ghaemiyeh.com
سرشناسه :منصوری، محمدرضا، 1364 -
عنوان و نام پدیدآور :ایستگاه فضایل: چهل فضیلت و معجزه از امیرالمومنین علیه السلام/ مولف محمدرضا منصوری.
مشخصات نشر :قم: طوبای محبت، 1399.
مشخصات ظاهری :320 ص.
شابک :978-600-366205-6
وضعیت فهرست نویسی :فیپا
موضوع :علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل
موضوع :Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Virtues
موضوع :علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- معجزات
موضوع :Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Miracles
رده بندی کنگره :BP37/4
رده بندی دیویی :297/951
شماره کتابشناسی ملی :6119648
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
ایستگاه فضائل
چهل فضیلت و معجزه از امیرالمؤمنین (علیه السلام)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
پیشگفتار. 9
1- غلو چیست، غالی کیست و چه حکمی از منظر تشیّع دارد. 11
غلو از دیدگاه ائمه اطهار(علیهم السلام).. 12
گزیدهای از احادیث، کلمات و برخورد معصومین(علیهم السلام) با غالیان:. 12
2- توصیه به نقل و نشر فضائل و معارف اهل بیت(علیهم السلام).. 27
3- عدم توان درک مقام و فضائل اهل بیت(علیهم السلام).. 34
اطلاع از فضائل گام مهمی در امام شناسی.. 40
نجات از سنگسار با قضاوت امیرالمؤمنین (علیه السلام) . 43
عامل ازدواج امیرالمؤمنین (علیه السلام) با خوله حنفیه. 45
خندید و گریست.. 51
ماجرای اشجع، خالد و ابوبکر با امیرالمؤمنین (علیه السلام) .. 52
حلقه آهن به گردن خالد بن ولید. 67
تبدیل شدن کمان به اژدها و وحشت خلیفه. 81
چه کسانی با امیرالمؤمنین (علیه السلام) دشمنی میورزند؟. 84
اعجاز امیرالمؤمنین (علیه السلام) هنگام وقوع زلزله. 86
کفن و دفن سلمان توسط امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مدائن.. 88
ام سلمه! بشنو و گواه باش... 91
احتجاج امیرالمؤمنین (علیه السلام) با زبیر در کارزار جمل.. 95
احتجاج امیرالمؤمنین (علیه السلام) با ابوبکر. 98
اشتیاق درخت طوبی به امیرالمؤمنین (علیه السلام) . 111
برخورد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با مادر امیرالمؤمنین (علیه السلام) هنگام تشییع و تدفین. 112
احیاء میت توسط امیرالمؤمنین (علیه السلام) . 115
اصطلاح «عرب» و «عجم» در احادیث... 116
گزیدهای از فضائل عجم. 117
اکثریت فرهیختگان، از عجم. 120
برخورد عمر بن خطاب با عجم. 122
اقرار تمام دشمنان هنگام مرگ به حقانیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) . 127
پاسخ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به پرسشهای جاثلیق مسیحی پس از درماندگی. 129
چهارده آزمون امیرالمؤمنین (علیه السلام) قبل و بعد از شهادت نبی مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم). 175
امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را پس از شهادت به ابوبکر نشان میدهد. 213
پاسخ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به پرسشهای اسقف مسیحی پس از درماندگی. 223
پاسخ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به پرسشهای فردی یهودی پس از درماندگی. 227
زنده شدن انوشیروان به معجزه امیرالمؤمنین (علیه السلام) . 231
قضاوت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد پسر و دخترِ تازه مولود. 234
درخت صیحانی.. 238
سلونی قبل أن تفقدونی.. 239
پاسخ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به سؤالات قیصر روم پس از درماندگی.. 241
ارسال نامه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به معاویه توسط طرماح و برخورد او با معاویه. 246
بیعت دشمنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) با سوسمار!. 258
فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) از زبان خویش... 260
ترفند معاویه برای اطلاع از عاقبت امرش... 266
معجزه امیرالمؤمنین (علیه السلام) و جریان راهب مسیحی و شهادت وی در رکاب حضرت. 269
مسلمان شدن طبیب یونانی با دیدن معجزات امیرالمؤمنین (علیه السلام) . 279
قیمت «لا شیء». 289
توصیف امیرالمؤمنین (علیه السلام) از زبان ضرار و گریه معاویه. 291
خبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) از عاقبت یکی از خوارج.. 294
مادرجان! حضور امیرالمؤمنین (علیه السلام) باعث کند شدن زبانم شد. 296
تقسیم کننده بهشت و جهنم. 298
عنایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به یکی از غلامان معتصم. 301
پاسخ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به سؤالات دو یهودی پس از ناتوانی ابوبکر و عمر. 304
هفت پرسش یهودی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) . 309
کتاب نامه از مصادر شیعی و مخالفین.. 313
بسم الله الرحمن الرحیم
«الحمد لله رب العالمین والصلاة والسلام علی خیر خلقه محمد وآله الطاهرین المعصومین واللعنة الدائمه علی اعدائهم ومخالفیهم وغاصبی حقوقهم ومنکری فضائلهم اجمعین الی یوم القیامه وعجل الله تعالی فرج مولانا صاحب العصر والزمان وجعلنا من اعوانهم وانصارهم»
با استعانت از خدای متعال و با چنگ زدن به دامن لطف حجة بن الحسن المهدی (علیه السلام) قطرهای از اقیانوس فضائل و معاجز امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به رشته تحریر درمیآورم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) ضمن حدیثی فرمودند:
انا عبد الله عزوجل وخلیفته علی عباده، لا تجعلونا اربابا وقولوا فی فضلنا ما شئتم، فانکم لا تبلغون کنه ما فینا ولا نهایته، فان الله عزوجل قد اعطانا اکبر واعظم مما یصفه واصفکم او یخطر علی قلب احدکم، فإذا
عرفتمونا هکذا فأنتم المؤمنون؛
من بنده خدا و خلیفه او بر بندگانم؛ ما را خدا قرار ندهید ولی در فضل ما هر چه میخواهید بگویید، باز هم به کُنه فضلِ ما و نهایت آن نخواهید رسید؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی به ما بیشتر و بزرگتر از آن وصفی که توصیف کنندۀ شما میگوید یا به قلب یکی از شما خطور نماید عنایت فرموده است. وقتی ما را اینگونه شناختید آن وقت مؤمن هستید.(1)
حدیث شریف فوق با تعابیر گوناگون در مجامع حدیثی ذکر گردیده است(2)
که بر سه مطلب مهم و اساسی دلالت دارد.
1- ناروا بودن غلو در حق اهل بیت(علیهم السلام).
2- توصیه به نقل و نشر فضائل و معارف اهل بیت(علیهم السلام).
3- عدم توان درک کنه مقام و فضائل و معارف اهل بیت(علیهم السلام).
1) - بحار الانوار 26 / 2؛ مستدرک سفینة البحار 7 / 52؛ الزام الناصب 1 / 32؛ الانوار الساطعه 4 / 60.
2) - الکافی 1 / 297؛ بصائر الدرجات 261 و 527؛ مختصر بصائر الدرجات 59؛ الثاقب فی المناقب 402؛ الخرائج والجرائح 2 / 735؛ المحتضر 65؛ مشارق انوار الیقین 3؛ الخصال 614؛ تحف العقول 104؛ اثبات الهداة 7 / 477؛ ینابیع المعاجز 146؛ غایة المرام 5 / 222؛ کشف الغمه 2 / 415؛ بحار الانوار 25 / 283 و 289 و ج 26 / 6 و...
غلو در لغت به معنی تجاوز از حد و خروج از میانهروی است. پس از شهادت نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) گروههایی درباره آن حضرت و پیشوایان معصوم(علیهم السلام) از مرز حق تجاوز کرده و مقاماتی برای آنان قائل شدند که از آنِ خداست که به اینان «غالی» میگویند.
علامه مجلسی در این باره مینویسد:
إعلم ان الغلو في النبی والائمة(علیهم السلام) انما یکون بالقول بالوهیتهم او...؛
بدان که غلو درباره پیامبر و ائمه(علیهم السلام) منحصر است در اینکه کسی قائل به اُلوهیت آنان، یا شریک بودن آنان با خداوند متعال در معبود بودن، آفرینش، رزق و روزی بشود.
يا بگوید خداوند در آن بزرگواران حلول کرده است، یا خداوند متعال با آنان متحد شده است.
يا گفته شود آنان بدون وحی و الهام از جانب خدا علم غیب دارند، یا اینکه ائمه (علیهم السلام) پیامبرند، یاقائل به تناسخ روح بعضی از آنها در بعض دیگر شود، و یا اینکه بگوید معرفت ائمه (علیهم السلام) ما را از تمام واجبات بینیاز میکند و با داشتن معرفت آنها نیازی به ترک گناه نیست.
اعتقاد به هر یک از این مطالب کفر و الحاد و خروج از دین است؛ آن سان که دلیلهای عقلی و آیات قرآنی و روایات گذشته بیانگر این معناست.(1)
ائمه اطهار (علیهم السلام) غالیان را کافر، مشرک و نجس میدانستند و آنها را مذمت مینمودند. اهل بیت (علیهم السلام) پیوسته از آنان برائت جسته، لعنت و نفرین نموده، و موالیانشان را از هر نوع ارتباط و مجالست با غالیان بر حذر میداشتند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
بارخدایا! من از غالیان بیزارم همانطور که عیسی بن مریم(علیهما السلام) از نصاری بیزار بود.خدایا! آنها را برای همیشه خوار گردان و هیچ کدامشان را نصرت مفرما.(2)
امام باقر (علیه السلام) فرمودند:
وقتی حضرت علی (علیه السلام) از پیکار با اهالی بصره فارغ
شد، هفتاد نفر از قوم «زط» پیش ایشان آمدند و به حضرت سلام کردند و با زبان خودشان با حضرت صحبت نمودند که حضرت نیز با زبان آنان جوابشان داد، به آنها فرمود: من آن طور که شما میگویید نیستم. من بنده خدا و آفریده اویم.
آنها نپذیرفتند و گفتند: تو همان خدایی.
حضرت فرمود: اگر از حرف خود باز نگردید و به سوی خدا توبه نکنید شما را خواهم کشت. آنها باز امتناع ورزیدند و توبه ننمودند.
حضرت دستور داد چاههایی برای آنها بکنند. وقتی چاهها آماده شد، آنها را به هم متصل نمود و آن گروه را میان چاهها انداختند. سپس دهانه چاهها را بستند و در یکی از آنها که کسی در آن نبود آتش افروختند. دودهمه چاهها را فرا گرفت و همگی کشته شدند.(1)
و فرمودند:
از چنین کسانی ]غالیان[ بیزاری میجوییم، از چنین کسانی بیزاری میجوییم.(2)
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
کوچکترین چیزی که شخص را از ایمان خارج میکند این است که پیش یک غالی بنشیند و به سخن او گوش دهد و گفتارش را تصدیق نماید.(1)
و فرمودند:
غالیان بدترین خلق خدایند، بر جوانان خود بر حذر باشید که غالیان آنها را فاسد نکنند.
به خدا سوگند آنان از یهود و نصارا و مجوس و مشرکان بدترند.(2)آنان عظمت خداوند را کوچک میکنند و برای بندگانِ خدا ادعای ربوبیت میکنند.(3)
هر کس که از شیعیان ما باشد هرگز آنها را دوست و یاور خود نمیگیرد.(4)
1) - الخصال 72؛ بحار الانوار 25 / 269؛ تفسیر نور الثقلین 5 / 270؛ تفسیر کنز الدقائق 13 / 152.
2) - الامالی الطوسی 650؛ بحار الانوار 25 / 265 و ج 76 / 225؛ منهاج البراعة 2 / 231؛ مستدرک سفینة البحار 8 / 14.
3) - الامالی الطوسی 650؛ مناقب ابن شهرآشوب 1 / 226؛ بحار الانوار 25 / 265 و 284 و ج 76 / 225.
4) - التوحید 364؛ عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 1 / 131؛ وسائل الشیعه 16 / 182؛ الاحتجاج 2 / 199؛ نور البراهین 2 / 308.
من از کسانی که ما را پروردگار میدانند بیزارم، از کسانی که ما را پیامبر میدانند بیزارم.(1)
هر کس بگوید ما پیامبر هستیم لعنت خدا بر او باد، و هر کس در این مورد شک داشته باشد لعنت خدا بر او باد.(2)
خدا لعنت کند کسی که ما را از بندگی خدا - که ما را خلق کرده و بازگشت ما به سوی اوست و اختیار ما در دست قدرت اوست - خارج کند.(3)گوش، چشم، موی، پوست، گوشت و خون من از این افراد بیزار است. خدا و پیامبرش از آنها بیزارند.
اینان بر دین من و دین پدرانم نیستند، خداوند من و آنها را در روز قیامت جمع نخواهد کرد، مگر اینکه بر آنها خشمگین باشد.(4)
1) - اختیار معرفة الرجال 2 / 587؛ بحار الانوار 25 / 297؛ مستدرک الوسائل 12 / 318؛ جامع احادیث الشیعه 14 / 448.
2) - اختیار معرفة الرجال 2/ 590؛ بحار الانوار 25 / 296؛ معجم رجال الحدیث 16 / 266.
3) - اختیار معرفة الرجال 2 / 489 و 590؛ بحار الانوار 25 / 297؛ قاموس الرجال 10 / 188.
4) - اختیار معرفة الرجال 2 / 594؛ بحار الانوار 25 / 298؛ الکافی 1 / 269؛ مرآه العقول 3 / 159.
حضرت در مورد غالیان به «مفضّل» فرمودند:
یا مفضل! با آنها همنشینی نکنید، و با آنها غذا نخورید و آب نیاشامید و مصافحه نکنید و از یکدیگر ارث نبرید.(1)
علامه مجلسی (رحمه الله) ذیل آخرین فراز حدیث: «ولا توارثوهم؛ از یکدیگر ارث نبرید» میفرماید:
«از یکدیگر ارث نبرید، یعنی به آنها ارث ندهید، زیرا آنها مشرک هستند و مشرک از مسلمان ارث نمیبرد.
یا ممکن است منظور این باشد که با آنها ازدواج نکنید تا موجب ارث بردن نشود.» بحار الانوار 25 / 296.
امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در مورد غلات فرمودند:
غالیان کافرند.(2)
هر کس امیرالمؤمنین (علیه السلام) را از حد بندگی خارج کند از مغضوب علیهم و از ضالّین است.(3)
هر کس برای ائمه (علیهم السلام) مدعی ربوبیت یا نبوت شود، یا
1) - اختیار معرفة الرجال 2 / 586؛ بحار الانوار 25 / 296؛ مستدرک الوسائل 12 / 314؛ قاموس الرجال 9 / 598.
2) - عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2 / 219؛ بحار الانوار 25 / 273 و 328؛ منهاج البراعة 4 / 362.
3) - تفسیر الامام العسکری (علیه السلام) 2 / 219؛ بحار الانوار 25 / 273 و 328؛ منهاج البراعة 4 / 362.
برای غیر ائمه (علیهم السلام) مدعی امامت گردد، ما در دنیا و آخرت از آنها بیزاریم.(1)
بارخدایا! به تو پناه میبرم، بیزاری میجویم در پیشگاه تو از کسانی که درباره ما چیزی میگویند که صحیح نبوده و حقیقت ندارد.
بارخدایا! من به پیشگاه تو بیزاری میجویم از کسانی که درباره ما چیزی بگویند که ما آن را درباره خودنمیگوییم.(2)
پروردگارا! از آنچه آنها ادعا میکنند ما را ببخش و نگذار یک نفر از آنها روی زمین بماند.(3)
خدا غالیان را لعنت کند، چرا مجوسی نشدند، چرا نصارا نشدند، چرا قَدَریه نشدند، چرا مُرجعه نشدند، چرا حروریه نشدند؟!(4)
و در مورد دوستی و ارتباط با آنان فرمودند:
1) - عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2 / 217؛ مدینة المعاجز 7 / 152؛ بحار الانوار 25 / 135 و 272.
2) - الاعتقادات صدوق 99؛ بحار الانوار 25 / 343؛ منهاج البراعة 4 / 359.
3) - بحار الانوار 25 / 343؛ منهاج البراعة 4 / 359.
4) - عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2 / 218؛ بحار الانوار 25 / 272؛ جامع احادیث الشیعة 26 / 31.
هر کس با آنها بنشیند و یا رفت و آمد کند، یا به همراه آنان چیزی بخورد و بیاشامد، یا با آنها بپیوندد، یا به آنها دختر بدهد، یا امانتی به آنها بسپارد، یا امانتی را از آنها بگیرد، و یا تصدیق گفتارشان بنماید و یا حتی با یک کلمه آنها را کمک کند از ولایت خداوند عزوجل و ولایت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت ما اهل بیت خارج شده است.(1)هر کس آنها را دوست بدارد با ما دشمنی کرده، و هر کس آنها را دشمن بدارد با ما دوستی کرده است.
هر کس آنها را دوست بگیرد ما را دشمن خویش کرده، و هر که دشمن آنها شود با ما دوست شده است.
هر کس با آنها بپیوندد با ما قطع رابطه کرده است، و کسی که با آنها قطع رابطه نماید به ما پیوسته است.
هر کس با آنها بدرفتار باشد با ما خوشرفتاری نموده است.
کسی که آنها را گرامی بدارد به ما اهانت کرده، و هر که به آنها اهانت کند ما را گرامی داشته است.
1) - عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2 / 219؛ بحار الانوار 25 / 273 و 328؛ منهاج البراعة 4 / 362.
کسی که آنها را بپذیرد ما را رد کرده است، و کسی که آنها را رد کند ما را پذیرفته است.
کسی که به آنها نیکی کند به ما بدی کرده، و کسی که به آنها بدی کند به ما نیکی کرده است.
هر که آنها را تصدیق کند ما را تکذیب نموده، و کسی که آنها را تکذیب نماید ما را تصدیق نموده است.
کسی که آنها را مورد بخشش خود قرار دهد ما را محروم کرده، و کسی که آنها را محروم نماید به مابخشیده است.(1)
با آنها نشست و برخاست و رفاقت نکنید و از آنها بیزاری بجوئید، خدا از آنها بیزار باشد.(2)
در طول دوران زندگانیِ ائمه اطهار (علیهم السلام)، پیوسته افرادی بودند که در مورد حضرات غلو مینمودند از جمله: عبدالله بن سبأ، حارث شامی، بنان، مغیرة بن سعید، بزیع، سری، ابوالخطاب، معمر، بشار شعیری، حمزة بن عماره یزیدی، صائد نهدی، ابوالغمر، جعفر بن
واقد، هاشم بن ابی هاشم، محمد بن فرات، عبدالله بن حارث، یونس بن ظبیان، ابومنصور، جعفر بن واقد، محمد بن بشیر و پسرش سمیع بن محمد، علی بن حسکه، قاسم شعرانی یقطینی، محمد بن موسی شریعتی، حسن بن محمد بن بابای قمی، ابوسمهری، ابن ابی الزرقاء، محمد بن نصیر فهری، حسن بن علی بن ابی عثمان معروف به سجاده و...(1)نزد ائمه اطهار (علیهم السلام) هر گاه سخنی از این افراد و تابعانشان میشد حضرات آنان را به شدیدترین کلمات نفرین و لعنت مینمودند، و از خداوند سختترین عذابها را برای آنها خواستار میشدند. به عنوان نمونه: امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) در مورد «عبدالله بن سبأ» فرمودند:
خدا عبدالله بن سبأ را لعنت کند، او مدعی ربوبیت در مورد امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود.(2)
[عبدالله بن سبأ کسی بود که] امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمودند: وای بر تو! شیطان تو را مسخّر کرده. مادرت به عزایت بنشیند، از این عقیده برگرد و توبه کن.
حضرت او را زندانی کردند و سه روز پشت سر هم او را توبه دادند لیکن توبه نکرد که سرانجام حضرت او را کشتند.
شیطان او را فریب داد و پیش او میرفت و در دلش آن طور القاء مینمود.(1)
امام سجاد (علیه السلام) فرمودند:
وقتی عبدالله بن سبا به خاطرم میافتد تمام موهای بدنم راست میشود. ادعای بس بزرگی کرد که حقش را نداشت، خدا لعنتش کند.(2)
امام صادق (علیه السلام) در مورد «ابوالخطاب» فرمودند:
خدا ابوالخطاب را لعنت کند، و خداوند لعنت کند هر که را از این گروه باقی مانده، و خداوند لعنت کند هر کس در دلش نسبت به آنها ترحّمی داشته باشد.(3)
1) - اختیار معرفة الرجال 1 / 323؛ مناقب ابن شهرآشوب 1 / 227؛ وسائل الشیعه 28 / 336؛ نقد الرجال 3 / 109.
2) - اختیار معرفة الرجال 1 / 324؛ بحار الانوار 25 / 286؛ معجم رجال الحدیث 11 / 206.
3) - اختیار معرفة الرجال 2 / 584؛ بحار الانوار 25 / 280؛ مستدرک الوسائل 12 / 318؛ قاموس الرجال 9 / 518؛ جامع احادیث الشیعه 14 / 448؛ معجم رجال الحدیث 15 / 260.
لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم بر ابوالخطاب باد! من پیش خدا گواهی میدهم که او کافر و فاسق و مشرک است، و گواهی میدهم که او شب و روز به همراهفرعون در سختترین عذابها گرفتار است.(1)
خداوند او و یارانش را از رحمت خود دور کند و عذابشان نماید.(2)
امام جواد (علیه السلام) در مورد این لعین فرمودند:
خدا ابوالخطاب را لعنت کند،و یاران او را نیز لعنت کند، و کسانی که در لعن او شک دارند را لعنت کند، و کسانی که در مورد او متوقفند و شک دارند را نیز لعنت نماید.(3)
امام صادق (علیه السلام) در مورد «بشار شعیری» فرمودند:
خدا در دل او رعب و وحشت بیندازد.(4)
1) - اختیار معرفة الرجال 2 / 584؛ بحار الانوار 25 / 280؛ قاموس الرجال 9 / 598؛ معجم رجال الحدیث 15 / 260.
2) - اختیار معرفة الرجال 2 / 582؛ بحار الانوار 25 / 329 و 26 / 215.
3) - اختیار معرفة الرجال 2 / 810؛ بحار الانوار 25 / 318؛ معجم رجال الحدیث 5 / 105.
4) - اختیار معرفة الرجال 2 / 702؛ بحار الانوار 25 / 307؛ معجم رجال الحدیث 4 / 218.
ای کافر! ای مشرک! من از تو بیزارم.(1)
خدا لعنت کند.(2)بشار شعیری شیطان پسر شیطان است، او از دریا بیرون آمد و اصحاب مرا گمراه کرد.(3)
و در مورد «مغیرة بن سعید» و یارانش فرمودند:
آنها را چه میشود، خداوند به آنان حرارت آهن را بچشاند. وای بر آنها خدا و رسولش را در قبر، و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی (علیهم السلام) را در قبرش آزردند.
من انتقام خود را از آنها در پیشگاه خدا خواهم گرفت، و از آنها به خدا بیزاری میجویم.(4)
امام کاظم (علیه السلام) در مورد «محمد بن بشیر» فرمودند:
خدا او را لعنت کند، خداوند او را دچار حرارت آهن
1) - اختیار معرفة الرجال 2 / 701؛ بحار الانوار 25 / 304؛ طرائف المقال 1 / 634؛ اعیان الشیعه 3 / 570.
2) - اختیار معرفة الرجال 2 / 702؛ بحار الانوار 25 / 307؛ اعیان الشیعه 3 / 570.
3) - اختیار معرفة الرجال 2 / 702؛ بحار الانوار 25 / 307؛ معجم رجال الحدیث 4 / 218.
4) - اختیار معرفة الرجال 2 / 491؛ بحار الانوار 25 / 289؛ معجم رجال الحدیث 19 / 301.
نماید، خداوند او را به بدترین شکل بکشد...(1)
خدایا! مرا از دست او راحت کن!
خداوندا! من از تو میخواهم مرا از این پلید نجس محمد بن بشیر خلاص کنی. شیطان در رحِمِ مادر با پدرش شریک شد.
خداوند از او بیزار باشد، من نیز به پیشگاه خداوند از او بیزاری میجویم.
خدایا! به پیشگاه تو از ادعایی که ابن بشیر درباره من نموده بیزاری میجویم.(2)
امام رضا (علیه السلام) در مورد «محمد بن فرات» به یکی از اصحاب به نام «یونس» فرمودند:
اصحاب مرا از او بر حذر کن و مردم را وادار به لعنت وبیزاری از او نما که خداوند از او بیزار است.(3)
1) - اختیار معرفة الرجال 2 / 778؛ بحار الانوار 25 / 312؛ الحدائق الناضره 18 / 157؛ وسائل الشیعه 28 / 217؛ جواهر الکلام 1 / 112؛ غایة الآمال المامقانی 1 / 112؛ الشهاب الثاقب فی بیان معنی الناصب 260؛ قاموس الرجال 9 / 138.
2) - اختیار معرفة الرجال 2 / 779؛ بحار الانوار 25 / 314؛ قاموس الرجال 9 / 138؛ معجم رجال الحدیث 16 / 141.
3) - اختیار معرفة الرجال 2 / 829؛ بحار الانوار 25 / 319؛ جامع الرواة 2 / 172؛ قاموس الرجال 9 / 506؛ معجم رجال الحدیث 18 / 135.
محمد بن فرات مرا آزار داده خدا او را بیازارد و حرارت آهن را به او بچشاند.(1)
امام جواد (علیه السلام) در مورد «ابوالغمر و جعفر بن واقد و هاشم بن ابی هاشم» فرمودند:
اینان با نام ما از مردم سوء استفاده میکنند، اینان مردم را به همان چیزهایی که ابوالخطاب به آنها دعوت میکرد دعوت میکنند. خدا او را لعنت کند و اینان را به همراه او لعنت نماید، و هر کس که این مطالب را از آنان میپذیرد نیز لعنت نماید.
ای علی [بن مهزیار] مبادا بر کسی که این ملعونین را لعنت میکند سخت بگیری.(2)
امام هادی (علیه السلام) در مورد «ابن حسکه محمد بن نصیر فهری، حسن بن محمد بن بابای قمی» و یارانشان فرمودند:من از چیزهایی که او [علی بن حسکه و یارانش] میگوید به پیشگاه خدا بیزاری میجویم، و این سخنان را در پیشگاه خدا نفی میکنم.
از آنها فاصله بگیرید، خدا آنها را لعنت کند و آنان را به تنگنا وادارید.(1)
علامه مجلسی ذیل آخرین فراز حدیث «والجأوهم الی اضیق الطریق؛ آنان را به تنگنا وادارید.» مینویسد:
«به تنگنا وادارید، کنایه از تمام کردن حجت بر آنها، یا رسوا نمودن در برابر همگان و برملا کردن دروغ آنهاست، و یا کنایه از این است که خدا با کشتن آنها مجال را از آنان بگیرد.» بحار الانوار 25 / 317.
من به پیشگاه خداوند از فهری و حسن بن محمد بن بابای قمی بیزاری میجویم و از هر دو بیزارم.
من، تو و تمام دوستان خود را از آن دو بر حذر میدارم و هر دو را لعنت میکنم، لعنت خدا بر آن دو باد.
با نام ما، نان مردم را میخورند و فتنهانگیز و موذی هستند، خدا آزارشان دهد و در فتنه بر زمینشان کوبد.
ابن بابا مدعی است که من او را به پیامبری برانگیختهام و او باب است. وای بر او، خدا لعنتش کند!
ای محمد [عبیدی] اگر توانستی که سر او را با سنگیبشکنی این کار را بکن، او مرا آزار داده، خدا در دنیا و آخرت آزارش دهد.(2)
ما نیز به پیروی از ائمه اطهار (علیهم السلام) از تمام غالیان - چه در عصر حضور و چه غیبت - بیزاری میجوییم، و به خدا پناه میبریم از غلو در حق اهل بیت (علیهم السلام)، و از خداوند منان عاقبت به خیری و اعتدال را خواستاریم. چنانکه در ادعیه آمده است:
اللهم لا تجعلنا من الذین تقدموا فمرقوا ولا من الذین تأخروا فمحقوا واجعلنا من النمرقة الاوسط؛
خدایا! ما را از کسانی که پیش روی کردند [جلو افتادند] و از دین خارج شدند قرار مده، و نه از کسانی که عقب افتادند و هلاک شدند، و قرار بده ما را از گروه میانه رو.(1)
در احادیث پاداش و آثار بیشماری برای گوینده، شنونده و نشر دهنده فضائل و معارف اهل بیت (علیهم السلام) به خصوصامیرالمؤمنین (علیه السلام) ذکر گردیده است. به عنوان نمونه:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
خداوند برای برادرم علی بن ابی طالب (علیه السلام) فضائلی قرار داده که به غیر خودش کسی قادر نیست بشمارد. هر
1) - الاختصاص الشیخ المفید 332؛ بحار الانوار 25 / 320.
کس فضیلتی از فضائل علی (علیه السلام) را ذکر کند در حالی که اقرار و اعتراف داشته باشد تمام گناهان گذشته و آیندهاش را خداوند میبخشد گرچه در قیامت به گناه جن و انس وارد شود.
و هر کس یکی از فضائل او را بنویسد هر قدری که این نوشته باقی است ملائکه برای او از خدا طلب مغفرت میکنند.
و هر کس گوش کند فضیلتی از فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) را، خداوند گناهانی را که با گوش مرتکب شده میبخشد.
و هر کس نگاه کند به کتابی که فضائل علی (علیه السلام) در آن است، خداوند میبخشد گناهانی را که به وسیله چشم کرده است.(1)خدا این مردم را عذاب نمیکند مگر به خاطر گناه دانشمندان ایشان؛ آنهایی که حق را کتمان کردند و فضائل امیرالمؤمنین و عترت طاهرینش (علیهم السلام) را بیان نکردند.
بدانید راه نمیرود بر روی زمین بعد از پیغمبران و
1) - ارشاد القلوب 2 / 209؛ کشف الغمه 1 / 112؛ روضة الواعظین 1 / 114؛ مائة منقبه 177؛ حلیة الابرار 1 / 285؛ اثبات الهداة 4 / 88؛ فرائد السمطین 1 / 19.
رسولان کسی که مقامش برتر از شیعیان و دوستان علی (علیه السلام) باشد؛ آنهایی که امر ولایت آن حضرت را ظاهر میکنند و فضائل او را منتشر مینمایند، رحمت الهی سر تا پای وجود آنها را فرا میگیرد و فرشتگان برای آنها استغفار میکنند.
و بدبختی به تمام معنی نصیب کسانی میشود که فضائل او را کتمان میکنند و امر او را پنهان میدارند، چگونه میخواهند در آتش پایداری کنند.(1)
و فرمودند:
هیچ گروهی گرد هم نمیآیند تا فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) را یاد کنند جز آنکه فرشتگان آسمان فرود آیند و گرداگرد ایشان را بگیرند و چونپراکنده شوند فرشتگان به آسمان بالا روند، و فرشتگان دیگری که در آسمان هستند به آنان گویند: ما از شما عطری استشمام میکنیم که از سایر فرشتگان استشمام نمیکنیم و تا به حال عطری به این خوشبویی استشمام ننمودهایم.
گویند: نزد گروهی بودیم که محمد و اهل بیتِ او (علیهم السلام)
1) - مشارق انوار الیقین 239؛ حلیة الابرار 2 / 127؛ غایة المرام 5 / 149.
را یاد میکردند و از عطر آنان به ما رسید و ما خوشبو شدیم.
آن فرشتگان گویند: ما را نزد آنان فرود ببرید. گویند: پراکنده شدند و هر یک به منزل خود رفتند. گویند: ما را فرود برید تا از بوی آن مکان خوشبو شویم.(1)
اگر روا بود کسی را امر کنم که برای غیر خدا سجده کند، همانا شیعیان و سایر مکلفان را امر میکردم که برای کسی که واسطۀ رساندن علوم [معارف و فضائل] علی (علیه السلام) به دیگران است سجده نمایند.(2)مجالستان را به نام [و ذکر فضائل] امیرالمؤمنین (علیه السلام) زینت کنید.(3)
نام و یاد [و ذکر فضائل] امیرالمؤمنین (علیه السلام) عبادت است.(4)
1) - الروضه 189؛ العقد النضید 25؛ بحار الانوار 38 / 199؛ مستدرک الوسائل 12 / 392.
2) - تفسیر الامام العسکری (علیه السلام) 385؛ الاحتجاج 1 / 63؛ بحار الانوار 21 / 229؛ وسائل الشیعه 6 / 388؛ البرهان 1 / 12 و 2 / 810.
3) - بشارة المصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) 105؛ مناقب ابن مغازلی 176؛ عمدة العیون ابن بطریق 368؛ بحار الانوار 38 / 199.
4) - مناقب ابن شهرآشوب 3 / 6؛ الجامع الصغیر 1 / 665؛ کنز العمال 11 / 601؛ مناقب ابن مردویه 75؛ بحار الانوار 38 / 199.
امام موسی بن جعفر(علیهما السلام) فرمودند:
وقتی دو نفر مؤمن یکدیگر را ملاقات کرده و خدا را یاد میکنند و فضائل ما اهل بیت (علیهم السلام) را گفتگو مینمایند، بر چهره ابلیس گوشتی نمیماند مگر اینکه میریزد تا آنکه روح او از شدت درد به فریاد آید، فرشتگان آسمان و خزانهداران بهشت آن را احساس کرده و او را لعنت میکنند، و هیچ فرشته مقربی نمیماند مگر اینکه او را لعنت نماید.(1)
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:برخی از فرشتگان آسمان نزد یک و دو و سه تن از ساکنان زمین که فضائل آل محمد (علیهم السلام) را بازگو میکنند حاضر میشوند و میگویند: نمیبینید اینها را با وجود کمی خود و بسیاری دشمنانشان فضل آل محمد (علیهم السلام) را میستایند، سپس دسته دیگر از فرشتگان گویند: (ذٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ)(2)این فضل خداست که به هر کس خواهد میدهد و خدا صاحب
فضل بزرگ است.(1)
شیعیان ما با خود مهربانند، چون تنها باشند خدا را یاد کنند، همانا یاد ما [نقل فضائل و معارف ما] یاد خداست، هر گاه ما یاد شویم خدا یاد شود و چون دشمن ما یاد شود شیطان یاد شود.(2)
همانا برای خدا جز کرام کاتبین(3)
فرشتگانی است که«سیّاح» نام دارند، هنگامی که به مردمانی برخورند که از محمد و آل محمد (علیهم السلام) یاد میکنند گویند: بایستید که به حاجت خود رسیدند، سپس مینشینند و با آنها دانش میآموزند، و چون برخیزند از بیمارانشان عیادت میکنند و بر سر مردههایشان حاضر شوند و از غایبشان خبرگیری کنند، این مجلس است که هر که در آن حضور داشته باشد شقی نگردد.(4)
1) - الکافی 2/ 187؛ وسائل الشیعه 16 / 326؛ بحار الانوار 71 / 260؛ تأویل الآیات 2 / 692؛ البرهان 5 / 376.
2) - الکافی 2 / 186؛ وسائل الشیعه 16 / 345؛ بحار الانوار 71 / 258؛ مرآة العقول 9 / 83.
3) - فرشتگانی که کارهای خوب و بد انسان را ثبت میکنند «کرام الکاتبین» گویند.
4) - الکافی 2 / 186؛ وسائل الشیعه 16 / 346؛ بحار الانوار 71 / 259؛ مرآه العقول 9 / 84 و شرح الاخبار 3 / 458 با اندک تفاوت.
خدا رحمت کند بندهای که با دیگری احتجاج نماید و امر [معارف و مناقب و فضائل] ما را بازگو کند، در این صورت سومین آنها فرشتهای خواهد بود که برای این دو آمرزش میطلبد.
دو نفر با یکدیگر بر امر ما اجتماع نمیکنند مگر اینکه خداوند متعال نزد فرشتگانش بر آن دو افتخار و مباهات میکند.
پس هر گاه جمع شدید مشغول به ذکر [معارف و فضائل] باشید؛ چرا که در این اجتماع و مذاکره شما احیاء [نام و فضل] ماست.و بهترین مردمان بعد از ما کسانی هستند که امر ما را مذاکره و یاد کرده و دیگران را نیز به آن دعوت مینمایند.(1)
امام باقر (علیه السلام) به یکی از اصحاب به نام «مُیَسِّر» فرمودند:
آیا شما خلوت میکنید و گفتگو مینمایید و هر چه [از فضل ما] خواهید میگوئید؟... به خدا سوگند من دوست دارم که در بعضی از آن مجالس با شما باشم،
1) - الامالی الطوسی 224؛ المحتضر 289؛ بشارة المصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) 175؛ وسائل الشیعه 16 / 348؛ بحار الانوار 200 و 71 / 354؛ مکیال المکارم 1 / 448.
همانا به خدا که من بوی شما و نسیم شما(1)را دوست دارم، و شمایید که دین خدا و دین ملائکه او را دارید.(2)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
... فرشتگان ذکر فضائل ما میکنند و این نزد خداتسبیح آنها به حساب میآید.(3)
و به سلمان فرمودند:
ای سلمان! بدبختی، تمام بدبختی بر کسی است که حق معرفت ما را نشناسد و منکر فضل ما باشد.(4)
با توجه به احادیث متعدد، کُنه فضائل و مقامات اهل بیت (علیهم السلام) به هیچ وجه قابل درک بلکه قابل شمارش نیست، و اگر کسی مدعی
1) - در احادیث آمده است که محبت امام (علیه السلام) به شیعیان از محبت مادر به طفلش بیشتر است، لذا همانطور که مادر بو و نسیم فرزندش را دوست میدارد امام (علیه السلام) نیز بو و نسیم شیعیانشان را دوست میدارد.
2) - الکافی 2 / 187؛ مصادقة الاخوان 32؛ بحار الانوار 71 / 260؛ مرآة العقول 9 / 86؛ روضة المتقین 9 / 400.
3) - مائة منقبة 59؛ الاستنصار الکراجکی 21؛ غایة المرام 1 / 70 و 159 و 236 و 2 / 267.
4) - المحتضر 278؛ مدینة المعاجز 1 / 539؛ بحار الانوار 27 / 28 و ج 42 / 53؛ ارشاد القلوب 2 / 416.
شود كه به کنه مقام و فضائل ائمه اطهار (علیهم السلام) پی بردهام نشان از جهل و بیمعرفتی او به حضرات است. اینک گزیدهای از احادیث در این راستا:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
یا علی! کسی خدا را به حق معرفت نشناخت غیر از من و تو، و کسی تو را به حق معرفت نشناخت جز خدا و من.(1)اگر درختان قلم و دریاها مرکّب و جنیان حسابگر و انسانها نویسنده گردند باز نمیتوانند فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) را شمارش نمایند.(2)
اگر پیرامون تمام آنچه درباره [فضائل و معارف] علی (علیه السلام) بر من نازل شده صحبت کنم پا بر ناحیهای از زمین نمیگذاشت مگر اینکه خاکش را برمیداشتند [آنقدر که] به آب برسند.(3)
1) - مناقب ابن شهرآشوب 3 / 60؛ بحار الانوار 39 / 84؛ مستدرک سفینة البحار 7 / 182.
2) - مائة منقبه 4؛ الطرائف 139؛ بحار الانوار 38 / 197 و ج 40 / 49؛ المناقب الخوارزمی 32؛ کشف الغمه 1 / 109؛ کشف الیقین 2؛ ینابیع المودة 1 / 364.
3) - کشف الغمه 1 / 110؛ کتاب الاربعین الماحوزی 395؛ بحار الانوار 40 / 49؛ مستدرک سفینة البحار 1 / 477.
در جلسه مفاخره امیرالمؤمنین و امام حسین(علیهما السلام) در حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیش از هفتاد فضیلت از فضائل خویش را بیان نمودند. پس از آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به امام حسین (علیه السلام) فرمودند:
یا اباعبدالله! آیا آنچه را که پدرت گفت شنیدی؟ آنچه او برشمرد یک دهم از یک دهم از دهها فضائل او، بلکه ازهزار هزار فضیلتی است که او دارد، بلکه او بالاتر از همۀ این فضائل است.(1)
«یونس بن رباط» میگوید: من و «کامل تمار» بر امام صادق (علیه السلام) وارد شدیم کامل به حضرت عرض کرد، قربانت گردم فلان شخص حدیثی [از شما] روایت میکند.
فرمود آن را بازگو کن. عرض کردم: او گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز وفاتش به علی (علیه السلام) هزار باب حدیث کرد و هر بابی مفتاح هزار حدیث بود که جمعاً یک میلیون باب میشود.
فرمود: آری چنین بود.
عرض کردم: قربانت شوم! آن بابها برای شیعیان و دوستان شما نیز ظاهر شد [و از آن علوم آگاه گشتند]؟
فرمود: ای کامل! یک باب یا دو باب از آن ظاهر گشت.
1) - الفضائل 83؛ حلیة الابرار 2 / 123؛ شجرة طوبی 2 / 399؛ مجمع النورین 192.
عرض کردم: قربانت شوم! بنابراین از یک میلیون باب از فضائل شما جز یک یا دو باب روایت نشده است؟!
فرمود:
توقع دارید که شما از فضائل ما چه اندازه روایت کنید؟ شما از فضائل ما جز یک الف غیر متصل روایتنمیکنید [و بیشتر از این اطلاع ندارید].(1)
فضائل اهل بیت (علیهم السلام) به سبب نقصان عقول بشر از درک و فهم آن، نسبت به علوم دیگر کمتر منتشر شده است و آنچه منتشر شده و مردم میدانند نسبت یک یا دو است به یک میلیون و یا مانند نسبت یک الفِ ناقص است به تمام حروف و کلمات؛ زیرا حرف الف در میان حروف الفبا ساده و بسیطترین آنهاست مخصوصاً وقتی که به چیزی مانند نقطه یا حرف یا شکل دیگر متصل نشود.
علامه مجلسی ذیل «الف غیر معطوفه؛ الف غیر متصل» مینویسد:
«غیر متصل یعنی نصفِ حرف که کنایه از نهایت کم بودن است. الف در خط کوفی اینگونه نوشته میشود «-ا» که نصف آن عمودی و نیم دیگرش افقی یا معطوف است.» بحار الانوار 25 / 283.
و فرمودند:
اگر به ما اجازه داده شود مردم را از فضائل خودمان آگاه میکنیم.(2)
و در روایت دیگر فرمودند:
اگر به ما اجازه داده شود که مردم را از مقام و منزلت خود نزد خدا آگاه کنیم تاب و توان آن را ندارید.(1)فردی به امام حسین (علیه السلام) عرضه داشت: از فضائلی که خدا برای شما قرار داده حدیثی برای من بفرمایید. حضرت فرمودند: طاقت شنیدن و توان پذیرفتن آن را نداری. او پافشاری کرد.
امام (علیه السلام) که اصرار او را دید حدیثی برایش بیان فرمود ولی هنوز گفتارش به پایان نرسیده بود که موهای سر و صورت آن شخص سفید شد و حدیث را فراموش کرد.
حضرت فرمود: رحمت خداوند شامل حال او شد که حدیث را فعلاً فراموش کرد.(2)
امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) ضمن روایتی طولانی در شأن و مقام امام (علیه السلام) فرمودند:
امام در دوران خود نظیر ندارد، کسی به او نزدیک نیست. هیچ دانشمندی با او همطراز نیست.
بدل ندارد، مثل و مانند ندارد.
بدون اینکه به دنبال فضیلت باشد و یا خود، فضیلت به دست آورده باشد، فضیلت به او اختصاص یافته است و خداوندِ بخشایندۀ بافضیلت، فضل را به او اختصاص داده است.پس کیست که بتواند امام را بشناسد، یا او را انتخاب کند؟! نه، هرگز، هرگز.
در وصف شأنی از شئون او و فضیلتی از فضائل او، عقول به گمراهی افتاده و حیران و سرگردان مانده است، و دیدگان درمانده و ناتوان گشته، و بزرگان احساس کوچکی مینمایند، و حُکماء حیرانند.
عقل عُقلاء کوتاه است، خُطباء از خطابه باز ماندهاند و عقلاء و دانایان از درکش عاجز شدهاند، و شُعراء از شعر گفتن ناتوان شدهاند، ادیبان عاجز گردیدهاند و بُلغاء خسته و ناتوان شدهاند و همگی به عجز و ناتوانی خود معترفند.
چگونه میتوان او را وصف کرد و کُنه او را بیان نمود، یا چیزی از کار او را فهمید، یا کسی را یافت که جای او را بگیرد؟!
نه چگونه ممکن است و حال آنکه نسبت او و وصف کنندگانش همچون ستارهها و دست مردم است.(1)در زیارت جامعه کبیره خطاب به ائمه اطهار (علیهم السلام) منقول از امام هادی (علیه السلام) میگوییم:
ای سرورانم! نمیتوانم ثنای شما را شماره کنم، و در مقام مدح نمودنِ شما، قدرت رسیدن به حقیقت شما را ندارم، و در مقام وصف نمودن، توانایی بیان منزلت شما در من نیست.(2)
پذیرش اعمال - پس از اقرار به توحید و رسالت - در گرو ایمان و اقرار به ولایت امیرالمؤمنین و ائمه اطهار (علیهم السلام) است، و ایمان به خاندان رسالت (علیهم السلام) نیز بدون معرفت به آنها امکانپذیر نیست. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
1) - الکافی 1 / 201؛ الامالی الصدوق 776؛ عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 1 / 197؛ کمال الدین 678؛ معانی الاخبار 99؛ تحف العقول 439؛ الغیبة النعمانی 228؛ الاحتجاج 2 / 228؛ بحار الانوار 25 / 124.
2) - عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 308؛ المزار ابن المشهدی 532؛ المحتضر 219؛ من لا یحضره الفقیه 2 / 615؛ تهذیب الاحکام 6 / 99؛ بحار الانوار 99 / 131؛ مفاتیح الجنان بخش زیارت جامعه کبیره.
هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.(1)بیشک آنچه نقش مهمی در معرفت به ائمه اطهار (علیهم السلام) دارد اطلاع از فضائل و مناقب آنان است.
بر این اساس در این نوشتار چهل فضیلت - قطرهای از اقیانوس - از فضائل مولای متقیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) ذکر میشود.
نکته: در ذکر صلوات و تحیات پس از اسامی مقدسه معصومین (علیهم السلام) تابع مصادر و منابع نبودهایم.
بارالها! به درگاه تو شکایت میکنیم از فقدان پیامبرمان و غیبت اماممان و سختی دوران بر ما، و وقوع آشوبها و یکپارچگی دشمنان بر ضد ما، و بسیاریِ دشمن و کمی عددِ ما.
پروردگارا! این غم و اندوه را با فتح سریع و یاری با عزت از جانب خودت، و با ظهور امام و پیشوای عدالت حضرت بقیة الله الاعظم (علیه السلام) زائل فرما.
در پایان ثواب این اثر را به صدیقه طاهره اُمّ ابیها فاطمة الزهرا و فاطمه معصومه(علیهما السلام) اهداء مینمایم.
محمد رضا منصوری
14 ربیع الثانی 1441
1) [2[- کمال الدین 409؛ الثاقب فی المناقب 495؛ ینابیع المودة 3 / 327؛ بحار الانوار 25 / 158.
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمودند:
مردی زن خود را نزد عمر بن خطاب آورد و گفت: من و این همسرم هر دو سیاه هستیم ولی پسری سفید به دنیا آورده است. عمر به حاضران گفت: نظرتان در این باره چیست؟ آنها گفتند: به نظر ما این زن را باید سنگسار کرد؛ زیرا که خود و همسرش سیاه هستند ولی فرزندشان سفید است.
امام حسین (علیه السلام) میفرماید: امیر مؤمنان (علیه السلام) آمدند، در حالی که آن زن را برای سنگسار شدن میبردند. امام (علیه السلام) فرمودند: شما را چه شده است؟
آن دو با حضرت صحبت کردند. امام (علیه السلام) [به صورت جداگانه و به دور از زن] به مرد سیاه فرمود: آیا نسبت بههمسرت مشکوکی؟ مرد گفت: خیر.
امام (علیه السلام) فرمودند: پس آیا هنگامی که با او نزدیکی کردی، حائض بود؟
مرد گفت: همسرم یک شب به من گفت حائض شدهام،من گمان کردم که از سرما میترسد،لذا با او نزدیکی کردم.
حضرت به آن زن [به دور از مرد] فرمودند: آیا هنگامی که حائض بودی، شوهرت با تو نزدیکی کرد؟ زن گفت: آری از همسرم [هم میتوانید] بپرسید، من مانع او شدم و امتناع کردم.
امام (علیه السلام) به آن دو فرمودند: بروید، آن طفل فرزند شماست؛ زیرا خون حیض بر نطفه غلبه کرده و به این خاطر، فرزند سفید به دنیا آمده است، و اگر آن خون حرکت میکرد سیاه میشد. هرگاه این فرزند به سن بلوغ برسد، رنگش سیاه خواهد شد.(1)
1) - الکافی 5/566؛ وسائل الشيعه 21/504؛ بحارالأنوار 30/108؛ الوافی 23/1410؛ الحدائق الناضره 25/32؛ جواهر الکلام 31/247.
از «میمون بن مصعب مکی» در مکه نقل شده است:
نزد ابوالعباس بن سابور مکی نشسته بودیم و حدیث اهل ردّه را ذکر کرده، و خوله حنفیه و ازدواج امیرالمؤمنین (علیه السلام) با وی را یاد کردیم. ابوالعباس گفت: عبدالله بن خیر حسینی برای من نقل کرد:
یک روز حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) نشسته بود که دو مرد نزد وی آمدند و گفتند: ای اباجعفر، تو مگر نگفتی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) امامت آنهایی که قبل از وی بودند را نپذیرفت؟ فرمود: بله. گفتند: پس چرا با «خوله حنفیه» که از اسیران آنها بود، ازدواج کرد و در دوران زندگی بر سر حق خود با آنها مخالفت نکرد؟
امام باقر (علیه السلام) فرمود: چه کسی جابر بن عبداللهرا نزد من میآورد؟ - و جابر خانه نشین و نابینا شده بود - پس آمد و بر امام باقر (علیه السلام) سلام کرد. امام (علیه السلام) جواب سلام او را داد و او را در کنار خود نشاند و به او فرمود:ای جابر، دو نفر پیش من هستند و میگویند که
امیرالمؤمنین (علیه السلام) امامت آنهایی که قبل از وی بودند را پذیرفته بود، از آنها بپرس که حجت آنها در این خصوص چیست؟
پس جابر از آنها پرسید و آنها ماجرای خوله را ذکر کردند. جابر اشک ریخت تا جایی که محاسن وی تر شد، سپس گفت: مولای من!به خدا سوگند، از این میترسیدم که از دنیا بروم و درباره این مساله کسی از من سؤال نکند. به خدا سوگند!من کنار ابوبکر نشسته بودم در حالی که بنی حنیفه بعد از قتل مالک بن نویره از طرف خالد بن ولید اسیر شده بودند. در جمع آن اسیران، کنیزی جوان بود و هنگامی که وارد مسجد شد، گفت: ای مردم! محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) چه شده است؟ گفتند: وفات کرد. گفت: آیا او جایگاهی دارد که پیش او بروند؟ گفتند: آری، این آرامگاه وی و جایگاه او است. صدا زد و گفت:
السلام علیک یا رسول الله، من شهادت میدهم که تو صدای مرا میشنوی و میتوانی جواب مرا بدهی، و ما بعد از تو اسیر شدیم و ما شهادت میدهیم که خدایی به جز «الله» نیست و تو محمد (صلی الله علیه وآله و سلم) رسول اویی.
