ghaemiyeh.com
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
قال الامام الكاظم علیه السلام
یَا هِشَامُ مَنْ أَرَادَ اَلْغِنَی بِلاَ مَالٍ وَ رَاحَهَ اَلْقَلْبِ مِنَ اَلْحَسَدِ وَ اَلسَّلاَمَهَ فِی اَلدِّینِ فَلْیَتَضَرَّعْ إِلَی اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ یُکَمِّلَ عَقْلَهُ فَمَنْ عَقَلَ قَنِعَ بِمَا یَکْفِیهِ وَ مَنْ قَنِعَ بِمَا یَکْفِیهِ اِسْتَغْنَی وَ مَنْ لَمْ یَقْنَعْ بِمَا یَکْفِیهِ لَمْ یُدْرِکِ اَلْغِنَی أَبَداً. ای هشام، هر کس بی نیازی خواهد بدون دارایی و آسایش دل خواهد بدون حسد، و سلامتی دین طلبد، باید به درگاه خدا زاری کند و بخواهد که عقلش را کامل کند، هر که خرد ورزد، بدانچه کفایتش کند قانع باشد و هر که بدان چه او را بس باشد قانع شود بی نیاز گردد. و هر که بدانچه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بی نیازی نرسد.
الكافي، ج 1، ص18
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
سال هفتم / شماره نوزدهم فروردین ماه 1394
سرنوشتار - مباهله بریر بن خضیر در کربلا...3 سر دبیر
بینونت یا سنخیت یا عینیت؟...13 آیت الله سید جعفر سیدان
تحدّى قرآن کریم...31 حجّت الاسلام جعفر فاضل
سیره عملی حضرت فاطمه زهرا علیها السلام...61 استاد روح الله اسماعیلی روشناوند
بررسی علل کشته شدن عثمان...85 استاد علی اصغر ایمان دوست
سیری در افکار و عقاید ابن عربی...111 مرحوم استاد عباس سعیدی
فرقه نوظهور احمد بن اسماعیل بصری...131 حجّت الاسلام جعفر فاضل
مشروعیت یا عدم مشروعیت جنگ در کتب مقدّس...179 استاد محمّد ضیاء توحیدی
جایگاه اعجاز در مکاتب معرفتی...191 حجّت الاسلام سید حسین نوراللهی
اخلاق نیکوی پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله)...211 حجّت الاسلام قاسم عارفی
وحی قرآنی و وحی غیر قرآنی...243 حجّت الاسلام عبدالله شمس آبادی
تأمّلی در داستان حضرت سلیمان علیه السلام و ملکه ی سبأ...273 حجّت الاسلام سید حسین نوراللهی
نقد فلسفه و عرفان اصطلاحی...295 حجّت الاسلام سید محسن طیب نیا
رویکرد روایات و دانشمندان شیعه با تصوف...331 استاد محمّد فاضلی
ادبیات و اهل بیت علیهم السلام...345 گروه ادبی مکتب وحی
خودستایی ابن عربی...373 علامه سید جعفر مرتضی عاملی
حسن ختام - مفهوم شناسی مکر خداوند سبحانه تعالی...389 سر دبیر
موسسه مکتب وحی نبوی- کد پستی: 9186175864
شماره تماس با ما 09157001433
www.maktabvahy.com
maktabvahyˇ··9@gmail.com
بُرَیر بن خُضَیر همدانی مشرقی، منسوب به مِشرَق و شاخه ای از قبیله هَمْدانِ یمن است. وی از خاندان بنی مشرق از قبیله هَمْدان و ساکن کوفه بوده است.
بُرَیر مردی زاهد، عابد و از بندگان صالح خدا بود. (1)بُرَیر در روزگار امامت حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام از اصحاب (2)آن حضرت به شمار می رفت و از یاران نزدیک آن حضرت (3)و از بزرگان کوفه بود. (4)وی سرآمد قاریان روزگار خویش بود و در مسجد جامع کوفه به تدریس و تعلیم قرآن اشتغال داشت. (5)ابن بابویه (6)از او با لقب سيّد القّراء سرآمد قاریان مردم روزگار خویش یاد کرده است. شماری از رجال نویسان کتاب "القضايا و الاحکام" را به وی نسبت داده اند. (7)به نوشته مامقانی (8)بُرَیر دارای کتابی به نام القضایا و الاحکام است که مطالب آن را از قول امیرالمؤمنین علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام نقل کرده است. مامقانی این کتاب را از اصول معتبر شیعه دانسته است. بریر چون از حرکت امام حسین علیه السلام از مدینه به مکه آگاه شد، از کوفه به جانب مکّه حرکت کرد و به امام علیه السلام پیوست. (9)چون امام حسین علیه السلام مجبور شد در کربلا فرود آید، بُرَیر گفت: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله، خداوند بر ما منّت نهاده است که بتوانیم پیش روی تو جنگ کنیم و کشته شویم و چه سعادتی است که جدّ تو در قیامت شفیع ما خواهد بود. (10)در گزارشی آمده است: پس از آن که حرّ و یارانش از حرکت امام حسین علیه السلام به سوی کوفه جلوگیری کردند، آن حضرت یاران خود را گرد آورد و با آنان از تصمیم نهایی خود سخن گفت؛ و آن ها را آزاد گذاشت تا درباره ماندن و کشته شدن یا رفتن و رهایی از مرگ تصمیم بگیرند. در آن گفت و گو هر یک از یاران امام علیه السلام پاسخ هایی دادند و از آن جمله بریر خطاب به آن حضرت عرض کرد:
به خدا قسم ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله، پروردگار به برکت وجود شما بر ما منّت نهاد تا برای یاری شما کشته شویم و پیکر ما قطعه قطعه گردد، تا در قیامت از شفاعت جدّت برخوردار شویم، گروهی که فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله را تباه گرداند روی رستگاری را نخواهد دید وای بر آن ها! هنگام رستاخیز خدای را چگونه دیدار می کنند؟ آنان در آتش جهنّم فریاد هلاکت و مرگ و مرگ سر می دهند!. (11)
1) فرسان الهيجاء، ج 1، ص 39؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 561؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج 2، ص 14.
2) تنقيح المقال، ج 1، ص 167؛ ابصار العین، ص 121.
3) فرسان الهيجاء، ج 1، ص 39.
4) اعیان الشیعه، ج 3، ص 561؛ انصار الحسين علیه السلام، ص 76
5) مقتل الحسين علیه السلام مقرم، ص 232؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 561؛ تاریخ الطبری، ج 4، ص 329؛ ابصار العین، ص 121.
6) امالي الصدوق، ص137؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 187.
7) تنقيح المقال، ج 1، ص 167؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 561.
8) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 1، بخش 2، ص 167.
9) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 1، بخش 2، ص 167؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 561؛ ابصار العین، ص 121.
10) محسن امین، اعیان الشیعة، چاپ حسن امین، 1403
11) فرسان الهيجاء، ج 1، 39؛ بحارالانوار، ج 44، ص 383؛ اعیان الشیعه، ج3، ص561.
از آن جا که بُرَیر برای کوفیان آشنا و شناخته شده بود و امید می رفت که گفت وگوی او با مردم کوفه موجب هدایت و بیداری آنان،شود امام علیه السلام به او فرمودند تا با سپاه ابن سعد سخن گوید. وی نیز در برابر سپاه دشمن قرار گرفت و خطاب به آنان چنین گفت:
ای مردم از خدا بترسید اکنون فرزندان و عترت پیامبر صلی الله علیه و آله در مقابل شما قرار دارند، بگویید که می خواهید با آنان چه بکنید؟
به دنبال آن شماری از سربازان فریاد برآوردند می خواهیم آن ها را نزد عبیدالله ببریم تا درباره شان حکم کند.
بُرَیر گفت:
آیا نمی پذیرید که به مکه باز گردند؟ آیا نامه ها و عهد و پیمان های خود را فراموش کرده اید؟ وای بر شما، اهل بیت علیهم السلام پیامبرتان را دعوت کردید تا جانتان را در راهشان فدا کنید، ولی اینک که نزد شما آمده اند آن ها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم می کنید و آب را بر آنان می بندید و موهبتی را که یهود نصاری و مجوس از آن برخوردارند و پرندگان و چرندگان در آن رفت و آمد می کنند از آنان دریغ می ورزید؟ درباره فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله چه بد عمل کردید، خداوند شما را در قیامت سیراب نکند وای بر شما این همان حسین علیه السلام سرور بهشتیان است. (1)
در روایتی دیگر آمده است، بُرَیر از امام علیه السلام تقاضا کرد تا با مردم کوفه سخن گوید. سپس آنان را مخاطب ساخت و گفت:
ای مردم خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را فرستاد تا مؤمنان را به بهشت بشارت دهد و کافران را از عذاب الهی بیمناک سازد و مردم را به سوی خدا دعوت کند شما این آب فرات را که حیوانات از آن برخوردارند، بر فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله بسته اید آیا این است پاداش محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله؟ سپاس خدای را که این مردم را به من شناساند. خدایا - تو گواه باش- من از کردار زشت این گروه بیزارم، خدایا آن ها را تا هنگام مرگ گرفتار ساز و بر آنان خشم گیر.
در این هنگام کوفیان به سوی او تیر افکندند و او به سپاه خود بازگشت. (2)
بُرَیر در یک وهله دیگر از امام علیه السلام درخواست کرد تا نزد ابن سعد، فرمانده لشکر دشمن رود و او را نصیحت کند، شاید از گمراهی نجات یابند.
امام علیه السلام به وی فرمود: هر چه صلاح می دانی انجام بده بُرَیر خود را به خیمه ابن سعد رساند و بی آن که سلام کند نشست.
ابن سعد در خشم شد و گفت: من مسلمانم و خدا و رسول را می شناسم، چرا سلام نکردی؟
بُرَیر گفت:
اگر مسلمان بودی و به خدا و رسولش ایمان داشتی با فرزندان و خاندانش جنگ نمی کردی را به روی آنان نمی بستی. ای عمر، تو ادّعای مسلمانی می کنی، ولی در حقیقت با و محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله دشمنی. این چه دینی است که تو داری، آب فرات در برابر حسین علیه السلام و فرزندان و اهل بیت او می درخشد و آنان صفای آب را می بینند ولی بچه هایشان از تشنگی هلاک می شوند! در حالی که لشکر تو و حیوانات بیابان از آن می نوشند، انصاف بده چگونه تو را مسلمان بدانم، زهی بی تقوایی و سنگدلی و جفاکاری.
ابن سعد که تا آن هنگام خاموش مانده بود با بیانی که نشان دلبستگی شدید وی به مقام های دنیوی است گفت:
می گویی از حکومت ری دست بکشم تا دیگری آن را تصاحب کند، هرگز نمی توانم خود را بر این کار راضی کنم! (1)
گرچه تمامی اصحاب امام حسین علیه السلام شریف و بزرگوارند ولی در میان اصحاب چند نفر از شهرت و نام آوری خاصی برخوردار بودند که یکی از آنان بُرَیر بود به همین خاطر هنگامی که یسار، مولای (بنده آزاد شده) زیاد، به میدان آمد و هماورد خواست، عبدالله بن عمیر کلبی، از یاران امام حسین علیه السلام، به جنگ او آمد. یسار گفت: تو را نمی شناسم، زهیر یا حبیب یا بُرَیر که از نامداران اند به جنگ من آیند. (2)
دوستی و ارادت و نیز استقامت و پایداری بُرَیر در مسیر حضرت امیر علیه السلام بسیار ستودنی است. او به نیکی می دانست که تنها راه رسیدن به خدا محبت و اطاعت از اهل بیت نبی صلی الله علیه و آله است و به روشنی می دانست لشکر یزید مجموعه ای از افکار مخالف حضرت علی علیه السلام است و این نبرد حق با باطل است. در روز عاشورا پس از حملات پی در پی سپاه کوفه مردی به نام «یزید بن مغفل» برای مبارزه تن به تن به میدان آمد و خطاب به بُرَیر بن خضیر گفت: «گمان می کنی خدا با تو چه کرده؟!» بریر گفت: «به خدا سوگند او در حق من نیکی کرده و کار تو را در مسیر شرّ و بدی قرار داده.» یزید بن مغفل گفت: «دروغ می گویی و پیش از این دروغگو نبودی! آیا به یاد می آوری که می گفتی معاویه گمراه و گمراه کننده است و علی بن ابی طالب امام بر حق و پیشوای هدایت است؟»
بُرَیر پاسخ داد: «گواهی می دهم که گفتار و اعتقاد من همین است.» یزیدبن مغفل گفت: «من شهادت می دهم که تو از گمراهان هستی.» بُرَیر دید که یزید با اطمینان از گمراهی او سخن می گوید و با تعصّب و عنادی که در او سراغ دارد برهان و استدلال نیز تأثیری ندارد و یا شاید زمانش هم نیست تصمیم گرفت به بهترین نوع از مکتب امام حسین بن علی علیه السلام دفاع کند تا حق برای هر کس که طالب آن است آشکار شود لذا به او پیشنهاد مباهله دارد.
مباهله در لغت به معنای نفرین متقابل است و راهی است برای کشف حق و اثبات حقّانیت در جایی که برهان و استدلال کاری از پیش نبرد مباهله در عین سادگی حربه ی قاطعی برای اثبات حقّانیت دین است. به عبارت ساده تر دو طرف به نحوی یکدیگر را نفرین می کنند و یا بر شرطی توافق می کنند و آن که پیروز شود پیروز میدان است. مباهله ریشه قرآنی و روایی دارد و در ادیان گذشته نیز شناخته شده بود قرآن کریم از مباهله پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله با مسیحیان نجران یاد کرده است:
فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَ کَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَواْ نَدْعُواْ أبْنَآئَنَا وَ أبْنَآئَکُمْ وَ نِسَآئَنَا وَ نِسَآئَکُمْ وَ أنْفُسَنا وَ أنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ (1) هرگاه بعد از علم و دانشی که (درباره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند به آن ها بگو بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم.
جریان این بود که گروهی از مسیحیان نجران حضرت عیسی علیه السلام را خدا و یا پسر خدا می دانستند، تا این که شنیدند قرآن کریم می فرماید:
به طور حتم کافرند آن کسانی که می گویند خدا همان مسیح پسر مریم است.
مسیحیان با شنیدن این آیات گویی آسمان را بر فرقشان کوبیدند. نجرانیان در پی پاسخ به آیات قرآن بودند که نامه ای از رسول اکرم صلی الله علیه و آله به دستشان رسید و در آن نوشته شده بود تنها بنده ی خدا باشید و تنها فرمان خدا را اطاعت،کنید این حرف من است و اگر دعوت مرا نپذیرفتید باید جزیه (مالیات بدهید...
1) آل عمران، 61
نجرانیان از پذیرفتن سخن حق پیامبر صلی الله علیه و آله لجوجانه سرباز زدند؛ در این حال آیه نازل شد که فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَ كُمْ؛ ای پیامبر با آنان مباهله کن.... (1)به آنان پیشنهاد مباهله شد، گفتند به ما مهلت دهید مهلت داده شد.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله قبل از این که قصد مباهله کند، عبا بر دوش مبارک گرفت و حضرت امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را داخل در زیر عبا نمود و فرمودند:
پروردگارا! هر پیغمبری را اهل بیت علیهم السلامی بوده است که مخصوص ترین خلق بر آن پیغمبر بوده اند، خداوندا اینان اهل بیت علیهم السلام من،اند آن ها را تطهیرشان کن
سپس جبرئیل امین علیه السلام نازل شد و آیه
إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا خدا فقط می خواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.
را در شأن اهل بیت علیهم السلام آورد. (2)آن گاه حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن چهار بزرگوار را برای مباهله با خود بیرون برد.
بزرگ نجرانیان گفت:
از رفتار و کردار بزرگ آنان (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) پیداست که او برحق است. من همراه او چهره هایی می بینم که اگر برای دعا دست بر آسمان بردارند کوه ها را از جا می کنند و این بیابان بر ما آتش می شود و یک مسیحی بر روی زمین باقی نمی ماند؛ صلاح ما نیست که با او مباهله کنیم و باید شرط جزیه را بپذیریم و به سلامت به شهر و دیار خود برگردیم که چنین هم شد.
ممکن است گفته شود مگر برهان قویم و اساسی برای اثبات حق وجود ندارد که کار باید به مباهله و نفرین برگزار شود پاسخ این است قطعاً برهان کافی وجود دارد ولی برخی از افراد حاضر به پذیرش حق نیستند و برخی در جهل مرکب خود غوطه ورند ما در تاریخ اسلام شاهد مباهله های متعدّدی هستیم شلمغانی که از علمای زمان خود بود نسبت به حسین بن روح وکیل سوم امام زمان علیه السلام حسد ورزید و ادعا کرد که او وکیل حضرت علیه السلام است و این مسئله در میان شیعیان اختلاف و شبهه ایجاد کرد
شیخ الطائفه رحمه الله علیه در کتاب غیبت می نویسد:
حسین بن عبدالله غضائری از ابوالحسن محمد بن احمد بن داود از علی بن همام برای من روایت نمود که محمد بن علی شلمغانی عزاقری کسی نزد حسین بن روح فرستاد که بیا باهم مباهله کنیم نایب امام زمان علیه السلام من هستم که مأمور به اظهار علم گشته ام ولی تو به طور آشکار و نهان آن را ظاهر گردانیدی پس بیا تا با هم مباهله نماییم شیخ ابولقاسم حسین بن روح در جواب او پیغام فرستاد که هر یک از ما در مباهله (1)پیشی گیرد دشمن امام علیه السلام خواهد بود شلمغانی پیشی گرفت و به همین جهت کشته شد و به دار آویخته گردید و ابن ابی عون را هم باوی گرفتند این واقعه در سال (323) اتفاق افتاد. محمد بن نوح می گوید جدّم محمد بن احمد بن عباس بن نوح (رضی الله عنه) به من خبر داد و گفت ابو محمّد حسن بن جعفر بن اسماعیل بن صالح سمیری به من خبرداد که در ماه ذی الحجه سال (312) هجری توقیعی از ناحیه مقدّسه درباره لعن شلمغانی توسط حسین بن روح در خانه ی مقتدر خلیفه عباسی شیخ ابو علی بن همام فرستاده شد ابو علی آن را برای من خواند و گفت حسین بن روح در دست دشمن گرفتار و در خانه ی مقتدر عباسی محبوس بود حضرت علیه السلام امر فرمود که آن را آشکار کن و نترس که از شرّ آن ها ایمن خواهی بود بعد از آشکار ساختن توقیع لعن شلمغانی حسین بن روح در اندک مدتی از زندان آزاد شد علما می گویند هر فرد با ایمان با تأسی به نخستین پیشوای اسلام می تواند در راه اثبات حقیقتی از حقایق اسلام با مخالف خود به مباهله بپردازد و از خداوند برای او درخواست عذاب کند.
حضرت امام صادق علیه السلام به یاران خود همین دستور را می دادند که مخالفان را به مباهله دعوت کنند یکی از یاران آن حضرت علیه السلام به نام ابو مسروق به حضرتش گفت: من با مخالفان با آیه
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ (2) ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را [نیز] اطاعت كنيد.
بر فضیلت و پیشوایی شما استدلال می کنم آنان می گویند این آیه مربوط به فرماندهان سپاه است و وقتی با آیه
إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ ءَامَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَوهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَوهَ وَهُمْ رَ کِعُونَ (3) ولى شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده اند همان کسانی که نماز برپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.
بر امامت على علیه السلام احتجاج می کنم می گویند: این آیه مربوط به افراد با ایمان است نه شخص خاصی و هر موقع با آیه
قُل لَّا أَسْئلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى (1) بگو به ازای آن [رسالت] پاداشی از شما خواستار نیستم مگر دوستی درباره خویشاوندان. استدلال می کنم، مخالفان می گویند: این آیه مربوط به تمام بستگان پیامبر صلی الله علیه و آله است. امام صادق علیه السلام در پاسخ سائل فرمودند:
در چنین صورت آنان را به مباهله دعوت کن آن گاه نحوه مباهله را بیان کردند و فرمودند: چیزی نمی گذرد مگر این که آثار مباهله (نزول عذاب) را مشاهده می کنی. (2)
بنابر این مباهله امر مشروع و واقعی است و جناب بُرَیر در جریان کربلا به یزید بن معقل که ادعای هدایت داشت پیشنهاد مباهله را دارد و گفت آیا حاضر به مباهله هستی؟ از خدا می خواهیم دروغگو را لعنت کند و کسی که حق می گوید کسی را که بر باطل است از پای در آورد؟ آیا حاضری با یکدیگر مبارزه کنیم؟
هر دو دست ها را برای مباهله بلند کردند و از خدا خواستند دروغگو را لعنت کند و اهل حق اهل باطل را از پای در آورد آن گاه هر دو با هم در آویختند.
دو ضربه رد و بدل شد یزید بن معقل ضربتی بر بریر وارد کرد که زیانی متوجّه وی نشد. آن گاه بُرَیر ضربه شمشیری بر یزید فرود آورد که کلاهخود او را شکافت و در سر او فرو رفت و بدین ترتیب یزید به درک واصل شد و پیروز مباهله بریر بود و این یکی از صحنه های بسیار هم و پرشور و پر نور کربلا است که بسیاری را از خواب غفلت بیدار کرد.
بُرَیر در برابر دشمن ایستاد و چنین رجز خواند:
أَنا بُرَیر و ابی خضير *** ليس يروع الاسد عند الزئر
يعرف فينا الخير اهل خير *** اضر بكم و لا ارى من ضر
و ذاک فعل الخير من برير (3)
من بُرَیر، فرزند خضیرم، شیر از غرش نمی ترسد.
اهل خیر از خیر خواهی ما آگاهند. من شما را می زنم و از این کار زیان نمی بینم. این کار آزاد مردان است که از بُرَیر سر می زند.
او همچنین فریاد برآورد که ای قاتلان مؤمنان و فرزندان یادگاران پیامبر صلی الله علیه و آله پیش بیایید؛ و پس از آن که سی یا چهل تن از سپاه دشمن را از پای درآورد با رضی بن منقذ عبدی به ستیز پرداخت و او را بر زمین زد و روی سینه او نشست.
رضی فریاد زد: «کجایند یاران تا مرا نجات دهند؟!» «کعب بن جابر» به یاری او شتافت و با نیزه به بُرَیر حمله کرد و آن را بر پشت بُرَیر فرو برد سرانجام بریر با ضربات پی در پی شمشیر کعب به شهادت رسید. (1)می گویند کعب بن جابر - قاتل بُرَير - وقتی از کربلا باز گشت خواهرش، انوار، به او گفت: «تو دشمن پسر فاطمه را یاری کردی و قاری بزرگ قرآن را کشتی. گناه بزرگی مرتکب شدی! به خدا سوگند هرگز با تو کلمه ای سخن نخواهم گفت.» کعب از کرده ی خود پشیمان شد و اشعاری سرود که در آن حزن و اندوه خود را بابت ارتکاب این جرم بزرگ یاد آور شده است. (2)
تقدیم - سردبیر
1- فرسان الهيجاء، ج 1، ص 39؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 561؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج 2، ص 14.
2- تنقيح المقال، ج 1، ص 167؛ ابصار العین، ص 121.
3- فرسان الهيجاء، ج 1، ص 39.
4- اعیان الشیعه، ج 3، ص 561؛ انصار الحسين علیه السلام، ص 76
5- مقتل الحسين علیه السلام مقرم، ص 232؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 561؛ تاریخ الطبری، ج 4، ص 329؛ ابصار العین، ص 121.
6 - امالي الصدوق، ص137؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 187.
7- تنقيح المقال، ج 1، ص 167؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 561.
8- تنقيح المقال في علم الرجال، ج 1، بخش 2، ص 167.
9- تنقيح المقال في علم الرجال، ج 1، بخش 2، ص 167؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 561؛ ابصار العین، ص 121.
10- محسن امین، اعیان الشیعة، چاپ حسن امین، 1403
11- فرسان الهيجاء، ج 1، 39؛ بحارالانوار، ج 44، ص 383؛ اعیان الشیعه، ج3، ص561.
12- الفتوح، ج 5، ص 181؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 4، ص108.
13- بحارالانوار، ج45، ص5؛ مقتل الحسين علیه السلام مقرّم، ص 232.
14- الفتوح، ج 5، ص 171.
15- ابن اثير، الكامل فى التاریخ، ج 4، ص 65 - 66
16- آل عمران، 61
17- آل عمران، 61
18- سوره احزاب، آیه ی 33
19- نساء، 59
20- مائده، 55.
21- شوری، 23
22- کافی، ج 2، کتاب دعا، باب مباهله
23- الفتوح، ج 5، ص 171. 23
24- الكامل فی التاریخ، ج 4، ص 66-67؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 319؛ تاریخ الطبری، ج 4، ص 329.
25- ابصار العین، ص 72؛ قصه كربلا، ص 296.
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، 1399-1402/ 1979–1982.
ابن بابویه، امالی الصدوق، بیروت، 1980/1400.
ابن صباغ الفصول المهمه في معرفة احوال الائمّه، بیروت، 1988/1408
امین، محسن، اعیان الشیعه چاپ حسن امین، بیروت، 1983/1403.
امين، محسن، لواعج الاشجان فى مقتل الحسين علیه السلام، صيدا، 1331ق.
تستری، محمدتقی، قاموس الرجال،تهران، 1379-1391ش.
طبری، محمدبن جریر، تاريخ الطبری، تاريخ الامم والملوک، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، (1967-1962 /1387-1382).
فتال نیشابوری، محمد بن حسن، روضة الواعظین نجف، چاپ افست قم، 1368ش.
کشّی، محمد بن عمر، اختيار معرفة الرجال، (تلخيص) محمد بن حسن طوسی، چاپ مصطفوی، مشهد، 1348ش.
مامقانی، عبدالله تنقیح المقال في علم الرجال، چاپ سنگی، نجف، 1349-1352ق.
مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، بحار الانوار، بیروت 1403 1983
مجلسی، محمدباقر بن محمد تقی، جلاء العیون، تهران، 1348 ش.
نویری، احمد بن عبدالوهاب، نهاية الارب في فنون الادب، چاپ محمد رفعت فتح الله، قاهره 1975/1395.
آیت الله حاج سید جعفر سیدان دام عزّه
دو دلیل بر سنخیت و پاسخ آن
عینیت سرانجام سنخیت
تعامل عقل و وحى
تفاوت روش ما با روش فلسفی
معنا و مفهوم سنخیت در فلسفه
حضرت استاد با بیان عدم سنخیت بین خالق و خلق که باید به آن به عنوان یک اصل مهم قطعی توجّه شود بقیه مطالب معارفی را مطرح کرده اند از جمله این که قاعده معطی شیء نمی تواند فاقد آن باشد درباره حضرت حق جاری نیست و آن در فواعل و عوامل طبیعی گاه جاری است، ضمناً به مسئله توجه به عقل البته در محدوده خودش و دوری از عقل افراطی نیز به عنوان روش در درک معارف وحیانی اشاره نموده اند.
کلیدواژه ها؛
سنخیت، عینیت، قاعده معطى شيء، وحدت وجود ابن عربی، ملاصدرا
تا کنون مقداری از بحث با این روش تعقیب و از آیات و روایات بینونت به معنای عدم اشتراک در حقیقت و عدم سنخیت بین حضرت حق و کائنات به وضوح استفاده گردید همچنین دلیل های متعددی که با مسأله سنخیت متناسب بود گفته شد و تالی فاسدهایی هم برای سنخیت مطرح شد در این جلسه ابتدا به بعضی از سؤالاتی که در جلسات گذشته - در مورد سنخیت به طریق دیگری - مطرح و مخدوش شد مجدداً به صورت عمومی نیز اشاره می گردد و سپس به مسأله عینیت و متون مربوط به این مسأله پرداخته خواهد شد. (1)
در ارتباط با سنخیت (2)گاهی چنین استدلال می شود؛ که معطی شیء فاقد شیء نمی تواند باشد. یعنی معطى شيء بایستی واجد آن شیء باشد و این قاعده از نظر جمعی مسلّم است؛ زیرا معطی، چیزی را که نداشته باشد چگونه می تواند اعطا کند؟
به عبارت دیگر قائلین به سنخیت می گویند با توجه به این قاعده حضرت حق که علّت کائنات است و إعطاء وجود و هستی به کائنات از ناحیه اوست بایستی خود او واجد کائنات باشد و وقتی که خود او آن چه را که اعطا کرده واجد باشد سنخیت و اشتراک در حقیقت لازم می آید.
در ارتباط با این استدلال چنین گفته می شود که این قاعده نسبت به علّتی که معلول از آن جدا شده و تنزّل وجودی او و ترشحی از آن باشد هم صحیح است ولی اگر مقصود از علّت همان فاعل تام یعنی حضرت حق باشد که فاعل بالاراده و المشیه است و ایجاد می کند «لا من شيء» در آن مورد این مطلب جا ندارد و این قاعده و قانون تخصصاً خارج است و جریان ندارد، نه این که قاعده عقلی تخصیص خورده باشد.
مطلب درستی که عمومیت دارد و در ارتباط با حضرت حق هست این است که معطی شیء باید مالک آن باشد و قدرت بر آن داشته باشد اما این که سنخ او باشد چه دلیلی دارد؟ بلکه اگر چیزی
1) در جمع بندی مطالب به این نتیجه می رسیم که در مورد نسبت خالق و خلق در فلسفه، سنخیت، در عرفان خاص، عینیت مطرح شده و مستفاد از وحی بینونت می باشد البته برداشت ما از مستفاد وحی چنین است و اگر کسی برداشت دیگری داشته باشد جای بحث و گفتگو وجود دارد.
2) چنان که مکرر بیان شده است مقصود از سنخیت اشتراک در حقیقت می باشد
معطی چیزی است به ضرورت عقلی بایستی مالک آن باشد امّا هیچ دلیلی بر لزوم سنخیت نیست مگر در آن مواردی که عرض شد و ذات مقدّس حضرت حق چون فاعل تامّی است که فاعل بالمشية و الاراده است و ایجاد می کند «لا من شیء» از خودش چیزی جدا نمی شود «لم یلد» است پس این قانون در ارتباط با حضرت حق جریان ندارد و در نتیجه نمی تواند دلیل سنخیت باشد.
مطلب دیگری که در ضمن بعضی از سؤالات بود این است که کائنات دلیل بر حضرت حق و آیات او هستند و اگر چنان چه سنخیتی در کار نباشد مباین چگونه می تواند آیت مباین باشد. به عبارت دیگر چیزی که نشانگر و نشان دهنده چیزی است باید با او تناسب و سنخیتی داشته باشد تا نشانه او باشد.
پاسخ این هم مشخّص است چه این که آن چه که آیت شیء است مثبِت آن است. در مواردی ممکن است آیت شیء جهات مختلفی را هم برساند امّا در ارتباط با ذات مقدس حضرت حق آیه بودن همه کائنات و موجودات بدین معناست که مثبت حقیقت قائم بالذات می باشند و لازم نیست مثبِت قائم بالذات با او سنخیت داشته باشد بلکه وقتی مبنا ایجاد آن هم ایجاد لا من شیء،است باید با حق متعال تباین داشته باشد چون وقتی کائنات موجَد و مسبوق به عدم بوده ولا من شیء ایجاد شده اند قائم به غیر و فقر محض هستند و موجِد قائم بالذات است. لازمه چنین چیزی تباین خواهد بود زیرا آن چه که بالذات نیازمند است با آن چه که قائم بالذات است مباین می باشد آن چه اساساً بالغیر است با آن چه اساساً بالذات است و بالغير نیست مباین می باشد پس این مطلب هم نمی تواند سنخیت را اثبات کند. در جلسات گذشته توالی فاسد سنخیت هم گفته شد و از مدارک و حیانی بینونت اثبات گردید در نتیجه از بحث بینونت و سنخیت می گذریم.
مسأله سوم، عینیت است یعنی حق متعال و کائنات عینیت دارند بسیار طبیعی است که وقتی انسان ابتدا این مطلب را بشنود استبعاد خواهد کرد مگر کسی قایل است حضرت حق و کائنات عینیت دارند؟ البته نتیجه ورود به مسلک فلسفه اعتقاد به سنخیت
می شود. راه عرفا به عینیت منتهی می شود این جاست که مسأله عینیت مطرح می شود و باید بررسی کنیم که معنای آن چیست؟ مقصود از عینیت نیز همان است که می فهمیم یعنی حضرت حق عین این موجودات و کائنات است بله به یک معنا عین آن ها نیست و غیر آن هاست و آن به لحاظ محدودیت و حد او می باشد ولی منهای حد اشیاء که امری اعتباری است و امری حقیقی نیست، همه چیز خود اوست به عبارت دیگر یک شیء با قید محدودیت حضرت حق نیست ولی با عدم لحاظ محدودیت عین آن است عبارت ذیل هم حاکی از همین معناست.
جمله معروفی در کتب فلسفی و عرفانی وجود دارد که می گویند: «بسيط الحقيقة كلّ الاشياء ليس بشيء منها» (یعنی حضرت حق) كلّ الاشياء است و لیس بشیء منها می باشد. این تناقض - که هم که هم «کلّ الاشياء» و هم «ليس بشيء منها» - بدين صورت نفی می شود که لیس بشيء منها مع لحاظ التعين و «كلّ الاشياء» بدون لحاظ تعین. در ضمن خواندن عبارات مطلب مشخّص تر خواهد شد. اگر گفته شود برخی از فلاسفه با این که به مسأله عینیت قایل نیستند در عین حال با قدرت از قاعده بسيط الحقيقة دفاع می کنند لذا نمی شود گفت قاعده بسيط الحقيقة همان عینیت را می رساند پاسخ می دهیم: بله ان شاء الله ضمن بحث روشن می شود که خیلی از آقایان که فرمودید در نهایت از فلسفه کارشان به عرفان منتهی شده است یعنی در نهایت،کار اعلام کرده اند که مطلب از این قرار است. اگر بگویید آقا علی حکیم به شدّت مخالف وحدت وجود است اما بسيط الحقيقة را نیز قبول دارد، پاسخ می دهیم اگر هم چنین باشد در ارتباط با این عبارت به گونه ای که بنده معنا کردم نخواهند گفت یعنی به گونه دیگر و معنای آخری خواهد بود ما با این معنایی که نوعا خود عرفا تعبیر کرده اند - و عبارات ان شاء الله خوانده می شود - کار داریم.
در مشاعر (المشعر الثامن فى أنّ الوجود بالحقيقة هو الواحد الحق تعالی) عباراتی هست که نتیجه آن این می شود که یک حقیقت هست و آن حقیقت است که متطور به اطوار مختلف می شود و جز او و اطوار او چیزی نیست یک حقیقت به شؤون گوناگون متشأن می شود و جز او و شؤون او چیزی نیست در موارد دیگری نیز تصریح شده که طور و شؤون او هم خود اوست. لذا نتیجه این خواهد شد که حضرت حق و کائنات عینیت دارند چون یک حقیقت است که متطور می باشد تطور او هم عین اوست.
گاهی هم چنین مثال زده می شود که موم را اگر چنان چه به شکل شیر، شجر یا انسان درآوریم موم به شکل شیر و شجر و انسان در هر موردی اسامی مختلف پیدا می کند مثلاً سر شیر، دم شیر، شکم و پای شیر، برگ، ساقه و میوه درخت و هکذا ولی همه می دانند که جز موم چیزی نیست موم است که به این اشکال مختلفه متشکل شده است این جا با لحاظ این محدودیت و شکل خاص شیر سر و دم شیر، با لحاظ خصوصیت شکل شجر شجر است ولی همه می دانند که جز موم چیزی نیست (1)عبارت مشاعر این است:
ظهر وانكشف أنّ كلّما يقع عليه اسم الوجود ليس إلاّ شأناً من شؤون الواحد القّيوم ولمعة من لمعات نور الأنوار، وما وضعناه أوّلاً بحسب النظر الجليل من أنّ في الوجود علّة ومعلولاً أدّى بنا أخيراً من جهة - و هو نمط أخرى من جهة السلوك العلميّ والنسك العقليّ - إلى أنّ المسمّى بالعلّة هو الأصل والمعلول شأن من شؤونه وطور من أطواره، و رجعت العلّيّة والإفاضة إلى تطوّر المبدأ الأوّل بأطواره وتجلّيه بأنواع ظهوراته. (2)
هنگامی که خورشید حقیقت طلوع کند و نور آن در اطراف ممکنات نفوذ نماید و به هیاکل ماهیات پخش شود در این موقع روشن و آشکار می شود که هر چیزی که اسم وجود به آن واقع می شود، جز شأنی از شؤون واحد قیوم و پرتوی از پرتوهای نورالانوار نیست علت و معلولیت در مراتب وجود که نظر ما ابتدا به آن قرار یافته بود در نهایت از جهتی ما را به این رساند - خود این هم روش دیگری از سلوک علمی و ریاضت عقلی است - که آن چه ما در وجود علتش می نامیدیم اصل است و معلول شأنی از شؤون آن و طوری از اطوارش است و علیت افاضه مبدل به تطور مبدأ اول به اطوار و تجلی او به انواع ظهوراتش شده است. اگر گفته شود این عبارت که خواندید در آن تجلی مطرح شده مثال موم خیلی با این عبارت سازگار نیست، مثال ضیاء را باید مطرح کرد آن وقت عینیت را نمی شود از این عبارت استفاده کرد می گوییم اگر در قسمت آخر عبارت دقّت شود، آن وقت صحبت تجلّی نیز خواهد شد که این تجلّی آیا غیر اوست یا اوست یا نه اوست نه غیر او؟ اگر تجلّی همان باشد که این تجلّی چیزی جز او نیست، مطلب همان خواهد بود که بیان گردید و اگر چنان چه تجلی غیر او باشد با
همه مسایلی که در این معنا تثبیت شده و ابرام نموده اند موافق نخواهد بود که یک حقیقت دیگری هم وجود داشته باشد با توجه به این که جز یک حقیقت حقیقت دیگری وجود ندارد مگر گفته شود چیز دیگر اصلاً به حساب نمی آید به حساب نمی آید را هم همه می فهمند و نیاز نیست که انسان از کُمّلین شود تا بفهمد اگر به حساب نیامدن، باشد مسأله ساده ای است پس اگر تجلّی، خود او باشد عینیت است و اگر غیر او باشد - به معنای حقیقی غیر - با همه آن چه که در این مبنا و در تثبیت این مبنا گفته شده مغایر است. و این که گفته شود هم اوست، هم او نیست بدین معنا خواهد بود که لفظ می گوییم و معنا از خدا می طلبیم «طور وراء طور العقل» امّا ما هنوز در مسیر عقلانی در حرکت هستیم.
ابن عربی در فتوحات مکیّه می نویسد:
سُبْحَانَ مَنْ أَظْهَرَ الْاَشياءَ وُ هُوَ عِينُهَا. (1) یعنی منزه است خدایی که همه اشیاء را ظاهر ساخت و او عین آن هاست.
و در یکی از شروح فصوص - که به فارسی هم شرح شده است - در توضیح مسأله عبارتی از کشف الحقایق عزیز نسفی نقل شده است که ذکر می گردد:
مادام که اسم خدای باقی است و اسم تو هم باقی است بدین سبب اثبات وجود خدای می کنیم و اثبات وجود خود هم می کنیم و خدا می شناسی خود را هم می شناسی و در مقام شرکی و از مقام وحدت دوری این معرفت و شناخت تو جز غرور و پندار نیست و این سخن، تو را جز به مثالی معلوم نشود مثلا تا دست عزیز، عزیز را اسمی می داند و خود را هم اسمی می داند بدین سبب عزیز را غیر خود می داند و خود را غیر عزیز می شناسد. عزیز را ندانسته است و خود را نشناخته که اگر دست عزیز خود را دانسته بودی و عزیز را شناخته بودی به یقین بدانستی که عزیز موجود است و به غیر عزیز چیزی موجود نیست که اگر دست عزیز را دو وجود باشد عزیز را دو وجود لازم آید و این محال است زیرا وجود عزیز یکی بیش نیست و امکان ندارد که او دو باشد پس دست عزیز را به غیر عزیز وجود نباشد پس بنابر این اسم سر و اسم پای و اسم دست و اسم روی و اسم جسم و اسم،روح اسماء مراتب عزیز باشند و عزیز اسم جامع باشد این چنین که مراتب اسامی خود را دانستی اسامی وجود را نیز همچنین
1) فتوحات مكية، ج 2، ص262.
می دان مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ که أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ بدان که اگر کسی از موم صد چیز بسازد و به ضرورت صد شکل و صد اسم پیدا آید و در هر شکلی چندین اسامی دیگر باشد شکل شیر ساختیم در (شکل شیر چندین اسم است مانند سر، گوش) امّا عاقل داند که به غیر موم چیز دیگری موجود نیست و این جمله اسامی که پیدا آمده اسامی موم است که موم بُود که به جهات مختلف و به اضافات و اعتبارات آمده است به هر رنگی که خواهی جامه می پوش که من آن قد رعنا می شناسم. (1)
این تعبیرها به خوبی نشان دهنده مطلب است.
ابن عربی در فصوص می نویسد:
فكان موسى أعلم بالأمر من هارون لأنّه علم ما عبده أصحاب العجل لعلمه بأنّ الله قد قضى ألّا يعبدوا إلّا إيَّاه كما قال تعالى وَ قَضَى رَبُّكَ أَلّا تَعْبُدُوهُ إِلَّا ايَّاهُ (2)بشيء إلّا وقع (3)فكان عتب موسى أخاه هارون لما وقع الأمر في إنكاره و عدم اتّساعه فإنّ العارف من يرى الحق في كلّ شيء بل يراه عين كلّ شيء. (4)
در شرح عبارت فوق نیز در همان شرح فارسی می نویسد:
بنابر این عتاب موسی، برادرش هارون را از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می نمود و قلب او چون موسی اتساع نداشت چه این که عارف حق را در هر چیز می بیند بلکه او را عین هر چیز می بیند (غرض شیخ در این گونه مسایل در فصوص و فتوحات و دیگر زُبُر و رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانی که اهل سرّند هر چند به حسب نبوت تشریع مقرّ است که باید توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت چنان که انبیاء عبادت اصنام را انکار می فرمودند). (5)
این عبارت نیز در مسأله عینیت کاملاً گویا است. شعری هم در این مورد در همین شرح آمده است:
عاشقی دید از دل پرتاب *** حضرت حق تعالی اندر خواب
دامنش را گرفت آن غمخر *** که ندارم من از تو دست دگر
چون درآمد ز خواب خوش درویش *** دید محکم گرفته دامن خویش (6)
آن گاه در حقیقت فرق بین امکان استعدادی از نظر فلسفه و امکان از نظر عرفان مسایلی مطرح کرده تا این که می نویسد:
بلکه در حقیقت ظاهر و مظهر و متجلّی و مجلی هم نیست.. خلاصه حکیم و منطقی امکان استعدادی را در ماده و دیگر امکانات را جهات در نسبت می گیرند و عارف امکان را وجودات متکثره که ربط محض اند و جز واجب نیستند و چون به دقت بنگری آن چه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان از برای سرگرمی است. (1)
اگر منظور این بود که همه وجوب بالغیر دارند این سرگرمی نیست بلکه واقعیت است. در نتيجه وجوب بالغیر مقصود نیست.
در توضیح جمله «عالم ظل الله است» آمده:
و حیث إنَّ هذا الأصل دقیق غامض صعب المسلک عسیر النیل و تحقیق بالغ رفیع السمک بعید الغور ذهلت عنه جمهور الحکماء و زلت بالذهول عنه اقدام کثیر من المحصّلین فضلاً عن الأتباع و المقلّدین لهم و السائرین معهم، فکما وفقنی اللَّه تعالی بفضله و رحمته الاطلاع علی الهلاک السرمدی و البطلان الأزلی للماهیات الإمکانیه و الأعیان الجوازیه فکذلک هدانی ربی بالبرهان النیر العرشی الی صراط مستقیم من کون الموجود و الوجود منحصراً فی حقیقه واحده شخصیه لاشریک له فی الموجودیه الحقیقیه و لا ثانی له فی العین و لیس فی دار الوجود غیره دیّار و کلما یُتراآ فی عالم الوجود إنه غیر الواجب المعبود فإنّما هو من ظهورات ذاته، و تجلیات صفاته الّتی هی فی الحقیقه عین ذاته کما صرح به لسان بعض العرفاء بقوله: فالمقول عليه سوى اللَّه أو غيره أو المسمّى بالعالم هو بالنسبة إليه تعالى كالظلّ للشخص، فهو ظلّ اللَّه فهو عین نسبة الوجود الی العالم فمحلّ ظهور هذا الظلّ الالهیّ المسمّی بالعالم انّما هو أعیان الممکنات علیها امتدّ هذا الظلّ. (2)
ترجمه و توضیح متن بالا از عبارات کتاب "رحیق مختوم" که شرح و توضیحی بر "اسفار" است آورده می شود:
این اصل از جمله حِکَمی است که خداوند به حسب عنایت ازلی خود به من داده است و آن را به فیض فضل وجود خود بهره من از علم گردانیده است و این مسأله چندان عظیم است که با آن فلسفه تکمیل و حکمت تتمیم می گردد و چون این اصل دقیق و غامض، دارای
سخت بوده و نیل به آن دشوار است و نیازمند به تحقیق،بلیغ بلند و عمیق است، جمهور مسیر از اهل حکمت غافل از آن هستند و با این غفلت گام های بسیاری از محصلین که همان حکمای مشاء هستند، چه رسد به اتباع و مقلدان،آن ها گرفتار لغزش شده است. همان گونه که خدای سبحان مرا به فضل و رحمت خود بر هلاکت سرمدی و بطلان ازلی ماهیات امکانی و اعیان مجازی موجودات مطلع گردانید با برهان نیر عرشی به این صراط مستقیم راه برد که موجود و وجود منحصر در حقیقت واحد شخصی است که در موجود بودن حقیقی و در واقعیت عینی شریک و دومی برای آن نیست و در خانه هستی غیر او صاحب خانه ای نیست و هر چه غیر او در عالم هستی به چشم میآید از ظهورات ذات و تجلیات صفات اوست صفاتی که در حقیقت عین ذات او هستند. ماسوی خداوند و آن چه که عالم نامیده می شود، در نسبت با خداوند مانند ظل نسبت به شاخص است پس غیر خداوند و ماسوای او و به بیان دیگر عالم، ظل الله است... مقر و مستقر ظل و سایه الهی همان موجودات، یعنی زمین و آسمان می باشد زیرا موجودات شایستگی آن را ندارند که مستقیماً ظل الله باشند؛ ظل خداوند یک امر واحد است و آن امر واحد همان فیض منبسط و نفس رحمانی است. عالم در نسبت با خداوند شبیه ظل به شاخص است؛ یعنی ظل و سایه الهی، عالم را فرا می گیرد و عالم محل و مقر ظل است و ظل عین نسبت «کون» و یا وجود «کونی» به عالم است. (1)
برخی از شارحین فصوص با ذکر این که در تعبیر «کالظل» نکته ای وجود دارد بعد از این كلام ابن عربی که می گوید:
فنقول: اعلم أنّ المقول عليه سوى الحق أو مسمّى العالم هو بالنسبة إلى الحق كالظَّلّ للشخص فهو ظلّ الله. (2)
می نویسد:
همچنان که ظل دارای وجود نیست (و اگر شخص نباشد سایه معنایی ندارد) جز به شخص، همچنین عالم دارای وجود نیست مگر به حق. (3)
و همچنان که ظل تابع شخص است ما سوی الله سوى هم تابع حق است و لازم اوست زیرا ما سوى صور اسماء و مظاهر صفات لازمه اویند و این که شیخ فرمود: «مانند سایه شخص است» جهتش این است که ظل از جهتی عین حق است و از جهتی غیر حق و
حال این که ظل نمی شود که عین شخص باشد (زیرا که ل و شخص یک حقیقت نمی باشند). خلاصه غرض این که نسبت خلق به حق از نسبت ظل به شخص لطیف تر و عالیتر و دقیقتر است زیرا که ظل چیزی است و شخص چیز دیگر اما موج که خلق است عین همان حقیقت دریاست زیرا حقیقت دریا آب است مقصود اثبات این نکته است که عالم هم خیال است. (1)البته این ها قسمتی از مدارک می باشد و الا اگر کسی وارد شود شواهد بسیار دیگری وجود دارد. اگر گفته شود از عبارت های بالا فقط نفی استقلال استفاده می شود یعنی خدای تعالی یک موجود مستقل محض است و علت غیر معلول جز خداوند متعال نداریم و این که خدا را وجود مستقل بدانیم و حقیقت وجود و وجود به معنای استقلال است. پاسخ می گوییم اگر کسی چنین بگوید که مقصود از همه این عبارات این است که وجود قائم بالذات و مستقل جز وجود حضرت حق چیزی نیست و بقیه آن چه هست غیر قائم بالذات و نیازمند است و غیر اوست مشکلی نیست اگر کسی احتمال بدهد که این عبارات می رساند که ما بیش از یک حقيقت قائم بالذات و مستقل نداریم بقیه چیزها وابسته است و این هم مسأله ای است که جملگی برآنند بنابر این مسأله تازه ای نیست ولی گویندگان این بیانات بدان راضی نیستند.
اما وقتی روشن گفته می شود موم یک حقیقت است این یک موم، شیر شد، شجر شد، چنین و چنان شد هر جا هم چند اسم پیدا کرد جز موم چیزی نیست هر چه هست موم است. همچنین تصریح به این معنا شد که موج است و دریا و جز دریا چیزی در کار نیست و نیز تصریح شده که بقیه و هم است و خیال.
بنابر این اولاً با توجه به عبارات مختلف - که عبارات فوق تنها قسمتی از آن ها بود - مطلب چنان است که عرض شد و هر کس عبارات را بررسی کند این موضوع را به خوبی می فهمد. ثانیاً اگر مطلب همان طور باشد که شما می گویید این قدر بالا و پایین ندارد که گفته شود دیگران کمتر فهمیده اند ما از مرحله ای به مرحله دیگر رفته ایم مگر فلاسفه که مسیر قبل از ایشان را داشته اند غیر از این را می خواستند بگویند آن ها نیز همین را می.گویند پس وقتی گفته می شود ما از این را مرحله ترقی کردیم به مرحله دیگر خدا چنین نصیب ما کرد و.. معلوم می شود که مطلب غیر از این است و الّا اگر مطلب چنین باشد همین افراد عادی - که از مسایل توحید چیز اندکی به گوش آن ها خورده باشد - قائلند که حقیقت قائم بالذات ذات اوست و بقیه همه قائم به غیرند.
1) ممد الهمم، ص 237.
سابق بر این گفتیم روش درست این است که بعد از اثبات وحی ما در خود وحی باید تعقّل کنیم و اگر گفته شود آن چه در دست ماست روایت می باشد نه خود وحی، قرآن که سند آن قطعی است در عین حال در دلالت و حجّیت ظاهر است و قطعی نیست و روایات از جهت سند مشکل دارد بنابر این تعقّل در روایاتی که به دست ما رسیده به معنای تعقّل در وحی نیست پس به نظر می رسد روش درست روش فقهاء و اصولیین ماست یعنی چیزهایی که با عقل قطعی اثبات شود باید قرینه باشد که حتی از ظاهر روایات دست برداریم می گوییم اگر چنین باشد «فَعَلَى الإسلام و السَّلام» یعنی ما چیزی نداریم که خلق الله را با آن به اسلام دعوت کنیم
ما تعقّل در وحی را قبول داریم امّا با ظاهری که با عقل سازگار نیست چه باید کرد؟ مکرر گفتیم و حتی امروز هم تکرار کردیم - و گاهی خودم نیز از تکرار آن زده می شوم - که عقل جایگاه خود را دارد و بر آن حفاظت می کنیم ولی گاه برخی، بعد از همه این سخنان به ما نسبت می دهند که شما اصلاً آمدید تفکیک بین عقل و دین و تفکیک بین عقل و وحی را مطرح کنید ما اصرار داریم که چنین نیست و مرتب می گوییم عقل! و در عمل نیز بدان پایبند هستیم ما مکرّر گفته ایم که جایگاه عقل محفوظ است اما برای این که عقل ما به یک منبع وسیع مهمی برخورد کرده و می گوید باید از آن استفاده کنیم لذا ما اصرار می کنیم که این منبع فراموش نشود و به کار گرفته شود و در آن دقت شود آن وقت این منبع را همیشه با دو قید مطرح کرده ایم:
1- اعتبار سند.
2- روشنی دلالت.
اگر کسی ادعا کند ما چنین چیزی در مجموع نداریم و بالاخره یا سند ضعیف است و نمی شود به آن استناد کرد یا دلالت روشن نیست مثل آیات شریفه قرآن می گوییم در این صورت «فعلى الإسلام السّلام» ما خلق الله را به چه چیزی دعوت کنیم؟ به اسلامی که با تمام فراز و نشیب های آن فقط چند مسأله فقهی اصطلاحی دارد که همه این ها نیز ظنّی است؟ این نمی شود و چنین هم نیست بلکه اگر بررسی کنیم روایات فراوانی داریم که در حدّ تواتر و معتبر هستند همچنین آیات شریفه قرآنی نیز در این مسایل گویا هستند ائمّه علیهم السلام اصرار داشته اند که این مسایل را تبیین کنند و تبیین کرده اند.
گاهی می شود فلاسفه به حدیث ضعیفی که ما هر چه می گردیم آن را پیدا نمی کنیم و گویند کسی در کتاب فلان نوشته استناد می کنند ولی اگر در موردی احادیث بسیاری هم باشد آن ها با توجیه این که یا قطعی السند نیست یا دلالت نیست آن را رد می کنند ما در مجموع می گوییم در وحی و حاکی وحی تعقل می کنیم البته حاکی وحیی که اعتبار سند و روشنی دلالت داشته باشد.
همچنین دو مسأله را در این جا اعلام کرده ایم:
1- اگر چیزی مخالف با عقل و درک بیّن باشد صد بار اعلام می کنیم که حتماً باید توجیه شود منتها در وحی چنین چیزی نیست (گاهی درک وهمی و ظنی است) و آن چه در این موارد باشد خود وحی قبل از همه و بهتر از همه توجیه کرده است مثلاً «جَاءَ رَبُّكَ» این با عقل و درک بین سازگار نیست وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَجِدِينَ و يا إِلَى رَبَّهَا نَاظِرَةٌ و.. با عقل سازگار نیست در همه این موارد خود وحی به احسن وجه معنا کرده است پس ظواهری که با عقل و درک بین سازگار نباشد اعلام می کنیم که باید توجیه شود جز این که می گوییم در این مسایل به خصوص در وحی چنین چیزی نیست و هر آن چه که هست خود وحی قبل از همه و به بهترین صورت توجیه کرده است.
2- آن چه در وحی آمده در ارتباط با این مسایل خوشبختانه با استدلال عقلی هم استدلال می کند و در خود همین مدارک به دلیل عقلی مطلب هم اشاره کرده اند. پس بنابر این روش ما یعنی تعقل در وحی این چنین است که به عرض رسید و اصرار ما بر این مطلب از آن جهت است که اگر این معنا از ابتدا در اذهان جا نگیرد کار به آن جا می رسد که عتاب موسی علیه السلام برادرش هارون علیه السلام را برای این بوده است که هارون علیه السلام عبادت عجل را انکار کرده است. (1)ما می خواهیم کار به این جا نرسد و اذهان ابتدا از آن چه که حق است شکل بگیرد تا به این جا و امثال این جا نرسد.
اگر گفته شود اگر روش شما روش فقهاست. پس از اول باید مانند فقهاء یک سری اصول عقلی آموخته و تدوین شود که با استناد به آن ها طلبه بتواند از روایت درست برداشت کند. فلاسفه هم در معارف عقلی همین کار را می کنند چرا باید روش فلسفه را تخطئه کنیم
1) در صفحات قبل، متن فصوص الحکم و شرح آن از ممد الهمم نقل شده مراجعه شود.
بگوییم مستقیماً باید رفت سراغ روایات، در پاسخ می گوییم: روش فقها که در بعضی از نوشته های بنده هست، منظور استفاده از روش فقها در مسایل اعتقادی است (در مسایل فقهی اصطلاحی هم اشکالی ندارد) یعنی اعتنا کردن به کتاب و عترت علیهم السلام و رعایت کردن هر چه بیشتر شأن کتاب و عترت علیهم السلام و تکیه کردن و اهمیت دادن به آن منظور این بوده نه این که بخواهیم این جا به حلال و حرام بپردازیم خیر (این هم ایراد ندارد) یعنی فقها هم در هر بحثی روایات را مطرح می کنند بعد قواعد عقلی هم که از آن روایات استخراج شده را در نظر می گیرند اگر قواعد مستقل عقلی هم باشد رعایت می کنند و ما هزار و یک بار گفته ایم و نوشته ایم که قواعد قطعیه عقلیه قرینه های منفصل های هستند که حتما باید رعایت شوند و متأسفیم که گاهی گفته می شود فلسفه یعنی عقل بنده همین اخیراً برخورد کردم و خیلی هم تعجب نمودم، گفته می شود: جمعی با عقل ستیز دارند چون می گویند فلسفه چنین... درباره ادّعای بعضی که فلسفه را عین عقل،گرفته اند ما می گوییم فلسفه، یعنی آن چه در كتب به عنوان فلسفه هست از دو بخش برخوردار است. یک بخش مسایل قطعی عقلی (مثل معلول بی علّت نمی شود دور و تسلسل باطل است اجتماع نقیضین محال است، اجتماع ضدین باطل است و..) این قواعد قطعی عقلی که همه عقلا بر این مبنا کار می کنند (1)تکیه گاه وحى است. وحی را ما با همین قواعد عقلی ثابت کردیم، لذا هیچ گاه از این قواعد عقلی دست برنمی داریم پس بنابر این از تعقل و قواعد عقلی این چنینی برخورداریم و با توجه به همان ها می گوییم نفس ما باید از حقایق و مسایل وحیانی و منبعی که وسیع است - با توجّه به دو قید اعتبار سند و روشنی دلالت - شکل بگیرد مسایل عقلانی و تعقّل نیر در جای - خود محفوظ است حال می خواهیم ببینیم در عمل چه شده است؟ مدّعا این است که در بسیاری از مسایل این چنین عمل نشده است در هر موردی که چنین کار شده بسیار خوب است اما اگر برخورد کردیم و دیدیم بیننا و بین تعقلنا از وحی چنین می فهمیم، قواعد عقلی قطعی - را هم به کار گرفتیم و هرگز با آن ها مخالفت نشده به عبارت دیگر در مواردی که وحی خیلی روشن به چیزی دلالت می کند و بلکه به یک معنا قواعد عقلی نیز شاهد آن است
1) حتی کسانی که در طب و علوم تجربی کار می کنند وقتی به اجتماع نقیضین برسند کار نمی کنند و اگر به معلول بی علت برسند بی توجه می شوند کسانی که در مسایل فضایی هم فعالیت می کنند این قواعد عقلی را به کار می برند.
و بر آن دلالت می کند و در بسیاری از موارد در خود احادیث هم دلیل عقلی نسبت به مسأله ابلاغ شده است. می گوییم با توجّه به این باید خیلی حساب شده به این صورت عمل کنیم و در ارتباط با فلسفه که فرمودید گوشه ای به آن داده شده مرحوم ملاهادی سبزواری در حاشیه منظومه وقتی متصدیان حقایق را تشریح می کند که چهار گروه هستند، می نویسد:
قولنا المتصدين لمعرفة الحقائق و هم أربع فرق لأنّهم إما أن يصلوا إليها بمجرد الفكر، أو بمجرد تصفية النفس بالتخلية و التحلية، أو بالجمع بينهما، فالجامعون هم الاشراقيون، و المصفون هم الصوفية، و المقصرون على الفكر إما يواظبون موافقة أوضاع ملة الأديان و هم المتكلمون، أو يبحثون على الإطلاق و هم المشاؤون. (1)
آن هایی که در جستجوی شناسایی حقایق هستند به چهار گروه تقسیم می شوند چون آن ها یا با فکر فقط برای وصول به حقایق در تلاشند و یا با تصفیه به پاکیزگی از بدی ها و سپس به زینت دادن نفس به خوبی ها این معرفت را تحصیل می کنند و یا به جمع بین این دو و آنان که جمع بین فکر و تصفیه نموده اند اشراقیون و آن ها که به تصفیه تنها پرداخته اند صوفیه اند و کسانی که به فکر تنها اکتفا نمودند با رعایت موافقت ادیان متکلمین هستند و آن ها که به فکر تنها اکتفا نموده بدون قید رعایت موافقت ادیان و شرایع فلاسفه مشاء می باشند.
بنابر این می گوییم اصل فلسفه این است منتها ما در مورد فلاسفه اسلامی چنین نمی گوییم، می گوییم: فلاسفه اسلامی چنین نیستند و مرحوم سبزواری ان شاء الله فلاسفه غیر اسلامی را گفته اند و إلا برای فلاسفه اسلامی بالاخره آیات و روایات مطرح است. بیانی که ایشان دارد ان شاء الله برای قبل از اسلام و در ارتباط با فلاسفه قبل از اسلام بوده است و إلا آقایانی که واقعا زحمت کشیده اند چنین است که آیات و روایات را دیده اند منتها گاهی می شود که مقداری به خاطر این که صبغه تفکر خاصی قبلاً در زندگی برای بعضی به وجود آمده آن وقت همان صبغه یک مقدار ادامه پیدا کرده و کم کم به این جا رسیده که در روایات و آیات توجیهاتی شده است و إلا خیلی از آن ها فیلسوف اسلامی هستند یعنی کاملاً به مبانی فلسفی وارد هستند و در عین حال کاملا هم بر اساس وحی حرکت کرده اند و هر جا هم در وحی چیزی با این قوانین خاص فلسفی اصطلاحی نساخته جانب وحی را گرفته اند و مطالب آن را اثبات عقلانی هم کرده اند.
1) شرح منظومه قسمت فلسفه، ص 73
در مورد این آیه شریفه وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ (1)ملاصدرا می گوید: «لام» در «لقد»، «لام» غایت است. ایشان می گوید خدا دید که اگر این دنیا بخواهد بر پا باشد باید جمع خبیثی خلق کند که اصولا خباثت داشته باشند تا دنیا بر پا باشد و الا اهل حق و اهل معنویت به دنیا نمی پردازند پس از خبیثان را خدا آفرید که این ها به دنیا بپردازند این ها اهل طغیان و عصیان اند که طینتشان طینت جهنمی است و برای جهنّم نیز خلق شده اند. آن ها تا وقتی که در دنیا هستند مشغول این کارها هستند ولی از مرکز شان که دوزخ است فاصله گرفته اند. وی با استناد به آیه وَحِيلَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ (2)می گوید: دنیا بین آن چه این ها می خواستند بدان برسند فاصله شده است و وقتی مردند به آن چه که باید برسند، می رسند (3)یعنی به دوزخ که رسیدند به خواسته اصلی خود رسیدند ما می گوییم انسان از طریقی برود که منجر به این مطالب نشود می گوییم گونه ای عمل کنیم و با آیات و روایات به نحوی عمل کنیم که چنین نشود آیات بسیاری هست که با توجه به آن ها «لام» در «لقد ذرأنا» باید «لام» نتیجه باشد؛ یعنی جمعی در نتیجه سوء اختیار خودشان به جهنم می روند اما آن چه ملاصدرا مطرح کرده با اساس مسأله اختیار در قرآن و حدیث و همه متون وحی سازگار نیست.
اگر گفته شود معنای سنخیتی که در فلسفه هست غیر از این است که شما می گویید زیرا سنخیتی که بین فاعل اصلی و معلول هست غیر از سنخیتی است که بین علت و معلول مادی است و فلسفه این چنین قایل است.
می گوییم: در فلسفه وقتی یک حقیقت مطرح است و آن تشکیک در وجود است و در عرفان اطلاق در وجود مطرح است تشکیک در وجود مثل نور و مراتب،نور، آیا مرتبه ضعیف نور و مرتبه قوی نور از نظر حقیقت اشتراک دارند یا خیر؟ بدون شک جواب مثبت است و این همان سنخیت یعنی اشتراک در حقیقت است که در این جا به نظر آنان یعنی وجود و به نظر ما اگر وجود را به معنای طارد العدم بگیریم مشکلی نیست ولی اگر وجود را همان متن خارج بدانیم درست نیست بلکه کاملا بین خالق و خلق تباین است ولی آن چه از ظاهر کلام فلاسفه استفاده می شود این است که وجود او.. و ماهیت اعتباری ندارد پس اگر سنخیت و اشتراک در همین وجود است پس نگویید سنخیتی که مراد فلاسفه است چیز دیگری است.
1- المشاعر، ص 83.
2- فتوحات مكية، ج 2، ص262.
3- ممّد الهمم در شرح فصوص الحكم، ص 39 و 38.
4- الاسراء، 23
5- فصوص الحكم، فص هارونی، ج 2، ص 385.
6- ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 514.
7- ممد الهمم، ص 72.
8- ممد الهمم، ص 107
9- اسفار، ج 2، ص 292
10- رحيق المختوم، ص 459 – 452.
11- فصوص الحكم، فص یوسفی، ج 2، ص 466
12- ممد الهمم، ص 237.
13- شرح منظومه قسمت فلسفه، ص 73
14- الاعراف، 179
15- سباء، 54.
16- اسفار، ج 9، ص 352.
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن عربی، فصوص الحکم، تعليق عفیفی، ابوالعلاء، الزهراء، تهران، 1370ش.
حسن زاده آملی، حسن، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات، تهران، 1378ش.
شیرازی، صدرالدين، الحكمة المتعاليه فى الاسفار الاربعة العقليه، بيروت، 1981م.
حجت الاسلام جعفر فاضل
معنا و مفهوم تحدّى
آیات تحدّی
گستره ی تحدّی
وجوه اعجاز قرآن
نظریه صرفه
بررسی نظریه صرفه
آیات ساختگی
قرآن کریم بعنوان آخرین کتاب آسمانی و نیز جامع همه ی کتب آسمانی برای ارائه هدایت است مضاف بر محتوا نوع بیان و ادبیات قرآن به نحوی است که در توان نوع بشر نیست لذا قرآن کریم برای اثبات حقانیت خود از منکران خواسته است که اگر در اعجاز قرآن و این که از ناحیه پروردگار است شک دارید مانندش بیاورید. عجز و ناتوانی نوع بشر از هماوردی قرآن سال هاست اثبات شده است و جایی برای تردید نگذاشته است.
کلیدواژه ها؛
تحدّى، اعجاز صرفه، شیخ طوسی رحمه الله علیه، شیخ مفید رحمه الله علیه، مسیلمه کذّاب
کتاب مقدّس قرآن کریم یک معجزه آسمانی است و بدون شک نوع بشر از آوردن مثل آن عاجزند هر کس که با قرآن آشنا باشد بخوبی می داند که قرآن کریم خود تحدّی کرده است یعنی مبارز طلبیده است. قرآن می فرماید اگر در این قرآن شک دارید و می گویید از نزد خدا نیست بروید مانندش را بیاورید آیاتی که متضمّن معنای تحدّی است متعدد است. در برخی از آیات تحدّی به کل قرآن شده است که اگر راست می گویید قرآنی بیاورید و در برخی از آیات تحدّی به ده سوره و در نهایت تحدّی به یک سوره شده است. آیاتی تحدّی به ترتیب نزول از این قرارند:
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْءَانِ لَا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (1) بگو اگر جن و انس اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد، هر چند یکدیگر را در این کار کمک کنند
أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَنهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ، وَأَدْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَدِقِينَ (2) آیا آن ها می گویند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است، بگو: اگر راست می گویید، یک سوره همانند آن بیاورید و غیر از خدا هر کس را می توانید (به یاری) طلبید!
أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿13﴾ (3) آیا می گویند: او به دروغ این قرآن را به خدا نسبت داده و ساختگی است؛ بگو: اگر راست می گویید، شما هم ده سوره ی همانند این قرآن را بیاورید؛ و تمام کسانی را که می توانید- غیر از خدا - برای این کار دعوت کنید!
أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿33 فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كَانُوا صَادِقِينَ﴾ (4) یا می گویند: قرآن را به خدا افترا بسته؟ ولی آنان ایمان ندارند، اگر راست می گویند سخنی همانند آن بیاورند.
وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿23 فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ﴾ و اگر درباره آن چه بر بنده خود (پیامبر صلی الله علیه و آله) نازل کرده ایم شک و تردید دارید، (دست کم) یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را- غیر خدا - فرا خوانید اگر راست می گویید پس اگر چنین نکردید- که نخواهید کرد - از آتشی بترسید که هیزم آن، بدن های مردم (گنهکار) و سنگ ها (بت ها) است و برای کافران آماده شده است!
درباره علّت تنوع تحدّی در قرآن حدس و گمان های متعدّدی ارائه شده است از جمله گفته شده است بخاطر بیان اوج عجز و ناتوانی جن و انس است یعنی نه تنها شما نمی توانید یک قرآن بیاورید، نمی توانید حتی ده سوره بیاورید و عجز شما در آن حد است که حتی نمی توانید یک سوره کوتاه هم بیاورید البته این استنباط در صورتی صحیح است که ترتیب آیات نازل شده در مورد تحدّی از کل به جزء باشد اما گویا چنین نیست زیرا قول مشهور بین مفسران و دانشمندان علوم قرآنی آن است که سوره یونس که مشتمل بر آیات تحدی به یک سوره است قبل از سوره هود که مشتمل بر آیات تحدّی به ده سوره می باشد نازل شده است. (1)و به این دلیل پیش فرض یاد شده مورد تردید قرار گرفته و پاسخ یاد شده را دچار تزلزل ساخته است. این نکته مفسّران را بر آن داشته است که تبیین و توجیه های دیگری را به میان کشند و یا دفاعی ویژه از پیش فرض یاد شده به عمل آورند. (2)
در این جا به منظور جلوگیری از اطاله ی سخن از پرداختن به نقد و بررسی اقوال یاد شده خودداری کرده و به بیان وجهی که به نظر ما سازگارترین وجه با آیات است اکتفا می کنیم. گرچه اکثر قریب به اتفاق مفسّران و دانشمندان علوم قرآنی مفاد آیات تحدّی به مثل قرآن را به کل قرآن دانسته اند ولی این احتمال که مقصود از قرآن در این آیات معنای جنسی باشد و درصدد بیان مقدار معجزه قرآن نباشد به صورت جدّی مطرح است زیرا قرآن از ماده قرائت است و قرائت و تلاوت هم بر کل قرآن صادق است و هم بر جزء آن، بخصوص که هنگام نزول این آیات تمام سوره های قرآن نازل نشده بود بنابر این نمی توان تحدّی در این آیات را تحدّی به کل قرآن دانست در این صورت بحث از «ترتیب تحدّی» در این مورد رنگ می بازد. ولی با فرض پذیرش قول مفسّران در این خصوص می توان گفت آیات تحدّی در مرحله اوّل از بشر می خواهد
که اگر در خدایی بودن قرآن تردید دارید کتابی همانند قرآن که دارای همه ی امتیازات قرآن باشد بیاورید و پس از آن که عجزشان ثابت شد تخفیف داده می فرماید: یک سوره که از هر جهت شبیه سور قرآنی باشد و همه امتیازات یکی از سور قرآن را در برداشته باشد بیاورید، و پس از آن که از چنین امری نیز عاجز شدند تخفیف داده از ایشان می خواهد که ده سوره بسازند که هر کدام دارای یکی از جهات اعجاز قرآن باشد بطوری که مجموع آن ده سوره بتواند ویژگی های یک سوره قرآن را دارا باشد بدیهی است که ساختن یک سوره که از هر نظر شبیه یک سوره قرآن باشد، مشکل تر از فراهم آوردن چند سوره است که هر یک در یک جهت شبیه قرآن باشد پس تحدّی از اشد به اخف صورت گرفته و معقول است. (1)
حال پرسش این است که مخاطب تحدّی قرآن کیست؟ آیا تنها مردم آن زمان از جن و انس بوده اند و یا مخاطب مردم تا روز قیامت است؟ برخی معتقدند که مخاطب تحدّی قرآن تنها مردم همان عصر بوده است و این مسئله به اعجاز قرآن آسیب نمی زند زیرا بهر حال مردم آن زمان عاجز از آوردن مثل قرآن شدند و همین نوع از اثبات اعجاز قرآن برای عصرهای آینده نیز حجت است و کافی است. اگر این نظر را بپذیریم حجیت و اعجاز قرآن ثابت می شود زیرا در آن زمان هیچ کس نتوانست مثل قرآن بیاورد با این که زبانشان عربی بود و در فصاحت و بلاغت در اوج بودند و نتیجه این است که اگر در این زمان کسی مثل قرآن بیاورد به حجیت و اعجاز قرآن صدمه و آسیبی نمی خورد بخلاف نظر کسانی که مخاطب تحدّی را همه مردم تا روز قیامت می دانند.
محمّد بن نعمان از عالمان بزرگ شیعه که در زمان خود با بحث های کلامی از حریم اسلام و تشیّع به نیکی دفاع کرد در کتاب «اوائل المقالات» اعجاز قرآن را انصراف اهل زبان و فصاحت از معارضه با قرآن توسط خداوند معرّفی می کند. شیخ مفید رحمه الله علیه در صفحه 63 می نویسد:
.. و أقول إن جهه ذلك، هو الصّرف من الله تعالى لأهل الفصاحه و اللّسان عن معارضه النبی صلی الله علیه و آله بمثله في النظام عند تحدّيه لهم و جعل إنصرافهم عن الإتيان بمثله و إن كان في مقدورهم دليلاً على نبوته صلی الله علیه و آله.. و هذا من أوضح برهان في الإعجاز....
1) مصباح یزدی، محمد تقی قرآن شناسی ص 125 - 133. با اندکی تصرّف.
به نظر من دلیل اعجاز قرآن، بازداشتن اهل فصاحت و بلاغت توسط خداوند متعال، از معارضه با پیامبر صلی الله علیه و آله در هماوردی مثل نظم قرآن است و خداوند این انصراف در معارضه را دلیل بر نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داد هر چند که آن ها می توانستند چنین کاری را انجام دهند... و «صرفه» از آشکار ترین دلایل اعجاز قرآن می باشد.
از این کلام می توان برداشت کرد که شیخ مفید رحمه الله علیه به «صرفه» قائل است، هر چند به عقیده برخی دانشمندان مانند راوندی رحمه الله علیه و مرحوم علامه مجلسی رحمه الله علیه، ایشان اعجاز قرآن را در فصاحت و بلاغت می داند مثلاً قطب الدین راوندی در این مورد می گوید:
و الثاني ما ذهب اليه الشيخ المفيد و هو أنه كان معجزاً من حيث إختص برتبه في الفصاحه خارقه للعاده.... (1)
وجه دوم در اعجاز قرآن، قول شیخ مفید است که می گوید قرآن از نظر فصاحت خارق العاده اش معجزه است.
البته این که مرحوم راوندی و علامه مجلسی چگونه این قول را به شیخ مفید نسبت می دهند مشخص نیست بلکه چیزی که معلوم است، صراحت قول خود شیخ در اوائل المقالات در مورد «صرفه» بود که گذشت؛ البته این نیز ممکن است که عقیده ی شیخ مفید مبنی بر فصاحت و بلاغت قرآن، در کنار قول به صرفه و در جایی دیگر مطرح شده باشد.
امّا به نظر می رسد وجه «نظم» را می توان به نحوی به شیخ مفید نسبت داد و این از عبارت «بمثله في النظام» در بیان ایشان قابل استفاده است. بنابر این وجه جمع در تبیین نظر شیخ چنین خواهد بود که در توان ذاتی مردم بود که جملاتی به فصاحت و بلاغت قرآن بیاورند ولی خداوند مانع آن شد و این اعجاز قرآن است مرحوم شریف مرتضی رحمه الله علیه نیز که شاگرد شیخ مفید رحمه الله علیه است شاید با تأسّی از استاد قائل به «صرفه» شده است. ایشان در کتاب «جمل العلم و العمل» می نویسد:
إما أن يكون القرآن من فعله تعالى على سبيل التصديق له، فيكون هو العلم المعجز أو يكون تعالى صرف القوم عن معارضته، فيكون الصرف هو العلم الدال على النبوة و قد بيّنا في الكتاب «الصرف الصحيح من ذلك و بسطناه.. (2)
وجه اعجاز قرآن این است که آن یا فعل خدا و منسوب به اوست به گونه ای که عامل تصدیق پیامبر باشد و خود فی نفسه آیت معجزی باشد و یا این که خداوند مردم را از هماوردی با قرآن بازداشته و این انصراف خداوند خود علامتی برای تصدیق پیامبر باشد و ما این مطلب را در کتاب صرف خود (يعنى الموضح عن جهه إعجاز القرآن) به طور مفصل بیان کرده ایم.
شیخ طوسی رحمه الله علیه نیز قول به صرفه را به استاد خود نسبت داده و در تبیین دیدگاه او می گوید:
كان المرتضى يختار أن جهه إعجازه الصرفه و هى أن الله تعالى سلب العرب العلوم التي كانت تتأتّى منهم بها الفصاحة التي هي مثل القرآن متى راموا المعارضة و لو لم يسلبهم ذلك لكان يتأتى منهم. (1)
سید مرتضی وجه اعجاز قرآن را «صرفه» می داند، یعنی خدای متعال علومی را که عرب می توانست به واسطه آن فصاحتی مانند قرآن بیاورند، از آن ها گرفت و اگر این علوم را نمی گرفت آن ها می توانستند مانند قرآن را بیاورند.
البته آن چه که شیخ طوسی در این جا به سید مرتضی نسبت می دهد اندکی با آن چه در کتاب «جمل العلم و العمل» آمده بود متفاوت است. زیرا عبارت شریف مرتضی در آن کتاب «صرف القوم عن معارضته» بود و حال این که شیخ طوسی «صرفه» را این گونه به سید مرتضی نسبت می دهد، «و هی.. سلب العرب العلوم التى..»؛ که ظاهراً این دو تعبیر یکسان نیست. علامه طبرسی رحمه الله علیه در برخی موارد اشاره ای به وجوه اعجاز قرآن کرده است که البته نمی توان آن را به وجه خاصی منحصر نمود، هر چند ایشان نیز مانند عالمان قبل از خود تأکید فراوانی بر فصاحت و بلاغت قرآن دارد. وی در تفسیر آیه فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِثْلِهِ، (2)این مثلیّت را در نظم و فصاحت ویژه قرآن و نیز اخبار صحیح از گذشته و آینده معرّفی می کند و می گوید:
... يعنى فأتوا بسورة مثل ما أتى به محمّد صلی الله علیه و آله في الإعجاز من حسن النظم و جزالة اللفظ و الفصاحة التي إختصت به و الإخبار عمّا كان و عمّا يكون، دون تعلّم الكتب و دراسة الأخبار. (3)
... یعنی سوره ای مانند آن چه محمّد صلی الله علیه و آله آورده است از نظر نظم و لفظی زیبا و فصاحتی خاص قرآن و نیز خبرهایی از گذشته و آینده بیاورید؛ البته بدون تعلیم و درس خواندن.
از عبارت زیر نیز می توان به نظر مرحوم طبرسی رحمه الله علیه در «وجه اعجاز قرآن»، پی برد که در ادامه ی بحث می افزاید:
.. و إن الله تعالى تحدّى بالقرآن و خاطب قوماً عقلاء فصحاء قد بلغوا الغاية القصوى من الفصاحة و تسنّموا الدّورة العليا من البلاغة فأنزل عليه كلاماً من جنس كلامهم و تحدّاهم بالإيتان بمثله. (4)
خدای تعالی در مقام تحدّی قومی فصیح را مخاطب خود قرار داد که به مرتبه بالا و رفیعی از فصاحت و بلاغت رسیده بودند و آیات قرآن را که کلامی مانند کلام آن ها بوده بر آنان نازل کرد و از آن ها خواست اگر می توانند مانند آن را بگویند و بیاورند.
در این جا هم با توجه به دو عبارت «قوما فصحاء» و «قد بلغوا.... الفصاحة.. و البلاغة..»، به طور مشخّص فصاحت و بلاغت قرآن کریم مورد نظر مرحوم طبرسی بوده است. ایشان در موضعی دیگر ضمن تفسیر آیه شریفه ی
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا﴾ (1)
این وجوه را برای اعجاز قرآن کریم بیان می دارد:
... أن يأتوا بمثل هذا القرآن فى فصاحته و بلاغته و نظمه الى الوجوه التي هو عليها من كونه في الطبقة العليا من البلاغة والدرجة القصوى من حسن النظم وجودة المعانى و تهذيب العبارة والخلو من التناقض. (2)
مثل قرآن را بیاورند در فصاحت و بلاغت و نظم به گونه ای که مانند قرآن در همان درجه از بلاغت و نظم و نیکویی و بلندی معانی و نیز خالی از تناقض باشد.
طبرسی در تفسیر «جوامع الجامع» خویش نیز در ذیل «آیات تحدّی»، به وجوهی از اعجاز قرآن اشاره می کند مثلاً در تفسير آيه فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِثْلِهِ (3)مراد از «مثل» در این آیه را همانندی در بلاغت و حسن نظم می داند، چنان که خود آن ها نیز عرب فصیح بودند؛ وی علاوه بر این در بیان بخش دیگر از آیه یعنی .. وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ....، «تأويل» را به معنی تحقّق و وقوع اخبار غیبی قرآن دانسته و می افزاید:
یعنی أنه كتاب معجز من جهتين: إعجاز نظمه و ما فيه من الإخبار بالغائبات، فسارعوا الى التكذيب قبل أن ينظروا في بلوغه حدّ الإعجاز و قبل أن يختبروا أخباره با لمغيبات. (4)
1) إسراء، 88
2) طبرسی مجمع البیان، ج 6، ص 676
3) يونس، 38
4) این عبارت به همین صورت در تفسیر کشاف زمخشری ذیل همین،آیه که بعداً ذکر خواهد شد نیز آمده است و ظاهراً مرحوم طبرسی با توجه به متأخر بودن از زمخشری این مطلب را از کتاب «کشاف» بر گرفته و نقل کرده است. شایان ذکر است به قول برخی محققین مرحوم طبرسی کتاب «جوامع الجامع» خویش را پس از «مجمع البیان» با در نظر گرفتن «الکشاف» زمخشری و بر اساس آن نوشته است؛ به همین خاطر این گونه مطالب مجمع مشابه قابل پیش بینی است. اما در مجمع البیان نظری به کتاب «کشاف» نداشته است. [جوامع الجامع، ج 2، ص 112]
یعنی قرآن از دو جهت معجزه است یکی نظم اعجاز آمیز آن و دیگری اخباری که از غیب می دهد و اعراب بدون این که در بلاغت معجز آن و نیز حقیقت اخبار غیبی آن بنگرند و تأمل کنند، آن را تکذیب کردند.
پس در مجموع می توان دیدگاه علامه طبرسی در وجوه اعجاز قرآن را در این چند مورد خلاصه کرد:
شیخ الطایفه رحمه الله علیه هم در تفسیر «التبیان» به طور گذرا و مختصر و در کتاب «الإقتصاد «الهادي» به تفصیل در مورد اعجاز قرآن مباحثی را مطرح کرده است
ایشان بر خلاف استاد خود (سید مرتضی)، نظریه ی «صرفه» را انکار می کند و در مقابل، اعجاز قرآن را مربوط به فصاحت اعلی، البته به همراه نظم مخصوص آن می داند؛ چرا که اگر وجه اعجاز تنها مربوط به فصاحت می بود، اعراب نیز کلام فصیح داشتند؛ بلکه آن ها در دیگر جهات نیز از مقابله با قرآن بازماندند و به همین دلیل در توصیف قرآن متحیّر ماندند که چه عنوانی به آن بدهند چون قرآن نه فقط شعر بود و نه فقط خطابه و نه چیزهای دیگر، بلکه شامل همه آن ها بود قول شیخ طوسی در این مورد چنین است:
و أقوى الأقوال عندى قوله من قال إنما كان معجزاً خارقاً للعادة لإختصاصه بالفصاحة المفرطة في هذا النظم المخصوص دون الفصاحة بإنفرادها و دون النظم بإنفراده و دون الصرفه. (1)
کامل ترین قول نزد من گفته کسی است که می گوید قرآن معجزه خارق العاده ای است که دارای فصاحتی اعلی در این نظم ویژه می باشد نه این که اعجاز آن تنها به فصاحت آن و یا تنها به نظم آن و یا به خاطر «صرفه» باشد.
ایشان همچنین در تفسیر آیه ی شریفه ی:
أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ (2)
بر این وجه تأکید کرده و می گوید:
. و فيه دلالة على جهة إعجاز القرآن و أنها الفصاحة في هذا النظم المخصوص لأنه لو كان غيره لما قنع في المعارضة بالإفتراء و الإختلاق. (1)
این آیه بیانگر این است که وجه اعجاز قرآن فصاحت در این نظم مخصوص است و چیزی غیر از این بود خداوند معارضه و هماوردی همراه با سخنانی هر چند فرا بافته و نامناسب را نمی پذیرفت.
. ابوالفتوح نیز در مقدمه ی تفسیر «روض الجنان و روح الجنان» خود، بحث از اعجاز قرآن را شایسته کتاب تفسیر نمی داند، هر چند در برخی موارد (مانند آیات تحدّی) به وجوهی از اعجاز اشاره می کند. مثلاً ایشان ضمن تفسیر آیه ی 13 سوره ی هود قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ اقوالی از علمای پیش از خود در مورد وجه اعجاز قرآن کریم از قبیل فصاحت و بلاغت در حد أعلا، اسلوب مخصوص قرآن و وجود اخبار غیبی» را ذکر کرده و پس از آن می گوید:
و بعضی دیگر گفتند وجه اعجاز «صرفه» است و آن این است که خدای تعالی صرف کرد عرب را از آن که مانند قرآن آورند و سلب علم کرد از ایشان با این که پیش از این توانستند و این در باب اعجاز بلیغ تر باشد و مذهب محققان متأخر این باشد و سید مرتضی این اختیار کرد. (2)
به این ترتیب ابوالفتوح رازی نیز از قائلین به صرفه محسوب می شود. از دیگر عالمان و محدّثان برجسته شیعی محمّد باقر مجلسی می باشد که در «بحار الأنوار» از اعجاز قرآن کریم هم غافل نگشته است. ایشان در مورد «وجوه اعجاز قرآن» بیان می دارد:
أما وجه إعجازه فالجمهور من العامّة والخاصّة و منهم الشيخ المفيد، الى أن إعجاز القرآن بكونه فى الطبقة العليا من الفصاحه و الدرجة القصوى من البلاغة على ما يعرفه فصحاء العرب في فنّ البيان، هذا مع إشتماله على الإخبار عن المغيبات الماضية و الآتية و على دقائق العلوم الإلهيه و أحوال المبداء و المعاد و مکارم الاخلاق و الإرشاد الى فنون الحكمه العلمية و العملية و المصالح الدينية و الدنيويّة. (3)
جمهور شیعه و سنی از جمله شیخ مفید، می گویند وجه اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت فوق العاده آن است چنان که عرب فصیح از کلام و بیان می فهمد و علاوه بر این، وجود اخبار غیبی از گذشته و آینده و مطالب دقیق علمی و خبر از مبدأ و معاد و کرامت های اخلاقی و نیز بیان اصول علمی و عملی و مسائل دینی و دنیایی و.. در قرآن، بیانگر اعجاز آن است.
مرحوم مجلسی رحمه الله علیه در ضمن اقوال به قضیه صرفه نیز اشاره می کند و پس از تعریف آن از نظر «نظّام» و سپس سید مرتضی، قول نظام را تأیید و تصدیق کرده که گفته است:
خداوند با وجود این که اعراب قدرت هماوردی با قرآن را داشتند، انگیزه های آنان را از این معارضه باز داشت.
از این گفتار مشخّص می شود که مرحوم مجلسی نیز علاوه بر وجوه فصاحت و بلاغت و اخبار غیبی و سایر علوم و معارف الهی به وجه «صرفه» نیز معتقد می باشد.
برخی از متکلّمان مسلمان قایل به این هستند که خداوند همت و ارادهی مدّعیان را برای پاسخ گویی به قرآن و آوردن نظیر آن سست می کند و نظر آنان را از این کار «صرف» می کند یعنی بر می گرداند به این نظریه «صرفه» گفته اند. (1)قول به صرفه نه تنها از جنبه ی نظری خدشه پذیر است بلکه از حیث عملی نیز بطلانش ثابت شده است. زیرا تاریخ برخی از معارضه ها را با قرآن ثبت نموده است که البته مایه عبرت و شگفتی است. بنابراین در مقابل تحدّی، معارضه صورت گرفته است، امّا سرانجام جز خسارت و فضاحت برای معارضه کنندگان حاصل نشده است. نمونه هایی از این معارضه ها به شرح زیر است:
مسیلمه کذاب که ادّعای نبوت و پیامبری داشت در مقابل سوره ی «فیل» این جملات را ساخته است:
الفيل ما الفيل و ما ادراك ما الفيل، له ذنب و بیل و خرطوم طويل... (2)
یکی از نویسندگان مسیحی که مدّعی معارضه با قرآن است در مقابل سوره «حمد» با اقتباسی که از خود سوره داشته است، سوره خود ساخته ای عرضه کرده است:
الحمد للرحمن، رب الاكوان، الملك الدّيان، لك العباده و بک المستعان، اهدنا صراط الايمان. (3)
و در مقابل سوره کوثر گفته است:
انا اعطيناك الجواهر فصلّ لربک و جاهر و لا تعتمد قول ساحر!
این فرد با تقلید کامل از نظم و ترکیب آیات قرآنی و تغییر برخی از الفاظ آن چنین تلقین می کند که با قرآن معارضه نموده است. جالب این است او همین بافته هایش را نیز از مسیلمه کذّاب به سرقت برده است. مسیلمه در برابر سوره ی کوثر گفته است:
انا اعطیناک الجماهر، فصل لربک و هاجر و انّ مبغضک رجلٌ کافر. (4)
نمونه هایی دیگر نیز از معارضه های واهی و بی اساس وجود دارد که برای همیشه به بایگانی تاریخ سپرده شده اند. (1)بهر سو اگر منظور از صرفه این باشد که خدای تعالی از مقابله به قرآن باز می دارد که مشخص است صحیح نیست و اگر مرادش این باشد که خداوند نمی گذارد کسی به فصاحت و بلاغت قرآن کریم بیاورد چنین امری متصور است و ایرادی ندارد. البته معنای دوّمی برای صرفه خواهد بود در مقابل نظر کسانی که معتقدند که بشر ذاتاً توانایی همآوردی قرآن را ندارد. برخی گفته اند در مسأله «اعجاز قرآن» بیشتر تأکید بر فصاحت و بلاغت آن است بخصوص که قرآن مجید مکرّر خود را به وصف عَرَبِیٌّ مُبِینٌ توصیف می کند که مقصود از آن توجه دادن به جنبه اعجاز بیانی آن است؛ و دیگر این که قرآن از جنس سخن خود اعراب بود، امّا با این وجود از آوردن مثلش عاجز بودند.
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ﴾ (2)
و نیک می دانیم که آنان می گویند جز این نیست که بشری به او می آموزد [نه چنین نیست زیرا] زبان کسی که [این] نسبت را به او می دهند غیر عربی است و این [قرآن] به زبان عربی روشن است.
آیت الله خویی رحمه الله علیه در "البيان" مهمترین و رایج ترین «وجه اعجاز قرآن» را در صدر اسلام، اعجاز بلاغی قرآن می داند و با استفاده از حدیث امام رضا علیه السلام به نقل ابن سکّیت، مبنی بر این که علم غالب زمان نزول قرآن خطبه و کلام بود می افزاید:
و لذلك إقتضت الحكمه أن يخص نبى الاسلام بمعجزة البيان و بلاغة القرآن، فعلم كلّ عربي أن هذا من كلام الله و أنه خارج ببلاغته عن طوق البشر. (3)
اقتضای حکمت الهی است که پیامبر اسلام به معجزه بلاغت مجهز شود و در مقابل، عرب آن روز هم می دانست که آن سخن کلام خداست و بلاغتش خارج از توان بشر می باشد.
البته ایشان مانند سایر علمای معاصر وجه اعجاز قرآن را منحصر به بلاغت و اسلوب آن نمی داند بلکه به این وجوه نیز قائل می باشد که به اختصار چنین است:
معارف قرآن؛ که با وجود امیّ بودن پیامبر صلی الله علیه و آله در مقایسه با «عهدین» دارای معارف ارزشمندی خارج از توان بشر است.
عدم تعارض در آن؛ با آن که قرآن متعرض شؤون مختلف زندگی بشر شده، میان مطالب آن سازگاری وجود دارد (بر خلاف کتب عهدین)
تشریع و قوانین قرآن؛ با توجّه به جهل عرب آن روز، قرآن تشریع و مقرّراتی بود که با آن ها سعادت دینی و دنیوی انسان را تضمین می کرد
استواری و صلابت مطالب قرآن؛ که بر پایه حقیقت بنا نهاده شده و خدشه پذیر نیست.
اخبار غیبی آن؛ که دسترسی به آن ها جز از طریق وحی ممکن نبود.
مطالب علمی شگفت انگیز در قرآن. (1)
بهر سو نتیجه این قول این است که اساس بر همان فصاحت و بلاغت است و در شعاع آن اموری دیگری نیز وجود دارد و در مقابل برخی لطایف و حقایق قرآن را دلیل اصلی بر اعجاز آن دانسته اند و نسبت به وجه فصاحت و بلاغت قرآن توجه کمتری نشان داده اند و علت شهرت این وجه از اعجاز را در صدر اول اسلام صرفاً تخصص اعراب جاهلی در مسائل ادبی و عدم درک آنان از سایر معارف الهی بیان می دارند.
به نظر می رسد که بیان نوع تحدّی امری ساده باشد زیرا قرآن با کلمه بمثله آن را بیان کرده که اگر در حقانیّت قرآن کریم شک دارید مثل آن بياوريد لذا باید سراغ خود قرآن برویم تا وصف قرآن بشناسیم و این مهم را آیاتی که تحدّی را به صورت خاص مطرح کرده است روشن می سازد (2)که عناوین موضوعات آن عبارت اند از:
تحدّی به آورنده ی قرآن.
تحدّی به فصاحت و بلاغت.
تحدّی به هماهنگی و عدم اختلاف.
تحدّی به خبرهای غیبی و محتوای بلند.
بنابر این اگر تحدّی را فقط در محدوده فصاحت و بلاغت بدانیم بدون در نظر گرفتن محتوا معنا آن می شود که اگر کسی جملاتی بی مانند آورد ولی محتوا خرافه و یا رکیک بود با قرآن مقابله کرده است و منظور محتوا نیز آن نیست که هر جمله ای باید تمامی وجوه اعجازی قرآن را داشته باشد چه خود قرآن نیز چنین نیست و در هر آیه مطلبی است که در آیه دیگر نیست. بنابر این پایه مبارزه با قرآن یک زبان عربی است و دو فصاحت و بلاغت است و سوم دارا بود حداقل یکی از وجوه اعجاز محتوایی قرآن کریم و گمان برخی که چون خداوند جن و انس را مخاطب قرار داده است و بسیاری از آنان زبان عربی را نمی دانند پس باید تحدّی در محتوا باشد و نه باید پایه را زبان عربی و فصاحت و بلاغت آن قرار دارد محلی از اعراب ندارد، زیرا
که آموختن زبان عربی برای همه مقدور است پس مقصود از مبارزه با قرآن این است که فردی یا افرادی با زبان عربی و با شیوه های جدید و انشای نو، مفاهیم و مقاصد عالی را در جمله ها و کلماتی بریزند که از نظر شیرینی و حلاوت و جذابیت و کشش، بسان آیات قرآن باشد به گونه ای که اگر این دو در کنار هم گذاشته شوند بگویند نظیر آن را آورده است. مثلاً بر فرض اگر سوره کوثر جزء قرآن نبوده و بشری آن را در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یا پس از او عرضه می کرد این یک نوع مبارزه با قرآن بود و امّا اقتباس جمله هایی از قرآن و ردیف کردن یک رشته الفاظ و مفاهیم پوچ به سبک ظاهری قرآن، یقیناً تحدّی نیست. اگر بنا بود چنین دست و پازدن هایی تحدّی حساب شود، قرن ها از این نوع تحدّی ها صورت گرفته است ولی احدی برای آن ها ارزش قایل نشده و نمی باشد. مسیلمه کذّاب نخستین کسی است که به فکر مبارزه با قرآن افتاده بود، او پس از ایمان به پیامبر صلی الله علیه و آله از این آیین برگشت و ادّعای نبوت کرد و به پیامبر صلی الله علیه و آله نامه ای به شرح زیر نوشت:
من مسيلمة رسول الله إلى محمّد رسولِ الله.
سلام عليك أما بعد، فانّي قد أشركت في الامر معك و ان لنا نصف الارض و لقريش نصف الارض و لكن قريشاً قوم يعتدون.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در پاسخ او نوشتند:
بسم الله الرحمن الرحيم
من محمّد رسول الله إلى مسيلمة الكذاب السّلام على من اتبع الهدى. أما بعد؛ ... إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ، وَالْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (1)
حال آیه ای را که پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله برای او نوشت، با جمله ای که او به عنوان تحدّی آورده است مقایسه کنید، فقط یک شباهت ظاهری مختصری دارند و الّا چه از نظر مضمون و محتوا و چه از نظر بلاغت و فصاحت و رفعت کلام قابل قیاس نیست.
مسیلمه بار دیگر برای تحدّی به فکر افتاد تا کلماتی سر هم نماید، که جمله های آن شبیه سوره اعلی باشد، ولی فاصله سخن او با سوره اعلی آن چنان زیاد است که هرگز با هم اشتباه نمی شوند، قرآن می فرماید:
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى ﴿1 الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى 2 وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى 3 وَالَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعَى 4 فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَى﴾ (2)
ولی او در مقابل، این چنین گفت:
لقد أنعم الله على الحبلى، أخرج منها نسمه تسعى، بين صفاق و..
چگونه می توان ادّعا نمود که تمام افراد بشر می توانند کاخ های مجللی را بسازند به این دلیل که همه آن ها توانایی آن را دارند که آجری را در ساختمانی کار بگذارند ؟؟!! به این دلیل که همه عرب ها می توانند یکایک کلمات و مفردات این قصاید و خطبه ها را تلفظ کنند و نیز چگونه می توان گفت هر عرب زبانی توانایی ایراد خطبه ها و انشای قصیده های فصیح و بلیغ را دارد. کوتاه سخن این که در طول تاریخ، دشمنان اسلام بالأخص دستگاه مسیحیت و استکبار هزینه های سنگینی را متحمل شده و پول های گزافی را صرف کرده اند تا بلکه بتوانند از عظمت اسلام و مسلمانان بکاهند و مقام الهی و ارجمند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و قرآن مجید را حقیر جلوه دهند این مبارزه همچنان ادامه داشته بلکه با شدّت عمل بیشتر به صورت یک برنامه منظم و گسترده ای انجام می شود. این تلاش های مذبوحانه، جز رسوایی آنان، چیزی دیگر را به دنبال نخواهد داشت. اینک به طور اختصار در دو زمینه (بافت ظاهری و محتوایی) مطالب مدعيان تحدّی را نقد می کنیم:
الصم (1) قُل يا أيها المُسْلِمُونَ انكم لفى ضَلالٍ بَعِيد (2) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِاللهِ وَ مَسيحِهِ لَهُمْ فِي الآخِرَة نارُ جَهَنَّمَ وَ عَذابٌ شَديدٌ (3) وجوهٌ يومئذ صاغرة مكفهرة تلتمس عفو الله والله يفعل ما يريد (4) يومَ يَقولُ يا عبادي قد أنعمت على الذين من قبلِكُم بالهدى منزّلاً فى التوراة والإنجيل (5) فما كان لكم ان تكفروا بما أنزلتُ وتضلوا سواء السبيل(6) قالوا ربنا ما ضَلَلْنا أنفُسنا بل أضلنا مَنْ ادّعى أنّه من المرسلين (7) وإذ قال الله يا محمد أغويت عبادى وجعلتهم من الكافرين ( 8 ) قالَ رَبِّي إِنما أغواني الشيطانُ إنهُ كان لبنى آدَم أعظم المفسدين (9) و يغفر الله للذين تابوا ممن أغواهُمُ الإنسانُ ويبعثُ بالذى كان للشيطان نصيراً إلى جهنم وبئس المصير (10) وإن قضى الله أمراً فانه أعلم بما قضى و هو على كلّ شيء قدير (11).
با دقّت در عبارت های فوق خواهیم دید که از روش سرقت از آیات استفاده کرده اند. اکنون به شیوه تحریف و سرقت آن اشاره می کنیم:
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ... (1)آيه جعلى «إِنّ الذينَ كَفَروا بالله و مسيحه». (3)
آيه جعلى «إن الذين كفروا بالله ومسيحه لهم في الآخرة نار جهنم و عذاب شديد». (3)
آيه جعلی «وجوه يومئذ صاغرة». (4)
آيه جعلی «و الله يفعل ما يريد». (4)
7.قُلْ يَعِبَادِ الَّذِينَ ءَامَنُوا..، (7)اذْكُرُوا نِعْمَتَى الَّتِي أَنْعَمْتُ..، (8)عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ..، (9)وَأَنزَلَ التَّوْرَنَةَ والإنجيل ﴿3 مِن قَبْلُ هُدًى لِلنَّاسِ..﴾، (10)أيه جعلى «يوم يقوم الرحمن يا عبادي قد أنعمت على الذين من قبلكم بالهدى منزّلاً في التوراة و الانجيل». (4)
آيه جعلی «فما كان لكم ان تكفروا بما أنزلت و تضلّوا سواء السبيل». (6)
آيه جعلى «و إن قضى الله أمراً فانّه أعلم بما قضى» (11)
آيه جعلی «وهو على كل شيء قدير». (11)
آيه جعلى «قالوا ربّنا ما ضللنا أنفسنا بل أضلنا من ادعى أنّه من المرسلين». (7)
آیه جعلى «و إذ قال الله يا محمد أغويت عبادى وجعلتهم من الكافرين، قال ربّي إنّما أغواني الشيطان». (8)
لازم به یادآوری است که در جمله های مجعوله ی سوره ی «مسلمون»، نود درصد آن، برگرفته از قرآن است.
الله
سبحانَ الذى خلق السموات فلم يجعل لها حدّا (1) و خلق الأرض و كوّرها و جعلَها ماءاً و جلدا (2) قل للذين خدعوا بدعوة الشيطان عَمِيَتْ بصائركُمْ فافتريتم على الله كذباً وكنتم للشيطان سَنَداً (3) إنّ الشيطان كان للإنسان عدواً ألدا (4) لو شاء ربكم لا تخذ من الحجارة أولاداً له إذ هو الذي قال للكون كُن فكان و سبحانه أن يستشير فى أمره أحدا(5) سبحانه رب العالمين أن يتخذ من خلائقه ولدا (6) قل للذين يمترون فيما أنزل من قبل ليس المسيح خليقة الله إذكان مع الله قبل البدء و هو معه أبداً (7) فيه و منه كان مع روح قدسه إلها سرمدياً واحداً ( 8 ) و إذ بعث بهِ الأبُ للعالمين كما وعدَ (9) حل في بطن عذراء كلمة و خرج منه جسدا (10) عاشر الإنسان، علم الإنسان، مات عن الإنسان فدى و كالإنسان رقدَ (11) و إلى أبيه السماوى بعد ثلاثة أيام صعد (12) إن الذين كفروا بآياته وقالوا قولاً إدًا (13) لن يجعل الله لهم من أمده بُدًا (14) أما الذين آمنوا بالله و مسيحه فلهم مغفرة جناتُ نعيم خالدين فيها أبداً (15)
دقّت در این عبارات نیز نشان از سرقت ادبی بسیار دارد:
آیه جعلى «إنّ الشّيطان كان للإنسان عدوّاً ألدّا». (4)
آيه جعلی «لَو شاء ربّكم». (5)
آيه جعلی «لو شاء ربّكم لاتّخذ من من الحجارة أولاداً له». (5)
آیه جعلى «هو الذى قال للكون كن فكان». (5)
آيه جعلى «سبحانه أن يستشير في أمره أحداً». (5)
آیه جعلی «سبحانه ربِّ العالمين أن يتخذ من خلائقه ولداً». (6)
آیه جعلی «سبحانه ربّ العالمين». (6)
آیه جعلی « خلق السماوات فلم يجعل لها حداً (1) خلق الأرض وكوّرها و جعلها». (2)
آيه جعلی «قل للّذين يمترون فيما أنزل من قبل، ليس المسيح خليقة الله إذ كان مع الله قبل البدء و هو معه أبداً». (7)
آيه جعلى «إلهاً سرمدياً واحداً» (8)
آيه جعلى «و إذ بعث به الأب للعالمين». (9)
آیه جعلي «لم يجعل لها». (1)
آيه جعلى «إن الذين كفروا بآياته». (13)
آیه جعلی «و قالوا قولا إدًا». (13)
آيه جعلی «اما الّذين آمنوا بالله و مسيحه فلهم مغفرة و جنات نعيم خالدين فيها أبداً». (15)
آیه جعلی «الذين آمنوا بالله و مسیحه». (15)
آیه جعلی «و كنتم للشيطان سنداً». (3)
المذ(1) إنا أرسلناك للعالمين مبشراً و نذيراً (2) تقضى بما يخطرُ بفكرك و تدبر الأمورَ تدبيرا (3) فمن عمل بما رأيت فلنفسه و من لم يعمل فلسوف يلقى على يديك جزاء مريرا(4) إنا أعطينا موسى من قبلك من الوصيّات عشرةً و نعطيك عشرات أخرى إذ قد ختمنا بك الأنبياء و جعلناك عليهم أميرا (5) فانسَخ مالكَ أن تنسَخَ ممّا أمرناهُم بِهِ فَقَدْ سَمْعنا لك أن تجرى على قراراتنا تغيير ((6) قل لعبادى الذين آمنوا إن تثاءبوا يستعيذوا بالرحمن أن لا يضحك منهم الشيطان وليكبروا الله إن عطسوا تكبيرا (7) و أن لا يقتنوا في بيوتهم كلبا و لا يضعوا على حيطانهم تصويرا (8) و إذا أرادوا انتعالاً فليبدأوا باليمين قبل الشمال و إن لم يفعلوا فقد اقترفوا نهبا كبيرا (9) وإن تبرزوا فليمسحوا مؤخراتهم بحجار ثلاثة و ينتهوا عن الروث إذ قد جعلناه للجنّ غذاءً و على المؤمنين أمراً محظورا (10) قل لعبادى الذينَ آمَنُوا يغزوا من أرادوا و يقتلوا من أجل رزقهم و من لم يغز منهم أو لم يحدّث نفسه بغز و مات منافقاً منكُورا (11) و للذين يخشون سحراً يأكلوا سبع عجواتٍ ينجيهمُ الله من السحر و يبعد عنهم شراً مستطيراً. 12) قل لعبادي إن أرادوا أن يحلفوا فليحلفوا بالله و لا يخافوا تبذير (13) و أن ينحكوا ما طاب لهم من النساء مثنى و ثلاث و رباع أو ما ملكت أيمانهم أنا جعلنا لهم الدين أمراً يسيرا (14) و إذ فَرغَتْ من بين یدیک الوصايا فاطلب إليك جبريل يأتيك ساعياً مأمورا (15) و إن شُغل جبريلُ عنك فعلیک بورقة بن نوفل و بن نوفل و استفذ منه قبل أن نتوفاه فيصبح الوحى عليك أمراً عسيراً (16)
این عبارت ها نیز تلفیقی از آیات است و سرقتی است:
إِنَّا أَرْسَلْنَكَ شَهِدًا وَ مُبَشِّرًا وَنَذِيرًا. (1)، وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ. (2)آيه جعلى «انّا أرسلناك للعالمين مبشراً و نذيراً». (1)
... مَنْ عَمِلَ صَلِحًا فَلِنَفْسِهِ... (3)
آيه جعلی «فمن عمل بما رأيت فلنفسه...» (2)
آيه جعلی «قل لعبادى الذين آمنوا إن تثاءبوا». (7)
آیه جعلى «وليكبروا الله إن عطسوا تكبيرا». (7)
آيه جعلى «و أن ينكحوا ماطاب لهم من النساء مثنى و ثلاث و رباع أو ما ملكت أيمانهم إنا جعلنا لهم الدين أمراً يسيراً». (14)
و اذكر فى الكتاب الحواريين إذ عصفت الرياحُ بهم ليلاً وهُمْ يُبحرون (1) إذ تراعى على المياه لهم طيفُ المسيح يمشى، فقالوا هو ربنا يهزأ بنا أم قد مسنا ضربٌ من جنون (2) فجاءَهم صوت المعلّم أنْ لا تخافوا إنى أنا هُوَ،فلا تُبصِرونَ (3) فهتفَ هاتف منهم يقولُ ربّى مُرْنى إن كنتَ حقاً هوَ، آتى على المياه إليك، عسى أن يبدِّلَ اللهُ شَكّى بيقين (4) قال فاسع إلى ولتَكُنْ للناس آية لعلهم يتذكرون.(5) و إذ طَفِقَ الحوارى يمشى رأى شدة الريح فخاف وبدأ يغرَقُ فصاح بربّه يستعين (6) فمد بيمينه لهُ فأخذهُ بها وقال يا قليل الإيمان هذا جزاء المُمْتَرين (7) وإذ ركب السفينة معه سَكنتِ الرياحُ لتوّها فسبح الحواريون بحمده وهتفوا له قائلين (8) أنت هو ابن الله حقاً، بک نحنُ،آمنا وأمامك نخرّ ساجدين (9) قال طوبى للذين آمنوا و لم يلبسوا إيمانهم بشك فأولئك هم المفلحون (10).
