ghaemiyeh.com
بسم الله الرحمن الرحيم
قَالَ امير المؤمنين على علیه السلام:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِينَ الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِينَ الظَّاهِر بِعَجَائِبِ تَدْبِيرِهِ لِلنَّاظِرِينَ وَ الْبَاطِنِ بِجَلَالِ عِزَّتِهِ عَنْ فِكْرِ الْمُتَوَهِّمِينَ الْعَالِم بِلَا اكْتِسَابِ وَ لَا ازْدِيَادِ وَ لَا عِلْمَ مُسْتَفَادِ الْمُقَدِّر لِجَمِيعِ الأُمُورِ بِلَا رَوِيَّةٍ وَ لَا ضَمِيرِ الَّذِي لَا تَغْشَاهُ الظَّلَمُ وَ لَا يَسْتَضِيءُ بِالْأَنْوَارِ وَ لَا يُرْهِقُهُ لَيْلٌ وَ لَا يَجْرِى عَلَيْهِ نَهَارُ لَيْسَ إدراكه بالإبصار وَ لَا عِلمُهُ بِالإخبَارِ
حضرت امیر علیه السلام فرمودند:
سپاس خدایی را، که از همانندی آفریدگان برتر و بر گفتار توصیف گران چیره است، هم او که با تدابیری شگرف برای تماشاگران عیان، و با شکوه نفوذ ناپذیرش از اندیشه ی پندارگرایان نهان است، هم او که دانا است و دانشش نه اکتسابی است، نه فزونی پذیر و نه بهره یافته از تجربه ها، و هم او که بی هیچ تامّل و اندیشه ای تمامت جریان های جهان را رقم می زند و سرانجام همان خداوندی که نه پرده های ظلمت چیزی را از دیدش پنهان می دارد و نه از هیچ نوری روشنی می یابد، نه شبی می ربایدش و نه روزی بر او می گذرد. ادراکش از دیده ها، و دانشش از خبرهای دیگران بی نیاز باشد.
بحارالأنوار، 319/4
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: مریم محققیان
مکتب وحی سال چهارم/ شماره سیزدهم و چهاردهم/ آذر 1390
سرنوشتار - بیزاری از دشمن...3 سر دبیر
الهیّات در نهج البلاغه...11 آیت الله سیّد جعفر سیّدان
آشنایی با فرقه اهل حق و نظریه دونادون (تناسخ)...21 حجت الاسلام جعفر فاضل
بررسی دیدگاه های فخر رازی...67 علی اصغر ایمان دوست
توحید از منظر عرفان و تصوّف و اهل بیت علیهم السلام...103 حجت الاسلام سیّد محسن طيّب نيا
پیشینه عزاداری بر امام حسین علیه السلام در میان عامّه...131 حجت الاسلام تهرانی
بررسی تطبیقی حیات برزخی بین مذاهب اسلامی...155 حجت الاسلام عباسعلی صالحی
افترائات قفاری بر مکتب اهل بیت علیهم السلام...183 حجت السلام عبدالمؤمن امینی
نقدی بر الهی نامه استاد حسن زاده...209 عباس سعیدی
جواز یا عدم جواز تكتّف...227 روح الله اسماعیلی
دلیل بر جواز جمع بین صلاتین...243 حجت الاسلام سیّد حسین میر نورالهی
بررسی دعاوی عجیب ابن عربی...253 عباس سعیدی
ادبیات و اهل بیت علیهم السلام...281 یاسر حوتى
مدیریت معده و درمان ترش کردن...325 حجت الاسلام جعفر فاضل با تعلیقه دکتر ملک جعفریان
حسن ختام - قاضی نورالله شوشتری...341 سر دبیر
نشانی: مشهد مقدس. چهارراه شهدا شیرازی 17. بعد از کتاب فروشی غفرانی بن بست دوم سمت چپ، کوچه سالاری شماره 86
همراه: 09157001433
www.maktabvahy.com
maktabvahy 2009@gmail.com
«تولی» و «تبرّی» دو اصطلاح قرآنی است که از نظر ما از جمله فروع دین و از واجبات اسلام است. این دو واژه، به ترتیب به معنای دوستی با دوستان خدا و نزدیکی به اهل حق، و دشمنی با دشمنان خدا و دوری از اهل باطل است.
تولی در 57 سوره از قرآن و 233 بار، و تبرّی در 20 سوره و 30 بار به کار رفته است که ذکر آن ها نیاز تألیف مستقل و مفصلی دارد. در این مختصر برای مشخص شدن موقعیت و اهمیت تبرّی در اسلام، تنها به ذکر آیه 22 سوره مجادله اکتفاء می شود:
لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّه وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خَالِدِينَ فِيها رَضِيَ الله عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أولئِكَ حِزْبُ اللهِ ألا إِنَّ حِزْبَ الله هما مُ الْمُفْلِحُون (1) هرگز مردمی را که ایمان به خدا و روز قیامت آورده اند چنین نخواهی یافت که دوستی با دشمنان خدا و رسول او کنند هر چند آن دشمنان پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشان آن ها باشند. این مردم پایدارند که خدا بر دل هاشان (نور) ایمان نگاشته و به روح (قدسی) خود آن ها را مؤید و منصور گردانیده و آن ها را به بهشتی داخل کند که نهرها زیر درختانش جاری است و جاودان در آن جا متنعّمند، خدا از آن ها خشنود و آن ها هم از خدا خشنودند، اینان به حقیقت حزب الله هستند، الا (ای اهل ایمان) بدانید که حزب الله رستگاران عالمند.
کتاب شریف بحار الانوار آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام اشاره نمود و فرمودند: او ولی خداست پس او را دوست بدار و دشمن او دشمن خداست پس او را دشمن بدار. دوستدار و محب علی علیه السلام را دوست بدار اگرچه که او قاتل پدرت یا فرزندت باشد. و دشمن او را دشمن بدار اگر چه پدرت یا فرزندت باشد. (2)
این آیه حاوی نکات متعددی است:
الف) مؤمنی که دارای "تبرّی" است خداوند متعال در هنگامه فتنه و لغزش روزگار و در سکرات موت و جان دادن، ایمان را در قلب او ثابت و مستحکم ساخته و با دین و عقیده صحیح او را به سوی خود منتقل می سازد. أُولئِكَ كَتَبَ فى قُلوبِهِم الإيمان و این بر خلاف مؤمنی است که فقط در جنبه تولّی و محبّت اهل بیت علیهم السلام اعتقاد داشته و در تبرّی و بغض ضعیف الاعتقاد و فاقد ظهور عملی می باشد. و برای پرواز به سوی قله های معرفت و کمال از یک بال بهره می گیرد. فلذا با اولین وزش تندباد فتنه روزگار لغزیده و در معرض سقوط ورطه های ضلالت و گمراهی قرار می گیرد. چرا که به تعبیر قرآن کریم ایمان در قلوب مؤمنین بر دو قسم: ایمان مستقر و ایمان ثابت. و یا به تعبیر دیگر ایمان ودیعه ای و عاریه ای فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ (1)و ایمان زمانی در قلب مؤمن استقرار و ثبات پیدا می کند که هر دو بال تبرّی و تولّی برای عروج و پرواز انسان مؤمن مهیا گردد.
ب) مؤمنی که دارای تبرّی است مورد تأیید خداوند سبحان به واسطه روح می باشد. وَ أَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ همان گونه که امام صادق علیه السلام خطاب به هشام بن حکم فرمودند: تا مادامی که تو با زبان خود ما را یاری دهی مورد تایید به واسطه روح القدس خواهی بود. و هشام بن حکم از کسانی بود که در برائت و تبرّی از دشمنان اهل بیت علیهم السلام و تبلیغ و ترویج در این راه در خدمت امام صادق علیه السلام سرآمد بود.
ج) مؤمنی که دارای تبرّی است وارد در بهشت رضوان خداوند می شود و او از خدایش راضی خدایش نیز از او راضی است. يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ الله عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ
د) فقط آن دسته از مؤمنین در زمره ی حزب الله قرار دارند که در کنار تولّی و محبت جنبه تبرّی و بغض در آنان نیز تقویت شده باشد. لا تَجِدُ قَوْما... أولئِكَ حِزْبُ اللهِ ألا إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُون
1) انعام، 98.
مطابق آیات و روایات، حقیقت ایمان و دین، دوستی خدا است و بطور طبیعی از این دوستی دوستی ها و نیز دشمنی هایی متولد می شود؛ دوستی دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا. بنابراین، دین و ایمان، بدون تبرّی بدون معنا و مفهوم است. به همین خاطر است که امام صادق علیه السلام در پاسخ کسی که گفت همانا شما را در دل دوست دارم امّا در برائت از دشمنان شما ضعیف ام، فرمودند: «دروغ می گوید کسی که گمان می کند ما را دوست دارد ولی از دشمنان ما برائت نمی جوید». (1)
امام رضا علیه السلام فرمودند: «کمال و نهایت دین در ولایت ما و برائت از دشمنان ماست». (2)
قبولی همه اعمالی دینی، در گروه ایمان به خداست و ایمان به خدا یعنی دوستی با خدا و دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا، بنابراین قبولی همه اعمال در گرو دوستی اهل بیت علیهم السلام و دشمنی با دشمنان اهل بیت علیهم السلام است به همین لحاظ رسول الله صلی الله علیه و آله صراحتاً فرمودند:
«يا علی اگر بندهای هزار سال خدا را عبادت کند و روزها روزه بگیرد و شب ها شب زنده داری و به اندازه کوه احد طلا و نقره داشته باشد و همه آن ها را در راه خدا انفاق کند و در صفا و مروه مظلومانه کشته شود، اگر ولایت تو و فرزندان تو را نداشته باشد هیچ یک از اعمالش قبول نمی شود و حتی بوی بهشت هم به مشامش نمی رسد و نیز ولایت تو بدون برائت از دشمنان تو و دشمنان فرزندان تو قبول نیست». (3)
چنان که بیان شد تبرّی در واقع مولود تولی است. زیرا دوستی اگر واقعی باشد دشمنی با دشمنان نیز از آن پدید خواهد آمد. علاوه بر این که تبرّی از دشمن امر بسیار طبیعی است فواید بسیار دارد. تبرّی از دشمن باعث مطرود و منفور شدن دشمن در جامعه می گردد و باب تأثیر گذاری دشمن را بر مردم می بندد. تبرّی از دشمن باب گمراهی را می بندد و ماهیّت شوم دشمن را برای همیشه آشکار می کند. تبرّی از دشمن جلو نهادینه شدن فساد و فسادگران را گرفته و تبهکاران بی پروا نمی گردند. تبرّی از دشمن باب تقلید و تشبه و هضم شدن در آن فرهنگ را می گیرد. تبرّی از دشمن، مرزهای بین دوست و دشمن را حفظ کرده و مانع از آمیزش حق با باطل می شود.
1) بحار الانوار، ج27، ص58.
2) بحارالانوار، ج27، ص58.
3) مستدرک الوسائل، ج 1، ص 159 و ص 162؛ کنز الفوائد، ص 185؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام ج 3، ص 2؛ التحصين، ص 539؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 554 کشف الیقین، ص 224 و 226 مجمع النورین، ص214؛ بحارالانوار، ج 27، ص 199، حدیث 66؛ غاية المرام، ص 17، حدیث 9 و ص 44 حدیث 48؛ اثبات الهداه، ج 4، ص 168 و ...
امروزه درباره ی تبرّی انظار مختلفی ارایه می شود برخی با اصل تبرّی مخالف اند و همه را دعوت به دوستی و دعا می کنند. گرچه ظاهر این سخن شیرین است ولی با مبانی قرآن و روایات و عقل سلیم و فطرت پاک سازگار نیست. در قرآن کریم هماهنگ که اهل ایمان ستوده شده اند کفار و منافقین مورد لعن و نفرین قرار گرفته اند. بنابراین اینطور نیست که خداوند همه را دوست داشته باشد. پروردگار با برخی مهربان و با برخی بسیار شدید است. پیامبر ما هم همین طور بودند با برخی بسیار مهربان و با برخی بسیار تند و شدید بودند و افرادی را نیز با نام، لعن و نفرین نمودند.
ائمه اطهار علیهم السلام نیز برخی را ستوده و برخی را نفرین نمودند.
برخی نیز به خاطر برخی مقاصد، تبرّی را قبول کرده ولی آن را قلبی دانسته و گفته اند تبرّی ابرازی نیست. ولی ابراز تنفّر خداوند از منافقین و مشرکین (سوره برائت) چنان آشکار است که نیاز به توضیح ندارد. پیامبر صلی الله علیه و آله نیز تنفر خود را از بنی امیه ابراز کردند و حتی خود معاویه را نفرین نمودند و فرمودند: هرگز سیر نشوی و نیز ابی سفیان و معاویه را لعنت نمود. (1)ابراز تنفر و انزجار اهل بیت علیهم السلام از صوفیه که شهره آفاق است.
قابل ذکر است که ابراز تنفر و انزجار از دشمن تابع احکام شرعی خود است و جا و مکان خود را طلب می کند. و مطابق مصالح و قاعده الاهم فالمهم و قاعده اجتناب از خطر بدون فایده اهم، تبرّی شکل شرعی مناسب خود را دریافت می کند. تصریح به بدی دشمنان و معایب و بدی های آن ها همه جا خوب نیست و این با شرایط و زمان های و بسترهای مختلف متفاوت می شود. صاحب تفسیر اطیب البیان ذیل آیه لا تسبوا... می گوید سب اعداء دین، اگر موجب سبّ آن ها به مقدسات دین شود حرام است و این باعث شود ما در گناه آن ها شریک شویم. (2)
و در شرایطی تصریح به بدی دشمن و نفرین و لعن دشمن، لازم و ضروری است اگر چه دشمن اساءی ادب کند همان طور که آن گاه سوره برائت نازل شد رسول اکرم صلی الله علیه و آله حضرت امیر علیه السلام را به مکه فرستادند تا آن سوره به طور علنی بر مشرکان بخواند. به همین خاطر است که فقهای اسلامی در بعضی موارد تقیه را حرام اعلام کرده اند و مانند آن جا که اصلی از اصول دین در خطر باشد یا با ابراز تبرّی بتوان مصلحت اهمی را بدست آورد و لو بلغ ما بلغ يعنى حتی اگر به شهادت و کشته شدن عدهای بینجامد. (3)
در مجموع از روایات و سیره معصومین علیهم السلام بدست می آید که تبرّی عملی به شکل درگیری یا آسیب رساندن به مخالفین و دشمن، مادامی که آنان حمله نکرده یا آتش فتنه ای را ندمیده اند و یا به طور صریح به مقدسات توهین نکرده اند، جایز نیست. و روایات فراوانی وجود دارد که اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، پیروان خود را به مدارا و حسن معاشرت با مخالفین دعوت کرده اند تا شاید زمینه هدایت آنان فراهم آید و یا حداقل دوستان از خطر و گزند در امان باشند ولی همان طور که گذشت این نوع عملکرد مشروط به نوع شرایط زمانی است مضاف بر این، مدارا کردن و حسن هم جواری به هیچ وجه به معنای دوستی و علاقه نیست.
ریشه تبرّی در قلب است. زیرا محل ایمان قلب است و این قلب هدایت گر همه اعضای دیگر خواهد شد و تبرّی به شکل لسانی و رفتاری بروز خواهد کرد. در تبرّی لسانی ذکر معایب فضایح مخالفین، لعن و سبّ آنان لازم و ضروری است. البته سبّ به شکل فحش های رکیک در شأن ما نیست و سیره معصومین علیهم السلام نیز نبوده است. ولی از آن جا که مخالفین جامع همه یا بسیاری از معایب بوده اند کار را در سب آنان سهل کرده است. پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله در تبرّی از مروان فرمودند: هُوَ الْوَزَغُ ابْنُ الْوَزَغِ المَعلون بْنِ المَعلون او چلپاسه (سوسمار کوچک) پسر چلپاسه و ملعون پسر ملعون است. (1)
و حضرت سیدالشهداء علیه السلام در تبرّی از ابن زیاد فرمودند: اَلا و اَنَّ الدَّعِیَّ بنَ الدَّعی قَد رَکَزَنی بَینَ اثنَتَین، بینَ السَّلَّهِ و الذَّلَّهِ (ای مردم آگاه باشید این زنازاده مرا بین دو کار مخیر گذاشته است. (2). تبرّی عملی پاسدار مرزهای اعتقادی و فرهنگی است، به شکل های مختلفی در شریعت دیده می شود، احکامی چون حرمت تشبه به کفار و هر قوم فاسدی، نجس دانستن مشرکان، مجاز نبودن ازدواج با آنان، مباح نبودن ذبیحه آنان و....
تبرّی عملی آن هم به شکل آشکار آن، در خصوص شبه افکنان و بدعت گذاران توصیه خاص شده است پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: هرگاه پس از من شبهه افکنان و بدعت گذاران را دیدید، آشکارا از آنان بیزاری جویید، زیاد از آنان بدگویی کنید و به آنان بتازید و متّهمشان کنید، تا از تبهکاری در اسلام منصرف شوند و مردم از آنان حذر کنند و بدعت هایشان را یاد نگیرند. (آن گاه) خداوند در ازای این کار به شما پاداش می دهد و مقامتان را در آخرت بالا می برد. (3)
سر دبیر - جعفر فاضل
1- مجادله، .22
2- بحار الأنوار، ج27، ص 54.
3- انعام، 98.
4- بحار الانوار، ج27، ص58.
5- بحارالانوار، ج27، ص58.
6- مستدرک الوسائل، ج 1، ص 159 و ص 162؛ کنز الفوائد، ص 185؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 3، ص 2؛ التحصين، ص 539؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 554 کشف الیقین، ص 224 و 226 مجمع النورین، ص214؛ بحارالانوار، ج 27، ص،199، حدیث 66؛ غاية المرام، ص 17، حدیث 9 و ص 44 حدیث 48؛ اثبات الهداه، ج 4، ص 168 و....
7- طبقات ابن سعد، ج 7، ص 55؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 79.
8- تفسير اطیب البیان، ج 5، ص167.
9- شفاء الصدور في شرح زیارت عاشورا، ج 1، ص 324.
10- مستدرك السفينة البحار، ج 3.
11- اصول کافی، ج 2، ص 375، بحارالانوار، ج 72، ص 160.
بعلاوه قرآن کریم؛
علّامه حلی حسن بن یوسف، کشف الیقین، یک جلد، مؤسسه چاپ و انتشارات وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد، 1411ق.
ثقة الاسلام کلینی، الکافى، جلد دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ش.
محدّث نوری، مستدرک الوسائل، 18 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام، قم، 1408 ق.
علّامه مجلسى، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404ق.
ابن شهر آشوب مازندرانی، مناقب آل أبی طالب علیه السلام، 4 جلد، مؤسسه انتشارات علّامه، قم، 1379ق.
حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، 2 جلد، مؤسسه چاپ و نشر، 1411ق.
تعقّل لازمه فهم مدارک وحیانی
عدم تساوی فلسفه با تعقّل
برهانی دیگر بر توحید
وحدت تدبیر دلیل بر وحدت مدبّر
کلید واژه ها: توحید، تعقّل، وحی، برهان، ابن میثم
اشاره:
حضرت استاد، با استناد به سخن پر نور حضرت امیر علیه السلام أنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيفٌ لأَتَتْكَ رُسُلُه برهانی دیگر بر توحید ذات حضرت حق اقامه نموده و آن را توضیح داده اند و این جمله حضرت امیر علیه السلامرا منحصر به اقناع و خطابه ندانسته و آن را برهانی معرّفی کرده اند.
بسم الله الرحمن الرحيم
الْحَمْدُ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ ، وَ خَيْرُ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَى خَيْرِ خَلْقِهِ ، حَبِيبُ إِلَهَ الْعَالِمُ ، أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ آلِ اللَّهُ ؛ وَ اللَّعْنَ الدَّائِمَ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَعْدَاءِ اللَّهِ ، مِنَ الْآنَ إِلَى يَوْمِ لِقَاءِ اللَّهِ. یکی از بهترین شروح بر نهج البلاغه شرح جناب کمال الدین میثم بحرانی است. این کتاب کاملا بر اساس تعقّل و مدارک وحیانی است و در مباحث مختلف به نسبت لازم، بحث های مختلف عقلانی را مطرح نموده است. این که می گوییم بر اساس تعقل و روش عقلانی، پر واضح است که استفاده از بیانات معصومین علیهم السلام وابسته به تعقّل است و بدون تعقّل این بیانات شریف، را نمی توان فهمید ولی سخن این جاست که تعقّل مساوی با فلسفه اصطلاحی نیست. وقتی می گوییم حتماً بر اساس تعقّل بایستی از مدارک وحیانی استفاده کرد و بدون تعقل امکان ندارد، معنایش این نیست که بدون فلسفه نمی توان از وحی استفاده کرد! چرا؟ چون فلسفه مساوی با تعقّل نیست.
تعقّل امری است که جایگاهش در زندگی انسان مشخص و در محور بودن و اساس بودنش جای هیچ حرفی نیست زیرا اولین سنگ بنای کمال و تکامل و رسیدن به حقایق، عقل است و تعقّل و همه انواع تکامل براساس تعقّل است. منتهی تمام حرف این جاست که گاهی اشتباه شده و گفته می شود: تعقّل یعنی آن چه در فلسفه مطرح است! خیر، در فلسفه هم مسایل صحیح عقلانی مطرح و هم مسایل اشتباه جایگاه پیدا کرده است و به این نکته باید توجّه داشت. و از این خلطی که نوعاً در مسایل فلسفی وجود دارد نباید غفلت نشود، بنابراین چنان چه کسی به مطالبی که در کتب فلسفی است ایراد داشته باشد معنایش این نیست که با عقل مشکل دارد. ولی متأسفانه بعضی از کسانی که انسان احتمال نمی دهد. این گونه فکر کنند گرفتار این فکر شده اند و چنین تصور کرده اند که اگر کسی با فلسفه مصطلح روی خوشی نداشته باشد یعنی با عقل روی خوش ندارد. خیر، با وجود قواعد روشن و عقلانی در فلسفه، قواعد بی اساس و نتایج غیر صحیح نیز وجود دارد، پس همواره باید این نکته مورد توجه باشد و گمان نشود فلسفه مساوی است با عقل، و عقل یعنی تفکّر فلسفی. در نتیجه اگر کسی به قسمتی از مطالب مُصطلح فلسفی و نتایج غلط فلسفی که مغایر معارف وحیانی است ایراد و اشکال دارد این نیست که با عقل مشکل دارد و یا تعقّل در نزد چنین کسانی جایگاه کم ارزشی دارد، خیر. مسئله تعقّل در جای خودش صد در صد محفوظ است، لکن سخن در این است که قسمتی از این ها تعقل حقیقی نیست و منتهی به نتایجی می گردد که صد درصد
با ظواهر و نصوص قطعیه وحیانی مغایر است. البته آن گاه که انسان از تعقّل در وحی دور شد گرفتار آرای سخیف بشری می شود و بشر هم ممکن الخطاست.
در هر حال این چنین است که در بهره مندی از بیانات معصومین علیهم السلام تعقّل قطعی است و هر کس تعقّل ذاتی یا کسبی اش قوی تر و از همه زمینه های انحرافات آرای بشری دورتر قرار گرفته باشد بهتر می تواند از این بیانات شریف استفاده کند. لذا به تعقّل اصطلاحی و مطالب فلسفی مصطلح، بسیاری از شخصیت های مهم بی توجه بوده اند و در عین حال بهترین و سالم ترین فهم را از مطالب وحیانی داشته اند. از قبیل جناب سلمان، جناب ابی ذر جناب مقداد و بسیاری از بزرگان در عصر خودمان این چنین بوده اند. زمانی بنده خدمت یکی از شخصیت های فقهی که عموما حوزه ها به عنوان فقیه اهل البیت علیهم السلام یاد می شدند یک بحث فلسفی را مطرح کردم، گفتند: من فلسفه نخواندم. آن ابتدای طلبگی یک کسی منظومه ای می گفت و رفقا می رفتند و به من هم گفتند، رفتم و دیدم یک حرف هایی است که معلوم نیست به کجا بند است، نرفتم و بعد اصرار کردند که چرا نمی آیی؟ بنا بر استخاره شد. جواب استخاره هم این شد که نروم و نرفتم. بعد هم به من گفتند: آقای استخاره ای. پس بدون فلسفه می توان به کلیه مدارج عرفانی، فقهی و حقایق اسلامی نایل شد. البته گرچه دانستن فلسفه و اصطلاحات آن، برای برخی امتیاز است ولى طريق امن در رسیدن به معارف حقه نمی باشد.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام - نامه ی 31 نهج البلاغه – فرمودند:
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ، أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَريكَ لأتَتْكَ رُسُلُهُ، وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكه وَ سُلْطَانه، وَ لَعَرَفْتَ أفْعَالَهُ و صِفَاتِهِ، وَ لكِنَّهُ إِلهُ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ، لا يُضَادُّهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ. ممكن است در ابتدا به نظر برسد که تمام این عبارات، در ارتباط با یک استدلال است. ولی با قدری تأمل، مشخص می شود که هر قسمت بیان گر استدلالی جداگانه است. در کل، در این بیان شریف، از سه طریق، نفی شریک از ذات مقدس حضرت حق تعالی شده است. استدلال اول این است وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ، أنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَریک لاتَتْكَ رُسُلُهُ». در توضیح همه این استدلال ها می توان گفت: اگر شریکی در کار باشد، و خدایان متعدد فرض شود با توجه به فرض اله (یعنی ذات در بردارنده ی جمیع صفات کمالیه و نفی همه صفاتی که نقصی در آن ها است لازمه ی تعدّد، سه تا مطلب است:)1. حکیمانه بودن بعثت رسل.2. این که اله دارنده ی همه صفات کمال (قدرت علم، اراده، مشیّت و سخاء، غناء و... می باشد می بایست که آثار قدرت و اقتدار آن خدا را هم در پهنه ی هستی می دیدی.)3. و چنان چه تعددی در کار باشد، می بایست که افعال و صفات او را هم می دیدی (مانند ایجاد چیزی و نیز تغییر و تغیّر در اشیا: خلقت اشیا هم به معنای ایجاد و هم به معنای خلق تقدیر. افزون بر این، باید صفات او هم معلوم بشود؛ زیرا بعضی افعال نشانه ی خشم اند و بعضی نشانه ی لطف است.)امّا می بینیم که ارسال رسلی غیر از همان انبیای که اعلان یگانگی اله را کرده اند نیست و آثار مُلکی هم که مثبت تعدد باشد نیست (آثار ملک، بر همان اله واحد دلالت دارد افعال و صفاتی هم که هست، نیز دلالت بر تعدد ندارند؛ و آن گاه که معلولی - که مثبت علت خاصی باشد - در کار نبود، آن علّت هم وجود نخواهد داشت.)پس قسمت اول این است: ﴿وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ، أنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيکٌ لأتَتْكَ رُسُلُهُ و در قسمت دوم می خوانیم: وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطَانِهِ و قسمت سوم چنین است وَ لَعَرَفْتَ أفْعَالَهُ و صِفَاتِهِ و لذا نتیجه این می شود که: وَ لكِنَّهُ إِلهُ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ.
گویا بودن عبارات، و روشنی استدلال، بیشتر شارحین را از توضیح بازداشته و در واقع فهم آن را به خود اشخاص سپرده اند.
به نظر می رسد شرح جناب میثم درباره این عبارات، با شرح ابن ابی الحدید یکی است گرچه در تقریر، قدری تفاوت دیده می شود. در شرح میثم آمده است که این بیان شریف، بیانی است اقناعی (نه برهانی) و بنابراین جای ایراد برهانی دارد، گرچه خطابی است قانع کننده. توضیح مراد جناب میثم: در بسیاری از اوقات، گوینده نظر دارد در سطحی سخن بگوید که مخاطب قانع شود. به این معنا که خود مدعا درست است، و آن چه هم که بیان می شود در حدّی مطلب را می رساند که فطرت سالم آن را می گیرد و وجدان را قانع می کند، گرچه از نظر بحثی زمینه ای برای «إن قلت» و «قلت» یعنى ایراد و اشکال را دارد.
در واقع اشکال وی این است که اگر چه آن چه که هست اثبات یک اله را بیشتر نمی کند، این آثار و صفات و افعال فقط در جهت اثبات اله مفید است، ولی نفی تعدد نمی کند؛ زیرا چه اشکالی دارد که دو اله باشد و در ارتباط با آثار ملک و صفات و افعال، وحدتی داشته باشند که برای ما معلوم و مشخص و مشهود نباشد. به سخن دیگر، اگر بخواهید با ادله دیگر، تعدّد آلهه را نفی کنید مانند برهان لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللهُ لَفَسَدَتَا (1)بحث دیگری است و مورد قبول است ولی با خود این عبارات بخواهیم نفی شریک کنیم، به نظر می رسد این بيانات تحمُّل این مقصود را نداشته و صرفاً بیاناتی «اقناعی و خطابی» است که خیلی از اوقات، متکلم در چنین صددی است و در این جا نیز به این جهت چنین آمده است.
امّا با قدری تأمل روشن خواهد شد که این بیانات، به هیچ وجه خطابی و اقناعی نیست بلکه بیان گر برهانی قویم و محکم است.
در بحث یکتایی حضرت حق، بعد از این که معانی متعددی برای یکتایی گفته شد. دلایل یکتایی حضرت حق را در فرازهایی از نامه ی 31 امام علیه السلام مطرح نمودیم و گفتیم که این دلیل تنها در بیان مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علی علیه السلام مطرح است. و این بیان ناب و بلند و بی نظیر در نهج البلاغه و در بعضی مجلّدات بحار شریف آمده و استدلال به این صورت بود که حضرت فرمودند: از چیزهایی که دلیل بر این است که خداوند متعال شریک و شبیه ندارد و یگانه است این است که اگر شریکی می بود او نیز پیامبرانی می فرستاد و آثار ملک و سلطه اش دیده می شد و چنان چه شریکی برای حضرت حق می بود افعال و صفات او را می شناختیم به
1) انبیاء، 22
این ترتیب برای اثبات یکتایی حضرت حق سه استدلال به شرح ذیل بیان شده ارسال نشدن کنار پیامبری از ناحیه شریک، مشاهد نبودن آثار قدرت و سلطه او، مورد شناخت قرار نگرفتن افعال و صفات اله ثانی، یعنی ارسال رسلی از ناحیه شریک تحقق پیدا نکرده و آثار ملکی دیده نشد افعال و صفاتی هم از او شناخته نشد. نبود این ها نشانه آن است که شریکی برای حضرت حق نیست و اله دیگری وجود ندارد که اگر وجود می داشت این چنین نبود. و می بایست این سه نشانه از ناحیه او هم تحقق پیدا می کرد. چون تحقّق پیدا نکرده نشانه این است که شریک و اله دومی وجود ندارد.
ولی جناب میثم می گوید نسبت به لأتَتْكَ رُسُلُهُ بی خدشه استدلال برهانی است اما در ارتباط با وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْکه وَ سُلْطَانه، وَ لَعَرَفْتَ أفْعَالَهُ و صِفَاتِهِ» می گوید چه مشکلی دارد آن چه که از آثار قدرت و سلطنت او دیده می شود و آن چه از افعال و صفات باری شناخته شده است، در ارتباط با دو اله باشد؟ چون هر دو حکیم اند و آن چه که مصلحت است انجام می دهند.پاسخ اشکال: اگر دو اله یا بیشتر باشند بایستی ما به الاشتراک و ما به الامتیاز داشته باشند و در نتیجه مختلف می شوند، مختلف که شدند، بایستی که آثارشان نیز مختلف باشد، و از این که آثار موجود در عین اختلاف ظاهری امّا با دقّت نظر، حکایت از وحدت تدبیر دارند لذا مثبت یک مدبّر حکیم می باشند نه بیشتر. (1اگر بگویید این مطلب درست است ولی پاسخ اشکال ابن میثم نیست، سؤال این است که از دو جمله ی دوم و سوم عبارت شریف حضرت چگونه می توان اثبات یکتایی و نفی اله ثانی کرد؟ پاسخش روشن است چون یکی از توالی فاسدش این است که چنان چه دو اله فرض شود و گفته بشود آن چه که از آثار ملک و صفات و افعال دیده و شناخته شناخته می شود، این ها در ارتباط با دو اله یا بیشتر می باشد. اشکالش این است که چرا اعلام نکنند که این ها مربوط به دو اله و یا بیشتر از دو اله است؟ این اعلام نکردنشان از سه حال بیرون نیست:)یا یکی دیگری را مانع از اعلام می شود، که این حاکی از ضعف و عجز است؛ و یا در این امر هر دو اهمال نموده اند، که این نیز برگشت به نقص و ضعف دارد؛ و یا دروغ گفته اند که بیش از یک إله نیست، بلکه می بایست با اظهار سلطه و ابراز افعال و صفات مربوط به خود، خود را به بندگانشان معرّفی
1) افعال الاهی بر خواسته از صفات الاهی است و صفات الاهی عین ذات پروردگار است لذا اختلاف در افعال دلیل بر اختلاف در صفات و دلیل بر اختلاف در ذوات است. لذا اگر افعال و آثار مختلف شود دلیل است که ذات هم مختلف است. سر دبیر
می کردند تا مردم و خلق، خدای شناخته شده را عبودیت کنند، پس با صرف نظر از برهان تمانع، برهان ترکیب و سایر براهین توحیدی، خود این بیان امام علیه السلام در دو جمله ی اخیر استدلالی است بر نبود دو اله کمتر و بیشتر. چه این که اگر خلق از آثار مُلک و بروز افعال و صفات نتوانستند دو اله را بشناسند بر خدایان است که خود اعلام وجود کنند و اگر نکرده اند یا ضعف است و عجز، و یا از اهمال و دروغ گویی و عدم صداقت آن هاست که همه ی این ها برگشت به نواقص است و اله باید مبرّا از نقص باشد.و دلیل دیگری که آقا حضرت امیر علیه السلام در نهج البلاغه برای توحید بیان نموده اند از جمله در جهت یگانگی حضرت حق و اثبات توحید به وحدت تدبیر اشاره فرموده اند: به این که پس از دقت نظر و تفکّر ژرف در موجودات کوچک و بزرگ، قوی و ضعیف، به صورت ها و اَشکال و رنگ ها و صفات و خصوصیات متفاوت و ارتباط بس عجیب و حکیمانه ی تمامی اجزای خلقت به یکدیگر آن هم در اتقان کامل، حکایت از مُدبِّری یکتا و بی همتا می کند، اگرچه تا این جا به نوعی مطالبی عرض شد اما قابل ذکر است که جاى إن قلت و ایرادهای دیگری هم هست که می گذاریم برای بعد.حضرت امیر علیه السلام - خطبه 185 - در بیان آثار قدرت پروردگار به خلقت شگفت انگیز مورچه توجّه داده است:﴿فَتَعَالَى الَّذِي أَقَامَهَا عَلَى قَوَائِمِهَا، وَ بَنَاهَا عَلَى دَعَائِمِهَا! لَمْ يَشْرَكُهُ فِي فِطْرَتِهَا فَاطِرٌ. وَ لَمْ يُعِنْهُ عَلَى خَلْقِهَا قَادِرٌ. وَ لَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذَاهِب فِكْرِكَ لِتَبْلُغَ غَايَاتِهِ، مَا دَلّتْكَ الدَّلَالَةُ إِلا عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ هُوَ فَاطِرُ النَّخْلَةِ، لِدَقِيقِ تَفْصِيلِ كُلِّ شَيْءٍ، وَ غَامِضِ اخْتِلَافِ كُلِّ حَيٍّ. وَ مَا الْجَلِيلُ وَ اللَّطِيفُ، وَ النَّقِيلُ و الخَفِيفُ، وَ الْقَوِيُّ وَ الضَّعِيفَ، فِي خَلْقِهِ إِلا سَوَاءٌ. وَ كَذلِكَ السَّماءُ وَ الْهَوَاءُ، وَ الرِّيَاحُ وَ الْمَاءُ»پس بزرگ است آن خدایی که مورچه را بر روی دست و پایش برپا داشت، و پیکره ی وجودش را با استحكام نگاه داشت، در آفرینش آن هیچ قدرتی او را یاری نداد و هیچ آفرینده ای او کمک نکرد. اگر اندیشه ات را به کار گیری تا به راز آفرینش پی برده باشی، دلایل روشن به تو خواهد گفت که آفریننده مورچه ی کوچک، همان آفریدگار درخت بزرگ خرماست، به جهت دقتی که جدا جدا در آفرینش هر چیزی به کار رفته است، و اختلافات تفاوت های پیچیده ای که در خلقت هر پدیده حیاتی نهفته است، همه ی موجودات سنگین سبک، بزرگ و کوچک، نیرومند و ضعیف، در اصول حیات و هستی یکسانند و هم چنین آسمان ها و هوا و بادها و آب یکی است. (1)
1) بحار الأنوار، ج 3، ص 26؛ الاحتجاج، ج 1، ص205.
توجّه به این جهت داده اند که ﴿مَا دَلّتْكَ الدَّلالَةُ إِلّا عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ هُوَ فَاطِرُ النَّخْلَة که هر چه دقّت در خلقت بشود در بررسی این ها یک هماهنگی و تدبیر واحد بر اساس علم و قدرت مشخص است بگونه ای که یک حقیقت بی شبیه و بی شریک مدبّر همه ی این هاست. باز هم عرض می کنم که این جا اشکالات و صحبت هایی است که خواهد آمد.
1- انبیاء، 22
2- بحار الأنوار، ج 3، ص 26؛ الاحتجاج، ج 1، ص205.
بعلاوه قرآن کریم؛
شهیدی، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، 1378 ه.ش.
رضی، سید شریف، نهج البلاغه، مترجم دکتر عبدالحمید آیتی، انتشارات بنیاد نهج البلاغه، 1386 ه.ش.
بحرانی، کمال الدین میثم ابن علی، ترجمه سید محمّد صادق عارف، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، 1370 ه.ش.
علّامه مجلسی، بحارالانوار، 110 جلدی، موسسة الوفاء، بیروت، 1404 ه.ق.
ابو منصور احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج، یک جلد، نشر مرتضی مشهد مقدس، 1403 هجری قمری.
معرّفی فرقه اهل حق
بنیان گذار فرقه اهل حق
معرّفی فرقه اهل حق
کدام بهلول؟
آشنایی با آرای فرقه اهل حق
نظریه ملّاصدرا درباره ی تناسخ
نظریه دونادون و ایرادها
استدلال ابن سینا در ردّ تناسخ
بطلان تناسخ در قرآن و روایات
کلید واژه ها؛ دونادون، تناسخ، اهل حق، حلول، فلاسفه، صوفيه، ملاصدرا.
اشاره
بر اساس مکتب پیامبران الهی، با مرگ روح آدمی از بدن جدا شده به عالم برزخ منتقل می گردد و در آن سرا، به حیات خویش ادامه می دهد. اگر از نیکان باشد به پاداش اعمال خوب خود در آن عالم متنعّم می شود و اگر از بدان باشد به کیفر کارهای ناپسند خویش می رسد تا زمانی که قیامت شود.
قضای الهی بر این تعلّق گرفته که روح بشر پس از مرگ، دوباره به دنیا باز نگردد و زندگی جدیدی را در این جهان آغاز نکند، بلکه در برزخ بماند تا قیامت آغاز شده و به سرای جاودان آخرت منتقل شود.
از قرون پیشین در هندوستان نظریه ای به نام تناسخ طرح شد که از بازگشت مجدّد ارواح به دنیا سخن می گفت، این نظریه با گذشت اعصار، رفته رفته توجه عدّه زیادی از مردم جهان را به خود جلب کرد، مسأله دونادون (تناسخ) از دیرباز در اندیشه برخی ملل مثل هندوان و یونانیان و برخی حکمای عهد باستان مثل، فیثاغورث، امید کلس، افلاطون و سقراط دیده می شود و زیر بنای عقیده ی آیین هایی هم چون بودایی و برهمایی می باشد. قابل ذکر است که مسأله ی رجعت و بازگشت نفوس گروهی خاص از افراد بشری پس از مرگ به بدن های دنیوی خود قبل از قیامت، غیر از تناسخ به معنای رایج آن است زیرا در تناسخ نفس به همان بدن اوّل باز نمی گردد، ولی در رجعت نفس به همان بدن رجوع می کند. و نیز آن چه در قرآن به آن تصریح شده که در امّت های پیشین مسخ هایی صورت گرفته است و طیّ آن برخی از انسان ها به صورت خوک و میمون در آمده اند، متفاوت با تناسخ می باشد زیرا در تناسخ نفس انسان پس از جدایی از بدن خویش به جنین یا بدن دیگر تعلّق می گیرد، امّا در مسخ نفس از بدن جدا نمی شود، بلکه تنها شکل و صورت بدن تغییر می کند تا انسان بدکار، خود را به صورت میمون و خوک دیده و از آن رنج ببرد. تناسخ به این معنا که نفس پس از مرگ وارد بدن دیگری در همین دنیا شود هیچ جایگاه محکم عقلی و نقلی ندارد و به هیچ وجه توجیه پذیر نیست.
در این مقاله درباره ی ماهیت فرقه اهل حق و اعتقاد آنان به تناسخ مطالبی ارائه شده است و به تناسب درباره نظر فلاسفه به خصوص ملاصدرا درباره تناسخ نیز اشاراتی شده است.
گروه اهل حق یک مذهب باطنی است که بیشتر در مغرب ایران زندگی می کنند. مرکزشان تا قرن هفتم هجری لرستان بوده، سپس این مرکز به کردستان و کرمانشاهان منتقل گردید. البته حروفی ها و متصوفه، خود را اهل حق و حقیقت نامیده اند. امّا اهل حق به معنی اخص نام گروهی است که به آن ها علی اللهی هم می گویند. این گروه یک نحله التقاطی است که تحت تأثیر افکار اسلامی، زردشتی، یهودی، مسیحی، مهرپرستی و مانوی و هندی و حتی افکار فلاسفه قرار دارند. از نشانه های خاص آن ها «شارب» است. یعنی موی سبیل را نمی زنند تا بلند شود و لب بالا را بپوشاند. آنان با جعل روایاتی، شارب را معرّف مسلک حقیقت می دانند و معتقدند که شاه ولایت علی علیه السلام نیز شارب خود را نمی زده است. از این جهت زدن شارب را گناه بزرگ می دانند. (1)بر اهل دانش مخفی نیست که تمامی انبیاء و نیز اوصیائشان شارب خود را می گرفتند و گرفتن ناخن و شارب از سنّت های انبیای الهی بوده است (2)در کتاب فقیه (3)روایت شده است که گرفتن شارب جمعه به جمعه باعث ایمن شدن از جذام است. اهل حقّ یک سری رهبران اصلی دارند که مورد قبول تمامی خاندان های آن هاست که عبارتند از: - نصیر 2- بهلول ماهی 3- شاه فضل ولی 4- بابا سرهنگ 5- شاه خوشین 6- بابا نااوس 7- سلطان اسحق 8- شاه ويسقلی قرمزی. (4)
البته همه این ها همراه با یاران و ساداتی که برای آنان ذکر شده است، مربوط به قبل از قرن هشتم هجری است ولی پس از آن خاندان ها و دودمان های دیگری به وجود آمده است که در مجموع یازده خاندان مجزّا را تشکیل می دهد که عبارتند از:
1- خاندان شاه ابراهیم 2- خاندان عالی قلندر 3- خاندان بابا یادگار 4- خاندان خاموش 5- خاندان میرسور 6- خاندان سیّد مصطفی (مصفّی) 7- خاندان حاجی بابو عیسی 8- خاندان ذوالنّور 9- خاندان آتش بیگی 10- خاندان شاه حیاس 11- خاندان بابا حیدر. (5)فرقه اهل حق هم اکنون به دو گروه محافظه کار و اصلاح طلب تقسیم شده است و این تقسیم نیز متأثّر از فرهنگ کشورهای غربی است. رهبری خاندان آتش بیگی بر عهده سام مشعشعی و رهبری خاندان شاه حیاس به عهده بهرام الهی فرزند نور علی الهی است که هم اکنون در خارج از کشور ایران بسر می برد. خاندان ها هر کدام رهبر خاص خود را دارد به آن رهبران سادات می گویند. امّا آنان سیّد واقعی و هاشمی نیستند، بلکه در نظر آنان هر شخصی رهبری فرقه را به عهده گیرد سید محسوب می شود. امّا عده ای از اهل حق بعضی از رهبران خود را سادات حسبی و نسبی دانسته اند بخصوص این سه خاندان: 1- شاه ابراهیمی 2- خاندان آتش بیگی و 3- خاندان خاموشی (6)
آرای مختلفی درباره زمان تاسیس این فرقه وجود دارد. طبق نظر جیحون آبادی، شخصی به نام نصیر مؤسس و بنیان گذار فرقه اهل حق می باشد، نصیر به گمان او غلام حضرت علی علیه السلام بوده است. (1)گرچه نویسندگان جدید این فرقه نامی از نصیر نیاورده اند ولی به نظر می رسد اهل حق همان نصیریه باشند. فرقه اهل حق، مسلک و آیین خود را، آیین یاری می نامند و این همان وجه مشترک فرقه اهل حق با نصیریّه است؛ چرا که معنی نصیر که کلمه ای عربی است، همان یاری کمک و می باشد. در نتیجه نصیری های ایران نام خود را به فارسی تبدیل کرده و خود را یار و یارستان و مسلک جدید را دین یاری نامیدند. (2)بنابراین می توان بنیان گذار این فرقه را نصیر معرفی کنیم و دیگران را گسترش دهنده مکتب نصیر دانست. (3)
در این نامه یا دوره هفتوانه مؤسس و مُقنّن اهل حق رو سلطان اسحاق (متولد 612، 300 سال عمر) می داند که در سده هفتم یا هشتم بوده.
سید قاسم افضلی: نامه او به سازمان دائره المعارف تشیع: این مسلک ابتداء در قرن چهارم به وسیله شاه خُوشین رواج یافته و او وعده داده که پس از رحلت خود روح ذاتیش به جسم شخصی به نام سلطان اسحاق حلول خواهد کرد.
نعمت الله جیحون آبادی:
اسفاری را در کتاب شاهنامه حقیقت ص 236 تا 239 می آورد که مؤسس و پایه گذار اهل حق را شخصی به نام نُصیر دانسته و او را غلام مولا علی علیه السلام می داند اما قول جیحون آبادی را افرادی از سران اهل حق مانند شیخ امیر و داود وکیل سلطان که هر دو اشعاری به زبان کُردی آوردن و نصیر را مؤسس اهل حق می دانند، تایید می کند.
در کتاب خاکسار و اهل حق ص 177 می نویسد: بنیان گذار اهل حق را شیخ صفی اردبیلی می داند.
در مشاهیر اهل حق، ص 2 می نویسد: آیین اهل حق در قرن دوم هجری توسط بهلول ماهی و یارانش پی ریزی شد.
در کتاب برهان الحق، ص 25 می نویسد در قرن سوم هجری شخصی به نام شاه فضل ولی، مسلک اهل حق را تاسیس کرد.
عدّه ای دیگر عقیده دارند که اهل حق از زمانی که خداوند با ارواح آدمیان به گفتگو پرداخته و از آن ها بر الوهیت خود اقرار گرفته (عالم ذَر یا اَلست) پی ریزی شد.
برخی افرادی چون بابانائوس و بابا سرهنگ دودانی را بنیان گذار اهل حق دانسته.اند
1) شاهنامه حقیقت، ص 135.
2) اهل حق، ص 163
3) سيد محمد على خواجه الدین نویسنده کتاب سرسپردگان می نویسد: منبعی که بتواند تاریخ حقیقی پیدایش آیین اهل حق را نشان بدهد سراغ نداریم. مجید القاصی در رمز یاری صفحه 9 چنین می نویسد: برای ظهور پیشوایان مذهبی یارستان (اهل حق) و تحریر دفترها، تاریخ دقیقی نمانده در این زمینه نظریاتی وجود دارد که بیان می کنیم:
در شاهنامه حقیقت اثر جیحون آبادی آمده است:
دگر گویم از داستان نصیر *** چگونه نمود به آن ذات حق سیر
و سپس داستان او را می گوید که فرزند پیرزنی بوده و غلام امام علی علیه السلام و در یک مسافرت با امام علی علیه السلام به لب دریایی می رسند حضرت علی علیه السلام به نصیر می گوید: برو کنار دریا و از یک ماهی، راه دریا را بپرس که نامش قرقره است.
نصیر رفت و گفتا به قرقر چنان *** هزاران هزار قرقر اندر زمان
مدرسی چهاردهی مؤلّف کتاب خاکسار و اهل حق این داستان را ساخته آقاخان دانسته است. این داستان در کلام شیخ امیر هم صفحه 50 بند 69 آمده است:
هر کس نیاران دین نصیرن *** بی طمع و هستی ای دنیا دیرن
هر کس نیاران نصیر پاکن *** رمزی بش دارو نگشت بی باکن
ترجمه:
هر کس از یاران در دین نصیر هست بدون طمع این دنیا را دارند
هر کس از یاران (مثل) نصیر پاک هست رمزی سهم او می باشد و از همه بی باک است.
جیحون آبادی نصیر را غلام حضرت امیر علیه السلام معرفی کرده است ولی تاریخ چنین صحابه ای را برای حضرت علی علیه السلام ذکر نکرده است غلام آن حضرت جناب قنبر بود. اما محمد بن نصیر که سردمدار نصیریه است در زمان امام عسکری علیه السلام می زیست او برای امام عسکری علیه السلام ادعای ربوبیت و برای خود ادعای نبوت کرد. شیخ طوسی در کتاب الغیبه آورده است او در ابتدا از یاران امام هادی علیه السلام شمرده می شد ولی چون آن امام درگذشت، دعوی بابیّت و مقام محمّد بن عثمان را که از نوّاب اربعه است، کرد و از سعدبن عبدالله روایت می کند: محمد بن نصیر نمیری دعوی نبوت می کرد و می گفت: امام حسن عسکری علیه السلام وی را بدان کار برانگیخته و او خداست.
محمد بن نصیر زناشویی با محارم و نزدیکی با مردان را روا می شمرد و آن را نوعی فروتنی و خدمت گذاری می دانست و می گفت: این کار از شهوت رانی نیک است و خداوند آن را ناروا نشمرده است. (1)محمد بن نصیر مورد لعن و طرد اهل بیت علیهم السلام عصمت قرار دارد. (2)
اهل حق را در گذشته های نه چندان دور در ایران «یارسان» و «طایفه» می گفتند و (هنوز هم گفته کنار می شود) در سوریه «علویان» و در ترکیه آنان را «بکتاشی» و در عراق «کاکائیه» و اسامی دیگری مثل «پاداسنی» گفته می شود. (1)و قدیمی ترین نام آن ها نُصیریه است. که از ریشه کلمه ی «نصر» به معنای یاری کردن می باشد و وقتی پیروان این فرقه به ایران راه پیدا کردند گویا ترجمه به کردی آن را به کار گرفته و خود را یارسان نامیدند. معمولاً اهل حق انتساب خود را به نصیر انکار می کنند و این بخاطر عدم اطلاع آنان از گذشته خویش است. دعوت به دین نصیر در کتب اهل حق بسیار به چشم می خورد:
ای و الله و دین نصیرتان بو *** ای را که راسی صد خیرتان بو
ای و الله به دین نصیرتان باشد *** در این راه راست صد خیر برای شما باشد (2)
هم چنین شیخ امیر قزوینه ای در بندهای 69 و 145 از کلام خود از نصیر نام برده است جیحون آبادی که از سران اهل حق در قرن سیزده بوده در شاهنامه خود نصیر را پیامبر دانسته و پیروان او را از آزاد از بندگی خدا می داند.
آزاد اهل نصیری ز پس علی شد بر آن ها خداوند و کس. (3)
لویی ماسینیون معتقد است نصیریان را سابقا نمیری نامیده می شدند. از زمان خصیبی (متوفّای 346 ه، 957 م) نصیری نامیده شدند. (4)
دیگر از رهبران این فرقه بعد از نصیری، حسین ابن حمدان خصیبی (260 - 346) است او با ابوعبدالله محمد بن جندب (235 هجرى الى 287) صاحب كتاب الايضاح في سبيل النجاح در قریه جنبلاء شاگردی استاد خود کرد و بعد به بغداد و از آن جا به سوریه رفت و این فرقه را گسترش داد. (5)
مدفن خصیبی در حلب معروف به بایراق است. نجاشی رجالی معروف و معاصر وی او را معتقد به حلول و تناسخ می داند. پس از خصیبی شخصی به نام بهلول در ایران ادامه دهند این راه بود و گویند که مقبره او در اسلام آباد غرب در استان کرمانشاه ایران در بالای کوهی به نام کول قرار دارد. او را بهلول ماهی هم گفته اند. (6)
گروه اهل حق برای بهلول مقام بلندی قایل اند و حتی او را از امام صادق علیه السلام هم بالاتر می دانند و با بی شرمی امام صادق و امام کاظم علیهما السلام را از شاگردان او دانسته اند و گاهی او را بر مسند خدایی که خدا در او ظاهر شده است نشانده اند:
1) دايرة المعارف تشیع، ج 3، ص 685، به نقل از مقاله قاسم افضلی از رهبران اهل حق.
2) قاسم افضلی، گنجینه سلطان اسحاق یا رموز یاری، دفتر هفتم، ص 20.
3) شاهنامه حقیقت، با مقدمه محمّد مکری.
4) مفتخری حسین، مقاله پیدایش نصیریان، مجله تاریخ اسلام، سال یکم، شماره سوم، فصل 22، از کتاب,Extremist shiites، اثر موسی متی، 1982م.
5) تاريخ العلويين محمّدامین غالب الطويل نشر دار الاندلس بیروت، ص 256 و العلويين و التشيع عزيز الابراهيم الطبعه الاولى، بيروت، ص 130.
6) دوره هفتوانه، ص 34 و 35.
ز بهلول دیگر نمایم بیان *** ز بغداد شد مظهر او عیان
که بد مظهر مرتضی زان بشر *** نبشناخت کس ذات آن دادگر
برادرش هارون بد پادشاه *** بدى منكر ذات پاک اله
که بهلول و جعفر معاصر بدند *** یکی پیر و یک شاه قادر بدند
همین مذهب جعفری دیده اید *** هر آن چه احادیث بشنیده اید
تماما همان شاه با عدل داد *** نشان داد بر جعفر اوستاد
که چون جعفر از صورت ظاهری *** بد استاد بهلول زان داوری
به مثل علی و نبی بوده اند *** به کس کشف اسرار ننموده اند
غلامانش بودند زان جایگاه *** بُدند محرم راز آن پادشاه
اول بود جعفر که بنیام بود *** که او مذهب شرع روشن نمود
جوانمرد قصاب، دیگر رجب *** همی بود در فکر حق روز و شب
حبیب بود، دیگر حسن گاویار *** دگر موسی کاظم شهریار
رجب بود زان عهد بس با وفا *** بدى مظهر داود راهنما
رجب چون از آن دور بگذشت باز *** به جام رضا گشت ظاهر به ناز
رضا بد علی نام ز آن روزگار *** بُدى مظهر داود شهسوار
جوانمرد قصاب بُد مصطفى *** بُدی خادم ذات بهلول شاه
دگر کاظم آن یار روشن ضمیر *** بُدى مظهر پیر موسی وزیر
به دست تعدی هارون زشت *** در آن عهد از امر حق کشته گشت
که هارون بدى مظهر آن یزید *** حسین کرده با اهل، زاندم شهید
دگر بُد حسن، مظهر روچیار *** حبیب نجار است پس یارگار
که بودند زان عهد صاحب يقين *** بُدند عبد درگاه آن شاه دین (1)
1) شاهنامه حقیقت صفحات 130/129/128 ابیات 4245 به بعد.
بهلول در شهر کوفه دیده به جهان گشود و آرام آرام چنان دیگر مردان حق راه سعادت را پیمود. پدرش که عموی هارون الرشید خلیفه عباسی بود، «عمرو» نام داشت. عمرو کوفی فرزندی داشت که نامش را «وهب» نهاده بود و کنیه اش «ابو وهب» نام گرفت. امّا این فرزند خوشنام کوفی، در میان مردم به «بهلول» معروف شده بود.
علّامه شهید قاضی نورالله شوشتری، با استناد به کتاب «تاریخ گزیده» پس از بیان مطالب فوق آورده است:
او (بهلول) در زمره متقیان عصر خویش قرار داشت. مولف کتاب «روضات الجنات»، در معرّفی بهلول عاقل چنین آورده است: عالم عارف کامل، کاشف از لطایف اسرار و فنون، بهلول بن عمرو عاقل عادل کوفی صوفی (صیرفی) معروف به مجنون... از شاگردان برگزیده امام صادق علیه السلام است.
وی در فنون حکمت، معارف و آداب اسلامی، فردی تکمیل است. سپس چنین می نویسد:
بهلول در ردیف فتوا دهندگان به شیوه مذهب شیعه بود و در دوران خویش، دارای مقبولیت عمومی بود. بهلول عاقل به ترویج و نشر معارف اهل بیت علیهم السلام پرداخت. فراگیری و سپس بازگویی و نقل روایات و احادیث معصومین علیهم السلام از جمله فعالیت هایی است که هر یک از راویان و شاگردان مکتب ائمّه بدان همت می گماردند.
محقّق بزرگوار، علّامه مامقانی است که پس از معرفی وی، نکاتی از ماجراهای زندگانی اش را بیان کرده است. ایشان در فهرست اولیه کتاب خود، بهلول را فردی عاقل و مورد اطمینان دانسته اند. مولّف گران قدر «قاموس الرجال» که پژوهش های رجالی خویش را با دیدی منتقدانه بر اساس کتاب «تنقیح المقال» نگاشته است، پس از ذکر نام بهلول، بخشی از مناظرات وی با خلفای عباسی را بیان کرده است.
هم چنین پژوهشگری دیگر در کتاب «منتهی المقال»، علاوه بر بیان برخی از مناظرات بهلول درباره اش چنین نوشته است:
«از برخی کتاب های تاریخ و غیر آن، معلوم می شود که بهلول دارای فضل و جلال و مقام بزرگی بوده است.»
در کتب اهل حق آمده است: عمرو بن لهب ملقب به بهلول بود که در قرن دوم هجری در کنار خانواده ای کرد متولد شد. او در آغاز خود را به دیوانگی زده و در سال 219 هجری در تنگه گول (در 16 کیلومتری اسلام آباد غرب در استان کرمانشاه در روستای چشمه سفید چشم از دنیا رفت.) (1)بنا به «نامه سر انجام» (2)بهلول نخستین کسی بوده که پس از پیدایش اسلام به دونادون (تناسخ) باور داشته و خود را آیینه تمام نمای خدا و فروغ ایزدی دانسته است. بنابراین بهلول آیین خود را در اورامان (3)پدید آورده و سپس با برخی از یاران خود به بغداد و از آن جا چون به امام صادق علیه السلام و خاندان پیامبر دلبستگی داشته به کوفه می رود.
بهلول زمان امام صادق علیه السلام با بهلول مورد نظر اهل حق از حیث مختلف است تولد بهلول عاقل در کوفه و تولد بهلول ماهی در روستای چشمه سفید در کرمانشاه است. بهلول عاقل از عرب و تیره عباسیان است و بهلول ماهی کرد است. بهلول عاقل در کوفه زندگی خود را سپری کرد و بهلول ماهی به اورامان می رود و از سویی بهلول ماهی بعد از خصیبی و بعد از نصیر بوده و نصیریه بعد از زمان امام حسن عسکری علیه السلام پدید آمد. بنابراین از نظر زمانی هم بین بهلول ماهی و بهلول عاقل فاصله زیاد است مضاف بر این که مطالب و عقایدی که از بهلول ماهی بروز کرده است صد در صد با آرای بهلول عاقل متفاوت است.
این گروه معتقد به تجلّی و حلول اند. در مورد تجلّی و نحوه آن و کیفیت حلول در آثار فرقه اهل حق آمده است:
کسانی که دارای اعمال پسندیده و خوب باشند، از جسم دیگری که از لحاظ مادی و معنوی وضع بهتری را داراست بهرهمند شده و یک قدم به خداوند نزدیک تر می شوند و اشخاصی که عمر را به تباهی تلف کرده و در فکر توشه نبوده اند، به ناراحتی بدتری دچار شده و به درجه پست تری تنزل می نماید. در جای دیگر تجلّی را دو قسم نموده اند:
1- تجلّى ذات بشر 2- تجلّى ذات مهمان.
تجلّی ذاتی بر دو نوع است... یکی تجلّی در بدو تولد مانند حضرت علی علیه السلام و سلطان سهاک و بابا خوشین و حضرت عیسی علیه السلام که این ها را ذات بشر گویند. و دیگری تجلی ذاتی در سنینی از دوران زندگی که «ذات مهمان» اطلاق می شوند، مثل «حضرت سید فرضی (صحنه ای) که ذات مهمان بوده است». به عقیده این فرقه وقتی اشخاص صورت کاملی از عرفان و طریقت پیدا نمودند و به حقیقت دست یافتند دیگر نیازی به عبادات مرسوم در شریعت ندارند اهل حق به چهار مرحله برای رسیدن به کمال باور دارند که در مرحله اول عمل به واجبات دینی را، لازم می دانند و از این به مرحله شریعت یاد می کنند، ولی در مراحل بعدی، یعنی طریقت، معرفت و حقیقت است که نیازی به عمل کردن بر واجباتی که در اسلام آمده، و ترک کارهای حرام، نیست. آخرین منزل وصل به خداست، آن ها می گویند: برای رسیدن به حق (خدا) بشر باید مراحلی را طی کند، و این همان چیزی است که اهل حق مدّعی آن هستند.
مجید القاضی می نویسد: مردم یارستان نبوت را برای تمام پیامبران مخصوصا خاتم النّبيين حضرت محمّد صلی الله علیه و آله قبول داشته و آن را محترم و آخرین پیامبر الهی می دانند. اما این فرقه اجمالاً واضع قوانین را شارع مقدس نمی دانند و تکیه اصلی آنان در تدوین و اجرای قوانین بر قول پیران حقیقت است. وی در جای دیگر می نویسد:
مردان برگزیده و دانشمندان (که مقصود از «مردان برگزیده» ظاهرا پیران حقیقت است). می توانند قانون مراودات اجتماعی را از قبیل ارث، قضاوت، داد و ستد (معاملات) با الهام از خط مشی یاری که مساوات و عدالت است، وضع نمایند. اهل حق در مورد امامت نیز تعابیری بسیار شبیه به نبوت داشته و همان الفاظ و اصطلاحات رایج را به کار می برند.
و بر مبنای اعتقاد به حلول و تناسخ، بیشتر پیران را مد نظر داشته و همه چیز را در آن ها خلاصه می کنند، اگر چه نامی هم از امامت برده و در الفاظ، اسامی بعضی از ائمه معصومین علیهم السلام را در جلوه یکی از پیران ذکر می کنند. در این رابطه نوشته اند: در امامت نیز کلیه امامان (اثنی عشر) و پیران حقیقت را از اولاد امام می دانند و به امامت معتقدند. با این حال در کمتر جایی کلمات معصومین علیهم السلام در دفاتر و کتب آن ها دیده می شود. در آثار و نوشته هایی که اشخاص اهل حق به عنوان رموز یاری نوشته و ارایه می دهند، مثلا به عنوان ماخذ مشروعیت «شارب» چیزی از امامت و عقاید امامیه و سخنان اهل بیت علیهم السلام دیده نمی شود و در مواردی سخنان مجهول و مجعول را در تایید آن از ناحیه ائمّه می آورند، در حالی که منظور آن احادیث «شارب داشتن» نبوده است.
امامت در جایی دیگر چنین تعریف می شود:
«مردم یارستان اعتقاد کامل به دوازده امام علیه السلام داشته، مخصوصا حضرت مهدی علیه السلام را ناجی بشر از زشتی ها و تاریکی های ظلمانی می دانند»
وی در جای دیگر امامت را چنین توضیح می دهد: پس از ختم شریعت و اتمام دوره پیامبران، ذات خداوندی در عرفا و اهل طریقت (مقدمه حقیقت و حقیقت اهل حق) متجلّی گردید. تقریباً تمام گفته ها و نوشته های منسوب به این فرقه در مورد امامت، همراه با قبول داشتن پیران و حلول و تناسخ است که متناقض با سخنان قبلی بوده و ظاهراً ائمّه علیهم السلام را طبق حلول و جلوه های حقانی «دون نادون» قبول دارند: چرا که بعضی از افراد منسوب به این فرقه (در شهرستان صحنه) اعتقاد به امامان شیعه و امام حسین علیه السلام را مطابق با تناسخ و حلول تعبیر می کنند، با این که معتقدند امام دوازدهم علیه السلام در آخر الزمان ظهور کرده و دنیا را از عدل و داد پر خواهد کرد، منتهی به عقیده آن ها هر یک از دوازده امام علیهم السلام مظهر و یا جامه یکی از پیشوایان اهل حق می باشد.
کتاب منسوب به جیحون آبادی «دون به دون» شدن همه ائمّه شیعه به جامه یکی از پیران به صورت نظم درآمده است. برخی از افراد این فرقه معتقدند سرّی که خداوند به پیامبران گفته، سرّ نبوت که از آدم شروع شده و به محمّد صلی الله علیه و آله که خاتم پیامبران است رسیده از آن پس به نام «سرّ امامت» که محمّد صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام گفته و از حضرت علی علیه السلام تا امام مهدی علیه السلام که دوازدهمین امام شیعه اثنی عشری است منتقل گردیده، پس از غیبت امام دوازدهم علیه السلام، این سرّ به مقدسین که رئیس و سرسلسله طریقت و قطب زمان خودشان بوده اند، یکی بعد از دیگری گفته شده است و نزد همین سرسلسله های 12 گانه یا 11 گانه «سرّ امامت» موجود بوده است. لذا آنان از غیب مطلع بوده و پیشگویی های آن ها متحقّق و یا به وقوع خواهد پیوست و حتّی سروده های منسوب به پیشوایان و سرسلسله های پیران حقیقت رموزی دارد که هر کس نمی تواند به آن اسرار دست یابد. از طرفی به اعتقاد اهل حق، تفسیر و تعبیر این رموز هم کار هر کس نیست، مگر دانشمندان و عرفایی که تجلیّات نورانی دارند و خودشان دیده دار هستند.
فرقه اهل حق که خود را متصل به حضرت امیر علیه السلام دانسته درباره آن حضرت مطالب مختلفی بیان کرده اند گاه حضرت را به عنوان مظهر ذات حق، و زمانی در افواه و نوشته ها به عنوان اولین امام ذکر شده و اصولاً نشانه بارز شیعه در این مسلک اعتقاد به علی علیه السلام و قبول داشتن او هست که گاهی به طور متناقض شخصیت او را تعریف می کنند و در بسیاری دفترها و
کتب شخصیت حضرت علی علیه السلام را از صورت حقیقی خود خارج کرده به درجه غلوّ رسانده اند. در عمل و افواه عامه، امامت را همانند شیعیان اثنی عشری قبول نداشته و عرفا و پیران حقیقت را محور و هدایتگر و ادامه دهندگان راه انبیا علیهم السلام می دانند، زیرا معتقدند پس از ختم شریعت و اتمام دوره پیامبران، ذات خداوندی در عرفا و اهل طریقت تجلّی کرده و طبیعتاً اولین تجلّی باید نسبت به حضرت علی علیه السلام روا داشته شود.
در جای جای دفاتر و کتب منسوب به این فرقه جملات فراوانی به چشم می خورد که حضرت علی علیه السلام را به درجه الوهیت رسانده و بالاتر از درجه امامت نشانده اند. صریح ترین الفاظ در این باره را کتاب «حق الحقایق یا شاهنامه حقیقت» دارد که سرورده های یکی از افراد این مسلک است که «دون نادون» و تجلی ذات حق در وجود حضرت علی علیه السلام را بیان می دارد.
بدور محمّد همان کردگار *** شد از جامعه مرتضی آشکار
در جای دیگر دارد:
پس از رحلت احمد مصطفی *** بر او جانشین گشت آن مرتضی
که آن مرتضی بود ذات خدا *** به تخت بقا گشت فرمانروا
اصولاً اهل حق، همین اشخاص را واضع قوانین قلمداد می کنند به ویژه سلطان اسحاق را واضع و تجلی ذات (مظهر) علی علیه السلام می دانند و برای او منزلتی برابر با علی علیه السلام قائل اند. آن چه که فعلا مشهود است و بین مردم اهل حق به آن اهمیت داده می شود، اصول مسلک اهل حق است که بر هر اصل دیگر مثل رسومات شرط و اقرار قرار مدارهای «بیا و بس» پر دیوری و یا سرسپاری و اعتقاد به منصوبین سلطان اسحاق در بیا و بس (پردیوری) مثل هفت تنان هفتوان چهل تنان و چهل وان و غیره عملا ترجیح داده می شود.
البته عده ای از بزرگان اهل حق اعتقاد به الوهیت علی علیه السلام را منکر شده و در اینباره می نویسند: و یارستان هیچ گاه حضرت علی علیه السلام را خدا نمی دانند و آن چه مسلم و مشخص است نسبت هایی که به اهل حق به عنوان «علی اللهی» بودن داده اند و یا در بعضی کتب و مقاله ها، «علی اللهی» را شعبه ای از اهل حق می دانند خلاف محض است؛ زیرا حضرت علی علیه السلام که فقرای اهل حق به آن عشق می ورزند و آن چه در «کلام سرانجام» کتاب یارستان حکایت دارد، اهل حق بایستی به پیروان مؤمن و پاک باخته به حضرت علی علیه السلام و عرفان گران قدرش ارزش قایل شوند...
در این صورت مردم اهل حق بزرگ ترین و بالاترین الهام گیرنده مکتب ذاتی علی هستند که می گویند علی علیه السلام خدا نیست و امّا از خدا هم جدا نیست.
در نظر برخی از اهل حق، علی علیه السلام نامحدود و بی انتهاست و مظهر کلّی خداست و ذات خداوندی بیشتر از همه بر او نازل شده و تجلّی پیدا کرده است.
سخنان او را تحت عنوان «سخنان حضرت مولا علیه السلام در خطبة البیان» چنین آورده اند:
أَنَا الَّذِي عِنْدَهُ مَفَاتِيحِ الْغَيْبِ أَنَا الَّذِى بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمُ ؛ أَنَا الَّذِي عِنْدِى خَاتَمِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ ، أَنَا مَخْرَجَ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْقُبُورِ أَنَا صَلَاةُ الْمُؤْمِنِينَ وَ زَكَاتِهِمْ وَ حَجِّهِمْ وَ جِهَادِهِمْ ، أَنَا الباريء الْمُصَوِّرِ فِي الارحام أَنَا منوّر الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ النُّجُومِ .... به اعتقاد برخی از پیروان این مسلک، علی علیه السلام کسی است که در زمان های مختلف و با صور گوناگون و در اجسام مختلف با نام های علی، بهلول، اسحاق، بنیامین ظهور نموده و سلطان اسحاق مظهر علی است و این دو یکی هستند کما این که تعابیری این چنینی از امام صادق علیه السلام و امام مهدی علیه السلام دارند، این نوع سخنان، در میان عامه مردم اهل حق شنیده می شود. گاهی مقام علی علیه السلام را از پیامبر صلی الله علیه و آله بالاتر می دانند و معتقدند حضرت علی علیه السلام پیش از حضرت محمّد صلی الله علیه و آله وجود داشته و گاهی هم بیان می کنند علی علیه السلام شهید نشده و هنوز نمرده است. ولی برخی از اهل حق الوهیت علی علیه السلام را قبول نداشته، حضرت را به عنوان امام اول می دانند.
اساسا بعضی اهل حق را چنین معرفی می کنند: «اهل حق نامی است بر شعبه ای از غلاة، یعنی آن ها که درباره علی علیه السلام راه غلوّ را پیموده، آن حضرت را به مقام الوهیت بالا برده اند، بعضی از غلاة گفته اند: «باری تعالی ظاهر می شود در صورت خلق و انتقال می کند از صورتی به صورتی و کمال صورتش «علی» است و چون بر آن معرفت حاصل کند، تکلیف از آن ساقط می شود».
ولی غلاة که مصداق روشن آن علی اللهی ها هستند، از نظر بعضی اهل حق رد شده است، اگر چه بعضی دیگر از کلمه «علی اللهی» ابایی ندارند، بلکه به آن معترفند. بعضی دیگر از افراد منسوب به این فرقه می نویسند: «گروهی ساده لوح اهل حق به علت بی اطلاعی از مبانی عقاید خود و معاشرت و همسایگی با فرق مختلف دیگر از جمله علی اللهی ها، بدون این که خودشان هم متوجه شده باشند، اختلاط و امتزاج و انحراف مهمّی در اساس مسلکشان به وجود آمده است».
وی هم چنین می نویسد: «چون در افواه عموم شهرت دارد گروه اهل حق، علی اللهی هستند و حاشا و کلّا چنین تصوری در اصل باطل است».
این بود مختصری از افکار و آرای گروه اهل حق که اولاً به جهت بی دلیل بودن و در ثانی مخالفتش با آیات قرآن و سخنان معصومین علیهم السلام مردود است و امّا آن چه بیشتر مورد نظر است نظریه دونادون (تناسخ) این گروه است.
تناسخ، اصطلاحی در کلام و فلسفه و عرفان به معنای انتقال روح از جسمی به جسم دیگر. در لغت از ریشه ی نَسَخ به معنای برداشتن چیزی و گذاشتن چیزی دیگر به جای آن یا تغییر دادن چیزی به چیز دیگر است، مثل «نَسَخت الشمسُ الظل» (خورشید جای سایه را گرفت) از همین ریشه، «تناسخ ازمنه» را به معنای پی در پی گذشتن زمان ها آورده اند. (1)تناسخ ورثه در فقه - که گاه با لفظ مناسخه به آن اشاره می شود - نیز عبارت است از مردن وراث یکی پس از دیگری بی آن که میراث تقسیم شود. (2)معنای اصطلاحی مشهور تناسخ با همین معانی و دلالت های لغوی ارتباط دارد. برای اشاره به این معنا تعبیرات دیگری چون عود، نقل، رجعت روح، انتقال و تقمّص نیز به کار رفته است.
انتقال روح به صورت های مختلفی قابل فرض است که آن ها را با چهار کلمه ی نسخ و مسخ و رسخ و فسخ بیان می کنند. مسخ در لغت به معنای تغییر شکل ظاهری به ویژه به شکلی زشت تر از صورت قبلی است، رسخ به معنای ثابت شدن در موضع و فسخ به معنای نقض و فساد شیء است (3)تعریفی متداول از نسخ و مسخ و رسخ و فسخ به ترتیب عبارت است از:
انتقال روح انسان به جسم انسان دیگر، انتقال روح انسان به جسم حیوان، انتقال روح انسان به جسم گیاه، انتقال روح انسان به جسم جماد (4)ارتباط دو واژه ی رسخ و فسخ با معانی اصطلاحی آن ها ساختگی به نظر می رسد. چنان که تعریف آن ها در منابع مختلف یکسان نیست. (5)هر چند بعضی کوشیده اند معنای اصطلاحی آن ها را با معنای لغویشان ربط دهند. (6)
بعضی، از تناسخ صعودی در کنار تناسخ نزولی که چهار نوع مذکور را شامل می شود سخن گفته اند. تناسخ صعودی به معنای فرا رفتن از جسم انسانی؛ مثلاً تبدیل شدن به فرشته یا جرم آسمانی است. علاوه بر این می تواند به معنای سیر روح از مراتب مادون، مثل مرتبه ی، جماد به مراتب بالاتر باشد. (7)
1) فراهيدى، راغب اصفهانی، ابن فارس، مرتضی زبیدی، ذیل «نسخ».
2) ابن قدامه مقدسی، ج 7، ص 41؛ خطیب شربینی، ج 3، ص 36؛ شهید ثانی، ج 8، ص 252 و 253؛ زحیلی، ج8، ص433.
3) فراهیدی، جوهری، ابن منظور، مرتضی زبیدی، ذیل «مسخ»، «رسخ»، «فسخ».
4) عضدالدین ایجی، ص 374؛ تهانوی، ذیل مادّه ؛ برای تعاریف دیگر رجوع کنید به ابن حزم، الفصل، ج 1، ص165؛ نسفی، 1359ش، ص187؛ علّامه حلّی، 1379ش، ص399؛ سبزواری، ج 5، ص195.
5) ابوالمعالی، ص 36، تبصرة العوام، ص 87 عضدالدین ایجی، تهانوی
6) به ابوریحان بیرونی، ص 49، لاهیجی، ص 657
7) شهرستانی، نهاية الاقدام، ص 378، احمد طبرسی، ج 2، ص 344، نسفی، 1359ش، ص188، عضدالدین ایجی، همان جا، صدرالدین شیرازی، 1380 ش، ص 438.
در حوزه های گوناگون، مانند کلام و فلسفه و عرفان، تناسخ معانی بسیار مختلفی یافته و حتی در یک حوزه ی واحد نزد متفکران مختلف معانی اصطلاحی دیگری پیدا کرده است.
در آیین های مختلف هندی، از جمله آیین بودا، صورت هایی از اعتقاد به تناسخ از دیرباز رایج بوده است. سخن ابوریحان بیرونی که تناسخ را در مقایسه با یوم السبت یهودیان و تثلیث مسیحیان و شهادت بر توحید مسلمانان، نشانه و مشخصّه ی هندوان می خواند، حاکی از شناخت مسلمانان از این امر است. یونانیان باستان نیز تناسخ را می شناختند و آن را به مصریان نسبت می دادند. افلاطون (1)احتمالاً به پیروی از سنّت اورفه ای فیثاغوری، فرض تناسخ را مطرح کرده است. (2)همین سنّت از افلاطون به نوافلاطونیان و غُنوسیان منتقل شده است، تا جایی که بسیاری فرقه های غنوسی از جمله مانویان - که ظاهراً تحت تأثیر آیینهای هند هم بوده اند - به نوعی تناسخ اعتقاد داشته اند (3)با ترجمه ی آثار فلسفی یونان و رواج عقاید مانویان در عصر،عباسی، این سنّت به جهان اسلام رسیده است. علاوه بر این ها، باید به مفهوم مسخ اشاره کرد که در ادیان ابراهیمی وجود دارد. احتمالاً آشنایی بعضی اعراب جاهلی با تناسخ (4)از همین مقوله ی مسخ بوده است. در اعتقادات اعراب آمده که مار را صورت مسخ شده ی جن ها می دانستند و آن را جن و شیطان می نامیدند. (5)هر چند تناسخ روح در بدن های انسانی را هم به اعراب جاهلی نسبت داده اند. (6)قرآن و حدیث. فرض تناسخ به تمامی باورهای دینی سنّت ابراهیمی، بخصوص معاد اخروی، مغایرت دارد. آن چه در قرآن و احادیث در باره ی سرنوشت انسان پس از مرگ آمده، مؤید این معناست که روح پس از مرگ به نحوی باقی می ماند تا در روز قیامت که خدا دوباره جسم را زنده می کند به پاداش و کیفر اعمال خود برسد.
فرقه اهل حق حیات پس از مرگ را نیز بر پایه اعتقادات تناسخی و حلولی تعبیر و تفسیر کرده اند. طبق نظریه پیشوایان یارستان و روی اصل اعتقاد به حلول روح، فقط جسم شخص متوفی از بین رفته و به خاک تبدیل می گردد، ولی روح او بر حسب اعمالش به جسم دیگری در همین دنیا حلول می نماید. نوشته اند: «مردم یاری، بهشت و دوزخ را همین جهان می دانند؛ زیرا معتقد به تعویض جسم و حلول روح هستند و مجازات اعمال در همین دنیا تحقیق پذیرد».
1) ج 1، ص 483 و 484.
2) رجوع کنید به دایرة المعارف فلسفه، ذیل " reincarnation"
3) دايرة المعارف دين، دايرة المعارف فلسفه، نیز رجوع کنید به فلوطین، ج 1، ص 511.
4) ابن ابی الحدید، ج 1، ص 119.
5) رجوع کنید به ابن منظور، ذیل «رأی»؛ برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به طُرَیحی، ذیل «ارنب»، «ذأب»، «عقرب»، «وزغ».
6) مجلسی، ج 7، ص 25؛ طباطبائی، ج18، ص 174.
در توضیح نوشته اند: کسانی که دارای اعمال پسندیده و خوب باشند، در جسم دیگری که از لحاظ مادی و معنوی وضع بهتری را دارا شده و یک قدم به خداوند نزدیک تر می شوند و اشخاصی که عمر را به تباهی تلف کرده و در فکر توشه نبوده اند، به ناراحتی بدتری دچار شده و به درجه پست تری تنزل می نمایند.
مردم یارستان علاوه بر مکافات بعد از مرگ به یک محشر کلی نیز معتقد بوده و آن زمانی است که این جهان، طبق مشیت الهی دگرگون گشته و به حساب ها رسیدگی گردد. در توضیح معاد و تفاوت آن با معاد شیعه اثنی عشری می نویسند مردم یارستان معاد را در روح پذیرفته و معتقدند روز محشر روح های پاک به تجلی روح الهی پیوسته و روح هایی که در طول زمان تناسخی توانسته اند خود را تصفیه نمایند، به تناسب به مکافات اعمال خویش می رسند.
عقیده اهل حق درباره تناسخ که مبتنی بر حلول روح به بدن های جدید و جدیدتر است شباهت تامی به عقیده مسیحیان درباره حلول خدا در حضرت عیسی علیه السلام دارد. گروه اهل حق عقیده دارند که خداوند به صورت شهبازی بر دامن مادر سلطان اسحاق آمد و به صورت سلطان اسحاق متولد شده است.
شیخ امیر قزوینه ای در کلام خود می نویسد:
خاوندگار بیلرای شریعت ای دون اظهار بی علی علیه السلام
خداوند بود که برای ترویج شریعت به جامه حضرت علی علیه السلام خود را آشکار کرد.
جیحون آبادی پدر نور علی الهی معتقد است که فاطمه بنت اسد همسر ابو طالب علیه السلام به ذات خداوند حامله گشت در کلام خان الماس نیز سخن از حلول است. (1)
نور علی الهی هم در برهان الحق خواسته با متفاوت نشان دادن مظهر و حلول حرف های پدرش را توجیه کند ولی موفق نشده است. (2)
مؤلّفان کتابهای فِرَق، تناسخیان را خارج از مسلمانان دانسته اند، مثلاً عبدالقاهر بغدادی (3)تناسخ را در زمره ی اعتقاداتی می آورد که موجب خروج فرد از اسلام می شود و ابن حزم ظاهری (4)می گوید در ردّ معتقدان به تناسخ اجماع مسلمانان بر تکفیرشان کفایت می کند. (5)
حسن بن موسی نوبختی (متوفی بین 300 تا 310) که مؤلّف فرق الشیعه، نخستین منبع مهم ما در باره ی غلات تناسخی است خود کتابی در ردّ تناسخیه داشته (1)و به ابوعلی جُبّائی (متوفی 303)، متکلّم معتزلی، و ابوالحسن اشعری (متوفی 334) کتابی در این باره نسبت داده اند. (2)
درباره ی «تناسخیه» گفته اند که به عقیده ی اینان روح همواره از بدنی به بدن دیگر می رود و این سیر هرگز به پایان نمی رسد، بنابراین بهشت و دوزخ در همین دنیاست، بهشت صورت های نیکو و لذات دنیوی است و دوزخ صورت های زشت مثل تن بیمار یا ناقص یا بدن حیوانات پست و رنج های دنیوی. (3)نامتناهی بودن سیر تناسخ، افراطی ترین عقیده ای است که به تناسخیه نسبت داده اند، امّا در حقیقت بسیاری از معتقدان به تناسخ، بنا به تبیین خود از علّت تناسخ، این سیر را متناهی دانسته اند. (4)
در این میان دو نوع عقیده درباره ی موجبات وقوع تناسخ می توان تشخیص داد: یکی این که تناسخ کیفر بدکاران است و روح با عذاب دیدن در بدن های پست، تطهیر می شود، نوع دوم که می تواند تعبیر پیچیده تری از نوع اول باشد مبتنی بر فرض روح مجرد و عمدتاً نفی مدخلیت جسم انسان در هویت اوست. (5)طبق این عقیده که صورت ها و تجلیات مختلفی دارد روح یا نفس اگر پس از مرگ به تجرد کامل و قطع پیوند با جهان مادی نرسیده باشد، ناگزیر در اجساد می ماند تا این تجرد حاصل شود.
مطابق با تناهی یا عدم تناهی سیر تناسخ، معتقدان به دو دسته می شوند، دست های فقط وجود جهان مادّی را تأیید می کنند و دسته ی دیگر به معاد مطابق تعالیم ادیان نیز معتقدند. (6)
به کسانی که تناسخ را همیشگی دانسته اند، این نسبت را داده اند که تجرّد روح در میان ایشان پذیرفته نیست و روح را جرمانی و منطبع در جسم می دانند، اما نزد ایشان نیز ممکن است بعضی روح را از سنخ جسمانیات ندانند. (7)هم چنین به رغم آن که بعضی (8)اعتقاد به تناسخ را مرتبط با اعتقاد به قدم عالم و نفوس فرض کرده اند، چنین ارتباطی ضروری نیست و معتقدان به تناسخ می توانند معتقد به حدوث هم باشند. (9)اساساً بحث تناسخ در کلام عمدتا در بحث آلام (رنج ها) مطرح بوده است. مشاهده ی رنج کودکان و جانوران بی گناه دلیلی شده است تا این رنج را کیفر گناهان گذشته ی آنان در بدنی دیگر بشمرند. (10)از آن جا که اصولا نزد اشاعره تعیین عقلانی حسن و قبح امور پذیرفته نیست، خود بخود نتایج مترتب بر چنین عقیده ای نفی می شود. (11)هم چنان که ابن حزم ظاهری هم در محاجّه با اهل تناسخ به مخدوش بودن مبنای آنان، که همان مبنای معتزله است، اشاره می کند و می گوید بر مبنای خود آنان، خدایی که عادل و حکیم و رحیم باشد اصلا موجودی نمی آفریند که در معرض معصیت قرار بگیرد و نیازی به عذاب کردنش باشد. (12)
1) ابن ندیم، ص 225؛ نجاشی، ص 64.
2) مسعودی، ص396؛ برای نمونه هایی از کتاب های مربوط به تناسخ رجوع کنید به آقا بزرگ طهرانی، ج 1، ص 67- 68، ج 4، ص 175، 364، ج 10، ص 184، 191، ج 11، ص 6، 157، ج 24، ص 14، ج 25، ص 57.
3) مَلَطى، ص 27، 29؛ بغدادی، اصول الدین، ص 235؛ هفتاد و سه ملت، ص 30-31؛ مهدی لدین الله، ص 73-74.
4) میرک بخاری، ص 374.
5) ملطی، ص 27، کرمانی، 1977، ص 84؛ علم الهدی، 1405 - 1410، ج 4، ص 30.
6) بغدادی، الملل و النحل، ص 116؛ مهدی لدین الله، ص 74.
7) شهرزوری، ص 519؛ صدرالدین شیرازی، 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 7.
8) ابوالمعالی، همان جا، ابن میثم، ص153، علامه حلّی، 1337ش، ص 244، تفتازانی، ج 5، ص 90.
9) فخر رازی، 1407.
10) بغدادی، اصول الدین، ص 241؛ علم الهدی، 1408، ص 180؛ ابن حزم، الفصل، ج 1، ص 168، طوسی، تمهید الاصول، ص 233، همو، الاقتصاد، ص 83، 87؛ امام الحرمین، ص 274، 279؛ ابن جوزی، همان جا؛ علامه حلّی، 1371 ش، ص 356.
11) بغدادی، همان جا، امام الحرمین، ص 286، شهرستانی، نهایة الاقدام، ص371، یافعی، ص99.
12) ابن حزم، الفِصَل، ج 1، ص 169.
البته اشاعره ادلّه ای هم در برابر اهل تناسخ آورده اند. از جمله این که اگر وضع فعلی هر کس کنار حاصل کارهای گذشته ی اوست و افراد بر حسب اعمال خود به درجات پایین تر یا بالاتر می روند، در مورد عالی ترین درجه ی خیر و پایین ترین درجه ی شرّ این مشکل پیش می آید که امکان فرا رفتن یا فرود آمدن سلب می شود. یعنی اگر پیامبر یا فرشته که در عالی ترین مرتبه ی خیر قرار دارند ثوابی کنند، درجه ی بالاتری وجود ندارد که به پاداش عملشان به آن برسند، و اگر شیطان که در پایین ترین مرتبه ی شرّند، مرتکب گناهی شوند، مرتبه ی فروتری وجود ندارد که کیفر گناهشان شود. (1)عضدالدین ایجی (متوفی 756) لزوم یادآوری احوال گذشته در بدن سابق را، که عملا رخ نمی دهد، بر ضد تناسخ مطرح کرده است. عبدالقاهر بغدادی در محاجّه با تناسخیان دو شقّ را مطرح کرده است: اگر معتقدان به تناسخ آغازی برای وجود روح در بدن نپذیرند یعنی روح را قدیم فرض کنند، رأیشان با ادله ی نفی قدم (2)باطل می شود، امّا اگر آن را حادث بشمرند و بپذیرند که ورود روح به بدن آغازی داشته که جزای عملی قبلی نبوده است، همین را در مورد بدن فعلی هم می توان گفت و وجهی برای فرض تناسخ نمی ماند. گرچه اساس عقاید اشاعره مورد قبول ما نیست ولی نباید این، ما را از ایرادهای وارد آنان باز دارد. دلیل مهم تری که معتزله و شیعه نیز آورده اند و صورتی از آن در احادیث نیز دیده می شود. (3)مبتنی بر توجه به عامل نخستین تناسخ است. مطابق این دلیل - که قاضی عبدالجبّار آن را قوی ترین دلیل در رد تناسخ می خواند - اگر هر رنجی فقط کیفر گناهی باشد، تکلیف اولی که گناهکاران با تن زدن از آن دچار معصیت شده اند توجیه پذیر نخواهد بود، چون در هر حال تکلیف همراه با رنج و مشقت است. (4)تقریر دیگری از این مسئله را شهرستانی آورده است. وی می گوید: هر فعلی در نظر معتقدان به تناسخ جزایی دارد. حال باید دید سلسله ی افعال و جزاها آغازی دارد یا نه اگر سلسله بدون آغاز باشد دور پیش می آید که محال است، امّا اگر آغازی داشته باشد این آغاز باید فعل باشد نه جزا، زیرا جزا به فعل دیگری مرتبط می گردد و این باز منتهی به دور می شود. (5)امّا تفاوت اشاعره و معتزله در آن جاست که اشاعره این استدلال را بر ضدّ خود معتزله هم مطرح می کنند، حال آن که معتزله فقط این رأی را که حُسن آلام منحصر به استحقاق باشد، ردّ می کنند و قبول دارند که رنج باید وجهی عقلی داشته باشد.
قاضی عبدالجبار معتزلی (متوفّی 415) در بحث مفصّلی در شرح و ردّ نظر تناسخیان ادلّه ی بطلان آن را به دو قسم می کند: یک قسم دلیل نشان می دهد که رنج ها الزاماً استحقاقی نیستند و قسم دیگر دلالت دارد بر این که خدا می تواند رنج ها را برای نفعی مترتب بر آن ها یا برای دفع ضرر به واسطه ی آن ها پدید بیاورد. متکلمان شیعه نیز بر همین مبنا تناسخ را ردّ می کنند، چنان که شیخ طوسی در الاقتصاد (1)آورده است که حُسن آلام به سبب جلب منافع یا دفع ضرر، قول تناسخیه را باطل می کند.
نفی استحقاقی بودن رنج ها از آن جا ممکن است که هر عقوبتی مقارن توهین و تحقیر و استخفاف گناهکار است، در حالی که مثلا فرد بیمار یا مصیبت دیده را کسی مذمّت و تحقیر نمی کند و اهانت و تحقیر کودکان و حیوانات کاری غیر معقول است. علاوه بر این، رنج های پیامبران را نمی توان پیامد گناهانی دانست که در بدنی دیگر کردهاند زیرا پیامبران هرگز مرتکب گناه نمی شوند، چه پیش از بعثت و چه پس از آن. (2)هم چنین اگر رنج کیفر گناه است. توبه که ساقط کننده ی کیفر است باید موجب رفع رنج شود، مثلا بیمار با توبه بهبود یابد، که در عمل چنین نیست. رنجی هم که انسان برای سود خود یا دفع ضرری از خود متحمّل می شود هرگز نمی تواند کیفر محسوب شود، مثلا انسان خود را در طلب علم و ادب یا در تجارت یا درمان به زحمت می افکند امّا این کار را برای سود نهایی اش می کند. دلیل کلامی دیگری که قاضی عبدالجبار به نقل از ابوهاشم جُبّائی (متوفی 321) می آورد، این است که رنج اگر عقوبت باشد صبر و رضا به آن درست نیست بلکه انسان از آن می گریزد، امّا در بیماری ها صبر و رضا لازم است و به آن سفارش شده است که این امر نشان می دهد این گونه رنج ها امتحان اند نه عقوبت. (3)
امّا همان طور که می بینید این دلیل کامل نیست زیرا رضایت در صورت عقوبت تصور دارد. دو دلیل دیگر در ردّ تناسخ این است که بسیاری از کفّار و فاسقان در راحت و نعمت به سر می برند، پس اگر مطابق سخن تناسخیان این افراد پاداش نیکی های گذشته ی خود را می بینند مدح و بزرگداشت ایشان واجب خواهد بود، حال آن که این امر باطل است. (4)هم چنین در صورت قبول تناسخ لازم می آید که دست کم یک تن بتواند گذشته خود را در بدن سابق به یاد آورد. در این مورد طول مدت یا وقفه در کار عقل که ضمن انتقال روح به بدن بعدی پیش می آید، نمی تواند عذری برای فراموشی باشد چون در یادآوری امور مهم - مثل مصیبت والدین یا ریاست و تدریس - که در زندگی هر کسی پیش می آید، طول مدّت یا زوال عقل هیچ اثری ندارد. (5)
این دلیل را که اشاعره هم آورده اند، فخر رازی (متوفی 606) نقض کرده است. به نظر او کند می توان فرض کرد که یادآوری احوال هر بدنی موقوف به تعلّق به همان بدن باشد. از دلایل کلامی دیگری که در ردّ تناسخ آورده اند می توان به دلیلی اشاره کرد که در رساله ی هفتاد و سه ملّت از موضع اهل تسنن بیان شده است، به این مضمون که خداوند قادر است برای هر قالبی جانی تازه بیآفریند و نیازی به انتقال جان ها در قالب های قبلی نیست. همین تأکید بر قدرت الاهی مبنای استدلال ابو حامد غزالی (متوفی 505) در برابر فیلسوفان تناسخی بوده است. (1)متكلّمان عموماً ردّ تأویلات اهل تناسخ از آیات و روایات را به عنوان برهانی برضد آنان مطرح کرده اند، چنان که غزالی در پاسخ به کسانی که منكر استدلال عقلى امّا معتقد به اسلام باشند، از ادله ی نقلی استفاده کرده است. (2)
بحث دیگری که در مورد تناسخ مطرح شده مسئله ی تکلیف حیوانات است. بعضی از معتقدان به تناسخ، مثل احمد بن خابط و فضل حدثی، حیوانات را مکلّف و مورد امر و نهی دانسته اند. (3)ابن خابط معتقد بوده است که موجودات در جهانی غیر از جهان فعلی آفریده شده اند و همه مکلف بوده اند، موجودات مطیع به دارالنعیم و موجودات عاصی به دوزخ رفته اند امّا موجوداتی که نه عاصی تمام اند و نه مطیع تمام به دنیا منتقل شده اند و برحسب افزون تر بودن گناهان یا طاعاتشان به بدنی متناسب حال خود تعلق یافته اند. حیوانات فعلی همه چنین وضعی دارند تا این که یا اعمالشان به طاعت محض برسد و به دارالنعیم باز گردند یا اعمالشان همه معصیت شود و به دوزخ بروند. (4)
این گروه در تأیید سخن خود به آیاتی چون آیه ی 38 سوره ی انعام متوسل شده و برای هر نوع موجودی معتقد به رسولی از آن نوع شده اند. در این آیه آمده است که وَ مَا مِن دَآبَّة في الأَرْضِ وَ لاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلا أُمَمٌ أَمْثَالُكُم (5)اين نوع اعتقاد می تواند منجر به یکی دانستن موجودات شود، هم چنان که ابن خابط همه ی حیوانات را از جنس واحد می دانست. (6)حتّی برخی از اهل تناسخ، از جمله فرقه مخمّسه، معتقد بوده اند در عالم هیچ جمادی وجود ندارد و آن چه مردم بی جان می پندارند موجودات زنده ای در حال عذاب اند. (7)ردّ این نظر با ردّ مقدمه ی آن، یعنی تکلیف حیوانات، ممکن است، چنان که ابن حزم (8)در این باره گفته است که اشتراک انسان و حیوان فقط در حیات به معنای حس و حرکت است و انسان و حیوان در جنس (نه به معنای منطقی آن) اتّحاد ندارند، خداوند هم فقط موجودات صاحب قوه ی نطق را مخاطب قرار می دهد و تکلیف فقط برای موجود عاقل است که قادر به تصرّف و شناخت اشیاست، مانند انسان و جنّ و فرشته. (9)
1) غزالی، 1383، ص 49- 48.