سپس نشست و دو نفر از مهاجرین که طلحه و زبیر بودند به سمت او خیز برداشتند و لباسهای خود را بر او [به عنوان خریدارِ وی] افکندند.
آن زن به آنها گفت: ای گروه اعراب! شما را چه شده است، زنان خویش را پنهان میدارید و زنان دیگران را هتک حرمت میکنید؟!
به او گفته شد: زیرا شما گفتید که نماز نمیخوانیم و روزه نمیگیریم و زکات نمیدهیم؟
آن دو مردی که لباسهای خود را بر وی افکندند گفتند: ما به تو مزد زیادی میدهیم [یعنی با مبلغ بالا خریدار تو هستیم].
گفت: قسم به خداوند و به محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ! کسی مالک من میشود و مرا کنیز خود میکند که به من [از غیب] بگوید: مادرم، آن زمان که مرا در شکم داشت، چه خوابی دیده بود، و هنگام تولدم، چه چیزی به من گفت،و چه نشانهای میان من و او وجود دارد؟ وگرنه با دستان خود، شکم خویش را پاره میکنم و ارزش مادی من از بین میرود و از من خوانخواهی میشود.
به او گفتند: خوابت را تعریف کن تا تعبیر آن را به تو بگوییم.
گفت: آن کس که مالک من است، نسبت به خواب از من داناتر است. پس طلحه و زبیر، لباسهای خود را برداشتند و نشستند.امیرالمؤمنین (علیه السلام) داخل شد و فرمود: عامل این اضطراب در مسجد چیست؟!
گفتند: یا امیرالمؤمنین! زنی حنفی که خود را بر مسلمانان حرام گردانیده، میگوید کسی که خواب مادرم، آن گاه که من در شکمش بودم را برایم تعریف کند، مالک من میشود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: آنچه را ادعا میکند دروغ نیست، خواب را به او بگویید، مالک وی میشوید.
گفتند: یا اباالحسن! هیچ یک از ما از این امر خبر ندارد، مگر نمیدانی که پسرعمویت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت کرد و اخبار غیب، بعد از وی قطع شد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:ممانعتی ندارید که من بگویم؟
گفتند: خیر.
حضرت فرمود: ای حنفیه! به تو میگویم، آیا مالکت میشوم؟
گفت: تو کیستی که از میان دیگران با شهامتتر هستی؟
فرمود: من علی بن ابی طالب هستم.
گفت: نکند تو همان کسی هستی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در صبح روز جمعه در عید غدیر خم، او را به عنوان عَلَم و راهنما برای مردم تعیین کرد؟
فرمود: آری، من همان شخص هستم.گفت: ما به خاطر تو غارت شدیم، و به خاطر تو به اینجا آمدیم، زیرا مردان ما گفتند: ما صدقۀ اموال و پیروی و اطاعت خود را فقط مختص کسی میکنیم که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) او را برای ما و شما عَلَم و راهنما تعیین کرده است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اجر شما محفوظ است. هر کس، هر عمل خیری که انجام دهد، خداوند پاداش او را به طور کامل به وی میدهد.
سپس فرمود: ای حنفیه! آیا این گونه نبود که مادرت در زمان
خشکسالی تو را در شکم داشت، آن گاه که آسمان از باریدن و زمین از سبزه دادن امتناع داشت، و چشمهها و رودها ناپدید شدند، تا جایی که چهارپایان به چَرا میرفتند و چیزی پیدا نمیکردند، و مادرت به تو میگفت: تو نوزادی شوم در زمانی نحس هستی، و هنگامی که نُه ماه گذشت، به خواب دید که تو را زائیده است و به تو میگوید: تو نوزادی شوم در زمانی نحس هستی و انگار تو میگفتی: مادر!مرا به فال بد نگیر، من نوزاد مبارکی هستم و تربیت نیکی مییابم و آقایی بزرگوار مالک من میشود و فرزندی از وی به دنیا میآورم که برای حنفیه افتخار خواهد بود؟
خوله حنفیه گفت: راست گفتی.
حضرت فرمود: آری این چنین خواهد بود و پسرعمویم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از این امر مطلعنمود.
گفت: نشانهای که بین من و مادرم وجود دارد چیست؟
فرمود: هنگامی که تو را به دنیا آورد، سخنان تو و خوابی را که دیده بود، بر ورقهای مسی نوشت و آن را در زیر در گذاشت و چون دو سال گذشت، آن را به تو نشان داد و تو به آن اعتراف کردی، و چون شش سال گذشت، آن را به تو نشان داد و تو به آن اعتراف کردی و تایید کردی، سپس ورقه را به تو نشان داد و گفت: دخترکم! اگر شخص خونریز و غارتگر و اسیر کنندهای به شما حمله کرد و همراه دیگران اسیر شدی، ورقه را همراه خودت ببر و سعی کن که شخصی مالک تو
شود که خواب را و آنچه در ورقه نوشته شده برای تو تعریف کند.
گفت: راست گفتی یا امیرالمؤمنین. سپس گفت: پس این ورقه کجاست؟
فرمود: در بین موهای تو قرار دارد. در آن هنگام ورقه را به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) تحویل داد، سپس گفت: ای مردم! شاهد باشید که خودم را کنیز امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار دادم.
حضرت فرمود: بلکه بگو خودم را همسر او قرار دادم.
گفت: شاهد باشید، طبق فرموده حضرت، خود را همسر او قرار دادم.
حضرت فرمود: تو را به عنوان همسر پذیرفتم.پس مردم از این جریان در شگفت شدند.
سپس جابر گفت: به خدا قسم ای ابا جعفر! امیرالمؤمنین (علیه السلام) مالک او شد، به خاطر دلیل و برهانی که از وی آشکار شد، خداوند لعنت کند کسی که حقیقت برای او روشن شود و سپس حق و فضل وی را انکار کند، و میان او و حق حجابی قرار دهد.(1)
1) - الفضائل، ابن شاذان99؛ الروضه ابن شاذان 35؛ مدینة المعاجز 2/219؛ بحارالأنوار 29/457.
ابوبکر میگوید: به خدا سوگند، روزی که علی[ (علیه السلام) ] درب خیبر را از جای کند، من کنار رسول الله [ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] بودم، حضرت را دیدم که خندید به گونهای که دندانهایش نمایان شد،سپس گریه کرد به حدی که محاسنش مرطوب شد.
گفتم: یا رسول الله، خندیدن و گریه کردن همزمان؟!
فرمود: بله، خندیدن من به خاطر این است که از کندن درب خیبر به دست علی (علیه السلام) خوشحال شدم، و اما گریه کردنم به خاطر علی (علیه السلام) است، زیرا او در حالی درب خیبر را از جا کند که سه روز است روزه بوده وفقط آب نوشیده است و اگر در طول این مدت غذا میخورد، آن درب را به سوی مردمان پشتدیوار قلعه [مسافتی طولانی جهت نابودی آنها] پرتاب نموده بود.(1)
1) - بحار الأنوار 29/182.
جابر جعفی نقل میکند: ابوبکر مردی از قبیله ثقیف که نامش «اشجع بن مزاحم ثقفی» بود را بر موقوفات روستاهای مدینه و زمینهای کشاورزی فدک گماشت. او مردی شجاع بود و برادری داشت که علی (علیه السلام) او را در غزوه هوازن و ثقیف کشته بود.
چون آن مرد مدینه را ترک کرد، اولین جایی که مورد توجه قرار داد، ملکی از املاک اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) بود که معروف به «بانقیا» بود، پس ابتدا آن املاک و موقوفاتی را که به امیرالمؤمنین (علیه السلام) اختصاص داشت، غصب کرد و آن زمینها را در اختیار گرفت و بر مردم آنجا تکبّر کرد و زور گفت. او مردی زندیق و منافق بود.
اهل آن آبادی شخصی را نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام)فرستادند تا حضرت را از آنچه از آن مرد سر زده است، آگاه کنند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) مرکبی را که نامش «سابح» بود، طلب کرد. آن مرکب را پسر عموی سیف بن ذی یزن برای وی هدیه آورده بود.
حضرت عمامه سیاهی بر سر نهاد و دو شمشیر بر کمر بست و اسب «مرتجز»(1)را نیز با خود برد و فرزندش امام حسین (علیه السلام) ، عمار بن یاسر، فضل بن عباس، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن عباس را نیز به همراه برد، تا به آن آبادی رسیدند. بزرگ آنجا ایشان را در مسجدی که معروف به مسجد قضاء بود، منزل داد. سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرزندش حسین (علیه السلام) را فرستاد تا بگوید، آن مرد - اشجع - نزدش بیاید.
امام حسین (علیه السلام) به سوی او رفت و فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) تو را فرا میخواند. گفت: امیرالمؤمنین کیست؟
فرمود: علی بن ابیطالب (علیه السلام) است.
گفت: امیرالمؤمنین ابوبکر است که در مدینه است.
امام حسین (علیه السلام) [دومرتبه[ فرمود: علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) تو را میخواند. گفت: من سلطانم و او یکی از عوام است، او با من کار دارد، پس وی باید پیش من بیاید.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: وای بر تو! آیا شخصیچون پدر من از عوام، و شخصی چون تو سلطان است؟!
گفت: آری، زیرا پدرت تنها از روی اکراه با ابوبکر بیعت کرده است، در حالی که ما با اطاعت بیعت کردیم و اکراهی هم نسبت به وی نداشتیم، بنابراین فاصلهای که بین ما و پدرت است، بسیار زیاد میباشد.
1) - نام اسب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) .
امام حسین (علیه السلام) به سوی امیرالمؤمنین (علیه السلام) بازگشت و وی را از سخنان آن مرد آگاه نمود.
حضرت رو به عمار یاسر کرد و فرمود: ای ابایقظان! به سوی این مرد برو و با او با مهربانی صحبت کن و از او بخواه که پیش من بیاید، چون هیچ یک از جانشینان نباید پیش گمراهان بروند؛ زیرا ما مانند خانه خدا هستیم که به سوی ما میآیند و ما به سوی کسی نمیرویم.
عمّار یاسر به سوی او رفت و گفت: مرحبا ای مرد ثقیفی! چه چیز تو را وادار کرد که أملاک حضرت علی (علیه السلام) را تصرّف کنی و در حق وی بدی کنی؟ به سوی او برو و دلیلت را روشن کن.
آن مرد عمار را بیرون کرد و دشنام داد. عمار شخصی بود که زود خشمگین میشد، پس غلاف شمشیرش را بر گردن او گذاشت و دستش به سوی شمشیر برد. به امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفتند: خودت را به عمّار برسان که خیلی زود او را ناکار خواهد کرد!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) جمعی را که همراه وی بودند به سوی او فرستاد و فرمود: از او نترسید، او را به سوی من بیاورید.همراه اشجع، سی مرد جنگجو - که از بهترینهای قومش بودند - به او گفتند: وای بر تو! این علی بن ابی طالب (علیه السلام) است، به خدا سوگند، کشتن تو و یارانت پیش او خیلی آسان است.
تمام همراهانش از ترس امیرالمؤمنین (علیه السلام) خاموش شدند. پس اشجع را با صورت بر روی زمین کشیده و به نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) بردند.
حضرت فرمود: او را رها کنید و عجله نکنید، زیرا برهان و حجتهای خدا بر پایه شتاب و کم خردی استوار نیست.
سپس حضرت فرمود: وای بر تو! به وسیله چه چیزی تصرف مال اهل بیت را حلال دانستی! دلیل تو بر تصرف این مال چیست؟
او در جواب حضرت گفت: تو چطور و با چه استدلالی، کشتن این مردم را در هر حق و باطلی حلال دانستی؟ همانا رضایتِ دوست من، از پیروی کردن از تو، پیش من محبوبتر است.
حضرت فرمود: وای بر تو! من در حق تو گناهی نکردم مگر کشتن برادرت در روز هوازن، و برای چنین قتلی خونخواهی نمیشود، خداوند تو را زشت و اندوهگین کند!
اشجع به حضرت ]گستاخانه] گفت: بلکه تو را خداوند زشت کند و عمرت را قطع نماید، زیرا حسادت تو به خلفاء همیشه و تا زمانی که تو را به نابودی افکند، وجود دارد وسرکشی تو بر ایشان، تو را از رسیدن به مرادت باز میدارد.
فضل بن عباس از گفتار او به خشم آمد و با شمشیر به وی حملهکرد، گردن او را زد، سرش را با دست راست از بدن جدا نمود و پرتاب کرد.
یاران او فضل را محاصره کردند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) ذوالفقار را از نیام کشید، هنگامی که برق چشمان علی (علیه السلام) و درخشش شمشیر او در دستش را دیدند، اسلحه خویش را افکندند و گفتند: فرمانبرداریم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: بیزاری از شما باد! برگردید و سر این
دوست کوچک تان را به نزد دوست بزرگتان [ابوبکر] ببرید! با کشتن افرادی چون شما، خونخواهی و انتقامی نیست.
آنان در حالی که سر دوستشان در دستشان بود، برگشته و سر را در برابر ابوبکر افکندند.او مهاجرین و انصار را گرد آورد و گفت:
ای مردم!همانا برادر ثقفیِ شما از خدا و رسولش و صاحب امرش پیروی کرد؛ پس او را مسئول اوقاف مدینه و حومه آن کردم، ولی پسر ابی طالب[ (علیه السلام) ] جلوی او را گرفت و با بدترین حالت او را به قتل رساند و مُثله کرد. وی با چند نفر از یارانش به سوی روستاهای حجاز رفته است، لذا باید قهرمانان شما برای جنگ به سوی او بروند، تا وی را از این راه و روش برگردانند، و برای مقابله با او سپاهی مسلح و آنچه امکان دارد، آماده کنید، شما وی را خوب میشناسید؛ دردی است بیدوا، و جنگجویی است بیهمتا.
مردم مدتی خاموش ماندند، گویا پرنده روی سرشان نشستهاست. ابوبکر گفت: شما لال هستید یا زبان دارید؟!
مردی از بادیهنشینان که نامش حجاج بن صخره بود، گفت: اگر تو خودت به سوی علی[ (علیه السلام) ] بروی، ما همراه تو میآییم، اما [بدان] اگر سپاهت را به سوی او بفرستی، همه آنها را مانند شتران نحر میکند و میکشد.
سپس مرد دیگری بلند شد و گفت: آیا میدانی ما را به سوی چه کسی میفرستی؟ همانا تو ما را به سوی بزرگترین قصابی میفرستی که جانها را با شمشیرش به طور برق آسا میگیرد. به خدا سوگند!
ملاقات فرشته مرگ برای ما آسانتر است از ملاقات علیّ بن ابی طالب[ (علیه السلام) ].
پسر ابی قحافه گفت: خدا شما را پاداش نیک از امام و پیشوایتان تان ندهد که هرگاه نام علی بن ابی طالب[ (علیه السلام) ] برای شما ذکر شود، چشمانتان در چهرههایتان بیقرار میشود، و شما را مستی مرگ فرا میگیرد، آیا به شخصی چون من چنین پاسخ میدهند؟!
عمر بن خطاب رو به او کرد و گفت: همآورد علی[ (علیه السلام) ] کسی جز خالد بن ولید نیست. ابوبکر رو به خالد کرد و گفت: ای اباسلیمان! تو امروز شمشیری از شمشیرهای خدا، و ستونی از ستونهای او، و مرگ خداوند برای دشمنانش هستی. علی بن ابی طالب[ (علیه السلام) ] از این امت سرپیچی کرده و با گروهی از یارانش به زمینهای کشاورزی حجاز رفته است. او از پیروان ماشیری درنده و پناهگاهی بلند را کشته است، بنابراین با گروهی فراوان از لشکریانت به سوی او برو و از او بخواه که پیش ما بیاید و من او را بخشیدهام، و اگر با تو سر جنگ داشت، او را اسیر کن و پیش ما بیاور.
خالد بن ولید همراه با پانصد جنگجو از قهرمانان قومش و در حالی که غرق در اسلحه بودند، بیرون رفت تا اینکه به امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسیدند. فضل بن عباس از دور نگاهی به گرد سپاه کرد و گفت: ای امیرالمؤمنین! پسر ابی قحافه لشکر عظیمی فرستاده که زمین را با سُم اسبهایش میکوبد.
حضرت فرمود: ای ابن عباس! بر خودت سخت نگیر، اگر لشکر
آنها از پهلوانان قریش و قبیلههای حنین و جنگ جویان هوازن باشد، من از چیزی وحشت نمیکنم مگر از گمراهی آنان. سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست و مرکبش را زین کرد. آنگاه برای کوچک شمردن خالد، به پشت خوابید، تا اینکه خالد به او رسید.
وقتی حضرت متوجه شیهه اسبان شد، فرمود: ای اباسلیمان! [ابی خالد!] چه چیز تو را به سوی من کشانده است؟
گفت: آنچه که مرا به سوی تو کشانده است، تو نسبت به آن از من داناتر هستی.
فرمود: ما را از آن آگاه کن.
گفت: ای اباالحسن! تو دانایی هستی که کسی تو را یاد نداده است و عالِم بدون آموزگار هستی؛ این چه اشتباهی و چه عمل زشتیبود که از تو سر زد؟!
اگر تو از این مرد نفرت داری، او از تو متنفر نیست، و نباید ولایت او بر دوش تو سنگینی کند و نه برای تو گلوگیر باشد و پس از هجرت، میان تو و او اختلافی نمانَد.
مردم را به حال خود بگذار تا هر کس را میخواهند، ولیّ و زمامدار خود قرار دهند. گمراه شدن و هدایت شدنشان بر عهده خود آنهاست، و میان قومی که یکپارچه است، تفرقه میانداز، و آتش را پس از خاموش شدنش، روشن نکن؛ زیرا اگر تو این کار را انجام دهی، عاقبتش را ناپسند خواهی یافت.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مرا از خودت و پسر ابی قحافه
میترسانی؟! ای خالد! تو و او تهدیدی برای من نیستید، پس این یاوه گوییهایت که من از تو سراغ دارم را کنار بگذار، و ماموریتت را انجام بده.
خالد گفت: او به من گفت اگر تو از شیوهای که در پیش گرفتی، دست بکشی، مورد لطف و کرامت واقع میشوی و اگر همچنان بر خلاف حق عمل کنی، تو را اسیر کرده و پیش او میبرم.
علی (علیه السلام) فرمود: ای فرزند زن بدبو! تو حق را از باطل تشخیص میدهی؟! و امثال تو امثال مرا اسیر میکند؟!
ای فرزند کسی که از اسلام برگشته، وای بر تو! گمان میکنی من مالک بن نویره هستم که او را کشتی و به همسرش تجاوز کردی؟! ایخالد! به سوی من با اندک خرد، و چهره درهم کشیده آمدهای و سرت را بالا میگیری؟!
به خدا سوگند! اگر دست به شمشیر برم و به تو و یاران کینهتوزت حمله کنم، کفتارها و انبوه مگسها را از گوشت شما سیر میکنم. وای بر تو! نه تو و نه دوستت، کسانی نیستید که مرا بکشید. من قاتلم را میشناسم، و روز و شب در جستوجوی مرگم هستم و امثال تو امثال مرا اسیر نمیکند. اگر اراده کنم، در حیاط همین مسجد تو را میکشم.
خالد خشمگین شد و [گستاخانه] گفت: مانند شیر تهدید میکنی و فریبکاری روبهان را در پیش گرفتی؟! در گفتار چقدر کینه توز هستی. تنها کسی مانند تو است که کردارش تابع گفتارش باشد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اگر گفتار تو این است، پس مرگ سزاوار تو است.
سپس علی (علیه السلام) شمشیر ذوالفقار را بر روی خالد کشید و به آرامی به او زد.
چون خالد برق چشمان علی (علیه السلام) و درخشش ذوالفقار در دستش و آمادگی اش برای به قتل رساندنش را دید، مرگ خود را آشکارا دید و گفت: یاابا الحسن! نمیخواستیم کار به اینجا کشیده شود. حضرت با پشت ذوالفقار بر پشت خالد زد و او را از اسب پایین انداخت.
هنگامی که علی (علیه السلام) دستش را بلند میکرد،برنمیگرداند تا نسبت ترس به وی دهند.
یاران خالد را از کار امیرالمؤمنین (علیه السلام) ترسی عجیب و بیمی سخت فرا گرفت. حضرت فرمود: شما را چه شده است؟ از بزرگتان دفاع نمیکنید؟ به خدا سوگند! اگر در اختیار من بود، سرهایتان را از تنهایتان جدا میکردم، این کار برای من آسانتر است از چیدن حنظل توسط بردگان. این گونه غنائم را تصاحب میکنید؟! بیزاری از شما باد!
در این هنگام مردی به نام مثنی بن صیاح که مردی خردمند بود، از میان آن قوم برخاست و گفت: به خدا سوگند، ما برای دشمنی میان خود و تو نیامدهایم، و یا اینکه تو را نشناخته باشیم! کوچک و بزرگ ما تو را میشناسد، تو شیر خدا بر زمینش هستی و شمشیر بلایش بر دشمنانش.
امثال ما، امثال تو را از یاد نمیبرند و ما پیروانی مأموریم، و لشکری پشتیبان، ما مطیعیم و مخالف تو نیستیم، نابود باد کسی که ما را به سوی تو فرستاد! آیا او روز بدر و اُحد و حُنین را نشناخته است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از گفتار آن مرد شرم کرد و تمام لشکریان را بخشید. سپس حضرت با خالد به خاطر دردی که از ضربت شمشیرش به او وارد آمده بود، شروع به شوخی کردن کرد، در حالی که او خاموش بود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: وای بر تو ای خالد! تو چقدر از خائنانِ پیمان شکن پیروی میکنی! مگر در روز غدیر قانعنشدی؛ آنگاه که دوست تو در مسجد پیش تو آمد و سر زد از تو، آنچه سر زد؟!
قسم به آن خدایی که دانه را شکافت و انسانها را آفرید، اگر آنچه که تو با دو دوستت پسر ابی قحافه و پسر خطاب میخواستید، اتفاق میافتاد، همانا آن دو اولین کسانی بودند که با شمشیر من کشته میشدند، تو نیز با آن دو کشته میشدی و خدا آنچه را که میخواهد انجام میدهد، و پیوسته تو را بر آن میدارد که منزلت تو پیش من پستتر شود.
با اینکه حق را شناختی، آن را ترک کردی و در حالی که صحراها را پشت سر میگذاشتی، پیش من آمدی تا مرا اسیر کرده به سوی ابن ابی قحافه ببری! با اینکه میدانی من قاتل عمرو بن عبدودّ و مرحب و کَننده درِ خیبر هستم. من از شما و کم خردیتان خجالت میکشم.
آیا گمان میکنی آنچه را که دوستت به تو گفت، هنگامی که تو را
به سوی من فرستاد، بر من پوشیده است؟ تو شجاعتهای مرا با عمرو بن معدی کرب و اصید بن سلمه مخزومی را مطرح کردی، ولی ابن ابی قحافه به تو گفت: همچنان اینها را از او به خاطر داری؟
تمام این[اخبار غیبی[ تنها از دعای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود... و ابوبکر الان کمتر از آن است. ای خالد! آیا این گونه نیست؟
اگر سفارش رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود، کاری میکردم که خودِ آن دو از تو بهتر میدانند.ای خالد! کجا بود ابن ابی قحافه آن زمان که تو با من در گردابهای مرگ فرو میرفتی و یاران تو مانند گوسفند و خروسی که پرهایش ریخته شده، در برگشتن بر هم پیشی میگرفتند؟!
ای خالد! تقوای خدا پیشه کن، رفیق خائنان و پشتیبان ستمگران مباش.
خالد گفت: ای اباالحسن! همانا من میدانم که تو چه میگویی، و عرب و بزرگان از تو برنگشتند مگر به خاطر خونخواهی پدرانشان از قدیم، و به زودی سرافکنده میشوند، پس مانند روبهان در بیابانهای وسیع و تپّهها، برای خارج کردن ملک از دست تو و به خاطر ترسیدن از شمشیر تو، از تو فرار کردند. وآنچه آنها را به بیعت کردن با ابوبکر فرا خواند، چیزی نبود مگر نرمی اخلاقش، و رام بودنش و گرفتن بیش از حق خود از اموال؛ و گرنه امروزه خیلی کم هستند کسانی که میل به حق دارند.
تو دنیا را به آخرت فروختی. اگر اخلاق تو مانند اخلاق آنان بود،
خالد با تو مخالفت نمیکرد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
به خدا سوگند! خالد برای جنگ با من نیامده است مگر از طرف...، پسر صُهاک؛ زیرا که او پیوسته قبیلهها را علیه من تحریک میکند و آنان را از من میترساند، و آنها را به بخششهای خودشان دلداری میدهد و آنچه را که روزگار از یادشان برده را به خاطرشان میآورد، و هرگاه که نفسش بیرون شود، عاقبت خود را خواهد دانست.خالد گفت: ابا الحسن! تو را به برادرت قسم میدهم، چون که مردم راضی شدهاند که از تو دست بکشند، تو نیز از کار دست بردار و با عزت و احترام به خانه ات بازگرد.
حضرت فرمود: خدا اینان را نه از طرف خودشان و نه از طرف مسلمانان جزای خیر ندهد.
سپس حضرت مرکبش را خواست، یاران او و خالد هم پشت سرش روانه شدند، و خالد با حضرت سخن میگفت و شوخی میکرد تا اینکه وارد مدینه شد.
خالد به سوی ابوبکر رفت و داستان را برایش تعریف کرد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به طرف قبر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفته، سپس به سوی روضۀ مبارکه رفت و چهار رکعت نماز خواند و دعا کرد و خواست که به منزلش برود.
ابوبکر در مسجد نشسته بود، عباس نیز کنار او نشسته بود، ابوبکر رو به عباس کرد و گفت: ای اباالفضل! به پسر برادرت
علی] (علیه السلام) ] بگو بیاید تا او را درباره آنچه که از او با اشجع سر زده، نکوهش کنم.
عباس گفت: مگر دوستت به تو نگفت که نکوهش کردنش را ترک کن؟ و من میترسم که اگر او را نکوهش کنی، بر وی غلبه نکنی.
ابوبکر گفت: ای اباالفضل! میبینم که تو مرا از او میترسانی! مرا با او بگذار، و امّا در خصوص آنچه را که خالد درباره عدم نکوهشکردنش گفت، متوجه شدم که او سخنانی خلاف آن چیزی که به او ماموریت دادم، میگفت. شکی نیست که خالد چیزی از علی[ (علیه السلام) ] دیده که وی را به وحشت انداخته است.
عباس گفت: ای ابن ابی قحافه! هر طور صلاح میبینی انجام بده.
عباس حضرت را صدا زد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و در کنار او نشست، عباس به حضرت گفت: همانا ابوبکر میخواهد وقتت را بگیرد و ماجرا را از تو بپرسد.
حضرت فرمود: ای عمو! اگر او مرا میخواند، نمیآمدم.
ابوبکر گفت: ای اباالحسن! راضی نیستم که این کار را از امثال تو ببینم.
حضرت فرمود: کدام کار؟
ابوبکر گفت: مسلمانی را به ناحق به قتل رساندی، از آدم کشی خسته نمیشوی و آن را شعار خود قرار دادهای؟!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) رو به او نمود و فرمود: امّا در خصوص
نکوهش تو به من در کشتن یک شخص مسلمان! به خدا پناه میبرم که من مسلمانی را به غیر حق بکشم، زیرا هر کس کشتن او واجب شد، نام اسلام از او برداشته میشود؛ و امّا در کشتن اشجع به دستان من، اگر اسلام تو هم مانند اسلام اوست، پیروزی بزرگی به دست آوردهام. سخن من این است، فقط از خداوند عذر میخواهم، و او را نکشتم مگر به دستور پروردگارم، و تو نسبت به حلال و حرام ازمن داناتر نیستی.
اشجع مردی زندیق و منافق بود و در خانه او بتی از سنگ است که به آن تبرک میجست، و سپس پیش تو میآمد. از عدالت و دادگری خدا نیست که مرا برای کشتن بت پرستان و زندیقان و منافقان مورد مؤاخذه قرار دهد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) سر صحبت را باز کرد، ولی مغیرة بن شعبه و عمار یاسر، آن دو را از هم جدا کردند و علی (علیه السلام) را قسم دادند، پس حضرت خاموش شد. ابوبکر را هم سوگند دادند، او نیز ساکت شد.
سپس ابوبکر رو به فضل بن عباس کرد و گفت: اگر تو را به خاطر اشجع دستگیر میکردم، چنین نمیکردی! سپس گفت: ولی چگونه این کار را بکنم؛ تو پسر عموی رسول الله[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] و غسل دهنده او هستی؟
عباس رو به او کرد و گفت: ما را رها کنید که ما حکیمانی هستیم. پا را از گلیم خودت فراتر گذاشتهای که متعرض پسر من و پسر برادرم میشوی. تو فرزند ابی قحافه فرزند مُرّه هستی، و ما فرزندان
عبدالمطّلب بن هاشم. ما اهل بیت نبوّت و صاحبان خلافت هستیم، و شما خودتان را به جای ما جا زدید، و به سلطان ما یورش بردید، و رشته خویشاوندی ما را گسستید.
ما را از ارث باز داشتید، سپس ادعا میکنید که ارثی برای ما نیست و شما در این امر نسبت به ما سزاوارتر هستید! هلاکت و دوریبر شما باد، چگونه [از حق] بازگردانیده میشوید؟!
سپس مردم آن جا را ترک کردند، و عباس دست علی (علیه السلام) را گرفت در حالی که میگفت: ای عمو! تو را سوگند میدهم که سخن نگویی و اگر میخواهی سخن بگویی، سخنان خوشحال کننده بگو، و همان گونه که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تنها چاره آنها نزد من، صبر است و شکیبایی. عموی من! آنها را به حال خود رها کن، که روز غدیر برای آنها قانع کننده نبود. آنها را بگذار که تمام تلاش خود برای ضعیف کردن ما انجام دهند، که مولای ما خداست و او بهترین حکم کننده و داور است.
سپس عباس ادامه داد: ای برادرزادۀ من! آیا من، تو را کفایت نمیکنم؟ اگر بخواهی، پیش او برمیگردم و قدر و منزلتش را به وی نشان میدهم و سلطنتش را از او میگیرم. پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را سوگند داد تا خاموش شد.(1)
1) - ارشاد القلوب 2 / 384؛ بحارالأنوار 29 / 46؛ وفیات الائمه (علیهم السلام) 25؛ الأنوار العلویه (علیه السلام) 313.
جابر بن عبدالله انصاری و عبدالله بن عباس نقل کردهاند:
روزی در ایّام حکومت ابوبکر نزد وی نشسته بودیم.هنگام ظهر بود که خالد بن ولید مخزومی - که با لشکری رفته بودند - بازگشت و صدای شیهه اسبها و غبار سُم آنها به آسمان بلند بود. در این هنگام دیدیم حلقههای مدوّری در گردن خالد افتاده است. او از اسب پیاده شد و وارد مسجد شد و مقابل ابوبکر ایستاد. مردم به او خیره شده بودند و از حال او در شگفت بودند. خالد به ابوبکر گفت:
انصاف بده ای پسر ابی قحافه!مردم تو را در جایی قرار دادهاند که شایستگی آن را نداری و چون ماهی ای که روی آب میآید، بالا رفتهای. [ماهی هنگامی روی آب میآید که حرکتی نداشته باشد.] تو کجا و سیاستِ لشکرداری و اعزام نیرو کجا؟ نه نَسَبی داری، و نه نیرویی؟! و نه میتوانی از کسی دفاع کنی، و نه آتش جنگی روشن کنی؟! خداوند پاداش خیر به مرد ثقیفی و فرزند صهاک ندهد.
من از طائف به جدّه میرفتم تا اهل «ردّه» را تعقیب کنم. در راه علی بن ابی طالب[ (علیه السلام) ] را با گروهی سرکش از دین ملاقات کردم که به جهت حسد نسبت به تو، با خشم و غضب مرا نگاه میکردند؛ کسانی که سخت به تو کینه دارند و مقام تو را خوش ندارند. در میانشان عمار و مقداد و ابوذر و زبیر و دو نوجوان نیز بودند که یکی را فقط از نظر شکل و قیافه میشناسم و دیگری نوجوانی گندمگون بود که شاید از فرزندان برادرش عقیل باشد.
نیت شر را از چهره شان دریافتم و حسد را از برافروختگی شان، و علی[ (علیه السلام) ] زره پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] و ردایش را پوشیده و اسب «عقاب» را زین کرده و در کنار چشمهای به نام «رویه» نشسته بود.
هنگامی که چشمش به من افتاد، صورتش را در هم کشید و با خشم تمام محاسن خود را در دست گرفت. من برای اینکه از شرّش در امان باشم، سلام کردم و فضای باز و دشت فراخ را غنیمت شمردم و برای پرهیز از جنگ با وی، من و همراهانم به آنجا رفتیم. عمّار با الفاظی تند، عداوتش را به من ابراز نمود، و سبب این ناملایمات، سوء تدبیر تو بود!
در این موقع متوجه مرد تاس شدم که کلام در گلویش مانند غرش شیر و صدای رعد جمع شده بود و با خشم تمام به من گفت: ای ابا سلیمان! این کار را میکردی؟ گفتم: سوگند به خدا اگر [ابی بکر] بر نظر خویش استوار میماند، همان جایی را میزدم که چشمت در آن است!
سخن من که حقیقت را به او گفتم، خشم او را بیشتر برانگیخت و او را به همان حال که در هنگام عصبانیت از او سراغ دارم، آورد و گفت: ای پسر «لخناء»،(1)چون تویی به من جسارت میکند و نام مرا بر زبان میراند، در حالی که یک کلمه از حکمت نمیداند؟! من از کشتگان تو و دوستانت نخواهم بود و خودم زمان اجلم را میدانم.
سپس علی (علیه السلام) به زیر گلویم ضربهای زد و مرا از اسب به زیر انداخت و کشان کشان مرا تا آسیابی را که از آنِ حارث بن کلده ثقفی بود برد، و میله محکم آن را گرفت و گردنم را کشید و آن را به گردنم انداخت، در حالی که مانند موم در دستان او تاب میخورد.
یارانم شاهد صحنه بودند و نتوانستند به من کمک کنند و مرا از چنگالش نجات دهند، خداوند آنها را پاداش خیر ندهد، وقتی به او نگاه میکردند، گویا ملک الموت را میدیدند.
سوگند به کسی که آسمان را بدون ستون برافراشت! صد نفر از نیرومندترین عربها نتوانستند این حلقه را از گردنم باز کنند، و این مسأله مرا بر آن داشت تا فکر کنم جادو کرده، یا نیروی فرشتهای در بدن او وارد شده است.اکنون اگر میتوانی، حلقه را از گردنم باز کن و حقّم را از او بستان، و گرنه پس از این در خانهام مینشینم، تا آبرویممحفوظ بماند، زیرا علی[ (علیه السلام) ] ننگی برایم به وجود آورده که مرا مسخره مردم کرده است!
1) - کلمهای که عرب برای تحقیر به کار میبرد.
ابوبکر نگاهی به عمر کرد و گفت: میبینی از این مرد چه چیزهایی سر میزند؟! مثل این است که حکومت من بر دوش این مرد سنگینی میکند و یا چون استخوانی در گلویش گیر کرده است!
عمر گفت: شوخ طبعی ای است که او را رها نمیکند، تا او را از بین ببرد و حسد و جهلی است که در درونش مستحکم شده و مانند خون در رگهایش جاری است، و تا زمانی که منزلت او را کوچک نکنند و او را نابود نسازند، او را رها نمیکند.
آنگاه ابوبکر، قیس بن سعد بن عباده انصاری را طلبید، تا حلقه را باز کند، زیرا فقط او میتوانست آن را باز کند.
قیس شمشیرزن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، و او مردی بلند قامت بود که بلندای قامت او حدود هجده وجب، و عرض بدنش پنج وجب، و پس از امام (علیه السلام) ، نیرومندترین مرد به حساب میآمد. وقتی قیس حاضر شد، ابوبکر به او گفت: تو فرد نیرومندی هستی، این میله را از گردن برادرت خالد باز کن.
قیس: چرا خالد خود، آن را از گردنش باز نمیکند؟
ابوبکر: نمیتواند.
قیس: آنچه ابوسلیمان که سپهدار لشکرتان و شمشیر شما بر دشمنانتان است قادر به انجام آن نیست، چگونه من قادر به انجام آنهستم؟!
عمر: شوخی و مسخره بازی را کنار بگذار! کاری که برایش دعوت شدهای، انجام بده.
قیس: میخواهید کار را بر من تحمیل کنید، یا به دلخواه خود انجامش دهم؟
عمر: اگر با رضایت قلبی اقدام کردی، چه بهتر و گرنه بر آن مجبور میشوی.
قیس: ای پسرِ...! خوار شود کسی که مانند تو مجبورش کند، البته در موقعیت قدرت قرار گرفتهای، و از تو چنین اجباری بعید نیست.
عمر از سخنان قیس شرمنده شد و در گوشهای نشست و دندانها را از شدّت خشم بر هم میفشرد.
ابوبکر: ای قیس! او را رها کن و کار را انجام بده.
قیس: اگر میتوانستم، باز هم این کار را نمیکردم، پیش آهنگران شهر بروید، زیرا آنها برای این کار از من قوی ترند.
پس چند تن از آهنگران شهر را فراخواند. آنها گفتند: این میله باز نمیشود تا اینکه آن را با آتش داغ کنیم.
ابوبکر رو به قیس کرد و گفت: به خدا سوگند تو میتوانی آن را باز کنی، اما تو کاری انجام نمیدهی که امام و دوست تو ابوالحسن، بر تو خرده بگیرد و این حال تو از حال پدرت عجیبتر نیست که اسلام را طلب کرد و از بیراهه طلب کرد، ولی خداوند ابهت او راشکست و منزلت او را پایین آورد و اسلام را با ولیّ خود عزیز کرد و دینش را با اهل طاعتش استوار کرد و تو الان در حال شقاوت و بدبختی هستی.
قیس با شنیدن این سخنان خشمگین شد و برآشفت و گفت: ای فرزند ابی قحافه! من جواب دندان شکنت را که ناشی از زبانی آزاد و قلبی شجاع [به جهت جایگاهت] است، دارم و اگر این بیعتی که تو بر گردنم داری نبود، آن جواب را میشنیدی.
به خدا قسم! هرچند دستم با تو بیعت کرد، اما دلم با تو نیست، زیرا با وجود روز غدیر، حجّتی ندارم؛ و بیعتم با تو مانند آن [زنی[ که رشته خود را پس از محکم بافتن، ]یکی یکی[ از هم میگسست،(1)است.
حرفم را این گونه میزنم و از تو و جنگ با تو، باکی ندارم، و اگر این سخنان را از آغاز از تو میشنیدم، هرگز با تو صلح و بیعت نمیکردم.
اگر پدرم به خلافت تمایل داشت، بعد از آنچه از تو شنیدم، شایسته است که چنین ادعایی داشته باشد، زیرا او مردی استوار است و کسی در او اثر نمیگذارد، و تنومند و بلند قامت و عزیز و جوانمرد است، بر خلاف تو.
به خدا سوگند! ای... و خروسِ باد در گلو کرده، که اصل و نسب رفیعی نداری، اگر دوباره درباره پدرم سخن به میان آری، آنچنان لجامی با گفتارم بر دهانت بزنم که خون در آن موج زند؛ پس بگذار از
1) - اشاره به آیه 92 سوره نحل.
گمراهی تو درگذریم، و پیوسته در گمراهی و هلاکت تو گام برداریم، با اینکه میدانیم که حق را ترک نمودیم و از باطل اطاعت کردیم.
امّا اینکه گفتی علی (علیه السلام) امام من است، سوگند به خدا! امامت او را انکار و از ولایتش عدول نخواهم کرد. چگونه پیمان را بشکنم، در صورتی که با خدا به امارت و ولایتش پیمان بستهام و مورد بازخواست او قرار میگیرم.
من اگر با نقض بیعت تو خداوند را دیدار کنم، بهتر است از اینکه عهد او و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پیمان وصیّ و خلیل او (علیه السلام) را زیر پا بگذارم. تو تنها امیر قوم خویش هستی، اگر بخواهند رهایت میکنند و اگر بخواهند کنارت میگذارند، پس به خاطر گناهانی که مرتکب شدی، توبه کن و به سوی خدا بازگرد و به خاطر گناهانت عذرخواهی کن، و کار ]خلافت[ را به کسی بسپار که به خودِ تو، از تو نیز سزاوارتر است.
تو با این ولایت کردنت به جای وی و نشستنت بر مسند وی و اینکه خودت را با نام وی نامیدی، گناه بزرگی مرتکب شدهای.
میدانی که چیزی از عمرت باقی نمانده، و بهار عمرت بسان ابردر حال از هم پاشیدگی است! و خوب میدانی کدام یک از دو گروه، بهتر و لشکرش کمتر است؟
اما اینکه بر من خرده گرفتی که او مولای من است، سوگند به
حق! او مولای من و مولای همه مؤمنین است. آه آه، اگر من قدرت و توان داشتم، تو را همانگونه که منجنیق سنگ را پرتاب میکند، پرتاب میکردم، و چه بسا این صحنه به زودی عملی گردد، و دیدن جای گفتن را بگیرد.
و سپس برخاست و جامهاش را تکاند و بیرون رفت، و ابوبکر از تندی خود نسبت به او پشیمان شد.
خالد چند روز در مدینه رفت و آمد میکرد، در حالی که میله آسیاب همچنان در گردن او بود، تا اینکه به ابوبکر خبر دادند علی بن ابی طالب (علیه السلام) همین الان از سفر باز گشته است.
امام (علیه السلام) خسته از راه بود و هنوز عرق بدنش خشک نشده بود و چهرهاش برافروخته بود. ابوبکر اقرع بن سراقه باهلی و اشوس بن اشجع ثقفی را پیش وی فرستاد، و به آنها گفت که از وی بخواهند تا نزد او در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برود. پس آن دو پیش امام (علیه السلام) رفتند و گفتند: یا ابا الحسن! ابوبکر تو را برای امر مهمّی که اندوهگینش کرده، به مسجد دعوت میکند.امام (علیه السلام) به آنها پاسخ نداد. آن دو گفتند: در خصوص آنچه به تو گفتیم، جواب ما را نمیدهی؟
امام (علیه السلام) فرمود: شما چقدر از ادب به دور هستید، مگر نمیدانید شخصی که تازه از سفر برگشته، نباید به کار دیگران بپردازد تا اینکه وارد منزلش شود؛ پس اگر حاجتی دارید، در منزل خودم آن را به
من بگویید، اگر ممکن بود ان شاءالله آن را انجام میدهم.
آن دو نزد ابوبکر بازگشتند و گزارش خود را به اطلاع او رساندند، ابوبکر گفت: همه با هم نزد او برویم. آنها به سوی وی حرکت کردند و مقابل خانهاش، حسین (علیه السلام) را دیدند که میخواست شمشیری را بخرد. ابوبکر به وی گفت: اگر ممکن است، برای ما از پدرت اجازه ورود بخواه. حضرت به آنها اجازه ورود داد و به همراه خالد بن ولید وارد شدند.
آن جمع بر وی سلام کردند و حضرت با همان الفاظ، جواب سلام آنها را داد. هنگامی که چشم حضرت به خالد افتاد، فرمود: ای اباسلیمان! صبح بخیر، قلّاده خوبی داری.
گفت: به خدا سوگند ای علی! اگر اجل مرا یاری میداد، از دست من نجات نمییافتی.
امام (علیه السلام) به او فرمود: ای پسر زن حقیر! قسم به کسی که دانه را شکافت و انسان را خلق کرد، تو نزد من کوچکترینچیزها هستی و جان تو در دست من - اگر بخواهم تو را بکشم - مانند یک پشهای است که در روغن داغی افتاده باشد. هر چند بخواهی از آن بیرون بیایی، نمیتوانی از رنجش نجات یابی. بگذار ما همچنان بردبار بمانیم، و گرنه تو را به کسی ملحق میکنم که به قتل از او سزاوارتری. پس ای اباسلیمان! بهتر است گذشته را رها کنی و به آینده بیندیشی.
به خدا قسم! من در این دنیا فقط سختی کشیدهام و به آن عادت
دارم. من مرگ تو و مرگ خود و جان تو و جان خود را دیدهام، جان من در بهشت است و جان تو در دوزخ.
افراد حاضر به وساطت برخاستند و از حضرت خواستند که سخنان خود را ادامه ندهد.
ابوبکر به امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفت: ما نیامدهایم تا با خالد گفتگو کنی، بلکه برای مسأله دیگری آمدهایم. و تو ای ابو الحسن! پیوسته به مخالفت با من موضع میگیری و بر یارانم میتازی، ما تو را رها کردهایم، تو نیز ما را رها کن و متعرّض ما نشو، تا موجب وحشت تو نشویم و مورد آزار ما قرار نگیری.
امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود: خداوند مرا از وحشت تو و یارانت نگاه داشته، و هر وحشت دیدهای به من انس گرفته است، و اما در خصوص ابن ولیدِ پست، من داستان او را به تو میگویم: او وقتی لشکر انبوهش و فراوانی سپاهش را دید، دچار تکبرو عُجب شد و خواست در آن حال قدرتنمایی کند تا مرا خوار نماید، و در میان جمع بر من فخر بفروشد، ]لذا] من او را گرفتار آن چیزی کردم که در پیِ آن بود، و او در حالی سعی در ضربه زدن به من داشت که مرا خیلی خوب میشناخت، و خداوند هرگز به کار او راضی نمیشد [که محقق شود].
ابوبکر گفت: البته شما هم از یاری اسلام و رغبت در جهاد، دست برداشتهای! آیا این کار تو به دستور خدا و پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] است، یا از جانب خویش؟
امام (علیه السلام) فرمود: ای ابوبکر! آیا به شخصی چون من، دستورات دینی را آموزش میدهی؟! در صورتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمان بیعت با من را به شما داد، و طاعت مرا بر شما واجب ساخت، و مرا در میانتان چون خانه کعبه قرار داده که باید به زیارتش بروند، ولی او به دیدار کسی نمیرود!
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: به زودی امّت من با تو از درِ نیرنگ وارد میشود، چنان که امتهای گذشته پس از انبیاء با اوصیاء نیرنگ کردند، مگر گروهی اندک، و پس از من لغزشهایی خواهند کرد، پس تو صبر کن. تو مانند خانه خدا هستی، اگر کسی وارد آن شود، ایمن است و کسی که از آن روی بگرداند کافر است. خداوند میفرماید:(وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً)(1)و چون خانه [کعبه[ را برای مردم محل اجتماع و ]جای[ امنی قرار دادیم.
و فرمود:
من و تو ]یا علی] مساوی هستیم، مگر در نبوّت، من خاتم پیامبرانم و تو خاتم اوصیایی.
سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی خدا به من خبر داد که من پس از وفاتش فقط در سه جا شمشیر میکشم؛ یکی در جنگ با ناکثین، دوم
1) - سورة البقره 125.
در جنگ با قاسطین و سوم در جنگ با مارقین، و هنوز وقت آن فرا نرسیده است.
سپس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدم: در مورد کسی که بیعتم را میشکند و حقّم را انکار میکند، چه کنم؟ فرمود: صبر کن، تا مرا ملاقات کنی و بر سختیها صبر پیشه ساز تا یاوری بر ضدّشان بیابی؟
پرسیدم: آیا میترسی مرا بکشند؟ فرمود: به خدا سوگند! خیر، اصلا از این نمیترسم که تو را بکشند یا مجروح کنند، و من به مرگ تو و سبب آن آگاهم، خداوند مرا از آن خبر داده است؛ اما از این میترسم که تو با شمشیرت نابودشان سازی و دینی که تازه پا گرفته، ازبین برود و مردم از توحید خدا روی بگردانند.
اکنون [ای ابوبکر] اگر مسائل از پیش [خدا] مقرّر نگشته بود، من درباره تو روشی دیگر اتّخاذ میکردم و شمشیرهایی که به خون تشنهاند را سیراب میکردم، و در روزی که نامه [اعمالت] را بخوانی، خواهی فهمید که چه گناهانی به خاطر من بر دوش خود گذاشتی. و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) چه خوب دشمنی برای شما خواهد بود [قیامت] و حاکم، خداوند است.
ابوبکر گفت: ای اباالحسن! ما با این مسائل کاری نداریم، اکنون از تو تقاضا داریم که این آهن را از گردن خالد باز کنی، زیرا سنگینی اش او را آزرده و گلویش را مجروح نموده، در حالی که تو با این سخنانی که بر زبان راندی، دلت را آرام کردی.
امام (علیه السلام) فرمود: اگر بخواهم دلم را آرام کنم، شمشیر بهترین دوای آن و برای نابود کردن بهتر است. و اگر او را میکشتم، سوگند به خدا، او با این یورشی که به من کرد، از هیچ یک از کسانی که در فتح مکه به قتل رساندم، بالاتر نبود، و تردیدی ندارم که به اندازه بال پشهای، ایمان در دل خالد راه نیافته است.
اما نسبت به آهنی که بر گردن دارد، شاید من قادر به باز کردنش نباشم، پس خالد آن را باز کند و یا خود شما. اگر آنچه ادعای آن را دارید صحیح باشد، شما نسبت به او سزاوارترید.
آنگاه بریده اسلمی و عامر بن اشجم برخاستند و گفتند: یا علی!به خدا سوگند، کسی به جز تو نمیتواند آن را باز کند؛ همان جا کَند و آن را به پشت سرش انداخت. آن را بلند کرد در حالی که بالای دستش بود و مانند پلی قرار داد تا مردم از آن بگذرند.
عمار بن یاسر نیز از جمله کسانی بود که حضرت را مورد خطاب قرار داد، ولی امام (علیه السلام) پاسخ مثبتی به کسی نداد.
ابوبکر گفت: تو را به خدا و به حق برادرت محمد مصطفی پیامبر خدا[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] سوگند میدهم، بر خالد ترحّم کن و آن را از گردنش باز کن.