بررسی این آیات ساخته گی نیز نشان از سرقت ادبی از خود قرآن کریم دارد:
آیه جعلی «و اذكر فى الكتاب الحواريين إذ عصفت الرياح بهم ليلا و هم يبحرون». (1)
آيه جعلى «و لتَكُن للنّاس آية لعلّهم يتذكرون» (5)
آيه جعلى «و إذ ركب السفينة معه سكنت الرياح لتوها فسبّح الحواريون بحمده و هتفوا له قائلين. (8) و إذ طفق الحواري يمشى رأى شدّة الريح فخاف و بدأ يغرق فصاح بربه يستعين». (6)
تذكّر: آیات ساخته شده علاوه بر این که از تلفیق آیات قرآن کریم است و سرقتی است از نظر محتوا نیز به هیچ وجه هماورد قرآن کریم نیست جملات مهمل، بی هدف و بی محتوا و خنده آور شبیه گفتار بذله گویان نشان از ادّعای دروغین نویسندگان آن است. به نمونه هایی از آن توجه فرمایید و با دقّت قضاوت کنید:
قل لبعادى الذين آمنوا إن تناءَ بوا (خمیازه کشيدن) يستعيذوا بالرحمن أن لا يضحك منهم الشيطان و ليكبروا الله إن عطسوا تكبيراً (7) وان لا يقتنوا في بيوتهم كلباً ولا يضعوا اعلى حيطانهم تصويرا (8) وإذا أرادوا انتعالاً فليبدأوا باليمين قبل الشمال وإن لم يفعلوا فقد اقترفوا ذنبا كبيرا (9) وإن تبرزوا (أى تغوّطوا) فليمسحوا مؤخراتهم بحجار ثلاثة وينتهوا عن الروث (كثافت) إذ قد جعلناه لجن غذاءً وعلى المؤمنين أمراً محظوراً (أى ممنوعاً ) (10) قل لبعادى الّذین آمنوا يغزوا (یعنی جنگ کنند) من أرادوا و يقتلوا من أجل رزقهم ومن لم يغزوا منهم أو لم يحدث نفسه بغزو مات منافقاً منكورا (11) وللذين يخشون سحراً يأكلوا سبع عجوات (خرمای عجوه) ينجيهم الله من السحر و يبعد عنهم شرّاً مستطيرا (12) وإن شغل جبريل عنک فعلیک بورقة بن نوفل واستفد منه قبل أن نتوفاه فيصبح الوحي عليك أمراً عسيراً (16)
بگو به آن دسته از بندگان من که ایمان آورده اند اگر خمیازه کشیدند پناه ببرند به خدا که شیطان به آن ها نخندد و تکبیر بگویند خدا را اگر عطسه نمودند تکبیر کردنی (7) و این که نگه ندارند در منزل های خود سگی را و بر روی دیوارهای خود عکسی را نچسبانند. (8) اگر می خواهند کفش بپوشند، کفش راست را قبل از چپ بپوشند، اگر این کار را انجام ندادند گناه بزرگی را مرتکب شده اند. (9) و اگر تغوط کردند سه سنگ به دبر خود بکشند و دور شوند از آن کثافت، چون قرار دادیم آن را برای جن و بر مؤمنین غذا امری ممنوع. (10) بگو به بندگان مؤمن من، جنگ کنند با هر کس که می خواهند و بکشند برای روزی خود و هر کس جنگ نکند از آن ها و بنای جنگ کردن نداشته باشد، منافق و بینام و نشان بمیرد. (11) و کسانی که از سحر می ترسند هفت دانه خرمای عجوه بخورند، نجات می دهد خدا او را از سحر و دور می کند از آن ها شرّ پراکنده را (12) و اگر از تو مشغول شد جبرئیل بر تو باد به ورقة بن نوفل و استفاده کن از او قبل از آن که او را بمیرانیم که در این صورت وحی بر تو امر سختی شود. (16)
به نمونه ای دیگر از کلمات بی محتوایی که در مقابله با قرآن آورده شده، توجّه کنید:
و اذكر في الكتاب الحواريين إذ عصفت الرياح بهم ليلا وهم يُبحرون (1) إذ تراءى على المياه لهم طيف المسيح يمشى فقالوا أهو ربنا يهزأ بنا أم قد مسنا ضرب من جنون(2) فجاءهم صوت المعلم أن لا تخافوا إنّى أنا هو أفلا تبصرون (3) وإذ طفق الحواري يمشى رأى شدة الريح فخاف و بدأ يغرق فصاح بربّه يستعين (6) فمد بيمينه له فأخذه بها و قال يا قليل الايمان هذا جزاء الممترين (7)
یاد کن در کتاب حواریین وقتی که باد در شب به شدّت وزید و آن ها در دریا بودند (1) به نظر آن ها آمد روی آب خیال مسیح که راه می رود پس گفتند آیا او پروردگار ماست که ما مسخره می کند (یا با ما شوخی می کند) یا به ما دیوانگی روی داده است (2) صدای پس معلّم به سوی آن ها آمد این که نترسید من او هستم آیا نمی بینید؟! (3) و چون حواری به راه رفتن شروع کرد دید باد سختی می وزد و ترسید و نزدیک بود غرق شود، داد زد به پروردگار و از او استعانت جست (6) پس دست راست خود را به سوی او دراز کرد و به او گفت ای کم ایمان این جزای شک کنندگان است.
این جمله های بی مغز و پوچ و مبتذل که شبیه گفتار بذله گویان بی هدف و داستان های تخیّلاتی غیر واقعی است و گوینده آن ها خواسته است که یک نوع تقلید خنک و مونتاژی از جمله های متین و استوار قرآن، به عنوان تحدّی و معارضه با قرآن بیاورد، لكن فاقد بلاغت و گیرایی تعبیر و شیوایی بیان و عظمت و بلندی معانی است. این جملات نه تنها به پایه یک صدم بلاغت قرآن نمی رسد بلکه به مراتب از کلام عادی که در قلوب مردم جای می گیرد پایین تر است این جملات شایستگی آن را ندارند که در تمام جوانب، مورد بحث و دقت قرار گیرند، زیرا بی محتوایی و سبکی این جملات با کمترین دقت و توجه بر همگان روشن است. و کسانی که یک رشته ی الفاظ بی معنی و مهمل را به هم بافته و خواسته باشند به مقابله با قرآن برخیزند، نتیجه ای جز رسوایی عاید آنان نمی گردد و بهترین مصداق شعر زیر است:
ای مگس؛ عرصه سیمرغ نه جولانگه توست *** عرض خود می بری و زحمت ما می داری
اشکال دیگری که در آیات ساخته گی وجود دارد تناقض متعدّد آن است. آن چه مسلّم و قطعی است، این است که آیات مبارکه قرآن کریم در مدّت 23 سال به تدریج بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شده
و در مجموع آن، کوچک ترین تضاد و اختلافی مشاهده نمی شود و این خود راه دیگر برای تحدّی بوده و مبیّن وجوه دیگر اعجاز قرآن است که غیر از اصل بلاغت، یکنواختی بلاغت آن را در طول تاریخ نزول به اثبات می رساند.
1- در صفحه «تجسد» فقره 6 می گوید:
سبحانه ربِّ العالمين أن يتخذ من خلائقه ولداً
یعنی منزّه است پروردگار عالمیان که قرار دهد از مردمان برای خود فرزندی.
این عبارت تصریح دارد به این که برای خداوند هیچ گونه فرزندی نیست و از طرفی پدر کسی هم نیست لکن در همین صفحه فقره 9 و 12 می گوید:
و إذ بعث به الأب للعالمين كما وعد
و زمانی که فرستاد او را پدر برای عالمیان چون وعده داده بود.
و إلى أبيه السماوى بعد ثلاثة أيام صعد.
و به سوی پدر آسمانی خود بعد از سه روز بالا رفت.
در فقره 9 صفحه «ایمان» می گوید:
أنت هو ابن الله حقّاً.
تو حقیقتا فرزند خدا هستی.
و در فقره 7 صفحه «تسجد» می گوید:
ليس المسيح خليقة الله إذ كان مع الله قبل البدء و هو معه أبداً.
مسیح مخلوق خدا نیست، چون که او قبل از خلقت با خدا بود و تا ابد با خدا هست.
این عبارت دلالت دارد که خلقت مسیح ابدی و ازلی است و به ناچار باید گفت که دو خدا وجود دارد یکی خدا و دیگری مسیح و در فقره 8 می گوید:
فيه و منه كان روح قدسه.
در او و از او بود با روح قدس.
و در نهایت قایل به تثلیث می شود.
در صفحه «ایمان» فقره 2 و 3 مسیح را رب توصیف می کند:
فقالوا أهو ربّنا... فجاءهم صوت المعلم.... إنّى أنا هو.
پس گفتند آیا او پروردگار ماست..... پس آمد به سوی آن ها صدای معلم..... من او هستم.
اما در صفحه «ایمان» شماره 9 می گوید: أنت هو ابن الله حقّاً " در شماره های 9، 10، 11 و 12 صفحه «تجسد» می گوید:
و إذ بعث به الاب للعالمين كما وعد. حلّ في بطن عذراء كلمة وخرج منه جسداً.
عاشر الإنسان، علم الإنسان مات عن الإنسان فدى و كالإنسان رقد.
زمانی که فرستاد او را پدری برای عالمیان چون وعده داده بود حلول کرد در شکم عذراء کلمه ای خارج شد از او با جسد معاشرت کرد با مردمان، تعلیم کرد مردمان را، فدای انسان شد و مُرد و مانند انسان خوابید. (اشاره به مرگ)
و نیز فقره 2 و 5 صفحه «وصایا»، بلکه مضمون و عبارت تمام آن صفحه دلالت دارد به این که مسیح رسول خدا است، چنان که می گوید:
إنا أرسلناك للعالمين مبشراً و نذيراً (2) إنا أعطينا موسى من قبلک من الوصيات عشرة و نعطيك عشرات أخرى إذ قد ختمنا بك الأنبياء و جعلناك عليهم أميراً ما شما را برای عالمیان بشیر و نذیر فرستادیم ما دادیم به موسی قبل از تو ده تا وصايا و می دهیم به تو ده تا وصیت دیگر چون ختم کردیم به تو پیغمبران را و قرار دادیم تو را به آن ها فرماندار.
بدون تردید تمام این عبارات بیانگر آن است که مسیح مخلوق خدا است.
خلاصه، از این صفحات چهارگانه استفاده می شود که حضرت عیسی علیه السلام، هم خدا و هم مخلوق و هم رسول خدا است و کدام عاقلی می تواند چنین امر محال را قبول کند؟ خداوند متعال در قرآن خطاب به اهل کتاب می فرماید:
يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلَا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَلَا تَقُولُوا ثَلَاثَةٌ انْتَهُوا خَيْرًا لَكُمْ إِنَّمَا اللَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلًا (1)
1) نساء، 171.
يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَأَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ﴿70 يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ (1) شگفت این که در صفحه «تجسد» فقره 7 و 8 قایل به "تثلیث" (خدا، مسیح و روح القدس) می شود، سپس در توصیف آن ها می گوید: «إلهاً سرمدیاً واحداً أحداً». حال چگونه سه را یک و یک را سه می داند چیزی است که خود قایل باید پاسخ بدهد؟ خداوند چه زیبا فرمود:
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَّ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا (2) آیا در [معانی] قرآن نمی اندیشند اگر از جانب غیر خدا بود قطعاً در آن اختلاف بسیاری می یافتند.
حال سئوال مهم این است که؛ چگونه وقتی کلام از انسان است در آن اختلاف پدید می آید؟ در پاسخ باید گفت:
اوّلاً: حالات انسان از قبیل غم، شادی، ترس، امید و... تحت تأثیر عوامل خارجی و احیاناً درونی، تغییر می کند و در کلام او اثر می گذارد به طوری که انسان در اوج شادی، به گونه ای سخن می گوید و در موقع حزن و اندوه به گونه ای دیگر و علت آن نیست مگر این که او که یک موجود مادّی است و تحت تأثیر عوامل مختلف قرار می گیرد بنابر این یک فرد نمی تواند در طول عمر آن چنان سخن بگوید که همه اش از نظر بلاغت یکنواخت باشد و به ناچار سطح کلامش در مواقع گرسنگی و سیری، غم و شادی سلامتی و ناخوشی اضطراب و اطمینان، شکست و پیروزی و.. تفاوت های بزرگی خواهد داشت.
امّا وقتی که کلام کلام الهی می شود و خداوند متعال در قرآن کریم در تمام این شرایط مذکور سخن گفته است آن وقتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در نهایت سختی و پیروزی فقر مالی و توانمندی در حال صحت و سلامتی و.. است در می یابیم که در طول 23 سال نبوّت، از لحاظ بلاغت یکنواخت سخن گفته است به طوری که اولین آیات نازل شده به همان اندازه محکم و شامل حقایق علمی است که آخرین آن ها همان اعتبار و اتقان را دارد. ثانياً: خداوند متعال هدفش را بهتر از همه می شناسد و حال بندگانش را هم در تمام ابعاد بهتر از همه می داند و احاطه او بر ترکیبات الفاظ از همه بیشتر است، لذا فقط خداست که می تواند هدف خود را بر اساس مقتضای حال به بهترین وجه و با جامعیت بیان کند.
امّا دیگران نمی توانند چنین احاطه ای داشته باشند و نمی دانند دقیقا چه نکته هایی را باید رعایت کنند و چگونه حال همه مخاطبان را در نظر بگیرند و بر اساس چنین فرمول پیچیده ای سخن بگویند سر این که کسی نمی تواند مثل قرآن را بیاورد همین است چون انسان هر قدر بخواهد نکته های مختلفی را در نظر بگیرد بالاخره ذهنش محدود است و توجّه او به یک یا چند مطلب خاص معطوف می شود و بر همه ی جهات مسلط نیست لذا آوردن مثل قرآن برای کسی ممکن نمی باشد. البته به این نکته نیز باید توجه داشت که مطابق آيه وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا، بطور طبیعی انتظار آوردن مثل تمام قرآن که " فيه تبیان کل شیء" از بشر و مخلوق، امری ناممکن است ولی آوردن مانند برخی از سور که طبیعتا به بخشی از حقایق اشاره خواهد داشت امر محال نیست ولی با توجه به علم كم مخلوق و عدم احاطه به بقیه جوانب و علوم از تناقض در امان نیست که به مواردی اشاره رفت اما این که برخی مراد از مثل قرآن را آوردن سوره ای با عبارت های شبیه فرض کرده و بر همان اساس به تحدی پاسخ داده اند بی مورد است زیرا قرآن شعر نیست و نثر معمول نیست بلکه یک نثر الاهی و خاص است و همان طور که هر سوره با سوره دیگر در نظم و فصاحت مشابهت ندارد ولی در اوج و کمال بی مانند است، (1)
تفسير الميزان، ج 1، علامه طباطبائی
اعجاز قرآن، علامه طباطبائی
قرآن در اسلام علامه طباطبائی
التمهيد و علوم قرآن، آیت الله معرفت.
رسالت جهانی پیامبر، آیت الله سبحانی
راه و راهنما شناسی، آیت الله مصباح یزدی.
شناخت اعجاز قرآن
ماهیت و منشأ دین، فضل الله کمپانی
مراد از این که مثل قرآن بیاورید این است که سوره ای با نثر خاص و مضمون خاص ولی در خور و مثل قرآن بیاورید نه این که با سرقت بردن جملات و کلمات بخواهید با قرآن هماوردی کنید؛ که چنین اتفاقی تا کنون رخ نداده و هرگز رخ نخواهد داد.1) البيان، آیت الله خوئی.
1- اسراء، آیه ی 88
2- یونس، آیه ی 38
3- سوره هود آیه 13
4- طور، آیه ی 33 - 34
5- بقره، آیه ی 23 - 24.
6- ر.ک: زنجانی ابو عبدالله؛ تاریخ القرآن،تهران، منظمه الاعلام الاسلامی، ص 55 - 64.
7- ر.ک: مصباح یزدی،محمد تقی قرآن شناسی، ص127 - 133.
8- مصباح یزدی، محمد تقی قرآن شناسی ص 125 - 133. با اندکی تصرّف.
9- راوندی، قطب الدين، الخرائج و الجرائح، مؤسسه امام مهدی (عجل الله فرجه)، ج3، ص981؛ همچنین نک مجلسی، بحار الأنوار، ج 17، ص 224
10- سيد مرتضى، جمل العلم و العمل، ص 41 به نقل از اعجاز قرآن سیدرضا مؤدب، ص53.
11- شیخ طوسی، محمد، الإقتصاد الهادى إلى الرشاد، ص 72 به نقل از اعجاز قرآن ص 57
12- بقره،23.
13- طبرسی، مجمع البيان، ج 1، ص 157.
14- همان
15- إسراء، 88
16- طبرسی مجمع البیان، ج 6، ص 676
17- يونس، 38
18- شیخ طوسی، محمد، الإقتصاد الهادى إلى الرشاد، ص 72 به نقل از اعجاز قرآن، ص173.
19- هود، 13.
20- شیخ طوسی، التبيان في تفسير القرآن، ج 5، ص475.
21- ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان، ج 10، ص 236.
22- مجلسی، بحار الأنوار، ج 17، ص224.
23- خرمشاهی بهاء الدین قرآن پژوهی، ج 1، ص 481
24- ر.ک: الميزان، ج 1، ص 68
25- ر.ک: البیان ص 94
26- همان، ص 94 - 99.
27- جوان آراسته، حسین؛ درسنامه علوم قرآنی، ص 358.
28- نحل، 103
29- خویی، البیان، ص 40.
30- همان ص 48، 72
31- ر.ک: طباطبایی محمد حسین المیزان، ج 1، ص 59 - 73.
32- اعراف 128
33- اعلی 1-5
34- اعراف، 1.
35- یونس، 104
36- ذاریات، 8.
37- شوری، 18.
38- نساء، 150
39- آل عمران، 4.
40- بقره، 114.
41- فاطر، 36.
42- غاشیه، 8.
43- بقره، 253
44- زمر 10
45- بقره، 40
46- بقره، 183.
47- آل عمران 4-3
48- هود، 20.
49- ابراهيم، 8.
50- بقره، 41.
51- مائده، 77
52- احزاب، 36.
53- هود، 4.
54- احزاب، 67
55- مائده، 116.
56- اسراء،53.
57- انعام، 112.
58- زمر، 4
59- آل عمران، 47.
60- کهف، 26.
61- مریم،
62- نمل، 8.
63- زمر، 5
64- مریم، 33-34.
65- مائده، 72
66- همان.
67- بقره، 133
68- آل عمران، 164
69- نور، 40
70- آل عمران، 4.
71- احزاب، 70
72- نساء، 122
73- نساء، 152.
74- مريم، 45
75- فتح، 8
76- انبیاء، 107.
77- جاثیه، 15.
78- ابراهیم 31
79- بقره، 185.
80- اسراء، 111
81- نساء، 3.
82- مریم، 16.
83- بقره، 221
84- یونس، 22.
85- نساء، 171.
86- آل عمران، 70-71.
87- نساء، 82
بعلاوه قرآن کریم؛
ابو الفتوح رازی، حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1408ق.
جوان آراسته، حسین درسنامه علوم قرآنی قم دفتر تبلیغات اسلامی، چ اول، 1377ش.
خرمشاهی، بهاء الدین قرآن پژوهی،تهران، دوستان، چاول، 1377ش.
راوندی، قطب الدين، الخرائج و الجرائح، مؤسسه امام مهدی (عجل الله فرجه)، قم، 1409ق.
زنجانی، ابوعبدالله، تاریخ القرآن، تهران، منظمة الاعلام الاسلامی، چ اول، 1404ق.
سیدرضا مؤدب، اعجاز قرآن، مرکز جهانی علوم اسلامی، قم، 1386ش.
شیخ مفید، محمد بن نعمان اوائل المقالات في المذاهب و المختارات، چاپ کنگره شیخ مفید، قم، 1413ق.
طبرسی، فضل بن حسن، جوامع الجامع، انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1377ش.
مصباح یزدی، محمد تقی، قرآن شناسی، قم، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، چ اول، 1376ش.
روح الله اسماعیلی روشناوند
ولایت حضرت امیر المؤمنين علیه السلام در خطبه های حضرت زهرا علیها السلام
گریه های حضرت زهرا علیها السلام بر مظلوميت امير المؤمنين علیه السلام
قهر حضرت زهرا علیها السلام مشتی بر دهان نفاق
وصیت حضرت زهرا علیها السلام سندی بر مظلوميت امير المومنين علیه السلام
حضرت زهرا علیها السلام ركن امير المؤمنين علیه السلام
حائل شدن حضرت زهرا علیها السلام در دفاع از امیر المؤمنين علیه السلام
عكس العمل حضرت زهرا علیها السلام پس از غصب خلافت
حضرت فاطمه علیها السلام و پیراهن خون آلود امام حسین علیه السلام
علل بیماری و شهادت حضرت زهرا علیها السلام
تولی و تبرّی دو بال پرواز
در این مقاله نویسنده محترم کوشیده است که سیره عملی حضرت زهرا علیها السلام را به اختصار ولی مفید بیان نماید و مشخّص نموده است که اساس و روش حضرت فاطمه علیها السلام دفاع از حریم ولایت و اثبات حقّانیّت وصایت امیرمؤمنان حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است و برای تحقق این مهم به مقام شهادت نائل شدند و اختفاء قبر مطهّر ایشان نیز ادامه همان روش است.
کلیدواژه ها؛
ولایت حضرت زهرا علیها السلام، رکن امیر المؤمنين علیه السلام، شهادت، تولّی و تبرّی
دختر گرامی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پس از جریان غصب فدک، در میان گروهی از زنان مدینه به مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله آمده آن جا خطبه ی بی همتایی ایراد نموده که باعث تحریک عقول و احساسات گردید. (1)در آن خطبه پس از حمد خدا و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله در چندین جا سخن از مولای متقیان علیه السلام به میان آورده و از شخصیت بی نظیر آن حضرت علیه السلام تعریف و توصیف نموده است.
اینک فرازهایی چند از جملات آن حضرت علیها السلام را در این باره تقدیم خوانندگان عزیز می نماییم:
اَیُّها النَّاسُ! اِعْلَمُوا اَنِّی فاطِمَهُ وَ اَبی مُحَمَّدٌ..، فانّ تَعزُوهُ وَ تَعرِفُوهُ تَجِدُوهُ اَبی دُونَ نِسائِکُمْ وَ اَخا ابْنِ عَمِّی دُونَ رِجالِکُمْ. ای مردم! بدانید که من فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله هستم، اگر بخواهید پدرم را خوب بشناسید، خواهید دید که رسول خدا صلی الله علیه و آله پدر من است، نه پدر زنان شما و برادر پسر عمویم علی علیه السلام، نه برادر مردان شما..
سپس در جای دیگر می فرمایند:
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برادرش على علیه السلام را به خطر ناک ترین مراحل جنگ و مبارزه می فرستاد و او نیز بر نمی گشت مگر این که با شجاعت خود دشمن را مغلوب کند و شر آتشین آنان را با شمشیرش خاموش سازد علی علیه السلام آنقدر در راه خدا تلاش کرد که فرسوده شد و در امر الاهی کوشید، مردی بود که محرم رازهای پیامبر صلی الله علیه و آله به حساب می آمد، او سرور اولیاء الله، آماده جهاد و خدمت، دلسوز مردم، پرتلاش و فعال بود...
مطرح کردن این صفات والا آن هم در محضر جمع آشفته و پر غوغای غاصبین، بسیار ارزشمند و برای منافقین کوبنده بود تا جایی که متخلف اول در آغاز سخنانش - در جواب فاطمه علیها السلام- به برتری امیرالمؤمنین علیه السلام و اخوت او با رسول خدا صلی الله علیه و آله اعتراف می کند.
و در خطبه ای که حضرت فاطمه علیها السلام برای زنان مدینه ایراد نمود، صریحاً فرمودند:
چه باعث شد از امیرالمؤمنین علیه السلام اعراض کنند؛ اعراض نکردند مگر به خاطر شمشیر او که سران مشرکین را درو کرد و به این که او نسبت به مرگ بی اعتنا بود و در جنگ آن چنان پیش می رفت که دشمنان را می گرفت و می کشت و برای رضای خدا خشم می گرفت...
1) حلية الاولياء، ج 2، ص 4؛ كنز العمال، ج 8، ص 315؛ کشف الاسرار، ص 235.
سوگند به خدا اگر زمام خلافت را که رسول خدا صلی الله علیه و آله در اختیار علی علیه السلام قرار داده بود، از کف او خارج نمی ساختند، وی مردم را بدون مشکل پیش می برد و قافله را سالم به مقصد می رسانید و هیچ درد و رنجی متوجه آنان نمی شد ولی..
حضرت فاطمه علیها السلام در این فراز به طور صریح از ولایت به حق حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که از جانب خدا، توسط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در اختیار وی قرار داده شده سخن به میان آورده و مسیر صحیح خلافت علوی را ترسیم نموده و سپس به ستم های وارده از سوی حکومت غاصبین پرداخته است.
حضرت زهرا علیها السلام در فقدان رسول مقدّس اسلام صلی الله علیه و آله و غصب خلافت حقّه امیرمؤمنان علیه السلام و آثار شوم انحراف مسلمین که نتیجه آن رنج و محرومیت برای بشریت بود شب و روز می گریست، حضرت زهرا علیها السلام به خاطر ستمی بزرگ که به همه انسان ها تا قیام قیامت رفته بود می گریست، تا آن جا که «رأس البکّائین» نام گرفت. او آنقدر می گریست که آرامش را از اهل مدینه برده بود، آن چنان که تنها جبرئیل می توانست او را در فقدان نبی و ظلم بر وصی تسلیت دهد. رنج حضرت زهرا علیها السلام بخاطر محرومیت انسان ها از معنویت بود او به راحتی می دید که ادامه ی سقیفه نینوا،است او واقعه ی حرّه را می دید، او صفین و جمل، خلافت معاویه و خلافت عباسی و عثمانی و محرومیت امروز ما را شاهد بود در وسعت نگاه او انسان امروز هم جا داشت. او حق داشت، او حق داشت این گونه بگرید و ناله کند آن جا که فریادهایش کارساز نیست. شاید اشک هایش بر دل های سنگی این جماعت مفلوک نفوذ کند و این سؤال را در اذهان مرده ی آن ها شکل دهد که به راستی چرا زهرا علیها السلام محبوبه ی خدا و دخت رسول خدا صلی الله علیه و آله این گونه ضجّه می زند و اشک می ریزد؟ شاید خفته ای بیدار شود.
دیگر اقدام حضرت زهرا علیها السلام برای آشکار کردن حق و اتمام حجت با مردم، همان قهر اوست. آن حضرت علیها السلام تصمیم گرفت دیگر هرگز با ابوبکر و عمر سخن نگوید و تا پایان حیاتش هم بر سر تصمیم خود ماند. (1)لذا خطاب به ابوبکر فرمودند:
وَاللّه لاَدْعُوَنَّ اللّه عَلَیْکَ وَ اللّه لا اُکَلِّمُکَ بِکَلِمَةٍ ما حَیَیْتُ. (2) به خدا سوگند تو را نفرین می کنم و به خدا سوگند تا زنده ام با تو کلمه ای سخن نخواهم گفت.
و نیز در آن حین که عمر به خانه اش حمله برده بود و آن جا را به آتش کشانده بود به او فرمود:
وَ اللهِ لَا اُکَلِّمُ عُمَرَ حَتَّی اَلقَی الله (1) به خدا سوگند تا زنده ام با عمر سخن نخواهم گفت.
و در هنگام عیادت از او به آن دو فرمود:
وَ اللَّهِ لَا أُکَلِّمُکُمَا مِنْ رَأْسِی کَلِمَهً حَتَّی أَلْقَی رَبِّی فَأَشْکُوَکُمَا إِلَیْهِ بِمَا صَنَعْتُمَا بِهِ وَ بِی وَ ارْتَکَبْتُمَا مِنِّی. (2)
و این سکوت معنادار حضرت زهرا علیها السلام برای خلفا خیلی گران بود آن بانوی مکرمه هر کجا با آنان برخورد می کرد از ایشان رو برمی گرداند (3)بدون تردیدگاه بلندترین فریادها را از زبان سکوت باید شنید.
حضرت زهرا علیها السلام از هر فرصتی بهره می جست تا بتواند اذهان مردم را بیدار کند شاید این جماعت مرده، حرکتی کنند و بیش از این تن به حقارت و ذلت ندهند و با دست خویش آتش دوزخ خود را فراهم نسازند و نیز حجّتی روشن برای آیندگان آزاداندیش و طالبان حقیقت باشند تا «اسلام ولایت» را از «اسلام خلافت»، تمیز دهند و سره را از ناسره جدا کنند و به شهادت «آیه ی اکمال» که در غدیر نازل شد بدانند که دین مرضی و خداپسند دین همراه ولایت است. او آن گونه زندگی کرد که رفتنش هم ادامه حیاتش بود او می خواست همان گونه که حیاتش دشمن سوز و بیداری بخش بود مرگش نیز همین گونه باشد. از این رو وصیت کرد علی جان مرا شبانه غسل بده و کفنم کن و به خاک بسپار و اجازه نده آنان که بر من ستم کردند و آزارم نمودند در تشییع جنازه ام حاضر شوند و بر من نماز گذارند، زیرا آنان دشمنان خدا و رسول صلی الله علیه و آله می باشند. از مولا علی علیه السلام پرسیدند: چرا حضرت زهرا علیها السلام را شبانه دفن کردی؟ گفت: به خاطر بیزاری و غضب حضرت زهرا علیها السلام از آن جماعت. (4)
1) شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 137، ج 2، ص 19.
2) بحارالانوار، ج43، ص203، شرح ابن ابی الحدید، ج 16، ص218؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص13.
3) بحار الانوار، ج43، ص203.
4) امالی صدوق، ص 523 عَنِ اِبْنِ نُبَاتَهَ قَالَ: سُئِلَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ عَنْ عِلَّهِ دَفْنِهِ لِفَاطِمَهَ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لَیْلاً؟ فَقَالَ إِنَّهَا کَانَتْ سَاخِطَهً عَلَی قَوْمٍ کَرِهَتْ حُضُورَهُمْ جِنَازَتَهَا:.. و در علل الشرايع، ص 185 نیز آمده است سألت ابا عبدالله علیه السلام لِأَیِّ عِلَّهٍ دُفِنَتْ فَاطِمَهُ عَلَیْهَا السَّلاَمُ بِاللَّیْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لاَ یُصَلِّیَ عَلَیْهَا اَلرَّجُلاَنِ اَلْأَعْرَابِیَّانِ﴾ [بحار الانوار، ج 43، صص 159 و 182 و 183، ج 78، ص 255؛ معانی الاخبار، ص 356؛ كشف الغمة، ج 2، ص 68 تاریخ مدینه، ج1، ص197]
حضرت امام صادق علیه السلام از طریق امام باقر علیه السلام از جابر بن عبدالله انصاری نقل می کند که او می گوید: (1)
شنیدم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سه روز پیش از وفاتش به حضرت علی علیه السلام می فرمودند: سلام بر تو ای پدر دو ریحانه ی من! من دو فرزندم حسن و حسین علیهما السلام را به تو سفارش می کنم. به زودی دو رکن اساسی تو دنیا را ترک می کنند آن گاه خداوند جانشین و خلیفه من است برای تو چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وفات کردند، اميرالمؤمنین فرمودند: این یکی از رکن های من که رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر داده بود و پس از شهادت فاطمه علیها السلام نیز گفت: این هم رکن دوم من که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به آن خبر داده بودند.
بعد از آن که به خانه حضرت زهرا علیها السلام هجوم آوردند امیرالمؤمنین علیه السلام را به محاصره درآوردند و با جسارت ریسمان به گردن برادر پیامبر صلی الله علیه و آله انداخته و به سوی مسجد بردند حضرت زهرا علیها السلام گرچه درد، رمقش را برده و از پایش انداخته اما او آموزگار شهادت بود و خود به ما آموخته بود که حیات آدمی در گرو انتخاب اوست و چه انتخابی بالاتر از کشته شدن در راه ولایت؛ پس باید همین نیم رمق را هم در پای امام علی ریخت و تمامی هستی خود را با خدا یکجا معامله کرد این بود که بیدرنگ خود را با همه جراحت از جا کند و بین امیرالمؤمنین علیه السلام و آن ها حائل کرد و فرمود به خدا قسم نمی گذارم علی علیه السلام را ببرید، ای وای بر شما چه زود به خدا و رسولش صلی الله علیه و آله خیانت کردید این است معنای محبت به اهل بیت علیهم السلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و عمل به آن همه سفارش های او ؟!؟ به خدا قسم ای زاده خطاب اگر بیم این نداشتم که بیگناهان گرفتار بلای الاهی شوند نفرین می کردم و آن گاه می یافتی که نفرین من چه زود تحقق می پذیرد هنوز کلامش را به آخر نرسانده بود که یکبار دیگر، صفیر تازیانه ای سینه آسمان را شکافت و باز هم بر اندام شقایق خطی از خونکشید خدایا فقط تو می دانی بر اهل خانه چه گذشت آن گاه که بر جای جای بوسه های رسول خدا صلی الله علیه و آله خطی از خون نشست که هیچ زبانی را توان گفتن و هیچ گوشی را یارای شنیدن نیست.
1) بحار الانوار، ج43، ص 173، ح 14.
حضرت زهرا علیها السلام از پا افتاد آخرین سنگر ولایت برای دقایقی فرو ریخت، مشتی رجّاله، امیرالمؤمنین علیه السلام را کشان کشان به مسجد بردند، هر که می دید بر حال مولا علی علیه السلام رقت می برد. کوچه ها از آدم نماها پر بود همه برای دیدن ریسمان بر گردن خورشید و مظلومیت محض، گردن می کشیدند امیرالمؤمنین علیه السلام در راه رو به سوی پیامبر کرد و همان گفت که هارون به برادرش موسی در مقابل یهود بنی اسرائیل گفت:
يا بن أم إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي برادر، این قوم بر من مسلّط شدند و نزدیک است مرا بکشند.
گروهی با برنامه ریزی حساب شده ی قبلی خلافت را از آن خود کردند و امیرمؤمنان علیه السلام را از حق مسلم خود محروم ساختند اما دختر گرامی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز با تمام توان وارد میدان مبارزه شده و با شیوه خردمند خویش، علیه حکومت غاصب قیام نمود. آن حضرت علیها السلام در کنار اميرالمؤمنین علیه السلام به همراه فرزندانش (حسن و حسین علیهما السلام) به در خانه های مهاجرین و انصار می رفت و آنان را در غصب خلافت توسط حکومت وقت هشدار می دادند. (1)حضرت فاطمه علیها السلام در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان مهاجرین و انصار با ابوبکر به مبارزه برخاست و او را که غاصب فدک،بود محکوم کرد و مردم حاضر در مسجد را با سخنان خود به گریه واداشت و جوی فراهم ساخت که همه دانستند دختر پیامبر صلی الله علیه و آله مظلوم است. تاریخ نگار اهل تسنن در تاریخ خود می نویسد فاطمه علیها السلام آن چنان از دو خلیفه ی اول و دوم ناراضی و ناراحت بود که با آنان قهر کرد و از ستم آن دو رو به سوی قبر پدر کرد و فرمود:
یا أَبَتاهُ یا رَسُولَ اللّه ماذا لَقینا بَعْدَک مِنْ ابنِ الْخَطّابِ وَابنِ أبی قُحافه؛ (2) ای پدر و ای رسول خدا! ما بعد از تو چه روزگار سیاهی از پسر خطاب و پسر ابی قحافه داشته ایم؟!
ابن ابی الحدید (امام معتزلی) پس از تحقیق و بررسی در مورد واکنش حضرت فاطمه علیها السلام به ستم های وارده از سوی حکومت وقت می نویسد:
نتیجه تحقیقم این است که فاطمه علیها السلام با دل پر درد از ابوبکر و عمر از دنیا رفت و وصیت کرد آن دو بر جنازه اش نماز نخوانند. (3)
پس ملاحظه می کنید که همه ی این عکس العمل ها، در برابر حرکت ستمگرانه ی حکومت وقت به امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه علیها السلام یک برنامه ی سیاسی و مبارزه ی اجتماعی است که دختر پیامبر علیها السلام انجام داده است و بر همین اساس آن بانوی با فضیلت به امیرالمؤمنین علیه السلام وصیت کرد که شبانه او را غسل دهد و شبانه دفن کند و همه کارها را از چشم غاصبان پنهان نماید این وصیت را نوعی مبارزه ی منفی علیه آنان تلقی می کند. از این جهت امیرالمؤمنین فاطمه علیها السلام را شبانه غسل داد و کفن کرد و شب هنگام با یک برنامه ریزی دقیق جسم او را دور از چشم عامه ی مردم دفن کرد و قبر وی را آشکار نساخت و ظاهراً تا روز قیامت آشکار نخواهد شد و این خود نشانه نارضایتی حضرت فاطمه علیها السلام از حکومت وقت را در بر دارد.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند:
روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای دیدار فاطمه علیها السلام به خانه ی ما آمد ولی دخترش را بسیار محزون دید از او پرسید چرا این گونه غمگینی؟ در جواب گفت پدر جان به یاد عالم محشر افتادم که مردم در آن حال عریان خواهند بود.
ذَکَرْتَ الْمَحْشَرَ وَ وُقُوفَ النَّاسِ عُرَاهً رسول گرامی صلی الله علیه و آله فرمودند:
نگران مباش، پس از آن که من علی علیه السلام و ابراهیم خلیل علیه السلام سر از قبر بر می داریم آن گاه خداوند جبرئیل را با هفتاد هزار ملائکه به سراغ تو می فرستند، سپس اسرافیل در حالی که با سه پارچه زیبا از نور در اختیار دارد کنار تو می آید و تو را از قبر بیرون می نماید در حالی که بدنت پوشیده است.. آن گاه با عزّت و احترام بی نظیر هفتاد هزار ملائکه تسبیح گویان تو را وارد محشر می کنند و به همین تعداد حوریان بهشتی به استقبالت می آیند. در این هنگام مریم (دختر عمران) خدیجه (دختر خویلد حوا زن آدم آسیه دختر مزاحم ) هر کدام با صفوف ملائکه اطراف تو را می گیرند و تو را بر روی منبری از نور می نشانند در این هنگام جبرئیل به حضور تو می رسد و می گوید هر حاجتی داری بگو و تو می گویی خدایا حسن و حسینم را می خواهم. در آن ساعت حسینت را می بینی که با بدن خون آلود به محشر می آید و از خدا می خواهد که قاتلان وی را به کیفر رساند، بلافاصله خداوند به خشم آمده و از خشم او ملائکه نیز به خشم آیند و شعله های جهنم زبانه می کشد و قاتلان حسین و دشمنان او بر درون آتش افکنده می شوند. (1)
1) بحار الانوار، ج43، ص225.
حضرت فاطمه علیها السلام در پیشگاه خدا با قاتلان خود و فرزندانش محاجه خواهد کرد و آنان را در میان مردم محشر محکوم نموده و به عذاب دردناک الاهی گرفتار خواهد نمود. از روایات اسلامی استفاده می شود نخستین پرونده ای که در روز رستاخیر رسیدگی می،شود، پرونده محسن شهید فاطمه (علیها السلام) است، ولی آن چه دل فاطمه علیها السلام و شیعیان و محبان اهل بیت علیهم السلام را بیشتر می سوزاند خاطره جانسوز کربلا است که در آن، امام حسین علیه السلام را با یارانش به طور فجیع به شهادت رسانده و سرهایشان را از تنشان جدا نموده و زنان و دختران آنان را با تمامی بیرحمی اسیر کردند.. در احادیث آمده است که دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله پیراهن خون آلود امام حسین علیه السلام را در روز قیامت به دست گرفته و خواستار محاکمه و کیفر قاتلان او می گردد. (1)
از حضرت امام صادق علیه السلام آمده است:
حضرت فاطمه علیها السلام را در روز قیامت در قبّه ای از نور می نشانند. در این هنگام، امام حسین به محشر می آید در حالی که سر بریده اش را به دست می گیرد فاطمه علیها السلام از دیدن چنین حالی صیحه می کشد و می افتد و تمام پیامبران و خلایق دیگر از دیدن چنین وضعی به گریه می افتند، سپس قاتلین امام حسین علیه السلام حاضر و محاکمه می گردند و آن گاه به کیفر شدیدی می رسند.... (2)
و بالاخره در حدیث دیگری از طریق ابان بن عثمان از امام صادق علیه السلام نقل شده:
چون فاطمه علیها السلام به محشر آید، پیرهن خون آلود امام حسین علیه السلام را به دست گرفته عرض می کند خدایا! این پیراهن خون آلود حسین من است و تو خود می دانی چه جنایاتی در مورد او مرتکب شده اند خطاب می رسد: یا فاطمه! تو در نزد من محبوبی هر چه می خواهی بگو. عرض می کند: الاهی! انتقام خون حسین را بگیر. در این حال آتش جهنّم بر قاتلین امام حسین علیه السلام مسلّط می گردد و با انواع عذاب به کیفر می رساند. (3)
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ هذا مَا أَوصَت بِهِ فَاطِمَهُ (علیها السلام بِنتُ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَوصَت وَ هِیَ تَشهَدُ أَن لّا إِلهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ مُحمَّداً عَبدُهُ وَ رَسولُهُ وَ أَنَّ الجَنَّهَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ اَنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ لَارَیبَ فِیهَا وَ أَنَّ اللهَ یَبعَثُ مَن فِی القُبُورِ، یا عَلِی! أَنَا فاطِمَهُ (علیها السلام) بِنتُ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) زَوَّجَنِیَ اللهُ مِنکَ لِأَکُونَ لَکَ فِی الدُّنیا وَ الآخِرَهِ أَنتَ أَولَی بِی مِن غَیرِی؛ حَنِّطنِی وَ غَسِّلنِی وَ کَفِّنِّی بِالَّلیلِ وَ صَلِّ عَلَیَّ وَ دَفِّنِّی بِالَّلیلِ وَ لاتُعلِم أَحَداً وَ أَستَودِعُکَ اللهَ وَ أَقرَءُ عَلَی وُلدِیَ السَّلَامَ إِلی یَومِ القِیَامَهِ.). (1) به نام خداوند بخشنده مهربان، این است وصیت فاطمه دختر رسول خدا و او شهادت می دهد به یگانگی و یکتایی ذات باری تعالی و رسالت حضرت محمد رسول الله و گواهی می دهد که بهشت حق است و آتش جهنم حق است و بدون شک قیامت در پیش است و خواهد آمد و خدا در آن روز همه را از قبرها بر می انگیزد. یا علی! من فاطمه دختر محمدم که خداوند مرا به ازدواج تو در آورد تا در دنیا و آخرت همسر تو باشم و از آن تو، تو از هر کس به من نزدیک تری مرا شبانه حنوط کن و شب غسل بده و شبانه کفنم کن و شب به خاک بسپار و کسی را از دفن من مطلع مکن تو را به خدا می سپارم و سلام من را به فرزندانم تا روز قیامت برسان.
با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرایط جسمی و وضعیت روحی اش پس از آن رویدادهای تلخ و با وجود رازداری امیرمؤمنان علیه السلام، سرانجام خبر بیماری بانوی بانوان در مدینه منتشر گردید و همگان از شرایط آن حضرت علیها السلام آگاه شدند لازم به یادآوری است که حضرت فاطمه علیها السلام از بیماری سختی شکایت نداشت که غیر قابل مداوا برسد، بلکه آن چه او را سخت رنج می داد و پیکرش را آب می کرد، امواج دردها و مصیبت ها و رنج هایی بود که هر روز بر آن افزوده می شد و این فشارها بود که بر رنج و بیماری برخاسته از صدمات وارده در یورش به خانه اش کمک می کرد تا بانوی سرفراز گیتی را به بستر شهادت بکشاند در کنار این ها فشار سوگ پدر و گریه بسیار بر آن حضرت نیز از عواملی بود که باعث شدت بیماری و زوال شادابی و طراوت از خورشید جهان افروز وجود او می شد و باید ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانه برخی از مسلمان نماها و نیز تحول ارتجاعی در سیستم
1) فاطمه الزهرا علیها السلام سيدة نساء العالمين، ص435.
سیاسی و دگرگونی کارها و تغییر اوضاع و شرایط به سود ارتجاع و جاهلیت را نیز از عواملی برشمرد که فشار دردها و رنج ها را هر لحظه بیشتر می ساخت و خورشید وجود اندیشمندترین و آزاده ترین بانوی جهان هستی را به سوی افق مغرب پیش می برد حضرت فاطمه علیها السلام در یورش دژخیمان دولت غاصب به خانه اش به گونه ای میان در و دیوار فشرده شد که علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود گرانمایه اش جنین وی نیز سقط گردید و تازیانه های بیدادی که بر پیکر مطهرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خون آلود ساخت و آثار عمیقی در آن نازنین بدن برجای نهاد و نیز ضربات شدید دیگری بر او وارد آمد که جسم و جان و روح ملکوتی اش را به شدت آزرد. آری همه این امور و رویدادهای دردناک دست به دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بیماری کشانده و از انجام کارهای خویش بازداشتند حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در یک مجلس مناظره در حضور معاویه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود:
أَنْتَ الَّذِي ضَرَبْتَ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله حَتَّى أَدْمَيْتَهَا، وَأَلْقَتْ مَا فِي بَطْنِها..... (1) تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح،ساختی تا این که او بچه اش را سقط کرد...
و حضرت امام صادق علیه السلام با تصریح بیشتر در مورد علت بیماری و شهادت فاطمه علیها السلام می فرمایند:
وَ كَانَ سَبَبُ وَفَاتِهَا أَنَّ قُنْفُذاً مَوْلَى عُمَرَ لَكَزَهَا بِنَعْلِ السَّيْفِ بِأَمْرِهِ فَأَسْقَطَتْ مُحَسِّناً وَ مَرِضَتْ مِنْ ذَلِكَ مَرَضاً شَدِيدا. (2) سبب شهادت فاطمه علیها السلام این بود که قنفذ (غلام خلیفه دوم) با غلاف شمشیر او را زده و بچه اش را کشت و مادرم از این جهت به بستر بیماری افتاد.
1- حضرت زهرا علیها السلام به ام سلمه فرمودند: برایم آبی آماده کن تا بدان غسل کنم، ام سلمه آب را آورد، غسل کرد و جامه پاکی پوشید، دستور داد بسترش را در وسط اتاق بگستراند، به طرف راستش رو به قبله خوابید و دست راستش را زیر صورتش گذاشت. (3)
2- در روایت دیگری آمده است: حضرت علیها السلام به اسماء فرمودند: آبی برایم آماده کن بعد با آن غسل کرده و سپس فرمود: جامه های جدیدم را به من بده آن ها را پوشیده و فرمود بقیه حنوط پدرم را از فلان جا برایم بیاور و زیر سرم بگذار و مرا تنها گذاشته و از این جا بیرون برو می خواهم با پروردگارم مناجات کنم. اسماء می گوید: از اتاق بیرون شدم و صدای مناجات آن حضرت را می شنیدم، آهسته
به طوری که مرا نبیند وارد شدم دیدم دست به سوی آسمان دراز کرده و می گوید:
پروردگارا به حق محمّد مصطفی و اشتیاقی که به دیدار من داشت و به شوهرم علی مرتضی و اندوهش بر من و به حسن مجتبی و گریه اش بر من و به حسین شهید و پژمردگی و حسرتش بر من و به دخترانم که پاره تن فاطمه می باشند و غم و اندوهی که بر من دارند، از تو می خواهم که بر گناهکاران امّت محمّد ترحم فرمائی و آنان را بیامرزی و به بهشت وارد کنی که تو بزرگوارترین سؤال شوندگان و مهربان ترین مهربانانی. (1)
و گفت: قدری مرا به خود واگذار و بعد مرا بخوان اگر پاسخ تو را دادم که بسیار خوب و اگر جوابی ندادم بدان که من به سوی پدر خود (یا پروردگارم) رفتم. اسماء لحظه ای حضرت علیها السلام را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابی نشنید صدا زدای دختر محمّد مصطفی، ای دختر گرامی ترین کسی که زنان حمل او را عهده دار شدند ای دختر بهترین کسی که بر روی ریگ های زمین پای گذارده ای دختر کسی که به پروردگارش به فاصله دو تیر کمان و یا کمتر نزدیک شد، اما جوابی نیامد چون جامه را از روی صورت حضرت علیها السلام برداشت، مشاهده کرد از دنیا رخت بر بسته است خود را به روی حضرت علیها السلام انداخت و در حالی که ایشان را می بوسید گفت: فاطمه علیها السلام آن هنگام که نزد پدرت رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتی سلام اسماء بنت عمیس را به آن حضرت صلی الله علیه و آله برسان، آن گاه گریبان چاک زده و از خانه بیرون آمد، حسنین به او رسیده و گفتند: اسماء مادر ما کجا است؟ ساکت وی شد و جوابی نداد، آنان وارد اتاق شده دیدند حضرت علیها السلام دراز کشیده، امام حسین علیه السلام حضرت علیها السلام را تکان داد دید ایشان دنیا رفته است فرمود ای برادر خداوند تو را در مصیبت مادر پاداش دهد. امام حسن علیه السلام خود را بر روی مادر انداخته و گاهی می بوسید و می گفت ای مادر با من سخن بگو پیش از آن که روح از بدنم جدا شود و امام حسین علیه السلام جلو آمده و پاهای حضرت علیها السلام را می بوسید و می ای مادر من پسرت حسینم، پیش از آن که قلبم منفجر شود و بمیرم با من صحبت کن. اسماء به آن ها گفت: ای فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله بروید نزد پدرتان حضرت علی علیه السلام او را از مرگ مادرتان خبردار کنید، آن دو از منزل بیرون رفته و صدا می زدند یا محمداه یا احمداه، امروز که مادرمان از دنیا رفت رحلت تو تجدید شد بعد به مسجد رفته و امیرالمومنین علی علیه السلام را خبردار کردند حضرت علیه السلام با شنیدن خبر فوت حضرت فاطمه علیها السلام از هوش رفت و با پاشیدن آب بر او به هوش آمد و چنین گفت: ای دختر حضرت محمد صلی الله علیه و آله به چه کسی تسلّی یابیم من همیشه به وسیله تو دلداری داده می شدم بعد از تو چه کسی موجب دلداری و تسلیت من خواهد شد.
گفت:
1) وفات فاطمه الزهراء علیها السلام، ص 78
امام صادق علیه السلام فرمودند:
امير المؤمنين على علیه السلام فاطمه زهرا علیها السلام را غسل داد؛ زیرا او صدیقه و معصومه بود نباید جز معصوم، دیگری او را غسل دهد چنان چه حضرت مریم را جز عیسی علیه السلام کسی غسل نداد. امام علیه السلام چون کافور بر بدن مطهّرش ریخت این دعا را خواند.
اللّهُمَّ إنَّها أمَتُکَ و بِنتُ رَسولِکَ وصَفِیِّکَ و خِیَرَتِکَ مِن خَلقِکَ، اللّهُمَّ لَقِّنها حُجَّتَها، و أعظِم بُرهانَها، وأعلِ دَرَجَتَها، وَاجمَع بَینَها وبَینَ أبیها مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله پروردگار این است کنیز تو و دختر پیغمبر تو و بهترین خلق تو بارالها حجّتش را تلقينش کن و برهانش را بزرگ دار و درجه اش را بالا ببر و جمع کن بین او و بین محمّد صلی الله علیه و آله و او را با حبیبت در یک درجه بدار.
آن گاه از حنوط باقیمانده رسول الله صلی الله علیه و آله او را حنوط کرد و در هفت پارچه کفن پوشانید و عبا را بر روی آن ها انداخت، سپس فرزندانش را صدا کرد تا بیابند و بار دیگر از مادر توشه برگیرند. مولى الموحّدين على علیه السلام صدا زد:
یَا أُمَّ کُلْثُومٍ یَا زَیْنَبُ یَا سُکَینَهُ یَا فِضَّهُ یَا حَسَنُ یَا حُسَیْنُ هَلُمُّوا تَزَوَّدُوا مِنْ أُمِّکُمْ فَهَذَا الْفِرَاقُ وَ اللِّقَاءُ فِی الْجَنَّهِ. بیائید از مادرتان زهرا توشه بردارید که این دیدار آخر است و ملاقات بعدی در بهشت است. امام حسن و امام حسین علیه السلام آمدند کنار جسد مطهر مادر می نالیدند فرزندان آن بانوی بزرگوار هر کدام اندوه دل را به اشک دیده فرونشانده و می گفتند مادر وقتی خدمت جد ما رسول الله رسیدی. سلام ما را به او ابلاغ نما و بگو که ما بعد از تو یتیم شدیم امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: ناگهان دیدم که مادرشان آغوش باز کرد و آن دو عزیز را به سینه اش چسبانید که هماندم شنیدم هاتفی از آسمان ندا می کند.
یا اَبَا الْحَسَنِ اِرْفَعْهُما عَنْها فَلَقَد اَبْکِیا وَ اللهِ مَلائکَةَ السَّماءِ. يا على حسن و حسین را از روی نعش مادر بلند کن به خدا سوگند این ها فرشتگان آسمان را به گریه در آوردند.
مولا علی علیه السلام پیکر مطهر بانوی مظلومه اش را طبق وصیتش زیر پیراهن غسل داد با آن که خود به اهل خانه اش فرموده بود برای عمل کردن به سفارش بانویش آهسته سخن بگویند و گریه بلند نکنند مبادا همسایه ها مطلع شوند اسماء بر پیکر مطهر آن بانوی رنجدیده آب می ریخت و مولای متقیان علیه السلام می شست ناگهان دیدند که مولا علیه السلام تکیه به دیوار داده و به شدت گریه می کند معلوم شد دست حضرت علیه السلام به بازوی ورم کرده حضرت زهرا علیها السلام رسیده است.
هر قهرمان مدال خودش را نشان دهد *** زهرا مدال خود به علی هم نشان نداد
آری پیکر مطهر حضرت زهرا علیها السلام را غسل داد و کفن کرد و تنها خودش و دو فرزندش گرامی اش حسن و حسین علیه السلام و عمار و مقداد و عقیل و زبیر و ابوذر غفاری و سلمان فارسی بریده و عباس بن عبدالمطلب و ابن مسعود و تنی چند از بنی هاشم بر پیکر مطهر آن بانو نماز خواندند؟ حضرت علی علیه السلام سپس آن پیکر نورانی را به خاک سپرد و در کنار قبر آن بانوی پهلو شکسته نشست و خطاب به قبر آن بانو فرمود:
یَا أَرْضُ اسْتَوْدَعْتُکِ وَدِیعَتِی هَذِهِ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَنُودِیَ مِنْهَا یَا عَلِیُّ أَنَا أَرْفَقُ بِهَا مِنْکَ فَارْجِعْ وَ لَا تَهْتَمَّ (1) ای زمین امانتم را به تو می سپارم این دختر رسول خداست ناگاه شنید کسی می گوید یا على من از تو نسبت به بانویت مهربان ترم به سوی منزل باز گرد و غصه مخور.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در حین خاکسپاری حضرت زهرا علیها السلام کلماتی دارد که سزاوار است در این جا آورده شود.
1) نهج البلاغه دکتر شهیدی، ص 237 و 238.
حضرت امیر علیه السلام آن گاه که بدن مطهر حضرت زهرا علیها السلام را در دست های رسول اکرم صلی الله علیه و آله قرار دادند خطاب به آن حضرت چنین گفتند:
السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّی وَ عَنِ اِبْنَتِکَ النَّازِلَةِ فِی جِوَارِکَ وَ السَّرِیعَةِ اللَّحَاقِ بِکَ قَلَّ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِیَّتِکَ صَبْرِی وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِی إِلاَّ أَنَّ فِی التَّأَسِّی لِی بِعَظِیمِ فُرْقَتِکَ وَ فَادِحِ مُصِیبَتِکَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ فَلَقَدْ وَسَّدْتُکَ فِی مَلْحُودَةِ قَبْرِکَ وَ فَاضَتْ بَیْنَ نَحْرِی وَ صَدْرِی نَفْسُکَ فَ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَةُ أَمَّا حُزْنِی فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَیْلِی فَمُسَهَّدٌ إِلَی أَنْ یَخْتَارَ اللَّهُ لِی دَارَکَ الَّتِی أَنْتَ بِهَا مُقِیمٌ وَ سَتُنَبِّئُکَ اِبْنَتُکَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَی هَضْمِهَا فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ هَذَا وَ لَمْ یَطُلِ الْعَهْدُ وَ لَمْ یَخْلُ مِنْکَ الذِّکْرُ وَ السَّلاَمُ عَلَیْکُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ لاَ قَالٍ وَ لاَ سَئِمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَةٍ وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِینَ. (1) درود بر تو ای فرستاده خدا از طرف من و دخترت که در جوارت آرمیده و زودتر از دیگران به تو رسیده ای فرستاده خدا مرگ دختر گرامیت عنان شکیبایی از کنم گسلانده و توان خویشتن داریم نمانده اما برای من که سختی جدایی تو را دیده و سنگینی مصیبتت را کشیده ام جای تعزیت است تو را تکیه گاه ساختم در آن جا که شكاف قبر تو بود و جان گرامیت میان سینه و گردنم از تن مفارقت نمود. (همه ما از آن خداییم و به سوی خدا باز می گردیم﴾ (2)امانت باز گردید و رهن گرفته شد، کار همیشگی ام اندوه است و شب هایم شب زنده داری تا آن که خدا خانه ای را که تو در آن به سر می بری برایم گزیند (و این غم که در دل دارم فرو نشیند) و به زودی دخترت تو را خبر دهد که چگونه امتت فراهم گردیدند و بر او ستم ورزیدند، از او بپرس چنان که شایسته است و خبر گیر از آن چه پیش آمده است که دیری نگذشته و یاد تو فراموش نگشته. درود بر شما درود کسی که خداحافظی کند (وداع نماید) نه که رنجیده است و راه دوری جوید. اگر باز گردم نه از خسته جانی است و اگر بمانم نه از بدگمانی است بلکه امیدوارم بدانچه خدا صابران را وعده داده است.
و در روایتی دیگر در دنبال کلماتش خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله این گونه (درد دل را با آن سرور کائنات) ابراز می کند. (1)
ای رسول خدا صلی اله علیه و آله...
فَبِعَيْنِ اللَّهِ تُدْفَنُ بِنتُكَ سِرًّا، وَ يُهْضَمُ حَقَهَا قهراً، وَ يُمْنَعُ إِرْثها جَهْراً دخترت در پیش نظر خدا به خاک سپرده شد بدون آن که کسی از دشمنان از دفنش آگاه شود حق دخترت را به ظلم گرفتند و ارتش را از وی منع کردند تا آن جا که فرمود:
نفسى على زفراتها محبوسة *** يا ليتها خرجت مع الزفرات
لا خير بعدك في الحيوة *** و انما ابكي مخافة ان تطول حياتى
در هجران فاطمه علیها السلام نفسم در سینه ام محبوس است ای کاش جان من با نفسم بیرون می آمد. ای فاطمه علیها السلام بعد از تو خیری در زندگانی نیست، فقط گریه ام برای این است که می ترسم عمرم پس از تو طولانی شود.
1) عوالم، ج 11، ص 530؛ بحارالانوار، ج43، ص213.
اللهُ وَلِيُّ الَّذِينَ ءَامَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئكَ أَصْحَبُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آورده اند آن ها را از ظلمت ها، به سوی نور بیرون می برد. (امّا) کسانی که کافر شدند اولیای آن ها طاغوت ها هستند که آن ها را از نور، به سوی ظلمت ها بیرون می برند. آن ها اهل آتشاند و همیشه در آن خواهند ماند. (1)
الف) عبدالله بن ابی یعفور گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: من با مردمانی همنشینی دارم که جای شگفتی و تعجب است که با وجود آن که موالی و پیرو شما نیستند و پیرو فلانی و فلانی هستند اما مردمانی امانتدار و صادق و باوفا هستند و بالعکس (بعضا) اقوامی که پیرو شما هستند دارای امانتداری و صداقت و وفا نیستند.
ابن ابی یعفور گوید: امام صادق علیه السلام مستقیم نشستند و همانند فرد غضبناک به من روی نموده و فرمودند: کسی که معتقد باشد به ولایت امام جائر و ظالمی که از سوی خدا نیست دین ندارد و بر کسی که به امامت عادلی که از سوی خداست ایمان آورده ملامتی نیست. ابن ابی یعفور گوید: (با تعجّب) عرض کردم آن ها (مخالفان) دارای دین نیستند و بر این ها (شیعیان) و موالیان هیچ ملامت و شدتی نیست؟ حضرت علیه السلام فرمودند: بله آن ها دینی ندارند و بر این ها (شیعیان) ملامتی نیست. سپس فرمودند: آیا سخن خداوند را نشنیده ای: "خداوند یار کسانی است که ایمان آوردند و آن ها را از تاریکی ها به سوی روشنایی سوق دهد" در حقیقت آن ها را از تاریکی گناهان بیرون آورده و به سوی نورِ توبه و آمرزش هدایت می کند و این بخاطر ولایت شما نسبت به هر یک از امام عادلی است که از سوی خداوند برگزیده شده اند و خداوند فرموده است: " امّا کسانی که کافر شدند اولیاء آن ها طاغوت می باشد که آن ها را از نور به سوی ظلمت ها می برند."
ابن ابی یعفور می گوید: گفتم: مگر این نیست که خداوند از این آیه کفار را اراده کرده است آن جا که فرموده است: والذین کفروا..؟ گوید امام علیه السلام فرمودند: چه نوری برای کافر است؟ هنگامی که کفر ورزیده تا این که از نور بیرون برده شود به سوی تاریکی ها و همانا خدای متعال در این آیه کسانی را اراده فرموده که در نور اسلام بوده اند پس وقتی که پیرو و موالی هر امام جائر و ظالمی شدند
1) بقره، 257
که از سوی خدا نبود، به واسطه این ولایت (نسبت به ائمّه جور) از نور اسلام به سوی تاریکی های کفر خارج شدند و خدای تبارک و تعالی برای آن ها آتش جهنم را همراه با کفار واجب گردانید و سپس این آیه را تلاوت فرمودند: أُولَئِکَ أَصْحَبُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَلِدوُنَ یعنی آن ها اهل آتش اند و همیشه در آن خواهند ماند. (1)
ب) این نکته از آیه مبارکه:
اَوْ کَظُلُماتٍ فی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشیهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ (2) یا همچون ظلماتی است در یک دریای پهناور که موج آن را پوشانیده و بر فراز آن موج دیگری است و بر فراز آن ابری تاریک، ظلمت هایی است یکی بر فراز دیگر.
استفاده می شود که در مقدمه تفسیر برهان از صالح بن سهل همدانی روایت شده است که امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه شریفه فرمودند: ظلمات، فلانی و فلانی است. و فی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشیهُ مَوْجٌ یک دریای پهناور، که موج آن را پوشانیده یعنی سومی و مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ بر فراز آن موج دیگری است" یعنی طلحه و زبیر و ظُلُمَتُ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ ظلمت هایی است یکی بر فراز دیگر." یعنی معاویه و یزید و فتنه های بنی امیه.
ج) در تفسیر آیه يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ، «آن ها را از ظلمت ها، به سوی نور بیرون می برد» در تفسیر عیاشی از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند: نور، آل محمّد صلی الله علیه و آله است و ظلمات، دشمنان آنان می باشند.
د) در کتاب المناقب از ابن عباس در تفسیر آیه وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ ﴿19 وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ﴾- نابینا و بینا هرگز مساوی نیستند و نه ظلمت ها و روشنایی! (3)نقل کرده اند که ظلمات اولی است و نور امیرالمومنین علیه السلام است.
ه) در مقدمه تفسیر برهان ص 315 از تفسیر قمی درباره آیه وَ یَجْعَل لَّکُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ، «و برای شما نوری قرار دهد که با آن راه بروید.» (4)و آيه وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ، «و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده، نوری برای او نیست!» (5)از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده:
پس نیست برای او امامی در روز قیامت که حرکت کند و از نور آن امام روشنی گیرد.
و) و درباره آیه
يَسْعَى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَانِهِمْ. (1) نورشان پیش رو و در سمت راستشان به سرعت حرکت می کند.
امام علیه السلام فرمودند:
در روز قیامت نور، ائمّه معصومین علیهم السلام هستند که نور ایشان پیش روی و سمت راست ایشان بتابد تا این که آن ها را داخل بهشت کنند.
ز) و در تفسیر عیاشی درباره آیه
وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا (2) و نور واضحی بسوی شما فرستادیم.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
نور مبین، نور امیر المؤمنين على علیه السلام است.
لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولَئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (3) قومی را نیابی که به خدا و روز بازپسین ایمان داشته باشند [و] کسانی را که با خدا و رسولش مخالفت کرده اند هر چند پدرانشان یا پسرانشان یا برادرانشان یا عشیره آنان باشند دوست بدارند در دل این هاست که [خدا] ایمان را نوشته و آن ها را با روحی از جانب خود تایید کرده است و آنان را به بهشت هایی که از زیر [درختان] آن جوی هایی روان است در می آورد همیشه در آن جا ماندگارند خدا از ایشان خشنود و آن ها از او خشنودند اینانند حزب خدا آری حزب خداست که رستگارانند.
در کتاب شریف بحار الانوار آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مولا علی علیه السلام اشاره کردند و فرمودند:
او ولیّ خداست پس او را دوست بدار و دشمن او دشمن خداست پس او را دشمن بدار. دوستدار و محب مولا علی علیه السلام را دوست بدار اگر چه که او قاتل پدرت یا فرزندت باشد. و دشمن او را دشمن بدار اگر چه پدرت یا فرزندت باشد. (1)
همچنین آیه فوق می تواند حاوی نکات زیر باشد:
الف) مؤمنی که دارای تبرّی است خداوند متعال در هنگامه فتنه و لغزش روزگار و در سکرات موت و جان دادن ایمان را در قلب او ثابت و مستحکم ساخته و با دین و عقیده صحیح او را به سوی خود منتقل می سازد. أُوْلَئكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَنَ و این بر خلاف مومنی است که فقط در جنبه تولّی و محبت اهل بیت علیهم السلام اعتقاد داشته و در تبری و بغض ضعیف الاعتقاد و فاقد ظهور عملی می باشد و برای پرواز به سوی قله های معرفت و کمال از یک بال بهره می گیرد. فلذا با اولین وزش تندباد فتنه روزگار لغزیده و در معرض سقوط ورطه های ضلالت و گمراهی قرار می گیرد چرا که به تعبیر قرآن کریم ایمان در قلوب مؤمنین بر دو قسم است، ایمان مستقر و ایمان ثابت و یا به تعبیر دیگر ایمان ودیعه ای و عاریه ای فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ (2)و ایمان زمانی در قلب مؤمن استقرار و ثبات پیدا می کند که هر دو بال تبری و تولی برای عروج و پرواز انسان مؤمن مهیا گردد.
ب) مؤمنی که دارای تبری است مورد تایید خداوند سبحان به واسطه روح می باشد.وَأَيَّدَهُم بِرُوحِ مِنْهُ همان گونه که امام صادق علیه السلام خطاب به هشام بن حکم فرمودند:
تا مادامی که تو با زبان خود ما را یاری دهی مورد تأیید به واسطه روح القدس خواهی بود. و هشام بن حکم از کسانی بود که در برائت و تبری از دشمنان اهل بیت علیهم السلام و تبلیغ و ترویج در این راه در خدمت امام صادق علیه السلام سرآمد بود.
ج) مؤمنی که دارای تبری است وارد در بهشت رضوان خداوند و او را از خدایش راضی و خدایش نیز از او راضی است. وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَرُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ
د) فقط آن دسته از مؤمنین در زمره حزب الله قرار دارند که در کنار تولی و محبّت جنبه تبری و بغض در آنان نیز تقویت شده باشد. لَا تَجِدُ قَوْمًا... أُولَئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
1- حلية الاولياء، ج 2، ص 4؛ كنز العمال، ج 8، ص 315؛ کشف الاسرار، ص 235.
2- شرح ابن ابی الحدید، ج 6، ص 46؛ تاریخ مدینه، ج1، ص197.
3- كشف الغمة، ج 2، ص 37؛ شرح ابن ابی الحدید، ج16، ص 214.
4- شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 137، ج 2، ص 19.
5- بحارالانوار، ج43، ص203، شرح ابن ابی الحدید، ج 16، ص218؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص13.
6- بحار الانوار، ج43، ص203.
7- بحار الانوار، ج43، ص 173، ح 14.
8- عوالم، ج 11، ص 600؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 6، ص 13 – 12و ج 2، ص 47.
9- الامامة والسياسة، ج 1، ص 12 و 13؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 210.
10- شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 50.
11- بحار الانوار، ج43، ص225.
12- بحار الانوار، ج 43، ص 220، ح 2 و 3.
13- ثواب الاعمال به نقل جلاء العيون شبر، ج 1، ص227.
14- بحار الانوار، ج43، ص 224، ح 11.
15- فاطمه الزهرا علیها السلام سيدة نساء العالمين، ص435.
16- احتجاج طبرسی، ج 1، ص 414؛ بحارالانوار، ج 43، ص 197، ح 28؛ سفينة، ج 2، ص339.
17- عوالم، ج 11، ص 504؛ بحار الانوار، ج43، ص 170، ح 11.
18- وفات فاطمه الزهراء علیها السلام، ص 77.
19- وفات فاطمه الزهراء علیها السلام، ص 78
20- نهج البلاغه دکتر شهیدی، ص 237 و 238.
21- نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 202.
22- بقره، 156.
23- عوالم، ج 11، ص 530؛ بحارالانوار، ج43، ص213.
24- بقره، 257
25- اصول کافی، ج 1، ص 375، ح 3؛ بحار الانوار، ج 23، ص 322، ح 39.
26- نور، 40
27- فاطر، 19-20.
28- حديد، 28
29- نور، 40.
30- حديد، 12
31- نساء، 174
32- مجادله 22
33- بحار الانوار، ج 65، ص 80.
34- انعام، 98.
بعلاوه قرآن کریم و نهج البلاغه؛
اربلی، علی بن عیسی، كشف الغمة في معرفة الأئمة علیهم السلام(ط - القديمة)، رسولی محلاتی، هاشم، دو جلدی، انتشارات بنی هاشمی تبریز 1381ق.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابو الفضل ابراهيم مصر، دار الاحياء الكتب العربية، 1387ق.
بحرانی اصفهانی، عبدالله بن نور الله، عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال، مصحح موحد ابطحی اصفهانی، محمّد باقر، 10 جلدى، مؤسسة الإمام المهدى علیه السلام، ایران؛ قم، 1413ق.
دینوری، ابن قتیبه الامامة و السياسة، منشورات،الرضی چاپ جدید 1388ق.
مجلسى، محمّد باقر، بحار الأنوار (ط - بيروت)، 111جلدى، دار إحياء التراث العربی، بیروت 1403ق.
مجلسی، محمّد باقر - روحانی علی آبادی، محمّد، زندگانی حضرت زهرا علیها السلام، 1 جلدی، انتشارات مهام، تهران، 1379ش.
قسمت دوم
استاد علی اصغر ایماندوست
سوزاندن قرآن ها توسط عثمان
نزول قرآن به قرائت های مختلف
ضرب عمّار توسط عثمان
تبعید حضرت ابوذر توسط عثمان
عدم اجرای حدّ عبیدالله بن عمر توسط عثمان
قتل عثمان توسط صحابه
موضع امير المؤمنین علیه السلام نسبت به عثمان
در این شماره نیز مباحثات قاضی القضات و علامه شریف مرتضی رحمه الله علیه نسبت به مسائل جاری درباره عثمان پیگیری می شود امید است که مورد استفاده قرار گیرد.
کلیدواژه ها؛
حضرت امیر المؤمنين على علیه السلام، عمّار ياسر، ابوذر، شریف مرتضی رحمه الله علیه قاضی القضات، عثمان، زید بن ثابت
عثمان قرآن را فقط بر مبنای قرائت زید بن ثابت جمع آوری کرد سایر قرآن ها را سوزاند و چیزهایی را که بلاشک از منزلات قرآن بود و از پیامبر صلی الله علیه و آله گرفته شده بود باطل کرد در صورتی که اگر این اقدام درست بود پیش از او پیامبر صلی الله علیه و آله شخصاً این کار را می کرد.
قاضی القضات در دفاع از اقدامات عثمان می نویسد:
پاسخ ما این است که علّت جمع آوری قرآن بر اساس یک قرائت استوار ساختن، محفوظ داشتن و از بین بردن دعوا، منازعه و اختلاف در آن است اما سخن آنان که می گویند «اگر چنین کاری لازم بود پیامبر (صلی الله علیه و آله) آن را انجام می داد» الزام آور نیست، زیرا هنگامی که امام این کار را انجام دهد مثل این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) انجام داده است، به خاطر این که حالات مختلفی پیش می آید و روایت شده که عمر در نظر داشت این کار را انجام دهد، که مُرد و نیز کسی نمی تواند بگوید سوزاندن قرآن ها سبک شمردن دین است، چنان که پیامبر (صلی الله علیه و آله) تخریب مسجد ضرار را جایز دانست بنابراین سوزاندن قرآن ها نیز جایز است
شریف مرتضی رحمه الله علیه در پاسخ قاضی می نویسد:
اختلاف قرائت مردم موجب نمی شود که عثمان چنین کاری را انجام دهد. زیرا از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده:
قرآن بر هفت حرف نازل شده که همه اش شافی و کافی است.
بنابراین اختلاف در قرآن با استناد به سخن پیامبر صلی الله علیه و آله مباح است، پس عثمان چگونه برای استفاده از قرائت هایی که مباح بود مانع ایجاد کرد؟ اگر استوار ماندن قرآن به خاطر این بود که (قاضی) ادّعا دارد پیامبر صلی الله علیه و آله آن را مباح اعلام نمی فرمود، زیرا آن حضرت صلی الله علیه و آله به انواع مصلحت ها از همه ی امتش داناتر است. زیرا با کمک وحی به آن چه باید انجام شود یا ترک شود رهنمون می گردد. و نمی توان گفت اختلاف قرائت هایی که در زمان عثمان دیده شد در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده است یا این که آن حضرت صلی الله علیه و آله آن ها را مباح ندانسته است، زیرا اگر چنین بود، واجب بود قرائت تازه و جدید را نهی کند و آن چه از قرائت ها که تازه پدید آمد باعث نشد که قرائت های پیش از آن را حرام بشمارد و قول قاضی که گفت: هنگامی که
امام این کار (قرآن سوزی) را انجام دهد مانند این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) انجام داده باشد، باطل است وی چگونه چنین ادعا می کند در صورتی که زمان پیامبر صلی الله علیه و آله این اختلاف قرائت وجود داشت و اگر باعث به وجود آمدن (کلام) زایدی در قرآن می شد و استواریش قطع می گردید حضرت صلی الله علیه و آله برای جلوگیری از دیگران اولی بود جز این که گفته شود، در قرائت آن اختلاف تازه ای پیش آمده که قبلا توضیح دادیم چنین نشده است.
و امّا این که قاضی گفته است عمر در نظر داشت چنین کاری بکند که فوت کرد، چیزی است که ما جز از او نشنیده ایم. گرچه او هم اگر این کار را کرده بود ناپسند بود. اما عذر آوردن به این که سوزاندن قرآن ها باعث سبک شمردن دین نمی شود و مقایسه ی آن با مسجد ضرار فاصله ی بین این دو زیاد است زیرا دو مسجد که یکی برتر از دیگری است، هنگامی که سازنده ی آن دیگری قصد قربت و عبادت نداشته بلکه نیتش مخالف و ضدّ آن یعنی فساد مکر و حیله باشد. در واقع مسجد نیست. لکن قرآن کلام موقر و بزرگ خداوند است که از کهنگی و کم ارج شدن باید محفوظ بماند ولی بین این دو چه شباهتی وجود دارد؟
عثمان، عمّار بن یاسر را به حدی کتک زد که برایش فتق ایجاد شد، به همین جهت با کسانی که از شهرهای دیگر برای دادخواهی آمده بودند همراه شد و می گفت عثمان را در حالی کشتیم که کافر بود.
قاضی القضات در دفاع از عثمان می نویسد:
شيخ ما ابو علی پاسخ داده و گفته است که کتک زدن عمّار ثابت نشده است و به فرض این که او را به علّت سخن تندی که می گفت زده باشد برای عثمان عیب حساب نمی شود، زیرا؛ امام هر که را که مستحق تنبیه باشد باید تنبیه کند. از چیزهایی که درست بودن این خبر را بعید می نماید این است که عمّار اجازه نداشت او را کافر بشارد و از عثمان سخنی سر نزده که موجب کفر شود زیرا چیزهایی که باعث کفر می شود معلوم است و اگر کاری که موجب کفر است از او سر بزند واجب است صحابه برای خلع او اجماع کنند و نباید کشتن
او مباح باشد بلکه لازم است امامی برگزینند تا آن امام او را بکشد و کسی نمی تواند بگوید قطعاً عمّار او را از این جهت که بدون داشتن صلاحیت خلافت را تصرف کرده، کافر دانسته،است زیرا قبلاً در این زمینه سخن گفتیم و نیز برای این که عمر و ابابکر او را منصوب کردند و درستی امامت این دو نفر اقتضا دارد که امامت عثمان درست باشد و روایت شده که عمار درباره عثمان با حسن بن علی علیه السلام نزاع کرد، عمّار گفت: عثمان در حالت کفر کشته شد و حسن (علیه السلام) گفت مؤمن کشته شد و هر کدام به چیزی استناد کردند سپس به حضور امير المؤمنين (علیه السلام) رفتند آن حضرت (علیه السلام) به عمّار فرمود: از پسر برادرت چه می خواهی؟ پاسخ داد من چنین می گویم و او چنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: آیا او به پروردگاری که عثمان به او ایمان دارد کافر می شود؟ پس عمّار خاموش.ماند و شیخ ابوالحسین خیاط یاد آوری کرده که هنگامی که کتک زدن عمّار را بر عثمان عیب،گرفتند برای خود دلیل آورد و گفت سعد و عمّار نزد من آمدند و برایم پیام فرستادند که بیا می خواهیم درباره ی کارهایی که انجام داده ای مذاکره کنیم. برای آن ها پیغام دادم که کار دارم برگردید و عده ی ما فلان روز سعد برگشت و عمّار از برگشتن خودداری کرد دوباره کسی پیش عمّار فرستادم (لکن) از برگشتن خودداری کرد (مأمور) بدون دستور من او را زد بخدا قسم من نه دستور دادم و نه راضیم، الان حاضرم قصاص مکند و این منصفانه ترین و عادلانه ترین سخن است.
شریف مرتضی رحمه الله علیه در پاسخ قاضی می نویسد:
امّا انکار کردن کتک عمّار به لحاظ آشکار بودن و انتشارش مانند انکار طلوع خورشید است، و هر کس اخبار را خوانده باشد و سیره ها را بررسی کرده باشد می فهمد که این رخداد از چیزهایی است که نمی توان از آن چشم پوشید و نمی توان در مقابل آن ستیزه و دفاع کرد (زیرا) از رویدادهایی است که راویان در آن اختلاف ندارند آن چه در آن اختلاف است سبب کتک زدن است. عباس بن هشام کلبی از ابی مخنف روایت کرده است که در بیت المال مدینه کیسه هایی از زینت آلات و جواهرات وجود داشته است و عثمان از آن ها برای زینت بعضی از اعضای خانواده اش برداشته است (این کار را) مردم بر او عیب شمردند و در این باره با او سخنان تندی گفتند تا این که عصبانی شد و سخنرانی کرد و گفت ما از این غنایم نیازمان را بر می داریم اگر چه با این کار دماغ بعضی به خاک مالیده شود و گروهی خوار شوند،
علی علیه السلام به او فرمود در این صورت تو از این کار منع می شوی و بین تو و آن غنایم جدایی می افتد عمّار گفت: خدا را شاهد می گیرم که من اولین کسی هستم که دماغم به خاک مالیده شد عثمان گفت: ای پسر یاسر! با من درشتی می کنی؟ بگیریدش او را گرفتند و عثمان او را به پیش خواند و آن قدر زد که غش کرد سپس او را به خانه ی ام سلمه بردند. او نماز ظهر عصر و مغرب را نتوانست به جا آورد چون به هوش آمد وضو گرفت و نماز خواند و گفت: خدای را سپاسگذارم این اولین روزی نیست که ما در راه خدای تعالی آزار دیدیم (عمّار با بنی مخزوم همپیمان بود) و هشام بن ولید بن مغیره مخزومی گفت: ای عثمان با من خویشتن داری کردی اما بر ما خشونت کردی و برادر ما را تا مرز هلاکت زدی به خدا قسم اگر بمیرد در مقابل او یک نفر از بزرگان بنی امیه را خواهم،کشت عثمان گفت: ای پسر قسریه تو این جایی؟ گفت: پدر و مادرم از قسریه اند- مادر و جده هشام از قسریه و از بجیله بودند- آن گاه عثمان به او ناسزا گفت و دستور داد بیرونش کنند پس از آن امّ سلمه نزد عثمان آمد، در حالی که برای عمار غضبناک بود آن چه بر سر عمّار آمده بود به گوش عایشه رسید او نیز غضبناک شد و همراه مویی از موهای پیامبر صلی الله علیه و آله و کفشی از کفش هایش و جامه ای از جامه هایش نزد عثمان رفت و گفت: چه زود سنت پیامبرتان را ترک کردید و این ها مو، جامه و کفش اوست که نپوسیده است.
و گروهی دیگر روایت کرده اند که علّت کتک زدن (عمّار) این بود که عثمان به قبر تازه ای گذر کرد و از صاحب آن،پرسید گفتند عبدالله بن مسعود است پس به خاطر پنهان کردن مرگ او بر عمّار غضب کرد زیرا او متولی به جا آوردن نماز بر جنازه و بزرگداشت او بود. در این جا عثمان عمّار را زیر لگد مجروح کرد تا جایی که به فتق مبتلا شد. گروهی دیگر روایت کرده اند که مقداد عمار، طلحه، زبیر و عده ای از اصحاب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نامه نوشتند و کارهای خلاف عثمان را شمردند و او را بیم دادند و به او اعلام کردند که این اعمال را متوقّف کند (و الا) به او حمله خواهند کرد عمّار این نامه را نزد عثمان برد، او نامه را خواند سپس گفت: چه شده که از میان آن ها تو پیش من آمدی؟ عمّار گفت: من ناصح ترین آن ها برای تو می باشم گفت: دروغ می گویی ای پسر سمیه، عمّار گفت: به خدا قسم که من پسر سميّة و پسر یاسرم، سپس عثمان به بردگان خود دستور داد دست و پای او را گرفتند
و خود لگد کوبش،کرد در حالی که کفش به پا داشت- به همین جهت (عمّار) به فتق مبتلا شد و چون سالخورده و ضعیف بود بیهوش شد.
همان طور که مشاهده می شود، در کتک خوردن عمّار بین راویان اختلافی نیست، فقط در علّت آن اختلاف است و چیزی که صاحب کتاب (المغنی) از ابی الحسین خیاط حکایت کرده است ما ندیده ایم و کتاب های سیره از آن و نظایر آن خالی است و لازم بود مأخذ این خبر را می گفت زیرا سخن قاضی و سخن کسی که این روایت را به او مستند کرده (یعنی ابوالحسین خیاط) حجّت نیست و اگر این حکایت درست بود - هنگامی که عثمان به کتک زدن دستور نداده و از آن رضایت ندارد و غلام جنایتکار او را زده است- لازم بود به جای این که بگوید من حاضرم قصاص شوم باید می گفت غلام قصاص شود زیرا این کار اولی و عادلانه تر است و بین روایتی که گفته شده عثمان او را زد و روایتی که غلام عثمان او را زد منافاتی وجود ندارد، زیرا اشتراک هر دو در ضرب و جرح امکان پذیر است و هنگامی که روایات تعارض ندارد، جایز نیست چیزی از آن را اسقاط کرد. اما این که قاضی گفته است:
جایز نیست عمّار، عثمان را کافر بداند، در حالی که آن چه موجب کفر می شود از او سر نزده است، پاسخش این است که کافر شمردن عثمان، توسط عمّار و دیگران معروف است و در این زمینه روایاتی وارد شده است.
از طُرُق مختلف و با اسناد بسیار روایت شده که عمّار گفت سه نفر بر کفر عثمان شهادت داده اند و من چهارمین آنانم، و من بد ترین آن چهار نفرم.
وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْكَفِرُونَ (1) و من شهادت می دهم که او به غیر (ما انزل الله) حکم کرده است.
و از زید بن ارقم از طرق مختلف روایت شده است که به او گفتند به چه دلیل عثمان را کافر می دانید [بأيّ شيء كفرتم عثمان] پاسخ داد به سه چیز:
جعل المال دولة بين الاغنيا وجعل المهاجرين من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) بمنزلة من حارب الله ورسولة، و عمل بغیر کتاب الله.
و از حذیفه روایت شده که می گفت:
ما في عثمان بحمد الله اشک، لکنی اشک فی قاتله، لا ادری اکافر قتل كافرا ام مومن خاص الى الفتنة حتى قتله.
1) مائده، 44
این در حالی است که حذیفه به لحاظ ایمان بهترین مؤمنان است. اما آن چه درباره بحث و کشمکش امام حسن علیه السلام و عمّار و بردن این مرافعه نزد امیر المؤمنین علیهم السلام نقل کرد، کافر شمردن عثمان را نفی نمی کند، بلکه برای این موضوع شاهد دیگری است، سپس اگر خبر صحیح باشد امیرالمؤمنین علیه السلام به خاطر طفره رفتن از قضاوت صریح بین آن دو تقیه کرده است و به همین نیت عمّار را نیز از گفتن چنین سخنی باز داشته است. امّا این که گفته است:
جایز نیست عمّار او را به این علت کافر بداند که بدون صلاحیت خلیفه شده در حالی که ما گفتیم با تصویب عمر و ابوبکر خلیفه شده.
پاسخش این است که ما قبول نداریم عمّار برایش مسلّم شده باشد که خلافت آن دو نیز قابل قبول است اما سخنی که از ابی علی نقل کرد که اگر ثابت شود، عثمان به خاطر سخن ناروایی که عمّار می گفته است او را زده برایش عیبی نیست زیرا امام هر که را مستحق تنبیه باشد باید تنبیه کند صاحب کتاب (المغنی) از نقل این گونه سخنان ابی علی و مانند او باید اجتناب می کرد و از کتک خوردن عمّار - تا جایی که به حالت بیهوشی افتاد و نتوانست نمازش را به جا آورد و عثمان او را تحقیر کرد و سبک شمرد و لگد کوبش کرد - باید پوزش بطلبد، زیرا؛ برای آزار بینهایت او هیچ عذری پذیرفته نیست.
از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرمود:
از عمار چه می خواهند؛ او آن ها را به بهشت دعوت می کند و آن ها او را به آتش می خوانند.
و عوام بن حوشب از سلمة بن کهیل از علقمه از خالدبن ولید روایت کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
هر کس عمار را دشمن بدارد خدا او را دشمن می دارد و هر کس عمّار را به خشم آورد، خدا را به خشم آورده است.
عثمان از عمّار چه سخن ناروایی شنیده است که مستحق چنین آزار شدیدی باشد که از حد تعیین شده توسط خدا تجاوز کرده است جز این نیست که عمّار و دیگران کارهای ناپسند او را یادآوری کرده اند او را بر آن چه از کارهای ناپسندش که آشکار شده سرزنش کرده اند (در مقابل این سخنان) عثمان باید و اشکالاتی را که آن ها می گفتند بر طرف می کرد یا برای آن کارهای خود دلیل و عذر موجهی می آورد و اگر پس از این کسی برای توبیخ و فاسق شمردنش به پا می خواست، او را با موعظه و مانند آن از این سخنان باز می داشت نه این که کارهایی انجام دهد که پادشاهان و جباران برای فرو نشاندن غیظ خود انجام می دهند و با آن چه خدا نازل فرموده و به آن حکم کرده است مغایرت دارد.
گناه دیگر عثمان کاری بود که با ابی ذر - از متقدّمان در اسلام - کرد، به حدّی که او را از مدینه به ربذه تبعید کرد و گفته شده که او را کتک هم زده است.
قاضی القضات در دفاع از عثمان می نویسد:
شیخ ما ابی علی گفته است مردم درباره ی ابی ذر اختلاف دارند روایت شده که از ابی ذر پرسیدند، آیا عثمان تو را به ربذه فرستاد؟ گفت نه خودم آن را اختیار کردم و روایت شده هنگامی که ابوذر در شام بود معاویه نام های نوشت و از او شکایت،کرد، آن گاه عثمان او را به مدینه خواند. آن گاه هنگامی که وارد مدینه شد عثمان پرسید چه باعث شده که می خواهی شام بروی؟ گفت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنید که فرمود: هرگاه ساختمان های مدینه به چنین موضعی رسید از آن بیرون شو به همین جهت بیرون رفتم سپس عثمان به او گفت پس از شام کجا برای تو دوست داشتنی تر است؟ گفت ربذه پس او را به ربذه فرستاد.
قاضی القضات در ادامه گفته است هرگاه اخبار با هم یکسان و برابر باشند، برای (معترضان) حجتی وجود ندارد و اگر هم ثابت شود که عثمان او را به ربذه فرستاده است به خاطر مصلحت دین اشکالی ندارد به همین جهت این (تبعید) ظلم به ابی ذر محسوب نمی شود. زیرا هدف عثمان این بوده که از اهل مدینه به او آزاری نرسد و روایت شده که او (اباذر) سخنی سخت و کلامی تند داشت و می گفت اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر آن چه پیمان بسته بودند پایدار نماندند و این سخنان را با صدای بلندی می گفت به همین جهت (عثمان) اخراج او را برای خودش، برای مردم و برای دین بهتر دید و روایت شده که عمر نصر بن حجاج را به خاطر این که می ترسید (زنان عاشق او شوند) از مدینه بیرون کرد در حالی که به پیشگاه خدای سبحان ناله می کرد که باید برای مؤمنان خاضع بود و با کافران به نرمی سخن گفت و پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین بود که اگر خشن بود مردم از اطرافش پراکنده می شدند. آن گاه که عثمان خشونت کلام ابی ذر و آن چه را از آن می ترسید دید، آن چه را که باید می کرد انجام داد. از زید بن وهب روایت شده هنگامی که ابی ذر در ربذه بود به او گفتم: چه کسی تو را این جا منزل داده؟ گفت: خبرت می کنم، من زمان حکومت معاویه در شام بودم و این آیه را یاد آوری کردم؛
وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (1) و کسانی که زر و سیم را گنجینه می کنند و آن را در راه خدا هزینه نمی کنند ایشان را از عذابی دردناک خبر ده.
معاویه گفت: این آیه درباره ی اهل کتاب است گفتم این آیه هم درباره ی ما و هم درباره ی آن هاست معاویه در این باره به عثمان نامه نوشت سپس عثمان به من نوشت که پیش من بیا پیش او رفتم مردم به سوی من هجوم آوردند گویا مرا نمی شناختند از این رویداد به عثمان شکایت کردم او مرا برای این که هر جا خواسته باشم،بروم مخیر گذاشت من هم به ربذه آمدم و شیخ ابوالحسین خیاط نیز نزدیک به همین داستانی که گفتیم نقل کرده است. کمترین چیزی که می توان گفت این است که اخبار در این زمینه مختلف است لذا باید از آن احتراز کرد و برگشت به این که درست بودن امامت عثمان (دلیل) درست بودن کارهای اوست.
شریف مرتضی به سخنان قاضی القضات چنین پاسخ داده است:
از این سخن قاضی که گفته است اخبار در علّت خروج ابی ذر به ربذه یکسان است، باید به خدا پناه برد که چنین باشد بلکه معروف و آشکار این است که عثمان او را به شام تبعید کرد، سپس به خاطر شکایت معاویه او را به مدینه فرا خواند و از مدینه به ربذه تبعید کرد، همه ی سیره نویسان با اختلاف طرق و اسنادشان روایت کرده اند که هنگامی که عثمان (اموال فراوانی) در اختیار مروان گذاشت و به حارث بن حکم بن ابی العاص سیصد هزار درهم و به زید بن ثابت یکصدهزار درهم بخشید، ابوذر گفت: بَشِّرِ الْكَافِرِینَ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ و قول خدای تعالی را می خواند:
وَالَّذِينَ يَكثِرُونَ الذَّهَبَ وَالفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللّه فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ مروان به عثمان شکایت کرد، عثمان غلام خود نائل را به سوی ابی ذر فرستاد (و گفت) از آن چه خبرش به من رسیده است دست بردار ابوذر گفت آیا عثمان مرا از خواندن کتاب خدا نهی می کند؟ کسی که امر خدا را ترک کند گنهکار است به خدا قسم که رضای خدا در
1) توبه، 34
مقابل خشم عثمان از رضایت عثمان در مقابل خشم خدا برای من محبوب تر و بهتر است پس عثمان عصبانی شد و او را رنجانید او هم تظاهر به صبر کرد روزی عثمان گفت: آیا جایز است که امام مقداری از اموال بیت المال را بردارد و هنگامی که توانایی پیدا کرد آن را برگرداند؟ کعب الاحبار:گفت اشکالی ندارد ابوذر گفت: ای یهودی زاده تو دین ما را به ما می آموزی؟ عثمان:گفت آزارت نسبت به اصحاب من زیاد شده به سوی شام برو سپس او را به سوی شام فرستاد در شام نیز ابوذر کارهای معاویه را ناپسند می شمرد معاویه برای او سیصد دینار فرستاد ابوذر گفت: اگر این پول از اموال من بوده و شما نمی دادید قبول می کنم. و اگر هدیه است به آن احتیاجی ندارم و به معاویه برگرداند. معاویه در دمشق قصر سبز را بنا کرد ابوذر گفت: ای معاویه اگر هزینه این ساختمان از مال خداست خیانت است و اگر از مال خودت می باشد اسراف است ابوذر می گفت به خدا قسم کارهایی انجام می شود که من مبهوتم به خدا قسم این ها نه در کتاب خدا وجود دارد و نه در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله به خدا قسم می بینم که حق می میرد و باطل زنده می شود راستگو تکذیب نابکار برگزیده و نیکوکار محروم می گردد.
حبیب بن مسلمه فهری به معاویه گفت قطعاً ابوذر شام را بر تو آشفته می کند اگر به شام علاقه مندی، تدبیری بیندیش پس از آن معاویه این وضعیت را به عثمان نوشت عثمان پاسخ داد: «جُندب (ابوذر) را با بدترین مرکب و جهاز به سوی من بفرست و ساربانی همراه او کن که شب و روز براند». معاویه او را بر ماده شتری پیر که بر پشت آن جز پالان چیزی نبود سوار کرد و در حالی به مدینه رسید که گوشت ران هایش به خاطر سایش مداوم با پالان خشن مجروح شده بود. آن گاه که ابوذر وارد مدینه شد عثمان به او پیام داد به هرجا می خواهی برو گفت: مکه عثمان پاسخ داد: خیر. گفت: پس بیت المقدس! پاسخ داد خیر. گفت اَحَدُ البَصرین (بصره یا کوفه)! پاسخ داد: خیر. بلکه تو را به ربذه می فرستم و به آن جا فرستاد و ابوذر پیوسته در آن جا بود تا از دنیا رفت. در روایت واقدی آمده است آن گاه که اباذر وارد شد عثمان به او گفت: «لا انعم الله بک عينا يا جنیدب» اى جنیدب چشمی به تو روشن مباد ابوذر گفت من جندب هستم و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مرا عبدالله نامید و اسم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را برگزیدم عثمان گفت تو گمان می کنی که ما می گوییم: «ان يدالله مغلولةٌ و ان الله فقیر و نحن الاغنياء؟!» ابوذر گفت اگر شما چنین اعتقادی نداشتید مال خدا را بر بندگانش انفاق می کردید من گواهم و از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: هرگاه فرزندان ابی العاص به سی نفر برسد مال خدا را بین خود دست به دست می کنند و بندگان خدا را به بندگی خود در می آورند
و دین خدا را تباه می سازند عثمان به حاضران گفت آیا شما این سخن پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را شنیده اید؟ گفتند: نشنیدیم عثمان گفت وای بر تو ای اباذر آیا بر پیامبر خدا دروغ می بندی؟ ابوذر به حاضران:گفت آیا گمان نمی کنید که من راست گفته باشم؟ گفتند نه بخدا ما نمی دانیم. عثمان گفت: علی (علیه السلام) را فراخوانید او را فراخواندند آن گاه که او آمد عثمان به ابوذر گفت حدیث را درباره فرزندان ابی العاص بخوان و او برخواند عثمان به علی (علیه السلام) گفت آیا این سخن را از پیامبر خدا شنیده ای؟ حضرت علی علیه السلام فرمود این را نشنیده ام. اما ابوذر راست می گوید عثمان گفت: چگونه فهمیدی که راست می گوید فرمود به خاطر این که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود:
مَا أَظَلَّتِ اَلْخَضْرَاءُ وَ لاَ أَقَلَّتِ اَلْغَبْرَاءُ مِنْ ذِی لَهْجَهٍ أَصْدَقَ مِنْ أَبِی ذَرٍّ. در این هنگام همه کسانی که از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله آن جا بودند گفتند ابوذر راست می گوید. ابوذر گفت: من می گویم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این حدیث را شنیدم و شما مرا به دروغ متهم می کنید گمان نمی کردم که زنده باشم و از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله چنین چیزی بشنوم.
و واقدی در خبر دیگری از صهبان (آزاد شده ی اسلمی ها) روایت کرده است روزی که اباذر نزد عثمان رسید او را دیدم عثمان به او گفت آیا تویی آن کس که چنین و چنان کرده است؟ ابوذر گفت تو را نصیحت کردم من را دروغگو پنداشتی و رفیقت را نصیحت کردم او نیز مرا دروغگو قلمداد کرد عثمان گفت دروغ می گویی تو قصد آشوب داری و دوستدار آشوبی تو شام را بر ما آشفته کردی ابوذر به او گفت از روش دو رفیقت (ابوبکر و عمر) پیروی کن تا کسی به زیان تو سخن نگوید عثمان گفت بی مادر تو را چه به این حرف ها ابوذر گفت به خدا قسم جز امر به معروف و نهی از منکر چاره ای نمی بینم عثمان خشمگین شد و گفت با این پیرمرد چه کنم؟ او را بزنم حبس کنم یا بکشم و یا از سرزمین اسلام دورش کنم؟ زیرا او جماعت مسلمانان را آشفته کرده است حضرت علی علیه السلام حاضر بود و فرمود: مانند آن چه مومن آل فرعون گفت به تو مشورت می دهم.
وَإِن یَکُ کَاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَإِن یَکُ صَادِقاً یُصِبْکُم بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لاَ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ (1) و اگر دروغگو باشد دروغش به زیان اوست و اگر راستگو باشد برخی از آن چه به شما وعده می دهد به شما خواهد رسید چرا که خدا کسی را که افراطکار در وغزن باشد هدایت نمی کند
1) غافر، 28
راوی می گوید: عثمان به حضرت علی علیه السلام جواب تندی داد که دوست ندارم آن را بازگو کنم آن حضرت علیه السلام به همانسان به عثمان پاسخ داد سپس عثمان مردم را از این که با آبی ذر و همنشین یا همسخن شوند بر حذر داشت او چند روزی درنگ کرد سپس دستور داد او را بیاورند هنگامی که ابوذر مقابل عثمان ایستاد گفت: وای بر تو ای عثمان آیا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را ندیدی؟ آیا ابابکر و عمر را ندیدی؟ آیا رویه ی آن ها همین بود؟ غضب تو نسبت به من مانند جباران است. عثمان گفت از این شهر بیرون شو ابوذر گفت: چقدر همجواری تو برای من سخت است کجا بروم؟ گفت هر جا که می خواهی گفت بروم به شام که سرزمین جهاد است؟ گفت از شام احضارت کردم برای این که آن جا را آشفته کرده بودی دوباره تو را به آن جا برگردانم؟ گفت آیا به عراق بروم؟ گفتخیر پرسید چرا؟ گفت به سوی گروهی بروی که نسبت به پیشوایان شبهه و طعن دارند؟ گفت بروم به مصر؟ گفت خیر. گفت پس کجا بروم؟ گفت هر جا که می خواهی. ابوذر گفت این حالت می شود «تعرّب بعد الهجرة» - بادیه نشینی بعد از هجرت - آیا به نجد بروم؟ عثمان گفت آن جا دور است دورتر از ربذه مرو. پس به سوی ربذه رفت. و واقدی از مالک بن ابی الرجال از موسی بن میسره روایت کرده که ابوالاسود دوئلی گفت دوست داشتم اباذر را ببینم و علت بیرون کردنش را بپرسم به همین جهت رفتم به ربذه و به او گفتم آیا از این که به اجبار یا به اختیار از مدینه بیرون رفتی مرا آگاه نمی سازی؟ گفت در یکی از مرزهای مسلمانان زندگی می کردم در حالی که از آنان بی نیاز بودم مرا به سوی شهر پیامبر صلی الله علیه و آله باز گرداندند. در این حال گفتم این شهر خانه هجرت من و دوستانم می باشد. از آن جا نیز به جایی که می بینی اخراج شدم شبی در مسجد خواب بودم پیامبر صلی الله علیه و آله از کنارم عبور کرد و با پایش به من زد و فرمود نبینم که در مسجد خوابیده ای! گفتم: پدر و مادرم به فدایت چشمم بر من غلبه کرد و خوابم برد فرمود: هنگامی که تو را از این (شهر یا مسجد) بیرون کنند چه می کنی؟ گفتم می روم به شام چون زمین مقدسی است ارض بقية الاسلام و ارض جهاد است فرمود: اگر تو را از آن جا نیز بیرون کنند چه می کنی؟ گفتم برمی گردم به مسجد فرمود هنگامی که تو را از آن بیرون کنند چه می کنی؟ گفتم شمشیر را بر می دارم و به کسی می زنم که مرا از مسجد بیرون کند. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا تو را به چیزی بهتر راهنمایی کنم؟ هرجا تو را فرستادند برو و بشنو و اطاعت کن.» بنابراین شنیدم و اطاعت کردم. به خدا قسم عثمان در حالی خدا را ملاقات می کند که به خاطر من گناهکار است و ابوذر در ربذه می گفت حرف حق برای من رفیقی باقی نگذاشت
و نیز می گفت عثمان مرا پس از هجرت بادیه نشین کرد و در این زمینه اخبار بیشتر از آن است که در دسترس ما قرار گرفت و گسترده تر از آن است که بتوانیم همه آن ها را ذکر کنیم و هیچ کس این ادعا را که اباذر به اختیار خود به ربذه رفته مطرح نمی کند مگر از روی دشمنی. و ما سخن صاحب كتاب (المغنی) را که گفت «روایت شده او به اختیار به ربذه رفته» انکار نمی کنیم؛ بلکه آن را در برابر روایات بسیاری که از اجبار او حکایت دارد، شاذ و نادر می دانیم. و در مقابل این روایت مطرود روایات بسیاری وجود دارد که خلاف آن را ثابت می کند و کسی که در جستجوی اخبار باشد به این حقیقت پی می برد که روایات با آن چه صاحب كتاب (المغني) گفته همخوانی ندارد و چگونه می تواند خروج او اختیاری باشد در حالی که او را از شام با مرکبی نامناسب و حالتی زشت برگرداندند و پس از برگشتن مردم از سخن گفتن با او منع شدند و عثمان با او به خشونت سخن گفت همه این ها با این که به اختیار به ربذه رفته باشد سازش ندارد و چگونه شخص عاقل گمان می کند که اباذر از روی اختیار به ربذه رفته باشد در حالی که آن جا خشک، قحطی زده و از هر چیز خوبی دور بوده و منزلی مانند آن وجود نداشته است. اما این که قاضی گفته است:
عثمان درباره او مهربانی کرد تا از اهل مدینه به او آزار نرسد زیرا با آن ها به درشتی سخن می گفت درست نیست زیرا در میان مردم کسی نبود که از سخنان ابوذر خشنود نباشد آن ها هم مانند اباذر دستگاه حکومتی را سرزنش می کردند با این تفاوت که آن ها محتاطانه برخورد می کردند همچنین کسی در میان مردم مدینه نبود جز این که از این پیش آمدها دلش برای اباذر می سوخت یا می گریست و آن را زشت و ناپسند می شمرد و اگر کسی به کتاب های سیره مراجعه کند آن چه را ما ذکر کردیم خواهد دید اما سخن قاضی که گفت عمر نیز نصر بن حجاج را از مدینه بیرون کرد.
چقدر بین این دو رویداد فاصله است!!! ما گمان نمی بریم کسی بین اباذر - که عزیز و چشم صحابه بود، کسی که مسلمانان بر وقار و شأن او اجماع دارند و پیامبر صلی الله علیه و آله در صدق لهجه او را چنان مدح کرد که دیگری را نکرده است - و بین نصر بن حجاج - جوانی که عُمَر از ترس فریب خوردن زنان به خاطر جوانی و جذابیت اخراجش کرد - مقایسه و تساوی برقرار کند، با این حال عمر به خاطر این که نصر بن حجّاج را بدون این که گناهی داشته باشد اخراج کرد ملامت شد بنابراین هرگاه قرار باشد کسی که نصر بن حجاج را اخراج کرده کارش ناپسند شمرده شود حال کسی که اباذر را اخراج کرده چگونه است؟!
امّا قول قاضی که گفت:
خدای تعالی و پیامبر فروتنی و با نرمی سخن گفتن را برای مومن و کافر نیکو شمرده اند. درست است لکن سزاوار بود عثمان این آداب را درباره اباذر رعایت می کرد و در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله بر راستگویی او حکم کرده او را دروغگو نمی شمرد ابوذر هیچ گاه سخن زشتی به زبان نیاورد جز این که نصیحت می کرد و عیب های او را بر او هدیه می کرد و بر چیزهایی که اگر عثمان از آن ها دوری می کرد در دنیا و آخرت برایش بهتر بود، ایراد می گرفت.
عثمان حدّی را که درباره قتل هرمزان - مسلمانی که در قتل عمر دخیل نبود - بر عبیدالله بن عمر واجب شده بود معطّل گذاشت و اجرا نکرد در حالی که امیرالمؤمنین علیه السلام اجرای این حد را مطالبه می فرمود.