2) همان، ص 51 - 54؛ ابن حزم، الفصل، ج 1، ص 169.
3) قاضی عبد الجبار بن احمد، 1382، ج 13، ص 429؛ بغدادی، الفرق، ص 274؛ طوسی، التبیان، ج 4، ص 129.
4) بغدادي، الفرق، ص 275- 274.
5) ابن حزم، الفصل، ج 1، ص 149؛ فضل طبرسی، ذیل آیه، شهرستانی، الملل و النحل، ج 1، ص 63؛ ابوبکر بن میمون، ص 512 - 513؛ هفتاد و سه ملت، ص36.
6) بغدادی، الفرق، ص 274.
7) سعد اشعری، ص 59؛ امام الحرمین، ص 275.
8) الفصل، ج 1، ص 149 و 167.
9) علم الهدی، 1405- 1410، ج 1، ص 425؛ امام الحرمین، ص 281.
اعتقاد به تناسخ گرچه در صوفیه - مانند گروه اهل حق - رواج خاصی دارد ولی در عین حال نمی توان تمامی صوفیان را تناسخی دانست. صوفیان بسیاری با تناسخ مخالفت صریح کرده و بر ردّ آن مطالب نوشته اند ولی نباید از این نکته غافل ماند که بسیاری از ردها بر اساس مبانی تصوف است که خود مورد اشکال است.
می توان به سخن محمود شبستری در گلشن راز (1)اشاره کرد: «تناسخ زان جهت شد کفر و باطل / که آن از تنگ چشمی گشت حاصل». در شرح این بیت آمده که منظور از تنگ چشمی، عقاید تناسخیان است. از جمله این که بدن را منحصر به جسم مادّی پنداشته و از بدن مثالی برزخی غافل بوده اند؛ دیگر این که نفوس را قدیم و منحصر به تعدادی متناهی پنداشته اند در حالی که حق در هر لحظه شئون و ظهوری دارد و با تجلّی تازه ای متجلی می گردد، یعنی اینان از عموم فیض الاهی که در هر لحظه به موجودات می رسد غفلت کرده و این فیض را با فرض تناهی نفوس محدود شمرده اند؛ هم چنین استقلال روح را نفی کرده و آن را مقید به جسم و در بقا محتاج به آن پنداشته اند. (2)
علاءالدوله سمنانی پس از ذکر دلیلی کلامی در تکمیل آن می گوید نفوس کامل به بدن دنیوی تعلّق دوباره نمی یابند، زیرا شایسته نیست که پس از حصول کمال، نفس سیر قهقرایی در پیش گیرد. کمال نامتناهی نیست و افق اعلایی دارد که نفس با رسیدن به آن سیر استکمال را به پایان می رساند. در این صورت نفسی کامل، مثلا نفس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله،که در همین بدن دنیوی به کمال رسیده است نمی تواند به نقصان بر گردد.
علاءالدوله سمنانی (متوفی قرن هشتم) مسخ باطن را حجّتی در ردّ تناسخ شمرده است. وی در محاجّه با بوداییان تناسخی به این عقیده صوفیه اشاره می کند و می گوید سالکان طریقت در بدن واحد بر همه ی صورت ها غلبه می کنند، وقتی صفات ناپسندی می یابند مثلا غضب بر آنان چیره می شود، خود را به صورت حیواناتی چون سگ می بینند و وقتی به صفات نیکو آراسته شوند خود را به صورت ملائک می بینند، پس چه نیازی هست که با رفع هر صفتی از نفس، بدن هم مطابق عقیده ی تناسخیان تغییر کند.
ابونصر سَرّاج (متوفی 378) در اللمع فى التصوف (3)اهل تناسخ و گروه های دیگر را که در باره ی ماهیت و سرنوشت روح استدلال کردهاند بر خطا خوانده و خطای آنان را این دانسته که در امری بَری از کیفیت و احاطه ی علم بشری وارد شده اند.
مستملی بخاری (متوفی 429 ) در شرح التعرف (1)به همین اکتفا کرده است که بر اساس دلایل نقلی به مخلوق و محدّث بودن روح ایمان بیاوریم و در کیفیت و ماهیت آن وارد نشویم. امّا بر اساس همین اعتقاد به حدوث روح و به طور کلی حدوث ماسوی الله، نظر تناسخیان معتقد به قدم روح هم نفی می شود که باز گردد و وارد بدنی دیگر شود.
افکار و آرای مرتبط با تناسخ با رواج فلسفه در جهان اسلام، در منابع دیده می شود. مثلا، عبدالقاهر بغدادی (2)فیلسوفان را در زمره تناسخیان پیش از اسلام آورده و به سخنان سقراط و افلاطون درباره تناسخ اشاره کرده است. در تبصرة العوام تألیف اوایل قرن هفتم، آمده است که «بیش ترین فلاسفه تناسخی باشند» (3)و نقل نفوس قدیم به افلاطون نسبت داده شده است (4)نویسنده تبصرة العوام (5)می گوید: «جمله ی فلاسفه و مجوس و یهود و نصاری و صابیان به تناسخ گویند و در فرق اسلام بیشتر ایشان در اعتقاد تناسخی باشند». احتمالا نخستین فیلسوف معتقد به تناسخ در جهان اسلام محمّدبن زکریای رازی (متوفی 313 یا 320) است. تناسخ در جهان بینی خاص رازی و نظریه او ریشه در قدم نفس و هیولا دارد.
به عقیده او علت آفرینش جهان این است که نفس از سر نادانی شیفته ی هیولا شد و خواست با آن متّحد شود و به آن صورت دهد تا از لذات جسمانی برخوردار گردد. امّا هیولا به طبع گریزان از صورت بود و از این رو خداوند به نفس یاری رساند و جهان را آفرید تا نفس در صورت های مادی به لذات جسمانی دست یابد. انسان به این ترتیب آفریده شد و خداوند از جوهر الوهیت خود عقل را به سوی او فرستاد تا نفس را در بدن انسان بیدار کند و به یادش بیاورد که این جهان جای او نیست. به نظر رازی تنها راه رسیدن انسان به عالم عُلوی، آموختن فلسفه است. هر نفسی که از این راه از عالم مادّی رهایی نیابد به ناچار در این جا می ماند تا آن که سرانجام همه نفوس در بدن انسان های مختلف با فلسفه آشنا شوند و به عالم اصلی خود باز گردند. در این وقت هیولا از قید نفس آزاد می شود، جهان مادّی که حاصل اتّحاد نفس و هیولاست از بین می رود و این دو به حالت جدایی کامل خود در ازل باز می گردند. (6)
رازی بنابر همین اعتقاد خود، درباره کشتن حیوان نظر خاصی دارد. وی که با آزار حیوانات و حتّی پرورش دام برای تغذیه ی انسان مخالف است تنها وجه عقلی رنج حیوان اهلی را نجات دادن نفس حیوان از بدنش می داند. همین امر درباره حیوانات وحشی صادق است؛
کشتن درندگان علاوه بر آن که موجب دفع آزار آنان نسبت به حیوانات دیگر می شود، حلول نفوس آنان در اجساد بهتر را ممکن می کند. نفس فقط از بدن انسان می تواند به عالم علوی باز کمتر گردد؛ بنابراین، کشتن حیوانات برای نجات دادن نفس آن ها جایز است. پیداست که نزد رازی نفوس همه جانداران از یک نوع است و تناسخ صعودی امکان دارد.
اقوال رازی را بخصوص فیلسوفان و متکلّمان اسماعیلی نقد کرده اند. با آن که ابوحامد غزالی (متوفی 505) در فضائح الباطنية (1)به خود ایشان نسبت تناسخ می دهد، بیشتر داعیان مهم اسماعیلی تناسخ را ردّ کرده اند. حمیدالدین احمد کرمانی از کتاب هایی نام برده که در ردّ سخنان رازی و غلات در تناسخ نوشته است. وی در الاقوال الذهبية (2)با نقل آرای رازی درباره ی تناسخ نفوس به ردّ آن می پردازد. ناصر خسرو (متوفی 481) نیز با ادّله ای کلامی به نفی تناسخ پرداخته است. وی از آن جا که هر گونه پیوند دوباره ی نفس و بدن پس از مرگ، حتّی معاد جسمانی را منکر است، قاعدتاً تناسخ را هم نمی پذیرد. امّا از ادّله ای که در ردّ آن آورده، یکی این است که بازگشتن به عالم برای جزای افعال به آن صورتی که تناسخیان گفته اند متحقق شدنی نیست. سخن ایشان آن است که نیکوکار، توانگر و تندرست باز می گردد و بدکار، فقیر و بیمار؛ حال آن که در واقع احوال تندرستی و بیماری یا فقر و توانگری میان مردم متنوع است، بعضی توانگران بیمارند و بعضی فقرا تندرست، یک فرد هم گاه فقیر است و گاه غنی، در طول زندگی هر کس این احوال تفاوت می کند. دلیل دیگر وی در مواجهه با بی دینان معتقد به تناسخ این است که برای اثبات آن برهان عقلی لازم است حال آن که در کتب قدما چنین برهانی یافت نمی شود. امّا در مورد دینداران و عده ی قرآن به خلود ثواب و عقاب کفایت می کند، زیرا تناسخ مستلزم گذرا بودن عقاب است.
درباره ی فیلسوف و داعی مهمّ اسماعیلی، ابویعقوب سجستانی (متوفی قرن چهارم)، نسبت تناسخ را نمی توان مطلقا رد کرد. ناصر خسرو در خوان اخوان (3)اشاره کرده است که ابویعقوب به تناسخ بر طریق افلاطون قایل بود. البته این احتمال را هم ذکر می کند که سخنان او در این باره جای تأویل داشته باشد. چنان که شاگردان افلاطون هم سخنان او در تناسخ را تأویل کرده اند. (4)امّا از آن چه ناصر خسرو در زادالمسافرین (5)در توجیه عقیده ی سجستانی به تناسخ آورده - که آن را حاصل غلبه سودا خوانده است - چنین بر می آید که در هر حال شهرت او به تناسخ زیاد بوده است.
اخوان الصفا - نیمه ی دوم قرن چهارم - نظام فکری ای را نشان می دهد که نفس در عالم مادّی کنار هبوط کرده است تا از طریق جسم خود به کمال برسد و تزکیه شود و به عالم علوی باز گردد. (1)نفوس تزکیه نیافته ای که در بند شهوت و غضب بمانند پس از مرگ از راه یافتن به عالم علوی منع می شوند و در زیر فلک قمر در دوزخ جسمانیات می مانند. (2)
دوزخ همین عالم کون و فساد و بهشت عالم افلاک و سماوات است که محل ارواح مجرد است. (3)طبق همین تقسیم بندی نفس و بدن و اصل گرفتن نفس است که اخوان الصفا بعث جسمانی را که در قرآن آمده کیفر بدکاران دانسته اند و آن را وعید خداوند بر کفار شمرده اند، امّا معاد روحانی را خاص مؤمنان خوانده اند. (4)
یکی از مشکلاتی که در منابع فلسفی دربارهی معاد جسمانی مطرح شده، شباهت ظاهری آن با تناسخ است این شباهت در بازگشت نفس به بدن پس از مرگ است. حتی ناصر خسرو معاد جسمانی را تناسخ اهل ظاهر خوانده است در پاسخ به این اشکال تأکید شده است که بازگشت نفس به بدن در دنیا مشکل تناسخ را پیش می آورد، حال آن که معاد جسمانی در آخرت است و اگر کسی بخواهد آن را تناسخ بنامد، در لفظ مناقشه ای نیست. (5)
البته فرض تجرّد نفس از بدن در میان بیشتر فیلسوفان به نفی معاد جسمانی منتهی شده است. ایشان عموماً هویت انسان را در روح جدا از جسم دانسته و جسم را آلت یا قالب یا زندان روح تلقی کرده اند. بر این اساس گاه مثل ابن سینا ناچار از قبول تعبدی معاد جسمانی شده اند و گاه مثل فارابی و اخوان الصفا و سهروردی آن را مختص انسان هایی که به تجرّد نفس نرسیده اند شمرده اند. ابونصر فارابی (متوفی 338) در آراء اهل المدينة الفاضلة (6)درباره ی سرنوشت مردم مدینه های جاهله چنین می گوید: نفوس این مردم چون کامل نشده است در بقا و دوام محتاج مادّه است؛ از این رو، پس از مرگ جسم به صورت هیئتی در انسان دیگر یا حیوان یا غیرحیوان در می آید. نفوسی که به جسم غیر انسان انتقال یابند همان نفوسی هستند که نابود می شوند، امّا نفوس ناقص در بدنهای انسانی ظاهرا همواره باقی اند و الی الابد از سعادت حقیقی که مفارقت از مادّه است محروم می مانند.
سهروردی در آثار مشائی خود، مانند لمحات و الواح عمادی و پرتونامه و کلمة التصوف، ادله ابن سینا در ردّ تناسخ را تکرار کرده است، به اضافه ی این نکته که در صورت صحت تناسخ باید زمان کون و فساد بدن ها هم علاوه بر تعداد بدن ها در نفس ها، مطابق باشد، و نیز فرض انتقال
روح انسان به حیوانات که به دلیل دوم مشائیان افزوده است، یعنی تعداد بدنهای حیوانات بسیار بیشتر از تعداد نفس انسان هاست. (1)او در این آثار تناسخ را بدترین مذاهب و حشو مطلق خوانده کمتر است. (2)امّا در حكمة الاشراق اشكالات مشائیان را پاسخ می گوید.
به زبان اشراقی علت تناسخ این است که مزاج برزخی (مادّه) به واسطه ی استعداد خود خواهان نور اسپهبدی (نفس) است و آن را از عالم نور محض به جهان مادّی می آورد. اگر نفس به ظلمات مادّی تعلق خاطر بیابد و اصل خود را از یاد ببرد، پس از مرگ جذب کالبدهای ظلمانی یعنی جسم حیوانات می شود. در جهان، به تعداد و مطابق شدت و ضعف هر خلق و خویی حیوانی وجود دارد.(3)
مطابق هر خُلقی که بر نفس غلبه یابد، انتقال آن به جسم حيوان مناسب آن خُلق خواهد بود امّا این انتقال فقط می تواند در جهت نزول باشد. سهروردی برای اثبات این سخن از همان سنخ استدلالی استفاده می کند که مشائیان برای رد تناسخ به کار می برند: جسم انسان که مزاج اشرف و باب الابواب جميع جسم هاست در قبول فیض جدید سزاوارتر از جسم حیوانات است؛ بنابراین، اگر نفس دیگری از جانب حیوانات به بدن انسان برسد لازم می آید که دو نفس و دو انانیت در انسان پیدا شود - که امری است محال - زیرا جسم همین که به آن حد از اعتدال مزاج برسد که نفسی به آن تعلق بگیرد، نفسی از جانب نور قاهر به آن می رسد. دلیل دیگر سهروردی در ردّ تناسخ صعودی این است که اگر جسم انسان خواهان نور اسپهبدی است از این جا، به خلاف نظر مشائیان، لازم نمی آید که اجسام صامت، یعنی بدن حیوانات، هم مستدعی این نور باشند؛ امّا از سوی دیگر بدن حیوانات هم نور مدبّری می طلبد، پس ضرورتا انوار اسپهبدی از بدن انسان به بدن حیوانات منتقل می شود. (4)
سهروردی در پاسخ به این اشکال، که تعداد بدنهای موجود از تعداد بدنهای نابود شده ی انسان ها بیشتر است می گوید انوار مدبّر در طول زمان فراوان اند و نزول آن ها به بدن های مناسبشان به نحو تدریجی صورت می گیرد؛ ابتدا از بدن های بزرگ شروع می شود تا به خُردترین جانوران برسد، مثلاً نفس آزمند فقط پس از طی بدن های بسیار به بدن مورچه تعلق خواهد گرفت. مشکل دیگر این است که زمان نابودی بدن انسان باید با زمان به وجود آمدن بدن حیوانی که نفس انسان به آن منتقل می شو، پیوسته باشد، حال آن که عملا چنین نیست. تنها پاسخ سهروردی این است که امور این عالم مطابق قوانینی است که ما از اسرار آن بی خبریم. (5)
البته سهروردی در حكمة الاشراق تناسخ را مذهب مشرقیین می خواند و آن را به افلاطون و کند حکمای پیش از او نسبت می دهد. هم چنین به آیات مسخ و آیات دیگری اشاره می کند که بعضی حکمای اسلامی در تأیید تناسخ به آن ها متمسک شده اند، البته وی نامی از این حکما نمی برد. وی هم چنین به احادیثی که بیان می دارند مردم در روز قیامت به صورت خلق و خوی خود بر انگیخته می شوند، در تأیید تناسخ اشاره می کند. (1)
این معنا که موجب و غایت تناسخ همان تطهیر و تزکیه نفس از ظلمات مادّی است، به خوبی با آن چه از فیثاغورس و افلاطون نقل شده است هماهنگی دارد.
قطب الدین شیرازی (متوفى 710)، شارح حكمة الاشراق، در باره ی انواع تناسخ و گروه های تناسخی اظهار می دارد که سهروردی آن طور که از ظاهر گفتارش بر می آید، معتقد به انتقال نفوس اشقیا به اجساد حیوانی است. او اظهار تردید سهروردی در اثبات یا نفی تناسخ را هم ذکر می کند. از آن جا که سهروردی در ضمن بحثی هم دلیل های تناسخی ها و هم ادله مخالفان را ضعیف شمرده است. شارحان سهروردی درباره رای او در مورد تناسخ نظرات مختلفی بیان داشته اند. (2)
نجم الدین کاتبی قزوینی مشهور به دبیران (متوفی 675)، شاگرد اثیرالدین ابهری (متوفی 663)، از قول او نقل کرده است که پس از مرگ، نفس کامل و مجرد از هیئت های پست جسمانی به عالم قدس می رود، نفس کامل امّا مجرّد نشده مدتی عذاب می کشد تا این هیئت ها از بین برود، امّا نفس ناقص محتاج به بدن دیگری است؛ زیرا کمالات نفس وابسته به بدن است و نفس اصلاً برای تحصیل کمالات به بدن تعلق می گیرد. نفس ناقص خالی از هیئت های پست ممکن است در عذاب بماند تا تصفیه شود و هم ممکن است که به بدن انسانی دیگری تعلق بگیرد. نفس ناقص آلوده به رذایل ممکن است در عذاب بماند و هم ممکن است که به یک بدن حیوانی تعلّق یابد. البته نهایتاً سرّ این امور مخفی است و خدا بهتر از آن خبر دارد. (3)
ملاصدرا (1)از سویی تناسخ را بنا به مبانی فلسفی خود مطلقاً رد می کند و از سوی دیگر با سنّتی روبرو بود که به گمان وی از انبیای کامل و اولیای واصل و اکابر فلاسفه ی گذشته بر جای مانده است و ظاهر آن دلالت بر صحت نقل و تناسخ دارد. (2)
ملاصدرا به تأویل این سنّت و تفسیر اقوال منسوب به افلاطون و سقراط و دیگر حکمای باستان پرداخت. ملاصدرا نخست با وضع یک اصطلاح شناسی جدید، به واژه ی تناسخ سه معنا داد:
1- انتقال نفس در این جهان از بدنی به بدن دیگر، خواه انتقال از موجود اخسّ به موجود اشرف باشد خواه بالعکس.
2- انتقال نفس از بدن دنیوی به بدن اخروی مناسب با اوصاف و اخلاقی که در دنیا کسب کرده است.
3- مسخ شدن باطن انسان و انتقال ظاهر او از صورت انسانی خود به صورت باطنی. (3)
تناسخ در معنای اول همان معنای متداول و مشهور تناسخ است. قسم دوم را ملاصدرا در حل مسئله ی معاد جسمانی مطرح کرده است. او در تلاش برای اثبات معاد جسمانی چنین استدلالی دارد: نفس صورت بدن است و یا به عبارتی تشخص بدن به نفس است، بنابراین لازم نیست در آخرت عین همین مادّه ی دنیوی اعاده شود تا مشکل اعاده ی معدوم پیش بیاید، بلکه تشخص هر بدنی مرهون بقای نفس آن با مادهی عام و نامعلومی است و تبدل خصوصیات بدن در نحوه ی وجود مقدار و وضع و سایر امور ضرری به بقای بدن نمی رساند. بدنی که در قیامت محشور می شود غیر از بدنی نیست که در دنیا از آن قطع علاقه کرده هر چند عین آن هم نیست. این حشر مناسب با اوصاف غالب بر هر نفس به صورتی در می آید. ظهور نفس متناسب با اوصاف و اعمال خود در این جهان نیز هست. به نظر ملاصدرا حکمایی مثل افلاطون که تأکید بر تناسخ داشته اند. نظرشان به این امر بوده است زیرا با دیده ملکوتی خویش دیده اند که اعمال در نظرشان مجسّم می گردد. به نظر ملاصدرا آیات و روایات بسیاری در مورد این قسم تناسخ، یعنی مسخ باطنی، آمده است. وی این قسم را تناسخ ملکوتی، در برابر تناسخ ملکی، می نامد.
1) صدرالدین شیرازی، متوفی 1050
2) صدرالدین شیرازی، 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 2، همو، 1380 ش، ص437.
3) سومین قسم از تناسخ، مسخ است که خود بر دو نوع است یکی مسخ باطنی بدون تغییر صورت و دیگر مسخ باطنی با تغییر صورت است. ملاصدرا می گوید این قسم از تناسخ و مسخ جایز و ممکن است، بلکه در مورد گروهی از کفار و فسّاق و فجّار که شقاوت نفس در آن ها غلبه پیدا کرده و نیروی عقل ضعیف و قاصر بوده است. مطابق آیات قرآن کریم به وقوع پیوسته است.
امّا در قسم سوم علاوه بر باطن، ظاهر فرد هم مسخ می شود هم چنان که مطابق آیات قرآن قومی از بنی اسرائیل به صورت بوزینه و خوک در آمدند. این مسخ به علت غلبه قوه ی نفسانی است تا جایی که مزاج و شکل فرد از صورت انسان به صورت حیوان تبدیل می شود. (1)
ملاصدرا تناسخ به معنای مشهور که مورد نظر این نوشتار است را به دو صورت رد می کند، یکی با ردّ ادلّه آن و دیگری با اثبات رأی خاص خود در باره ی نفس. یک دلیل معتقدان به تناسخ این است که اگر بدکاران پس از مرگ، از بدن و هر قوه جسمانی که سبب یادآوری کردارهای زشت خطاهای ایشان است جدا شوند چگونه عذاب ببینند. دلیل دیگر این است که نفس بدکاران در همین دنیا هم ممکن است به عللی چون ریاضت یا بیماری یا خلل در هوشیاری، پیوند با بدن را کم کند و با اتصال به عالم ملکوت از اموری آگاه شود. پس وقتی همه موانع جسمانی با مرگ از میان برود اینان به ملکوت می روند که هیچ کیفری در آن جا نیست. پاسخ ملاصدرا به هر دو اشکال این است که اینان بدن هایی اخروی خواهند داشت و با همان بدنها عذاب خواهند دید. (2)دلیل دیگر که در دفاع از تناسخ صعودی مطرح شده این است که حیوانات هم مثل انسان ها در عین تغییر اجزای جسمشان در طول زندگی یکی باقی می مانند، پس باید نفس مجرّدی داشته باشند که حافظ حقیقت و هویتشان باشد، هم چنین حیوانات حرکات و اعمالی دارند که داشتن نفس مجرد را برای آن ها مسلّم می کند، مثل کندوسازی زنبور عسل یا تقلید طوطی و میمون از انسان یا وفاداری سگ به صاحبش. بنابراین، روا نیست که چنین نفس مجرّدی پس از مرگ حیوان بدون ارتقا به مرتبه انسانی رها شود. ملاصدرا چنین پاسخ می دهد که صدور این اعمال از حیوانات به معنای داشتن نفس مجرد نیست، بلکه حیوانات فرشته ای دارند که آن ها را به این اعمال راهنمایی می کند؛ علاوه بر این، برخی حیوانات که به اوایل مرتبه انسانی نزدیک اند در آخرت محشور خواهند شد. (3)تناسخ بی پایان را که لازمه جسمانی بودن نفس است با این دلیل ردّ می کند که منافی روش حکماست، زیرا طبق اصول حكما انتقال صور و اعراض منطبع در جسم از محلی به محل دیگر محال است، حال آن که نفسی که جسمانی و منطبع در جسم فرض شده در صورت تناسخ باید انتقال بیابد. مطلب دیگری که ملاصدرا ردّ می کند اشکالاتی است که معتقدان به تناسخ بر دلیل ابن سینا وارد کرده اند و به نظر وی نتیجه ی ضعف دلیل است
در اشکال بر دلیل ابن سینا می توان گفت بدن پس از حصول مزاج نیازی به افاضه ی نفس از مبدأ فیاض ندارد بلکه ممکن است نفسی که مرتبه نباتی و حیوانی را طی کرده از بدن دیگری به کمتر به آن منتقل شود و به مرتبه ی نفس انسانی برسد. اگر در مخالفت با این سخن گفته شود که مزاج انسان برای افاضه ی نفس انسانی سزاوارتر است، می توان گفت درست به همین سبب، نفسی که به بدن انسان منتقل می شود درجات نباتی و حیوانی را طی کرده و به مرتبه ی انسانی رسیده است. این سخن را ملاصدرا با مثال اجسام فلکی نقض می کند. اجسام فلکی شریف اند بی آن که از نبات و حیوان نفسی به آن ها رسیده باشد. امّا اصل سخن که مزاج انسانی حاصل نمی شود مگر بعد از مزاج حیوانی و مزاج حیوانی حاصل نمی شود مگر بعد از مزاج نباتی، مورد قبول ملاصدر است. منتها بر اساس نظریه حرکت جوهری، هر نفس انسانی مراتب نباتی و حیوانی را طی می کند تا به درجه ی انسانی برسد و به گفته ی ملاصدرا اگر کسی بخواهد این تحولات و استکمالات جوهری را تناسخ بنامد مشکلی پیش نمی آید.
ملاصدرا بر اساس نظریه حرکت جوهری، نحوه ی ایجاد و بقای نفس را به گونه ای تعریف کند که تناسخ مطلقا ناممکن می شود. طبق این نظریه، نفس در ابتدای حدوث خود، امری بالقوه است دارای حرکت ذاتی جوهری، بدن نیز چنین است. بین نفس و بدن یک ترکیب اتّحادی طبیعی وجود دارد که موجب می شود هر دو با هم از قوه به فعل برسند. درجات قوه و فعل در هر نفس به ازای درجات قوه و فعل در بدن خاص آن است. همه ی نفوس در مدت حیات جسمانی خود از قوه به فعل می رسند و بر حسب اعمال نیک یا بد خود، نوعی تحصل و فعلیت در وجوب وجود می یابند، چه این تحصل و فعلیت در نیکبختی باشد چه در بدبختی. بنابراین، وقتی نفس بالفعل شد محال است که بار دیگر در حد قوه ی محض شود، همان طور که محال است حیوان پس از بلوغ به نطفه بازگردد. حرکت جوهری به قسر یا به طبع، به اراده یا به اتفاق، بازگشت پذیر نیست. حال اگر نفس تناسخ یافته ای به بدنی تعلّق بگیرد، چه آن بدن در حالت جنینی باشد چه غیر آن، لازم می آید که نفس در مرتبه ی فعل و بدن در مرتبهی قوه باشد. این امر محال است چون ترکیب نفس و بدن ترکیبی اتّحادی و طبیعی است، در حالی که بین دو امری که یکی بالقوه و دیگری بالفعل باشد، ترکیب طبیعی محال است. (1)
1) 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 3-2 .
ملاصدرا (1)همین استدلال را با بیان فلاسفه ی مشاء نیز شرح می دهد. به نظر وی این برهان امی است که همه ی اقسام تناسخ را از جهت نزول یا صعود باطل می کند. این برهان حاوی مقدماتی است که برای فهم آسان تر می توان آن را به صورت زیر تقریر نمود:
1- میان نفس و بدن تعلّق ذاتی است و ترکیب میان آن دو ترکیب اتحادی طبیعی است نه صناعی و انضمامی.
2- نفس و بدن در اول حدوث امری بالقوّة هستند.
3- نفس به همراه بدن در اثر حرکت جوهری به فعلیّت می رسد.
4- اگر نفس پس از مرگ به بدن دیگری تعلّق بگیرد آن گاه اتحادّ امر بالفعل (نفس مفارق فعلیّت یافته) با امر بالقوّة (بدن دوم که قوّه ی محض بوده و تازه استعدادش تمام شده و آماده پدیرفتن نفس است) لازم می آید.
5- تالی باطل است، زیرا اتحادّ طبیعی امر بالفعل با چیزی که بالقوّة است محال است.
6- پس مقدّم یعنی تناسخ (انتقال نفس بعد از مرگ به بدن دیگر) هم باطل است.
پر واضح است که ملاصدرا بر اساس مبانی خود این برهان را ترتیب داده است که در هر یک خلاف شده است بخصوص حرکت جوهری و از همه مهم تر اتحاد ذاتی نفس با بدن. در این برهان چون اتّحاد نفس و بدن ذاتی فرض شده است امکان تعلّق نفس به بدن دیگر نفی گردیده است امّا فلسفه ی مشاء خصوصاً در فلسفه ی ابن سینا اعتقاد بر این است که نفس در اول حدوث مجرّد است. از نظر او نفس ذاتاً مجرد و بی نیاز از مادّه ی است و تنها در مقام فعل به بدن تعلّق دارد و آشکارا بیان می کند که نفس از بدن به عنوان ابزار استفاده می کند وی قایل است به این که قوای موجود در انسان ابزار نفس او هستند و نفس موجودی فوق آن قواست که با استخدام آن ها قادر به شنیدن و دیدن و سایر کارهاست. بر این اساس مانعی ندارد نفس پس از رها کردن بدن قبلی در اثر مرگ و قطع تعلّق تدبیری از بدن قبلی با حفظ فعلیّت و تجرّدش به تدبیر بدن جدید می پردازد. لذا مشکل تناسخ از نظر ابن سینا اتّحاد طبیعی امر بالفعل و امر بالقوة نیست بلکه اشکال تناسخ از نظر او تعلّق یافتن دو نفس بر یک بدن است. یعنی لازم می آید که بدن یک نفس بالقوة و یک نفس بالفعل داشته باشد.
1) 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 3.
برهان دوم ملاصدرا بر نفی تناسخ نیز مبتنی بر حرکت جوهری است که مورد نفی و ردّ صریح ابن سینا و بهمنیار قرار گرفته است. این استدلال از این قرار است:
1- اگر نفس پس از مرگ به بدن دیگری تعلّق بگیرد (فرض تناسخ).
2- عالم مادّه دارای حرکت جوهری است.
3- نفس بر آمده از حرکت جوهری بدن است.
4- نفس در اثر حرکت اشتدادی جوهری از حالت ضعف و نقص بیرون آمده و تدریجاً وجودش قوی تر می شود.
5- قوت یافتن وجود نفس موجب استقلال نفس از بدن مادّی می شود.
6- تعلّق نفس پس از جدایی از بدن اول به بدن دیگر به معنای حرکت رجوعی از شدید به ضعیف و از کامل به ناقص است یا در واقع انکار حرکت است.
7- اگر نفس پس از مرگ به بدن دیگری تعلّق گیرد آن گاه حرکت رجوعی از شدید به ضعیف و از کامل به ناقص لازم می آید. (دلیل شرطی، 6-1)
8- تالی باطل است زیرا حرکت رجوعی از شدید به ضعیف و از کامل به ناقص ذاتاً ممتنع و محال است.
9- پس مقدم یعنی تعلق نفس به بدن دیگر پس از مرگ (تناسخ) هم باطل است.
به این ترتیب ملاصدرا مفهوم دینی مسخ و مفهوم عرفانی تجسم اعمال را در نظام فلسفی خود در می آمیزد و با تأویل سنّتی دیرین در فلسفه ی غرب و حکمت شرق، تناسخ به معنای مشهور را نفی می کند. پس از ملاصدرا کسانی که نظام فلسفی او را پذیرفته اند از همین بیان برای ردّ تناسخ استفاده کرده اند. (1)
ملاصدرا در الشواهد الربوبیه می گوید: «تناسخ در نزد ما سه گونه قابل تصور است اول آن که نفسی در این عالم از بدنی به بدن دیگر منتقل گردد خواه این انتقال از بدن موجود اشرف به بدن موجود اخس باشد یا بالعکس که این نوع از تناسخ محال و ممتنع است. قسم دوم عبارت است از انتقال نفس از بدن دنیوی به بدن اخروی که مناسب با اوصاف و اخلاقی است که در دار دنیا کسب نموده است و چنین نفسی در آخرت به صورت حیوانی که صفات وی در آن نفس غلبه نموده است ظاهر می گردد و این مسأله ای است که نزد بزرگان اهل کشف و شهود ثابت و مسلم گردیده و از ارباب شرایع و ادیان ملل نیز نقل شده است
1) آشتیانی، ص 113-115.
لذا از این رو گفته اند: هیچ مذهبی نیست که تناسخ در آن مقام شامخی نداشته باشد و کندر آیات بسیاری از قرآن مجید که در مورد تناسخ وارد شده است همگی بر همین قسم از تناسخ تفسیر و توجیه می گردد.
سپس اضافه می کند که به گمان من اصرار و تأکید برخی بزرگان حکمت مانند افلاطون بر ثبوت تناسخ درباره همین قسم از تناسخ است. زیرا ایشان با بصیرت و فروغ کشف و شهود، باطن نفوس و آن صوری را که بر طبق نیّات و اعمالشان بدان صور محشور می شوند مشاهده کرده اند و دیده اند که اعمال و افعال آنان در نظرشان مجسم می شوند.
به نظر می رسد که این نظر ملاصدرا بر اساس خوشبینی افراطی به افلاطون باشد زیرا آن چه از نوشته های تاریخی به دست می آید برخی فلاسفه ی یونان خصوصاً افلاطون قایل به تناسخ بوده اند وی در رساله ی فایدون در باب نفس و بقای می گوید ارواح مردمان ناپاک و پلید محکوم به سرگردانی شده اند و بدین سان کیفر زندگی گذشته ی خود را می بینند، این سرگردانی چندان دوام می یابد تا سرانجام میل ها و هوس ها که از تن پیشین در آن ها مانده است آن ها را به سوی تنی دیگر که اسیر آن گونه هوس ها است می کشاند. و نیز می گوید ارواحی که در خوردن اندازه نگاه نداشته اند به تن خران یا جانورانی مانند آن ها می گرایند و ارواحی که به ستمگری و جاه طلبی و غارت و خونریزی خو گرفته اند در کالبد گرگ ها و بازها و کرکس ها در می آیند.
چنان چه ملاحظه هر دو استدلال ریشه در حرکت جوهری ملاصدرا دارد که در آن بسیار بحث و سخن است. مضاف بر این که، نظریه حرکت جوهری به نحوی می تواند زمینه ساز مسئله تناسخ باشد. زیرا بر اساس آرای فلسفی نفوس انسان های زشت کردار نه تنها رشد نیافته اند بلکه ناقص تر و پست تر از آن چه در آغاز فطرتشان بوده اند هم شده اند لذا پس از مرگ احتیاجشان به بدن بیشتر از آغاز خلقتشان می باشد و از آن جا که بدن قبلی آن ها باقی نیست پس باید با بدنی از نوع دیگر اتّحاد یابند و تناسخ هم به طور دقیق به معنای همین اتحادّ نفس با بدنی دیگر است. از نظر ملاصدرا در جلد 9 اسفار نفوس رشد نایافته یا نفوسی که در این زندگی اعمال زشتی انجام داده اند با تجسّم اعمال و حالات روانی ذاتی که در این زندگی تحصیل کردهاند بدنی از خود به صورت بدن عالم مثال خلق می کنند که در آن همه حالت ها و طبایع روانی به صور عینی دگرگون می شوند مثلا نفسی که به حیله گری دچار است خود را به صورت یک روباه واقعی خواهد دید و... .
البته وی در جای دیگری می گوید: چنین افرادی حتّی در این زندگی نیز می توانند به جایی برسند که در ظاهر مانند حیواناتی باشند که ویژگی های درونی آنان همانند آن هاست.
استدلال عمده ی ابن سینا در ردّ تناسخ چنین است: حدوث نفس، زمانی رخ می دهد که بدن به آمادگی کامل رسیده باشد. آمادگی بدن بلافاصله موجب فیضان نفس از جانب عقل فعال می گردد. این امر هرگز بر سبیل بخت و اتفاق نیست، یعنی همواره به محض حدوث مزاج، بدن مستحق و مستعدّ دریافت نفس می شود. حال اگر تناسخ را بپذیریم، لازم می آید که یک بدن دو نفس داشته باشد، یکی نفسی که به سبب استحقاق بدن به آن تعلق یافته و دیگر نفسی که از راه تناسخ وارد آن شده است. چنین وضعی را نمی توان پذیرفت چون هر موجود زنده ای نفس خود را واحد احساس می کند. این فرض را هم نمی توان کرد که نفس دومی در کار باشد که موجود زنده نسبت به آن آگاهی نداشته باشد و خود آن نفس هم به خود آگاه نباشد و اشتغالی هم به بدن نداشته باشد، چون پیوند نفس و بدن فقط به صورت علاقه ی اشتغالی ممکن است، یعنی نوع پیوند و علاقه میان نفس و بدن به گونه ای است که نفس در بدن تصرف و آن را تدبیر می کند و بدن از نفس اثر می پذیرد، بنابراین موجود زنده همواره به نفس مدبّر و متصرف خود آگاه است.(1)بهمنیاربن مرزبان، شاگرد ابن سینا، همین دلیل را در التحصیل (2)نقل کرده است. این دلیل در میان متکلّمان نیز رواج یافته است. بعضی آن را در شمار ادلّه ی نفی تناسخ ذکر کرده (3)و بعضی آن را ضعیف خوانده و نقض کرده اند. مثلا فخررازی گفته است این استدلال، دور صریح است؛ حدو نفس را بر اساس لزوم تناسخ و بطلان تناسخ را با مسلّم گرفتن حدوث نفس تبیین می کند. این اشکال دور را بسیاری از متکلمان و فیلسوفان دیگر درباره ی استدلال ابن سینا مطرح کرده اند. (4)دلیل دیگر ابن سینا این است که در صورت درستی تناسخ باید تعداد بدن های حادث شده با تعداد نفس هایی که بدنی را ترک کرده اند برابر باشد و مطابق هر نابودی ای، هست شدنی وجود داشته باشد.
از جمله آیاتی که در قرآن کریم با تناسخ در تضاد می باشد آیه های 100-99 سوره مؤمنون است: حَتَّى إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلَّى أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمَ يُبْعَثُونَ
آن ها هم چنان به راه غلط خود ادامه می دهند تا زمانی که مرگ یکی از آن ها فرا می رسد می گوید: پروردگارا مرا بازگردان، باشد که در آن چه ترک کرده ام عمل صالح انجام دهم. حاشا که بازگردد، همانا سخنی که او می گوید و هیچ فایده ای ندارد از پس سرشان برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند.
دست کم دو مطلب اساسی از این آیه قابل برداشت است.
یک، چنین روالی برای مردگان که بخواهند زندگی دوباره داشته باشند وجود ندارد مگر در موارد خاص مانند معجزه و رجعت. (1)دوم، عالم برزخ تا روز قیامت ادامه دارد.
در آیات 53-51 سوره یس نیز تناسخ رد شده است:
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ * قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ * إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ و در صور دمیده شود، ناگهان آن ها از قبرها، شتابان به سوی پروردگارشان می روند می گویند ای وای بر ما چه کسی ما را از خوابگاهمان بر انگیخت؟ (آری) این همان است که خداوند رحمان وعده داده است و فرستادگان او راست گفتند. صیحه واحدی بیش نیست، ناگهان همگی نزد ما حاظر می شوند.
و نیز قرآن می فرماید: كَيْفَ تَكْفُرُونَ باللهِ وَ كُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (2)
چگونه به خداوند کافر می شوید در حالی که شما اجسام بی روحی بودید و او شما را زنده کرد؛ سپس شما را می میراند و بار دیگر شما را زنده می کند، سپس به سوی او باز می گردید. این آیه از جمله آیات متعدّدی است که عقیده به تناسخ را صریحاً نفی می کند، می گوید: بعد از مرگ یک حیات بیش نیست و طبعاً این حیات همان زندگی در رستاخیز و قیامت است و به تعبیر دیگر آیه می گوید: شما مجموعاً دو حیات و دو ممات دارید طبیعی است که اگر تناسخ در کار باشد عدد حیات و ممات بسیار خواهد بود.
بنابراین آیاتی که دلالت دارد که خدا دوباره زنده می کند که مورد استناد برخی از قایلین به تناسخ نیز قرار گرفته است از قبیل این آیات:
وَ الَّذى يُميتُنى ثُمَّ يُحْيِين (1) و آن کس که مرا می میراند و سپس زنده ام می گرداند.
وَ هُوَ الَّذِى أحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ إِنَّ الْإِنسَانَ لَكَفُورٌ (2) و اوست که شما را زندگی بخشید سپس شما را می میراند و باز زندگی [نو] می دهد حقا که انسان سخت ناسپاس است.
وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ نَحْنُ الْوَارِثُونَ (3) و بی تردید این ماییم که زنده می کنیم و می میرانیم و ما وارث [همه] هستیم.
هُوَ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (4) او زنده می کند و می میراند و به سوی او بازگردانیده می شوید.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (5) چگونه خدا را منکرید با آن که مردگانی بودید و شما را زنده کرد باز شما را می میراند [و] باز زنده می کند [و] آن گاه به سوی او بازگردانده می شوید.
وَ أنَّهُ هُوَ أمَاتَ وَ أحْيَا (6) و هم اوست که می میراند و زنده می گرداند.
إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ إِلَيْنَا الْمَصِيرُ (7) ماییم که خود زندگی می بخشیم و به مرگ می رسانیم و برگشت به سوی ماست.
هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ فَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ (8) او همان کسی است که زنده می کند و می میراند و چون به کاری حکم کند همین قدر به آن می گوید باش بی درنگ موجود می شود.
وَ اضْرِبْ لَهُم مَّثَلًا أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءهَا الْمُرْسَلُونَ (9) [داستان] مردم آن شهری را که رسولان بدان جا آمدند برای آنان مثل زن.
فِي بِضْع سِنِينَ لِلَّهِ الأَمْرُ مِن قَبْلُ وَ مِن بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ (10) کار در گذشته و آینده از آن خداست و در آن روز است که مؤمنان از یاری خدا شاد می گردند.
به هیچ وجه دلالت بر حلول دوباره روح به بدن و قالب جدید در دنیا ندارد. زیرا چنان که گذشت به صریح قرآن برای هر انسان دو حیات و دو ممات است و با وجود تناسخ تعداد حیات و ممات بی شمار خواهد شد.
تنافی تناسخ با قرآن بصورت های مختلفی وجود دارد. در قرآن از خلود برخی از اهل عذاب و نیز خلود اهل بهشت در بهشت سخن گفته شده است. ولی تناسخ مستلزم گذرا بودن عقاب است لذا این نظریه با خلود سازگار نیست. و از سویی قرآن کریم می فرماید: وَ لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ و درباره چیزهایی که نمی دانید سخن نگویید و توقف کنید و بطور شک مسئله روح بالاتر از فهم و درک بشری است وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى... (1)
و درباره روح از تو می پرسند بگو روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است...
بنابر این اصل و اساس ورود درباره روح و احوال آن بی مورد و آسیب رسان است.
در قرآن واژه ی تناسخ یا واژه ای مترادف با آن نیامده است، امّا آیاتی دالّ بر مسخ شدن اقوام گناهکار به صورت بوزینه و خوک وجود دارد که بعضی معتقدان به تناسخ به آن ها متوسل شده اند. (2)از جمله آیه ی 40 سوره ی اعراف، آیه ی 61 سوره ی واقعه، آیه ی 38 سوره ی انعام، آیه ی 8 سوره ی انفطار، آیه ی 22 سوره ی ملک، این آیات مسئله مسخ را مطرح کرده است و هیچ ارتباطی با تناسخ که حلول روح به بدن دیگری باشد ندارد. هم چنین اهل تناسخ از روایاتی در تأیید نظر خود استفاده کرده اند، به ویژه روایات دالّ بر وجود ارواح پیش از اجساد (3)که البته هیچ ارتباطی با تناسخ ندارد. بخصوص که در احادیث اعتقاد به تناسخ بشدت محکوم شده است. (4)حدیث مشهور مَنْ دَانَ أَوْ قَالَ بِالتَّنَاسُخِ فَهُوَ كَافِرُ (هر که به تناسخ گراید کافر است) از آن جمله است.
هم چنین در توقیع امام زمان علیه السلام، از محمّد بن نُصیر نُمیری - که اهل غلو و تناسخ بوده - تبرّی جسته شده است. (5)تضعیف راویان معتقد یا متهم به تناسخ نیز بطلان این عقیده را در نظر شیعه نشان می دهد (6)این امر بخصوص از آن جهت اهمیت دارد که برخی از اهل تناسخ غلات شیعی بوده اند و همین امر موجب نسبت دادن تناسخ به شیعه شده است. (7)
اهل تسنن نیز اعتقاد به تناسخ را منجر به تکفیر شمرده اند (8)و آیات و روایاتی را که مستمسک تناسخیان بوده است به نحو دیگری تفسیر کرده اند. (9)در احادیث به ویژه بر انکار بهشت و دوزخ اخروی به عنوان عامل اصلی تکفیر اهل تناسخ تأکید شده است. (10)
1) اسری، 85.
2) بقره 65؛ اعراف، 166؛ برای تفصیل رجوع کنید به علم الهدی، 1405 - 1410، ج 1، ص 350-354.
3) مفید، 1413، ص 52 -53؛ قاضی عبدالجبار بن احمد، 1382 ، ج 13، ص 429- 430؛ علم الهدی، 1405-1410، ج 4، ص 28.
4) ابن بابویه، 1404، ج 1، ص218؛ همو، 1414، ص 63 احمد ،طبرسی، ج 2، ص 345-344؛ حرّعاملی، 1416، ج 28، ص 341؛ همو، 1376ش، ج1، ص 259 -261؛ مجلسی، ج 4، ص 320- 321، ج 10، ص 176- 177، ج25، ص 136، 273.
5) احمد طبرسی، ج 2، ص 474- 475.
6) ابن داوود حلّی، ص 229؛ علامه حلّی، 1417، ص 321؛ مازندرانی، ج 1، ص 294.
7) مفید، 1363 ش، ص 69؛ ابن عساکر، ج27، ص 376؛ امینی، ج 2، ص 252-253.
8) ابن حزم، المحلی، ج 1، ص 26؛ جندی، ج 1، ص 251؛ حطا، ج 8، ص 371-372؛ دسوقی، ج 4، ص302.
9) جَصّاص، ج 2، ص 55؛ ابن حجر عسقلانی، ج 2، ص 155 مبارکفوری، ج 5، ص 222.
10) مجلسی، ج 25، ص 136، ج 53، ص ص 130؛ دسوقی، همان جا.
مسئله تناسخ به طور کامل، از سوی معصومین علیهم السلام رد شده است. امام رضا علیه السلام فرمودند: من قَالَ بِالتَّنَاسُخِ فَهُوَ کَافِرٌ. .(1)- هر کس به تناسخ معتقد شود پس او کافر است.
و نیز فرمودند: «هرکس به تناسخ معتقد شود کافر به خدای بزرگ شده و تکذیب کننده بهشت و جهنم است». (2)
تناسخ توجیه عقلانی نیز ندارد زیرا در صورتی که تناسخ درست بود و روح افراد بعد از مرگ به بدن دیگری یا حیوانی می رفت جمعیت جهان باید فقط چند نفر ثابت باقی می ماند زیرا در ابتدا حضرت آدم و همسرش و فرزندانش بوده اند و روح آن ها نیز به بدن های بعدی می رفت و این کار بعد از مرگ هر کدام تکرار می شد و جمعیت همیشه باید ثابت باقی می ماند و ما می بینیم که چنین نیست. و این که اهل تناسخ می گویند افرادی بوسیله خواب مصنوعی به قبل از تولدشان برده شده اند و صدای آنان عوض شده و این مشخص می کند که قبل از این بدن در بدن دیگری بوده اند با توجه به امکان مداخله اجنه و شیاطین در این امور، اساس منطقی ندارد و مثبت تناسخ نیست.
از آن جا که تناسخ ممکن است منجر به انکار معاد که از ضروریات اعتقاد دینی است شود چنان که برخی از تناسخی ها بطور کلی مسئله معاد را انکار کرده اند و یا این که دستاویزی برای توجیه ستم ستمکاران باشد زیرا آنان ممکن است بگویند عزت و رفاه شان معلول پاکی و وارستگی زندگی قبلی آن هاست و بدبختی ستمدیدگان نتیجه ی زشت کاریشان در مراحل زندگی قبلی است؛ باید به این نظریه به عنوان یک آفت و آسیب نگاه شود مضاف بر این که هیچ استدلال و دلیل قاطعی در این مورد ارائه نشده است.
تناسخی ها می گویند هر روحی باید سیری را برای تکامل خود طی کند. روح باید جسم ها جامه های مختلف از جمله (مرحله جانوری؛ نباتی: جمادی و...) را طی کند و در هر مرحله روح وارد عالم برزخ می شود و پس از رسیدگی به اعمال روح و سنجش اعمالی که روح با اختیار خود بدست آورده دوباره روح را با توجه به اسحقاق خود به صورت نوزاد در خانواده مستحق خود (مثلاً در جامه انسانی) در خانواده ثروتمند یا فقیر و... مورد آزمایش قرار می گیرد. بنابر این در نظر اهل تناسخ کسی که در رنج است یا در خوشی است مرتبط به اعمال روح در قالب قبلی است.
در این جا لازم است اهل تناسخ به چند پرسش پاسخ دهند:
1- نظریه تناسخ رنج هایی که پیامبران متحمّل شده اند را چگونه توجیه می کند. به خصوص که نمی توان گفت روح پیامبر در قالب قبلی دچار گناه شده و نتیجه آن شده که در بدنی رنجور قرار گیرد.
2- نظریه تناسخ رنج یا خوشی اولین انسان را چگونه توجیه می کند. و اگر قایل شوند این سلسله ادامه داشته در این صورت با ادلّه نفی قدمت چه می کنند؟
3- روح انسان هایی که در بالاترین درجه رسیده اند و روح کسانی که در پست ترین حالت اند بعد از فوت در بدن چه کسی قرار می گیرند.
4- اهل تناسخ راحتی و خوشی های بسیاری از کفّار را چگونه توضیح می دهند؟
5- اهل تناسخ مسئله مسخ را چگونه توضیح می دهند آیا با وجود تناسخ نیاز به مسخ بوده است و آیا خود مسخ دلیل بر رد تناسخ نیست؟
1- فرهنگ فرق اسلامی، چاپ سوم، ص 87.
2- کافی، ج 3، ص 418.
3- ج 1، ص 129.
4- اهل حق، ص23.
5- برهان الحق، ص 52 و 56.
6- خاندان های حقیقت در کرمانشاه، ص18.
7- شاهنامه حقیقت، ص 135.
8- اهل حق، ص 163.
9- الغیبه، ص 244.
10- بحار الانوار، ج 25، ص 317 و 318؛ فرهنگ فرق اسلامی محمّد جواد مشکور، ص 450 و 451.
11- دايرة المعارف تشیع، ج 3، ص 685، به نقل از مقاله قاسم افضلی از رهبران اهل حق.
12- قاسم افضلی، گنجینه سلطان اسحاق یا رموز یاری، دفتر هفتم، ص 20.
13- شاهنامه حقیقت، با مقدمه محمّد مکری.
14- مفتخری حسین، مقاله پیدایش نصیریان، مجله تاریخ اسلام، سال یکم، شماره سوم، فصل 22، از کتاب,Extremist shiites، اثر موسی متی، 1982م.
15- تاريخ العلويين محمّدامین غالب الطويل نشر دار الاندلس بیروت، ص 256 و العلويين و التشيع عزيز الابراهيم الطبعه الاولى، بيروت، ص 130.
16- دوره هفتوانه، ص 34 و 35.
17- شاهنامه حقیقت صفحات 130/129/128 ابیات 4245 به بعد.
18- کتاب نوشته های پراکنده در مورد پارسان، ص6.
19- ابن قدامه مقدسی، ج 7، ص 41؛ خطیب شربینی، ج 3، ص 36؛ شهید ثانی، ج 8، ص 252 و 253؛ زحیلی، ج8، ص433.
20- عضدالدین ایجی، ص 374؛ تهانوی، ذیل مادّه ؛ برای تعاریف دیگر رجوع کنید به ابن حزم، الفصل، ج 1، ص165؛ نسفی، 1359ش، ص187؛ علّامه حلّی، 1379ش، ص399؛ سبزواری، ج 5، ص195.
21- شهرستانی، نهاية الاقدام، ص 378، احمد طبرسی، ج 2، ص 344، نسفی، 1359ش، ص188، عضدالدین ایجی، همان جا، صدرالدین شیرازی، 1380 ش، ص 438.
22- ج 1، ص 483 و 484.
23- دايرة المعارف دين، دايرة المعارف فلسفه، نیز رجوع کنید به فلوطین، ج 1، ص 511.
24- ابن ابی الحدید، ج 1، ص 119.
25- مجلسی، ج 7، ص 25؛ طباطبائی، ج18، ص 174.
26- برهان الحق به صفحه های 632-638.
27- الفرق، ص 270، 354-356.
28- الفصل، ج 1، ص166.
29- علم الهدی، 1405 - 1410، ج 1، ص 425؛ ابن جوزی، ص 92-94
30- ابن ندیم، ص 225؛ نجاشی، ص 64.
31- مسعودی، ص396؛ برای نمونه هایی از کتاب های مربوط به تناسخ رجوع کنید به آقا بزرگ طهرانی، ج 1، ص 67- 68، ج 4، ص 175، 364، ج 10، ص 184، 191، ج 11، ص 6، 157، ج 24، ص 14، ج 25، ص 57.
32- مَلَطى، ص 27، 29؛ بغدادی، اصول الدین، ص 235؛ هفتاد و سه ملت، ص 30-31؛ مهدی لدین الله، ص 73-74.
33- میرک بخاری، ص 374.
34- ملطی، ص 27، کرمانی، 1977، ص 84؛ علم الهدی، 1405 - 1410، ج 4، ص 30.
35- بغدادی، الملل و النحل، ص 116؛ مهدی لدین الله، ص 74.
36- شهرزوری، ص 519؛ صدرالدین شیرازی، 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 7.
37- ابوالمعالی، همان جا، ابن میثم، ص153، علامه حلّی، 1337ش، ص 244، تفتازانی، ج 5، ص 90.
38- فخر رازی، 1407.
39- بغدادی، اصول الدین، ص 241؛ علم الهدی، 1408، ص 180؛ ابن حزم، الفصل، ج 1، ص 168، طوسی، تمهید الاصول، ص 233، همو، الاقتصاد، ص 83، 87؛ امام الحرمین، ص 274، 279؛ ابن جوزی، همان جا؛ علامه حلّی، 1371 ش، ص 356.
40- بغدادی، همان جا، امام الحرمین، ص 286، شهرستانی، نهایة الاقدام، ص371، یافعی، ص99.
41- ابن حزم، الفِصَل، ج 1، ص 169.
42- شهرستانی، نهاية الاقدام، ص 395.
43- بغدادی، اصول الدین، ص 60- 59.
44- قاضی عبد الجبار بن احمد، 1382، ج 13، ص 419؛ طوسی، الاقتصاد، ص 89؛ محقق حلّی، ص 109؛ حرّعاملی، 1416، ج 1، ص 261؛ مجلسی، ج 4، ص 321.
45- امام الحرمين، ص 280 و 281؛ ابوبکر بن میمون ص 508.
46- نهاية الاقدام، ص395.
47- همان، ص 87 - 88 .
48- قاضی عبد الجبار بن احمد، 1382، ج 13، ص 405 - 408، همو، 1416، ص 487؛ طوسی، الاقتصاد، همان جا.
49- علامه حلّی، 1371ش، ص 358.
50- قاضی عبد الجبار بن احمد، 1382، ج 13، ص 409.
51- طوسی، الاقتصاد، ص 88 و 89؛ محقق حلّی، ص 109، هفتاد و سه ملت، ص 31.
52- غزالی، 1383، ص 49- 48.
53- همان، ص 51 - 54؛ ابن حزم، الفصل، ج 1، ص 169.
54- قاضی عبد الجبار بن احمد، 1382، ج 13، ص 429؛ بغدادی، الفرق، ص 274؛ طوسی، التبیان، ج 4، ص 129.
55- بغدادي، الفرق، ص 275- 274.
56- ابن حزم، الفصل، ج 1، ص 149؛ فضل طبرسی، ذیل آیه، شهرستانی، الملل و النحل، ج 1، ص 63؛ ابوبکر بن میمون، ص 512 - 513؛ هفتاد و سه ملت، ص36.
57- بغدادی، الفرق، ص 274.
58- سعد اشعری، ص 59؛ امام الحرمین، ص 275.
59 - الفصل، ج 1، ص 149 و 167.
60- علم الهدی، 1405- 1410، ج 1، ص 425؛ امام الحرمین، ص 281.
61- ص 71.
62- لاهیجی، ص 80 و 81.
63- ص 434 و 435.
64- ج 2، ص 835، 838 .
65- الفرق، ص 270-271.
66- همان، ص8.
67- همان، ص 5 .
68- همان، ص 87 .
69- رازی، 1939، ج 1، ص 284 - 286؛ نیز رجوع کنید به ابوحاتم رازی، 1356 ش، ص12، 62.
70- ص 46-44.
71- ص81 - 85.
72- ص 135.
73- همان، ص 139.
74- ص 421-422.
75- اخوان الصفا، ج 3، ص 289-290، 301، 306.
76- همان، ج 3، ص 79-80 .
77- همان، ج 3، ص 296.
78- همان، ج 3، ص 300.
79- غزالی، 1392، ص 300؛ صدرالدین شیرازی 1360 ش، ص274- 275؛ مازندرانی، ج 12، ص 315؛ سبزواری، ج 5، ص 352.
80- ص 142-143.
81- سهروردی ، مجموعة مصنفات ، ج 3، ص 74، 170، ج 4، ص 81، 119-120، 236.
82- همان، ج 3، ص 74.
83- سهروردی، مجموعة مصنفات، ج 2، ص 217 - 218.
84- همان، ج 2، ص 218-219.
85- همان، ج 2، ص221-219.
86- همان، ج 2، ص222-221.
87- اشمیتکه، ص 421-430.
88- علامه حلّی، 1337ش، ص245.
89- صدرالدین شیرازی، 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 2، همو، 1380 ش، ص437.
90- 1360ش، ص231-233، همو، 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 4 و 5.
91- 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 26-29، همو، 1360ش، ص 236 ، همو، 1380 ش، ص 442-443.
92- صدرالدین شیرازی 1337ش، سفر چهارم، ج 2، ص22-25، همو، 1360ش، ص237، همو، 1380ش، (ص443- 444). ملاصدرا 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 7 همو، 1360 ش، ص 238.
93- 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 3-2 .
94- 1337 ش، سفر چهارم، ج 2، ص 3.
95- آشتیانی، ص 113-115.
96 - ابن سینا، 1363ش، ص108-109، همو، 1403، ج 3، ص 356، همو، 1375ش، ص318- 320 ،همو، 1379 ش، ص 386-387.
97- ص 825 - 826 .
98- شهرستانی، نهاية الاقدام، ص 396؛ علامه حلّی، 1371 ش، ص 202-203.
99- میرک بخاری، ص 376؛ عضدالدین ایجی، ص 261؛ فخررازی، 1407، ج 7، ص 202- 208؛ همو، 1373 ش، ج 2، ص 301-302.
100- بقره، 28.
101- شعراء، 81 .
102- حج، 66 .
103- حجر، 23.
104- یونس، 56.
105- بقره، 28.
106- نجم، 44.
107- ق،43.
108- غافر، 68.
109 - يس، 13.
110- روم،4.
111- اسری، 85.
112- بقره 65؛ اعراف، 166؛ برای تفصیل رجوع کنید به علم الهدی، 1405 - 1410، ج 1، ص 350-354.
113- مفید، 1413، ص 52 -53؛ قاضی عبدالجبار بن احمد، 1382 ، ج 13، ص 429- 430؛ علم الهدی، 1405-1410، ج 4، ص 28.
114- ابن بابویه، 1404، ج 1، ص218؛ همو، 1414، ص 63 احمد ،طبرسی، ج 2، ص 345-344؛ حرّعاملی، 1416، ج 28، ص 341؛ همو، 1376ش، ج1، ص 259 -261؛ مجلسی، ج 4، ص 320- 321، ج 10، ص 176- 177، ج25، ص 136، 273.
115 - احمد طبرسی، ج 2، ص 474- 475.
116- ابن داوود حلّی، ص 229؛ علامه حلّی، 1417، ص 321؛ مازندرانی، ج 1، ص 294.
117- مفید، 1363 ش، ص 69؛ ابن عساکر، ج27، ص 376؛ امینی، ج 2، ص 252-253.
118- ابن حزم، المحلی، ج 1، ص 26؛ جندی، ج 1، ص 251؛ حطا، ج 8، ص 371-372؛ دسوقی، ج 4، ص302.
119- جَصّاص، ج 2، ص 55؛ ابن حجر عسقلانی، ج 2، ص 155 مبارکفوری، ج 5، ص 222.
120- مجلسی، ج 25، ص 136، ج 53، ص ص 130؛ دسوقی، همان جا.
121- وسائل الشيعة، ج 28، ص 341.
122- بحار الأنوار، ج 4، ص320.
بعلاوه قرآن کریم؛
مولانا جعفر الصادق علیه السلام، چاپ مصطفی غالب، بیروت، 1964.
احمد بن علی نجاشی، فهرست اسماء مصنفى الشيعة المشتهرب رجال النجاشی، چاپ موسی شبیری زنجانی، قم 1407.
طوسی، محمّد بن حسن، الغيبه، قم، موسسه معارف اسلامی، 1411ه.ق.
جعفر بن حسن محقق حلّی، المسلک فی اصول الدین، چاپ رضا استادی، مشهد، 1373 ش.
حسن بن یوسف علامه حلّى، الاسرار الخفيّة في العلوم العقليّة، قم، 1379ش.
علی بن حسین علم الهدى، رسائل الشريف المرتضی، چاپ مهدی رجائی، قم 1405-1410.
احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج چاپ محمّد باقر موسوی خرسان، بیروت 1401ق.
فخر الدین بن محمّد طریحی، مجمع البحرین، چاپ احمد حسینی، تهران، 1362ش.
محمد بن حسن طوسی، الاقتصاد الهادى الى طريق الرشاد، تهران، 1400ق.
جلال الدین اشتیانی، شرح بر زادالمسافر ملاصدرا: معاد جسمانی، تهران، 1379ش.
ابن بابويه، الاعتقادات، چاپ عصام عبدالسید، قم، 1414ق.
عيون اخبار الرضا، چاپ حسین اعلمی، بیروت، 1404ق.
محمد بن عبدالكريم شهرستانی، کتاب نهاية الاقدام فی علم الکلام، چاپ آلفرد گیوم، قاهره، بی تا.
عبدالحسین امینی، الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج 2، بیروت 1397ق.
زين الدين بن علی شهید ثانی، الروضة البهية في بشرح اللمعة الدمشقية، چاپ محمّد کلانتر، بیروت، 1410ق.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، چاپ محمّد ابوالفضل ابراهیم، قاهره 1385-1387ق.
ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح البخاری، بیروت، دارالمعرفه، بی تا.
ابن حزم، الفصل في الملل و الاهواء و النحل، چاپ محمّد ابراهیم نصر و عبدالرحمان عمیره، بیروت 1405ق.
ابن داوود حلّى، كتاب الرجال، چاپ محمّد صادق آل بحر العلوم، نجف 1392ق.
ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، مع الشرح لنصير الدين طوسى و شرح الشرح لقطب الدین رازی، تهران، 1403ق.
ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، چاپ علی شیری، بیروت 1421- 1415ق.
ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، چاپ عبد السلام محمّد هارون، قم، 1404ق.
ابن قيّم جوزيّه، هداية الحيارى فى الرد على اليهود و النصاری، چاپ سیف الدین کاتب، بيروت، 1400ق.
ابن كثير، البداية و النهاية، جاب على شيری، بیروت، 1408ق.
محمّد بن عبیدالله ابوالمعالی، بیان الادیان در شرح ادیان و مذاهب جاهلی و اسلامی، چاپ عباس اقبال آشتیانی و محمّد تقی دانش پژوه، به اهتمام محمّد دبیرسیاقی، تهران 1376ش.
ابوبکر بن میمون، شرح الارشاد، چاپ احمد حجازی احمد سقا، قاهره، 1407ق.
ابوحاتم رازی، اعلام النبوة، چاپ صلاح صاوی و غلامرضا اعوانی، تهران 1356ش.
ابوریحان بیرونی، کتاب البيروني في تحقيق ما للهند، حیدر آباد دکن، 1377ق.
نجلا، ابو عزّ الدين الدروز في التاريخ، بيروت، 1990م.
ابونصر سراج، كتاب اللّمع في التصوف، چاپ رینولد آلن نیکلسون، لیدن 1914م.
اخوان الصفا، رسائل اخوان الصفاء و خلان الوفاء، قم 1405
شهفور بن طاهر اسفراینی، التبصير في الدين و تمييز الفرقة الناجية عن الفرق الهالکین، چاپ محمّد زاهد کوثری، قاهره، 1359ق.
سعد بن عبدالله اشعری، کتاب المقالات،و الفرق، چاپ محمّد جواد مشکور،تهران، 1361ش.
علی بن اسماعیل اشعری، کتاب مقالات الاسلامييّن و اختلاف المصلّین، چاپ هلموت ريتر، ويسبادن، 1400ق.
زایینه اشمیتکه «نظریه تناسخ نفس از نظر شهاب الدین سهروردی و پیروانش» در مجموعه مقالات همایش جهانی حکیم ملاصدرا، 1378ه. ش.
ملاصدرا و مطالعات تطبیقی، تهران: بنیاد حکمت اسلامی صدرا، 1380ش.
افلاطون، دورة آثار افلاطون، ترجمة محمّد حسن لطفی و رضا کاویانی، رسالة 11: فایدون، تهران، 1380ش.
عبد الملک بن عبدالله امام الحرمین، کتاب الارشاد، چاپ محمّد یوسف موسی و علی عبدالمنعم عبدالحمید، مصر، 1369ق.
عبد القاهر بن طاهر بغدادی، الفرق بين الفرق، چاپ محمّد محیی الدین عبدالحمید، بیروت، دارالمعرفه، بی تا.
بهمنیار بن مرزبان، التحصيل، تصحیح مرتضى مطهری، تهران، 1375ش.
تبصرة العوام في معرفة مقالات الانام، منسوب به سیّد مرتضی بن داعی حسنی رازی، چاپ عباس اقبال، تهران، 1364ش.
علی بن محمّد تركة اصفهانی، اطوار ثلاثه، چاپ حسین داوودی، در معارف، دورة 9، ش 2 (مرداد - آبان 1371).
مسعود بن عمر تفتازانی، شرح المقاصد، چاپ عبدالرحمان عمیره، قاهره 1409 - 1989، چاپ افست قم 1370- 1371 ش.
محمد اعلی بن علی تهانوی، موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، چاپ رفیق العجم و علی دحروج، بیروت 1996م.
احمد بن علی جصاص، احکام القرآن، چاپ عبدالسلام محمّد علی شاهین، بیروت 1415-1994م.
خلیل بن اسحاق جندی، مختصر خلیل، ج1، بیروت 1416 - 1995م.
اسماعیل بن حماد جوهري، الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربیة، چاپ احمد عبدالغفور عطار، قاهره 1376.
محمد بن حسن حرّ عاملی، تفصيل وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، قم، 1416ق.
محمد بن محمد حطاب، مواهب الجليل لشرح مختصر خلیل، چاپ زکریا عمیرات، بیروت 1416 - 1995م.
محمد بن احمد خطیب شربيني، مغني المحتاج الى معرفة معانی الفاظ المنهاج، با تعالیق جوبلی بن ابراهیم رشافعی، بیروت، دارالفکر، بی تا.
محمد بن احمد دسوقی، حاشية الدسوقى على الشرح الكبير، بيروت، دار احياء الكتب العربيه، بی تا.
علیرضا ذکاوتی قراگزلو، «تناسخ و نحله های شعوبی متأخر»، معارف، دورة 17، ش 2 (مرداد – آبان 1379)؛
محمد بن زکریا رازی، رسائل فلسفية، ج 1، چاپ پل کراوس، رسالة 10: القول في النفس و العالم، قاهره 1939م.
السيرة الفلسفية، چاپ پلکراوس، ترجمة عباس اقبال، به انضمام شرح احوال و آثار و افکار از مهدی محقق، تهران 1371ش.
حسین بن محمد راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، چاپ محمد سیدکیلانی، تهران، 1332 ش.
وهبه مصطفی زحیلی، الفقه الاسلامی و ادلته، دمشق، 1404ق.
هادی بن مهدی سبزواری، شرح المنظومة، چاپ حسن حسن زاده آملی، تهران 1416-1422.
یحیی بن حبش سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، تهران، 1380 ش.
محمود بن عبدالکریم شبستری، مجموعه وعه آثار شیخ محمود شبستری، چاپ صمد موحد، تهران، 1365 ش
عبداللطيف بن ابیطالب شوشتری، تحفة العالم و ذيل التحفه، چاپ صمد موحد، تهران، 1363ش.
محمد بن محمود شهرزوری، شرح حکمة الاشراق، چاپ حسین ضیائی تربتی، تهران، 1380 ش.
محمد بن ابراهیم صدر الدین شیرازی، الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، تهران 1337ش.
الشواهد الربوبية في المناهج السلوكية، با حواشی ملاهادی سبزواری، چاپ جلال الدین آشتیانی، مشهد، 1346ش.
عبدالرحمان بن احمد عضدالدین ایجى، المواقف في علم الكلام، بيروت، عالم الكتب، بی تا.
احمد بن محمد علاء الدوله سمنانی، مصنفات فارسی، چاپ نجیب مایل هروی، بیان الاحسان لاهل العرفان، تهران، 1369ش.
محمد بن محمد غزالی، تهافت الفلاسفة، چاپ سلیمان دنیا، قاهره 1972/1392.
محمد بن محمد فارابی، کتاب آراء اهل المدينة الفاضلة، چاپ البیر نصری نادر، بیروت 1982.
محمد بن عمر فخر رازی، البراهین در علم کلام، چاپ محمد باقر سبزواری، تهران 1341-1342ش.
خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین، چاپ مهدی مخزومی و ابراهیم سامرائی، قم، 1409ق.
فلوطين دورة آثار فلوطين، ترجمة محمد حسن لطفی، تهران، 1366ش.
قاضی عبدالجبار بن احمد، شرح الاصول الخمسة، چاپ عبدالکریم عثمان، قاهره، 1416-1996م.
محمد بن مسعود قطب الدین شیرازی، درة التاج، بخش 1، چاپ محمد مشکوة، تهران، 1369ش.
داوود بن محمود قیصری، شرح فصوص الحکم، چاپ جلال الدین آشتیانی، تهران، 1375ش.
احمد بن عبد الله کرمانی، الاقوال الذهبيّة، چاپ مصطفی غالب، بیروت 1977م.
کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، چاپ رحیم رضازاده ملک، تهران، 1362ش.
محمد بن یحیی لاهیجی، مفاتیح الاعجاز فی بشرح گلشن راز، چاپ کیوان سمیعی، تهران، 1374ش.
محمد صالح بن احمد مازندرانی، بشرح اصول الکافی، با تعلیقات ابوالحسن شعرانی، چاپ علی عاشور، بیروت 1421-2000م.
محمد عبد الرحمان مباركفوري، تحفة الاحوذي بشرح جامع الترمذى، بیروت 1410 - 1990م.
محمد بن محمد مرتضی زبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، چاپ علی شیری، بیروت، 1414-1994م.
اسماعیل بن محمد مستملى، شرح التعرف لمذهب التصوف، چاپ محمد روشن، تهران، 1363- 1366 ش.
محمد بن محمد مفید، اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات، چاپ مهدی محقق، تهران، 1372 ش.
مطهر بن طاهر مقدسی، کتاب البدء و التاریخ، چاپ کلمان هوار، پاریس،1899-1919، چاپ افست تهران 1962م.
محمد بن احمد ملطى، التنبيه و الرّد على اهل الاهواء و البدع، چاپ محمد زاهد بن حسن کوثری، قاهره، 1369ق.
محمد بن احمد منهاجى أسيوطی، جواهر العقود و معین القضاة والموقعين و الشهود، چاپ مسعد عبدالحمید محمد سعدنی، بیروت، 1417ق.
احمد بن یحیی مهدى لدين الله، كتاب المنية والامل فى شرح الملل و النحل، چاپ محمد جواد مشکور، بی تا، 1988م.
محمد بن مبارکشاه میرک بخاری، شرح حكمة العین، چاپ جعفر زاهدی، مشهد 1353ش.
ناصر خسرو، زادالمسافرین ناصر خسرو علوی، تهران، 1341.
عزیز الدین بن محمد نسفی، کتاب الانسان الكامل، چاپ ماری ژان موله، تهران، 1362ش.
حسن بن موسی، نوبختی فرق الشیعة، چاپ محمد صادق آل بحر العلوم، نجف 1355 - 1936م.
علی بن عثمان هجویری، کشف المحجوب، چاپ و. ژوکوفسکی، لنینگراد 1926، چاپ افست تهران، 1376ش.
هفتاد و سه ملت، یا اعتقادات مذاهب، رساله ای در فرق اسلام از آثار قرن هشتم هجری، چاپ محمد جواد مشکور، تهران، عطائی، 1341ش.
عبد الله بن اسعد يافعي، كتاب مرهم العلل المعضلة في الرد على ائمة المعتزلة، چاپ محمود محمد محمود حسن نصار، بیروت 1412ق.
مشکور محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ سوم.
مالامیری کجوری، احمد، اهل حقّ، بیجا، سرّ مرتضی، چاپ اول 1376.
الهی، نور علی، برهان الحق، تهران، انتشارات جیحون، چاپ هشتم، 1373ش.
سلطانی، محمد علی خاندان های حقیقت در کرمانشاه، تهران، سها، چاپ دوم، 1381ش.
جیحون آبادی، نعمت الله، شاهنامه حقیقت، تهران، جیحون، 1373ش.
نعمت الله جیحون آبادی، شاهنامه حقیقت، با مقدمه محمد، مکری چاپ دوم، کتابخانه طهوری، تهران.
صدیق صفی زاده، دوره هفتوانه، انتشارات طهوری تهران.
نزول آیات سوّم و شصت و هفتم سوره مائده در ایّام غدیرخم
منظور از کافران در جمله ی الْيَوْمَ يَبْسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ...
آرزوی کافران و منافقان درباره ی سرنوشت اسلام
خطری که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله را تهدید می کرد
آن چه در جمله ی فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْن...، ترس از آن در نظر می باشد
انکار ارتباط این آیه به امیرالمؤمنین علیه السلام و پاسخ آن
اشکال بی ربط فخررازی به مدلول آیه ی الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... و پاسخ آن
قراین ارتباط این آیه به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام
کامل ترین خطبه ی غدیر در کتب عامّه
نکات قابل توجه در خطبه ی غدیر
خطبه ی غدیر با عبارتی دیگر
احادیث مرتبط با خطبه غدیر
چگونگی همتایی قرآن و عترت
تفسير آيه يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ...
پاسخ اشکال فخررازی در مورد این که «چگونه ترک جزء بمنزلهی ترک کلّ است؟»
علّت نگرانی پیامبر صلی الله علیه و آله از ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام
منظور از کافران در جمله ی إِنَّ اللهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ
تناسب و تجانس آیات سوّم و شصت و هفتم سوره مائده
کلیدواژه ها؛ حضرت علی علیه السلام، ولایت، اکمال دین، اتمام نعمت، ابلاغ رسالت، غدیرخم، سوره مائده، حادث فهری، فخر رازی، کفّار، منافقين، صاحب تفسير المنار.
اشاره
در این شماره نگارنده محترم آیه ی سوم و نیز آیه ی شصت و هفتم سوره ی مائده را مورد توجّه قرار داده است. وی نظر فخررازی و نیز صاحب تفسیر المنار را درباره ی این دو آیه، طرح و مورد نقد و بررسی قرار داده است و با توجّه به مستندات روایی و توجّه به محتوای آیات و تناسب محتوایی دو آیه فوق اثبات نموده اند که هر دو آیه درباره ی جانشینی حضرت امیرمومنان علی علیه السلام است و این مسئله ولایت در چنان جایگاهی قرار دارد که عدم قبول ولایت بلافصل حضرت علی علیه السلام مساوی با انکار تمامی اسلام است و اتمام و اکمال دین با انتصاب حضرت امیر علیه السلام تحقّق یافت و کفّار و منافقین که امید داشتن با رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دین اسلام نابود شود، مأیوس و ناامید شدند.
محور بحث در نوشتار حاضر پیرامون این آیات است:
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلَامَ دِينًا (1) امروز کافران از این که شما را از دینتان برگردانند ناامید شدند، بنابراین از آن ها نترسید و از (مخالفت با) من بترسید، امروز دین شما را کامل گردانیدم و نعمتم را بر شما تمام کردم، و اسلام را به عنوان آیین (همیشگی) برای شما پسندیدم.
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ (2) ای پیامبر آن چه از جانب پروردگارت بر تو فرستاده شده (به مردم) برسان و اگر انجام ندهی مانند این است که پیامبریش را انجام نداده ای و خداوند تو را از (شرّ) مردم نگه می دارد، خداوند گروه کافران را هدایت نمی کند.
نگارنده ضمن تشریح اشکالات تفسیر فخررازی، با دلایل عقلی و نقلی روشن می سازد که این آیات مربوط به غدیرخم می باشد، امر به ابلاغ در این آیات مربوط به معرفی امیرالمؤمنین علیه السلام می باشد، منظور از کافران در هر دو آیه منافقانی هستند که در جامعه ی اسلامی نفوذ کرده بودند و تصمیم به تخریب اساس و پایه دین مبین اسلام داشتند، امّا خداوند مسلمانان را از شرّ آن ها محفوظ داشت. و دین با نصب و معرّفی علی ابن ابیطالب علیه السلام به عنوان جانشین پیامبر و امیرمؤمنان، کامل گردید و بدین ترتیب برای همیشه آن حضرت و اولاد معصومینش امام و ولی تمامی مردم اند.
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا (1) امروز کافران از این که شما را از دینتان برگردانند ناامید شدند. بنابراین از آن ها نترسید و از (مخالفت) من بترسید. امروز دین شما را کامل گردانیدم و نعمتم را بر شما تمام کردم، و اسلام را به عنوان آیین (همیشگی) برای شما پسندیدم.
بدون شک این آیه در روز غدیر خم و در ارتباط با معرّفی امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان ولی مسلمانان نازل شد.
منظور از کافرانی که آرزو داشتند مسلمانان از دینشان برگردند کفّار و منافقانی بودند که به ظاهر مسلمان شده بودند.
منظور از خشیت، ترسی بود که در دل پیامبر و مؤمنان خالص وجود داشت که مبادا این گروه انبوه تازه مسلمان تحت تأثیر سم پاشی منافقان قرار بگیرند و از اسلام برگردند.
منظور از اکمال دین و اتمام نعمت تکمیل ارکان دین بود که با انتصاب امیرالمؤمنین علیه السلام به مقام ولایت کامل شد.
اسلامی که مورد پسند خدای تعالی قرار گرفته، اسلامی است که ولایت حضرت علی علیه السلام را در برداشته باشد.
مستندات و شرح مفصل مطالب فوق در بخش های بعدی ارائه خواهد شد.
فخر رازی در تفسیر آیه فوق دو قول نقل می کند:
اوّل: منظور از «الیوم»، روز بخصوصی نیست بلکه مقصود یک مقطع زمانی است.
دوّم: این آیه در روز عرفه نازل شده است. (2)
امّا نظر فخررازی مبنی بر این که منظور از «الیوم» روز بخصوصی نیست، مردود است زیرا؛ اولّا: معنی حقیقی یوم طول زمانی از طلوع تا غروب آفتاب است بنابراین اگر قرار باشد در معنی مجازی مثلا برای یک دوره زمانی به کار برده شود، باید قرینه ای وجود داشته باشد، ولی هیچ گونه قرینه ای که نشان دهد منظور از «الیوم» یک دوره ی زمانی است، وجود ندارد.
ثانياً: روایات زیادی با این مضمون وجود دارد که: هنگامی که یهود و نصاری شنیدند چنین آیه ای در قرآن نازل شده گفتند: اگر چنین آیه ای بر ما نازل شده بود آن روز را عید می گرفتیم. (1)با توجّه به این روایات مشخص می شود که برداشت مسلمانان و یهود و نصاری در عصر نزول آیه، روز بخصوصی بوده است. زیرا عید گرفتن یک دوره زمانی غیر معمول و نامعقول است.
قول دوّم، فخر رازی که می گوید این آیه در روز عرفه در حجة الوداع سال دهم هجرت در عرفات نازل شده نیز قابل قبول نیست زیرا:
اوّلاً: این سخن فخر رازی مغایر قول قبلی اوست که گفت منظور روز بخصوصی نیست.
ثانیاً: برای این قول معارض وجود دارد و آن روایاتی است که صراحت دارد این آیه در غدیرخم روز هيجدهم ذى الحجه پس از آن که پیامبر حضرت علی علیه السلام را به عنوان ولی مسلمین معرّفی فرمود نازل شده است. (2)
ثالثاً: این آیه حکایت از آن دارد که اتفاق خاصی رخ داده که آن باعث اکمال دین شده است، در صورتی که در روز عرفه هیچ اتفاق خاصی که باعث و سبب نزول این آیه شود رخ داده است.
فخررازی در تفسیر «یئِسَ» می گوید: معنایش این است که به مداهنه (نرمی) با این کافران نیاز ندارید؛ زیرا به جایی رسیده اید که هیچ کدام از دشمنانتان خیال سبک شمردن کار شما را ندارند. (3)
مفهوم مخالف این نظر این است که سابق بر این به نرمی با کافران نیازمند بودید، در صورتی که این تصور نادرست است زیرا:
اوّلا: روز نزول آیه در جزیرة العرب تعداد کافران قابل اعتنا نبود که لازم باشد پیامبر با آن ها مداهنه کند و نرمی به خرج دهد.
ثانياً: در ابتدای بعثت که تعداد مسلمانان بسیار کم بود و مسلمین در ضعف بودند خداوند چنین کاری را اجازه نداد بلکه بالعکس فرمود:
وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ (4)- یعنی آن ها (کفار) دوست دارند که تو نرمش نشان دهی تا آن ها نیز نرمش نشان دهند - بنابراین در هنگام نزول آیه که مسلمانان نیرومند و مقتدرتر بودند تصوّر چنین معنایی به کلّی منتفی است و نظر فخررازی مردود است.
فخر رازی در ادامه می نویسد: برای معنی الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ دو قول وجود دارد: اوّل: «کفّار از این که این خبائث (خوردنی های حرام) را حلال بشمارید... نا امید شدند.» (1)به مترجم به روشی معلوم است که این نظر بسیار ابتدایی و نوعی ساده اندیشی است زیرا: این که برای مسلمان چه چیزهایی حلال باشد یا حرام به حال کفّار تأثیری ندارد که امیدوار یا ناامید شوند.
قول دوّم فخررازی این است که «کفّار از این که بر دین شما تسلّط پیدا کنند ناامید شدند.» (2)این قول قابل قبول است، لکن برای فهم آن لازم است رابطه ی بین ناامیدی کفّار یا منافقان از یک طرف و کامل شدن دین از طرف دیگر روشن شود و این رابطه به این صورت روشن می شود که: منافقان امید داشتن بعد از پیامبر دین اسلام صلی الله علیه و آله از بین برود و مردم به ارتداد کشیده شوند (3)ولی با نصب حضرت امیر علیه السلام به عنوان جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و با توجه به مقام معنوی و اقتدار حضرتش از رسیدن به آرزوی خود مأیوس شدند.
خدای متعال پس از بیان ناامیدی کفار از غلبه بر دین مسلمانان می فرماید: فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْن. متأسفانه مقصود این جمله برای اغلب مفسّرین از جمله فخررازی درک نشده است. زیرا گمان می کنند «خَشیت» به معنی ترس از لشگری نیرومند و مقتدر است، در صورتی که این تصوّر همیشه درست نیست. از آیات قرآن 30 آیه درباره ی خشیت خدا می باشد و افزون بر آن ها آیات دیگری نیز وجود دارد که خشیت مربوط به اموری است که مربوط به جنگ با اسلحه نیست مانند آیه:
إِنَّمَا يَخْشَى اللَّه مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَماء دانشمندان فقط از خدای متعال می ترسند. (4)
وَ لاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقِ فرزندان خود را از ترس ناداری نکشید. (5)
لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَة الله اگر این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم، آن را از ترس خدا خاشع و متلاشی می دیدی. (6)
1) تفسير كبير، ج 11، ص 137.
2) همان.
3) آيه 109 بقره که می فرماید: وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا ... - بسیاری از اهل کتاب آرزو دارند که شما را به حالت کفر برگردانند - و سایر آیات مشابه به همین موضوع دلالت دارند.
4) فاطر، 28.
5) اسراء، 31.
6) حشر، 21.
آیه مورد بحث نیز معنی «خشیت»، ترس از قدرت مادّی و جنگ افزار کافران نیست، زیرا عصر در زمان نزول این آیه کفّار عربستان از بین رفته یا ضعیف شده بودند. بلکه ترس از دشمنان زیرکی است که به لباس دوست در آمده اند و منتظر فرصت مناسبی هستند که بتوانند مسلمانان را از اسلام برگردانند. پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنان بصیر و آگاه از این توطئه نگران بودند.
فخررازی غافل از مفاهیم فوق در تفسیر این بخش از آیه می نویسد:
إِيّ فَلا تَخَافُوا الْمُشْرِكِينَ فِى خِلافِكُمْ إِيَّاهُم فِى الشَّرَائِعِ وَ الْأَدْيَانِ فَإِنِّي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ بِالدَّوْلَةِ ٱلْقَاهِرَةِ وَ الْقُوَّةِ الْعَظِيمَةِ وَصَارُوا مَقْهُورِينَ ذِلِيلِينَ عِندَهُمْ وَ حَصَلَ لَهُمْ الْيَأْسُ مِنْ أَنْ يَصِيرُوا قَاهِرِينَ لَكُمْ مُسْتَوْلِينَ عَلَيْكُمْ فَإِذَا صَارَ الْأَمْرُ كَذَلِكَ فَجِبَ عَلَيْكُمْ أَنْ لَا تَلْتَفِتُوا إِلَيْهِمْ وَ أَنْ تُقْبِلُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ تَعَالَى وَالْعَمَلِ بِشَرَائِعِهِ... (1) یعنی به خاطر این که در ادیان و شرایع با آن ها مخالف هستید از مشرکان نترسید؛ زیرا دولتی والا و نیرویی عظیم به شما عطا کردیم و (کفّار) در مقابل شما خوار و ذلیل شدند و از این که بر شما غلبه پیدا کنند وبر شما مسلّط شوند، ناامید شدند، پس چون چنین شد بر شما واجب است که به آن ها توجّه نکنید و به طاعت خدای تعالی و عمل به شرایعش رو آورید.
این گفتار فخر رازی نادرست است. زیرا، مخالفت اسلام با دین و شریعت کفّار، موضوع تازه ای نیست، بلکه از ابتدای بعثت این مخالفت وجود داشته و هیچ گاه مسلمانان از اظهار مخالفت نهراسیده اند. ظهور اقتدار اسلام هم مربوط به روز نزول آیه نیست بلکه از فتح مکه نمایان شد. وانگهی نفی خشیت مذکور در آیه به سبب واقعه و تحوّلی بوده که در آن روز معین اتفاق افتاده که همان معرّفی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان ولی مسلمین بوده است و غیر از این هیچ اتّفاق دیگری در آن روز روی نداده است.
1) تفسیر کبیر، ج 11، ص 137.
فخر رازی بدون مقدّمه و بدون این که توضیح بدهد شیعیان این آیه را چگونه دلیل بر ولایت اميرالمؤمنين علیه السلام می دانند و بدون این که به مطالب قبلی خود در تفسیر جمله ی يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا توجّه کند، می نویسد: «قال اصحابنا: هذه الاية دالّةٌ على بطلان قول الرّافضة، و ذلک لأَنَّهُ تعالى بَيَّنَ انّ الدّين كَفَروا يئسوا مِن تَبديل الدّين و اَكَّدَ ذلكَ بقولِهِ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْن فلو كانت امامةُ علی ابن ابی طالب منصوصاً عليها مِن قِبَلِ الله تعالى وَ قِبَل رَسولِه نَصّاً واجب الطاعه لَكَانَ مَن ارادَ اخفاءَه و تغییرَهُ آیسا من ذلك بمقتضى هذه الاية فكان یلزم أَن لا يقدر اَحَدٌ مِنَ الصّحابه علی انکار ذلک و علی تغییره واخفائه، و لمّا لم يكن الأمرُ کذلك بَل لَم يجِر لهذا النَص ذكرٌ ولا ظَهَر مِنه خَبَرٌ ولا اَثَرٌ علمنا ادّعاءَ هذا النّصّ كِذبٌ و اَنَّ على ابن ابى طالب ما كان مَنصوصاً عَليه بِالاِمامَهِ » (1)
اصحاب ما گفته اند که این آیه بر بطلان گفتار رافضی ها دلالت دارد. به خاطر این که خدای تعالی بیان فرموده که کفّار از تبدیل دین ناامید شدند و این معنی را با جمله فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ «از آن ها نترسید از من بترسید» تأکید فرمود. بنابراین اگر امامت علی ابن ابی طالب علیه السلام از طرف خدا و رسول منصوص بود نصّی که واجب الطاعة باشد، آن کس که می خواست آن را پنهان کند و تغییرش دهد به مقتضای این آیه از انجام این کار ناامید می شد، بنابراین لازم است هیچ یک از صحابه بر انکار و تغییر و پنهان نمودن آن نص توانایی نداشته باشند و چون چنین نشده، بلکه از این نصّ یادی هم نشده، نه خبری از آن هست و نه اثری، دانستیم که ادّعای این نص دروغ است و امامت علی ابن ابی طالب علیه السلام منصوص نبوده است.
اگر به متن تفسیر فخر رازی مراجعه شود ملاحظه می گردد که وی این سخنان را ذیل آیه شريفه ى الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... بیان می کند و بدون این که چگونگی ارتباط این آیه را با امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام توضیح دهد یا چگونگی استدلال شیعیان را بیان کند آن را رد می کند و چون از سستی و بیپایگی این سخنان آگاهی داشته آن ها را به دیگران نسبت می دهد و می گوید: «اصحاب ما گفته اند...». وانگهی چنان که در صفحات قبلی بیان شد وی جمله ی فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْن را به صورت دیگری تفسیر نموده و این دو تفسیر هیچ مشابهتی با هم ندارد. با این حال پاسخ سخنان او ذیلا بیان می گردد.
1) تفسير كبير، ج 11، ص 139.
آن چه مسلّم است این است که جمله ی يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ با فعل ماضی بیان شده. یعنی قبل از نزول آیه یا همزمان با نزول آن کافران و منافقان از رسیدن به آرزوی خود ناامید شدند، نه این که چنان که فخررازی گفته است در آینده ناامید می شوند.
آن چه در قرآن راجع به آرزوی کفّار بیان شده بدین قرار است:
وَدَّ كَثِيرٌ مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُم مِّن بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا (1) بسیاری از اهل کتاب آرزو دارند که پس از ایمانتان شما را به حالت کفر برگردانند.
وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء (2) (منافقان) آرزو دارند که شما هم مانند ایشان کافر شوید تا با هم برابر باشید.
با توجه به مفاد این آیات مشخص می شود که آرزوی کافران و منافقان این بوده که مسلمانان را از دین خارج کنند. در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله به این آرزوی خود نرسیدند، بدیهی است که دست یافتن به این آرزو را به زمان پس از وفات آن حضرت موکول کنند. این آرزو نیز با انتصاب امیرالمؤمنین علیه السلام به جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله از بین رفت و ناامید شدند. گرچه امام علی علیه السلام را پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله به حاشیه کشاندند، آن بزرگوار هیچ گاه از حراست دین خدا غافل نماند از ایجاد انحراف، بخصوص در اصول دین جلوگیری به عمل آورد. گوشه ای از فعالیت های آن حضرت در زمینه پاسخگویی به مسائل و مشکلات، در صفحات پیش رو خواهد آمد.
1) بقره، 109.
2) نساء، 89.
3) مانند حكم بیرون آمدن از احرام عمره ی تمتع و مجدّداً مُحرم شدن برای حج در آیه 196 سوره بقره و حکم حلال بودن متعه ی زنان در آیه 24 سورة نساء از عمر نقل شده: «مُتعَتان كانتا على عهد رسول الله و أَنَا مُحَرَّمُهما و معاقبٌ عليهما، متعة النساء و متعة الحج»
4) دو متعه در زمان پیامبر بود که من آن ها را حرام کردم و بر آن ها مجازات می کنم: متعه زنان و متعه حجّ. «عمر گفت: اگر کسی به انجام متعه اقدام کند سنگسارش می کنم»
5) موضوع حلال بودن این دو متعه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و حرام شمردن عمر در سایر منابع عامه از جمله فتح الباری، ج 9، ص 151؛ صحیح مسلم، ج 2، صفحات 885 و 886؛ مسنداحمد... احادیث،1506، 1572، 5667، 13856، 14070، 14420 و 14500 نیز نقل شده است.
این که فخر رازی می گوید: اگر نصّی وجود داشت کسی قدرت انکار آن را نداشت، نیز اشتباه است، زیرا انکار حقایق توسط آدمیزادگان بسیار رایج بوده و هست مگر قرآن را نخوانده که کمتر خداوند می فرماید: ﴿يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا وَأَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ(1)- نعمت های خدا را می شناسند (با وجود این) آن ها را انکار می کنند در حالی که بیشتر آنان ناسپاسند- . ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از نعمت های بزرگ الهی است، زیرا پس از اعلام ولایت آن حضرت علیه السلام خداوند فرمود: در این روز دین شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم.»