و چون حضرت را به چنین چیزی قسم داد، شرم کرد لذا خالد را به سوی خود کشید و میله را قطعه قطعه کرد و آن را چون شمع در دست خود میفشرد. سپس دو قطعه را بر سر خالد زد. خالد آهی کشید و گفت: یا امیرالمؤمنین!
امام (علیه السلام) فرمود: به اجبار گفتی یا امیرالمؤمنین، و اگر این کار را نمیکردی، سوّمی را بر سرت میزدم و از پایین تنت بیرون میآمد. حضرت همین گونه تدریجا آهن را قطعه قطعه از گردن او باز کرد، تا تمام شد، و حاضران تکبیر و لا اله الّا اللَّه میگفتند، و از نیرویی که خدا به امام (علیه السلام) ارزانی داشته بود، تعجّبمیکردند، و با سپاسگزاری و تشکر از حضورش خارج شدند.(1)
1) - ارشاد القلوب 2/378؛الثاقب فی المناقب 166؛بحار الأنوار 29/161؛منهاج البراعه الخوئی 10/365؛الصحيح من سیرةالامام علی (علیه السلام) 11/33.
از سلمان این چنین نقل شده است:
به امیرالمؤمنین (علیه السلام) خبر رسید که عمر بن خطاب شیعیان وی را [به بدی] یاد کرده است.
حضرت در یکی از راههای باغهای مدینه جلوی او را گرفت، در حالی که کمان عربی در دست داشت، و فرمود: به من رسیده است که تو شیعه مرا [به بدی] یاد کردهای.
عمر گفت: دست بردار، و به خودت رحم کن.
فرمود: تو از اینجا نمیروی. سپس کمان بر زمین انداخت، ناگهان به اژدهایی - همانند شتری که دهان باز کرده - تبدیل شد، و به سوی عمر آمد که او را ببلعد.
عمر فریاد زد: ای اباالحسن! تو را به خدا سوگند [که به من رحم کنی]، از این پس این امر را تکرار نخواهم کرد، و پیوسته التماس میکرد.
امام (علیه السلام) دست خویش را به اژدها زد، که مانند قبل به کمان تبدیل شد، و عمر وحشت زده به خانه بازگشت.
سلمان گفت: شبانگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) مرا دعوت کرد و فرمود: نزد عمر برو که مالی از مشرق به وی رسیده است و کسی از آن اطلاعی ندارد، و تصمیم دارد آن را تصاحب کند، پس به او بگو: امیرالمؤمنین به تو میگوید: مالی از جانب مشرق به تو رسیده است، آن را میان اهلش تقسیم کن، و آن را تصاحب نکن که رسوایت میسازم.
سلمان میگوید: پیغام را به او رساندم. گفت: داستان دوستت مرا به شگفتی وا میدارد! چگونه این موضوع را دانست؟!
گفتم: آیا این گونه امور بر او پنهان میماند؟!
سپس به سلمان گفت: این را از من بپذیر: علی] (علیه السلام) ] یک جادوگر است، و من به این خاطر نسبت به تو احساس دلسوزی میکنم و بهتر این است که از او جدا شوی و به گروه ما بپیوندی.
گفتم: بد سخنی گفتی! اما در خصوص علی (علیه السلام) ، او از اسرار نبوت چیزی به ارث برده است که تو دیده بودی و چیزی که از آن بالاتر است.
گفت: نزد وی برو و بگو: چشم!
نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) بازگشتم، حضرت به من فرمود: میخواهی
آنچه میان شما رد و بدل شد برایت بگویم؟
عرض کردم: تو به آن از من داناتری، پس هر آنچه اتفاق افتاده بود را برایم تعریف کرد، سپس فرمود: وحشت اژدها تا زمان مرگ همراه او خواهد بود.(1)
1) - الخرائج والجرائح 1/232؛مدینةالمعاجز 3/209؛بحارالأنوار 29/31 و31/614؛نفس الرحمن460.
جابر بن عبدالله انصاری نقل کرده میگوید:
خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مِنا بودیم، مردی را مشاهده کردیم که با تضرع در سجده و رکوع بود. گفتیم: یا رسول الله! چقدر خوب نماز میخواند!
فرمود: این همان کسی است که پدر شما را از بهشت خارج کرد[یعنی شیطان].
امیرالمؤمنین (علیه السلام) شجاعانه پیش او رفت و چنان او را تکان داد که پهلوهایش درهم فرو رفت. فرمود: اگر خدا بخواهد تو را میکشم.
شیطان گفت: نمیتوانی تا آن هنگام که نزد پروردگارم تعیین شده، تو را چه شده که میخواهی مرا بکشی؟ به خدا قسم هیچ کس با تو دشمنی نمیورزد، مگر این که نطفه من قبل از نطفه پدرش با مادراو میآمیزد. من با دشمنان تو در اموال و اولاد مشارکت میکنم و این آیه در قرآن اشاره به همان است:
(وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ)(1)
و با آنان در اموال و اولاد شرکت کن.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: یا علی! راست میگوید، از قریش کسی با تو دشمنی نمیورزد، مگر زنازاده، و از انصار مگر یهودی، و از عرب مگر کسی که نَسَبَش مشکوک باشد، و از سایر مردم مگر شقی، و از زنان مگر زنی که از مقعد حیض میبیند.
بعد حضرت سر به زیر انداخت، سپس سر برداشت و فرمود: ای گروه انصار! به فرزندان خود محبت علی (علیه السلام) را عرضه بدارید.
جابر بن عبداللَّه انصاری گفت: ما محبت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بر فرزندان خود عرضه میداشتیم؛ هر که او را دوست میداشت، میفهمیدیم از اولاد ما است و هر که دشمنی با وی میورزید، او را از خود نمیدانستیم.(2)
حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) فرمود:
در زمان ابوبکر مردم دچار زلزله شدند، آنان ترسان به سوی ابوبکر و عمر رفتند و دیدند که آن دو [نیز] هراسان نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفتهاند، مردم آن دو را دنبال کردند تا اینکه به درب منزل امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسیدند.
حضرت بدون توجه به آنچه در آن بودند بیرون آمد و رفت و مردم به دنبال او رفتند، تا اینکه به زمین مرتفعی رسیدند، در آنجا نشست و آنها اطراف او نشستند، و به دیوارهای شهر مینگریستند که لرزان میرفت و میآمد.
حضرت فرمود: گویی که آنچه میبینید شما را به ترس انداخته؟
گفتند: چگونه نترسیم در حالی که هرگز مانند آن را ندیدهایم.
حضرت لبانش را حرکت داد سپس با دست مبارک بر زمین زد، و فرمود: تو را چه شده؟ آرام بگیر.
زمین آرام شد. مردم از این حرکت حضرت، بیشتر از زمانی که از درب بیرون آمد شگفت زده شدند، به آنها فرمود: آیا از کار من شگفت زده شدید؟
گفتند: بله.
فرمود: من مردی هستم که خدا فرمود:
(إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها * وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها * وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها)(1)
آنگاه که زمین به لرزش [شدید[ خود لرزانیده شود و زمین بارهای سنگین خود را برون افکند و انسان گوید ]زمین[ را چه شده است؟
من آن انسانی هستم که به آن میگوید: تو را چه شده است؟
(یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها)(2)
آن روز است که ]زمین[ خبرهای خود را باز گوید.
و با من سخن میگوید.(3)
جابر بن عبدالله انصاری نقل میکند:
روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) نماز صبح را با ما ادا کرد سپس رو به ما نمود و فرمود: ای گروه مردم! خدا اجر شما را در مصیبت برادرتان سلمان زیاد کند.
مردم در این باب سخن بسیار گفتند. حضرت عمامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر سر بست و پیراهن حضرت را پوشید، عصای او را در دست گرفت و شمشیر ایشان را حمایل نمود.
حضرت بر شتر «عضباءِ» رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سوار شد و به قنبر ]در مدینه] فرمود: دَه گام بشمار.
قنبر گفت: چون از شمردن فارغ شدم به در خانه سلمان [درمدائن] رسیدیم.
زاذان [از موالیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) و از کسانی که همراه سلمان
در مدائن سکنیٰ داشت] میگوید: چون وقت وفات سلمان شد از او پرسیدم: چه کسی تو را غسل میدهد؟
گفت: آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را غسل داد. گفتم: تو در مداینی و او در مدینه است.
سلمان گفت: ای زاذان! چون دهان مرا ببندی - من بمیرم - صدای ضربهای خواهی شنید. هنگامی که دهان او را بستم صدای ضربهای شنیدم و به در خانه آمدم، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را مشاهده نمودم.
حضرت فرمود: ای زاذان! ابوعبدالله سلمان به رحمت حق واصل شد؟
گفتم: بله ای سرورم!
حضرت داخل شد و عبا از روی سلمان برداشت که سلمان به امیرالمؤمنین (علیه السلام) تبسم نمود.
حضرت به او فرمود: مرحبا ای ابا عبدالله! هرگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدار کردی آن وقایعی که بر برادرت از قوم او گذشت به ایشان خبر بده.
سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) شروع به آماده سازی اوبرای تدفین نمود.
زمانی که حضرت بر او نماز خواند از او تکبیرهای بلند
میشنیدیم و دو نفر با آن حضرت میدیدم. چون پرسیدم آنها کیستند فرمود: یکی برادرم جعفر و دیگری خضر است، و با هر یک از آنها هفتاد صف از ملائکه آمده بودند، که در هر صفی هزاران فرشته بود.(1)
1) - مناقب ابن شهر آشوب2/131؛ مدینةالمعاجز 2/418؛ بحارالأنوار 22/372؛ الدرجات الرفیعه 220؛ نهج الایمان 637.
امام صادق (علیه السلام) از جد بزرگوارشان نقل نمودهاند:
روزی بهام سلمه خبر رسید یکی از غلامان - آزاد شدۀ - او به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) ناسزا میگوید.
او را به نزد خود طلبید و گفت: فرزندم! شنیدهام که نسبت به علی (علیه السلام) ناسزا میگویی؟
غلام به او گفت: بلی ای مادر!
ام سلمه گفت: مادرت به عزایت بنشیند! بنشین تا برای تو حدیثی را که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدهام نقل کنم و بعد از آن هر چه برای خود نیکوتر میدانی اختیار کن.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نُه زن داشت که من یکی از آنها بودم. روزی از روزها که نوبت من بود حضرت در حالی که شادمان بود و دست در دست علی (علیهالسلام) داشت، وارد شد و فرمود: ایام سلمه! از خانه بیرون برو و خانه را برای ما خلوت کن.
چون از خانه بیرون رفتم حضرت با امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشغول راز گفتن شد و من صدایشان را میشنیدم اما سخنشان را نمیفهمیدم. برخاستم و به سوی در آمدم و گفتم: یا رسول الله! رخصت میدهی وارد شوم؟ فرمود: نه.
از ترس آنکه مبادا برگردانیدن من از غضب باشد، یا از آسمان خبر بدی یا آیهای در مورد من نازل شده باشد، زمین خوردم. پس از اندک زمانی باز به سوی در آمدم و رخصت طلبیدم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بارِ دیگر اجازه ندادند و این بار خیلی بدتر از مرتبه اول زمین خوردم.
سپس طولی نکشید که برای مرتبه سوم به سوی در رفتم و اجازه ورود خواستم. حضرت فرمود: داخل شو ایام سلمه. چون به خانه وارد شدم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دیدم که به دو زانو خدمت آن حضرت نشسته و عرض میکند: پدر و مادرم فدای تو ای رسول الله! هر گاه چنین شود مرا به چه امر میفرمایی؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تو را به صبر کردن امر میکنم.
مرتبه دیگر امیرالمؤمنین (علیه السلام) سخن را تکرار کرد و باز حضرت او را به صبر کردن امر فرمود. چون برای مرتبه سوم علی (علیه السلام) این سخن را تکرار نمود حضرت فرمود: یاعلی!ای برادر من! هرگاه آن کار از آنان سر زد شمشیر خود را از غلاف بکش و بر دوش خود بگذار و جنگ کن تا اینکه به نزد من آیی در حالی که از شمشیر تو خون ایشان ریزد.
سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رو به من کرد و فرمود: ایام سلمه! این غم واندوه در تو به خاطر چیست؟
گفتم: یارسول الله! برای آن است که مرا چند مرتبه از پیش خود راندی.
حضرت فرمود: به خدا سوگند! تو را از روی غضب رد نکردم. به راستی که تو از سوی خدا و رسول او در امنیت و سلامتی هستی، ولیکن چون تو آمدی جبرئیل در سمت راستِ من و علی (علیه السلام) در سمت چپ من بود، و جبرئیل مرا به وقایعی که بعد از من اتفاق خواهد افتاد خبر میداد و مرا امر میکرد علی (علیه السلام) را در مورد آنها سفارش کنم که بداند در آن فتنهها چه باید کرد.
ایام سلمه! بشنو و گواه باش: اینک علی بن ابی طالب (علیه السلام) برادر من در دنیا و در آخرت است.
ایام سلمه! بشنو و گواه باش: علی بن ابی طالب (علیه السلام) وزیر من در دنیا و فردای قیامت است.
ایام سلمه! بشنو و گواه باش: علی بن ابی طالب (علیه السلام) پرچمدار من در دنیا و قیامت است.ایام سلمه! بشنو و گواه باش: علی بن ابی طالب (علیه السلام) وصی و جانشین بعد از من، و وفا کننده به وعدههایم، و دفاع کننده از حوض کوثر است.
ای ام سلمه! بشنو و گواه باش: علی بن ابی طالب (علیه السلام) سرور مسلمانان و پیشوای متقیان و رهبر پیشانی سفیدان و قاتل ناکثین و قاسطین و مارقین است.
من گفتم: یارسول الله! ناکثین چه کسانی هستند؟
فرمود: آنها که در مدینه بیعت میکنند و در بصره پیمان خود را میشکنند.
گفتم: قاسطین چه کسانی هستند؟
فرمود: معاویه و یاران او از اهل شام.
گفتم: مارقین چه کسانی هستند؟
فرمود: خارجیان نهروانند.
چون ام سلمه این حدیث را نقل کرد، غلام گفت: گره از کار من گشودی، خدا در کار تو فرجی حاصل کند. به خدا سوگند! دیگر بعد از این هرگز علی (علیه السلام) را دشنام نخواهم داد.(1)
1) - الامالی الصدوق 463؛ التحصين 606؛ بحارالأنوار 22/221.
از سليم بن قيس نقل شده كه گفت:
هنگام رويارويى اميرالمومنین (علیه السلام) با اهل بصره در كارزار جمل، با صدايى بلند زبير را فراخوانده و فرمود: اى أبا عبدالله نزد من بيرون آى.
زبير همراه طلحه نزد حضرت آمد. حضرت به آنان فرمود: به خدا سوگند! شما دو نفر و صاحبان علم از آل محمّد (علیهم السلام) و نيز عائشه همه و همه نيک مىدانيد كه تمامى اصحاب جمل از زبان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) لعنت شدهاند، و هر كه نسبت افترا به پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بندد از رحمت حقّ محروم بماند.
آن دو گفتند: چگونه چون مائى كه از اصحاب بدر و اهل بهشتيم ملعون هستيم؟حضرت فرمود: اگر من تصديق میكردم كه شما اهل بهشتيد هرگز تن به جنگ با شما نمىدادم.
زبير گفت: مگر حديث سعيد بن عمرو بن نفيل را نشنيدهاى كه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل نموده فرمود: «ده نفر از افراد قريش اهل بهشتند»؟
حضرت فرمود: اين حديث را از عثمان شنيدم كه در ايّام خلافت خود نقل مىكرد.
زبير گفت: آيا گمان مىكنى بر پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دروغ بسته است؟
حضرت فرمود: من هيچ نمىگويم تا تک تک آن افراد بهشتى را نام ببرى.
زبير گفت: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، عبدالرّحمن بن عوف، سعد بن ابى وقّاص، ابو عبيدة بن جرّاح و سعيد بن عمرو بن نفيل.
حضرت فرمود: نه نفر را نام بردى، دهمى كيست؟
زبير گفت: دهمى شما هستيد.
حضرت به او فرمود: تو خود با اين حديث اعتراف نمودى كه من اهل بهشتم، ولى من به آنچه نسبت به خود و يارانت قائلى منكرم و با بهشتى بودن شما مخالفم.
زبير گفت: آيا فكر مىكنى كه سعيد بر پيامبر[ (صلی اللهعلیه و آله و سلم) ] دروغ بسته است؟
حضرت فرمود: من نه تنها فكر نمىكنم بلكه به خدا سوگند به اين مطلب يقين دارم.
حضرت افزود: به خدا سوگند كه برخى از اين ده نفر را كه نام بردى جايگاهشان روز قيامت در تابوتى قرار گرفته و آن در گوشهاى از چاهى عميق در پائين ترين درجات دوزخ مىباشد، و در سر آن چاه، سنگى است كه چون بخواهند زبانه آتش دوزخ شعله ور گردد آن سنگ را كنار مىكشند، و از شدّت حرارت آن چاه، آتشهاى جهنّم شعلهور گردد!
من اين حديث را از خودِ پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدم، و اگر دروغ گويم خداوند مرا به شما غالب و مظفّر نگرداند و خون مرا به دست شما بريزد، و اگر راست مىگويم خداوند مرا ظفر و نصرت داده و هر چه زودتر ارواح شما و اصحاب و يارانتان را به آتش نزديک كند!
زبير با شنيدن اين سخنان با ديدهاى گريان به سوى يارانش بازگشت.(1)
1) - الاحتجاج 1/237؛ بحارالأنوار 32/197؛ منهاج البراعه 17/79 و کتاب سلیم 327 با اندک تفاوت.
امام جعفر صادق (علیه السلام) از پدران گرامش (علیهم السلام) نقل میفرماید:
وقتى مردم با ابوبكر بيعت كرده و با امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن رفتار[ناهنجار[ نمودند، پيوسته ابوبكر نسبت به حضرت اظهار انبساط و خوشروئى كرده، و از انقباض و گرفتگى علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) حيران و دل نگران بود، به همين خاطر بسيار مايل بود با حضرت خلوتى داشته و عُقده دل او را گشوده و رضايت خاطر آن حضرت را به هر ترتيب فراهم نمايد، تا علت پذیرفتن خلافت - علیرغم عدم میل باطنی به آن - را بگوید.
ابوبکر ناگهان نزد حضرت آمد و اين گونه سخن آغاز نمود:
یا ابا الحسن، به خدا سوگند! اين جريان روى تبانى و اقدام و رغبت و حرص من صورت نگرفت، و در آن هيچ اعتمادى به خود نداشتم كه بتوانم از عهده اين امر بر آمده و امور امّت را آن طور كه بايداداره كنم. و من فاقد هر گونه قدرت مالى و كثرت عشيره بودم، تا از آن
طريق اساس نقشه خود را استوار نمايم. پس براى چه از من دلتنگ و ملول شدی، وچرا ذهنیت منفی به من داری، و با دید بغض و عداوت به من مىنگرى؟!
اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: اگر به اين امر رغبت و ميلى نداشتى، براى چه خود را به آن حاضر نموده و در اين عمل پيش قدم شدى؟!
ابوبكر گفت: بخاطر حديثى كه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدم فرمود: «براستى كه خداوند امّتِ مرا بر گمراهى و خطا جمع نمىكند».
و چون جمع ايشان را ديدم از همان فرمايش پيروى نموده و هرگز گمان نبردم كه اجماع امّت خلاف هدايت و از گمراهى باشد، و به همين خاطر تن به اين تكليف سپردم، و اگر مىدانستم حتّى يک نفر هم از اين امر امتناع خواهد ورزيد بطور مسلّم از پذيرش آن خوددارى مىكردم.
اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: در خصوص حديث مذكور پیرامون اجماع امّت از تو مىپرسم: آيا من از افرادِ اين امّتم يا خیر؟
گفت: آرى.
فرمود: آن گروهى كه از بيعت تو سر باز زدند چون سلمان، ابوذر، عمّار، مقداد، سعد بن عباده و ديگران، از امّت بودند يا خیر؟ابوبكر گفت: آرى همه از امّت بودند.
اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: بنابراين چگونه با مخالفت اين افراد، به حديثِ اجماع احتجاج مىكنى؟! حال آنكه تمام آنان از افراد صالح و پرهيزگار و از اصحاب رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند.
ابوبكر گفت: تخلّف اين افراد پس از تحقّق اين امر بر من بود، و ترسيدم اگر از پذيرش آن امتناع ورزيده و خود را كنار بكشم اوضاع اجتماعى مسلمين بهم خورده و شايد غالب مردم مرتد شده و از دين خارج شوند، و پذيرش من بر اين امر بهتر از آن بود كه امّت مسلمان به هرج و مرج گرائيده و به حالت كفر سابق خودشان عود نمايند، و فكر مىكردم شما نيز در اين باره با من موافق باشيد.
اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: بسيار خوب، ولى پرسش من اين است كه شما مرتبۀ نخست روى چه اساسى و براى چه به اين امر روى آورديد، و اينكه يک فرد بر حسب چه شرائط و علل و جهاتى شايسته امر خلافت مىشود؟
گفت: قطعاً بر اساس صفاتِ: خيرخواهى، وفاى به عهد، صراحت لهجه، استقامت، حُسن سيرت، عدالت، علم، آگاهى از كتاب و سنّت، حكمت، معرفت، زهد در دنيا، پرهيزگارى، و يارى و طرفدارى از مظلوم و ستمديده در دور و نزديک.
ابوبكر چون به اين كلام رسيد ساكت شد.اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: پس سبقت در اسلام و قرابت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چه؟
گفت: آرى، و سابقه و قرابت.
فرمود: اى ابوبكر! تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا در وجود خود اين خصوصيّات را مىبينى يا در من؟
ابوبكر گفت: البته در شما مىبينم یا ابا الحسن.
اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا اين من بودم كه پيش از تمام افراد امّت به رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جواب مثبت داد يا تو؟
گفت: بلكه شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا من از طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مأمور به ابلاغ و خواندن سوره برائت براى كفّار شدم يا تو؟
گفت: شما مأمور اين كار شديد.
فرمود: اى ابوبكر،تو را به خدا سوگند! آيا هنگام خروج پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مكّه به مدينه ]روز غار] من جان فداى او شدم يا تو؟
گفت: البته شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! بنا به حديث پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز غدير، آيا من مولاى تو و تماممسلمين هستم يا تو؟
گفت: البته شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا ولايت من قرين ولايت پروردگار متعال و پيغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) واقع شده به دليل انفاق انگشتر، در آيه شريفه (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا...)(1)يا تو؟
گفت: البته براى شما است.
1) - سورة المائدة 55. «همانا سرپرست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانی که همواره نماز را برپا میدارند و در حالی که در رکوعند صدقه میدهند.»
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا مقام وزارتِ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - همچنان كه براى هارون بود نسبت به حضرت موسى «أنت منّى بمنزلة هارون من موسى» - براى تو بود يا براى من؟
گفت: براى شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) توسط تو و اولاد و خانواده ات در برابر نصارىٰ مباهله نمود، يا با من و فرزندان و خانوادهام؟(1)
گفت: البته توسط شما و خانواده تان مباهله انجام داد.فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا آيه تطهيرِ از رجس درباره من و خانواده و فرزندانم نازل شد، يا براى تو و خانوادهات؟(2)
گفت: براى شما و خانواده تان نازل شد.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زير كساء براى من و خانواده و فرزندانم دعا كرد كه: «خداوندا! اينان اهل بيت منند، آنان را به سوى خود و بهشت رضوانت بخوان نه به آتش»، يا براى تو و خانواده و فرزندانت؟
گفت: براى شما و اهل بيت و فرزندانتان دعا كرد.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا مراد از آيه: (يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ
يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً)(1)من هستم يا تو؟
گفت: البته شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا آفتاب براى نماز تو به دعاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رجوع كرد يا براى من؟
گفت: براى تو بود.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا تو هستی آن جوانمردى كه اين ندا از آسمان برايش خوانده شد: «لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّاعليّ»، يا من؟
گفت: البته تو آن جوانمردى.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در غزوه خيبر پرچم را به دست تو سپرد و فتح، نصيب مسلمين گرديد، يا به من عطا فرمود؟
گفت: بلكه به دست تو داد.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا تو با كشتن عمرو بن عبدودّ اندوه و غم و حزن از خاطر مبارک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ساير مسلمين برداشتى يا من؟
گفت: البته بدست تو صورت پذيرفت.
1) - سورة الانسان 7. «همواره نذرشان را وفا میکنند و از روزی که آسیب و گزندش گسترده است میترسند.»
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا تو مورد اعتماد پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و مأمور ابلاغ پيام آن حضرت به جنّيان شدى يا من؟
گفت: البته شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! با توجه به حديث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: «من و تو از زمان حضرت آدم تا عبدالمطّلب در تمام طبقات از نکاح بودهايم نه از زنا»، آيا من از جهت نَسَب و طهارتِ آباء با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شريکم يا تو؟
گفت: البته شما.فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به تزويج دخت خود در آورده و فرمود: «خداوند در آسمان تو را براى زوجيّت فاطمه (علیها السلام) برگزيد»،يا تو را؟
گفت: البته شما را.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا من پدر حسن و حسين (علیهم السلام) دو سبط و گل خوشبوى پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم که فرمود: «حسن و حسين(علیهما السلام) آقا و سرور جوانان بهشتىاند و پدرشان از آن دو بهتر است» يا تو؟
گفت: البته شما هستيد.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا برادر تو مزيّن به دو بال است که در بهشت با فرشتگان پرواز مىکند يا برادر من [جعفر طیار]؟
گفت: البته برادر شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا من ضامن ديون پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و بجا آورنده مواعد و وصايا و عهود آن حضرت هستم يا تو؟
گفت: البته شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا وقتى پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) براى شراکت در مرغِ بريان شده دعا مىنمود که: «خدايا محبوبترين بندگان خود را در اينجا حاضر كن» من حاضرشدم يا تو؟
گفت: البته شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به قتال ناكثين و قاسطين و مارقين بر تأويل قرآن مژده و خبر داد يا تو را؟
گفت: البته شما را.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به دارا بودن علم قضاوت و فصل الخطاب معرّفى نمود و فرمود: «على (علیه السلام) بهتر از همه شماها به علم قضا آگاه است» يا تو را؟
گفت: البته شما را.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حيات خود به اصحاب و يارانش فرمود كه مرا به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام گفته و ندا كنند، يا تو را؟
گفت: البته شما را.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا من در آخرين كلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر شده و متولّى غسل و دفن آن حضرت گشتم يا تو؟
گفت: البته شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا تو در قرابت رسول خدا (صلیالله علیه و آله و سلم) سبقت جستهاى [مصداق «أُولُوا الْقُرْبى» مىباشى [ يا من؟
گفت: شما هستيد.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا توئى آنكه خداوند وى را هنگام احتياج، دينارى عطا نمود و جبرئيل با او معامله نموده و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر آن ضيافت نمودى و اولاد او را اطعام نمودى يا من؟
در اينجا ابوبكر گريسته و گفت: بلكه توئى.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را به دوش خود بلند كرده و اصنام و بتهاى كعبه را شكست يا مرا؟
گفت: شما بوديد.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا اين كلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: «تو صاحب لواى من در دنيا و آخرت هستى»، در حقّ من بود يا درباره شما؟
گفت: بلكه درباره شما بود.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتى فرمان داد كه تمام دربهايى كه به مسجد باز میشد بسته شود مگر يک درب، آن درب از خانۀ من بود يا درب خانه شما؟ و نيز آنچه خداوند بر او حلال نموده بود بر من حلال کرد يا برتو؟
گفت: البته بر شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! بنا به مفاد آيه شريفه: (أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ)(1)آيا شما بوديد كه پيش از نجوى و سخن گفتن با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) صدقه داديد يا من بودم؟
گفت: البته شما بوديد.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره من به دخت خود فاطمه (علیها السلام) فرمود كه: «تو را به كسى تزويج نمودم كه اولین مسلمان است و اسلام او بر سایر مردم برترى دارد» يا در حقّ تو؟
گفت: البته درباره شما.
فرمود: تو را به خدا سوگند! آيا تو بودى آنكه در روز بدر - بر سر چاهى كه كافران مقتول را در آن ريخته بودند - فرشتگانِ هفت آسمان بر او سلام كردند، يا من بودم؟
گفت: البته شما بوديد.
امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: به همين ترتيبحضرت امير (علیه السلام) پيوسته مناقب خود را كه از جانب خدا و پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود ايراد مینمود، و ابوبكر يكايک آنها را تصديق مىنمود.
سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اينها و مانند آن از جمله علائم و دلائلى است كه انسان توسّط آنها شايسته ولايت امور امّت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) مىگردد.
1) - سورة المجادله 13. «آیا ترسیدید پیش از گفتگوی محرمانۀ خود صدقاتی بپردازید؟!»
بنابراين اى ابوبكر! چه چيز تو را از خدا و رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و دينت فريب داد، با اينكه وجود تو عارى از اين علائم و دلائل است؟!
ابوبكر در حالى كه مىگريست گفت: راست گفتى یا اباالحسن، به من مهلت بده تا امشب در كار خود و سخنانت خوب فكر و تأمّل كنم.
اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: هر چه مىخواهى فكر كن اى ابوبكر.
ابوبكر در نهايت تأثّر و حزن برخاسته و به خانه رفت و تا شب خود را ممنوع الملاقات نمود.
عمر بن خطّاب پس از آگاهى از ملاقات آن دو با حالى مضطرب و نگران به ميان مردم تردّد مىكرد.
ابوبكر آن شب به خواب رفته و در رؤيا به خدمت پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مشرّف شده و عرض سلام نمود، ولىرسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روى مبارک خود را به جانب ديگر نمود.
ابوبكر برخاسته و در برابر آن حضرت نشسته و سلام نمود. اين بار نيز پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از او روى برتافت.
ابوبكر گفت: اى رسول خدا! مگر از من چه خلاف و گناهى سر زده؟
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چگونه جواب سلام تو را بگويم حال اينكه تو دشمنى مىكنى با كسى كه خدا و رسولش وى را دوست مىدارند؟! حقّ را به اهل آن باز گردان.
گفتم: اهل آن كيست؟
فرمود: همان كه تو را در مذاكرهاش ملامت نمود، يعنى علىّ (علیه السلام) .
گفتم: آن را به وى باز گرداندم اى رسول خدا، سپس او را نديد.
چون صبح شد نزد حضرت على (علیه السلام) آمده و جريان خواب خود را برايش نقل نمود و گفت: دست خود را بده تا با تو بيعت كنم اى ابوالحسن.
او پس از بيعت، از حضرت خواست كه در وقت معيّن در مسجد حاضر شود تا جريان مذاكره و خواب شب را به مردم نقلنموده و در ميان جمع، خلافت را تسلیم شما نمايم.
ابوبكر با رنگى پريده و در حالى كه خود را سرزنش مىكرد از نزد حضرت خارج شد و در ميان راه به عمر برخورد. او گفت: تو را چه شده است اى خليفه مسلمين؟
ابوبكر نيز همه مطالب را براى او نقل نمود. عمر گفت: تو را به خدا سوگند اى خليفه رسول خدا! از سحر و جادوى بنى هاشم بر حذر باش، و مبادا به آنان اعتماد نمايى، كه اين اوّلين سحر و جادوى ايشان نيست. او آنقدر با ابوبکر صحبت کرد تا وی را از رأى و تصميم خویش باز گرداند، و او را تشويق به ادامه راه خلافت نمود.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: اميرالمؤمنين (علیه السلام) بنا بر وعدهاى كه گذاشته بودند به مسجد آمد ولى هيچ كس از ايشان را در آنجا نديد، و
دريافت كه چه شده، پس بر سر قبر مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست.
حضرت فرمود: در اين ميان عمر از كنار آن حضرت عبور كرد و گفت: اى علىّ! چيزى كه مىخواستى نشد! پس آن حضرت نيز بر همه چيز واقف شد و به منزل خویش بازگشت.(1)
1) - الخصال 548؛ الاحتجاج 1/157؛حلیة الابرار2/305؛ بحارالأنوار29/3؛مدینة المعاجز 3/23؛البرهان 4/446؛ غایة المرام2/123.
امام باقر از پدران بزرگوارش از پیامبر اکرم (علیهم السلام) فرمود:
هنگامی که مرا به آسمان بردند به آسمان دنیا رسیدم تا این که به آسمان ششم رسیدم، در این هنگام درختی را دیدم که تا آن زمان درختی بهتر و بزرگتر از آن ندیده بودم. به جبرئیل گفتم: ای محبوب من! این درخت چیست؟
عرض کرد: این درخت طوبی است محبوبم.
فرمود: این صدای بلند و برخاسته چیست؟
عرض کرد: این صدای درخت طوبی است.
فرمود: چه میگوید؟
عرض کرد: میگوید: وای از شوقی که به سوی تو دارم یا علی بنابی طالب (علیه السلام) .(1)
1) - تفسیر فرات الکوفی 210؛بحارالأنوار 8/150؛منهاج البراعه 10/69.
هنگام تشییع و تدفین
هنگامی که فاطمه بنت اسد (علیها السلام) از دنیا رفت، امیرالمؤمنین (علیه السلام) گریه کنان نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: ای ابالحسن، چه شده است خدا تو را گریان ننماید؟
فرمود: مادرم از دنیا رفت. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: او مادر من نیز بود و فرمود:
یا علی، کودکان خود را گرسنه میگذاشت و مرا سیر میکرد. آنان را گردآلود میگذاشت و مرا تمیز و آراسته مینمود. به خدا سوگند، در خانه ابوطالب (علیه السلام) نخلی بود، صبح گاهان از نخل بالا رفته و خرما را میچید و هنگامی که پسر عموهایماز خانه خارج میشدند، به من میداد.
سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برخاست و شروع به تجهیز او نمود و او را در لباس خود کفن کرد، و در تشییع جنازه او با پای برهنه، قدمی
برداشته و قدم بعد را با تأنی برمیداشت. هنگامی که بر او نماز گزارد، هفتاد تکبیر گفت، و در قبرش فرود آمد و به اطراف قبرش اشاره مینمود، گویی که آن را فراخ و بر او هموار میکرد، و شهادتین را بر او تلقین نمود، و هنگامی که روی قبر او خاک ریختند، و مردم باز میگشتند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پسرت پسرت پسرت، نه جعفر و نه عقیل؛ پسرت، پسرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) .
عرض کردند: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ، شما کاری انجام دادید که پیش از این هرگز از شما ندیده بودیم؛با پای برهنه و آرام آرام او را تشییع نمودید، و هفتاد تکبیر گفتید، و در قبر خوابیدید، و با پیراهن خود او را کفن نمودید و فرمودید: پسرت پسرت، نه جعفر و نه عقیل.
حضرت فرمود: درنگ من در هنگام تشییع جنازه به خاطر ازدحام فرشتگان بود، و اینکه در نماز هفتاد تکبیر گفتم، برای این بود که فرشتگان در هفتاد صف بر نماز فاطمه (علیها السلام) ایستاده بودند.
و اینکه در قبرش خوابیدم، بدین جهت بود که روزی به او درباره فشار قبر گفتم، او ترسید و گفت: وای از ضعف و ناتوانی! آه! به خدا پناه میبرم از چنین روزی! من در قبرش خوابیدم تا فشار قبر از او برداشته شود.
و اما اینکه لباس خود را به او کفن کردم، به خاطر این بود که روزی از قیامت صحبت کردم و گفتم: مردم در آن روز برهنه محشور میشوند، وی خیلی ناراحت شد و گفت: وای از این رسوایی! من
لباسم را به او کفن کردم و از خداوند خواستم کفن او نپوسد و با همان کفن وارد محشر گردد.
و اینکه گفتم: پسرت! پسرت!... چون آن دو فرشته - نکیر و منکر - وارد قبر شدند از او پرسیدند: پروردگارت کیست؟ گفت: پروردگارم الله است. پرسیدند: پیغمبرت کیست؟ پاسخ داد: محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیغمبر من است. پرسیدند: امامت کیست؟ او حیا کرد از اینکه بگوید فرزندم علی (علیه السلام) است، لذا من گفتم: پسرت! پسرت! علی بن ابی طالب (علیه السلام) است و خداوند نیز از او پذیرفت.(1)
1) - فضائل ابن شاذان 102؛بحارالأنوار 6/241 و 35/180؛المجالس العاشوریه 480؛الأنوار العلویه 13.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
امیرالمؤمنین (علیه السلام) دایی اشخاصی از قبیله بنی مخزوم بود. جوانی از آنان به نزد حضرت آمد و گفت: دایی جان! برادر من و فرزند پدرم، مُرد و من به شدت از مرگش محزون گشتم!
حضرت فرمود: دوست داری او را ببینی؟
گفت: بله.
فرمود: قبرش را به من نشان بده!
حضرت در حالی که «سحاب» - جامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - را به تن داشت به نزد قبر رسید، دو لب مبارکش تکانی خورد، سپس با پای مبارک به قبر زد. آن میت از قبرش خارج شد در حالی که به زبان فارسی میگفت: «رمیکا».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود: آیا تو نمردی در حالی که مَردی از عرب ]زبان] بودی؟
گفت: بله؛ ولی بر سنت فلانی و فلانی [یعنی اولی و دومی] مُردیم، در نتیجه زبانهای ما منقلب و دگرگون گردید!(1)
در اصطلاح احادیث «عرب» به شیعیان و موالیان و «عجم» به دشمنان ائمه اطهار (علیهم السلام) اطلاق میشود و نژاد عربیت یا عجمیت در این مسئله دخلی ندارد.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
ما قریش هستیم، شیعیان ما عربند، و دشمنان ما عجم هستند.(2)
یعنی عربِ پسندیده، هر کسی است که شیعه ما باشد گرچه از نژاد عجم باشد، و عجم نکوهیده دشمن ما است گرچه از نژاد عرب باشد.
حضرت ضمن روایتی به عموزادۀ اسحاق بن جریر فرمودند:
آیا تو عرب نیستی؟ عرب هرگز علی (علیه السلام) را دشمن نمیدارد.(3)
1) - بصائر الدرجات293؛ الکافی 1/456؛ الثاقب فی المناقب 228؛ مناقب ابن شهرآشوب 2/164؛مدینة المعاجز 1/233؛بحار الأنوار 6/230 و27/30؛ مرآة العقول 5/309؛ نهج الایمان 646.
2) - معانی الاخبار 403؛ بحار الانوار 64 / 176 و مشابه حدیث فوق: الکافی 8 / 166؛ مرآة العقول 26 / 35.
3) - المحاسن 89؛ ثواب الاعمال 209؛ بحار الانوار 8 / 22 و 39 / 273 و 64 / 180.
منظور حضرت این است که تمام شیعیان و محبین امیرالمؤمنین (علیه السلام) «عرب» هستند لیکن نه از لحاظ نژاد بلکه از جهت ایمان و تقوی، وگرنه حضرت فراوان دیده بودند افرادی را که از نژاد عرب هستند و با امیرالمؤمنین (علیه السلام) دشمنی میکنند.
با توجه به نکتۀ فوق، منظور از «عربیت» در معجزه ذکر شده این است که شیعیان و محبین بعد از موت - در برزخ، محشر و بهشت - به زبان عربی سخن میگویند، گرچه فارس زبان باشند، و مراد از «عجمیت» این است که دشمنان ائمه اطهار (علیهم السلام) پس از موت - برزخ، محشر و جهنم - به زبان فارسی تکلم مینمایند گرچه از نژاد عرب باشند.
بنابراین نژاد به خودی خود موضوعیت ندارد و موجب ستایش یا نکوهش - پاداش و عقاب - نیست. آنچه باعث مدح یا ملامت، و به تعبیر دیگر! آنچه باعث بهشتی یا جهنمی شدن افراد میشود، دوستی و دشمنی با حضرات امامان معصوم (علیهم السلام) است.
ائمه اطهار (علیهم السلام) فراوان فارس زبانان - عجم - را به جهت محبت و ولایت و ایمانی که دارند مدح و تمجید نمودهاند، به عنوان نمونه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درحالی که دست به شانه سلمان فارسی گذاشته بود فرمودند:
اگر دین در ثریا باشد مردانی از اینان - فارس - بدان دست مییابند.(1)
در روایت دیگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
ای قریشیان! امروز اینگونه با عجم بر سر دین اسلام میجنگید، به خدا سوگند روزی خواهد آمد که شما را وادار به بازگشتن به دین اسلام میکنند...
اگر دین اسلام در سرزمین نایاب و فقط در سوراخی پیدا شود، و اگر کسی دستش به ریسمان آسمان برسد از نسل فارس خواهد بود.(2)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
گویا خیمهگاه ایرانیان را در مسجد کوفه میبینم که به مردم قرآن را همان طوری که نازل شده میآموزند...(3)
امام باقر (علیه السلام) فرمودند:اصحاب قائم (علیه السلام) سیصد و سیزده نفر از اولاد عجم هستند، برخی در روز بر روی ابرها برده میشوند، و هر
کدام به نام خود و پدر و نسب و ویژگیهایش شناخته میشود، و برخی از آنها شب در بستر خفته و حضرت را در مکه بدون وقت معینی و قرار قبلی ملاقات میکنند.(1)
امام صادق (علیه السلام) پیرامون تفسیر آیه شریفۀ: (وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ * فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ)(2)«اگر آن را بر یکی از عجمان نازل کرده بودیم و [پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ] آن را برایشان میخواند، به آن ایمان نمیآوردند.» فرمودند:
اگر قرآن بر عجم نازل میشد عرب به آن ایمان نمیآورد، اما خدا آن را بر عرب نازل کرد و عجم به آن ایمان آوردند، پس این فضیلت عجم است.(3)
علی بن اسباط به امام رضا (علیه السلام) عرضه داشت: مردی، برادرت ابراهیم را به درد و سر انداخته و به او گفته پدرت زندهاست، و شما هم آنچه که او میداند را خوب میدانید، حضرت فرمود:
سبحان الله! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میمیرد، اما موسی بن جعفر (علیه السلام) نمیمیرد؟! به خدا سوگند موسی بن
جعفر (علیه السلام) نیز همانند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشت، لیکن خداوند متعال از زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وفات کرد تا ابد، همواره این دین را به سوی فرزندان فارس ارزانی میدارد و از خویشان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بازمیدارد. پیوسته به عجم عطا مینماید و از خویشان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بازمیدارد...(1)
برتری ایرانیان برای کسی که به کتابهای سیره و تاریخ مراجعه نماید واضح خواهد بود.
با دقت در احوال دانشمندانی که اخبار و احادیث دین را منتشرکردهاند معلوم خواهد شد، که اکثر این دانشمندان عجم هستند.
چه متقدمین آنها مانند عالمان قم و اهواز و خراسان و چه عالمان متأخر از آنها مانند نویسندگان کتابهای چهارگانه شیعه که آسیاب مذهب حقۀ شیعه بر مدار آنها میگردد، و همچنین کتابهای دیگری که از لحاظ اعتبار به کتب اربعه نزدیکند، از جمله کتابهای شیخ صدوق، محاسن برقی، بصائر الدرجات صفار و مختصر بصائر سعد بن عبدالله قمی و دو تفسیر قمی و عیاشی، و سپس دانشمندانی
1) - الکافی 1 / 380؛ بحار الانوار 48 / 303 و 49 / 232؛ مرآة العقول 4 / 237؛ مجمع البحرین 6 / 112.
که پس از شیخ طوسی بودند همچون صاحب کتاب بشارة المصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) ، مجمع البیان، الجوامع، احتجاج، مکارم الاخلاق، مناقب آل ابیطالب (علیه السلام) ، الخرائج و... همه از عجم هستند، که علماء نام آنها را به تفصیل در کتب رجالی ذکر کردهاند.
پس از ایشان خواجه نصیرالدین طوسی است که در ترویج شریعت و خاموش کردن آتش کفر بسیار تلاش کرد.
اگر در میان دانشمندان ایرانی احدی نبود غیر از علامه مجلسی همین برای افتخار و شرافت ایرانیان کافی بود. سپس این مدّ و صرف و بخشش و منع در سخن مولانا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) اندک اندک پیش میرود و فزونی مییابد تا به ظهور مولایمان حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) بپیوندد انشاء الله تعالی.امام صادق (علیه السلام) ذیل آیه: (فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِينَ)(1)«به زودی خدا مردمی را بیاورد که دوستشان بدارد و دوستش بدارند، در برابر مؤمنان فروتن و در برابر کافران گردن افراز هستند.» فرمودند:
منظور موالی - عجم - هستند.(2)
در پایان خالی از لطف نیست ذکر شود: عمر بن خطاب با فارس زبانان دشمنی داشت و این عداوت را آشکار ابراز مینمود؛ چرا که او از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده بود یاران امیرالمؤمنین و خاندانش (علیهم السلام) از عجم هستند،(1)
از این رو وقتی بر ایران تسلط یافت فرمان کشتار آنان را داد که امیرالمؤمنین (علیه السلام) جلوی او را گرفت و مانع شد.(2)
سلیم بن قیس هلالی میگوید:
عمر هر فرد عجمی را از مدینه اخراج کرد. او طنابی به طول پنج وجب برای عمالش به بصره فرستاد و گفت:«هر کس از عجمها را گرفتید که قامت او به قدر این طناب بود گردنش را بزنید»!!(3)
ابن شهرآشوب مینویسد:
آن گاه که اسیرانِ ایرانی به مدینه وارد شدند عمر بن خطاب میخواست زنان را به عنوان کنیز بفروشد و مردان را بردۀ عرب کند. نیز تصمیم گرفت، مردانِ اسیر شده از نژاد فارس، افراد علیل و ضعیف و پیر عرب را هنگام طواف به دوش بگیرند و طواف دهند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: «افراد شریف هر گروهی را گرامی بدارید گرچه با شما مخالفت نمایند.» این افراد فارس مردمانی حکیم و گرامی هستند زیرا به ما سلام کردند و به دین مقدس اسلام رغبت پیدا کردند. من آن سهمی را که خودم و بنی هاشم از این اسیران داریم در راه خدا آزاد کردم.
مهاجرین و انصار گفتند: ای برادر رسول خدا! ما نیز سهم خود را به تو بخشیدیم.
حضرت فرمود: پروردگارا! اینان سهم خود را بخشیدندو من نیز قبول کردم و اسیران را آزاد نمودم.
عمر گفت: علی بن ابیطالب[ (علیه السلام) ] در این عمل سبقت گرفت و تصمیمی را که من درباره عجم داشتم درهم شکست!(1)
امام صادق (علیه السلام) در حدیثی فرمودند:
عجمها نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده از عربها [یعنی عمر و دار و دستهاش] شکایت کردند که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) غنایم را به طور مساوی بین ما و آنان تقسیم
1) - مناقب ابن شهرآشوب 3 / 207؛ بحار الانوار 45 / 330؛ العوالم الامام الحسین (علیه السلام) 638.
میکرد. حضرت، سلمان و بلال و صهیب را به ازدواج [عربها] درآورد، لیکن آنان از این کارها خودداری میکنند و میگویند: انجام نمیدهیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزد آنها رفته و صحبت کرد. آنان فریاد برآوردند و گفتند: ای علی! ما نمیخواهیم. آنگاه حضرت با عصبانیت خارج شد در حالی که عبایش را میکشید و میفرمود: ای جماعت موالی [عجم]! آنان شما را به منزلۀ یهود و نصاری به حساب میآورند؛ با دختران شما ازدواج میکنند ولیاجازه ازدواج شما با دخترانشان را نمیدهند، و [از بیت المال] به مانند آنچه میگیرند به شما نمیدهند، بنابراین تجارت کنید تا خداوند به شما برکت دهد، چرا که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم میفرمود: «رزق و روزی ده جزء دارد که نُه جزء آن در تجارت و یک جزء آن در کارهای دیگر است.»(1)
ابان از سلیم نقل میکند: زیاد بن سمیه نویسندهای داشت که ادعای تشیع میکرد، و با من دوست بود. او نامهای را که معاویه به زیاد نوشته بود به من نشان داد، در آن نامه آمده بود:
عجمهایی که در بین عرب آمدهاند، و نیز عجمهای تازه
1) - الکافی 5 / 318؛ الغارات 2 / 823؛ وسائل الشیعه 20 / 71؛ حلیة الابرار 1 / 377؛ بحار الانوار 42 / 160.
مسلمان را در نظر داشته باش و با ایشان به روش عمر بن خطاب رفتار کن، که خواری و ذلتشان در آن است.
عرب با زنانشان ازدواج نماید ولی زنان خود را به ازدواج آنان درنیاورند.
عرب از آنها ارث ببرد، ولی آنان از عرب ارث نبرند، و در عطا و روزیهایشان کوتاهی کن.
در جنگ پیشاپیش لشکر بروند، راه را اصلاح کنند،درختها را قطع نمایند.
هیچ یک از عجم در نماز بر عربها امام جماعت نباشد، و احدی از ایشان در نماز با حضور عرب در صف اول نایستد مگر آنکه بخواهند صف را کامل نمایند.
مرزی از مرزهای مسلمین و شهری از شهرهای ایشان را به احدی از عجم مسپار.
قضاوت بین مسلمانان و نیز احکامشان را احدی از عجم بر عهده نگیرد.
این سنت عمر و روش او دربارۀ عجمها بوده است. خداوند او را از امت محمد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] و به خصوص از بنی امیه جزای خیر دهد!
به جان خودم قسم اگر نبود آنچه او و رفیقش [ابوبکر] انجام دادند و قوت و صلابتی که در دین داشتند ما و همۀ این امت غلامان بنی هاشم بودیم.(1)
1) - کتاب سلیم بن قیس 282؛ الغارات 2 / 824؛ بحار الانوار 33 / 262؛ مفتاح السعادة فی شرح نهج البلاغه 6 / 416.
امام باقر (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
یا علی! در تو مثلی از عیسی بن مریم(علیهما السلام) است؛ خدای تعالی میفرماید:
(وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلَّا لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکُونُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً)(1)
و هیچ یک از اهل کتاب نیست مگر اینکه پیش از مرگش به او [حضرت مسیح[ ایمان میآورد؛ و روز قیامت بر آنها گواه خواهد بود.
یا علی! مردی که بر عیسی بن مریم(علیهما السلام) افترا زد نمرد تا این که
1) - سورة النساء / 159.
قبل از مرگش به او ایمان آورد و در مورد آن حضرت، معتقد به حق شد، البته که این اقرار نفعی به حال او نخواهد داشت.