قاضی القضات از عثمان چنین دفاع کرده است:
شيخ ما ابا علی گفته است هرمزان ولیی نداشته که خون او را مطالبه کند و امام ولیّ کسی است که ولی ندارد و ولی حق دارد که قاتل را ببخشد همچنان که حق دارد او را بکشد و روایت شده که از مسلمانان پرسید آیا او را ببخشد؟ که پاسخ مثبت دادند. و نیز گفته است: عثمان به خاطر عزت مسلمین او را بخشیده است، زیرا می ترسید خبرش به دشمن برسد و بگویند مسلمانان امام خود را کشتند و پسر او را نیز کشتند و چون آن ها واقعیت این رخداد را نمی دانند باعث شماتت و سرکوفت شود. و شیخ ما ابوالحسین خیاط گفته است: عموم مهاجران اجماع دارند که هرمزان بی تقصیر بوده است و به عثمان گفتند این خونی است که در غیر زمان ولایت تو ریخته شده است و ولی دم وجود ندارد که خونخواهی کند بنابراین اختیارش با امام است و صلاح مسلمانان در این است که از قاتل دیه قبول کند و گفته است که ثابت نشده که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از عثمان خواسته باشد عبیدالله بن عمر را برای قتل هرمزان بکشد زیرا کسی را که ولی مقتول ببخشد جایز نیست کشته شود و امیرالمؤمنین (علیه السلام) این درخواست را به خاطر این مطرح کرده که قدر و منزلت عبیدالله را کاهش دهد و کوچکش بشمارد. (و ابوالحسین) گفته است ممکن است از علی (علیه السلام) روایت شده باشد که «اگر من جای عثمان بودم او را کشته بودم» که این سخن بلحاظ اجتهاد قویتر و به استحکام دین خدا نزدیکتر است.
امّا این که گفته است:
هرمزان ولیی نداشته که خون او را مطالبه کند و امام ولی کسی است که ولی ندارد و ولی حق دارد که قاتل را ببخشد همچنان که می تواند او را قصاص کند، قابل اعتماد نیست زیرا هرمزان اهل فارس بوده و ولی حاضر نداشت که خونش را مطالبه کند بنابراین واجب بود به اولیایش اعلام کنند که اگر حاضر شوند در امانند یا این که اگر ولی دارد و می خواهد خونش را مطالبه کند حاضر شود و خونخواهی کند. در این صورت اگر ولی نداشته باشد عثمان نمی تواند ولی خون او باشد.
زیرا در زمان عمر کشته شده و عمر ولی خون اوست و عمر نیز - همان طور که روایاتش خواهد آمد - وصیت کرد که اگر پسرش برای کشتن هرمزان و جفینه دلایل روشن و عادلانه - مبنی بر این که این دو نفر به ابی لؤلؤ دستور قتل داده اند - نیاورند، کشته شوند این وصیت عمر به اهل شورا بود که هر کدام از شما خلیفه شد باید چنین عمل کند.
پس آن گاه که مرد، مسلمانان اجرای این وصیت را از عثمان درباره عبیدالله خواستار شدند عثمان پس خواسته های آنان را رد کرد و بهانه آورد و بفرض این که او (عثمان) - بنابر آن چه گفته اند- خونخواه بود نباید می بخشید و نباید حدّی از حدود خدا را باطل می کرد و دشمن چگونه برای این که یکی از حدود خدا اجرا شود شماتت می کند ؟ شماتت دشمنان اسلام درباره تعطیلی حدود است. وانگهی بین کشته شدن امام و فرزندش چه شباهتی می تواند باشد که گفته است خوش نداشت این خبر منتشر شود در حالی که یکی از آنان به ستم کشته شده و دیگری برای اجرای عدالت یا یکی بدون دستور خدا و دیگری به دستور خدای سبحان و زیاد بن عبدالله بکالی از محمد بن اسحاق از ابان ابن صالح روایت کرده است که امیرالمؤمنین علیه السلام - پس از خلیفه شدن عثمان - نزد او آمد و با وی درباره عبیدالله صحبت کرد و غیر آن حضرت علیه السلام دیگری صحبت نکرد و فرمود: این فاسق خبیثی که امیر مسلمانی را کشته است بکش عثمان گفت دیشب پدرش را کشتند و من امروز او را بکشم؟ او مردی از مردم روی زمین است پس از آن که عثمان از قصاص خودداری کرد روزی عبیدالله از کنار امیرالمؤمنین علیه السلام می گذشت که آن حضرت علیه السلام به او گفت به خدا قسم اگر روزی بر تو دست پیدا کنم گردنت را می زنم به همین جهت او در صفین همراه معاویه به جنگ علی علیه السلام آمد.
و قتاد از حسن بن عیسی بن زید از پدرش روایت کرده است آن گاه که عثمان گفت: من عبیدالله بن عمر را بخشودم مسلمانان گفتند: تو حق نداری او را ببخشایی عثمان گفت آری اما جفینه هرمزان در بین مسلمانان قوم و خویش ندارند و من ولی امر مسلمانانم، به آن دو اولی هستم و او را بخشودم علی علیه السلام فرمود: چنین که می گویی نیست تو نسبت به آن دو دورترین مسلمانانی عبیدالله آن ها را در زمان خلافت تو نکشته است خلیفه ای که در زمان او آن ها کشته شدند به کشتن او حکم کرد اگر هم در زمان خلافت تو آن ها را می کشت، تو نمی توانستی او را ببخشایی بنابراین از خدا بترس زیرا خداوند در این باره از تو بازخواست خواهد کرد عثمان که مشاهده کرد مسلمانان جز کشتن عبیدالله چیزی را نمی پذیرند، به او دستور داد تا به کوفه برود. یک باب خانه و یک قطعه زمین به او واگذار کرد و این زمین همان جایی است که به آن «کُوَیفه» ابن عمر می گویند. این کار بر مسلمانان گران آمد، آن را خطایی بزرگ شمردند و سخنانشان در این باره زیاد شد و از عبدالله بن حسن بن علی بن ابیطالب علیهم السلام روایت شده که گفت عثمان روزی را شب نمی کرد جز این که مردم او را درباره قصاص نکردن عبیدالله بن عمر برای کشتن هرمزان سرزنش می کردند اما این که قاضی گفته است: «امیرالمؤمنین (علیه السلام) جدّاً درخواست کشتن او را نداشت، بلکه می خواست از منزلتش کاسته شود خلاف آن چیزی است که آن حضرت به صراحت فرمود: «اگر روزی به او دست پیدا کنم گردنش را خواهم زد». امّا این که گفته است با وجود بخشودگی امام، جایز نیست کسی او را به قتل تهدید کند در صورتی صحیح است که آن بخشودگی صحیح باشد و ما بیان کردیم که مؤثر نبوده است اما این که در مورد فرمایش حضرت علی علیه السلام که اگر من جای عثمان بودم او را کشته بودم گفته است «جایز است که بگوییم که این سخن بلحاظ اجتهاد قوی تر و به استحکام دین خدا نزدیک تر است.» شکی نیست که چنین است و هر کسی به درستی اجتهاد کند، بنا را بر همین می گذارد لكن ما بیان کردیم که کار برخلاف این انجام شد و هنگامی که اجتهاد امیرالمؤمنین علیه السلام اقتضا دارد که او کشته شود خلاف آن روا نیست.
سخن درباره عکس العمل صحابه به کشته شدن عثمان به صورت اجمالی چنین است که گفته اند ما وضعیت صحابه را به حالتی دریافتیم که خلافکاری های عثمان را تصدیق کرده اند و از او بیزار بوده اند دلیلش هم این است که،عثمان پس از کشته شدن سه روز متروک ماند و دفنش نکردند و کار کسانی را که از شهرها برای اعتراض آمده بودند، ناپسند شمردند. بلکه عثمان را تسلیم کردند و از او دفاع نکردند برای شورش بر عثمان کمک کردند و با این که کسانی را که او را محاصره کرده، آب را بر او بستند و او را کشتند می توانستند منع کنند، نکردند و این حالات برای آن چه گفته شد محکم ترین دلیل است و اگر دلیلی نباشد جز آن چه از علی علیه السلام روایت شده که فرمود: «الله قتله و انا معه» کافی است. و در میان اصحاب علی کسانی هستند که تصریح می کنند عثمان را کشته اند با این حال آن ها را قصاص نکرد و کار آن ها را ناپسند نشمرد و اهل شام به صراحت می گویند که قاتلان عثمان به همراه امیرالمؤمنین علیه السلام می باشند و آن حضرت علیه السلام کارشان را ناپسند نمی شمرد و این حالت از محکم ترین شبهات است و این که می دانیم امیرالمؤمنین علیه السلام اگر خودش و اصحابش می خواستند برای جلوگیری از کشته شدن عثمان کمک کنند آن چه اتفاق افتاد اتفاق نمی افتاد. بنابراین خودداری او و دیگران از مانع شدن، دلیل محکمی است بر راستگویی کسانی که وقایع قتل عثمان را به او نسبت می دهند و هیچ عذری را نمی پذیرند.
امّا این که جنازه عثمان سه روز متروک ماند و دفن نشد ثابت نشده است و بفرض این که درست باشد به کسانی اشکال وارد است که لازم بوده برای تدفین به پاخیزند شیخ ما ابوعلی گفته است مانعی ندارد چنین باشد که مردم برای ترس از بروز فتنه مشغول محکم کردن بیعت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده اند و به همین جهت دفن را عقب انداخته اند و نیز گفته است با وجود حضور قریش، قبایل عرب، سایر بنی امیه و بردگان آن ها بعید است که عثمان متروک بماند و در این مدت دفن نشود و بعید است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای دفن او اقدام نکند و اگر یهودی یا نصرانی در همسایگی او بمیرد و کسی نباشد که او را به خاک بسپارد امیرالمؤمنین علیه السلام دفن او را ترک نمی کند، چگونه چنین کاری برای عثمان جایز است؟ و روایت شده که در همان شب دفن شده است و این اولی است اما ناپسند نشمردن کارهای قاتلان عثمان توسط صحابه و جلوگیری نکردن از
آن ها موضوعی است که پیشتر شرح آن گذشت و درست این است که آن چه از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده که «او از کشته شدن عثمان تبری جست و قاتلان او را در بیابان و دریا و در دشت و کوهسار لعنت کرد» قطعاً سخنی است از لشگریان او که به صورت مجازی نقل شده است. زیرا می دانیم همه کسانی که می گفته اند ما او را کشتیم، او را نکشته اند و افراد بسیاری به این سخن تصریح کرده اند و آن هایی که وارد خانه عثمان شدند و او را کشتند دو یا سه نفر بودند. قطعاً آن هایی که این سخن را می گویند مقصودشان این است که فرض کنید ما او را کشتیم، به شما چه ربطی دارد؟ و در این رابطه می توان گفت امام تنها کسی است که برای کشتن قاتل قیام می کند و کسی جز او حق ندارد این کار را انجام دهد و امیرالمؤمنین (علیه السلام) در صورتی می تواند قاتلان عثمان را بکشد که آن ها را از غیر آن ها تشخیص دهد یا این که ولی دم قصاص را خواستار شود لکن کسانی که اولیای دم بودند خونخواهی نکردند و کسانی به خونخواهی عثمان برخاستند که مشخصات ولی دم را نداشتند افزون بر این همه آن ها یا بعضی از آن ها علی (علیه السلام) را به امامت قبول نداشتند با این اعتقاد مطالبه خون بها توسط ولی دم نیز درست نیست به همین دلیل قاتلان را نکشت - اگرچه کشتن قاتلان هنگامی رواست که آن ها را تشخیص داده باشد - پس چگونه کسی انتظار دارد او کاری انجام دهد که درست نیست؟ و اما آن چه روایت شده که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «خدا او را کشت و من همراهش بودم» اگر درست باشد معنایش این است که خدا جان او را گرفت و بزودی جان من و سایر بندگانش را نیز می گیرد.
اما این که قاضی خبر مربوط به دفن شدن عثمان سه روز پس از کشته شدنش را ضعیف شمرده است دلیلی ندارد زیرا گروهی از راویان آن را نقل کرده اند و کسی که با روایت آشنایی داشته باشد با چنین روایتی مخالفت نمی کند. این روایت را واقدی و دیگران نقل کرده اند اهل مدینه مردم را از نماز خواندن بر جنازه او منع کردند تا این که بین نماز مغرب و عشا جنازه او برداشته شد و جز مروان و سه نفر از بردگان او کسی همراه جنازه او نبود و هنگامی که مردم با خبر شدند او را سنگباران کردند و به بدگویی او پرداختند و تا زمانی که امير المؤمنين علیه السلام جلوگیری از دفن او را ناپسند شمرد و به همراهیان جنازه دستور داد دفنش کنند، نتوانستند او را به خاک بسپارند اما این که گفته است: «اگر این خبر درست باشد برای کسانی که لازم بوده قیام کنند عیب است» واقعیت چنان نیست که او خیال کرده است بلکه
عیب متوجّه عثمان است زیرا به خاطر اعتقاد زشتی که به اهل مدینه داشت - با این که صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله در بین آنان بودند - اجازه نداده بود که در دفن و نماز او شرکت کنند. یا این که اکثریت بلکه همه مردم مدینه شرکت در تشییع جنازه عثمان را قبیح می شمردند. پس بدون شک این رخداد برای عثمان عیب است و این که صاحب کتاب «المغنی» این حالت را با این که روایتش آشکار است بعید می داند به خاطر این است که به آن توجه نکرده است. اما این که قاضی عدم اقدام امیرالمؤمنین علیه السلام را برای دفن بعید می داند پاسخ این است که آن حضرت علیه السلام پس از چانه زدن و راضی کردن مردم اقدام فرمود و عجیب تر از هر چیز گفتار صاحب کتاب المغنی است که گفته است: «مردم به خاطر مشغول بودن بیعت با امیرالمؤمنين (علیه السلام) دفن عثمان را به تاخیر انداختند» چه مشغله ای در بیعت با امیرالمؤمنین علیه السلام وجود داشته که مانع دفن شود، با این که دفن میت واجب کفایی است و گروهی می توانند برای دفن به پا خیزند و بقیه برای بیعت بروند؟ خاکسپاری و بیعت هیچ کدام به آن نیاز ندارد که همه مردم مدینه به آن مشغول شوند. امّا این که قاضی گفته روایت شده است: «عثمان در همان شب دفن شد» چنین روایتی دیده نشده و لازم بود که آن را به راوی یا کتابی مستند می کرد چیزی که در روایت ها آشکار است همان است که ما گفتیم. اما روایت او که امیرالمؤمنین علیه السلام از کشتن عثمان بر کنار بود و قاتلان او را در بیابان و دشت و دریا و کوهسار لعنت فرمود شکی نیست که آن حضرت علیه السلام از دخالت در کشته شدن او بر کنار بود و از او روایت شده است که فرمود: «به خدا قسم من عثمان را نکشتم و در کشتنش مساعدت نکردم.»
و آن حضرت علیه السلام در این که نه او را کشته و نه برای کشتنش مشورت داده راست می گوید اما لعنت او بر قاتلان عثمان ضعیف است و اگر هم روایت شده باشد ظاهرش آن چیزی است که واقدی از حکم بن الصلت از محمد بن عمار بن یاسر از پدرش روایت کرده است: هنگامی که عثمان کشته شد علی علیه السلام را بر منبر پیامبر صلی الله علیه و آله دیدم که می فرمود: کشتن عثمان را نه دوست داشتم و نه ناخوش، نه به آن امر کردم و نه نهی. و محمّد بن سعد از عفّان بن جریر بن بشیر از ابی جلده روایت کرده است که از علی علیه السلام شنیده است - در حالی که آن حضرت علیه السلام سخنرانی می کرد - از عثمان یاد کرد و فرمود: قسم به خدایی که غیر از او خدایی نیست. من نه او را کشتم و نه برای کشتن او کمک کردم و نه به من زیانی رساند و ابن بشیر از عبید سلمانی روایت کرده است که گفت از علی علیه السلام شنیدم که فرمود: هر کس از من درباره خون عثمان می پرسد پاسخش این است که «خدا او را کشت و من همراه او بودم» این عبارت از طرق زیادی نقل شده است.
و شعبه از ابی حمزة الضبعی روایت کرده است که گفت به ابن عباس گفتم پدرم به من گفت: از علی علیه السلام شنیده است که می گفت آگاه باشید هر کس از من درباره خون عثمان می پرسد پاسخش چنین است خدا او را کشت و من همراه او بودم ابن عباس گفت پدرت راست گفته است. آیا می دانی معنای سخن او چیست؟ منظور علی علیه السلام این است که خدا او را کشت و من با خدایم. اگر کسی بگوید جمع بین معانی این اخبار چگونه درست است؟ می گویم بین آن ها منافاتی نیست زیرا آن حضرت علیه السلام از همراهی قاتلان و مشورت دادن در این باره بر کنار بوده سپس فرمود است من به این کار نه امر کردم، نه نهی. منظورش این است که قاتلان او به من مراجعه نکردند و درباره این کار امر یا نهی وجود ندارد اما منظور از سخن آن حضرت علیه السلام که «الله قتله و انا معه» می تواند این باشد که خدا به کشتن عثمان امر فرمود و آن را لازم گردانید، من هم همچنین زیرا معلوم است که در حقیقت خدا او را نکشته است. پس نسبت دادن قتل به او معنایی جز حکم و رضای او ندارد و آن چه خدا به او حکم می کند نه خودش به آن دست می زند نه کمک می کند و نه سر پرستیش می فرماید. اما لعنت آن حضرت علیه السلام بر قاتلان عثمان بنا بر آن چه بیان کردیم ثابت نشده است و اگر درست باشد مشروط به این است که قتل به صورت حرام به وقوع پیوسته باشد، یعنی تعمّد و قصدی برای آن وجود داشته باشد افزون بر این بنا بر روایت صحیح قاتلان عثمان عبارت بودند از کنانة بن بشیر التجیبی و سودان ابن حمران المرادی و هیچ کدام از این دو برای کشتن نه حسن نیت داشتند و نه وظیفه.
بنابراین آن ها به خاطر این عمل ملعون واقع شدند اما محمّد بن ابی بکر کشتن عثمان را بر عهده نداشت فقط او ریش عثمان را گرفت، در این هنگام عثمان به او گفت ای پسر برادرم ریشم را رها کن اگر پدرت زنده بود این کار را خوش نداشت. محمّد گفت اگر پدرم زنده بود و می دید که تو چه کرده ای آن ها را بر تو عیب می گرفت سپس او را با چوبه های تیری که در دست داشت زد و آن ها را در تیردان گذاشت و کسی مجروح نشد و آن هایی که نامشان ذکر شد به قتل عثمان مبادرت کردند اما تأویلی که قاضی از سخن امیرالمؤمنین علیه السلام یعنی جمله «الله قتله و انا معه» کرده و گفته است مراد از آن این است که خدا جان او را گرفت و به زودی جان مرا نیز خواهد گرفت دور از صواب است. زیرا لفظ «انا» کنایه از مفعول نیست کنایه از فاعل است و اگر آن حضرت علیه السلام آن چه را که قاضی گفته اراده کرده بود
باید می گفت: «قتله الله و ایای معه» و کسی نمی تواند بگوید ما جمله و «انا معه» را مبتدای محذوف الخبر می دانیم و تقدیر کلام این است «و انا معه مقتول» و این ترک ظاهر و برگرداندن کلام بر چیزی است که وجود ندارد و کلام هنگامی که امکان دارد به معنای ظاهرش که مستقل و بدون تقدیر و حذف است حمل شود نسبت به آن چه متعلق به محذوف است اولویت دارد افزون بر این عثمان کشته شد چگونه می توان گفت خدا او را می راند. کشته شدن برای زنده نماندن کافی است و نیاز نیست زنده نماندن او را مرگ نامید. و قول صاحب كتاب المغنی که گفته است: «ممکن است جراحت های عثمان موجب مرگ او شده باشد» درست نیست زیرا روایت ها از آن حکایت دارد که عمود آهنی بزرگی بر سر او فرود آوردند، و یکی از قاتلانش گفت روی سینه اش نشستم و نُه ضربه کارد به او زدم و فهمیدم با سه ضربه مرده است. شش تای آخر را به این خاطر زدم که از او کینه داشتم.
آن چه گذشت عبارت است از دفاعیات قاضی القضات و پاسخ های شریف مرتضی رحمه الله علیه درباره بخشی از کارهای نابجای عثمان اگرچه این مباحث وضعیت دوران خلافت عثمان را بروشنی بیان می کند. ذکر چند نکته به عنوان خاتمه بحث خالی از فایده نیست و این نکات جایگاه مردم مدینه و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را در حوادث کشته شدن عثمان روشن تر بیان می کند.
همزمان با نشستن عثمان بر مسند خلافت ناخشنودی مسلمانان شروع شد و این ناخشنودی به جایی رسید که مردم مدینه و سایر بلاد کاسه صبرشان لبریز شد و بناچار فساد دستگاه حکومتی را به اطلاع سایر مسلمانان رساندند و از آنان یاری طلبیدند و در پاسخ به ندای آنان گروه هایی از بصره، کوفه و مصر وارد مدینه شدند، طبری در این باره می نویسد:
مردم مدینه به آفاق نامه نوشتند که بیایید و دین محمّد (صلی الله علیه و آله) را به پا دارید. (1)
1) تاریخ طبری، ج 6، ص 2250
ابن اثیر می نویسد:
گروهی از مردمان مدینه از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) و جز ایشان فراهم آمدند و از هر کران به هم رسیدند و انجمن کردند و به همه جا نامه نوشتند که اگر خواهان پیکار در راه خدایید بدین جا آیید که خلیفه شما آیین محمّد (صلی الله علیه و آله) را تباه ساخته است. بیایید و آن را بر پای دارید. (1)
در سال 34 هجری کسانی از یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و جز ایشان با یکدیگر به نامه نگاری پرداختند و گفتند بدینجا فراز آیید که پیکار در راه خدا در این جا برپاست. مردم کارهای عثمان را گران شمردند و او را بسی نکوهش کردند و کارهای ناشایست او را همی بر شمردند. هیچ یک از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله)، مردم را باز نمی داشت و از عثمان پشتیبانی نمی کرد جز گروهی اندک از آن میان زید بن ثابت، ابو اُسید ساعدی کعب بن مالک و حسان بن ثابت بودند. (2)
در این میان امیرالمؤمنین علیه السلام که وارث پیامبر صلی الله علیه و آله بود بیش از همه رنج می برد هم عثمان، هم معترضان از آن حضرت علیه السلام یاری می طلبیدند آن حضرت علیه السلام معترضان را به شکیبایی و عثمان را به اصلاح امور و برکنار نمودن مروان و کسان او توصیه می فرمود. طبری در جریانی که پس از نامه عثمان به فرماندار مصر اتفاق افتاد و معترضان برگشتند می نویسد:
و چون عثمان از قضایا خبر یافت به خانه حضرت علی (علیه السلام) آمد و گفت: ای پسر عمو برای من مفرّی نمانده... می خواهم پیش ایشان روی و بازشان گردانی...
علی علیه السلام گفت: بازشان گردانم که چه شود؟ گفت: که من به اشاره و رای تو کار کنم و از دستور تو تخلّف نکنم. علی علیه السلام گفت بارها با تو سخن کرده ام، هر بار ما می رویم و تو خویش می گیری، ما می گوییم و تو چیز دیگر می گویی همه این ها کار مروان بن حکم، سعید بن عاص ابن عامر و معاویه است که اطاعت آن ها کردی و عصیان من عثمان گفت: دیگر خلاف آن ها می کنم و مطیع تو می شوم. (3)
ابن اثیر می نویسد: علی علیه السلام نزد عثمان رفت و فرمود:
.... به تو هشدار می دهم که آن رهبری برای مردم باشی که تو را بکشند و تا روز قیامت کشت و کشتار در میان ایشان پایدار گردد و کارهایشان از ایشان پوشیده بماند و پیروانی کور از کار درآیند که از گزند چیره شدن گژی و کاستی به راستی و درستی ره نیابند، در تاریکی سرگشته بر گرد خود چرخند و آسیمه سر با یکدیگر گلاویزند. (4)
از آن جا که عثمان اندرزهای امیرالمؤمنین علیه السلام را به کار نمی بست، آن حضرت علیه السلام خود را از معرکه کنار کشید، یکی از خواسته های آن حضرت علیه السلام برکناری مروان بود که بر امور خلافت عثمان تسلّط یافته بود و در کارهای او دخالت می کرد، عثمان با این که گفته بود مروان و کسانش را برکنار می کند به گفته اش عمل نکرد.
ابن اثیر می نویسد:
... على (علیه السلام) از جا برخاست و بر عثمان در آمد و به وی گفت از مروان دست برنداشتی و او از تو دست برنداشت چندان که تو را از دینت برگرداند و از فرزانگی ات به کژراهه کشاند و مانند شتری بارکش کرد که هر جا خواهدت بکشاند به خدا مروان نه در دین خود اندیشه ای دارد و نه به خود می اندیشد به خدا سوگند او را چنان می بینم که تو را به آبشخور برد و هیچ گاه بازنگرداند پس از این دیگر من نزد تو باز نخواهم گشت شرف خود را پایمال کردی و آنان بر سراسر هستی تو چیره شدند چون علی (علیه السلام) بیرون رفت، زنش نایله به درون آمد و گفت: من گفتار علی (علیه السلام) را با تو شنیدم، دیگر او باز نخواهد گشت و تو دست افزار مروانی که هر جا بخواهدت می کشاند... (1)
1) همان، ص 1708
1- مائده، 44
2- توبه، 34
3- غافر، 28
4- تاریخ طبری، ج 6، ص 2250
5- تاریخ کامل، ج 4، ص 1711.
6- همان، ص 1688.
7- تاریخ طبری، ج 6، ص 2240.
8- تاریخ کامل، ج 4، ص 1689.
9- همان، ص 1708
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن اثير، الكامل في التاريخ، ترجمه دکتر سید حسین،روحانی انتشارات اساطیر، چاپ اول، 1372ش.
ابن ابی الحدید، عزالدين عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1959م.
الشريف المرتضى، على بن الحسين الموسوى، الشافى فى الامامة، موسسة الصادق للطباعة والنّشر، تهران، الطبعة الثانية، 1426 0 2006م.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362ش
استاد مرحوم عباس سعیدی
اتهام ابن عربی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله
انگیزه جعل حدیث لقاح
موضع ابن عربی درباره ی حضرت زهرا علیها السلام
در این مقاله نیز نویسنده گرامی برخی دیگر از افکار و آراء ابن عربی را بررسیده است، عقیده او درباره علم پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز عقیده او درباره ی زنان کامل عالم که نام حضرت زهرا علیها السلام در میان آن ها نیست بسیار شگفت انگیز و البته البته موجب تأسف است.
کلیدواژه ها؛
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، حضرت زهرا علیها السلام، جعل حدیث، ابن عربی
ابن عربی در فصوص الحكم فص موسويّه بدنبال بیان ماجرای حضرت خضر علیه السلام و حضرت موسى علیه السلام مدّعی است که پیامبر صلی الله علیه و آله به اصحاب خود اعتراف و اقرار فرموده اند که آن ها به مصالح دنیا داناتر از آن حضرت صلی الله علیه و آله می باشند.
فقد اعترف صلى الله عليه و آله و سلّم لأصحابه بأنّهم أعلم بمصالح الدّنيا منه... (1)ابن عربی این ادّعای باطل را از کتب مهمّ عامّه نظیر صحیح مسلم (2)و سنن ابن ماجه (3)بیان کرده است. خلاصه روایات مربوطه که از عایشه و أنس نقل می شود چنین است که روزی پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه از کنار نخلستانی عبور می فرمود، افرادی بر سر درختان خرما، مشغول گرده پاشی و تلقیح نخل های ماده بودند.
توضیح: درخت خرمای نر خوشه ای دارد به نام "طلع" که باید آن ها را چید و بر روی درخت ماده که تازه خوشه داده قرار داد (افشانه) تا گرده های موجود خوشه های نر بر روی خوشه های ماده قرار بگیرد. بدین ترتیب خرما بزرگ شیرین و ثمر خوب می دهد و گرنه خرما ضایع و خراب می شود آن چه گفته شد تمام افراد مناطق خرما خیز حتّی نوجوانان بخوبی می دانند و چیز مهمّی نیست.
حضرت صلی الله علیه و آله ضمن عبور از کنار نخلستان و مشاهده تلقیح (تأبیر) درختان خرما، از آن ها که گرده افشانی می کردند سؤال می کنند؟ ما تصنعون؟ چکار می کنید؟ آن ها می گویند این همان تلقیح و گرده افشانی درختان خرماست (ادّعا می کنند که) آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: اگر این عمل را ترک کنید بهتر است. آن ها این عمل را ترک می کنند و از گرده افشانی منصرف می شوند. نتیجه آن که در آن سال خرمای مدینه فاسد می شود. بعد از مدتی آن حضرت صلی الله علیه و آله از نخلستان عبور نموده و خرماهای ضایع شده را مشاهده فرمود بعد از سؤال از علّت ضایع شدن خرماها، می گویند شما فرمودید گرده افشانی نکنید ما نیز از این امر خودداری کردیم در نتیجه خرماها خراب شد. سپس آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: أنتم أعلم بأمر دنياكم - در حدیث دیگر ادّعا می کنند که حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:
إنّما أنا بشر إذا أمرتكم بشيء من دينكم فخذوا به و إذا أمرتكم بشيء من رأى فإنّما أنا بشر...
من هم بشری هستم اگر درباره دین شما امری نمودم عمل کنید ولی اگر در موردی رأی خود را به شما گفتم من هم نظیر شما بشری هستم.
جعلی بودن این قبیل احادیث (1)
اگر این عمل سود شماست انجام دهید (آن چه در گرده افشانی نخل ها برای شما گفتم) ظنّ و گمان خودم بود، در این موارد ظنّ و گمان مرا مؤاخذه نکنید ولی اگر از جانب خدا چیزی برای شما آوردم آن را عمل کنید زیرا من هرگز بر خدای عزّوجل نسبت دروغ نمی دهم
در حدیث دوم ادّعا می شود که حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: إنّما أنا بشر إذا.... که در بالا ذکر شد.
در حدیث سوم چنین نسبت می دهند که فرمودند: أنتم أعلم بأمر دنياكم شما در امور دنیای خود از من داناتر هستید.
آن قدر بدیهی و روشن است که نزد صاحبان خرد و عقل نیازی به اقامه دلیل نیست. وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله مدت چهل سال در میان مردم مکه زندگی کرده و عمل گرده افشانی درختان خرما را شاهد بوده و تأثیر و ضرورت این عمل نزد حتی نوجوانان مناطق خرماخیز بدیهی و معلوم بوده و بعد از بعثت 13 سال دیگر در میان همین مردم بسر برده و سپس به مدینه هجرت فرموده (در حدیث دوم اشاره گردیده که این قضیه در مدینه بوده است) بنابراین چگونه ممکن است که بیش از پنجاه سال از عمر مبارک آن حضرت صلی الله علیه و آله در محیط عربستان بگذرد و چنین مسئله ای را که برای یک نوجوان در منطقه خرما خیز از بدیهیات است نداند؟ آنهم وجود مقدسی که صرف نظر از مددهای غیبی و نیز مسأله وحی و ارتباط با مبدأ جهان هستی تیزهوش ترین و داناترین تمامی انسان ها از بدو خلقت تا قیامت بوده است، وجود مبارکی که عالم بماکان و مایکون و ماهو کائن بوده و خدایش نه تنها اسرار زمین بلکه اسرار آسمان ها را بر وی عیان ساخته بود.سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا. (2) هزار افسوس که عظمت آن گوهر بی مانند هستی ناشناخته ماند و اکثریت انسان ها در حد مقدور جهت شناخت آن حضرت صلی الله علیه و آله تلاش نکردند و سخنان او را درک ننمودند و مصداق این بیت قرار گرفتند که
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر *** کاین سخن را در نیابد گوش خر
و هزاران افسوس دیگر که نااهلان و بدسیرتان چه سخنان ناروا و باطل بر آن یگانه هستی و مصداق لولاك لما خلقت الأفلاک نسبت دادند.
از رحمت واسعه الهی تا عدم محروم باشند آن ها که چنین مطالب باطلی را به آن پیامبر بزرگوار صلی الله علیه و آله نسبت دادند و آن ها که چنین مطالب ناروائی را نشر و گسترش دادند و آن ها که چراغ فروزان عقل خود را خاموش کرده و این گفتارهای زشت و باطل را پذیرفتند.
بدون شک جعل این گونه احادیث از جانب افرادی صورت گرفته که دشمنی و کینه دیرینه ای با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و خاندان آن حضرت صلی الله علیه و آله و در نهایت با اسلام داشته اند تاریخ فرد اصلی و سرشناس این دشمنی و کینه توزی را معاویه می داند. (1)بخشنامه های معاویه برای کلیه استانداران و فرمانروایان تحت سلطه او این واقعیت را اثبات می کند از ثمرات تلخ جعل این گونه احادیث زیر سؤال بردن و بی ارزش جلوه دادن کلیه دستورات و امور متعلق به دنیاست که رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن ها فرمان داده است در رأس این امور مسئله امامت و پیشوایی بعد از آن حضرت صلی الله علیه و آله است. به عبارت دیگر اگر با دلائل و براهین فراوان ثابت شود که آن حضرت صلی الله علیه و آله برای امت بعد از خود حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و سایر أئمّه علیهم السلام پیشوایی و سرپرستی معصومین را از جانب خدا معرفی فرموده اند دشمنان به استناد این که امامت و پیشوایی امّت یک امر متعلّق به دنیای مردم است و شخص پیامبر فرموده اند: " أنتم أعلم بأمر دنیاکم" و در قضیه تلقیح درختان خرما ثابت شده است که مردم در کارهای متعلّق به دنیا از آن حضرت صلی الله علیه و آله داناتر و آگاه تر هستند به خود اجازه می دهند این فرمان آن حضرت صلی الله علیه و آله را نادیده گرفته و خود به چنین امری اقدام کنند.
1) این جمله بدان معنی نیست که دیگران نقشی در این قضایا نداشته اند بدون شک مقدّمات این امور قبل از معاویه پایه ریزی شد و بستر فراهم گردید. آن ها که در آغاز برادر معاویه یعنی یزید بن ابی سفیان به فرماندهی سپاه عازم شام انتخاب و سپس استانداری شام را به وی سپردند و پس از مرگ وی، معاویه را به استانداری شام برگزیدند و به این ترتیب حکومت آبادترین مناطق تحت سلطه اسلام آن روزگار را به سرسخت ترین دشمنان اسلام سپردند مسئول اصلی هستند. البته معاویه بعد از سیطره بر مناطق اسلامی بصورت کلاسیک و رسمی دشمنی و کینه خود را با اسلام از جمله جعل حدیث و تحقیر رسول خدا اهل بیت علیهم السلام و تجلیل و ستایش خلفا و عداوت و سرکوبی بی رحمانه شیعیان حضرت امیر المؤمنين على علیه السلام و.. بظهور رسانید که تفصیل آن در بخشنامه های رسمی معاویه آمده است.
از ثمرات تلخ دیگر جعل این احادیث تحقیر رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد تا آن جا که در مواردی شخصیت آن حضرت صلی الله علیه و آله از یک انسان عادی هم بیشتر تنزّل پیدا می کند و کلمات و فرمایشات حضرت صلی الله علیه و آله که در واقع کلام خداست به نظر آن ها دیگر چندان اعتباری ندارد و مردم جرأت تخلف از أوامر آن حضرت صلی الله علیه و آله را پیدا می کنند. بنابراین اگر ابوبکر از حضور در جیش اسامه با وجود تأکید رسول خدا صلی الله علیه و آله تخطی می کند جمله " أنتم أعلم بأمر دنياكم" منسوب به آن حضرت صلی الله علیه و آله جوازی برای این تخلف خواهد بود، کما این که مخالفت با امر أكيد رسول خدا صلی الله علیه و آله که در روزهای آخر حیات مبارک خود فرمود:
اِئْتُونِی بِکِتَابٍ أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً. (1) عکس العمل ابوبکر، عمل قبیح و منکری تلقی نخواهد شد و موارد مخالفت های فراوان دیگر که در کتب مربوط آمده است. (2)البته مستشرقین هم از این قبیل نسبت ها شدیدا استقبال می کنند و بهمین جهت است که آن ها برای معرفی اسلام به سراغ کتب عامه می روند زیرا آن ها اسلام را آن گونه می خواهند که معمولاً در آن کتب وجود دارد برای مثال همین حدیث جعلی مورد بحث در کتاب "محمّد پیامبری که از نو باید شناخت" نوشته کنستانتین ویرژیل گیورگیو ترجمه آقای منصوری مورد توجه قرار گرفته است از تبعات دیگر جعل چنین احادیثی این است که آن حضرت صلی الله علیه و آله تنها مرجع نماز و روزه و احکام دعا و مناجات و امثال این ها است اما در امور مربوط به دنیا همانند تلقیح درختان خرما اشتباه می کند بنابراین خود مردم در امور اجتماعی و سیاسی خود آگاه تر هستند و در مقوله دین و سیاست از یکدیگر جداست. همان طور که در آیین تحریف شده مسیحیت کنونی شاهد آن هستیم.
خدای متعال درباره قوم حضرت هود علیه السلام می فرماید:
فَأَمَّا عَادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَقَالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يَجْحَدُونَ ﴿15 فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا صَرْصَرًا فِي أَيَّامٍ نَحِسَاتٍ لِنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَخْزَى وَهُمْ لَا يُنْصَرُونَ﴾ (3)
امّا قوم عاد به ناحق در زمین تکبّر ورزیدند و گفتند چه کسی از ما نیرومندتر است؟! آیا نمی دانستند خداوندی که آنان را آفریده است از آن ها نیرومندتر است؟! (بخاطر این پندار) پیوسته آیات ما را انکار می کردند. ما (سرانجام) تند بادی شدید و هول انگیز و سرد و سخت در روزهایی شوم و پر غبار بر آن ها فرستادیم تا عذاب خوار کننده را در زندگی دنیا به آن ها بچشانیم و عذاب آخرت از آن هم خوار کننده تر است و (از هیچ طرف) یاری نمی شوند.
توضیح:
آیات فوق صراحت دارد که قوم عاد قومی متکبّر و سرکش و منکر آیات الهی بودند و سرانجام با عذاب خداوند که تندبادی شدید و بسیار سرد و سوزان بود به مدت هفت شب و هشت روز (عذابی خوار کننده) به هلاکت رسیدند و صراحت دارد که عذاب آخرت آن ها از عذاب دنیای آنان خوارکننده تر است.
در برابر این بیانات صریح خدای عزّوجلّ ابن عربی می گوید:
فجعل الريح إشارة إلى ما فيها من الراحة لهم، فإن بهذه الريح يريح أرواحهم من الهياكل المظلمة و المسالک الوعزه (1)و السرف المدلهمة و في هذه الريح عذاب: أى أمر يستعذبونه إذا ذا قوّة إلّا أنه يوجعهم لفرقة المألوفات...
پس حق تعالی ریح را به چیزی اشاره فرمود که در آن برایشان راحت است زیرا به این ریح آن ها را از هیاکل تاریک و راه های سخت هلاک کننده و حجب ظلمانی راحت گردانید و در این ریح عذابی است یعنی امری است که چون آن را به حسب روحانیتشان بچشند شیرینش می شمارند جز این که آنان را به جهت دوری شان از آن چه بدان انس دارند به درد می آورد.
خدای متعال در جای دیگر می فرماید:
کَذَّبَتْ عَادٌ فَکَیْفَ کَانَ عَذَابِی وَنُذُرِ * إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْس مُّسْتَمِرّ تَنْزِعُ النَّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ مُّنقَعِرٍ فَکَیْفَ کَانَ عَذَابِی وَ نُذُرِ. (2) قوم عاد (نیز پیامبر خود را) تکذیب کردند پس (بنگرید) عذاب و انذارهای من چگونه بود؟ ما تندباد و حشتناک و سردی را در یک روز شوم مستمر بر آنان فرستادیم که همچون تنه های نخل ریشه کن شده از جا بر می کند. پس (بنگرید) عذاب و انذارهای من چگونه بود.
ادعای ابن عربی در مورد برتری و فضل حضرت ابراهیم علیه السلام بر حضرت محمّد صلی الله علیه و آله ابن عربی در فتوحات (1)تحت عنوان "فضل ابراهيم على محمّد " مطالبی بیان کرده است.
وی ابتدا این آیه شریفه را بیان می کند:
إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً (2)الاحزاب، 56. (3)فسال المومنون رسول الله (صلی الله علیه و آله) عن كيفية الصلاة التي امرهم الله ان يصلوها عليه فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله) قولوا اللهم صل على محمّد و آل محمّد كما صلّيت على ابراهيم و علی آل ابراهيم.. سپس ابن عربی می گوید:
و يظهر من هذا الحديث فضل ابراهيم على رسول الله (صلی الله علیه و آله) (4)
توضیح: همان طور که ملاحظه می شود ابن عربی برای این فضل و برتری به زعم خود یک آیه و یک حدیث را بیان کرده است.
الف: می بینیم که در آیه شریفه نهایت تجلیل و تعریف از رسول اکرم صلی الله علیه و آله عنوان گردیده است. صلات و جمع آن صلوات چنان چه به خداوند نسبت داده شود به معنی فرستادن رحمت است و هرگاه فرشتگان و مومنان منسوب شود به معنی طلب رحمت است.
کلمه یصلون به صورت فعل مضارع استمرار را می رساند بنابراین ترجمه ی آیه شریفه چنین است: همانا خداوند و فرشتگان او همواره بر پیامبر صلی الله علیه و آله درود می فرستند ای گروه مومنان بر او درود فرستد و سلام گویید و تسلیم فرمان او باشید.
مشاهده می شود که در آیه شریفه ضمن نهایت تجلیل از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، هیچ سخنی از حضرت ابراهیم علیه السلام عنوان نشده تا فضل و برتری ایشان مطرح شود.
1) الفتوحات المكية، ج 8، ص 174.
4) جهت اطلاع از برتری رجحان حضرت محمّد صلی الله علیه و آله بر جميع انبياء علیهم السلام از مدارک اهل تسنن رجوع شود به کتاب فضائل الخمسة من الصحاح الستة ج 1، ص 45، باب فى ان النبى اعطى خمسا لم يعطهن احد قبله و فضله على الانبیا علیهم السلامء بستّ. (روایات از صحیح بخاری و صحیح مسلم و مسند احمد بن حنبل ومشكل الآثار می باشد) و همان ماخذ ج 1، ص 47، باب في ان النبى صلی الله علیه و آله سید الانبياء و امامهم و هم یومنون به پنج مدرک از اهل تسنن موجب تاسّف است که ابن عربی از کتب اهل تسنن هم بی خبر است و دلایل عقلی هم مورد توجه او نیست.
ب: در این حدیث که شخص ابن عربی آن را نقل می کند چنین آمده که مومنین از آن حضرت صلی الله علیه و آله در مورد کیفیت صلاة که خدای عزّوجل امر فرموده سوال کردند، آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: بگویید: خداوندا درود فرست بر محمد و آل محمّد همان گونه که درود فرستادی بر ابراهیم و آل ابراهیم با وجود آن که حضرت ابراهیم علیه السلام قهرمان توحید است و جد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بوده از نظر زمانی هم قبل از پیامبر ما مبعوث شده است و در میان انبیاء اولوالعزم علیهم السلام جایگاه خاصی دارد معهذا: اول: درود بر پیامبر ما و آل او فرمان داده شده و سپس عین همان درود بر حضرت ابراهیم علیه السلام و آل او، لذا هر خواننده منصف و بی غرض از سیاق آیه و حدیث در جمع، فضل آن حضرت صلی الله علیه و آله را بر حضرت ابراهیم علیه السلام در می یابد اما معلوم نیست ابن عربی از کجای آیه شریفه و حدیث مذکور، فضل و برتری حضرت ابراهیم علیه السلام را بر پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله که اشرف تمامی انبیاء و مرسلین علیهم السلام و مخلوقات هستی می باشد نتیجه گرفته است؟ پیامبری که خدای عزّوجل فرمود: لَوْلاکَ ما خَلَقْتُ الافْلاکَ و تمام انبیاء علیهم السلام مقدمه ظهور و بعثت آن بزرگوار بودند و انسانیت تنها در پرتو تعلیم و تربیت او می تواند به کمال ممکن برسد. کتاب او اکمل و افضل تمام کتب آسمانی و بعد از آن حضرت صلی الله علیه و آله نه پیامبری است و نه کتابی، اوصیای او افضل تمام اوصیاء و انبیاء می باشند. (1)
به حدیث زیر توجّه فرمایید:
عن ابي عبدالله علیه السلام قال کَانَ مَعَ عِیسَی اِبْنِ مَرْیَمَ حَرْفَانِ یَعْمَلُ بِهِمَا وَ کَانَ مَعَ مُوسَی عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَرْبَعَهُ أَحْرُفٍ وَ کَانَ مَعَ إِبْرَاهِیمَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ سِتَّهُ أَحْرُفٍ وَ کَانَ مَعَ آدَمَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ خَمْسَهٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً وَ کَانَ مَعَ نُوحٍ ثَمَانِیَهٌ وَ جَمَعَ ذَلِکَ کُلَّهُ لِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ إِنَّ اِسْمَ اَللَّهِ ثَلاَثَهٌ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حُجِبَ عَنْهُ وَاحِدٌ. (2)
از امام صادق علیه السلام فرمود: نزد عیسی بن مریم علیها السلام دو حرف که از آن بهره مند می شد و نزد موسی علیه السلام چهار حرف بود و نزد حضرت ابراهیم علیه السلام شش حرف و با آدم علیه السلام بیست و پنج حرف و نزد نوح علیه السلام هشت حرف و مجموع تمام این حروف نزد رسول الله صلی الله علیه و آله بود. اسم اعظم خدای متعال هفتاد و سه حرف است و یک حرف آن پنهان داشته شده است.
1) اصول كافى، كتاب الحجة باب ان الائمة ورثوا علم النبى و جميع الانبياء و الاوصياء الذين من قبلهم. خوانندگان محترم از جمله رجوع کنند به کتاب بصائر الدرجات ثقة جليل صفار الجزء الثالث باب 10، ما عند الائمة علیهم السلام من كتب الاولين كتب الانبياء التورية و الانجيل والزبور و صحف ابراهیم علیه السلام صفحه 155، [موسسة الاعلمی تهران 1362 ش - 1404ق] و سایر ابواب این کتاب شریف.
2) بصائر الدرجات باب فى الائمة علیهم السلام انهم اعطوا اسم الله الاعظم و كم حرف هو صفحه 228.
در حدیث اول همین باب از امام باقر علیه السلام روایت نموده اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف است و که نزد آصف بن برخیا یک حرف از اسم اعظم بود که توسط آن تخت بلقیس را قبل از یک چشم بهم زدن از یمن در بیت المقدس نزد حضرت سلیمان علیه السلام حاضر نمود و نزد ما از اسم اعظم هفتاد و دو حرف است و یک حرف را خدای متعال در علم غیبت نزد خودش به خود اختصاص داده است. بنابراین علم و دانش پیامبر و ائمّه به مراتب از سایر انبیاء اولوالعزم علیهم السلام بیشتر است. (1)علاوه بر دلایل نقلی فراوان در باب رجحان و برتری علوم و کمالات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام از جميع انبیاء و اوصیاء علیهم السلام و فرشتگان علیهم السلام باید گفت علوم و معارف و نیازمندی های انسان در این امت به مراتب بیش از امم سابق است. لا جرم باید کتاب پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله که آخرین کتاب آسمانی است از کتب سماوی قبل بمراتب کامل تر باشد و علم و دانش پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله نیز که معلم این کتاب است به مراتب از علم و دانش انبیاء علیهم السلام سلف بیشتر باشد.
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام روایت می کند که آن حضرت فرمود:
يا ابا محمّد خداى عزّ وجل عطا نفرمود به انبیاء علیهم السلام چیزی را مگر آن که محققا عطا فرمود آن را به محمد صلی الله علیه و آله و به تحقیق عطا فرمود به محمّد صلی الله علیه و آله جمیع آن چه را که به انبیاء علیهم السلام عطا فرمود و نزد ما صحف است که خدای عزّوجل فرمود: صحف ابراهیم و موسی علیهم السلام. گفتم فدایت شوم آن الواح است فرمود آری. (2)
تذکر: در روایتی از حضرت صادق علیه السلام سوال شد:
..... الَّذِى عِندَهُ عِلْمُ مِّنَ الْكِتَبِ (3)(کسی که نزد اوست قسمتی از علم کتاب) اعلم و داناتر است یا... وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَبِ (4)کسی که تمام علم کتاب نزد اوست؟ حضرت علیه السلام فرمود: علم کسی که نزد او قسمتی از علم کتاب است نسبت به کسی که تمام علم کتاب نزد اوست به اندازه رطوبتی است که پشه توسط بال خود بر می دارد.
1) باید دانست که دامنه و گستره علوم و معارف این حروف یکسان نیست مثلا علم آصف بن برخيا علیه السلام یک هفتادم علم حضرت امیرالمومنین علیه السلام نیست بلکه در روایت آصف نسبت به علم حضرت امیرالمومنین علیه السلام به اندازه رطوبتی است که پشه توسط بال خود می تواند از آب دریا بردارد و یا چنان نسبت که علم ائمة علیهم السلام 72 قسمت از 73 قسمت علم حق تعالی جلّت عظمته باشد. جهت اطّلاع بیشتر در باب علوم اهل بیت علیهم السلام رجوع شود به کتاب سیر و تطوّر علوم در جهان و اسلام.
2) اصول كافى. كتاب الحجة باب ان الائمة ورثوا علم النبى وجميع الانبياء و الاوصياء الذين من قبلهم حديث 5.
3) النمل، 40 این بزرگوار حضرت آصف بن برخیا علیه السلام وصی حضرت سلیمان علیه السلام بوده است.
4) الرعد، 43 این بزرگوار طبق روایات وجود مقدس حضرت امیرالمومنین علیه السلام بوده است. رجوع شود به اصول كافى كتاب الحجة باب انه لم يجمع القرآن كله الا الائمة علیهم السلام و انهم يعلمون علمه كله حدیث 5 و 6
یعنی علم آصف با آن عظمت و قدرتی که به نص صریح قرآن توانست تخت بلقیس را قبل از یک چشم بهم زدن از یمن به بیت المقدس نزد حضرت سلیمان علیه السلام حاضر نماید.
قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ.. اگر به اندازه رطوبتی باشد که پشه می تواند از آب دریا بردارد، علم حضرت امیر المومنین علیه السلام همانند دریایی عظیم خواهد بود.
بعد از توضیحات مذکور درباره نحوه صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله به بخشی از حدیث که از مهم ترین كتب عامه است توجّه نمایید:
قِیلَ یَا رَسُولَ اَللَّهِ أَمَّا اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ فَقَدْ عَرَفْنَاهُ فَکَیْفَ اَلصَّلاَهُ قَالَ قُولُوا اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِ مُحَمَّدٍ کَمَا صَلَّیْتَ عَلَی آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّکَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ... (1)ابن حجر در کتاب خود (2نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:)﴿لا تُصَلُّوا عَلیَّ الصَّلاهَ الْبَتْراءِ فَقالُوا وَ مَا الصَّلاهُ الْبَتْراءُ ؟ قالَ تَقُولُونَ: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ تُمْسِکُونَ، بَلْ قُولُوا اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ... حضرت (صلی الله علیه و آله) فرمود: هرگز من صلوات بتراء (ناتمام) نفرستید، عرض کردند صلوات بتراء (ناتمام) چیست؟ فرمود: این که بگویید اللهم صلّ محمّد (و بقیه را نگویید) بلکه بگویید: اللّهمّ صلّ على محمّد و على آل محمّد...
تذکّر: بعد از مطالب مذکور نادرستی ادعای ابن عربی کاملاً روشن گردیده و ثابت می شود که حتى اوصیاء حضرت محمد صلی الله علیه و آله از حضرت ابراهیم علیه السلام و تمامی انبیاء علیهم السلام افضل و برتر هستند. و اما نكته مهمی که باید مدافعان و پیروان ابن عربی توجه کنند این است که با وجود احادیث زیادی که نحوه صلوات را مشخص می کند و در کتب مهم عامه مانند صحیح بخاری نیز وجود دارد و ابن عربی خود آن را بیان کرده است. به چه دلیل ابن عربی در تمام کتب خود از این امر مهم رسول الله صلی الله علیه و آله تخلّف و سرپیچی می کند و بدنبال نام مبارک آن حضرت صلی الله علیه و آله می گوید صلی الله علیه و سلم (3)آیا این موضعگیری ابن عربی و سایرین، مخالفت با امر خدا و رسول صلی الله علیه و آله او نیست؟!
در این که مقام و منزلت والا و بی نظیر حضرت زهرا علیها السلام در احادیث متواتر فریقین یاد شده کوچک ترین تردیدی وجود ندارد. جهت رعایت اختصار به ذکر دو حدیث از صحیح بخاری معتبرترین منبع عامه (به نظر خود آن ها) می پردازیم: (1)
قال النّبي (صلی الله علیه و آله) فَاطِمَةَ سَيِّدَةَ نِسَاءِ أهْلِ الْجَنَّةِ. (2)
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود فاطمه (علیها السلام) سرور بانوان اهل بهشت است.
انّ رسول الله (صلی الله علیه و آله) قال: فاطِمَة بَضْعَةُ مِنّی فَمَنْ أَغْضَبَها أَغْضَبَنِی. (3)
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: فاطمه پاره تن من است هر کس او را به غضب آرد مرا به غضب آورده است.
بی مناسبت نیست که این حدیث نیز از صحیح بخاری نقل شود.
أَنَّ عَایِشَهَ.. أَخبَرْتَهُ أَنَّ فَاطِمَهَ عَلَیْهَا السَّلاَم ابنه رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله سَأَلَتْ أَبَابَکْرِ الصِّدِّیقَ بَعْدَ وَفَاهِ رَسُول الله (صلی الله علیه و آله) أَنْ یُقَسِّمَ لَهَا مِیرَاثِهَا ممَّا تَرَکَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله) ممَّا أَفَاءَ اللهُ عَلَیْهِ فَقَالَ لَهَا أَبُوبَکْرُ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ: لاَ نُورَثُ مَا تَرَکْنَا صدقهٌ فَغَضِبَتْ فَاطِمَهُ بِنْتُ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله) فَهَجَرتْ أَبَابَکْر، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتُهُ حَتَّی تُوُفِّیَت وَ عَاشَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله) سِتَّه أَشْهُرٍ). (4) عایشه نقل می کند که فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) از ابوبکر بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) طلب تقسیم ارث خود را از ماترک آن حضرت..... نمود ابوبکر گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود ما ارثی نمی گذاریم و ما ترک ما صدقه است. فاطمه (علیها السلام) دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) غضبناک گردید و از او (ابوبکر) دوری و اعراض کرد، و این دوری و اعراض ادامه داشت تا آن حضرت از دنیا رفت و حضرت زهرا (علیها السلام) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شش ماه زندگی کرد.
1) صحیح بخاری باب مناقب فاطمة (علیها السلام) ج 5 ص 26 - در بعضی روایات چنین آمده است فاطمة بضعة منى يوذيني ما اذاها و يغضبني ما اغضبها با کمی اختلاف الفاظ این مطالب در صحاح ستة عامه فراوان آمده است علامه امینی در الغدیر ج 7، ص 231 الی 235 از پنجاه و نه مأخذ دیگر اهل تسنن این روایت را نقل کرده است. جهت اطلاع بیشتر درباره احوالات سيدة نساء العالمين بضعة سيد المرسلين، زوجة اميرالمومنين علیه السلام ام الائمة المعصومين علیهم السلام حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و كيفيت ولادت و فضائل و مناقب و معجزات و مکارم کیفیت اخلاق و اولاد و ذراری و احتجاجات و کیفیت شهادت و نیز وصایای آن حضرت علیها السلام رجوع شود به ذیل لغت فطم [مستدرك سفينة البحار علامه نمازی، ج 237/8 الی 250]
2) صحیح بخاری باب مناقب فاطمة علیها السلام، ج 5، ص 25 و 36.
3) صحیح بخاری، باب فرض الخمس، ج 4، ص 96
4) صحیح بخاری، باب فرض الخمس، ج 4، ص 96
نظیر همین روایت در جای دیگر صحیح بخاری (1)نقل گردیده و به دنبال آن عایشه می گوید:
... فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت..فلما توفيت دفنها زوجها على ليلا و لم يوذن بها ابابكر و صلى عليها...
پس فاطمه (علیها السلام) از او (ابوبکر) دوری گزید و با او سخن نگفت تا حضرت فاطمه (علیها السلام) و چون وفات یافت رحلت فرمود همسرش حضرت علی (علیه السلام) او را شبانه به خاک سپرد و به ابوبکر اجازه حضور نداد و خود بر او نماز خواند. (2)
توضیح:
اگر این فراز از حدیث صحیح بخاری مهم ترین منبع عامه (که نقل شد فغضبت فاطمة بنت رسول الله (صلی الله علیه و آله) و هجرت ابابکر... را با فراز حديث فاطمة بضعة مني فمن اغضبها ابغضی که باز هم در صحیح بخاری مهم ترین منبع حدیثی عامه نقل شده مورد توجه دقیق قرار گیرد. ثابت می شود که ابوبکر در این واقعه در حقیقت پیامبر صلی الله علیه و آله را به غضب آورده است. (مسلم است که غضب رسول خدا صلی الله علیه و آله غضب خدای عزّوجل را بدنبال دارد.) و از فراز فلم يزل مهاجرته حتى توفيت ثابت می شود که این غضب تا زمان شهادت سيدة النساء العالمین ادامه داشته است. این که غضب آن حضرت علیها السلام غضب رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، دلیل روشن و صریحی است بر عصمت حضرت فاطمه علیها السلام زیرا وقتی عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله محرز و قطعی بود باید از قهر و غضب بی مورد کاملا بر حذر باشد. حال اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله غضب کرد قطعا غضب كاملاً منطقی و به جا بوده است. پس اگر غضب آن حضرت علیها السلام غضب رسول خدا صلی الله علیه و آله (طبق حدیث قطعی) به دنبال داشته باشد و غضب پیامبر صلی الله علیه و آله هم که خلاف و غیر منطقی نیست. غضب حضرت فاطمه علیها السلام هم خلاف و غیر منطقی نیست و این هم اثبات عصمت مطلق حضرت فاطمه علیها السلام می باشد
1) همان، باب غزوة خبير، ج 5، ص 177.
2) در آن عصر رسم چنان بود که همواره بر جنازه خواص صحابه و افراد سرشناس خلیفه وقت نماز می خواند و این عمل حضرت امیرالمومنین علیه السلام بعلاوه مراسم غسل و کفن و دفن مخفیانه و شبانه آن حضرت صلی الله علیه و آله شکست بزرگ سیاسی برای ابوبکر بود و به خوبی دلیل روشنی بر اعتراض شدید دختر گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله و خاندان آن حضرت علیه السلام بر علیه خلیفه بود بخصوص این که تمامی این مراسم مخفیانه و شبانه طبق وصیت آن بزرگ ترین مظلومه عالم صورت گرفته بود آن حضرت علیها السلام اراده فرمود تمام مردم آن عصر و آینده را آگاه کند که وی نه تنها در تمام دوران زندگی خود، نهایت تلاش خویش را برای اعتلای اسلام و مبارزه با دشمنان دین حق به کار گرفته بلکه آخرین اقدام آن حضرت علیها السلام نیز دلیل و حجت آشکاری باشد که خلافت رسول الله صلی الله علیه و آله به غارت رفته است.
علاوه بر استدلال فوق خدای عزّوجل در آیه تطهیر (1)که متواتر میان فریقین است عصمت آن حضرت علیها السلام را از هر گونه رجس و پلیدی اثبات فرموده است و مدح منقبت آن بزرگوار در صحاح و سایر کتب عامه فراوان است مانند آیه مودت (2)آیه مباهله و.. (3)اگر نعوذ بالله حضرت فاطمه علیها السلام بدون این که حقّی داشته باشد به اموال مردم را که متعلّق به او نیست طمع ورزد و بر خلاف طلب ارث نماید. شأن و منزلتی مادون افراد عادّی دارد نه معصوم مطلق. پس طبق توضیحاتی که بطور اجمال بیان شد ایشان بدون ذرّه ای تردید صادقه و مصدقه بوده بعلاوه آیات قرآن هم ثابت می کند که انبیاء علیهم السلام ارث می گذاردند.
وَوَرِثَ سُلَيْمَنُ دَاوُودَ (4) در این آیه نیز سخن از ارث بردن سلیمان علیه السلام از حضرت داود علیه السلام است که پیامبر است.
فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا ﴿5 يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ﴾ (5) حضرت زکریا علیه السلام که پیامبر است از خدای متعال طلب فرزندی می کند که از او ارث برد.
به هر حال اکنون مجال اطاله کلام نیست. (6)آن چه مسلم و قطعی است. حضرت فاطمه علیها السلام به استناد آیات صریح و احادیث صحیح و قطعی الصدور شیعه و غیر شیعه سيدة نساء اهل الجنة
1) احزاب، 33- جهت اطّلاع از این که حضرت فاطمة علیها السلام داخل آیه تطهیر است از جمله رجوع شود به صحیح مسلم، ج 4، 1883.
2) الشورى، 23- و روی انها لما نزلت قيل يا رسول الله من قرابتك هولاء الذين وجبت علينا مودتهم قال على وفاطمة و ابنائها - روایت شده هنگامی که این آیه نازل گردید سوال شد یارسول الله این نزدیکان شما که مودت (دوستی عملی) آن ها برما واجب است چه کسانی هستند؟ فرمود علی و فاطمه و پسران آن ها-. [کشاف زمخشرى سورة الشورى ذيل آيه مودت 23] زمخشری در ذیل همین آیه می گوید: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرمود: حرمت الجنة على من ظلم اهل بيتى و آذانی فی عترتی - بهشت حرام شد بر کسانی که به اهل بیت علیهم السلام من ستم می کنند و مرا در مورد عترتم اذیت می نمایند.
3) آل عمران، 61- جهت اطلاع از این که حضرت فاطمه (علیها السلام) داخل آیه مباهله است. [رجوع شود به صحیح مسلم، ج 4، 187]
4) النمل، 16
5) مریم، 5-6.
6) باید دانست که حتی ابوبکر در آن مجلس تاریخی در برابر ادله روشن حضرت فاطمة علیها السلام محكوم و پاسخی نداشت و تصمیمی گرفت ولی عمر مانع گردید طالبین جهت اطلاع تفصیلی به کتبی نظیر سوگنامه فدک و اسرار فدک و.. مراجعه فرمایند.
و سرور بانوان دو عالم است و احدی از بانوان عالم به درجه مقام و منزلت او نمی رسد. (1)
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: شبی که مرا به معراج بردند دیدم بر در بهشت نوشته است لااله الا الله محمّد رسول الله، على محبوب خدا، حسن و حسین دو منتخب خدا فاطمه برگزیده خدا بر دشمن او لعنت خدا [نقدی بر مثنوی، ص 95]
اکنون که با توضیحات اجمالی فوق ثابت شد احدی از بانوان عالم به شان و مقام حضرت فاطمه علیها السلام نمی رسد از ابن عربی و پیروان او سوال می شود به چه دلیل وی این حقیقت و امر مسلّم قطعی و روشن را مورد کتمان و انکار قرار داده است.توضیح این که ممکن است یک چراغ با نور اندک در ظلمات شب راه درست و مستقیم را به یک نفر نشان داده و او را از مرگ نجات دهد که با آن چراغ در همین حد، راهگشا و حیات بخش می باشد. بدیهی است که خاموش کردن همین چراغ در حد بسیار محدود ظلم و ستم به آن یک نفر بوده و مرگ او را به دنبال دارد اما گاهی ممکن است شخصی با خاموش کردن یک نورافکن بسیار قوی میلیاردها انسان را از تشخیص راه صحیح و نجات بخش محروم کند و این انبوه انسان ها را در کام مرگ و هلاکت و ضلالت قرار دهد کتمان و انکار حقایق گاهی چنین است نه تنها موجب گمراهی گروه کثیری از انسان ها در طول تاریخ می شود بلکه خود تبعات خطرناک و گمراه کننده دیگری را بدنبال دارد که تا قیام امام عصر اروحنا فداه ادامه می یابد کتمان و انکار برتری و رجحان حضرت فاطمه علیها السلام بر تمام بانوان عالم و انکار مقام عصمت آن حضرت علیها السلام در طول تاریخ در حقیقت تلاش در جهت خاموش کردن آن نور افکن بسیار قوی و فروزان جاودانه تاریخ است که خیل عظیمی از انسان های ضعیف و حیران را در طول تاریخ به ضلالت و گمراهی سوق داده است.
وقتی جلالت و عظمت عظمت و مقام عصمت آن بزرگوار قطعی و مسلّم باشد. مدح و ذم آن حضرت علیها السلام نیز کاملاً حجّت است اگر ایشان از حضرت امیرالمومنین علیه السلام آن گونه حمایت کرد و جان و حیات خود را فدا نمود این دلیل کاملاً روشنی بر حقانیّت راه حضرت علی علیه السلام است و اگر وی با افرادی مخاصمه فرمود بطلان راه آن ها اظهر من الشمس است. اکنون موضع گیری ابن عربی را با این حقیقت جاودانه ملاحظه می کنیم.
1) عن ابن عباس قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) ليلة عرج بي الى السماء رايت على باب الجنة مكتوبا لا اله الا الله محمدا رسول الله، على حب الله و الحسن و الحسين صفوة الله فاطمة خيرة الله على باغضها لعنة الله [تاریخ بغداد، ج 1، ص 295 نقل از کتاب فاطمة الزهرا (علیها السلام) ص 170]
این صوفی نامدار که او را امام اهل الكشف و الشهود و اکنون او را فرید عرصه تصوف و قطب الاقطاب می نامند حداقل در فتوحات مکیه در سه مورد عقیده خود را درباره بحث فوق بیان داشته است.
...و قد شهد رسول الله صلی الله علیه و آله بالكمال لمريم و آسيه.... (1)
پیامبر (صلی الله علیه و آله) گواهی فرموده است کمال را برای مریم و آسيه...
.....و لهذا قال رسول الله (صلی الله علیه و آله):
كمل من الرجال كثيرون و لم يكمل من النساء الا مريم وآسيه. (2)
و از این رو پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: از مردان افراد کثیری به کمال رسیدند ولی از زن ها به کمال نرسیدند مگر مریم و آسیه.
... كما قال (صلی الله علیه و آله) في الكمال: فذكر انه يكون ايضا فى النساء و عين منهن مريم بنت عمران و آسيه امراة فرعون. (3)
در این حدیث نیز ابن عربی مدعی است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از میان زنان فقط از کمال مریم بنت عمران و آسیه همسر فرعون یاد فرموده اند.
... و اختار (سبحانه).... و اختار من احوال السعادة فى الجنة الروية....... اختار من الاذكار " لا اله الا الله" و اختار من النساء مريم و آسیه...... و اختار من الصور، الصورة لادمية لذلك ابرزها على "الصورة الالهية" (4)
در صورتی که اصل حدیث در کتب عامه چنین است پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
كمل من الرجال خلق كثير و لم يكمل من النساء الا اربع آسية بنت مزاحم امراة فرعون و مريم بنت عمران و خدیجه بنت خولید و فاطمه بنت محمد (صلی الله علیه و آله).
از مردان گروه زیادی به کمال رسیدند ولی از میان زنان به کمال نرسیدند مگر چهار نفر، آسیه بنت مزاحم، همسر فرعون، مریم دختر عمران، خدیجه دختر خولید و فاطمه دختر محمّد (صلی الله علیه و آله).
این حدیث را سیوطی از علمای بزرگ و معروف عامه و دیگران نظیر احمد، طبرانی، حاکم نیز نقل می کنند و می گویند
قال رسول الله افضل نساء اهل الجنّة خديجة بنت خويله و فاطمة بنت رسول الله (صلی الله علیه و آله) و مریم بنت عمران و آسیه بنت مزاحم امراة فرعون..
البته این حدیث البته با همین متن در تفاسیر شیعه در حد تواتر نقل شده است. (5)
توضیح:
به طور اجمال دیدیم که بسیاری از علماء عامه نظیر سیوطی، احمد طبرانی، حاکم، زمخشری (1)از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله نام های حضرت فاطمه علیها السلام و حضرت خدیجه علیها السلام را در زمره چهار بانوی بزرگ عالم که به کمال رسیدند ذکر نموده اند و حتی بخاری و مسلم (2)در صحیح خود، حضرت فاطمه علیها السلام را از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله سرور و برترین بانوان اهل بهشت یاد کرده اند.
این فضیلت و منقبت عظیم و بینظیر حضرت فاطمه علیها السلام را ندیده گرفته است؟
علاوه بر ظلم عظیم فوق، ابن عربی حتی نام آن حضرت علیها السلام را در زمره چهار بانویی که به کمال رسیده اند ذکر نکرده است؟
همین ظلم و جفا را در حق حضرت خدیجه علیها السلام مادر بزرگوار آن حضرت علیها السلام مرتکب شده است؟
با وجود آن که حضرت خدیجه علیها السلام در دشوارترین دوران غربت اسلام نظیر ماجرای شعب ابیطالب علیه السلام و کثرت اعداء و قلت یاران یاور و ناصر صدیق رسول خدا صلی الله علیه و آلهو تا آن حضرت علیها السلام حیات داشت همسر دیگری اختیار نکرد قراین و شواهد زیادی در دست است. که اگر آن حضرت علیها السلام زنده بود تا آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله همسر دیگری نمی گرفت، اول بانویی که اسلام را پذیرفت و آن حضرت صلی الله علیه و آله را تصدیق نمود و تمام اموال خود را در راه اسلام مصرف کرد و از همه بالاتر صدیقه ای در دامن خود پرورش داد که سرور بانوان اهل بهشت است.
1) نام جار الله زمخشری از آن رو انتخاب شد که وی از علماء معروف و نامدار عامه است و در تفسیر کشاف وی، نام های حضرت فاطمه علیها السلام و حضرت خدیجه علیها السلام در زمره ی چهار بانویی که به کمال رسیدند ذکر شده و این تفسیر قاعدتاً باید در اختیار ابن عربی نیز بوده باشد زیرا فوت زمخشری سال 538ه بوده و تولد ابن عربی سال 560 ه
2) ر.ک به صحیح مسلم، از جمله ج 4، 1906.
أَتَی جَبْرَئِیلُ اَلنَّبِیَّ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ یَا رَسُولَ اَللَّهِ هَذِهِ خَدِیجَهُ (علیها السلام قَدْ أَتَتْکَ مَعَهَا إِنَاءٌ فِیهِ إِدَامٌ أَوْ طَعَامٌ أَوْ شَرَابٌ فَإِذَا هِیَ أَتَتْکَ فَاقْرَأْ عَلَیْهَا اَلسَّلاَمَ مِنْ رَبِّهَا وَ مِنِّی وَ بَشِّرْهَا بِبَیْتٍ فِی اَلْجَنَّهِ مِنْ قَصَبٍ لاَ صَخَبَ (1)فِیهِ وَ لاَ نَصَبَ). (2) جبرئیل نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله حضور یافت و عرض کرد یا رسول الله این خدیجه (علیها السلام) است که روی به سوی تو نموده با او ظرفی است که در آن خورش یا غذا و نوشیدنی است. هنگامی که نزد تو آمد او را از طرف خدای عزوجل و من سلام برسان و او را به خانه ای در بهشت بشارت ده از قصر طلا و لولو مجوف که در آن محنت و رنجی و داد و فریاد کسی نیست.
این حدیث با کمی تفصیل در منابع دیگر آمده است.
1- فصوص الحكم، فصّ موسويه، ص315
2- صحیح مسلم، ج 4، کتاب الفضائل باب وجود امتثال ما قوله شرعاً دون ما ذكره صلّى الله عليه (و آله) و سلّم من معايش الدنيا على سبيل الرای حدیث 2361 و 2362 و 2363.
3- سنن ابن ماجه، ج 2، باب تلقيح النخل.
4- الأسرى، 1
5- ر.ک به کتاب "اجتهاد در مقابل نصّ" علامه سید شرف الدين.
6- فصّلت، 15 و 16
7- فصول الحكم فص هوديّة، ص156.
8- القمر، 18-21.
9- الفتوحات المكية، ج 8، ص 174.
10- الاحزاب، 56.
11- اصول كافى. كتاب الحجة باب ان الائمة ورثوا علم النبى وجميع الانبياء و الاوصياء الذين من قبلهم حديث 5.
12- صحیح بخاری، ج6، ص 151 (طبع دار الجيل بيروت )- دو حدیث دیگر نظیر همین در کتاب صحیح بخاری می باشد.
13- صواعق المحرقة، ص146
14- صحیح بخاری باب مناقب فاطمة علیها السلام، ج 5، ص 25 و 36.
15- صحیح بخاری، باب فرض الخمس، ج 4، ص 96
16- همان، باب غزوة خبير، ج 5، ص 177.
17- النمل، 16.
18- مریم، 5-6.
19- الفتوحات المكية، ج 10، ص 349.
20- الفتوحات المكية، ج 12، ص 269.
21- همان، ج 13، ص 583.
22- همان ج13، ص 493 - 495، الاختيارات الالهية في الموجودات و....
23- تفسير كشاف، سورة التحريم، ذیل آیات 11 و 12؛. ر.ک به تفاسیر شیعه ذیل همین آیه.
24- ر.ک به صحیح مسلم، از جمله ج 4، 1906.
25- صحیح مسلم کتاب فضائل الصحابة باب فضائل خديجة ام المومنين رضی الله تعالى عنه، ج 4، 1887.
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن عربی، فصوص الحكم، مطبعة مصطفى البابي الحلبى و اولاده بمصر، الطبعة الثالثه، 1407ه ق.
ابن عربی، محى الدين، فتوحات المكية تحقيق و تقدیم د.عثمان یحیی، تصدیر و مراجعه د.ابراهیم مرکور، مكتبة العربية بمصر، 13 جلدى، 1405ق و 1985م.
البخاری، محمد بن اسمعیل، صحیح بخاری، دارالجیل بيروت.
الحسيني الفيروزآبادي السيد مرتضى فضائل الخمسة من الصحاح الستة، تهران دارالكتب الاسلامية، الطبعة الثانية، 1408ق.
الكليني الرازي محمد بن يعقوب الاصول كافى المكتبة الاسلامية، الطبعة الرابعة، 1392ق.
صحيح مسلم طبع دارالفکر بیروت، 1403 ه-، 1983م.
حجت الاسلام جعفر فاضل
احمد بن اسماعیل کیست؟
برخی ادّعاهای احمد بصری
مستندات روایی گروه احمد بصری
ادعای یمانی بودن احمد بن اسماعیل
ردّ ادّعای امامت احمد
همواره جهان اسلام از مدّعیان دروغین رنج بسیار برده است. چه بسیار افرادی که ادّعای نبوت کرده و چه بسیار افرادی که ادعای امامت و یا بابیت داشته اند و تنها این جهل و بی خبری بود که این بازار بی ضابط و ناظر را رونق می داد و راه چاره، چیزی جز تعالی معرفت و درک صحیح از آیات و روایات نیست و متکفّل این مهم گر چه تمامی آحاد جامعه اند ولی بدون تردید دانشمندان مسئولیت بیشتری دارند. این نوشتار با هدف بررسی برخی از ادلّه روایی و غیر روایی یکی از مدعیان نیابت با عنوان احمد بن اسماعیل بصری باشد. این فرد خود را فرزند با واسطه امام مهدی علیه السلام، رسول و زمینه ساز ظهور معرفی نموده و ادعا دارد پس از ایشان به حکومت و خلافت خواهد رسید و روش کار او تقطیع و تحریف روایات، همراه با توجیه های بی سند امّا هدفمند است.
کلیدواژه ها؛
امام زمان علیه السلام، یمانی، احمد بصری، شلمغانی، حلاج، ابوبکر بغدادی
احمد بن اسماعیل، در شهر بصره در جنوب عراق متولّد و زندگی کرده و تحصیلاتش را تا لیسانس و اخذ مدرک مهندسی معماری ادامه داده است پیروانش نسب او را بی هیچ سندی چنین بیان می کنند: احمد فرزند اسماعیل فرزند صالح فرزند حسین فرزند سلمان فرزند محمد بن حسن عسکری علیه السلام است. این نسب نامه ساختگی در حالی است که، بنابر نظر شیروان -الوائلی - وزیر امنیت دولت عراق - و گروهی از طوایف بصره، او از طایفه «همبوش» که یکی از طوایف «البوسویلم» است، می باشد و این طایفه از سادات محسوب نمی گردند. احمد بصری در پایان برخی نوشته هایش خود را چنین معرفی می کند: بقیة آل محمّد الركن الشديد، احمد الحسن وصی و رسول الامام مهدی (علیه السلام) الى الناس اجمعين، المؤيد بجبرئيل، المسدد بميكائيل، المنصور بإسرافيل، ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم. جریان مربوط به احمد بصری، در اواخر سال های حاکمیت صدام بروز کرد. او با کمک برخی از باقیمانده های رژیم بعث، تشکیلات وسیعی را در مناطقی همچون نجف، کربلا، ناصریه و بصره به راه انداخت و در مدت زمان بسیار کوتاهی با حمایت های سرویس های غربی تشکیلات خود را تا اروپا به پیش برد و در آلمان مدرسه و حوزه علمیه ای را نیز منتسب به خود راه اندازی کرد. همچنین در مصر تشکیلاتی منسجم با هدف تبلیغ احمد الحسن شروع به فعالیت نمود و در زمان "محمد مرسی" ما شاهد بودیم که تمام مراکز شیعی در مصر و در یک برهه زمانی خاص بسته شد غیر از مدرسه منتسب به احمد که این خود نیز مهر تأییدی بر غیر شیعی بودن این جریان و حمایت های هدف دار از این جریان انحرافی می باشد.
او مدّعی است، در اواخر سال 1999 و در سن 29 سالگی به امر امام مهدی علیه السلام، به نجف هجرت کرده و گمان نمود روش تدریس در حوزه علمیه دارای خلل بزرگی است. چرا که در حوزه علمیه، به جای توجه و تمرکز بر ثقلین یعنی قرآن کریم و سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمّه معصومین علیهم السلام به تدریس و آموزش علوم دیگر می پرداختند. جالب این است که مدت مکث او در حوزه بیش از چند ماه نبوده است
او در مورد علنی نمودن دعوتش چنین ادّعا می کند:
دو روز آخر از ماه رمضان از سال 1424 ه- ق امام مهدی علیه السلام به من امر فرمود که خطابم را متوجّه اهل زمین کنم و هر فرقه را با توجه به ویژگی هایش بر حسب اوامر امام علیه السلام مورد خطاب قرار دهم و در روز سوم شوال (مطابق 17 آذر 1381) امام مهدی علیه السلام به من امر فرمود که انقلاب بر علیه ظالمان را علنی کنم و به بررسی راهکارها بپردازم و کارهای لازم را به سرعت انجام دهم پس از این که این فرد ادعای خود را در عراق علنی نمود و با کمک گروهی از پیروانش جزوات و کتاب هایی را منتشر کرد برای گرفتن بیعت از مراجع تقلید و علمای عراق اقدام کرد، علما و بزرگان حوزه، پس از بررسی ادعاهای این فرد، مخالفت خود را با این جریان اعلام کرده و کتاب های متعددی در بیان انحرافات و ردّ ادعای او منتشر کردند. از این روی او به تخریب چهره آنان همت داشته و حتی عالم بزرگواری مانند آیت الله سیستانی را که زعامت شیعیان را به عهده دارند و با تدبیر و در نظر گرفتن مصالح امّت اسلام و تشیع به اداره اوضاع آشفته و پر از آشوب شیعیان عراق پرداخته اند را عالم آمریکایی معرفی می نماید. بدون تردید اگر آیت الله سیستانی دعوت او را می پذیرفت هرگز مورد هجمه آنان قرار نمی گرفت و البته این گروه برای تثبیت خود چاره ای جز تخریب وجوه مراجع ندارند چه در غیر این صورت بطلان آنان نمایان است. این فرد همان روشی را در تخریب حوزه های علمیه شیعیان و علمای آن به کار گرفته است، که وهابیت سر لوحه فعالیت های ضد شیعی خود قرار داده است و عجیب این که عدم اعتنای بزرگان به خود را دلیل بر حقانیت ادّعاهایش می داند. پیروان این فرد خود را با عنوان "انصار امام مهدی علیه السلام" یاد کرده و فعالیت خود را به صورت استفاده از فضای مجازی و اینترنت ساخت برنامه های تبلیغاتی مانند مستند (ظهور کرده)، چاپ کتاب و جزوات توسط انتشارات وابسته به جریان احمد با نام (اصدارات الامام المهدی)، تبلیغ چهره به چهره در محافل عمومی اعم از مدارس، خیابان و دانشگاه ها شرکت در نمایشگاه کتاب فرانکفورت (2012) و بغداد (2012) تاسیس رادیو، چاپ ماهنامه صراط مستقیم و هفته نامه منجی (به صورت الکترونیکی)، پیگیری می نمایند. وسعت تبلیغ این گروه و هزینه های سرسام آور آن خود نشان از حمایت بی دریغ پشت پرده از این جریان دارد. و امّا در نحوه تبلیغ پیروان این جریان منحرف باید توضیح داد که مبلّغین احمد بصری از سه شیوه کلی استفاده می کنند:
1- سوق افراد به خواب و ایمان به احمد الحسن از طریق خواب در حالی که امام صادق علیه السلام در این خصوص می فرماید:
أَنَّ دِینَ اَللَّهِ عز و جل أَعَزُّ مِنْ أَنْ یُرَی فِی اَلنَّوْمِ. دین خداوند برتر از آن است که در خواب دیده شود.
2- استفاده ابزاری از استخاره و سوء استفاده از طینت پاک افراد
3- بیان احادیث با تکیه بر سه محور جعل، تقطیع و تحريف أحاديث.
البته شیوه تبلیغ این مدعیان کاذب منوط به این سه گزینه نیست و موارد دیگری چون نشر أكاذيب، عوام فریبی، تولید کرامات برای احمد و غیره، نیز قابل ذکر است بهر حال احمد بصری در واقع به نحوی ادّعای بابیت دارد و می گوید بدون اعتقاد و حمایت من به حضرت مهدی علیه السلام نمی رسید، اما این ادّعا نباید باعث تعجّب شود زیرا چنین ادّعاهایی تازه نبوده و مکرّر در مکرّر در دوران غیبت غیرتامّه و تامّه دیده شده است. علّامه مجلسی در بحار الانوار (1)به نقل از کتاب " الغیبه" شیخ طوسی، هفت نفر را نام می برد که آن ها در عصر غیبت غیر تامّه به دروغ ادّعای سفارت و نیابت و بابیت (دربانی) حضرت مهدی علیه السلام را نمودند و سپس با توقیع امام عصر علیه السلام لعن شده اند، آن ها عبارتند از:
این شخص از اصحاب امام هادی علیه السلام و سپس از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام بود او نخستین کسی بود که در عصر غیبت به دروغ ادّعای بابیت و واسطه گری بین شیعیان و امام عصر علیه السلام کرد و ادعاهای دروغین دیگر نمود و نسبت های ناروا به امامان علیهم السلام داد، سرانجام از ناحیه مقدّسه امام زمان علیه السلام توقیعی در مورد بیزاری از او و لعنت به او صادر شد و به این ترتیب مورد لعن و طرد شیعیان قرار گرفت.
این شخص از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام بود پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام ادّعای نیابت خاص و بابیت امام مهدی نمود، بلکه کارش به الحاد و کفر کشیده شد و ادّعای رسالت و نبوّت و ربوبیت کرد آن گاه که از ناحیه مقدسه امام عصر علیه السلام توقیعی در مورد بیزاری از او و لعن او صادر شد، رسوا گردید و شیعیان از او بیزاری جستند.
1) علّامه مجلسی، بحار، ج 51، ص 367 تا 371، محدث قمی، سفینة البحار، ج 1، ص296و 297.
او از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام بود، او وکالت خاص محمّد بن عثمان را منکر شد و کارش به انکار و الحاد و کفر کشید، سرانجام از ناحیه مقدّسه امام مهدی علیه السلام توسّط ابوالقاسم حسین بن روح (سوّم وکیل امام زمان علیه السلام) در مورد بیزاری از او و لعنت او توقیعی صادر شد و شیعیان از او بیزاری جسته و او را لعن و طرد کردند.
این شخص در عصر محمد بن عثمان می زیست سهم مبارک امام علیه السلام در نزدش بود، آن را به محمد بن عثمان تحویل نداد و به دروغ ادّعای وکالت و نیابت از امام عصر علیه السلام کرد، شیعیان او را لعن کردند و توقیعی از ناحیه مقدسه در مورد لعن و بیزاری از او صادر شد.
یکی دیگر از کسانی که ادعای بابیت و وکالت و نیابت خاص از طرف حضرت مهدی علیه السلام نمود، حسین بن منصور حلاج است. او در آغاز ادعا کرد که من وکیل امام زمان علیه السلام هستم، گروهی از ناآگاهان را به گرد خود جمع کرد، یکی از شیعیان به نام ابوسهل، در ظاهر از مریدان او شد و پس از شنیدن ادّعاهای او به افشاگری پرداخت و ادّعاهای پوچ او را به شیعیان ابلاغ کند. حسین بن منصور حلاج به قم سفر کرد و از عالم بزرگ علی بن بابویه قمی (متوفی 329ه.ق) که از شخصیت ها و محدّثین بزرگ قم بود، تقاضای ملاقات کرد و در ضمن نامه ای برای او چنین نوشت: من" رسول و وکیل امام زمان علیه السلام هستم."
علی بن بابویه نامه او را پاره پاره کرد و سپس دستور داد او را با کمال ذلّت و خفّت از قم بیرون کردند. او ادّعای خدایی می کرد و می گفت خدا در وجود من حلول کرده است، سرانجام به دستور مقتدر عبّاسی (هجدهمین خلیفه عبّاسی) به فتوای علما و فقهای عصر، او را در بغداد به دار آویزان کرده و اعدام کردند و اعدام او در سال 309 (ه.ق) واقع شد. (1)
او که نام اصلیش "محمد بن علی شلمغانی" است، به خاطر معرّفی ابوالقاسم حسین بن روح (سوّمین وکیل خاص امام عصر علیه السلام) دارای موقعیت و شخصیت ارجمند، در میان شیعیان به خصوص در میان دودمان خود، بنی بسطام بود و از فقهای شیعه در عصر غیبت به شمار می
1) علّامه مجلسی، بحار، ج 51، ص 367 تا 371، محدث قمی، سفینة البحار، ج 1، ص296 و297
آمد. ولی جاه طلبی باعث گردید که کارش به انحراف کشیده شد، کفر و الحاد و انحراف عقیدتی او به جایی رسید که ادّعا کرد؛ روح رسول خدا صلی الله علیه و آله در کالبد محمد بن عثمان انتقال یافته و روح امیر مؤمنان علی علیه السلام به بدن حسین بن روح نوبختی حلول نموده است و روح حضرت زهرا علیها السلام در کالبد ام کلثوم دختر محمّد بن عثمان دمیده شده است. او به این ترتیب ادعای بابیت و تقرّب به پیشگاه امام زمان علیه السلام می کرد و گروهی را با ادعاهای باطل خود اغفال نموده بود، سرانجام توقیعی از ناحیه مقدسه امام زمان علیه السلام توسط حسین بن روح در مورد لعن او و بیزاری از او صادر شد حسین بن روح آن توقیع را به شیعیان ابلاغ نمود، آن ها و طایفه بنی بسطام از او بیزاری جسته و او را طرد و لعن کردند.
این شخص به نام محمّد بن احمد بن عثمان، معروف به " ابوبکر بغدادی" برادر زاده محمد بن عثمان بود، به دروغ ادّعای بابیت و وکالت از امام عصر علیه السلام نمود، شیعیان به ادّعای دروغین او پی بردند و او را لعن و طرد نموده و از او بیزاری جستند. روزی جمعی از شیعیان در محضر محمدبن عثمان عَمْری بودند ناگاه محمّد بن عثمان دید ابوبکر بغدادی از دور به سوی آن ها می آید، به حاضران فرمود:
توجّه کنید این کسی که به این جا می آید از اصحاب شما و شیعیان نیست.
نقل شده ابوبکر بغدادی به بصره رفت و در آن جا به یزیدی (که از سرشناسان منحرف بصره بود) پیوست و در خدمت او ثروت بسیار اندوخت، سرانجام بر اثر سعایت و گزارش خلافکاری او به یزیدی، یزیدی ضربه محکمی بر فرق سر او زد که بر اثر آن چشم هایش آسیب سخت دید و پس از مدتی در حالی که نابینا شده بود درگذشت. (1)
این افراد، نمونه هایی از مدّعیان دروغین بابیت و دربانی خاص بین مردم و امام زمان علیه السلام بودند که در عصر غیبت غیر تامه بروز کردند و هر کدام به نحوی با نکبت و خواری، رخت از جهان بربستند. در عصر غیبت تامه نیز مدّعیان مهدویت و نیز بابیت کم نبودند بنابر این، این نوع ادعاها چیز تازه ای نیست و نباید باعث تعجّب شود. در سال های اخیر بخصوص در کشور عراق افرادی متعدّدی یا ادّعای مهدویت کرده و یا ادّعا بابیت که احمد بصری یکی از آنان است ولی تفاوت احمد با بقیه مدّعیان در چند امر است یکی استفاده زیاد از روایات البته همراه تقطیع و تحریف و دوم تعداد بی شمار ادّعاهاست.
1) اقتباس از بحار، ج 51، ص 371 تا 379.
او خود را با چهار واسطه، فرزند حضرت مهدی علیه السلام معرّفی می کند.
خود را یمانی دانسته، که وظیفه زمینه سازی ظهور را دارد.
معتقد است که پس از وفات امام زمان علیه السلام به عنوان امام و خلیفه حکومت را به دست می گیرد می داند.
خود را دارای عصمت، علم و میراث اهل بیت علیهم السلام می داند.
معتقد است که همان فردی است که به جای عیسی علیه السلام به صلیب کشیده شده و همراه با انبیای گذشته بوده است.
اعتقاد دارد که دو فرد با عنوان "دابة الارض" وجود دارد، یکی از آن ها بنابر روایات، حضرت علی علیه السلام می باشد که در زمان رجعت می آید؛ دیگری خود اوست که در آخرالزمان و قبل از حضرت امیر علیه السلام می آید
خود را یکی از سیصد و سیزده یار حضرت مهدی علیه السلام می داند
خود را صاحب بیرق رسول خدا صلی الله علیه و آله می داند و دلیلش این است که بر روی پرچمش نوشته شده است "البيعة الله "!!
علم اصول رجال و سندشناسی را بدعت می داند.
تقلید از مراجع را جایز نمی داند و خود را تنها پاسخگو معرفی نموده است.
از جمله ادلّه اثبات خود، خواب و استخاره را بیان می کند و خواب را کوتاه ترین راه اثبات خود می داند.
می گوید حکومت بعد از امام زمان علیه السلام به دوازده مهدی می رسد و او اولین مهدی است. قابل ذکر است تمامی کتاب های نوشته شده در انتشارات (انصار الامام المهدى) و سایت رسمی اینترنتی انصار مورد تایید احمد بصری بوده و آن ها را ملاک دعوت خود می داند. در نتیجه نمی توانند اشکال های وارد شده به کتب را تنها به انتشارات انصار نسبت دهند. خالی از لطف نیست که بدانید نماد جریان الیمانی یک ستاره اسرائیلی به نام داوود است. این ستاره شش ضلعی به عنوان آرم و در کنار امضای احمد الحسن الیمانی قرار می می گیرد این ستاره شش پر در زبان لاتین به معنای پانتاگرام نامیده می شود صهیونیست ها از آن در پرچم خود به عنوان سمبل تسلّط بر جهان استفاده می کنند و این نماد را حسن بصری برگزیده است و مدّعی است که در این شش پر، رمزی است که شما متوجه آن نیستید.
این نوع امور است که انسان را مشکوک می کند که آیا خود احمد بصری نیز از افراد نفوذی حزب بعث است؟ چرا که صدام با نفوذ دادن برخی از جوانان و افسران بعثی دوره دیده در عملیات سحر و جادو و مرتاضی در هند اما متظاهر به چهره دینی و انقلابی به درون زندان ها قصد فریب زندانیان سیاسی را داشت صدام ضياء عبد الزهراء الگرعاوی، که یک افسر بعثی بود و دوره آموزش مرتاضی را در هند دیده بود را به درون زندان عراق رفت و با گرفتن اخبار سرّی از وضعیت پرونده های زندانیان سیاسی از مأمورین بعثی زندان، در مورد آزادی و یا شهادت برخی از زندانیان پیشاپیش خبر می داد. بسیاری از زندانیان هم فریب الگرعاوی را خورده، و او را ولی الله و مرتبط با جهان غیب دانستند. همین شخص پس از آزادی از زندان، بر اثر سقوط صدام در سال 1382 ش، گروهی را به نام جند السماء تشکیل داد و ادّعا کرد که او قائم آل محمد علیهم السلام است و مأموریت دارد که روز عاشوراء 1200 نفر از روحانیان نجف را به قتل برساند. اما پلیس عراق در تاسوعای سال 1385 ش، نیروهای او را در پادگان «الزرگه» در حوالی نجف کشف و آن ها را از بین برد. خود ضیاء عبدالزهراء به اتفاق صدها نفر از همراهانش، از جمله 200 نفر از نیروهای به اصطلاح یمانی به هلاکت رسیدند علاوه بر گروه جند السماء تحت رهبری ضیاء عبد الزهراء كاظم الكرعاوی جریان های دیگری نیز در عراق در طی سال های اخیر شکل گرفته است که می توان به جریان سید محمود حسنی سرخی و نیز فرقة الامام الربانی به رهبری سید فاضل عبدالحسین الحسینی الهاشمی و فرقه فرقد القزوینی و جریان سلوکی اشاره کرد که اغلب آن ها، مدعی مهدویت یا ارتباط با امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف شده اند و ارتباط بیشتر آن ها با جریانات بعثی و دستگاه های جاسوسی استعماری کشف و احراز گردیده است. هدف اصلی این فرقه ها مبارزه با حوزه، مرجعیت و روحانیت شیعه قرار گرفته است.
پیروان این فرقه بارزترین معجزه احمد الحسن را این می دانند که جای قبر حضرت زهرا علیها السلام آشکار کرده است و گفته است در بقیع کنار قبر امام حسن مجتبی علیه السلام است. اما همه می دانیم که معجزه کاری است که از توان نوع بشر خارج باشد و مشخص کردن جایی آن هم بدون هیچ مستند و شاهد صدقی از تعریف معجزه خارج است و این نشان می دهد که حتی این ها معنا و مفهوم معجزه را نمی دانند و در ثانی این گروه با این که بسیار مدّعی اند که براساس اخبار و روایات سیر می کنند ولی
این جا برخلاف اخبار رفته اند زیرا در میان اخبار وارده در محل دفن حضرتش علیها السلام ضعیف ترین قول بقیع است و روایاتی که بیان می کند که حضرتش علیها السلام در خانه خودشان دفن شده اند قوی تر است مضاف بر این که در صورت تعارض اخبار، روایات بیان می کنند که خذ بما اشتهر بین اصحابک و این وظیفه هر شیعه است حال چگونه این گروه خود را مقید به اخبار می دانند در حالی که سخن احمد الحسن را مخالف روایات قوی و مخالف مشهور است می پذیرند بخصوص که نظریه دفن حضرت در بقیع موافق گروه عامه و اهل تسنن است مطابق روایات اگر دو دسته روایات مخالف یکدیگر داشتیم باید آنان که مخالف عامه است مقدّم داریم «خذ بما خالف العامّه» و روایات بقیع موافق عامه است نه مخالف عامه حال چرا این مدّعیان عمل به روایات مطابق روایات عمل نمی کنند.
احمد بصری و پیروانش با شعار تمسک به اهل بیت علیهم السلام سعی و تلاش بسیار در تطبیق روایات به شخص احمد دارند روایاتی را که این گروه به آن استناد می کنند غالباً غیر معتبر و جعلی است و در مواردی از روایات سوء برداشت شده است، که به برخی اشاره می کنیم:
عن مسند احمد عن النبي (صلی الله علیه و آله): يحكم الحجاز رجل اسمه على اسم حيوان اذا رايته حسبت في عينه الحول من البعيد و اذا اقتربت منه لا ترى في عينه شيئا، يخلفه له أخ اسمه عبد الله، ويل لشيعتنا منه- أعادها ثلاثا - بشروني بموته أبشركم بظهور الحجة.
در مسند احمد بن حنبل آمده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: بر حجاز (عربستان) مردی که اسمش، اسم حیوان است حکومت می کند (فهد = یوزپلنگ). اگر از دور به او نگاه کنی در چشمش انحراف (چپی) می بینی ولی اگر به او نزدیک شدی در چشمش مشکلی نمی بینی جانشین او برادرش که اسمش عبدالله است خواهد بود. وای بر شیعه ما از دست او، پس این جمله را سه بار تکرار نمود بشارت مرگش را به من بدهید شما را به ظهور حجت بشارت می دهم.
توضیح گروه احمد بصری از این روایت چنین است:
فهد به معنی یوزپلنگ است و در سال 2005 فهد مرد و حکومت حجاز به برادرش عبدالله رسید طبق معمول نظام های پادشاهی، حکومت از پدر به پسر می رسد ولی در نظام حکومت آل سعود در عربستان این یک استثنا است و حکومت از برادر به برادر می رسد
و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با این توضیحات مصداق را دقیقاً روشن فرموده اند. تصاویر انحراف چشمان فهد از دور و عدم انحراف چشمان او از نزدیک نیز در وب سایت انصار موجود است. همچنین می گویند:
ان شاء الله با این علامات از آیات و احادیث اهل بیت علیهم السلام، برای همه مشخّص شده باشد که ما در عصر ظهور هستیم. پس قطعاً بایستی امام مهدی علیه السلام و یا وصی و رسول ایشان و یا امر ایشان ظهور کرده باشند.
شیخ حیدر زیادی که از مبلغان این گروه است صریح تر از متن فوق اشاره می کند که با توجّه به این روایت، نشانه ظهور احمد بصری تحقّق یافته و ظهور امام مهدی علیه السلام در حال تحقّق است.
اولا: با توجّه به آدرس ذکر شده در منابع تبلیغاتی طرفداران احمد اولین منبع نقل این روایت، كتاب "مائتان وخمسون علامة حتى ظهور"، ص 137، اثر محمدعلی طباطبایی حسنی (1)می باشد و جالب این که نویسنده این کتاب خود نیز این روایت را در هیچ منبع حدیثی ندیده است و در استناد آن به مسند احمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین می گوید:
هذ الخبر نقله إلىّ أحد الفضلاء المطلعين.
این خبر را یکی از فضلای مطلع برای من نقل کرده است.
ثانیاً: با مراجعه به کتاب مسند احمد بن حنبل و سایر متون روایی شیعه و سنی، روشن می شود که این روایت وجود خارجی نداشته و تا کنون کسی آن را ذکر نکرده است و عجیب است احمد بصری که ادعای علم امامت دارد، نتوانسته بفهمد که این روایت در مسند احمد و هیچ منبع روایی معتبر دیگری وجود ندارد و نوعی دروغ بستن به رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد.
ثالثا: این روایت هیچ دلیلی بر مدّعای احمد بصری نبوده و تنها به صورت کلی اشاره به ظهور حجّت علیه السلام می کند و مشخّص نیست که انصار و مریدان احمد، با چه استدلالی عبارت حج را به او تطبیق می دهند.
1) این کتاب نه تنها از منابع دست اول و معتبر نمی باشد. بلکه مواردی در کتاب وجود دارد که دلالت بر عدم دقت علمی نویسنده آن دارد مواردی مانند توجّه به تطبیق گرایی (اگر چه به صورت احتمالی بیان می کند اما در این زمینه افراط دارند) مانند تطبیق لفظ "جهجاه" به محمد رضا شاه پهلوی با این توجیه که این عبارت برگردان شاهنشاه است بیان احتمالی زمان ظهور، استفاده از سخنانی با عنوان روایت، که در منابع روایی مشابه نداشته و در هیچ منبع روایی قبل از دوران مشروطه نیز وجود ندارد.
رابعاً: در غیب شیخ طوسی رحمه الله علیه چنین آمده است:
عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَقُولُ : مَنْ یَضْمَنْ لِی مَوْتَ عَبْدِ اَللَّهِ أَضْمَنْ لَهُ اَلْقَائِمَ ثُمَّ قَالَ إِذَا مَاتَ عَبْدُ اَللَّهِ لَمْ یَجْتَمِعِ اَلنَّاسُ بَعْدَهُ عَلَی أَحَدٍ وَ لَمْ یَتَنَاهَ هَذَا اَلْأَمْرُ دُونَ صَاحِبِکُمْ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ وَ یَذْهَبُ مُلْکُ سِنِینَ وَ یَصِیرُ مُلْکَ اَلشُّهُورِ وَ اَلْأَیَّامِ فَقُلْتُ یَطُولُ ذَلِکَ قَالَ کَلاَّ؛ ابوبصیر گفت شنیدم حضرت صادق علیه السلام می فرمود: هر کس مردن عبدالله را برای من ضمانت کند من هم آمدن قائم را برای او ضمانت می کنم بعد از آن که عبدالله مرد، دیگر مردم بر سر کسی اجتماع نمی کنند و این امر به خواست خدا به صاحب شما منتهی می شود و بعد از آن سلطنت سال ها از بین می رود و به سلطنت ماه ها و روزها تبدیل می شود، عرض کردم: آیا آن زمان طول می کشد؟ فرمود: نه! (1)
این روایت تنها در کتاب غیبت شیخ طوسی رحمه الله علیه است و تمامی منابع بعدی از ایشان نقل کرده اند، پس از منفردات شیخ طوسی است و منفردات شیخ طوسی نزد برخی محل تأمل است. نکته دیگر این که در این،روایت هیچ اشاره به کشور حجاز و عربستان ندارد علی بن یوسف بن المطهر حلى - برادر علّامه حلی و متوفای 703 ه - در کتاب خود مراد از این عبدالله را پادشاه بنی العباس (عبدالله المستعصم - 656 ق-) دانسته بود. (2)از علمای معاصر آیت الله کورانی منظور از عبدالله را پادشاه عربستان دانسته است که البته با توجّه به محل صدور،روایت بسیار نزدیک به ذهن است بنابر این با نظر خوش بینانه در روایت اشکالی نیست گرچه تطبیق آن به ملک عبدالله فعلی بدون دلیل است گرچه امیدواریم منظور همین شخص باشد ولی در این روایت بحث از ظهور نیست بلکه نزدیک شدن ظهور است ولی فرقه احمد بصری می گویند ظهور با آمدن احمد تحقق یافته است و ظهور شروع شده است
عن على علیه السلام:....صاحب: مصر علامة العلامات و آيته عجب لها إمارات، قلبه حسن و رأسه محمد و يغير أسم الجد، إن خرج من الحكم فاعلم ان المهدى سيطرق أبوابكم، فقبل أن يقرعها طيروا اليه في قباب السحاب (الطائرات) أو أئتوه زحفاً وحبواً على الثلج -الخ-.
امام علی علیه السلام فرمودند: صاحب مصر علامت علامت ها است و نشانه او آن است که دارای امارت (حکومت) است. قلب او حسن است و سر او محمد و نام جدش را تغییر می دهد اگر بیرون رفت بدانید که مهدی درهای شما را خواهد کوبید. پس قبل از آن که درهایتان را بکوبد بسوی او ولو بر روی ابرها پرواز کنید یا سینه خیز بر روی برف (یخ) بشتابید.
ادّعای این گروه این است که مراد پادشاه مصر، "محمد حسنی سید المبارک" می باشد که ابتدای نام او محمد، وسط آن حسن و با حذف نام جد خود یعنی "سید"، به صورت "محمد حسنی مبارک" خوانده شده و اکنون از حکومت خلع گردیده در نتیجه مهدی باید درب خانه شما را زده باشد، که آن هم احمد بصری است !
اولا: در این حدیث بر فرض صحت، هیچ شاهد و قرینه ای که مراد از مهدی احمد بصری باشد وجود ندارد.
ثانیا: سایت های رسمی احمد و منابع تبلیغاتی او، آدرس این سخن را کتاب "ماذا قال على (علیه السلام) عن آخر الزمان" تأليف سيد على عاشور، دانسته اند. در حالی که اولین منبع این سخن را، كتاب " المفاجأة بشراك يا قدس" تأليف محمد عیسی داود باید ذکر نمود. نقطه اشتراک هر دو کتاب ذکر شده در این است که هیچ کدامشان از منابع معتبر و مصادر اولیه نقل حدیث نمی باشند و با توجه به این که این افراد خود نیز از معاصرین بوده و امیرالمومنین علیه السلام را درک نکرده اند باید از منبعی معتبر آدرس دهند، که چنین اتفاقی نیز رخ نداده است. نویسنده كتاب " المفاجاة"، یکی از روزنامه نگاران و اساتيد دانشگاه مصر است، که ادّعا دارد نزد برخی از اولیاء خدا علوم غریبه را آموزش دیده است.
این فرد سنی بوده و نسب خود را به امام حسن مجتبی علیه السلام می رساند و اعتقاد دارد مقداری از علوم اهل بیت علیهم السلام و به ویژه علومی موجود از علم جفر حضرت علی علیه السلام در اختیار پدر، عمو و خود او قرار دارد این فرد علم جفر را علم اعداد دانسته و با تدوین کتاب هایی و ادعای آموزش در این زمینه سخنانی را به حضرت علی علیه السلام نسبت می دهد که تا کنون هیچ یک از علمای شیعه اهل سنت بدان اشاره ننموده اند. در کتاب او تصریح امام علی علیه السلام به نام کشورهای آمریکا، و اسرائیل، نپال، تبت، کره شمالی و جنوبی، اروپا سنگاپور و غیره و حتی بیان نام انور سادات، اختلافات در مصر و جریان صلح کمپ دیوید را می بینیم و در اصل، هر آن چه را که در پیرامون ما اتفاق افتاده است را در قالب روایتی از حضرت امیر علیه السلام بیان می کند! اگر چه این فرد ادّعا دارد که علوم نابی را در اختیار دارد اما تولد حضرت مهدی علیه السلام را در مدینه - نه سامراء- دانسته و او را مطابق با عقاید اهل سنت از نسل امام حسن مجتبی علیه السلام می داند. نکته قابل تامل این که، در قسمتی از کتابش پس از بحث از مرگ فردی با نام عبدالله در آخرالزمان که در روایت
قبل بدان اشاره نمودیم، محبت شدید خود به ملک عبدالله پادشاه عربستان را نمی تواند کتمان نماید و تلاش نموده تا ملک عبدالله پادشاه عربستان را به عنوان انسانی شجاع، ضدّ آمریکایی و متدین نمایش دهد!! و بسیار جای تعجّب دارد که این فرد با این که چنین اطلاعات خاصی را برای خود دانسته اما خلیفه اول و دوم و همچنین معاویه را از اولیاء خدا و خواص معرّفی می کند و در کتابی دیگر از ایشان که در مورد امام مهدی علیه السلام نگارش کرده است. قذافی را به عنوان یکی از زمینه سازان ظهور معرفی می کند.
برخلاف نظر طرفداران احمد مراد نویسنده کتاب" المفاجاة"، از عبارت «إن خرج»، سقوط و خلع نیست تا با سقوط دولت حسنی مبارک منتظر ظهور مهدی علیه السلام باشیم، بلکه این فرد اعتقاد داشته که صاحب مصر و محمد حسنی مبارک برای زمینه سازی ظهور، خروج و قیام کرده و از زمینه سازان ظهور مهدی علیه السلام می باشد و مراد از «إن خرج» جنبش حسنی مبارک در راستای ظهور می باشد. او مدّعی است که فرد زمینه ساز ظهور نام جدّ خود را تغییر می دهد و صاحب و حاکم مصر است همچنین در کتابی دیگر از این نویسنده حسنی مبارک به عنوان (شیر مصر) معرفی شده و نام او را به صورت رمزی محمد ح) ذکر می کند.
أن الصادق علیه السلام سمى أصحاب القاسم علیه السلام لابي بصير فيما بعد فقال علیه السلام.... و من البصرة أحمد.
امام صادق علیه السلام در معرفی یاران حضرت مهدی علیه السلام فرمودند:...... از بصره احمد است. پیروان احمد بصری به استناد این روایت او را مهدی دانسته و می گویند در این روایت به نام احمد تصریح شده است و این را از مصادیق بیان امامت یک امام توسط امام قبل از خود دانسته اند و نیز می گویند در کتاب "بشارة الاسلام" بیان شده است یار امام علیه السلام از شهر بصره شخصی به نام احمد است.
اولاً: با مراجعه به کتاب "بشارة الاسلام" می بینیم که روایت در آن جا از کتاب "دلائل الامامه" طبری نقل شده است و در آن جا نام احمد بن ملیح آورده شده است و این در حالی است که احمد مورد نظر این فرقه احمد بن اسماعیل است شنیدم یکی از طرف داران احمد الحسن می گفت که این جا ملیح صفتی است برای اسماعیل که البته بسیار دفاع عجیبی است.