این که فخررازی گفت: اگر نصّی وجود داشت کسی نمی توانست آن را تغییر دهد نیز مردود است، زیرا مشابه این تغییر در امّت موسی علیه السلام به وجود آمد و با وجود این که آن حضرت خدای رحمان را به عنوان پروردگار آنان معرفی کرد، سامری عقیده آنان را تغییر داد و گوساله را به عنوان پروردگار و معبود خود بر گزیدند. پس این که فخر رازی تغییر دادن و نشاندن شخص دیگری را به جای اميرالمؤمنين علیه السلام، نشانه ی نبودن نصّ می داند، دلیل باطلی است.
این که فخررازی انکار، تغییر و پنهان نمودن نصّ بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام توسط صحابه را دلیل بر عدم وجود نصّ می داند سخن باطلی است. زیرا این قبیل امور قبلا نیز اتفاق افتاده و خداوند نمونه های آن را در قرآن شریف ذکر فرموده است. آن جا که در سوره بقره آیه 159 می فرماید: إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَ الْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ الله وَ يَلْعَنُهُمُ اللاعنُونَ
کسانی که نشانه های روشن و رهنمودی را که فرو فرستاده ایم، بعد از آن که آن را برای مردم در کتاب توضیح داده ایم نهفته می دارند آنان را خدا لعنت می کند و لعنت کنندگان لعنتشان می کنند.
قابل توجه این که فخر رازی خودش یکی از نصوص ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را در تفسیر آیه يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ... (2)با این عبارت نقل کرده است: «... نَزَلَتِ الايةُ في فضل على بن ابى طالب و لمّا نزلت هذه الاية اَخَذَ بيده و قال: مَن كُنتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللهمَّ وَآلِ مَن وَالَاهُ وَعَادِ مَن عَادَاهُ فَلَقيهُ عُمر فقالَ هنيئاً لَكَ يا ابن ابی طالب اَصبَحتَ مولای وال و مَولاكلُّ مُؤمِنٍ و مؤمِنَةٍ...» (3)
این آیه در فضیلت علی ابن ابی طالب علیه السلام نازل شد و هنگام نزول آن پیامبر صلی الله علیه و آله دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود: «هر که من مولای اویم این علی نیز مولای اوست، خداوندا دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن»
حدیث غدیر به صورت متواتر و از راویان مختلف نقل شده است. برخی آن را به صورت مختصر و بعضی مشروح بیان کرده اند. آن چه در همه آن ها مشترک است این است که هنگام مراجعت از حجة الوداع در محلی بنام غدیرخم، پیامبر صلی الله علیه و آله همه اصحاب را جمع و خطبه ای ایراد فرمود، سپس دست حضرت علی علیه السلام را گرفت و فرمودند: مَن كُنتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ
از روایاتی که در کتب عامّه نقل شده کامل ترین آن روایتی است با این عبارت:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ نَبَأنِيَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ أَنَّهُ لَمْ يُعَمِّرْ نَبِيٌّ إِلَّا نِصْفَ عُمُرِ الَّذِي يَلِيهِ مِنْ قَبْلِهِ وَ إِنِّي لَأَظُنُّ أَنِّي يُوشِكُ أَنْ أُدْعَى فَأُجِيبَ وَ إِنِّي مَسْئُولٌ وَ إِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ فَمَاذَا أَنتُمْ قَائِلُونَ؟ قَالُوا نَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَجَهَدْتَ وَ نَصَحْتَ فَجَزَاكَ اللَّهُ خَيْرًا. قَالَ أَلَيْسَ تَشْهَدُونَ أَنْ لَا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ جَنَّتَهُ حَقٌّ وَ أَنَّ نَارَهُ حَقٌّ وَ أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ أَنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لَا رَيْبَ فِيهَا وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَن فِي الْقُبُورِ؟ قَالُوا بَلَى نَشْهَدُ بِذَلِكَ. قَالَ اللّهُمَّ أَشْهَدُ ثُمَّ قَالَ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ مَوْلَايَ وَ أَنَا مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنَا أَوْلَى بِهِمْ مِنْ أَنفُسِهِمْ فَمَنْ كُنتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا مَوْلَاهُ يَعْنِي عَلِيًّا. اللّهُمَّ وَ الِ مَن وَالَاهُ وَ عَادِ مَن عَادَاهُ، ثُمَّ قَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي فَرَّطُكُمْ وَ إِنَّكُمْ وَارِدُونَ عَلَى الْحَوْضِ حَوْضٍ أَعْرَضُ مِمَّا بَيْنَ بَصْرَى وَ صَنْعَاءَ فِيهِ عَدَدُ النُّجُومِ قِدَحَانِ مِنْ فِضَّةٍ وَ إِنِّي سَائِلُكُمْ حِينَ تَرِدُونَ عَنِ الثَّقَلَيْنِ فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلِفُونِي فِيهِمَا، الْكِتَابُ الْأَكْبَرُ كِتَابُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ سَبَبٌ طَرَفُهُ بِيَدِ اللَّهِ وَ طَرَفُهُ بِأَيْدِيكُمْ فَاسْتَمْسِكُوا بِهِ لَا تَضِلُّوا وَ لَا تُبَدِّلُوا وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي فَإِنَّهُ قَدْ نَبَّأَنِيَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ. (1) ای مردم، خدای لطیف و خبیر مرا آگاه فرمود که هیچ پیامبری عمرش بیش از نصف پیامبر قبلیش نیست (2)و نزدیک است که من دعوت حق را اجابت کنم، من مسئولم و شما (نیز) مسئولید، (در این باره) چه می گویید؟ (مردم) گفتند: شهادت می دهیم که (آن چه بر تو وحی شده) به ما ابلاغ کردی، تلاش کردی و نصیحت فرمودی. خداوند به تو پاداش نیک عطا فرماید. سپس فرمود: آیا شهادت نمی دهید که معبودی جز خدا نیست و این که محمّد بنده و پیامبر اوست و این که بهشت و جهنّم او حقّ است، مرگ حق است و قیامت بدون شک می آید، و خداوند مردگان را بر می انگیزاند: (مردم) گفتند چرا همه ی این ها را گواهی می دهیم پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
خداوندا شاهد باش، سپس فرمود: «خداوند مولای من و من مولای مؤمنان هستم و بر آنان از خودشان سزاوارترم، پس هر کس را که من مولای اویم این شخص یعنی علی نیز مولای اوست: کمزور بار خدایا هر که دوست و یاور او بود او را دوست و یاور باش و هر که با او دشمنی کرد، دشمنش باش. سپس فرمود: ای مردم من پیشاپیش شمایم و شما در حوض بر من وارد می شوید. حوضی که از فاصله بین بصری (1)و صنعاء عریض تر است. به تعداد ستارگان، در آن جام نقره وجود دارد. هنگامی که از آن جا عبور می کنید. از شما درباره ی ثقلین (دو وجود گران قدر) می پرسم مراقب باشید با آن ها چگونه رفتار می کنید. ثقل اکبر کتاب خدای عزّوجل می باشد، وسیله ای است که یک طرفش به دست خدا و طرف دیگرش به دست شماست. پس آن را محکم نگهدارید که گمراه و دگرگون نشوید (ثقل دیگر) اهل بیت علیهم السلام من هستند و خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده است که آن دو تا هنگام ورود بر من در حوض، از هم جدا نخواهند شد.
اشاره ی پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله به وفات خود بر این دلالت دارد که این خطبه به اداره امور پس از وفات مربوط می شود و لازم است که رهبر و امام پس از خود را به جامعه مسلمانان معرّفی فرماید.
جمله یإِنِّي مَسْئُولٌ وَإِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ دلیل بر این است که پیامبر صلی الله علیه و آله برای ابلاغ موضوع خطبه مسئولیت داشته است و مسلمانان در مورد عمل به مفاد خطبه مسئولیت دارند. و مفاد خطبه واجب الطاعة می باشد.
اقرار گرفتن به وحدانیت خداوند، پیامبری پیامبرش و خصوصیات قیامت و معاد، دلیل بر این است که موضوع ولایت حضرت علی علیه السلام از ارکان دین و در ردیف توحید و نبوّت و معاد می باشد.
دعا برای دوستان علی و نفرین بر دشمنان علی بر این دلالت دارد که امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان ایراد خطبه دارای دوستان و دشمنانی بوده است که مشمول این دعا و نفرین بوده اند.
حدیث ثقلین، در این خطبه به بزرگ شمردن مقام اهل بیت علیهم السلام و جدا ناپذیری قرآن و عترت تا قیامت دلالت دارد و کسی نمی تواند بگوید حَسبُنا کتاب الله (قرآن برای ما کافی است) زیرا شرط گمراه نشدن امّت تمسّک به قرآن و عترت به صورت توأمان و همراه می باشد، افزون بر این ولایت اهل بیت علیهم السلام پس از حضرت علی علیه السلام توسط سایر ائمّه معصومین علیهم السلام از اولادش تا قیامت ادامه خواهد یافت.
1) بصری روستایی در سوریه و صنعا پایتخت یمن است.
تمسّک به قرآن و عترت علیهم السلام از اموری است که مسلمانان در قیامت در مورد آن ها مورد سؤال و مؤاخذه قرار می گیرند.
این که اوّل ولایت خدا را (با جمله انَّ الله مولای) بیان فرمود و سپس ولایت خود را (با جمله و انا مولی المؤمنین)، سپس فرمود فَمَن كَنتُ مولاه فهذا مولاه بر این دلالت دارد که ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز از جنس ولایت خدا و حضرت رسول صلی الله علیه و آله است. (1)
این که ابتدا تصریح فرمود: إِنِّي أَوْلَى بِهِمْ مِنْ أَنفُسِهِمْ سپس فرمود: مَن كُنتُ مَوْلَاهُ فَهذا مَوْلَاهُ دلیل بر این است که منظور از مولی در این خطبه ولایت تصرّف است و سایر معانی مولا مدّ نظر نیست.
این که پیامبر صلی الله علیه و آله پس از اقرار گرفتن فرمود: اللّهم اشهد (خدایا شاهد باش) دلیلی است بر اهمیت موضوع و این که می دانست گروهی در آینده ولایت علی علیه السلام را انکار خواهند کرد؟
این که در این خطبه پیروی اهل بیت علیهم السلام به تَبَع پیروی قرآن مانع گمراهی و ضلالت می شود تصریحی است به امامت آنان و این که هر کدام از اهل بیت علیهم السلام در زمان خود امام و رهبر می باشند.
شکل دیگری از حدیث غدیر نقل شده که حقیقت را بیشتر روشن می کند به این عبارت:
اَيُّهَا النَّاسُ بِمَا تَشْهَدُونَ؟ قَالُوا: نَشْهَدُ أَنْ لَا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ. قَالَ ثُمَّ مَهْ؟ قَالُوا أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ قَالَ: فَمَن وَلِيكُمْ؟ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مَوْلَانَا. قَالَ: مَن وَلِيكُمْ؟ ثُمَّ ضَرَبَ بِيدِهِ إِلَى عَضُدِ عَلِيٍّ فَأَقَامَهُ فَنَزَعَ عَضُدَهُ فَأَخَذَ بِذِرَاعَيْهِ فَقَالَ: مَن يَكُنْ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مَوْلَاهُ فَإِنَّ هَذَا مَوْلَاهُ. اللَّهُمَّ وَالِ مَن وَالَاهُ وَ عَادِ مَن عَادَاهُ. اللَّهُمَّ مَن أَحَبَّهُ مِنَ النَّاسِ فَكُنْ لَهُ حَبِيبًا وَ مَن أَبْغَضَهُ فَكُنْ لَهُ مُبْغِضًا. اللَّهُمَّ لَا أَجِدُ أَحَدًا أَسْتَوْدِعُهُ فِي الْأَرْضِ بَعْدَ الْعَبْدَيْنِ الصَّالِحَيْنِ غَيْرَهُ فَاقْضِ فِيهِ بِالْحُسْنَى (2) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای مردم! به چه چیزی شهادت می دهید؟ گفتند: به لا اله الّا الله شهادت می دهیم. فرمود: پس از آن به چه؟ گفتند: به این که محمّد بنده و فرستاده ی اوست، سپس فرمود: ولیّ شما کیست؟ گفتند: خدا و رسولش مولای ما هستند. (مجدّداً) فرمود: ولیّ شما کیست؟ و در این لحظه پیامبر صلی الله علیه و آله دست بر بازوی علی علیه السلام زد و او را بلند کرد (تا بایستد)،
سپس بازوی او را رها کرد و دستان او را گرفت و فرمود: هر کس که خدا و پیامبرش مولای اوست محقّقاً این (علی) مولای اوست. خداوندا هر که او را دوست دارد، دوستش بدار و هر که او را دشمن دارد، دشمنش بدار. خداوندا هر کس از مردم به او محبّت می کند دوستدارش باش و هرکس به او کینه ورزی می کند دشمنش باش. خداوندا پس از دو بنده ی صالح، روی زمین کسی را جز او نیافتم که به او ودیعه بسپارم، پس خودت به نیکی درباره ی او حکم فرما. طبرانی صاحب «المعجم» پس از نقل این خطبه می نویسد: کسی نمی داند منظور پیامبر از این دو عبد صالح کیست؟
همان طور که طبرانی گفته، منظور پیامبر صلی الله علیه و آله از دو عبد صالح مشخص نیست. (1)لکن آن چه مسلّم است این است که ضمیر «غیره» به حضرت علی علیه السلام بر می گردد و بر این دلالت دارد که اوّلاً: حضرت علی علیه السلام نیز از عباد الله الصّالحین است، ثانیاً: در این رویداد پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی را به حضرت علی علیه السلام سپرده است که نمی تواند چیزی غیر از ولایت امر دین باشد. نکته ی دیگری که در این خطبه وجود دارد این است که: قرار گرفتن ولایت در سیاق شهادت به توحید و رسالت و در ردیف ولایت مطلقه ی خدای سبحان و پیامبر گرامیش صلی الله علیه و آله، بر این دلالت دارد که منظور از ولایت چیزی غیر از ولایت تصرّف نیست. بنابراین همان طور که پیامبرأَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ (2)بود حضرت علی علیه السلام نیز بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.
در بعضی احادیث عمر و در بعضی ابوبکر و عمر پس از شنیدن خطبه غدیر با این عبارت «هنیئا يا بن ابي طالب أصبحت و اَمسَیت مولا (كُلّ) مؤمن و مومنةِ»، مقام ولایت امیرالمؤمنين علیه السلام را تهنیت گفتند. برخی از منابع این احادیث عبارت است: از کنز العمّال، ج 13، حدیث های 36417، 36485، 36486، 36487، 36514 و 36515 و مجمع الزواید ج 9، صفحات 134، 135 و 136؛ مسند احمد ج 5، حدیث 18011؛ الكشف و البیان، ج 4، ص92؛ المنار، ج 6 ص 465؛ الصّواعق المحرقه، ص 44 و تفسیر کبیر فخررازی، ج 12، ص 50 ، از قراین به دست می آید که مسلمانان
حاضر در غدیرخم این منصب را به امیرالمؤمنین علیه السلام تهنیت گفته اند لکن راویان به خاطر شهرت کنار این دو نفر تهنیت عمر، و گروهی تهنیت ابی بکر و عمر را نقل کرده اند و تهنیت گفتن با این عبارت برای منصوب شدن به مقام های مهم گفته می شود. بنابر این این احادیث دلیل بر این است که موضوع خطبه غدیر انتصاب امیرالمؤمنین علیه السلام به مقام ولایت بوده است.
صاحب تفسير المنار (1)ذيل آيه ىيَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ... پس از نقل حدیث غدیر و اقرار به صحّت آن می نویسد: اهل تسنن می گویند این حدیث بر ولایت سلطه که امامت یا خلافت باشد دلالت ندارد و در قرآن به این معنی به کار برده نشده است بلکه مقصود از ولایت در این حدیث ولایت نصرت و مودّتی است که خدا آن را درباره ی همه ی مؤمنان و کافران با عبارت (بعضهم اولياء بعض) بیان فرموده است و معنایش این است که هرکس من یاور و دوستدار او هستم علی نیز یاور و دوستدار اوست، یا هرکس مرا دوست داشته و یاری کرده است باید علی را نیز دوست داشته باشد و یاری کند... . (2)
این که گفته اند در قرآن «ولی» به معنی امام نیامده است خلاف واقع است زیرا آیه شریفه ی: إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ (3)بزرگ ترین گواه است بر این که «ولی» به معنای امام است. تفسیر مشروح این آیه و دلایل معنی آن بر امامت و هم چنین منظور از عبارت (بعضهم اولیاء بعض) در شماره 12 این مجلّه درج شده است. افزون بر این نکاتی که در صفحات قبل درباره ی خطبه غدیر بیان شد بطلان این سخنان اهل تسنن را نیز روشن می سازد.
قابل ذکر است در بعضی از احادیث غدیر به جای کلمه ی «مولی» کلمه ی «ولی» به کار برده شده است و راویان چنین نقل کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ وَلِيَّهُ فَعَلِيٌّ وَلِيُّهُ (4)با توجّه به این که در بعضی احادیث یک راوی به دو عبارتمَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ ومَنْ كُنْتُ وَلِيَّهُ فَعَلِيٌّ وَلِيُّهُ نقل کرده است مشخص می شود که یا پیامبر این معنا را با هر دو عبارت بیان فرموده یا نزد راویان در محاورات آن زمان «ولی» و «مولی» به جای هم به کار می رفته است و در هر صورت ولی و یا مولی در این جا بر اساس قرائن و شواهد به معنی «اَولی بِنَفس» است.
علاوه بر حدیث غدیر روایات دیگری وجود دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله، حضرت علی علیه السلام را به عنوان ولی مؤمنان پس از خود معرفی فرموده است از جمله این روایات است:
ای علی! تو پس از من ولی همه ی مردان و زنان مؤمن هستی.
و پیامبر فرمود: إِنَّ عَلِيًّا مِنِّي وَ أَنَا مِنهُ وَ هُوَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي (2)
علی از من و من از علی هستم و او پس از من ولی همه ی مؤمنان است.
-عَنْ وَهْبِ بْنِ حَمْزَةَ قَالَ: صَحِبْتُ عَلِيًّا [مِنَ الْمَدِينَةِ] إِلَى مَكَّةَ فَرَأَيْتُ مِنهُ بَعْضَ مَا أَكْرَهُ فَقُلْتُ: لَئِن رَجَعْتُ لَأَشْكُوَنَّكِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ فَلَمَّا قَدِمْتُ لَقِيتُ رَسُولَ اللَّهِ فَقُلْتُ: رَأَيْتُ عَلِيًّا كَذَا وَ كَذَا فَقَالَ: لَا تَقُلْ هَذَا فَهُوَ أَوْلَى ٱلنَّاسِ بِكُمْ بَعْدِي. (3)
وهب بن حمزه گفت: از مدینه تا مکه همراه علی بودم. از او چیزهایی دیدم که برایم ناخوشایند بود به همین جهت گفتم اگر برگردم به پیامبر شکایت می کنم، هنگامی که برگشتم، پیامبر را ملاقات کردم و گفتم از علی چنین و چنین دیدم، فرمود: این سخن را بر زبان نیاور زیرا او پس از من سزاوارترین به شما مردم است.
پیامبر فرمود: هر کس من ولی اویم علی نیز ولی اوست.
پیامبر فرمود: هر کس من مولای اویم همانا مولای او علی است.
اشکال فخررازی به آیه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ
فهم معنی و مقصود این آیه برای فخر رازی مشکل بوده به همین جهت می نویسد: «فی الايه سؤال و هُوَ إِن قوله الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (يقتضى أَنَّ الدِّين كانَ ناقصاً قَبلَ ذلك و ذلك يوجب أَنَّ الدِّين الّذى كانَ مواظباً عليه اكثرُ عُمرِهِ كان ناقصاً و إِنَّهُ إِنَّما وَجَدَ الدِّين الكامل في آخِرِ عُمرِهِ مدَّه قليله» (5)
در این آیه سؤالی وجود دارد و آن این است: مفهوم عبارت «امروز دین شما را کامل کردم» اقتضایش این است که قبل از نزول آیه دین ناقص بوده و این حالت موجب می شود که (گفته شود) دینی که (پیامبر) در بیشتر عمرش مواظب آن بوده ناقص باشد و فقط زمان کوتاهی در آخر عمرش دین کامل داشته باشد.
فخر رازی پس از نقل قول های مختلف پاسخ اشکال را به این عبارت بیان می کند: ... دین هیچ گاه ناقص نبوده بلکه همیشه کامل بوده است (به این صورت که) آن مقدار از شریعت که از جانب خداوند نازل می شده هر قسمت در زمان خودش برای آن زمان کافی بوده است. زیرا خدای تعالی در ابتدای بعثت می دانست که آن چه در این روز کامل است برای فردا کامل نخواهد بود، پس ناگزیر پس از اثبات نسخ می شده است و پس از نابودی با مقداری افزایش به وجود می آمده اما در آخر زمان بعثت خداوند شریعت کاملی نازل فرمود و به بقای آن تا روز قیامت حکم فرموده است. بنابراین شریعت همیشه کامل بوده، جز این که اوّلی تا زمان مخصوصی کامل بوده و دوّم تا روز قیامت. (1)
از این سخنان فخررازی معلوم می شود که وی معتقد است هرگاه یک کلمه به دین اضافه می شده این کلمه به اضافه آن چه قبلاً نازل شده مجموعاً دین کاملی می شده و آن چه قبلاً وجود داشته منسوخ می شده و این اکمال و نسخ مستمراً و تا زمانی که این آیه نازل شده ادامه داشته است. بنابر این قبل از این آیه هیچگاه دین ناقص نبوده است، و پس از نزول این آیه کمال دین تا روز قیامت ادامه دارد.
لازمه ی سخن فخر رازی این است که بعد از نزول این آیه حکم تازه ای نازل نشود و این آیه، آخرین آیه قرآن باشد، در صورتی که چنین نیست و به قول براء بن عازب آیه 176 سوره نساء که می فرماید: يَسْتَفْتُونَكَ قُلْ اللَّهُ يَسْتَفْتِيكُمْ فِي الْكِلالَةِ... آخرین آیه است که نازل شده و گفتار فخر رازی در این باره نادرست است و اکمال دین به صورتی است که ذیلاً بیان می شود. (2)
مجموعه ی دین ترکیبی است از عقاید و احکام که از کتاب و سنّت به دست می آید، در قرآن دو آیه وجود دارد که با کلمه «یستَفتُونَکَ» و 15 آیه با کلمه «یسئَلونکَ» شروع می شود و در این آیات انواع سؤالات دیده می شود که گاهی درباره ی احکام است مانند: يَسْئَلُونَكَ مَاذَا أُحِلَّ لَهُمْ (1)بعضى اعتقادی است مانند يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ.... (2)برخی تاریخی است مانند: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ (3)بعضی مربوط به طبیعت و خلقت است مانند سوره طه آیه 105 و يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ این گونه سؤالات همیشه برای مسلمانان وجود داشته و دارد، از طرفی با تغییرات جدید و فراوانی که در جهان به وجود می آید و امور تازه ای که پدیدار می شود، همواره پرسش های جدیدی نیز وجود خواهد داشت و لازم است پیشوای شایسته ای وجود داشته باشد که بتواند پاسخ گوی این سؤالات باشد. بنابراین اگر پاسخ گوی دانایی برای سؤالات وجود نداشته باشد، این حالت برای تشکیلات دینی نقص محسوب می شود، پس لازم است کسانی وجود داشته باشند که به تأویل قرآن و بیان احکام و عقاید، تاریخ و خصوصیات خلقت تسلّط داشته باشند و توانایی پاسخ گویی به امور مستحدثه یا تازه پدید آمده را داشته باشند. به همین جهت خدای تعالی اهل بیت پیامبر علیهم السلام را همتای قرآن قرار داد تا تفسیر و تأویل قرآن را بیان کنند و پاسخ گوی سؤالات مسلمانان باشند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پس از پیامبر تنها کسی بود که این شایستگی در او وجود داشت و دانشمندان عامه گوشه هایی از این لیاقت و شایستگی را نقل کرده اند:
مَا كَانَ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ يَقُولُ سَلُونِي غَيْرَ عَلِيٍّ بْنِ أَبِي طَالبٍ (4) کسی جز علی بن ابی طالب در بین مردم وجود ندارد که بگوید (هر چه می خواهید) از من بپرسید. گفت: - تسلّط امیرالمؤمنین علیه السلام به حلّ مشکلات و پاسخ گویی سؤالات به حدّی بود که عمر گفت: « لا يفتَينَّ اَحَدٌ في المسجدُ علىٌّ حاضرُ» - تا علی در مسجد حاضر است کسی فتوی ندهد (به سؤالات دینی پاسخ ندهد) (5)
خداوند می فرماید:... فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (6)
اگر چیزی را نمی دانید از اهل ذکر (اهل بیت علیهم السلام)بپرسید.
بدیهی است که این آیه به مردم زمان پیامبر صلی الله علیه و آله اختصاص ندارد، زیرا همیشه برای مسلمانان سؤال هایی وجود دارد و باید کسانی وجود داشته باشند که شایستگی پاسخگویی به مشکلات مسلمانان را داشته باشند، و کسی جز حضرت علی و ائمّه معصومین از اولاد ایشان و شاگردان مکتب اهل بیت علیهم السلام توانایی پاسخگویی به مسائل را ندارند.
علاوه بر شأن نزولی که برای آیه فوق بیان شده که سَبَبش اعلام ولایت حضرت علی علیه السلام در روز غدیر خم بوده، در مورد چگونگی ارتباط اکمال دین با آن حضرت قراین فراوانی وجود دارد که از آن جمله است:
هم در حدیث غدیرخم و هم در احادیث مستقل دیگر برای هدایت و ضلالت معیاری تعریف شده به این عبارت که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ، إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَمْرَيْنِ أَحَدُهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الْآخَرِ كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَّدْدُودٌ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَن يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَى الْحَوْضِ (1)
من در میان شما چیزی باقی می گذارم مادامی که بعد از من به آن تمسّک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد. دو چیز است که یکی بزرگ تر از دیگری است، کتاب خدا، ریسمانی است که بین آسمان و زمین کشیده شده و عترتم یعنی اهل بیتم و این دو از هم جدا نمی شوند تا در حوض (کوثر) به من ملحق شوند.
پیوستگی دائمی کتاب و عترت دلیل بر این است که این دو مکمّل یکدیگرند، تمسّک به یکی از آن ها و دست برداشتن از دیگری ثمر بخش نیست. تا روز غدیرخم، مردم قرآن را در اختیار داشتند و پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد تفسیر و تأویل و مسائل و مشکلات پاسخگوی آنان بود. لازم بود پس آن حضرت نیز کسی پاسخگوی آنان باشد، به همین جهت در آن روز همتا و مکمّل قرآن رسماً معرّفی شد و خدای متعال آیه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي ... را نازل فرمود و پیامبر صلی الله علیه و آله صراحتاً اعلام فرمود که این دو از هم جدا شدنی نیستند یعنی اگر از یکی از آن ها دست بردارید مثل این است که از هر دو دست برداشته اید و گمراهید.
1) المعجم الكبير، ج 3، ص 62 و 63 و ج 5، ص 153 و 154؛ مسند احمد، ج 3، حدیث های 10730، 10747، 10827، 11167 و ج 6، حدیث های 210686 و 21145؛ سنن الترمذی، ج 5، حدیث های 3874 و 3876 و کنزالعمّال، ج 14، ص 435 و مجمع الزّوائد، ج 1، ص 413 و ج 1، ص 413 و ج 9، ص 256 و 257؛ الصواعق المحرقه، ص 150 و 228 و منابع دیگر با اختلاف عبارت
خدای متعال می فرماید: هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَ أَخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءِ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم... (1)
او کسی است که این کتاب را بر تو نازل کرد، که قسمتی از آن آیات محکم است که اساس این کتاب می باشد و قسمتی از آن متشابه است امّا آن ها که در قلب هاشان انحراف وجود دارد، به دنبال متشابهاتند تا فتنه انگیزی کنند و به دنبال تأویل آنند، در حالی که تأویل آن را جز خدا و راسخان در علم کسی نمی داند... .
طبق مفاد این آیه بخشی از قرآن آیات متشابهی است که جز خدای متعال و راسخان در علم کسی تأویل آن را نمی داند. بنابراین اگر بخشی از قرآن که اساس دین است نامفهوم بماند، برای دین نقص محسوب می شود و کامل شدن آن با معرّفی راسخان در علم محقق می شود، و چون در روز غدیر سر سلسله ی راسخان در علم یعنی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام به عنوان ولی امر مسلمین معرفی شد، دین کامل گردید.
روایات زیادی وجود دارد که مشخّص می کند تأویل قرآن به حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام محوّل شده که نمونه آن به این عبارت است: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: إِنَّ مِنْكُمْ مَنْ يُقَاتِلُ عَلَى تَأْوِيلِ الْقُرْآنِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَى تَنزِيلِهِ فَاستَشرفَ لَها القوم و فيهم ابوبکر و عمر، قال ابوبكر اَنَا هُوَ؟ قال: لا، قال عمر اَنَا هُوَ؟ قال لا و لكن خاصفُ النّعل، يعني عليا فَاَيّناهُ فبَشَّرناه فلم يرفع به رأسَهُ كانَّهُ قَد سَمِعَهُ مِن رسول الله ». (2)
پیامبر فرمود: در بین شما کسی هست که برای تأویل قرآن می جنگد، چنان که من برای تنزیل قرآن مبارزه کردم حاضران سرها را بلند کردند تا ببینند این شخص چه کسی است در حالی که ابوبکر و عمر نیز در بین آن ها بودند ابوبکر گفت آیا آن شخص مَنَم؟ فرمود: نه. عمر پرسید آیا من هستم؟ فرمود: نه، بلکه کسی است که (کفش مرا) تعمیر می کند یعنی علی علیه السلام، پس او را آوردیم و بشارتش دادیم امّا به خاطر این مقام اظهار سربلندی نکرد، گویا (قبلاً) این موضوع را از پیامبر خدا شنیده بود.
عن أبي ذرٍّ قالَ: كُنتُ معَ رسولِ اللهِ و هوَ بِبَقيعِ الغَرقدِ، (1لغتنامه دهخدا. (2)فقالَ: والَّذي نَفسي بِيَدِهِ، إنَّ فيكُم رَجُلًا يُقاتِلُ النّاسَ مِن بَعدي على تأويلِ القرآنِ، كما قاتَلتُ المُشرِكينَ على تَنزيلِهِ، وَ هُم يَشهَدونَ أنْ لا إلهَ إلَّا اللهُ، فَيَكبُرُ قَتلُهُم على النّاسِ، حتّى يَطعَنوا على وَلِيِّ اللهِ، و يَسخَطوا عَمَلَهُ، كما سَخِطَ أَمرُ السَّفينةِ، و قَتلُ الغُلامِ، و إقامةُ الجِدارِ، و كانَ خَرقُ السَّفينةِ، و قَتلُ الغُلامِ الجِدارِ للهُ رَضِيَ و سَخِطَ ذلِكَ موسى. (3)). (4) ابوذر گفت همراه پیامبر بودم/ ایشان در قبرستان بقیع حضور داشتند و فرمودند: قسم به کسی که جانم در دست اوست. محققاً در بین شما مردی وجود دارد که پس از من برای تأویل قرآن می جنگد، همان گونه که من برای تنزیل قرآن جنگیدم در حالی که (طرف مقابل این جنگ) شهادت لا اله الا الله بر زبان جاری می کنند. به همین جهت کشتن آن ها بر مردم گران می آید تا این که بر ولی خدا خرده می گیرند و کارش را ناخوش می دانند همچنان که (در هنگام همراهی با حضرت خضر) موسی سوراخ کردن کشتی، کشتن پسر بچه و ساختن دیوار را ناخوش داشت. در صورتی که سوراخ کردن کشتی و کشتن پسر بچه و ساختن دیوار مورد رضای خدا بود و موسی اکراه داشت.
نکات مهمّی که از این روایت به دست می آید بدین قرار است:
بر اساس روایت قبلی مشخص شد آن کسی که برای تأویل قرآن می جنگد حضرت علی علیه السلام است.
در این روایت از آن کسی که برای تأویل قرآن می جنگد به عنوان ولی الله نام برده شده است پس حضرت علی علیه السلام ولی الله است.
اگر چه، کسانی که شهادت (لا اله الّا الله) را بر زبان جاری می کنند ظاهرا مسلمانند، اگر با ولی خدا مخالفت کنند، اسلامشان مورد قبول حضرت حق نیست.
اقدامات حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام مانند آن بنده ی مقرّب خداست که در آیه 65 سوره کهف از او یاد شده است.
آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عندنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنا علماً علم حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز از جانب پروردگار است.
هم چنان که آن بنده ی خاص خدا به باطن امور علم داشت، حضرت امیر علیه السلام نیز به باطن امور داناست.
چنان که حضرت موسی علیه السلام اعمال آن بنده ی خاص خدا را مکروه می پنداشت، عدّه ای جنگ حضرت علی علیه السلام با ناکثین و قاسطین و مارقین را ناخوش داشتند.
مقام امیرمؤمنان علی علیه السلام مانند معلّم پیامبر اولوالعزمی چون موسی علیه السلام است.
همه ی این ها ضرورت وجود چنین امامی را در سراسر ایام مدلّل می سازد.
از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمودند:
مَن مَاتَ وَ لَم یَعرِف إمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتَهً جَاهِلِیَّه (1) هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد مانند مردم زمان جاهلیت (یعنی شرک) مرده است.
در همه زمان ها باید امام وجود داشته باشد.
این امام از چنان مقام والا و شایسته ای برخوردار است که نشناختن او به منزله ی برگشت به دوران جاهلیت است.
چنین امامی به کشور و سرزمین معینی اختصاص ندارد، اگر عدّه ای گمان کنند که امام همان شخصی است که به مسند حکومت و سلطنت نشسته کاملا اشتباه است زیرا این قبیل اشخاص غالباً اشخاص صالحی نیستند، در پیشگاه خدا جایگاهی ندارند که نشناختنشان باعث شود کسی به مرگ جاهلیت بمیرد. با توجّه به توضیحات فوق و این که شناخت امام برای کلیّه مسلمانان ضرورت دارد، لازم است که امام توسط پیامبر صلی الله علیه و آله معرفی شود. به همین علّت است که پیامبر صلی الله علیه و آله در حجة الوداع حاجیان را از سراسر بلاد اسلامی در غدیرخم گرد آورد و امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان ولی امر مسلمین و همزمان اهل بیتش علیهم السلام را به عنوان همتای قرآن تا قیامت معرّفی فرمود.
1) كنز العمّال ، ج 6، ص 65؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 478؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 154.
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ (1) ای پیامبر آن چه از جانب پروردگارت بر تو فرو فرستاده شده (به مردم) برسان و اگر انجام ندهی مانند این است که پیامبریش را انجام نداده ای و خداوند تو را از شرّ مردم نگه می دارد. خداوند گروه کافران را هدایت نمی کند.
اگر چه در قرآن مجید این آیه شریفه بعد از آیه ی الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... قرار گرفته، قراین نشان می دهد که قبل از آن نازل شده است ولی مسلّم است هر دو آیه با یک هدف نازل شده و هر دو مربوط به واقعه غدیرخم و اعلام ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.
اکنون برای تشریح معانی آن اجزای آیه مورد بررسی قرار می گیرد:
1- يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...
در این جمله پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور به ابلاغ موضوعی شده که قبلاً از طریق وحی از آن آگاه گردیده و منتظر فرصتی بوده است که از هر جهت مناسب و دامنه ی تأثیرش وسیع تر باشد. روز غدیر (هیجدهم ذیحجّه) روزی است که جمعیت فراهم آمده از بلاد اسلامی برای حجّ در چهار راه جدا شدن از هم قرار گرفته اند. بنابراین برای ابلاغ فرمان خدا بهترین فرصت به وجود آمده استو با نازل شدن این آیه پیامبر صلی الله علیه و آله مردم را گرد آورد تا فرمان الهی را به آنان ابلاغ فرماید. متوقف نمودن مسلمانان در هوای گرم بر اهمیّت موضوع دلالت داشت، به همین جهت همگی برای شنیدن فرمان الهی آماده شدند و آن حضرت در غدیرخم به مسئله جانشینی حضرت امیرمؤمنان علیه السلام تصریح نمود.
2- وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ
از لحن آیه مشخص می شود که موضوع تبلیغ مانند تبلیغ آیات احکام یا سایر مطالب قرآنی نیست. زیرا چنین آیاتی قبلا بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل می شد و آن حضرت به کاتبان وحی دستور می داد آن ها را بنویسند و به سایر مسلمانان ابلاغ نمایند. در بین آیات مواردی هم دیده می شود که تبلیغ آن را به امیرالمؤمنین علیه السلام واگذار فرمود. مانند آیات برائت که ابتدا آن ها را به ابوبکر واگذار کرد. سپس به امر خدای تعالی از او پس گرفت و ابلاغ آن ها را به حضرت علی علیه السلام محوّل فرمود و آن حضرت در مراسم حج آیات را به مردم ابلاغ فرمود.
1) مائده، 67.
نکته ای که در این جمله وجود دارد این است که موضوع تبلیغ جنبه ی حیاتی دارد و اگر کمتر صورت نپذیرد سایر امور ابلاغ شده ی قبلی پایدار نخواهد ماند. به عبارت دیگر مورد تبلیغ یکی از ارکان و پایه های دین است که بدون آن اسلام پا برجا نخواهد ماند.
فخر رازی در تفسیر این بخش از آیه دچار مشکل شده و می نویسد: «لِقَائِلٍ أَنْ يَقُولَ: قَوْلُهُ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ مَعْنَاهُ فَإِن لَمْ تَبلُغْ رِسَالَتَهُ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ فَلَا فَائِدَةَ فِي هَذَا الْكَلامِ؟ أَجَابَ جُمْهُورُ الْمُفَسِّرِينَ بِأَنَّ الْمُرَادَ: إِنَّكَ إِن لَمْ تَبْلُغْ وَاحِدًا مِّنْهَا كُنتَ كَمَنْ يَبلُغُ شَيْئًا مِّنْهَا، وَهَذَا لِجَوَابٍ عِندِي ضَعِيفٌ لَأَنَّ مَن أَتَى بِالْبَعْضِ وَتَرَكَ الْبَعْضِ لَوْ قِيلَ إِنَّهُ تَرَكَ الْكُلَّ لَكَانَ كَذِبًا، وَلَوْ قِيلَ أَيْضًا إِنَّ مَقْدَارَ الْجَرْمِ فِي تَرْكِ الْبَعْضِ مِثْلَ مَقْدَارِ الْجَرْمِ فِي تَرْكِ الْكُلِّ فَهُوَ أَيْضًا مُحَالٌ مُمْتَنِعٌ فَسَقَطَ الْجَوَابُ...» (1)
ممکن است کسی بگوید معنای جمله ی وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ این است که اگر رسالت پروردگارت را تبلیغ نکنی رسالتش را تبلیغ نکرده ای، این سخن چه فایده ای دارد؟ (سپس ادامه می دهد که): مفسّرین به این صورت پاسخ داده اند که مقصود این است که اگر یکی از آن چیزهایی را که باید تبلیغ می کردی تبلیغ نکنی مانند این است که هیچ یک از آن ها را تبلیغ نکرده ای و این جواب نزد من ضعیف است. زیرا اگر کسی قسمتی از چیزی را ترک کند در مورد او بگویند همه ی آن را ترک کرده است دروغ است. هم چنین اگر گفته شود مقدار جرم در ترک یک قسمت مانند مقدار جرم در ترک کلّ است آن نیز محال و ممتنع است.
فخررازی پس از این تشکیک مسأله را این گونه حل می کند که می گوید: این آیه قرآن مانند شعر شاعر که گفته: «انا ابوالنّجم و شعری شعری» مبالغه را می رساند.
این که فخر رازی می گوید: مفسّرین به این صورت پاسخ داده اند که مقصود این است که اگر یکی از آن چیزهایی را که باید تبلیغ می کردی تبلیغ نکنی مانند این است که هیچ یک از آن ها را تبلیغ نکرده ای اشکال دارد زیرا:
اولاً: وى مفسّرین مورد نظر خود را نام نبرده است، ثانیاً: هرکس چنین سخنی گفته باشد اشکالش در این است که یک موضوع خاص را به صورت عام بیان کرده است. زیرا خدای متعال نفرموده اگر یکی از چیزهایی را که باید تبلیغ می کردی تبلیغ نکنی مانند این است که هیچ یک از آن ها را تبلیغ نکرده ای بلکه منظور یک اَمر خاصّی بوده که به پیامبرش صلی الله علیه و آله وحی نموده و اکنون دستور ابلاغ آن را صادر فرموده است و این امر خاص اهمیتش به قدری است که عدم تبلیغش آثار آن چه را قبلاً ابلاغ شده از بین می برد.
1) تفسیر کبیر، ج 12، ص 49.
این که فخررازی گفته است: مقدار جرم در ترک یک قسمت، مانند مقدار جرم در ترک کل نیست، نیز عمومیت ندارد زیرا گاهی جرم به قدری مهمّ است که اقتضا دارد چنین حکمی صادر شود. چنان که خدای متعال می فرماید: مِنْ أَجْل ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً(1)
به همین جهت بر بنی اسرائیل مقرر داشتیم که هر کس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه ی انسان ها را کشته است و هرکس انسانی را از مرگ نجات دهد چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است...
همان طور که بیان شد موضوعی که در آن مقطع زمانی باید ابلاغ می شد به قدری مهمّ است که ابلاغ نکردنش به منزله ی عدم ابلاغ رسالت است و خدای متعال این آیه را با این لحن نازل فرموده تا مسلمانان خواب نمانند و از آن بدون تأمل و بی تفاوت عبور نکنند بلکه بررسی کنند چه امر مهمّی بوده که خداوند به این صورت به پیامبر صلی الله علیه و آله هشدار داده است؟ از طرفی این هشدار بنحوی مانند «ایاک اعنی و اَسمَعی یا جارَه» است. یعنی همان طور که برای پیامبر صلی الله علیه و آله عدم تبلیغ ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام به منزله ی عدم تبلیغ رسالت است، برای مسلمانان نیز عدم پذیرش ولایت آن حضرت به منزله ی عدم پذیرش رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله است و این شرط و جزای شرط همواره تا قیامت جاری است. بنابراین اگر مسلمانی در حال حاضر هم، ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را نپذیرد مانند آن است که اسلام را نپذیرفته باشد.
حدیث ثقلین روشن ترین دلیل برای تفسیر جمله ی وَ إِن لَم تَفعَل فَما بَلَّعْتَ رسالته ابن حجر هیثمی می نویسد: «و في رواية صحيحة: إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ لَنْ تَضِلُّوا إِنِ اتَّبَعْتُمُوهُمَا وَ هُمَا كِتَابُ اللَّهِ وَ أَهْلُ بَيْتِي عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ عِتْرَتِي - زَادَ الطَّبَرَانِيُّ - إِنِّي سَأَلْتُ ذَلِكَ لَهُمَا فَلَا تُقَدِّمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا وَ لَا تُقَصِّرُوا عَنْهُمَا فَتَهْلِكُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ... ثُمَّ اعْلَمْ أَنَّ الْحَدِيثَ التَّمَسُّكِ بِذَلِكَ طُرُقًا كَثِيرَةً وَرَدَتْ عَنْ نَيْفٍ وَ عِشْرِينَ صَحَابِيًّا... وَ فِي بَعْضِ تِلْكَ الطُّرُقِ أَنَّهُ قَالَ ذَلِكَ بِحَجَّةِ الْوَدَاعِ وَ فِي أُخْرَى أَنَّهُ قَالَ فِي الْمَدِينَةِ وَ قَدْ امْتَلَأَتِ الْهِجْرَةُ بِأَصْحَابِهِ وَ فِي أُخْرَى أَنَّهُ قَالَ ذَلِكَ بِغَدِيرِ خُمٍ وَ فِي أُخْرَى أَنَّهُ قَالَ لَمَّا قَامَ خَطِيبًا بَعْدَ انصِرَافِهِ مِنَ الطَّائِفِ كَمَا مَرَّ وَ لَا تُنَافِي إِذْ لَا مَانِعَ مِنْ أَنْهُ كَرَّرَ عَلَيْهِمْ ذَلِكَ فِي تِلْكَ الْمَوَاطِنِ وَ غَيْرِهَا اِهْتِمَامًا بِشَأْنِ الْكِتَابِ الْعَزِيزِ وَ الْعِتْرَةِ الطَّاهِرَةِ (2)
در روایت صحیحی نقل شده که (پیامبر فرمود): من، دو (راهنما) در میان شما باقی می گذارم که اگر از آن ها پیروی کنید هرگز گمراه نخواهید شد و این دو عبارتند از کتاب خدا و اهل بیتم - طبرانی اضافه کرده است - در مورد آن ها این مقام را از پروردگارم سؤال کرده ام بنابراین بر آن ها پیشی نگیرید که هلاک شوید و از آن ها باز نمانید که هلاک شوید - به آن ها چیزی نیاموزید زیرا آن ها از شما داناترند. سپس بدان که حدیث تمسّک به (قرآن و عترت) از راه های زیادی و از بیست و چند نفر از اصحاب نقل شده است... بعضی از روایات، در حجة الوداع در عرفه از پیامبر نقل شده است و بعضی را در مدینه در حال بیماری و زمانی که اطراف پیامبر پر از جمعیت بود بیان فرمود: روایات دیگری در غدیرخم بیان شده و بعضی هم حکایت از آن دارد که هنگام ترک طائف در حال خطابه بیان فرموده است. همان طور که گذشت، هیچ منافاتی با هم ندارد؛ زیرا در این که این موضع را در این مکان ها و جاهای دیگر تکرار کرده باشد مانعی ندارد. (این تکرارها)، بخاطر اهمیتی است که قرآن و عترت در بر دارند.
مضمون این حدیث با عباراتی متفاوت در خطبه ی غدیر مشاهده می شود. جمله ی شرطیه ای که در این احادیث وجود دارد باید دقیقا مورد توجه قرار گیرد. به این معنی که اگر مسلمانان از کتاب خدا و اهل بیت علیهم السلام هر دو پیروی کنند هرگز گمراه نمی شوند مفهوم مخالف این شرط این است که اگر از یکی از این دو پیروی نکنند گمراه خواهند شد. حتی پیش افتادن و بازماندن از این دو باعث هلاکت می شوند. اکنون مقصود و اهمیت جمله ی شرطیه ی موجود در آیه معلوم می شود، به این عبارت که اگر همتای قرآن به مسلمانان معرّفی نشود، مسلمانان به گمراهی می افتند و مانند این است که وظیفه رسالت انجام نشده است.
فخررازی در مورد سبب نزول آیه از قول مفسّران اقوال مختلفی نقل می کند از جمله این که می گوید «این آیه در فضیلت علی ابن ابی طالب علیه السلام نازل شده است و هنگامی که این آیه نازل شد (پیامبر) دست او را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللهم وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَن عَادَاهُ، سپس عُمَر او (علی) را ملاقات کرد و گفت (این مقام) گوارایت باد ای پسر ابی طالب که مولای من و مولای همه ی مردان و زنان مؤمن شد. و این قول ابن عباس، براء بن عازب و محمدبن علی است و بدان که این روایات گرچه فراوان است، بهتر است به محفوظ داشتن او از مکر یهود و نصاری حمل شود». (1)
علاوه بر آن چه فخررازی در شأن نزول آیه بیان کرد منابع دیگری نیز شأن نزول هایی نقل کرده اند:
واحدی از ابی سعید خدری روایت می کند که این آیه يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ... (روز غدیر درباره ی علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد. (2)
ثعلبی روایت هایی از ابوجعفر محمّدبن علی و ابن عباس نقل می کند که این آیه مربوط به غدير است و پس از نزول آن پیامبر صلی الله علیه و آله دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ... و از قول براء حدیث غدیر را مشروح تر نقل می کند و اضافه می کند که عُمر او (علی) را ملاقات کرد و گفت گوارایت باد که مولای همه مردان و زنان با ایمان شدی. (3)
سیوطی از ابی سعید خدری نقل می کند: آیه يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ... روز غدیرخم درباره ی علی بن ابی طالب علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد. (4)وی هم چنین از ابن مسعود نقل می کند: كنا نقرأ على عهد رسول الله: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ أَنَّ عَلِيًّا مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ. (5)
ابن مسعود می گوید در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله این آیه را این گونه قرائت می کردیم که جمله ی - «انَّ عَليّاً مَولَى المُؤمنين» را در بین آیه قرار می دادیم.
رشید رضا می نویسد: ابن ابی حاتم و ابن مردویه و ابن عساکر از ابی سعید خدری روایت کرده اند که این آیه روز غدیرخم درباره علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است.(6)
نکته قابل توجه در قول فخررازی این است که وی اقرار کرده است که روایات شأن نزول آیه درباره ی انتصاب حضرت علی علیه السلام به ولایت بسیار است لکن نتوانسته این فضیلت بزرگ را برای آن حضرت تحمّل کند و در پایان نوشته بهتر است به محفوظ داشتن او از مکر یهود و نصاری حمل شود و توضیح نداده است که این روایات به یهود و نصاری چه ربطی دارد.
3- وَاللهُ يعصِمُكَ مِنَ النّاس و خداوند تو را از شرّ مردم نگه می دارد.
از این جمله آشکار می شود که یک نوع نگرانی در دل پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشته است، در این بخش پس از نقل گفتار فخررازی علّت نگرانی آن بزرگوار مورد بررسی قرار می گیرد. فخر رازی می نویسد: فِي قَوْلِهِ ﴿وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ سُؤَالٌ وَ هُوَ أَنَّهُ كَيْفَ يَجْمَعُ بَيْنَ ذَٰلِكَ وَبَيْنَ مَا رُوِيَ أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ شَجَّ وَجْهَهُ يَوْمَ أُحُدٍ وَ كَسَرَتْ رِبَاعِيَتُهُ؟ وَ الْجَوَابُ مِنْ وَجْهَيْنِ: أَحَدُهُمَا أَنَّ الْمَرَادَ، يَعْصِمُهُ مِنَ الْقَتْلِ... وَ ثَانِيَهَا أَنَّهَا نَزَلَتْ بَعْدَ أُحُدٍ وَاعْلَمْ أَنَّ الْمَرَادَ مِنَ النَّاسِ هَهُنَا الْكَفَّارُ، بِدَلِيلِ قَوْلِهِ تَعَالَى إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ.﴾ (1)
در جمله ی «خدا تو را از مردم نگه می دارد» سؤالی است و آن این است که چگونه بین این آیه و بین آن چه در جنگ احد اتفاق افتاد که صورت آن حضرت مجروح شد و دندان مبارکش شکست می توان جمع کرد؟ این سؤال به دو صورت پاسخ داده می شود: یکی از جواب ها این است که خدای متعال پیامبر صلی الله علیه و آله را از کشته شدن نگه می دارد. پاسخ دیگر این است که آیه بعد از جنگ احد نازل شده است.
نکات انحرافی که در این تفسیر وجود دارد بدین قرار است:
نظر همه ی مفسّران این است که این سوره در سال آخر هجرت نازل شده است و خود فخررازی در تفسير آيه ى الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... به این حقیقت تصریح کرده است، درصورتی که جنگ احد در سال سوّم هجرت اتفاق افتاده است، به همین جهت سؤال فخررازی مبنی بر این که چگونه بین این آیه و اتفاقات جنگ اُحد جمع می شود، نامربوط است.
اشتباه دیگری که فخر رازی مرتکب شده این است که گمان کرده فعل «عَصَمَ» در مورد بازدارندگی از قتل به کار می رود در صورتی که چنین نیست. این کلمه در مورد بازدارندگی از هرگونه مکروه و ناگواری استعمال می گردد، افزون بر این در قرآن برای بازدارندگی از «خیر» هم به کار رفته است. چنان که می فرماید:
قُلْ مَن ذَا الَّذى يَعْصِمُكُم مِّنَ الله إنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً (2) ای پیامبر، بگو اگر خداوند برای شما عذاب یا رحمت اراده فرماید چه کسی می تواند مانع شود؟
اراده ی خدای تعالی به ابلاغ امامت و ولایت مطلقه ی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام تعلّق گرفت، از طرفی علی بن ابی طالب علیه السلام پسر عمو و داماد پیامبر صلی الله علیه و آله بود، بنابراین زمینه این اتّهام فراهم بود که عدّه ای منافق بگویند این انتصاب از طرف خدای تعالی نبوده و پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر قرابت و خویشاوندی او را به این مقام منصوب نموده است.
صاحب تفسير المنار می نویسد: شیعیان از امام باقر علیه السلام روایت کرده اند که منظور از آن چه در این آیه پیامبر مأمور به ابلاغ آن بوده نصّ بر خلافت حضرت علی علیه السلام پس از خودش بوده و پیامبر صلی الله علیه و آله از آن بیم داشت که این انتصاب بر بعضی از اصحابش گران آید به همین جهت خداوند به این آیه او را جرأت و شجاعت داد.
و در روایتی از ابن عباس نقل شده که خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله امر فرمود که مردم را از ولایت حضرت علی علیه السلام آگاه سازد، پس آن حضرت بیم داشت که بگویند: میل شخصی او به پسر عمویش باعث این انتصاب شده و به این وسیله از او عیب جویی کنند. (1)
1) المنار، ج 6، ص 464.
صاحب تفسير المنار ذيل آيه: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ... می نویسد: پس آن گاه که در غدیرخم این آیه نازل شد، (پیامبر) دست علی را گرفت و فرمود: «هر کس من مولای اویم علی نیز مولای اوست. خداوندا دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن.» (مفسران) درباره ی این واقعه روایات و گفتار مختلفی نقل کرده اند، از جمله واقعه ای است که ثعلبی در تفسیرش بیان کرده است که: این فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد ولی قرار دادن على علیه السلام در شهرها منتشر شده تا این که به گوش حارث بن نعمان فهری رسید. پس سوار شترش در محل ابطح به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، شترش را خوابانید و پایش را بست، آن گاه در حضور گروهی از اصحاب آن حضرت گفت: ای محمّد ما را به شهادت «لا اله الّا الله» و پیامبری خودت امر کردی، قبول کردیم، سپس سایر ارکان اسلام را نیز نام برد و ادامه داد: به این ها رضایت ندادی تا این که بازوان پسر عمویت را گرفتی و او را بر ما برتری دادی و گفتی مَن كُنتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ. این که گفتی سخن خود توست یا از طرف خداست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: به خدایی که هیچ خدایی جز او نیست قسم می خورم که دستور خداست.
حارث برگشت تا سوار شترش شود و با خود می گفت: اللَّهُمَّ إِن كَانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِّنَ السَّمَاءِ أَوِائتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيم (1). (2)هنوز به شترش نرسیده بود که سنگی بر سرش فرود آمد و از پایین خارج شد. چنان بود که خداوند نازل فرمود:
سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِلكَافِرِينَ. (3)معارج، 1. (4). (5)الخ
1) خداوندا اگر این (قول) درست و از جانب توست، بارانی از سنگ بر ما فرود آور یا عذاب دردناکی نازل کن.
2) انفال، 32.
3) تقاضا کننده ای تقاضای عذاب کرد که واقع شد.
4) آن دسته از مفسّران عامه که نتوانستند این فضیلت را برای حضرت علی علیه السلام تحمّل کنند تلاش نموده اند تا به صحّت خبر مربوط به حارث فهری خدشه وارد کنند. علّامه امینی رحمة الله علیه در جلد اوّل الغدیر، صفحات 239 تا 266 منابع حدیث را نقل نموده و به شبهات پاسخ گفته است.
5) المنار، ج6، ص 464.
نتیجه:
با توجه به مطالب فوق روشن می شود که:
در معرّفی امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان ولی مسلمانان نوعی نگرانی در دل پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشته و خدای متعال از این نگرانی آگاه بوده است.
نگرانی پیامبر صلی الله علیه و آله از کشته شدن نبوده، بلکه از این جهت بوده که مبادا منافقان بگویند انتصاب حضرت علی علیه السلام به امامت از طرف خدا نبوده بلکه به خاطر قرابت و خویشاوندی بوده است.
خدای متعال با این آیه به پیامبر صلی الله علیه و آله اطمینان داده که او را از آن چه درباره اش نگران است محافظت می فرماید.
منظور از وَالله يعصِمُكَ مِنَ النّاس بازداشتن از کشته شدن نبوده است بلکه جلوگیری از اتّهام دروغ به پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است و برای معنی این آیه هیچ گونه توجیه منطقی دیگری وجود ندارد.
منظور از «الناس» در این آیه عموم کفّار نبوده اند زیرا در هنگام نزول آیه، کفّار عربستان یا مسلمان شده بودند، یا تسلیم شده و یا کوچ کرده بودند، بلکه منظور منافقانی بودند که ظاهراً مسلمان بودند و در جامعه اسلامی زندگی می کردند.
محافظت خدای متعال به این صورت محقّق شد که منافقان حاضر در غدیرخم پس از معرفی حضرت علی علیه السلام به عنوان ولی مسلمین سکوت اختیار کردند و انتصاب آن حضرت را تهنیت گفتند.
سایر منافقان با مشاهده و یا شنیدن رویداد حارث فهری جرأت نکردند به پیامبر صلی الله علیه و آله دروغ نسبت دهند.
پس از ابلاغ ولایت حضرت علی علیه السلام در روز غدیر، چون دشمنان آن حضرت نتوانستند کاری انجام دهند، دست به حیله تازه ای زدند که عبارت بود از تحریف معنی «ولی و مولا» (چون در شماره 12 مجلّه مفصلاً درباره معنی ولی بحث شده از مطرح نمودن مجدّد آن صرف نظر می شود.)
4-إِنَّ اللهَ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ
همان طور که در متن آیه 67 مائده ملاحظه می شود، پس از جمله ی وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، جمله ى إِنَّ اللهَ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ قرار گرفته است. فخر رازی در تفسیر این جمله ها می نویسد: «وَاعلَم المُراد مِنَ النّاس» هيهنا، الكفّار. بدليل قوله تعالى:
إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ (1) بدان به دلیل قول خدای تعالی که می فرماید: «خداوند کافران را هدایت نمی کند»، منظور از «الناس» در این جا کافران می باشند. ولی فخر رازی در بیان این مطلب مرتکب اشتباه شده است، زیرا این فرموده ی خدای تعالی مطلق نیست، اگر مطلق بود و عمومیت داشت لازمه اش این بود که خدا هیچ کافری را هدایت نکند، در صورتی از صدر اسلام تاکنون کافران بسیاری ایمان آورده اند. مختصّات کافرانی که خداوند آن ها را هدایت نمی فرماید در سایر آیات مشاهده می شود که از جمله آن ها آیات ذیل است:
کسانی که ایمان آوردند، سپس کافر شدند، باز ایمان آوردند و دگر بار کافر شدند. سپس بر کفر خود افزودند، خدا هرگز آن ها را نخواهد بخشید و به راه راست هدایتشان نخواهد کرد، به منافقان بشارت بده که مجازات دردناکی در انتظار آن هاست.
كَيْفَ يَهْدِى اللَّهُ قَوْمًا كَفَرُوا بَعْدَ إِيمَانِهِمْ وَ شَهِدُواْ أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَاللهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (3) چگونه خداوند قومی را که پس از ایمان آوردن و شهادت به حقّانیت پیامبر و مشاهده ی دلایل کافر شدند، هدایت کند؟ و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمی کند.
اگر در آیات فوق، که خدای تعالی موضوع عدم هدایت کافران را اعلام فرموده دقّت شود ملاحظه می گردد خصوصیات منافقان باعث عدم هدایت شده و از منافقان به عنوان کافران نام برده شده است، درست هم همین است زیرا منافقان در واقع کافرانی هستند که در میان مسلمانان زندگی می کنند و لباس اسلام به تن کرده اند بنابراین همان طور که قبلاً نیز بیان شد منظور از کافران در آیات سوّم و شصت و هفتم مائده نیز کافران متظاهر به اسلام یعنی منافقانند که از معرّفی حضرت علی علیه السلام به عنوان ولی امر مسلمین ناخرسندند.
کتب اه اگرچه در قرآن کریم ظاهراً بین آیات فوق فاصله افتاد است، دلایلی وجود دارد که این آیات هر دو در غدیرخم و به مناسبت معرّفی امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان ولی مسلمین نازل شده است:
اوّل: شأن نزولی است که برای این دو آیه نقل شده و در بخش های قبلی بیان گردید.
دوّم: تناسب و تجانسی است که بین دو آیه وجود دارد و توضیحاتش بدین قرار است:
در آیه 67 می فرماید و وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَه اگر این مأموریت را انجام ندهی مانند آن است که رسالت خدا را ابلاغ نکرده ای. این جمله نشان می دهد که در هنگام نزول آیه بخشی از رسالت ابلاغ نشده و کمال حاصل نشده بوده است و در آیه 3 که می فرماید: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... مشخص می شود که آن چه در آیه 67 امر به ابلاغ شده بود، ابلاغ شده و دین کامل گردیده است. از آیه 67 که می فرماید: وَ اللهّ یعصِمُكَ مِنَ النّاسِ (خداوند تو را از شَرّ مردم نگه می دارد مشخص می شود که ترسی وجود داشته است و در آیه 3 می فرماید: الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ
امروز کافرانی که در دین شما طمع داشتند ناامید شدند بنابراین از آن ها نترسید.
یعنی و عده ای که خدای متعال داده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله را از شر مردم نگه می دارد محقّق شد و جای ترس و هراس نیست و کفّاری که از ربودن دین مسلمانان مأیوس شدند، همان کافرانی هستند که در آیه 67 خدا فرمود: إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ
1- مائده، 3.
2- مائده، 67
3- مائده، 3.
4- تفسیر کبیر، ج 11، ص 137.
5- المنار، ج 6، ص 155؛ در المنثور، ج 2، ص 258؛ الكشف و البیان، ج 4، ص 16؛ الجامع الاحکام القرآن، ج 6، ص 61؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 489؛ صحیح بخاری، ج 5، ص 224.
6- در المنثور، ج 2، ص 259.
7- تفسير كبير، ج 11، ص 137.
8- قلم، 6.
9- تفسير كبير، ج 11، ص 137.
10- همان.
11- فاطر، 28.
12- اسراء، 31.
13- حشر، 21.
14- تفسیر کبیر، ج 11، ص 137.
15- تفسير كبير، ج 11، ص 139.
16- بقره، 109.
17- نساء، 89.
18- تفسیر قرطبی، ج 2، ص 365؛ شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 350.
19- الموطأ، ج 1، ص 368.
20- نحل، 83.
21- مائده، 67.
22- تفسير كبير، ج 12، صص 49 و 50.
23- المعجم الكبير، ج 3، ص 200، حدیث 3052؛ مجمع الزّوايد، ج 9، ص 259؛ الصواعق المحرقه، ص43. ص259؛
24- کنز العمّال، ج 13، ص 138، حدیث 36637؛ المعجم الکبیر، ج 2، ص 357، حدیث 2505؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 133.
25- احزاب 6.
26- المنار، ج 6، ص 465.
27- مائده، 55.
28- کنز العمال، ج 13، ص 104، حدیث 36340 از زید بن ارقم و حدیث 36341 از ابی سعید خدری، المستدرک على الصحيحين، ج 4، صفحات 71 و 72 و ج 2 ص 467؛ المعجم الكبير، ج 5، ص166، حدیث 4969.
29- المستدرك على الصحیحین، ج 4، ص 103.
30- الصواعق المحرقه، ص 124.
31- مجمع الزوايد، ج 9، ص138.
32- المستدرک علی الصحیحین، ج 2، ص 467.
33- تفسیر کبیر، ج 11، ص 137.
34- همان، ص138.
35- الباب النزول، ص 35، المنار، ج 6، ص 154.
36- مائده، 4.
37- اعراف، 187.
38- كهف، 83.
39- كنز العمال ، ج 13، ص 130؛ الاستيعاب، ص1103، الصواعق المحرقه، ص127.
40- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 6.
41- نحل، 43.
42- المعجم الكبير، ج 3، ص 62 و 63 و ج 5، ص 153 و 154؛ مسند احمد، ج 3، حدیث های 10730، 10747، 10827، 11167 و ج 6، حدیث های 210686 و 21145؛ سنن الترمذی، ج 5، حدیث های 3874 و 3876 و کنزالعمّال، ج 14، ص 435 و مجمع الزّوائد، ج 1، ص 413 و ج 1، ص 413 و ج 9، ص 256 و 257؛ الصواعق المحرقه، ص 150 و 228 و منابع دیگر با اختلاف عبارت
43- آل عمران، 7.
44- کنز العمّال، جلد 13، صص 107 و 115 شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 107؛ مسنداحمد، ج3، حدیث های 10865، 10896 و 11364؛ المستدرک علی الصحیحین، ج 4، ص 90 با اختلاف عبارات.
45- كنز العمّال، ج 13، ص 106.
46- لغتنامه دهخدا.
47- كنز العمّال ، ج 6، ص 65؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 478؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 154.
48- مائده، 67.
49- تفسیر کبیر، ج 12، ص 49.
50- مائده، 32.
51- الصواعق المحرقه، ص 15 و با اختلاف عبارات همان، ص 140 و ص 228؛ مسند احمد، ج3، حدیث های 10720، 10747، 10827، 11167 و ج 6، حدیث های 21068 ، 21145؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 413 و ج 9، ص 256 و 257؛ المعجم الكبير، ج 5، ص 153 و 154 و ج 3، صص 62 63 و 65.
52- تفسير كبير، ج 12، ص 50.
53- الباب النزول، ص 135.
54- الكشف و البیان، ج 4، ص92.
55- درّ المنثور، ج 2، ص298.
56- همان.
57- المنار، ج 6، ص463.
58- تفسير كبير، ج 12، ص 50.
59- احزاب، 17.
60- المنار، ج 6، ص 464.
61- المنار، ج6، ص 464.
62- انفال، 32.
63- معارج، 1.
64- تفسیر کبیر، ج 12، ص 50.
65- نساء، 137 و 138.
66- آل عمران، 86.
علاوه بر قرآن کریم و نهج البلاغه؛
امینی عبدالحسین، الغدير، دار الكتب العربي، بيروت الطبعة الثالثة، 1387 ه. ق - 1967م.
شفیعی شاهرودی، محمدحسن، گزیده ای جامع از الغدیر، تلخیص و ترجمه و تحقیق، مؤسسه میراث نبوّت، چاپ سوم، 1428ه.ق.
دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوّم، 1383ش.
ابن ابی الحدید عزّ الدین عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهیم قاهره، 1959م.
ابن حجر عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح بخاری، چاپ دوّم، بیروت.
ابن حجر هيثمى، الصواعق المحرقه، چاپ دوّم، قاهره، 1965م.
احمد بن حنبل المسند، چاپ مکه، دار الباز، 1414ق.
ترمذی، محمد بن عيسى السّنن دار الفکر، بیروت، 1400ق.
حاکم نیشابوری، المستدرك على الصحيحين، دارالمعرف، 1418ق.
رشیدرضا، سید محمد، تفسیر المنار، (تقریرات درس شیخ محمد عبده) چاپ دوّم، دارالمعرفة، بيروت.
سیوطی، جلال الدين عبد الرّحمن، الدّر المنثور، بیروت 1983م.
فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، معروف به تفسير كبير، المطبعة البهيئة المصرية.
متقی هندی، علاء الدّین علی، کنز العمال مؤسسه الرساله، بیروت، 1405 قمری.
ثعلبی، ابی محمد بن عاشور، الکشف و البیان، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1422ق.
قرطبی، محمد بن احمد الانصاری، الجامع لاحكام القرآن، دار احياء التراث العربی، بیروت، 1965م.
مالک بن انس، الموّطأ، دار الكتب العربي، بيروت، مطبعة الرّابعة، 1418-1998.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، احیاء التّراث العربي، بيروت.
طبرانی، الحافظ ابی القاسم سلیمان بن احمد المعجم الكبير – مكتبه ابن تیمیه، قاهره.
الهيثمي، حافظ نور الدّین علی بن ابی بکر، مجمع الزّوايد و منبع القوائد، دارالفکر، بیروت، 1414 ه-- 1994م.
واحدی نیسابوری، ابی الحسن علی بن احمد، اسباب النّزول، دار الكتب العلمية، بيروت.
ابن عبدالبّر، عبدالله بن محمد، الاستیعاب في معرفة الاصحاب، مصر، بی تا.
مسلم بن حجّاج نیشابوری، صحیح، بیروت، 1374 ه- 1954م.
سخنان اکابر عرفان درباره وحدت وجود
بزرگان مخالف وحدت وجود
مخالفت آیات و روایات با وحدت وجود
کلید واژه ها: قرآن، معصومین، تصوف، ابن عربی، قیصری، حسن زاده آملی، مولوی، دیوان شمس، ملاصدرا.
اشاره
در این شماره نیز نویسنده محترم وحدت وجود را مطرح و با استناد به عبارت های متعدّدی از اهل عرفان مقصود آنان را توضیح داده اند و سپس بر اساس آیات و روایات آنان را مورد نقد قرار داده اند و مشخص نموده اند که این نظریه هیچ گونه تطابقی با ادله نقلی و عقلی ندارد.
ابن عربی که بزرگ عرفان و تصوف نظری است می گوید:
«فإذا شهدناه شهدنا نفوسنا لأنّ ذواتنا عين ذاته لا مغايرة بينهما إلّا بالتعيّن و الإطلاق و إذا شهدنا، أى الحق شهد نفسه أى ذاته التي تعيّنت و ظهرت في صورتنا».(1)
با مشاهده خداوند خود را می بینم، چون ذات ما عین اوست و جدایی و تفاوتی بین ما و او نیست مگر از نظر تعین و محدودیت و اطلاق و خداوند با مشاهده ما خود را می بیند، چون ذات اوست که با تعین و شخصیت پذیری به صورت ما ظاهر شده است.
و در جای دیگر ابن عربی می گوید:
«فكلّ ما تدركه فهو وجود الحق في اعيان الممكنات». (2)
آن چه را درک می کنی (از اشیاء و مخلوقات) وجود خداوند است در اعیان ممکنات. و در فتوحات مکیه می گوید:
«سبحان من أظهر الأشياء أظهر الأشياء و هو عينها».(3)
منزه است کسی که اشیاء را آشکار نمود و او عین اشیاء است.
و می نویسد: «فما عبد غير الله في كلّ معبود إذ لا غير في الوجود». (4)
غیر از خدا چیزی پرستش نمی شود چون غیری در وجود نیست.
در کتاب فصوص الحکم در فص ابراهیمی، ابن عربی می گوید:
«إنّما سمّى الخليل، خليلاً لتخللّه و حصره جميع ما اتّصف به الذات الإلاهية».
ابراهیم را برای این خلیل نامیدند که خدا در خلال وجود او سریان داشت.
ابن عربی در فص هودیه در کتاب فصوص الحکم در تفسیر آیه لَیسَ كَمِثلِهِ شَيْء می گوید: «و قوله ليس كمثله شيء، حدّ أيضاً إن أخذنا الكاف زائده لغير الصفه و من تميّز عن المحدود فهو محدود بكونه ليس عين هذا المحدود. فالإطلاق عن التقييد و المطلق مقيد بالإطلاق لمن فهم و إن جعلنا الكاف للصفة فقد حدّدناه و إن أخذنا ليس كمثله شيء على نفى المثل تحققنا بالمفهوم و بالأخبار الصحيح.»
جناب حسن حسن زاده آملی از طرفداران عرفان ابن عربی در شرح این سخن می گوید:
«این که می گوید لیس کمثله شیء چه «ک» را زائد بگیریم و چه نگیریم هر دو صورت حدّ است. حال چیزی که مثل او یا مَثَل او نیست پس آن چه که در وجود است اوست». (5)
در نقد سخن جناب حسن زاده آملی باید گفت: طبق آیه لَیسَ کَمثلِهِ شَيْء اشياء وجود و حقیقتی دارند که آن حقیقت مثل خدا نمی باشد. بنابراین اشیاء نمودی بدون بود نیستند بلکه کمتر ماهیت و واقعیتی دارند. شارح می خواهد بوسیله آیه فوق اثبات کند که تمام اشیاء وجود ذات خداست، بدین صورت که چون خداوند در آیه فوق نفی مثلیت موجودات را با خود کرده، بنابر این اشیاء عین ذات خداوند و خود او هستند!
به دو طریق جواب این ادعا داده می شود:
1- در آیه فوق با نفی مثلیت موجودات با ذات الهی، دو احتمال باقی می ماند:
الف) تمام موجودات عين ذات حق و خود او هستند.
ب) تمام موجودات غير ذات حق تعالی می باشند.
با توجّه به آیات دیگر قرآن کریم و روایات متواتر از خاندان طهارت علیهم السلام- که خواهد آمد- و براهین قطعی عقلی، موجودات غیر ذات خداوندند.
2- زمانی که خداوند در این آیه شریفه نفی مثلیت اشیاء را با ذات خود می کند به طریق اولی نفی عینیت اشیاء با ذات الهی می شود. به این معنا که آن گاه که ثابت شود أشياء مثل خدا نیستند، عقل حکم می کند به طریق اولی (قیاس اولویت) اشیاء عین ذات الهی نیستند. ابن عربی در ادامه سخن در فص هودیه می گوید:
«إنّه عين الأشياء و الأشياء محدود و إن اختلف حدودها. فهو محدود بحدّ كلّ محدود. فما يحدّ شيء إلّا فهو حدّ للحق. فهو السّارى فى مسمّى المخلوقات و المبدعات و لو لم يكن الأمر كذلك ما صحّ الوجود فهو عين الوجود، فهو على كلّ شيء حفيظ». (1)
خداوند عین اشیاء است و اشیاء محدود است با حدود مختلف، پس او با حدّ هر محدودی محدود یعنی که متعین است. چرا که او عین هر محدودی است. بنابراین در هر محدودی، حدّ تعيّن حق است و او به صورت آن محدود متجلی. پس او در صور و حقایق جميع موجودات ساری، و ظاهر است و اگر حق در موجودات سریان و ظهور نمی یافت هرگز موجودی وجود نمی یافت که وجود هر موجودی از ناحیه اوست. بنابراین تنها حق تعالی است که عین وجود محض است و به ذات خود محیط بر اشیاء و حافظ آن هاست.
1) همان، ص 274.
قیصری در شرح گفتار ابن عربی می گوید:
«إنّ لكلّ شيء جماداً كان أو حيواناً حياتاً و علماً و نطقاً و إرادتاً وغيرها مما يلزم الذات الإلهية لأنّها هي الظاهرة بصور الحمار و الحيوان». (1)
برای هر چیزی چه جماد و چه حیوان، حیات و علم و نطق اراده و صفاتی مانند آن می باشد که آن صفات از خصائص ذات الهی است، پس خداوند است که به صورت الاغ و حیوان ظاهر شده است.
شارح فصوص ابن عربی می گوید:
«إنّ الذات الإلهية هى التي تظهر بصور العالم». (2)
این ذات خداوند است که ظاهر می شود به صورت جهانیان.
قیصری در شرح سخنان ابن عربی می گوید:
«نفس العارف ليست مغايرة لهوية الحق و لا شيء من الموجودات أيضاً مغاير لها لأنّ الّتى ظهرت في هذا الصورة كلّها». (3)
و نیست نفس عارف مگر همان هویت حق. و هیچ یک از موجودات مغایر با ذات خداوندی نمی باشد، زیرا هویت خداوندی است که به این صورت ها ظاهر شده است.
قیصری در شرح سخنان ابن عربی می گوید:
«إنّ هوية الحق هي التي تعيّنت و ظهرت بالصورة العيسوية كما ظهرت بصورة العالم كلّه». (4)
هویت و شخصیت خود خداوندی است که به صورت عیسی علیه السلام تعیّن یافته و ظاهر شده است هم چنان که به صورت تمام عالم در آمده است.
مولوی در دیوان شمس تبرّیزی می گوید:
هر لحظه به شکلی بت عیّار در آمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد که پیر و جوان شد
می گشت دمی چند بر این روی زمین از بهر تفرّج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد تسبیح کنان شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی روشن کن عالم
از دیده یعقوب چون انوار بر آمد تا دیده عیان شد
حقّا همو بود که می کرد شبانی اندرید بیضا
گه چوب شد و بر صفت مار بر آمد زان بحر کفان شد
صالح شد و دعوت همه زان کرد به خلقان از بهر صلاحی
ناقه شد و از دل کهسار برآمد فی الحال عیان شد
تا این که می گوید
یونس شد و در بطن سمک بود به دریا از بهر طهارت
موسی شد و خواهنده دیدار برآمد بر طور روان شد
عیسی شد و در مهد داد گواهی زان روح مقدس
از معجز او نخل پر از بار بر آمد زان روح روان شد
که بالله همو بود می گفت أنا الحق در صورت الهی
منصور نبود آن که بر آن دار برآمد نادان به گمان شد
رومی (مولوی) سخن کفر نگفته است و نگوید، منکر نشویدش
کافر شد آن کس که به انکار بر آمد از دوزخیان شد (1)
پس می بینیم مولوی رومی نیز مدّعی است به این که ذات خداوندی است که به صورت این و آن و هر طور که خواسته چه جاندار و چه بیجان چه انبیاء علیهم السلام و چه حیوانات و بالاخره به صورت همه موجودات در آمده است! مانند خمیر بازی کودک، که آن را به هر صورت که بخواهد می سازد.
هم چنین مولوی در شعری می گوید:
آن ها که طلبکار خدایید، خدایید *** بیرون ز شما نیست شمایید شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید *** و اندر طلب گم نشده بهر چرایید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید *** جبریل امینید و رسولان سمائید
هم موسی و هم معجزه و هم ید بیضاء *** هم عیسی و رهبان سماوات علایید
هم مهدی و هادی و نهانید و عیانید *** تأویل شمایید چو تنزیل خدایید
گه مظهر لاهوت و گهی مخبر ناسوت *** گاهی شده در روی و گهی عین صفایید
در خانه نشینید مگردید به هر سوی *** زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
آن کس که نزایید و نزاید ز شما کس *** پاکید و قیومید ز تغییر، خدایید (2)
و در جای دیگر دیوان شمس تبریزی، هر زشتی و زیبایی نیز می گوید خود اوست، جهنّم خود کنار اوست:
عالم منور شد ز من، عالم مصور شد ز من *** هم عالِمم، هم فاضلم، هم قاضی القضّاستم
هم دوزخ و نیران منم، هم جنت و حوران منم *** هم مالک دنیا منم، هم زهر و هم حلواستم
و در مثنوی ذات خداوند متعال را به خورشید و نور او تشبیه کرده است که یک نور از خورشید ساطع و بر سطح خانه ها می تابد و بر حسب شکل صحن هر منزلی نور تابیده شده به آن شکل می گیرد در نتیجه نور یکی است ولی به دلیل اختلاف شکل در سطح منازل شکل پذیری، نور نیز گوناگون و متعدد می شود:
هم چو آن یک نور خورشید سما *** صد بود نسبت به صحن خانه ها
لیک یک باشد همه انوارشان *** چون که بر گیری تو دیوار از میان
و در دیوان شمس تبریزی می نویسد:
غیر خدا در دو جهان هیچ نیست *** هیچ مجو غیر که آن هیچ نیست
گنج حقیقت که تو را داده اند *** جمله معانی است بیان هیچ نیست
علم بدیعی که در این نسخه است *** جمله عیان است، نهان هیچ نیست
آن که دوانست پی اش هر طرف *** نیک نظر کن که روان هیچ نیست
این کمر هستی موهوم را *** گر بگشایی به میان هیچ نیست
کون رها کن بگذر از مکان *** خود بنگر کون و مکان هیچ نیست
اوست گل و لاله و باغ و بهار *** غیر در این باغ جهان هیچ نیست
ره به گمان کس نبری سوی او *** جمله یقین است و گمان هیچ نیست
بگذر از این نام و نشان هم چو شمس *** ای دل و جان، نام و نشان هیچ نیست (1)
مولوی در کتاب مثنوی در بیان داستان ادّعای خدایی بایزید بسطامی می نویسد:
قصه سبحانى ما أعظم شأنی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب مر ایشان را، نه به طریق گفتن زبان، بلکه از راه عیان،
با مریدان آن فقیر محتشم *** بایزید آمد که نک یزدان منم
گفت مستانه عیان آن ذو فنون *** لا اله الّا أنا فاعبدون
چون گذشت آن حال و گفتندش صباح *** تو چنین گفتی و این نبود صلاح
1) غزلیات شورانگیز شمس تبریزی، ص150.
گفت این بار از کنم این مشغله *** کاردها در من زنید آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم *** چون چنین گویم بباید کشتنم
چون وصیت کرد آن آزاد مرد *** هر مریدی کاردی آماده کرد
چون همای بیخودی پرواز کرد *** آن سخن را بایزید آغاز کرد
عقل را سیر تحیر در ربود *** زان قوی تر گفت کاوّل گفته بود
نیست اندر جُبّه ام الّا خدا *** چند جویی در زمین و در سما
آن مریدان جمله دیوانه شدند *** کاردها در جسم پاکش می زدند
هر یکی چون ملحدان گرد کوه *** کارد می زد پیر خود را بی ستوه
هر که اندر شیخ تیغی می خلید *** باژ گونه او تن خود می درید
یک اثر نی بر تن آن ذو فنون *** و ان مریدان خسته در غرقاب خون
هر که او سوی گلویش زخم برد *** حلق خود ببریده دید و زار مرد
وان که او را زخم اندر سینه زد *** سینه اش بشکافت شد مرده ابد
شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید:
جناب حضرت حق را دویی نیست *** در آن حضرت من و ما و تویی نیست
من و ما و تو او هست یک چیز *** که در وحدت نباشد هیچ تمییز
شود با وجه باقی غیر هالک *** یکی گردد سلوک و سیر و سالک
طبق این اشعار، شیخ محمود شبستری تمام اشیاء را یک چیز می داند و آن وجود خداست. و در جای دیگر گلشن راز شیخ محمود می نویسد:
جهان جمله فروغ نور حق دان *** حق اندر وی ز پیدائیست پنهان
شیخ محمّد لاهیجی در شرح سخنان وی می گوید:
«جهان من حيث الذات ظلمت و عدم است و هستی که در عالم می نماید فروغ و روشنی نور وجود حق است و در هر دو عالم غیر از یک حقیقت موجودی نیست و غیریت اشیاء که می نماید مجرد اعتبار و نمود است چوبه حقیقت چنان چه میان موجود و معدوم واسطه نیست میان وجود و عدم نیز واسطه نیست و وجود، حق است پس عالم که غیر باشد البته عدم است و عدم لا شيء محض است و چنان چه استتار موجب خفاء است غایت ظهور نیز موجب خفاء است نمی بینی که در نصف النهار که غایت ظهور آفتاب است از شدت ظهور نور او، دیده ما ادراک ذات آفتاب نمی تواند کرد هم چنین نور خورشید ذات احدیت از غایت ظهور در پرتو خودش مخفی می نماید» (1)
1) شرح گلشن راز، ص 53.
منصور حلّاج در کتاب طواسین می گوید:
سبحان من أظهر ناسوته *** سرّ سنا لاهوته الثاقب
ثمّ بدأ في خلقه ظاهراً *** في صورة الأكل و الشارب
منزّه است آن که عالم ناسوت را پدید آورد و الوهیت خویش را بدین سان آشکار ساخت، سپس از مخلوقاتش سر بر آورد و خود را خورنده وانمود.
عطّار در کتاب «جوهر ذات» می گوید:
من محمد را یقین دانم خدا *** دید کلی ذات پاک اصفیا
او خدا بود و خدا او، بی شکی *** راز خود هرگز نگفت او اندکی (1)
و در جای دیگر همین کتاب می گوید:
منم الله در عین کمالم *** منم الله، در عين وصالم
منم الله، خود در خود، بدیدم *** به خود گفتم، کلام و خود شنیدم (2)
عبدالرحمان جامی که از بزرگان صوفیه است می گوید:
ای جاودان به صورت اعیان بر آمده *** گاهی نموده ظاهر و گه مظهر آمده
از روی ذات ظاهر و مظهر یکی است دل *** در حکم عقل این دگر آن دیگر آمده
معروف عارفان است به هر صورتی که هست *** در چشم منکران چه غم ار منکر آمده
گاهش کشیده جاذبه عاشقی عنان *** با داغ عاشقان بلا پرور آمده
گاهی گرفته جلوه معشوقی آستین *** بر شکل دلبران پری پیکر آمده
یک جا نشسته بر سر صدر جلال و جاه *** وز جمله سروران جهان بر سر آمده
یک جا فکنده خرقه فقر و فنا به دوش *** محتاج وار حلقه زنان بر در آمده
همراه و حی گشته و روح القدس شده *** پیغام خود رسانده و پیغامبر آمده (3)
شهود یار در اغیار مشرب جامی است *** کدام غیر که لا شيء في الوجود سواه (4)
طبق این اشعار و اشعار فراوانی دیگر در دیوانش، معتقد است که تمام اشیاء ظهور ذات خداوند است، عاشق، معشوق، دلبران زیبا، پادشاه، فقیر، درویش، رسولان الهی، جبرائیل امین علیه السلام و همه و همه چیز در واقع ظهور ذات خداست که به غیر از وی، چیزی دیگر در عالم وجود ندارد.
ابن عربی در کتاب «فصوص الحکم» در فص عیسویه می گوید:
«نصارا (مسیحیان) با گفتن «الله هو المسیح بن مریم» از این جهت کافر نشدند که خدا را با عیسی متحد شمردند بلکه کفر آنان برای این بود که قایل به الوهیت عیسی به تنهایی بودند و این خطا بود، زیرا خداوند هم عیسی است و هم هر چیزی که ما در این عالم می بینیم.» (1)هم چنین ابن عربی در کتاب فصوص الحکم در فص هودی در معنای آیه وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ. (2)گوید: «فلا أقرب من أن يكون هويته عن اعظاء العبد و قوّاه ».
نزدیکی خداوند به بندگان این است که خدا را با عضو، عضو بندگان یکی بدانیم.
شاه نعمت الله ولی هم مانند سایر متصوفه تمام اشیاء را ظهور ذات خدا می داند. این خداست که در مرتبه ای به صورت عبد و در مرتبه ای به صورت عابد، در مرتبه ای به صورت آدم، در مرتبه ای به صورت خاتم، در مرتبه ای به صورت موسی، در مرتبه ای به صورت فرعون و سایر اشیاء ظاهر شده است. چند بیت از اشعار وی را از دیوان اشعارش می آوریم:
در مرتبه ای ساجد در مرتبه ای مسجود *** در مرتبه ای عابد در مرتبه ای معبود
در مرتبه ای عبد است در مرتبه ای رب است *** در مرتبه ای حامد در مرتبه ای محمود
در مرتبه ای فانی در مرتبه ای باقی *** در مرتبه ای معدوم در مرتبه ای موجود
در مرتبه ای طالب در مرتبه ای مطلوب *** در مرتبه ای قاصد در مرتبه ای مقصود
در مرتبه ای آدم در مرتبه ای خاتم *** در مرتبه ای عیسی در مرتبه ای داوود
در مرتبه ای بی حد در مرتبه ای بی عد *** در مرتبه ای محدود در مرتبه ای معدود
در مرتبه ای ظاهر در مرتبه ای باطن *** در مرتبه ای موجود در مرتبه ای مفقود
در مرتبه ای موسی در مرتبه ای فرعون *** در مرتبه ای مقبول در مرتبه ای مردود
در مرتبه ای سید در مرتبه ای بنده *** در مرتبه ای واحد در مرتبه ای موجود (3)
و در غزلی دیگر در دیوان اشعارش می گوید:
در مرتبه ای سرمست در مرتبه ای مخمور *** در مرتبه ای واصل در مرتبه ای مهجور
در مرتبه ای عاشق در مرتبه ای معشوق *** در مرتبه ای ناظر در مرتبه ای منظور
در مرتبه ای سلطان در مرتبه ای درویش *** در مرتبه ای شاه است در مرتبه ای دستور
در مرتبه ای کرمان در مرتبه ای شیراز *** در مرتبه ای پیدا در مرتبه ای مستور
در مرتبه ای خالق در مرتبه ای مخلوق *** در مرتبه ای قادر در مرتبه ای مقدور
در مرتبه ای غایب در مرتبه ای حاضر *** در مرتبه ای پنهان در مرتبه ای مشهور
در مرتبه ای سید در مرتبه ای بنده *** در مرتبه ای ناصر در مرتبه ای منصور (1)
اهل تصوف در مثالی خدا را مانند دریا می دانند و تمام پدیده ها را موج دریا می گویند. موج از دریا جدا نیست بلکه عین دریاست. شاه نعمت الله ولی در این باره می گوید:
عین دریاییم و دریا عین ماست *** عین ما از عین ما جوییم ما
نیست ما را ابتدا و انتها *** تا ابد خود را به خود پوئیم ما (2)
و در غزلی دیگر در می سراید:
موج است و حباب و آب و دریا *** هر چار یکی بود بر ما
هم آب و حباب و موج ماییم *** دریا داند حقیقت ما
بنگر به یقین که جز یکی نیست *** هم قطره و جوّ سیل و دریا
می دان که حجاب ما هم از ماست *** ما را نبود حجاب جز ما (3)
ملّاصدرا فیلسوف مشهور که پایه و اساس فلسفه وی نظرات ابن عربی است می گوید:
«کذلک هدانی ربّى بالبرهان النيّر عرشى الى صراط مستقيم من كون الموجود و الوجود منحصراً في حقيقة واحدة... و ليس في دار الوجود غيره ديار، و كلما يترأى في عالم الوجود أنه غير الواجب المعبود إنّما هو من ظهور ذاته و تجليّات صفاته التي هي في الحقيقة عين ذاته... فكل ما تدركه فهو وجود الحق في أعيان الممكنات». (4)
این چنین مرا پروردگارم با برهان آسمانی به سوی صراط مستقیم هدایت فرمود که وجود و موجود و آن چه که هست منحصر در یک حقیقت (یعنی خدا) است... و در دار حقیقت موجودی جز خدا نیست و دیگران نیز فقط عبارت از تجلّی و ظهور ذات و صفات او می باشند که در حقیقت، آن ها عین ذات او هستند... پس هر چه را درک می کنی آن وجود خداوندی است به صورت ممکنات.
و در جای دیگر می نویسد:
«إعلم أن واجب الوجود بسيط الحقيقة غاية البساطه و كل بسيط الحقيقة كذلك فهو کل الأشياء، فواجب الوجود كل الأشياء لا يخرج عنه شيئ من الاشياء». (5)
بدان که خداوند بسیط الحقیقه است و در غایت و نهایت بساطت و هر چیزی که حقیقتش این چنین بسیط باشد او همه اشیاء است، پس خداوند همه اشیاء است، هیچ کدام از اشیاء خارج از آن نیست.
و در جای دیگر می نویسد:
«إنّ واجب الوجود تمام الأشياء و كلّ الموجودات». (1)
همانا خداوند تمام اشیاء و کل موجودات است.
سپس می گوید:
«هذا من الغوامض الإلاهية التى يستصعب إدراكه إلّا على من أتاه الله لدنه علماً و حكمة»
این از مسائل مشکل حکمت الهی است که درک آن بسیار مشکل است مگر برای کسی که خداوند به وی علم و حکمت داده است.
محمّد بهاء الدین بیطار صوفی در کتاب خود به نام «النفحات القدسيه » عقیده به وحدت وجود را این طور بیان کرده:
و ما الكلب والخنزير الّا الهنا *** و ما الله إلّا راهب في كنيسه
سگ و خوک نیستند مگر خدای ما و خدا نیست مگر راهبی که در صومعه است.
تمسّک به علوم بشری در راه شناخت و معارف توحیدی و دوری از کلام خدا و معارف خاندان طهارت علیهم السلام، این گونه اصحاب فلسفه و سیر و سلوک را به عقیده همه چیز خدایی کشانیده است. عقاید صوفیان در وحدت وجود ابتدا توسط صوفیان اهل تسنن در حوزه عقیدتی اسلامی وارد شد و سپس در قرن هشتم هجری به بعد توسط برخی از شخصیت های شیعه خصوصاً سید حیدر آملی در حوزه تفکر و عقیدتی شیعه وارد گشت. البته بسیاری از علمای شیعه با این عقیده به مبارزه و مقابله علمی برخاستند که می توان به محدث و عالم بزرگ قرن یازدهم علامه شیخ حرّ عاملی اشاره کرد که کتاب گران سنگ «الاثنی عشریه في الردّ على الصوفیه» در ردّ عقاید صوفیان به ویژه عقیده به وحدت وجود را تألیف نمود.
به هر حال تعداد معدودی از علمای شیعه به عقیده وحدت وجود و موجود گرایش پیدا کردند که در این جا به برخی از سخنان و دیدگاه های آنان اشاراتی می شود:
1) اسفار، از فصول السفر الثالث، ج 6، ص 110.
سیّد حیدر آملی می نویسد:
«ذات خدای بلندمرتبه بذاته، به صورت های این معلومات متجلّی می شود، پس ظاهر شدن وی به صورت های معلومات و حقایق آن ها بنابر اقتضاء ذات و قابلیت مظاهر برای ظهور واجب است، مقصود این است که در وجود، جز حق تعالی و مظاهر وی که به نام خلق و عالم و جز آن نامیده می شود چیز دیگری نیست.» (1)
استاد محمّد حسین حسینی تهرانی که از مدافعان سرسخت وحدت وجود و موجود می باشد در کتاب «الله شناسی» می نویسد:
«جميع موجودات ما سوى الله، آیات خدا هستند، خواه در جهان خارج از نفس بنی آدم، و خواه در نفوس بني آدم، لهذا هیچ یک از مخلوقات، وجود استقلالی ندارند، بلکه همگی آیات و نشانه ها آیینه ها و مرائی جمال نمای ذات اقدس حق می باشند. و چون این آیه ها و آیینه ها ابدا جنبه خود نمایی ندارند بلکه همه شان خدا نما هستند، بنابراین در هر یک یک از آن ها می توان خدا را دید، زیرا آیه بما هی آیه فقط جهت ارائه صاحب آیه می باشد و خود را به هیچ وجه من الوجوه نشان نمی دهد آیینه صاف بدون رنگ و زنگار و بدون موج عین صورت انسان را نشان می دهد. اگر چیزی را در آن تغییر دهد آیینه خراب است و عنوان حکایت ندارد.
علی هذا آیینه صاف و آب صاف هوای روشن صاف که عنوان حکایت دارند به قدری آیتیت در آن قوی می باشد که تو گویی آیینه و آب و هوایی نیست، هر چه هست موجودات برابر آیینه و داخل آب و مُشاهَد در ماورای نور و هوا هستند. یعنی آیه عین صاحب آیه است. و اگر آیه را که به نظر آیتیّت بنگریم، درست خواهیم دید: غیر از ذوالآیة چیزی نیست. هر چه هست خود خداست و غیر از حق چیزی وجود ندارد. تمام آفاق و انفس آیاتی هستند که در ماورای آن ها غیر از وجود «نا» و «الله» و «حق» موجودی وجود ندارد. در عالم وجود غیر از «الله» وجودی نیست. همه آیه او هستند، یعنی هیچ و اوست ذوالآیة، یعنی همه چیز و ذوالآیة که حق است در این عبارت آفاق و انفس است. پس آفاق و انفس، حق (خدا) است». (2)
مشکل اساسی این آقایان و سایر صوفیه این است که می خواهند خدا را با مثال های مادّی بشناسند به این علّت به تشبیه درباره ی خداوند متعال دچار می شوند در حالی که خداوند برتر است از این مثال ها و تشبیهات.