تو نیز مثل عیسی (علیه السلام) خواهی بود؛ دشمن تو نخواهد مرد تا تو را هنگام مرگ ببیند و تو موجب خشم و اندوه او شوی تا او در مورد امر امامت تو اعتراف به حق کند و در مورد تو حقیقت را معتقد شود و به ولایت تو اقرار نماید، جایی که این اعتراف نفعی به حال او ندارد.
اما دوست تو، تو را هنگام مرگ میبیند و تو شفیع و مبشّر و نور چشم او خواهی بود.(1)
1) - تفسیر فرات الکوفی 116؛بحارالأنوار 6/194؛تفسیر کنز الدقائق 3/585.
سلمان فارسی فرمود:
از آزمونهای بزرگی که خداوند عزّوجلّ بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، قریش را به وسیله آن آزمود - تا خداوند قریش را به خودشان بشناساند، و شهادت شان را در آنچه بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مدعی بودند، بعد از او بیارزش کند، و با این امتحان حجت آنها را باطل کند، و پرده از اسرار دلهایشان بردارد، و کینه دلهایشان را نسبت به اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آشکار کند، و به این طریق قریش را از رهبری و میراث داری و کتاب خدا دور کند، و بزرگی خطای آنها را نشان دهد، و به وسیله این آزمون الهی دلهای دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) را نورانی و نعمت و برکاتش را بر آنها عطا کند - این بود:
وقتی پادشاه روم از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و از اوضاع امت ایشان و اختلاف آنها برسر موضوع خلافت با خبر شد، و فهمید که امت
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) راه هدایتش را رها کردهاند و مدعی هستند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کسی را بعد از خود به جانشینی انتخاب نکرد و این امر را رها کرد تا خود مسلمانان او را برگزینند و مسلمانان بعد از او امر خلافت را به دورترین قوم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سپردند و خلافت را از اهل بیت و وارثان و خویشاوندان پیامبر (علیهم السلام) غصب کردند، دانشمندان کشورش را فراخواند و درباره این مسئله با آنها مشورت کرد و پیرامون ادعای قریش بعد از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنچه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده بود، با آنها به نظرخواهی پرداخت.
دانشمندان با برهانها و دلایل شان، علیه امت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به پادشاه جواب دادند. پادشاه از مردم خواست تا برای مناظره و احتجاج با مسلمانان، گروهی را به مدینه بفرستند.
او به جاثلیق دستور داد تا از میان اصحاب و اسقفهای پادشاه افرادی را انتخاب کند.
جاثلیق از بین آنها صد نفر را برگزید. این افراد به رهبری جاثلیق- که همۀ دانشمندان به فضل و علم او اقرار داشتند - به طرف مدینه رهسپار شدند.
آنها اقرار داشتند که جاثلیق در علم خود متبحر و کلام را از تأویل آن استخراج و هر جزء و فردی را به اصل آن برمیگرداند. او نه جاهل بود و نه سبک سر و نه احمق و نه ترسو و نه ضعیف و ناتوان. به سخن هر که صحبت میکرد، گوش فرامیداد و جواب هر آن که را از
او میپرسید، میداد و هنگامی که از سخن گفتن منع میشد، صبر میکرد.
پس به همراه برگزیدگانِ اصحابش به مدینه آمد و از مرکبهایشان پیاده شدند.
از اهل مدینه درباره وصیّ و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال کرد. مردم او را به سوی ابوبکر راهنمایی کردند.
آنها وارد مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شده ونزد ابوبکر رفتند. ابوبکر با جمعی از قریش از جمله عمر بن خطاب و ابوعبیدة بن جراح و خالد بن ولید و عثمان بن عفان در مسجد بود. سلمان فارسی میگوید:من نیز در بین آنها بودم.
آن دانشمندان بالای سر ابوبکر ایستادند. جاثلیق به آنها سلام کرد. آنها جواب سلام او را دادند.
جاثلیق گفت: ما را به سوی جانشین پیامبرتان راهنمایی کنید، مامردمانی از روم هستیم و بر دین مسیح، عیسی بن مریم(علیهما السلام) میباشیم. هنگامی که خبر وفات پیامبرتان و اختلاف تان به ما رسید آمدیم تا از صحت نبوت پیامبرتان باخبر شده و برای دینمان راهنمایی بخواهیم و دین شما را بشناسیم. اگر آن از دین ما برتر بود به آن داخل شویم و اسلام بیاوریم و راهنمایی شما را با میل بپذیریم و دعوت پیامبرتان را اجابت کنیم، و اگر دین شما برخلاف دین پیامبران و عیسی (علیه السلام) بود، به دین حضرت مسیح (علیه السلام) باقی باشیم؛ زیرا در این
دین، از جانب خداوند، درباره پیامبرانش دلالت و نور واضحی است. کدام یک از شما بعد از پیامبرتان صاحب امر و وصیّ او هستید؟
عمر بن خطاب گفت: این ابوبکر، صاحب و ولیّ امر ما بعد از پیامبر] (صلی الله علیه و آله و سلم) ] است.
جاثلیق گفت: این پیرمرد همان وصیّ و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است؟
عمر گفت: آری.
جاثلیق گفت: ای شیخ، تو جانشین و وصی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان امتش هستی؟ و آیا تو همان دانشمندی هستی که با دانشی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به تو آموخته از دیگران بینیاز هستی؟
ابوبکر گفت: نه، من وصی او نیستم.جاثلیق به او گفت: پس تو کیستی؟!
عمر گفت: این مرد خلیفه رسول خدا[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] میباشد.
جاثلیق گفت: آیا تو همان خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستی که تو را میان امتش به جانشینی منصوب کرد؟
ابوبکر جواب داد: نه.
جاثلیق گفت: این چه اسمی است که آن را ابداع کردهاید و بعد از پیامبرتان آن را ادعا میکنید؟ همانا ما کتابهای پیامبران - صلوات الله علیهم - را خواندیم و یافتیم که خلافت تنها سزاوار یکی از پیامبران الهی میباشد. زیرا خداوند بلند مرتبه حضرت آدم (علیه السلام) را در
زمین خلیفه قرار داد و اطاعتش را بر اهل آسمانها و زمین واجب کرد و داود (علیه السلام) را با نام صدا زد و فرمود:
(یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ)(1)
ای داود، ما تو را در زمین خلیفه و جانشین گردانیدیم.
چگونه به این اسم نامیده شدی؟ و چه کسی تو را به این اسم خواند؟ آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را به این اسم خواند؟ابوبکر گفت: نه، ولی مردم راضی شدند و مرا به ولایت و خلافت برگزیدند.
جاثلیق گفت: تو خلیفۀ قوم خود هستی نه خلیفۀ پیامبرت. گفتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را وصیّ خود نکرده است. ما در کتابهای پیامبران یافتیم که خداوند پیامبری مبعوث نکرد مگر اینکه برای او وصییّ بود که بعد از او به [خلافت] وی وصیت میکرد و همه مردم نیازمند علم او بودند، در حالی که او از مردم بینیاز بود.
گمان کردهای پیامبرت - همانطور که پیامبران پیش از او وصیت کردند - به کسی وصیت نکرده است، و ادعای چیزی را کردهای که اهلش نیستی؟! میبینم که شما نبوت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را انکار نمودهاید و سنتهای پیامبران میان قومشان از خودشان را نقض کردهاید.
سلمان میگوید: در این هنگام جاثلیق رو به یارانش کرد و گفت:
1) - سورة ص 26.
این افراد میگویند که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر نبوده و نبوتی برای آنها نیاورده است، و تنها با غلبه و زور حاکم آنها بود. و اگر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر بود، همانند پیامبران وصیّ تعیین میکرد، و همچون آنها، میراث و علم در میان امتش به یادگار میگذاشت، حال آنکه ما نزد این قوم اثری از آن نمییابیم. سپس او مانند شیری برگشت و به ابوبکرگفت:
ای شیخ، اما تو خود اقرار کردی که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نه به تو وصیت کرده و نه تو را به جانشینی خود تعیین کرده است و تنها مردم به خلافت تو راضی شدند. اگر خداوند بزرگ و بلندمرتبه به خشنودی و رضایت خلق و به تبعیت آنها از هوای نفسانی و اختیارشان برای خودشان راضی میشد، هرگز پیامبران را بشارتگر و بیم دهنده مبعوث نمیکرد و کتاب و حکمت را به آنها نمیداد تا به تبیین آنچه که آوردهاند و به جا گذاشتهاند و مردم در آن اختلاف دارند بپردازند.
(لِئَلَّا يَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)(1)
تا برای مردم پس از [فرستادن] پیامبران در مقابل خدا [بهانه و] حجتی نباشد.
شما پیامبران را از رسالتهایشان دور کردید، و با جهلتان با انتخاب مردم، از انتخاب پیامبران برای بندگان و امت شان از سوی
1) - سورة النساء 165.
خداوند عزوجل بینیاز شدید، و به خدا و پیامبرتان آن دروغ بزرگ [عدم سفارش در جانشینی] را نسبت میدهید و تنها به این راضی میشوید که بعد از آن دروغ، نام خلیفه را بر خود بگذارید، حال آنکه این خلافت فقط بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ووصی او جایز است.
همانا دلیل برای شما هنگامی درست است که در نبوت پیامبرتان تأکید کنید و در راهنمایی و هدایت پیامبران از سنتهای آنان پیروی نمایید. شما سرکشی کرده و زورگویی در پیش گرفتید، بنابراین بایستی ما با شما درباره ادعایتان احتجاج کنیم تا راهی را که به آن دعوت میکنید، بشناسیم و در بین شما حق و حقیقت را بعد از پیامبرتان بشناسیم، آیا این کار شما از روی ایمانِ درست است یا اینکه کفر و از روی جهل است؟
سپس جاثلیق به او گفت: ای شیخ، جواب بده.
سلمان میگوید: در این هنگام ابوبکر به ابو عبیده رو کرد تا به جای او جواب دهد، ولی نتوانست پاسخی به او بدهد. سپس جاثلیق رو به یارانش کرد و گفت: بنای این قوم، بدون پایه و اساس است و در آنها حجتی نمیبینم، آیا فهمیدید؟ همه گفتند: آری.سپس به ابوبکر گفت: ای شیخ، از تو میپرسم؟
ابوبکر گفت: بپرس.
جاثلیق گفت: مرا از خودم و از خودت و از جایگاه مان نزد خداوند باخبر کن؟
ابوبکر گفت: من در نظر خودم مؤمن هستم، و از جایگاه خویش نزد خداوند بیش از این چیزی نمیدانم، ولی تو در نزد من کافر هستی و از منزلت و جایگاه تو نزد خدا اطلاعی ندارم.جاثلیق گفت: اما تو، بعد از ایمان، خودت را به کفر رساندی، و از مقام و جایگاهت در ایمان خبر نداری، و نمیدانی که در ایمان بر حقی یا بر باطل؟ ولی تو بعد از کفر مرا به ایمان رساندی، پس چقدر حال و وضعیت من نیکو و چقدر پیش خودت حال تو بد است؛ زیرا به آنچه نزد خدا داری، یقین نداشتی و بر رستگاری و نجات من و هلاکت و کفر خود شهادت دادی.
سپس جاثلیق به اصحابش رو کرد و گفت: خوشحال باشید؛ زیرا بعد از کفرتان بر ایمان شما گواهی داد.
سپس ابوبکر را مورد خطاب قرار داد و گفت: ای شیخ! در این لحظه اگر ادعای ایمان کنی، جایگاه تو در بهشت و جایگاه من در جهنم کجاست؟
سلمان میگوید: ابوبکر مرتبه دیگر به عمر و ابوعبیده رو کرد تا جواب او را بدهند، ولی کسی از آن دو حرفی نزد. سپس ابوبکر گفت: من از مکان و حال خود در نزد خداوند خبر ندارم.
جاثلیق گفت: ای تو! به من بگو چگونه برای خود جایز دانستهای که خلیفه باشی حال آنکه نیازمند علم دیگری هستی؟ آیا در بین امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) کسی عالمتر از تو هست؟
ابوبکر گفت: آری.
جاثلیق گفت: نمیدانی که این مردم امری بسیار بزرگ بر توتحمیل کردهاند و با مقدم داشتن تو بر کسی که از تو عالمتر است، مرتکب جهل و سفاهت شدهاند! و اگر آن کسی که از تو عالمتر است، هم چون تو از جواب دادن به پرسشهایم عاجز بماند، هر دوی شما در ادعای تان یکسان هستید.
میبینم که پیامبرتان - اگر پیامبر بود - علم خداوند عزوجل و عهد و میثاقی را که از پیامبران پیش از پیامبرتان در جانشینی اوصیاء بر امتهایشان گرفته بود، ضایع کرده است؛ زیرا او جانشینی برای خود تعیین نکرده است تا در هنگام اختلاف تان در مسائل دین به او رجوع کنید. پس مرا پیش کسی ببرید که عالمتر از شماست، شاید او در دانش و مباحثه و جواب دادن و بیان و از آثار نبوت و سنتهای پیامبران از تو داناتر باشد؛ چرا که این قوم بر تو و برخودشان، درباره تو ظلم کردند.
سلمان گفت: هنگامی که سرگردانی، خواری، تحقیر، ناراحتیِ مردم و پیشامدی را که در دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رخ داده بود، دیدم، برخاستم - در حالی که نمیدانستم [از کثرت جمعیت] پایم را کجا بگذارم - به خانه امیر مؤمنان (علیه السلام) آمدم، در را زدم، امام (علیه السلام) خارج شدند و فرمودند: ای سلمان! تو را چه شده است؟
سلمان میگوید: عرض کردم: دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از او از بین
رفت، کافران با حجت و برهان بردین او و اصحابش پیروز شدند.
ای امیرمؤمنان، به داد دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و مسلمانان برس که پیشامدی بر آنها نازل شده است که توان مقابله با آن را ندارند؛ تنها شما امروز برطرف کننده غم و اندوه آنان و بردارنده آزمون و سختی از آنان هستید.
شما بزرگ آنها و سرور آنان و چراغ هدایت و کلید مسائل پیچیده این امت هستید.
سلمان میگوید: حضرت پرسیدند: مگر چه شده است؟
من عرض کردم: گروهی صد نفره از اشراف روم به رهبری جاثلیق آمدهاند. من تا به حال همانند او را ندیدهام، کلام را با توجه به معانی اش میآورد، طوری که نیاز به تأویل و توضیح نیست و حجت خود را اثبات میکند و آغاز آن را استوار میگرداند.
من تاکنون همانند حجتِ او و سرعت جوابگوییِ او را که از گنجینههای علمش است نشنیدهام. جاثلیق به همراه گروهی نزد ابوبکر آمد، و از او درباره مقامش و وصی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال کرد و ادعای ابوبکر در خلافت را باطل کرد و با مردم بر سر جانشینی ابوبکر مجادله کرد و برآنها چیره شد، و مسئلهای را از ابوبکر پرسید و با آن ایمانش را رد کرد و حکم به کفر و شک در دینش داد، به همین خاطر آنان دچار خواری و سرگردانی شدند. ای امیرمؤمنان دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را دریاب، مسلمانان گرفتار چیزی شدهاند که درمقابل آن هیچ توانی ندارند.
سپس امام (علیه السلام) از جا برخاست و به همراه حضرت وارد مسجد شدیم در حالی که آنها احساس سرافکندگی و سرگردانی و خواری میکردند.
امام (علیه السلام) سلام کردند، سپس نشستند و فرمودند: ای نصرانی، نزد من آی و سؤالهایت را از من بپرس؛ چرا که جواب آنچه مردم بدان محتاجند که انجام دهند یا ترک کنند نزد من است و توفیق تنها از آنِ خداست.
سلمان میگوید: جاثلیق به طرف امام (علیه السلام) برگشت و گفت: ای جوان، ما در کتابهای پیامبران یافتیم که خداوند هیچ پیامبری را هرگز بدون جانشین و وصی مبعوث نمیکند، و با خبر شدیم که امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سر جانشینی او اختلاف دارند و قریش خود را مقدم بر انصار میدانند و انصار خود را بر قریش، و این که خودشان جانشین انتخاب کردهاند.
پادشاهِمان ما را فرستاد تا از دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بپرسیم و سنتهای پیامبران را در دین او بشناسیم و به سخنان مدعیان مقام او گوش فرا دهیم که آیا حق است یا باطل؟ ولی امتش به او دروغ بستند همان طور که امتهای پیشین به پیامبرانشان دروغ بستند و حق جانشینان آنها را سلب کردند.
ما دیدیم که قوم موسی (علیه السلام) بعد از او گوساله راپرستیدند و هارون را از جانشینی موسی (علیه السلام) کنار زدند، و آنچه قوم شما آن را
برگزیدهاند، آنها هم انتخاب کرده بودند. سنت خدا در گذشتگان این بوده و در سنت خدا هرگز تغییری نخواهی یافت.
ما به این منظور اینجا آمدیم و مردم ما را به سوی این پیرمرد راهنمایی کردند، و این پیرمرد ادعای جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دارد و امور مسلمین به او واگذار شده است.
از او در مورد وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به وی پرسیدیم، ولی او از آن باخبر نبود، و هم چنین از او درباره خویشاوندیاش با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال کردیم؛ زیرا دعوت ابراهیم (علیه السلام) در گذشته بین فرزندان و دودمان او بر این بوده که تنها فرزندان او، هر یک پس از دیگری به امامت میرسند و فقط انسان برگزیده و پاک، عهده دار امامت و خلافت میشود.
ما خواستیم سنت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنچه را پیامبران (علیهم السلام) آوردهاند، بشناسیم و از اختلاف این امت بر سر وصیّ و جانشینی او، همان طور که درمورد جانشینان پیشین اختلاف داشتند، باخبر شویم و عترت و اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) را بشناسیم و اگر برای این پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشین و وصی بعد از او پیدا کردیم - که صاحب دانشی باشد که مردم به آن نیاز دارند و او با پاسخهای واضح به آنها جواب دهد و از اسباب بلاها و مرگها و از فصل الخطاب و نَسَبها و از آن علمی که هر سال در لیلة القدر فرود میآید و فرشتگان و جبرئیل بر جانشینان و اوصیاء فرود میآورند، خبر میدهد، [اگر این چنین وصیّ پیدا کردیم] - پیامبری
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بپذیریم و دعوتش را قبول نماییم، و از وصی او پیروی کنیم و به خداوند و کتاب او و به وحی پیامبران قبل از او ایمان بیاوریم، و اگر برخلاف این یافتیم به دین خود بازگردیم و یقین داشته باشیم که محمد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] مبعوث نشده است.
از این شیخ پرسیدیم، ولی چیزی که پیامبری محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را اثبات کند، نزد او نیافتیم، تنها مدعی شد که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قدرتمندی بوده است که با زور بر قومش غلبه یافته و مالک آنها شده است و اثری از پیامبری در وی و اثری از تعالیم پیامبران پیشین نزد او نبوده است، و این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت و قوم خود را در سردرگمی رها کرد که بر همدیگر غلبه کنند و آنها را به جاهلیت آشکار برگرداند که در آن مردم با دیدگاه خودشان هر دینی و هر پادشاهی را که میخواستند انتخاب میکردند،و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را از راه انبیا خارج کردند و رسالت و پیامبری او را نشناختند و وصی او را انکار کردند.
این قوم گمان کردند که جاهل میتواند در جای عالم بنشیند که خود این کار باعث خرابی کشت و زرع و هلاکت نسلها و ظهور فساد بر روی زمین، دریا و خشکی میشود، و خدا بالاتر است از اینکه پیامبری بفرستد مگر اینکه او پاک و تأیید شده و برگزیده شده بر جهانیان باشد،و عالم همیشه و تا روز قیامت بر جاهل فرمانروا است.
از او پرسیدم: اسمت چیست؟ کسی که در کنار او نشسته بود گفت: این خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میباشد. من گفتم: این تنها نامی
است و ما کسی را با این اسم نمیشناسیم مگر اینکه کلمهای از کلمات باشد. و اما خلافت، تنها مختص حضرت آدم و داود(علیهما السلام)، و سنت در این خلافت، از آنِ پیامبران و اوصیاء میباشد، و شما دروغی بزرگ به خداوند و پیامبرش نسبت میدهید.
در این هنگام این شیخ منکر علم و آن اسم شد و گفت: مردم بودند که به من رضایت دادند و مرا خلیفه خواندند، در حالی که در میان این امت کسی داناتر از من وجود دارد.
ما هم به حکم او درباره خودش و کسانی که او را برگزیدهاند اکتفا نمودیم، و در پی حق و جستجوی حقیقت بودم که اگر بر من نمایان شود، از آن تبعیت کنم، و در راه خدا، سرزنش کنندهاینمیتواند مرا سرزنش کند. و تو ای جوان، آیا شفایی برای آنچه در سینههایمان است داری؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: آری، شفای آنچه در سینههای شماست، نزد من است. نور هدایت دلهایتان و شرح آنچه برسر آن اختلاف دارید و بیانی که با آن شک و تردید به شما راه نمییابد و اخبار از امورتان، و برهان و دلیل برای هدایت شما نزد من است. نزد من بیا و با قلبت به سخنان من گوش بده و ذهنت را آماده کن و آنچه را میگویم به خاطر بسپار.
حمد و سپاس همیشگی خدایی که با منت و فضل و بخشندگیاش به وعده خود وفا کرد و دینش را گرامی داشت. بنده و
فرستادهاش، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را یاری رساند و به تنهایی احزاب کفر را شکست داد. فرمانروایی و حمد و سپاس تنها از آنِ اوست که بر همه چیز توانا میباشد.
خداوند بزرگ و بلندمرتبه، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به خود اختصاص داد و او را برگزید و هدایتش کرد و با رحمت خود و با مهربانی، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را برای رسالتش بر همه مردم و انس و جن انتخاب نمود و پیروی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر اهل آسمان و زمین واجب گردانید و او را پیشوایِ پیامبران قبل از خود و خاتمِ انسانهای بعد از خودش قرار داد، و او را وارثِ میراث پیامبرانکرد، و کلیدهای این دنیا و آخرت را به او ارزانی داشت، و او را به عنوان پیامبر و فرستاده و حبیب و امام برگزید، و او را به معراج برد و از جانب سمت راست عرش به خود نزدیک کرد، به طوری که نه فرشته ی مقرّب و نه پیامبر مرسَلی میتواند به آن برسد، و به او وحی کرد:
(مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَی)(1)
آنچه را دل دید انکار[ش[ نکرد.
نشانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر پیامبران پیشین نازل کرد و از آنها عهد و پیمان گرفت:
1) - سورة النجم 11.
(لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ)(1)
البته به او ایمان بیاورید و حتما یاری اش کنید.
امام (علیه السلام) ]در ادامه] فرمودند: سپس خداوند به پیامبران فرمود:
(قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَی ذَلِکُمْ إِصْرِی قَالُواْ أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُواْ وَأَنَاْ مَعَکُم مِّنَ الشَّاهِدِینَ)(2)
آنگاه فرمود: آیا اقرار کردید و در این باره پیمانم را پذیرفتید؟گفتند: آری اقرار کردیم. فرمود: پس گواه باشید و من با شما از گواهانم.
و باز فرمود:
(الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِندَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَآئِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُواْ بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِیَ أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)(3)
همانان که از این فرستاده پیامبرِ درس نخوانده که [نام] او را
نزد خود در تورات و انجیل نوشته مییابند پیروی میکنند، [همان پیامبری که] آنان را به کار پسندیده فرمان میدهد و از کار ناپسند باز میدارد و برای آنان چیزهای پاکیزه را حلال و چیزهای ناپاک را بر ایشان حرام میگرداند و از [دوش] آنان قید و بندهایی را که بر ایشان بوده است برمیدارد. پس کسانی که به او ایمان آوردند و بزرگش داشتند و یاری اش کردند و نوری را که با او نازل شده است پیروی کردند، آنان همان رستگارانند.چیزی نگذشت مگر اینکه خداوند مقام و منزلت ایشان را کامل کرد، وسیلهاش را به او داد و مرتبه او را بالا برد و هنگامی که خداوند ذکر میشود، در کنار آن، نام او هم ذکر میشود. دینش را واجب کرد و اطاعت و پیروی از او را نیز چون پیروی از خود قرار داد و فرمود:
(مَّنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ)(1)
هر کس از پیامبر فرمان برد، در حقیقت خدا را فرمان برده.
و همین طور فرمود:
(وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا)(2)
و آنچه را فرستادۀ [او] به شما داد آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت باز ایستید.
از جانب خداوند رسالتش را ابلاغ و برهان ولایتش را آشکار کرد. آیات و نشانه خداوند را استوار ساخت و به تشریع شریعتها و احکام پرداخت، و مردم را به سوی راه رهایی و در هدایت و حکمتش هدایت کرد.
این چنین، پیامبران پیشین - که درود خداوند بر آنها باد - بشارت او را دادند. حضرت عیسی (علیه السلام) روح الله و کلمه او، بشارت او را داد؛ آنجا که در انجیل میگوید: «او احمد، پیامبری ازعرب اُمّی و صاحب شتری سرخ موی و عصا میباشد.»
در میان امتش وصیّ خود و کانون دانش وی و راز دار و آیات محکم کتابش، و تلاوت کننده آن آنگونه که حق است، و باب حطهاش و وارث کتابش را معین نمود، و او را به همراه کتاب خداوند میان مردم به جا گذاشت و از آنها عهد و پیمان گرفت و فرمود:
در میان شما چیزی به جا گذاشتم که اگر به آن چنگ بزنید هرگز گمراه نخواهید شد. آن؛ کتاب خدا و عترت و اهل بیتم است، این دو، ثقلان هستند؛ کتاب خداوند ثقل اکبر و ریسمانی است که از آسمان به زمین کشیده شده است و یک سر آن در دست شما، و دیگری در دست خداوند است. این دو از یکدیگر هرگز جدا نخواهند شد تا اینکه در کنار حوض بر من وارد شوند، پس از آنها پیشی مگیرید که از دین خارج میشوید و از غیر آنها - تعالیم دین خود را - مگیرید که هلاک میشوید و به آنها تعلیم ندهید، زیرا آنها از شما عالم ترند.
من وصیّ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و مسئول تأویل قرآن، عارف به حلال، حرام، محکمات، متشابهات، ناسخ، منسوخ، امثال، عبرتها و برگردان قرآن هستم.
آنچه امت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از او به آن نیازمند است، و هر راست و خمیدهای نزد من است. علم به بلاها، مرگها، وصیتها، نَسَبها، فصل الخطاب، مولد اسلام و کفر، صاحب هجومها و گردش دولتها نزد من است.از من درباره آنچه در آینده تا روز قیامت اتفاق میافتد، و از عهد عیسی (علیه السلام) از وقتی که خداوند او را به پیامبری مبعوث کرد، و از هر وصی و جانشینی، و از هر گروهی که صد نفر را گمراه میکند و صد نفر را هم هدایت میکند، و از راهنما و رهبر و فریاد کشنده آن گروه تا روز قیامت از من بپرس.
از هر آیهای از کتاب خداوند، در اینکه شب نازل شده است یا در روز، از تورات و انجیل و قرآن عظیم بپرس؛ زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همه دانش خود و آنچه امتهای حضرت موسی و عیسی(علیهما السلام) بدان نیازمند هستند، و علم به اصناف ملحدین و احوال مخالفین و هم چنین ادیان مختلف را در اختیار من گذاشت.
ایشان بعد از پیامبران خاتم آنها بود. اطاعت از آن حضرت و ایمان به رسالت شان و یاری رساندن به او بر پیامبران پیشین واجب شد که شما اهل کتاب آن را در تورات و انجیل و زبور و صحیفههای
پیشین و صحیفه ابراهیم و موسی(علیهما السلام) مکتوب مییابید و آن، مصداق این فرموده خداوند میباشد:
(إِنَّ هَذَا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولَی * صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی)(1)قطعا در صحیفههای گذشته این ]معنی[ هست، صحیفههای ابراهیم و موسی.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اینگونه نبود که عهد و پیمان خداوند را درباره آفریدگان خداوند تباه کند و بعد از خودش مردم را سرگردان رها نماید. چگونه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میتواند این گونه باشد در حالی که خداوند ایشان را به رأفت، رحمت، عفو، امر به معروف، نهی از منکر و به عدل و درستی توصیف کرده است.
خداوندِ بلند مرتبه همان گونه که به نوح و پیامبران بعد از او و موسی و عیسی (علیهم السلام) وحی کرد، به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز وحی کرده است. پس او خدا را تصدیق کرد و رسالتش را ابلاغ نمود، و من بدان گواه هستم. خداوندِ بزرگ و بلند مرتبه میفرماید:
(فَکَیْفَ إِذَا جِئْنَا مِن کُلِّ أمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَجِئْنَا بِکَ عَلَی هَؤُلاء شَهِیدًا)(2)
پس چگونه است [حالشان] آنگاه که از هر امتی گواهی آوریم و تو را بر آنان گواه آوریم.
و در جایی دیگر میفرماید:(قُلْ کَفَی بِاللّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ)(1)
بگو: کافی است خدا و آن کس که نزد او علم کتاب است، میان من و شما گواه باشد.
خداوند نیز ایشان را تصدیق کرد و وسیلۀ تقرب به خود را به ایشان عطا نمود، و در این باره میفرماید:
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَ کُونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ)(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا پروا کنید و با راستگویان باشید.
پس ما صادقون هستیم و من برادرِ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در این دنیا و آخرت، و بعد از ایشان شاهد بر مردم هستم، من وسیله او بین ایشان و امت شان میباشم.
من و فرزندانم وارثان ایشان هستیم، و من و فرزندانم در میان امت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم چون کشتی نوح (علیه السلام) هستیم که هر کس بر آن سوار شود نجات یافته و هر آنکه از آن جا ماند غرق شده است.
من و آنها مانند باب حطّه در میان بنی اسرائیل هستیم.(1)مقام وجایگاه من در نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم چون جایگاه هارون نزد موسی(علیهما السلام) است جز اینکه بعد از آن حضرت پیامبری نخواهد آمد.
من در دنیا و در آخرت از جانب ایشان شاهد میباشم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر اساس برهان و دلیل از سوی پروردگارش، طاعت و دوستی مرا بین اهل ایمان و اهل کفر و اهل نفاق واجب کرد. هر کس مرا دوست بدارد مؤمن است و هر کس بر من بغض ورزد، کافر میباشد.
به خدا سوگند دروغ نگفتم و به من نیز دروغ نگفتهاند و در مورد من تکذیب نشد. نه گمراه شدم و نه کسی به خاطرم گمراه شده است.
همانا من از جانب خداوند دلیل روشنی دارم که خداوند آن را برای پیامبرش، و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز آن را برای من آشکار کرد. از گذشته و حال و آینده تا روز قیامت از من بپرسید.
سلمان میگوید: جاثلیق رو به اصحابش نمود و گفت: سوگند به خدا، این مرد گوینده از روی علم و توانایی، و گره گشا میباشد. از خداوند میخواهیم که به بهره و نصیب مان و نور هدایت مان برسیم. به خدا سوگند، اینها دلیلهای اوصیای پیامبران بر قومشان میباشد.
سلمان]در ادامه] میگوید: جاثلیق به طرف امام (علیه السلام) برگشت و
1) - باب حطّه دری بود که هرکس از آن میگذشت آمرزیده میشد.
عرض کرد: چگونه این قوم از شما روی گرداندندو مدعی چیزی شدند که شما از آنها در این امر شایستهتر هستید؟!
ای مردم، آگاه باشید که حجت بر ایشان تمام شد ولی آنها در بین خودشان کوتاهی ورزیدند، و این کار آنها بر اوصیاء ضرری نمیرساند؛ زیرا خداوندِ بلندمرتبه آنان را با علم و استحقاق مقامات پیامبری، از دیگران بینیازشان کرده است.
پس ای عالِم حکیم، مرا از جایگاهم و جایگاه خودتان با خبر کنید؟ شما نزد خداوند چه جایگاهی دارید، و من در نزد خدا در چه مقامی هستم؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اما من در پیشگاه خداوند و در نزد خود مؤمن هستم، و به فضل و رحمت و به نعمت خداوند بر خودم، یقین دارم؛ و اینسان، خداوند والامقام، بر ایمان از من عهد و پیمان گرفت و مرا به سوی معرفتش هدایت کرد، و در آن شک و تردیدی ندارم، و هم چنان بر عهد و پیمانی که خداوند از من گرفت میباشم. نه آن را تغییر داده و نه جایگزینی بر آن عهد و پیمان اختیار کردهام، و این به سبب منت و رحمت و احسان خداوند بر من است.
من شک و تردیدی ندارم که در بهشت هستم و پیوسته بر عهد و پیمان خداوند میباشم؛ چرا که شک در یقین و برهانی که خداوند بر من ارزانی داشته، شرک است.
امّا تو در پیشگاه خدا به سبب انکار عهد و میثاق و انکار اقراری
که خداوند بعد از به دنیا آمدن، از تو گرفت، و بعد از رشد عقل و شناخت و تشخیص خوب و بد، خیر و شر، و بعد از آنکه به پیامبران اقرار کردی و منکر اخبار پیامبران (علیهم السلام) شدی که در انجیل نازل کرد، کافر هستی و تا زمانی که در این حالت میباشی، شکی نیست که در آتش جهنم جای داری.
جاثلیق گفت: پس مرا از جایگاهم در جهنم و جایگاه خودت در بهشت با خبر کن.
حضرت فرمودند: من وارد آن نشدهام تا مکان خود را در بهشت و مکان تو را در جهنم بدانم؛ ولی تو را به وسیله قرآن، با آن آشنا میکنم. خداوند بلند مرتبه، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به حق مبعوث کرد و کتابی بر او نازل کرد که:
(لَا یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِیلٌ مِّنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ)(1)
از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمیآید. وحی [نامه[ای است از حکیمی ستوده.
خداوند در این کتاب تمام علم خود را محکم و استوار ساخت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را از درجات و منزلهای بهشت با خبر کرد و بهشت را میان مخلوقاتش به اندازه ثوابو پاداش آنها تقسیم کرد و به مقدار
1) - سورة فصلت 42.
کارهای نیکشان و ایمان آنها، بهشت را بر آنان واجب کرد، پس ما (اهل بیت) خداوند را تصدیق کردیم و با جایگاه نیکوکاران و جایگاه فاسدان و عذابی که در آتش جهنم برای آنها آماده کرده است، آشنا شدیم، و خداوند فرمود:
(لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَابٍ لِّکُلِّ بَابٍ مِّنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ)(1)
]دوزخی[ که برای آن هفت در است و از هر دری بخشی معین از آنان ]وارد میشوند[.
و هرکس بر کفر و فسق و شرک و نفاق و ظلم خود باشد و در این حال بمیرد، مصداق این آیه خداوند است:
(لِّکُلِّ بَابٍ مِّنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ)(2)
و از هر دری بخشی معین از آنان ]وارد میشوند[.
خداوند بلند مرتبه میفرماید:
(إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَاتٍ لِّلْمُتَوَسِّمِینَ)(3)
به یقین در این ]کیفر[ برای هوشیاران عبرتهاست.
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود از هوشیاران بود، و من و امامان از نسل من، تا روز قیامت از هوشیاران هستیم.
سلمان میگوید: جاثلیق رو به اصحابش نمود و گفت: آنچه
میخواستید بدان رسیدهاید و امید آن دارم که بر حقیقتی که میخواهیم، برسید، جز این که مسائلی بر او مطرح میکنم، اگر جواب داد، در کار خود مینگریم و من از او قبول میکنم.
امام فرمودند: اگر من با دلیل و برهان قاطع که نمیتوانی آن را رد کنی و چارهای جز پذیرفتن آن نداری، پاسخ پرسشهایت را بدهم، تو و یارانت دین ما را میپذیرید؟
جاثلیق گفت: آری، من خداوند را در این کار شاهد و وکیل قرار میدهم، اگر همان طور باشی که گفتی، دین تو را بپذیرم.
حضرت فرمود: از همراهانت هم عهد و پیمان بگیر.
سلمان میگوید: جاثلیق از همراهانش عهد و پیمان گرفت. سپس حضرت فرمودند: هرچه میخواهی بپرس.
جاثلیق گفت: مرا از خدا با خبر کن: آیا خداوند عرش را حمل میکند یا عرش او را حمل مینماید؟
امام (علیه السلام) فرمود: خداوند عرش و آسمانها و زمین و آنچه را بین آنها و در درون آنهاست حمل میکند، از این رو میفرماید:
(إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَاإِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ کَانَ حَلِیمًا غَفُورًا)(1)
همانا خدا آسمانها و زمین را نگاه میدارد تا زوال نیابند و
1) - سورة الفاطر 41.
اگر زوال یابند، بعد از او هیچ کس آنها را نگاه نمیدارد؛ اوست بردبار آمرزنده.
جاثلیق گفت: مرا از این سخن خداوند با خبر کن که میفرماید:
(و یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمَانِیَةٌ)(1)
و فرشتگان در اطراف [آسمان]اند و عرش پروردگارت را آن روز هشت [فرشته] بر سر خود برمیدارند.
چگونه ممکن است؟ حال آنکه میفرماید: خداوند عرش و آسمانها و زمین را حمل میکند؟
حضرت در جواب جاثلیق فرمودند: خداوند بلند مرتبه عرش را از چهار نور آفرید: نور قرمز که سرخی از آن به وجود آمد. نور سبز که با آن رنگ سبز، سبز شد. سوم، نور زرد که زردیِ رنگ زرد، از آن است و چهارمی نور سفید است که رنگ سفید به وسیله آن سفید شد.
و این عرش، از علم و دانشی است که خداوند آن را بر دوش حاملان قرار داد، و آن، نوری از عظمت خداوند میباشد و به وسیله عظمت و نور خداوند است که دلهای مؤمنان نورانی میشود و جاهلان به دشمنی با او برمیخیزند، و به وسیله عظمت و نور خدا،تمام مخلوقاتش در آسمانها و زمین با اعمال گوناگون و ادیان مختلف در پی وسیلهای هستند تا به او برسند. و هر آنچه که خداوند، با
1) - سورة الحاقه 17.
عظمت و نور و قدرتش آن را حمل میکند، نه میتواند برای خود سود و زیانی برساند و نه میتواند موجب مرگ و زندگی و رستاخیز خود شود، همه چیز حمل میشود و خداوند آسمانها و زمین را نگاه میدارد تا زایل نشوند و اوست که احاطه کننده آسمانها و زمین و آنچه در آنها قرار دارد، و خداوند حیات و نورِ همه چیز است:
(سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیرًا)(1)
او [پاک و] منزه است و از آنچه میگویند، بسی والاتر است.
جاثلیق گفت: پس خداوند در کجا قرار دارد؟
امام (علیه السلام) فرمودند: او همین جاست و همین جاست و همین جاست و همین جاست؛ او بالا و پایین قرار دارد و ما را احاطه کرده است، و با ماست و این سخن خداوند است که میفرماید:
(مَا یَکُونُ مِن نَّجْوَی ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَی مِن ذَلِکَ وَلَا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَمَا کَانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیَامَةِ)(2)
هیچ گفتگوی محرمانهای میان سه تن نیست مگر اینکه او چهارمین آنهاست و نه میان پنج تن مگر اینکه او ششمین
آنهاست و نه کمتر از این [عدد] و نه بیشتر مگر اینکه هر کجا باشند او با آنهاست، آنگاه روز قیامت آنان را به آنچه کردهاند آگاه خواهد گردانید.
و خداوند حاکم و احاطه کننده آسمانها و زمین است [چنانکه میفرماید]:
(وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ)(1)
و نگهداری آنها بر او دشوار نیست و اوست والای بزرگ.
حاملان عرش الهی، علماء هستند و خداوند این علماء را بر آن داشت تا علمش را حمل کنند، و هیچ مخلوقی از مخلوقات او در مُلکش، از چهار نور خارج نمیشود، و خداوند این ملکوت را به برگزیدگان خود نشان داد و آن را بر ابراهیمِ خلیل الله (علیه السلام) نمایان کرد و فرمود:
(وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ)(2)و این گونه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد.
پس چگونه ممکن است عرش را، حاملان آن بر دوش بکشند و حال آن که به وسیله حیات او دلهایشان زنده شده و با نور الهی به
سوی شناخت او هدایت یافتند و رهنمون شدند؟!
سلمان میگوید: جاثلیق در این هنگام به سوی اصحابش برگشت و گفت: به خدا سوگند، این سخنان، حقیقتی است از جانب خداوند بلند مرتبه که بر زبان مسیح و پیامبران و اوصیاء (علیهم السلام) جاری شده است.
جاثلیق گفت: از بهشت خبر بدهید؟ آیا بهشت در این دنیاست یا در آخرت؟ و دنیا و آخرت کجا قرار دارند؟
حضرت فرمودند: دنیا در آخرت قرار دارد و آخرت، این دنیا را در بر گرفته است، و اگر انتقال از زندگی به سوی مرگ ظاهر بود، آخرت، سرای زندگانی میبود، اگر میدانستند؛ زیرا دنیا محل گذر و آخرت، سرای زندگی و محل اقامت است و مثال آن، انسان خوابیده است؛ زیرا جسم آدمی میخوابد، ولی روح بیدار است. بدن آدمی میمیرد و روح زنده میماند، خداوند بلند مرتبه میفرماید:
(وَإِنَّ الدَّارَ الآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ)(1)
و زندگی حقیقی همانا [در] سرای آخرت است اگر میدانستند.
این دنیا نقش آخرت و آخرت نقش این دنیاست، نه دنیا آخرت است و نه آخرت دنیا. آن گاه که روح از جسم جدا میشود، هر کدام
1) - سورة العنکبوت 64.
از آنها به همان جایی برمیگردد که از آن جا آغاز شده و آفریده شده است، و همین طور بهشت و جهنم هم در این دنیا و هم در آخرت وجود دارد؛ زیرا هنگامی که بندهای میمیرد، در منزلی از زمین جای میگیرد. یا این منزل باغی از باغهای بهشت و یا قطعهای از جهنم است، و روح آن شخص به یکی از این دو منزل رهسپار میشود. یا در منزل پر نعمت مقیم میشود که در آن مرگ وجود ندارد و یا در منزل عذابی سخت ساکن میشود که مرگ ندارد، تنها انسانِ اندیشمند پی به این طرح و نقش میبرد. خداوند فرموده است:
(کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ* ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ* ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ)(1)
هرگز چنین نیست. اگر علم الیقین داشتید، به یقین دوزخ را میدیدید، سپس آن را قطعا به عین الیقین میدیدید، سپس در آن روز است که از شما درباره نعمتها پرسیده خواهید شد.
و درباره کافران فرموده است:(الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاء عَن ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعًا)(2)
[به] همان کسانی که چشمان [بصیرت]شان از یاد من در پرده بود و توانایی شنیدن [حق] نداشتند.
و اگر انسان به آنچه او در آن وجود دارد پی میبرد، به خاطر ترس از مرگ میمرد و هرکس نجات یافت، نجاتش به لطف یقین بوده است.
جاثلیق گفت: مرا از این فرموده خداوند با خبر کن:
(وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِیعًا قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالسَّماوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ)(1)
و خدا را آنچنان که باید به بزرگی نشناختهاند و حال آنکه روز قیامت زمین یکسره در قبضه [قدرت] اوست و آسمانها در پیچیده به دست اوست. او منزه است و برتر است از آنچه [با وی] شریک میگردانند.
[جاثلیق پرسید:] هنگامی که آسمانها بپیچد و زمین قبض شود، بهشت و جهنم که داخل آسمان و زمین است کجا قرار میگیرد؟سلمان میگوید: امام (علیه السلام) قلم و کاغذی خواستند و در کاغذ نوشتند: «بهشت و جهنم»، پس از آن، کاغذ را پیچیدند و آن را به مسیحی دادند و فرمودند: آیا این کاغذ را نپیچیدم؟
جاثلیق گفت: آری.
امام (علیه السلام) فرمودند: کاغذ را باز کن. جاثلیق کاغذ را باز کرد.
1) - سورة الزمر 67.
حضرت فرمودند: آیا بهشت و جهنم را میبینی؟ و آیا پیچاندن آن کاغذ، آنها را از بین برده است؟
جاثلیق گفت: نه.
امام (علیه السلام) فرمودند: قدرت خداوند نیز این گونه است. هنگامی که آسمانها بپیچند و زمین گرفته شود، همانطور که پیچیدن این کاغذ بهشت و جهنم را از بین نبرد، بهشت و جهنم هم محو نمیشوند.
جاثلیق گفت: منظور از «وجه» در این سخن خداوند چیست؟
(کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ)(1)
جز ذات او همه چیز نابود شونده است.
چگونه است؟ کجا نزد او میتوان رفت؟ و دلیل ما بر اوچیست؟
حضرت فرمودند: ای غلام، برای من هیزم و آتش بیاور. و دستور دادند هیزمها را روشن کنند، هنگامی که آتش شعله ور شد، امام (علیه السلام) به جاثلیق فرمودند: ای نصرانی، آیا میتوانی وجهی خاص را برای این آتش پیدا کنی که با وجوه دیگر آن متفاوت باشد؟
جاثلیق گفت: نه، از هر طرف نگاه میکنم، تنها یک وجه است.
امام (علیه السلام) فرمودند: اگر برای این آتش کوچک که شعله ور گردیده و به سرعت از بین میرود، وجهی نمییابی، پس چگونه ممکن است
1) - سورة القصص 88.
کسی که این آتش و همه موجودات را خلق کرده، با یک وجه توصیف شود و یا با یک حد و اندازه مشخص شود؟ یا با چشم دیده شود و یا با عقل درک شده و یا با هم تصور شود؟! خداوند بلند مرتبه میفرماید:
(لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ)(1)
چیزی مانند او نیست و اوست شنوای بینا.
جاثلیق گفت: ای وصیِ دانا و حکیم و راهبر، گواهی میدهم که خدایی جز خداوند یکتا نیست و شریکی ندارد و گواهی میدهم که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و فرستادهاوست که او را به حق، بشارت دهنده و بیم دهنده فرستاد و شهادت میدهم که تو وصی، دوست، راز دار و امین او بر اهل بیتش و بعد از او صاحب اختیار مؤمنان هستی.
هرآن که تو را دوست بدارد و ولایت تو را بپذیرد، هدایتش میکنی و دل او را روشنایی داده و او را بینیاز میکنی و کافی و شافی او میشوی، و هر آن کس از تو روی گردان شود و از راه تو برگردد، گمراه شده و از بهرهاش بینصیب گشته است و بدون هیچ هدایتی از جانب خداوند و فرستادهاش از هوی و هوس خود تبعیت کرده. هدایت و نور تو را همین بس که هدایتگر و کافی و شافی است.
سلمان میگوید: سپس جاثلیق رو به مسلمانان نمود و گفت: ای مردم، شما به آرزویتان رسیدید، و ]لی] در مورد سنت پیامبرتان، به
1) - سورة الشوری 11.
خطا رفتهاید. از او پیروی کنید که هدایت یافته و رهنمون میشوید، چه چیز شما را به این عملتان فرا خواند؟
هیچ عذر و بهانهای، بعد از آیات و برهان خداوند، برایتان نمیشناسم.
شهادت میدهم که این سنت الهی در میان انسانهای قبل از شما نیز بوده، و هیچ تغییری برای کلمات خداوند وجود ندارد. اختلاف امتها و تغییر جانشینی اوصیاءِ پیامبران بعد از آنها، قضای الهی است. بعد از آنچه مشاهده کردید، جای شگفتی نیست مگر از کار شما! این سنگدلی و حسادت آشکار و کینه و دروغ آشکارچیست؟!
سلمان میگوید: جاثلیق و اصحابش اسلام آوردند و به حقانیت و پیامبری حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و جانشینی امیرالمؤمنین (علیه السلام) شهادت دادند، و این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همان کسی است که در تورات و انجیل وصف شده است. سپس آنان از مدینه خارج شده و به سوی پادشاه خود رهسپار شدند تا آنچه را شنیده و دیده بودند به پادشاه برسانند.
پس از آن امام (علیه السلام) فرمودند: حمد و سپاس خدایی را که برهان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را آشکار و دین او را عزیز گردانید و آن را نصرت عطا کرده و رسولش را تصدیق نمود و ایشان را بر همه ادیان غالب ساخت، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند. حمد و سپاس از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است، و درود خداوند بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان او.
سلمان میگوید: مردم به خاطر احتجاج حضرت و بیان آنچه که از آن عاجز بودند، به همدیگر تبریک گفتند و ذلت و خواری از آنان برطرف گردید و گفتند: ای ابا الحسن، به حق پیامبرت، خداوند تو را پاداش خیر دهد، سپس متفرق شدند. گویی حاضرین و مردمی که نزد آنان بودند، هرگز چیزی نشنیدند و آنچه را به آن متذکّر شدند، فراموشکردند، و حمد و سپاس تنها برای پروردگار جهانیان است.
سلمانِ نیک کردار میگوید: هنگامی که مردم از مسجد خارج شده و متفرق گشتند، مسیحیان قبل از رفتن، نزد حضرت آمدند و به ایشان سلام کرده و برای حضرت دعا کردند و از ایشان اجازه گرفتند که به کشورشان برگردند.
حضرت نزد آنان آمد و آنها نشستند، جاثلیق عرض کرد: ای وصی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و پدر خاندان او، شک نداریم که این امت هلاک میشوند، همانند هلاک شدن قوم بنی اسرائیل که هارون (علیه السلام) را رها کرده و به گوساله پرستی روی آوردند. ما در کتابهای پیامبران یافتیم هر پیغمبری که مبعوث میشود، دشمنانی از انسانها و جنیان دارد که دین آن پیامبر را به تباهی میکشانند و امتش را نابود میکنند و جانشین او را از حق خود دور میکنند و بعد از آن پیامبر، مدعی جانشینی او میشوند.
خداوند بلند مرتبه با این کار، وعدهای را که به راستگویان داده بود - که این قوم هلاک خواهند شد - به ما نشان داده و راه و طریق شما
و آنها را بر ما نمایان کرد، و آنچه را آنان نمیدیدند به ما نمایاند و بصیرت داد. ما دوستداران شما هستیم و بر دین و اطاعت شما میباشیم، هر چه میخواهید فرمان دهید، اگر خواستید نزد شما میمانیم و در برابر دشمنانتان شما را یاری میکنیم و اگر دستور دهید برویم، به هر جایی که بفرستید خواهیم رفت.ما بردباری شما را در آنچه با تو انجام شده میبینیم، و اخلاق و سنت اوصیاء بعد از پیامبران این گونه است. آیا عهد و پیمانی از طرف پیامبرتان دارید که شما و این مردم بر آن عهد و پیمان باشند؟
حضرت فرمودند: سوگند به خدا آری، من عهدی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دارم که این مردم چه سرنوشتی خواهند داشت و چکار خواهند کرد. چگونه کار امت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر من پوشیده میشود حال آن که جایگاه من نسبت به ایشان، هم چون جایگاه هارون نسبت به موسی(علیهما السلام) و همانند منزلت شمعون به عیسی(علیهما السلام) است!