ثانیاً: در کتاب الزام الناصب یاران حضرت علیه السلام را از بصره دو نفر به نام علی و محارب ذکر شده که هیچ نامی از احمد در آن میان نیست. قابل ذکر است که نام یاران حضرت که در خطبه بیان در کتاب الزام الناصب (1)و نوائب الدهور، (2)ملاحم و فتن سید بن طاووس صفحه 145 آمده، از احمدی که از بصره باشد خبری نیست، ملاحظه کنید:
احمد، از آبادان - احمد از ارمنستان- احمد، از بغداد- احمد، از جعاره که گویا نام روستایی است در اطراف نجف اشرف- احمد، از شوشتر - احمد، از (عقر) در عراق - احمد، از فرانسه یا قاره ی اروپا - احمد، از فسطاط در مصر - احمد، از (معاذه) - احمد، از منطقه (سعداوه) - احمد، از (نصیبین) که نام شهری در ترکیه و روستایی در حلب- احمد، از یمن.
امّا احمد اسماعیل از قبیله صیامر در منطقه ای به نام «هویر» از توابع شهرستان «زبیر» از استان بصره متولّد شد.
ثالثاً: با مراجعه به متن اصلی روایت در می یابیم که متن آن ابتدا توسط گروه احمد بصری تقطیع شده است عبارت کامل چنین است:
وَ مِنَ الْبَصْرَةِ: عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ الْأَعْطَفِ بْنِ سَعْدٍ، وَ أَحْمَدُ بْنُ مُلَيْحٍ، وَ حَمَّادُ بْنُ جَابِرٍ. به تصریح روایت، فردی که با نام احمد از بصره می باشد، احمد فرزند ملیح است نه فرزند اسماعیل؛ و این روایت نه تنها تصریحی بر نام احمد بن اسماعیل بصری ندارد بلکه دلیلی برای رد ادّعای او نیز می باشد به عبارتی دیگر احمد بصری و پیروانش تلاش دارند روایات را به نحوی بر مدّعی خود تطبیق دهند. از یک روایت جمله اول آن را که می گوید یار حضرت علیه السلام از بصره است را انتخاب کرده بدون این که به ادامه حدیث که نام هایی غیر از احمد یعنی علی و محارب را بیان نموده است اشاره کنند و از روایت دوم نام احمد را انتخاب کرده بدون این که آن را به صورت کامل آن احمد بن مليح نقل نماید و خواسته اند با کنار هم قرار دادن این دو حدیث به مخاطب چنین القاء کنند که هر دو حدیث در مقام بیان نام یک نفرند در حالی که واقعیت چیز دیگری است.
عن على علیه السلام..... ألا و ان أولهم من البصرة.
اميرالمومنین علیه السلام در خطبه ای فرمودند اولین یاران مهدی از بصره است.
پیروان احمد الحسن می گویند در این روایت تصریح شده است که اولین یاران مهدی از بصره است و چون احمد بن اسماعیل نیز اهل آن دیار است بر او تطبیق می شود.
اولاً: افرادی زیادی هستند که در بصره زندگی می کنند و شاید نامشان احمد باشد آیا می توان گفت آنان یار امام زمان اند؟
ثانیا: اولین منبعی که قبل از "بشارة الاسلام" این روایت را با متن ذکر شده نقل نموده، کتاب "الزام الناصب" است. این کتاب، روایت را با عنوان خطبة البیان و از حضرت امیر علیه السلام نقل می کند و هر دو منبع یعنی هم بشارة الاسلام و هم الزام الناصب نام افرادی را که به عنوان یار مهدی علیه السلام در بصره ذکر شده، علی و محارب آورده اند، که نه تنها دلالتی بر نام احمد ندارد بلکه، دروغ گویی او را بیش از پیش بر ما آشکار می نماید.
الا و ان اولهم من البصرة وآخرهم من الابدال، فامّا الذين من البصرة فعلى و محارب و....
اولین یاران از بصره بوده و نامشان علی و محارب است
كتاب "الزام الناصب" نام یاران حضرت علیه السلام در بصره را دو نفر شمرده است یکی به نام علی و دیگری محارب ولی آنان این را هم تحریف کرده و در کتب خود یمانی" موعود حجة الله " به علی المحارب برگردانده اند یعنی محارب بشود صفت علی و از آن جا که نام شخص مورد آنان احمد است علی را چنین توجیه کرده اند که چون پیرو حضرت امیر المؤمنین علیه السلام است او را به علی نام برده اند، یعنی آسمان و ریسمان را به هم می بافند تا مقصود خود را ثابت کنند و نظیر احمد بصری که با تحریف و تقطیع روایات و توجیهات بی اساس می خواستند بر حقانیت خود دلیل بیاورند کم نبوده اند. احمد بن ابراهیم در قرن هشتم ادّعا کرد مهدی است و خواست روایت رسول خدا صلی الله علیه و آله را که فرمود اسم او اسم من و اسم پدر او اسم پدر من است با خود تطبیق دهد گفت منظور از پدر رسول خدا صلی الله علیه و آله همان جدِّ اعلی پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی حضرت ابراهیم علیه السلام است تا بدین ترتیب احمد بن ابراهیم درست شود.
فقال سطيح.... فعندها يظهر ابن المهدى
سطیح کاهن می گوید در آخر الزمان فرزند مهدی ظهور خواهد کرد.
پیروان احمد بصری می گویند این روایت که در کتاب بشارة الاسلام است تصریح دارد که پسر مهدی علیه السلام در آخر الزمان ظهور می کند و آن را بی هیچ دلیلی به احمد تطبیق می دهند.
اولا: بر افراد آگاه مخفی نیست عبارت فوق سخن یک کاهن است و سخن معصوم نیست.
ثانياً: كهن ترین منبعی که قسمتی از عبارت های این خبر را ذکر کرده است کتاب "الملاحم" ابن المنادی (336ه) از محدّثین عامه است و در میان عالمان شیعی نیز اولین منبع نقل این خبر کتاب "مشارق انوار اليقين" اثر حافظ رجب برسی (813 ه) بوده و تمام منابع متاخّر دیگر مانند بحارالانوار از این کتاب نقل کرده اند و کتاب "بشارة الاسلام" که از بحار نقل کرده باز بحار از مشارق الانوار نقل کرده است ولی در نقل بحار و مشارق انوار الیقین عبارت این گونه است:
فعندها يظهر ابن النبي المهدى
در آخر الزمان فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی حضرت مهدی علیه السلام ظهور خواهد کرد. و این همان اعتقاد تمامی مسلمانان جهان است که روزی حضرت مهدی علیه السلام که از نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد ظهور خواهد کرد.
بنابر این مشخص است که کتاب "بشارة الاسلام" حدیث را غلط نقل کرده است و البته خود مولّف کتاب نیز اعتراف می کند که از منابعی که حدیث نقل کرده است در آن غلط بسیار بوده است.
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام وَ هُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِی فِی آخِرِ اَلزَّمَانِ أَبْیَضُ اَللَّوْنِ مُشْرَبٌ بِالْحُمْرَهِ مُبْدَحُ اَلْبَطْنِ عَرِیضُ اَلْفَخِذَیْنِ عَظِیمٌ مُشَاشُ اَلْمَنْکِبَیْنِ بِظَهْرِهِ شَامَتَانِ شَامَهٌ عَلَی شِبْهِ شَامَةِ النَّبِيِّ لَهُ اسْمَانِ اسْمٌ يَخْفَى وَ اسْمْ يَعْلُنُ فَأَمَّا الَّذِي يَخْفَى فَأَحْمَدُ وَ أَمَّا الَّذِي يَعْلُنُ فَمُحَمَّدٌ - الخ
امير المؤمنين علیه السلام بر فراز منبر فرمودند: از فرزندان من در آخر الزّمان فرزندی ظهور کند که رنگش سفید متمایل به سرخی و سینه اش فراخ و ران هایش سطبر و شانه هایش قوی است و در پشتش دو خال است یکی به رنگ پوستش و دیگری مشابه خال پیامبر صلی الله علیه و آله و دو نام دارد یکی نهان و دیگری آشکار، اما نام نهان احمد و نام آشکار محمّد است.
پیروان احمد می خواهند بگویند این حدیث در باره حضرت مهدی علیه السلام و احمد بصری است برای اثبات چنین مطلبی مراد از اسم را در این روایت شخصیت گرفته اند تا بگویند آن شخصیت گمنام احمد است.
اولا: این توجیه،عجیب نشان عجز و ناتوانی آنان است و نشان می دهند که به هر طور که شده می خواهند احمد را ثابت کند ولی همان طور که در خود روایت است حضرت فرمودند " يخرج رجل من ولدی" پس سخن از یک نفر است و نیز فرمودند «له اسمان» برای او دو اسم است؛ پس سخن از یک نفر است نه شخصیت.
ثانياً: پیروان احمد بصری می گویند:
فلو كان المراد اللفظ فهو قد ذكره في نفس الرواية و في نفس الموضع بقوله (فاحمد)، إذن لابد أن يكون المراد خفاء شخص القائم على الناس.
اگر مراد از اسم در روایت نام بود، چرا آن را عنوان کرده اند پس مراد شخصیت مخفی می باشد.
در عبارت های گذشته توضیح دادیم که با توجه به عبارت های که به صورت مفرد و برای یک فرد به کار برده شده است امکان ندارد مراد حضرت امیر علیه السلام دو نفر باشد و به هر صورت روایت بر یک نفر دلالت دارد و خصوصیات یک فرد را مطرح نموده است و مراد از مخفی بودن یعنی استعمال آن در بین مردم کم است و نام بردن نه تنها در این روایت است بلکه در روایت دیگری که بیانگر حرمت ذکر این نام است وجود دارد و مانعی ندارد و این برای اطّلاع است.
عِيسَى الْخَشَّابِ قَالَ: قُلْتُ لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي: أَنْتَ صَاحِبُ هَذَا اَلْأَمْرِ؟ قَالَ: لاَ، وَ لَکِنْ صَاحِبُ اَلْأَمْرِ اَلطَّرِیدُ اَلشَّرِیدُ، اَلْمَوْتُورُ بِأَبِیهِ، اَلْمُکَنَّی بِعَمِّهِ، یَضَعُ سَیْفَهُ عَلَی عَاتِقِهِ ثَمَانِیَهَ أَشْهُرٍ. عیسی خشّاب گوید: به امام حسین علیه السلام: گفتم آیا شما صاحب الامر هستید؟ فرمود: خير، وليكن صاحب الامر طريد و شرید و خونخواه پدرش و دارای کنیه ای با اسم عمویش می باشد او شمشیرش را هشت ماه روی دوش خود می نهد.
پیروان احمد الحسن می گویند کنیه امام مهدی علیه السلام ابوالقاسم بوده و ایشان نمی تواند کنیه ای مطابق با اسم عمویش، عباس بن علی بن ابی طالب علیهما السلام داشته باشد لذا روایت اشاره به فردی دارد که کنیه اش ابو (العباس) بوده و آن فرد احمد است.
احمد بصری نیز در مورد این روایات و تبیین ( المکنی بعمّه) می گوید:
والمراد من الكنية هنا، أي: أبو فلان. و عمه المقصود في الرواية العباس بن على علیه السلام مراد از کنیه این است که بگویی: ابو فلان و مراد از عمو در این روایت حضرت عباس بن علی علیه السلام می باشد.
اولاً: احمد الحسن هیچ دلیلی بر این که مراد از عمو، عباس باشد ذکر نکرده است چرا که می تواند مراد امام حسن مجتبی علیه السلام و یا دیگر برادران امام حسن عسکری علیه السلام از جمله جعفر باشد و با احتمال کاری از پیش نمی رود.
ثانيا: بر فرض منظور از عمو عباس باشد دلیلی بر تطبیق آن به احمد الحسن وجود ندارد.
ثالثا: مطابق مبانی علم حدیث در تحلیل اخبار اهل بیت علیهم السلام باید به روایات هم خانواده آن نگریست تا بتوان روایت مجمل را تبیین صحیح نمود. با این وصف و با توجه به روایات دیگر، پیام این حدیث کاملا روشن بوده و در میان احتمالات داده شده، مراد از عمو، جعفر برادر امام حسن عسکری علیه السلام و عموی امام مهدی علیه السلام می باشد در نقل شیخ صدوق از امام حسن عسکری علیه السلام، مطلب فوق تبیین گردیده و امام مهدی علیه السلام دارای دو کنیه می باشد و گاهی آن حضرت علیه السلام را به ابوالقاسم و گاهی به ابوجعفر صدا زده اند:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ النَّيْسَابُورِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ الْمُنْذِرِ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ أَبِي الْفَتْحِ قَالَ: جَاءَنِي يَوْماً فَقَالَ لِيَ الْبِشَارَةُ وُلِدَ الْبَارِحَةَ فِي الدَّارِ مَوْلُودٌ لِأَبِي مُحَمَّدٍ علیه السلام وَ أَمَرَ بِكِتْمَانِهِ قُلْتُ وَ مَا اسْمُهُ قَالَ سُمِّيَ بِمُحَمَّدٍ وَ كُنِّيَ بِجَعْفَرٍ. حسن بن منذر گوید: روزی حمزة بن أبي الفتح به نزد من آمد و گفت: مژده که روز گذشته برای امام حسن عسکری علیه السلام در خانه فرزندی متولّد گردید و او فرمان داد که کودک را پنهان دارند گفتم نام او چیست؟ گفت او را محمّد نامیده اند و کنیه اش ابو جعفر است.
وَ قَالَ أَبُو اَلْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ حَبَّابٌ حَدَّثَنِی أَبُو اَلْأَدْیَانِ قَالَ قَالَ عَقِیدٌ اَلْخَادِمُ وَ قَالَ أَبُو مُحَمَّدِ بْنُ خَیْرَوَیْهِ اَلتُّسْتَرِیُّ وَ قَالَ حَاجِزٌ اَلْوَشَّاءُ کُلُّهُمْ حَکَوْا عَنْ عَقِیدٍ اَلْخَادِمِ وَ قَالَ أَبُو سَهْلِ بْنُ نَوْبَخْتَ قَالَ عَقِیدٌ اَلْخَادِمُ : وُلِدَ وَلِیُّ اَللَّهِ اَلْحُجَّهُ بْنُ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ اَلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ لَیْلَهَ اَلْجُمُعَهِ غُرَّهَ شَهْرِ رَمَضَانَ سَنَهَ أَرْبَعٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِائَتَیْنِ مِنَ اَلْهِجْرَهِ وَ یُکَنَّی أَبَا اَلْقَاسِمِ وَ یُقَالُ أَبُو جَعْفَرٍ وَ لَقَبُهُ اَلْمَهْدِیُّ. و ابو سهل بن نوبخت گوید: عقید خادم می گوید ولی خدا حجّت بن الحسن - صلوات الله علیه - در شب جمعه اوّل ماه رمضان سال دویست و پنجاه و چهار هجری به دنیا آمد و کنیه او ابو القاسم و ابو جعفر و لقبش مهدی است.
امام صادق علیه السلام در پاسخ به مفضل بن عمر و در مورد ویژگی های زمان ظهور فرمودند:
صَاحَ صَائِحٌ بِالْخَلَائِقِ مِنْ عَیْنِ الشَّمْسِ بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ یُسْمِعُ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ یَا مَعْشَرَ الْخَلَائِقِ هَذَا مَهْدِیُّ آلِ مُحَمَّدٍ وَ یُسَمِّیهِ بِاسْمِ جَدِّهِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ یَکْنِیهِ وَ یَنْسُبُهُ إِلَی أَبِیهِ الْحَسَنِ الْحَادِیَ عَشَرَ إِلَی الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ صلوات الله علیهم بَایِعُوهُ تَهْتَدُوا وَ لَا تُخَالِفُوا أَمْرَهُ فَتَضِلُّوا گوینده ای از چشمه خورشید بزبان عربی فصیحی بانگی می زند که اهل آسمان ها و زمین آن را می شوند و می گوید ای مردم عالم این مهدی آل محمّد است و او را بنام و کنیه جدش پیغمبر صلی الله علیه و آله می خواند و به پدرش حسن علیه السلام امام یازدهم تا حسین بن علی صلوات الله عليهم اجمعین نسبت می دهد. آن گاه گوینده می گوید: با وی بیعت کنید که رستگار می شوید و مخالفت امر او ننمائید که گمراه خواهید شد.
پیروان احمد بصری او را با عنوان «احمد الحسن»، نام برده و معتقدند بنابر این روایت او از طریق امام حسن عسکری علیه السلام به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله متصل می شود.
اولاً: بنا به تصریح احمد بصری، که کنیه خود را ابوالعباس دانسته نمی توان کنیه ذکر شده در روایت را که (ابوالقاسم) است، به او نسبت داد؟! در نتیجه این روایت تصریح به نام حضرت مهدی علیه السلام دارد که بنا بر روایات نامشان همنام رسول خدا صلی الله علیه و آله و کنیه ایشان کنیه جد بزرگوارشان می باشد.
ثانیا: افزون بر سخن فوق، عبارت های قبل و بعد روایت، به وجود حضرت مهدی علیه السلام مطابقت دارد در روایت تأکید می کند که ایشان در تاریخ (257ه) متولد شده و در بین رکن و مقام با او بیعت شده و سیصد و سیزده یار دارد و امام حسین علیه السلام او را همراهی می کند. در فرازی دیگر از روایت نیز بحث ندای به نام و کنیه ایشان را که مطابق با نام و کنیه رسول خداست، مطرح نموده که با این قسمت اشاره شده از روایت همسو می باشد. بنابر این در جمع بندی جای تردید باقی نمی ماند که احمد بصری و طرفدارانش همانند دیگر مدّعیان دروغین از روش های استفاده از روایت های غیر معتبر، تقطیع و گزینش روایت و تحریف و دستکاری محتوای آن سود جسته و سعی بر اثبات ادّعای خود نموده اند.
شیخ طوسی رحمه الله علیه در کتاب " الغيبة " می نویسد:
أَخْبَرَنَا جَمَاعَهٌ ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ سُفْیَانَ اَلْبَزَوْفَرِیِّ ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ سِنَانٍ اَلْمَوْصِلِیِّ اَلْعَدْلِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ اَلْحُسَیْنِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْخَلِیلِ ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلْمِصْرِیِّ ، عَنْ عَمِّهِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنِ اَلْبَاقِرِ، عَنْ أَبِیهِ ذِی اَلثَّفِنَاتِ سَیِّدِ اَلْعَابِدِینَ، عَنْ أَبِیهِ اَلْحُسَیْنِ اَلزَّکِیِّ اَلشَّهِیدِ، عَنْ أَبِیهِ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ: قال: قال رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله - فِي اللَّيْلَةِ الَّتِي كَانَتْ فِيها وَفاتُهُ - لِعَلِي علیه السلام: يَا أَبَا الْحَسَنِ أَحْضِرْ صَحِيفَةً وَ دَوَاةً فَأَمْلَأَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله وَصِيَّتَهُ حَتَّى انْتَهَى إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّهُ سَيَكُونُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ مِنْ بَعْدِهِمْ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِيّاً.)
فَأَنْتَ یَا عَلِیُّ أَوَّلُ الِاثْنَیْ عَشَرَ إِمَاماً سَمَّاکَ اللَّهُ تَعَالَی فِی سَمَائِهِ عَلِیّاً الْمُرْتَضَی وَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الصِّدِّیقَ الْأَکْبَرَ وَ الْفَارُوقَ الْأَعْظَمَ وَ الْمَأْمُونَ وَ الْمَهْدِیَّ فَلَا تَصِحُّ هَذِهِ الْأَسْمَاءُ لِأَحَدٍ غَیْرِکَ یَا عَلِیُّ أَنْتَ وَصِیِّی عَلَی أَهْلِ بَیْتِی حَیِّهِمْ وَ مَیِّتِهِمْ وَ عَلَی نِسَائِی فَمَنْ ثَبَّتَّهَا لَقِیَتْنِی غَداً وَ مَنْ طَلَّقْتَهَا فَأَنَا بَرِی ءٌ مِنْهَا لَمْ تَرَنِی وَ لَمْ أَرَهَا فِی عَرْصَهِ الْقِیَامَهِ وَ أَنْتَ خَلِیفَتِی عَلَی أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی فَإِذَا حَضَرَتْکَ الْوَفَاهُ فَسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِیَ الْحَسَنِ الْبَرِّ الْوَصُولِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِیَ الْحُسَیْنِ الشَّهِیدِ الزَّکِیِّ الْمَقْتُولِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ سَیِّدِ الْعَابِدِینَ ذِی الثَّفِنَاتِ عَلِیٍّ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ مُوسَی الْکَاظِمِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ عَلِیٍّ الرِّضَا فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الثِّقَهِ التَّقِیِّ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ عَلِیٍّ النَّاصِحِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ الْحَسَنِ الْفَاضِلِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْمُسْتَحْفَظِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم فَذَلِکَ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً ثُمَّ یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً (فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ أَوَّلِ الْمُقَرَّبِینَ لَهُ ثَلَاثَهُ أَسَامِیَ اسْمٌ کَاسْمِی وَ اسْمِ أَبِی وَ هُوَ عَبْدُ اللَّهِ وَ أَحْمَدُ وَ الِاسْمُ الثَّالِثُ الْمَهْدِیُّ هُوَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِین). امام صادق از پدرش امام باقر از پدرش صاحب پینه ها [امام سجاد علیه السلام] آقای عبادت کنندگان از پدرش حسین شهید پاک و طاهر از پدرش امیرالمؤمنين: نقل می فرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله در شبی که از دنیا رفتند به علی علیه السلام فرمودند: ای ابا الحسن! ورق و جوهری آماده کن. حضرت صلی الله علیه و آله وصیتشان را به امیرالمؤمنین علیه السلام املا فرمودند، تا این که به این جا رسید:
علی جان! به زودی پس از من دوازده امام خواهند بود و بعد از آن ها دوازده مهدی و تو اولین نفر از دوازده امام هستی خداوند تبارک و تعالی تو را در آسمانش، علی مرتضی و امير مؤمنان و صدیق اکبر [تصدیق کننده بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله] و فاروق اعظم [به وسیله تو بین حقّ و باطل فرق گذاشته می شود] و مأمون و مهدی نامیده است و این اسامی برای احدی به جز تو صحیح نیست.
علی جان! تو وصی من و سرپرست اهل بیتم هستی چه زنده و چه مرده آنان و همچنین بر زنانم وصی من خواهی بود پس هر کدام را که در عقد ازدواج من باقی گذاری فردای قیامت مرا ملاقات می کند و هر کدام را که تو طلاق بدهی من از او بیزارم
و در قیامت نه مرا می بیند و نه من او را می بینم. تو پس از من جانشین و خلیفه ام بر امّتم هستی زمانی که وفات تو رسید وصایت و جانشینی مرا به پسرم حسن که نیکوکار و رسیده به حقّ است تسلیم کن زمان مرگ او که فرا رسید آن را به فرزندم حسین، پاک و شهید بسپارد و وقتی که وفات او فرا رسید آن را به فرزندش آقا و سیّد عبادت کنندگان و صاحب ثفنات (علی) واگذار نماید و هرگاه زمان فوت او رسید آن را به فرزندش محمد باقر تسلیم کند و زمانی که مرگ او رسید آن را به پسرش جعفر صادق بسپارد و آن گاه که مرگ او فرا رسید به فرزندش موسی كاظم واگذار کند و وقتی که مرگ او فرا رسید به فرزندش علی (رضا) تسليم،کند و زمانی که وفات او رسید آن را به فرزندش محمد ثقه (تقی) بسپارد و زمانی که مرگ او فرا رسید آن را به فرزندش علی ناصح واگذار نماید و زمانی که مرگ او رسید آن را به پسرش حسن «فاضل» بسپارد و زمانی که مرگ او فرا رسید آن را به فرزندش [محمّد] که حافظ شریعت و آل محمد صلی الله علیه و آله است بسپارد. این دوازده امام بود بعد از ایشان دوازده مهدی خواهد بود پس وقتی که زمان رحلت امام دوازدهم رسید وصایت و جانشینی من را به فرزندش که اولین و برترین مقرّبین است تسلیم نماید و او سه نام دارد یک نامش مانند نام من است و نام دیگرش مثل نام پدر من است و آن عبدالله و احمد است و سومین نام او مهدی خواهد بود و او اولین مؤمنان است. مدعای گروه احمد بصری این است که دوازده امام بعد از دوازده امام خواهیم داشت و اولین آن ها همین احمد بصری است
اولا: این حدیث نیز از نظر سند ضعیف است زیرا علی بن سنان الموصلي العدل در طریق حدیث است، که او مجهول می باشد. درباره برخی از راویان دیگر این حدیث هم جای اشکال است.
ثانیاً: از نظر دلالت آشکارا دلالت می کند که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دوازده امام معصوم علیه السلام می آیند. اولین آن ها امیرالمؤمنین علیه السلام و آخرین آن ها امام زمان علیه السلام است. بعد از وفات امام زمان علیه السلام دوازده نفر آدم هدایت یافته (مهدی) می آیند که اولین آن ها بنا بر تعبیر روایت ( اوّل مقرّبین)، فرزند امام زمان علیه السلام خواهد بود وی دارای سه نام خواهد بود یکی احمد ( هم نام پیامبر صلی الله علیه و آله)، دیگری عبدالله (نام پدر پیامبر صلی الله علیه و آله) و سومی مهدیّ است. امّا این حدیث با حدیث دیگری که دلالت
دارد آن ها دوازده نفر از شیعیان اند تعارض دارد زیرا حدیث شیخ صدوق بر این مسأله تأکید دارد که آن ها از شیعیان اند، که ظاهر آن این است که از خود اهل بیت علیهم السلام و اولاد آن ها نیستند. در حالی که حدیث کتاب " الغيبة" بر این معنی صراحت دارد که اولین آن ها فرزند امام زمان علیه السلام است، ولی در هر حال، دو حدیث بر این معنی دلالت می کنند، که این دوازده نفر بعد از شهادت امام زمان علیه السلام خواهند آمد نه قبل از او! پس هیچ ارتباطی با مدعیان زمان ما ندارند. ثالثا: این حدیث که به حدیث وصیت شهرت یافته است تنها توسط شیخ طوسی رحمه الله علیه در" الغيبة " ذکر شده است یعنی خبر واحد است و همان طور که گذشت از نظر سندی نیز مشکل دارد زیرا علی بن سنان به گفته مرحوم مامقانی و تستری بوی سنی دارد و جعفر بن احمد مصری مجهول است و نامی از او در کتب رجال نیست. امّا گفته بعضی که این خبر تواتر معنوی دارد بسیار عجیب است چون چنین تواتری وجود ندارد و خود شیخ طوسی در غیبت، بیان می کند که روایاتی که بیان دارد که به تعداد دوازده امام نه زیاد می شوند و نه کم تواتر دارد و هم اجماعی است. بنابراین تواتر یاد شده دروغ است و در صورت ثبوت، تاب مقاومت در مقابل روایات داله بر انحصار ائمّه در دوازده نفر را ندارد زیرا تواتر آن بیشتر است بخصوص که شهرت در این روایات است و طبق روایت خذ بما اشتهر بين اصحابک باید از روایاتی که بیان دارد که دوازده امام دیگر هم داریم اعراض کرد و یا توجیه شود.
پیروان احمد الحسن می کوشند که بگویند حکومت بعد از حضرت مهدی علیه السلام به دوازده فرزند ایشان می رسد که علامه مجلسی رحمه الله علیه این روایت را مخالف مشهور می داند و شهید محمد صدر می گوید بین این که حکومت به فرزندان حضرت علیه السلام و یا به اهل بیت علیهم السلام برسد، باید دوم را انتخاب که همان مسئله رجعت می شود. منظور رجعت همان عقیده قطعی و مسلّم در شیعه است که بعد از امام زمان علیه السلام، ائمّه علیهم السلام رجعت نموده و در زمین حکومت طولانی خواهند نمود. آن چه که نظر مرحوم صدر را تقویت می کند این است که در لسان اخبار مهدی علیه السلام بدون هیچ قیدی، تنها به امام اطلاق می شده است شیخ صدوق در کتاب کمال الدین (1)این حدیث را نقل کرده است:
مِنَّا اِثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً، أَوَّلُهُمْ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ اَلتَّاسِعُ مِنْ وُلْدِی. امام حسین علیه السلام می فرماید:
از ما اهل البیت (علیهم السلام) دوازده مهدی هست اول آن ها امیر المؤمنين على بن ابى طالب علیه السلام و آخر آن ها نهمین فرزند من هست
1) ص 298، ح3.
عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: مِنَّا اِثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً مَضَی سِتَّهٌ وَ بَقِیَ سِتَّهٌ یَصْنَعُ اَللَّهُ بِالسَّادِسِ مَا أَحَبَّ.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
از ما (اهل البيت علیهم السلام) دوازده مهدی می باشد که از این دوازده نفر، شش نفر امامت آن ها گذشته و شش نفر از باقی مانده و خداوند با ششمین نفر همان کند که دوست دارد
حدیث اول: شیخ صدوق در "کتاب کمال الدین و تمام النعمة " می نویسد:
حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ، عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ، عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی سَمِعْتُ مِنْ أَبِیکَ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ یَکُونُ بَعْدَ الْقَائِمِ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً فَقَالَ إِنَّمَا قَالَ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً وَ لَمْ یَقُلْ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ لَکِنَّهُمْ قَوْمٌ مِنْ شِیعَتِنَا یَدْعُونَ النَّاسَ إِلَی مُوَالاتِنَا وَ مَعْرِفَهِ حَقِّنَا. به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم: من از پدرتان شنیدم که: بعد از قائم دوازده مهدی هست، حضرت فرمودند پدرم فرمود: دوازده «مهدی» نه دوازده امام، اینان عده ای از شیعیان ما هستند که مردم را به ولایت و معرفت ما می خوانند.
گروه احمد بصری می گویند این حدیث دلالت بر حقّانیت احمد دارد زیرا بعد از امام زمان علیه السلام دوازده مهدی است و احمد بصری اولین مهدی است
اولاً: این حدیث از نظر سند ضعیف است زیرا در طریق آن اوّلاً: علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق است، که از نظر علمای رجال مجهول می باشد و ثانیاً علی ابن ابی حمزه است، که به عنوان کذّاب (دروغگو) و متّهم توصیف شده و کسی بود که مذهب انحرافی واقفیّه را تأسیس نمود. طریق شیخ طوسی و شیخ صدوق به او هم ضعیف است.
ثانياً: مضاف بر این که مفاد حدیث این است که بعد از شهادت امام زمان علیه السلام دوازده نفر از شیعیان که به خاطر هدایتی که دارند مهدی نامیده می شوند و نه از ائمّه علیهم السلام هستند و نه از اولاد آنان، مردم را به سوی ولایت و معرفت حق اهل بیت علیهم السلام دعوت می کنند و این چه ارتباطی با امروز دارد که هنوز امام زمان علیه السلام ظهور نکرده است؟ گویا احمد بصری خیلی در آمدن عجله کرده است.
این گروه مدّعی اند که احمد بصری اولین آن مهدی هاست و فرزند امام زمان علیه السلام است ولی روایت می فرماید عده ای از شیعیان اند و سخنی از فرزند بودن در حدیث نیست.
ثالثاً: مضاف بر این، اصل این که امام زمان علیه السلام فرزند داشته باشند یا خیر مورد تردید است در بعضی از روایات آمده است که امام زمان علیه السلام دارای ذریه و فرزندان می باشد و در بعضی دیگر از روایات آمده است که امام زمان علیه السلام ذریه ندارد همانند روایتی که در زیر ذکر می کنیم:
مُحَمَّدٌ اَلْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سُلَیْمَانَ بْنِ رُشَیْدٍ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ اَلْخَزَّازِ قَالَ: دَخَلَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی حَمْزَهَ عَلَی أَبِی اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ أَنْتَ إِمَامٌ قَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَهُ إِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَقُولُ لاَ یَکُونُ اَلْإِمَامُ إِلاَّ وَ لَهُ عَقِبٌ فَقَالَ أَ نَسِیتَ یَا شَیْخُ أَمْ تَنَاسَیْتَ لَیْسَ هَکَذَا قَالَ جَعْفَرٌ إِنَّمَا قَالَ جَعْفَرٌ لاَ یَکُونُ اَلْإِمَامُ إِلاَّ وَ لَهُ عَقِبٌ إِلاَّ اَلْإِمَامَ اَلَّذِی یَخْرُجُ عَلَیْهِ اَلْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَإِنَّهُ لاَ عَقِبَ لَهُ فَقَالَ لَهُ صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاکَ هَکَذَا سَمِعْتُ جَدَّکَ یَقُولُ. (1) علی بن ابی حمزه به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام رسيد و عرض کرد: شما امام هستید؟ فرمود: آری عرض کرد از جد بزرگوار شما امام صادق علیه السلام شنیدم می فرمود: امام بدون عقب و اولاد نباشد امام علیه السلام فرمود: آیا فراموش کرده ای یا خود را به فراموشی زده ای این گونه که میگویی امام صادق علیه السلام نفرموده است همانا فرمود: هیچ امامی بدون عقب و اولاد نیست بجز امامی که حسین بعد از او می آید برای او اولاد امام نیست علی بن ابی حمزه عرض کرد: راست فرمودی فدایت شوم این چنین از جدش شنیدم که می فرمود
بنابر این مفاد حدیث این است که امام زمان علیه السلام نسلی ندارد.
قَالَ الْمُفَضَّلُ یَا مَوْلَایَ یَا سَیِّدِی فَاثْنَانِ وَ سَبْعُونَ رَجُلًا الَّذِینَ قُتِلُوا مَعَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام یَظْهَرُونَ مَعَهُمْ قَالَ یَظْهَرُ مِنْهُمْ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام فِی اثْنَیْ عَشَرَ أَلْفاً مُؤْمِنِینَ مِنْ شِیعَةِ عَلِیٍّ علیه السلام وَ عَلَیْهِ عِمَامَةٌ سَوْدَاءُ. (2) مفضل از امام علیه السلام سوال می کند که کدام یک از هفتاد و دو نفری که با امام حسین علیه السلام در کربلا شهید شدند با امام زمان علیه السلام خارج خواهند شد؟ امام می فرمایند: که امام حسین علیه السلام به همراه دوازده هزار نفر از مؤمنین شیعه در حال که عمامه سیاه بر سر دارد در زمان امام زمان علیه السلام خواهند آمد.
همان طور که گفته شد دو طایفه از روایات باهم به حسب ظاهر در تعارض هستند پس باید بین این دو نوع روایات جمعی صورت بگیرد که سبب نشود بعضی از روایات را کنار بزنیم و راه جمع این است:
روایتی که می گوید امام زمان علیه السلام عقب ندارد صراحت در لفظ ذریه ندارد پس می توان چنین تصور کرد که مراد از عقب همان جانشین باشد چرا که در احادیث متواتری آمده است که حضرت مهدی علیه السلام آخرین خلیفه روی زمین است کما این که می دانیم امام حسین علیه السلام و دیگر امامان بعد از امام مهدی علیه السلام رجوع می کنند. با توجه به این مقدمات می گوییم که معنای عقب همان خلیفه است اما درباره این موضوع که در زمان غیبت، امام زمان علیه السلام ازدواج داشته اند یا خیر و اگر داشته اند فرزندی دارند یا خیر بحث و گفتگو است که اینک نمی خواهیم وارد آن شویم ولی از آن جا احمد مورد نظر می گوید من فرزند امام زمان علیه السلام هستم می گوییم در کتاب " الرد علی اهل البدعة " نوشته ی ابوالحسن علی بن ابی سهل حاتم بن ابی حاتم قزوینی صفحه 431 آمده است:
حدثنا محمّد بن يعقوب عن ابى زراج عن ابو يوسف بغدادى عن طلحة بن زراق عن صيامر بن جبير عن محمد بن جعفر عن ابويوسف نجلى عن ابراهيم بن يعقوب عن عن ابى سأكت عن ابيه عن محمد بن على سلام الله عليهما قال: من يدعى انه ولد للامام المهدى فالعنوه. هرکس ادعا کند که من فرزند امام مهدی علیه السلام هستم او را لعنت کنید.
این حدیث به این معنی نیست که امام مهدی علیه السلام فرزند ندارند و نفس داشتن فرزند را نفی نمی کند بلکه مراد این روایت این است که هر کس ادعا کند فرزند امام مهدی علیه السلام است را باید لعن کرد این حدیث از حیث سند بسیار قوی است و باید مطابق آن عمل شود. (1)
محمّد بن یعقوب: از راویان ابن حجر هیثمی و ذهبی و همچنین "استبصار " شیخ طوسی است و اینان درباره اش گفته اند: هذا ثقة
ابی زراج: استاد محمد بن یعقوب است و زمخشری و کشی درباره ی او گفته اند: هذا ثقة.
ابو یوسف بغدادی: دایی و استاد ابی زراج و در شرح مسند احمد بن حنبل و همچنین در کشی آمده که: هذا ثقة و او از راویان کلینی است ابن حجر در "فتح الباری" از او روایت نقل می کند و می گوید ایشان مورد وثوق هستند.
طلحة بن زراق: ذهبی و شیخ طوسی درباره ی او گفته اند: هذا ثقة.
صيامر بن جبیر: شیخ طوسی درباره ی او گفته: هذا ثقة.
محمد بن جعفر: کشی درباره او گفته: هذا ثقة.
ابو یوسف نجلی: استاد صابر بن جبير و محمد بن جعفر است و از راویان کتاب "استبصار" شیخ طوسی و "اصول کافی" کلینی می باشد ایشان برای اولین بار صحیفه سجادیه را گرد آوردی کرد.
ابراهيم بن يعقوب: استاد ابویوسف نجلی است و شیخ صدوق و شیخ طوسی و کشی درباره ی او گفته اند: هذا ثقة. ابی سأکت: از روایان حدیثی است که شیخ طوسی از او حدیث نقل کرده. اسم اصلی اش احمد بن عیسی است و در المحضر ابوالحسن بن عبدالعزيز العکبری آمده که: هذا ثقة [ منابع دیگر: المختصر، ج 2، ص 23 / الروادع النفوس، ص 29 المحجة البيضاء، ص187/ الكفاية فى شرح الغيبة، ج 2، ص 1]
1) بررسی رجال این روایت:
يا أبا حمزة إنّ منّا بعد القائم أحد عشر مهديّاً من ولد الحسين.
ای ابا حمزه! ما پس از قائم یازده مهدی از نسل حسین علیه السلام داریم.
شیخ طوسی رحمه الله علیه در کتاب " الغيبة " آورده است:
مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ اَلْحِمْیَرِیِّ، عَنْ أَبِیهِ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اَلْحَمِیدِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْفُضَیْلِ، عَنْ أَبِی حَمْزَهَ ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ أَنَّهُ قَالَ: «یَا أَبَا حَمْزَهَ إِنَّ مِنَّا بَعْدَ اَلْقَائِمِ أَحَدَ عَشَرَ مَهْدِیّاً مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ». ای ابا حمزه! ما پس از قائم یازده مهدی از نسل حسین علیه السلام داریم.
اولاً: حدیث فوق نیز از نظر سند ضعیف است. زیرا برخی از راویان آن از نظر علمای رجال از این قرار است: محمد بن عبدالحمید مجهول است. محمد بن عیسی مشترک بین ثقه و مجهول و تشخیص آن دو مشکل است محمد بن فضیل هم مجهول است. ابن حمزه مشترک بین ابی حمزه ثمالی که ثقه و ابی حمزه بطائنی که ضعیف و کذّاب و فتنه گر می باشد.
ثانياً: این حدیث دلالت دارد که بعد از امام زمان علیه السلام یازده انسان هدایت یافته (مهدی) که همگی از فرزندان امام حسین علیه السلام می باشند، می آیند. این حدیث با دو حدیث قبلی از نظر تعداد آن ها تعارض دارد زیرا آن دو بر دوازده نفر، اما این یکی بر یازده نفر تأکید دارد و به هر صورت مفاد حدیث ارتباطی با زمان کنونی ندارد زیرا به دوران پس از ظهور امام علیه السلام ناظر است. شیخ حسن بن سليمان (متوفای 802) در کتاب "مختصر بصائر الدرجات " (سعد بن عبدالله اشعری) آورده است:
مما رواه السيد على بن عبد الحميد بإسناده عن الصادق علیه السلام أنّ منا بعد القاسم علیه السلام اثنا عشر مهديّاً من ولد الحسين علیه السلام.
ما پس از قائم یازده مهدی از نسل حسین علیه السلام داریم.
امّا سند این حدیث نیز معلوم نیست. زیرا مؤلف مختصر "البصائر " آن را از سیّد علی بن عبدالحمید متوفای 760 ه- به اسنادی که آن سید نقل کرده، روایت نموده است اسناد مذکور که در دسترس ما نیست، تا بدانیم همه آن ها ثقه هستند یا غیر ثقه. بنابراین سخن قطعی درباره سند حدیث ممکن نیست. از نظر دلالت همانند حدیث قبلی است، الّا این که یکی بر دوازده مهدی تأکید می کند در حالی که دیگری بر یازده مهدی! و در هر صورت سخن از دوران پس از ظهور امام زمان علیه السلام و وفات آن حضرت به میان آورده و هیچ ربطی به امروز که هنوز امام زمان علیه السلام ظهور نفرموده است، ندارد.
ثالثاً: احادیث مزبور، صرف نظر از وضعیت سندی آن ها که نوعاً ضعیف و غیر معتبر است، از جهت دلالت به عنوان احادیثی شاذ و غیر قابل قبول تلقّی می شود زیرا بنا بر احادیث مشهور و قطعی بعد از شهادت امام زمان علیه السلام دوره رجعت است و پس از آن قیامت کبری اتفاق می افتد. لذا برخی از علمای شیعه احادیث مزبور را بر فرض صحّت بر دوران رجعت حمل نموده اند. علّامه مجلسی رحمه الله علیه پس از نقل اخبار مذکور در بحار الانوار، «باب خلفاء المهدی و اولاده»، درباره دلالت و تأویل آن احادیث می نویسد:
هذه الاخبار مخالفة للمشهور و طريق التأويل أحد وجهين الاوّل: ان يكون المراد بالاثنى عشر مهديّاً النبي صلی الله علیه و آله و سائر الائمة سوى القائم علیه السلام، بان يكون ملكهم بعد القائم علیه السلام و قد سبق ان الحسن بن سليمان أوّلها بجمیع الأئمة، و قال برجعة القائم بعد موته. و به ايضاً يمكن الجمع بين بعض الأخبار المختلفة التي وردت فى مدّة ملكه والثاني: أن يكون هؤلاء المهديّون من اوصياء القائم علیه السلام هادين للخلق في زمن سائر الائمة الذين رجعوا لئلا يخلو الزّمان من حجّة و إن كان اوصياء الانبياء و الائمة علیهم السلام ايضاً حججا و الله تعالى أعلم؛
علّامه در عین حالی که روایات خلفای حضرت مهدی علیه السلام را مخالف با مشهور می داند دو وجه جمع و تأویل برای آن ها بیان داشته است:
راه اوّل: این که مراد از دوازده مهدی «هدایت شده» همان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سایر امامان به استثنای امام زمان علیه السلام است. به این معنی که ملک آن ها (در هنگام رجعت) بعد از امام زمان علیه السلام خواهد بود. قبل از این گذشت، که جناب حسن بن سلیمان (مؤلف مختصر البصائر) آن حدیث را به همه ائمّه (دوازده گانه) تأویل نموده و قائل به رجعت امام زمان علیه السلام بعد از وفات شده است. با این تأویل می توان بین برخی از اخبار مختلف که درباره مدّت ملک آن حضرت علیه السلام وارد شده است، جمع کرد.
راه دوم: این است که آن دوازده مهدی از اوصیاء امام زمان علیه السلام، هدایت گران خلق در زمان ائمّه علیهم السلام در هنگامه رجعتند. زیرا زمان نمی تواند خالی از حجّت باشد، اگر چه اوصیاء انبیاء علیهم السلام نیز حجج هستند.
رابعاً: خالی از لطف نیست که بدانید در بعضی از روایات آمده است که در زمان غیبت بعضی از مردم ادعاء می کنند که امامان سیزده نفر یا بیشترند که بدین شکل از دین خارج می شوند:
قال مولانا جعفر بن محمد الصادق علیه السلام:
... وَ أَمَّا غَيْبَهُ عِيسَى علیه السلام فَإِنَّ الْیَهُودَ وَ النَّصَارَی اتَّفَقَتْ عَلَی أَنَّهُ قُتِلَ وَ کَذَّبَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِقَوْلِهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ کَذَلِکَ غَیْبَهُ الْقَائِمِ علیه السلام فَإِنَّ الْأُمَّهَ تُنْکِرُهَا لِطُولِهَا فَمِنْ قَائِلٍ بِغَیْرِ هُدًی بِأَنَّهُ لَمْ یُولَدْ وَ قَائِلٍ یَقُولُ إِنَّهُ وُلِدَ وَ مَاتَ وَ قَائِلٍ يَكْفُرُ بِقَوْلِهِ إِنَّ حَادِيَ عَشَرَنَا كَانَ عَقِيماً وَ قَائِلٍ يَمْرُقُ بِقَوْلِهِ إِنَّهُ يَتَعَدَّى إِلَى ثَالِثَ عَشَرَ فَصَاعِداً وَ قَائِلٍ يَعْصِي اللَّهَ بِدَعْوَاهُ أَنَّ رُوحَ الْقَائِمِ (علیه السلام يَنْطِقُ فِي هَيْكَلِ غَيْرِهِ....) (1) و امّا در غیبت عیسی علیه السلام، به درستی که یهودیان و مسیحیان هم داستان شدند بر این که او کشته شده، ولی خداوند عزوجل آنان را تکذیب نمود و فرمود او را نکشتند و به دار نیاویختند ولی مطلب بر آنان مشتبه شد غیبت قائم نیز همین گونه است که سر انجام، این امّت آن را انکار می ورزند در اثر طولانی شدن آن، بعضی از هدایت نیافتگان قائل می شوند که آن حضرت علیه السلام اصلاً متولّد نشده و برخی دیگر خواهند گفت که او متولّد شد و از دنیا رفت و گروهی کافر می شوند به خاطر این که می گویند یازدهمین نفر از ما بدون فرزند بود و کسانی دیگر سرکش خواهند شد به خاطر این اعتقاد که امامت را به سیزده نفر و بیشتر سرایت دهند و بعضی هم خداوند عزّوجل را عصیان و نافرمانی می کنند به این که می گویند روح امام قائم علیه السلام در پیکر شخصی دیگر وارد شده و سخن می گوید.
پیروان احمد بصری می گویند دعای کفعمی شاهد واضحی است که بعد از امام زمان علیه السلام ائمّه علیهم السلام خواهند بود و آن دعا این است:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي وُلاَةِ عَهْدِهِ وَ اَلْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ. (2) بسیاری از علمای معاصر شیعه مانند شیخ عزیز الله عطاردی در مسند الرضا علیه السلام ابراهیم کاشانی در الصحيفة الهادیه علیه السلام، جواد قیومی در صحیفة الرضا علیه السلام و باقر شریف قرشی در حیاة الامام المهدی علیه السلام
این دعا را آورده اند مرحوم کفعمی در "جنة الأمان الواقية وجنة الإيمان الباقية" مشهور به مصباح این دعا را مرسل نقل کرده است:
رَوَی یُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنِ الرِّضَا علیه السلام أَنَّهُ کَانَ یَأْمُرُ بِالدُّعَاءِ لِصَاحِبِ الْأَمْرِ علیه السلام بِهَذَا الدُّعَاءِ:
اَللّهُمَّ ادْفَعْ عَنْ وَلِیِّکَ وَخَلیفَتِکَ وَحُجَّتِکَ عَلی خَلْقِکَ... وَ اجْعَلْنَا مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَ تُعِزُّ بِهِ نَصْرَ وَلِیِّکَ،وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِنَا غَیْرَنَا فَإِنَّ اسْتِبْدَالَکَ بِنَا غَیْرَنَا عَلَیْکَ یَسِیرٌ وَ هُوَ عَلَیْنَا عسیر. اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی وُلاهِ عَهدِهِ وَ الأئمَّهَ مِن بعده وَ بَلِّغْهُمْ آمَالَهُمْ وَ زِدْ فِی آجَالِهِمْ وَ أَعِزَّ نَصْرَهُمْ وَ تَمِّمْ لَهُمْ مَا أَسْنَدْتَ إِلَیْهِمْ مِنْ أَمْرِکَ لَهُمْ وَ ثَبِّتْ دَعَائِمَهُمْ وَ اجْعَلْنَا لَهُمْ أَعْوَاناً وَ عَلَی دِینِکَ أَنْصَاراً فَإِنَّهُمْ مَعَادِنُ کَلِمَاتِکَ وَ أَرْکَانُ تَوْحِیدِکَ وَ دَعَائِمُ دِینِکَ وَ وُلَاهُ أَمْرِکَ وَ خَالِصَتُکَ مِنْ عِبَادِکَ وَ صَفْوَتُکَ مِنْ خَلْقِکَ وَ أَوْلِیَاؤُکَ وَ سَلَائِلُ أَوْلِیَائِکَ وَ صَفْوَهُ أَوْلَادِ رسلک،وَ السَّلَامُ عَلَیْهِمْ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ. (1) امّا سيد بن طاووس رحمه الله علیه که زمانی پیشتر از ایشان بوده همین دعا را با دو سند نقل کرده است:
حَدَّثَنِی الْجَمَاعَهُ الَّذِینَ قَدَّمْتُ ذِکْرَهُمْ فِی عِدَّهِ مَوَاضِعَ مِنْ هَذَا الْکِتَابِ بِإِسْنَادِهِمْ إِلَی جَدِّی أَبِی جَعْفَرٍ الطُّوسِیِّ تَلَقَّاهُ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ بِالْأَمَانِ وَ الرِّضْوَانِ یَوْمَ الْحِسَابِ قَالَ أَخْبَرَنَا ابْنُ أَبِی جِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ [عن] سَعِیدِ [سعد] بْنِ عَبْدِ اللَّهِ وَ الْحِمْیَرِیِّ وَ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ کُلِّهِمْ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مولد [مَرَّارٍ] وَ صَالِحِ بْنِ السِّنْدِیِّ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ وَ رَوَاهُ جَدِّی أَبُو جَعْفَرٍ الطُّوسِیُّ فِیمَا یَرْوِیهِ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بِعِدَّهِ طُرُقٍ تَرَکْتُ ذِکْرَهَا کَرَاهِیَهً لِلْإِطَالَهِ فِی هَذَا الْمَکَانِ یَرْوِی عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ أَنَّ الرِّضَا علیه السلام کَانَ یَأْمُرُ بِالدُّعَاءِ لِصَاحِبِ الْأَمْرِ عجل الله تعالی فرجه الشریف بِهَذَا اللَّهُمَّ ادْفَعْ عَنْ وَلِیِّکَ... اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی وُلَاهِ عَهْدِهِ وَ الْأَئِمَّهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ بَلِّغْهُمْ آمَالَهُمْ وَ زِدْ فِی آجَالِهِمْ.... (2)
مَا حَدَّثَ بِهِ الشَّرِیفُ الْجَلِیلُ أَبُو الْحُسَیْنِ زَیْدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْعَلَوِیُّ الْمُحَمَّدِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ إِسْحَاقُ بْنُ الْحَسَنِ [الْحَسَنِ الْعَلَوِیُّ] الْغُفْرَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سُهَیْلٍ الْکَاتِبُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ شُعَیْبِ بْنِ أَحْمَدَ الْمَالِکِیُّ جَمِیعاً عَنْ شُعَیْبِ بْنِ أَحْمَدَ الْمَالِکِیِّ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ مَوْلَانَا أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا علیه السلام أَنَّهُ کَانَ یَأْمُرُ بِالدُّعَاءِ لِلْحُجَّهِ صَاحِبِ الزَّمَانِ عجل الله تعالی فرجه الشریف فَکَانَ مِنْ دُعَائِهِ علیه السلام لَهُ عجل الله تعالی فرجه الشریف اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ادْفَعْ عَنْ وَلِیِّکَ... اَللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلی وُلاةِ عُهُودِهِ وَ بَلِّغْهُمْ آمالَهُمْ وَ زِدْ فِی آجالِهِمْ ..... (3)
همان طور که می بینید در سند دوم، جمله ی «و الأئمة من بعده» وجود ندارد و روشن است که برای اثبات یک مطلب یک طرف احتمال را نمی توان دلیل قرار داد، بلکه باید گفت: «اذا جاء الإحتمال بطل الإستدلال» سيد بن طاووس رحمه الله علیه به عنوان کارشناس خبره دعا، به دلیل همین فقره، سند و دعای دوم را برتر می داند زیرا می نویسد:
این روایت شامل چیزی است که روایت اول شامل آن نبود پس اگر می خواهی از اهل سعادت باشی این دعا را بخوان و طرف خداوند را نگه دار و در برابر او مؤدب باش همان گونه که قبلا اشاره کردیم. (1)
با این وجود، بر فرض پذیرش سند و احتمال اول، می توان گفت: نخست آن که این دعا ویژه ی امام دوازدهم علیه السلام صادر نشده است تا اشکال شود که منظور از امامان بعد از وی چه کسانی هستند بلکه این دعا مانند زیارت جامعه برای همه امامان علیهم السلام است و در امامان پیشین چنین گونه دعا کردنی هیچ اشکالی نداشته است. بنابراین، اگر «و الأئمة من بعده» آمده به اعتبار امامان سابق است، (2)چنان که صاحب "مختصر بصائر الدرجات " (حسن بن سليمان حلّی هم عصر مرحوم کفعمی) به این مطلب تصریح کرده است:
بدان با این دعا هر امام در زمان خودش خوانده می شده و مولای ما صاحب الامر و الزمان علیه السلام فرزند امام حسن عسکری علیه السلام یکی از آن هاست. (3)
روشن است که خواندن این دعا به نیت امام دوازدهم علیه السلام از باب تغلیب و تابع اکثر بودن است و بنابراین، محذوری ندارد. دوم آن که اگر بر تغلیب حمل نگردد امامان پس از ایشان را در امام دوازدهم علیه السلام با رجعت می توان تصوّر کرد نکته مهمی که به سادگی و بدون یاد کرد هیچ دلیلی از کنار آن می گذرند ادعای جدید بودن امامان پس از امام دوازدهم است. به همین دلیل، نتیجه می گیرند تعداد امامان منحصر در دوازده تن نیست، در حالی که رجعت از مشهورترین عقاید شیعه است. (4)با اعتقاد به بازگشت امامان علیهم السلام به دنیا دیگر نمی توان «و الأئمة من بعده» را بر امامان جدید حمل نمود و برای آن ادّعا باید دلیل آورد.
1) فهذه الرواية قد اشتملت على ما لم تشتمل عليه الرواية الأولى من الرواية فادع بها إن شئت أن تكون من أهل السعود و احفظ فيها جانب الملک المعبود و تأدب بين يديه كما كنا قدمناه و أشرنا إليه [همان، ص 314]
2) ملاحظة: الظاهر أن هذا الدعاء و بعض الأدعية الأخرى المروى أنها لصاحب الامر يقصد بها الامام المفترض الطاعة في كل عصر، فهي أيضاً تشمل امام عصرنا صاحب الامر المهدى أرواحنا فداه. على کورانی عاملی، معجم أحاديث الإمام المهدى 7، ج 4، ص 174]
3) اعلم أن هذا الدعاء يدعى به لكلّ امام في زمانه و مولانا صاحب الامر والزمان علیه السلام ابن الحسن علیه السلام أحدهم. [مختصر بصائر الدرجات، ص 190]
4) قال الصادق علیه السلام: ليس منا من لم يؤمن برجعتنا. [شيخ صدوق، الهداية، ص 266]؛ قال الصادق علیه السلام: أحسنت يا مفضل فمن أين قلت برجعتنا؟ و مقصرة شيعتنا تقول: معنى الرجعة أن يرد الله إلينا ملك الدنيا و أن يجعله للمهدى علیه السلام. و يحهم متى سلبنا الملك حتى يرد علينا.» [بحار الأنوار، ج53، ص25]
حسن بن سلیمان حلّی در میان روایاتی که به رجعت دلالت می کند، به این دعا اشاره کرده است:
شیخ ابو جعفر محمد بن حسن طوسی در مصباح المتهجد از یونس بن عبدالرحمن نقل کرده که امام رضا علیه السلام به دعا برای صاحب امر علیه السلام امر می کرد اللهم ادفع.. بدان با این دعا هر امام در زمان خودش خوانده می شده و مولای ما صاحب الامر و الزمان علیه السلام فرزند امام حسن عسکری علیه السلام یکی از آنان است پس در این صورت (اعتقاد به رجعت) دعای اللهم وصلّ على ولاة عهده و الأئمة من بعده بر امام زمان علیه السلام صدق می کند و گرنه این دعا بر همه امامان علیهم السلام عمومیت نخواهد داشت این دعا نیز افزوده می شود به آن چه در ابتدا از امامان از احادیث صحیح و صریح در این معنا (رجعت امامان) نقل کردیم و اصل و شاهدی برای این معنا (رجعت) می شود. (1)
سوم آن که کلمه ی «بعد» در این عبارت به معنای ترتیبی می تواند باشد و نه زمانی یعنی سلام بر امام زمان حاضر علیه السلام و بعد از او سلام بر امامان دیگر (چه قبلی ها و چه بعدی ها). «عهد» در این معنا به معنای عهد امامت (2)و منظور از «ولاة عهده» نیز امامان می تواند باشد، یعنی کسانی که سرپرستان عهد امامتند. (3)بنابراین «بعد» زمانی نیست تا گفته شود بعد از امام دوازدهم باز هم امام دیگری خواهد آمد.
چهارم آن که سخن سید بن طاووس رحمه الله علیه را بگوییم. ایشان می آورد:
شاید منظور از این صلوات، درود فرستادن بر امام جماعت هایی است که امام عصر آن ها را در دوران حکومت خود برای نماز خواندن در شهرها منصوب می کند و والیانی برای حکومت در آن دوران هستند صلوات بر آن ها بعد از صلوات بر امام عصر علیه السلام است. زيرا فرمود «ولاة عهده» و ولی عهدها در زمان حیات شخص می شوند. پس منظور چنین است: خدایا بعد از درود بر او بر ولی عهدهایش و امامانش درود فرست. (4)
افزون بر این اگر کسی این چهار معنا را نپذیرد و این جمله را به معنای آمدن امامان جدید پندارد، باید به صدها روایت بنگرد که بر حصر عدد امامان در دوازده دلالت دارد حال اگر یک یا چند دلیل برخلاف آن باشد، در مقام تعارض ساقط خواهد شد و از حجیّت خواهد افتاد و در برابر دلیل های قطعی نمی تواند تاب بیاورد از این رو، این عبارت از دعا دلیلی پسندیده به شمار نمی آید.
1) روى الشيخ أبوجعفر محمد بن الحسن الطوسي في مصباح المتهجد عن يونس بن عبد الرحمن الرضا علیه السلام كان يأمر بالدعاء لصاحب الامر اللهم ادفع عن ولیک و خلیفتک و حجتک ثم ساق الدعاء فقال اللهم وصلّ على ولاة عهده و الأئمة من بعده و بلغهم آمالهم... اعلم أن هذا الدعاء يدعى به لكل امام في زمانه و مولانا صاحب الامر و الزمان علیه السلام ابن الحسن علیه السلام أحدهم فحينئذ (با اعتقاد به رجعت ائمّه علیهم السلام) يصدق عليه هذا الدعاء اللهم وصل على ولاة عهده و الأئمة من بعده إلى آخره و الا لم يكن هذا الدعاء عاماً لهم أجمع و يكون هذا النص مضافاً إلى ما رويناه أولاً عنهم من الأحاديث الصحيحة الصريحة في هذا المعنى (رجعت ائمّه علیهم السلام) و اصلاً له و شاهداً بمعناه [مختصر بصائر الدرجات، ص 190]
2) الحسين بن محمد عن معلى بن محمد عن علي بن محمد عن بكر بن صالح عن محمد بن سليمان عن عيثم بن أسلم عن معاوية بن عمار عن أبي عبد الله علیه السلام قال: إنَّ الإِمامَهَ عَهدٌ مِنَ اللّهِ عزّوجل مَعهودٌ لِرِجالٍ مُسَمَّینَ. [کافی، ج 1، ص 278، 3].
3) لذا در صلوات ضراب اصفهانی که در ادامه به آن می پردازیم چنین آمده است: و صل علی ولیک و ولاة عهدک [مصباح المتهجد، ص 409]
4) ولعلّ المراد بذلك: أنّ الصلاة على الأئمّة الّذين يرتّبهم في أيّامه للصلاة بالعباد في البلاد، والأئمّة في الأحكام في تلك الأيام و أن الصلاة عليهم تكون بعد ذكر الصلاة عليه بدليل قوله ولاة عهده لأن ولاة العهود يكونون في الحياة فكان المراد اللهم صل بعد الصلاة عليه على ولاة عهده و الأئمة من بعده. [سيد ابن طاووس، جمال الأسبوع، ص 310]
تا کنون با طرح و بررسی روایات مورد استناد احمد و پیروانش بیشتر مدّعیات این فرقه مشخّص گردید ولی به این ختم نمی شود احمد که تولّد و خروجش از بصره است مدعی است او همان یمانی موعود است و برای اثبات این مطلب می گوید من سیدم و از نسل پیامبرم و پیامبر صلی الله علیه و آله از مکه است و مکه از یمن و بدین شکل خود را یمنی می خواند و حتی می گوید مکه را مکه الیمانیه می خواندند و نیز مدعی است که برای آماده کردن مردم برای ظهور آمده است و تمامی این ادعاها را بر اساس حدس و گمان و تحریف و تقطیع روایات انجام می دهند. مثلاً حدیث امام صادق علیه السلام که فرمودند:
زمانی می آید که امام شیعیان از چشمان ایشان غایب خواهد شد؛ از امام علیه السلام سؤال شد: در آن وقت باید چه کار کرد؟ ایشان علیه السلام فرمودند: به امر اول تمسّک کنید تا امر دوم برای شما شود. (1)
به امر دوم را برای شما روشن سازد تحریف کرده اند " تمسكوا بالامر الاول الذي أنتم عليه حتى يبين لكم" تا نتیجه بگیرند که احمد بصری آمده است برای این ظهور را مهیّا کند و فقط خدا می داند که این روایت چه ربطی به او دارد و چگونه مرتبط با اوست. احمد بصری که خود رایمانی می داند از بصره خارج شده است ولی روایات، خروج یمانی را از یمن می دانند در كتاب "منتخب الانوار المضيئة " صفحه 177 چنین نقل شده است:
مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ اَلثَّقَفِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدٍ اَلْبَاقِرِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ أَنَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ اَلْقَائِمِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ فَقَالَ لِی مُبْتَدِئاً یَا مُحَمَّدَ بْنَ مُسْلِمٍ إِنَّ فِی اَلْقَائِمِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ شَبَهاً مِنَ اَلْخَمْسَهِ اَلرُّسُلِ یُونُسِ بْنِ مَتَّی وَ یُوسُفِ بْنِ یَعْقُوبَ وَ مُوسَی وَ عِیسَی وَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ یُونُسَ فَرُجُوعُهُ مِنْ غَیْبَتِهِ وَ هُوَ شَابٌّ بَعْدَ کِبَرِ اَلسِّنِّ وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ یُوسُفَ فَالْغَیْبَهُ مِنْ خَاصَّتِهِ وَ عَامَّتِهِ وَ اِخْتِفَاؤُهُ مِنْ إِخْوَتِهِ وَ إِشْکَالُ أَمْرِهِ عَلَی أَبِیهِ یَعْقُوبَ مَعَ قُرْبِ اَلْمَسَافَهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَبِیهِ وَ أَهْلِهِ وَ شِیعَتِهِ وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ مُوسَی فَدَوَامُ خَوْفِهِ وَ طُولُ غَیْبَتِهِ وَ خَفَاءُ وِلاَدَتِهِ وَ تَعَبُ شِیعَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ مَا لَقُوا مِنَ اَلْأَذَی وَ اَلْهَوَانِ إِلَی أَنْ أَذِنَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی ظُهُورِهِ وَ نَصْرِهِ وَ أَیَّدَهُ عَلَی عَدُوِّهِ وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ عِیسَی فَاخْتِلاَفُ مَنِ اِخْتَلَفَ فِیهِ حَتَّی قَالَتْ طَائِفَهٌ مِنْهُمْ مَا وُلِدَ وَ طَائِفَهٌ قَالَتْ مَاتَ وَ قَالَتْ طَائِفَهٌ قُتِلَ وَ صُلِبَ وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ جَدِّهِ اَلْمُصْطَفَی صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ
1) غيبة النعماني، ص 161
فَخُرُوجُهُ بِالسَّیْفِ وَ قَتْلُهُ أَعْدَاءَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَعْدَاءَ رَسُولِهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ اَلْجَبَّارِینَ وَ اَلطَّوَاغِیتَ وَ أَنَّهُ یُنْصَرُ بِالسَّیْفِ وَ بِالرُّعْبِ وَ أَنَّهُ لاَ تُرَدَّ لَهُ رَایَهٌ وَ إِنَّ مِنْ عَلاَمَاتِ خُرُوجِهِ خُرُوجُ اَلسُّفْیَانِیِّ مِنَ اَلشَّامِ وَ خُرُوجُ اَلْیَمَانِیِّ مِنَ اَلْیَمَنِ وَ صَیْحَهٌ مِنَ اَلسَّمَاءِ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ وَ مُنَادٍ یُنَادِی مِنَ اَلسَّمَاءِ بِاسْمِهِ وَ اِسْمِ أَبِیهِ. بنقل از محمد بن مسلم ثقفی طحان گفت بخدمت حضرت امام باقر علیه السلام رسیدم و می خواستم درباره ی حضرت قائم علیه السلام سئوال کنم حضرت علیه السلام خود بدواً فرمود: ای محمد بن مسلم همانا در قائم آل محمد صلی الله علیه و آله شباهت از پنج رسول یونس بن متى ويوسف بن يعقوب علیه السلام و عیسی علیه السلام و محمد صلی الله علیه و آله باشد و اما شباهتش به یونس علیه السلام برگشتن او از غیبت در حال جوان بودن پس از بالا رفتن سن و امّا شباهتش به یوسف بن يعقوب علیه السلام غیبت کردن از نزدیکان خاص و عامش و پنهان شدن از برادران و مشکل شدن کار او بر پدرش یعقوب علیه السلام با این که مسافت و فاصله در میان او و کسان و نزدیکانش اندک بود و شباهتش به موسی علیه السلام از جهت ترس دائم و غیبت طولانی و پنهان بودن ولادتش و در رنج بودن پیروانش پس از او و اذیت و اهانتی که از دشمن دیدند خدای تعالی اذن ظهور و یاری و پیروزی بر دشمن به او فرمود و شباهتش به عیسی علیه السلام از جهت اختلاف مردم در او که پاره ای گفتند هنوز متولد نشده و جمعی گفتند مرده است و برخی معتقد شدند کشته و بدار کشیده شد و اما شباهتش به محمد صلی الله علیه و آله جد برگزیده اش خروج او با شمشیر و کشتن دشمنان خدا و دشمنان پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و قتل ستمگران و طاغوت ها است و این که او بوسیله شمشیر و ایجاد ترس در دل دشمنان پیروز و منصور است و پرچم ظفرمندی او بر نمی گردد. از نشانه های خروج مهدی علیه السلام بیرون آمدن سفیانی و بیرون آمدن یمانی و فریاد آسمانی در ماه مبارک رمضان است و فریاد منادی آسمانی است که نام مبارک مهدی علیه السلام و پدر بزرگوارش علیه السلام را یاد می کند
إذا ظَهَرَ الأَبقَعُ مَعَ قَومٍ ذَوی أجسامٍ، فَتَکونُ بَینَهُم مَلحَمَهٌ عَظیمَهٌ، ثُمَّ یَظهَرُ الأَخوَصُ السُّفیانِیُّ المَلعونُ، فَیُقاتِلُهُما جَمیعاً، فَیَظهَرُ عَلَیهِما جَمیعاً،ثُمَّ یَسیرُ إلَیهِم مَنصورٌ الیَمانِیُّ مِن صَنعاءَ بِجُنودِهِ ولَهُ فَورَهٌ شَدیدَهٌ، یَستَقتِلُ النّاسَ قَتلَ الجاهِلِیَّهِ (1) اگر ابقع (نام یک شخص) ظهور کند به همراه قومی که دارای هیکل های قوی هستند پس میان آن ها جنگ بزرگی اتفاق خواهد افتاد؛ پس از آن سفیانی ظهور می کند و با آن ها می جنگد و بر آن ها پیروز می شود و بعد از آن بر آن ها منصور یمانی وارد می شود از شهر صنعاء به همراه جنود خود.
پیروان احمد بصری برای فرار از این حدیث دست به تحریف زده اند و دو کلمه «يستقل و قبل» را به «يستقبل و قتل» تعویض کردند تا ترجمه حدیث طوری شود که همه فکر بکنند این یمانی که از صنعاء خروج می کند شخصی بی رحم و با یمانی که امام باقر علیه السلام آن را به صاحب هدایت ترین پرچم توصیف می کند فرق دارد و آن ها دو نفر هستند در واقع با این دستکاری آن ها دو شخصیت برای یمانی درست کردند یکی مؤمن و یکی کافر !!! اما با رجوع به اصل احادیث در خواهیم یافت که چنین چیزی وجود ندارد و آن دو لفظ همان یستقل و قبل هستند نه يستقبل و قتل از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودند:
خروج این سه تن خراسانی، سفیانی و یمنی در یک سال و یک ماه و یک روز اتفاق می افتد.. (2)
حضرت امام رضا علیه السلام در سخنی می فرمایند:
خروج سفیانی، یمانی و خراسانی در یک سال یک ماه و یک روز و ترتیب آن ها همچون رشته مهره ها پشت سر هم خواهد بود سختی از هر سو پدید آید.
بنابر این بر فرض محال اگر احمد بصری یمانی موعود باشد سفیانی، همان کسی که می بایست با وی در یک سال و یک ماه و یک ساعت خروج می کرد کیست و کجاست؟ آیا طبق روایات از وظایف یمانی موعود مبارزه با سفیانی نیست؟ بر فرض که سفیانی یکی از همین شریران در روزگار امروزه باشد که به قتل و خشونت و نسل کشی های مکرّر دست می زنند چرا احمد وظیفه ذاتی خود را فراموش کرده و بعد از گذشت دست کم یازده سال از خروج خود، اقدامی و قیامی علیه آن ها شکل نداده است. در حدیث غیبت نعمانی است که ظهور یمانی چهارده ماه به ظهور است. (3)و پیروان احمد بصری چگونه این روایت را به او تطبیق می دهند در حالی که از دعوت او دوازده سال گذشته است و ظهور هم واقع نشده است.
امّا استناد به حدیث:
همانا ایمان در مکّه ظهور کرد و مکّه در تهامه و تهامه در سرزمین یمن است و به همین سبب کعبه را "کعبه يمانیه" می گویند. (1)
بی مورد است زیرا روایت را علّامه مجلسی رحمه الله علیه از ابن اثیر صاحب کتاب " النهاية في غريب الأثر" که سنی است نقل کرده است. (2)ابن اثیر این گفتار را در کتابش البته به زبان عربی هست گفته است: (3)و اما این که می گویند مکّه جزء یمن بوده و به همین جهت به کعبه گفته می شد الكعبة اليمانيه نيز صحیح نیست زیرا کعبه ی یمانی در روایات خود اهل تسنن در یمن بوده و پیامبر صلی الله علیه و آله برای نابودی آن سپاه فرستاد ابن اثیر در همین چاپ در جلد 2، ص 141 گفته:
قيل ذُو الخَلَصة: الكعبة اليمانيَِّة التي كانت باليَمين فأنفذَ إليها رسول الله (صلی الله علیه و آله) جَرِيرَ بن عبد الله فخرّبها.
کعبه یمانیه در یمن بود و پیامبر صلی الله علیه و آله یکی را با نام جریر بن عبدالله رهسپار کرد تا آن را واژگون کند.
بر اساس روایات و برهان امام بدون علامه و نشانه نیست. یکی از آن نشانه ها آشنایی امام با تمامی زبان هاست:
... وَيُكَلِّمُ النَّاسَ بِكُلِّ لِسَانٍ، ثُمَّ قَالَ لِي: يَا أَبَا مُحَمَّدٍ أُعْطِيكَ عَلَامَةً قَبْلَ أَنْ تَقُومَ، فَلَمْ أَلْبَثْ أَنْ دَخَلَ عَلَيْنَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ خُرَاسَانَ، فَكَلَّمَهُ الْخُرَاسَانِيُّ بِالْعَرَبِيَّةِ فَأَجَابَهُ أَبُو الْحَسَنِ علیه السّلام بِالْفَارِسِيَّةِ فَقَالَ لَهُ الْخُرَاسَانِيُّ : وَاللَّهِ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا مَنَعَنِي أَنْ أُكَلِّمَكَ بِالْخُرَاسَانِيَّةِ غَيْرُ أَنِّي ظَنَنْتُ أَنَّكَ لَا تُحْسِنُهَا، فَقَالَ: سُبْحَانَ اللَّهِ إِذَا كُنْتُ لَا أُحْسِنُ أُجِيبُكَ فَمَا فَضْلِي عَلَيْكَ قَالَ لی يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ اَلْإِمَامَ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ كَلاَمُ أَحَدٍ مِنَ اَلنَّاسِ وَ لاَ اَلطَّيْرِ وَ لاَ وَ لَا بَهِیمَهٍ ، وَ لَا شَیْ ءٍ فِیهِ الرُّوحُ ، فَمَنْ لَمْ یَکُنْ هذِهِ الْخِصَالُ فِیهِ، فَلَیْسَ هُوَ بِإِمَامٍ. (4) و با مردم بهر زبانی سخن گوید، سپس فرمود: ای ابا محمد تا بر نخواسته ای یک نشانه آن را بتو نشان خواهم داد ابو بصیر گوید: طولی نکشید مردی از اهل خراسان وارد شد و بزبان عربی با آن جناب سخن گفت، موسی بن جعفر علیهما السلام بفارسی پاسخش گفت، مرد خراسانی عرض کرد: بخدا منع نکرد مرا به این که با شما بخراسانی سخن گویم
غیر از این که گمان کردم شما آن را نیکو نمی دانی!؟ حضرت فرمود: سبحان الله اگر من بخوبی نتوانم پاسخ تو را بدهم پس برتری من بر تو در چیست؟ سپس فرمود: ای ابا محمّد همانا امام مخفی نمی شود بر او کلام احدی از مردم و نه پرنده ای و نه بهیمه ای و نه چیزی که در آن روح است پس هر کس نباشد در او این خصال پس او امام نیست.
حال چگونه احمد ادّعا می کند امام است در حالی که بر اساس سخنرانی های پخش شده از او زبان مادری خود را به خوبی تلفظ نمی کند چه برسد به دیگر زبان های جهان. وقتی به سخنان آشفته ی احمد گوش بدهید خواهید دید که وی حتی ساده ترین اصول قواعدی که هر عرب زبان - و لو کم سواد باشد آن ها را ندانسته رعایت می کند- نیز رعایت نمی کند. وی حتی اولیات قواعد نحوی را نمی داند حال این مرد چگونه می تواند ادعای امامت و عصمت نماید در حالی که زبان که ابزار ارتباطی بین آدمیان است را نیز نمی شناسد و عجیب تر این که او حتی توانایی قرائت صحیح آیات قرآن را ندارد و این در حالی است که در اخبار آمده است که اهل البیت علیهم السلام فرموده اند:
أَعْرِبُوا کَلاَمَنَا، فَإِنَّا قَوْمٌ فُصَحَاءُ ما قوم فصیحی هستیم. وقتی احادیث ما را می خوانید آن ها را اعراب گذاری کنید. (1)
در نهایت، بخاطر تبرّک و نیز ذکر فضایل اهل بیت علیهم السلام و روشن شدن کذب مدعیان دروغین به چند نمونه از تکلّم امامان به زبان های مختلف اشاره می کنیم تا اگر احمد و امثال احمد ادعای اعجاز یا کرامت کردن به آن ها بگویید پس چرا به همه زبان های دنیایی آشنا نیستید زیرا امام باید جامع باشد:
الف- امير المؤمنین علیه السلام هنگامی که در دیدار با اهل نهروان، در محل «قطفتا» رحل افکندند، مردم «بادرویا» پیرامون آن حضرت علیه السلام سخن گفتند و عرضه داشتند: همسایگانی داریم با زمینهای بیشتر و مالیات کم تر. آن حضرت علیه السلام به زبان نبطی در پاسخ گفتند: «رعرور ضا من عودیا.» این جمله به دو گونه زیر تفسیر شده است:
ب- امام امیرمومنان علی علیه السلام با حسن بصری برخورد کردند. حسن از نهر کوچکی وضو می گرفت. حضرت علیه السلام فرمودند: ای «لفتی» شاداب و سرشار وضو بگیر. حسن بصری گفت: تو دیروز، مردانی را کشتی که شاداب وضو می گرفتند. حضرت علیه السلام فرمودند: آیا تو بر آنان اندوهناکی؟ حسن بصری گفت: آری حضرت فرمودند: خداوند اندوهت را دوام بخشد. ایوب سجستانی گفت: من هیچ گاه حسن بصری را ندیدم مگر این که اندوهناک بود، به گونه ای که گویا از خاکسپاری عزیز دلبندی برگشته است... با او درباره اندوهش سخن گفتم، گفت: این نتیجه نفرین آن مرد نیکوکار است. «لفتی» به زبان نبطی، شیطان است. مادر حسن بصری این نام را بر او نهاده بود و در خردسالی او را با این نام صدا می زد و کسی آن را نمی دانست تا این که حضرت علی علیه السلام او را به این نام خواندند. (1)
ج- عمّار ساباطی گفت: امام صادق علیه السلام [به زبان نبطی] به من فرمودند: «ابومسلم فطلّله و کسا و كسيحه بساطورا». عمّار ساباطی گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: من هیچ نبطی را ندیدم که به زبان نبطی فصیح تر از شما سخن بگوید. حضرت علیه السلام فرمودند: ای عمّار، بلکه در همه زبان ها. (2)
ابوهاشم جعفری می گوید: به محضر امام هادی علیه السلام شرفیاب شدم، با من به زبان هندی سخن گفت من نتوانستم نیکو پاسخ بگویم. پیش آن حضرت علیه السلام کیسه ای چرمی پر از سنگریزه بود، آن حضرت علیه السلام یکی از سنگ ریزه ها را برگرفت در دهان خویش نهاد، خوب مکید و سپس نزد من نهاد، من در دهان گذاردم. به خدا سوگند هنوز از محضر آن حضرت علیه السلام برنخاسته بودم که توان یافتم به هفتاد و سه زبان سخن بگویم که نخستین آن ها زبان هندی بود. (3)
جاثلیق به امام رضا علیه السلام گفت: ای پسر محمّد! در این جا مرد سندی نصرانی هست که به زبان سندی احتجاج و سخن پردازی می کند. امام رضا علیه السلام فرمودند: او را پیش من بیاورید. او را به حضور آن حضرت علیه السلام آوردند. امام رضا علیه السلام با او به زبان سندی سخن گفتند. سپس با او به مباحثه پرداختند و او را به زبان سندی از موضعی به موضع دیگر در نصرانیت منتقل می کردند. در نتیجه ما شنیدیم که مرد سندی می گوید: «ثبطی ثبطله» امام رضا علیه السلام فرمودند: به زبان
سندی خداوند را یگانه دانست. پس از آن درباره عیسی علیه السلام و مریم علیها السلام با او سخن گفتند و پیوسته پله به پله او را از حالی به حال دیگر می بردند تا این که به زبان سندی گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله آن گاه کمربندش را بالا برد زنّاری که به زیر میانه کمربند داشت آشکار گشت، گفت: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله این زنّار را شما با دست خود قطع کنید. امام رضا علیه السلام کاردی خواستند و آن را قطع کردند آن گاه به محمّد بن فضل هاشمی فرمودند: این سندی را به حمام ببر و پاکش ساز و بر او جامه بپوشان و او و خانواده اش را به مدینه ببر. (1)
امام رضا علیه السلام نقل کرده اند که پدرم به حسین بن أبی علا فرمودند: برای من کنیز نوبی بخر. حسین بن ابی علا گفت: به خدا سوگند نوبی ارجمندی را می شناسم که نیکوتر از او در میان نوبیان ندیده ام و اگر یک خصلت وجود نداشت او کسی بود که به نزد شما می آمد. فرمود: آن خصلت چیست؟ حسین بن ابی علا گفت: او سخن شما را نمی فهمد و شما زبان او را نمی دانید. حضرت علیه السلام لبخند زدند و فرمودند: برو او را بخر. حسین بن أبی علا گفت: وقتی آن کنیز را پیش حضرت علیه السلام، آوردم حضرت علیه السلام به زبان اهل نوبه پرسید: نام تو چیست؟ گفت: مونسه. فرمود: به جانم سوگند تو مونسه ای و غیر از این نامی نداری. اسم تو پیش از این حبیبه بود. گفت: راست می گویی سپس به حسین بن أبی علا فرمود: بی تردید این کنیز برای من پسری می آورد که در فرزندان من بخشنده تر، شجاع تر و نیایش کننده تر از او نیست. حسين بن أبی علا پرسید: نام آن پسر را چه می نهی تا او را بشناسم؟ حضرت علیه السلام فرمود: ابراهیم. (2)
پس از فراغت امام علی علیه السلام از پیکار با اهل بصره (جنگ جمل)، هفتاد مرد از «زُط» پیش او آمدند، بر او سلام کردند و با زبان خویش با او سخن گفتند حضرت علی علیه السلام به همان زبان، سلام آنان را پاسخ دادند. سپس فرمودند: من آن گونه که شما گفته اید نیستم، من بنده آفریده خدایم. آنان نپذیرفتند و گفتند: تو همانی (یعنی تو خدایی). حضرت علی علیه السلام فرمودند: اگر دست برندارید و از آن چه گفته اید به سوی خداوند باز نگردید، حتماً شما را می کشم. آنان نپذیرفتند که برگردند و توبه کنند. آن حضرت فرمان دادند تا چاه هایی برای آنان بکنند. چاه ها کنده شد، سپس بین چاه ها شکاف ایجاد کردند و آنان را در آن چاه ها افکندند و سر آن ها را پوشانیدند و در یکی از چاه ها که کسی نبود آتش افروختند و آن ها بر اثر دود جان سپردند. (3)
در برخی از روایات، تسلّط امامان بر زبان یونانی جلوه کرده است؛ از جمله این روایت که از امام صادق علیه السلام نقل شده است: بدان ای مفضّل، نام این جهان به زبان یونانی که اکنون پیش آنان شهرت دارد، «قوسموس» به معنای زیور است. فیلسوفان و مدّعیان حکمت، این گونه برای آن نام نهاده اند. (1)
هارونی نوشته ای به زبان عبرانی از آستین درآورد و به حضرت علی علیه السلام داد. حضرت علیه السلام به آن نظر انداختند و گریستند. هارونی به آن حضرت علیه السلام گفت: چه چیز شما را به گریه آورد؟ حضرت علیه السلام فرمودند: ای هارونی در این نوشته نام من نگاشته شده است. گفت: این نوشته به زبان عبرانی است و شما عربید. حضرت علیه السلام فرمودند: شگفتا از تو ای هارونی این نام من اسم، من در تورات «هابیل» و در انجیل «حبدار» است. آن گاه هارونی به آن حضرت علیه السلام گفت: راست گفتی، سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، این نوشته پدرم هارون و ایراد شده به زبان موسی بن عمران علیه السلام است. نیاکان من این را به ارث برده اند تا اکنون که به من رسیده است. (2)
الف- اميرالمؤمنين علیه السلام به پرسش شخصی به زبان رومی پاسخ دادند. (3)
ب- امام سجاد علیه السلام خط رومی دیوار زندان را خواندند. (4)
ج- امام موسی بن جعفر علیه السلام با رومیان به زبان رومی سخن می گفتند. (5)
د- امام رضا علیه السلام با کنیز رومی به زبان رومی به گفتگو پرداختند. (6)
ه- امام هادی علیه السلام به زبان رومی نامه نامه می نگاشتند. (7)
از ابن ابی حمزه، روایت شده است که گفت من در محضر امام هفتم علیه السلام بودم، سی برده که از حبشه برای آن حضرت علیه السلام خریده بودند وارد شدند یکی از آنان سخن گفت، خوش سخن بود. امام هفتم علیه السلام به زبان حبشی به او پاسخ دادند. آن غلام شگفت زده شد و همه غلامان تعجّب کردند. آنان می پنداشتند که آن حضرت سخنشان را نمی فهمند.
امام هفتم علیه السلام به او فرمودند: من مالی را به تو می پردازم، تو به هر یک از غلامان سی درهم بپرداز. غلامان بیرون رفتند و برخی از آنان به برخی دیگر گفتند: آن حضرت علیه السلام به زبان ما فصیح تر از ماست و این نعمتی از سوی خداوند بر ماست. علی بن حمزه گفت: آن گاه غلامان، بیرون رفتند. من گفتم: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله، دیدم که شما با حبشیان به زبان حبشی سخن می گویید. فرمود: آری. گفتم: شما تنها به آن غلام فرمان دادید. فرمود: آری، فرمان دادم که یارانش را سفارش به نیکی کند و به هر کدام از آنان ماهانه سی درهم بپردازد، از سخن گفتنش معلوم شد که داناترین آن هاست. او از پسران شاهان است. از این رو او را بر آنان گماشتم و درباره نیازمندی هایشان سفارش کردم. علاوه بر این ها، وی غلام راست پیشه ای است. سپس فرمود: شاید تو از سخن گفتن من با آنان به زبان حبشی شگفت زده شدی؟ گفتم: آری به خدا سوگند. فرمود تعجّب مکن، آن چه از کار من بر تو پوشیده مانده، شگفت تر و تعجّب آمیزتر است. آن چه شنیدی نیست مگر مانند پرنده ای که با منقارش از دریا قطره ای برگیرد. آیا می پنداری با یک قطره، از آب دریا می کاهد؟ امام به گونه دریاست، آن چه دارد پایان نمی پذیرد و شگفتی های او از دریا بیش تر است. (1)
ابن فرقد می گوید: من نزد امام صادق علیه السلام بودم، غلامی غیر عرب پیامی آورد که آن را ناهنجار ادا می کرد و نمی توانست درست تعبیر کند، به گونه ای که پنداشتم او واژه ها را آشکار نمی سازد. حضرت علیه السلام به او فرمود: چون عربی را نیک نمی دانی به هر زبانی که می خواهی سخن بگو. من زبان ترکی را می دانم، او به ترکی سخن گفت و امام علیه السلام هم پاسخش را دادند. وی شگفت زده رفت. (2)
علی بن مهزیار می گوید: غلامم را که صقلابی بود به محضر امام هادی علیه السلام فرستادم. او شگفت زده بازگشت. گفتم: پسرکم تو را چه شده است؟ پاسخ داد: چرا شگفت زده نباشم، آن حضرت علیه السلام پیوسته با من صقلابی سخن گفت، گویا که او یکی از ما بود. من پنداشتم که آن حضرت علیه السلام با این زبان سخن می گوید تا برخی از بردگان نشنوند. (3)
1- علّامه مجلسی، بحار، ج 51، ص 367 تا 371، محدث قمی، سفینة البحار، ج 1، ص296و 297.
2- علّامه مجلسی، بحار، ج 51، ص 367 تا 371، محدث قمی، سفینة البحار، ج 1، ص296 و297
3- اقتباس از بحار، ج 51، ص 371 تا 379.
4- الغيبة، شیخ طوسی، ص 447
5- ر.ک. العدد القويّة، ص 78
6- ج 2، ص 116.
7- ج 2، ص 292
8- ص 298، ح3.
9- بحار الأنوار، جزء53، صفحه 75.
10- بحار الأنوار، جزء53، صفحه 7.
11- بحار الانوار، جلد 51، صفحه 220 و 221
12- احمد الكاتب الإمام المهدى حقيقة تاريخية أم فرضية فلسفية؟ ص 130.
13- کفعمی، المصباح، ص 505
14- سید ابن طاووس، جمال الأسبوع، ص307.
15- سید ابن طاووس، جمال الأسبوع، ص310.
16- فهذه الرواية قد اشتملت على ما لم تشتمل عليه الرواية الأولى من الرواية فادع بها إن شئت أن تكون من أهل السعود و احفظ فيها جانب الملک المعبود و تأدب بين يديه كما كنا قدمناه و أشرنا إليه [همان، ص 314]
17- ملاحظة: الظاهر أن هذا الدعاء و بعض الأدعية الأخرى المروى أنها لصاحب الامر يقصد بها الامام المفترض الطاعة في كل عصر، فهي أيضاً تشمل امام عصرنا صاحب الامر المهدى أرواحنا فداه. [على کورانی عاملی، معجم أحاديث الإمام المهدى 7، ج 4، ص 174]
18- اعلم أن هذا الدعاء يدعى به لكلّ امام في زمانه و مولانا صاحب الامر والزمان علیه السلام ابن الحسن علیه السلام أحدهم. [مختصر بصائر الدرجات، ص 190]
19- قال الصادق علیه السلام: ليس منا من لم يؤمن برجعتنا. [شيخ صدوق، الهداية، ص 266]؛ قال الصادق علیه السلام: أحسنت يا مفضل فمن أين قلت برجعتنا؟ و مقصرة شيعتنا تقول: معنى الرجعة أن يرد الله إلينا ملك الدنيا و أن يجعله للمهدى علیه السلام. و يحهم متى سلبنا الملك حتى يرد علينا.» [بحار الأنوار، ج53، ص25]
20- روى الشيخ أبوجعفر محمد بن الحسن الطوسي في مصباح المتهجد عن يونس بن عبد الرحمن الرضا علیه السلام كان يأمر بالدعاء لصاحب الامر اللهم ادفع عن ولیک و خلیفتک و حجتک ثم ساق الدعاء فقال اللهم وصلّ على ولاة عهده و الأئمة من بعده و بلغهم آمالهم... اعلم أن هذا الدعاء يدعى به لكل امام في زمانه و مولانا صاحب الامر و الزمان علیه السلام ابن الحسن علیه السلام أحدهم فحينئذ (با اعتقاد به رجعت ائمّه علیهم السلام) يصدق عليه هذا الدعاء اللهم وصل على ولاة عهده و الأئمة من بعده إلى آخره و الا لم يكن هذا الدعاء عاماً لهم أجمع و يكون هذا النص مضافاً إلى ما رويناه أولاً عنهم من الأحاديث الصحيحة الصريحة في هذا المعنى (رجعت ائمّه علیهم السلام) و اصلاً له و شاهداً بمعناه [مختصر بصائر الدرجات، ص 190]
21- الحسين بن محمد عن معلى بن محمد عن علي بن محمد عن بكر بن صالح عن محمد بن سليمان عن عيثم بن أسلم عن معاوية بن عمار عن أبي عبد الله علیه السلام قال: إنَّ الإِمامَهَ عَهدٌ مِنَ اللّهِ عزّوجل مَعهودٌ لِرِجالٍ مُسَمَّینَ. [کافی، ج 1، ص 278، 3].
22- لذا در صلوات ضراب اصفهانی که در ادامه به آن می پردازیم چنین آمده است: و صل علی ولیک و ولاة عهدک [مصباح المتهجد، ص 409]
23- ولعلّ المراد بذلك: أنّ الصلاة على الأئمّة الّذين يرتّبهم في أيّامه للصلاة بالعباد في البلاد، والأئمّة في الأحكام في تلك الأيام و أن الصلاة عليهم تكون بعد ذكر الصلاة عليه بدليل قوله ولاة عهده لأن ولاة العهود يكونون في الحياة فكان المراد اللهم صل بعد الصلاة عليه على ولاة عهده و الأئمة من بعده. [سيد ابن طاووس، جمال الأسبوع، ص 310]
24- غيبة النعماني، ص 161
25- ابن حماد، ص 78
26- بحار الانوار، جلد 52، صفحه 210
27- غيبة نعمانی، ص 163؛ بحارالانوار، ج 52، ص 75.
28- بحار الأنوار، ج 22، ص 137.
29- جلد 5 ص 722
30- اصول الكافى كتاب الحجة باب الامور التي توجب الحجة حديث السابع.
31- رجوع شود به بحار الأنوار، جزء 2 صفحه 151
32- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 41، ص 302 و ج 42، ص143.
33- بصائر الدرجات، ص 333 یا 353؛ بحارالانوار، ج 26، ص191.
34- بحارالانوار، ج 50، ص136.
35- همان، ج 49، ص78.
36- همان، ج 48، ص 69.
37- فروع الكافى، ج 7، ص 257؛ بحار الانوار، ج 40، ص 301
38- بحار الانوار، ج 3، ص 146
39- همان، ج 36، ص 222.
40- همان، ج 40، ص 171.
41- همان، ج 46، ص 72.
42- همان، ج 49، ص 80.
43- همان، ج 49، ص78.
44- همان، ج 51، ص 6
45- بحارالانوار، ج 48، ص 70 و ج 48، ص 100 و ج 26، ص190.
46- الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 759؛ بحارالانوار، ج 47، ص 119.
47- بحار الانوار، ج 26، ص191 و نیز بصائر الدرجات، ص333 یا 353.
ابن أبي زينب، محمد بن ابراهيم، الغيبة محقق علی اکبر غفاری، تهران، صدوق، چاپ اول، 1397ق.
ابن المنادى،احمد بن جعفر، الملاحم، قم، دار السيرة، چاپ اول، 1418ق
ابن بابوية، على بن الحسين، الإمامة و التبصرة من الحيرة، قم، مدرسة الامام المهدی علیه السلام، چاپ اول، 1404ق.
ابن بابویه محمد بن علی عیون اخبار الرضا علیه السلام، مهدی لاجوردی، تهران، نشر جوان 2 جلد، چاپ اول، 1378ش.
ابن بابویه، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة علی اکبر غفاری،تهران،اسلامیه 2جلد، چاپ دوم، 1395ق.
ابن طاوس، علی بن موسى التشريف بالمنن في التعريف بالفتن موسسة صاحب الامر علیه السلام، چاپ اول، 1416ق.
ابن منظور محمد بن مکرم لسان العرب، بیروت، دار صادر، چاپ سوم، 1414ق.
آل السيد حيدر الكاظمي، السيد مصطفى، بشارة الاسلام فى ظهور صاحب الزمان علیه السلام، بی جا، آل البیت، بی تا.
الطباطبائی الحسنی، محمد علی 250 علامة حتى ظهور الامام المهدى علیه السلام، بيروت، موسسة البلاغ، چاپ دوم، 1429 ق.
بحرانی، سيد هاشم، المحجة فيما نزل فى القائم الحجة علیه السلام، تحقیق محمد منیر المیلانی، بی تا، بی جا.
برسی، رجب بن محمد، مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين علیه السلام، بيروت، موسسة الاعلمی، چاپ اول، 1422 ق
برقی، احمد بن محمد المحاسن، قم، دار الكتب الاسلامیة، چاپ دوم، 1371ق
ترابی شهرضایی، اکبر، پژوهشی در علم رجال، قم، اسوه، چاپ اول، 1387ش.
جعفریان، رسول، مهدیان دروغین، تهران، نشر علم، چاپ اول، 1391 ش.
حائری یزدى، على، إلزام الناصب في إثبات الحجة الغائب عجّل الله تعالى فرجه الشريف، بيروت، موسسة الاعلمی، چاپ اول، 1422 ق.
حسینی جلالی، محمد حسین، فهرس التراث الشيعه، قم، دليل ما، چاپ اول، 1380 ش.
حسینی قزوینی، محمد، نقد کتاب اصول مذهب الشيعة، قم، موسسه تحقیقاتی ولی عصر علیه السلام، چاپ اول، 1430ق.
حلی، رضى الدين على بن يوسف بن المطهر، العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، چاپ اول، 1408ق.
حلی، حسن بن سلیمان، مختصر البصائر، قم، نشر الاسلامی، چاپ اول، 1421ق.
خصیبی، حسین بن حمدان الهداية الكبرى، بيروت، البلاغ، چاپ اول، 1419ق.
داود، محمد عيسى المهدى المنتظر على الابواب، بيروت، دارالمهدی، بی تا.
داود محمد عيسى المفاجأة بشراک یا قدس، بی جا، مدبولی الصغیر، بی تا.
سلیمیان، خدامراد، درسنامه مهدویت، قم، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیه السلام، چاپ اول، 1385ش.
شهبازیان، محمد، تاملی نو در نشانه های ظهور (1)، قم، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیه السلام، چاپ اول، 1389 ش.
صفار، محمد بن حسن بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد علیهم السلام، قم، مكتبة آيت الله المرعشي النجفي، چاپ دوم، 1404 ق.
طبرسی، احمد بن على الاحتجاج على اهل اللجاج، مشهد، نشر مرتضی، چاپ اول، 1403ق.
طبری، محمد بن جرير، دلائل الإمامة، قم، بعثت، چاپ اول، 1413ق.
طهرانی آقا بزرگ، الذریعة فی تصانيف الشيعة، بيروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1430ق.
طوسی، محمد بن الحسن، كتاب الغيبة للحجة علیه السلام، محقق: عباد الله تهرانی و علی احمد ناصح، قم، المعارف الاسلامية، چاپ اول، 1411ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، علی اکبر غفاری و محمد آخوندی تهران دار الكتب الإسلامية، 1407ق.
مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربی، 111ج، چاپ دوم، 1403ق.
مرندی شیخ ابوالحسن مجمع النورين وملتقى البحرين، متن کتاب موجود در سایت کتابخانه دیجیتال موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت، به آدرس: http://lib.ahlolbait.com/parvan/resource/37777/
نشریات
آیتی، نصرت الله، (نقد و بررسی آراء مدعیان مهدویت: با تکیه بر آراء احمد الحسن)، فصلنامه علمی پژوهشی مشرق موعود، ش 25، قم، موسسه آینده روشن (پژوهشکده مهدویت)، تابستان 1392ش.
انصاری، محمد رضا، (طبری) سوم ودلائل الامامة)، ماهنامه كيهان اندیشه، شماره 58، قم، موسسه کیهان، 1373ش.
عرفان، امیر محسن، بازخوانی عوامل پیدایش مدعیان دروغین مهدویت و گرایش مردم به آنان، فصلنامه علمی ترویجی انتظار موعود، ش 30، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیه السلام، پاییز 1388ش.
صفری فروشانی، نعمت الله، (محمد بن جریر طبری آملی و دلائل الامامة)، فصلنامه علوم حديث، سال دهم، شماره 37 و 38، قم، موسسه علمی فرهنگی دار الحدیث، پاییز و زمستان 1384
طبسی، نجم الدین، حکم تسميه و ذکر نام شریف حضرت ولی عصر علیه السلام، فصلنامه علمی ترویجی انتظار موعود، ش 3، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیه السلام، بهار 1381 ش.
استاد محمّد ضیاء توحیدی
تاریخ جنگ در عهد عتیق
قتل عام ها و ایرادها
تاریخ جنگ ها در عهد جدید
پاسخ مسیحیان درباره جنگ ها
محکومیت جنگ از سوی کاتولیک ها
پژوهنده محترم درباره تاریخ جنگ در عهد جدید و عهد قدیم و تناقض های موجود بین این دو عهد و تردیدهای موجود درباره صحت متون عهد قدیم و عهد جدید سخن گفته است و کوشیده است موضع گیری عالمان مسیحی را در مقابل متونی که خبر از جنگ های انبیا علیهم السلام و قتل عام های مکرر دارد آشکار سازد که این مهم خود متضمّن نتایج بسیار مهم و اساسی درباره وحیانی بودن و یا نبودن کتب مقدس مسیحیان است.
کلیدواژه ها؛
جنگ، صلح، اخلاق، عهد عتیق، عهد جدید، قتل عام، خشونت
از نگاه مسیحیان گستره مفهوم جنگ از عداوت مار با خداوند در باغ عدن (1)آغاز و تا کارزار نهایی میان خیر و شر (2)ادامه خواهد یافت. (3)اما سخن در این است که آیا پس از ظهور مسیح و پیش از وقوع جنگ نهایی میان خیر و شر که در کتاب مقدّس پیشگویی شده است، جنگ مجاز خواهد بود یا خیر. صلح طلبان از یک سو و طرفداران جنگ، قیام و مبارزه از دیگر سو، هر کدام به نوعی از کتاب مقدّس به عنوان مدرک اعتقاد خویش بهره می جویند. موافقان جنگ معمولاً با استناد به عهد عتیق آن را تکلیفی الهی می شمارند؛ این در حالی است که مخالفان، با استناد به فقراتی از عهد جدید هر گونه جنگ افروزی و یا حتی مقاومت را محکوم می دانند. از همین رو بررسی جنگ در کتاب مقدّس به عنوان مرجع الهیاتی مشترک میان تمام فرقه های مسیحی از اهمیت خاصی برخوردار می باشد. بررسی الهیاتی این مفهوم می بایست در دو بخش جداگانه صورت پذیرد زیرا عهد عتیق و عهد جدید از این نظر دارای تفاوتی قابل توجه می باشند. از این رو ما نیز هر یک از این دو مجموعه را به صورت جداگانه مورد بررسی قرار خواهیم داد.
عهد عتیق تاریخ روابط خدا با اسرائیل،است تاریخی که سرتاسر آن جنگ است. در این تاریخ می توان حوادثی را یافت که در آن ها خداوند (البته از نگاه اهل کتاب) مشوّق خونین ترین جنگ ها تلقی شده است. (4)اولین جنگ در کتاب مقدّس از سوی حضرت ابراهیم علیه السلام صورت می گیرد، جنگی ناخواسته که به منظور نجات برادر زاده خویش جناب لوط صورت می پذیرد. (5)امّا با ظهور حضرت موسی علیه السلام، به زودی جنگ از مفهومی دفاعی خارج گردیده و به عنوان تکلیفی الهی، در کتاب مقدّس مطرح می گردد. اولین جنگ بنی اسرائیل به رهبری حضرت موسی علیه السلام با معجزه آن جناب به نفع بنی اسرائیل رقم می خورد و این قوم بی آن که با لشکر فرعون درگیر شوند از چنگ آنان رهایی می یابند. (6)
امّا از این پس، بنی اسرائیل به جنگ با اقوام مختلف بر می خیزند؛ جنگ هایی که معمولاً با برتری آنان همراه است. در طول زعامت حضرت موسی علیه السلام و پس از ایشان در زمان حضرت یوشع علیه السلام، جنگ های زیادی در می گیرد؛ جنگ با عمالیقیان، کنعانیان، اموریان، مدیانیان، اقوام هفتگانه و... .
امّا نکته ای که توجّه بسیاری از منتقدان را در پی داشته است قتل عام هایی است که در این جنگ ها به دستور خداوند! صورت می پذیرد. (1)کتاب مقدّس، قتل عام های فراوانی را گزارش می نماید. به مواردی چند از این گزارش ها خواهیم پرداخت:
حضرت موسی علیه السلام تصمیم می گیرد تا با بنی اسرائیل از سرزمین حشبون عبور نماید. به همین منظور قاصدانی را نزد پادشاه آن مرز و بوم فرستاده و از وی اجازه عبور می طلبد. سیحون که پادشاه این منطقه بود از پذیرش این خواسته امتناع نمود. پس از این واقعه، بنی اسرائیل به رهبری حضرت موسی علیه السلام به آن سرزمین حمله ور شده و آن را به تصرّف خویش در می آورند. گزارش کتاب مقدس از برخورد بنی اسرائیل حیرت انگیز است. آنان تمامی شهرهای آن سرزمین را فتح کرده و تمام مردم را از مرد و زن بزرگ و کوچک، قتل عام می نمایند و حتی یک نفر را زنده نمی گذارند. (2)
بنی اسرائیل پس از حمله به مدیان تمامی مردان را از دم شمشیر می گذرانند. آنان پس از این کشتار، زنان و کودکان را به اسیری می گیرند و هنگام مراجعت تمامی شهرهای آنان را آتش می زنند پس از بازگشت سپاه بنی اسرائیل حضرت موسی علیه السلام با دیدن زنان اسیر خشمگین می شود و سرداران لشکر را توبیخ می نماید که چرا تمام زن ها را زنده نگاه داشتید؟ بنی اسرائیل به دستور حضرت موسی علیه السلام تمام اسیران را قتل عام می نمایند و تنها دختران باکره را زنده نگاه می دارند. (3)
بنی اسرائیل در جنگ با مردم این سرزمین موفّق به فتح آن می شوند. آنان شصت شهر این منطقه را تصرّف می نمایند و به دستور خداوند تمامی این شهرها را با ساکنان آن از بین می برند و حتی به اطفال آنان نیز رحم نمی نمایند. (4)
1) روشن است که این مطالب مورد قبول مسلمانان نمی باشد. افزون بر این، هیچ یک از این حوادث در تاریخ ثبت نشده است و درست به همین دلیل برخی محققان این گزارشات را داستان هایی تخیلی می دانند و برای جعل آن ها دلایلی ذکر می نمایند که به آن خواهیم پرداخت.
2) تثنیه 2: 31 - 34
3) اعداد 31: 7 - 18
4) تثنیه 3: 1 - 6
پس از حضرت موسی علیه السلام، نیز این کشتارها ادامه می یابد و بنی اسرائیل باز هم به نسل کشی های خویش ادامه میدهند و پس از فتح هر شهر تمام ساکنان آن را قتل عام می نمایند. گزارش جنگ های بنی اسرائیل که (طبق گزارش کتاب مقدس) به رهبری حضرت یوشع علیه السلام صورت می پذیرد، در کتاب یوشع ذکر شده است. (1)نکته قابل توجه آن است که طبق گزارش کتاب مقدّس تمامی این جنگ ها به دستور خداوند صورت می پذیرد و آنان موظّف به نسل کشی و قتل عام مردم سرزمین های فتح شده می شوند؛ سرزمین هایی که گاه دارای جمعیت بسیار زیاد می باشند. چنان که در کتاب تثنیه آمده است، بنی اسرائیل از سوی خداوند مأمور می شوند تا با سرزمین هایی که حاضر به خدمت به آنان و پرداخت جزیه نیستند نبرد نمایند. آنان می بایست مردان را کشته و زنان و اطفال را به اسارت در آورند. البته ترحم به کودکان و زنان در مورد مردم چند منطقه مجاز نیست:
اما از شهرهای این امت هایی که یهوه خدایت تو را به ملکیت می دهد هیچ ذی نفس را زنده مگذار بلکه ایشان را یعنی حتیان و اموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان را چنان که یهوه خدایت تو را امر فرموده است، بالکل هلاک ساز. (2)
تعداد مردم این مناطق به طور مشخص ذکر نشده است اما به طور اختصار در مورد آنان آمده است که از بنی اسرائیل بیشتر بوده اند. (3)از طرفی با مراجعه به کتاب اعداد می توان دریافت که تنها تعداد جنگجویان بنی اسرائیل بیش از ششصد هزار نفر بوده است. (4)بدون شک قومی که تعداد جنگجویان آن ها ششصد هزار نفر بوده است دارای جمعیتی چند میلیونی باید بوده باشند. بر همین اساس می توان به عظمت اقوامی که بنی اسرائیل موظف به قتل عام آنان شده اند پی برد چه این که تعداد آن ها از بنی اسرائیل نیز بیشتر بوده است
چنان که پیشتر اشاره نمودیم، مفهوم جنگ از نگاه اهل کتاب، از عداوت مار با خداوند در باغ عدن آغاز می شود. از این پس انسان هایی که به تبعیت از شیطان می پردازند نیز به نوبه خویش در مقابل خداوند می ایستند تمامی جنگ های بنی اسرائیل با اقوام مختلف بر همین اساس و در همین چهارچوب قابل درک خواهد بود پرستندگان بت ها و حتی تمامی کسانی که در مقابل بنی اسرائیل مقاومت می نمایند، در مقابل خداوند ایستاده اند و به دشمنی با او پرداخته اند. بنابر این جنگ با این ملّت ها در حکم جنگ با دشمنان خداوند خواهد بود. (5)
در عهد جدید می توان دو نگاه کاملاً متفاوت را نسبت به جنگ و جهاد یافت. از یک سو حضرت مسیح علیه السلام از پطرس می خواهد که شمشیر خود را غلاف کند، (1)به حواریون خود می آموزد که با شریر مقاومت نکنند بلکه رخساره دیگر خود را به سوی او برگردانند (2)و می فرماید: خوش به حال صلح کنندگان زیرا ایشان پسران خدا خوانده می شوند. (3)
امّا از دیگر سو، آن حضرت با شدّت تمام به مخالفت با رذایل می پردازد به عنوان مثال ریاکاران را نکوهش می کند، (4)با تازیانه ای از ریسمان حیوانات (و شاید مردم) را از هیکل بیرون می نماید (5)و حتی از شاگردان خویش می خواهد که به هر شکل ممکن اقدام به تهیه شمشیر بنمایند. (6)(7)گذشته از این طبق پیش بینی های کتاب مکاشفه، در آخر الزمان دجال ظهور خواهد کرد و جنگ بزرگی میان پیروان او و نیروهای الهی روی خواهد داد:
و دیدم که از دهان اژدها و از دهان و حش و از دهان نبی کاذب، سه روح خبیث چون وزغ ها بیرون می آیند زیرا که آن ها ارواح دیوها هستند که معجزات ظاهر می سازند بر پادشاهان تمام ربع مسکون خروج می کنند تا ایشان را برای جنگ آن روز عظیم و خدای قادر مطلق فراهم آورند.. و ایشان را به موضعی که آن را در عبرانی حار مجدون می خوانند فراهم آوردند. (8)
این جنگ با پیروزی حضرت مسیح علیه السلام به پایان خواهد رسید:
ایشان با برّه (9)جنگ خواهند نمود و بره بر ایشان غالب خواهد آمد زیرا که او رب الأرباب و پادشاه پادشاهان است و آنانی نیز که با وی هستند که خوانده شده و برگزیده و امینند. (10)
بنابر این جنگ مسیح در آخر الزمان از دیدگاه مسیحیان مسلّم تلقّی می شود.