وی در ادامه تفسیر غلطی را از کلمه طیبه «لا إله إلّا الله» بیان می کند:
«كلمه لا إله إلا الله كه كلمه توحید و به معنی وحدت دادن و وحدت بخشیدن است، و وحدت بخشیدن است، مرجعش به کلمه «لا موجود سوی الله» می باشد که رفع هر گونه تعیّنی را از ذات حق تعالی می نماید» (1)
در حالی که این کلمه شریف هرگز وجود سایر موجودات را نفی نمی کند، بلکه می گوید: در میان تمام موجودات فقط «الله» که خالق هستی است سزاوار عبودیت و پرستش است.
جناب استاد حسن حسن زاده آملی که از طرفداران عرفان صوفیانه است در دفاع از وحدت وجود و موجود می نویسد:
«... ذوات ما به حسب وجود، عین ذات اوست و مغایرتی بین این دو نیست مگر به تعیّن و اطلاق که تعیّن در مراتب ممکنات است از عقل اول تا هیولای اولی و اطلاق برای جناب وجود است وَاللهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ. (2)
و در شرح سخنان ابن عربی می نویسد:
«چون به دقّت بنگری آن چه در دار وجود است، وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است». (3)
وی بر اساس عقیده وحدت وجود و موجود اعتقاد دارد که ذات حق و جمیع صفات وی در تمام موجودات سریان دارد:
«إنّ سريان الهوية الإلاهية في الموجوادات كلّها أوجب سريان جميع الصفات الإلاهية فيها من الحيوة و العلم و القدرة و السمع و البصر و غیرها، کلّیها و جزئیها». (4)
سخنان بزرگان عرصه سلوک و تصوف و عرفان درباره ذات الهی، به گونه ای است که انگار ذات خدا را به چشم دیده و آن را لمس کرده اند. این در صورتی است که از جمله مسائلی که در باب توحید و خداشناسی از پیشوایان معصوم دین ما به شدّت از آن نهی گردیده است، سخن گفتن و اندیشیدن در ذات حق تعالی است که به هیچ کسی از پیروان اسلام اجازه بحث در این زمینه داده نشده است. امّا صوفیه خود را مستثنی می بینند و همین سبب انحرافات فراوان آنان در مبحث توحید شده است.
به چند حدیث در این مورد توجّه فرمایید:
کنار امام علی علیه السلام می فرماید:
مَن تَفَكَّرَ فِي ذَاتِ اللَّهِ فَقَدْ أَلْحَدَ. (1) کسی که در ذات خدا تفکر کند کافر است.
امام باقر علیه السلام می فرماید:
تَكَلَّمُوا فِي خَلْقِ اللهِ وَ لَا تَتَكَلَّمُوا فِي اللهِ فَإِنَّ الْكَلَامَ فِي اللَّهِ لَا يَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلَّا تَحَيُّرا. (2) درباره مخلوقات خدا سخن بگویید و بحث کنید، امّا در ذات الهی سخن نگویید، زیرا بحث در ذات خدا به تحیّر و سر درگمی صاحب آن منتهی می شود.
و حضرت در حدیثی دیگر می فرماید:
تَكَلَّمُوا فِي كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا تَتَكَلَّمُوا فِي ذَاتِ الله. (3) درباره هر چیزی بحث کنید ولی درباره ذات خدا سخن نگویید.
پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
تَفَكَّرُوا فِي آلَاءِ اللَّهِ وَلَا تَفَكَّرُوا فِي ذَاتِ اللَّهِ. (4) در نعمت های خدا تفکّر کنید، امّا در ذات او تفکّر نکنید.
و در روایت دیگر فرموده اند:
من شَبَّهَ اللَّهَ بِشَيْءٍ أَوْ ظَنَّ أَنَّ اللَّهَ يُشْبِهُهُ شَيْءٌ فَهُوَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ. (5) هر کس خدا را به چیزی (از مخلوقاتش) تشبیه کند، یا گمان کند خداوند شبیه آن است او مشرک است.
جناب استاد حسن زاده آملی برای اثبات شباهت خداوند به انسان می نویسد:
و في الحديث عنه علیه السلام: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَةِ الرَّحْمَنِ، وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى: أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ أَوْلَادَهُ عَلَى صُورَةِ الرَّحْمَنِ، وَأُخْرَى: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَةٍ، وَ أُخْرَى مَا خَلَقَ اللَّهُ شَيْئًا أَشْبَهَ بِهِ مِنْ آدَمَ. (6)
اگر کسی مقدار کمی از علوم حدیث را آگاه باشد با تفحّصی اندک می یابد که این گونه احادیث از جعلیات است و در منابع شیعی جایگاهی ندارند. آیا با آن همه احادیث معتبر که از تشبیه خدا به مخلوقاتش نهی شده می توان با استناد به احادیث جعلی یا تحریف شده شباهت خداوند را با مخلوقاتش اثبات کرد؟
وی در اثبات وحدت وجود چنین استدلال می کند:
«إنّ من عجائب الأمور أنّ كثيراً من القشريّين يرون هذه الآيات و الأحاديث الكثيرة و لا سيّما كلام اميرالمؤمنين و هي صريحة في وحدت وجود و يقولون بأنفسهم أنّ وجود الحقّ غير محدود و مع ذلک لا يقولون بوحدة الوجود. إنّ وحدة الوجود إن لم تكن صحيحة فيلزم أن يكون الحق تعالى محدوداً تعالى الله عن ذلك علوّاً كبيراً». (1)
از امور شگفت این که بسیاری از ظاهر بینان (یعنی منکران وحدت وجود و موجود) با وجود این که کلام خدا و روایات فراوان، خصوصاً کلام امیرمؤمنان علیه السلام را در اثبات وحدت وجود می بینند باز منکرند! اعتقادشان این است که ذات خدا غیر محدود است. اگر وحدت وجود صحیح نباشد باید گفت که ذات خداوند محدود است و خداوند برتر از این سخن است. در جواب جناب استاد حسن زاده آملی باید گفت:
1- متّهم کردن مخالفین به قشری گری و ظاهر بین بودن یک روش غیر علمی است.
2- هیچ یک از آیات قرآن کریم و سخنان معصومین علیهم السلام دلالت بر وحدت وجود ندارد، بلکه کلام خدا و احادیث متواتر از خاندان طهارت علیهم السلام خدا را غیر مخلوقاتش معرّفی می کنند، امّا وحدت وجودی ها تمام اشیاء را عین ذات خدا می دانند.
3- ایشان و سایر عرفای صوفیه می گویند: اگر تمام اشیاء را ذات خدا ندانیم، اشیاء ذات خدا را محدود می سازند. این مدّعای آنان باطل است زیرا زمانی که ثابت شود ذات خداوند متعال هیچ گونه سنخیتی با اشیاء و مخلوقات خویش ندارد، هرگز وجود اشیاء ذات خداوند را محدود نمی سازد. امّا فلاسفه و عرفا با پذیرفتن سنخیت خدا و اشیاء لاجرم برای آن که ذات خداوند را محدود نسازند مسأله وحدت وجود و موجود را مطرح نمودند و گفتند تمام اشیاء خداست.
امام رضا علیه السلام در سخنی کوتاه و رسا این عقیده حق را بیان می فرمایند:
غَيْرَتُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ. (2) غیرت خدا، خلق را محدود می سازد.
اگر فلاسفه و عرفا فقط همین کلام نورانی امام رضا علیه السلام را چراغ راه خود در مسیر توحید قرار می دادند هرگز دچار توهّمات در مسأله خداشناسی نمی شدند و خدا را هم سنخ یا عین اشیاء نمی شمردند. (3)
1) رساله أنّه الحق، ص 66.
2) توحید، شیخ صدوق باب توحید و نفی تشبیه، ص 36.
3) توضیح این که: زمانی که دو یا چند چیز هم سنخ باشند حتماً یکدیگر را حد می زنند، بنابراین اگر بگوییم خدای متعال هم سنخ مخلوقات خویش است پس باید گفت خداوند و اشیاء یکدیگر را محدود می سازند. فلاسفه و عرفا از یک طرف هم سنخ بودن خدا با مخلوقاتش را پذیرفته اند و از طرف دیگر برای اینکه ذات خداوند را محدود نسازند (زیرا دو چیز هم سنخ یکدیگر را محدود می سازند) لاجرم مسأله وحدت وجود و موجود را مطرح نمودند. بنابراین کسی که مسئله سنخیت را بپذیرد یا باید بگوید خدا محدود است یا برای فرار از این عقیده باطل مجبور است برهان بتراشد و بگوید: چون ذات خداوند غیر محدود است پس تمام اشیاء عین ذات الهی است. در صورتی که بر اساس قول به عدم سنخیت با عقیده به غیریت اشیاء با ذات الهی، هرگز ذات خدا محدود نمی شود.
این استاد ارجمند در فرازی از کتاب الهی نامه نوشته اند:
«الهی تا به حال می گفتم لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ. الآن می بینم مرا هم «لا تأخذنی سنة و لا نوم». (1)
در نوشته ها آقای صمدی آملی نیز سخنان وحدت وجودی فراوان است، برای نمونه:
«مراد ما از وحدت وجود، عینیت وجود زمین و وجود آسمان با وجود حق متعال است». (2)
«وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسان ها است، یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازه های گوناگون ظهور کرده است نه این که وجود زمین غیر از وجود آسمان، و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده است.» (3)
«انسان قابلیت رسیدن تا مقام ذات را دارد، و چون می بیند که نمی تواند آن ذات را پایین بیاورد و ذات را خودش کند لذا خودش بالا می رود و او می شود» (4)
«جنّات درجات دارد تا آن جا که می فرماید: وَادْخُلِي جَنَّتِي. (که این جنّت، جنّت ذات است». (5)
آقای سید جلال الدین آشتیانی که از فلاسفه و مدافعان سرسخت عرفان ابن عربی است، در عظمت سخنان عرفا و متصوفه در مباحث توحیدی و معرفتی سخن عجیبی دارد:
«کلمات عرفا (بزرگان متصوفه اسلامی مانند ابن عربی، صدر الدین قونوی، مولوی و ...) در اسرار راجعه به مبدأ و معاد، دلپذیرتر از مبانی کلمات حكما و طریقه انبیاء عظام و أئمّه كرام است». (6)در جواب امثال او باید گفت:
چشمه های ناب توحید و معارف الهی از دامنه های کوهسار قرآن کریم و خاندان طهارت علیهم السلام در تمام زمان ها جاری است و آن چه به نام علوم و معارف توحیدی که از سرچشمه های اندیشه و ذوق و سلوک بشری جریان دارد حتی در قلّه های رفیع آن هم گل آلود است.
سخنان اهل تصوف در این باره بسیار زیاد است. به همین موارد بسنده می کنیم تا کلام طولانی نشود. همان گونه که ملاحظه کردید قائلین به وحدت وجود تمام اشیا را ظهور ذات خدا و عین ذات خدا می دانند و می گویند این ذات الهی است که به صورت موجودات گوناگون ظاهر شده است!
مهم ترین دلیل آنان برای اثبات وحدت وجود و موجود بیان مکاشفات است، پر واضح است که هرگز مکاشفات نمی تواند در این مسأله بسیار مهم عقیدتی و حتّی مسائل دیگر حجّت باشد. البته در مواردی هم به آیات و روایات جهت اثبات وحدت وجود استناد می کنند که هیچ یک از این ها حتی در نزد خودشان هم دلیل قطعی بر آن عقیده نمی تواند باشد و حداکثر دلالت آیات و روایاتی که آنان برای اثبات عقیده وحدت وجود به آن استناد می کنند احتمال معناست و این احتمال در مباحث عقیدتی هیچ گونه حجّیتی ندارد.
در این باره عالم ربّانی مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقا تهرانی می گوید:
«قائلین به وحدت وجود و موجود به آیات و احادیث زیاد دیگری تمسّک می جویند که بعض آن احادیث حجت سندی ندارد و بعض آیات و روایات از جهت دلالت، از مقصود آن ها به کلی اجنبی است و بهترین آن ها متشابه و منتها دلالتش فقط احتمالی است که باید به محکمات رد گردد که آن محکمات همه بر اساس غیریت خالق از مخلوق و تنزّه ذات مقدس خالق حتّی از مشابهت و هم سنخی با مخلوق است فضلا از این که به وجود و واقعیت خود به اطوار کائنات متطوّر شده باشد. و تاکنون حتّی بر یک آیه قطعی الدلاله و یا حدیث قطعی السند الدلالة که بتوانیم آن را بین خود و خداوند حجت قطعی بر توحید صوفیه (وحدت وجود) قرار دهیم دست نیافته ایم. و تکراراً می گوییم در بهترین ادلّه آن ها با چشم پوشی از ردّ به محکمات، فقط احتمال آن می رود که بر اساس وحدت موجود باشد چنان که احتمال مقصود و معنای دیگر نیز دارد با این فرق که احتمال اول بر خلاف فطرت سلیم است. و چنان که در سابق اشاره نموده ایم در اعتقادیّات، مدارک احتمالی حجّت و دلیل نیست و از آن ها نباید پیروی نمود. بعلاوه با نظر و ارجاع به محکمات و مسلّمات دین، آن احتمال نیز منتفی می شود. (1)
1) عارف و صوفی چه می گوید، چاپ چهارم، 1352، ص 269 و 270.
اگر به محتویات کتاب و سنّت در باب معرفت خدا بدون هیچگونه ذهنیت قبلی و تفسیر و تأویل به رأی بنگریم نه تنها موضوع وحدت وجود از آن ها اثبات نمی شود بلکه خلاف آن نیز به اثبات می رسد. با دقّت نظر در معارف توحیدی کتاب و سنت و بخصوص ادعیه ائمّه معصومین علیهم السلام که اوج این معارف است و با توجه به این که آنان در کمال معرفت قرار داشتند هیچگاه از این ادعیه بوی وحدت وجود استشمام نمی شود، هیچ گاه ضمائر هو و أنا يا أنت با هم مخلوط و ممزوج نمی گردد. حال قسمتی از سخنان و مناجات مولای عارفان امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام را ملاحظه نمایید:
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ! أَنتَ الْمَوْلَى وَ أَنَا الْعَبْدُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ إِلَّا الْمَوْلَى.مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ! أَنتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوكُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلُوكَ إِلَّا الْمَالِكُ.مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ! أَنتَ الْعَزِيزُ وَ أَنَا الذَّلِيلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الذَّلِيلَ إِلَّا الْعَزِيزُ.مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ! أَنتَ الْخَارِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوقُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلَّا الْخَارِقُ.مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ! أنتَ الْعَظِيمُ وَ أَنَا الْحَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْحَقِيرَ إِلَّا الْعَظِيمُ.يَا مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ! أَنتَ الْقَوِيُّ وَ أَنَا الْضَّعِيفُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْضَّعِيفَ إِلَّا الْقَوِيُّ.مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ! أَنتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَقِيرَ إِلَّا الْغَنِيُّ. (1) ای آقای من ای آقای من! تو مولایی و من بنده توام و آیا در حق بنده چه کسی جز مولایش ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من ای آقای من! تویی مالک وجود من و من مملوک توام و آیا در حق مملوک جز مالکش که ترحم خواهد کرد؟
ای آقای من ای آقای من! تویی با عزت و اقتدا و من بنده ذلیل توام و آیا در حق شخص ذليل جز ذات با عزّت و اقتدار که ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من ای آقای من! تویی آفریننده و من مخلوق توام و آیا در حق مخلوق جز آفریننده او چه کسی ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من ای آقای من! تویی خدای بزرگ و من بنده حقیر ناچیز و آیا چه کسی در حق بنده ناچیزی جز خدای بزرگ ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من ای آقای من! تویی قوی و توانا و من ضعیف و ناتوانم و آیا در حق ضعیفی ناتوان جز شخص قوی توانا که ترحّم خواهد کرد؟
ای آقای من ای آقای من! تویی بی نیاز و غنى الذات و من فقير الذاتم و آیا در حق فقیری محتاج جز غنی بی نیاز که ترحّم خواهد کرد؟
1) مفاتیح الجنان، مناجات امام علی علیه السلام در مسجد کوفه.
خداوند متعال مُبدع، خالق و جاعل همه عالم هستی و به تعبیر دیگر خالق «وجود» است و خداوند خالق همه ممکنات است و وجود او غیر از موجودات است زیرا بر اساس توحید عرفا و متصوفه که می گویند: «خداوند متعال است که با تعیین و شخصیّت پذیری به صورت موجودات در آمده است و موجودات نیستند جز مراتب وجودی خود خداوند دیگر درست نیست که ما به خداوند نسبت خالقیت بدهیم و این تعابیر تماماً بی معنا و بی محتوا خواهد بود زیرا وقتی خود اوست که هر دم به شکلی جلوه و ظهور دارد دیگر معنای خالق، مبدع، باری - که در سراسر قرآن درباره خداوند آمده است - بی معنا خواهد بود.
بر اساس این دیدگاه که غیری در عالم جز او نیست و غیر از او هر چه هست سراب و نمایش است این سئوال جلوه گر می شود که تکلیف و اختیار انسان در این عالم چگونه توجیه پذیر است و مکلّف ساختن انسان در این دنیا یعنی چه؟ باید در جواب بگوییم بر اساس این دیدگاه میان جبر و تکلیف تناقض به وجود می آید.
هم چنین بر اساس این دیدگاه در دایره هستی جز «وجود» هیچ چیز دیگری نیست و وجود هم عین خیر است و عدم عین شر.
وجود آن جا که باشد محض خیر است اگر شری است در وی آن ز غیر است. (1)
خیر به حقیقت وجود باز می گردد و حقیقت وجود هم جز ذات مقدس ربوبی نیست لهذا اساسا در عالم وجود شری نیست و نتیجه چنین دیدگاهی نسبت به جهان خلقت این است که:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست *** که هر چیزی به جای خویش نیکوست
لهذا وجود ابولهب، ابوجهل، ابوسفیان، ابن ملجم، معاویه یزید و بالاتر وجود شیطان در عالم آفرینش خیر محض است. هم چنین نتیجه چنین دیدگاهی به نفی عقاب و ثواب و لغو بودن شرایع آسمانی و زیر سؤال رفتن اصل تکلیف خواهد انجامید که نتیجه آن لغو و بازیچه بودن جهان آفرینش و خلقت را به همراه خواهد داشت. زیرا دیگر سائل و مسئول یکی است. ثواب کننده و جواب دهنده یکی است. عذاب کننده و عذاب شونده یکی است. پس خدا عين مخلوقات است العیاذ بالله، تمام کارهای بد را خودش کرده و به کسی نمی شود تعرّض کرد یعنی کسی نیست غیر از خودش. طبق این دیدگاه نبوّت انبیا علیهم السلام هم باطل است. چرا که پیامبری صدق نمی کند باید خدایی و مخلوقی باشد که بگوییم پیامبر از جانب او آمد مؤمن و کافری هم صدق نمی کند. چون همه او هستند.
1) شیخ محمود شبستری گلشن راز
در قرآن کریم آیات فراوانی است که عقیده به وحدت وجود و موجود را ابطال می کند و معنا کاملاً واضح و غیر قابل توجیه است. برای نمونه:
1- آیاتی که خداوند از پرستش غیر خود نهی نموده، که این نهی به خوبی اثبات می کند پدیده های خداوند مغایر با ذات او هستند، زیرا اگر مخلوقات عین ذات الهی و مظهر وی بودند قطعا پرستش آن ها به پرستش خدا منتهی می گشت و دیگر دلیلی برای نهی الهی از پرستش موجودات نبود، به عنوان مثال:
إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُون (1) شما و آن چه غیر خدا می پرستید، هیزم جهنّم خواهید بود و همگی در آن وارد می شوید.
قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللهِ مَا لَا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا وَ اللهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيم (2) بگو آیا جز خدا چیزی را می پرستید که مالک سود و زیان شما نیست؟! و خداوند شنوا و داناست.
قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي شَكٍّ مِّن دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ وَ لَكِنْ أَعْبُدُ اللهَ الَّذى يَتَوَفَّاكُمْ وأُمِرْتُ أن أكونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (3) بگو ای مردم! اگر در عقیده من شک دارید، من آن هایی را که جز خدا می پرستید، نمی پرستم!
تنها خداوندی را پرستش می کنم که شما را می میراند! و من مأمورم که از مؤمنان باشم!
أَفِ لَّكُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللهِ أَفَلَا تَعْقِلُون (4) اف بر شما و بر آن چه جز خدا می پرستید آیا اندیشه نمی کنید (و عقل ندارید)؟!
2- آیاتی که خداوند خود را «مبدع»، «خالق»، «باری»، جاعل» نام می برد. طبق این تعابیر خداوند خالق همه موجودات است و طبق حکم عقل مخلوقات که سابقه عدم و نیستی دارند و سپس خلق شدند غیر خالق و پدید آورنده هستند برای مثال:
أَوَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِيُّ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذَالِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ * قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنشِئُ النَّشْأَةَ الأخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير (5) آیا آنان ندیدند چگونه خداوند آفرینش را آغاز می کند، سپس باز می گرداند؟! این کار برای خدا آسان است! * بگو: در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است؟ سپس خداوند (به همین گونه) جهان آخرت را ایجاد می کند یقیناً خدا بر هر چیز توانا است!
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُون (1) هستی بخش آسمان ها و زمین اوست و هنگامی که فرمان وجود چیزی را صادر کند، تنها می گوید: «موجود باش!» و آن، فوری موجود می شود.
الحُمْدُ لِلَّهِ الَّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ برَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (2) ستایش برای خداوندی است که آسمان ها و زمین را آفرید و ظلمتها و نور را پدید آورد امّا کافران برای پروردگار خود، شریک و شبیه قرار می دهند (با این که دلایل توحید و یگانگی او، در آفرینش جهان آشکار است)!
3- آيه مباركه أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ مَا يَكُونُ مِن نجْوَى ثَلَاثَةِ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لَا خَمْسَةِ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَ لَا أَدْنى مِن ذَالكَ وَ لَا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٍ (3)
آیا نمی دانی که خداوند آن چه را در آسمان ها و آن چه را در زمین است می داند هیچگاه سه نفر با هم نجوا نمی کنند مگر این که خداوند چهارمین آن هاست، و هیچ گاه پنج نفر با هم نجوا نمی کنند مگر این که خداوند ششمین آن هاست، و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر این که او همراه آن هاست هر جا که باشند، سپس روز قیامت آن ها را از اعمالشان آگاه می سازد، چرا که خداوند به هر چیزی داناست!
بیانگر این نکته لطیف است که خداوند خود را از سنخ مخلوقات ندانسته و در عداد آنان نشمرده است تا چه رسد به عینیّت با آنان.
حقیقتاً از ابتدا تا انتهای قرآن کریم خداوند متعال عقیده به وحدت وجود و موجود را باطل می کند، زیرا در سراسر قرآن خداوند خود را غیر از موجودات معرّفی می نماید.
امّا درباره احادیث و روایات معصومین علیهم السلام باید گفت که در ابطال این عقیده عارفان اصطلاحی و صوفیان، روایات صحیح متواتر و قطعی الدلاله موجود است، اگر کسی کتاب شریف «توحید» تألیف مرحوم شیخ صدوق که اقیانوسی است از معارف اهل بیت علیهم السلام را ورق بزند، مکرّر از معصوم علیهم السلام می شنود که می فرماید: خداوند غیر مخلوقاتش می باشد.
حال برای نمونه به احادیثی از کتب شیعه توجه کنید:
امام علی علیه السلام فرمودند:
دَلِيلُهُ آيَاتُهُ وَ وُجُودُهُ إِنْبَاتُهُ وَ مَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ وَ تَوْحِيدُهُ تَمْيِيرُهُ مِنْ خَلْقِه». (1)دلیل خدا نشانه های آشکار اوست و وجودش بودن اوست و معرفتش یگانه دانستن اوست و توحید، متمایز ساختن خداوند از آفریدگان اوست».امام علی علیه السلام فرمودند:﴿الَّذِي بَانَ مِنَ الْخَلْقِ فَلَا شَيْءَ كَمِثْلِهِ. (2) خداوند کسی است که مباین و غیر از مخلوقات خودش است و هیچ چیز مانند او نیست.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
لَا خَلْقَ فِيهِ وَلَا هُوَ فِي خَلْقِهِ. (3) نه مخلوقاتش در او باشند و نه او در مخلوقاتش. (یعنی ذات الهی غیر از مخلوقات خودش است).
امام صادق علیه السلام فرمودند:
لِأَنَّهُ لَا يَلِيقُ بِالَّذِي هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مُبَايِنًا لِكُلِّ شَيْءٍ مُتَعَالِيًا عَنْ كُلِّ شَيْءٍ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَالِقٌ. (4) خالق موجودات را سزاوار نیست مگر آن که مباین با اشیاء و غیر مخلوقاتش باشد.
امام باقر علیه السلام فرمودند:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلُوٌّ مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُوٌّ مِّنْهُ. (5) خداوند تبارک و تعالی خالی از خلق خود می باشد و مخلوقات خدا خالی از خصوصیات اویند.
امام رضا علیه السلام فرمودند:
فَكُلُّ مَا فِي الْخَلْقِ لَا يُوجَدُ فِي خَالِقِهِ وَ كُلُّ مَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنِعُ فِي صَانِعِهِ. (6) پس هر چه در مخلوقات است آن خصوصیات در خداوند پیدا نمی شود، و آن چه در مخلوقات است ممتنع و محال است که در خدا باشد.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
هُوَ بَائِنٌ مِّنْ خَلْقِهِ مُحِيطٌ بِمَا خَلَقَ عِلْمًا وَ قُدْرَةً وَ إِحَاطَةً وَ سُلْطَانًا. (7) خداوند متعال مخالف و مباین با مخلوقاتش است و احاطه تام از هر جهت قدرت، علم و سلطنت بر مخلوقاتش دارد.
صوفیان، روشی غیر از روش پیامبران الهی و ائمّه اطهار علیهم السلام ابداع کردند و گمان نمودند که رهپویان طریق حقّند. مرحوم علّامه استاد محمّد تقی جعفری می نویسد:
«مكتب وحدت وجود و موجود (وحدت وجود و موجود یا وحدت شخصی وجود) با روش انبیاء و سفراء حقيقى مبدأ اعلی تقریباً دو جاده مخالف بوده و به همدیگر مربوط نیستند، زیرا انبیاء همگی و دائماً بر خدای واحد، ماوراء سنخ این موجودات مادی و صوری تبلیغ و دعوت کردند و معبود را غیر از عابد تشخیص و خالق را غیر از مخلوق بیان کرده اند». (1)
دکتر سیّد یحیی یثربی که از محقّقان و نویسندگان فعّال در عرصه تصوف و عرفان نظری است، در مقاله ای درباره وحدت وجود و موجود می نویسد:
«چنان که پیداست توحید در نظر علمای دین، یعنی نفی خدایان و معبودهای مختلف و متعدد و قبول یک خدا یعنى لا إله إلا الله. و اين مطلبی است روشن و آشکار که نیازی به هیچ گونه تفسیر و توضیح و دقت و تأمل فوق العاده ندارد. امّا توحید عرفان به معنی وحدت وجود و موجود مقوله دیگری است که بر اساس آن تنها یک حقیقت وجود واقعی دارد و پدیده های دیگر همه مظاهر و تعینات آن حقیقت اند و با این حساب باید همه چیز خدا و خدا همه چیز بوده باشد و این هم چیزی است که نه با متون شرعی قابل تطبیق است و نه با مبانی عقاید دینی سازگار و ما از یکی از آثار مربوط به ردّ عرفان و تصوف، به نام «مصرع التصوف» تأليف برهان الدین بقاعی(809-885) نمونه هایی در این باره نقل می کنیم. شیخ زین الدین عبدالرحیم بن حسین عراقی، که بقاعی وی را به لقب شیخ شیوخ، امام قدوه و شيخ الإسلام و حافظ عصرش خوانده درباره ابن عربی می گوید: پس، این مخالف خدا و رسول خدا و همه مؤمنان - یعنی ابن عربی - آمد و کار صوفیه را تصویب نموده، و آنان را جزء خدا شناسان دانسته و گفت: در حقیقت عارف کسی است که حق را در همه چیز می بیند بلکه آن را عین همه چیز می داند. و بی تردید شرک گوینده این سخن از شرک یهود و نصارا بدتر است؛ چه یهود و نصارا بنده ای از بندگان مقرّب الهی را پرستش نمودند و این ابن عربی پرستش گوساله و بت را عین پرستش خدا می داند بلکه سخن وی بدان جا می انجامد که خدا را عین سگ و خوک و... بدانند و عین کثافات! و یکی از فاضلان اهل علم و راست گو به من نقل کرد که حدود اسکندریه یکی از پیروان این مرام را دیدم که به من اظهار داشت خدای تعالی عین همه چیز است و خری از آن جا می گذشت. از او پرسیدم: این خر هم؟ پاسخ داد که: بلی و این خر هم و! و مدفوع آن هم!! گفتم: این مدفوع؟! گفت: بلی، و این مدفوع هم!!. (2)
1- شرح فصوص قیصری، ص389.
2- فصوص الحكم، ص103.
3- فتوحات مکیه، ج 2، ص 459.
4- فصوص الحكم، ص 73.
5- ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص 273.
6- همان، ص 274.
7- شرح فصوص قیصری، ص726.
8- شرح فصوص قیصری، ص 347.
9- همان، ص 781.
10- همان، ص 865.
11- غزلیات شورانگیز شمس تبریزی، به انتخاب فریدون کار، ص 187.
12- همان، ص 187.
13- غزلیات شورانگیز شمس تبریزی، ص150.
14- شرح گلشن راز، ص 53.
15- تحفة الأخيار، ص 173، به نقل از کتاب جوهر ذات عطار.
16- همان، ص194.
17- دیوان جامی غزل، شماره 1340.
18- همان، پایان غزل، شماره 1346.
19- فص پانزدهم، ص141.
20- فص دهم، ص108.
21- دیوان شاه نعمت الله، غزل 309.
22- همان، غزل 885.
23- غزل، شماره 29.
24- غزل، شماره 11.
25- اسفار اربعه، ج2، ص292.
26- اسفار اربعه ج 2، فصل 34، ص 386
27- اسفار، از فصول السفر الثالث، ج 6، ص 110.
28- رساله نقد النقود في معرضة الوجود، ص 40
29- الله شناسی، ج 1، ص83.
30- همان مدرک
31- رساله فارسی انّه الحق، ص66.
32- ممدّ الهمم، ص 107.
33- رساله أنّه الحق، ص 61.
34- غرر الحکم، ج 5، ص 305.
35- اصول کافی، ج 1، ص92.
36- کافی، ج 1، ص92.
37- لسان المیزان، ج 6، ص313.
38- كنز العمال، ج 1، ص 99.
39- هزار و یک کلمه، ج 1، ص 304.
40- رساله أنّه الحق، ص 66.
41- توحید، شیخ صدوق باب توحید و نفی تشبیه، ص 36.
42- توضیح این که: زمانی که دو یا چند چیز هم سنخ باشند حتماً یکدیگر را حد می زنند، بنابراین اگر بگوییم خدای متعال هم سنخ مخلوقات خویش است پس باید گفت خداوند و اشیاء یکدیگر را محدود می سازند. فلاسفه و عرفا از یک طرف هم سنخ بودن خدا با مخلوقاتش را پذیرفته اند و از طرف دیگر برای اینکه ذات خداوند را محدود نسازند (زیرا دو چیز هم سنخ یکدیگر را محدود می سازند) لاجرم مسأله وحدت وجود و موجود را مطرح نمودند. بنابراین کسی که مسئله سنخیت را بپذیرد یا باید بگوید خدا محدود است یا برای فرار از این عقیده باطل مجبور است برهان بتراشد و بگوید: چون ذات خداوند غیر محدود است پس تمام اشیاء عین ذات الهی است. در صورتی که بر اساس قول به عدم سنخیت با عقیده به غیریت اشیاء با ذات الهی، هرگز ذات خدا محدود نمی شود.
43- الهی نامه، ص 66، چاپ مرکز نشر فرهنگی رجا.
44- شرح نهایة الحکمة، صمدی آملی، ج 1، ص 115.
45- همان، ص 124.
46- همان، ص 86 .
47- آداب سالک الی الله، صمدی آملی، ص79.
48- شرح مقدمه بر فصوص قیصری، ص 74.
49- عارف و صوفی چه می گوید، چاپ چهارم، 1352، ص 269 و 270.
50- مفاتیح الجنان، مناجات امام علی علیه السلام در مسجد کوفه.
51- شیخ محمود شبستری گلشن راز
52- انبیاء، 98.
53- مائده، 76.
54- یونس، 104.
55- انبیاء، 67.
56- عنکبوت، 19 و 20.
57- بقره، 117.
58- انعام، 1.
59- مجادله، 7.
60- احتجاج طبرسی، ج 1، ص 435.
61- توحید شیخ صدوق، ص 33.
62- اصول کافی، ج 2، ص 133.
63- بحار الأنوار، ج3، ص322.
64- بحار الأنوار، ج 2، ص172.
65- بحار الأنوار، ج 4، ص230.
66- بحار الأنوار، ج3، ص333.
67- مبدأ اعلی، ص 74.
68- فصلنامه فلسفه و عرفان نورالصادق، شماره 12، ص 96 و 97.
بعلاوه قرآن کریم؛
ثقة الاسلام کلینی، الکافی، جلد دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ش.
علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404ق.
ابومنصور احمد بن على طبرسي، الإحتجاج یک جلد نشر مرتضی مشهد مقدس، 1403ق.
عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، غرر الحکم و دررالکلم، یک جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366ش.
تهرانی میرزا جواد، عارف و صوفی چه می گوید، انتشارات کتابخانه بزرگ اسلامی، چاپ چهارم، 1352ش.
قیصری رومی، محمّد داوود، شرح فصوص قیصری با تحقیق و مقدمه تحلیلی سید جلال آشتیانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، تهران، 1375
ابن عربی، فتوحات مکیه، دار احیاء تراث العربی، چهار جلدی رحلی.
شبستری، محمود، گلشن راز، انتشارات سیرنگ، تهران، 1369ش.
لاهیجی، محمد، شرح گلشن راز، انتشارات زوّار، چاپ دوم، 1374ش.
عمید زنگانی، عباسعلی، تحقیق و بررسی در تاریخ تصوف، دارالکتب الاسلامیه، 1346ش.
حسن زاده آملی، حسن، ممّدالهمم در شرح فصوص الحکم، تهران، وزارت و ارشاد اسلامی، 1378 ش.
قصاید شافعی در مصائب امام حسین علیه السلام
تیموریان و فراگیری عزاداری
كمال الدين ملاحسین واعظ کاشفی
درخواست خطبه به نام دوازده امام علیه السلام
عزاداری اهل تسنن پس از تیموریان
آسیای میانه و عزاداری سیدالشهداء علیه السلام
عزاداری در جنوب شرق آسیا
کلید واژه ها: امام حسین علیه السلام، عزاداری، واعظ کاشفی، اهل تسنن، گنج شهيدان، روضة الشهداء.
اشاره
در این شماره نیز در ادامه شماره قبل به مسئله پیشینه عزاداری در میان اهل تسنن پرداخته شده است و کاملا مشخص شده است که علمای بسیاری از عامّه به امام حسین علیه السلام احترام گذاشته و یزید و یزیدیان را نفرین می کردند و همین امر باعث شده است بسیاری از عقاید شیعه به شکل هایی وارد عرصه عامّه شود.
با توجه به قصاید مختلف شافعی و جایگاه والای اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان اهل تسنن، سوگواری بر مصایب آنان از جمله عزاداری برای امام حسین علیه السلام را در میان آنان طبیعی می نماید،
عبدالجلیل رازی قزوینی می نویسد:
«معلوم جهانیان است که بزرگان و معتبران ائمّه فریقین (شیعه و سنی) از اصحاب امام مقدم ابو حنیفه و امام مکرم شافعی و علما و فقهای طوایف خلفاً عن سلف، این سنّت را رعایت کرده اند و این طریقت نگاه داشته. اولا خود شافعی که اصل است و مذهب بدو منسوب است، بیرون (افزون) از مناقب او را در حسین و شهدای کربلا مراثی بسیار است و یکی از آن قصیده ای که می گوید «ابکی الحسین وارثی منه اهل بیت رسول الله علیهم السلام مصباحا» تا آخر قصیده با مبالغتی تمام و کمال و دیگر قصیده ای است که می گوید: تا دبّ همی... تا آخر، همه مرثیه او است، به صفتی که بر چنان معانی دگران قادر نباشند و مراثی شهدای کربلا که اصحاب ابوحنیفه و شافعی را هست، بی عدد و بی نهایت است». (1)
شهرها و مناطق شیعه نشین هر چند به عنوان کانون های عزاداری شناخته می شدند و این مناطق عبارت بودند از خراسان، قم، کاشان، آوه و مهم تر از همه، شهرهای مختلف عراق چون کربلا، نجف، و بعدها حلّه، جنوب لبنان و نیز برخی از مناطق اسماعیلیه نشین مصر و شمال آفریقا. امّا مراکز عزاداری به این نقاط خلاصه نمی شد، بلکه شهرها و نواحی سنی نشین به ویژه در خراسان نیز در این زمان در عزاداری امام حسین علیه السلام کوتاهی نمی کردند:
«و خواجه امام نجم ابوالمعالی بن ابی القاسم بزاری به نیشابور با آن که حنیفی مذهب بود، این تعزیت به غایت کمال داشتی و دستار بگرفتی و نوحه کردی و خاک پاشیدی و فریاد از حد بیرون کردی. و به وی که از امهات بلاد عالم،است معلوم است، که شیخ ابوالفتوح نصر آبادی و خواجه محمود حدادی حنیفی و غیر ایشان در کاروان سرای کوشک و مساجد بزرگ روز عاشورا چه کرده اند از ذکر تعزیت و لعنت ظالمان». (2)
ابن کثیر نقل می کند که در سال 657 که بغداد به دست لشکریان چنگیز سقوط کرد و خلافت عباسیان پس از 554 سال برای همیشه از بغداد و جهان اسلام بر چیده شد، ابوشامه، یکی از شاعران شام پس از آن که حملات چنگیزیان به میان فارقین و کشته شدن فرمانروای آن به نام الکامل بن شهاب را شنید، اندوهگین گردید و از آن جا که سر او نیز بریده شده بود و در باب الفراديس دمشق آویخته گردیده بود، نامبرده قصیده ای سوزناک و حزن انگیزی سرود و الکامل را به امام حسین علیه السلام تشبیه نمود و در آن، مظلومیت امام حسین علیه السلام را در شام و داستان ورود اسیران و سر بریده امام علیه السلام را به گونه ای عاطفی مطرح کرد. (1)
افزون بر دمشق، شهرهای دیگر شام، از جمله حلب نیز به یاد امام حسین علیه السلام و شهدای کربلا بی قرار بود و همه ساله در روز عاشورا، به سوگ قربانیان کربلا سرشک غم ریخته گریبان چاک می کردند:
روز عاشورا همه اهل حلب *** باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم *** ماتم آن خاندان دارد مقیم
تا به شب نوحه کنند اندر بکا *** شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم ها و امتحان *** کز یزید و شمر دید آن خاندان (2)
تیموریان که عمدتاً پیرو اهل تسنن بودند، پس از روی کار آمدن، به ویژه بعد از مرگ تیمور، توانستند منشأ آثار فراوان فرهنگی، ادبی و تمدنی در جهان اسلام، به خصوص خراسان گردند. این خاندان با محبتی که به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نشان دادند، و احترامی که درباره علما و عرفا سادات نشان دادند یکی از سلسله های تأثیر گذار در گسترش فرهنگ اهل بیت علیهم السلام به شمار می روند. به همین دلیل در زمان آن ها، عزاداری امام حسین علیه السلام که از سال ها قبل میان اهل تسنن جا باز کرده بود، به تدریج گسترش یافت و حتی به درون دربار تیموریان راه یافت. (3)
سوگواری بر مصائب دودمان پیامبر صلی الله علیه و آله از جمله سیدالشهداء علیه السلام در ابعاد گوناگون توسعه یافت که در مجموع هم از نظر تنوع و هم کیفیت و کمیت، سیر صعودی پیدا کرد و با دوره های پیشین قابل مقایسه نبود. همین فضای اهل بیت علیهم السلام محور و ضدّ امویان و عباسیان،
جامعه را به سوی پذیرش مبانی بیشتر اهل بیت علیهم السلام از سوی اهل تسنن آماده نمود و پیش برد؛
به طوری که یکی از نویسندگان می نویسد:
«گریه برای امام حسین علیه السلام در هرات عهد تیموریان جانشین مجالس ذکر صوفیانه - که نقشبندیان آن را ملغی کرده بودند - شده بود.» (1)
ملاحسین واعظ کاشفی سرآمد واعظان عصر خود بشمار می آمد و در نزد شیعه و سنّی از احترام و شهرت فراوانی برخوردار بود. او در بیهق (سبزوار) شیعه نشین، به تسنن متهم بود و در نزد اهالی هرات که تا آن زمان به تسنن شهرت داشتند، به داشتن عقاید تشیع زبانزد بود. البته به گفته برخی از پژوهشگران، پیداست که وی از جمله نوادری کم نظیر بود که تعصّب مذهبی یا طریقتی به هیچ وجه در ذهنش راه نداشته و دارای شخصیت غریب، از انواع شیخ بهایی بوده که او نیز به همین صفت بلند نظری و آسان گیری مشهور است. (2)
هر چند «روضة الشهداء » نخستین مقتل فارسی نیست، (3)اما سبک داستانی و شیرین این مقتل، و نیز قلم شیوا و جذاب نویسنده آن و تسلط روان شناسانه و تجربه استادانه کاشفی در بیان زیبا و جلا داده شده حوادث و حفظ حرمت باورهای اصلی اهل تسنن، باعث شده است تا از مقتل یاد شده، به عنوان نخستین مقتل فارسی یاد گردد و پرتأثیرترین، مشهورترین و ماندگارترین مقتل میان مسلمانان، به خصوص فارسی زبانان شناخته شود. از این رو، اقشار مختلف اقبال شگفتی، نسبت به آن نشان دهند؛ به طوری که به دلیل همین اقبال و استفاده انحصاری مرثیه خوانان از آن، برای مجالس سوگواری و عزاداری، روضه خوانی و برای مرثیه خوانان، روضه خوانان به کار برده شود و تا به امروز به عنوان اصطلاح فراگیر و جا افتاده بماند. (4)
او که عمدتا در شهرهای هرات، سبزوار و اطراف به وعظ و مرثیه خوانی اشتغال داشت و در مدارس آن شهرها، به خصوص هرات تدریس می کرد، در ایام محرم و مناسبتهای دیگر، به گونه ای دلکش، سحرانگیز و بسیار جذاب و مؤثر، مناقب اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را طرح و مصائب آنان را در قالب داستان، شعر و ذکر روایات بیان می کرد و مردم را به شدت می گریاند. او گاه این برنامه را در مدارس یا دربار سلاطین تیموری انجام می داد و بهره وران محافل وی که عمدتاً اهل تسنن بودند، در استماع سخنان و تأثر از مرثیه و بیان وی، گاهی صحنه های بی نظیر اشک افشانی و تعزیه داری را به نمایش می گذاشتند.
شاگردان ملا کمال الدین حسین کاشفی نیز که بیشتر اهل تسنن بودند، برای مرثیه سرایی امام حسین علیه السلام نزد وی شاگردی می کردند و انواع مهارت ها و ویژگی های روضه خوانی او را کمتر الگو قرار می دادند. آن ها میزان موفقیت خود را، در پهنه خطابه و مرثیه، به مشابهت و نزدیکی خود با کاشفی می سنجیدند. یکی از شاگردان سنی مذهب وی به نام محمود واصفی نقل می کند که پس از مرگ استادش، مسافرتی به نیشابور می کند که تا آن زمان عمدتا سنی نشین بود. مردم آن شهر پس از آن که متوجه می شوند وی از شاگردان کاشفی و طلبه است، دلتنگی و حزن خود را از درگذشت کاشفی ابراز داشته، تأکید می کنند که مدت ها است در آرزوی شنیدن روضه کاشفی هستند و از او می خواهند به یاد کاشفی و به سبک او، برای آنان روضه بخواند. واصفی نیز آن را رد نمی کند و یکی از موضوعاتی را که استادش معمولاً می خواند، حتی المقدور با سبک و ادای او برای نیشابوریان می خواند که با استقبال فوق العاده مردم مواجه می شوند. (1)چنان که وی در یکی از آثار خود نقل می کند که هنگامی که در منزل یکی از بزرگان نیشابور به نام امیر زین العابدین وارد شدم: امیر زین الدین فرمودند سال ها است ما در آرزوی وعظ مولانا حسین واعظ بودیم و آن میسر نشد و این را شنیده ایم که مولانا حسین به شاگردی ایشان (واصفی) فخر می کرده اند... ایام عاشورا بود. حکایت امیرالمؤمنین (2)حسن و امیرالمؤمنین حسین که در روز عید غمگین بودند به خاطر رسید.
هر چند کاشفی در سال 910 در گذشت، ولی «روضة الشهداء» وی هم چنان به پیشروی و تأثیرگذاری ادامه داد و در سال های بعد، چنان نقش مهمی در شناسایی اهل بیت علیهم السلام و مصائب آنان، به خصوص گسترش و تعمیق احساسات به طرفداری از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله به ویژه امام حسین علیه السلام و فراگیری مجالس عزاداری ایفا کرد که پژوهشگران از آن به شگفتی یاد کرده اند. (3)
فخرالدین علی صفی، فرزند ملاحسین کاشفی سبزواری، از میان شاگردان فراوان شیعه و سنی پدرش، بیشترین شباهت را به کاشفی داشت و از این نظر، او به حق بزرگ ترین تداوم دهنده راه پدر، به خصوص در وادی سخنوری و روضه خوانی شناخته شده است. او نیز همانند پدر، متهم به مذهب شیعه از سوی برخی اهل تسنن، و متمایل به تسنن از سوی عده ای از شیعیان بود.
مهم ترین اثر وی در مورد شناسایی اهل بیت علیهم السلام عصمت و طهارت «لطائف الطوايف» است که خواننده را بی اختیار به یاد مذهب و اندیشه به خصوص رویکرد تبلیغی ملاحسین کاشفی می اندازد. او نیز در هرات به تدریس و تبلیغ و ذکر مصیبت آل رسول صلی الله علیه و آله مشغول بود و پس از سقوط تیموریان، مدتی به غرجستان رفت و در آن سامان به تبلیغ، وعظ و عزاداری پرداخت و اثر خود را نیز در آن جا و به نام فرمانروای وقت غرجستان نوشت. (1)
افزون بر وی، از مرثیه سرایان و سخنوران معروفی که در دوره تیموریان به نشر عزاداری امام حسین علیه السلام پرداختند، به افرادی چون سیدابوالحسن، کربلایی، حیدر علی مداح، سید علی (واحد العین) و دیگران می توان اشاره کرد که در مساجد مختلف، نماز جمعه، مجامع عمومی، مدارس علمیه و حتی چهارراه ها و پل ها، به بیان مناقب اهل بیت علیهم السلام و ذکر مصایب آنان اشتغال داشتند. آن ها گاه در مراسم رسمی نماز جمعه راه می یافتند و حتی در مواردی، خطبه های جمعه را به جای بردن نام خلفا، با اسماء ائمّه اطهار علیهم السلام آغاز می کردند و از سلاطین تیموری نیز به طور جدّی و علنی، رسمیت این شیوه را تقاضا می کردند. (2)
در دوران تیموریان، حرکت مردم برای شناسایی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و توسل و تقرب بدان خاندان، از راه های مختلف و به شیوه های متفاوت شتاب یافت. یکی از این شیوه ها، ذکر مناقب و فضایل اهل بیت علیهم السلام و بیان ابعاد شخصیتی و منزلت دینی و معنوی آنان، و نیز گزارش هنری و ادبی کارنامه و فعالیت های آنان بود که بدان منقبت خوانی و مداحی گفته می شود. این مهم، معمولا به زبان شعر و گاه در قالب قصه و به زبان نثر بیان می گردید. ورود مناقب در شعر فارسی در قرن هشتم صورت گرفت. ولی در قرن نهم توسعه همه جانبه ای یافت و شکوفا گردید. (3)
1) تحفه سامی، سام میرزای صفوی، تصحیح وحید دستگردی، ص68؛ تشیع در خراسان عهد تیموریان، ص 251.
2) روضات الجنات فى اوصاف مدینة هرات، اسفزاری، به سعی محمد کاظم امام، ج 2، ص 328 - 330؛ مقامات جامی، محمدکاظم ص328 عبدالواسع نظامی با خرزی، تصحیح نجیب حایل هروی، ص 190.
3) تاریخ نظم و نثر فارسی در ایران و در زبان فارسی، سعید نفسی، ص 229 - 230.
بر خلاف مرثیه سرایی به ویژه روضه خوانی که عمدتا در ماه محرم و ایام عاشورا برگزار می شد و برای برگزاری اش نیازمند برگزاری مجلس و تجمع عده ای به صورت برنامه ریزی شده و از قبل در نظر گرفته شده بود، منقبت خوانی نه زبان ویژه ای می طلبید و نه مکان مشخص و محفل آماده می خواست، بلکه در میادین عمومی، مساجد مزارات، بازار، سر کوچه ها، مدارس و گوشه باغ که عبور مردم از آن جا باشد، محل حضور مداحان و هنرنمایی آماده تلقی می گردید. منقبت خوانی و مداحی، سال ها قبل از تیموریان پا به عرصه اجتماعی و حیات دینی مردم گذاشته بود، ولی در عصر این خاندان، شتاب فوق العاده گرفت؛ به طوری که شهر هرات - مهم ترین شهر و پایتخت سنّیان - تقریبا همه روزه شاهد برگزاری مجلس یا مجالس منقبت خوانی و مداحی از سوی منقبت خوانان و مداحان عمدتا حرفه ای بود در این محافل، اهل تسنن و شیعیان شرکت می جستند و کسی از ارباب سیاست نیز در آن ها دخالت نمی کرد، بلکه خود آن ها هم عمدتا با توجه به فرصت و شرایط در آن شرکت می کردند.
مداحان و منقبت خوانان معروف هر چند شیعه بودند، ولی مخاطب و مشتریان آنان از هر قشر و فرقه و بیشتر اهل تسنن بودند. البته گاه برخی از این مداحان، هنگام اجرای برنامه، بی اختیار شده، لب به سبّ خلفا می گشودند که باعث رنجش بعضی از اهل تسنن و اعتراض آنان می گردید، ولی در مجموع، هر نوع مردم از اقشار مختلف و مذاهب گوناگون در اطراف آنان جمع می شدند و به اشعار و گفتار آنان گوش می دادند. یکی از دانشمندان اهل تسنن در این باره می نویسد:
«روزی در روی تخت مدرسه گوهرشاد بیگم سیر می کردیم. حسن علی مداح معرکه گرفته بود و منقبتی می خواند. ناگاه بر زبان وی لعن یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله گذشت. میرزا بیرم متغیر گشته گفت: این کافر را می کشم یا در کشتن او سعی می کنم. فقیر گفت: ای یار! مثل این بدبخت در این شهر بسیارند و مانند ما و تو هم سنی بی شمار. چه لازم است که ما و تو در کشتن این رافضی سعی نماییم، و دیگر این زمانی است که شاه اسماعیل در عراق ظهور کرده، عاقبت اندیشی تقاضای این می کند که در مثل این امور کس غلبه نکند» (1)
1) بدايع الوقايع، ج 2، ص 247.
مجموعه فعالیت هایی که در قالب عزاداری، منقبت خوانی، مداحی، خطابه، و سرایش شعر با محوریت اهل بیت علیهم السلام و بازگویی ابعاد فضایل و مصائب خاندان پیامبر به ویژه امام حسین علیه السلام در قلمرو تیموریان انجام گرفت، تا آن جا پیش رفت که آخرین سلطان تیموری، لقب حسینی برای خود برگزید و برای اهل بیت علیهم السلام سادات و مراقد علویان به ویژه حرم امام رضا علیه السلام منزلت و جایگاهی تاریخی و بی سابقه پذیرا گردید. مداحان و سخنوران شیعه، زمینه را مناسب دیده، درخواست تغییر خطبه های نمازهای جمعه و سخنرانی ها و آوردن اسامی ائمّه اطهار علیهم السلام به جای خلفا گردیدند:
«چون حضرت پادشاه خلافت پناه، ابوالغازی سلطان حسین میرزا بر سریر سلطنت خراسان تمکین یافت،... جمعی از جاهلان شیعه و باطلان رفضه به مظنه آن که چون اشعار بلاغت شعار آن حضرت «حسینی» تخلص دارد، شاید میلی به جانب عقیده باطله ایشان باشد مذهب اهل تسنن و جماعت مطعون خواهد ماند، غلوی عظیم کردند و سعایت بسیار نمودند که بر منابر اسلام، خطبه به نام دوازده امام خوانند و اسامی خلفای راشدین را مطروح سازند. از آن جمله سید حسن کربلایی نام بود... به بارگاه خلافت پناه شناخته بود و به تزویر و حیله راهی پیدا ساخته، در این باب سعی تمام داشت و دیگر سیدعلی و احدالعین از قاین که دیده باطنش چون چشم ظاهر از دیدن حق پوشیده بود و میان به مذهب شیعه بسته، دهان به تشنیع اهل تسنن گشاده، در شیوه واعظی و سخنان مسجع و نثر و نظم ید طولایی داشت و جمع کثیر را... به سخنان رنگین و معقولات... شیفته و فریفته ساخته، در جانب رافض به غایت متعصب بودند و به خیال فاسد خود، مستظهر به آن که حضرت علی علیه السلام تقویت عقیده باطله او خواهد نمود.» (1)
این گزارش، به خوبی نیروی بی سابقه مردمی و توانایی سیاسی و اجتماعی مداحان، سخنوران و مرثیه سرایان را نشان می دهد. این جماعت که زمانی مخفیانه هم در منازل خود قادر به عزاداری نبودند، در اواخر عهد تیموریان منبر مصلی را سکوی خطابه و فعالیت فرهنگی خود قرار دادند و از حدود متعارف عزاداری و بیان مناقب پا را فراتر نهاده، مسایل گوناگون دیگر را طرح کردند.
1) همان.
عبدالرحمان جامی با این که مانع اصلی شیعه شدن سلطان حسین بایقرا (873 -911) و خواندن خطبه به نام دوازده امام بود و چندان دلخوشی هم از شیعیان نداشت، امّا درباره اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، از جمله منقبت امام حسین علیه السلام در عزاداری و زیارت آن حضرت از هیچ کوششی فروگذار نکرد و عزاداری و زیارت امام حسین علیه السلام را به هیچ عنوان با پیروی خویش از اهل تسنن و مذهب جماعت منافی نمی دانست. جامی در سال های آخر عمر، به عتبات عالیات شتافت و برای زیارت مرقد امام حسین علیه السلام به کربلا رفت و خود داستان این زیارت را این گونه سروده است:
کردم ز دیده پای سوی مشهد حسین *** همت این سفر به مذهب عشاق فرض حسین
خدام مرقدش به سرم گر نهند پای *** حقا که بگذرد سرم از فرق فرقدین
کعبه به گرد روضه او می کند طواف *** ركب الحجیح این تروجون اَین اَین
از قاف تا به قاف پرست از کرامتش *** آن به که حیله جوی کند ترک کیدوشین
آن را که بر عذار بود جعد مشکبار *** از موی مستعار چه حاجت به زیب و زین
جامی گدای حضرت اوباش تا شود *** با راحت وصال مبدل عذاب بین
می ران ز دیده سیل که در مشرب کریم *** باشد قضای حاجت سائل ادای دین (1)
برابر اسناد موجود، مراسم عزاداری از همان آغاز سلطنت تیموریان، به ویژه در زمان یکی از مهمترین آنان، یعنی شاهرخ میرزا (810 - 850) به دربار سلاطین تیموری سنی مذهب راه یافت. شاهرخ میرزا و اسلاف وی، افزون بر استماع سخنان سخنوران معروف چون شاه نعمت الله ولی کرمانی (730 - 827) قاسم انوار تبریزی (835 م) سید محمد نوربخش (795 - 869)، فرزندش سید قاسم فیض بخش (981 م) و دیگران، و نیز شرکت در جلسات سخنرانی، وعظ و مرثیه خوانی آنان، مجالسی را به طور اختصاصی تشکیل می دادند و عزاداری می کردند. هم چنین تحت تأثیر همین فرهنگ عزاداری حسینی رایج در هرات بود که شاهرخ میرزا، در مجلس سوگواری فرزندش بایسنقر میرزا، از مداحان، سخنوران و شاعران خواست که در آن شرکت جسته، و مرثیه خوانی کنند.
1) مقامات جامی، عبدالواسع نظامی باخرزی، ص 174.
و آن حضرت (شاهرخ میرزا) مدت چهل روز بر مسند خلافت و مقر سلطنت می نشست و مشاهیر کمت ایران و توران و اعاظم ربع مسکون و مهتران خراسان بر درگاه همایون جمع بودند. هر روز یکی دو شاعر ماهر، مرثیه ها به موقف عرض و حال آن ها می رسانیدند. از جمله مولانا سیف الدین نقاش اصفهانی که واحدی تخلص می کردی، مرثیه نیکو گفته است و مرثیه این است:
چندان که چرخ گشت به دوران روزگار *** نقش وفا نیافت بر ایوان روزگار
گر او رفت شاه جهان باد در امان *** گر گوهری شکست بماند به بحر کان
سلطان معین دولت و دین شاهرخ که باد *** با تخت ملک و با دل فرخنده جاودان
یا رب به حق حرمت اولاد فاطمه *** صبری بده به بیگم غمگین ناتوان
بی او نماند در تن پاکش حیات هیچ *** مشکل بود حیات کسی را که نیست جان (1)
پیش از میرزا شاهرخ، امیر تیمور خود هنگام تاجگذاری، سادات را به عنوان «اهل بیت» دعوت کرد و به گفته کامل مصطفی الشیبی «در بلخ به سال 771 چهار علوی وی را بر تخت نشاندند» (2)و هنگام لشکرکشی به غرب جهان اسلام و ورود به عراق، نخست به زیارت مرقد امام حسین علیه السلام شتافت تا مطابق گزارش «روضة الصفا» آیه «ذوی القربی» و «حدیث ثقلین» را متابعت گردد. (3)در جریان فتح شهر حلب نیز عالمان، قاضیان و دیگر اهالی آن شهر را جمع نمود و سؤال همیشگی خود را از آنان کرد که مهم ترین فراز آن، برتری امیرمؤمنان علی علیه السلام بر معاویه و ظالم بودن او و فاسق بودن یزید است. هنگامی که از آنان شنید که این موضوع امری اجتهادی است، «تیمور سخت برآشفت و گفت علی علیه السلام بر حق و معاویه ظالم و یزید فاسق بود. شما مردم حلب نیز پیروی اهل دمشق کردید و آنان یزیدی و کشندگان امام حسین علیه السلام هستند». (4)
این پرسش های مختلف تیمور در مورد خاندان رسالت و حادثه کربلا و اظهار اندوه در مورد امام حسین علیه السلام و نفرت همیشگی از یزید بود که ابن خلدون پس از ملاقات با وی در سال متجر 803 در دمشق، تصریح می کند برخی مردم بر این باورند که تیمور رافضی است:
«این تیمور شاهی است در میان شاهان و فراعنه. بعضی خیال می کنند که او یک نفر دانشمند است، در حالی که برخی دیگر معتقدند او یک نفر رافضی است؛ چون آن ها دیده اند که او برای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله ارجحیت قایل است». (1)
این رویکرد هواداری از امام حسین علیه السلام و قیام کربلا و مخالفت با یزید و لعن وی، در تمام دوره تیموریان رو به شدت بود و علمای سرزمین های مختلف به ویژه ماوراءالنهر که بیشتر در معرض هواداری یزید و یا توجیه جنایت وی در کربلا بودند، در محضر سلاطین مجبور بر اعلام نفرت و انزجار و فرستادن لعن بر یزید می شدند. (2)
احترام به سادات و علویان و زیارت مرقد مطهّر امام هشتم علی بن موسی الرضا علیه السلام، به طور کم نظیر و با اخلاص در حیات سیاسی و دینی آنان به چشم می خورد و تشویق شاعران به منقبت سرایی و مرثیه خوانی نیز از سوی آنان روزافزون بود گزارش و حجم ادبیات رثایی و عاشورایی و به طور کلی اهل بیت علیهم السلام محور در این دوره خود شاهد نفوذ گسترده و عمیق مرثیه خوانی و عزاداری میان این سلسله سنی مذهب در این زمان است.
تیموریان در کردار و گفتار تأکید می کردند که اکرام اهل بیت علیهم السلام و تفضیل خاندان پیامبر بر دیگران، بیت الغزل مسلمانی و دینداری است و ربطی به شیعه و اهل تسنن ندارد. از این نظر، در مصیبت دودمان رسالت محزون بودن و با شادی آنان، سرور داشتن را لازمه دینداری می دانستند؛ چنان که یکی از سلاطین آنان به نام ابوالقاسم بابر (852 - 861) سکه به اسم دوازده امام علیهم السلام زد و آن را هیچ منافی پیروی اش از مذهب تسنن و امام اعظم ابو حنیفه نمی دانست:
«میرزا ابوالقاسم بابر، روزی با خواص و مقرّبان نشسته بود و تنگی (زر و سیم مسکوک) در دست خود گرفته بود و نوشته آن را خوانده، فرمود: دوازده امام است. یکی از حضار گفت: در کدام زمان بوده باشد؟ میرزا گفت: به نام من است. همان شخص گفت: هر جا شما را نوعی اعتقاد دارند. آن پادشاه نیک اعتقاد گفت: هر کس هر نوع اعتقاد دارد گو می دارد، من بر طریقی سنّت و جماعت ثابتم و مذهب امام اعظم ابو حنیفه دارم» (3)
با برافتادن تیموریان در سال 911، جهان شرق و امپراطوری آنان به تدریج به مناطق مختلف و حوزههای متعدد مذهبی تقسیم گردید و هر بخش، حکومت مستقل و امپراطوری جداگانه ای را تشکیل داد. بر بخشی از میراث تیموریان، سلسله ای عمدتاً ترک تبار حکمروایی کرد. سلسله صفوی هم بر بخش غربی امپراطوری تیموریان با رهبری شاه اسماعیل صفوی به حکومت پرداخت. خاندان عثمانی نیز بر آسیای صغیر و سپس سرزمین های عربی و آفریقایی تسلّط یافتند و دودمان ازبک شیبانیان، ماوراءالنهر و شمال افغانستان را تحت حاکمیت درآوردند و سرانجام شاخه ای از تیموریان، تحت عنوان بابریان یا تیموریان گورکانی یا گورکانیان بر قسمتی از افغانستان و شبه قاره دست یافته، حکومت پر قدرت و بزرگی را در آن بخش جهان بنیان نهادند.
با همه خصومتی که برخی اهل سنت به شیعیان می ورزیدند و در طول تاریخ اسلام و گذشته مسلمانان، عمدتاً از سوی اصحاب قدرت و هواداران جهالت هدایت می گردید، در زمان تیموریان این روند تضعیف شده بود و پس از برآمدن سلسله صفویه در ایران، در برخی از مناطق به ویژه در شمال شرق ایران، به گونه ای بی سابقه و گاه خطرناک تقویت گردید، البته عزاداری میان اهل تسنن برای امام حسین علیه السلام ادامه یافت و شاعران و به ویژه عارفان اهل سنت، بخشی از تلاش های ادبی، عرفانی و اجتماعی خود را در این مقوله بذل نمودند و انقلاب بزرگ کربلا و قیام ماندگار امام حسین علیه السلام، نه تنها میان اهل سنت، بلکه در اندیشه خامه برخی اندیشمندان غیر مسلمان نیز راه یافت و در شعاع بیشتر و جهانی به پالایش عواطف و هدایت افکار و باورها به پیش رفت.
ماوراءالنهر (آسیای میانه) در قرن دهم به دست شیبانیان افتاد و این سلسله از بک که به تشیّع و شیعیان نگاه مثبت و سازنده ای نداشت، کوشید تمایل روز افزون مردم را به اهل بیت علیهم السلام منصرف کند و آنان را از ادامه مسیری که در زمان تیموریان گرفته بود، باز دارد. شیبک خان ازبک، مؤسس این سلسله نمونه بارز این تعصّب بود. او هنگامی که برای فتح هرات در رأس لشکری از ازبکان و دیگر جنگجویان خود به دروازه آن شهر رسید، اکابر شهر مثل امیر جمال الدین محدّث و امیر غياث الدین محمد بن امیر یوسف و شیخ الاسلام هراتی با استقبال شتافتند در کهدستان با «خان» ملاقات نموده، متوجّه شهر شدند یساولان پیش می آمدند و می گفتند مگویید «الله و محمد و على يارت باد؛ بگویید الله و محمد و چهار یار (خلفای راشدین) یارت باد.» (1)
از این رو، با توجه به این قراین و دیگر گزارش ها که بعدا در مناطق دیگر و تحت حاکمیت آنان به گونه ای فراوان و شدید بروز کرد، تردیدی در خصومت وی با برگزاری برخی مراسم مرسوم در هرات باقی نمی ماند. با این همه، عارفان بزرگ اهل سنت که از آن دیار سر برآوردند یا در آن جا باقی ماندند، امام حسین علیه السلام را به عنوان نقطه پرگار عشق و رمز تداوم حیات اسلامی دانستند؛ از جمله رهبر فرقه چشتیه تصریح می کند:
شاه است حسین پادشاه است حسین *** دین است حسین دین پناه است حسین
سر داد، نداد دست در دست یزید *** حقا که بنای لا اله است حسین (2)
یکی از اموری که علاقه مردم آن سامان را به امام حسین علیه السلام و تداوم ذکر عزاداری را در آن جا حکایت دارد، رواج فراوان كتاب «روضة الشهداء» در آن مناطق و نواحی است. همین اقبال مردمی باعث شد تا این کتاب، به زبان از بکی برگردان شود و ترجمه متعدد آن به ترکی نیز نشانه دیگری بر این نکته است که افزون بر شیعیان ترک تبار ایران، ترک های آسیای میانه و مناطق دیگر به آن اثر و مراسم عزاداری اقبال داشته اند؛ زیرا «روضة الشهداء» که در سال 908 پدید آمد، در قرن دهم و قرون بعدی چندین بار به ترکی ترجمه شده است با نام های «سعادت نامه» در نیمه های قرن دهم و «حديقة السعداء» از شاعر برجسته «فضولی بغدادی» که همراه با اصلاحات و افزودگی ها انجام شده است. این حدیقه مکرر چاپ شده است.
«شهدا نامه» نیز روایت منظوم تركى «روضة الشهداء» است. ترجمه ترکی آسیای میانه ای آن نیز به دست شاعری که تخلّص وی «صابر» است، انجام شده و نسخه های فراوانی از آن در «تاشکند» و جای های دیگر موجود است. (3)
افزون بر ترجمه «روضة الشهداء» ملاحسين واعظ کاشفی، متنی به عنوان «مثنوی صیقلی حصاری» که به «روضة الشهداء» شهرت دارد میان اُزبکان و تاجیکان آسیای میانه مورد استفاده و مشهور بوده و به دلیل منظوم بودن، دارای طرفدار و تأثیر ژرف و تاریخی در آن خطّه است. از جمله دلایل این مطلب و نفوذ عاشورا و عزاداری امام حسین علیه السلام در آن سامان، وجود نام های فراوان برگرفته از عاشورا و در مورد این واژه تاریخی است؛ از قبیل عشور، عشور علی، عشور محمّد، عشور بای، عشور بیگ، بابا عشور، عشوره، عشور ماه، بیبی عشور و امثال آن ها که از آثار حضور عاشورا و عزاداری میان اهل و مردم آن دیار حکایت دارد. «صیقلی» که در اوایل قرن سیزدهم می زیسته، در ادامه حضور «روضة الشهداء» و زمینه توجه و باور مردم به عاشورا، قصیده ای عاشورایی سرود. بخش نخست قصیده وی مشتمل به پنج هزار بیت، از حیات آدم تا خاتم علیهم السلام است. بخش دوم آن مثنوی دارای چهار هزار بیت، با مرگ معاویه و مخالفت امام حسین علیه السلام با ولایت عهدی یزید آغاز می شود و انقلاب کربلا و شهادت امام حسین علیه السلام و روز عاشورا را در بر می گیرد. پروفسور اعلاخان افصح زاد، یکی از دانشمندان اهل سنّت آسیای میانه (تاجیکستان) درباره ی عزاداری اهل سنت در آسیای میانه می نویسد:
«در بین تاجیکان سنی مذهب، خواندن و شنیدن مرثیه خوانی خیلی رواج دارد، امّا آن مثل عادت اهل تشیع خاص در روز عاشورا صورت نمی گیرد... در تمام فصل های سال، به ویژه در تجمّع زنان که معرکه بیبی سرشنبگی می آرایند، این عادت استوار است. در این نوع معرکه ها، قبل از همه و بیش از همه خواندن و شنفتن اثر مولانا حسین واعظ کاشفی سبزواری روضة الشهداء مرسوم بود و گاهی مثنوی های خرد [کوتاه]، قصیده گونه ها و مخمل هایی را که شاعران محلی دایر به موضوع شهیدان کربلا ایجاد کرده اند، می خوانند». (1)
وی پس از تاکید بر نفوذ گسترده اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و اله و اولاد امام امیرمؤمنان علی علیه السلام میان اهل سنّت آسیای میانه، به «مثنوی صیقلی» که همانند «روضة الشهداء» به بیان شهادت شهدای کربلا، امّا به زبان نظم و ازبکی پرداخته اشاره می کند و به خاطر می آورد که در اوایل قرن جاری هجری، مردم چگونه «مثنوی صیقلی» را می خواندند و برای اولاد امام امیرمؤمنان علی علیه السلام به ویژه امام حسین علیه السلام عزاداری می کردند. او تصریح می کند که «صیقلی حصاری»، مولّف و ناظم «مثنوی صیقلی» که میان ازبک های آسیایی به تدریج جای «روضة الشهداء» کاشفی را گرفت، خود سنی مذهب بوده است.
1) مجله آشنا، پروفسور اعلاخان افصح زاد، س 5، ش 11، خرداد و تیر 1375، ص61 - 73.
او سپس به بررسی محتوا و منابع و ویژگی های این مقتل ازبکی می پردازد و آثار گوناگون عزاداری، به ویژه خواندن و شنیدن «مثنوی صیقلی» را بر می شمارد و سخنان خود را این گونه به پایان می برد:
«مسلّم است که روضه خوانی، پدیده خاص فرهنگی فارسی بوده. شاید صیقلی نخستین ادیبی باشد که آن «روضة الشهداء» را برای مردم ترک زبان سنی مذهب آسیای وسطی مرسوم گردانده باشد» (1)
تداوم عزاداری پس از قرن دهم در شبه قاره، از راه های گوناگون قابل پیگیری و ردیابی است. با توجّه به روح ادبی حاکم بر «روضة الشهداء» و مشی سُنّی پسند این اثر، شبه قاره نیز آغوش خود را به روی آن باز کرد و راه یافتن گسترده «روضة الشهداء»، نشانه تداوم عزاداری میان هندیان مسلمان و از جمله اهل سنت منطقه است؛ هر چند این مناطق شیعه نشین شبه قاره بود که کانون اهل بیت مداری و نشر فضائل خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام و برگزاری مراسم عزاداری شمرده می شده است. در سند، برخی از شیعیان در ایام عاشورا، روی آتش و زغال های گداخته با پای برهنه سینه می زدند. در کویته (مرکز بلوچستان) هم شیعیان، مراسم عزاداری فوق العاده عاشقانه را برگزار و به سینه زنی و قمه زنی می پرداختند. آن ها همه ساله با حضور در برخی از خیابان های اصلی و حرکت به سوی امام بارگاه بزرگ (تکیه خانه عمومی شیعیان) این مراسم را به پایان می رساندند. در پنجاب، پاراچنار، کشمیر، لكنهو، دهلی و دیگر نقاط هم با پرچمداری شیعیان، مراسم سوگواری حسینی برپا می گردید. اگر ارادت آتشین شیعیان آن دیار به اهل بیت علیهم السلام و تبرّى فوق العاده آنان از مخالفان اهل بیت علیهم السلام، به ویژه لعن و نفرین فراوان آنان را در مورد یزید در نظر بگیریم، به طور طبیعی انتظار می رود اهل سنت شبه قاره، به «روضة الشهداء» بیشتر اقبال نشان داده باشند.
در قرن دوازدهم، کتاب یاد شده به زبان های مردم منطقه ترجمه شد. در سال 1130 به زبان دکنی برگردانده و همین طور به زبان اردو و با نام «گنج شهیدان» ترجمه و چاپ گردید. (2)
این نکته، نشان دهنده ی آمادگی و نیاز جامعه مسلمان شبه قاره، از جمله اهل تسنن به متن یاد شده و وجود سنّت عزاداری حسینی است.
عالمان اهل تسنن به ترجمه مقاتل فارسی و نشر آن اکتفا نکردند. یکی از دانشمندان اهل تسنن و از پیروان ابوحنیفه در سال 1161 ق دست به تألیف مقتل سیدالشهداء علیه السلام زد و در صدد برآمد تا این نکته را اثبات کند که بر پایی عزاداری و مصیبت داری، مختص شیعیان نیست؛ بلکه اهل تسنن هم بر آن امام اشک می ریزند و ثواب عزاداری برای امام حسین علیه السلام را به دست می آورند. عزاداری بر حضرت سیدالشهداء علیه السلام در نقاط مختلف شبه قاره انجام می گیرد. شیعیان و اهل تسنن هند در شهرهای کویته، لاهور، کراچی، پاراچنار، حیدر آباد، لکنهو، دهلی، دکن و دیگر شهرها و روستاهای مسلمان نشین، به سوگواری، تهیه نذورات و اطعام می پردازند و شاعران فارسی زبان که از آسیای میانه، افغانستان و ایران در دوره تیموریان هند به آن سرزمین مهاجرت کرده بودند، عاشورا و سوگواری آن را زنده نگه داشتند. در برخی مناطق شبه قاره، نه تنها اهل تسنن، بلکه هندویان و دیگر فرقه های غیر مسلمان نیز در مراسم عاشورا و عزاداری دهه نخست محرم شرکت می کردند. با حلول ماه محرم، مردم لباس سیاه و عزا می پوشیدند و لذایذ و سرور را ترک می کردند؛ آن ها به اندازه توان به فقیران غذا می دادن و به طور رایگان بین مردم آب سرد و شربت پخش می نمودند. ایشان به یاد شهدای کربلا، مرقدها و مزارهایی را برای عزاداری و خواندن زیارت نامه می ساختند، مانند حرم امام حسین علیه السلام، حضرت ابوالفضل علیه السلام و غیره.
روضه خوانان، مصایب امام حسین علیه السلام را به زبان فارسی، اردو و دیگر زبان های محلی پنجابی، سندی، پشتو و بلوچی می خواندند و مردم اشک می ریختند و سینه می زدند. عزاداری ها عمدتاً در حسینیه ها، تکیه ها و امام بارگاه ها برگزار می گردید و هر یک از روزهای مختلف دهه نخست محرم به بیان مصیبت خاص و ذکر حادثه خاص انقلاب کربلا اختصاص پیدا می کرد.
پس از تجزیه شبه قاره به سه کشور هندوستان، پاکستان و بنگلادش، عزاداری در هر سه کشور ادامه یافت؛ هر چند در بنگلادش؛ تعداد اندکی شیعه زندگی می کردند، اما سوگواری برای امام حسین علیه السلام میان اهل تسنن به صورت اطعام مردم در این روز و تکریم اهل بیت علیهم السلام به عمل می آمد. در کشور هندوستان با آن که مسلمانان به ویژه هواداران اهل بیت علیهم السلام در اقلیت اند و نظام حکومتی از دیانت به طور رسمی جدا است، با این وجود روز عاشورا تعطیل رسمی می باشد. (1)گفتار رهبران استقلال شبه قاره نیز به خوبی نشان می دهد که پیام امام حسین علیه السلام و فلسفه شهادت آن حضرت، به گوش اهل تسنن و بلکه هندوان رسیده است. از این رو، مهاتماگاندی رهبر استقلال هند گفت:
1) سرزمین هند، علی اصغر حکمت، ص252؛ نگاهی به تاریخ حیدر آباد دکن، مجتبی مکرمی، ص 85؛ تاریخ النیاحه، سید صالح شهرستانی، تحقیق و اعداد شیخ نبیل رضا علوان، ج 2، ص 72 - 84.
«من برای مردم هند چیز تازه ای نیاوردم، فقط نتیجه ای را که از مطالب و تحقیقاتم درباره تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده ام ارمغان ملّت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم، واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی علیه السلام پیمود». (1)
جواهر لعل نهرو، نخستین رهبر هندوستان پس از استقلال نیز شهادت امام حسین علیه السلام و خانواده اش را فاجعه ای ذکر کرده است که هر سال در ماه محرم، از طرف مسلمانان و به ویژه شیعیان تجدید می گردد و به خاطر آن سوگواری بر پا می شود. (2)
پورشو تاملاس نیز که یکی از رهبران هندوان است و زمانی ریاست کنگره ملی هندوستان را به عهده داشت تصریح می کند:
«من اهمیت بر پا داشتن این خاطره بزرگ تاریخی را می دانم. این فداکاری های عالی، از قبیل شهادت امام حسین علیه السلام سطح فکر بشریت را ارتقا بخشیده است و شایسته است خاطره آن همیشه باقی بماند و یادآوری شود.» (3)
در پاکستان که اهل بیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بین بخش عمده مسلمان نشین آن، جایگاه بلند و منزلت والایی دارد، با همه تلاش های متنوع و گسترده وهّابیت به طور سازمان یافته و مستقیم در قالب «سپاه صحابه» یا غیر سازمان یافته از راه نشر کتاب ها و رساله های مختلف، کمک به ساختن مدارس، مساجد، بیمارستان ها، دانشگاه و انجمن های خیریه و تأمین مالی مدارس و حوزه های علمیه کرده که خواسته است مقام اهل بیت علیهم السلام از جمله نام امام حسین علیه السلام را بین مردم اهل تسنن تنزل دهد، ولی با این وجود، عزاداری امام حسین علیه السلام و سوگواری آن حضرت میان آنان پا بر جا و فراگیر است.
از میان رهبران اهل تسنن، محمّد اقبال لاهوری (1289 - 1353 ق) بیش از دیگران به اهمیت زنده نگه داشتن محرم و عزاداری امام حسین علیه السلام اهتمام ورزید و این موضوع را با قلم و شعر تأکید کرد. او در جای جای دیوان شعر خود، از امام حسین علیه السلام و عشق او به حقیقت لزوم پیروی از آن حضرت و آموزش آزادی و آزادگی از قیام وی یاد و سرانجام خود تصریح می کند نه تنها آزادی بلکه:
رمز قرآن از حسین آموختیم *** وز آتش او شعله ها اندوختیم
وی در مورد حادثه تاریخی عاشورا و سرّ آن، زیباترین و جذاب ترین بیان را دارد:
آن شنیدستی که هنگام نبرد *** عشق با عقل هوس پرور چه کرد
آن امام عاشقان پور بتول *** سرو آزادی ز بستان رسول
الله الله بای بسم الله پدر *** معنى ذبح عظیم آمد پسر
بهر آن شهزاده خیر الملل *** دوش خير المرسلين نعم الجمل
سرخ رو عشق غیور از خون او *** شوخی این مصرع از مضمون او
در میان امت کیوان جناب *** هم چو حرف قل هو الله در کتاب
موسی و فرعون و شبیر و یزید *** این دو قوت از حیات آید پدید
زنده حق از قوت شبیری است *** باطل آخر داغ حسرت میری است
چون خلافت رشته از قرآن گسیخت *** حریت را زهر اندر کام ریخت
خواست آن سر جلوه ای خیر الامم *** چون سحاب قبله باران در قدم
بر زمین کربلا بارید و رفت *** لا اله در ویران ها کارید و رفت
تا قیامت قطع استبداد کرد *** موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون گردیده است *** پس بنای لا اله گردیده است
مدعایش سلطنت بودی اگر *** خود نکردی با چنین سامان سفر
دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد *** دوستان او به یزدان هم عدد
سرّ ابراهیم و اسماعیل بود *** یعنی آن اجمال را تفصیل بود
عزم او چون کوهساران استوار *** پایدار و تندسیر و کامگار
تیغ بهر عزت دین است و بس *** مقصد او حفظ آیین است و بس
ماسوی الله را مسلمان بنده نیست *** پیش فرعونی سرش افکنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کرد *** ملت خوابیده را بیدار کرد
تیغ لا چون از میان بیرون کشید *** از رگ ارباب باطل خون کشید
نقش الا الله بر صحرا نوشت *** سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیم *** ز آتش او شعله ها اندوختیم
شوکت شام و فر بغداد رفت *** سطوت غرناطه هم از یاد رفت
تار ما از زخمه اش لرزان هنوز *** تازه از تکبیر او ایمان هنوز
ای صبا ای پیک دور افتادگان *** اشک ما بر خاک پاک او رسان (1)
1) کلیات اشعار، محمد اقبال لاهوری با مقدمه احمد سروش، ص 74 - 75.
دیگر رهبران اهل تسنن پاکستان نیز اهل بیت علیهم السلام و به ویژه عزاداری امام حسین علیه السلام و گرامی داشت روز عاشورا را باور داشته اند. یکی از بزرگان معاصر آن - همان گونه که اشاره شد - حکومت معاویه را آغاز مصیبت جهان اسلام و بدبختی مسلمانان دانسته، و از آن به تحول خلافت به ملوکیت تعبیر کرده است. با قطع نظر از تلاش های گسترده وهّابیت در چند دهه اخیر، در شهرهای مختلف پاکستان، اهل تسنن در روز عاشورا به اطعام مسلمانان و اظهار حزن می پردازند و گاه لباس سیاه در بر می کنند آن ها اگر در سینه زنی و زنجیر زنی شرکت نکنند، در کمک به برگزاری عزاداری و پذیرایی عزاداران شیعه مشارکت می نمایند.
تعامل اهل تسنن پاکستان با عاشورای حسینی و عزاداری شیعیان را می توان بدین گونه دسته بندی کرد. بخش عمده اهل تسنن در آن کشور، به عنوان «بریلوی» یاد می شوند. این دسته، عمدتاً دارای مذهب حنفی بوده، پیروان «احمد رضا بریلوی» هستند و در سراسر پاکستان پراکنده اند. این گروه به اهل بیت علیهم السلام پیامبر صلی الله علیه و آله علاقه دارند و در عاشورا به اقدام های مختلف دست می زنند در مجموع انگیزه آنان، بزرگداشت عاشورای حسینی و احترام به حضرت سیدالشهدا علیه السلام است؛ برخی از این اقدامات عبارت است از:
1- در فقه و منابع مذهبی آنان، روزه گرفتن در روز عاشورا ترغیب شده است. از این رو، بعضی از آنان در این روز، روزه می گیرند و از امام حسین علیه السلام نیز یاد و تجلیل می کنند.
2- شماری از آنان، در روز عاشورا به قبرستان ها و زیارت اهل قبور می شتابند و روز عاشورا را روز مقدس و مناسب برای دعا و یاد اموات می دانند و از آن برای این منظور معنوی استفاده می کنند. (1)
3- برخی از آنان ایستگاه های صلواتی آب خوردن برای عزاداران حسینی و دسته های عزاداری بر پا می دارند و بعضی دیگر با نذر کردن، غذای نذری، برای عزاداران و سینه زنان، شربت و نوشابه تهیه و توزیع می کنند.
4- شماری هر چند محدود و غیر متعصب از آنان، در مجالس عزاداری نیز شرکت می کنند و برای سیدالشهداء علیه السلام و دیگر شهیدان کربلا اشک می ریزند. چنان که تعدادی برای برآورده شدن حاجات خود، برای عزاداران چیزی تهیه یا با دادن پول نقد، به هزینه مجالس سوگواری کمک می کنند یا چیزهای ارزشمند را به قلم یا گهواره یا ذوالجناح که از سوی برخی از شیعیان و هیأت های عزاداری میان سوگواران آورده می شود اهدا می کنند. (2)
5- برخی از دانشمندان یا مراکز علمی اهل تسنن، در آستانه عاشورا، کنفراسی درباره ی قیام حسینی بر پا می دارند و در آن به مباحث مربوطه می پردازند.
در جمعه نزدیک به عاشورا نیز خطبای اهل تسنن، از عاشورا یاد می کنند و گاه ضمن تجلیل عاشورا، به بعضی از مراسم شیعیان در این باره سهم می گیرند، و حتی برخی از آنان خود مراسم تعزیه برگزار می کنند.
با وجود این که عده ای از آن ها در سال های اخیر به وهّابیت رو آورده و به انواع فعالیت های افراطی، از جمله بمب گذاری در مراسم عاشورا، ترور شخصیّت های شیعی و تیراندازی حتی به نمازگزاران شیعی می پردازند، ولی دولت مرکزی و دولت های محلی، به طور کلی عاشورا را تعطیل اعلام کرده، و از پخش موسیقی های شاد در روزهای تاسوعا و عاشورا جلوگیری به عمل می آورد و مغازه ها به صورت تعطیل در می آید. (1)
افزون بر این، شمار فراوانی از سادات در آن کشور، به ویژه در مناطق پشتوان (پتان) نشین استان سرحد زندگی می کنند. آنان به دلیل سیادت و انتساب به امام حسین علیه السلام، در محرم حزن و اندوه نشان می دهند و به زبان های اردو و پشتو، مرثیه هایی در رثای سیدالشهداء علیه السلام می سرایند.(2)
مهم ترین کشورهای جنوب شرق آسیا، کشورهای اندونزی و مالزی هستند که اولی پر جمعیت ترین کشور اسلامی در جهان، و دومی پیشرفته ترین آن ها است. اسلام در این کشورها برخلاف دیگر نقاط، بدون لشگرکشی و از سوی بازرگانان، مهاجرت مسلمانان و کارهای فرهنگی و تبلیغاتی علما و عرفا راه یافته و رشد کرده است. با آن که مردم این مناطق پیرو مذهب شافعی و از اهل تسنن هستند، ولی در ماه محرم احساس اندوه و غم می کنند و در روز تاسوعا و عاشورا به عزاداری می پردازند. و مردم سوگواری در این دو روز را از قدیم میان خود داشته اند و آن را جزو آداب اسلامی و شعایر دینی می دانند، نه خصایص مذهبی. مردم جنوب شرق آسیا، در روز عاشورا غذاهای مخصوصی - که اسم آن از عاشورا گرفته شده - نام «بوبر سورا» یعنی غذای عاشورا می پزند و به مردم به ویژه نیازمندان می دهند. در کشور فیلیپین که مسلمانان در جنوب آن زندگی می کنند و نیز دیگر کشورها نیز برنامه های مشابه اجرا می شود. در کشورهای اندونزی و مالزی، به ویژه در منطقه آچه در سوماترای شمالی، مردم ماه محرم را ماه حسن و حسین علیهما السلام می خوانند و در برخی جزایر، از جمله جزیره جاوه، ماه محرم را «سورا» یا «بولان سورا» (1)یعنی ماه عاشورا می دانند. (2)
یکی از سنت ها رایج میان اهالی برخی از جزایر اهل تسنن در دهه نخست محرم و به مناسبت عاشورای حسینی، مراسم تابوت کتان می باشد که از قرن شانزدهم، به دست یکی از وعاظ به نام «شیخ برهان الدین» وارد بعضی منطقه های اندونزی شده و به تدریج جزو آداب منطقه ای و فرهنگی اقوامی از مردم اندونزی گردیده است. این مراسم عزاداری، طی چند روز دهه نخست محرم اجرا می شود و هر روز، به برگزاری قسمت خاصی از آن تعلق دارد و بسیار از واژه ها و نامگذاری های آن، در اصل فارسی و عربی است. (3)
افزون بر آن، اهل تسنن در خطبه های نماز جمعه که در آستانه محرم برگزار می شود، در مورد عاشورا اظهار تأسف می کنند و مواضع خودشان را درباره آن ابراز می دارند و در برخی از مراسم شیعیان، بعض از سران مهم و رهبران اهل تسنن شرکت می کنند و در مورد اهمیت عزاداری، تجلیل از امام حسین علیه السلام و مراسم عاشورا به سخنرانی می پردازند. (4)
به طور کلی، به گواهی آگاهان آن سرزمین، تفکر اهل تسنن به صورت گسترده تحت تأثیر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام است. نیز علمای شیعه مجال می یابند در مراسم اختصاصی اهل تسنن که در ایام محرم برگزار می شود در مورد عاشورا سخنرانی کنند.
1- النقض، ص 370.
2- همان، ص 370.
3- البداية والنهاية، ج13، ص 249.
4- مثنوی معنوی، مولوی جلال الدین بلخی، ج 4، ص 998.
5- مطلع السعدين و مجمع البحرین، عبدالرزاق سمرقندی، ج 2، ص148؛ حبیب السیر، خواندمیر، ج 3، ص 618 و 624؛ ر. ک: تشیع در خراسان عهد تیموریان، ص 118 به بعد.
6- تشیع و تصوف، دکتر کامل مصطفی شیبی، ترجمه علی رضا ذکاوتی قراگزلو، ص 262.
7- تشیع و تصوف، ص 325 – 327.
8- الذريعة الی تصانیف الشیعه، آقابزرگ تهرانی، ج 11، ص 295.
9- همان.
10- بدايع الوقايع، محمود واصفی، تصحیح الکساندر بلدرف، ج3، ص267.
11- تشيع و تصوف، 325 - 327.
12- تحفه سامی، سام میرزای صفوی، تصحیح وحید دستگردی، ص68؛ تشیع در خراسان عهد تیموریان، ص 251.
13- روضات الجنات فى اوصاف مدینة هرات، اسفزاری، به سعی محمد کاظم امام، ج 2، ص 328 - 330؛ مقامات جامی، محمدکاظم ص328 عبدالواسع نظامی با خرزی، تصحیح نجیب حایل هروی، ص 190.
14- تاریخ نظم و نثر فارسی در ایران و در زبان فارسی، سعید نفسی، ص 229 - 230.
15- بدايع الوقايع، ج 2، ص 247.
16- همان.
17- مقامات جامی، عبدالواسع نظامی باخرزی، ص 174.
18- مطلع السعدين و مجمع البحرین، ص 5؛ روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات، ج 2، ص 89 - 90.
19- تشیع و تصوف، ص325 به بعد.
20- روضة الصفا، میرخواند بلخی، ج 6، ص 79 .
21- عجائب المقدور فى نوائب تیمور، ابن عربشاه، ترجمه محمد علی نجاتی، ص 133 و 137
22- پیدایش دولت صفوی، میشل مزاوی، ترجمه یعقوب آژند، ص 142.
23- تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح الله صفا، ج 4، ص 57.
24- مطلع السعدين و مجمع البحرين، ج 2، ص 182 - 183.
25- احسن التواریخ، حسین بیگ روملو تصحیح عبدالحسین نوایی، ص 146.
26- کلیات اشعار، اقبال لاهوری، با مقدمه احمد سروش، ص 75.
27- الذريعه، ج 11، ص 295؛ ادبیات فارسی، استوری، ص 912 - 903؛ مقالات تاریخی، دفتر اول، ص 187.
28- مجله آشنا، پروفسور اعلاخان افصح زاد، س 5، ش 11، خرداد و تیر 1375، ص61 - 73.
29- همان.
30- ادبیات استواری، ترجمه یو برگلی، ترجمه آرین یورو... تحریر احمد منزوی، ص 912.
31- سرزمین هند، علی اصغر حکمت، ص252؛ نگاهی به تاریخ حیدر آباد دکن، مجتبی مکرمی، ص 85؛ تاریخ النیاحه، سید صالح شهرستانی، تحقیق و اعداد شیخ نبیل رضا علوان، ج 2، ص 72 - 84.
32- حسین پیشوای انسان ها، محمد اکبرزاده، ص10.
33- نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو، ترجمه محمود تفضلی، ج 1، ص 298
34- حسین علیه السلام رهبر آزادگان، رجبعلی مظلومی، ص60.
35- کلیات اشعار، محمد اقبال لاهوری، با مقدمه احمد سروش، ص 74 - 75.
36- عاشورا از نگاه اهل سنت (پاکستان)، سیداظهر حسن زیدی، نسخه دست نویس، ص 6.
37- همان.
38- همان، ص 9.
39- تاريخ النياحه، ج 2، ص 76 - 86.
Bulan Sura -40
41- همان.
42- تعامل اهل السنة مع قضية عاشورا في اندونیسیا، سید محمّد الکاف، خطی، ص 5 - 8.
43- همان، ص 9.
اکبرزاده، محمود، حسین علیه السلام پیشوای انسان ها، بینا، مشهد، 1343 ش.
الطبری، ابوالقاسم سلیمان ابو احمد، المعجم الكبير، بيروت، دار احياء التراث العربی، 1414ق.
طبری، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ الطبری، تحقیق ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، ق1387.
عبدالجلیل رازی قزوینی، النقض، به تصحیح میر جلال الدین حسینی (محدث) ارموی، تهران، انجمن آثار ملی، 1358.
بیگ روملو، حسن احسن التواریخ، تصحیح عبدالحسین نوایی، تهران، بابک.
معین الدین محمد اسفزاری، روضات الجنّات فى اوصاف مدينة هرات، چاپ محمدکاظم امام، تهران 1338-1339 ش.
ملاحسین واعظ کاشفی، روضة الشهداء، با تصحیح و حواشی آیة الله ابو الحسن شعرانی، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، 1371ش.
حکمت، علی اصغر، سرزمین هند، تهران، دانشگاه، 1337.
مکرمی مجتبی، نگاهی به تاریخ حیدر آباد دکن تهران دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، 1372.
لعل نهرو، جواهر، نگاهی به تاریخ جهان، ترجمه محمود تفضلی، تهران، امیرکبیر، 1358.
تشیع در خراسان در عهد تیموریان، تالیف نگارنده، مشهد، آستان قدس رضوی، 1378.
تشیع و تصوف، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، 1374ق.
ابن كثير، البداية والنهاية، بيروت: منشورات مكتبة المعارف، 1408ق.
تعامل اهل السنة مع قضية عاشورا في اندونيسيا، سید محمد الكاف، خطی.
عاشورا از نگاه اهل سنت (پاکستان)، سید اظهر حسن زیدی، نسخه دست نویس.
اعتقاد عموم مسلمین درباره برزخ
برزخ در لغت و اصطلاح
حیات برزخی، تفسیرها و تحلیلها
حیات برزخی از آیات قرآن
نظر ابن تیمیه و بن باز درباره حیات برزخی
وجه تمايز وهّابیون با سایر اهل تسنن
کلید واژه ها؛ برزخ حیات برزخی، قیامت، آخرت، شهدا، ابن تیمیه، ابن قيم، وهّابیت، شیعه، اهل تسنن، برزخ، مذاهب اسلامی.
اشاره
نویسنده محترم در این نوشتار به مسئله حیات برزخی پرداخته است، مطابق روایات روح بعد از قطع ارتباط کامل با بدن وارد بدن مثالی شده و با آن به حیات خود ادامه می دهد، ارواح در عالم برزخ به سه صورت اند: برخی در خواب اند آنان کسانی هستند که ثواب و گناهشان در دنیا یکسان است و برخی در عذاب اند و آنان کسانی هستند که گناهشان بسیار بوده و برخی در نعمت های برزخی در رفاه اند آنان کسانی اند که کارهای نیکشان بیشتر بوده است، و این جریان تا روز قیامت ادامه دارد و ارواح به انحایی با عالم دنیا ارتباط خواهند داشت ولی برخی از علمای وهّابی تنها حیات برزخی منحصر در هنگام سؤال نکیر و منکر دانسته اند ولی اگر علمای اهل تسنن این مطلب را رد کرده اند آیات و روایات متعدّدی دلالت بر حیات برزخی داشته و مسئله امکان ارتباط ما با ارواح و بر عکس را به طور واضح بیان داشته است بنابراین مسئله توسل و خیرات به اموات از این حیث مورد اشکال نیست.