آیا نمیدانید که امت عیسی (علیه السلام) درباره وصی او، پسرداییاش، «شمعون بن حمون الصفا» اختلاف ورزیدند و به چهار دسته تقسیم شدند و آن چهار دسته به هفتاد و دو دسته تقسیم شدند، همه آنها جز یک فرقه، هلاک گردیدند.
همین طور، امت موسی (علیه السلام) که بر هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند، همه آنها جز یک گروه هلاک شدند. و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا آگاه کردند که امت ایشان به هفتاد و سه فرقه متفرق میشوند، سیزده فرقه
از آنها ادعای دوستی و محبت ما را دارند ولی همه آنها جز یک فرقه، هلاک خواهند شد.
من همانا از جانب پروردگارم، بر برهان و دلیل هستم و بهسرنوشتی که این مردم خواهند داشت، آگاهم. این مردم مدت زمان معدودی دارند؛ زیرا خداوند بلند مرتبه میفرماید:
(وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّکُمْ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ)(1)
و نمیدانم، شاید آن برای شما آزمایشی و تا چند گاهی [وسیلۀ[ برخورداری باشد.
من اندک را بر آنها صبر کردم به خاطر آنچه که امر خداوند رسا و تقدیر او در میان آنها حتمی است. خداوند، دورویی و حسادت آنها را متذکر شد، و این که بعد از فراق پیامبرشان، کینههایشان را آشکار خواهند کرد و بیماری دلهایشان را نشان خواهند داد. خداوند عزوجل منافقین را بر حذر میدارد از این که سورهای درباره آنها نازل شود که آنان را از آنچه در دلهایشان هست، خبر دهد و میفرماید:
(قُلِ اسْتَهْزِؤُواْ إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ)(2)
بگو: ریشخند کنید، بیتردید خدا آنچه را که ]از آن[ میترسید برملا خواهد کرد.
یعنی خواهید دانست، و باز میفرماید:
(وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّمَا کُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللّهِ وَآیَاتِهِ وَرَسُولِهِ کُنتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ* لاَ تَعْتَذِرُواْ قَدْ کَفَرْتُم بَعْدَإِیمَانِکُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَآئِفَةٍ مِّنکُمْ نُعَذِّبْ طَآئِفَةً بِأَنَّهُمْ کَانُواْ مُجْرِمِینَ)(1)
و اگر از ایشان بپرسی، مسلماً خواهند گفت: ما فقط شوخی و بازی میکردیم. بگو: آیا خدا و آیات او و پیامبرش را ریشخند میکردید؟ عذر نیاورید، شما بعد از ایمانتان کافر شدهاید. اگر از گروهی از شما درگذریم، گروهی ]دیگر[ را عذاب خواهیم کرد؛ چرا که آنان تبهکار بودند.
خداوند تعداد کمی از آنها را بخشید و به من وعده داد که مرا بر اهل فتنه پیروز کند و آنها امر خلافت و جانشینی را به من باز گردانند، اگر چه اهل باطل اکراه داشته باشند.
نزد شما کتابی از جانب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مصالحه و سازش میباشد، به شرط این که بدعت نگذارید و از بدعت گذار پیروی مکنید. به آنچه وفا کردید، پایبند باشید، و شما صاحب عهد و پیمان هستید تا به این پیمان تان در مورد ما وفا کنید، ما نیز مانند این پیمان را در مورد شما داریم.
1) - سورة التوبه 65-66.
الان نه وقت یاری کردن است و نه میتوان شمشیر کشید، و تا زمانی که آنها حق را نپذیرند و اطاعت نکنند، نمیتوان بر آنان اقامه حق کرد؛ زیرا که ]ولایت] من فریضهای همانند حج، زکات، روزه ونماز از جانب خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم، آیا این حد و حدود جز به وسیله عالم قائم که به سوی حق هدایت میکند و او شایسته پیروی و اطاعت است، استوار میگردد؟! خداوند پاک و منزه این آیه را نازل کرده است:
(قُلْ هَلْ مِن شُرَکَآئِکُم مَّن یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ قُلِ اللّهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَفَمَن یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ یَهِدِّیَ إِلاَّ أَن یُهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ)(1)
بگو: آیا از شریکان شما کسی هست که به سوی حق رهبری کند؟ بگو: خداست که به سوی حق رهبری میکند.
پس آیا کسی که به سوی حق رهبری میکند سزاوارتر است مورد پیروی قرار گیرد یا کسی که راه نمینماید مگر آنکه [خود[ هدایت شود. شما را چه شده، چگونه داوری میکنید؟
خداوند تو را بیامرزد، من فریضهای از جانب خداوند و فرستاده او بر شما هستم، بلکه برترین و بالاترین فریضه، جامعترین آنها در حق و استوارترین آنها در ارکان ایمان و شریعت اسلام و آنچه مردم برای صلاح و فسادشان، در دنیا و آخرت شان به آن نیازمندند، هستم.
1) - سورة یونس 35.
مردم از من روی برگرداندند و فضل و برتری مرا انکار کردند، حال آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، امامت و پیروی از راهم را بر آنها واجب نمود و شما خود، خواری و حقارتیکه بعد از احتجاج گریبان آنها را گرفته بود، دیدید.
خداوند چگونه حجت و برهان را بر آنها ثابت کرد در حالی که عهد و پیمانی را که پیامبرشان به آنها یادآور شده بود و پیروی از من را که بر آنها تاکید کرد و منزلت و مقام مرا به آنها خبر داد و پیام خدا را در مورد نیازمندی آنها به دانش من و بینیازی من از آنها و از تمام امت، به خاطر آنچه خداوند متعال به من ارزانی داشته است، به آنها رساند، پس چگونه افسوس بخورم بر کسی که حق را بعد از آنکه بر او آشکار گشت، گم کرده است؟!
(مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ)(1)
دیدی کسی را که هوس خویش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانیده و بر گوش او و دلش مُهر زده و بر دیدهاش پرده نهاده است؟ پس از خدا چه کسی او را هدایت خواهد کرد، آیا پند نمیگیرید؟
1) - سورة الجاثیه 23.
تنها هدایت خداوند هدایت است، و آن هدایت، دو راه است؛ یکی راه بهشت و دیگری راه جهنم، و دنیا و آخرت است. و تو ایجاثلیق، میبینی که این مردم مستحق عذابی هستند که خداوند پیشتر از این قوم، امتهایی را عذاب کرد، و میبینی چگونه کلام خدا را تغییر دادهاند و چگونه سنت خداوند در میان آنان، از کسانی که پیش از آنان بودند جاری شد.
پس به ریسمان خداوند چنگ زنید. از حزب خداوند و رسول او و پایبند عهد و پیمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و میثاق او باشید، زیرا اسلام در آغاز غریب بود و غریب خواهد شد.
در میان مردمانتان هم چون اصحاب کهف باشید، مبادا امر خود را به خانواده یا فرزند یا دوستی صمیمی و یا خویشاوندی افشاء کنید؛ زیرا این دین، دین الهی است که تقیه را در آن برای اولیای خویش واجب گردانید؛ چرا که اگر این امرتان را افشاء کنید قومتان شما را میکشند.
و اگر فرصتی در برابر پادشاه به دست آوردید، به آن مقدار که احتمال میدهید قبول کند، از این دین برای او تبلیغ کنید، زیرا تقیه باب خدا و دژ ایمان است که تنها کسی در آن وارد میشود که خداوند از او پیمان گرفته باشد و آن را در دلش نورانی کند و او را بر نفس خویش نصرت دهد.
با همان پیمانی که با من بستهاید به سوی وطن خویش برگردید؛
زیرا که بر مردم برههای از زمان میآید که پادشاهانی بعد من و بعدایشان میآیند که دین خدای متعال را تغییر داده و کلام او را تحریف کرده و اولیاء خداوند را کشته و دشمنان او را گرامی میدارند.
به دست آنان بدعتها زیاد گشته و سنتهای الهی کهنه میشود تا بدان جا که زمین پر از ستم، دشمنی و بدعت میشود، سپس خداوند به وسیله ما اهل بیت، همه مصیبتهای دعوت کنندگان و مبلغان این دین را بعد از مشقت و رنج آزمون بزرگ برطرف میکند، تا این که زمین بعد از آن که پر از ظلم و بیعدالتی شده بود، از عدالت و برابری پر شود.
آگاه باشید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با من پیمان بست که پس از سی سال از وفات او و بعد از آشکار شدن آشوبها و اختلاف امت درباره من و بیرون رفتن امت از دین خداوند عزوجل، این امر ]خلافت] به من برمیگردد، و مرا امر فرمود که با بیعت شکنان و ستمگران و از دین خارج شدگان بجنگم، هر کدام از شما آن زمان و آن حوادث را دریافت و خواست بهره خویش را از جهاد به همراه من بگیرد، پس این کار را بکند.
به خدا سوگند که آن جهاد، جهادی بیآلایش و پاک است که کتاب خدا و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، آن جهاد را بر ما خالص گردانید. خداوند شما را بیامرزد.
خانههایتان را ترک نکنید تا این که زمان ظهور ما برسد، هر کس
از شما بمیرد، از مظلومین خواهد بود و هر آن که از شما زنده بماند،اگر خداوند بخواهد، آنچه را که چشمش بدان روشن میگردد، خواهد دید.
بدانید که به زودی اینها نقشه جهل خود را بر من تحمیل خواهند کرد و به خاطر کمی عقلشان، با آنچه انجام میدهند و ترک میکنند، پیمان پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره من را خواهند شکست، و پادشاهانی از آنها خواهند آمد که عهد و پیمان نزد آنان کهنه خواهد شد و آنچه را به آن تذکر داده شده بود، فراموش میکنند و آنچه بر سر امتها میآید، بر سر آنها هم خواهد آمد تا اینکه به هرج و مرج و دشمنی و فسادِ عهد و پیمان، گرایند.
آن به خاطر طولانی شدن مدت و شدت سختی است که مأمور به صبر و بردباری در مقابل آن شدم و در گرفتاریهای بزرگ - که مؤمن در آن به سختی میافتد تا این که به دیدار پروردگارش نائل شود - خود را در اختیار فرمان خدا قرار دادم.
افسوس بر حال کسانی که به ثقلین چنگ میزنند و برخوردی که با آنان میشود! و خداوند فرجی برای اهل بیت محمد (علیهم السلام) در برابر خلیفۀ عقب افتاده و فاسق و ثروت اندوز قرار دهد، چرا که جانشینان من و جانشینان آنها را به قتل میرساند.
آری، خداوندا! زمین را از حجتی قائم - چه ظاهرِ مشهور و چه پنهان و پوشیده - خالی مگردان تا حجتهای خداوند و برهان او باطل
نگردد و آزمونی برای کسی باشد که از او پیروی کرده و به او اقتدامیکند. ولی آنان کجایند؟ و چند نفرند؟ شمار آنان گر چه کم است ولی نزد خداوند شریف و بلند مرتبهاند.
به وسیله آنهاست که خداوند، دین و علم خویش را حفظ میکند تا این که آن علم و دین را در سینه امثال آنها قرار داده و آنها را نزد امثال خود به ودیعه بگذارد.
دانش با حقیقت ایمان بر آنان هجوم آورد، و روح یقین را استشمام کردند و با آنچه جاهلان از آن گریزان بودند، انس گرفتند و آنچه را ثروتمندان، سخت و دشوار یافتند، آنها نرم و لطیف یافتند. آنها با بدنهایی همنشین این دنیا شدند که روحشان به ملأ اعلی متصل بود.
آنان در زمین امانت داران خداوند بر مخلوقاتش هستند. آه، بسیار به ایشان و دیدن ایشان مشتاقم، شگفتا از بردباری شان در برابر دشمنانشان. به زودی خداوند ما و آنها و پدران و همسران و فرزندان درستکارشان را، در بهشتهای جاودان جمع خواهد کرد.
سلمان میگوید: سپس امام (علیه السلام) گریست و آنها هم با او گریستند و با امام (علیه السلام) وداع کرده، عرض کردند: به جانشینی، امامت و برادری تو گواهی میدهیم، و نشانهها و تصویر شما در نزد ماست، و به زودی گروهی از قریش - بعد از این مرد - نزد پادشاه ما خواهند آمد.
ما تصویر پیامبران و تصویر پیامبرتان و تصاویر شما، حسن وحسین و حضرت فاطمه همسرت (علیهم السلام) - که بعد از مریم بتول (علیها السلام) ، سرور زنان عالم است - را به آنان نشان خواهیم داد، و آن نزد ما روایت و حفظ شده است.
ما الان پیش پادشاهِمان بر میگردیم و او را از نور هدایت و برهان و بزرگواری و بردباری تان در برابر آنچه در آن هستید و شما خود در اختیار ما نهادید، آگاه خواهیم کرد.
ما منتظر دولت شماییم و دعوت کنندگان به سوی شما و اوامرتان هستیم. چقدر این بلا و مصیبت بزرگ و چقدر این مدت زمان طولانی است، از خداوند طلب توفیق به استواری در این راه آرزو میکنیم و سلام و درود و رحمت خداوند بر تو باد.(1)
1) - ارشاد القلوب 2/299؛بحارالأنوار 30/53؛نفس الرحمن 493.
امام باقر (علیه السلام) فرمود: پس از واقعه نهروان و در حالی که علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مسجد کوفه بودند، بزرگ یهودیان نزد حضرت آمده و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، من قصد دارم چیزهایی را از شما بپرسم که جز نبی یا وصیّ نبی پاسخ آنها را نمیداند.
فرمود: ای برادر یهودی، هرچه میخواهی بپرس.
عرض کرد: ما در کتاب [تورات] میخوانیم که خدای عزّوجل هرگاه پیامبری مبعوث فرموده، به وی وحی نموده که از اهل بیتِ خود یکی را برگزیند که پس از وی کار او را در میان اُمّتش دنبال کند، و اینکه از امتش عهدی در خصوص او بگیرد که پس از وی از آن عهد پیروی کنند و بر طبق آن عهد عمل نمایند، و اینکه خدای عزّوجلاوصیا را در حیات پیامبران و بعد از وفاتشان مورد آزمایش قرار میدهد، اکنون مرا آگاه بفرما که خداوند اوصیا را چند بار در زمان
حیات پیامبران و چندبار بعد از پیامبران میآزماید؟ و فرجام کار اوصیا اگر از امتحان سربلند بیرون آیند، کجاست؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست؛ خدایی که دریا را برای بنی اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی (علیه السلام) نازل فرمود، اگر تو را پاسخ دهم به آن اقرار میکنی؟
گفت: بلی.
فرمود: سوگند به کسی که دریا را برای بنی اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی (علیه السلام) نازل فرمود، اگر پاسخت دادم اسلام میآوری؟
عرض کرد: آری.
سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وی فرمود: خدای عزّوجل در زمان حیات انبیا، اوصیا را در هفت مورد امتحان میکند تا میزان اطاعتشان را بیازماید، و چون از اطاعت و امتحانشان راضی گشت، به پیامبران وحی میکند که آنان را در حیات خود به عنوان اولیا و بعد از وفاتشان به عنوان اوصیا برگزینند. و بدین ترتیب اطاعت از اوصیا بر امتهایی که به طاعت انبیاء عقیده دارند واجب میشود. و بعد از وفات انبیا در هفت مورد اوصیا را امتحان میکند تا صبرشان رابیازماید و هنگامی که سرفراز بیرون آمدند، سعادت را بر ایشان ختم میگرداند تا ایشان را به انبیا ملحق گرداند، در حالی که سعادت را برای ایشان به کمال رسانده باشد.
بزرگِ یهود عرض کرد: راست گفتی یا امیرالمؤمنین، اکنون مرا
آگاه کنید که خداوند چند بار در زمان حیات محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و چندبار بعد از وفات آن حضرت تو را امتحان کرده است؟ و اینکه فرجام کارتان به کجا ختم میشود؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) دست وی را گرفته و فرمود: برخیز ای برادر یهود تا تو را به آنها آگاه سازم.
جمعی از یاران آن حضرت عرض کردند: یا امیرالمؤمنین، ما را نیز به همراه وی از آنها آگاه سازید.
فرمود: بیم آن دارم که قلبهایتان تحمّل آن را نداشته باشد.
عرض کردند: چرا چنین است یا امیرالمؤمنین؟
فرمود: به سبب اموری که در مورد بسیاری از شما بر من مکشوف شده است.
سپس مالک اشتر برخاسته و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، ما را از آنها آگاه فرما؛ زیرا به خدا سوگند ما میدانیم وصیّ پیامبری جز شما بر روی زمین نیست و ما به یقین میدانیم که خداوند پس از پیامبرِ ما (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر دیگری نخواهد فرستاد و اینکه اطاعت شما همچون اطاعت پیامبرمان بر گردن ماست.آنگاه حضرت نشسته رو به آن یهودی نمود و به وی فرمود: ای برادر یهودی، خداوند عزّوجل در حیات پیامبرمان محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) در هفت جا مرا امتحان فرمود و - بیآنکه بخواهم خود را تزکیه کرده باشم - مرا به لطف خدا مطیع خودش یافت.
عرض کرد: آن موارد کدام بود یا امیرالمؤمنین؟
فرمود: اما نخستینِ آنها؛ خدای عزّوجل به پیامبرِ ما وحی فرمود و او را به رسالت برانگیخت، من که کوچکترین عضو خانواده بودم، به وی در خانهاش خدمت میکردم و برای برآوردن خواستههای ایشان تلاش مینمودم. سپس کوچک و بزرگ خاندان عبدالمطلّب (علیه السلام) را به شهادت دادن به اینکه خدایی جز الله نیست و اینکه او فرستاده خداست، دعوت فرمود لیکن ایشان [به استثناء عبدالمطلب و ابوطالب(علیهما السلام)] از اجابت دعوتش امتناع ورزیده و منکر ادعای وی گشته او را ترک گفتند و با وی از درِ مخالفت برخاسته از او عزلت گزیده و دوری جستند، در حالی که دیگر مردم با آن حضرت قطع رابطه نموده و به دشمنی و مخالفت با وی برخاسته بودند، و ادّعای او را به دلیل اینکه دلهایشان تاب تحمّل آن را نداشت و خردهایشان از درک آن ناتوان بود، تاب نیاوردند، اما من به تنهایی و به سرعت و مطیعانه و از روی یقین دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را اجابت نمودم، بیآنکه کوچکترینتردیدی در مورد وی داشته باشم.
سپس سه سال بر ما گذشت بیآنکه جز من و دختر خویلد [حضرت خدیجه (علیها السلام) ] خدایش رحمت کند، - که چنین کرده است - بر روی زمین مردمانی باشند که نماز بخوانند یا به رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنچه خداوند بر وی نازل فرموده بود، گواهی دهند.
آن گاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا جز این است؟!
عرض کردند: درست میفرمایید یا امیرالمؤمنین.
سپس حضرت فرمود: اما دومی ای برادر یهود؛ قریش همچنان در فکر و چاره اندیشی و دسیسه چینی برای قتل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند تا اینکه در نهایت در روز «دار الندوه» که ابلیس نیز به شکل أعور ثقیف [مغیرة بن شعبه ثقفی]در جمع ایشان حضور داشت، پس از رایزنیهای بسیار به این نتیجه رسیدند که از هر تیره از قریش یک نفر به نمایندگی انتخاب شود و جملگی باهم و شمشیر به دست شب هنگام به سراغ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیایند و هنگام خواب، همگی آنها هم زمان ضربتی با شمشیر بر پیکر آن حضرت وارد نموده و ایشان را به قتل برسانند، در این صورت اگر او را کشتند، قریش از مردان خود دفاع خواهند کرد و آنان را تسلیم [بنی هاشم] نخواهند نمود و بدینترتیب خونش هدر خواهد رفت. لیکن جبرئیل (علیه السلام) بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گشته و آن حضرت را از ماجرا آگاه نمود و به وی خبر داد که در چه شبی گرد هم خواهند آمد و در چه ساعتی به محل خواب آن حضرت هجوم خواهند برد، و به ایشان امر نمود در همان ساعتی که به سوی غار [ثور] حرکت کرد، حرکت نماید.
سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از ماجرا آگاه نموده و امر فرمود که در بستر وی بخوابم و با جان خودم خطر را از او دور سازم. پس من نیز به شتاب و شادمان از اینکه به جای وی کشته شوم، فرمان ایشان را اطاعت نمودم. آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و من در بستر او خوابیدم.
مردان قریش با این اطمینان که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را خواهند کُشت، وارد شدند، و چون همگی وارد اتاقی شدند که من در آن بودم، ناگهان با شمشیر خود به مقابله با ایشان پرداخته و از خود دفاع نموده، ایشان را از خود راندم آن گونه که هم خدا و هم مردم از آن اطلاع دارند.
سپس حضرت رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا چنان نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین!
آنگاه حضرت فرمود: اما سومی ای برادر یهود؛ دو پسر ربیعه و عُتبه دلاوران قریش بودند که در جنگ بدر حریف طلبیدند لیکناحدی از قریش به جنگ ایشان نرفت، از این رو رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا که از همه صحابه کم سن و سالتر و در جنگ کم تجربهتر بودم به همراه دو یار دیگر که خدایشان رحمت کند، - که چنین کرده است - علیه آنان برانگیخت و خدای عزّوجل ولید و شیبه را بر دست من به قتل رساند، و این جدای دیگر بزرگان قریش بود که در آن روز به قتل رساندم و غیر از کسانی است که به اسارت درآوردم، و کشتگان بر دست من بیش از کشتگان بر دست یارانم بود، و در آن روز عموزادهام - رحمة الله علیه - به شهادت رسید.
سپس حضرت رو به یاران خود نموده و فرمود: آیا چنان نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین.
حضرت فرمود: اما چهارمی ای برادر یهود؛ مردم مکه یکپارچه به همراه قبایل عرب و قریش که دعوت ایشان را پذیرفته بودند، به خون
خواهی کُشتگان مشرک جنگ بدر به سوی ما حرکت کردند. جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گشته و آن حضرت را از ماجرا آگاه نمود. آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه صحابۀ خود به کوه اُحد رفته و در آن جا اردو زد. سپس مشرکان سر رسیدند و یکپارچه چون یک مرد به ما حمله آوردند و از مسلمانان خیلیها به شهادت رسیدند و آنهایی که باز مانده بودند نیز فرار کردند.
من با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باقیماندم و مهاجرین و انصار به سوی خانههایشان در مدینه گریختند در حالی که هریک از آنها میگفتند: پیامبر و یارانش کشته شدند. سپس خدای عزّوجل به صورت مشرکان زد و شکست خوردند و این در حالی بود که در رکاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیش از هفتاد زخم برداشته بودم که این و این از جمله آنها هستند - پس عبای خود را کنار زده، دست روی زخمها کشید - و در آن روز کارهایی از من سر زد که پاداش آن بر خدا است ان شاء الله.
آنگاه رو به یاران خود نموده و فرمود: آیا جز این بوده است؟
عرض کردند: چنین بوده است یا امیرالمؤمنین!
سپس فرمود: اما پنجمی ای برادر یهود؛ قریش و دیگر قبایل عرب باهم گرد آمده و عهد و پیمان بستند که تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ما خاندان بنی عبدالمطلّب (علیه السلام) را به قتل نرسانند، باز نگردند و با این عزم به سوی ما آمدند. با تمام توان سلاح - در حالی که از پیروزی خود اطمینان داشتند - بر ما در مدینه وارد شدند.
جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گشته و آن حضرت را از حرکت این سپاه آگاه فرمود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با کمک مهاجرین و انصار خندقی پیرامون مدینه حفر نمود، آن گاه قریش سر رسید و در آن سوی خندق ما را به محاصره خود در آورد در حالی که خود را قوی و ما را ضعیفمیپنداشت، از این رو پیوسته خط و نشان میکشید. لیکن از این سو رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آنان را به سوی خدای عزّوجل دعوت و آنها را به حق خویشاوندی و رَحِم سوگند میداد ولی نمیپذیرفتند و این دعوتها جز بر سرکشی و طغیان آنها نمیافزود.
در آن روز دلاورترین دلیران عرب «عمرو بن عبدودّ عامری» همانند شتر کف بر دهان آورده و حریف میطلبید و رجز میخواند؛ گاه با نیزه و گاه با شمشیر نمایش رزم میداد بیآنکه کسی جرأت مبارزه یا امیدی به شکست دادن وی داشته باشد، نه غیرت کسی را وادار میکرد پا پیش بگذارد و نه آگاهی و بصیرت کسی را دل گرمی جنگیدن با وی میداد.
در چنین احوالی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من امر فرمود که برخیزم و با دست مبارکِ خود عمامه بر سرم گذاشته و شمشیرخود یعنی همین شمشیر - و دست خود را روی ذوالفقار گذاشت - را به دست من داد، آن گاه در حالی که زنان مدینه از قدرت عمرو بن عبدود بر من هراسان بودند و میگریستند، به جنگ او رفتم و خدای عزّوجل وی را به دست من به قتل رساند در حالی که عرب، دلاور مردی همتای او را در میان
خود نداشت. و او نیز این ضربه را به من زد - و با دست خود به سرش اشاره نمود - و بدین ترتیب خداوند قریش و قبایل عرب را دچار فرار نمود، و آنها به واسطه من بهخواری و ذلّت گرفتار آمدند.
سپس حضرت رو به یاران خود نموده و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین چنین بود.
سپس آن حضرت فرمود: اما ششمین مورد ای برادر یهود؛ ما به همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شهر دوستانت «خیبر» وارد شدیم و با مردانی از یهود و سوارانی از قریش و دیگر قبائل مواجه شدیم، و آنها با کوهی از اسبان و مردان جنگی و سلاح با ما روبرو شدند در حالی که آنان در نفوذ ناپذیرترین دژ موضع گرفته بودند و تعدادشان از ما بیشتر بود و هرکدامشان پیوسته فریاد برآورده و ما را دعوت به مبارزه میکردند. لیکن هر که از یاران من به جنگشان رفت، او را به قتل رساندند، تا وقتی که چشمها غرق در خون گشت و من به مبارزه دعوت شدم در حالی که هر کس به فکر نجات جان خود بود.
دوستان من به یکدیگر نگریسته و باهم میگفتند: یا ابا الحسن برخیز. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به سوی ایشان فرستاد و هرکس که به مصاف من آمد او را به قتل رساندم و هر سواری که به سوی من شتافت، با نیزهای او را از پای در آوردم، آن گاه همانند شیری که به شکارش حمله بَرَد، چنان بر ایشان حمله بردم که همه به درون شهر عقبنشینی کردند و من به درون دژ رفته، راه را بر آنان بسته و در را با
دست خود از جا کنده و به تنهایی وارد شهرشان گشته هریک از مردان آنها را که دیدم، از دم تیغ گذراندم. زنانی را که مییافتم به اسارت میگرفتم تا اینکه آن قلعه را به تنهایی فتح کردم بیآنکه کسی جز خدای یگانه مرا یاری داده باشد.
سپس حضرت رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین!
آنگاه حضرت فرمود: اما هفتمین مورد ای برادر یهود؛ چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عازم مکه شد، اراده فرمود راه عذر را بر آنان ببندد و ایشان را به سوی خدای عزّوجل دعوت کند همان طور که قبلاً نیز آنها را دعوت کرده بود. نامهای برای ایشان نوشت و آنان را از عذاب خدا برحذر داشته، وعده بخشش و آمرزش پروردگار را به آنها داد و در پایانِ آن،سورۀ برائت را نوشت تا برایشان خوانده شود.
سپس به همه صحابه پیشنهاد کرد که نامه را به مکه ببرند، اما همگی در پذیرش این مأموریت سستی به خرج داده و طفره رفتند. چون حضرت احوال را چنین دید، یکی از ایشان را مأمور این کار کرد و وی را روانه نمود. اما جبرئیل (علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و گفت: یا محمّد، این کار یا باید توسط شخصِ شما به انجام برسد، یا مردی از خانوادهات این کار را انجام دهد. پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از موضوع آگاه فرمود و مرا با نامه به مکه فرستاد.
من در حالی وارد مکه شدم که مردمِ آن در دشمنی با من بهگونهای بودند که همه میدانید.
هر کدام از آنها اگر میتوانست مرا قطعه قطعه میکرد و هر قطعه از گوشت مرا برسرکوهی میگذاشت، هرچند این کار به قیمت از دست رفتن جان خود و خانواده و فرزندان و اموالش گردد.
سپس رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به ایشان ابلاغ نموده و نامه آن حضرت را بر ایشان خواندم و این در حالی بود که همگی - چه مردان و چه زنانشان - با تهدید و ارعاب با من روبرو میشدند و کینه خود را نسبت به من آشکار میکردند. اما شما دیدید که من این کار را انجام دادم.
آنگاه حضرت رو به یاران خویش نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین.
سپس حضرت فرمود: ای برادر یهود، اینها بودند مواردی که پروردگارم در حیات پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا با آنها آزمود، و در همه آنها به لطف خود مرا چنان مطیع آن حضرت دید که احدی در این مورد به منزلت من نمیرسد، و اگر اراده مینمودم آن را توصیف میکردم ولی خدای عزّوجل از خودستایی نهی فرموده است.
آنان گفتند: یا امیرالمؤمنین، به خدا سوگند راست گفتی، به راستی که خداوند شما را فضیلت خویشاوندی با پیامبرمان عنایت فرموده و با برادرِ پیامبر قرار دادنت تو را سعادتمند گردانیده به گونهایکه نزد وی منزلت هارون از موسی(علیهما السلام) را یافتهای و خداوند شما را بر دیگران برتری داده است به سبب نبردهایی که در آن حضور یافتی و
خطرهایی که به جان خریدی و ثواب مواردی را که فرمودید، و موارد بسیار دیگری را که ذکر نکردید برای شما ذخیره کرده است.
مواردی که هیچ مسلمانی نظیر آنها را ندارد و این را کسانی از میان ما میگویند که برخی شما را با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دیدهاند و برخی دیگر شما را بعد از آن حضرت دیدهاند.
اکنون یا امیرالمؤمنین، ما را آگاه فرما که پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خدای عزّوجل شما را به چه آزمونهایی مبتلا کرد و توانستید بر تحمل آنها شکیبا باشید؟ گرچه ما خود بر آنها وقوف داریم و اگر بخواهیم آن را به وصف میآوریم لیکن دوست داریم از زبان خودِ شما بشنویم، همان طور که از شما شنیدیم خداوند در حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شما را به چیزهایی آزموده که در همه آنها از آن حضرت اطاعت فرمودهاید.
حضرت فرمود: ای برادر یهود، خداوند متعال مرا پس از رحلت پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) در هفت مورد آزمود و - بیآنکه بخواهم خود را بستایم - به لطف و نعمت خود مراصبور یافت.
اما نخستین آنها ای برادر یهود؛ در میان همه مسلمانان، کسی جز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود که با وی انُس بگیرم و یا تکیه کنم و یا اطمینان نمایم یا تقرّب جویم.
او از کودکی مرا پرورش داد و در بزرگی پناه داد و در تنگدستی کفایتم نمود. و نگذاشت یتیم بودن را احساس کنم و از مطالبه و کسب و کار بینیازم نمود و سرپرستی من و فرزندانم را برعهده گرفت.
این در ارتباط با مسائلِ گذران زندگی دنیوی بود، و علاوه بر آن مرا به سوی مراتب عالی در پیشگاه خدای عزّوجل رساند، سپس به سبب وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مصیبتی بر من نازل گردید که گمان نکنم اگر بر کوهها نازل میگردید توان برخاستن مییافتند.
گروهی از اهل بیت خویش را بیتاب و گروهی اختیار صبر از کف داده میدیدم که توان خویشتن داری نداشته و قادر به حمل بار مصیبتی به این سنگینی نبودند. بیتابی صبر از کفشان به در برده عقلشان را دچار حیرت نموده و قدرت فهم و افهام و گفت و شنود را از ایشان سلب کرده، و سایر مردم از غیر بنی عبدالمطلّب یا تسلیت گفته و امر به صبر مینمودند و یا اینکه با گریه و بیتابی، خود با آنان همدردی میکردند.
من پس از وفات آن حضرت صبر پیشه کرده و به اموری کهحضرت مرا بدانها فرمان داده بود، مشغول گشتم از قبیل: آماده ساختن و غسل دادن و حنوط کردن و کفن نمودن و نماز میّت را بر وی خواندن و به خاک سپردن و گردآوری کتاب خدا و پرداختن به برآوردن تعهدات ایشان به مردم، بیآنکه اشکِ روان و هیجانِ آه و ناله و گزشِ سوزش و عظمتِ مصیبت مرا از وظیفه اصلی باز دارد، تا اینکه توانستم حق واجب خدا و رسولش را در این خصوص که بر دوش من بود به انجام برسانم و آنچه را که به من امر فرموده بود به جای آورم و آن را صابرانه و تقرب جویان تحمل نمودم.
سپس حضرت رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین.
آنگاه فرمود: اما مورد دوم ای برادر یهود؛ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیات خود مرا امیر همه اُمّت خود نمود و از همه حاضران برای من بیعت گرفت که گوش به فرمان من باشند و از من اطاعت نمایند و به ایشان امر فرمود حاضران غایبان را از این موضوع آگاه سازند. از آن پس اگر در حضور وی بودم فرمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به مردم ابلاغ مینمودم و چون از ایشان جدا میگشتیم امارت مردم را به عهده داشتم، هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که احدی در امر ریاست - حال چه در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و چه بعد از ایشان - با من به منازعه برخیزد.از طرفی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هنگام بیماریش فرمان داده بود که سپاهی را که به فرماندهی «اسامة بن زید» تجهیز نموده بود، بیدرنگ حرکت کند و همه را از اوس و خزرج و بزرگان عرب و از سایر مردم که میترسید بیعت مرا درهم بشکنند و آنانی را که میدانست به خاطر کشته شدن پدران، برادران و نزدیکانشان به دست من کینهای از من به دل دارند، ملزم کرد که در آن سپاه باشند.
همچنین از مهاجرین و انصار و مسلمانان و دیگران و کسانی که مؤلفة قلوبهم نامیده میشدند و منافقان را نیز ملزم به همراهی سپاه اسامه امر نمود، تا فقط کسانی باقی بمانند که دلهایشان با من صاف است و تا کسی چیزی نگوید که مرا خوش نیاید، و چیزی مانع از
دست یابی من به ولایت و قیام به امر رعیّت آن حضرت پس از وی نشود، و آخرین چیزی که بر زبان آورد - که مربوط به امر اُمّت وی بود - این بود که لشکر اسامه بیدرنگ حرکت کند، و هیچ کس از آن کسانی که مقرر فرموده بود با آن سپاه بروند، بر جای نماند، و در این باره اصرار و تأکید بسیار میفرمود.
اما پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ناگاه دریافتم کسانی که قرار بود با سپاه اسامه بن زید باشند، برخلاف دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ترک مراکز خود نموده و پستهای خویش را رها کردند و فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را در رفتن با سپاه اُسامه و ملازمت امیرشان و حرکت در زیر پرچم وی تا مقصد معین شده، ندیده گرفتند و امیرشان را در اردوگاهش تنها گذاشته، بر اسبان خود سوار گشتند و با سرعت به سوی گشودن گرهی که خداوند و رسولِ او آن را برای من بر گردنهای ایشان بسته بود، بازگشتند و آن را گشوده و عهد خود را با خدا و رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) شکستند و به جای آن برای خود عقد و پیمانی بستند که حاصل گفتگو و مشورت اختصاصی آنان بود، بیآنکه احدی از ما فرزندان عبدالمطلّب در آن مشارکتی یا مشورتی داشته باشند یا درخواست فسخ بیعتی که در ارتباط با من بر گردن داشتهاند را کرده باشند.
آنها در حالی دست به چنین کارهایی زدند که من مشغول تجهیز دفن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و به چیزی جز این کار اهمیّت نمیدادم؛ زیرا این کار مهمترین امور و سزاوارترین آنها بود که بدان پرداخته شود.
این بود ای برادر یهود کاریترین زخمی که بر قلب من وارد گشت در حالی که من در مصیبت بزرگی ناشی از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بسر میبردم؛مصیبت از دست دادن کسی که جز خداوند فردی را بعد از او نداشتم. من بر آن مصائب و دگرگونیها صبر کردم تا اینکه ناگاه حوادث دیگر باشتاب و سرعت به دنباله آن دگرگونیها به من روی آورد.سپس رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین.
آنگاه حضرت فرمود: اما سوّمی ای برادر یهود؛ ابوبکر پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به جانشینی وی نشست، هرگاه مرا میدید عذرخواهی مینمود و دیگری را مسؤول جنایتی که در حق من مرتکب شده بودند و بر اثر آن حق مرا غصب و بیعت مرا نقض کرده بودند، میدانست و از من حلالیت میطلبید، و من با خود میگفتم، بالاخره دوره خلافت او سپری میشود و حقّم به من بازمیگردد.
همان حقی که خدای عزّوجل برای من قرار داده، آن هم بدون آنکه حادثهای در اسلام ایجاد شود، آن هم با نزدیکی اسلام به دوران جاهلیّت و نوپایی آن و بیآنکه در طلب حقم در پی منازعه [و جنگی] باشم که شاید فلانی بگوید: بلی، ولی فلانی بگوید: نه، سپس این اختلافات از گفتار گذشته و منجر به فعل شوند.
و این در حالی بود که جماعتی از خواص اصحاب محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)
که آنان را به خیرخواهی برای خدا و رسول او و برای کتاب و دین اسلام میشناختم، پیوسته و مدام آشکارا و نهان نزد من آمده و مرا به گرفتن حقّم دعوت میکردند و حاضر بودند جان خود را در راه یاری رساندن به من نثار کنند تا با این کار، بیعتی که بر گردن ایشان داشتم به من ادا کنند. اما من میگفتم:شتاب نکنید، اندکی صبر داشته باشید شاید خداوند حق مرا بدون منازعه و بدون ریختن خون، به من بازگرداند.
چرا که بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بسیاری از مردم دچار شک و تردید شدند و کسانی بعد از وی طالب خلافت شدند که شایستگی آن را نداشتند، پس هر قومی میگفتند: باید امیری از ما باشد و گویندگان این سخنان هدفی جز این نداشتند که خلافت را از من به دیگری واگذار کنند.
چون وفات کسی که به جای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بود نزدیک شد و دوران حکومتش به پایان رسید، خلافت را بعد از خود، به دوستش واگذار نمود. این حادثه برای من همانند حادثه اولی بود که آنچه را که خداوند عزّوجل برای من قرار داده بود، از من سلب نمودند.
بعد از آن جمعی از یاران محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) که برخی به رحمت خدا رفتهاند و برخی در قید حیاتند، نزد من گرد آمده و همان سخنانی را که قبلاً به من گفته بودند، دوباره تکرار کردند و من نیز همان سخنان
پیشین را برای ایشان تکرار کردم آن هم به جهت بردباری، دورنگری، یقین و بیم از آنکه اُلفتی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گاه با آنان به نرمی و گاه به درشتی و گاه با بخشش مال و گاه با شمشیر در میان ایشان به وجود آورده بود از هم خواهد گسست. و رفتار پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم) با آنان چنان بود که اگر مردم گاهی در حال حمله و گاهی در حال فرار در سیری و سیرابی و در پوشش لباس و بالاپوش بودند ولی ما اهل بیت در خانههای بدون سقف و در، و بدون پوشش بودیم و جز شاخههای درختان و امثال آن برای مستور کردن خود چیزی نداشتیم؛ نه زیراندازی داشتم و نه بالاپوشی روی ما بود. یک پیراهن بیشتر نداشتیم که به نوبت برای نماز آن را میپوشیدیم.
اکثر ما شب و روز را با گرسنگی میگذراندند و چنانچه گاهی چیزی به ما میرسید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علی رغم حالتی که در آن به سر میبردیم، آن را به برخورداران از نعمت و ثروت میبخشید تا دل ایشان را به دست آورد.
از این رو من سزاوارترین فردی بودم که این جمعی را که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گرد آورده بود، از هم نپاشم و به راهی نکشانم که راه نجاتی برای آنها نباشد و آینده آنان از بین برود؛ زیرا اگر من خود را به خلافت منصوب کرده و ایشان را دعوت میکردم مرا یاری کنند، به دو گروه تقسیم خواهند شد: یا به دنبال من حرکت کرده و میجنگیدند و بقیه به دلیل تبعیت نکردن کشته میشدند، یا مرا به حال خود وا
میگذاشتند و از یاری من خودداری میکردند و از فرمانم سرپیچی مینمودند که در این صورت کافر میشدند، چون میدانستند که من منزلت هارون از موسی(علیهما السلام) را نسبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم) داشتم. و اگر از من دست میکشیدند، آن گاه به سبب مخالفت با من به سرنوشت قوم موسی که با هارون(علیهما السلام) به مخالفت برخاسته و از فرمانش سرپیچی کردند، دچار میگشتند.
از این رو دیدم که اگر غصّهها را جرعه جرعه سر بکشم و آه از نهاد برنیآورده و شکیبایی پیشه کنم تا اینکه خداوند فرجی حاصل فرماید یا به آنچه خواست اوست حکم فرماید، برای به دست آوردن بهره و نصیبم از خلافت بهتر است و نسبت به حفظ جمعی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گرد آورده است و صفت آن را بیان کردم، کاری ملایمتر است. و «فرمان خدا مقدر است و واقع خواهد شد».
ای برادر یهود، اگر چنین نمیکردم و در پی احقاق حق خود بر میآمدم، از دیگران به آن سزاوارتر بودم، زیرا صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که وفات کردهاند و اینان که در اینجا حضور دارند، میدانستند که من هم افراد بیشتری در اختیار دارم و هم خاندان گرامیتری دارم و هم مردانی - که از هرکسی بیشتر از من دفاع میکردند - در اختیار داشتم و هم فرمان من بیشتر از هر کسی اطاعت میشد و هم حجت من از همه قاطعتر بود. و همچنین میدانستند که مناقب من در این دین از همه بیشتر است و تاثیر گذاری من از همه بیشتر بوده است به خاطر
سابقههایم و قرابتم با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ارث بردنم از او.
علاوه بر اینها استحقاق من برای خلافت را به واسطه ی وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که چارهای برای مردم جز پذیرش آن نیست را میدانستند. و همچنین بیعت گذشتهای را که در گردن آنهایی که به خلافت رسیدند برای من بود را میدانستند.
مگر جز این است که هنگام رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ولایت اُمّت در دست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در بیت او بود نه در دست کسانی که آن را ربودند و نه در خانههایشان، بلکه حکومت از آنِ اهل بیتی بود که خداوند پلیدی را از ایشان دور کرده و به امر ولایت در همه اوصاف بر دیگران مقدّم بودند.
سپس حضرت رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین!
سپس فرمود: اما چهارمین مورد ای برادر یهود؛ جانشین خلیفه اول با من مشورت میکرد و نظرات مرا به کار میبست و در امور پیچیده با من مذاکره میکرد و در نهایت نظر مرا ملاک عمل قرار میداد و من کسی را نمیشناسم و یارانم نیز کسی را نمیشناسند که در این امور حساس طرف مشورت او بوده باشد.
غیر از من کسی برای بعد از او امید خلافت نداشت، اما چون ناگهان و بدون هیچ سابقۀ بیماری، مرگش فرا رسید و اینکه خلافت رابرای کسی در نظر نگرفته بود، تردید نداشتم که این بار بدون درگیری
به حقّم خواهم رسید و جایگاهی را که سزاوار آن بودم، به دست خواهم آورد و این فرجامی بود که امید آن را داشتم و اینکه خداوند اسباب آن را به بهترین وجهی که امید آن را داشتم فراهم خواهد فرمود. لیکن در نهایت، شش نفر را برای تعیین خلیفه نام برد که من ششمین آنها بودم و مرا با هیچکدام از آنان برابر ندانست و بیآنکه به هیچ یک از امتیازاتی چون وارث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودن، خویشاوندی، دامادی و نَسَبی که من از آنها برخوردار بودم اشاره کرده باشد، و بیآنکه هیچ کدام دارای سوابقی چون سوابق من یا تأثیری چون تأثیر من در [قدرت یافتن اسلام داشته باشند]، کار را به شورایی میان ما واگذار نمود و فرزندش را بر ما گمارد و دستور داد که اگر این شش نفر نظرات او را تأمین نکنند، گردنشان را بزند.
ای برادر یهود، در چنین حالتی صبر کردن، به حق صبر بزرگی بود. این گروه در آن چند روز هرکدام برای خود تلاش میکردند ولی من سخنی نمیگفتم و چون نظر مرا جویا شدند، با آنان درباره روزگار خودم و دوران آنان، آثار خودم و آثار آنان به مناظره پرداخته و اموری را - که از آن بیاطلاع نبودند و شایستگی مرا برای این کار اثبات میکرد - بر ایشان توضیح دادم، و اینکه هیچ کدام به اندازه من استحقاق خلافت را ندارد، و عهد و پیمانی را که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ایشان برای خلافت من گرفته بود و اصراری کهبر این امر داشت و عهدی را که بر گردنشان گذاشته بود را به یادشان آوردم.
لیکن حُبّ ریاست و قدرت طلبی و باز شدن دست و زبان آنان در امر و نهی و تمایل به سوی دنیا آنان را به خود خواند، و اقتدا کردن به گذشتگان و پیشینیانِ آنان را واداشت طالب چیزی باشند که خداوند آن را برای ایشان قرار نداده بود.
چون با هرکدامشان تنها میشدم، روزهای خدا را به خاطرش آورده و او را درباره کاری که قصد انجام آن دارد و اینکه چه سرنوشتی در انتظار اوست، برحذر میداشتم، لیکن سخن مرا به شرطی میپذیرفت که بعد از خود خلافت را به او واگذارم، و چون جز حجتی روشن و درخشان از من ندیدند و اینکه آنان را به کتاب خدای عزّوجل و وصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ارجاع میدهم و به آنان آنچه را که خدا برایشان قرار داده خواهم داد و از آنچه برایشان قرار نداده منع خواهم کرد، خلافت را به سوی عثمان بن عفان برگرداندند؛ مردی که حالش با او و هیچ کدام از کسانی که در آن جمع بودند، برابر نبود تا چه رسد به دیگران! نه در جنگ بدر که اوج افتخارشان بود و نه در جاهای دیگر؛ از افتخاراتی که خداوند آنها را به پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) و افراد خاصی از خاندان او اختصاص داده بود، شرکت نداشت.
آن گاه گمان ندارم که همان روز به شب رسیده باشد، که پشیمانی اعضای شورا آشکار شد و خود را کنار کشیده هرکداممسؤولیت را گردن دیگری انداخته و به سرزنش یکدیگر پرداختند. لیکن روزگارِ استبداد پسرعفّان نیز به درازا نکشید که او را تکفیر نموده و از وی تبرّی جستند و به سوی اصحاب خاص خود و دیگر صحابه
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفته طلب فسخ بیعتش را مینمودند و به خاطر بیفکری و اشتباهی که مرتکب شده بود، به درگاه خدا توبه میکردند.
این بود ای برادر یهود حادثهای که از حادثه قبلی بزرگتر و رسواتر بود که سزاوار است بر آن شکیبایی به خرج داده نشود.
و از این حوادث اموری به من رسید که به وصف نیایند و نمیتوان حدّ آن را تعیین کرد و من جز صبر بر مصیبتی شدیدتر از آن چارهای نداشتم!
همان روز الباقی آن شش نفر نزد من آمدند و از آنچه در حقّ من روا داشته بودند، اظهار پشیمانی مینمودند و از من میخواستند پسر عفّان را از خلافت خلع، و به او حمله کرده و حق خود را بستانم، و میخواستند با من تا سر جان خود بیعت کنند که در زیر پرچم من بمیرند یا اینکه خداوند حقم را به من برگرداند.
لیکن ای برادر یهود به خدا سوگند چیزی مرا از اقدام به این کار باز نداشت جز همان که مرا در مقابل دو خلیفه پیشین بازداشته بود و دیدم که ماندن بقیه آن گروه برای من شادمانهتر و به قلب من مأنوستر از نابودی آنهاست، و دانستم که اگر من آنها را به سوی مرگ بخوانم،میپذیرند.
اما شخص خودم، همه حاضرانی که اکنون میبینی و غایبان از اصحاب محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) میدانند که مرگ در نظر من آب گوارایی در روزی بسیار گرم برای یک شخص بسیار تشنه است و من به همراه
عمویم حمزه، برادرم جعفر و عموزادهام عبیده با خدای عزّوجل و رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سر کاری پیمان بسته بودیم، که به آن وفا کردیم. اما آنان بر من پیشی گرفتند و من به تقدیر خدای عزّوجل از کاروان آنها عقب ماندم و خداوند به همین خاطر آیه: (مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضیَ نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُواْ تَبْدِیلا)(1)«از میان مؤمنان مردانیاند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند. برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در [همین[ انتظارند و ]هرگز عقیده خود را[ تبدیل نکردند» را درباره ما ]یعنی]؛حمزه، جعفر، عبیده و من نازل فرمود.
ای برادر یهود، به خدا سوگند آنکه در انتظار است منم و هرگز عقیده خود را تبدیل نکردهام و هیچ چیز مانع نشد که من در مقابل پسرعفّان سکوت کنم، و مرا وادار به خویشتن داری نکرد مگر شناختی که از اخلاق وی داشتم و وی را آزموده بودم که این اخلاق دست از اوبر نخواهد داشت تا اینکه دور دستان را، به قتل و خلع او فرا خواهد خواند چه رسد به نزدیکان، و این کار در حالی اتفاق خواهد افتاد که من گوشهای اختیار نموده و صبر پیشه کرده بودم تا اینکه آن اتفاق افتاد، بیآنکه من درباره او یک کلمه آری یا نه گفته باشم.
آن گاه آن قوم نزد من آمدند و خدا میداند که من از قبول خلافت
1) - سورة الاحزاب 23.
کراهت داشتم چون میدانستم آنان در طمع جمع مال و خوش گذرانی بر روی زمین هستند، و نیز آگاه بودند که اینها را نزد من نخواهند یافت و ترک عادت کردن بسیار سخت است و چون نزد من به خواسته خود نرسیدند، به بهانه جویی روی آوردند.
سپس حضرت رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین!
آنگاه حضرت فرمود: اما پنجمین مورد ای برادر؛ چون پیروانِ [ظاهریِ] من از جانب من به خواسته خود نرسیدند، به همراه آن زن [عایشه] به من حمله آوردند در حالی که من ولیّ امر و سرپرست او [عایشه] بودم! او را سوار بر شتری کرده وادار به سفر نمودند و کوهها و بیابانها را با وی درنوردیدند، و [همان طور که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیشبینی فرموده بود] سگان «حوأب» بر او پارس کردند، و هر ساعت و هر حال نشانههای پشیمانی بر آنها آشکار میشد.
