج 8، ص 191.

63- مشارق انوار اليقين، ص 68

64- تفسیر فرات کوفی، ص 208 ح 275؛ غاية المرام، ج 1، ص 72؛ بحار، ج 8، ص150.

65- تفسیر فرات کوفی، ص 210، ح 284؛ بحار، ج 8، ص 150، ح 88

66- بحار، ج 36، ص146.

67- بحار، ج 97، ص306.

68- الفقیه، ج 4، ص 374، ح 5762، الخصال، ص 207، ج 26؛ أمالی شیخ طوسی، ص 642، ح 1335؛ مكارم الأخلاق، ص 444؛ بحار، ج 18، ص 388؛ تفسیر نور الثقلين، ج 3، ص 122، ح 31.

69- کنز العمال، ج6، ص 156.

70- فضائل الخمسه من الصحاح السته، ج 3، ص 115، سید مرتضی فیروزآبادی.

71- المحتضر، ص 77؛ بحار، ج 65؛ ص 76، ح136؛ مستدرک سفینة البحار، ج 6، ص 114؛ العقلية والفواطم ص 196؛ الشيعه في أحاديث الفريقين، ص 119، ح 138.

72- مانند هوای نفس اشاره به،آیة أفَرَأیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلَهَهُ هَوَاهُ - آیا ندیدی کسی که الهِ او هوای نفسش می باشد-. «جائیه، آية 23»

73- دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری، شیعی، ص254؛ نوادر المعجزات، الطبرى الشيعي، ص 76، ح 41؛ الصراط المستقيم؛ ج 2، ص151.

74- اشاره به آية ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی از سوره مبارکه نجم.

75- بصائر الدرجات، ص 212، ج 6؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 159، ح 530؛ المناقب، ج 2، ص 160؛

بحار، ج 18، ص 387؛ تفسير البرهان، ج 1، ص267.

76- تفسیر قمی، ج 2، ص335؛ امالی شیخ طوسی، ص 642 ح 1335؛ مختصر بصائر الدرجات، ص 70؛ تأويل الآيات، ج 1، ص 312؛ بحار، ج 18، ص 405؛ تفسیر صافی، ج 5، ص 92.

77- نوادر المعجزات محمّد بن جرير، ص71، ح 34

78- تأويل الايات، ص 643؛ مشارق انوار اليقين، ص 101.

79- العمده، ص 353، ح 680؛ خصائص الوحى المبين، ص 170، ح 116؛ الطرائف، ص 101، ح 101، ح 147؛ تأويل الآيات الظاهره، ص 546؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 223، ح 855؛ نهج الحق، ص 183؛ بحار، ج 36، ص 155؛ ينابيع المودة، ج 2، ص 246، ح 692؛ تفسیر اثنی عشری، ج 11، ص 478؛ تفسیر شریف لاهیجی، ج 4، ص 81؛ تفسير منهج الصادقين، ج 8، ص 249؛ الزام الناصب فى اثبات الحجة الغائب علیه السلام، ج 1، ص 207؛ طرائف المقال، ج 2، ص 299 الامام على علیه السلام احمد رحمانی همدانی، ص 73، ح 19.

80- تفسیر قمی، ج 2، ص 343؛ نوادر المعجزات، ص 66، ح 32؛ بحار، ج 18، ص 372، ح 79؛ تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 469، ح 84؛ تفسیر گازر، ج 5، ص 22؛ تفسیر الميزان، ج 13، ص 20.

81- بحار الانوار، ج 9، ص 301؛ اقبال الاعمال، ص 610؛ مفاتیح الجنان، زیارت مطلقه امیرالمؤمنين علیه السلام.

82- من لا يحضره الفقیه، ج 3، ص 401، ح 4402؛ دلائل الامامه، ص 23؛ أمالی شیخ طوسی، ص257؛ نوادر المعجزات، ص 94، ح 14؛ مکارم الاخلاق، ص 208؛ الیقین، ص 124؛ شرح الازهار، ج 2، ص 202؛ المحتضر، ص 137؛ شرح احقاق الحق، ج 18، ص 176؛ وسائل الشيعه، ج 20، ص 92، ح 25116؛ و.... .

83- تأويل الآيات ج 1، ص 237، ح 16؛ مدينة المعاجز، ج 3، ص 225، ح 841 ؛ بحار، ج 36، ص 361؛ مجمع النورين شيخ أبو الحسن مرندی، ص 21؛ عقائد الاسلامیه، ص 138 و 620 .

84- کنز الفوائد، ص 314؛ تأويل الآيات الظاهره، ص 604 تنبيه الغافلين ص 107؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 462، ح 488؛ بحار، ج 24، ص 323، ح 36؛ تفسیر برهان، ج 4، ص 245

85- الیقین، ص 426؛ تأويل الآيات، ج 2، ص 624، ح 7؛ ينابيع الموده، ج 2، ص 290، ح 829.

86- الاربعين في حب امیرالمومنین علیه السلام 7، ج 1، ص 30، ابومعاش نشر، انوار الهُدى.

87- عيون اخبار الرضا،7، ج 2، ص 139، ح 15؛ الجواهر السنية، ص 253؛ بحار، ج 18، ص 353، ح 65؛

88- فضائل ابن شاذان ص 141؛ بحار الأنوار، ج 40، ص46.

89- مشارق الأنوار في فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 55.

90- همان، ص 187، ح 103

91- انساب النواصب ص 24 به نقل از بحارالانوار، ج 2، ص74.

92- حجر، 47.

93- دو بال برای پرواز ص 32 سید ابو محمد به نقل از گلگشت نور؛ چهارصد حدیث از روضه ی کافی، ص 368، ح 179

94- انساب النواصب ص 28 به نقل از بحار، ج 68، ص 28

95- دو بال برای پرواز ص 36، به نقل از امالی شیخ مفید، ص 193، ح 5.

96- اسرار آل محمد، ص 516

97- همان.

98- همان.

99- مراة الأبرار ص،62، ترجمه احمدرضا آقادادی.

100- اختصاص للمفيد، ص 111.

101- وسائل الشيعه، ج24، ص346

102- بحار الأنوار، ج 68، ص 90.

103- بصائر الدرجات، ص 17.

104- همان، ص 14.

105- بحار الانوار، ج 68، ص142.

106- مرآة الابرار، ص 128 ترجمه احمدرضا آقادادی.

107- همان، ص 216

108- نور، آیه 35

109- الغيبه، ص 95؛ مأة منقبة منقبة،17، ص 38 الربعون حديثاً، منتجب الدين بن بابويه، ص 4؛ الطرائف، ص 173؛ شيخ البطحاء ابوطالب،7، ص 31؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 143؛ غاية المرام، ج 7، ص 78؛ مكيال المكارم، ج 1، ص 65؛ شرح احقاق الحق، ج 5، ص 46؛ بحار، ج 36، ص 216؛ الزام الناصب، ج 1، ص 163؛

110- الاربعین ص 71 به نقل از القطره، ج 2، ص23.

111- أمالي طوسی، ص 583، ح 1207.

112- اهل بیت در قرآن و حدیث ص.612

113- همان.

114- همان، ج 2، ص 654

115- همان، ص 653 به نقل از المحاسن، ج1، ص134.

116- ثواب الاعمال، ج 2، ص 243 ؛ المحاسن، ج 1، ص 174.

117- امالی صدوق، ج 2، ص 273.

118- دانشنامه امیرالمومنین علی علیه السلام ،7 ری شهری به نقل از الغارات، ج 2، ص 589؛ تفسیر فرات: ج 24، ص61.

119- همان حدیث 61178 به نقل از شواهد التنزیل، ج 1، ص 495 و 523

120- دو بال برای پرواز، ص 37 ابو محمد به نقل از معانی الاخبار، باب 408

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ابن ابى الحديد المعتزلى شرح نهج البلاغه، دار احياء الكتب العربية، عيسى البابي الحلبي و شركاه، الطبعة الاولى، 1378ق.

•

ابن شعبه حسن بن علی، تحف العقول، ترجمه جعفری، بهراد، تهران، دار الكتب الإسلامیة، چاپ اول، 1381ش.

•

البحراني، السيد هاشم بن سليمان، مدينة معاجز الائمّة الاثنى عشر ودلائل الحجج على البشر، مؤسسة المعارف الاسلامية، الطبعة الاولى، 1413ق.

•

شیخ صدوق، الأمالی، یک جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ش.

•

شيخ طوسى، الأمالی، یک جلد، انتشارات دار الثقافة قم، 1414 ق.

•

شیخ مفید، الأمالی، یک جلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413 ق.

•

محمد بن أحمد بن الحسن بن شاذان القمى، مائة منقبة فى فضائل و مناقب أمير المؤمنين والائمّة من ولده علیهم السلام، مدرسة الامام المهدى علیه السلام، الطبعة الاولى، 1407ق.

•

ابن طاووس، سيد على بن موسى، الطرائف، یک جلد، چاپخانه خیام قم، 1400ق.

•

ابن عساكر، أبي القاسم على بن الحسن ابن هبة الله بن عبدالله الشافعي، تاريخ مدينة دمشق، دراسة وتحقيق على شیری، دار الفکر، بیروت لبنان، 1415ق.

•

بحرانی، سید هاشم حسینی، تفسیر برهان، تهران، بنیاد بعثت، چاپ اول، 1415 ق.

•

بُرْسِى، حافظ، مشارق أنوار، يقين، منشورات، موسسه ی اعلمی، بیروت.

•

جرجانی، ابوالمحاسن الحسین بن حسن، تفسیر گازر، چاپخانه دانشگاه تهران، چاپ اول، 1337 ش.

•

حسکانی، حاکم، شواهد التنزيل، دو جلد مؤسسه چاپ و نشر، 1411 ق.

•

حسینی استر آبادی، سید شرف الدين، تأويل الآيات الظاهره، یک جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1409 ق.

•

الحلى، الشيخ الجليل حسن بن سليمان، المحتضر، الطبعة الاولى، منشورات المطبعة الحيدرية في النجف، 1370ق.

•

خزاز قمى، على بن محمد، كفاية الأثر، يک جلد، انتشارات بیدار، قم، 1401 ق.

•

خوارزمي، الموفق بن احمد، المناقب، نشر جامعه المدرسين، قم، چاپ دوم 1411 ه.ق

•

رحمانی همدانی، أحمد، الامام علی علیه السلام، یک مجلد، المنير للطباعة والنشر،تهران، الطبعة الاولى، 1417ق.

•

زين الدين على بن يوسف بن جبر، نهج الایمان، یک جلد، انتشارات مجتمع امام هادی علیه السلام مشهد، چاپ اول، 1401 ق.

•

شاکری حاج حسين المهدي المنتظر 7 دو جلد، چاپ اول، 1421 ق.

•

شاه عبدالعظیمی، حسین بن احمد حسینی، تفسیر اثنی عشری انتشارات،میقات، چاپ اول، 1364ش.

•

شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، بیست و نه،جلد مؤسسه آل البيت علیهم السلام، قم، 1409 ق.

•

شیخ سلیمان ابن شیخ ابراهیم معروف بخواجه كلان، ينابيع المودة، سه جلد در یک مجلد، منشورات مؤسسة اعلمى للمطبوعات بیروت، چاپ اول، 1418ق.

•

طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، نشر بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی، چاپ پنجم، 1376ش.

•

طبرسی، رضی الدین حسن بن فضل، مكارم الأخلاق یک جلد انتشارات شریف رضی، قم، 1412ق.

•

الطبرى، محمد بن جرير الشيعى نوادر المعجزات مؤسسة الامام المهدى 7، قم، الطبعة الاولى، 1410ق.

•

علامه مجلسى، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بیروت لبنان، 1404 ق.

•

کاشانی، ملا فتح الله، تفسير منهج الصادقين في الزام المخالفین، کتابفروشی اسلامیه، چاپ دوم، 1344 ش.

•

کورانی عاملي، على العقائد الاسلامیه چهار جلد چاپ اول، مركز المصطفى للدراسات الاسلاميه.

•

لاهیجی، بهاء الدين محمد شیخ علی شریف، تفسیر شریف لاهیجی، مؤسسه مطبوعات اعلمی، 1363 ش.

•

مستنبط، سید احمد القطره، نشر حاذق.

•

يزدى حائری، شیخ علی الزام الناصب فى اثبات الحجة الغائب، دو جلد در یک مجلد، تحقیق سید علی عاشور.

مقایسه ی حج در بین ادیان ابراهیمی

اشاره

بانو جعفری

•

معنا و مصاديق حج در اسلام و مسیحیت

•

پیشینه حج در اقوام و ادیان

•

حج در آیین یهود

•

حج در آیین مسیحیت

درآمد

در این نوشتار پژوهشگر کوشیده است که با مقایسه در ریشه یابی حج در ادیان مختلف مسئله اهمیت حج را مورد توجّه قرار دهد و نمایان کند که حج در همه ادیان وجود داشته و دارد اما در مرور زمان حج در یهودیت و مسیحیت از قالب واقعی اش دور شد و به خرافه و گاه شرک آمیخته شده است اما حج اسلامی سر تا به پا توحیدی است.

کلیدواژه ها؛

حج، اسلام، ادیان ابراهیمی، آیین مسیحیت، آیین یهود

مقدّمه

اشاره

اگر چه تمام جزییات حج در دین حضرت مسیح علیه السلام روشن نیست، ولی از متون دینی و تاریخی استفاده می شود که حج در دین مسیح و سایر ادیان الهی بوده است. به بیان قرآن کریم نخستین خانه ای که برای مردم بنا شده کعبه در مکه مکرمه است، که از همان آغاز حیات انسان در زمره شعائر موحدان و پیامبران خدا از آدم علیه السلام تا خاتم صلی الله علیه و آله بوده، که همواره برای طواف و انجام مناسک حج، به آن دیار رفته اند.

إنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَةَ مُبَارَكًا وَ هُدًى لِلْعَالَمِينَ (1) روایات بسیاری از پیامبران و اهل بیت علیهم السلام آمده است که همه انبیا و مرسلان، حج خانه خدا کرده. آدم و نوح علیهما السلام حج گزاردند و سلیمان علیه السلام با همراهی جن و انس و پرندگان و بادها حج به جای آوردند. (2)

از امام رضا علی علیه السلام نقل شده که فرمودند:

... اما پیامبران: آدم، نوح، ابراهیم، عیسی، موسی و محمد علیهم السلام و سایر انبیا در همین وقت (ذى الحجه) حج به جا آوردند و این سنّت شد برای فرزندان شان تا روز قیامت. (3)

حج در ادیان آسمانی جایگاه ویژه داشته است هر چند در طول تاریخ با خرافات و تحریف ها آمیخته شده است. در دین یهود و مسیح حج از جایگاه ویژه برخوردار و با آداب و شرایط خاص برگذار می شده است. حج در این دو دین به عنوان عبادت مهم تلقّی می شود. در کتاب تورات و انجیل به این امر سفارش شده است. حج از زمانی که یهودیان ملتی مستقل شدند سازماندهی شد و از مردان خواسته شد که در سه عید به قدس بروند. مکان هایی که در آیین یهود به عنوان حج زیارت می شوند، سه دسته است:

1- مکان هایی که در قدس و اطراف آن پدید آمده، صاحب ویژگی های تاریخی اند و در تاریخ كتاب مقدّس ذکر شده اند.

2- مقبره دانشمندانی که نام های آن ها در تلمود آمده اند.

• مراکز مختلفی در اسرائیل که برای دانشمندان دیاس پورا (محل های زندگی یهودیان خارج از فلسطین) و زاهدان نذر شده است.

شکل حقوقی و کلی حج که در سفر خروج و تثنیه مطرح است، تنها بر مردان واجب بود. زنان، اسرا، معلولان، نابینایان، بیماران، سالمندان، یتمیان و کودکان از این عبادت معاف بودند. بر اساس آن چه در انجیل لوقا آمده است، کودکان پس از رسیدن به 12 سالگی و هنگامی که بتوانند از مادرشان جدا شوند، می توانند در این مسافرت شرکت کنند.


1) آل عمران، 96.

2) بحار الأنوار.

3) همان.

از اعمالی که در مراکز حج انجام می شد، می توان دعا، به جا آوردن نذر، نوشتن خواسته ها و آرزوها بر کاغذ و قرار دادن در این مکان ها و... را نام برد. در عهد جدید یهود، حج جایگاه مشخصی ندارد. بنابر انجیل لوقا حضرت مسیح علیه السلام تنها یک بار در عید برای حج به فلسطین رفته. ولی انجیل یوحنا می گوید حضرت عیسی علیه السلام هر سال در این مراسم شرکت می کرده است. در باور مسیحیت، حضرت عیسی علیه السلام با آخرین سفرش به قدس، حج را به شهر خدا انجام داده پادشاهی خدا را شروع کرده است. مسیحیان اولیه نیز مانند یهودیان معبد قدس را زیارت می کردند. با این حال کلیسا می خواست معبد تازه ای بسازد. بنابر گزارش اپیفون در هنگام سفر پادشاه هادریانوس در سال 130، قدس ویرانه ای بیش نبود. تنها چند خانه، و یک کلیسای کوچک در نزدیکی محل تجمع شاگردان حضرت مسیح علیه السلام (خانه ای که بعد از عروج مسیح علیه السلام به آسمان، آن جا جمع می شدند.) باقی مانده بود. این کلیسا بعدها کلیسای سیون و زیارتگاه حاجیان مسیحی شد. در زمینه توسعه یافتن حج در قدس، بیش از انگیزه های دینی، تأثیر کنستانتین اول مشهود است. او با ساختن کلیساهای متعدد در جابه جایی قدس، توجه مسیحیان بسیاری را به زیارت مکان های مقدس جلب کرد؛ مکان هایی که مسیح علیه السلام در آن ها متولد شده، زندگی کرده، و به صلیب کشیده شده بود. در کنار زیارت قدس، زیارت بارگاه ها و حتی راهبانی که در معابد زندگی می کردند، نوعی حج محسوب می شد.

در یهودیت قدیم و دوران اولیه مسیحیت، معنی حج یکی بود. با این تفاوت که در بنی اسرائیل، زیارت این معبد، سه بار در سال اجباری بود، اما مسیحیان عقیده دارند که حضرت عیسی علیه السلام این کار را در آخرین سفر خود به این معبد انجام داده است. بنابراین حج در مسیحیت، گروهی و جمعی نیست، بلکه سفری است که انسان متدین برای رفع حوائج فردی خود به جا می آورد. در مسیحیت، حج، زمان مشخصی ندارد، اما عموماً این کار در سنین جوانی انجام می شود کسی که به قدس می رسد، احساس می کند کار بزرگی در زندگی خود انجام داده است. وقتی به محل مرگ و حیات عیسی علیه السلام نگاه می کند، آرزو می کند که ای کاش او هم در همین مکان بمیرد. (1)در این تحقیق سعی کردم که ابتدا معنی خود کلمه حج را بیان کنم و در ادامه این مراسم را در بین سه دین ابراهیمی مقایسه کنم و در ادامه انحرافاتی که مسیحیان و یهودیان در حج پیدا کردند را بیان کردم چگونگی حج در بین پیامبران ادیان ابراهیمی و همچنین معنی لغت حج در تورات را نیز مطرح کرد امید است که توانسته باشم این آیین مهم را به خوبی مطرح کنم.


1) مجله میقات حج، سال شانزدهم، شماره شصت و یکم، پاییز 1386.

مفهوم لغت حج در اسلام و تورات

حج در اسلام

در منابع لغوی، واژه حج به معانی مختلف و گوناگونی آمده است که در این جا به برخی از آن ها اشاره می شود: 1- قصد کردن 2- آهنگ کردن 3- پی در پی آمدن 4- قصد زیارت کردن 5- آمدن؛ 6- شاد شدن 7- بازداشتن و خودداری کردن؛ 8- رستگار شدن 9- پیروز شدن 10- پناهنده شدن 11- پاداش دادن 12- ماندگار شدن (1)

امّا در اصطلاح و عرف،اسلامی معنای حج قصد زیارت خانه خدا و انجام مناسک حج، در ایام معین می باشد. چنان چه راغب اصفهانی در این باره می گوید:

اَصلُ الحَجّ، القَصدُ لِلزِّيارَةِ، خُصَّ في تَعارُفِ الشَّرِعِ بِقَصدِ بَيْتِ اللَّهِ تَعَالَى إِقَامَةً لِلنُّسُكِ. (2) اصل حج به معنای قصد زیارت است ولی در عرف شرع به قصد خانه خدا جهت برگزاری مناسک حج اختصاص یافته است.

حج در تورات

1- گفته می شود وقتی هرود پادشاه یهودیه شد، صحن هیکل را توسعه داد تا حدود یک میلیون یهودی و غیر یهودی در آن به طواف بپردازند و طواف آنان چرخش هفت بار به دور هیکل بود.

2- اول بار که این واژه در تورات به کار رفته است این آیه است:

موسی گفت: با جوانان و پیران خود خواهیم رفت با پسران و دختران و گوسفندان و گاوان خود خواهیم رفت زیرا که ما را عیدی برای خداوند است. (3)

3- یکی از آیاتی از کتاب مقدس که دال بر وجود سنت طواف در یهود است این آیه است دست های خود را در صفا می شویم. مذبح تو را ای خداوند طواف خواهم نمود تا آواز تو را بشنوانم و عجایب تو را اخبار نمای. (4)

همچنین آیه ذیل:

و هر سال رفته، به بیت ئیل و جلجال و مصفه گردش سبب می کردند و در تمامی این جاها بر اسرائیل داوری می نمود که حاکی از سنت گشتن گرد بیت ایل یا همان بیت الله توسط سموئیل و داود نبی است. (5)

واژه استفاده شده برای گشتن در آیه اخیر (سبب) دقیقاً به معنی دور زدن است که متاسّفانه در ترجمه های فارسی تلاش بر حذف آن شده است.


1) جبران، مسعود، الرائد، ج 1، ص 656؛ خوری شرتونی، سعید، اقرب الموارد، ج 1، ص 194.

2) راغب اصفهانی المفردات فی غریب القرآن، ص 107.

3) خروج، 10: 9.

4) مزامیر، 26

5) اول سموئیل، 7: 15 و 16.

پیش بینی وجود معبدی در مکه در این آیات توسط اشعیای نبی آمده شده است:

در آن روز مذبحی برای خداوند در میان زمین مصر و ستونی نزد حدودش برای خداوند خواهد بود در گذشته مرز و سر حد مصر با عربستان سرزمین حجاز بوده است. (1)

4- در آیات زیر ظاهراً به رمز به ارتباط وادی بکا یا همان بکه مکه با مسکن، صحن، مذبح خانه خداوند اشاره شده است. (2)

ای یهوه صبایوت، چه دل پذیر است مسکن های تو! 2 جان من مشتاق بلکه کاهیده شده است برای صحن های خداوند. دلم و جسدم برای خدای حی صیحه می زند. 3 گنجشک نیز برای خود خانه ای پیدا کرده است و پرستوک برای خویشتن آشیانه ای تا بچه های خود را در آن بگذارد، در مذبح های تو ای یهوه صبایوت که پادشاه من و خدای من هستی. 4 خوشا بحال آنانی که در خانه تو ساکنند که تو را دائم تسبیح می خوانند، سلاه. 5 خوشا بحال مردمانی که قوت ایشان در تو است و طریق های تو در دل های ایشان. 6 چون از وادی بکا عبور می کنند، آن را چشمه می سازند و باران آن را به برکات می پوشاند. 7 از قوت تا قوت می خرامند و هر یک از ایشان در صهیون نزد خدا حاضر می شوند.

پیش بینی تغییر قبله توسط خود عیسی مسیح علیه السلام در بدو بعثتش بیان می شود، همان طور که می دانید قبله یهودیان اورشلیم با قبله سامریان (سامره) متفاوت بود.

5- قسمتی از مکالمه عیسی علیه السلام با زنی سامری که در سامره اتفاق افتاده، چنین است.

19 زن بدو گفت: ای آقا می بینم که تو نبی هستی! 20 پدران ما در این کوه (سامره) پرستش می کردند و شما می گویید که در اورشلیم جایی است که در آن عبادت باید نمود. 21 عیسی بدو گفت: ای زن مرا تصديق کن که ساعتی می آید که نه در این کوه و نه در اورشلیم پدر را پرستش خواهید کرد. (3)

6- همچنین واضح ترین اشاره به کعبه شاید آیات زیر از کتاب مکاشفات باشد. ابتدا باید توجّه کرد که مسیح علیه السلام به کلیسای فیلادلفیه در مورد بنا کردن ستونی در هیکل چنین وعده می دهد:

هر که غالب آید، او را در هیکل خدای خود ستونی خواهم ساخت و دیگر هرگز بیرون نخواهد رفت و نام خدای خود را و نام شهر خدای خود یعنی اورشلیم جدید را که از آسمان از جانب خدای من نازل می شود و نام جدید خود را بر وی خواهم نوشت. (4)


1) اشعیا، 19: 19

2) مزامير، 84.

3) يوحنا، 4: 91 و 20 و 21

4) مکاشفات، 3: 12

7- و پس از آن عمق معنای مکاشفه یوحنای نبی مشخّص می گردد:

9 و بعد از این دیدم که اینک گروهی عظیم که هیچ کس ایشان را نتواند شمرد، از هر امت و قبیله و قوم و زبان در پیش تخت و در حضور بره به جامه های سفید آراسته و شاخه های نخل به دست گرفته، ایستاده اند 10 و به آواز بلند ندا کرده می گویند: «نجات، خدای ما را که بر تخت نشسته است و بره را است.» 11 و جمیع فرشتگان در گرد تخت و پیران و چهار حیوان ایستاده بودند. و در پیش تخت به روی در افتاده خدا را سجده کردند 12 و گفتند: «آمین! برکت و جلال و حکمت و سپاس و اکرام و قوت و توانایی، خدای ما را باد تا ابدالاباد. آمین.» 13 و یکی از پیران متوجه شده، به من گفت: «این سفیدپوشان کیانند و از کجا آمده اند؟» 14 من او را گفتم: «خداوندا تو می دانی!» مرا گفت: ایشان کسانی می باشند که از عذاب سخت بیرون می آیند و لباس خود را به خون بره شست و شو کرده، سفید نموده اند. 15 از این جهت پیش روی تخت خدایند و شبانه روز در هیکل او وی را خدمت می کنند و آن تخت نشین، خیمه خود را برایشان برپا خواهد داشت. 16 و دیگر هرگز گرسنه و تشنه نخواهند شد و آفتاب و هیچ گرما بر ایشان نخواهد رسید. 17 زیرا بره ای که در میان تخت است، شبان ایشان خواهد بود و به چشمه های آب حیات، ایشان را راهنمایی خواهد نمود؛ و خدا هر اشکی را از چشمان ایشان پاک خواهد کرد. شاید این تنها جایی از کتاب مقدس باشد که از حضور "امت ها" در هیکل خدا سخن گفته می شود. (1)

8- پیش از این داود 7 چنین می خواند:

ای خدا، امتّ ها به میراث تو داخل شده، هیکل قدس تو را بی عصمت ساختند. اورشلیم را خرابه ها نمودند. و از هتک حرمت هیکل توسط امتّ ها، شکوه می کند اما در آیات کتاب مكاشفات، تنها 144 هزار نفر از بنی اسرائیل در مقابل گروهی عظیم که هیچ کس آن ها را نتواند شمرد و با لباسی سفید که شبانه روز در هیکل خدا نام او را می خوانند و شاخه های نخل به دست دارند در حال خدمت خداوند هستند، که دقیق ترین اشاره ها به کعبه و حج مسلمانان در آن است. همچنین شایان توجّه است که مسیح امّت ها (مهدی موعود 7)، خیمه خود را بر دوش این سفید پوشان (و نه بنی اسرائیل) استوار می کند. (2)


1) مکاشفات، 7: 9 تا 17

2) مزامير 179

پیشینه ی حج

انجام مراسم حج به گونه ای که امروز در قالب و بافت همین مناسک متداول و مرسوم، برگزار می شود، از سابقه و پیشینه ای طولانی برخوردار است شیوه و ترتیب حجِّ مسلمانان، با مناسکی از قبیل: «طواف»، «سعی»، «قربانی» و «رمی «شیطان»، به زمان سرسلسله پیامبران|ِ حنیف، حضرت ابراهیم علیه السلام باز می گردد. همان گونه که به طور قطع، بینانگذار اصل حج نیز، آن حضرت بوده و خدای تعالی به او دستور فرمود تا اعلام حج کند و مردم را از هر سو به حج خانه،خود فرا.خواند در این مورد قرآن کریم می فرماید:

و مردم را برای انجام مناسک حج دعوت کن تا پیاده و سواره بر هر شتر باریک اندام چابک و چالاک که از هر راه دوری می آیند به سوی تو آیند. (1)

حجّ مورد قبول و توصیه اسلام، سنتی ابراهیمی است و شریعت مقدّس اسلام نیز همان شکل حج را، بر مسلمانان تکلیف کرده، مناسک اجزاء شرایط و ارکان آن را به ما آموخته است البته در منابع روایی نقل شده است که حج از سابقه ای بس زیاد برخوردار است؛ سابقه و قدمتی که امتداد آن به سال ها قبل از خلقت آدم ابوالبشر علیه السلام می رسد. چنان که بر اساس روایتی از امام صادق علیه السلام سابقه حج، به سه هزار سال قبل از آدم علیه السلام می رسد: امام صادق علیه السلام فرمودند: پس از آن که حج آدم علیه السلام به پایان رسید جبرئیل به او فرمود: گوارا باد بر تو ای آدم بخشوده شدی من این خانه را سه هزار سال قبل از تو طواف کرده ام. (2)

امام صادق علیه السلام فرمودند:

پس از آن که آدم از منی بازگشت (و حجّش به پایان رسید)، فرشتگان ملاقاتش کرده، به او گفتند: ای آدم، حَجّت نیکو! ما این خانه را دو هزار سال قبل از تو، حج گزارده ایم. (3)

بنابراین، جبرئیل علیه السلام سه هزار سال قبل از آدم علیه السلام، حج گزارده است و هزار سال پس از جبرئیل علیه السلام؛ یعنی دو هزار سال قبل از آدم علیه السلام، دیگر فرشتگان حج گزارده اند. مردی از امیرمؤمنان علی علیه السلام پرسید: از اهل آسمان نخستین کسی که حج گزارد، چه نام داشت؟ حضرت علیه السلام فرمودند:

جبرئیل نخستین حج گزار از آسمانیان بود. (4)

بعد از فرشتگان، نخستین کسی که از زمینیان حج گزارده حضرت آدم ابوالبشر علیه السلام است که جبرئیل شیوه و آیین حج را به او آموخت و او حج را به جا آورد.


1) حج، 27

2) صدوق، علل الشرائع، ج 2، ص 407.

3) صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص230.

4) بحار الأنوار، ج 10، ص78.

در روایات صادره از طریق ائمه علیهم السلام آمده است: آدم علیه السلام هفتصد حج و سیصد عمره انجام داده است:

امام باقر علیه السلام فرمودند:

آدم هزار بار با پای پیاده خانه را زیارت نمود که از این میان هفتصد مورد «حج» و سیصد مورد دیگر «عمره» بود. (1)

گرچه در میان اخبار و احادیث در تعداد حج های آدم علیه السلام اختلاف دیده می شود، اما در بسیاری از روایات، عدد «هفتصد حج» آمده است؛ روایاتی که کمتر از هفتصد را ذکر کرده اند، قابل توجیه هستند. به هر تقدیر پس از حضرت آدم علیه السلام، شیث علیه السلام و دیگر فرزندان او تا زمان نوح علیه السلام، حج می گزاردند چنان که نقل شده است بعد از آدم علیه السلام و فرزندان او نوبت به حج نوح علیه السلام می رسد؛

امام صادق علیه السلام می فرمایند

آدم و نوح حج گزاردند. (2)

پس از طوفان نوح علیه السلام محل دقیق کعبه نامعلوم بود و در فاصله زمانی بین نوح و ابراهیم علیهما السلام محل خانه تپه ای سرخ رنگ بود که سیل آن را فرا نمی گرفت مردم هم اگر چه محل دقیق خانه را نمی دانستند ولی با محل تقریبی آن آشنا بودند مظلومان و پناه جویان از سراسر جهان به این محل می شتافتند، نزد خانه دعا می کردند و هرکس در آن جا دعا می کرد، دعایش مستجاب و قبول می شد در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام به ایشان فرمان داده شد به اتفاق همسرش به مکه بیاید تا خانه را تجدید بنا کرده اعلام حج عمومی کند و خود نیز حج گزارد. ابراهیم علیه السلام چنین کرد و خانه را ساخت آورده اند که جبرئیل علیه السلام مکان خانه را به او نشان داد مناسک حج را به او آموخت و ابراهیم علیه السلام همراه اسماعیل علیه السلام و دیگر ساکنان حرم، به انجام مناسک پرداخته و حج گزارد. پس از ابراهیم و اسماعیل علیه السلام سنت حج به طور مدام رایج بوده و تقدیس، تکریم و زیارت بیت، امتداد داشته است.

ازرقی به نقل از ابن اسحاق آورده است که: اسحاق و ساره نیز از جمله زائران بیت الله و حاجیان خانه بوده اند. (3)پس از این تاریخ نیز پیامبران و اصحاب آنان هماره حج گزاردند. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:

هفتاد پیامبر از تنگه نزدیک مدینه عبور کردند و تلبیه گفتند یونس هم از آن جمله بود و چنین تلبیه می گفت: لبیک فراج الکرب لبیک و موسی در تلبیه می گفت: لبیک انا عبدک لبیک و عیسی در مقام تلبیه می گفت: لبیک انا عبدك ابن امتک بنت عبدیک لبیک.


1) فاضل مقداد، جمال الدين مقداد، كنز العرفان في فقه القرآن، محقق، قاضی، سید محمد، ج 1، ص338.

2) عیاشی، محمد بن مسعود، كتاب التفسير، محقق، رسولی محلاتی، سید هاشم، ج 1، ص 60.

3) قرطبی، محمد بن احمد الجامع لأحكام القرآن، ج 2، ص 130.

ابوبصیر از امام باقر علیه السلام روایت کرده است:

موسی بن عمران همراه با هفتاد پیامبر از فجاج روحاء (تنگه ای نزدیک مدینه) عبور کردند در حالی که می گفتند لبیک عبدک ابن عبدک. (1)

از روایات برمی آید که فرزندان هارون علیه السلام، شبر و شبیر نیز حجّ گزاردند. ابی بلال مکی می گوید: امام صادق علیه السلام را دیدم که از طرف درب خانه داخل حجر شد و در دو ذرعی خانه نماز گزارد، به ایشان عرض کردم هیچ یک از اهل بیت علیهم السلام را ندیدم که این جا نماز بگزارد، فرمودند:

این جا محل نماز شبر و شبیر فرزندان هارون است. (2)

سلیمان علیه السلام فرزند داود نیز همراه با آدمیان، جنّیان و پرندگان حج گزاردند. امام صادق علیه السلام می فرماید:

... به تحقیق حضرت سلیمان همراه جنیان و انسان ها و پرندگان و باد حج به جا آورد. (3)

به هر رو، آن چه از روایات برمی آید این است که همه یا عمده پیامبران حج گزارده اند به گواهی روایات، حجّ پس از ابراهیم علیه السلام در میان انبیا و امّت هایشان رایج بوده است چنان که از رقی از ابن اسحاق نقل می کند:

هر سال حضرت ابراهیم علیه السلام سوار بر براق حج به جا می آورد و پیامبران و امت هایشان نیز پس از ایشان حج گزاردند. (4)

مفهوم و تعریف حج در نزد مسیحیان

حج را نیز بدین گونه تعریف کرده اند که در پیرامون نمادهای مورد تقدیس خود به طواف پردازند و قربانی کنند و نذوراتی تقدیم نمایند... و با گریه و تضرع آمرزش گناهان خود را بخواهند و برخی از آن ها لذت های حلال دنیا و خواسته های مشروع را بر خود حرام سازند و طریق رهبانیت بپیمایند و از مریم عذرا اسوه گیرند و مسیح را به خدایی برگزینند تا گناهانشان را بیامرزد و به بهشت رهنمون گردد. مسیحیان به فرقه های گوناگونی تقسیم شده اند و هر فرقه ای از آنان طریقه خاصی را در حج و مراسم و آداب ویژه،آن اتخاذ کرده است. کتاب تحریف شده مسیحیان انجیل، اعیاد دینی همچون عید «فصح» (5)و «عید قیامت» و «عید المیلاد» و «عید فطاس» را به آنان اختصاص داده و اعیادشان بیشتر با مراسم و آدابی شبیه حج همراه است.


1) کافی، ج 8، ص79.

2) همان، ج 4، ص 214

3) عیاشی، محمد بن مسعود، کتاب التفسير، ج 1، ص 60، «سلیمان بن داود قد حجّ البيت بالجن و الانس و الطير و الريح»

4) الجامع لأحكام القرآن، ج 2، ص 130.

5) فصح واژه عربی است که نزد یهودیان و مسیحیان از اعیاد مقدس به شمار می آید. یهودیان آن را مقدس می شمارند و آن را یاد عبور از بحر احمر و خروج بنی اسرائیل از مصر می دانند این واژه در نزد مسیحیان جشن یاد بود صعود عیسی است. فصح، معرب فسح، واژه عبری و به معنای عبور و در بردارنده معنای نجات است.

یکی از نویسندگان مسیحی به نام «ونسنک» در خصوص حج مسیحیان می نویسد:

واژه شناسان عرب، حج را به «قصد» تفسیر کرده اند و این با معنای حج در نظر (مسیحیان) یکسان است. افزون بر این معنای اصطلاحی آن نیز همان است که در لغت عربی مصطلح است و گویا ماده و معنای این واژه در لغت سامی شمال و جنوب همان طواف کردن و دور زدن باشد.

در انجیل تحریف شده واژهای با عنوان حج وجود ندارد بلکه تنها از اعیادی نام برده می شود که در آن به جشن و شادی می پردازند و از خدای پدر! و خدای پسر (مسیح)، که به عقیده آن ها ترکیب یافته از «روح الهی» و «تکوین انسانی» است یاد می کنند، بنابراین مسیحیت در عقیده به خدا شرک می ورزد و آیین آن ها را آیین توحیدی نمی توان نامید و ثنویت یا تثلیث بر عقاید آنان حاکم است؛ «خدای،پدر، خدای پسر و روح القدس». جایگاهی که خدای پسر در آن متولّد شده یکی از اماکن مقدّسه آن ها به شمار می آید؛ جایگاهی که به اعتقاد آن ها عیسی علیه السلام در آن جا به دار آویخته شد مکان مقدس دیگر آن ها ست. هر جا که عیسی علیه السلام نماز خوانده و یا او یا مادرش مریم عذرا علیه السلام ظاهر شده اند، عنوان مقدس گرفته است و به طور خلاصه: هر مکان یا هر زمان که این ظهور و تجلّی نمودار گشته و یا با هر کس که ملاقاتی داشته مورد تقدّس و محل زیارت و مراسم سالانه آن ها شده و هر یک را انجیل عید اعلام نموده است در هر حال، آن چه از مسیحیت به چشم می خورد آن چیزی نیست که در آیین نخستین حضرت عیسی علیه السلام وجود داشته است. زیرا آیینی که خود آوردنده آن بوده آیین توحیدی بوده، ما آیین مسیحیت بر محور توحید نیست هر آن چه مورد تقدیس قرار می گیرد به اعتبار انتساب آن به شخص مسیح می باشد نه به خدای مسیح.

حکمت حج

مراسم پرشکوه،حج همچون عبادات دیگر دارای برکات و آثار فراوانی در فرد و جامعه اسلامی است که اگر طبق برنامه صحیح انجام پذیرد و از آن بهره برداری درستی شود، می تواند هر سال منشأ برکات و تحول تازه ای در جوامع اسلامی گردد. این مناسک بزرگ در حقیقت دارای چهار بعد است که هر یک از دیگری ریشه دارتر و پرسودتر است:

بُعد اخلاقی حج

مهم ترین فلسفه حج دگرگونی اخلاقی است که در انسان ها به وجود می آورد. مراسم حج به گونه ای است که انجام مراحل آن برای،حاجیان هر کدام یکی پس از دیگری یک درس کاملی از اخلاق و ادب است. مراسم احرام، نوعاً انسان را به کلی از وابستگی های مادی و امتیازات ظاهری و لباس های رنگارنگ و زر و زیور بیرون می برد و با تحریم لذائذ و پرداختن به خودسازی که از وظائف محرم است، او را از جهان ماده جدا کرده و در عالمی از نور و روحانیت و صفا فرو می برد و آن ها را که در حال عادی بار سنگین امتیازات موهوم و درجه ها و مدال ها را بر دوش خود احساس می کنند یک مرتبه سبکبار و راحت و آسوده می کند. مخصوصاً توجه به این حقیقت که مراسم حج در هر قدم، یادآور خاطرات ابراهیم بت شکن، و اسماعیل ذبیح الله، و مادرش هاجر است. مجاهدت ها، گذشت ها و ایثارگری های آنان را لحظه به لحظه در برابر چشمان انسان مجسّم می کند. همچنین توجه به این که سرزمین مکه عموماً و مسجد الحرام و خانه کعبه و محل طواف خصوصاً یادآور خاطرات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و پیشوایان بزرگ و مجاهدت های مسلمانان صدر اول است. این انقلاب اخلاقی عمیق تر می گردد، به گونه ای که در هر گوشه ای از مسجد الحرام و سرزمین مکه، انسان چهره پاک پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و حضرت امیر مومنان علی علیه السلام و سایر پیشوایان بزرگ را می بیند و صدای آوای حماسه های آن ها را می شنود.

آری این ها همه دست به دست هم می دهند و زمینه یک انقلاب اخلاقی را در دل های آماده فراهم می سازند به گونه ای توصیف ناشدنی ورق زندگانی انسان را بر می گردانند و صفحه نوینی در حیات او آغاز می کنند. بی جهت نیست که در روایات اسلامی آمده است:

کسی که حج را به طور کامل انجام دهد، از گناهان خود بیرون می آید همانند روزی که از مادر متولد شده است. (1)

آری حج برای مسلمانان یک تولّدی دیگر است تولدی که آغازگر یک زندگی نوین انسانی می باشد. البته نیاز به یادآوری ندارد که این برکات و آثار- و آن چه بعداً به آن اشاره خواهد شد - نه برای کسانی است که از حج تنها به پوسته ای از آن قناعت کرده و مغز آن را به دور افکنده اند و نه برای آن ها که حج را وسیله تفریح و سیر و سیاحت و یا تظاهر و ریا و تهیه وسائل مادی شخصی قرار داده و هرگز به روح آن واقف نشده اند؛ سهم آن ها همان است که به آن رسیده اند!


1) كافى، ج 8، ص181

بُعد سیاسی حج

به گفته یکی از اندیشمندان،مسلمان مراسم حج در عین این که خالص ترین و عمیق ترین عبادات را عرضه می کند مؤثرترین وسیله برای پیشبرد اهداف سیاسی اسلام است. روح عبادت، توجه به خدا و روح سیاست، توجه به خلق خدا است این دو در حج آن چنان به هم آمیخته اند که تار و پود یک پارچه به هم تنیده شده است حج عامل مؤثری برای وحدت صفوف مسلمانان.است حج عامل مبارزه با تعصبات ملی و نژاد پرستی و محدود شدن در حصار مرزهای جغرافیایی است حج وسیله ای است برای شکستن سانسورها و از بین بردن خفقا نهای نظام های ظالمان های که در کشورهای اسلامی حکمفرما می شود. در روایات اسلامی حج به عنوان جهاد افراد ضعیف شمرده شده جهادی که حتی پیر مردان و پیر زنان،ناتوان با حضور در صحنه آن می توانند شکوه و عظمت امت اسلامی را منعکس سازند.

بُعد فرهنگی

ارتباط قشرهای مختلف مسلمانان در ایام حج می تواند به عنوان مؤثّرترین عامل مبادله فرهنگی و انتقال فکرها در آید. مخصوصاً با توجه به این نکته که اجتماع شکوهمند حج، نماینده طبیعی و واقعی همه قشرهای مسلمانان جهان است، چرا که در انتخاب افراد برای رفتن به زیارت خانه خدا، هیچ عامل مصنوعی مؤثر نیست و زوار کعبه از میان تمام گروه ها، نژادها و زبان هایی که مسلمانان به آن سخن می گویند برخاسته و در آن جا جمع می شوند؛ لذا در روایات اسلامی آمده است یکی از فواید حج، نشر اخبار و آثار رسول الله صلی الله علیه و آله به تمام جهان اسلامی است. هشام بن حکم که از شاگردان امام صادق علیه السلام است می گوید از آن حضرت درباره حکمت حج و طواف کعبه سؤال،کردم فرمودند:

خداوند این بندگان را آفرید... و فرمان هایی در طریق مصلحت دین و دنیا به آن ها داد، از جمله اجتماع مردم شرق و غرب را (در آئین حج) مقرر داشت تا مسلمانان به خوبی یک دیگر را بشناسند و از حال هم آگاه شوند و هر گروهی سرمایه های تجاری را از شهری به شهر دیگر منتقل کند... و برای این که آثار پیامبر صلی الله علیه و آله و اخبار او شناخته شود مردم آن ها را به خاطر آوردند و هرگز فراموش نکنند. (1)

به همین دلیل در دوران های خفقان که خلفا و سلاطین جور اجازه نشر این احکام را به مسلمانان نمی دادند، آن ها با استفاده از این فرصت، مشکلات خود را حل می کردند و با تماس گرفتن با ائمّه هدى علیهم السلام علمای بزرگ دین، پرده از چهره قوانین اسلام و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله بر می داشتند.


1) شيخ صدوق، علل الشرائع، ج 2، ص 406.

از سوی دیگر حج می تواند، مبدل به یک کنگره عظیم فرهنگی شود و اندیشمندان جهان اسلام در ایامی که در مکه هستند گرد هم آیند و افکار و ابتکارات خویش را به دیگران عرضه کنند. اصولا یکی از بدبختی های بزرگ این است که مرزهای کشورهای اسلامی سبب جدایی فرهنگی آن ها شود، مسلمانان هر کشور تنها به خود بیندیشند که در این صورت، جامعه واحد اسلامی، پاره پاره و نابود می گردد. آری حج می تواند جلوی این سرنوشت شوم را بگیرد. امام صادق علیه السلام در ذیل همان روایت هشام بن حکم، می فرماید:

اگر هر قوم و ملّتی تنها از کشور و بلاد خویش سخن بگویند و تنها به مسائلی که در آن است بیندیشند، همگی نابود می گردند و کشورهایشان ویران می شود، منافع آن ها ساقط می گردد و اخبار واقعی در پشت پرده قرار می گیرد. (1)

بُعد اقتصادی حج

بر خلاف آن چه بعضی فکر می کنند استفاده از کنگره عظیم حج برای تقویت پایه های اقتصادی کشورهای اسلامی، نه تنها با روح حج منافات ندارد، بلکه طبق روایات اسلامی یکی از حکمت های آن را تشکیل می دهد چه مانعی دارد مسلمانان در آن اجتماع بزرگ پایه یک بازار مشترک اسلامی را بگذارند و زمینه های مبادلات اقتصادی و تجاری را در میان خود به گونه ای فراهم سازند که نه منافعشان به جیب دشمنانشان بریزد و نه اقتصادشان وابسته به اجانب باشد، این نه تنها دنیا پرستی نیست بلکه عین عبادت و جهاد است. لذا در همان روایت، هشام بن حکم از امام صادق علیه السلام، ضمن بیان حکمت های حج صریحاً به این موضوع اشاره شده که یکی از اهداف حج تقویت تجارت مسلمانان و تسهیل روابط اقتصادی است. در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام در تفسير آيه لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَبْتَغُوا فَضْلًا مِّن رَّبِّكُم (2)وارد شده است که فرمود: منظور از این آیه کسب روزی است. ایشان می فرماید:

کسی که مناسک حجّش را انجام داد و از احرام بیرون آمد می تواند خرید و فروش کند. (3)

کوتاه سخن این که این عبادت بزرگ اگر به طور صحیح و کامل مورد بهره برداری قرار گیرد و زوار خانه خدا در آن ایام که در آن سرزمین مقدس حضور فعال دارند و دل هایشان آماده است از این فرصت بزرگ برای حل مشکلات گوناگون جامعه اسلامی با تشکیل کنگره های مختلف سیاسی و فرهنگی و اقتصادی استفاده کنند این عبادت می تواند از هر نظر مشکل گشا باشد.


1) حر عاملی، محمد بن حسن وسائل الشيعة، ج 11، ص 14.

2) بقره، 198.

3) وسائل الشيعة، ج 11، ص 60

حج در ادیان ابراهیمی

اشاره

برخی بر این باورند که حج مراسمی است ویژه آیین اسلام و آداب مسلمانان و تنها بدان گونه عمل می شود که در فقه اسلامی و فقه اسلامی و کتاب و سنت تفصیل داده شده است. در حالی که برای یک کاوشگر که تمدن های باستانی و ادیان آسمانی و یا ساختگی را بررسی می کند، مبرهن گردد که حج یک رکن اساسی دینی است که تمدن های گوناگون با آن سر و کار داشته و ادیان آسمانی و آیین های ساختگی به شکلی که بعضا به حج اسلامی شباهت دارد با آن مأنوس بوده اند. همچنین کشفیات جدید از آثار برجای مانده و پیشین و تطوّرات فرهنگی و معرفتی و شناخت ملّت های بدوی از خلال مطالعات میدانی می تواند ما را در دستیابی به اطلاعاتی از این فریضه بزرگ جهانی یاری رساند بسیاری از ابنیه معابد و مراکز دینی پراکنده در سراسر عالم به ویژه مناطق مسکونی دجله و فرات و وادی نیل و نمادهای پرستش در بسیاری از شهرها و کشورها در حقیقت مراکزی هستند برای حج که زائرانی برای انجام اعمال عبادی آهنگ سفر به آن ها نموده و آداب و اعمال دینی ویژه ای را که برای پیروان ادیان تعریف شده است. حج، هر چند در میان تمدن ها و آیین ها یکسان نبوده است اما نمونه بارز آن، حجی است که خدای متعال بر بندگان خود واجب ساخته است نمونه بارز حج و مرجع حقیقی انواع حج در تاریخ حیات بشر همانا حج پیامبران و حج ابراهیم خلیل علیه السلام است که مردم را برای زیارت نخستین خانه مقدّس در کره خاکی فرا خواند، نخستین خانه از بیوت خداوند که برای هدایت بشر و آمرزش گناهان بنا شده بیت الله العتيق در مکه مکرمه است، همان گونه که فرمود:

نخستین خانه ای که برای مردم بنا شد همان است که در مکه، مایه برکت و هدایت جهانیان است. (1)

پیام آیه این است که این خانه را،خداوند از آغاز حقیقتا برای همه مردم و تمامی ادیان قرار داده و تا قیامت با همین عنوان پا بر جا خواهد ماند و به گروهی خاص و آیینی خاص اختصاص ندارد؛ زیرا مبدأ و منبع دعوت به دین خدای یگانه است. تعبیر آیه کریمه با عبارت: «وُضِعَ لِلنَّاسِ» و «وَ هُدىً لِلْعَالَمِينَ» همین مفهوم را افاده می کند؛ یعنی کعبه برای مردم نهاده شده و هدایتگر جهانیان است،مردم برخی ظواهر طبیعت، همچون درختان، جنگل ها، کوه ها، نهرها ستاره ها و افلاک را تقدیس و پرستش کرده و برخی قبور مردگان و حیوانات مخصوص را مورد ستایش قرار می دادند و برای آن ها اماکن و مراکزی می ساختند و در اوقات معین و غالباً اعیاد، به زیارت آن ها می آمدند و به صورت دسته جمعی آهنگ آن اماکن می نمودند و از این جا حج ادیان پدید آمد.


1) آل عمران، 96، «نخستین خانه ای که برای مردم نهاده شده خانه ای است مبارک در مکه مکرمه و هدایت گر جهانیان است».

1- حج در آیین یهود

دیانت یهودی، حج را به عنوان یک عبادت با آثار مادی و معنوی می نگرد، همان گونه که دین اسلام و سایر ادیان توحیدی و غیر توحیدی چنین نگرشی به حج دارند، ولی تفاوت در ماهیت این عبادت و آداب و اعمال و شعائر و مکان و زمان آن است. حضرت موسی کلیم الله علیه السلام از پیامبران اولوالعزم بوده و می دانست که ندای ابراهیم علیه السلام جهان شمول است و به شریعت خاصی اختصاص ندارد و امکان نداشت از طریق حج صحیح ابراهیمی منحرف گردد و به راهی جز تعالیم خداوند برود حضرت موسی علیه السلام هم همچنان که در روایات آمده است. (1)قطعاً به ندای حضرت ابراهیم علیه السلام لبیک گفته است.

شایان ذکر است در حال حاضر حج از دیدگاه یهودیان واجب نیست و از ارکان عبادت آن ها به شیوه ای که در اسلام دیده می شود به شمار نمی آید پس از حضرت موسی علیه السلام یهود به فرقه های مختلف در آمدند و هر فرقه ای شیوه ای را برای حج برگزید و مکانی را برای آداب و مراسم حج انتخاب کرد که به برخی از آن ها اشاره می شود:

1- گروهی از یهود به بیت المقدس و هیکل سلیمان رفتند.

2- گروهی به طور سینا رفتند.

3- گروهی «بئر حی» در نزدیکی شهر الخلیل را برگزیدند.

4- گروهی اماکن طبیعی را برگزیدند. (2)

دکتر حسن ظاظا در خصوص زمان حج یهودیان می نویسد:

1- «عيد فصح» که در فصل بهار واقع شده و مدت آن هفت روز است و از روز پانزدهم نیسان به تقویم یهودی آغاز می شود.

2- «عید حساد» یا «اسابیع» که مدت آن یک روز است که در اوایل تابستان قرار گرفته است.

3- «عید ظفلل» که مدت آن هشت روز است و در پائیز قرار دارد.


1) شيخ صدوق، من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 234

2) هيكل سليمان معبد مرکزی یهود بود که حرم حج و قبله آن ها از زمان داود و سلیمان علیهما السلام به شمار آمده این معبد در طول تاریخ رو به ویرانی نهاده و جز بخشی از دیوار اصلی آن که به دیوار غربی یا سوگواری معروف است چیزی بر جای نمانده یهودیان عقیده دارند مسجد الاقصی با سنگ هایی ساخته شده که از هیکل سلیمان بر جای مانده است.

2- حج در مسیحیت

مسیحیان در آیین خود راه و روش های متعدّدی را پیموده اند و آن چه را خود خواسته اند به اسم شریعت در آورده اند و آن چنان در اذهان آنان این راه و روش ها جلوه کرده که خود را به حق و دیگران را در مسیر باطل قلمداد کرده اند. حج را نیز بدین گونه تعریف کرده اند که در پیرامون نمادهای مورد تقدیس خود به طواف بپردازند و قربانی کنند و نذوراتی تقدیم نمایند و با گریه و تضرّع آمرزش گناهان خود را بخواهند و.... مسیحیان به فرقه های گوناگونی تقسیم شده اند و هر فرقه ای طریقه خاصی را در حج و مراسم و آداب ویژه آن اتخاذ کرده است. کتاب مسیحیان، (انجیل) اعیاد دینی، همچون «عید فصح»، «عید قیامت»، «عید میلاد» و «عید فطاس» را به آنان اختصاص داده و اعیادشان بیشتر با مراسم و آدابی شبیه حج همراه است. یکی از نویسندگان مسیحی به نام «ونسک» در خصوص حج مسیحیان می نویسد:

واژه شناسان عرب، حج را به «قصد» تفسیر کرده اند و این با معنای حج در نظر مسیحیان یکسان است و همچنین ماده و معنای این واژه در لغت سامی شمال و جنوب، همان طواف کردن و دور زدن می باشد.

نویسنده مسیحی «فرتزر ایدنور» می گوید:

کلید عقاید مسیحیت این است که در واقع «مسیح» منشأ پیدایش معتقدات آیین مسیحی می باشد و هم اوست که مجموعه این ها را در خود جمع می کند.

بر این اساس جامعه مسیحی اماکنی را که یاد و خاطره مسیح علیه السلام یا شخصیت مادرش مریم را تداعی می کند برای اعیاد سالیانه و آداب دینی و حج برگزیده اند در هر حال آن چه از مسیحیت به چشم می خورد آن چیزی نیست که در آیین نخستین حضرت عیسی علیه السلام وجود داشته است؛ زیرا هر آن چه مورد تقدیس قرار می گیرد به اعتبار انتساب آن به شخص مسیح علیه السلام می باشد نه به اعتبار انتساب آن به خدای مسیح باید دانست حضرت مسیح علیه السلام هم یکی از پیامبران اولوالعزم بوده و می دانست که ندای ابراهیم علیه السلام جهان شمول است و به شریعت خاص اختصاص ندارد. پس قطعاً ایشان هم به ندای حضرت ابراهیم علیه السلام همچون حضرت موسی علیه السلام و سایر پیامبران الهى لبیک گفته است همان طور که از روایات استفاده می شود که همه پیامبران از جمله حضرت علیه السلام به مسیح حج خانه خدا مشرف شده اند. مکان هایی که به عنوان اماکن مقدس برای حج مسیحیان ذکر شده است عبارتند از: برخی از مسیحیان به سوی بیت المقدس در فلسطین،

جایی که صلیب اصلی عیسی علیه السلام قرار دارد، رهسپارند و با این حرکت به سنت ملکه هیلانه تأسى می جویند. گروه دیگر به کنیسه «رومه» رم در ایتالیا رو می آورند. برخی از آن ها به «لورد» در فرانسه، آن جا که معتقدند جناب مریم علیها السلام برای آنان تجلّی کرده، حج می گزارند. جمعی از آنان به کنیسه «فاطیما» می روند؛ زیرا بانویی بزرگ و نورانی به نام فاطیما در آن جا تجلّی کرده است. مسیحیان نیز همانند یهود، در آیین خود، راه و روش های متعددی را پیموده اند که زاییده خیالات و تصورات آن ها ست و آن چنان این نظرات و تصورات در ذهن آنان جلوه کرده، که خود را به حق و دیگران را در مسیر باطل پنداشته اند!

حج را نیز بدین گونه تعریف کرده اند که در پیرامون نمادهای مورد تقدیس خود، به طواف پردازند و قربانی کنند و نذوراتی تقدیم نمایند... و با گریه و تضرّع، آمرزش گناهان خود را بخواهند و برخی از آن ها لذّت های حلال دنیا و خواسته های مشروع را بر خود حرام سازند و طریق رهبانیت بپیمایند و از مریم عذرا اسوه گیرند و مسیح را به خدایی برگزینند تا گناهانشان را بیامرزد و به بهشت رهنمون گردد. مسیحیان به فرقه های گوناگونی تقسیم شده اند و هر فرقه ای از آنان طریقه خاصی را در حج و مراسم و آداب ویژه آن، اتخاذ کرده است. کتاب تحریف شده مسیحیان، انجیل، اعیاد دینی همچون عيد «فِصح» و «عید قیامت» و «عید المیلاد» و «عید فطاس» را به آنان اختصاص داده و اعیادشان بیشتر با مراسم و آدابی شبیه حج همراه است در انجیل تحریف شده واژهای با عنوان حج وجود ندارد بلکه تنها از اعیادی نام برده می شود که در آن به جشن و شادی می پردازند و از خدای پدر و خدای پسر (مسیح)، که به عقیده آن ها ترکیب یافته از «روحِ الهی» و «تکوین انسانی» است، یاد می کنند.

بنابراین، مسیحیت در عقیده، به خدا شرک می ورزد و آیین آن ها را آیین توحیدی نمی توان نامید و ثنویت یا تثلیث بر عقاید آنان حاکم است: «خدای پدر، خدای پسر و روح القدس» جایگاهی که خدای پسر در آن متولد شده یکی از اماکن مقدّسه آن ها به شمار می آید؛ جایگاهی که به اعتقاد آن ها عیسی در آن جا به دار آویخته شد مکان مقدّسِ دیگر آن ها ست. هرجا که عیسی علیه السلام نماز خوانده و یا او یا مادرش مریم عذرا علیها السلام ظاهر شده اند، عنوان مقدّس گرفته است و به طور خلاصه: هر مکان یا هر زمان، که این ظهور و تجلّی نمودار گشته و یا با هرکس که ملاقاتی داشته مورد تقدّس و محل زیارت و مراسم سالانه آن ها شده و هر یک را انجیل عید اعلام نموده است.

در هر حال، آن چه از مسیحیت به چشم می خورد آن چیزی نیست که در آیین نخستین حضرت عیسی علیه السلام وجود داشته است. (زیرا آیینی که خود آوردنده آن بوده، آیین توحیدی بوده، امّا آیین مسیحیت بر محور توحید نیست هر آن چه مورد تقدیس قرار می گیرد به اعتبار انتساب آن به شخص مسیح می باشد نه به خدای مسیح).

حج سنّت انبیا علیهم السلام

اشاره

آن گونه که از روایات استفاده می شود، همه پیامبران به حجّ خانه خدا آمده اند. این روایات که از پیامبر گرامی و ائمه علیهم السلام نقل شده نقل شده، تأکید می ورزد که عیسی بن مریم روح الله به کعبه مشرفه آمده و حج خانه خدا گزارده است. از سخن پیامبر صلی الله علیه و آله آورده اند که فرمودند:

وَ الَّذی نَفْسُ محمّد بِیَدِهِ لَیُهِلَّنَّ ابنُ مریم بِفَجِّ الرَّوحاءِ حاجّاً أو مُعْتَمِراً أَو لیثنیهما. سوگند به آن کس که جان محمّد صلی الله علیه و آله در ید قدرت اوست فرزند مریم از گردنه «روحا» عبور کرده در حالی که صدای خود را به لبیک گفتن برداشته و به حج یا عمره، یا هر دو عزیمت نموده است.

و از قول امام صادق علیه السلام در روایتی آمده است:

وَ مَرَّ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ بِصِفَاحِ الرَّوْحَاءِ وَ هُوَ يَقُولُ لَبَّيْكَ عَبْدُكَ ابْنُ أَمَتِكَ لَبَّيْكَ. عيسى بن مریم از صفائح الروحاء،گذشت در حالی که می گفت: لبیک! بنده تو و فرزند کنیز تو! لبیک.

در مورد زمان حج پیامبران علیهم السلام به سوی بیت عتیق و از جمله آن ها حضرت عیسی علیه السلام امام علی علیه السلام بن موسی الرضا علیه السلام می فرماید:

زمان حج آن دهه ذی حجه بوده است... و آن پیامبران عبارتند از: آدم نوح، ابراهیم عیسی، موسی و محمّد علیهم السلام و دیگر پیامبرانی که در این مقطع زمانی حج خانه خدا نموده اند و این سنّت شد برای فرزندان آن ها تا روز قیامت.

بدین ترتیب، حج حضرت عیسی علیه السلام که یکی از پیغمبران اولوالعزم است امکان ندارد مخالف حج پیامبران دیگر باشد و این که بیت المقدس یا مکان دیگری را برای حج خود و پیروانش قرار دهد.

3- حج در اسلام و قرآن

حج و زیارت بیت الله الحرام و انجام مناسک آن از شعائر اسلام و یکی از ارکان پنج گانه ای است که اسلام بر آن ها نهاده شده است حج از ضروریات دین به شمار می رود و هرگاه مستطیع با اعتراف به واجب بودن آن، عمداً حج را ترک کند گناهی بزرگ مرتکب شده و اگر آن را انکار کند در صورتی که انکار حج به انکار رسالت رسول اکرم صلی الله علیه وآله برگردد، کافر و نجس است. در قرآن مجید و روایات رسول اکرم صلی الله علیه وآله و ائمّه معصومین علیهم السلام تأکیدات زیادی به رفتن حج شده که فقط به یک آیه شریفه و یک روایت بسنده می شود.

خداوند متعال در قرآن مجید می فرماید:

حج خانه خدا بر کسانی که قدرت رفتن به آن را داشته باشند واجب است و هر که راه کفر پیش گیرد، بداند که خدا از جهانیان بی نیاز است. (1)

شیخ کلینی رحمه الله علیه در کافی شریف به سند معتبر از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است:

هر کس از دنیا برود در حالی که حجة الإسلام. را به جا نیاورده باشد، بدون این که او را حاجتی ضروری بوده یا این که به جهت بیمار شدن از آن باز مانده، یا این که پادشاهی از رفتن آن جلوگیری کرده، چنین شخصی در حال مردن به آئین یهودیان یا نصرانیان از دنیا خواهد رفت. (2)

در آیات زیادی از قرآن درباره حج و اهمیت آن سخن گفته شده است به صورت خلاصه می توان گفت در قرآن آمده است:

خداوند متعال، کعبه و خانه خود را نه فقط برای عبادت قرار داده است. (3)بلکه اولین خانه ای است که برای برکت و هدایت مردم. (4)برای محوریت و مرکزیت اجتماع مسلمانان و امنیت آنان و... . (5)و محل قیام قرار داده است. (6)و حق خدا بر مردم است که هرکس می تواند حج آن را به جا آورد. (7)مردم از هر سوء قصد و آهنگ آن کنند تا شاهد منافع خود باشند و بر آن چه خدا روزیشان کرده نام خدا را یاد کنند و به درماندگان مستمند بخورانند و آلودگی ها را از خود دور کنند و طواف خانه ی عتیق را به جای آورند. به هر حال هر کس مقررات خدا را ارج نهد برای او نزد پروردگارش بهتر است. (8)

حج نمایشی عظیم از وحدت جامعه اسلامی،است هر مسلمانی موظف است با رها شدن از همه قید و بندها و پیوندهای زندگی و پرهیز از تمام کارهای روزانه در این نمایش عظیم شرکت کند


1) آل عمر آن 97

2) کافی، ج 4، ص 268.

3) قریش 3.

4) آل عمران، 96

5) بقره، 125 - 129.

6) مائده، 97

7) آل عمران، 97

8) حج، 30- 27

وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (1) و مردم را دعوت عمومی به حج کن؛ تا پیاده و سواره بر مرکب های لاغر از هر راه دوری به سوی تو بیایند.

حج و زیارت و طواف بیت الله یکی از شیوه های عبادت است که مورد نظر خداوند متعال است. قرآن مجید در این زمینه می فرماید:

... و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه (او) کنند، آن ها که توانایی رفتن به سوی آن دارند و هر کس کفر ورزد (و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده)، خداوند از همه جهانیان، بی نیاز است. (2)

کعبه در مسیح و یهود

در این که حضرت موسی علیه السلام و حضرت عیسی علیه السلام برای زیارت خانه خدا در مکه می آمدند تردیدی نیست در روایتی آمده است

وقتی که حضرت موسی علیه السلام احرام حج بست و «لبیک» گفت، کوه ها او را در تسبیح و تلبیه همراهی می کردند. (3)

در حدیث دیگری آمده است:

حضرت موسی علیه السلام در زیارت خانه خدا چنین می گفت: «لبيك يا كريم لبيك». (4)

معنای این عبارت این است: خدایا، بنده تو هستم در خدمت تو هستم ای خدای کریم.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

وقتی که حضرت موسی برای زیارت خانه خدا در مکه رفت جبرئل بر آن حضرت نازل شد. حضرت موسی از جبرئیل پرسید: اگر کسی خانه خدا را بدون نیت صادقانه زیارت کند چه پاداشی دارد؟ جبرئیل از سوی خدا چنین جواب آورد هر کس خانه خدا را زیارت کند و نیتش صادقانه نباشد خداوند مردم را از او راضی می سازد و از حق و حقوق خودش می گذرد. موسی پرسید: اگر کسی با نیت خالصانه زیارت کند چه پاداشی دارد؟ جبرئیل از جانب خدا جواب آورد که اگر کسی زیارت خانه خدا را با نیت صادقانه به جا آورد خداوند او را با پیامبران، صدیقان، شهداء و صالحان محشور می دارد. (5)

در حدیثی آمده است که در مسجد خیف هفتاد پیامبر نماز خوانده است که یکی از آنان حضرت موسی علیه السلام است. در حدیث دیگری آمده است که حضرت موسی آمده است که حضرت موسی علیه السلام با هفتاد پیامبر به زیارت خانه خدا در مکه رفت و همه شان احرام داشتند.


1) همان، 27 43- آل عمران، 97

2) آل عمران، 97

3) الشرائع وسائل الشيعه، بحار و جامع الاحاديث

4) همان، ح2.

5) همان، ص 45، ح 5 به نقل از کافی وسائل، بحارالانوار و جامع الاحاديث.

روایات درباره زیارت حضرت موسی علیه السلام بسیار است و برای نمونه به این چند روایت اشاره شد. درباره حضرت عیسی علیه السلام هم روایاتی که نشان می دهند آن حضرت به زیارت خانه خدا در مکه رفته است. از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند:

حضرت عیسی علیه السلام وقتی که برای زیارت خانه خدا به سوی مکه می رفت به محلی به نام روحاء رسید. در این محل که نزدیک مدینه و آبادی کوچکی است، احرام بست و چنین تلبیه گفت: لبيك، عبدك و ابن امتك لبيك معناى این تلبیه آن است خدایا ! در خدمت تو هستم من بنده تو هستم و فرزند بانوی انتخاب شده تو هستم.

در روایات دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که آن حضرت فرمودند:

قسم به آن که جانم به دست اوست عیسی بن مریم در همین روحاء تهلیل می گفت.

بر اساس این روایات حضرت موسی و حضرت عیسی علیه السلام برای زیارت خانه خدا به مکه آمده اند. البته برنامه آنان خاص خود آنان بود و در دین اسلام حج خانه خدا واجب شده است.

انحراف مسیحیان در حج

اشاره

مسیحیان نیز مانند یهود از سنتهای الهی و راه انبیا علیهم السلام منحرف شدند و تعالیم پیامبرشان را نادیده گرفتند و آموزه های شریعت را در حجاب های تحریف و کتمان پنهان داشتند. قرآن کریم در آیات بسیاری، از این انحراف سخن گفته و آنان را مورد نکوهش قرار داده، می فرماید:

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَسْتُمْ عَلَى شَيْءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ بگو ای اهل کتاب، شما را دستاویز استواری نیست جز آن که تورات و انجیل و آن چه را از سوی پروردگاتان بر شما نازل شده به کار بندید. اما بسیاری از آن ها از روی طغیان و کف دستورات فرود آمده از سوی خدا را کم و زیاد می کنند پس بر این قوم کافر متأسف نباش. (1)

آیه به صراحت بیان می کند که اعمال اهل کتاب پذیرفته نیست جز آن چه را مطابق دستور خداوند انجام دهند عیسی علیه السلام همانند سایر پیامبران بشارت دهنده و بیم دهنده بوده امّا مسیحیان پس از وی دو گروه شدند؛ گروهی به بت پرستی پیشین برگشتند و گروه دیگر نام عیسی را بر زبان رانده و همه چیز را در او خلاصه کردند و بدین ترتیب تمام معتقدات مسیحیان بر محور وجود عیسی دور می زند.


1) مائده، 68.

اعیاد مهم مسیحی، به حوادثی در زندگی مسیح علیه السلام مرتبط می گردد. نماد عقیده مسیحیّت صلیب است که به عیسی مسیح علی علیه السلام اشاره دارد نماز و نیایش مسیحیان رو به مسیح دارد؛ چرا که آنان بر این باورند که برای انسان امکان آن نیست با خدا صحبت کند، بنابراین عیسی را باید مخاطب خود قرار دهد و به نیایش با او بپردازد. نویسنده مسیحی «فرتز راید نور» می گوید:

کلید عقاید مسیحیت این است که در واقع مسیح عامل پیدایش معتقدات آیین مسیحی می باشد و هم اوست که مجموعه این ها را در خود جمع می کند.

1- حج بيت المقدس

در هیچ یک از نصوص تورات و انجیل و دیگر آثار معتبر، نشانه ای از حج به بیت المقدس وجود ندارد و این تنها سنّتی است که به علل خاصی رایج شده است عامل اساسی این را در تبعیت از سنّت ملکه «هلن» (Helene) مادر امپراتور قسطنطنیه باید کاوید که نامبرده، چوبه داری را که حضرت عیسی علیه السلام بر آن به دار آویخته شد، کشف کرد و آن روز را روز مبارک و عید مسیحی قرار داد که همه ساله در آن روز حج می گزارند؛ روزی که به «عود مقدس» موسوم است. هلن که از مروجان آیین مسیحی بود در سال 326 میلادی، سیاحتی را به شرق آغاز کرد و در خلال آن اماکن مقدس فلسطین را زیارت کرد و کنیسه هایی را دور اورشلیم و بیت لحم بنیان نهاد می گویند او موفق شده در این سیاحت عود صلیب و چوبه دار حقیقی مسیح را پیدا کند او اهتمام بلیغی داشت که جایگاه حوادث مهم جامعه مسیحی را کشف کند و معبدهایی را به عنوان یادمان این حوادث بنیان نهد.

مسیحیان «کنیسه قبر مقدس» را که در کنار کوهی بنا شده و معتقدند مسیح آن جا به دار آویخته شد، گرامی می دارند. این کنیسه در شهری قرار گرفته که سلطان سلیمان قانونی در سال 1541 م. بنا نهاد و در شرق شهر قدیمی قرار دارد... هنگامی که ترک های سلجوقی، مسیحیان را از زیارت بيت المقدس مانع شدند و کنیسه قبر مقدس (کنیسه قیامت امروز) را ویران کردند، جنگ های جنگ های صلیبی در گرفت و در سال 1099م آن را صلیبی ها متصرّف شدند زیارت یا حج کنیسه قیامت (کنیسه قبر مقدس) به اعتقاد مسیحیان معمولاً در عید سالیانه فصح صورت می پذیرد که عید بزرگ مسیحیان است و به اعتقاد مسیحیان، قیامت مسیح در میان مردگان می باشد و زمان این زیارت از 22 مارس تا 25 آوریل می باشد و بسیاری از اعیاد عمده مسیحیان به عید فصح ارتباط دارد و قبل از این زیارت روزه بزرگ مسیحی ها است که چهل روز ادامه دارد و مصادف با آلام مسیح است.

«عید فصح» یک عید آیینی است که اوامر و نواهی مخصوصی چون روزه و نماز و دعا و نذورات و قربانی و دیگر آداب دینی را در بر می گیرد و با عید مشهور میلاد مسیح که یادواره تولّد مسیح است تفاوت بسیار دارد در عید میلاد نیز زیارت کنیسه قیامت را مستحب می دانند و اگر زیارت آن میسر نشد هر کنیسه دیگر را که بتوانند زیارت می کنند.

در هر حال حج به کنیسه قیامت در بیت المقدس که سنّتی بر جای مانده از ملکه هلن می باشد و تذکار جستجوی صلیب مسیح است طی نسل ها به عنوان یک سنّت مورد توجه قرار گرفته تا بدانجا که به عنوان یک فریضه دینی و اطاعت امر الهی - که به زعم آن ها عیسی تشریع نموده - درآمده است، حال آن که حقیقت این حج جز میراث هلن نیست و آن را حج الهی نمی توان نامید.

2- معبد رومه در ایتالیا

رم از شهرهای مهم و مقدّس ایتالیا در نگاه مسیحیان است. از دیرباز مرکز فرهنگی هنری و دینی به شمار می آید و آن را شهر جاویدان یا شهر مقدس می نامند. رم از شهرهای بزرگ ایتالیا است که تاریخ آن به قرن هشتم قبل از میلاد می رسد و در گذشته پایتخت جمهوری روم و سپس مرکز امپراتوری رم بوده است و نیز مرکز تبشیری پاپ و امروزه پایتخت جمهوری ایتالیا و مرکز فعالیت های اداری و روحانی کلیسای کاتولیک رم و به تعبیر دیگر پایتخت رهبری پاپ در آن جا ست در تاریخ تمدن آمده است: عوامل متعددی وجود دارد که پایتخت رم را به صورت مرکز فعالیت های مسیحی و محل تلاقی ملیت های مختلف درآورده. این شهر از زیبایی خاصی برخوردار است و آثار باستانی جذابی دارد. مقر کلیسای کاتولیک و حکومت پاپ به شمار می رود و دل های بسیاری از مسیحیان را که به عیسی علیه السلام عشق می ورزند، به خود متوجه ساخته و کلیسای آن زیارتگاه سنواتی و مرکز تجاری و تفریحی شده است.

آهنگ حج به این کلیسا به اعتقاد ما چیزی جز تفریح و گردشگری نیست و فاقد بُعد معنوی می باشد و این نوع تفریحات سنواتی در هر مکان و زمانی ممکن است و هیچ یک از شرایط حج و بندگی را ندارد و این گونه سفرها با توجه به اوضاع اجتماعی غرب و افعال ضد اخلاقی دهد، اموری است که خداوند بدان راضی نیست و حضرت مسیح علیه السلام از آن تبرّی که رخ می می جوید، با این حال جای شگفتی است که نام حج بر آن نهاده شود.

3- کلیسای لورد در فرانسه (loord)

آهنگ حج به این کلیسا در سال 1858؛ یعنی هیجده قرن پس از میلاد مسیح علیه السلام رایج شده و انگیزه آن این بود که یکی از راهبه های کلیسا مدعی شد مریم عذرا علیها السلام را مشاهده کرده! در حالی که در جوار غاری قرار دارد که در نزدیکی آن کلیسا تجلی نموده است «لورد» شهری است در بخش معلوف می نویسد:

کتاب های مسیحیان مدعی است که «برنادت سوبرويس» متولد سال 1844 در لورد فرانسه مریم عذرا را در سن 12 یا 14 سالگی زیارت کرده و او را به تأسیس این معبد توصیه نموده است.

شک نیست که ظهور جناب مریم و تجلی آن برای نصاری هر چند شایع شده است، امّا زاییده تخیّلات یاوه عناصر افراطی و یا ساخته و پرداخته اغراض سیاسی اجتماعی یا تبشیری یا عوامل دیگری است هر چند این غار باب المراد آنان گشته است و با نذورات و دیگر دستاویزها، حاجات خود را آن جا طلب می کنند. شب هایی را به گریه و زاری می گذرانند و آمرزش گناهان خود و شفای بیماران خود را می خواهند. مایه شفگتی ساده لوحی برخی مسیحیان است که این اماکن را جایگاه حج می نامند که خدای جان و مسیح و مادرش پرستش می شوند کتاب ها ی آن ها با جرأت تمام به نقل آن می پردازند و تنها به اظهارات دختر بچه ای که مدعی است در آن جا مریم عذرا علیها السلام را دیده، دل می سپارند.

4- کینسه فاطیما در پرتقال

داستان فاطیما بر محور قضیه ای می چرخد که در اروپا اتفاق افتاده و توجه جهان مسیحی را به خود جلب کرده و در زمره آداب و شؤون ویژه مسیحیان درآمده و به نوعی با جهان اسلام مرتبط می گردد. فاطیما قریه ای است در شبه جزیره فیبری در غرب اسپانیا و در شهری به نام «لیشبونه» قرار دارد؛ سرزمینی که عبدالرحمان در سال 710م) فتح کرد و تا قرن یازدهم میلادی در قلمرو اسلام قرار داشت و سپس اروپا آن را متصرف شد و اسلام از آن سرزمین رخت بربست و بیشتر مردم آن مسیحی اند. این قریه در سال 1917 م ناگهان به صورت زیارتگاه مسیحیان و مقصد زائران درآمد و آن چه مایه شگفتی پژوهشگران است، چگونگی آمیختگی تعالیم مسیحی با تعالیم اسلامی؛ به خصوص در دیدگاه مردم قریه است که کلیسای فاطیما در آن واقع است.

داستان از این جا آغاز می شود که سه کودک روستایی شاهد حادثه ای می شوند که در حوالی روستا برای آنان تجلی می کند و سپس سرچشمه اعتقادی عمیق برای اهل روستا می شود. اجمال این حادثه به قولی چنین است که سه کودک شاهد تجلی نوری شدند که به باور آن ها فاطمه زهرا علیها السلام بوده و تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام را به آن ها آموخته که به نقل تاریخ نگاران زائران مسیحی در کلیسای فاطیما اجتماع می کنند و تسبیحی به دست می گیرند و هر یک به لغت خود آن تسبیحات را می گویند قول دیگر در این حادثه این است که مریم علیها السلام ظهور کرده و این مکان را قداست بخشیده ولی نام فاطیما روی این کلیسا با وجه دوم سازگار نیست اگر فاطیما همان فاطمه باشد. در هر حال از آن جا که اعتماد کامل به نقل مزبور نبود، از ترجمه تفصیلی آن خودداری شد (و الله اعلم - مترجم). در هر حال انبوه زائران، صدها کیلومتر طی مسافت می کنند و از اطراف و اکناف به حج و زیارت این کلیسا می آیند و به نذورات و ادعیه و آداب و اذکار مخصوص می پردازند.

5- حج دیگر اماکن مقدّس

افزون بر آن چه از اماکن مقدّس مسیحیان ملاحظه شد، مکان های دیگری هست که برخی از آن ها را زیارت می کنند؛ مانند قبور مردگان و بعضی اشجار که آن ها را شجره عید میلاد می نامند و برخی کوه ها و اشیای دیگر که نیاز به شرح آن نیست

انحراف یهود در حج

یهودیان سنّت پیامبرشان موسی کلیم الله را - که در حج به خانه خدا توجّه داشت - پیروی نکردند و چنان که گفتیم بیشتر تعالیم شریعت موسی علیه السلام و از جمله حج را تحریف کردند. گفتنی است که در حال حاضر حج از دیدگاه یهودیان واجب نیست و از ارکان عبادات آن ها به شیوه ای که در اسلام دیده می شود به شمار نمی آید و حداکثر به عمره مسلمانان شباهت دارد. پس از موسی علیه السلام یهود به فرقه های مختلف در آمدند و هر فرقه ای شیوه ای را برای حج برگزید و مکانی را برای آداب و مراسم حج انتخاب کرد یهودیان به اشکال مختلف با نوعی از مراسم حج سر و کار دارند و به این منظور رهسپار اماکن متعدّدی می شوند. هر فرقه ای راه ویژه ای برای خود برگزیده است و در اعیاد مخصوص، آهنگ حجّ آن اماکن می کنند و با مذهب و تعالیم و عقاید خاص و اوامر و نواهی ویژه ای به انجام آن مراسم می پردازند.

حج یهود یک فریضه دینی بوده که تورات بر آن ها واجب نموده است.حج به سوی یکی از معبدها یک رسم دیرینه سامی است که حتی در اجزای قدیمی اسفار پنجگانه موسی، به عنوان یک فریضه دینی عنوان شده است در «سفر خروج» فصل بیست و،سوم فقره چهاردهم آمده است:

در هر سال سه مرتبه برای من عید بگیرید.

و در آیه سی و سوم از فصل سی و چهارم آمده است:

در هر سال سه مرتبه همه مردان باید در برابر خدای بزرگ خدای اسرائیل ظاهر شوند. و در سرزمین های عربی نیز اماکن بسیاری وجود داشته که در آن اماکن مراسمی همچون حضور در عرفات صورت می گرفته است. (1)در هر یک از اعیاد سه گانه، فرقه های یهود به اماکن معیّنی آهنگ حج می کردند. در روز «استغفار» (عید مظال) به سوی کوه سینا حج می کرده و در عيد «فِصح» به بیت المقدس و در عید «استیر» و «عید باران» و.... به اماکن دیگری رهسپار می شدند که ان شاء الله در خلال بحث های آینده خواهد آمد.

با این حال، از تحقیق و تفحص در تورات مکان خاصی را پیدا نمی کنیم که از زبان پیامبرشان حضرت موسی حج همانند یک دستور الهی آمده باشد و جای این پرسش است که آیا خداوند برای یهودیان حج به مکان مخصوصی را واجب نساخته است یا این که راویان و نویسندگان متون دینی توراتی، آن را از قلم انداخته اند یا به عادت معروف قوم یهود که تورات را تحریف می کردند آن را نیز تحریف نموده اند که در ازمنه مختلف محل برگزاری حج آنان بوده است؛ مثلاً در «بیت المقدس» «بیت ایل» «بیت آون» که در نزدیکی بیت ایل بوده و «بیت اصل» در یهودا و «بیت حور» نزدیکی قدس و «بیت هاجن» در جایگاه تولد عیسی علیه السلام در «بیت لحم» و «بیت هاشطه» و می توان به کتاب مقدّس در عهد جدید و قدیم مراجعه کرد که در آن جا درج شده است.


1) دائرة المعارف الاسلامیه، ج 7، ص 305

حج پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله

معاوية بن عمار از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمودند:

رسول اکرم صلی الله علیه وآله در مدّت ده سال که در مدینه بود، حج به جا نیاورد، تا آیه کریمه ی: و عموم مردم را (برای آمدن) به حج دعوت کن تا در حالی که پیاده و بر مرکب های لاغر سوارند از هر راه دوری برای حج بیایند. (1)نازل شد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله عازم حج شده به منادیان دستور داد با صدای رسا به مردم مدینه و حومه آن اعلان کنند که امسال پیامبر صلی الله علیه و آله می خواهد به مکه رود و حجّ به جا آورد. این اطلاع به مردم ساکن مدینه و اطراف و بادیه نشینان رسید و همه اجتماع کردند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله چهار روز به آخر ذی قعده مانده، حرکت کرد و هنگامی که به منطقه ی «ذو الحلیفه» رسید، ظهر شد. حضرت در آن جا غسل کرد و حرکت کرد تا به مسجد شجره رسید. در آن جا نماز ظهر را خواند و برای حجّ احرام بست.... امام علیه السلام فرمود: هنگامی که رسول اکرم صلی الله علیه وآله از سعی بین صفا و مروه فارغ شد، در مروه ایستاد، رو به مردم کرد و حمد و ثنای الهی به جا آورد. سپس فرمود: این جبرئیل است (و اشاره به پشت سرش کرد) به من امر می کند که دستور دهم هر کس قربانی نیاورده باید محلّ شود و حتی اگر من قربانی نیاورده بودم، مُحلّ شدم، ولی هر کس قربانی آورده جائز نیست که از احرام خارج شود تا وقتی قربانی به محل خود برسد (در منی ذبح و نحر شود).

پس مردی از میان جمعیت برخاست و از روی انکار عرض کرد: آیا ما «حاج» و قاصد حج باشیم در حالی که از سر ما آب بچکد؟ (یعنی غسل جنابت کرده باشیم).

حضرت فرمود: تو به این حکم هرگز ایمان نخواهی آورد! سپس سراقة بن مالک از جا برخاسته عرض کرد: یا رسول الله احکام دین را به ما آموختی، گویا ما امروز به دنیا آمدیم، اینک به ما بگو این حکم مخصوص همین سال است یا برای همیشه می باشد؟ رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: این حکم، ابدی است تا روز قیامت. سپس انگشتان خود را در یک دیگر جفت کرد و فرمود: عمره و حج این چنین باهماند و عمره تا روز قیامت داخل حج شد. در این هنگام علی علیه السلام از یمن به مکّه رسید و وارد بر رسول اکرم صلی الله علیه وآله شد. وقتی که به خانه رفت، دید حضرت فاطمه زهرا علیه السلام از حال احرام خارج شده و لباس های رنگین پوشیده است.


1) حج، 27.

از فاطمه علیها السلام سؤال کرد که این چه حال است چرا از احرام خارج شده ای؟ دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: رسول خدا ما را چنین دستور داده است. علی علیه السلام نزد رسول اکرم صلی الله علیه و اله آمده عرض کرد: یا رسول الله من فاطمه علیها السلام را دیدم که لباس رنگین پوشیده و از احرام خارج شده است. رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: من مردم را به این حکم دستور داده ام سپس فرمود: یا علی علیه السلام تو چگونه محرم شده و تلبیه گفته ای؟ عرض کرد: مانند شما، حضرت فرمود: تو بر احرامت باقی باش مانند خود من و در قربانی با من شریک هستی.