اعتقاد همه مسلمین درباره عالم برزخ این است که میان این جهان و سرای آخرت، جهان سومی به نام برزخ وجود دارد که ارواح همه انسان ها پس از مرگ تا روز قیامت در آن قرار می گیرند. مسلمانان این اعتقاد را از آیه شریفه ... وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (1)یعنی و پشت سر آن ها (پس از مرگ) برزخی است تا روز قیامت، اخذ کرده اند.
البته از جزئیات آن جهان آگاهی چندانی نداریم و بر اساس سخنان اهل بیت علیهم السلام این قدر می دانیم که ارواح نیکان و صالحان در آن جهان، متنعّم به نعمت های فراوانی هستند مانند شهدا که به تصریح قرآن، آن ها زنده اند و در پیشگاه پروردگارشان، متنعّم اند. (2)
نیز ارواح ظالمان و طاغوت ها و حامیان آن ها در آن جهان معذّبند همان طور که قرآن درباره فرعون و آل فرعون می گوید: «عذاب آن ها (در برزخ) آتش (دوزخ) است که هر صبح و شام بر آن عرضه می شوند و روزی که قیامت بر پا شود می فرماید: آل فرعون را داخل سخت ترین عذاب ها کنید». (3)
در روایات اسلامی نیز از پیامبر اکرم صی الله علیه و آله آمده است که فرمود: «قبر یا باغی است از باغ های بهشت یا حفره ای از حفره های دوزخ». (4)
در عین حال یکی از مسایل مورد اختلاف بین مسلمین و وهّابیان، حیات برزخی است.
این مسأله منشأ اختلاف در مسایل مرتبط از قبیل استعانت از ارواح اولیای الهی و استغاثه به آنان، توسل به اولیای الهی بعد از وفاتشان شده است.
وهّابیان استعانت از اولیای الهی، استغاثه و توسل به آنان را جایز ندانسته بلکه از مظاهر بارز شرک می دانند در حقیقت توجه به اولیای الهی را به مانند توجه به سنگ، بی اثر و بی خاصیت می دانند؛ زیرا معتقدند که اولیا بعد از مرگ، علم غیب ندارند و هیچ نوع تقرّبی نیز نمی توانند داشته باشند. این مسأله بستگی تام به نوع نگاه ما به حیات برزخی دارد. اگر حیات برزخی مثل حیات دنیوی است دیگر این مسایل از مصادیق شرک نیست گرچه حیات برزخی مثل حیات دنیوی هم نباشد، باز شرک نیست زیرا بیهوده بودن توسل مطلبی است و شرک دانستن آن مطلب دیگری است. لذا شایسته است این موضوع را از جهت لغت و اصطلاح بررسی نماییم.
حیات از حیّ گرفته شده است که نقیض میت است و جمع آن، احیاء می باشد و حی بر هر متکلم ناطق استعمال می شود و حیدر نباتات بر هر نوع حرکت و جنبندگی اطلاق می گردد. (1)قیومی هم در مورد معنای لغوی حیات، چنین می نویسد: «جمع آن، احیاء می باشد که با همزه متعدی می شود و اسم حیوان از آن گرفته شده است و بر هر صاحب روح، اطلاق می گردد اعم از این که ناطق یا غیر ناطق باشد که مفرد و جمع در آن مساوی می باشد». (2)
جوهری در مورد معنای لغوی بزرخ چنین می نویسد: «برزخ در لغت، به معنای واسطه بین دو چیز است.» (3)
در نزد دانشمندان شیعه برزخ جهانی است که میان دنیا و آخرت قرار گرفته است یعنی هنگامی که روح از بدن جدا می شود پیش از آن که بار دیگر در قیامت به بدن اصلی باز گردد در عالمی که میان این دو عالم است و برزخ نامیده می شود قرار خواهد داشت. (4)
پس برزخ دوره ای از زندگی است که از لحظه قرار گرفتن در قبر تا قیام قیامت، جریان خواهد داشت و انسان، پیش از برپایی قیامت در عالم برزخ به سر می برد.
سیوطی از علمای اهل تسنن در مورد معنای اصطلاحی برزخ چنین می نویسد: برزخ در معنای اصطلاحی عبارت است از آن چه بین مرگ تا هنگام بعث قرار می گیرد ایشان با ضمن بیان روایتی، حیات برزخی را فاصله بین دنیا و آخرت می داند. (5)
پس معنای اصطلاحی برزخ عبارت است از لحظه قرار گرفتن انسان در قبر تا قیامت و این که انسان تا قبل از برپایی قیامت در این عالم به سر می برد که در اصطلاح به این عالم عالم برزخ می گویند.
از مجموع آیات و روایات استفاده می شود که بین حیات برزخی انسان در عالم برزخ با حیات مادی و انسان های زنده، ارتباط برقرار است؛ به این معنا هنگامی که انسان ها در عالم مادی آنان را صدا می زنند، می شنوند و هنگامی که از آنان سؤال و درخواست می کنند، به اذن خداوند متعال، جواب می دهند.
آیات متعددی از قرآن کریم بر حیات برزخی انسان دلالت دارد که روشن می سازد حیات انسان بعد از مرگ او پایان نمی یابد، بلکه وارد عالمی دیگر به نام برزخ می شود.
با دقّت در آیات شریفه قرآن، می توان آن ها را به دو دسته تقسیم کرد:
الف: آیاتی که به صورت غیر مستقیم به مسئله حیات برزخی اشاره دارد.
ب: آیاتی که به صورت مستقیم و صریح مسئله حیات برزخی را بیان نموده است.
یکی از آیاتی که صریحاً به موضوع حیات برزخی پرداخته است آیه 100 سوره مؤمنون است.
... وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْم يُبْعَثُونَ (1) ... در پشت سر، برزخی دارند تا روزی که مبعوث شوند.
این آیات، از جمله آیاتی می باشد که علمای ما برای اثبات حیات برزخی آورده اند و به آن تمسّک کردهاند این آیه شریفه به دو دلیل دلالت بر وجود عالم برزخ می کند.
1- خود تقاضای بازگشت به دنیا در وقت مرگ تا این که عمل صالح بجا بیاورند ولی تقاضا، مورد پذیرش واقع نمی شود، دلالت بر وجود حیات و شعور متقاضی می کند.
2- قيد إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ نشانگر این است، عالمی که تا روز برپایی قیامت، در انتظار آنان می باشد و در برابر آنان قرار دارد و بر آنان احاطه دارد که این همان عالم برزخ است.
1) مؤمنون، 100.
ولى علمای عامّه از این آیه شریفه، تفسیر دیگری را ارائه دادهاند که به عنوان نمونه یک در مورد را ذکر می نماییم.
فخر رازی، برزخ را به معنای حاجز و حائلی می داند که نمی گذارد ایشان تا روز قیامت به دنیا برگردد. (1)بنابر این از نظر وی، این آیه شریفه می خواهد عدم برگشت به دنیا را تأکید کند و به کلّی مأیوسشان نماید.
این آیات، از جمله آیاتی می باشد که علمای ما برای اثبات حیات برزخی آورده اند و به آن تمسّک کرده اند. «شنقیطی» در این زمینه می گوید: در این جا، خداوند متعال با انسان محتضر کافر یا کسی که در اعمال زشت خود زیاده روی کرده، به گونه دیگری تکلم می کند چون وقتی کسی که از دنیا رفته و حق برایش آشکار شده و می بیند راه فراری ندارد، در این جاست که پشیمان می شود و می خواهد برگردد تا اعمال صالح انجام دهد. خداوند در این هنگام به او جواب می دهد قضای الهی بر این است که بازگشت فقط در روز قیامت است. و در آن جا مانع و برزخی برای رجوع به دنیا وجود دارد و این خود باعث افزایش حسرتش می گردد. وی طلب بازگشت به دنیا در چهار مورد قرار داده است که مورد قبول درگاه حق قرار نمی گیرد.
موقع مرگ.
روز حسابرسی.
موقع عرضه بندگان بر خداوند.
هنگام قرار گرفتن در آتش.
لذا او برزخ را به معنی مانع و حائلی می داند که جلوی بازگشت انسان به دنیا را می گیرد. محمد جمال الدین قاسمی هم برزخ را به معنی حائل و مانع می داند لذا آنان تا روز قیامت در این حالت باقی می مانند. (2)
ولی این قول صحیح نمی باشد چون اولاً: چون از ظاهر آیات بر می آید که تا روز قیامت، این مسأله وجود دارد که آنان وارد آن جا می شوند و با مرگ، ثمره اعمال خودشان را می بینند و آرزوی برگشت به دنیا را می کنند.
ثانیا: در صورتی که برزخ به معنای حاجز و مانع از بازگشت به دنیا باشد قيد إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ. لغو می شود.
از ظاهر سیاق بر می آید که حائل و برزخ مذکور بین دنیا و قیامت که در آن مبعوث می شوند امتداد دارد، نه بین ایشان و برگشت به دنیا؛ چون اگر مراد حائل میان ایشان و برگشت به دنیا بود، قید إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ لغو می شد.
آن چه از مطالب فوق بدست می آید این است که دلالت آیه بر وجود حیاتی متوسط میان حیات دنیوی و حیات قیامت بسیار روشن است و این مطلب از آیه فوق، بدست می آید.
قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبَنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِّن سَبِيلِ (1) می گویند: پروردگارا تو ما را دو بار میراندی و دو نوبت زنده کردی اینک به گناهان خود اعتراف می کنیم حال آیا راهی برای بیرون شدن از آتش هست؟
بغوی - از مفسرین اهل تسنن - در ذیل این آیه چنین می گوید: «خداوند متعال در این آیه، حیات در قبر را بیان نموده است». - در ادامه او به این روایت تمسک نموده است: «امیتوا فی الدنيا احيوا في قبورهم للسؤال ثم اميتوا فى قبورهم ثم احيوا في الاخرة»
بعضی از مفسرین اهل تسنن هم مردن اول را مرگ در آخرین روز دنیا و مردن دوم را، مرگ بعد سؤال قبر تفسیر نموده اند و هم چنین احیاء اول و دوم را چنین بیان نموده اند: احیاء اول، همان زنده شدن بعد از مرگ دنیوی جهت پاسخ دادن به ملکین (نکیر و منکر) و احیاء دوم، زنده شدن در روز قیامت جهت جزای اعمال «روز قیامت باشد» (2)
و بعضی دیگر تفسیر دیگری از آیه شریفه، ارائه داده اند:
«مراد از مردن اول و دوم، خلقت انسان به صورت نطفه قبل از دمیدن روح و مردن دوم بعد از پایان زندگی دنیوی می باشد و احیاء اول و دوم عبارت است حیات انسان در دنیا و زنده شدن انسان در روز قیامت». (3)
ابن تیمیه در ذیل این آیه دو قول را ذکر می کند:
حیات اول در این دنیا و حیات دوم در قبر می باشد و هم چنین موت دوم در قبر بوقوع می پیوندد.
مرگ اول قبل از حیات (قبل از نفح روح) و مرگ دوم بعد از این حیات دنیا می باشد. (1)و وی قول دوم را می پذیرد.
محمد جمال الدین قاسمی هم - از مفسرین وهّابیت- مرگ را موقع تشکیل نطفه که هنوز روح در آن دمیده نشده و مرگ دوم را پایان زندگی دنیا می داند و هم چنین حیات اول را موقع نفخ در آن جسم مرده و حیات دوم را هنگام بعث در روز قیامت می داند. (2)
طبق نظر او مراد از اماته اولی، حالت نطفگی انسان است و آن وقتی است که هنوز روح در آن دمیده نشده و مراد از «احیاء اولی» حالت آدمی بعد از دمیده شدن روح در کالبد است. (3)
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (4) چگونه کافر می شوید به خدا و حال آن که مرده بودید و زنده کرد شما را و دیگر بار بمیراند و باز زنده کند و عاقبت به سوی او باز خواهید گشت.
صاحب تفسیر روح البیان در مورد تفسیر این آیه چنین می گویند: «خدا با نفخ روح در بدن مادران، انسان ها را زنده می کند سپس هنگام پایان زندگی در دنیا آن ها را می میراند و آنان در موقع سؤال در قبورشان زنده می شوند حتی آنان صدای پای تشییع کنندگان را می شنوند و از پروردگار و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و دینشان سؤال می شود... و این آیه شریفه برای اثبات عذاب و راحتی قبر دلالت می کند». (5)
محمد جمال الدین قاسمی (عالم وهّابی) «استفهام در آیه شریفه را به معنی تعجب و انکار گرفته است چون قوم کافر می دانستند که در ابتدا آنان مرده بودند و بعد نفخ روح در اجسادشان زنده شدند».
1) ابن تیمیه، تفسیر کامل، ج 6، ص 89 .
2) تفسیر قاسمی، ج 8، ص191.
3) در مقابل، علمای شیعه نیز احتمالاتی را درباره ی آیه مطرح کرده اند و در مجموع، اختلاف نظر درباره ی معنای آیه در میان علمای شیعه و اهل تسنن فراوان است و برداشت از آیه بدون مدد از روایات معصومین علیهم السلام ممکن نیست.
4) بقره، 28.
5) حقی برسوی، روح البیان، ج 1، ص 71.
وی برای اطلاق میّت بر جسم انسان قبل از نفخ روح دو وجه می آورد:
«یا این اطلاق، حقیقی می باشد یعنی میّت مطلقاً حیات ندارد و یا این اطلاق، استعاره می باشد. وی در ذیل آیه شریفه جسم بدون روح را مرگ اول و نفخ روح در بدن را حیات اول محسوب می کند سپس پایان اجل زمان دنیا را مرگ دوم و حیات در روز قیامت را حیات دوم محسوب می کند.»(1)
محمد بن صالح العثیمین وهّابی هم چنین تفسیری را در کتابش ذکر نموده است و آن را تأیید نموده است. (2)
امّا این تفسیر علمای وهّابیت با نظر علمای اهل تسنن، معارض می باشد به عنوان مثال ابن رجب حنبلی، حیات اول را در قبر هنگام سؤال ملکین می داند.
او، حیات برزخی انسان در قبر را حیات تام و مستقلی مانند حیات دنیا و آخرت نمی داند بلکه حیات برزخ را یک نوع اتّصال روح در بدن می داند که به سبب آن، شعور و درک برای انسان حاصل می شود که می تواند عذاب و نعمت را درک کند و آن را حیات کامل و تامی نمی داند تا با جدایی روح از آن، مرگ حقیقی صورت گیرد بلکه آن را شبیه جدایی روح انسان در خواب و بازگشت روح در بیداری می داند که این را می توان (3)مرگ و حیات نامید. (4)
وَ لاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيل الله أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَ لَكِن لا تَشْعُرُونَ (5) به کسانی که در راه خدا، کشته شده اند مرده نگویید بلکه اینان زنده هستند ولی شما درک نمی کنید.
این آیه شریفه صریحاً بر حیات برزخی دلالت دارد که افراد در آن جا در نعمت یا عذاب قرار می گیرند تا آن که قیامت فرا رسد.
1) تفسیر قاسمی، ج 1، ص 310 ، فتح القدیر شوکانی، ج 1، ص92.
2) محمد بن صالح العثيمين، تفسیر سوره بقره، ص 146.
3) حقيقت آن است که اقوال و برداشت ها درباره ی این آیه مختلف است و آیه جزو آیات متشابه است لذا تنها راه استفاده از این نوع آیات رجوع به کلمات معصومین علیهم السلام است، رسول خدا صلی الله علیه و آله به کفار قریش خطاب نمودند «کیف تکفرون بالله» آن خدایی که در اصلاب پدر و رحم مادرتان مرده بودید پس زنده نمود سپس شما را می راند و وارد قبر کرد و آن گاه در قبر زنده نمود (بحار، ج 6، ص236) بنابراین آیه با توجّه به تفسیر معصوم علیهم السلام اثبات حیات برزخی می نماید - سردبیر
4) ابن رجب حنبلی، روائع التفسير، ج 2، ص 101.
5) بقره، 154.
علّامه طبرسی بعد ذکر اقوال مختلف، حیات شهدا را چنین تبیین می کنند: یعنی این که آنان نمرده اند و تا روز رستاخیز زنده خواهند بود و این سخن درستی است. (1)
پس آن چه از آیه فوق بدست می آید این است که آیه شریفه به طور صریح دلالت بر حیات برزخی شهدا می کند.
علمای اهل تسنن هم این آیه شریفه را جهت اثبات حیات پس از مرگ شهداء بیان کرده اند. زمخشری در تفسیرش با تمسک به روایتی شهداء را نزد خداوند زنده می داند که به آن ها نعمت و شادی می رسد. (2)
ابن جریر طبری هم حیات شهداء را چنین بیان می کند: ای کسانی که با استعانت از صبر در طاعت من در جهاد دشمنان و ترک معاصی شرکت نموده اید به کسانی که در راه من کشته می شوند، مرده نگویید بلکه آنان نزد من زنده هستند و در نعمت، رزق و کرامت من به سر می برند. (3)
آن چه از مطالب بالا در مورد تفسیر آیه مذکور بدست آمد، این است که بر طبق نظر علمای فریقین (شیعه، اهل تسنن) آیه شریفه حیات شهداء پس از مرگ (حیات برزخی) را اثبات می کند و این مطلب، صریحاً در خود آیه شریفه بیان شده است.
قابل ذکر است اگر ذیل آیه نبود وَ لَكِنْ لَا تَشْعُرُونَ. (شما درک نمی کنید) ممکن بود گمان شود که مقصود از زنده بودن شهیدان راه خدا، همان حیات اجتماعی آنان است، زیرا گروه فداکار، پیوسته در قلوب و افکار مردم، جای داشته و نام و صفات آنان بر نوک قلم ها و خامه ها است و فداکاری های آنان خطوط طلایی صفحات تاریخ ملّت ها را تشکیل می دهد امّا ذیل آیه، این پندار را نفی می کند؛ زیرا اگر مقصود حیات اجتماعی بود این مطلبی نبود که بر امت اسلامی و بالأخص افراد بیدار و روشن مخفی و پنهان بماند تا قرآن مؤكّداً (4)در دو سوره مطرح نماید. (5)
1) علّامه طبرسی، مجمع البیان، ج 1، ص185.
2) زمخشری، کشّاف، ج1، ص205، تفسیر نسفی، ج 1، ص119.
3) تفسیر طبری، ج 2، ص 698.
4) نکته دیگر این که ممکن است گفته شود که این آیه تنها حیات برزخی شهدا را مشخّص می کند و شامل همه ی مردگان نمی شود و در جواب می گوییم قطعاً ارواح انبیا و اوصیای الهی نیز مورد تکریم خداوند متعال هستند و از شهدا مقام آنان بالاتر است لذا تعبیر موجود در آیه شامل آنان نیز می شود به خصوص که بیشتر انبیاء و اوصیا و همه ائمّه اطهار علیهم السلام با شهادت از دنیا رفته اند و آن چه که مورد انکار وهّابیون است که توسل به ائمّه از باب این که آنان حیات برزخی ندارند را جواب گو است - سردبیر
5) سبحانی، اصالت روح از نظر قرآن، ص 52.
يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ فِي الآخِرَةِ... (1) خدا مردم با ایمان را به خاطر گفتار استوار و باور عمیق شان، در زندگی این جهان و سرای آخرت بر ایمانشان پایدار می سازد.
علّامه طبرسی منظور از «گفتار استوار» اصل ایمان می داند که به وسیله دلیل ها و برهان های محکم به اثبات رسیده و پایدار گردیده است. (2)
ایشان در ادامه چنین می گویند: «بیشتر مفسّران از جمله «ابن عباس» و «ابن مسعود» آورده اند که این آیه در مورد پرسش در عالم قبر فرود آمده و منظور از آخرت (3)عالم قبر است.» (4)
پس مفهوم آیه، چنین می شود: «خدا ایمان آورندگان را در هنگام سؤال قبر بر گفتار ثابت ایمان استوار می دارد».
استاد طباطبایی این روایات را چنین تبیین می کند:
«ظاهر روایات همین است که مراد از آخرت، قبر و عالم مرگ می باشد، ولی از این نظر که تمامی آن چه که در عالم هستی است - چه آن ها که زوال پذیرند و چه غیر آن ها - ثبوتشان بواسطه خدای سبحان است و دیگر فرقی میان برزخ و قیامت نیست». و در آخر، نظر خود را در مورد این روایات، چنین بیان می کند: «بهتر» این است که روایات مذکور را از باب تطبیق گرفته و بگوییم: روایات یکی از مصادیق تثبیت را بیان می کند.» (5)
علمای عامّه هم در کتب تفسیر و حدیثی خود در مورد تفسیر این آیه چنین گفته اند: آیه يُثَبِّتُ الله الَّذينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابت در مورد سؤال قبر نازل شده است.
و در مورد قول ثابت در دنیا و آخرت چنین گفته اند: «مراد از قول ثابت در حیات دنیوی، کلمه توحید می باشد و مراد از قول ثابت در آخرت، ثبات قدم هنگام سؤال قبر می باشد».(6)
سیوطی این آیه را در مورد قبر می داند که اگر در دنیا، دنبال عمل صالح بوده، اثر آن را می بیند و اگر از خطاکاران بوده، آن هم اثر عمل خویش را می بیند و در ادامه به حدیثی اشاره می کند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در تشییع مردی از انصار شرکت نمودند سپس نشستند و دو بار یا سه بار فرمودند: از عذاب قبر به خدا، پناه ببرید. (1)
در صحیح بخاری و مسلم روایتی از براء بن عازب در مورد این آیه آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: این آیه در مورد عذاب قبر نازل شده است در این موقع به میّت گفته می شود: پروردگار تو کیست؟ و او می گوید: پروردگارم، الله و پیامبرم، محمّد صلی الله علیه و آله می باشد. در این هنگام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند: «این است منظور يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ فِي الآخِرَةِ... (2)
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ (3) آتشی که هر صبح و شام بر آن عرضه می شوند تا قیامت به پا شود و چون به پا شد گفته می شود: ای آل فرعون، داخل شدیدترین عذاب شوید.
این آیه شریفه، یکی از آیات اثبات کننده عالم برزخ می باشد چون پیش از قیامت هر صبح و شب، آتش بر آن ها نشان داده می شود و این مطلب به خوبی مسأله حیات برزخی را روشن می کند (4)- ابن کثیر - از علمای عامّه این آیه را اصل بزرگی بر اثبات عذاب برزخ در قبور می داند و استدلال خود را چنین بیان می کند: «ارواح ایشان هم صبحگاه و هم شامگاه تا قیامت بر آتش عرضه می کنند و وقتی روز قیامت فرا رسد، ارواح و اجساد ایشان در آتش جهنم قرار می گیرد و عذاب می شود» (5)
ابن تیمیه یکی از استدلال های علما بر عذاب برزخ همین آیه شریفه می داند و آیه را برای فرعون و قومش (6)می داند که به آنان عذاب سختی در برزخ رسید. (7)
توجّه به صدر و ذیل آیه مشخص می کند که عذابی که در صبح و شام برای فرعون عرضه می شود مربوط به عالم برزخ است نه قیامت زیرا بعد از طرح عذاب شامگاه و صبحگاه برای آل فرعون خداوند می فرماید: وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ... آنان به عذاب شدیدتری وارد می شوند.
1) سیوطی، در المنثور، ج 4، ص79.
2) ابن حجر، فتح الباری، ج 8، ص 378 (4699)؛ صحیح مسلم (شرح نوری)، ج17، ص 326 (2871)، کتاب الجنة و صفة نعيمها و اهلها باب اثبات عذاب القبر.
3) غافر، 46.
4) نشان می دهد که در حیات برزخی منحصر در وقت سوال نکیر و منکر نیست- سردبیر
5) تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 81.
6) گرچه آیه درباره ی آل فرعون است ولی بر اساس اجماع بر عدم فرق، شامل همه ی گنهکاران می شود زیرا کسانی که حیات برزخی را قبول ندارند برای همه قبول ندارند و اگر قبول دارند برای همه قبول دارند - سردبیر
7) ابن تیمیه، تفسیر کامل، ج 6، ص 95.
شريفه وَ إِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا عَذَابًا دُونَ ذَلِكَ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ (1)
تو به درستی برای کسانی که ظلم کردند، عذابی جلوتر از عذاب قیامت هست و لیکن بیشترشان نمی دانند.
برخی مراد از «عذاباً دون ذلک» را قبر دانسته اند و برخی آن را عذاب روز بدر گفته اند. (2)
بعضی از مفسرین عامّه هم برای این واژه «عَذَابا دُونَ ذَلِک» چند احتمال ذکر کرده اند:
1- عذاب قبر 2- مواخذه در دنیا به علت حضور در جنگ بدر. 3- قحطی.
به عنوان مثال بیضاوی در ذیل واژه «عَذَابا دُونَ ذَلک» چنین می گوید: «و هو عذاب القبر و المؤاخذه فى الدنيا كقتلهم ببدر و القحط سبع سنين و لكنّ اكثرهم لا يعلمون ذلك» (3)پس او یکی از معانی احتمالی « عَذَابًا دُونَ ذَلک» را عذاب قبر می داند.
آن چه از اقوال فوق الذکر بدست می آید این است که بگوییم منظور از عذاب دیگر عذاب قبر می باشد، چون با ذیل آیه سازگاری دارد و علمای اهل تسنن هم این قول را جزء احتمالات خویش ذکر نموده اند و آن را رد نکرده اند و بعضی دیگر از علمای اهل تسنن مراد از «عَذَابا دُونَ ذَلک» عذاب قبر می دانند به عنوان مثال سیوطی با نقل روایتی از ابن جریر و ابن منذر از ابن عباس، مراد از عذاب دیگر را عذاب قبر می داند. (4)
فخر رازی از مفسرین بزرگ اهل تسنن در تفسیرش، مراد از «عَذَابا دُونَ ذَلک» را چنین بیان می کنند:
«دون يوم القيامه و هو القتل ببدر والقحط سبع سنين و عذاب القبر» (5)
مراد، عذاب غیر قیامت که گشته شدن در بدر و قحطی هفت سال و عذاب قبر می باشد. پس از نظر ایشان هم، آیه شریفه اشاره به مسئله عذاب قبر( حیات برزخی) دارد.
ثعلبی هم در ذیل این واژه، مراد از «عذابا دون ذلک» را با تمسک به روایت براء بن عازب، عذاب قبر می داند. (6)
فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثمِينَ * فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا قَوْم لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رسَالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لَكِن لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ (1) پس زلزله ای بر آنان آغاز گردید تا آن که همه در خانه های خود از پای درآمدند و صالح از آنان روی گردانید و گفت: ای قوم من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ نمودم و لکن شما ناصحان را دوست نمی دارید.
این آیه های شریفه از آیاتی می باشد که برای اثبات حیات برزخی به آن استدلال نموده اند. علّامه طبرسی، دلالت آیه را بر وجود عالم برزخ می داند چون وقتی حضرت صالح علیه السلام عذاب الهی را مشاهده نمود و دید آن ها بر روی زمین افتادند، آن ها را نصیحت نمود. (2)
صاحب تفسیر روح البیان نیز، سخنان حضرت صالح علیه السلام را بعد از مشاهده عذاب الهی دلیل بر حیات برزخی می داند؛ زیرا حضرت بعد از مشاهده عذاب الهی بر حال آنان محزون گشت و فرمود: «من پیغام پروردگار را که مأمور به ادای آن بودم، به شما رساندم». (3)
آلوسی از مفسرین بزرگ عامّه نیز، سخنان حضرت صالح علیه السلام را بعد از مرگ آنان می داند و سخن گفتن ایشان را شبیه سخنان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می داند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بعد از جنگ بدر، نام بعضی از آنان را برد و خطاب به آنان، فرمود: «آیا آن چه که ما وعده داده بودیم، حق یافتید؟ و در ادامه قول دیگری را نقل می کند که ممکن است سخنان حضرت صالح صلی الله علیه و آله از باب حزن و اندوه باشد ولی در پایان، قول اول را تأیید می کند». (4)
احمد بن عبدالرحمن القاسم - از علمای وهّابیت - دلیل ایستادن و سخن گفتن حضرت صالح علیه السلام با قومش را، توبیخ آنان می داند. چون آن ها از دستورات ایشان سرپیچی کرده بودند لذا به دستور خداوند متعال به هلاکت رسیده بودند و بعد ادامه می دهد آنان دارای حیات برزخی می باشند چون سخنان حضرت صالح علیه السلام را شنیدند ولی نمی توانستند جواب دهند همان طور که در جنگ بدر ابوجهل و اتباعش سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را شنیدند ولی نمی توانستند جواب دهند.
محمد جمال الدین قاسمی، برای سخن گفتن حضرت صالح صلی الله علیه و آله با قومش سه وجه آورده است: وجه اول این است که حضرت صالح علیه السلام بعد از این که آنان به هلاکت رسیدند بر حال آن ها اندوهگین شدند و فرمودند: همانا پیام و رسالت پروردگارم را به شما رساندم ولی شما نصیحت کنندگان را دوست نمی دارید».
وجه دوم: آن ها را مانند کشتگان بدر مورد خطاب قرار داد نه از روی حزن بلکه نشان دادن نصرت الهی و توبیخ آنان و آن ها می شنیدند ولی نمی توانستند جواب دهند.
وجه سوم: سخن گفتن حضرت صالح علیه السلام موقعی بود که آنان در شرف هلاک شدن بودند و هنوز عذاب خداوند نازل نشده بود.
آن چه از آیات قرآن کریم و روایات معتبر (شیعه و اهل تسنن) و آرا علما فریقین بدست آمده این است که مسأله حیات برزخی یک مسأله اتفاقی می باشد که همه بر ثبوت و وقوع آن اعتقاد جازم دارند و تنها بین علمای وهّابیت با علمای اسلام تفاوت هایی وجود دارد و به خاطر اهمیّت مسأله ما در این جا به تبیین آن می پردازیم:
آن چه مورد اتفاق علمای اسلام و وهّابیت است مسئله سؤال در قبر و رسیدن نعمت یا عذاب به میّت می باشد که با همدیگر در این موضوع اتفاق نظر دارند که ما در این جا به ذکر بعضی اقوال بزرگان وهابیت می پردازیم:
ابن تیمیه در این باره قایل است «بنده باید به آن چه که پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد امور غیبی بعد مرگ مانند سؤال در قبر و نعمت و عذاب آن فرموده، ایمان داشته باشد چون همه این امور از اخبار و احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله بدست آمده و اهل تسنن و جماعت به همه آن ها ایمان دارند».
در ادامه او این حدیث معروف پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد قبر نقل می کند:
«القبر امّا روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النار»
قبر یا باغی از باغ های بهشت و یا گودالی از گودال های جهنم می باشد. (1)
1) محمد خليل هراس، شرح العقيده الواسطیه ابن تیمیه، ص67.
الجنيدی که استاد و رئیس مرکز دراسات اسلامی سعودی می باشد نظریات اعتقادى الامام البغوى را جمع آوری نموده است و در انتها نظر خود را در آن موضوع بیان نموده است.
الامام البغوی دارای شخصیت والایی در میان اهل حدیث می باشد بطوری که به او القاب شیخ الاسلام و محیی السنة و ظهیرالدین داده شده است. ابن کثیر در مورد او چنین می گوید: «و كان دينا ورعا زاهدا عابدا صالحا». (1)
الجنیدی در مورد قبر چنین می گوید:
«القبر اول منازل الاخرة و هو امّا روضة من رياض الجنة و امّا حفرة من حفر النّار كما صحّ بذلك الخبر عن رسول الله صلی الله علیه و آله و فيه يسأل العبد عن ربّه و نبيه و دينه».
قبر اولین منزل از منازل آخرت می باشد و آن یا باغی از باغ های بهشت و یا گودالی از گودال های جهنّم می باشد و در این باره روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده است و در قبر از پروردگار و پیامبر و دینش سؤال می کنند.
در ادامه روایت انس بن مالک از پیامبر صلی الله علیه و آله را نقل می کند که فرمود:
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا وُضِعَ فِي قَبْرِهِ وَ تَوَلَّى عَنْهُ أَصْحَابُهُ إِنَّهُ لَيَسْمَعُ قَرْعَ نِعَالِهِمْ، أَتَاهُ مَلَكَنِ فَيُقْعِدَانِهِ فَيَقُولَانِ: مَا كُنتَ تَقُولُ فِي هَذَا الرَّجُلِ لِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَالْمُؤْمِنُ يَقُولُ: أَشْهَدُ أَنَّهُ عَبْدُ اللَّهِ وَرَسُولُهُ. فَيُقَالُ لَهُ: اَنْظُرْ إِلَى مَقْعَدِكَ مِنَ النَّارِ، قَدْ أَبْدَلَكَ اللَّهُ بِهِ مَقْعَدًا مِنَ الْجَنَّةِ لِيَرَاهُمَا جَمِيعًا. هنگامی که بنده در قبر قرار داده شد و یارانش از او روی گرداندند در حالی که او صدای پای تشییع کنندگان را می شنود و در این هنگام دو ملک می آید و از او در مورد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله سؤال می کنند پس کسی که مؤمن (صادق) باشد می گوید: گواهی می دهم که او بنده و رسول خداوند می باشد و وقتی فرشتگان این جواب را از او می شنوند به او می گویند: (در صورت عدم ایمان) جایگاه تو در دوزخ بود و بنگر (چه جایگاه بدی است) ولی حالا به جای آن در بهشت به تو جای داده شده است و آن را تماشا کن (یعنی هر دو جایگاه - دوزخ و بهشت - به او نشان داده می شود) چنان که هر دو را مشاهده می کند. (2)
در ادامه روایتی دیگر را بیان می کند که مضمون آن چنین است:
«پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وارد مکانی که متعلق به بنی النّجار بود شدند و صدایی از قبری شنیدند و پرسیدند: صاحب این قبر چه زمانی دفن شده است؟ گفتند: در زمان جاهلیّت، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در این هنگام فرمودند: اگر بدن این شخص دفن نشده بود، شما را دعوت می کردم تا عذاب قبر را بشنوید و در ادامه می گوید: سند این حدیث صحیح است که مسلم در صحیحش اخراج نموده است». (1)
الجنيدى بعد نقل مطالب البغوى نظر خود را بیان می کند:
«آن چه امام البغوی در مورد ایمان به عذاب قبر و نعمت های آن سؤال عبد مطرح کرد، قول اهل تسنن و جماعت می باشد» (2)
«علمای وهّابیت بر این عقیده اند که روح هنگام مرگ از انسان جدا می گردد و هنگام سؤال نکیر و منکر به بدن باز می گردد سپس اگر از اهل ایمان و عمل صالح باشد، روحش به ملکوت می رود و اگر از اهل معصیت و عناد باشدّ روحش به دوزخ انتقال داده می شود». (3)آنان حیات انسان در برزخ را فقط منحصر در وقت سؤال ملکین می کنند و به خاطر چنین عقیده ای،توسل شفاعت و... را از مصادیق شرک می دانند و بعد سؤال ملکین، هیچ نوع از آثار حیات برای احدی، باقی نمی ماند و آن را منکر می شوند.
در قبال این نظر، علمای اسلام این نظر را قبول ندارند، آن ها بر این عقیده اند که انسان پس از مرگ حیات دارد و لازم نیست به روح به بدن مادی بازگردد بلکه روح انسان در عالم قبر به گونه ای تعلق دارد که عذاب و ثواب، سؤال نکیر و منکر و سایر امور مربوط به آن در قبر و بدن مادی را می بیند. به گونه ای که روح، عذاب را در قالب بدن مادّی مشاهده می کند بدون آن که روح بازگشت کند.
لذا نظر علمای وهّابیت مخالف صریح آیات شریفه قرآن و روایات می باشد به عنوان مثال خداوند می فرماید: «گمان نکنید کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه زنده اند و نزد خدا روزی دارند: (4)
و هم چنین خداوند می فرماید: «آتش بر آنان صبح و شام عرضه می شود». (5)این آیات شریفه قرآن دلالت می کند که انسان پس از مرگ زنده است و دارای حیات می باشد.
هم چنین روایات فراوانی وجود دارد که این موضوع را ثابت می کند و به خاطر حیات آنان است که دیگران برای آنان طلب بخشش و غفران کرده و صدقه داده و به زیارت قبورشان می روند و اگر آن ها مرده بودند تمامی این امور که در روایات وارد شده است، بیهوده و عبث محسوب می شد. پس اتفاق بر این موضوع و همگانی بودن این صدقه، دعا و زیارات دليل است که فطرت اصیل و سلیم بشر گواه بر این است که انسان چیزی غیر از این بدن بوده و این جسم است که مرگ بر او عارض می گردد.
ولی وهّابیت نظری مخالف با این مسأله دارند مثلاً ابن تیمیه در این باره چنین می گوید: برای ما روا نیست که از پیامبران و شایستگان الهی بعد از مرگشان چیزی را بخواهیم هر چند در قبرهایشان زنده باشند و اگر مقدّر شده باشد که آنان برای زنده ها دعا کنند، باز برای کسی جایز نیست از آنان این دعا را بخواهند؛ چون هیچ کس از سلف چنین کاری نکرده است و این کار کم کم بهانه و دستاویزی برای شرک و پرستش آنان می شود. (1)
و بن باز مفتی اعظم وهّابی در این باره چنین گفت: «سزاوار است دانسته شود آن چه بر هر مؤمن و مؤمن های واجب است عبارت است از این که آن چه خداوند متعال در کتابش و لسان رسولش در مورد آخرت، حساب، بهشت، جهنّم و امور غیبه ای که در قرآن آمده، باید ایمان داشته باشد و آن ها را تصدیق کند و این که بنده در قبر عذاب یا نعمت می بیند و در آن جا روحش به سوی او بر می گردد و همه این ها از جمله مواردی است که نصوص وارده بر آن دلالت دارد و ما باید قبول کنیم». ادامه او در مورد چگونگی حیات برزخی و نحوه آن چنین می گوید:
«و حياة الميّت في قبره غير حياة دنيويه بل هي حياة خاصة برزخيه ليست من جنس حياته في الدنيا التي يحتاج فيها الى الطعام والشراب بل هي حياة خاصة يعقل معها السؤال و الجواب ثم ترجع روحه بعد ذلك الى عليين ان كان من اهل الايمان و ان كان من اهل النار الى النار.» (2)
«حیات میت در قبر مانند حیات دنیوی آن نمی باشد بلکه آن یک حیات خاص برزخی می باشد که مانند حیات آن شخص در دنیا نمی باشد که احتیاج به غذا و نوشیدنی داشته باشد بلکه آن یک نوع حیات خاص همراه با سؤال و جواب می باشد که روحش بعد از آن سؤال و جواب، در صورت داشتن ایمان به علیّین می رود و اگر از اهل جهنّم باشد، روحش به جهنّم می رود».
بن باز مفتی وهّابی در این باره چنین می گوید:
«به ضرورت دین و ادلّه شرعی دانسته شده که رسول خدا در هر مکانی موجود نیست و فقط جسم او در قبرش در مدینه منوره است ولی روحش در جایگاه اعلی در بهشت است». وی در ادامه می گوید:
«کثیری از اهل تسنن قایل به حیات برزخی در قبر برای امواتند ولی این بدان معنا نیست که علم غیب می داند یا از امور اهل دنیا اطلاع دارند بلکه این امور با مرگ از آن ها منقطع گردیده است». (1)
وی در جای دیگر می گوید:
«... و امّا این که پیامبر می بیند کسی را که بر او سلام می کند این مطلب اصل و مدرکی ندارد و در آیات و احادیث شاهدی بر آن موجود نیست همان گونه که پیامبر از احوال اهل دنیا و آن چه در آن حادث می شود اطلاعی ندارد زیرا میّت ارتباطش با دنیا قطع می گردد».
و هم چنین ناصرالدین البانی محدث وهابی در مقدمه کتاب «الآیات البيّنات في عدم سماع الاصوات» می گوید:
«وی می گوید:... بعد از آن که اهمیت موضوع بحث و احتیاج مردم به اطلاع از آن برای تعدادی از اهل فضل و علم روشن شد خصوصا کسانی که همیشه در باتلاق های جاهلیت زندگی می کنند: اهمیت بحث در مباحثی از قبیل: استعانت از ارواح انبیاء و صالحین و غیر این ها به توهم این که آنان صدایشان را می شنوند... روشن می شود» (2)
پس آن چه از سخنان فوق الذکر بدست آمد این است که آنان (علمای وهّابیت) حیات برزخی را مانند علمای اسلام (اعم از شیعه و اهل تسنن) قبول ندارند و نظری متفاوت با آنان ارائه می دهند که این صحبت و نظر با تمام ادلّه که شامل آیات قرآن و روایات و حتی نظرات علمای اهل تسنن متعارض می باشد و برای آن نمی توان هیچ مستند قطعی پیدا کرد که در فصل های قبل به آن اشاره شده است.
علمای وهّابیت مانند بن باز قائل اند رسول خدا صلی الله علیه و آله در هر مکانی موجود نیست و فقط جسم او در قبرش در مدینه منوره می باشد و روحش در بهشت است و آنان از اهل دنیا اطلاعی ندارند و همه این امور قطع می شود و آنان بدین سبب می خواهند مسایل مهم و قطعی علمای اسلام را مانند شفاعت و توسّل و.... را زیر سؤال ببرند چون وقتی آنان دارای حیات برزخی نباشند. همه این مسائل لغو و بیهوده می گردد.
در کنار آیات قرآن (که تفاسیر آن ذکر شد) و روایات فراوانی در مجامع حدیثی وجود دارد که نظر آن ها را رد می کند مانند سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله با کشتگان بدر که در صحیح بخاری و مسلم بیان شده است. که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بعد از جنگ با کشتگان مشرکین چنین سخن گفتند: آن چه پروردگار من، به من وعده داده بود به حقیقت پیوست آیا شما نیز آن چه را وعده شده بودید، درست و پا بر جا یافتید».
کسانی که در اطراف پیامبر بودند پرسیدند: «یا رسول الله صلی الله علیه و آله مگر آنان سخن شما را می شنوند و درک می کنند؟ فرمودند: آری و اگر اجازه می یافتند پاسخ می دادند». (1)
آیا ممکن است پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله با جسدهای بی روح که نه می شنوند و نه درک می کنند سخن بگوید؟
حتّی در فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله تصریح شده است که آنان می شنوند و درک می کنند و این حدیث یک نمونه از احادیثی بود که بحث حیات برزخی را اثبات می کند.
سخنان مطرح شده توسط مفتی های وهّابی حتی با بزرگان خودشان هم ناسازگاری دارد، برای نمونه در این جا ما سخن ابن تیمیه را ذکر می کنیم:
ابن تیمیه بعد از ذکر روایاتی که بیان می کند که ارواح صدای احیاء را می شنوند می گوید:
«این روایات بیان می کند که میت فی الجمله صدای زنده ها را می شنود امّا واجب نیست که این شنیدن دایمی باشد بلکه گاهی می شنود و گاهی نمی شنود همان طور که برای زنده ها هم همین طور است پس گاهی صدای کسی که او را می زند، می شنود و گاهی هم نمی شنود به خاطر چیزی که عارض شده است». (2)
این سخن ابن تیمیه هم سخنان آنان را رد می کند چون آنان به طور کلّی سخن گفتن با اموات را رد می کردند و قایل بودند با مرگ، همه امور از آنان قطع می گردد در حالی که ابن تیمیه، اموات را به طور کلی بدون روح که نه می شنود و نه درک دارد فرض نمی کند بلکه آنان را مانند انسان های زنده فرض می کند که گاهی می شنوند و گاهی نمی شنوند.
در این جا سخن ابن قیم را از آن جهت که مورد تأیید وهّابیت است ذکر می کنیم: ایشان سخن پیشینیان را بیان می کند که آنان اتفاق نظر دارند که روح پس از مرگ سخن دیگران را می شنود و پاسخ سلام آن ها را می دهد و لذّت نعمت و درد عذاب را می چشد. در ادامه او این حدیث معروف پیامبر صلی الله علیه و آله را ذکر می کند که فرمودند:
«هیچ مسلمانی نیست که بر قبر برادر مؤمنش که در دنیا او را شناخته گذر کند و بر او سلام و درود فرستد مگر این که خداوند متعال روح متوفی را بر می گرداند تا پاسخ سلام او را بدهد». ادامه ایشان ارواح را به دو دسته تقسیم می کند:
«ارواح یا در عذاب و یا در نعمت اند، ارواحی که گرفتار عذاب و سختی هستند از زیارت و ملاقات یکدیگر محروم اند ولی ارواحی که غرق در نعمت الهی می باشند با یکدیگر ملاقات دارند و به زیارت یکدیگر می روند و در مواردی به مذاکره و یادآوری مسایلی می پردازند». (1)
ابن حجر آل بوطامی هم در مورد حیات برزخی می گوید:
«از آن چه که ایمان به آن واجب است، سؤال کردن دو ملک (منکر و نکیر) از میّت بعد از دفن است».
در عدّه ای از روایات که مجموع آن ها به حدّ تواتر معنوی می رسد این مطلب وارد شده است از جمله این روایات، روایتی است که در صحیحین نقل شده از انس بن مالک از پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمودند:
«بنده هنگامی که در قبر نهاده شد و یارانش از او روی گرداندند تا جایی که صدای پایشان را می شنود دو ملک می آیند و...» عبارات ایشان صریح در ثبوت موضوع حیات برزخی دارد بطوری که اموات، صدای پای احیاء را می شنوند و صحّت این روایت هم پذیرفته شده است.
1) ابن قیم، روح، ص15 - 16.
آن چه که از آیات و روایات معتبر بدست آمد این بود که اموات در قبورشان زنده اند و دارای حیات برزخی می باشند و اگر بخواهیم مثل نظر وهّابیت این حیات را منحصر به وقت سؤال ملکین بدانیم با دو مشکل عمده روبرو می شویم:
1- با ادلّه متقن و صریح آیات و روایات معتبر (که شرح آن گذشت) مخالفت نموده ایم.
2- طبق نظر وهّابیت، روح موقع سؤال به بدن میّت بر می گردد و اگر میّت دارای ایمان و عمل صالح بوده، روحش به بهشت می رود و اگر انسان فاسق و فاجر بوده، روحش را به دوزخ منتقل می کنند در این هنگام این اشکال مطرح می گردد که با این فرض، قیامت آن شخص بر پا شده و در این صورت بحث احیاء مجدد و نشور انسان ها لغو می گردد که این مطلب، مخالف آیات قرآن و روایات معتبر فریقین می باشد.
لذا آن چه مسلم می باشد و مورد تأیید آیات و روایات فریقین می باشد اینست که انسان ها بعد از مرگ، دارای حیات برزخی بوده اند و آن چه علمای وهّابیت به آن ملزم می باشند دارای پایه و اساس نمی باشد.
اعتقاد همه مسلمین درباره ی عالم برزخ این است که در میان این جهان و سرای آخرت، کمتر جهان سومی به نام «برزخ» وجود دارد که ارواح تمام انسان ها پس از مرگ تا روز قیامت در آن قرار می گیرند البته از جزئیات آن جهان، آگاهی زیادی نداریم، فقط این قدر می دانیم که ارواح نیکان و صالحان مانند شهداء متنعم به نعمت های فراوانی هستند و نیز ارواح ظالمان و طاغوت ها و حامیان آن ها در آن جهان معذّبند.
با استناد به آیات شریفه قرآن کریم و روایات، می توان اثبات کرد که بین حیات انسان در عالم برزخ با حیات مادی و انسان های زنده، ارتباط برقرار است به این معنا هنگامی که انسان ها در عالم مادی آنان را صدا می زنند می شنوند و هنگامی که از آنان سؤال و درخواست می کنند به اذن خداوند متعال، جواب می دهند.
و از آن جهت که حقیقت انسان، روح او می باشد، این مسأله را در ابعاد مختلف از دیدگاه علمای وهّابیت مورد بررسی قرار داده و اثبات کرده ایم که حقیقت انسان، روح او می باشد که با مرگ انسان، زایل نمی شود و از بین نمی رود.
جهت آشنایی با نظریات و عقاید علمای وهّابیت، موضوع حیات برزخی را از دیدگاه آن ها با توجّه به آیات قرآن و روایات مورد قبول آن ها، مورد بررسی قرار داده و به این نتیجه رسیدیم که آنان مانند فرق و مذاهب دیگر، مسأله حیات برزخی را قبول دارند و آن را جزء اصول مسلم اسلام می دانند و به آن اعتقاد جازم دارند، ولی با این تفاوت که این حیات را منحصر به وقت سؤال ملکین می دانند.
در ادامه، سخن آنان را نقد نموده نشان داده ایم که داشتن حیات برزخی فقط منحصر به وقت سؤال نمی باشد بلکه انسان در طول حیات برزخی خویش، دارای حیات می باشد و به خاطر این تفکّر است که مسلمین به آنان توسل جسته و به زیارت قبورشان می روند.
1- مؤمنون، 100 .
2- آل عمران، 169.
3- مؤمن، 46.
4- صحیح بخاری، ج 3، ص99.
5- ابن منظور، لسان العرب، ج 14، ص 211
6- قیومی، قاموس اللغة، ج 2، ص 220.
7- جوهرى، الصحاح، ج 1، ص419.
8- مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج 5، ص 443.
9- سيوطى، الدر المنثور، ج 5، ص 15.
10- مؤمنون، 100.
11- تفسير فخررازی، ج 23، ص 121 و هم چنین بنگرید معالم التنزيل نجوى، ج 5، ص428.
12- تفسیر قاسمی، ج 7، ص316.
13- غافر 11.
14- تفسیر نسفی، ج 4، ص 72، تفسیر کشّاف زمخشری، ج 4، ص150.
15- آلوسی، روح المعانی، ج 24، ص 85، تفسیر بیضاوی، ج 5، ص36.
16- ابن تیمیه، تفسیر کامل، ج 6، ص 89
17- تفسیر قاسمی، ج 8، ص191.
18- بقره، 28.
19- حقی برسوی، روح البیان، ج 1، ص 71.
20- تفسیر قاسمی، ج 1، ص 310 ، فتح القدیر شوکانی، ج 1، ص92.
21- محمد بن صالح العثيمين، تفسیر سوره بقره، ص 146.
22- ابن رجب حنبلی، روائع التفسير، ج 2، ص 101.
23- بقره، 154.
24- علّامه طبرسی، مجمع البیان، ج 1، ص185.
25- زمخشری، کشّاف، ج1، ص205، تفسیر نسفی، ج 1، ص119.
26- تفسیر طبری، ج 2، ص 698.
27- سبحانی، اصالت روح از نظر قرآن، ص 52.
28- ابراهیم، 27.
29- طبرسی، مجمع البیان، ج 7، ص58.
30- همان، 65.
31- طباطبائی، المیزان، ج 12، ص 54.
32- تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 123 - 124، تفسیر بیضاوی حاشیه کازرونی، ج 3، ص 160.
33- سیوطی، در المنثور، ج 4، ص79.
34- ابن حجر، فتح الباری، ج 8، ص 378 (4699)؛ صحیح مسلم (شرح نوری)، ج17، ص 326 (2871)، کتاب الجنة و صفة نعيمها و اهلها باب اثبات عذاب القبر.
35- غافر، 46.
36- تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 81.
37- ابن تیمیه، تفسیر کامل، ج 6، ص 95.
38- طور، 47.
39- تفسیر کشّاف زمخشری، ج 4، ص 26؛ تفسیر بیضاوی، ج 5، ص101
40- بیضاوی، انوار التنزیل و اسرار التأويل، ج 4، ص234.
41- سیوطی، درّ المنثور، ج 6، ص 120.
42- زمخشری، کشّاف، ج 4، ص 465.
43- ثعلبی، الكشف و البیان عن تفسير القرآن، ج 9، ص 132.
44- اعراف، 79 و 78.
45- علّامه طبرسی، جوامع الجامع، ج 1، ص 499.
46- حقی بروسوی، روح البیان، ج 3، ص 159.
47- آلوسی، روح المعانی، ج 4، ص 404
48- محمد خليل هراس، شرح العقيده الواسطیه ابن تیمیه، ص67.
49- ابن كثير، بداية والنهاية، ج 12، ص 206.
50- صحیح بخاری، کتاب الخبائز باب 86، ج 3، ص 232 و صحیح مسلم، باب 17، ج 4، ص 2200.
51- صحيح مسلم، کتاب الجنة، باب 17، ج 4، ص 2200.
52- عبدالله شاکر محمد جنیدی، دراسات منهجية في العقيدة الاسلامية.
53- ابن تیمیه، تفسیر کامل، ج 6، ص 86
54- آل عمران، 169.
55- غافر، 46.
56- ابن تیمیه، مجموعه الرسائل و المسائل، ج 1، ص 55.
57- عبدالعزیز بن باز، من فتاوی و رسائل، ص193.
58- بن باز- مجموع فتاوی، ج 1، ص 408.
59- الباني، مقدمة الآيات و البينات في عدم سماع الاموات، نعمان ،آلوسی، ص 5.
60- صحیح بخاری، ج 5، ص 97 و صحیح مسلم، ج 4، کتاب حجت، ص 77.
61- ابن تیمیه، مجموع فتاوی، 5، ص 364.
62- ابن قیم، روح، ص15 - 16.
بعلاوه قرآن کریم.
ابن تیمیه، تقی الدین احمد بن عبدالحلیم، تفسير كامل، دار الفكر، الطبقة الاولی، 1423 ه، 2002 م.
ابن کثیر، اسماعیل، تفسیر القرآن الكريم، در الحديث، الطبعة الاولى، قاهره، 1408ق، 1988م.
آلوسی، سید محمود، تاریخ نجد، دارالکتب الاسلامیه، بیروت، بی تا.
آلوسی، سید محمود، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، دار الكتب العلميه، الطبعه الاولی، بیروت، 1415 ق.
آلوسی، نعمان الايات البينات فى عدم السماع، تحقیق البانی، مکتب اسلامی، الطبعة الرابعه، بیروت، 1415م.
ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، دار صادر، الطبعة الثالثه، بیروت، 1414 ق.
ابن قيم الجوزيه، الروح، مكتبة الصفا، چاپ اول، قاهره، 2002 م.
ابن قيم الجوزيه، الجامع التفسير، جمع يسرى سيد محمد، دار ابن جوزی، ریاض، 1414 ه، 1993 م.
ابی العز الحنفی، صدر الدین علی بن علی محمد، شرح الطحاوية في العقيده، تحقیق احمدمحمد شاکر، نشر دار الفکر، بیروت، 1408 ق.
ابوزهره، محمد، تاریخ المذاهب الاسلامیه، دارالفكر العربي، بيروت.
ابن جزی، ابی عبدالله، مصطفى بن العدوى، التسهيل لعلوم التنزيل، مكتبة مكة، طنطا، الطبعة الاولی ریاض، 1416ق.
ابن تیمیه، تقی الدین احمد بن عبد الحليم، منهاج السنة في النقض كلام الشيعة والقدرية، تحقیق دکتر محمد رشاد سالم، طبعة الاولى، 1986 م.
ابن تیمیه، تقی الدین احمد بن عبد الحليم، مجموعه فتاوی، دار الکتب العلمیه، بیروت، بی تا.
ابن كثير اسماعيل، البداية و النهاية، مكتبة النصر الحديثه، طبعة الاولى، ریاض، 1986م.
ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب، دار الاضواء، بیروت، 1405 ق.
آل بوطامی، احمد بن حجر، عقايد السلفيه بادلتها النقليه و العقليه، دار الكتب العقرطیه، طبعه اولی، 1415ق.
ابن عثیمین، شیخ محمد صالح، مجموع فتاوی العقیده، جمع فهد سلیمان، دار وطن.
ابن تیمیه، تقی الدین احمد بن عبدالحليم، مجموعة الرسائل الكبرى، مكتبة محمد على صبيح و اولاده، مصر، 1385ق.
ابن فارس، ابی الحسین احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة، تحقیق عبدالسلام هارون، دار الجليل.
ابن قيم، الضوء المنير على التفسير، مكتبة دار الاسلام، رياض.
ابن سعد، محمد بن منيع، طبقات الکبری، دار صادر، بیروت.
ابن تیمیه، تقی الدین احمد بن عبدالحليم، زيارة القبور والاستنجاد بالمقبور.
ابن تیمیه، تقی الدین احمد بن عبدالحلیم، رساله عقل و روح (مجموعه رسائل منیریه)
ابن قيم الجوزيه، الروح، مكتبة الصفا، قاهره، الطبقة الاولى، 1422 ق.
ابن حنبل، احمد، المسند، تعلیق: صدقی محمد جمیل عطا، الطبعة الثانیه، بی تا، دار الفکر، 1414ق.
امین، سید محمد، کشف الارتیاب، دار الكتب الاسلاميه، الطبعة الثانيه، قم، 1482ه.ق.
ابن حزم اندلسی، ابی محمد علی بن احمد، دار الكتب العلمیه، بیروت، 1420 ه.
آشتیانی، جلال الدین، شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحکم، چاپ پنجم دفتر تبلیغات اسلامی قم.
بیضاوی، ناصر الدین، انوار التنزیل و اسرار التأويل، حاشیه کازرونی، دار صادر، بیروت.
البغوى، ابو محمّد الحسين بن سعود الفراء، معالم التنزيل، دار المعرفة، بيروت، 1406 ه.
البرقی، احمد بن محمّد بن خالد، المحاسن، دار الكتب الاسلاميه، 1370 ش.
بن باز، عبدالعزيز بن عبدالله، من فتاوى والرسائل، جمع و تحقیق عبدالرحمن عبدالسلام یعقوب، دار اندلس، قاهره، 1988م.
بن باز، عبدالعزیز بن عبدالله، ادارة العامة للطبع و الترجمه، الطبعة الثانيه، ریاض، 1411ق.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، دار الفكر للطباعة والنشر و التوزيع، 1401 ق.
جزایری، ابوبکر جابر، ايسر التفاسير العلى الكبير، مكتبة العلوم و الحكم، الطبعة الثالثه، مدینه منوره، 1418 ق.
جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن کریم، مؤسسه اسراء، قم، 1380ش.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، دار العلم للملايين، الطبعة الثالثه، بیروت، 1404ق.
جهضمي، فضل الصلاة على النبي، تحقيق ناصر الدین البانی، مکتب اسلامی، بیروت، 1379 ق.
جنیدی، شاکر محمّد، در اسات منهجيه في العقيدة الاسلامیه، مكتبة ابن تیمیه، ریاض.
حلی، حسن بن يوسف، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ یازدهم، قم، 1427ق.
حنبلی، ابن رجب، اهوال القبور و احوال اهل النشور، دار الكتب العربي، الطبعة الاولى، 1990م.
حکمت، علی اصغر، تاریخ ادیان، چاپ سوّم، تهران، 1345ش.
خطیب بغدادی، ابوبکر احمد بن علی، تاریخ بغداد، دار الكتب العلميه، بيروت.
دارمی، ابو محمّد عبد الله، سنن الدارمی، دمشق، بی تا.
دورانت، ویل، تاریخ تمدّن، مترجمان: حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، چاپ اول، تهران، 1366ش.
راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمّد المفردات، تحقيق: صفوان عدنان داودی، دارالشامیه، بیروت، 1412 ق.
رشید رضا، محمّد، تفسير القرآن الكريم (المنار)، دارالمعرفه، بیروت، 1412 ق.
رضی، محمّد بن الحسین، نهج البلاغه، ترجمه محمّد دشتی، مؤسسه انتشارات ظهور، چاپ دوم، 1379 ش.
رازی، فخرالدین محمّد بن عمر، مفاتیح الغیب، دار احياء التراث العوى، الطبعة الثالثه، بيروت.
رفاعی، محمّد نسیب، تیسیر العلى القدير لاختصار تفسير ابن كثير، مكتبة المعارف، ریاض، 1410 ق.
زمخشری، ابوالقاسم جار الله، كشاف عن الحقايق غوامض التنزيل و عيون الاقاويل في وجوه التأويل، دار الكتب العلمية، الطبعة الاولى، بیروت، 1415 ق.
زینی دحلان، احمد خلاصة الكلام، بی جا، بی تا.
زینی دحلان، احمد، فتنة الوهابية، بي جا، بی تا.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الدر المنثور في تفسير بالمأثور، دارالفکر، بی جا، 1996 م.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الجامع الصغير، تحقيق: ناصر الدین البانی، مكتب الاسلامي، الطبعة الاولى، بيروت، 1388 ق.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن خصائص الكبرى، تحقيق: محمّد خلیل هراس، دارالکتب الحديثه، مصر، بی تا.
سليمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهيه في الرد على الوهابية، مكتبة الشهيد، طبع ثالث، استانبول، 1399 ق.
سبحانی، جعفر، اصالت روح از نظر قرآن، مؤسسه امام صادق علیه السلام، قم، 1377 ش.
سبحانی، جعفر، عقاید اسلامی، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ اوّل، قم، 1376 ش.
سمهودی، نورالدین علی بن احمد، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى، الطبعة الرابعه، بی جا، 1404 ق.
شنقیطی، محمّد الامين بن محمّد، اضواء البيان فى ايضاح القرآن. با القرآن، دارالفکر، بیروت، 1415ق.
شوکانی، محمّد علی، نیل الاوطار من احاديث سيد الاخیار شرح منتقی الخیار دارالحدیث، قاهره، بی تا.
شوکانی، محمّد علی، فتح القدير، تحقیق عبدالرحمن عميره، الطبعة الاولى، دار الوفاء، مصر، 1994م.
شیرازی، صدرالدین محمد، لحكمة المتعالية فى الاسفار العقلیه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1410ق.
صدوق، ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه قمی، الخصال، تصحیح علی اکبر غفاری، مکتبة الصدوق، تهران، 1378ق.
صابونی، محمّد علی، صفوة التفاسير، دار الفكر، بيروت، 1476ه، 1996 م.
طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، دار الكتب الاسلاميه الطبعة الثالثه، تهران، 1369ق.
طبرسی، امین الدین ابو علی الفضل، مجمع البيان في تفسير القرآن، مكتبة العلميةالاسلامیه، تهران، بی تا.
عسقلانی، ابن حجر، تلخیص الحبیر، دارالفکر، بیروت، بی تا.
العثيمين، محمّد بن صالح، تفسیر القرآن الكريم، دار ابن جوزی، الطبعة الاولی، ریاض، 1426 ه.
القاسمی، محمّد جمال الدین، محاسن التأويل، دار الحديث قاهره، 1423ه، 2003 م.
قرطبی، ابو عبدالله محمّد بن احمد، الجامع لاحكام القرآن، دار الكتب المصريه، الطبعة الثالثه، بيروت، 1353ق.
قرطبی، ابو عبدالله محمد بن احمد، التذكرة في احوال الآخرة، تحقيق: محمّد البسطویسی، دارالبخاری، الطبعة الاولى، مدينة النبويه، 1997م.
قشیری نیشابوری، مسلم بن حجاج، الجامع الصحيح (مسلم)، مكتبة محمّد علی صبیح، مصر، بی تا.
کلینی، محمّد بن یعقوب، فروع کافی، دارالکتب الاسلامیه، چاپ سوم، تهران، 1377ه.
کلینی، محمّد بن یعقوب، اصول کافی، انتشارات اسوه، چاپ سوم، تهران، 1375ه.
منذرى، الترقيب والترهيب، حاشيه وفصل بندی: محمّد محی الدین عبد الحميد، دار الفكر، الطبعة الثانيه، بيروت، 1973م.
مناوی، عبدالروف، فيض القدير شرح جامع الصغير، دار المعرفة، الطبعة الثانيه، بیروت، 1391 ه، 1972م.
متقی هندی، علاء الدین علی، کنز العمّال، مؤسسه الرسالة، بیروت، 1409ق.
مجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار، دار احیاء التراث العربي، الطبعة الثانيه، بیروت 1983م.
معتزلی، قاضی عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، مكتبة الوهبه، الطبعة الثانيه، قاهره، 1408ق.
مباركفوری، محمّد، تحفة الاحوذي بشرح جامع الترمذى، مكتبه ابن تيميه، الطبعة الثالثه، قاهره، 1987م.
مغنیه، محمّد جواد، هذه هي الوهابية، دار الكتب الاسلاميه، الطبعة الاولی، 1427ه، 2006م.
مفيد، محمّد بن نعمان، الارشاد، تصحیح: کاظم موسوی، دارالکتب الاسلاميه، 1377.
محمّد بن عبد الوهاب، الدرر السنية فى الاجوبة النجدية، جمع: عبدالرحمن بن محمّد بن قاسم العاصمی النجدی، ریاض، 1425ه.
نسفی، ابو حفص نجم الدین عمر، تفسیر نسفی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1353.
نسایی، ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب، صحیح نسایی، مطبعة الميمنيه، مصر، 1312ه.
هیثمی، علی بن ابوبكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دار الفكر، الطبعة الثانيه، بيروت، 1992م.
الهرری، شیخ عبدالله، صريح البيان على من خالف القرآن، دار المشايخ الطبعة الثانيه، بيروت، 1997م.
قفاری کیست؟
افکار سلفی ها
برداشت های شخصی از توحید
تصویر کلّی امامت از نظر سلفی ها
امامت از دیدگاه امامیه
نقل و تحلیل دیدگاه قفاری
کلید واژه ها؛ ائمه: توحید، شرک، ولایت، توسّل، قفاری
اشاره:
قفاری از جمله افراطیون وهّابی است که به گمان خود کتاب های متعدّدی در ردّ شیعه نوشته است، تعصّب تند وی بسیار آشکار است او بر اساس افکار ابن تیمیه و اقتدا به حنابله نظرات خود را با نوعی برداشت های شخصی ممزوج کرده و در برابر عقاید مکتب اهل بیت علیهم السلام جبهه گرفته است، نویسنده محترم در این مقاله نظرات قفاری را مورد نقد و چالش قرار داده، امید است مورد توجّه قرار گیرد، در این شماره درباره جایگاه رفیع امامت که از اصول است و معنا و مفهوم امام مطالب ارزنده ای می خوانید.
فرهنگ و معارف شیعه از دیرباز مورد حمله های شدید و همه جانبه ای دشمنان متعصب و کوردل بوده و برای مخدوش کردن چهره ی نورانی مکتب امامیه شبهاتی را مطرح کرده اند که این اندیشه های انحرافی با ظهور فرقه ی وهّابیت روند پرشتاب به خود گرفته و با بهره گیری از رسانه های گروهی در سطح وسیعی گسترش یافته است.
مخالفان مکتب اهل بیت علیهم السلام اندیشه های سلفی گری دروغین و کاذب را در قالب فرقه ی وهّابیت، به صورت گسترده و در سطح جهانی و بین المللی به طور منسجم و سازمان یافته و كاملاً تهاجمی، با پشتوانه صدها میلیون دلار و به شکل های مختلف تقویت و تبلیغ می کنند؛ از این رو، تئوری پردازان وهّابی بر اساس همان برداشت قشری که از مسایل عقیدتی و به خصوص از توحید و شرک دارند، دین اسلام را به جهانیان عرضه و معرفی نموده و بسیاری از ارزش های دینی را زیر سؤال برده و باورها و مقدّسات مسلمانان را به عنوان شرک معرفی کرده اند.
بر همین اساس، لازم و ضروری است که در پاسخ به شبهه افکنی های وهّابیت، با استفاده از فرهنگ بی بدیل و غنی اهل بیت علیهم السلام و با تفسیر و تحلیل عمیق مبانی و نصاب توحید و شرک و دیگر آموزه های اسلامی در سطح جهانی به مصاف آنان رفته و با منطق نیرومند و استدلال روشن، حقایق دین اسلام و ائمّه علیهم السلام را بر وهّابیان و جهانیان معرفی نماییم.
در سال های اخیر کتابی به نام «اصول مذهب الشيعة الاثنى العشرية» از سوی یکی از نویسندگان وهّابی نوشته شده که در آن به نحوی بسیار افراطی بر مبانی اعتقادی امامیه تاخته است؛ در تحقیق پیش رو بر آن شدیم که شبهاتی قفاری درباره ی جایگاه اهل بیت علیهم السلام در مكتب شیعه را مورد نقد و بررسی قرار داده و مبانی فکری وی را با تعالیم ناب اسلامی مقایسه نماییم تا اکاذیب و پندارهای انحرافی وی از باورهای اصیل اسلامی جدا گردیده و زمینه ای برای پذیرش یاوه گویی های وهّابیون و قفاری باقی نماند.
ناصر بن عبدالله بن علی قفاری یکی از عالمان حرکت سلفی گری و از اساتید دانشگاه مدینه در مملکت سعودی است. قفاری روی مبانی فکری مکتب اهل بیت علیهم السلام و اندیشه های ضدّ توحیدی ابن تیمیه به صورت تطبیقی مطالعات گسترده ای کرده است و تمام همّت خود را به کار گرفته است که نسبت کفر به شیعیان بدهد و آنان را خارج از دین اسلام معرّفی کند. وی هر چه درس خوانده و تدریس نموده و یا اطلاعات خویش را نوشته است در راستای تفرقه میان امت اسلامی و بیرون راندن یک پنجم مسلمانان از پیکره اسلام می باشد.
قفاری همه آثار خود را در خصوص موضوع یاد شده نوشته است که عبارت اند از:
«اصول مذهب الشيعة الامامية الاثنى عشرية» عرض و نقد، که این رساله پایان نامه دکتری قفاری است و به عنوان مهم ترین تحقیق علمی و آکادمیک دانشگاه های کشور سعودی معرّفی شده است.
دومین اثر وی به نام « الموجز فى الاديان والمذاهب المعاصرة» است که در سال 1413 ق به عنوان نخستین کتاب از مجموعه ای درس های اعتقادی در عربستان به چاپ رسیده است. وی در این کتاب که با همکاری ناصر بن عبدالكريم العقل تألیف کرده است اتّهام کفر به مذهب امامیه زده است.
بروتكلات آيات قم حول الحرمین شریفین، این اثر در سال 1412 ق. بدون ذکر نام ناشر و محل نشر به چاپ رسید است این کتاب نیز به مسئله توحید عبادی و در نتیجه به تکفیر پیروان اهل بیت علیهم السلام اختصاص یافته است.
کتاب چهارم وی به نام «فكرة التقريب بين اهل سنّت و الشيعة » است. که در سال 1412ق. در حجاز منتشر گردیده است. این اثر رساله فوق لیسانس قفاری می باشد. که در این رساله نوشته است: «و قد تشيع بسبب جهود التي يبذلها شيوخ الاثنى عشرية من شباب المسلمين يحوله الامر حيث يجد قبايل باكملها قد تشیعت». (1)- اخیرا تعداد زیادی از اهل تسنن به مذهب شیعه گرویده اند و اگر کسی ارقام آن را نگاه کند به وحشت می افتد که چگونه برخی از قبایل عربی به صورت کامل مذهب شیعه را پذیرفته اند ما در این رساله مسئله تقریب را ارزیابی نموده و اثبات کردیم که میان اسلام و کفر تقریب ممکن نیست.
1) قفاري، فكرة التقريب بين اهل السنة والشيعة، القسم الثاني، ص 147.
واژه سلفی از ریشه سلف به معنای پیشین است.
ابن فارس می نویسد: سلف: س ل ف، اصل يدل على تقدم و سبق. من ذلك السلف الذين مضوا: (1)سلف اصلی است که دلالت بر تقدم و سبقت دارد از این رو سلف کسانی هستند که گذشته اند. ابن منظور گوید: «سلف يسلف سلفا و سلوفا: تقدم والسالف: المتقدم. والسلف و السليف و السلفة الجماعة المتقدمون». (2)
این ماده و مشتقات آن به معنای پیش گرفتن است. سالف کسی که پیشی گیرنده است و جماعتی که پیشی گرفته اند.
از خلال گفته های سخن شناسان استفاده می شود که سلف در لغت به معنای تقدّم زمانی است و از این رو هر زمانی نسبت به زمانی دیگر و آینده سلف و نسبت به زمان گذشته خلف گفته می شود.
در زمینه مفهوم اصطلاحی سلف نظریات زیادی مطرح است که به ذکر دو نمونه اکتفاء می کنم.
1- محمّد ابو زهره می نویسد: «المقصود بالسلفية هم اولئك الذين ظهروا في القرن الرابع الهجرى و كانوا من الحنابلة و زعموا ان جملة آرائهم تنتهى الى الامام احمد بن حنبل الذي احى عقيدة السلف و حارب دونها ثم تجدد ظهورهم فى القرن السابع الهجرى احياه شيخ الاسلام ابن تيمية وشدد في الدعوة اليه و اضاف اليه امورا اخرى قد بعث الى التفكير فيها احوال عصره ثم ظهرت تلك الآراء فى الجزيرة العربية في القرن الثاني عشر الهجرى احياها محمد بن عبد الوهاب ومازال الوهابيون ينادون بها». م
نظور از سلفیه همان کسانی اند که در قرن چهارم ظاهر شدند و از حنابله بودند و گمان می کردند که همه نظریاتشان به احمد ابن حنبل می رسد او که عقیده گذشتگان را زنده کرد و برایش جنگید، سپس در قرن هفتم هجری ظاهر شدند که به وسیله ابن تیمیه زنده گردید او در دعوت به سوی این افکار بسیار کوشید و بر آن اموری را اضافه کرد و مردم زمانش را در تفکر در این عقاید دعوت کرد سپس این نظرات در جزیره عربستان در قرن دوازدهم هجری ظاهر شد که به دست محمّد ابن عبدالوهّاب زنده شد و وهّابیون به همین عقیده اند.
2- علی سقاف گوید: «الحقيقة انه لا فرق بين السلفية و الوّهابية فهما وجهان لعملة واحدة فهم يعتقدون بنفس المعتقدات و الافكار فهي في داخل جزيرة العرب وهّابية حنبلية و عندما كمترجم تصّدر الخارجها تسمى سلفيّة». (1)
هیچ گونه فرقی بین سلفی ها و وهّابیان نیست زیرا این دو گروه دو روی یک سکّه می باشند چون هدف مشترکی را دنبال می کنند و دارای اعتقادات کاملا شبیه هم می باشند از این رو در داخل جزيرة العرب این طایفه را وهّابی حنبلی می نامند و هنگامی که برای تبلیغ عقاید خود به خارج اعزام می گردند سلفی نامیده می شوند.
سلفی های زمان ما که همگی از طرفداران ابن تیمیه و مذهب پیشوایان حنابله مجسمه هستند در بیرون از حجاز و در کشورهای مختلف زندگی می کنند و ابن تیمیه را که از عالمان برجسته ای حنابله است به عنوان مرجع علمی و رییس خود قبول دارند و این گروه خود را وهّابی نمی نامند زیرا این واژه امروز امری کاملا نفرت انگیز و ناخوشایند شده است.
سقاف می نویسد: «الوهابية أو السلفية هم اتباع المذهب الحنبلي (اى الحنابلة المجسمة النواصب) و ان خالف بعضهم المذهب الحنبلى فى بعض القضايا فهم يجتمعون على عقيدة التشيبه و التجسيم و على النصب الذى هو بغض آل البیت و عدم احترامهم و يبنون عدة افكار لتحقيق هذين الهدفين...». (2)
وهّابیان و یا سلفی ها همان حامیان مذهب حنبلی (یعنی حنابله ای که قایل به تجسیم خداوند هستند و نسبت به امامان معصوم علیهم السلام بغض و عداوت دارند) هستند گرچه در برخی از جزییات با مذهب حنبلی تفاوت دارند ولی اصول اعتقادی حنبلی ها که تشبیه و تجسیم خداوند است و نیز دشمنی با اهل بیت علیهم السلام را یک جا پذیرفته و به آن معتقدند.
همو در جای دیگر گوید: نظر صحیح آن است که وهّابیان از سلفیت نشأت گرفته و محمد بن عبدالوهاب مردم را به افکار ابن تیمیه و قدمای حنبلی های مجسمه که مدّعی سلفیت بودند فرا خوانده است.
از این رو مراد از سلف صالح یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و تابعان و پیروان آنان که به نیکی از آن ها تبعیت می کنند، است و مخالفان خود را خلفی می نامند. وهّابیان در این نام گذاری از ابن تیمیه پیروی کرده اند که وی روش خود را سلفی گری نام نهاد و ادّعای کرد که مسلمانان از سیره سلف خارج شده و داخل شرک گردیده اند. (3)
امروزه سلفی ها همان وهّابیان نواصب هستند که قفاری دقیقا ادامه دهنده خط فکری احمد بن کمتر حنبل (1)و ابن تیمیه حرّانی و یکی از تئوری پردازان این جریان در عصر ما به شمار می رود که در سرتاسر کتاب خود با این لفظ از مرام خود یاد می کند. یکی از روش های قفاری در رساله ای خود آن است که هر چه را که عقیده شخصی خود و یا هم کیشان وی باشد آن را به عنوان عقیده سلف صالح معرّفی کرده و ادّعای اجماع می کند و هر چه را خلاف آن بیابد آن را خلاف اجماع می داند و چه بسا قفاری در یک مسئله ادّعای اجماع مسلمانان می کند در حالی که منظور از آن اجماع یک نفر است از باب مثال آنان می دانند که قریب به اتفاق امّت اسلامی به زیارت پاکان و اهل قبور معتقد بوده و می روند و در عین حال می گویند به زیارت قبور رفتن به اجماع مسلمانان شرک است. بر این اساس مواردی که ادّعای اجماع و اتفاق را در مورد چیزی دارند شاید تنها یک نفر وهابی ادعا کرده باشد و تمام مسلمانان بر خلاف آن باشند و لذا هرگز نمی توان به اجماع هایی که قفاری مدّعی آن است اعتماد کرد.
اصول سلفی گری عبارت است از:
1- كتاب.
2- سنت.
3- اجماع مسلمین. (2)
قفاری با تأثیر پذیری و تبعیت از سران خط سلفی گری چون ابن تیمیه برداشت خاصی از توحید داشته و هر گونه واسطه ای چون توسّل و زیارت و قبور و کمک طلبیدن از غیر را نفی کرده و بحث توحید را به گونه ای دسته بندی کرده است که با تقسیم بندی سایر گروه های کلامی تفاوت جدّی دارد. (3)آنان توحید را به توحید عبادی، ربوبی و اسماء و صفات تقسیم کرده اند ولی مهم ترین نقطه اختلاف قفاری و هم کیشان او با سایر مسلمانان در همین توحید الوهی است و تفسیری است که آن ها از توحید عبادی ارائه داده اند.
1) برخی معتقدند که رئیس خط سلفی گری احمد بن حنبل است وی معتقد است که اساس سنّت تمسّک به آن چیزی است که صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله به آن تمسّک کرده اند و وظیفه ما تأسّی به آن هاست. ر.ک به: محمد بن عبد الكريم الشهرستاني الملل و النحل ج 1، 104؛ عبد العزيز عزالدين سيروان العقيدة الامام احمد بن حنبل، ص 35.
2) عقيدة الشيخ محمد بن عبد الوهاب، ج 1، ص 268.
3) قفاري، أصول مذهب الشيعة، ج 2.
بسیاری از کردار و اعمال امّت اسلامی که قرن ها در میان آنان رواج داشته و جزء فضایل محسوب می گردید اینک زیر سؤال رفته و محکوم به شرک گردیده است و معتقدان به این نوع آموزه های دینی کافر و مشرک خوانده می شوند.
اساس باورهای قفاری که هم اکنون وی به عنوان یکی از مدافعان پر تلاش اندیشه های سلفی گری مطرح است روی سه پایه استوار است که بدین شرح می باشد.
1- ممنوعیت تقرّب یافتن به خدای متعال به وسیله اولیاء الهی
2- ممنوعیت کمک طلبی از مردگان و غیر مردگان و توسّل به آن ها.
3- منع زیارت قبور پیامبران و شایستگان به قصد تیمُّن و تبرّک جویی و تقدیس آن ها.
از این رو در منابع سلفی ها توحید عبادی به گونهای تفسیر شده است که گویی کارهای سایر مسلمانان همگی پرستش غیر خدا تلقّی گردیده است!
قفاری که به شدّت متأثر از مبانی فکری و عقاید سران سلفی گری همانند احمد بن حنبل و ابن تیمیه و دیگران است به گونه ای که در همه معارف اسلامی تشکیک کرده است. قفاری با شدّت بیشتری همان سخنان باطل و یاوه گویی های مقتدای خود را تکرار کرده و او را الگوی خود در مباحث کلامی قرار داده است.
جناب قفاری که یکی از متعصّبان و معاندان وهّابی است و اعتقاد عمیق به افکار و اندیشه های ابن تیمیه دارد و به جرأت می توان گفت که رساله وی شرحی بر کتاب منهاج السنة ابن تيميه است. وی در اکثر فصل های کتابش به سخنان ابن تیمیه استشهاد نموده و در صدد آن است که صحت مدّعای خویش را با کلامی از ابن تیمیه به اثبات برساند. و گاهی پاره ای از فرازهای احادیث و عبارات را به نفع خود تقطیع کرده و ناجوانمردانه دست به تحریف زده است. وی با این که در سر آغاز رساله اش تعهد کرده است که تنها به احادیث مشهور و صحیح از کتاب های شیعه استناد می کنم ولی هرگز به این عهد پایبند نبوده و همه استنادات او به روایات شاذ مرسل و ضعیف می باشد.
ابن تیمیه که پیشوای خط سلفی گری است به فحاشی و بد زبانی در گفتار و خشونت در کلام و کتر افتراء به دیگران و بی ادبی در میان اندیشوران رجال شناس و تراجم شهرت دارد. (1)قفاری نیز از این روش بی بهره نبوده و به گونه ای که اگر خواننده محترم به رساله وی رجوع کند می یابد که در جای جای آن از الفاظ رکیک و مبتذل استفاده شده است وی درباره راویان جوامع روایی مکتب اهل بیت علیهم السلام به پیروی از امام ابن تیمیه کلمات زیر را به کار برده است:
1- بان رجال مدرسة اهل البيت غالبا كافرون لا يومنون بالله و لا باليوم الحساب.
2- من اهل الكتاب كالنصارى.
3- من اهل النار.
4- من اهل الفسق و اللعن. (2)
قفاری که مقلّد و مقرر افکار و سخنان ابن تیمیه و دیگر سلفیان است برای عقل هیچ ارزش قایل نبوده و تمجید از عقل را همانند تمجید از بتی می داند که آن را عقل نامیده اند. تکیه اساسی خط سلفی گری توجه به ظاهر آیات و احادیث نبوی بوده و عقل را کاشف و حجت نمی دانند و هر کسی با عقاید آنان به مخالفت برخیزد آن را تکفیر و تفسیق نموده از دایره اسلام خارج می دانند. (3)
مبانی فکری و اعتقادی سلفی یان که قفاری حامل آن بوده و در رساله خود در راستای ترویج و اجرای آن بسیار کوشیده است بدین قرار می باشد:
1- اعتقاد به تجسیم و تشبیه خداوند به مخلوقات.
2- بی احترامی و بغض نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله.
3- انتساب کفر و شرک و بدعت گذار نسبت به مخالفان خود.
4- دشمنی با فرقه های مسلمان و مخالف با تقریب بین مذاهب اسلامی.
5- مخالفت با مجالس ذکر و مخالفت با زیارت قبور پیشوایان اسلامی.
6- بی اعتنایی به مفسران و کتاب های تفسیری و مخالفت شدید با تأویل و مجاز که از قواعد فهم لغت عربی و اسلوب آن به شمار می آید.
7- مخالفت با عقل و عقلانیت و گفتگو.
8- بازی کردن با احادیث نبوی و تناقض گویی و تضعیف و ردّ روایاتی که مطابق مذهب آنان نباشد. (4)
1) احمد بن حجر عسقلاني، لسان الميزان، ج 6، ص 414؛ محسن اسلامی، چهره حقیقی ابن تیمیه، ص 16؛ صائب عبدالحمید، ابن تیمیه: حياته وعقائده، ص 84؛ صلح الدین صفدی، الوافي بالوفيات، ج 7، ص 18.
2) رای نمونه ببینید به: أصول مذهب الشيعة، ج 1، ص 372.
3) محمود ابوریه، اضواء على السنة محمدية، ص 22.
4) حسن بن علي السقاف، السلفية الوهابية، ص 54؛ الدكتور السید جمیلی، مناضرات ابن تیمیه مع فقهاء عصره.
امامت از دیدگاه سلفی ها همانند دیگر فرقه های اهل تسنن منصبی الهی نبوده بلکه زعامت و کمتر حاکمیت سیاسی است از این رو امام با آرای مردم و یا نمایندگان آنان برگزیده می شود و حتّی ممکن است با توسّل به نیروی قهر و غلبه شخصی را بر مسند قدرت به عنوان پیشوای امّت نصب نمایند. بر این اساس امامت صرفا نوعی خلافت و جانشینی ظاهری است که از سوی مردم و یا با وصیت خلیفه پیشین تعیین می گردد به همین دلیل از موضوعات فقهی و فروع دین به شمار می رود. ولی به خاطر اشکالات و نقدهای گوناگون و ارتباط آن با مبانی اعتقادی در بحث عقاید مورد بررسی و تحلیل قرار داده اند.
ابن تیمیه سردسته فرقه وهابیت در این باره چنین ابراز داشته است که: ما يجعل هذا (الامامة) من الايمان الا اهل الجهل و البهتان؟ والله تعالى وصف المومنين و احوالهم و النبي قد فسر الايمان و ذکر شعبه و لم يذكر الله ولا رسوله الامامة فى اركان الايمان. (1)
هیچ کس امامت را از اصول دین نمی داند مگر این که جاهل و اهل افتراء باشد. خداوند مومنان و ویژگی های آن ها را بیان کرده و رسول خدا حقیقت ایمان را تفسیر نموده و گونه های آن را ذکر کرده است ولی خداوند و رسول او امامت را از ارکان دین نشمرده اند.
قفاری نیز بر این باور است که: مسئلة الامامة عند اهل السنة ليست من اصول الدين التي لا يسع المكلف الجهل بها. - مسئله امامت در نزد اهل تسنن از اعتقادات و اصول دین نیست تا جهل مکلف به آن جایز نباشد-. (2)
یکی دیگر از دانشوران وهّابی در این باره سخنی دارد که دیدگاه آنان را به صورت شفاف و روشن نشان می دهد. «الخلافة منصب كبير و مسؤولية عظيمة و هى تولى تدبیر امور المسلمين بحيث يكون هو المسؤل الاول فی ذلک و هی فرض كفاية لان امور الناس لا تقوم الا بها». (3)
خلافت منصبی بزرگ و مسؤلیتی عظیم است و آن عبارت است از عهده دار شدن تدبیر امور مسلمانان به گونه ای که وی (خلیفه) مسئول نخستین در این باره به شمار می رود، خلافت واجب کفایی است زیرا امور مردم بدون امام سامان نمی یابد.
عبارت یاد شده این را می رساند که وجوب خلافت و امامت وجوب عقلی و نقلی است بدین معنا که از یک سو نیاز به خلافت یک نیاز اجتماعی است و عقل به روشنی به آن حکم می کند و از سوی دیگر آن چه نیاز ضروری جامعه انسانی به شمار می رود مورد اهتمام شریعت اسلام نیز هست. با توجّه به سخنان عالمان اهل تسنن و سلفی ها درباره امامت که به بخشی از آن ها اشاره شد، روشن گردید که آنان امامت را مانند توحید، نبوت و معاد جزء اصول دین نمی دانند و انکار آن را موجب خلود در آتش ندانسته و هرگاه کسی جاهل به آن باشد معذور خواهد بود. از این رو سلفی های وهّابی بحث امامت را یک بحث فقهی دانسته و تعیین و نصب امام را جزء وظایف مسلمانان می دانند و بر این عقیده اند که حاکم بر این وجوب شرع است نه عقل. چنان که ابن تیمیه می نویسد: الامامة عبارة عن عقد (1)- امامت عبارت است از بستن پیمان میان امام و امت-.
نظریه دانشوران فقه نیز همین است که " ماوردی " مطرح کرده و می نویسد: انه عقد مراضاة و اختيار لا يدخله اکراه و لا اجبار. (2)- مسئله جانشینی پیمانی است که از روی رضایت و اختیار میان امام و امّت منعقد می گردد که در آن اکراه و اجبار راه ندارد - و مردم از راه انتخابات آزاد و یا وصیت خلیفه پیشین شخص مورد نظر را تعیین می کنند.
ابن تیمیه درباره امامت حضرت امیر علیه السلام چنین ابراز عقیده نموده و می نویسد: لا يوجد نص علی امامته في الصحاح (3)در کتاب های روایی دسته اول اهل تسنن هیچ حدیثی در این زمینه وجود ندارد. گرچه در کتاب های اهل تسنن، روایاتی در این باره رسیده است ولی از اتقان بالایی برخوردار نبوده و بعضا مورد نقد نیز قرار گرفته است.
از این رو با بررسی همه جانبه ای سخنان ابن تیمیه در موضوع امامت و جانشینی حضرت علی علیه السلام می توان چنین نتیجه گرفت که او بطور جد مخالف امامت حضرت امیر علیه السلام بوده و گفته است: لا دليل على امامة على ( علیه السلام) مطلقا حتى فى المرتبة الرابعة. (4)
گرچه ما در این قسمت از بحث در صدد نقد دیگاه سلفی های وهّابی و بویژه ابن تیمیه نیستیم ولی ذکر سخنی "البانی" خالی از فایده نخواهد بود محدث نام آور وهّابیان ناصرالدین البانی پس از حکم بر صحت و اتقان حدیث غدیر با حالت شگفت می نویسد: فَمن العجيب حقا أن يتجرأ شيخ الاسلام ابن تيمية على إنكار هذا الحديث و تكذيبه (5)ثم قال: فلا أدرى بعد ذلك وجه تكذيبه للحديث الا التسرع و المبالغة في الردّ على الشيعة. (6)
واقعاً عجيب است که شیخ اسلام ابن تیمیه جرأت کرده است حدیث غدیر را تکذیب کند سپس گفته است پس نمی دانم شاید دلیل تکذیبش به خاطر شدت مبالغه او در انکار شیعه بوده است.
1) محمد بن عثمان الذهبي، المنتقى من منهاج الاعتدال في نقض كلام أهل الرفض والاعتزال، ص 242.
2) علی بن محمد الماوردی، الأحکام السلطانیة، ص 35.
3) برای آشنایی بیشتر ر.ک به: ابن تیمیه، منهاج السنة، ج 1، ص 537؛ ج 3، ص 379؛ ج 4، ص 465؛ ج 6، ص 18؛ ج 7، ص 50؛ ج 8، ص 234.
4) سید علی حسینی میلانی، ابن تیمیه و امامة علی ، ج 7، ص 57.
5) منهاج النبوية، ج 4، ص 104.
6) ناصر الدین البانی، سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج 5، ص 263، ح 2223.
آن چه از موضوع گیری های سلفی ها بر می آید آن است که رویکرد آنان در مورد امامت از دو کنار نگرش متفاوت نسبت به دیدگاه امامیه برخوردار است این دو نگرش عبارتند از:
الف- رعایت مقتضیات سیاست سلطه به گونه ای که نظریه سیاسی، تابعی از متغیر تمایلات و شرایط سلطه می باشد.
ب- تلاش در تأیید جریان تاریخی و تطبیق دیدگاه نظری با رویدادهای عملی بدون پیشنهاد یک نظریه راه گشاه و زیربنایی برای تأسیس نظام مطلوب.
فلسفه یک سیاست متکی بر عقلانیت و منطق باید بیش از هر چیز به تحکیم مبانی و اصول عقلانی و دینی خود پایبند بوده و نظام سیاسی را بر این مبانی و اصول استوار سازد چنان که نظام های عملی و پیشرفته جهان این گونه اند. در جهان اسلام نیز پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام از همان روزهای آغازین به اصالت مبانی خود تأکید کرده و سعی داشتند که نظام سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه خود را با آن اصول سازگار سازند. ولی در اندیشه اهل تسنن عملاً نظریه ها تابع جریان امور است از باب مثال در مورد تعیین خلیفه نخست این نظریه را داشتند که امام را باید مردم انتخاب نمایند بر اساس همین رویکرد بود که گفتند رسول خدا صلی الله علیه و آله در تعیین جانشین برای خود سخنی نفرموده تا راه برای انتخاب مردم باز باشد. (1)
ولی با گذشت اندک زمانی تعیین خلیفه بعدی را به وسیله خلیفه پیشین نه تنها جایز بلکه لازم شمردند. از این رو خلیفه اول حق داشت جانشین خود را برگزیند و نیز خلیفه دوم می بایست شخصی را برای امامت تعیین کند برای این که:
الف- کسی که در حال حیات در فکر مردم بود باید پس از وفات خود نیز در فکر آنان باشد. (2)
ب- مردم را مانند شتر بی صاحب رها نکند. (3)
بر همین اساس دیدگاه اهل تسنن کاملا تغییر کرده و نصب را به جای انتخاب برگزیده و آن را به عنوان سنّت خلفای راشدین مشروعیت داده اند. (4)
تبعیت و پیروی از نظام حاکم کار را به آن جا می کشاند که ابو حامد غزالی حقّانیت همه خلفای اموی و عباسی را یکی از واجبات هر مسلمان و عالمان دین قلمداد می کند! و هر کسی را که به حقّانیت خلافت آنان سخن و اعتراضی داشته باشند فاسد و منحرف دانسته و مبارزه با او را فریضه و وظیفه هر مسلمانی شمرده است. (1)
کار تبعیت از جریان سلطه به آن جا می رسد که قدرت و شوکت ظاهری جانشین همان شرایط و ویژگی های رهبری می گردد و بازهم بهتر است به سخن غزالی توجّه نماییم، او می نویسد: «بل الولاية الآن لا تتبع الا الشوكة فمن بايعه صاحب الشوكة فهو الخليفة...». (2)- امروزه اساس ولایت (خلافت) شوکت و سلطه است از این رو هر کسی که فرد با شوکت بوده و مردم با او بیعت کنند او خلیفه خواهد بود-.
نقد اساسی که به دیدگاه اهل تسنن وارد است این است که تبعیت اصول و مبانی نظام دینی از تمایلات نظام سلطه با هدف بنیادی رسالت و امامت سازگاری ندارد. زیرا هدف اصلی نظام دینی دعوت انسان به حقایق عینی است که با عقل و وحی قابل کشف و درک اند؛ تا همه مردم به حقیقت رسیده و از رفتارهای قلدور مآبانه و آزمندانه نسبت به همدیگر بدور باشند. اگر زمام وحی در اختیار قدرت لجام گسیخته زورمندان زر مدار و با شوکت قرار دهیم جامعه در شرایطی قرار می گیرد که با اهداف وحی کاملا در تضاد است چنان که عملا در طول تاریخ آن را تجربه کرده ایم.
امامت در اندیشه شیعه، (1)دارای جایگاه بلند بوده و اهمیت فوق العاده دارد و یکی از اصول مهم اعتقادی شمرده می شود برای اثبات این مطلب ادله متعددی اقامه کرده اند. (2)آن چه در این جا به اختصار قابل ذکر است چند نکته می باشد.
1- دسته ای از آموزه هایی در اسلام وجود دارد که در صورت اعتقاد و اقرار به آن، حکم به مسلمان بودن شخص می شود که عبارت است از ایمان به یگانگی خداوند و گواهی بر رسالت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله.