این جریانات در میان جمعی [اتفاق افتاد] که بعد از بیعتشان بامن در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، دوباره با من بیعت کرده بودند. سرانجام به شهری رسیدند که مردمانش دستانی کوتاه و ریشهای بلند داشتند و عقلهایشان اندک، افکارشان پریشان و ناصواب بود. ایشان همسایه بیابان گردان و ساحل نشین دریا بودند. او [عایشه] آن مردم را وادار کرد ناآگاهانه با شمشیر و کمان وارد کار زار شوند.
من درباره آنها بر سر یک دو راهی قرار گرفتم که هر دو راهش
ناپسند بود؛ اگر خویشتنداری میکردم، آنها دست بردار نبودند و سر عقل نمیآمدند، و اگر ایستادگی و پایداری میکردم، به کاری کشیده میشدم که از آن کراهت داشتم. از این رو با بستن راه عذر و هشدار دادن، با آنان وارد محاجّه شده، آن زن را به بازگشت به خانهاش دعوت نمودم و همچنین آن جماعت را که او را به این کار واداشته بودند، دعوت نمودم که به بیعتشان با من وفادار بمانند و نقض عهد خدای عزّوجل را درباره من رها سازند، و از جانب خودم هر آنچه را که از من ساخته بود انجام دادم و با یکی از آنان مناظره کردم و او برگشت، [بدین صورت که؛] گذشتهها را به یادش آوردم و او به خاطر آورد.(1)
سپس رو به دیگر مردم کرده و با آنان نیز به همین شیوه رفتار کردم لیکن جز بر نادانی، پافشاری و سرکشی آنان افزوده نشد. و چون طالب چیزی جز جنگ نبودند، من نیز به همین کار دست زدم - با آنان جنگیدم - و نتیجهای جز شکست، فرار، حسرت، نابودی و قتل برای آنان نداشت.
1) - منظور حضرت «زبیر» است. حضرت سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او را، یادآور شدند که او پذیرفت و از جنگ علیه حضرت خودداری کرد، لیکن از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز حمایت و پشتیبانی ننمود و در رکاب حضرت جنگ نکرد در حالی که وظیفۀ او نبرد در رکاب حضرت بود. او راه سومی را انتخاب کرد؛ یعنی از جنگ با طرفین خودداری کرد و به قصد انصراف مسیر بیابان را پیش گرفت که سرانجام در مسیر راه به دست فردی از سپاه عایشه به درک واصل شد.
من دست به کاری زدم که چارهای جز آن نداشتم و هنگامی که اقدام به جنگ کردم و آشکارا به نبرد با آنان پرداختم، دیگر برایم امکان نداشت که آن چشم پوشی و خودداریی را که در ابتدای امر نسبت به آنان اِعمال میکردم، به کار بندم.
چون دیدم که اگر باز نیز خویشتنداری کنم با این کارم، در راهی که در آن پای نهادهاند و هدفی که طمع رسیدن به آن را دارند به آنان کمک کردهام؛ یعنی آنان را یاری کردهام تا همه چیز را به دست بگیرند و دست به خون ریزی بزنند، رعیّت را به قتل برساندند و زنان ناقص العقل و بیبهره را به هر حال حاکم بگردانند، و این کار شیوه زردپوستان [رومیان] و سلاطین «سبأ» و اُمم پیشین بوده و در نهایت به جایی میرسیدم که در آغاز آن را بد میدانستم، و کار آن زن و سپاهشرا رها نمودم که آنچه را که توصیف کردم، میان دو گروه از مردم انجام دهند.
من به این کار هجوم نبردم مگر اینکه از قبل کارها را سبک و سنگین کرده و سنجیدم، درنگ نموده و بازگشته، به آنان پیغام دادم و مسافرت کردم و راه عذر را بر ایشان بسته و به آنان هشدار دادم و هر چیزی را که از من خواستند اجابت نمودم و چیزهایی را که نخواسته بودند نیز در اختیارشان گذاشتم، اما وقتی دریافتم که دست از جنگ بر نمیدارند، وارد جنگ شدم و خداوند اراده خود را میان ما و آنان محقق فرمود و خداوند بر کارهایی که درباره آنان انجام داده بودم گواه بود.
آن گاه حضرت رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین.
سپس حضرت فرمود: اما ششمین مورد ای برادر یهود؛ ماجرای حکمیت و جنگ با پسرِ آن زنِ جگرخوارِ طلیق بن طلیق [معاویه]، دشمن خدای عزّوجل و رسول او و مؤمنان. از زمانی که خداوند محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را مبعوث فرمود تا اینکه که خداوند مکه را علی رغم میلشان برای آن حضرت گشوده، پس از فتح مکه و سه بار دیگر بعد از آن، بیعت او و پدرش برای من گرفته شد.
پدر او نخستین کسی بود که به عنوان «امیرمؤمنان» به من سلامکرد و پیوسته مرا تحریک میکرد که برای گرفتن حق خود از پیشینیان اقدام کنم و هرگاه نزد من میآمد، با من تجدید بیعت مینمود.
و شگفتتر اینکه چون [معاویه] مشاهده کرد خدای تبارک و تعالی حق مرا به من باز گرداند و آن را در جایگاه خود قرار داد و طمع او از اینکه خلیفه چهارم گردد و در امانتی که بر دوش ما نهاده شده است حاکم گردد، بریده شد، رو به آن عاصی، عمروعاص نموده و از وی دلجویی کرد و او نیز به وی روی آورد و بعد از اینکه او را به طمع انداخت حکومت مصر را به او پیش کش کرد، در حالی که دریافت حتی یک درهم بیش از یک حق او از بیت المال بر وی حرام است، و حاکم نیز حرام است که حتی یک درهم بیش از حقِ او را به وی دهد.
آن گاه پیش رفت و به ظلم وارد شهرها شد و با طغیان لگدمال
نموده و هرکس را که با وی بیعت نمود راضی کرد و هرکس بیعت نکرد از خود دور نمود. آن گاه رو به سوی من نهاد در حالی که بیعت خود را نقض کرده بود و به شهرهای واقع در شرق و غرب و راست و چپ بلاد حمله آورد و اخبار آن به من رسید.
آن گاه آن یک چشمِ ثقیف [مغیرة بن شعبه] به مشورت نزد من آمده و به من پیشنهاد نمود که ولایت شهرهایی را که بر آنها نفوذ دارد را به وی واگذارم تا با این کار روش مدارا را با او در پیش گرفته باشم، لیکن آنچه او به عنوان مشورت پیشنهاد داد، به عنوان یک کار دنیوی خوب بود مشروط به اینکه در والی قرار دادن او برای خودم نزد خداعذری داشته باشم.
من در این مورد فکر کردم و با کسی که به وی اطمینان دارم و میدانم برای رضای خدا و رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) و خودم و مردمان مؤمن نصیحت میکند، رایزنی کردم و نظر او را در مورد پسر آن زنِ جگرخوار همانند نظر خود یافتم. او مرا از حکومت دادن به وی نهی و مرا از اینکه کار مسلمانان را به او بسپارم برحذر داشت و خداوند هرگز مرا در حالی نخواهد دید که گمراهان را یار و یاور خود قرار دهم.
از این رو یک بار «جریر بجلی» و بار دیگر «ابوموسی اشعری» را نزد وی [معاویه] فرستادم، اما هر دوی آنها میل به دنیا کرده و از هوای نفس خود در جلب رضایت او، از وی تبعیت نمودند! و چون مشاهده کردم پیوسته محارم الهی را ظالمانه بیش از پیش زیرپا
میگذارد، با آن دسته از یاران بدریِ محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) که با من بودند - کسانی که خداوند از کار آنان راضی بود و پس از بیعتشان نیز از آنان خوشنود بود - و نیز افراد دیگری از صالحان مسلمانان و تابعان رایزنی کردم و نظر همگی با نظر من در جنگیدن با او و بازداشتن وی از آنچه وی به تصرّف درآورده بود، مطابقت داشت، از این رو من و یارانم آماده جنگ با او شدیم و از هر مکانی پیکهای خود را به سوی او گسیل داشته، وی را به دست کشیدن از این کارها و بیعت کردن با من همچون سایر مردم، دعوتمینمودم.
اما او برای من نامه نوشت و در آن با من درشتی کرد و آرزوهای درونی خود را آشکار نمود و شرط و شروطی را برای من قرار داد که مورد رضای خدای عزّوجل و رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) و مسلمانان نبود ودر بعضی از این نامهها با من شرط میکرد که برخی از یاران نیک کردار محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به وی تحویل دهم که «عمّار بن یاسر» از جمله ایشان بود و مگر نظیر عمّار یافت میشود؟!
به خدا سوگند هنگامی که با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم، اگر پنج نفر بودیم نفر ششم عمّار بود و اگر چهار نفر بودیم نفر پنجم عمّار بود! او شرط میکرد که آنان را به او تسلیم کنم تا ایشان را به قتل رسانده و به دار كند،و با این شروط ادعای خون خواهی عثمان را مینمود، در حالی که به خدا سوگند جز او کسی بر عثمان نشورید و جز او و افرادی از خاندانش - که شاخههای درخت نفرین شده در قرآن بودند - مردم را برای کشتن او تحریک نکردند.
و چون دریافت که شرط او را نمیپذیرم، با تکبر از روی سرکشی و ستم به همراه خرانی که نه عقل داشتند و نه بصیرت، بر من هجوم آورد. او آنان را فریب داد و آنان نیز از او پیروی کردند و آن قدر از مال دنیا به ایشان داد که همگی را با خود همراه نمود. و پس از بستن راه عذر و هشدارهای لازم با آنان مخاصمه و بحث کردیم و آنان را بهداوری خداوند عز و جل فرا خواندیم و دریافتیم که این کار جز بر طغیان و ستم او نیفزود.
با سنّت الهی به جنگ با او پرداختیم که عادت داشتیم با پیروی از این سنّت بر دشمنان خدا و دشمنان ما پیروز گردیم و در این حال پرچم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در دست ما بود، و همواره خداوند با آن پرچم، حزب شیطان را شکست میداد تا اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت و او [معاویه] پرچمهای پدرش را که در همه موارد علیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با آنها جنگیده بودیم، همراه داشت.
معاویه دریافت که او را از مرگ گریزی جز فرار نیست از این رو سوار بر اسب خود گشته و پرچم خویش را واژگون نمود و مانده بود که چه چاره کند، از این رو به عمرو عاص روی آورد و از او راه چاره جست.
عمروعاص به وی پیشنهاد داد که قرآنها را بر سر نیزه کنند و مردم را به حَکَمیّت قرآن دعوت کنند و گفت: علی بن ابی طالب[ (علیه السلام) ] و همراهان او اهل بصیرت و رحمت و تقوا هستند. آنها
در آغاز تو را به قضاوت کتاب خدا دعوت کردند و در نهایت نیز دعوت تو را در این مورد اجابت خواهند کرد.
معاویه از عمروعاص اطاعت نموده، نظر وی را به کار بستچون دریافت غیر از این کار چارهای جز مرگ یا فرار ندارد، لذا قرآنها را بر نیزه کرد و به گمان خود ما را به رجوع به آنچه در قرآن است، فرا خواند.
لیکن کسانی از یاران من که باقی مانده بودند، دلهایشان با دیدن قرآنها متمایل به آن گشت آن هم بعد از کشته شدن بهترین آنها [عمار بن یاسر] و جهادشان با دشمنان خدا و دشمنان خود که از روی بصیرت انجام گرفت. آنان گمان کردند که پسرِ آن زن جگرخوار به آنچه دعوت نموده وفا میکند، از این رو دعوت او را گوش داده و جملگی آن را پذیرفتند.
من آنها را آگاه کردم که این کار از جانب او و عمروعاص یک فریب بیش نیست و آن دو به پیمان شکنی نزدیک ترند تا به وفای به عهد، اما سخن مرا نپذیرفتند و فرمان مرا اطاعت نکردند و مصرّانه خواستار آن شدند که دعوت وی را اجابت کنم چه از روی میل و چه از روی اکراه، بخواهم یا نخواهم! و کار به جایی رسید که برخی به یکدیگر میگفتند: اگر نپذیرفت، او را نیز مانند پسرعفّان به قتل برسانید یا اینکه وی را زنده به پسر هند تحویل دهید.
تلاش بسیار کردم - و خداوند از تلاش من آگاه است - و هیچ تلاشی را فرو نگذاشتم تا به نظر من عمل کنند ولی نکردند.
از آنها خواستم به اندازه زمان دوشیدن یک شتر یا دویدن یک اسب مرا مهلت دهند لیکن جز این مرد - و با دست به مالک اشتر اشاره فرمود - و گروهی از خاندان خودم کسی این مهلت را به مننداد.
به خدا سوگند چیزی جز ترسِ کشته شدن این دو نفر- و با دست خود به حسن و حسین(علیهما السلام) اشاره کرد - باعث نشد که من مطابق تشخیص خود عمل کنم، مبادا که نسل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ذریه او در میان اُمّتش قطع گردد، و نیز ترسیدم این دو نفر کشته شوند - و با دست خود به عبدالله بن جعفر و محمد بن حنفیه رضی الله عنهما اشاره کرد - چون میدانستم که اگر من در این موقعیّت قرار نمیگرفتم، آنها به خطر نمیافتادند، به همین جهت بود که به آنچه آن قوم اراده کردند و در علم خدا گذشته بود، صبر نمودم.
و چون ما شمشیرهای خود را از آن قوم برداشتیم، خود را [به جای قرآن] در کارها حَکَم قرار دادند و احکام الهی را به میل خود گزینش کرده، قرآنها و آنچه که ما را به سوی آن خوانده بودند، رها ساختند. و من کسی را در دین خدا حَکَم قرار ندادم چون حَکَم قرار دادن در آن، خطایی بود که شک و تردیدی در آن وجود نداشت.
و چون جز آن را نپذیرفتند، خواستم مردی از خاندانم را و یا کسی را که عقل و فکر او را میپسندم و به خیرخواهی و دوستی و دین او اطمینان دارم، حَکَم قرار دهم لیکن هرکس را که نام بردم، مورد قبول پسر هند واقع نشد، و او را به سوی هیچ حقی دعوت نکردم مگر اینکه
به آن پشت نمود و همواره به ما ستم میکرد. و این کار ممکن نمیشد اگر یاران من در این مسأله از وی پیروی نمیکردند، و چون به غیر ازآن راضی نشدند که در جریان حکمیّت بر نظر من غالب آیند، از آنها به درگاه خدا بیزاری جستم و کار را به خودشان واگذار نمودم و آنها مردی را انتخاب کردند که در نهایت عمروعاص وی را فریب داد، فریبی که در شرق و غرب عالم هویدا گشت و آنکه فریب خورده بود، پشیمان گشت.
سپس آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) رو به یاران خود نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین!
آنگاه حضرت فرمود: اما هفتمین مورد ای برادر یهود؛ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من وصیّت فرموده بود که در اواخر عمرم با گروهی از یاران خودم که روز را روزه و شب را به عبادت میپردازند و پیوسته قرآن تلاوت میکنند، بجنگم؛ زیرا اینان به سبب مخالفت و جنگ با من چنان از دین خارج میشوند همانند خروج تیر از کمان و «ذوالثدیة»(1)
1) - «ذوالثدیه» حرقوص بن زهیر سعدی صحابی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و از فرماندهان جنگهای دوره ابوبکر و عمر بود. او را «ذوالثدیه» میخواندند زیرا پستانی همانند زنان داشت که از آن شیر میچکید، و طبق برخی گزارشات او را به این نام میخواندند زیرا پارهگوشتی چون پستان زنان بر یکی از بازوانش داشت. وی در یکی از جنگها در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت جسارت و گستاخی کرد، که حضرت نیز به سرانجام و خروجش از دین - همانند خروج تیر از کمان - خبر دادند. (نیل الاوطار 7 / 343؛ صحیح البخاری 4 / 178؛ صحیح مسلم 3 / 112؛ اسد الغابة 2 / 139؛ بحار الانوار 21 / 173 و 33 / 335).
نیز در میان ایشان است و خداوند باقتل آنان سعادت را برای من ختم خواهد فرمود.
چون به این موضع [کوفه] حرکت کردم - یعنی بعد از ماجرای حَکَمین - آن جماعت به سبب رضایت دادن به حکم حَکَمین شروع کردند به ملامت و سرزنش یکدیگر و راهی برای خارج شدن خودشان از این مخمصه نیافتند مگر اینکه گفتند: امیر ما نباید از رأی کسانی که اشتباه کرده بودند تبعیّت میکرد، و باید بر اساس رأی درست خود عمل مینمود هرچند به قیمت کشته شدن خودش یا مخالفشان از میان ما تمام میشد. او با تبعیّت و اطاعت از ما که بر خطا بودیم، کافر شده و با این کار، قتل خود را و ریختن خونش را برای ما حلال کرده است!
آنها بر این نظر به اجماع رسیدند و در حالی که سوار بر افکار خود شده بودند خروج کرده و با صدای بلند فریاد میزدند: «لا حُکم الّا لله؛ هیچ حکمی جز حکم خدا نیست.»
آنها به چند گروه تقسیم شدند، گروهی به «نخیله» و گروهی به «حروراء» و گروه دیگر راه شرق را در پیش گرفته تا اینکه از رودخانه
دجله عبور نموده و به هر مسلمانی که میرسیدند، او را امتحان میکردند، هر کس از ایشان تبعیت میکرد، زندهاش میگذاشتند و هرکس مخالفت مینمود، به قتل میرساندند.
من یکی پس از دیگری به سوی دو گروه اول رفته، آنها را به اطاعت از خدای عزّوجل و بازگشت به سوی وی دعوت میکردم، لیکن آنها چیزی جز جنگ را نپذیرفتند و چون یافتن راه چاره با آنان بسته شد، طبق حکم خدا با آنان رفتار نمودم و خداوند هر دو گروه را کشت.
ای برادر یهود، اگر چنین نمیکردند، رکنی توانمند و سدّی محکم بودند لیکن اراده خداوند بر آن تعلّق گرفت که به آن سرنوشت دچار شوند. سپس به آن گروه سوم نامههای پیاپی نوشتم که آنان از بزرگان صحابۀ من و اهل تعبّد و بینیازی از دنیا بودند لیکن بر پیروی از دو گروه دیگر پا فشاری کردند و راه آنان را در پیش گرفتند و شروع کردند به کشتن مسلمانانی که با عقیده آنها مخالف بودند و اخبار کارهای آنها پیاپی به من میرسید، لذا بیرون آمده به سوی آنها از دجله گذشتم و خیرخواهان و سفیرانی را به سوی آنان فرستادم و یک مرتبه با این و بار دیگر با آن - و با دست خود به مالک اشتر و احنف بن قیس و سعید بن قیس ارحبی و اشعث بن قیس کندی اشاره فرمود - حُسن نیّت خود را به ایشان نشان دادم و چون دیدم که چیزی جز جنگ نمیخواهند، با آنان وارد جنگ شدم.
ای برادر یهود، خداوند ایشان را که چهار هزار نفر یا بیشتر بودندبه قتل رساند به گونهای که حتی یک نفر از آنان زنده نماند تا خبر این جنگ را در جایی نقل کند، آن گاه در حضور جمع حاضران «ذوالثدیه» را از میان کشتگان آنان بیرون کشیدم که پستانی همانند پستان زن داشت.
سپس حضرت رو به یاران خود نموده و فرمود: آیا چنین نبود؟
عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین.
حضرت فرمود: من به آن هفت مورد و این هفت مورد وفا کردم و یکی مانده که به زودی آن هم اتفاق خواهد افتاد.
سپس یاران حضرت بگریستند و بزرگ یهود نیز با آنان گریست و گفتند: یا امیرالمؤمنین ما را از آخری آگاه فرما!
فرمود: آخرین مورد آن است که این - و به محاسن خود اشاره فرمود - به آن - و به سرخود اشاره فرمود - رنگین شود.
راوی گوید: صدای مردم در مسجد جامع به گریه و زاری برخاست و در کوفه خانهای نماند مگر اینکه ساکنان آن سراسیمه بیرون آمدند. و بزرگ یهود در همان ساعت به دست حضرت اسلام آورد و همچنان در کوفه بود تا اینکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شهادت رسید و ابن ملجم - لعنت خدا بر او باد - دستگیر شد.
بزرگ یهودیان نزد امام حسن (علیه السلام) آمد در حالی که مردم اطراف وی را احاطه کرده بودند و ابن ملجم - لعنت خدا بر او باد - روبروی
ایشان بود. پس به وی عرض کرد: ای ابومحمّد، او را به قتل برسان - خدایش بکشد - که من در کتابهایی که بر موسی (علیه السلام) نازل شده دیدهام این جنایت از جنایت قتل هابیل به دست قابیل و از جنایت «قدار» که ناقه ثمود را پی کرد، بزرگتر است.(1)
1) - الخصال 264؛الاختصاص 163؛ارشاد القلوب 2/343؛ غایة المرام 4/317؛ حلیة الابرار 2/359؛ بحارالأنوار 38/167؛ البرهان 4/429.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
ابوبکر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در یکی از راههای «بنی النجار» ملاقات کرد، به حضرت سلام کرد و دست داد و گفت: ای اباالحسن، آیا نسبت به اینکه مردم مرا خلیفه قرار دادند و از ماجرای سقیفه و نفرت تو از بیعت کردن، کینهای در دل داری؟ به خدا سوگند، این کار خواسته من نبود! مسلمانان بر امری جمع شدند که من نمیتوانستم مخالف آنها در آن امر باشم؛ زیرا پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] فرموده است: «امت من بر گمراهی جمع نمیشوند.»
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ای ابا بکر، امت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آنانند که در عصرش و پس ازوفاتش از او پیروی کردند، و به پیمانش پایبند بودند، و به آن وفا کردند و آن عهد و پیمان را تغییر ندادند.
ابوبکر گفت: به خدا سوگند ای علی، اگر هم اکنون کسی که به او
اعتماد دارم گواهی دهد که همانا تو به خلافت سزاوارتری، آن را به تو واگذار خواهم کرد، اگر چه دیگران خشنود یا خشمگین شوند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ای ابابکر، آیا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کسی را بهتر مورد اعتماد میدانی؟ که در چهار مورد بیعت مرا از تو گرفت - و از گروهی که همراه تو بودند که عمر و عثمان از جمله آنان بودند - در یوم الدار، و در بیعت رضوان زیر درخت، و آن روز که در خانه ام سلمه نشسته بود، و در روز غدیر پس از بازگشتنش از حجة الوداع، تمام شما گفتید: شنیدیم و از خدا و رسولش اطاعت کردیم، سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به شما فرمود که خدا و رسولش بر شما گواهند، پس شما گفتید: خدا و رسولش گواهان ما هستند، سپس فرمود: گروهی از شما گواه گروه دیگر باشید، و آنان که حاضرند باید به غائبان برسانند و هر کس از شما مطلب را شنید، باید به آنان که نشنیدهاند، موضوع را بگوید. پس گفتید: بله ای رسول الله، تمامی شما برخاستید و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تبریک عرض میکردید و نیز به من نیز برای کرامتی که خداوند نسبت به ما بخشیده است، تبریک گفتید، سپس عمر نزدیکشد و دست به شانه من زد و در حضور شما گفت: مبارک باد ای فرزند ابی طالب، مولای من و مولای مؤمنان شدی.
ابوبکر گفت: یا علی، چیزی را به یاد من آوردی، ای کاش رسول الله[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] حاضر بود و این را از او میشنیدم!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود: خدا و رسولش برای تو از
گواهانند. ای ابوبکر، اگر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را زنده ببینی و به تو بگوید: تو در گرفتن حقی که خداوند و رسولش از میان تو و مسلمانان برای من قرار داده است، ستمکار هستی، آیا این امر را به من واگذار میکنی و خودت را از این امر خلع میکنی؟
ابوبکر گفت: ای ابا الحسن، این امر شدنی است؟! من رسول خدا[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] را بعد از وفاتش زنده ببینم و به من این سخن را بگوید؟!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود: بله ای ابوبکر.
ابوبکر گفت: اگر این سخن صحت دارد، به من نشان بده.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: آیا خداوند و رسولش بر تو گواهند که تو به آنچه میگویی وفا کنی؟
ابوبکر گفت: بله.
حضرت به دست او زد و فرمود: با من به سوی مسجد قُبا بیا.چون وارد مسجد قبا شدند، علی (علیه السلام) پیش افتاده، وارد مسجد شد و ابوبکر هم پشت سر وی وارد شد. ناگهان آن دو، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در سمت قبلۀ مسجد دیدند.
همین که ابوبکر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را دید، مانند کسی که غش کند، بر زمین افتاد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را صدا زد و فرمود: ای گمراهِ فریبخورده، سرت را بلند کن.
ابوبکر سرش را بلند کرد و گفت: لبیک یا رسول الله، چگونه پس از مرگ زندهای؟
فرمود: وای بر تو ای ابو بکر، خدایی که تمام موجودات را زنده کرده، همانا مردگان را زنده میکند. بیشک او بر تمام کارها قدرت و نیرو دارد.
ابوبکر خاموش شد و با تعجب به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاه میکرد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: وای بر تو ای ابوبکر! پیمانی را که با خدا و رسولش درباره علی (علیه السلام) در چهار جا بستی، فراموش کردی؟!
گفت: یا رسول الله، آن را فراموش نمیکنم.
فرمود: پس تو را امروز چه شده است که با علی (علیهالسلام) در این باره حرف میزنی و علی (علیه السلام) پیمانت را به خاطرت میآورد و میگویی فراموش کردهام؟
سپس رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) جریانی را که میان او و علی (علیه السلام) گذشته بود، از اول تا آخر بیان فرمود، به طوری که یک کلمه کم یا اضافه ننمود.
ابوبکر گفت: یا رسول الله، آیا ممکن است توبه کنم؟ و اگر امر خلافت را به امیرالمؤمنین[ (علیه السلام) ] واگذار کنم، آیا خداوند مرا میبخشد؟
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری یا ابا بکر، من در این امر نزد خداوند ضامن تو هستم، اگر به عهد خود وفا کنی.
سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از نظر آن دو ناپدید شد.
ابوبکر به دامن امیرالمؤمنین (علیه السلام) چنگ زد و گفت: ای علی،
برای رضای خدا به من عنایتی کن! با من به سوی منبر رسول الله[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] بیا تا من بالای منبر بروم و داستانی را که از رسول الله[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] دیدم، به مردم بگویم و آنچه را که وی فرمود و من گفتم و آنچه را که به من دستور داد، بازگو کنم، و خودم را از این کار بر کنار کنم و خلافت را به تو واگذار کنم.امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اگر شیطانت تو را واگذارد، من با تو هستم.
ابوبکر گفت: اگر شیطان مرا رها نکند، من او را رها میکنم و نافرمانی اش میکنم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: تو از او پیروی میکنی و نافرمانی اش نمیکنی، و آنچه دیدی، برای اتمام حجت بر تو بود.
سپس دستش را گرفت و از مسجد قبا به قصد مسجد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون شدند، این در حالی بود که ابوبکر مضطرب و پریشان بود و رنگ عوض میکرد و مردم به وی نگاه میکردند و نمیدانستند چه شده است، تا اینکه عمر او را دید.
عمر گفت: ای خلیفه رسول الله، تو را چه شده است؟
ابوبکر: ای عمر، مرا رها کن، به خدا سوگند که حرف تو را گوش نمیدهم.
عمر: ای خلیفه رسول الله، کجا میروی؟
ابوبکر: قصد رفتن به مسجد و منبر را دارم.
عمر: اکنون وقت نماز و منبر نیست.
ابوبکر: مرا رها کن، و نیازی به سخن تو ندارم.
عمر: ای خلیفه رسول الله، آیا پیش از رفتن به مسجد، به خانه نمیروی که وضوی کاملی بگیری؟ابوبکر: بله.
سپس ابوبکر رو به امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمود و عرض کرد: ای اباالحسن، کنار منبر بنشین تا من خدمت شما برسم.
لبخندی بر لبان امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقش بست و فرمود: ای ابوبکر، به تو گفته بودم شیطانت تو را رها نمیکند تا اینکه تو را به زمین بزند و بکشد. پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفت و کنار منبر نشست.
ابوبکر همراه عمر وارد منزل شد. عمر گفت: ای خلیفه رسول الله، چرا مرا از کارت خبر نمیدهی و از بلایی که علی[ (علیه السلام) ] بر سرت آورده، چیزی به من نمیگوئی؟
ابوبکر: وای بر تو ای عمر، رسول الله[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] پس از وفاتش زنده شد و با من در خصوص ظلمم به علی[ (علیه السلام) ] سخن گفت و به من دستور داد که حق او را برگردانم و خود را از خلافت عزل کنم.
عمر: داستان را از اول تا آخر برایم بازگو کن.
ابوبکر: وای بر تو ای عمر! همانا علی[ (علیه السلام) ] به من گفت که تو مرا رها نمیکنی تا از این تاریکی بیرون آیم و همانا تو شیطان منی. مرا رها کن.
عمر همچنان منتظر ماند تا سرانجام ابوبکر داستانش را به طور کامل برایش بازگو کرد.عمر گفت: تو را به خدا سوگند میدهم ای ابوبکر! آیا شعرت را در اوّل ماه رمضان که خداوند روزهاش را بر ما واجب کرد، فراموش کردهای؟ هنگامی که حذیفة بن یمان و سهل بن حنیف و نعمان ازدی و خزیمة بن ثابت، در روز جمعه در خانه ات پیش تو آمدند تا بدهیات را بپردازند؛ و چون به در خانه رسیدند، صدای غذا خوردنت و به هم خوردن ظرفها را در خانه شنیدند؛ پس جلوی در ایستادند و از تو اجازه نگرفتند و شنیدند ام بکر [همسرت] به تو میگوید: گرمای آفتاب شانههایت را سوزاند، به داخل خانه برو، و از جلوی در دور شو تا یاران محمّد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] صدای تو را نشنوند و ریختن خونت را حلال نکنند!
تو میدانی که محمّد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] هر کس را که یک روز روزهاش را - نه به خاطر سفر و مریضی - بخورد، ریختن خونش را هدر کرده است، چون خلاف دستورات خدا و محمد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] عمل کرده است. به همسرت گفتی: لعنت بر تو، باقیمانده غذای شبم را بیاور، و جام را از شراب پر کن، در حالی که حذیفه و همراهانش پشت در صحبتهای شما را میشنیدند. آنگاه همسرت باقیمانده غذای شب را با کاسهای پر از شراب آورد. تو غذا را خوردی و شراب را جرعه جرعه نوشیدی و برای همسرت این شعر را خواندی:
تا اینکه به این ابیات رسیدی:
و هر سخنی که گفته، باطل است و این از سخنان فریبنده است.
آیا کسی هست از جانب من به خدا برساند که همانا من روزه ماه رمضان را ترک میکنم، و سخنان اسطورهای که محمد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] برای ما وحی آورده است را نیز رها میکنم.
به خدا بگو که مرا از نوشیدن شراب و خوردن غذا باز دارد.
ولی مرد حکیم الاغهایی را دید، پس آنها را افسار کرد؛ پس آنها با افسار گم شدند.
چون حذیفه و همراهانش شنیدند که تو محمّد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] را هجو میکنی، به سرعت بر تو وارد شدند و تو را دیدند در حالی که کاسه شراب در دست داشتی و جرعه جرعه مینوشی، آنگاه به تو گفتند: ای دشمن خدا، نافرمانی خدا و رسولش را کردی.
آن جماعت، با همان حال تو را به جمع مردم نزد خانه رسول الله[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] بردند و ماجرای تو راتعریف کردند و شعر تو را خواندند، و من به تو نزدیک شدم و در گوشی با تو صحبت کردم و در میان شلوغیِ مردم به تو گفتم، به پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] بگو که من دیشب شراب خوردم و
مست شدم و عقلم زایل شد و آنچه را که در روز انجام دادهام، در حال مستی و بیهوشی بوده که خودم خبر ندارم. شاید حدّ را از تو بردارد.
محمّد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] بیرون آمد و به تو نگاه کرد و گفت: بیدارش کنید. گفتند: یا رسول الله، او را دیدیم در حالی که مست بود و عقل او زایل است. سپس گفت: وای بر شما! شراب، عقل را زایل میکند، شما این را در خودتان میبینید و باز هم شراب مینوشید؟ گفتیم: بله ای رسول الله، و در این باره امرؤالقیس گفته است:
«شراب نوشیدم تا اینکه عقلم زایل شد، و این گونه گناهان عقلها را زایل میکند.»
سپس گفت: او را مهلت بدهید تا از مستی اش به هوش آید. پس تو را مهلت دادند تا اینکه به آنان نمایاندی که هوشیار شدهای. آنگاه محمّد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] از تو پرسید، و تو هم آنچه من به تو گفته بودم، از باده گساری شبانه ات، برای وی گفتی.
حالا تو را چه شده است که به محمد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] و آنچه را که او از طرف خدا آورده است، ایمانمیآوری، در حالی که وی پیش ما دروغگو و جادوگر است؟!
ابوبکر گفت: وای بر تو ای ابا حفص، نسبت به آنچه که برایم گفتی، شکی ندارم، نزد پسر ابی طالب[ (علیه السلام) ] برو و او را از منبر رفتن منصرف کن.
عمر بیرون آمد. حضرت در کنار منبر نشسته بود. گفت: ای
علی، تو را چه شده است که به خلافت پرداختهای؟ بسیار دور است! به خدا سوگند، دست مالیدن به درخت خاردار آسانتر است از آنچه که تو در پیِ آن هستی؛ یعنی بالا رفتن از این منبر.
لبخندی بر لبان امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقش بست، به طوری که دندانهایش نمایان شد. سپس فرمود: وای بر خلافت از تو ای عمر هنگامی که به تو واگذار شود! وای به حال امّت از بلای تو!
عمر گفت: ای پسر ابو طالب، این بشارت و مژدهای است، گمان تو به وقوع خواهد پیوست و گفتار تو محقق خواهد شد. سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) به سوی منزل رفت.(1)
1) - ارشاد القلوب 2/264؛ مدینةالمعاجز 3/14؛ تفسیر البرهان 2/356؛ بحارالأنوار 29/35.
انس بن مالک میگوید: اسقف نجران برای پرداخت جزیه پیش عمر آمد. عمر او را به اسلام دعوت کرد. اسقف گفت: شما میگویید خداوند بهشتی دارد که عرض آن به اندازه آسمانها و زمین است. پس جهنم کجاست؟ عمر سکوت کرد و جوابی نداد.
جمعیت حاضر به عمر گفتند: یا امیرالمؤمنین! جواب او را بده تا خرده به اسلام نگیرد. اما او از خجالت سر به زیر افکند و ساعتی سکوت کرد. ناگهان دیدند درب مسجد را مردی با بازوان خود بست. درست دقت کردند دیدند گنجینه علمِ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، علی بن ابی طالب (علیه السلام) وارد شد.
مردم از دیدن آن جناب سخت خوشحال شدند. همه مردم و عمر به احترام او از جای برخاستند.
عمر گفت: مولای من! کجا بودی که جواب این اسقف را
بدهی؟ سؤالی کرد که ما را درمانده گذاشت،جواب او را بده، او میخواهد مسلمان شود. تو نور درخشنده و روشنی بخش تاریکیها و پسر عموی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) هستی.
حضرت فرمود: چه میگویی اسقف؟
گفت: ای جوان! شما میگویید عرض بهشت به اندازه آسمانها و زمین است. جهنم کجا است؟
امام (علیه السلام) فرمود: وقتی شب فرا میرسد، روز کجا است؟
اسقف پرسید: تو کیستی؟ ای جوان! اجازه بده از این آدمِ تندخو و بداخلاق سؤالی بکنم. یا عمر! بگو کدام زمین است که خورشید بر آن یک ساعت تابید و دیگر بر آن نتابید؟
عمر گفت: مرا معاف دار از این سؤال. از علی بن ابی طالب[ (علیه السلام) ] سؤال کن. و از آن جناب درخواست کرد که جوابش را بدهد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: آن زمین رود نیل است که موسی (علیه السلام) از میان آن عبور کرد و برایش شکافته شد، خورشید در آن ساعت بر آن زمین تابید که قبل و بعد از آن دیگر نتابید و برای فرعون و سپاهش به هم پیوست.
اسقف گفت: راست گفتی جوان! ای سرور مردم! اینک بگو آن چیست در دنیا که مردم هر چه از آن استفاده میکنند و بهره میگیرند کم نمیشود، بلکه افزایش مییابد؟
فرمود: آن قرآن و علوم است.
گفت: راست گفتی! پرسید: آن رسولی که خداوند فرستاد که نه از جنیان بود و نه انسان کیست؟
فرمود: آن کلاغی بود که خدا هنگامی فرستاد که قابیل برادرش هابیل را کشت و نمیدانست پیکر برادر خود را چه کند. در این موقع خداوند کلاغی را فرستاد تا زمین را بکاود و به او نشان دهد چگونه جسد برادر را دفن نماید.
گفت: راست گفتی جوان! اینک سؤال دیگری دارم، ولی مایلم این شخص جواب آن را بدهد. و به عمر اشاره کرد. گفت: بگو خدا کجا است؟
عمر خشمگین شد و جوابی نداد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) رو به عمر کرد و فرمود: خشمگین نشو تا نگوید تو عاجز از جوابی.
عمر گفت: شما به او جواب بدهید.
فرمود: روزی خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم. فرشتهای آمد و سلام کرد. جوابش را داد و فرمود: کجا بودی؟ گفت: در خدمت پروردگارم بالای هفت آسمان. بعدفرشته دیگری آمد و از او پرسید: کجا بودی؟ گفت: نزد پروردگارم در درون زمین هفتم.
فرشته دیگری آمد و از او پرسید: کجا بودی؟ گفت: حضور پروردگارم در مشرق آفتاب. فرشته چهارم آمد و پرسید: کجا بودی؟ گفت: در مغرب آفتاب؛ زیرا جایی خالی از خدا نیست و او در چیزی
قرار ندارد و نه بر چیزی هست و نه از چیزی هست. کرسیّ او آسمانها و زمین را فرا گرفته است، مثل و مانند ندارد، شنوا و بینا است، از او ذرهای در زمین پنهان نیست و نه در آسمان، نه کوچکتر از ذره و نه بزرگ تر.
میداند آنچه را که در آسمانها و زمین است، هر نجوایی که سه نفر با هم داشته باشند، خدا چهارمی آنها است و پنج نفری، خدا ششمی آنها است، چه کمتر و چه بیشتر که باشند، خدا با آنها است هر کجا باشند.
وقتی اسقف گفتار امیرالمؤمنین (علیه السلام) را شنید، گفت: دست خویش را بده! من گواهی میدهم به لا اله الا الله و محمداً رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و اینکه تو خلیفه خدا در زمینی و وصی پیامبری، و این آقایِ خشمگین که نشسته و خود را پیوسته بر دوش مردم تحمیل مینماید و کانون خشم است، شایسته این مقام نیست؛ تو شایسته هستی. امام (علیه السلام)تبسمی نمود.(1)
1) - الروضه فی فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) ابن شاذان 162؛ الفضائل ابن شاذان 149؛ بحارالأنوار 10/58 و 31/594؛ شرح احقاق الحق 8/234.
انس بن مالک نقل کرده میگوید: روزی مردی یهودی در دوران خلافت ابوبکر آمد و گفت: من مایلم با خلیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ملاقات کنم. او را پیش ابوبکر آوردند.
یهودی گفت: تو خلیفه پیامبری؟
ابوبکر: آری، مگر نمیبینی در جایگاه او نشستهام و در محراب اویم؟
یهودی: اگر راست میگویی من چند سؤال از تو دارم.
ابوبکر: هر چه مایلی بپرس.
یهودی: بگو چه چیز برای خدا نیست و چه چیز نزد خداوند نیست و از چه چیز خدا اطلاع ندارد.
ابوبکر با پرخاش گفت: این سؤالهای کفار است! و مسلمانانمیخواستند مرد یهودی را بکشند.
ابن عباس که در میان آنها حضور داشت، به ابوبکر گفت: کمی صبر کن و دست از کشتن او بازدار!
ابوبکر: نمیبینی چه سؤالهایی میکند؟!
ابن عباس: اگر میتوانید جواب بدهید، وگرنه او را خارج کنید تا هر جا مایل است برود.
مرد یهودی را بیرون کردند، در حالی که میگفت: خدا لعنت کند کسانی را که جای دیگری را غصب کردهاند! به واسطه عدم اطلاعِ خود میخواهند آدم کشی کنند که خداوند چنین عملی را حرام کرده است!
آن مرد همچنان که میرفت، میگفت: مردم! اسلام از میان رفت! مگر جواب سؤال را بدهند. کجا است پیامبر و کجا است خلیفه پیامبر[(علیهما السلام)]؟!
ابن عباس از پی او رفت و به او گفت: بیا نزد خزینه علم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برویم؛ به منزل علی بن ابی طالب (علیه السلام) .
ابوبکر و مسلمانان از پی یهودی به راه افتادند و در بین راه به او رسیدند، او را گرفتند و پیش امیرالمؤمنین (علیه السلام) آوردند و پس از کسب اجازه وارد شدند. گروهی از مردم نیز که بعضی گریه میکردند و بعضی میخندیدند، به همراه آنها ازدحام کرده بودند.
ابوبکر گفت: یا ابا الحسن! این یهودی از مسائل کفرآمیز سؤال میکند.
امام (علیه السلام) : چه سؤالی کردی؟
یهودی: اگر سؤال کنم، همان کاری که اینها کردند میکنی؟
فرمود: مگر میخواستند چه کار کنند؟
گفت: میخواستند خون مرا بریزند!
فرمود: این حرف را رها کن. سؤالت را بپرس.
گفت: سؤال مرا نمیتواند پاسخ دهد مگر پیامبر یا وصی پیامبر[(علیهما السلام)].
فرمود: هر چه مایلی بپرس.
یهودی: بگو چه چیز است که خداوند ندارد و چه چیز است که نزد خدا نیست و چه چیز را خدا نمیداند؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : من هم شرطی با تو دارم. پرسید: چه شرط؟
فرمود: اینکه شهادت به «لا اله الا الله، محمد رسول الله» بدهی.
یهودی: بسیار خوب آقای من!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : اما آنچه برای خدا نیست، رفیق و فرزند است.
یهودی: صحیح است مولای من!امیرالمؤمنین (علیه السلام) : اما اینکه چه چیز نزد خدا نیست، ظلم است.
یهودی: صحیح است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : و امّا آنچه خدا نمیداند؛ خداوند برای خود
شریک و وزیری نمیداند و او بر هر چیزی توانا است.
در این هنگام یهودی گفت: دست خود را بیاور! من گواهی به «لا اله الا الله و محمد رسول الله» میدهم و اینکه تو خلیفه واقعی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و وصی او و وارث علم اویی. خداوند جزای خیر در اسلام به تو عنایت کند.
مردم صدا به ضجه بلند کردند، و ابوبکر گفت: یا علی! ای اندوه زدا و ای برطرف کننده ناراحتی!.
پس از این جریان ابوبکر بر منبر رفت و گفت:
«اقیلونی اقیلونی اقیلونی لست بخیرکم و علیّ فیکم؛ مرا رها کنید، رهایم نمایید! دست از من بردارید! من بهترین شما نیستم در حالی که علی[ (علیه السلام) ] میان شما است!»
عمر پیش او رفت و گفت: دست از این حرفها بردار! ما تو را برای خود پسندیدهایم. و او را از منبر به زیر کشید و این خبر را برایعلی (علیه السلام) آوردند.(1)
1) - الروضه ابن شاذان 120؛ الفضائل ابن شاذان 132؛ارشاد القلوب 2/315؛بحارالأنوار 10/26 و30/85؛ الغدیر 7/178؛شرح احقاق الحق 7/73.
عمار ساباطی میگوید:
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مدائن آمد و وارد ایوان کسری شد، دُلَف بن مجیر همراه او بود. حضرت وقتی نماز خواند، برخاست و به دلف فرمود: همراه من بیا. گروهی از اهل ساباط با او بودند. حضرت پیوسته در منزلهای کسری میگشت و به دلف میفرمود: کسری در این مکان چنین و چنان داشته است.
دلف میگوید: به خدا سوگند کسری اینچنین بود. امیرالمؤمنین (علیه السلام) همه قسمتها را همراه کسانی که با او بودند گشت. دلف گفت: ای سرور من! گویی شما این اشیاء را در این خانهها قرار دادهاید.
سپس حضرت به جمجمهای پوسیده نگاه نمود و به یکی از یارانش فرمود: این جمجمه را بردار. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ایوان آمد، آنجا نشست، تشت آبی خواست و به آن مرد فرمود: اینجمجمه را در تشت قرار بده.
حضرت سپس فرمود: ای جمجمه تو را قسم میدهم که بگویی من کیستم و تو کیستی؟
جمجمه با زبانی فصیح گفت: تو امیرالمؤمنین، سرور وصیین و امام متقین هستی و من بنده خدا و پسر کنیز خدا، خسرو انوشیروان هستم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود: حالت چگونه است؟
گفت: ای امیرالمؤمنین، من پادشاهی عادل، مهربان و دلسوز مردم بودم، ظلم را نمیپسندیدم، ولی بر دین مجوس بودم و محمد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] در زمان پادشاهی من به دنیا آمد. در شب ولادت از کنگرههای قصر من بیست و سه کنگره فرو ریخت، خواستم به خاطر فراوانیِ شنیدن از انواع شرف، فضیلت، جایگاه و مرتبه او و شرف اهل بیتش در آسمانها و زمین به او ایمان بیاورم، اما از آن غافل شده و به پادشاهی مشغول شدم.
افسوس از نعمت و جایگاهی که به خاطر ایمان نیاوردن از دست دادم، و من به خاطر ایمان نیاوردنم از بهشت محروم و با وجود این کفر، خدای متعال به برکت عدل و انصافی که با مردم داشتم مرا از عذاب آتش رهایی بخشیده، من در آتش ولی آتش بر من حرام است.
افسوس، اگر ایمان میآوردم همراه تو بودم ای سرور اهل بیتمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و ای امیر امّتش.
گفت: مردم گریستند، و مردمانی که از ساباط بودند نزد قوم خود
بازگشتند و آنها را از آنچه اتفاق افتاده بود آگاه کردند، آشفته شدند و در مورد امیرالمؤمنین (علیه السلام) دچار اختلاف شدند.
مخلصان آنها گفتند: امیرالمؤمنین (علیه السلام) بنده خدا، ولیّ او و وصی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) است، و گروهی گفتند: بلکه او پیامبر است و جماعتی گفتند: بلکه او پروردگار است؛ و آنها عبدالله بن سبا و یارانش بودند، و گفتند: اگر او پروردگار نیست چگونه مردهها را زنده میکند؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) این را شنید و به تنگ آمد و آنها را احضار کرد و فرمود: ای مردم، شیطان بر شما غلبه کرده است، من جز بنده خدا نیستم که با امامت، ولایتش و جانشینی رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) به من نعمت داده است، از کفر بازگردید، من بنده خدا و پسر بنده او هستم، و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) برتر از من است، و او نیز بنده خداست، ما جز بشری مانند شما نیستیم.
گروهی از کفر بازگشتند و گروهی در کفر باقی ماندند و بازنگشتند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر آنها اصرار کرد که بازگردند اما بازنگشتند، آنها را در آتش سوزاند، و گروهی از آنها در بلاد پراکنده شدند و گفتند: اگر در او ربوبیّت نبود ما را در آتش نمیسوزاند، پناهمیبریم به خدا از درماندگی.(1)
1) - نوادر المعجزات 21؛الفضائل ابن شاذان 71؛ مدینةالمعاجز 1/224؛ بحارالأنوار 41/212؛ نفس الرحمن 643؛ مستدرک الوسائل 3/448؛ منهاج البراعه 4/272؛ مفاتیح الجنان فی زیارة سلمان بالاختصار؛ جامع أحاديث الشيعه 26/66.
شریح قاضی میگوید:
از طرف عمر بن خطاب منصب قضاوت داشتم، روزی شخصی نزد من آمد و گفت: ای ابا امیه ! مردی دو زن را که یکی آزاد و دیگری کنیز بود نزد من امانت گذاشته بود، و من آن دو را در اطاقی جای داده بودم، امروز یک پسر و یک دختر به دنیا آوردهاند، و هر کدام از آن دو زن ادعا میکند پسر بچه مال من است و دختر را برای خود انکار میکند، تو بین این دو قضاوت کن.
میگوید: من نتوانستم قضاوت کنم و حل این مشکل را ندانستم، لذا نزد عمر آمدم و قصه را به او گفتم. عمر گفت: تو چگونه قضاوت کردی؟ گفتم: اگر آن را میدانستم نزد تو نمیآمدم. عمر تمام اصحاب پیغمبر را که حاضر بودند جمع کرد، و من برای آنها قصه را گفتم، آنها هم اظهار عجز و ناتوانی کردند و حل آن را به من و او حواله
میکردند. عمر گفت: ولی من میدانم چاره این کار نزد کیست؟
گفتند: گویا علی بن ابی طالب (علیه السلام) را در نظر داری؟ گفت: بلی، چگونه میتوان او را پیدا کرد؟ گفتند: کسی را به سوی او بفرست تا بیاید.
گفت: نه، او نسب و رفعت و جلالت هاشمی دارد، باقيماندهها و آثار علم و دانش و ذخیرههای علمی نزد او است، باید به خدمت او رسید، همه برخیزید و با من به سوی او آئید.
به طرف امیرالمؤمنین (علیه السلام) روانه شدیم تا او را در باغی یافتیم که با بیل خود مشغول کندن زمین بود، و این آیه را تلاوت میفرمود:
(أَ يَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَنْ يُتْرَکَ سُدًى)؛(1)
آیا آدمی میپندارد او را مهمل و بیهوده آفریدهاند و غرضی در خلقت او منظور نشده است؟
این آیه را میخواند و گریه میکرد. مدتی صبر کردند تا آرام گرفت، آنگاه از او رخصت طلبیدند و اجازه خواستند.
حضرت نزد آنها آمد و پیراهنی پوشیده بود که آستینهای آن را
نصف کرده بود، و به عمر فرمود:
چه باعث شده اینجا آمدهای؟ او گفت: کاری پیش آمده.
آنگاه عمر به من دستور داد قضیه را برای آن حضرت نقل کنم.
1) - سورة القیامه 36.
من جریان را عرض کردم، فرمود: تو چگونه درباره این مسأله حکم کردی؟ گفتم : حكم آن را ندانستم و چیزی به نظرم نرسید.
وقتی چنین گفتم على (علیه السلام) از زمین چیزی را برداشت و فرمود:
«الحكم فيها أهون من هذا؛ حکم کردن درباره این مسأله از برداشتن این چیز آسانتر و راحتتر است.»