بعد امام صادق علیه السلام فرمود: رسول اکرم صلی الله علیه وآله و یارانش وقتی به مکّه رسیدند، به منزل هیچ کس نرفته و در بیرون شهر مکه منزل کردند تا روز هشتم موقع ظهر که رسول اکرم صلی الله علیه و اله دستور داد تا مردم غسل کنند و برای حجّ احرام بسته و تلبیه بگویند. رسول اکرم صلی الله علیه وآله و یارانش لبیک گویان برای حجّ حرکت کردند تا به «منی» رسیدند. در آن جا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و نیز نماز صبح را خواندند و صبح کردند در حالی که مردم به دور آن حضرت جمع بودند عادت قریش این بود که در عرفات با مردم وقوف نمی کردند و در مزدلفه می ماندند و از آن جا حرکت می کردند و دیگران را مانع می شدند؛ زیرا آنان از مساوات با مردم دیگر ننگ داشتند و در مشعر نیز از راهی دیگر باز می گشتند تا خداوند این آیه را نازل کرد: ... ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ... (1)- هم چنان که مردم حرکت می کنند شما نیز حرکت کنید... -. به دنبال نزول آیه، رسول اکرم صلی الله علیه وآله دستور حرکت از مزدلفه به عرفات داد و این امر مخالف تصور قریش بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله مانند آن ها حرکت کند. رسول اکرم صلی الله علیه وآله وارد صحرای عرفات شد و در مکانی بنام «غره» که وسط آن صحرا بود، نزدیک کوه های اراک خیمه خود را برپا کرد و مسلمانان نیز گرد آن حضرت خیمه زدند. وقتى ظهر شد حضرت غسل کرد و تلبیه را ترک گفت تا به محل نماز آمد و در آن جا مردم را موعظه کرد و احکام و اوامر و نواهی الهی را بیان نموده سپس نماز ظهر و عصر را با یک اذان و دو اقامه خواند. سپس از آن جا حرکت کرد به موقف عرفات رسید و در آن جا ایستاد. مردم همه دور آن حضرت ایستادند و شترها را خواباندند. حضرت به آن ها فرمود همه این بیابان و صحرا موقف است و تنها محل وقوف این جا نیست که من ایستاده و شترم را خوابانده ام. مردم متفرق شدند وقتی که خورشید غروب کرد رسول اکرم صلی الله علیه وآله آن گاه دستور حرکت داد تا به مزدلفه که همان مشعر الحرام است رسیدند.


1) بقره، 199.

در آن جا نماز مغرب و عشاء را باز به یک اذان و دو اقامه خواندند و در آن جا ماند تا وقتی نماز صبح را نیز به جا آورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور دادند: افراد ناتوان بنی هاشم عجله کنند و در شب، جلوتر از دیگران به سوی منی حرکت نمایند ولی فرمود که تا خورشید طلوع نکند، رمی جمره عقبه ننمایند وقتی هوا روشن شد،:رسول خدا صلی الله علیه و آله و مسلمانان به سوی منی کوچ کرده وارد منی شدند و جمره عقبه را رمی کردند و قربانی هایی را که رسول اکرم صلی الله علیه وآله آورده بود، (64 یا 66 رأس بود و حضرت على علیه السلام 34 يا 36 رأس)، در آن جا کشتند سپس به زیارت خانه خدا رفت و بعد به سوی منی بازگشت و تا آخر روزهای تشریق در آن جا ماندند و هر روز سه جمره را رمی کردند و از آن جا حرکت کردند تا به بیابان اطراف مکه رسیدند.

پی نوشت ها

1- آل عمران، 96.

2- بحار الأنوار.

3- همان.

4- مجله میقات حج، سال شانزدهم، شماره شصت و یکم، پاییز 1386.

5- جبران، مسعود، الرائد، ج 1، ص 656؛ خوری شرتونی، سعید، اقرب الموارد، ج 1، ص 194.

6- راغب اصفهانی المفردات فی غریب القرآن، ص 107.

7- خروج، 10: 9.

8- مزامیر، 26

9- اول سموئیل، 7: 15 و 16.

10- اشعیا، 19: 19

11- مزامير، 84.

12- يوحنا، 4: 91 و 20 و 21

13- مکاشفات، 3: 12

14- مکاشفات، 7: 9 تا 17

15- مزامير 179

16- حج، 27

17- صدوق، علل الشرائع، ج 2، ص 407.

18- صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص230.

19- بحار الأنوار، ج 10، ص78.

20- فاضل مقداد، جمال الدين مقداد، كنز العرفان في فقه القرآن، محقق، قاضی، سید محمد، ج 1، ص338.

21- عیاشی، محمد بن مسعود، كتاب التفسير، محقق، رسولی محلاتی، سید هاشم، ج 1، ص 60.

22- قرطبی، محمد بن احمد الجامع لأحكام القرآن، ج 2، ص 130.

23- کافی، ج 8، ص79.

24- همان، ج 4، ص 214

25- عیاشی، محمد بن مسعود، کتاب التفسير، ج 1، ص 60، «سلیمان بن داود قد حجّ البيت بالجن و الانس و الطير و الريح»

26- الجامع لأحكام القرآن، ج 2، ص 130.

27- كافى، ج 8، ص181

28- شيخ صدوق، علل الشرائع، ج 2، ص 406.

29- حر عاملی، محمد بن حسن وسائل الشيعة، ج 11، ص 14.

30- بقره، 198.

31- وسائل الشيعة، ج 11، ص 60

32- آل عمران، 96، «نخستین خانه ای که برای مردم نهاده شده خانه ای است مبارک در مکه مکرمه و هدایت گر جهانیان است».

33- شيخ صدوق، من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 234

34- آل عمران 97

35- کافی، ج 4، ص 268.

36- قریش 3.

37- آل عمران، 96

38- بقره، 125 - 129.

39- مائده، 97

40- آل عمران، 97

41- حج، 30- 27

42- همان، 27 43- آل عمران، 97

44- الشرائع وسائل الشيعه، بحار و جامع الاحاديث

45- همان، ح2.

46- همان، ص 45، ح 5 به نقل از کافی وسائل، بحارالانوار و جامع الاحاديث.

47- مائده، 68.

48- دائرة المعارف الاسلامیه، ج 7، ص 305

49- حج، 27.

50- بقره، 199.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

كتاب مقدّس.

•

هاکس، جیمز، قاموس کتاب مقدس، نشر اساطیر، 1377ش.

•

ماسون دنیز، قرآن و کتاب مقدس، فاطمه السادات تهامی، نشر سهروردی.

عبدالله بن سباء و فتنه ی عثمان

اشاره

استاد علی اصغر ایمان دوست

•

پیشینه موضوع مورد بحث

•

کشته شدن عثمان و تأثیر آن بر سرنوشت اسلام

•

عبدالله بن سباء وسیله ای برای تبرئه ی مسببان اصلی ایجاد فتنه عثمان

•

مراحل سه گانه ی داستان عبدالله بن سباء

•

نویسندگانی که داستان عبدالله بن سباء را باور دارند

•

نویسندگانی که داستان عبدالله بن سباء را باور ندارند

•

دکتر طه حسین و دقت نظر او در داستان های عبدالله بن سباء

•

حضرت ابوذر رحمت الله عليه و عبدالله بن سباء

•

حضرت ابوذر رحمت الله عليه و كعب الأحبار

•

منزلت كعب الأحبار در مكتب خلفا

•

نظر دکتر طه حسین درباره ی علل به وجود آمدن فتنه عثمان

•

داستان عبدالله بن سباء در فتنه عثمان

•

داستان عبدالله بن سباء در جنگ جمل

•

داستان غلو عبدالله بن سباء و آتش زدن غالیان

•

ریشه یابی نام عبدالله بن سباء

•

علّت انتشار احادیث و داستان های دروغ در دوران بنی عباس

درآمد

رفتارهای تبعیضانه عثمان و سپردن پول و پست ها به فامیل های خود باعث ناخشنودی مسلمانان گشت و در نیمه دوم خلافت عثمان فتنه بزرگی شکل گرفت که باعث کشته شدن او و ایجاد شکافی عمیق در جامعه اسلامی شد. گروهی برای تبرئه ی عثمان و برخی از صحابه ی مؤثر در این فتنه اذهان را متوجه شخصی به نام عبدالله بن سباء کرده و می گویند همو بود که مذهب تشیع را تاسیس کرد. در این نوشتار با ارائه مدارک مشخص شده است که ابن سباء یک شخصیت ساخته اذهان مریض است و دشمنان شیعه برای تضعیف شیعه آن را ساخته اند.

کلیدواژه ها؛

عثمان، عبدالله بن سباء، ابن سوداء، قعقاع بن عمرو طه حسین، احمد امین

مقدّمه

چنان که در شماره های 18 و 19 مجله بیان شد، در دوران خلافت عثمان فتنه ی بزرگی به وجود آمد که به کشته شدن عثمان انجامید. در این که پیامدهای این فتنه ضربه ی سختی بر پیکر اسلام وارد ساخت همه ی مسلمانان اتفاق نظر دارند. زیان این پیامدها به اندازه ای است که تا قیامت ادامه دارد. بنابراین کسانی که مسبب این فاجعه بوده اند، در مقابل آثار اعمالشان مسئول می باشند و چنین نیست که با گفتن جملاتی از قبیل این که «آن ها توبه کرده اند»، «اجتهاد کرده و خطا کرده اند» تبرئه شوند، خون هزاران نفر که بی گناه و بخاطر جاه طلبی این افراد کشته شده اند به گردن کسیت؟

مسببان فتنه ی عثمان و جمل، عمدتاً افراد مشهور و موجه آن زمان بوده اند و اقرار به تخلّف آن ها برای کسانی که مسلمانان زمان پیامبر صلی الله علیه و آله را بدون استثنا خلف صالح می دانند سخت و ناگوار است به همین جهت هواداران آن ها در پی کسی بوده و هستند تا این گناه نا بخشودنی را به گردن او بیندازند این گِره در قرن دوم هجری به دست نویسنده ای بنام سیف بن عمر باز شد و مطابق تحقیقاتی که علامه سید مرتضی عسگری به عمل آورده است این شخص در دو کتاب خود تحت عنوان «الفتوح الكبير والردة» و «الجمل و مسیر عایشه و علی» و روایت های دیگری که منتشر کرده داستان هایی ساخته که به زیان جامعه ی اسلامی است، از جمله وی کسانی را به عنوان صحابه پیامبر صلی الله علیه وآله معرّفی کرده که اصلاً وجود خارجی نداشته اند. سیف بن عمر در بیان فتنه پیامبر عثمان شخصی را به صحنه آورده بنام «عبدالله بن سباء» و او را مسبب و سرچشمه به وجود آمدن آشوب های آن زمان معرفی کرده است، در حالی که او نیز وجود خارجی ندارد. برخی از مورّخان از جمله طبری این داستان را از سیف بن عمر نقل کرده و گروه دیگری از مورّخان از طبری پیروی کرده اند. با این که طبری در کنار نوشته های سیف وقایع درست را نیز نقل کرده است، گروهی که می خواهند مسببان اصلی فتنه عثمان را تبرئه کنند به گفته های نادرست او درباره ی عبدالله بن سبا استناد کرده اند. (1)


1) برای اطلاع بیشتر به دو کتاب «یکصد و پنجاه صحابه ساختگی یا خمسون و مأة صحابي مختلق» و «عبدالله بن سلام» تألیف علامه سید مرتضی عسگری مراجعه شود.

داستان های عبدالله بن سباء در سه موضوع شکل گرفته است: فتنه عثمان، جنگ جمل، غلو درباره حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام.

اول- در فتنه عثمان، عبد الله بن سباء، از یهودیان یمن است که در زمان عثمان مسلمان شده و بلافاصله در شام ابوذر را بر معاویه برانگیزانده و در کوفه، بصره و مصر مردم بر عثمان شورانده است.

دوم- در جنگ جمل، با این که قعقاع بن عمرو، لشگر عایشه را برای صلح آماده کرده بود. عبدالله بن سباء، با مکر و حیله آتش جنگ را شعله ور ساخت.

سوم- عبدالله بن سباء عقیده غلو را ترویج کرد و حضرت علی علیه السلام او و یارانش را که عقیده شرک آلود خود را اظهار کرده بودند با آتش سوزاند موضوع اول و دوم را طبری و بعضی مورخان از سیف بن عمر نقل کرده اند، لكن موضوع سوم در کتب تاریخ وجود ندارد، تنها نویسندگان "ملل و نحل" بدون این که مأخذش را مشخص کنند آن را در کتاب ها ی خود آورده اند، برخی مورخان معاصر از آن ها نقل کرده اند. قضاوت و اظهار نظر درباره ی داستان های عبدالله بن سباء بین نویسندگان معاصر مكتب خلفا دو حالت پیدا کرده است:

گروهی از آن استقبال کرده، داستان های او را متمسک قرار داده اند و می گویند او باعث به وجود آمدن فتنه عثمان شده است. لکن کسانی که از دقت نظر بیشتری برخوردار بوده اند، چنین امری را، بعید دانسته و داستان های او را موهوم و ساختگی معرفی کرده اند موضوع غلو عبدالله بن سباء و یاران او را نیز نویسندگان ملل و نحل باور دارند لکن طه حسین به این داستان نیز با دیده ی تردید نگریسته و نظر او در پایان مقاله بیان شده است.

بخشی از گفته های کسانی که عبدالله بن سباء را باور دارند:

• دکتر حسن ابراهیم مدیر دانشگاه اسيوط و استاد تاریخ اسلام در دانشگاه قاهره پس از شرح مختصری از وقایع زمان عثمان می نویسد:

از این [وقایع] روشن می شود که وضعیت دولت اسلامی بکلی دگرگون شده است.

این دگرگونی روحیه معارضه را در مورد اداره حکومت و عدم رضایت از رفتار حاکمانش برانگیخت، و در مدینه و همه ی شهرها سرایت کرد. بنابر این فضا برای قبول دعوت «عبدالله بن سباء» و یارانش و تأثیر گذاری تا حد نهایی کاملاً مناسب و مهیا بود. (1)


1) تاريخ الاسلام، ج1، ص 358.

وی چنین ادامه می دهد:

... ابن سباء [پس از بصره] از کوفه نیز طرد شد و به سوی شام رفت و آن رفتاری که در بصره و کوفه دیده بود، در شام ندید، سپس به سوی مصر رفت - جایی که به دعوتش لباس دین پوشانده بود - و ارتباط خود را با انقلابیون بصره و کوفه برقرار کرد، با آن ها به نامه نگاری پرداخت و به این شهرها مبلغانی فرستاد تا برای علی (علیه السلام) تبلیغ کنند و توانست در دل مردم اثر بگذارد آن گاه مذهب رجعت - یعنی رجعت محمّد (صلی الله علیه و آله)- را تأسیس و سپس مذهب وصایت را منتشر کرد، یعنی قطعاً علی (علیه السلام) وصی محمد (صلی الله علیه و آله) است. (1)

مشاهده می شود که دکتر حسن ابراهیم افزون بر این که عبدالله بن سباء را رهبر انقلابیون می داند: چنین وانمود می کند که او مقام وصایت را برای حضرت علی علیه السلام تبلیغ کرده و تلویحاً می رساند که تأسیس مذهب شیعه توسط او بوده است.

با هدف تخریب شیعه داستان دیگری نیز برای عبدالله بن سباء ساخته اند، به این عبارت:

... آن گاه که علی (علیه السلام) عهده دار خلافت شد مذهب سبئیه [پیروان عبدالله بن سباء] متحول شد. ابن حزم در «الملل و النحل» گفته است که گروهی از یاران عبدالله بن سبا به حضور على (علیه السلام) آمدند و به او گفتند: « أنت هوَ - تو اويي» [علی علیه السلام] به آن ها گفت: «و مَن هوَ - او کیست ؟» گفتند «أنتَ الله - تو خدایی» پس [علی علیه السلام] بسیار خشمگین شد و دستور داد آتشی روشن کنند و به غلامش قنبر امر کرد آن ها را در آتش بیندازد و آن ها هنگامی که آتش را دیدند، گفتند: الان بر ما ثابت شد که تو خدایی. (2)

• پنج نفر از علمای سعودی - بنام های شیخ عبدالرحمن السعدی، شیخ عبدالعزیز بن باز، شيخ محمد صالح العثيمین، شیخ عبدالله بن عبدالرحمن الجبرین و دکتر عبدالکریم العقل کتابی تحت عنوان «حصن التوحيد» تألیف کرده اند و اسحاق بن عبدالله العوضی آن را با عنوان «پناهگاه توحید» ترجمه کرده است این کتاب توسط مكتبة الملك فهد، در سال 1427هجری در ریاض چاپ و منتشر شده است در این کتاب درباره ی فتنه عثمان چنین آمده است:

عقیده ی اهل سنت و جماعت در خصوص جنگ و درگیری هایی که در بین اصحاب اتفاق افتاد: سبب فتنه: یهودیان برای اسلام و مسلمانان توطئه چیدند. لذا شخص مکار و خبیثی را که با دروغ و حیله، تظاهر به اسلام کرد، برای این هدف به کار گرفتند. این شخص عبدالله بن سباء از یهودیان یمن بود که با حقد و کینه بر علیه عثمان بن عفان سومین خلیفه از خلفای راشدین سمپاشی کرد و بر ضد او اتهاماتی را در بین مردم شایع نمود و افرادی کوتاه نظر و ضعیف الایمان


1) همان، ص 360

2) همان، 395

و فتنه انگیز فریب او را خورده و گرد او جمع شدند و با توطئه خود خلیفه راشد عثمان را مظلومانه به شهادت رساندند، به دنبال قتل عثمان اختلاف بین مسلمین به وجود آمد، به این ترتیب فتنه به تحریک یک نفر یهودی و پیروانش شعله ور شد و جنگ بین اصحاب که ناشی از اجتهاد آنان بود اتفاق افتاد. ابن ابی العز حنفی شارح عقیده ی طحاویه می گوید: اصل رفض را منافقی زندیق به وجود آورد، علما گفته اند: هدف اول از بین بردن اسلام و عیبجویی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود. عبدالله بن سباء با تظاهر به اسلام خواست اسلام را با مکر و حیله ی خود به نابودی بکشاند، همان کاری که بولس در دین نصاری کرد. او به ظاهر عبادت و امر به معروف و نهی از منکر می کرد، تا این که با قتل عثمان نقشه خبیث خود را عملی کرد، پس از آن به کوفه رفت و درباره ی علی (علیه السلام) و مقام او غلو و افراط کرد، او برای پیاده کردن نقشه هایش در ظاهر علی (علیه السلام) را یاری می کرد. این خبر به علی - رضی الله عنه - رسید و دستور داد او را بکشند امّا او به قرقیس گریخت. شیخ الاسلام می گوید: همین که عثمان کشته شد دل ها پراکنده و مشکلات بزرگ تر شدند، انسان های شروری وارد جامعه شدند. بزرگان و نیکوکاران ضعیف و عاجز شدند.... بالاخره مردم با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام - رضى الله عنه - بيعت کردند. او در آن هنگام لایقترین مردم به خلافت و از همه برتر بود، امّا قلوب متفرق شده و آتش فتنه شعله ور شد در نتیجه وحدت کلمه از بین رفت و نظم جامعه ی اسلامی از هم پاشید، خلیفه و بزرگان امّت نتوانستند خیر و صلاحی را که در نظر داشتند در جامعه برقرار کنند گروه هایی از جامعه دچار تفرقه و فتنه شدند و بالاخره آن چه که نباید روی دهد...! روی داد. (1)

در این سخنان چند نکته مهم مشاهده می شود:

الف) آن چه کتاب های معتبر در موارد اعمال نادرست عثمان نقل کرده اند - از قبیل واگذاری پست های حساس و مهم به بستگان نالایق خود و بذل و بخشش بی حساب اموال بیت المال به خاندان بنی امیه - و علمای مکتب خلفا به آن اقرار دارند، (2)این آقایان اتهاماتی می دانند که عبدالله بن سباء آن ها را شایع کرده است.


1) پناهگاه توحید، صفحات 130 تا 132

2) ابن سعد در کتاب «طبقات» این موضوع را به اختصار رو به این عبارت نقل کرده است:.... {عثمان} در کار سستی کرد و در شش سال آخر، خویشاوندان و افراد خانواده ی خود را بر کارها گماشت و طبق فرمانی خمس درآمد مصر را به مروان بخشید و مال فراوانی در اختیار خویشاوندان خود گذاشت و چنین تأویل کرد که این کار همان صله رحم است که خداوند به آن دستور فرموده است، همچنین در بیت المال تصرف ناروا می کرد و می گفت ابوبکر و عمر از حق خود گذشت می کردند ولی من می گیرم و میان خویشان و نزدیکان خود تقسیم می کنم و مردم این کار را بر او عیب گرفتند. [طبقات 54/3]- شرح اعمال نادرست عثمان در گفتگوی قاضی عبدالجبار و شریف مرتضی در شماره 18 و 19 مجله مکتب وحی بیان شده است.

ب) رویداد کشته شدن عثمان را که عایشه و گروهی از صحابه و تابعین در آن نقش داشتند نقشه هایی می دانند که عبدالله بن سباء ترسیم و عملی کرده است.

ج) پیمان شکنی طلحه و زبیر و برافروختن جنگ های جمل و صفین و نهروان را ناشی از اجتهاد بر پاکنندگان آن ها می دانند و با شعار «مجتهد خطا کار یک ثواب دارد» آن ها را تبرئه می کنند.

د) با نقل قول شیخ الاسلام (ابن تیمیه) اقرار دارند که فتنه عثمان باعث از بین رفتن وحدت کلمه و از هم پاشیده شدن نظم جامعه اسلامی شد.

احمد امین می نویسد:

طبری روایت کرده است که اباذر در شام بپا خواست در حالی که می گفت: ای ثروتمندان به فقرا کمک کنید. [خداوند می فرماید] کسانی را که طلا و نقره ذخیره می کنند و در راه خدا انفاق نمی کنند به آهن سرخ شده ای بشارت بده که با آن پیشانی ها، پهلوها و پشت هاشان داغ می شود. این قدر این سخن را تکرار کرد تا این که فقرا تحریک شدند و انفاق را بر اغنیا واجب شمردند و باعث شد که ثروتمندان از آن چه از مردم می بینند شکایت کنند، سپس معاویه برای این که در شام بزیانش فساد برپا نکند ابوذر را نزد عثمان به مدینه فرستاد آن گاه که عثمان از اباذر پرسید چرا مردم شام از تو شکایت دارند؟ پاسخ داد، سزاوار نیست ثروتمندان مالی ذخیره کنند.

بنابراین مشاهده می شود که رأی ابی ذر در مورد اموال به رأی مزدک نزدیک است. (1)لکن کجا چنین رأیی برای او به وجود آمد؟ طبری پاسخ این سؤال را نیز روایت کرده است و می گوید:

ابن سوداء اباذر را ملاقات کرد و او را به این عقیده توصیه کرد و همین ابن سوداء [با همین هدف] سوى ابی درداء و عبادة بن صامت رفت لکن آن ها به سخن او گوش نکردند و عباده او را گرفت و نزد معاویه برد و گفت بخدا این همان کسی است که ابی ذر را بر تو شوراند و ما می دانیم که ابن سوداء لقب عبدالله بن سباء است که یکی از یهودیان صنعاء بود و در دوران عثمان به اسلام تظاهر کرد و در صدد برآمد که دین مسلمانان را فاسد کند و باورهای زیانبار زیادی را در شهرها از جمله در حجاز، بصره، کوفه، شام و مصر منتشر کرد. (2)


1) شهرستانی می گوید: مزدک مردم را از اختلاف، کینه جویی و کشتار نهی می کرد زیرا بیشتر این امور به خاطر زنان و اموال به وقوع می پیوست به همین جهت زنان را برای همه حلال و اموال را مباح کرد. [فجر الاسلام / 109]

2) فجر الاسلام، ص 110

دکتر حسن ابراهیم می نویسد:

آتش این انقلاب [فتنه عثمان] را یار دیرینه پیامبر (صلی الله علیه و آله) که به ورع و تقوی مشهور و از بزرگان ائمّه حدیث است یعنی ابوذر غفاری شعله ور ساخت او کسی است که با سیاست عثمان و معاویه، حاکم او در شام - به تحریک مردی از اهل صنعاء - یعنی عبدالله بن سباء که یهودی بود سپس مسلمان شد و در شهرهای اسلامی مسافرت می کرد.... به مبارزه برخاست. ابن سبأ به شام سفر کرد و ابوذر را بر معاویه شوراند و به او گفت: ای اباذر آیا از این که معاویه می گوید مال متعلّق به خدا و هر چیزی ملک خداست به شگفت نمی آیی؟ گویا او می خواهد اموال مسلمانان را به خود اختصاص دهد و نام آنان را محو کند. (1)

ملاحظه می شود که چگونه این نویسندگان مکتب خلفا می خواهند ابوذر رحمت الله علیه که در سال 31 هجری پس از سپری کردن مدّتی از عمر خود در تنهایی در ربذه وفات کرد. مسبب ایجاد فتنه عثمان معرفی کنند که اوج آن در سال 35 هجری بود و آن دیگری با بی شرمی رأی ابی ذر رحمت الله علیه صحابه ی بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله را به رأی فردی که زنان و اموال مردم را مباح اعلام کرده، نزدیک می داند! این ها نمونه هایی بود، از نویسندگان معاصر مكتب خلفا درباره ی عبدالله بن سباء و ابوذر غفاری رحمت الله علیه. به نظر می رسد این نویسندگان یا مغرض اند یا ساده اندیش، بی دقّت و خوشباور، خوشبختانه این قبیل اظهار نظر شامل همه ی دانشمندان مکتب خلفا نمی شود و در بین آن ها کسانی پیدا می شوند که عقل و تدبیر خود را به کار می بندند و هیچ گاه صحابه ی بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان صدر اسلام را بازیچه دست یک نفر یهودی تازه مسلمان - که وجود خارجی هم نداشته - معرّفی نمی کنند. نمونه هایی از اظهار نظرهای صحیح به شرح ذیل می باشد:

استاد عبدالمجيد محمد الاقطش می نویسد:

به قول طبری نمی توان اعتماد کرد که گفته است: ابن سوداء «عبدالله بن سبأ»؛ هنگامی که وارد شام شد، ابوذر را ملاقات کرد و گفت ای اباذر آیا از معاویه تعجّب نمی کنی که می گوید مال، مال خداست، هر چیزی مال خداست و [از این سخن] منظورش این است که آن ها را نه برای مسلمانان بلکه برای خود جمع کند. سپس ابوذر نزد معاویه رفت و گفت: از این که اموال مسلمانان را مال خود می دانی منظورت چیست؟ گفت: ای اباذر خدا تو را رحمت کند آیا ما بندگان خدا نیستیم. در حالی که مال، مال خدا


1) تاريخ الاسلام، ج 1، ص 359

و مردم آفریده ی خدا و فرمان دادن سزاوار اوست.... [ ابوذر ] گفت: این را نگو. [معاویه] گفت: از این پس نمی گویم مال خدا نیست، و خواهم گفت مال مسلمانان است. - این سخن که ابوذر، کسی که در مدرسه ی حضرت محمد صلی الله علیه و آله رشد کرده و پیامبر صلی الله علیه و آله به راستگویی و دانش او گواهی داده اکنون گوش شنوای ابن سوداء قرار گیرد و آن چه را بر او مشتبه گردانده قبول و آب زلال را گل آلود کند واقعاً [باور نکردنی] و دشوار است. (1)استاد محمود ابوریه روبرو شدن عبدالله بن سباء و ابوذر را از احمد امین و غلو او را از ابن حزم نقل می کند و می نویسد:

در چاپ اول کتابمان بنابر اعتمادی که به مورّخان بزرگ و مورّخان بعد از آن ها داشتیم موضوع عبدالله بن سباء را نوشتیم، سپس کتاب ارزشمندی تحت عنوان «عبدالله بن سباء» تأليف دانشمند بزرگ عراقی، استاد مرتضی عسگری به دست آمد که در آن با دلایل قوی و قانع کننده اثبات کرده است که این اسم [عبدالله بن سباء] حقیقت ندارد. زیرا مأخذ اولیه که همه ی مورّخان از طبری تاکنون برای اثبات وجود او به کار گرفته اند، سیف بن عمر تمیمی است که در سال 170 وفات نموده و پیشوایان علم روایت همگی روایت او را نامعتبر دانسته اند و حاکم درباره او گفته است: به کفر و بی ایمانی متهم است و روایت های او بی اعتبار است و ما از روی انصاف و علم و درستی می گوییم: دکتر طه حسین پیش از این در وجود این عبدالله بن سباء تردید داشته و توصیه می شود به کتاب بزرگ او «الفتنة الكبرى» جلد دوم «علی و بنوه» که درباره ی رویداد صفین نوشته است، مراجعه نمایید. (2)

استاد محمود ابوریه پس این سخنان بخشی از مطالب كتاب «الفتنة الكبری» را نقل می کند که در آن نادرستی داستان عبدالله بن سباء بدلیل به میدان نیاوردن او در واقعه صفین، حکمیت و خوارج حکایت دارد. نظر به این که این مطالب با تفسیر بیشتر در صفحات پیش رو ارائه می گردد، در این جا از نقل آن خودداری شد. دانشمند و محقق بزرگ مصری، دکتر طه حسین در کتابی تحت عنوان «الفتنة الكبرى» ثابت کرده است که آن چه درباره «عبدالله بن سباء» گفته شد. داستان هایی موهوم است که با هدف دشمنی شیعه ساخته شده است. جلد اول این کتاب تحت عنوان «انقلاب بزرگ» توسط دکتر سید جعفر شهیدی و جلد دوم تحت عنوان «علی و فرزندانش» توسط محمّد علی علیه السلام شیرازی ترجمه و منتشر شده است.


1) ابوذر غفاری و آرائه في السياسة والاقتصاد، ص 324

2) اضواء على السنة المحمدية، ص 178.

دکتر طه حسین، در این کتاب افزون بر سایر مطالب ارزشمند، داستان های «عبدالله سباء» را در ابعاد مختلف با دقّت نقد کرده و بخوبی از عهده ی آن بر آمده است. نظر به این که بخش عمده ی این مقاله از سخنان این مرد بزرگ برگزیده شده است، پیش از درج مطالب آشنایی با شخصیت او پسندیده و ثمربخش است.

زندگینامه طه حسین

دکتر طه حسین در سال 1886 میلادی در روستای «عزبه» در جنوب قاهره پا به جهان هستی گذارده است در شش سالگی، از ناحیه چشم بیمار شده و بر اثر درمان غلط به روزگار کودکی روشنی چشمان خود را برای همیشه از دست داده است... وی نسبت به زندگی خوشبین بوده، زیرا با آن که بارها گرفتار دام حوادث گوناگون شده و با مشکلات فراوان روبرو گشته هرگز به شکست و ناکامی نیندیشیده، بلکه پیوسته در راه دشوار زندگی با گام های استوار به پیش رفته تا سرانجام هر مانعی را از سر راه خویش کنار زده است. طه حسین پس از تحصیل علوم صرف و نحو، منطق و ادبیات و حفظ کردن همهی قرآن و آموختن فقه و اصول و تکمیل کردن برنامه درسی مدرسه ی قدیمی الازهر، به دانشگاه نوبنیاد مصر راه یافته و در شمار بهترین دانشجویان این مرکز فرهنگی در آمده است... [وی] در دروس تمدن اسلامی، تمدن مصر قدیم، تاریخ و جغرافیا، زبان های سریانی و عبری و حبشی، تاریخ فلسفه بابل و آشور و سومر شرکت جسته است، به عبارت دیگر او ابتدا همه ی مراحل تحصیلی را - از راه گوش - در زادگاه خود پیموده تا درجه دکتری ادبیات عرب را در کشورش به دست آورده است، آن گاه به فرانسه رفته و پس از چند سال تلاش، از دانشگاه معروف «سوربن» نیز درجه دکتری گرفته است. او پس از بازگشت به میهن و با شایستگی تمام بیشتر مقامات علمی و اداری و ، سیاسی کشور خود را طی می کند. در سال 1919 که از فرانسه به قاهره باز می گردد، بلافاصله بر کرسی تدریس تاریخ «یونان و روم» تکیه می زند. در سال 1928 به ریاست دانشکده ادبیات انتخاب می شود..... مشاغل دیگر طه حسین، سرپرستی وزارت معارف، مستشاری این وزارتخانه ریاست دانشگاه اسکندریه، سردبیری روزنامه «الوادی» بوده است و سرانجام از سال 1950 تا 1952 میلادی از طرف حزب «وفد» عهده دار پست وزارت معارف مصر می شود طه حسین با تمام گرفتاری های سیاسی و اجتماعی هیچ گاه از کار تصنیف و تألیف و ترجمه و تصحیح متون غافل نمانده است و تا روزگار هفتاد سالگی خود بیش از شصت اثر ارزنده و نفیس و صدها مقاله به دوستداران علم و ادب عرضه کرده است. (1)


1) بر گرفته از مقدمه کتاب «آن روزها».

دکتر طه حسین در ارتباط فتنه ی عثمان با عبدالله بن سباء می نویسد:

... در این جا داستانی است که راویان متأخّر آن را بزرگ جلوه داده و در [استفاده] از آن زیاده روی کرده اند، تا آن جا که بسیاری از قدما و محدّثان آن را سرچشمه شورش بر عثمان قرار داده اند. (1)و چون این اختلاف از گروهی بین مسلمانان به ارث گذاشته شد هنوز آثارش از بین نرفته است، و آن داستان عبدالله بن سباء معروف به ابن سوداء است. راویان می گویند: عبدالله بن سباء مردی است یهودی از اهالی صنعاء و مادرش حبشی است، در دوران عثمان مسلمان شد، سپس در شهرها می گشت و مردم را درباره ی خلیفه می فریفت و بر او می.شوراند. در بین مردم نظریه های تازه منتشر می کرد تا عقاید آن ها را درباره ی دین تباه سازد و می گویند به بصره رفت، هنوز در آن جا مستقر نشده بود که گزارش کارش به عبدالله بن عامر رسید و او را از بصره بیرون کرد، سپس به شام رفت و در آن جا اباذر را دید و [نزد او] از معاویه - که اموال مسلمانان را مال خدا می دانست - بدگویی کرد، ابوذر تحت تأثیر سخنان ابن سوداء قرار گرفت و به معاویه تذکّر داد، سپس عبادة بن صامت را ملاقات کرد و می خواست همان سخنانی را که به ابوذر گفته بود به او بگوید که عباده ابن سوداء را گرفت و نزد معاویه برد و او را از خطری که [این مرد] برای مردم شام داشت ترساند معاویه هم او را از شام بیرون کرد، سپس به مصر رفت و آن جا را برای فریبکاری، حیله و بدعت گذاری مناسب و آماده یافت. او به مردم می گفت: محمّد (صلی الله علیه و آله) پیامبر اسلام برای رجعت از عیسی بن مریم سزاوارتر است و این آیه را می خواند: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لَرَادُكَ إِلَى مَعَادٍ (2)و نیز به مردم می گفت هر پیامبری وصی دارد و وصى محمّد (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) است و علی علیه السلام خاتم الاوصیاء است چنان که محمّد خاتم الانبیاء بود. (3)[بخاطر همین داستان است که] بسیاری از مردم همه ی فساد و اختلافی که در سرزمین های اسلامی در دوران عثمان به وجود آمد به ابن سوداء نسبت می دهند. بعضی می گویند که او سازمان منظمی به وجود آورد و در شهرستان ها، دسته های سری تشکیل داد که پنهانی تبلیغات خود را ادامه دهند و مردم را به شورش برانگیزانند تا در فرصت مناسب بر خلیفه هجوم برند. [بنابراین] شورش مردم، محاصره و قتل عثمان نتیجه ی فعالیت او بود.


1) پیشتر نمونه هایی از اظهارات این قبیل نویسندگان ارائه شد.

2) قصص، 28، 85

3) تاریخ طبری، حوادث سال سی و پنجم.

دکتر طه حسین در ادامه می نویسد:

به نظر می رسد کسانی که داستان ابن سبأ را تا این حد بزرگ جلوه داده اند، هم به خود خیانت کرده اند، هم به تاریخ و نخستین چیزی که به چشم می خورد این است که در کتاب ها ی معتبر و مصادر اصیل که داستان شورش بر عثمان را نقل کرده اند از ابن سبأ ذکری به میان نیامده است ابن سعد آن جا که از خلافت عثمان و انقلاب مردم سخن می گوید از ابن سباء نام نمی برد و بلاذری در انساب الاشراف - که به عقیده من مهم ترین و مفصل ترین کتابی است که این رویداد در آن آمده است - بهیچ وجه از ابن سباء سخنی به میان نیاورده است تنها طبری [این داستان را] از سيف بن عمر نقل کرده است و چنان که آشکار است مورخانی که بعد از او آمده اند، از او گرفته اند. نمی دانم ابن سبأ در دوران عثمان جایگاهی داشته یا نه، لکن یقین دارم که اگر هم وجود داشته باشد، ارزش چندانی نداشته است و مسلمانان در زمان عثمان چنین نبوده اند که عقل و تدبیر و نیروی آنان بازیچه ی یک تازه وارد از اهل کتاب که در دوران عثمان مسلمان شده، قرار گرفته باشد و هنوز مسلمان نشده در شهرهای اسلام به توطئه و تحریک بپردازد. اگر عبدالله ابن عامر [حاکم بصره] یا معاویه این تازه واردی را که یهودی بوده و از روی حیله گری مسلمان شده دستگیر می کردند و یکی از آن ها یا هر دو [کارهای او را] به عثمان گزارش و درباره ی او سختگیری می کردند، اگر عبدالله ابن سعد بن ابی سرح [حاکم مصر] که [عبدالله بن سباء] در چنگ او بود - همان گونه که می خواست پسر ابو حذیفه (1)را کیفر دهد و از بیم عثمان جرأت نداشت - او را معاف نمی کرد [یا به عبارتی دیگر] کسی که به عثمان نامه می نویسد و برای [محمّد] بن ابی بکر و [محمّد] بن ابی حذیفه و عمار بن یاسر - طبق برخی از روایات - اجازه ی تنبیه می خواهد، آیا سزاوار است از کیفر مردی یهودی که مسلمانیش را وسیله تفرقه مسلمانان قرار داده و آنان را درباره ی امام خود، بلکه درباره ی دین خود به تردید انداخته چشم پوشی کند؟ هیچ کاری از این آسان تر نبود که حاکمان این تازه وارد را تعقیب و دستگیر کنند و به سزای عملش برسانند، آن ها در تعقیب معترضان تجربه داشتند آن ها را می گرفتند و نزد معاویه به شام یا نزد عبدالله بن خالد بن ولید به جزیره (2)می فرستادند. (3)


1) ابو حذيفه پدر محمد بن أبی خدیفه در یمامه به شهادت رسید و عثمان سرپرستی او را به عهده گرفت و هنگامی که بزرگ شد و عثمان به خلافت رسید، از عثمان اجازه خواست که به مصر عزیمت کند او هم اجازه اش داد، پس از آن چنان شد که بیش از همه مردم را بر عثمان می شوراند. [الاصابه 373/3]

2) منظور از جزیره موصل و اطراف آن است و کسانی که به شام و سپس به جزیره تبعید شدند نه نفر بودند: مالک اشتر، ثابت بن قیس، کمیل بن زیاد نخعی، صعصعة بن صوحان زید بن صوحان عبدی، جندب بن زهير غامدى، عروة بن كعب ازدى، عروة بن معد، عمرو بن حمق خزاعی. [تاریخ طبری، وقایع سال 33]

3) الفتنة الكبری، ج 1، ص 131 و 132.

دکتر طه حسین در ارتباط با تأثیر عبدالله بن سباء بر ابی ذر می نویسد:

از عجیب ترین چیزهایی که درباره عبدالله بن سباء روایت شده این است که می گویند «او به ابی ذر آموخت که از معاویه - درباره ی این که می گوید بیت المال مال خداست - عیبجویی کند و به او بفهماند که [بیت المال] مال مسلمانان است» همچنین گفته اند: او به ابی ذر آموخت که چگونه از امراء و ثروتمندان انتقاد کند و کسانی را که طلا و نقره می اندوزند به آتشی بشارت دهد که در قیامت با آن پیشانی، پهلوها و پشتهای آنان را داغ می کنند.

دکتر طه حسن چنین ادامه می دهد:

من ظلم و جنایتی از این بالاتر نمی بینم! آخر ابوذر به این تازه وارد مسلمان چه نیازی دارد که حقوق فقرا بر ثروتمندان را از او بیاموزد ؟... در حالی که ابوذر سابقه ی مسلمانیش از همه انصار و بسیاری از مهاجران بیشتر است، مدتی طولانی هم صحبت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده، قرآن را نیکو حفظ داشته و سنت را بدرستی روایت کرده، روش پیامبر و دو جانشین او را در مورد اموال و مصارف آن دیده، حلال و حرام را مانند سایر اصحاب پیامبر که بخوبی به کار بسته اند می شناسد، نیازی ندارد که این تازه وارد حقایق اولیه اسلام را به او بیاموزد کسانی که بدروغ می گویند: ابن سباء با ابی ذر همنشین شد و . عقاید خود را به او القا کرد به خود و به ابی ذر جفا می کنند و ابن سوداء را [اگر وجود خارجی داشته باشد] چنان بالا می برند که هرگز آرزوی چنین مقامی را نداشته است. [واقعیت این است که] طبق گفته ی راویان پس از آن که ابوذر از شام برگشت، روزی به عثمان گفت: کسی که زکات مال خود را داده سزاوار نیست به آن اکتفا کند، تا این که به مستمندان کمک کند، گرسنگان را سیر کند و از مالش در راه خدا انفاق نماید، در این هنگام کعب الاحبار حاضر بود و گفت همین که کسی زکات واجب را پرداخت کرد کافی است. ابوذر خشمگین شد و به کعب گفت ای یهودی زاده تو را چه به این حرف ها، تو می خواهی دینمان را به ما بیاموزی؟ سپس با عصای خود او را زد. [نکته قابل تأمل این است که:] ابوذر در حالی به کعب اعتراض می کند که چرا می خواهد احکام دین به او بیاموزد و چرا در مسائل پیش پا افتاده در کار مسلمانان دخالت می کند که کعب قطعا نسبت به ابن سباء سابقه ی مسلمانیش بیشتر بوده، در مدینه سکونت داشته، شب و روز را با اصحاب پیامبر می گذرانیده و همنشینی عمر و عثمان را داشته است. [کسی که چنین شخصی را در حضور عثمان تنبیه می کند] چگونه ممکن است یکی از احکام اصلی و حکمی از احکام قرآن را از عبدالله بن سباء فرا گیرد ؟

.... به احتمال زیاد، دشمنان شیعه در دوران امویان و عباسیان، درباره ی عبدالله بن سباء مبالغه کرده اند تا از یک طرف مردم را درباره ی بدعت هایی که از جانب عثمان و کارگزاران او پدید آمده به شک بیندازند و از طرف دیگر به علی (علیه السلام) و شیعیان او بدگویی کنند و بخشی از عقاید شیعه را محصول تعلی علیه السلام مات یک نفر یهودی که با حیله مسلمان شده وانمود کنند. عیب جویی هایی که دشمنان شیعه بر شیعه می کنند و شیعه درباره ی عثمان و غیر عثمان می کنند بسیار است. ما در این موارد باید خویشتن دار، محتاط و عاقبت اندیش باشیم و مسلمانان صدر اسلام را بزرگ تر از این بدانیم که یک نفر یهودی از اهل صنعا با پدری یهودی و مادری سیاه که خودش نیز یهودی بوده و نه از روی میل یا اکراه بلکه با مکر و حیله مسلمان شده، بتواند دین، سیاست و عقل و دولت آن ها را بازیچه قراردهد و به هدف خود برسد، مسلمانان را بر خلیفه ی خود بشوراند تا این که او را بکشند و بالاخره آن ها را به دسته ها و فرقه های مختلف پراکنده کند همه ی این ها مسائلی است که در ظرف عقل نمی گنجد و در بررسی ها و انتقادها از آن چیزی به دست نمی آید و نمی توان مباحث تاریخی را بر آن ها استوار ساخت. (1)

همان طور که ملاحظه شد، دکتر طه حسین با بیانی روشن، در ابعاد مختلف، محال بودن تأثیر گذاری «عبدالله بن سباء» را [به فرض وجود چنین شخصی] بر ابی ذر اثبات و به گوشه ای از شخصیت آن بزرگوار اشاره کرد. با همین هدف لازم است برخی اوصاف و خصوصیات او مستنداً یادآوری شود ابوذر یا جندب بن جناده:

•

چهارمین نفری بود که مسلمان شد. (2)

•

برخی گفته اند که او پنجمین نفری بود که به اسلام گروید. (3)

•

در دوران جاهلیت نیز موحد بود و هیچ گاه بت نپرستید. (4)

•

اول کسی بود که با تحیت اسلامی (السلام علیک) به پیامبر صلی الله علیه و آله سلام گفت. (5)

•

اول کسی بود که درباره علم البقاء و بقولى علم الفناء و البقاء سخن گفت. (6)

•

در زهد، راستگویی، علم و عمل سر آمد بود. (7)

•

در راهنمایی کردن مردم، نیکوکاری، زهد، عبادت و خلق و خوی، شبیه ترین کس به عیسی بن مریم علیه السلام بود. (8)

•

در فراگیری علم حریص بود و ظرفیتی داشت که دیگران نداشتند. (9)


1) الفتنة الكبرى / 134 و 135

2) تاریخ دمشق، ج 66، ص 176؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 152 352، ابوذر الغفاري و آرائه في السياسه و الاقتصاد، مقدمه.

3) سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 46؛ تاریخ دمشق، ج 66، ص 175

4) سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 55؛ حلية الاولیاء، ج 1، ص 156.

5) حلية الاولیاء، ج 1، ص 156؛ تاریخ دمشق، ج 66، ص 176.

6) حلية الأولياء، ج 1، ص 156؛ تاریخ دمشق، ج 66، ص 176.

7) سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 47.

8) تاریخ دمشق، ج 66، ص190.

9) سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 60؛ استیعاب، ج 1، ص 255، حرف ج؛ الاصابه، ج 4، ص 64، حرف الف.

•

برای مردم فتوا می داد و به مسائل آنان پاسخ می گفت. (1)

•

تا هنگامی که وفات کرد به چیزی از پسمانده های دنیا آلوده نشد. (2)

•

ابوذر گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله امر فرمودند که در امر به معروف و نهی از منکر مغلوب نشویم و سنّت را به مردم آموزش دهیم. (3)

•

و نیز می گفت: من در قیامت جایگاهم از همه ی شما به پیامبر خدا صلی الله علیه وآله نزدیک تر است و به این خاطر است که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:

«نزدیکترین شما به من روز قیامت - از لحاظ جایگاه- کسی است که با همان مشخصاتی از دنیا برود که او را ترک کرده ام» بخدا قسم در بین شما کسی نیست جز این که در چنگال دنیا گیر افتاده است. (4)

• از ابی ذر روایت شده که: خلیلم پیامبر صلی الله علیه و آله مرا به شش خصلت توصیه فرمود:

محبّت مسکینان، نگاه به زیر دست نظر نداشتن به بالا دست، حق را بگویم اگر چه تلخ باشد و این که در راه خدا تحت تأثیر ملامت ملامت کننده ای قرار نگیریم. (5)

یاد آوری:

1- در مأخذ نامبرده همین پنج خصلت آورده شده، بعضی خصلت ها در روایات دیگر وجود دارد که در این روایت نیست.

2- جمله «الا تأخذه، في الله لومة لائم» در روایات زیادی از ابی ذر نقل شده و به نظر می رسد: صراحت و شجاعت ابی ذر از همین جمله است.

•

ابوذر در عمل به وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله پایبند بود [که عبارت است از:] محبّت و همنشینی با مساکین قطع رابطه و دوری از ثروتمندان. (6)

•

ابوذر با قبول مفاد جمله ی «الا تأخذه، في الله لومة لائم» با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کرد... و بر این عهدی که با آن حضرت بیعت کرد و پایبند بود. (7)[به همین جهت] ملامت ملامت کنندگان در او اثر نمی کرد و خشم والیان و حاکمان او را نمی ترسانید. (8)

•

ابوذر گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله با پنج [تعهّد] با من بیعت کرد. [یعنی بیعت من را پذیرفت] بر هفت موضوع از من پیمان گرفت و بر هفت چیز خدا را بر من شاهد گرفت که در راه خدا از ملامت ملامت کننده ای نترسم. (9)


1) سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 46 و 64 تاریخ دمشق، ج 66، ص194.

2) تاریخ دمشق، ج 66، ص 176؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 156 با اختلاف عبارت.

3) تاریخ دمشق، ج 66، ص192.

4) الاصابه، ج 4، ص 64، حلیة الاولیاء، ج 1، ص 162؛ تاریخ دمشق، ج 66، ص 202؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 72.

5) حلية الاولياء، ج 1، ص160.

6) تاریخ دمشق، ج 66، ص176.

7) همان.

8) حلية الاولياء، ج 1، ص156.

9) سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص62.

از آن چه به اختصار بیان شد مشخص می شود که او در بین اصحاب بزرگوار، نمونه ی کاملی بود و مشخصات خود را همان گونه که با پیامبر صلی الله علیه و آله عهد و پیمان بسته بود حفظ کرد، در این راه صریح اللهجه و شجاع بود، از کسی نهراسید، خواه آن کس معاویه باشد، عثمان باشد یا کعب الاحبار، از امر به معروف و نهی از منکر لحظه ای غافل نماند و با استناد به آیه

وَالَّذِينَ يَكْنزونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَةَ... (1) می گفت ثروتمندان وظیفه دارند افزون بر زکات از مازاد اموال خود به مستمندان کمک کنند.

ابن عساکر می نویسد:

در همان حال که حضرت ابوذر مقابل خانه ی عثمان می خواست اجازه ورود بگیرد مردی قرشی او را دید و گفت: ای اباذر چرا اینجا نشسته ای؟ گفت از اجازه دادن به ما خودداری می کنند. آن مرد داخل شد و گفت: ای امیرالمؤمنین علیه السلام، به چه علت ابی ذر پشت در است و اجازه داخل شدن ندارد؟ [عثمان] دستور داد و اجازه اش دادند. آمد و کنار مردم نشست. در حالی که میراث عبدالرحمن [بن عوف] در حال تقسیم شدن بود. [در این بین] عثمان به کعب [الاحبار] گفت: ای ابا اسحاق آیا به نظر تو، مالی که زکاتش داده شده، چیز اضافه ای بر عهده ی صاحبش است؟ گفت: نه. در این هنگام ابوذر عصایش را بلند کرد و بین دو گوش کعب زد، سپس گفت ای یهودی زاده! (2)آیا تو فکر می کنی هنگامی که زکات پرداخت شد هیچ حقی در مال او [عبدالرحمن] نیست، در حالی که خدای تعالی می فرماید:

وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ (3)وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا (4)وَالَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ * لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ (5) و همچنان آیات قرآن را می خواند. در این هنگام عثمان به آن مرد قرشی گفت به خاطر همین که می بینی، نمی خواهیم به ابی ذر اجازه دهیم. (6)

عثمان و عبدالله بن سلام

آن چه بیان شد بخش کوچکی است از فضیلت های صحابه بزرگ و بی مانند پیامبر صلی الله علیه و آله ابوذر غفاری رحمه الله علیه که برخی نویسندگان معاصر در کمال بی انصافی از روی جهالت یا غرض ورزی او را بازیچه دست عبدالله بن سباء (یهودی موهوم) دانسته اند. اکنون برای این که مشاهده شود کعب الاحبار که ابوذر او را تنبیه کرده در پیشگاه عمر و عثمان چه جایگاهی داشته. مختصرا به معرفی او می پردازیم:


1) التوبه 9، 34

2) تفسیر روح المعانی نوشته: ای یهودی!

3) الحشر، 59، 9

4) الدهر، 76، 8

5) المعارج، 70، 24و25

6) تاریخ دمشق، ج 66، ص197 و با عباراتی متفاوت حلية الاولياء، ج 1، ص 160؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 66؛ روح المعانی، ج 10، ص 87؛ مسند احمد، حدیث 455.

زرکلی می نویسد:

كعب الاحبار يا كعب بن ماتع... از تابعین است که در جاهلیت از بزرگان علمای یهود در یمن بوده است، در دوران ابی بکر مسلمان شد و در دولت عمر به مدینه آمد، صحابه و غیر صحابه اخبار امت های گذشته را از او گرفتند و او از صحابه کتاب و سنت را فرا گرفت، [كعب] به سوی شام رفت ساکن حمص شد و در آن جا از دنیا رفت (1).... (2)

استاد محمود ابوریه می نویسد:

کعب در حمص در گذشت و در همان جا دفن شد، [مردم] در مصر برای او قبری ساختند و بر آن گنبد بلندی بنا کردند که آن را زیارت می کنند و به آن تبرک می جویند و این گنبد در جوار مسجدی بزرگ در خیابان ناصریه قاهره برپاست و وزارت اوقاف تولیت اموال آن را به عهده دارد و شهر حمص که کعب در آن مدفون شده مانند سایر شهرهای مسلمانان نیست [لکن] برای آن حدیثی [ساخته] و به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده اند به این عبارت: خداوند برای یکی از شهرهای شام که حمص گفته می شود مقامی قرار داده که به [برکت] آن در قیامت هفتاد هزار نفر از آن مبعوث می شوند که نه حسابی پس می دهند و نه عذاب می کشند و شکی نیست که همه این ها از برکات بدن آقای ما کعب و حق او بر خداست و عجیب این که آن ها سند این حدیث را به عمر می رسانند. (3)

استاد محمود ابوریه معتقد است کعب الاحبار از روی مکر و حیله به اسلام تظاهر کرده و می نویسد:

دشمن ترین مردم با مؤمنان یهود بودند. (4)زیرا به گمان خود ملتی هستند که خداوند آن ها را برگزیده است، بنابراین برای هیچ کس غیر خود برتری قائل نیستند و بعد از موسی به رسالت هیچ پیامبری اقرار نکردند پس رهبانان و دانشمندان آنان بخصوص پس از آن که مغلوب و از دیار خود آواره شدند - چاره ای ندیدند جز این که از مَکْر کمک بگیرند و به زیرکی خود متوسّل شوند تا به آن چه می خواهند برسند پس مکر یهودیت آن ها را به این راهنمایی کرد که به اسلام تظاهر کنند و طوری قدم بر دارند که مکرشان مخفی بماند و مکر کردن با مسلمانان را روا بدانند. نیرومندترین این کاهنان زیرک و مکارترین آنان عبارتند از: کعب الاحبار، وهب بن منبه و عبدالله بن سلام. (5)

ابو نعیم اصفهانی هفتاد و سه صفحه از کتاب «حلية الاولياء» را به احادیث کعب الاحبار اختصاص داده است این احادیث غالباً شبیه موعظه است که در مواردی با خرافات همراه است و کعب گاهی از تورات آن ها را نقل می کند و گاهی هم بدون ذکر سند.


1) كعب الاحبار یک سال پیش از کشته شدن عثمان درگذشت. [حلیة الاولیاء، 45/6]

2) الاعلام، ج6، 85.

3) اضواء على السنة المحمدیه زیر نویس صفحه 148 با استناد حدیث مذکور به جلد دوم جامع الصغير سيوطی.

4) اشاره است به آیه لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ ءَامَنُوا الْيَهُودَ. [المائده، 82/5]

5) اضواء على السنة المحمديه، ص 145

ابونعیم می نویسد:

کعب احادیث زیادی دارد و ما بخش کوتاهی را نقل کردیم. (1)

مردم سوالات خود را از کعب می پرسیدند و او فتوا می داد. (2)

منزلت كعب الاحبار نزد عمر بن الخطاب

عمر بارها از کعب الاحبار خواستار نقل حدیث می شد. بخشی از احادیث کعب برای عمر به این عبارت است:

• عمربن خطاب گفت: «يا كعب حدثنا عن الموت» ما را از مرگ خبر دار کن، کعب گفت: ای امیرالمؤمنین! شاخه ای است پرخار که داخل بدن مردم فرو می رود هر خاری استخوانی را به شدّت فرا می گیرد و هر چه گرفتنی است [مانند گوشت و عضله] می گیرد و آن چه ماندنی است [مانند استخوان خشک] باقی می گذارد. (3)

عمر گفت: «خوّفنا يا كعب! مارا بیم ده»! کعب گفت خداوند فرشتگانی دارد که از روز خلقت خود در حال قیامند و خود را خم نکرده اند و گروهی در حال رکوع اند و خود را راست نکرده اند و گروه دیگری در حال سجودند و سر خود را بلند نکرده اند، تا این که آخرین نفخه در صور دمیده شود، در این هنگام همگی می گویند: سبحانک و بحمدک، ما آن گونه که سزاوار توست عبادت نکردیم. [کعب] سپس گفت: بخدا اگر در این روز کسی به اندازه هفتاد پیمبر عملکرد داشته باشد از سختی آن چه مشاهده می شود عملش را کوچک می شمرد. بخدا اگر یک سطل از «غسلین» در مشرق بریزند جمجمه های کسانی که در مغرب هستند به جوش می آید. بخدا از جهنّم صدایی بلند می شود که فرشتگان و غیر فرشتگان به زانو در می آیند و می گویند خدایا مرا [نگهدار] مرا [نگهدار] حتی پیامبر ما و ابراهیم و اسحاق عليهم الصّلاة و السلام. [در این هنگام] مردم بقدری گریه کردند که صدای هق هقشان بلند شد، عمر که چنین حالتی دید گفت [اکنون] بشارت بده [کعب] گفت: شاد باشید، زیرا خداوند سیصد و چهارده کلمه دارد که هر کدام آن ها را کسی با خلوص نیت بگوید خداوند او را داخل بهشت می کند و اگر شما همه ی رحمت های خدا را بدانید در عمل کند می کوشید. بخدا اگر زنی از زنان بهشت در شب ظلمانی در آسمان دنیا ظاهر شود زمین نورانی می شود بخدا اگر لباسی از لباس های اهل بهشت امروز در دنیا آویزان شود، هر کس به آن نگاه کند از هوش می رود و چشم های آنان تحمل دیدن آن را ندارد. (4)


1) حلية الاولیا، ج6، ص45

2) همان، ص 32.

3) همان، 5، 365، با اختلاف عبارات، ج 6، ص 44.

4) همان، ص 368.

یحیی بن عبدالرحمن بن حاطب از پدرش نقل می کند که گفت: در مسجد کنار کعب نشسته بودیم به او حدیث می گفت، عمر، عمر آمد و بین مردم نشست صدا زد، ای کعب ما را بیم ده کعب گفت: قسم به کسی که جانم در دست اوست روز قیامت آتش نزدیک می شود و صدایی دلخراش دارد می آید تا نزدیک می شود صدایی از او خارج می شود که هیچ مخلوقی اعم از نبی صدیق و شهید باقی نمی ماند مگر این که به زانو در می آید و می افتد تا این که همه ی پیامبران و صدیقان و شهیدان می گویند: خداوندا؛ جز نجات خودم حاجتی ندارم ای پسر خطاب اگر عمل هفتاد پیامبر را داشته باشی یقین دارم که نجات پیدا نمی کنی عمر گفت بخدا کار سخت است. (1)

روزی عمر به کعب گفت: «خوفنا یا کعب - ما را بیم ده» کعب گفت یا امیرالمؤمنین علیه السلام تو از امّت مرحومه می باشی دفعه دوم و سوم نیز این جمله را تکرار کرد سپس گفت قسم به کسی که جانم در دست اوست اگر به سوی قیامت در آیی و آتش را ببینی و به اندازه هفتاد پیمبر عمل داشته باشی یقین دارم که نجات پیدا نمی کنی، قسم به کسی که جانم در دست اوست از جهنّم صدایی بر می آید که در اثر آن ملک مقرّب و نبی مرسلی نمی ماند جز این که به زانو در می آید در حالی که می گوید پروردگارا خودم، خودم حتی ابراهیم می گوید: پروردگارا تو را به خلیل بودنم قسم می دهم، [در این لحظه] عمر به شدت گریه کرد [کعب] گفت ای امیرالمؤمنین آیا بشارتت ندهم! قسم به کسی که جانم در دست اوست در این روز خدا پیوسته با رحمت، گذشت و حلم خود برخورد می فرماید حتی اگر جنایت هفتاد طاغوت را داشته باشی یقین دارم که نجات پیدا می کنی ابلیس در این روز به طمع رحمتی که می بیند خود را آشکار می سازد. (2)

عمر بن خطاب کعب را فرا خواند سپس به او گفت: ای کعب! اوصاف مرا در تورات چگونه یافتی؟ گفت: شاخی از آهن که در راه خدا از ملامت ملامت کننده ای نمی ترسد و نیز خلیفه ای است که امتش ظالمانه او را می کشند و بعد از او آزمایش پیش می آید. (3)

کعب الاحبار می گفت: یأجوج و مأجوج سه نوع آفریده شده اند یک نوع بدن هایشان مانند مرغابی است، یک نوع چهار ذراع طول و چهار ذراع عرض دارند و نوعی هستند که یک گوششان فرش و گوش دیگرشان لحاف است و مشایم (4)

المشيمة ج مشم و مشايم: غشاء ولد الانسان يخرج معه عند الولادة. المنجد.

زنانشان را می خورند. (5)

1) همان، ص 371.

2) همان، ص 390

3) همان، ج 6، ص 25.

4) مشیمه، پرده ای که بچه تا هنگامی که در شکم مادر است در آن قرار دارد، این پرده به هنگام تولد کودک بیرون می آید. [فرهنگ معین]

5) همان، ص 24

از آن چه بیان شد می توان نتیجه گرفت: آن شخص یهودی که تاریخ فوت و محل دفنش معلوم است و با حیله در جامعه ی اسلامی و دربار عمر و عثمان نفوذ کرده و افکار و عقاید مسلمانان را تحت تأثیر قرارداده و روایاتش در کتاب ها ی اسلامی درج شده و اکنون خطبای مکتب خلفا آن ها را در منابر می خوانند به مقبره [سنبلیک] او در قاهره ادای احترام می کردند کعب الاحبار است، نه عبدالله بن سباء که وجود خارجی ندارد، حتی تاریخی که برای او ساخته اند ناقص و مبهم است. حضرت ابوذر رحمت الله علیه صحابی دانشمند و با سابقه ی پیامبر صلی الله علیه و آله که با این یهودی مورد احترام عمر و عثمان در تعارض بود، چگونه ممکن است تحت تأثیر عبدالله بن سباء قرار گرفته باشد که وجود خارجی ندارد؟ اگر برای دروغگویی سیف بن عمر (سازنده ی داستان عبدالله بن سباء) دلیلی نباشد جز همین که گفته است «عبدالله بن سباء ابوذر را وادار کرد به اعمال معاویه اعتراض کند» کافی است.

دکتر طه حسین درباره ی علل به وجود آمدن فتنه ی عثمان می نویسد:

آن چه واضح و آشکار است این است که بلاشک وضعیت زندگی مسلمانان در آن زمان طبيعتش اختلاف آراء و امیال و به وجود آمدن مذاهب سیاسی متفاوتی بوده است.... از یک طرف شهرهای بزرگی بود که برای مسلمانان فتح می شد و از سوی دیگر اموال بی شماری بود که از این سرزمین ها می آمد. بنابراین جای تعجب نیست که برای اداره ی این سرزمین ها و استفاده از این اموال با یکدیگر بجنگند... چرا بر سر اداره ی این کشور پهناور و ثروت بی اندازه بین آن ها اختلاف به میان نیاید؟ چرا هنگامی که می بینند خلیفه، آن ها را از مشارکت در اداره کشور بی بهره می گذارد و کارهای بزرگ را به قریش می سپارد و مناصب عالی و مقام های مهم را به بنی امیه می بخشد دلشان از خشم پر نشود؟ چیزی که در آن شکی وجود ندارد این است که عثمان پس از عزل سعد [بن ابی وقاص] ولایت کوفه را به ولید و سپس به سعید داد و پس از عزل ابوموسی، عبدالله بن عامر را به بصره فرستاد و قلمرو شام را که قریش و دیگران در آن شرکت داشتند، کلا به معاویه سپرد و دست او را تا آن جا که ممکن بود باز گذاشت و عمروبن عاص را از حکومت مصر عزل کرد و بجای او عبدالله بن ابی سرح را منصوب کرد همه ی این والیان از نزدیکان عثمان بودند، بعضی برادر مادری، بعضی برادر شیری و بعضی با امیة بن عبدالشمس نسبت دوری داشتند. این ها همگی حقایقی است که برای انکار آن ها راهی وجود ندارد ما دلیلی در دست نداریم که ابن سباء عثمان را به انتصاب و یا عزل کسانی که به کار گماشت یا از کار برکنار کرد تحریک کرده باشد.

در هر عصری مردم به رفتار پادشاهان، قیصرها و امیران و فرماندارانی که مناصب دولتی را به خویشاوندان خود اختصاص دادهاند، اعتراض کرده اند، مسلمانانی که رعیت.بودند بدعتگذار [این اعتراض ها] نبودند، آن ها هم، همان را بد یا خوب دانستند که در همه ی دوران ها مردم بد یا خوب می دانند.

... سؤالی که پیش می آید و لازم است به آن پاسخ دهیم این است که معارضه با سیاست عثمان از کجا شروع شد! آیا از مدینه، پایگاه خلیفه به وجود آمد یا از شهرستان ها شروع شد؟ و به عبارت دقیق تر آیا این مخالفت از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مهاجران انصار شروع شد و سپس به سربازان پادگان ها سرایت کرد یا در بین جنگجویان به وجود آمد سپس به اصحاب پیامبر در مدینه منتقل شد؟ کاملا روشن است که پاسخگویی به این سؤال بسیار دشوار و حساس است، اگر [بگوییم] اعتراض ها از مدینه سرچشمه گرفته است معنایش این است: اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) اولین کسانی بودند که برخی سیاست های عثمان را ناروا دانستند و مردم هم از آنان پیروی کردند [در برابر این سیاست ها] بعضی میانه روی را پیش گرفتند و بعضی زیاده روی کردند و اگر [بگوییم] اعتراض ها از شهرستانه شروع شد معنایش این است که لشگریان در مخالفت پیشی گرفتند، سپس اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) ناگهان در آن [مسیر] افتادند. برخی از این همراهی و همنوایی، خوشنود بودند و بعضی ناراحت و خواهید دید که ما در پاسخ موضع میانه را برگزیدیم و می گوییم اعتراض به اعمال عثمان تنها در مدینه به وجود نیامد بلکه از مدینه آغاز و به جاهای دیگر تا نقاط مرزی که مسلمانان در آن جا سرگرم جنگ با دشمنان بودند سرایت کرد. (1)

امّا واقدی به نقل از محمد می گوید: وقتی سال سی و چهارم فرا رسید یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) به یکدیگر نوشتند: «بیایید که اگر جهاد می خواهید این جاست» [تاریخ طبری، وقایع سال سی و سوم] طبری در جای دیگری می نویسد: وقتی مردم کارهای عثمان را بدیدند، یاران پیامبر که در مدینه بودند به یارانی که در آفاق بودند و در مرزها پراکنده بودند نوشتند: شما رفته اید که در راه خدا عزّوجل جهاد کنید و دین محمّد (صلی الله علیه و آله) می جویید امّا دین محمّد ) (صلی الله علیه و آله) پشت سر شما به تباهی رفته و متروک مانده، بیایید و دین محمد (صلی الله علیه و آله) را به پا دارید پس یاران محمّد (صلی الله علیه و آله) از هر سو بیامدند تا عثمان را کشتند. [همان وقایع سال سی و پنجم]


1) طبری در این باره می نویسد:

اگر این پاسخ درست باشد... - و ما آن را درست می دانیم - دلیلی است بر این که این معارضه چه در مدینه بوجود آمده باشد، چه در شهرستان ها، امری است طبیعی و اجتناب ناپذیر که اولاً زندگی اجتماعی و ثانیاً اوضاع سیاسی اقتضای آن را داشته باشد وظیفه ای که اصول و حقایق دین اسلام آن را ایجاب می کرد [مانند امر به معروف و نهی از منکر]، همراه رسوم شهرنشینی [که در اثر فتح سرزمین ها] به وجود آمده بود عامل دیگری برای پیدایش این انقلاب است و عثمان و غیر عثمان نمی توانستند در برابر این سیر طبیعی زندگی ایستادگی کنند. بنابراین حکومتی با آن وسعت و دامنه ممکن نیست نصیب مسلمانان شود و کسانی با آن به مخالفت برنخیزند و بین مخالفان و دولت اصطکاکی پیش نیاید و مسلمانان مجبور نشوند راهی را که ملل پیشین و ملت های پس از آن ها پیموده اند طی نکنند زیرا تطور رژیم سیاسی و اجتماعی سیر نهایی خود را طی نکرده بود امروز هم به مرحله ی نهایی نرسیده است آن روز عقل، کمال حقیقی خود را در نیافته بود و امروز هم چنین کمالی نصیبش نشده است. کسانی که امروز شاهد کشمکش های صحنه ی سیاست و اجتماعند نباید کشمکشی را که در قرن اول هجری به روز عثمان پدیدار شده با دیده ی تعجب بنگرند. (1)

عثمان و عبدالله بن سباء

تا این جا دکتر طه حسین ثابت کرد که عبدالله بن سباء نه چنین بوده که بتواند در عقاید و افکار ابوذر تاثیر بگذارد و نه قابلیت این را داشته که بتواند مسلمانان صدر اسلام را تحت تأثیر قرار دهد و آن ها را بر عثمان بشوراند بلکه آن چه اتفاق افتاد و به کشته شدن عثمان انجامید نتیجه ی اعمال خود عثمان بود و دشمنان این داستان را برای تضعیف شیعه و تبرئه ی عاملان اصلی بوجود آورندگان فتنه ی عثمان ساخته اند. بخش دیگر داستان عبدالله بن سباء مربوط می شود به جنگ جمل، در این بخش نقش عبدالله بن سباء این است که همراه مالک اشتر در لشگر امیرالمؤمنین علیه السلام قرار داشته باشد و همواره در صدد این باشد که آتش جنگ بر افروخته شود نقش مقابل او را یکی از صحابه ی ساختگی بنام قعقاع بن عمرو بازی می کند که خواهان برقراری صلح است.


1) الفتة الكبرى، ص 135 تا 137

دکتر طه حسین این قسمت را از متون تاریخی و چنین نقل می کند:

على (علیه السلام) قعقاع بن عمر و صحابه رسول الله (صلی الله علیه و آله) را به سوی سپاه [ عایشه ] فرستاد و به او دستور داد که اطلاعات آن ها را به دست آورد و از آن ها بپرسد چه می خواهند و بنگرد برای چه خروج کرده اند، قعقاع رفت تا از عایشه اجازه بگیرد. آن گاه پرسید چه چیز او را به بصره کشانده است. [عایشه] گفت: اصلاح بین مردم سپس از او درخواست کرد طلحه و زبیر را فرا خواند تا با آن ها گفتگو کند و عایشه شاهد باشد عایشه بدنبال آن ها فرستاد. آن گاه که آمدند قعقاع به آن ها گفت من از ام المؤمنین پرسیدم چه چیز او را به این شهر کشانده و او گفت: اصلاح بین مردم شما با گفته ی او موافقید یا مخالف؟ گفتند موافقیم، قعقاع گفت: به من بگویید این چگونه اصلاحی است که شما می خواهید انجام دهید تا اگر خوب باشد ما هم با شما همراهی کنیم و اگر بد باشد دوری می گزینیم یکی از آن دو گفت: عثمان مظلوم کشته شده و تا قاتلان او قصاص نشوند کار درست نمی شود . قعقاع گفت: شما ششصد نفر از قاتلان عثمان را در بصره کشته اید و فقط یک نفر یعنی هر قوص بن زهیر را باقی گذاشته اید قبیله او بر او غضبناک شدند و با شما مخالفت کردند و هر کس که کشته شد قبیله اش خشمگین شدند به همین جهت قبایل مضر و ربیعه از شما جدا شدند و کار بین شما و بسیاری از مردم به تباهی کشید، اگر شما به سایر شهرها بروید همین کاری که در بصره کردید انجام دهید، چنان فسادی بر پا می شود که اصلاح پذیر نخواهد بود. عایشه گفت: نظر تو چیست ؟ قعقاع گفت: من می گویم دوای این کار آرامش و پیوند دادن جمعیت هاست تا بدین صورت صلح برقرار شود و خشم ها، فرونشیند، امنیت برقرار شود و مردم از هم در امان باشند و نگاه ما به کسانی باشد که این فتنه را به وجود آورده اند. من چنین می گویم و فکر نمی کنم [این فتنه] پایان پذیرد تا خدا آن چه می خواهد درباره ی این امت مقدر فرماید. در کار مردم بی نظمی حکمفرما شده، سختی ها و بلاها پدید آمده و امتحانی بزرگ در پیش است. مردم سخنان او را نیکو شمردند و گفتند رأی تو را قبول داریم و اگر علی نیز چنین رأیی داشته باشد و با او صلح می کنیم قعقاع برگشت و علی (علیه السلام) را به آن چه گفته شده بود آگاه کرد و علی (علیه السلام) کار او را بزرگ شمرد و بسیار خوشحال شد. در لشگرگاه علی (علیه السلام) افراد زیادی از اهل بصره حضور داشتند، قبیله ی ربیعه آمده بودند [افراد قبیله] ربیعه ی بصره با ربیعیان کوفه روبرو شدند، مضریان با مضریان و یمنی ها با یمنی ها، و جز مذاکره برای صلح بین آن ها سخنی نبود تا جایی که باور داشتد که کارها بزودی التیام پیدا می کند.

[در این جا طه حسین می گوید:] این داستانی است که دشمنان افراطی شیعه درست کرده اند و من آن را راست نمی دانم، زیرا با روال طبیعی سازگار نیست و آن را روا نمی دانند جز [آدم های] بی ریشه یا کسانی که خود را به زحمت می اندازند تا تصویر تاریخ را تا جایی که می توانند مطابق میل خود ترسیم کنند. این غالیان ادّعا کرده اند:

«کسانی که بخش اعظم شورش عثمان را بعهده داشته اند. هنگامی که احساس کردند، کار مردم دارد به صلح می انجامد، ترسیدند که وجه المصالحه قرار گیرند. به همین جهت شبانه به شور نشستند و مانند اجتماع قریش در دارالندوه (1)و حضور شیطان در آن انجمن به صورت پیرمردی نجدی، در این انجمن نیز ابلیسشان همان مرد یهودی بود که اخیراً مسلمان شده و در شهرها می گشت تا امور دین و دنیای مسلمانان را فاسد کند و آن ها را بر عثمان بشوراند و او کسی نبود جز عبدالله بن سباء، معروف به ابن سوداء. مردم مشورت می کردند و ابلیس آن ها انتقاد می کرد تا این که به رأیی منتهی شد که ابن سوداء را به شگفت آورد همچنان که رأی ابی جهل در مورد پیامبر (صلی الله علیه و آله) ابلیس را به شگفت آورد و آن رأی این بود که کارشان را محکم و سرشان را پنهان کنند تا این که طرفین باهم روبرو شوند و بدون فرمان علی (علیه السلام) آتش جنگ را برافروزند. بنابر این بین دو گروه حایل شدند و جنگ را به راه انداختند، طرح آن ها همان طور که برنامه ریزی کرده بودند اجرا شد و

هنگامی که طلحه و زبیر و علی (علیه السلام) تصمیم گرفتند صلح کنند، جنگ شروع شد» (2)نادرستی این داستان روشن تر از این است که به رد کردن نیاز داشته باشیم. علی (علیه السلام) و یارانش چنین غافل نیستند که در لشگرهاشان خیانتی را برنامه ریزی کنند و آن ها نفهمند، قطعاً آن چیزی که با واقعیت تطابق دارد این است که مورّخان میانه رو روایت کرده اند، به این عبارت: مردم در بصره با هم روبرو شدند، بعضی مقابل بعضی ایستادند، مناظره،کردند این مناظره ها فایده ای نداشت و اتفاقی افتاد که ناگزیر باید اتفاق می افتاد. (3)


1) دارالندوه جایی بود که هنگام مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله، بت پرستان مکه در آن به مشورت نشستند تا نقشه کشتن آن حضرت را طراحی کنند در این هنگام شیطان بصورت پیرمردی نجدی در انجمن آنان حاضر شد و آراء نادرست را با دلیل و برهان رد می کرد تا این که ابوجهل پیشنهاد کرد از هر قبیله جوانی برگزیده شود و همگی یکباره به پیامبر صلی الله علیه و آله حمله کنند شیطان همین را پسندید و آن ها را برای اجرای آن تشویق کرد.

2) این داستان به صورت مشروح در تاریخ طبری، وقایع سال سی و ششم نقل شده است البته طبری واقعه درست را که عبارت است از مذاکره مستقیم حضرت علی علیه السلام با طلحه و زبیر و چگونگی شروع جنگ از طرف لشگر عایشه، نیز نقل کرده است.

3) الفتنة الكبرى، ج 2، ص 42 و 43.

یاد آوری:

1- «قعقاع بن عمرو» که در این داستان با عنوان صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله نقش قهرمان صلح را بازی می کند و سیف بن عمر با نام او اخبار نادرستی ساخته است، طبق بررسی علامه عسگری از کسانی است که ذهن سیف بن عمر آن را ساخته و وجود خارجی ندارد. (1)

2- علّت این که در واقعه ی جمل،سیف عبدالله بن سباء را مقصر معرّفی کرده این است که می خواهد خون افرادی که در این جنگ کشته شدند به گردن او بیندازد و مسببان اصلی را تبرئه کند. (2)

سایر قراین و نشانه ها در مورد ساختگی بودن داستان عبدالله بن سباء

دکتر طه حسین نمونه هایی از قراین و شواهد افسانه ای بودن عبدالله بن سباء را به این عبارات بیان می کند:

عجیب است! مورخانی که نام ابن سوداء عبدالله بن سباء و یاران او را روایت نموده اند، در موارد زیر از او بسیار یاد کرده اند:

•

فتنه ی دوران عثمان

•

پس از کشته شدن عثمان و قبل از آن که علی (علیه السلام) به سوی طلحه و زبیر و ام المؤمنین حرکت کند.

•

هنگامی که برای صلح به طرف طلحه و زبیر و ام المؤمنین رفت.

زمانی که - به اعتقاد آن ها- عبدالله بن سباء و یارانش بدون اطلاع علی (علیه السلام) برای این که آتش جنگ را برافروزند مشورت می کردند

• هنگامی که عبدالله بن سباء و یارانش لشگر علی (علیه السلام) و عایشه را به جان هم انداختند.

همین مورخان [که در موارد فوق قلمفرسایی کرده اند] در جنگ صفین از سبئیه فراموش کرده یا آن را بی اهمیت دانسته اند. چرا ابن سوداء همراه علی (علیه السلام) به شام نرفت؟ در حالی که کسانی [که به عقیده ی مورّخان] اصحاب ابن سوداء بودند با آن حضرت [به صفین] رفتند و خیرخواه ترین، باوفاترین و مطیع ترین مردم برای فرمان او بودند دسیسه چین نبودند و تلاش نمی کردند که بین دو متخاصم فساد راه بیندازند. شنیدند و اطاعت کردند و دوستانی کاملا بدون غل و غش بودند، تا این که قرآن ها را بلند کردند [در این هنگام] بعضی از آن ها با خوارج همراه شدند، قرآن و آن چه را در آن است انکار کردند مانند هر قوص بن زهیر. بعضی دیگر اگرچه قرآن بر نیزه کردن را ناپسند شمردند، به اطاعت علی (علیه السلام) در آمدند مانند اشتر.


1) یکصد و پنجاه صحابه ساختگی، ج 1، ص 129 تا 263

2) همان، ج 1، ص 247.

کمترین چیزی که به خودداری مورّخان از [نقل اخبار] سبئیه و ابن سوداء در جنگ صفین دلالت دارد، این است که جریان سبئیه و رئیسشان ابن سوداء فقط به زحمت انداختن و تضعیف شیعه بود که در نزاع بین آن ها و سایر فرقه های اسلامی اختراع شده بود دشمنان شیعه تصمیم داشتند با حداکثر مکر و حیله و سبک شمردن مرام آن ها یک یهودی را در اصول این مذهب دخیل معرفی کنند و اگر جریان ابن سوداء بر اساس حق و تاریخ درستی مستند بود طبیعتاً اثر مکر و حیله اش در این جنگ سخت و مشکل که در صفین بود نیز باید ظاهر می شد و معمولاً هنگامی که اصحاب علی (علیه السلام) در امر حکمیت اختلاف داشتند باید آشکار می گشت و طبیعی بود که در ایجاد این حزب جدید - که صلح را دوست نداشتند و از آن گریزان بودند و هر که را که به آن تمایل داشت کافر می دانستند- اثرش نمودار می شد، لکن ما در جریان خوارج نمی بینیم که از ابن سوداء یادی شده باشد. علت این اهمال [مورخان] را چگونه می توان بدست آورد ؟ و یا چگونه می توان علت غیبت ابن سباء را در واقعه ی صفین و به وجود آمدن طرفداران حکمیت به دست آورد؟ اما من [طه حسین] علّت این دو را نمی بینم مگر برای یک علّت و آن این است که ابن سوداء جز توهم چیزی نیست و اگر هم وجود خارجی داشته دارای چنین منزلتی نبوده که مورّخان تصور کرده و تحرکات او را در دوران عثمان و سال اول خلافت علی علیه السلام توصیف نموده اند قطعا او شخصیتی است که دشمنان شیعه تنها برای شیعه برگزیده و ذخیره کرده اند.

سازندگان داستان ابن سباء او را برای خوارج ذخیره نکرده اند، زیرا خوارج دارای جایگاه اجتماعی نبودند و در خلافت و کشورداری طمع نداشتند، گروهی بودند که به هر خلافتی می شوریدند و با هر سلطانی درگیر می شدند و در حد توان با خلفا و پادشاهان می جنگیدند آنان گروه با دوامی نبودند و [نزد مردم] جایگاه بلندی نداشتند و پس از انقراض بنی امیه و شروع دوره بنی عباس کارشان سست و شمشیرشان کند شد، فقط مذهبشان بین متکلمین باقی ماند. آن ها در دوران فعالیت خود به شکل های گوناگونی در آمدند که در غیر این کتاب نشانشان دادیم آن ها چنان حزبی نبودند که خصومتشان به گفتگو و بحث زیادی نیاز داشته باشد تا مردم را به آن ها بدبین و پرهیزگاران را به آن ها بی رغبت کنند در صورتی که شیعیان مستمراً و تاکنون با پادشاهان و خلفا درباره ی رفتارشان در نزاعند.

امّا بلاذری از ابن سوداء و از یاران سبئیه او در کارعثمان یاد نکرده است. همچنین او در رویدادهای زمان علی (علیه السلام) جز در یک مورد بی اهمیت از او یاد نکرده است. هنگامی که او [ابن سباء] همراه گروه دیگری نزد علی (علیه السلام) آمد و از خلافت ابی بکر پرسیدند: على (علیه السلام) آن ها را بخاطر چنین سؤالی با درشتی نکوهنده ای رد کرد و این هنگامی بود که مصر [بدست معاویه] گشوده شد بود و شیعیان علی علیه السلام کشته شده بودند و علی علیه السلام نامه ای نوشت و آن چه پس از خذلان اهل عراق رخ داده بود یادآوری کرده بود و دستور داد این نامه را برای مردم بخوانند تا از آن بهرهمند شوند. بلاذری گفته است: از این نامه یک نسخه نزد ابن سباء بود که آن را تحریف کرده بود و ابن سباء نزد بلاذری ابن سوداء نیست بلکه عبدالله بن وهب همدانی است. (1)

موضوع وجود ابن سبای دیگری - غیر آن چه در روایات سیف آمده - را علامه عسگری ریشه یابی نموده و می نویسد:

عبدالله بن سباء همان عبدالله بن وهب است.... و بنابر این که نسب وی به را سب و ازد و سباء می رسد وی سبای، ازدی و راسبی نامیده می شود و در زبان عربی نسب دادن به تبار مانند نسبت دادن به پدر شایع است. گویند: «بنی هاشم و بنی امیه» که در اینجا جمع افراد قبیله را به پدرشان نسبت داده اند روی همین قاعده عبدالله بن وهب راسبی سبئی را به تبارش نسبت داده و گفته اند: «ابن سباء...»... وی در رکاب علی (علیه السلام) بود و چون در جنگ صفین، جریان تحکیم پیش آمد و عده ای از خوارج در این مسئله با علی بن ابیطالب (علیه السلام) مخالفت ورزیدند و در برابر او جبهه گرفتند، عبدالله نیز با آنان بود و بغض و عداوت علی (علیه السلام) را آن چنان در دل گرفت که آن حضرت را جاحد و منکر خدا می نامید و افراد دیگر خوارج در منزل او اجتماع نمودند... این عده در دهم شوال سال سی و هفت هجری با همان عبدالله بیعت نمودند و او را بعنوان خلیفه ی پیامبر به سرپرستی خود برگزیدند... در این جنگ [نهروان] عبدالله بن وهب سبئی راسبی کشته شد... بنابراین هر حدیث یا حادثه و داستانی که به نام عبدالله بن سباء نقل شده اگر با این عبدالله بن وهب راسبی تطبیق کند. امکان وقوع و صحت دارد و گرنه چنین حدیث و داستانی وجود نداشته و ساختگی است زیرا غیر از عبدالله بن وهب، عبدالله بن سبای دیگری وجود نداشته است؛ و این عبدالله بن وهب سبئی؛ نه قومش بوجود آورنده فکر وصایت و امامت امیرمؤمنان بوده و نه بوجود آورنده ی عقیده ی


1) الفتنة الكبرى، ج 2، ص 90 و 91.

به الوهیت و خدایی وی بلکه او تنها سرپرست خوارج بود که که با علی بن ابی طالب (علیه السلام) به جنگ و محاربه برخاست، بنابراین به مطالبی که سیف درباره ی وی نقل نموده و مورّخان از او گرفته اند صحیح و درست است و نه آن چه صاحبان ملل و نحل درباره ی وی آوردهاند حقیقت دارد. (1)

و نیز علامه عسگری می نویسد:

کلمه ی (ابن سوداء) نیز (که در کتاب ها آمده) اسم خاص نیست بلکه از القاب است، و هر کسی که مادرش کنیز سیاه بوده او را در مقام سرزنش «ابن السّوداء» می گفتند... و سیف [راوی داستان های عبدالله بن سباء] نیز قهرمان افسانه خویش، یعنی عبدالله بن سباء را «ابن سوداء» نامیده است. (2)

سبئی ها به سبا بن يشجب بن يعرب بن قحطان منسوبند و در کتاب لسان العرب در لغت «سباء» آمده است که سباء نام مردی است که تمام قبایل یمن به او منتسب می شوند. (3)اغلب شیعیان علی (علیه السلام) را قحطانیان تشکیل می دادند و زیاد بن امیه در کوفه آن ها را [بجای شیعه علی، سبئی] می خواند. (4)

افراد قبیله ربیعه مانند قبایل سبئی های یمن از شیعیان و یاران علی (علیه السلام) بودند که در جنگ جمل و سایر جنگ ها از خود رشادت ها نشان دادند... در تاریخ گاهی به قبایل یمن سبأیه می گویند. (5)

دکتر طه حسین درباره علت این دروغپردازی ها می نویسد:

و واقعیت این است که دعوای بین شیعه و اهل جماعت پس از استقرار حکومت بنی عباس رنگهایی از بحث و افشاگری و تبلیغ به خود گرفت. بنی عباس دعوت خود را که در آن مکر و حیله و خیانت بود منتشر کردند، بطوری که بر مورخ با انصاف واجب است. هنگامی که این گونه فتنه ها را به تصویر می کشد، بیشترین احتیاط را بکار ببرد، زیرا؛ هنگامی که مدتی از زمان گذشته و روزگار دور شده و دروغ بستن شامیان به عراقیان و عراقیان به شامیان بسیار آسان شده به دست آوردن وقایع درست دشوار است و کسانی، جعل احادیث را [با نسبت دادن] به پیامبر و اصحابش برای خود مباح می دانند، ساختن اخبار به زیان اهالی شام و عراق برایشان سخت نیست و مورّخ این دوره که به نوشته هایش چشم دوخته ایم، کسی است که از دو ناحیه در مقابل سخت ترین امتحان ها قرار دارد:


1) عبدالله بن سباء، ج 3، ص 196 تا 199 به اختصار.

2) همان، ص 201

3) همان، ص 124

4) همان، ص 131.

5) همان، ص 176.

یک طرف داستانسرایانی هستند که فتنه های بصره و کوفه را نقل می کنند، که اوهام و پندارهای خود را مطابق تعصب خود نسبت به قبایل مختلف می کنند و عرب حکایت شاید پول هایی هم گرفته اند تا آن ها را به خوبی و بزرگی یاد کنند و کراماتی را که دارند و ندارند برای آن ها بیان کنند و این کرامات را در قالب شعر درآورند. این است که در واقعه ی جمل و صفین همه ی مردم شاعر شده اند و به همین جهت اخباری روایت شده است که با عقل سازش ندارد [همه شاعر می شوند در صحنه کارزار و در حال احتضار شعر گفته و صنایع ادبی را نیز رعایت کرده اند].

..... مرد دیگری [را نشان می دهند] که به خاک افتاد و از قاتلش ضربتی به او وارد شد و در حال احتضار شعری سرود که در آن چنین و چنان مدح و مذمّت می کرد و از این قبیل است، اخبار و اشعاری که تصنعی بودن آن ها آشکار است.