2- قسم دوم از معارف دین که سعادت هر فردی مسلمان در روز قیامت در گروی ایمان و عمل به آن است و نام آن را اصل ایمان نیز گذاشته اند و اعتقاد به امامت امامان معصوم از همین نوع دوم به شمار می رود؛ زیرا امامت با نبوت هم رتبه است و نسبت آن به رسالت همانند علّت مبقیه یک شیء به علت محدثه است و جمعی از بزرگان اهل تسنن مانند قاضی بیضاوی و شارحان سخنان وی، در این مطلب با ما هم عقیده اند. (3)
امامت چیزی فراتر از ریاست و حکومت بر مردم است از این رو در شرح احقاق الحق آمده است: امامت یک منصب الهی و خدادادی است که تمام شئون والا و فضایل را در بر دارد جز نبوت و آن چه لازمه آن است. (4)
استاد مصباح یزدی می نویسد: اعتقاد شیعه بر آن است که تمام مقامات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله غیر از مقام نبوت برای ائمّه علیهم السلام ثابت است. و این اعتقاد از ضروریات مکتب امامیه بوده و همه مسلمانان ملزم به اطاعت و پیروی از آن ها خواهند بود. (5)
1) در نزد اهل تسنن امامت یک مسئولیت ظاهری در حدّ ریاست حکومت است منتهی حکومتی که شکل دینی دارد و عنوان جانشینی پیامبر را به خود گرفته است و طبیعتاً چنین امامی می تواند از سوی مردم برگزیده شود ابن خلدون در مقدّمه خود همین معنا را دنبال کرده است و امّا امامت در شیعه یک منصب کاملاً الهی است که جز پروردگار کسی مشخص کننده آن نیست. سردبیر
2) تذكر: مشروح این مطلب در فصل سوم تحت عنوان جایگاه امامت خواهد آمد.
3) سید نورالدین الحسینی التستری، إحقاق الحق وازهاق الباطل، ج 2، ص 294.
4) احقاق الحق، ج 2، ص 200.
5) محمدتقی مصباح یزدی، راه و راهنما شناسی، جلد 4-5.
در جوامع روایی امامیه و برخی از کتابهای اهل تسنن روایات فراوانی رسیده است که شرط پذیرش و قبولی اعمال اعتقاد به ولایت ائمّه علیهم السلام است.
در این زمینه از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود: «بنی الاسلام على خمس: على الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج و الولاية و لم يناد بشيء كما نودى بالولاية فاخذ الناس باربع وتركوا هذه - يعنى الولاية- ». (1)
اساس و پایه اسلام بر پنج چیز استوار است: بر نماز و زکات و روزه و حج و ولایت و فریاد نشده برای چیزی مانند فریاد برای ولایت. مردم چهار تا را گرفتند و این یکی یعنی ولایت را رها کردند.
امام صادق علیه السلام فرمودند:مَن لَمْ يَأْتِ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِمَا أَنتُمْ عَلَيْهِ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنْهُ حَسَنَةً وَلَمْ يُتَجَاوَزْ لَهُ سَيِّئَةً.
کسی که روز قیامت بدون اعتقاد به شما در پیشگاه خداوند حاضر شود نه حسنه ای از او پذیرفته می گردد و نه سیئه ای از او بخشیده می شود. (2)
بر اساس این دسته از روایات اعمال کسی که ولایت اهل بیت علیهم السلام را ندارد گرچه صحیح است (3)ولی پذیرفته نیست؛ زیرا شرط قبولی و صعود را ندارد. چنان که در میان اصولیان اختلاف است که آیا الفاظ عبادات تنها برای اعمال جامع اجزاء و شرایط وضع شده است یا بر مطلق عبادت جعل گردیده است. این مسئله یکی از بحث های مهم اصولی است که بنام صحیحی و اعمی شهرت دارد. کسانی که معتقدند لفظ صلات برای عبادت های صحیح به کار رفته است نه اعم از صحیح و فاسد، بر این اساس اطلاق آن در این گونه روایات در نماز کسانی که اعتقاد به ولایت ائمّه علیهم السلام ندارند بیانگر آن است که ولایت ائمّه علیهم السلام شرط عروج و کمال و قبولی نماز است نه شرط صحت آن.
1) محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 18، باب دعائم الاسلام، ح 3.
2) در این زمینه احادیث بسیاری وجود دارد که در جوامع روایی امامیه نقل شده است برای آشنایی بیشتر ر.ک به: محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشيعة، ج 1، ص 91 كتاب الطهارة، باب 29 از ابواب مقدمه العبادات، ج3، اصول کافی.
3) محمد بن الحسن العاملی، وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، ج 1، ص 118، باب 29.
استاد مکارم می گوید: فبملاحظة هذه الاخبار يمكن ان يقال ان العمل صحيح و غير مقبول و اما العقاب فهو يترتب على عدم قبولهم للولاية لا على عدم صحت الصلاة... . (1)
از این روایات به دست می آید که ولایت بر نماز رجحان دارد ولی اصل شهادت به توحید و رسالت و مسلمان بودن متوقف به ولایت نیست و مراد از اسلام در این روایات ایمان است که بالاترین درجه اسلام و اعتقاد به همه گفته های قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله است.
هم چنین لازمه ایمان به قرآن و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان به ولایت ائمّه علیهم السلام است که در ده ها آیه قرآن ولایت و امامت آن ها مورد تأکید قرار گرفته و صدها حدیث متواتر و معتبر از پیامبر اکرم 6 به صراحت و یا به اشاره به مسئله ولایت علی علیه السلام و ائمه دیگر دلالت می کند. از این رو اشتراط قبولی اعمال به ولایت ائمّه علیهم السلام دلائل فراوانی دارد که برخی از آن ها بدین قرار است خداوند در قرآن این واقعیت را بگونه ای زیبا بیان کرده و می فرماید:
وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى (2) به یقین من آمرزنده کسی هستم که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد و پس از آن به راه راست هدایت شود.
ربیع ابن انس از امام باقر علیه السلام آورده است که فرمود: ثُمَّ اهْتَدَى إِلَى وِلَايَتِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَوَاللَّهِ لَوْ أَنَّ رَجُلًا عَبَدَ اللَّيْلَ حَتَّى يَكُونَ عُمُرُهُ مَا بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ ثُمَّ مَاتَ وَ لَمْ يَأْتِ بِوِلَايَتِنَا لَأَكَبَّهُ اللَّهُ فِي النَّارِ عَلَى وَجْهِهِ. (3)
منظور این است که به ولایت ما خاندان وحی، راه یابد زیرا به خدا سوگند اگر انسانی همه عمرش را در میان رکن و مقام خدا را بپرستد آن گاه از دنیا برود و از ولایت ما بهره نداشته باشد خداوند او را بر چهره به آتش دوزخ می افکند.
این روایت را حاکم حسکانی، (4)فیض کاشانی، (5)علی بن ابراهیم قمی، (6)شیخ صدوق (7)و عیاشی سمرقندی در تفاسیرشان از راه های گوناگون نقل کرده اند.
طبرانی در همین زمینه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که حضرت فرمود:
الْزَمُوا مَوَدَّتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَإِنَّهُ مَن لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ وَ هُوَ يُوَدُّنَا دَخَلَ الْجَنَّةَ بِشَفَاعَتِنَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا يَنْفَعُ عَبْدًا عَمَلُهُ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ حَقِّنَا.(8) در دوستی با ما اهل بیت پایدار باشید که هر کس خداوند را ملاقات کند در حالی که ما را دوست بدارد با شفاعت ما به بهشت می رود. سوگند به آن که جانم در دست اوست عمل هیچ کس برایش سودی نمی بخشد جز با شناخت حق ما.
1) ناصر مکارم شیرازی، انوار الاصول، ج 1، ص 132؛ جعفر السبحانی، المحصول في علم الاصول، ج 1، ص 180.
2) طه، 82.
3) فضل بن الحسن الطبرسی، مجمع البیان، ج 7، ص 45.
4) عبدالله بن احمد الحسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضيل، ج 1، ص 493.
5) محمدمحسن فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج 3، ص 314.
6) علی بن ابراهيم القمی، تفسیر القمی، ج 2، ص 35.
7) محمد بن علی القمی، عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 298، باب 37، ح 4.
8) سلیمان بن احمد الطبرانی، معجم الاوسط، ج 2، ص 223.
حدیث یاد شده و مانند آن را بسیاری از محدثان اهل تسنن و دانشمندان امامیه در کتاب هایشان کنار نقل کرده اند.(1)
این گونه روایات که شرط پذیرش اعمال نیک را ولایت ائمّه می داند از جهتی تبیین و تفسیر حدیث متواتر ثقلین است که هیچ گاه قرآن و عترت از یکدیگر جدا نمی شوند و شرط اساسی بهره گیری سالم از آموزه های ناب قرآنی پیروی و اعتقاد به امامت رهبران الهی است و بدون این شرط اعتقادات و کارهای نیکی که قرآن انسان را بدان فرا می خواند نمی تواند نقشی در پویایی و تکامل بشر و جامعه داشته باشد، و از طرفی ولایت انسان کامل افزون بر آن که اعمال صالح را در راستای تکامل انسان قرار می دهد، بطور تکوینی در هدایت و رشد و پالایش گوهر انسان نیز مؤثّر است.
قفاری در این زمینه می نویسد: به دلیل آیه 48 و 116 سوره نساء یگانه معیار قبولی کارهای نیک توحید و اعتقاد به وحدانیت خداوند بوده و شرک به خدا تنها سبب نابودی کردار است. ولی امامیه شرط پذیرش اعمال را اعتقاد به ولایت ائمّه می دانند بلکه می گویند عقیده به توحید بدون ولایت پذیرفته نمی شود و در روایاتشان آمده اگر کسی تمام عمر بین رکن و مقام عبادت کند اما ولایت ائمّه علیهم السلام را انکار کند عمل او قبول نشده و به دوزخ می رود و کسی مورد آمرزش و رحمت خدا قرار گرفته و به بهشت می رود که اعتقاد به ولایت ائمّه علیهم السلام داشته باشد. در حالی که قرآن یگانه معیار پذیرش کارهای نیک را توحید و اعتقاد به یگانگی خداوند دانسته است. (2)
1) نورالدین علی بن ابی بکر الهيثمی، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 9، ص 172؛ ج 10، ص 282؛ محمد بن عبدالرئوف المناوی، كنوز الحقائق في حديث خير الخلايق، ص 56؛ مومن بن حسن الشبلنجی، نورالابصار في آل بيت النبي المختار، ص 114؛ محمد بن علی القمی، ثواب الاعمال، ص 305؛ رشیدالدین محمد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 131؛ محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشيعة، ج 3، ص 90؛ سیدمحمدهادی المیلانی، قادتنا كيف نعرفهم، ج 3، ص 207؛ محمد بن الفتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص 325؛ علی بن یونس العاملی النباتی، الصراط المستقیم، ج 2، ص 49؛ صدوق، فضائل الاشهر الثلاثه، ص 111.
2) ناصر قفاری، اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 531.
در پاسخ باید گفت که میان دو ادّعای قفاری و آیه مورد نظر چه ارتباطی وجود دارد؟ ادّعاهای او کمتر این است که قبولی کردار نیک منوط به توحید است و شرک به خدا اعمال را فاسد می کند، از این رو مضمون آیه که قفاری بدان استناد کرده هیچ نسبتی به این ادّعا ندارد. خداوند گناه شرک را نمی آمرزد ولی آیا کسانی که مبتلا به شرک اند سایر اعمال آن ها باطل است یا نه، این آیه ساکت است. به دیگر سخن این آیه از جهت این که چه گناهی از چه کسی بخشیده می شود مجهول است؛ زیرا به صورت قضیه مهمله ارائه شده است نه معلوم است که خداوند از چه گناهی می گذرد و نه روشن است کدام گنه کار را مورد آمرزش قرار می دهد با توجه به تحلیل کوتاه یاد شده، چه نسبتی میان سخن قفاری و آیه مزبور برقرار است؟ آیه می فرماید: ما کارهای مشرکانه ی شما را نمی آمرزیم ولی آیا تبعیت و دوستی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام و و سلف صالح شرک است؟ اگر فرمان بری و پذیرش ولایت اولیای الهی شرک باشد پس خود قفاری نیز به خاطر تبعیت از سلف صالح یکی از مشرکان خواهد بود، بر این اساس هیچ ارتباطی میان ادّعای قفاری و آیه مورد نظر وجود ندارد.
جناب قفاری روایاتی را مطابق سلیقه خود و به صورت گزینش شده نقل کرده و چنین نتیجه گرفته است که این روایات دلالت می کند که شیعه معتقد است ولایت مقدّم بر شهادتین بوده و تنها از شیعیان علی پذیرفته است. (1)
چنان که بیان شد توحید و ولایت مستلزم یکدیگر است به این بیان که مجموعه آموزه های اساسی اسلام به شکل یک مرکّبی است که با انتفای یکی از ارکان آن رکن دیگر صدمه می بیند اسلام منهای ولایت، آن اسلام مقبول و باورهای قدسی نیست که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را از سوی خداوند آورده است و هم چنین مطابق پاره ای از روایات اهل بیت علیهم السلام (2)ولایت بدون اطاعت کامل از خداوند ولایت نخواهد بود.
اعتقاد به توحید یک جزء از اجزاء قبولی طاعات است از باب مثال اگر انسان موحدی در کارهای خود مبتلا به ریاء باشد از نظر قفاری آیا عمل چنین شخصی صحیح و پذیرفته است یگانه شرط قبولی طاعات را که توحید باشد دارا است یا این که باید بپذیریم چنین انسانی یک سبب از اسباب پذیرش اعمال را که توحید باشد دارد و بقیه شرایط را ندارد.
مسئله ولایت ائمّه عیناً چنین است زیرا کسی که معتقد به توحید باشد، ولی عترت را که کنفر همسان قرآن است باور نداشته باشد در واقع یک شرط از شرایط قبولی اعمال را دارد ولی سایر شرایط را ندارد و بدیهی است که تا زمانی که همه شرایط پذیرش عمل جمع نباشد آن عمل به درجه قبول نرسیده و عروج ندارد. و از طرفی دیگر اگر اجابت اعمال تنها یک شرط دارد که توحید باشد و هیچ چیز دیگری لزومی ندارد. چون در قرآن شرایط دیگر بیان نشده است پس چرا جناب بن باز هشت شرط برای گفتن «لا اله الا الله» ذکر کرده است با این که این شرایط هیچ کدام در قرآن وجود ندارد و مطابق گفته وی کسی که می خواهد ذکر توحید را بگوید. باید دارای شرایطی چون علم یقین به صحت، اخلاص برای خدا، راستی در دل و زبان، محبت، انقیاد، قبولی، اعتقاد به بطلان شرک داشته باشد. (1)در حالی که آن چه در قرآن ذکر شده است تنها علم به کلمه توحید است نه اعتقاد به شرایط دیگر.
1) عبدالعزيز بن عبدالله بن عبدالرحمن بن باز در کتاب مجموع الفتاوی و مقالات المتنوعة ج3/ 49. می نویسد: و لها شروط و هى العلم بمعناها و الیقین و عدم الشك بصحتها و الاخلاص الله في ذلك وحده و الصدق بقلبه و لسانه و المحبة لما دلّت عليه من الاخلاص الله و قبول ذلک و الانقياد له و توحیده و نبذ الشرك به مع البرائة من عبادة غيره و اعتقاد بطلانها وكل هذا من شرائط لا اله الا الله و صحة معناها.
بررسی جایگاه ائمّه علیهم السلام و ولایت علمی، اجتماعی و معنوی آنان مسئله هایی است که همواره مورد توجّه و کند و کاو اندیشوران اسلامی بوده است.
مقام و منزلت اهل بیت علیهم السلام عصمت و طهارت مطابق آیات و روایات جایگاه ویژه ای است و ولایت آنان جز رکین دین و ایمان است و بدون ولایت آنان عملی قبول نیست. در سال های اخیر شخصی به نام قفاری که از نویسندگان وهّابی است کتابی به نام «اصول مذهب الشيعة الاثنى العشرية » نوشته شده است که در آن به عقاید شیعه امامیه حمله شده است و شبهاتی را درباره جایگاه ائمّه علیهم السلام مطرح کرده است. بطور اختصار مشخص گردید که عقاید قفاری مبنای صحیحی ندارد و برداشت های او از آیات شخصی بوده است و از تعصّب خام ریشه می گیرد.
قفاري، فكرة التقريب بين اهل السنة والشيعة، القسم الثاني، ص 147.
احمد بن فارس بن ذکریا، معجم مقاييس اللغة، ج 3، ص 95، چاپ مکتب الاعلام الاسلامی، قم، 1404 ق.
ابن منظور المصرى، لسان العرب، ج 6، ص 330.
حسن بن علي السقاف، السلفية الوهابية: أفكارها الأساسية وجذورها التاريخية، ص 19.
حسن بن علي السقاف، السلفية الوهابية، ص 19.
بحوث مع اهل السنة السلفية، ص 163.
عقيدة الشيخ محمد بن عبد الوهاب، ج 1، ص 268.
قفاري، أصول مذهب الشيعة، ج 2.
احمد بن حجر عسقلاني، لسان الميزان، ج 6، ص 414؛ محسن اسلامی، چهره حقیقی ابن تیمیه، ص 16؛ صائب عبدالحمید، ابن تیمیه: حياته وعقائده، ص 84؛ صلح الدین صفدی، الوافي بالوفيات، ج 7، ص 18.
رای نمونه ببینید به: أصول مذهب الشيعة، ج 1، ص 372.
محمود ابوریه، اضواء على السنة محمدية، ص 22.
حسن بن علي السقاف، السلفية الوهابية، ص 54؛ الدكتور السید جمیلی، مناضرات ابن تیمیه مع فقهاء عصره.
تقی الدین ابن تیمیه حرانی الدمشقی، منهاج السنة النبوية، ج 1، ص 106.
أصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 656.
محمد بن صالح العثیمین، شرح لمعة الاعتقاد الهادي إلى سبيل الرشاد، ص 115؛ معجم التعريفات والضوابط والتقسيمات والفوائد في المصنفات الاعتقادية، ص 189.
محمد بن عثمان الذهبي، المنتقى من منهاج الاعتدال في نقض كلام أهل الرفض والاعتزال، ص 242.
علی بن محمد الماوردی، الأحکام السلطانیة، ص 35.
برای آشنایی بیشتر ر.ک به: ابن تیمیه، منهاج السنة، ج 1، ص 537؛ ج 3، ص 379؛ ج 4، ص 465؛ ج 6، ص 18؛ ج 7، ص 50؛ ج 8، ص 234.
سید علی حسینی میلانی، ابن تیمیه وامامة علی، ج 7، ص 57.
منهاج النبوية، ج 4، ص 104.
ناصر الدین البانی، سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج 5، ص 263، ح 2223.
الامامة والسياسة، ج 1، ص 15.
عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، مقدمة ابن خلدون، ص 177.
الامامة والسياسة، ج 1، ص 22.
علی بن محمد المارودی، الأحکام السلطانیة، ص 6 به بعد.
محمد بن محمد الغزالی، فضایح الباطنية، ص 170.
محمد بن محمد الغزالی، إحياء العلوم الدین، ج 2، ص 141.
سید نورالدین الحسینی التستری، إحقاق الحق وازهاق الباطل، ج 2، ص 294.
احقاق الحق، ج 2، ص 200.
محمدتقی مصباح یزدی، راه و راهنماشناسی، جلد 4-5.
محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 18، باب دعائم الاسلام، ح..
محمد بن الحسن العاملی، وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، ج 1، ص 118، باب 29.
ناصر مکارم شیرازی، انوار الاصول، ج 1، ص 132؛ جعفر السبحانی، المحصول في علم الاصول، ج 1، ص 180.
طه، 82.
فضل بن الحسن الطبرسی، مجمع البیان، ج 7، ص 45.
عبدالله بن احمد الحسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضيل، ج 1، ص 493.
محمدمحسن فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج 3، ص 314.
علی بن ابراهيم القمی، تفسیر القمی، ج 2، ص 35.
محمد بن علی القمی، عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 298، باب 37، ح 4.
سلیمان بن احمد الطبرانی، معجم الاوسط، ج 2، ص 223.
نورالدین علی بن ابی بکر الهيثمی، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 9، ص 172؛ ج 10، ص 282؛ محمد بن عبدالرئوف المناوی، كنوز الحقائق في حديث خير الخلايق، ص 56؛ مومن بن حسن الشبلنجی، نورالابصار في آل بيت النبي المختار، ص 114؛ محمد بن علی القمی، ثواب الاعمال، ص 305؛ رشیدالدین محمد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 131؛ محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشيعة، ج 3، ص 90؛ سیدمحمدهادی المیلانی، قادتنا كيف نعرفهم، ج 3، ص 207؛ محمد بن الفتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص 325؛ علی بن یونس العاملی النباتی، الصراط المستقیم، ج 2، ص 49؛ صدوق، فضائل الاشهر الثلاثه، ص 111.
ناصر قفاری، اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 531.
قفاری، اصول مذهب الشيعة، ج 2، ص 533.
محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 74، باب الطاعة و التقوى، ح 3؛ محمد بن فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ج 2، ص 294؛ محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشيعة، ج 12، ص 195، باب 119، ح 16067
بعلاوه قرآن کریم.
ابن باز، عبدالعزیز بن عبد الله بن عبدالرحمن، مجموع الفتاوى و مقالات المتنوعة.
ابن حجر مکی، احمد بن احمد، الصواعق المحرقة على اهل الرفض والزندقة، دليلما، قم، 1424ق.
ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، مقدمة ابن خلدون، بیروت، دار الکتب العلميه، 1413ق.
ابن شهر آشوب المازندرانی، رشیدالدین محمد بن علی، مناقب آل ابی ابی طالب علیه السلام.
ابن فارس احمد بن ذکریا، معجم مقاييس اللغة، قم، مكتب الاعلام الاسلامی، 1404ق.
ابن كثير الدمشقی، عماد الدین اسماعیل، تفسير القرآن العظیم، دار الاندلس بيروت.
ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بيروت، دار احیاء التراث العربي، 1988م.
ابوریه، محمود، اضواء على السنة محمديه، چاپ پنجم، موسسة الاعلمي بيروت.
احمد بن تيمية الدمشقی، الفتوى الحمويه الكبری، چاپ دوم، دار الکتب العلمية، بيروت 1409ق.
آلوسی بغدادی، سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظيم و السبع المثانی، دار احیاء التراث العربي، بيروت، بيتا.
باقلانی، قاضی ابی بکر الطیب، تمهید الاوائل وتلخيص الدلائل، مؤسسه الكتب الثقافية، بيروت، 1407ق.
باقلانی، قاضی ابی بکر الطیب، الانصاف فيما يجب اعتقاده و لا يجوز الجهل به، چاپ سوم، مكتبة الخانجي، قاهره، مصر.
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، مؤسسه الاعلمی، بیروت، 1419ق.
بحرانی، محدث یوسف، الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهرة، مؤسسه النشر الاسلامی، قم.
بحرانی، میثم بن علی، شرح نهج البلاغة، دار الثقلين، بيروت، 1420ق.
بحرانی، میثم بن علی، قواعد المرام فی علم الکلام، چاپ دوم، مكتبة النجف، قم، 1406ق.
بخاری، محمد بن اسماعيل، الادب المفرد الجامع للآداب النبوية، بيروت، المكتبة العصريه، 1427ق.
صحيح البخاری، دار المدار الاسلامی، بیروت.
بیضاوی، ناصر الدین عبد الله بن عمر، تفسير البيضاوي، مؤسسة الاعلمی، بیروت، 1410ق.
بيهقی، احمد بن الحسین بن علی، السنن الکبری، دار الکتب العلميه، بیروت، 1420ق.
پرهاردی، محمد عبدالعزيز النبراس، شرح العقائد، المكتبة الحبيبية، کویته، پاکستان.
تستری، سید نورالدین الحسینی، احقاق الحق و ازهاق الباطل، بیروت، دار الكتب الاسلامي.
تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، چاپ دوم، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1412ق.
تفتازانی، مسعود بن عمر، شرح المقاصد، نشر شریف الرضی، قم، 1409ق - 1989م.
تقی الدین ابن تیمیه حرانی الدمشقی، منهاج السنة النبوية، رياض، 1406ق.
تمیمی، البغدادی ابی منصور عبد القاهر بن طاهر بن محمد، اصول الدين، دار الكتب العلميه، بيروت، 1423ق.
تمیمی، محمد بن حبان بن احمد، الثقات، دار الفکر، بیروت، 1420ق.
جباری، محمدرضا، مکتب حدیثی، قم، نشر زائر، قم، 1384ش.
جرجانی، سید شریف، التعریفات، الدار البيضاء، المغرب، 1427ق - 2006م.
جناحی، جعفر بن الشيخ خضر، منهج الرشاد لمن اراد السداد، چاپ دوم، مجمع العالمي لاهل البيت، قم، 1419ق.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، نشر گویا، 1368ش.
جوینی الخراسانی ابراهیم بن محمد، فرائد السمطين، مؤسسه المحمودی، بیروت، 1398ق.
جوینی ابی المعالی عبدالملک، الارشاد الى قواطع الادلة في اصول الاعتقاد، مؤسسة الكتب الثقافية، بیروت، 1405ق.
حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، بيروت، مؤسسه آل البيت علیهم السلام، 1413ق.
حسکانی، عبدالله بن احمد، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، تهران، چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411ق.
حسینی التفرشی، سید مصطفی، نقد الرجال، مؤسسه آل البيت علیهم السلام ، قم، 1418ق.
حسینی الطهرانی، سید هاشم، توضیح المراد تعليقه على شرح تجرید الاعتقاد، چاپ سوم، مفید، تهران، 1365ش.
حلبی الشافعی، علی بن برهان الدین، السيرة الحلبية، دار احیاء التراث العربي، بيروت.
حلبی، تقی الدین ابی الصلاح، تقریب المعارف فی کلام، نشر جامعه مدرسین، قم، 1404ق.
حلی، حسن بن يوسف، الالفین، چاپ سوم، مؤسسه الاعلمی، بیروت، 1402ق - 1982م.
حلی، خلاصة الاقوال في معرفة الرجال، چاپ دوم، دار الفقاهة، قم، 1422ق.
تذكرة الفقهاء، مؤسسه آل البيت علیهم السلام، قم، 1420ق.
كشف المراد في شرح التجريد الاعتقاد، چاپ دوم، مؤسسه الامام الصادق 7، قم، 1382ش.
حلّی، مقداد بن عبدالله، ارشاد الطالبين الى نهج المسترشدين، مكتبة النجفی، قم، 1405ق.
حلّی، نجم الدین جعفر بن الحسن، المسلک فی اصول الدین، چاپ سوم، مؤسسة الآستانة الرضوية المقدسة.
حنفی هروی، ملا علی قاری، شرح الفقه الاکبر، دار الکتب العلميه، بيروت.
خویی، سید ابوالقاسم الموسوی، معجم رجال الحديث، چاپ پنجم، 1413ق.
خویی، میرزا حبیب الله، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، چاپ سوم، المكتبة الاسلامية، تهران، 1386ق.
دارمی محمد بن عبد الله بن بهرام، سنن دارمی، دار الفکر، بیروت، بیتا.
دكتور زحيلي، وهبة، التفسير المنير، چاپ دوم، دار الفکر، بیروت، 1424ق.
دکتور سید جمیلی، مناظرات ابن تیمیة مع فقهاء عصره، دار الكتاب العربی، بیروت، 1405ق.
دکتر شامی، یحیی، الشرك الجاهلي وآلهة العرب المعبودة قبل الاسلام، دار الفکر اللبنانی، بیروت، 1986م.
دکتر عامر النجار، علم الكتاب عرض ونقد، مكتبة الشتافة الدينية، القاهرة، 1423ق؛ 2003م.
ذهبی، محمد بن عثمان، المنتقى من منهاج الاعتدال في نقض كلام اهل الرفض والاعتزال، ریاض، دار عالم الکتاب، 1417ق.
رازی، جمال الدین ابوالفتوح، روح الجنان و روح الجنان، چاپ اسلامیه، تهران، 1352ش.
رازی فخر الدین محمد عمر، التفسير الكبير، المكتبة توفيقية، القاهرة، مصر.
رازی محمود الحمصی، المنقذ من التقليد، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1414ق.
رازی محمد بن عمر، المطالب العالية من العلم الالهی، دار الكتاب العربی، بیروت، لبنان، 1407ق.
رازی، محمد بن عمر، المحصل، وهو محصل افكار المتقدمين والمتأخرين من الحكماء والمتکلمین، نشر رضی، قم، 1420ق.
رازی، محمد بن عمر، معالم اصول الدين، دارالفكر، بیروت، 1992م.
رازینی، علی، پژوهشی پیرامون مفردات قرآن، چاپ دوم، نشر سهروردی، تهران، 1386ش.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات في غريب القرآن، دار العلم، دمشق، 1412ق.
زمخشری الخوارزمی، محمود بن عمر، الکشاف، چاپ دوم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1421ق.
زمخشری الخوارزمی، محمود بن عمر، اساس البلاغة، دار الفکر، بیروت، 1404ق.
سقاف، حسن بن علی، السلفية الوهابية افكارها الاساسية وجذورها التاريخية، بيروت، دار المیزان، 1425ق.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن ابی بکر، الدر المنثور في تفسير المأثور، دار الكتب العلمیه، بیروت، 1421ق.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن ابی بکر، الاتقان فی علوم القرآن، چاپ دوم، نشر بیدار، قم، 1367ش.
شبلنجی، مومن بن حسن، نور الابصار فی آل بيت النبي المختار، المكتبة العصريه، بیروت، 1426ق.
شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل والنحل، بیروت، دار المعرفة، 1402ق.
صائب عبدالحمید، ابن تيمية، حياته، عقائده، قم، مركز الغدير، 1414ق.
صدوق، فضائل الاشهر الثلاثه، مطبعة الآداب، نجف، 1396ق.
طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الاوسط، مكتبة المعارف، الرياض، 1405ق.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، بیروت، مؤسسة الاعلمی، چاپ دوم، 1425ق.
عثیمین، محمد بن صالح، معجم التعريفات والضوابط والتقسيمات والفوائد في المصنفات الاعتقادیة، دار الكيان، الرياض، 1427ق.
عثیمین، محمد بن صالح، شرح لمعة الاعتقاد الهادی الى سبيل الرشاد، قاهره، دار البصيرة، بیتا.
عسقلانی، احمد بن حجر، تهذيب التهذيب، بيروت، دار الفکر، 1415ق.
غزالی، محمد بن محمد، احیاء العلوم الدین، بیروت، دار المعرفة، 1402ق.
فیض کاشانی، محمدمحسن، تفسیر الصافی، بیروت، مؤسسة الاعلمی.
قفاری، ناصر بن عبدالله، فكرة التقريب بين اهل السنة والشيعة، الرياض، دار الطيبة، 1420ق.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1412ق.
قمی، محمّد بن علی، معانی الاخبار، مكتبة الصدوق، تهران، 1379ش.
قمی، محمّد بن علی، من لا یحضره الفقیه، چاپ پنجم، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1390ق.
قمی، محمّد بن علی، التوحید، چاپ دوم، ارمغان طوبی، قم، 1384ش.
قمی، محمّد بن علی، عیون اخبار الرضا، تهران، دار الكتب الاسلامیه، 1380ش.
کلینی، محمّد بن یعقوب، اصول کافی، بیروت، دار التعارف، چاپ چهارم، 1401ق.
ماوردی، علی بن محمّد، الاحکام السلطانیه، بيروت، دار الكتاب العربی، 1410ق.
متقی الهندی، علی بن حسام الدین، کنز العمال، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1989م.
مجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار، چاپ دوم، مؤسسه الوفا، بيروت، 1403ق.
مجلسی، محمّد باقر، مرآة العقول، چاپ چهارم، دار الكتب الاسلامیه، تهران، 1379ش.
محسنی، محمّد آصف، صراط الحق، چاپ دوم، 1413ق.
مصباح یزدی، محمدتقی، راه و راهنماشناسی، قم، موسسه امام خمینی، چاپ دوم، 1379ش.
مکارم شیرازی، ناصر، انوار الاصول، قم، امیرالمؤمنین، 1424ق.
نسفی، نجم الدین ابو حفص عمر بن محمد، عقاید نسفیه، محل نشر کابل، افغانستان، 1319ق.
نیشابوری، محمد بن الفتال، روضة الواعظين، مؤسسة الاعلمی، بیروت، 1406ق.
همدانی، عبدالجبار بن احمد، شرح الاصول الخمسة، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1422ق، 2001م.
هیثمی، احمد بن محمّد بن علی بن حجر، الصواعق المحرقة، مؤسسة الرساله، بیروت، 1417ق.
هیثمی، نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، دار الفکر، بیروت، 1414ق
اعتقاد به همه خدایی!
شرم از درخواست و تقاضا
جایگاه بلند عشق و بی مایگی عقل
تقاضای «آرنی» و اصرار بر آن
ادّعای بطلان تکلیف بر فرض نبود شیطان
ادّعای نبوّت برای ارسطو
ادّعای اتّحاد عقل و عرفان و وحی
نکاتی چند درباره ی افلاطون
کلید واژه ها؛ حسن زاده آملی، الهی نامه، ارسطاطالیس، افلاطون، ارسطو
اشاره:
نویسنده محترم در این مقاله نگاهی انتقادی به الهی نامه استاد حسن زاده آملی داشته است و محصول مزرعه افکار استاد را آفت زده و مخالف مدارک وحیانی و فطرت و سرشت آدمی دانسته است و به مناسبت به نظریه استاد درباره ی ارسطو و یا ارسطاطالیس نیز پرداخته است و ثابت نموده است ادّعای نبوت برای این افراد خلاف منطق و مدارک است و روایات مورد استناد در جهت اثبات نبوت برای ارسطو، مجهول و بی اساس است.
در این مختصر، به برخی از فرازهای الهی نامه استاد حسن زاده آملی توجه شده است
منطوق این جمله این است که خدا همین موجودات است و در عالم (نعوذ بالله) جز خدا ندارد، و به عبارتی خدا جمیع مخلوقات از جن و انس و ملک و جمادات و نباتات است. مسلّم است که این اعتقاد با اساس و بنیاد تمامی شرایع و عقل و خرد در تناقض آشکار است. (3)
مهم ترین اصل از اصول اعتقادی اسلام بر مبنای عدم سنخیّت خالق و مخلوق استوار گردیده است برای مثال در سوره ی مبارکه فاتحه که هر مکلّفی باید حدّاقل در شبانه روز، ده مرتبه آن را قرائت کرده و آن را مورد توجّه و اعتقاد خود قرار دهد وقتی گفته می شود:
اَلحَمدُ: این کلام شریف دلالت روشن دارد که حامدی است و محمودی.
نَعبُدُ: این کلام شریف دلالت روشن دارد که عابدی است و معبودی.
نَستَعین: این کلام شریف دلالت روشن دارد که مستعینی است و مستعانی.
إهدنا: اين كلام شریف دلالت روشن دارد که هدایت شونده ای است و هدایت گری.
دقّت در مضامین و مفاهیم دعای شریف يَستَشیر انسان را با معارف بلندی آشنا می کند. دعای يستشير را رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام آموخت و به آن حضرت توصیه فرمودند صبح و شام آن را بخواند و تا زنده است آن را ترک نکند و به جانشین خود آن را بیاموزد.... (4)
أنْتَ الْخَالِقُ وَ أنَا الْمَخْلُوقُ وَ أَنْتَ الْمَالِكُ وَ أنَا الْمَمْلُوكُ وَ أَنْتَ الرَّبُّ وَ أَنَا الْعَبْدُ وَ أَنْتَ الرَّازِقُ وَ أَنَا الْمَرْزُوقُ وَ أَنْتَ الْمُعْطِي وَ أَنَا السَّائِلُ وَ أَنْتَ الْجَوَادُ وَ أَنَا الْبَخِيلُ... وَأَنْتَ الْعَزِيزُ وَ أَنَا الدَّلِيلُ وَ أَنْتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ... وَ أَنْتَ الْغَافِرُ وَ أَنَا الْمُسِيءُ وَ أَنْتَ الْعَالِمُ وَ أَنَا الْجَاهِلُ.... وَ أَنْتَ الرَّحْمَنُ وَ أَنَا الْمَرْحُومُ وَ أَنْتَ الْمُعَافِي وَ أَنَا الْمُبْتَلَى وَ أنْتَ الْمُجِيبُ وَ أنَا الْمُضْطَرُّ....» (5در این دعای شریف تفاوت ذاتی خالق با مخلوق باب را بر هر نوع توجیهی در جهت متحّد دانستن خالق با خلق می بندد و اساساً اتحاد مخلوق با خالق محال ذاتی است و فرازهای این دعای شریف تماماً گویای جدایی خدا با خلق است.)
1) الهی نامه، آیت الله حسن زاده آملی، ناشر الف - لام - میم، چاپ اول، 1383، قم، کتابسرای قائم.
2) الهی نامه ص ،9 شماره 24
3) شبیه این جمله در صفحه 82 شماره 462 الهی نامه نیز دیده می شود: الهی شکرت که دی، دلیل بر اثبات خالق طلب می کردم و امروز دلیل بر اثبات خلق می خواهم... .
4) این دعای شریف را سید بن طاووس در مهج الدعوات از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل کرده است.
5) همان طور که مشاهده می شود، سیزده مرتبه کلمات «أنت و أنا» از زبان مبارک مولی الموحّدین تکرار می گردد. البته تمام فقرات دعای شریف ذکر نگردید.
#### 2- الهی! آن خواهم که هیچ نخواهم* الهی! آن خواهم که هیچ نخواهم (1درخواست از پروردگار در قرآن کریم از مصادیق خضوع و عبادت حضرت حق دانسته شده است.توضیح: خداوند امر فرموده:﴿ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ. (2) مرا بخوانید تا (دعا و درخواست) شما را اجابت کنم، کسانی که از عبادت من تکبّر می ورزند به زودی با ذلّت وارد دوزخ می شوند.
آیه شریفه دلالت دارد که ترک درخواست نوعی تکبّر در مقابل آن عظمت بی مانند است و کیفر آن آتش دوزخ است. به طور طبیعی هر چقدر به کمال و معرفت آدمی افزوده شود احساس نیازش نیز افزوده می شود و لذا دعا و التجایش بیشتر می گردد. در هر صورت علاوه بر قرآن کریم، سیره معصومین علیهم السلام نیز بر دعا و درخواست بوده است. انبوه ادعیه مأثوره شاهد و گواه این مدّعی است. در روایات است: الدُّعاء مُخُ العِبادَة. (3)
در سوره حمد از خداوند درخواست هدایت می کنیم اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ. (4)و در تشهد نماز می گوییم اللهمّ صَلّ عَلى مُحَمَّدِ وَ الِ مُحَمَّد براستی اگر استاد هیچ نمی خواهد پس چرا الهی نامه نوشت.
1) الهی نامه، صفحه 9، شماره 26.)این قبیل اظهارات یادآور گفته های بیهوده صوفیه است. مولوی می گوید:قوم دیگر می شناسم ز اولیا ***که دهانشان بسته باشد از دعا [مثنوی، (طبع کلاله خاور، دفتر سوم، ص 167])كأبي يزيد سُئِلَ عَن الزُّهد........ فنوديتُ ماذا تُريد؟ فقلتُ أُريد ان لا أُريد لأنّى أنا المراد و أنتَ المُريد... . [فتوحات، (13 جلدی طبع مصر، ج 11، ص 355])مولوی مدعی است، قومی دیگر از اولیا را می شناسم که دهان آن ها از دعا بسته است و با یزید در سؤال از مفهوم زهد مطالبی می گوید و در پایان ادّعا می کند که به من ندا شد چه می خواهی؟ گفتم: می خواهم چیزی که نخواهم! برای این که من مرادم و تو مرید.... .مطابق آیات قرآن کریم و روایات معصومین علیهم السلام تمامی انبیا و حتّی پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله همواره دست نیاز به سوی درگاه بی نیازش دراز می نمود و از خداوند درخواست ها می نمود.
2) غافر، 60
3) رجوع شود به اصول کافی، کتاب الدعاء.
4) سوره مبارکه (فاتحة الکتاب) ویژگی های منحصر به فردی دارد. معارف مهمّ مکتب در این سوره دیده می شود. آشکارا، نفی عقاید وحدت وجود دارد که اجمال آن در شماره 1 بیان گردید و نفی این اظهار نادرست "الهی آن خواهم که هیچ نخواهم" از آن جمله است. جایگاه این سوره در نماز تا آن جاست که فرمودند: لَا صَلَاةَ إِلَّا بِفَاتِحَةِ الْكِتَابِ.
يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إلى الله وَ اللهُ هُوَ الْغَنيُّ الْحَميدُ (1) ای مردم شما (همگی) نیازمند به خدایید، تنها خداوند است که بی نیاز و شایسته هر گونه حمد و ستایش است.
آقای حسن زاده از من و تو گفتن شرم دارد امّا سرور جوانان بهشت حسین بن علی علیه السلام در دعای عرفه حدود 27 مرتبه «أنت الذى» و 13 مرتبه « أنا الذي» فرمودند:
أنْتَ الَّذِي أَعْطَيْتَ أنْتَ الَّذِي أغْنَيْتَ أنْتَ الَّذِي أقْنَيْتَ أنْتَ الَّذِي آوَيْتَ أَنْتَ الَّذِي كَفَيْتَ تویی که به خلق عطا فرمودی، تویی که فقیر را غنی ساختی، تویی که سرمایه دادی، تویی که پناه دادی، تویی که امور بندگانت را کفایت کردی.
أَنْتَ الَّذِى هَدَيْتَ أَنْتَ الَّذِى عَصَمْتَ أنْتَ الَّذِي سَتَرْتَ أَنْتَ الَّذِي غَفَرْتَ تویی که هدایت کردی، تویی که خوبان را عصمت از گناه کرامت کردی، تویی که گناهان را مستور ساختی، تویی که گناهان را آمرزیدی.
أَنْتَ الَّذِي أَقَلْتَ أَنْتَ الَّذى مَكَّنْتَ أَنْتَ الَّذي أَعْزَزْتَ أَنْتَ الَّذِي أَعَنْتَ تویی که عذر گناهان را پذیرفتی، تویی که تمکن و جاه بخشیدی، تویی که عزت و جلال دادی، تویی که اعانت فرمودی.
أَنْتَ الَّذى عَضَدْتَ أَنْتَ الَّذى أَيَّدْتَ أَنْتَ الَّذِي نَصَرْتَ أَنْتَ الَّذِي شَفَيْتَ تویی که مدد فرمودی، تویی که تأیید توانایی دادی، تویی که یاری فرمودی، تویی که بیماران را شفا دادی.
أَنَا الَّذى أَسَأْتُ أَنَا الَّذى أَخْطَأْتُ أَنَا الَّذى هَمَمْتُ أَنَا الَّذِي جَهِلْتُ أَنَا الَّذِي غَفَلْتُ من آن بنده ام که بد کردم، من همانم که خطا کردم، من همانم که اهتمام به عصیان کردم، من همانم که نادانی کردم، من همانم که غفلت ورزیدم.
أَنَا الَّذِى سَهَوْتُ أَنَا الَّذِى اعْتَمَدْتُ أَنَا الَّذى تَعَمَّدْتُ أَنَا الَّذى وَعَدْتُ من همانم که سهو کردم، من همانم که به خود اعتماد کردم، و من همانم که به خواهش دل عمدا عمل کردم، من همانم که وعده کردم و مخالفت نمودم.
از آن جا که الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ هیچ عاقلی به جهنّم نمی رود از این هم که بگذریم در مکتب عرفان جایگاهی برای عقل نیست در جایی دیگر استاد می نویسد:
" الهی! عقل و عشق، سنگ و شیشه اند، عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان" (2)حال چگونه است که رفیق عاقل را طلب کرده اند. بعلاوه، در قرآن کریم حدود پنجاه مرتبه درباره ی عقل سخن رفته است (3)و در کلام حضرت امیر علیه السلام، عشق مورد نکوهش قرار گرفته است:...
وَ مَنْ عَشقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْن غَيْرَ صَحِيحَة وَ يَسْمَعُ بأَذُن غَيْرَ سَمِيعَة قَدْ خَرَقَت الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَت الدُّنْيَا قَلْبَهُ... (4) ... و کسی که عاشق چیزی شد (عشق) چشمش را کور ساخته و قلب او را بیمار گرداند (بطوری که عیب و زشتی آن را نبیند) پس او با چشمی که (مفاسد آن را) نمی بیند می نگرد و با گوشی که (حقایق) را نمی شنود، می شنود، خواهش های بیهوده عقل او را دریده و دنیا قلب او را مرده ساخته است.
این در حالی است که در کلمات صوفیه عشق مورد ستایش قرار گرفته است و عقل مورد سرزنش:
عشق آمد، عقل او آواره شد *** صبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل چون شحنه است سلطان چو رسید *** شحنه ی بیچاره در کنجی خزید
هرچه گویم عشق را شرح و بیان *** چون به عشق آیم خجل گردم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت *** شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت (5)
به هر حال عشق در مکتب عرفان مصطلح نه عرفان حقیقی کلمه مقدّس معرفی شده است، امّا چگونه است که حتی یک بار در قرآن کریم از این واژه استفاده نشده است؟
به گفته یکی از بزرگان، اگر کلمه عشق آن قدر که صوفیّه از آن تجلیل می کنند قداست داشت صدها آیه در قرآن می باید در وصف و تجلیل آن وجود می داشت. بسیار شایسته است که در کاربرد واژه ها از قرآن و کلمات معصومین علیهم السلام تبعیت شود تا دچار کژی های معنوی و اعتقادی نشویم.
استاد حسن زاده از گفتن کلمه شریفه «لا اله الا الله» شرم دارد یعنی آن را کوتاه در بیان مقصود می داند این در حالی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «نه من و نه گویندگان قبل از من، چیزی همانند (کلمه) «لا اله الّا الله» نگفته اند». (2)
و حضرت امام رضا علیه السلام از آباء و اجداد طاهرین خود علیهم السلام تا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و آن حضرت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و آن حضرت از خدای عزّوجلّ که فرمود: لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَن دَخَلَ حِصْنِي آمَنَ مِنْ عَذَابِي .... (3)
آیا مهم ترین و اساسی ترین شعار توحيد «لا اله الا الله» نیست؟ مگر پیامبر صلی الله علیه و آله نفرمودند: قُولُوا لَا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا؟ لابد استاد هنگام اذان و اقامه بسیار شرمگین می شوند زیرا این کلمه تکرار می شود و در نماز و تشهد و نیز تسبیحات اربعه.
در هر صورت خدای عزّوجلّ و رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام و تمام مؤمنین از گفتن از گفتن این جمله نورانی شرم نمی کنند، ولی آقای حسن زاده شرم می کنند!
بهتر است در این مورد توضیحی بیان نشود و خوانندگان خردمند خود قضاوت کنند.
الهی! شکرت که در حول حاملین عرشم. (7)
الهی! شکرت که شاخه ای از شجره طوبایم. (9)
1) الهی نامه، ص 67 و 68، شماره 372.
2) کتاب التوحید صدوق، باب ثواب الموحدین و العارفین، حدیث 1.
3) عیون اخبار الرضا، ج 7، ص 135.
4) الهی نامه، ص 72، شماره 400. نویسنده ظاهراً از بیان امام سجاد علیه السلام تقلید نموده که آن حضرت فرمود: «الحمد لله الذى جعل أعدائنا من الحمقاء - حمد خدای را که دشمنان ما را از احمقان قرار داد.»
5) الهی نامه، ص 37، شماره 217.
6) همان، ص 79، شماره 442.
7) همان، ص 80، شماره 450.
8) همان، ص 48، شماره 273.
9) همان، ص 80، شماره 449.
اگر استاد از شاکر و حامد بودن به شکر و حمد تحوّل یافته نباید اکنون شاکر باشد و شکر الهی بگوید و نباید الحمد بگوید زیرا هر مکلّفی حدّاقل در شبانه روز ده مرتبه در نمازهای یومیه در سوره فاتحة الکتاب این کلمه ی شریفه را می گوید. (2)
مواردی دیگر از این قبیل مع هذا نویسنده مدّعی است:
الهی! شکرت که فهم بسیار چیزها را به حسن عطا فرموده ای و دهنش را بسته ای. (3)
این سخن بر اساس مبانی فلاسفه صدرایی است که حشر را عقلی دانسته اند که البته در جای خودش معلوم است که این حشر با حشر قرآنی سازگار نیست.
گرچه بعید است استاد" با ارنی" رؤیت چشم سر را درخواست کرده باشند ولی به قرینه مقابله " أرنى" با " لن ترانی" این جمله جز رؤیت مادّی را تداعی نمی کند که البته این نوع رؤیت كاملاً مخالف عقل و شرع است. یکی از موارد اختلاف اساسی میان پیروان مکتب امامت (شیعیان) و مكتب خلافت (اشاعره ی عامّه) مسأله رؤیت حق تعالی جلّت عظمته می باشد به این معنی که شیعیان به تبعیت از قرآن و معارف اهل بیت علیهم السلام و ادلّه فراوان عقلی، معتقدند که خدای عزّوجلّ در دنیا و آخرت دیده نمی شود ولی اشاعره عامّه معتقدند که مؤمنین در قیامت (نعوذ بالله) خداوند متعال را با چشم سر مشاهده می کنند و اگر شخصی در دنیا به کمالات فوق العاده نایل شود،
1) همان، ص 83، شماره 467.
2) البته در تشهّد نیز در نمازهای یومیه نه مرتبه معمولاً گفته می شود.
3) همان، ص 82، شماره 461، نویسنده که مدّعی است ستاره شناس است، مرده زنده می کند، در حول حاملین عرش است. از شجره طوباست و جانورشناسی او را در مورد تولید، جُعَل، مار، کژدم، و کرم های خراطین در صفحات بعد خواهیم دید.... در عین حال خداوند فهم بسیار چیزها را به وی عطا فرموده ولی دهانش را بسته است. قضاوت این دعاوی را به اهل معرفت می سپاریم.
4) الهی نامه، ص 33، شماره 197.
5) همان، ص 93، شماره 537.
در همین دنیا خداوند عزّوجل را با چشم سر مشاهده خواهد کرد لذا می گویند پیامبر صلی الله علیه و آله خداوند را در شب معراج مشاهده فرمود این اعتقادی است باطل محض، چون هر چه با چشم سر مشاهده شود قطعاً مادّی است و هر مادّه ای حادث و محتاج و در معرض تغییر و تحول، هر شیء حادث، نیاز به خالق دارد و هر شيء مادّی محتاج به اجزاء تشکیل دهنده خود است، محتاج به زمان است، محتاج به مکان و در معرض دگرگونی و... .
و وجود مقدّس پیامبر صلی الله علیه و آله در شب معراج، جبرئیل را در هیئت اصلی (همانند شب مبعث) مشاهده فرمود و در سوره مبارکه «النّجم» نیز این مطلب آمده که حضرت رضا علیه السلام توضیح لازم را بیان فرموده اند که آیت خدا غیر از خداست.
در کتاب ابن عربی چه می گوید؟ به تفصیل در اینباره سخن گفته شده و در مورد "لن ترانی" خطاب حق تعالی جلّت عظمته به حضرت موسى علیه السلام و نيز "ربِّ أرني..." که ظاهراً درخواست موسی علیه السلام می باشد به طور کامل بحث شده است اجمال موضوع این است که درخواست "ربّ أرنى" در حقیقت تقاضای بنی اسرائیل بوده به قرينه وَ إِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً ... و شأن حضرت موسی علیه السلام أجلّ از آن است که به این اصل مهم و اساسی یعنی عدم رؤیت مادّی خداوند واقف نبوده نباشد. در هر صورت گروه کثیری در این باره منحرف گردیدند.
این کلام درستی نیست که اگر شیطان نبود تکلیفی نبود.
دنیا گهواره و بستر کمال بنی آدم است. انسان باید در پرتو دو نور افکن نیرومند که حجج ظاهر (انبیاء، رسولان، ائمّه علیهم السلام )و حُجَّت باطن (عقل) از وساوس شیاطین جنّی و انسی و نفس امّاره اجتناب کند و طریق حقّ و صواب را بپیماید.
آری، ابلیس این دشمن کینه توز و دیرینه بنی آدم، نهایت تلاش خود را در اغوا و فریب، بکار می گیرد امّا او را بر بندگان مخلص خداوند راهی نیست .در هر صورت وجود شیطان، موجب تكليف نگردید که اگر شیطان نبود تکلیف هم نبود و مزاحم کمال انسان هم تنها شیطان نیست. و امّا درباره ی جمله بعد نویسنده که می گوید: سبحانک ما احسن صنعک. صنایع الهی همه زیباست. ابلیس هم از آغاز برای دوزخ خلق نشد، وی و سایر شیاطین و نیز انسان های متمرّد و سرکش که با اختیار خود راه دوزخ را در پیش می گیرند، شایسته عذاب الهی می گردند.
1) الهی نامه، ص 32، شماره 192.
پس از آن که ابلیس تمرّد و تکبّر ورزید و از آن مقام عالی، سقوط کرد و به دشمنی و عداوت با خدا برآمد دیگر او حَسَن نیست.
آری بسیاری از صوفیان مانند احمد و محمد غزالی و گاهی مولوی در مقام تمجید از او بر آمده اند. ابوالعباس قص،اب از بزرگان صوفیه رمی جمرات را خلاف جوانمردی می دانسته است. (1)
محمد غزالی بنا به نقل ابن ابی الحدید، ابلیس را سيّد الموحدین می دانسته است. (2)
عبدالرحمن بن احمد جامی در سبحة الابرار مدّعی است چون حضرت موسی علیه السلام از ابلیس از علّت ترک سجده را جویا شد ابلیس پاسخ داد:
گفت عاشق که بود کامل سیر *** پیش جانان نبرد سجده بغیر (3)
و در جای دیگر خداوند می فرماید ... إِلا إِبْلِيسَ أَبَى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ (البقره، 34)
بنابراین ابلیس ترک سجده خود را از تکبّر و خود بزرگ بینی عنوان کرده ولی برخی از سران صوفیه در مقام دفاع از ابلیس برآمده و ترک سجده را از عشق به خدا دانسته اند!!!
مولوی نیز گوید:
ترک سجده از حسد گیرم که بود *** این حسد از عشق خیزد نَز جُحُود (4)
عين القُضاة همدانی مرید احمد غزالی برادر کوچک تر محمد غزالی از صوفیان نامدار در کتاب خود، بسی از ابلیس تجلیل نموده است. (5)
عين القُضاة از قول حلّاج گوید: ماصحت الفتّوة الا لأحمد و ابلیس. دو کس را جوانمردی مسلم بود، احمد را و ابلیس را.
شنیدن چنین تعابیری از کسی که مدّعی است در حول حاملین عرش است و از شجره طوبی است و از حامد و شاکر بودن به حمد و شکر تحول یافته و مرده زنده می کند و دعاوی دیگر، بسیار شگفت انگیز است.
1) تذكرة الاولياء، باب 77، ج 2، ص 155.
2) اثنی عشریه شیخ حر عاملی، ص 167.
3) خداوندمتعال در قرآن کریم می فرماید: قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِينٍ (الاعراف، 12) فرمود: «چون تو را به سجده امر کردم چه چیز تو را باز داشت از این که سجده کنی گفت: من از او بهترم مرا از آتشی آفریدی و او را از گل آفریدی».
4) مثنوی، دفتر دوم، ص 119، سطر 30 (طبع کلاله خاور) این مطلب را مولوی در داستان جعلی خود از قول ابلیس به معاویه عنوان کرده البته مولوی در این داستان از معاویه تعریف و تجلیل نموده است.
5) تمهیدات عین القضاة، ص 221 الی 225، 1962.
6) الهی نامه، 92، شماره 521.
استاد حسن زاده آملی تجلیل بسیاری از ارسطو به عمل آورده است. (1)
وی منتقدین ارسطو را نزد اهل خرد، خردسالانی خام، کج اندیش و بد نهاد نامیده است. (2)
ایشان در این اثر به نظر خود، روایتی را از شهرزوری از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند:
«و يروى عنه علیه السلام انه كان اذا كمل واحد من اهله قال له يا ارسطاطاليس هذه الامة». (3)
در خبر است که هرگاه کسی از اهل پیامبر صلی الله علیه و آله به کمال می رسید آن حضرت به او فرمود: ای ارسطاطالیس این امّت بلکه فراتر از آن چه گفته ایم باز شهر زوری در همان کتاب یاد شده و... آورده اند که:
يروى فى بعض الرفدات ان عمرو بن عاص قدم من الاسكندريه على رسول الله صلی الله علیه و آله فسأله عمّا رأى فى الاسكندريه، فقال يا رسول الله رأيت اقواما يتطيلسون و يجتمحون حقاً و يذكرون رجلا يقال له: ارسطاطاليس لعنة الله تعالى، فقال علیه السلام مه يا عمرو ان ارسطاطالیس كان نبيا فجهله قومه. (4)
زمانی عمروبن عاص از اسکندریه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد. از او پرسید که در آن جا چه دیده ای؟ گفت: گروهی چند دیده ام که طیلسان در بر داشتند و حلقه حلقه گرد هم می نشستند و مردی را به نام ارسطا طاليس لعنة الله تعالی یاد می کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عمرو باز ایست (ساکت باش) ارسطاطالیس پیامبری بود که قوم وی، او را نشناختند.
توضیح: قبل از اشاره به برخی از کلمات نادرست (ارسطو یاد آور می شود. مؤلّف کتاب یعنی شهرزوری از مدافعین سرسخت فلاسفه و حکما است. (حکمای صوری نه حقیقی) ایشان مدّعی است جیومرث (كيومرث) همان إدريس پيامبر بوده است. (5)
در این کتاب ستایش های فراوان از فلاسفه و حکما نموده است. (6)
آن جا که وی ادّعا می کند پیامبر صلی الله علیه و آله به کسی که از اهل خود به کمال می رسید می فرمود: ای ارسطاطالیس این امّت. در پاورقی آمده که "لم نجد هذا الحديث و لا ما في معناه في كتب الحديث التي عندنا و ظنّى انّه ليس من كلام النبوّه فتأمّل".
1) قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. آیت الله حسن زاده آملی.
2) همان، ص 19.
3) همان، 19 و 20 به نقل از کتاب تُرْهَةُ الأرواح و روضةُ الأفراح في تاريخ الحكماء و الفلاسفه، ج 1، ص 5 و 10.
4) همان، 19 و 20 به نقل از کتاب تُزهَةُ الأرواح و روضةُ الأفراح في تاريخ الحكماء و الفلاسفه، ج 1، ص 5 و 10.
5) همان، ج 1، مقدمه ک.
6) در مقدمه كتاب «نزهَةُ الأرواح و روضَةُ الافراح...» چنین آمده که "الشهرزورى كان يعتقد إنّ الفلسفه و الحكمة قسم من النبوّة..." بايد دانست همان طور که عارفان حقیقی با عارفان مصطلح تفاوت اساسی دارند، حکمای حقیقی هم با حکمای مصطلح تفاوت دارند.
بنابراین شخص دکتر السيّد خورشید احمد - ایم - ای که دانشمندی متبحّر است و تصحیح تعلیق کتاب توسط او صورت گرفته گوید: لم نجد هذا الحدیث و... علاوه بر این، در هر دو مورد راوی و یا راویان مشخّص نشده اند (تا نوبت به ثقه بودن و یا.... آن ها مطرح شود) هم چنین این دانشمند محقّق در ذیل روایت مورد ادّعا در مورد پیامبری ارسطو گوید. (1)
«لم نجد هذا الحديث فيما عندنا من المراجع»
بنابراین صاحب کتاب «قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند» برای اثبات این که منتقدین ارسطو نزد اهل خرد خُردسالانی خام، کج اندیش و بد نهاد هستند به دو مورد از كتاب «نزهة الأرواح و روضة الأفراح...» استناده نمود که حتی شارح همین کتاب (2)هر دو مورد استناد را مخدوش و مجهول عنوان کرده است.
اهل خرد، با استناد به دو اظهار نظر افراد مجهول (3)و فاقد سند (و لذا فاقد اعتبار) در مقام اثبات مقام عظیم نبوّت برای شخصی مانند ارسطو یا بطلیموس بر نمی آیند.
موجب تعجّب می باشد که این نویسنده خطاب به منتقدین ارسطو می گوید:
گویا گستاخی یاوه گویان از روی بد بینی به دانش ترازوست. چه این که در بافته های کهن آن هاست که " من تمنطق تزندق". (4)
1) نُرْهَةُ الأرواح و روضةُ الأفراح، ص 10، پاورقی شماره 4
2) دكتر السيد خورشید احمد - ایم - ای.
3) آیا با دو جمله: يروى عنه.... و نيز" يروى في بعض الرّافدات انّ عمرو بن عاص" در آغاز دو به اصطلاح حدیث با آن مضامین و محتوا، باید منتقدین به ارسطو را، خُردسالانی خام، کج اندیش و بد نهاد عنوان کرد؟ آیا در چنین صورتی ما اصول و قوانین عقل و منطق و ادب را که آن همه مورد ادّعاست، رعایت کرده ایم؟ کاش نویسنده توجّه می فرمود که عمرو عاص، بد نهاد است و ردئ الولادة و لذا گفتار این خبیث، هیچ ارزشی و اعتباری ندارد نه منتقدین به ارسطو. به علاوه در گفتار امثال ارسطو و بطلیموس آن قدر مطالب خلاف و خرافی وجود دارد که نزد اهل تحقیق اعتباری ندارد و اظهارات امثال این دو نفر با مقام عصمت انبیاء علیهم السلام تناقض دارد متأسّفانه همان طور که ابن عربی یک عرب بدوی به نام خالد بن سنان را پیامبر معرفی کرده است (فصوص الحکم، فصّ حكمة صمديّه فى كلمة خالديّه صفحه 324، مكتبة و مطبعة مصطفى البابي الحلبى و اولاده بمصر، الطبعة الثالثة، 1407 ه - 1987 م) در صورتی که حضرت امام صادق علیه السلام فرمودید: إِنَّ خَالِدًا كَانَ عَرَبِيًّا بَدَوِيًّا مَا كَانَ نَبِيًّا وَإِنَّمَا ذَلِكَ شَيْءٌ يَقُولُهُ النَّاسُ. احتجاجات طبرسی، ج 2، ص 91 و 92، طبع نجف) استاد حسن زاده هم ارسطو و بطليموس را به زعم برخی پیامبر معرّفی کرده است.
4) قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند، ص 21.
آیا استناد به دو خبر که نه راوی آن ها مشخص است تا چه رسد به عدالت آن ها و نه مؤلّف کتاب از کنار صلاحیت لازم و اعتبار کافی برخوردار است. (1)و شارح کتاب نیز هر دو خبر را مخدوش می داند و با استناد به این دو خبر، برای فردی، ادّعای مقام عظیم نبوّت کردن تبعیّت از قانون ترازوست؟ آیا ادب و انصاف و عقل و خرد حکم می کند که انتقاد به این قبیل اظهارات را گستاخی و یاوه گویی تلقّی کنیم؟ یا عدل و انصاف حکم می کند که هر کدام از طرفین دعاوی خود را با دلایل روشن و قطعی بیان و قضاوت را به عهده خوانندگان واگذار نمایند؟
آیا دانش ترازو و یا عقل و خرد اجازه می دهد که ما بافته های کهن بطلیموس را مبنی بر سکون و مرکزیّت زمین و گردش کرات دیگر به دور زمین را پذیرفته و هفت آسمان را همانند پوسته های پیاز به دور زمین تلقی کنیم. (2)
مطالبی که بطلان آن ها در این زمان برای یک دانش آموز ابتدایی هم بدیهی است و با این تفاصيل بطلیموس را پیامبر بدانیم؟ (3)
به راستی اگر این اظهارات مانند ادّعای نبوت برای امثال ارسطو و بطلیموس و یا برای مثال آن چه را که نویسنده کتاب «خیر الاثر در ردّ جبر و قدر» بیان کرده به زبان های اروپایی منتشر و در معرض دید آن ها قرار گیرد، چه قضاوت خواهد شد.
در کتاب مذکور می خوانیم: (4)
«بدان که از جانب مبدأ تعالی بخل و امساک نیست. او دائم الفضل على البريّة است و همین که قابل در پذیرفتن استعداد یافت و مقدمات و اسباب پذیرش مهیّا شد، فیض حق شامل او می شود، همین که از امتزاج، مزاجی حاصل شد که قابل تعلّق به روح باشد، روح بدو تعلق می گیرد و آن شیء حیات می یابد، زیرا روح، در تار و پود هستی ها سریان داردبِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ. و مطابق قابلیّت و استعداد هر مزاجی به او تعلّق می گیرد و صورتی می پذیرد».
1) دیدیم که در مقدمه کتاب (نزهة الارواح و....) آمده که " الشهر زورى كان يعتقد انّ الفلسفه و الحكمة قسم من النبوّة.»
2) چقدر ناروا و دور از از دانش ترازوست که بر مبنای این اظهارات باطل بطلیموس، به خود جرأت دهیم که در مقام انکار برخی از عقاید حقّه مانند انکار معراج جسمانی و یا بر مبنای گفتار برخی از فلاسفه در مقام انکار معاد جسمانی برآییم.
3) آیا با ادّعای پیامبری برای امثال بطليموس، وجود كلمات باطل و خرافه ی فراوان، خصلت دین گریزی را برای مستضعفین فکری و دین ستیزی را برای مخالفین تقویت نکرده ایم؟
4) حسن زاده آملی، حسن، خیر الاثر در ردّ جبر و قدر، ص 139.
به مَثَل "سرگین گردان" از سرگین است که از آب و خاک و هوا و حرارتی که در سرگین حاصل شد، مزاجی پدید می آید و حیات می گیرد و به شکل و صورت خاص خود در می آید که جُعَل می شود. و یا تار مویی از دم اسب مثلاً بر روی آبی قرار گیرد و لای و لجن بر آن نشیند، کم کم مزاجی پدید آمده و حیاتی گرفته به شکل ماری در می آید، و یا مقداری کاه، با آب و گل آمیخته گردد و چون گردگانی گرد شود و در چاله ای زیر خشتی نهاده شود کم کم به صورت کژدمی به در می آید یا پارچه کهنه ای با آب و لجن آمیخته شود بر روی خاک مرطوب بنهند، پس از مدّت کمی کرم های خراطین، از آن پدید می آید و هم چنین بسیاری از چیزها ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ.
توضیح: شاید این اظهارات، بافته های کهن باشد که این نویسنده در کتابی به نام خیر الاثر... مرقوم نموده و در حین نقل مطالب نادرست، آیات قرآن را نیز به کار می برد.
آیا ادّعای سکون زمین و این که زمین در مرکز جهان، جای دارد و سخن از بی آغاز و بی پایان و بدینسان جاودان بودن آسمان و جهان (1)به میان آوردن و یا امثال تئوری عناصر اربعه (باد - خاک - آب - آتش) که برخی از سخنان خرافه و بی پایه و اساس توسط ارسطو می باشد، (2)بافته های کهن است یا انتقاد به برخی گفتار ارسطو؟
استاد طباطبایی اختلاف میان ظواهر دین، فلسفه و عرفان را ریشهای می داند. ولی استاد حسن زاده تاکید دارد که "قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی" ندارند و این همسویی و همگونی را عنوان کتاب قرار داده است.
ولى صاحب تفسیر المیزان گوید:
«و مع ذلک کله فالاختلاف العريق على حاله لا تزيد كثرة المساعي في قطع أصله إلا شدّة فى التّعرق و لا فى إخماد ناره الا اشتعالاً». (3)
1) دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 586، سیر حکمت در اروپا، ج 1، ص48، مغز متفکر جهان شیعه، ص 74 - 69.
2) آن ها که با وجود مطالب خرافی و باطل فراوان در گفتار امثال ارسطو و بطلیموس از پیامبری آن ها سخن می گویند می دانند که با این سخنان خود چه ضرباتی به اعتقادات افراد تحصیل کرده ضعیف الایمان وارد کنند و دشمنان اسلام از این اظهارات مخصوصاً با القاب و عناوینی که این آقایان قبل از نام در تألیفات خود به کار می برند چه سوء استفاده هایی می کنند؟
3) تفسیر المیزان، ج 5، ص 283 ذیل آیات 15 الی 19 سوره ی المائده.
خلاصه با وجود تمامی این تلاش ها (1)جهت ایجاد وفاق و هماهنگی میان ظواهر دینی، فلسفه کتب اور عرفان، اختلاف ریشه ای میان این سه راه و روش به حال خود باقی است و کوشش های زیادی که برای ریشه کن کردن این اختلاف و خاموش کردن این آتش به عمل آمده نتیجه ای نداده جز عمیق تر شدن اختلاف و شعله ور شدن آتش (2)
البته برخی هر کجا مصلحت بدانند از بزرگانی چون استاد طباطبایی و یا امثال فیض و شیخ بهایی تجلیل می کنند امّا هر کجا از این بزرگان انتقادی از فلسفه و... ببیند آن ها را بازگو نمی کنند. همان طور که برای اثبات پیامبری امثال ارسطو و بطلیموس به کتبی مانند: نزهة الارواح و... و یا محبوب القلوب» استناد می کنند. ولی از مذمّت فراوانی که از امثال حلّاج و سفیان ثوری و صوفیه از جانب معصومین علیهم السلام در کتب معتبر و مهمّی مانند: کافی، غیبت شیخ طوسی، احتجاجات طبرسی، تحف العقول و بحار الانوار و... به عمل آمده است یاد نمی کنند کما این که از مذمّت شدید علمای بزرگ شیعه مانند شیخ مفید، علّامه حلّی، مقدّس اردبیلی و علّامه مجلسی از صوفیه سخن به میان نمی آورند و یا از کتبی که اصحاب ائمّه علیهم السلام بر علیه فلسفه نوشته اند مانند كتاب «الرّد على ارسطاطالیس» توسط هشام ابن حکم، شاگرد نامدار و کم نظیر امام صادق و امام کاظم علیهم السلام هرگز سخنی به میان نمی آورند.
چگونه ممکن است ارسطو پیامبر باشد و هشام که آن قدر مورد احترام و تجلیل امام صادق علیه السلام بوده است با آن مصاحبت های طولانی با امام علیه السلام به این موضوع پی نبرد و امام علیه السلام او را آگاه نکند و او را از نوشتن این کتاب منع نفرماید؟
در آثار ارسطو از واژه "خدایان" ارباب انواع فراوان یاد شده است. (3)ارسطو کاملا برده داری را تأیید می کرد ولی می گفت اگر یونانیان در جنگ اسیر شدند نباید برده شوند، امّا غیر یونانیان برده اند. (4)ارسطو، موسیقی را جهت تفریح، استراحت و تلذّذ و ایجاد آرامش و دردهای ناشی از رنج های زندگی تأیید می نموده است. (5)
1) ماننند تلاش و کوشش نویسنده محترم که حتی عرفان مصطلح را همسو با قرآن و برهان دانسته اند.
2) آیا با توجّه به نام کتاب و اظهارات نویسنده، قرآن و برهان و... تمام گفته های به اصطلاح پدر عرفان اسلامی یعنی ابن عربی را تأیید می کند؟ آیا قرآن، فرعون را هنگام غرق شدن معصوم دانسته است؟ آیا قرآن حضرت نوح علیه السلام را در دعوت امّت خود خطاکار دانسته است؟ آیا قوم نوح علیه السلام " فغرقوا في بحار العلم بالله"؟ آیا پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و هیچ کس را جهت خلافت معرفی نفرمود؟ آیا ابوطالب علیه السلام مشرک از دنیا رفت؟ و... آیا این اظهارات همسویی با قرآن و برهان است؟
3) دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 590.
4) همان، ج 7، ص 595.
5) دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 599، البته افلاطون استاد ارسطو معتقد به اشتراکی بودن کودکان و زنان و مالکیت بوده است. همان، ج 7، ص 97.
افلاطون از سوی پدر و مادر وابسته به خاندان های برجسته اشرافی آتن بود.
پدر افلاطون در کودکی وی مرد و مادرش با دایی خود به نام پور پلامپس زناشویی کرد... . (2)
افلاطون در 20 سالگی (407 ق.م) به حلقه شاگردان سقراط پیوست. افلاطون 8 سال را با سقراط گذرانده بود. وی سرانجام در حدود 81 سالگی در (347 ق.م) در یک جشن عروسی در گذشت و در محل آکادمی به خاک سپرده شد.
افلاطون می گوید:
دیالکتیک موهبتی از سوی خدایان است که از سرچشمه ای الهی همراه با آتش به آدمیان داده شده است سازنده جهان در آغاز روح هایی را به شمار ستارگان آفرید و هر یک را در ستاره ای جای داد و سپس آن ها از آن جا به پیکرهای انسان ها راه یافتند امّا نخست همه روح ها نرینه بودند. هر روحی که از آلودگی به شهوات جسمانی کنار باشد بار دیگر سعاتمنداند به ستاره اش باز می گردد. امّا روحی که بر شهوات جسمانی چیره نشود، در زایش دوباره شکل مادینه به خود می گیرد و اگر در زندگی زمینی هم چنان به آلودگی های شهوانی و جسمانی ادامه دهد، پس مرگ در پیکر جانوران جای می گیرد.
بنابراین افلاطون جدّاً به تناسخ باور داشته است. (3)و در مورد زنان جسارت کرده است و از نوشته های افلاطون در کتاب جمهوری کاملا استفاده می شود. او معتقد است که زنان باید اشتراکی باشند و کانون خانواده را قبول ندارد.
"مهم ترین کار در جامعه آرمانی افلاطون، آموزش و پرورش شهروندان یعنی فرهنگ آموزی به ایشان است. نوزادان باید به پرورشگاه سپرده شوند بدان سان که نه آنان پدران و مادرانشان را بشناسند نه اینان آنان را. (4)باید از هرگونه مالکیّت شخصی جز در ضروری ترین چیزها پرهیز کنند. (5)زنان و کودکان نیز باید میان نگهبانان اشتراکی باشند و هیچ پدر و مادری نباید فرزندان خود را بشناسد و فرزندان نیز باید چنین باشند."
هنگامی که فرزندان زاییده می شوند باید بیشترین دقّت شود که مادری فرزند خود را نشناسد. (6)
در حالات افلاطون واژه خدایان فراوان به چشم می خورد.
توجّه: آن چه گفته شد برخی از سخنان افلاطون استاد ارسطو و شاگرد سقراط بود. بر محقّقین لازم و ضروری است که با دقّت به این اظهارات خرافی و خلاف شرایع آسمانی بنگرند. واژه مقدّس حکیم از آن امثال لقمان است نه این افراد و با ادعای نبوّت برای امثال ارسطو و بطلیموس، ساحت مقدّس نبوّت را مخدوش نکرده و دستاویزی جهت دین گریزان و دین ستیزان فراهم نکنند.
1- الهی نامه، صفحه 9، شماره 26.
2 - غافر، 60.
3- رجوع شود به اصول کافی، کتاب الدعاء.
4- فاطر، 15.
5- الهی نامه، 21، شماره 124.
6- الهی نامه، 78، شماره 434.
7- همان، 20، شماره 117.
8- نهج البلاغه، خطبه 108، شماره 12، ص 330، فیض الاسلام.
9- مثنوی دفتر اول، ص 4، طبع کلاله خاور.
10- الهی نامه، ص 67 و 68، شماره 372.
11- کتاب التوحید صدوق، باب ثواب الموحدین و العارفین، حدیث 1.
12- عیون اخبار الرضا، ج 7، ص 135.
13- الهی نامه، ص 37، شماره 217.
14- همان، ص 79، شماره 442.
15- همان، ص 80، شماره 450.
16- همان، ص 48، شماره 273.
17- همان، ص 80، شماره 449.
18- همان، ص 83، شماره 467.
19- الهی نامه، ص 33، شماره 197.
20- همان، ص 93، شماره 537.
21- الهی نامه، ص 32، شماره 192.
22- تذكرة الاولياء، باب 77، ج 2، ص 155.
23- اثنی عشریه شیخ حر عاملی، ص 167.
24- تمهیدات عین القضاة، ص 221 الی 225، 1962.
25- الهی نامه، 92، شماره 521.
26- قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. آیت الله حسن زاده آملی.
27- همان، ص 19.
28- همان، 19 و 20 به نقل از کتاب تُرْهَةُ الأرواح و روضةُ الأفراح في تاريخ الحكماء و الفلاسفه، ج 1، ص 5 و 10.
29- همان، 19 و 20 به نقل از کتاب تُزهَةُ الأرواح و روضةُ الأفراح في تاريخ الحكماء و الفلاسفه، ج 1، ص 5 و 10.
30- همان، ج 1، مقدمه ک.
31- نُرْهَةُ الأرواح و روضةُ الأفراح، ص 10، پاورقی شماره 4
32- قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند، ص 21.
33- حسن زاده آملی، حسن، خیر الاثر در ردّ جبر و قدر، ص 139.
34- تفسیر المیزان، ج 5، ص 283 ذیل آیات 15 الی 19 سوره ی المائده.
35- دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 590.
36- همان، ج 7، ص 595.
37- همان، ج 9، ص 562.
38- همان، ج 9، ص 562، ستون یکم.
39- همان، ج 9، ص 577، ستون دوم.
40- همان، ج 9، ص 580.
41- همان، ج 9، ص 581.
42- همان، ج 9، ص 581.
بعلاوه قرآن کریم؛
نهج البلاغه فيض الاسلام
کلینی الرازی، محمد بن یعقوب، الاصول کافی، المكتبة الاسلامية، الطبعة الرابعة، 1392ق.
شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه، التوحید صدوق، ناشر ارمغان طوبی، چاپ اول، بهار 1384.
شیخ حرّ عاملی، اثنی عشریه، چاپ دار الکتب العلمیه، قم، 1400ه.
شمس الدین محمد بن محمود الشهرزوری، تُزهَةُ الأرواح وروضة الأفراح في تاريخ الحكماء و الفلاسفه، طبع حیدرآباد، الطبعة الاولى 1396 ه و 1976م.
حسن زاده آملی، قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند، انتشارات قیام، قم، چاپ چهارم، سال 1381.
حسن زاده آملی، الهی نامه، ناشر الف - لام - میم چاپ اول، 1383، قم، کتابسرای قائم.
حسن زاده آملی، حسن، "خير الاثر در ردّ جبر و قدر"، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1379.
تمهیدات عين القضاة، طبع عفیف عسیران، انتشارات دانشگاه تهران.
البلخی، جلال دین محمد، مثنوی، طبع کلاله خاور.
تکتّف چیست؟
علت پیدایش تکتّف
کنکاش در آرای فقهی مذاهب اهل تسنن
احادیث وارده از طریق اهل تسنن
احادیث وارده از سوی شیعه
نظر أئمّه اطهار علیهم السلام پیرامون تكتّف
چرا شیعیان دست باز نماز می خوانند؟
کلید واژه ها؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله، معصومین علیهم السلام، شیعه، اهل تسنن، تکتّف، ارسال
اشاره:
نویسنده محترم در این نوشتار یکی از مسایل مورد اختلاف شیعه و اهل تسنن یعنی مسئله تکتّف (1)را مورد نقد و بررسی قرار داده است و اثبات نموده است که علاوه بر این که اصل در نماز ارسال است نه تکتّف، تكتّف بدعت و باعث بطلان نماز می شود مضاف بر این که هیچ گروهی از عامّه نمی تواند به ارسال (2)در حال نماز شیعه ایراد بگیرد زیرا تمامی مذاهب عامّه تكتّف را مستحب دانسته اند بنابراین نمی تواند ارسال مورد اشکال آنان قرار گیرد. جالب تر این که مالکی تکتّف را مکروه می داند.
تکتّف که از باب تفعّل است، یعنی دست را به سینه نهادن و چنانچه "تكتّف" تنها در کلام بیاید، به معنی به آرامی راه رفتن و یا هنگام راه رفتن كتف هایش را تکان دادن می باشد.
تكتّف همان عملی است که اهل تسنن در هنگام نماز انجام می دهند، دست ها را در هنگام نماز روی هم گذاشته و به سینه می چسبانند تا به اعتقاد خود، احترام و تعظیم را در نماز کامل نمایند.
این عمل به عنوان تذلّل در برابر بزرگان و پادشاهان از عادت ها و فرهنگ جامعه زرتشتی بوده است که بعد از فتح ایران به وسیله خلیفه دوم، وارد نماز شد.
نقل شده است؛ وقتی اسیرهای ایرانی در برابر خلیفه قرار می گیرند به عنوان احترام دست روی دست می گذاردند، خلیفه چون علّت را جویا می شود، می گویند که آن ها عادت دارند وقتی در برابر بزرگی قرار می گیرند به عنوان تذلّل دست روی دست بگذارند که یک نوع احترام محسوب می شود. عُمَر این عمل را می پسندد و دستور می دهد که از پس از این مسلمانان در نماز چنین کنند. (1)
1) الهادى، جعفر، فقه مقارن، ج 1، ص19.
استحباب تکتّف در میان اهل تسنن شهرت دارد و تنها مذهب مالکی است که به آن فتوا نداده است.
مستند این حکم، تعداد اندکی از روایات است که در کتب عامه وجود دارد که علاوه بر ضعف سند، دلالت روشنی نیز بر مدّعا ندارند. پس مساله تکتّف در نماز، مردد میان سنّت و بدعت است و مقتضای احتیاط به دلیل ضعف دلایل مشروعیت آن، ترک این عمل است.
حنفیه در این زمینه گفته اند: تکتّف (دست ها را به نشانه خضوع به سینه چسباندن در نماز) مستحب است و واجب نیست و بهتر است مردان، کف دست راست را بر پشت دست چپ و زیر ناف خود بگذارند و زنان دستان خود را روی سینه قرار دهند.
شافعیه معتقدند: تکتّف، بر مرد و زن در نماز، مستحب و بهتر است، کف دست راست بر پشت دست چپ، زیر سینه و بالای ناف و متمایل به سمت چپ بدن قرار گیرد.
حنابله نیز گفته اند: تكتّف سنت شمرده می شود و بهتر است نمازگزار، کف دست راست خود را بر پشت دست چپ گذاشته و آن را زیر ناف قرار دهد.
مالکیه در این مساله از دیگر مذاهب اهل تسنن جدا شده و گفته اند: در نمازهای واجب، رها کردن دستها مستحب است. گروهی نیز پیش از مالکیه همچون عبدالله بن زبیر، سعید بن مسیب، سعد بن جبیر، عطاء ابن جریج، نخعی، حسن بصری، ابن سیرین و برخی دیگر از فقیهان بر این اعتقاد بودند. لیث بن سعد هم این عقیده را دارد. با این تفاوت که گفته است: مگر این که قیام طول بکشد و نماز گزار به سختی افتد که در این صورت، تکتّف جایز است. (1)
از اوزاعی نقل شده است که نمازگزار بین تکتّف و رها کردن دست ها مختار است. (2)محمّد عابد، مفتی مالکیه در حجاز عقیده دارد که رها کردن و بستن دست ها در نماز هر دو رسول خدا صلی الله علیه و آله است و اگر قیام کسی در نماز طولانی شد، در صورتی که دست هایش رها باشد می تواند یک دست را با دست دیگرش بگیرد. مفتی مالکی گفته است: که رها کردن دست ها در نماز اصل و تکتف، فرع است، (3)امّا قول مشهور میان شیعه امامیه این است که تكتّف حرام و مبطل نماز است و از میان آن ها، معدودی از فقها مانند حلبی در کافی به کراهت آن نظر داده اند. (4)
مذاهب اهل تسنن نیز در این مسأله گرچه به هر دری زده اند، امّا به دلیل قانع کننده ای نه تنها بر مستحب بودن تکتّف در نماز، بلکه بر جواز آن هم دست نیافته اند. بلکه می توان هم گفت دلیل بر خلاف دیدگاه آن ها وجود دارد و روایاتی که از شیعه و سنی در باب کیفیت نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است، اشاره ای به تکتّف نکرده اند و ممکن نیست پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در طول تمام زندگی یا بیشتر آن، چنین عمل مستحبی را ترک کرده باشند. اکنون نمونه هایی از این روایت ها را نقل می کنیم: یکی از طریق اهل تسنن و دیگری از طریق شیعه امامیه نقل شده و هر دو کیفیت نماز پیامبر صلی الله علیه و آله را بیان می کنند و در هیچ یک به تکتّف اشاره ای نشده است، چه رسد به کیفیت آن.
تكتّف، بدعتی است که پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله پدیدار شده است. سند ما در این زمینه احادیث صحیحی است که از طریق عامّه و از طریق شیعه روایت شده و دلیل قاطعی هستند که سیره پیامبر و اهل بیت علیهم السلام بر رها کردن دست ها در نماز بوده و گرفتن یکی از دو دست به وسیله دیگری به نشانه خضوع در نماز، پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ساخته و پرداخته شده است.
در میان حدیث گویان عامه حدیثی است به نام «حدیث المسيئ صلاته» یعنی حدیث کسی که نماز خود را صحیح نمی خواند، در این حدیث چنین آمده است:
ابوهریره می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله وارد مسجد شد، مردی نیز وارد مسجد شد و نماز گزارد، سپس به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و سلام کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله سلام او را پاسخ گفت و فرمود: برگرد و دو مرتبه نماز بخوان، رفت و نماز گزارد و به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت، پیامبر صلی الله علیه و آله نیز فرمود: برگرد باز نماز بگزار، این کار سه بار تکرار شد، سرانجام آن مرد بیان کرد: سوگند به خدایی که تو را به حق بر انگیخته است، من جز آن چه انجام می دهم، چیزی نمی دانم، چه بهتر که نماز را به من بیاموزی.
در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هرگاه به نماز ایستادی تکبیر بگو، سپس آن چه از آیات قرآن می دانی بخوان، سپس رکوع کن به گونه ای که بدنت آرام گیرد، آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله دیگر اجزا و شرط های نماز را به او آموخت. (1)در این حدیث هیچ اشاره ای به گذاردن دست راست بر دست چپ نمی کند در حالی که اگر این کار واجب و یا مستحب مؤکد بود، از گفتن آن خودداری نمی کرد.
ابو عبدالله حافظ برای ما نقل کرد که ابو حمید ساعدی گفت: من داناترین شما به کیفیت نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم. به او گفتند: چگونه چنین چیزی ممکن است، در حالی که تو بیشتر از ما با پیامبر نبوده ای؟ گفت: آری. به او گفتند: پس آن چه را دیده ای برای ما بیان کن. گفت: وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله می خواست نماز بخواند، دست های خود را تا شانه هایش بالا می برد، آن گاه تکبیر می گفت، تا این که هر عضوی از او در جایگاه خود آرام می گرفت، سپس قرائت را شروع می کرد و پس از پایان قرائت، تکبیر می گفت و دست هایش را تا شانه های خود بالا می برد، آن گاه رکوع می کرد و کف دست های خود را بر زانوهایش قرار می داد و آرام می گرفت و سرش را نه بالا می گرفت و نه فرو می انداخت، آن گاه بلند می شد و می گفت: «سمع الله لمن حمده»، سپس دست های خود را تا شانه هایش بالا می برد تا هر عضوی از او در جایگاه خود آرام می گرفت و
1) صحیح بخاری، ج 1، ص 189، شماره 793، صحیح مسلم، حدیث 11/2.
می گفت: «الله اکبر»، آن گاه فرود می آمد و دست هایش را مقداری با فاصله از دو پهلو بر زمین می گذاشت، سپس سرش را از زمین بر می داشت، پای چپش را تا می کرد و روی آن می نشست و هنگامی که به سجده می رفت، انگشت های پاها را از یکدیگر باز می کرد، سپس بر می گشت و پس از آن، سر را از زمین بر می داشت، و می گفت: «الله اکبر». سپس پایش را تا می کرد و روی آن آرام می نشست، به گونه ای که هر عضوی به آرامی در جایگاه خود قرار گیرد، سپس همین روند را در رکعت دوم انجام می داد، آن گاه وقتی رکعت دوم تمام می شد، بر می خاست و تکبیر می گفت و دست هایش را تا شانه هایش هم چون آغاز نماز، بالا می برد و همین اعمال را تا آخر نماز ادامه می داد، تا این که سجده آخر را انجام می داد و سپس از سجده آخر به صورت تورک (1)بر نیم تنه چپ می نشست، پس از بیان کیفیت نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله به وسیله ابوحمید ساعدی، همگی گفتند: «راست.گفت. رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نماز می خواند» (2)
اموری وجود دارد که درستی این گفتار را روشن می کند:
1- این که صحابه بزرگ، ابو حمید را تأیید کرده اند، نشان دهنده قوّت حدیث و ترجیح آن بر دیگر دلایل است.
2- ابوحمید ساعدی واجبات و مستحبات نماز را وصف کرد، امّا از تکتّف یادی نکرد و از حاضران هم کسی به مخالفت لب نگشود، در حالی که حدیث نشان می دهد، آن ها آماده مخالفت و یادآوری بوده اند، زیرا در آغاز نپذیرفتند که ابو حمید، داناترین آن ها به کیفیت نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است، در صورتی که همگی در پایان گفتند: «راست گفتی. رسول خدا صلی الله علیه و آله این چنین نماز می خواند» و بسیار دور است آن ها که ده نفر و در جایگاه بحث بوده اند، فراموش کرده باشند.
3- در چگونگی قرار گرفتن دست ها، اصل، رها کردن آن ها است، زیرا رها بودن آن ها طبیعی است، پس حدیث هم از آن حکایت دارد.
4- نمی توان گفت که این حدیث مطلق است و حدیث های تکتّف آن را مقیّد می کند، زیرا این حديث، تمام واجبات و مستحبات و کیفیت کامل نماز را وصف و ذکر کرده است. در حالی است که در معرض تعلیم و بیان بوده است، و حذف موردی در آن، خیانت به شمار می رفت و این از روایت کننده و حاضران بعید است.
5- برخی از صحابه ای که در این جمع حضور داشته اند، از جمله کسانی هستند که حدیث تكتّف از آن ها نقل شده است، امّا می بینیم که این جا اعتراض نکرده اند، پس روشن می شود که تکتّف یا نسخ شده است یا دست کم از جهت تکیه دادن برای کسی است که نمازش به درازا کشیده، نه آن که از مستحبات نماز باشد، هم چنان که عقیده لیث بن سعد و اوزاعی و مالک چنین است. (1)
ابن رشد گفته است: علّت اختلاف صحابه در این مساله روایت هایی است که در آن ها نماز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وصف شده است، ولی ذکر نشده است، که وی در نماز، دست راست را روی دست چپ می گذاشته است. (2)این جا پرسشی باقی می ماند و آن این که مشهور مالکیه به تکتّف قایل نیستند و مالک، امام مالکیه، این کار را ناپسند می دانسته و در «المدونة الكبرى» آمده است:
مالک، نهادن دست راست روی دست چپ را در نماز، عملی ناپسند شمرده و گفته است که این کار را در نماز واجب سراغ ندارم، در حالی که خود او در «الموطأ» حدیث تكتّف را از سهل بن سعد روایت کرده و از عبدالکریم بن ابی مخارق بصری آورده است که موارد زیر از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله است: اگر حیا نداشته باشی، هر کاری جایز،است، قراردادن یکی از دو دست روی دست دیگر، یعنی قرار دادن دست راست روی دست چپ، شتاب کردن در خوردن افطار و تأخیر در خوردن سحری.
حماد بن عیسی از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: چه زشت است برای مردی که شصت یا هفتاد سال از سن او گذشته و یک نماز با تمام حدود آن اقامه نکرده باشد.
حماد می گوید: با این سخن، احساس حقارتی به من دست داد، از این رو گفتم: فدایت شوم، نماز با تمام حدود آن را به من بیاموز.
پس امام صادق علیه السلام برخاست و مقابل قبله راست ایستاد و دو دستش را بر ران هایش گذاشت. انگشتان دست را به هم چسبانده، پاها را به هم نزدیک کرد، به طوری که فاصله بین آن ها اندازه سه انگشت باز بود. تمام انگشتان پاها را با خضوع و خشوع رو به قبله قرار داد، آن گاه گفت: «الله اکبر»، سپس سوره حمد و توحید را با ترتیل قرائت کرد، آن گاه در حالی که ایستاده بود، مقدار کمی به اندازه یک نفس کشیدن صبر کرد و گفت: «الله اکبر»، پس از آن، به رکوع رفته، تمام کف دستانش را با انگشتان باز روی زانوهایش قرار داد و زانوهایش را به عقب راند، به گونه ای که پشتش صاف شد، چنان که اگر قطره ای آب یا روغن روی آن ریخته می شد، به سبب صاف بودن کمر و تمایل زانوها به عقب، حرکت نمی کرد و گردنش را کشید و چشمانش را بست، سپس سه بار با ترتیل گفت: «سبحان ربی العظیم و بحمده» بعد بلند شد و وقتی به خوبی ایستاد، گفت: «سمع الله لمن حمده»، سپس ایستاده تکبیر گفت و دست هایش را تا مقابل صورت بالا برد و سجده کرد و دست هایش را قبل از زانوها بر زمین نهاد و سه بار گفت: «سبحان ربی الاعلی و بحمده» و در حال سجده فقط هشت موضع از بدنش را بر زمین قرار داد: پیشانی، دو کف دست، دو زانو، دو انگشت بزرگ پاها، بینی، که از این هشت موضع، هفت موضع اول واجب و قراردادن بینی بر زمین که به آن ارغام (بینی به خاک مالیدن) می گویند، مستحب است. آن گاه سر از سجده برداشت و چون راست شد، گفت: «الله اکبر» سپس بر طرف چپ بدن نشست و روی پای راست را بر کف پای چپ قرار داده گفت: «استغفر الله ربی و اتوب الیه» و در همان حالی که هنوز نشسته بود، تکبیر گفت و به سجده دوم رفت و آن چه را در سجده اول گفته بود، در این سجده هم گفت. نه در رکوع و نه در سجده، هیچ قسمتی از بدنش را تکیه گاه قسمت دیگر آن قرار نداد و در این دو حال، دست هایش از بدن باز بود و در سجده آرنج هایش را بر زمین نگذاشت و به همین ترتیب، دو رکعت نماز خواند، سپس فرمود: ای حماد! این چنین نماز بخوان و هنگام نماز به اطرافت نگاه نکن و با دست ها و انگشت هایت بازی نکن و به اطرافت آب دهان نینداز. (1)
1) شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج 4، 15 از ابواب افعال نماز، حدیث 1 و باب 17، حدیث 1 و 2.
هم چنان که ملاحظه می شود، این روایت که در صدد بیان کیفیت نماز واجب می باشد، هیچ اشاره ای به مساله تکتّف با انواع گوناگون آن نشده است، در حالی که اگر این عمل، سنّت بود، امام علیه السلام بیان آن را ترک نمی کرد.
با توجه به آن چه تاکنون گفته شد، روشن گردید که سنّت بودن دست روی دست گذاشتن در نماز ثابت نشده است، به این جهت می بینیم که ائمّه اهل بیت علیهم السلام از این عمل (گرفتن دست در نماز)، خود داری می کردند و آن را از افعال مجوس در برابر پادشاه می دانستند.
محمّد بن مسلم از امام جعفر صادق علیه السلام یا امام محمّد باقر علیه السلام روایت کرده، می گوید: به آن حضرت عرض کردم: حکم کسی که دستش را در نماز بر دست دیگر می گذارد، چیست؟فرمود: این عمل، تکفیر است و نباید انجام شود.
زراره از حضرت امام محمّد باقر علیه السلام روایت کرده که فرمود: بر تو باد توجه به نماز، و در نماز تکفیر نکن (دست هایت را بر هم مگذار)، زیرا مجوس این عمل را انجام می دهند.