نگاه متفاوت بخش های عهد جدید به مسأله،جنگ این سؤال الهیاتی را فراروی مسیحیان قرار می دهد که آیا پیش از وقوع جنگ نهایی، نبرد با مخالفان جایز است؟ از گذشته تا به امروز پاسخ های مختلفی از سوی مسیحیان ارائه شده است.
1) متی 26: 52
2) متی 5 39
3) متی 95
4) متی 23: 13 - 15
5) يوحنا 2: 13 - 17
6) لوقا 22: 36 - 38
7) منسکی ورنر و دیگران؛ پیشین؛ ص 388
8) مکاشفه 13:16 - 16
9) بره در اصطلاح مسیحی کنایه از حضرت مسیح علیه السلام است. استفاده از کلمه ی نمادین بره در مراسم عشای ربانی در برخی از کلیساها مرسوم است [ر.ک: جهان مسیحیت؛ اینار مولند؛ ص 65]
10) مکاشفه 14:17
به نظر می رسد که کلیسای نخستین جزء مخالفان جنگ و حتی هر گونه مبارزه بوده اند و شاید بتوان آنان را به یک معنی صلح طلب دانست با این حال باید توجّه داشت که مسیحیت نخستین، اقلیتی رنجدیده با دل مشغولی های خاص خویش بود. بنابر این جنگ برای این اقلیت زخم خورده کاری غیر عاقلانه به نظر می رسید. آری، تنها پس از گرایش حاکمان به آیین مسیحیت، مسأله جنگ به عنوان یک دل مشغولی میان مسیحیان مطرح گردید. در این زمان بود که قدیس آگوستین این سؤال را مطرح ساخت که آیا مسیحیان می توانند بدون آن که مرتکب گناه گردند جنگ افروزی نمایند؟ (1)پاسخ قدیس آگوستین به این سؤال مثبت بود. از نگاه وی به کار گرفتن خشونت تا آن جایی که در خدمت اهداف مقدّس باشد، مجاز است. (2)این پاسخ به زودی از مقبولیتی عام و فراگیر در میان رهبران مسیحی برخوردار گردید. کلیسای غرب لاتینی، با تأیید نظریه آگوستین استفاده از خشونت را تجویز کرد. رهبران مسیحی به زودی به سرکوب مخالفان پرداختند و کار به جایی رسید که به قول یک نویسنده مسیحی، کلیسای شکنجه شده تبدیل به کلیسایی شکنجه گر شده بود. (3)در همین راستا پاپ "اوربان دوم" جنگ به نام مسیح را تجویز نمود و حتی پاپ "اینوسنت سوم" جنگ علیه همنوعان مسیحی را مجاز شمرد. (4)
ریشه های الهیاتی دیدگاه موافقان مبارزه مسلحانه را می توان در بخش هایی از انجیل ها و در سخنان حضرت مسیح علیه السلام یافت:
گمان مبرید که آمده ام تا سلامتی بر زمین بگذارم نیامده ام تا سلامتی بگذارم بلکه شمشیر را. (5)
آیا گمان می برید که من آمده ام تا سلامتی بر زمین بخشم نی بلکه به شما می گویم تفریق را زیرا بعد از این پنج نفر که در یک خانه باشند دو از سه و سه از دو جدا خواهند شد. (6)
حتی مسیح در شب آخر از حواریون خواست تا شمشیر تهیه کنند امّا حواریون به کلام مسیح بی توجهی کردند و فرمان وی را اجابت نکردند: (7)
1) Peter Byrne and Leslie Houlden (eds.), Companion Encyclopedia - YP 716.2nd ed.), p ,2003 ,of Theology, (Taylor & Francis e-Library
2) دین و اخلاق از نگاه هانس کونگ، ص 322
3) مسیحیت و بدعت ها، ص 134 - 135.
4) قنبری، حسن؛ پیشین؛ ص 322
5) متی 10: 34
6) لوقا 12: 51 - 52
7) روشن است که این گزارش تنها از دیدگاه مسیحیان می تواند مورد قبول باشد. مسلمانان با استناد به منابع معتبر اسلامی حواریون را دارای شأن و جایگاهی والا می دانند و آنان را از این گونه نسبت ها مبرّا می شمارند.
پس به ایشان گفت لیکن الان هر که کیسه دارد آن را بردارد و همچنین توشه دان را و کسی که شمشیر ندارد جامه ی خود را فروخته آن را بخرد... گفتند: ای خداوند اینک دو شمشیر به ایشان گفت: کافی است. (1)
با تأمّل در سخنان مسیح می توان دریافت که آن حضرت نیز اگر شرایط را مساعد می دید و می توانست با سلاطین فاسد و کاهنان ریاکار یهود مقابله کند به جنگ و مبارزه روی می آورد اما پس از آن که بی مهری یاران خویش را دید از این مسئله صرف نظر کرد. البته جای این پرسش باقی می ماند که آیا حضرت مسیح علیه السلام، تنها مبارزه با ظالمان را تجویز فرمود یا آن که قتل عام تمام مخالفان را مجاز شمرد؟ آیا این پاسخ آرنو (2)که در سؤال از کشتار کودکان اظهار داشت:
آری همه را بکشید خدا بندگان خوب خود را باز خواهد شناخت! (3)
از نگاه مسیح قابل قبول بوده است؟
به هر روی، رهبران مسیحی در طول سالیان متمادی زعامت خویش، فرمان جنگ های خونباری را صادر نموده اند؛ جنگ هایی که صفحاتی تاریک را در تاریخ بشریت رقم زده است. (4)(5)
برخی از منتقدان کتاب مقدّس با اعتقاد به ناعادلانه بودن مجازات های مقرّر از یک سو و زیر پا گذاشته شدن اصول اخلاقی در جنگ ها از سوی دیگر در الهی بودن برخی از این دستورات و به تبع آن در اعتبار کتاب مقدّس، تردید نموده اند. به اعتقاد این گروه، بعضی از رسوم عهد عتیق بسیار ابتدایی یا وحشیانه و بی رحمانه است و تضاد عمیقی با اخلاقیات عهد جدید دارد. (6)البته باید توجّه داشت که کشتارهای ذکر شده در کتاب مقدّس حتی برای سنتی ترین مسیحیان نیز به مسأله ای حل نشده تبدیل شده است. جایگاه خشونت در عهد عتیق آن چنان غیر قابل قبول است که پاپ بندیکت شانزدهم، رهبر کنونی مسیحیت کاتولیک با شگفت آور خواندن این دستورات از آن ها به عنوان داستان هایی وحشتناک یاد می کند. (7)
1) لوقا 22 36 - 38
2) Arnaud نماینده پاپ و سردار لشکر صلیبی.
3) درباره ی مفهوم انجيل ها، ص159
4) تاریخ تفکر مسیحی، ص 312 - 313
5) به عنوان نمونه رک جنگ های صلیبی، ص 91 و تاریخ جنگ های صلیبی، ج 3، ص 149 - 150.
6) علم تفسیر کتاب مقدس در مذهب پروتستان، ص 90.
7) والد، پتر. سی؛ گفتگوی بی پرده با رئیس اداره ی جانشین دادگاه های تفتیش عقاید؛ ترجمه محمّد رضا ولیزاده، انتشارات قوانین، 1382 ه ش، ص 175 (این مصاحبه چندی پیش از انتخاب جوزف رایتسینگر به مقام پاپی صورت گرفته است. وی پس از انتخاب به این مقام، لقب تشریفاتی بندیکت شانزدهم را برای خود انتخاب کرد).
مسلمانان با تکیه بر عقل و وجدان و با استناد به منابع اسلامی، هر گونه قتل عام مخالفان از سوی پیامبران الهی را مردود می شمارند و ساحت خداوند را از چنین فرمان هایی منزه می شمارند، برخی از اندیشمندان مسیحی نیز در مورد گزارشات کتاب مقدس از این جنگ ها تردیدهای جدی داشته و دارند. هانس کونگ، الهیدان و متکلّم برجسته مسیحی با رد این گزارش ها ضمن اشاره به این نکته که گزارشات مربوط به این جنگ ها قرن ها بعد نگاشته شده است، علّت جعل این داستان ها و افزودن آن ها به کتاب مقدّس را آن می داند که یهودیان می خواسته اند از این طریق به نوعی مخالفانشان را ارعاب نمایند وی همچنین با اتکا به مستندات تاریخی بیان می دارد که هیچ شاهدی در دست نیست که ثابت کند پادشاهی اسرائیل، تمام جمعیت یک شهر را از بین برده باشد داستان هایی همانند داستان ایلیای نبی (1)نیز قرن ها بعد نگاشته شده است و نمی توان وثاقت تاریخی آن را اثبات کرد. (2)
امروزه کلیسای کاتولیک که خود روزی رهبری کشتارهای مخوف را تحت لوای دین بر عهده داشته است، نظرگاهی متفاوت را اتخاذ نموده است. به همین دلیل، شورای دوم واتیکان نگرشی کاملاً متفاوت را نسبت به جنگ اتخاذ نمود. در این شورا کشتار دسته جمعی و قتل عام به خاطر مخالفت آن با شریعت اخلاقی محکوم گردید. (3)البته روشن نیست که غیر اخلاقی خواندن قتل عام (با وجود گزارش های مکرّر قتل عام در کتاب مقدّس) به معنی خرده گیری بر تعالیم کتاب مقدّس است و یا باید به نوعی، نفی واقعی بودن این داستان ها تلقّی گردد؟!
1- پیدایش 3: 1 و 14 - 15
2- مکاشفه 12: 2009: 9 - 10
3- 14.2، 634.p nd ed. vol ,2003 ,New Catholic Encyclopedia, Gale
4- اخلاق در شش دین جهان، ص 387
5- پیدایش 14: 5 - 16
6- خروج، باب 14
7- تثنیه 2: 31 - 34
8- اعداد 31: 7 - 18
9- تثنیه 3: 1 - 6
10- ر.ک: یوشع،6 21، 8 26، 10: 28 و 30 و 32 و..
11- تثنيه 20: 16 - 17
12- تثنیه 7: 1
13- اعداد 1: 45 - 46
14- 634.ibid, p
15- متی 26: 52
16 متی 5 39
17 متی 95
18- متی 23: 13 - 15
19- يوحنا 2: 13 - 17
20- لوقا 22: 36 - 38
21- منسکی ورنر و دیگران؛ پیشین؛ ص 388
22- مکاشفه 13:16 - 16
23- مکاشفه 14:17
24- Peter Byrne and Leslie Houlden (eds.), Companion Encyclopedia - YP 716.2nd ed.), p ,2003 ,of Theology, (Taylor & Francis e-Library
25- دین و اخلاق از نگاه هانس کونگ، ص 322
26- مسیحیت و بدعت ها، ص 134 - 135.
27- قنبری، حسن؛ پیشین؛ ص 322
28- متی 10: 34 -
29- لوقا 12: 51 - 52
30- لوقا 22 36 - 38
31- Arnaud نماینده پاپ و سردار لشکر صلیبی.
32- درباره ی مفهوم انجيل ها، ص159
33- تاریخ تفکر مسیحی، ص 312 - 313
34- به عنوان نمونه رک جنگ های صلیبی، ص 91 و تاریخ جنگ های صلیبی، ج 3، ص 149 - 150.
35- علم تفسیر کتاب مقدس در مذهب پروتستان، ص 90.
36- اول پادشاهان، باب های 18 و 19
37- قنبری حسن پیشین؛ ص 321
38- 641.p ,14.New Catholic Encyclopedia, vol
بیئل، تیموتی لوی، جنگ های صلیبی، سهیل سمی، انتشارات ققنوس، چاپ اول، 1385 ه ش.
رام، برنارد، علم تفسیر کتاب مقدس در مذهب پروتستان، ترجمه آرمان رشدی، شورای کلیساهای جماعت ربانی، بی تا.
رانسیمان، استیون، تاریخ جنگ های صلیبی، منوچهر کاشف، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، 1384 هش.
قنبری، حسن، دین و اخلاق از نگاه هانس کونگ، انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب، چاپ اول، 1388ش
گریدی، جوان. ا، مسیحیت و بدعت ها، موسسه فرهنگی طه، 1377ه ش.
لین، تونی، تاریخ تفکر مسیحی، ترجمه روبرت آسریان، انتشارات فرزان، چاپ اول، 1380ه ش.
منسکی، ورنر و دیگران، اخلاق در شش دین جهان، ترجمه محمّد حسین وقار، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، 1378ه ش.
ولف، کری درباره ی مفهوم انجیل ها، ترجمه محمّد قاضی، انتشارات امیر کبیر، 1348ه ش.
حجت الاسلام سید حسین نوراللهی
تقسيم مكاتب به وحیانی و بشری
درک و حجیت عقل
اعجاز در مکاتب بشری
اعجاز در مکتب وحی
تحدى اعجاز قرآن کریم
اشکالات به نظریه صرفه
پاسخ به برخی از شبهات
امور اعتقادی و بنیادین از جمله مباحثی است که مکاتب مختلف بشری و وحیانی به نوعی متکفّل مسائل و مصادیق آن شده و هر یک با روش و مبانی و اصول خاص خود به تبیین مواضع خود پرداخته و البته مکاتب وحیانی و برخی از مکاتب بشری علاوه بر معرفی و تبیین مسائل بنیادین به دعوت بر این اصول و ایمان بر اساس آن نیز تأکید داشته اند. در این مقاله اعجاز از نظر مکاتب مختلف مورد بررسی قرار گرفته است.
کلیدواژه ها؛
عقل، اعجاز، قرآن کریم، مکتب وحی، مکاتب بشری، نظریه صرفه
مکاتب و نحله ها و ادیان گوناگون متکفّل بیان بسیاری از امور اعتقادی و بنیادین هستند که ما آن ها را در یک تقسیم کلّی بر اساس نوع ادعا و بیان آن ها به دو مکتب وحیانی و بشری تقسیم می کنیم مکتب وحیانی مکتبی است که در آن شخصیتی با ادعای ارتباط با غیب و عالم ماوراء به بیان گذاره های مختلف و استدلال هایی پرداخته و مردم را به ایمان و اعتقاد دعوت می کند و از طریق معجزه نیز اثبات می کند. مکاتب بشری، صرفاً شخصیتی و یا مکتبی است که با مبانی و روش خاص خود به استدلال و تحلیل و تبیین مسائل بنیادین پرداخته، اعم از این که آن امور در مکتب وحیانی توضیح داده شده باشد یا توضیح داده نشده باشد و همچنین اعم از این است که آن معارف با توجه و نظارت معارف وحیانی باشد یا نباشد و نیز مخالف با معارف وحیانی باشد یا نباشد. به این ترتیب معارف ادیان الهی را معارف مکتب وحی دانسته و معارف ادیان غیر وحیانی و معارف فلسفی، عرفانی، کلامی،.. معارف بشری تلقی می شوند. با این حال تمام این مکاتب اعم از وحیانی و یا بشری نوعی از کارکرد و حجیت عقل و یا درک عقل را قبول داشته؛ اما در حدود آن اختلاف داشته که طبعا گستره ی عظیمی از اختلافات مکاتب به این مسأله باز می گردد. بنابر این قبل از بحث از اعجاز از نظر مکاتب وحیانی و مکاتب بشری به بحث از حجّیت عقل و محدوده آن می پردازیم.
در ابتدا و یک تصور ظاهری می توان چنین برداشتی داشت که تمام مکاتب نقش عقل را به رسمیت شناخته و همگی از این لحاظ موافق عقل اند و به اصطلاح عقل گرایند اما حقیقت این است که اختلاف مکاتب در تعیین نقش عقل و حدود آن، در اتصاف آن ها و بالتبع معارفی که در دسترس بشر قرار می دهند به عقل و عقل گرایی و ضدیت با آن نقش داشته این اختلاف تا جایی است که برخی با قبول حجّیت و درک عقل، منحصراً روش خود را عقلی معرفی کرده و برخی دیگر مخالف حجّیت عقل معرّفی می شوند. اکنون باید دید مکتب وحی نظرش در مورد عقل چیست؟ آیا همانند برخی از مکاتب بشری عقل را به رسمیت می شناسد یا همانند برخی از مکاتب دیگر بشری عقل را از صحنه درک و حجیت خارج می کند؟ آیا گذاره تعارض عقل و دین صحیح است یا خیر؟ این سوالاتی است که با توجه به دیدگاه دین در مورد عقل، پاسخ داده خواهد شد در مکتب وحی که یک مکتب ارزشی است عقل به رسمیت شناخته شده است. تعابیری چون افلا تعقلون، لعلكم تعقلون حکایت از توبیخ عقل گریزی و ارشاد به درک عقل دارد. در روایات نیز شأن و جایگاه عقل تعریف شده و عنوان حجّت باطن خداوند بر مردم (1)و یا حجت بین بندگان و خداوند (2)و اضحترین بیان برای جایگاه والای عقل در اسلام است علاوه بر این عقل از نظر دین مخاطب مستقیم تکلیف و مسئولیت است. (3)ملازمت داشتن با دین، (4)ملاک شناخت حق و باطل، (5)ملاک عبودیت و بدست آوردن بهشت، (6)مقوم حقیقت انسان، (7)
1) إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ: حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً، فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَالْأَنْبِيَاءُ وَالْأَئِمَّةُ علیهم السلام وَأَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ [ الكافي، ج 1، ص 15]
2) حُجَّهُ اَللَّهِ عَلَی اَلْعِبَادِ اَلنَّبِیُّ وَ اَلْحُجَّهُ فِیمَا بَیْنَ اَلْعِبَادِ وَ بَیْنَ اَللَّهِ اَلْعَقْلُ [ الكافي، ج 1، ص 25]
3) لَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ اَلْعَقْلَ اِسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ وَ عِزَّتِی وَ جَلاَلِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ وَ لاَ أُکْمِلُکَ إِلاَّ فِیمَنْ أُحِبُّ أَمَا إِنِّی إِیَّاکَ آمُرُ وَ إِیَّاکَ أَنْهَی وَ إِیَّاکَ أُعَاقِبُ وَ إِیَّاکَ أُثِیبُ [ الكافى، ج 1، ص 10]
4) إِنَّا أُمِرْنَا أَنْ نَکُونَ مَعَ اَلْعَقْلِ حَیْثُ کَانَ [ الكافي، ج 1، ص 10]
5) فَمَا الْحُجَّةُ عَلَي الْخَلْقِ الْيَوْمَ قَالَ فَقَالَ علیه السلام الْعَقْلُ يُعْرَفُ بِهِ الصَّادِقُ عَلَي اللَّهِ فَيُصَدِّقُهُ وَ الْكَاذِبُ عَلَي اللَّهِ فَيُكَذِّبُهُ قَالَ فَقَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْجَوَابُ. [ الكافي، ج 1، ص 24]
6) اَلْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ اَلرَّحْمَنُ وَ اُکْتُسِبَ بِهِ اَلْجِنَانُ [ الكافي، ج 1، ص 11]
7) دِعَامَةُ الْإِنْسَانِ الْعَقْل [الكافي، ج 1، ص 25]
مهمترین شاخصه انسان، (1)عطای کریمانه ی خداوند، (2)راهنمای مومن، (3)..... از جمله عناوین دیگری است که دین برای عقل قایل است بنابر این بعد از به رسمیت شناخته شدن عقل در مكتب وحی به محدوده درک عقل از این دیدگاه می پردازیم بدون شک دین در عرصه معارف خود نمی تواند جایگاه درک عقل را نادیده بگیرد؛ چرا که عقل در این دیدگاه مخاطب اوست. بنابراین معرفت و یا حکم مخالف عقل قطعی از دین پذیرفته نیست و البته وجود خارجی نیز ندارد و اگر در ظاهر تضادی وجود داشته باشد آن معرفت دینی و یا حکم باید توجیه شود نکته دیگر این است که در دین با معارفی روبرو هستیم که عقل مستقل برای اثبات آن ها و درک آن ها کافی نیست که بنابر قول مشهور جزئیات و تفاصیلی هستند که اصل آن ها عقلی است مانند جزئیات معاد و توحید و.... اما بنابر قول دیگر اصل توحید و معاد و نبوت و امامت و.... علاوه بر جزئیات آن ها نیز با عقل مستقل قبل از بیان معرفت از سوی حجّت معصوم علیه السلام قابل اثبات نیست در اندیشه اول عقل علاوه بر این که بطور مستقل درکش حجّت است، در معارف دیگر بطور غیر مستقل حجّیت دارد و همین مقام برای عقل در اندیشه دیگر وجود دارد اما نسبت معارف عقلی مستقل و غیر مستقل در این دو دیدگاه تفاوت دارد و به تعبیری معکوس می باشد. به تعبیر دیگر در محدوده هدایت الهی اختلاف است که آیا فقط تعبدیات و مطالب ارشادی منتسب به وحی و هدایت الهی است و یا این که مسائل فراتر از درک مستقل عقلی که با بیان عقلی و استدلالی بیان می شود نیز به هدایت الهی بستگی دارد کسانی که معتقدند توحید، نبوت، معاد، امامت متکفّلی جز خدا و حجّت ظاهری ندارد و باید با استدلال ها و معجزه خود عقل و حجت باطنی انسان ها را فعال کنند به ادله ای استناد کرده اند که به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
1) قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فُلاَنٌ مِنْ عِبَادَتِهِ وَ دِینِهِ وَ فَضْلِهِ فَقَالَ کَیْفَ عَقْلُهُ قُلْتُ لاَ أَدْرِی فَقَالَ إِنَّ اَلثَّوَابَ عَلَی قَدْرِ اَلْعَقْلِ [ الكافي، ج 1، ص 11]
2) الْعَقْلُ حِبَاءٌ مِنَ الله [ الكافي، ج 1، ص 23]
3) الْعَقْلُ دَلِيلُ الْمُؤْمِنِ [الكافى، ج 1، ص 25]
عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَي قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَصْلَحَكَ اللَّهُ هَلْ جُعِلَ فِي النَّاسِ أَدَاةٌ يَنَالُونَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ قَالَ فَقَالَ لَا قُلْتُ فَهَلْ كُلِّفُوا الْمَعْرِفَةَ قَالَ لَا عَلَي اللَّهِ الْبَيَانُ- لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها وَ لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها. (1)عن أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَ اللَّهَ احْتَجَّ عَلَى النَّاسِ بِمَا آتَاهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ. (2)یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّه تَبَارَکَ وتَعَالَی أَکْمَلَ لِلنَّاسِ الْحُجَجَ بِالْعُقُولِ ونَصَرَ النَّبِیِّینَ بِالْبَیَانِ ودَلَّهُمْ عَلَی رُبُوبِیَّتِه بِالأَدِلَّهِ. (3)إنك و الأوصياء عرفاء لا يعرف الله إلا بسبيل معرفتك. (4)نَحْنُ الْأَعْرَافُ الَّذِي لَا يُعْرَفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا بِسَبِيلِ مَعْرِفَتِنَا. (5)يَا هِشَامُ مَا بَعَثَ اللَّهُ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلَى عِبَادِهِ إِلَّا لِيَعْقِلُوا عَنِ اللَّه. (6) به هر حال بسیاری از معارف الهی بر عقول انسان ها عرضه شده است و مطالبی كاملاً استدلالی و عقلانی است و این نیست جز کاربرد ابزاری و غیر مستقل عقل یعنی دریافت و تحلیل معارف الهی و حکم به صحت و اتمام حجّت درونی اما همان طور که گفته شد مسائل عقلی مستقل که احکام قطعی عقل هستند نیز از سوی دین پذیرفته شده و کسی نمی تواند منکر این مسأله شود اما در احکام عقل نظری و اجتهادی که معمولاً اتفاقی صورت نمی پذیرد، از نظر دین ارزش حکم عقل قطعی مستقل را ندارد.
در این بخش دو مطلب باید روشن شود یکی مربوط به پیامبران است و دیگری مربوط به مردم است آیا پیامبران می توانند برای وحی و مدعیات خویش استدلالی ارائه دهند یا نه مطلب دیگر این است که مردم چگونه می توانند وحی را بپذیرند که تعبیر دیگری از ارتباط عقل و وحی است. بطور خلاصه در جواب مطلب اول پیامبران موظف به آوردن معجزه علاوه بر بیانات عقلی هستند و در جواب دوم مردم موظف به پذیرش درک عقل خویش هستند پیامبران انسان های خردمند و با منطقی هستند که هدف اصلیشان بیداری اندیشه و فکر انسان ها بود و از مردم می خواستند که نسنجیده سنت های غلط و نامعقول نیاکان خویش را تقلید نکنند و باورها و اعتقادات خود را بر پایه علم و عقل قطعی استوار سازند.
وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ ﴿23 قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آبَاءَكُمْ...﴾ (1) قرآن در گزارش داستان رسالت پیامبران روایت می کند که آنان همیشه مخالفان خود را مخاطب ساخته و دعوت خود را همراه با بینه و نشانه ای خرد پذیر معرفی می کردند و از آنان نیز می خواستند که اگر برای عقیده و فکر،خود دلیل و نشانی دارند، عرضه کنند:
قُلْ هَاتُوا بُرْهَنكُمْ إِن كُنتُمْ صَدِقِينَ (2) قرآن پذیرش و نفی هر فکری را بر اساس یقین، مقبول می شمارد و اصرار قرآن آن است که انسان از دام تقلید کورکورانه برهد و اعتقاد و عمل خویش را متکی بر یقین و حجّت بنا سازند حجّتی که پیامبران الهی آن را برای مردم بیان کرده اند و عقل سلیم آن را می پذیرد بنابراین پیامبران الهی نیز در متن وحی،خویش دلایل روشنی بر اثبات دعوی خود ارائه می نمایند، اما بی نیاز از معجزه و اثبات حجّیت خویش نیستند.
محدوده حجّيت عقل در مکاتب بشری نیز اختلافی است برخی چون فلاسفه بطور مطلق عقل گرایند و گروهی چون صوفیه عقل گریزند و گروهی عقل را پذیرفته ولی درک آن را محدود می دانند اختلاف بین این سه گروه از ریشه و اساس است و جمع آن ناممکن بنظر می رسد اگر چه بسیاری سعی در جمع نموده اند، استاد طباطبایی می نویسد:
دانشمندان بسیاری سعی در قطع ریشه این اختلافات کرده اند اما نتیجه اش چیزی جز عمیق تر شدن اختلافات نبود. (3)
1) زخرف:23 – 24، همچنین پیش از تو، در هیچ شهری بیم دهنده ای نفرستادیم، مگر آن که توانگران و کامرانان آن دیار گفتند که ما پدران خود را بر آیینی یافته ایم و از آنان پیروی می کنیم. (آن پیامبر) گفت: آیا هر چند شما را رهنمون تر از آن چه پدرانتان را بر آن یافته اید بیاورم (باز هم بر پیروی از آن ها باقی می مانید؟)
2) (نمل: 64) بگو حجّت و دلیل خود را بیاورید اگر راستگویید.
3) الميزان، ج 5، ص 283
مكاتب مختلف بشری در مواجه با اعجاز با مبانی و اصول مسلّم خود به تعریف و تحلیل آن پرداخته اند. امّا نکته مهم در این دیدگاه این است که معجزه را از قانون علیت و معلویت که عقل مستقل به آن حکم می کند، خارج ندانسته و آن را یکی از مصادیق این قاعده می شمرند و بطور خلاصه معتقدند که معجزات چیزی جز تسریع در علل وجودی شی نیست؛ زیرا همه علل وجودی اشیاء بر همگان روشن و واضح نیست و از سوی دیگر حجیت سخنان پیامبر به معجزه بستگی دارد در این دیدگاه معجزه ربطی به معارف عقلی بیان شده توسط پیامبر ندارد و تحدّدی در واقع بر علل و اسبابی است که از نظر مردم مجهول بوده و کشف نشده است. (1)امّا برخی با این مطلب مخالفت کرده و گفته اند ارتباط پدیده ها با یکدیگر امری آشکار است، لیکن آگاهی از همه علّت ها چیزی نبوده است که در محدوده علم بشری باشد. زیرا انسان با همه دانشوری خود به علل پدیده ها واقف نیست و تلاش علمی او هم در این باره تنها بخشی از راه را هموار نموده است و پرده ها مقداری کنار رفته است و هزاران راز هنوز پشت پرده پنهان است البته پنهان بودن علت ها تمام موضوع اعجاز نیست، بلکه غیر طبیعی بودن تأثیر علت ها نیز شرط است لذا اگر علم به علل پنهان دسترسی پیدا کند و علت های ناپیدای امور فیزیکی را پیدا کند باز مورد اعجاز در امور فیزیکی پایان نمی پذیرد. زیرا فعال شدن علل در اعجاز به صورت غیر طبیعی و با نفوس افراد پاک انجام می گیرد نه با ابزار آزمایشگاهی بنابراین پی بردن به اسرار ماده مورد اعجاز را در این گونه موارد از بین نمی برد. فرضاً اگر انسان توانست در کوتاه ترین زمان توسط کامپیوتر چوب را تبدیل به اژدها کند یعنی در اثر علم راز حیات را کشف کرد و شرایط حیات را بوسیله ابزار پدید آورد و خدای فیاض هم روح در او دمید این موضوع اعجاز نیست و اعجاز این مورد را هم منتفی نمی کند زیرا پیامبری که عصای چوبی را تبدیل به اژدها نمود با نفس زکیه خویش این اعجاز را تحقق داد نه با ابزار. (2)
بحث معجزه حدّاقل در چهار علم تفسیر علوم قرآن، اصول و کلام مطرح شده است. شاید طرح مبحث اعجاز در علوم مختلف به جهت ابعاد گوناگون این بحث باشد که هر گروهی از زاویه ای خاص بدان نظر کرده اند و از آن جا که این بحث در علوم مختلف طرح شده، تعریف های متفاوتی نیز از آن ارائه شده که در این جا به برخی از آن ها اشاره می کنیم:
راه شناخت راستگویی پیامبر این است که به دست او معجزه ای ظاهر شود و آن عبارت است از ثبوت چیزی که معتاد نباشد و یا نفی چیزی که معتاد باشد در صورتی که خرق عادت بوده و مطابق ادعا واقع شود. (1)
و سپس علامه حلی رحمه الله علیه در شرح این کلام چندین شرط را مقرر می کند:
الف: امّت شخص معجزه گر از آوردن مثل آن عاجز باشند.
ب: معجزه از طرف خدا یا با امر او باشد.
ج: معجزه در زمان تکلیف باشد.
د: معجزه بعد از ادعای نبوت ظاهر شود و در زمان معجزه گر مدّعی نبوت دیگری نباشد.
و: آن عمل خارق عادت باشد.
واضح است که این تعاریف و قیودی که برای معجزه گذاشته شده است، بعضاً صحیح نیست. برخی پیامبران همزمان بوده اند مثل حضرت ابراهیم و لوط علیهما السلام، پس ممکن است که هر دو معجزاتی داشته باشند و از سوی دیگر معجزه خود دلالت دارد که از سوی خداوند و یا به اذن اوست و این از شرایط معجزه محسوب نمی شود صرف خارق عادتی که همراه با تحدّی و سالم از معارضه باشد برای اثبات نبوت کافی نیست؛ زیرا ممکن است مدّعی کاذب نیز امر خارق عادتی را انجام دهد و کسی نتواند آن را نقض کند و دلیلی نداریم که خداوند باید مدّعی نبوت را رسوا کند!! (2)
پس باید به جنبه دیگری در تعریف حقیقت معجزه توجه کنیم تا این اشکالات بوجود نیاید.
1) كشف المراد، ص 474
2) این که مدعی دروغین نبوت بتواند معجزه بیاورد از ریشه بی اساس است و مصداقی ندارد و اگر چنین باشد و بنای خدا بر رسوا کردن او نباشد دیگر هیچ راهی بر اثبات رسالت مدّعیان راستین نبوت باقی نخواهد ماند. مدعی دروغین نبوت را خداوند از قدرت اعجاز سلب می کند زیرا سبب گمراهی است و آن گمراهی مستند به خدا می شود و خداوند هرگز باعث گمراهی نمی گردد و آن چه از خوارق العاده از دست آن مدعی دروغین صادق می شود مصداق کرامت نیست و راه تشخیص معجزه از سحر کاملاً مشخّص است - سردبیر
معنای عجز ضد توانستن است و این که کسی بگوید فلانی را به عجز کشاندم یعنی او را ناتوان کردم و مَعْجِزَةُ و مَعْجَزَة به معنی ناتوانی و عدم قدرت است و مُعْجِزَةُ لفظ مفرد از معجزات انبیاء علیهم السلام است. (1)اعجاز همان طور که بیان شد از وظایف پیامبران است؛ (2)زیرا اوست که مدعی وحی و ارتباط با غیب و خداوندی است که فراتر از تصور و ذهن و ادراک مستقل عقلی است بنابراین برای اثبات چنین رابطه ای باید نشانه ای که دلالت بر وجود خداوند و فعل او می کند بر عقول مردم عرضه شود و از این جهت است که پیامبران علاوه بر استدلالات عقلی برای اثبات وجود خداوند و از معجزه نیز استفاده می کردند.
در نتیجه همان طور که توحید و خالقیت خداوند و... بیانی وحیانی عقلی می طلبد، اثبات ارتباط با خداوند نیز باید ثابت شود که از طریق معجزه ثابت می شود که در هر زمان به تناسب تحقق می یابد از این جهت می توان ویژگی معجزه را مخلوقیت و فعل خدا بودن دانست که بدون شک هیچ بشری و هیچ مخلوقی قادر بر انجام آن نخواهد بود و عقل بالضروره بین مخلوق که ایجاد می شود و بین تغییر و تبدل در یک شیئ که مصداق مخلوق بودن نیست، (3)فرق می گذارد و به همین دلیل مدعیان دروغین هرگز نمی توانند موجودی را خلق کنند و همیشه در این زمینه رسوا می شوند تحدی نیز در همین راستا قابل تحلیل است؛ زیرا پیامبران و صاحبان مناصب الهی معجزه را از سوی خداوند ارائه می دهند و مدعی انجام آن از سوی خود نیستند قرآن نیز مخلوق خداوند است و الفاظ قرآن توسط خداوند ایجاد شده و علاوه بر جهات دیگر اعجاز قرآن، مخلوق بودن او نیز در محدوده اعجاز می گنجد. بنابراین با معجزه چند امر بطور یکسان ثابت می شود که عبارتند از:
1) لسان العرب، بیروت، ج 5، ص 369
2) البته این به معنای انحصار معجزه برای انبیا علیهم السلام نیست و تنها معجزه همراه با ادّعای نبوت خاص پیامبران است - سردبیر
3) معجزه انبیا علیهم السلام به دو قسم اند برخی مستقیماً فعل خداست مانند کتب آسمانی و از جمله قرآن و برخی فعل پیامبر است مانند شق القمر که حداکثر غالب را شامل می شود تفسیر معجزه به فعل خدا در واقع همان نظریه اشاعره است که معجزه را فعل پیامبر نمی دانستند ادلّه قرآنی و روایی بسیاری وجود دارد که معجزه فعل پیامبر است- سردبیر.
صدق مدّعی نبوت
حجّیت یافتن نبی
اثبات و لازم شدن معارف وحیانی (وحی و معارف آن اعم از علی و تعبّدی)
الزام ایمان بر مردم
اتمام حجّت با منکران
عجز بشر از خلقت و ایجاد
بنابراین بدون معجزه نمی توان به مدّعی نبوت ایمان آورد و بیانات تعبّدی و عقلی او را لازم شمرد و چنین می توان نتیجه گرفت که معجزه لازمه هدایت الهی است. تعریفی که مرحوم آیت الله خویی از معجزه ارائه می دهند می تواند در این راستا است. ایشان می فرمایند:
معجزه آن است که کسی که مدّعی یکی از مناصب الهی است عملی انجام دهد که خارق نوامیس و قوانین طبیعت باشد و دیگران از انجام آن عاجز باشند و این عمل را شاهدی بر صدق ادّعای خویش قرار دهد. (1)
زرقانی نیز تعریف دقیقی از معجزه دارد وی می گوید:
هي أمر يعجز البشر متفرقين و مجتمعين عن الاتيان بمثله، أو هي أمر خارق للعادة، خارج عن حدود الأسباب المعروفة، يخلقه الله تعالى على يد مدعى النبوة عند دعواه إياها شاهدا على صدقه. (2)
معجزه امری است که بشر چه به تنهایی و چه با همکاری و تلاش جمعی از انجام مانند آن ناتوان باشد یا عبارت از امری است خلاف عادت،طبیعت خارج از قلمرو حاکمیت علل،متعارف که خداوند آن را به دست مدعی نبوت و هنگامی که دیگران از او شاهدی بر صدق ادعایش طلب می کنند خلق می کند.
تعبیر مهم استاد طباطبایی در فرق بین معجزه و سحر بیانگر حقیقت اعجاز است، خلاصه کلام ایشان این است که معجزه سببی غیر مغلوب دارد چون متکی به قدرت نامحدود خداست یعنی امری نامحدود و حق است که کسی بر آن مسلط نمی شود و باطل نمی گردد اما سحر و ساحر مراتبی دارند و هر جادویی با جادوی برتر مغلوب می شود و باطل می گردد. (3)یعنی امری محدود و باطل است چون متکی بر قدرت محدود انسان است. (4)
خداوند در قرآن کریم برای نشان دادن اعجاز قرآن، به صراحت انس و جن را از آوردن کلماتی همانند قرآن که به زبان عرب و قواعد و اسلوب آن،است عاجز می شمرد و این خود دلیلی بر اعجاز قرآن و صدق ادعای رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. دعوت قرآن به تحدّی (مبارز طلبی) و اعلام عجز همگان، خود اعجازی جاویدان از خداوند است که به مراتب مختلف بیان شده است. آن جا که می فرماید:
بگو (ای پیامبر) اگر انس و جن متفق شوند تا کتابی مانند این قرآن بیاورند هرگز نتوانند اگر چه همه پشتیبان یکدیگر باشند.
در این آیه شریفه به وضوح قدرت تمام انسان ها و نیز جنیان بر تألیف کتابی چون قرآن نفی شده است. همچنین از آیات دیگر تحدّی نیز به این صورت می توان نتیجه گرفت که انس و جن نه تنها از آوردن کل قرآن بلکه از آوردن ده سوره بلکه حتی یک سوره همانند قرآن عاجز هستند. نتیجه این آیات این است که جن و انس و دیگر مخلوقات قدرت و توان معارضه با قرآن را ندارند؛ زیرا قرآن کلام خداوند است نه کلام مخلوقات و این کلام به حقیقت لفظ و معنا و تألیف و خلقتش معجزه است.
شناخت حقیقت تحدّی مبتنی بر شناخت وجوه اعجاز قرآن کریم است که عبارت اند: (1)
نظم و فصاحت و بلاغت در حد کمال
اخبار از غیب و آینده
بیان اسرار خلقت و علوم کشف نشده
بیان معارف و قوانین بدون نقص
عدم اختلاف در قرآن
و......
اشاعره معتقدند که کلام الله مخلوق نیست به همین دلیل هیچ کس نمی تواند همانند آن بیاورد. بطلان این نظر و تبعات آن بر اهل توحید پوشیده نیست. (2)
معتزله اقوال مختلفی را در زمینه اعجاز قرآن ارائه داده اند که در این نوشتار به نظریه بحث برانگیز أبو إسحق ابراهيم بن سيار معروف به نظام معتزلی و پیروان معتزلی اش (1)همانند أبو إسحاق النصيبى و عبّاد بن سليمان الصيمرى و هشام بن عمرو الفوطی و فخررازی.. که از بزرگان مکتب معتزلی می باشند اشاره می کنیم. (2)در واقع این نظریه معتزلیان می باشد. (3)که بعد از رد و تضعیف آن در مجامع علمی برخی دیگر از معتزلیان را بر آن واداشت تا نظر دیگری در این زمینه ارائه دهند؛ زیرا نظریه صرفه و یا به تعبیر بهتر برخی از تقریرات آن از نظر عقل و نقل مشکل دارد به این ترتیب می توان نظریه نظام را نظر پیشگامان معتزله قلمداد نمود. (4)معتزله با عقلی دانستن روش تحقیق در معارف و افراط در این روش به تحلیل اعجاز قرآن پرداخته و نظری بر خلاف آیات و روایات و ادله ابراز داشته است بسیاری از معتزله بر این باورند که مردم عاجز از آوردن قرآن نیستند؛ بلکه مانعی از سوی خداوند باعث می شود که مردم همانند قرآن نیاورند و اگر آن مانع نباشد قادر بر آوردن همانند قرآن هستند. (5)معتزله از این نظریه به صرفه (مردم عجز ذاتی نسبت به ساختن کلماتی چون قرآن ندارند بلکه عجز عرضی دارند که همان مانع خداوند است) یاد می کنند. علاوه بر این نظام و اکثر معتزله وجود اعجاز در نظم و فصاحت قرآن را رد نموده و این در حالی است که دانشمندان شیعه و سنی به وجود اعجاز در نظم و فصاحت قرآن اعتراف می کنند. (6)
عالمان شیعه معتقدند که اتصاف قرآن به این که مردم را از آوردن همانندش عاجز می کنند به دلیل خصوصیتی است که در خود قرآن است پس نظر نظام که قایل است به این که خداوند مردم را از آوردن همانند قرآن منع می کند با این که قدرت بر انجام آن را دارند باطل است؛ زیرا بر خلاف آیات است و فهم ارتکازی مردم نیز عجز را از آوردن قرآن تأیید می کند نه صرفه را. پس نظریه صرفه از اصل و ریشه باطل است. (7)عبدالقاهر بغدادی از نویسندگان اهل سنت معتقد است که انگیزه نظام از ابراز این عقاید انکار معجزه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و نبوت ایشان است. (8)همچنین دیگران از اهل سنت به صراحت اعجاز قرآن از طریق صرفه را رد می کنند. (9)
1) الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية، ص 113.
2) قواعد العقايد، ج 5 ص 11؛ مدخل التفسير، ص 41
3) نظرات معاصره في القرآن الكريم، ج 2، ص8؛ الإعجاز اللغوى و البياني في القرآن الكريم، ص 445
4) اعجاز القرآن، ص 16
5) الملل و النحل، ص 14؛ بحار الأنوار، ج17، ص 224
6) الفرق بين الفرق وبيان الفرقة الناجية، ص 114 و 135 و 218.
7) مدخل التفسير، ص 41؛ البيان في تفسير القرآن، ص 83
8) الفرق بين الفرق وبيان الفرقة الناجية، ص 128
9) المواقف، ج 3، ص 384 و 398
در این نظریه ساحت قدسی از کلام الله برداشته شده؛ زیرا این افراد معتقدند که چون كلام عرب و اسلوب و قواعد آن در قرآن رعایت شده در نتیجه هر کسی که با این زبان آشنایی داشته باشد قدرت دارد که همانند آن کلمات را بیاورد.
با این بیان واضح می شود که معتزله واقعیت تحدّی (مبارز طلبی) قرآن را درک نکرده اند؛ زیرا خداوند حتی با ترکیب و اسلوب بیان عربی جنّ و انس را به آوردن کلماتی چون قرآن دعوت می کند و با این حال عجز ذاتی بشر اعم از عرب و عجم و جن و انس را بیان می کند. همچنین طبق نظر صرفه تحدّی واقعی نخواهد بود همچنان که قرآن اعجاز آور نمی شود بلكه منع خداوند اعجاز کننده است. از سویی دیگر تمام افرادی که در طول تاریخ به معارضه با قرآن پرداخته اند به عجز ذاتی معترفند و هیچ کس حتی دشمنان معتقد نیستند که خداوند مانع از ابراز قدرت ایشان شده است. (1)یکی دیگر از اشکالات نظریه صرفه این است که قبل از اسلام بلکه قبل از نزول قرآن که موضوع صرفه منتفی است مردم باید بتوانند همانند قرآن را بیاورند زیرا ذاتاً قدرت بر انجام آن را دارند و خداوند هم نباید مانع شود زیرا همان طور که بیان شد نظریه صرفه بعد از نزول قرآن و آیات تحدّى معقول است و در این موقعیت است که خداوند مانع می شود نه قبل از آن. (2)احتمال دارد که احمد بن یحیی معروف به ابن رواندی معتزلی تحت تأثیر این نظریه به معارضه با قرآن اقدام نموده و به نظر قاصر خود کلماتی همانند آیات قرآن بیان می کند که موجبات استهزاء در جوامع علمی و غیر علمی را برای خود رقم می زند. (3)
یکی از اصول مهم در مکتب معتزله اصل تفویض است. (4)که بنابر این اصل، معتزله معتقد است که اراده انسان ها در افعال اختیاری خود مستقل است و خداوند توانایی تأثیر و اعمال اراده برای رد آن را ندارد در حالی که نظریه صرفه این اصل مهم معتزلی را نقض می کند؛ چرا که خداوند اراده اش بر اراده تمام کسانی که اختیار و قدرت بر آوردن کلماتی همانند قرآن را دارند غالب است و اراده همه را در این موضوع تغییر داده و به عجز می کشاند. در
نتیجه نظریه صرفه علاوه بر این که موجب بطلان اصل تفویض است، باعث جبرگرایی و بطلان اراده انسان در این مورد می شود و این نتایج برخلاف اصول معتزلی است. (1)
اولاً یک پیامبر یک حکیم یا دانشمند نیست تا حرف های خود را با متدلوژی فلسفی یا علمی اثبات کند سخنان یک دانشمند و یا یک فیلسوف در سطح حرف های بشری است، لذا می توان با استفاده از روش های معمول آن ها را اثبات کرد پیامبران از روش علوم به معارف الهی دست نیافته اند بلکه روش آن ها در دریافت معارف وحی است به بیان دیگر، پیامبران تنها مدّعی سخنان منطقی نیستند بلکه علاوه بر آن مدّعی اند که این حرف های مطابق عقل و برهان سخن خداوند متعال است بنابراین آن ها دو ادّعا دارند؛ بخش اول ادّعای آن ها که برهانی بودن مدّعیاتشان است با برهان قابل اثبات است. ولی بخش دوم مدّعیات ایشان (این که مدّعیات آن ها از سوی خداوند است) نیاز به دلیل جداگانه ای دارد که عبارتست از معجزه ثانياً، انبیا علیهم السلامء هیچ یک هیچ معجزه ای را برای اثبات معارف خود نیاوردند، و نمی خواستند با آوردن معجزه مسئله توحید، معاد و.. را که از طریق عقلی قابل اثبات است اثبات نمایند. پیامبران هیچ گاه دعوت خود را از همان روز نخست با معجزه آغاز نکردند، بلکه زمانی که با شبهات منکرین و یا با درخواست معجزه رو به رو شدند از معجزه استفاده نمودند؛
1) نظريه صرفه مورد تأیید شیخ مفید و سیدمرتضی و بسیاری از اعاظم است و اثبات این که بشر عجز ذاتی دارد از آوردن به مثل قرآن مشکل است بخصوص که قرآن نفرموده نمی توانید بیاورید بلکه فرموده است نمی آورید ولی از طرفی قرآن کریم فرموده است اگر این قرآن از نزد غیر خدا بود در آن اختلافات زیادی می یافتید و این خود باز شاهدی از عجز ذاتی بشر از آوردن قرآن دارد که نظریه صرفه را خدشه دار می کند قیام بسیاری به مبارزه با قرآن خود نشان از بطلان نظریه صرفه است - سردبیر.
به همین دلیل است که معجزه همواره با تحدّی همراه است برای مثال حضرت موسی علیه السلام با آن که عصا و ید بیضاء هم راه داشت آن را موقعی ارائه داد که مورد انکار فرعونیان قرار گرفت و از او برای اثبات نبوت خویش دلیل و نشانه خواست البته معجزه جهانی و جاویدان پیامبر صلی الله علیه و آله همراه معارف و علوم برهانی و معارف تعبدی است. (1)
عدّه ای شرط خارق العاده بودن معجزه و ادعای نبوت و تحدّی و سلامت از معارضه را کافی ندانسته و معتقدند که افرادی چون سای بابا نیز چنین نموده است اما بنابر قبول خاتمیت چنین شبهه ای باطل می شود؛
یکی دیگر از اشکالات این است که گفته شده طبق حدیث صحيح السند قرآن نه خالق است و نه مخلوق؛ (2)بنابراین جنبه اعجاز از باب خلقت در قرآن صحیح نیست. اما باید گفت که این اشکال ناشی از عدم درک صحیح این روایت است؛ زیرا در مکتب شیعه موجودی که نه خالق باشد و نه مخلوق معقول نیست، بنابراین مراد از این جمله ضمن دوری کردن از فتنه کلامی معتزله و اهل حدیث که منجر به تنش در جامعه اسلامی شد، با حفظ ایجاد شدن آن توسط خداوند نفی خالقیت و نفی کذب و دروغ بودن آن است. (3)
بطور کلی مسأله اعجاز و به ویژه اعجاز قرآن از مسائلی است که فرق و مذاهب و مکاتب معرفتی مختلف با مبانی و دیدگاه های خاص خود نسبت به هستی با آن برخورد می کنند و بالتبع اختلاف در این مسأله ناشی از مبانی مختلفی است که در مبادی و دیدگاه های تصدیقی پیشین این مسأله نهفته است برای درک و رفع اختلاف در این مسأله باید به مبانی پیشین هر مکتب و مذهب توجّه شود تا برای نقد و بررسی آن تنها به نقد آن دیدگاه و نظریه بسنده نشود.
1- اصول کافی، ج 1، ص 163
2- همان، ج 1، ص 165
3- همان، ج 1، ص13.
4- بصائر الدرجات، ص 499
5- الکافی، ج 1، ص 184
6- همان، ج 1، ص 15
7- (نمل: 64) بگو حجّت و دلیل خود را بیاورید اگر راستگویید.
8- الميزان، ج 5، ص 283
9- الإعجاز و التحدى في القرآن الكريم، ص33.
10- پژوهشی در علوم قرآن، قم، ص179؛ الإعجاز و التحدى في القرآن الكريم، ص42.
11- كشف المراد، ص 474
12- لسان العرب، بیروت، ج 5، ص 369
13- البيان في تفسير القرآن، ص 35.
14- مناهل العرفان فی علوم القرآن، ج1، ص66.
15- الميزان، ج 1، ص 82
16- مدخل التفسير، ص 54؛ التفسير و المفسرون، ج 7، ص 7؛ نظرات معاصره في القرآن الكريم، بيروت، ج 2، ص 8
17- كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد دوم، ص 315.
18- الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية، ص 113.
19- قواعد العقايد، ج 5 ص 11؛ مدخل التفسير، ص 41
20- نظرات معاصره في القرآن الكريم، ج 2، ص8؛ الإعجاز اللغوى و البياني في القرآن الكريم، ص 445
21- اعجاز القرآن، ص 16
22- الملل و النحل، ص 14؛ بحار الأنوار، ج17، ص 224
23- الفرق بين الفرق وبيان الفرقة الناجية، ص 114 و 135 و 218.
24- مدخل التفسير، ص 41؛ البيان في تفسير القرآن، ص 83
25- الفرق بين الفرق وبيان الفرقة الناجية، ص 128
26- المواقف، ج 3، ص 384 و 398
27- البيان في تفسير القرآن، ص 83 و 84؛ مجمع البیان، ج 5، ص 222
28- المواقف، ج 3، ص 398؛ البيان في تفسير القرآن، ص83
29- مدخل التفسير، ص 107
30- رجوع شود به مقاله جبر و تقویض در سایت پژوهه، گروه فرق و مذاهب.
31- أضواء البيان في تاريخ القرآن، ص13.
32- بحار الأنوار، ج 89، ص 112
33- همان، ج 89، ص 119
ابوسلیمان، صابر حسن محمد أضواء البيان في تاريخ القرآن، الرياض دار عالم الكتب، اول، 1420ق.
احمدی، حبیب الله، پژوهشی در علوم قرآن،، پژوهشی در علوم قرآن، قم، فاطیما، چهارم، 1381ش
الأفريقى المصرى، محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، بيروت، دار صادر
الإيجي، عضد الدين عبد الرحمن بن أحمد، المواقف، بيروت، دار الجيل، الطبعة الأولى، 1997م.
الباقلاني، أبوبكر محمد بن الطيب بن محمد بن جعفر بن القاسم، اعجاز القرآن، قاهره، دار المعارف، بی تا.
البغدادی، عبدالقاهر بن طاهر بن محمد، الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية، بيروت، دارالآفاق الجديده، الطبعة الثانية، 1 مجلد، 1977م
حلی، حسن بن يوسف، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، قم، انتشارات شکوری، دوم، 1413ق.
الخوئي، السيد ابوالقاسم، البيان في تفسير القرآن، بيروت لبنان، دارالزهراء، 1395ق
خوئی، سید ابوالقاسم، البيان في تفسير القرآن، قم، موسسه احیاء آثار الامام الخوئی، بی تا، بی نا
الزرقانی، محمد عبدالعظيم مناهل العرفان في علوم القرآن، دار الاحياء التراث العربیه، بی جا، بی تا، بی نا
الشحود، على بن نايف، الإعجاز اللغوى والبيانى في القرآن الكريم.
الشهرستانی، عبدالکریم الملل والنحل بيروت، دار المعرفة، 2 مجلد، 1404ق.
الصغير، محمد حسین نظرات معاصره في القرآن الكريم، بيروت - لبنان.
طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، پنجم، 1417 ق.
طباطبایی، سید محمد حسین قاسم الهاشمي، الإعجاز والتحدى في القرآن الكريم، بيروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، اول، 1423ق.
الطبرسي، امين الاسلام أبى على الفضل بن الحسن، مجمع البيان، المجمع العالمي لأهل البيت علیهم السلام
الطوسى، خواجه نصیر الدین، قواعد العقايد، قم، لجنة إدارة الحوزة العلمية 1416ق.
طوسی، محقق طوسی، تحقیق حسن زاده آملی کشف المراد، بی تا، بی نا.
علامه مجلسی، محمد باقر؛ بحار الأنوار، بيروت - لبنان مؤسسة الوفاء، 110 جلدی، 1404ق
الفاضل اللنكراني، الشيخ محمد؛ مدخل التفسير، مركز فقه الائمّه الاطهار علیهم السلام.
قمی، محمد بن حسن بن فروخ صفار، بصائر الدرجات، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1404ق
کلینی، محمد بن يعقوب الكافي تهران، دار الكتب الإسلامية، 1365 ش
حجت الاسلام قاسم عارفی
توصیف مهربانی پیامبر صلی الله علیه و اله
توجه پیامبر صلی الله علیه و آله به مکارم اخلاق
آزاد سازی سفانه دختر حاتم
جلوه هایی از اخلاق پیامبر صلی الله علیه و اله
تولّد پیامبر صلی الله علیه و آله و شگفتی های حین تولّد
تربیت اصحاب توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله
اخلاق نیک و باطن پاک پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله
اوصاف پیامبر صلی الله علیه و آله از لسان اصحاب
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برترین پیامبران است. جهت فضیلت ایشان مضاف برفضایل ذاتی در ابتدا همان تقوا و در ثانی علم و دانش و در ثالث مجاهدت و تلاش در راه خداست و بدیهی است هیچ یک از امور یاد شده از اخلاق و منش نیک جدا نیست رسول اکرم صلی الله علیه و آله با رفتار و کردار نیک بی مانندش، بهترین جلوه زیبایی اخلاق را در منظر مردم قرار دادند و جذبه این خلق خوش آن بود که دل های سخت را نرم و باعث هدایت گمراهان گردید.
کلیدواژه ها؛
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مکارم اخلاق، موعظه، محبّت
قال رسول الله صلی الله علیه و آله إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ اَلْأَخْلاَقِ.
بیشک اخلاق خوش پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله در پیشرفت سریع اسلام نقش اساسی داشت آن وجود مبارک که پر از جذبه بود و زیبایی با کلام دلنشین و اخلاق گرم و نیک خویش انسان را از تاریکی به سوی نور هدایت نمود اگر ما عوامل پیشرفت اسلام را سه جهت بدانیم بدون تردید یکی از گزینه ها اخلاق حسنه رسول اسلام صلی الله علیه و آله است. آن سه جهت عبارتند از:
1- اخلاق پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله
2- مجاهدت های حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام
3- انفاق های حضرت خدیجه کبری علیها السلام
در قرآن مجید به نقش اخلاق پیامبر صلی الله علیه و آله در پیشرفت اسلام و جذب دل ها تصریح شده است؛
آن جا که می خوانیم:
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ (1) ای رسول ما! به خاطر لطف و رحمتی که از جانب خدا شامل حال تو شده، با مردم مهربان گشته ای و اگر خشن و سنگدل بودی مردم از دور تو پراکنده می شدند، پس آن ها را ببخش و برای آن ها طلب آمرزش کن و در کارها با آن ها مشورت فرما. از این آیه استفاده می شود که:
1- نرمش و اخلاق نیک هدیه ای الهی است و کسانی که نرمش ندارند از این موهبت الهی محروم اند. فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ
2- افراد سنگدل و سختگیر نمی توانند مردمداری کنند و به جذب نیروهای انسانی بپردازند. وَلَوْ كُنتَ فَظًّا
3- رهبری و مدیریت صحیح با جذب و عطوفت همراه است. لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ
4- باید دست شکست خوردگان در جنگ و گنهکاران شرمنده را گرفت و جذب کرد. فَاعْفُ عَنْهُمْ
5- مشورت با مردم از خصلت های نیک و پیوند دهنده است که موجب انسجام می گردد. وَشَاوِرُهُمْ فِي الأُمر
1) آل عمران 159
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله علاوه بر این که ارزش های اخلاقی را بسیار ارج می نهاد، خود در سیره عملی اش مجسمه فضایل اخلاقی و ارزش های والای انسانی بود. او در همه ابعاد زندگی با چهره ای شادان و کلامی دلاویز با حوادث برخورد می کرد. برای مثال، در تاریخ آمده است که در سال نهم هجرت، هنگامی که قبیله سرکش "طی" بر اثر حمله قهرمانانه سپاه اسلام شکست خوردند، عدی بن حاتم که از سرشناسان این قبیله بود، به شام گریخت ولی خواهر او که «سفانه» نام داشت، به اسارت سپاه اسلام درآمد. سفانه را همراه سایر اسیران به مدینه آوردند و آنان را در نزدیک مسجد در خانه ای جای دادند. روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن اسیران دیدن نمود. سفانه از موقعیت استفاده کرد و گفت:
یا محمّد هلک الوالد و غاب الوافد فان رايت ان تخلى عنى و لا تشمت بی احیاء العرب، فان ابي كان يفك العانى و يحفظ الجار و يطعم الطعام و يفشى السلام و يعين على نوائب الدهر.
ای محمّد! پدرم (حاتم) از دنیا رفت و نگهبان و سرپرستم (عدی) ناپدید شد و فرار کرد؛ اگر صلاح بدانی مرا آزاد کن و شماتت و بدگویی قبیله های عرب ها را از من دور ساز. همانا پدرم (حاتم) بردگان را آزاد می ساخت، از همسایگان نگهبانی می نمود و به مردم غذا می رسانید، آشکارا سلام می کرد و در حوادث تلخ روزگار، مردم را یاری می نمود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که احترام بسیاری به ارزش های اخلاقی می گذاشت، به سفانه فرمود:
يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك مسلما لترحمنا عليه.
ای دختر! این ویژگی هایی که بر شمردی، از صفات مؤمنان راستین است. اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت قرار می دادیم.
آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله به مسؤولین امر فرمود:
خَلُّوا عَنْها فَإِنَّ أَباهَا كَانَ يُحِبُّ مَكارِمَ الْأَخْلَاق. این دختر را به پاس احترامی که پدرش به ارزش های اخلاقی می نمود، آزاد سازید.
در این حال پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله لباس نو به او پوشانید و هزینه سفر به شام را در اختیار او گذاشت و او را همراه افراد مورد اطمینان به شام نزد برادرش رهسپار کرد.
در سیره عملی پیامبر صلی الله علیه و آله صدها نمونه از اخلاق نیک و زیبا وجود دارد که هر کدام نشانگر قطره ای از اقیانوس عظیم حسن خلق آن حضرت صلی الله علیه و آله است؛ همان گونه که خداوند با تعبیر
وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ (1) و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته ای داری
به این مطلب اشاره فرموده است. در این جا نظر شما را به چند نمونه از جلوه های نیکو و زیبای اخلاق نبوی جلب می کنیم:
1) قلم، 4.
هنگامی که بلال آن ها را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد آن حضرت صلی الله علیه و آله از صفیه پرسید: «چرا صورتت را خراشیده ای و این گونه خاک آلود و افسرده هستی؟!» صفیه ماجرای عبورش از کنار جنازه ها را بیان کرد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله از رفتار خلاف اخلاق اسلامی بلال حبشی ناراحت شده و بلال را سرزنش کرده و فرمود:
انزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى رجالهما؛ ای بلال! آیا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت بربسته که آن ها را از کنار کشته شدگانشان عبور می دهی؟! چرا بی رحمی کردی؟
جالب این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای جبران رنج ها و ناراحتی های صفیه با او ازدواج کرد، سپس او را آزاد و بار دیگر با پیشنهاد صفیه با او ازدواج کرد و به این ترتیب، ناراحتی های او را به طور کلی از قلبش زدود.
شیماء از پیامبر صلی الله علیه و آله تقاضا کرد تا اسیران طایفه اش را آزاد سازد. پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «من سهمیه خودم را بخشیدم و در مورد سهمیه سایر مسلمانان، به تو پیشنهاد می کنم که بعد از نماز ظهر برخیز و در حضور مسلمانان، بخشش مرا وسیله خود قرار بده تا آن ها نیز سهمیه خود را ببخشند.» شيماء همین کار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نیز به پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله سهمیه خود را بخشیدیم.»
سیره نویس معروف، ابن هشام می نویسد:
پیامبر صلی الله علیه و آله به شیماء فرمود: اگر بخواهی با کمال محبّت و احترام، در نزد ما بمان و زندگی کن و اگر دوست داری تو را از نعمت ها بهره مند می سازم و به سلامتی به سوی قوم خود بازگرد.
شیماء گفت: می خواهم به سوی قوم خود بازگردم. پیامبر صلی الله علیه و آله یک غلام و یک کنیز به او بخشید و این دو با هم ازدواج کردند و به عنوان خدمتکار خانه شیماء به زندگی خود ادامه دادند.
سَمِعْتُمْ صُرَاخَ اَلصَّبِیِّ؛ آیا شما صدای گریه کودک را نشنیدید؟
معلوم شد که کودکی در چند قدمی محل نمازگزاران گریه می کرده و کسی نبوده که او را آرام کند. صدای گریه او دل مهربان پیامبر صلی الله علیه و آله را به درد آورد. از این رو نماز را با شتاب تمام کرد تا کودک را از آن وضع بیرون آورده و نوازش نماید.
عبدالله می گوید: روزی به مسجدالنبی رفتم، ناگاه دیدم زید در صف نماز مسلمانان نشسته و مسلمان شده است. بسیار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسیدم: «علّت مسلمان شدنت چه بوده است؟» زید گفت: تنها در خانه ام نشسته بودم و کتاب آسمانی تورات را می خواندم؛ وقتی که به آیاتی در مورد اوصاف محمّد صلی الله علیه و آله بود رسیدم، با ژرف اندیشی آن را خواندم و ویژگی های آن حضرت صلی الله علیه و آله را که در تورات آمده بود به خاطر سپردم. با خود گفتم بهتر آن است که نزد محمّد صلی الله علیه و آله روم و او را بیازمایم و بنگرم که آیا او دارای آن ویژگی ها که یکی از آن ها «حلم و خویشتنداری» بود هست یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم و همه حرکات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قرار دادم، همه آن ویژگی ها را در وجود او یافتم، با خود گفتم تنها یک ویژگی مانده است، باید در این مورد نیز به کندوکاو خود ادامه دهم، آن ویژگی حلم و خویشتن داری او بود، چرا که در تورات خوانده بودم: «حلم محمّد بر خشم او غالب است، جاهلان هرچه به او جفا کنند، از او جز حلم و خویشتنداری نبینند.» روزی برای یافتن این نشانه از وجود آن حضرت صلی الله علیه و آله، روانه مسجد شدم، دیدم عرب بادیه نشینی سوار بر شتر به آن جا آمد؛ وقتی که محمّد صلی الله علیه و آله را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به این جا آمده ام، خشکسالی و قحطی باعث شده که همه گرفتار فقر و ناداری شده ایم، مردم آن قبیله مسلمان هستند و آهی در بساط ندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه می کنند و امید آن را دارند که به آن ها احسان کنی.»
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود: آیا از فلان وجوه چیزی نزد تو مانده است؟ حضرت علی علیه السلام گفت: نه. پیامبر صلی الله علیه و آله حیران و غمگین شد. همان دم من به محضرش رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا! اگر بخواهی با تو خرید و فروش سلف کنم، اکنون فلان مبلغ به تو می دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدار خرما به من بدهی، آن حضرت صلی الله علیه و آله پیشنهاد مرا پذیرفت و معامله را انجام داد. پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه نشین داد. من همچنان در انتظار بودم تا این که هفت روز به فصل چیدن خرما مانده بود، در این ایام روزی به صحرا رفتم، در آن جا محمّد صلی الله علیه و آله را دیدم که در مراسم تشییع جنازه شخصی حرکت می کرد؛ سپس در سایه درختی نشست و هر کدام از یارانش در گوشه ای نشستند. من گستاخانه نزد آن حضرت صلی الله علیه و آله رفتم و گریبانش را گرفتم و گفتم: «ای پسر ابوطالب! من شما را خوب می شناسم که مال مردم را می گیرید و در بازگرداندن آن کوتاهی و سستی می کنید، آیا می دانی که چند روزی به آخر مدّت مهلت بیشتر نمانده است؟»
من با کمال بی پروایی این گونه جاهلانه با آن حضرت صلی الله علیه و آله رفتار کردم (با این که چند روزی به آخر مدّت مهلت باقی مانده بود). ناگاه از پشت سر آن حضرت صلی الله علیه و آله، شخصی با صدای خشن در حالی که شمشیرش را از نیام برکشیده، به من رو کرد و گفت: «ای سگ! دور باش». حضرت محمّد صلی الله علیه و آله از او جلوگیری کرد و فرمود: «نیازی به این گونه پرخاشگری نیست. باید او (زید) را به حلم و حوصله سفارش کرد» و آن گاه به او فرمود: «برو از فلان خرما فلان مقدار به زید بده.» من به همراه او رفتم و حق مرا داد، به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقّم به من خرما داد. گفتم: این زیادی چیست؟ گفت: چه کنم، حلم محمّد صلی الله علیه و آله موجب آن شده است. چون تو از نهیب و فریاد خشن من آزرده شدی، محمّد صلی الله علیه و آله به من دستور داد این زیادی را به تو دهم تا از تو دلجویی شود و خوشنودی تو به دست آید. هنگامی که آن اخلاق نیک و حلم عظیم محمّد صلی الله علیه و آله دیدم، مجذوب اسلام و اخلاق زیبای پیامبر صلی الله علیه و آله شدم و گواهی به یکتایی خدا و رسالت محمّد صلی الله علیه و آله دادم و در صف مسلمانان درآمدم.
این ها چند نمونه از سلوک اخلاقی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود، که هر کدام چون آیینه ای شفاف ما را به تماشای جمال زیبای اخلاق نیک آن حضرت صلی الله علیه و آله دعوت می کند و یکی از راز و رمزهای مهم پیشرفت اسلام در صدر اسلام را که بسیار چشمگیر بود، به ما نشان می دهد. در فرازی از گفتار حضرت علی علیه السلام در شأن اخلاق پیامبر صلی الله علیه و آله چنین آمده:
رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله با همنشینانش چنین بود که دائماً خوشرو، خندان، نرم و ملایم بود. هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان، عیبجو و مدیحه گر نبود هیچ کس از او مأیوس نمی شد و هر کس به در خانه او می آمد، نومید باز نمی گشت. سه چیز را از خود دور کرده بود مجادله در سخن پرگویی و دخالت در کاری که به او مربوط نبود او کسی را مذمت نمی کرد و از لغزش های پنهانی مردم جستجو نمی نمود. جز در مواردی که ثواب الهی دارد سخن نمی گفت. در موقع سخن گفتن به قدری گفتارش نفوذ داشت که همه سکوت نموده و سراپا گوش می شدند...
در روایات ما آمده است که در شب ولادت آن حضرت صلی الله علیه و آله حوادث مهم و اتفاقات زیادی در اطراف جهان به وقوع پیوست که پیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله «ارهاصات» بوده؛ بدان گونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شده و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است:
يوم تفرس منه الفرس انهم *** قد انذروا بحلول البؤس والفم
و بات ایوان کسری و هو منصدع *** کشمل اصحاب کسری غیر ملتئم
النار خامدة الانفاس من اسف عليه *** و النهر ساهي العين من سدم
و ساء ساوه ان غاضت بحيرتها *** و رد واردها بالغيظ حين ظم
كان بالنار ما بالماء من بلل *** حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم
و شاید جامع ترین حدیث در این باره حدیثی است که مرحوم صدوق رحمه الله علیه در کتاب امالی به سند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده و ترجمه اش چنین است که آن حضرت علیه السلام فرمود:
ابلیس به آسمان ها بالا می رفت و چون حضرت عیسی به دنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا می رفت و هنگامی که رسول خدا به دنیا آمد از همه آسمان های هفتگانه ممنوع شد و شیاطین به وسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوع گردیدند و قریش که چنان دیدند گفتند: قیامتی که اهل کتاب می گفتند بر پا شده!
عمرو بن امیه که از همه مردم آن زمان به علم کهانت و ستاره شناسی داناتر بود، بدانها گفت: بنگرید اگر آن ستارگانی است که مردم به وسیله آن ها راهنمایی می شوند و تابستان و زمستان از روی آن معلوم گردد، پس بدانید که قیامت بر پا شده و مقدمه نابودی هر چیز است و اگر غیر از آن هاست، امر تازه ای اتفاق افتاده و همه بت ها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتی در آن روز بر سر پا نبود و ایوان
کسری در آن شب شکست خورد و چهارده کنگره آن فرو ریخت و دریاچه ساوه خشک شد و وادی سماوه پر از آب شد آتشکده های فارس نیز که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید موبدان فارس در خواب دیدند که شترانی سخت، اسبان عربی را یدک می کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آن ها پراکنده شدند و طاق کسری از وسط شکست خورد و رود دجله در آن وارد شد در آن شب نوری از سمت حجاز بر آمد و همچنان به سمت مشرق رفت تا بدانجا رسید فردای آن شب تخت هر پادشاهی سرنگون گردید و خود آن ها گنگ گشتند که در آن روز سخن نمی گفتند دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید و هر کاهنی که بود از تماس با همزاد شیطانی خود ممنوع گردید و میان آن ها جدایی افتاد آمنه علیه السلام گفت: به خدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دست های خود را بر زمین گذارد و سر به سوی آسمان بلند کرد و بدان نگریست و نوری از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گوینده ای می گفت:
تو آقای مردم را زادی؛ او را محمّد نام بگذار
آن گاه او را به نزد عبدالمطلب علیه السلام بردند و آن چه را مادرش آمنه علیها السلام گفته بود به عبدالمطلب علیه السلام گزارش دادند، عبد المطلب علیه السلام او را در دامن گذارده گفت:
الحَمْدُ للّه الَّذى أَعْطاني هذا الغُلامُ الطيِّبُ الأَرْدانِ قَدْ سادَ في المَهدِ على الغُلْمَانِ. ستایش خدایی را که به من عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبورا که در گهواره بر همه پسران آقا است.
آن گاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد (1)و در باره او اشعاری سرود.
و در حدیث دیگری که در کتاب کمال الدین نقل کرده چنین است که در شهر مکه شخصی یهودی سکونت داشت و نامش یوسف بود، وی هنگامی که ستارگان را در حرکت و جنبش مشاهده کرد با خود گفت این تحولات آسمانی به خاطر ولادت همان پیغمبری است که در کتا بهای ما ذکر شده که چون به دنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمان ها ممنوع گردند. و چون صبح شد به مجلسی که چند تن از قریش در آن بودند آمد و بدانها گفت: آیا دوش در میان شما مولودی به دنیا آمده گفتند: نه. گفت: سوگند به تورات که وی به دنیا آمده و آخرین پیمبران است
1) یعنی او را به کنار خانه کعبه آورد و برای سلامتی و پناه او از شر شیاطین و دشمنان، بدنش را به چهار گوشه کعبه مالید.
و اگر این جا متولد نشده حتماً در فلسطین متولد گشته است این گفت و گو گذشت و چون قریشیان متفرّق شدند و به خانه های خود رفتند داستان گفت و گوی با آن یهودی را با زنان و خاندان خود بازگو کردند و آن ها گفتند آری دیشب در خانه عبدالله بن عبد المطلب پسری متولد شده این خبر را به گوش یوسف یهودی رساندند، وی پرسید: آیا این مولود پیش از آن که من از شما پرسش کردم به دنیا آمده یا بعد از آن؟ گفتند: پیش از آن. گفت: آن مولود را به من نشان دهید قریشیان او را به در خانه آمنه آوردند و بدو گفتند: فرزند خود را بیاور تا این یهودی او را به بیند و چون مولود را آوردند و یوسف یهودی او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد و چشمش به خال سیاه و درشتی که روی شانه وی بود بیفتاد در این وقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودی عارض شد و به زمین افتاد قرشیان تعجّب کرده و خندیدند. یهودی برخاست و گفت آیا می خندید؟ باید بدانید که این پیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما می نهد... قریشیان متفرّق شده و گفتار یهودی را برای یکدیگر تعریف می کردند.
و در حدیثی که مرحوم کلینی شبیه به روایت بالا از مردی از اهل کتاب نقل کرده آن مرد کتابی به قریشیان که ولید بن مغيرة وعتبة بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت نبوت از خاندان بنی اسرائیل خارج شد و به خدا این مولود همان کسی است که آن ها را پراکنده و نابود سازد. قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند مرد کتابی که دید آن ها خوشنود شدند بدیشان گفت: خرسند شدید به خدا سوگند این مولود چنان سطوت و تسلطی بر شما پیدا کند که زبانزد مردم شرق و غرب گردد. ابوسفیان از روی تمسخر گفت: او به مردم شهر خود تسلط می یابد و نظیر آن چه در روایات ما آمده برخی از این حوادث در روایات اهل تسنن نیز ذکر شده اما در بسیاری از آن ها این حوادث قبل از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله ذکر شده نه مقارن ولادت مانند روایاتی که در سیره ابن هشام و تاریخ طبری و جاهای دیگر است و در صحیح بخاری نیز از ابن عباس روایت شده (1)و فخر رازی نیز در تفسیر آیه شريفه: فَمَن يَسْتَمِع الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَابًا رَصَدًا (2)در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمان ها و تیرهای شهاب همین گفتار را داشته و اقوالی در این باره نقل کرده (3)و از ابی بن کعب نیز حدیثی در این مورد نقل کرده اند که گفته است:
لم يرم بنجم منذ رفع عيسى علیه السلام حتى بعث رسول الله صلی الله علیه و آله. (4)
و در اشعار بعضی از شاعران عرب نیز قسمتی از این حوادث در مورد مبعث آمده؛ مانند اشعاری که از شاعری به نام قیروانی نقل شده است
سوره الرحمن عروس قرآن کریم خوانده شده است در این سوره مبارک از نعمت ها و مواهب الهی یاد شده و سی بار آیه ی فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ تکرار شده است یعنی: پس کدام یک از نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟ جابر بن عبدالله گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله روزی سوره ی الرحمن را در جمع مردم خواند ولی آن ها سکوت کردند و چیزی نگفتند، پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان فرمودند: جنیان بهتر از شما، پاسخ می دهند، چرا که چون آیه فَبِأَيِّ الَآءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ را برایشان خواندم، در پاسخ گفتند: و لا بشي من آلا ربنا نكذب. یعنی نه هرگز ما چیزی از نعمت های پروردگارمان را انکار و تکذیب نمی کنیم. پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله بدین ترتیب، به مسلمانان دستور دادند که هنگام شنیدن آیه ی فَبِأَيِّ ءَالَآءِ رَبِّكُمَا تُكَذِبَانِ سکوت نکنند و بگويند: لا بشي من آلائك رب اكذبُ.
امام باقر علیه السلام فرمودند: روزی یاران و اصحاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله گرد هم نشسته بودند و حسب و نسب خود را گفته و به آن می نازیدند که عمربن خطاب به سلمان گفت: تو هم حسب و نسب خود را بگو حضرت سلمان گفت: من بنده خدا هستم گمراه و تهیدست و برده بودم؛ خداوند به برکت وجود پیامبر صلی الله علیه و آله مرا هدایت کرد و بی نیاز و آزاد نمود این است حسب و نسب من ای عمر در همین وقت پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شد و از مضمون گفتگوی آن ها باخبر گشت و به اصحاب خطاب نمود و فرمودند: شرف مرد، دین و ایمان اوست آبروی مرد خلق و خوی اوست ریشه و اصل مرد عقل اوست، سپس آیه 13 سوره حجرات را تلاوت فرمود که ترجمه اش این است ی ای مردم جهان ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و به شکل دسته ها و قبیله ها (ی مختلف) در آوردیم تا همدیگر را بشناسید. همانا گرامی ترین شما نزد خداوند، پرهیز کار ترین شماست.
پیامبر صلی الله علیه و آله همسران متعدد داشت که ازدواج آن حضرت با آن ها بیشتر به خاطر جنبه های سیاسی عاطفی و اجتماعی بود یکی از همسران او عایشه دختر ابوبکر بود و دیگری حفصه دختر عمر و دیگری صفیه دختر حیبن اخطب (که پدر صفیه یهودی بود ولی صفیه به اسلام گرویده بود). روزی عایشه و حفصه صفیه را مورد استهزاء قرار داده و به او گفتند: ای دختر یهودی.
صفیه ناراحت شد و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و از آن ها شکایت کرد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر از این پس به تو چنین گفتند در جواب بگو پدرم هارون پیامبر خدا و عمویم موسی کلیم (همسخن) خدا و شوهرم، محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله است. او از خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله مرخص شد، تا این که باز در یک برخوردی، عایشه و حفصه به صفیه گفتند ای دختر یهودی! صفیه در پاسخ گفت: پدرم هارون پیامبر خدا و عمویم موسی کلیم خدا و شوهرم محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله است. آن ها فهمیدند که او این پاسخ را از کجا گرفته، به او گفتند: این پاسخ را رسول خدا صلی الله علیه و آله به تو آموخته است، در این هنگام آیه 11 سوره حجرات نازل شد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ يَكُونُوا خَيْرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ يَكُنَّ خَيْرًا مِنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ ای مومنان، استهزا نکنید گروهی، گروه دیگر را، که ای بسا آن گروهی که مورد مسخره واقع شده اند، بهتر از مسخره کنندگان باشد و همچنین زنها، زن های دیگر را مسخره نکنند که چه بسا دسته دوم بهتر از دسته اول باشند و به همدیگر طعنه نزنید، و همدیگر را با لقب بد نخوانید که پس از ایمان آوردن، نام زشت نهادن بد است، هر کس توبه نکند، جزو ستمکاران می باشد.
شخصی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله پرسید عذاب چه کسی در روز قیامت از همه سخت تر است؟ فرمود: کسی که پیامبر و یا مردی که امر به معروف می کند را به قتل برساند؛ سپس فرمود: بنی اسرائیل در آغاز روز در یک ساعت چهل و سه پیامبر را کشتند، صد و دوازده نفر از بندگان صالح بنی اسرائیل به دفاع از پیامبران برخاستند و امر به معروف و نهی از منکر نمودند، در ساعت آخر همان روز بنی اسرائیل همه ی آن 112 نفر را کشتند و آیه ی 21 (سوره ی آل عمران) به همین مطلب اشاره می کند:
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَيَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ. آنان که به آیات خدا، کافر می شوند و پیامبران را به نا حق می کشند (و نیز) آنان را که امر به قسط و عدالت می نمایند می کشند قاتلان را به عذاب دردناک بشارت بده.
به این ترتیب می آموزیم که گاهی باید در سخت ترین شرایط تا سر حد شهادت، از حق دفاع نمود امر به معروف و نهی از منکر کرد.
روزی یک نفر بادیه نشین به مجلس رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد شنید این دو آیه را خواند:
فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ﴿7 وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ﴾ کسی که اندکی ناچین کار خیر یا بد کند، آن را می نگرد و نتیجه را می یابد.
بادیه نشین گفت: ای رسول خدا حتى «مثقال ذره» هم به حساب می آید، و برای آن عقاب است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آری. بادیه نشین صاف دل آن چنان تحت تأثیر آیه ی قرار گرفت که صدایش به گریه بلند شد و فریاد زد: و اسوأتاه و افضیحتاه. (وای از رسوایی روز قیامت، وای بر من از این که گناهان آشکار شوند). رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
دل این بادیه نشین از ایمان خبر دارد.
ماعز اسلمی، یکی از مسلمانان صدر اسلام بود وی بر اثر اغوای شیطان با زنی زنا کرد، بعد پشیمان شد و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: «من زنا کرده ام» تا هر حکمی که از نظر اسلام است بر او جاری شود (در نتیجه این گناه پاک گردد). پیامبر صلی الله علیه و آله دو نفر از صحابه را دید که یکی به دیگری می گوید این مرد ماعز، آن چه را که خدا پوشانده بود، آشکار کرد، در نتیجه مثل سگ سنگباران شد. پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظه چیزی نگفت، با آن دو نفر در راهی می رفتند، دیدند در بیابان، الاغی مرده و بدنش متعفن شد و متلاشی گشته است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: فلان کس و فلان کس کجایند؟ آن ها عرض کردند این جا هستیم، فرمود: بیائید و از پیکر متعفن این الاغ بخورید. آن ها گفتند: ای رسول خدا، چه کسی این کار را می کند؟ فرمود: آن چه شما در مورد برادرتان (ماعز) گفتید، سخت تر از خوردن گوشت این الاغ است، سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، اکنون او (ماعز) در نهرهای بهشت، شنا می کند.
ابوبکر و عمر، سلمان را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آوردن غذا فرستادند. سلمان نزد پیامبر رفت و تقاضای غذا کرد حضرت صلی الله علیه و آله او را به نزد انبار دارش «اسامه» فرستاد. سلمان نزد اسامه آمد و تقاضای غذا کرد. اسامه گفت: فعلاً چیزی از غذا وجود ندارد. سلمان با دست خالی نزد عمر و ابوبکر بازگشت. آن ها گفتند: اسامه بخل کرد و این روز غذا نفرستاد و اضافه کردند:
اگر ما سلمان را به چاه سمیحه (که چاه پر آبی بود) بفرستیم، آن چاه خشک می شود. سپس به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن ها فرمود: چه موجب شده که در دهان شما بقایای گوشتی را که خورده اید می نگرم. آن ها عرض کردند: ما اصلاً امروز گوشت نخورده ایم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شما گوشت سلمان و اسامه را خوردید. در این هنگام آیه 12 سوره حجرات نازل شد که این آیه مسلمانان را از سوء ظن و غیبت نمودن نهی می فرماید.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله در ضمن گفتاری فرمودند: همواره جبرئیل در مورد همسایه به من سفارش می کند؛ به گونه ای که گمان کردم که همسایه از همسایه ارث می برد و همواره در مورد بردگان سفارش می کند به گونه ای که گمان بردم که وقت معینی برای آزاد کردن آن ها تعیین نموده است که وقتی آن وقت فرا رسید آن ها آزاد می شوند و همواره در مورد مسواک کردن دندان ها به من سفارش می کند به گونه ای که گمان کردم که به زودی آن را واجب می نماید و همواره در مورد مناجات و نماز شب به من سفارش می کند به طوری که گمان بردم که بهترین افراد امت،من در شب نمی خوابند این تعابیر حاکی از تأکید در انجام امور چهارگانه فوق است.
مرد نابینایی حضور پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله آمد و تقاضای دعا کرد، گفت از خدا بخواه که پرده نابینایی را از چشمم بر کنار کند و قدرت دیدم را به من برگرداند. حضرت صلی الله علیه و آله فرمود اگر میل داری دعا می کنم امید است مستجاب شود و چشمت بینا گردد و اگر می خواهی در قیامت بی آن که مورد حساب واقع شوی خدا را ملاقات کنی، به وضع موجود راضی و صابر باش. عرض کرد ملاقات بدون محاسبه را برگزیدم. آن گاه رسول گرامی صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند بزرگ تر از این است که در دنیا هر دو چشم کسی را بگیرد، سپس در قیامت عذابش نماید.
امام صادق علیه السلام فرمود: در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله زنی بود که عطر می فروخت و زینب نام داشت (و طبعاً خودش نیز به خاطر همراه داشتن عطر خوشبو بود). روزی به حضور همسران پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمد. پس از ساعتی پیامبر به خانه آمد و بوی خوش به مشامش رسید، دانست که زینب عطر فروش در آن جا است به او فرمود: وقتی به خانه ما می آیی، خانه های ما را خوشبو می کنی؟
زینب در پاسخ گفت: خانه های شما به خاطر وجود تو [ای پیامبر صلی الله علیه و آله] پاکیزه تر و خوشبوتر است، نه به خاطر عطر همراه من. آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله به او این سفارش را [که سفارش به همه ی فروشندگان کالا نیز هست] کرد، فرمود:
اذا بعث فاحسني و لا تغشي فانه اتقي الله و ابقي للمال؛
وقتی که عطر می فروشی آن را نیکو بفروش و در فروختن، کسی را فریب نده، زیرا اگر چنین کنی به پاکی و پرهیزگاری در پیشگاه خداوند بهتر است و برای بقا و دوام ثروت نیکوتر می باشد.
زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله، مردی از اصحاب آن حضرت صلی الله علیه و آله، سخت تهیدست شده بود. کار به جایی رسید که به ناچار همسرش به او گفت برو به حضور پیامبر و جریان را بگو تا آن حضرت کمکی کند. آن مرد سخن همسرش را گوش کرد و به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و جریان را عرض کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود:
مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَ مَنِ اسْتَغْنَي أَغْنَاهُ اللَّهُ کسی که از ما تقاضا کند به او می بخشیم ولی اگر خصلت بی نیازی را پیشه خود سازد، خداوند او را بی نیاز می کند.
آن مرد به خانه آمد و پس از مدتی باز فشار تهیدستی باعث شد به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و کمک خواست. پیامبر صلی الله علیه و آله همان سخن فوق را تکرار کرد آن مرد به خانه برگشت، امّا باز ناچار شد برای بار سوم به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله برسد و تقاضای کمک کند. پیامبر صلی الله علیه و آله در این بار نیز همان پاسخ را داد آن مرد از سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله جان گرفت و با همتی قهرمانانه و توکل به خدا کمر همت بسته و تیشه ای از شخصی عاریه گرفت و به بیابان و کوه رفت با آن هیزم جمع نمود و آورد و در شهر فروخت و این کار را ادامه داد تا مبالغی پول به و دستش آمد، تیشه عاریه ای را به صاحبش داد و با آن پول ها تیشه ای خرید و دنبال همین کار را گرفت و به قدری پولدار شد که خدمتکاری برای خود خرید و به وضع زندگی خود سر و سامان خوبی داد سپس به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله شرفیاب شد و جریان را به عرض رساند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: به تو که گفتم کسی که از ما تقاضا کند به او می بخشیم ولی اگر راه بی نیازی را بگیرد، خداوند او را بی نیاز خواهد کرد.
در عصر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یکی از مسلمین، در بستر مرگ قرار گرفت، پیامبر صلی الله علیه و آله به بالین او آمد او در حال جان کندن بود پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود بگو: لا اله الا الله. او قدرت تکلم نداشت. پیامبر صلی الله علیه و آله چند بار او را تلقین کرد و به او فرمود: بگو لا اله الا الله. او نمی توانست بگوید و زبانش می گرفت. زنی در آن جا حضور داشت، پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: آیا این شخص، مادر دارد؟ او عرض کرد آری، من هستم پیامبر فرمود: از پسرت راضی هستی؟ گفت نه بلکه ناراضی و خشمگین هستم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: دوست دارم که از او راضیگردی مادر، شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله را پذیرفت و از پسرش راضی شد. در این وقت پیامبر صلی الله علیه و آله به شخص در حال مرگ فرمود بگو: لا اله الا الله زبان او باز شد و گفت: لا اله الا الله. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود بگو:
یا مَنْ یقْبَلُ الیسِیرَ وَ یعْفُو عَنِ الکثیرِ، اِقْبَلْ مِنِّی الیسِیرَ وَاعْفُ عَنِّی الکثِیرَ، إنَّک اَنْتَ العَفُوُّ الغَفُورُ؛ ای خدایی که کم را می پذیری و از بسیار می بخشی، کم را از من بپذیر و بسیار (از گناه) را از من ببخش، توئی بخشنده و آمرزنده.
او تمام این سخنان را گفت پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: چه می بینی؟ عرض کرد: دو سیاه چهره وارد شدند فرمود: این کلمات را تکرار کن او تکرار کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود چه می بینی؟ او عرض کرد آن دو سیاه چهره دور شدند و دو شخص سفید رو و نورانی وارد شدند دو سیاه چهره رفتند و دور گشتند و دیگر آن ها را نمی بینم و دو شخص نورانی به من نزدیک شدند و روحم را دارند از جانم می گیرند. این را گفت و همان لحظه از دنیا رفت.
امام صادق علیه السلام فرمود:
وقتی جعفر طیار (برادر حضرت علی علیه السلام و فرمانده یکم جنگ موته که در سال هشتم هجری واقع شد) به شهادت رسید پیامبر صلی الله علیه و آله به فاطمه زهرا علیها السلام دستور داد تا سه روز غذا درست کند و به خانه جعفر علیه السلام برای اسماً بنت عمیس همسر جعفر و بچه هایش ببرد و با زنان دیگر نزد او بروند و سه روز بمانند. فاطمه علیها السلام این دستور را انجام داد و این دستور بین مسلمانان، سنّت گردید. یعنی یک کار استحبابی و شایسته بین مسلمانان مرسوم شد.
شخصی گفت: با اجازه قبلی به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدم و آن حضرت را در حجره «ام ابراهیم» ملاقات کردم دیدم بر فرشی بسیار ساده آرمیده، که قسمتی از بدنش روی خاک زمین و قسمتی دیگر روی آن فرش است و زیر سرش متکایی از لیف خرما قرار دارد بر او سلام کردم و در محضرش نشستم عرض کردم: ای پیامبر خدا تو انتخاب شده و برگزیده خداوند در میان همه مخلوقات هستی، در حالی که قیصر و کسری (شاهان روم و ایران) بر فرش های طلا بافت و دیبا و ابریشم می آرمند! ولی تو که مقامت از آن ها بالاتر است در این وضع می باشی؟!... در پاسخ فرمود: آن ها (شاهان روم و ایران و...) در عیش و نوش و بهره مندی از لذت ها و شادی ها در همین دنیا عجله کردند، در حالی که دنیا محل گذر است و ناپایدار است و بهره های آن نابود می شود ولی زندگی خوش ما برای آخرت تأخیر افتاده است و ما سرای جاوید آخرت را برگزیده ایم
همسر یکی از اشراف یهود به نام زینب دختر حارث به تحریک یهودیان، تصمیم گرفت پیامبر صلی الله علیه و اله را از طریق زهر به قتل برساند. او می دانست که پیامبر صلی الله علیه و آله به دست گوسفند علاقه مند است پس دست گوسفندی را تهیه کرد و پخت و به زهر آلوده کرد و به عنوان هدیه به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آورد. پیامبر صلی الله علیه و آله رد احسان نکرد و هدیه را پذیرفت تا لقمه اول از آن غذا را به دهان گذاشت، احساس مسمومیت کرد و آن را از دهان بیرون ریخت و دستور داد آن زن را احضار کردند. پس از گفتگویی، پیامبر صلی الله علیه و آله با کمال بزرگواری آن زن را بخشید و به این ترتیب درس عفو و گذشت را که یکی از مهم ترین صفات اخلاقی است، در شدیدترین حوادث به جهانیان آموخت.
مردی از امیرالمؤمنین علیه السلام درخواست کرد اخلاق پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را برایش بشمارد. فرمود تو نعمت های دنیا را بشمار تا من نیز اخلاق آن جناب را برایت بشمارم عرض کرد چگونه ممکن است نعمت های دنیا را احصا کرد با این که خداوند در قرآن کریم می فرماید:
وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَآ اگر بشمارید نعمت های خدا را نمی توانید به پایان رسانید.
حضرت علی علیه السلام فرمود: خداوند تمام نعمت دنیا را قلیل و کم می داند، در این آیه که می فرماید: قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ - بگو متاع دنیا اندک است و اخلاق پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را در این آیه عظیم شمرده چنان چه می فرماید: وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ - تو را خویی بسیار بزرگ است-. اینک تو چیزی که قلیل است نمی توانی بشماری، من چگونه چیزی که عظیم و بزرگ است، احصا کنم؛ ولی همین قدر بدان که اخلاق نیکوی پیامبران به وسیله رسول اکرم صلی الله علیه و آله تمام شد. هر یک از پیغمبران مظهر یکی از اخلاق پسندیده بودند؛ چون نوبت به آن جناب رسید، تمام اخلاق پسندیده را جمع کرد. از این رو فرمود:
انّى بُعَّثُت لاُتَمِمٌ مَكارِمَ الاَخلاقِ؛ من بر انگیخته شدم تا اخلاق نیکو را تمام کنم.
حضرت علی علیه السلام فرمود مردی یهودی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دیناری چند طلبکار بود. روزی تقاضای پرداخت طلب خود را نمود، حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: فعلاً ندارم. گفت از شما جدا نمی شوم تا بپردازید فرمود من هم در این جا با تو می نشینم به اندازه ای نشست که نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و نماز صبح روز بعد را همان جا خواند. اصحاب، یهودی را تهدید می کردند. پیغمبر صلی الله علیه و آله رو به آن ها نموده می فرمود این چه کاری است می کنید؟ عرض کردند یک یهودی شما را بازداشت کند؟ فرمود خداوند مرا مبعوث نکرده تا به کسانی که معاهده مذهبی با من دارند یا غیر آن ها ستم روا دارم. صبحگاه روز بعد تا بر آمدن و بالا رفتن آفتاب نشست در این هنگام یهودی گفت: اشهد ان لا اله الله و اشهد ان محمدا رسول الله؛ نیمی از اموال خود را در راه خدا دادم عرض کرد به خدا سوگند این کاری که نسبت به شما کردم نه از نظر جسارت بود؛ خواستم ببینم اوصاف شما مطابقه می کند با آن چه در تورات به ما وعده داده اند زیرا در آن جا خوانده ام محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله در مکه متولد می شود و به مدینه هجرت می کند و درشت خو و بد اخلاق نیست با صدای بلند سخن می گوید ناسزا و بد زبان نمی باشد اینک گواهی می دهم به یگانگی خدا و پیامبری شما، تمام ثروت من در اختیارتان هرچه خداوند دستور داده درباره آن عمل کنید.
روزی جوانی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و با کمال گستاخی گفت: ای پیامبر خدا آیا به من اجازه می دهی زنا کنم؟ با گفتن این سخن، فریاد مردم بلند شد و از گوشه و کنار به او اعتراض کردند، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله با کمال ملایمت و اخلاق نیک به جوان فرمود نزدیک بیا جوان نزدیک آمد و در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله نشست. حضرت صلی الله علیه و آله [مثل یک دوست] از او پرسید: آیا دوست داری با مادر تو چنین کنند؟ گفت: نه، فدایت شوم فرمود: همین طور مردم راضی نیستند با مادرشان چنین شود بگو ببینم آیا دوست داری با دختر تو چنین کنند؟ گفت نه، فدایت شوم فرمود: همین طور مردم درباره دخترشان راضی نیستند. بگو ببینم آیا برای خواهرت می پسندی؟ جوان مجددا انکار کرد [و از سئوال خود بکلی پشیمان شد] پیامبر صلی الله علیه و آله سپس دست بر سینه او گذاشت و در حق او دعا کرد و فرمود:
خدایا قلب او را پاک گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگی به بی عفتی حفظ کن.
از آن به بعد، زشت ترین کار در نزد این جوان زنا بود.
در جریان فتح مکه سپاه نیرومند دوازده هزار نفری اسلام با فرماندهی شخص پیامبر صلی الله علیه و آله تا «ذی طوی» نزدیک مکه رسیدند سپاهیان اسلام در اطراف آن حضرت صلی الله علیه و آله آماده رزم بودند و کاملا روشن بود که مکه بدون خونریزی، در اختیار مسلمانان قرار می گیرد. پیامبر صلی الله علیه و آله این لحظه پرشور را با لحظه هجرت از مکه در ذهن خود مقایسه کرد و همان جا که سوار بر شتر بود، پیشانی اش را روی [چوب] پالان شتر گذاشت و سجده شکر به جا آورد. آری آن حضرت صلی الله علیه و آله هنگام هجرت که در حقیقت توسط مشرکان از مکه بیرون شد، فرمود:
ای مکه خداوند می داند که من تو را دوست دارم و اگر ساکنان تو مرا اخراج نمی کردند، هیچ مکانی را برای سکونت بر تو ترجیح نمی دادم و جایی را به جای تو عوض نمی کردم و من قطعاً از جدایی تو اندوهگین هستم.
سال هفتم هجرت بود پیامبر صلی الله علیه و آله همراه 1600 نفر سرباز جانباز اسلام، برای فتح قلعه های خیبر که در 32 فرسخی مدینه قرار داشت به سوی خیبر روانه شدند مسلمانان در بیابان خیبر مدتی ماندند و نتوانستند قلعه های خیبر را فتح کنند. در این مدت از نظر غذایی در مضیقه سختی قرار گرفتند به طوری که بر اثر شدت گرسنگی از گوشت بعضی از حیوانات که مکروه است مانند گوشت قاطر و اسب استفاده می کردند. در این شرایط، چوپان سیاه چهره ای که گوسفندان یهود را می چرانید به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و مسلمان شد و سپس گفت:« این گوسفندان مال یهودیان است و در اختیار شما می گذارم». پیامبر صلی الله علیه و آله با کمال صراحت در پاسخ او فرمود:
این گوسفندها نزد تو امانت هستند و در آئین ما خیانت به امانت، جایز نیست، بر تو لازم است که همه گوسفندان را به در قلعه بیری و به صاحبانشان برسانی.
او فرمان پیامبر را اطاعت کرد و سپس به جبهه مسلمین بازگشت. به راستی امانت داری در اسلام، تا چه اندازه مورد احترام و تأکید است که در چنین شرایطی، رسول اکرم صلی الله علیه و آله دستور به حفظ آن می دهد و این درس بزرگ را برای همیشه به مسلمین می آموزد.
وقتی که در جنگ اُحد، دندان پیامبر صلی الله علیه و آله شکست و صورتش مجروح شد، یارانش سخت ناراحت شدند و به آن حضرت صلی الله علیه و آله عرض کردند: دشمن را نفرین کن! در پاسخ آن ها فرمود:
إِنِّي لَمْ أَبْعَثْ لَعَاناً وَلكِنْ بُعِثْتُ داعِياً وَ رَحْمَةً، اللّهم إِهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمُ لَا يَعْلَمُونَ؛ من به عنوان نفرین کننده مبعوث نشده ام، بلکه مبعوث شده ام برای دعوت مردم به سوی حق و رحمت برای آن ها خداوندا قومم را هدایت فرما چرا که آن ها آگاهی ندارند.
پیراهن پیغمبر صلی الله علیه و آله کهنه شده بود، شخصی دوازده در هم به ایشان هدیه کرد. آن جناب پول را به حضرت علی علیه السلام دادند تا از بازار پیراهنی بخرد امیرالمؤمنین علیه السلام جامه ای به همان مبلغ خرید. وقتی که خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آورد، فرمودند: این جامه پر بها است، پیراهنی پست تر از این مرا بهتر است، آیا گمان داری که صاحب جامه پس بگیرد؟ عرض کرد نمی دانم فرمود به او رجوع کن شاید راضی شود حضرت علی علیه السلام پیش آن مرد رفت و گفت پیغمبر صلی الله علیه و آله می فرماید
این پیراهن برای من پر بها است و جامه ای ارزان تر از این می خواهم. صاحب جامه راضی شد و دوازده درهم را رد کرد فرمود وقتی پول را آوردم حضرت صلی الله علیه و آله با من به بازار آمد تا پیراهنی بگیرد. در بین راه به کنیزی برخورد کرد در گوشه ای نشسته بود و گریه می کرد. جلو رفته می کرد. جلو رفته و سبب گریه اش را پرسید گفت یا رسول الله مرا برای خرید به بازار فرستادند و چهار درهم همراه داشتم آن پول را گم کرده ام پیغمبر صلی الله علیه و آله چهار درهم از پول جامه را به او داد و پیراهنی نیز چهاردهم خریداری کرد. در بازگشت مرد مستمندی از ایشان تقاضای لباس کرد. همان پیراهن را به او دادند. باز به بازار برگشته و با چهار درهم باقی مانده پیراهن دیگری خریدند وقتی که به محل کنیز رسید، او را هنوز گریان مشاهده کرد پیش رفته فرمود: دیگر برای چه گریه می کنی؟ گفت: دیر شده، می ترسم مرا بیازارند فرمود تو جلو،برو ما را به خانه راهنمایی کن همین که به در خانه رسیدند به صاحب خانه سلام کردند، ولی آن ها تا مرتبه سوم جواب نداند پیغمبر صلی الله علیه و آله از جواب ندادن سئوال نمود. صاحب خانه عرض کرد: سلام شما بر ما زیاد شود تا باعث زیادی نعمت و سلامتی ما گردد. حضرت صلی الله علیه و آله داستان کنیز را شرح داده و تقاضای بخشش او را کردند. صاحب کنیز گفت چون شما تشریف آوردید او را آزاد کردم آن گاه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: دوازده درهمی ندیدم که این قدر خیر و برکت داشته باشد دو نفر برهنه را پوشانید و کنیزی را آزاد کرد.
از امام حسن مجتبی علیه السلام روایت شده از دایی خودم، هند بن ابی هاله [که از وصافین پیامبر صلی الله علیه و آله بود] خواستم مقداری از اوصاف آن حضرت صلی الله علیه و آله را برایم بیان کند؛ گفت:
دائماً متفکّر به نظر می رسید، آنی راحتی نداشت و اکثر اوقات ساکت بود و جز در مواقع ضرورت حرف نمی زد. هنگام تکلّم از اول تا به آخر به آرامی لب به سخن باز می کرد و کلامش کوتاه و جامع و خالی از تفصیل بی جا و وافی به تمام مقصود بود نرمخو بود و به کسی جفا نمی کرد و کسی را حقیر نمی شمرد نعمت در نظرش بزرگ می نمود، اگرچه ناچیز باشد و هیچ نعمتی را نکوهش نمی کرد طعام ها را ناپسند نمی شمرد مدح و تعریف هم نمی نمود.
دنیا را و ناملایماتش هرگز او را به خشم نمی آورد و چون حقی پایمال می شد، از شدت خشم کسی او را نمی شناخت و از هیچ چیز پروا نداشت تا آن که حق را یاری کند. هنگام اشاره به تمام دست اشاره می فرمود و چون از مطلبی تعجب می کرد دست ها را پشت و رو می کرد. زمانی که صحبت می کرد دست ها را به هم وصل می کرد و انگشت ابهام دست چپ را به کف دست راست می زد وقتی غضب می فرمود، از شدت ناراحتی روی می گردانید و چون خوشحال می شد، چشم ها را به هم می،نهاد بیشتر خنده هایش لبخند بود، هنگام تبسم دندان هایش چون دانه های تگرگ نمایان می شد.
امام حسین علیه السلام گوید: از پدرم از وضع داخلی رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدم فرمود: چون به منزل تشریف می برد اوقاتش را به سه بخش قسمت می کرد قسمتی را برای عبادت خدا و قسمتی برای اهل بیت علیهم السلام خود و جزئی را به خود اختصاص می داد و آن جزئی را که مربوط به خودش بود به صادر کردن دستورهای لازم به خواص اصحاب و تکلیف نمودن آنان برای رسیدگی به کارهای عمومی مردم صرف می کرد و از آن قسمت چیزی را به کارهای شخصی خود اختصاص نمی داد از جمله روش آن جناب این بود که اهل فضل را همیشه می پذیرفت و هر کس را به مقدار فضیلتی که در دین داشت، احترام می کرد به احتیاجات آنان رسیدگی می کرد و ایشان را سرگرم اصلاح نقایصشان می کرد و از ایشان درباره امت پرسش نموده مطالب لازم را بیان می کرد و می فرمود:
باید حاضران به غایبان برسانند حاجت کسانی را که به من دسترس ندارند، به من برسانید و بدانید که هر کس حاجت اشخاص ناتوان را نزد سلطان ببرد، خدا قدم های او را در روز قیامت ثابت و استوار می سازد.
در مجلس آن جناب غیر این گونه مطالب ذکر نمی شد و از کسی غیر آن را نمی پذیرفت. آنان برای درک فیض و طلب علم شرفیاب می شدند و بی آن که چیزی بچشند، متفرق نمی شدند و چون بر می گشتند رهنمایانی بودند رسول خدا صلی الله علیه و آله زبان خود را از سخنان غیر لازم باز می داشت و با مردم انس می گرفت و آنان را از خود دور نمی کرد بزرگ هر قومی را گرامی می داشت و او را بر قوم حاکم می نمود. همیشه از مردم برحذر بود و خود را می پایید بدون آن که روی از آنان بگرداند و بدخلقی کند از اصحاب خود تفقد می نمود و از مردم، حال مردم را می پرسید هر کار نیکی را تحسین و تقویت می کرد و هر کار زشتی را تقبیح کرده، کوچک می شمرد. در همه امور میانه رو بود، گاهی تفریط و گاهی افراط نمی کرد از کار مردم غفلت نمی نمود تا مبادا آنان منحرف شوند درباره حق کوتاهی نداشت و از آن هم تجاوز نمی کرد اطرافیان آن حضرت صلی الله علیه و آله نیکان مردم بودند و برترین آنان نزدش، کسانی بودند که مردم را بیشتر نصیحت کنند و بزرگ ترینشان کسانی بودند که درباره برادران دینی بیشتر مواسات و خیرخواهی داشته باشد.