طرف دیگر چیزهایی است که از اهل بحث و جدل نقل می شود و از آن جمله کسانی هستند که با احادیث و اخبار، مذاهب و آراء آن ها را تایید می کنند و در این ناحیه است که مشکلات و گرفتاری ها افزایش پیدا می کند زیرا این [احادیث و اخبار] به دین لطمه می زند، بنابر این بحث و جدل فرقه ها بین گذشتگان جدال در امور دنیا نبود، بلکه جدال در اصول دین بود و آن چه از فروع که به آن ها بستگی داشت. به همین جهت اهل جدل توانستند دشمنان خود را به آسانی به کفر فسق و زندقه متهم کنند و آن چه اراده می کردند.

درست و نادرست از حدیث و سیره برای زشت نشان دادن طرف مقابل به کار می بردند. (1)

این بود سخنان دانشمند بزرگ مکتب خلفا، دکتر طه حسین، درباره ی انگیزه ی دروغ سازی سیف بن عمر و امثال او دانشمند بزرگ مکتب اهل بیت علیهم السلام علامه سید مرتضی عسگری که اختصاصاً در این مورد تحقیقات ارزندهای انجام داده است نیز می نویسد:

در حقیقت محرک اصلی و انگیزه ی اساسی سیف بر جعل احادیث و افسانه سازی دو عامل زیر بوده است:

1.

تعصب قبیله ای

2.

کفر و زندقه (2)


1) الفتنة الكبرى، ج 2، ص92.

2) برای آگاهی از دلایل کفر و زندقه سیف به کتاب «عبدالله بن سباء» صفحه 17 تا 19 مراجعه شود.

سیف برای قبیله ی خود عدنان سخت تعصب می ورزیده و می خواسته افراد قبیله ی خود را تعریف و تمجید نماید و فضایل و مناقبی برای افراد آن قبیله جعل و منتشر سازد و در تاریخ ها ثبت کند و چون ابوبکر و عمر و عثمان و سایر خلفای بنی امیه و امیران و فرمانروایان آن زمان همه از قبیله عدنان بودند و هم چنان مهاجران صحابه از قریش و قریش نیز تیره ای از قبیله ی عدنان بود سیف از همه ی آنان از راه تعصب قبیله ای و این که از افراد قبیله وی هستند دفاع می کرد و چون بزرگان صحابه و قدرتمندان از قبیله او بودند این شبهه ایجاد می شد که او از بزرگان صحابه دفاع می کند.

در حالی که سیف از بزرگان قبیله ی خود عدنان دفاع می کرد و همچنین سیف از راه تعصب قبیله ای، افراد قبیله ی قحطان را که با قبیله عدنان در حال تفاخر و برابری بودند و با حکومت های وقت و صاحبان سلطه و قدرت که همه از قریش و از قبیله ی عدنان بوده اند و نیز میانه خوشی نداشتند [و دوستان امیر مؤمنان علی علیه السلام که از قحطانیان بودند] سخت نکوهش می کرد و به آنان نسبت های ناروایی می داد و چون صحابه انصار تیره ای از قبیله ی قحطان بودند این بود که سیف در ذم و نکوهش آنان زیاده روی نمود و در انتقاد آنان داستان هایی ساخته و روایت هایی جعل نموده است. (1)

دکتر طه حسین برای دروغ بودن داستان عبدالله بن سباء قرینه دیگری نشان می دهد و می نویسد: به هر حال بلاذری در فتنه های دوران عثمان و علی (علیه السلام) از ابن سوداء و یارانش یاد نکرده است، [آن چه قابل تأمّل است این است که] طبری و یارانش و مورخانی که بعد از طبری از او نقل قول کرده اند، ابن سوداء و یارانش را [فقط] در جریان فتنه عثمان و سال اول حکومت علی (علیه السلام)به صحنه آورده و پس از آن، آن ها را فراموش کرده اند. محدثان و اهل جدلی که با طبری و کسانی که بعد از طبری با او همصدا هستند [نیز در دوران مذکور ابن سوداء را فراموش کرده اند] جز این که محدثان و اهل جدل جدا از طبری و یارانش در موضوع دیگری وارد شده اند [آن این است که] عقیده دارند ابن سوداء و پیروانش، علی (علیه السلام) را خدا می دانند و علی (علیه السلام) آن ها را با آتش سوزانده است لکن اگر در کتاب ها ی تاریخ جستجو کنی در این باره چیزی پیدا نمی کنی.

ما نمی دانیم در چه سالی از سال های خلافت کوتاهی که علی علیه السلام بر عهده داشته فتنه ی این غالیان صورت پذیرفته است، سوزاندن گروهی از مردم با آتش در دوره ی کوتاه اول اسلام، در میان جمعی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان صالح چیزی نیست که مورخان


1) عبدالله بن سباء، ج 2، ص 17.

از آن غافل بمانند، [این که] از آن یاد نکنند یا زمان اتفاق آن را ندانند [دلیلی ندارد] جز این که آن را کاملاًجدّی نگرفته اند و تمام آن چه مورخان روایت کرده اند، آن چیزی است که بلاذری در حدیث کوتاهی [به این عبارت] ذکر کرده است: برای علی (علیه السلام) ثابت شد که در کوفه گروهی مرتد شده اند، آن ها را کشت و حکم اسلام هم درباره ی کسانی که مرتد شوند معلوم و چنین است که: باید به او (مرتد) پیشنهاد و توبه شود، اگر توبه کرد خونش حفظ می شود و اگر توبه نکرد کشته می شود. بنابراین هنگامی که علی (علیه السلام) کسانی را که مرتد شدند و توبه نکردند بکشد - در صورتی که خبرش صحیح باشد - کاری غیر عادی نیست، [این در حالی ست که] بلاذری نام کسی را نبرده و وقت این اتفاق را نیز تعیین نکرده تنها بصورت مطلق، اطلاقی که از عدم اطمینان حکایت دارد روایت کرده است در این حال بحث ابن سوداء و پیروانش را تمام می کنیم، خواه داستان آن ها و هم خالص باشد یا کار بی اهمیتی باشد که به خاطر مکر و حیله در کار شیعه به کار گرفته شده باشد. (1)

در این قسمت دکتر طه حسین دلایل نادرستی داستان غلو عبدالله بن سباء و پیروانش را بیان کرد اکنون ضمن اظهار قدردانی از دقت نظر این دانشمند گرانقدر، پس از نقل دو نمونه از آن چه در کتاب ها ی ملل و نحل آمده دلایل نادرستی این داستان از زبان علامه عسگری بیان می شود صاحب كتاب «الفرق بين الفرق» می نویسد:

سبئیه: پیروان عبدالله بن سبایند، کسی که درباره ی امام علی (علیه السلام) غلو کرد و عقیده داشت که او پیامبر است، و دوباره غلو کرد تا این که عقیده داشت او خداست و گروهی از غالیان کوفه را به این عقیده فرا خواند خبرشان به علی (علیه السلام) رسید، و دستور داد گروهی از آن ها را در دو چاله ی آتش بسوزانند. (2)

و نیز همو می نویسد:

محقّقان اهل سنّت گفته اند: ابن سوداء، قطعاً هوادار دین یهود بوده است و می خواسته با تعبیرات خود درباره ی علی علیه السلام و اولادش (علیهم السلام) دین مسلمانان را تباه سازد تا جایی که همان اعتقادی را درباره ی او داشته باشند که نصاری درباره عیسی (علیه السلام) داشتند. (3)

صاحب كتاب «الملل و النحل» می نویسد:

سبئیه پیروان عبدالله بن سباء می باشند ، همان کسی که به علی (علیه السلام) گفت «تو تویی یعنی تو خدایی»، پس علی (علیه السلام) او را به مدائن تبعید کرد [راویان] عقیده دارند که او یهودی بود و سپس مسلمان شد و [می گفت] علی (علیه السلام) همان مقامی را دارد که یوشع بن نون


1) الفتنة الكبرى، ج 2، ص 93.

2) الفرق بين الفرق، ص 233

3) همان، ص 235

وصی موسی (علیه السلام) داشت او اولین کسی بود که به امامت علی (علیه السلام) تصریح کرد و انواع غالیان از او منشعب شدند؛ (1)

همان طور که دکتر طه حسین گفت: موضوع غلو عبدالله بن سباء و پیروان او در کتاب های تاریخ صدر اسلام وجود نداشته لكن متأسفانه برخی کتاب های تاریخ معاصر این داستان را از کتاب های «ملل و نحل» نقل کرده و نمونه اش در ابتدای این مقاله از دکتر حسن ابراهیم نشان داده شد.

علامه سید مرتضی عسگری در مورد داستان غلو عبدالله بن سباء و پیروانش بحث ارزنده و جالبی مطرح می فرماید که با دقت در آن مشخص می شود این داستان به هیچ وجه قابل پذیرش نیست، ایشان پس از بحث های مفصلی که در همه ی ابعاد این داستان بیان می کند می نویسد:

قطع نظر از همه ی این خرده گیری ها باز جای این اشکال باقی می ماند که انسانی که زیر بار بندگی و عبودیت فرد دیگری می رود و در مقابل فردی خود را کوچک می کند هدفش از عبودیت و بندگی و خضوع و خشوع یا جهات مادی و دنیوی است که در این صورت، دیگر نمی تواند در این عقیده و گفتارش آن قدر پافشاری کند و اصرار ورزد تا جان خود را از دست بدهد زیرا پس از مرگ رسیدن به هدف های مادی و دنیوی مفهومی ندارد. با این حال، آیا چگونه قابل تصور است که چنین شخصی به هیچ وجه حاضر نباشد از گفتارش دست بردارد تا جایی که با آتش سوزانده شود و تمام جهات مادی را از دست بدهد؟

حالت دیگر این است که از روی ایمان و عقیده به زیر بار این عبودیت و بندگی رفته است در این صورت باز چطور می توان باور نمود که انسانی چون به معبودش می گوید تو پروردگار من هستی و مرا خلق کردهای و تو روزی مرا می رسانی و معبودش تمام گفته های او را تکذیب می کند و از عقیده او تبری می جوید، بازهم، این شخص از ایمان و عقیده ی خودش درباره ی معبودش دست بر نمی دارد؟

... آری گاهی ممکن است یک عده به الوهیت یک فرد معتقد گردند که او به این نسبت راضی نباشد و خود او منکر این مقام باشد، لکن این نوع عقیده درباره یک فرد، پس از دوران زندگی و بعد از مرگ وی امکان پذیر است، نه دوران حیات و زندگیش. چنان که درباره ی عیسی بن مریم (علیها السلام) و درباره ی خود علی بن ابیطالب (علیه السلام) پس از دوران حیاتشان چنین عقیده ای بوجود آمده است. (2)


1) الملل النحل، ج 1، ص 174.

2) عبدالله بن سلام، ج 3، ص49.

خلاصه مطالب

•

فتنه ی عثمان در بین مسلمانان شکاف عمیقی بوجود آورد که تا قیامت ترمیم پیدا نمی کند.

•

برای همگان روشن شده است که مسببان فتنه ی عثمان بار سنگینی بر دوش دارند

•

در قرن دوم هجری نویسنده ای بنام سیف بن عمر پیدا شده و شخصی خیالی را بنام عبدالله بن سباء - که یهودی بوده و به خاطر ایجاد فتنه و آشوب مسلمان شده - خلق نموده و او را عامل اصلی به پا کردن فتنه ی عثمان معرفی کرده است.

•

برخی از مورّخان گذشته مانند طبری روایات او را در کتاب خود درج کرده و برخی مانند بلاذری به آن اعتنا نکرده اند.

•

نویسندگان معاصر مکتب خلفا دو دسته اند: گروهی داستان عبدالله بن سباء را باور کرده اند و او را عامل اصلی فتنه ی عثمان می دانند و دیگران را بی گناه و برخی که دقّت نظر بیشتری دارند او را باور ندارند.

•

دکتر طه حسین محقّق برجسته ی مصری در کتابی با عنوان «الفتنة الكبرى» ضمن تشریح فتنه ی عثمان و علل به وجود آمدن آن داستان های عبدالله بن سباء را موهوم می داند که با هدف تضعیف شیعه اختراع شده است

•

در بین نویسندگان شیعه، علامه سید مرتضی عسگری، درباره ی سیف بن عمر، راوی دروغگوی داستان های عبدالله بن سباء تحقیقات وسیعی انجام داده است و در این راه به جامعه ی اسلامی خدمت ارزنده ای ارائه داده است.

•

یکی از دلایل روشن ساختگی بودن داستان های عبدالله بن سباء، موضوع تأثیرگذاری او بر صحابه ی بزرگ، ابوذر غفاری است که، اوصاف و مشخصات او بیان شده. رویداد برخورد تند ابوذر با کعب الاحبار که از مقرّبان درگاه عمر و عثمان بود، بهترین دلالت دارد که او ممکن نیست تحت تأثیر یهودی تازه مسلمان، یعنی عبدالله بن سباء قرار گیرد.

•

با این که برخی از نویسندگان مکتب خلفا کعب الاحبار را منافق می دانند آن چنان در جامعه ی اسلامی نفوذ داشته و دارد که از دوران عمر مورد احترام فوق العاده ی گروه کثیری از پیروان مکتب خلفا قرار دارد، با این که در حمص دفن شده،است در قاهره برای او گنبد و بارگاه ساخته اند.

•

موضوع غلو عبدالله بن سباء و پیروانش و آتش زدن آن ها توسط حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که اکنون نیز در کتاب ها وجود دارد توسط دکتر طه حسین مردود دانسته شده و علامه عسگری به تفضیل و با ارائه ی دلیل و برهان دروغ بودن آن را اثبات کرده است.

پی نوشت ها

1- تاريخ الاسلام، ج1، ص 358.

2- همان، ص 360

3- همان، 395

4- پناهگاه توحید، صفحات 130 تا 132

5- فجر الاسلام، ص 110

6- تاريخ الاسلام، ج 1، ص 359

7- ابوذر غفاری و آرائه في السياسة والاقتصاد، ص 324

8- اضواء على السنة المحمدية، ص 178.

9- بر گرفته از مقدمه کتاب «آن روزها».

10- قصص، 28، 85

11- الفتنة الكبری، ج 1، ص 131 و 132.

12- الفتنة الكبرى / 134 و 135

13- تاریخ دمشق، ج 66، ص 176؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 152 352، ابوذر الغفاري و آرائه في السياسه و الاقتصاد، مقدمه.

14- سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 46؛ تاریخ دمشق، ج 66، ص 175

15- سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 55؛ حلية الاولیاء، ج 1، ص 156.

16- حلية الاولیاء، ج 1، ص 156؛ تاریخ دمشق، ج 66، ص 176.

17- حلية الأولياء، ج 1، ص 156؛ تاریخ دمشق، ج 66، ص 176.

18- سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 47.

19- تاریخ دمشق، ج 66، ص190.

20- سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 60؛ استیعاب، ج 1، ص 255، حرف ج؛ الاصابه، ج 4، ص 64، حرف الف.

21- سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 46 و 64 تاریخ دمشق، ج 66، ص194.

22- تاریخ دمشق، ج 66، ص 176؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 156 با اختلاف عبارت.

23- تاریخ دمشق، ج 66، ص192.

24- الاصابه، ج 4، ص 64، حلیة الاولیاء، ج 1، ص 162؛ تاریخ دمشق، ج 66، ص 202؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 72.

25- حلية الاولياء، ج 1، ص160.

26- تاریخ دمشق، ج 66، ص176.

27- همان.

28- حلية الاولياء، ج 1، ص156.

29- سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص62.

30- التوبه 9، 34

31- الحشر، 59، 9

32- الدهر، 76، 8

33- المعارج، 70، 24و25

34- تاریخ دمشق، ج 66، ص197 و با عباراتی متفاوت حلية الاولياء، ج 1، ص 160؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 66؛ روح المعانی، ج 10، ص 87؛ مسند احمد، حدیث 455.

35- الاعلام، ج6، 85.

36- اضواء على السنة المحمدیه زیر نویس صفحه 148 با استناد حدیث مذکور به جلد دوم جامع الصغير سيوطی.

37- اضواء على السنة المحمديه، ص 145

38- حلية الاولیا، ج6، ص45

39- همان، ص 32.

40- همان، 5، 365، با اختلاف عبارات، ج 6، ص 44.

41- همان، ص 368.

42- همان، ص 371.

43- همان، ص 390

44- همان، ج 6، ص 25.

45- همان، ص 24

46- الفتة الكبرى، ص 135 تا 137

47- الفتنة الكبرى، ج 2، ص 42 و 43.

48- یکصد و پنجاه صحابه ساختگی، ج 1، ص 129 تا 263

49- همان، ج 1، ص 247.

50- الفتنة الكبرى، ج 2، ص 90 و 91.

51- عبدالله بن سباء، ج 3، ص 196 تا 199 به اختصار.

52- همان، ص 201

53- همان، ص 124

54- همان، ص 131.

55- همان، ص 176.

56- الفتنة الكبرى، ج 2، ص92.

57- عبدالله بن سباء، ج 2، ص 17.

58- الفتنة الكبرى، ج 2، ص 93.

59- الفرق بين الفرق، ص 233

60- همان، ص 235

61- الملل النحل، ج 1، ص 174.

62- عبدالله بن سلام، ج 3، ص49.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

آلوسی بغدادی، روح المعاني، ادارة الطباعة المنيريه، احياء التراث العربی - بیروت 1405ه 1985م.

•

ابن حجر عسقلاني، الاصابة في تميز الصحابة، دار صادر، الطبعة الاولى، 1328م.

•

ابن عبد البر، عبد الله بن محمد الاستيعاب في معرفة الاصحاب، مكتبة نهضت، مصر.

•

ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، دارالفکر، بیروت، 1996م.

•

ابونعیم اصفهانی، حلیة الاولياء، دار الكتب العلميه، بیروت 1409ه 1988م.

•

البغدادي الاسفراينى، التميمي، الفرق بين الفرق، دار المعرفة، بيروت.

•

احمد امین، فجر الاسلام، دار الكتب العربي، بيروت، الطبع العاشره، 1969م.

•

الدكتور حسن ابراهیم، تاریخ الاسلام، مكتبة النهضة المصرية، الطبعة السابعه، 1964م.

•

الذهبي، شمس الدین محمد، سیر اعلام النبلاء، موسسة الرسالة بيروت، الطبعة التاسعه، 141-1993.

•

زرکلی، خیرالدین، الاعلام، الطبعة الثانيه.

•

السعدی، عبدالرحمن و غیره حصن التوحيد، ترجمه اسحاق بن عبدالله العوضی مکتبة ملک فهد، الریاض 1427ه.

•

الشهرستانی، عبدالکریم، الملل والنحل، شركت مكتبة و مطبعه مصطفى البابي الحلبي و اولاده بمصر 1381ه 1961م.

•

عبدالمجيد محمد الاقطش، ابوذر غفاری و آرائه فى السياسة والاقتصاد، مكتبة الاقصى عمان، اردن، 198101401م.

•

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوک، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362ش.

•

طه حسين، الفتنة الكبرى 1. عثمان 2. علی و بنوه دار المعارف بمصر.

•

طه حسين، الايام (آن روزها) ترجمه حسین خدیو جم، سازمان کتاب ها ی جیبی، دی ماه، 150ش.

•

عسگری، علامه سید مرتضی، عبدالله بن سباء و دیگر افسانه های تاریخی، ترجمه محمد صادق نجمی هاشم هریسی نشر کوکب.

•

عسگری، علامه سید مرتضی، یکصد پنجاه صحابه ساختگی، ترجمه عطا محمد سردار نیا چاپ اتحاد، نوبت دوم 1367ش

•

محد بن سعد، کاتب واقدی، طبقات ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، انتشارات فرهنگ و اندیشه 1374ش.

•

محمود ابورية، اضواء على السّنة المحمدية، الطبع الخامسه، موسسة الاعلمى. بيروت.

ابن عربی و مقوله تقیه

اشاره

مرحوم استاد عباس سعیدی

•

تقيه واجب و تقيه حرام

•

میزان شناخت حق، افراد غیر معصوم نیست

•

شواهد بسیاری بر عدم تشیع ابن عربی

•

حقانيت عشق های مکرّر ابن عربی

•

اصرار ابن عربی بر شباهت انسان با خداوند

•

نجات فیض کاشانی از فلسفه و عرفان

درآمد

استاد مرحوم سعیدی در این شماره نیز موضع ابن عربی را در مسائل مختلف اعتقادی پیگیری نموده و مشخص نموده است که او مذهبش سنی و مرامش صوفی است و اهل تقیّه هم نبوده و شواهد زیادی است که آن چه گفته است در واقع بیانگر اعتقاد اوست و توجیه کلمات سخیف او درباره عشق به زنان و دیگر مطالب و لباس عرفان دادن به آن ها ادّعایی بیش نیست که مریدان او آن را برای دفاع از ابن عربی ساخته اند مضاف بر این که مذهب صوفیه با عشق صبيان و ظرفا بسیار عجین است.

کلیدواژه ها؛

تقيّه، ابن عربی، فیض کاشانی، فلسفه، عرفان

مقدّمه

قبل از ورود به بحث اصلی بیان تذکراتی در مورد اصل تقیه ضروری است. مطابق آیات و روایات تقیه گاه واجب و گاه حرام است و بدون تردید تقیه در موردی که واجب است دارای اجر بسیار است.

عن أبي عبدالله علیه السلام في قول الله عزّوجل أُوْلَيْكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا (1)(قال: بما صَبَرُوا عَلَى التَّقيه وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ.... قالَ الحَسَنةِ التَّقية و السيئة الأذاعة.

از امام صادق علیه السلام در تفسیر قول خدای عزوجل.... آنان که دوبار مزد گیرند برای صبری که نمودند: (فرمود برای صبر که تقیه نمودند) و دفع کردند به خوش کرداری بد کرداری را فرمود: خوش کرداری تقیه است و بد کرداری فاش نمودن.

تقیه از اموری است که رعایت آن گاهی واجب و گاهی حرام و گاهی جایز است. امام صادق علیه السلام فرمود:

إِنَّ تَارِکَ اَلتَّقِیَّهِ کَتَارِکِ اَلصَّلاَهِ لَکُنْتُ صَادِقاً (2) اگر بگویم ترک کننده تقیه نظیر ترک کننده نماز است راست گفته ام.

بنابراین تردیدی نیست که رعایت تقیه گاهی واجب است. حزقیل مؤمن آل فرعون تقیه کرد. اصحاب كهف تقیه کردند. گاهی تقیه جایز نیست و معنی ندارد. امام باقر علیه السلام فرمود:

تقیه برای این مقرّر شده که خون و جان توسط آن حفظ و نگهداری شود و اگر تقیه بخون ریزی کشد دیگر تقیه ای نیست. (3)

و در حدیث زیبای دیگری امام صادق علیه السلام فرمود:

سپر خداست میان او و ميان خلق او. (4)

اگر خطری نباشد تقیه معنی ندارد سپر برای حفاظت از تیر و شمشیر و سلاح دشمن است. بنابراین وقتی تیر و شمشیری نبود سپر برای چیست؟ گاهی تقیه اولی از عدم تقیه است مانند ماجرای عمّار یاسر که مضمون و خلاصه آن چنین است:

كفّار قريش عمّار و پدر و مادرش یاسر و سمیه را وادار کردند از دین برگردند و کلماتی بر زبان آورند یاسر و سمیه نپذیرفتند و زیر شکنجه شهید شدند ولی عمّار على رغم عقیده قبلی خود کلماتی بر زبان آورد و رهایی یافت. به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتند عمّار کافر شد فرمود: خیر، هرگز، عمّار سراپا ایمان است و ایمان با گوشت و خون او آمیخته شده است. عمّار گریان نزد:رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد. آن حضرت اشک از دیدگان او پاک نمود و فرمود... اگر دوباره هم تو را گرفتار کردند برای آن ها بگو هر چه گفتی.


1) القصص، 54 جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به از جمله اصول کافی کتاب ألايمان و الكفر باب التقية

2) وسائل الشيعه، ج 7، ص94، روایت 2.

3) اصول کافی، کتاب الایمان و الكفر، باب،97 باب التقية، حدیث 16.

4) همان، حديث،19، عن أبي عبدالله علیه السلام قال: اَلتَّقِیَّهُ تُرْسُ اَللَّهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ.

لازم به توضیح است که حضرت، عمل هر سه نفر را تأیید و برای یاسر و سمیه طلب رحمت الهی فرمودند ولی عمل عمّار را ترجیح دادند. عمار بعد از فداکاری های زیاد در راه اسلام سرانجام در جنگ صفین در رکاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام توسط لشگر طاغی و یاغی معاویه به شهادت رسید. در مورد جواز عمل عمّار آیه قرآن نازل گردید:

... إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌ بِالْإِيمَن... (1) ... مگر کسی که تحت فشار قرار گرفته در حالی که قلب او مطمئن به ایمان است....

گاهی تقیه جایز نیست مانند قیام امام حسین علیه السلام که چون اسلام در خطر اساسی بود و در واقع کوشش های تمام انبیا و اوصیا علیهم السلام در خطر بود آن حضرت قیام کرد و تن به شهادت خود و یاران با وفایش داد داد و....

میثم تمّار - حجربن عدی - کمیل - سعید بن جبیر تقیه نکردند. ابن سکیت تقیه نکرد. (2)در هر صورت تشخیص تکلیف در مورد تقیه نیاز به اطلاعات وسیع فقهی، شرایط سیاسی و اجتماعی، شناخت دشمن، اهمیت موضوع آگاهی به توابع ترک یا فعل تقیه و... گاه تشخیص تکلیف ساده و بدیهی است و گاه بسیار مشکل ولی به این اصل مطمئن هستیم که:

وَالَّذِينَ جَهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا (3) و آن ها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند، قطعاً به راه های خود هدایتشان خواهیم. بنابراین با قدری تلاش علمی و توسّل و توکّل بدون تردید وظیفه آشکار می شود و


1) النحل، 106

2) ابن سكيت ابويوسف يعقوب بن اسحق اهوازی از اعاظم شیعه و از استادان نامدار علم لغت ادبیات است. کتاب تهذیب الالفاظ و اصلاح المنطق از اوست. استاد فرزندان متوکل عباسی (خلیفه سفاک عباسی که ابن عربی او را مقرّب ترین رجل الهی عصر خودش می داند) معتز و مؤید بود. روزی متوکّل از ابن سکیت پرسید: دو پسر من معتز و مؤید نزد تو عزیزتر هستند يا حسن و حسین (علیهما السلام)؟ ابن سکیت گفت: بخدا قسم، قنبر غلام اميرالمؤمنين على علیه السلام نزد من بهتر از تو و فرزندان تو هستند. متوکّل فرمان داد زبانش را از قفا بیرون کشیدند و به این ترتیب متوکل این شیعه مخلص را در سال 244 شهید نمود. (قول دیگری درباره نحوه شهادت وی گفته شده است)

3) العنكبوت، 69 و کسانی که در راه ما (یا خلوص نیت) سخت تلاش و کوشش (جهاد) نمایند، و قطعاً و مسلّماً آن ها را به راه های خود هدایت خواهیم کرد... .

سخنی چند با مدافعان و ارادتمندان ابن عربی در مورد دعاوی تقیه و تحریف

در آغاز متذکر می شویم که سخن ما با آن خوانندگان محترمی است که ملاک و میزان آن ها حق و باطل است نه شهرت افراد و تجلیل برخی از اعاظم که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:

إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ وَ اعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ (1) مضمون بیان شریف حضرت علیه السلام چنین است:

همانا دین خدا با افراد نامدار و مشهور شناخته نمی شود بلکه (این شناخت) با نشانه حق (صورت می گیرد) حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی.

برای توضیح بیشتر دو مثال بیان می گردد:

1- در هر مثلث قائم الزاویه (در هندسه مسطحه) ضلع مقابل به زاویه 30 درجه نصف وتر است این یک امر قطعی و مسلّم و حق است حال اگر دانش آموز دوره راهنمایی چنین گفت کلام او را می پذیریم ولی اگر (فرض محال، محال نیست) احیاناً برنده جایزه نوبل ریاضی گفت در هر مثلث قائم الزاویه (در هندسه مسطحه) ضلع مقابل به زاویه 30 درجه برابر رادیکال سه / دوم است کلام او را قبول نمی کنیم. در اینجا ملاک ما گفتار صحیح و حق است و هرگز نباید کسی بگوید شما کلام یک دانش آموز راهنمایی را بر کلام برنده جایزه نوبل ریاضی ترجیح دادید ما کلام آن دانش آموز راهنمایی را قبول می کنیم چون حق و صحیح است و کلام آن برنده جایزه نوبل ریاضی را نمی پذیریم چون صحیح نیست.

2- پیشوایی و امامت و خلافت بلا فصل حضرت رسول صلی الله علیه و آله متعلق به حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و سپس یازده فرزند از نسل آن حضرت یعنی ائمه معصومین بوده و اکنون آن امام معصوم، ولى الله الأعظم حضرت مهدی روحی له الفداء می باشد. این گفتار قطعاً و مسلماً و حتماً صحیح و حق است. هر که چنین اعتقادی داشت حق و صحیح و بر صراط مستقیم است اعتقادی نداشت قطعاً بر باطل است حال اگر یک روستایی معمولی چنین و هر که چنین اعتقادی داشت اعتقاد او صحیح و حق است ولی اگر، غزالی، ابن عربی و مولوی و هزاران نفر امثال آن ها و میلیون ها برابر معروف تر و مشهورتر از آنان چنین اعتقادی نداشتند بر باطل


1) بحار الأنوار، ج 39، ص 240؛ وسائل الشيعه، ج 18، ص98.

هستند و ذرّه ای در این سخن، شک و تردید نیست. (1)

در مورد امام عصر روحی فداه نیز بر سبیل طعنه ضمن ایراد اتهام به روافض (شیعیان) و کلمات ناروای دیگر گوید:

و العجب أن الروافض زادوا على هذا فقالوا لا يجوز الأمر بالمعروف مالم يخرج الامام المعصوم و هو الامام الحق عندهم و هؤلاء أخسّ رتبة من أن يكاعوا.... [احیاء علوم الدین، ج 342/2].

3- مولوی نیز در کتاب مشهور خود مثنوی گوید:

چون محمد یافت آن ملک و نعیم *** قرص مه را کرد او در دم دو نیم

چون ابابکر آیت توفیق شد *** با چنان شه صاحب و صدیق شد

چون عمر شیدای آن معشوق شد *** حتى باطل را چو دل فاروغ شد

چون که عثمان آن عیان را عین گشت *** نور فائض بود و ذوالنورین گشت

چون ز رویش مرتضی شد درفشان *** گشت او شیر خدا در مرج جان

....... [ مثنوی دفتر دوم/93 طبع کلاله خاور]

وی بعد از یاد امام حسن و امام حسین علیهما السلام بجای سایر ائمه علیهم السلام از جنید و با یزید و معروف کرخی، پور ادهم و شقیق و فضیل و.... سخن می گوید. در مورد امام عصر خود نیز می گوید:

پس امام حی قائم آن ولی است *** خواه نسل عمر خواه از علی است

[مثنوی دفتر دوم / 91 طبع کلاله خاور]

4- ابن عربی نیز در موارد عدیده همین اظهارات ناروا و نادرست را بیان کرده است. برای مثال، در باب مقرّب ترین رجال الهی بعد از:رسول خدا صلی الله علیه و آله از ديدگاه وی مراجعه کنید به بحث الاقطاب که وی بعد از آن حضرت از ابوبکر، عمر، عثمان سپس از حضرت علی و امام حسن علیهما السلام یاد می کند و سپس از معاوية بن يزيد، عمر بن عبدالعزیز و از همه نارواتر از متوکل عباسی که در عداوت و دشمنی با اهل بیت علیهم السلام مشهور است و.... [ فتوحات مكية، ج 11، 274 و 275، 13جلدی]. درباره امام عصر علیه السلام هم هم مدعی است که از خداوند نخواست که آن حضرت را بشناسد و..... [ فتوحات، ج 3، 331، چهار جلدي، دار احياء تراث العربی]. در جای دیگر ابن عربی، عبد القادر را ج امام عصر قلمداد می کند که مرحوم فیض رحمه الله علیه شدیداً وی را به علت این اظهارات، نکوهش کرده است [بشارة الشيعه / 150 - 152]


1) آثار و مکتوبات بجا مانده از این سه نفر دلالت بر چنین امری دارد لذا توضیح اجمالی بیان می گردد. غزالی: وی درکتاب معروف خود احیاء علوم الدين ج 111/1 و 112 [الطبعة الاولى 1406 ه - 1986 م بيروت لبنان] گوید:..... و أن يعتقد فضل الصحابه رضى الله عنهم و ترتيبهم و أن أفضل الناس بعد النبي صلى الله عليه (و آله) و سلم (ابوبكر ثم عمر ثم عثمان ثم على رضى الله عنهم و أن یحسن الظن بجميع صحابه و ...)

نقدی بر ادعای تقیّه ابن عربی

اشاره

در شماره های پیشین مجله مکتب وحی از اساتید و مربیان برجسته ابن عربی و مهم ترین منابع و متون حدیثی و درسی آنان ذکر شد و دیدیم که چه معمارانی در ساختن بنای شخصیتی ابن عربی اساسی ترین نقش را داشته اند تمامی این اساتید و مربیان از علماء عامه و منابع و متون حدیثی و درسی نیز از عامه بوده است. برخی دیگر از اساتید و مشایخ که از آن ها ضمن بحث و تبادل نظر استفاده کرده است، عبارتند از: ابوالعباس عرینی، ابو عمران موسی بن عمران میرتلی، ابوالحجاج يوسف شبربلی، ابو یعقوب يوسف بن يخلف الكومی، ابو عمران سدرانی، ابویحیی صنهاجی ضریر، صالح عدوی، ابو عبد الله محمد خیاط، ابو العباس احمد اشبیلینی، ابو عبدالله بن مجاهد، ابو احمد سلاوی، عبد الله بن استاد مووری و شیخ ابومدین و.... (1)برای مثال مشاهده شد که در فتوحات جلد نهم (2)بیش از یکصد و بیست مرتبه از محدّثین و بزرگان عامه (غیر شیعه) و صوفیان معروف یاد کرده بدون آن که حتی یک مرتبه از ائمّه معصومین علیهم السلام یا از محدّثین بزرگ شیعه ذکری به میان آورده باشد. (3)کلیه این اساتید که نام آن ها نیز یاد شده و رجال حدیثی و نیز آن ها که با عظمت و ستایش دارای مقامات عرفانی تحت عناوینی مانند: أوتاد، أبدال، محدثين، حواريون، أمناء،.... از آن ها یاد نموده بعضی دشمن شیعه و گاهی مانند "رجبیون" معاند سرسخت شیعه بوده اند. (4)بخش دیگر که مربوط به فروع فقهی است فتاوا همانند مذاهب عامه است، (5)نه مذهب شیعه. مدافعین و پیروان ابن عربی چنان چه با دقت و نظر عمیق به دو کتاب فتوحات و فصوص توجّه نمایند به خوبی در می یابند که نه تنها ابن عربی شیعه نبوده بلکه یک سنی معتدل هم نبوده و در مواردی عناد و خصومت خاصی با شیعه و حتی گاهی با مقدّسات شیعه داشته است.


1) جهت اطلاع از اساتید و مشایخ وی از جمله رجوع شود به کتاب محیی الدین بن عربی، ص 83 الی 92.

2) فتوحات مکیه، 13 جلدی، ج 10.

3) در مجلّدات دیگر بندرت از برخی ائمه معصومین علیهم السلام نام برده شده که گاهی این یاد با تهمت همراه است. مانند حدیث حجة الوداع که در آن حضرت امام صادق و حضرت باقر و حضرت زهرا و حضرت امیر المؤمنين و رسول خدا صلوات الله علیهم اجمعین یاد شده ولی در این حدیث، موارد تحریف، تهمت مکرّر دیده می شود.

4) ابن عربی ادعا می کند که یک نفر از رجبیون را ملاقات کرده که این فرد رجبی، روافض (شیعیان) را در حال مکاشفه بصورت خوک می دیده است.

5) برای مثال ابن عربی گوید: اذا قال الأمام ولا الضالين فقولوا آمين [فتوحات، ج 6، ص 439].

برای مثال تجزیه و تحلیل دقيق حديث حجة الوداع مورد ادعای وی بخوبی این معنی را می رساند. از این رو محدث بزرگ شیعه صاحب مستدرک الوسائل (میرزا حسین نوری 1254- 1320) گوید: در میان علماء عامه و نواصب ناصبی تر از او (ابن عربی) دیده نشده است. (1)

• اکنون بطور اجمال به شبهات چندی پیرامون ابن عربی و ادّعای این که وی تقیه می کرده است پاسخ می دهیم:

شبهه اول

اشاره

برخی می گویند وی اهل اندلس بوده و چون این منطقه در زمان بنی امیه فتح شد و عناد بنی امیه با اهل بیت علیهم السلام روشن است فرهنگ اموی و ضد شیعه در آن جا حاکم بوده لذا محيى الدين هم نسبت به مردم عصر خود و هم نسبت به سلاطین و حکمرانان و امراء زمان خود شدیدا در تقیه بوده است.

پاسخ

ضمن پاسخ تفصیلی به این شبهه، برخی دیگر از ویژگی های شخصیتی ابن عربی در اثناء بیان می گردد. آن گروه از خوانندگان محترم که خواستار آگاهی و تحقیق عمیق درباره پاسخ این شبهات می،باشند ناگزیر باید صبر و حوصله و دقت لازم را برای کشف حقایق داشته باشند و اینک پاسخ تفصیلی: هر چند زادگاه ابن عربی در اندلس بوده ولی او اکثر عمر مفید خود را در مناطق و شهرهای خارج از اندلس سپری کرده است مسافرت های فراوان و اقامت های کوتاه، طولانی و گاهی مکرّر وی در شهرهایی نظیر مناطق تونس، قاهره، اسکندریه - مدينه – مكه - طائف - بغداد -حرا - دنیر (در دیار بکر ترکیه امروز) قونیه - قیصریه - قرطبه مورور - اشبيليه- غرناطه - مراکش - مدطيه - سیواس - حلب - موصل - دمشق به تفصیل گزارش شده است. (2)همان طور گفته شد گاهی در بعضی از این مناطق، مدت ها اقامت داشته است حضور وی در سال های 599 ،598، 604 ،600 و 611 در مکه گزارش شده است. (3)در سال 599 در شهر مکه تصنیف نسخه اول فتوحات را آغاز کرد. ماجرای ملاقات مورد ادعای ابن عربی با احمد بن هارون الرشید سبتی در شهر مکه روی داده است. همچنین در شهر مکه به مصاحبت معاشرت عالم برجسته شیخ مکین الدین ابو شجاع زاهر بن رستم بن أبى الرجای اصفهانی پرداخت و یکی از صحاح سته ی عامه صحیح (سنن) ترمذی را نزد مکین الدین فرا گرفته از وی اجازه روایت دریافت نموده است.


1) مستدرک الوسائل الفائدة الثالثة من الخاتمة، ج 3، ص 422

2) جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب دايرة المعارف اسلامی، ج 4، ص228 به بعد؛ محیی الدین بن عربی، ص 78-34 دکتر محسن جهانگیری.

3) این حضور و اقامت ها گاهی کوتاه و گاهی طولانی بوده است

مكين الدین را دختری بوده بنام نظام و ملقب به عين الشمس، ابن عربی در ستایش این دختر کلمات و تعابیری عجیب و ادیبان های بکار برده و در زیبایی های جسمانی و کمالات او بس داد سخن داده است. ابن عربی چنان مجذوب و شیفته و دلباخته این دختر گردید که اشعار و غزل های عاشقانه وی سرانجام به تألیف کتاب "ترجمان الاشواق" منجر گردید. در وصف این دختر توصیفاتی دارد که دور از شأن یک عالم مؤدب به آداب اسلامی است. ما در این جا به خاطر عفاف، تنها به ذکر دو بیت از اشعار وی که در وصف این دختر سروده است اکتفا می کنیم.

مرضى مِن مريضة الأجفان *** علّلاني بذكرها علّلاني

طالَ شوقى لطفلةٍ ذاتِ نَثْرٍ *** و نظامٍ و مِنْبَرٍ و بیانِ (1)

با عرض پوزش و اعتذار از قسمتی از اظهارات ابن عربی در این مورد بیان می گردد تا شناخت بیشتری از وی حاصل شود.

ابن عربی در وصف این دختر می گوید:

و برای این استاد (مکین الدین) که خداوند از وی خشنود باد دختری بود، لطیف پوست لاغر شکم، باریک اندام که نگاه را دربند می کرد محفل و محفلیان را زینت می بخشید و نگرنده را دچار حیرت می کرد نامش نظام بود و لقبش عين الشمس و البهاء (چشمه نور و زیبایی) او از زنان عابد و عالم و زاهد و معتکف و براستی پیشوای حرمین و پرورده بلد امین اعظم بود گوشه چشمش فریبا و اندامش نازک و زیبا بود، چون سخن بسیار می گفت، سخن را درمانده می کرد و چون کوتاه می گفت ناتوان... چون زبان به سخن می گشود قس بن ساعده (2)از سخن باز می ماند و چون دست به بخشش می گشود معن بن زائده (3)خود را پنهان می کرد و چون حق سخن را ادا می کرد سموأل (4)گام هایش را کوتاه می کرد از پرواز باز می ماند و بر روی زمین می افتاد... او خورشید است میان عالمان و بوستان است میان ادیبان، حقه لؤلؤ سر بسته، واسطه گردن بند مروارید به رشته کشیده، فریده ی دهر و کریمه عصر خود است ... شهر مکه بوسیله او روشنایی یافته... سیمای فرشتگان دارد و همّت پادشاهان... در نظم این کتاب با زبانی مناسب و دلپذیر و عبارات غزل دلنشین وی را با نیکوترین زینت ها آرایش دادیم. زیرا او سؤال مأمول و عذرای بتول است. در این کتاب جزئی از خاطر اشتیاق را از آن ذخائر و اعلاق به نظم آوردیم و از آرزومندی نفس آرزومند پرده برداشتیم و به جهت اهتمام به امر قدیم و ایثار به مجلس کریم او را از علاقه خود آگاه کردیم... (5)


1) دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 229 و محیی الدین بن عربی دکتر محسن جهانگیری، ص 61 الی 64 بیان برخی وقایع علاوه بر پاسخ به شبهات مذکور، تاحدودی ما را به بعضی دیگر از خصائل ابن عربی آگاه می کند.

2) قس بن ساعده، نامه حکیم بلیغی است در عرب منتهی الارب، ج 3، ص 1023.

3) معن بن زائده، نام جوانمردی است در عرب، همان کتاب، ج 4، ص1198.

4) سموئل بر وزن سفرجل نام پرنده ای است که ابوبراء کنیت دارد، نام جبرئیل است

5) محيى الدین بن عربی، 62.

با وجود چنین اظهارات و کلمات سبک و کاملاً به دور از شأن یک عالم اسلامی، برخی در دفاع از وی می گویند:

محیی الدین به کرّات و مرّات در "فتوحات" تصریح دارد بر آن که من از مراتب خواهش و طلب عبور کرده ام، در من تقاضا و طلبی وجود ندارد، هر چه بگویم و انجام دهم خواست خداوند است عز شأنه. بنابراین من در برابر عظمت حق نابود می باشم و از خود، بودی و وجودی و اراده و انتخابی ندارم، آن چه خداوند بخواهد همان خواست من است و دو گونه اراده و مشیت در میانه نیست. (1)

توضیح: مؤلف، کلمات فوق را در جهت دفاع از ابن عربی می گوید: آن جا که ابن عربی مدّعی است.

إِنّي لَم أَسأَلُ اللّهَ أَنْ يُعَرِّفُني إِمامَ زَماني، وَ لَو کُنتُ سَألتُهُ لَعَرَّفني و فیض کاشانی شدیداً ابن عربی را بجهت این اظهارات مورد انتقاد قرار می دهد.

مؤلف در برابر انتقاد مرحوم فیض و مولی اسمعیل خواجویی از ابن عربی می گوید:

این ایراد بر محیی الدین از این دو بزرگوار که خود اهل حکمت معقول بوده اند بسیار عجیب است.....

باید به مؤلف گفت دفاع وی از ابن عربی بسیار عجیب تر است....

اکنون ما در مقام بحث تفصیلی درباره ی این ادعای نادرست و ناروای ابن عربی نیستیم ولی به مدافعان ابن عربی گفته می شود:

آیا تعبیراتی نظیر پیشوای حرمین، خورشید میان عالمان و یا این که شهر مکه بوسیله او (دختر شیخ مکی الدین) روشنایی یافته، عذرای بتول و.... و نیز توصیفاتی که برای زیبایی ظاهری این دختر به عمل آورده با دعاوی وی نظیر:

در من تقاضا و طلبی وجود ندارد هر چه بگویم و انجام دهم خواست خداوند است عز شانه. بنابراین من در برابر عظمت حق نابود می باشم و از خود بودی و وجودی و اراده و انتخابی ندارم آن چه خداوند بخواهد همان خواست من است و دوگونه اراده و مشیت در میانه نیست.

ملاحظه می شود که ابن عربی در اینجا نیز تا مرز عصمت خود را ستوده.است. آیا اظهارات ابن عربی در فتوحات و فصوص و نیز آن چه وی در تعریف و تمجید این دختر گفته است همگی مورد تأیید خدا و معصومین علیهم السلام بوده و آن چه ابن عربی گفته و انجام داده خواست خداوند است؟


1) روح مجرد، حسینی تهرانی

خدای متعال می فرماید:

يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا (1) ای گروه مؤمنان تقوای الهی پیشه کنید و سخن حق بگویید.

آیا یک مسلمان عامی و بی سواد مقید به شریعت (در حد خود) که باید حیا و عفت را در سخنان خود رعایت کند بخود اجازه می دهد چنین سخنان و اشعار عاشقانه ای بگوید و بسراید؟ آیا برخی از توصیفات ابن عربی از این دختر نظیر:

...لطیف پوست، لاغر شکم، باریک اندام که نگاه را در بند می کرد.... و نگرنده را دچار حیرت می کرد ... گوشه چشمش فریبا و اندامش نازک و زیبا بود. (2)

دلالت ندارد که ابن عربی بارها، نظاره گر پیکر و اندام این دختر بوده است ؟ اگر این دختر محرم وی نبوده که واویلا ؛ و اگر محرم بوده آیا غیرت ناموسی یک مسسلمان عامی به وی اجازه می داده که محرم و ناموس خود را برای دیگران چنین وصف کند؟ آیا تمام این کلمات و اشعار ابن عربی در توصیف این دختر، خواست خداوند بوده است؟! البته در دو اثر ابن عربی یعنی فتوحات و فصوص از این دعاوی سراپا نادرست فراوان است. نظیر ادعای نشر فصوص به امر رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنبال رؤیت آن حضرت در خواب و یا دعاوی ملاقات های مکرر با حضرت خضر علیه السلام و حتی پوشیدن خرقه بدست آن حضرت و مضامین کتاب " ترجمان الاشواق " بخصوص در حلب بر علیه ابن عربی سر و صدا و غائله بر پا کرد که وی جهت خاموش کردن غائله دست به توجیهاتی زد که مراد من ظواهر کلمات نیست و در هر صورت ذخائر الاعلاق را در شرح "ترجمان الاشواق " نوشت. (3)

صاحب كتاب محيى الدین عربی می گوید:

بعید است که منظور نظرش در حال سرودن این اشعار عاشقانه، معانی عرفانی مذکور باشد... (4)

ابن عربی در سال 599 ه.ق ادعای ملاقات با ابن هارون الرشید سبتی در حین طواف را بیان می کند (5)و در سال 601 ق به بغداد سفر می کند. ابن عربی در سال 603 ه ( 1206م ) از عراق خارج و برای دومین بار عازم مصر گردید.


1) الاحزاب، 70

2) ما این ترجمه و توصیفات را از کتاب محیی الدین بن عربی نوشته آقای دکتر محسن جهانگیری که مضامین کتاب دال بر احترام و تجلیل زیاد وی از ابن عربی است انتخاب کردیم تا بهانه ای برای مخالفین در نحوه ترجمه نباشد.

3) محيى الدين بن عربی دکتر محسن جهانگیری ص 74

4) همان، ص 63

5) ر.ک به صفحه همین کتاب شماره (2-1-2) نقدی بر ممدالهمم شماره 14-17

برای ابن عربی در قاهره واقعه ای رخ می دهد که در همین کتاب آمده است. (1)و خلاصه آن، ظهور ناگهانی شخصی در یک شب تاریک در جمع صوفیان است وی خود را رسول حق معرفی می کند و کلماتی بر زبان می آورد که مفاهیم آن در مورد تأیید وحدت وجود است. البته ابن عربی از این مدّعی رسالت دلیل و برهانی طلب نمی کند زیرا کلمات او مورد خوشایند ابن عربی در مقوله وحدت وجود است. ابن عربی مدّتی در مصر توقف و به اظهار دعاوی و اعتقادات خود می پردازد که فقهای مصر شدیداً بر علیه وی موضع گیری نموده و او را تکفیر کنند در این جا نیز با کمک شخصی بنام شیخ ابوالحسن بجائی از دوستان وی و دست زدن به توجیهات و تأویل های عرفانی از زندان رهایی می یابد. (2)

تذکّر مهم: بدون شک، مخالفت و خصومت شدید فقهاء مصر بر علیه ابن عربی تا حد تکفیر و درخواست از سلطان برای زندان و حتى قتل او توسط فقهاء شیعه نبوده و تکفیر او هم تنها بوسیله فقهای اهل تسنن مصر، صورت نگرفته است. بلکه برخی دیگر از علمای اهل تسنن وی را تکفیر نموده اند ابن عربی از جمله در فتوحات و فصوص به کرات اظهاراتی نموده و ادعاهایی بر زبان جاری ساخته که بلاتردید بر خلاف صريح آیات الهی است هیچ مسلمانی حتی اهل تسنن آن ها را نمی پذیرند برخی از این موارد، در همین کتاب آمده است دعاوی ابن عربی نظیر عصمت فرعون هنگام غرق شدن و خطای حضرت نوح علیه السلام در دعوت امّت خود و این که قوم نوح علیه السلام فغرقوا في بحار العلم بالله و یا این که عتاب حضرت موسی علیه السلام هارون علیه السلام جهت این بود که چرا هارون علیه السلام گوساله پرستی را منکر شمرد و... از این قبیل است. بنابراین مخالفت علمای اهل تسنن با او بدین جهت نیست که او شیعه است بلکه بخاطر دعاوی عجیبی است که با مبانی اعتقادی هم شیعه و هم سنی، مخالفت دارد. ابن عربی پس از چندی از قاهره به اسکندریه رفته و سپس بار دیگر به مکه عزیمت نمود. وی پس از مدتی از مکه رهسپار قونیه می گردد و سپس به حلب سفر کرده و در سال 611 برای بار سوم عازم مکه می گردد یکی دیگر از قضایای مهم و قابل توجه ابن عربی، واقعه رؤیت دختر زیبای رومی در بیرون شهر مکه بوده است. (3)


1) ابن عربی چه می،گوید 207 شماره ششم

2) محیی الدین بن عربی، ص 69 (محسن جهانگیری) به نقل از نفح الطيب، ج 2، ص 379.

3) هر انسان خردمندی باید توجه کند که ظهور ناگهانی یک دختر زیبا آن هم از کشور روم در ریگزار خارج مکه با آن توصیفاتی که ابن عربی بیان می کند که بوده است؟

ابن عربی بعد از چندی روانه سیواس و از آن جا عازم قونیه جهت دیدار کیکاوس سلطان آسیای صغیر می گردد. (1)پس از مدتی در سال 613 مجدداً به حلب سفر می کند و مورد احترام "الملک الظاهر" غیاث الدین فرزند صلاح الدین یوسف بن ایوب قرار می گیرد. (2)

ابن عربی در دمشق و حکایتی دیگر

1- ابن عربی بعد از سیر و سیاحت های فراوان و دیدار با گروهی از بزرگان و علمای اهل سنت مناطق و بلاد مختلف و دوستی با مشاهیر و معاریف صوفیه و پدیدار آوردن آثاری بسیار متنوع در شاخه های گوناگون تصوف و اظهارات و دعاوی فراوان تحت عناوین کشف و شهود، در سال 620ه در سن 60 سالگی در دمشق رحل اقامت افکند وی در دمشق بیش از سایر نقاط مورد اعزاز و اعجاب همگان اعم از علماء قضات و سلاطین و حکام قرار داشته است آن گونه که بسیاری نقل کرده اند، احمد بن خلیل خوش قاضی القضاة شافعی در اطاعت وی بوده و به مانند بندگان خدمتش می کرده و هر روز پیش از این که شرافت محضرش را درک کند از طرف وی سه درهم صدقه می داده و این آیه از قرآن مجید می خوانده است كه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ امَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَيكُمْ صَدَقَةً... (3)همچنین زین الدین زواوی قاضی القضاة مالکی دست از قضا کشید تابع طریقت وی گشت... . (4)و دختر خود را به حباله ی نکاحش در آورد... . (5)شاید مورد نظر آقای عبده الشمالی نویسنده کتاب "دراسات في تاريخ الفلسفة الاسلامية" همین دختر باشد آن جا که با تخیّلات شاعرانه و عبارات ادیبانه می نویسد:

در شصت سالگی وی را عشق دختر دوشیزه نارپستان و آشوبگر دمشقی از خود بیخود کرد. (6)یا در دمشق ماندگار شد به دوشیزه زیباروی هیجده سال های دل بست و با وی ازدواج کرد. (7)


1) به جهت سفر سلطان از قونیه این دیدار صورت نمی گیرد .

2) در همین کتاب درباره رابطه صمیمانه ی ابن عربی با سلاطین عصر خود و تحریف و تفسیر به به رأی آیات الهی در جهت تجلیل وستایش سلاطین و حاکمان زمان خود و فتوای قتل مخالفان حکام و سلاطین و از آن سو تجلیل و احترام سلاطین از وی سخن گفته شد. بنابراین مقوله تقیه ابن عربی به جهت خوف از سلاطین زمان خود کاملاً نادرست و باطل است.

3) مجادله، 14 ای کسانی که ایمان آورده اید هنگامی که می خواهید با رسول خدا صلی الله علیه و آله نجوا کنید (پنهانی سخن گویید) قبل از آن صدقه ای بدهید. [در الثمین 300]

4) محیی الدین بن عربی، ص78

5) توجّه به این نکات و آن چه در این زمینه انشاء الله در آینده خواهد آمد در مقوله دعاوی برخی که گویند ابن عربی در زمان خود، سخت در تقیه بوده، بس روشنگر خواهد بود. [در الثمين، 30]

6) تاريخ الفلسفة الاسلامية، ص 573

7) كتاب محيى الدين بن عربی ص 78 به نقل از همان، ص 572

ارزیابی کلّی درباره ادّعای تقیه ابن عربی

از آن چه در چند صفحه اخیر در مورد ابن عربی مقوله تقیه و بخصوص سفرها و اقامت های وی در مناطق و نقاط مختلف اسلامی و قضایای دیگر بیان گردید چند نکته نتیجه می شود.

1- با توجّه به این که اکثر عمر ابن عربی بخصوص دوران نیمه دوم حیات و باروری علمی و تألیف دو کتاب فتوحات و فصوص وی در خارج اندلس بوده این ادعا که وی بعلت شرایط سیاسی اجتماعی و عناد طبقه حاکم اندلس با تشیع در تقیه بوده قطعا منتفی است. انشاء الله بزودی درباره ارتباط صمیمانه ابن عربی با سلاطین و حکام زمان خود و تجلیل عظیم و خلاف شرع و عقل وی از سلاطین سخن خواهیم گفت.

2- مخالفت و انتقادات شدید گروهی از علماء مخصوصاً در مصر و خصومت تا حد تکفیر و درخواست قتل او از سلطان زمان، با توجه به این که، مخالفین از فقهاء شیعه نبوده اند، (1)مؤید این است که وی از اظهار عقاید خود، هر چند با آراء و عقاید مردم عصر خود مغایرت داشته ابائی نداشته است و باید توجه کنیم که آن چه خشم و غضب فقهاء عامه نظیر مصر را برانگیخته، اظهارات و دعاوی ابن عربی در مغایرت و تضاد با اصول و مبانی اسلام بوده است. (2)از بیانات و مضامین کتبی که بر علیه ابن عربی توسط علماء عامه نوشته شده و او را تکفیر کرده اند بیش از همه انتقاد به آراء و عقاید ابن عربی در اصل توحید مخصوصا اعتقاد افراطی وی به وحدت وجود بوده است.


1) ابن عربی نیز در مقابل با علماء و فقهاء غیر صوفی عصر خود که از عامه بوده اند به شدت مخالف بوده و از آن ها به علمای رسوم یاد می کرده و تنها علماء صوفی منش نظر خود را " طائفه اهل الله " می دانسته است. در جائی می گوید: "خداوند برای اهل الله ویژگان به خدمتش که عارفان به او از راه دهش و بخشش الهینه، وجود هیچ کس را ناگوارتر و رنجبار تر از علمای رسوم نیافریده است و اینان برای طایفه اهل الله مانند فرعونان برای پیامبرانند، زیرا هر گاه اهل الله سخنی گویند که معنای بر ادراک آنان پوشیده و پیچیده باشد آن را منکر می شوند .... " [دایرة المعارف بزرگ اسلامی ج 234/4 به نقل از فتوحات ج 279/1.]

2) بدون شک این مخالفت ها و خصومت ها به دلیل انتقاد وی از خلفاء و ترویج مبانی تشیع نبوده است و تکفیر و انتقادهای وارد بر ابن عربی هم تنها توسط علماء مصر نبوده است به بخش مذمت و نکوهش علماء اهل سنت به ابن عربی مراجعه شود.

چگونه ممکن است که ابن عربی با اظهارات و دعاوی خود بر علی علیه السلام مبانی اصولی اسلام و مخالفت با نصوص قرآن (1)تقیه نکند ولی با اظهاراتی چند در باب تشیع، تقیه نماید؟ بدون تردید اظهارات فراوانی از ابن عربی بر علیه تشیع که در فتوحات و فصوص آمده تا حدودی سپر محافظتی ابن عربی مخصوصاً در دمشق بوده است.

3- چرا ابن عربی در دمشق بیش از سایر نقاط مورد إعزاز و اکرام همگان اعم از سلاطین قضات و علما قرار داشته است؟ برای مثال احمد بن خلیل خوئی، قاضی القضات شافعی در اطاعت وی بوده و مانند بندگان خدمتش می کرده است؟ چرا زین الدین زواری قاضی القضات مالکی دست از امر قضاوت کشیده و تابع طریقت وی گردیده و دختر هیجده ساله خود را در شصت سالگی ابن عربی به حباله ی نکاحش در می آورد؟ (2)چرا مناسب ترین و امن ترین محیط جهت تکمیل نسخه اول فتوحات و نگارش نسخه دوم فتوحات و نیز نگارش فصوص الحکم را ابن عربی در دمشق می یابد؟ چرا از حدود سال 620ه الی پایان عمر، (سال 638 ه) ابن عربی اقامت در دمشق را انتخاب کرد؟

این جهات و علل دیگر که جهت اجتناب از اطاله کلام از بیان آن ها صرف نظر می شود عمدتا بدان جهت بوده که مردم دمشق با فرهنگ اموی و ضدّ علوی تربیت شده و قرن ها با این تفکر منحط خو گرفته بودند و ابن عربی چنان فکر می کرد و می نوشت و سخن می گفت که خوش آیند به خصوص مردم دمشق بود این ها حقایقی است که از دید و نظر بسیاری از محقّقین پنهان مانده است. اگر ابن عربی تمایل به تشیع داشت هنگامی که به مناطقی از عراق و ترکیه (مانند موصل و بغداد و... یا دنیر دیاربکر ترکیه) سفر کرد به زیارت قبر مطهر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر مضاجع شریف ائمه علیهم السلام از جمله امام حسین علیه السلام در عراق مشرف می شد. نباید از نظر دور داشت که بسیاری از علماء عامه در تجلیل از ائمه اهل بیت علیهم السلام کتاب ها نوشته و بر زیارت مضاجع شریف آن بزرگواران اهتمام داشته اند. انشاءالله پیرامون این موضوعات سخن خواهیم گفت


1) بنگرید به آراء و نظرات ابن عربی در بخش توحید و نیز اظهاراتی نظیر عصمت فرعون هنگام غرق شدن که صریحاً با آیات فراوانی از قرآن در تضاد است و یا این که نوح علیه السلام در دعوت خود خطا کرد و قوم او " فغرقوا في بحار العلم بالله " و....

2) محيى الدين بن عربی، ص78

سفر ابن عربی به طائف جهت زیارت قبر عبدالله بن عباس (پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله متوفای 68ه) گزارش شده است (1)ولی از سفر وی به عتبات عالیات گزارشی دیده نشده است. آیا فاصله طائف از مکه کم تر از فاصله کاظمین تا بغداد بوده است یا ابن عباس مقام و منزلتى وراء ائمّه معصومین علیهم السلام داشته است؟ البته این موضع گیری ها دور از انتظار نیست. مراجعه به بحث از جمله الاقطاب در فتوحات مؤید این مطلب است که وی نه تنها ابوبکر و عمر و عثمان را بر حضرت علی علیه السلام ترجیح می داده است بلکه بعد از حضرت امیرالمؤمنين على علیه السلام و امام مجتبی علیه السلام مقرب ترین رجل الهی عصر را، معاوية بن یزید نام می برد نه حضرت سيد الشهداء و امام سجاد و امام باقر و امام صادق صلوات الله عليهم اجمعین بلکه بعد از معاویة بن یزید از عمر بن عبدالعزیز و سپس از متوکل عباسی نام می برد و یا در زمان امامت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام از فرزند هارون الرشيد (السبتی) همچنین در زمان حضرت جواد علیه السلام از بایزید بسطامی به عنوان قطب (غوث) و مقرب ترین رجل الهی نام می برد.

خلاصه آن که ابن عربی در بحث " الاقطاب" (2)بعنوان مقرب ترین رجال الهی در هر عصر بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله ابتدا از ابوبکر، عمر، عثمان و سپس از حضرت علی علیه السلام و امام مجتبی علیه السلام یاد می کند و دیگر از ائمّه معصومین علیهم السلام یادی نمی شود. وی از متوکل عباسی که ملعون ترین خلفای عباسی و قاتل امام هادی علیه السلام و تخریب کننده قبر مطهر امام حسین علیه السلام و از دشمنان سرسخت حضرت علی علیه السلام (3)و حضرت زهرا علیها السلام است بعنوان مقرب ترین رجل الهى عصر خود نام می برد ولی از امام هادی علیه السلام یاد نمی کند چه چیز مانع بود که ابن عربی با این همه سیر و سفر به مناطق مختلف کشورها و بلاد مختلف سفری هم به نجف و کربلا و... می نمود و به زیارت قبر مطهر حضرت امیر المؤمنین و حضرت سیدالشهداء علیهما السلام و... مفتخر می گردید.


1) همان، ص 64

2) رجوع شود به بحث الاقطاب، آیا ذکر احمد بن هارون الرشيد (السبتى) و یا بایزید بسطامی بعنوان مقرب ترین رجال الهى عصر خود، از روی تقیه بوده است؟

3) وی در مجالس بزم شبانه خود، دلقکی را در نقش حضرت علی علیه السلام قرار داده و با تمسخر و جسارت به آن حضرت، سخت مسرور و قهقهه می زد و سرانجام بخاطر همین جسارت ها توسط فرزندش به قتل رسید از دیدگاه ابن عربی، امام کشف و شهود و شیخ اکبر صوفیه، چنین فرد خبیثی مقرب ترین رجل الهی و قطب و غوث عصر محسوب می شده است !!

ابن عربی به خوبی می دانست که به گواهی مدارک اهل سنت حضرت علی علیه السلام در آیه مباهله، (1)به منزله نفس رسول الله صلی الله علیه و آله یاد شده است (2)و از شأن نزول آیاتی مانند آیه غدیر، آیه ولایت، آیه اکمال دین و اتمام نعمت، آیه آخر سوره الرعد و..... در شأن آن حضرت واقف بوده است. وی بخوبی آگاهی داشته که این دو امام معصوم، داخل آیه تطهیر (3)و آیه مباهله می باشند و خدای عزّوجل طبق آیه:

قُل لَّا أَسْتَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى. (4) اجر رسالت را مودت به این ذوات مقدسه قرار داده است. چه مانع آن بود که ابن عربی ضمن سفر به این بلاد مقدّس، ضمن زیارت مضاجع شریف اهل البیت با تنی چند از علماء شیعه هم ملاقات می کرد در حالات ابن عربی از ملاقات و دیدار وی با علماء و بزرگان اهل سنت و مشاهیر و نامداران تصوف فراوان یاد شده (5)ولی از ملاقات ابن عربی با عالمان و دانشمندان شیعه گزارشی نشده است.

برخی از علمای معروف شیعه معاصر ابن عربی

1- محقق حلی نجم الدین جعفر بن حسن حلی محقق اول (متوفای 676 ه.) عالم ربانی و فقیه معروف صاحب شرایع الاسلام.

2- ابن میثم بحرانی (متوفای 679ه) عالم و فقیه و ادیب معروف صاحب شرح نهج البلاغه ابن میثم و قواعد المرام.

3- رضی الدین علی علیه السلام بن موسی بن جعفر بن طاوس که از اجله علمای شیعه و صاحب کرامت بوده است. (وفات او در بغداد سال 664ه اتفاق افتاد) این دانشمند معروف در حدود چهل اثر دارد که از جمله مهج الدعوات و كتاب اللهوف علی علیه السلام قتلی الطفوف درباره وقایع کربلا می باشد.

4- سید احمد بن موسی بن جعفر جمال الدین فقیه معروف است او را فقیه اهل البیت می گفتند (وفات سال 673ه) از این دانشمند بیش از هشتاد اثر بجا مانده که از جمله بشرى المحقّقین در فقه می باشد.


1) آل عمران 61

2) در این آیه حضرت علی علیه السلام بمنزله نفس رسول الله صلی الله علیه و آله و حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام بمنزله أبنائنا و حضرت زهرا علیها السلام سلام الله عليها بمنزله نسائنا ذکر شده است. [صحیح مسلم ص 1042، ح 32، کتاب الفضائل باب فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام]

3) الاحزاب، 33.

4) الشورى، 23.

5) کتاب محیی الدین بن عربی، صفحه 85 به بعد - ما در آغاز مقاله از ده نفر از مشهورترین اساتید ابن عربی یاد کردیم.

5- عمادالدین حسن بن علی علیه السلام بن محمد بن علی علیه السلام بن حسن طبری معروف به عماد الدین طبری که تألیفاتی دارد از جمله (الکامل الیهانى فى السقيفه) که ظاهراً دو جلد است و در سال 675 ه از تألیف آن فراغت یافته است. از روش ها و سنت های زشتی که در عصر او از عناد و عداوت اهل سنت و نواصب بر اهل بیت علیهم السلام و شیعیان می دیده بسی رنج می برده و در گسترش تشیع رنج ها متحمل گردیده است.

6- خواجه نصیرالدین طوسی (597ه - 672ه) که در عظمت مقام علمی در کلیه فنون و علوم و رشته های گوناگون از تعریف بی نیاز است.

8 و 7- سید ابو المكارم ابن زهره، اهل حلب (متوفی 585) و ابن ادریس حلی (متوفی 598) آن چه بیان گردید نام برخی از علماء نامدار شیعه بود که معاصر ابن عربی بوده اند. موجب تأسف است که وی با وجود سفر به مناطقی نظیر حلب - قونیه - بغداد - دمشق و..... و اقامت در این شهرها، از مسافرت به مناطق و شهرهایی که علمای شیعه در آن ها حضور روشن داشته اند اجتناب می کرده است. وی " الرسالة القشرية " ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن (در گذشته 465 ق /1072م) در اصول تصوف را نزد محمد بکری و همچین نزد عبدالوهاب بن علی علیه السلام بن سکینه (در گذشته 607 ق /1210م) شیخ الشیوخ بغداد خوانده که مورد دوم در شهر بغداد صورت گرفته است آیا ممکن است فردی مانند ابن عربی مدت ها در بغداد توقف کند و از مضاجع شریف کاظمین، کربلا، سامرا و بخصوص نجف مطلع نباشد؟ کسانی که مقوله تقیه را دستاویزی جهت تبرئه ابن عربی در برخی اظهاراتش عنوان می کنند باید تحقیق کنند به چه علّت.

1- وی از معارف و آموزه های ائمه معصومین علیهم السلام و روایات و احادیث آن بزرگواران اجتناب می کرده است؟

2- وی از تلمذ و ملاقات با دانشمندان و علمای شیعه پرهیز می نموده است؟ (1)

همان طور که از مراجعه و بهره مندی از کتب بزرگان و محدثین شیعه اباء داشته است. (2)


1) دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص227.

2) مراجعه به فهرست اعلام فتوحات (13جلدی) مؤید این مطلب است لذا بندرت نامی از ائمه معصومین علیهم السلام مگر حضرت علی علیه السلام در فهرست اعلام فتوحات آمده است که گاهی همین موارد نادر هم با تهمت و افتراء و در جهت تأیید نظرات نادرست وی می باشد برای مثال ذکر نام دو امام باقر و صادق علیهما السلام در حدیث جعلی و تحریف شده حجة الوداع از این نمونه هاست.

3- چرا طولانی ترین و مهمترین دوران حیات علمی خود را (620 ق - 638 ق) در دمشق انتخاب می کند؟ شهری که فرهنگ اموی و ضد علوی حاکم است و طبق اظهار نظر محقّقین ابن عربی در این شهر از کلیه نقاط دیگر بیشتر مورد إعزاز وإكرام و احترام، حاکمان - امراء و قضات و مردم قرار داشته است. (1)و همان طور که ذکر آن گذشت زین الدین زواوی قاضی القضات مالکی دست از قضاء کشیده تابع طریقت وی گشته به خدمت وی در آمده و دختر هیجده ساله خود را به حباله ی نکاحش (در شصت سالگی ابن عربی) در آورده است، (2)همان طور که احمد بن خلیل خوش قاضی القضات شافعی در اطاعت وی بوده و مانند بندگان خدمتش می کرده است. (3)روی سخن ما در این جا با برخی از شیعیان است که بدون تحقیق کافی سخن می گویند (4)قرآن در مورد آن ها که به جهت محدودیت های منطقه ای و حاکمیت نااهلان قادر به انجام وظایف شرعی و مذهبی خود نیستند، می فرماید:

إِنَّ الَّذِینَ تَوَفهُمُ الْمَلئکَهُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُواْ فِیمَ کُنتُمْ قَالُواْ کُنَّا مُستَضْعَفِینَ فِی الأَرْضِ قَالُواْ أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وسِعَهً فَتُهَاجِرُواْ فِیهَا فَأُوْلئِکَ مَأْوَیهُمْ جَهَنَّمُ وَ سَآءَتْ مَصِیراً (5) کسانی که فرشتگان (قبض روح)، روح آن ها را گرفتند در حالی که به خویشتن ظلم کرده بودند. به آن ها گفتند: شما در چه حالی بودید؟ گفتند ما در سرزمین خود تحت فشار (حاکمان و سلاطین جور) و مستضعف بودیم آن ها (فرشتگان) گفتند: گفتند مگر سرزمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید؟ آن ها (عذری نداشتند) جایگاه آن ها دوزخ است و سرانجام بدی دارند. اگر ابن عربی شیعه بود و در محیط زندگی او خوف و وحشت ابراز تشیع بود، چرا به منطقه ای که چنین هراس و اضطرابی نبود هجرت نکرد؟ (6)بلکه در محیطی تا پایان عمر رحل اقامت افکند


1) محيى الدين بن عربی، ص 78 (دکتر محسن جهانگیری).

2) در الثمین، ص 30 نقل از کتاب محیی الدين بن عربی، ص78

3) محيى الدين بن عربی، ص78.

4) ابن عربی در فتوحات ج 4، ص 460 [فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت] در قسمت وصایا می گوید: و علی علیک الهجرة و لا تقم بين اظهر الكفار فان فی ذلک اهانة دين الاسلام و اعلاء كلمة الكفر على كلمة الله و كذلك فلتهاجر عن كل خلق ندم شرعا قد ذمة الحق في كتابه او على لسان رسوله صلى الله عليه (و آله) و سلم. بنابراین انتخاب دمشق جهت سکونت و اقامت دائم توسط ابن عربی، مطلوب بودن محیط اجتماعی، فرهنگی و مذهبی و حاکمیت حاکمان و سلاطین آن جا به زعم ابن عربی بوده است.

5) النساء، 97.

6) ابن عربی همین آیه را که خدای متعال جهت نکوهش شدید عدم هجرت آن ها که در منطقه تحت حاکمیت ظلمه بوده و هجرت نمی کنند، یادآور می شود ثمره. سکونت ابن عربی در دمشق چه بود؟ از جمله اهانت و تهمت های فراوان به شیعه و آن ها را (ظاهراً بگفته آن فرد رجبی ولی در واقع طبق نظر خودش و در هر حال تأیید) سگ و خوک دانستن (در باطن) و یا شیعیان را فریب خورده شیطان عنوان کردن و... ثمر و ره آورد این سفر و سکونت است؟!

که نقطه مقابل تشیع بود و شواهد فراوان تاریخی دلالت دارد که ابن عربی در دمشق در آسایش و ناز و نعمت و عیش کامل، روزگار سپری می کرد و بدون کوچک ترین دغدغه مورد احترام و اکرام کامل حاکمان و قضات و مردم آن جا قرار داشته است. آیا ابن عربی محیط دمشق را با وجود چنان جو حاکمی که در عین وحشت و خوف برگزید تا فرهنگ تشیع را ترویج نماید؟ وی بر علیه شیعه مواضعی سخت تر از حتی بخاری و مسلم اتخاذ نموده است. برای کسی که با دقّت و توجه کامل به تمامی مطالب این مقالات بنگرد این حقیقت بخوبی روشن خواهد شد. برای مثال بخاری در صحیح خود می گوید رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

فَاطِمَةَ سَيِّدَةَ نِسَاءِ أهْلِ الْجَنَّةِ. (1) فاطمه سرور بانوان اهل بهشت است.

ولی ابن عربی نه تنها از سروری و برتری آن حضرت از کلیه بانوان عالم سخن نگفته است بلکه رضایت نداده که حضرت فاطمه علیها السلام یکی از چهار زن بزرگ عالم باشد همچنین مقام و منزلت حضرت خدیجه علیها السلام که مادر آن بزرگوار بوده و یکی از چهار بانوی بزرگ عالم را نیز ندیده گرفته زیرا اول بانویی که در آن سخت ترین شرایط به رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورد و حدود بیست و پنج سال یار و مونس و غمخوار آن حضرت بود و تمام ثروت خود را با افتخار در راه اسلام بذل نمود و آن محنت های بسیار دشوار را در شعب ابیطالب علیه السلام با آغوش باز تحمل نمود و رسول خدا صلی الله علیه و آله این همه محبت ها و فداکاری های حضرت خدیجه علیها السلام را پاس می داشت و تا آن حضرت حیات داشت، رسول خدا صلی الله علیه و آله همسر دیگری نگرفت و شواهدی در دست است که اگر حضرت خدیجه علیها السلام رحلت نمی فرمود و حیات داشت پیامبر صلی الله علیه و آله تا آخر عمر همسر دیگری نمی گرفت آن بزرگ بانویی که طبق روایت اهل سنت، جبرئیل از جانب خدا به او سلام می رساند و او را به قصری با آن ویژگی ها در بهشت بشارت می دهد. (2)و بعد از رحلت آن حضرت هم رسول خدا صلی الله علیه و آله به نقل عایشه مدام یاد آن حضرت را گرامی داشته که این امر سخت مورد حسادت عایشه بوده است. (3)

این بی مهری ابن عربی نسبت به این بانوی بزرگوار که طبق حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله یکی از چهار زن بزرگ عالم است جرمی جز این نداشته که مادر حضرت زهرا سلام الله علیها بوده، همان طور که حضرت ابیطالب علیه السلام خطایی و گناهی نداشته مگر آن که پدر حضرت علی علیه السلام بوده است.


1) صحیح بخاری باب مناقب فاطمة علیها السلام، ج 5، ص 25 و 36.

2) مناقب ابن مغازلی، ص 40

3) همان، ص 50.

از این رو قلم بدستان مزدور معاویه این موحد بزرگ را که مدّت چهل و سه سال پیامبر صلی الله علیه و آله را شب و روز مورد حمایت قرار می داد تا آن جا که در شب های بسیار وحشتناک شعب ابیطالب که احتمالاً محل خواب پیامبر صلی الله علیه و آله از جانب مشرکینی شناسایی می شد حضرت ابیطالب علیه السلام فرزندان خود را در محل آن حضرت می خوابانید تا اگر مشرکینی حمله کننده جان عزیز پیامبر صلی الله علیه و آله مصون بماند نظیر شب هجرت که فرزند همین حضرت ابیطالب علیه السلام در بستر آن حضرت خوابید تا جان آن حضرت محفوظ بماند.

ابن عربی بعد از حدود هفت قرن، همان کلمات ناروای معاویه را تکرار کرده و این بزرگ موحد قریش را مورد تهمت قرار داده و او را مشرک قلمداد نموده است. (1)به راستی ابن عربی در مورد کتمان فضایل اهل بیت علیهم السلام چه می توانست انجام دهد که انجام نداده است. (2)گویا هیچ فضیلتی برای حضرت زهرا علیها السلام نیافته مگر داستان ساختگی و تحریف شده حجة الوداع که ضمن كتمان واقعه بسیار مهم و سرنوشت ساز واقعه عزیز و نیز تحریف حديث مهم متواتر ثقلین آن جسارت ها و تهمت ها را به سرور بانوان بهشت وارد نموده است و یا از خواستگاری حضرت علی علیه السلام از دختر ابو جهل مشرک در زمان حیات حضرت فاطمه علیها السلام یاد نموده که قطعا تهمت بزرگی به ساحت مقدس حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده است منافقان و نواصب با جعل این قبیل داستان ها از جمله اراده کردند که چنین وا نمود کنند که میان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با رسول خدا صلی الله علیه و آله از یک سو و میان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام اختلاف بوده است و آن که حضرت زهرا علیها السلام را اذیت نمود (نعوذ بالله) حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است نه ابوبکر و عمر و... . (3)


1) فصوص الحكم، ص193.

2) هر محققی می داند که بیان این مقدار فضایل محدود در مجلدات فتوحات در شأن اهل بیت هنری نیست که بخاری و مسلم بیش از این مقدار را بیان کرده اند. وی در فتوحات حدود چهل و دو مرتبه درباره عظمت و مناقب بایزید بسطامی سخن گفته است، در صورتی که از امام صادق علیه السلام عُشر این مقدار یاد نکرده است. آیا این تجلیل های بایزید از روی تقیه بوده است؟ البته ابن عربی بایزید بسطامی را مقرب ترین رجل الهى عصر خود می دانسته است. برخلاف شیعه که ائمه معصومین علیهم السلام را در چنین درجه ای می دانسته اند. چنان که گفتیم گاهی ابن عربی از برخی ائمه علیهم السلام نام برده ولی گهگاهی کلمات ناروایی را بر علیه اهل البیت از لسان ائمه علیهم السلام نقل کرده که در واقع جفای مضاعف است [مانند به اصطلاح وى حديث حجّة الوداع].

3) الفتوحات المكية، ج 3، ص 559 (فتوحات 4 جلدی طبع دار صادر بيروت).

شبهه دوم در مورد ادعای تقیه ابن عربی

اشاره

هر چند در ضمن پاسخ تفصیلی شبهه اول به برخی از شبهات دیگر اجمالاً، اشاره گردیده ولی ضروری است در این موارد توضیح بیشتری داده می شود. برخی می گویند ابن عربی عارفی بزرگ بلکه سر آمد عارفان است. عقاید و اظهارات خود را با زبان عرفانی بیان کرده باید با زبان و اصطلاحات عرفان آشنا شد تا مقاصد ابن عربی را دریافت لذا آنان که زبان به انتقاد ابن عربی می گشایند با زبان و اصطلاحات عرفانی بیگانه بوده و مقاصد وی را درک نکرده اند.

پاسخ شبهه

در پاسخ به این شبهه گفته می شود ما فرض می کنیم که منتقدین ابن عربی، با برخی از اصطلاحات ساختگی و متداول میان صوفیان آگاهی نداشته باشند اما آیا تمام دعاوی و اظهارات ابن عربی چنین است؟ ابن عربی اظهارات و دعاوی فراوانی اعم از احادیث و روایات و مکاشفات دارد که با زبان معمولی و عرفی بیان گردیده جعلی علیه السلام بودن برخی از این احادیث و روایات و نیز توهمات و تخیلات و القائات شیطانی بودن بعضی از آن مکاشفات با میزان های قطعی و مسلّم آیات محکم قرآن و روایات قطعی الصدور معصومین علیهم السلام و عقل و خرد آدمی روشن و بدیهی است. برای اثبات مطلب به ذکر چند مثال می پردازیم.

الف: همان طور که در بخش توحید گفته شد ابن عربی حدیث مقطوع " أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ" را حداقل دوازده مرتبه در فتوحات نقل کرده (1)و یک مرتبه آن را عنوان باب قرار داده است. (2)ابن عربی از این حدیث مقطوع، نتایج نادرستی گرفته و استنباط های ناصحیحی به عمل آورده که هر کدام به نوبه خود تبعات نادرستی را بدنبال آورده است. (3)همان طور که قبلاً اشاره شد اصل این تفکر نادرست از تورات تحریف شده به مسیحیت و از آن رهگذر به مکتب گنوستیک ها راه یافته است و عمدتاً این قبیل احادیث جعلی علیه السلام (اسرائیلیات) توسط كعب الاحبار و از او به شاگرد نامدارش ابوهریره و توسط او به کتب و منابع حديثى مكتب خلفاء (عامه) راه پیدا کرده است.


1) الفتوحات المكية، ج 3، ص 325 و ج 12، ص 237، 287، 252 و ج 13، ص 18، 169، 127، 129، 483، 495 و 501

2) همان، ج 13، ص 125.

3) اگر این حدیث مقطوع از کل مجلدات فتوحات حذف شود، بخش هایی از جهان بینی ابن عربی و ساختار اعتقادی او در هم می ریزد. از آن جا که ابن عربی به این حدیث مقطوع زیاد استناد کرده و استنباط های زیادی نموده ضروری است قدری با تفصیل آن را مورد بررسی قرار دهیم.

در توحید ابن خزیمه و صحیح بخاری و صحیح مسلم و.... ابوهریره صحابی از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که آن حضرت فرمود:

خداوند آدم را به صورت خود با طول قامت شصت ذراع آفرید سپس به وی فرمود برو و به آن گروه از ملائکه که نشسته اند سلام کن و به آن چه در جواب تو گویند گوش فرا ده که جواب ایشان همان درود - تحیت و سلام - تو و ذریه تو می باشد آدم چنین کرد و به ایشان گفت السلام علیکم ملائکه در جواب گفتند: السلام علیکم و رحمة الله و در جواب او "رحمة الله "را اضافه کردند. پس هر که وارد بهشت شود بصورت آدم خواهد بود. آدمیان پس از آن زمان به بعد روز به روز کوچک شدند تا به امروز [که بصورت کنونی در آمدند]. (1)

حدیث دیگری نیز ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که آن حضرت فرمود:

هرگاه یکی از شما با برادرش زد و خورد کند، از زدن به روی (چهره) خودداری کند، چه آن که خداوند آدم را به صورت خود آفریده است. (2)

داستان آفریش آدم در تورات

در باب اول - اصحاح اول - از سفر پیدایش (تکوین) شماره 27 (بیست و هفت ) از تورات چنین آمده است. (3)

پس خدا آدم را به صورت خود آفرید، آدم را به صورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید. و خلاصه داستان آفرینش آدم در تورات چنین است؛ خداوند صورت آدم را مانند صورت خود آفرید و او را با حوا در بهشت مسکن داد و به او دروغ گفت...... (4)

اصل حدیث از حضرت رضا علیه السلام

عن الحسين بن خالد: قُلتُ لِلرِّضا عليه السلام: يَابنَ رَسولِ اللّهِ، إنَّ النّاسَ يَروونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ: إنَّ اللّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلى صورَتِهِ»؟ فَقالَ: قاتَلَهُمُ اللّهُ، لَقَد حَذَفوا أوَّلَ الحَديثِ، إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله مَرَّ بِرَجُلَينِ يَتَسابّانِ، فَسَمِعَ أحَدَهُما يَقولُ لِصاحِبِهِ قَبَّحَ اللّهُ وَجهَكَ ووَجهَ مَن يُشبِهُكَ، فَقالَ صلى الله عليه و آله: «يا عَبدَ اللّهِ، لا تَقُل هذا لِأَخيكَ؛ فَإِنَّ اللّهَ عز و جل خَلَقَ آدَمَ عَلى صورَتِهِ (5)

حسین بن خالد گوید که به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم مردم روایت می کنند که پیامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند آدم را به صورت خود آفریده است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: خدا بکشد آنان را که اول حدیث را حذف کرده اند. (حضرت اصل واقعه را چنین توضیح می فرمایند)


1) صحيح بخارى. كتاب الأستئذان باب بدء السلام ج 2، ص59؛ صحیح مسلم كتاب الجنة وصفة نعيمها باب يدخل الجنة أقوام أفئدتهم مثل أفئدة الطير، ص 2183 و 2184، ج 28 و توحيد ابن خزيمة باب ذكر اخبار رؤيته عن النبي صلی الله علیه و آله ص 40 و 41. کاوش های باستان شناسی نیز به خوبی بطلان این ادعا را ثابت می کند.

2) صحیح مسلم كتاب البر والصلة والآداب، باب النهي عن ضرب الوجه ص 2016-2017 ج 116-11 و مسند احمد، ج 244/2 و 251 و 315 و 323 و 434 و 463 و 519 (نقش ائمه در احیاء دین ج 12، ص 54 و 55) جهت اطلاع بیشتر به همین منبع رجوع شود.

3) تورات چاپ لندن 1932 م.

4) جهت اطلاع بیشتر ر.ک به کتاب نقش ائمه علیهم السلام در احیاء دین، ج 12، ص 39 علامه عسکری.

5) کتاب توحید صدوق، 153 چاپ تهران - 1387ه؛ بحار الانوار، كتاب التوحيد، باب 2، ج 4، ص 11 چاپ جدید تهران

پیامبر صلی الله علیه و آله به دو مرد گذر فرمودند که به یکدیگر دشنام می دادند آن حضرت شنید که یکی به دیگری می گفت: خداوند زشت گرداند روی تو را و روی آن جا کس که شبیه تو باشد. پیامبر صلی الله علیه و آله (به گوینده این کلام) فرمودند: بنده خدا به برادرت چنین مگو؛ چه آن که خدای عزّ وجل آدم را (هم) به صورت او آفریده است.

همین روایت در جای دیگر چنین است.

ابوالورد بن ثمامه از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روایت می کند که فرمودند:

سَمِعَ اَلنَّبِیُّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ رَجُلاً یَقُولُ لِرَجُلٍ قَبَّحَ اَللَّهُ وَجْهَکَ وَ وَجْهَ مَنْ یُشْبِهُکَ فَقَالَ صلی الله علیه و آله مَهْ لاَ تَقُلْ هَذَا فَإِنَّ اَللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَی صُورَتِهِ (1) پیامبر صلی الله علیه و آله شنید که مردی می گفت به مردی دیگر خداوند زشت گرداند روی (صورت) تو را و روی کسی که شبیه تو می باشد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود ساکت. چنین مگوی همانا خداوند آدم را به صورت او آفریده است.

در روایتی حضرت موسی بن جعفر علیه السلام فرمود:

سُبْحَانَ مَنْ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ لاَ جِسْمٌ وَ لاَ صُورَهٌ. (2) منزّه است خداوندی که هیچ چیز مانند او نیست نه جسم است و نه صورت.

توضیح:

اگر (نعوذ بالله) خداوند دارای صورت باشد قطعا مادی خواهد بود (و دارای اندازه) در چنین صورتی حادث خواهد بود و به خالق نیاز دارد و همچنین محتاج به مکان و زمان و مواد تشکیل دهنده خود دارد و... و نیز در معرض تغییر و تحول و... سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ. در حدیث ابوهریره همان طور که حضرت رضا علیه السلام به شدّت ناراحت شده و می فرماید: قاتَلَهُمُ اللّهُ خداوند آن ها را بکشد. اول حدیث را حذف کرده اند و تنها جمله آخر بیان شده است که خداوند آدم را به صورت او آفریده است. با حذف اول حدیث چنین تصور می شود که ضمیر مرجع در "صورته الله" می باشد و خواننده بی اطلاع گمان می کند که (نعوذ بالله) پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده اند که خداوند آدم را به صورت خودش (خداوند) خلق فرموده است. در صورتی که مقصود حضرت چنین است.

(ای بنده خدا به برادرت چنین مگو چه آن که) خدای عزّ وجل، آدم را به صورت او یعنی شخصی که به او دشنام می دهی آفریده است.