صدوق به سندی از امیرمؤمنان علی علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: مسلمان دست هایش را در نماز جمع نمی کند و در حالی که در مقابل خدای عزّوجل ایستاده است تشبّه به اهل کفر (یعنی مجوس) نمی ورزد. (1)در خاتمه یادآوری می کنیم که آقای دکتر علی سالوس بعد از نقل نظریات و فتاوای فقهای شیعه و اهل تسنن، (در مورد نهادن دست ها بر یکدیگر در حال نماز) به کسانی که دست روی دست گذاشتن را حرام می دانند حمله کرده و می گوید: «کسانی که قایل به حرمت و مبطل بودن این عمل هستند یا تنها آن را حرام می دانند، به واسطه تعصّب مذهبی، بین مسلمانان اختلاف و تفرقه ایجاد می کنند» (2)
جا دارد از ایشان پرسیده شود: اگر تلاش و بررسی و تحقیق در کتاب و سنّت، شیعه را به این نتیجه رسانده که گرفتن دست در نماز، امری است که بعد از نبی اکرم صلی الله علیه و آله پیدا شده و مردم در زمان خلفا به آن امر می شدند، گناه شیعه چیست؟ و در این صورت هر کس گمان کند که آن عمل جزئی از نماز است چه واجب باشد یا مستحب، بدرستی که در دین امری را
بدعت نهاده که از دین نیست. آیا جزای کسی که در کتاب و سنّت اجتهاد و تحقیق نماید این است که با تیر اتّهام به تعصّب مذهبی و ایجاد اختلاف، مورد هدف قرار گیرد؟
اگر این اتّهام بجا باشد، آیا مالکی را نیز می توان این گونه متّهم کرد؟ زیرا او گرفتن دست را مطلقا، یا در نماز واجب، مکروه می داند. آیا می توان کسی که در نزد شما امام دار الهجره است را به تعصّب مذهبی و ایجاد خلاف متّهم کرد؟ به چه دلیل دست بسته نماز خواندن را نشانه تعصّب مذهبی و میل به اختلاف بین مسلمانان نمی دانید؟ داوری با شماست!
پرسیده می شود چرا شیعیان در حال نماز دست ها را روی هم نمی گذارند. در ابتدا باید گفت این پرسش از اساس چون مخالف اصل است غلط است، صحیح آن است که پرسیده شود چرا اهل تسنن در نماز دست روی دست می گذارند و از سویی تنها شیعیان نیستند که با دست باز نماز می خوانند بلکه مالکی ها نیز با دست باز نماز می خوانند.
ابن رشد از علمای معروف اهل تسنن در «بداية المجتهد» می گوید:
«المسألة الخامسة: إختلف العلماء في وضع اليدين إحداهما على الأخرى في الصلاة فکره ذلک مالک فی الفرض و أجازه في النفل». علما در مسئله قرار دادن یک دست بر روی دست دیگر در نماز، اختلاف دارند و «مالک» این عمل را در نمازهای واجب مکروه می داند ولی در نمازهای مستحبی اجازه داده است.
ثانيا: بحثى که در میان مذاهب اهل تسنن وجود دارد این است که آیا این عمل مستحب است یا نه؟
سه مذهب این عمل را - که «تکتّف یا تکفیر» نیز نامیده می شود - در نمازهای واجب، مستحب و یک مذهب مکروه می داند. علاوه بر این، همان سه فرقه هم که مستحب می دانند، در کیفیت با یکدیگر اختلاف دارند. یکی می گوید: «تحت السرّة»؛ یعنی باید دست ها زیر ناف گرفته شود. دیگری می گوید: «فوق السرّة» و همین اختلاف خود ثابت می کند که مسئله «تكتّف و تکفیر» مسئله ثابت و روشنی نیست.
ابن حزم نیز که از بزرگان عامه است، در کتاب «المحلّی بالاثار» مسأله تكتّف را مطرح نموده و این عمل را جزء مستحبّات نماز ذکر می کند: «مسألة: و يستحبّ أن يضع المصلّى يده اليمنى على كوع يده اليسرى في الصلاة».
در نتیجه تمام فرقه های اسلامی نماز با دست باز را صحیح می دانند، ولی نماز با دست بسته اختلافی است: سه مذهب (حنفی، شافعی و حنبلی) این عمل را در نمازهای واجب، مستحب می دانند و یک مذهب (مالکی) مکروه و یک مذهب دیگر (شیعه) این عمل را حرام می دانند. فرقه های حنفی و شافعی و حنبلی که این عمل را مستحب می دانند، برای اثبات این حکم، به چند روایت استدلال نموده اند که بعضی از آن ها دلالت بر این مطلب ندارد و بعضی هم ضعف سندی دارد.
امّا شیعیان که این عمل را حرام و باطل کننده نماز می دانند، استدلال می کنند به روایاتی که از اهل بیت علیهم السلام در نهی از این عمل - این عمل را کار مجوسیان دانسته اند - وارد شده و به یقین اهل بیت علیهم السلام بهتر می دانند که جدّ بزرگوارشان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله چگونه نماز می خوانده است؛ چرا که أَهْلُ الْبَيْتِ أَدْرَى بِمَا فِي الْبَيْتِ. از طرف دیگر به نصّ آیه تطهیر و حدیث متواتر ثقلینّ کلام ایشان مصون از هر گونه خطا و اشتباه است.
ابن رشد می گوید: «و السبب فی اختلافهم أنّه قد جائت آثار ثابتة نقلت فيها صفة صلاته عليه الصلاة و السلام و لم ينقل فيها أنّه كان يضع يده اليمنى على اليسرى».
احادیث ثابته ای در وصف نماز پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده، ولی در آن احادیث نقل نشده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دست راست را بر دست چپ می گذارده اند.
بعضی از علمای اهل تسنن برای این عمل (دست بسته نماز خواندن) توجیه دیگری ذکر کرده و گفته اند: این عمل موافق با ادب و خضوع است و با حال نماز مناسب است.
در جواب می گوییم:
اوّلا: در عبادات حق اعمال سلیقه نداریم و عبادات توقیفی است و هرگونه حذف و اضافه در عبادات بدعت محسوب می شود.
ثانياً: احترام در هر جایی به گونه ای است؛ مثلاً در محیط های نظامی، احترام به گونه خاصی است. پس یک فرد نظامی بگوید من در نماز دستم را در مقابل پیشانی می گیرم چون ادب و احترام نظامی به این کار است یا احترام اقوام مختلف، مثل چینی ها به روش مخصوص خودشان است.
توجیه سومی را نیز بعضی از مؤلفین اهل تسنن برای مستحب بودن این عمل (تكتّف) ذکر کرده اند که در کتاب «بدایت الصنایع» از ابراهیم نخعی نقل شده: أنّهم كانوا يفعلون ذلك مخافة إجتماع الدم في رؤوس الأصابع...
صحابه در نماز دست ها را به هم می گرفتند از ترس این که خون بر سر انگشت هایشان جمع نشود. در جواب می گوییم: مگر بدن انسان به نحوی است که ظرف چند دقیقه نماز، خون بر سر انگشتان جمع شود! علاوه بر این، در وسط روز که انسان مشغول نماز نیست، چنین اتفاقی نمی افتد، چطور ممکن است در چند دقیقه خون جمع شود؟
در اسلام عبادات توقیفی است، یعنی کیفیت انجام عبادت ها همان است که در روایات آمده و ما حق نداریم تغییری در کیفیت عبادت ها انجام دهیم، بنابراین این که ما از نزد خودمان تکتّف (با دست بسته نماز خواندن) را مستحب بدانیم، بدعت محسوب می شود.
انجام ندادن تکتّف در نماز باعث خالی شدن نماز از خضوع در برابر خداوند نمی شود، چرا که سجده نهایت خضوع و تذلل در برابر خداوند است، در ثانی، آن چه از دیدگاه الهی مهم است. خشوع در نماز است که در آیات قرآن به آن اشاره شده است. مثلا در سوره مبارکه مؤمنون می فرماید:
الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ. (1) مؤمنین کسانی هستند که در نماز خود خشوع دارند.
1) مؤمنون، 2.
اولاً، از دیدگاه فقهای اهل تسنن با دست باز نماز خواندن اشکالی ندارد.
ثانياً، استدلال اهل تسنن به روایاتی که در این باب وارد شده ضعیف است، که در نهایت منجر به بدعت در کیفیت نماز خواندن می شود.
ثالثاً، آن چه از دیدگاه الهی مهمّ است، خشوع در نماز است نه خضوعی که اهل تسنن این قدر بر آن تکیه دارند.
رابعاً، بدون شک اگر دست روی دست شک اگر دست روی دست گذاشتن مطلوب بود هرگز رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را ترک نمی کردند.
1- الهادى، جعفر، فقه مقارن، ج 1، ص19.
2- محمد جواد مغنيه، الفقه على المذاهب الخمسه، ص 110.
3- ر.ک: دکتر عبدالحمید بن مبارک، رساله مختصرة في السدل، ص 5.
4- محمد حسن نجفی، جواهر الکلام ، ج 11، ص 15 و 16.
5- صحیح بخاری، ج 1، ص 189، شماره 793، صحیح مسلم، حدیث 11/2.
6- از جمله، ابوهریره، ابو اسید ساعدی، ابوقتاده حارث بن ربعی و محمد بن مسلمه.
7- دکتر عبدالحمید بن مبارک، رساله مختصر في السدل، ص 11.
8- بداية المجتهد، ج 1، ص 99.
9- شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج 4، 15 از ابواب افعال نماز، حدیث 1 و باب 17، حدیث 1 و 2.
10- شیخ حرّ عاملی، وسائل الشيعه، ج 4، 15 از ابواب قواطع الصلاة، حدیث 1 و 2 و 7.
11- فقه الشيعه الاماميه و مواضع الخلاف بینه بین المذاهب الاربعه، ص 183.
12- مؤمنون، 2.
بعلاوه قرآن کریم؛
شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلدی، موسسه آل البيت علیهم السلام، قم، 1409ه . ق.
نجفی، محمّد حسین؛ جواهر الکلام فی شرح شرایع الاسلام، دارالکتب الاسلامیه، چ دوم، 1400 ق.
فقه مقارن، دفتر نمایندگی مقام معظم رهبری در امور اهل تسنن، قم، 1379 ه .ش.
سبحانی، جعفر، گزیده، راهنمای حقیقت، نشر مشعر، چاپ دار الحدیث، بهار 86.
اوقات نماز
جمع و تفریق بین دو نماز
آرا در مورد جمع بین دو نماز
دلیل بر جواز جمع بین دو نماز
توجیه و تأویل های اهل تسنن
کلید واژه ها؛ جمع بین صلاتین، اوقات نماز، استنباط، شیعه، اهل تسنن
اشاره
یکی از مسایل اختلافی بین شیعه و اهل تسنن مسئله جواز یا عدم جواز جمع بین نماز ظهر و عصر و نیز مغرب و عشا است. این مسئله به خاطر عمومیت و مورد ابتلا بودنش بسیار حایز اهمیّت است و می طلبد که در این موضوع پژوهشی شایسته صورت گیرد.
یکی از مسایلی که لازم است آن را بدانیم و از ادّله شرعیّه استباط کنیم مسئله اوقات شرعی نماز است که در این زمینه آیات و روایات متعددی وجود دارد. این مسأله ای است که با تبیین آن، ابهامات بر طرف می شود. به طور خلاصه اصل مسأله وقت نماز از ضروریات فقه یا مذهب است اما در تعیین اوقات نمازها بین شیعه و نیز بین اهل تسنن اختلاف است. (1)به هر روی در بحث اوقات نمازها به دو وقت مشترک و مخصوص می رسیم که کیفیت استدلال به آن ها با ادله مختلف صورت می گیرد. مراد از وقت مخصوص وقتی است که در آن فقط یک نماز مشروعیت دارد و مراد از وقت مشترک وقتی است که در آن دو نماز به ترتیب (ظهر و عصر) و (مغرب و عشاء) مشروعیت دارند. چنان که وقت فضیلت نیز برای هر یک از نمازها در ادله وجود دارد و همان طور که در کتب فتاوی گفته شده: از زوال خورشید به مدت چهار رکعت وقت مخصوص نماز ظهور است از آن تا چهار رکعت مانده به مغرب وقت مشترک یا اجزاء است و پایان وقت مشترک متصل به وقت مخصوص نماز عصر است. هم چنین دو نماز مغرب و عشاء دارای دو وقت خاص و یک وقت مشترک هستند. مطلب مورد نظر این است که با اثبات وقت مشترک برای دو نماز زمینه برای طرح مساله جواز یا عدم جواز افتراق و یا جمع بین دو نماز به وجود می آید. نکته قابل توجه این است که این تقسیم بندی در مورد وقت نمازهای یومیه در میان فرق اسلامی وجود داشته و مختص به امامیه نیست. (2)
مسأله جمع و یا تفریق بین دو نماز به صورت های مختلفی قابل طرح و بررسی است که با طرح چند پرسش به توضیح آن می پردازیم.
1- آيا جمع بین دو نماز در هر صورتی جایز و مشروع است؟
2- آیا جمع بین دو نماز بر فرض مشروعیت، مستحب است؟
3- آیا تفریق بین دو نماز واجب است؟
4- آیا تفریق بین دو نماز مستحب است؟
برای پاسخ دادن به این سوالات ابتدا به توضیح اصل مسأله و سپس آرای مذاهب اسلامی در این باره اشاره می کنیم. جمع بین دو نماز در برابر تفریق بین دو نماز در مورد نمازهای ظهر و عصر و یا مغرب و عشاء بکار می رود و مراد از جمع بین دو نماز این است که نماز گزار بین دو نماز فاصله قرار ندهد؛ در برابر تفریق که اداء نمازهای یومیه در وقت خاص و یا فضیلت آن هاست. (3)
در کتاب های فقهی آرای گوناگونی از سوی فقها در مورد این مساله ارائه شده است که با توجه به آن ها به صورت های مختلف این بحث می توان دست یافت: (1)
1- حسن بصری، ابن سیرین، حنفیه (اصحاب رای): جمع بین دو نماز جایز نیست مگر در روز عرفه و شب مزدلفه برای حجاج.
2- اکثر فقهاء اهل تسنن جمع بین دو نماز در مسافرت را جایز می دانند که البته این حکم در این فرع با چند صورت که در حکم آن اختلاف است بیان شده است. صورت های این فرع نسبت به وقت اداء نماز عبارت می شوند از:
الف: جواز جمع بطور مطلق چه اول وقت و چه آخر وقت. این قول اکثر فقهاء از صحابه تابعین است.
ب: جمع بین نماز بطور مطلق (چه در اول وقت و چه در آخر وقت) جایز نیست مگر در مزدلفه و عرفه که این فتوای ابوحنیفه، نخعی و حسن بصری است.
ج: اوزاعی گفته: جمع بین دو نماز برای مسافری جایز است که عذر دارد.
د: عده ای به مالک بن انس نسبت داده اند که گفته جمع بین دو نماز در آخر وقت جایز است نه در اول وقت. و عده ای قول مشهور مالک در جواز جمع بین دو نماز را سرعت و عجله داشتن مسافر بیان کرده اند.
ه- ابن حبیب از فقهای اهل تسنن گفته: جواز جمع بین دو نماز برای مسافری است که در حال سیر باشد.
3- جمع بین دو نماز در حضر (در غیر مسافرت) به دلیل عذر جایز است. که عده ای نیز در این فرع نیز به صورت های مختلفی از عذر و صورت های آن، اول وقت و یا آخر وقت، نماز مغرب و عشاء و یا ظهر و عصر نظر داشته و نظر داده اند که عبارتست از: باران، باد، تاریکی، مرض،...
مشهور شافعیه: جمع بین دو نماز برای مسافر، در باران و برف با شرایطی خاص جایز است و در غیر این موارد جایز نیست.
مشهور مالکیه: در شرایطی خاص چون مزدلفه و عرفه برای حجاج، در سفر، بیماری، باران، گل آلود بودن با تاریکی آخر ماه، جمع بین دو نماز جایز است.
1) شیخ طوسی، الخلاف، ج 1، ص 588 و احکام القرآن، ج 3، ص 256 و البحر المحیط فی التفسیر، ج 2، ص 296 و تفسير آيات الأحكام، ص 486 و ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة، ج 2، ص 331 و جزیری، عبدالرحمن غروی، سيد محمد ياسر مازح، الفقة على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت علیهم السلام، ج 1، ص 619.
حنابله: در شرایط خاص گفته شده و دیگر شرایط چون زن شیرده، مستحاضه، عاجز از طهارت آبی یا تیمم، عاجز از شناخت وقت، سرما، باد، ترس از جان، مال، آبرو، جمع بین دو نماز را جایز می دانند.
عده ای از اهل تسنن: جمع بین دو نماز برای انجام حاجتی مطلقا جایز است به شرطی که عادت نشود.
ابن شبرمه: جمع بین دو نماز و لو برای حاجت نباشد، در صورتی که عادت نشود جایز است.
4- فقهای شیعه، جماعتی از اهل ظاهر، اشهب، شافعی: جمع بین دو نماز بدون هیچ قید شرطی جایز است.
5- فرق دیگری که با فرض جواز جمع بین دو نماز رخ می دهد، اختلاف از نظر اذان و اقامه است. این فرع نیز اختلافی است:
الف: دو نماز با دو اقامه انجام شود، بدون اذان.
ب: اذان برای نماز اول و دو اقامه.
ج: دو اذان و دو اقامه.
د: اذان و اقامه برای نماز اول.
از این بیانات می توان این چنین برداشت کرد که جمع بین دو نماز در مزدلفه و عرفه بین تمام مذاهب اسلامی جایز است بلکه جمع بین این دو سنّت محسوب شده است (1)و اختلاف در غیر این دو موضع است. بنابراین صورت های مختلفی که در آن بحث از جمع بین دو نماز شده عبارت می شوند از: (2)
1- جمع بین دو نماز در مزدلفه و عرفه.
2- جمع بین دو نماز در مسافرت.
3- جمع بین دو نماز در حضر به خاطر عذر مانند باران و... .
4- جمع بین دو نماز در حضر بدون عذر.
همان طور که می دانید احکام تعبدی اند و عقل در تعیین آن دخالتی ندارد و فقط توسط شریعت کنار بیان می شود. فقیهان نیز با توجه به آیات و روایات به استنباط پرداخته اند و نظرات خود را مستند به آن ادله شرعی ارائه کرده اند. از جمله این ادله آیات و روایات (اهل تسنن) است که نمونه هایی از آن را بیان می کنیم:
أقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْر كَانَ مَشْهُودًا (1) نماز را از زوال خورشید (هنگام ظهر) تا نهایت تاریکی شب (نیمه شب) برپا دار و هم چنین قرآن فجر (نماز صبح) را چرا که قرآن فجر، مشهود (فرشتگان شب و روز) است.
دلوک شمس به معنی زوال آفتاب از دایره نصف النهار است که وقت ظهر می باشد، و در اصل از ماده دلک به معنی مالیدن گرفته شده، چرا که انسان در آن موقع بر اثر شدت تابش آفتاب چشم خود را می مالد، و یا از دلک به معنی متمایل شدن است؛ چرا که خورشید در این موقع از دایره نصف النهار به سمت مغرب متمایل می شود و یا این که انسان، دست خود را در مقابل آفتاب حایل می کند، گویی نور آن را از چشم خود کنار می زند و متمایل می سازد. در روایتی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که عبید بن زراره از تفسیر همین آیه از امام علیه السلام سؤال کرد امام علیه السلام فرمود: خداوند چهار نماز بر مسلمانان واجب کرده است که آغاز آن وقت زوال شمس (ظهر) و پایان آن نیمه شب است که ابتدای وقت دو نماز (ظهر و عصر) زوال خورشید است مگر این که یکی قبل از دیگری و دو نماز (مغرب و عشاء) اول وقتشان از غروب خورشید است تا نصف شب که نماز مغرب قبل از نماز عشاء است. (2)در روایت دیگری از امام باقر علیه السلام در تفسیر همین آیه هنگامی که زراره محدث بزرگ شیعه از آن سؤال کرد چنین فرمود:
دُلُوكَهَا زَوَالُهَا، غَسَقُ اللَّيْلِ إِلَى نِصْفِ اللَّيْلِ، ذَلِكَ أَرْبَعُ صَلَوَاتٍ وَضَعَهُنَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ وَقَّتَهُنَّ لِلنَّاسِ وَ قُرْآنُ الْفَجْرِ صَلَاةُ الْغَدَاةِ. (3)دلوک شمس به معنی زوال آن (از دایره نصف النهار) است، و غسق اللیل به معنی نیمه شب است، این چهار نماز است که پیامبر صلی الله علیه و آله آن ها را برای مردم قرار داد و توقیت(4)نمود، و قرآن الفجر اشاره به نماز صبح است. غسق اللیل با توجه به این که غسق شدت ظلمت است، و تاریکی شب در نیمه شب از هر وقت متراکم تر می باشد این کلمه روی هم رفته نیمه شب را می رساند.
به همین دلیل آیه فوق از آیاتی است که اشاره اجمالی به وقت نمازهای پنجگانه می کند، (1)و با انضمام به سایر آیات قرآن که در زمینه وقت نماز است، و روایات فراوانی که در این رابطه وارد شده وقت نمازهای پنجگانه دقیقا مشخص می شود. (2)با توجه به این تفسیر، حتی اهل تسنن گفته اند که آیه مقتضی این است که زوال وقت مشترک برای دو نماز ظهر و عصر، و اول مغرب وقت مشترک دو نماز مغرب و عشا باشد یعنی جواز جمع بین دو نماز. (3)
علاوه بر روایات اهل بیت علیهم السلام و روایاتی در کتب اهل تسنن (4)در جواز جمع بین دو نماز وارد شده (5)که راویان آن نزد ایشان از بزرگان صحابه محسوب می شوند که عبارتند از: (6)
امیرالمومنین علی علیه السلام، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، ابوموسی اشعرى، أبوأيّوب الانصاري، أبوهريره الدوسی، جابر بن عبدالله الانصاری، عبدالله بن مسعود، سعد بن ابی وقاص و عایشه که هر یک بیان کرده اند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مدینه بدون هیچ عذری جمع بین دو نماز را انجام داده اند تا توهم وجوب اداء نماز در وقت فضیلت آن که ملازم با تفریق است رفع شود.
1- امام صادق علیه السلام فرمودند: هنگام زوال پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نماز ظهر و عصر با جماعت بدون علتی (عذر و مرض و خوف و...) را خواندند و هم چنین نماز مغرب و عشا را با جماعتی بدون علتی قبل از از بین رفتن شفق خواندند. این عمل پیامبر صلی الله علیه و آله به دلیل این بود که وقت نماز را بر امّتش توسعه دهد. (7)
2- امام صادق علیه السلام فرمودند: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با یک اذان و دو اقامه خواندند. (8)
3- از امام صادق علیه السلام سوال شد که آیا پیامبر صلی الله علیه و آله بین دو نماز بدون سبب و علت جمع می کرد؟ فرموند: بله، پیامبر صلی الله علیه و آله این کار را کرد تا بر امّتش در وقت توسعه دهد. (9)
4- پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی جمع بین دو نماز کرد بدون سبب، عمر از ایشان سوال کرد که حضرت در جواب فرمودند: خواستم بر امّتم در وقت گشایش باشد. (10)
5- ابن عباس این روایات را نقل نموده و هم چنین از او سوال شد که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله بین دو نماز بدون علّتی جمع می کرد؟ جواب داد که آن حضرت خواستند تا بر امّتش گشایش باشد. (11)
1) الفقه على المذاهب الخمسة، ج 1، ص 79.
2) تفسیر نمونه، ج 12، ص221
3) فخررازی، تفسیر کبیر، ج21، ص 27.
4) الانصاف في مسائل دام فيها الخلاف، ص294.
5) وسائل الشيعه، ج 4، ص 220
6) المؤتلف من المختلف بين أئمة السلف، ج 1، ص 209 و ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة، ج 2، ص 331.
7) کافی، ج 3، ص 286.
8) وسائل الشيعه، ج 4، ص220.
9) همان، ص 221.
10) همان، ص 221.
11) همان، ص 222.
اهل تسنن چون نمی تواند منکر این احادیث و آرا برخی از صحابه و تابعین و فقیهان خودشان کنار در مورد جواز جمع بین دو نماز بطور مطلق شوند، به تأویل و توجیه در مورد نظر خود پرداخته و بالتبع به این روایات عمل نکرده اند ولی شیعه بدون این که بخواهد توجیه کند با توجّه به روایات رسیده از اهل بیت علیهم السلام قایل به جواز و مشروعیت جمع بین دو نماز بطور مطلق شده و تفریق به نحو اداء در وقت فضیلت را بهتر و افضل دانسته اند. امّا توجیهات اهل تسنن برای عمل نکردن به روایات جمع: (1)
1- اکثر فقهاء به این روایات (روایات جمع) عمل نکرده اند.
2- عدم تصریح روایات جمع به جواز در اول یا آخر وقت موجب اجمال شده و باید به عموم دلیل که جواز در صورت مسافرت و عذر و عرفه و مزدلفه است، تمسّک شود.
3- جمع بین دو نماز اصطلاحی نیست بلکه به معنی پشت سر هم خواندن نماز ظهر و عصر در آخر وقت است که تمام صورت های جمع بین دو نماز نیست.
4- جمع بین دو نماز باید مقید به عذر باران شود (روایت را بر فتاوای مشهور منطبق نموده اند!.)
5- ابری بودن آسمان و عدم تشخیص وقت نماز ظهر!
اهل تسنن روایتی در مورد منع از جمع کردن بین دو نماز در کتاب های خود بیان کرده و یا تعارضی با ادلّه ملاحظه کرده اند و به همین سبب از نظر دادن در این باب و عمل به جمع خودداری نموده اند.
1- الترمذي عن حنش، عن عكرمة، عن ابن عباس، عن النبي صلی الله علیه و آله قال: مَن جَمَعَ بَيْنَ الصَّلَاتَيْنِ مِنْ غَيْرِ عُذْرٍ فَقَدْ أَتَى بَابًا مِنْ أَبْوَابِ الْكَبَائِرِ. (2)کسی که بین دو نماز جمع کند مرتکب گناهی از گناهان بزرگ شده است. اهل تسنن از این بیان منع جمع بین دو نماز استفاده کرده اند.
جواب: اهل تسنن خود، به این حدیث پاسخ داده و گفته اند اگر استناد حدیث به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ثابت باشد، تعارض این دلیل با ادلّه جواز جمع ثابت می شود نه منع آن در حالی که در سند روایت حنش وجود دارد که تضعیف شده است و این روایت قابل استدلال و در نتیجه تعارض نیست. (3)و کسانی که به این روایت تمسّک کرده اند آن را در جمع بدون عذر قابل تمسک می دانند نه در مطلق جمع بین دو نماز. (4)
جواب: این حدیث مختص به جمع در آخر وقت است و شامل جمع در غیر آخر وقت نمی شود. هم چنین روایات گذشته دلالت بر انجام جمع تأخیری از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. پس روایت مختص به تأخیر نماز تا دخول وقت نماز بعدی است چنانکه ليلة التعريس بر آن دلالت دارد که در آن انسان مشغول به اموری می شود که نماز عشاء را تا داخل شدن وقت نماز صبح به تأخیر می اندازد که خارج از بحث جمع بین دو نماز است که نماز را تا آخر وقت خودش به تأخیر بیندازند.
از مطالب یاد شده چنین استفاده می شود که اختلاف در عمل، به اختلاف در فتاوی و اختلاف در فتاوی به اختلاف در استنباط و اجتهاد از ادلّه باز می گردد و همان طور که بین شیعه و اهل تسنن در عمل و فتوا تا حدّ بسیاری در این مسأله اختلاف است، در میان اهل تسنن نیز اختلاف در فتوا وجود دارد، علاوه بر این که نظر امامیه در مورد جمع بین دو نماز با برخی فتاوی و ادل،ه اهل تسنن مطابقت دارد. (1)
1) المؤتلف من المختلف بين أئمة السلف، ج 1، ص 208 و الانصاف في مسائل دام فيها الخلاف، ص 290.
1- كتاب الصلاة (تقریرات درس آية الله العظمی بروجردی)، ص45.
2- الانصاف فى مسائل دام فيها الخلاف، ص 289.
3- الفقه على المذاهب الخمسة، ج 1، ص 142 و سید محمد ياسر مازح، الفقة على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت علیهم السلام، ج 1، ص 620.
4- شیخ طوسی، الخلاف، ج 1، ص 588 و احکام القرآن، ج 3، ص 256 و البحر المحیط فی التفسیر، ج 2، ص 296 و تفسير آيات الأحكام، ص 486 و ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة، ج 2، ص 331 و جزیری، عبدالرحمن غروی، سيد محمد ياسر مازح، الفقة على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت علیهم السلام، ج 1، ص 619.
5- قرطبى، بداية المجتهد، ج 1، ص 170.
6- الانصاف فى مسائل دام فيها الخلاف، ص 275.
8- وسائل الشيعه، ج 4، ص 157.
9- نور الثقلين، ج 3، ص205.
10- الفقه على المذاهب الخمسة، ج 1، ص 79.
11- تفسیر نمونه، ج 12، ص221
12- فخررازی، تفسیر کبیر، ج21، ص 27.
13- الانصاف في مسائل دام فيها الخلاف، ص294.
14- وسائل الشيعه، ج 4، ص 220
15- المؤتلف من المختلف بين أئمة السلف، ج 1، ص 209 و ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة، ج 2، ص 331.
16- کافی، ج 3، ص 286.
17- وسائل الشيعه، ج 4، ص220.
18- همان، ص 221.
19- همان، ص 221.
20- همان، ص 222.
21- الانصاف في مسائل دام فيها الخلاف، ص301.
22- سنن ترمذی، ج 1، ص 356.
23 - تفسير القرآن العظيم، بیروت، ج 2، ص243.
24- تفسير القرآن العظيم، ج 3، ص 932.
25 - المؤتلف من المختلف بين أئمة السلف، ج 1، ص 208 و الانصاف في مسائل دام فيها الخلاف، ص 290.
بعلاوه قرآن کریم؛
کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تهران، ایران دارالکتب الاسلامیه، چهارم، 1407.
شیخ طوسی، محمد بن الحسن، الخلاف، ایران، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، اول، 1407.
حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ایران، قم، موسسه آل البیت علیهم السلام ، اول، 1409.
عاملی، محمد بن مکی (شهید اول)، ذکرى الشيعة في أحكام الشريعة.
طبرسی، فضل بن حسن، المؤتلف من المختلف بين أئمة السلف، ایران، مشهد، مجمع البحوث الاسلامیه، اول، 1410.
آیت الله منتظری، حسینعلی، کتاب الصلاة (تقریرات درس آیت الله العظمی بروجردی)، قم، ارغوان دانش، اول، 1388.
آیت الله سبحانی، شیخ جعفر، الانصاف فى مسائل دام فيها الخلاف، ایران، قم، موسسه امام صادق علیه السلام، اول، 1423.
آیت الله مکارم، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، اول، 1374.
ابن کثیر، دمشقی، تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دار الكتب العلمیه، منشورات محمد علی بیضون، اول، 1419.
ابن ابی حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، عربستان سعودی، مکتبه نزار مصطفی الباز، سوم، 1419.
مغنیه، محمد جواد، الفقه على المذاهب الخمسة، بیروت، لبنان، دار التيار الجديد - دارالجواد، دهم، 1421.
جزیری، عبد الرحمن؛ غروی، سید محمد- یاسر مازح، الفقه على المذاهب الأربعة ومذهب أهل البيت، بیروت، لبنان، دارالثقلین، اول، 1419.
جصاص، احمد بن علی، احکام القرآن، بیروت، دار احياء التراث العربی، ج 3، 1405.
اندلسی، ابوحیان محمد بن يوسف، البحر المحیط في التفسير، بیروت، دارالفکر، 1420.
فتوا و نظر خلاف شرع ابن عربی در دفاع از سلاطین
ابن عربی و فتوای قتل مخالفان حکّام و سلاطین جور
تمجيد ابن عربی از خونخوار بزرگ تاریخ حجّاج ابن یوسف و طلب رحمت برای او
سنگباران کعبه توسط حجّاج بن یوسف برای دستگیری عبدالله بن زبیر
زدن مهر بردگی بر گردن اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله توسّط حجّاج
ابن عربی و طلب رحمت برای عبد الملک مروان (خلیفه سفّاک اموی)
نکوهش مروان و فرزندانش توسط حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
بیان ده فضیلت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام (به نقل از منابع عامّه)
کلید واژه ها؛
ابن عربی، اولی الامر، عامّه
اشاره
در این شماره نویسنده محترم به برخی دیگر از عقاید بی اساس ابن عربی پرداخته است. در ابتدا به مسئله اولی الامر اشاره نموده است. شگفت انگیز این که اولی الامر در نزد ابن عربی به هر سلطانی چه ظالم و چه مؤمن، اطلاق می شود در حالی که مطابق مدارک، تنها معصومین اولی الامرند. مطابق نظر ابن عربی خلفای بنی امیه و بنی عباس واجب الطاعة هستند و اطاعت یزید و معاویه لازم است. در واقع سرسخت ترین مخالفین اهل بیت علیهم السلام را، ابن عربی واجب الطاعة می داند.
خداوند متعال در قرآن کریم اطاعت از اولی الامر را واجب دانسته است و چون اطاعت به طور مطلق است و هیچ قیدی نخورده، تنها در دایره معصومین علیهم السلام معنا و مفهوم دارد، ابن عربی در فتوحات گوید: (1)
اصحاب الامر على الحقيقة
قَالَ تَعَالَى: إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ وَ قَالَ تَعَالَى: مَن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ قَالَ: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، أَيِ أَصْحَابِ الْأَمْرِ وَ أَصْحَابِ الْأَمْرِ عَلَى الْحَقِيقَةِ، هُمْ الَّذِينَ لَا يَقِفُ لِأَمْرِهِمْ شَيْءٌ لِأَنَّهُمْ بِاللَّهِ يَأْمُرُونَ كَمَا بِهِ يَسْمَعُونَ كَمَا بِهِ يُبْصِرُونَ فَإِذَا قَالُوا لِشَيْءٍ كُنْ فَإِنَّهُ يَكُونُ، لَهُ بِهِ يَتَكَلَّمُونَ فَذَا مَعْنَى، وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فِي الْاعْتِبَارِ. وَ لِهَذَا كَانَتْ طَاعَةُ السُّلْطَانِ وَاجِبَةً: فَإِنَّ السُّلْطَانَ بِمَنْزِلَةِ أَمْرِ اللَّهِ الْمَشْرُوعِ مَنْ أطاعَهُ نَجا وَ مَن عَصَاهُ هَلَكَ. (2) خدای متعال می فرماید: کسانی که با تو بیعت کردند بدون تردید با خدا بیعت کردند و می فرماید: هر کس از رسول اطاعت کرد از خدا اطاعت کرده است و می فرماید (ای گروه مؤمنان) اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید از رسول و اولی الامر از خودتان یعنی اصحاب أمر، اصحاب أمر در حقیقت کسانی هستند که در برابر امر آن ها چیزی توقّف و تخلّف نمی کند. برای این که آن ها به امر خدا امر می کنند، همان گونه که به وسیله خدا می شنوند و می بینند پس هنگامی که به چیزی بگویند بشو می شود و تحقق می پذیرد برای این که آن ها بوسیله او سخن می گویند پس این است معنای و صاحبان امر از خود شما و از این رو اطاعت سلطان واجب است. چون امر سلطان همانند امر مشروع خداوند است (از جهت اعتبار) هرکس او را اطاعت کند نجات می یابد و هرکس تخلّف کند هلاک می گردد.
توضیح: تناقض آشکاری که در این کلام ابن عربی وجود دارد، مسئله را واضح کرده است از سویی او صاحبان امر را کسانی دانسته است که چون هر امری صادر کنند تحقّق می یابد یعنی قدرت دارند در تکوین اثر بگذارند پس نتیجه می گیرد که اطاعت سلطان واجب است؟ (3)
1) الفتوحات المكّيه، ج 6، ص421. ابن عربی در جای دیگر در فتوحات مکّیه، ج 2، ص303، تحت عنوان " السّلطان ظلّ الله فى الأرض" مطالب نادرستی بیان کرده است.
2) در فرهنگ قرآن معمولاً واژه "هلاکت" برای پست ترین مرگ به کار می رود.
3) حتّى ساكنین مناطق اهل تسنّن کشورهایی مانند: مصر، تونس، یمن، لیبی، اردن و.... امروزه به بطلان وجوب اطاعت از سلطان پی برده اند، ولی با کمال تعجّب برخی همچنان به دفاع از ابن عربی ادامه می دهند.
از مثل ابن عربی شنیدن این مطالب شگفت انگیز نیست، شگفتی آن جاست که هنوز عدّه ای از او حمایت می کنند.
چنان که گذشت ابن عربی سه آیه از قرآن را مطرح می کند، دو آیه اوّل مبیّن این است که بیعت با رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت با خداست و اطاعت از آن حضرت، اطاعت از خداست. آیه سوم در مورد ضرورت و وجوب اطاعت مطلق از خدای عزّوجلّ و رسول خدا صلی الله علیه و آله و اولی الامر می باشد، ولی اولی الامر که اطاعت او مقرون به اطاعت خدا و رسول است، چه کسانی هستند؟
برای رسول و اولی الامر یک اطیعوا آمده یعنی همان گونه که از رسول اطاعت می کنید باید از اولی الامر اطاعت کنید. اطاعت از رسول مطلق و بدون قید و شرط است. اطاعت از اولی الامر نیز باید به صورت مطلق و بدون قید و شرط باشد.... و این ثابت می کند که باید اولی الامر هم معصوم مطلق باشد.
دلایل عقلی و نقلی نیز، این حقیقت را ثابت می کند و اولی الامر مصداقی جز ائمّه معصومین علیهم السلام ندارد. امّا چگونه ابن عربی با طرح این مقدّمات در پایان، وجوب اطاعت از سلطان را نتیجه می گیرد؟ در حالی که پروردگار می فرماید: ... وَ لَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِمًا أَوْ كَفُورًا (1)و از هیچ گناهکار و کافری اطاعت نکن. این فرمان خداوند به خوبی می رساند که اولی الامر نباید گناهکار و کافر باشد. آن جا می فرماید: «أطیعوا» این جا می فرماید: «و لا تُطع». به راستی چگونه ابن عربی تمام معیارهای حق و فرمان مسلم عقل را ندیده می گیرد و این گونه سخن می گوید؟
آیا او از آن همه ظلم ها و فسادهای اخلاقی و انحرافات سلاطین جور و خلفای بنی امیّه بنی عباس و... آگاهی نداشت!؟
آیا اطاعت از یزید و معاویه واجب بوده است؟
آیا آن ها که تحت فرماندهی معاویه در صفّین با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جنگیدند راه صواب را پیمودند و اطاعت معاویه بر آن ها واجب بود؟ پس با حدیث متواتر که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: يَا عَلِيُّ حَرِيكٌ حَرْبِيٌّ. چه باید کرد؟ آیا آن ها که در واقعه عاشورا به فرمان یزید لعنة الله عليه با امام حسین علیه السلام جنگیدند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده بود: حُسینٌ مِنِّى و أَنَا مِن حُسین و یا إِنَّ الحُسين مِصباحُ الهُدى وَ سَفِينَةُ النّجاة و يا إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِيكُمْ كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَها نَجَا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ (أَوْ هَلَكَ). راه صواب را پیمودند و اطاعت یزید لعنة الله عليه بر آن ها واجب بود؟!
1) الانسان، 24.
ابن عربی گمان کرده بود، فتوای خلاف شرع و عقل او، مبنی بر حسن ظن به جمیع صحابه و الزام عدم انتقاد به آن ها و یا ضرورت عدم کنکاش در مشاجرات اصحاب از نظر مؤمنین و صاحبان خرد و یا ادّعای وجوب اطاعت از سلاطین که منشأ اکثر فسادها و ظلم و ستم می باشند برای همه و همیشه لازم الإجراء بوده است. وی می گوید ... و کذلک ما احدثه معاویه كاتب رسول الله صلى الله عليه (وآله) و سلّم و صهرُهُ خال المومنين فالظنّ بهم(= بالصحابة) جمیل رضى الله عن جميعهم و عن جميعهم و لاسبيل الى تجريحهم و ان تكلّم بعضهم في بعض فلهم ذلك و ليس لنا الخوضٍ فيما شجر بينهم فإنّهم أهل علم و إجتهاد و حديثو عهدٍ بنبوّة و هم مأجورون في كلّ ما صدر منهم عن إجتهاد سواءٌ أخطأوا أم أصابوا (1)
و به همین ترتیب است، آن چه که معاویه کاتب رسول الله صلى الله علیه (وآله) و سلّم و داماد او دایی مؤمنان انجام داده است. بنابراین گمان نیک به آن ها (صحابه) خوب است رضی الله عن جميعهم و راهی برای خدشه بر آن ها نیست..... و برای ما سزاوار نیست که در موارد اختلاف آن ها (اصحاب رسول خدا) ژرف اندیشی کنیم زیرا آن ها اهل علم و اجتهاد بودند و زمان آن ها، قریب به عصر نبوّت بود و آن ها آن چه از روی اجتهاد عمل کردند مأجورند، چه به خطا رفته باشند چه صحیح عمل کرده باشند؟!
توضیح: کدام مسلمان شرافتمند، می پذیرد که فرمان یورش به خانه وحی و به آتش کشیدن آن و مجروح نمودن سيّدة نساء أهل الجنّة و بضعة رسول الله صلی الله علیه و آله و سقط فرزندش و آن اهانت ها به وصیّ و جانشین و شخصی که خداوند در قرآن او را به منزله نفس (2)رسول الله صلی الله علیه و آله عنوان فرموده، به استناد صحابی بودن تبرئه و این اعمال ناشایست نه تنها محکوم نباشد بلکه عوامل آن به استناد مجتهد بودن، مأجور هم باشند؟!
در عصر ما روح ابن عربی در عالم برزخ با پریشانی و حسرت و ندامت زائد الوصفی، شاهد نظاره گر آن است که حتّی اهل تسنّن در کشورهای تونس، مصر، لیبی، یمن، اردن و.... برای این قبیل فتواها کمترین ارزشی قائل نبوده و آن ها را خلاف شرع و عقل دانسته و با شجاعت تمام و ایثار جان و مال، جبّاران و خلفاء و سلاطین خود را یکی بعد از دیگری از اریکه قدرت به خاک مذلّت و مرگ ننگین می کشانند. امید است هر چه زودتر شاهد طلیعه پیروزی در کلّیه مناطق اسلامی به خصوص عربستان و بحرین باشیم و برادران و خواهران مظلوم و ستمدیده ما از چنگال مشتی خائن و خود فروخته و دشمنان اسلام رهائی يابند أَلَيسَ الصّبحُ بِقَريب (3)چه کسی می پذیرد خالدبن ولید که نماینده رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی مالک بن نویره را ناجوانمردانه به قتل رساند و با همسر او (4)در همان شب در آمیخت، باستناد مجتهد و صحابه بودن نه تنها جرمی
1) الفتوحات المكّيّة، ج 7، ص 458 و 459.
2) آل عمران، 61 (آیه مباهله).
3) هود، 81.
4) جهت اطلاع بیشتر از این عمل خالدبن ولید و تبرئه وی از مجازات توسّط ابوبکر باستناد مجتهد بودن خالد و برخی دیگر از اعمال و نظرات خلفاء و دیگران مراجعه شود به کتاب النّصّ و الإجتهاد علّامه سيّد شرف الدّين (ترجمه آن به نام اجتهاد در مقابل نصّ آقای علی دوانی)
مرتکب نشده، بلکه مأجور هم باشد؟ آیا ابن عربی و اتباع او گمان می کنند، همه مسلمانان قدرت تشخیص خود را به طور کلّی از دست داده و چراغ عقل آن ها کاملاً خاموش است و تنها نشسته اند که به بینند امام اهل کشف و شهود صوفیه چه می گوید؟
ابن عربی با این قبیل فتواها و قضاوت ها، نه تنها عاملین این اعمال زشت را نمی تواند تبرئه کند بلکه خود را شریک جرم این افراد نموده و گفتار خود را بی اعتبار کرده و در آینده نیز معادل گناه فریب خوردگان این کلمات را باید به گردن بگیرد و متابعان و پیروان و تأیید کنندگان ابن عربی نیز بدانند که از قهر و غضب الهی در امان نخواهند بود.
... وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ.... (1) و می نویسیم آن چه را که از پیش فرستاده اند و آثار آن ها را ... .
و نيز: وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ * عَلَمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَ أَخَرَتْ (2)
و هنگامی که قبرها، زیر و رو گردد (و مردگان خارج شوند) هر کس خواهد دانست آن چه را از پیش فرستاده و آن چه را به تأخیر انداخته است.
باید گفت این پیشوایان امثال ابن عربی بودند که با فرمان خدا و امر اکید رسول خدا صلی الله علیه و آله مخالفت کرده و امام و پیشوا و خلیفه منتصب از جانب خدای عزّوجلّ را رها نموده بلکه با ائتلاف با دشمنان و رسول و اسلام یعنی بنی اميّة، آن همه ظلم و ستم بر خاندان اهل بیت علیهم السلام روا داشتند و هنوز از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی نگذشته بود که سرسخت ترین دشمنان یعنی بنی امیّه را به پاس بیعت ابوسفیان با ابوبکر در آبادترین مناطق اسلامی آن روزگار یعنی شام به حاکمیّت رساندند و بعد از مرگ یزید ابن ابی سفیان، عمر با فرمانروایی معاویه در شام موافقت نمود و به تدریج مقدّمات حاکمیّت مطلق بنی امیّه در زمان معاویه بر تمامی مناطق اسلامی فراهم شد. و این قبیله عَنُود و دشمن سرسخت اسلام کردند، آن چه کردند و چیزی نگذشت که فاجعه کربلا و سپس سلطه سلاطین جور و ظلمه را فراهم کردند و امثال ابن عربی هم اطاعت این سلاطین را واجب دانستند. (3)
1) يس، 12.
2) انفطار، 4و5.
3) خدای عزّوجلّ می فرماید: وَ لاَ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ (هود،113)- و بر ظالمان تکیه نکنید که موجب می شود آتش شما را فرا گیرد - حضرت رضا علیه السلام فرمودند:... وَ مَنْ غَابَ عَنْ أَمْرِ فَرَضِيَ بِهِ كَانَ كَمَنْ شَهدَهُ وَ أَتَاهُ- و کسی که در کاری غایب بوده و حضور نداشته باشد ولی بدان راضی باشد، همانند کسی است که شاهد و انجام دهنده آن است. (توحید صدوق، باب الاطفال و عدل الله عزّوجلّ فيهم، حديث 2)
در برابر این دعاوی نادرست ابن عربی، به آیه شریفه قرآن کریم و یک روایت توجّه کنیم:
لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى لِسَان دَاوُودَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذَلِكَ بِمَا عَصَوا وَ كَانُواْ يَعْتَدُونَ * كَانُواْ لاَ يَتَنَاهَوْنَ عَن مُنكَر فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَفْعَلُونَ (1) از میان بنی اسرائیل آنان که کفر ورزیدند به زبان داوود و عیسی بن مریم علیه السلام مورد لعنت قرار گرفتند این [کیفر] به خاطر آن بود که عصیان ورزیده و [از فرمان خدا] تجاوز می کردند * [و] از کار زشتی که آن را مرتکب می شدند یکدیگر را باز نمی داشتند راستی چه بد بود آن چه می کردند.
حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام نیز نسبت به وظائف مسلمانان در برابر سلطان ظالم و ستمگر بیان شیوایی دارند آن حضرت می فرمایند:
أيّها النّاس انّ رسول الله صلی الله علیه و آله قال: مَنْ رَأَى سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلَّا لِحُرُمِ اللهِ نَاكِثاً بِعَهْدِ الله مُخالفاً لسُنَّة رَسُول اللهِ صلی الله علیه و آله يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اللهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ فَلَمْ يُغَيِّرُ عليه بفعلٍ وَ لَا قولٍ كَانَ حَقاً عَلَى اللَّه أَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ أَلا وَ إِنَّ هَؤُلَاء قَدْ لَزَمُوا طَاعَةَ الشَّيْطَان وَ تَرَكُوا طَاعَةِ الرَّحْمَن وَ أَظْهَرَ الْفَسَادَ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفَيْءِ وَ أَحَلُّوا حَرَامَ اللهِ وَ حَرَّمُوا حَلَالَهُ وَ أَنَا أَحَقُّ من غَيّر...». (2)ای مردم! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر کسی ببیند سلطان ستمگری را که حرام خدا را حلال شمرد، و عهد خدا را بشکند، و خلاف سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتار کند، و در میان بندگان خدا به گناه و ستم عمل کند؛ و آن شخص بیننده سکوت اختیار کند، و نه از راه کردار و نه از راه گفتار، او را سرزنش نکند و در مقام انکار و عیب گویی بر نیاید؛ بر خداوند واجب است که او را به همان جایی ببرد که آن سلطان جائر را می برد. آگاه باشید که این طایفه (ستمگر و حکّام جائر بنی امیّه پیوسته از شیطان پیروی نموده و طاعت او را بر خود لازم دانستند، و اطاعت خداوند رحمن را ترک گفتند، و زشتی و فساد را ظاهر نمودند، و حدود خدا را تعطیل کردند، و غنائم و فی ء را که متعلّق به همه مسلمین است اختصاص به خود دادند، و حرام خدا را حلال شمردند؛ و حلال خدا را حرام شمردند. و من از غیر خودم سزاوارترم (به جلوگیری از این امور و نهی کردن از آن ها و زمام امور مسلمانان را به دست گرفتن، تا به احکام قرآن و سنّت رسول الله صلی الله علیه و آله عمل شود).)
### توضیحکاملاً روشن است کلمات ابن عربی نقطه مقابل کلام خدای عزّوجلّ و بیان حضرت سیدالشهداء علیه السلام و تمامی عقلاء و خردمندان است. و او نه تنها عمل حاکمان و سلاطین ظالم را محکوم نمی کند بلکه بر خلاف صريح آیات قرآن و کلمات معصومین علیهم السلام از این ظالمین حمایت کرده و آن ها را تایید نموده است.برخی از کسانی که در مقام دفاع و تطهیر ابن عربی برآمده اند گمان می کنند خطای فاحش ابن عربی تنها در جسارت وی به شیعیان پاک اهل بیت علیهم السلام و آن ها را خوک دانستن از منظر فرد رجبی مورد تأیید او محدود می شود (1که در توجیه و حمایت از اظهارات ناروای ابن عربی خود را به مشقّت انداخته اند در صورتی که آن چه از مطالب خلاف و نادرست ابن عربی در این مقاله و شماره های قبل مجلّه مکتب وحی تحت عنوان "بررسی دعاوی عجیب ابن عربی" گفته شد، بخش اندک و ناچیزی از دعاوی خلاف وی در زمینه های اعتقادی اعمّ از توحید، امامت و... است. انشاءالله در شماره های بعد درباره ی این قبیل دعاوی نادرست ابن عربی و مطالب خرافی و بی پایه و اساس وی صحبت خواهیم کرد.)
1) الفتوحات المكيّة، ج 11، ص 285-288 (فتوحات 13 جلدی طبع مصر))امام خمینی به این گفتار ابن عربی شدیدا انتقاد نموده که خلاصه سخن چنین است، صفحه وجودی برخی از نفوس، در اثر صفای باطن، همانند آیینه ای شفّاف بوده و ممکن است سالک مرتاض، عین ثابت نفس خود را در آیینه او مشاهده نماید، همانند رؤیت برخی از مرتاضان عامّه تصویر خود را به صورت خنزیر در آئینه مصفّای رافضیان (تعلیقات علی شرح فصوص الحكم و مصباح الانس - الفصل الرابع، صفحه 221، الطبعة الاولى، رمضان المبارک 1406 ه.ق.
### ابن عربی و فتوای قتل مخالفان حكّام و سلاطین جور﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ "هُمْ الْخُلَفَاءُ وَ... ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ لَهُ أَعْدَاءً يُنَازِعُونَهُ فِي أُلوهِيَّتِهِ كَفِرْعَوْنَ وَ أَمْثَالِهِ، كَذَلِكَ جَعَلَ اللَّهُ لِلْخُلَفَاءِ مُنَازِعِينَ فِي رُتْبَتِهِمْ وَ جَعَلَ لَهُ أَنْ يُقَاتِلَهُمْ وَ يَقْتُلَهُمْ إِذَا ظَفِرَ بِمَنْ ظَفِرَ مِنْهُمْ كَمَا يَفْعَلُ سُبْحَانَهُ مَعَ الْمُشْرِكِينَ..... (1) ای گروه مؤمنان، اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید از رسول و اولی الامر خود که خلفاء می باشند.... همان گونه که خدا برای خود، دشمنانی قرار داده که در الوهیّت وی با او در نزاع و ستیز هستند مانند فرعون و امثال او، همان گونه برای خلفاء هم کسانی را قرار داده که با مقام و رتبه آن ها، در ستیز می باشند (و خداوند) برای خلیفه خود مقرّر فرموده است که با آنان بجنگند و چون بر هر یک از آنان پیروز و ظفر یافتند او را بکشد، همان گونه که خدای سبحان با مشرکین انجام می دهد.
توضیح: طبق ادّله عقلی و نقلی مقصود از اولی الامر در آیه شریفه در مرحله نخست امیرالمؤمنین علیه السلام و سپس ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین می باشند.
چگونه ممکن است خداوند حکیم، اطاعت از خلفاء و سلاطین جور، همانند معاویه و یزید و سایر خلفای بنی امیّه و یا بنی عباس و یا دیگران را همانند اطاعت از رسول صلی الله علیه و آله به صورت مطلق واجب فرماید؟ (2)
با کمال تأسّف ابن عربی تمام معیارها و میزان های عقلی را در بسیاری از موارد، رها کرده است. برای مثال در زمانی که معاویه در شام حکومت می نمود و حضرت علی علیه السلام در عراق و جنگ صفین روی داد طبق نظر ابن عربی تکلیف مسلمانان شام، اطاعت از معاویه بود و مسلمانان عراق می باید از حضرت علی علیه السلام اطاعت می کردند. بنابراین در چنین جنگی که گروه کثیری از دو طرف کشته شدند به نظر ابن عربی و امثال او، هر دو گروه به وظیفه خود عمل کردند؟ در واقعه کربلا نیز کسانی که در لشگر یزیدبن معاویه کشته شدند و آن ها که در رکاب حضرت سید الشهداء علیه السلام به شهادت رسیدند به نظر ابن عربی یکسان می باشند! در نزاع و جنگ عبد الملک ابن مروان، خلیفه اموی با عبدالله بن زبیر و امثال آن ها باید قضیه چنین باشد.
آیا کسی که کمترین بهره از قرآن و سنّت رسول الله صلی الله علیه و آله و عقل و خرد، دارد چنین قضاوت می کند؟ با این تفسیر ناروا، تمام جنایات خلفاء بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله نه تنها گناه نیست بلکه اجر و مزد هم به دنبال دارد همان گونه که ابن عربی در فتوحات چنین گفته است.
ابن عربی با چنین فتوایی، قتل انسان های مؤمن و با فضیلتی نظیر: عمّار یاسر، مالک اشتر، کمیل، حجر، سعید بن جبیر و...... و نیز شهداء کربلا را، تأیید نموده است. از این رو به طور مسلّم در جنایات خلفاء و سلاطین جور شریک بوده و خواهد بود. (1)صدور چنین فتاوائی از یک سو، موجب جرأت سلاطین و خلفاء جور، در قتل اولیاء الهی گردید و از سوی دیگر موجب تقرّب امثال ابن عربی به دربار این ظالمان بوده است، این روابط حسنه و صمیمانه با سلاطینی نظیر کیکاوس اول، ملک ظاهر که اولی در ترکیه کنونی و دیگری در حلب حکمرانی می کردند. و الملك العادل اوّل، سیف الدّین برادر صلاح الدّین ایّوبی و فرزند او ملک الأشرف و احترام فوق العاده سلاطين آل عثمان نسبت به وی (2)به تفصیل گزارش شده است. بعدها سلطان سلیم قبر او را تعمیر و در کنار آن مسجد و مدرسه بزرگی بنا کرد و اوقاف زیادی در این مورد مقرّر کرد. (3)
1) حضرت رضا علیه السلام فرمودند:... وَ غَابَ عَنْ أَمْرِ فَرَضِيَ بِهِ كَانَ كَمَنْ شَهِدَهُ وَ أَتَاهُ- و کسی که در کاری غایب بوده و حضور نداشته باشد ولی بدان راضی باشد، همانند کسی است که شاهد و انجام دهنده آن است. (توحید صدوق، باب الاطفال و عدل الله عزّوجلّ فيهم، حديث 2)
2) البته تجلیل وی از افرادی نظیر معاویه و معصوم دانستن خلیفه اول و دوم و مقرّب ترین رجال الاهی دانستن معاويه دوم - عمر بن عبدالعزیز و متوکّل در عصر هر کدام و طلب رحمت برای عبدالملک مروان و حجّاج بن یوسف که در همین کتاب آمده است در همین راستا می باشد.
3) محيى الدین بن عربی، ص 76 و 77 و 82 و 83
حجّاج بن یوسف (40-95) فرمانروای عبد الملک مروان، خلیفه اموی بود. حجّاج بعد از قتل عبدالله بن زبیر که در کعبه متحصّن شده بود، از جانب خلیفه اموی حکمران مکّه و مدینه گردید. حجّاج از افراد فوق العاده قسیّ القلب و خونخوار تاریخ است. گویند حجّاج می گفت هنگامی که غذا برای من گوارا است که گردن کسی زده شود و خون روان گردد، به خصوص اگر این شخص علوی زاده باشد. افراد زندانی او (پس از مرگ حجّاج) را حدود هفتاد هزار نفر گفته اند. (1)مأموران حجّاج از پناه آوردن زندانیان به سایه دیوار زندان مانع می شدند و زندانیان ناگریز در زیر آفتاب سوزان به سر می بردند و چون زندانیان از دنیا می رفتند، مدّت ها بدن آنان در زیر آفتاب سوزان می ماند و عفونت بدن های آن ها، برای زندانیان رنج مضاعفی بود. حجّاج گروه کثیری از شیعیان مخلص حضرت علی علیه السلام مانند سعید بن جبیر و کمیل بن زیاد نخعی را به شهادت رساند. ما اکنون دربارهی عمل حجّاج در مورد سنگباران کردن و آتش زدن کعبه سخن می گوییم. ابن عربی در مورد حجّاج بن یوسف خونخوار بزرگ تاریخ گوید:
«و لقد وفق الله الحجّاج رحمة الله لردّ البيت على ما كان عليه في زمان رسول الله صلى الله عليه (و آله) و سلّم و الخلفاء الراشدين فانّ عبدالله بن زبیر غيّره و ادخله فى البيت فأبى الله الّا ما هو الأمر علیه و جهلوا حكمة الله فيه». (2)
و خداوند حجّاج (بن یوسف) را که رحمت خدا بر او باد موفق کرد به برگرداندن بیت (حجر الاسود) در مکانی که در زمان پیامبر صلی الله علیه (و آله) و خلفا راشدین بود و عبدالله بن زبیر آن را تغییر داد و حجّاج آن را به بیت ملحق نمود. خداوند اِبا فرمود جز بر تحقّق آن چه امر او به آن تعلّق یافته بود و آن ها، حکمت الهی را در آن نمی دانستند.
ابن عربی درباره ی استقرار منجنیق های حجّاج، روی کوه ابوقبیس و سنگباران کردن کعبه و به آتش کشیدن و تخریب آن هیچ سخنی نمی گوید و تنها درباره ی برگرداندن حجر الاسود، در مقام تجلیل و طلب رحمت، برای حجّاج برآمده است. مناسبت دارد این ماجرای اسف بار را قدری با تفصیل از کتب عامّه بررسی کنیم.
1) تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 80- که از این تعداد سی هزار نفر زن و بقیّه مرد بودند و در همین سند چنین آمده که حدود یکصد و بیست هزار توسط حجّاج کشته شدند (تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 80 صحیح ترمذی، ج 9، ص 64)، ابوسهل از اعمش روایت نموده که گفت والله شنیدم حجّاج بن یوسف می گفت شگفتا از عبدهذیل (عبد الله بن مسعود) که می پنداشت قرآنی را قرائت می کند که از نزد خدا آمده والله این ها جز الفاظ به هم بافته اعراب چیز دیگری نیست، به خدا سوگند اگر او را درک نموده بودم گردنش را می زدم. (مستدرک حاکم، ج3، ص 556، تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 96...)
2) الفتوحات المكيّة، ج 10، ص 329 و 330.
ابن اثیر و دیگران گفته اند که عبدالملک مروان خلیفه اموی، حجّاج بن یوسف ثقفی را برای جنگ با عبدالله بن زبیر مأمور مکّه کرد، حجّاج در ذی القعده سال 72 هجری، وارد مدینه شد و کارگزار عبدالله بن زبیر را از آن جا بیرون کرد و مردی به نام ثعلبه از اهل شام را به فرمانداری آن جا به گماشت. سپس حجّاج روانه مکّه گردید و منجنیق های خود را بر کوه ابوقبیس و مُشرف بر مسجد الحرام نصب کرد. ذهبی گفته است که حجّاج فرزند زبیر را از هر سو از راه منجنیق و جنگ زیر فشار گذاشته بود، راه ورود آذوقه بسته شد و آب آشامیدنی تنها از زمزم بود.
ابن کثیر می نویسد حجّاج با پنج دستگاه منجنیق از هر سو کعبه را که عبدالله بن زبیر در آن جا متحصن شده بود زیر سنگ باران خود گرفته بود. (1)
در تاریخ خمیس آمده است که حجّاج کعبه را با سنگ و آتش زیر ضربات خود گرفت تا این که آتش به پرده کعبه افتاد و شعله از هر سو زبانه کشید. در این هنگام ابری از طرف جدّه، نمایان گشت که با رعد و برق پیش می آمد تا این که در بالای کعبه و محدوده مطاف آن قرار گرفت و به سختی بارید و آب از ناودان سرازیر گشت و آتش خاموش شد. پس از آن به جانب کوه ابوقبیس رفت و برقی شدید از آن بر جهید و منجنیق را همانند کوره در خود به گداخت و چهار خدمه آن را به آتش کشید و به کشت. در رعد و برق دیگر، منجنیق و چهل تن گداخته و سوختند. (2)ولی حجّاج همچنان یارانش را جهت ادامه سنگ باران تشویق می کرد.
بار دیگر برقی بر جهید و دوازده تن از یاران حجّاج را به کشت که شامیان به وحشت افتادند... حجّاج به ایشان گفت ای مردم شام، نگران نباشید من خود اهل تهامه و اهل این دیار هستم این صاعقه ها، صاعقه های تهامه است و فتح و پیروزی دروازه خود را به روی شما گشوده است..... بار دیگر که آذرخشی، منجنیق آن ها را بسوزانید و شامیان دست از کار کشیدند حجّاج به سخنرانی پرداخت و گفت: وای بر شما مگر نمی دانید که آتش آسمانی پیش از ما نیز فرود می آمده و قربانی را اگر مورد قبول خداوند واقع می شده می سوزانیده است؟ اینک اگر این کار شما (سنگ باران مکّه) مورد رضایت و قبول خداوند نبود آتش از آسمان نمی آمد و منجنیق شما را نمی سوزانید. (3)
در فتوح اعثم آمده است که حجّاج فرمان داد تا یارانش از همه طرف از ناحیه ذی طوی و پایین در مکّه و ناحیه ابطح پراکنده شده و پیش بروند و دایره محاصره بر ابن زبیر را تنگ تر کنند.
از این طرف هم منجنیق ها را نصب کرده، بیت الله الحرام را زیر ضربات سنگین، سنگ باران خود گرفتند. حجّاج و یارانش هم چنان به سنگ باران خانه خدا ادامه دادند. تا آن که سراسر دیوار که بر گرد زمزم بود فرو ریخت و همه اطراف و جوانب کعبه در هم شکست در این جا بود که حجّاج به مأموران خود فرمان داد تا گلوله های آتشین بر کعبه ببارند که پیراهن آن به سوخت و خاکستر شد، حجّاج خود ایستاده بود و سوختن کعبه را تماشا می کرد و اشعاری سرود (1)که ترجمه آن چنین است:
نمی بینی که گرد و خاک به هوا بر خاسته، با این که گمان می کردند که خدا نگهدارش خواهد بود. سنگ های کعبه از هم پاشیده شد و کبوترانش به یک باره گریختند چیزی نمانده بود کعبه از هم بپاشد و چون نفت و آتش آن از هر سو زبانه بکشد پرده هایش نیز با آن بسوزد.
جنگ هم چنان بین عبدالله بن زبیر و حجّاج ادامه داشت تا این که یارانش پراکنده شدند. عبدالله زبیر تا پایان حیات خود جنگید تا کشته شد. حجّاج دستور داد سر او و چند تن دیگر را بر نیزه کرده و در مدینه در معرض دید مردم قرار دهند.
سپس برای عبدالملک مروان فرستاده شود. (2)ذهبی گوید با کشته شدن عبدالله بن زبیر حکومت عبدالملک مروان بلا منازع گردید و سپس حجّاج بن یوسف را به فرمانروایی حرمین (مکّه و مدینه) انتخاب کرد او نیز کعبه را که بر اثر ضربات سنگ منجنیق ویران شده بود خراب کرد و از نو به ساخت و حجر الاسود را که بر اثر همان ضربات سنگ های منجنیق، چند پاره شده بود کنار هم قرار داد و ترمیم نمود. (3)
طبری می نویسد: حجّاج بعد از فراغت از کار عبدالله بن زبیر در ماه صفر به مدینه رفت و سه ماه در آن جا توقّف کرد. او در این مدّت از اهالی مدینه بنای خرده گیری و عیب جویی گزارد و پی بهانه می گشت و بر آن ها سخت می گرفت. در محلّه بنی سلمه مسجدی بنا کرد که به او منسوب است و در آن جا اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را به خواری و زبونی کشید و گردن هایشان را مُهر غلامی نهاد. جابربن عبدالله را بر دست و أنس بن مالک را بر گردن مهر بردگی نهاد. روزی در پی سهل بن سعد فرستاد و چون حاضر شد از او پرسید چرا به یاری عثمان بن عفّان بر نخاستی؟ گفت او را یاری کردم! حجّاج گفت دروغ گفتی آن گاه فرمان داد تا گردنش را با قلع مُهر غلامی نهادند. (1)
توضیح: ملاحظه می شود حجّاج بن یوسف بود که برای دستگیری عبد الله بن زبیر که در کعبه متحصّن شده بود، کعبه را با منجنیق ها، سنگ باران نمود و با وجود آن که بارها رعد و برق، خدمه منجنیق ها را در آتش سوزانید و منجنیق ها را به گداخت حجّاج با دروغ و تهمت (2)به ذات باری تعالی، یاران خود را به ادامه کار تشویق و ترغیب می کرد تا آن جا که دیوارهای گرد زمزم فرو ریخت و همه اطراف و جوانب کعبه در هم شکست. گلوله های آتشین پرده کعبه را سوزاند و خاکستر گردید و حجر الاسود چندین تکّه شد. آری بعد از آن همه جنایات حجّاج و هتک حرمت کعبه و حجر الاسود و تخریب و آتش زدن کعبه و پرده آن، حجّاج به ناچار کعبه ویران شده را تخریب و از نو ساخت و حجر الاسود را که چند پاره شده بود کنار هم نهاد و ترمیم نمود ولی ابن عربی از جنایات حجّاج و آن همه گستاخی و هتک حرمت توسط حجّاج هیچ سخنی نمی گوید بلکه با تجلیل و طلب رحمت برای وی، از این خونخوار بزرگ تاریخ به عنوان ترمیم کننده کعبه یاد می کند. این است تحریف تاریخ و کتمان جنایات حجّاج.
1) تاریخ طبری، ج 7، ص 206، ضمن حوادث سال 74 هجری، جهت اطلاع بیشتر در این مورد به معالم المدرسين علّامه عسگری مراجعه نمایید.
2) این که حجّاج به خدمه منجنیق ها می گفت مگر نمی دانید که آتش آسمانی پیش از ما نیز فرود می آمده و قربانی را اگر مورد قبول خداوند واقع می شده می سوزانیده است. اگر این کار شما سنگ باران کعبه مورد رضایت و قبول خداوند نبود آتش از آسمان نمی آمد و منجنیق شما را نمی سوزانید. کذب و تهمت به خداوند سبحان است. آتشی که فرود می آمد قربانی را نمی سوزانید بلکه آن را با خود می برد بنابراین قیاس آن به جریان واقع شده صحیح نیست.
البته ما به اعمال عبدالله بن زبیر به طور کلّی سخت معترض هستیم و او را به خصوص در کمتر در موضع گیری های خصمانه وی نسبت به امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام سخت نکوهش می کنیم امّا او تغییری در بیت نداد و این که ابن عربی می گوید: فإنّ عبدالله بن زبیر غيّره.... باید گفت حجّاج غيّره.... امّا افراد جبون و سست عنصر، هر که را به ظاهر پیروز شد، محقّ می دانند و هر که را به ظاهر شکست خورد اهل باطل تلقّی می کنند. نفرین خداوند متعال بر حجّاج و عبدالله بن زبیر و عبدالملک مروان و جميع اعداء آل محمّد صلی الله علیه و آله و تمجید کنندگان هر یک از این افراد خبیث بلکه ننگ و نفرین بر هر کس که این افراد ظالم و فاسد را مورد لعنت قرار ندهد.
لازم به تذکّر است که سال ها قبل از جنایات حجّاج که به دستور عبدالملک مروان خلیفه اموی انجام گرفت، شبیه این وقایع توسط یزید بن معاویه صورت گرفته بود، بدین معنی که چون واقعه جانگداز عاشورا در سال 61 ه . ق به وقوع پیوست و خبر آن به مدینه رسید. مردم مدینه دست به شورش زدند و بر بنی امیّه سخت گرفتند و بنی امیّه از یزید استمداد طلبیدند. و این در حالی بود که عبدالله بن زبیر در مکّه مردم را به بیعت با خود فرا خوانده بود.
يزيد، لشگری را به فرماندهی مسلم بن عقبه، جهت سرکوب مردم مدینه اعزام نمود. مسلم بعد از ارتکاب جنایاتی که خلاصه آن را خواهید خواند، روانه مکّه جهت بر انداختن عبدالله بن زبیر که به کعبه پناهنده شده بود گردید و با منجنیق ها و آتش بارهای خود کعبه را زیر آتش گرفت و این درگیری ادامه داشت که خبر مرگ یزید، در چهاردهم ربیع الاول سال 64 هجری رسید و سپاه سرافکنده و با خواری روانه شام گردید.
و امّا توضیح بیشتر در بارهی جنایات مسلم بن عقبه، مسلم بعد از سرکوبی مردم مدینه تا سه روز تجاوز به مال و جان و نوامیس مردم مسلمان را بر سپاه خود آزاد گذاشت. در تاریخ ابن کثیر آمده است که در این واقعه، هفتصد نفر از حافظان قرآن که سیصد نفر آن ها صحابی بودند و درک صحبت رسول خدا صلی الله علیه و آله را نموده بودند کشته شدند و زنان را مورد تجاوز قرار دادند تا آن جا که هزار زن بدون همسر، باردار شدند. (1)
هشام بن حسام گوید: پس از واقعه حرّه، هزار زن بی همسر در مدینه فرزند به دنیا آوردند هم چنین زهری نقل می کند که در این واقعه هفتصد نفر از سران مهاجر و انصار کشته شدند و تعداد کشته شدگان موالی و آن هایی که تشخیص داده نمی شد که برده اند یا آزاد به ده هزار نفر می رسید. (2)
البته مسلم بن عقبه جنايات عظیم دیگر مرتکب شد. در فتوح ابن اعثم آمده است که مسلم در وصیّت خود هنگام مرگ به حصین نمیر (1)گفت: دقّت کن که با مردم مکّه و عبدالله بن زبیر آن منجر کنی که من با مردم مدینه کرده ام سپس بارها می گفت: خدایا تو گواهی که من هرگز خلیفه را نافرمانی نکرده ام. خداوندا من کاری نکرده ام که با آن امید آمرزش و نجات داشته باشم مگر کاری که با مردم مدینه کرده ام... . (2)
تذکّر: این مطالب بدان جهت بیان گردید تا معلوم شود القائات و تبلیغات سوء و ضرورت اطاعت از سلاطین و خلفا آن گونه که ابن عربی معتقد است تا چه اندازه می تواند موجبات پستی و انحطاط انسان را فراهم کند.
مسلم بن عقبه به عوض آن که در واپسین لحظات حیات در مقام ندامت و توبه برآید و از خدای متعال بعد از آن همه جنایات عظیم، طلب مغفرت کند. آن همه ظلم و جنایت به مردم مدینه را تنها امید خود به نجات و آمرزش خویش تلقّی می کند زیرا خلیفه را نافرمانی نکرده است! و همه این جنایات به فرمان خلیفه صورت گرفته است با توجّه به علم و آگاهی ابن عربی از این وقایع و فرامین امثال یزیدبن معاویه مع ذلک می گوید:
و لهذا كانت طاعة السّلطان واجبة فإنّ السّلطان بمنزلة امر الله المشروع من اطاعه نجا و من عصاه هلک (3)
از نظر ابن عربی، طاعت سلطان و خلیفه واجب است، امر سلطان یا خلیفه همانند امر خدا مشروع است هر که اطاعت کند نجات می یابد و هر که عصیان کند هلاک می گردد و...
بنابراین شخصی مانند ابن عربی بعد از چندین قرن همان را می گوید که مسلم بن عقبه گفت و عمل کرد.
ابن عربی و طلب رحمت برای عبد الملک مروان (خلیفه سفاک اموی)
ابن عربی در فتوحات (1)ضمن یک مسأله فقهی و تجلیل از خلیفه جبّار اموی به دنبال ذکر عبد الملک بن مروان، عنوان رحمه الله را برای وی یاد می کند.
پس از کشته شدن ابن زبیر در سال 73 خلافت عبدالملک تثبیت شد. (2)سیوطی نوشته است که ابن ابی عایشه گوید: هنگامی که خبر مرگ مروان به فرزندش عبدالملک رسید، قرآن در برابر وی بود، آن را بر هم نهاد و گفت: "هذا آخر العهد بک" این آخرین دیدار من با تو بود و دیگر خداحافظ. (3)این مطلب در تاریخ بغداد هم آمده است. (4)این جمله عبدالملک معروف است که گفت: به خدا قسم، احدی مرا بعد از خلافت امر به تقوا نکند مگر آن که گردنش را بزنم و از منبر فرود آمد. (5)سیوطی دانشمند معروف اهل تسنن بعد از بیان برخی دیگر از مظالم عبدالملک گوید: اگر عبدالملک هیچ گونه سوء رفتاری نداشت مگر حجّاج و مسلّط ساختن او را بر مسلمین و صحابه (که آن ها را خوار و ذلیل کرد و مورد قتل و ضرب و شکنجه و فحش و زندان قرار داد تا آن جا که تعداد بی شماری از صحابه و تابعین را کشت تا چه رسد به دیگران و گردن انس ابن مالک و دیگر صحابه را مهر رقیت و بندگی زد) و او را همین بس که خدا رحمتش نکند و او را نبخشد. (6)
حجاج بن یوسفی ثقفی خونخوار،معروف سیئه ای از سیئات عبدالملک مروان بود. حجاج فرمانروای عبدالملک در دشمنی و عداوت با حضرت علی علیه السلام معروف بود وی حضرت علی علیه السلام را لعن کرده و دیگران را وادار به لعن آن حضرت می نمود.
گویند مردی به حجّاج:گفت کسان،من مرا عاق نموده.اند حجّاج توضیح خواست آن مرد:گفت نام مرا علی نهادند نام مرا تغییر ده و صله ای به من عطا کن که من فقیرم حجاج:گفت به خاطر لطف آن چه که بدان متوسل شدی نامت را فلان قرار دادم و حکومت فلان منطقه را به تو واگذار کردم و او را برای تصدّی آن پست اعزام نمود. (7)
1) الفتوحات المكية، ج 7، ص 455 گویا ابن عربی امام اکبر صوفیه خود را موظّف و متعهد به تجلیل و تعظیم جبّاران بزرگ تاریخ می دانسته است (برای فرعون هنگام مرگ مقام عصمت قائل بوده است) از معاویه به عنوان صحابی و مجتهد تجلیل نموده است. از متوکّل به عنوان قطب و غوث و مقرّب ترین رجل الهی عصر خود یاد کرده است. برای عبدالملک مروان و حجّاج بن یوسف از خداوند طلب رحمت می کند و....
2) تاريخ الخلفاء، 214 و 217.
3) همان مصدر.
4) تاریخ بغداد، ج 10، ص390.
5) تاريخ الخلفاء، ص 219.
6) تاريخ الخلفاء، ص 220، مشاهده می شود که این دانشمند مشهور (مفسّر و ادیب و مورّخ نامی اهل تسنّن) با دلیل و برهان گوید: خدای (عبدالملک مروان را) رحمتش نکند و او را نبخشد ولی ابن عربی شیخ اکبر صوفیه برای این دشمن سرسخت خدا و اولیای الهی طلب رحمت می کند.
7) ابن ابی الحدید، ج 4، ص58
«قاله لمروان ابن الحكم بالبصرة، قالوا: أخذ مروان ابن الحكم أسيراً يوم الجمل...» (1)
از سخنان حضرت امیر علیه السلام که در بصره راجع مروان ابن حکم فرمود:
گفته اند چون مروان این حکم در جنگ جمل اسیر شد امام حسن و امام حسین علیهما السلام را نزد امیرالمؤمنین علیه السلام شفیع قرار داد. آن دو بزرگوار درباره او به حضرت عرض کردند: یا امیرالمؤمنین مروان با تو بیعت می کند.
حضرت او را رها کرد و فرمود: آیا بعد از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرد (و پس از آن در جنگ جمل شرکت نمود). مرا به بیعت او حاجت نیست. زیرا دست دادن او برای بیعت مانند دست دادن یهودی است (که به مکر و حیله و پیمان شکنی مشهور است) اگر به دست خود با من بیعت کند هر آینه با دبرش مکر و حیله بکار برد (در پنهانی پیمان شکند و وفای به عهد ننماید و بیعت خود را چون باد انگاشته رها کند، این جمله را برای پستی مروان فرمود و حضرت در سرزنش مروان مجدداً می فرماید) آگاه باشید که او را امارت و حکومتی خواهد بود (بسیار کوتاه) همانند لیسیدن سگ بینی خود را (مدّت حکمرانی مروان چهار ماه و ده روز بود).
آن گاه حضرت از به امارت رسیدن چهار فرزندش خبر می دهد و می فرماید: وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُش الْأَرْبَعَة وَ سَتَلْقَى الأُمَّهُ منْهُ وَ مِنْ وُلْدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ (مقصود از چهار فرزندش که به امارت رسیدند یکی عبدالملک مروان خلیفه سفّاک اموی است که به خلافت رسید) و زود باشد که مردم از مروان و فرزندان او روز سرخ را دریابند [کنایه از این که امّت اسلام از مروان و فرزندانش (از جمله عبدالملک) انواع سختی ها و قتل و غارت خواهند دید.]
خلاصه سخن آن که عبدالملک مروان (26- 86 هجری) از خلفای جبّار و ستمگر بنی امیّه می باشد که مورد لعن معصومین علیهم السلام بوده و تنها در زیارت عاشورا که به گفته خاتم المحدّثین، مرحوم نوری از سنخ احادیث قدسیّه است سه مرتبه با صراحت، آل مروان مورد لعن قرار گرفته اند. (2)
تمام جنایاتی که در صفحات گذشته از حجّاج بیان شد، بخشی از مظالم و جنایات این حاکم ستمگر می باشد و حجّاج یکی از فرمانروایان حکومت عبدالملک مروان بوده است که ابن عربی برای وی از خداوند طلب رحمت می کند!!!
ابن عربی در فتوحات (1)تحت عنوان "مداخل الشيطان في نفوس العالم" شيعيان مخصوصاً امامیه را فریب خورده شیطان معرّفی نموده و ادّعا کرده بود شیاطین بر آن ها نازل می شوند. (2)
وی از جمله دلایل خود بر این مدّعا را، غلوّ شیعه در محبّت اهل البیت علیهم السلام عنوان کرده بود ما در پاسخ به این ادّعای ابن عربی، سه حدیث از منابع عامّه در فضایل اهل البیت علیهم السلام را بیان کردیم و بنا به وعده خود، حدیث چهارم را بیان می کنیم. لازم به تذکّر است که برخی از علمای عامّه در فضایل اهل البیت علیهم السلام نوشته اند مانند ینابیع المودّة قندوزی حنفی، فصول المهمّه ابن صبّاغ مالکی، فرائد السمطين حموینی جوینی و... که از دیدگاه ابن عربی باید اکثر مضامین آن ها غلوّ باشد.
البته مدافعان و پیروان ابن عربی، این قبیل احادیث منقول از منابع عامّه در فضایل حضرت امیرالمومنین علیه السلام را یا باید افراط در محبّت اهل بیت علیهم السلام بدانند یا به ماهیّت و اغراض درونی او پی برده و از حمایت و دفاع از وی دست بردارند. این قبیل احادیث، اگر با دقّت مورد توجّه قرار گیرد به خوبی می تواند جعلی بودن احادیث فضایل به خصوص شیخین را که در زمان عمدتا معاویه و به امر او ساخته شده روشن کند.
این موارد را به صورت موجز و بدون شرح ذکر می کنیم:
1- پیامبر صلی الله علیه و آله عمداً در آغاز ابوبکر و سپس عمر را به فرماندهی جهت جنگ با یهودیان خیبر اعزام فرمود و هر دو با لشگر اسلام اعزام و کاری از پیش نبرده و فرار کردند. عبارت محب طبری در ریاض النضرة (4)در مورد روی گرداندن ابوبکر این است که... رجع و لم يكن فتح و قد جهد و در مورد عمر این چنین است... فانصرف و لم يفتح له آن گاه پیامبر فرمود: لَأُعْطِينَ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدِهِ لَيْسَ بِفَرَّارٍ. و پرچم جنگ به حضرت امیر سپرد. قابل ذکر است جمله لیس بفرّار بازگو کننده عمل دو نفر قبلی است و در نهایت به دست با کفایت حضرت امیرالمومنین علیه السلام دژهای خیبر گشوده شد.
1) الفتوحات المكية، ج 4، ص 280.
2) در شماره قبل (شماره 12) طی هفت قسمت با ذکر اظهارات و دعاوی ابن عربی توضیح داده شد که شيطان و شیاطین بر چه کسی نازل می شوند.
3) در شماره قبل (شماره 12) صفحه 156-168 پیرامون این ادّعای ابن عربی مختصراً سخن گفتیم و اینک حدیثی مشتمل بر ده فضیلت از فضایل حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام از منابع عامّه ذکر می شود که حتّی یک فضیلت آن برای احدی از اصحاب نبوده است.
4) رياض النضرة، ج 3 و 4، ص 151 هر سه عبارت در همان صفحه است. البته کلمات رجع(برگشت) یا فانصرف پس از جنگیدن منصرف شد آن هم در هنگامه جنگ، که معنای آن مشخص است، فرار کردن می باشد.
2- اعزام ابوبکر به مکّه جهت ابلاغ آیات اوّل سوره توبه برای مشرکین (1)و فرستادن حضرت علی علیه السلام به فرمان خداوند متعال به دنبال ابوبکر و گرفتن آیات از او و برگرداندن وی و انجام این کمتر ماموریت توسط حضرت امیر علیه السلام ...ثُمَّ بَعَثَ فُلَانًا بِسُورَةِ التَّوْبَةِ، فَبَعَثَ (2عَلِيًّا خَلْفَهُ فَأَخَذَهَا مِنْهُ، فَقَالَ: لَا يَذْهَبُ بِهَا إِلَّا رَجُلٌ هُوَ مِنِّي وَأَنَا مِنْهُ). (3)
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فلانی را با سوره توبه فرستاد آن گاه حضرت علی علیه السلام را (طبق فرمان خدا) به دنبال او روانه فرمود و آن کلمات را از (ابوبکر) گرفت و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند نباید (برای ابلاغ این آیات) کسی آن ها را ببرد (و ابلاغ کند) مگر مردی که از من است و من از او هستم.
1) تفصیل آن را در مسند احمد، ج 1، ص 3 مطالعه نمایید.
2) راوی جهت حرمت خلیفه نام او را نبرده و گفته فلاناً، زیرا در این جا مقایسه میان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ابوبکر، رجحان و فضیلت حضرت علی علیه السلام بر ابوبکر را با وضوح مشخص می کند، این حدیث را هر چند احمد ابن حنبل در مسند خود ج 1، ص 330 و 331 نقل کرده و فلاناً گفته است ولی او در مسند خود ج 1، ص3 حدیث را با تفصیل بیان و به جای فلاناً نام ابوبکر را ذکر کرده است.
3) عبارت آخر حدیث که از منابع عامّه نقل شد با صراحت دلالت دارد کدام فرد از رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد و چه کسی نمی باشد. ابن عربی در فتوحات مکیة ج 1، ص 359 مدّعی است که خداوند در شب معراج در حال وحشت رسول الله صلی الله علیه و آله با لهجه و صدای ابوبکر آن حضرت را مورد خطاب قرار داد و آن حضرت با صدای ابوبکر انس گرفت و هم چنین ادعا می کند آن حضرت با ابوبکر از یک طینت اند!!! مدائنی مورّخ معروف در کتاب الأحداث خود بعد از بخشنامه های اول و دوم معاویه به تمام عمّال و فرمانداران خود در تمامی مناطق اسلامی از هند تا آفریقا در بخشنامه سوم خود می گوید: حدیث در فضایل عثمان (موضوع بخشنامه دوم معاویه عمدتاً جعل حدیث در فضیلت عثمان و عدم پذیرش شهادت و گواهی شیعیان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در محاکم بود) زیاد نقل گردیده و در تمامی شهرها و نواحی منتشر شده است پس از وصول این بخشنامه در فضایل دو صحابه و دو خلیفه ابوبکر و عمر حدیث نقل گردد و هر حدیث و فضیلتی که درباره ی ابوتراب (حضرت امیر المؤمنين علیه السلام) نقل گردیده مشابه آن را درباره ی اصحاب بیاورید زیرا این کار چشم مرا روشن می کند و برای من محبوب تر است و دلایل ابوتراب و شیعیان او را می شکند و از نقل فضایل عثمان برای آن ها سخت تر و ناراحت کننده تر می باشد ابن عربی از افرادی است که این فرمان معاویه را اجرایی نموده است و اگر در اظهارات خود بجای نام مبارک حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در شب معراج، نام ابوبکر را بیان کرده و یا مدعی است که ابوبکر و حضرت رسول صلی الله علیه و آله از یک طینت هستند پیروی از همین بخشنامه معاویه است. جهت اطلاع بیشتر مراجعه شود به کتاب سیر تطوّر علوم در جهان و جوامع اسلامی - توضیحی درباره ی چند تحریف تاریخی از همین مولّف)
3- واقعه يوم الأنذار
پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به حضرت علی علیه السلام فرمودند: أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.. طبرى مورّخ معروف عامه در تاریخ خود گوید آن حضرت خطاب به حضرت علی علیه السلام فرمودند: أَنْتَ أَخِي وَخَلِيفَتِي وَوَصِيِّي فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ.(1)ولی در تفسیر خود می گوید حضرت علیه السلام فرمود:
يَا عَلِيُّ، أَنْتَ أَخِي و كذا و كذا.... و متأسّفانه اکثرا عامه این واقعه را از تفسیر او نقل کرده اند و مسلم در صحیح خود این فضیلت عظیم حضرت علی علیه السلام را به شدّت تحریف کرده است. (2) 4- و کان اول من أسلم من النّاس بعد خديجه علیها السلام
حضرت علی علیه السلام اول شخصی بوده که اسلام آورده البته در روایات عامّه اظهار شده بعد از حضرت خدیجه علیها السلام ولی این صحیح نیست اصولاً حضرت علی علیه السلام هنگام بعثت و نزول، در غار حراء با آن حضرت بوده است. لذا اوّلین مؤمن به رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام است و حضرت خدیجه علیها السلام اولین بانویی است که اسلام آورد. با وجود این که عامّه اول بانو در این مورد را حضرت خدیجه علیها السلام می دانند و از خدمات بی نظیر او به رسول خدا صلی الله علیه و آله در سخت ترین شرایط صدر اسلام آگاه می باشند معهذا عایشه (مورد توبیخ از جمله در سوره تحریم) را بر آن حضرت ترجیح می دهند موضع گیری عامّه در تجلیل فراوان از عایشه و نقل احادیث فراوان از او از یک سو و فراموشی حضرت خدیجه علیها السلام و فضایل و مناقب فراوان آن حضرت و محبت شدید رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت خدیجه علیها السلام و این که تا آن حضرت حیات داشت همسر دیگری اختیار نفرمود و از سوی دیگر می تواند محقّقین بی غرض را به شرایط دشوار صدر اسلام و ماهیّت احادیث عایشه تا حدودی واقف کند. (3)
1) این واقعه در سال سوم بعثت و در میان حدود چهل نفر از بنی اعمام و اقوام آن حضرت صورت گرفت در حالی که عمر مبارک حضرت علی علیه السلام حدود 13 سال بود. توجّه شود همان روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله برای اوّلین بار رسالت خود را به اقوام و عشیره خود اعلام فرمود تکلیف امام و جانشین بعد از خودشان هم روشن گردید. برادر، خلیفه و نیز وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله معلوم و معرّفی شد.
2) ر.ک به کتاب ابن عربی چه می گوید؟ صفحه 47، شماره 16.
3) خوانندگان محترم را به مطالعه کتاب نقش عایشه در تاریخ اسلام اثر محقّقانه علّامه عسگری توصیه می کنیم.
5- وَ أَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ثَوْبَهُ، فَوَضَعَهُ عَلَى عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ، فَقَالَ: إِنَّمَا يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْت وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (1)
6- اشاره به لیلةالمبیت و این که در شب هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، حضرت علی علیه السلام جان خود را فدای رسول خدا صلی الله علیه و آله نمود. (2)
7- واقعه غزوه تبوک و بیان حضرت رسول صلی الله علیه و آله در مورد " حدیث منزلت"
يَا عَلِيُّ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي. در این حدیث شریف منزلت حضرت علی علیه السلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله همانند حضرت هارون علیه السلام نسبت به حضرت موسی علیه السلام عنوان گردیده است (حدیث منزلت)
8- و قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
أَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي :يا علی تو ولیّ و سرپرست تمام مؤمنان بعد از من هستی". ملاحظه شود که آن حضرت تصریح می فرمایند که حضرت علی علیه السلام ولی و سرپرست تمام مؤمنان بعد از آن حضرت است.
و با صراحت تکلیف امر امامت و پیشوایی امّت را بعد از خود تعیین و روشن می کند.
توضیح آن که هر کس مؤمن است ولیّ و سرپرست او بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام است آن حضرت نفرمود بعد از عثمان، فرمود بعدی (بعد از من).
9- حدیث سدّ الابواب که از جانب خدا به پیامبر صلی الله علیه و آله امر شد و آن حضرت فرمود: «تمام درهایی که به مسجد باز می شدند بسته شد مگر در خانه حضرت على علیه السلام وَسُدُّوا أَبْوَابَ الْمَسْجِدِ إِلَّا بَابَ عَلِيٍّ، فَيَدْخُلُ الْمَسْجِدَ جُنُبًا وَهُوَ طَرِيقُهُ لَيْسَ لَهُ طَرِيقٌ غَيْرُهُ. (هر کدام از این فضایل نیاز به توضیح و تفصیل فراوان دارد که مجال بیان آن ها نیست) این فضیلت نیز مخصوص اهل بیت علیهم السلام می باشد و احدی در آن شریک نیست».
1) احزاب 33- اشاره به آیه تطهیر و این که آیه مختص ذوات مقدّسه اهل البیت علیهم السلام است و همسران آن حضرت و غیر اهل بیت علیهم السلام مشمول آیه نیستند. برخلاف نظر ابن عربی (ر.ک. فتوحات مکیه، ج13، ص147).
2) ب در همین ارتباط آیه وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ (البقره، 207) نازل گردید.
10-مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَإِنَّ عَلِيًّا مَوْلَاهُ.
هر کس من مولا و سرور او هستم همانا علی مولا و سرور اوست.
اشاره به حدیث معروف غدیر (1)و آیات مربوطه است.
این حدیث شریف که در منابع مختلف اهل تسنن نقل گردیده (2)و به بخشی از آن ها اشاره شد مشتمل بر ده فضیلت امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام است که هیچ کدام از صحابه حتّی یک مورد آن را ندارند (3)
الف: تولّد آن حضرت در درون کعبه.
ب: همسری حضرت فاطمه علیها السلام سيّدة نساء العالمين.
ج: پدر دو امام معصوم، امام حسن و امام حسن و سایر ائمّه معصومین علیهم السلام.
د: برادر، وزیر، حبیب، وصیّ و خلیفه بلافصل رسول خدا صلی الله علیه و آله در دنیا و آخرت.
ه: در کنار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله به ملکوت اعلی پیوست.
الرياض النّضرة، ج 3 و 4، ص141، در این کتاب معروف عامه از عایشه نقل شده که آن حضرت در لحظات آخر حیات مبارک خود فرمود: «أدعو لی حبیبی»، حبیب مرا بخوانید؛ اوّل ابوبکر وسپس عمر را طلب می کنند ولی حضرت توجّهی نفرموده و بار دیگر می فرمایند: أدعو لی حبیبی تا سرانجام حضرت علی علیه السلام را می خوانند.... فلما رآه أدخله معه في الثوب الذى كان عليه فلم يزل يحتضنه حتى قبض و يده عليه. (4)ز: تنها فردی که به این آیه عمل فرمود: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً.... (المجادله، 12)
ح: پا بر دوش پیامبر صلی الله علیه و آله نهادن (به امر آن حضرت) جهت بیرون ریختن بتها از درون کعبه بعد از فتح مکّه.
ط: دلاوری های منحصر به فرد آن حضرت در جنگ بدر تا آن جا که از هفتاد نفر از کشته شدگان سران کفر 35- 37 نفر آن ها توسط آن حضرت کشته شدند.
ی: شجاعت های بی نظیر آن حضرت در اُحد که یازده پرچم دار قریش، یکی بعد از دیگری را به قتل رسانید و در دفاع از اسلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله حدود شصت زخم برداشت و شمشیر آن حضرت شکست و پیامبر صلی الله علیه و آله ذو الفقار را به ایشان عطاء فرمودند و چندین بار این صدای ملکوتی میان زمین و آسمان شنیده شد که لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ، لَا سَيْفَ إِلَّا ذُوالْفَقَارِ.
ک: در غزوه خندق سردار معروف کفر، عمروبن عبدود را به قتل رسانید که پیامبر فرمودند: ضَرْبَةُ عَلِيٍّ فِي یَومِ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَيْنِ.- یک ضربت حضرت علی علیه السلام در غزوه خندق از عبادت جنّ و انس تا قیامت بالاتر است.
ل: نبرد و پیروزی آن حضرت در خیبر و قتل مرحب سردار معروف یهود و....
در کتب اهل تسنن، فضایل آن حضرت فراوان نقل یاد است، تنها محبّ طبری از علما بزرگ اهل تسنن در کتاب خود "الرياض النّضرة" بیش از هفتاد مورد از فضایل و مناقب اختصاصی آن حضرت علیه السلام را نقل کرده است.
سزاوار بود این حدیث شریف با توضیحات لازم به طور مشروح بیان می گردید تا حقایق زیادی معلوم می شد ولی بنا بر اختصار بود:توضیح اگر همین ده فضیلت با دقت مورد توجه قرار گیرد ثابت می شود که ابن عربی یا آگاهی1) مائده، 67. برای آگاهی کامل از واقعه غدیر از منابع عامّه رجوع شود به مجموعه «الغدیر» علّامه امینی.