در هیچ مجلسی نمی نشست و برنمی خاست مگر به یاد خدا و در مجالس جای مخصوصی برای خود انتخاب نمی کرد مخصوصا از این کار نهی می فرمود و وقتی به جمعیتی می پیوست، هرجا که خالی،بود می نشست و به اصحاب خود نیز دستور می داد که چنان کنند و حق هر یک از اهل مجلس را ادا می کرد و کسی از آنان احساس نمی کرد که دیگری پیش آن حضرت صلی الله علیه و آله محترم تر از خوداست با هر کس که می نشست به قدری صبر می کرد تا خود آن شخص برخیزد هر کس حاجتی از او می طلبید یا به حاجت خود می رسید و یا با بیان شیرین آن حضرت صلی الله علیه و آله قانع می شد خویش به قدری نرم بود که مردم او را برای خود چون پدری مهربان می دانستند و همه نزدش از حق مساوی برخوردار بودند مجلس، مجلس حلم، حيا، صداقت و امانت بود و در آن آوازها بلند نمی شد و حرمت مردم هتک نمی شد اگر از کسی لغزشی سر می زد جای دیگر گفته نمی شد اهل مجلس همه با هم عادلانه رفتار می کردند و رفتارشان با یکدیگر چون دوستی پرهیزگاران بود و به هم تواضع می نمودند؛ بزرگسالان را احترام می کردند و به کوچک ترها مهربان بودند، محتاجان را بر خود مقدّم می داشتند و غریبان را نگهداری می کردند.
امام حسین علیه السلام گوید: سپس پرسیدم روش رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره همنشینان خود چطور بود؟ فرمود: دائماً خوشرو، خوشخوی و نرم بود. خشن و درشت خو و سبک سر و فحّاش و عیبجو نبود، کسی را زیاد مدح نمی کرد و از چیزی که به آن رغبت و میل نداشت غفلت می ورزید خود را از سه چیز دور می داشت جدال پرحرفی و گفتن مطالب بی فایده و نسبت به مردم نیز از سه چیز پرهیز می کرد هرگز کسی را سرزنش نمی کرد و از او عیب نمی گرفت لغزش و عیب های مردم را جستجو نمی کرد و سخن نمی گفت مگر در جایی که امید ثواب در آن می داشت. هنگام تکلّم چنان حاضران را به خود جذب می کرد که از احدی صدای نفس کشیدن شنیده نمی شد و چون ساکت می گشت، آنان سخن می گفتند.
در حضور آن جناب روی مطلبی نزاع نمی کردند اگر کسی با ایشان صحبت می کرد همه ساکت می شدند تا سخنش پایان یابد و تکلمشان در محضر آن جناب به نوبت بود. اهل مجلس از چیزی که به خنده می افتادند وی نیز می خندید و از آن چه تعجب می کردند، تعجّب می کرد. بر اسائه ادب شخص غریب در پرسش و گفتار صبر می کرد، تا جایی که اصحاب در صدد جلب شخص مزاحم بر می آمدند، می گفت: «وقتی حاجتمندان را دیدید یاریشان کنید.» هرگز ثنای کسی را نمی پذیرفت، مگر این که ثنایش به عنوان تشکّر از آن حضرت صلی الله علیه و آله باشد. و کلام احدی را نمی برید، مگر آن که از حد مشروع تجاوز کند که در آن صورت با نهی و یا برخاستن، کلام او را قطع می نمود.
سکوت آن جناب بر چهار چیز بود حلم، حذر، تقدیر و تفکّر. سکوتش در تقدیر و اندازه گیری برای آن بود که همه مردم را به یک چشم ببیند و به گفتار همه به یک نحو گوش دهد. اما سکوتش در تفکر آن بود که در چیزهای باقی و فناپذیر فکر می کرد. سکوتش در حلم صبر و بردباری بود که داشت به طوری که خشمناک نمی شد و از چیزی متنفر نمی گشت. سکوتش در حذر در چهار مورد بود به کارهای نیک چنگ می زد تا دیگران به او اقتدا کنند از کارهای زشت دوری می کرد تا مردم از آن پرهیز نمایند، در انتخاب رأی صحیح برای اصلاح کارهای امت، جدیت می نمود و به آن چه خیر دنیا و آخرت در آن بود، قیام می کرد.
از امام صادق علیه السلام روایت شده هر که صبر کند اندکی صبر کرده و هرکه بی تابی کند، اندکی بی تابی کرده در هیچ کاری صبر را از دست مده؛ زیرا خداوند محمّد را مبعوث فرمود و او را امر به صبر و مدارا کرد و فرمود:
بر آن چه می گویند صبر کن و از آن ها به نیکویی دور شو و مرا با تکذیب کنندگان نعمت دار واگذار.
و باز خداوند فرمود:
بدی را به آن چه نیکوتر است دفع کن تا آن که کسی که میان تو و میان او دشمنی است، دوستی مهربان شود. و این خصلت را جز کسانی که صبر کنند، برنخورند و جز بهره دار بزرگ در نیابد.
رسول خدا صلی الله علیه و اله هم صبر نمود تا او را به امور بزرگ متهم کردند او دلتنگ شد. خدا این آیه را نازل فرمود:
ما می دانیم که سینه تو از آن چه می گویند تنگ می شود با ستایش پروردگارت تسبیح گوی و از سجده گزاران باش.
سپس تکذیبش کردند و متّهمش نمودند. از آن رو غمگین شد و خداوند وحی نازل فرمود:
ما می دانیم که سخنان آن ها تو را غمگین می کند. آن ها تو را تکذیب نمی کنند، بلکه ستمگران آیات خدا را انکار می کنند. پیش از تو نیز پیغمبرانی تکذیب شدند و بر تکذیب شدن و اذیت صبر کردند تا نصرت ما به آن ها رسید.
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله خود را به صبر ملزم ساخت تا آن ها تجاوز کردند و خدا را تکذیب کردند؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
درباره خودم و خاندان و آبرویم صبر کردم ولی نسبت به بد گفتن به معبودم صبر ندارم. خدا فرمود:
ما آسمان ها و زمین و فضا را در شش روز آفریدیم و هیچ خستگی به ما نرسید؛ پس بر آن چه می گویند صبر کن.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در همه احوال صبر کرد تا به امامان از عترتش علیهم السلام به او مژده دادند و آن ها به صبر معرفی گردیدند.
و خداوند متعال فرمود:
چون صابر بودند و به آیات ما یقین داشتند ایشان را پیشوایانی ساختیم که به امر ما هدایت کنند.
در این هنگام پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
صبر نسبت به ایمان، مانند سر است نسبت به تن.
خدا هم از صبر او شکرگزاری کرد و فرمود:
کلمه نیکوی پروردگارت درباره پسران اسرائیل به پاداش صبری که کرده بودند، انجام یافت و آن چه را که فرعون و قومش می ساختند و بر می افراشتند و از گون کردیم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
این بشارت است و انتقام.
پس خدا کشتن مشرکان را به او اجازه داد و مباح کرد و فرمود:
مشركان را هرکجا یافتید، بکشید و بگیرید و محاصره کنید و در هر کمینگاهی سر راهشان بنشینید.
پس خدا آن ها را به دست پیغمبر صلی الله علیه و آله و دوستانش کشت و آن را پاداش صبرش قرار داد، علاوه بر آن چه در آخرت برایش ذخیره کرد. هر که صبر کند و به حساب خدا گذارد، از دنیا نرود تا آن که خدا چشمش را درباره دشمنان روشن کند، علاوه بر آن چه در آخرت برایش ذخیره کند. از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده: جبرئیل آمد و گفت: «یا رسول الله، خداوند مرا با هدیه ای به سوی تو فرستاده که چنین هدیه ای را به هیچ کس پیش از شما عطا نکرده است.» پرسید: « هدیه چیست؟» گفت: «صبر است و نیکوتر از صبر.» پرسید: «نیکوتر از صبر چیست؟» گفت: «رضا و بهتر از آن.» پرسید: «و آن چه باشد؟» گفت: «زهد و نیکوتر از آن.» پرسید: «و آن چیست؟» گفت: «اخلاص و چیزی که بهتر از آن است.» پرسید: «و آن چیست؟» گفت: «یقین است و نیکوتر از آن.» پرسید: «ای جبرئیل، آن چیست؟» گفت: «نردبانش توکل به خداست.» پرسید: «توکل به خدای عزوجل چیست؟» گفت: «آن است که انسان بداند که مخلوق [بدون خواست خدا] نه می تواند ضرر برساند و نه می تواند نفع برساند و نه عطا و منع کند و از مخلوق مأیوس باشد. چون بنده چنین باشد، برای هیچ کس جز خدا کاری انجام نمی دهد و به کسی جز خدا امیدوار نمی گردد و از غیر او نمی ترسد و به هیچ کس جز خدا طمع نمی کند؛ این است معنی توکل.»
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ای جبرئیل تفسیر صبر چیست؟» گفت: «آن است که در موقع سختی شکیبایی کند، همان طور که در موقع شادی شکیبایی می کند و در موقع نیازمندی صبر کند، همان طور که هنگام غنا و بی نیازی صبر می نماید و نیز در هنگام بلا و گرفتاری چنان چه در هنگام سلامت صبر می نماید از حال خود نزد مخلوق شکایت نکند از آن چه بر او از بلا رسیده است.» فرمود: «تفسیر قناعت چیست؟» گفت «آن است که شخص قانع، به آن چه از دنیا می رسد، قناعت می کند و در برابر عطای کم شکر می نماید.»
فرمود: «تفسیر رضا چیست؟» گفت: «کسی که از آقای خود راضی و خشنود است، بر او خشم و غضب نمی کند، اگر از نعمت های دنیا به او برسد یا نرسد، ولی به طاعت اندک خود راضی نمی شود.» فرمود: «تفسیر زهد چیست؟» گفت: «زاهد اوست که دوست می دارد کسی را که خالقش را دوست بدارد و دشمن می دارد کسی را که خالقش را دشمن بدارد و از حلال دنیا احتیاط و دوری می کند و به حرامش توجّه نمی نماید؛ زیرا در حلال دنیا حساب است و در حرامش عقاب و بر تمام مسلمانان رحم می کند، همچنان که بر خود ترحم می کند و از سخن بی فایده دوری می کند، همان طور که از آتش فرار می کند که مبادا شعله اش او را فراگیرد و آرزوی خود را کوتاه می گرداند و مرگ خویش را همیشه پیش چشم خود مجسم می سازد.» فرمود: «ای جبرئیل، تفسیر اخلاص چیست؟» گفت: «مخلص کسی است که از مردم چیزی نخواهد تا آن که بیابد و هرگاه به دست آورد، به آن راضی می شود. و اگر چیزی در دستش باقی بماند، در راه خدا می بخشد. و چون کسی از مردم چیزی را درخواست نکند، به عبودیت خود نسبت به ذات مقدس خدا اقرار نموده و اگر کسی چیزی از دنیا بیابد و به آن راضی شود، از خدا راضی شده و خدا نیز از او خشنود است. و اگر چیزی را در راه خدا ببخشد، در حد اعتماد به خدای خود بوده است.»
فرمود: «تفسیر یقین چیست؟» گفت: «کسی که دارای یقین است، برای خدا چنان کار می کند که گویا او را می بیند و اگر او خدا را نبیند، همانا خدا او را می بیند و به طور حتم می داند که آن چه به او رسیده خطاپذیر نیست و آن چه به او نرسیده بنا نبوده که به وی برسد. و تمام آن چه گفته شد شاخه های توکّل و وسیله ارتقا و پیشرفت به مراتب زهد است.»
از امام باقر علیه السلام نقل شده:
فرشته ای خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: «ای محمّد، خدایت سلام می رساند و می فرماید: اگر بخواهی سرزمین مکه را برای تو پر از طلا سازم؟» رسول خدا صلی الله علیه و آله سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «ای خداوند، این حال برای من بهتر است که یک روز از غذا سیر شوم و سپاسگزاری تو را کنم و روز دیگر گرسنه بمانم و از تو درخواست نمایم.»
در کتاب شریف نهج البلاغه روایت شده که حضرت علی علیه السلام فرمودند:
به پیامبر صلی الله علیه و آله پاک و پاکیزه خود تأسی کن... از دنیا به قدر حاجت اکتفا کرد و چشمان را به آن خیره نساخت و دهان خود را از آن پر نکرد و به آن التفات نفرمود. خزائن دنیا بر وی عرضه شد، ولی قبول نفرمود؛ و چون فهمید که خدا چیزی را دشمن دارد، او نیز آن را دشمن داشت و چیزی را که خدا حقیر دانست او نیز تحقیرش کرد. بر روی زمین غذا میل می کرد و چون بندگان می نشست و کفش خود را به دست خویش پینه می زد بر خر بی پالان سوار می شد و دیگری را هم ردیف خود سوار می کرد و چون دید پرده ی در خانه اش تصویر دارد به همسرش فرمود: این را از من پنهان کن؛ زیرا هر وقت به آن نگاه می کنم به یاد دنیا و زیورش می افتم رسول خدا صلی الله علیه و آله قلباً از دنیا اعراض کرد و ذکر دنیا را در نفس خود محو کرد، تا جایی که دوست داشت زینت های دنیا از نظرش پنهان باشد؛ لباس فاخر برتن نکند و دنیا را خانه همیشگی برای خود نپندارد و امید اقامت در آن را نداشته باشد. پس به کلی دنیا را از دل خارج کرد و یادش را از قلب بیرون نمود. آری چنین است؛ اگر کسی از چیزی بدش بیاید دوست ندارد به آن نگاه کند و حتی دوست ندارد کسی از او اسمی به میان بیاورد.
سوز اشک پیامبر صلی الله علیه و آله
از امام صادق علیه السلام روایت شده:
پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا چیزی را خوش تر از آن نداشت که گرسنه و خائف از خدا باشد.
طبری در احتجاج روایت کرده:
آن حضرت از ترس خدا آن قدر می گریست که جای نمازش تر می شد؛ با این که گناه هم نداشت. روایت شده که چندان گریه می کرد که بیهوش می شد عرض شد: « مگر خدا گناهان گذشته و آینده شما را عفو نفرموده؟» فرمود: «آیا بنده شکرگزار خدا نباشم؟»
از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله از مجلسی بر نمی خاست مگر این که 25 بار استغفار می کرد.
در مکارم الاخلاق است که امیرالمؤمنین علیه السلام هر وقت پیامبر صلی الله علیه و آله را توصیف می کرد، می فرمود:
رسول خدا صلی الله علیه و آله دست و دلبازتر از همه مردم و باجرأت تر از همه آنان بود. از همه راستگوتر و از همه باوفاتر و اخلاقش از همه نرم تر و معاشرتش از همه گرامی تر بود. کسی که ابتدا او را می دید از او هیبت می برد و چون با آن جناب آمیزش می نمود از علاقه مندان و از دوستان حضرتش قرار می گرفت و در گذشته و آینده نظیر وی سراغ ندارم و مانند او را ندیده ام.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده:
به اخلاق نیک آراسته گردیدم؛ زیرا خدا به اخلاق نیک مبعوثم فرموده است و از مکارم اخلاق این است که انسان از کسی که به وی ستم نموده بگذرد؛ و ببخشد به کسی که او را محروم ساخته و بپیوندد با کسی که با وی قطع نموده و عیادت کند از کسی که به عیادتش نمی آید.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده:
آیا به شما خبر ندهم که کدامتان به من بیشتر شباهت دارید؟ آن کسی که خلقش نیکتر و برخوردش با مردم ملایم تر و بیش از همه به برادران دینی خویش مهربان و بر حق صبورتر باشد و غضب خود را بیش از دیگران فرو نشاند و گذشتش بهتر از دیگران باشد و در حال رضا و غضب بیش از دیگران رعایت انصاف و عدالت را نماید.
1- آل عمران 159
2- قلم، 4.
3- صحيح البخاری، ج 6، ص 73.
4 سوره جن، آیه 9.
5- مفاتیح الغیب، ج 8، ص 241.
6- بحار الانوار، ج 15، ص 331.
حجت الاسلام عبدالله شمس آبادی
انواع و اقسام وحی
جایگاه فرشته در ابلاغ وحی
كيستی حضرت جبرئیل علیه السلام
چرایی وساطت فرشته در وحی
تفاوت نبی با رسول
مسئله وجود عوالم بالا و نیز نحوه ارتباط آن با عالمی که ما در آن هستیم از دیر باز مورد بحث و گفتگو بوده است گرچه وجود این دو عالم بر اساس تعالیم مکاتیب آسمانی امری مسلّم است اما باز مسئله نحوه ارتباط این دو عالم امری اختلافی و مورد بحث است و دانشمندان برای این مسئله دیدگاه های مختلفی ارائه کرده اند. امّا در خصوص مسئله وحی و چگونگی رسیدن آن به نبی نیز اختلاف نظر است در این مورد دیدگاه یهودیان بجز در موارد اندکی با دیدگاه اسلام نزدیک است ولی دیدگاه مسیحیت تفاوت های عمده ای دارد در میان مسلمانان نسبت به این که وحی قرآنی بدون وساطت جبرئیل علیه السلام بوده یا با وساطت بحث و اختلاف نظر است اما آن چه که اهمیت دارد که قرآن کریم تماماً کلام خداوند است و در این شک و تردیدی نیست.
کلید واژه ها؛
انواع وحی، وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله، وحی قرآنی، فرشته، تمثّل یا تجسّم
انسان امروز پس از سرخوردگی های بی اندازه از مکاتب ساخته شده بشر بیش از هر زمان دیگر نیازمند هدایت های وحیانی است. از این روی تلاش در احیای معارف آسمانی و بازشناسی مفاهیم والای آن در راهبرد زندگی بشر امری ضروری است.
مبحث وحی یکی از مباحث ارزنده است اهمیت آن از این جهت است که در پی اثبات یک ارتباط خاص با خالق هستی است لذا شبهات و پرسش ها در چگونگی و اصل اثبات این رابطه و حالت خاص است. عمده اشکالات مطرح شده از سوی مستشرقین و روشن فکران نیز به دلیل عدم درک این ارتباط است به همین دلیل است که آنان این ارتباط و در نتیجه قرآن و وحی را برخاسته از ضمیر پیامبر صلی الله علیه و آله و محصول نبوغ نبوی می دانند و یا این که آن را اساطیر الاولین و یا سحر و جادو و یا کهانت و.. می دانستند و حال آن که می دانستند و حال آن که وحی مبدأ غیبی دارد و قرآن در آیات متعدّد این کلام را کلام الهی می داند. اساساً وحی یک مفهوم بسیار زنده در ادیان ابراهیمی است چرا که در غیر ادیان این ارتباط خاص معنا ندارد و اصولاً در دیدگاه خبیردایان اعتقاد به موجود ماوراء الطبیعه امری غیر قابل قبول است. مسأله وحی گرچه از مسائل مشترک بین ادیان است ولی تفاوت های غیر قابل انکاری در تبیین و تفسیر این مسأله وجود دارد مسائل مطرح شده حول مسأله وحی زیاد است و سزاوار تحقیقات عمیق و گسترده در این بارهاست آن چه که ما در این نوشتار در پی تحقیق آن هستیم «بررسی روایات مربوط به چگونگی نزول وحی» است یعنی وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه نازل می شده است آیا با واسطه بوده یا بدون واسطه؟
آیا تمام این اقسام وحی در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله محقّق شده است یا نه؟
آیا وحی قرآنی بر پیامبر صلی الله علیه و آله به همه صورت ها بوده است یا نه؟
حالات نقل شده برای پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان نزول وحی در مورد کدام قسم است؟
و دیگر مسائل مربوط به همین بحث.
پاسخ دانشمندان به این پرسش ها به دو گونه است:
درون دینی (آیات و روایات)
برون دینی
راه های مختلف ارتباط با خالق در آیه شریفه بیان شده است:
وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيَا أَوْ مِن وَرَآيِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلَىًّ حَكِيمٌ (1) خداوند با کسی حرف نمی زند مگر این که به او وحی می کند (بدون واسطه) یا از پشت حجاب و حائل به او وحی می نماید یا رسول و پیکی را اعزام می دارد تا او به اذن الهی به پیامبر وحی کند.
گفته شده است از ظاهر آیه فهمیده می شود که وحی به معنای عام آن مختص به انبیاء علیهم السلام نیست بلکه شامل افرادی دیگری مثل حضرت مریم علیها السلام و مادر حضرت موسی و... نیز می شود.
و امّا آیا می توان این شمول را پذیرفت بخصوص با توجّه به این که:
اولاً؛ آیه در مقام بیان این مطلب نیست.
ثانیاً؛ این که گفته شده است کلمه «وحیا» شامل الهام بر حضرت مریم علیها السلام و... می شود در مقابل دو قسم دیگر ذکر شده است و همچنان که دو قسم دیگر مختص انبیاء علیهم السلام می باشد این قسم نیز مختص آن هاست. در کتاب وحی در قرآن آمده است:
در قسم اول که نه واسطه ای هست و نه حجاب، پس تکلّم و دریافت پیام، همراه با نوعی مشافهه و روبه رویی است و چون خداوند، از جسمانیت و مکان که از لوازم رؤیت حسی است، منزه است، این مشافهه، نوعی ادراک شهودی و درونی است نه دیدار حسی یا یافتن عقلی و فکری. از آیاتی که متناسب با این نوع وحی است، آیات سوره نجم است. (2)
وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3 إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى 4 عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى 5 ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى 6 وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى 7 ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى 8 فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى 9 فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى﴾ (3) سوگند به اختر [= قرآن] چون فرود می آید * [که] یار شما نه گمراه شده و نه در نادانی مانده * و از سر هوس سخن نمی گوید * این سخن بجز وحیی که وحی می شود نیست * آن را [فرشته] شدید القوی به او فرا آموخت.
و ثالثاً؛ شأن نزول،آیه این مطلب را رد می کند زیرا پرسش در مورد پیامبری است.
البته بعضی از مفسّران شأن نزول دیگری ذکر کرده اند که حاصلش چنین است:
جمعی از یهود خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و عرض کردند چرا با خداوند سخن نمی گویی؟ و به او نگاه نمی کنی؟ اگر پیامبر هستی همان گونه که موسی علیه السلام با او سخن گفت و به او نگاه کرد تو نیز چنین کن ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم مگر این که همین کار را انجام دهی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود موسی هرگز خدا را ندید، این جا بود که آیه فوق نازل شد و چگونگی ارتباط پیامبران را با خداوند متعال تشریح کرد. (1)
واژه وحی در قرآن کاربردهای متفاوتی همچون «اشاره» «الهام و در دل افکندن» «رسالت و پیام» «القای سریع و خفی» دارد حال می توان همه این موارد را در تحت چند مورد جمع کرد استاد معرفت در کتاب التمهید می نویسد:
قرآن کلمه وحی را در چهار معنی استعمال کرده است:
معنای لغوی {اشاره خفيه}
اشاره به غریزه فطری
الهام نفسی {به معنای خطور در قلب که شامل تمام اقسام الهام می شود چه الهام روحانی و چه الهام غیر روحانی}
وحی رسالی. (2)
مراد از وحی در این قسم چهارم، که موضوع بحث ما نیز هست آنست که خداوند باواسطه یا بدون واسطه رسالتی را به پیامبری از پیامبران القاء می کند که آن را ابلاغ نماید. این معنای چهارم در بیش از هفتاد مورد در قرآن استعمال شده است
قرآن کریم در این باره در سوره شوری آیه 51 می فرماید:
وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيَا أَوْ مِن وَرَآيِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ براساس این آیه، همچنان که برخی از مفسران گفته اند وحی رسالی بر سه قسم است:
وحی بدون واسطه {وحياً}؛ مراد از آن وحی مستقیم است نه واسطه ای هست و نه حجابی. بلکه بطور مستقیم از سوی خداوند بر پیامبر صلی الله علیه و آله القا می شود. کیفیت این نوع ارتباط بر ما پوشیده است ولی از روایات و تاریخ نقل شده بر می آید که این تلقّی و دریافت وحی بسی دشوار بوده است البته سوالات و شبهاتی در این قسم هست که بعد از ذکر اقسام، خواهد آمد.
وحى من وراء حجاب {أو من وراء حجابٍ} در این قسم وحی از طرف خداوند نه با واسطه به پیامبر صلی الله علیه و آله می رسیده است و نه بصورت مباشری؛ بلکه از ورای حجاب بوده است یعنی حائلی در بین بوده است که از سمت آن، ندا و پیام خداوند می رسیده است نمونه روشن آن آیاتی است که وحی بر حضرت موسی علیه السلام را در سوره قصص در کوه طور مطرح می کند:
فَلَمَّا قَضَى مُوسَى الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ نَارًا ... فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ ﴿30 وَأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ....﴾ (1) چون موسی مدت را به سر آورد و با زنش روان شد، از سوی طور آتشی دید. به کسان خود گفت: درنگ کنید آتشی دیدم. چون نزد آتش آمد، از کناره راست وادی در آن سرزمین مبارک، از آن درخت ندا داده شد که ای موسی، من خدای یکتا پروردگار جهانیانم.
1- ایجاد کلام در جسمی که پوشیده از مخاطب است. یعنی مخاطب کلام را می شنود ولی محل كلام را دقیقاً نمی داند.
2- سید مرتضی در امالی به نقل از جبائی گوید:
مراد از من وراء حجاب پوشیده و مخفی ماندن کلام از جمیع خلقش مگر آن کسی که اراده کرده مخاطبش باشد مثل حضرت موسی علیه السلام در کوه طور در دفعه اول و در دفعه دوم حضرت موسی علیه السلام با هفتاد نفر از بنی اسرائیل، مخاطب خداوند بودند و از بقیه مردم محجوب بود. (2)
استاد معرفت در کتاب التمهید می نویسد:
و التكليم من وراء حجاب كناية أو تشبيه بمن يتكلّم محتجبا، أو المراد بالحجاب الحجاب المعنوى، لبعد الفاصلة بين كمال الواجب و نقص الممكن.
کلام از ورای حجاب کنایه یا تشبیه است از کسی که صحبت می کند ولی پوشیده و مخفی است یا این که مراد از حجاب، حجاب معنوی است به خاطر بُعدی که بین کمال واجب تعالی و نقص ممکن است. (1)
مفسّرین، وحی از طرف خداوند بر پیامبر صلی الله علیه و آله را به دو صورت می دانند: یا بی واسطه و مباشری و یا با واسطه سوالی که در این جا به ذهن می رسد این است که این جمله {من وراء حجاب} در کدام قسم قرار می گیرد. لذا دو دیدگاه در تبیین این نوع از وحی مطرح شده است:
1- از اقسام وحی با واسطه باشد، که خود واسطه نیز بر دو صورت است: یا این واسطه دارای ادراک است مانند وساطت فرشته و یا دارای ادراک نیست مثل درخت.
استاد طباطبایی در المیزان می نویسد:
خلاصه گفتار این شد که قسم دوم از وحی، یعنی" أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجابٍ"، وحى با واسطه است و واسطه اش همان حجاب است. چیزی که هست این واسطه مانند واسطه در قسم سوم خودش و حی نمی کند بلکه تنها وحی از ماورای آن آغاز می شود و آغاز شدنش را از کلمه "من" که برای ابتداء است استفاده که برای ابتداء است استفاده می کنیم و کلمه " وراء" در این جا به معنای پشت نیست، بلکه به معنای بیرون هر چیزی است که محیط به آن چیز است، به شهادت کلام خدای تعالی که می فرماید: وَاللهُ مِنْ وَرَائِهِمْ تُحِيطُ و این قسم تكلّم (تکلّم از ماورای حجاب) مانند تکلّم خدای تعالی با موسی در کوه طور است که در باره اش فرموده: فَلَمّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ و نیز از همین قسم است وحی هایی که در عالم رؤیا به انبیا علیهم السلام می شده. (2)
مولّف کتاب تفسیر موضوعی قرآن مجید نیز آن را تأیید می کند. (3)
ملاصالح مازندرانی در کتاب شرح کافی می نویسد:
و الوحى هو الالقاء في القلب أعنى الالهام، و من وراء حجاب سماع الصوت من غير معاينة ملك أو يرسل رسولا من معاينة ملك. (4)
آن چه که از ظاهر این عبارت فهمیده می شود این است که "من وراء حجاب" را از قسم با واسطه می داند چون فقط دیدن فرشته را نفی کرده است مؤید این معنا روایتی از امام باقر علیه السلام است در بصائر الدرجات در تفریق بین نبی و رسول می نویسد:
و امّا نبی عبارت است از کسی که جبرئیل را در خواب می بیند، مانند خوابی که ابراهیم علیه السلام دید (که فرزند خود را قربانی می کند) و نظیر رسول خدا صلی الله علیه و آله که بسیار می شد خواب سبکی آن بزرگوار را می گرفت و در آن حالت جبرئیل نزدش می آمد این را نبی می گویند، که گاهی نبوت با رسالت هم جمع می شود مانند رسول خدا صلی الله علیه و آله که هم رسول بود و جبرئیل را در بیداری رو در روی خود می دید و با او سخن می گفت و هم نبی بود و جبرئیل را در خواب می دید. (1)
و همچنین در این تفسیر معلوم نیست سخن گفتن خداوند با حضرت موسی علیه السلام را از کدام قسم می داند.
مرحوم ابن شهر آشوب در تفسیر متشابه القرآن درباره آیه می نویسد:
وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيَا أَوْ مِن وَرَآيِ حِجَابٍ ثم قال وَ کَلَّمَ اللّهُ مُوسی تَکْلِیماً المعنى والله أعلم أن الله تعالى خص موسى علیه السلام بكلام خلقه على هذه الصفة ما لم يخص به أحد من أنبيائه». در این تفسیر، تکلّم خداوند از وراء حجاب را فقط مخصوص حضرت موسی علیه السلام می داند و امکان دارد که تکلّم خداوند در شب معراج با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را از قسم وحی مستقیم می داند. (2) 2- از اقسام وحی بیواسطه باشد و فرق آن با قسم اول این است که در قسم اول محتوای وحی بدون آن که پیامبر صلی الله علیه و آله کلامی بشنود بر قلبش القا می شود ولی در این جا کلام را می شنود و گوینده را نمی بیند اشکال این دو دیدگاه اینست؛ اولاً؛ که با ظاهر آیه منافات دارد ظاهر آیه، تفصیل است یعنی این اقسام با یک دیگر فرق دارند نه این که با هم تداخل بکنند. ثانياً؛ قسم سوم در آیه مقید شده است به «فَیُوحِیَ بِاذنِهِ مایَشاءُ» یعنی این رسول، آن چه را که خداوند بخواهد وحی می کند لذا در دو قسم قبل، وحی کننده خود خداوند است و بدون واسطه وحی می کند و شاهد آن اختلافی است که در ترکیب آیه دارند.
مرحوم ابن بابویه در کتاب توحید می نویسد:
قال: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ اَلْحَسَنِ اَلْقَطَّانُ: أَنَّ رَجُلاً أَتَی أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ - وَ ذَکَرَ حَدِیثَ اَلشَّاکِّ إِلَی أَنْ قَالَ - فَقَالَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ) لَهُ: وَ أَمَّا قَوْلُهُ تَعَالَی: وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اَللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ مَا یَنْبَغِی لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اَللَّهُ إِلاَّ وَحْیاً وَ لَیْسَ بِکَائِنٍ إِلاَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ کَذَلِکَ قَالَ اَللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی عُلُوّاً کَبِیراً قَدْ کَانَ اَلرَّسُولُ یُوحَی إِلَیْهِ مِنْ رُسُلِ اَلسَّمَاءِ فَتُبَلِّغُ رُسُلُ اَلسَّمَاءِ رُسُلَ اَلْأَرْضِ وَ قَدْ کَانَ اَلْکَلاَمُ بَیْنَ رُسُلِ أَهْلِ اَلْأَرْضِ وَ بَیْنَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ یُرْسِلَ بِالْکَلاَمِ مَعَ رُسُلِ أَهْلِ اَلسَّمَاءِ وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ یَا جَبْرَئِیلُ هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ إِنَّ رَبِّی لاَ یُرَی فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ أَیْنَ تَأْخُذُ اَلْوَحْیَ فَقَالَ آخُذُهُ مِنْ إِسْرَافِیلَ فَقَالَ وَ مِنْ أَیْنَ یَأْخُذُهُ إِسْرَافِیلُ قَالَ یَأْخُذُهُ مِنْ مَلَکٍ فَوْقَهُ مِنَ اَلرُّوحَانِیِّینَ قَالَ فَمِنْ أَیْنَ یَأْخُذُهُ ذَلِکَ اَلْمَلَکُ قَالَ یَقْذِفُ فِی قَلْبِهِ قَذْفاً فَهَذَا وَحْیٌ وَ هُوَ کَلاَمُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کَلاَمُ اَللَّهِ لَیْسَ بِنَحْوٍ وَاحِدٍ مِنْهُ مَا کَلَّمَ اَللَّهُ بِهِ اَلرُّسُلَ وَ مِنْهُ مَا قَذَفَهُ فِی قُلُوبِهِمْ وَ مِنْهُ رُؤْیَا یُرِیهَا اَلرُّسُلَ وَ مِنْهُ وَحْیٌ وَ تَنْزِیلٌ یُتْلَی وَ یُقْرَأُ فَهُوَ کَلاَمُ اَللَّهِ فَاکْتَفِ بِمَا وَصَفْتُ لَکَ مِنْ کَلاَمِ اَللَّهِ فَإِنَّ مَعْنَی کَلاَمِ اَللَّهِ لَیْسَ بِنَحْوٍ وَاحِدٍ فَإِنَّهُ مِنْهُ مَا تَبْلُغُ مِنْهُ رُسُلُ اَلسَّمَاءِ رُسُلَ اَلْأَرْض). (1)
در این روایت امام علیه السلام کیفیت صدور وحی از جانب خداوند را فقط با واسطه می دانند، "و من وراء حجاب" را قسم دومی بحساب نمی آورند بلکه از این که برای آن تقدیری در نظر می گیرند "أو" را به معنای "واو"عاطفه می دانند و جمله را حالیه می گیرند یعنی این تکلّم خداوند از وراء حجاب بوده است نه این که قسم دومی باشد تا "وحیا" به صورت غیر مستقیم معنا بشود لذا برای رساندن وحی به پیامبر صلی الله علیه و آله واسطه هایی را ذکر می کنند کما این که از روایات دیگر نیز این معنا به دست می آید.
ولی از ظاهر روایت که امام علیه السلام در مقام جواب از شاکّ است این مطلب را می توان برداشت کرد که امام علیه السلام در مقام ردّ شبهه رؤیت خداوند بوده است که این گونه جواب داده اند نه در مقام بیان کیفیت صدور وحی چون زنادقه توهم اختلاف و تناقض در آیات را داشتند آیات بر آن ها مشتبه شده بود و امام علیه السلام از آن ها پاسخ داده است مؤید این شبهه هم اینست که در بعض روایات، رؤیت خداوند را مطرح می کند و در بعض روایات دیگر امام علیه السلام محجوب بودن خداوند را بیان می کنند همچنین می توان از سوال و جوابی که بین پیامبر صلی الله علیه و آله و جبرئیل علیه السلام بوده این مطلب را بدست آورد یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله قطعاً می دانست که خداوند دیده نمی شود.
1) ابن بابویه، ج 5، ص 246.
امّا چرا سؤال از جبرئیل علیه السلام کرده که هل رأیت ربک؟ پیامبر صلی الله علیه و آله برای دفع توهم تناقض و اختلاف بوده است.
مرحوم شیخ مفید در المسائل العکبریه در جواب سؤالی که از معنای "من وراء حجاب" شده بود می نویسد:
فقال خبرني عن قول الله تعالى و ماكانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلَّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ فالوحي قد عرفناه فما الحجاب و هل يقع الحجاب إلا على محدود و كيف صورة الكلام. و الجواب أن الوحي الذي عناه الله تعالى في هذه الآية ما سمعه الرسول بغير واسطة و المسموع من وراء الحجاب هو الكلام الذي تؤديه الوسائط إلى الرسل و البشر من غيرهم و ليس الحجاب المعني في هذه الآية هو الشيء الذي يستر المتكلم عمن كلمه و يجول بينه و بين مشاهدته كما ظنه السائل لكنه ما وصفناه من الرسل و الوسائط بين الخلق و بين الله تعالى فشبههم بالحجاب الذي يكون بين الإنسان و بين غيره عند الكلام فيسمعه من ورائه. (1)
شیخ مفید رحمه الله علیه در جواب از سؤال وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله را به دو صورت بیان می کنند؛ باواسطه و بی واسطه و من وراء حجاب را از قسم باواسطه می داند و مراد از واسطه را ملائکه می داند نه این که از وراء شیئی باشد مانند درخت یا.. کما این که در سخن گفتن خداوند با حضرت موسی بیان شده است.
پرسش
آیا وحی در خواب جزء و حی مستقیم است یا جزء وحى من وراء حجاب؟
بعضی قائل اند بر این که از جهت امکان، اقسام سه گانه وحی، در خواب نیز متصور است. در كتاب "وحی در قرآن" می خوانیم:
زیرا در خواب نیز اگر فرشته واسطه نگردد و حائلی در بین نباشد، بلکه در یک ارتباط قلبی همراه با معاینه، حقیقت دریافت گردد. طبعا خواب نیز مصداق نوع اول خواهد بود و اگر این القا و استماع از ناحیه خاصی استماع،شود مصداق نوع دوم تحقّق پیدا کرده است و اگر دریافت توسط فرشته انجام گیرد قسم سوم خواهد بود و بر این اساس، این ادعا که «خواب تنها مصداق قسم دوم یعنی من وراء حجاب است» از نظر ثبوتی و امکان جای تأمّل و نقد دارد.
امّا کسانی مثل استاد طباطبایی می گوید:
که خواب، تنها مصداق قسم دوم یعنی من وراء حجاب است. (2)
وحی باواسطه، مراد از رسول در آیه، طبق شواهد قرآنی، فرشته است.
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ﴿19 ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ 20 مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ 21 وَمَا صَاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ 22 وَلَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ﴾ (1) که [قرآن] سخن فرشته بزرگواری است.
نیرومند [که] پیش خداوند عرش بلندپایگاه است.
در آن جا [هم] مطاع [و هم] امین است.
و رفيق شما مجنون نیست.
و قطعاً آن [ فرشته وحی] را در افق رخشان دیده.
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ (2) روح الامین آن را بر دلت نازل کرد.
قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّه مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ. (3) بگو کسی که دشمن جبرئیل است [در واقع دشمن خداست] چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلبت نازل کرده است در حالی که مؤید [کتاب های آسمانی] پیش از آن و هدایت و بشارتی برای مؤمنان است.
امّا در مورد کیستی فرشته وحی، آیات قرآن مختلف است. (جبرئیل {روح الامین، روح القدس}، اسرافیل، گروهی از فرشتگان)
مرحوم سید مرتضی در امالی می نویسد:
و روى عن مجاهد في قوله تعالى: وَ ما كانَ لِبَشَرِ أَنْ يُكَلَّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً قال: هو داود أوحى في صدره فزبر الزبور، أَوْ مِنْ وَراءِ حِجَابٍ و هو موسى، أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا و هو جبريل إلى محمد. صلی الله علیه و آله.
در این روایت اگر چه هر سه قسم وحی را قبول کرده است امّا آیه را به صورت مصداقی معنا نموده است یعنی همه اقسام را برای هر یک از انبیاء علیهم السلام قبول ندارد. (4)
بحث ما تا به این جا در مورد اقسام وحی رسالی بود امّا نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وحی به سه صورت بوده است:
اولین وحی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از طریق رویای صادقه بود رویایی که چون صبح روشن، برای او واضح بود و مقدّمه ای برای وحی از طریق جبرئیل علیه السلام به شمار می آمد.
امام باقر علیه السلام می فرماید:
وَ أَمَّا اَلنَّبِیُّ فَهُوَ اَلَّذِی یَرَی فِی مَنَامِهِ نَحْوَ رُؤْیَا إِبْرَاهِیمَ، وَ نَحْوَ مَا کَانَ رَأَی رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ أَسْبَابِ اَلنُّبُوَّهِ قَبْلَ اَلْوَحْیِ حَتَّی أَتَاهُ جَبْرَئِیلُ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ بِالرِّسَالَهِ. نبی کسی است که به نبوت،خود از طریق رویا آگاه شود؛ مانند رویای ابراهیم و رویای محمّد صلی الله علیه و آله که مقدّمات نبوت خود را قبل از وحی، در خواب دید تا این که جبرئیل با پیام رسالت از جانب خدا بر وی نازل شد. (1)
مرحوم ملاصالح در شرح اصول کافی می نویسد:
هذا صريح في أنّ الرؤيا المتقدّمة على إتيان جبرئيل علیه السلام ليست وحيا، و قد صرح به بعض العامة أيضا؛ نعم هي شبه الوحي في الصحة إذ لا مدخل للشيطان فيها و إنما الرؤية التي هي وحي ما كان بعد الإرسال وإنّما بدأ بالرؤيا قبل الوحي لأنّ فجأة الملك و صريح الوحي لا تطيقه القوى البشرية فبدأ بها ليأنس و يستعد لعظم ما اريد منه حتّى لا يأتيه الملك إلّا بعد تمهيد مقدّماته. (2)
این روایت صریح است در این که رویایی که قبل از آمدن جبرئیل علیه السلام بوده، وحی نیست و بعضی از اهل سنت نیز به این تصریح دارند و فقط شبیه وحی است در درست بودن آن، چون شیطان در آن هیچ دخالتی ندارد و رویایی از وحی شمرده می شود که بعد از رسالت باشد و.....
قال علي بن إبراهيم القمي:
إن النبي صلی الله علیه و آله لما أتى له سبع وثلاثون سنة، كان يرى في منامه كأن آتيا يأتيه، فيقول: يا رسول الله و مضت عليه برهة من الزمن و هو على ذلك يكتمه و إذا هو في بعض الأيام يرعى غنما لأبي طالب في شعب الجبال إذ رأى شخصا يقول له: يا رسول الله، فقال له: من أنت ؟ قال: أنا جبرئيل أرسلني الله إليك ليتخذك رسولا
علی ابن ابراهیم قمی می گوید:
پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی به سن سی و هفت سالگی رسید، در خواب کسی را می دید که به سوی او می آید و به او خطاب می کند یارسول الله و تا زمانی به همین صورت بود و ایشان کتمان می کرد و در بعض مواقع در کوه برای ابیطالب گوسفند چرانی می کرد و شخصی را می دید که به او می گوید یا رسول الله از او می پرسد که چه کسی هستی؟ پاسخ می دهد که من جبرئیل هستم و از طرف خداوند مأمور هستم تو را رسول گردانم... . (1)
جبرئیل امین با سیمایی با شکوه و پرهیبت پدیدار می شد و پیام را ابلاغ می کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله گاهی او را می دید؛ دوبار او را به صورت و هیأت اصلی و در دفعات دیگر به صورت دحية بن کلبی رؤیت کرد. گاهی نیز جبرئیل را نمی دید و تنها کلام وحی بر قلبش نازل می شد، چنان که در قرآن آمده است نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ (3 عَلَى قَلْبِكَ)
ابن مسعود می گوید پیامبر صلی الله علیه و آله فقط دو بار جبرئیل را به صورت اصلی خود دید، یک بار از او خواست که وی را در صورت اصلی ببیند و او خود را به صورت اصلی نشان داد که در آن
هنگام تمامی افق را پوشاند اما بار دوم در شب معراج بود که جبرئیل حضرتش را به عالم بالا برد و آن در افق اعلی بود؛
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى ناظر به دیدن بار اول و لَقَدْ رَآهُ نَزلَةً أُخْرى ناظر به بار دوم است. وَ قال ابن عباس: نزل جبريل علیه السلام على كل نبي فلم يره منهم إلا محمد و عيسى و موسى و زكريا عليهم السلام فأما غيرهم فكان وحيا إلهاما في المنام.
ابن عباس می گوید: جبرئیل علیه السلام بر تمام انبیا علیهم السلام نازل شده است اما فقط چهار نفر از آن ها او را را دیده اند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حضرت عیسی علیه السلام، حضرت موسی علیه السلام و حضرت زکریا علیه السلام امّا وحی بر بقیه انبیاء علیهم السلام به صورت الهام در خواب بوده است. (2)
پیام وحی چون آوای جرسی بر گوش پیامبر صلی الله علیه و آله می نشست و این سخت ترین حالات وحی برای پیامبر صلی الله علیه و آله بود منظور از وحی مستقیم وحی بدون وساطت فرشته است. اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که هنگام نزول وحی، رنگ صورتش تغییر می کرد و عرق از رویش جاری می شد. در قرآن این وحی، قول ثقیل نامیده شده است:
إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا
در بخش قبل انواع وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله را بیان کردیم حال سوال اینست که وحی قرآنی به کدام نوع بوده است؟ به عبارت دیگر آیات قرآن به کدام یک از صور مذکور در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است آیا تمام آیات قرآن به صورت رویای صادقه بوده و یا به واسطه جبرئیل بوده و یا به صورت وحی مستقیم بوده است؟ در بین کارشناسان علوم قرآنی اختلاف نظر وجود دارد. برخی نزول بیشتر آیات قرآن را از طریق مستقیم دانسته اند.
در کتاب " التمهيد في علوم القرآن" می خوانیم:
و لعلّ أكثرية الوحي، كان مباشريّا لا يتوسطه ملك، على ما جاء في وصف الصحابة حالته (صلی الله علیه و آله) ساعة نزول الوحي عليه. (1)
و همچنین مولف کتاب وحی در ادیان آسمانی این نظر را قبول می کند. و برخی نزول هیچ یک از آیات را به صورت مستقیم ندانسته اند بلکه تمام آیات توسط جبرئیل نازل شده است. از برخی آیات استفاده می شود که قرآن یا بخشی از قرآن بوسیله فرشته وحی که جبریل و روح امین است فرستاده شده است. همچنان که قبلا بیان شد یکی از راه های وحی بر پیامبر رؤیای صادقه بود اما هیچ یک از رؤیاهای ایشان از باب وحی قرآنی نبوده است. و روایاتی که بر این مطلب استدلال شده است از لحاظ سندی مخدوش بوده و قابل اعتنا نیست.
1) معرفت، ج 1، ص 57
انسان برای هدایت و سعادت خود نیازمند برنامه ای کامل و جامع است برنامه ای که این هدف را برای او تأمین بکند اما انسان به لحاظ نقصی که در او هست از تدوین این برنامه ناتوان بوده لذا نیازمند به برنامه ای دقیق و کامل است تا این هدف را تأمین بکند خداوند متعال با خلق انسان این برنامه را برای او تدوین کرده و به وسیله وحی برای بشر فرستاده است اما انسان چون سنخیتی با عالم غیب ندارد و دارای بعد مادی است صلاحيت أخذ این برنامه را به طور مستقیم ندارد لذا ارتباط او با عالم غیب مشکل بوده، نیاز به واسطه دارد و از طرفی همه انسان ها صلاحیت برای این ارتباط را ندارند آن چه که از آیات و روایات به دست می آید این واسطه و رابط بین خدا و انسان فرشته است لذا ارتباط پیامبر صلی الله علیه و آله در غیر وحی مستقیم با خداوند از راه فرشته بوده است اما چگونگی این ارتباط و کیفیت آن سؤالات و شبهاتی را در پی داشته است و پاسخ هایی نیز از طرف علما و مفسران و دانشمندان علوم قرآنی به آن داده اند در این گفتار در پی آنیم که ماهیت فرشته وحی، جایگاه فرشته وحی و چرایی وساطت فرشته در ابلاغ وحی را با استفاده از آیات و روایات روشن نماییم.
در آیات و روایات درباره این که این فرشته وحی چه کسی هست تعابیر مختلفی شده است؛
وَإِنَّهُ لَتَنزِيلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ (3 نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ) (1) و راستی که این [قرآن] وحی پروردگار جهانیان است * روح الامین آن را بر دلت نازل کرد.
قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ (2) بگو آن را روح القدس از طرف پروردگارت به حق فرود آورده.
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ﴿19 ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ 20 مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ﴾ (1) که [قرآن] سخن فرشته بزرگواری است نیرومند [که] پیش خداوند عرش بلند پایگاه است * در آن جا [هم] مطاع [ و هم] امین است.
قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللهِ (2) بگو کسی که دشمن جبرئیل است [در واقع دشمن خداست] چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلبت نازل کرده است.
اگر چه تعابیر در قرآن مختلف است اما مراد از دو آیه اول، به قرینه آیه اخیر حضرت جبرئیل علیه السلام است چون در همه آن ها صحبت از تنزیل قرآن است و در آیه اخیر این تنزیل را به حضرت جبرئیل علیه السلام نسبت می دهد. همچنین مراد از رسول در آیه، جبرئیل علیه السلام است مؤید این مطلب اولاً آیات اول سوره نجم است که این صفت را {ذی قوّة عند...} درباره جبرئیل بکار می برد.
وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى ﴿1 مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى 2 وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى 3 إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى 4 عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى﴾ (3) سوگند به اختر [= قرآن] چون فرود می آید [که] یار شما نه گمراه شده و نه در نادانی مانده * و از سر هوس سخن نمی گوید * این سخن بجن و حیی که وحی می شود نیست * آن را [ فرشته] شدید القوی به او فرا آموخت.
ثانياً روایتی از امام صادق علیه السلام درباره حدیث معراج است که در آن پیامبر صلی الله علیه و آله، در توصیف جبرئیل علیه السلام این صفت را بکار می برد ثالثاً در ادعیه امام زین العابدین علیه السلام در کتاب صحیفه سجادیه، در صلوات فرستادن بر ملائک این صفت را بکار می برد؛ {... و جبرئيل الأمين على و یک الماع فی اهل سماواتک المکین لیک المقرب عندک}
فخررازی در تفسیر کبیر چند وجه برای علّت نام گذاری جبرئیل به روح القدس ذکر کرده است:
الف- روح القدس یعنی روحی که مقدّس است و بخاطر بیان علو مرتبه آن نزد خداوند به آن موصوف شده است.
ب- همچنان که بدن بوسیله روح احیا می شود دین نيز بوسيله جبرئيل احيا شد چون او وحی را به انبیا علیهم السلام نازل کرد. (1)
مرحوم طبرسی در مجمع البیان همین وجه دوم را می پذیرد. (2)
همچنین فخررازی در وجه نام گذاری جبرئیل به روح الامین می گوید: چون از روح خلق شده است و امین است در رساندن وحی بر انبیا علیهم السلام (3)مرحوم شیخ طوسی نیز در التبیان سه وجه برای این نام گذاری بیان می کند. (4)
استاد سید علی اکبر قرشی در کتاب تفسیر احسن الحدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با نزول اول تمام قرآن را می دانست و احتیاجی به نزول دوم در شب مبارک (قدر) نبود لذا نکته و وجه نزول دوم در این بوده که قرآن به صورت اعجاز نازل بشود و فلسفه نزول قرآن توسط جبرئیل علیه السلام را وحیانی بودن الفاظ قرآن می داند و الا قرآن مانند سایر گفته های پیامبر صلی الله علیه و آله می شد و آن چه که بر سر حدیث آن حضرت صلی الله علیه و آله آوردند بر سر قرآن نیز می آوردند و مؤید آن را آیات 19-16 سوره قیامت می داند: (5)
لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ ﴿16 إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ 17 فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ 18 ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ﴾ زبانت را بخاطر عجله برای خواندن آن [= قرآن] حرکت مده * که جمع کردن و خواندن آن بر عهده ماست * پس هر گاه آن را خواندیم از خواندن آن پیروی کن * سپس بیان و توضیح آن نیز بر عهده ماست. (6)
استاد طباطبایی در المیزان در سوره عبس در تفسیر آیات 1-16 می نویسد:
از این آیات بر می آید که قرآن، تذکره ای است که قبلاً به دست ملائکه ای نوشته شده بود که ذاتاً نزد خداوند بزرگوار و نیکوکارند و بعداً توسط جبرئیل نازل شده است و همچنین برای،وحی ملائکه مخصوصی بوده است که اعوان و یاران جبرئیل علیه السلام در رساندن وحی و صحف بر پیامبران بوده اند. (1)
آن چه که معمول و شایع است اینست که وقتی کسی بین دو نفر واسطه می شود از مقام و جایگاه خاصی برخوردار است و بین دو نفر جایگاه بالاتری دارد مثلا فرض کنید که بین دو نفر اختلافی پیش آمده کسی واسطه بین آن ها می گردد که از یک جایگاه بالاتری برخوردار باشد و طرفین نسبت به آن احترام خاصی را قائل باشند. در مورد واسطه شدن فرشته وحی نیز این قاعده عقلایی و رویه عرفی جاری است یعنی فرشته وحی از یک جایگاه بالاتری برخوردار است.
شبهه ای که پیش میآید اینست که آن چه از ظاهر آیات و روایات به دست می آید اینست که انبیا علیهم السلام بالخصوص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از یک جایگاه بالاتری نسبت به فرشته برخوردار است. اگر چه که مقام فرشته وحی نیز کم نیست اما مقام پیامبر صلی الله علیه و آله قطعاً به مراتب بالاتر از او هست. در شب معراج پیامبر صلی الله علیه و آله و جبرئیل علیه السلام به جایی رسیدند که جبرئیل علیه السلام فرمود: که من از این بیشتر نمی توانم نزدیک تر بشوم اما پیامبر صلی الله علیه و آله به فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى (2)رسيد. امام صادق علیه السلام فرمودند:
چون رسول خدا صلی الله علیه و آله را به معراج بردند جبرئیل او را بجائی رسانید و خود با او نیامد. حضرت فرمود: ای جبرئیل! در چنین حالی مرا تنها می گذاری؟ گفت برو، بخدا در جایی قدم گذاشته ای که هیچ بشری قدم نگذاشته و پیش از تو هم بشری در آن جا راه نرفته است.
حاصل اشکال این، که پیامبر صلی الله علیه و آله مقام بالاتری نسبت به فرشته دارد و عالم به غیب است پس چرا واسطه لازم باشد مگر خود پیامبر صلی الله علیه و آله این توانایی و قدرت را نداشت که این ارتباط را برقرار بکند؟
دانشمندان قرآنی این شبهه را دو گونه پاسخ داده اند:
1- این که گفته شود تمام واسطه ها از مقام بالاتری برخوردار هستند یک قاعده کلی و تمام نیست یعنی لازم نیست که واسطه از مقام بالاتری برخوردار باشد بله می تواند دارای احترام خاصی باشد.
2- مجرد واسطه شدن دلالتی بر بالاتر بودن از حیث مقام و منزلت ندارد طبق آیات و روایات ملائکه ای که واسطه هستند از خود هیچ استقلالی ندارند (1)و فقط مأمور به رساندن کلام وحی هستند.
وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَداً سُبْحَنَه بَلْ عِبَادٌ مكْرَمُونَ ﴿26 لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ، يَعْمَلُونَ﴾ (2) همچنین در رابطه با این که کدام یک از انبیا علیهم السلام و ملائکه بر دیگری برتری دارند بین علما اختلاف هست و هر یک از آن ها بر آیات و روایاتی استدلال می کنند و معیارهایی را برای آن بیان می کنند. فخر رازی در تفسیر کبیر بحث مبسوطی را در ذکر دلایل طرفین در ذیل سجده ملائکه بر آدم علیه السلام بیان می کند و می نویسد
أكثر اهل سنت بر آن هستند که انبیا علیهم السلام بر ملائکه برتری دارند و از آن ها أفضل هستند و معتزله و شیعه قائل بر افضلیت ملائکه بر انبیا علیهم السلام هستند و نظر خود او افضلیت پیغمبران ملائکه و سپس افضلیت فرستادگان از ملائکه بر بر ملائکه دیگر و سایر افراد بشر و سپس افضلیت تمامی ملائکه بر افراد بشر است. (3)
زمخشری در کشاف از کسانی که قائل به افضلیت انسان از ملک شده اند خیلی بدگویی کرده است. (4)
استاد طباطبایی می نویسد:
مراد از افضلیت انسان، افضلیت همه انسان ها نیست بلکه افراد مؤمن مراد است چون بالاتفاق کسانی هستند که از حیوان نیز پست ترند مانند منکران حق و این رأی از شیعه معروف است. (5)
مرحوم طبرسی در ذیل آیه 33 آل عمران می نویسد:
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ این آیه بر تفضیل انبیا علیهم السلام بر ملائکه دلالت دارد به دلیل این که " العالمین" شامل تمام مخلوقات، اعم از ملائکه و غیر ملائکه است.
شبهه دیگر در رابطه با فرشته وحی اینست که از جمله اعتقادات ما اینست که پیامبر صلی الله علیه و آله عالم به حقایق غیبی است و خداوند به این علم به غیب رضایت داده است قرآن کریم می فرماید:
وَمَا كَانَ اللهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِن رُّسُلِهِ مَن يَشَاءُ (1) و خدا بر آن نیست که شما را از غیب آگاه گرداند ولی خدا از میان فرستادگانش هر که را بخواهد بر می گزیند.
عَلِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا (2) دانای نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمی کند.
لذا با فرض این که پیامبر صلی الله علیه و آله عالم به حقایق عالم است واسطه شدن فرشته وحی چه وجهی دارد؟
پاسخ
نکته ای که باید در این جا مدّ نظر باشد اینست که وحی، تجلّی کلام الهی و رویارویی با مبدأ أعلى - خداوند - است. انقطاع پیامبر از عالم حسی و عقلی و.. و حضور در پیشگاه پروردگار هستی امر سنگینی بوده که حتی در چهره و حواس ظاهری پیامبر صلی الله علیه و آله نمایان می شود و لذا این روبرویی اگر مستقیم باشد به مراتب سخت و دشوار خواهد بود. از امام صادق علیه السلام در مورد غشیه ای که بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می شد سوال شد آیا به هنگام نزول جبرئیل بود ؟ در پاسخ فرمود نه، جبرئیل وارد نمی شد مگر بعد از اجازه حتی اگر بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می گردید همانند بندگان در برابر پیامبر صلی الله علیه و آله می نشست این حالت تنها وقتی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله بدون مترجم و واسطه با خدا روبه رو و به سخن با او می پرداخت.
قرآن کریم در مورد سنگینی وحی می فرماید:
تَكَادُ السَّمَوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِن فَوْقِهِنَّ (3) نزدیک است که آسمان ها بر فراز یکدیگر در هم شکنند
لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْءَانَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الأَمْثَلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (4) اگر این قرآن را بر کوه نازل می کردیم از خوف خدا آن را ترسیده و شکاف خورده می دیدی و این مثال هایی است که برای مردم می آوریم، شاید به فکر فرو روند.
شبهه دیگری که در این جا مطرح می باشد اینست که جبرئیل علیه السلام قرآن کریم را به پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ کرده و به او یاد داده است پس جبرئیل علیه السلام به امر خداوند استاد و معلّم پیامبر صلی الله علیه و آله است:
وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3 إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى 4 عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى ﴾ (1) و حال آن که طبق آیات و روایات حضرت آدم علیه السلام بوده که به فرشتگان اسماء را تعلیم داده است و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دیگر انبیا علیهم السلام در این صفت مشترک هستند پس چگونه هم تعلیم و هم تعلّم از فرشته ممکن است؟
پاسخ
آیه در مقام بیان این نکته (تعلیم پیامبر صلی الله علیه و آله توسط فرشته) نیست بلکه در مقام رد کلام مشرکین است که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت ضلالت و انحراف می دادند و همچنین طبق آیات دیگر قرآن، ضمیر در عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَی به خداوند بر می گردد نه به جبرئیل. و همچنان که بیان شد جبرئیل علیه السلام واسطه ای بیش نبوده و هیچ استقلالی از خود نداشته است و خداوند خود معلّم او بوده است.
وَأَنزَلَ اللهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ (2) و خدا کتاب و حکمت بر تو نازل کرد و آن چه را نمی دانستی به تو آموخت.
البته در این که فرشته برتر از پیغمبران است یا نه در بین علما اختلاف است. بعضی آیه 70 از سوره اسراء را دلیل بر برتری فرشته می دانند.
وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا (3) و به راستی ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب ها] بر نشاندیم و از چیزهای پاکیزه به ایشان روزی دادیم و آن ها را بر بسیاری از آفریده های خود برتری آشکار دادیم.
خداوند در این آیه فرموده که ما پیامبران را بر بسیاری از آن چه آفریدیم برتری داده ایم و نگفته است که بر همه برتری داده ایم و این دلیل بر اینست که در آفریده های خدا آفریده ایست که آدمی از آن بالاتر نیست و آن جز فرشته نیست چون آدمی از هر زنده ای جز فرشته بالاتفاق بالاتر است. مرحوم طبرسی در مجمع البیان این قول را به چند وجه باطل می داند. (4)و همچنین علامه مجلسی رحمه الله علیه در کتاب بحار این اشکال را بطور مبسوط بحث کرده است. (5)
در رابطه با این مسئله باید به تفریقی که دانشمندان بین نبیّ و رسول و محدث قائل هستند، نگاه کرد دانشمندان علوم قرآنی درباره معنا و مفهوم این واژه ها نظرات متفاوتی را بیان داشته اند و منشأ این اختلاف ها آیات قرآن است که در مواضع متعدّدی به این واژه ها اشاره کرده است.
وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ. (1) و پیش از تو [نیز] هیچ رسول و پیامبری را نفرستادیم جز این که هر گاه چیزی تلاوت می نمود شیطان در تلاوتش القای [شبهه] می کرد.
وَاذْکُرْ فِی الْکِتبِ مُوسَی إِنَّهُ کَانَ مُخْلَصاً وَکَانَ رَسُولًا نَّبِیّاً. (2) در این کتاب از موسی یاد کن زیرا که او پاکدل و فرستاده ای پیامبر بود.
وَاذْکُرْ فِی الْکِتبِ إِسْمعِیلَ إِنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَکَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا. (3) و در این کتاب از اسماعیل یاد کن زیرا که او درست و عده و فرستاده ای پیامبر بود.
دانشمندان طبق این آیات و احادیث نظرات متعدّدی را بیان کرده اند:
رسول کسی است که هم صاحب کتاب بوده و هم صاحب شریعت است و نبی کسی است که فقط دینی برای او فرستاده شده است.
رسول کسی است که دین تازه می آورد و نبی کسی است که دین تازه نمی آورد بلکه به همان دین پیامبر پیشین فرا می خواند.
رسول کسی است که هم ملک را می بیند و هم صدای او را می شنود و نبی کسی است که ملک را نمی بیند و فقط صدای او را می شنود.
روایات در بیان فرق بین نبی و رسول و محدث، این مسئله را (دیدن فرشته) را مطرح کرده اند و این را معیاری برای تشخیص و تفریق بین آن ها قرار داده اند در حدیثی از امام محمد باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
نبى کسی است که خواب می بیند و صدا می شنود ولی ملک را مشاهده نمی کند و رسول کسی است که صدا می شنود و خواب نمی بیند و ملک را مشاهده می کند.
همچنین در اصول کافی چهار روایت در مورد فرق بین نبی و رسول ذکر شده است.
این روایات از چند جهت مورد اشکال بوده و لذا اختلاف هایی را در پی داشته است، در برابر این روایات روایات متعارضی است که این معیار را قبول نکرده اند (1)همچنان که امام علی علیه السلام در خطبه قاصعه بیان می فرماید که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ایشان فرموده است:
إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلاَّ أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ وَ... طبق این بیان، کسانی هم که نه نبی هستند و نه رسول، می توانند فرشته را ببینند.
وَ مِمَّا وَرَدَ فِی أَنَّ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ أَفْضَلُ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ (صلوات الله عليهم، رُوِیَ مُسْنَداً مَرْفُوعاً عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ رَضِیَ اَللَّهُ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: قَالَ لِی رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ یَا جَابِرُ أَیُّ اَلْإِخْوَهِ أَفْضَلُ قَالَ قُلْتُ اَلْبَنِینَ مِنَ اَلْأَبِ وَ اَلْأُمِّ فَقَالَ: «إِنَّا مَعَاشِرَ اَلْأَنْبِیَاءِ إِخْوَهٌ وَ أَنَا أَفْضَلُهُمْ وَ أَحَبُّ اَلْإِخْوَهِ إِلَیَّ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ فَهُوَ عِنْدِی أَفْضَلُ مِنَ اَلْأَنْبِیَاءِ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اَلْأَنْبِیَاءَ أَفْضَلُ مِنْهُ فَقَدْ جَعَلَنِی أَقَلَّهُمْ وَ مَنْ جَعَلَنِی أَقَلَّهُمْ فَقَدْ کَفَرَ لِأَنِّی لَمْ أَتَّخِذْ عَلِیّاً أَخاً إِلاَّ لِمَا عَلِمْتُ مِنْ فَضْلِهِ). پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جواب جابر می گوید: ما انبیا علیهم السلام برادران هم هستیم و من أفضل آن ها هستم و علی علیه السلام بهترین برادر من هست و او نزد من أفضل از انبیا علیهم السلام است و هرکس که گمان کند انبیا علیهم السلام از او أفضل هستند مرا أقل ایشان قرار داده است و این شخص کافر است. (2)
بنابراین این دسته از روایات با روایاتی که معیار تفریق را دیدن فرشته بیان می کنند تعارض دارند یعنی چگونه ممکن است که ائمّه علیهم السلام بالاتر و أفضل از بسیاری از انبیا علیهم السلام باشند اما نتوانند فرشته را ببینند؟ در رابطه با این تعارض گفت که اولا باید اثبات کرد که آیا صرف دیدن فرشته موجب برتری هست یا نه؟ اگر ما صرف دیدن را معیاری برای برتری بدانیم باید این برتری را در مورد کافر مشرکین نیز پذیرفت چون این ها نیز مثل بقیه فرشته را دیده اند. ثانیاً نوع ظهور فرشته برای هر کدام تفاوت داشته است برای برخی ظهور فرشته برای بیان معارف و یا احکام شرعی بوده و برای برخی برای اجرای فرمان الهی بوده است. ثالثاً أئمه اگر چه نه نبی و نه رسول هستند و لکن از حيث مقام ولایت برتر و بالاتر از همه انبیا علیهم السلام هستند مگر از پیامبر خاتم
علامه شعرانی رحمه الله علیه در باب فرق بین نبی و امام می نویسد:
نبی کسی است که ملک را در خواب می بیند اما امام فقط صدای ملک را می شنود و او را در خواب نمی بیند ولی دیدن در خواب فضیلتی از شنیدن در بیداری ندارد پس اولی توقف کردن است و اکتفا به متبادر از ظاهر الفاظ است و آن اینست که نبی کسی است که مأمور به تبلیغ احکام و شریعت است و ائمّه علیهم السلام مأمور به تنفیذ و تفسیر آن هستند. (1)
استاد طباطبائی می نویسد:
نبوت و رسالت دو مقام است که خاص یکی در خواب دیدن و خاص دیگری دیدن فرشته وحی است. پس ممکن است هر دو مقام در یک فرد جمع شود که هر دو خصوصیت را واجد باشد و ممکن است نبوّت بدون رسالت باشد پس رسالت اخص از نبوت است در مصداق نه در مفهوم نبی از حيث مصداق اعم از رسول است اما از لحاظ مفهوم هر کدام مفهوم خاص خود را دارد.
علامه مجلسی رحمه الله علیه در بحارالانوار بعد از ذکر این که فرق بین امام و نبی در نهایت اشکال است می فرماید آن چه که ظاهر است اینست که امام، حکم شرعی را در خواب نمی بیند اما نبی حکم شرعی را در خواب می بیند و رسول ملک را در حین القا حکم شرعی می بیند. (2)
در پایان فایده بحث از تفاوت بین نبی و رسول را می توان در آیه 40 سوره احزاب مشاهده کرد. خداوند در قرآن کریم می فرماید: وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبَيِّنَ پیامبر اسلام خاتم انبیاء علیهم السلام است. سوال اینست که اگر نبی غیر از رسول است، پس خاتم رُسُل که خواهد بود؟ اگر ما رسولان را دسته ای از پیامبران دانستیم با ختم نبوت، ختم رسالت هم می شود ولی اگر ما رسول را اعم از نبی دانستیم در تفسیر این آیه به مشکل بر می خوریم و نمی توان گفت که خاتم انبیا علیهم السلام خاتم رسل هم هست و نظرات مفسرین در این باره متفاوت است.
بیان شد که یکی از انواع،وحی وحی باواسطه فرشته وحی است و در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز تمام انواع تحقّق داشته است. همچنین بیان شد که پیامبر صلی الله علیه و آله فرشته وحی را در هنگام نزول وحی می دیده است. حال سوال اینست که دیدن فرشته وحی به چه صورتی بوده است آیا فرشته وحی به صورت انسان واقعی بر پیامبر صلی الله علیه و آله مجسّم می شد یا به گونه دیگری بر پیامبر صلی الله علیه و آله ظاهر می شده است. یکی از ضروریات قرآن تمثّل و به صورت انسان در آمدن ملائکه است.
در طول تاریخ در موارد متعدّدی ملائکه به صورت انسان در آمده اند که حتی کسانی مانند حضرت ابراهیم علیه السلام و حضرت لوط علیه السلام و حضرت مریم علیها السلام آن ها را نشناخته اند مگر بعد از معرفی کردن خودشان در قرآن کریم نیز به این موارد اشاره شده است؛ مثلا پناه بردن حضرت مریم علیها السلام به خداوند زمانی که جبرئیل بر او تمثل پیدا کرد به این دلیل بوده که او را بصورت انسان دیده بود. لذا قرآن کریم می فرماید:
فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَلَ لَهَا بَشَرًا سَوِياً (1) پس روح خود را به سوی او فرستادیم تا به [شکل] بشری خوش اندام بر او نمایان شد. فخر رازی می گوید تمثل جبرئیل به صورت انسان بوده تا به کلام او مأنوس باشد و از آن نفرت نداشته باشد و الا اگر به صورت ملک بود از کلام او نفرت داشت و قدرت بر استماع آن نداشت و همچنین قوم لوط برای این که ملائکه را به صورت انسان هایی زیبا دیده بودند به سوی آن ها رفتند.
ووَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ ﴿69 فَلَمَّا رَأَى أَيْدِيَهُمْ لَا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لَا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ﴾ (2) و به راستی فرستادگان ما برای ابراهیم مژده آوردند سلام گفتند پاسخ داد سلام و دیری نپایید که گوساله ای بریان آورد و چون دید دست هایشان به غذا در از نمی شود آنان را ناشناس یافت و از ایشان ترسی بر دل گرفت گفتند مترس ما به سوی قوم لوط فرستاده شده ایم.
در روایات نیز نمونه های متعدّدی از تمثل بیان شده است مانند این که جبرئیل علیه السلام به صورت دحیه کلبی بر پیامبر صلی الله علیه و آله ظاهر می شد و صحابه او را می دیدند و پیامبر صلی الله علیه و آله از ورود صحابه زمانی که دحیه کلبی در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشتند منع می کرد. (3)همچنین تمثل شیطان در دار الندوة و تمثل دنیا برای امام علی علیه السلام و تمثل پیامبران بزرگ در شب معراج برای پیامبر صلی الله علیه و آله در آسمان ها و.. بنابراین آن چه که از آیات و روایات به دست می آید اینست که نزول وحی به واسطه فرشته وحی بر پیامبر به دو گونه بوده است؛
گاهی مواقع پیامبر صلی الله علیه و آله در هنگام نزول وحی فرشته وحی را نمی دیده بلکه فقط صدای او را می شنیده است و در برخی مواقع، فرشته وحی در هنگام نزول وحی به صورت بشر برای پیامبر صلی الله علیه و آله تمثل پیدا می کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله فرشته را به صورت بشر می دیدند. همچنان که مفسرین در تفسیر آیه 52 سوره شوری وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا بیان کرده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمایند:
گاهی صدایی را که شبیه صدای زنگ است می شنوم و برایم بسیار سنگین است، آن چه را در این حالت گفته است حفظ می کنم، گاه فرشته وحی به صورت مردی در برابر من مجسم می گردد و با من سخن می گوید و من آن چه را می گوید حفظ می کنم. (1)
در پایان شیخ طوسی رحمه الله علیه در تفسیر التبیان درباره این که چرا جبرئیل علیه السلام به صورت دحیه کلبی ظاهر می شد نه به صورت هیئت ملکی خود، با استناد به آیه 8 و 9 سوره مبارکه انعام
وَقَالُوا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَلَوْ أَنْزَلْنَا مَلَكًا لَقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لَا يُنْظَرُونَ ﴿8 وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَكًا لَجَعَلْنَاهُ رَجُلًا وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِمْ مَا يَلْبِسُونَ﴾ اگر ما می خواستیم او را ملک قرار دهیم یعنی آن پیامبر را از ملائکه بر می گزیدیم باز هم او را مردی قرار می دادیم....
می نویسد:
ملائکه چون جسم لطیفی دارند و شعاع دید انسان پائین است لذا دیدگان بشر، قدرت دیدن ملک را به هیئت اصلی اش را ندارند... . (2)
از مطالب یاد شده و بررسی در اطراف مسأله وحی این به دست آمد که گرچه ارتباط انسان با عالم بالا از سوی غیرادیان مورد انکار است اما این امر مورد قبول ادیان آسمانی است. این ارتباط که گاهی به صورت وحی مستقیم و بدون واسطه بوده، اما اکثراً به صورت غیرمستقیم و با وساطت فرشته وحی بوده است. بُعد مادی انسان و سنگینی وحی و عدم توان از ارتباط مستقیم جایگاه فرشته وحی را در ابلاغ و حی معین می.کند گرچه کیفیت و چگونگی این ارتباط بر ما پوشیده است امّا آن چه که مهم است اصل این ارتباط بوده که مورد تسالم همه است. شبهات و ایرادات وارده نیز با عنایت و راهنمایی آیات و روایات معصومین علیهم السلام قابل توجیه است.
1- شوری، 51
2- محمودی، ص 80
3- نجم، 3-10.
4- قرطبی، ج: 5873/8
5- معرفت، ج 1، ص26
6- قصص، 29.
7- علم الهدى، ج 2، ص 206.
8- معرفت، ج 1، ص 55
9- طباطبایی، ج18، ص109.
10- جوادی آملی، ج 7، ص231.
11- ملاصالح مازندرانی، ج 5، ص133.
12- صفار، ص 371
13- ابن شهر آشوب، ج1، ص 247
14- ابن بابویه، ج 5، ص 246.
15- مفيد، ص81
16- طباطبایی، ج18، ص 77
17- تکویر 19-23
18- شعراء، 193.
19- بقره، 97
20- علم الهدى، ج 2، ص 205.
21- کلینی، ج 1، ص 176.
22- ملاصالح مازندرانی، ج 5، ص 144.
23- مجلسی، ج 18، ص 184
24- قرطبی، ج16، ص53
25- مزمل، 4
26- معرفت، ج 1، ص 57
27- شعراء، 192 و 193.
28- نحل، 102
29- تکویر، 19-21.
30- بقره، 97
31- نجم، 1-5
32- فخررازی، ج 3، ص 177
33- طبرسی، ج 1، ص307.
34- فخررازی، ج24، ص 116.
35- طوسی، ج 8، ص 56.
36- قرشی، ج 10، ص 68
37- قیامه، 16-20
38- طباطبایی، ج20، ص202
39- النجم، 53
40- انبیاء، 27
41- فخر رازی، ج 2، ص215.
42- زمخشری، ج 2، ص681
43- طباطبایی، ج13، ص225.
44- آل عمران، 179
45- الجن، 26.
46- شوری، 5.
47- حشر، 21
48- نجم، 5
49- نساء، 113.
50- اسراء، 70.
51- طبرسی، ج 6، ص 426.
52- مجلسی، ج 57، ص 308
53- حج، 52.
54- مريم، 51
55- مریم، 52
56- بحرانی، ج 4، ص 872
57- ملا صالح مازندرانی، ج 5، ص142.
58- مجلسی، ج 5، ص 283
59- مریم، 17
60- هود، 69-70
61- مجلسی، ج 18، ص 256.
62- مجلسی، ج 18، ص 260.
63- طوسی، ج 4، ص 8.
بعلاوه قرآن کریم و نهج البلاغه؛
ابن شهر آشوب مازندرانی محمد بن علی متشابه القرآن و مختلفه، قم، انتشارات بیدار، چاپ اول، 1410ق.
ابن بابویه، محمدبن على التوحيد، تحقيق: هاشم حسینی،قم، جامعه مدرسین، چاپ اول، 1398ق.
البحرانی، سیدهاشم البرهان فی تفسیر القرآن، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیه، تهران، بنیاد بعثت، چاپ اول، 1416ق.
حسینی تهرانی، سیدمحمدحسین، (بی تا) مهرتابان بی جا، انتشارات باقرالعلوم، چاپ دوم.
جوادی آملی، عبدالله تفسیر موضوعی قرآن تحقیق غلامعلی امین دین، قم، مرکز نشر اسراء، چاپ دوم، 1384ش.
الرضوان، عمر بن ابراهيم آراء المستشرقين حول القرآن الكريم و تفسيره الرياض دار الطيبة، چاپ اول، 1413ق.
الزمخشری، محمود الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل بیروت، دارالکتاب العربی، چاپ سوم، 1407ق.
السيوطي، جلال الدين، الدر المنثور في تفسير المأثور، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، چاپ سوم، 1404ق.
الصفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمد، قم، مکتبه آیة الله مرعشی، چاپ دوم، 1404ق.
الطباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ پنجم، 1417ق.
الطوسي، محمد بن حسن، (بی تا) التبیان فی تفسیر القرآن تحقیق شیخ آقابزرگ تهرانی و احمد قیصر عاملی، بيروت، داراحياء التراث العربی، چاپ اول.
الطبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تحقیق: محمد جواد بلاغی، تهران، انتشارات ناصر خسرو چاپ سوم، 1372ش.
الطبرسی، احمد بن على الاحتجاج على اهل اللجاج، تحقیق: محمد باقر خرسان، نشر مرتضی، مشهد، چاپ اول، 1430ق
عبدالهی، محمود، وحی در قرآن، قم، بوستان کتاب قم، چاپ اول، 1385ش.
علم الهدى، على بن حسین امالي المرتضى، تحقيق: ابراهيم محمد ابوالفضل، قاهره، دارالفكر العربي، چاپ اول، 1998م
فخرالدین رازی، ابو عبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، بيروت، داراحیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1420ق.
القرشي، سید علی اکبر احسن الحدیث، تهران، بنیاد بعثت چاپ سوم، 1377ش.
القرطبي، محمد بن احمد الجامع لاحكام القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ اول، 1364ش.
الكليني، محمد بن يعقوب، الكافي، تحقيق: علی اکبر غفاری، محمد آخوندی تهران، دارالكتاب الاسلامية، چاپ چهارم، 1407ق
میر محمدی زرندی، سیدابوالفضل، تاریخ و علوم قرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ یازدهم، 1377ش.
المجلسي محمد بن باقر، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمّه الاطهار علیهم السلام، بيروت، داراحیاء التراث العربي چاپ دوم، 1403ق
المفيد، محمد بن محمد المسائل العکبریه کنگره شیخ مفید، قم، المؤتمر العالمي الالفية الشيخ المفيد، چاپ اول، 1413ق.
المازندرانی، محمد بن صالح بن احمد شرح الكافى الاصول و الروضه تهران، المكتبة الاسلاميه چاپ اول، 1382ق.
المعرفة، محمدهادي التمهيد فى علوم القرآن،قم، مؤسسه نشر اسلامی، چاپ دوم، 1415ق.
حجت الاسلام سید حسین نوراللهی
حکومت مقتدر سلیمان نبی علیه السلام
گزارش دقیق هدهد
مأموریت اعجاز گونه هدهد
برخورد حکیمانه ملکه سبأ
گمانه ها درباره حاکمیت زن
نوع برخورد حضرت سلیمان علیه السلام با ملکه سبأ
شناسایی وحی با معجزه
سرانجام کار ملکه سبأ
کتاب شریف قرآن کریم گرچه کتاب تاریخ نیست ولی در عین حال در بسیاری موارد به بیان برخی وقایع تاریخ گذشته و در مواردی به تاریخ آینده ی زمین چون حادثه ظهور، پرداخته است که از آن می توان استفاده کرد که قرآن در بیان حقایق تاریخی گذشته و نیز آینده هدفی خاص از هدایت و تکامل را برای جامعه بشریت پی ریزی کرده است در این مقاله سعی شده تا با بررسی یک رخداد به نوع و نگرش قرآن در بیان امور تاریخی اشاره شود و به عبارتی دیگر با تاریخ نگاری قرآن با برخی از قوانین و اصول مدیریتی و قواعد و نظریات و مطالب مفید فراوان دیگر که مسیر آینده را بهتر روشن می سازد آشنا شویم.
کلیدواژه ها؛
حضرت سلیمان علیه السلام، بلقيس، ولایت زن، هدهد، آصف بن برخيا
ذکر رخدادهای گذشتگان در قرآن به منظور تاریخ نگاری نیست بلکه اهداف خاصی دارد که آن اهداف با گذشت زمان و تکامل جامعه در حال حرکت و تغییر خواهد بود، چنان که استنباط احکام از قرآن با این که بر اصول و مسلمات و مبانی خاصی صورت می گیرد اما پویایی اجتهاد را متزلزل نمی کند بلکه آن نیز در راستای یک استنباط صحیح می تواند در کنار مسلمات غیر متغیّر به عنوان حکم الهی مطرح باشد داستان ملکه ی سبأ از جمله بیانات تاریخی قرآن است که در کتب تفسیری و تاریخی نیز به آن پرداخته شده است. این داستان یقیناً یک گزاره صرف که تنها موجب علم جزئی به یک پدیده تاریخی است نیست. با دقت و بررسی آیات بخوبی روشن می شود که قرآن در بیان این تاریخ به جنبه معنوی که در متن حادثه تاریخی رخ داده است توجه دارد و در این واقعه به داستان ایمان آوردن یک ملکه ی کافر در پناه اقتدار حکومت الهی سلیمان علیه السلام می پردازد که شاید بتوان از آن آیات، قواعد و قوانین مختلفی را که حاکم بر روابط بین الملل است و یا باید باشد را، کشف کرد.
گرچه قرآن در بسیاری از موارد در تبیین وقایع تاریخی از تنوع بیان برخوردار است اما در مورد داستان سلیمان علیه السلام و ملکه سبأ از تنوع بیان و تکرار استفاده نکرده و فقط یک بار در سوره سبأ طی بیست و دو آیه به این جریان اشاره کرده است کلمه سباً در قرآن کریم به عنوان یک قوم و منطقه جغرافیایی خاصی است که در سوره سبأ و نیز سوره نمل بیان شده است. در سوره نمل به داستان سلیمان علیه السلام و ملکه سبأ اشاره دارد و در سوره سبأ به آبادانی و تمدن سرزمین سباً و نیز سرکشی این قوم در برابر شکر گذاری خداوند و نابود شدن این سرزمین با سیل عظیم عرم اشاره شده است. (1)یک نکته که در این واقعه تذکر داده می شود این است که ملکه سبأ از کافران بوده و قوم او بر خورشید سجده می کردند. بطور خلاصه از برخورد سلیمان علیه السلام با ملکه سبأ می تواند قواعدی مشخصی را در رابطه با هدف اصلی حکومت دینی ویژگی ها و وظایف رهبر حکومت دینی و جانشین او، دیپلماسی و سیاست خارجی نوع و متن مذاکرات نوع استقبال از سران و سفیران دیگر کشورها استفاده از تهدید در روابط بین الملل، نقش اقتدار اطلاعاتی و امنیتی و علمی و ابزار و سخت افزار و نرم افزارهای آن، حکمرانی و ولایت زن،
1) سوره سبأ، آیه 15- 18 و تفسیر القرآن العظيم، ج 9، ص 2864
احترام به معاهدات بین الملل نقش حکومت و تبلیغ دین و نوع و شیوه آن ارتباطات بین الملل و نقش رسانه در تبیین حقایق و ابزارهای مناسب،آن اصول و ویژگی های مدیریت کارآمد در برنامه ریزی و اجراء، آزادی بیان می توان جستجو و رصد کرد و با تحقیقات کامل تر به نظریاتی در این زمینه دست یافت. در این مقاله با توضیح آیات به کلیاتی در این زمینه و نتایج اشاره می شود این آیات مورد نظر را می توان در چند قسمت تبیین کرد که تحت عناوین مختلفی ذکر می شوند.
و جویای [حالِ] پرندگان شد و گفت:
مرا چه شده است که هدهد را نمی بینم؟ یا شاید از غایبان است؟ * قطعاً او را به عذابی سخت عذاب می کنم یا سرش را می برم مگر آن که دلیلی روشن برای من بیاورد.
در این فراز از آیه می توان اقتدار رهبری حکومتی الهی از پیامبران خداوند را دریافت که طبق نص قرآن کریم سپاه او متشکل از انس و جن و پرندگان بود و رهبر این حکومت در مقام بیان فضیلت و امتیاز خود علم به گفتار پرندگان و دارا بودن از هر چیزی را بیان می کند (1)که نشان دهنده اهمیت پرندگان در نظام سیاسی و تشکیلات حکومتی سلیمان علیه السلام دارد پرندگان در حکومت سلیمان علیه السلام نقش نیروی هوایی و نیز اطلاعاتی و رسانه ای را بر عهده داشتند. سلیمان علیه السلام شخصاً سپاه خود را ارزیابی می کرد و ایشان را مورد ملاحظه خویش قرار می داد و داستان از همین واقعه شروع می شود که آن حضرت هدهد را در جمع سپاه پرندگان خویش ندید و این تعبیر وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ مالِیَ لا اَرَی الْهُدْهُدَ اَمْ کانَ مِنَ الْغائِبینَ به وضوح بیانگر این حقیقت است که او به دقت مراقب وضع کشور و اوضاع حکومت خود بود و حتی غیبت یک مرغ از چشم او پنهان نمی ماند! در هر صورت یک حکومت سازمان یافته و منظم و پرتوان چاره ای ندارد جز این که تمام فعل و انفعالاتی را که در محیط کشور و قلمرو او واقع می شود زیر نظر بگیرد و حتی بود و نبود یک پرنده یک مأمور عادی را از نظر دور ندارد و این یک درس بزرگ است که حاکم باید از زیردستان و رعیت خود تفقّد کند. (2)حکم سلیمان علیه السلام نیز در این رابطه قابل توجه است. سلیمان علیه السلام بی آن که غائبانه داوری کند تهدید لازم را در صورت ثبوت تخلّف نمود و حتی برای تهدید خود دو مرحله قائل شد که متناسب با مقدار گناه بوده باشد مرحله مجازات بدون اعدام و مرحله مجازات اعدام ضمناً نشان داد که او حتی در برابر پرنده ضعیفی تسلیم دلیل و منطق است
و هرگز تکیه بر قدرت و تواناییش نمی کند. (1)تفقد و ارزیابی و بازدید از کار زیر دستان از اموری است که در این آیه از وظایف رهبر آن توصیف شده و می توان از آن به عنوان یک اصل مدیریتی یاد کرد تسلط بر شرائط و امور حکومتی، پرهیز از قضاوت عجولانه و غیابی و تهمت و اَنگ ناکارآمدی صلابت در برابر مأموران متخلف حکومتی استفاده از تهدید و جریمه متناسب تسلیم دلیل منطقی بودن از دیگر ویژگی هایی است که می توان از این آیه برای مدیریت در حکومت از آن استفاده کرد برخی گفته اند که از این جمله استفاده می شود که حیوانات هم مکلف بتکالیف هستند و در مخالفت تکلیف استحقاق عذاب دارند غایت الامر عقوبت بآن ها در همین عالم است فردای قیامت عذاب جهنّم ندارند و استحقاق بهشت هم ندارند خداوند با آن ها چه معامله می فرماید شاید محلی بر آن ها معین فرماید تعیش کنند مثل مجانین و قاصرین از کفار و اطفال آن ها که لیاقت بهشت ندارند که شرطش ایمان است استحقاق عذاب هم ندارند چون مقصر نیستند. (2)
برخی از مفسّرین نیز در تحلیل گزارشگری و فهم هدهد گفته اند: حضرت سلیمان علیه السلام نیروی افاضه ادراک و شعور به پرنده را داشته و به هدهد نیروی شعور و ادراک موهبت فرمود و آن را بمنظور خبرنگاری و گزارش دادن از اوضاع اقطار جهان مأموریت داد و برای اجرای آن هدهد را اعزام نموده و در انتظار بازگشت و پاسخ هدهد بوده که در نتیجه مأموریت خود را به پیشگاه سلیمان علیه السلام عرضه کند. (3)در این صورت پرندگان بدون کرامت الهی فاقد درک و فهم معارف عقلی و انسانی می باشند.
پس دیری نپایید که [هدهد آمد و] گفت:
از چیزی آگاهی یافتم که از آن آگاهی نیافته ای و برای تو از «سبا» گزارشی درست آورده ام. * من [آن جا] زنی را یافتم که بر آن ها سلطنت می کرد و از هر چیزی به او داده شده بود و تختی بزرگ داشت. * او و قومش را چنین یافتم که به جای خدا برای خورشید سجده می کنند، و شیطان اعمالشان را برایشان آراسته و آنان را از راه [راست] باز داشته بود، در نتیجه [به حق] راه نیافته بودند. * [آری شیطان چنین کرده بود] تا برای خدایی که نهان را در آسمان ها و زمین بیرون می آورد و آن چه را پنهان می دارید و آن چه را آشکار می نمایید می داند، سجده نکنند * خدای یکتا که هیچ خدایی جز او نیست، پروردگار عرشِ بزرگ است. گفت: خواهیم دید آیا راست گفته ای یا از دروغگویان بوده ای.
در این آیه هدهد بازگشته و علّت غیبت خود را بازگو می کند و البته بر خورد او با سلیمان علیه السلام همچون برخورد درباریان چاپلوس با سلاطین جبار،نبود که برای بیان یک واقعیت نخست مدتى تملّق می گویند و خود را ذرّه ناچیزی قلمداد کرده سپس به خاک پای ملوکانه مطلب خود را در لابلای صد گونه چاپلوسی عرضه می دارند و هرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمی دهند و همیشه از کنایه های نازک تر از گل استفاده می کنند مبادا گرد و غباری بر قلب سلطان بنشیند آری هدهد با صراحت:گفت غیبت من بی دلیل نبوده، خبر مهمی آورده ام که تو از آن با خبر نیستی ضمناً این تعبیر درس بزرگی است برای همگان که ممکن است موجود کوچکی چون هدهد مطلبی بداند که داناترین انسان های عصر خویش از آن بی خبر باشد تا آدمی به علم و دانش خود مغرور نگردد، هر چند سلیمان علیه السلام باشد و با علم وسیع نبوت. آزادی بیان هدهد در حکومت سلیمان علیه السلام در برابر سلیمان علیه السلام در این تعبیر به وضوح دیده می شود نکته ای که در این جمله وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ وجود دارد قطعی بودن خبر است اما نوع و کیفیت رسانه موضوعیتی ندارد. از این جمله می توان نوع و کیفیت رسانه های خبری را فاقد اعتبار ذاتی دانست و تمام اعتبار هر نوع از رسانه ها را بر طبق خبر ایشان از حیث صحت و سقم و صدق و کذب اخبار آن ها دانست.
به هر حال هدهد در شرح ماجرا چنین گفت: من به سرزمین سبأ رفته بودم زنی را در آن جا یافتم که بر آن ها حکومت می کند و همه چیز را در اختیار دارد مخصوصاً تخت عظیمی داشت. هدهد در این جمله همان فضیلتی را که سلیمان علیه السلام برای خودش بیان نموده بود را برای ملکه سبأ بیان می کند که او اقتدار بر هر چیزی دارد و همچنین از برتری تخت سلطنتی ملکه سبا از تخت سلیمان علیه السلام گزارش داده است. هدهد در ادامه گزارشات خود از وضع مذهبی کفر آمیز ملکه سبأ و قوم او یاد می کند و مشخص می کند که آن ها سخت در گمراهی خورشید پرستی فرو رفته اند. (1)نکته قابل توجه در این آیه این است که اولاً سلیمان علیه السلام با این همه اقتدار از وجود کشوری به نام سبأ و ملکه و قوم خورشید پرست آن بی اطلاع بوده است و از سوی دیگر برای هدهد مأموریتی در این زمینه نبوده و الا سلیمان علیه السلام از او بی اطلاع نمی شد. از این نکته می توان چنین برداشت کرد که کشورگشایی و نفوذ بر دیگر ملل و صدور دین در پناه نیروی نظامی از وظایف حکومت ها نیست و الا سلیمان علیه السلام با اقتدار تر از این بوده است که با استفاده از امکانات حکومتی
1) مکارم شیرازی ناصر، پیشین، ج 15، ص443-444.
خویش به این مسأله دست یابد چنان چه وجود این اقتدار را می توان از آوردن تخت ملکه سبأ را به دربار سلیمان علیه السلام در یک چشم بر هم زدن می توان کشف کرد اما نکته دیگر این است که سلیمان علیه السلام پس از اطلاع یافتن بی سابقه و بدون برنامه ریزی شده از منطقه کفرآمیز سبأ توسط نیروهای تحت فرمان،خویش به هدایت ایشان به سوی ایمان به خدا و دوری از شرک و کفر اقدام می کند. در پایان گزارش بدون برنامه ریزی شده ی هدهد، سلیمان علیه السلام از اقدام عجولانه پرهیز نموده و بدون مدرک گفتار هدهد را نه تصدیق کرد و نه او را متهم به دروغگویی برای توجیه غیبت خویش نمود. به همین دلیل سلیمان علیه السلام گفت ما تحقیق به عمل می آوریم ببینیم تو راست می گویی یا از دروغگویان هستی؟ (1)
یک مطلب دیگر که مربوط به کلام و عرفان اسلامی می شود و بطور ضمنی از آن عبور می کنیم متن گزارش هدهد است که در آن از معرفت خاصی نسبت به توحید و صفات خداوند و شرک و کفر بیان شده که نشان دهنده درک این معارف نظری توسط پرنده ای چون هدهد است. البته برخی از مفسّرین بیان این معارف را از خداوند و یا کلام حضرت سلیمان علیه السلام دانسته اند. (2)برخی نیز هر دو احتمال را پذیرفته اند. (3)
این نامه مرا ببر و به سوی آن ها بیفکن، آن گاه از ایشان روی برتاب، پس ببین چه پاسخ می دهند.
مأموریت هدهد برای نامه رسانی رئیس و رهبر حکومت دینی و الهی و وصول آن به یک ملکه کافر یقیناً بعد از تحقیقاتی بوده که سلیمان علیه السلام را از صدق گفتار هدهد مطمئن نموده است. در این مأموریت وصول پیام سلیمان علیه السلام به ملکه سبأ بدون رؤیت سفیر و فرستاده سلیمان علیه السلام صورت می گیرد این رویکرد در عرف روابط و دیپلماسی حکومت ها ناشناخته و البته مقتدرانه است مأموریت دیگر هدهد این بود که خود را از ملکه سبأ و اطرافیانش پنهان نگه دارد و از تصمیم ایشان پس از دریافت نامه آن حضرت مطلع شود.
]ملکه سبا] گفت:
«ای سرانِ [کشور] نامه ای ارجمند برای من آمده است، * که از طرف سلیمان است و [مضمون آن] این است: به نام خداوند رحمتگر مهربان. * بر من بزرگی مکنید و مرا از در اطاعت در آیید.» * گفت: «ای سران [کشور] در کارم به من نظر دهید که بی حضور شما [تا به حال] کاری را فیصله نداده ام.» * گفتند: «ما سخت نیرومند و دلاوریم، و [لی] اختیار کار با توست، بنگر چه دستور می دهی؟» * [ملکه] گفت: «پادشاهان چون به شهری در آیند، آن را تباه و عزیزانش را خوار می گردانند، و این گونه می کنند» * «و [ اینک] من ارمغانی به سویشان می فرستم و می نگرم که فرستادگان [من] با چه چیز باز می گردند.»
در این قسمت از آیات از برخورد ملکه سبا با نامه ی سلیمان به شخصیت مثبت مدیریتی و حکومتی و عدم استبداد او پی می بریم با این که او اعتقادی باطل نسبت به خداوند دارد. به هر حال نامه سلیمان علیه السلام بدست ملکه سبأ رسید و او این نامه را ارجمند و کریم خواند و مضمون نامه را برای مشاوران و اطرافیان خود خواند و از ایشان درباره چگونگی برخورد با پیام سلیمان علیه السلام نظر خواهی و مشورت خواست؛ چرا که او درباره امور حکومتی بدون مشورت کاری را انجام نمی داد مشاوران حکومتی پس از دریافت مضمون نامه گفتند که ما قدرت و نیروی زیادی داریم اما تصمیم و دستور به جنگ و یا تسلیم در اختیار خودت می باشد بنابراین اطرافیان ملکه نظر دادند که ما صاحب قدرت هستیم، یعنی عقیده به جنگ و دفاع داشتند، در حالی که ملکه رویه ی سیاسی را در پیش گرفت و با هوشیاری از محتوای نامه فهمید که این رسالت است و با سلطنت فرق دارد و دعوت سلیمان علیه السلام با هدف استیلا و تسلّط و به بندگی گرفتن او نیست. (1)ملکه پس از مشورت اطرافیانش گفت: پادشاهان چون به شهری در آیند آن را تباه و عزیزانش را خوار می گردانند. وی با این بیان جنگ با سلیمان علیه السلام را قبل از تحقیق منتفی اعلام کرد و اعلام کرد که هدیه ای برای سلیمان علیه السلام می فرستیم تا خواست و تصمیم سلیمان علیه السلام را ارزیابی شود.
1) التفسير الواضح، ج 2، ص: 792؛ تفسير الوسيط، ج 2، ص1873.
در حقیقت ملکه سبا که خود پادشاهی بود، شاهان را خوب شناخته بود که برنامه آن ها در دو چیز خلاصه می شود: "فساد و ویرانگری" و " ذلیل ساختن عزیزان"، چرا که آن ها به منافع خود می اندیشند نه به منافع ملت ها و آبادی و سر بلندی آن ها و همیشه این دو بر ضد یکدیگرند. سپس ملکه افزود: ما باید قبل از هر کار سلیمان و اطرافیان را بیازمائیم و ببینیم به راستی چه کاره اند؟ سلیمان علیه السلام پادشاه است یا پیامبر ویرانگر است یا مصلح؟ ملت ها را به ذلت می کشانند یا عزّت و برای این کار باید از هدیه استفاده کرد، لذا من هدیه قابل ملاحظه ای برای آن ها می فرستم تا ببینم فرستادگان من چه واکنشی را از ناحیه آن ها برای ما می آورند پادشاهان علاقه شدیدی به هدایا دارند و نقطه ضعف و زبونی آن ها نیز همین جا است آن ها را می توان با هدایای گرانبها تسلیم کرد اگر دیدیم سلیمان علیه السلام با این هدایا تسلیم شد، معلوم می شود شاه است در برابر او می ایستیم و تکیه بر قدرت می کنیم که ما نیرومندیم و اگر بی اعتنایی به ما نشان داد و بر سخنان خود و پیشنهادهایش اصرار ورزید معلوم می شود پیامبر خدا است در این صورت باید عاقلانه برخورد کرد. (1)
برخی مفسّرین معاصر در تحلیل این داستان قرآنی به نکاتی اشاره می کنند از جمله:
اوضاع سلطنتی آن زن بقدری منظم و مرتب است که از هر چیزی بهرهمند و برخوردار می باشد و اضافه بر آن همه تشریفات و تجملاتی که آن زن دارد دارای تخت سلطنتی می باشد. بسیار بزرگ و مهمی نیز هست. (2)
در آیات فوق نقد و توبیخی و نه تشویق و مدح از حاکم بودن «بلقیس» و همچنین از تبعیت قوم سبا از وی نشده است. (3)
حکومت سبا، صرف نظر از این که حاکم آن چه جنسیتی دارد از نظر مدیریتی بهترین نوع حکومت است؛ چراکه حکومت مشورتی است که در نهایت برای جلوگیری از هرج و مرج نظر یک نفر که همان رئیس حکومت است مطاع است در این نوع از حکومت نه استبداد و دیکتاتوری وجود دارد نه هرج و مرج و تشتت در اعمال حاکمیت. (4)
حکومت و ولایت و قضاوت زن از مسائل جنجالی است که اختلاف نظر شدیدی را به دنبال داشته است این آیات مورد بحث از جمله ادله ایست که از گذشته قائلان به صحت ولایت زن بر آن تمسّک می کنند و یا می توانند به آن استشهاد کنند و در برابر مخالفین نیز به جواب و رد آن ادله می پرداختند. (1)برخی از مفسران معاصر براین باورند که آیات مربوط به ملکه سبا در قرآن از جمله آیاتی است که بیانگر صلاحیت، شایستگی و همچنین حق زنان در سهم گیری و ایفای نقش در زمینه امور سیاسی، قدرت و حاکمیت است در این،آیات خداوند از زن هوشمند و با درایتی سخن می گوید که بر سرزمینی حکومت می کند و با دعوت حضرت سلیمان علیه السلام از کیش شرک به دین توحید رو می آورد قرآن از سخنان ملکه سبا نیز جملاتی را نقل می کند که نشانه عقل و هوشمندی بالای اوست و بعد داستان را بدون هیچ گونه نقد یا کنایه و تعریضی به پایان می برد همه بیانگر نگاه مثبت قرآن به نقش و جایگاه ملکه سبا است و نشان می دهد که زن از دیدگاه قرآن می تواند در بالاترین موقعیت سیاسی قرار گیرد اگر چنان چه زن صلاحیت چنین کار و مسئولیتی را نمی داشت یا در آیین و شریعت الهی نمی توانست به چنان موقعیتی برسد برابر روش معمول قرآن کریم که موارد باطل و ناسازگار با دیدگاه خود را نقد می کند، باید به صورت صریح یا اشاره بدان می پرداخت حال آن که اصل طرح این داستان و نحوه پردازش آن، همه نشانه تأیید و سازگاری آن با دیدگاه وحی است. (2)
بر این اساس چنان که برخی از مفسران تأکید می کنند قرآن زن را در چهره ملکه سبا همچون انسانی برای ما ترسیم می کند که از عقل و خرد برخوردار است و تسلیم عواطف و احساسات خودش نیست زیرا مسؤولیت او توانسته است به وی پختگی و کمال تجربه و قوت عقل اندیشه ببخشد به گونه ای که تا سطح حکومت و فرمانروایی بر مردان پیش برود؛ مردانی که در او شخصیت توانا و خردمندی را که بر اداره شؤون و امور اجتماعی توانمند بود، می دیدند. (3)برخی نیز تأکید می کنند که تنها فرق حکومت بلقیس و سلیمان علیه السلام تنها در ایمان به خدای و توکّل به آن بود که این جنبه چون در سلیمان علیه السلام بود، باعث تفوق او شد در نگاه این مفسر جنسیت حاکم و نوع ساختار حکومت ملاک فرق و عدم فرق حکومت ها نیست. (4)برخی دیگر از مفسران بر عقل درایت و سیاست بلقیس در حکومت داری تأکید می کنند. (5)البته در مقابل کلیت این انگاره که با استناد به این آیات بر حقوق سیاسی زنان حتی در سطح زمامداری پای فشاری می کند، برخی دیگر ادعا می کنند که گرچه در جنس زنان شایستگی ها بسیار است و
1) أحكام القرآن، ج 3، ص 1457؛ البحر المحيط في التفسير، ج 8، ص227.
2) المراة والولاية العامه، ص123. موسی حسینی، پژوهش های قرآنی 1380 شماره 25 و 26 ویژه نامه زن در قرآن، دیدگاه قرآن درباره مشارکت سیاسی زنان. زن و سیاست در قرآن / چترچی، نوشین، فصلنامه ندای صادق، شماره 23؛ مهریزی، من هدى القرآن، ج 9، ص178.
3) شخصية المرأة القرآنية المنطلق، شماره 60، ص 7
4) مدرسی، سید محمد تقی، پیشین، ج 9، ص 180 - 179.
5) حجازی محمد محمود، پیشین، ج 2، ص792.
حتی خود این داستان نشان می دهد که ملکه سبا از فهم و درایت فوق العاده ای برخوردار بود ولی با این همه رهبری حکومت چندان با وضع روح و جسم آن ها سازگار نیست که هدهد نیز از این مسأله تعجب کرد و گفت:
من زنی را بر آن ها حکمران دیدم! (1)
و برخی هم معتقدند که از آن جا که این حاکمیت عمل قومی کافر بوده که خورشید را می پرستیدند، احتجاج به عمل آن ها درست نیست موید این مطلب هم این است که جناب سلیمان علیه السلام حاکمیت این زن را بر نمی تابد (2)و حکومت به مردان منتقل شد. (3)شایان توجه است که در نگاه برخی از مفسران معاصر دلیلی بر این که بلقیس هنگامی که به دین سلیمان علیه السلام در آمد به سرزمین خود باز نگشته باشد نیست و حتی این احتمال مطرح است که جناب سلیمان علیه السلام او را تشویق کرده باشد که به کشورش بازگردد تا مردم را هدایت کرده و هم چنان رهبر و فرمانروا باشد. (4)
و چون [فرستاده] نزد سلیمان علیه السلام آمد، [سلیمان علیه السلام] گفت:
آیا مرا به مالی کمک می دهید؟ آن چه خدا به من عطا کرده بهتر است از آن چه به شما داده است. [نه] بلکه شما به ارمغان خود شادمانی می نمایید. * به سوی آنان بازگرد که قطعاً سپاهیانی بر [سرِ] ایشان می آوریم که در برابر آن ها تاب ایستادگی نداشته باشند و از آن [دیار] به خواری و زبونی بیرونشان می کنیم.
در این آیه سلیمان علیه السلام معیارهای ارزش را در نظر آن ها تحقیر کرد و روشن ساخت که معیارهای دیگری برای ارزش در کار است، که معیارهای معروف نزد دنیا پرستان در برابر آن، بی رنگ و بی بها است. سپس برای این که قاطعیت خود را در مسأله حق و باطل نشان دهد به فرستاده مخصوص ملکه سبا چنین گفت به سوی آنان بازگرد (و این هدایا را نیز با خود ببر) در ادامه تهدیدی که ملکه سبأ نیز از آن آگاه بود را بیان کرد که ما به زودی با لشکرهایی به سراغ آن ها خواهیم آمد که توانایی مقابله با آن را نداشته باشند و ما آن ها را از آن سرزمین آباد با ذلت خارج می کنیم در حالی که کوچک و حقیر خواهند بود البته این تهدید برای فرستادگانی که وضع سلیمان علیه السلام را از نزدیک دیدند و لشکر و عسکر او را تماشا کردند، یک تهدید جدی و قابل ملاحظه بود با توجه به آن چه در آیات قبل خواندیم که
سلیمان علیه السلام دو چیز از آن ها خواسته بود ترک برتری جویی، تسلیم در برابر حق و پاسخ ندادن آن ها به این دو امر و توسل به ارسال هدیه دلیل بر امتناع آن ها از پذیرش حق و ترک استعلاء بود و به این دلیل آن ها را تهدید به فشار نظامی می کند. هر گاه ملکه سبا و اطرافیان او تقاضای دلیل و مدرک یا معجزه و مانند آن کرده بودند به آن ها حق می داد که بیشتر تحقیق کنند، اما فرستادن هدیه، ظاهرش این بود که آن ها در مقام انکارند.
این را نیز می دانیم که مهمترین خبر ناگواری که هدهد به سلیمان علیه السلام درباره این قوم و جمعیت داد، این بود که آن ها آفتاب پرستند و خداوند بزرگ را که بر غیب و شهود آسمان و زمین سلطه دارد رها،کرده در برابر مخلوقی به خاک می افتند. سلیمان علیه السلام از این مسأله ناراحت شد و می دانیم بت پرستی چیزی نیست که آئین های الهی در برابر آن سکوت کند و یا بت پرستان را به عنوان یک اقلیت مذهبی تحمل نماید، بلکه در صورت لزوم با توسل به زور بتکده ها را ویران خواهد کرد و آئین شرک و بت پرستی را برمی چیند. از توضیحاتی که در بالا دادیم روشن می شود که تهدید سلیمان علیه السلام با اصل اساسى لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ تضادی ندارد (1)که بت پرستی دین نیست بلکه یک خرافه و انحراف است. (2)
[سپس] گفت:
ای سران [کشور] کدام یک از شما تخت او را- پیش از آن که مطیعانه نزد من آیند- برای من می آورد؟» * عفریتی از جنّ گفت: «من آن را پیش از آن که از مجلس خود برخیزی برای تو می آورم و بر این [کار] سخت توانا و مورد اعتمادم.» * کسی که نزد او دانشی از کتاب [الهی] بود، گفت: «من آن را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی برایت می آورم.» پس چون [سلیمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر دید، گفت: «این از فضل پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسی می کنم، و هر کس سپاس گزارد، تنها به سود خویش سپاس می گزارد و هر کس ناسپاسی کند، بی گمان پروردگارم بی نیاز و کریم است.» گفت: «تخت [ملکه] را برایش ناشناس گردانید تا ببینیم آیا پی می برد یا از کسانی است که پی نمی برند».