1) کتاب توحید صدوق، ص 152؛ بحار الانوار، ج14، ص12.

2) توحيد صدوق باب انّه عز وجل ليس ولاصورة صفحه 101 حدیث 16

بنابراین ابوهریره با حذف قسمت اول حدیث و بجهت بیسوادی و مصاحبت و موانست فراوان با كعب الاحبار (عالم بزرگ یهود که مدعی بود اسلام آورده است )، حدیث را عین معنای تورات تحریف شده نقل کرده است و از آن جا که این شخص مورد احترام خلفا بوده و جامعه از فیوضات علمی امیرالمؤمنین علیه السلام خود را محروم کرده بودند این معنای غلط رواج پیدا کرده است. این حدیث مقطوع و ناقص در کتب حدیثی خلفا راه پیدا کرد و مکرّر در طول تاریخ بازگو شد و محدّثین و نویسندگان عامه بجای توجّه به کلام:رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود:

أَنَا مَدِینَهُ اَلْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا وَ مَنْ أَرَادَ اَلْعِلْمَ فَلْیَأْتِ اَلْبَابَ (فليأتها من بابها). (1) از حدیث مقطوع و ناقص ابو هریره استفاده کردند.

ابن عربی امام اکبر صوفیه و شخصی که سوگند جلاله یاد می کند که من در آن فتوحات چیزی ننوشتم مگر از املاء الهی و القاء ربانی یا دم روحانی در عمق وجودم. (2)حداقل دوازده مرتبه این حدیث مقطوع را که از تورات تحریف شده به منابع حدیثی عامه راه پیدا کرده ذکر می کند و اینک به برخی از دعاوی و اظهارات ابن عربی که مقصود و منظور وی کاملا روشن و بدیهی است فهرست وار اشاره می کنیم.

الف: ادّعای عصمت فرعون هنگام غرق شدن فقبضه طاهرا مطهرا. (3)

ب: ادّعای خطا کار بودن حضرت نوح علیه السلام و این که قوم او، فغرقوا في البحار العلم بالله. (4)

ج: ادّعای عدم معرفی جانشین و خلیفه خود توسط رسول الله صلی الله علیه و آله (5)

د: ادّعای ابن عربی در مورد علّت علت عتاب موسی علیه السلام. (6)

ه: ادّعای ابن عربی در بحث الاقطاب. (7)

و: ادّعای ابن عربی در مورد مکاشفه فردی از رجبیون و جسارت به روافض (شیعیان). (8)

ز: دعاوی ابن عربی در حدیث حجة الوداع. (9)

ح: دعاوی ابن عربی در مورد عصمت ابوبکر و عمر. (10)


1) من شهر علم هستم و علی علیه السلام دروازه آن و هر کس طالب و جویای علم (من) است باید از دروازه آن شود باید علم مرا از طریق علی علیه السلام فرا گیرد این حدیث با روایت بیش از پنجاه نفر از صحابه و ده ها نفر از تابعین و صدها نفر از مراجع حدیثی، تاریخی کلامی رجالی و ادبی اهل سنت در جلد پنجم عبقات الانوار از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است.

2) فوالله ما كتبت منه حرفا الا عن املاء الهى و القاء ربانی او نفت دم روحانی فی روع کیانی [دائرة المعارف بزرگ، ج 234/4 به نقل از فتوحات، ج456/3]

3) فصوص الحكم، ص 309.

4) همان، ص 61 و 69

5) همان، ص 248

6) همان، ص 295

7) فتوحات مكية، ج 11، ص 274 و 275.

8) همان، ج 11، ص 285-288

9) همان، ج 10، ص 209-218.

10) همان، ج 3، ص 307 و 308 و نیز ج 3، ص 352.

ی: ادّعای بسیار ناروای ابن عربی از قول احمد بن هارون الرشید. (1)

ک: دعاوی ابن عربی در مورد علمای اهل سنت. (2)

ل: ادّعای ابن عربی در مورد وجوب اطاعت از سلاطین (3)و فتوای قتل مخالفان سلاطین. (4)

م: ادّعای فضیلت و برتری حضرت ابراهیم علیه السلام بر حضرت محمّد صلی الله علیه و آله. (5)

ن: ادّعای این که آتش دوزخ سرانجام گوارا می شود. فینقلب العذاب في العاقبة عذبا. (6)

آن چه به صورت فهرست اشاره گردید بخش از دعاوی و اظهارات ابن عربی است که شرح آن در مقالات قبل مجله مکتب وحی بیان شده و درک و فهم آن ها کاملا روشن است و هیچ گونه ابهامی در آن ها وجود ندارد ابن عربی در فصوص به ساحت مقدس حضرت ابیطالب علیه السلام جسارت کرده و با کمال وقاحت از معاویه تعریف می کند. او ابوبکر و عمر را معصوم می داند ولی حضرت نوح علیه السلام را خطاکار و حضرت ابوطالب علیه السلام را مشرک می داند. آری او به حضرت ابوطالب علیه السلام حامی و ناصر یگانه رسول الله صلی الله علیه و آله در سخت ترین شرایط صدر اسلام، اتهام شرک وارد می کند و در ذیل آیه شریفه:

إِنَّكَ لَا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ (7) (ای رسول ما) تو نمی توانی هر که را دوست داری هدایت کنی، لیکن خداست که هر که را بخواهد هدایت می کند.

می نویسد:

و لو كان الهمة أثر و لابد لك يكن أحدا أكمل من رسول الله صلى الله عليه (و آله) و سلم ولا أعلى و لا أقوى همته منه و ما أثرت همته في اسلام أبي طالب عمه و فيه نزلت الاية التي ذكرناها. (8)

اگر برای همت اثری بود ناگزیر همت هیچ کس والاتر، برتر و کامل تر از رسول خدا صلی الله علیه و آله صلى الله عليه و آله و سلم نبود معهذا همت آن حضرت در اسلام آوردن عمویش ابوطالب مؤثر واقع نشد و درباره او آیه مذکور نازل گردید.


1) همان، ج 9، ص326 و 327. و نیز همان ج 11، ص335 و 336.

2) همان، ج 2، ص 361.

3) همان، ج 6، ص 421.

4) فتوحات مكية، ج 3، ص 475 (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت).

5) الفتوحات المكية، ج 8، ص174.

6) فصوص الحكم، ص123.

7) القصص، 56 - باید دانست که آیه مورد استناد ابن عربی به تقلید مزدوران جعل حدیث معاويه، کوچک ترین ارتباطی به حضرت ابوطالب علیه السلام ندارد لذا ابن عربی این مدعی کشف و مشهود و شیخ ابوبكر صوفیه، همانند مولوی در مثنوی [دفتر ششم صفحه 354، طبع کلاله خاور] ادامه دهنده نشر احادیث جعلی علیه السلام و کذبی بوده اند که به دستور معاویه ساخته و تدوین گردید.

8) فصوص الحكم، ص 193.

توضیح

حضرت ابوطالب علیه السلام از موحدین بزرگ بوده است. حضرت علی علیه السلام فرمود:

وَ اَللَّهِ مَا عَبَدَ أَبِی وَ لاَ جَدِّی عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ وَ لاَ هَاشِمٌ وَ لاَ عَبْدُ مَنَافٍ صَنَماً قَطُّ قِیلَ وَ مَا کَانُوا یَعْبُدُونَ قَالَ کَانُوا یُصَلُّونَ إِلَی اَلْبَیْتِ عَلَی دِینِ إِبْرَاهِیمَ مُتَمَسِّکِینَ بِهِ. (1) به خدا سوگند پدرم [ابو طالب علیه السلام] و جدم و هاشم و عبد مناف یک لحظه بت نپرستیدند، گفته شد پس چه چیز را عبادت می کردند؟ فرمود به سوی کعبه نماز می خواندند بر آئین و مذهب ابراهيم علیه السلام (2)و به آن متمسک بودند.

آیا مقصود و منظور ابن عربی از این اتهام ناروا نسبت به حضرت ابیطالب علیه السلام قابل درک و فهم نیست؟ مثال دیگر: ابن عربی در فصوص الحکم (3)مدعی است که در دهه آخر محرم سال 627 پیامبر صلی الله علیه و آله را در عالم رؤیا مشاهده نموده در حالی که آن حضرت فصوص الحکم را در دست داشتند و به ابن عربی امر فرموده که آن را بگیرد و به مردم برساند تا از آن بهره مند شوند.

فقال لي هذا كتاب فصوص الحكم خذه و أخرج به إلى الناس ينتفعون. (4)

با توجّه به موارد فراوانی که بطلان آن ها محرز و قطعی است این ادعای ابن عربی مؤید دو نکته است.

اولا: مطلبی است کاملا روشن و هیچ ابهامی در فهم و درک آن نیست.

ثانياً: هرکس اطلاعات اندکی از معارف اسلامی داشته باشد به نادرستی این ادّعا پی برده و به یقین در می یابد که ابن عربی در این ادعا تهمت بزرگی به ساحت مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله روا داشته است. (5)


1) بحار الانوار، ج 15، ص 144.

2) مقصود از آئین ابراهیم علیه السلام همان آئینی است که حضرت ابراهیم علیه السلام بنا نهاد که بر اساس یکتاپرستی و دوری از هر گونه رجس و پلیدی و آلودگی های اخلاقی می باشد خوانندگان محترم جهت اطلاع از ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام و دودمان پاک و موحد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رجوع کنند به بحارالانوار، ج 104/15 الی 174 و ج 68/35 الی 182 ؛ الغدير ج 331/7 الی 409 و ج 8 الی 29 (طبع سوم چاپ بیروت).

3) فصوص الحكم، ص 9.

4) فصوص الحكم، ص9.

5) باید دانست که شیطان قدرت ندارد به شکل معصومین علیهم السلام مجسّم شود ولی می تواند به دروغ خود را پیامبر یا امام (صلوات الله أجمعين) معرّفی کند چگونه ممکن است آن حضرت به نشر کتابی فرمان دهد که در آن ادعا شده فرعون هنگام غرق شدن معصوم بوده (فقبضه طاهرا مطهرا) ولی حضرت نوح علیه السلام در دعوت امّت خود خطا کار باشد و قوم آن حضرت فغرقوا في بحار الانوار بالله و یا پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از رحلت، جانشین و خلیفه خود را معرفی نکرده باشد و یا عتاب حضرت موسی علیه السلام به برادرش هارون علیه السلام بدان جهت باشد که چرا سعه صدر نداشته و گوساله پرستی را منکر شمرده و ده ها مورد دیگر؟

بنابراین شبهه کسانی که می گویند: ابن عربی عارفی است بس بزرگ با زبان و اصطلاحات عرفانی سخن گفته است باید با زبان و اصطلاحات عرفانی آشنا بود تا مقاصد ابن عربی را دریافت و.... نزد اهل تحقیق مبنا و اساسی ندارد.

مناظره با تنی چند از مدافعان ابن عربی

در این جا مناسب است واقعه ای که چندی قبل اتفاق افتاد، نقل شود. حدود اسفند ماه 1389 شمسی بود که چند نفر از تهران با اطّلاع قبلی منزل آمدند و سخن از ابن عربی و عقاید در مذهب او مطرح شد. (1)بخش هایی از فتوحات و فصوص مانند بحث حجة الوداع، الأقطاب، ادّعای عصمت فرعون و خطای حضرت نوح علیه السلام علّت عتاب حضرت موسی علیه السلام به هارون علیه السلام در پرستش عجل و... که اعتقاد ابن عربی، در کتب مذکور بیان گردیده به آنان نشان داده شد و مورد بررسی قرار گرفت ضمن بحث یکی از آنان که دکترای حقوق و استاد دانشگاه تهران بود و بیشتر مدافع ابن عربی چنین اظهار کرد:

شما با عینک کلامی سخن می گویید، این عینک را رها کرده و با عینک عرفانی بنگرید که ابن عربی چه می گوید گفتم. شما مدافع عرفانید؟ گفت آری گفتم اگر طرفدار فلسفه بودید از من می خواستید عینک فلسفی بزنم تا بفهمم ملاصدرا چه می گوید. شما فکر می کنید سلمان و ابوذر و... که به چنان مقاماتی رسیدند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: " سلمان منّا اهل البيت " يا امثال محمّد بن مسلم و زراره و جابر جعفی و هشام بن حکم و.... با چه عینکی به جهان هستی و خدا و رسول ائمه صلوات الله علیهم اجمعین می نگریستند؟ گفتم می دانید ما شیعه دوازده امامی هستیم و از جمله به تلقین میت اعتقاد داریم مستحب است بعد از مراسم خاکسپاری و قبل از آن که لحد را بپوشانند عقاید اسلامی را به میت تلقین نمایند.

جعل أنت على العهد الذي فارقتنا عليه من شهادة أن لا اله الا الله (2)وحده لا شريك له...


1) چنین بنظرم آمد که این آقایان با اطلاع از انتقادات حقیر به ابن عربی، جهت بحث و مناظره و دفاع از ابن عربی به منزل آمدند.

2) البته یکی از مدافعان سر سخت فلسفه و عرفان عصر ما در کتاب الهی نامه خود، می نویسد: الهی از - گفتن نفی و اثبات شرم دارم که اثباتیم" لااله الا الله " را دیگران بگویند و " الله " را حسن. [الهی نامه، ص67، شماره 372 (ناشر، اف - لام - میم چاپ اول 1383) قم - آية الله حسن حسن زاده آملی] و به این ترتیب ثمره فلسفه و عرفان مورد حمایت ایشان موجب گردیده که خدای عزّ وجل (طبق آن چه در حدیث شریف سلة الذهب آمده) و رسول خدا صلی الله علیه و آله و تمام اولیاء الهی از گفتن لا اله الا الله شرم نمی کنند ولی او شرم می کند.

با فلان بن فلان اذا اتاك الملكان المقربان رسولين من عند الله تبارک و تعالی و سئلاک عن ربک و عن نبیک و عن ائمتك....

البته مستحب است که بعد از پایان خاکسپاری و برگشتن مردم، ولیِّ میت این تلقین را تکرار کند به ایشان گفتم طبق نظر شما ما باید به آن دو ملک مقرب در پاسخ سؤالات، با عینک عرفانی جواب دهیم یا عینک فلسفی یا کلامی، بهتر است به آن دو ملک بگوئیم با چه عینکی به سؤالات شما پاسخ دهیم؟ اگر بخواهیم با عینک عرفانی پاسخ دهیم باید مطابق آن چه ابن عربی " در بحث الاقطاب" آورده در پاسخ به آن دو ملک که سؤال می کنند من امامک اول از ابوبکر بعنوان قطب و غوث و مقرّب ترین رجل الهی بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سپس عمر و بعد عثمان آن گاه از حضرت علی و امام حسن علیهما السلام و بعد بعوض حضرت سیدالشهداء و امام سجاد و امام باقر و.... صلوات الله عليهم أجمعين، از معاوية بن یزید و عمر بن عبد العزیز و حتی متوکل یاد کنیم و همچنین احمد بن هارون الرشيد السبتی و با یزید بسطامی را بر ائمّه معصومین علیهم السلام که معاصر آن ها بوده اند ترجیح دهیم! (1)هر که با عینک عرفانی (ابن عربی) به جهان بینی اسلامی بنگرد باید فرعون را هنگام مرگ معصوم بداند و حضرت نوح علیه السلام را خطاکار ابوبکر و عمر را معصوم و حضرت ابیطالب علیه السلام را مشرک. (2)با عینک عرفانی، باید ابوبکر، عمر و حتی عایشه را به حال امّت اسلام مهربان تر و صاحب تدبیر بیشتر از رسول صلی الله علیه و آله و حتی خدای عزّوجل دانست زیرا به اعتقاد ابن عربی، پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و خلیفه خود را معرفی نکرد و نعوذ بالله خدای این پیامبر هم، چنین ضرورتی را ندانست ولی ابوبکر قبل از مرگ عمر را بعنوان خلیفه خود معرفی کرد. و عمر بعد از ضربه خوردن و احساس مرگ چنین ضرورتی را دانست و حتی عایشه از این امر بسیار مهم و سرنوشت ساز غافل نبود خلاصه ماجرا چنین بود که عمر، تعیین خلیفه را ظاهراً بعهده شش نفر واگذار کرد ولی ترکیب شورا و شرایط را طوری معین کرد که قطعا حضرت علی علیه السلام تعیین نشود و اگر مخالفت با شخص منتخب نماید کشته شود. (3)


1) فتوحات، ج 11، ص 274 و 275.

2) تمامى مدارک این موارد، در گذشته بیان گردیده است.

3) این شش نفر عبارت بودند از حضرت علی علیه السلام و زبیر - عثمان و طلحه - عبدالرحمن بن عوف و سعد بن وقاص، ابوطلحه انصاری با 50 نفر مسلح اطراف خانه ای را که این شش نفر بودند محاصره کرده و باید شمشیرها در نیام نباشد. سعد بن وقاص عمو زاده عبدالرحمن بود و عبدالرحمن شوهر خواهر عثمان و حق وتو با عبدالرحمن این مسلّم بود که خلیفه (از نظر ظاهر) یکی از سه نفر خواهد بود (عثمان - عبدالرحمن - سعد) ولی فرد مورد نظر از قبل مشخّص شده و همچنین به ابوطلحه فرمان داده شده بود هر که با خلیفه منتخب مخالفت کرد کشته شود افراد هم از جمله حضرت علی علیه السلام خلع سلاح بودند در هر حال همان طور که مولا علیه السلام از قبل به ابن عباس فرموده بودند اگر زبیر و طلحه هم با من موافقت کنند سودی نخواهد داشت (مضمون کلام آن حضرت علیه السلام) در هر صورت طبق نقشه قبلی عثمان تعیین شد. [مطالب بنحو اختصار بیان گردید].

نقشه قبلی چنین بود که اول سه نفر اول تعیین شوند ولی شرایط سیاسی – اجتماعی به عثمان اجازه نداد که عبدالرحمن را بعنوان خلیفه خود تعیین کند و.... و امّا عایشه نیز توسط عبدالله بن عمر به عمر بن خطاب توصیه می کند که برای خود خلیفه تعیین کند زیرا در غیر این صورت بیم فتنه خواهد بود.

فلما أحس بالموت (اى عمر قال لابنه: إذهب إلى عايشه و أقرئها منى السلام إستاذنها أن أقبر في بيتها مع رسول الله و مع أبي بكر فأتاها عبدالله بن عمر فأعلمها، فقالت نعم كرامة ثم قالت يابني أبلغ عمر سلامى و قل له: لاتدع امة محمد بلا راع استخلف عليهم ولا تدعهم بعدک هملا فاني أخشى عليهم الفتنة. (1)

این جلسه بحث و مناظره چندین ساعت به طول انجامید و مطالب دیگری مطرح شد که ذکر آن ها موجب اطاله کلام خواهد بود و تنها بخش مهمی از آن که مناسب این مقام بود بیان گردید.

مرحوم فیض، علامه نامدار قرون و اعصار چه می گوید؟

در این جا باید با دانشمند نامدار قرون و اعصار فقیه، فیلسوف، عارف متكلّم، مفسّر، محدث و خلاصه علامه ذوفنون، مرحوم فیض کاشانی همصدا شد که بعد از وصول به مقامات عالیه و مدارج کامله، در فقه و فلسفه و عرفان و کلام و... بخصوص وصول به مقام والا و ارجمندی در علم حدیث و تألیف کتاب جامعی همچون وافی، سرانجام در اواخر دوران عمر و در آخرین کتاب خود " قرة العیون" (2)

حسن محمد بن مرتضی بن شاه محمود ملقّب به محسن از بزرگ ترین علمای امامیه قرن یازدهم هجری معاصر شاه عباس ثانی است که که در فقه و حدیث و تفسیر و فلسفه صاحب نظر و صاحب تألیفات گرانبهایی است وی از پیشروان روش جمع بین اصول شریعت و طریقت و حکمت بود، در مقدّمه "محجة البيضاء " آمده است که ملا حسن فیض در چهار میدان گوی سبقت از همگان ربوده است وی با بسط مبانی فلسفی و تطبیق آن با مبانی شرع از سایر دانشمندان ممتاز گردیده است. و در كثرت و تنوع تألیف سرآمد دانشمندان به شمار می رود. در کتاب " زهر الربيع" آمده است استاد محقّق ملاحسن فیض کاشانی صاحب وافی و غیره و مؤلّف نزدیک به دویست کتاب و رساله در قم پرورش یافت و چون شنید که سید ماجد بحرانی در شیراز رحل اقامت افکند به آن شهر عزیمت کرد و علوم عقلی را از استاد بزرگ آخوند ملاصدرالدین شیرازی فرا گرفت و به دامادی او مفتخر گردید. (فرهنگ دهخدا - فیض) برخی گفته اند که وی در فلسفه و عرفان، گوی سبقت را از استاد خود ملاصدرا ربوده است.

می گوید:

1) رجوع شود به کتاب الأمامة و السياسة /23 - ابن قتيبة الدينورى (الجزء الأول الطبعة الاخيرة 1388ه) شركة مكتبة و مطبعة مصطفى البابي الحلبى و اولاده بمصر) تولية عمر بن الخطاب السنة الشورى و عهده اليهم.

2) ملاحظه می شود که مرحوم فیض پس از وصول به مقامات شامخ و رفیع در علوم و دانش های مختلف اسلامی سرانجام خود را در برابر حدیث شریف ثقلین تسلیم می داند و از قرآن و اهل بیت علیهم السلام یاد می کند. علامه دهخدا درباره فیض می گوید:

و اعلموا اخواني هداكم الله كما هدانى انى ما اهتديت الا بنور الثقلين و ما اقتديت الا بالأئمّة المصطفين و برئت إلى الله ممّا سوى هدى الله، فانّ الهدى، هدى فانّ الهدى، هدى الله.

نه متکلّم و نه متفلسف و نه متصوفم و نه متکلف، بلکه مقلّد قرآن و حدیث پیغمبر صلی الله علیه و اله و تابع اهل بیت آن،سرور از سخنان حیرت افزای طوایف أربع ملول و برکنارم و از ما سوای قرآن مجید و حدیث اهل بیت علیهم السلام و آن چه ما بین دو نباشد بیگانه، من هر چه خوانده ام از یاد من برفت الّا حدیث دوست که تکرار می کنم. (1)

مرحوم فیض همچنین در کتاب " انصاف" که قبل از کتاب " قرة العيون" تألیف نموده چنین اظهار می دارد:

چنین گوید مهتدی به شاهراه مصطفی، محسن بن مرتضی که در عنفوان شباب چون در تفقّه در دین و تحصیل بصیرت در اعتقادات و کیفیت عبارات به تعلیم ائمّه معصومین علیهم السلام آسودم چنان که در هیچ مسئله ای محتاج به تقلید غیر معصوم نبودم. بخاطرم رسید که در تحصیل اسرار دین و علوم راسخین نیز سعی نمایم شاید نفس، کمالی یابد، لکن چون عقل را راهی به آن نبود و نفس را در آن مایه ایمان کم بود دری نمی گشود و صبر بر جهالت هم نداشت و على الدوام مرا رنجه می داشت. بنابراین چندی در مطالعه مجادلات متکلّمین خوض می نمودم و به آلت جهل (یعنی فلسفه) و از آلت جهل ساعی بودم. و طريق مكالمات متفلسفین را نیز پیمودم و یک چند بلند پروازی های متصوفه را در اقاویل ایشان دیدم و یک چند در رعونت های من عندیین (گفتار دور از خرد کسانی که از خود سخن می گویند) گردیدم تا آن که گاهی در تلخیص طوایف اربع، کتب و رسالات می نوشتم... بدون آن که همه را تصدیق کرده باشم یا همه را تأیید کنم بلکه مطالب آن ها را نقل کردم و بر سبیل تمرین مطالبی نوشتم، از مجموع گفتار آن ها چیزی که عطش مرا فرو نشاند یا بیماری را درمان کندن نیافتم تا جایی که برخویشتن ترسیدم، پس به خدا پناه بردمص: 209


1) الذریعه، ج 17، ص75.

مرا به حقیقت نائل گرداند و بگفته حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که می فرماید:

أعذنى اللهم أن استعمل الرأى فيما لا يدرك قعره البصر و لا يتغلقل فيه الفكر. (1) خداوندا پناهم ده از این که رأی خود را در چیزی بکار برم که نه دیدگان را توان ژرف نگری در آن است و نه اندیشه ها را راهی به سوی آن

به درگاه خدا نالیدم و سرنوشت خود را به ذات مقدسش سپردم. خدای مهربان نیز به برکت دین پایدارش مرا رهنمون گردید تا در اسرار قرآن مجید و احادیث سرور انبیا علیهم السلام و ائمّه هدى صلوات الله علیهم درست بیندیشیم و بقدر حوصله و درجه ایمانم از قرآن و حدیث، چیزها به من آموخت دلم اطمینان یافت و وسوسه شیطان را از من دور ساخت، خدا را شکر که مرا به حقیقت نائل گردانید.

توجّه:

همان طور که ملاحظه می شود مرحوم فیض رحمه الله علیه این علامه نامدار شیعه بعد از سیر تکاملی خود و فتح قلّه های علمی مانند کلام، فلسفه، تصوف (عرفان مصطلح) حدیث، تفسیر... سرانجام در اواخر عمر خود می گوید: از مجموع گفتار آن ها چیزی که عطش مرا فرو نشاند را درمان کند نیافتم تا جایی که بر خویشتن ترسیدم پس به خدا پناه بردم مرا به حقیقت نائل گرداند. سپس کلام شریف حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را بیان می دارد که فرمود: أعذني اللهم... خداوندا پناهم ده از این که رأی خود را در چیزی بکار برم که نه دیدگان را توان ژرف نگری در آن است را و نه اندیشه ها را، راهی به سوی آن آن گاه به درگاه الهی استغاثه می کند و خداوندی که درخواست مضطرين را اجابت می فرماید و خود وعده داده است.

وَالَّذِينَ جَهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وی را در اثر تمسّک به قرآن (حديث شريف ثقلين) و عترت معصومین صلوات الله عليهم. به حقیقت رهنمون می نماید و وساوس شیطان را از او دور میسازد و اطمینان قلبی را نصیب وی می فرماید.

به راستی ماجرای این عالم فرزانه و نامدار و سیر تحولات فکری وی و سرانجام مبارک توأم با سعادت او در پرتو و تمسک به قرآن و عترت معصومین علیهم السلام برای صاحبان خرد، عبرت خواهد بود.


1) کتاب انصاف - مقدّمه.

پی نوشت ها

1- القصص، 54 جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به از جمله اصول کافی کتاب ألايمان و الكفر باب التقية

2- وسائل الشيعه، ج 7، ص94، روایت 2.

3- اصول کافی، کتاب الایمان و الكفر، باب 97، باب التقية، حدیث 16.

4- همان، حديث 19، عن أبي عبدالله علیه السلام قال: اَلتَّقِیَّهُ تُرْسُ اَللَّهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ.

5- النحل، 106

6- العنكبوت، 69 و کسانی که در راه ما (یا خلوص نیت) سخت تلاش و کوشش (جهاد) نمایند، و قطعاً و مسلّماً آن ها را به راه های خود هدایت خواهیم کرد... .

7- بحار الأنوار، ج 39، ص 240؛ وسائل الشيعه، ج 18، ص98.

8- جهت اطلاع از اساتید و مشایخ وی از جمله رجوع شود به کتاب محیی الدین بن عربی، ص 83 الی 92.

9- فتوحات مکیه، 13 جلدی، ج 10.

10- مستدرک الوسائل الفائدة الثالثة من الخاتمة، ج 3، ص 422

11- جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب دايرة المعارف اسلامی، ج 4، ص 228 به بعد؛ محیی الدین بن عربی، ص 78-34 دکتر محسن جهانگیری.

12- دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 229 و محیی الدین بن عربی دکتر محسن جهانگیری، ص 61 الی 64 بیان برخی وقایع علاوه بر پاسخ به شبهات مذکور، تاحدودی ما را به بعضی دیگر از خصائل ابن عربی آگاه می کند.

13- قس بن ساعده، نامه حکیم بلیغی است در عرب منتهی الارب، ج 3، ص 1023.

14- معن بن زائده، نام جوانمردی است در عرب، همان کتاب، ج 4، ص1198.

15- محيى الدین بن عربی، 62.

16- روح مجرد، حسینی تهرانی

17- الاحزاب، 70

18- محيى الدين بن عربی دکتر محسن جهانگیری ص 74

19- همان، ص 63

20- ر.ک به صفحه همین کتاب شماره (2-1-2) نقدی بر ممدالهمم شماره 14-17

21- ابن عربی چه می،گوید 207 شماره ششم

22- محیی الدین بن عربی، ص 69 (محسن جهانگیری) به نقل از نفح الطيب، ج 2، ص 379.

23- محیی الدین بن عربی، ص78

24- تاريخ الفلسفة الاسلامية، ص 573

25- كتاب محيى الدين بن عربی ص 78 به نقل از همان، ص 572

26- محيى الدين بن عربی، ص 78

27- همان، ص 64

28- آل عمران 61

29- الاحزاب، 33.

30- الشورى، 23.

31- دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 227.

32- محيى الدين بن عربی، ص 78 (دکتر محسن جهانگیری).

33- در الثمین، ص 30 نقل از کتاب محیی الدين بن عربی، ص 78

34- محيى الدين بن عربی، ص 78.

35- النساء، 97.

36- صحیح بخاری باب مناقب فاطمة علیها السلام، ج 5، ص 25 و 36.

37- مناقب ابن مغازلی، ص 40

38- همان، ص 50.

39- فصوص الحكم، ص193.

40- الفتوحات المكية، ج 3، ص 559 (فتوحات 4 جلدی طبع دار صادر بيروت).

41- الفتوحات المكية، ج 3، ص 325 و ج 12، ص 237، 287، 252 و ج 13، ص 18، 169، 127، 129، 483، 495 و 501

42- همان، ج 13، ص 125.

43- صحيح بخارى. كتاب الأستئذان باب بدء السلام ج 2، ص59؛ صحیح مسلم كتاب الجنة وصفة نعيمها باب يدخل الجنة أقوام أفئدتهم مثل أفئدة الطير، ص 2183 و 2184، ج 28 و توحيد ابن خزيمة باب ذكر اخبار رؤيته عن النبي صلی الله علیه و آله ص 40 و 41. کاوش های باستان شناسی نیز به خوبی بطلان این ادعا را ثابت می کند.

44- صحیح مسلم كتاب البر والصلة والآداب، باب النهي عن ضرب الوجه ص 2016-2017 ج 116-11 و مسند احمد، ج 244/2 و 251 و 315 و 323 و 434 و 463 و 519 (نقش ائمه در احیاء دین ج 12، ص 54 و 55) جهت اطلاع بیشتر به همین منبع رجوع شود.

45- تورات چاپ لندن 1932 م.

46- جهت اطلاع بیشتر ر.ک به کتاب نقش ائمه علیهم السلام در احیاء دین، ج 12، ص 39 علامه عسکری.

47- کتاب توحید صدوق، 153 چاپ تهران - 1387ه؛ بحار الانوار، كتاب التوحيد، باب 2، ج 4، ص 11 چاپ جدید تهران

48- کتاب توحید صدوق، ص 152؛ بحار الانوار، ج14، ص12.

49- توحيد صدوق باب انّه عز وجل ليس ولاصورة صفحه 101 حدیث 16

50- فصوص الحكم، ص 309.

51- همان، ص 61 و 69

52- همان، ص 248

53- همان، ص 295

54- فتوحات مكية، ج 11، ص 274 و 275.

55- همان، ج 11، ص 285-288

56- همان، ج 10، ص 209-218.

57- همان، ج 3، ص 307 و 308 و نیز ج 3، ص 352.

58- همان، ج 9، ص326 و 327. و نیز همان ج 11، ص335 و 336.

59- همان، ج 2، ص 361.

60- همان، ج 6، ص 421.

61- فتوحات مكية، ج 3، ص 475 (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت).

62- الفتوحات المكية، ج 8، ص174.

63- فصوص الحكم، ص123.

64- فصوص الحكم، ص 193.

65- بحار الانوار، ج 15، ص 144.

66- فصوص الحكم، ص 9.

67- فصوص الحكم، ص 9.

68- فتوحات، ج 11، ص 274 و 275.

69- رجوع شود به کتاب الأمامة و السياسة /23 - ابن قتيبة الدينورى (الجزء الأول الطبعة الاخيرة 1388ه) شركة مكتبة و مطبعة مصطفى البابي الحلبى و اولاده بمصر) تولية عمر بن الخطاب السنة الشورى و عهده اليهم.

70- الذریعه، ج 17، ص75.

71- کتاب انصاف - مقدّمه.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ابن عربی، فصوص الحكم، مطبعة مصطفى البابي الحلبى و اولاده بمصر، الطبعة الثالثه، 1407ه.ق.

•

ابن عربي محى الدين، فتوحات المكية، تحقيق و تقديم د. عثمان يحيى، تصدیر و مراجعه د.ابراهیم مرکور، مكتبة العربية بمصر، 13 جلدى، 1405ق و 1985م.

•

البخاری، محمد بن اسمعیل، صحیح بخاری، دارالجیل بیروت.

•

الكليني الرازي، محمد بن یعقوب، الاصول كافى، المكتبة الاسلامية، الطبعة الرابعة، 1392ق.

•

حسینی تهرانی، روح مجرد، انتشارات علامه طباطبایی، مشهد مقدّس طبع پنجم، رمضان المبارک 1420ه.

•

صحیح مسلم، طبع دارالفکر بیروت، 1403 ه-، 1983م.

صوفیه از تقدیس شیطان تا شاهد بازی

اشاره

حجت الاسلام سید محسن طیب نیا

•

قداست شیطان در مکتب تصوف

•

تمجيد صاحب روح مجرد از شیطان

•

تمجيد استاد جوادی از شیطان

•

ملاصدرا و تمجید از شیطان

•

تساوی کفر و ایمان در نزد صوفیه

•

نفی هرگونه فعل و قدرت از مخلوق در صوفیه

•

توهين ابن عربی به شیعیان

•

معنای فنای در حق در نزد صوفیه

•

صوفیه و عزاداری امام حسین علیه السلام

•

لذت بخشی جهنّم در نزد صوفیه

•

شاهد بازی در نزد صوفیه

درآمد

صوفیه به شکل های مختلفی از شیطان تعریف و تمجید کرده اند و البته مبانی تصوف چاره ای جز این برای پیروانش نمی گذارد در نزد صوفیه شیطان مظهر جلال خداست و دارای قداست است و از سوی خدا مأموریت برای اغواء دارد و چون مأمور است معذور است و با اغواء رشد می کند و به کمال می رسد این چیزی می رسد این چیزی که به آن ملاصدرا در شرح اصول کافی خود بدان اقرار دارد قابل ذکر است مبانی تصوف، آنان را مجبور به لوازم آن می سازد از جمله جبر در خلقت تساوی کفر و ایمان عذب شدن عذاب های،جهنّم شاهد بازی و حلال شدن حرام ها و غیره

کلیدواژه ها؛

تصوف، شاهد بازی، ابن عربی، جهنّم، ملاصدرا، شیطان

قداست شیطان در تصوف

براساس دیدگاه وحدت وجودیان که در دایره هستی جز «وجود مطلق» هیچ چیز دیگری نیست و وجود مطلق هم - که در مراحل تنزل متعیّن می شود - عین خیر است و عدم عین شر (یعنی هیچ شری در عالم وجود ندارد!) و خیر به حقیقت وجود بازمی گردد و حقیقت وجود هم جز ذات مقدس ربوبی نیست:

وجود آن جا که باشد محض خیر است *** اگر شری است در وی آن ز غیر است (1)

لهذا اساساً در عالم وجود شرّی نیست و نتیجه چنین دیدگاهی نسبت به جهان خلقت این است که:

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست *** که هر چیزی به جای خویش نیکوست (2)

به این ترتیب وجود ابولهب، ابوجهل، ابوسفیان، ابن ملجم، معاویه، یزید و بالاتر وجود شیطان در عالم آفرینش «خیر محض» است ! و این جاست که صوفیه از عظمت و پاکی و زیبایی شیطان دم می زنند!!

اینک برخی از سخنان آقایان را بشنوید:

حسن بصری که تمام سلاسل معروف صوفیه خود را به وی می رسانند درباره ابلیس لعین می گوید:

اگر ابلیس نور خود را به خلق ظاهر کند به خدایی پرستیده می شود. (3)

بایزید بسطامی دلش به ابلیس سوخته و برای او طلب بخشش می کند. (4)ابوبکر واسطی هم معتقد است: «اهل توحید راه رفتن را باید از ابلیس بیاموزند». (5)

حلاج می گوید:

صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است به آتش بترسانیدند ابلیس را از دعوی خود بازنگشت. فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی خود بازنگشت. فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود ادعای ربوبیت کرد. (6)

ابوالعباس قصاب سنگ انداختن بر ابلیس را دور از جوانمردی می شمارد. (7)ابوالقاسم گرگانی او را خواجه خواجگان و سرور مهجوران می خواند. (8)


1) گلشن راز شبستری.

2) گلشن راز شبستری.

3) تمهيدات، عين القضات، ص 212.

4) تذكرة الاولياء، عطار نیشابوری، ج 1، ص158.

5) تذكرة الاولياء، ج 2، ص 277

6) الطواسين، ص 51.

7) تذكرة الاولياء، چاپ منوچهری، ج 2، ص 186.

8) نامه های عین القضات، ج 1، ص 97

جای دیگر می گوید:

چندین سال است تا رونده ی ابلیس صفت طلب می کنم نمی یابم. (1)

احمد غزالی او را اسوه و الگو شناخته و می گوید:

هرکس که از ابلیس توحید نیاموزد زندیقی بیش نباشد، موسی در عقبه طور با ابلیس برخورد کرد و از او پرسید: چرا به آدم سجده نکردی؟ گفت: حاشا که من به بشری سجده کنم و دعوی توحید کنم. (2)

احمد غزلی جای دیگر بسیار بی پروا از ابلیس مطرود و ملعون دفاع می کند و می گوید:

کسی که ابلیس را موحد نداند کافر است. (3)

در پی غزالی عین القضاة شجاعانه در مقابل قرآن و ائمه اطهار علیهم السلام به دفاع از آن ملعون مطرود برخاسته و می گوید:

گیرم که خلق را، اضلال ابلیس کند، ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ (4)

و چنان فریفته و مجنون او می شود که می گوید:

رسول خدا صلی الله علیه و آله مظهر جمال و ابلیس مظهر جلال حضرت حق است. (5)

و معتقد است:

گناه ابلیس عشق او به خدا بود. (6)

تمام این سخنان صوفیانه مخالف نصوص متعدّد قرآنی است. در کلام خداوند متعال سیمای شیطان بسیار زشت است. خداوند او را موجودی متکبّر و کافری نام می برد که در برابر فرمان الهی ایستاد و سرکشی نمود و چون نسبت به انسان حسادت ورزید و هم اکنون نیز حسادت می برد، تمام سعی اش را در این راه مبذول می کند که اگر بتواند انسان ها را مثل خود کافر کند تا آنان نیز در جهنم در کنارش باشند و تا ابد بسوزند. بنابراین شیطان چهره ای بسیار منفور در کلام خدا دارد. اما اینک نظر صاحب کتاب روح مجرد را بر اساس آن چه در کتاب «الله شناسی» ثبت شده است درباره شیطان بخوانید:

اصل خلقت شیطان نیکوست و برای امتحان و آزمایش بشر آفریده شده است تا در عالم تکلیف و امر و نهی الهی، انسان این راه مشکل و در عین حال جذاب و دلنشین را با اختیار بپیماید.


1) لوایح، ص 24

2) جستجو در تصوف ایران، ص 106

3) تلبیس ابلیس، ابن جوزی، ص 86.

4) تمهيدات، ص 188.

5) تمهيدات، ص 73

6) همان، ص 488

در پاسخ می گوییم:

اولاً: شیطان شیطان خلق نشد، بلکه او موجودی مانند سایر موجودات مختار خلق شده بود. امّا با تمرد و تکبر و سرپیچی از فرمان خدا تبدیل به شیطان و موجودی خبیث گشت. البته می توان گفت به اعتباری خلقت تمام موجودات از خیر و شر نیکوست، زیرا که مطابق حکمت است اما موجودات دارای اختیار با ارتکاب گناهان، وجود نیکو و خیرشان را تبدیل به شر می کنند.

ثانیاً: اگر شیطان نیز نبود، راه اختیار برای انسان مسدود نبود زیرا انسان مختار آفریده شده است چه شیطان باشد و چه نباشد.

صاحب «الله شناسی» می گوید:

اگر شیطان نبود تمام قابلیت ها و استعدادها در بوته اجمال و ابهام مخفی می ماند... دیگر حرکتی به سوی کمال نبود، جنبشی به سوی اعلی علیه السلام ذروه معرفت حاصل نبود. شقاوت و سعادت و دوزخ و جنّت نبود.

در پاسخ می گوییم:

خداوند متعال انسان را با قابلیت ها و استعدادهای ویژه ای خلق نموده است که در هر شرایط می تواند این قابلیت ها و استعدادها را بروز بدهد و به فعلیت برساند، زیرا انسان همواره صاحب حریّت و اختیار است و این حریّت او است که استعدادهای وی را به فعلیت می رساند و وی را به سمت کمال حرکت می دهد، خواه شیطان در عالم باشد و یا نباشد بنابر این چون انسان برای کمال خلق شده است و کمال وی در پرتوی اراده اوست و اراده انسان جزء آفرینش اوست، پس همواره راه حرکت به جلو و کمال برای وی خواهد بود و این مغلطه است که گفته شود: اگر شیطان نباشد کمالی برای انسان نخواهد بود و همچنین این هم مغلطه است که کسی بگوید: اگر شیطان نبود دوزخ و شقاوت هم نبود، زیرا با نبود شیطان هوای نفس سرکش انسان هنوز در وجود او باقی است که هزاران مرتبه قدرتش در سرنگونی انسان از شیطان قوی تر است. بنابراین اگر شیطان هم نبود نه حرکت به سوی کمال متوقف می گشت و نه گناه بی معنا می شد.

صاحب «الله شناسی» می گوید:

شیطان یک مأمور مطیع و فرمانبر خداست که وظیفه وی جدا کردن خبیث از طیب است، مانند زنبور عسل گماشته بر در کندو؛ تا زنبورها را تفتیش کند و به آنان که از گیاه بدبو و عَفِن خورده اند راه ندهد و آن ها را با نیش خود دو نیم کند. وی در ادامه ادعا دارد که شیطان در افعال خود هیچ گونه استقلالی از خویش ندارد. (1)

در پاسخ می گوییم:

نمی دانیم بر چه اصول و ملاکی گفته می شود:

شیطان یک مأمور مطیع و فرمانبر خداست!!

آخر کدام اطاعت؟ در آیات متعدّد قرآن آمده که خداوند به شیطان امر کرد سجده کند او تكبّر ورزید و سجده نکرد. بنابراین شیطان هرگز مطیع خدا نبوده و نیست. در ضمن شیطان هیچ گونه مأموریتی از جانب خدا ندارد، بلکه به خاطر حسادت ها و کینه هایی که از انسان دارد تمام سعی اش را می کند که انسان را اغواء و جهنّمی کند. و شیطان هیچ گونه دلسوزی نسبت به بشر ندارد - که مثال نگهبانان زنبور عسل را می زند - و هرگز مأموریت ندارد خوبان را از بدان جدا کند، بلکه اگر بتواند و زورش برسد می خواهد که تمام افراد بشر را جهنّمی کند. و شیطان در فعلش مختار است و استقلال دارد (البته به اذن خداوند) و هرکس بگوید شیطان در فعلش استقلال ندارد لاجرم تمام کارهای شیطان را باید به خدا نسبت دهد، یعنی هر پستی و رذالتی که شیطان در عالم به وجود می آورد فعل خداست و این یعنی منتسب نمودن رذائل و پستی به خداوند منزّه و متعال و هرکس چنین بگوید بدون شک بسیار منحرف است، که البته طبق توحید افعالی صوفیه، تمام فعل ها - چه فعل نیک و چه فعل بد - فعل خداست !!

آقای جوادی در کتاب مبدأ و معاد، شیطان را کَلْبِ معلَّم (سگ دست آموز) معرّفی کرده است:

و اما شیطان رسالتش به عنوان «کلب معلَّم» در طول علّت مافوق بوده و تمام کارهای او تحت تدبیر مبادی عالیه تا برسد به مبدأ همه مبادی می باشد، و وظیفه او نسبت به انسان در آغاز کار وسوسه است و با تسویل (زیباسازی) و نیرنگ و اغواء زشتی را زیبا و زیبایی را زشت نشان می دهد و در برابر هدایت های عقل درونی و پیامبر بیرونی شروع


1) الله شناسی، ج 3، ص118.

به گمراه کردن می کند ... بنابراین شیطان در کارهای تکوینی همانند کلب معلَّم تمام حرکت ها و ادراک های او تحت تنظیم مبادی فوق بوده و هرگز کاری را بدون دستور انجام نمی دهد و در وسوسه و اغواء، رسالتش فقط دعوت به گناه است... خلاصه آن که وجود شیطان به عنوان عامل وسوسه گر که زمینه هرگونه مجاهدت ها و هجرت ها دیگر فضائل نفسانی را فراهم می کند، خیر و لازم می باشد و اگر شیطان و وسوسه های او نمی بود هدایت و اطاعت ضروری می شد، نه ممکن و با ضروری شدن هدایت و حتمی شدن اطاعت، زمینه هیچ گونه عصیانی فراهم نخواهد بود. (1)

در پاسخ می گوییم:

1.

شیطان هیچ گونه رسالتی از جانب خدا جهت اغواء انسان ها ندارد، بلکه به خاطر کینه ها و حسدها که نسبت به بشر دارد در صدد اغواء انسان ها است

2.

شیطان همچون «کلب معلَّم» نیست، زیرا خداوند او را برای اغواء و اضلال انسان ها آموزش نداده است، بلکه شیطان با تمرّد از فرمان الهی تبدیل به موجودی کافر و خبیث شده است.

3.

اجازه یافتن شیطان از خداوند متعال جهت اغواء انسان ها - با توجه به قرائن متعدد آیات قرآن در این زمینه - به معنای مانع نشدن خداوند در اغواء شیطان است، زیرا با وجود عقل و ارسال رسل، انسان می تواند خود را از اغواء شیطان در امان بدارد. بنابراین شیطان از جانب خداوند هیچ مأموریتی جهت گمراه ساختن انسان ها ندارد که گفته شود وی کلب معلَّم است.

4.

هرچند شیطان - و همه موجودات صاحب اختیار - فعلشان تحت تدبیر علت مافوق (به معنای خالق هستی) بوده، اما نه این که اختیار، از شیطان و دیگر موجودات صاحب اختیار سلب می گردد. بنابراین شیطان با کمال حریت و اختیار انسان ها را اغواء می کند و در فعلش هیچ مجبور نیست و همچنین او هیچ وظیفه ای نسبت به اغواء انسان ها ندارد.

5.

آن چه که به نفع شیطان است این است که دست از تکبر و خودخواهی بردارد و توبه کند بنابراین شیطان کلب معلم نیست و هیچ رسالتی جهت اغواء انسان ها از جانب خدا ندارد.

6.

اغواء شیطان با دستورات الهی نیست، بلکه با اراده و اختیار خود است (البته به اذن الهی).

7.

آن چه سبب رشد بشر می شود شیطان نیست، بلکه اراده قوی انسان در مقابله با هوای نفس و شیطان است.


1) کتاب مبدأ و معاد، ص 249

8.

منتهای همّت و آرزوی شیطان کافر کردن و جهنّمی کردن انسان ها است و اگر بتواند این کار را می کند و این در حالی است که خداوند به کفر انسان ها هرگز راضی نیست، پس چگونه می توان گفت که شیطان کلب معلَّم است.

9.

وجود شیطان در عالم، خیر نیست، بلکه شر است. زیرا سبب مفاسد زیادی در عالم می شود و این که انسان در برابر تحریک های شیطان می ایستد و ثواب می برد و رشد می یابد به خاطر اراده قوی و حُسن اختیار او است و الا بسیاری نیز فریب می خورند و جهنّمی می شوند . بنابراین وجود شیطان خیر نیست و اگر بشر در برابر وسوسه های شیطان می ایستد و رشد می یابد به برکت شیطان نیست، بلکه به برکت هدایت الهی و حسن اختیار اوست.

10.

اگر بگوییم وجود شیطان خیر است پس باید گفت: آن کسانی هم باید گفت: آن کسانی هم که با وسوسه های شیطان جرم و جنایت و مفاسد گوناگون انجام می دهند نیز وجودشان خیر است!! که هیچ عقل و قلب سلیمی آن را نمی پذیرد.

11.

وجود شیطان برای عالم هیچ ضرورتی ندارد. زیرا با نبود شیطان نیز حرکت انسان به سمت جلو متوقف نمی شود و همان گونه که در روایات متعدّد آمده است با ظهور ولی عصر شیطان به دست مبارک حضرت ولی عصر علیه السلام کشته می شود، آیا با کشته شدن شیطان دیگر رشد انسان ها و تکلیف متوقف می گردد؟!

12.

اگر شیطان نباشد نیز انسان ها با سبقت گرفتن از یکدیگر در کارهای نیک رشد می کنند بنابراین وجود شیطان برای رشد انسان ها ضروری نیست.

13.

همچنین اگر شیطان در عالم نبود «ضد» نیز (که می گویند شیطان است) جهت حرکت انسان به جلو در عالم بود و آن هوای نفس انسان است که لحظه ای از او جدا نمی شود و قدرتش هزاران برابر شیطان جهت اغواء انسان ها است و انسان با مقابله با هوای نفس با سرعتی بسیار بالاتر - از ضدیت با شیطان - به سمت جلو حرکت می کند.

14.

تمام آیات قرآنی و روایات معصومان علیهم السلام که در رابطه با شیطان است، تفکّرات صوفیه را ابطال می کند.

15.

و وجود خود شیطان نیز دلیل گویای این مطلب است که اگر شیطان هم نباشد اختیار و کمال و سقوط انسان همچنان هست. زیرا قبل از این که شیطان کافر و رانده شود به وسیله اطاعت و بندگی خدا به رشد و کمال رسید و آن گاه که تبعیت از هوای نفس نمود و تکبّر ورزید سقوط کرد و بالا سر او شیطانی نبود که شیطان با ضدیتِ با او رشد یابد و یا با اغواء او سقوط کند.

ملاصدرا در مقدمه شرح اصول کافی می گوید: آن گاه که شیطان انسان ها را اغواء و کافر می کند رشد و کمال و سعادت خود را رقم میزند ! !

عبارت وی چنین است:

لكل نوع کمال يختص به و سعادته سعادته... و للشيطان في للشيطان فى اغوائه و اضلاله لاقرانه و اعوانه برای هر نوع از موجودات کمال و سعادتی مخصوص اوست... و کمال و سعادت شیطان در اغواء و اضلال یارانش است !!

در پاسخ می گوییم:

1.

این چه کمال و سعادتی است که به وسیله اغواء کردن انسان ها برای او حاصل می شود؟!!

2.

شیطان به وسیله تکبّر و نافرمانی از اوامر الهی کافر گشت و از بارگاه قدس خارج شد. اکنون چگونه می توان ادعا کرد که شیطان با اضلال انسان ها - که سرچشمه آن از حسادت و تکبّر اوست - راه کمال و سعادت را طی می کند؟!!

3.

این ادّعا براساس چه ملاکی است؟ زیرا قرآن و روایات چیز دیگری می گویند!!

4.

اگر شیطان با گمراه و کافر کردن دیگران به سمت کمال و سعادت در حرکت است، بنابراین باید گفت که گمراهان و کافران نیز با افساد و کفرشان به سمت سعادت و کمالات در حرکتند!! آیا این چیزی جز به مسخره گرفتن اعتقادات اسلامی است ؟ ! !

5.

اگر شیطان با اضلال نمودن در مسیر سعادت و کمال در حرکت است، پس چرا خداوند. او را در قرآن لعنت نموده است؟!! آیا خداوند کسی که در مسیر رشد و کمال و سعادت در حرکت است را باید لعنت کند؟!

6.

اگر شیطان با اغواء و اضلال نمودن در مسیر سعادت است، پس چرا خداوند او را در جهنم تا ابد سرنگون می کند؟!! آیا در دیدگاه طرفداران این تفکّرات باطل، جهنّم برای جهنمیان کمال است؟!!

7.

اگر فلاسفه و عرفا بگویند: «بهشت برای بهشتیان کمال است و جهنم برای جهنمیان کمال است»؛ می گوییم: «پس چرا خداوند فقط جانب بهشتیان را گرفته است و از بهشت و بهشتیان بسیار تعریف نموده است؟! در حالی که جهنّم هم برای اهلش کمال است».

8.

اگر فلاسفه و عرفا این عقیده را ندارند، پس چرا از ابن عربی و ملاصدرا بسیار تمجید می کنند و پیرو آن دو می شوند در حالی که هر دو گفته اند که جهنمیان در جهنم از آتش و زمهریر و نیش مارها و عقرب ها همان لذتی را می برند که بهشتیان از زنان زیبای بهشتی و کاخ ها لذت می برند؟!!

9.

اگر این سخنان مخالف نصوص دینی و عقل است، پس چرا برخی از اساتید عرصه فلسفه و عرفان ادعا دارند که ملاصدرا با آوردن حکمت متعالیه جا دارد که بگوید: «الیوم اکملت لکم عقلكم!!» (1)آیا عقل در نزد این طایفه آن قدر بی ارزش است که چنین سخنی گفته شود؟!!

10.

اگر شیطان با اغواء و اضلال نمودن انسان ها در مسیر رشد و سعادت و کمال است، پس باید گفت که هیچ کس مانند او کمال نیافته است، زیرا هزاران سال است که مشغول اضلال و اغواء انسان ها است!!؟ خوانندگان محترم خود قضاوت کنند که آیا کسانی که این تفکّرات را انکار می کنند نمی فهمند یا آنان که بر این تفکراتند نمی فهمند؟! اگر کسی هیچ آشنایی با ادیان الهی نداشته باشد و آثار این آقایان را در تقدیس شیطان بخواند، آیا تصویری زشت از شیطان در ذهنش نقش می بندد یا تصویری بسیار جذاب و دلربا؟!

برخی دیگر از انحرافات عرفای صوفی

در نظر عارف صوفی ادیان و مذاهب یکسانند و برای هیچ یک ترجیحی قائل نیست، یعنی دین اسلام با بت پرستی یکسان است، کعبه و بتخانه، صمد و صنم یکی است و صوفی پخته هیچ وقت ناظر به این نیست که انسان پیرو چه مذهبی است یا صورت عبادت او چیست؟ زیرا هرچه را بپرستد - حتی بت - خدا را پرستیده است و این لازمه مذهب وحدت وجود است. دکتر احمد تاج بخش در این باره می گوید:

تصوف دارای آزادمنشی خاصی بوده است و همین آزادمنشی است که در نزد اهل تصوف گبر، ترسا، یهود، مسلمان و بت پرست یکسان اند... نزد ایشان قاعده «الطريق بعدد انفاس الخلايق» اصلی محکم بوده است؛ زیرا حقیقت واحد یکتاست و معتقدند که از هر دلی به سوی خداوند دری است. (2)

شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید:

مسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است

مولوی در مثنوی در داستان موسی و شبان می گوید:

هیچ آداب و ترتیبی مجوی *** هر چه می خواهد دل تنگت بگوی


1) شرح حکمت متعالیه، ص 102.

2) تاریخ صوفيه، ص 29.

ابن عربی می گوید:

مبادا که تنها به عقیده ای خاص پایبند بوده و عقاید دیگران را کفر بدانی، که در این صورت زیان می بری و بلکه علم به حقیقت مسئله را از دست خواهی داد. (1)

در فتوحات می گوید:

عقد الخلائق في الاله عقايدا *** و أنا اعتقدت جميع ما عقدوه (2)

خلایق درباره خداوند عقایدی ورزیده اند و من هر چه عقیده کرده اند اعتقاد دارم و نیز می گوید:

لقد صار قلبي قابلاً كل صورة *** فمرعى لغزلان و دیر لرهبان

و بيت لأوثان و كعبة طائف *** و ألواح تورات و صحف لقرآن

أدين بدين الحب أني توجّهت *** ركائبه فالحبّ دینی و ایمانی (3)

قلب من پذیرای هر صورتی گشته است، چراگاهی برای آهوان است و دیری برای راهبان و خانه ای برای بت ها و کعبه طواف کنندگان و الواح تورات و مصحف قرآن! دين من عشق است هر آن جا که راهوارش روی آورد، پس عشق دین و ایمان من است!

هرکس که الف بای اسلام را خوانده باشد می داند که این گونه سخنان مغایر با اسلام است * عرفای صوفی عقیده به جبر دارند و انسان را موجودی آزاد و مختار و با اراده نمی دانند زیرا آنان طبق عقیده وحدت وجود قائلند که یک ذات بیشتر در عالم نیست و آن ذات در قوالب گوناگون به صورت موجودات ظهور نموده است. بنابراین چون یک وجود و یک ذات بیشتر در عالم موجود نیست، پس یک اراده و یک فاعل هم بیشتر در عالم نیست! آنان خدا را صاحب تمام فعل های بشر می دانند و می گویند که بشر فقط آلت است و هیچ گونه فاعلیتی نسبت به فعل خودش ندارد.

چنان چه که مولوی درباره ابن ملجم ملعون می گوید:

آلت حقّی تو فاعل دست حق *** کی زنم بر آلت حق طعن و دق (4)

او با این عقیده فاسدش همگام با خوارج و ناصبیان، ابن ملجم را از آن جنایت بزرگ تبرئه می کند و فعلش را به خدا نسبت می دهد و آن ملعون را آلتی از جانب خدا می داند که هیچ سزاوار سرزنش نیست!

ابن عربی می گوید:

انسان همانند عروسک خیمه شب بازی می ماند که حرکاتش جمله نه از خود، که از خیمه شب باز است. (5)


1) فصوص الحكم، ص 113.

2) فتوحات مکیه، ج 3، ص 175

3) ترجمان الاشواق، ص 30 و 40

4) مثنوی، دفتر دوم.

5) فتوحات مکیه، ج 3، ص 68.

ابن عربی تصریح می کند که:

اثبات هرگونه قدرت برای انسان ادعای بی دلیل و برهان است. (1)

به نظر ابن عربی نه تنها انسان که سراسر هستی به حکم استعداد و اقتضای ذاتی و لایتغیر خود در طریقی معین سیر می کند که از ازل تعیین شده است و به هیچ روی دگرگون نمی شود. وی از این مسیر به صراط مستقیم تعبیر می کند. صراط مستقیم راهی است که کل هستی به ناگزیر در آن سیر می کند و جمله راه ها بدان باز می گردد. راهی که کردارهای ارادی انسان نیز به عنوان جزئی از کل هستی به سیر در آن می پردازد و بدینسان جبر به عنوان واقعیتی انکارناپذیر چهره می نماید. (2)

شیخ محمود شبستری می گوید:

کدامین اختیارای مرد عاقل *** کسی کاو را بود بالذات باطل

کسی کاو را وجود از خود نباشد *** به ذات خویش نیک و بد نباشد

اثر از حق شناس اندر همه جای *** ز حد خویشتن بیرون منه پای

هر آن کس را که مذهب غیر جبر است *** نبی فرمود کاو مانند گیر است

به ما افعال را نسبت مجازی است *** نسب خود در حقیقت لهو و بازی است

نبودی تو که فعلت آفریدند *** تو را از بهر کاری برگزیدند

کرامت آدمی را اضطرار است *** نه آن کاو را نصیب از اختیار است (3)

حافظ می گوید:

گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ *** تو در طریق ادب باش و گو گناه من است (4)

استاد طباطبایی می گوید:

در جهان خارج هیچ فعلی نیست مگر فعل خداوند سبحان، و این حقیقتی است که برهان و ذوق هر دو بر آن دلالت دارد (5)

استاد حسن زاده آملی نیز می گوید:

فاعل در هر موطن اوست، و مؤثری جز وی نیست! (6)


1) همان، ج 1، ص 42.

2) دايرة المعارف تشيع، ج 5، ص 298 به نقل از فصوص الحكم، ص 106.

3) گلشن راز شبستری

4) دیوان حافظ، غزل 53.

5) رسائل توحیدی، ص 87.

6) خیر الاثر در رد جبر و قدر، ص 119.

در پاسخ می گوییم:

اگر در جهانْ تمام افعال، فعل خداست و فاعل در هر وطن فقط اوست و مؤثری جز وی نیست قاتل امام حسین علیه السلام هم خود خداست و نباید شمر و یزید را لعنت کنیم! همچنین دیگر نباید پس بگوییم مولوی غلط کرده که گفته است دست ابن ملجم دست خداست!! و دیگر نباید گناهکاران و مجرمان را به خاطر جرمشان مؤاخذه کنیم زیرا فاعل تمام فعل ها خداست!! اینگونه سخنان نه با دین سازگار است نه با عقل و نه با وجدان. عقل و وجدان انسان به راحتی اعتراف می کند که در انجام افعالش مختار است و کسی او را مجبور نکرده است و با پذیرش این اختیار است که تکالیف الهی معنا مییابد و انسان ها استحقاق مدح یا ذم پیدا می کنند. البته انسان کارهای خود را به اذن خداوند متعال انجام می دهد

توهین ابن عربی به شیعه

برخی از رجال شیعی طرفدار ابن عربی، از آن جا که ارادت فراوانی به وی دارند نمی خواهند بپذیرند که او شیعه نیست و با آن همه ادله - که هزاران دلیل بدون اغراق است - بر شیعه نبودن وی، باز می گویند ابن عربی شیعه است آن هم شیعه دوازده امامی!! و این در صورتی است که ابن عربی در مشهورترین کتابش که فتوحات مکیه است درباره شیعیان می گوید که:

همه ی آنان گمراه و اولیاء شیطانند و از همه آنان گمراه تر شیعیان دوازده امامی هستند!!

و سپس انواع و اقسام تهمت ها را - ناجوانمردانه - به شیعه می زند. (1)

وی در همان کتاب چنان فحاشی به شیعه می کند که حتی از ناصبیان هم چنین فحاشی نسبت به شیعیان شنیده نشده است. او افرادی را نام می برد به نام «رجبیون» و بسیار از عظمت آنان می گوید و از معرفتشان تمجید می کند و سپس می گوید که:

این گروه اولیاء الله، باطن شیعیان رافضی را به صورت خوک دیده اند. زیرا آنان نسبت به صحابه (یعنی غاصبان خلافت) عقیده ای نادرست دارند. (2)

او برای تحقیر کردن پیروان والامقام خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام شیعیان را خنزیر معرفی می کند که بگوید پیروان حضرت امیرمؤمنان علیه السلام دارای خباثت ظاهری و باطنی هستند. سید جلال الدین آشتیانی - که از طرفداران ابن عربی است - زمانی که به این سخنان ابن عربی می رسد رگ غیرتش به جوش می آید و به شدّت او را مورد سرزنش قرار می دهد و او را شخصی زودباور و شیعه ستیز معرّفی می کند. (3)


1) فتوحات مکیه، ج 1، ص 281 و 282 باب الخامس و الخمسون في معرفة الخواطر الشيطانيه.

2) فتوحات مکیه، ج 2، باب الثالث والسبعون، ص 8.

3) مقدّمه بر شرح فصوص الحکم قیصری، ص 44 - 46

البته برخی از طرفدارانش که مدّعی تشیع هستند به راحتی از این فحاشی ها می گذرند یا به نحوی توجیه می کنند در این جا برخی از هزاران ادلّه - که به وضوح می رساند وی بویی از تشیّع نبرده است - را به صورت اختصار می آوریم:

1.

كتاب فتوحات مكيه - همان گونه که بیان شد - مهمترین اثر ابن عربی است. این کتاب چهار جلدی قطور حاوی بسیاری از احادیث منتسب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است. او در هر جلد صدها حدیث آورده است. اما حتی یک حدیث هم از منابع شیعه نقل ننموده است و دانسته یا ندانسته بسیاری از احادیث جعلی و مضحک را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده است و بارها از ابوهریره - که جاعل حدیث بوده - حدیث نقل می کند و سپس می گوید: «این نقل صحیح است». گویا ابن عربی در طول عمرش حتی برای یک بار هم کتاب کافی یا نهج البلاغه و امثال این کتب ارزشمند را به دست نگرفته است.

2.

دومین کتاب مشهور وی فصوص الحکم است. ابن عربی مدعی است که آن کتاب را در عالم رؤیا از رسول خدا صلی الله علیه و آله اخذ نموده و نه حرفی به آن افزوده و نه حرفی از آن کاسته است. (1)

او در فص داوودیه می گوید:

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله) در حالی از دنیا رفت که به احدی برای جانشینی خود سفارش ننمود و هیچ نصّی را در این رابطه بر جای نگذاشت زیرا همه مردم می دانستند که خلیفه بعد از او کیست! یعنی همه مردم می دانستند که ابوبکر خلیفه است. (2)

آری، این گونه ابن عربی با دروغ بستن به پیامبر خدا صلی الله علیه و اله خلافت و وصایت امیرمؤمنان علیه السلام را انکار می کند

3. ابن عربی که در فتوحاتش به کرّار از مقام ابوبکر و عمر دم می زند، با آن همه ادله بر ایمان پدر امیرمؤمنان علیه السلام، وی را (نعوذ بالله) کافر معرفی می کند و می گوید: حضرت ابوطالب علیه السلام تا دم مرگ ایمان نیاورد و کافر مرد! (از وجود مقدس امیرمؤمنان علیه السلام به خاطر نقل این گونه سخنان باطل عذرخواهی می کنم). (3)

و در جایی دیگر با کمال بیشرمی می گوید که - نستجير بالله - حضرت ابوطالب علیه السلام در روز قیامت با دو کفش آتشین محشور می شود که حرارت آن کفش مغز سرش را ذوب می کند. (4)


1) مقدمه فصوص الحكم

2) ممدالهمم در شرح فصوص الحكم، ص 409

3) ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص 325

4) مجموعه رسائل ابن،عربی، المجموعة الثانيه، ص 438 - 440.

4.

ابن عربی در کتاب فتوحاتش احادیث جعلی علیه السلام فراوانی را در شأن ابوبکر و عمر و عثمان نقل می کند. اما آن گاه که نوبت به امیرمؤمنان علیه السلام می رسد تمام احادیث متواتری که در شأن و مقام آن حضرت علیه السلام در منابع اهل سنت آمده را نادیده می گیرد و یکی از آن ها را ذکر نمی کند.

5.

اکنون برخی از سخنان ابن عربی را در شأن خلفاء بشنوید:

•

او در فتوحاتش در شش مورد حدیث جعلى «لَو کُنتُ مُتَّخِذاً خَلیلاً لاتَّخَذتُ أبَابَکرٍ خَلیلاً» را شاهد بر عظمت ابوبکر، بلکه همتایی او با پیامبر صلی الله علیه و آله می داند و با این حدیث جعلی ضرورت خلافت بلافصل وی را استفاده کرده است. (1)

•

او ابوبکر را همتای پیامبر صلی الله علیه و آله و سپس با مغلطه ای فاحش او را تنها شخص لایق جهت جانشینی بلافصل پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله معرّفی می می کند. (2)

•

او ابوبکر را برترین انسان بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله معرّفی می کند. (3)

•

او عمر بن خطاب را «محدّث» (یعنی کسی که ملائکه با او سخن می گویند) می داند و برای او مقامات فراوانی را ذکر می کند. (4)

•

او عمر بن خطاب را چون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله معصوم معرفی می کند. (5)

•

او عثمان را نفس پیامبر صلی الله علیه و آله معرفی می کند. (6)

و ده ها مورد دیگر که این تعداد را فقط برای مثال آوردیم.

6.

ابن عربی آیه «اولوالامر» که درباره امامان معصوم نازل شده است را به هر حاکمی که بر مسلمانان مسلط شود تفسیر می کند. (7)و مدعی است که اگر حاکم، فاسق و ظالم هم باشد باز دارای ولایت از طرف:رسول خدا صلی الله علیه و آله است. (8)و دشمنان حاکمان جور را دشمنان خدا معرّفی می کند و با وقاحت می گوید که اگر مردم علیه حاکمان جور قیام کنند آن حاکمان حق دارند که مردم مخالف را به قتل برسانند! (9)و بدین ترتیب ابن عربی با تفسیر به رأی یکی از آیات قرآن- که در شأن امیرمؤمنان علیه السلام و دیگر امامان معصوم علیهم السلام نازل شده - تمام جنایات امویان و عباسیان را در کشتار امامان معصوم علیهم السلام و شیعیانشان توجیه می نماید!!

7.

برخلاف عقیده شیعه و برخی از اهل سنّت، مهدی موعود را از نسل امام حسن مجتبی علیه السلام - که عقیده اکثریت اهل سنّت است - معرفی می کند. (10)و این در حالی است که طبق احادیث متواتر مهدی موعود علیه السلام از نسل امام حسین علیه السلام است.


1) فتوحات مکیه، ج 4، ص 404

2) همان، ج 1، باب معرفة الأسماء، ص 110.

3) همان، ص 318.

4) همان، ج 1، ص 200 باب الثلاثون.

5) همان.

6) همان، ج 1، ص 752

7) فتوحات مکیه، ج 1، ص 264 و ج 3، ص 139.

8) همان، ج 1، ص 296 و 751.

9) فتوحات مکیه، ج 3، ص 475 و ج 1، ص 759، ج 2، ص 285.

10) همان، ج 3، ص 327.

8.

ابن عربی متوکّل جنایتکار را خلیفه بر حق رسول خدا صلی الله علیه و آله و از اولیای بزرگ خداوند می داند و بالاترین مقام را که «قطبیت» باشد به او می دهد (1)این در حالی است که متوکّل ملعون خبیث ترین خلیفه عباسی است و آن ملعون دستور ویرانی مرقد مطهر سیدالشهداء علیه السلام را صادر نمود و آن را ویران کرد.

9.

مسائل فقهی را تماماً براساس مذاهب اهل سنّت بیان می کند. (2)

10.

از ملحد خونریز و سفاک عرب یعنی حجاج بن یوسف تجلیل می کنند و بر او رحمت می فرستد!! (3)و صدها مورد دیگر که نشان می دهد ابن عربی نه تنها شیعه نبوده بلکه دشمن شدید شیعه بوده به گونه ای که سید جلال الدین آشتیانی - که از طرفداران جدی ابن عربی است - می گوید:

ابن عربى خصم الدّ شیعیه امامیه است. (4)

استاد مرتضی مطهری وی را «سنّی متعصب» معرفی نموده است. (5)

فنای در خداوند در نزد صوفیه

از جمله مباحثی که در عرفان منتسب به اسلام مطرح می شود بحث «فناء فی الله» است عرفا عقیده دارند زمانی که انسان بر اثر سیر و سلوک خویش از تعیّنات رها شد، مانند قطره ای در دریای ذات الهی فانی و محو می شود. این فنای در ذات بالاترین مرحله سیر و سلوک عرفانی است. آنان برای تبیین فنای در ذات خداوند مثال قطره و دریا را می زنند و می گویند:

همان گونه که قطره به دریا می پیوندد و تمام ذات قطره در ذات دریا محو و مستهلک می شود و دیگر قطره ای نیست و سراسر دریاست - یعنی قطره همان دریاست -، سالک هم در منتهای سیر و سلوک خویش به دریای ذات الهی می پیوندد و چون قطره ای بیقدر در ذات لایتناهی حضرت حق محو می شود و دیگر قطره نیست و وجود او یکسره دریاست!

طبق نقل تواریخ بایزید بسطامی اولین کسی است که این بحث را در حوزه تصوف منتسب به اسلام مطرح نمود.

عبدالرزاق کاشانی که از بزرگان صوفیه است درباره «فناء فی الله» می گوید:

الفناء بزوال الرسوم جميعا بالكلية في عين ذات الأحدية مع ارتفاع الاثنينية. (6)

فنا به معنای از بین رفتن همه نشانه های بندگی در ذات احدی خداوند به همراه برداشته شدن دوگانگی است.


1) همان، ج 2، ص 6.

2) همان، ج 1، ص 329، 340، 342، 343، 355، 356 و.

3) همان، ج 1، ص 706

4) مقدمه بر شرح فصوص الحكم، ص 14.

5) امامت و رهبری، ص 163

6) اصطلاحات صوفیه، عبدالرزاق کاشانی

طبق این معنا، یک عارف در اثر سیر و سلوک و مجاهده از مرز حدود و قیود شخصی گذشته به حقیقت نامحدود - یعنی خدا - واصل شده و با آن متحد گشته و سرانجام در آن فانی می شود! یعنی قطره دریا می شود و انسان خدا می شود!!

مولوی در «مثنوی» درباره این مقام می گوید:

هیچ کس را تا نگردد او فنا *** نیست ره در بارگاه کبریا

گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست *** لیک در اوّل فنا اندر فناست

چیست معراج فلک این نیستی *** عاشقان را مذهب و دین نیستی

نیستی هستت کندای مرد راه *** نیست شو تا هست گردی از اله

صاحب کتاب روح مجرد می نویسد:

افرادی که به فنای مطلق [فنای در ذات خدا] نرسیده اند، او را نشناخته اند، چرا که محدود غیر محدود را نمی شناسد و افرادی که به فنای مطلق رسیده اند، وجودی ندارند تا او را بشناسند!! وجود یک وجود بیش نیست و آن وجود حق است... نهایت سیر و سلوک هر موجودی، فنای در موجود برتر و بالاتر از خود اوست. یعنی فنای هر ظهوری در مظهر خود و هر معلولی در علت خود و نهایت سیر انسان کامل که همه قوا و استعدادهای خود را به فعلیت رسانده است فنای در ذات احدیت است و فنای در ذات الله است و فنای در «هو» است و فنای در «ما لا اسم له» و «ما لا رسم له» است. (1)

در پاسخ می گوییم:

صوفیه بالاترین مقام را برای ابن عربی قائلند به گونه ای که از سید علی علیه السلام قاضی نقل شده که بعد از ائمّه اطهار علیهم السلام در معارف، هیچ کس به پای ابن عربی نرسیده است!! (2)

بنابراین در دیدگاه آقایان، ابن عربی به بالاترین مقام سلوک عرفانی که همان فنای در «هو» است رسیده است و خوانندگان محترم سخنان این فانی فی الله را در فحاشی به پیروان خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام و تجلیل از حجاج بن یوسف و متوکل عباسی ملاحظه فرمودید!!


1) روح مجرد، ص 194.

2) آقای حسن زاده آملی می گوید: اساتید برای ما از مرحوم قاضی حکایت می کردند که آن جناب می فرمود: بعد از مقام عصمت و امامت، در میان رعیت احدی در معارف عرفانی و حقایق نفسانی در حد محی الدین عربی نیست و کسی به او نمی رسد». [دومین یادواره علامه طباطبایی، چاپ شفق، به نقل از کتاب اسوه عارفان].

آری، طبق دیدگاه آقایان در بحث فنای فی الله، اگر انسانی همانند منصور حلاج ندای «أنا الحق» را سر دهد، این انسان نیست که چنین گفته، بلکه خود خداست که خود را به وصف حق ستوده است و اگر همانند بایزید بسطامي «ليس فى جُبَّتى سوی الله» - نیست در لباسم جز خدا - را سر دهد، این خود خداست که سخن می گوید، زیرا وی در ذات حق محو شده است و دیگر بایزیدی وجود ندارد!! آری، دور بودن از حجّت های الهی بر امثال بایزید و حلاج و دیگر بزرگان عرصه سلوک صوفیانه این گونه مردان وادی فنا و تحیّر را به ضلالت کشانیده است صوفیه شریعت را مقام سلوک، و حقیقت را مقام وصول به حق دانسته و آن دو را به گردویی که دارای پوست و مغز است تشبیه کرده و می گویند: شریعت، پوست و حقیقت، مغز است و وقتی که مغز رسید پوست بیفایده می شود و باید آن را دور انداخت. براساس این تشبیه نابجا عقيده دارند آن گاه که سالک به مقام وصول رسید، شریعت از وی ساقط می شود و سالک می تواند واجبات الهی را ترک کند شیخ محمود شبستری درباره عارفی که به وصول رسیده و دیگر احتیاجی به شریعت ندارد در گلشن راز می گوید:

بود تابع ولی از روی معنی *** بود عابد ولی در کوی معنی

شیخ محمد لاهیجی در شرح این بیت می گوید:

یعنی: چون ولی به مقام ولایت که مرتبه فناء فی الله است رسیده و تعیّن وی که مستلزم تبعیت و عبودیت بود در تجلی احدی محو و مستهلک شد، مادام که در آن شکر و استغراق باشد به اتفاق همه [صوفیه] تابعیت و عبودیت به حسب ظاهر از او مرتفع است. فأما از روی حقیقت و معنا چون این مرتبه کمال و اتصال او را به واسطه این متابعت و عبادت حاصل شده است، در آن وقت که حصول آن معنا میسر است عین تابع و عابد است از روی معنا و در کوی معنا، نه در صورت. (1)

شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید:

تبه گردد سراسر مغز بادام *** گرش از پوست بتراشی گه خام

ولی چون پخته شد بی پوست نیکوست *** اگر مغزش برآری برکنی پوست

شریعت پوست، مغز آمد حقیقت *** میان این و آن باشد حقیقت

خلل در راه سالک نقص مغز است *** چو مغزش پخته شد بی پوست نغز است

چو عارف با یقین خویش پیوست *** رسیده گشت مغز و پوست بشکست


1) شرح گلشن راز، ص 284.

در پاسخ می گوییم:

شریعت پاک محمّدی صلی الله علیه و آله را در مقابل طریقت آوردن و آن را پوست - که دور انداختنی است معرفی کردن، اهانت به دین و طریق انبیای عظام و ائمّه کرام علیهم السلام است.

مولوی نیز در مقدمه دفتر پنجم مثنوی می گوید:

شریعت همچون شمع است، ره می نماید و بی آن که شمع به دست آوری راه رفته نشود، چون در ره آمدی رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود آن حقیقت است. در ادامه می افزاید:

لو ظهرت الحقايق بطلت الشرايع - چون انسان به حقیقت رسید، شریعت باطل می شود - حاصل آن که: شریعت همچو علم کیمیا آموختن است از استاد و یا کتاب و طریقت استعمال کردن داروها و مس را در کیمیا مالیدن است و حقیقت زر شدن مس؛ کیمیادانان به علم کیمیا که ما این علم می دانیم و عمل کنندگان به علم کیمیا شادند که ما چنین کارها می کنیم و حقیقت یافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیاگری آزاد شدیم.

عین القضات همدانی نیز می گوید:

از نظر صوفیه حکم شریعت تا آن جا ست که قالب و بشریت بر جای باشد که حکم خطاب و تکلیف بر قالب است. کفر و ایمان بر قالب تعلّق دارد آن کس که «تبدل الارض غیر الأرض» او را کشف شده باشد که زمین همان زمین نیست، حکم امر و تکلیف از او برداشته می شود که در مالیات، بر زمین خرابه مالیاتی نیست. (1)

استاد حسن زاده آملی نیز می نویسد:

اطلاق عبادت بر حق اگرچه شنیع است و در ظاهر نوعی سوء ادب است، و لکن چون احکام تجلیات الهیه بر قلب عارف غلبه کرده او را از دایره تکلیف و طور عقل به در می برد که قلب اصلا قادر بر مراعات ادب نیست و در این هنگام ترک ادب خود ادب است! (2)

و در ادامه می آورد:

عارف در حال اتصالش به عالم قدس ای بسا که از این عالم و از آن چه در این عالم است غافل گردد و می شود که در آن حال اخلال به تکالیف شرعیه از او صادر شود ! ولی گنهکار نیست، چه در حکم، غیر مکلف است زیرا تکلیف تعلق نمی گیرد مگر به کسی که تعقل تکلیف کند. به این معنی خواجه عبدالله انصاری در کلمات خویش دارد که: «صاحب غلبه عشق از خود آگاه نیست، آن چه مست می کند او را گناه نیست»


1) تمهيدات، ص 350.

2) ممدالهمم در شرح فصوص الحكم، ص 160

و خواجه حافظ فرموده:

رشته تسبیحم ار بگسست معذورم بدار*** دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود. (1)

در پاسخ می گوییم:

ائمّه اطهار علیهم السلام که روح مقدسشان دائم به عالم قدس متصل بود، هرگز ذرّه ای از آن بزرگواران اخلال به تکالیف شرعیه مشاهده نشد. و همچنین انسان شرعاً مجاز نیست در مسیری گام بردارد که غلبه عشق او را به ناآگاهی بکشاند و مست کند و با آن ناآگاهی مرتکب گناه گردد. تمام این سخنان صوفیانه باطل و مخالف با عقل و شرع و وجدان است.

مرحوم علامه بحرالعلوم رحمه الله علیه می فرماید:

پس هر کس را بینی که دعوای سلوک کند و ملازمت تقوا و ورع و متابعت جمیع احکام ایمان در او نباشد و به قدر سر مویی از صراط مستقیم شریعت حقّه انحراف نماید، او را منافق می دان. (2)

بدیع الزمان فروزانفر در شرح ابیات 267 - 273 مثنوی از افلاکی نقل می کند:

روزی فقهای حساد از سر انکار و عناد از حضرت مولانا سؤال کردند که شراب حلال است یا حرام و غرض ایشان عرض پاک شمس الدین (مولوی) بوده، به کنایت جواب فرمود: «تا که بخورد؟ چه اگر مشکی شراب را در دریا بریزید متغیر نشود و او را مکدّر نگرداند و از آن آب وضو ساختن و خوردن جایز باشد اما حوضک کوچک را قطره شراب بی گمان که نجس کند، همچنان که هر چه در بحر نمکدان افتد، حکم نمک می گیرد، جواب صریح آن است که اگر مولانا شمس الدین می نوشد، او را همه چیز مباح است که حکم دریا دارد و اگر چون تو خر خواری کند نان جوینت هم حرام است». (3)

در پاسخ می گوییم:

همین مثال ها و قیاس های بی جاست که صوفیه را در مهلکه انداخته است. خداوند متعال شراب را به دلایل متعددی حرام کرده است. از جمله زائل شدن عقل و آلوده شدن روح، و، و این توجیهات شیطان است که انسان ها را در گرداب گناهان کبیره غرق می گرداند. و اگر صوفیه مطیع خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام بودند هرگز این اباطیل را نمی گفتند.

حافظ می گوید:

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی *** گوید که تو را باده مخور، گو هوالغفور! (4)


1) همان.

2) رساله سیر و سلوک، ص 66.

3) شرح مثنوی، جزء نخست از دفتر اول، ص 130 و 131 به نقل از مناقب العارفين افلاکی

4) غزل شماره 254

بنابر این بنابر مسلک صوفیه خوردن شراب و به همین منوال زنا و دیگر گناهان برای واصل گناه نیست ولی با این وجود صاحب روح مجرد می نویسد:

با این همه باز سید محمدحسین حسینی طهرانی می گوید:

باید با هزار دلیل اثبات کنیم که عرفان حافظ و مولانا متّخذ از روح قرآن و روح نبوت و ولایت است!! (1)

خوانندگان خود قضاوت کنید!

صوفیه و عزاداری برای امام حسین علیه السلام

مولوی در دفتر ششم مثنوی داستانی با این موضوع بیان می کند:

روز عاشورا مردم حلب که شیعه هستند برای عزاداری حضرت امام حسین (علیه السلام) به نوحه سرایی می پردازند و ظلم هایی که یزید و شمر بر خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام روا داشته اند را بر می شمارند و گریه و زاری سر می دهند. شاعر غریبی (شاید خود مولوی باشد) از راه می رسد و علّت را جویا می شود. شیعیان حلب می گویند: ما برای حضرت امام حسین (علیه السلام) که در چنین روزی مظلومانه به شهادت رسیده است اشک می ریزیم و عزاداری می کنیم. آن شاعر در جواب گفت:

خفته بودستید تا اکنون شما *** که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان *** زان که بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست *** جامه چه درانیم و چون خائیم دست

چون که ایشان خسرو دین بوده اند *** وقت شادی شد چو بشکستند بند

سخن مولوی این است که روز عاشورا باید جشن گرفت و شاد بود. زیرا بزرگی به وسیله کشته شدن در راه خدا قفس تن را بشکست و روح او پرواز کرد و به خدا پیوست. پس باید شاد بود و خفتگان و نادانان، اهل گریه و زاری در چنین روزیاند !

در پاسخ می گوییم:

مولوی یک دیدگاه کاملاً صوفیانه به جریان عاشورا دارد. او فقط یک جنبه را می بیند. آری، حضرت سیدالشهداء علیه السلام با شهادت به عالیترین درجه الهی نائل شد؛ اما مگر می شود شهادت مظلومانه امام حسین علیه السلام و مصائب بزرگ کربلا را نادیده گرفت؟!


1) روح مجرد، ص 489

فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و حجّت خدا را در روز عاشورا سر بریدند، کودک شش ماهه اش را در آغوشش به شهادت رسانیدند، جوان رعنایش را قطعه قطعه کردند، چگونه می توان این مصیبت بزرگ را - که اگر بر آسمان فرو می آمد، کمرش را می شکست - نادیده گرفت و روز عاشورا خندید شاد بود!! قلبی که سنگ باشد تمام این مصائب را نادیده می گیرد و می خندد. باید به این عارف صوفی و طرفدارانش گفت: مگر در منابع شیعه و سنی نیامده که پیامبر صلی الله علیه و آله آن زمانی که توسط جبرئیل علیه السلام از شهادت فرزندش امام حسین علیه السلام باخبر شد گریست و قاتلان وی را لعنت کرد مگر در احادیث نیامده که ملائکه هم بر این مصیبت گریستند و تمام امامان معصوم در عزای امام حسین علیه السلام گریستند، و روز عاشورا را روز غم و غصه خود قرار دادند نه روز شادی و شعف. در منابع شیعه از ائمّه اطهار علیهم السلام سخنان فراوانی است درباره ثواب گریستن بر امام حسین علیه السلام و برکات عزاداری سیدالشهداء علیه السلام که اوج گرفتن روح انسان و پاک شدن از گناهان است. (1)

صاحب کتاب روح مجرد درباره استاد خود حدّاد می نویسد:

حضرت آقای حداد پدر واقعی بنده بود و در تمام مسافرت ها ورود و خروج ما در منزل ایشان ورود و خروج اهل خانه بود. در تمام دهه عزاداری، حال حضرت حداد بسیار منقلب بود. چهره سرخ می شد و چشمان درخشان و نورانی، ولی حال حزن و اندوه در ایشان دیده نمی شد. سراسر ابتهاج و مسرت بود می فرمود: چقدر مردم غافلند که برای این شهید جان باخته غصه می خورند و ماتم و اندوه به پا می دارند، صحنه عاشورا عالی ترین منازل عشق بازی است و زیباترین مواطن جمال و جلال الهی و نیکوترین اسماء رحمت و غضب، و برای اهل بیت علیهم السلام جز عبور از درجات و وصول به اعلا ذروه جاودان چیزی نبوده است... و تحقیقاً روز شادی و مسرّت اهل بیت علیهم السلام است. مردم خبر ندارند و چنان محبت دنیا چشم و گوششان را بسته که بر آن روز تأسف می خورند و همچون زن فرزند مرده می نالند. (2)

در پاسخ می گوییم:

آنان که خود را عارفی شیعی می دانند و افکارشان این گونه است، مگر زیارت ناحیه مقدسه حضرت ولی عصر علیه السلام را نخوانده اند که می فرماید:

اگر در عزای جدّم حسین علیه السلام اشک چشم هایم خشک شود، خون می گریم؟

مگر سخن امام رضا علیه السلام را نشنیده اند که می فرماید:

عزای جدّم حسین بن علی علیه السلام چشم های ما را- از شدّت گریه - زخم کرده است؟


1) مراجعه شود به کتاب «كامل الزيارات» ابن قولویه قمی

2) روح مجرد، ص 77 و 78

و صدها روایت دیگر. حال آقایانِ به فنا و شهود رسیده!! می گویند: «کسانی که روز عاشورا عزاداری می کنند مردمی غافلند». آقای حداد می گوید: «تحقيقاً روز عاشورا، روز شادی و مسرّت اهل بیت علیهم السلام است!! آخر تحریف حقایق تا چه میزان؟!! آیا اهل بیت علیهم السلام روز عاشورا شاد بودند؟!! آیا مردم دنیاپرست و غافل عزاداری می کنند؟!!» در احادیث آمده زمانی که محرم فرا می رسید، کسی خنده بر لبان مبارک امام صادق علیه السلام مشاهده نمی کرد امّا آقایان صوفی زده می گویند که روز عاشورا سزاوار است عارف به جای گریه و اندوه، شاد باشد!! (نستجير بالله) مولوی به مریدان خویش وصیت نمود:

سالروز مرگ من جشن بگیرید. (1)

همچنین نوشته اند که مولوی جنازه صلاح الدین زرکوب را با رقص و سماع تشییع کرد و به خاک سپرد. (2)

استاد آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی - صاحب کتاب گرانسنگ محی الدین در آینه فصوص - می گوید:

در سال 67 سفری به ترکیه داشتم در سالروز وفات مولوی به قونیه رفتم، به محض ورود به شهر صدها خودرو آرایش و آذین بندی شده را مشاهده کردم از شهرهای مختلف عروس ها را آورده بودند که در ساعت مرگ مولوی از مبدأ خانقاه مولوی به خانه بخت ببرند. شهر پر از هلهله و شادی بود زنان و مردان زیادی از اروپا و آمریکا برای تماشا آمده بودند ؛ زیرا مولوی وصیت کرده است که در سالروز مرگ من جشن بگیرید. با خود می اندیشیدم این چه وصیتی است که با سنت و فرهنگ هیچ پیامبری سازگار نیست. سال دیگر مسافرتی به هند و سنگاپور داشتم راز و رمز این وصیت مولوی برایم روشن شد. در معابد هندویان مجسمه ها (بت ها)ی گوناگون و رنگارنگ قرار دارند که هر کدام سمبل یک بخش از باورهای آنان است. در آن میان چشم مسافر به یک مجسمه ای می افتد رنگین و زیبا. امّا از فرق سر تا وسط بدن با برش دقیق دو نیمه شده است. از متولیان معبد پرسیدم: این چیست و کیست، پیامش چیست؟

گفت: الهه «جشن و شادی» است. گفتم کمی درباره جشن و شادی توضیح دهید. گفت: او وصیت کرده است که در سالروز مرگش همگان جشن بگیرند، شاد باشند و دست افشانی کنند. مولوی که متولد حوالی بلخ و نزدیک بزرگترین و بلندترین


1) مجله نور الصادق، شماره 23 و 24، ص 231.