2) مسند احمد ابن حنبل، ج 1، ص 330 و 331؛ الرياض النّضرة، ج 3 و 4، ص 174 و 175؛ خصائص الامام امیر المومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام، ص 69 - 74، حدیث 23 و ... .
3) البته فضايل منحصر به فرد آن حضرت فراوان است که فعلاً مجال بیان آن ها نیست مانند:
4) و: افتخار غسل و کفن و دفن پیامبر صلی الله علیه و آله بنا به وصیّت آن حضرت با ایشان بود.
به فضائل و مناقب اهل بیت علیهم السلام نداشته که در این صورت با آن همه دعاوی و فضل و کشف شهود چه باید کرد؟ یا غرض ورزی و تعصّب ناروای او کاملاً ثابت می شود.
خطای بزرگ دیگر ابن عربی این است که وی گمان کرده بود جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله از سنخ مناصب دنیوی بوده است! آری، دیگران چنین تصوّر نادرستی داشته اند که برای وصول به آن دست به ظلم و ستم هایی زدند که در تاریخ (بخشی از آن ها) ثبت است و بشریت را به طور اعم و مسلمین را به طور اخصّ به چنین روزگار سیاهی سوق دادند.
این اظهار ابن عربی ما را به یاد گفتار ابوسفیان می اندازد که روزی در سنّ کهولت که نور دیدگان خود را (همانند قلب همیشه کورش) از دست داده بود بر عثمان وارد شد پس از آن که کمی آرام گرفت به عثمان گفت: این جا بیگانه ای وجود ندارد که گفتار ما را به دیگران برساند؟ عثمان گفت: خیر.
ابوسفیان گفت: این مسئله خلافت امری است متعلّق به دنیا و این حکومت از نوع حکومت های دوران جاهلیت است بنابراین تو والیان و کارگزاران سرزمین های وسیع اسلام را از بنی امیّه طایفه خودمان قرار ده. (1)
گویند روزی ابوسفیان عبورش بر قبر مطهّر حضرت حمزه علیه السلام افتاد. با پای پلیدش بر قبر آن شهید والا مقام می کوفت و می گفت: ای ابو عمّاره، مسأله ای که ما دیروز بر سر آن شمشیر کشیده بودیم امروز به دست کودکان ما رسیده و با آن سرگرم بازی هستند. (2)
يزيد بن معاوية بن ابوسفیان هم در مجلس بزم شراب خود هنگامی که سر مبارک و نورانی حضرت سيّد الشهداء علیه السلام در مقابل او بود با چوب خیزران بر لب های مبارک آن حضرت می زد شبیه این کلمات را در اشعار خود می گفت.
يا غراب البين ما شئت فقل *** أَنَّما تَندُبُ أَمراً قَد فَعَلَ
لَيتَ أشيا خي بِبَدِرٍ شَهدُوا *** وَقَعةَ الخَرْرَج مَع وَقعَ الأَسَلِ
لاهَلُو وَاسْتَهَلُوا فَرَحَا *** ثُمَّ قالُوا يَا يَزِيدُ لَاتَشَلَ
قَد قَتَلنا القَومَ من ساداتِهم *** وَعدَ لناهُ ببَدر فَاعتَدَلَ
لَستُ مِن خَندَقٍ إِن لَم انتقم *** مِن بَني أحمدَ ما كانَ فَعَلَ
لَعِبَت هَاشِمُ بِالمُلَكِ فَلا *** خَبَرٌ جاءَ و لا وَحَىٌ نَزَلَ
ای کاش ابن عربی می دانست که منصب امامت بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله دقیقاً در راستای نبوّت بعد از آن حضرت است و همانند منصب نبوّت بر خلاف نظر ابوسفیان منصب دنیوی نبوده است بلکه دشوارترین و خطیرترین و حسّاس ترین مناصب الهی است.
در هر صورت از دیدگاه مکتب شیعه جانشینان به حقّ رسول خدا صلی الله علیه و آله ائمّه معصومین علیهم السلام بوده اند و این انوار طیّبه علیهم السلام که از جانب خداوند عزّوجلّ تعیین و آن ذوات مقدّسه هر کدام توسّط رسول خدا صلی الله علیه و آله معرّفی گردیده و تکلیف آن ها ادامه راه آن حضرت بوده است، نمونه روشن آن سیره ی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در دوران حکومت آن حضرت بود که با انبوه مشکلات به جا مانده از حکومت خلفاء قبل و انحراف امّت اسلام، شب و روز در راه احیاء مکتب اسلام و دفاع از حق تلاش و نهایت کوشش را به عمل آورده و در نهایت در همین راه به شهادت رسیدند. سایر معصومین علیهم السلام از فرزندان آن حضرت، دقیقا همین راه را پیمودند و به دست حاکمان و سلاطین ظالم و فاسق به شهادت رسیدند که حضرت رضا علیه السلام فرمودند: مَا مِنَّا إِلَّا الْمَقْتُولُ أَوْ السَّمُومُ.
باید دانست که سرسخت ترین دشمنان اهل بیت علیهم السلام عصمت و طهارت علیهم السلام، همان کسانی بودند که ابن عربی اطاعت آن ها را واجب دانسته و فرمان آن ها را فرمان خدای عزّوجلّ تلقّی نموده است. (1)
1- ص 156، پاورقی سطر 4، بعد از ج 5، ص 399 " ذیل کلمه شطن" حذف شده است.
2- توضیح ص 162، مورد هفتم، سطر 4 بعد از جمله «او را از علّت اجتماع انبیا و رسولان خبر داد» بعوض... چنین نوشته شود در متن فصوص الحكم (فص هودية، ص 158) متن سخن ابن عربی بدون توضیحات شارحین چنین است «و اعلم أنّه لمّا اطلعنى الحق و أشهدنى أعيان رسله عليه الصلوة و السلام و انبيائه كلّهم البشرييّن من آدم إلى محمّد صلى الله عليه وسلّم و عليهم أجمعين في مشهد أقمت فيه بقرطبه سنة ستّ و ثمانين و خمسمأة ما كلّمنى أحد من تلك الطائفة الّا تلك الطائفة الا هود علیه السلام فإنّه أخبرنى بسبب جمعيّتهم...».
3- پاورقی ص 162 - 5 سطر به آخر، خاتم الانبیا اصلاح شود به خاتم الاولیا.
3 سطر به آخر خاتم رسولان اصلاح شود به خاتم رسولان و انبیا.
4- ص 167، شماره 13، مسافرة الأخيار اصلاح شود به مسامرة الأخيار.
1) اغلاط مقاله شماره گذشته (شماره (12) مطابق زیر اصلاح می شود:
1- الانسان، 24.
2- الفتوحات المكّيّة، ج 7، ص 458 و 459.
3- آل عمران، 61 (آیه مباهله).
4- هود، 81.
5- يس، 12.
6- انفطار، 4و5.
7- المائده، 78 و 79.
8- تاریخ طبری، ج 4، ص 34؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 280.
9- الفتوحات المكيّة، ج 3، ص 475. (فتوحات 4 جلدی دار صادر بیروت.)
10- الفتوحات المكّيّة، ج 6، ص 421 (رجوع شود به مقاله قبل).
11- محيى الدین بن عربی، ص 76 و 77 و 82 و 83
12- الفتوحات المكيّة، ج 10، ص 329 و 330.
13- تاریخ ابن کثیر، ج 8، ص329.
14- تاریخ طبری، ج 7، ص 202 ضمن وقایع سال 73 هجری.
15 - تاریخ خمیس، ج 2، ص 305.
16- فتوح ابن اعثم، ج 6، ص 275 و 276.
17- تاریخ طبری، ج 8، ص 202- 205.
18- تاريخ الاسلام ذهبی، ج 3، ص 115.
19- تاریخ طبری، ج 7، ص 206، ضمن حوادث سال 74 هجری، جهت اطلاع بیشتر در این مورد به معالم المدرسين علّامه عسگری مراجعه نمایید.
20- تاریخ ابن کثیر، ج 6، ص 234.
21- همان، ج 8، ص22.
22- فتوح ابن أعثم، ج 5، ص 301، نقل از دو مکتب در اسلام، ج 3، ص 311 و 312 و 318 (علّامه عسگری).
23- الفتوحات المكيّة، ج 6، ص421.
24- تاريخ الخلفاء، 214 و 217.
25- همان مصدر.
26- تاریخ بغداد، ج 10، ص390.
27- تاريخ الخلفاء، ص 219.
28- ابن ابی الحدید، ج 4، ص58
29- نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 170 و 171، شماره 72 و من كلام له علیه السلام.
30- مائده، 67. برای آگاهی کامل از واقعه غدیر از منابع عامّه رجوع شود به مجموعه «الغدیر» علّامه امینی.
31- مسند احمد ابن حنبل، ج 1، ص 330 و 331؛ الرياض النّضرة، ج 3 و 4، ص 174 و 175؛ خصائص الامام امیر المومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام، ص 69 - 74، حدیث 23 و ... .
32- الرياض النّضرة، ج 3 و 4، ص141، در این کتاب معروف عامه از عایشه نقل شده که آن حضرت در لحظات آخر حیات مبارک خود فرمود: «أدعو لی حبیبی»، حبیب مرا بخوانید؛ اوّل ابوبکر وسپس عمر را طلب می کنند ولی حضرت توجّهی نفرموده و بار دیگر می فرمایند: أدعو لی حبیبی تا سرانجام حضرت علی علیه السلام را می خوانند.... فلما رآه أدخله معه في الثوب الذى كان عليه فلم يزل يحتضنه حتى قبض و يده عليه.
33- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 51، چاپ مصر.
بعلاوه قرآن کریم؛
نهج البلاغه فیض الاسلام.
محب طبری، الرياض النضرة، دار الكتب العلمية، بيروت، الطبعة الاولى، 1405ه. 1984م.
جهانگیری، محسن، محیی الدین بن عربی، انتشارات دانشگاه، تهران، مهر 1367ش.
ابن عربی، محی الدّین، فتوحات المكّية، تحقيق وتقديم د. عثمان یحیی، تصدیر و مراجعه د. ابراهیم مرکور، مكتبةالعربية بمصر، 13جلدی، 1405ق و 1985م.
احمد بن شعیب النسائی، خصائص الامام امیرالمومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام به همّت شیخ محمد باقر المحمودی، الطبعة الاولى، 1403ه. 1983م.
احمد بن حنبل، مسند احمد بن حنبل، دارالفکر بیروت.
اشاره
شعر با زیبایی و دلنشینی فریبنده اش همواره جایگاه ویژه ای در میان بشر داشته است و همواره شاعران در عرصه های مختلف اجتماعی تأثیر گذار بوده و خواهند.بود و یاد شاعرانی که در مسیر حق و حقیقت و به جهت تبیین واقعیت کوشیدند همیشه زنده است و از خاطره ها نمی رود.
محتشم ها، کمیت ها، دعبل ها، چون آبی روان با نهر تاریخ در جریانند و باعث طراوت گلستان مجالس اند. در این شماره اشعاری درباره ی بی بی دو عالم حضرت زهرا سلام الله عليها انتخاب شده است که امید است مورد توجّه حضرت ولیعصر علیه السلام قرار گیرد از شاعر و مداح مخلص اهل بیت علیهم السلام، جناب آقای یاسر حوتی که در انتخاب اشعار سعی فراوان نمودند صمیمانه تشکر و قدردانی می شود.
زلال یعنی تو
سرچشمه فقاهت
روز مادر
زهرا علیها السلام خورشید سرای من
نوشت فاطمه علیها السلام
نگرانم چه کنم؟
زهرا علیها السلام امان ندارد
چون شب قدر
اذان بگو بلال
مرهم دل امیرمؤمنان علیه السلام
شعله ای به در بهشت
بیت الحرام
شستن زهرا علیها السلام به من رسید
نفرین به مسمار
سوختن عود
گل تاب فشار در و دیوار ندارد
داغ مهتاب
کتیبه ماتم
مهر و وفا آفرید
عظمت زهرا علیها السلام
اسوه حسنه
با زهرا علیها السلام
اذان شکسته
نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو
عروج کردن سمت کمال یعنی تو
نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتر از جریان خیال یعنی تو
محبت تو همان آیینه است و مهرت آب
نو آب و آیینه پس زلال یعنی تو
ز برگ های تو بوی رسول می آید
گل محمدی بی مثال یعنی تو
مسیر رد شدنت را کسی نگاه نکرد
جمال زیر نقاب جلال یعنی تو
تو نور و نورٌ على نور و خالق النوری
تو از تصور خاکی نشین ما دوری
تو آن دعای رسولی که مستجاب شدی
برای خانه ی خورشید آفتاب شدی
یگانه دختر احمد شدن مراد نبود
برای ام ابیهایی انتخاب شدی
تو مرتضی نشده این همه صدا کردی
تو مصطفی نشده صاحب کتاب شدی
علی به پای تو شد ذره ذره آب و سپس
تو هم به پای علی ذره ذره آب شدی
تو عادلانه ترین فیضی و دو تا نه سال
نصیب روح نبی و ابو تراب شدی
تو آفتاب رسولی و آسمان علی
تو روح سینه ی پیغمبری و جان علی
شب سیاه بگیرد تمام دنیا را
اگر ز خلق بگیرند نام زهرا را
هزار سال به جز آستانه ی کرمت
نبرده ایم در خانه ای تمنا را
ز روی عاطفه خوابت نمی برد شب ها
اگر روا نکنی حاجت گداها را
قرار نیست به نان مدینه لب بزنی
ز سفره ات نگرفتند رزق بالا را
برای آن که مقام تو را نشان بدهند
نموده اند فراهم بساط فردا را
دل رسول خدا را اسیر درد مکن
مگیر از سخن خویش لفظ «بابا» را
بگو پدر که نبی را حیات می بخشی
ز درد و غصه دلش را نجات می بخشی
زمین بدون نگاهت تب بهار نداشت
شبیه کوه بلندی که آبشار نداشت
بعید نیست ببخشی همه قیامت را
نمی شود ز تو این گونه انتظار نداشت
دعای پشت سر تو مراد مولا بود
و گرنه هیچ نیازی به ذوالفقار نداشت
بهشت منزل توست این همه طلب دارد
وگرنه هیچ کسی با بهشت کار نداشت
دوازده نخ وصله به چادرت دیدند
به ساده زیستیت عمر روزگار نداشت
همه جهیزیه ات بود چند ظرف گلین
تجملات برای تو اعتبار نداشت
شب عروسی خود یاد قبر افتادی
شکوه رخت نوات را به سائلی دادی
بهشت هستی و عطر معطری داری
همیشه آب و هوای مطهری داری
به نیمی از نفست انبیا بزرگ شدند
تو از قدیم دم ذره پروری داری
صحیفه ی تو تماما تنزل وحی است
از این لحاظ تو قرآن دیگری داری
یتیم مکه بدهکار مهربانی توست
تو گردن پدرت حق مادری داری
یگانه علت غایی خلقتی زین رو
تو با تمامی خلقت برابری داری
ظهور ظاهرت انسان و باطنت خوراست
ولایتی که تو داری ولایت کبراست
نبینم از نفست آه آه می ریزی
شبیه برگ گلی گاه گاه می ریزی
تو دست و سینه و پهلو می آوری داری
به پای شیر خدایت سپاه می ریزی
میان این همه درگیری ای شکسته غرور
به دست بسته ی مولا نگاه می ریزی
چقدر فکر حسینی به فکر گودالی
چقدر اشک بر این بی پناه می ریزی
صدای کشته ی گودال را بلند مکن
به گیسویی که کف قتلگاه می ریزی
علی اکبر لطیفیان
هر کس هر آن چه دیده اگر هر کجا تویی
یعنی که ابتدا تویی و انتها تویی
بر تو خدا تجلی هر روزه می کند
آیینه ی تمام نمای خدا تویی
نام شما تولد توحید روشنی است
ای مادر پدر... غرض از روشنا تویی
چیزی ندیده ام که تو در آن نبوده ای
تا چشم کار می کند ای آشنا تویی
نسل ولایت از تو نشسته چنین به بار
سرچشمه فقاهت آل عبا تویی
غیر از علی نبود کسی هم تراز تو
غیر از علی ندید کسی تا کجا تویی
تو با علی، و با تو علی، نور واحدید
نقش علی است در دل آیینه یا تویی
شوق شریف رابطه های زلال وحی
روح الامین روشن غار حرا تویی
ایمان خلاصه در تو و مهر تو می شود
مکه تویی مدینه تویی کربلا تویی
پیچیده در سراسر هستی ندای تو
تنها صدا بماند اگر، آن صدا تویی
گفتم تو ای بزرگ، خطای مرا ببخش
لطفت نمی گذاشت بگویم شما، تویی
باری کجاست بقعه ی سبز ضریح تو
بر ما بتاب روشنی چشم ما تویی
مرتضی امیری اسفندقه
ای نخست همیشگی یکتا...!
آفتاب قدیمی دنیا
سیب سرخ بهشت پیغمبر...!
یک سبد یاس بر جمال شما
ابتدایت همیشه نا معلوم
انتهایت تو نیز نا پیدا
راستی گر نباشی ای بانو
چه غریب است حرف های خدا
خانه ات پایتخت این عالم
حجت من حديث سبز کسا
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
چشم هایت ستاره می بارند
مثل خورشید روشنی دارند
نور ماه و ستاره و خورشید
چقدر پیش چشم تو تارند
جلوه کردی و از مکان خودت
آمدی و فرشته ها دارند...
... از بلندای عرش تا مکه
سر راه تو یاس می کارند
آمدی و تمام هر چه که هست
به مقام تو سجده می آرند
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
ای خداوندى تجسم ما...!
کعبه بی نشان مردم ما
صبح روز نخست ریخته اند
جای انگور، سیب درخم ما
سوره ی مکی رسول خدا....!
نذر چشمانتان تبسم ما
بامتان پشت بام جبراییل
خانه ات آسمان هفتم ما
گردش مهربان این دستاس
آرد داری برای گندم ما
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
تو فرادا، تو فرد، تو توحید
تو مساوی سیزده خورشید
تو همان سیب روشنی که ازل
از درخت خدا پیمبر چید
تو رسولی ولی به طرز دگر
مرتضایی، ولی به شکل جدید
معجر روشن تو هجده سال
به خودش رنگ آفتاب ندید
شب ندارد مدینه ام با تو
السلام علیک یا خورشید
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
سر تو روی بالش پر بود
جلوهات جلوه ای معطر بود
نان تو از بهشت می آمد
آب نوشیدنیت کوثر بود
مثل یک گنبد طلایی شهر
پشت بامت پر از کبوتر بود
آمدی و ملائک بالا
عرض تبرّیکشان به حیدر بود
روز میلاد تو برای رسول
به خداوند "روز مادر" بود
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
ای خدای جمالی دنیا...!
جلوه ی بی مثالی دنیا...!
نام تو بی وضو نمی آید
بر زبان اهالی دنیا
ای پری، ای فرشته ی بالا...!
تو کجا و حوالی دنیا؟
تو کنار خدای خویش، خوشی
کوری جای خالی دنیا
ما همیشه پی جواب توایم
ای غروب سؤالی دنیا
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
بی تو این سفره ها کریم نداشت
بی تو این بادها نسیم نداشت
تو اگر جلوه ای نمی کردی
طور موسای ما کلیم نداشت
با وجود وجود تو دیگر
حضرت آمنه یتیم نداشت
بی تو ذکر رئوف "بسم اله "
داشت رحمن ولی رحیم نداشت
حُرمت قبله هم ترک می خورد
خانه ی تو اگر حریم نداشت
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
آینه، صفحه کتاب تو بود
آسمان، شیشه گلاب تو بود
اولین عکس در حجاب خدا...!
دور تا دور عرش، قاب تو بود.
صبح ها، ظهرها نگاه علی
چشم در راه آفتاب تو بود
روزها نیمه ی جنوب زمین
سنگ زیرین آسیاب تو بود
چادر خاکی زمین خورده...!
مرتضی هم ابوتراب تو بود
فاطمه، ای فرشته خیرات...!
بر تو و خاندان تو صلوات
علی اکبر لطیفیان
زهرا علیه السلام خورشید سرای من
زهر است، یادگاری نور خدای من *** خورشید صبح و ظهر و غروب سرای من
پرواز می کنیم از این خانه تا خدا *** من با دعای فاطمه او با دعای من
ما نور واحدیم، نه فرقی نمی کند *** من جای او بتابم، یا او به جای من
مست تجلیّات خداوندی همیم *** من با خدای اویم و او با خدای من
یک طور حرف می زند انگار بوده است *** در ابتدای خلقت و در ابتدای من
دنیا! تمام آن چه که داری برای تو *** یک تار موی خاکی زهرا برای من
کاری که کرد فاطمه، کار امام بود *** زهراست پس، علی من و مرتضای من
من یک سپر برای جهازش فروختم *** چیزی نبود تا که بمیرد به پای من
هر شب دلم به گفتن یک فاطمه خوش است *** از من مگیر دلخوشی ام را خدای من
علی اکبر لطیفیان
نوشت فاطمه علیها السلام
شنیده می شود از آسمان صدایی که
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که
نبود هیچ کسی جز خدا خدایی که
نوشت نام تو را نام آشنایی که
پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد
پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت
چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف این چنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست
خدا فراتر از این واژه ها کشیده تو را
گمان کنم که تو را اصلا آفریده تو را
که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن، کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آن گاه اعتراف کند
که این شکوه، جهان را پر از عفاف کند
کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد
در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است
به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی
از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم
به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر، دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این بار هم اجازه بده
به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بیقرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم
فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست»
سید حمیدرضا برقعی
بیمارت ای علی جان جز نیمه جان ندارد
میلی به زنده ماندن در این جهان ندارد
غم چون نسیم پاییز برگ و بر مرا ریخت
این لاله بهاران غیر از خزان ندارد
بگذار تا بمیرد، زین باغ پر بگیرد
مرغی که حق ماندن در آشیان ندارد
خواهم که اشک غربت از چهره ات بگیرم
شرمنده ام که دیگر دستم توان ندارد
بگذار کس نداند در پشت در چه بگذشت
من لب نمی گشایم محسن زبان ندارد
هر کس سراغم آمد با او بگو که زهرا
قدرش عیان نگردید قبرش نشان ندارد
شهری که در امانند حتی یهود در آن
در بین خانه خود زهرا امان ندارد
ای ناله ها بر آیید ای لاله ها بریزید
گلزار وحی دیگر سر روان ندارد
روز جزا مسلم گیریم دست (میثم)
زیرا پناه غیر از ما خاندان ندارد
حاج غلامرضا سازگار (میثم)
چه کنم! آتشی افتاده به جانم چه کنم؟
آتش از آب دو دیده ننشانم چه کنم؟
تو در این شهر فقط چشم به راهم بودی
ای همیشه نگرانم... نگرانم چه کنم؟
گوشه ی خانه من و چار جگر گوشه ی تو
غم ز شش سمت گرفته به میانم چه کنم؟
در ره مسجد و خانه به زمین می خوردم
از همان موقع شده ورد زبانم چه کنم؟
من که هر کس گرهی داشت کمک از من خواست
گرهی خورده به کارم که ندانم چه کنم؟
حاج علی انسانی
روشن تر از شکوه تو هفت آسمان نداشت
دریای پر تموّج روحت کران نداشت
مهریه ی زلال تو بانو اگر نبود
این باغ های معرفت آب روان نداشت
دیدند یازده چمن از دامنت شکفت
یعنی که باغ نسل محمد خزان نداشت
گرد به باد رفته ی صحرای غفلت است
هرکس به دیده، خاکی از این آستان نداشت
آن جا که قدر تو چو شب قدر شد نهان
دیگر شگفت نیست که قبرت نشان نداشت
جواد محمّد زمانی
دلم گرفته در این وسعت ملال، بلال
اذان بگوی خدا را، اذان بلال! بلال
سکوت تلخ تو، با درد همنشینم کرد
اذان بگوی و ببر از دلم ملال، بلال
من و تو شعله وریم از شرار فتنه، بیا
برای این همه غربت چو من بنال، بلال
هنوز یاد تو، در خاطر زمان جاری است
از این گذشته ی روشن به خود ببال، بلال
دوباره بانگ اذان در مدینه می پیچد؟
سکوت نیست جواب چنین سؤال، بلال
اذان اگر تو نگویی نماز می میرد
بخوان سرود رهایی بخوان بلال! بلال
اذان بگو به بلندای قامت توحید
که دشمنت ندهد بعد از این مجال، بلال
بخوان که عمر گل باغ عشق، کوتاه است
چو آفتاب که دارد سر زوال، بلال
برای مرغ مهاجر، ز کوچ باید گفت
بخوان سرود غمانگیز ارتحال، بلال
سرود سبز تو، با خشم سرخ من مانَد
به یادگار برای علی و آل، بلال
محمّد علی مجاهدی (پروانه)
نیمه شب، تابوت را برداشتند *** بار غم بر شانه ها بگذاشتند
هفت تن، دنبال یک پیکر روان *** وز پی آن هفت تن، هفت آسمان
این طرف، خیل رسل دنبال او *** آن طرف، احمد به استقبال او
ظاهرا تشییع یک پیکر ولی *** باطناً تشييع زهرا و على
امشب ای مه، مهر ورز و خوش بتاب *** تاببیند پیش پایش آفتاب
ابرها گریند بر حال علی *** می رود در خاک، آمال علی
چشم نور از دست داده، پا رمق *** اشک بر مهتاب رویش، چون شفق
آه سرد و بغض پنهان در گلو *** بود با آن عدّه، گرم گفت و گو
آه آه؛ ای همرهان، آهسته تر *** می برید اسرار را، سر بسته تر
این تن آزرده، باشد جان من *** جان فدایش، او شده قربان من
همرهان، این لیلة القدر من است *** من هلال از داغ و، این بدر من است
اشک من زین گل، شده گلفام تر *** هستی ام را می برید، آرام تر
وسعت اشکم، به چشم ابر نیست *** چاره ای غیر از نماز صبر نیست
زین گل من، باغ رضوان نفحه داشت *** مصحف من بود و هجده صفحه داشت
مرهمی خرج دل چاکم کنید *** همرهان، همراه او خاکم کنید
حاج علی انسانی
در بین کوچه های مدینه شهید شد *** آن مادری که یک شب مویش سپید شد
در هم، زبان به شکوه گشود و در آن غروب *** آتش برای فتح حریمش کلید شد
در التهاب جزر و مد تازیانه ها *** باران لطف اهل مدینه شدید شد
با آتشی که شعله کشید از در بهشت *** آماده ی تسلی پهلو، حدید شد
دستش شکست و دامن حق را رها نکرد *** بانوی خسته، بانی رازی رشید شد
سیلی دست سنگی دیوار و دست باد *** یعنی دو گوشواره ی او ناپدید شد
انداخت سایه دست کبودی به روی ماه *** وقتی که آفتاب خدا بی مرید شد
این گونه بود عاقبت غربت امام *** یک جامعه تباه دو فکر پلید شد
مشرک شدند بعد نبی مردمان شهر *** تنها ببين مظاهر بت ها جدید شد
ریشه دواند در دل دین انحراف ها *** دستان کینه نیز بر علت مزید شد
تا منبر رسول خدا نیم قرن بعد *** جای شراب خواری ده ها یزید شد
آری حسین فاطمه در قتلگاه نه! *** در بین کوچه های مدینه شهید شد
یوسف رحیمی
از خانه چارچوب درت را شکسته اند
باب الحوائج پدرت را شکسته اند
عمداً مقابل پسر ارشدت زدند
یعنی غرور گل پسرت را شکسته اند
بازو و سینه کتف و سرت درد می کند
هرجا که بوسه زد پدرت را شکسته اند
ای مرغ عشق خانه حیدر کمی بپر
باور نمی کنم که پرت را شکسته اند
از طرز راه رفتن و قد هلالی ات
احساس می کنم کمرت را شکسته اند
ابری ضخیم سر زد و ماهت خسوف شد
بی شک فروغ چشم ترت را شکسته اند
دندانه های شانه پر از خون تازه شد
اصلاً بعید نیست سرت را شکسته اند
با بستری کبود و پراز لاله های سرخ
آیینه های دور و برت را شکسته اند
زان آتشی که بر شجر طیبه زدند
ثلثی زشاخ و برگ و برت را شکسته اند
یاسر حوتی
با رفتنش تمامی غم ها به من رسید
درد دو ماه فاطمه یک جا به من رسید
اول قرار بود که با هم سفر کنیم
رفتن به او رسید و تمنا به من رسید
بی او شکست خورده ی تاریخ می شدم
با فاطمه، ولایت عظمی به من رسید
آخر نشد طبیب برایش بیاورم
حسرت ز درد امّ ابیها به من رسید
یادم نمی رود که چگونه تلاش کرد
تا زیر تازیانه ی اعدا به من رسید
در طول زندگانی از خود گذشته اش
یا به خدا و یا به نبی یا به من رسید
هر چند آستین به دهان ناله می زدند
اما صدای زینب کبری به من رسید
تقسیم کار خانه به نفع علی نبود
وای از دلم که شستن زهرا به من رسید
از بس غریب بودم و بی کس به وقت دفن
تسلیت از خدای تعالی به من رسید
اهل مدینه راحت و آرام خفته اند
بیداری همیشه ی شب ها به من رسید
نه این که دست خویش کشیدم به زخم او
زخمش ز بس که بود هویدا به من رسید
جواد حیدری
آری صدای آه گاهی گوشه دار است
آثار قلبی سوخته از روزگار است
باید میان شعله ها سینه سپر کرد
در این دیاری که چنین قحطی یار است
خاک دو عالم بر سر اهل مدینه
زهرا به امداد علی مرکب سوار است
هر کس که می خواهد بداند فاطمه کیست؟
خون در و دیوار نقش اقتدار است
باید به خون غلطید در حفظ ولایت
ورنه ولایت محوری تنها شعار است
داغ دو دست بسته سنگین تر از سیلی ست
باور کنید این مرد صاحب ذوالفقار است
نفرین به آن مسمار و هرکس که لگد زد
بنگر چگونه مادر ما بی قرار است
سادات خون گریند تا روز قیامت
زین گفته ام سری نهفته آشکار است
تا فضّه آمد دید بار شیشه افتاد
فریاد زد نامرد بی بی باردار است
تاریخ هم مانده چه پاسخ گوید این حرف
آخر چرا زهرای اطهر بی مزار است
قاسم نعمتی
لاله وار از مَحَنَت داغ جگر فهمیدم
تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم
خبر سوختن عود تماشایی نیست
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
علت خم شدنت کوتهی جارو نیست
تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم
وقت برداشتن شانه کمی شک کردم
ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم
زحمت این قدر مکش تا که بگویی چه شده است
از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم
با صدایی که در این خانه رسید از کوچه
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
حسین رستمی
یاری ز که جویم دل من یار ندارد
یک محرم و یک راز نگه دار ندارد
جز چاه، کسی حرف دلم را نشنیده است
این یوسف سرگشته خریدار ندارد
گر پرتوی از سوز دلم بر چمن افتد
با داغ دل لاله کسی کار ندارد
از ناله ی پنهان علی در دل شب ها
پیداست که دل دارد و دلدار ندارد
با فضّه بگویید بیاید که در این باغ
نیلوفر بیمار پرستار ندارد
بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید
گل تاب فشار در و دیوار ندارد
محمّد جواد غفورزاده (شفق)
وقتی آن روز شرر بر سر دنیا افتاد *** داغ مهتاب به روی دل دریا افتاد
خانه ای که حرم امن خدایی ها بود *** گذر لشگر ابلیس بر آن جا افتاد
پشت در شعله ی بی واهمه جولان می داد *** دست فتنه به در خانه طاها افتاد
منتظر بود میاندار سقیفه آن جا *** تا که خوب آتش و هیزم شررش جا افتاد
آن چنان زد که در سوخته را از جا کند *** یاس پرپر شد و غنچه زتقلا افتاد.
لشگری رد شد و انسیه حورا می سوخت *** لاله ای سرخ روی سینه زهرا افتاد
آه دستان خدا بسته شد اما زهرا *** با همان بال و پر سوخته اش تا افتاد...
گفت فضّه کمکم کن که علی را بردند *** خواست تا مانع آن ها شود اما افتاد
با غلافی که نشان بر روی بازوش گذاشت *** پیش چشمان پر از غیرت مولا افتاد
محمّد بیابانی
وقتی خدا کتیبه ماتم درست کرد
از فاطمیه رزق محرم درست کرد
با اشک در عزای تو تسنیم و سلسبیل
با گریه بر حسین تو زمزم درست کرد
با ریشه های چادر پر وصله ی شما
از خود به خلق رشته محکم درست کرد
شاید بنا نبود فلک این چنین شود
گویا به احترام شما خم درست کرد
از گرد پشت پای توکل وجود را
حور و پری، فرشته و آدم درست کرد
تنها نه کرسی و قلم و عرش و فرش را
ارواح انبیا معظم درست کرد
شرح همان روایت لولاک واضح است
این که تو را نگینی خاتم درست کرد
یک گوشه از حیای تو را جبرییل برد
چندی گذشت حضرت مریم درست کرد
در انتهای خلقت تو گفت فاطمه.....
مثلث نساخته و نخواهم درست کرد
ياسر حوتى
شب را خدا ز شرم نگاه تو آفرید
خورشید را از شعله ی آه تو آفرید
شمسی تر از نگاه تو منظومه ای نبود
صد کهکشان زابر نگاه تو آفرید
آه ای شهیده ای که شهادت سپاه توست
جان را خدا شهید سپاه تو آفرید
هر جا که نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفرید
ای پشتوانه ی دو جهان! عشق را خدا
با جلوه و جلالت و جاه تو آفرید
تقوای محض، عصمت خالص گل خدا
آخر چگونه شعر کنم قصه ی تو را؟
تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید
تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید
هاجر هر آن چه هر وله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید
احمد اگر به عرش خدا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق، با شما رسید
داغ پدر، سکوت علی، غربت حسن
شعری شد و به حنجره ی کربلا رسید
در تل زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب فرا رسید
با محتشم به ساحل عمان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید
تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتی و حى على الصلات
زیبایی مدینه به غیر از بتول نیست
بی مهر او نماز دو عالم قبول نیست
می پرسم از شما که رسولان غیرتید
زهرا مگر خلاصه ی جان رسول نیست
گیرم ولایت علی از یاد برده اید
آیا غدیر و دست محمد قبول نیست
آخر اصول عشق مگر چیست جز ولا
آیا مگر حدیث ولا از اصول نیست؟
مهر علی ست روزی هر روز مهر و ماه
وقتی چراغ فاطمه باشد، افول نیست
جبریل را به مرقد مولای عاشقان
بی رخصتش هر آینه، اذن دخول نیست
زهرا شدی که نام علی را علم کنی
پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی
شب گریه های غربت مادر تمام شد
زینب به گریه گفت که دیگر تمام شد
امشب اذان گریه بگوید بگو بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد
طفلان تشنه هروله در اشک می کنند
ایام تشنه کامی مادر تمام شد
آن شب حسن شکست که آرام تر حسین
چشم حسین گفت: برادر! تمام شد
تا صبح با تو اُستُن حنانه ضجه زد
محراب خون گریست که منبر تمام شد
زاینده است چشمه ی زهرایی رسول
باور مکن که سوره ی کوثر تمام شد
باور مکن که فاطمه از دست رفته است
باور مکن حماسه ی حیدر تمام شد
زهرا اگر نبود حدیث کسا نبود
زینب نبود و واقعه ی کربلا نبود
شب آمده ست گریه کنان بر مزار تو
دریا شکست موج زنان در کنار تو
بعد از تو چله چله علی خطبه خواند و سوخت
چرخید ذوالفقار علی در مدار تو
زینب کجاست؟ همسفر خطبه های خون
دنیا چه کرد بعد تو با یادگار تو
باران نیزه، نعش غریبانه ی حسن
آن روزگار زینب و این روزگار تو
گل داد روی نیزه، سرتشنه ی حسین
تا شام و کوفه رفت دل داغدار تو
تو سوگوار زینب و زینب غریب شام
تو سوگوار زینب و او سوگوار تو
بعد از تو سهم آینه درد و دریغ شد
دست نوازشی که کشیدند تیغ شد
علیرضا قزوه
زهرا همان کسی است که بیت محقرش
طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش
او را خدا برای خودش آفریده است
تا این که هر سحر بنشیند برابرش
شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست
مردی پیمبر است که زهر است دخترش
مانند احترام خداوند واجب است
حفظ مقام فاطمه حتی به مادرش
یک نیمه اش نبوت و نیمش ولایت است
حالا على صداش کنم یا پیمبرش...؟
دست توسل همه انبياء بود
بر رشته های چادر فردای محشرش
علی اکبر لطیفیان
هر چند پنهانی ولی پیدا ترینی
هر چند با مائی ولی تنها ترینی
از آسمان می آیی ای باران رحمت
گیرم که پایین آمدی بالا ترینی
انسية الحورایی و مبهوت ماندم
انسان ترینی یا مگر حورا ترینی...؟
وقتی تو راز ليلة القدرى، يقيناً
تفسیر آیه آیه را معنا ترینی
درک تومثل درک توحیدست، سخت است
بر هر سؤال و پرسشم آیا ترینی
هم جمع اضدادی و هم جمع نقیضین
هر چند بانویی ولی آقا ترینی
گرچه مقام انبیاء زهراست، اما...
تنها تو در بین همه زهرا ترینی
خواهم اگر یک جمله در مدح تو گویم
تنها همین، (در جمع خوبی ها، ترینی)
یاسر حوتی
هر که با زهراست احساس سخاوت می کند
«مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند» (1)
دست پخت فاطمه نان است و نانش جذبه است
هر که شد یکبار سائل کم کم عادت می کند
حضرت جبریل یک جلوه است، ذاتا وحی را...
... فاطمه تا قلب پیغمبر هدایت می کند
فرشیان... نه عرشیان هم رو به او می ایستند
در میان خانه اش وقتی عبادت می کند
مرتضی بر فاطمه یا فاطمه برمرتضی!!!
کیست که بر دیگری دارد امامت می کند؟
هر چه مولا مدح خود را کرد مدح فاطمه است
آینه از شان همتایش حکایت می کند
روز محشر که بیاید کار دست فاطمه است
مرتضی می ایستد، زهرا قیامت می کند
رشته ای از چادرش هم دست ما باشد بس است
رشته ای از چادرش؟... آری... شفاعت می کند
علی اکبر لطیفیان
1) مرحوم صائب.
مبهوت مانده فلسفه از این کمال ها
از لطف او گرفته زبانها مجال ها
یک لحظه مصطفی و همان لحظه مرتضاست
یک جا ظهور کرده جمال و جلال ها
از بوسه بوسه های پیمبر به دست هاش
هر دو رسیده اند به اوج کمال ها
با یک خطابه، کار نبی گونه کرد و گفت
تنها علی است مرز حرام و حلال ها
سکان عرش و رشته خلقت به دست اوست
ترسی نداشت در دل خود از جدال ها
... نفرین اگر نکرد به امر امام بود
او فاطمه است، مظهر این امتثال ها
آن روز اگر بلال اذان شکسته خواند
امروز روی مأذنه ها، ما بلال ها...
... با روضه می کشیم وسط پای کوچه را
بعد از گذشت این همه از عمر سال ها
آتش کجا و معجر ریحانه بهشت.....؟
ماندند زیر بار چراها ؛ سئوال ها
یک جمله عمق جان مرا واژه واژه سوخت
آخر چگونه پر زده با این که بال ها...!؟
یاسر حوتی
اهمیّت معده
شباهت معده با تنور
مدیریّت معده
فیزیولوژی معده
عارضه ترش کردن
راه های درمان ترش کردن
کلید واژه ها؛ پپسین ترش کردن، استرس، اسید معده، ریفلاکس، زخم معده، نمک، زخم پپتیک، اسفنگتر، اپی تلیال
اشاره
دنیا فرصتی برای رشد و تعالی و تقرب به سوی خداست. طبیعی است طول عمر از عوامل تحقّق دهنده این هدف است. ائمّه اطهار علیهم السلام همواره از خدا تقاضای طول عمر با برکت نموده اند. از آن جا که تمامی امور را خداوند با اسباب انجام می دهد بدون شک طول عمر نیز مرهون اسباب خاصّ خودش است، تغذیه سالم، روحیه شاد، ورزش و... هر کدام به نحوی در این پروسه سهیم اند.
دستورات بهداشتی اسلام در جهت پیشگیری از امراض و نیز درمان، شاهد روشنی بر اهتمام دین بر حفظ صحّت و سلامت است و از سویی برنامه ریزی دشمن برای کوتاه کرده عمر مسلمین با غذاهای آماده بی خاصیّت، ما را بر آن داشت درباره سلامت بدن نیز مطالبی را تقدیم کنیم و شروع آن از معده است زیرا معده شروع همه جریان هضم غذا است.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند:
الْمَعدَةُ بَيْتُ كُلِّ دَاء وَ الْحِمْيَةُ رَأْسُ كُلِّ دَوَاء معده خانه همه دردهاست و پرهیز، سرسلسله همه داروها. (1)
این حدیث از آن جا که از حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و با عبارات مشابه از بعض دیگر حضرات معصومین علیهم السلام صادر شده است جای هیچ گونه شک و شبهه ای ندارد؛ تجربه نیز شاهد صدق دیگری بر این روایت شریف است. برخی از اساتید می گویند «عملکرد معده مانند یک کوره یا تنور است». آتش اولیه این تنور، حرارت اولیه معده است که با هجوم خون به عروق معده پس از ورود غذا به آن تأمین می شود و حاصل آن، هضم غذا (سوختن هیزم ها) و تولید حرارت و انرژی برای مصرف در بدن است. بر اساس همین منطق ساده اکثر رفتارهای معده قابل درک است. کافی است که عوامل مؤثر در کارکرد بهتر یک کوره یا تنور را فهرست کنیم و آن ها را بر رفتارهای معده منطبق کنیم، لذا هر کس می تواند به راحتی معده خود را مدیریت کند:
1- هیزم معده غذاست. بنابراین هر چه قدر غذا به قطعات کوچکتری خرد شود؛ سوختن آن (یا همان هضم آن) آسان تر می شود. بنابراین هر قدر غذا بیشتر جویده شود بهتر هم هضم خواهد شد و در غیر این صورت، غذای هضم نشده باعث باد و نفخ می شود.
2- همان طور که مقدار هیزم تنور باید متناسب با حجم تنور باشد مقدار غذا باید متناسب با حجم معده باشد و یک معده انباشته از غذا قادر به هضم کامل آن نیست.
3- همان طور که هیزم های تنومند نسبت به نازک دیرتر می سوزد در صورت تنوع غذایی مسئله هضم به مشکل می خورد اگر دهانه معده بر اساس غذای زود هضم گشوده شود مقدار زیادی غذاهای دیر هضم به صورت خام از معده خارج می شود. تک غذایی توصیه اول است و در غیر این صورت بهتر است در هنگام تناول غذا اوّل غذای زود هضم شروع و بعد بقیه غذاها مصرف شود.
1) علامه مجلسى، بحار الأنوار، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، ج 59، باب 89
4- آتش در تنور نیاز به اکسیژن دارد، عروق خونی موجود در جداره معده کار اکسیژن رسانی را به عهده دارند به همین خاطر خوردن در حال استرس باعث سوء هاضمه می شود و دستور است بعد از غذا دراز کشیده شود تا خون از مناطق مختلف بدن به سوی معده گسیل کند و غذا هضم شود. و در میان روز جسم و روح بیشترین اشتغال و کمترین آرامش را دارند؛ سهم معده از خون رسانی به حداقل می رسد. به همین خاطر اهل بیت علیهم السلام دو وعده غذا میل می کردند، صبح و شب (صبحانه و شام).
5- نوشیدن هر نوع مایعی در حال خوردن، مانند ریختن آب بر هیزم تنور است و باعث هضم ناقص خواهد شد.
6- معده ضعیف مانند تنوری که خوب نمی سوزد نیاز به سوخت بیشتر و تقویت دارد زیره و عسل در این مورد بسیار مفید است.
7- معده مانند تنوری که کار بسیار کرده نیز به جرم گیری و تعمیر اساسی دارد و این مهم با روزه داری و پرهیز حاصل می شود.
8- همان طور که هیزم در تنور وجود دارد هیزم اضافی باعث خفه شدن آتش می شود با وجود غذا در معده حالت سیری از خوردن پرهیز شود.
ما خواستیم با یک مثال، فهم فیزیولوژی معده را ساده کنیم و در ضمن کیفیت بهروری و استفاده از این دستگاه پیچیده را نیز آموزش دهیم. معده در واقع، به عنوان خانه هضم غذا، حیات را به بشر هدیه می دهد ولی پیوسته در هجمه مواد آزارنده مختلف قرار داد.
ولی به تدبیر الاهی تمامیّت آن به وسیله یک مکانیسم پیچیده حفظ می شود که باعث دفاع از مخاط و ترمیم (1)
خط اول دفاعی یک لایه موکوس - بیکربنات فسفولیپید است که به عنوان یک سد فیزیکی - شیمیایی در برابر مولکول های مختلف (از جمله یون های هیدروژن) عمل می کنند موکوس به صورت پیوسته توسط سلول های اپی تلیال سطحی در معده و دوازدهه ترشح می شود. این ماده عمدتاً از آب (95 درصد) و ترکیبی از فسفولیپیدها و گلیلوپروتئین ها (موسین) تشکیل شده است. ژل موکوسی به صورت یک لایه آبی غیر قابل نفوذ عمل می کند که از ورود یون ها و مولکول هایی نظیر پیسین جلوگیری می کند. بیکربنات که به طور منظم توسط سلول های اپی تلیالی سطحی مخاط معده و دوازدهه به داخل ژل موکوس ترشح می گردد، یک شیب PH را ایجاد می کند که از 2 -1 در سطح داخل مجرایی معده به 7 - 6 در سطح سلول اپی تلیالی می رسد.
خط بعدی دفاعی، سلول های اپی تلیالی سطحی هستند. چندین عامل در این قسمت دخیل اند تولید موکوسی ناقلین یونی سلول های اپی تلیالی که PH داخل سلولی و تولید بیکربنات را تثبیت می کنند، و اتصالات محکم بین سلولی سلول های اپیتلیال سطحی، پروتئین های پاسخ به شوک حرارتی را تولید می کنند که از تغییر ماهیت پروتئین ها جلوگیری کرده سلول ها را در برابر برخی عوامل مانند افزایش دما، عوامل سیتوتوکسیک یا استرس اکسیداتیو محافظت می کنند. سلول های اپی تلیال هم چنین پپتیدهای محافظت کننده ی سطح سلول و ترمیم کننده مخاط را ترشح می کنند.
در صورتی که سد پیش اپی تلیالی شکسته شود، سلول های اپی تلیال معدی واقع در اطراف منطقه آسیب دیده می توانند مهاجرت کرده و آن را ترمیم کنند (باز سازی). این فرآیند مستقل از تقسیم سلولی بود و به جریان خون طبیعی و PH قلیالی در محیط آن منطقه نیاز دارد. نقایص بزرگ تر که توسط فرآیند بازسازی فوق الذکر که به طور مؤثر ترمیم نمی شوند، توسط تکثیر سلولی بازسازی می شوند. به دنبال ترمیم سلول های اپی تلیال، عروق جدید در بستر عروقی آسیب دیده تشکی می شود (رگزایی) یک سیستم عروقی پیچیده در لایه زیر مخاطی معده، بخش اصلی سیستم دفاعی/ ترمیمی زیر اپی تلیالی است و بیکربنات را فراهم می سازد که اسید تولید شده به وسیله ی سلول های جداری را خنثی می کند. علاوه بر این این عروق کوچک، تأمین کننده غذا و اکسیژن و خارج کننده فراورده های متابولیک سمی هستند.
آن می گردد. ولی معده نیز مانند سایر دستگاه ها گاه به عللی کامل عمل نمی کند و عوارضی را در پی دارد. یکی از موارد که بسیار شایع است مسئله ترش کردن معده است که اینک به آن می پردازیم:1) اپی تلیوم مفروش کننده معده واجد چین خوردگی هایی است که حاوی حضرات میکروسکوپی معده می باشند. اپی تلیوم معده همواره در معرض تهاجم مجموعه ای از عوامل آزار دهنده درون زاد مانند هیدروکلریک اسید، پیسینوژن/ پیسین و نمک صفراوی است. علاوه بر این، یک جریان دایمی از مواد برون زاد نظیر داروها، باکتری ها و.... با مخاط معده در تماس است. یک سیستم بسیار پیچیده بیولوژیک در این منطقه وجود دارد که از آسیب مخاطی جلوگیری کرده و هرگونه نقصی را ترمیم می کند. سیستم دفاع مخاطی را می توان را به صورت یک سدّ سه لایه در نظر گرفت که از بخش های پیش اپیتلیالی، اپی تلیالی، و زیر اپیتلیالی تشکیل شده است.
معده برای هضم غذا، مقدار زیادی اسید (1)
ترشح اسید را باید در دو وضعیت پایه و تحریک شده بررسی نمود. تولید اسید پایه از یک الگوی شبانه روزی پیروی می کند: حداکثر آن در طی شب و حداقل آن در ساعات صبح روی می دهد. مهم ترین عوامل دخیل در ترشح اسید پایه، ورودی کولینرژیک از طریق عصب واگ و ورودی هیستامینیرژیک از منابع معدی موضعی می باشند.
ترشح اسید تحریک شده در سه مرحله اصلی روی می دهد که بر اساس منبع تحریک (مغزی، معدی، روده ای) می باشند. مشاهده، استشمام و چشیدن غذا اجزای اصلی مرحله ی مغزی هستند که ترشح معدی را از طریق عصب واگ تحریک می کند. مرحله ی معدی به محض ورود غذا به معده آغاز می گردد. این مرحله از ترشح به واسطه ی مواد غذایی (اسیدهای آمینه و آمین ها) آغاز می گردد که مستقیماً سلول های معدی را تحریک کنند تا گاسترین را آزاد سازند که آن نیز به نوبه خود سلول های جداری را با مکانیسم های مستقیم و غیرمستقیم فعّال می کند. اتساع جدار معده موجب ترشح گاسترین و تولید اسید می شود. مرحله ی آخر ترشح اسید معده با ورود غذا به روده آغاز می شود و علل آن اتساع روده و جذب غذا می باشد - دکتر ملک جعفریان
ترشّح می کند. دیواره معده جوری طرّاحی شده است که در مقابل اثرات این اسید مقاوم است. امّا ساختمان مری به گونه ای نیست که تاب تماس با این اسید را داشته باشد؛ بنابراین اگر به هر دلیل؛ اسید معده به مری وارد شود، احساس ناخوشایندی به بیمار دست می دهد که به آن «ترش کردن» می گوییم. ترش کردن، واقعاً ترش کردن است؛ چرا که اسید معده هم مانند هر اسید دیگری مزّه ای ترش دارد. شایع ترین علامت همان احساس ترش کردن در پشت جناغ سینه است. درد در پشت جناغ سینه؛ احساس بازگشت غذا به گلو و دهان؛ احساس مزّه شور و ترش یا تلخ در دهان یا جمع شدن بزاق در دهان از دیگر علامت هاست. بسیاری از مواقع به علّت اسپاسم عضلات حنجره و گلو در تماس با اسید معده؛ بیمار احساس وجود یک عقده در گلو را تجربه می کند؛ گاهی هم به علّت التهاب تارهای صوتی دچار خشونت صدا می شود. احساس بد مزّه بودن دهان در صبح ها از علایم دیگر است. در مواردی بیمار احساس تهوّع و استفراغ به خصوص پس از برخاستن از خواب را نیز دارد.1) اسید هیدروکلریک و پپسینوژن دو فرآورده ترشّحی اصلی در معده هستند که می توانند موجب آسیب مخاطی شوند. اسید و پپسینوژن معده در هضم پروتئین ها، جذب آهن و ویتامی12 B و هم چنین در کشتن باکتری های بلیعده شده نقشی فیزیولوژیک ایفا می کنند.
تماس طولانی مدّت مری با اسید معده (1)می تواند منجر به زخم شدن آن، تنگ شدن تدریجی مری و در نتیجه مشکل در بلع غذا و یا ایجاد خونریزی های خفیف شود. در صورت عدم درمان و پس از گذشت سال های طولانی، بروز کم خونی، کاهش وزن و سرطان مری نیز مورد انتظار خواهد بود. هم چنین با رسیدن اسید به حنجره و ورود آن به نای، به تدریج زمینه برای بروز آسم مهیّا می شود و اگر بیمار از قبل دچار آسم باشد، حملات آسمی وی تشدید خواهد شد. بنابراین ممکن است بیمار به علّت تحریک مداوم نای و ریه با اسید و یا به علّت تشدید بیماری آسم، دچار سرفه های مزمن باشد که ممکن است با بیماری های ریوی اشتباه شوند. از طرفی ریفلاکس، شایع ترین علّت دردهای غیر قلبی قفسه سینه است که گاه به بیماری قلبی اشتباه می شود و مریض گمان می کند که قلب او درد می کند. گوش درد نیز علامتی است که بعضی از بیماران دچار آن می شوند. در موارد بسیار شدید امکان تخریب تدریجی دندان ها به واسطه تماس با اسید نیز وجود خواهد داشت.
1) بیماری زخم پپتیک مشتمل بر زخم های معده و دوازدهه است. ریفلاکس گاسترو وازوفاژیال (پس زدن اسید اضافی از معده به مری) نیز که به صورت سوزش سر دل خودش را نشان می دهد جزو شایع ترین علایم بیماری های گوارشی می باشد. سوزش سر دل که به معنای احساس سوزش در پشت جناغ است، به طور گهگاهی در حداقل 40 درصد جامعه دیده می شود. به طور کلاسیک، سوزش سر دل را در اثر ریفلاکس (پس زدن) اسید اضافی از معده به مری تلقی می کنند امّا در برخی افراد، تماس مری با اسید معده در حد طبیعی است و ممکن است بدلیل افزایش حساسیت عصب های مخاطی مری دچار سوزش دل می شوند.
با توجه به آن چه درباره مدیریت معده بیان باری جلوگیری از ریفلاکس باید هر قدر که می توان غذا را جوید. بسیاری از بیماران تنها با رعایت این دستور ساده، درمان خواهند شد. و از سویی پرخوری با افزایش فشار داخل معده، احتمال باز شدن ورودی مری به معده و بازگشت اسید را زیاد می کند. تقریبا محال است که کسی پرخوری کند و بتواند بر این بیماری غلبه کند. پس، قبل از آن که احساس سیری بکنید از سر سفره برخیزید. نکته دیگر خوردن نمک، قبل و بعد از غذا است. نمک یکی از بهترین خنثی کننده های اسید معده است. روش صحیح مصرف نمک، قبل و بعد از غذا به این نحو است که مقدار کمی (نمک آن قدر که بین دو انگشت بسته شست و سبّابه جا بگیرد) را داخل دهان خود ریخته با زبان در دهان بچرخانید و همزمان نفس بکشید و وقتی مزّه شوری را در کلّ دهان خود احساس کردید، غذا خوردن را شروع کنید. بعد از غذا هم همین کار را تکرار کنید. توصیه مؤكّد اسلام بر مصرف نمک، قبل و بعد از غذا آثار مفید فراوانی دارد که یکی از آن ها کاهش اثرات منفی اسید معده بر روی مری است. این اقدام ساده بنابر نقل احادیث شریف، هفتاد منفعت دارد که بعضی از آن ها عبارتند از:
تحریک ترشّح شیره های گوارشی و کمک به هضم غذا.
اثرات ضد ريفلاکس (چنان که گذشت)
ضدّ عفونی کردن فضای دهان.
تأثیر مثبت در کاهش کک و مک صورت.
قابل ذکر است بعضی غذاها باعث شل شدن اسفنگتر مری به معده می شوند و بنابراین احتمال ریفلاکس را افزایش می دهند. از مصرف آن ها حدّاقل تا درمان کامل پرهیز کنید: غذاهای پرچرب، انواع شکلات ها و کاکائوها، شیرینی های قنّادی و مصنوعی، انواع کولاها و نوشابه های گازدار، غذاهای تند و پر ادویه، انواع غذاهای آماده (فست فودها)، چای و قهوه و نسکافه و سایر ترکیبات کافئین دار، پیاز و...
کسی که مبتلی به ریفلاکس است از ترشی ها و خوراک های اسید تا درمان کامل دوری کند و پر واضح است که مصرف الکل و دخانیات یکی از مهم ترین عوامل ترش کردن است. خوردن غذاهای آبکی و ترید (مثل آبگوشت، آش سوپ و ...) و میوه و سبزی خام برای بسیاری از بیماران، دردسرساز است؛ لذا تا تکمیل دوره درمان بهتر است از آن ها پرهیز کند. حاملگی، پوشیدن لباسهای تنگ و نیز چاقی و نیز یبوست، هر یک به نحوی باعث افزایش فشار داخلی شکم می شود از عوامل مهم بروز یا شدت ترش کردن است. خوردن غذاهای اسیدی و استرس نیز از عوامل موثر بروز ترش کردن است.
کتب اور شیوه های درمانی برای بیماران مبتلا به بیماری های گوارشی بستگی به علّت ایجاد علایم دارد و درمان های موجود شامل تغییر در رژیم غذایی، داروها، (1)تکنیک های اندوسکوپی یا رادیوگرافی مداخله ای، جرّاحی و درمان های معطوف به عوامل خارجی می باشد.
هم اکنون با داروهایی مثل آنتی اسیدها، (2)رانیتیدین، سایمتیدین، فاموتیدین امپرازول و... جلو پدیده ترش کردن گرفته می شود. ولی گفته می شود که درصد بالایی بعد از قطع دارو، دچار عود بیماری می شوند. امّا اگر چنانچه گذشت، معده مدیریت شود احتمال عود به صفر نزدیک می شود.
1) پیش از کشف میکروب هلیکوب اکترپیلوری، اساس درمان بیماری زخم پپتیک گفته ی پروفسور شوارتز بود: « عدم وجود اسید برابر با عدم وجود زخم است». اگر چه هنوز هم ترشح اسید نقش مهمی در بیماری زایی بیماری زخم پپتیک دارد درمان عفونت هلیکوباکتر پایلوری و درمان یا پیشگیری از بیماری ناشی از NSAIDS داروهای ضدّ التهابی غیر استروئیدی مثل (آسپیرین و....). اساس درمان بیماری زخم پپتیک را تشکیل می دهد.
2) پروستاگلاندینها نقش محوری در سیستم دفاعی/ ترمیمی اپیتلیال معدی ایفا می کنند مخاط معده حاوی مقادیر زیادی از پروستاگلاندینهاست که آزاد سازی بیکربنات و موکوس مخاطی را تنظیم می نمایند، ترشح سلول های جداری را مهار می کنند و در حفظ جریان خون مخاطی و بازسازی سلول های اپیتلیال نقش مهمّی دارند. پروستاگلاندینها از اسید آراشیدونیک به دست می آید و آنزیم اصلی این مسیر سیکلو اکسیژناز (cox) است که به صورت دو ایزوفرم COX2 و 1 COX وجود دارد. 1 Cox در بافت هایی نظیر معده، پلاکت ها، کلیدها و سلول های آندوتلیان وجود دارد و نقش مهمی در حفظ کار کرد کلیوی، تجمع پلاکتی و تمامیت مخاط گوارشی دارد. در مقابل بیان ژن Cox2 به وسیله محرک های التهابی القا می شود. اثرات مفید داروهای ضد التهابی غیر استروئیدی (مثل آسپیرین، بروفن و مفنامیک اسید و دیکلوفناک و...) بر التهاب بافت ها ناشی از مهار 2 Cox است ولی سمیت این داروها (مثلاً زخم مخاط گوارشی و نارسایی کلیوی) مربوط به مهار 1 Cox می باشد. اکسید نیتریک (NO) در حفظ تمامیت مخاط معده اهمیت دارد. سیستم عصبی مرکزی (CNS) و عوامل هورمونی نیز در تنظیم دفاع مخاطی از طریق مسیرهای مختلف نقش دارند. دکتر ملک جعفریان
محدود کردن ریفلاکس (1)
1- شل شدن موقتی LES (یک رفلکس وازواگال که به علّت اتساع معده آغاز می شود و باعث شل شدن LES می شود)
2- کاهش فشار LES
3- اختلال آناتومیک در محل پیوند گاه مری - معده مانند فتق هياتال.
شل شدن موقت LES حداقل 90 درصد از موارد ریفلاکس در افراد طبیعی بیماران مبتلا به GERD بدون فتق هیاتال را به خود اختصاص می دهد. عواملی که با مکانیسم های گوناگون باعث افزایش ریفلاکس می شوند عبارتند از: چاقی شکمی، حاملگی، افزایش ترشح معده، تاخیر در تخلیه معده، اختلال در امواج پرسیتالسیس مری و غذا خوردن بیش از حدّ.
پس از ریفلاکس اسید، امواج پریستالتیک اسید ریفلاکسی شده را به معده باز می گردانند و اسید باقیمانده به وسیله بیکربنات موجود در بزاق بلعیده شده، رقیق و خنثی می شود. در نتیجه دو مکانیسم طولانی شدن روند پاکسازی اسید از مری عبارتند از: احتمال در پریستالسیس و کاهش ترشح بزاق. - دکتر ملک جعفریان
مهم ترین گزینه درمان ترش کردن است. و راه دیگر این است که اسید ترشح شده را به نحوی کنترل کنیم بهترین ضدّ اسید، شیرین بیان است. علاوه کمتر بر درمان ترش کردن؛ در درمان نفخ، مشکلات هضمی و سنگینی معده و زخم های معده و روده بسیار مؤثر است. در اشکال مختلف (عرق، ریشه و پودر ریشه، پودر عصاره و ربّ) قابل دسترسی و به صورت های مختلف قابل مصرف است. روزی 3-2 وعده و هر بار یک قاشق چای خوری از انواع جامد را در کمی آب جوش ریخته مصرف کنید (استفاده به صورت جوشانده و دم کرده هم مانعی ندارد) البته اولویت با مصرف ربّ شیرین بیان (معروف به ربّ سوس) است. برای مصرف عرق شیرین بیان هم روزی 3-2 بار و هر بار نصف استکان کوچک مصرف کنید. توجّه داشته باشید که می توانید مصرف شیرین بیان را برای دوره های یکی دو ماهه ادامه دهید ولی بهتر است مصرف آن طولانی نباشد. هم چنین به علّت اثر افزایشی این دارو بر روی فشار خون، بهتر است افراد مبتلا به پرفشاری خون یا بیماری های قلبی از مصرف آن خودداری کنند. جواز مصرف این دارو در زنان باردار هم مورد تردید است.1) محدود ساختن ریفلاکس به میزان فیزیولوژیک به سلامت آناتومیک و فیزیولوژیک پیوندگاه مری- معده بستگی دارد که یک مجموعه ی اسفنگتری مشتمل بر LES و ستون دیافراگمی کنار آن می باشد. سه مکانیسم عمده ی اختلال عملکرد پیوندگاه مری به معده عبارتند از:
درمان بیماری ریفلاکس معده به مری(GERD) روشی اصلاحی است که در کل به سه دسته تقسیم می شوند:
اجتناب از مصرف غذاهایی که فشار LES را کاهش می دهند و باعث بروز ریفلاکس می شوند. این غذاها عبارتند از: غذاهای چرب، الکل، غذاهای حاوی گوجه فرنگی، نعناع، احتمالا قهوه و چای.
اجتناب از مصرف غذاهای اسیدی که ذاتا باعث آسیب مخاط می شوند.
انجام رفتارهایی که باعث کاهش ریفلاکس و یا سوزش سر دل می شوند.
تجربیات بالینی نشان می دهند گروهی از بیماران (بر اساس الگوی شرح حال و علایمشان) از این توصیه ها منفعت می برند. بیماری که به علت سوزش سر دل شبانه، دچار اختلال خواب شده است، احتمالا از بالا بردن سر تختخواب و اجتناب از غذا خوردن قبل از به بستر رفتن فایده خواهد برد امّا برای بیماری که علایم شبانه ندارد، این توصیه ها زائد خواهد بود. کاربردترین توصیه ها برای این بیماران مربوط به کاهش وزن است. با وجود این که فایده کاهش وزن در درمان ریفلاکس را نمی توان اثبات نمود امّا ارتباط اپیدمیولوژیک قوی میان چاقی و GERD و فواید بهداشتی ثانویه مربوط به کاهش وزن غیر قابل انکار می باشند. مضاف بر این داروهایی وجود دارد که می توانند به تنهایی یا به صورت ترکیبی با سایر داروها و به روش های مختلف مورد استفاده قرار گیرند:
آویشن، بابونه، زنیان، تخم کرفس، تخم شوید، تخم رازیانه، انیسون، دارچین، زنجبیل، رزماری، مرزنجوش، نعناع، پونه، گلپر، به لیمو(ورون) و...
تخم گشنیز، گل همیشه بهار، جفت بلوط (پوسته نازک روی مغز بلوط) و... از آن جا که ترش کردن در اکثر موارد ناشی از سرد شدن معده است؛ اغلب بیماران - حتّی بیماران گرم مزاج - نیاز بیشتری به تجویز داروهای گرمی خواهند داشت؛ امّا در موارد استثناء، پزشک با تجربه قادر خواهد بود با ترکیب مناسب این داروها، علاوه بر درمان ریفلاکس، رعایت حال کبد گرم بیمار را نیز بکند.
گفتیم که استرس یکی از عوامل مهم تشدید ترش کردن است. خوشبختانه بسیاری از داروهای فوق الذّکر (به ویژه آویشن، بابونه، دارچین، رزماری، مرزنجوش به لیمو و تخم گشنیز) اثر آرام بخشی مناسبی هم دارند. با این حال، در صورت ضرورت می توان از داروهای آرام بخش متعدّدی که اثر تقویتی روی کار کرد معده هم دارند، در ترکیب با داروهای فوق استفاده کرد. نمونه معروف این داروها، گل گاوزبان، سنبل طیب، بادرنجبویه و... می باشد.
در صورت وجود یبوست می توان داروهایی مثل فلوس، برگ سنا، گل سرخ، خطمی و... را با داروهای فوق ترکیب کرد. البته زیاد بودن اسید معده از علل مهم یبوست های مقاوم به درمان است و در بسیاری از مواقع، تنها با درمان ترش کردن معده، کارکرد روده ها نیز تنظیم خواهد شد.
این داروی نه چندان خوش طعم اثر عجیبی در درمان ترش کردن - به خصوص در موارد اورژانسی - دارد. بسیاری از بیماران با چند روز مصرف آب سیب زمینی خام، بهبودی فوق العاده ای را تجربه می کنند. توصیه ما روزانه 3 بار و هر بار یک چهارم تا نصف استکان از دارو برای حدّاکثر یک هفته است.
یک درمان قاطع برای درمان انواع مشکلات معده و به خصوص ترش کردن است. تقریباً تمام کسانی که خود را عادت می دهند بلافاصله پس از پایان غذا، یک قاشق مربّاخوری عسل میل کنند؛ به طور کامل درمان خواهند شد معدود کسانی هستند که به علّت حرارت زیاد کبد با خوردن عسل، دچار تشدید مشکل می شوند که این افراد بهتر است از این درمان خودداری کنند.
بادکش روی معده علاوه بر ایجاد حالت مکش و بازگرداندن اسید از مری به معده، اثر تنظیمی فوق العاده ای در میزان اسید معده دارد. لذا انجام بادکش معده را حدّاقل به عنوان یک درمان کمکی، مدّ نظر داشته باشید.
یکی از بهترین راه ها برای درمان قاطع و طولانی مدّت ترش کردن به خصوص در افراد گرم مزاج، حجامت (عام یا حجامت از ناحیه پشت معده) است. از آن غافل نشوید و با نظر پزشک معالج، دو تا سه نوبت (ماهیانه) به انجام حجامت مبادرت کنید.
در موارد شدید ترش کردن و برای درمان علامتی، می توانید نصف قاشق چایخوری جوش شیرین خوراکی را در یک استکان آب حل کرده به تدریج میل کنید. طبیعتاً این درمان بهتر به صورت موردی استفاده شود و نباید به آن به عنوان یک روش درمانی دایم نگاه کرد.
1- علّامه مجلسى، بحار الأنوار، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، ج 59، باب 89.
سیّد نور الله حسینی مرعشی معروف به قاضی نور الله در سال 956 ق (1549 م) در شوشتر چشم به جهان گشود. مادرش، انسان مؤمنی به نام فاطمه که از خاندان جلیل و بزرگ سادات مرعشی بود. پدرش، سید شریف یا سیّد شرف الدین شوشتری، از مجتهدان ممتاز شوشتر بود. نسب او با 21 واسطه به سید علی مرعشی و با 26 واسطه به امام سجاد علیه السلام می رسد.
اجداد قاضی نورالله به نجم الدّین محمود حسینی مرعشی آملی که از آمل به شوشتر هجرت کرد باز می گردد. وی فرزند شریف الدین بن ضیاء الدین نور الله بن محمد شاه بن مبارز الدین بن الحسين جمال الدین بن نجم الدین ابی علی محمود... است. (1)قاضی نورالله در «مجالس المؤمنین» پیرامون زمینه علنی شدن شیعه در دیار خوزستان را با حضور این سیّد جلیل القدر چنین می آورد:
«... تحقیق عقیده اهل خوزستان بر وجهی که از دیگر کتب به نظر قاصر رسیده آن است که در زمان امویه و عباسیه اکثر اهل خوزستان معتزلی بودهاند و در اوایل قرن هشتم سیّد اجلّ امیر نجم الدین محمد الحسيني المرعشى الآملی از دارالمؤمنین آمل به شوشتر آمد و دختر سیّد عزّ الدوله را که نقیب سادات حسنی آن دیار بود در حباله نکاح خود درآورده و در آن جا اقامت فرمود و مردم آن دیار را هدایت و ارشاد فرمود. جمعی که دلهای ایشان مستعد هدایت بود مستبصر گردیدند و...» (2)
قاضی نور الله همواره به پیوند خود به این سلسله نورانی افتخار می کرد و در لابلای آثارش آن را به ظهور می رساند.
قاضی نورالله، دروس ابتدایی را نزد پدر فرا گرفت و هم چنین کتب اربعه، فقه اصول، کلام و ریاضیات را نزد پدر آموخت و طب را نزد حکیم عماد الدین فرا گرفت. میرصفی الدین محمّد و میرجلال الدین محمّد صدر نیز از معلّمان او بودند.
ایشان در ربیع الثانی 979 (1571م) در 23 سالگی شوشتر را به قصد مشهد مقدس و زیارت امام رضا علیه السلام و ادامه تحصیل ترک گفت: و در اول رمضان 979 (1576م) به مشهد رسید.
مشهورترین استادان ایشان در مشهد عبارت بودند از:
عبد الواحدبن علی که در زمینه فقه، اصول، کلام، حدیث، تفسیر از او کسب فیض نمود. هم چنین از محضر محمّد ادیب قاری تستری، ادبیات عرب و تجوید فرا گرفت و در نهایت از بزرگانی اجازه روایت دریافت نمود. مانند جناب عبدالرشید شوشتری (فرزند خواجه نور الدین طبیب مؤلف کتاب مجال الامامیه در اعتقادات)، عبد الوحيد تسترى.
كتمان مذهب از یک سو، قدرت و تسلّط وی بر مبانی فقهی و کلامی مذاهب از سوی دیگر در کنار آوازه زهد و پارسایی او طلّاب و فرق و مذاهب گوناگون را به پای درس وی کشاند، قاضی، فقه را بر مبنای مذاهب پنجگانه «شیعه»، «حنفیّه»، (1)«مالکیه»، «حنبلیه» «شافعیه» برای طلّاب هر مذهب تدریس می نمود و در خاتمه و بیان اقوال، نظر شیعه را با ظرافتی خاص بر کرسی می نشاند. (2)
جو ضدّ شیعی و رابطه مخفیانه شاگردان شیعی مذهب و هم چنین تقیّه قاضی نور الله موجب گشت که غیر از چند تن که آن هم برخی از فرزندان قاضی بودهاند نام شاگردان دیگر وی در تاریخ به ثبت نرسد و تنها نام این بزرگان در دفتر باقی بماند؛
علّامه شیخ محمدهروی خراسانی.
علّامه مولا محمّد علی کشمیری.
سيّد جمال الدین عبد الله مشهدی.
علّامه سید محمد یوسف.
علّامه شریف الدین (992- 1020 ق).
علّامه علاء الملک.
سیّد ابوالمعالی (1004- 1046ق).
سیّد علاء الدوله (1012 ق).
در شمار کتب ایشان اختلاف نظر است. آیت الله مرعشی نجفی - رحمة الله عليه - در مقدمه کتاب «احقاق الحق» تصنیفات این بزرگ مرد عرصه دیانت را 140 کتاب ذکر می کند که در ذیل به برخی از فهرست این گنجینه گرانب ها اشاره می شود:
احقاق الحق، این کتاب سه مرتبه به چاپ رسیده است.
أجوبه مسائل السيد حسن الغزنوى.
الزام النواصب فى الردّ على ميرزا مخدوم الشریفی «این کتاب توسط استاد میرزا محمد علی چهاردهی گیلانی ترجمه شده و نوه دانشمند او به نام مرتضی مدرسی آن را چاپ کرده است».
«القام الحجر» در رد ابن حجر.
بحرالغزير في تقدیر ماء الکثیر «قاضی در این کتاب در مورد وزن و حجم آب کر تحقیق کرده است».
بحر الغدیر فی اثبات تواتر حديث الغدير سنداً و مؤلف و دلاله.
«تفسیر القرآن» در چند جلد که در نوع خود بی نظیر است.
کتابی در تفسیر آیه رویا.
تحفة العقول.
حلّ العقول.
حاشیه بر «شرح الکافیه» جامی در علم نحو.
حاشیه بر «حاشیه چلپی» بر شرح التجرید اصفهانی.
حاشیه بر «مطوّل» تفتازانی.
حاشیه بر «رجال» کشی که مطالب مفیدی در زمینه علم رجال در بر دارد.
حاشیه بر «تهذیب الاحکام» شیخ طوسی (که ناتمام مانده است.)
حاشیه بر «کنز العرفان» فاضل مقداد در آیات الاحکام.
حاشیه بر حاشیه «تهذيب المنطق » دوانی.
حاشیه بر مبحث «عذاب القبر» از شرح «قواعد العقاید».
حاشیه بر «شرح مواقف» در علم کلام.
حاشیه بر «رساله الاجوبة الفاخره».
حاشیه بر «شرح تهذیب الاصول».
حاشیه بر «مبحث الجواهر» از شرح تجرید علّامه.
حاشیه بر «تفسیر بیضاوی».
حاشیه بر «الهیّات» شرح تجرید.
حاشیه بر «حاشیه القدیمیه».
حاشیه بر «حاشیه الخطایی» در علم فصاحت و بلاغت.
حاشیه دیگری بر «تفسیر بیضاوی».
حاشیه بر «شرح الهدایه» در حکمت.
حاشیه بر «شرح الشمسية» از قطب الدین در منطق.
حاشیه بر «قواعد» علامه در فقه.
حاشیه بر «تهذیب» از شیخ الطائفه شیخ طوسی.
حاشيه بر «خطبة الشرايع» محقق حلى.
حاشيه بر «هداية» در فقه حنفی.
حاشیه بر «شرح الوقاية» در فقه حنفی.
حاشیه بر شرح «رساله آداب المطالعة».
حاشیه بر شرح «تلخیص المفتاح» معروف به مختصر تفتازانی.
حاشیه بر «شرح چغمینی در هیئت».
حاشیه بر «مختلف علامه» در فقه.
حاشیه بر «اثبات الواجب الجدید» از علامه دوانی.
حاشیه بر «تحریر اقلیدس» در هندسه.
از آن مرحوم آثار دیگری نیز بجا مانده است که از جمله است تفسیر آیه تطهیر، تفسیر آیه ی الغار، تفسیر آیه ای درباره رؤیت خدا، علاوه بر این، پانزده اثر در علم کلام و ابطال مکتب تسنن، دو حاشیه بر انوار التنزیل و اسرار التاویل (بیضاوی)، کشف العوارفی، شرحی بر تحریر اقلیدس، دو کتاب مهم در زمینه اصول فقه و چندین حاشیه که در مجموع غیر از رسالاتی که در مسایلی مثل نماز جمعه، لباس های ابریشمی، حرمت مسکرات، حدود 80 اثر از ایشان ذکر شده است.
صاحب شهداء الفضيله متجاوز از نود و پنج کتاب از آثار او را بر شمرده است که اهم آن ها احقاق الحق و مجالس المؤمنین است. و از آن جمله است کتاب انس الوحید در تفسیر، حاشیه تهذيب طوسی، تذهیب الاكمام شرح دعای صباح، شرح جواهر، شرح حدوث عالم، نهایت الاقدام و... چندین حاشیه بر کتب علما و چندین رساله در اصول و فروع و غیره...
مرحوم نورالله شوشتری در سال 993 ه.ق در سن 37 سالگی به علت فجایع و شورش های مکرّر مشهد و دلایل دیگری به هند رفت و وارد «لاهور» شد. قاضی نورالله شوشتری به هنگام ورود به ((آگره)) نزد ابو الفتح مسیح الدین گیلانی، طبیب حاذق ایرانی و شاعر بزرگ رفت. مسیح الدین گیلانی همان کسی است که بعد از فراگیری علوم و فنون در سال (983 ق) وارد هند شده بود و به جهت قابلیت و استعداد خویش در زمره مقرّبان اکبر شاه در آمده بود.
حکیم ابو الفتح گیلانی قاضی نورالله را به اکبرشاه معرفی کرد. یک سال پیش از این قاضی نورالله کتابی در مورد حضرت امیر علیه السلام در 9 فصل تالیف نموده بود که این کتاب را به شاه اهدا کرد و آن را ((جلالیه)) نامید که بر گرفته از لقب شاه (جلال الدین محمد) بود. هر چند اکبر شاه به قاضی نورالله و کتابش بسیار علاقمند شد اما در دربار مقامی به او نداد.
مرحوم قاضی نورالله در حالی که مذهب خود را مخفی نگه می داشت بر اساس فقه چهار مذهب سنی درس گفته و نظر خود را بر آنان ترجیج می داد. بعدها اکبر شاه سلطان هندوستان به سبب فضل و لیاقت و کاردانی او را قاضی القضاة کشور هندوستانش نامید و در ضمن از او خواست که بر وفق مذاهب اربعه و اجتهاد خودش در سرزمین پهناور هندوستان به کرسی قضاوت نشیند. قاضی در پاسخ این تکلیف به اکبر شاه گفت: هر گاه امری از روی اسلام و قرآن و اجتهاد خودم مستدل گردید مقید به یکی از مذاهب نیستم و از مذهب اسلام نیز خارج نیستم.
بعضی از علمای اسلامی هندوستان که پیرو مذاهب اربعه بودند گهگاه به سلطان حکم قضاوت او را که بر منوال مذهب جعفری بود معروض می داشتند. امّا شهید در پاسخ آمرا و علما با ذکر دلایلی کافی قضاوت اسلامی خویش را با استناد به آیات و احادیث به اثبات می رسانید و آن ها را جوابی در مقابل اجتهاد اسلامی قاضی نبود. عالمان حسود دربار سلطان اکبرشاه همواره در صدد بودند تا روزی او را از چشم سلطان انداخته، زمینه بر کناری یا قتل او را فراهم سازند.
قاضی نورالله در خصوص رسم دیرینه علمای اهل تسنن در شوراندن حاکمان بر ضدّ دیگران - خصوصا علمای شیعه - اشاره می کند و می نویسد:
رسم دیرینه برخی اهل تسنن است که چون به مقتضاى كلام معجز (فبهت الذي کفر) در اثبات مطالب باطله خود از خصم مبهوت و عاجز گردند و به مقدمات علمی کار نتوانند ساخت به شمشیر و بوکده و قلم تراش با او مناظره نمایند و اگر از آن نیز عاجز باشند تهمتی بر او اندازند و سلطان وقت را بر او متغیّر سازند و اگر بر آن نیز قادر نباشند مرگ او را به دعا آرزو کنند.
حاسدان هر روز در پی فرصتی نشستند تا سخن و حرکتی را از او مشاهده کنند و به سعایت او برخیزند تا این که قضات و مفتیان شنیدند که روزی قاضی نور الله کلمه «عليه الصّلاة و السّلام» را در حقّ مولی الموحدین علیه السلام به کار برده است. از این رو آن را بدعت و مختص به نبی بر شمردند و فتوا به حلال بودن خون او دادند. در این خصوص حکمی را تهیه و امضا کرده، نزد اکبر شاه فرستادند. آنان همه امضا کردند مگر یکی از بزرگان ایشان که مخالفت کرد و بیتی را به این مضمون نوشت و به نزد اکبرشاه فرستاد.
گر لحمک لحمی حدیث نبوى هي *** بي صل علی نام علی بی ادبی هی (1)
اکبر شاه از کشتن قاضی نور الله صرف نظر کرد و محبت او بیش از پیش در قلب وی افزون شد. (2)مدّت ها بدین منوال گذشت تا آن که اکبر شاه مرد و پسرش جهانگیر شاه به جای پدر نشست. با گذشت زمان مخالفین و حسودان علیه سید شوشتری افزون می شد و علمایی که با مجلس سلطان در تماس بودند شکایت ها نمودند و ضمناً دلیل متقنی بر شیعه و قضاوت امامیه او در دست نداشتند تا آن که جوانی را به عنوان شاگرد به حضور سیّد قاضی روانه ساختند و او خود را کاملاً شیعی مذهب جا زد هر چند در اوایل قاضی طریق احتیاط می نمود ولی پس از سال ها تلمذ احتمال ظنّ بد بدو نمی رفت تا آن که محرم اسرار شد و به بعضی تألیفات قاضی شهید مانند کتاب مجالس و احقاق الحق او واقف گشت. بعد از مدتی به اصرار کتب مزبور را موقتاً به امانت برد و مطالبی چند از آن با نام کتب استنساخ نموده و به اطلاع علمای حسود رسانید آنان نیز که به دنبال فرصت بودند جریان را به سلطان جهانگیر رسانیده و او را متقاعد به قتل او ساختند. جهانگیر در پاسخ علما گفت اگر بر شما همگان ثابت شده که او مستوجب حد شرعی است بر او جاری سازید تا این سخن از دهان او خارج شد جمعیت مأمورین دربار این سیّد بزرگوار را گرفتند و به وسیله بعض متعصبین با تازیانه خاردار آن قدر بر بدنش کوبیدند تا ندای حق را به جرم احقاق حق لبّیک گفت. برخی نوشته اند آهن داغ بر سر او ریختند.
محدّث قمی نحوه شهادت او را چنین می آورد:
«... قاضی نورالله مشغول به قضاوت و هم چنین نویسندگی در خفاء بود تا این که سلطان اکبر از دنیا رفت و جهانگیر شاه بر تخت نشست. علمای دربار و مقرّب در صدد فتنه و برانگیختن شاه بر عليه قاضی برآمدند و نزد او به سعایت پرداختند، که قاضی شیعه است و خود را ملزم به مذاهب اربعه نمی داند و فتوایش با فتوای مذهب امامیه تطبیق می کند. جهانگیر شاه بیان آنان را برای اثبات تشیع قاضی کامل ندانست و گفت: این دلیل کامل نیست چرا که او از اول قضاوت را به شرط اجتهاد خود پذیرفته است. آنان به حیله دیگری دست زدند. شخصی را وا داشتند تا به عنوان شاگرد نزد قاضی رفت و آمد کند و خود را شیعه معرّفی کند.
وی پس از رفت و آمد بسیار و جلب اطمینان قاضی نورالله، به نوشته های وی از جمله «مجالس المؤمنین» پی برد و درخواست آن نمود وی کتاب را از قاضی گرفت و از آن نسخه ای برداشت و نزد علمای دربار برد. آنان نیز این کتاب را به عنوان سند تشیع قاضی نور الله به جهانگیر شاه عرضه کردند و به سلطان گفتند که او در کتابش چنین و چنان گفته است استحقاق اجرای حدّ دارد. جهانگیر شاه گفت: حدّش چیست؟ آنان گفتند: ضربه زدن با شلاق ... شاه کار را بر آنان واگذار کرد و آنان بلافاصله حد را اجرا کردند.
قاضی نورالله در سال 1019 ق. در حالی که حدود هفتاد سال عمر داشت در زیر شلاق به شهادت رسید. می گویند بر بدن قاضی نورالله با چوب خاردار آن چنان زدند که بدنش قطعه قطعه شد». (1)امروز مزار او در آگره هندوستان زیارتگاه هزاران هزار مسلمان بیدار دل شبه جزیره است.
علّامه امینی در کتاب «شهداء الفضيلة» می نویسد: نور الله شهید مشعل دین بود و دریای دانش پرچمدار تشیع بود و شمشیر آخته و زبان شیوایش مبلغ توانا و دلیری که خداوند برای رهبری و ارشاد خلق بر انگیخته بود و چندان به جهاد پیگیر و سرسختانه اش ادامه داد تا جان در راهش به باخت و خونش سرزمین هند را گلگون ساخت او در آن خطه به جنبشی دامنه دار دست زد و به برقراری نظم احکام اسلام همّت گماشت تا جهل و سیاهی را بدل به نور و معرفت سازد و چهرهی حقیقی اسلام را در آینه تشیع به سرزمین آسیا منعکس سازد شاید او نخستین کسی باشد که در سرزمین پهناور هند توضیح مکتب تشیع و عشق به خاندان رسالت علیهم السلام را به وسیله آثار خود و با نثار خون خود به عالم بشریت تقدیم نمود.
1) فوائد الرضویه، محدّث قمی، ص697.
ایشان با شیخ بهایی معاصر بود و صاحب تراجم چون آمل الامل، ریاض العلما، روضات الجنات و...
در فرهنگ رجال خویش تمجیدهای بسیار از او به عمل آورده اند.
قاضی شهید در اکبرآباد هندوستان (آگره) به سال 1019 مدفون شد. نوشته اند مرحوم علّامه حامد حسین هندی قده مقبره او را در زمان خویش به طرز آبرومندانه ای تجدید بنا نمود.
«احقاق الحق» از برجسته ترین آثار کلامی شیعه امامیه است که علّامه شهید قاضی نور الله شوشتری آن را تألیف نموده است. حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی - قدس سره - به لحاظ اهمیت موضوع، اقدام به تشکیل گروه تحقیق در احقاق الحق نمود که این مهم پس از ارتحال معظم له به اهتمام حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقای دکتر سید محمود مرعشی تداوم یافت. «احقاق الحق و ازهاق الباطل» اثر دانشمند علوم عقلی و نقلی متکلم نابغه شیعه قاضی سیّد نورالله حسینی شوشتری در واقع پاسخ به رد «ابطال الباطل» اثر قاضی فضل بن روز بهان است که بر رد کتاب «نهج الحق» علّامه حلی نگاشته است.
قابل ذکر است کتاب «نهج الحق» را بنا به درخواست سلطان غیاث الدين الجایتو محمّد خدا بنده در اثبات حقانیت مذهب شیعه علّامه حلی (648- 726 ه) امامیه و خلافت بلافصل امیر المؤمنين على علیه السلام نگاشت. (1)البته مدرس تبرّیزی گوید: علامه کتاب فوق را در مناظره ای که بین او و سیّد موصلی در دربار سلطان محمّد خدابنده واقع شده، نگاشته است. (2)
گرایش سلطان محمّد خدابنده به شیعه موجب شد تا در قرن هشتم مدرسه سیّاری تاسیس شود و علّامه به همراه اردوی همایونی به تدریس علوم و معارف الهی پردازد. این مدرسه شامل حجره های کرباسی بود و از چند استاد بهره مند می شد. علّاوه بر این در تمامی بلاد به نام دوازده امام علیهم السلام خطبه خوانده و سکّه زده شد. و همین امر رغبت مردم را به فرهنگ شیعه بیشتر نمود و علّامه با نگارش کتاب هایی چون «الفین» و «منهاج الكرامة في الامامة » به ترویج مذهب جعفری همّت گمارد.
1) «دايرة المعارف تشیع»، ج 1، ص 507.
2) روزی سلطان محمّد خدابنده از روی غضب زن خود را سه طلاقه نمود، لیکن بعد از آن پشیمان شد. تمامی علمای مذاهب اربعه به عدم امکان رجوع زوجیت بدون محلل حکم نمودند. یکی از وزراء گفت در حله عالمی است که این طلاق را باطل می داند. پس نامه ای به علامه نوشته و کسی را به احضار وی برگماشت. علّامه حلی پس از حضور در مجلس و مناظره با عالمان اهل تسنن، حقانیت نظر شیعه را به اثبات رساند و سلطان محمّد خدابنده که سابقاً «الجایتو» نام داشت شیعه را برگزید. ریحانة الادب»، ج 4، ص 169 - 172.
بدین ترتیب علّامه حلی با تالیف آثار کلامی و تربیت شاگردان برجسته، نهضتی کلامی در قرن هشتم هجری بر پا نمود که آثار آن تا قرون بعد نیز ادامه داشت. (1)همین امر موجب شد تا برخی از علمای اهل تسنن کتاب هایی در رد آثار کلامی شیعه بنگارند که «نهج الحق» علّامه حلی یکی از آثار مورد هجوم آن هاست.
قاضی نورالله شوشتری که از بزرگان علم کلام عصر صفوی است و در نشر فرهنگ علوی از برجسته ترین دانشمندان شیعه امامیه به حساب می آید، با تألیفات عدیده خود در علم كلام حقّانیت مذهب شیعه را به اثبات می رساند و گاهی این تألیفات نقد و بررسی كتب اهل تسنن است. وی که برای نشر فرهنگ شیعه به هندوستان مهاجرت کرده بود با مشاهده كتاب «ابطال الباطل» فضل بن روزبهان به نقد و بررسی آن همّت گمارد. بدینسان کتاب «احقاق الحق و ازهاق الباطل» بوجود آمد
کتاب، خلاصه ای از مجادلات شیعه و سنی، پیرامون عقاید اشعریه درباره خدا، نبوت، امامت، تفسیر قرآن، احادیث و فقه را شامل می شود. عمده مباحث، کلامی و به ویژه شامل مبحث امامت حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام است. در عین حال، از نظر محتوا و سخنان و امثال، با اهمیت و ارزشمند می باشد. روش مؤلّف در ردّ و نقد کتاب «ابطال نهج الباطل» قاضی روز بهان این» گونه است که نخست عبارت "علّامه حلّی" از کتاب «نهج الحق» او را با عبارت «قال المصنف رفع الله درجة» آورده و بعد عبارت " روز بهان" را با عنوان «قال الناصب خفضه الله» مطرح می کند آن گاه داوری خودش را با «اقول» به طور مفصل بیان و به نقد دیدگاه فضل الله و اثبات نظریات امامیه که در لابلای نوشته های علّامه حلّی آمده، می پردازد و نظر مستدل خویش را در تجزیه و تحلیل حقایق از لحاظ تاریخی و منطقی ارائه می دهد این کتاب، موجی از مخالفت عليه قاضی نورالله، پدید آورد.
1) هم اکنون پس از گذشت چندین قرن کتاب وزین ایشان ک«شف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد» از کتب درسی حوزه های علمیه شیعه محسوب می شود.
بنابر توجّه خاص و اهمیتی که علمای شیعه به این اثر کلامی داشتند، حواشی و تعلیقات زیادی بر آن نوشتند که از آن جمله می توان به سه تعلیقه شیخ مفید الدین بن عبدالنبی شیرازی، مولا محمّد هادی بن عبدالحسین و سید علاءالدوله، داماد مؤلّف اشاره کرد. ضمناً به چند زبان ترجمه شده که از جمله، به فارسی توسط میرزا نائینی، ترجمه فارسی عهد صفوی و ترجمه اردو، می باشد. چاپ این کتاب در ایران برای اولین بار، سال 1273 ه. ق، و بار دیگر با حواشی و تعلیقات مفصل در 16 جلد توسط آیت الله مرحوم مرعشی نجفی صورت گرفت.
این اثر احوال جماعتی از علما، حکما، اُدبا، عُرفا، شُعرا و رجال متقدّم و راویانی است که به اعتقاد قاضی نورالله همگی شیعه مذهب اند. افزون بر این ها در بردارنده حکایات و قصه ها و روایات آن ها، هم چنین گذری به شهرها و احوالات ایشان است. (1)«مجالس المؤمنین» حاوی موضوعاتی در جغرافیای اماکن شیعی است همان گونه که تاریخ رادمردان مذهب بر حق امامیه به شمار می رود.
کتاب صوارم المهرقه شهید قاضی نور الله شوشتری در ردّ کتاب صواعق المحرقة ابن حجر عسقلانی است. در این کتاب مدّعیات ابن حجر توسط قاضی ردّ شده است که به یک نمونه اکتفا می کنیم عسقلانی آورده است؛
أخرج أيضا عن جعفر الصادق رضى الله عنه أنه قال ما أرجو من شفاعة على شيئا إلا و أنا أرجو من شفاعة أبى بكر مثله و لقد ولدنى مرتين انتهى.
مرحوم قاضی نورالله در جواب بیان نموده اند؛
أقول يدل على كذب هذا الخبر أن صاحب الشفاعة العظمى هو جده صلی الله علیه و آله فلا يليق به علیه السلام نسيان شفاعة جده صلی الله علیه و آله و إظهار رجاء شفاعة غيره سيما أبوبكر الذى لا شافع له و لا حميم يوم لا ينفع مال ولا بنون إلا من أتى الله بقلب سليم اللهم إلا أن قصد به مجرد التقية فافهم و أما قوله علیه السلام و لقد ولدنى مرتين فبيان للواقع لا للافتخار به كيف و قد مر الاتفاق على أن قوم أبي بكر أرذل طوائف قریش و قد وقع التصريح به من أبي سفيان كما مر و قال على علیه السلام في شأن محمّد بن أبي بكر إنه ولد نجيب من أهل بيت سوء فتدبر. (2)
از آن جا که شیخ حرّعاملی (متوفی 1110) در امل الآمل کتاب صوارم المهرقه و کتاب مصائب النواصب را در کنار احقاق الحق و کتب دیگر نام می برد بیانگر این مطلب است که این کتاب های مهم قاضی (1)در همان عصر صفویه در جهان اسلام شهرت داشته است.
مصائب النواصب در برابر کتاب نواقض الروافض میر مخدوم شریفی (م 988 یا 995) نوشته شده است. فارسی آن توسط مدرس چهاردهی چاپ شده است.
تسلّط قاضی در دفاع از شیعه، دقت ایشان در پاسخ گویی به شبهات، بکار بردن روشهای جدلی، اعتقاد وی به اعتدال علمی و عقیدتی از مهم ترین ویژگی های قاضی شهید است که عاقبت جانش را هم در دفاع از مرامش گذاشت. ایشان در این زمینه، متأثّر از عبدالجلیل رازی بود و در همین کتاب هم از آن نقل کرده است.
1) الامل الآمل، ج 2، ص 337.
1- احقاق الحق، ج 1، مقدمه.
2- مجالس المؤمنين، ج 1، ص71.
2- احقاق الحق، ج 1، ص 110 و 111 (حياة القاضي) ص فى وقيا.
4- همان، ص 158.
5- احقاق الحق، ج 1، ص 159.
6- فوائد الرضویه، محدّث قمی، ص697.
7- «دايرة المعارف تشیع»، ج 1، ص 507.
8- رجوع شود به مجالس المومنین، ج 1، ص 572 و 573.
9- الصوارم المهرقه، ص 241.
10- الامل الآمل، ج 2، ص 337.
قاضی نور الله شوشتری الصوارم المهرقه یک جلد، انتشارات چاپخانه نهضت، تهران، 1367.
سيد نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، کتاب فروشی اسلامیه، 1375 قمری.
حسینی مرعشی تستری، قاضی نور الله احقاق الحق، مكتبة آیت الله العظمی مرعشی، قم.
یاداشت
...
یاداشت
...
یاداشت
...