بعد دستور داد آن دو زن را حاضر کردند. ظرفی را به یکی از آن دو زن داد و فرمود: در آن از شیرِ خود بدوش، وقتی شیرش را در آن دوشید آن را وزن کرد و سپس ظرف را به زن دوم داد و فرمود: حالا تو شیرت را در آن بدوش، و بعد از آن دوباره آن را وزن کرد. آنگاه به زنی که شیرش سبکتر بود فرمود: دخترت را بگیر، و به آن دیگری که شیرش سنگینتر بود فرمود: پسرت را بردار.
سپس به عمر رو کرده و فرمود:
أما علمت أن الله تعالى حط المرأة عن الرجل، فجعل عقلها وميراثها دون عقله و میراثه، وكذلك لبنها دون لبنه؛ مگر نمیدانی که خداوند مرتبه زن را پائینتر از مرد آورده ، عقل و میراث او را کمتر و شیر او را سبکتر از شیر مرد قرار داده است؟
عمر گفت: ای اباالحسن! حق تعالی تو را اراده فرمود که حاکمبر مردم باشی، ولی ملت آن را نپذیرفتند.
حضرت فرمود: ای أبا حفص! ساکت باش. و سپس این آیه را
تلاوت فرمود:
(إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ کَانَ مِيقَاتاً)؛(1)
روز فصل که در آن جدایی خصومتها میشود [یعنی روز قیامت] وعدهگاه خلایق است.(2)
امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به طرف صحرای مدینه بیرون رفتیم پس از کمی پیاده روی به نخلستانی رسیدیم. ناگهان نخلی بر سر نخل دیگری فریاد زد و گفت: «این مصطفایِ نبی و آن علی مرتضی ست». سپس نخل سومی در خطاب به نخل چهارمی گفت: «این موسی و آن هارون است». نخل پنجمی به ششمی گفت: «این خاتم النبین وآن خاتم الوصیین است».
در آن هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تبسمی نمود و فرمود: یا ابا الحسن شنیدی؟ عرض کردم: بله یا رسول الله، فرمود: چه نامی برای این نخلها انتخاب میکنی؟ گفتم: خدا ورسولش میدانند.
فرمود: آنها را «صیحانی؛ فریاد زننده» مینامیم چرا که فضیلتمن و تو را فریاد زدند.(1)
1) - الروضة 154؛ الفضائل146؛العقد النصید والدر الفرید 66؛مدینةالمعاجز 1/404؛بحار الانوار 40/48 و مائه منقبه 140 با اندک تفاوت.
حضرت امیر (علیه السلام) در حال ایراد خطبهای فرمود: از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید، که به خدا قسم اگر از هر فتنهای که موجب گمراهی صد تن و هدایت صد تن باشد بپرسید، من شما را از ناعق و سائق [عامل و محرّک] آن تا روز قیامت مطّلع میگردانم.
فردی برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین! سر و ریش من چند طاق مو دارد؟
فرمود: به خدا قسم که خلیلم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از این کلامت باخبر ساخته است. بیشک بر سر هر طاق موی سر تو فرشتهای است که تو را لعنت میکند، و بر هر طاق موی ریش تو نیز شیطانی است که تو را تحریک کرده و تکان میدهد. و این را بدان که در خانه تو بزغالهای [رذلی[ است که فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به قتل میرساند. این مصداق همانی است که به تو خبر دادم. و اگر این پرسش تو برهان مشکلی نداشت به تو پاسخ میدادم، ولی نشانه و آیت آن همان است
که تو را از لعن فرشتگان و بزغاله ملعونت خبردار نمودم.
فرزند آن فردِ سائل آن وقت کودکی بود که بر روی دست راه میرفت. پس هنگامی که ماجرای امام حسین (علیه السلام) پیش آمد، متولّی قتل حضرت شد، و همان شد که امیرالمؤمنین (علیه السلام) پیش بینی کرده بود.(1)
1) - الاحتجاج 1/388؛الارشاد 1/330؛کشف الغطاء 1/105؛ بحارالانوار 10/125؛العوالم الامام الحسین (علیه السلام) 153.
روایت شده است: وقتی عمر بر تخت خلافت تکیه داد، میان مردی از یارانش به نام «حارث بن سنان ازدی» و یکی از انصار، منازعهای روی داد و عمر منصفانه با قضیّه برخورد نکرد. لذا حارث نزد قیصر روم رفت و از اسلام دست برداشت و همه قرآن را فراموش نمود، جز آیه:
(وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ)(1)
و هر که جز اسلام، دینی ]دیگر[ جوید، هرگز از وی پذیرفته نشود، و وی در آخرت از زیانکاران است.
قیصر این آیه را از وی شنید و گفت: من نامهای حاوی چند سؤال
1) - سورة آل عمران 85.
برای پادشاه عرب میفرستم. اگر پاسخ مرا داد، همه اسیران مسلمان را آزاد میکنم، وگرنه دین نصرانی را بر اسیران عرضه میکنم، اگر کسی قبول کرد، او را به عنوان برده میپذیرم و اگر کسی نپذیرفت، او را میکشم.
لذا به عمر نامهای نوشت و در ضمن پرسشها، درباره تفسیر سوره فاتحة الکتاب ]حمد[ سؤال کرد. سؤال دیگر این بود: آبی که نه از زمین است و نه از آسمان چیست؟ سؤال سوم: چیزی که تنفس دارد ولی روح ندارد چیست؟ و سؤال چهارم: عصای موسی (علیه السلام) چه بود؟ نام آن چه بوده و طول آن چه اندازه بوده است؟! سؤال پنجم هم درباره چند و چونِ جاریه بکری که در دنیا برای دو برادر است و در آخرت از آنِ یکی است؟
هنگامی که نامه به عمر رسید و سؤالات را دید، جوابی نیافت. لذا به امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) پناه برد.
حضرت به قیصر نوشت: از علی بن ابی طالب داماد محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و وارث علم و نزدیکترین خلق به او و وزیر و صاحب ولایتش، که دستور داد مردم از دشمنانم برائت جویند، نور چشم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسر دخت و پدر فرزند او، به قیصر پادشاه روم.
خدا را سپاس میگویم، کسی که جز او خدایی نیست و دانایپنهانیها و فرستنده برکات است.کسی که خدا او را هدایت نماید، گمراه نمیگردد.
نامه ات رسید و عمر بن خطاب آن را برایم خواند، ]جواب سؤال اول[ اما اینکه از نام خدا پرسیدی، بدان که شفای هر دردی است و به دارویی رهنمون است، و «رحمان» نامی است که جز خدا به آن خوانده نشده، اما «رحیم» یعنی او نسبت به کسی که گناه نموده و سپس بازگردد و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، مهربان است.
اما (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ) سپاس ما نسبت به خداست، زیرا به ما نعمت داده.
(مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ)، او در قیامت مالک مردم است و هر کسی که در دنیا شک کننده و جبّار باشد، او را در آتش میاندازد و هر کسی که پیرو بود، لغزشهایش را محو و با رحمت خود به بهشتش میبرد.
(إِیَّاکَ نَعْبُدُ) یعنی ما او را ستایش میکنیم و شریکی برایش قائل نیستیم، (وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ) یعنی ما از خدا استعانت میجوییم، تا شیطان گمراهمان نکند.
(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ) یعنی این است راه روشن، و کسی که در دنیا عمل شایسته کند، به راه راست قرار گرفته است.
(صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ) یعنی نعمتی که پیش از ما به انبیا و صدیقین داد. و ما با این جمله از او میخواهیم که به ما نیز عنایتفرماید.
(غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ) یعنی نه راه کسانی که به جای
شکر،کفران نعمت خدا کردند و لذا برخی به میمون تبدیل شدند و برخی به خوک، و اینکه از خدا میخواهیم مثل آنان بر ما خشم نورزد.
و اما (وَ لَا الضَّالِّینَ) یعنی تو و امثالت ای پرستنده صلیب، پس از عیسی (علیه السلام) گمراه شدهاید، ما از خدا میخواهیم که چون شما گمراه نگردیم.
[جواب سؤال دوم]: اما آبی که گفتی نه از آسمان و نه از زمین است، آبی است که بلقیس برای سلیمان (علیه السلام) فرستاد و آن را از عرق بدن اسبها در جنگ گرفته بود.
[جواب سؤال سوم]: اما اینکه گفتی تنفّس میکند ولی روح ندارد، صبح است که میدمد.
[جواب سؤال چهارم]: عصای موسی نامش «برینه» [کهف] بود و چون روح میگرفت، زیاد میشد و چون بیروح میگشت، نقص مییافت، ده ذراع[پنج متر] طول داشت و از «عوسج» بود که جبرئیل آن را از بهشت برای حضرت شعیب (علیه السلام) آورده بود.
[جواب سؤال پنجم]: اما جاریه یعنی خرما که در دنیا هم کافری مثل تو دارد و هم مؤمنی چون من و در آخرت فقط از آنِ مؤمن است و ما از فرزندان آدم (علیه السلام) هستیم [و برادریم] و خرما دربهشت است نه در جهنم، که در نتیجه مالِ مؤمن است و خدا میفرماید:
(فِیهِما فاکِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ)(1)
در آن دو، میوه و خرما و انار است.
سپس امام (علیه السلام) نامه را برایش فرستاد. وقتی که قیصر نامه را خواند، اسیران را آزاد کرد و اهل کشور خود را به اسلام و ایمان به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت نمود. ولی نصارا خواستند او را بکشند که قیصر گفت: من خواستم شما را امتحان کنم، و حال خدا را سپاسگزارم که شما در کار خود راسخید! لذا ساکت شدند و گفتند: ما نیز همین گمان را درباره تو داشتیم.
قیصر ایمانش را تا زنده بود کتمان داشت و به اصحاب خاص خود میگفت: کسی که اعتقاد به نبوّت عیسی (علیه السلام) دارد، باید بداند که او اصحابش را به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داد و فرمود: هر کدام که او را دیدید، سلام مرا به او برسانید؛ او برادر من و بنده و پیامبر خداست.
قیصر در حال اسلام از دنیا رفت. هنگامی که «هرقل» به جای وی نشست، این مطلب را به اطلاعش رساندند. او گفت: این مسأله رامکتوم بدارید، زیرا اگر آشکار شود، پادشاه عرب بر ما طمع خواهد کرد و در نتیجه تباه و نابود میشویم، لذا اصحاب قیصر مسأله را پنهان نگاه میداشتند و نصرانیّت تقویت گشت.(2)
علامه مجلسی در کتاب شریف بحار الانوار مینویسد: این روایت را با خط یکی از افاضل با اختلاف اندکی یافتم:
شیخ ادیب ابوبکر بن عبدالعزیز بستی با اَسناد صحیح میگوید: امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب (علیه السلام) زمانی که از واقعه جمل بازگشت، معاویة بن ابی سفیان نامهای به حضرت اینچنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم، از بنده خدا و پسر بنده خدا، معاویة بن ابوسفیان به علی بن ابوطالب، اما بعد؛ آنچه که به تو آسیب میرساند را پیروی و آنچه که برای تو سودمند است را رها کردهای و با کتاب خدا و سنت رسول الله[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] مخالفت کردهای و آنچه که با مریدان رسول الله؛ طلحه، زبیر و ام المؤمنین عایشه کردهای، به من رسیده است.
به خدا سوگند تو را با آتشی هدف قرار میدهم که نه آبها
خاموشش میکند و نه بادها آن را به حرکت در میآورد؛ آنگاه که واقع شود، فرود میرود و چون فرود رود، حفره ایجاد میکند و چون حفره ایجاد کند، میشکافد، و چون شکافت، شعلهور میشود، و لشکریانت تو را مغرور نکنند و برای جنگ آماده باش که من با سربازانی با تو روبرو میشوم که تو بر آن جرأتی نداری و السلام.
زمانی که نامه به امیرمؤمنان (علیه السلام) رسید، آن را گشود، قرائت کرد. حضرت دوات و کاغذی طلب نمود و برای او چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم، از بنده خدا و پسر بنده خدا علی بن ابی طالب، برادر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ، پسرعمو، وصی، غسل دهنده، کفن کننده، قاضیِ دَین او، همسر دختر او بتول، و پدر دو نوه او، حسن و حسین، به معاویة بن ابی سفیان.
اما بعد، من در روز بدر خویشانت را هلاک کردم و عمو، دایی و جدت را به قتل رساندم و شمشیری که با آن آنها را کشتم، با من است.
بازویم با ثباتی از دلم، قدرتی از بدنم و یاری از پروردگارم، آن را حمل میکند، آنگونه که نبی مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در دستم قرار داد.
به خدا سوگند هیچ خدایی را بر خدا، هیچ دینی را بر اسلام و هیچ پیامبری را بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وهیچ جایگزینی را بر شمشیر ترجیح ندادهام.
در اندیشهات، نهایت کوشش خود را به کار ببند، تلاش کن و کوتاهی نکن که شیطان بر تو چیره شده و جهل و سرکشی تو را برانگیخته است. و خواهی دانست کسانی که ظلم کردند به کدام
بازگشتگاه برخواهند گشت، و سلام بر کسی که از هدایت پیروی کرد و از عواقب هلاکت بیم یافت.
سپس نامه را لوله کرد و بر آن مهر زد و یکی از اصحابش به نام «طرماح بن عدی بن حاتم طائی» - مردی تنومند، بلندقامت، ادیبی خردمند، فصیح، زبانآور، سخنگو که زبانش خسته نمیشد و از جواب عاجز نمیماند - را صدا کرد و عمامه خود را بر او بست، و شتر دندان شکافته، مطمئن، فربه و سرخ برایش طلب کرد و پالانش را بست و در حالی که حضرت رویش به سوی دمشق بود، فرمود: طرماح! با این نامه به سوی معاویة بن ابوسفیان برو جواب را بگیر.
طرماح نامه را گرفت عمامهاش را بست و سوار مرکب شد و رفت تا اینکه وارد دمشق شد. پس، از مرکز امارت سؤال کرد و چون به دروازه رسید دربان گفت: چه کسی را میخواهی؟ گفت: اول اصحاب امیر را میخواهم، سپس امیر را. به او گفتند: کدام یک از آنان را میخواهی؟ گفت: جعشم، جرول، مجاشع و باقع را میخواهم.
منظور او؛ ابو اعور سلمی، ابوهریره دوسی، عمرو بن عاص و مروان بن حکم بود و اینان را میخواست. پس گفتند: آنها کنار خضراء در باغ تفریح میکنند.
طرماح به سوی خضراء آمد تا به آن محل نزدیک شد، سپس با جمعی که آنجا بودند، روبرو شد. گفتند: بادیهنشینی [بلندقامت که گویا قامت او] رسیده به آسمان، نزدمان آمده، بیایید او را به تمسخر بگیریم.
چون وی مقابل آنان ایستاد، به او گفتند: ای بادیه نشین، آیا از آسمان خبر داری؟ گفت: بله، خداوند متعال در آسمان، ملک الموت در هوا، امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) در قفاء است، پس ای اهل شقاوت سه روزی برای بلایی که بر شما میرسد، آماده شوید.
گفتند: از کجا آمدی؟
گفت: از نزد آزاده، تقی، نقی، زکی، مؤمن، راضی، پسندیده.
گفتند: چه میخواهی؟
گفت: این حرامزادهِ پستِ منافقِ هلاک کننده را میخواهم که گمان میکنید امیرتان است.
دریافتند که او فرستاده امیرمؤمنان (علیه السلام) به سوی معاویه است.
گفتند: در این وقت او مشغول است.
گفت: به چه؟ به وعده یا تهدید؟
گفتند: نه، بلکه به یارانش درباره آنچه که فردا با آن روبرو میشود مشورت میکند.گفت: پس نابود و دور باد.
خبر او را برای معاویه اینگونه نوشتند: اما بعد، مرد اعرابی، بادیهنشین، فصیح، زبانآور، گشاده زبانِ سخنوری، از نزد علی بن ابی طالب[ (علیه السلام) ] آمده است که صحبت میکند و خسته نمیشود، طولانی میسازد و ملول نمیشود، پس برای کلام او جواب بلیغی آماده کن و از او غافل و بیتوجه نباش، والسلام.
زمانی که طرماح از آن آگاه شد، مرکبش را نشاند و از آن پایین آمد و آن را بست و همراه جمعی که صحبت میکردند، نشست.
چون خبر به معاویه رسید، به پسرش یزید دستور داد که خارج شود و صفها را بر درِ سرایش تشکیل دهد.
یزید خارج شد، درحالی که بر چهرهاش اثر ضربت بود و با صدای بلند صحبت میکرد و به تشکیل صفوف دستور داد. پس چنین کردند و به طرماح گفتند: آیا میخواهی بر دروازه امیرمؤمنان [معاویه] وارد شوی، گفت: برای این آمدم و به آن امر شدم.
به سوی او برخاست و رفت و زمانی که لشکریان را در لباسهایی سیاه دید، گفت: این گروه که هستند؟ گویی فرشتگان عذاب بر تنگراه هستند، و چون به یزید نزدیک شد به او نگاه کرد و گفت: کیست این خالکوبی شده پسر خالکوبی شده با حلقوم گشاده و مضروب بر خرطوم.
گفتند: خاموش ای اعرابی، او پسر پادشاه، یزید است.گفت: یزید کیست؟ خداوند نه بر توشه او افزاید نه او را به هدفش برساند و پدرش کیست؟ در گذشته در دریای گستاخی غرق بودند و امروز بر تخت خلافت استقرار یافتند.
یزید این سخن را شنید و برافروخت و از روی خشم تصمیم به قتل او گرفت، اما اکراه داشت که بدون اذن پدر انجام دهد. بنابراین از ترس پدر او را به قتل نرساند و خشمش را فرو خورد و آتش آن را
خاموش کرد و بر او سلام کرد و گفت: ای اعرابی! امیرمؤمنان [معاویه!] بر تو سلام میرساند.
گفت: سلام او از کوفه همراه من است.
یزید: هرچه خواستی از من درخواست کن که امیرمؤمنان [معاویه!] به برآورده کردن حاجتت دستور داده است.
طرماح: حاجت من از او این است که از مقام خویش برخیزد تا کسی که از او به این امر لایقتر است بنشیند.
یزید: هم اکنون چه میخواهی؟
طرماح: ورود بر او را.
یزید بر کنار رفتن پرده دستور داد و او را نزد معاویه و زنان همنشین وی برد.
چون طرماح با کفش وارد شد، به او گفتند: کفشهایت را بکن. به چپ و راست نگاه کرد و گفت: آیا این پروردگار وادی مقدس است که کفشهایم را درآورم ؟!سپس نگاه کرد و معاویه را دید که به همراه یاران و خواص خود بر تخت نشسته است و خدمتکارانش در مقابل او هستند. گفت: سلام بر تو ای فرمانروای عصیانگر.
عمرو بن عاص به او نزدیک شد و گفت: وای بر تو ای بَدْوی،(1)
1) - بدوی: بیاباننشین، صحراگرد.
چه چیزی تو را مانع از این شد که با عنوان «امیرمؤمنان» او را بخوانی؟
طرماح: مادرت به عزایت بنشیند ای احمق، ما مؤمنان هستیم، چه کسی او را به خلافت بر ما امر کرده است!
معاویه: چه با خود داری ای بدوی؟
گفت: نامهای ممهور از امامی معصوم.
معاویه: آن را به من بده.
طرماح: اکراه دارم که بر بساطت پا نهم.
معاویه: به این وزیرم بده، و به عمرو بن عاص اشاره کرد.
طرماح: هیهات هیهات، امیر ظلم کرد و وزیر خیانت نمود.
معاویه: به این پسرم بده، و به یزید اشاره کرد.
طرماح: به خودِ ابلیس راضی نمیشویم، چگونه به فرزندان او راضی شویم؟
معاویه: به این غلامم بده، و به غلامی که بالای سر او ایستادهبود اشاره کرد.
طرماح: غلامی که به حرام خریدهای و در غیرحق به کار گماردی؟!
معاویه: وای بر تو ای بدوی، چاره چیست، چگونه نامه را بگیرم؟
طرماح: اینکه از مکان خویش برخیزی و بدون اکراه آن را با دستت بگیری که آن نامۀ مردی اصیل، سروری دانا، مجتهدی بردبار، رؤوف و مهربان بر مسلمانان است.
معاویه چون این را از او شنید، از جای خویش جهید و با خشم نامه را از او گرفت و آن را باز کرد و خواند و زیر زانویش قرار داد و گفت: ابوالحسن و الحسین[(علیهما السلام)] را چگونه ترک کردی؟
طرماح: به حمد خدا، او را چون بدری تابان که یارانش مثل ستارگانِ نافذِ درخشان، اطراف او هستند که چون آنان را امری دهد، به سوی آن میشتابند و هر گاه آنها را از چیزی نهی کند بر آن جسارت نمیکنند، ترک کردم.
ای معاویه این از قدرت اوست، در دلاوری، قهرمانی شجاع و سروری شریف است، اگر با لشکری روبرو شود، شکست میدهد و هلاک میکند و اگر با هماوردی روبرو شود، او را میگیرد و نابود میکند و اگر با دشمنی روبرو شود میکشد و مجازاتش میکند.
معاویه: حسن و حسین[(علیهما السلام)] را چگونه ترک کردی؟طرماح: به حمد خدا، آن دو را جوان، نقی، با تقوا، پاک، عفیف، صحیح، سرور، مطهر، فاضل، عاقل، عالِمِ اصلاح گر در دنیا و آخرت رها کردم.
معاویه لحظهای ساکت شد و گفت: چه فصیح هستی ای بدوی!
گفت: اگر به درِ امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب (علیه السلام) برسی، ادبای فصیح، بلیغ، فقیه، نجیب، متقی، برگزیده را مییابی، و مردانی را میبینی که در اثر سجده نشانههایشان در چهره است، طوری که چون آتش جنگ برافروخته شود، خود را در آن شعلهها میاندازند، درحالی که قلیبهایی بر روی زرههای خود بر تن کرده، شب را قائم
[به نماز]، روزها را روزه دار بودهاند و در راه خدا و ولیّ خدا، علی (علیه السلام) ، نکوهش هیچ نکوهشگری به آنان ضرر نمیرساند، پس ای معاویه، اگر تو آنها را بر این حال میدیدی، در دریای عمیقی غرق میشدی که از امواج آن نجات نمییافتی.
عمرو بن عاص پنهانی به معاویه گفت: او مردی بدوی و بادینشین است، اگر وی را به مال راضی کنی تا درباره تو صحبت کند، نیک است.
معاویه: ای بدوی، درباره بخشش چه میگویی؟ آیا از من میگیری یا خیر؟
طرماح: بله، آن را میگیرم. به خدا سوگند من میخواهم روحت را از جسمت بگیرم، پس درباره گرفتن مالت از خزائنت چگونه هستم.معاویه امر کرد ده هزار درهم به وی عطا کنند. سپس گفت: آیا دوست داری بیشتر کنم؟
طرماح: بیافزا که تو از مال پدرت نمیبخشی و خداوند دوست دار کسی است که بیافزاید.
معاویه: بیست هزار درهم به او بدهید.
طرماح: آن را فرد قرار بده که خداوند متعال فرد است و فرد را دوست دارد.
معاویه: سی هزار درهم به او ببخشید.
طرماح منتظر آوردن آن بود و چون ساعتی بر او کندی کرد، گفت: ای فرمانروا، مرا در بساط خود به تمسخر میگیری؟
معاویه: چرا ای اعرابی؟
طرماح: تو به بخششی بر من امر کردی، نه من آن را میبینم نه تو، گویی آن بسان بادی است که از قله کوهها میوزد!
در این هنگام مال حاضر شد و مقابل طرماح قرار گرفت. زمانی که آن را گرفت، ساکت شد و چیزی نگفت.
عمرو بن عاص گفت: ای اعرابی، بخشش امیرمؤمنین [معاویه!] را چگونه میبینی؟
طرماح: این مال مسلمانان از خزانه پروردگار جهانیان است که بندهای از بندگان صالح خدا آن را گرفته است.
معاویه به کاتبش روی کرد و گفت: جوابش را بنویس، به خداسوگند دنیا بر من ستم کرده و توانی ندارم. کاتب کاغذ را گرفت و [خودسرانه] نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم، از بنده خدا و پسر بنده او معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب، اما بعد، من لشکری از لشکریان شام به سویت گسیل میدارم که جلودار آن در کوفه و انتهای آن در ساحل دریا است و به وسیله هزار بار از خردل که زیر هر خردل هزار جنگاور است بر تو ضربت میزنم.
اگر آتش فتنه را خاموش کردی و قاتلان عثمان را به من تحویل دادی، سالم میمانی و در غیر این صورت نگویی پسر ابوسفیان غافلگیر کرد، و شجاعت عراقیان و اتحاد آنها، تو را فریب ندهد که
اتحاد آنها نفاق است و مَثَل آنان، مَثَل الاغ عرعر کننده است که با هر جنبندهای منحرف میشوند. والسلام.
چون طرماح به آنچه که از زیر قلم او خارج میشد نگاه کرد، گفت: منزه است خدا، نمیدانم کدام یک از شما کاذبتر است، تو با ادعایت، یا کاتب در آنچه که نوشت!
اگر اهل شرق و غرب از جن و انس جمع شوند، بر آن قادر نیستند.
معاویه به نامه نگاه کرد و گفت: به خدا سوگند، بدون دستور من نوشته است.
طرماح گفت: اگر به او دستور ندادهای، پس تو را ضعیف کردهاست و اگر به او امر کردهای تو را رسوا کرده است.
یا گفت: اگر از پیش خود نوشته است، به تو خیانت کرده است و اگر تو او را به آن دستور دادهای، پس شما در دنیا و آخرت خائن و کاذب هستید.
سپس طرماح گفت: ای معاویه گمان میکنم مرغابی را با آب شط تهدید میکنی.
فدع الوعید فما وعیدک ضائر أطنین أجنحه الذباب یضیر
تهدید را رها کن که تهدیدت آسیبی نمیرساند، آیا صدای بال مگس ضرری میرساند.
به خدا سوگند برای امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) ، خروسی
با صدای بلند و منقار بزرگ است که با نوکش لشکر را برمیچیند و به سوی سنگدانش میفرستد و سپس به سمت چینه دانش پایین میفرستد.
معاویه: به خدا سوگند فقط مالک اشتر نخعی چنین است، سپس گفت: با سلاحی از جانب من بازگرد.
و در روایت دیگر: مال و نامه را برگیر و برگرد که خداوند درباره رفیقت، جزای خیر به تو دهد.
طرماح نامه را گرفت و مال را برداشت و از حضور او خارج شد، سوار مرکبش شد و حرکت کرد.
سپس معاویه به یارانش نگاه کرد و گفت: اگر همه آنچه که دارمرا به مردی از شما ببخشم، یک صدم از آنچه که این اعرابی درباره رفیقش ادا کرد را درباره من ادا نمیکنید.
عمرو بن عاص گفت: اگر تو قرابتی بسان قرابت علی بن ابی طالب[ (علیه السلام) ] داشتی و حق - چنانکه همراه اوست - همراه تو بود، آنچه که به مراتب بهتر از آن است را درباره تو ادا میکردیم.
معاویه گفت: زبانت را خاموش کن و لبانت را فرو ببند، به خدا سوگند سخن تو از سخن این بدوی بر من شدیدتر است، دنیا با تمامی وسعتش بر من تنگ شده است.(1)
1) - بحار الانوار 33/289؛ شجرةطوبی 1/105؛نهج السعاده 4/81و الاختصاص 138به صورت مختصر و با اندک تفاوت.
امام زین العابدین (علیه السلام) از پدرش روایت نقل میفرماید:
زمانی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) قصد کرد که به سوی نهروان حرکت کند، اهل کوفه را فراخواند و به آنان دستور داد در مدائن اردو بزنند.
شبث بن ربعی، عمرو بن حریث، اشعث بن قیس و جریر بن عبدالله از او تعلل کردند و گفتند: چند روزی به ما اجازه بده تا برای برخی حاجتهایمان از تو باز بمانیم سپس به تو ملحق شویم.
حضرت به آنان فرمود: شما آنچه را میخواهید انجام دادهاید؟ زشتی بر شما باد ای بزرگانِ [قوم]! به خدا سوگند شما حاجتی ندارید که به خاطر آن باز بمانید.
من از آنچه در دلهای شماست آگاهم و برایتان بیان میکنم؛شما میخواهید از مردم تأخیر کنید و گویی من شما را در «خورنق» [نام مکانی] میبینم درحالی که سفره خویش را برای طعام گسترانیدهاید، آنگاه سوسماری بر شما گذر میکند، به کودکانتان
دستور میدهید و آنها آن را شکار میکنند. پس مرا خلع میکنید و با آن سوسمار بیعت میکنید.
سپس حضرت به سوی مدائن حرکت نمود و آن جماعت به سوی خورنق خارج شدند و طعامی آماده کردند و درحالی که بر سفره پهن خود بودند، سوسماری بر آنان گذر کرد. پس به کودکانشان دستور دادند و آنها آن را گرفتند و بستند و دستانشان را بر دست او کشیدند، چنانکه حضرت خبر داده بود و به مدائن روی کردند.
امیرمؤمنان (علیه السلام) به آنان فرمود: برای ظالمان بدترین جایگزین است، خداوند در روز قیامت شما را به همراه امامتان سوسمار که با او بیعت کردهاید، محشور میکند. گویی من در روز قیامت به شما مینگرم که همراه امامتان هستید و او شما را به سوی آتش میکشد.
سپس فرمود: اگر با رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) منافقانی بود، با من نیز منافقانی است. ای شبث و ای ابن حریث! به خدا سوگند آگاه باشید که شما با پسرم حسین (علیه السلام) پیکار میکنید. رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) چنین به من خبر داده است.(1)
1) - الخرائج والجرائح 1/226؛مدینةالمعاجز2/189؛بحارالانوار 33/384؛شجرةطوبی 2/415.
امام باقر (علیه السلام) فرمود: امیرمؤمنان (علیه السلام) دربازگشتش ازنهروان خطبه ایراد نمود، درحالی که به او رسیده بود معاویه او را دشنام میدهد و ملامت میکند و یارانش را میکشد.
حضرت به عنوان خطیب خدا را حمد و ثنا نمود و بر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) درود فرستاد و آنچه که خداوند بر نبیاش و بر او عطا فرموده است را ذکر کرد و سپس فرمود: اگر آیهای در کتاب خدا نبود، آنچه که در این جایگاه ذکر میکنم را ذکر نمیکردم، خداوند عز و جل میفرماید:
(وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ)(1)و از نعمت پروردگار خویش [با مردم[ سخن گوی.
1) - سورة الضحی 11.
بارخدایا حمد از آنِ توست، بر نعمتهایت که قابل شمارش نیست و فضلت که قابل فراموشی نیست.
ای مردم، به من خبرهایی رسیده است، و به من نمایان میشود که اجلم نزدیک شده است و من شما را میبینم که نسبت به امرم جاهل هستید و من در میان شما آنچه که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) برجای گذاشت را بر جای میگذارم؛ کتاب خدا و عترتم که راهنمای نجات است یعنی عترت خاتم الانبیاء، سرور برگزیدگان و نبی مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) .
ای مردم، شاید بعد از من از قائلی نشنوید که نظیر این کلام مرا بگوید، مگر به دروغ؛ که من برادر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، پسر عموی او، شمشیر انتقام او، ستون یاری، قدرت و شدت او هستم.
من آسیاب چرخان جهنم و دندههای خرد کننده آن هستم، من یتیم کننده پسران و دختران، گیرنده جانها و قدرت خدا هستم که آن را از گروه گناهکاران باز نمیدارد.
من مجادله کننده قهرمانان، قاتل سواران، نابود کننده هرکسی که به رحمان کفر ورزید و داماد برترین مردم هستم.
من سرور اوصیا، وصی برترین انبیاء هستم. من دروازه شهر علمو خزانه دار علم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و وارث او هستم.
من همسر بتول، سرور زنان جهانیان فاطمۀ پرهیزکارِ پاک، راستگوی هدایت کننده، دوست دوست خدا و بهترین دختران و سلاله او و ریحانه رسول الله(علیهما السلام).
نوههایش بهترین نوهها و پسرانم برترین پسران است. آیا کسی هست که آنچه میگویم را انکار کند.
پیروانِ اهل کتاب کجایند؟ نام من در انجیل إلیا، در تورات بریها، در زبور أری، نزد هندیان کلبن، نزد رومیان بطریس، نزد فارسیان جبیر، نزد ترک تیبر، نزد سیاهان خبیر، نزد کاهنان بوی، نزد حبشیان تبریک، نزد مادرم حیدره، نزد دایهام میمون ]مبارک]، و نزد عرب علی و نزد ارامنه فریق و نزد پدرم زهیر است.
به هوش باشید که من در قرآن به اسمایی مخصوص شدهام. بر حذر باشید که بر آن غلبه نیابید که در دینتان گمراه میشوید، خداوند عزوجل میفرماید:
(وَکُونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ)(1)
و با راستگویان باشید.
و من آن صادق هستم.
و من در دنیا و آخرت مؤذن هستم. خداوند متعال فرمود:
(فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَن لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ)(2)
پس آواز دهندهای میان آنان آواز درمیدهد که لعنت خدا بر ستمکاران باد.
من آن مؤذن هستم. و فرمود:
(وَأَذَانٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ)(1)
و [این آیات[ اعلامی است از جانب خدا و پیامبرش.
و من آن اذان هستم. و من نیکوکار هستم. خداوند فرمود:
(وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ)(2)
و در حقیقت خدا با نیکوکاران است.
و من صاحبدل هستم. خداوند میفرماید:
(إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ)(3)
قطعا در این ]عقوبتها[ برای هر صاحبدلی عبرتی است.
و آن یادکننده من هستم. خداوند میفرماید:
(الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَیَ جُنُوبِهِمْ)(4)همانان که خدا را ]در همه احوال[ ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد میکنند.
ما صاحبان اعراف هستیم؛من و عمویم و برادرم و پسرعمویم.
به خدایی که شکافنده دانه و هسته است، دوستدار ما وارد جهنم نمیشود، و دشمن ما به بهشت نمیرود. خدای عزّوجلّ میفرماید:
(وَعَلَی الأَعْرَافِ رِجَالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمَاهُمْ)(1)
و بر اعراف مردانی هستند که هر یک ]از آن دو دسته[ را از سیمایشان میشناسند.
آن «صِهر؛ داماد» که خدای عزّوجلّ در آیه:
(وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاء بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا)(2)
و اوست کسی که از آب، بشری آفرید و او را ]دارای خویشاوندی[ نسبی و دامادی قرار داد.
فرموده، من هستم.
من آن گوشِ شنوا هستم که خدای متعال میفرماید:
(وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ)(3)
و گوشهای شنوا آن را نگاه دارد.و «سَلَمِ» رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که خدای عزّوجلّ میفرماید:
(وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ)(4)
و مردی است که تنها فرمانبر یک مرد است.
منم، و مهدیِ این امت از فرزندان من است.
آگاه باشید من آزمون شما قرار داده شدهام؛ منافقان، با کینه من
شناخته میشوند و مؤمنان با محبت من آزموده میشوند، این عهد نبی اُمّی است. به هوش باشید جز مؤمن شما را دوست ندارد و جز منافق با شما دشمنی نمیکند.
من پرچمدار رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در دنیا و آخرت هستم و رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) پیشوای من و پیشوای شیعیان هستم.
به خدا سوگند محبم تشنه نمیشود و ولیّ من نمیترسد، من ولیّ مؤمنان هستم و خدا ولیّ من است و برای محب من بس که آنچه که خدا دوست دارد را دوست بدارد و برای دشمن من همین بس که با کسی که خدا دوست دارد دشمنی کند.
به هوش باشید به من خبر رسیده است که معاویه مرا دشنام داده و نفرین کرده است. بارخدایا، عذابت را بر او شدید کن، و لعنتت را برمستحق نازل کن. آمین رب العالمین؛ پروردگار اسماعیل، و برانگیزاننده ابراهیم که تو ستودنی قابل ستایش هستی.
سپس امام (علیه السلام) از منبر پایین آمد و دیگر به آن بازنگشت تا اینکه ابن ملجم - که نفرین خدا بر او باد - وی را به قتل رساند.(1)
1) - معانی الاخبار 58؛ بشارة المصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) 32؛المحتضر 83؛بحارالانوار 33/282؛تفسير نورالثقلين 5/598؛ تفسير کنزالدقائق 14/324؛ غایة المرام 4/115.
محمد بن عبدالله خطیب در کتاب لطف التدبیر مینویسد:
حکایت شده است که معاویه به همنشینانش بعد از ماجرای حَکَمیت گفت: چگونه است که بدانیم عاقبتِ امر ما به کجا میرسد؟ همنشینانش گفتند: برای آن وجهی سراغ نداریم.
گفت: من علم آن را از علی] (علیه السلام) ] بیرون میآورم که او باطل نمیگوید. پس سه نفر از معتمدینش را خواند و به آنان گفت: بروید تا اینکه در کوفه صاحب مرتبهای شوید، سپس همدستی کنید بر اینکه خبر مرگ مرا به کوفه بدهید وباید سخنتان درباره ذکر علت، روز، وقت و محل قبر و اینکه چه کسی اقامه نماز بر آن را بر عهده گرفت و امثال آن یکی باشد تا در چیزی دچار اختلاف نداشته باشید، سپس یکی از شما وارد میشود و خبر مرگم را میدهد، آنگاه دیگری وارد میشود و مانند او خبر میدهد، سپس نفر سوم واردمیشود و مانند دو دوستش
خبر میدهد و بنگرید که علی[ (علیه السلام) ] چه میگوید.
آن سه همان طور که معاویه دستور داده بود خارج شدند. یکی از آنها درحالی که سواره شتابان و رنگ پریده بود، وارد شد، مردم کوفه به او گفتند: از کجا آمدی؟ گفت: از شام. گفتند: چه خبر؟ گفت: معاویه مرد.
آنها نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفتند، و گفتند: مردی سوار از شام خبر مرگ معاویه را آورده است.حضرت به آن اعتنا نکرد.
فردا دیگری آمد و او نیز شتابان بود. مردم به او گفتند: چه خبر؟ گفت: معاویه مرد و مانند خبر دوستش را داد.
دومرتبه نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفتند و گفتند: مردی سوار خبر مرگ معاویه را میدهد مانند خبر دوستش و سخنشان متفاوت نیست.حضرت باز نیز اعتنایی ننمود.
سپس دیگری روز سوم آمد.مردم گفتند: پشت سرت چه خبر است؟ گفت: معاویه مرد. از او درباره آنچه که دیده است پرس و جو کردند، دیدند با کلام دوستش متفاوت نبود.
برای مرتبه سوم نزد حضرت آمده و گفتند: یا امیر مؤمنان، این خبر درست است، این سوارِ سوم است که مانند دو نفر سابق خبرمیدهد.
چون بر او بسیار شدند، حضرت فرمود: تا اینکه این از این
رنگین شود، یعنی محاسنش از خون سر مبارکش، و پسر جگرخوار با آن[خلافت و سلطنت] بازی کند.
سپس آن سه نفر با این خبر به سوی معاویه بازگشتند.(1)
1) - کشف الغمه 1/287؛ بحارالانوار 33/279؛منهاج البراعه /344؛ شرح احقاق الحق 17/571.
و شهادت وی در رکاب حضرت
سهل بن حنیف انصاری گوید: با «خالد بن ولید» به خانه راهبی در بین راه شام و عراق رفتیم، کسی از آن بیرون آمد و پرسید: شما کیستید؟ گفتیم: ما مسلمانان امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستیم.
خالد پرسید: چند سال از عمرت گذشته؟ گفت: دویست و بیست سال.
خالد: چند سال است در این جا ساکن هستی؟
راهب: نزدیک شصت سال.
خالد: آیا کسی را دیدهای که عیسی] (علیه السلام) ] را دیده باشد؟
راهب: بلی، دو نفر را.خالد: به تو چه گفتند؟
راهب: یکی از آنها گفت: عیسی (علیه السلام) بنده و رسول و روح خدا و کلمه اوست که به سوی مریم (علیها السلام) افکند [و وی را در رَحِم او قرار
داد]، و عیسی (علیه السلام) مخلوق است نه خالق، من او را تصدیق کردم. دومی گفت: عیسی (علیه السلام) پروردگار است، و من او را تکذیب و لعنت کردم.
خالد: چطور اختلاف کردند، در حالی که عیسی[ (علیه السلام) ] را دیده بودند؟
راهب: یکی از آنها دنبال هوا وهوس رفت و شیطان کار بدش را در نظرش زیبا جلوه داد، و دیگری دنبال حق رفت و خدا هدایتش کرد.
خالد: تورات و انجیل را خواندهای؟
راهب: آری.
خالد: موسی[ (علیه السلام) ] را قبول داری؟
راهب: بلی.
خالد: آیا مسلمان میشوی؟
راهب: من پیش از تو اسلام را پذیرفتم، گرچه آن را ندیده و نشنیدهام.
خالد: پس تو اکنون به محمد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] ایمان داری؟
راهب: بلی، چگونه ایمان نداشته باشم، در حالی که تورات و انجیل را خواندهام و موسی و عیسی(علیهما السلام) به آمدن اوخبر دادهاند؟
خالد: پس چرا در خانه راهبان ماندهای؟
راهب: با این پیری کجا بروم؟ و کسی نبود که مرا به جایی ببرد، اما منتظر شما بودم که بگویم من هم از ملت شما هستم. اکنون بگویید پیامبرتان کجا است؟
خالد: از دنیا رفت.
راهب: وصیّ او تو هستی؟
خالد: نه، امّا مردی از بستگان و اصحاب او هستم.
راهب: پس وصیّ او شما را به اینجا فرستاده؟
خالد: نه، بلکه خلیفه او.
راهب: خلیفه غیر از وصی اوست؟
خالد: آری.
راهب: چگونه مردم او را انتخاب کردند، در حالی که وصیّ او از عشیره و صحابه خاص اوست؟ کار شما از آن دو نفری که عیسی (علیه السلام) را دیدند و اختلاف کردند، عجیبتر است! و شما اکنون با پیامبرتان مخالفت کرده و راه آن مرد را [صحابه عیسی (علیه السلام) که راه انحرافی را برگزید[ گزیدهاید!
در این هنگام خالد به کسی که در کنارش ایستاده بود، نگاه کرد و گفت: بلی درست است، ما به دنبال هوا و هوس رفتیم و کسی را به جای دیگری برگزیدهایم! و اگر میان من و علی[ (علیه السلام) ]اختلافی در زمان پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] نبود، جز او را انتخاب نمیکردم.
مالک اشتر و مالک بن حارث پرسیدند: چه اختلافی؟
گفت: در شجاعت با او رقابت داشتم و او سوابق و قرابتی داشت که من نداشتم، لذا حسادت قریشی در من ایجاد شد. ام سلمه مرا در این باره نصیحت کرد و من قبول نکردم.
سپس به راهب گفت: خبرهایی که داری، برایمان بگو.
راهب: پس از عیسی (علیه السلام) ، تعداد کمی به راه حق رفتند، و دین شما کهنه میشود و جز دو سه نفر به راه حق نمیروند. و بدانید که با مرگِ پیامبرتان، از اسلام دور شدید و پس از مرگ وصیّ اش، باز هم دورتر میشوید و دین شما به طوری کهنه میشود که نمازها و حجّ و جهاد و روزه تان تباه میگردد، و امانت داری و زکات از میان شما رخت بر میبندد و کتاب خدا و بقیه اهل بیت (علیهم السلام) در میان شما میمانند.
اما پس از رفتن این دو، جز شهادت به توحید و شهادت به رسالت، چیزی باقی نمیماند. اینجاست که زمان به زیان شما در گردش است، چرا که شما آخرین امّت هستید و به شما قیامت فرا میرسد.
خالد: شگفتترین چیزی که در این خانه و پیش از آن دیدهای چیست؟
راهب: یک شب به برکه آبی در کوه رفتم تا وضو بگیرم و مقداری آب با خود بیاورم. در راه نشستم تا کمی استراحت کنم. ناگهان مردی نزدیک من آمد سلام کرد، جواب دادم. پرسید: آیا گروهی را با چوپانی و گلهای ندیدی که از کنارت بگذرند؟ گفتم: نه، گفت: تعدادی عرب، چوپان و گله مرا دزدیدهاند. پرسیدم: از کدام مذهبی؟ گفت: از بنی اسرائیل. گفتم: من نیز از بنی اسرائیلم. پرسید: جزو چه دینی هستی؟
گفتم: تو چه دینی داری؟ گفت: من یهودی هستم. من هم گفتم که نصرانی هستم و رویم را از وی برگرداندم.
به من گفت: چرا شما به راه خطا رفتید و نماز را رها کردید؟ گفتم: میخواهی مباهله کنیم و خدا را بخوانیم که هر کدام بر باطل بودیم، آتشی بر ما فرود آید؟ سپس دستها را بالا بردیم، هنوز کلام ما تمام نشده بود که دیدم هم او و هم زمین در زیر پایش میلرزد، سپس آتش گرفت.
مدتی نگذشت که مردی دیگر پیدا شد و پس از سلام و جواب پرسید: مردی را با این خصوصیات ندیدی؟ گفتم: بلی و داستانش را برای او گفتم. گفت: دروغ میگویی، لابد او را کشتهای! بعد به من دشنام داد. من با سنگ او را از خود دور کردم و در حالی که میرفت، مسیح (علیه السلام) و معتقدات مرا دشنام میداد. در این حال ناگهان او نیز آتش گرفت و مانند برادرش در زمین ناپدید گشت.
من در شگفت بودم که مردی دیگر وارد شد و از آن دو،میپرسید، ولی خوش نداشتم جریان را برایش بگویم؛چرا که نگران بودم او نیز همانند برادرش با من بجنگد. پس گفتم: جلو بیا تا برادرانت را به تو نشان دهم. سپس همان موضع را به او نشان دادم. نگاه کرد و دید دود از آنجا متصاعد میگردد.
پرسید: این چه دودی است؟ من ماجرا را برایش تعریف کردم و در پاسخ گفت: اگر برادرانم، تو را تصدیق کردند، دین تو را قبول
میکنم، وگرنه یا تو مرا خواهی کشت و یا من تو را میکشم، سپس فریاد زد: ای دانیال [نام برادرش[ آیا این مرد درست میگوید؟ گفت: بلی ای هارون، او را تصدیق کن!، آن گاه گفت: شهادت میدهم که عیسی بن مریم(علیهما السلام) فرستاده و روح و کلمه و عبد او بود.
گفتم: سپاس خدایی را که هدایت کرد. گفت: من تو را برای خدا دوست دارم، ولی گوسفند و زن و فرزندانی دارم که باید آنها را اداره کنم. امید است که در قیامت به امیدم برسم، اینک میروم تا آنها را به اینجا بیاورم و در جوارت ساکن شوم.
راهب در ادامه گفت: آن مرد چند روز از من جدا شد و بعد اهل و عیال و گوسفندانش را به همین جا آورد و خیمهای در نزدیکی من برپا نمود، و مدتی از شبانه روز را در کنار یکدیگر میگذراندیم و برای من یک برادر دینی شد.
در یکی از شبها گفت: فلانی! در تورات چیزی خواندهام کهصفات محمد امین (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیان میکند. من گفتم: من نیز در انجیل این اوصاف را خواندهام! سپس هر دو به حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آوردیم و دوستش میداشتیم و آرزوی دیدارش را در سر میپروراندیم.
زمان درازی این مرد در کنار من زندگی کرد، و او از بهترین مردانی بود که دیده بودم. وقتی گوسفندانش را به جایی خشک و بدون علف میبرد، اطرافش سبز میشد و در هنگام باران، گوسفندان و خیمهاش در اثر آن مرطوب نمیگشتند و در تابستان به هر کجا
میرفت، ابری بر وی سایه میافکند و در میان کارهای خویش، نماز و روزه بسیار به جا میآورد.
وقتی وفاتش نزدیک شد، نزد او رفتم و پرسیدم: علت بیماری ات چه بود؟ گفت: به یاد گناهی افتادم که در جوانی مرتکب گشتم و مدهوش شدم، سپس به یاد گناهی دیگر افتادم و دوباره مدهوش شدم، اکنون دچار بیماری شدهام و نمیدانم به کجا میانجامد.
سپس اضافه کرد: اگر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر رحمت را دیدی، سلام مرا به او برسان، و اگر وصیّ او را ملاقات کردی، باز هم سلام مرا به او برسان و تنها وصیّتم همین است.
راهب افزود: اکنون شما سلام من و دوستم را به وصیّ محمد(علیهما السلام) برسانید.سهل گفت: وقتی به مدینه مراجعت کردیم، علی (علیه السلام) را ملاقات کردم و جریان راهب و سخنان خالد و پیامی که داده بود، برایش بیان کردم.
امام (علیه السلام) فرمود: بر آن دو نفر و امثالشان سلام باد و همچنین بر تو ای سهل! نگاه دار آنچه را که از خالد گفتی و آنچه او گفت و درباره من بر زبانش جاری گشت. اما ای سهل! خداوند محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را برگزید و چیزی در زمین باقی نماند، مگر اینکه دانستند او پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، بجز شقیترینِ جن و انس و عاصیانشان.
سهل گفت: بلی کسی در زمین حسرت نبرد، مگر شقی ترینها و سرکشان آنها.
سهل گوید: مدتها گذشت و من قضیه را فراموش نمودم.چون خلافت امیرالمؤمنین (علیه السلام) پیش آمد، روزی در رکاب او بودم تا از صفین بازگشتیم و در زمینی بیآب و خشک فرود آمدیم و از تشنگی به حضرت شکایت بردیم. امام (علیه السلام) برخاست و پیاده همراه ما راه افتاد، تا به جایی رسید که گویا آن مکان را میشناخت. سپس فرمود: اینجا را حفر کنید! ما به حفر آن محل پرداختیم ناگاه سنگی بزرگ پیدا شد. فرمود: آن را بردارید! ما تلاش کردیم که آن را از جا برداریم، اما نتوانستیم.
امام (علیه السلام) از ناتوانی ما لبخندی زد، سپس با دودست خود آن را برداشت، گویا در دستش شیء کوچکی بود. پس در زیر سنگ چشمهای سفید، مانند آینه پیدا شد.فرمود: این هم برای شما! بنوشید و مقدار لازم را بردارید و مرا خبر کنید.
سهل گوید: پس از برداشتنِ مایحتاج، به امام (علیه السلام) گزارش دادیم که نیازمان مرتفع گردید. حضرت بدون عبا و نعلین آمد تا به نزدیک آن سنگ رسید. آن گاه با دست خود آن را در دهانه چشمه گذاشت و بعد با خاک آثارش را محو کرد و فرمود: این چشمه همان چشمه راهب بود، و از همین جا کلام ما را میشنید و ما را میدید.