2) نقدی بر مثنوی، سید جواد مدرسی

مجسمه های هندی (بودایی) است و از نزدیک با فرهنگ بودایی و هندویی آشنا بود اصول زیادی از جوکیات را برداشت کرده، حتی این وصیت هندویی را عملاً به اجرا گذاشته است، سنتی در برابر سنیان و شیعیان و همه فرق مسلمین حتی صوفیان و بدعتی در سنت همه انبیاء علیهم السلام به ویژه در سنّت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و امّت مسلمان. (1)

مولوی در اشعارش قیام حضرت سیدالشهداء علیه السلام را کورکورانه قلمداد کرده است و می گوید:

کورکورانه مرو در کربلا *** تا نیفتی چون حسین اندر بلا

این شعر در مثنویهای جدید به صورت زیر تحریف شده:

هین مرو گستاخ در دشت بلا *** هین مران کورانه اندر کربلا (2)

خوانندگان محترم ملاحظه نمودند که چگونه مولوی به وجود مقدس و نورانی حضرت سیدالشهداء علیه السلام اهانت می کند و قیام خونین آن حضرت علیه السلام- که سبب ابقای دین گردید - را کورکورانه معرفی می کند! آری، مولوی این را می گوید تا خودش و تمام صوفیان - که در طول تاریخ جیره خوار حکومت های مستبد و ظالم بودند - را تبرئه کند!! دین اسلام بسیار به عقل بها می دهد و همگان را به تفکر و اندیشیدن فرا می خواند. قرآن کریم، به شدت مشرکان و دیگر طوایف منحرف را مورد مؤاخذه قرار می دهد که چرا تفکّر نمی کنند و چشم بسته تابع آباء و اجداد و بزرگان خود شده اند اهل تصوف ابتدا به عقل هجوم می آورند و آن را پایمال می کنند و سپس مریدانی را پرورش می دهند که چشم بسته مطیع محض مراد و شیخ خود گردند! حتی اگر قطب یا شیخ از آنان کار خلاف شرع بخواهد، صوفی و مرید بدون درنگ انجام می دهند. حافظ می گوید:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید *** که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزل ها. (3)

در پاسخ می گوییم:

پیر مغان در شعر حافظ مقصود قطب، شیخ و یا مراد است، و این در حالی است که ما تبعیت مطلق جز از افراد معصوم نداریم و معصومین علیهم السلام هرگز انسان ها را به کار خلاف شرع وادار نمی کنند. همچنین معصومین آن گاه که فرمان می دهند، فقط مرید پروری نمی کنند؛ بلکه انسان های با بصیرتی را پرورش می دهند که با آگاهی و معرفت امر او را امتثال کنند و با بیداری در راه قدم بردارند؛ ولی بزرگان صوفیه به مریدان خود می گویند:


1) مجله نور الصادق، شماره 22 و 23، ص 231 و 233.

2) مثنوی، دفتر سوم

3) دیوان غزلیات، غزل شماره 1.

اگر می خواهید رشد کنید و به کمال برسید، باید همانند مرده که در دستان غسال است هیچ حرکت و اراده ای جز اراده شیخ نداشته باشید!!» و این یعنی تعطیلی کامل عقل و ادراک و شعور!! اکنون خوانندگان محترم بعد از خواندن مطلب ذیل، خود قضاوت کنند: صاحب روح مجرد می نویسد:

وقتی من در خدمت مرحوم انصاری [از شاگردان آقای قاضی] بودم، با وجود این که ایشان را مثل پیغمبر خود می دانستم [!] در عین حال در مسائلی که احساس می کرد م با ایشان اختلاف دارم - اختلاف فقهی - احتیاط را رعایت می کردم؛ ولی وقتی که با مرحوم حداد بودم، اگر می می گفتند این لیوان خون است [و آن را بخور] دیگر احتیاط نمی کردم و می خوردم!!! (1)

صوفیه و جهنّم لذت بخش

طبق دیدگاه عرفا - همان گونه که مطرح شد- انسان در کارهای خود مضطر و مجبور است، پس باید دید که تکلیف گناهان و معاصی که از وی سر می زند چه می شود؟! آیا سزاوار است که بشر به خاطر گناهانی که حقیقتاً منتسب به وی نبوده وارد جهنّم شود؟! فلاسفه و عرفا با توجه به مبانی خود - که بازگشت گناهان به امور عدمی است - ورود به جهنم و جاودانگی در آن را برای مجرمان نه تنها بد نمی دانند بلکه برای ایشان منتهای کمال می دانند و حاصل کلامشان این است که یک انسان مجرم که از وی معاصی سر می زند کار وی چیزی جز اقتضای ذات او نیست پس وصول کمال انسان مجرم به اقتضای ذات و طبع او است. بنابراین چون جهنم مطابق با طبع مجرمان است، ورود آنان به جهنّم عین کمال است!! مجرمان و جاودانگان در جهنّم نه تنها زجر نمی بینند، بلکه مثل بهشتیان در شادی و لذات غوطه ورند!!

ابن عربی می گوید:

و اما اهل النار فمآ لهم الى النعيم؛ ولكن فى النار اذا لابد بصورة النار بعد انتهاء مدة العقاب أن تكون برداً و سلاما على من فيها و هذا نعيمهم. (2)

امّا اهل نار عاقبتشان به نعیم است لکن در نار، زیرا صورت نار بعد از انتهای مدت عقاب بر هرکس که در آن است برد و سلام می شود و این نعیمشان است.


1) شرح حدیث عنوان بصری، محمد محسن طهرانی، ص 118.

2) ممد الهمم در شرح فصوص الحكم، ص 430.

ملاصدرا در «اسفار اربعه» با پذیرش تفکرات ابن عربی می نویسد:

فهم يتلذذون بما هم فيه من نار و زمهرير و ما فيها من لدغ الحيّات و العقارب كما يلتذ اهل الجنة بالظلال و النور و لثم الحسان من الحور. (1)

جهنّمیان در جهنم از آتش و زمهریر و نیش مارها و عقرب ها لذّت می برند، همان گونه که اهل بهشت از سایه ها و نور و همسران بهشتی لذت می برند!!

طبق چنین دیدگاهی - که عرفا و فلاسفه به عالم دارند - وجود هرکس و هر چیز در عالم، خیر محض است. وجود فرعون و ابن ملجم و شمر و یزید و امثال آن ها نه تنها شر نیست، بلکه به عالم، زیبایی خاصی می دهند!! می گویند: همه به سوی کمال خویش با عشق و شور و شعف در حرکتند و در این مسیر جز رضای الهی چیز دیگری طلب نمی کنند!!

حاصل سخنشان می شود:

شمر ملعون با کشتن حسین بن علی علیه السلام در دنیا به بالاترین کمال خود رسید و ورود آن ملعون در قیامت در آتش جهنّم - که مطابق طبع اوست - برای وی منتهای کمال است!! کمال حضرت سیدالشهداء علیه السلام نیز با مقابله با یزید و شمر و کشته شدن محقّق شد!! در این دیدگاه همه چیز زیباست، بت زیباست، کفر زیباست، شمر و یزید و ابن ملجم هم زیبا هستند و به عالم معنا می دهند و زیباترین چیز در میان پدیده ها شیطان است.

همان گونه که مطرح شد ملاصدرا در مقدّمه شرح اصول کافی می گوید:

سعادت و کمال شیطان با ایجاد اضلال در عالم است!!

و شبستری نیز می گوید:

نکو اندیشه کن ای مرد عاقل *** که بت از روی هستی نیست باطل!!

بدان کایزد تعالی خالق اوست *** ز نیکو هر چه صادر گشت نیکوست

چو کفر و دین بود قائم به هستی *** شود توحید عین بت پرستی

وی می گوید:

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست *** که هر چیزی به جای خویش نیکوست (2)

آری، ابن ملجم و شمر در جایگاه خودشان - که مقابله با امام علی و امام حسین علیهما السلام است - نه تنها شر نیستند، بلکه خیر محض و جلوه دهنده و زیبا سازنده جهانند و آخر کار نیز مزدشان ورود در جهنّم و لذّت بردن از آتش و مار و عقرب ها است!! زیرا عذاب از عَذْب (یعنی گوارا) است نه زجر و درد!!


1) اسفار اربعه، ج 9، ص 349.

2) گلشن راز، شبستری.

در پاسخ می گوییم:

باید توجّه داشت که فلاسفه و عرفا به جبر مطلق عقیده دارند، و این اساس فعل انسان گناهکار را فعل خدا می دانند که با توجّه به اقتضای ذاتش از وی صادر می شود. و به همین دلیل گناه گناهکاران برایشان کمال است؛ چرا خداوند متعال در کلام جاویدش به شدّت تمام انسان ها را از ارتکاب گناهان نهی فرموده است ؟ !

ملاصدرا در اسفار اربعه می گوید:

...و الفعل الاختيارى لا يتحقق و لا يصح بالحقيقة الّا فى واجب الوجود وحده و غيره لا يكونون الا مضطرّين في صورة المختارين. (1)

فعل اختیاری به جز برای خداوند نه محقق است و نه صحیح است و غیر خداوند همه موجودات در افعالشان مضطر و مجبور هستند [و مانند انسان] در ظاهر مختارند!!

در اسفار اربعه، سخنان فراوانی از ملاصدرا در باب جبر مطلق موجود است از جمله:

اسفار اربعه، ج 4، ص 113 و 114 ؛ ج6، ص310

استاد طباطبایی نیز می نویسد:

ما من شيء ممكن موجود سوى الواجب بالذات حتى الأفعال الاختياريه الّا هو فعل الواجب بالذات، معلول له بلاواسطه، او بواسطه او وسائط. (2)

جز از واجب بالذات (خداوند متعال)، همه ممکنات حتی افعال [به ظاهر] اختیاری، فعل خداوند است که بدون واسطه یا با واسطه از آن او است.

در پاسخ می گوییم:

1- اگر بگوییم صاحب فعل انسان خداست، دیگر اختیار برای او معنا ندارد، اما اگر بگوییم که انسان فعل را خود به اذن الهی انجام می دهد - طبق معارف اهل بیت علیهم السلام - انسان صاحب اختیار است، زیرا فعل را خود انجام داده است اما با توان و قدرتی که خداوند به وی داده است ؛ البته فلاسفه با توجه به برهان (قاعده) علیت که می گوید: آن گاه که علت تامّه گردد صدور معلول از درون علّت، ضروری است، هرگونه حریّت و آزادی و اختیار را از غیر خداوند نفی می کنند. همان گونه که سخن ملّاصدرا را آوردیم که نهایتاً می گوید:

خداوند فقط فاعل مختار است و دیگر موجودات در ظاهر مختارند و در باطن و حقیقت و واقعیت مجبور!!


1) اسفار اربعه، ج 6، ص 34.

2) نهاية الحكمه، ص 301.

البته قواعد فلسفی نه تنها جبر را بر تمام مخلوقات حاکم می گرداند بلکه خدا را هم در بر می گیرد، زیرا طبق قاعده علیت که می گویند: علت که تامه باشد بروز و صدور معلول لاجرم و اضطراری است، خداوند را از ازل، علت تامه معرفی می کنند که مجبور به صدور و ایجاد مخلوقات است! (البته صدور با ایجاد و خلق فرق می کند که فلاسفه به صدور قائلند نه خلق). اکنون با چنین دیدگاه فاسدی چگونه می توان خداوند متعال را فاعل مختار نام نهاد! چون طبق قواعد فلسفی خداوند از ازل فاعل مضطر بوده است و طبق این قاعده، جهان نیز قدیم است، که البته ادلّه عقلی و نقلی هر دو سخن را ابطال می کند.

2.

اگر جهنّم برای مجرمان کمال و محل لذّات است چرا بویی از این سخنان در کلام هیچ یک از انبیاء الهی و ائمه اطهار علیهم السلام نیامده است؟ آیا فلاسفه و عرفا از پیامبران و امامان بیشتر می دانند؟! یا طبق سخن آن فیلسوف صدرایی، سخنان عرفا از پیامبران و امامان دلپذیرتر است؟! (1)

3.

صدها آیه از آیات قرآن کریم - که خداوند وعده عذاب ابد به مجرمان داده است - چگونه با این سخنان توجیه می شود ؟!! آیا تنها با استناد غلط به این مطلب که می گویند:

عذاب از «عَذَّب» (خوشی) است!!

4.

مجرمان که در دنیا با فساد و باده نوشی و فحشاء در لذات غوطه ورند، اگر در آخرت نیز با نیش مارها و عقرب ها در جهنّم لذت ببرند، آیا نباید گفت: خوشا به حال مفسدان و مجرمان، که هم در دنیا خوشاند و هم در آخرت ؟!!

5.

آیا حاصل این گونه تفکّرات باطل، چیزی جز انکار وعده های خدا و به مسخره گرفتن تعالیم تمام پیامبران الهی است؟!!.

6.

آیا ملاصدرا با اینگونه تفكّرات، عقل را کامل نموده است و نعمت را بر بشر به اتمام رسانده است ؟!! چنان چه آن فیلسوف صدرایی می گوید!

آیا این سخن ملاصدرا که در اسفار، ج 7، ص 136 می گوید: «زنان حیواناتی هستند که برای استفاده مردان، لباس انسانیت به آن ها پوشانده شده است» نیز از آثار اکمال عقل است؟!! طبق عرفان ابن عربی و سایر صوفیه، انسان هر چیزی را که بپرستد، در واقع امر، خدا را پرستیده است! یکی دیگر از تابعان عرفان ابن عربی، ملّاسلطان محمد گنابادی - ملقّب به سلطان علی شاه - (مؤسس فرقه صوفیه گنابادی) در این باره زشت تر و رکیک تر از استاد خود - ابن عربی - می گوید:


1) شرح مقدّمه فصوص الحکم، آشتیانی، ص 74.

چون عالم مظهر تجلی ذات خداوند است، انسان زمانی که از روی اختیار، شیطان را می پرستد یا جن یا هر چیز دیگر مثل ماه و ستاره یا ملائکه یا حتی آلت تناسلي، مثل برخی از هندوها که مجسمه آلت تناسلی مرد و زن را پرستش می کنند، در حقیقت خدا را پرستش کرده و خود نمی دانند!! (نستجير بالله من هذه الاقاويل!).

متن جمله فوق چنین است:

لما كان أجزاء العالم مظاهر الله الواحد الأحد القهار بحسب أسمائه اللطفية و القهرية كان عبادة الانسان لأى معبود كانت عبادة الله اختيارا فالانسان في عبادت ها اختيارا للشيطان كالابليسية و للجنّ كالكهنة و التابعى الجنّ وللعناصر كالزردشتية و عابدى الماء و الهواء و الأرض و للمواليد كالوثنية و عابدى الأحجار و الأشجار والنباتات كالسامرية و بعض الهنود الذين يعبدون سائر الحيوانات و كالجمشيدية و الفرعونية الذين يعبدون الانسان و يقرون بآلهته و للكواكب كالصائبه وللملائكة كأكثر الهنود و للذكر والفرج كبعض الهنود القائلين بعبادة ذكر الانسان و فرجه و كالبعض الآخر القائلين بعبادة ذكر مهاديو ملكا عظيما من الملائكة و فرج امراته كلهم عابدون الله. من حيث لا يشعرون!! (1)

وی سپس این شعر شبستری را می آورد:

مسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است

صوفیه و شاهد بازی

اهل تصوف عشق مجازی را پل های برای رسیدن به عشق حقیقی می دانند و در آثار و نوشته ها به ویژه دیوان اشعار آنان، به فراوانی از زن و چهره های زیبا و عشق و دلدادگی به آنان سخن گفته اند و ادعا دارند که ظاهر این سخنان و اشعار عاشقانه، درباره زیبارویان است و حقیقت و باطن آن در رابطه با خداست!! آنان سپس پا را فراتر می گذارند و مدعی می شوند که یک عارف سالک در مرحله ای از سیر و سلوکش با نظر نمودن در چهره کودکان و زنان زیباروی، خدا را می بیند و معرفتش افزون می گردد!! و باز پا را فراتر می گذارند و با این بهانه باطل - که از هوای نفسانی سرچشمه گرفته است - مبادرت به کارهایی می نمایند که در شرع از گناهان کبیره و مفاسد بزرگ محسوب می گردد؛ اما آنان با این تفکر باطل که «به حقیقت رسیده اند و شریعت از آنان باطل گشته است»، کارهای خود را موجه جلوه می دهند!!


1) تفسیر بیان السعاده، ملاسلطان محمّد گنابادی، ج 2، ص 437.

آنان این گونه اعمال زشت را پس از وصول نه تنها حرام نمی دانند، بلکه آن را آینه ای می دانند که جمال حق را در آن می بینند و با این عمل ننگینی که انجام می دهند با کمال بیشرمی می گویند:

فاعل این عمل، توجهی به عملش ندارد و این عملش را آینه و وسیله برای رؤیت حق می بیند و در حقیقت تمام توجهش به خداست، و شخص فاعل، خدا را در صورت این معشوق مجازی می بیند!!

اکنون چند نمونه را برای مثال می آوریم:

عبدالرحمان جامی در شرح حال اوحدالدین کرمانی در علت این که شیخ شهاب الدین او را بدعت گذار خوانده است، نوشته است:

مراد شیخ شهاب الدین به ابتداع (بدعت) وی آن بوده است که می گوید وی در شهود حقیقت، توسل به مظاهر صوری کرده و جمال مطلق (یعنی خدا) را در صور مقیدات (یعنی کودکان و زنان) مشاهده می نموده و شیخ شمس الدین تبریزی از وی پرسیدند که در چه کاری ؟ گفت: ماه را در طشت آب می بینم پس شیخ شمس الدین گفت: که اگر بر قفا دنبل نداری، پس چرا بر آسمانش نمی بینی؟ و پیش مولانا جلال الدین رومی (مولوی) گفتند که وی شاهد باز بود، خدمت مولوی فرمود که کاش کردی و گذشتی، و این رباعی وی بر این دلالت دارد:

زان می نگرم به چشم سر در صورت *** زیرا که ز معنی است اثر در صورت

این عالم صورت است و مادر صوریم *** معنی نتوان دید مگر در صورت

و در برخی تواریخ، مذکور است که وی چون در سماع گرم شدی پیراهن مردان چاک کردی و سینه به سینه ایشان باز نهادی، چون به بغداد رسید خلیفه پسرکی صاحب جمال داشت. این سخن بشنید و گفت: او مبتدع است و کافر، اگر در صحبت من از این گونه حرکتی کند (چشمداشتی به فرزندم داشته باشد) وی را بکشم و چون سماع گرم شد شیخ به کرامت [!!] دریافت، گفت:

سهل است مرا بر سر خنجر بودن *** در پای دوست بیسر بودن

تو آمده ای که کافری را بکشی *** غازی چه تویی رواست کافر بود

پسر خلیفه سر برپای شیخ نهاد و مرید شد!!

سپس جامی این اعمال ننگین صوفیه را چنین توجیه می کند:

حسن ظن، بلکه صدق اعتقاد نسبت به جماعتی از اکابر چون شیخ احمد غزالی، شیخ اوحدالدین عراقی که به مطالعه جمال ظاهری صوری حسی اشتغال می نموده اند آن است که ایشان در آن صور مشاهده جمال حق سبحانه می کرده اند و به صورت حسی مقید نبوده اند و اگر از بعضی کُبَرا (بزرگان) نسبت به ایشان، انکاری واقع شده است، مقصود از آن، آن بوده باشد که محجوبان آن را دستوری نسازند و قیاس حال خود برایشان نکنند و جاویدان در حضیض خذلان و اسفل السافلین طبیعت نمانند!! (1)

در پاسخ می گوییم:

اولا: این چه راه وصول و رؤیت حق است که با ارتکاب گناهان صورت می پذیرد!!

ثانياً: اگر این کار برای عرفای واصل صحیح است، پس چرا بویی از این معارف، در آموزههای دینی مشاهده نمی شود؟!!

ثالثا: اگر این کار برای و اصلان عرفا حلال باشد، پس باید گفت کارهای دیگری که منع شرعی دارند نیز می تواند برای آنان حلال باشد ! ! بنابراین، حرمت های الهی بازیچه ای بیش نیست ! ! آیا این تفكّر، جز مسخره کردن دین، چیزی دیگری است ؟ ! !

شیخ عطار در مثنوی «منطق الطیر» راجع به شبلی - از بزرگان صوفیه - سروده است:

گم شد از بغداد شبلی چندگاه *** کس به سوی او کجا می برد راه

باز جستندش به هر موضع بسی *** مخنّث خانه ای دیدش کسی

در میان آن گروه بی ادب *** چشم تر بنشسته بود و خشک لب

مولوی می گوید:

خانقاهی که بود بهتر مکان *** من ندیدم یک زمان در وی امان

رو به من آرند مشتی خمرخوار *** چشم ها پر نطفه كف... فشار (2)

ملاصدرا در فصل نوزدهم از کتاب حکمت متعالیه تحت عنوان «في ذكر عشق الظرفاء و الفتيان للاوجه و الحسّان» - در عشق و دلدادگی به کودکان و نوجوانان زیباروی - می نویسد:

هنگامی که کودکان و نوجوانان از تربیت پدران و مادران بی نیاز می شوند، به آموزش و توجه نیکو و دلسوزانه و مهربان اساتید و معلّمین نیاز پیدا می کند.


1) نفحات الأنس فى حضرات القدس، ص 590 و 591.

2) کلیات مثنوی، ص 99، چون حرف رکیک بود به جایش... قرار دادیم.

از این رو یک نوع گرایش و رغبت نسبت به کودکان و همچنین عشق و محبت نسبت به نوجوانان زیباروی در وجود مردان بالغ و بزرگسال ایجاد می شود. علت این امر این است که این افراد بزرگسال برای تأدیب، تهذیب و تکمیل نفوس ناقص این کودکان و نوجوانان و رساندن آن ها به اهداف مورد نظرش گرایش پیدا کنند، و الا خداوند این رغبت و محبت را در اکثر افراد بیهوده نمی آفرید.

... ناگزیر باید گفت که وجود این عشق در انسان از جمله فضائل و خوبی ها به شمار رفته و جز صفات پست و زشت شمرده نمی شود و سوگند به جان خودم که این عشق نفس را از همه اشتغالات و گرفتاری های دنیایی آزاد کرده و در واقع همه این اشتغالات را به صورت یک امر واحد در می آورد، و آن هم اشتیاقی برای دیدن زیبایی انسان است که بسیاری از آثار جمال و جلال خدا در این جمال انسان وجود دارد... و به همین سبب بزرگان و مشایخ در ابتدا شاگردان و مریدان خود را، امر به عشق می کنند، و در این زمینه گفته شده است: عشق پاک، کامل ترین وسیله برای لطافت بخشیدن به نفس و نورانی کردن قلب می باشد، و در اخبار هم آمده است به درستی که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد و همچنین گفته شده هر کس که عشق بورزد و پاکدامن باشد و پنهان کند آن را و بمیرد، شهید از دنیا رفته است. اما در این جا لازم است موضوعی تذکر داده شود و آن این که این عشق از جمله فضایل کم نظیری است که بین عقل مجرد خالص و نفس حیوانی واقع می شود. چنین فضائلی به طور مطلق در همه اوقات و شرایط و برای همه افراد پسندیده نیستند؛ بلکه شایسته است در میانه راه سلوک عرفانی و در شرایط نرم شدن و رقیق شدن نفس و بیدار کردن آن از خواب طبیعی و خواب غفلت و همچنین خارج کردن این نفس از دریای شهوات حیوانی این نوع محبّت یعنی عشق به کار گرفته شود، ولی در شرایطی که نفس به وسیله علوم الهی کامل شده، جوهره عقلانی پیدا کرده و بر علوم کلی که سبب اتصال آن چه عالم قدس می شوند، احاطه پیدا می کند، شایسته نیست در عشق نسبت به این صورت های زیبا و شمایل لطیف بشری سرگرم باشد. (1)


1) اسفار اربعه، ج 7، ص 171 به بعد.

در پاسخ می گوییم:

1- گرایش اساتید و معلمین به خردسالان و نوجوانان، اگر برای خدا باشد، امری است نیکو؛ امّا آن گاه که اساتید و معلّمین، طبق قول ملاصدرا - فقط نگاه مهربانانه و دلسوزانه به کودکان و نوجوانان زیباروی دارند، آیا این گرایش برای خداست یا از روی هواهای نفسانی است!؟

2- این چه کمال و رشدی است که فقط با عشق ورزیدن به کودکان و زنان و جوانان زیباروی میسّر می شود!؟ مگر دیگران که زیباروی نیستند، گناه آنان چیست ؟

3- آیا این گونه تفکّرات باطل صوفیانه، مقدّمه فساد نفس - نسبت به ارتکاب گناهان کبیره - و موجّه جلوه دادن آن را فراهم نمی سازد؟!

4- آن احادیثی را که ملاصدرا از معصومین علیهم السلام ذکر نمود، چه رابطه ای دارد با عشق ورزیدن به کودکان و نوجوانان زیباروی؟! آیا این گونه سخنان، استفاده ابزاری نمودن از احادیث معصومین علیهم السلام نیست؟!

ملاصدرا در ادامه کلامش، در بیان عشق بازی - بی پرده تر - می گوید:

زمانی نهایت آرزوی عاشق برآورده می شود که با او نزدیک شود و با او هم صحبت گردد و با حصول این مطلب، چیز بالاتری را می خواهد و آن این است که آرزو می کند ای کاش با معشوق خلوت کرده و بدون حضور شخص دیگری با او هم صحبت گردد. و باز با برآورده شدن این حاجت می خواهد که با او هم آغوش گشته و او را بوسه باران کند تا می رسد به جایی که آرزو می کند ای کاش با معشوقه در لحاف و رختخواب قرار گیرد و تمام اعضای خود را تا جایی که راه دارد به او بچسباند و با این حال آن شوق اولیه و سوز و گداز نفس بر جای خود باقی است؛ بلکه به مرور زمان اضافه نیز می گردد، کما این که شاعر نیز بر این مطلب اشاره کرده است: با او معانقه کردم باز نفسم به او مشتاق است.

آیا نزدیک تر از معانقه و در آغوش گرفتن چیزی تصور دارد؟ و لب های او را مکیدم شاید حرارت من از بین برود؛ اما با این کار فقط هیجان درونیم افزایش یافت. گویا تشنگی من پایان پذیر نیست، مگر که روح من و معشوقم یکی شود!! (1)


1) همان.

در پاسخ می گوییم:

طبق عقیده عرفا، تمام عالم مظهر ذات خداوند است و این خداست که به صورت های گوناگون حتی حیوانات، ظاهر گشته است. چنان چه قیصری در شرح سخنان ابن عربی می گوید:

إنّ لكلّ شيء جمادا كان او حيوانا، حياة و نطقا و ارادة، و غيرها مما يلزم الذات الالهية، لأنّها هى الظاهرة بصور الحمار والحيوان. (1)

برای هر چیزی چه جماد، چه حیوان، حیات و علم و نطق و اراده و صفاتی مانند آن باشد که آن صفات از خصایص ذات الهی است، پس این خداست که به صورت الاغ و حیوان ظاهر شده است!!

اکنون از عرفای صوفی می پرسیم:

حال که همه موجودات، مظهر خداوند هستند، چرا در اشعار و نوشته هایتان فقط از کودکان و زنان زیبارو تمجید نموده و مدّعی هستید که خدا را در این چهره های زیبا مشاهده می نمایید؟!!


1) شرح فصوص الحكم، قیصری، ص 252.

پی نوشت ها

1- گلشن راز شبستری.

2- گلشن راز شبستری.

3- تمهيدات، عين القضات، ص 212.

4- تذكرة الاولياء، عطار نیشابوری، ج 1، ص158.

5- تذكرة الاولياء، ج 2، ص 277

6- الطواسين، ص 51.

7- تذكرة الاولياء، چاپ منوچهری، ج 2، ص 186.

8- نامه های عین القضات، ج 1، ص 97

9- لوایح، ص 24

10- جستجو در تصوف ایران، ص 106

11- تلبیس ابلیس، ابن جوزی، ص 86.

12- تمهيدات، ص 188.

13- تمهيدات، ص 73

14- همان، ص 488

15- الله شناسی، ج 3، ص118.

16- کتاب مبدأ و معاد، ص 249

17- شرح حکمت متعالیه، ص 102.

18- تاریخ صوفيه، ص 29.

19- فصوص الحكم، ص 113.

20- فتوحات مکیه، ج 3، ص 175

21- ترجمان الاشواق، ص 30 و 40

22- مثنوی، دفتر دوم.

23- فتوحات مکیه، ج 3، ص 68.

24- همان، ج 1، ص 42.

25- دايرة المعارف تشيع، ج 5، ص 298 به نقل از فصوص الحكم، ص 106.

26- گلشن راز شبستری

27- دیوان حافظ، غزل 53.

28- رسائل توحیدی، ص 87.

29- خیر الاثر در رد جبر و قدر، ص 119.

30- فتوحات مکیه، ج 1، ص 281 و 282 باب الخامس و الخمسون في معرفة الخواطر الشيطانيه.

31- فتوحات مکیه، ج 2، باب الثالث والسبعون، ص 8.

32- مقدّمه بر شرح فصوص الحکم قیصری، ص 44 - 46

33- مقدمه فصوص الحكم

34- ممدالهمم در شرح فصوص الحكم، ص 409

35- ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص 325

36- مجموعه رسائل ابن،عربی، المجموعة الثانيه، ص 438 - 440.

37- فتوحات مکیه، ج 4، ص 404

38- همان، ج 1، باب معرفة الأسماء، ص 110.

39- همان، ص 318.

40- همان، ج 1، ص 200 باب الثلاثون.

41- همان.

42- همان، ج 1، ص 752

43- فتوحات مکیه، ج 1، ص 264 و ج 3، ص 139.

44- همان، ج 1، ص 296 و 751.

45- فتوحات مکیه، ج 3، ص 475 و ج 1، ص 759، ج 2، ص 285.

46- همان، ج 3، ص 327.

47- همان، ج 2، ص 6.

48- همان، ج 1، ص 329، 340، 342، 343، 355، 356 و.

49- همان، ج 1، ص 706

50- مقدمه بر شرح فصوص الحكم، ص 14.

51- امامت و رهبری، ص 163

52- اصطلاحات صوفیه، عبدالرزاق کاشانی

53- روح مجرد، ص 194.

54- شرح گلشن راز، ص 284.

55- تمهيدات، ص 350.

56- ممدالهمم در شرح فصوص الحكم، ص 160

57- همان.

58- رساله سیر و سلوک، ص 66.

59- شرح مثنوی، جزء نخست از دفتر اول، ص 130 و 131 به نقل از مناقب العارفين افلاکی

60- غزل شماره 254

61- روح مجرد، ص 489

62- مراجعه شود به کتاب «كامل الزيارات» ابن قولویه قمی

63- روح مجرد، ص 77 و 78

64- مجله نور الصادق، شماره 23 و 24، ص 231.

65- نقدی بر مثنوی، سید جواد مدرسی

66- مجله نور الصادق، شماره 22 و 23، ص 231 و 233.

67- مثنوی، دفتر سوم

68- دیوان غزلیات، غزل شماره 1.

69- شرح حدیث عنوان بصری، محمد محسن طهرانی، ص 118.

70- ممد الهمم در شرح فصوص الحكم، ص 430.

71- اسفار اربعه، ج 9، ص 349.

72- گلشن راز، شبستری.

73- اسفار اربعه، ج 6، ص 34.

74- نهاية الحكمه، ص 301.

75- شرح مقدّمه فصوص الحکم، آشتیانی، ص 74.

76- تفسیر بیان السعاده، ملاسلطان محمّد گنابادی، ج 2، ص 437.

77- نفحات الأنس فى حضرات القدس، ص 590 و 591.

78- کلیات مثنوی، ص 99، چون حرف رکیک بود به جایش... قرار دادیم.

79- اسفار اربعه، ج 7، ص 171 به بعد.

80- همان.

81- شرح فصوص الحكم، قیصری، ص 252.

منابع و مآخذ

•

تاج بخش، احمد تاریخ صوفیه، انتشارات نوید شیراز، 1372ش.

•

ابن عربی، فتوحات مکیه، تحقيق: عثمان يحيى، مكتبة العربيه، مصر، بی تا.

•

ابن عربی فصوص الحكم، انتشارات الزهرا علیها السلام، تهران 1370 ش.

•

بلخی، جلال الدین محمد مثنوی معنوی نشر محمّد، 1381ش.

•

حسن زاده آملی، حسن، چاپ اول، موسسه بوستان کتاب.

•

حسینی طهرانی محمد حسین، الله شناسی، انتشارات علامه طباطبایی، 1417ق.

•

شبستری، محمود، گلشن راز، انتشارات عطار تهران، 1381ش.

•

عطار نیشابوری، فریدالدين، تذكرة الاوليا، انتشارات صفی علی علیه السلام شاه.

نظریه عدالت صحابه در بوته نق

اشاره

حجّت الاسلام سید حسین نوراللهی

•

قرآن و ارزش افراد

•

ملاک برتری در قرآن کریم

•

صحابه در آیات قرآن کریم

•

صفات منافقین در قرآن کریم

•

نمونه ای از رفتار برخی از صحابه نسبت به پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله

•

موضع گیری برخی از صحابه درباره ی مسئله خلافت

درآمد

تاریخ نشان می دهد که آن چه پیامبر صلی الله علیه و آله در غدیر خم به طور روشن درباره جانشین خود بیان نمودند دچار تحریف و انحراف و دستبرد قرار گرفت و همین امر باعث شد که برخی از طرفداران جریان سقیفه برای توجیه کارهای ناشایست برخی از،صحابه نظریه عدالت صحابه را مطرح کنند تا آنان را از هر نوع اعتراض مصون دارند ولی شواهد بسیار بر نفاق گسترده در میان مسلمین آن زمان وجود دارد که این نظریه را عقیم ساخته است.

کلیدواژه ها؛

قرآن کریم، پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله، صحابه، منافق، خلافت

قرآن و ارزش افراد

در منطق قرآن صحابه به دو دسته کلی مهاجر و انصار تقسیم می شوند و این تقسیم به دلیل کار ارزشی این صحابه است مهاجرین به کسانی گفته می شوند که پس از فرمان خداوند به هجرت از مکه به مدینه هجرت کردند تا زمانی که فتح مکه واقع شد انصار به اصحاب آن حضرت که اهل مدینه بودند گفته می شد که از دو قبیله اوس و خزرج تشکیل شده بودند اما کسانی که بعد از فتح مکه مسلمان شدند نه از انصار محسوب می شوند و نه از مهاجرین این مطلب را امیرالمومنین علی علیه السلام در رد پیشنهاد معاویه می گوید که خواستار انتخاب خلیفه از طرف شوری (شورای مهاجرین و انصار) شده بود در حالی که خودش را جز ایشان می پنداشت. (1)قرآن ارزش هر فرد و بلکه هر انسان مومن و مسلمانی را به ایمان و عمل صالح او و در یک کلمه به تقوای و ارزش او مشروط کرده است به این ترتیب تمام آیاتی که از ارزشمندی صحابه حکایت می کند مشروط به استقامت در این راه و منحرف نشدن از طریق حق است بنابراین اصحاب بدر و یا مهاجر و انصار تا زمانی که بر ایمان باقی باشند ارزشمند و عادل خواهند بود.

ملاک برتری در قرآن

إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أتْقَنَكُمْ (2) قطعاً این آیه به مراتب مسلمین و از جمله مخاطبین اولیه آیه یعنی صحابه را اشاره می کند و ملاک ارزش مسلمین نزد خداوند را تقوی اعلام می کند. تقوی در مفهوم گسترده خود ایمان و عمل صالح را در بردارد. بطور کلی قرآن درجات انسان ها را در این دنیا و در بهشت به دلیل عملکرد انسان ها متفاوت قرار داده است (3)و یکی از علل تفاوت درجات انسان ها را آزمایش انسان ها به سبب داراییشان خوانده است. (4)واضح است که برخی انسان ها بر اثر حسادت و عوامل دیگر برتری دیگران را برنمی تابند که از نظر خداوند امری ناپسند است و قرآن آن را نهی کرده است. (5)از جمله کسانی که خداوند فضل و درجات ایشان را برتر از دیگران قرار داده صاحبان علم و مومنین حقیقی و مجاهدین در راه خدا هستند. (6)

نساء، آیه 95 - (هرگز) افراد با ایمانی که بدون بیماری و ناراحتی از جهاد بازنشستند، با مجاهدانی که در راه خدا با مال و جان خود جهاد کردند یکسان نیستند خداوند مجاهدانی را که با مال و جان خود جهاد نمودند برقاعدان [ترک کنندگان جهاد] برتری مهمّی بخشیده و به هر یک از این دو گروه (به نسبت اعمال نیکشان) خداوند و عده پاداش نیک داده و مجاهدان را بر قاعدان با پاداش عظیمی برتری بخشیده است.


1) محاضرات في الاعتقادات، ج 2، ص 151

2) حجرات، آیه 13 گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست.

3) احقاف 19 و اسراء، آیه 21.

4) انعام، آیه 165

5) نساء، آیه 32.

6) مجادله، آيه 11- يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَتٍ

قرآن تقوى، علم، مجاهدت، ایمان و... را از جمله ملاک های ارزشی دینی برای برتر شدن از دیگران یاد کرده و ما در بین صحابه یقینا تفاوت چشمگیری در این امور خواهیم دید و این خود نشان دهنده عدم تساوی صحابه در اعمال و درجات.است مضاف بر این که شواهد بسیاری وجود دارد که برخی از صحابه از ویژگی تقوا برخوردار نبودند و یا استقامت در طریق نداشتند لذا نمی توان تمام صحابه را عادل دانست.

صحابه در آیات قرآن

همان طور که در آیات پیرامون ارزشمند بودن اعمال و ایمان برخی صحابه اشاره شده است، به نکوهش عمل و ایمان برخی دیگر نیز تصریح شده است و این خود شاهدی بر یک دست نبودن صحابه است. قرآن در جواب ادعای برخی از صحابه که خود را مومن قلمداد می کردند فرمود شما بویی از ایمان نبرده اید و قلوبتان خالی از ایمان است. (1)آری این آیه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را به مؤمن و مسلمان تقسیم می.کند تفاوت باطنی صحابه تا حدی بود که خداوند بر دروغ و ادعایی بودن ایمان برخی از صحابه شهادت دهد. (2)به این ترتیب بیایمان بودن برخی از صحابه ثابت می شود (3)که قرآن در موارد مختلف از ایشان یاد کرده و عملکرد ایشان را مورد انتقاد قرار داده است.

عملکرد صحابه منافق

قرآن کریم با توجه به عدم ایمان منافقین همیشه به توبیخ اعمال این افراد می پرداخت. عمده ترین اعمال منافقین برپایی جنگ روانی علیه مومنان بود این افراد به حدی در مسلمانان شیوع داشتند که به راحتی اعمال منافقانه خود را انجام می دادند، از جمله دشمن هراسی و شایعه پراکنی، (4)


1) حجرات آیه 14- عرب های بادیه نشین گفتند: «ایمان آورده ایم» بگو: «شما ایمان نیاورده اید، ولی بگویید اسلام آورده ایم، امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است! و اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید، چیزی از پاداش کارهای شما را فروگذار نمی کند، خداوند آمرزنده مهربان است.»

2) منافقون آیه 1- هنگامی که منافقان نزد تو آیند می گویند: «ما شهادت می دهیم که یقیناً تو رسول خدایی!» خداوند می داند که تو رسول او هستی، ولی خداوند شهادت می دهد که منافقان دروغگو هستند (و به گفته خود ایمان ندارند).

3) حجرات، آیه 14 و منافقون، آیه 1و بقره، آیه 8.

4) احزاب، آیه 60- اگر منافقان و بیماردلان و آن ها که اخبار دروغ و شایعات بی اساس در مدینه پخش می کنند دست از کار خود بر ندارند تو را بر ضدّ آنان می شورانیم، سپس جز مدّت کوتاهی نمی توانند در کنار تو در این شهر بمانند!

ساختن مسجد ضرار، (1)فرار 300 نفری از جنگ احد، (2)فرار تمام اصحاب جز ده نفر در جنگ تبوک، (3)فرار از معرکه جنگ در خیبر و حنین، (4)اذیت و آزار به پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام و مومنین، (5)منّت گذاشتن بر پیامبر صلی الله علیه و آله (6)نقشه ترور امیرالمومنین علی علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله (7)همکاری با دشمنان دین (کافران و اهل کتاب)، (8)کینه داشتن از پیامبر صلی الله علیه و آله (9)هیچ انگاشتن وعده های خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله، (10)فساد کردن به ادعای اصلاحات، (11)پیمان بستن بر غصب خلافت، (12)امر کردن به منکرات و نهی نمودن از کارهای خیر، (13)


1) توبه، آیه 107 گروهی دیگر از آن ها کسانی هستند که برای زیان رساندن و تقویت کفر مسجدی ساختند.

2) شرح نهج البلاغة ج 15، ص 19.

3) كشف اليقين، ص 143

4) تاريخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 11؛ الصراط المستقيم ج 1، ص 259.

5) حجرات آیه 11- ای کسانی که ایمان آورده اید نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آن ها از این ها بهتر باشند و نه زنانی زنان دیگر را شاید آنان بهتر از اینان باشند و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید بسیار بد است که بر کسی پس از ایمان نام کفر آمیز بگذارید و آن ها که توبه نکنند، ظالم و ستمگرند!

6) حجرات 17- آن ها بر تو منّت می نهند که اسلام آورده اند.

7) توبه، آیه 64- منافقان از آن بیم دارند که سوره ای بر ضدّ آنان نازل گردد و به آن ها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: «استهزا کنید! خداوند، آن چه را از آن بیم دارید آشکار می سازد!» و بحار ج 21، ص 238.

8) مائده، آیه 51- ای کسانی که ایمان آورده اید یهود و نصاری را ولی (و دوست و تکیه گاه خود،) انتخاب نکنید! آن ها اولیای یکدیگرند و کسانی که از شما با آنان دوستی کنند، از آن ها هستند خداوند، جمعیت ستمکار را هدایت نمی کند. و آل عمران، آیه 149- ای کسانی که ایمان آورده اید اگر از کسانی که کافر شده اند اطاعت کنید شما را به گذشته هایتان باز می گردانند و سرانجام، زیانکار خواهید شد.

9) محمّد صلی الله علیه و اله، آیه 29 و 30 آیا کسانی که در دل هایشان بیماری است گمان کردند خدا کینه هایشان را آشکار نمی کند؟! و اگر ما بخواهیم آن ها را به تو نشان می دهیم تا آنان را با قیافه هایشان بشناسی هر چند می توانی آن ها را از طرز سخنانشان بشناسی و خداوند اعمال شما را می داند!

10) احزاب آیه 12- و (نیز) به خاطر آورید زمانی را که منافقان و بیماردلان را می گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده های دروغین به ما نداده اند!

11) بقره، آیه 11- و هنگامی که به آنان گفته شود: «در زمین فساد نکنید» می گویند: «ما فقط اصلاح کننده ایم!»

12) بحار الأنوار، ج 28، ص 85.

13) توبه، آیه 67- مردان منافق و زنان منافق، همه از یک گروهند! آن ها امر به منکر و نهی از معروف می کنند.

عدم انجام صحیح احکام به دلیل بی ایمانی، (1)مخالفت و جلوگیری علنی از دستورات پیامبر صلی الله علیه و آله با اهانت به آن حضرت، (2).... که همگی نشانگر جنگ درونی در جبهه مسلمین است این همه خیانت همگی نشانگر بیایمانی برخی صحابه است که از قول فرزندان این نوع صحابه یعنی فرزند معاویه بیان شده است:

لعبت هاشم بالملک فلا *** خبر جاء ولا وحى نزل (3)

منافق

قرآن کریم علاوه بر مبارزه با منافقین به تعریف منافق پرداخته است این آیات کلیاتی از صفات مومنین و منافقین را ارائه می دهد که نشانگر وجود این افراد در توده مسلمین بوده است. یکی از علائم مهم منافقین عدم هماهنگی بین زبان و قلب ایشان است. (4)این بهترین نشانه شناخت منافق است. چنان که خداوند می فرماید: و هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات می کنند و می گویند: ما ایمان آورده ایم! (ولی) هنگامی که با شیطان های خود خلوت می کنند، می گویند: «ما با شمائیم! ما فقط (آن ها) و مسخره می کنیم! (5)منافقین بین کفر و ایمان سرگردان هستند. (6)بلکه بعد از ایمان رویگردان شده اند. (7)همانند مشرکان به خداوند سوء ظن دارند (8)و به گمان خود به فریب خداوند مشغولند. (9)به بهانه زن و بچه و اموال از میدان جهاد فرار می کنند و برای جهاد مانع تراشی می کنند (10)با این حال این بهانه


1) توبه، آیه 54- هیچ چیز مانع قبول انفاق های آن ها نشد جز این که آن ها به خدا و پیامبرش کافر شدند، و نماز بجا نمی آورند جز با کسالت و انفاق نمی کنند مگر با کراهت!

2) بحار الأنوار، ج 30، ص529

3) كشف الغمة ج 2، ص 21.

4) فتح، آيه 11- يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ و آل عمران، آیه 167- يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ

5) بقره، آیه 14

6) نساء، آیه 143- آن ها افراد بی هدفی هستند که نه سوی این ها و نه سوی آن هایند! (نه در صف مؤمنان قرار دارند و نه در صف کافران!) و هر کس را خداوند گمراه کند راهی برای او نخواهی یافت.

7) این بخاطر آن است که نخست ایمان آوردند سپس کافر شدند از این رو بر دل های آنان مهر نهاده شده و حقیقت را درک نمی کنند!

8) فتح، آیه 6- و (نیز) مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد می برند.

9) نساء، آیه 142- منافقان می خواهند خدا را فریب دهند در حالی که او آن ها را فریب می دهد.

10) آل عمران آیه 167- به ایشان گفته شد «بیایید در راه خدا نبرد کنید یا (حداقل) از حریم خود، دفاع نمایید!» گفتند: «اگر می دانستیم جنگی روی خواهد داد، از شما پیروی می کردیم. (اما می دانیم جنگی نمی شود.)» آن ها در آن هنگام به کفر نزدیک تر بودند تا به ایمان به زبان خود چیزی می گویند که در دل هایشان نیست و خداوند از آن چه کتمان می کنند آگاه تر است.

را برای پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کنند و خواستار طلب مغفرت از سوی آن حضرت هستند. (1)ولی باز با تکبّر به تمسخر طلب مغفرت پیامبر صلی الله علیه و آله می پرداختند. (2)با این همه خیانت، به خود جرأت می دادند که بخاطر اسلامشان بر پیامبر صلی الله علیه و آله منّت گذارند!! (3)پیامبر صلی الله علیه و آله را در زندگی خصوصی اذیت کرده و بر زنان آن حضرت طمع می کنند! (4)به همین دلیل خداوند به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله دستور می دهد که مراقب نحوه حرف زدن خود باشند. (5)دشمن شناسی در سنگر خودی یعنی نفاق به حد دشمن خارجی یعنی کفّار اهمیت دارد و به همین دلیل خداوند سورهای به عنوان منافقون نازل نمود و دستور می دهد که ایمان حقیقی داشته باشید (6)به علّت گستردگی و پیچیدگی و وابستگی منافقین به شجره ملعونه تشبیه شدند (7)و به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمان داد که همان طور که با کفّار در جهاد است با منافقین نیز بجنگد. (8)


1) فتح آیه 11- بزودی متخلّفان از اعراب بادیه نشین (عذر تراشی کرده) می گویند: «(حفظ) اموال و خانواده های ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستیم در سفر حدیبیه تو را همراهی کنیم)، برای ما طلب آمرزش کن!».

2) هنگامی که به آنان گفته شود: «بیایید تا رسول خدا صلی الله علیه و آله برای شما استغفار کند!»، سرهای خود را (از روی استهزا و كبر و غرور) تكان می دهند و آن ها را می بینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبّر می ورزند!

3) حجرات 17- آن ها بر تو منّت می نهند که اسلام آورده اند.

4) توبه، آیه 61- از آن ها کسانی هستند که پیامبر را آزار می دهند و می گویند: «او آدم خوش باوری است!».

5) احزاب آیه 32- ای همسران پیامبر شما همچون یکی از آنان معمولی نیستید اگر تقوا پیشه کنید پس به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید!

6) نساء، آیه 136- ای کسانی که ایمان آورده اید! به خدا و پیامبرش و کتابی که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید.

7) اسراء 60- و ما آن رویایی را که به تو نشان دادیم، فقط برای آزمایش مردم بود؛ همچنین شجره ملعونه را که در قرآن ذکر کرده ایم.

8) توبه، آیه 73 و تحریم آیه 9- ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن، و بر آن ها سخت بگیر.

گستردگی منافقین

وجود و گسترش منافقین در صفوف مسلمانان و مومنین از نکاتی است که به راحتی از تاریخ اسلام قابل برداشت است و در آیات و روایات بسیاری با آن ها برخورد شده است به عنوان نمونه و برای نشان دادن گستردگی منافقین و اعمال ایشان در طول تاریخ 23 سال رسالت به برخی از آن امور اشاره می کنیم:

عدم ایمان برخی مسلمین

قَالَتِ الْأَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَنُ فِي قُلُوبِكُمْ (1) عرب های بادیه نشین گفتند: «ایمان آورده ایم» بگو: «شما ایمان نیاورده اید، ولی بگویید اسلام آورده ایم، اما هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است! و اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید، چیزی از پاداش کارهای شما را فرو گذار نمی کند، خداوند، آمرزنده مهربان است.»

الأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفَاقًا. (2) بادیه نشینان عرب، کفر و نفاقشان شدیدتر است.

خداوند در این آیه به کفر و نیز نفاق بادیه نشین ها اشاره می کند؛ چراکه بسیاری از اعراب به دلیل قدرت اسلام به اسلام گرویدند ولی در باطن از دشمنان اسلام بودند و پیروی حقیقی از اسلام نداشتند.

فَلا وَرَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أنفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیماً. (3) ولی چنین نیست به پروردگارت قسم که ایمان نمی آورند مگر آن که تو را در مورد آن چه میان آنان مایه اختلاف است داور گردانند سپس از حکمی که کرده ای در دل هایشان احساس ناراحتی [و تردید] نکنند و کاملاً سر تسلیم فرود آورند.

عمر در صلح حدیبیه حرج داشت و تسلیم کار پیامبر صلی الله علیه و آله نبود.

منّت برخی مسلمانان بر پیامبر صلی الله علیه و آله

يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (4) آن ها بر تو منّت می نهند که اسلام آورده اند بگو: اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذارید، بلکه خداوند بر شما منّت می نهد که شما را به سوی ایمان هدایت کرده است، اگر (در ادّعای ایمان) راستگو هستید!


1) حجرات، آیه 14.

2) توبه آیه 97

3) نساء، 65

4) حجرات 17

علامت نفاق

سیَقُولُ لَک الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَعْرَابِ شغَلَتْنَا أَمْوَلُنَا وَ أَهْلُونَا فَاستَغْفِرْ لَنَا یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَیْس فی قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَن یَمْلِک لَکُم مِّنَ اللَّهِ شیْئاً إِنْ أَرَادَ بِکُمْ ضراًّ أَوْ أَرَادَ بِکُمْ نَفْعَا بَلْ کانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرَا (1) بزودی متخلّفان از اعراب بادیه نشین (عذر تراشی کرده) می گویند: «(حفظ) اموال و خانواده های ما، ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستیم در سفر حدیبیه تو را همراهی کنیم برای ما طلب آمرزش کن!» آن ها به زبان خود چیزی می گویند که در دل ندارند! بگو: «چه کسی می تواند در برابر خداوند از شما دفاع کند هر گاه زیانی برای شما بخواهد، و یا اگر نفعی اراده کند (مانع گردد)؟! و خداوند به همه کارهایی که انجام می دهید آگاه است!»

وَ قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ قتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُواْ قَالُواْ لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَّاتَّبَعْنکُمْ هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِیمنِ یَقُولُونَ بِأَفْوهِهِم مَّا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا یَکْتُمُونَ (2) به ایشان گفته شد: «بیایید در راه خدا نبرد کنید! یا (حد اقل) از حریم خود، دفاع نمایید!» گفتند: «اگر می دانستیم جنگی روی خواهد داد، از شما پیروی می کردیم. (امّا می دانیم جنگی نمی شود.)» آن ها در آن هنگام به کفر نزدیک تر بودند تا به ایمان به زبان خود چیزی می گویند که در دل هایشان نیست! و خداوند از آن چه کتمان می کنند، آگاه تر است.

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ (3) گروهی از مردم کسانی هستند که می گویند: «به خدا و روز رستاخیز ایمان آورده ایم.» در حالی که ایمان ندارند.

اذیت کردن پیامبر صلی الله علیه و آله

وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ (4) از آن ها کسانی هستند که پیامبر را آزار می دهند و می گویند: «او آدم خوش باوری است!»


1) فتح، آیه 11.

2) آل عمران، آیه 167

3) بقره، آیه 8.

4) توبه، آیه 61

نهی از اعمال ناپسند

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ يَكُونُوا خَيْرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ يَكُنَّ خَيْرًا مِنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (1) ای کسانی که ایمان آورده اید! نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آن ها از این ها بهتر باشند و نه زنانی زنان دیگر را شاید آنان بهتر از اینان باشند و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید بسیار بد است که بر کسی پس از ایمان نام کفر آمین بگذارید و آن ها که توبه نکنند، ظالم و ستمگرند! خطاب این آیه به کسانی است که ایمان آورده اند و قطعاً صحابه مخاطب این آیه هستند. تمسخر کردن و لقب زشت دادن و طعنه زدن از نظر قرآن مردود است در حالی که این عمل بین مسلمین بوده و این آیه از این عمل نهی می کند. سپس می فرماید: کسی که از این عمل ناپسند توبه نکند حقیقتاً ظالم است.

عملکرد ضعیف مسلمین

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً ذَلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَأَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (2) ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که می خواهید با رسول خدا نجوا کنید (و سخنان در گوشی بگویید)، قبل از آن صدقه ای (در راه خدا) بدهید این برای شما بهتر و پاکیزه تر است و اگر توانایی نداشته باشید، خداوند غفور و رحیم است!

وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (3) هنگامی که آن ها تجارت یا سرگرمی و لهوی را ببینند پراکنده می شوند و به سوی آن می روند و تو را ایستاده به حال خود رها می کنند بگو آن چه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترین روزی دهندگان است.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ (4) ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر از کسانی که کافر شده اند اطاعت کنید، شما را به گذشته هایتان باز می گردانند و سرانجام، زیانکار خواهید شد.


1) حجرات، آیه 11.

2) مجادله آیه 12

3) جمعه، آیه 11

4) آل عمران، آیه 149

أَأَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَتَابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (1) آیا ترسیدید فقیر شوید که از دادن صدقات قبل از نجوا خودداری کردید؟! اکنون که این کار را نکردید و خداوند توبه شما را پذیرفت نماز را برپا دارید و زکات را ادا کنید و خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید و (بدانید) خداوند از آن چه انجام می دهید با خبر است!

تصریح قرآن به صحابه فاسق

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ (2) ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید!

همکاری برخی صحابه با اهل کتاب

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (3) ای کسانی که ایمان آورده اید! یهود و نصاری را ولیّ (و دوست و تکیه گاه خود) انتخاب نکنید! آن ها اولیای یکدیگرند و کسانی که از شما با آنان دوستی کنند، از آن ها هستند خداوند، جمعیّت ستمکار را هدایت نمی کند.

دستور به ایمان آوردن مؤمنان

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَمَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا (4) ای کسانی که ایمان آورده اید! به خدا و پیامبرش و کتابی که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است ایمان (واقعی) بیاورید کسی که خدا و فرشتگان او و کتاب ها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است.


1) مجادله آیه.13

2) حجرات، آیه 6

3) مائده، آیه 51

4) نساء، آیه 136.

مریض القلب در قرآن

أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ وَلَوْ نَشَاءُ لَأَرَيْنَاكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيمَاهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمَالَكُمْ (1) آیا کسانی که در دل هایشان بیماری است گمان کردند خدا کینه هایشان را آشکار نمی کند؟! و اگر ما بخواهیم آن ها را به تو نشان می دهیم تا آنان را با قیافه هایشان بشناسی هر چند می توانی آن ها را از طرز سخنانشان بشناسی و خداوند اعمال شما را می داند!

يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفًا. (2) ای همسران پیامبر! شما همچون یکی از آنان معمولی نیستید اگر تقوا پیشه کنید پس به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید که بیمار دلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید!

وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَذُكِرَ فِيهَا الْقِتَالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلَى لَهُمْ. (3) کسانی که ایمان آورده اند می گویند: «چرا سوره ای نازل نمی شود (که در آن فرمان جهاد باشد؟!) امّا هنگامی که سوره واضح و روشنی نازل می گردد که در آن سخنی از جنگ است، منافقان بیمار دل را می بینی که همچون کسی که در آستانه مرگ قرار گرفته به تو نگاه می کنند پس مرگ و نابودی برای آنان سزاوارتر است!

وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا. (4) و (نیز) به خاطر آورید زمانی را که منافقان و بیماردلان می گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده های دروغین به ما نداده اند!

وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ. (5) و اما آن ها که در دل هایشان بیماری است پلیدی بر پلیدیشان افزوده و از دنیا رفتند در حالی که کافر بودند.

وَلَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَعَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا وَمِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ. (6)


1) محمد (صلی الله علیه و آله)، آیه 29 و 30

2) احزاب، آیه 32

3) محمد (صلی الله علیه و آله)، آیه.20

4) احزاب، آیه 12.

5) توبه، آیه 125

6) آل عمران آیه 152

خداوند، وعده خود را به شما، (درباره پیروزی بر دشمن در احد) تحقق بخشید در آن هنگام (که در آغاز جنگ) دشمنان را به فرمان او به قتل می رساندید (و این پیروزی ادامه داشت) تا این که سست شدید و (بر سر رها کردن سنگرها) در کار خود به نزاع پرداختید و بعد از آن که آن چه را دوست می داشتید (از غلبه بر دشمن) به شما نشان داد نافرمانی کردید بعضی از شما خواهان دنیا بودند و بعضی خواهان آخرت سپس خداوند شما را از آنان منصرف ساخت (و پیروزی شما به شکست انجامید) تا شما را آزمایش کند و او شما را بخشید و خداوند نسبت به مؤمنان، فضل و بخشش دارد.

حسادت صحابه

وَلَا تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ لِلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَاسْأَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا (1) برتری هایی را که خداوند برای بعضی از شما بر بعضی دیگر قرار داده آرزو نکنید! (این تفاوت های طبیعی و حقوقی، برای حفظ نظام زندگی شما و بر طبق عدالت است. ولی با این حال،) مردان نصیبی از آن چه به دست می آورند دارند و زنان نیز نصیبی (و نباید حقوق هیچ یک پایمال گردد). و از فضل (و رحمت و برکت) خدا برای رفع تنگناها طلب کنید! و خداوند به هر چیز داناست.

امتحان

أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ (2) آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند.

وجود منافقین

وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ (3) و از (میان) اعراب بادیه نشین که اطراف شما هستند جمعی منافقند و از اهل مدینه (نیز)، گروهی سخت به نفاق پای بندند. تو آن ها را نمی شناسی، ولی ما آن ها را می شناسیم. بزودی آن ها را دو بار مجازات می کنیم (مجازاتی با رسوایی در دنیا و مجازاتی به هنگام مرگ) سپس بسوی مجازات بزرگی (در قیامت) فرستاده می شوند.

در این آیه خداوند نفاق اعراب اطراف مدینه را گوشزد می کند و همچنین از افرادی که در مدینه هستند نیز خبر می دهد که به نفاق بر می گردند.


1) نساء، آیه 32.

2) عنکبوت 2.

3) توبه آیه 101

مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَلَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا. (1) آن ها افراد بی هدفی هستند که نه سوی این ها و نه سوی آن هایند (نه در صف مؤمنان قرار دارند، و نه در صف کافران!) و هر کس را خداوند گمراه کند، راهی برای او نخواهی یافت.

منافقین در قرآن

إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ ﴿1 اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ 2 ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَفْقَهُونَ 3﴾. (2) آن ها سوگندهایشان را سپر ساخته اند تا مردم را از راه خدا باز دارند و کارهای بسیار بدی انجام می دهند! این بخاطر آن است که نخست ایمان آوردند سپس کافر شدند از این رو به دل های آنان مهر نهاده شده و حقیقت را درک نمی کنند!

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَقَوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُسْتَكْبِرُونَ (3) هنگامی که به آنان گفته شود: «بیایید تا رسول خدا صلی الله علیه و آله برای شما استغفار کند!»، سرهای خود را (از روی استهزا و کبر و غرور) تکان می دهند و آن ها را می بینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبّر می ورزند!

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ وَمَنْ يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (4) ای کسانی که ایمان آورده اید! از گام های شیطان پیروی نکنید!

وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ۚ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ ۚ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا ۗ وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ (5) فقط فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب بر می گردید؟ (و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود؟) و هر کس به عقب باز گردد هرگز به خدا ضرری نمی زند و خداوند بزودی شاکران (و استقامت کنندگان) را پاداش خواهد داد.


1) نساء، آیه 143.

2) منافقون، آیه 1.

3) منافقون، آیه 5.

4) نور، آیه 21.

5) آل عمران، آیه 144.

لَّئنِ لَّمْ یَنتَهِ الْمُنَفِقُونَ وَ الَّذِینَ فیِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فیِ الْمَدِینَهِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لَایجُاوِرُونَکَ فِیهَا إِلَّا قَلِیلًا (1) اگر منافقان و بیمار دلان و آن ها که اخبار دروغ و شایعات بی اساس در مدینه پخش می کنند دست از کار خود بر ندارند، تو را بر ضدّ آنان می شورانیم سپس جز مدّت کوتاهی نمی توانند در کنار تو در این شهر بمانند!

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْف فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ. (2) بعضی از مردم خدا را تنها با زبان می پرستند (و ایمان قلبیشان بسیار ضعیف است) همین که (دنیا به آن ها رو کند و نفع و) خیری به آنان برسد، حالت اطمینان پیدا می کنند اما اگر مصیبتی برای امتحان به آن ها برسد، دگرگون می شوند (و به کفر رو می آورند)! (به این ترتیب) هم دنیا را از دست داده اند، و هم آخرت را و این همان خسران و زیان آشکار است!

وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَوَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ (3) و از مردم کسانی هستند که می گویند: «به خدا ایمان آورده ایم!» اما هنگامی که در راه خدا شکنجه و آزار می بینند، آزار مردم را همچون عذاب الهی می شمارند (و از آن سخت وحشت می کنند) ولی هنگامی که پیروزی از سوی پروردگارت (برای شما) بیاید، می گویند: «ما هم با شما بودیم (و در این پیروزی شریکیم)»!! آیا خداوند به آن چه در سینه های جهانیان است آگاه تر نیست؟!

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَى مَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُودًا (4) و هنگامی که به آن ها گفته شود: «به سوی آن چه خداوند نازل کرده و به سوی پیامبر بیایید»، منافقان را می بینی که (از قبول دعوت ) تو، اعراض می کنند!

جایگاه منافقین در قیامت

يَوْمَ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ 13 يُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قَالُوا بَلَى وَلَكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْكُمُ الْأَمَانِيُّ حَتَّى جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ 14 فَالْيَوْمَ لَا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَلَا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلَاكُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ 15﴾ (5)


1) احزاب، آیه 60

2) حج، آیه 11.

3) عنکبوت 10.

4) نساء، 61

5) حدید، آیه و 13 و 14و15.

روزی که مردان و زنان منافق به مؤمنان می گویند: «نظری به ما بیفکنید تا از نور شما پرتوی برگیریم!» به آن ها گفته می شود: «به پشت سر خود بازگردید و کسب نور کنید!» در این هنگام دیواری میان آن ها زده می شود که دری دارد، درونش رحمت است و برونش عذاب! * آن ها را صدا می زنند: «مگر ما با شما نبودیم؟!» می گویند: «آری، ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار (مرگ پیامبر را) کشیدید و (در همه چیز) شکّ و تردید داشتید، و آرزوهای دور و در از شما را فریب داد تا فرمان خدا فرا رسید، و شيطان فريبكار شما را در برابر (فرمان) خداوند فریب داد! * پس امروز نه از شما فدیه ای پذیرفته می شود و نه از کافران و جایگاهتان آتش است و همان سرپرستتان می باشد و چه به جایگاهی است!

وَعَدَ اللَّهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللَّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقِيمٌ. (1) خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار، وعده آتش دوزخ داده جاودانه در آن خواهند ماند - همان برای آن ها کافی است!- و خدا آن ها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب همیشگی برای آن ها ست!

وَ يُعَذِّبَ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِينَ وَالْمُشْرِكَاتِ الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِيرًا. (2) و (نیز) مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد می برند مجازات کند (آری) حوادث ناگواری (که برای مؤمنان انتظار می کشند) تنها بر خودشان نازل می شود! خداوند بر آنان غضب کرده و از رحمت خود دورشان ساخته و جهنم را برای آنان آماده کرده و چه به سرانجامی است!

إِنَّ الْمُنَفِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا. (3) منافقان در پایین ترین درکات دوزخ قرار دارند و هرگز یاوری برای آن ها نخواهی یافت بنا بر این، از طرح دوستی با دشمنان خدا، که نشانه نفاق است، بپرهیزید!

إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَى يُرَاءُونَ النَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا. (4) منافقان می خواهند خدا را فریب دهند در حالی که او آن ها را فریب می دهد و هنگامی که به نماز بر می خیزند با کسالت بر می خیزند و در برابر مردم ریا می کنند و خدا را جز اندکی یاد نمی نمایند !


1) توبه، آیه 68

2) فتح، آیه 6.

3) نساء، آیه 145

4) نساء، آیه.142

إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَفِقِينَ وَالْكَفِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا (1) و خداوند (این حکم را) در قرآن بر شما نازل کرده که هر گاه بشنوید افرادی آیات خدا را انکار و استهزا می کنند با آن ها ننشینید تا به سخن دیگری بپردازند! و گرنه شما هم مثل آنان خواهید بود. خداوند منافقان و کافران را همگی در دوزخ جمع می کند.

عملکرد منافقین

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (2) و هنگامی که به آنان گفته شود: «در زمین فساد نکنید» می گویند: ما فقط اصلاح کننده ایم!

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَكِنْ لَا يَعْلَمُونَ ﴿13 وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ 14﴾ (3) و هنگامی که به آنان گفته شود: «همانند (سایر) مردم ایمان بیاورید!» می گویند: «آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟!» بدانید این ها همان ابلهانند ولی نمی دانند! * و هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات می کنند، و می گویند «ما ایمان آورده ایم!» (ولی) هنگامی که با شیطان های خود خلوت می کنند، می گویند: «ما با شمائیم! ما فقط (آن ها را) مسخره می کنیم!»

الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (4) مردان منافق و زنان منافق، همه از یک گروهند! آن ها امر به منکر، و نهی از معروف می کنند و دست هایشان را (از انفاق و بخشش) می بندند خدا را فراموش کردند، و خدا (نیز) آن ها را فراموش کرد، (و رحمتش را از آن ها قطع نمود) به یقین، منافقان همان فاسقانند!

یَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِئُوا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ مَا تَحْذَرُونَ (5) منافقان از آن بیم دارند که سوره ای بر ضدّ آنان نازل گردد و به آن ها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: «استهزا کنید! خداوند، آن چه را از آن بیم دارید، آشکار می سازد!»


1) نساء، آیه 140.

2) بقره، آیه 11.

3) بقره، آیه 13و14.

4) توبه، آیه 67

5) توبه، آیه 64.

بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلَىٰ أَهْلِيهِمْ أَبَدًا وَزُيِّنَ ذَٰلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَكُنْتُمْ قَوْمًا بُورًا (1) به متخلّفان از اعراب بگو: «بزودی از شما دعوت می شود که بسوی قومی نیرومند و جنگجو بروید و با آن ها پیکار کنید تا اسلام بیاورند اگر اطاعت کنید، خداوند پاداش نیکی به شما می دهد و اگر سرپیچی نمایید- همان گونه که در گذشته نین سرپیچی کردید- شما را با عذاب دردناکی کیف می دهد!»

وَمَا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَلَا يَأْتُونَ الصَّلَاةَ إِلَّا وَهُمْ كُسَالَى وَلَا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَهُمْ كَارِهُونَ (2) هیچ چیز مانع قبول انفاق های آن ها نشد جز این که آن ها به خدا و پیامبرش کافر شدند، و نماز بجا نمی آورند جز با کسالت و انفاق نمی کنند مگر با کراهت!

وظیفه پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر منافقین و کفار

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ. (3) ای پیامبر با کافران و منافقان جهاد کن و بر آن ها سخت بگیر! جایگاهشان جهنم است و چه بد سرنوشتی دارند.

مؤمنین حقیقی

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ. (4) مؤمنان، تنها کسانی هستند که هر گاه نام خدا برده شود، دل هاشان ترسان می گردد و هنگامی که آیات او بر آن ها خوانده می شود، ایمانشان فزون تر می گردد و تنها بر پروردگار شان توکل دارند.

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ. (5) مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آورده اند، سپس هرگز شکّ و تردیدی به خود راه نداده و با اموال و جان های خود در راه خدا جهاد کرده اند آن ها راستگویانند. در قرآن بسیاری از صحابه مريض القلب معرفی شدند که در واقع منافقینی هستند که برای فرصتی مناسب مانند بعد از رحلت رسول الله صلی الله علیه و آله نقشه کشیده اند اما ظاهر سازی خوبی داشته و بطور بی پروا نفاق خود را نمودار نمی کردند.


1) فتح، آیه 12.

2) توبه، آیه 54

3) توبه، آیه 73 ؛ تحریم، آیه.

4) الانفال، آیه 2

5) حجرات، آیه 15

خلاصه: ما طبق آیات به این نتیجه می رسیم که نظر قرآن این است که عموماً مردم زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و بطور خاص صحابه به گروه های مختلفی چون کافر و مومن و مسلمان و منافق و اهل کتاب و مجرم و ظالم و فاسق و متقی و تقسیم شده اند بلکه منافقون در مدینه به حدی شدند که خداوند در رابطه با ایشان سوره ای به این عنوان نازل کرد و مهمتر این که این عناوین منحصر در آیات نازل شده در اواخر رسالت نیست بلکه در ابتدای رسالت وقتی به آیات نازل شده توجه می کنیم (1)همان عناوین را می یابیم با این که در مکه مسلمین و کفار محدود بودند. (2)

اعتراض به پیامبر صلی الله علیه و آله

برخی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله به تصمیمات پیامبر صلی الله علیه و آله اعترض داشتند و شأن نبوت و حاکمیت آن حضرت صلی الله علیه و آله را نادیده می گرفتند.

1.

ابو سعید خدری نقل می کند که ما در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله بودیم در حالی که آن حضرت به تقسیم کردن اموالی بین صحابه مشغول بود که ناگهان شخصی به نام ذوالخصیره از قبیله بنی تمیم گفت: یا رسول الله عدالت کن حضرت فرمود: وای بر تو، اگر من عدالت نداشته باشم چه کسی آن را رعایت می کند! (3)

2.

روزی پیامبر صلی الله علیه و آله شکایت او را به پدرش ابوبکر نمود در حالی که او بی شرمانه در حضور پدرش به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت عدالت داشته باش (در موقعیتی دیگر عایشه نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله خشمگین بود و گفت: تویی که گمان می کنی فرستاده خدایی؟) که سیلی محکمی از پدرش دریافت نمود و از دهانش خون جاری شد. (4)

3.

اعتراض برخی صحابه با سرلشگری زید بن حارثه و فرزندش اسامة بن زید این مخالفت های تا حدی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله با حال و وضعیت وخیمی که داشت منبر رفت و مخالف های برخی از صحابه با انتخاب اسامه رد کرد همان طور که مخالفت های آنان با سرلشکری پدرش را نادرست دانست و لیاقت اسامه و پدرش را یاد آور شد و فرمود اگر به اسامه طعنه می زنید قبلاً نیز بر امارت پدرش اشکال می کردید. به خدا قسم که لایق امارت است. (5)


1) سوره مدثر، آیه 31- وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلَّا مَلَائِكَةً وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَيَزْدَادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيمَانًا وَلَا يَرْتَابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالْمُؤْمِنُونَ وَلِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْكَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَ مَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ وَ مَا هِيَ إِلَّا ذِكْرَى لِلْبَشَرِ....

2) آیة الله میلانی، سید على محاضرات في الاعتقادات، ج 2، ص 180.

3) اسدالغابه، ج 2 ص 20؛ الاصابة، ج 2، ص 343.

4) سبل الهدى والرشاد في سيره خير العباد، ج 9، ص 70.

5) البدايه والنهايه، ج 5، ص312.

4.

در حدیبیه وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم به صلح گرفت، برخی از صحابه می کوشیدند تا صلح واقع نشود و عمر به پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراض کرد که مگر به ما وعده ندادید که به زودی به مسجد الحرام مشرف می شویم و طواف می کنیم آیا با ذلّت برگردیم؟ آیا پیامبر به حق خدا نیستی!! آیا مسلمین برحق نیستند!! آیا آن ها کافر نیستند! چرا در دین خود زیر بار پستی برویم!! عمر با غضب از نزد رسول الله صلی الله علیه و آله خارج می شود و می گوید اگر یارانی داشتم زیر بار ذلت نمی رفتیم. پیامبر صلی الله علیه و آله در جواب او فرمودند: من رسول خدا هستم و آن چه که امر شدم انجام می دهم، وعده دادم اما نه برای امسال با این حال عمر اعتراض خود را رها نمی کند و به برای حل مشکل به ابوبکر مراجعه می کند و می گوید این چه کاری است که می شود آیا مسلمانان را به کافران تحویل دهیم!! ولی او به عمر آرامش می بخشد. (1)عمر در این حادثه اعتراف می کند که هیچ گاه مانند این روز به نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله شک نکرده بودم! (2)

5.

بعد از مرگ عبدالله بن ابی از سران نفاق در مدینه، فرزند او نزد پیامبر صلی الله علیه و آله می آید و تقاضا می کند کند که ایشان بر جنازه عبدالله نماز بخواند. پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی برای نماز آماده می شود، عمر با جسارت لباس آن حضرت صلی الله علیه و آله را می کشد و می گوید خداوند به شما اجازه نداده است که بر جنازه او نماز بخوانید!! پیامبر فرمودند: خداوند من را مخیّر ساخته که نماز بخوانم،

اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ، امّا استغفار من برای منافقین اثر ندارد. (3)عمر می گوید از جسارتم نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله تعجّب کردم. (4)

6.

انصار بعد از جنگ حنین به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله غنائم کمتری بردند و بیشتر غنائم به قریش اختصاص یافت که موجب ناراحتی و اعتراض انصار شد. (5)البته پیامبر صلی الله علیه و آله ایشان را با بیاناتی راضی نمود امّا به فرموده امام باقر علیه السلام خداوند نور انصار در آن زمان از بین رفت. (6)

7.

از جمله بی اعتنایی های مهاجر و انصار به پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی بود که ایشان مشغول به سخنرانی در نماز جمعه بود که کاروان تجاری وارد مدینه شد در این هنگام مردم پیامبر صلی الله علیه و آله را تنها گذاشتند جز دوازده نفر آیات سوره جمعه در این رابطه نازل شد. (7)

8.

عدم حمایت از امیرالمومنین علی علیه السلام و فاطمه زهراء علیها السلام و برپایی سقیفه از ضربات مهلکی بود که به دلیل ضعف انصار و خیانت برخی دیگر از انصار صورت گرفت و همین حادثه بود که ابوبکر و عمر و ابوعبیده قبر کن را واداشت تا فوراً و بدون تأمّل از بین خود خلیفه تعیین کنند. (8)


1) مجلسی محمد باقر،پیشین، ج 30 ص 559؛ 561 و معتزلی، ابن ابی الحدید؛ پیشین، ج 1، ص 183.

2) تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج 2، ص371

3) دمشقی، ابن کثیر؛ پیشین، ج 5، ص35

4) همان؛ مجلسی محمّد باقر، پیشین، ج 30 ص 572

5) الكامل في التاريخ، ص 271؛ مجلسی، محمد باقر؛ پیشین، ج21، ص178؛ إعلام الورى، ص 119.

6) الکافی، ج 2، ص411.

7) صحیح بخاری، ج 6، ص189.

8) احتجاج مشهد، ج 1، ص 71 ؛ تاریخ الامم والملوک، ج 3، ص203.

مخالفت با پیامبر صلی الله علیه و آله

مخالفت با دستورات پیامبر صلی الله علیه و آله را باید در دو زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و بعد از رحلت ایشان پیگیری کنیم؛ زیرا دستورات مطلق پیامبر صلی الله علیه و آله محدود به زمان حضور و حیات ایشان نیست امّا از جمله مخالفت های برخی صحابه در زمان حیات آن حضرت صلی الله علیه و آله سرپیچی از دستور پیامبر صلی الله علیه و آله در مبنی بر رفتن با لشگر اسامة بن زید در اواخر عمر آن حضرت صلی الله علیه و آله بود تا حدّی که ایشان مخالفین با این فرمان را لعنت کرد به این بیان:

لَعَنَ اَللَّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَیْشِ أُسَامَهَ. (1)

و آن را تکرار می کرد در حالی که برخی از صحابه که در لشگرگاه اسامه سرباز بودند، مخالفت کردند و به مدینه بازگشتند یکی دیگر از دستورات آن حضرت صلی الله علیه و آله در اواخر عمر شریفشان، امر به آوردن قلم و لوح بود تا این که آن حضرت صلی الله علیه و آله مطلبی بنویسند تا بعد از آن کسی گمراه نشود این دستور با اهانت (2)عمر به آن حضرت صلی الله علیه و آله مورد مخالفت واقع شد که اصحاب به دو دسته موافقین و مخالفین تبدیل شدند و در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله به یکدیگر پرخاش می کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی این صحنه را مشاهده کرد با ناراحتی دستور داد تا آن ها از نزد او خارج شوند. (3)این اهانت به حدّی بود که سال ها ابن عباس از آن ناراحت بود و می گفت پیامبر صلی الله علیه و آله بیشترین اذیت را زمانی تحمّل کرد که بین او و نوشتن مطلب مانع شدند. (4)از جمله مخالفت هایی که با دستورات پیامبر بلکه با اوامر الهی شد، غصب خلافت بعد از شنیدن رحلت آن حضرت صلی الله علیه و آله و اذیت و آزار نسبت به اهل بیت علیهم السلام بود تا حدّی که مصیبت شهادت فاطمه زهرا علیها السلام را در پرونده خود ثبت کردند و البته تمام قصد منافقین ضربه زدن به اهل بیت علیهم السلام بود که به دست این چنین افرادی از صحابه و یارانشان انجام شد.

نافرمانی سمره

سمرة بن جندب یکی از اصحابی است که دستور مکرّر پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر فروش درخت خود که در خانه یکی از انصار بود را اجابت نکرد تا این که پیامبر صلی الله علیه و آله به سمره فرمود: تو ضرر زننده هستی سپس دستور داد تا آن درخت را قطع کنند و جلوی سمره بیندازند. (5)


1) مجلسی محمد باقر پیشین، ج30، ص: 427 و 431.

2) ان نبى الله ليهجر - الطبقات الكبرى، ج 2، ص 187. ص187.

3) الاكتفاء بما تضمنه من مغازى رسول الله (صلی الله علیه وآله) و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 41 ؛ تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج 1، ص 552؛ معتزلی ابن ابی الحدید؛ پیشین، ج 2، ص55.

4) دمشقی، ابن کثیر؛ پیشین، ج 5، ص227

5) أقضية رسول الله 6، ص 100.

بی ادبی

خداوند در قرآن کریم نسبت به احترام گذاشتن به پیامبر صلی الله علیه و آله آیاتی نازل کرد و دستور داده که صدای خود را فراتر از صدای پیامبر صلی الله علیه و آله نکنید...... کسانی که تو را از پشت حجره ها بلند صدا می کنند کنند بیشترشان (شأن و مقام تو را) نمی فهمند. (1)در تاریخ آمده که شبی پیامبر صلی الله علیه و آله برای نماز عشاء تأخیر انداختند. عمر آمد در خانه را کوبید و گفت: یا رسول الله زن ها و بچه ها خوابیدند، خیلی دیر شده. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: سزاوار نیست من را اذیت کنید و به من دستور داده و امر کنید وظیفه شما این است که بشنوید و اطاعت کنید. (2)همچنین گفته شده که از طائفه بنی تمیم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند. ابوبکر گفت: قعقاع بن معبد را بر آن ها امیر کن. عمر گفت: اقرع بن جالس را امیر کن. ابوبکر به عمر گفت: تو جز مخالفت با من غرضی نداشتی. عمر گفت من قصد مخالفت با تو نداشتم. و با هم نزاع کردند و فریادشان بلند شد. آیه ی لاتُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ... و آیه ی لَاتَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ... در این مورد نازل شد. (3)

شکست و فرار از جنگ

شکست و فرار از جنگ یکی از ویژگیهای برخی صحابه بوده که خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله در برخی موارد با آن بسیار سخت برخورد کرده.اند در جنگ های مهم و سرنوشت سازی چون احد و خبیر و احزاب و حنین شکست و فرار برخی از اصحاب را می توان مشاهده کرد که بعدها داعیه دار خلافت شدند در تاریخ آمده که در جنگ حنین وقتی صحابه فرار کردند فقط ده نفر با پیامبر صلی الله علیه و آله ماندند که نه نفر ایشان از بنی هاشم بود و فرمودند: ای اصحاب بیعت رضوان و ای اصحاب سوره بقره کجا فرار می کنید؟ (4)

از مطالب یاد شده بخوبی می توان دانست که نظریه عدالت جمیع صحابه افسانه ای بیش نیست و ساخته شده است تا جنایت برخی را پوشش دهد. بدیهی است کسانی که در هر جریانی با پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت می کردند نسبت به جریان وصایت و خلافت نیز مخالفت خواهند کرد بخصوص بخاطر حساسیت مسئله حکومت و امارت ابوبکر بعد از این که در سقیفه با او بیعت شد گفت آگاه باشید من ولایت شما را برعهده گرفتم در حالی که بهترین شما نیستم بیعت با من لغزش بود و به همین دلیل از فتنه می ترسم. (5)امّا عمر نیز به این مطلب اعتراف داشت و بعد از مدتی آن را توجیه می کرد و بعد نیز منکر آن شد.


1) سوره حجرات آیه 1 تا 5

2) تهذيب الأحكام، ج 2، ص28.

3) مجلسی، محمّد باقر؛ پیشین، ج 30 ص 279 ؛ دمشقی، ابن کثیر، پیشین، ج 5، ص41.

4) طبرسی، فضل بن حسن؛ پیشین، ج 1، ص197.

5) انساب الاشراف، ج1، ص591.

نقل شده که عمر در تبیین امر سقیفه بالای منبر گفته بود بیعت با ابوبکر کار ناحسابی بود که خداوند شر آن را از ما سر برداشت. (1)بار دیگر عمر در توضیح انتخاب جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله گفته: برخی از مردم می گویند که بیعت با ابوبکر لغزش بود که خداوند ما را از شرش حفظ کرد (بدون این که این کلام را تکذیب کند) و حکومت عمر بدون مشورت بود بعد دستور می دهد که حاکم بعدی با مشورت تعیین می شود و شرائط آن را ذکر می کند. (2)عمر در بالای منبر گفت: به من خبر رسیده که کسی گفته بیعت با ابوبکر لغزش بوده است. آگاه باشید که بیعت با او لغزش بود ولی خداوند شرّش را برداشت. (3)

چنین نیز نقل شده که عمر گفته: بیعت با ابوبکر لغزشی بود که خداوند شرّش را برداشت، آگاه باشید هرکس مانند آن را انجام دهد او را بکشید (4)و نیز گفته: بیعت با ابوبکر لغزشی بود که خداوند شرّش را برداشت، آگاه باشید هر کس مانند آن را بدون مشورت انجام دهد او را بکشید. (5)امّا عمر که از کلام ابوبکر و خودش در مورد بی حساب بودن بیعت با ابوبکر ناراحت بودند و مشروعیت سقیفه را در خطر دید در سالهای آخر عمر خود منکر آن کلام شد او روزی به منبر رفت و گفت: زبیر و فلانی گفته اند بیعت با ابوبکر لغزش بود و اگر روزی عمر بمیرد با على (علیه السلام) بیعت خواهیم کرد به خدا قسم دروغ گفته اند. (6)با این حال عمر در هنگام مرگ اعتراف می کند که بیعت با ابوبکر لغزش بود و از آن پشیمان بود. (7)

عایشه عثمان را با القابی چون نعثل و فاجر و پیمان شکن (8)می خواند و فتوای قتل عثمان را نیز صادر کرد که توسط حامیان خود مانند طلحه و زبیر و عوامل ایشان اجراء شد. اما بعد از این که مردم با امیرالمومنین علی علیه السلام بیعت کردند و حتی طلحه و زبیر نیز بیعت کردند ولی با رد سهم خواهی بصره و کوفه از سوی امیرالمؤمنين على علیه السلام مواجه شدند پیمان شکنی کردند عایشه و طلحه و زبیر به عنوان خونخواهی عثمان به جنگ با آن حضرت علیه السلام پرداختند. و این تغییر مواضع عایشه به قدری ناشیانه بود که حتی زنان پیامبر صلی الله علیه و آله مانند ام سلمه این رفتار متناقض را گوشزد کرده و گفتند که تا دیروز او را تکفیر می کردی و امروز او (عثمان) را امیرالمومنین می دانی که مظلومانه کشته شده است. (9)عایشه و حفصه بارها رفتارهای ناشایستی را نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت علیهم السلام و همسران پیامبر صلی الله علیه و آله دیگر صحابه و غیره، انجام می دادند تا حدی که عایشه در اواخر عمر وصیت کرد که او را به سبب اعمالی که از او سر زده در بقیع دفن کنند نه در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله. (10)


1) همان، ج 1، ص 583.

2) همان، ج 5، ص 500

3) البداية والنهاية، ج 5، ص 245؛ تاریخ طبری، ج 3، ص205.

4) تاريخ یعقوبی، ج 2، ص157.

5) البدء والتاريخ، ج 5، ص190.

6) البلاذری، احمد بن یحیی، پیشین، ج 1، ص 581 و 584 و 579

7) خصال، قم، ج 1، ص 170.

8) بحار الانوار، ج 31، ص 297.

9) الاحتجاج، مشهد مقدس، ج 1، ص166.

10) برای بررسی مطلب به مقاله کردار عایشه مراجعه شود - قالت عائشة عند وفاتها: إني قد أحدثت بعد رسول الله 6، فادفنوني مع أزواج النبي صلی الله علیه و آله الطبقات الكبرى، ج 8، ص59.