1) لا اکراه فی الدین بیانگر این است که گرچه هر شخص بطور طبیعی برای نجات، نیازمند پذیرش حق است اما نمی شود کسی را مجبور به پذیرش دین کرد و حضرت سلیمان علیه السلام نیز چنین نکرد بلکه با ارائه اعجاز بلقیس و مردمش را هدایت نمود ولی بت پرستی فی نفسه جرم است و اگر بصورت حکومتی قرار گیرد باعث فساد و تباهی است و باید جلوی آن گرفته شود - سردبیر
2) مکارم شیرازی، ناصر، پیشین ج 15، ص 462-463.
سرانجام فرستادگان ملکه سبا هدایا و بساط خود را برچیدند و به سوی کشورشان بازگشتند و ماجرا را برای ملکه و اطرافیان او شرح دادند همچنین عظمت اعجاز آمیز ملک سلیمان علیه السلام و دستگاهش را بیان داشتند که هر یک از این ها دلیلی بود بر این که او یک فرد عادی و پادشاه نیست، او به راستی فرستاده خدا است و حکومتش نیز یک حکومت الهی است. در این جا برای آن ها روشن شد که نه تنها قادر بر مقابله نظامی با او نیستند بلکه اگر فرضاً بتوانند مقابله کنند به احتمال قوی مقابله با یک پیامبر پر قدرت الهی است لذا ملکه سبا با عده ای از اشراف قومش تصمیم گرفتند به سوی سلیمان علیه السلام بیایند و شخصاً این مساله مهم را بررسی کنند تا معلوم شود سلیمان علیه السلام چه آئینی دارد؟ این خبر از هر طریقی که بود به سلیمان علیه السلام رسید و سلیمان علیه السلام تصمیم گرفت در حالی که ملکه و یارانش در راهند قدرت نمایی شگرفی کند تا آن ها را بیش از پیش به واقعیت اعجاز خود آشنا و در مقابل دعوتش تسلیم سازد. سلیمان علیه السلام رو به اطرافیان خود کرد و گفت ای گروه بزرگان کدام یک از شما توانایی دارید تخت او را پیش از آن که خودشان نزد من بیایند و تسلیم شوند برای من بیاورید؟
گرچه بعضی از مفسران برای پیدا کردن دلیل احضار تخت ملکه سبا خود را به زحمت افکنده اند و گاه احتمالاتی ذکر کرده اند که به هیچ وجه با مفاد آیات سازگار نیست، ولی روشن است که هدف سلیمان علیه السلام از این برنامه چه بود؟ او می خواست کار فوق العاده مهمی انجام گیرد تا راه را برای تسلیم بی قید و شرط آن ها و ایمانشان به قدرت الله هموار سازد و نیاز به حضور در میدان نبرد و خونریزی نباشد او می خواست ایمان به اعماق وجود ملکه سبا و اطرافیانش راه یابد تا سایرین را نیز دعوت به تسلیم و پذیرش ایمان کنند در این جا چند نفر اعلام آمادگی کردند که یکی از آن ها عفریتی از جن بود او رو به سوی سلیمان علیه السلام کرد و گفت: من تخت او را پیش از آن که مجلس تو پایان گیرد و از جای برخیزی نزد تو می آورم. من این کار را با زحمت انجام نمی دهم و در این امانت گرانقیمت نیز خیانتی نمی کنم چرا که "من نسبت به آن توانا و امینم!" «عفریت» به معنی فرد گردنکش و خبیث است و جمله وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينُ که از جهات مختلفی توام با تاکید است (ان - جمله اسمیه - لام) نیز نشان می دهد که بیم خیانت در این عفریت می رفته لذا در مقام دفاع از خود برآمده و قول امانت و وفاداری داده است.
به هر حال سرگذشت سلیمان علیه السلام مملو است از شگفتی ها و خارق عادات و جای تعجّب نیست که عفریتی این چنین بتواند در یک مدت کوتاه یعنی یک یا چند ساعت که سلیمان علیه السلام در مجلس خویش برای داوری میان مردم، یا رسیدگی به امور مملکت یا نصیحت و ارشاد نشسته است چنین امر مهمی را انجام دهد. نفر بعد مرد صالحی بود که نزد او علمی به کتاب بود چنان که قرآن در حق او می گوید کسی که علم و دانشی از کتاب داشت گفت من تخت او را قبل از آن که چشم بر هم زنی نزد تو خواهم آورد!! و هنگامی که سلیمان علیه السلام با این امر موافقت کرد او با استفاده از نیروی معنوی خود تخت ملکه سبا را در یک طرفه العین نزد او حاضر کرد: هنگامی که سلیمان علیه السلام آن را نزد خود مستقر دید زبان به شکر پروردگار گشود و گفت: این از فضل پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا شکر نعمت او را بجا می آورم یا کفران می کنم؟ سپس افزود: هر کس شکر کند به سود خویش شکر کرده است و هر کسی کفران کند پروردگار من غنی و کریم است.
امّا این شخص که بوده است؟ مطابق اخبار آن شخص خواهر زاده حضرت سلیمان علیه السلام آصف بن برخیا بود که وزیر حضرتش گردید در آیات فوق و همچنین آیه 26 سوره قصص مهمترین شرط
برای یک کارمند یا کارگر نمونه دو چیز بیان شده نخست قوت و توانایی و دیگر امانت و درستکاری. البته گاه مبانی فکری و اخلاقی انسان ایجاب می کند که دارای این صفت باشد (همان گونه که در مورد موسی علیه السلام در سوره قصص آمده است) و گاه نظام جامعه و حکومت صالح ایجاب می کند اما به هر حال هیچ کار بزرگ و کوچکی در جامعه بدون دارا بودن این دو شرط انجام پذیر نیست، خواه از تقوا سرچشمه گیرد و خواه از نظام قانونی جامعه (دقت کنید). (1)
چرا حضرت سلیمان علیه السلام شخصاً اقدام به آوردن تخت نکرد؟ از سؤالاتی که در ارتباط با آیات فوق مطرح می شود این است که چرا حضرت سلیمان علیه السلام شخصاً اقدام به این کار خارق العاده نکرد؟ او که پیامبر بزرگ خدا بود و دارای اعجاز چرا این مأموریت را به "آصف بن برخیا" داد؟ چنان چه از روایات استفاده می شود حضرت سلیمان علیه السلام می خواست موقعیت و مقام آصف شناخته شود تا آن هنگام که او را به عنوان وصی خویش معرفی می کند همه بدانند بخاطر شایستگی اوست نه بخاطر روابط. (2)
در این آیات به صحنه دیگری از ماجرای عبرت انگیز سلیمان علیه السلام و ملکه سبا برخورد می کنیم. سلیمان علیه السلام برای این که میزان عقل و درایت ملکه سبا را بیازماید و نیز زمینه ای برای ایمان او به خداوند فراهم سازد دستور داد تخت او را که حاضر ساخته بودند دگرگون و ناشناس سازند گفت: تخت او را برایش ناشناس سازید ببینیم آیا هدایت می شود یا از کسانی خواهد بود که هدایت نمی یابند گرچه آمدن تخت ملکه از کشور سبأ به شام، کافی بود که به آسانی نتواند آن را بشناسد ولی با این حال سلیمان علیه السلام دستور داد تغییراتی در آن نیز ایجاد کنند این تغییرات ممکن است از نظر جابجا کردن بعضی از نشانه ها و جواهرات و یا تغییر بعضی از رنگ ها و مانند آن بوده است. امّا این سؤال پیش می آید که هدف سلیمان علیه السلام از آزمایش هوش و عقل و درایت ملکه سبا چه بود؟ ممکن است آزمایش به این منظور انجام شده که بداند با کدامین منطق باید با او روبرو شود؟ و چگونه دلیلی برای اثبات مبانی عقیدتی برای او بیاورد.
پس وقتی [ملکه] آمد [بدو] گفته شد:
«آیا تخت تو همین گونه است؟» گفت: «گویا این همان است و پیش از این، ما آگاه شده و از دَرِ اطاعت در آمده بودیم.» * و [در حقیقت قبلاً] آن چه غیر از خدا می پرستید مانع [ایمان] او شده بود و او از جمله گروه کافران بود. * به او گفته شد: «وارد ساحتِ کاخ [پادشاهی] شو. و چون آن را دید برگ های پنداشت و ساق هایش را نمایان کرد. [سلیمان] گفت: «این کاخی مفروش از آبگینه است.»
اما به هر صورت ملکه سباً زیرکانه ترین و حساب شده ترین جواب ها را داد و گفت گویا خود آن تخت است! اگر می گفت: شبیه آن است، راه خطا پیموده بود و اگر می گفت عین خود آن است، سخنی بر خلاف احتیاط بود، چرا که با این بعد مسافت، آمدن تختش به سرزمین سلیمان علیه السلام، از طرق عادی امکان نداشت، مگر این که معجزه ای صورت گرفته باشد. از این گذشته در تواریخ آمده است که او تخت گرانبهای خود را در جای محفوظی، در قصر مخصوص خود در اطاقی که مراقبان زیاد از آن حفاظت می کردند و درهای محکمی داشت،
قرار داده بود. ولی با این همه، ملکه سبا با تمام تغییراتی که به آن تخت داده بودند توانست را بشناسد و بلافاصله افزود: و ما پیش از این هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم! یعنی اگر منظور سلیمان علیه السلام از این مقدمه چینی ها این است که ما به اعجاز او پی ببریم ما پیش از این با نشانه های دیگر از حقانیت او آگاه شده بودیم و حتی قبل از دیدن این خارق عادت عجیب ایمان آورده بودیم و چندان نیازی به این کار نبود و به این ترتیب سلیمان علیه السلام او را از آن چه غیر از خدا می پرستید بازداشت هر چند قبل از آن از قوم کافر بود در آخرین آیه مورد بحث صحنه دیگری از این ماجرا بازگو می شود و آن ماجرای داخل شدن ملکه سبأ در قصر مخصوص سلیمان علیه السلام است سلیمان علیه السلام دستور داده بود، صحن یکی از قصرها را از بلور بسازند و در زیر،آن آب جاری قرار دهند هنگامی که ملکه سبا به آن جا رسید به او گفته شد داخل حیاط قصر شو. ملکه آن صحنه را که دید گمان کرد نهر آبی است ساق پاهای خود را برهنه کرد تا از آن آب بگذرد (در حالی که سخت در تعجب فرو رفته بود که نهر آب در این جا چه می کند؟) اما سلیمان علیه السلام به او گفت که حیاط قصر از بلور صاف ساخته شده (این آب نیست که بخواهد پا را برهنه کند و از آن بگذرد) در این جا سؤالی پیش می آید و آن این که سلیمان علیه السلام که یک پیامبر بزرگ الهی بود چرا چنین تشکیلاتی داشته باشد؟ درست است که او سلطان بود و حکمروا ولی مگر نمی شد بساطی ساده همچون سایر پیامبران علیهم السلام داشته باشد؟
امّا چه مانعی دارد که سلیمان علیه السلام برای تسلیم کردن ملکه سبا که تمام قدرت و عظمت خود را در تخت و تاج زیبا و کاخ باشکوه و تشکیلات پر زرق و برق می دانست صحنه ای به او نشان دهد که تمام دستگاه تجملاتیش در نظر او حقیر و کوچک شود و این نقطه عطفی در زندگی او برای تجدید نظر در میزان ارزش ها و معیار شخصیت گردد؟ چه مانعی دارد که به جای دست زدن به یک لشکرکشی پر ضایعه و توأم با خونریزی مغز و فکر ملکه را چنان مبهوت و مقهور کند که اصلاً به چنین فکری نیفتد بخصوص این که او زن بود و به این گونه مسائل تشریفاتی اهمیت می داد مخصوصاً بسیاری از مفسران تصریح کرده اند که سلیمان علیه السلام پیش از آن که ملکه سبا به سرزمین شام برسد دستور داد چنین قصری بنا کردند و هدفش نمایش قدرت برای تسلیم ساختن او بود؟ این کار نشان می داد قدرت عظیمی از نظر نیروی ظاهری در اختیار سلیمان علیه السلام است که او را به انجام چنین کارهایی موفّق ساخته است.
به تعبیر دیگر این هزینه در برابر امنیت و آرامش یک منطقه وسیع و پذیرش دین حق و جلوگیری از هزینه فوق العاده جنگ، مطلب مهمّی نبود و لذا هنگامی که ملکه سبا این صحنه را دید چنین گفت: پروردگارا من بر خویشتن ستم کردم و با سلیمان در پیشگاه الله، پروردگار عالمیان، اسلام آوردم او نشانه های متعددی از حقانیت دعوت سلیمان علیه السلام را قبلاً دیده بود را، آمدن هدهد با آن وضع مخصوص، عدم قبول هدیه کلان که از ناحیه ملکه فرستاده شده بود، حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدتی کوتاه و سرانجام مشاهده قدرت و عظمت فوق العاده حضرت سلیمان علیه السلام و در عین حال اخلاق مخصوصی که هیچ شباهتی با اخلاق شاهان نداشت.
آن چه در قرآن مجید پیرامون ملکه سبأ آمده همان مقدار است که در بالا خواندیم، سرانجام ایمان آورد و به خیل صالحان پیوست، اما این که بعد از ایمان به کشور خود بازگشت و به حکومت خود از طرف سلیمان علیه السلام ادامه داد؟ یا نزد سلیمان علیه السلام ماند و با او ازدواج کرد؟ یا به توصیه سلیمان علیه السلام با یکی از ملوک یمن که به عنوان تبع مشهور بودند پیمان زناشویی بست؟ در قرآن اشاره ای به این ها نشده است چون در هدف اصلی قرآن که مسائل تربیتی است دخالتی نداشته، ولی مفسّران و مورّخان، هر کدام راهی برگزیده اند که تحقیق در آن ضرورتی ندارد، هر چند طبق گفته بعضی از مفسّران مشهور و معروف همان ازدواج او با سلیمان علیه السلام است ولی یاد آوری این مطلب را لازم می دانیم که پیرامون سلیمان علیه السلام و لشکر و حکومت او و همچنین خصوصیات ملکه سبا و جزئیات زندگیش افسانه ها و اساطیر فراوانی گفته اند که گاه تشخیص آن ها از حقایق تاریخی برای توده مردم مشکل می شود و گاه سایه تاریکی روی اصل این جریان تاریخی افکنده و اصالت آن را خدشه دار می کند و این است نتیجه شوم خرافاتی که با حقایق آمیخته می شود که باید کاملاً مراقب آن بود.
1- این داستان نشان می دهد که گاه غائب شدن یک پرنده و پرواز استثنایی او بر فراز یک منطقه ممکن است مسیر تاریخ ملتی را تغییر دهد و آن ها را از شرک به ایمان و از فساد به صلاح بکشاند و این است نمونه ای از قدرت نمایی پروردگار و نمونه ای از حکومت حق!
2- این داستان نشان می دهد که نور توحید در تمام دل ها پرتوافکن است و حتی یک پرنده ظاهرا خاموش از اسرار عمیق توحید خبر می دهد.
3- برای توجه دادن یک انسان به ارزش واقعیش و نیز هدایت او به سوی الله باید نخست غرور و تکبّر او را در هم شکست تا پرده های تاریک از جلو چشم واقع بین او کنار برود همان گونه که سلیمان علیه السلام با انجام دو کار غرور ملکه سبا را درهم شکست حاضر ساختن تختش و به اشتباه افکندن او در برابر ساختمان قسمتی از قصر!
4- هدف نهایی در حکومت انبیاء علیهم السلام، کشورگشایی نیست بلکه هدف همان چیزی است که در آخرین آیه فوق خواندیم که سرکشان به گناه خود اعتراف کنند و در برابر رب العالمین سر تعظیم فرود آورند و لذا قرآن با همین نکته داستان فوق را پایان می دهد.
5- روح ایمان همان تسلیم است، به همین دلیل هم سلیمان در نامه اش روی آن تکیه می کند، و هم ملکه سبا در پایان کار.
6- گاه یک انسان با دارا بودن بزرگ ترین قدرت ممکن است نیازمند به موجود ضعیفی همچون یک پرنده شود نه تنها از علم او که از کار او نیز کمک می گیرد و گاه مورچه ای با آن ضعف و ناتوانی وی را تحقیر می کند!
7- نزول این آیات در مکه که مسلمانان سخت از سوی دشمنان در فشار بودند و تمام درها به روی آنان بسته بود، مفهوم خاصی داشت، مفهومش تقویت روحیه و دلداری به آنان و امیدوار ساختن آنان به لطف و رحمت پروردگار و پیروزی های آینده بود.
8- روح دعوت انبیاء علیهم السلام در نفی برتری جویی که نفی هر گونه استعمار و تسلیم در برابر قانون حق است خلاصه می شود.
9- وظیفه پیامبر حتی با استفاده از ابزار حکومتی دعوت است و وظیفه دیگران تحقیق کردن و به تعبیر دیگر دعوت انگیزه ای برای تحقیق است. همان گونه که ملکه سبأ این کار را انجام داد و در مقام تحقیق و آزمایش سلیمان علیه السلام برآمد تا روشن شود آیا او یک پادشاه است یا پیامبر؟!
10- از این آیات به خوبی استفاده می شود که سلطنت و حکومت استبدادی همه جا مایه فساد و تباهی و ذلیل کردن عزیزان یک قوم است، چرا که افراد با شخصیت را کنار می زنند و متملقان چاپلوس را به خدمت دعوت می کنند و در همه چیز منفعت و سود خود را می جویند اهل هدیه و رشوه و زر و زیورند و طبعاً ظالمان زورگو که دسترسی به این امور دارند نزد آن ها محبوب ترند، شاهان فکر و قلبشان در گرو مقام و هدایا و زر و زیورها است، در حالی که پیامبران جز به صلاح امت ها نمی اندیشند.
11- آیات مربوط به ملکه سبا به دور از افسانه پردازی و بدون غلو و اغراق که از آن به عنوان عینیت گرایی یاد می شود بیان شده است امّا در تاریخ و تفاسیر این داستان با مطالب زائد و افسانه آمیخته شده است، (1)که عقل سلیم و تاریخ قطعی آن ها را تکذیب می کند. (2)به عنوان نمونه گفته شده است که مادر ملکه سبأ از اجنه بوده است. (3)و پشت یکی از پاهایش همانند پای چهار پا بوده است. (4)
12- نکات در داستان ملکه سبأ و حضرت سلیمان علیه السلام به این چند امر خلاصه نمی شود چه قرآن مجید دریایی است که جواهرات آن تمام شدنی نیست اما نکته قابل توجه این است که قرآن در ضمن بیان این رخداد مهم، سرنوشت امّت آخرالزمان را نیز مشخّص نمود آن جا که از شخصی یاد می کند که در کمتر از لحظه ای تخت بلقیس را آماده ساخت و اساس این قدرتش این بود که بخشی از علم کتاب را می دانست. یعنی علم او به کتاب باعث قدرت اعجاز او بود و این در حالی است که شاهد رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز مطابق آیات قرآن شخصی است که علم به همه کتاب دارد پس در می یابیم آن شاهد قدرت اعجاز کامل دارد و آن شخص حضرت امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام است. مقایسه بین حضرت علی علیه السلام كه علم به همه کتاب دارد و آصف که قطره ای از اقیانوس کتاب را داراست باعث معرفت و ارادت بیشتر به اهل بیت علیهم السلام می شود و بسیاری از گره های اعتقادی را باز می کند.
1- سوره سبأ، آیه 15- 18 و تفسیر القرآن العظيم، ج 9، ص 2864
2- سوره نمل، آیه 16.
3- البحر المحيط في التفسير، ج 8، ص223.
4- تفسیر نمونه، تهران، ج 15، ص 442
5- أطيب البيان في تفسير القرآن، ج 10، ص 125.
6- انوار درخشان، ج 12، ص 124.
7- مکارم شیرازی ناصر، پیشین، ج 15، ص443-444.
8- إرشاد الأذهان إلى تفسير القرآن، ص 384.
9- أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج 4، ص 158.
10- تفسير من وحى القرآن، بيروت، ج 17، ص 200.
11- التفسير الواضح، ج 2، ص: 792؛ تفسير الوسيط، ج 2، ص1873.
12- مکارم شیرازی، ناصر، پیشین، ج 15، ص456
13- تفسیر آسان، ج 15، ص53
14- الزحيلي، وهبة بن مصطفی، پیشین، ج 2، ص 1873؛ من هدى القرآن، ج 9، ص179.
15- مدرسی، سید محمد تقی، پیشین، ج 9، ص178.
16- أحكام القرآن، ج 3، ص 1457؛ البحر المحيط في التفسير، ج 8، ص227.
17- المراة والولاية العامه، ص123. موسی حسینی، پژوهش های قرآنی 1380 شماره 25 و 26 ویژه نامه زن در قرآن، دیدگاه قرآن درباره مشارکت سیاسی زنان. زن و سیاست در قرآن / چترچی، نوشین، فصلنامه ندای صادق، شماره 23؛ مهریزی، من هدى القرآن، ج 9، ص178.
18- شخصية المرأة القرآنية المنطلق، شماره 60، ص 7
19- مدرسی، سید محمد تقی، پیشین، ج 9، ص 180 - 179.
20- حجازی محمد محمود، پیشین، ج 2، ص792.
21- مکارم شیرازی، ناصر، پیشین، ج 15، ص: 447؛ تفسیر نور، ج8، ص411.
22- المراة والولاية العامه ص 124.
23- دنیای زن محمد حسین فضل الله، ص 147
24- همان.
25- مکارم شیرازی، ناصر، پیشین ج 15، ص 462-463.
26- مکارم شیرازی، ناصر، پیشین، ج 15، ص474.
27- الأصفى في تفسير القرآن، ج 2، ص 909؛ انوار درخشان، ج 12، ص141.
28- البحر المحيط في التفسير، ج 8، ص 227.
29- الميزان في تفسير القرآن، ج 15، ص 369
30- ابن العربي، محمد بن عبد الله بن ابى بكر، أحكام القرآن، ج3، ص1456.
31- تفسير القرآن العظيم، ج 9، ص 2865.
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن ابی حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسير القرآن العظيم، عربستان سعودی، مكتبة نزار مصطفى الباز، سوم، 1419ق.
اندلسی، ابوحیان محمد بن یوسف البحر المحيط فى التفسير، بيروت، دار الفکر، 1420ق.
بیضاوی، عبدالله بن عمر، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، بيروت، دار احياء التراث العربي، اول، 1418ق
حجازی، محمد محمود التفسير الواضح، بيروت، دارالجيل الجديد، دهم، 1413ق.
حسینی همدانی، سید محمد حسین انوار درخشان تهران، کتاب فروشی لطفی، اول، 1404ق
سبزواری نجفی، محمد بن حبیب الله إرشاد الأذهان إلى تفسير القرآن بيروت دار التعارف للمطبوعات، اول، 1419ق
طباطبائی، سید محمد حسين الميزان في تفسير القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه ی مدرسین حوزه علمیه قم، پنجم، 1417ق.
طيب، سيد عبدالحسين، أطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، انتشارات اسلام، دوم، 1378ش.
فضل الله، سید محمد حسین، تفسير من وحى القرآن بيروت، دالملاك للطباعة والنشر، دوم، 1419 ق
فضل الله سید محمد حسین، شخصية المرأة القرآنية المنطلق، شماره 60، ربيع الثاني 1410ق.
فیض کاشانی، ملا محسن، الأصفى فى تفسير القرآن، قم مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی اول، 1418ق.
قرائتی، محسن، تفسیر نور، تهران، مرکز فرهنگی درس هائی از قرآن، تهران، یازدهم، 1383ش.
مدرسی، سید محمد تقى من هدى القرآن تهران دار محبى الحسین، اول، 1419ق.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1374ش.
نجفی خمینی، محمد جواد، تفسیر آسان تهران انتشارات اسلامیه، اول 1398ق
وهبة بن مصطفى، تفسير الوسيط، دمشق، دار الفکر اول، 1422ق.
حجت الاسلام سید محسن طیب نیا
ابراز برائت علما از فلاسفه
دفاع عقیم از ارسطو و افلاطون
عقايد نوافلاطونیان ریشه عرفان موجود
مقابله عشق و عقل در دیدگاه صوفیانه
کرامت های عجیب و ساختگی برای بزرگان صوفیه
تجليل عطار از خلفای ثلاث
اعتقاد عطار به وحدت وجود
در این نوشتار بعد از بیان نظرات دانشمندان دینی درباره فلسفه و تصوف به برخی از آرای صوفیه و نیز فلاسفه پرداخته شده است تا ناهماهنگی آن با معارف مكتب وحی مشخّص شود بخصوص نظریه وحدت وجود که گفته می شود در واقع وجود خدا برای غیر وجودی را نمی گذارد که توسط افرادی چون ابن عربی و شیخ عطار و مولوی در جامعه انتشار داده شده است و فلاسفه تابع ملاصدرا نیز از آن حمایت کرده اند.
کلیدواژه ها؛
فلسفه، عرفان اصطلاحی، ارسطو، افلاطون، عشق، عقل كرامت، عطار، وحدت وجود
عالمان بزرگ و وارسته ی تشیع در طول تاریخ در برابر دو جریان فکری فلسفه و عرفان که ریشه در مکتب یونان باستان و افکار ابن عربی دارد با تمام توان ایستادند و به مقابله ی علمی برخاستند از آن جمله علامه مجلسی رحمه الله علیه است که بصراحت می نویسد:
این جنایت بر دین اسلام و شهرت و نشر دادن کتاب های فلاسفه در بین مسلمین از بدعت خلفای جور بوده [یعنی بنی عباس] که با ائمّه معصومین علیهم السلام دشمن بوده اند آن ها به این منظور مطالب فلاسفه و کتب آن ها را بین مسلمین رواج دادند که مردم را از ائمّه معصومین علیهم السلام و از شریعت روشن اسلام منصرف و روگردان سازند. (1)
شهید ثانی رحمه الله علیه نیز در کتاب منیة المرید در باب علوم می نویسد:
علوم دیگری باقی ماند که بعضی از آن ها مطلقاً حرام است مانند علم سحر، شعبده بازی و بعضی از مسائل فلسفی. (2)
شیخ بهائی رحمه الله علیه در کشکول خود می نویسد:
کسی که از مطالعه علوم دینی دوری کند و وقت خود را در فایده دادن به فنون فلسفی بگذارند در زمانی که خورشید عمرش رو به پایان می رود زبان حالش نزدیک است که بگوید: تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم. (3)
علامه حلی رحمه الله علیه می نویسد:
از جمله کسانی که جهاد با آن ها واجب است فلاسفه اند. (4)
شیخ انصاری رحمه الله علیه می نویسد:
پرداختن به مطالب فلسفی برای فهم مسائل مربوط به اصول دین موجب هلاکت دائم و عذاب ابدی است. (5)
علامه وحید بهبانی رحمه الله علیه می نویسد:
فلاسفه اختیار را از خداوند متعال نفی می کنند. (6)
شهید ثانی رحمه الله علیه می نویسد:
آن چه موجب می شود حق و باطل بر انسان مشتبه شود و خداوند دَرِ قلب او را به روی حقایق بندد و چشم باز را نابینا سازد و سرانجام کار انسان را به عذاب دردناک دوزخ منتهی گرداند یکی این است که به سخنان ملحدان و ضد دینان و باور سوزان گوش دهد و مانند آن ها بیندیشد؛ دیگر انس و الفت با «مزخرفات فیلسوفان» است. (1)
میرزای قمی رحمه الله علیه می نویسد:
قواعد ایشان [فلاسفه و عرفا] با طریقه ی اسلام موافقت نمی کند، نه معراج جسمانی با استحاله ی خرق و التیام افلاک [فلاسفه] می سازد و نه سواری ملائکه با اسبان اَبلَق..... با روحانیت بلکه تجرد جميع ملائکه می سازد نه جبرئیل کنایه از عقل فعال بودن، و [به قول فلاسفه] وحی الهی عبارت از اتصال نفس پیغمبر به عقل عاشر و دانشمند شدن می سازد نه حدوث عالم و مسبوق بودن ما سوى الله به عدم- در وقت خاصی- با قدم عقول و افلاک می سازد و نه خبر از انهدام همه ی اشیاء و فانی شدن آسمان ها با قاعده ی - ما ثبت قَدَمه، امتنع عدمه- می سازد. (2)
آیت الله شیخ محمد تقی آملی رحمه الله علیه می گوید:
به جان خودم قسم این معاد [معاد ملاصدرا] معادی نیست که اسلام فرموده است. (3)
علامه محمد تقی جعفری رحمه اله علیه می نویسد:
نه مُثُل افلاطونی، صورت تحقق به خود خواهد گرفت و نه بحث از مفهوم و حقیقت وجود خاتمه خواهد پذیرفت بهتر و بلکه ضروری تر این است که ما اولاد شرق تشخیص بدهیم که فکر یعنی چه؟ و چگونه باید به کار بست و چه نتیجه ای را باید از فکر توقع داشته باشیم؟ روح تقلید نباید ما را به دنبال شبستری و ملاصدرا بکشاند. (4)
ملا محسن فیض کاشانی رحمه الله علیه می نویسد:
نه متکلم و نه متفلسف و نه متصوفم و نه متکلف بلکه مقلد قرآن و حدیث و تابع اهل بیت علیهم السلام این قوم گمان کرده اند که بعضی از علوم دینیه هست که در قرآن و حدیث یافت نمی شود و از کتب فلاسفه یا متصوفه [عرفای نظری] می توان دانست و از پی آن باید رفت مسکینان نمی دانند که خلل و قصور نه از جهت حدیث یا قرآن است بلکه خلل در فهم و قصور در درجه ایمان ایشان است. (5)
آیت الله صافی گلپایگانی می نویسد:
تدریس و تدرس فلاسفه و عرفان مصطلح بطور آزاد مانند فقه و تفسیر حدیث و علوم دیگر در حوزه ها و خصوصاً قرار دادن آن در برنامه ی دروس حوزوی و دانشگاهی بسیار خطرناک است و اجرای این برنامه ها و تشویق و تایید آنان قابل توجیه نیست و اگر کسی در این حوزه ها گمراه شود علاوه بر این که خودش مسئول است، مدرس و استاد نیز مسئول خواهند بود. (1)
استاد مصباح یزدی می نویسد:
دستگاه های ستمگر بنی امیه و بنی عباس که به ناحق مسند حکومت اسلامی را اشغال کرده بودند به شدّت احساس نیاز به پایگاه مردمی درمیان مسلمانان می کردند در حالی که اهل بیت علیهم السلام پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی همان اولیای بحق مردم معدن علم و خزانه دار وحی الهی بودند، دستگاه های حاکم برای جلب افراد وسیله ای جز تهدید و تطمیع در اختیار نداشتند از این رو کوشیدند تا با تشویق دانشمندان و جمع آوری صاحب نظران به دستگاه خویش رونقی بخشند و با استفاده از علوم یونانیان و رومیان و ایرانیان در برابر پیشوایان اهل بیت علیهم السلام دکانی بگشایند بدین ترتیب افکار مختلف فلسفی و انواع دانش ها و فنون با انگیزه های گوناگون و به وسیله ی دوست و دشمن وارد محیط اسلامی گردید. (2)
آری، دشمنان خاندان طهارت علیهم السلام برای مقابله با علم و عرفان و معنویات امام معصوم فلسفه و تصوف (عرفان اصطلاحی) را وارد حوزه ی اسلام نموده اند. امّا چگونه می شود توحید و معارف ناب الهی را از کسانی چون افلاطون و ارسطو که خود از توحید بیگانه بودند اخذ نمود.
استاد مطهری می نویسد:
ارسطو اگر چه از خدا سخن می گوید اما خدای ارسطو شباهت چندانی با خدای ادیان الهی ندارد. (3)
پرفسور فلاطوری می نویسد:
ارسطو در معابد یونانیان می رفت و خدایان آن ها را می پرستید و هر گاه مریض می شد خروسی نذر بت خانه می کرد. (4)
و نیز می گوید:
ارسطو با تمام آن بزرگی و کمال عقلش به عبادتگاه ها و بت خانه ها می رفت و در مقابل همان بت ها احساسات دینی خویش را ابراز می داشت. این ارسطو را در حوزه ی اسلامی چنان معرّفی کردند که در موردش گفته اند: «كاد أَن يكون نبيا» اين حرف ها را در واقع حکیمان اسلامی ساخته اند. (1)
استاد مطهری می نویسد:
ارسطو جز به عنوان محرک اول از خدا تصوری ندارد. (2)
دکتر مهدی محقّق می گوید:
فلاسفه برای حفظ اندیشه و تفکر و به کار بردن خرد و عقل و محفوظ داشتن آن از تکفیر و تفسیق یا به قول ساده تر تطهیر،فلاسفه کوشیدند که برای هر فیلسوفی یک منبع الهی را جستجو کنند و علم حکما را به علم انبیاء متصل سازند، از این جهت متوسل به برخی تبار نامه های علمی شدند. (3)
برخی از دانشمندان غربی نیز در مورد فلاسفه نظرات مشابهی ارائه کرده اند:
ژیلسون می گوید:
در هیچ یک از دستگاه های فلسفی یونان نمی بینیم که وجود واحدی را به نام خدا نامیده و هیات کل آدم را تابع چنین خدایی شمرده باشند پس بسیار کم می توان احتمال داد که صاحب نظران یونان به راستی موفق به معرفت مبدأ واحد شده باشند. (4)
و نیز می گوید:
در نظر افلاطون الوهیت به طبقه ای شامل اشیاء متعدّد تعلق داشت و شاید بتوان گفت که به قول او هر شیئی چون به حد دقیق و صحیح خود می رسید خدا می بود. (5)
هرگز نمی توان کاری کرد که علم الهی ارسطویی که مبتنی بر علم طبیعی بود از کثرت موجوداتی که الوهیت دارند فارغ انگاشته شود در نظر ارسطو وجوب وجود امری بود که می توانست مابه الاشتراک باشد [یعنی الوهیت بین چندین محرک لایتحرک مشترک باشد] حال آن که ادیان توحیدی واجب الوجود را پیوسته وحید و فرید می دانستند. (6)
اما فلاسفه مسلمان که پایه های تفکّرات فلسفی خود را از آن مشایخ یونان باستان گرفته اند، نتوانستند بپذیرند که آن سران فلسفه یونان موحد نبودند، این جاست که آنان را تا حدّ پیامبری بالا بردند بحدّی که ملاصدرا می گوید:
احتمال خطا در اظهارات فیلسوفان یونان نمی رود. (1)
اقوال فحول فلسفه [ارسطو] مبتنی است بر رصدهای عقلی پیاپی، که احتمال خطا در آن ها نمی رود. (2)
بیشتر سخنان این فیلسوف اعظم (ارسطو) دلالت دارد بر قوت کشف او و نور باطن او و قرب و منزلت او نزد خداوند. و شاید اشتغال او به امور دنیا [در خدمت اسکندر مقدونی] و تدبير خلق بعد از آن بود که نفس او کامل، ذات او به مرتبه تمام و کمال رسیده است و به مقامی كه «لم يشغله شأن عن شأن» او را هیچ کاری از کار دیگر باز نمی داشته است. (3)
جناب استاد حسن زاده آملی مخالفان ارسطو را ژاژخاه و کج اندیش معرّفی می کند:
چه بسیار نوشته هایی را می بینیم که دهان به ژاژخایی باز می کنند و زبان به بیهوده گویی دراز و به ساحت بزرگان علمی [ارسطو] اسائه ادب و جسارت روا می دارند. این گستاخان در نزد اهل خرد، خردسالانی اند که از خامی و کج اندیشی خود سخن می گویند. (4)
جناب استاد جوادی آملی نیز در این باره می گوید:
تاریخ مدرن خاورمیانه نشان می دهد ارسطو و سقراط و.. همه از شاگردان حضرت ابراهیم بودند چون تا آن زمان خاورمیانه یا ملحد بود یا مشرک وجود آن حضرت برهان را اقامه کرد و دنیا فهمید چه خبر است بنابراین فکر ابراهیمی تمام خاورمیانه و یونان را فراگرفت و ارسطو و سقراط تربیت شدند. (5)
همچنین می نویسد:
تلقی و دریافتی که حکمای اسلام از این راه نسبت به افلاطون به دست آورده اند این است که او حکیمی موحد است که در روزگار گسترش کثرت های اساطیری و دیدگاه های مشرکانه برگذر از ظواهر طبیعی و مادی و وصول به حقایق و صور ازلی همت ورزیده و علاوه بر طریق تصفیه و شهود قلبی، با استعانت از برهان و استدلال مفهومی به حراست از مرزهای توحید که حاصل تعالیم انبیاء سلف بود پرداخته است. (6)
همان طور که ملاحظه شد اساتید موجود فلسفه در ایران از ارسطو و افلاطون تمجید کرده و آنان را موحد و شاگرد حضرت ابراهیم علیه السلام معرفی کرده اند. ولی همان طور که مشخص است بدون سند و مدرک و برخواسته از علاقه شخصی است یکی از متفکران غربی به نام «تئودور گمپرتس» می نویسد:
در نظام الهیات ارسطویی گاهی طبیعت جای خدا را می گیرد، چنان که عبارت: «طبیعت هیچ کار بیهوده ای نمی کند» مبیّن همین معناست و گاهی ارسطو آن دو را (خدا و طبیعت را) همچون دو عامل که حقوق برابر دارند در جنب یکدیگر قرار می دهد و می گوید: خدا و طبیعت هیچ کار بیهوده ای نمی کنند، این سخن ارسطو حاکی از برابری خدا و طبیعت نزد اوست. (1)
ارسطو می گوید:
چیزی باید باشد که علّت متحرک باشد بی آن که خود حرکت کند یعنی چیزی که سرمدی و جوهر فعلیت است و به دلائلی که ذکر کردیم این جوهر ممکن نیست دارای مقدار متناهی باشد ولی مقدارش نامتناهی نیز نتواند بود زیرا مقدار نامتناهی مطلقا وجود ندارد. (2)
ارسطو می گوید: افلاک تکان لازم برای حرکت خاص خود را از ذواتی خاص که می توانیم آن ها را خدایان فرو دست بنامیم یادمون ها یا نفوس افلاک اخذ می کنند. این اعتقاد او به خدایان فرو دست با اعتقاد او به وجود خدای واحد معارض است و معتقدات بت پرستان را به یاد می آورد. (3)
سقراط در دادگاه خود چنین گفت:
اگر مرگ انتقال به جهان دیگر است و اگر این سخن راست است که همه ی گذشتگان در آن جا گرد آمده اند پس چه نعمتی بالاتر از این که آدمی از این مدعیان که عنوان قاضی برخود نهاده اند رهایی می یابد و در آن جهان با داورانی دادگر خدایان متعدد که داور و دادگرند مانند میتوس و رادامانتوس و آیاکوس و تریپتولموس و خدایان دیگر چنان که شنیده ایم داوران آن جهان اند رو برو شود و با اورفئوس و موسایوس و هسیودوس و هومر هم نشین گردد. (4)
آری؛ این است قسمتی از تفکّرات فحول فلاسفه ی یونان که مبنای فلسفه ی به اصطلاح اسلامی گردید و اما عرفان به اصطلاح اسلامی (عرفان نظری) هم سابقه ای بهتر از فلسفه ندارد، طبق سخنان محقّقین این عرصه که برخیشان از مدافعان تصوف و عرفان نیز می باشند، جوهره ی آن چه بعنوان عرفان و تصوف اسلامی مطرح است را باید در مکاتب غرب و شرق جستجو کرد.
دکتر سید یحیی یثربی که از محقّقان فعال و پر اثر در حوزه ی عرفان و تصوف و فلسفه است می نویسد:
موارد وحدت و تشابه میان تعالیم هندیان و تصوف اسلامی زیاد است و قرینه و شواهدی هم بر ارتباط و اقتباس وجود دارد. (1)
وی درباره تشابه بین عرفان و تصوف اسلامی و فلسفه افلاطونی می نویسد:
مسأله تشابه بین عرفان و تصوف اسلامی و فلسفه نو افلاطونی امری روشن و بدیهی است تحقیقات مورخین و نیز مقایسه آراء و عقاید دو،مسلک مؤید این مطلب است همین تشابه می تواند مبنی بر امکان تأثر و اقتباس تصوف اسلامی از مکتب نوافلاطونی [که دو قرن قبل از میلاد توسط فلوطین تاسیس شد] باشد. (2)
این محقّق و استاد دانشگاه در جای دیگر می نویسد:
تأثیر عقاید نوافلاطونیان و خود فلوطین در میان مسلمین، از مسائلی است که نظر مورّخین و مستشرقین را متوجّه خود ساخته است. در این باره تحقیقات نسبتا مفصل و جامعی نیز صورت گرفته است ولی علی رغم این تحقیقات و بررسی ها هنوز مسأله کیفیت اقتباس از آراء و عقاید نو افلاطونیان دقیقا روشن نیست. درباره ی اولین اقتباس ها از سوی مسلمانان، نظراتی ابراز شده است یک نظر آن است که مسلمین از طریق راهبان و پدران کلیسای مسیحی، که عمدتاً از فرقه یعقوبیه بودند و در حوالی سوریه زندگی می کردند و نیز به وسیله مدرسه جندی شاپور در خوزستان و صابیان حران در بین النهرین با آراء نو افلاطونیان آشنا شده اند. (3)
و در ادامه می نویسد:
یک عقیده دیگر آن است که بعضی از مشایخ اولیه صوفیه یعنی ذالنون مصری (180-245 ه ق) و جنید بغدادی (متوفای 289ه ق) با عقاید نو افلاطونی آشنایی داشته اند و این عقاید به صورت شفاهی به گوش آن ها رسیده است.
وی در صفحه بعد این چنین نتیجه می گیرد و می نویسد:
به هر حال کتب و رسالت و احتمالاً آموزش های شفاهی سبب اشاعه فلسفه نو افلاطونی در عالم اسلام شده است. بعدها فارابی و ابن سینا و شیخ اشراق به آثار نو افلاطونی توجه داشته اند و شیخ اشراق بیش از هر کسی از عقاید نو افلاطونیان بهره برده است.
دکتر محمّد علی فروغی درباره ی منشأ عرفان و تصوف اسلامی می نویسد:
امّا این که آیا عرفا و اشراقیان، مشرب عرفان را از فلوطین و پیروان او دریافته یا مستقیماً از منابعی که فلوطین اقتباس نموده گرفته اند مسأله ای غامض است که حل آن اگر ممکن باشد محتاج به تفحص بسیار و از گنجایش این رساله ی مختصر بیرون است. نظر به کمال شباهت حکمت نو افلاطونیان اخیر با تعلیمات عرفانی و تصوف شرق زمین و به ملاحظه این که در قرن ششم میلادی جمعی از حکمای یونان که از افلاطونیان اخیر بودند به ایران آمدند بعضی محقّقین بر آن شدند که عرفان و تصوف ما از آن منبع آمده است. (1)
دکتر قاسم غنی در کتاب تاریخ تصوف در اسلام راجع به تأثیر فلوطین و فلسفه نو افلاطونی در عرفان و تصوف اسلامی مطلبی دارد که به قسمتی از آن اشاره می شود:
در انتشار آراء فلوطین و پیدا شدن فلسفه نو افلاطونی در بین مسلمین بیش از هر چیزی در تصوف و عرفان موثر بوده است به این معنی که تصوف که تا آن وقت زهد عملی بود اساس نظری یافت و چون در آراء نوافلاطونی دقت کنیم می بینیم برای صوفی زاهدی که از دنیا و هر چه در اوست به حکم آن که فانی است، دل کنده و به آن چه باقی است دل سپرده فلسفه فلوطین بسیار خوشایند است بلکه منتهای آرزوی خود را در آراء او می یابد موضوع وحدت وجود در فلسفه نو افلاطونی بیش از هر چیز نظریه صوفیه را جلب کرده است زیرا وحدت وجود همه دنیا را آینه قدرت حق بلکه ذات حق می بیند و هر موجودی در حکم آینه ای است که خدا در آن جلوه گر شده ولی این مرایا هم ظاهر نموده است. و هستی مطلق و وجود حقیقی خداست انسان باید بکوشد تا پرده ها را بدرد و خود را جلوه کمال و جمال حق قرار دهد و به سعادت ابدی برسد سالک باید با پر و بال شوق و عشق به طرف خدا به پرواز درآید و خود را از قید هستی خود که نمودی بیش نیست آزاد کند و در خدا که وجود حقیقی است محو و فانی سازد. (2)
و در ادامه می نویسد:
مولانا جلال الدین رومی (مولوی) بهترین مترجم و معرف افکار فلوطین و فلسفه نو افلاطونی عرفا است هر کس در دیوان مثنوی این عارف بزرگ که در حکم دايرة المعارف عرفاست تتبع کرده باشد. تقریباً تمام مسائل نو افلاطونیان را در آن خواهد یافت. (3)
و در ادامه می افزاید:
امّا مثنوی ملای رومی از همان بیت اول که:
بشنو از نی چون حکایت می کند *** از جدایی ها شکایت می کند
تا پایان دفتر ششم که:
چون فتاد از روزن دل آفتاب *** ختم شد و الله اعلم بالصواب
که قریب به بیست و شش هزار بیت است، همه کتاب مملو از نکات و اشارات حکمت نو افلاطونی است که مولای رومی رنگ قرآن و حدیث به آن زده و به مذاق مسلمین در آورده و با بهترین اسلوب بیان کرده است. (1)
بر همین اساس برخی از محققین و نویسندگان می گویند:
در عرفان ابن عربی در حقیقت انعکاسی از افکار غیر اسلامی در میان مسلمانان است ریشه ی این عرفان که ویژگی بارز آن وحدت وجود،است در عقاید هندی و یونانی است چنان که محی الدین عربی اصالتاً از آن دیار - اندلس - است. (2)
دکتر «ابوالعلاء عفیفی» در تعلیقات خود بر فصوص الحکم ابن عربی، به دفعات از تأثیر پذیری ابن عربی از فلسفه یونان بخصوص افلاطون و همچون فیلون و تا حدودی حکمت نو افلاطونیان بخصوص فلوطین، نام می برد. (3)
البته برخی از مدافعان عرفان منتسب به اسلام نظرشان این است که تصوف و عرفان اسلامی اسلام محض است و صوفیان غیر از اسلام سخنی ندارند و مسلمانان واقعی آنان هستند. آنان معتقدند صوفیان چون پرده از باطن حقایق دین برداشتند توسط ظاهر بینان انکار گردیدند. در میان تصوف شناسان غربی «لویی ماسینیون» نظری این چنینی دارد اما بسیاری از عقاید عرفای اصطلاحی و صوفیه- که برخی بیان خواهد شد- که کاملا با ظاهر و باطن دین مغایرت دارد این ادعا را رد می کند.
مدافعان فلسفه و عرفان مخالفان را به عقل ستیزی و ظاهر بینی و قشری گری متهم می کنند. اما حقیقت این است که مخالفان با عقل و منطق هیچ مشکلی ندارند بلکه فلسفه و عرفان را مغایر با عقل و فطرت و وجدان می بینند. نظر آنان این است که آن چه به عنوان فلسفه و علوم معقول در اسلام مطرح است نه تنها ظواهر قرآن و حدیث آن ها را ابطال می کند بلکه هرکس که با عقل سلیم به آن مباحث بنگرد به وضوح بسیاری از آن مباحث را مغلطه می بیند.
آری، عقل نور است، برهان است، حجّت است. امّا بسیاری از مباحث فلسفی که برخاسته از تفكّرات مشرکین یونان باستان است با عقل سلیم سنخیتی ندارد. آیا تفکرات و عقایدی چون نفی ماهیات، قدمت عقول، جبر مطلق، تنزل ذات علّت (خداوند) به صورت معلول (پدیده ها)، اضطرار خداوند در آفرینش، صدور و زایش پدیده ها از ذات الهی و ده ها عقاید دیگر ثمره ی عقل فیلسوف است یا توهم و تخیل وی؟!!
عرفای اصطلاحی و صوفیه مخالفان خود را ظاهربین و قشری معرّفی می کنند و ادعا می کنند که باطن قرآن را فقط آنان می دانند و دیگران بهره ای از معارف الهی ندارند مولوی در مثنوی می گوید:
ما زقرآن مغز را برداشتیم *** پوست را بهر خران بگذاشتیم
این سخن مولوی اهانت است به قرآن کریم، هر چند قرآن ظاهری دارد و باطنی، امّا هرگز ظاهر قرآن پوست نیست! زیرا پوست باید رها شود و دور افکنده شود. ظاهر قرآن حجّت است و راه رسیدن به باطن قرآن هم از ظاهر آن می گذرد. آن کسانی که ظاهر قرآن را چون پوست می دانند و به آن بی توجه اند هرگز به باطن نمی رسند.
عرفا عشق را در برابر عقل قرار داده اند و تا توانسته اند به عقل تاخته اند و این در حالی است که خداوند بارها در کلام نورانی خویش از صاحبان عقل و خرد تعریف و تمجید نموده است.
مولوی در دیوان مثنوی می گوید:
عشق آمد عقل او آواره شد *** صبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل چون شحنه است چون سلطان رسید *** شحنه ی بیچاره در کنجی خزید
از در دل چون که عشق آید درون *** عقل زان جا رخت اندازد برون
و در جای دیگر مثنوی می گوید:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان *** چون به عشق آیم خجل گردم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت *** شرح عقل و عاشقی هم عشق گفت
عطار دردیوان اشعارش می گوید:
عشق جانان آتش است و عقل دود *** عشق آمد در گریزد عقل زود
صفی علیشاه در زبدة الاسرا می گوید:
آفتاب عشق میدان تاب شد *** عقل آن جا برف بود و آب شد
عشق آمد آتش اندر عقل زد *** طعنه بر گفتار عقل و نقل زد
عقل آمد از در تقوا و شرع *** عشق برهم کوفت بیت اصل و فرع
مولوی در مثنوی می گوید: تا زمانی که عمر عاقل بود زیر بار اسلام نرفت ولی وقتی که عاشق شد اسلام را قبول کرد!
آن زمان که بحث عقلی ساز بود *** این عمر با بالحکم همراز بود
چون که عاشق گشت و عقل از کف بداد *** پس به دنبال محمد اوفتاد
و ده ها نمونه ی دیگر که در کتب بزرگان اهل تصوف موجود است.
امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام می فرمایند:
مَنْ عَشِقَ شَيْئا اَعْمى بَصَرَهُ وَ اَمْرَضَ قَلْبَهُ. (1)
کسی که (بدون هدایت عقل) به چیزی عشق بورزد، چشمش را معیوب و دلش را مریض می کند.
شاید یکی از علّت های تاختن اهل طریقت و سلوک عارفانه به عقل این باشد که اگر پای این گوهر الهی به میان آید، بسیاری از عقاید آنان نزد مریدانشان زیر سوال می رود و بسیاری از کارهای ناصحیح آنان در معرض انتقاد قرار می گیرد.
عقل حجّت و راهنماست و عشق با بصیرت، به انسان جهت رشد و کمال انگیزه و تحرک می دهد عشق پاک و عقل هرگز در مقابل هم نیستند بلکه به مثال دو بال پرنده اند که انسان را رشد می دهند.
عرفا اول عقل را تضعیف نمودند و سپس با ساختن کرامات عجیب و غریب و دروغ محض درباره ی بزرگان و شیوخ خود ساده لوحان را فریب دادند این کرامات عجیب و دروغ های بزرگ در کتب متصوفه و عرفای منتسب به اسلام فراوان است. عطار نیشابوری کتابی دارد به نام «تذکرة الاولیاء» که در مناقب و کرامات اصحاب عرفان و تصوف نوشته است، امّا این شخص وحدت وجودی- که طرفدارانش وی را عارفی به حقیقت رسیده می دانند- در این کتاب عرفانی لاف های شگفت انگیزی را مطرح کرده است که به چند مورد توجه می دهیم:
1) نهج البلاغه، خطبه 157
درباره ی منصور حلاج نوشته:
نقل است که در ابتدا که ریاضت می کشیدی دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود روزی که به ستم از وی بیرون کردند گزنده ی بسیار در وی افتاده بود یکی از آنان وزن کردند نیم دانگ بود یک کیلو و گویند که گژدم در ازار او آشیانه کرده بود. (1)
درباره ی ذوالنون مصری از صوفیان مشهور - می نویسد:
او گوید: خویشتن به سوی دریا انداختم جماعتی را دیدم که کشتی می نشستند و من نیز در کشتی نشستم، چون روزی چند برآمد بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد، یک به یک از اهل کشتی می گرفتند و می جستند اتفاق کردند که با تو است پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند و من خاموش بودم چون کار از حد بگذشت گفتم: آفریدگارا تو می دانی هزاران ماهی از دریا سر برآوردند هر یکی گوهری در دهان ذوالنون یکی را بگرفت و بدان بازرگان داد اهل کشتی چون آن دیدند در دست و پای او افتادند و از او عذر خواستند و چنان در چشم مردمان با اعتبار شد از این سبب نام او ذوالنون آمد. (2)
و درباره ی کرامات مالک دینار - از بزرگان صوفیه می نویسد:
مالک دینار در کشتی نشسته بود چون به میان دریا رسید اهل کشتی گفتند: غله کشتی بیار، گفت ندارم، چندانش بزدند که هوش از او بیرون رفت، چون به هوش باز آمد دیگر گفتند غله کشتی بیار، گفت ندارم، گفتند: پایش گیریم و در دریا اندازیم، هر چه در آب ماهی بود همه سر بر آوردند و هر یکی دو دینار زر در دهان گرفته، مالک دست فرا کرد از یک ماهی دو دینار بستند و بدیشان داد چون کشتی بانان چنین دیدند در پای او افتادند، او بر روی آب برفت تا ناپدید شد از این سبب نام او را مالک دینار آمد. (3)
درباره ی- رابعه عدویه - مشهورترین زن صوفی می گوید:
نقل است که وقتی رابعه ی عدویه به مکه می رفت در میان راه کعبه را دید به استقبال او آمد رابعه گفت: مرا رب البیت می باید، بیت چکنم؟ (4)
کعبه که به استقبال پیغمبر صلی الله علیه و آله نمی رود، ولی به استقبال رابعه که مقام نوکری درگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام را هم ندارد می رود از سوی دیگر خانم به کعبه می گوید: مرا رب البیت،باید خوب اگر رب البیت می خواستی در همان جا که بودی نبود؟
می نویسد:
نقل است از ابراهیم ادهم چهارده سال سلوک کرد تا به کعبه شد، از آن که در هر مصلی جایی دو رکعت می گذارد تا آخر به آن جا رسید خانه ندید، گفت آه چه حادثه است، مگر چشم مرا خللی رسیده است؟ هاتفی آواز داد که چشم تو را خللی نیست، اما کعبه به استقبال ضعیفه رابعه عدویه شده است که روی بدان جا دارد. (1)
و نیز می نویسد:
حسن بصری (سرسلسله ی صوفیه که امیرمومنان علیه السلام وی را سامری امت نامید) یک روز رابعه را دید و نزدیک آب بود، حسن، سجاده را در آب افکند و گفت: ای رابعه بیا تا این جا دو رکعت نماز بگذاریم، پس رابعه سجاده را در هوا انداخت و بر آن جا پرید و گفت: ای حسن! بدان جا آی تا مردمان ما را نبینند، حسن را آن مقام نبود. (2)
همه نوع مسابقه شنیده بودیم امّا مسابقه کرامت نشنیده بودیم که البته از جناب عطار عارف شنیدم، که رابعه پرنده شد!!
درباره ی بایزید بسطامی می نویسد:
نقل است که روزی یکی درآمد و از حیا سوال پرسید شیخ (با یزید) جواب داد، آن کس آب شد، مردی درآمد، آبی زرد دید، ایستاده گفت: یا شیخ! این چیست؟
گفت: یکی از در درآمد و سوالی از حیا کرد و من جواب دادم طاقت نداشت و چنین آب شد از شرم و بعضی گویند که آن کس جنّی بود. (3)
چون دروغ خیلی بزرگ بود عطار پیوستی زد تا مردم ساده لوح باور کنند؛ از این رو گفته است، آن کس جنی بود.
و نظیر این داستان را درباره ی سری سقطی - از مشایخ مشهور صوفی- نقل می کند:
نقل است که جنید سخن می گفت مردی نعره بزد، شیخ او را از آن منع کرد و گفت اگر یک بار دیگر نعره زنی تو را مهجور گردانم پس شیخ باز سر سخن شد آن مرید خود را نگاه داشت تا حال برجایی رسید که طاقتش نماند و هلاک شد، برفتند او را دیدند میان دلق خاکستر شده. (4)
این ها مشتی از خروارها دروغ بزرگ عطار است که ملاحظه نمودید.
درباره بایزید بسطامی نوشته اند روزی وی سر کلاس درس در جمع مریدان گفت: لااله الا انا فاعبدونی یا عبادی! مریدان غرق تحیر شدند که شیخ ما چه می گوید؟ از وی پرسیدند تو را چه شد؟ گفت: وظیفه ی شما این است که هر گاه این سخنان کفر آمیز را بر زبان جاری نمودم بی درنگ مرا بکشید مریدان اطاعت امر استاد کردند فردای آن روز در مجلس درس بایزید سخنان کفر آمیزش را تکرار کرد مریدان دیوانه وار با خنجر به جانش افتادند یکی به سینه او زد دیگری بر قلب وی و دیگری گلوی او را با کارد نشانه رفت اما بایزید هیچ آسیبی ندید و مریدان همگی قلب و چشم و اعضا و جوارح خود را دریدند و مردند و بایزید برخاست و رفت!! مولوی این افسانه را چنین با آب و تاب در مثنوی آورده:
با مریدان آن فقیر محتشم *** بایزید آمد که نک یزدان منم
گفت مستانه عیان آن ذوفنون *** لا اله الا انا فاعبدون
چون گذشت آن حال و گفتندش صباح *** تو چنین گفتی و این نبود صلاح
گفت این بار ار کنم این مشغله *** کاردها در من زنید آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم *** چون چنین گویم بباید کشتنم
چون وصیت کرد آن آزاد مرد *** هر مریدی کاردی آماده کرد
چون همای بی خودی پرواز کرد *** آن سخن را بایزید آغاز کرد
عقل را سیر تحیر در ربود *** زان قوی تر گفت کاول گفته بود
نیست اندر جبه ام إلا خدا *** چند جویی در زمین و در سما
آن مریدان جمله دیوانه شدند *** کاردها در جسم پاکش می زدند
هر یکی چون ملحدان گرد کوه *** کارد می زد پیر خود را بی ستوه
هر که اندر شیخ تیغی می خلید *** باژگونه او تن خود می درید
یک اثر نی بر تن آن ذوفنون *** وان مریدان خسته در غرقاب خون
هر که او سوی گلویش زخم برد *** حلق خود ببریده دید و زار مرد
وانکه او را زخم اندر سینه زد *** سینه اش بشکافت شد مرده ابد
به نظر می رسد طایفه ی صوفیان از زمان خود بایزید تا کنون همه دست به دست هم داده اند تا با دادن القابی به او مثل سلطان العارفین و او را صاحب کرامت بزرگ و عجیب دانستن و توجیه سخنان کفر آمیزش از او شخصیتی بی نظیر و دست نایافتنی بسازند و بدین ترتیب راه هر گونه سوال و ایرادی را در مورد بایزید برآن ها ببندند
حضرت امیرمؤمنان علیه السلام که مولای متقیان و عارفان است در محراب عبادت شمشیر دشمن بر فرق مبارکش فرود می آید و اثر می کند اما کاردها و خنجرها هیچ اثری را بر بدن بایزید نمی گذارد! عبدالرحمان جامی که از بزرگان صوفیه و شارح آثار ابن عربی است در مورد مولوی کرامتی را نقل می کند که فقط افراد بی خرد آن را می پذیرند در «نفحات الانس» می نویسد:
جلال الدین محمد (مولوی) در شهر بلخ شش ساله بود که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بام های خانه ها سیر می کردند یکی از کودکان با دیگری گفته باشد که بیا از این بام آن بام جهیم! جلال الدین محمد گفته است این نوع حرکت از سگ و گربه و جانوران دیگر می آید حیف باشد که آدمی به این ها مشغول شود اگر در جان شما قوتی هست بیایید تا سوی آسمان پریم و در آن حالت از نظر کودکان غایب شد. کودکان فریاد برآوردند بعد از لحظه ای رنگ وی (مولوی) دگرگون شد و چشمش متغیر گشته باز آمد. گفت آن ساعت که با شما سخن می گفتم دیدم که جماعتی سبزقبایان مرا از میان شما برگرفتند و برگرد آسمان ها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند و چون آواز و فریاد و فغان شما برآمد بازم به این جایگاه فرود آوردند. (1)
بزرگان اولیه ی تصوف و همچنین چهره های شاخص آنان در قرون بعدی همگی از اهل سنت و جماعت بودند. حسن بصری که در سر سلسله ی تصوف به اصطلاح اسلامی قرار دارد و در زمان حضرت امیرمؤمنان علیه السلام می زیسته امام علی علیه السلام او را برادر شیطان و سامری است معرّفی می کند. (2)حسن بصری نود سال عمر کرد و روزگار پنج تن از ائمّه علیهم السلام را درک نمود اما نزد هیچ کدام از آن ها نرفت. (3)سن بصری در زمان امام علی علیه السلام مردم را از حضور در سپاه حضرت امیر علیه السلام در جنگ جمل منع می کرد و به امام علیه السلام می گفت: تو در ریختن خون مردم اسراف کردی و حضرت علیه السلام وی را نفرین کرد و تا زنده بود عبوس و محزون بود. (4)نخستین کسی که به صوفی مشهور شد شخصی به نام «عثمان بن شریک کوفی» مشهور به ابوهشام صوفی است.
عبدالرحمن جامی در نفحات الانس می نویسد:
(ابوهاشم) به کنیت مشهور است شیخ بوده به شام و با سفیان ثوری معاصر بوده. سفیان ثوری (از سران صوفیه) درباره ی وی می گوید: من ندانستم که صوفی چه بود تا ابوهاشم را ندیدم و پیش از وی بزرگان بودند در زهد و ورع و معاملت نیکو، در طریق توکل و طریق محبت لیکن اولین کسی که وی را صوفی خواندند وی بود و پیش از وی کسی را به این نام نخوانده بودند. (5)
ابوهاشم در زمان امام صادق علیه السلام مکتب تصوف را به راه انداخت و افرادی را به دور خود جمع کرد. ابن بابویه قمی در کتاب قرب الاسناد نقل می کند که امام صادق علیه السلام درباره ی وی فرمود:
انَّهُ کانَ فاسِدَ العَقیدَهِ جِدّاً وَ هُوَ الَّذی ابتَدَعَ مَذهَباً یُقالُ لَهُ التَّصَوُّفُ وَجَعَلَهُ مَقَرّاً لِعَقیدَتِهِ الخَبیثَهِ ابوهاشم كوفى جداً فاسد العقیده است. او همان کسی است که از روی بدعت مذهبی اختراع کرد که به آن تصوف گفته می شود و آن را قرارگاه عقیده ی خبیثه ی خود ساخت. (1)
عطار نیشابوری که صوفی و عارف وحدت وجودی است در مواردی متعددی از آثار خود از حقّانیت خلافای ثلاث دم زده است. اما برخی از طرفدارانش وی را شیعه ی امامی می دانند و می گویند وی در زمان خود تقیه کرده است!
در جواب می گویم نمی شود که هر کس را با بهانه ی تقیه شیعه کرد تقیه یعنی کتمان مذهب آن هم در شرایط خاصی نه این که برخلاف مذهب سخن گفتن و اصرار بر حقّانیت آن داشتن عطار در موارد متعددی از حقّانیت خلفای ثلاث سخن می گوید و بر حقّانیت آنان استدلال می کند و طایفه ی شیعه را به شدّت مورد مذمت قرار می دهد که چرا آنان خلفا را منکرند و زیر بار حق نمی روند آیا این گونه سخن با تقیه سازگار است؟!
اگر عطار کتاب تذکرة الاولیاء را با ذکر امام صادق علیه السلام شروع می کند و با ذکر امام باقر علیه السلام کتابش را ختم می دهد این دلیل تشیع او نمی تواند باشد زیرا خود وی در مقدّمه آن کتاب می گوید از این جهت کتابم را به دو شخص از اهل بیت علیهم السلام شروع و اتمام نمودم تا این را بگویم ما اهل سنّت و جماعت هم اهل بیت علیهم السلام را قبول داریم و به آنان محبّت می ورزیم. عطار در «مثنوی منطق الطیر» از عظمت و حقّانیت خلفا دم زده که در این جا اشاره ای به برخی از ابیات آن می شود.
در منقبت ابوبکر می سراید:
خواجه ی اول که اول یار اوست *** ثانی اثنین اذهما في الغار اوست
صدر دین صدیق اکبر قطب حق *** در همه چیز از همه برده سبق
هر چه حق از بارگاه کبریا *** ریخت در صدر شریف مصطفی
آن همه در سینه ی صدیق ریخت *** لاجرم تا بود از او تحقیق ریخت. (2)
در منقبت عمر می سراید:
خواجه شرع آفتاب جمع دین *** ظل حق فاروق اعظم شمع دین
ختم کرده عدل و انصاف او ز حق *** در فراست برده از وحیش سبق
آن که دارد بر صراط اول گذر *** هست او از قول پیغمبر عمر
کار دین از عدل او انجام یافت *** نیل جنبش زلزله آرام یافت
گه ز درد عشق جان می سوختش *** گه ز نطق حق زبان می سوختش
چون نبی می دید کو می سوخت زار *** گفت شمع جنت است این نامدار (1)
در منقبت عثمان می گوید:
خواجه ی سنت که نور مطلق است *** بل خداوند دو نور بر حق است
آن که غرق بحر عرفان آمده است *** صدر دین، عثمان عفّان آمده است
رفعتى كان رایت ایمان گرفت *** از امیرالمومنین، عثمان گرفت
یوسف ثانی به قول مصطفی *** بحر تقوا و حيا كان وفا
هم به عدل او شد ایمان منتشر *** هم زحکمش گشت قرآن منتشر
سید السادات گفتی بر فلک *** شرم دارم دائم از عثمان ملک
هم پیمبر گفت در کشف حجاب *** حق نخواهد کرد با عثمان حساب (2)
عطّار برای این که به همه بفهماند تعریف وی از خلفای ثلاثه از باب تقیه نیست، در همین کتاب گروه شیعه را - که این حقّانیت را نپذیرفتند- به شدّت مورد ملامت قرار می دهد و می گوید:
ای گرفتار تعصب مانده ای *** دائماً در بغض و در حب مانده ای
گر تو لاف از هوش و از لب می زنی *** پس چرا دم از تعصب می زنی
در خلافت نیست میل ای بی خبر *** میل کی آید ز بوبکر و عمر
میل اگر بودی در آن دو مقتدا *** هر دو کردندی پسر را پیشوا
دائماً صدیق مرد راه بود *** فارغ از کُل، لازم درگاه بود
با حذیفه گفت ای صاحب نظر *** هیچ می بینی نفاقی در عمر
گر خلافت بر خطا می داشت او *** هفت من دلقی چرا می داشت او
آن که گاهی خشت و گاهی گل کشد *** این همه سختی نه بر باطل کشد
گر خلافت بر هوا می راندی *** خویشتن بر سلطنت بنشاندی
شهرهای منکران از نام او *** شد تهی از کفر در ایام او
گر تعصب می کنید از بهر این *** نیست انصاف بمیر از قهر این
هین مکن ای جاهل حق ناشناس *** از خلافت خواجگی خود قیاس (1)
عطار برای این که با تأکید بیشتر بگوید من شیعه نیستم جهت اثبات حقّانیت خلفاء به حدیث جعلی منتسب به پیامبر صلی الله علیه و آله استناد می کند که وی فرمود: اصحابی کالنجوم... - اصحاب من مانند ستارگان هستند-.
ور کنی تکذیب اصحاب رسول *** قول پیغمبر نکردستی قبول
گفت هر یاریم نجمی روشن است *** بهترینِ قرن ها قرن من است
بهترین چون نزد تو باشد بَتَر *** کی توان گفتن تو را صاحب نظر
کی رواداری که اصحاب رسول *** مرد ناحق را کنند از جان قبول
یا نشانندش به جای مصطفی *** از صحابه نیست این باطل روا
بلکه هر چه اصحاب پیغمبر کنند *** حق کنند و لایق و در خور کنند (2)
عطار در چند جا از آثارش از حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام به عنوان خلیفه چهارم تعریف کرده، که هرگز این تعریف ها نمی تواند نشانه ی تشیّع وی باشد و شدت دفاع و تعریف از خلفای ثلاث نشان از عدم تشیّع اوست و تقیه چنان چه مدّعای بعضی است در او راه ندارد زیرا اگر شیعه بود و می خواست تقیه کند به حداقل این می توانست صورت پذیرد.
عطار همان گونه که مطرح شد صوفی وحدت وجودی است، وی وجود و موجود حقیقی را یک چیز و آن خدا می داند او معتقد است زمانی که سالک الی الله سختی ها را در راه او متحمل شود و با دستگیری و راهنمایی مرشدی در راه سلوک قدم بر دارد در عاقبت کار فانی در دریای حقیقت یعنی خدا می شود و خود خدا می گردد وی برای تبیین این تفکّر انحرافی مثنوی منطق الطیر را در قالب داستان سروده و این معنا را با هنرنمایی زبردستانه ای به تصویر کشیده است. مضمون اشعار منطق الطیر عطار چنین است:
گروهی از مرغان که هزاران مرغ بودند در جستجوی حقیقت و رسیدن به آن تلاش می کردند به آن گروه انبوه مرغان خبر دادند که هدهد فرزانه می داند حقیقت چیست و چگونه می توان به آن رسید مرغان همگی پیش هدهد دانا رفتند و جویای حقیقت شدند. هدهد گفت: حقیقت نام او سیمرغ است و بر بلندای کوه قاف ساکن است اما رسیدن به آن فوق العاده سخت است برای رسیدن به آن باید از هفت مسیر پر پیچ و خم گذشت. مرغان بعد از ارشاد و راهنمایی های هدهد دانا جهت رسیدن به سیمرغ بر قله کوه قاف حرکت کردند. آنان که هزاران مرغ بودند در هر یک از مسیر هفتگانه تقلیل یافتند گروهی از آنان نتوانستند سختی را تحمّل کنند و بازگشتند و گروه بسیاری هم در مسیر مردند تا بالاخره سی عدد از مرغان به کوه قاف رسیدند و سیمرغ- که در لسان عطار حقیقت محض بود- را دیدند، سیمرغ به آنان گفت: من آینه وجود شما هستم، حقیقت خود شما هستید که به صورت سیمرغ جلوه نموده اید!! این تفکّر صوفیانه بر خلاف آموزه های دین و عقل است. دین می گوید: خداوند مباین با پدیده هایش می باشد. عقل هم می گوید: خالق غیر مخلوق است.
عطار در کتاب جوهر ذات می گوید:
من محمد را یقین دانم خدا *** دید کلی ذات پاک اصفیا
او خدا بود و خدا او، بی شکی *** راز خود هرگز نگفت او اندکی
و درجای دیگر همین کتاب می گوید:
منم الله، در عین کمالم *** منم الله، در عین وصالم
منم الله، خود در خود بدیدم *** به خود گفتم، کلام و خود شنیدم
جناب استاد مصباح یزدی در تقریر و نقد سخن عرفا و متصوفیه در باب وحدت وجود می نویسد:
قولی که به صوفیه نسبت داده اند و ظواهر کلماتشان بر این مطلب دلالت می کند و آن این است که وجود واحد شخصی است و حقیقت وجود همان ذات مقدس حق تعالی است. موجود به معنای حقیقی هم اوست و غیر از او هیچ موجودی حقیقتاً موجود نیست و وجودی که به اشیاء دیگر نسبت داده می شود مجازی است: «لیس فى الدار غيره ديّار» پس وجود منحصر به واجب تعالی است.
سپس در نقد این سخن می نویسد:
بدون شک چنین نظری به حسب آن چه از ظاهر عبارات به دست می آید قابل قبول عقل نیست ما همه درک می کنیم که موجودیم همه درک می کنیم که وجود هر فرد غیر از وجود دیگری است. کما این که وجود انسان ها غیر از وجود سایر موجودات است و وجود همه ی مخلوقات غیر از وجودخداست بنابراین قائل شدن به این که هیچ چیز غیر از خدا موجود نیست به سفسطه شبیه تر است تا به یک کلام فیلسوفانه، البته خود آن ها هم می گویند این مطلب را عقل درک نمی کند، چیزی است که باید با شهود یافت و فوق عقل است خوب، اگر کسی ادّعا کند ما چیزی را می پذیریم که عقل نمی پذیرد، با او در سطح فلسفه نمی توان بحث کرد چون فلسفه فقط بحث از چیزهایی است که عقل درک می کند. حال آیا می شود چیزی را عقل نفی کند و چیز دیگری آن را اثبات کند؟ چنین چیزی قابل قبول نیست و ما نمی توانیم بپذیریم که حقیقتی را عقل نفی کند و از راه دیگری اثبات شود و الا باید باب تعقل را بست و گفت عقل حق درک حقایق را ندارد. این چیزی خلاف وجدان و بداهت عقل است پس این قول چنان چه از ظاهرش به دست می آید قابل قبول نیست. (1)
عقیده به وحدت وجود در آثار عرفا و صوفیه به وفور یافت می شود. پذیرش این عقیده پذیرش همه چیز خدایی است. این عقیده کاملاً مغایر با عقل و وجدان و شرع می باشد. عرفا و صوفیان مخالفان این عقیده را به قشری گری و نفهمی متهم می کنند؛ اما بزرگترین علمای اسلام در برابر آنان و عقایدشان ایستادند عرفای صوفی می گویند وجود و موجود یکی بیش نیست و آن خداست و ما سوی الله تعالی هیچ موجودی نیست و تمام پدیده ها ظهور آن موجود واحداند، می گویند زمین و آسمان و ستاره و انسان و گیاه و مَلَک و ...همه و همه، چیزی جز ظهور آن موجود یعنی خدا نمی باشد پس این ذات خداست که به اطوار و صورت های گوناگون مثل زمین، کوه، ستاره، انسان، دریا و... در آمده است. می گویند اهل ظاهر (یعنی غیر عارفان) پدیده ها را جدا از ذات خدا می دانند در صورتی که حقیقت این است که تمام موجودات یک حقیقتند و آن خداست.
1) دروس فلسفه، ص 120
بهترین مثالی که می زنند تا دقیق و گویا مقصودشان را برسانند مثال موج دریاست می گویند و موج عین دریاست مثال ما و تمام موجودات با خدا همان مثال موج و دریا دارای موج و دریاست یعنی تمام پدیده ها عین ذات خدا هستند و از او جدا نیستند بلکه طوری از اطوار و جلوه ای از جلوات خدا هستند آنان وجود را منحصر در خدا می دانند و اوج توحید را رسیدن به وحدت وجود و موجود مطرح می کنند.
مرحوم علامه حلّی رحمه الله علیه در رد تفکّرات آنان می نویسد:
برخی صوفیان سنی مذهب گفته اند خداوند نفس وجود است و هر موجودی همان خداست و این مطلب عین کفر و الحاد است. و حمد مر خدایی را که ما را به پیروی از اهل بیت علیهم السلام - نه پیروی از نظرات گمراه کننده- فضیلت و برتری بخشید. (1)
مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقا تهرانی- که از منتقدان فلسفه و عرفان است- در باب وحدت وجود می نویسد:
جماعتی از صوفی های می گویند: در دار تحقیق یک وجود و موجود بیش نیست که فقط از جهت تقید و تعیّن به قیود و اعتباریه، متکثر به نظر می آید پس هر چه هست در واقع اوست که خدایش می گویند و آن چه کثرت و غیریت که به نظر می رسد اعتباری و موهوم است. جماعتی از صوفیه می گویند: در دار تحقیق یک وجود و موجود بیش نیست ولی همان وجود و موجود واحد، در ذات و حقیقت خود متکثر به مراتب و درجات متفاوته به شدت و ضعف و کمال و نقص و نحو ذلک می باشد و چنین کثرتی با وحدت حقیقی منافی نیست. (2)
عمده ی دلیل عرفا جهت اثبات وحدت وجود بیان مکاشفات است و پرواضح است که مکاشفات برای اثبات یک بحث عقیدتی حجیت ندارد البته گروهی از آنان از طریق برهان و قرآن و حدیث وارد گشته اند که برخی از آنان را در مباحث آینده خواهیم گفت. شیخ محمد لاهیجی که از بزرگان صوفیه است درباره وحدت وجود می نویسد:
اگر توفیق الهی رهبر گردد و به عین انصاف نظر کنی و تطورات ظهورات او را در مراتب مشاهده نمایی یقین بدانی که هر طایفه از طوایف مختلفه [یعنی بت پرستان، یهودیان، مسلمانان، ستاره پرستان و...] هر چه در معرفت الله گفتهاند و اعتقاد نموده اند همه را جهت
راستی هست و هر کس را نظر بر مرتبه ای افتاده و اما از آن جهت که او را به جمیع مراتب مشاهده ننموده اند و منحصر به آن چه مشهود هر یک شده است دانسته اند و از حقیقت حال که سریان آن حضرت است در همه ی اشیاء غافل اند منع لازم آمده و ذات حق از آن اعلی است که عقل و فکر و دلیل و قیاس احاطه او توانند نمود چون آن چه تو وسیله معرفت آن حضرت خواهی ساخت به حقیقت هم اوست که به وسیله آن وسیله ظاهر و متجلّی گشته است و غیر او چون هیچ موجودی نیست لاجرم دلیل او جز آن نتوان بود. (1)
ابن عربی در فص هودی از کتاب فصوص الحکم می گوید:
و ما تراه العين إلا عينه حق.
و چشم نمی بیند خلقی را مگر این که عین او حق است.
و قیصری در شرح آن می گوید:
اى ليس خلق فى الوجود تشاهده العين الا وعينه وذاته عين الحق الظاهر في تلک الصوره فالحق هو المشهود و الخلق موهوم.
خلقی در وجود نیست که چشم او را ببیند مگر این که عین او و ذات او همان ذات خداوند است که در این صورت های مختلف ظاهر شده است پس حق همان چیزی است که مشاهده می شود و خلق امری موهوم است. (2)
ابن عربی در کتاب فتوحات مکیه آن جا که درباره ی رجال حیرت و عجز سخن می گوید و فرق میان اهل الله و اهل نظر را بیان می کند می نویسد:
صاحب عقل می گوید:
و في كل شيء له آيه *** تدل على أنه واحد
و صاحب تجلّی می سراید:
و في كل شيء له آيه *** تدل على انه عينه
طبق این دیدگاهِ عرفا، خداوند عین مخلوقات است فقط یک فرق است و آن این که خداوند مطلق است و پدیده ها مقید به این معنا که آن ذات مقدس در مرحله ی تجلّی به صورت پدیده ها متعین و ظهور یافته است.
در دیدگاه عرفا گویا ذات الهی همانند خمیر بازی کودکان است؛ که هر گونه ای که بخواهند آن را می سازند! مولوی می گوید:
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل بر دو نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد که پیر و جوان شد
می گشت دمی چند بر این روی زمین از بهر تفرّج
عیسی شد و بر گنبد دوار برآمد تسبیح کنان شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی روشن کن عالم
از دیده یعقوب چون انوار برآمد تا دیده عیان شد
حقّا همو بود که می کرد شبانی اندر ید بیضا
گه چوب شد و بر صفت مار برآمد زان بحر کفان شد
صالح شد و دعوت همه زان کرد به خلقان از بهر صلاحی
ناقه شد و از دل کهسار برآمد فی الحال عيان شد
یونس شد و در بطن سمک بود به دریا از بهر طهارت
موسی شد و خواهنده ی دیدار برآمد بر طور روان شد
عیسی شد و در مهد داد گواهی زان روح مقدّس
از معجز او نخل پر از بار برآمد زان روح روان شد
بالله همو بود که می گفت أنا الحق در صوت الهی
منصور نبود آن که بر آن دار برآمد نادان به گمان شد
رومی (مولوی) سخن کفر نگفته است و نگوید، منکر نشویدش
کافر شد آن کس که به انکار برآمد از دوزخیان شد. (1)
و همچنین می گوید:
آنان که طلبکار خدائید خدائید *** بیرون ز شما نیست شمائید شمائید
چیزی که نکردیم گم از بهر چه جوئید *** واندر طلب گم نشده بهر چرائید
در خانه نشینید مگر دید به هر سوی *** زیرا که شما خانه و هم خانه خدائید
آن کس که نزائید و نزاید ز شما کس *** پاکید و قیومید و زتغییر خدائید (2)
همچنین می گوید:
غیر خدا در دو جهان هیچ نیست *** هیچ مجو غیر که آن هیچ نیست
این کمر هستی موهوم را *** گر بگشائی به میان هیچ نیست
اوست گل و لاله و باغ و بهار *** غیر در این باغ جهان هیچ نیست (3)
شیخ محمود شبستری می گوید:
هر آن کس را که اندر دل شکی نیست *** یقین دارد که هستی جز یکی نیست
شیخ محمد لاهیجی در شرح بیت فوق می نویسد:
یعنی جماعتی که از مرتبه ی وهم و گمان به دلایل یقینی پا به کشف حقیقی گذاشته اند و در دل ایشان آثار شک و شبهه نمانده است که صاحب علم الیقین و عین الیقینند که خلاصه افراد انسانی اند یقین و جزم می دانند که هستی که وجود است جز یکی نیست یعنی جز واجب نیست و وجود اشیاء عبارت از تجلی وجود واجب است به صورت ایشان چون غیر از وجود واجب موجودی نیست فرمود که:
جناب حضرت حق را دوئی نیست *** در آن حضرت من و ما و تویی نیست
من و ما و تو و او هست یک چیز *** که در وحدت نباشد هیچ تمییز (1)
همچنین عبدالرحمان جامی که از شارحان آثار ابن عربی است در وحدت وجود می گوید:
ای جاودان به صورت اعیان درآمده *** گاهی نموده ظاهر و گه مظهر آمده
از روی ذات ظاهر و مظهر یکی است دل *** در حکم عقل این دگر آن دیگر آمده
معروف عارفان است به هر صورتی که هست *** در چشم منکران چه غم ار منکر آمده
گاهش کشیده جاذبه عاشقی عنان *** با داغ عاشقان لاله پرور آمده
گاهی گرفته جلوه معشوقی آستین *** بر شکل دلبران پری پیکر آمده
یکجا نشسته بر سر صدر جلال و جاه *** وز جمله سروران جهان بر سر آمده
یکجا فکنده خرقه فقر و فنا به دوش *** محتاج وار حلقه زنان بر در آمده
همراه وحی گشته و روح القدس شده *** پیغام خود فرستاده و پیغامبر آمده (2)
و می گوید:
شهود یار در اغیار مشرب جامی است *** کدام غیر که لاشى فى الوجود سواه (3)
طبق این اشعار جامی، این خود خداست به صورت های گوناگون ظاهر شده است گاهی به صورت عاشقی شیدا و گاهی به صورت معشوقی ناز پرور پری پیکر گاهی بر تخت پادشاهی نشسته و گاهی به صورت خرقه پوش و صوفی تجلّی و ظهور نموده است و گاهی به صورت امین وحی الهی!! او ظاهر (یعنی خدا) و مظاهر (یعنی پدیده ها) را یکی می داند و ادّعا دارد این حکم بی جای عقل است که فرق می گذارد و الّا دل عارف می گوید ظاهر و مظهر در حقیقت یکی است.
لازمه ی پذیرش این سخنان انکار حقّانیت ادیان الهی است تمام پیامبران الهی خداوند را غیر مخلوقات خود معرّفی کرده اند در قرآن کریم خداوند می فرماید: لَيْسَ كَمِثْله شَی این حدیث و مضمون آن «هو بائن من خلقه» او مباین و غیر مخلوقاتش می باشد، در معارف توحید اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فوق حدّ تواتر است.
اگر خالق و مخلوق، حامد و محمود ظاهر و مظهر، عارف و معروف، عابد و معبود و طبق سخن ابن عربی- که خواهد آمد- فاعل و مفعول - نعوذ بالله- یکی است؛ پس باید گفت: خداوند پیامبر و رسول را به سوی خودش ارسال داشته و همچنین مجرمینی که خداوند آنان را در جهنّم می سوزاند در حقیقت ذات خود را می سوزاند در این دیدگاه ارسال رسل، پاداش و عقاب الهی، میزان و سنجش،اعمال همه لغو می شود!
مولوی می گوید:
این کمر هستی موهوم را گر بگشایی به میان هیچ نیست. (1)
یک حلقه فیلم سینمایی را فرض کنید نوری که به فیلم می خورد و روی پرده تصاویر مشاهده می شود و به نظر واقعی می رسند در حقیقت عکس هایی است که روی حلقه ی فیلم موجود است در تصاویر ما چه می بینیم؟ انسان هایی که حرکت می کنند می دوند، می ایستند، می خوابند، می جنگند، کشته می شوند و... حیوانات و درختان اشجار و مظاهر گوناگون طبیعی مانند سنگ ها کوه ها، دریا و جنگل، در این صحنه نمایش همه چیز حالت عادی دارند اما واقعیت و حقیقت چیست؟ حقیقت این است که تمام آن چه مشاهده می شود غیر واقعی است انسان، درخت، حیوان، دریا، سنگ و بقیه چیزها در این فیلم واقعیت ندارد. یعنی اصلاً وجود خارجی ندارند. مثلاً در آن جا که زد و خورد می شود یکی کارد می زند و دیگری می افتد و غرق در خون می شود و می میرد همگی نمود بی بوداست یعنی نه افتادنی است نه خونی است و نه کشته شدنی است آن چه که وجود دارد همان نوری است که از اتاق نمایش بر روی صفحه ی نمایش می تابد و همه ی این مظاهری که مشاهده می شوند، تنها یک نمود و اعتبار است نمود بدون بود و آن چه حقیقت دارد فقط نور است.
عرفا هم همین را می گویند آن چه وجود دارد هستی است، مظاهر چیزی جز همان جلوه ی هستی مطلق (در آن مثال نور) نمی باشد. از این روست که مولوی می گوید:
این کمر هستی موهوم را *** گر بگشایی به میان هیچ نیست
1) دیوان شمس تبریزی
مولوی در مثنوی می گوید:
منبسط بودیم و یک گوهر همه *** بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب *** بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به سر آمد آن نور سره *** شد عدد چون سایه های کنگره
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد *** موسائی با موسائی در جنگ شد
چون به بی رنگی رسی کان داشتی *** موسی و فرعون داشتند آشتی
طبق عقايد وحدت وجودیان تفاوت وجود آفریدگار عالمیان با آفریده های او مانند تفاوت اجزاء یک شی با کل آن و مانند نسبت بین کل دریا با تک تک امواج آن است. بنابراین حقیقت وجود خالق چیزی جز وجود کل اشیاء و خصوصیات آن ها نبوده و تفاوت آن دو تنها از جهت اطلاق و تقیید است.
ملاصدرا می گوید:
رجعت العلية والافاضة الى تطوّر المبدأ الاول بأطواره.
معنای علیت و افاضه ی خداوند به این باز می گردد که خود او به صورت های مختلف گوناگون درآمده است. (1)
داوود قیصری در شرح فصوص الحکم ابن عربی می نویسد:
هو المسمى بالمحدثات بحسب تنزلاته في منازل الأكوان.
اوست که به نام حوادث و پیشامدها نامیده می شود به جهت ترتیب نزول و پایین آمدنش از مقام خدایی و قرار گرفتنش در جایگاه موجودات و مخلوقات. (2)
فاذا شهدناه شهدنا نفوسنا لأن ذواتنا عين ذاته لامغايره بينهما الا بالتعين و الاطلاق و اذا شهدنا اى الحق شهد نفسه، اى ذاته التي تعينت وظهرت في صورتنا. (3)
وقتی که خدا را مشاهده می کنیم در حقیقت خود را می بینیم زیرا ذات ما، عین ذات اوست و تفاوتی بین ما و او نیست. مگر از نظر تعیّن و محدودیت و اطلاق وقتی که خداوند ما را دید در حقیقت خود را دیده است چون ذات اوست که با تعین و شخصیت پذیری به صورت ما در آمده است.
فكل ما تدركه فهو وجود الحق في اعيان الممكنات فالعالم متوهم ما له وجود حقيقى هذا معنى الخيال. (1)
آن چه را که در اعیان ممکنات درک می کنی، وجود حق است پس عالم موهوم است و وجود حقیقی ندارد و معنای خیال همین است.
إن لكل شي جماداً كان او حيواناً حياه وعلماً و نطقاً و اراده وغيرها مما يلزم الذات الالهيه لأنها هى ظاهره بصور الحمار و الحيوان. (2)
برای هر چیزی چه جماد، چه حیوان، حیات علم و نطق و اراده و صفاتی مانند آن باشد که آن صفات از خصائص ذات الهی است پس این خداوند است که به صورت الاغ و حیوان ظاهر شده است.
تمامی ما سوى الله موجوداتی هستند که خداوند متعال آن ها را بدون سابقه وجودیشان «لامن شی»- که در روایات به طور متواتر آمده است- آفریده است و سخیف ترین عقیده این است که کسی بگوید خداوند به صورت اشیاء در آمده و جز او و تجلیات و صورت های وجود او چیز دیگری در کار نیست!
امام رضا علیه السلام فرمودند:
وَيْحَكَ كَيْفَ تَجْتَرِي أَنْ تَصِفَ رَبَّكَ بِالتَّغَيُّرِ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ وَ أَنَّهُ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا يَجْرِي عَلَى الْمَخْلُوقِين؟! (3) وای بر تو، آیا چگونه جسارت می ورزی که پروردگار خود را موصوف به تغییر از حالی با حال دیگر بدانی و آن چه را که بر مخلوقات بار می شود بر او بار کنی؟!
بر اساس عقیده ی وحدت وجود لازم می آید که خداوند متعال دارای زمان مکان حرکت، سکون، انتقال، تغییر، دگرگون، زوال، جسمیت، صورت و شکل باشد و چنین عقیده ای بر خلاف براهین مسلم و نصوص قطعی، بلکه خلاف ضرورت دین می باشد
من نگفتم: این سگ خداست من گفتم: غیر از خدا چیزی نیست... وجود بالاصاله و حقيقة الوجود در جمیع عوالم... اوست تبارک و تعالی! (1)
چون به دقّت بنگری آن چه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است! (2)
تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق می توان گفت آب دریا و شکن های اوست که شکن ها [امواج] مظاهر آبند و جز آب نیستند. (3)
هر یک از ممکنات مظهر یک اسم از اسمای حق اند هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم یا مضل است! (4)
ذوات ما به حسب وجود، عین ذات اوست و مغایرتی بین این دو نیست مگر به تعیّن و اطلاق که تعیّن در مراتب ممکنات است از عقل اول تا هیولای اولی و اطلاق برای جناب وجود است. (5)
كلمه لا اله الا الله که کلمه توحید و به معنی وحدت دادن و وحدت بخشیدن است، مرجعش به کلمه ی لاموجود سوی الله باشد که رفع هر گونه تعینی را از ذات حق تعالی می نماید. (6)
إنّ سريان الهوية الالهية فى الموجودات كله اوجب سریان جميع الصفات الالهية فيها من الحيوة و العلم و القدرة والسمع والبصر و غیرها، کلیها و جزئيها. (7)
الهی تا به حال می گفتم لا تأخذه سنة ولا نوم، الآن می بینم مرا هم لا تأخذني سنة و لانوم. (8)
كل ما عداه فهو فيضه، فلايكون امرا مبائناً عنه.
هر چه غیر خدا باشد رشحه ذات اوست پس جدا از او نمی باشد. (9)
1) روح مجرد حسینی تهرانی، ص515
2) ممدالهم در شرح فصوص الحكم حسن زاده آملی ص 107
3) یازده رساله فارسی حسن زاده آملی، انه الحق، ص277
4) یازده رساله فارسی، ص 388
5) همان، ص 66
6) الله شناسی، محمد حسینی تهرانی، ج 1، ص 83
7) یازده رساله فارسی حسن زاده آملی
8) الهی نامه، چاپ اول حسن زاده آملی
9) على بن موسى الرضا و الفلسفة الالهيه جوادی آملی، ص 39
إن غير المتناهى قد ملا الوجود كله.. فأين المجال لفرض غيره.
همانا نامتناهی تمام وجود را پر کرده است، پس چگونه جایی برای فرض غیر او خواهد ماند؟ (1)
مراد ما از وحدت وجود عینیت وجود زمین و وجود آسمان با وجود حق متعال است. (2)
وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسان ها است یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازه های گوناگون ظهور کرده است، نه این که وجود زمین غیر از وجود آسمان وجود آسمان غیر از وجود حق متعال است. (3)
1- بحارالانوار، ج 57، ص 197(آخر باب معادان و جمادات).
2- منية المريد، ص381.
3- سفينة البحار، ج 7، ذیل فلسفه ص 157، به نقل از کشکول.
4- تذكرة الفقهاء، ج 9، ص 41.
5- رسائل، ج 1، ص 64، مبحث قطع
6- الفوائد الحائريه، ص384
7- رساله اقتصاد، ص173.
8- قم نامه سید حسین مدرسی طباطبائی، ص 365
9- در الفوائد، ج 2، ص 460
10- مبدأ اعلی ص 8 به بعد
11- از رسالة الانصاف
12- نگرشی در فلسفه وعرفان، ص124.
13- آموزش فلسفه، ج 1، ص33
14- مقالات فلسفی، ص 193
15- مصاحبه پرفسور فلاطوری با مجله دانشگاه انقلاب سال 1372 شماره 98 و 99 به نقل از مجله نور الصادق شماره 18، ص 186
16- همان.
17- مقالات فلسفی، ص 192.
18- نورالصادق شماره 18، ص 187
19- روح فلسفه در قرون وسطی، ص 67
20- همان، ص 68
21- همان، ص 75 و 76
22- اسفار اربعه، ج1، ص 307
23- همان، ج 1، ص 307
24- همان، ج 9، ص 109
25- قرآن عرفان و برهان از هم جدایی ندارند، ص 19 و 20
26- به نقل از روزنامه شرق، شنبه 17 مهرماه 89
27- رحیق مختوم، ج 2، ص 269
28- متفکران یونانی، ج 3، ص 1437
29- متافیزیک ارسطو کتاب لا مبدأ، ص 471 به بعد ترجمه: محمد حسن لطفی
30- متفکران یونانی، ج 3، ص 1437
31- رساله آپالوژی، ج 1، ص 44، ترجمه لطفی
32- عرفان نظری تحقیقی در سیر تکاملی و اصول و مسائل تصوف، ص 94
33- همان، ص 97.
34- همان، ص 100
35- سیر حکمت در اروپا، ج 1، ص 75
36- تاریخ تصوف در اسلام، ج 3، ص 110 و 111
37- همان
38- همان، ص 111
39- تحقیق و بررسی در تاریخ تصوف، ص23
40- تعلیقات بر فصوص الحکم، مقدمه ابوالعلاء عفیفی، ص 42
41- نهج البلاغه، خطبه 157
42- تذكرة الاولياء، ج 2، ص 111
43- همان، ج 1، ص 99
44- همان، ص 48
45- همان، ص 67
46- همان
47- همان، ص 69
48- تذكرة الاولياء، ج 1، ص39
49- همان، ص18
50- نفحات الانس من حضرات القدس، ص 461
51- الاثنى عشريه، شیخ حر عاملی، ص238؛ احتجاج طبرسی، ج 1، ص 250
52- روضات الجنات خوانساری، ج3، ص251
53- شرح نهج البلاغه ابن حديد معتزلی، ج 4، ص 95
54- نفحات الانس، ص 28
55- حديقة الشيعه، مقدّس اردبیلی، ص 564
56- منطق الطير، ص 36
57- منطق الطير، ص 38
58- همان، ص 40
59- همان، ص 42
60- همان، ص 43
61- دروس فلسفه، ص 120
62- نهج الحق و كشف الصدق، ص57
63- عارف و صوفی چه می گوید چاپ چهارم، ص 114
64- شرح گلشن راز ص 63
65- شرح فصوص الحكم قيصرى، ص 134
66- غزلیات شورانگیز شمس تبریزی، ص 187
67- همان، ص 177
68- همان، ص 150
69- شرح گلشن راز ص 343
70- ديوان جامی غزل، 1340
71- غزل شماره 1346
72- دیوان شمس تبریزی
73- مشاعر، ملاصدرا، ص 83
74- شرح فصوص الحکم قیصری، ص159
75- همان، ص 457
76- همان، ص 234
77- همان، ص 252
78- احتجاج، ص 405؛ بحار الانوار، ج 1، ص 334
79- روح مجرد حسینی تهرانی، ص515
80- ممدالهم در شرح فصوص الحكم حسن زاده آملی ص 107
81- یازده رساله فارسی حسن زاده آملی، انه الحق، ص277
82- یازده رساله فارسی، ص 388
83- همان، ص 66
84- الله شناسی، محمد حسینی تهرانی، ج 1، ص 83
85- یازده رساله فارسی حسن زاده آملی
86- الهی نامه، چاپ اول حسن زاده آملی
87- على بن موسى الرضا و الفلسفة الالهيه جوادی آملی، ص 39
88- همان، ص 36
89- شرح نهاية الحكمه، صمدی آملی، ج 1، ص 115
90- همان، ص 124
بعلاوه قرآن کریم؛
علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404ه ق.
شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد مؤسسه آل البيت: قم، 1409 ه ق.
شیخ حر عاملی، رسالة الاثنى عشرية في الرد على الصوفية، ترجمه عباس جلالی انتشارات انصاریان، چاپ دوم.
حسن زاده آملی، حسن، ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، تهران وزارت و ارشاد اسلامی، چاپ اول.
شبستری، محمود، گلشن راز، انتشارات سیرنگ، تهران، 1369ش.
لاهیجی محمد شرح گلشن راز انتشارات زوار، چاپ دوم، 1374ش.
ابن عربی، محی الدین فصوص الحکم، تصحیح ابو العلاء عفیفی، بیروت، 1365ق.
رساله آپالوژی ترجمه لطفی، انتشارات خوارزمی سال، 1380ش
متفکران یونانی، ترجمه محمد حسن لطفی انتشارات خوارزمی، 1375ش.
محمد فاضلی
احادیث در ذمّ صوفیه
ابن عربی و تمجید از حسن بصری
موضع گیری شیخ مفید رحمه الله علیه و مرحوم صدوق رحمه الله علیه در برابر صوفیه
برائت پدر علامه مجلسی رحمه الله علیه از صوفیه
نگارنده در این نوشتار در ابتدا به روایاتی که در مذمّت صوفیه به ما رسیده است استناد کرده و سپس نظر و آرای برخی از دانشمندان شیعه از جمله شیخ مفید رحمه الله علیه و مرحوم صدوق 1 را در این مورد بررسیده است و در نهایت موضع علامه مجلسی رحمه الله علیه را در مورد صوفیه بیان نموده و مشخص کرده است پدر علّامه هیچ ارتباط و سنخیتی با تصوف نداشته است.
کلید واژه ها؛
روایات، شیخ مفید رحمه الله علیه، شیخ صدوق رحمه الله علیه، علامه مجلسی رحمه الله علیه، صوفيه، ابن عربی، حسن بصری
روایات متعدّدی در مذمّت صوفیه در کتب متعدّدی وارد شده است که به برخی اشاره می کنیم:
1- حضرت امام عسکری علیه السلام صراحتاً فلسفه و تصوّف را ردّ فرمودند:
روي عن العسكري صلوات الله عليه بأنّه قال لأبي هاشم جعفري الذي كان من اكابر الشيعة: يَا أَبَا هَاشِمٍ سَيَأْتِي زَمَانٌ عَلَى النَّاسِ وُجُوهُهُمْ ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ مُظْلِمَةٌ مُتَكَدِّرَةٌ السُّنَّةُ فِيهِمْ بِدْعَةٌ وَ الْبِدْعَةُ فِيهِمْ سُنَّةٌ الْمُؤْمِنُ بَيْنَهُمْ مُحَقَّرٌ وَ الْفَاسِقُ بَيْنَهُمْ مُوَقَّرٌ أُمَرَاؤُهُمْ جَاهِلُونَ جَائِرُونَ وَ عُلَمَاؤُهُمْ فِي أَبْوَابِ الظَّلَمَةِ سَائِرُونَ. أَغْنِيَاؤُهُمْ يَسْرِقُونَ زَادَ الْفُقَرَاءِ وَ أَصَاغِرُهُمْ يَتَقَدَّمُونَ عَلَى الْكُبَرَاءِ وَ كُلُّ جَاهِلٍ عِنْدَهُمْ خَبِيرٌ وَ كُلُّ مُحِيلٍ عِنْدَهُمْ فَقِيرٌ لَا يُمَيِّزُونَ بَيْنَ الْمُخْلِصِ وَ الْمُرْتَابِ لَا يَعْرِفُونَ الضَّأْنِ مِنَ الذِّئَابِ عُلَمَاؤُهُمْ شِرَارُ خَلْقِ اللَّهِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ لِأَنَّهُمْ يَمِيلُونَ إِلَى الْفَلْسَفَةِ وَ التَّصَوُّفِ وَ ايْمُ اللَّهِ إِنَّهُمْ مِنْ أَهْلِ (الْعُدُولِ وَ التَّحَرُّفِ يُبَالِغُونَ فِي حُبِّ مُخَالِفِينَا وَ يُضِلُّونَ شِيعَتَنَا وَ مُوَالِيَنَا إِنْ نَالُوا مَنْصَباً لَمْ يَشْبَعُوا عَنِ الرِّشَاءِ وَ إِنْ خُذِ لُوا عَبَدُوا اللَّهَ عَلَى الرِّيَاءِ أَلَا إِنَّهُمْ قُطَّاعُ طَرِيقِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الدُّعَاةُ إِلَى نِحْلَةِ الْمُلْحِدِينَ فَمَنْ أَدْرَكَهُمْ فَلْيَحْذَرْهُمْ وَ لْيَصُنْ دِينَهُ وَ إِيمَانَهُ.)ثُمَّ قَالَ: يَا أَبَا هَاشِمٍ هَذَا مَا حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ صلوات الله علیه، وَ هُوَ مِنْ أَسْرَارِنَا فَاكْتُمْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِهِ. امام حسن عسکری علیه السلام فرمایش صادق آل محمد علیهم السلام را برای یکی از یاران شناخته شده مورد اعتماد خویش به شرح زیر بازگو فرمودند:
ای ابوهاشم بزودی زمانی خواهد رسید که در آن صورت مردم خندان و شاداب، ولی دل آنان گرفته و تاریک و سنت در میان آنان به بدعت ها و چیزهای تازه بجای سنت قرار می گیرد، شخص مؤمن میان آن ها بی ارزش و شخص فاسق موقر و با ارزش جلوه دارد. سران آنان ستمگر و علماء آنان درباری اند. ثروتمندان اموال فقرا را می دزدند. کوچکان با عدم رعایت حق بزرگان بر آنان پیشی می گیرند، هر جاهلی نزد آنان دانا و هر حیله گری فقیر و درویش است نه فرد با اخلاص را از ریاکار تشخیص می دهند و نه گوسفند را از گرگی که به لباس میش در آمده است. علماء آنان بدترین خلق خدا بر روی زمین اند چون گرایش به فلسفه و تصوف دارند. بخدا قسم اینانند از زمره دشمنان و تحریف کنندگان و نادرست تفسیر کنندگان آیات و روایات اند که
در دوستی مخالفین ما غلو و زیاده روی نموده و دوستان و شیعیان ما را گمراه می کنند، با رسیدن به منصب و مقامی از رشوه سیر نمی شوند و چنان چه به ذلت و خواری دچار گردند تظاهر به عبادت خدا می کنند.
آگاه باشید! اینانند دزدان سرگردنه ی راه مؤمنان و دعوت کنندگان مردم به سوی کفر و الحادند پس اگر کسی به یکی از آنان رسید مواظب خود باشد و از آنان دوری کند و دین و ایمان خود را از شر آنان مصون دارد ای ابو هاشم، این مطالبی است که پدرم از پدرانش و آنان از جعفر بن محمد الصادق علیها السلام نقل نمودند که سرّی است از اسرار ما خاندان و بر تو باد کتمان آن مگر از اهلش. (1)
2- امام رضا علیه السلام در مورد صوفیه فرمودند:
مَنْ ذُکِرَ عِنْدَهُ الصّوفِیَّهُ وَ لَمْ یُنْکِرْهُمْ بِلِسانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَیْسَ مِنّا وَ مَنْ اَنْکَرَهُمْ فَکَاَنَّما جَاهَدَ الْکُفّارِ بَیْنَ یَدَیْ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله هر که نزد او نامی از صوفیه برده شود و او آنان را چه شفاهاً و یا در دل، انکار نکند، از ما نیست و هر کس صوفیه را انکار کند، ارزش کار او همچون در خدمت رسول صلی الله علیه و آله به جهاد پرداختن است. (2)
سُئل جدّي ابوعبدالله جعفر بن محمد علیهما السلام عن حال عثمان بن شريك الصوفي أبي هاشم الكوفي، فقال: اِنَّهُ کانَ فاسِدُ الْعَقیدَهِ جِدّا وَ هُوَ الَّذِی ابْتَدَعَ مَذْهَبا یُقالُ لَهُ التَّصَوُف وَ جَعَلَهُ مَقَرا لِعَقیدَتِهِ الْخَبیثَهِ (3) ابوهاشم كوفى جداً مردی فاسد العقیده است که مذهبی به نام تصوف ابداع کرده و آن را فرارگاهی برای عقاید خبیث خویش ساخته است
3- هشدار صریح امام صادق علیه السلام نسبت به صوفیه:
انّه سئل عن الصوفيه فقال: إِنَّهُمْ أَعْدَاؤُنَا فَمَنْ مَالَ إِلَيْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يُحْشَرُ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونُ أَقْوَامٌ يَدَّعُونَ حُبَّنَا وَ يَمِيلُونَ إِلَيْهِمْ وَ يَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ يُلَقِّبُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ يُأَوِّلُونَ أَقْوَالَهُمْ أَلَا فَمَنْ مَالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كَانَ كَمَنْ جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم
1) رجوع شود به سفینه البحار، ج 5، ص198؛ جامع الأحاديث، ج 5، ص 3 - حديقة الشيعه، ص 592؛ ج5، انوار النعمانيه... الأثنى عشريه ص 98؛ حديقة الشيعه، ص 592؛ منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه آیت الله خویی، ج 14، ص17؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام:، ص 386؛ مستدرک الوسائل، ج 11، ص 380 (باب جمله ممّا ينبغى تركه من الحضال المحرمة و المكروة)
2) رجوع شود به الأثنى عشريه، شیخ حر عاملی، ص 32؛ حديقة الشيعه مقدّس اردبیلی، ص 563؛ مستدرک الوسائل، ج 12، ص323.
3) الهدايا لشيعة ائمّه الهدی «شرح اصول کافی»، ج 1، ص99، جامع الأحاديث
از امام صادق علیه السلام در مورد صوفیه سؤال شد.
فرمودند: این گروه یعنی صوفیه دشمنان ما هستند پس هر کس که به سوی اینان رو آورد، او نیز از آنان بوده و با آنان محشور خواهد شد بزودی گروهی خواهد آمد که در عین ادعای دوستی ما اهل بیت علیهم السلام رو به سوی این دشمنان ما صوفیه نموده و خود را به صورت آنان در می آورند و القاب آنان را بر خود می نهند (پیر - مراد مرشد قطب.. ) و گفتار آنان را تأویل و توجیه می کنند هشدار بر شما! هر کس میل و رغبتی به سوی صوفیه از خود نشان دهد از ما نبوده و ما از او بیزاریم و آن که در پی انکار و ردّ صوفیه بر آید کارش از نظر ارزش همچون به جهاد رفتن در خدمت رسول الله صلی الله علیه و آله هست. (1)
4- فرمایش امام هادی علیه السلام در مورد صوفیه که کمک به آن ها در حکم کمک به یزید است...:
الصوفيه كلهم من مخالفينا و طريقتهم مغايره لطريقنا و ان هم الانصاري و مجوس هذه الأمة أولئك الذين يجهدون في إطفاء نور الله والله يتم نوره و لوكره الكافرون.... فمن ذهب الي زيارة أحد منهم حياً او ميتاً فكانّما ذهب الي زيارة الشيطان و عبدة الأوثان، و من أعان احداً منهم فكانّما أعان يزيد و معاوية و اباسفيان و قال رجل: و ان كان معترفاً بحقوقكم. قال علیه السلا فنظر اليه شبه الغضب - و قال: دع ذاعنك - من اعترف بحقوقنا لم يذهب بعقوقنا....