همچنین ابوذر غفاری که از صحابه خاص پیامبر صلی الله علیه و آله بود در هنگام تبعید به عثمان و یارانش رو کرد و گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات کرد در حالی که از من راضی بود امّا شما خراب کاری های زیادی انجام داده اید. (1)حتی برخی از صحابه به اعمال خرابکارانه خود اعتراف داشتند مانند براء بن عازب که به او گفته شد: خوشا به حال تو، با پیامبر صلی الله علیه و آله مصاحبت داشتی و در زیر شجره با او بیعت کردی جواب داد نمی دانی بعد از او چه کردیم!! (2)حال سخن این است که با این اعترافات و رفتارهای ناشایست چگونه عدالت برای تمام صحابه ثابت است؟؟


1) تفسیر القمی، قم، ج1، ص53.

2) عسقلانی، ابن حجر؛ پیشین، ج 3، ص 67 ؛ الصحيح البخارى، باب غزوة الحديبيه، ج4، ص 1529، حدیث 3937 - لقيت البراء بن عازب رضى الله عنهما فقلت طوبی لک صحبت النّبي صلی الله علیه و اله و بايعته تحت الشجرة فقال يا ابن أخى إنك لا تدرى ما أحدثنا بعده

پی نوشت ها

1- محاضرات في الاعتقادات، ج 2، ص 151

2- حجرات، آیه 13 گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست.

3- احقاف 19 و اسراء، آیه 21.

4- انعام، آیه 165

5- نساء، آیه 32.

6- حجرات، آیه 14 و منافقون، آیه 1و بقره، آیه 8.

7- شرح نهج البلاغة ج 15، ص 19.

8- كشف اليقين، ص 143

9- تاريخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 11؛ الصراط المستقيم ج 1، ص 259.

10- بحار الأنوار، ج 28، ص 85.

11- بحار الأنوار، ج 30، ص529

12- كشف الغمة ج 2، ص 21.

13- بقره، آیه 14

14- حجرات، آیه 14.

15- توبه آیه 97

16- نساء، 65

17- حجرات 17

18- فتح، آیه 11.

19- آل عمران، آیه 167

20- بقره، آیه 8.

21- توبه، آیه 61

22- حجرات، آیه 11.

23- مجادله آیه 12

24- جمعه، آیه 11

25- آل عمران، آیه 149

26- مجادله آیه.13

27- حجرات، آیه 6

28- مائده، آیه 51

29- نساء، آیه 136.

30- محمد (صلی الله علیه و آله)، آیه 29 و 30

31- احزاب، آیه 32

32- محمد (صلی الله علیه و آله)، آیه.20

33- احزاب، آیه 12.

34- توبه، آیه 125

35- آل عمران آیه 152

36- نساء، آیه 32.

37- عنکبوت 2.

38- توبه آیه 101

39- نساء، آیه 143.

40- منافقون، آیه 1.

41- منافقون، آیه 5.

42- نور، آیه 21.

43- آل عمران، آیه 144.

44- احزاب، آیه 60

45- حج، آیه 11.

46- عنکبوت 10.

47- نساء، 61

48- حدید، آیه و 13 و 14و15.

49- توبه، آیه 68

50- فتح، آیه 6.

51- نساء، آیه 145

52- نساء، آیه.142

53- نساء، آیه 140.

54- بقره، آیه 11.

55- بقره، آیه 13و14.

56- توبه، آیه 67

57- توبه، آیه 64.

58- فتح، آیه 12.

59- توبه، آیه 54

60- توبه، آیه 73 ؛ تحریم، آیه.

61- الانفال، آیه 2

62- حجرات، آیه 15

63 آیة الله میلانی، سید على محاضرات في الاعتقادات، ج 2، ص 180.

64- اسدالغابه، ج 2 ص 20؛ الاصابة، ج 2، ص 343.

65- سبل الهدى والرشاد في سيره خير العباد، ج 9، ص 70.

66- البدايه والنهايه، ج 5، ص312.

67- مجلسی محمد باقر،پیشین، ج 30 ص 559؛ 561 و معتزلی، ابن ابی الحدید؛ پیشین، ج 1، ص 183.

68- تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج 2، ص371

69- دمشقی، ابن کثیر؛ پیشین، ج 5، ص35

70- همان؛ مجلسی محمّد باقر، پیشین، ج 30 ص 572

71- الكامل في التاريخ، ص 271؛ مجلسی، محمد باقر؛ پیشین، ج21، ص178؛ إعلام الورى، ص 119.

72- الکافی، ج 2، ص411.

73- صحیح بخاری، ج 6، ص189.

74- احتجاج مشهد، ج 1، ص 71 ؛ تاریخ الامم والملوک، ج 3، ص203.

75- مجلسی محمد باقر پیشین، ج30،

ص: 427 و 431.

76- ان نبى الله ليهجر - الطبقات الكبرى، ج 2، ص 187. ص187.

77- الاكتفاء بما تضمنه من مغازى رسول الله (صلی الله علیه وآله) و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 41 ؛ تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج 1، ص 552؛ معتزلی ابن ابی الحدید؛ پیشین، ج 2، ص55.

78- دمشقی، ابن کثیر؛ پیشین، ج 5، ص227

79- أقضية رسول الله 6، ص 100.

80- سوره حجرات آیه 1 تا 5

81- تهذيب الأحكام، ج 2، ص28.

82- مجلسی، محمّد باقر؛ پیشین، ج 30 ص 279 ؛ دمشقی، ابن کثیر، پیشین، ج 5، ص41.

83- طبرسی، فضل بن حسن؛ پیشین، ج 1، ص197.

84- انساب الاشراف، ج1، ص591.

85- همان، ج 1، ص 583.

86- همان، ج 5، ص 500

87- البداية والنهاية، ج 5، ص 245؛ تاریخ طبری، ج 3، ص205.

88- تاريخ یعقوبی، ج 2، ص157.

89- البدء والتاريخ، ج 5، ص190.

90- البلاذری، احمد بن یحیی، پیشین، ج 1، ص 581 و 584 و 579

91- خصال، قم، ج 1، ص 170.

92- بحار الانوار، ج 31، ص 297.

93- الاحتجاج، مشهد مقدس، ج 1، ص166.

94- برای بررسی مطلب به مقاله کردار عایشه مراجعه شود - قالت عائشة عند وفاتها: إني قد أحدثت بعد رسول الله 6، فادفنوني مع أزواج النبي صلی الله علیه و آله الطبقات الكبرى، ج 8، ص59.

95- تفسیر القمی، قم، ج1، ص53.

96- عسقلانی، ابن حجر؛ پیشین، ج 3، ص 67 ؛ الصحيح البخارى، باب غزوة الحديبيه، ج4، ص 1529، حدیث 3937 - لقيت البراء بن عازب رضى الله عنهما فقلت طوبی لک صحبت النّبي صلی الله علیه و اله و بايعته تحت الشجرة فقال يا ابن أخى إنك لا تدرى ما أحدثنا بعده

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم ؛

•

بخاری، محمد بن اسماعيل، الصحيح، بيروت، يمامه، دار ابن كثير، الطبعة الثالثه، 1407ه-.ق.

•

البلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت، دارالفکر، 1417ه- ق.

•

الجزری ابن اثیر ،اسدالغابه، بیروت، دار الفکر، 1409ه-.ق.

•

جزری، ابن اثیر، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار الصار، 1385ه-.ق.

•

حمیری، ابوالربيع الاكتفاء بما تضمنه من مغازى رسول الله (صلی الله علیه و آله) و الثلاثة الخلفاء، بيروت، دار الكتب العلميه، اول، 1420ه-.ق.

•

دمشقی ابن كثير، البدايه والنهايه بيروت دار الفكر، 1407 ه-.ق.

•

ذهبی، شمس الدین، تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، بيروت، دار الكتاب العربي، دوم، 1409ه-.ق.

•

صالحی دمشقی، محمد بن یوسف، سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد، بيروت، دار الكتب العلميه، اول، 1414 ه-.ق.

•

صدوق، محمد بن على خصال، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1403ه-.ق.

•

طبرسی، احمد بن علی، احتجاج مشهد نشر مرتضی، 1403ه-.ق.

•

طبرسی، فضل بن حسن إعلام الورى، تهران، دار الكتب الاسلاميه 1387ه-.ق.

•

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوک، بیروت، دارالتراث، دوم، 1387ه-.ق.

•

طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری،بیروت دارالتراث، الثانيه، 1387ه-.ق.

•

طوسی، محمد بن الحسن تهذيب الأحكام، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1365ش.

•

عسقلانی، ابن حجر الاصابة، بيروت، دار الكتب العلمية، اول، 1415ه-.ق.

•

قرطبی، ابن طلاع، أقضية رسول الله صلی الله علیه و اله، بيروت، دار الكتب العربي، 1426ه.ق.

•

قمی، علی علیه السلام بن ابراهيم بن هاشم تفسیر القمی،قم، موسسه دارالکتاب، 1404ه- ق.

•

کلینی محمّد بن یعقوب الکافی تهران، دار الكتب الإسلامية، 1365 ه- ش.

•

مجلسی محمّد باقر، بحار الانوار، بيروت، موسسة الوفا، 1404 ه-.ق.

•

محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دار الكتب العلميه الاولى، 1410ه-.ق.

•

مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء والتاريخ پورسعيد، مكتبه الثقافيه الدينيه، بی تا.

•

واقدی، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دارالکتب العلمية، دوم، 1418ه-.ق.

•

یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب؛ تاریخ یعقوبی، بیروت، دارصار، بی تا.

دراکولای خون آشام مورد تقدیس مسیحیت

اشاره

ترجمه و تدوین: مصطفی رستگار

•

ولادر اکولا کیست؟

•

فرمانروایی در اکولا

•

نبرد با ترکان عثمانی

درآمد

در سال 1897 نویسندهای بریتانیایی به نام برام استوکر (Bram Stoker) رُمانی وحشتناک به نام «کُنت دراکولا (Count Dracula) نوشت. شخصیت اصلی این رُمان خون آشامی به نام «کُنت دراکولا» بود که با گزیدن انسان های بی گناه آن ها را به خون آشام هایی مانند خود تبدیل می کرد. امروزه ما وقتی کلمه ی خون آشام را می شنویم خواه ناخواه به یاد «دراکولا» می افتیم گرچه این رمان پر از خیال پردازی و داستان های غیرواقعی است. جای هیچ تردیدی نیست که اصل داستان ریشه در واقعیتی تاریخی دارد ریشه آن به مردی به نام ولا دراکولا بر می گردد که در کشتار انسان ها بخصوص مسلمانان آن هم به شیوه های شیطانی افراط داشت ولی در دنیای مسیحیت به عنوان یک قدیس مطرح شده است.

کلیدواژه ها؛

ولادراكولا، تركان عثمانی، قدیس، مسیحیت

ولاد دراکولا کیست؟

«ولاد دراکولا» (Vlad Dracula) که به او «ولاد سوم» يا «ولاد خازوق زن» (Vlad the Impaler) هم می گویند در سال 1431 میلادی در شهر زیگیشوارا (Sighisoara) در قلب فلات ترانسیلوانیا (Transylvania) که در شمال غربی و مرکز رومانی فعلی قرار داشت به دنیا آمد. پدر او «ولاد دوم» ملقب به «دراکول» (Dracul)، که عضو گروه شوالیه های اژدها بود، چند سال بعد، فرمانروای منطقه ی والاکیا (Wallachia) در جنوب سرزمین رومانی فعلی شد. «دراکول» در زبان قدیم رومانیایی به معنای «اژدها» است و پدر او این لقب را به خاطر عضویت در گروه شوالیه های اژدها که مدافعان اروپای مسیحی در برابر هجوم ترکان عثمانی بودند دریافت کرده بود. «دراکولا» هم به معنای «فرزند دراکول» یا «فرزند اژدها» است. البته به دلیل تغییر و تحول زبانی، در زبان رومانیایی امروزین واژه ی «دراکول» به معنای «شیطان» است و «دراکولا» فرزند شیطان معنا می شود.

دراکولای جوان

دراکولای جوان آموزش های سلطانی، جغرافیا زبان های خارجی علوم تجربی و هنرهای رزمی را فرا گرفت و در جوانی به گروه شوالیه های اژدها پیوست در سال 1442، رقبای سیاسی پدر در اکولا قدرت را از او گرفتند و او مجبور شد برای برپایی دوباره ی حکومت خود در والاکیا به ترکان عثمانی متوسل شود او مجبور شد دو تن از پسران خود یعنی ولاد سوم و رادوی خوش اندام Rad, the Handsome را برای اطمینان بخشی به عثمانی ها، در مورد این که روزی علیه آن ها نخواهد شورید به گروگان به دربار عثمانی بفرستد. رادو با عثمانی ها سازگار بود و در نهایت مسلمان شد ولی ولاد سوم ناآرام بود و همواره به دلیل بددهانی به گروگان گیران،خود شلاق و کتک می خورد. البته او سرانجام آزاد شد و به فراگیری منطق و زبان ترکی و فارسی و سوارکاری پرداخت در اکولا اقدام پدر خود در همکاری با ترکان عثمانی را خیانت به آرمان شوالیه های اژدها که قسم خورده بودند بالکان را از وجود مسلمانان پاکسازی کنند، می دانست او به خاطر این پیمان شکنی از پدرش نفرت داشت و از رادوی مسلمان شده هم به شدّت منزجر بود و در عین حال، به خاطر جایگاه خوبی که رادو در نزد عثمانیان و همچنین در نزد پدرشان داشت به او حسادت می کرد.

دراکولای فرمانروا

در سال 1447، قبایل رقیب، پدر دراکولا را به قتل رساندند و ترکان عثمانی برای جلوگیری از تصرف والاكيا توسط مجارها به والاکیا هجوم بردند و دراکولا که احساس می کردند خطر کمتری برای آن ها خواهد داشت را به حکومت رساندند طولی نکشید که هونیادی (Hunyadi) قاتل پدر،دراکولا دراکولا را هم شکست داد ولی هونیادی وقتی دانش فراوان در اکولا در مورد اوضاع داخلی و شیوه ی عمل عثمانی ها و همچنین نفرت بسیار زیاد او از ترکان را دید تصمیم گرفت او را مشاور خود قرار دهد. در سال 1453 عثمانی ها پس از محاصره ای،طولانی قسطنطنیه را به تصرف درآوردند و شروع به پیشروی به قلب اروپا کردند. هونیادی در صربستان دست به ضد حمله زد و دراکولا هم پاتک خود را در والاکیا که بار دیگر به تصرف عثمانی ها درآمده بود انجام داد سرانجام پس از سه سال جنگ خونین، دراکولا والاکیا را باز پس گرفت و خودش مجددا فرمانروای منطقه شد.

بی رحمی های دراکولا

اوضاع والاکیا بسیار نابسامان بود پس از سال ها جنگ و خونریزی جرم و جنایت در جامعه بیداد می کرد تولیدات کشاورزی همواره ناچیز بود تجارت هم کساد و بی رونق شده بود. بویارها (Boyars) که اشراف زادگان رومانیایی بودند هم اوضاع را بسیار بدتر کرده و بواسطه ی اختلافات و درگیری های داخلی خود کشور را به بیچارگی کشانده بودند در اکولا تصمیم گرفت کشور خود را بازسازی کند، ولی او شیوه ای بسیار خشن را برای این کار انتخاب کرد. دراکولا بسیار بی رحم بود و روش های وحشتناکی برای سرکوب مخالفان خود داشت. او دشمنان خود را زنده زنده پوست می کند، روی آتش کباب می کرد، در آب می جوشانید، زنده به گور می کرد، خفه می کرد و دل و روده ی آن ها را بیرون می ریخت. ولی از همه ی این ها گذشته، شیوه ی مورد علاقه ی او خازوق زنی بود. دراکولا دو روش برای خازوق زنی داشت روش اول سریع و کم دردتر ولی روش دوم بسیار زمان بر و دردناک بود. در روش اول نوک تیز تیرک چوبی (خازوق) را درون ناف یا سینه یا مقعد قربانی فرو می کردند او را با فشار تیرک، از جا می کندند و انتهای تیرک را در زمین قرار می دادند و به این شکل نوک تیز تیرک بر اثر سنگینی خود قربانی در بدن او فرو می رفت و از آن سو یا (در صورتی که از مقعد فرو می کردند) از یکی از پهلوها،

بالای سینه، اطراف،گردن گلو یا دهان او بیرون می زد و طولی نمی کشید که قربانی جان می داد؛ این روش برای خوش شانس ها بود. ولی روش دوم این گونه بود که طرف دیگر خازوق که نوک گردی داشت را چرب می کردند پاهای قربانی را از هم باز می کردند و قسمت چرب

شده را درون مقعد او قرار می دادند و سپس با فشار خازوق، او را از زمین می کندند و طرف دیگر خازوق را در زمین فرو می کردند؛ به این ترتیب نوک گرد و چرب شده ی خازوق، به علت سنگینی خود قربانی، رفته رفته در بدن او فرو می رفت و مرگ دردناکی را برای او رقم می زد در این روش مرگ قربانی گاهی اوقات تا دو روز به طول می انجامید نظامیان خارجی و مخالفان و مجرمان محلی، برای دراکولا هیچ فرقی نداشتند او همه ی این روش ها را در مورد آن ها به کار می برد او فقرا و بیماران را دزد می دانست و آن چه به آن ها داده می شد را پس می.گرفت او گدایان را اعدام می کرد و بیماران را زنده زنده در آتش می انداخت. گفته شده است که او دل و روده ی معشوقه ی آبستن خود را نیز بیرون ریخت و در نقل ها هست که ترس از دراکولا در میان مردم به جایی رسید که در کنار چاه آبخوری عمومی داخل شهر جام طلایی بود که مردم با آن آب می خوردند و هیچ کس جرأت ربودن آن را نداشت.

تلاش برای تثبیت حکومت

دراکولا در روز عید پاک مسیحی سال 1457 همه ی اشراف زادگان بویار را به ضیافت دعوت کرد و برای این که برای همیشه از شرّ آن ها خلاص شود در اقدامی غیره منتظره، 500 نفر از آن ها را به خازوق زد و بقیه را برای ساختن قلعه ای بر فراز یک کوه بلند به بردگی گرفت. در نقل ها آمده است که وضعیت این بردگان به جایی رسید که لباس هایشان پوسیده شد و از بین رفت و آنان با بدن های عریان بردگی می کردند.

گروه دیگری که از مخالفان در اکولا حمایت می کردند و به دنبال براندازی حکومت او بودند ساکسون هایی بودند که از آلمان به سرزمین رومانی مهاجرت کرده بودند. آنان در قلب فلات ترانسیلوانیا در شمال غربی و مرکز رومانی فعلی، شهر زیگیشوارا یعنی همان مکان تولد دراکولا را ساخته بودند ساکسون های این شهر همه تاجر و پیشه ور بودند و استحکامات دفاعی بسیار نیرومندی برای شهر خود درست کرده بودند در گذشته، پدر دراکولا که مایل بود در امنیت کامل زندگی کند با دادن یک امتیاز تجاری به این ساکسون ها آن ها را راضی کرده بود که به او اجازه دهند به همراه خانواده اش در آن شهر زندگی کند.

دراکولا که در شهر ساکسون ها بزرگ شده بود و با روش های دفاعی آنان کاملاً آشنا بود در سال 1459 شبانه به شهر حمله کرد و آن را به تصرف خود درآورد. او هزاران نفر از ساکسون ها را بر روی تپه های اطراف شهر به خازوق زد و آنطور که می گویند جنگلی از انسان های خازوق زده به وجود آورد در سال 1459 پاپ پیوس دوم Pope IUS II فتوای جهاد علیه عثمانیان را صادر کرد ولی رهبران اروپایی چندان اعتنایی به فتوای او نکردند. البته به استثنای دراکولا که نمی توانست بی اعتنا باشد چون نیروهای عثمانی در نزدیکی مرزهای او استقرار یافته بودند سرانجام ولاد خازوق زن متوجه ابرقدرت آن روزگار یعنی حکومت عثمانی شد ترکان عثمانی قسطنطنیه و بلغارستان را تصرف کرده بودند و فقط والاکیا و تراسيلوانيا بود که بین نیروهای اسلام و اروپای مسیحی مانع شده بود سلطان عثمانی از دراکولا طلب جزیه کرد و از او سرباز جوان خواست. او تن به این خواسته ها نداد و برای جلوگیری از پیشروی لشکریان عثمانی، در قلمرو خود قلعه هایی ساخت که تا به امروز آثار عمده ای از آن ها به جا مانده است.

دراکولا سرانجام نقشه ی هجوم به قلمرو عثمانیان را طراحی کرد عثمانیان به منظور مذاکره با او نمایندگانی را به قلعه ی او روانه کردند. وقتی نمایندگان عثمانی به حضور او رسیدند او متوجه شد که آنان رسم ادب را به جا نمی آورند و سربندهای خود را از سر برنمی دارند او به شدّت خشمگین شد و از آنان پرسید که چرا این رسم را به جا نمی آورند؟ آنان پاسخ دادند که عثمانیان چنین رسمی ندارند. در اکولا در پاسخ گفت کاری خواهد کرد که آنان دیگر هرگز نتوانند سربندهای خود را از سر بردارند در اکولا دستور داد که سربندهای آنان را با میخ بر سرهایشان بکوبند اقدامات تهورآمیز دراکولا در برابر عثمانیان، رفته رفته او را به قهرمان و مدافع اروپای مسیحی آن روزگار تبدیل کرد هدف او محو اسلام از شبه جزیره ی بالکان بود.

نبرد با ترکان عثمانی

دراکولا در زمستان سال 1461 با عثمانیان وارد جنگ شد. در سال 1462، شدّت حملات عثمانیان دراکولا را مجبور کرد که موقتاً از والاکیا به زادگاهش مراجعت کند و از حکومت های مسیحی اطراف خود طلب کمک نماید او به منظور این که به حاکمان مسیحی دیگر بفهماند که لشگریان قدرتمندی دارد دستور داد که یکی از پیک هایش که به سوی ماتیاس کوروینوس (Matthias Corvinus) حاکم مجارستان، روان شده بود سوغات ویژه ای برای او ببرد.

ارمغان ویژه ی در اکولا برای حاکم مجارستان 23 هزار و 884 عدد بینی بریده شده بود. دراکولا در نامه اش به ماتیاس کوروینوس این گونه به قساوت خود افتخار می کند.

من مردان و زنان بسیار زیادی را به قتل رساندم پیر و جوان..... بدون احتساب آن هایی که در خانه هایشان به آتش کشیدیم و آن ها یی که سربازانمان سرهایشان را جدا نکردند 23 هزار و 884 ترک و بلغار را کشتیم.

سرانجام سلطان محمّد دوم عثمانی که خود مردی بسیار خشن بود با لشکری سه برابر لشکر دراکولا به او هجوم برد و او مجبور به عقب نشینی و تمسک به جنگ های چریکی با لشکریان عثمانی شد. زندگی گذشته ی در اکولا در میان ترکان عثمانی و تسلط کامل او به زبان ترکی باعث شد که او بتواند خود را یک ترک معرفی کند و به راحتی به اردوگاه های عثمانی نفوذ کند دراکولا دسته های مختلف لشکریان ترک را یکی پس از دیگری در کمین گرفتار می کرد و تا آخرین نفر آن ها را خواه مرده خواه زنده، به خازوق می کشید دراکولا و افرادش در یکی از حملاتشان لباس سپاهیان ترک را به تن کردند و توانستند به داخل صربستان نفوذ کنند و همه ی روستاییان مسلمان این منطقه و همچنین غیر مسلمانانی که روابط دوستانه با مسلمانان داشتند را کشتار.کنند او هر دهکده ای که ناچار می شد به عثمانیان تسلیم کند را به آتش می کشید تا چیزی برای استفاده ی آنان باقی نماند؛ در اکولا از تاریکی شب و استتار جنگل استفاده می کرد و هر نوع حربه ای را به کار می برد تا روحیه ی سربازان عثمانی را در هم بشکند او شبیخون می زد. در چاه های آب آنان سم می ریخت، آذوقه و مهمات آنان را به آتش می کشید و حتی به جزامی ها، سفلیسی ها، مسلول ها و طاعون زده ها پول می می داد تا به درون لشکریان عثمانی نفوذ کنند و بیماری های خود را به آنان سرایت بدهند. در اکولا در یک تهاجم شبانه که به «حمله ی شب» The Night attack معروف است 23000 ترک و متحدان بلغاری آن ها را به خازوق زد و جنگلی از جنازه های خازوق زده درست کرد. نقطه ی اوج جنگ روانی دراکولا در پایتخت او اتفاق افتاد بعد از عقب نشینی دراکولا از پایتخت سلطان عثمانی به همراه لشکریانش وارد شدند و با صحنه ای بسیار ترسناک روبرو شدند: دراکولا حدود 20 هزار نفر از اسیران عثمانی که شامل مرد و زن و کودک بودند را به خازوق کشیده و امعاء و احشائشان را بیرون ریخته بود. این صحنه باعث شد که سلطان محمد که خود مردی بسیار بی رحم بود از همراهی لشکریانش منصرف شود و به عقب برگردد.

سلطان محمد شکار دراکولا را به تنها کسی که گمان می کرد می تواند از عهده ی او برآید، یعنی برادر دراکولا رادوی خوش اندام که اکنون از فرماندهان برومند سپاه عثمانی بود سپرد در اکولا به امید یافتن پناهگاه و کمک در نزد ماتیاس کورونیویس پسر هونیادی به سوی ترانسیلوانیا فرار کرد ولی از بد روزگار، ماتیاس او را به جرم خیانت زندانی کرد و او 12 سال در زندان به سر برد پس از شکست کامل در اکولا رادو حاکم والاکیا شد و 11 سال حکومت کرد و سپس از دنیا رفت پس از مرگ رادو، دراکولا هم از زندان آزاد شد و بلادرنگ نیروهای خود را جمع کرد و به بوسنی حمله ور شد و مسلمانان آن سرزمین را کشتار کرد دراکولا در بوسنی حدود هشت هزار نفر را به خازوق کشید. سربازان عثمانی دراکولا را تعقیب کردند و سرانجام در قلعه ای بر فراز کوهی در زادگاهش او را به محاصره درآوردند. همسر دراکولا از ترس اسارت، خود را از قلعه به زیر انداخت و به داخل رودخانه ای افتاد که هنوز به رودخانه ی ملکه معروف است. ولی در اکولا توانست به یکی از روستاهای اطراف (روستای آرفو) بگریزد لشکریان عثمانی او را تعقیب کردند، ولی مردم این روستا با توسل به یک حیله، دراکولا را از اسارت یا مرگ حتمی نجات دادند. آنان نعل های دسته ای از اسب ها را وارونه کردند و طوری صحنه سازی کردند که عثمانیان تصور کنند دراکولا به قلعه بازگشته است در حالی که او مسیری کاملا متفاوت را برای فرار در پیش گرفته بود. مردم این روستا هنوز به خود می بالند که توانستند در مقابل ترکان عثمانی به دراکولا کمک کنند.

مرگ دراکولا

دراكولا بعدها مجدّدا تلاش کرد نیروهای خود را گردآوری کند و حکومت از دست رفته ی خود را دوباره برقرار سازد او با تلاش فراوان توانست بار دیگر بر والا کیا تسلط پیدا کند، ولی حکومت او بیش از یک ماه به طول نیانجامید، چرا که ترکان عثمانی به والاکیا لشکر کشی کردند و در بخارست با لشکریان دراکولا روبرو شدند در این نبرد، همه ی افراد دراکولا و خود او کشته شدند سربازان عثمانی سر او را از بدن جدا کردند و برای سلطان محمد فرستادند تا او از مرگ او اطمینان پیدا کند سربازان برای این که سر دراکولا فاسد نشود آن را داخل کوزه ای از عسل گذاشتند و سپس روانه قسطنطنیه کردند. سرانجام در وسط شهر قسطنطنیه، سر دراکولا به خازوق زده شد تا همگان فرجام کار او را مشاهده کنند.

دراکولای مقدس

دراکولا در سرتاسر دنیای میسحیت به خاطر ایستادگی در برابر ترکان عثمانی مورد ستایش بود امروزه نیز با مروری کوتاه بر سایت ها وبلاگ ها و چت روم های اینترنتی به خوبی آشکار می شود که بسیاری از اروپایی ها به ولاد خازوق زن و مقاومتی که او در برابر ترکان عثمانی از خود نشان داد افتخار می کنند و او را قهرمانی می دانند که اروپا را از اسلامی شدن نجات داد در یکی از سایت ها مورخی صربستانی به نام یووان در تیک (Jovan Deretic) با افتخار ادعا می کند که دراکولا در اصل، صرب بوده است نه رومانیایی او می گوید:

دراکولا صددرصد صرب بوده است روی سنگ قبر او به صربی نوشته شده است: "در این مكان عبد خدا ولاد خازوق زن خوابیده است". شما چه دلیلی بهتر از این می خواهید؟

در رومانی فعلی علیه السلام نیز، در اکولا به رغم تمامی جنایاتی که مرتکب شد صرفا به دلیل مقاومتی که در برابر عثمانیان از خود نشان داد قهرمانی ملی محسوب می شود. تصور عمومی مردم رومانی از دراکولا مردی سوار بر اسبی سفید است، جنگجویی آزادی طلب که به خاطر مردم و میهنش جنگید و به شهادت رسید امروزه بقایای قلعه هایی که او در رومانی ساخت نماد گذشته ای آزاد و پرافتخار هر چند پر از جنگ و خونریزی است.

هر چند سر دراکولا به قسطنطنیه فرستاده و به خازوق زده شد بدنش در جایگاه مذبح یک دیر در منطقه ی اشناگوف (Snagov)،رومانی دفن گردید البته مکان دیگری را نیز به عنوان قبر او معرفی کرده اند ولی این مکان بسیار معروف تر است. این دیر امروزه به مکان بازدید زائران در اکولا و توریست ها تبدیل شده است و تمثال او در کنار تمثال مریم مقدس و عیسی مسیح علی علیه السلام و سایر قدیسان مورد احترام است و همواره در کنار آن شمع هایی روشن است.

افسانه ی دراکولا

می گویند بعد از آن که بدن دراکولا را در تابوت گذاشتند تابوت او ناپدید شد و شایع شد که او همچنان زنده است و در تپه های جنگلی سیاه و ساکت و نمناک و مه آلود والاکیا به زندگی خود ادامه می دهد و کسی توان از پا درآوردن او را ندارد افسانه ی دراکولای خون آشام از همین زمان ها شروع شد و در رمان استوکر به نقطه ی اوج خود رسید.

منابع و مآخذ

• فیلم مستند هشت دقیقه ای The real blood red Count Dracula, Prince Vlad Dracul

در این آدرس:

http://www.search.ask.com/videos/watch-video/the-real-dracula- domain=w&11=ver&15432=conclusion/JerAL7Y38bqliiXKGKiGyA?o ww.search.ask.com

• فیلم مستند 42 دقیقه ای The Real Count Dracula در این آدرس:

http://www.search.ask.com/videos/watch-video/the-real-count- dracula-history-channel-documentary/bgJjlV1sfU¥A-jUHEA ̃.jA?o domain=www.search.ask.com&11=ver&15432

•

http://en.wikipedia.org/wiki/Vlad_the_Impaler

•

http://en.wikipedia.org/wiki/Count_dracula.

htm.2_http://historymedren.about.com/od/vladdracula/a/bio_vlad_dracula http://www.bloodsprayer.com/the-popes-debt-to-dracula-vlad- -the- impaler-revised-and-edited

• Vlad-III/631524/http://www.britannica.com/EBchecked/topic - /18517/05-12-2011/http://www.romaniantimes.at/news/Travel- Serbians_claim_Dracula /muslims-killed-dracula

http://www.suhaibwebb.com/islam-studies/history/how-the- Dracula: Essays on the Life and Times of Vlad Ţepeş, Kurt W Treptow- Vlad III Dracula: The Life and Times of the Historical Dracula, Kurt W. Treptow - The Complete Dracula, Radu Florescu, Raymond T. McNally-

•

Vlad Ţepeş: Prince of Walachia, Nicolae Stoicescu

•

تاريخ الدولة العثمانية فى العصور الوسطى، دکتر محمود الحويرى.

•

العثمانيين فى التاريخ والحضاره، دکتر محمد حرب.

•

السلطان محمد الفاتح دكتر سيد ريدوان على.

•

تاريخ الدولة العثمانية في العصور الوسطى، دكتر على حسّون.

بانگ صفیر

اشاره

دکتر احمد احمدی

استادیار دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران

•

ساختار فلسفی عرفانی مثنوی

•

حکایت معاویه و ابلیس

•

تمجید از معاویه در مثنوی

•

چهره تاریک معاویه و بنی امیه

درآمد

نحوه نگرش صاحبان فکر و اندیشه به شخصیت های تاریخی، به نوعی نشان دهنده ی چارچوب فکری و در واقع بیانگر جهان بینی و هستی شناسی آنان است. در این مقاله نویسنده، دیدگاه مولوی را درباره ی معاویه با معارف قرآنی و روایی مورد مقایسه قرار داده است تا تضاد و تخالف آن چه مولوی درباره ی معاویه گفته است با مفاد آیات و روایات مشخّص شود.

کلیدواژه ها؛

قرآن، حدیث، تاریخ، قصه، ابلیس، معاویه

مقدّمه

در جای دیگری گفته ام: (1)آرد برخورد عقلانی با یک اثر برجسته چون " مثنوی " با این گونه سخنان، که: " ادبیات از مقوله انشاء است و صدق و کذب را بر نمی تابد" و یا " تصوف نگاهی هنری به مذهب است و هنر نیز منشوری است حامل وجوه متعدد" در خصوص آثار محض ادبی و زائیده های خالص هنری و تجربه های ناب لحظات شاعرانه و.... شاید تا حدی مجال عرضه داشته باشد، اما اثری چون مثنوی یک اثر هنری صرف نیست؛ منظومه ای فلسفی و کلامی نیز هست؛ برهان ها و قیاس های متعدد و تمثیل های گوناگون برای القای مطلب در جای جای این کتاب، آن را از حوزه هنر صرف، خارج کرده است.

اکنون نظر محققان را در این مورد باهم مرور می کنیم:

در هر حال، برخلاف معنی رمزی که مثنوی را یک حماسه ی روحانی می کند؛ قالب و صورت ظاهری مثنوی از آن یک منظومه ی "تعلیمی" می سازد که در آن، مسایل مربوط به شریعت و حقیقت از نظرگاه اهل طریقت مطرح می شود و مشتمل بر خطابه ای مع الواسطه یا بلا واسطه ای است که تخیل انگیز و غالباً اقناعی است و بیشتر برحجّت های قیاسی تکیه دارد و محتوای اندیشه هم در آن، از قرآن و حدیث و حِکَم و امثال و قصص و حکایات، قالب می گیرد... مثنوی هیچ جا از بینش فلسفی خالی نیست و کمتر مسأله یی از امهات مباحث اهل فلسفه هم هست که مولوی آن را در این جا مطرح نکرده باشد و جوابی برهانی یا تمثیلی به آن نداده باشد. به هر حال کثرت نسبی این گونه مقالات که از اقوال قدماء متکلمان و فلاسفه ی اقدمین گرفته تا قدماء صوفیه و معاصران و متأخران آن ها به صورت های گونه گون در مثنوی انعکاس یافته است حاکی از تبحر مولوی و احاطه ی وی بر فنون و معارف عصرست. (2)

... مولوی نه فیلسوف است نه شاعر... هم فلسفی را تحقیر می کند و هم بر فلسفه می تازد. چنان چه قافیه اندیشی را عبث می شمارد و از دست مفتعلن مفتعلن نیز شکایت دارد. با این همه شور عشق او را هم فلسفی کرده است و هم شاعر شعر می گوید و در آن نه همان هیجان های روحانی خویش بلکه اندیشه های فلسفی خود را نیز بیان می کند. با آن که از استدلالیان و شیوه فکر و بیان آن ها رضایت ندارد خود در بیان آراء و اندیشه های خویش مثل آن ها استدلال می کند....(3)

نگاهی گذرا به فهرست مطالب کتاب «مولوی نامه» تألیف استاد جلال الدین همایی، به ویژه مقالت دوم و سوم و چهارم از جلد اول و نیز عمده محتوای جلد دوم این اثر شاهدی دیگر بر گفته فوق است.


1) مقاله فانوس خیال، مجلّه اختصاصی گروه زبان و ادبیات فارسی، پائیز 80، شماره سوم.

2) سرّ ني، ص 438-491

3) زرین کوب، با کاروان حلّه، ص 239

قصه در مثنوی

چنان که می دانیم قصه های مثنوی گاه در حجم یک یا دو بیت و گاه در اندازه ده ها بیت عرضه می گردد. یکی از قصه های بالنسبه حجیم مثنوی، حکایتی است با این عنوان: «بیدار کردن ابلیس، معاویه را که خیز وقت نماز است». این داستان در نسخه نیکلسون از بیت 2604 تا 2792 و در نسخه قونیه از بیت 2611 تا 2800 از دفتر دوم را به خود اختصاص داده است که با حذف دو حکایت فرعی 12 و 9 بیتی در اواخر این قصه، ابیات این حکایت به طور خاص در حدود 170 بیت را در برمی گیرد که به نظر می رسد حجم مورد توجهی است و این اولین نشانه اهمیت قالب و محتوای داستان در نظر سراینده ی آن است.

ی حکایت مبتنی برگفت و گوی ابلیس و معاویه است که در 12 گفت و شنود میان این دو نقش اصلی داستان تقسیم شده است. در این قصه نکات بسیار مهمی در ارزیابی شخصیت ابلیس از منظر مثنوی و اقوال صوفیه مبتنی بر مسأله اعتذار ابلیس دیده می شود. با توجه به این که مولوی در مواضع دیگری نیز از ابلیس سخن رانده است بررسی کامل در این خصوص فسحت مجالی می طلبد که توفیق آن را از حضرت حق جل و علا می خواهیم.

امّا آن چه در این داستان توجه نگارنده را به خود جلب کرده و انگیزه عرضه این نوشتار گردیده تصویری است که جلال الدین محمد بلخی از شخصیت معاویه ترسیم کرده است لذا برآنیم که این تصویر را پیش چشم مخاطب فرهیخته نهاده با نگاهی عمیق تر آن را بکاویم ابیاتی از این داستان را با هم می خوانیم:

در خبر آمد که خال مؤمنان *** خفته بد در قصر بر بستر ستان

قصر را از اندرون در بسته بود *** کز زیارت های مردم خسته بود

ناگهان مردی ورا بیدار کرد *** چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد...

گفت امیر ای راه زن حُجّت مگو *** مر ترا ره نیست در من ره مجو

ره زنی و من غریب و تاجرم *** هر لباساتی که آری کی خرم...

تا چه دارد این حسود اندر کدو *** ای خدا فریاد ما را زین عدو

این حدیثش همچو دود است ای اله *** دست گیر از نه گِلیمم شد سیاه...

از هوا من خوی را واکرده ام *** لقمه های شهوتی کَم خورده ام

چاشنی گیرِ دلم شد با فروغ *** راست را داند حقیقت از دروغ

چارمیخت کرده ام هین راست گو *** راست را دانم تو حیلت ها مجو

من ز شیطان این نجویم کوست غیر *** کو مرا بیدار گرداند بخیر

گفت بسیار آن بلیس از مکر و غَدر *** میر ازو نشنید، کرد استیز و صبر

گر نماز از وقت رفتی مر ترا *** این جهان تاریک گشتی بی ضیا

از غبین و درد رفتی اشک ها *** از دو چشم تو مثال مَشک ها

آن غبین و درد بودی صد نماز *** کو نماز و کو فروغ آن نیاز...

پس عزازیلش بگفت ای میرِ راد *** مکرِ خود اندر میان باید نهاد

گر نمازت فوت می شد آن زمان *** می زدی از دردِ دل آه و فغان

آن تاسّف و آن فغان و آن نیاز *** درگذشتی از دو صد ذکر و نماز

من ترابیدار کردم از نهیب *** تا نسوزاند چنان آهی حجیب

تا چنان آهی نباشد مر تو را *** تا بدان راهی نباشد مر تو را

عنکبوتی تو، مگس داری شکار *** من نِیَم ای سگْ مگس، زحمت میار

بازِ اسپیدم شکارم شَه کند *** عنکبوتی کی به گِرد ما تند

تو مرا در خیر زان می خواندی *** تا مرا از خیرِ بهتر راندی

فروغ او

ل - پیکره داستان (قالب و سند)

استاد بدیع الزمان فروزانفر در کتاب ارزشمند " مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی "در ارائه ی مأخذی برای این حکایت، با اشاره به چهار کتاب، چنین نوشته اند: (1)

و يروى ان رجلا كان يلعن ابليس كل الف مرة فبينما ذات هو يوم نائم اذ اتاه شخص فايقظه و قال قم فان الجدار هاهو يسقط فقال له من انت الذى اشفقت على هذه الشفقة فقال له انا ابليس فقال كيف هذا و انا العنك كل يوم الف مرة فقال هذا لما علمت من محل الشهداء عند الله تعالى فخشيت ان تكون منهم فتنال ما ينالون. (2)

روایت شده که مردی روزی هزار مرتبه ابلیس را لعن می کرد روزی مرد خوابیده بود که شخصی او را از خواب بیدار کرد و به او هشدار داد که از خواب بیدار شو که دیوار در حال خراب شدن است مرد از او سوال کرد که تو که هستی که این گونه بر حال من می ترسی؟ هشدار دهنده پاسخ داد: من ابلیس هستم، مرد گفت: چگونه جان مرا نجات می دهی در حالی که روزی هزار بار لعنت می کنم. جواب داد من جایگاه شهدا را در نزد خدا می دانم و خواستم که از آن ها نباشی و به درجات آن ها نرسی.


1) ص 72 و 73 شماره 67

2) قصص الانبياء ثعلبی، ص36.

و نظیر آن این حکایت است که در «البیان و التبیین»، جلد 3، ص 101 و در کتاب «تلبیس ابلیس»، ص 138 با مختصر اختلافی در عبارت دیده می شود:

و دخل ابو حازم مسجد دمشق فوسوس اليه الشيطان انك قد احدثت بعد وضوئک قال له اوقد بلغ هذا نصحک.

ابوحازم داخل مسجد شد و شیطان او را وسوسه کرد که وضویت باطل شده، ابوحازم پاسخ داد: شاید با نصیحت تو وضویم باطل شده باشد

و ظاهراً حدیث ذیل که در «حلیة الاولیاء» جلد 3، ص335 نقل شده در ترکیب این حکایت مؤثّر بوده است.

ان الشيطان يزين للعبد الذنب حتى يكسبه فاذا كسبه تبرأ منه ولايزال العبد يبكى منه و يتضرع الى ربه و يستكين حتى يغفر له ذلك الذنب و ما قبله فيندم الشيطان على ذلك الذنب حين اكسبه اياه فغفر له الذنب و ما قبله.

گاهی شیطان بندهای را گمراه کرده و او مرتکب معصیتی می شود در این هنگام آن بنده گنه کار به درگاه خدا روی می آورد و گریه و زاری می کند و طلب بخشش تا این که خدا هم آن گناه را می آمرزد و هم تمام گناهان گذشته او را در این هنگام شیطان از این که او را به گناه انداخته پشیمان می شود چه این که با توبه اش تمام گناهانش آمرزیده شده است.

و نظیر آن روایت دیگر است که در همان کتاب، جلد ششم، ص 275 می بینیم:

ان العبد ليعمل الذنب فاذا ذكره احزنه فاذا نظر الله عز وجل اليه قد احزنه غفر له ما صنع قبل ان ياخذ في كفارته بلا صلوة ولا صيام.

اگر بنده ای معصیتی مرتکب معصیتی شود و هر گاه که یاد آن می کند، محزون شود، اگر خدای متعال او را در حال حزنش نظاره کند تمام گناهان او را می آمرزد، قبل از این که شروع به کفاره هایش کند، او را می آمرزد بدون خواندن نماز و گرفتن روزه.

استاد بزرگوار جناب دکتر شهیدی نیز در شرح این داستان مرقوم نموده اند: (1)

با تتبّع فراوان، این داستان را که مولوی به معاویه نسبت داده است در هیچ مأخذی ندیدم استاد فروزانفر نیز هر چند حکایت هایی را آورده است که با سروده ی مولوی اندک مشابهتی دارد، (2)هیچ یک با معاویه ارتباطی ندارد.


1) شرح مثنوی، ج 6، ص 508

2) مآخذ قصص وتمثيلات مثنوی، ص73-72

استاد شهیدی در جای دیگری نیز به این خصوصیت، اشاره ای توجه برانگیز دارند: (1)

چنان که در جای دیگری نیز اشارت شده است بیشتر داستان هایی که مولوی در سراسر کتاب آورده از نظر تاریخی یا ریشه ندارد یا او آن ها را به سلیقه خود دگرگون کرده است تا نتیجه ای را که می خواهد بگیرد.

نمونه ای از این اشارت را نگارنده در مقاله ای دیگر در بررسی «افسانه غرانیق در مثنوی» نشان داده است. (2)در تأیید بیاصل بودن حکایت، ذکر این نکته ضروری و شایان است که بنابر نقل شاعر این مقابله با ابلیس و اندوه معاویه بر فوت جماعت به همراه حضرت خاتم صلی الله علیه و آله در هنگام حکومت معاویه در شام است و این خود، تناقضی تاریخی و جغرافیایی به فاصله دمشق و مدینه در مکان، و دست کم دو دهه در زمان است و ظاهراً هیچ توجّهی را بر نمی تابد. این میزان غرابت از نظر محققان مدقق پنهان نمانده است. (3)نیز در کتاب ارزشمند «بحر در کوزه» (4)بر بی مأخذ بودن این قصه در روایات تأکید شده است. این عدم تقید به توافق با تاریخ، در نمونه های دیگری نیز مجال ظهور یافته که گاهی مغایرت آشکار آن با حقایق و مسلمات تاریخی، بسیار غریب و گاهی مضحک می نماید. (5)استاد علامه محمد تقی جعفری نیز در شرح مثنوی خود همین امر، بی مأخذ بودن حکایت، را مورد تأکید قرار داده اند. (6)

فروغ دوم - درونه ی داستان - محتوا

اشاره

با نگاهی دیگر به مجموعه ابیات، تصویری از بنیانگذار سلسله نامیمون بنی امیه از منظر مثنوی ترسیم شده چنین می بینیم:

الف- به کار بردن لقب «خال مؤمنان»

در برخی نسخه های قدیم مثنوی از جمله ی نسخه ی معتبر قونیه، حکایت با این بیت آغاز می شود:

در خبر آمد که "خال مؤمنان" *** خفته بد در قصر بر بسترستان

و چنان که محقّقان نظر داده اند: (7)

ظاهراً این ضبط باید مبنی بر تصحیح و تبدیل خود مولوی و برای اصلاح تشدید زایدی باشد که در ضبط دیگر بیت، از باب ضرورت در نام معاویه آمده است.


1) شرح مثنوی، ج4، ص248

2) مجله دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی، تابستان و پاییز 1381 به شماره 163 - 162 و تحت عنوان "دكان فقر".

3) سرّ نى، ج 1، ص 280-... و نیز 294-295 و 304-305.

4) ص 133 شماره 59

5) همان، ص 294 و 295.

6) تفسير ونقد وتحليل مثنوی - قسمت سوم، دفتر دوم، ص 202.

7) بحر در کوزه، تعلی علیه السلام قات، ص487، شماره 17.

در نسخه نیکلسون در همه عناوین در کنار نام معاویه عبارت "رضی الله عنه" آمده و نیکلسون هم این گونه ترجمه کرده است:

May God be Well - Pleased with him

و گفته اند (سرّ نی، بخش اول) که عناوین همه بخش ها ظاهرا از خود مولوی است.

چنان که می دانیم در میان عامه، معاویه به سبب آن که خواهرش ام حبیبه از همسران حضرت خاتم صلی الله علیه و آله است بر سبیل تعظیم، "خال مؤمنان " خوانده شده است. شگفت آن که محمد بن ابی بکر برادر عایشه، همسر دیگر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله، هیچ گاه به این لقب نامیده نشده است و این امر به یقین به سبب مشی متفاوت او بود که دائماً ملتزم رکاب امام الموحدين اميرالمؤمنین سلام الله علیه بوده است و این در حالی است که معاویه در مسیر تضاد و ستیز و دشمنی بی انتها با حضرت امیر علیه السلام سعی بسیار کرد به این موضوع در جای دیگر به تفصیل بیشتر خواهیم پرداخت.

ب- تقابل ابلیس و معاویه و غلبه معاویه بر ابلیس

چنان که می بینیم این قصه دو قهرمان بیشتر ندارد، یکی منفی یعنی ابلیس و دیگری مثبت يعنى معاويه. البته برخی لفظ اندیشی ها و سخن پریشی ها از ابلیس در داستان آورده شده که انعکاسی از مسأله اعتذار ابلیس در فرهنگ صوفیه را می نماید ولی در نهایت نقش منفی این مقابله، از آن این مطرود درگاه حق و نقش مثبت این تقابل، به نخستین خلیفه ی اموی تعلّق یافته است و این قطعاً تأمل برانگیز است.

این نکته را دکتر زرین کوب این گونه بیان کرده است: (1)

... به هر حال غلبه معاویه بر ابلیس نه فقط رأی مولوی را در باب این صحابه رسول که نزد امثال سنایی هم با نظر موافق و مساعد نگریسته نمی آید، نشان می دهد بلکه سابقه این گونه گفت و شنودها را که نظایر آن ها در باب مشایخ صوفیه و بعضی زهاد نیز منقول است به عهد صحابه رسول منتهی می کند و برخی عقاید و آراء صوفیه را هم که از زبان معاویه مطرح می سازد بدین وسیله بر سابقه ی عهد رسول و صحابه مبتنی می دارد..... و مولوی با تقریر اهمیت این درد و شوق، هم مذاق صوفیه را در این مسأله توجیه و تأیید می نماید و هم در عین حال معاویه را از وقوع در مکر ابلیس تنزیه می کند و معارف و اقوال صوفیه را از طریق اسناد به او به عصر صحابه مربوط می دارد.


1) بحر در کوزه، ص 133 و 134.

با توجّه به آن که مولوی هم مثل غزالی در آن چه به احوال رجال و واقعیات تاریخ مربوط است به غور و تدقیق محققان ناظر نیست، این طرز تلقی مخلصانه وی از احوال معاویه که نزد اهل سنت و مخصوصاً کسانی که در محیط شام می زیسته اند نظیر بسیار دارد البته غریب نمی نماید، معهذا بر رغم تلقی تکرم آمیزی که مولوی از معاویه دارد، تأمل در قصه او با ابلیس در عین حال تا حدی این خلیفه اموی " "قصر" خفته را رمزی از حال کسانی نشان می دهد که هر چه آرامش خواب آن ها را بر هم می زند و آن ها را از غفلت و غروری که مایه ی آسایش خیالشان است دور می کند به نحوی به ابلیس منسوب می دارند و گویی می پندارند هر چه بیشتر در رؤیاهای خویش مستغرق باشند بیشتر از آن چه مایه ی دغدغه خاطر است دور می مانند.

ج- انتساب مکاشفه به معاویه

قصه حاکی از آن است که معاویه در قصر خویش خفته است و در را هم از درون حجره بسته است. ناگهان کسی او را بیدار می کند و تا معاویه چشم می گشاید، مرد پنهان می شود و اعتراف ابلیس و...

د- تعبیرات خاص مثنوی درباره معاویه

1- امیر یا میرراد (1)

2- عدم امكان نفوذ ابلیس در معاویه (2)

3- نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن (3)

4- موعظه سازی و اندرزگویی معاویه و توصیه و تأکید بر راستی و صدق و خود را خالی از هوای نفس شمردن (4)

5- تأکید مجدّد معاویه بر خالی بودنش از هوای نفس و لقمه حلال خوردن وی و دارای دلی روشن و ضمیری با صفا بودن (5)

6- چار میخ کردن معاویه ابلیس را و حق شناسی معاویه (6)

7- انتساب حسرت و درد و اخلاص و شوق معاویه و اشتیاق وی به نماز جماعت با حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله (7)

8- باز سپید خواندن معاویه که شکار شه (حضرت حق) می گردد. (8)


1) بیت 2659 و 2708 و 2772

2) مصراع دوم بیت 2708 مرترا ره نیست در من، ره مجو.

3) ابیات 2714 تا 2720

4) ابیات 2783 تا 2748

5) ابیات 2762 و 2763

6) بیت 2766 و چند بیت بعد.

7) ابیات 2773 تا 2778 و 2788 و 2793.

8) ابیات 2794 تا 2798

که به تعبیری زیرکانه، معاویه را از زمره ی ملازمان و خواص درگاه حق جلوه می دهد.

در توضیح بیشتر برای این مورد باید گفت: استاد بدیع الزمان فروزانفر نیز در " شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فریدالدین عطار " " باز " را نمودار کسانی شمرده اند که طالب قرن سلطانند. (1)همچنین دکتر شفیعی کدکنی هم در مقدمه ی تصحیح جدید منطق الطیر در بحث از پرندگان در این منظومه - که هر یک نماد کسانی یا امری هستند - درباره ی" باز " چنین نوشته اند: (2)

ارتباط باز با ساعد سلطان و تعلّق او به قلمرو سلطنت ناخود آگاه از پیوند او با فره ایزدی و عنایت الهی خبر می دهد. آن چه در مورد باز جنبه ی رمزی می تواند داشته باشد این است که طبیعتی وحشی دارد (رمزی از انسان قبل از ورود به عالم سلوک) و امیال و خواسته های خود را دنبال می کند و برای خود می کوشد، اما وقتی او را تربیت کردند (و از مدارج سلوک عبور کرد) خواست او تبدیل به خواست خداوند و صاحب او می شود و آن چه به مراد خویش گرفتی، نیز (=با دیگر) به مراد خویش نگیرد و مراد خویش زیر مراد خداوند آرد.

بنابه نوشته ی همین استاد در خصوص پرندگان خاص در منطق الطیر که در آغاز این منظومه مورد خطاب عطار قرار دارند: (3)

ساختار کلّی خطاب ها شامل دوازده پرنده است و از هدهد تا باز. وقتی به باز رسیده است به جای پنج بیت، او را با ده بیت مخاطب قرار داده است، زیرا مقامی برتر از دیگر پرندگان دارد و جایگاه او ساعد سلطان است و دست ذوالقرنین.

مهمتر آن که مولوی خود در مثنوی (4)همچنان که محققان خاطر نشان کرده اند " باز "را" رمز انسان کامل" می داند. (5)

9- شناخت کامل معاویه از کید و نیرنگ های ابلیس، که طبعاً به پرهیز وی از دچار شدن به نیرنگ ابلیس می انجامد.


1) ص 358 و 359

2) ص 176، مقدمه.

3) ص 177، مقدمه

4) ج 2، ص321 - 347 و ج 2، ص 1127 - 1187.

5) سرّ نی، ج 1، ص 485

پرده برداری

پرتو نخست - کلام وحی (قرآن)

در خصوص تأثیر کلام در مثنوی گفته اند:

این نکته که زمینه ی فکر و بیان مثنوی بیش از هر چیز متأثّر از قرآن کریم به نظر می رسد نه فقط از آن جا ناشی است که متصوفه مبادی و تعالیم خود را غالباً به قرآن منسوب یا مربوط می کرده اند و حتی در عین آن که به نقل احادیث چندان عنایت نداشته اند و اخذ و ضبط آن را از مقوله ی اشتغال به علم قال و علم رسمی و بحثی تلقی می کرده اند باز بر تلاوت و ختم قرآن مواظبت و مداومت داشته اند، بلکه در مورد مولوی و مثنوی این کثرت و تنوع اشارات و معانی قرآنی تا حد زیادی مخصوصا ناشی از همان سابقه ی اشتغال شخصی و خانوادگی وی به حرفه ی وعظ و تذکیر هم بوده است...

باری تأثیر قرآن هم در لغات و تعبیرات مثنوی جلوه دارد، هم در معانی و افکار آن پیداست. و کثرت و تنوع انحاء این تأثیر به قدری است که نه فقط مثنوی را بدون توجه به دقیق قرآن نمی توان درک و توجیه کرد، بلکه حقایق قرآن هم در بسیاری موارد به مدد تفسیرهایی که در مثنوی از معانی و اسرار کتاب الهی عرضه می شود بهتر مفهوم می گردد، و ازین حیث مثنوی که گاه همچون تفسیری لطیف و دقیق از تمام قرآن کریم محسوب می شود که هم طالبان لطایف و حقایق از آن بهره می یابند، هم کسانی که به الفاظ و ظواهر اقتصار دارند آن را مستندی سودمند می توانند یافت.

بدین گونه اشتمال بر معانی و لطایف قرآنی در مثنوی تا حدی است که از این کتاب نوعی تفسیر صوفیانه، موافق با مذاق اهل سنت می سازد و با آن که این نکته تمام ویژگی های مثنوی را شامل نیست، طرز تلقی خود مولوی را از مثنوی که وی در آن غالباً به چشم اثری الهامی و کتابی که طعن و نفی قرآن و شریعت باشد می نگرد...

باری در بین آن چه از قرآن کریم در مثنوی اخذ و تضمین شده است، تعبیرات قرآنی با چنان وفور و کثرتی اقتباس و نقل گشته است که به نحو بارزی از غلبه ی معانی و الفاظ قرآن بر ذهن گوینده و از احاطه ی وی بر اسرار و دقایق آن حاکی است...

جو فکری مثنوی در تمام گوشه و کنارش به طور بارزی تحت تأثیر و سیطره ی قرآن واقع است...

کثرت و تنوّع موارد اخذ و نقل آیات قرآنی در مثنوی به حدّی است که اگر آن را به یک معنی نوعی تفسیر عرفانی از قرآن هم بخوانند مبالغه نیست و از این مقوله آن چه رنگ تأویل صوفيانه دارد غالباً متضمّن صیغه یی شاعرانه است که البته با تأویل باطنی و فلسفی هم قابل التباس نیست...

مولوی قرآن کریم را منبع و منشأ تمام تعالیم و آراء خویش از تصوف تا اخلاق تلقّی می کند و غلبه ی معانی قرآن بر فکر و بیان او از این جاست.

تعظيم فوق العاده ی مولوی در حق قرآن کریم که از آن به کتاب و ذکر و نُبی هم که گه گاه تعبیر می کند همواره با نوعی تسلیم و انجذاب روحانی مقرون است و حال وی در برابر این وحی مبین الهی به نوعی فنا در ذکر و فناء در مذکور، یا به آن چه صوفیه فناء در شیخ و مرشد می خوانند شباهت دارد و این مایه استغراق در معانی و اسرار قرآن در نزد مولوی می بایست تا حد قابل ملاحظه یی با تجربه ی عرفانی که تحقق به حقایق و اسرار آن را برای عارف کامل ممکن می دارد مربوط بوده باشد.

مولوی در تمام احوال نهایت تکریم قلبی را نسبت به این کتاب عظیم و وحی مبین که هر چند لفظ آن از لب پیغمبرست کلام الهی است نشان می دهد.

در هر حال تعظیم و تکریم قلبی فوق العاده یی که گوینده ی مثنوی همه جا نسبت به کلام الهی دارد نشان می دهد که مولوی معرفت و نجات عارف را در خارج از قلمرو وحی نمی جوید و از آن چه در جواب طعنه زننده بر مثنوی می گوید نیز پیداست که نزد وی آن چه را مطلوب عارف و ضاله ی اهل حکمت محسوبست در قلمرو وحی باید جستجو کرد نه جای دیگر. (1)


1) سرّ نی ص 341 تا 280

و امّا حقیقت امر...

*بنی امیه در کلام حق
1- سوره ی توبه - آیه 60

إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَرِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِّنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمُ مراد از وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ در این آیه مبارکه، کسانی است که با دادن سهمی از زکات به ایشان، دل هاشان به طرف اسلام متمایل می شود و به تدریج در اسلام می آیند و یا اگر مسلمان نمی شوند مسلمانان را در دفع دشمن یاری می کنند و یا در برآوردن ماده ای از حوائج دینی کاری صورت دهند. در " الدر المنثور" [یکی از مهمترین کتب تفسیر روایی قرآن در میان اهل تسنن] مؤلف، جلال الدین سیوطی، تعدادی از این افراد را برشمرده که حضرت رسول صلی الله علیه و آله به هر یک صد رأس شتر بخشیدند که از بنی امیه، بزرگشان در آن زمان؛ یعنی ابوسفیان، پدر معاویه و خود معاویه، چنین صدقه ای را دریافت کرده اند. (1)

2- سوره ابراهیم - آیات 26 و 28 و 29

وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُنَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ... أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ ﴿28 جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ ﴾. همان کتاب یاد شده (الدر المنثور) در ذیل آیه مبارکه 28 سوره ابراهیم روایت نقل کرده است که مقصود از شجره خبیثه دو خاندان از قریش که بد کارتر از آن دو نیست، یعنی بنی مغیره و بنی امیه اما بنی مغیره که خداوند روز جنگ بدر کارشان را ساخت و اما بنی امیه یک چندی مهلت داده شده اند تا آن چه می خواهند بکنند.

روایت یاد شده با سه راوی معروف از صحابه نقل شده است. (2)

روایات متعدد به مضمون فوق که مصداق آیه 28 سوره شریفه ابراهیم را بنی امیه اعلام کرده اند در کتاب گرانقدر "سبعة من السلف" با ذکر دقیق مصادر و منابع، فهرست شده اند. (3)


1) الميزان، ج 18، ص 210.

2) الميزان، ج 23، ص 99 و 100.

3) سبعة من السلف، ص301-304.

3- سوره مبارکه اسراء - آیه 60

وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّه يَا الَّتِي أَرَيْنَكَ إِلَّا فِتْنَةٌ لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلَمُونَةَ فِي الْقُرْءَانِ وَتُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طفينا كبيرا شأن نزول آیه به نقل بسیاری از مفسران این است که حضرت خاتم صلی الله علیه و آله در خواب دیدند که بنی امیه در صورت بوزینگانی از منبر ایشان بالا می روند و پایین می آیند. پس از این رؤیا حضرت بسیار اندوهگین شدند و آیه مبارکه برای رفع اندوه حضرت نازل شده، سلطه ی بنی امیه را مایه آزمون مردم اعلام فرمود.

در کتاب "در المنثور" چند روایت به همین مضمون نقل شده است که مصداق شجره ملعونه در قرآن، بنی امیه هستند. (1)

مصادر روایت معروف " شجره ملعونه" در قرآن در منابع معتبر اهل تسنن را مرحوم علامه امینی در ج 8 الغدیر ذکر نموده است. بخشی از این منابع عبارتند از: تفسیر طبری

تاریخ طبری، مستدرک حاکم نیشابوری، تاریخ خطیب بغدادی، تفسیر نیشابوری، تفسیر قرطبی، اسد الغابه، کنز العمال، تفسیر خازن، تفسیر شوکانی، تفسیر آلوسی. (2)البته تفسیر کبیر فخر رازی را هم باید به این گروه افزود.

4- سوره مبارکه قدر - آیه 3

لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ از طریق اهل تسنن در کتاب " در المنثور" و نیز در کتاب " تاریخ بغداد " خطیب بغدادی روایاتی نقل شده دال بر این که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده اند که در خواب به ایشان نشان داده اند که بنی امیه بر منبر ایشان بالا خواهند رفت و این معنا بر ایشان سخت گران آمد. خدای تعالی به عنوان تسلیت به رسول خدا صلی الله علیه و آله در مقابل هزار ماه سلطنت بنی امیه، ليلة القدر را به ایشان عطا فرموده است. (3)در كتاب نفيس "سبعة من السلف" (4)شش روایت از کتب معتبر حدیثی و تفسیری اهل تسنن دال بر این معنا فهرست شده است


1) الميزان، ج 25، ص 253 و 254.

2) الغدير، ج 8، ص248 - 249.

3) الميزان، ج 40، ص330

4) ص 298 - 300.

پرتو دوم - کلام معصوم علیه السلام (سنّت)

اشاره

در کلام حضرت خاتم صلی الله علیه و آله هم چنان که در تفسیر آیات یاد شده گفتیم - مجموع این قبيله مورد لعن و نکوهش شدید واقع شده اند؛ به ویژه تعبیرات قرآنی " شجره ملعونه " و "شجره خبیثه " و سخن حضرت در تفسیر آن ها و تعیین مصادیق آن ها ، به کمال، آن چه را باید بر روشنگر صاحب بصیرت، معلوم می دارد.

الف- منابع عامّه

حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله در مواضع دیگری نیز، بدون الزام به تفسیر وحی، از این خاندان نامیمون به ویژه از بنیانگذار خلافت اموی سخن گفته اند. از جمله در "صحیح مسلم" دومین کتاب معتبر حدیث از منظر عامه، در بخش «کتاب البر و الصدقه»، باب «من لعنه النبي صلی الله علیه و آله» چنین آمده است:

عن ابن عباس قال: كنت ألعب مع الصبيان فجاء رسول الله صلی الله علیه و آله فتواریت خلف باب قال فجاء فحطأنى حطأة و قال: اذهب وادع لى معاوية قال فجئت فقلت: هو يأكل قال ثم قال لى اذهب و ادع لى معاوية قال فحبئت فقلت: هو يأكل فقال صلی الله علیه و آله: لا أشبع الله بطنه.

همین مضمون و نفرین را در یک منبع معتبر دیگر از دیدگاه عامه و از جمله ی صحاح سته؛ یعنی مسند ابی داود می توانیم بیابیم. (1)در یکی دیگر از کتب معتبر روایی اهل تسنن، کنز العمال از متقی هندی، این موارد را می بینیم: (2)

اخرج نصر عن عبدالله من عمر أن معاويه فى الدرك الأسفل من النار و لو لا كلمة فرعون أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى. ما كان احد أسفل من معاوية.

و أخرج نصر عن عبدالله بن بن عمر أيضا عنه صلی الله علیه و آله:

یَمُوتُ مُعَاوِیَهُ عَلَی غَیْرِ اَلْإِسْلاَمِ. و أخرج نصر عن جابر بن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله:

یَمُوتُ مُعَاوِیَهُ عَلَی غَیْرِ مِلَّتِی و اخرج نصر عن البراء بن عازب قال: أقبل ابو سفیان و معاوية فقال رسول الله صلی الله علیه و آله:

اللّهُمَّ العَنِ التّابِعَ وَالمَتبوعَ ، اللّهُمَّ عَلَیکَ بِالاُقَیعِسِ فقال البراء لأبيه من الأقيعس؟ قال: معاوية.


1) سبعة من السلف، المقصد السادس باب 1، ص 2 و 271.

2) كنز العمال، ج 6، ص 87 ط الهند به نقل از سبعة من السلف، ص 272.

در باب دیگری از کتاب "سبعة السلف" (1)می خوانیم:

ذهبی، عالم معتبر اهل تسنن در حدیث، در کتاب " میزان الاعتدال " (2)در روایتی که تصریح به صحت آن کرده از آبی برزه نقل می کند:

تغنى معاوية و عمرو بن العاص فقال النبى صلی الله علیه و آله:

اللهم وَارکُسهُما فِی الفِتنَهِ رَکساً، وَ دُعَّهُما فِی النّارِ. این آواز خوانی و تغنی معاویه و عمرو عاص و نفرین نبوی علیه این دو، در حدیث دیگری در همین کتاب و نیز در حدیثی به نقل از ابن عباس در کتاب مجمع الزوائد هیثمی عالم مشهور دیگر اهل تسنن و از عالم نامبردار عامه، طبرانی، نیز روایت شده است. در کتاب کنز العمال متقی هندی (3)و مجمع الزوائد (4)در موضع دیگری می خوانیم که:

المتقى الهندى قال: روى مسندا عن شدّاد بن اوس أنه دخل على معاوية و هو مجالس و عمر وعاص على فراشه فجلس شدّاد بينهما و قال: هل تدريان ما يجلسنى بينكما لأنى سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله يقول: اذا رأيتموها جميعا فقرّقوا بينهما فوالله ما اجتمعا الا على غدرة فأحببتُ أن أفرق بينكما.

نیز در باب 9 از المقصد السادس از کتاب "سبعة من السلف" روایت شده است:

روى الهيثمى عن عمرو بن الحمق الخزاعي قال: بعث رسول الله صلی الله علیه و آله سرية - إلى أن قال - ثم هاجرت الى رسول الله صلی الله علیه و آله فبينا أنا عنده ذات يوم فقال لى يا عمرو هل لك أن أريك آية اجنة تأكل الطعام و تشرب الشراب و تمشى فى الأسواق قلت بلى بأبي انت قال صلی الله علیه و آله: و قومه و أشار الى على بن ابى طالب علیه السلام و قال لى يا عمرو هل لك أن أريك آية النار تأكل الطعام و تشرب الشراب و تمشى فى الأسواق قلت بلى بأبي انت قال صل الله علیه و آله: هذا و قومه آية النار و أشار الى معاوية... .

باب 10 کتاب مزبور حاوی روایاتی است در این خصوص؛ از جمله:

الذهبي... عن عبدالله قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله

إِذَا رَأَیْتُمْ مُعَاوِیَهَ عَلَی مِنْبَرِی فَاقْتُلُوهُ. شایان ذکر آن که «ذهبی» عالم معروف عامه و صاحب کتاب «میزان الاعتدال» این حدیث را «صحیح» دانسته و هر حدیثی که وی «صحیح» بشمارد از منظر عامه در عالی ترین درجه اعتبار است. ضمناً ابن حجر - عالم بسیار متعصب عامه - نیز در کتاب «تهذیب التهذیب» در شرح حال سه تن از صحابه، این روایت را نقل کرده است. (5)


1) المقصد السادس، باب،2، ص 3 و 272.

2) ج 3، ص 313.

3) ج 6، ص 88 ط حیدرآباد، الهند.

4) ج 7، ص248

5) همان، ص 296

در کتاب "مستدرك الصحيحين"، حاکم حسکانی، محدّث نامبردار عامه و حافظ حدیث، در خصوص " بنی امیه" چنین آورده است: (1)

عن أبي سعيد الخدري قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله: إنَّ أهلَ بَیتی سَیَلقَونَ مِن بَعدی مِن اُمَّتی قَتلاً وتَشریدًا ، وإنَّ أشَدَّ قَومِنا لَنا بُغضًا بَنو اُمَیَّهَ وبَنُو المُغیرَهِ وبَنو مَخزوم.

و از ابن مسعود روایت شده که: (2)

قال إن لكل دين آفة و آفة هذا الدين بنواميه.

در کتب دیگری نیز همین مضمون را - با صحیح دانستن حدیث - عرضه کرده اند. (3)

بهره گیری از معروف ترین شرح نهج البلاغه از دانشمند نام آور عامه، ابن ابی الحدید، در مواضع متعدد و از جمله در شرح و تفسیر خطبه ها و نامه های یاد شده در بخش بعد، در ارایه ی چهره ی معاویه از منظر محقّقان اهل تسنن، برای اهل تحقیق، بسیار مفید خواهد بود.

ب- منابع شیعی

در نهج البلاغه - که مورد تأیید محقّقان اهل تسنن است - در مواضع متعدد از کلام امیر بلاغت و ایمان علیه الصلوة والسلام، تصویری گویا از بنیانگذار خلافت اموی، معاوية بن ابي سفيان می بینیم. از جمله این موارد:

-1 خطبه های شماره 51-57-61-92-97-101-107-157-162-181-191-200.

2- نامه های شماره 6-7-8-9-10-17-28-30-32-37-39-44-48-49-55-58-64-65- .117-77-75-73

نمونه های چندی را با هم مرور می کنیم:

در خطبه 51 حضرت علیه السلام می فرمایند:

... أَلا وَ إِنَّ مُعاوِيَةَ قادَ لُمَّةً [لُمَةً] مِنَ الْغُواةِ، وَ عَمَسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْراضَ الْمَنِيَّةِ. به هوش باشید که معاویه گروهی اندک از گمراهان را به دنبال خود کشانده و اخبار را از آنان پوشیده داشته تا جایی که فداکارانه گلوهای خود را هدف تیر مرگ ساخته اند


1) ج 4، ص 479 ج

2) کنز العمال، ج 6، ص 91 و ج 7، ص142.

3) سبعة من السلف، المقصد السادس، باب 12، ص 304-301

در خطبه شماره 93 ترجمه شهیدی (92 ترجمه فیض الاسلام) پس از بازگشت از جنگ نهروان فرموده اند:

ْ أَبْصَرَ فِيهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِيَ عَنْهَ وَ ايْمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَكُمْ أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِي كَالنَّابِ اَلضَّرُوسِ، تَعْذِمُ بِفِيهَا، وَتَخْبِطُ بِيَدِهَا، وَتَزْبِنُ بِرِجْلِهَا، وَتَمْنَعُ دَرَّهَا لَا يَزَالُونَ بِكُمْ حَتَّى لَا يَتْرُكُوا مِنْكُمْ إِلَّا نَافِعًا لَهُمْ أَوْ غَيْرَ ضَائِرٍ بِهِمْ وَ لَا يَزَالُ بَلَاؤُهُمْ عَنْكُمْ حَتَّى لَا يَكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ إِلَّا... آگاه باشید! و حشتناک ترین فتنه ها برای شما از نظر من، فتنه بنی امیه است چرا که فتنه ای است کور و تاریک و حکومت آن فراگیر است (و همه تحت فشار آن حکومت ظالم قرار می گیرند) ولی بلای آن ویژه گروه خاصی است، هر کس در آن فتنه بصیر و بینا باشد (و با آن به ستیز برخیزد) بلا دامان او را می گیرد. و هر کس در برابر آن نابینا باشد، بلائی به او نمی رسد. به خدا سوگند! بعد از من، بنی امیّه را برای خود زمامداران بدی خواهید یافت! آن ها همچون شتر شرور و بدخویی هستند که صاحب خود را گاز می گیرد؛ با دست خود بر سر او می کوبد و با پا او را دور می سازد و از دوشیدن شیرش او را منع می کند. آن ها به این وضع ادامه دهند (و نیکان و مجاهدان را نابود می کنند)، مگر این که در مسیر منافع آن ها قرار گیرد، یا لا اقل ضرری به آن ها نرساند. بلا و ستم های آن ها نسبت به شما نیز همچنان ادامه خواهد یافت تا آن جا که (هیچ پناهگاهی نیابید و) استمداد شما از آن ها ....

نامه شماره ی 7 نهج البلاغه از حضرت علیه السلام خطاب به معاویه حاوی چنین سخنانی است:

...أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِی مِنْکَ مَوْعِظَهٌ مُوَصَّلَهٌ وَ رِسَالَهٌ مُحَبَّرَهٌ نَمَّقْتَهَا بِضَلاَلِکَ وَ أَمْضَیْتَهَا بِسُوءِ رَأْیِکَ وَ کِتَابُ اِمْرِئٍ لَیْسَ لَهُ بَصَرٌ یَهْدِیهِ وَ لاَ قَائِدٌ یُرْشِدُهُ قَدْ دَعَاهُ اَلْهَوَی فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ اَلضَّلاَلُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لاَغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً. ... ما بعد، اندرز نامه ای از تو به من رسید با جمله هایی بر بافته و عباراتی که به ضلالت خویش آراسته بودی و از روی بداندیشی روانه کرده بودی این نامه، نامه کسی است که نه خود دیده بینا دارد تا راه هدایت را به او نشان دهد و نه او را رهبری است که راهش بنماید. هوا و هواس او را فراخوانده و او نیز پاسخش گفته و ضلالت رهنمونش گشته و او نیز متابعتش نموده هذیانی در هم آمیخته، گم گشته و به خطا رفته است.

در نامه ی شماره 10 حضرت علیه السلام، خطاب به معاویه چنین نوشته شده است:

.... فَإِنّکَ مُترَفٌ قَد أَخَذَ الشّیطَانُ مِنکَ مَأخَذَهُ وَ بَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ وَ جَرَی مِنکَ مَجرَی الرّوحِ وَ الدّمِ ... ... تو فرو رفته در ناز و نعمتی شیطان در تو جای گرفته و به آرزویش رسیده و مانند روح و خون در جسم تو روان شده است...

و نامه شماره 32 نهج البلاغه خطاب به سردمدار سلطنت اموی این گونه است:

... وَ أَرْدَیْتَ جِیلاً مِنَ اَلنَّاسِ کَثِیراً خَدَعْتَهُمْ بِغَیِّکَ وَ أَلْقَیْتَهُمْ فِی مَوْجِ بَحْرِکَ تَغْشَاهُمُ اَلظُّلُمَاتُ وَ تَتَلاَطَمُ بِهِمُ اَلشُّبُهَاتُ فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ وَ نَکَصُوا عَلَی أَعْقَابِهِمْ وَ تَوَلَّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ وَ عَوَّلُوا عَلَی أَحْسَابِهِمْ إِلاَّ مَنْ فَاءَ مِنْ أَهْلِ اَلْبَصَائِرِ فَإِنَّهُمْ فَارَقُوکَ بَعْدَ مَعْرِفَتِکَ وَ هَرَبُوا إِلَی اَللَّهِ مِنْ مُوَازَرَتِکَ إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَی اَلصَّعْبِ وَ عَدَلْتَ بِهِمْ عَنِ اَلْقَصْدِ فَاتَّقِ اَللَّهَ یَا مُعَاوِیَهُ فِی نَفْسِکَ وَ جَاذِبِ اَلشَّیْطَانَ قِیَادَکَ فَإِنَّ اَلدُّنْیَا مُنْقَطِعَهٌ عَنْکَ وَ اَلْآخِرَهَ قَرِیبَهٌ مِنْکَ وَ اَلسَّلاَمُ. .... و گروهی بسیار از مردم را تباه ساختی به گمراهی ات فریبشان دادی، و در موج دریای سرگشتگی خویششان در انداختی تاریکی هاشان از هر سو در پوشاند و شبهه ها از این سو بدان سوشان کشاند. پس از راه حق به یکسو فتادند، و بازگشتند، و روی به گذشته جاهلی نهادند. به حق پشت کردند و بر بزرگی خاندان خود نازیدند جز اندکی از خداوندان بصیرت که باز گردیدند. تو را شناختند و از تو جدا شدند و به سوی خدا گریختند و دست از یاری ات کشیدند چه آنان را به کاری دشوار و اداشتی و به راه راستشان نگذاشتی. پس معاویه از خدا درباره خود بیم دار، و مهارت را از کف شیطان در آر که دنیا از تو بریده است و رشته آن بار یک است و آخرت به تو نزدیک. نامه شماره 37 امیر بلاغت این سرکرده ی ضلالت را چنین تصویر کرده است:

فَسُبْحَانَ اَللَّهِ مَا أَشَدَّ لُزُومَکَ لِلْأَهْوَاءِ اَلْمُبْتَدَعَهِ وَ اَلْحَیْرَهِ اَلْمُتَّبَعَهِ مَعَ تَضْیِیعِ اَلْحَقَائِقِ وَ اِطِّرَاحِ اَلْوَثَائِقِ اَلَّتِی هِیَ لِلَّهِ طِلْبَهٌ وَ عَلَی عِبَادِهِ حُجَّهٌ فَأَمَّا إِکْثَارُکَ اَلْحِجَاجَ عَلَی عُثْمَانَ وَ قَتَلَتِهِ فَإِنَّکَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَیْثُ کَانَ اَلنَّصْرُ لَکَ وَ خَذَلْتَهُ حَیْثُ کَانَ اَلنَّصْرُ لَهُ وَ اَلسَّلاَمُ. پس سبحان الله، چه سخت به هوسهای نوپدید آورده گرفتاری، و به سرگردانی ملالت بار دچار. حقیقت ها را ضایع ساخته پیمان ها را به دور انداخته حقیقت و پیمانی که خواسته خدای سبحان است و حجت بر بندگان اما پرگویی تو درباره عثمان و کشتن او تو عثمان را هنگامی یاری کردی که انتظار پیروزی داشتی و آن گاه که یاری تو به سود او بود او را خوار گذاشتی، والسلام.

در نامه شماره 44 خطاب به زیاد بن ابیه، نمایی کامل از معاویه عرضه شده است:

... وَقَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاويَةَ كَتَبَ إِلَيْكَ يَسْتَزِلُّ لُبَّكَ وَ يَسْتَفِلُّ غَرْبَكَ فاحْذَرْهُ، فَإِنَّمَا هُوَ الشَّيْطَانُ يَأْتِي الْمَرْءَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ، وَعَنْ يَمينِهِ وَعَنْ شِمَالِهِ، لِيَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَيَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ .... اطلاع یافته ام که معاویه نامه ای بتو نوشته که عقل تو را کم و در فکرت رخنه کند. از معاويه بترس، او شیطانی است که از پیش رو و عقب سر و از راست و چپ تو را مورد حمله قرار می دهد تا تو را غافلگیر کند و هوش تو را بگیرد.

آن چه نگارنده در این مختصر عرضه می کند شمه ای است از آن چه قابل عرضه است. در این عرصه بزرگانی اهل فضیلت فضل تقدّم داشته اند از جمله عالم جلیل القدر مرحوم علامه امینی رحمه الله علیه در كتاب شريف الغدير 80 نمونه از تصاویر معاویه در سنّت و حدیث - آن هم از معتبرترین کتاب ها و مسانید از منظر اهل تسنّن - پیش چشم نهاده است که سخن آخر در این زمینه است و پژوهشگر بصیر با تورق این نمونه ها حجّت را بر خویش، تمام شده می یابد. (1)نیز برای دریافت دیدگاه شیعه، منابع چندی از جمله نهج الحق علامه حلی رحمه الله علیه الملاحم و الفتن سید بن طاووس رحمه الله علیه، کامل شیخ بهایی رحمه الله علیه، حديقة الشيعه مقدّس اردبیلی رحمه الله علیه، شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور از میرزا ابوالفضل طهرانی و آثار علامه سید مرتضی عسکری، در این زمینه راهگشای حق پژوهان است با استمداد از عنایت حق و اولیاء حق علیهم السلام در نوشتاری دیگر، چهره معاویه در تاریخ را بر می رسیم؛ ان شاء الله.


1) الغدير، جلد 10، ص 138 تا 177

پی نوشت ها

1 - سرّ ني، ص 438-491

2- زرین کوب، با کاروان حلّه، ص 239

3- ص 72 و 73 شماره 67

4- قصص الانبياء ثعلبی، ص36.

5- شرح مثنوی، ج 6، ص 508

6- مآخذ قصص وتمثيلات مثنوی، ص73-72

7- شرح مثنوی، ج4، ص248

8- سرّ نى، ج 1، ص 280-... و نیز 294-295 و 304-305.

9- ص 133 شماره 59

10- همان، ص 294 و 295.

11- تفسير ونقد وتحليل مثنوی - قسمت سوم، دفتر دوم، ص 202.

12- بحر در کوزه، تعلی علیه السلام قات، ص487، شماره 17.

13- بحر در کوزه، ص 133 و 134.

14- بیت 2659 و 2708 و 2772

15- مصراع دوم بیت،2708 مرترا ره نیست در من، ره مجو.

16- ابیات 2714 تا 2720

17- ابیات 2783 تا 2748

18- ابیات 2762 و 2763

19- بیت 2766 و چند بیت بعد.

20- ابیات 2773 تا 2778 و 2788 و 2793.

21- ابیات 2794 تا 2798

22- ص 358 و 359

23- ص 176، مقدمه.

24- ص 177، مقدمه

25- ج 2، ص321 - 347 و ج 2، ص 1127 - 1187.

26- سرّ نی، ج 1، ص 485

27- سرّ نی ص 341 تا 280

28- الميزان، ج 18، ص 210.

29- الميزان، ج 23، ص 99 و 100.

30- سبعة من السلف، ص301-304.

31- الميزان، ج 25، ص 253 و 254.

32- الغدير، ج 8، ص248 - 249.

33- الميزان، ج 40، ص330

34- ص 298 - 300.

35- سبعة من السلف، المقصد السادس باب 1، ص 2 و 271.

36- كنز العمال، ج 6، ص 87 ط الهند به نقل از سبعة من السلف، ص 272.

37- المقصد السادس، باب،2، ص 3 و 272.

38- ج 3، ص 313.

39- ج 6، ص 88 ط حیدرآباد، الهند.

40- ج 7، ص248

41- همان، ص 296

42- ج 4، ص 479 ج

43- کنز العمال، ج 6، ص 91 و ج 7، ص142.

44- سبعة من السلف، المقصد السادس، باب 12، ص 304-301

45- الغدير، جلد 10، ص 138 تا 177

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن مجید؛

•

نهج البلاغه، ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی، چاپ دوم، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی 1368ش.

•

نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، 6 جلد در یک مجلد، بی تا (تاریخ نگارش مقدم 1351ش).

•

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، الطبعة الاولى، دار الجيل بيروت، 1407 ه ق.

•

آية ا... فيروز آبادی، سبعة من السلف، الطبعة الاولى، مؤسسه دار الهجرة، 1417ه ق.

•

تفسیر و نقد و تحليل مثنوی، محمد تقی جعفری.

•

دكان فقر (مقاله)، مجله دانشکده ادبیات و علم انسانی دانشگاه تهران، شماره 163-162 سال 1381ش.

•

دکتر زرین کوب، سرّ نی، چاپ سوم، انتشارات علمی، 1368ش.

•

دکتر شهیدی، شرح مثنوی شریف، چاپ اول، انتشارات علمی فرهنگی، 1375ش.

•

زرین کوب، با کاروان حله، چاپ ششم، انتشارات علمی، 1370ش.

•

زرین کوب بحر در کوزه، چاپ دوم، انتشارات علمی، 1367ش.

•

سفینه صوفی (مقاله)، مجلّه اختصاصی گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، شماره شش و هفت و هشت، تابستان، پائیز و زمستان 1381ش. - طباطبایی سید محمد حسین، المیزان، ترجمه موسوی همدانی، چاپ اول، کانون انتشارات محمّدی، 1348ش.

•

فانوس خیال (مقاله)، مجلّه اختصاصی گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، شماره سوم، پائیز 1380ش.

•

فروزانفر، شرح مثنوی شریف، چاپ پنجم زوار، 1371ش.

•

فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی، چاپ سوم، امیر کبیر، 1362ش.

•

مثنوی معنوی با آخرین تصحیحات انگلیسی و تطبیق با متن فارسی، تصحیح رینولد الين نیکلسون، زیر نظر دفتر پژوهش نشر بوته، با همکاری مرکز بین الملل گفتگوی تمدن ها، تهران، نشر بوته، چاپ اول، 1381ش.

•

علامه امینی، الغدیر، چاپ ششم، دارالکتب الاسلاميه، 1347ش.

•

علامه شرف الدین سید عبدالحسین اجتهاد در مقابل نص ترجمه علی دوانی، چاپ دوم، کتابخانه بزرگ اسلامی 1396ه.ق.

ادبیات و اهل بیت علیهم السلام

(اشعاری پیرامون حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام)

درآمد

سرودن شعر در رسای اهل بیت علیهم السلام، از نیمه دوم قرن اول هجری رونق بیشتری گرفت و در قرن دوم و از آن پس در قرون بعد، در قالب شعر عربی، به طور مستمر ادامه یافت. در میان انبوه این قبیل اشعار، نام شاعران خوشنام و بصیری چون کمیت بن زید اسدی و دعبل خزاعی درخشش ویژه ای دارد اما به هیچ عنوان سرایش شعر منقبت اهل بیت علیهم السلام محدود به این دو نفر نیست. سید حمیری در سرایش اشعارش در مدح اهل بیت علیهم السلام تا آن جا پیش رفت که اعلام کرد اگر کسی فضیلتی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بیابد که او شعری درباره آن نسروده باشد می تواند از وی جایزه بگیرد. (1)در این میان، ائمه اطهار علیهم السلام به حمایت از این شاعران برخاسته و آنان را تشویق به سرایش این قبیل اشعار می کردند. بدین ترتیب، شیعیان از یکی از مهمترین ابزارهای احساسی و عاطفی یعنی ادبیات، آن هم قالب شعر که نقطه اوج بیان احساس است، برای نشر دیدگاه های مذهبی خود بهره بردند. در این شماره اشعاری از شاعران پارسی زبان و ارادتمند به اهل بیت عصمت و طهارت درباره ی وجود مقدس حضرت باب الحوائج امام موسی ابن جعفر علیه السلام انتخاب شده است که امید است مورد توجه حضرت بقیة الله الاعظم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار گیرد.


1) الاغانی، ج 7، ص 250؛ به نقل از: شعراء الغدیر، ج 1، ص 187.

فهرست اشعار

هفتمین اختر تابان

شاه حجازی

حضرت باب الحوائج علیهم السلام

ابر رحمت

وارث خیر الانام

جلوه ی دیگر

کنگره عرش برین

آه پر فروغ

موسایی دگر

گوهر رخشان

جسم کبود

بوسه گاه عرش

مثل على علیه السلام

ذو الفقار حیدر علیه السلام

هجران رضا علیه السلام

کلبه احزان

هفتمین رفته

تابان

روزگاری است که من طالب دلدار شدم *** رهرو مخلص آن قافله سالار شدم

همچو مجنون دل افکار به امید وصال *** واله پیچ و خم کوچه و بازار شدم

هفتمین اختر تابان سماوات وجود *** متجلّی شد و من پاک ز پندار شدم

کنج زندان بلا خلوت اسرارش بود *** نوحه گر گشتم و هم لاعن جبار شدم

کاظمین قبله دل های نژند است و پریش *** تن رها کردم و مشتاق سردار شدم

درس آزادی و آزادگی و عز و شرف *** از وی آموختم و در صف احرار شدم

پرتو موعظه اش جان مرا روشن کرد *** خواب غفلت گذرانیدم و بیدار شدم

هر دو عالم ثمن بخس گل رویش باد *** گریه و آه ز هجرانش خریدار شدم

با تن پاک وی آن زهر جفا چونان کرد *** آه از سوز دل آوردم و بیدار شدم

تا که اوصاف کمالش به دل من ره یافت *** فاش گویم که به سوداش گرفتار شدم

تا و را یافتم، آن واسطه فیض و کمال *** در رهش یکسره من بیسر و دستار شدم

(صبحی) از جام محبت بچشید و بسرود *** این غزل، کز نفسش غالیه گفتار شدم

احمد بهشتی (صبحی)

شاه حجازی

ای زاده زهرا علیها السلام خلف سید لولاک *** در بزم عزای تو ملک با دل صد چاک

بال و پر خود فرش کند بر زبر خاک *** از شمع حریم تو یکی شمع در افلاک

بیضا شد و چون فضل تو رخ تافت به هر سو *** گر بست به زنجیر تو را خصم سیه دل

کی کاسته شد رتبه شیران ز سلاسل *** گردون پی تعظیم تو این سان شده مایل

با کوی تو هرگز نتوان کرد مقابل *** گر گنبد مینا بود و روضه مینو

روی تو به نور احدی آمده مظهر *** شخص تو به شرع نبوی سید و سرور

بی مهر تو ای نوگل گلزار پیمبر صلی الله علیه و آله *** بر پای نخیزد به دمن لاله احمر

و ز خاک نروید به چمن سنبل خوشبو *** بوئیم گر امروز تو را راه محبّت

دیگر چه غم از وحشت فردای قیامت *** از ما کنی آن روز گر از لطف شفاعت

بی رنج و تعب جای نماییم به جنّت *** با این که نیاید گنه ما به ترازو

ای نور خدا شمع هدى، مصدر ایمان *** دریای عطا، بحر سخا، منبع احسان

ای یوسف آل نبی، ای مظهر یزدان *** وز درد شدی با غل و زنجیر گرانبار

غلطان به روی خاک ز پهلوی به پهلو *** ای شاه حجازی به چه تقصیر به بغداد

مسموم نمودند تو را از ره بیداد *** ما را غم قتل تو شهاکی رود از یاد

الحق که بود ناسخ بد فعلی شداد *** ظلمی که عیان گشت از آن فرقه بدخو

کلب تو «صغیر» آن که ترا هست ثنا خوان *** کمتر بود از مور و تو برتر ز سلیمان

ران ملخش تحفه که در بخشش عصیان *** ضامن شوی از نزد خدا از ره احسان

ای زاده آزاده تو ضامن آهو

استاد صغیر اصفهانی

حضرت باب الحوائج علیه السلام

مژدهی میلاد، تو نفحه ی باد صباست *** رایحه ی یاد تو با دل ما آشناست

آمدی و باب هر حاجت دل ها شدی *** باب حوائج،تویی نام تو ذکر خداست

عرش الهی اگر، جلوه گه حق بود *** بارگه ات، کاظمین خود حرم کبریاست

قبله ی قدوسیان، کوی مصفای تو *** نام دل آرای تو، کعبه ی حاجات ماست

یوسف زهرایی و گوشه ی زندان و چاه *** کنج سیه چال تو، به غصه ات مبتلاست

شادی میلاد تو، توأم اشک است و آه *** چون که غمین هر دل از کوفه و شام بلاست

محفل مولودی ات، کرببلایی شده *** گوشه ی لبخند ما، همره اشک عزاست

محب زاده

ابر رحمت

ای که در پای دعا دستی توانا داشتی *** در نیایش بال پروازی به بالا داشتی

ولوله افتاد از شور تو در هفت آسمان *** در مناجات و دعا از بس که غوغا داشتی

ذکر تو هر روز یا سبوح و یا قدوس بود *** با چنین آواز جا در عرش اعلا داشتی

هیچ از تاریکی زندان ننالیدی که تو *** خلوتی با خالق محبوب و یکتا داشتی

جبرئیل از گوهر اشکت به کف تسبیح داشت *** ای که در باغ دعا چشمی چو دریا داشتی

از نسیم مهر تو موسی کلیم الله شد *** در نفس هایت تو اعجاز مسیحا داشتی

گرچه سائید از غل و زنجیر پای تو ولی *** در ره عشق و وفا جانی شکیبا داشتی

هر زمانی که عدو زد تازیانه بر تنت *** در دل خود دردی از غم های زهرا داشتی

تا قیامت از سر دلدادگان خود مگیر *** سایه ای کز ابر رحمت بر سر ما داشتی

جای دارد بر فلک ناز آورد روز جزا *** گر بگویی ای «وفایی» لطف ما را داشتی

سید هاشم وفایی

وارث خیر الانام

السّلام ای وارث خیر الانام *** بر تو ای نور خداوندی سلام

السلام ای حجّت روی زمین *** کعبه ی جان را ستون هفتمین

جانشین حضرت خير البشر *** تاج شاهنشاهی عصمت به سر

باب رحمت نور قرآن مبین *** موسی کاظم امام هفتمین

بر زمین و آسمان فرمان روا *** مظهری از رحمت و صبر خدا

درگهت باب الحوائج عام را *** قبله گاهی هر دل ناکام را

با چنین فضل و بزرگی و شرف *** گوهری هستی و پنهان در صدف

حسان

جلوه ی دیگر

چون گل گلزار صادق پرده از رخ برگرفت *** عالم از نور جمالش جلوه ی دیگر گرفت

آفتاب صبح صادق آن که از صبح ازل *** روشنی خورشید از آن ماه بلند اختر گرفت

در مکنون پرورش چون یافت در مهد صدف *** شد حمیده خو چو خو، در دامن مادر گرفت

موسی کاظم علیه السلام امام هفتمین نور خدا *** آن که نور عارضش آفاق سرتاسر گرفت

آن که روشن از جمالش گشت آیات خدا *** وانکه رونق از کمالش شرع پیغمبر گرفت

هم ادب رونق از آن گنجینه آداب یافت *** هم سخن زیور از آن کلک سخن گستر گرفت

شد رها از بند محنت آن که از صدق و صفا *** دامن باب الحوائج موسی جعفر علیه السلام گرفت

از در باب الحوائج روی حاجت بر متاب *** زان که فیضش چشمه از سرچشمه ی داور گرفت

در صف محشر شفاعت یافت آن کو چون رسا *** دامن موسی بن جعفر علیه السلام در صف محشر گرفت

قاسم رسا

گنگره عرش برین

مژده ای دل که به ما تاج سری داد خدا *** شب ما سوته دلان را سحری داد خدا

سجده شکر به جا آر که از رحمت خویش *** تیر جانسوز دعا را اثری داد خدا

شجر طیبه ی گلشن طاها را باز *** هم ثمر داده و هم برگ و بری داد خدا

تا که اسلام قوی گردد و الحاد ضعیف *** صدف بحر ولا را گهری داد خدا

ای صبا فاطمه را مژده بده کز ره لطف *** صادق آل نبی صلی الله علیه و آله را پسری داد خدا

ملک از کنگره ی عرش برین مژده دهد *** که به ما ناجی نیک و سیری داد خدا

بهر آزادی ابناء بشر بار دگر *** به بشر رهبر فریادگری داد خدا

تا کند زیر و زبر کاخ ستم را ای دل *** مژده ی آیت فتح و ظفری داد خدا

تا به پرواز در آید به جهان طایر فکر *** امشب از شوق و شعف بال و پری داد خدا

شادمانم من ژولیده که از رحمت خود *** به من بی هنر امشب هنری داد خدا

ژولیده نیشابوری

آه پر فروغ

چو اشک دیده ی عشاق حق، دل ها مصفا شد *** قلوب شیعیان از روشنی چون طور سینا شد

اگر بینی فضای آفرینش گشته عطر آگین *** گل روی امام موسی کاظم علیه السلام شکوفا شد

به روز هفتم ماه صفر در شهر پیغمبر صلی الله علیه و آله *** جمال دیگری از ذات پاک حق، هویدا شد

قدم زد در جهان مولای عالم موسی جعفر علیه السلام *** که از یمن قدومش، غرق زیور، عرش اعلا شد

چه خورشیدی زمین و آسمان را کرده نورانی *** چه ماه پر فروغی در سپهر مجد، پیدا شد

ز چرخ چارمین با موکب عزّ و شرف امشب *** پی عرض ادب سوی زمین نازل مسیحا شد

نه تنها دیده ی آل محمّد علیهم السلام شد به او روشن *** که چشم چرخ پیر از دیدن آن ماه، بینا شد

در این فرخنده میلاد وصی هفتم طاها *** نزول رحمت بی منتها ذات یکتا شد

نه تنها آشنایانش، که در سر تا سر گیتی *** هر آن کس واقف از اوصاف او گردید شیدا شد

حمیده مادر والا مقام و ارجمند او *** بنازد زان که او هم مادر فرزند زهرا علیها السلام شد

به پاس مقدمش از جانب ربّ غفور امشب *** برای دوستدارانش، برات عفو، امضاء شد

به آن باب الحوائج (ملتجی) شد هر گرفتاری *** یقین دارم که از کار و دلش هر عقده ای وا شد

ملتجی

موسایی دگر

بزم ما را باز آمد عالم آرایی دگر *** کز قدومش بزم ما گردیده سینایی دگر

قرن ها بگذشته از موسی و شرح رود نیل *** آمده اینک به فتح نیل موسایی دگر

صادق آل نبی صلی الله علیه و آله را داده حیّ بی نیاز *** از برای تشنگان علم، دریایی دگر

گرچه زهرا را به عالم نیست همتایی، ولی *** شد حمیده با چنین فرزند، زهرایی دگر

ای صبا بر گو به زهرا دیده روشن چون خدا *** داده بر فرزند تو شمس دلارایی دگر

گر که مریم مام یک عیسی بود، حق از کرم *** داده بعد از پنج عیسی بر تو عیسایی دگر

از پی ترویج دین و حفظ قرآن مجید *** هادی ما در طریقت گشته مولایی دگر

تا جهان مرده را ز انفاس گرمش جان دهد *** زد قدم در این جهان اینک مسیحایی دگر

یوسفی آمد که یوسف هم بود زندانیش *** زانکه زندان رفتن او راست معنایی دگر

تا کند از ریشه بنیاد بنی العباس را *** زد قدم امروز انسان ساز فردایی دگر

تا که در عالم به آقایی رساند شیعه را *** حق به آقایی خود آورده آقایی دگر

غیر آل الله ما را نیست در محشر شفیع *** از در دربار آنان پس مرو جایی دگر

در جزا برگ عبور ما به امضاء بسته است *** معتبر جز مهر آنان نیست امضایی دگر

گر به تیغی بند بند شیعه را سازی جدا *** در سرش جز عشق آنان نیست سودایی دگر

شعر من ران ملخ هست و من (ژولیده) مور *** غیر اینم بر سلیمان نیست کالایی دگر

ژولیده نیشابوری

کوهر رخشان

ای دو صد موسی به طورت ملتَجی! *** آفتاب و مه به نورت ملتَجی!

ناله ی پنهان تو، شمشیر تو *** حلقه ی وصل خدا، زنجیر تو

شمعِ خلوتگاهِ بزم کبریا *** کعبه ی روح بلند انبیا علیهم السلام

گوهر رخشانِ شش دریای نور *** نخل سبز نور بخش هشت طور

آسمانِ پنج خورشید کمال *** هفتمین وجهِ خدای ذوالجلال

عرش اجلال و شرف را قائمه *** حاصل عمرت رضا و فاطمه علیهما السلام

انس با معبود، روح نیّتت *** حبس دشمن شاهد حریّتت

روح عرفان در مناجات شبت *** آسمان لبریز یا رب یا ربت

ذكر، مشتاق و دعا دلداده ات *** اشک تنهایی گل سجاده ات

نام حق گل کرده از لب های تو *** گریه، شمع محفل شب های تو

آیه های نور، مشتاق صدات *** جانِ شب بیدارها بادا فدات

قبله ی دل باب حاجات همه *** ناله ات صوت مناجات همه

حبس تو خلوتگه دلدار بود *** سلسله خوشتر ز زلف یار بود

ای دل مطموره ها زندان تو *** حلقه ی زنجیرها گریان تو

حبس تو از قلب شب تاریک تر *** با خدا از هر زمان نزدیک تر

ای همایِ اوفتاده از نفس *** تو کجا و دامن تنگ قفس؟

تیره تر از گوشه ی زندان تو *** سینه ی تاریک زندانبان تو

بارها و بارها و بارها *** دیده در حبس عدو آزارها

حيف، مولا لحظه ی جان دادنت *** بود زنجیر عدو بر گردنت

لحظه لحظه می شکست آیینه ات *** وقت رفتن بود سنگین سینه ات

همچو جدّت از همه محروم تر *** نیست زندانی ز تو مظلوم تر

زهر، آتش شد، تو را بیتاب کرد *** آب کرد و آب کرد و آب کرد

پیکرت را چار تن برداشتند *** روی تخته پاره ای بگذاشتند

گرچه باید در عزایت خون گریست *** گرچه زندانی چو تو مظلوم نیست

اشک ما جاریست عمری از دو عین *** برتووبر جدِّ مظلومت حسین

جسم پاک تو به دوش چار تن *** جسم جدّت ماند جدت ماند بی غسل و کفن

پیکر تو در غل و زنجیرها *** پیکر او طعمه ی شمشیرها

جسم تو از زهر دشمن شد کبود *** جسم او را زخم روی زخم بود

زخم ما زخمِ تنِ صد چاک اوست *** اشک "میثم" وقف خون پاک اوست

غلامرضا سازگار

جسم کبود

احوالِ من از این تنِ تب دار روشن است *** زندان من به چشمِ گُهربار روشن است

از صبح تا غروب که حَبسم به زیرِ خاک *** تا صبح حالم از دمِ افطار روشن است

این سال ها که سخت گذشته برای من *** هر لحظه اش زِ آه شرربار روشن است

یکجا بلای شیعه به جانم خریده ام *** آثار آن به جسم من زار روشن است

معلوم تا شود به سرِ من چه آمده *** از صورتم که خورده به دیوار روشن است

حرفی زِ استخوان صبورم نمی زنم *** از ساق پام شدّتِ آزار روشن است

جسمم کبود هست، ولی غیر عادی است! *** حتّی به زیر سایه ی دیوار روشن است!

زنجیر را که عضوِ جدیدِ تنم شده *** پنهان نکرده ام همه اَسرار روشن است

من دیده بسته ام به همه جز رضای خود *** چشمم فقط به دیدن دلدار روشن است

رضا رسول زاده

بوسه گاه عرش

کسی که بوسه زند عرش، آستانش را *** قضا به گوشه ی زندان نهد مکانش را

کسی که روح الامین است طایر حرمش *** هجوم حادثه بر هم زد آشیانش را

به حبس و بند و شهادت اگر چه راضی شد *** به جان خرید بلاهای شیعیانش را

قسم به سجده ی طولانی اش ز شب تا صبح *** بسود حلقه ی زنجیر استخوانش را

چو از مدینه پیغمبرش جدا کردند *** به هم زدند دریغا که خانمانش را

ز حیله بازی هارون دون نجاتش داد *** بریده بود ز بیداد خود امانش را

به جز عبای فتاده به خاک در زندان *** نبینی آن که بجویی اگر نشانش را

سید رضا مؤيّد

مثل علی علیه السلام

موسی شدی که معجزه ای دست و پا کنی *** راهی برای رد شدن قوم وا کنی

زنجیرهای زیر گلویت مزاحم اند *** فرصت نمی دهند خودت را دعا کنی

در یک بدن به جای همه درد می کشی *** می خواستی تمام خودت را فدا کنی

وقت اذان مغرب این تازیانه هاست *** وقتش رسیده است که افطار وا کنی

مثل على علیه السلام عروج نمازت امان نداد *** فکری به حال فاصله ساق پا کنی

عیسی مسیح من به صلیبت کشیده اند *** این گونه بهتر است خدا را صدا کنی

حالا میان قحطی تابوت های شهر *** باید به تخته های دری اکتفا کنی

علی اکبر لطیفیان

ذو الفقار حیدر علیه السلام

باران حریف چشم تو دریا نمی شود *** دیگر کسی شبیه تو آقا نمی شود

صدها کلیم می چکد از نوک ناخنت *** موسی بدون اسم تو موسی نمی شود

دارالشفای حضرت مریم ضریح تو *** هرگز مسیح بی تو مسیحا نمی شود

ای ذوالفقار حضرت حیدر خروش کن *** لا حول جز به قوتت الا نمی شود

زندان که نه، به چشم تو معراج عاشقیست *** یوسف بدون چاه و ذولیخا نمی شود

باید که از زبان عدو روضه خوان شویم *** مرثیه از زبان غزل ها نمی شود

می خواست اشک چشم شما را درآورد *** فهمیده بود حل معمّا نمی شود

می گفت این قبیله کرّار تا ابد *** هم بی خیال سیلی زهرا علیها السلام نمی شود

دانست جز به تیشه توهین و ناسزا *** این کوه ایستاده قدش تا نمی شود

با خنده گفت وقت خروج از سیاه چال *** طوری زدم که تا به ابد پا نمی شود

پهلو و دست و صورت و چشم کبود، نه *** این روضه در دهان کسی جا نمی شود

هر چند زخم سینه تان باز تر شده *** چون جای زخم سینه زهرا علیها السلام نمی شود

یک یا حسین گفتی و دندانتان شکست *** قرآن چوب خورده مداوا نمی شود

با اولین نگاه، رضا گریه کرد و گفت *** زنجیر از گلوی شما وا نمی شود

دستان ما دخیل تو باب الحوائج است *** دستی شبیه دست تو پیدا نمی شود

وقتی مسیر کرببلا کاظمین توست *** یعنی سفر بدون تو امضا نمی شود

محمّد معاذ اللهی پور

هجران رضا علیه السلام

سر شب تا به سحر گوشه زندان چه کنم *** دل آشفته چو گیسوی پریشان چه کنم

گاه پروانه صفت سوختم از هجر رضا *** گاه چون شمع مرا سینه سوزان چه کنم

آرزویم به جهان دیدن روی پسر است *** سوختم، سوختم از آتش هجران چه کنم؟

کنج زندان، بلا گشته ز هجران رضا *** تیره روز من از شام غریبان چه کنم

نه رفیقی به جز از دانه زنجیر مرا *** نه انیسی به جز از ناله و افغان چه کنم

به خدا دوری معصومه و هجران رضا *** می کشد عاقبتم گوشه زندان چه کنم

از وطن کرده مرا دور، جفای هارون *** من دل خسته سر گشته و حیران چه کنم

گلی از خار ندید، این همه آزار که من *** دیدم از طعنه این مردم نادان چه کنم

سرنگون کاش شود خانه هارون پلید *** که چنین کرد مرا بی سر و سامان چه کنم؟

خوشدل تهرانی

کلبه احزان

بود کی زندان یوسف تیره چون زندان من *** روز من شب شد از این بی رحم زندانبان من

چون در این ظلمت سرا، بر خوان غم مهمان شدم *** غم خجل شد زین محقر کلبه احزان من

گر چه مهمانم ولی خود میزبان دشمنم *** عالمی بنشسته چون بر سر سفره احسان من

گر کشد بار غمم یعقوب، گردد ناصبور *** یوسفش هرگز ندارد طاقت زندان من

بی کس و دور از وطن در حسرت فرزند خویش *** بر لب آمد عاقبت در کنج زندان، جان من

کی به راه عشق مانع باشد این زنجیرها *** می کشد هر جا که خواهد جذبه جانان من

سوزد این دفتر (حسان) از آتشین گفتار تو *** گر نباشد سیل اشک دیده گریان من

حبیب چایچیان

نیم نگاهی به افکار و عقاید ابن عربی

اشاره

علامه سید جحر مرتضی عاملی

•

نشانه های متعدد بر سنّی بودن ابن عربی

•

پاره ای از عقاید ابن عربی

•

پیشوایان ابن عربی و مقامات آن ها

•

مقامات ابوبکر در نزد ابن عربی

درآمد

آن چه پیش رو دارید ادامه خلاصه ترجمه کتاب ابن عربی شیعه یا سنّی است. در این شماره نیز در چند مرحله از افکار و عقاید و مذهب ابن عربی اطلاع پیدا خواهید کرد تا پاسخی باشد به کسانی که با تمام تلاش ابن عربی را از اولیای الاهی می دانند و سعی در مخفی کردن افکار و عقاید او در رابطه با مخالفان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام دارند.

کلیدواژه ها؛

ابن عربی، اهل تسنن، ابوبكر، قياس

مقدّمه

با مراجعه ی به زندگی نامهی ابن عربی، می توان دریافت که مکتب وی از مکتب شیعه جداست ما در این فصل، نمونه های پراکنده ای از این نشانه ها را می آوریم که این حقیقت را تاکید می کند:

دعای ختم صحیح بخاری

ابن عربی، در باب پایانی کتاب الفتوحات این دعا را می آورد:

اللهم اسمعنا خيرا و اطلعنا خيرا (1) سپس می گوید: این دعای پیامبر (صلی الله علیه و آله) در خواب شنیدم.

وضوی ابن عربی

وضوی ابن عربی به وضوی شیعه، شباهت ندارد، بلکه عین وضوی اهل سنّت است. وی پاها را می شست و بر مسح جلو سر، بسنده نمی کرد، بلکه مسح دور گوش ها را نیز به آن می افزود. (2)

جایز بودن حکم به قیاس

ابن عربی، قائل به قیاس نیست، لیکن حکم بر اساس آن را جایز می داند. وی، می گوید: من - اگر چه در حق خود به قیاس قائل نیستم- حکمی را که اجتهاد شخص به اثبات آن بینجامد جایز می دانم خواه مجتهد خطا کند یا به صواب دست یابد؛ زیرا که شارع حکم مجتهد را امضا کرده است- هر چند وی به خطا رود- و او را مأجور می دانم.

عمل به خبر میگسار در حال عادی

ابن عربی، گرفتن خبر از فاسق را جایز می داند حتی شرابخوار، اگر در حال هشیاری اش حدیث کند [از نظر ابن عربی] می توان از او حدیث ستاند. (3)

اجماع، فقط اجماع صحابه

ابن عربی می گوید:

اجماع معتبر اجماع صحابه ی بعد از پیامبر (صلی الله علیه و اله) است. بعد از عصر صحابه، اجماعی که بر اساس آن حکم شود، وجود ندارد. (4)

پیامبر صلی الله علیه و اله بشر است جز هنگامی که امر می کند پیروی از او لازم نیست.


1) سوره بقره (2) آیه ی 286

2) بنگرید به مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الشانية)، 305؛ الفتوحات المكية، السفر الخامس (چاپ سنه 1977، المكتبه العربية، القاهرة).

3) همان، جلد 13، ص 453-454.

4) همان، ص 460

ابن عربی معتقد است که پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله جز در مواردی که امر کند، لازم نمی باشد. می گوید: آن حضرت (صلی الله علیه و آله) بشر است، همچون بشر جنب و جوش دارد، مانند یکی از آدمیان خرسند می شود و به خشم می آید، بر ما لازم نیست کارهای او را پیروی کنیم مگر زمانی که به آن ها امر کند. (1)

بدعت ها سنت های مشروع

ابن عربی، تصریح دارد به این که بدعت هایی که غیر پیامبر (صلی الله علیه و آله) تشریع کرد، سنّت های مشروع اند. گویا به همین جهت است که وی به تصحیح بدعت نماز تراویح (و غیر آن) می پردازد.

استحسان

ابن عربی، پیرامون مشروع بودن استحسان می گوید:

امّا سنت هایی که شرایع پسندیده ی بعد از پیامبرند نزد فقها (استحسان) می باشد که شافعی درباره اش می گوید هر که استحسان ورزد، تشریع کرده است. فقها این جمله را مذمّت استحسان از سوی شافعی دانسته اند در حالی که وی رضی الله به حقیقت مشروعی لب گشود، آنان این سخن شافعی را در نیافتند

صلوات بر همه ی صحابه

آخرین عبارت ابن عربی در الفتوحات المکیه جمله ی زیر است:

و صلى الله على سيدنا محمّد خاتم النبيين و على آله و صحبه أجمعين؛

صلوات خدا بر سید ما محمد - خاتم پیامبران - و بر خاندان و همه ی اصحاب آن حضرت. روشن است که شیعه تنها بر عدول صحابه صلوات می فرستد و آنان اندک اند.

کم جلوه دادن غیرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

ابن عربی، درباره ی روز عید می نگارد:

در این روز اَحابشه (حبشی ها) در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) بازی کردند و پیامبر ایستاده بود و به آنان می نگریست و عایشه پشت سر آن حضرت قرار داشت. (2)

آیا این کار، با چشم پوشی از غیرت پیامبر صلی الله علیه و آله (که با غیرت ترین آدمیان بود) از نظر اجتماعی، زیبنده ی پیامبر صلی الله علیه و آله است؟!


1) همان، ص 463

2) همان، جلد 7، ص461

تهمت آوازه خوانی در خانه ی پیامبر صلی الله علیه و آله

ابن عربی می گوید

در این روز دو آوازه خوان به خانه ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آمدند و به آوازه خوانی پرداختند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گوش می داد ابوبکر صدیق چون به خانه در آمد خواست بر آن دو تندی کند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای ابوبکر، آن دو را واگذار، روز عید است! (1)

تهمت شرک به حضرت ابوطالب علیه السلام

ابن عربی می گوید:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) امر کرد عمویش را غسل دهند، در حالی که وی مشرک بود. (2)

از این ماجرا سر در نمی آوریم! چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله به غسل مشرک فرمان می دهد؟! ابن عربی، حدیث صحیح مسلم بن حجاج را از عباس از پیامبر صلی الله علیه و آله می آورد که فرمود:

أهون اهل النار عذابا أبوطالب، و ان في قدميه لنعلين يغلى منهما دماغه؛ (3)

سبک بارترین دوزخیان - از نظر عذاب - ابو طالب است؛ در پاهایش دو نعل [آتشین] است که مغز سرش [از شدت حرارت آن] می جوشد.

سپس در پی این سخن، می نگارد:

بنگر چگونه ابوطالب در محبت پیامبر صادقانه گام بر می دارد و امرش را می پذیرد، لیکن به جهت ترس از مردم و چشم امید به آن ها، از قبول اسلام روی بر می تابد. در نتیجه حقیقت این موضع گیری او -پس از مرگ - به صورت دو کفش آتشین نمایان می شود.

بارورسازی نخل و فرود آمدن در آبگاه بدر

ابن عربی می نویسد:

و این سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود: «أنتم اعلم بمصالح دنیاکم» - شما به مصالح دنیاتان، آگاه ترید - و رجوع آن حضرت به قول آنان.

و همچنین رجوع پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نظر صحابه، در جنگ بدر، در فرود آمدن بر آبگاه. (4)


1) همان، ص 461-462

2) همان، ص 477-478

3) در صحیح مسلم 1: 135 چنین ضبط شده است. و هو منتعل بنعلين...(م).

4) الفتوحات المكية، 4907، تحقیق ابراهیم مدکور و

صاحب حکومت اولی الامر است

ابن عربی می گوید:

به عنوان نمونه، شافعی - هرگاه حاکم باشد - نباید شهادت حنفی را (هنگامی که عادل است) رد کند با این که حنفی و به خاطر دلیلی که دارد، شرب نبیذ را حرام می شمارد، پس بر او واجب است که حد را اجرا کند. (1)

پیرامون صحابه

اهل سنّت، اصرار دارند بر این که صحابه - همه شان- عادل اند. ابن عربی، این اصل را به صورت قاطع و فوری، تأیید و امضا می کند ؛ چرا که باعث جلوگیری هر گونه خدشه و آسیبی به هر کدام از صحابه می گردد.

ابن عربی می نویسد:

و درباره ی عثمان و معاویه، و بدعتی که در نماز عید پدید آوردند می گوید خوش گمانی به صحابه (خدای از آن خشنود باد) زیباست، راه خدشه بر آنان بسته است.

اهل حق، اهل سنّت اند

ابن عربی، به صراحت بیان می دارد که اهل مذهب حق، همان اهل سنّت اند، می گوید: (2)

این که به ذات خدا نسبت داده شود که وی بر ایجاد، قادر است نزد اهل سنّت، که اهل حق اند.... (3)

پیداست هر که اهل سنّت را اهل حق بداند، شیعه نمی باشد.

نسبت دادن سخنان امام علی علیه السلام به دیگران

ابن عربی، در چندین جا، سخنان امیر المؤمنین علیه السلام را به دیگران نسبت می دهد، به نمونه های زیر بنگرید:

صدیق [ابوبکر] گفت: چیزی را ندیدم مگر این که خدا را قبل از آن دیدم


1) نبيذ، (شراب كشمكش) را حلال می داند، و هر گاه حنفی آن را آشامید، باید او را حد زند؛ زیرا شافعی حاکم است.

2) متن کامل عبارت، چنین است: فاعلم ان ذات الحق تعالى، لم يظهر عنها شيء أصلا، من حيث كونها ذاتا، غير منسوب إليها أمر آخر؛ و هو ان ينسب إلى هذه الذات، انها قادره على الايجاد، عند اهل السنة أهل الحق...(همان) (م).

3) الفتوحات المكية، 107:3.

فاروق [عمر] گفت: هیچ چیزی را ندیدم مگر این که خدا را بعد از آن دیدم.

از عثمان روایت شده که گفت: چیزی را ندیدم مگر این که خدا را بعد از آن دیدم.

ابن عربی، به عمر نسبت می دهد که می گفت:

اگر پرده ها کنار رود، یقینم افزون نمی شود. (1)

سند روایات اهل سنت

ابن عربی آن چه را که بخاری روایت کرده است ثابت می داند و راویان سند را بدان جهت که ابو هریره (و امثال وی) در سند هست ثقه راست گو و قابل اعتماد می شمارد. (2)

نبود هیچ اشاره ای به کتاب ها ی شیعه

کتاب الفتوحات المکیه بر روایات کتاب های صحاح اهل سنت (و دیگر کتاب های آنان) استوار است و موردی را نمی توان یافت که وی به کتاب کافی (و دیگر کتاب های شیعه) اشاره نماید و بر حکم شرعی ای که به نظرش می آید، به روایاتی استدلال آورد که از اهل بیت علیهم السلام رسیده است به استثنای آن چه اهل سنت از امام علی علیه السلام روایت می کنند.

بدعت روزه ی عاشورا

ابن عربی، حکم می دهد که روزه ی روز عاشورا را مستحب می باشد و بر این کار در چندین مورد، اصرار می ورزد و اخبار اهل سنت را در این زمینه می آورد. (3)

درک شب قدر و سقوط محرمات

ابن عربی می نگارد:

هر که شب قدر را بیدار بماند و آن را درک،کند خطاب تحریم از او پوشیده می ماند و شرعاً برای او مباح می گردد از این رو، وی جز در مباح تصرّف نمی کند؛ چرا که خدا به فحشا فرا نمی خواند. (4)


1) بنگرید به مناقب آل ابی طالب 1: 317؛ منتهى المطلب 3: 44؛ مستدرک سفینه البحار، 159:5

2) الفتوحات المكية 9 153،152

3) بنگرید به، الفتوحات المكية، 302، 300، 233: 9- 305، 303- 310

4) همان، جلد 4، ص 451

فصل دوم

پاره ای از عقاید ابن عربی

اشاره

ابن عربی، بر تسنن خود همواره تأکید می ورزد ابن عربی، به صراحت، تهمت هایی به شیعه می زند و می کوشد در باورهای شیعه شک برانگیزاند از عقایدی که با ادّعای تشیع او سازگار نمی افتد، موارد زیر را می آوریم:

آفرینش آدم علیه السلام

ابن عربی می گوید:

چون خدای متعال به گرفتن یک مشت خاکی که آدم را از آن آفرید، فرمان داد، فرشته ی مرگ به خاطر آن [بر زمین] فرود آمد در آن زمان ابلیس در روی زمین به سر می برد، خدا او را به همراه دسته ای از ملائکه در زمین جانشین خود ساخته بود و زمانی طولانی در آن می زیست و خدا را می پرستید. ابلیس بر روی زمین گام می نهاد فرشته مرگ آن قبضه ی خاک را از همه جای زمین برگرفت چون گل آدم سرشته شد و صورت وی از این گل پدید آمد «نفس» از همان خاکی سامان یافت که شیطان بر آن پا نهاد «قلب» از خاکی آفریده شد که ابلیس بر آن پا نگذاشت از این رو، نفس خباثت نهفته و اوصاف زشتی را که آن خاک از لمس پای شیطان در خود داشت به دست آورد و از این جا بود که نفس، خانه ی شهوت ها و سرای عیش و سلطنت شیطان گشت، چرا که شیطان بر آن قدم نهاد، به همین جهت، (1)ابلیس بر آدم تکبّر ورزید. (2)

امكان تعدد قدما عقلاً

ابن عربی، می نگارد:

از نظر عقل، وجود قدیمی که خدا نباشد، محال نمی باشد، اگر این امر امکان ندارد، از طریق سمع [قرآن و روایات] است، نه چیز دیگر. (3)

پیداست که این مطلب، از عقاید شیعه نیست.


1) یعنی از آن جا که آدم از خاکی آفریده شد که شیطان بر آن پا نهاد، وی، فروتنی در برابر آدم علیه السلام را برنتافت. (م)

2) شجرة الكون: 82-83.

3) الفتوحات المكية، 201:1.

قدیحی در مسئله ی علم خدا به ما سوای او، می نویسد:

ابن عربی به تعدد قدما قائل است؛ چنان که در جای خودش بدان تصریح می کند و می گوید: ظاهر عبارت ابن عربی - در این جا - این است که این صورت [صورت آدم] عین ذات باری [خدای متعال] سامان یافت؛ زیرا این صورت، علم خدا به ما می باشد (و در بینش ابن عربی، علم خدا به خودش - که همان عین ذات اوست- عین علم او به ماست). چنان که در علم الهی به خودش، علم و عالم و معلوم، یکی است فرقی میان علم خدا به خودش و علم او به ما وجود ندارد.

جبر و کسب

ابن عربی می گوید:

تصرّف در اشیاء به دست بنده نیست. بنده خودش [تصرف] شده است؛ انسان در ترک چیزی و عدم ترک آن کارهای نیست، بلکه (هرگاه مؤمن باشد) در اختیارش مجبور است.

ابن عربی می گوید:

چون اراده ی خدا - در حقیقت - به مراد آن تعلّق می گیرد، قدرت (مانند اراده) حادث نیست؛ به جهت اختلالی در طریقت که همان «کسب» است. از این رو، بنده کسب می کند و پروردگار مقدر می سازد. (1)

وی می گوید:

كسب، تعلّق ارادهی ممکن به فعلی علیه السلام از افعال دون غیر آن است. اقتدار الهی نزد این تعلق یافت می شود؛ به همین جهت، کسب امکانی نامیده می شود. (2)

پیداست که نظریه کسب، از دیدگاه های اشعری است و شیعه آن را بر نمی تابد.

معنای وحدت وجود

وحدت وجودی که ابن عربی بدان اعتقاد یافت، او را به پذیرش نظریه ی «جبر» ناچار ساخت؛ چرا که هر گاه «خلق» (موجودات عالم هستی) عین حق تعالی باشد، حتی «فرعون» از جلوه های الهی به شمار رود همه ی آن چه از وی بروز یابد، مستند به خدا می شود.

ابن عربی، در «فص لقمانی» می نویسد:

خداوند، لطیف است. از لطف و لطافت اوست که عین اشیایی می باشد که به فلان نام ها نامیده می شوند. چنان که اشاعره می گوید: همه ی عالم به جوهر می ماند و یک جوهر می باشد. این سخن، عین قول ماست که گوییم: [عالَم] یک است. (3)


1) الفتوحات المكية، (4 جلدی 1: 40 (م).

2) همان، ص 42 (م).

3) فصوص الحكم: 188.

فرعون عين خداست

ابن عربی، در «فص مولوی» می نگارد که فرعون، عین حضرت حق است که به این صورت، آشکار گردید. عبارت وی چنین است:

این که فرعون گفت: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى (1)- پروردگار بلند مرتبه تان، منم - سخن درستی است. حقیقت فرعون، همان خداست.

و در آغاز الفتوحات می گوید:

سبحان من أظهر الأشياء، و هو عينها؛ (2)

منزّه است خدایی که اشیاء را ظاهر ساخت، در حالی که خودش عین آن هاست.

تکلیف فراتر از توان

ابن عربی می گوید:

تکلیفی که در حد توان آدمی نیست، از نظر عقل جایز است و ادعا می کند که خود آن را به مشاهده و نقل، نگریست. (3)

کیفر بی گناه و عقاید دیگر ابن عربی

ابن عربی می گوید:

مجازات انسان بی گناه، ظلم نمی باشد و این کار، نسبت به خدا صحیح است؛ چرا که او مالک حقیقی است. (4)

تحسین و تقبیح فقط شرعی است

ابن عربی بر این باور است که چیزی را زیبا و نیکو دانستن و یا زشت شمردن، فقط در شرع می باشد. (5)

حکمت الهی

ابن عربی می گوید:

بر خدا رعایت اصلح واجب نیست. (6)


1) نازعات، آیه 24

2) تفسیر آلوسی، 25:8 (م).

3) الفتوحات المكية، 1:183

4) همان.

5) الفتوحات المكية، 183: 1؛ الردود و النقود: 104.

6) همان.

تجسیم اسرائیلی

ابن عربی، درباره ی «عرش» و «کرسی» و «قدمین» (1)بارها سخن می پراکند. (2)و همچنین نسبت به احادیث زیر:

«كلتا يديه يمين»؛ (3)- هر دو دست خدا، راست است-. (4)«خلق الله آدم على صورته»؛ (5)- خدا آدم را بر صورت خویش آفرید-. (6)این حدیث را صحیح می داند که نقل شده است پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «رایت ربى فى أحسن صوره»؛ (7)- پروردگارم را در نیکوترین صورت دیدم - نیز این حدیث را یاد آور می شود که:

دندان کافر در دوزخ، مثل کوه احد است و کلفتی پوست او به چهل ذرع از ذراع خدا می رسد. (8)


1) در [الفتوحات 168:13] مقصود از «قدمین»، قدم امر و نهی دانسته شده و از جاهای دیگر فتوحات، تفسیرهای دیگری از آن به دست می آید ریشه این مسئله به روایات اهل سنت باز می گردد. حاکم [المستدرك على الصحيحين:2: 282] از ابن عباس نقل می کند که گفت: «الکرسی موضع قدميه، و العرش لا يقدر [أحد] قدره»؛ کرسی؛ جای دو پای خداست، و هیچ کس (یا هیچ چیز) نمی تواند اندازه ی عرش خدا را بیان دارد [بنگرید به، کتاب العرش ابن ابی شبیه، ص 78، حدیث 60-61]. فخر رازی در [تفسير الكبير 7:13] می گوید: ما با دلایل فراوان - در جاهای بسیاری - جسم بودن خدا را نفی کردیم. از این رو، رد روایت واجب است یا باید آن را حمل کنیم بر این که مقصود از «کرسی» جای گام های «روح اعظم» یا فرشته ی گران قدر دیگری نزد خداست. وی سپس به احتمالات دیگری درباره ی مراد از «کرسی» می پردازد. قرطبی در [المجامع لأحكام القرآن 277:3] از عطیه نقل می کند که درباره ی این حدیث (کرسی، جای دو کف پای خداست) گفت: مقصود این است که «کرسی» نسبت به «عرش» مانند «کرسیچه» (جاپایی) نسبت به تخت پادشاهان است. کرسی، مخلوقی بزرگ و با عظمت، در پیش عرش می باشد [در عین حال] نسبت آن به «عرش» مانند نسبت جاپایی، به تخت پادشاه است (م)

2) همان جلد 2 ص 362 (و دیگر صفحات).

3) فصوص الحکم: 144؛ الفتوحات المكيه 184:11 تحقیق ابراهیم مدكور و عثمان يحيى.

4) این روایت در کتاب ها ی صحاح و مسانید اهل سنت، به چشم نمی خورد، ابن قتیبه (م 276ه) آن را با لفظ «رویتم» می آورد [تأویل مختلف الحديث: 196] ليكن سمعانی (م 489ه) آن را به عنوان روایت صحیح از پیامبر صلی الله علیه و آله خاطر نشان می سازد [تفسیر سمعانی 51:2] و بغوی (م 510 ه) نیز آن را روایت می کند [تفسیر بغوی 2:50] (م).

5) فصوص الحكم: 199؛ الفتوحات المكيه 11:258، تحقیق ابراهیم مدکور وعثمان يحيى؛ مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعه الثانيه) 399 - 400.

6) عبد الرزاق صنعانی و بخاری به نقل از ابو هریره این جمله را از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت می کنند [المصف 384:10؛ صحیح بخاری 125:79] این حدیث در کتاب ها ی حدیثی معتبر شیعه، وجود ندارد (م).

7) سنن دارمی، 2: 126؛ مسند أبی،بعلی علیه السلام 475:4؛ المعجم الكبير، 37:1. در مصادر حدیثی شیعه، چنین حدیثی از پیامبر نقل نشده است (م).

8) الفتوحات المكيه، 2: 114 - 117؛ و بنگرید، جلد 4، ص 400-401

اخباری از پیامبر صلی الله علیه و آله را صحیح می داند که در آن ها آن حضرت صلی الله علیه و آله پروردگارش را به شادی، خنده، تعجّب، انس، خشم، دو دلی، کراهت (ناخشنودی)، محبّت و شوق، توصیف می کند و بیان می دارد که باید به این ها ایمان آورد و این اوصاف را برای خدا راست انگاشت. (1)

اسلام شیطان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

ابن عربی، این حدیث خیالی [و خام] را می پذیرد که گفته اند: رسول خدا صلی الله علیه و آله شیطانی داشت، خدا پیامبر صلی الله علیه و آله را علیه او یاری رساند و آن شیطان، مسلمان شد. (2)

هَرْوله ی الهی

ابن عربی، حدیثی را که هَرْوله را به خدای بزرگ نسبت می دهد تصدیق می کند، سپس بیان می دارد که مراد، اثبات این صفت برای خدا به گونه ای است که زیبنده ی جلال او باشد. این سخن، عین همان گفته هایی است که «حشويّه» (3)(اهل سنت و «وهابیّه» (4)بر زبان می آورند.


1) الفتوحات المكيه، 2: 114 - 117؛ و بنگرید، جلد 4، ص 400-401

2) الردود والنقود: 393-394

3) حشویه، به کسانی اطلاق می شود که به «تجسم» و «تشبيه» قائل اند و نیز آنان که احادیث منقول از پیامبر صلی الله علیه و آله را که اصالت ندارند بی وارسی و تحقیق بر زبان می آورند [نگاه کنید به، فرهنگ فرق اسلامی: 158] (م).

4) وهابیه، به پیروان محمد بن عبد الوهاب (م 1206ه) اطلاق می شود که مکتب ابن تیمیه - و شاگردش ابن قیم جوزیه - را در پیش گرفت وهابیان (با پیروی از سخنان ابن تیمیه) بر این باورند که نذر برای غیر خدا و استغاثه از اولیای الهی و سنگ نوشته بر قبرها..... شرک به خداست، به قصد زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله نباید بدان سو شتافت و نباید از آن حضرت شفاعت طلبید و خدا را به نام محمّد سوگند دادن و او را «سیدنا» (ای آقا وسرور ما) خطاب کردن، جایز نمی باشد، توسل به اولیای الهی و پیامبران، عقیده ی شرک آلود است و.... این فرقه- که مرکز آن عربستان سعودی است و از آن جا به هند و آفریقا و یمن و دیگر سرزمین ها راه یافت - به ظاهر آیات و اخبار عمل می کنند. از این رو با توجه به بعضی از آیات، خدا را دارای اعضای و جوارح می دانند و برایش جهت قائل اند. وهابیان در سال 1216 هجری، پس از تخریب بقیع، به کربلا و نجف تاختند، حرم حضرت امام حسین علیه السلام را غارت کردند و نزدیک به چهار هزار نفر از شیعیان را به قتل رساندند [همان، ص 457-461] (م)

فرود آمدن خدا به آسمان دنیا

ابن عربی، این حدیث را راست می انگارد که در آن آمده است:

خدای متعال در هر شبی (در یک سوم آخر شب) به آسمان دنیا فرود می آید. (1)

روایت شده که از امام رضا علی علیه السلام پرسیدند: چه می فرمایید درباره ی حدیثی که مردم از پیامبر روایت می کنند که فرمود: خدای متعال، هر شب به آسمان دنیا فرود می آید؟ امام رضا علیه السلام فرمود:

نفرین خدا بر کسانی باد که کلام را از صورت خودش تحریف می کنند! به خدا سوگند، رسول خدا صلی الله علیه و آله این گونه سخن نکرد. آن حضرت فرمود: خدای متعال، در یک سوم آخر هر شب (و در آغاز آن شب جمعه) فرشته ای را به آسمان دنیا می فرستد، او ندا می دهد، آیا سائلی هست که او را عطا بخشم؟ آیا توبه کننده ای هست که توبه اش را بپذیرم.... .

در کتاب احتجاج از امام کاظم علیه السلام نقل شده که درباره ی این حدیث، فرمود:

خدای متعال فرود نمی آید و نیازی به فرود آمدن ندارد.

بستن دروغ های سه گانه بر حضرت ابراهیم علیه السلام

ابن عربی، پیرامون آن چه اهل سنّت نسبت به دروغ های سه گانه ی ابراهیم علیه السلام روایت می کنند. (2)سخن می پراکند. در حالی که انبیا علیهم السلام از چنین نسبت هایی منزّه اند.

دیدن خدا در آخرت

ابن عربی خاطر نشان می سازد که خدای متعال در روز قیامت، برای خلایق تجلّی می کند و می گوید:

من، پروردگار شمایم! مردم می گویند: از تو به خدا پناه می بریم، ما منتظر می مانیم تا پروردگارمان بیاید. خدای بزرگ می فرماید: آیا میان شما و او علامتی هست که آن را بشناسید؟ پاسخ می دهند: آری. خدا در صورتی که او را به آن علامت می شناسند، در می آید! آنان [اعتراف می کنند] می گویند: تو، پروردگار مایی.

باری، ابن عربی، در چندین جا از رؤیت خدا - در آخرت- سخن می گوید و تفصیل های عجیب و غریبی در این زمینه پیداست، ذکر می کند. (3)

پیداست که این عقیده، از باورهای شیعه نیست.


1) الفتوحات المكيه 4: 195 (و جلد 6، ص117)؛ فصوص الحكم: 111؛ مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعه الثالثه): 334

2) همان، جلد 4، ص 459

3) رجوع کنید به، فصوص الحكم، 87: و 184، الفتوحات المكية، (1:223 (و جلد 5 ص 78-83)؛ كتاب الجلاله: 8-9 (در ضمن رسائل ابن عربی) ؛ مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الثالثة): 396-397 .

شگفتی از اسرائیلیات سَبْتی

ابن عربی، می گوید:

احمد سبتی (پسر هارون الرشید) شش روز را روزه می گرفت و در این روزها به عبادت مشغول می شد، آن گاه که روز شنبه فرا می رسید، برای خوراک هفتگی اش کار می کرد. از او پرسیدم: چرا روز شنبه را به کار و تلاش اختصاص دادی؟ گفت: زیرا خدای سبحان، آفرینش ما در روز یکشنبه آغازید و در روز جمعه از آن فراغت یافت. من این روزها را برای عبادت خدا قرار دادم و در آن ها به آن چه خود بهره مند شوم، نپرداختم. در روز شنبه در طلب آن چه در این ایام بخورم، بر می آیم. من از این زیرکی و قصد او، تعجب کردم، پرسیدم قطب زمان، در روزگار تو چه کسی است؟ گفت: منم، سپس با من خداحافظی کرد و برگشت. (1)

عدم خلود در دوزخ، بلکه در آن بهشت پدید می آید

ابن عربی، می گوید:

بعد از پایان مدت موازنه زمان اعمال، باید فضل و رحمت خدا در دوزخ برای جهنّمیان رخ نماید و در نتیجه آنان احساس درد و شکنجه در آتش نکنند.

ابن عربی می گوید:

بازگشت اهل دوزخ، به بهشت است، لیکن در همان دوزخ؛ زیرا جهنّم پس از پایان مدّت عقاب، ناگزیر بر کسانی که در آن اند، سرد و خنک می شود و همین، بهشت آن هاست.

ابن عربی می گوید:

صاحب سجّلات (2)با این که از اهل کبائر به شمار می رود (و به گناهان بزرگ دست یازیده است) به دوزخ در نمی آید؛ زیرا در طول اسلام او، مدّت زندگانی اش در دنیا، به همراه وى جز قول (لا اله الا الله) نیست. (3)


1) الفتوحات المكيه، 326:9-327

2) صاحب سجلات: کسی است که هرگز عمل خیری انجام نداده و تنها در طول زندگی اش یک بار با اخلاص، کلمه ی توحید (لا اله الا الله) را بر زبان آورده است [الفتوحات المكيه 471:14] (م).

3) الفتوحات المكيه، 108:8 و جلد 4 ص 470 و بنگرید به جلد 7، ص 392-393

توحید مشرک و بهشت او

ابن عربی می گوید:

اگر نص وارد شده درباره ی مشرک (و کسانی که شرک را بنیان نهادند) نبود، شفاعت، همه ی کسانی را که به وجود خدا اقرار داشتند و یکتا پرست نبودند، در برمی گرفت؛ چرا که مشرک، نوعی از توحید را داراست (مقصودم توحید مرتبه عظمای الهی است) زیرا مشرک، شریک را شفیع نزد خدا قرار می دهد.

ایمان فرعون و پاک و پاکیزگی او

ابن عربی می گوید:

آسیه درباره ی موسی به فرعون گفت: «این فرزند، مایه ی چشم روشنی من و توست». از این رو، به موسی چشم آسیه روشن شد به سبب کمالی که برایش پدید آمد (چنان که گفتیم). [و نیز] موسی مایه ی چشم روشنی فرعون شد به جهت ایمانی که خدا هنگام غرق شدن او را داد و پاک و پاکیزه - بی آن که خباثتی در او باشد - جانش را ستاند؛

می گوییم:

این مطلب، بر خلاف آموزه هایی است که اعتقاد و گرایش به اسلام را هنگام مشاهده ی شدّت [و در تنگنا و درماندگی] سودمند نمی داند. افزون بر این، خدا ایمان فرعون را - در حال غرق شدن - بر نتافت و فرمود:

الْكَنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ؛ (1) و اکنون [که مرگ جلو چشمانت آمد] ایمان آوردی، در حالی که پیش از این، روی بر می تافتی و از تبهکاران بودی.

مؤمن در عین معصیت پاداش دارد

ابن عربی می گوید:

بی گمان، ایمان، اصل است و عمل، فرع بر این اصل می باشد. به همین خاطر، هرگز از مؤمن معصیتی بدون طاعت، بروز نمی یابد مخلوط این دو، مؤمن عاصی است. هرگاه مؤمنی در کاری نافرمانی می کند، ایمان دارد به این که آن امر، معصیت است و این ایمان واجب می باشد از این رو، مؤمن، واجب را می آورد. باری، مومن، در عین عصیانش پاداش داده می شود و ایمان، از معصیت قوی تر است. (2)


1) سوره ی یونس (10)، آیه ی 91.

2) الفتوحات المكيه، 22:8

تهمت سهو پیامبر صلی الله علیه و آله و قصور او

ابن عربی می گوید:

و امّا نصیحت به پیامبر (صلی الله علیه و آله) اگر شخصی از پیامبر چیزی را بنگرد که خلاف آن و امری مسلم است، از آن جا که انسان از غفلت ها مصون نیست باید به پیامبر (صلی الله علیه و آله) خاطر نشان سازد تا دریابد آیا آن حضرت این کار را از روی قصد انجام داده و حکمی شرعی است یا این که از روی فراموشی به آن دست یازیده تا [با این یاد آوری] از آن دست کشد. این ها جزو اندرزها به پیامبرند؛ مانند سهو آن حضرت در نماز که باید نماز چهار رکعتی را می گزارد اما در رکعت دوم سلام داد، به او تذکّر دادند، برگشت و نماز را تمام کرد و دو سجده ی سهو به جا آورد... .

پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را جانشین خود نساخت

ابن عربی، می گوید:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) از این جهان رفت و بر خلافت هیچ کس به جای خود تصریح نکرد و احدی را پس از خود مُعيّن نساخت؛ چرا که دانست... (1)

خداوند تورات را به دست خود نوشت

ابن عربی، می گوید:

موسی به سخن گفتن با خدا و تورات اختصاص یافت؛ چرا که خدا- چهار هزار سال پیش از آن که آدم را بیافریند - تورات را به دست خویش نگاشت. (2)

کعبه و بیت المقدس

ابن عربی، می گوید:

خانه ی کعبه [نخستین خانه ای است که ساخته شد و] رتبه ی اول را به دست آورد، میان آن و بنای مسجد الاقصی، چهل سال فاصله افتاد، همان مدت زمانی که قوم موسی از دخول در آن، در بیابان سرگردان ماندند. (3)

این سخن، از القاهای علمای یهود است و گرنه، کعبه را آدم علیه السلام ساخت سپس ابراهیم علیه السلام آن را تجدید بنا کرد و امّا بیت المقدس، هزاران سال بعد، به دست آل داود بنا گردید.


1) فصوص الحکم: 163

2) بنگرید به، الفتوحات المكيه 12 140، الردود والنقود: 357.

3) بنگرید به، الفتوحات المكيه 132:1.

تهمت تخطئه ی پیامبر صلی الله علیه و آله

ابن عربی، می نگارد:

هنگامی که پیامبر بر «رِعْل» و «ذَکْوان» (1)نفرین کرد، وحی آمد که: خدا تو را برای ناسزاگویی و لعنت بر دیگران برنینگیخت، تو را برای رحمت بر جهانیان (نه عذاب بر آن ها) مبعوث کرد. (2)

در این سخن، کم انگاری آشکاری نسبت به مقام پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ زیرا به آن حضرت نسبت می دهد که راه خطایی را پیمود که موجب شد خداوند دخالت کند و او را از استمرار آن باز دارد و برایش توضیح دهد که رویکرد نادرستی را در پیش گرفته است.

ادّعای ختم ولایت محمدی

ابن عربی، یاد آور می شود که ختم ولایت محمّدی [که برای مردی از عرب است] در زمان او [یعنی در زمان ابن عربی] زاده شد و همچنان که بعد از محمد پیامبری نیست، پس از او، ولی ای نمی باشد. (3)این، در حالی است که امام مهدی علیه السلام از زمان غیبت تا روز قیامت - به تمام معنا - صاحب ولایت محمّدی است و هر که غیر این را ادّعا کند، شخص دروغ گوست و نسبت ناروا می زند و مردم را از راه خدا باز می دارد.

هدایتگری شیطان سرکش

ابن عربی، می گوید:

شیطان سرکش، پیش ولی می آید و جز انواع طاعت ها را بر او القا نمی کند و از طاعتی او را به طاعتِ برتر می کشاند پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حق شیطان (یعنی قرین گماشته شده بر پیامبر صلی الله علیه و آله) فرمود که خدا آن حضرت را بر آن شیطان یاری داد، یعنی او مطیع پیامبر شد و آن حضرت را جز به خیر فرا نمی خواند. (4)

نجات به سبب اقتدا به فاسق

از تمایزهای مذهب شیعه، حکم به نادرستی اقتدا به فاسق است. قول به جواز، در مذهب اهل سنّت رواج دارد و ابن عربی که به مذهب سنی پایبند است می نگارد:

چون دیدیم که اولیای الاهی به فاسق اقتدا می کنند و این کار - نزد خدا - آنان را سود می بخشد و سبب نجاتمان می شود. امامت فاسق، صحیح است. عبدالله بن عمر پشت سر حجاج نماز گزارد، در حالی که حجّاج - بی هیچ اختلافی در میان تأویل گران به خلاف - از فاسقان به شمار می آید. تا زمانی که شخص گناهکار کافر نامیده نشود، معصیت ها در امامت او اثر نمی گذارد. (5)


1) رعل و ذكوان و عصيه، نام قبایلی از (سلیم) است [بنگرید به، لسان العرب 11: 289 و جلد 15، ص 68] (م).

2) مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعه الاولى): 145

3) بنگرید به، الفتوحات المكيه (14جلدی) 120:12-121(م).

4) همان، جلد 7، ص 442-443

5) همان، جلد 6، ص 425

تهمت نسیان پیامبر صلی الله علیه و آله و حفظ اُبی

ابن عربی می گوید:

هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در نماز به لکنت افتاد [و قرائت را از یاد برد] به ابی گفت: چرا به زبانم نینداختی؛ چرا که اُبی حافظ قرآن بود. (1)

ابراهیم علیه السلام برتر از پیامبر صلی الله علیه و آله

در حدیثی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: این گونه بر من صلوات بفرستید:

اللَّهُمَّ صَلِّ علی محمّدٍ و علی آلِ محمّدٍ کما صَلَّیتَ علی إبراهیمَ و علی آلِ إبراهیمَ؛ (2) پروردگارا، همان گونه که بر ابراهیم و خاندانش صلوات فرستادی، بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرست.

ابن عربی، می گوید:

از این حدیث، برتری ابراهیم بر:رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به دست می آید؛ زیرا از خدا خواست که مانند صلوات ابراهیم بر آن حضرت صلوات فرستد. (3)

می گوییم:

نمی دانیم چگونه ابن عربی برتری ابراهیم علیه السلام را بر پیامبر صلی الله علیه و آله از این حدیث، به دست آورد؟! صلوات یکسان بر آن دو، بر برتر بودن یکی از آن ها بر دیگری (و به عکس) دلالت ندارد.

نه تصدیق یهود و نه تکذیب آن ها

ابن عربی، می گوید:

یهود گفتند: بلکه این کار در روز شنبه بود؛ زیرا خدا در روز جمعه از آفرینش فراغت یافت و در روز شنبه به استراحت پرداخت؛ به پشت خوابید و یک پایش را بر دیگری انداخت و فرمود منم فرمان روا [و پادشاه جهان]. خدای متعال در مقابله با این سخن یهود می فرماید: وَ ما قَدَرُوا اَللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ؛ (4)خدا را آن گونه که سزامند منزلت اوست نشناختند یهود می پندارد که این سخن از آیه هایی است که در تورات نازل شد ما در این زمینه نه آنان را تصدیق می کنیم و نه تکذیب. (5)

ابن عربی - با استناد به حدیث خیالی - یهود را تکذیب نمی کند، با این که خدای متعال به تزویر و ریاکاری و دروغ بستن یهود بر خدا حکم کرده است، بلکه خود همین آیه، تکذیب یهود به شمار می آید و اعتراضی بر سخنان باطل آن هاست.


1) همان، ص 446

2) صحیح بخاری (118:4) و جلد 6، ص 27 و جلد 7، ص 156)؛ صحیح مسلم، 116:2؛ سنن ابن ماجه، 293:1، حدیث 906

3) همان، جلد 8 ص 174

4) سوره ی انعام (6) آیه ی 91

5) الفتوحات المكيه، 987-99

نجات یهود و نصارای دوران فترت

ابن عربی ادّعا می کند هر که در دوران فترت، یهود یا نصرانی شد یا به ابراهیم ایمان آورد، اهل نجات و سعادتمند است. (1)

امّا چگونه کسی که بعد از بعثت عیسی علیه السلام به آیین یهود بگرود و به آن حضرت ایمان نیاورد، اهل نجات است؟! آن چه ابن عربی را به این دیدگاه فاسد بر انگیخت این عقیده است که زمین، از رسول یا وصی، تهی نمی باشد.

عیسی علیه السلام ختم ولایت عام

ابن عربی ادعا می کند که عیسی علیه السلام پایان بخش ولایت مطلق است و اما ختم ولایت محمّدی، مردی است از عرب که از نظر اصالت و شرف، گرامی ترین آن ها ست. وی می گوید:

ختم ولایت خاص محمّدی برای شخصی است که همنام پیامبر است و او «مهدی» که به «منتظر» معروف است، نمی باشد؛ چرا که این مهدی، از عترت و سلاله ی حسی پیامبر است و ولی خاتم، از سلاله ی حسی او نیست، بلکه از وارثان اخلاق و شرافت پیامبر است. قیصری یادآور می شود که ابن عربی، در هر جایی که از ختم ولایت سخن می گوید، خود را مد نظر دارد. (2)

این سخن، رد بر خدا و پیامبر او می باشد؛ چرا که ولایت - تا روز قیامت - به پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام منحصر است.

شرمندگی حضرت ابراهیم علیه السلام

ابن عربی یادآور می شود که دروغ های سه گانه ابراهیم - در روز قیامت - اثرات خویش را بر جای می نهد و آن حضرت از خدا شرم می کند که فتح باب شفاعت را بطلبد. (3)

متهم ساختن حضرت علی علیه السلام به دروغ گویی

ابن عربی می گوید:

هنگامی که به آسمان عروج یافت، علی علیه السلام را در درجه ای پایین تر از ابوبکر و عمر و عثمان دید، چون بازگشت، به علی علیه السلام گفت: چگونه در دنیا ادعا می کرد ی که از اینان برتری ؟! درجه ی تو را پایین تر از آن ها دیدم! (4)


1) الردود و النقود: 406-407

2) بنگرید به، منهاج البراعه، 270:13؛ الفتوحات المكيه، 121:12 و 128 (و فتوحات 4 جلدی، جلد 2، ص 50) (م ).

3) بنگرید به، الفتوحات المکیه 972 (چاپ دار العلمية الكبرى، مصر ).

4) متن عبارت، در این مأخذ چنین است: رایت فى المعراج درجة أبى بكر و عمر و عثمان و رأيت أبابكر في العرش؛ فلما رجعت، قلت لعلى: كيف تدعى فى الدنيا أنك أفضل من هولاء؟! و قد رأيت أنك أسفل درجة منهم.(م) [منهاج البراعه، 13: 378-379]

فصل سوم

پیشوایانِ ابن عربی و مقامات آن ها

از ویژگی های مذهب شیعه این است که حضرت علی علیه السلام امام و خلیفه ی بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله می باشد. شیعه، کسانی را که بر امام علی علیه السلام پیشی جستند و حق آن حضرت را غصب کردند، بر نمی تابد. از این روست که شیعه کسانی را که بر امام علی علیه السلام در این امر، تاختند محترم نمی شمارد این، یک امر عقلی و عقلایی است که همه ی مردم آن را می فهمند. ابن عربی نیز از این معیار بیرون نیست با مراجعه به سخنان ابن عربی - در کتاب ها ی گوناگون او - در می یابیم که وی پیوسته مخالفان امام علی علیه السلام را بزرگ می دارد و کسانی همچون ابوبکر، عمر، متوکل، عایشه، طلحه، زبیر، مالک، شافعی و امثال اینان را در ده ها و صدها مورد (به مناسبت یا بدون آن) نام می برد و از آن ها به بزرگی و نیکی یاد می کند و محترم می شمارد در مقابل، به ندرت، یادی از اهل بیت می کند و اگر هم نامی از آن ها ببرد، گذرا و ناچیز است. اگر سخنان ابن عربی پیرامون ابوبکر و عمر و... با کلام او درباره ی امام علی علیه السلام مقایسه کنیم، از مانند قطره ای از دریا یا مشتی از آب نهر، فراتر نمی رود.

برای شناخت حقیقت مذهب ابن عربی، کافی است اندکی از سخنان او را درباره ی خلفا (که در این فصل می آوریم) مرور کنیم. با همین نگاه گذرا، در خواهیم یافت که وی بزرگ ترین و بالاترین و گران سنگ ترین مقامات را به خلفا ارزانی می دارد. در هر حال، دسته ای از متونی را می آوریم که از مقامات دشمنان امام علی علیه السلام سخن به میان می آورد و حقیقت اعتقاد ابن عربی و نگرش او را به آنان، آشکار می سازد.

خلافت ظاهری و باطنی برای چه کسی است؟

ابن عربی، می گوید:

از اقطاب مصطلح در هر زمان، جز یک نفر وجود ندارد، وی «غوث» نیز نامیده می شود ، بعضی از این اقطاب به حکومت ظاهری می رسند و خلافت ظاهری را به دست می آورند؛ چنان که خلافت باطنی را - از جهت مقام - به چنگ دارند؛ مانند: ابوبکر، عمر، عثمان، على، حسن، معاوية بن يزيد، عمر بن عبدالعزیز، متوکل. و بعضی، تنها خلافت باطنی دارند و در ظاهر، حکومتی برایشان نیست؛ مانند: احمد سبتی (فرزند هارون)، ابویزید بسطامی و بیشتر اقطاب، در ظاهر حکومتی ندارند. (1)


1) بنگرید،به الفتوحات المكيه، 11: 274 - 275؛ الاثنا عشرية (حر عاملی) 170-171 در این مأخذ آمده است: معاویه، یزید، عمر بن عبدالعزيز، ... .

پیشوایان ابن عربی، اینان اند!

ابن عربی عقیده دارد که این ها دارای خلافت ظاهری و باطنی اند و باکی ندارد از این که متوکّل را در زمره ی آنان بشمارد؛ همو که قبر امام حسین علیه السلام را شخم زد و کارهای زشتی را در حق شیعیان اهل بیت علیهم السلام روا داشت.

نورانی ها در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله

ابن عربی، در رساله ای به نام الاسفار یاد آور می شود که منوران در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله (مانند: ابوبکر صدیق، عمر بن خطاب، على بن أبى طالب) به راستی اندک بود. (1)

مقاماتی برای خلفا

ابن عربی، درباره ی مشاهداتش در عالَم مثال، در پیشگاه خدا، می گوید:

پیامبر را در این عالم، به صورت شخصی مشاهده کردم که دارای مقاصد معصوم و مشاهد محفوظ، (2)منصور و مؤید بود. همه ی رسولان در حضورش صف بستند و امّت آن حضرت - که بهترین امّت هاست دور او می چرخیدند و فرشتگان مسخّر، از پیرامون عرش، مقام او را در برگرفتند و فرشتگانی که از اعمال پدید می آیند، پیش او به صف ایستادند صدیق [ابوبکر] در سمت راست بس نفیس او بود و فاروق [عمر] در طرف چپ بسیار پاکیزه اش قرار داشت، و ختم [ولایت عام، عیسی] پیشاپیش او زانو زده بود و او را به حدیثِ () «انثى» خبر می داد (درود خدا بر او باد) سخنان ختم را به زبانش ترجمه می کرد و صاحب دو نور [عثمان] خود را به ردای حیایش می پوشاند و به کارهایش می پرداخت. آن سرور بلند مرتبه و آن چشمه ی شیرین بس گوارا و آن نور بسیار نمایان و درخشان، نگاهی انداخت و مرا در پشت سر ختم [ولایت] دید (چرا که من و او در حکم مشترکیم) سید [یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله] به او [یعنی به عیسی علیه السلام] گفت: این شخص، همتا و فرزند و دوست توست..... (3)


1) بنگرید به، كتاب الاسفار، ص 8.

2) این عبارت واگویه ی وصف «معصوم المقاصد، محفوظ المشاهد» است. شاید مقصود این باشد که نیّت های پیامبر صلی الله علیه و آله پاک و بینش باطنی آن حضرت قطعی و نگرش او مصون از خطا بود (م).

3) الفتوحات المکیه 1: 44-45

خلفا اصول اسلام اند

ابن عربی، می گوید:

اسلام بر پنج چیز بنا شده است.... اصل،چهارم محمّد - رسول خدا- صلی الله علیه و آله - و چهار نفری است که همراه آن حضرت اند؛ ابوبکر و عمر و عثمان و علی علیه السلام که با پیامبر صلی الله علیه و آله پنج نفر می شوند. (1)

انوار خلفا در انگشتان آدم علیه السلام

ابن عربی، می گوید:

پنج انگشت خود را در چشم خود قرار ده، به منزله ی محمّد و کسانی که با او همراه بودند؛ ابوبکر و عمر و عثمان و علی. چون نور سرور ما محمّد (صلی الله علیه و آله) در پیشانی آدم (علیه السلام) آفریده شد، فرشتگان به استقبالش شتافتند و بر نور محمد سلام می فرستادند و آدم (علیه السلام) آن را نمی دید. از این رو، گفت: پروردگارا، دوست دارم به نور فرزندم محمّد (صلی الله علیه و آله) بنگرم! آن را به عضوی از اعضایم انتقال ده تا نظاره اش کنم خدا نور آن حضرت را به انگشت اشاره ی دست راست آدم، نقل مکان داد. آدم دید در انگشت سبابه اش نور می درخشد، آن را بالا آورد و گفت: «أشهد أن لا اله الا الله، و أن محمدا رسول الله» (گواهی می دهم که خدایی جز «الله» نیست و محمّد رسول خداست) به همین جهت، این انگشت «مسبحه» (انگشت شهادت) نامیده شد آدم (علیه السلام) گفت: پروردگارا، آیا از این نور در صلب من چیزی باقی ماند؟ خدای فرمود: آری، نور اصحاب محمّد و آنان عبارت اند از ابوبکر و عمر و عثمان و علی؛ از این رو؛ نور علی را در انگشت میانه و نور عمر را در انگشت بنصر (2)و نور عثمان را در انگشت کلیک قرار داد.

ختم اولیا و صدیق و فاروق

ابن عربی پس از آن که بیان می دارد هنگام فراق [و آه و ناله ی] او برای خورشید مغرب، پیامبر صلی الله علیه و آله باده ی ناب به او داد، می گوید:

این باده ی خوش، مزاج طریق او را برایم روشن ساخت، دریافتم که ختم اولیاء الله (در جایگاه امامت و احاطه و صدق) حق است. از راز سرشت خویش برایم پرده برداشت، به دست بوسیاش امر شدم، او را دیدم که بر صدیق و فاروق (ابوبکر و عمر) چسبیده است و از پیامبر فاصله نمی گیرد و گوش در برابر دهان او دارد تا اذن دریافت کند... . (3)


1) شجرة الكون: 72.

2) بنصر، انگشت بعد از «خنصر» (کلیک) است، انگشت چهارم از طرف شصت (میان انگشت وسط و انگشت کوچک) (م).

3) مجموعة رسائل ابن عربي (المجموعة الثالثة ): 16.

مشاهدی برای خلفا

ابن عربی، می گوید:

اگر در جایگاه ابوبکر صدیق باشی، می گویی: «هیچ چیزی را ندیدم مگر این که خدا را پیش از آن دریافتم».

پیامبر صلی الله علیه و آله با خودش از جانب عثمان بیعت کرد

ابن عربی، می گوید:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حالی که عثمان غایب بود، از او برای خود بیعت ستاند از این رو، دستش را در دست خودش نهاد. (1)

عثمان و شفاعت ابن عربی

ابن عربی می گوید:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عثمان را سویم فرستاد و [به او] دستور داد در خواب [با من] حرف بزند. این کار پس از آن صورت گرفت که در حق جماعتی که با من بودند شفاعت کردم و همگی از هلاکت نجات یافتند آن منبر بلند جایگاه نزدیک شد، به اذن پیامبر بر آن بالا رفتم... . (2)


1) بنگرید به همان، جلد 11، ص 184.

2) همان، ج 2، ص 188

فصل چهارم

مقامات ابوبکر

در این فصل، نقل های دیگری را ذکر می کنیم که برایمان آشکار می سازد ابوبکر نزد ابن عربی، مقام اول را داراست ابن عربی در این عرصه گاه برای این کار به حدیث منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله استشهاد می ورزد و گاه بر خواب یا بر سخن یک نفر صوفی مثل خودش، تکیه دارد.

ابن عربی، می گوید:

و این طایفه (اهل باطن) در میان اشخاص، اندک اند؛ و صاحب آن به حضور دایم نیاز دارد. بزرگترین شخصی که به این مقام دست یافت، ابوبکر صدیق بود به همین جهت، عمر در جنگ یمامه گفت: «جز این نبود که دیدم خدای بزرگ سینه ی ابوبکر را برای نبرد گشاده ساخت پس دریافتم که آن حق است» زیرا عمر می دانست که ابوبکر به باطن خویش اشتغال دارد. (1)

پروردگار با صدای ابوبکر نماز می گزارد

ابن عربی می گوید:

از آن جا که ابوبکر در نور و طینت پیامبر مشارکت داشت، او را به زینتش آراست، و آن گاه که پیامبر از خدا خواست که ابوبکر همراه او و در درجه اش باشد، بر این نردبان در هر هین و لینی (هر آسانی و نرمی) پا نهاد؛ سپس برای پیامبر بران موافقت خدا با مسابقه ی آن حضرت در این مقام (که پیامبر آن را در دل [آرزو] داشت) با ابوبکر، نمایان شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این مسابقه از ابوبکر پیشی جست و از این رو به پیامبر در آن جا گفته شد: «بایست، پروردگارت با صدای عتیق [ابوبکر] نماز می گزارد» پیامبر از جهت احساس بدنی [با آن صدا] انس گرفت و شیدایش شد. (2)

می گوییم:

در این جا ملاحظه می کنیم که ابن عربی می افزاید:

یک: خدا پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر را از یک طینت (و سرشت) آفرید. ابن عربی، در موارد دیگر نیز به این امر تصریح می کند، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله این سخن را درباره ی حضرت علی علیه السلام بر زبان آورد.


1) الفتوحات المكيه 307:3 - 308

2) مجموعه رسائل ابن عربی، ص 150-151.

دو: شگفت آورتر این است که ابن عربی می پندارد خدا نماز می گزارد و با صدای «عتیق» این کار را انجام می داد!!

شاید ابن عربی - با این سخن - می خواهد مشابه یا جایگزینی برای حدیثی بیاورد که در آن آمده است: خدای سبحان (از آن جا که پیامبر صلی الله علیه و آله با صدای حضرت علی علیه السلام انس داشت و آرامش می یافت) در [شب] معراج با صدای حضرت علی علیه السلام پیامبر را مخاطب ساخت.

مقام صوفیانه ی دیگری برای ابوبکر

ابن عربی، می نویسد:

و قال ابوبكر الصديق رضى الله فى هذا المقام (و كان من رجاله): العجز عن درك الإدراك، إدراك؛ (1)

ابوبکر صدیق (که خدای از او خشنود باد) درباره ی این مقام - که خود از اهل آن بود - می گفت: ناتوانی از درک درک شدنی ها [خود] إدراك (دريافتن) است.

می گوییم:

به جز ابن عربی، کس دیگری را نیافتیم که این کلام را به ابوبکر نسبت دهد. افزون بر این که این سخن و کلام خوانا و سزامندی نیست.

فضیلت ابوبکر از زبان حضرت علی علیه السلام

ابن عربی، از امام علی علیه السلام روایت می کند که فرمود:

ابوبکر، به فزونی نماز و روزه، بر شما برتری نیافت فضیلت او به چیزی است که در سینه اش رخ داد [یا] استقرار یافت. (2)


1) الفتوحات المكية، 4: 217 (دوره ی 14 جلدی).

2) در کتاب [احیاء علوم الدین 172:1] آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ما فضلكم أبوبكر بكثرة صيام و لاصلاة و لكن بسر وقر في صدره»؛ - خدا ابوبکر را به زیادی روزه و نماز بر شما برتری نداد، لیکن به رازی که در سینه اش جای گرفت، او را برتری بخشید -. [نیز بنگرید به، ص 40 و 80؛ و جلد 11 ص 160 و جلد 14 ص 73].

داناترین صحابه ی پیامبر صلی الله علیه و اله

ابن عربی، می گوید

چون پیامبر (صلی الله علیه و اله) سوره ی نصر را تلاوت کرد، از میان جمع حاضر در آن مجلس تنها ابوبکر صدّیق، گریست و دانست که خدای متعال به پیامبر (صلی الله علیه و اله) خبر مرگ او را اعلان داشت. (1)

ابوبکر از همه ی درهای بهشت وارد آن می شود

ابن عربی، می نگارد:

پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: ای ابوبکر، امید دارم تو از همان کسان باشی [که از همه ی درهای بهشت در می آیند] (2)

می گوییم:

ورود از همه درها، زمانی است که درها در طول یکدیگر [یکی پس از دیگری] باشد. در غیر این صورت، چنین ورودی امکان ندارد مگر به داخل شدن از یک در و سپس بیرون آمدن و از در دوم وارد شدن! و این کار رفتار بیهوده ای است که سزامند بهشتیان نمی باشد. از این رو، این سخن باید بر دخول معنوی صوفی حمل شود یا این که پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله از باب مسخره و شوخی باشد.


1) ابن عربی، در [الفتوحات (618:14-619] (در دوره 4 جلدی، جلد 2، ص 262) می گوید: أما قبل الموت فالبكاء محمود و كذا فعل ابوبكر، لما قام رسول الله (صلی الله علیه و اله) فقال: «ما تقولون في رجل خير، فاختار لقاء الله ؟» فبكى ابوبكر وحده - دون الجماعة - و علم ان رسول الله (صلی الله علیه و اله) قد نعى لأصحابه نفسه، فانكر الصحابة على أبي بكر بكاءه و هو كان أعلم ؛ فلما مات (صلی الله علیه و اله) بكى الناس وضجوا الا أبابكر، إمتثالا لقوله (صلی الله علیه و اله): «إذا وجب فلا تبكين باكية» هذا كله من السر الذي أعطاء هدا المقام؛ پيش از مرگ، گریه [بر شخص] ستوده است. ابوبکر همین کار را کرد؛ آن گاه که پیامبر (صلی الله علیه و اله) برخاست و فرمود: (صلی الله علیه و اله) درباره ی مردی که مخیر شد [امّا] او لقای خدا را برگزید، چه نظری دارید؟!» ابوبکر به تنهایی (و نه دیگران) گریست و دریافت که پیامبر خبر مرگ خویش را به اصحابش داد. صحابه، گریه ابوبکر را برنتافتند، در حالی که او می دانست چه می کند! چون پیامبر (صلی الله علیه و اله) درگذشت، مردم گریستند و آه و ناله سر دادند، مگر ابوبکر که سخن پیامبر را امتثال کرد و فرمود: «هرگاه مرگ حتمی شد [و تحقق یافت] نباید کسی [بر مرده] بگرید.» همه ی این ها از رازی بود که این مقام به او داد.

2) همان، جلد 5، ص 67

تأویلات ابوبکر حقیقت یافت

ابن عربی به حدیثی استشهاد می کند که بیانگر رؤیای پیامبر صلی الله علیه و آله در زیر سایه بان است و اهل سنت عقیده دارند که ابوبکر آن را به اسلام تأویل کرد.

ابوبکر برتر از عُمَر است

ابن عربی می نویسد:

حال ابوبکر صدیق (که خدای متعال از او خشنود باد) آن گاه روشن شد که همه ی مالش را پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله) آورد، پیامبر پرسید: ای ابوبکر، برای خانواده ات چه گذاشتی؟ ابوبکر پاسخ داد: خدا و رسولش را عُمر نیمی از مالش را پیش پیامبر آورد، آن حضرت پرسید: برای خانواده ات چه گذاشتی؟ گفت: نصف آن را گذاشتم و نصف دیگر را انفاق کردم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: تمایز میان شما همین است که گفتید. (1)

ابن عربی، به سخن ابوبکر استشهاد می کند و در چندین جا او را به «صدیق» توصیف می کند: (2)

به مقام صدیقیت جز اهل ولایت نمی رسند و کسانی که در ازل عنایتی پیش خدا داشته باشند چنان که حضرت ختمی مرتبت [پیامبر صلی الله علیه و آله] بالاتر از صدیق [ابوبکر] است؛ زیرا آن حضرت راه را آماده ساخت، همان راهی که عتیق بر آن پا نهاد. صدیق اکبر گفت: عجز از درک ادراک، ادراک است.... (3)

ابن عربی، ابوبکر را صدیق اکبر می داند، در حالی که امام علی علیه السلام این سخن را به شدّت تکذیب می کند، آن جا که می فرماید:

أنا الصديق الاكبر و أنا فاروق هذه الامة، لا يقولها بعدى الا الكذاب؛ (4)

صدیق اکبر و فاروق این امت، منم! پس از من، این لقب را جز شخص دروغ باف، بر زبان نمی آورد [و به خود نسبت نمی دهد].

حضراتی که ابوبکر به آن ها در آمد

ابن عربی، می نگارد:

فرزندم، بدان که قلب، آن گاه که به اسرار پوشیده راه یابد (اسراری که در درجه ی انبیا به دست می آید) خدای متعال او را به حضرت ششصد و بیست و ششم - از حضرات الهی - در می آورد مگر ابوبکر صدیق که خدای سبحان او را در حضرت ششصد و بیست و پنج، وارد این مقام ساخت.


1) مجموعة رسائل ابن عربی ( المجموعة الاولى): 529؛ و بنگرید به الفتوحات المكيه، 428:8 - 429

2) رجوع کنید به، الفتوحات المكيه، 2: 85؛ رسائل ابن عربی، کتاب الاسفار، ص 10-11.

3) همان.

4) بنگرید به، الصحيح من سيرة النبي الأعظم، 46/45:4.

میان پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر شخصی وجود ندارد

ابن عربی، می گوید

شمار زیادی از اهل طریقت (مانند ابوحامد غزالی و دیگران) خیال کرده اند که میان صدیقیت و رسالت، مقامی وجود ندارد و هر که به مقام صدیقان گام نهد، در جایگاه نبوت قرار می گیرد جمله احوال ابوبکر صدیق بودن اوست و در این مقام، دیگر صدیقان با او شرکت دارند ؛ خدای متعال می فرماید: أَوَلَئكَ هُمُ الصِّدِيقُونَ؛ (1)اینان؛ همان صدیقان اند. صديق [ابوبكر] به راز برتری دست یافت که در سینه اش جای گرفت و خدا آن را به او ارزانی داشت و پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آن شهادت داد.

در نص دیگری می گوید:

میان ابوبکر و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شخصی وجود ندارد؛ زیرا ابوبکر هم صاحب صدیقیّت و هم صاحب سرّ است. از آن جا که ابوبکر میان صدیقیّت و نبوت تشریع، صاحب سرّ (مقام قربت) است و در مقام صدیق بودن شرکت دارد، کسانی که در این مقام شرکت دارند، بر او برتری نمی یابند، بلکه ابوبکر در حقیقت پیامبر، مساوی اوست. (2)

ابن عربی در کتاب فتوحات، ادّعا می کند که پیامبر هر آسمانی یکی از پیامبران را دید تا این که به عرش رسید [در این هنگام] ابوبکر را بر عرش دید. (3)

خدا با صدای ابوبکر، پیامبر صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخت

ابن عربی در الفتوحات المکیه می گوید:

در شب معراج، هنگامی که پیامبر به وحشت افتاد، با صدای ابوبکر ندا داده شد [و چون این صدا را شنید] با آن انس یافت. (4)

امّا روایت کرده اند در شب معراج خدا با صدای حضرت علی علیه السلام با آن حضرت سخن گفت. این سخن، از طریق اهل سنت نیز روایت شده است. (5)

ابوبکر و پیامبر صلی الله علیه و آله از یک سرشت اند

ابن عربی، می گوید:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و ابوبکر از یک طینت آفریده شدند. از این رو، سخن آن دو، کلام خدای سبحان است. (6)


1) سوره ی حدید (57)، آیه ی 19.

2) الفتوحات المكية، 1398:11 (و در چاپ دار الكتب العلميه - مصر - جلد 2، ص 25)

3) الإثنا عشرية: 171/169

4) الفتوحات المكيه 1: 359

5) بنگرید به، المناقب (خوارزمی): 37؛ ينابيع المودة: 83.

6) الفتوحات المکیه 1: 359- 360

دوستی ابوبکر

ابن عربی، می گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) می فرماید:

اگر دوستی صمیمی برای خود بر می گرفتم، ابوبکر را بر می گزیدم.

ابن عربی، آن گاه که درباره ی چگونگی صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله سخن می راند. بیان می دارد:

هنگامی که پیامبر دریافت که خدا دعای ما را در حق او اجابت می کند، فرمود: اگر می خواستم دوست صمیمی بگیرم، ابوبکر را بر می گزیدم، لیکن صاحب شما (یعنی خود پیامبر صلی الله علیه و آله) خلیل خداست. (1)

ابوبکر و عایشه

آن گاه که ابن عربی، مردمان زمان خویش را نکوهش می کند، یادآور می شود که وی در این زمینه، به دو اصل، تکیه دارد؛ روایتی از ابوبکر، و روایتی از عایشه.

ابن عربی، می گوید:

از ابوبکر صدیق روایت شدیم که روز فتح مکه در «قرن الفاضل» (2)آن گاه که گردنبند یکی از بستگانش کم شد. آهی کشید و گفت امانت از میان مردم، رخت بربست!

سپس روایت عایشه را که در همین زمینه است می آورد، و می گوید:

این، اصل دوم است. (3)

در این روایت، ابوبکر، صحابه را به دزدی و عدم امانت داری متهم می سازد. این سخن، قول اهل سنت را در عدالت آن ها، از اعتبار می اندازد. ابن عربی، به این نکته توجّه ندارد و سخن ابوبکر و عایشه را حجّت واصل واجبی می شمارد که باید بدان پایبند بود.


1) رجوع کنید، الفتوحات المكيه، 442:10

2) «قرن الفاضل» در جایی یافت نشد. در [لسان العرب 13: 341] آمده است: قرن المنازل، هو اسم موضع يحرم منه أهل نجد.... و يسمى أيضا قرن الثعالب؛ قرن المنازل، نام جایی است که اهل نجد از آن جا احرام می بندند... این مکان، قرن الثعالب، نیز نامیده شده است (م).

3) بنگرید به، مجموعة رسائل ابن عربی (المجموعة الاولى): 1211.

پی نوشت ها

1- سوره بقره (2) آیه ی.286

2- بنگرید به مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الشانية)، 305؛ الفتوحات المكية، السفر الخامس (چاپ سنه 1977، المكتبه العربية، القاهرة).

3- همان، جلد 13، ص 453-454.

4- همان، ص 460

5- همان، ص 463

6- همان، جلد 7، ص461

7- همان، ص 461-462

8- همان، ص 477-478

9- در صحیح مسلم 1: 135 چنین ضبط شده است. و هو منتعل بنعلين...(م).

10- الفتوحات المكية، 4907، تحقیق ابراهیم مدکور

11- الفتوحات المكية، 107:3.

12- بنگرید به مناقب آل ابی طالب 1: 317؛ منتهى المطلب 3: 44؛ مستدرک سفینه البحار، 159:5

13- الفتوحات المكية 9 153،152

14- بنگرید به، الفتوحات المكية، 302، 300، 233: 9- 305، 303- 310

15- همان، جلد 4، ص 451

16- شجرة الكون: 82-83.

17- الفتوحات المكية، 201:1.

18- الفتوحات المكية، (4 جلدی 1: 40 (م).

19- همان، ص 42 (م).

20- فصوص الحكم: 188.

21- نازعات، آیه 24

22- تفسیر آلوسی، 25:8 (م).

23- الفتوحات المكية، 1:183

24- همان.

25- الفتوحات المكية، 183: 1؛ الردود و النقود: 104.

26- همان.

27- همان جلد 2 ص 362 (و دیگر صفحات).

28- فصوص الحکم: 144؛ الفتوحات المكيه 184:11 تحقیق ابراهیم مدكور و عثمان يحيى.

29- فصوص الحكم: 199؛ الفتوحات المكيه 11:258، تحقیق ابراهیم مدکور وعثمان يحيى؛ مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعه الثانيه) 399 - 400.

30- سنن دارمی، 2: 126؛ مسند أبی،بعلی علیه السلام 475:4؛ المعجم الكبير، 37:1. در مصادر حدیثی شیعه، چنین حدیثی از پیامبر نقل نشده است (م).