تمام صوفیان از مخالفین ما هستند و راه و طریق آن ها غیر راه و طريق ما است. آنان مسیحیان و زرتشتیان این امتند که کوششان خاموش نمودن نور الهی است. ولی خداوند بر خلاف میل آن ها نور خود را تمام می نماید.... کسی که به دیدار فردی از افراد صوفی چه زنده و چه مرده آنان برود؛ مانند این است که به دیدار و زیارت شيطان و بت پرستان رفته است و کمک به هر یک از صوفیه در حکم کمک به یزید، معاویه و ابوسفیان است.
شخصی گفت: اگر چه آشنا به حقوق شما باشد!؟ حضرت با حالتی شبیه غضب فرمود: این فکر را از خود دور کن فرد آشنا به حقوق ما، با نافرمانی خود در پی آزار ما بر نمی آید. (2)
1) رجوع شود به سفینة البحار، محدث قمی، ج 5، ص 198؛ الأثنى عشریه، شیخ حر عاملی، ص 32؛ حديقة الشيعه ص 562؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام: ج 7، ص 108؛ الهدايا لشيعة ائمّه الهدى (شرح اصول کافی)، ج 1، ص99؛ جامع الأحاديث، منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه آیت الله خوئی، ج 13 ص 340؛ مستدرک الوسائل، ج 12، ص 323
2) منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 17؛ سفينة البحار، ج 5، ص 199؛ الأثنى عشريه، ص28؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام:، ص 216
قابل ذکر است که سر منشاء صوفیه از افرادی چون حسن بصری و مالک بن دینار است گرچه در آن زمان به این نام خوانده نمی شدند و بسیار عجیب نیست شخصی چون ابن عربی که خود امروزه شاخص تصوف است از این افراد تمجید کند ابن عربی در فتوحات ج 1، ص 151 می نویسد:
و طائفة اُخرى من علماء هذه يحفظون عليها أحوال الرسول (صلی الله علیه و آله) و أسرار علومه کعلی و ابن عباس و سلمان و ابى هريرة وحذيفه و من التابعين كالحسن البصرى و مالک ابن دینار... .
طائفه ای دیگر از امت که حالات رسول (صلی الله علیه و اله) اسرار و علوم او در آنان بجا مانده است. مانند: ابن عباس سلمان ابوهریره حذیفه و از تابعین چون حسن بصری، مالک بن دینار....
و این در حالی است که افرادی چون ابوهریره و حسن بصری بصراحت توسط اهل بیت علیهم السلام ذمّ شده اند:
1- و قد روي عن اميرالمؤمنين علي علیه السلام:
قال: اكذب الناس علي رسول صلی الله علیه و آله ابوهريرة الدوسي (1)
2- عن جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام:
ثَلَاثَهٌ کَانُوا یَکْذِبُونَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَبُو هُرَیْرَهَ وَ أَنَسُ بْنُ مَالِکٍ وَ امْرَأَهٌ. (2) 3- لَمَّا اِفْتَتَحَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ اِجْتَمَعَ اَلنَّاسُ عَلَیْهِ وَ فِیهِمُ اَلْحَسَنُ اَلْبَصْرِیُّ وَ مَعَهُ اَلْأَلْوَاحُ فَکَانَ کُلَّمَا لَفَظَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ بِکَلِمَهٍ کَتَبَهَا.فَقَالَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ بِأَعْلَی صَوْتِهِ مَا تَصْنَعُ؟ فَقَالَ نَکْتُبُ آثَارَکُمْ لِنُحَدِّثَ بِهَا بَعْدَکُمْ فَقَالَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ - أَمَا إِنَّ لِکُلِّ قَوْمٍ سَامِرِیٌّ وَ هَذَا الأمة....
پس از فتح بصره توسط امیر المؤمنين علیه السلام مردم دور آن حضرت اجتماع نمودند و میان آن ها نیز حسن بصری بود همراه با الواحی برای کتابت که هرگاه آن حضرت فرمایشی می فرمود: او می نوشت حضرت با صدای بلند خطاب به حسن بصری فرمود: چه می کنی؟ گفت: فرمایشات شما را می نویسم تا آن را برای دیگران بعد از شما بازگو کنم حضرت خطاب به مردم فرمود: آگاه باشید، در هر قومی سامری مانندی است و این شخص یعنی حسن بصری سامری این امّت است. (3)
ادبیات یاد شده توسط علما بررسی شده است و دانشمندان بسیاری بصراحت موضع خود را درباره ی صوفیه اعلان نموده اند.
در همان دورانی که تصوف در کشورهای خاورمیانه و به ویژه در سایه ی سلسله صفوی در ایران گسترش می یافت ستاره ی از بزرگ ترین علمای اسلام (احمد بن محمد آذربایجانی) معروف به مقدس اردبیلی (متوفی 933) درخشید وی کتاب حديقة الشيعه را در ردّ تصوف نوشت او مذهب صوفیان را به چهار گروه حلولیه، اتحادیه، عشاقیه، واصلیه تقسیم کرد. نویسنده کتاب «تاريخ التصوف الإسلامی» می گوید که اکثر علمای شیعه مانند شیخ مفید، ابن بابویه درباره ی صوفیان گفته اند این دو طائفه ضاله را خواه حلولیه باشند و خواه اتحادیه از غلات شمرده اند او به ویژه با آن دسته از صوفیان متأخّر که به اتحاد قائلند مانند: محی الدین ابن عربی و عبدالرزاق کاشانی و شیخ عزیز نسفی می تازد و آنان را کافر و زندیق می خواند و فصل دیگری را به حمله به ملامتیه اختصاص می دهد و فصل های دیگری را در مخالفت با الهامیه و تلقینیه می نگارد و روی هم رفته او را در حمله به صوفیان و تصوف می توان پیشگام دانست. وی این سخن نویسنده ی کتاب بیان الدیان را نقل می کند که اصل اعتقاد به حلول و اتحاد از صائبه و نصاری هست، بویژه از نصاری گرفته شده است. سپس باطنيه و صوفیه را به گونه ای محکم به یکدیگر ارتباط می دهد.
از جمله دلایلی که نویسنده کتاب «تاریخ التصوف الاسلامی» پیرامون موضع علمای قدیمی شیعه به ضدّ تصوف می آورد این است که شیخ مفید کتابی موسوم به کتاب «الرد على الحلاج» نوشته، شیخ مفید «ابو عبدالله محمد بن محمد عکبری» در سال 413 هجری درگذشت و کتاب الرّد على الحلاج او مفقود شد اما ابن حمزه شاگرد شیخ طوسی رضوان الله علیه در «الهادی الى النجاة من جميع المهلکات» و غیره از آن یاد کرده است. (1)
1) اقتباس از کتاب مبانی عرفان،اسلامی ص 190 مؤلف: آیت الله علامه سید محمدتقی مدرسی (حفظه الله).
شیخ مفید که او از بزرگان علماء عالم تشیع و مکتب اهل بیت علیهم السلام بوده و توقیع صادره از جانب حضرت حجّت علیه السلام خطاب به او بسیار شهرت دارد، در مورد فرقه های منحرف از جمله صوفیه می گوید: غلو در لغت تجاوز از حد و خارج شدن از میانه روی است خداوند متعال می فرماید:
ای اهل کتاب در دین خود غلوّ نکنید و در مورد خدا جز به حق و راستی سخن نگوئید. (1)
و خداوند متعال تجاوز از حد را در مورد حضرت مسیح علیه السلام نهی و افراد را نسبت به خروج از میانه روی در گفتار در مورد آن حضرت علیه السلام بر حذر داشته است و ادعای مسیحیان را، به جهت تجاوز آن از حد همان گونه که بیان شد، غلو نامیده است و از کسانی که تظاهر به اسلام و مسلمان بودن می کنند غلاتی هستند که نسبت الوهیت به امیرالمومنین علیه السلام و ذریه او می دهند و بگونه ای در وصف این خاندان و برتری دنیوی و اخروی آنان سخن می گویند که تجاوز از حد و خروج از میانه روی است و در نتیجه گمراهان و کافرانی بیش نیستند و حکم حضرت امیرالمومنین علیه السلام نسبت به آنان کشتن و سوزندان با آتش بود و سائر ائمّه علیهم السلام نیز حکم به کفر و خروج آنان را اسلام داده اند.
مفوضه نیز گروهی از غلات هستند..... و حلاجیه گروهی از صوفیانند که اصحاب أباحه (2)و قائل به حلول می باشند و حلاج با این که یک صوفی بیش نبود اظهار تشیع می کرد صوفیه مشرکان و زنادقه ای بیش نیستند که با هر گروهی که هم صحبت می شوند خود را به دین آن گروه جلوه می دهند و برای حلاج یک سلسله امور خرافی و باطل ادعاء می کنند. همچون ادعای زردتشتیان برای زردشت و مسیحیان که برای رهبان ها معجزات و کراماتی قائلند با وجود این زردتشتیان و مسیحیان در عمل به عبادات الهی از عرفا و صوفیه نزدیکترند و اینان از ادیان الهی و عمل به آن از مسیحیان و زردتشتیان دورتر. (3)
1) نساء، آیه 179
2) أباحيه اصطلاحی است عرفانی، کسانی که خود را مقید به قیود و وظائف شریعت نمی دانند و گویند تقلید به احکام شریعت از وظائف عوام الناس است نه اهل حقیقت أباحيه نامند. [فرهنگ معارف اسلامی- اباحيّه].
3) بحار الأنوار، ج 25، ص 344؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام:، ص 389؛ سفينة البحار، ج 2، ص311؛ (جامع الاحاديث، ج 5، ص 3)؛ منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 144. ج13
اعتقاد ما در مورد غلات و مفوضه، کفر آنان است به خداوند سبحان و این که آنان از نظر فساد عقیده بدتر از یهود، مسیحی، قدریه، (1)حرویه، (2)و بدتر از جمیع آنانی هستند که به بدعت و نوآوری در دین می پردازند و کسانی که پیروی هوای نفس موجب گمراهی آنان شده است. کوچک شماری آنان خداوند متعال را موجب کوچکی ذات مقدّسش نمی شود چنان چه می فرماید:
برای هیچ بشری نشاید که خداوند متعال کتاب آسمانی و حکم و نبوت به او دهد سپس او به مردم بگوید: غیر از خدا مرا پرستش کنید بلکه سزاوار این است که بگوید: بر اساس آموخته های خود از کتاب خدا و دانش حاصله از آموزش ها، خدا پرست باشید نه این که به شما دستور دهد فرشتگان و پیامبران را پروردگار خود انتخاب کنید. آیا پس از پذیرش اسلام او شما را به کفر دعوت می کند. (3)
و می فرماید:
ای اهل کتاب، در دین خود غلو نکنید و درباره ی خدا غیر از حق نگوئید. (4)
و نشان حلاجیه که از غلات هستند با وجود ترک نماز و جمیع عبادات، ادّعای تجلّی و ظهور خدا است و ادّعای شناخت اسماء اعظم الهی و ادّعای به صورت آنان در آمدن خداوند و حلول ذات او در آنان و می گویند: شخص پس از اخلاص و آشنایی به مذهب آنان از انبیا علیهم السلام نیز برتر است و از نشانه های آنان ادّعای علم کیمیا است، که جز دغل و حیله گری در کار و مشتبه نمودن امور به مسلمین چیز دیگری بیش نیست. (5)
1) قدریه گویند آن چه مقدر است کائن است و بشر هیچ نوع اختیاری ندارد، به عبارت دیگر، قدری مذهب همان جبری مذهب است [فرهنگ معارف اسلامی- قدریه]
2) حرویه گویند طایفه ای از خوارج که در حروراء- قریه ای به کوفه- اجتماع کرده به مخالفت حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام بر خواستند [فرهنگ دهخدا (حرویه)]
3) آل عمران، آیه 79
4) نساء، آیه 171
5) اعتقادات الصدوق، ص 109؛ بحار الانوار، ج 25، ص 342؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام، ص 390
حضرت آیت الله العظمی علّامه سید شهاب الدین نجفی از مراجع شهر مقدّس قم است که به شدّت با تصوف به مقابله برخاست وی در کتاب «احقاق الحق» روشن ساخته است که از نظر من مصیبت صوفیان برای اسلام از بزرگترین مصایب است زیرا ارکان آن را منهدم ساخت و بنیان آن ترک برداشت پس از جستجوی عمیق و گردش در میدان های کلمات آنان و اطلاع از مطالب مخفی آنان و یافتن رازهای پوشیده ی آنان در پی دیدار با سران فرقه های تصوف، بر من روشن شد که این درد از راهبان نصاری به دین اسلام سرایت کرد و گروهی از اهل سنت مانند حسن بصری و شبلی و معروف و طاووس زهری و جنید بغدادی و دیگران آن را گرفتند، سپس از آنان به شیعه سرایت کرد تا آن که کارشان بالا گرفت و پرچم هایشان بر افراشته شد به گونه ای که از اساس دین سنگی را روی سنگ دیگر باقی نگذاشتند آنان نصوص کتاب و سنت را تأویل کردند و با احکام فطری عقلی مخالفت کردند و به وحدت وجود و حتی موجود ملتزم شدند و در عبادت وجهه گرفتند و بر اوراد آکنده از کفر و اباطیل که رؤسای آنان می ساختند مداومت کردند و به چیزی پایبند شدند که آن را ذکر خفی قلبی می نامیدند و از سمت راست قلب شروع می شد و به سمت چپ خاتمه می یافت گاهی آن را سفر از حق به خلق می نامیدند و گاهی نزول از قوس صعودی به قوس نزولی و بالعکس که از آن به عنوان سفر از خلق به حق و عروج از قوس نزولی به قوس صعودی تعبیر کرده اند، خدا به داد این طامات برسد...
یکی از آنان را که دعوی فضل داشت دیدم که از برخی از سخنان که منسوب به ائمّه علیهم السلام نسبت داده شده برای ترویج مسلک خود استفاده می کند. مانند: «لنا مع الله حالات فيها هو نحن و نحن هو» و این بینوا در علم و تتبع و تحقیق و ضبط نمی دانست که کتاب مصباح الشریعه مانند آن که چنین سخنان منکری در آن ها جمع شده ساخته ی أیادی صوفیان اعصار گذشته است که برای ما به ارث مانده است...
به همین مناسبت حقیر بیوگرافی صاحب کتاب مصباح الشریعه را از بیانات استاد مطهری بازگو می کنم:
کتاب مصباح الشريعه منسوب به فضیل بن عیاض از عرفا و صوفیه قرن دوم می باشد این مرد اصالتاً اهل مرو است، ایرانی عرب نژاد است، می گویند: در ابتدا راهزن بود یک شب که برای دزدی از دیواری بالا رفت، یک آیه قرآن که از شب زنده داری شنید او را منقلب و تائب ساخت و کتاب مصباح الشریعه منسوب به اوست و می گویند آن کتاب یک سلسله درس هاست که از امام صادق علیه السلام گرفته است. (1)
.... وانگهی شیوع تصوف و ساختن خانقاه ها در قرن چهارم بود بعضی از مرشدین آن قرن وقتی تفنن متکلّمین را در عقاید دیدند از فلسفه فیثاغورس و پیروان او در الهیات قواعدی را اقتباس کردند و از لاهوتیات اهل کتاب و بت پرستان جمله هایی را گرفتند و آن ها را به لباس اسلام در آوردند و به علم خاصی تبدیل کردند که آن را علم تصوف یا حقیقت یا باطن یا فقر یا فنا یا کشف و شهود نامیدند، و در این زمینه کتاب ها و رساله ها نوشتند و این وضع همچنان ادامه داشت تا آن که قرن پنجم و قرن های بعدی فرا رسید و برخی از زیرکان اهل تصوف میدان وسیعی را آماده یافتند تا به اسم ولایت و غوثیه و قطبیه و دعوی تصوف در ملكوت و با قوه ی قدسیه چه رسد به ناسوت، در میان جاهلان مقام شامخی همچون مقام نبوت و حتی الوهیت به دست آورند آنان با مقالاتی مبنی بر تأویلات مزخرف و کشف خیالی و رؤیاها و اوهام فلسفه تصوف را توسعه دادند و کتاب های پیاپی بسیار مانند: کتاب تعرف و دلالت فصوص و شروح آن و نفحات و رشحات و مکاشفات و انسان کامل و العوارف و المعارف و التأويلات و غیره که پر از حکایت های دروغ و قضایای کاملاً از حکایت های دروغ و قضایای کاملا بی معناست نوشتند... وقتی کالای آنان بازار پیدا کرد و نامشان مشهور شد و بازارشان گرم شد به فرقه ها و دسته های مختلف تقسیم شدند و عوام و سفلگان را با حدیث جعلی مثل: «الطرق الى الله بعدد انفاس الخلائق» اغفال کردند.. خداوند ما و شما را از فریبکاری های بافندگان عرفان و فلسفه و تصوف حفظ کند و ما و شما را از کسانی قرار دهد که به آستانه اهل بیت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روی می آورند و کسی را جز آنان نمی شناسند، آمین آمین. (2)
مبادا گمان کنی پدر من علامه مجلسی خداوند نورانی نماید جایگاه او را از صوفیه و عرفا بوده و یا این که اعتقادی به مذهب و مسلک آنان داشته،است، دور است این اندیشه و گمان نسبت به پدر من چگونه ممکن است اینچنین باشد در صورتی که او مأنوس ترین فرد به اخبار و روایات اهل بیت علیهم السلام در زمان خود و اعلم و داناترین و عمل کننده ترین فرد به آن اخبار و روایات بود، بلکه مسلک او پارسایی و پرهیز از معاصی بود، به منظور جلب طائفه صوفیه به خود و عدم حراس آنان از او و بازداشتن آنان را از اینچنین گفتاری فاسد و اعمال بدعت گرا از نامیده شدن به صوفی ابتدا باکی نداشت و به این طریق بسیار از آنان را به سوی حق و حقیقت هدایت نمود و لکن در اواخر عمر که عدم تأثیر این صلاح اندیشی خود و برافراشته شدن پرچم های گمراهی و طغیان و غلبه و پیروزی حزب های شیطانی را شاهد بود و دانست که این صوفیان دشمنان خداوندند بگونه ای آشکار برائت و بیزاری خود را از آنان علام نموده و در پی تکفیر عقائد باطله آنان بر آمد، من به طریقه او آشناتر و نزد من است نوشته هایی از او در این زمینه... (1)
علّامه مجلسی رحمه الله علیه در کتاب های عین الحیات - حق الیقین- و مواردی از بحارالانوار و مرآت العقول شرح کافی و رساله اعتقادات سخت از صوفیه نکوهش فرموده است.
1) اعتقادات (عربی) ص 125؛ اعتقادات (فارسی)، ص 339؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام، ص 391، سفينة البحار، ج 5، ص 212 (جامع الاحاديث).
1- رجوع شود به سفینه البحار، ج 5، ص198؛ جامع الأحاديث، ج 5، ص 3 - حديقة الشيعه، ص 592؛ ج5، انوار النعمانيه... الأثنى عشريه ص 98؛ حديقة الشيعه، ص 592؛ منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه آیت الله خویی، ج 14، ص17؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام:، ص 386؛ مستدرک الوسائل، ج 11، ص 380 (باب جمله ممّا ينبغى تركه من الحضال المحرمة و المكروة)
2- رجوع شود به الأثنى عشريه، شیخ حر عاملی، ص 32؛ حديقة الشيعه مقدس اردبیلی، ص 563؛ مستدرک الوسائل، ج 12، ص323.
3- الهدايا لشيعة ائمّه الهدی «شرح اصول کافی»، ج 1، ص99، جامع الأحاديث
4- رجوع شود به سفینة البحار، محدث قمی، ج 5، ص 198؛ الأثنى عشریه، شیخ حر عاملی، ص 32؛ حديقة الشيعه ص 562؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام: ج 7، ص 108؛ الهدايا لشيعة ائمّه الهدى (شرح اصول کافی)، ج 1، ص99؛ جامع الأحاديث، منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه آیت الله خوئی، ج 13 ص 340؛ مستدرک الوسائل، ج 12، ص 323
5- منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 17؛ سفينة البحار، ج 5، ص 199؛ الأثنى عشريه، ص28؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام:، ص 216
6- بحار الأنوار، ج 33، ص 215؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 67.
7- خصال، ج 1، ص 190؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 217.
8- احتجاج طبرسی، ج 1، ص 171؛ بحار، ج 42، ص 142
9 - اقتباس از کتاب مبانی عرفان،اسلامی ص 190 مؤلف: آیت الله علامه سید محمدتقی مدرسی (حفظه الله).
10- نساء، آیه 179
11- بحار الأنوار، ج 25، ص 344؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام:، ص 389؛ سفينة البحار، ج 2، ص311؛ (جامع الاحاديث، ج 5، ص 3)؛ منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 144. ج13
12- آل عمران، آیه 79
13- نساء، آیه 171
14- اعتقادات الصدوق، ص 109؛ بحار الانوار، ج 25، ص 342؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام، ص 390
15- کلیات علوم اسلامی استاد مطهری، ج 2 (عرفان)، ص 104.
16- عارف و صوفی چه می گویند ص 32 و 33؛ مبانی عرفان،اسلامی ص 192 به نقل از احقاق الحق، ج 1، ص 183 و ص 185.
17- اعتقادات (عربی) ص 125؛ اعتقادات (فارسی)، ص 339؛ عرفان و اهل بیت علیهم السلام، ص 391، سفينة البحار، ج 5، ص 212 (جامع الاحاديث).
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغة، 20 جلد در 10 مجلد، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی قم، 1404ق.
ابو منصور احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج، یک جلد نشر مرتضی، مشهد مقدّس، 1403ق.
شيخ صدوق، الخصال دو جلد در یک مجلد انتشارات جامعه مدرسین قم، 1403ق.
علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404ق.
محدث نوری مستدرک الوسائل، 18 جلد مؤسسه آل البيت آل البيت علیهم السلام، قم، 1408ق.
شعر با زیبایی و دلنشینی فریبنده اش همواره جایگاه ویژه ای در میان بشر داشته است و همواره شاعران در عرصه های مختلف اجتماعی تأثیر گذار بوده و خواهند بود. و یاد شاعرانی که در مسیر حق و حقیقت و به جهت تبیین واقعیت کوشیدند همیشه زنده است و از خاطره ها نمی رود.
محتشم ها، کمیت ها، دعبل ها، چون آبی روان با نهر تاریخ در جریانند و باعث طراوت گلستان مجالس اند. آری این شاعران والامقام با ذوق و طبع سرشار از لطافت خود، با سرودن اشعار زیبا و دلنشین سبب بیشتر شدن علاقه دوستداران اهل بیت علیهم السلام نسبت به خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام گردیده اند. در این شماره اشعاری درباره ی وجود مقدّس صادق آل محمد صلی الله علیه و آله حضرت امام جعفر صادق علیه السلام انتخاب شده است که امید است مورد توجّه حضرت بقیة الله الاعظم امام زمان عجل الله فرجه الشریف قرار گیرد.
قبله ی خلایق
چراغ محفل دل
روح عالم
اسرار جهان
صبح صادق
وارث بدر الدجا صلی الله علیه و آله
زینت مشارق
شمیم بهشت
گل باغ دین
دریای فضل
پسر فاطمه علیها السلام
حرم محترم
جسارت دشمن
غصه ی بی انتها
به ساحتت تقدیم
ای روی تو قبله ی خلایق *** یا حضرت كاشف الحقايق
ارکان علوم، پای بستت *** سر رشته ی نه فلک به دستت
دریای معارف و معانی *** استاد کتاب آسمانی
دین زنده ز لعل نوشخندت *** قرآن همه جا، نیازمندت
نطق تو به علم ارتقا داد *** بر نهضت کربلا بقا داد
مفتاح نجات، مذهب تو *** اسلام، رهین مکتب تو
عرفان و طریقت و بصیرت *** دلباخته ی ابو بصیرت
حاکم به زمان اشاره ی تو *** استاد جهان زراره ی تو
آوای ملک ندای درست *** ارواح رسل به پای درست
جز خواجه ی کائنات احمد *** بوالقاسم و مصطفى محمّد (صلی الله علیه و آله)
از هر نبیی مقدّمی تو *** حتّى ز رسل مقدّمی تو
هارون تو در تنور آتش *** گل سبز کند ز نور آتش
هم زمره ی اولیا مطیعت *** هم کعبه ی انبیا بقیعت
در محفل بحث مؤمن طاق *** شد طاقت هر منافقی طاق
این مؤمن طاق آیه ی تو است *** شاگرد بلند پایه ی تو است
باید چو تویی امام دیگر *** کآید به جهان هشام دیگر
از مکتب تو بود نمایان *** استاد چو جابر بن حیّان
او مبتکر کتاب شیمی ست *** در مرگ و حیات باب شیمی ست
محصول مقدس بیانت *** حمران و مفضّل و ابانت
سه جام جهان نمای دانش *** سه عبد خدا، خدای دانش
من نور ز مکتب تو دارم *** با مذهب این و آن چه کارم
من مرغ و ترانه ام تویی تو *** آب و گل و دانه ام تویی تو
بگذار به دفترم بخوانند *** من جعفریم همه بدانند
افسوس که حرمت شکستند *** پیوسته دلت زکینه خستند
از خانه برون به حال خسته *** بردند تو را دو دست بسته
دشنام ز خصم خود شنیدی *** شب در پی مرکبش دویدی
با پا و سر برهنه آن شب *** جانت ز الم رسید بر لب
بردند تو را به قصر حمرا *** لرزید به خلد، قلب زهرا
منصور تو را نمود تحقیر *** بر کشتن تو کشید شمشیر
چون دید نبی کند نگاهش *** لرزید تن و دل سیاهش
دردا که تو را به قهر کشتند *** آخر به شرار زهر کشتند
سوگند به قبر بی چراغت *** پیوسته به قلب ماست، داغت
بزم غم تو مدینه ی ماست *** قبر تو همیشه سینه ی ماست
ای دوستی تو هست (میثم) *** فردا تو بگیر دست (میثم)
استاد سازگار
شکفته در ارم باقر العلوم گلی *** که عالم از نفسش رشک جنّت الاعلاست
به امّ فَروه بگویید اختری زادی *** که در تجلّای و آفتاب ناپیداست
دمید هفده ماه ربیع، خورشیدی *** که چون ولادت احمد وجود را، آراست
هزار یوسف صدّیق را به صدق امام *** هزار دیدهی یعقوب را فروغ و ضیاست
هزار موسی عمران به طور او مدهوش *** هزار عیسی مریم به فیض او احیاست
علوم مشرق و مغرب به پیش دانش او *** چو قطره ایست که پنهان به وسعت دریاست
به پای کرسی درسش هزارها عالم *** که همچنان علمند و مقامشان والاست
علوم کله ی ز لب جان فزایشان جاری *** یکی به لحن حدیث و یکی به ذکر دعاست
یکی چو جابر جُعفی یکی ابو حمزه *** یکی زُراره که کوه کمال سر تا پاست
هنوز مؤمن طاقش به هفت طاق یکی است *** هنوز جابر حیّان ز علم چهره گشاست
هنوز مانده اروپا به علم او محتاج *** هنوز شیفته اش آسیا و آفریقاست
به وصف او گهر نظم و نثر قابل نیست *** که نارساست به مدحش کلام هر چه رساست
رخش چراغ جمال و جمال آیت حق *** دمش حیات کلام و کلام آب بقاست
حدیث صدق و صفا و کمال دانش اوست *** هر آن چه در نفس روح بخش باد صباست
برای یافتن یک حدیث او همه خلق *** گر که سیر، تمام جهان کنند رواست
پیام سینه فروزش چراغ محفلِ دل *** کلام روح فزایش به درد روح دواست
مه سپهر کمال، آفتاب غیب و شهود *** امام جنّ و بشر شهریار ارض و سماست
استاد سازگار
ربیع است و دل بر جمال تو شایق *** نه بر لاله و ارغوان و شقایق
ربودی تحمل ز من گل ز بلبل *** چو لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
به بوی خوش گل شود مست بلبل *** به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین *** نه چون سنبل مویت اندر حدایق
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی *** نه لایق به سرو قدت نخل باسق
تویی دوحه بوستان معارف *** تویی گلبن گلستان حقایق
تویی عقل اقدم تویی روح عالم *** محیط دوایر مدار مناطق
تویی منطق حق و فرمان مطلق *** إلى الحق داعٍ و بالحق ناطق
إمام الهدى صالح بعد صالح *** دليل الورى صادق بعد صادق
حليفُ التُقى جعفر بن محمد *** كثير الفواضل عظيم السوابق
دلیل حقیقت لسان شریعت *** امام طریقت بكل الطرائق
ز منصور مخذول چندان بلا دید *** لقد كان تنهد منه الشواهق
سر اهل ایمان سر و پای عریان *** بسی رفت در محفل آن منافق
نگویم ز گفت شنودش که بودش *** كَسَمُ الأفاعي و حد البوارق
چنان تلخ شد کامش از جور اعدا *** که شد سم قاتل بر او شهد فایق
محمّد حسین غروی اصفهانی
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را *** لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
شد دشمن تو معترف انگار خداوند *** در گوش تو گفته همه اسرار جهان را
با رایحه ی خطه ی سرسبز عبایت *** کوتاه کن از باغ دلم دست خزان را
با امر تو هر چند در آتش ندویدم *** هر چند فدای تو نکردم سر و جان را
هر چند مرید تو شدن شأن زراره است *** ای کاش که این عاشق بی نام و نشان را
بگذار که تا ظل بنی ساعده یکبار *** من جای تو بر دوش کشم کیسه ی نان را
ماندم که در خانه ات آن روز چرا سوخت *** آتش که نسوزاند تن خادمتان را
با لحن حجازی شبی از حضرت موعود *** خواهیم شنید از حرمت صوت اذان را
حسین عباسپور
چون از افق برآید انوار صبح صادق *** در پای سبزه بنشین با همدمی موافق
شد موسم بهاران پر لاله کوهساران *** بستان پر از ریاحین صحرا پر از شقایق
بلبل که در غمِ گل می کرد بی قراری *** شکر خدا که معشوق آمد به کام عاشق
یک سو نشسته خسرو در بزمگاه شیرین *** یک سو نهاده عذرا سر در کنار وامق
ابر بهار گسترد دیبای سبز در باغ *** باد از شکوفه افکند بر روی آب قایق
بر آستان معشوق تسلیم شو که آن جا *** صاحبدلان نهادند پا بر سر علایق
زد بلبل سحرخیز فریاد شورانگیز *** کای مست خواب غفلت و ای بنده ی منافق
شد وقت آن که خوانند حمد و ثنای معبود *** شد گاه آن که نالند در پیشگاه خالق
از بوستان احمد بگذر که بلبل آن جا *** بر شاخ گل سراید وصف جمال صادق
نور جمال صادق چون از افق برآمد *** شد صبح عالم آراش بر شام تیره فایق
از شرق و غرب بگذشت نور فضایل او *** چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق
تن پیکر فضایل، جان گوهر معانی *** دل منبع عنایات رخ مطلع شوارق
همچون صدف ز دریا دُرهای حکمت اندوخت *** چون گوهر وجودش شایسته بود و لایق
بر پایه کمالش محکم اساس توحید *** از پرتو جمالش روشن دل خلایق
خورشید برج ایمان، شمشاد باغ امکان *** گنجینه کمالات، سرچشمه حقایق
هادی شوند یکسر گر لحظه ای بتابد *** نور هدایت او بر جسم های عایق
بر لوح سینه اوست آیات حق هویدا *** وه! وه! عجب سوادی است با اصل خود مطابق
افکار تابناکش روشن تر از کواکب *** اندیشه های پاکش خرّم تر از حدایق
آیین جعفری را بگزین که دردمندان *** درمان خویش جویند از این طبیب حاذق
شاها «رسا» ندارد جز اشتیاق رویت *** بنمای رخ که خلقی است بر دیدن تو شایق
در عرصه قیامت دست از تو برنداریم *** کاندر شفاعت توست ما را رجای واثق
دکتر قاسم رسا
ای ششمین نور خداوندگار *** وی که شدی بر همه آموزگار
کشتی دین را تو شدی ناخدا *** ای نمکین وارث بدرالدجا
ایل و تبار تو بود هاشمی *** مهر جبین تو بود فاطمی
راه تو راه خود پیغمبر است *** خون رگت ارثیه از حیدر است
بنده نوازی کنی از مرد و زن *** ای نوه ی شاه کریمان حسن
ناطق تو ناطق میر حنين *** مردی و مردانگیت چون حسین
خانه ی تو قبله ی عبّاد شد *** اسوه ی تقوای تو سجّاد شد
بُرید و بوحمزه و فیض و معاذ *** جمله شدند از سخنت سرفراز
داد کلاس تو به عالم نشان *** معلم و مجتهدی چون ابان
کلید حکمت به دو دستان توست *** نمونه اش یونس و صفوان توست
شیعه بنازد به چنین رهبری *** تو رو نوشت خود پیغمبری
خاک مزار تو مرا آرزوست *** نام تو بر مذهب من آبروست
شیعه شدم تا که کنم یاریت *** یک نظری کن تو به جباریت
مهدی جباری
ای مهر تو بهترین علایق *** جان ها به زیارت تو شایق
ما را نبود به جز خیالت *** یاری خوش و همدمی موافق
بیماری روح را دوا نیست *** جز مهر تو ای طبیب حاذق
ای نور جمال کبریایی *** ای نور تو زینت مشارق
روزی که دمید نور خلقت *** رخسار تو بود صبح صادق
از جلوه تو تبارک الله *** فرمود به خلقت تو خالق
حسن تو خود از جمال زهراست *** ای زاده بهترین خلایق
بر تخت کمال و تاج عصمت *** آخر که بود به جز تو لایق
تفسیر کمال ایزدی بود *** گفتار تو ای امام صادق
باشد سخن تو جاودانی *** بوده است چو با عمل مطابق
افسوس شدی شهید، آخر *** از حیله ناکسی منافق
از داغ تو شد جهان عزادار *** زیرا به تو عالمی است عاشق
ماتم زده ایم و غم چو دریاست *** دل ها همه چون شکسته قایق
حسان
پر از شمیم بهشت است منبرت آقا *** به برکت نفحات معطرت آقا
هنوز عطر و شمیم محمدی دارد *** گل دمیده ز لبهای أطهرت آقا
شبیه حضرت خاتم مدينة العلمى *** علوم می چکد از خاک معبرت آقا
چهار هزار حکیم و فقیه و دانشمند *** رهین مکتب اندیشه گسترت آقا
اشاره های نگاهت زُراره می سازد *** شنیدنی است کرامات محضرت آقا
و دیده ایم به وقت جهاد اندیشه *** هزار مرتبه ما فتح خیبرت آقا
ببین که شیعه ی صبح نگاه تو هستیم *** در آسمان همیشه منورت آقا
هنوز شیعه و « قال الامامُ صادق» هست *** کنار چشمه ی جاریِ کوثرت آقا
سبد سبد گل لاله به باغ دل دارم *** به احترام دل داغ پرورت آقا
نبود غیر گل آه و غنچه ی شیون *** به باغ بغض گلوگیر حنجرت آقا
مگر نه شیعه ی تو در تنور آتش رفت *** چگونه سوخت بهشت معطرت آقا
در آن شبی که تو را پا برهنه می بردند *** بهشت عاطفه ها بود پرپرت آقا
چه کرد با دل تو کوچه ی بنی هاشم *** چه کرد با دل تو داغ مادرت آقا
هنوز غربت و غم ارث خاندان علی است *** طناب و کوچه و دست مطهرت آقا
من از حضور شریفت اجازه می خواهم *** که روضه خوان شوم امشب برابرت آقا
اگرچه حرمتتان را شکسته اند آن شب *** نبسته اند ولی دست خواهرت آقا
چه خوب شد که نشد در مقابل چشمت *** کبود، چهره ی معصوم دخترت آقا
گل گلوی تو را دشنه ای نبوسیده *** و ماهِ نیزه نشینان نشد سرت آقا
به حرمت لب تو، چوب پا نزد آن جا *** و داغ نعل ندیده است پیکرت آقا
یوسف رحیمی
آن که با همت او دین خدا تضمین بود *** صادق آل رسول و گل باغ دین بود
مکتب علم از او قدر و شرف پیدا کرد *** شجر پر ثمر باغ گل یاسین بود
بس که در ذائقه ی علم حلاوت می ریخت *** شرح هر نکته ای از لعل لبش شیرین بود
نه عجب گر که خدا را همه جا او می دید *** چشم او چشم خدا بود و حقیقت بین بود
همره عرش نشینان همه شب در محراب *** شاهد حال و مناجات شبش پروین بود
دیده ای داشت که خون جگر از آن می ریخت *** دامنی داشت که از خون جگر رنگین بود
گاه از کرب و بلا گه ز مدینه غم داشت *** دل آزرده و غمدیده ی او خونین بود
همه شب شمع صفت از غم زهرا می سوخت *** اشک بر آتش غم های دلش تسکین بود
ای دریغا گل گلزار علی را چیدند *** بشکند دست ستمگر که چنین گلچین بود
گرچه کردند گل فاطمه را پرپر، لیک *** هستی از این گل پرپرشده عطر آگین بود
تازه شد گر که «وفائی» غم او بار دگر *** غم او در دل هر شیعه غمی دیرین بود
مرحوم وفایی
خورشید بود و ماه به نورش نظاره داشت *** در کهکشان علم هزاران ستاره داشت
عطر کلام وحی ز لعل لبش چکید *** فضل و مقام و منزلتی بی شماره داشت
در مکتب فضیلت و جاوید دانشش *** او بو بصیر و مؤمن طاق و زُراره داشت
کس پی نبرده است بر این نور لایزال *** دریای فضل او مگر آخر کناره داشت
هرگز خزان ندید گلستان علم او *** زیرا که این بهشت بهاری هماره داشت
سوگند بر ترنم قرآن که هل اتی *** بر جود و بر سجیت او استعاره داشت
آتش برای خادم او چون خلیل شد *** وقتی تنور شعله کشید و شراره داشت
پوشانده بود ابر غمی آفتاب را *** هر گه به سوی کرب و بلا او نظاره داشت
لرزید بندبند تنش در عزای او *** وقتی به داغ و ماتم زهرا اشاره داشت
حاجت به زهر دادن این مقتدا نبود *** زیرا دلی چنان جگرش پاره پاره داشت
تنها نه در بقیع «وفائی» که این امام *** در سینه های ما همه دارالزیاره داشت
مرحوم وفایی
آسمان است و زمین دور سرش می گردد *** آفتاب است و قمر خاک درش می گردد
این قد و قامت افتاده درخت طوباست *** این محاسن بخدا آبروی دین خداست
این حرمخانه ی زهراست نسوزانیدش *** این حسینیه ی دنیاست نسوزانیدش
شعله پشت حرم فاطمه زاده نبرید *** پسر فاطمه را پای پیاده نبرید
می بریدش، ببرید از وسط مردم نه *** هر چه خواهید بیارید ولی هیزم نه
از مسیری ببریدش که تماشا نشود *** چشمی از این در و همسایه به او وا نشود
بگذارید لبش یاد پیمبر بکند *** وسط شعله کمی مادر مادر بکند
شعله ی تازه به چشمان غمینش نزنید *** آسمان است و در این کوچه زمینش نزنید
شاید این کوچه همان کوچه ی زهرا باشد *** شاید آن کوچه ی باریک همین جا باشد
شاید این کوچه همان جاست که زهرا افتاد *** گر چه هم دست به دیوار شد اما افتاد
این قبیله همگی بوی پیمبر دارند *** در حسینیه ی خود روضه ی مادر دارند
علی اکبر لطیفیان
باز هم پشت در خانه صدا پیچیده *** بوی دود است که در بیت ولا پیچیده
عده ای بی سر و پا دور حرم جمع شدند *** باز هم همهمه در کوچه ی ما پیچیده
آن طرف نعره شيطانيِ" آتش بزنید" *** این طرف صوت مناجات و دعا پیچیده
خلوت پیرترین مرد مناجات شکست *** حرف حمله ست که در زمزمه ها پیچیده
چکمه از پای در آرید حرم محترم است *** عطر سجاده ی آقا کفِ پا پیچیده
آبرو دارد و پیراهن او را نکشید *** پیر مرد است به پاهاش رَدا پیچیده
دور تا دور گلویش شده زخمی بس کن *** خُب! ببین گوشه ی عمامه کجا پیچیده
بین درگاهی خانه نفسش بند آمد *** گوئیا زمزمه ی فضه بیا پیچیده
شکر حق روسری دختری آتش نگرفت *** چه صداهاست که در کرب وبلا پیچیده
دختری داد زد عمه عمو عباس کجاست؟ *** به پر و پای همه شمر چرا پیچیده؟
هر چه سر بود که اینان همه بر نیزه زدند *** پس چرا حرمله دور شهدا پیچیده؟
یک نفر نیست بگیرد جلوی چشم رباب *** یک سری را به سر نیزه جدا پیچیده
قاسم نعمتی
حلقه ی اشک چو در چشم ترم می پیچد *** ناله ی بی کسیام بین حرم می پیچد
جای اصحاب که در خواب تغافل هستند *** مثل گرداب بلا دور و برم می پیچد
با وجودی که شبانه کتکم زد دشمن *** در همه شهر مدینه خبرم می پیچد
این یهودی چه وقیحانه به دور دستم *** ریسمان بین قنوت سحرم می پیچد
دشمنم مثل علی پارچه ی عمامه *** دور گردن عوض دور سرم می پیچد
تا ز درگاهی خانه گذرم می افتد *** بی هوا درد میان جگرم می پیچد
مسئله باز برایم شده در کوچه چرا *** گوشه ی چادر و پا هر دو به هم می پیچد
بعد از آن ضربه سنگین عدو چون مادر *** همه عالم به خدا دور سرم می پیچد
گیرد او موی سرم در نگه اهل حرم *** صحنه ی کرب و بلا در نظرم می پیچد
قاسم نعمتی
باز از دعای مادر نام آشنای ما *** امشب بساط روضه به پا شد برای ما
خون گریه می کنند تمام ستاره ها *** همراه چشم های زمین پا به پای ما
از بوی دود و آتش کوچه مشخّص است *** بوی مدینه می دهد این گریه های ما
یک عدّه از سقیفه شبیه مغیره باز *** خون کرده اند بر جگر مقتدای ما
با ریسمان و هیزم و آتش رسیده اند *** تا که نمک زنند به زخم عزای ما
شیخ الائمّه و سر عریان عجیب نیست؟ *** این ها شده است غصّه ی بی انتهای ما
وحید محمدی
هزار جام محبت به غربتت تقدیم *** هزار غنچه عطوفت به تربتت تقدیم
سلامت است تشیّع زرنج دیدن تو *** سلام خاص الهی به همّتت تقدیم
در آن زمانه ی تاریک جهل ای خورشید *** تو نور علم نمودی به امّتت تقدیم
شبی نبود که همیان کهنه ات نکند *** به سائلان مدینه کرامتت تقدیم
به پای روضه ی تو سالیانه یک دفعه *** بهار اشک شود بر مصیبتت تقدیم
تو را شبانه کجا پا برهنه می بردند؟ *** سرشک دیده و دل ها به غربتت تقدیم
خدا نکرده به کوچه مگر زمین خوردی؟ *** هزار آیه شفا بر جراحتت تقدیم
به جای حرف جسورانه که نثارت شد *** سرود مهر به قلب پر عصمتت تقدیم
به جای سرزنش دست سیلیِ گلچین *** تمام بوسه گل ها به ساحتت تقدیم
زمان خوردن سیلی نسیم شاهد بود *** سلام یاس نبی شد به غیرتت تقدیم
بیا و بانی یک سفره ی حسینی باش *** ثواب روضه ی جدت به خدمتت تقدیم
همان که تشنه سر از پیکرش جدا کردند *** حسین آن که سرش را به نیزه ها کردند
سید محمد میرهاشمی
علامه سید جعفر مرتضی عاملی
اسرار و معراج ابن عربی
ادّعای علم غیب
مشارکت با پیامبر صلی الله علیه و آله در حكم
معجزات اولیای صوفیه
در این شماره نیز بخش دیگر از خلاصه و چکیده کتاب ابن عربی؛ سُنّی یا شیعه را توسط دانشمند محترم علامه جبل عاملی نگاشته شده است تقدیم حضور می شود تا ادعاهای عجیب و شگفت انگیز ابن عربی و معجزات و کرامات ادعایی که براستی تمامی دعوت های انبیا علیهم السلام را کمرنگ می کند برای همه آشکار گردد.
کلیدواژه ها؛
معراج، ابن عربی، صوفيه، علم غیب، معجزه
این فصل را اختصاص می دهیم به مطالبی که ابن عربی خود را می ستاید، خیال بافی ها و خواب های پر دامنه ابن عربی و جسارت او (در این که معجزه ی پیامبر و مقام او را برای خود ادّعا می کند و به آن پُز می دهد) انسان را در دهشت و حیرت فرو می برد.
ابن عربی در الفتوحات ادّعا می کند که نه بار عروج یافت و به آسمان بالا برده شد. (1)
شیخ حر عاملی رحمه الله علیه می گوید:
از این سخن به دست می آید که وی مزیّت و فضیلتی فزون تر از پیامبر صلی الله علیه و آله را ادّعا داشت. (2)
شیخ حر عاملی رحمه الله علیه می گوید:
ابن عربی، بدان جهت که در عالم خواب خود را خاتم الاولیا دید، ادّعا کرد که خاتم اولیای الهی است. (3)
شارح فصوص الحکم می نویسد:
ابن عربی نه ماه در خلوت ماند و غذا و خوراکی نخورد، بعد از آن خلوت نُه ماهه، به وی بشارت دادند که تو، خاتم ولایتِ محمّدی است.
شیخ حرّ عاملی رحمه الله علیه می نگارد:
ابن عربی در الفتوحات المکیه خبرهایی را ذکر می کند که عقل آن ها را محال می داند و به دروغ بودنشان جزم می یابد.
از این اخبار به دست می آید که ابن عربی ادّعای علم غیب را داشت و بی باکانه، افترا و دروغ می بافت. (4)
ابن عربی درباره خود می گوید:
ما چهار رکن و پایه ای هستیم که شخص عالم و انسان، بر آن ها استوار است. (5)
ابن عربی ادّعا می کند:
وی از اوتاد چهار گانه و رکنِ حجر الاسود به او تعلّق دارد. (1)
خودستایی های ابن عربی در کتاب عنقاء مغرب فراوان است. تا آن جا که می گوید:
کتاب عنقاء مغرب را خدا بر او نازل کرد و به دست وی آن را برای بندگان آشکار ساخت. (3)
ابن عربی در فصوص الحکم ادّعا می می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله او را به نوشتن این کتاب دستور داد و تنها آن چه را پیامبر صلی الله علیه و آله برایش مشخّص ساخت، در این کتاب گنجانده است. (4)
ابن عربی می گوید:
خداوند، با الهام، همه ی آن چه را در عالم وجود به سطر آورده، بر قلب ها الهام می کند؛ چرا که عالم، کتاب مسطور الهی است. (5)
نیز هنگامی که وی در الفتوحات پیرامون (حروف مقطعه) آغاز سوره ها سخن می گوید، ادّعا می کند که به دستور پروردگار به این کار دست می یازد. قَدیحی- پس از آن که همه عبارت ابن عربی را می آورد- بر آن این گونه تعلیق می زند:
مقتضای این سخن، بی نیازی ابن عربی از مضامین قرآن و حدیث است و تنها بر او ایمان به آن ها واجب است؛ چنان که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به انبیا و فرستادگان و کتاب هایشان، ایمان آورد.... (6)
ابن عربی، هنگامی که درباره ی الم سوره ی بقره سخن می گوید، خاطر نشان می سازد که سخن وی جز از روی وحیی که از پروردگار دریافت می دارد و فرمانبری از او، نیست. (7)ابن عربی می پندارد که بارها با حضرت "خضر" در یک مکان گرد آمد [و دیدار داشت]. (8)ابن عربی گمان می کند که در عالم رویا، پروردگارش را دید، در حالی که به او می گفت: بندگانم را نصیحت کن. (9)
1) همان جلد 2 ص 401
2) بنگرید به الفتوحات المكية و دیگر کتاب های ابن عربی.
3) مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعه الثالثه) 17 و 20-21.
4) فصوص الحكم، ص 47-48 و 56-57.
5) بنگريد به الفتوحات المكية، ج 13، ص 450-451
6) بنگرید،به الردود والنقود، ص150.
7) همان، ص 170-171
8) الفتوحات المكية 3: 181-184
9) الفتوحات المكية 5؛ ص 156 - 157
ابن عربی درباره ی خویشتن می نویسد:
و امّا اعتبار شخصی که از هوش می رود [و به حالت اغما می افتد] وی صاحب حالی است که جلال الهی او را به حالت فنا می برد یا جمال خدا او را شیدا می سازد؛ از این روست که چیزی را حس و درک نمی کند...
چون به هوش آمدم و در عالم شهادت به حس خودم باز گشتم، حاضران آگاهم ساختند که تکلیفی که وظیفه ام بود (چنان که متوجّه هر عاقل ذاکر [بهوش] است) از دست نرفت. به بعضی از اهل طریقت ما این حالت، دست نمی دهد، این حالت، بس شریف و ارجمند است؛ چرا که بر زبان، گناهی جاری نمی شود. (1)
لیکن برای ما حکم عبادات ابن عربی و نمازهای او - در این حالت- روشن نشد. آیا وی در این حال حکم کسی را دارد که در اغما یا غیب شدن فرو می رود و واجب است نماز را اعاده کند؟ ابن عربی، ادّعای وراثت حالات نبوّتِ پیامبر صلی الله علیه و آله را دارد تا آن جا که وی پشت سرش می بیند می گوید:
چون مقام «وجهیت» (از هر سو دیدن) را از پیامبر صلی الله علیه و آله به ارث بردم و این حالت را داشتم، در مسجد اَزهر- در شهر فاس (2)- با مردم نماز می گزاردم. آن گاه که به محراب در می آمدم، همه وجودم، چشم می شد، از هر سوی خود [اشیا و دیگران را] می دیدم (همان گونه که قبله ام [و پیش رویم] را می دیدم) و داخل و خارج [محراب] و هیچ یک از افرادی که در جماعت شرکت می کردند، بر من پوشیده نمی ماند.... هر کس این حالت، حال او باشد [و به این مقام برسد] قبله هر سمت که باشد، وی رویاروی آن است.
این چنین، من با جان [و همه ی وجودم] آن را چشیدم.
جز کسی که صاحب این حال است، سزاوار نیست سوار بر مرکب، نماز گزارد. (3)
ابن عربی می گوید:
شاگردی داشتیم که این کشف برایش رخ داد جز این که این حالت گنگ شدن بر او پایدار نماند و به حیوانیت خویش متحقّق نشد. چون خدا مرا به این مقام بداشت، به حیوانیتم تحقّقی کلّی یافتم؛ چیزها را می دیدم و می خواستم آن چه را می نگرم بر زبان آورم، امّا نمی توانستم! و میان خود و گنگانی که نمی توانند سخن بگویند، فرقی نمی دیدم. (4)
ابن عربی می گوید:
بدان که چون حق مرا آگاه ساخت و اعیان [و ارواح آن دسته از] رسولان و پیامبرانش را که همه [از جنس] آدمی بودند از آدم تا محمد (صلوات و درود خدا بر همه شان باد) در مشهدی در آن اقامت داشتم (در «قرطبه» سال 586) به من نمایاند، از آن طایفه جز «هود» با من سخنی نگفت، او مرا به سبب جمعیت [و گردهمایی] آن ها خبر داد.
ابن عربی، می گوید:
و امّا مسئله طفولیتی که بین مردم هست و اختلاف آن در فضل (و برتری) ملائکه بر آدمی، این را من در کشفی که برایم رخ داد، از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدم، فرمود: ملائکه افضل اند.
پرسیدم: ای رسول خدا، اگر از من بپرسند، دلیل این برتری چیست، چه پاسخ دهم؟
پیامبر سویم اشاره کرد [و فرمود] دانستید که من برترین مردم هستم، نزدتان ثابت و صحیح است که از زبانِ خدای متعال گفتم که فرمود مَنْ ذَکَرَنِی فِی نَفْسِهِ ذَکَرْتُهُ فِی نَفْسِی وَ مَنْ ذَکَرَنِی فِی مَلَإٍ ذَکَرْتُهُ فِی مَلَإٍ خَیْرٍ منهم (1)هر که مرا در پیش خود یاد کند، من هم او را پیش خود یاد می کنم؛ و هر که مرا در حضور دیگران یاد کند، او را در حضور کسانی که بهتر از ایشان است یاد می کنم.
بسا ذاکر خدای متعال که او را در جمعی ذکر کند که من در میان آن هایم از این رو، خدا او را در جمعی ذکر می کند که بهتر از آن گروهی است که من در میانشانم. به هیچ چیزی همچون این مسئله، شادمان نشدم...﴾ (2)
ابن عربی می نگارد: بدان که خدای متعال در کعبه، گنجی را - به امانت - نهاد. پیامبر صلی الله علیه و آله خواست آن را بیرون آورد و انفاق کند، سپس به جهت مصلحتی که به نظرش آمد امر دیگری برایش پدیدار گشت. پس از پیامبر صلی الله علیه و آله عُمر می خواست آن را درآورد، به پیامبر صلی الله علیه و آله اقتدا کرد و از این کار، خودداری ورزید. این گنج، تا کنون در کعبه هست. و امّا من، لوحی از طلا- از آن گنج- برایم روانه شد. در سال 598 در «تونس» بودم که آن را برایم آوردند. در آن جای فرو رفتگی اثر انگشت، به نظر می آمد؛ عرض آن یک وجب و طولش به یک وجب یا بیشتر می رسید، به قلم [و زبانی] که من نمی دانستم در آن (جمله هایی) نوشته شده بود. این رخ نمودن گنج کعبه برای من، به سببی بود که میان من و خدا پدید آمد. از باب ادب همراهی با پیامبر صلی الله علیه و آله از خدا خواستم که آن را به جایگاهش بازگرداند. (3)
ابن عربی، می نویسد:
این اتفاق برایم رخ داد که با دختر شیر خواره ام- که عمرش به یک سال نمی رسید- هم سخن شدم. از او پرسیدم: ای دختر کم (وی به حرفم گوش تیز کرد) درباره ی مردی که با زنش آمیزش کرده و انزال نشده، چه می گویی؟ واجب بر او چیست؟
وی پاسخ داد: غسل بر وی واجب است.
«فغشى على جدتها من نطقها»؛ جده ی آن کودک، از این قدرت سخن او، از هوش رفت. این را خودم مشاهده کردم. (1)
ابن عربی می گوید:
چون دریافتم خدای متعال باب حکمت را به قلبم گشود و دریای آن را در دلم جاری ساخت و در پهنای آن شناور ساخت. (2)
در سر در ورودی سرداب قبر محیی الدین- ابن عربی - شعری نوشته شده که در آن، وی خود را می ستاید و می گوید:
و لكلّ عَصرٍ واحد يَسمُو به *** وَ أَنا لباقي العصر ذاك الواحد
امکان داشت این شعر از خیال پردازی های شاعران به شمار آید، لیکن پس از آن که آن را خواندیم، در یافتیم که وی آن چه را می گوید قصد می کند و صریح دلالت لفظی آن، مدّ نظرش هست. باری، یگانه ی دوران، صاحب الأمر، امام مهدی علیه السلام است، نه شخص دیگر؛ هر کس دیگری که آن را ادّعا کند. خود را به خواری و پستی افکنده است.
ابن عربی، از مقام شهودش در عالَم مثال، در بارگاه الهی سخن می گوید و این که در آن جا پیامبر صلی الله علیه و آله را دید، در حالی که ابوبکر بر طرف راست و عُمَر در طرف چپ آن حضرت بود...می گوید: سالار برترین ها و شیرین ترین گواراها و روشن ترین روشنی ها [سویم] نگریست، مرا در ورای ختمِ [ولایت مطلق] دید؛ به جهت اشتراک حکم میان من و او.
سیّد اعلا [ پیامبر صلی الله علیه و آله] به او [به ختم ولایت مطلق، یعنی عیسی علیه السلام] گفت: این شخص، همتای تو و فرزند [معنوی] ات و دوستِ صمیمی و با اخلاص توست. (3)
ابن عربی، می گوید:
مقام حضرت عزّت [که همان حضرت وحدانیت است به ما اختصاص دارد و برای ماست، [ششصد و] بیست و ششم، جز این که این حضرت عزّت بودنی که برای ماست، میان ما درجاتی دارد... (1)
قیصری، در شرح فصّ شیثی، از ابن عربی نقل می کند که در فتوحاتش می گوید:
وی دیواری از طلا و نقره دید که جای دو خشت (یکی از طلا و دیگری از نقره) در آن خالی است، وی در جای آن دو خشت قرار گرفت و گفت: شک ندارم که «رائی» (بیننده) منم و تردید ندارم که من در جای آن دو خشت، جای می گیرم و با من دیوار کامل می شود. سپس این رؤیا، به ختم ولایت به او، تعبیر شد. (2)
ابن عربی، مدایح بیشمار دیگری از خود دارد که مجالی برای جست و جوی آن ها نیست در الفتوحات (3)و در دیگر نوشته های او موارد فراوانی از آن ها را می توان به دست آورد.
در این پژوهش آوردیم یا به نصوصی اشاره کردیم که تصریح دارد به این که ابن عربی برای اولیای صوفیّه مقام نبوت را ادّعا می کند - لیکن بدون شریعت - چنان که ادّعا می کند آنان کرامات و اَفعالِ شگفت فراوانی دارند که به حدّ اعجاز می رسد. (1)
پیداست فراوانی ادّعای مقامات برای بسیاری از اَشخاص ارزش شخص و امتیاز انبیا و اولیای حقیقی ناچیز جلوه می کند. و بدین ترتیب، قیمت نبوّت ها فرو می افتد و رسول خدا صلی الله علیه و آله که علّت هستی عالم است و پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله می باشد، به منزله ی یکی از اولیای صوفیّه در می آید و مرتبه ی آن حضرت صلی الله علیه و آله و مراتب دیگر انبیا، از جان ها رخت بر می بندد و قداستِ آن ها نقصان می یابد و هیچ امتیاز ویژه ای برای آن ها باقی نمی ماند.
در پهنه ی این دریای طوفانی که ادّعاها از هر سو در آن موج می زند امامت و معانی آن تباه می گردد و هیچ معیار یا نشانه ای که بتوان به وسیله ی آن، راست گویان را از دروغ بافان باز شناخت - در این عرصه - پیدا نیست و اولیای راستین الهی از شقاوت پیشگان تمایز نمی یابند و اهل ایمان و اولیای شیطان، در یک ردیف اند.
اینان، سلسله ای از مقامات و پیکره های خیالی و مراتب و القاب و طبقات نامفهومی را برای خود می تراشند که آشکارا در آن چه محیی الدین بن عربی در الفتوحات مکیّه (پیرامون طبقات اولیا و اسامی و مراتب و اعداد و ویژگی های آن ها) می آورد، نمایان است و این ها چیزهایی جز رتبه های من درآوردی و اصطلاحات ذوقی نیستند که دلیلی بر آن ها وجود ندارد و راهی برای اثبات آن ها از قرآن و آثار پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام نمی توان یافت. در این جا، پاره های ناچیزی از این دریای خروشان و آکنده از امواج متلاطم ادعای کرامت های گسترده و معجزه ها و تصرّف ها را (که کتاب ها و نوشته های ابن عربی پُر از آن هاست) می آوریم.
1) به عنوان نمونه، بنگرید به مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الثالثة): 320-321 و الفتوحات المكية.
این که صوفیه ادّعا می کنند که از راه کشف به معارف دست می یابند، این فرصت را برایشان فراهم می آورد که از معصوم خود را بی نیاز بدانند و در پی آن، ادّعا دارند که به علوم و معارفی دست یافته اند که که هیچ فرشته ی مقرّب و پیامبر مُرسلی بدان نرسیده است.
ابن عربی، می نویسد:
از میان ما کسی است که در علم خویش، جهل ورزید [یعنی با علم به مراتب در تمایز میان آن ها، حیران ماند] و گفت: «عجز از ادراک، خودش ادراک است» و کسانی از ما [تمایز میان آن دو را] دانست و به چنین سخنی لب نگشود و همین، مرتبه ی عالی تر است، بلکه این علم به مراتب، سکوت را ارزانی اش داشت [تا پریشان نگردد] چنان که علم دیگری، عجز (و درماندگی) را نصیبش ساخت. بالاترین درجه عالم بالله (عالمی که به وسیله ی خدا عالم شده) همین است و این علم، جز برای خاتم پیامبران و خاتم اولیا نیست. هیچ یک از پیامبران و رسولان آن را ندید مگر از روزنه رسول خاتم و هیچ یک از اولیا آن را ندید مگر از کانال ولیّ خاتم، حتّی رسولان زمانی که آن را نگریستند جز از مشکات (و پنجره) خاتم اولیاء مشاهده نکردند؛ چرا که رسالت و نبوّت (مقصودم نبوّت و رسالت تشریع است) پایان می پذیرند و ولایت، هرگز انقطاع نمی یابد. رسولان- از این نظر که اولیایند- جز از مشکات خاتم اولیا (آن چه را ذکر کردیم) نمی بینند، چه رسد به اولیایی که مرتبه ی پایین تر از آن هایند.
این که خاتم اولیا در حکم، تابع شریعتی باشد که خاتم پیامبران آورده است، به مقام او آسیبی نمی زند و باور ما را نقض نمی کند؛ چرا که به جهتی وی فروتر است و به جهتی فراتر. ماجرای فضل (و برتری نظر) عُمَر در مورد اسیران بدر، به خاطر حکمی که در باره ی آن ها کرد و داستان بارور ساختن نخل ها، در شریعت ما، آن چه را که ما بیان داشتیم، تأیید می کند. لازم نیست انسان کامل، در هر چیزی و در هر مرتبه ای، تقدُّم داشته باشد. در علم بالله، تقدُّم رتبه ی انسان کامل مدّ نظر است (مطلب آن ها این جاست) امّا در دیگر حوادث، آن ها تعلّق خاطر ندارند (آن چه را آوردیم به دیده ی تحقیق بنگر).
چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) نبوّت را به دیواری خشتی جلوه گر یافت که تنها یک خشت کم داشت تا کامل شود و آن حضرت، همان خشت بود. امّا خاتم اولیا، باید این رؤیا را می دید. از این رو، آن چه را که برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تمثُّل یافت مشاهده کرد و دید که در دیوار جای دو (خشت (یکی طلا و دیگری نقره) خالی است و دریافت که این دو خشت، همان دو خشتی اند
که دیوار بدون آن ها ناقص است و با آن ها کامل می شود (خشتی از طلا و خشتی از نقره) پس، باید خود را در جای این دو خشت، نقش بندد تا دیوار کامل شود... سببی که موجب شد که وی آن دو خشت ببیند، این است که او - در ظاهر- تابع شریعت خاتم پیامبران بود و این تابعیّت جای خشت نقره است و همین، صورتِ پیروی خاتم اولیا از خاتم رسولان است و صورت احکام شرعی که از او تبعیّت می کند. چنان که خاتم اولیا، آن چه را در ظاهر از شریعت می پیرود، در باطن از خدا می ستاند؛ زیرا وی، از احکام الهی باخبر است و آن ها را می بیند، پس باید آن ها را همین گونه بنگرد. این که وی امر الهی را بدان گونه که در پرده غیبت است - می بیند، همان جای خشت طلاست. وی از معدنی معارف را دریافت می دارد که فرشته ی وحی از آن بر می گرفت. اگر آن چه را اشاره کردم بفهمی، به علم سودمند بر هر چیزی دست می یابی. هر پیامبری (از آدم تا خاتم) جز از روزنه خاتم پیامبران معارف را نمی ستاند (هر چند وی به لحاظ طینت و آفرینش، از آن ها متأخّر است) زیرا حقیقت آن حضرت [همواره و پیش از دیگر انبیا] علیهم السلام وجود داشت و خود فرمود:
کُنْتُ نَبِیّاً وَ آدَمُ بَیْنَ اَلْمَاءِ وَ اَلطِّینِ؛ (1) آن گاه که آدم میان آب و گل بود، من پیامبر بودم.
در حالی که دیگر انبیا علیهم السلام تا مبعوث نشدند، به مقام پیامبری نرسیدند. و چنین است خاتم اولیا! آن گاه که آدم میان آب و گل به سر می بُرد، او «ولی» بود؛ و دیگر اولیا، جز پس از به دست آوردن شرایط ولایت، ولی نمی باشند.... (2)
ابن عربی پس از پایان یافتن نبوّت تشریع، می نویسد:
بدان که خدا به بندگانش لطف نمود نبوّت عامّه را- تشریعی در آن نیست- برایشان باقی گذاشت و تشریع در اجتهاد را در راستای ثبوت احکام برای آن ها پایدار ساخت و وراثت در تشریع را ارزانیشان داشت و پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
العُلَماءُ وَرَثَهُ الأنبِیاءِ؛ (3) علما وارثان انبیااند.
میراثی در این میان نیست مگر همان احکامی را که علما اجتهاد می کنند و به عنوان قانون [در دسترس مردم] قرار می دهند.
1) در مصادر اهل سُنت آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: كنتُ نبيّاً وآدم بينَ الروح والجَسَد (آن گاه که آدم میان روح و جسد [کالبد بی جان] بود، من پیامبر بودم)[بنگرید به، مصنّف ابن اَبی شیبه 438:8: المعجم الكبير 353:20]. این حدیث - با الفاظ مذکور - در منابع شیعه آمده آمده است: بنگرید به، مناقب آل اَبي طالب علیه السلام، 1: 183 (و در چایی ص 214)؛ بحار الانوار 16: 402 (م).
2) فصوص الحکم، ص 62-64.
3) سنن ابی داود، 2: 175؛ سنن ترمذی 4: 153؛ اصول کافی 1: 32 (م).
هرگاه پیامبر، سخنی خارج از دایره تشیع را بر زبان می آورد، از این نظر که ولی و عارف است، به آن لب می گشاید: به همین جهت [این که ولایت تمام شدنی نیست بر خلاف نبوّت] مقام پیامبر، به لحاظ عالم بودنش [به اسما و صفات الهی و ولی بودنش] تمام تر و کامل تر از رسول بودن (یا صاحب تشریع و شریعت) است. هرگاه از یکی از اهل الله (مردان خدا) بشنوی یا برایت نقل شود که می گوید «ولایت بالاتر از نبوت است» مقصود گوینده جز آن چه را ذکر کردیم، نیست [یعنی ولایت پیامبر از نبوّت او برتر است].
یا این که مردان خدا می گویند «ولی فوق نبی و رسول است» مقصودشان در یک شخص است [که مقام ولایت و رسالت- هر دو- را داراست] و پیامبر (صلی الله علیه و آله) از این نظر که ولی می باشد کامل تر است از حیث نبی و رسول بودن، نه این که ولیِ پیرو آن حضرت، بالاتر از او باشد. (1)
ابن عربی، در ادامه مطلب پیشین، بیان می دارد:
شریعت، تکلیف به اعمال خاص یا نهی از آن هاست و جای آن، همین دنیاست از این رو، پایان می پذیرد. ولایت، این چنین نیست زیرا اگر ولایت منقطع شود از این حیث که ولایت است انقطاع می یابد (چنان که رسالت از این نظر که رسالت است پایان می پذیرد) و آن گاه که انقطاعی این چنین حاصل شد نامی از آن باقی نمی ماند. «ولی» اسمی است که برای خدای متعال پایدار می باشد، پس برای بندگانش به تخلّق و تحقّق و تعلّق (2)باقی است. از این رو، خدا به « عُزیر» فرمود: اگر از سوأل درباره ماهیّت خدا (3)دست برنداری، نامت را از دیوان نبوّت محو می کنم [و در نتیجه، امر به صورت کشف و تجلّی به تو خواهد رسید] ولایت عُزیر برایش باقی ماند. (4)
تا این که می نویسد:
زیرا نبوّت و رسالت، یکی از رتبه هایی است که ولایت در بر دارد... (5)
تصریحات ابن عربی به ثبوت نبوّت عامّه برای اولیای الهی و این که این نبوّت پایان نیافته است (و آن که پایان یافت نبوّت تشریع بود) بسیار فراوان است. (6)
1) فصوص الحکم ص 135
2) یعنی تخلّق به اخلاق الهی (فنا در افعال و صفات) و تحقّق به ذات الهی که «ولی» نامیده می شد. (فنا در ذات خدا) و تعلّق دوباره ی آن ها به بقا (عالَم خلق) بعد از فنا در ذات [شرح فصوص الحكم: 838، قیصری ] (م)
3) در بعضی منابع، به جای «ماهيّة الله». «مَهيّة القَدَر» (چیستی قَدَر) ثبت است (م)
4) همان، ص 135
5) همان، ص 136.
6) الفتوحات المكيّة، 12: 147 - 149، 185-186، 317-318، 336-345، 424-425؛ و جلد 11، ص251-255 و 358 و 391 و 398؛ و جلد 10، ص 119
ابن عربی می گوید:
به همین جهت است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خلافت هیچ کس- پس از خود به عنوان جانشین- تصریح نکرد و کسی را معیّن نساخت؛ زیرا می دانست که در میانِ امّتش کسانی اند که خلافت را از پروردگارشان می ستانند و در نتیجه از جانب خدا خلیفه اند همراه با موافقت در حکم مشروع. چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) این [حقیقت] را دریافت، کسی را از خلافت باز نداشت؛ زیرا خدا در میان خلق خلفایی دارد که [معارف و شرایع و احکام را] از معدن پیامبر و رسولان الهی [که همان ذات خود خداست] بر می گیرند. (1)
ابن عربی، درباره گوساله پرستان در زمان موسی علیه السلام می گوید:
موسی از هارون به این امر داناتر بود؛ زیرا او می دانست که گوساله پرستان، چه چیزی را می پرستند، چرا که آگاه بود به این که خدا حکم کرد که جز او پرستیده نشود و خدا به چیزی حکم نمی کند مگر این که آن چیز واقع می شود. (2)
ابن عربی، می نگارد:
و امّا ختم ولايت محمّد، برای شخصی از عرب است که از نظر اصالت و خاستگاه، گرامی ترین آن هاست. او در زمان ما هست. در سال 595 او را شناختم و نشانه ای را که خدا از چشم بندگانش در او مخفی داشت، دیدم. وی آن علامت را برایم در شهر «فاس» نمایاند، حتّى خاتم ولایت او را دیدم که همان خاتم نبوّت مطلقه است و بسیاری از مردم آن را نمی دانند.
ابن عربی، می گوید:
سزامند است که برای ولایت خاصّ پیامبر (صلی الله علیه و آله) ختمی باشد که نامش با نام آن حضرت مطابقت کند و جانشین او به شمار آید. این شخص، مهدی- که به مهدی منتظر معروف است- نمی باشد؛ چرا که مهدی از سلاله و عترت اوست و ختم (خاتم اولیا) از سلاله حسّی آن حضرت نمی باشد، لیکن از سلاله عرقی و اخلاقی پیامبر است. (3)
ابن عربی، در سخنی پیرامون «اولیای خدا در صفت دشمنان او» می گوید:
بنگر که چگونه خدای سبحان اولیایش را در صفت دشمنانش مخفی ساخت!
آن گاه که اُمنا را از اسم «لطیف» خود آفرید و در اسمِ «جمیل» خود بر آن ها تجلّی یافت، آنان دوستدار خدا شدند.
«غیرت» در محبوب و مُحب، به دو وجه مختلف، از صفاتِ محبّت می باشد. کسانی همچون شِبلی (و امثال او) از باب غیرت بر خدا، محبّتِ او را مخفی ساختند و خدا به سبب این غیرت، آنان را پوشیده داشت تا شناخته نشود.
خدای متعال می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا (1)(کسانی که کفر ورزیدند) یعنی اسرار وصل را که برایشان عیان شد و دیدند، پوشاندند. فرمود: باید شما را از ذاتم به صفاتم پوشیده دارم. آنان همین گونه در حیرت ماندند و آمادگی نیافتند. (2)
حضرت حق، در دریاهای لذّت، آنان را به مشاهده ی ذات [خود] غرق ساخت و به ایشان گفت: شما از عَذَابٌ عَظِيمٌ (3)(عذاب بزرگ) ناگزیرید. آنان در نیافتند که عذاب چیست؛ زیرا صفات نزد آنان اتحاد یافت و یکی شد. از این رو، حضرت حق، عالَم کون و فساد (دنیا) را برایشان پدید آورد و در این هنگام، همه ی اَسماء را تعلیم آن ها داد و از عرش رحمانی فرودشان آورد و [پیداست که] در این هبوط، عذاب آن هاست- نزد خدا در خزائن غیب الهی، پنهان بودند- چون فرشتگان آنان را دیدند، برایشان به سجده افتادند. در پی آن، آن ها اسم ها را به فرشتگان یاد دادند. امّا ابویزید، استواء [زندگی در این دنیا] را تاب نیاورد و طاقت عذاب را نداشت، از این رو، در دم [فریادی زد و] از هوش رفت، خدای متعال فرمود: رُدُّوا عَلَىّ حبيبي، فإنّه لا صبرَ له عنّى؛ (4)- حبیبم را بر من برگردانید که طاقت دوری ام را ندارد-. پس به شوق و مخاطبه، در حجاب ماند. کفّار باقی ماندند و از عرش به کرسی هبوط کردند، دو قدم برایشان آشکار شد و با آن دو پا، در یک سوّم باقی مانده از شب این نشئه ی جسمانی، به آسمان دنیا فرود آمدند. (5)
كتاب تذکرة الأوليا آکنده از کرامات و معجزاتی است که برای صوفیه ادّعا می کنند. هر که خواهان آگاهی بی شمار - یا منتهی به حدّی - است به این کتاب و دیگر کتاب ها رجوع کند.
1) سوره بقره، آیه 6.
2) در فتوحات 4 جلدی [جلد1، ص 116] به جای «فَتاهوا کذلک» عبارتِ فَتَأَهَّبُوا لذلک ثبت است و می توان آن را این گونه ترجمه کرد: برای این کار خود را مجهّز کردند اما آمادگی نیافتند (م).
3) سوره بقره، آیه 7
4) در مصادر و مآخذ روایی و تفسیری و... چنین حدیثی یافت نشد. این حدیث قدسی، تنها در الفتوحات آمده است و به نظر می رسد وی آن را از سخنان صوفیه بر گرفته است (م).
5) الفتوحات المكيّة، 1: 116 (چاپ دار صادر) و جلد 2: 208-209 (دوره 14 جلدی) (م).
6) فصوص الحكم، ص142.
1- بنگرید به کتاب الاسرا الى مقام الاسرى چاپ سال 1367 هجری در ضمن رسائل ابن عربی.
2- الاثنا عشرية: 170/169
3- همان.
4- همان.
5- الفتوحات المكية، 1: 72، تحقيق ابراهيم مدكور و عثمان يحيى.
6- همان جلد 2 ص 401
7- بنگرید به الفتوحات المكية و دیگر کتاب های ابن عربی.
8- مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعه الثالثه) 17 و 20-21.
9- فصوص الحكم، ص 47-48 و 56-57.
10- بنگريد به الفتوحات المكية، ج 13، ص 450-451
11- بنگرید،به الردود والنقود، ص150.
12- همان، ص 170-171
13- الفتوحات المكية 3: 181-184
14- الفتوحات المكية 5؛ ص 156 - 157
15- الفتوحات المكية 7: 187
16- الفتوحات المكية:7 267-268
17- فصوص الحکم: 186 - 187؛ شرح فصوص الحكم (قیصری): 1077؛ ممد الهمم 496 (م).
18- بنگرید به، مسند احمد 354:2؛ مصنف ابن ابی شیبه 75:7؛ در این دو ماخذ آمده است: و من ذکرنی في ملأ من الناس، ذكرته في ملأ اطيب منهم و اكثر (حدیث از ابوهریره می باشد) (م).
19- الفتوحات المكية:12 210 - 211 (و در جاب دار صادر، جلد 2، ص61).
20- بنگرید به الفتوحات المكية 10: 58
21- بنگرید به، الفتوحات المكية 79:10
22- مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعة الاولى)
23- الفتوحات المكيّة 1: 44-45
24- مجموعة رسائل ابن عربی (المجموعة الثالثة): 352
25- منهاج البراعة، 269:13.
26- الفتوحات المكيّة، 10: 452-453، تحقیق ابراهیم مدكور و عثمان يحيى.
27- به عنوان نمونه، بنگرید به مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الثالثة): 320-321 و الفتوحات المكية.
28- در مصادر اهل سُنت آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: كنتُ نبيّاً وآدم بينَ الروح والجَسَد (آن گاه که آدم میان روح و جسد [کالبد بی جان] بود، من پیامبر بودم)[بنگرید به، مصنّف ابن اَبی شیبه 438:8: المعجم الكبير 353:20]. این حدیث - با الفاظ مذکور - در منابع شیعه آمده آمده است: بنگرید به، مناقب آل اَبي طالب علیه السلام، 1 183 (و در چایی ص 214)؛ بحار الانوار 16: 402 (م).
29- فصوص الحکم، ص 62-64.
30- سنن ابی داود، 2: 175؛ سنن ترمذی 4: 153؛ اصول کافی 1: 32 (م).
31- فصوص الحکم ص 135
32- همان، ص 135
33- همان، ص 136.
34- الفتوحات المكيّة، 12: 147 - 149، 185-186، 317-318، 336-345، 424-425؛ و جلد 11، ص251-255 و 358 و 391 و 398؛ و جلد 10، ص 119
35- فصوص الحكم، ص 163.
36- همان، ص 192
37- بنگرید به، الفتوحات المكية:12: 121؛ فصوص الحكم.
38- سوره بقره، آیه 6.
39- سوره بقره آیه 7.
40- الفتوحات المكيّة، 1: 116 (چاپ دار صادر) و جلد 2: 208-209 (دوره 14 جلدی) (م).
41- فصوص الحكم، ص142.
با تلاوت قرآن کریم به واژه هایی چون حیله و نیرنگ بر می خوریم. قرآن، گاه از مکر و نیرنگ مخلوق و گاه از مکر پروردگار سخن گفته است. از آن جا که کلمه مکر و کلمات مترادف آن معمولا بار منفی دارد نسبت دادن آن به ذات باری تعالی جای پرسش دارد بخصوص که تعریف حضرت حق در قرآن به دو صفت غنی و حمید شده است.
يَأَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (1) ای مردم شما به خدا نیاز مندید و خداست که بی نیاز ستوده است.
صفت غنا، نشان از استقلال ذات باری دارد و صفت حمید نشان از پاکی حضرت باری از هر عیب و ناپاکی است لذا بایستی به پرسش یاد شده پاسخی در خور داد و معنا و مفهوم مکر را درباره خداوند ستوده به درستیبررسید وقتی از مکر خدا سخن به میان میآید اولین آیه ای که در این باره به ذهن خطور می کند این آیه است:
وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَكِرِينَ (2) و [دشمنان] مکر ورزیدند و خدا [در پاسخشان] مکر در میان آورد و خداوند بهترین مکر انگیزان است.
چنان چه از ظاهر این آیه و آیات متشابه آن استفاده می شود مکر الاهی مختص کسانی است که با خدا مکر و حیله می کنند و در واقع جزایی متناسب با عمل آن هاست این مکر درجاتی دارد که هیچ کس نباید خود را از آن در امان ببیند؛ چرا که نفس انسان بسیار فریبکار است.
سَأَلْتُ اَلرِّضَا عَلَیْهِ السَّلاَمُ عَنْ قَوْلِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: سَخِرَ اَللّهُ مِنْهُمْ وَ عَنْ قَوْلِهِ: اَللّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ عَنْ قَوْلِهِ: وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اَللّهُ وَ عَنْ قَوْلِهِ: یُخادِعُونَ اَللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ فَقَالَ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لاَ یَسْخَرُ وَ لاَ یَسْتَهْزِئُ وَ لاَ یَمْکُرُ وَ لاَ یُخَادِعُ وَ لَکِنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یُجَازِیهِمْ جَزَاءَ اَلسُّخْرِیَّهِ وَ جَزَاءَ اَلاِسْتِهْزَاءِ وَ جَزَاءَ اَلْمَکْرِ وَ اَلْخَدِیعَهِ تَعَالَی اَللَّهُ عَمَّا یَقُولُ اَلظَّالِمُونَ عُلُوّاً کَبِیراً. (3) از حضرت امام رضا علیه السلام در مورد انتساب خدعه و استهزاء و مکر به خدا که- در در قرآن ذکر شده است - سؤال شد؛ حضرت فرمودند خدای عزّوجل نه استهزاء می کند نه خدعه و نه مكر بلكه جزاء استهزاء و مکر و خدعه را می دهد.
بنابر این هرگز پروردگار مکر و خدعه و استهزا ابتدایی نداشته و ندارد ولی مکر جزایی دارد و این براساس حکمت و عدالت است در واقع برخی با خدا از سر مکر و حیله وارد می شوند خداوند نیز در مقابل آن مکر می کند یعنی مجازات آن را به نحو مکری قرار می دهد. این مجازات ممکن است در دنیا به شکل تدبیر در امور برای نقش بر آب کردن نقشه های آنان یا وسعت در رزق برای پر شدن پرونده آنان از گناه یا به شکل نزول عذاب و یا بر ملا شدن ماهیت آنان باشد و مجازات آنان در آخرت به شکل عذاب های مکری و استهزایی شکل می گیرد. آیاتی بسیاری در این مورد نازل شده است که برای آشنایی تنها به ذکر چند مورد اکتفا می کنیم:
قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَی اللَّهُ بُنْینَهُم مِّنَ الْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِن فَوْقِهِمْ وَأَتهُمُ الْعَذَابُ مِن حَیْثُ لَایَشْعُرُونَ (1) پیش از آنان کسانی بودند که مکر کردند و [لی] خدا از پایه بر بنیانشان زد، در نتیجه از بالای سرشان سقف بر آنان فرو ریخت و از آن جا که حدس نمی زدند عذاب به سراغشان آمد.
أَفَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئَاتِ أَنْ يَخْسِفَ اللَّهُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُونَ (2) آیا کسانی که تدبیرهای بد می اندیشند ایمن شدند از این که خدا آنان را در زمین فرو ببرد یا از جایی که حدس نمی زنند عذاب برایشان بیاید.
أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَمَا هُمْ بِمُعْجِزِينَ (3) یا در حال رفت و آمدشان [گریبان] آنان را بگیرد و کاری از دستشان برنیاید.
أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلَی تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَءُوفٌ رَّحِیمٌ (4) یا آنان را در حالی که وحشت زده اند فرو گیرد همانا پروردگار شما رئوف و مهربان است. توجّه به مصادیق مکر الاهی در قرآن کریم معنا و مفهوم مکر جزایی را روشن تر می سازد
در آیه 54 سوره آل عمران می خوانیم:
وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَنكِرِينَ و [دشمنان] مکر ورزیدند و خدا [در پاسخشان] مکر در میان آورد و خداوند بهترین مکرانگیزان است.
مفهوم مکر در این آیه، با توجه به آیات قبل و بعد آن کاملا مشخص است. دشمنان حضرت عیسی علیه السلام با طرح نقشه ای مکّارانه تصمیم به کشتن حضرت داشتند و خداوند نیز در مقابل، چاره جویی نمود و جان آن عزیز را نجات دارد. این نوع از نجات بخشی به خاطر خصوصیت آن تعبیر به مکر شده است؛ زیرا همان کسی که دخالت در مکر دشمن داشت به خاطر شباهتش به حضرت عیسی علیه السلام به دام آنان افتاد و کشته شد و آنان گمان کردند که عیسی علیه السلام را شهید کرده اند ولی در واقع آنان فریب خوردند و این مکر جزایی پروردگار است.
آیه مذکور نشان می دهد که مکر خداوند پاسخی در مقابل مکر آنان است یا فریبی در مقابل فریب است و امّا فریب الاهی ریشه در خباثت ها و ناکامی و عجز ندارد بلکه تدبیری در دفاع از ولی خود و حفظ معنویت هاست اما فریب آنان ریشه در خباثت و نوعی ناتوانی دارد. بنابر این سنخ مکر الاهی با مکر بشری و مخلوقی متفاوت است.
مکر الاهی در این آیه بطور مشخص در تدبیر حضرت حق برای خنثی کردن نقش مکّارانه آنان درباره قتل حضرت عیسی روح الله علیه السلام است و جالب این است که مورد دیگری که قرآن کریم درباره تدبیر حضرت حق در خنثی کردن نقشه دشمنان ذکر می کنند مکر مشرکین عرب به راهنمایی شیطان در جهت کشتن حضرت رسول مقدّس اسلام صلی الله علیه و آله است که آنان چنین نقشه کشیدن که چهل شخص قوی از چهل قبیله عرب دست به قتل پیامبر صلی الله علیه و آله بزنند تا خون رسول اکرم صلی الله علیه و آله در میان قبایل تقسیم گردد و قریش با تمام اقتدارش نتواند کاری از پیش ببرد و خداوند در مقابل با طرح نقشه ای دقیق، آنان را ناتوان ساخت و آن این بود که حضرت امیر مؤمنان علیه السلام در جای پیامبر صلی الله علیه و آله خوابیدند و بدین شکل با تدبیر الاهی با شجاعت و ایثار حضرتش علیه السلام جان پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله محفوظ ماند.
وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ (1) ای پیامبر، برای این که بدانی خدا تو را یاری می کند، یاد کن زمانی را که کافران مکه به مشورت نشستند و برای محو کردن دعوت تو چاره جویی می کردند؛ برخی بر آن بودند که تو را حبس کنند و برخی می خواستند تو را بکشند و برخی بر آن بودند که از مکه بیرونت کنند. آنان همواره در پی چاره جویی اند و خدا نیز در برابر آن ها کار تو را تدبیر می کند و خدا بهترین تدبیر کنندگان است.
1) انفال، 30.
تدبیر الاهی در مقابل مکر دشمنان، به شکل حمایت از ولی اش آشکار می شود و همواره این سنّت جاری است از آیات و نیز روایات بخوبی استفاده می شود که هر کس خود را به خداوند بسپرد، او مورد حمایت و حفاظت خدای تعالی است و این سنّت هرگز عوض نمی گردد.
امام صادق علیه السلام در ذیل آیه فَسَتَذْكُرُونَ مَا أَقُولُ لَكُمْ وَأُفَوِّضُ أَمْرِى إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ (1)فرمودند؛ تعجّب دارم از کسی که درباره او مکر و حیله می شود چرا خود را در پناه این آیه قرار نمی دهد وَأَفَوِّضُ أَمْرِى إِلَى الله زیرا از خدای بزرگ شنیده ام که در پی آن می فرماید؛ پس خداوند او را از بدی های نیرنگشان نگاه داشت. (2)
رمز و راز رسید به مقام تفویض در جمله إِنَّ اللهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ است. آن گاه که عبد بفهمد که خداوند آگاه تر به مصالح اوست امورش را به ذات باری واگذار می کند و بر آن چه برایش تقدیر می گردد خشنود است بنابر این اگر کسی به این معرفت برسد که همه چیز در دستان خداست و خود را به تمام وجود به او بسپرد وارد حصن حصين الاهى شده است و نباید از هیچ چیزی هراس داشته باشد و باید مطمئن باشد باری تعالی او در پناه خود قرار می دهد شیخ ابن فهد در کتاب "عدّة الدّاعی" از امام رضا علیه السلام روایت کرده هرکس پس از نماز صبح این کلمات را ادا کند حاجتی نخواهد مگر آن که برایش فراهم شود و خداوند آن چه برای او اهمیت دارد برایش آماده سازد و آن کلمات این است:
بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ فَوَقاهُ اللّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ مَا شَاءَ اللَّهُ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ لا مَا شَاءَ النَّاسُ. به نام خدا، درود خدا بر محمّد و خاندانش، کارهایم را تنها به خدا واگذار می کنم چه خدا به حال بندگان خویش آگاه است (3)پس خدا او را از نیرنگ آن ها نگاه داشت، معبودی جز تو نیست، پاک و منزّهی، همانا من از ستمکاران بودم، پس به درخواست او (یونس) پاسخ گفتیم و او را از غم رهانیدیم و بدینسان مؤمنان را رهایی می بخشیم (4)خدا ما را بس است و نیکو وکیلی است پس همراه با نعمت و فضل خدا و در حالی که هیچ آسیبی به آن ها نرسیده بود باز گشتند:
آن چه خدا بخواهد همان می شود، هیچ نیرو و توانی نیست جز آن که به خدا متکی است. آن چه خدا بخواهد آن می شود نه آن چه مردمان بخواهند
مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنْ كَرِهَ النَّاسُ حَسْبِيَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِينَ حَسْبِيَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ حَسْبِيَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِينَ حَسْبِيَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ حَسْبِي مَنْ هُوَ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ كَانَ مُذْ كُنْتُ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي حَسْبِيَ اللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيم. آن چه خدا بخواهد خواهد شد گرچه مردمان خوش ندارند، پروردگار از یاری پروردگان، آفریدگار از کمک آفریده ها، روزی دهنده از لطف روزی خواران، خدای یکتا پروردگار جهانیان کفایتم می کند مرا بس است آن که به حقیقت مرا بس است، مرا بس است آن که همواره مرا بس است مرا بس است آن که همواره از آن گاه که بوده ام مرا بس بوده است، مرا بس است خدایی که معبودی جز او نیست، بر او توکل نمودم و اوست پروردگار عرش بزرگ.
البته مفهوم در پناه خدا بودن این است که بهترین چیز را پروردگار برایش تقدیر می کند. حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند که خدای تعالی برای مسلمان جز خیر تقدیر نمی کند. سپس آیه فَوَقَتْهُ اللهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا (1)را قرائت نمودند. (2)توضیح بیشتر این که آیه در باره حزقیل مؤمن آل فرعون است همو که خدای تعالی به او اسم اعظم داد و بدعایش مردگان بسیاری که در اثر طاعون از دنیا رفته بودند و جز استخوانی از آنان باقی نمانده بود، زنده شدند (3)و به نفرین او سپاه قبط که قصد تخریب بیت المقدس را داشتند با وزش بادهای سهمگین نابود شدند و به کفالت او، جان هفتاد نبی حفظ گردید اما حفاظت و حمایت خداوند از او در مقابل دشمنانش به حفظ جان او نبود بلکه به حفظ ایمانش بود و این که خدا می فرمود او از بدی مکر دشمن نگه داشت این نبود که جانش حفظ شود بلکه او شهید شد و چنان چه در تفسیر قمی است (4)او را قطعه قطعه کردند و چنان چه در قرب الاسناد است. (5)امام صادق علیه السلام فرمودند: که حفظ الاهی نسبت به او بدینگونه بود که نتواستند دین او را بربایند؛ ولی بر او مسلّط شدند و او را کشتند در مورد مؤمن آل یس [حبیب نجار] همان پیر مردی که دو فرستاده حضرت عیسی علیه السلام را دید و از آنان معجزه خواست و ایمان آورد نیز چنین بود. قرآن کریم از او با تعبير وَجَاءَ مِنْ أَقصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ یاد کرده است؛
وَجَاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَنقَومِ اتَّبِعُواْ الْمُرْسَلِينَ (1) و در این میان مردی از دورترین جای شهر دوان دوان آمد و گفت ای قوم من! از فرستادگان پیروی کنید.
از مفاد آیاتی که درباره حبیب نجّار است مشخّص می شود او نیز شهید شد:
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَنَلَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26 بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ) (2) آن وقتی که خودش را در مقابل آن سعادت ها دید، گفت: ای کاش این قوم من می دانستند که من الان در چه وضعی هستم که خدا چگونه از گناهان گذشته من در گذشت و چگونه مرا مکرم و مورد احترام ساخت.
وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكَبِرَ مُجْرِمِيهَا لِيَمْكُرُوا فِيهَا وَمَا يَمْكُرُونَ إِلَّا بِأَنفُسِهِمْ وَمَا يَشْعُرُونَ (3) و بدین گونه در هر شهری گناهکاران بزرگش را می گماریم تا در آن به نیرنگ پردازند و [لی] آنان جز به خودشان نیرنگ نمی زنند و درک نمی کنند.
در این آیه سخن از سران و رهبران اقوام است آنان برای نپذیرفتن دعوت انبیا علیهم السلام دست به نوعی مکر و فریب زدند و مکر آنان بطور روشن در آیه بعد بیان شده است:
وَ إِذَا جَاءَ تَهُمُّ أَيَّةُ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغَارٌ عِنْدَ اللَّهِ وَعَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا كَانُوا يَمْكُرُونَ (4) و چون آیتی برایشان بیاید می گویند هرگز ایمان نمی آوریم تا این که نظیر آن چه به فرستادگان خدا داده شده است به ما [نیز] داده شود خدا بهتر می داند رسالتش را کجا قرار دهد به زودی کسانی را که مرتکب گناه شدند به [سزای] آن که نیرنگ می کردند در پیشگاه خدا خواری و شکنجه ای سخت خواهد رسید.
آنان برای بهانه جویی در جهت عدم پذیرش دعوت انبیا علیهم السلام به فریبی آشکار دست زدند و آن بود که چرا خداوند ما را برای امر رسالت انتخاب نکرده است و پاسخ باری تعالی این است كه اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ و در این پاسخ نکات بسیار است. از آن جمله این است
که مسئله نبوّت نیازمند شایستگی هایی است که پروردگار بهتر می داند که آن خصوصیات در چه کسی است و سن و سال و سِمَت و قدرت هیچ ربطی به آن شایستگی ها ندارد و این را بخوبی صاحبان قدرت می دانند و لذا طرح این اشکال جز فریبی نیست به همین خاطر عذاب این افراد،متکبّر خاری خواهد بود و این فریب خدا در حق آنان،است، چه جزای مکر، مکر است. به عبارتی دیگر مکر الاهی در حق این مکّاران این است که مکر آنان مکر به خودشان است. البته این نوع از مکر الاهی درباره هر گناه و هر گناهکاری جاری است زیرا قلب هر گناه کاری به مقدار گناهش نسبت به محبّت و معرفت خدا مسدود می شود و به همان مقدار از خدا دوری می شود و دوری از خدا خاری است زیرا عزّت جز به ارتباط به پروردگار حاصل نمی شود.
فَمَن يُرِدِ اللَّهُ أَن يَهْدِيَهُ، يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلَامِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَضَعَدُ فِي السَّمَاءِ كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ (1) پس کسی را که خدا بخواهد هدایت نماید دلش را به پذیرش اسلام می گشاید و هر که را بخواهد گمراه کند دلش را سخت تنگ می گرداند چنان که گویی به زحمت در آسمان بالا می رود این گونه خدا پلیدی را بر کسانی که ایمان نمی آورند قرار می دهد.
آیه 99 سوره اعراف به این مفهوم اشاره می کند:
أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَسِرُونَ یا از مکر خدا خود را ایمن دانستند [با آن که] جن مردم زیانکار [کسی] خود را از مكر خدا ایمن نمی داند.
در مجمع البیان در این باره آمده است:
به عذاب، مکر اطلاق شده است؛ از آن رو که اهل عذاب از جایی یا به گونه ای که علم و آگاهی ندارد به آن دچار می گردند؛ همچنان که مکری که از ناحیه مکر کننده به مردم می رسد از جایی است یا به گونه ای است که آنان بدان آگاهی ندارند.
اخلاق اسلامی، این صفت را از صفات رذیله متعلّق به قوه غضبیه، دانسته اند. (2)امن از مکر الهی در روایات جزء گناهان کبیره معرفی شده است (3)و علمای اخلاق، این صفت را نوعی افراط در رجا و امیدواری به خدا دانسته (4)و مبتلایان به آن را داخل در گروه فریب خوردگان و مغرورین به خدای تعالی می دانند. (5)
امن از مکر خداوند به معنی ایمن بودن از سلب عطایای الهی توسط خدای متعال است. (1)به این معنی که آدمی از عذاب الهی و امتحانات او ایمن نشیند و از عظمت و جلال او واهمه نداشته و در دل اندیشه مؤاخذه او را نداشته باشد. (2)
امام سجاد علیه السلام در دعا عرضه می دارد:
خدایا! تو شایسته ای که صدّیقین به (رحمت) تو مغرور نشوند و گناهکاران از (عفو و گذشت ) تو نا اُمید نگردند. (3)
ائمّه اطهار علیهم السلام بارها در دعاها چون دعای سحر (4)از خدا می خواهند مورد مکر قرار نگیرند. امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام از خصوصیات فقیه واقعی را این دانسته اند که نه مردم را از رحمت خدا مأیوس کند و نه از مکر خدا ایمن کند. (5)
باب مدینه نبوی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:
هر کس از مکر خدا ایمن شود، نابود می شود. (6)
صفوان جمال می گوید من خود دیدم که امام صادق علیه السلام قبل از تکبیر نماز رو به قبله دعا کرد:
خدايا مرا از رحمتت مأیوس نکن و از مکرت در امان مدار. زیرا تنها زیان کارانند که خود را از مکر تو در امان می انگارند. (7)
و همین فرد می گوید پشت سر امام صادق علیه السلام نماز گزاردم امام علیه السلام بعد از نماز سر خود را پایین انداختند و فرمودند:
بار خدايا مرا از مؤاخذه خود در آسایش قرار نده و بعد از آن با صدای بلند فرمودند:
فَلا يَأْمَن مَكْر الله إلَّا الْقَوْمُ الْخَسرُونَ (8) نکته قابل توجه درباره مکر خداوند، درک این آیه از کلام نورانی خداوند است:
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَصُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ ۗ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ (9) بلکه برای کسانی که کافر شده اند نیرنگشان آراسته شده و از راه [حق] باز داشته شده اند و هر که را خدا بی راه گذارد رهبری نخواهد داشت.
این آیه اشاره به این نکته دارد که کسانی که در مقابل خداوند به ریسمان «مکر» متوسّل می شوند، چاره ای ندارند جز افتادن در سیاه چال گمراهی و ضلالت یعنی به شهادت خود قرآن کریم این افراد از نعمت هدایت محروم می گردند و این همان مکر عظیمی است که
1) الحقائق في محاسن الأخلاق - قرة العيون فى المعارف و الحكم، ص 19.
2) معراج السعادة، ص 179
3) الصحيفة السجادية، ص 258
4) مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، ج 2، ص 582
5) تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و اله، ص 204
6) غرر الحکم و دررالکلم، ص 100.
7) الكافي، ج 2، ص 545 و 544
8) الکافی، ج 2، ص544
9) رعد، 33
خداوند از آن در جای جای قرآن سخن گفته است چرا که بزرگترین سعادت بنده، رسیدن به فیض هدایت است و چه زیانی از این بالاتر که فرد در مسیر حق شناسی گمراه گردد و مصداق مکر خدا درباره او، همان ضلالت و گمراهی اش است. نکته قابل ذکر دیگر آن است که گاهی عذاب الهی به صورت نعمت هایی چون سلامت، تندرستی، طول عمر و فزونی ثروت برای برخی از انسان ها ظاهر می گردد؛ به طوری که چنین انسان هایی حتی گمان می کنند مورد نظر و عنایت خاص خداوند قرار گرفته اند؛ حال آن که مبتلا به مکر الهی شده اند. در چنین حالی است که مکر شدگان به غفلت و خوشگذرانی می پردازند تا عمرشان به سر آید یا ناگهان به بلایی آشکار گرفتار گردند. توجه خاص و دقّت در آیه أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَسِرُونَ، (1)به ما می فهماند که هرگز نباید خود را از مکر الاهی در امان بدانیم زیرا تنها قوم خاسر و زیانکار است که چنین توهّمی دارد که یا نظارت پروردگار را قبول ندارد و یا از آن غفلت دارد و یا در رجا به افراط رفته است و یا دچار خود شیفتگی شده است. (2)
هر کس به هر شکل در مقابل خدای سبحان مکر کند و از سر فریب و حیله وارد شود سنت خداست که با او به روش مکر و فریب وارد می شود و سنّت خداوند هیچ گاه عوض نمی شود زیرا از روی حکمت است و تبدیل آن به معنای کار جاهلانه است و ذات باری از هر عیب و نقصی مبرا و پاکاست هر کاری که در آن خلوص نباشد نوعی مکر است و بی شک سنت الاهی در آن باره جاری می شود. کسی که به عنوان مثال نمازش را برای تمجید دیگران می خواند در واقع با خدا مکر کرده است و پاسخ او نیز مکر الاهی است مطابق روایات خداوند به او خواهد گفت تو برای من شریکی قایل شدی و من هم قسمت خود را به او بخشیدم پس ثواب و اجرت را از او بخواه و این مسئله در مورد کسانی که در بدترین نوع مکر یعنی همان نفاق در مقابل خدا و رسول صلی الله علیه و آله ظاهر می شوند با شدّت بیشتری جاری می شود زیرا بین مکر و جزای آن همواره تعادل و تناسب است به همین خاطر است که در روایت آمده است که عذاب کسانی که منافق مرده اند به نحوی مکر و استهزایی است یعنی آنان در جایگاه مناسب خود عذاب شدید می شوند و از شدّت حرارت و عذاب در پی نجات اند و پروردگار درب بهشت را در دور دست به آنان نشان می دهد و آن ها به خاطر ورود به بهشت کوه ها و رودهای عذاب بیشتری را تحمّل می کنند تا شاید وارد بهشت شوند ولی آن گاه به آن می رسند در بهشت از آنان پنهان می شود و در جایی دیگر ظاهر می گردد و این نوع عذاب ادامه می یابد.
یکی از موارد مکر با پروردگار سوء استفاده از سنّت های خداست قانون توبه و نیز شفاعت، گذاشته شده است که هیچ کس از رحمت الاهى مأیوس نشود و بداند همواره راه برگشت و نیز نجات وجود دارد حال کسی بخواهد حیله کند و از این قانون در جهت انجام گناه استفاده کند مثلا بگوید من امشب گناه می کنم فردا توبه می کنم پروردگار مکر او را با مکر پاسخ می دهد مثلاً به او توفیق توبه نمی دهد در روایات علایم و نشانه های کسانی که خود را از مکر خدا ایمن می دانند بیان شده است که برای شناسایی این بیماری کشنده، بسیار لازم و ضروری است از آن جمله است:
یعنی توبه نکردن از گناه و ترک نکردن آن؛ همان طور که امام جواد علیه السلام می فرمایند:
اصرار بر گناه، نوعی ایمنی از مکر خداست. (1)
همان طور که امام صادق علیه السلام فرمود:
هرگاه دیدید کسی گناهان مردم را پی جویی می کند و گناه خود را فراموش کرده است، بدانید که مورد مکر الهی قرار گرفته است. (2)
البته باید در نظر داشت که گناهان و بقای نعمت ها برای هر کس به فراخور جایگاه اوست؛ در صفات مؤمن بیان شده است که هرگز از خوف و رجا خارج نمی شود و خوف او از رجایش و رجای او از خوفش پیشی نمی گیرد و بدون شک کسی که خود را ایمن از مکر و عذاب خدا می داند دیگر خوف ندارد و تنها برایش رجا باقی مانده است و درمان این مشکل جز با تدبّر در صفات خداوند و باورمندی به آن محقّق نمی گردد (فتدبّروا)
معنا و مفهوم مکر الاهی را بر اساس مصادیق قرآنی بیان کردیم و مشخص شد که خداوند متعال هرگز مکر ابتدایی نداشته و ندارد ولی مکر جزایی که نوعی پاسخ به مکر دشمن است دارد
و اما مکر نسبت داده شده به پروردگار از حیث مصداق با مکری که به بندگان گنه کار نسبت داده می شود متفاوت است. چنان چه گذشت مکر الاهی یا به معنای تدبیر و یا به معنای برگردان آسیب مکر به خودشان و یا به معنای عذاب موافق است. مضاف بر این "مکر" در لغت عرب با آن چه در فارسی امروز از آن می فهمیم تفاوت بسیار دارد؛ زیرا در فارسی امروز "مکر" به نقشه های شیطانی و زیان بخش گفته می شود در حالی که در لغت عرب هر نوع چاره اندیشی را "مکر" می گویند در مفردات "راغب" می خوانیم:
المكر صرف الغير عما يقصده. (1)
مکر این است که کسی را از منظورش باز دارند (اعم از این که منظورش خوب باشد یا بد) و بر این اساس "مکر" در اصطلاح قرآن اختصاصی به نقشه های شیطانی و زیانبخش که در فارسی امروز در آن استعمال می شود ندارد و هم در مورد نقشه های زیانبخش بکار می رود و هم چاره اندیشیه ای خوب به همین دلیل در قرآن مجید مکر منتسب به خداوند متعال را با کلمه خیر آورده است. وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَكِرِينَ (2)(خداوند بهترین چاره جویان است) و امّا مکر نسبت داده شده به بندگان گنه کار به کلمه "سیء" آمده است: ولا یحیقُ المَکْرُ السَیّیَُ إلاّ بأهْلِهِ (3)نقشه و اندیشه بد جز به صاحبش احاطه نخواهد کرد توجه به کلمه خیر نشان می دهد که مکرهای جزایی خداوند همواره با روش های
صحیح و اخلاقی است و مکرهای گنه کارها با روش های غیر صحیح و غیر اخلاقی است.
1- فاطر، 15
2- آل عمران، 54.
3- التوحيد، ص 163.
4- نحل، 26
5- نحل، 45
6- نحل، 46
7- نحل، 47.
8- انفال، 30.
9- غافر، 44
10- غافر، 45
11- انبياء، 8
12- غافر، 45
13- قرب الاسناد، ص 354
14- کافی، ج 15، ص 464.
15- ج 1، ص 385
16- ص 354.
17- يس، 20.
18- يس، 26 و 27.
19- انعام، 123.
20- انعام، 124.
21- انعام، 125
22- معراج السعادة، ص 179.
23- الكافى، ج 2، ص 280.
24- ترجمه الحقائق مولى محسن فیض کاشانی، ص 329
25- الأخلاق، ص 319.
26- الحقائق في محاسن الأخلاق - قرة العيون فى المعارف و الحكم، ص 19.
27- معراج السعادة، ص 179
28- الصحيفة السجادية، ص 258
29- مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، ج 2، ص 582
30- تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و اله، ص 204
31- غرر الحکم و دررالکلم، ص 100.
32- الكافي، ج 2، ص 545 و 544
33- الکافی، ج 2، ص544
34- رعد، 33
35- سوره اعراف
36- معراج السعادة، ص 179
37- تحف العقول عن آل الرسول 6، ص 456
38- تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله، ص 364
39- المفردات في غريب القرآن، ص 772.
40- آل عمران، 54.
41- فاطر، 43.
بعلاوه قرآن کریم؛
ابن شعبه حرانی، حسن بن على تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله، انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، چاپ دوم، 1363ش.
آمدی، عبدالواحد بن محمد تمیمی، غرر الحکم و دررالکلم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366ش.
سبزواری، ملا هادي شرح الأسماء الحسنی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، 1372ش.
شبر، سید عبدالله الأخلاق ترجمه ی جباران محمدرضا قم، انتشارات هجرت، 1378ش.
شیخ صدوق التوحيد انتشارات جامعه مدرسین، قم،
طوسی، محمد بن الحسن مصباح المتهجد و سلاح المتعبد مؤسسة فقه الشيعة، بيروت، چاپ اول، 1411ق.
على بن الحسين علیه السلام، الصحيفة السجادية، ترجمه ی فیض الاسلام اصفهانی، علی نقی، فقیه، تهران، چاپ دوم، 1376ش.
فیض کاشانی، محمد بن شاه مرتضى الحقائق في محاسن الأخلاق -قرة العيون في المعارف والحكم، موسسه دار الكتاب الاسلامی، قم، چاپ دوم 1423ق.
فیض کاشانی محمد بن شاه مرتضی، ترجمه الحقائق مولى محسن فیض کاشانی مدرسه عالی شهید مطهری، تهران چاپ اول، 1387ش.
کلینی، ابو جعفر محمد بن یعقوب، الکافی، دار الكتب الإسلامية، تهران، چاپ چهارم، 1407ق.
نراقی، ملا احمد معراج السعادة، انتشارات هجرت، چاپ پنجم، 1377ش.