31- الفتوحات المكيه، 2: 114 - 117؛ و بنگرید، جلد 4، ص 400-401

32- الفتوحات المكيه، 2: 114 - 117؛ و بنگرید، جلد 4، ص 400-401

33- الردود والنقود: 393-394

34- الفتوحات المكيه 4: 195 (و جلد 6، ص117)؛ فصوص الحكم: 111؛ مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعه الثالثه): 334

35- همان، جلد 4، ص 459

36- رجوع کنید به، فصوص الحكم، 87: و 184، الفتوحات المكية، (1:223 (و جلد 5 ص 78-83)؛ كتاب الجلاله: 8-9 (در ضمن رسائل ابن عربی) ؛ مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الثالثة): 396-397 .

37- الفتوحات المكيه، 326:9-327

38- الفتوحات المكيه، 108:8 و جلد 4 ص 470 و بنگرید به جلد 7، ص 392-393

39- سوره ی یونس (10)، آیه ی 91.

40- الفتوحات المكيه، 22:8

41- فصوص الحکم: 163

42- بنگرید به، الفتوحات المكيه 12 140، الردود والنقود: 357.

43- بنگرید به، الفتوحات المكيه 132:1.

44- مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعه الاولى): 145

45- بنگرید به، الفتوحات المكيه (14جلدی) 120:12-121(م).

46- همان، جلد 7، ص 442-443

47- همان، جلد 6، ص 425

48- همان، ص 446

49- صحیح بخاری (118:4) و جلد 6، ص 27 و جلد 7، ص 156)؛ صحیح مسلم، 116:2؛ سنن ابن ماجه، 293:1، حدیث 906

50- همان، جلد 8 ص 174

51- سوره ی انعام (6) آیه ی 91

52 - الفتوحات المكيه، 987-99

53- الردود و النقود: 406-407

54- بنگرید به، منهاج البراعه، 270:13؛ الفتوحات المكيه، 121:12 و 128 (و فتوحات 4 جلدی، جلد 2، ص 50) (م ).

55- بنگرید به، الفتوحات المکیه 972 (چاپ دار العلمية الكبرى، مصر ).

56- بنگرید به، الفتوحات المكيه، 11: 274 - 275؛ الاثنا عشرية (حر عاملی) 170-171 در این مأخذ آمده است: معاویه، یزید، عمر بن عبدالعزيز، ... .

57- بنگرید به، كتاب الاسفار، ص 8.

58- الفتوحات المکیه 1: 44-45

59- شجرة الكون: 72.

60- مجموعة رسائل ابن عربي (المجموعة الثالثة ): 16.

61- بنگرید به همان، جلد 11، ص 184.

62- همان، ج 2، ص 188

63- الفتوحات المكيه 307:3 - 308

64- مجموعه رسائل ابن عربی، ص 150-151.

65- الفتوحات المكية، 4: 217 (دوره ی 14 جلدی).

66- همان، جلد 5، ص 67

67- مجموعة رسائل ابن عربی ( المجموعة الاولى): 529؛ و بنگرید به الفتوحات المكيه، 428:8 - 429

68- رجوع کنید به، الفتوحات المكيه، 2: 85؛ رسائل ابن عربی، کتاب الاسفار، ص 10-11.

69- همان.

70- بنگرید به، الصحيح من سيرة النبي الأعظم، 46/45:4.

71- سوره ی حدید (57)، آیه ی 19.

72- الفتوحات المكية، 1398:11 (و در چاپ دار الكتب العلميه - مصر - جلد 2، ص 25)

73- الإثنا عشرية: 171/169

74- الفتوحات المكيه 1: 359

75- بنگرید به، المناقب (خوارزمی): 37؛ ينابيع المودة: 83.

76- الفتوحات المکیه 1: 359- 360

77- رجوع کنید، الفتوحات المكيه، 442:10

78- بنگرید به، مجموعة رسائل ابن عربی (المجموعة الاولى): 1211.

تقدیس شیطان توسط صوفیه

استاد موسوی

•

تقديس شيطان توسط حسن بصرى و عين القضاة

•

ادعای خلقت نوری برای شیطان

•

لازمه اعتقاد به جبر، تقدیس شیطان است

•

ریشه های تقدیس شیطان در تصوف

•

تقديس شيطان در فرقه یزیدیه

•

بی گناهی شیطان بر اساس مکتب مولوی

•

توجيهات ابن عربی و ملاصدرا در تقدیس شیطان

درآمد

جریان پاک جلوه دادن شیطان بلکه او را موحّد کامل دانستن در میان صوفیه شهرت فراوانی دارد و به عرفان های نوظهور مثل عرفان حلقه نیز سرایت کرده است. این جریان از حسن بصری شروع و به ابن عربی ختم شده است. البته هر یک از صوفیه به نحوی به دفاع از شیطان برخواسته اند. عدّه ای چون عطار ریشه تخلّف شیطان را توحید خالص و کاملش دانسته اند که به غیر خدا هرگز سجده نمی کند نمی کند و برخی چون عین القضاة شیطان را دچار شده به حیله خدا دانسته اند و برخی چون احمد غزالی شیطان را عاشق دلباخته خدا دانسته اند که حاضر است بار لعنت را هم بر دوش بکشد و او را سید الموحدین دانسته اند و عده ای بر اساس تفکر جبر چون ابوسعید ابوالخیر و خواجه عبد الله انصاری کارهای شیطان را خارج از قدرت او دانسته اند و بعضی چون غزالی با تلفیق عشق و جبر و این که مسیر عشق خود جبری است کارهای شیطان را تصحیح کرده اند و البته در این موضوع عین القضاة پا را فراتر گذاشته است و گفته است در برخی موارد نافرمانی خود فرمان است و در نهایت ابن عربی وارد این عرصه شد و طرح وحدت شخصی وجود، تمام کارهای شیطان را درست و حق دانسته است. در آیات و روایات علت سرپیچی شیطان تکبّر و حسد دانسته شده است اما تفكّر صوفیانه تاب این مطالب را ندارد و لذا مولوی می گوید اگر حسدی هم بوده از باب عشق است و ریشه در عشق خدا داشته است.

کلیدواژه ها؛

شيطان، حسن بصرى، عين القضاة، يزيديه مولوی، ابن عربی، ملاصدرا

مقدّمه

یکی از بزرگ ترین انحراف های متصوفه در اسلام دیدگاه خلاف اجماعی است که از ابلیس در جهان بینی خود ارائه داده اند دیدگاهی که طی آن ابلیس در کنار انبیاء علیهم السلام قرار گرفته و خلقت نوری و جنبه هدایتگری پیدا می کند و تا جایی پیش می رود که حتی موحّد دانستن او جزء اصول اعتقادی فرض شده و کافر خواندن ابلیس سبب تکفیر می گردد به طور کلی در این مقاله سعی شده است ضمن بحث تاریخی این اندیشه، ریشه یابی کلامی آن نیز صورت.بگیرد گرچه شدّت وضوح بطلان این نظریه ما را از نقد آن بی نیاز می کند چرا که هر کس از ابتدایی ترین آموزههای قرآن کریم مطلع باشد متوجه تضاد آن با آموزه های اسلام می شود.

حسن بصری و ابلیس

نگاه خوشبینانه به ابلیس هم زمان با انعقاد نطفه ی تصوف در جامعه اسلامی شکل گرفت و اولین فردی که در صدد تطهیر چهره ی ابلیس از ننگ کبرورزی و کفر برآمد حسن بصری بنیانگذار جریان تصوف بود، شخصی که قریب به اتفاق سلاسل صوفیه اعم از سنی و شیعه سند طریقتی خود را به او می رسانند. (1)حسن بصری (یا سامری امّت اسلام) (2)اما به دلیل نوپا بودن این تفکّر با کمال احتیاط به زدون غبار از چهره ابلیس مشغول شد و ترجیح داد برای بسط هرچه بیشتر این تفکر به گونه ای از ابلیس دفاع کند تا جامعه اسلامی که همواره ابلیس را دشمن دین و پیامبر صلی الله علیه و آله و سمبل شرارت و بدی می دانست علیه او موضع گیری تندی نکنند لذا با رعایت تمام جوانب سعی در تزریق این اندیشه در بدنه اسلام کرد. (3)


1) حافظ حسين كربلائی که از ارادتمندان به سید عبدالله برزش آبادی موسس فرقه ذهبیه اغتشاشايه است می گوید: مخفی نماند که اکثر سلاسل درویشان به شیخ حسن بصری قدس سره می پیوندد. [روضات الجنان و جنات الجنان ج 2، ص 372].

2) امیرالمومنین علیه السلام حسن بصری را سامری امت اسلام لقب داده اند [الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج 1، ص 172]،

3) حسن بصری که مدعی وحی،شد امیرالمؤمنين على علیه السلام به حكم آیه شریفه 121 سوره انعام: - إِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِم - صاحب ندا را این گونه معرفی کردند: ذَاكَ أَخُوكَ إِبْليس. [الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج 1، ص 171].

به عنوان اولین قدم در راستای بیگناه جلوه دادن برادرش ابلیس در جریان ترک سجده به حضرت آدم علیه السلام و ترفیع مقام او برای ابلیس، خلقت نوری قائل شد و به همین کلمات اکتفا کرد: اگر ابلیس نور خود را بخلق نماید همه او را به معبودی و خدایی بپرستند. (1)

به این ترتیب اندیشه ی خلقت نوری ابلیس با حسن بصری کلید خورد و تا زمان عین القضاة همواره پر و بال گرفت تا جایی که هم ردیف حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله قرار داده شد، عین القضاة در این رابطه می گوید:

از مفصّل بشنو آن جا که مصطفی گفت: إنّ الله تعالى خلق نوری من نور عزّته و خلق نور إبليس من نار عزّته گفت: نور من، از نور عزّت خدا پیدا شد؛ و نور ابلیس، از نار عزّت او پیدا شد. (2)

و کار را به جایی می رساند که می گوید:

دریغا نیک بشنو اللهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ الله وجود ذات او بود که جوهر عزّت باشد و نور صفت ذات الهیه است که عرض باشد... پس این سماوات و ارض خود برمز گفته ام که دو نور او باشد که اصل آسمان و زمین؛ و حقیقت ایشان، این دو نور است: یکی نور محمّد و یکی نور ابلیس.

خلقت نوری داشتن خلایقی همچون اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و ملائکه به معنای پاکی و عصمت آن ها از گناه و عدم راه یابی گناه و ظلمت و تاریکی در آن ذوات مقدّسه می باشد و طبیعی است اگر برای ابلیس نیز خلقت نوری قائل شویم او را هم رتبه ملائکه و مخلوقات نوری الذات پنداشته ایم. (العیاذ بالله).

اعتقاد به جبر و تقدیس شیطان

امّا علّت بروز چنین اندیشه هایی در تصوف خشکی که یگانه راه وصول به حقیقت را ریاضت های شاقّه و طاقت فرسا و کناره گیری از دنیا و ما فیها می دانست را باید در آراء کلامی حسن بصری جستجو کرد. از شاگردان و نامه های حسن بصری و همکاری او با حکام بنی امیه و بنی مروان می توان فهمید که از بزرگان "قدریه" و قائل و مروج اندیشه "جبر" بوده است. گرچه قدریه در روایات شیعه هم بر اهل جبر و هم بر اهل تفویض اطلاق شده است لکن خود حسن بصری هنوز به دیدگاه مشخص و محکمی در رابطه با قضا و قدر نرسیده بود لذا شاگردان به نامی همچون واصل بن عطاء، عمرو بن عبید و... از او کناره گیری کردند.


1) تمهيدات، متن، ص211.

2) تمهيدات متن ص 267

به عنوان مثال هنگامی که از دهری هتاک زمان امام صادق علیه السلام یعنی ابن ابی العوجاء علّت جدا شدن از استادش حسن بصری را جویا شدند گفت:

إِنَّ صَاحِبِي كَانَ مِخْلَطاً كَانَ يَقُولُ طَوْراً بِالْقَدَرِ وَ طَوْراً بِالْجَبْرِ وَ مَا أَعْلَمُهُ اعْتَقَدَ مَذْهَباً دَامَ عَلَيْهِ....

رفیق و مصاحب من پریشان گوی بود گاهی به «قدر» قائل می شد و گاهی به «جبر» و من او را چنان نمی شناسم که مذهبی را معتقد شده و به آن ثابت مانده باشد.

همچنین از نامه ای که حسن بصری به امام حسن علیه السلام نوشته بود و پاسخ تعرض آمیزی که آن حضرت علیه السلام مرقوم فرمودند می توان به تحیّر او در باب اختیار و جبر پی برد. هجویری مولف کتاب کشف المحجوب به این نامه و پاسخ آن اشاره نموده است که حسن بصری می نویسد: پس رأی شما ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله در حیرت ما درباره قدر و اختلافات ما درباره استطاعت چیست؟ الی آخر.

به علاوه حمایت حسن بصری از حکام زمان خود و پذیرفتن مقام و مناصب دولتی (1)أ از کسانی که یگانه مروج و حامی اندیشه جبر بوده اند شاهد خوبی برای هم اعتقاد بودن با آن ها در این زمینه است بنابراین اگر بخواهیم در مقام دلیل تراشی برای دیدگاه تقدیس ابلیس در آغاز شکل گیری تصوف باشیم باید بگوییم اعتقاد به جبر و بی اختیار دانستن انس و جن در اعمال خود بوده است که سبب بی گناه و مجبور جلوه دادن ابلیس شده است.

وحی شیطان به حسن بصری

به این ترتیب ابلیس بعد از یافتن یک مهره ی خوب، وقتی که شرایط را آماده و خَر مراد را پالان دید تصمیم گرفت جایگاه خود را در دید مسلمانان ارتقاء داده و به خواری و خفتی که خود و ذریه اش متحمل شده بودند پایان بخشد چه بسا موضوع یکی از الهامات و وحی هایی که به هم پیمان و دوست جانشین خود حسن بصری کرد تقدیس خود بود چرا که حسن بصری همچون صوفیان متاخّر مدّعی نزول وحی بود و بنابر کلام امیرالمؤمنین علیه السلام این ابلیس بود که به حسن بصری وحی می کرد و ما می دانیم جهان بینی صوفیان فارغ از آموزه های حجّت ظاهری یعنی رسولان و ائمّه و دستورات حجّت باطنی یعنی عقل بوده و فقط و فقط بر پایه ی کشف و شهود و یافته های خود می باشد.


1) او در زمان امام حسین علیه السلام به خراسان رفته بود و مقام دبیرى ربيعة بن زیاد را که در عهد معاویه والی خراسان بوده می پذیرد [اعلام زرکلی، جلد 1 صفحه 230 ؛ فتوح البلدان، صفحه 150]

گرچه خود اعتراف کرده اند که گاهی این یافته ها از القائات شیطان می باشد و برای صحّت آن باید با آموزه های دینی و به اصطلاح خودشان کشف و شهود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سنجیده شود ! ولی روشن است در این موضوع و بسیاری از موضوعات دیگر آن ها در واقع کشف و شهود خود را به آیات و روایات عرضه نمی کردند بلکه اگر آیات و روایات را مخالف یافته های خود می دیدند آن ها را تأویل و توجیه می نمودند همچنان که در بحث تقدیس ابلیس، تکبر او که قرآن کریم به صراحت از آن پرده برداشته است را به عشق و جبر و قضا و قدر الهی تأویل می نمایند.

ظهور زیبایی و تقدیس شیطان

با ظهور اشخاصی همچون رابعه عدویه و تغییر رویه تصوف از مسلکی خشک و زاهدانه به مذهبی رندانه و عاشقانه، به تدریج دفاع از ابلیس نیز رنگ و بویی دیگر پیدا کرد. در این دیدگاه اساس آفرینش، ظهور زیبایی و جمال و عشق است و خداوند عاشق دیدن خود در آینه ی موجودات بوده است لذا آن ها را خلق کرد و مخلوقات نیز در صورت سوار شدن بر مرکب عشق می توانند به او رسیده و در او فانی شوند این دفعه دیگر علت سرپیچی ابلیس از سجده به آدم ابوالبشر مجبور بودن او دانسته نمی شد بلکه ابلیس به عنوان رند عاشق پیشه ای معرفی گشت که قلبش را از عشق به خداوند پر کرده بود به طوری که سجده بر دیگری را بر نمی تافت و لو این که سرپیچی از دستور معشوق سبب لعن و طرد او شود.

بر اساس این دیدگاه ابلیس ذلت ابدی را به جان می خرد ولی هرگز حاضر نمی شود به غیر خدا فکر کرده و دیگری را سجده کند ابلیس اگرچه عقوبت عملش را به خوبی می دانست لكن چون فقط خدا را لایق سجده می دانست با از خود گذشتگی و فداکاری درس بزرگی به همه و به ویژه به سالکین راه عشق داد بدین ترتیب ابلیس به الگویی برای موحدین تبدیل شد که در راستای بینش توحیدی خود بار ملامت را برداشت و مطرود عام و خاص شد. سهل بن عبدالله تستری (متوفی 283) می گوید:

روزی بر ابلیس رسیدم گفتم- اعوذ بالله منک، گفت یا سهل ان كنت تعوذ بالله منى فانی اعوذ بالله من الله يا سهل - اگر تو می گویی فریاد از دست شیطان، من می گویم فریاد از دست رحمان- گفتم یا ابلیس چرا سجود نکردی آدم را ؟ گفت یا سهل بگذار مرا از این سخنان بیهوده، اگر بحضرت راهی باشد بگوی که این بیچاره را نمی خواهی بهانه بروی چه نهی؟ یا سهل همین

ساعت بر سر خاک آدم بودم هزار بار آن جا سجود بردم و خاک تربت وی بر دیده نهادم، بعاقبت این

ندا شنيدم - لا تتعب فلسنا نریدک. (1)«ابلیس را دیدم در میان قومی. به همّتش بند کردم. چون آن قوم برفتند، گفتم: رها نکنم تا در توحید سخنی نگویی» گفت: «در میان آمد و فصلی بگفت در توحید، که اگر عارفان وقت حاضر بودند همه انگشت در دندان گرفتندی».

ابو عباس قصاب که مراسم برائت از ابلیس و سنگ زدن به او در رمی جمرات را مخالف مبنای اعتقادی خود می دانست و در صدد بازداشتن مردم از این سنّت مهم و کلیدی اسلام بود گفت: «ابلیس کشته خداوند است. جوانمردی نبود کشته خداوند خویش را سنگ انداختن». و گفت: «اگر در قیامت حساب در دست من کند بیند که چه کنم: همه را در پیش کنم و ابلیس را مقام سازم و لیکن نکند». (2)جنید بغدادی که صوفیه او را شیخ الطائفه و تاج العارفین می خوانند و تقریباً تمام فرق صوفیه، خرقه ی خود را به او می رسانند در رابطه با علّت سجده نکردن ابلیس به آدم چنین می گوید:

خواستم تا ابلیس را ببینم در مسجد ایستاده بودم. پیری را دیدم که از دور می می آمد. چون او را بدیدم وحشتی در من پیدا شد. گفتم: «تو کیستی؟» گفت: «من آرزوی تو». گفتم: ای ملعون! چه چیز تو را از سجده آدم بازداشت؟» گفت: «یا جنید! تو را چه صورت بندد که من غیر او را سجده کنم؟». جنید گفت: من متحیّر ماندم در سخن او. به سرّ من ندا آمد که بگوی که: دروغ می گویی، که اگر تو بنده بودی، امر او را منقاد بودی و از امر او بیرون نیامدی و به نهی او تقرّب نکردی». ابلیس چون این بشنید، بانگی کرد و گفت: «بالله که مرا سوختی» و ناپدید شد. (3)

ابو الحسن نوری صوفی معاصر حلاج که عاقبت در حال سماع از دنیا رفت، در رابطه با داستان فداکاری ابلیس برای معشوق خود (خدا) چنین می گوید:

نقل است که نوری با یکی نشسته بود و هر دو زار می گریستند. چون آن کس برفت، نوری روی به یاران کرد و گفت: «دانستید که این شخص که بود؟» گفتند: «نه» گفت: «ابلیس بود و حکایت خدمات خود می کرد و افسانه روزگار خود می گفت و از درد فراق می نالید و چنین که دیدید می گریست؛ و من نیز می گریستم».


1) كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج 1، ص 160.

2) تذكرة الأولياء، القسم الثاني، ص 186.

3) تذكرة الأولياء، القسم الثاني، ص14.

حلّاج و شاگردی ابلیس

حلّاج (متوفّی 309) اثر گذارترین صوفی است که بی پرده در باب تقدیس و تمجید از ابلیس سخن گفته است و دیگر مشایخ تصوف، در ابلیس شناسی همگی راه حلاج را پیموده اند. تاریخ تقدیس ابلیس به طور رسمی صریح و بی پروا از حسین بن منصور حلاج آغاز می شود. حلاج که به عنوان قهرمان دفاع از ابلیس شناخته می شود فصلی از کتاب طواسین خود را به موضوع ابلیس و تمجید از او اختصاص داده است. حلّاج که با اطمینان می توان گفت شیطان پرستی بزرگ در میان جماعت صوفیه بود کار را به جایی رساند که ابلیس یگانه مظهر شرارت در عالم هستی را هم ردیف پیامبر اکرم اسلام صلی الله علیه و آله یگانه مظهر بندگی و رحمت قلمداد کرد و این گونه رسالت حسن بصری را در پیش گرفت. (1)شاید این سخن امام هادی علیه السلام در وصف صوفیه که آن ها را هم پیمان شیطان (حلفاء الشياطين) معرّفی می فرماید، اشاره به همین مبنای آن ها در تقدیس ابلیس داشته باشد. حلّاج می گوید:

صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است. به آتشش بترسانیدند ابلیس را، از دعوی بازنگشت. فرعون را بدریا غرق کردند و از پی دعوی باز نگشت. (2)

بدون تردید هر کس با قرآن آشنا باشد می داند فرعون در واپسین لحظات از دعوی خود بازگشت و تسلیم شد و گفت: ءَامَنتُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا الَّذِى ءَامَنَتْ بِهِ بَنُواْ إِسْرَاءِيلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ. (3)حلّاج معتقد بود که تنها دو جوانمرد در عالم وجود دارد: ابلیس و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (4)این سخنان از حلّاج و حلاجیان غربی همچون لویی ماسینیون و هنری کربن که کمر بر انهدام اسلام و تشیع بسته اند تعجّب ندارد، تعجب از کسانی است که امروزه او را شهید راه الهی می دانند و تمام همت خود را صرف طرفداری از تصوفی کرده اند که ستون و قواعد آن بر پایه تقدیس ابلیس پایه گذاری شده است!

امّا کار به این جا خلاصه نمی شود و تخریب چهره ی پیامبران در پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله خلاصه نمی شود همچنان که حلاج در رابطه با دیدار ابلیس و حضرت موسی علیه السلام می گوید: موسی با ابلیس در عقبه طور به هم رسیدند موسی گفت: چه منع کرد تو را از سجود؟ ابلیس گفت: دعوی من معبود واحد را و اگر سجده کردمی آدم را مثل تو بودمی؛ زیرا که تو را ندا کردند و یکبار گفتند: أنظر الى الجبل بنگریدی (فوری برگشتی) و مرا ندا کردند هزار بار «اسجد لآدم» و سجده نکردم. (5)


1) همچنان که خودش در دادگاه اعتراف کرد که دستورات كتاب السنن حسن بصری را در عبادات خویش جاری می ساختم. [مصائب حلاج، ص291-292]

2) روزبهان بقلی شرح شطحیات، ص373.

3) يونس، 90.

4) تمهيدات متن، ص 223

5) مجموعه آثار حلاج، ص 52

دعوی تو گَر تمام بودی *** بر کُه نظرت حرام بودی

صد بار دا بر آمد آن دم *** مایل نشدم به سوی آدم

همچنین می گوید:

درباره احوال عزازیل (همان ابلیس) سخنانی است یکی از آن سخنان این است که او در آسمان داعی است و در زمین داعی است در آسمان فرشتگان را دعوت می کرد و نیکی را به آنان نشان می داد و در زمین انسان ها را دعوت می کرد و زشتی ها را به آنان نشان می داد. (1)

بدین ترتیب حسین بن منصور حلاج با خرق اجماع بی سابقه در جامعه اسلامی راه را برای دیگران یعنی احمد غزالی و عین القضاة همدانی هموار ساخت تا با ریخته شدن خون او، دیگران بتوانند به راهش ادامه دهند و این دیدگاه را هر چه بیشتر در جامعه بسط و نشر دهند.

اندیشه حلاج و فرقه یزیدیه

تقدیس شیطان در فرقه یزیدیه متاثر از اندیشه های حلّاج غزالی و عبدالقادر گیلانی است. چنان چه آن ها معتقد به رجعت حلّاج در آخرالزمان و پاک و هموار کردن دنیا می باشند. (2)عبدالقادر گیلانی موسس طریقت قادریه در کتاب فتوح الغیب می گوید:

ابلیس را در خواب دیدم و خواستم تا او را بکشم گفت مرا به چه روی می کشی؟ گناه من چه بود اگر قضای نیک رفته بود من آن را نمی توانستم بد کنم و اگر بد رفته بود هم نمی توانستم آن را بگردانم.

عدی بن مسافر صوفی سنّی که موسس فرقه یزیدیه دانسته می شود نسبتش به بنی امیه می رسد و با محمد و احمد غزالی ارتباط داشته و بی تردید از اندیشه آن ها در فرقه خود بهره برده است. رسم تقدیس ابلیس در بین آن ها همراه با تعصب و اخلاصی که در باب یزید و بنی امیه نشان می دادند طریقه آن ها را به کلی از عقائد عامه منحرف نمود.

تقدیس ابلیس در اشعار

امّا بعد از قتل حلاج، صوفیه که عقاید و میزان انحراف آن ها برای تمام مردم جامعه هویدا شده بود، دیگر نمی توانستند به صورت علنی به بیان چنین سخنانی دامن بزنند زیرا می دانستند چنین کاری به قیمت جان آن ها و خاموشی نهضتشان تمام می شود لذا تصمیم گرفتند تا وقتی که به قدرت برسند عقایدشان را در لفافه شعر و زبان رمز به خورد جامعه بدهند،


1) همان، ص 54

2) زرينكوب جستجو در تصوف ایران، ص 107

آن هم شعر فارسی که حتی قبیح ترین واژه ها مانند می و شراب را می توان به عشق الهی و بارقه نورالله توجیه و تاویل کرد. سنائی اولین شاعری بود که عهده دار این مسئولیت شد و موضوع تقدیس ابلیس را وارد شعر فارسی کرد و بدون این که مورد تعرض کسی واقع شود عقاید منحرف و باطل خود را در جامعه اسلامی گسترانید. سنایی با تلفیقی از سه مبنای موجود در توجیه عمل ابلیس یعنی عشق او به خدا و مجبور بودنش و همچنین فریب خوردن توسط خدا، با اشاره به خلقت نوری ابلیس چنین می سراید:

با او دلم به مهر و مودت یگانه بود *** سیمرغ عشق را دل منن آشیانه بود

بر درگهم، ز خیل فرشته سپاه بود *** عرش مجید، جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد، نهان دام مکر خویش *** آدم میان حلقه آن دام، دانه بود

می خواست تا نشانه لعنت کند مرا *** کرد آن چه خواست، آدم خاکی بهانه بود

بودم معلّم ملکوت اندر آسمان *** امید من به خلد برین جاودانه بود

هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام *** وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خواندم که یکی لعنتی شود *** بودم گمان به هر کس و بر خود گمانه بود

آدم ز خاک بود و من از نور پاک او *** گفتم «یگانه من بوم» و او یگانه بود

گفتند سالکان که نکردی تو سجده ای *** کاین بیت به هر بینش اهل زمانه بود

دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید *** صد چشمه آن زمان ز هر دو چشمم روانه بود

ای عاقلان عشق! مرا هم گناه نیست *** ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود (1)

وی همچنین می گوید:

از توبه و از گناه آدم *** خود هیچ ندانی ای برادر

سر بسته بگویم از توانی *** بردار به تیغ فکرش سر

درویش کند ز راه ترتیب *** نزدیک یکی به سوی داور

در خلد چگونه خورد گندم *** آن جا که نبود شخص نان خور

بل گندمش آنگهی ببایست *** کز خلد نهاد پای بر در

این جمله همه بدیده آدم *** ابلیس نیامده ز مادر

در سجده نکردنش چه گویی *** مجبور بدست یا مخیر

گر قادر بد خدای عاجز *** ور عاجز بد خدا ستمگر


1) تمهیدات، ص74

نباید پنداشت که موضوع تقدیس ابلیس تنها مخصوص مکتب سکر بوده و جزء شطحیات این طایفه است چرا که بسیاری از معتقدین به این دیدگاه در مکتب عراق که بعضا با شطحیات هم مخالف بودنده اند. مانند خواجه عبدالله انصاری هروی از مشایخ بزرگ تصوف در قرن پنجم هجری سخنانی در جریان جبرگرایی در دفاع از ابلیس دارد. همچنین به سخنان رئیس مکتب صحو عراق یعنی جنید بغدادی در دفاع از ابلیس اشاره شد، در حالی که خود یکی از صوفیانی بود که فتوا به قتل حسین بن منصور حلّاج داده بود. (1)

ابوسعید ابوالخیر در رابطه این که ابلیس مقهور اراده خداوند بود و سجده نکردنش مشیت اوست می گوید:

روز قیامت ابلیس را با دیوان حاضر کنند. گویند این همه خلق را تو از راه ببردی گوید نه و لكن من دعوت کردم ایشان را ایشان را مرا اجابت نبایست کرد. گویند آن خود شد اینک آدم، سجده بیار تا برهی دیوان به فریاد آیند که هین سجده ای بیار تا ما و تو ازین محنت برهیم وی در گریستن آید. گوید: اگر به من بودی سجده روز اول کردمی. (2)

فخرالدین عراقی یکی دیگر از شاعران صوفی سده هفتم هجری است که در دیوان خود می گوید:

خود کرده رهنمایی آدم به سوی گندم *** ابلیس بهر تادیب اندر میان نهاده

خود کرده هر چه کرده وانگه به این بهانه *** هر لحظه جرم و عصیان بر این و آن نهاده

کس را در این میانه چون و چرا نزیبد *** هر کس نصیب او را هم غیب دان نهاده (3)

یکی دیگر از شاعران صوفی که به پیروی از سنایی، موضوع بیگناه و عاشق جلوه دادن ابلیس را در اشعار خود وارد کرده است فرید الدین عطار نیشابوری است وی در مصیبت نامه دنیا را بازار شیطان می داند. که بدون او کار بیع و شری معطّل می ماند و تا حدودی وجود او را ضروری می داند. (4)در جای دیگر علّت سجده نکردن ابلیس را با یک حکایت و تمثیل موحّد بودن و غیر حق نخواستن خود می داند. (5)وی در جای دیگر علّت سجده نکردن ابلیس را اطلاع او از اسرار می داند یعنی فرشتگان که به آدم سجده کردند از اسرار مطلع نبودند لکن ابلیس از این سر مطّلع بود.

مولوی و ابلیس

مولوی که بدون شک بزرگترین شاعر متصوفه فارسی زبان می باشد از قافله جا نماند و مانند سنایی و عطار با آوردن حکایات و تماثیل شیرین عقاید مسموم صوفیانه اش را در بدنه جامعه اسلام تزریق.کرد مولوی که از جماعت اهل سنت بوده است برای تمجید از ابلیس و داعی به


1) مناجات نامه خواجه عبد الله انصاری، ص 5.

2) أسرار التوحيد في مقامات أبى سعيد، ص332.

3) كليات عراقی، ص 267

4) تجلی شاعره اساطیر و روایات در شعر عطار نیشابوری، ص 99.

5) مصیبت نامه 243-233

خیر بودن او، پای معاویه معلون را نیز به میدان باز می کند و هم زمان از دو عنصر و تجلّی شر در عالم به عنوان دو موجود الهی و پاک یاد می کند وی در دفتر دوم مثنوی حکایتی را بیان می کند که ابلیس سحرگاه به قصر معاویه رفت و او را از خواب بیدار کرد تا نماز او فوت نشود معاویه وقتی او را شناخت، به او اصرار کرد که علت کارش را بداند، ابلیس در پاسخ گفت تو را بیدار کردم که نماز بخوانی و آه و افسوس فوت شدن نماز نصیبت نشود. معاویه نیز در جواب می گوید: تو راهزن دل و دین مردمان هستی و من مرد میدان مکر و تلبیس تو نیستم علاوه بر این که چنین افسانه ای در هیچ یک از کتب مسلمانان وارد نشده است مولوی با این حکایت از عقیده خود پرده برداشته و با یک تیر دو نشان می زند از طرفی یکی از شخصیت های بدنام تاریخ اسلام و بزرگ ترین دشمن امیرالمؤمنین علیه السلام را فردی مومن معرفی می کند که راه را از چاه تشخیص داده و در مقابل ابلیس و کید او جبهه گیری می کند و در نهایت او را دشمن ابلیس معرفی می کند و از طرفی ابلیس را دعوت کننده به خیر و خوبی و نماز می خواند وی در جای دیگر می گوید:

ترک سجده از حسد گیرم که بود *** این حسد از عشق خیزد نه جحود

هر حسد از دوستی خیزد چنین *** که شود با دوست غیری همنشین

بی گنه لعنت کنی ابلیس را *** چون نبینی از خود این تلبیس را (1)

تقدیس ابلیس در تفاسیر

بعد از ورود موضوع تقدیس ابلیس به ادبیات و شعر فارسی و اخت گرفتن مردم با این سخنان و ریخته شدن قبح آن، دیگر نوبت ورود آن به تفاسیر قرآن کریم بود، که این بار این رسالت را رشیدالدین ابی الفضل میبدی در تفسیر کشف الاسرار به دوش کشید. او که مدعی شده است تفسیرش، شرح تفسیر خواجه عبدالله انصاری می باشد در تفسیر آیات مربوط به خلقت آدم و احتجاج ملائکه با خدا و امر به سجده آدم و تمرد ابلیس در النوبة الثالثه، زهر مهلک صوفیانه خود را این گونه وارد می سازد:

ابلیس وقتی بر آدم رسید گفت - بدانک ترا روی سپید دادند و ما را روی سیاه. غره مشو که مثال ما همچنانست - که باغبانی درخت بادام نشاند در باغ و بادام ببر آید آن بادام بدکان بقال برند و بفروشند یکی را مشتری خداوند شادی باشد و یکی را مشتری خداوند مصیبت -


1) مثنوی معنوی دفتر دوم، چاپ امیر کبیر، ص 652،

آن مرد مصیبت زده آن بادام ها را روی سیاه کند و بر تابوت آن مرده خویش می پاشد و خداوند شادی آن را با شکر بر آمیزد و هم چنان سپید روی بر شادی خود نثار کند. یا آدم آن بادام سیاه که بر سر تابوت می ریزند ماییم و آن چه بر سر آن شادی نثار می کنند کار دولت تست، اما دانی که باغبان یکی است و آب از یک جوی خورده ایم، اگر کسی را کار با گل افتد گل بوید و اگر کسی را بخار باغبان افتد خار در دیده زند. (1)

غزالی و ابلیس

موضوع بیگناه بودن ابلیس در جریان سجده به آدم به تدریج در جامعه ریشه دوانده و مجددا نوبت به علنی ساختن و پرده برداشتن از آن فرا رسیده بود حال دیگر اگر شخصی سخنان چند قرن گذشته حلّاج را تکرار می کرد مورد هجوم و قتل قرار نمی گرفت زیرا بسترهای لازم برای تصریح به این تفکّر طی چندین قرن فراهم گشته بود و این تفکرات سال ها در اشعار و تفاسیر به عنوان دیدگاه عارفانه مطرح شده بود به حدی که اگر کسی روی منبر هم از ابلیس جانبداری می کرد مردم واکنشی در برابر او نشان نمی دادند؛ جالب است بدانید همین اتفاق هم افتاد و شخصی به نام احمد غزالی با نفوذی (2)که در دستگاه حکومت وقت و مردم داشت توانست تفکّر تقدیس از ابلیس را بدون این که حتی قطره ای خون از بینی اش بیاید به صورت تندترین و افراطی ترین وجه ممکن مطرح کند و راهی که حسن بصری آن را آغاز و حلّاج با دادن خون ادامه داده بود را با مقبولیت و نفوذی که داشت به پایان برساند مهمترین مبنای صوفیانه غزالی، عشق و سلوک جمالی است. او که در این وادی حتی از عشق به امردان نیز بی پرده سخن می گفت و آن ها را بر فراز منبر می بوسید، ابایی از سیدالموحدین خواندن ابلیس نداشت، همچنان که در رابطه با ابلیس می گوید:

هرچند که معلون است، امّا در حقیقت عاشقی است که بار لعنت معشوق را به دوش می کشد او جز معشوق خود که حق تعالی بود نمی خواست و لذا سیدالموحدین بود. (3)

احمد غزالی که در زمره اقطاب ذهبیه و نعمت اللهیه نیز قرار دارد می گوید:

این جا بود که چون به ابلیس گفتند و ان علی علیه السلام ک لعنتی گفت: فبعزتک لاغوينهم اجمعین؛ یعنی من خود از تو این تعزز دوست دارم که تو را هیچ کس در تویی نبود و در خور اگر تو را چیزی در خورد بود، نه کمال بود و نه عزت. (4)


1) كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج 1، ص161.

2) در نفوذ او همین داستان بس که روزی شیخ الشیوخ بغداد از او اجازه ملاقات خواست و وقتی غزالی را در کنار خواجگان دید بد حالت شد غزالی به محض این که در چهره او تغییر دید گفت: گم شو احمق!

3) سلطان طریقت، ص 645

4) مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، سوانح العشاق، ص 165.

بنابراین در مسلک غزالی ابلیس همچون رند عاشق پیشه ای به تصویر کشیده شده است که در هزار توی پر غبار تاریخ تا ابد محکوم به پرسه زدن است و مدام زمزمه کنان به زیر لب می گوید:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم *** که در طریقت ما، کافری ست رنجیدن. (1)

غزالی، با تلفیق مبنای عشق و جبر در دفاع از ابلیس، صریحاً بر این نکته تأکید می کند که سراسر مسیر عشق جبر محض است و رکن اساسی در این مسیر ترک اختیار و تسلیم شدن در برابر مقدّرات الهی می باشد وی از جمله مدافعانی است که اعتقاد به تقدیر ازلی و قسمت الهی در امتناع ابلیس از سجده بر آدم در آثار او پررنگ تر بوده و معتقد است که اصولاً اختیار امری حقیقی محسوب نمی شود و به همین دلیل ترکیب "پندار اختیار" را به کار می برد. نفوذ غزالی به اندازه ای بود که حتی سلطان و امراء را نیز مانع نشر دیدگاه خود نمی دانست لذا به همه نشان داد که یک صوفی اگر بخواهد با صراحت سخن بگوید چنین عقیده ای دارد:

من لم يتعلم التوحيد من ابليس فهو زنديق. (2)

استاد دینانی در رابطه با تأثیر پذیری صوفیان به خصوص غزالی از عرفان مغانی در زمنیه تقدیس ابلیس چنین می گوید:

گزاف نیست که اگر ادعا کنیم که خواجه احمد غزالی نیز از جمله کسانی است که با این گونه آثار آشنایی داشته و از تقابل نور و ظلمت و ماجرای هورمزد و اهریمن در تفسیر داستان آدم و ابلیس بهره گرفته است. (3)

عين القضاة و ابلیس

عین القضاة بعد از آشنایی با احمد غزالی و انقلابی که خود از آن به واقعه تعبیر می کند به نشر و بسط دیدگاه استاد و سلف خود می پردازد عین القضاة از مهمترین صوفیانی است که در راستای تطهیر چهره ابلیس و تقدیس او به حسین بن منصور حلاج اقتدا کرده و از جان خود گذشت وی طی مبنای جبرگرایی در رابطه با ابلیس می گوید:

گیرم که خلق را اضلال ابلیس،کند ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ (4)

همچنین در راستای تخریب چهره حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله می گوید:

رسول خدا صلی الله علیه و آله مظهر جمال و ابلیس مظهر جلال حضرت حق است. (5)


1) حافظ.

2) المنتظم، ج 9، ص 260؛ مرآة الزمان، ص 119 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص53.

3) ابراهیمی دینانی دفتر عقل و آیت عشق، طرح نو، ج 1، ص314.

4) تمهيدات، ص188.

5) همان، ص 73.

و می گوید:

اما هرگز دانسته ای که خدا را دو نامست یکی «الرَّحْمنِ الرَّحِيم»، و دیگر «الجبّار المتكبّر»؟ از صفت جبّاریّت، ابلیس را در وجود آورد؛ و از صفت رحمانیت محمّد را. پس صفت رحمت، غذای احمد آمد؛ و صفت قهر و غضب غذای ابلیس. (1)

وی ابلیس را عاشقی معرفی می کند که نخواسته است بر خلاف ارادت معشوق عملی انجام دهد و می گوید:

گناه ابلیس عشق او به خدا بود. (2)

همچنین می گوید:

جوانمردان فرمان بیرون است و ارادت درون اگر مثلاً پدری فرزند خود را گوید که بسیار مرا منواز که از تو خجل شدم و آن پسر اکرام پدر زیادت کند، مخالف او نیست لعمری مخالف فرمان اوست و لیکن مخالف ارادت نیست. اگر سلطان محمود و ایاز گفتی که برو، خدمت دیگری کن و او برفتی، خطا بودی آن کسی که در آن مقام فرمان برد ناپخته است. (3)

طبق دیدگاه عین القضاة ابلیس عاشق صادقی بود که نزد او مهر و قهر و رحمت و لعنت معشوق تفاوتی ندارد و او لعنت را چون هدیه و یادگار معشوق است به جان می خرد:

دریغا کمال عشق را مقامی باشد از مقامات عشق که اگر دشنام معشوق شنود او را خوش تر از لطف دیگران آید، دشنام معشوق به از لطف دیگران داند، و هر که نداند او را در راه عشق بی خبر باشد... . (4)

حال باید دید از نظر عین القضاة، ابلیسی که چنین مقام بلند و رفیعی را دارا می باشد چه تفاوتی با رسول اکرم صلی الله علیه وآله دارد:

ای دریغا گناه ابلیس عشق او آمد با خدا! و گناه مصطفی دانی که چه آمد؟ عشق خدا آمد با او یعنی عاشق شدن ابلیس خدا را، گناه او آمد؛ و عاشق شدن خدا پیامبر را گناه او آمد كه لِيَغْفِرَ لَكَ اللهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ این سخن را نشان شده است. (5)

تفاوت ابلیس با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله یعنی افضل و اکمل خلائق، در این است که ابلیس عاشق خدا بود ولی خدا عاشق فرد دیگر یعنی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود لذا گناه او را بخشید ولی گناه ابلیس را نبخشید. نستجير بالله من هذه الكلام.

این است سیر و سلوک صوفیان که امروزه با عنوان عارف از آن ها یاد می شود آیا نباید چنین سلوکی را سلوک شیطانی نامید!


1) همان، ص 227

2) همان، ص 488

3) نامه ها، ج 1، ص 75

4) نامه ها، ج 1، ص 466

5) تمهیدات، ص 229.

ابن عربی و ابلیس

ابن عربی بزرگترین تئوریسین و نظریه پرداز صوفیه در قرن هفتم هجری پا به عرصه میدان گذاشت و با در آمیختن تصوف در فلسفه توانست عقاید و آراء مشایخ صوفیه را لباس عقلانیت بپوشاند لذا جهان بینی که ارائه داد دیگر به بیگناه و عاشق جلوه دادن ابلیس ختم نمی شد بلکه تمام لشکریان شیاطین انس و جن مهره های خدا دانسته می شدند از قضای روزگار باید نقش خود را در طول زندگی ایفا می کردند ابن عربی با مطرح کردن موضوع اعیان ثابته و استعدادهای آن ها قدمی تازه در نحوه مجبور بودن مخلوقات برداشت. همچنین با طرح دیدگاه وحدت شخصیه وجود مدعی شد که در عالم یک وجود و موجود بیشتر نیست و آن هم خدا می باشد و خدا هم خیر محض است. و

شبستری می گوید:

کدامین اختیار ای مرد جاهل *** کسی را کاو بود بالذات باطل

چو بود تست یکسر همچو نابود *** نگویی اختیارت از کجا بود (1)

هرچه در عالم قرار داد تجلیّات و ظهورات خدا می باشد و که این ظهورات و تجلیّات نیز عین ذات حضرت حق است این آموزه شر را از سراسر نظام هستی طرد می کند و همه موجودات را دارای شرافت طهارت و علو ذاتی می گرداند. بر اساس این آموزه تفاضل و تقابل به هیچ وجه در نظام هستی راه ندارد چه برسد به این که شر وجود داشته باشد. ابلیس نیز تجلّی صفت قهر و جلال خدا و خیر محض است طبق این جهان بینی صراط غیر مستقیم سالبه به انتفاء موضوع است و تمام شرایع حق می باشند. وی می گوید:

و كانوا في السعي في أعمالهم على صراط الرب المستقيم لأن نواصيهم كانت بيد مَن له هذه الصفة:

پس مجرمین (که سعی آن ها انجام کار زشت است) بر صراط مستقیم الهی اند چون سرنوشت آنان به دست کسی است که او بر این صفت (صراط مستقیم) می باشد. (2)

همچنین می گوید:

فكل ماش فعلى صراط الرب المستقيم. فهو غير مغضوب عليهم من هذا الوجه و لا ضالون. هر رونده ای بر صراط مستقیم خدایی است. (3)


1) شرح گلشن راز (ابن ترکه)، ص 159

2) فصوص الحكم، ج 1، ص108.

3) همان، ج 1، ص 106.

سعادت و کمال هر موجودی متناسب با عین ثابته اوست یعنی ابلیس با اغوای مردم و ابن ملجم با کشتن امیرالمؤمنین علیه السلام و شمر با بریدن سر مبارک سیدالشهداء علیه السلام به کمال خود دست می یابند. ملاصدرا مروّج تفکّر ابن عربی در میان شیعیان چنین می گوید:

لكل نوع کمال يختص به و سعادته... و للشيطان في اغوائه و اضلاله لاقرانه و اعوانه. برای هر نوع از موجودات کمال و سعادتی مخصوص به اوست..... و کمال و سعادت شیطان در اغوا و اضلال یارانش است.

ممکن است برای خواننده تعجّب برانگیز باشد و بپرسد که طبق این دیدگاه پس عقاب و عذاب موجودات شرور در جهنّم چه می شود؟ پاسخ ابن عربی و هم اعتقادات او در این رابطه چنین است:

و أما أهل النار فمآلهم إلى النعيم، و لكن في النار إذ لا بد لصورة النار بعد انتهاء مدة العقاب أن تكون برداً و سلاماً على من فيها. و هذا نعيمهم.

امّا اهل آتش که عاقبتشان به نعیم است لکن در آتش، زیرا صورت نار بعد از انتهای مدت عقاب بر هر کس که در آن است برد و سلام می شود و این نعیمشان است. (1)

ملاصدرا می گوید:

فهم يتلذذون بما هم فيه من نار و زمهرير و ما فيها من لَدغ الحيّات و العقارب كما يلتذ اهل الجنة بالاظلال و النور و لثم الحسان من الحور.

جهنّمیان در جهنّم از آتش و زمهریر و نیش مارها و عقرب ها لذت می برند همان گونه که اهل بهشت از سایه ها و نور و همسران بهشتی لذت می برند. (2)

عرفان های نوظهور

بعد از این که تقدیس ابلیس و عاشق و موحّد خواندن او به عنوان یک نظریه عارفانه در جامعه اسلامی شناخته شد مسیر برای فرق منحرف و دکان داران عرفان دروغین نیز باز شده و هر کدام از آن ها با میزان بهره گیری از تعالیم شیطان به فعالیت و تبلیغ در جامعه اسلامی مشغول شدند و با سرعت هرچه بیشتر توانستند افراد زیادی را به فرقه خود جذب کنند چراکه تعالیم آن ها به گوش مردم و مرید آشنا به نظر می آمد تعالیمی که از سنین ابتدایی تا تحصیلات عالیه دانشگاهی مدام تکرار شده بود و مردم آن ها را به عنوان میراث ادبی در حافظه خود حفظ می نمودند و یا موضوع پایان نامه های خویش قرار می دادند.


1) همان، ج 1، ص 169

2) اسفار اربعه، ج 9، ص349

وقتی موسّس عرفان حلقه با ادعای درمان از طریق انرژی کیهانی و موجودات غیر ارگانیک (جان) می گوید:

در میان این کارگزاران تنها ابلیس است که مأموریت او تا پایان این چرخه ادامه دارد و به عبارت دیگر تا رسیدن به سرانجام،چرخه سر به سجده بر آدم فرود نمی آورد... نمی توان این سجده نکردن را خارج از طراحی الهی دانست و گمان کرد،ابلیس ابر قدرتی است که توانسته است با نافرمانی در برابر خداوند جهان را دو قطبی کند. برای بوجود آمدن چرخه جهان دو قطبی وجود عامل تضاد ضرورت داشت و برای این منظور ابلیس به فرمان سجده بر آدم اعتنا نکرد و این وظیفه را انجام داد. (1)

و شیطان را تنها موحد بارگاه الهی می داند. (2)نه تنها با برخورد جدّی مواجهه نمی شود بلکه مورد تحسین و تشویق هم قرار می گیرد و یا وقتی فرقه های شیطان پرستی با همین تعالیم عارفانه به جولان در میان جوان ها می پردازند همگی از علل پیشرفت سریع این فرقه حیران می شوند غافل از این که تعالیم آن ها سال ها در جامعه ریشه دوانده بود و اکنون که زمان میوه و نتیجه دادن آن شجره خبیثه رسیده به فکر قطع درخت افتاده اند. یکی از عرفای مصطلح در این رابطه چنین می گوید:

شیطان یک مأمور مطیع و فرمانبر خداست که وظیفه وی جدا کردن خبیث از طیب است، مانند زنبور عسل گماشته بر در کند و تا زنبورها را تفتیش کند و به آنان که از گیاه بدبو و عفن خورده اند راه ندهد و آن ها را با نیش خود دو نیم کند. شیطان در افعال خود استقلال ندارد. (3)

بنابراین در دید صوفیه

1- ابلیس عاشق خدا بوده است و این عشق او به خدا باعث نافرمانیش از سجده به غیر او شده است لذا این نافرمانی مذموم نیست بلکه ممدوح می باشد.

2- مطرود و ملعون شدن ابلیس از درگاه حضرت حق عزوجل امری حتمی و مسلم بوده است و ابلیس هیچ راه گریزی از قضای الهی نداشت و ناچار بود به این خواسته تن دهد.

3- خرده گرفتن بر ابلیس اشتباه است زیرا او کلب معلم خدا می باشد یعنی که را خدا اراده کند می گیرد و از راه مستقیم خارج می سازد.


1) موجودات غیر ارگانیک محمد علی طاهری، ص16.

2) فایل صوتی موجود است.

3) الله شناسی، ج 3، ص 188.

نقد و بررسی

1- هیچ کدام از این ادّعاهای صوفیه مستند به کوچک ترین دلیلی نمی باشد بلکه تمام آیات قرآن کریم و روایات فریقین بر خلاف این دیدگاه است.

2- در رابطه با اعتقاد به جبر باید گفت که انسان بالوجدان درک می کند که دارای اختیار و قدرت در انجام یا ترک افعال است اگر قائل به جبر شویم، ابلیس و کسانی که با وسوسه ی او دچار لغزش و گناه و کفر شده اند نباید عقاب شوند زیرا در افعال و اعمال خود مجبور و آلت بی اختیار خدا بودند همچنین باید اغوا و تمام پستی و رذالت هایی که ایجاد کرده است به خدا نسبت داده شود و چنین شخصی قطعا از اعتقاد توحیدی خارج گشته است.

3- بر اساس آموزه های دین مبین اسلام تمام مخلوقات خداوند اعم از جن و انس بر فطرت توحیدی خلق شده اند و با اختیاری که به آن ها عطا شده است شقاوت و سعادت خویش را رقم می زنند ابلیس نیز از این قاعده مستثنی نمی باشد او نیز موجودی پاک خلق شده بود که با تمرد و تکبّر به این درجه از پستی و خباثت رسید.

4- این تنها ابلیس نیست که به سوی شهوات و لذات فرا می خواند بلکه نفس انسان نیز چنین دعوتی دارد لذا با نبودن ابلیس باز هم انسان ها با تبعیت یا عدم تبعیت از نفس خود مورد آزمایش الهی قرار می گرفتند و با سرکوب آن به کمال می رسیدند.

5- ابلیس یک مأمور فرمانبر خدا نمی باشد زیرا به مهمترین دستور خدا عمل نکرد و از سجده به انسان سر باز زد همچنین نمی توان او را عاشق خواند زیرا از دستور معشوق سرپیچی کرد و بنابر نص قرآن کریم تکبّر ورزید و برای برتری خود قیاس کرد.

6- اگر ابلیس کلب معلَّم و عاری از هرگونه شرارت است به چه جهت توسط حضرت صاحب الزمان ارواحنا فداه کشته می شود؟

همچنان که حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید:

یَا وَهْبُ أَ تَحْسَبُ أَنَّهُ یَوْمُ یَبْعَثُ اَللَّهُ فِیهِ اَلنَّاسَ، إِنَّ اَللَّهَ أَنْظَرَهُ إِلَی یَوْمِ یَبْعَثُ فِیهِ قَائِمُنَا، فَإِذَا بَعَثَ اَللَّهُ قَائِمَنَا کَانَ فِی مَسْجِدِ اَلْکُوفَهِ وَ جَاءَ إِبْلِیسُ حَتَّی یَجْثُوَ بَیْنَ یَدَیْهِ عَلَی رُکْبَتَیْهِ فَیَقُولُ: یَا وَیْلَهُ مِنْ هَذَا اَلْیَوْمِ، فَیَأْخُذُنَا صِیتُهُ فَیَضْرِبُ عُنُقَهُ، فَذَلِکَ اَلْیَوْمُ اَلْوَقْتُ اَلْمَعْلُومُِ.

7- ابلیس از طرف خداوند مأمور به انجام کاری نشده است بلکه حضرت حق تنها مانع ابليس و لشگریان او در اغوای بشر نشده است همچنان که مانع دیگر ستمگران و ظالمان نمی شود چراکه با اعطای حجّت باطنی (عقل) و حجّت ظاهری (انبیا و اوصیا) و اعطای قوه ی اختیار به انسان هرکس می تواند در این دنیا راه ضلالت و هدایت را در پیش بگیرد.

8- چگونه می توان ابلیس را کلب معلَّم خواند در حالی که نهایت تلاش او برای منحرف کردن یک انسان، کافر و مشرک ساختن اوست و خداوند متعال می فرماید:

وَلَا يَرْضَى لِعِبَادِهِ الْكُفْرَ. (1) همچنین اگر ابلیس در مسیر سعادت قرار دارد چرا خداوند متعال خطاب به او می فرماید:

وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِى إِلَى يَوْمِ الدِّينِ. (2) 9- اگر گمراه کردن شیطان موجب کمال ابلیس است اکنون باید اکمل موجودات باشد و مقامی بالاتر از انبیاء و رسل داشته باشد زیرا هیچ کس به اندازه ی او راه کمال و سعادت را طی نکرده است.

10- اگر سجده نکردن ابلیس به آدم علیه السلام را غیرت دینی بنامیم، معنی آن این است که خداوند ملائکه مقربین را امر به بت پرستی داد و ملائکه مقرب الهی بت پرست شدند و ابلیس بت پرست نشد این مسأله در مرتبه اول متهم کردن خداوند است و در مرتبه دوم متهم کردن ملائکه مقرّب است.


1) زمر، 7.

2) ص، 78.

پی نوشت ها

1- تمهيدات، متن، ص211.

2- تمهيدات متن ص 267

3- الكافى (ط - الإسلامية)، ج 4، ص197.

4- كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج 1، ص 160.

5- تذكرة الأولياء، القسم الثاني، ص 186.

6- تذكرة الأولياء، القسم الثاني، ص14.

7- سفينة البحار، باب صوف، چاپ اول، ج 5/ ص 199؛ حديقة الشيعة، ج 2، ص 800.

8- روزبهان بقلی شرح شطحیات، ص373.

9- يونس، 90.

10- تمهيدات متن، ص 223

11- مجموعه آثار حلاج، ص 52

12- همان، ص 54

13- زرينكوب جستجو در تصوف ایران، ص 107

14- تمهیدات، ص74

15- مناجات نامه خواجه عبد الله انصاری، ص5.

16- أسرار التوحيد في مقامات أبى سعيد، ص332.

17- كليات عراقی، ص 267

18- تجلی شاعره اساطیر و روایات در شعر عطار نیشابوری، ص 99.

19- مصیبت نامه 243-233

20- مثنوی معنوی دفتر دوم، چاپ امیر کبیر، ص 652،

21- كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج 1، ص161.

22- سلطان طریقت، ص 645

23- مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، سوانح العشاق، ص 165.

24- حافظ.

25- المنتظم، ج 9، ص 260؛ مرآة الزمان، ص 119 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص53.

26- ابراهیمی دینانی دفتر عقل و آیت عشق، طرح نو، ج 1، ص314.

27- تمهيدات، ص188.

28- همان، ص 73.

29- همان، ص 227

30- همان، ص 488

31- نامه ها، ج 1، ص 75

32- نامه ها، ج 1، ص 466

33- تمهیدات، ص 229.

34- شرح گلشن راز (ابن ترکه)، ص 159

35- فصوص الحكم، ج 1، ص108.

36- همان، ج 1، ص 106.

37- همان، ج 1، ص 169

38- اسفار اربعه، ج 9، ص349

39- موجودات غیر ارگانیک محمد علی طاهری، ص16.

40- فایل صوتی موجود است.

41- الله شناسی، ج 3، ص 188.

42- زمر، 7.

43- ص، 78.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

اشرف زاده، تجلّی شاعره اساطیر و روایات در شعر عطار نیشابوری، رساله فوق لیسانس، دانشگاه مشهد، 1356ش.

•

حلاج، حسین ابن منصور، مجموعه آثار حلاج، تحقیق: قاسم میرآخوری، تهران، انتشارات شفیعی، چاپ دوم، 1389ش.

•

همدانی، عین القضاه، تمهیدات، تحقیق عفيف عسيران، تهران، منوچهری، چاپ هشتم، 1389 ش.

حسن ختام - حضرت ابی عبدالله الحسین علی علیه السلام در کلمات ائمّه اطهار علیهم السلام

سخن معصومان علیهم السلام و گفتار آنان یکی از منابع گهربار هدایت انسان و طریقی عرشی، برای کشف واقعیات و درک حقایق جهان خلقت است.

إِنَّ حَدِیثَنَا یُحْیِی اَلْقُلُوبَ همانا حديث ما قلب ها را زنده می کند.

یکی از موضوعاتی که می توان از طریق احادیث اهل بیت عصمت، موفق به کشف و فتح گنج آن شد؛ شناخت پیشوایان معصوم علیهم السلام است. گرچه شناخت کنه معصوم علیه السلام جز برای معصومین علیهم السلام میسور نیست ولی معصومان علیهم السلام را از طریق سخن خود آنان تا حدّی می توان شناخت زیرا معرفت به کنه عظمت عرشی معصوم علیه السلام، نیاز به فهمی معصومانه دارد. این مقال در مقام شناخت ابعادی چند از ابعاد گسترده و والای معصومی محبوب در عرش و ارض دارد، معصومی که تمام فرشتگان و پیامبران و امامان و انسان های با ایمان محبّت او را در دل، سوگ او را در سینه و اشک غمش بر گونه دارند. او «مصباح هدي و سفينة نجاة» یعنی حسین بن علی علیهما السلام است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

حُسَيْنْ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ حُسَيْنٍ أَحَبَّ اللَّهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَيْن. (1) حسین از من و من از حسینم، خداوند دوستداران حسین را دوست دارد.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله واسطه فیض خلق وجود مقدّس امام حسین علیه السلام و در سلسله علل وجودی آن امام علیه السلام می باشند به همین جهت می فرمایند «حُسَيْنٌ مِنّی». و از طرف دیگر، امام حسین علیه السلام نیز در سلسله علل، علّت ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به قالب بشری است زیرا اگر ذبح حضرت اسماعیل علیه السلام صورت می گرفت رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگز متولّد نمی شدند و آن ذبح به ذبح عظیم بدل گردید و آن ذبح عظیم شهادت امام حسین علیه السلام است که با پذیرش این شهادت، ذبح حضرت اسماعیل علیه السلام شکل نگرفت.


1) بحار الأنوار، ج 43، ص 261 باب 12- فضائلهما و مناقبهما

خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله در آخر به مطلبی مهم و به عاملی برای فتح گنج محبّت خدا تصریح می کنند و می فرمایند:

کلیدِ گشایش باب محبّت خدا، دوستی و محبّت به حسین علیه السلام است.

و این سخنی حکیمانه است برای آنانی که سلوک نظری و عملی عروج به قله محبّت خدای تعالی را طالبند.

قائم آل محمّد علیهم السلام از نسل امام حسین علیه السلام است و یاوران مهدی علیه السلام، مخلصان با ایمان و ولایت مداران شیعه هستند. حضرت امیر علیه السلام خطاب به امام حسین علیه السلام فرمودند:

اَلتَّاسِعُ مِنْ وُلْدِکَ یَا حُسَیْنُ هُوَ اَلْقَائِمُ بِالْحَقِّ اَلْمُظْهِرُ لِلدِّینِ اَلْبَاسِطُ لِلْعَدْلِ قَالَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ إِنَّ ذَلِکَ لَکَائِنٌ فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِی وَ اَلَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّهِ وَ اِصْطَفَاهُ عَلَی جَمِیعِ اَلْبَرِیَّهِ وَ لَکِنْ بَعْدَ غَیْبَهٍ وَ حَیْرَهٍ لاَ تَثْبُتُ فِیهَا عَلَی دِینِهِ إِلاَّ اَلْمُخْلِصُونَ اَلْمُبَاشِرُونَ لِرَوْحِ اَلْیَقِینِ اَلَّذِینَ أَخَذَ اَللَّهُ مِیثَاقَهُمْ بِوَلاَیَتِنَا و کَتَبَ فی قُلُوبِهِمُ الْإیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْه. (1) ای حسین! نهمین فرزند از نسل تو کسی است که حق را به پا دارد و دین را آشکار کند و عدل را بگستراند. ای امیر مؤمنان! بی گمان این و عده واقع می شود؟ آری، قسم به آن که محمّد صلی الله علیه و آله را به پیامبری برگزید و او را بر تمامی جهانیان برتری بخشید. ولی این حادثه بعد از غیبتی طولانی و حیرت و سر در گمی بسیار تحقق خواهد یافت. در آن زمان - زمان غیبت - تنها آنان که اهل اخلاص و در دل یقین دارند، بر دین خدا باقی باشند. خداوند از آنان و عده پیروی ولایت ما گرفته و در قلب هایشان ایمان نگاشته و خود به ایشان توفیق عطا نموده است.

قالت فاطمة الزهراء علیها السلام: يا أبتاه من يقتل ولدى وقرة عينى و ثمرة فؤادى ؟ قال صلی الله علیه و آله شر أمة من أمتى. قالت: يا أباه إقرأ جبرئيل عنى السلام و قل له فى أى موضع يقتل ؟ قال صلی الله علیه و آله فى موضع يقال له كربلا. (2)

حضرت فاطمه زهرا علیها السلام: ای پدرم! چه کسی فرزندم و نور چشم و میوه دلم را می کشد؟ پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله پاسخ دادند: بدترین گروه از امّت من. پدرم از جانب من بر جبرئیل درود فرست و بپرس در کجا او را می کشند؟ فرمودند در مکانی به نام کربلا.


1) إعلام الوری، ص 426

2) نهج الحياة، ص208.

بانو گرامی اسلام در سوگ فرزندش گریه می کند و می گوید:

أَبكنِي وَ أَبك ليتَامي وَ لا تَنْسِ قَتِيل العِدَاء بِطَفَ الْعِرَاقِ. بر من [ای علی] و بر یتیمانم گریه کن و از خاطر مبر شهیدی که به دست دشمنان در کربلای عراق به شهادت می رسد.

فَسَوْفَ أُعْطِیهِ وَ لَا أُبَالِی وَ أُوثِرُ اللَّهَ عَلَی عِیَالِی، أَمْسَوْا جِیَاعاً وَ هُمْ أَشْبَالِی أَصْغَرُهُمْ یُقْتَلُ فِی الْقِتَالِ، بِکَرْبَلَاءَ یُقْتَلُ بِاغْتِیالٍ لِقَاتِلِیهِ الْوَیْلُ مَعْ وَبَالٍ یَهْوِی بِهِ النَّارُ إِلَی سَفَالٍ، کُبُولُهُ زَادَتْ عَلَی الْأَکْبَال به زودی به آن گرسنه طعام خواهم بخشید و از گرسنگی خود و خانواده ام باکی ندارم و رضایت خدا را به فرزندان مقدم می دارم. فرزندانم شب را با گرسنگی سپری می کردند، عزیزانی که کوچک ترین آنان در جنگ به شهادت خواهد رسید در کربلا با حیله و تزویر او را می کشند، بر قاتلان او عذاب و خواری باد آتش جهنّم آنان را در بر خواهد گرفت و به بدترین مکان جهنم سقوط می کنند و هر لحظه خواری و ذلّت آنان بیشتر خواهد شد.

امام حسن مجتبی علیه السلام فرمودند:

در مصیبت تو ای حسین آسمان و زمین خون گریند.

لاَ یَوْمَ کَیَوْمِکَ- یَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ!- یَزْدَلِفُ إِلَیْکَ ثَلاَثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ یَدَّعُونَ أَنَّهُمْ مِنْ أُمَّهِ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ یَنْتَحِلُونَ دِینَ اَلْإِسْلاَمِ فَیَجْتَمِعُونَ عَلَی قَتْلِکَ وَ سَفْکِ دَمِکَ وَ اِنْتِهَاکِ حُرْمَتِکَ وَ سَبْیِ ذَرَارِیِّکَ وَ نِسَائِکَ وَ اِنْتِهَابِ ثِقْلِکَ فَعِنْدَهَا تَحِلُّ بِبَنِی أُمَیَّهَ اَللَّعْنَهُ وَ تُمْطِرُ اَلسَّمَاءُ رَمَاداً وَ دَماً وَ یَبْکِی عَلَیْکَ کُلُّ شَیْءٍ حَتَّی اَلْوُحُوشُ فِی اَلْفَلَوَاتِ وَ اَلْحِیتَانُ فِی اَلْبِحَارِ (1) ابا عبدالله! هيچ روزي همانند روز - شهادت تو نباشد، سی هزار مرداني که ادعا ميکنند از امت جدمان محمّد صلی الله علیه و آله باشند و خود را مسلمان می پندارند به سویت هجوم می آورند، آن ها برکشتن تو و ریختن خونت و هتك حرمتت و اسارت فرزندان و همسران تو و شکستن قدرتت گردهم می آیند در این گاه نفرین خدا بر بنی امیه نازل شود و آسمان خاکستر و خون بارد و بر تو تمام کائنات بگریند، حتي حيوانات وحشی در بیشه زارها و ماهیان در دریاها.


1) بحار الأنوار، ج 45، ص218.

امام حسین علیه السلام نیز در وصف خویش فرمودند:

• ما حزب خدا، فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و خاندان معصوم او می باشیم - ما هم ردیف قرآن و واجب الاطاعه در قرآنیم.

نَحْنُ حِزْبُ اللَّهِ الْغَالِبُونَ وَ عِتْرَةُ رَسُولِ اللَّهِ الْأَقْرَبُونَ وَ أَهْلُ بَیْتِهِ الطَّیِّبُونَ وَ أَحَدُ الثَّقَلَیْنِ الَّذَیْنِ جَعَلَنَا رَسُولُ اللَّهِ ثَانِیَ كِتَابِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی الَّذِی فِیهِ تَفْصِیلُ كُلِّ شَیْ ءٍ- لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ وَ الْمُعَوَّلُ عَلَیْنَا فِی تَفْسِیرِهِ وَ لَا یُبْطِئُنَا تَأْوِیلُهُ بَلْ نَتَّبِعُ حَقَائِقَهُ فَأَطِیعُونَا فَإِنَّ طَاعَتَنَا مَفْرُوضَةٌ إِذْ كَانَتْ بِطَاعَةِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَقْرُونَةً قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ (1) ماییم حزب پیروزمند پروردگار و خویشان نزدیک و اهل بیت پاک پیامبر خدا، و یکی از دو امانت سنگین و گران قیمت که رسول خدا صلی الله علیه و آله (در حدیث ثقلین) ما را جفت کتاب خدا قرار داد، قرآنی که بیان و تفصیل هر چیز در آن است، و هیچ سخن باطل در آن نسبت بگذشته و آینده وجود ندارد، کتابی که در تفسیر و بیان حقایق آن باید به ما تکیه و اعتماد شود، و فهم تأویل آن از ما دور نیست و ماییم که دائماً پیروی از حقایق قرآن را برنامه کار خود قرار می دهیم، پس ما را (با چنین خصوصیت) اطاعت کنید که اطاعت ما بر شما واجب است. چه، خدای متعال لزوم اطاعت ما را مقرون به لزوم اطاعت از خود و رسولش قرار داده است. خداوند متعال فرموده است اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول و اولی الامر را.

بدون تردید بهای اشک بر شهادت امام حسین علیه السلام بهشت است - مزد سختی دیدن در راه ولایت اهل بیت علیهم السلام، نجات از دوزخ است. امام سجاد علیه السلام فرمودند:

أَیُّمَا مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْنَاهُ لِقَتْلِ اَلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ دَمْعَهً حَتَّی تَسِیلَ عَلَی خَدِّهِ بَوَّأَهُ اَللَّهُ بِهَا فِی اَلْجَنَّهِ غُرَفاً یَسْکُنُهَا أَحْقَاباً وَ أَیُّمَا مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْنَاهُ دَمْعاً حَتَّی تَسِیلَ عَلَی خَدِّهِ لِأَذًی مَسَّنَا مِنْ عَدُوِّنَا فِی اَلدُّنْیَا بَوَّأَهُ اَللَّهُ مُبَوَّأَ صِدْقٍ فِی اَلْجَنَّهِ ، وَ أَیُّمَا مُؤْمِنٍ مَسَّهُ أَذًی فِینَا فَدَمَعَتْ عَیْنَاهُ حَتَّی تَسِیلَ دَمْعُهُ عَلَی خَدَّیْهِ مِنْ مَضَاضَهِ مَا أُوذِیَ فِینَا صَرَفَ اَللَّهُ عَنْ وَجْهِهِ اَلْأَذَی وَ آمَنَهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ مِنْ سَخَطِهِ وَ اَلنَّارِ. (2) هر مؤمنی که برای کشته شدن امام حسین علیه السلام گریان شود به طوری که اشک بر صورتش جاری شود، خداوند متعال غرفه هایی در بهشت برای او آماده می کند که مدتی طولانی در آن ها ساکن باشد، و هر مؤمنی که به دلیل آزار و اذیتی که از دشمنان در دنیا به ما رسیده، گریان شود، به گونه ای که اشک بر صورتش جاری شود خدای متعال در بهشت، او را در جایگاه صدق ساکن می گرداند،


1) وسائل الشيعة، ج 27، ص 195.

2) كامل الزيارات، تحقيق نشر الفقاهه، باب 32، ص201، ح 1؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص 110- 111

و هر مؤمنی که به خاطر ما اذیتی به او رسیده باشد و به سبب این اذیت و آزار چشمانش گریان و اشکش بر گونه اش جاری شود خداوند هر آزار و اذیت را از او برگرداند و روز قیامت او را از خشم خود و آتش جهنم ایمن سازد.

امام باقر علیه السلام در بیانی نورانی پاداش شهادت امام حسین علیه السلام را بیان نمودند:

إِنَّ اَللَّهَ عَوَّضَ اَلْحُسَیْنَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ مِنْ قَتْلِهِ أَنَّ اَلْإِمَامَهَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ وَ اَلشِّفَاءَ فِی تُرْبَتِهِ وَ إِجَابَهَ اَلدُّعَاءِ عِنْدَ قَبْرِهِ وَ لاَ تُعَدُّ أَیَّامُ زَائِرِیهِ جَائِیاً وَ رَاجِعاً مِنْ عُمُرِهِ. (1) خداوند متعال در مقابل شهادت امام حسین علیه السلام به ایشان چند چیز عطا نمود: امامت را در نسل ایشان قرار داد تربت او را شفای درد کرد، دعا نزد قبرش را برآورده گرداند و مدت زمان زیارت و رفت و برگشت زائرش جزء مدت زمان عمرش محسوب نگرداند.

آن حضرت علیه السلام فرمود: - قیام قائم آل محمّد عجّل الله تعالى فرجه الشریف در روز عاشورا است - ظهور حضرت مهدی عجّل الله تعالى فرجه الشريف نشان از عاشورا دارد.

یَخْرُجُ اَلْقَائِمُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَوْمَ اَلسَّبْتِ یَوْمَ عَاشُورَاءَ اَلْیَوْمَ اَلَّذِی قُتِلَ فِیهِ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ. قائم آل محمّد عجّل الله تعالى فرجه الشريف در روز شنبه که مصادف با روز عاشور است، قیام کند و ظاهر گردد. آن روز روزی است که امام حسین علیه السلام در آن به شهادت رسید.

و عظمت امام حسین علیه السلام اقتضاء می کند گریه بر آن عزیز بهایی جز بهشت نداشته باشد لذا و امام صادق علیه السلام فرمودند:

مَا مِنْ أَحَدٍ قَالَ فِی اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ شِعْراً فَبَکَی وَ أَبْکَی بِهِ إِلاَّ أَوْجَبَ اَللَّهُ لَهُ اَلْجَنَّهَ وَ غَفَرَ لَهُ. (2) بی گمان هر کس در سوگ امام حسین علیه السلام شعری بگوید و خود بگرید و بگریاند، خداوند او را ببخشاید و بهشت را بر او واجب گرداند.

و عظمت حسین بن علی علیهما السلام اقتضاء می کند که زائرینش مورد عفو الاهی قرار گیرند چنان که امام کاظم علیه السلام فرمودند:

مَنْ زَارَ قَبْرَ اَلْحُسَیْنِ عَارِفاً بِحَقِّهِ غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ؛ (3) هر کس با معرفت به حقانیت امام حسین علیه السلام قبرش را زیارت کند، خداوند گناهان پیشین و پسین او را ببخشاید.


1) وسائل الشيعة، ج 14، ص 423.

2) وسائل الشيعة، ج 14، ص 593.

3) المناقب، ج 4، ص128.

امام رضا علی علیه السلام فرمودند:

یَا ابْنَ شَبِیبٍ! إنْ کُنْتَ بَاکِیاً لِشَیْ ءٍ فَابْکِ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلامُ، فَإنَّهُ ذُبِحَ کَمَا یُذْبَحُ الْکَبْشُ، وَ قُتِلَ مَعَهُ مِنْ أهْلِ بَیْتِهِ ثَمَانِیَةَ عَشَرَ رَجُلًا مَا لَهُمْ فِی الْأرْضِ شَبِیهُونَ، وَ لَقَدْ بَکَتِ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأرَضُونَ لِقَتْلِهِ، وَ لَقَدْ نَزَلَ إلَی الْأرْضِ مِنَ الْمَلَائِکَةِ أرْبَعَةُ آلَافٍ لِنَصْرِهِ فَوَجَدُوهُ قَدْ قُتِلَ فَهُمْ عِنْدَ قَبْرِهِ شُعْثٌ غُبْرٌ إلَی أنْ یَقُومَ الْقَائِمُ فَیَکُونُونَ مِنْ أنْصَارِهِ وَ شِعَارُهُمْ: یَا لَثَارَاتِ الْحُسَیْنِ. (1) اگر می خواهی برای چیزی زاری کنی، برای حسین بن علی علیهما السلام گریه کن؛ او را سر بریدند و به همراهش هیجده نفر از خانواده اش که انسان هایی بی نظیر بودند کشتند. هفت آسمان و تمام زمین بر شهادتش گریستند و چهار هزار فرشته ای که از آسمان برای یاریش آمده بودند و او را کشته یافتند در کنار قبرش عزادار و غمگین باقی مانده اند، تا این که قائم آل محمد علیهم السلام ظهور کند و به یاریش بشتابند و شعار آنان این است: ای خون خواهان حسین!.

امام جواد علیه السلام فرمودند:

إِنَّ النَّاسَ لَمَّا قَتَلُوا الْحُسَيْنَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ أَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي مَلَكاً يُنَادِي أَيَّتُهَا الْأُمَّةُ الظَّالِمَةُ الْقَاتِلَةُ عِتْرَةَ نَبِيِّهَا لَا وَفَّقَكُمُ اللَّهُ لِصَوْمٍ وَ لَا لِفِطْرٍ. (2) آن گاه که - ستم پیشگان - امام حسین بن علی علیهما السلام را به شهادت رسانند، خداوند متعال به فرشته ای فرمان داد که فریاد کشد و این چنین گوید: ای امّت ستمگر و قاتل فرزند پیامبر، خداوند شما را به روزه و درک عید فطر موفق ندارد.

امام هادی علیه السلام فرمودند:

من خَرَجَ مِنْ بَيْتِهِ، يُريدُ زِيارَةَ الْحُسين بن عَلى، فَصَارَ إِلَى الْفُراتِ ، فاغْتَسَلَ منه ، كَتَبَهُ اللهُ مِنَ الْمُفْلِحينَ، فَإِذا سَلَّمَ عَلى ابي عبد الله علیه السلام، كُتِبَ مِنَ الْفَائِزِينَ، فَإِذَا فَرِغَ مِنْ صَلوتِهِ، أَتَاهُ مَلَكٌ، فَقَالَ: إِنْ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم يَقْرَؤُكَ السَّلامُ وَيَقُولُ لَكَ: أَمَا ذُنُوبُكَ، فَقَدْ غُفِرَ لَكَ، فَأَسْتَأْنِفِ العَمَل. (3) هر کس به قصد زیارت امام حسین علیه السلام از خانه خارج شود و از فرات غسل کند، خداوند او را از رستگاران به شما آورد و آن گاه که بر ابی عبدالله علیه السلام درود فرستد، او را از کام یابان قرار دهد و آن گاه که نماز زیارت به پایان رساند فرشته ای نزد او آید و بگوید پیامبر خدا بر تو درود فرستاد و فرمود: گناهان تو بخشوده شد، دوباره به عمل و انجام دادن تکالیف شروع نما.


1) بحار الأنوار، ج 44، ص286.

2) الکافی، ج 4، ص 16.

3) كامل الزيارات، ص 185.

و امام عسکری علیه السلام فرمودند:

قَالَ عَلَامَاتُ الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ صَلَاةُ الْخَمْسِينَ وَ زِيَارَةُ الْأَرْبَعِينَ وَ التَّخَتُمُ فِي الْيَمِينِ وَ تَعْفِيرُ الْجَبِينِ وَ الْجَهْرُ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. (1) نشانه انسان شیعه پنج چیز است: انجام نمازهای واجب و مستحب، خواندن زیارت اربعین سالار شهیدان انگشتر به دست راست داشتن و پیشانی برخاک نهادن و آشکارا «بسم الله الرحمن الرحيم» گفتن.

امام زمان علیه السلام فرمودند:

قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ هَذِهِ اَلْحُرُوفُ مِنْ أَنْبَاءِ اَلْغَیْبِ أَطْلَعَ اَللَّهُ عَلَیْهَا عَبْدَهُ زَکَرِیَّا ثُمَّ قَصَّهَا عَلَی مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ ذَلِکَ أَنَّ زَکَرِیَّا سَأَلَ رَبَّهُ أَنْ یُعَلِّمَهُ أَسْمَاءَ اَلْخَمْسَهِ فَأَهْبَطَ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَعَلَّمَهُ إِیَّاهَا فَکَانَ زَکَرِیَّا عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِذَا ذَکَرَ مُحَمَّداً صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ عَلِیّاً وَ فَاطِمَهَ وَ اَلْحَسَنَ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ سُرِّیَ عَنْهُ هَمُّهُ وَ اِنْجَلَی کَرْبُهُ وَ إِذَا ذَکَرَ اِسْمَ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ خَنَقَتْهُ اَلْعَبْرَهُ وَ وَقَعَتْ عَلَیْهِ اَلْبُهْرَهُ فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ ذَاتَ یَوْمٍ إِلَهِی مَا بَالِی إِذْ ذَکَرْتُ أَرْبَعَهً مِنْهُمْ تَسَلَّیْتُ بِأَسْمَائِهِمْ مِنْ هُمُومِی وَ إِذَا ذَکَرْتُ اَلْحُسَیْنَ تَدْمَعُ عَیْنِی وَ تَثُورُ زَفْرَتِی فَأَنْبَأَهُ اَللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی عَنْ قِصَّتِهِ فَقَالَ: کهیعص فَالْکَافُ اِسْمُ کَرْبَلاَءَ وَ اَلْهَاءُ هَلاَکُ اَلْعِتْرَهِ وَ اَلْیَاءُ یَزِیدُ وَ هُوَ ظَالِمُ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ اَلْعَیْنُ عَطَشُهُ وَ اَلصَّادُ صَبْرُهُ فَلَمَّا سَمِعَ ذَلِکَ زَکَرِیَّا عَلَیْهِ السَّلاَمُ لَمْ یُفَارِقْ مَسْجِدَهُ ثَلاَثَهَ أَیَّامٍ وَ مَنَعَ فِیهِنَّ اَلنَّاسَ مِنْ اَلدُّخُولِ عَلَیْهِ وَ أَقْبَلَ عَلَی اَلْبُکَاءِ وَ اَلنَّحِیبِ وَ کَانَ یُرْثِیهِ إِلَهِی أَ تُفْجِعُ خَیْرَ جَمِیعِ خَلْقِکَ بِوَلَدِهِ إِلَهِی أَ تُنْزِلُ بَلْوَی هَذِهِ اَلرَّزِیَّهِ بِفِنَائِهِ إِلَهِی أَ تُلْبِسُ عَلِیّاً وَ فَاطِمَهَ ثِیَابَ هَذِهِ اَلْمُصِیبَهِ إِلَهِی أَ تَحُلُّ کُرْبَهَ هَذِهِ اَلْمُصِیبَهِ بِسَاحَتِهَا ثُمَّ کَانَ یَقُولُ إِلَهِی اُرْزُقْنِی وَلَداً تَقَرُّ بِهِ عَیْنِی عَلَی اَلْکِبَرِ فَإِذَا رَزَقْتَنِیهِ فَافْتِنِّی بِحُبِّهِ ثُمَّ اِفْجَعْنِی بِهِ کَمَا تَفْجَعُ مُحَمَّداً حَبِیبَکَ بِوَلَدِهِ فَرَزَقَهُ اَللَّهُ یَحْیَی وَ فَجَعَهُ بِهِ وَ کَانَ حَمْلُ یَحْیَی عَلَیْهِ السَّلاَمُ سِتَّهَ أَشْهُرٍ وَ حَمْلُ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ کَذَلِکَ. (2) حضرت مهدی - عجل الله تعالى فرجه الشريف - درباره تأويل و تفسیر آیه (كهيعص) فرموده است: این حروف از اخبار غیب الهی است که بنده اش حضرت زکریا را به آن آگاه کرده است. سپس خداوند آن را برای حضرت محمد صلی الله علیه و آله بیان نموده است. آن قصه این چنین است: روزی حضرت زکریا از خداوند خواست او را به اسمای پنج گانه آگاه نماید. جبرئیل از آسمان فرود آمد و به او این اسم ها را [محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام] یاد داد. هرگاه زکریا نام محمّد و على و فاطمه و حسن را به زبان می آورد، اندوه از او دور و غمش برطرف می شد، ولی به هنگام نام حسین علیه السلام گریه مجال به او نمی داد و جان او از غم در سینه حبس می شد. روزی به خدا


1) تهذيب الأحكام، ج6، ص 52

2) بحار الأنوار، ج 44، ص 22

عرض کرد: خدایا! چرا هر گاه نام آن چهار تن را بر زبان جاری می سازم، از غم و اندوه تسّلا پیدا می کنم، ولی با ذکر حسین اشک هایم سرازیر و چون سیل روان می شود؟ خداوند داستان حسین علیه السلام را برای او چنین بیان کرد (کهيعص) حرف كاف علامت «کربلا» است و حرف هاء اشاره به «هلاکت» او و شهادت خاندانش دارد و حرف یا اشاره به «یزید» است که جفای حسین علیه السلام می کند و حرف عین رمز «عطش» و تشنگی امام است و حرف صاد نشانه «صبر» و استقامت اوست. همین که زکریّا این مطلب را شنید؛ سه روز در محل عبادت خود بماند و مردم را از دیدارش منع کرد و خود به گریه و نوحه سرایی پرداخت می گفت: خدایا! آیا بهترین مخلوقت را به شهادت فرزندش گرفتار می کنی؟ خدایا! آیا بر او این مصیبت و شهادت فرزندش نازل می نمایی؟ خدایا! آیا بر علی علیه السلام و فاطمه لباس عزا می پوشانی؛ خدایا! آیا آثار این سوگ را بر چهره آن دو ظاهر می سازی؛ و حضرت زکریا پیوسته از خداوند می خواست که به او فرزندی عطا کند که در پیری روشنی چشم او باشد و او را شیفته وی کند. او را به مصیبت وی مبتلا کند؛ سپس همان گونه که حضرت محمد صلی الله علیه و آله به مصیبت فرزندش گرفتار شد. و خداوند نیز به او «یحیی» عطا کرد و او را به مصیبتش دچار ساخت یحیی همانند امام حسین علیه السلام شش ماه در رحم مادر بود.

علامه مجلسی رحمه الله علیه آورده است:

ثم قلت: يا سيدنا ! قُرّاء تعزية الحسين علیه السلام يقرءونَ حَدِيثاً أنَّ رَجُلا رَأَي في المنام هَودَجاً بين السماء و الارض فسأل عَمَّن فيه، فقيل له: فاطمة الزهراء و خديجة الكبري فقال: إلى أين تريدون؟ فَقِيلَ: زيارة الحسين في هذه الليلة، ليلة الجمعة و رأي رَقاعاً تَتسَاقِط مِنَ الهَوْدَج مكتوب فيها أمانٌ مِنَ النَّار لِزُوّار الحسين علیه السلام في ليلة الجمعة. هذا الحديث صحيح ؟ فقال عجل الله فرجه الشريف: نعَمْ زيارة الحسين علیه السلام في ليلة الجمعة أمان من النّار يوم القيامة؛ به حضرت حجّت عجل الله فرجه الشریف گفتم: مولای من! مصیبت خوانان امام حسین علیه السلام حدیثی نقل می کنند و آن این است: روزی مردی در خواب دید، کجاوه ای بین آسمان و زمین است سؤال کرد چه کسی در آن است؟ جواب آمد فاطمه و خدیجه علیهما السلام گفت: کجا می روند؟ پاسخ داده شد در این شب که شب جمعه است به زیارت امام حسین علیه السلام می روند. آن گاه می بیند که کاغذهایی از آن کجاوه به پایین ریخته می شود و در آن نوشته شده است؛ این امانی است برای زائران امام حسین علیه السلام در شب جمعه امانی از آتش جهنّم آیا این حدیث درست است؟ امام مهدی عجل الله فرجه الشريف فرمود؛ آری زیارت امام حسین علیه السلام در شب جمعه امانی است از آتش جهنّم در روز قیامت.

پی نوشت ها

1- بحار الأنوار، ج 43، ص 261 باب 12- فضائلهما و مناقبهما

2- إعلام الوری، ص 426

3- نهج الحياة، ص208.

4- بحار الأنوار، ج 45، ص218.

5- وسائل الشيعة، ج 27، ص 195.

6- كامل الزيارات، تحقيق نشر الفقاهه، باب 32، ص201، ح 1؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص 110- 111

7- وسائل الشيعة، ج 14، ص 423.

8- وسائل الشيعة، ج 14، ص 593.

9- المناقب، ج 4، ص128.

10- بحار الأنوار، ج 44، ص286.

11- الکافی، ج 4، ص 16.

12- كامل الزيارات، ص 185.

13- تهذيب الأحكام، ج6، ص 52

14- بحار الأنوار، ج 44، ص 22

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

امام علی بن ابی طالب علیهما السلام، نهج البلاغه 1 جلد، انتشارات دار الهجره.

•

ابن قولویه ی قمی، کامل الزیارات، تحقيق نشر الفقاهه.

•

دشتی، محمد نهج الحياه، مؤسسه تحقيقاتي أمير المؤمنين علیه السلام، قم - ایران، 1412 ه ق – 1374 ه ش.

•

شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة 29 جلد مؤسسه آل البيت علیهم السلام، قم، 1409 ه ق.

•

شیخ صدوق، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، تصحيح على اكبر غفاری.

•

طبرسی، امین الاسلام فضل بن حسن، إعلام الوری، یک جلد، دار الكتب الإسلامية، تهران.

•

علامه مجلسی، بحار الأنوار 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه ق.

•

کلینی الکافی، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ه.ش.