سپس نصرانی را دیدیم که از کوه پایین میآید. وقتی نزد ما رسید، پرسید: بزرگتان کجاست؟ ما هم دست او را گرفتیم و خدمت امام (علیه السلام) بردیم. او شهادتین را بر زبان جاری کرد و گفت: تو همان وصیّ
محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستی و من سلام خود و دوستم را که از دنیا رفته است، سالها پیش به وسیله لشکریان به شما فرستاده بودم.
سهل گوید: به امام (علیه السلام) عرض کردم که این همان مرد راهب است.
امام (علیه السلام) از راهب پرسید: از کجا دانستی که من وصی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم؟
گفت: پس از چهل سال از درگذشت موسی (علیه السلام) ، وصیّ او «یوشع بن نون (علیه السلام) » هنگامی که عازمجنگ با جبّاران بود، از این مکان گذشت. یارانش تشنه شدند و از عطش شکوه کردند. یوشع گفت: الآن چشمهای را که از بهشت نازل شده و آدمِ نبی (علیه السلام) آن را استخراج کرده بود به شما نشان میدهم. سپس برخاست و سنگ را کنار زد و خود و اصحابش سیراب شدند. آن گاه سنگ را بر جایش نهاد و گفت: جز نبی یا وصیِّ نبی نمیتواند آن را حرکت دهد. گروهی از یارانش تخلّف نمودند و بازگشتند تا چشمه را بیابند، اما نتوانستند. این دیر هم به برکت همان چشمه بنا شده، و چون شما آن را یافتی، دانستم که وصی پیامبری هستی که او را میجویم و دوست داشتم در رکابت جهاد کنم؟
راوی گفت: امام (علیه السلام) سلاح و اسبی به او داد و او در نهروان به شهادت رسید و اصحاب امام (علیه السلام) از ماجرای او بسیار مسرور شدند. چند نفر پس از رفتن امیرالمؤمنین (علیه السلام) عقب ماندند، ولی هر چه
چشمه را جستجو کردند پیدا نکردند و بعد به لشکر پیوستند.
صعصعة بن صوحان میگوید: من آن راهب را مشاهده کردم، هنگامی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) سنگ را از جای کند و مردم سیراب شدند و گفتار او را درباره حضرت شنیدم، آن روز سهل بن حنیف جریان خالد را با آن راهب برایم نقل کرد.(1)
1) - ارشاد القلوب 2/368؛ العقد النضید 116؛ بحارالانوار 10/62؛ الانوار العلویه (علیه السلام) 166.
امام حسن عسکری از جد بزرگوارش حضرت علی بن الحسین زین العابدین (علیهم السلام) نقل نموده است که حضرت فرمود:
روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مسجد نشسته بود که مردی از اهالی یونان که مدّعی فلسفه و طبّ بود خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد: ای ابوالحسن! خبر جنون دوستت]محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) [ به من رسیده است، آمدم تا درمانش کنم، ولی مطّلع شدم که وفات کرده و فرصتی که قصد آن را داشتم از دستم رفت.
به من گفتهاند که تو پسر عمو و داماد اویی. اکنون رنگ زرد تو نشان از صفرا دارد، و دو ساق پای شما بسیار نازک شده، و فکر نمیکنم توان بار سنگین را داشته باشد.
امّا مریضی صفرا؛ دارویش را دارم، ولی در بهبودی و ضخیم
امام حسن عسکری از جد بزرگوارش حضرت علی بن الحسین زین العابدین (علیهم السلام) نقل نموده است که حضرت فرمود:
روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مسجد نشسته بود که مردی از اهالی یونان که مدّعی فلسفه و طبّ بود خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد: ای ابوالحسن! خبر جنون دوستت]محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) [ به من رسیده است، آمدم تا درمانش کنم، ولی مطّلع شدم که وفات کرده و فرصتی که قصد آن را داشتم از دستم رفت.
به من گفتهاند که تو پسر عمو و داماد اویی. اکنون رنگ زرد تو نشان از صفرا دارد، و دو ساق پای شما بسیار نازک شده، و فکر نمیکنم توان بار سنگین را داشته باشد.
امّا مریضی صفرا؛ دارویش را دارم، ولی در بهبودی و ضخیمشدن ساق پای شما مرا هیچ قدرتی نیست، و صلاح آن است که با آن
در راه رفتن مدارا کرده و کمتر از آن کار بکشی، و کمتر بار بر پشت و سینه ات گذاری، زیرا دو ساق پای شما بسیار باریک شده و هیچ ایمنی نیست که در صورت عدم رعایت شکسته شود.
ولی صفرای شما دارویش این است - و دارو را خارج نموده - و گفت: این دارو هیچ اذیّت و فسادی ندارد، و فقط باید تا چهل روز از گوشت پرهیز کنی، در این صورت صفرایت بهبود خواهد یافت.
حضرت امیر (علیه السلام) به او فرمود: اینها که از دارویت گفتی موجب کم شدن و بهبود زردی من است، آیا دارویی داری که آن را تشدید کرده و به آن زیان رساند؟!
مرد یونانیّ گفت: آری، یک حبّه از این! ]و آن را نشان داد[ و گفت: اگر فرد مبتلا به صفرا آن را بخورد، بیدرنگ خواهد مرد، و اگر به آن مبتلا نباشد، حتما گرفتار آن بیماری میشود و همان روز خواهد مرد.
حضرت فرمود: این داروی زیان آور را به من بده. آن را به وی داد.
فرمود: چه مقدار، کاری است؟
گفت: دو مثقال از آن سمّی کشنده است، و هر حبّه از آن قادر است یک مرد را از پای در آورد.
حضرت حبّه را از وی گرفته و قورت داد و به دنبال آن، عرق سبکی کرد.
با دیدن این صحنه مرد یونانی به هراس افتاده و گفت: اگر او بمیرد مرا بازداشت نموده و خواهند گفت من او را به قتل رساندهام و هرگز نپذیرند که او خود دست به این کار زده است!!
حضرت خنده و تبسّمی نمود و فرمود: ای بنده خدا! اکنون از قبل سرحال ترم و آنچه که تو آن را سمّ پنداشتی، هیچ زیانی به من نرساند.
سپس فرمود: چشمانت را ببند! وقتی چشمش را بست فرمود: باز کن! او چشمانش را باز کرد و به چهره حضرت نگریست. دید رنگ حضرت از زردی برگشته و سفید و سرخ شده. از دیدن این صحنه به خود لرزید و ترسید.
حضرت پس از لبخندی فرمود: پس آن زردیی که در صورت من دیدی کجا است؟!
گفت: به خدا گویا تو آن نیستی که من دیدم، پیش از این زرد بودی و اکنون همچون گل سرخ شدهای!
حضرت فرمود: با همان سمّی که فکر کردی مرا خواهد کشت، آن زردی از بین رفت!
و امّا دو ساق باریک من - و پایش را جلو داده و جامه را بالا زد - به نظر تو باید با آنها در حمل بار مدارا کنم تا به آنها فشار نیامده و نشکند، ولی من به تو نشان خواهم داد که طبِّ خداوند از طبّ تو برتراست.
در این حال حضرت وزنهای بسیار سنگین و خارق عادت را بر سر نهاد و حرکت کرد.
با دیدن این صحنه حالت غش و بیهوشی به مرد یونانی دست داد و بر زمین افتاد!
حضرت فرمود: به رویش آب بریزید! پس به هوش آمد در حالی که میگفت: به خدا که همچون امروز، چنین صحنه عجیبی ندیده بودم!
حضرت فرمود: این قدرتِ همان دو ساق باریکی است که دیدی. ای مرد یونانی! آیا این در طبّ تو یافت میشود؟!
یونانی گفت: آیا محمّد] (صلی الله علیه و آله و سلم) ] نیز همچون تو بود؟
فرمود: آیا علم و عقل و قوّت من جز از وجود مبارک آن حضرت میباشد؟ یادم هست که مردی ثقفی که در علم طبّ سرآمد همگان بود، نزد آن حضرت آمد و گفت: اگر شما دچار جنون هستید، من قادر به درمان آن هستم؟
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در جواب فرمود: آیا مایلی معجزهای به تو بنمایانم تا به خوبی دریابی که هیچ نیازی به طبّ تو ندارم؟
گفت: آری. فرمود: چه معجزهای میخواهی؟ گفت: آن درختخرمای دور را فراخوان تا از ریشه در آمده و کشان کشان نزد تو آید.
حضرت فرمود: همین تو را بس است؟ گفت: نه. فرمود: دیگر چه میخواهی؟ گفت: سپس آن را امر کن که به جای خود برگشته و
داخل همان زمینی شود که از ریشه در آمده بود. پس درخواست آن طبیب مو به مو انجام شد.
یونانی گفت: این واقعه که از محمّد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] نقل میکنی، من در آنجا حاضر نبودم که بپذیرم، ولی من درخواست کمتری از تو دارم؛ من از تو دور میشوم و تو مرا بخوان، اگر با اینکه میتوانم تو را اجابت نکنم دعوت تو را پذیرفتم، این معجزه خواهد بود.
حضرت فرمود: این تنها، معجزهای برای تو خواهد بود؛ زیرا تو از جانب خود بدان واقفی که آن را اراده نکردی، من اختیار تو را زایل خواهم ساخت، بیآنکه از من چیزی خواسته باشی، تا آن را فقط معجزهای از قدرت قاهره خداوند بدانی. و ای یونانی! ممکن است که تو یا دیگری ادّعا کند که با هم تبانی کردهایم، پس درخواست معجزهای بنما که آیت و نشانهای برای همه جهانیان باشد.
یونانی گفت: حال که اختیار را به دست من گذاردی،استدعای من این است که اجزا و شاخههای این درخت خرما را از یکدیگر جدا ساخته و پراکنده کنی،سپس فرمان دهی همه به مکان سابق خود بازگشته و به شکل سابق برگردند.حضرت فرمود: این معجزهای است که تو وکیل من به آن درخت خرمایی، به آن بگو: وصیّ محمّد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به اجزایت امر میکند که جدا شده از هم دور شوید!
یونانی رفت و همانها گفت. ناگهان مو به مو همان که خواسته
بود انجام شد، به طوری که هیچ اثری از آن درخت در آنجا نماند، گویی اصلا درختی آنجا نبوده!
با دیدن این صحنه لرزه بر اندام او افتاد و گفت: ای وصیّ محمّد رسول خدا! استدعای اول مرا انجام دادی، استدعای دیگری دارم؛ از آن بخواه که به جای نخست خود رفته و همه اجزایش جمع گردد.
حضرت فرمود: تو رسول من در این کاری، به آن بگو: وصیّ محمّد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را امر میکند مانند حالت نخستِ خود جمع شده و به جای اول خود بازگردی!
یونانی این ندا را سر داد، ناگهان بادی برخاست و تمام آن اجزای درخت خرما به هم پیوسته و شاخ و برگ گرد آمده و مانند اول گردید.
مرد یونانی گفت: معجزه دیگری استدعا دارم که خوشهها و خرمای نارس خود را خارج ساخته و رنگ آن از سبزی به زردی و سرخی تبدیل شده و رطب گشته و برسد، و ما با هر که در محضر شما حاضر باشد، از آن خرما تناول کنیم.حضرت فرمود: تو رسول من به آن هستی، آنچه خواستی به آن امر کن!
مرد یونانی همان که امیرالمؤمنین (علیه السلام) امر نمود را به زبان آورد و همه مو به مو انجام شد، به طوری که خوشههای خرما بر شاخه سنگینی میکرد.
یونانی گفت: و استدعای دیگری دارم؛ اینکه خوشههای آن را
نزدیک من آری، یا دستم را دراز کنی تا به آنها برسد، و خواستِ من انجام یکی از آن دو خواسته است، ویا اینکه هر دو دست مرا دراز نمایی.
فرمود: آن دستی که برای چیدن میخواهی دراز کن و بگو: ای نزدیک کنندۀ دور دست! مرا به آن نزدیک فرما! و دست دیگری که میخواهی خوشه را با آن بگیری، بکش و بگو: ای آسان کنندۀ سختی! دسترسی بدان چه از من دور است را آسان فرما!
مرد یونانی همان کرد و همان گفت، پس دو دستش دراز شده و به خوشه رسید، و خوشه دیگر از درخت خرما ساقط گشته بر زمین افتاد و چوب آن خوشه دراز شد و مانند نهال در پیش یونانی راست بایستاد!
سپس حضرت فرمود: اگر آن را تناول کنی و به آن چه از معجزات از من دیدی ایمان نیاوری، خداوند تو را به اشدّ مجازات عقوبت خواهد کرد تا مایه عبرت افراد عاقل و جاهل از خلق او گردی!یونانی گفت: اگر من این چنین کنم، مسلّما راه عناد پیموده و خود را در معرض هلاک و نابودی انداختهام. اکنون من شهادت میدهم که تو از خواصّ خداوند بوده و هر چه از خداوند گفتی، همه حقیقت است.بنابراین هر چه میخواهی امر کن تا اطاعتت نمایم.
فرمود: تو را امر میکنم که اعتراف به یکتایی خداوند کنی، و
شهادت به جود(1)و حکمت او داده و پروردگار را از هر لغو و فساد و ظلم به بندگان - از زن و مرد - بری و منزّه بدانی، و اینکه محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) آن کسی است که من وصیّ او - که سیّد آدمیان است - میباشم، و اینکه آن حضرت برخوردار از بالاترین درجه در دارالسّلام است، و شهادت دهی که علی - همو که این معجزات را بر تو نمایان ساخت و تو را متولّی نعمتها و والی امر خود نمود - بهترین خلق خدا پس از محمّد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، و اینکه او از همه مردم پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، به جانشینی او و عمل به شرایع و احکامش شایستهتر است، و شهادت دهی که دوستان او دوستان خدا و دشمنانش دشمنان خدایند، و اینکه سایر مؤمنین شریک با تو در آنچه تکلیفت نمودم و یار و یاور تو در اوامر منهستند، ایشان بهترین افراد امّت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و پاکترین پیروان من میباشند.
و تو را امر میکنم که با برادران دینی خود - که مانند تو محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و مرا تصدیق نموده و مطیع فرمان او و منند، در آنچه خداوند روزی ات ساخته و مشمول فضل خود ساخته - برابری و مواسات کنی؛ فقرشان را مرتفع کرده و به دادشان برسی، و از میانشان هر آن که با تو در ایمان برابر است، مالت را با او مساوی تقسیم کنی، و آن که بر تو در امور دینی افضل و برتر است، مالت را برایش ایثار کنی،
1) - شاید تصحیفی رخ داد و منظور «وجود» بوده نه جود، لیکن در مصدر اصلی «جود» آمده است.
تا با این کار بر حضرت حقّ معلوم گردد که دین او نزد تو از مال عزیزتر است، و اینکه دوستان خدا نزد تو، از اهل و عیال گرامیتر میباشند.
و تو را امر میکنم که دینت را حفظ کنی، و علمی که به تو سپردم و اسراری که نزد تو نهادم همه را مکتوم داشته و آنها را بر دشمنان ما فاش مسازی، وگرنه مورد ضرب و شتم و لعنت آنها واقع خواهی شد، نکند سرّ ما را بر افراد غافلی که علیه ما زشتکاری میکنند فاش سازی، و با این کار دوستان ما را گرفتار آزار جاهلان سازی!
و تو را دستور میدهم که در دین خود تقیّه کنی، زیرا خداوند میفرماید:
(لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللَّهِ فِی شَیْ ءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْتُقاةً)(1)
مؤمنان نباید کافران را - به جای مؤمنان - به دوستی بگیرند؛ و هر که چنین کند، در هیچ چیز [او را[ از ]دوستیِ[ خدا ]بهرهای[ نیست، مگر اینکه از آنان به نوعی تقیّه کنید.
و به تو اجازه میدهم در صورت خوف و ترس، ]از روی تقیّه] دشمنان را بر ما تفضیل دهی، و حتّی از ما برائت بجویی، و حتّی نمازهای واجب را ترک گویی؛ زیرا تعریف دشمنان هنگام ترس، نه به
1) - سورة آل عمران 28.
آنها سود رساند و نه به ما زیان، و اظهار برائت تو از ما هنگام تقیّه، نه تهمتی بر ما بوده و نه چیزی از ما کم میکند، و اگر تو ساعتی با زبان از ما تبرّی جویی - در حالی که قلباً از دوستان مایی - همان روح دوستی در تو باقی خواهد ماند - که قوام موالات به آن است - و با تو محفوظ گردد، که قیام محبّت به آن و وجاهت تو به آرامگاه خود قرار گیرد، و با این کار ماهها و سالها همه دوستان و برادران و خواهران ایمانی ما را از هر زیانی بیمه خواهی کرد، تا اینکه خداوند فرج و گشایشی بر این پریشانی و اندوه ایجاد فرماید، و این اندوه و دلتنگی و گرفتگی خاطر زدوده شود، و این روش بهتر از این است که خود را در معرض هلاک و نابودی قرار داده و عمل دینی و صلاح برادر مؤمنت را از آن قطع کنی.مبادا مبادا آن تقیّهای که به تو گفتم ترک کنی، که با این کار خون خود و برادرانت را بیهوده ریخته و اموال خود و ایشان را به نابودی کشانی، و اموالتان را به دست دشمنان خدا به تباهی کشانی، با اینکه امر خدا بر عزیز نمودن دوستان است، و در صورت عدم رفتار به دستوراتم، زیان تو بر خود و دوستانت شدیدتر از زیان فرد ناصب و کافر به ما خواهد بود.(1)
1) - تفسیر الامام العسکری (علیه السلام) 170؛الاحتجاج 1/342؛حلیة الابرار 2/164؛ مدینة المعاجز 1/352؛ بحارالانوار 10/70 و42/45؛منهاج البراعه 7/287.
پادشاه روم نامهای برای معاویه فرستاد و از او سؤالاتی کرد. از آن جمله پرسید: بگو «لا شیء» چیست؟معاویه در جواب فرو ماند.
عمرو بن عاص گفت: یک اسب خوب بفرست در سپاه علی[ (علیه السلام) ] که آن را به قیمت «لا شیء» بفروشند، شاید مسأله روشن شود.
فرستاده معاویه وارد سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) شد و به حضرت برخورد که قنبر همراه او بود.حضرت به قنبر فرمود: اسب را قیمت کن!
پرسید این اسب را چند میفروشی؟ گفت: به قیمت «لا شیء».
فرمود: اسب را از او بگیر! صاحب اسب گفت: «لا شیء» را بده!
حضرت او را به صحرا برد و سراب را به او نشان داد و فرمود: «لا شیء» این است، و فرمود: برو به معاویه بگو!
عرض کرد: به چه دلیل میگویی؟
فرمود: مگر نشنیدهای که خداوند در قرآن میفرماید:
(یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً)(1)کارهایشان چون سرابی در زمینی هموار است که تشنه، آن را آبی میپندارد، تا چون بدان رسد آن را چیزی نیابد.(2)
ضرار بن ضمره کنانی روزی بر معاویه وارد شد، به او گفت: ای ضرار! علی[ (علیه السلام) ] را برای من توصیف کن.
ضرار: آیا مرا از آن معاف میداری؟
معاویه: معاف نمیکنم.
ضرار: اگر گریزی نیست، به خدا سوگند او دارای هدف والا و قدرت بسیار بود، سخنش فصل بود و به عدل حکم میکرد، علم از جوانب او میجوشید و حکمت بر زبانش جاری میشد. از دنیا و درخشندگی آن بیزار بود و به شب و تاریکی آن انس داشت.
به خدا سوگند پر اشک و صاحب فکری بلند بود. کف دستش را بر میگرداند و خود را خطاب میکرد، از لباس، اندکش و از طعام، بدش را میپسندید.
به خدا سوگند با ما مانند یکی از ما بود. زمانی که نزدش میرفتیم ما را نزدیک میساخت و زمانی که از او سؤال میکردیم، به
ما پاسخ میداد و با وجود نزدیکی اش به ما، به سبب هیبتش با او صحبت نمیکردیم و چون میخندید با دندانهایی چون لؤلؤ چیده شده میخندید.
اهل دین را بزرگ میداشت و مساکین را دوست داشت، قوی را در باطل خویش حریص، و ضعیف را از عدل خویش مأیوس نمیکرد.
خدا را گواه میگیرم که او را در یکی از مکانهای قیامش دیدم - در حالی که شب پردههایش را افکنده و ستارگانش غروب کرده بود - در محرابش ایستاده، محاسن را به دست گرفته، چون مار گزیده به خود میپیچید، و محزون میگریست و میگفت: ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو، آیا برای من خودنمایی میکنی یا شیفته من شدهای تا روزی در دل من جای گیری؟! هرگز مباد، غیر مرا بفریب، تو را سه مرتبه ترک کردهام، عمر تو کوتاه، خیر تو اندک، و اهمیت تو حقیر است. آه از توشه اندک، و درازی سفر و وحشت راه.
اشک بر محاسن معاویه نشست و آن را با آستینش پاک کرد و گریه در گلوی همۀ جمع، گیر کرد و گفت: ابوالحسن[ (علیه السلام) ] این چنین بود. پس شوق تو بر او چگونه است ای ضرار؟
گفت: شوق مادری تک فرزند که یگانه فرزند خود را پیش پایش ذبح کرده باشند، پس اشکش خشک نمیشود و حزنش تسکین نمییابد.
معاویه گفت: اما اینان اگر مرا از دست بدهند، چیزی از این سخنان در مورد من نمیگویند و نمییابند. سپس به یارانش روی کرد و گفت: به خدا قسم، اگر جمیعاً جمع شوید، آیا آنچه که این غلام از دوستش ادا کرد را درباره من ادا میکنید؟
و گفته میشود که عمرو بن عاص به او گفت: همراهی به اندازه همراه است.(1)
1) - کنزالفوائد 270؛عدةالداعی 194؛کشف الغمه 1/77؛کشف الیقین116؛ارشاد القلوب 2/218؛ الفصول المهمه ابن صباغ 1/598؛بحارالانوار 33/275 و41/120.
امیرمؤمنان (علیه السلام) شبی از مسجد کوفه به قصد منزلش خارج شد، درحالی که ربع شب سپری شده بود. کمیل بن زیاد - که یکی از بهترین پیروان و محبان حضرت است - نیز همراهش بود.
در راه به در خانه مردی رسیدند که قرآن تلاوت میکرد و این کلام خداوند را با صدایی غمگین و محزون قرائت مینمود:
(أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّیْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ)
[آیا چنین کسی بهتر است[ یا آن کسی که او در طول شب در سجده و قیام اطاعت ]خدا[ میکند ]و[ از آخرت میترسد و رحمت پروردگارش را امید دارد؟ بگو: آیا کسانی که میدانندو کسانی که نمیدانند یکسانند تنها خردمندانند که پند پذیرند.
کمیل در دلش او را تحسین کرد و بدون اینکه چیزی بگوید از حالت آن مرد خوشش آمد.
امام (علیه السلام) به او روی نمود و فرمود: کمیل! طنین این مرد تو را به شگفتی وا ندارد که او با وجودِ بودنش در این امر و آن حالت نیکو، از اهل آتش است.
مدت مدیدی سپری شد تا اینکه دگرگونی در حال خوارج رخ داد و امیرمؤمنان (علیه السلام) با آنان پیکار کرد، درحالی که آنان قرآن را چنانکه نازل شده بود حفظ میکردند.
از شمشیر حضرت که در دست مبارکش بود، خون میچکید،و سرهای آن کافران فاسق بر زمین آویزان بود. حضرت سر شمشیرش را بر روی یکی از آن سرها گذاشت و به کمیل فرمود:
ای کمیل! «]آیا چنین کسی بهتر است[ یا آن کسی که در طول شب در سجده و قیام اطاعت ]خدا[ میکند.»
یعنی او همان شخصی است که در آن شب قرآن قرائت میکرد و حالش تو را به شگفتی آورد. کمیل پاهای حضرت را بوسه زد و از خدا طلب آمرزش نمود و بر حضرت که مقامش ناشناخته مانده بود درودفرستاد.(1)
1) - ارشاد القلوب 2/226؛بحارالانوار33/399.
باعث کند شدن زبانم شد
در نقلی آمده است: امام حسن (علیه السلام) در سن هفت سالگی در مجلس پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر میشد، وحی را میشنید و حفظ میکرد، آنگاه نزد مادرش میآمد و آنچه را که حفظ کرده بود شرح میداد.
هرگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزد فاطمه اطهر (علیها السلام) میآمد، چیزی از وحی خدا را از آن بانو میشنید،لذا میفرمود: یا فاطمه! این مطلب را از کجا میگویی؟ میفرمود: پسرت حسن برایم گفته.
یک روز حضرت امیر (علیه السلام) در خانه پنهان شد. امام حسن (علیه السلام) مطابق معمول نزد مادرش فاطمه (علیها السلام) آمد تا آنچه را که از وحی شنیده بود شرح دهد، ولی نتوانست سخن بگوید. حضرت فاطمه (علیها السلام) ازاین منظره متعجب شد. امام حسن (علیه السلام) فرمود: مادر جان! تعجب نکن! حتما شخص بزرگواری مشغول گوش دادن به سخن من است. گوش
دادن وی باعث شده که سخن گفتنم قطع شود.
همان وقت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیرون آمد و امام حسن (علیه السلام) را بوسید.
در روایت دیگری آمده است: امام حسن (علیه السلام) فرمود: مادر جان! بیانِ من قلیل و زبان من الکن شده، شاید شخص بزرگواری متوجه من شده باشد!(1)
1) - مناقب ابن شهرآشوب 3/175؛بحارالانوار 43/338؛الانوار البهیه 88؛ قادتنا کیف نعرفهم 3/451.
شریک بن عبدالله قاضی میگوید: من به عیادت اعمش رفته بودم در همان بیماری که به سبب آن از دنیا رفت، ابن شبرمه و ابن ابی لیلی و ابو حنیفه نیز وارد شدند و حال او را پرسیدند.از شدت ضعف شکایت میکرد و از گناهان خود بیمناک بود.
در این هنگام نالهای کرد و گریه نمود. ابوحنیفه گفت: یا ابا محمّد! از خدا بترس مواظب خود باش، تو آخرین روزهای دنیا و اولین روزهای آخرت را طی میکنی درباره علی بن ابی طالب] (علیه السلام) ] حدیثهایی نقل کردهای که اگر از آنها برگردی برایت بهتر است.
اعمش گفت: مثل کدام حدیث؟
ابوحنیفه گفت: مانند حدیث: «أنا قسیم النار؛ من تقسیم کننده آتشم.»
اعمش با ناراحتی گفت: ای یهودی، به من چنین میگویی؟! مرا
بنشانید، بنشانید، مرا تکیه بدهید. به خدا سوگند، موسی بن طریف که از بهترین افراد قبیله بنی اسد است این حدیث را از عبایة بن ربعی برایم نقل کرد و گفت: شنیدم علی (علیه السلام) میفرمود:
من تقسیم کننده جهنم هستم؛ میگویم این دوست من است به او کاری نداشته باش و این دشمن من است او را بگیر.
ابوالمتوکلِ ناجی که درباره زن حجاج صحبت میکرد و حجاج به حضرت علی (علیه السلام) ناسزاهای بسیار بدی میگفت از ابو سعید خدری نقل کرد که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
وقتی روز قیامت شود خداوند دستور میدهد که من و علی (علیه السلام) بر صراط بنشینیم و میفرماید: هر کس را که ایمان به من دارد و دوستدار شما است داخل بهشت کنید، و هر کس که کافر به من و دشمن شما است داخل جهنم کنید.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
به خدا ایمان نیاورده کسی که به من ایمان نیاورد و ایمان به من نیاورده کسی که علی (علیه السلام) را دوست نداشته باشد.و این آیه را خواند:
(أَلْقِیا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ)(1)
[به آن دو فرشته خطاب میشود:] هر کافر سرسختی را در جهنّم فرو افکنید.
ابوحنیفه پیراهن خود را روی سر انداخته گفت: حرکت کنید برویم که برای ما روایتی سختتر از این نیاورد.
شریک گفت: آن روز به پایان نرسیده بود که اعمش از دنیا رفت.(2)
فردی به نام «بغا» - ترک زبان - از غلامان معتصم به شمار میرفت. در جنگهای بزرگ شرکت میکرد و همیشه جان سالم به در میبرد و هیچ گاه زره نمیپوشید.
از او پرسیدند چرا زره نمیپوشی؟ گفت: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم که به من فرمود: بغا! به یکی از مردان امت من نیکی کردی، او برای تو دعاهایی کرد و دعایش درباره تو مستجاب شد.
عرض کردم: یا رسول اللَّه! آن مرد چه کسی بود؟ فرمود: همان کسی که او را از درندگان نجات دادی.
گفتم: یا رسول اللَّه! از خداوند بخواه به من عمر طولانی عنایت کند! دست به دعا برداشته و فرمود: خدایا عمرش را طولانی فرما و از اجل او چشم پوشی نما.
عرض کردم: یا رسول اللَّه! ]دوست دارم عمرم طولانی شود به مقدار[ 95 سال. فرمود: 95 سال.
شخصی مقابل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده بود،فرمود: در این مدت از آفات نیز محفوظ باشد. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: محفوظ باشد.
به آن شخص عرض کردم: شما که هستید؟فرمود: من علی بن ابی طالبم.
در این هنگام از خواب بیدار شدم در حالی که با خود میگفتم: علی بن ابی طالب!
بغا نسبت به اولاد حضرت علی (علیه السلام) مهربان و بخشنده بود. پرسیدند: آن مردی که از درندگان نجاتش دادی که بود؟
گفت: مردی را پیش معتصم آوردند که نسبت بدعت و خلاف در دین به او داده بودند. شب هنگام بین او و معتصم سخنانی رد و بدل شد، معتصم به من گفت: این مرد را میان درندگان بینداز. او را تا باغ وحش آوردم و از دستش ناراحت بودم، ولی در بین راه شنیدم چنین میگفت:
خدایا! تو میدانی که من فقط برای تو سخن گفتم و دین تو را کمک کردم و به نزد من نیامدند مگر برای توحید؛ با اینکه جز برای رضای تو نبود. فقط خواستم با اطاعت و فرمانبرداری تقربی به پیشگاهتو حاصل کنم و حق را در مورد کسی که با تو مخالفت ورزیده به پای دارم. اکنون مرا تسلیم اینها میکنی؟!
بدن من به لرزه افتاد و دلم به حالش سوخت و از وضع او ناراحت شدم. مسیر جایگاه درندگان را عوض کرده او را به خانه آوردم
و در اطاق خودم پنهانش نمودم. پیش معتصم آمدم. گفت: چه شد؟ گفتم: او را پیش درندگان انداختم!
گفت: نفهمیدیچه میگفت؟ گفتم: من مردی ترک زبانم، او به عربی صحبت میکرد و نفهمیدم چه میگفت.
]بغا میگوید:[ولی آن مرد با معتصم به درشتی صحبت کرده بود.]به گونهای که معتصم از دستش غضبناک بود[
هنگامی که سحر شد به او گفتم: اینک درها را گشوده و تو را با نگهبانان خارج میکنم. تو را آزاد کردم و جان خویش را به خطر انداختم. سعی کن تا معتصم زنده است خود را آشکار نکنی. قبول کرد.
پرسیدم جریان گرفتاریت برای چه بود؟
گفت: مردی از مأمورین معتصم در شهر ما به ناموس مردم تجاوز میکرد و آشکارا فسق و فجور مینمود. کار او به دین و توحید ضربه میزد. کسی را نیافتم که با من همدست شود و کار او را بسازیم. یک شب خودم به تنهایی به او حمله کردم و خونش را ریختم! زیرا او با کارهایش استحقاق چنین کیفری را داشت. مرا گرفتند و دیدی که کارمبه کجا کشید.(1)
1) - مروج الذهب 4/75؛ بحارالانوار 50/218.
حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) فرمود: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دو دوست یهودی داشت که به حضرت موسی (علیه السلام) ایمان داشتند. آن دو خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده و از ایشان نیز چیزهایی شنیده بودند. تورات و صحف ابراهیم (علیه السلام) را قرائت کرده بودند و از کتب گذشته اطلاعاتی داشتند.
پس از درگذشت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ، آن دو جویای جانشینی آن حضرت شدند، و مدعی بودند که هیچ پیامبری از دنیا نمیرود، مگر اینکه جانشینی از نزدیکترین خویشاوندان خود دارد که به امر رهبری بعد از او میپردازد، بسیار با مقام و جلیل القدر.
یکی از آنها به دیگری گفت: جانشین پیامبر اسلام] (صلی الله علیه و آله و سلم) ] را میشناسی؟ گفت نه، مگر با همان صفاتی که در تورات از او هست
او نزدیکترین مردم به پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] است.
وقتی وارد مدینه شدند و از مردم جویای جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردیدند، آن دو را به ابوبکر راهنمایی کردند. آن دو پس از مشاهده ابوبکر گفتند: این شخص جانشین او نیست.
پرسیدند: چه نسبتی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داری؟
ابوبکر: من یکی از افراد قبیله او هستم، و او همسر دختر من عایشه است.
پرسیدند: نسبت دیگری هم داری؟
ابوبکر: نه.
گفتند: این خویشاوندی لازم نیست. سپس گفتند: حالا بگو خدایت کجا است؟
ابوبکر: بر فراز هفت آسمان.گفتند: غیر از این اطلاع دیگری هم داری؟
ابوبکر: نه.
گفتند: ما را به داناتر از خود معرفی کن، تو آن شخصی که در تورات به نام وصی حضرت محمد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] توصیف شده و جانشین اوست، نیستی.
ابوبکر از گفتار آنها در خشم شد و تصمیم کیفرشان را گرفت.
آنها را پیش عمر فرستاد، چون میدانست اگر پیش عمر چنین حرفی را بزنند، او به آنها حمله خواهد کرد.
آن دو از عمر پرسیدند: تو چه خویشاوندی با پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] داری؟
عمر: من از قبیله او هستم، و او شوهر دخترم حفصه است.
پرسیدند: دیگر نسبتی داری؟
عمر: نه.
گفتند: این قرابت لازم نیست و این صفتی نیست که در تورات مییابیم.
سپس پرسیدند: خدایت کجا است؟
عمر: بر فراز هفت آسمان.
گفتند: جز این چیزی داری که بگویی؟
عمر: نه.
گفتند: ما را به داناتر از خود معرفی کن.
پس آن دو را نزد حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) راهنمایی کرد. همین که آن دو خدمت آن حضرت رسیدند، یکی از آنها به دیگری گفت: این همان کسی است که در تورات ذکر شده که وصی این پیامبر است، و خلیفه او و شوهر دخترش میباشد، و پدر دو سبط، و قائم به حقِ پس از اوست.
پرسیدند: شما چه نسبت با پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] داری؟
فرمود: او برادر من و من وارث و وصی او هستم، و اولین کسی که به او ایمان آورده و همسر دختر اویم.
گفتند: این خویشاوندی افتخار آفرین است و قرابت نزدیک. دقیق عین این صفات، در تورات ثابت است.
سپس پرسیدند: خدایت کجاست؟
فرمود: اگر مایلید بگویم به صورتی که زمان پیامبرِ شما (علیه السلام) بوده و اگر میخواهید به آن طور که در زمان پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) است جواب بدهم.
گفتند: به آن طور که زمان پیامبرِ ما موسی (علیه السلام) بوده بگو.
حضرت فرمود: چهار فرشته از مشرق و مغرب و از آسمان و از زمین آمدند و به هم رسیدند. فرشته مشرق به مغربی گفت: از کجا میآیی؟ گفت: از نزد خدایم. فرشته مغربی به مشرقی گفت: تو از کجامیآیی؟ گفت: از نزد خدایم. فرشته آسمانی به فرشته زمینی گفت: تو از کجا میآیی؟ گفت: از جانب خدایم. فرشته زمینی به فرشته آسمانی گفت: تو از کجا میآیی؟ گفت: از نزد خدایم. فرمود: این چیزی بود که در زمان پیامبر شما موسی (علیه السلام) اتفاق افتاد.
اما آنچه که در زمان پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) است، گفتار خداوند در قرآن کریم است که میفرماید:
(ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا
هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا)(1)
هیچ گفتگوی محرمانهای میان سه تن نیست مگر اینکه او چهارمین آنهاست، و نه میان پنج تن مگر اینکه او ششمین آنهاست، و نه کمتر از این [عدد[ و نه بیشتر، مگر اینکه هر کجا باشند او با آنهاست.
آن دو یهودی گفتند: چرا آن دو، تو را به جای خود قرار ندادهاند؟ به آن خدایی که تورات را بر موسی (علیه السلام) نازل کرده، تو جانشین واقعی پیامبری! صفات تو را در کتاب خود مییابیم و در عبادت گاههای خود میخوانیم. تو شایسته تری به این مقام که از تو گرفتهاند.فرمود: پیش افتادهاند و تأخیر انداختهاند. حساب آنها در دست خدا است، آنها را نگه میدارند و میپرسند.(2)
ابوالطّفیل عامر بن واثله گوید: ما شاهد نماز خواندن بر جنازه ابوبکر بودیم، سپس نزد عمر بن خطّاب گرد آمدیم و با او بیعت کردیم و ایّامی چند نزد او به مسجد آمد و شد میکردیم، تا آنکه او را «امیرالمؤمنین» نامیدند.
یک روز که نزد وی نشسته بودیم، یکی از یهودیان مدینه که به عقیده آنها از نسل هارون برادر موسی](علیهما السلام)] بود، آمد و مقابل عمر ایستاد و گفت: ای امیرالمؤمنین! کدام یک از شما به علوم پیامبرتان و کتاب پروردگارتان داناترید تا سؤالات خود را از او بپرسم؟
راوی گوید: عمر به علی بن أبی طالب (علیه السلام) اشاره کرد.
یهودی: ای علی! تو چنین هستی؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : آری، هر چه میخواهی بپرس.یهودی: من سه سؤال و سه سؤال و یک سؤال دارم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : چرا نمیگویی هفت سؤال دارم؟
یهودی: من ابتدا از سه مطلب پرسش میکنم، اگر پاسخ صحیح دادی، از سه مطلب دیگر پرسش میکنم و اگر آنها را نیز پاسخ صحیح دادی، از آن یکی میپرسم. و اگر در آن سه پرسش اول خطا کردی، دیگر پرسشی ندارم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : تو از کجا میدانی که پاسخ درست است یا خطا؟
راوی گوید: یهودی دست به گریبان خود برد و کتاب عتیقی را از آن بیرون آورد و گفت: این کتاب را از آباء و اجداد خود به ارث بردهام و املای موسی بن عمران و خطّ هارون[(علیهما السلام)] است و خصالی که میخواهم از آن پرسش کنم، در آن ثبت است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : به شرط آنکه اگر پاسخ سؤالهای تو را درست بگویم مسلمان شوی.
یهودی: به خدا سوگند که اگر پاسخ سؤالهای مرا دادی، السّاعه به دست تو مسلمان خواهم شد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : بپرس!
یهودی: اولین سنگی که بر زمین نهاده شد، و اولین درختی که بر سطح زمین رویید، و اولین چشمهای که از زمین جوشید، چه بود؟امیرالمؤمنین (علیه السلام) : ای یهودی! امّا اولین سنگی که بر زمین نهاده شد؛ یهودیان میپندارند که آن صخره بیت المقدس است و دروغ میگویند، بلکه آن حجرالأسود است که آدم (علیه السلام) آن را به همراه خود از بهشت فرود آورده و آن را در رکن بیت اللَّه قرار داد و مردم آن را مسح
کرده و میبوسند و به وسیله آن، میان خود و خدا تجدید عهد و پیمان مینمایند.
یهودی: خدا را گواه میگیرم که راست گفتی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : امّا اولین درختی که بر سطح زمین رویید؛ یهودیان میپندارند که آن درخت زیتون است و دروغ میگویند، بلکه آن درخت خرمای «عجوه» است که آدم (علیه السلام) آن را و زوج آن را، همراه خود از بهشت آورد. و اصل همه درختان خرما، عجوه است.
یهودی: خدا را گواه میگیرم که راست گفتی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : امّا اولین چشمهای که از زمین جوشید؛ یهودیان میپندارند که آن چشمهای است که از زیر صخره بیت المقدس جوشیده است و دروغ میگویند، بلکه آن چشمه حیات است که رفیق موسی (علیه السلام) نزد آن، ماهی آغشته به نمک را فراموش کرد و چون آب چشمه به آن ماهی رسید، زنده شد و به راه افتاد و موسی (علیه السلام) و رفیقش به دنبال او رفتند و خضر (علیه السلام) را ملاقات کردند.یهودی: خدا را گواه میگیرم که راست گفتی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : از سه سؤال دیگر پرسش کن.
یهودی: برای این امّت چند امام عادل پس از پیامبرشان وجود دارد؟ منزل محمّد[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] در کجای بهشت است؟ و چه کسی با او در منزلش سکونت دارد؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : ای یهودی! برای این امّت دوازده امام عادل
پس از پیامبرش وجود دارد و مخالفت مخالفین، ضرری به آنان نمیرساند.
یهودی: خدا را گواه میگیرم که درست گفتی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : و منزل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) در بهشت در جنّت عدن است و آن در وسط بهشت و نزدیکترین مکان به عرش رحمان است.
یهودی: خدا را گواه میگیرم که راست گفتی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : و کسانی که با او در منزلش سکونت دارند ائمّه اثنا عشر (علیهم السلام) هستند.
یهودی: خدا را گواه میگیرم که راست گفتی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : آن یک سؤال را هم بپرس.
یهودی: وصیّ محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) چند سال پس از پیامبر[ (صلی الله علیه و آله و سلم) ] درمیان اهلش زندگی میکند، و آیا میمیرد یا آنکه کشته میشود؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) : ای یهودی! او پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سی سال زندگی میکند و این از آنِ او رنگین شود، وحضرت اشاره به محاسن و سر مبارک خود نمود.
راوی گوید: در این هنگام آن یهودی از جا برخاست و گفت: شهادت میدهم که هیچ معبودی جز اللَّه نیست و شهادت میدهم که محمّد رسول اوست و تو وصیّ رسول خدایی.(1)
1) - کمال الدین الصدوق 295؛الغیبه النعمانی 97؛بحارالانوار 10/20؛ غایة المرام 1/217؛ الغدیر 6/268.
القرآن الکریم، کلام الله المجید.
اثبات الهداة، محمد بن الحسن الحر العاملی، دار الکتب الاسلامی، قم.
الاحتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی،دار النعمان، بیروت.
الاحتجاج، علی بن ابی طالب الطبرسی، دار النعمان، نجف.
الاختصاص، الشیخ المفید، جماعة المدرسین حوزة العلمیة، قم.
اختیار معرفة الرجال، الشیخ الطوسی، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)، قم.
ارشاد القلوب، الدیلمی، منشورات الرضی، قم.
الارشاد، الشیخ المفید، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)، قم.
الاستنصار فی النص علی الائمة الاطهار (علیهم السلام)، ابی الفتح محمد بن علی الکراجکی، دار الاضواء، بیروت.
اسد الغابة فی معرفة الصحابه، ابن عبدالکریم المعروف بابن الاثیر، نشر اسماعیلیان، طهران.
الاعتقادات، الشیخ الصدوق، دار المفید، بیروت.
الاعتقادات، الشیخ الصدوق، دار المفید، بیروت.
اعیان الشیعه، السید محسن الامین، دار التعارف، بیروت.
الامالی، الشیخ الصدوق، مؤسسة البعثة، قم.
الامالی، الشیخ الطوسی، دار الشفاعة، قم.
الانوار البهیه، الشیخ عباس القمی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
الانوار العلویه، الشیخ جعفر النقدی، المطبعة الحیدریه، نجف.
الایقاظ من الهجعه بالبرهان علی الرجعه، نشر دلیل ما، قم.
بحار الانوار، العلامه محمد باقر المجلسی، مؤسسة الوفاء، بیروت.
بشارة المصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) لشیعة المرتضی (علیه السلام) ، الطبری، مؤسسة النشر، قم.
بصائر الدرجات، محمد بن الحسن الصفار، مؤسسة الاعلمی، بیروت.
تحف العقول، ابومحمد حسن بن علی بن شعبه الحرانی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
تفسیر الامام العسکری (علیه السلام) ، المنسوب الی الامام العسکری (علیه السلام) ، مطبعة مهر قم.
تفسیر البرهان، السید هاشم البحرانی، مؤسسة البعثه، بیروت.
تفسیر الصافی، الفیض الکاشانی، منشورات مکتبة الصدر، طهران.
تفسیر العیاشی، ابوعیاش السلمی السمرقندی، المکتبة العلمیة الاسلامی، قم.
تفسیر القمی، علی بن ابراهیم القمی، مؤسسة دار الکتب، قم.
تفسیر تأویل الآیات، السید شرف الدین علی الحسین الاسترآبادی، المطبعة الامیر، قم.
تفسیر فرات الکوفی، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم الکوفی، الارشاد الاسلامی، قم.
تفسیر کنز الدقائق، محمد رضا القمی، مؤسسة دار الکتب، قم.
تفسیر مجمع البیان، فضل بن الحسن الطبرسی، مؤسسة الاعلمی، بیروت.
تفسیر نور الثقلین، العروسی الحویزی، مؤسسة اسماعیلیان، قم.
التوحید، الشیخ الصدوق، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
تهذیب الأحکام، الشیخ الطوسی، دار الکتب الاسلامیه، طهران.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزة الطوسی، مؤسسة انصاریان، قم.
جامع احادیث الشیعه، السید البروجردی، المطبعة العلمیه، قم.
جامع الرواة، العلامه محمد بن علی الاردبیلی، مکتبة المحمدی.
الجامع الصغیر، عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، دار الفکر، بیروت.
جواهر الکلام، محمد حسن النجفی، دار الکتب الاسلامی، قم.
الحدائق الناضره، المحقق البحرانی، جماعة المدرسین، قم.
حلیة الابرار، السید هاشم البحرانی، مؤسسة المعارف الاسلامیه، قم.
الخرائج والجرائح، قطب الدین الراوندی، مؤسسة الامام المهدی (علیه السلام) ، قم.
الخصال، الشیخ الصدوق، جماعة المدرسین، قم.
الدرجات الرفیعة، السید علی خان المدنی، مکتبة بصیرتی، قم.
الدرجات الرفیعه، السید علی خان المدنی، مکتبة بصیرتی، قم.
دلائل الامامة، الشیخ محمد بن جریر بن رستم الطبری، موسسة البعثة، قم.
روضة الواعظین، محمد بن فتال نیسابوری، منشورات الرضی، قم.
الروضه فی فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، شاذان بن جبرئیل القمی، نشر مجهول.
الزام الناصب، الشیخ علی الیزدی الحائری، العلمیة، قم.
شجرة طوبی، الشیخ محمد مهدی الحائری، المکتبة الحیدریة، النجف.
شرح احقاق الحق، المرعشی النجفی، منشورات آیت الله المرعشی، قم.
شرح الاخبار، نعمان بن محمد التمیمی المغربی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
الشهاب الثاقب فی بیان معنی الناصب، المحقق البحرانی، طبع امیر، قم.
الصحیح من سیرة الامام علی (علیه السلام) ، السید جعفر مرتضی العاملی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم.
طرائف المقال فی معرفة طبقات الرجال، السید محمد شفیع البروجردی، مکتبة آیة الله المرعشی، قم.
الطرائف، السید بن طاووس، المطبعة الحیدریه، نجف.
عدة الداعی ونجاح الساعی، احمد بن فهد الحلی، مکتبة وجدانی، قم.
العقدالنضید و الدرالفرید، محمد بن الحسن القمی، دارالحدیث، قم.
علل الشرایع، الشیخ الصدوق، المطبعة الحیدریه، نجف.
العمدة، ابن بطریق الاسدی الحلی، مطبعة جامعة المدرسین، قم.
العوالم العلوم، عبدالله البحرانی، مؤسسة الامام المهدی (علیه السلام) ، قم.
عیون اخبار الرضا (علیه السلام) ، الشیخ الصدوق، مؤسسه الاعلمی، بیروت.
عیون المعجزات، حسین بن عبدالوهاب، المطبعة الحیدریه، نجف.
الغارات، ابراهیم بن محمد الثقفی الکوفی، نشر مجهول.
غایة الآمال، العلامه المامقانی، طبعة حجریه.
غایة المرام و حجة الخصام، السید هاشم البحرانی، نشر معارف الاسلامی،1. قم.
غایة المرام وحجة الخصام، السید هاشم البحرانی، نشر معارف الاسلامی، قم.
الغدیر، العلامه الامینی، دار الکتب العربی، بیروت.
الغیبه، محمد بن ابراهیم، ابن ابی زینب النعمانی، انوار الهدی، قم.
فرائد السمطین، ابراهیم بن ابی بکر بن حمویه الحموینی، مؤسسة المحمودی، بیروت.
الفصول المهمة فی اصول الائمة، الحر العاملی،المطبعة نگین، قم.
الفصول المهمة، الشیخ الحر العاملی، مؤسسة معارف الاسلامی، قم.
فضائل حیدری، محمد رضا منصوری، نشر اتقان، قم.
الفضائل، شاذان بن جبرئیل القمی، المطبعه الحیدری، نجف.
قادتنا کیف نعرفهم، السید محمد هادی المیلانی، شریعت، قم.
قاموس الرجال، محمد تقی التستری، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
قرب الإسناد، الحمیری القمی، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)، قم.
القطره من بحار مناقب النبی والعتره (علیهم السلام)، علامه السید احمد المستنبط، المطبعة نینوی، طهران.
الکافی، الشیخ الکلینی، المطبعة الحیدری، نجف.
کتاب سلیم بن قیس، سلیم بن قیس الهلالی العامری الکوفی، دلیل ما، قم.
کشف الغطاء، الشیخ جعفر کاشف الغطاء، دفتر تبلیغات اسلامی، قم.
کشف الغمه فی معرفة الائمه (علیهم السلام)، علی بن عیسی بن ابی الفتح الاربلی، دار الاضواء، بیروت.
کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، علامه الحلی، نشر مجهول.
کمال الدین وتمام النعم، محمد بن علی بن بابویه القمی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
کنز العمال، علاء الدین علی بن حسام الدین المتقی الهندی، مؤسسة الرساله، بیروت.
مائة منقبة، محمد بن احمد بن الحسن بن شاذان القمی، المطبعة الامیر، قم.
مجمع البحرین، الشیخ فخرالدین الطریحی، نشر الثقافة الاسلامی، قم.
مجمع النورین، الشیخ ابوالحسن المرندی، طبعة حجریه.
المحتضر، حسن بن سلیمان الحلی، المطبعة الحیدریه، نجف.
مختصر بصائر الدرجات، حسن بن سلیمان الحلی، المطبعة الحیدریه، نجف.
مدینة المعاجز، السید هاشم البحرانی، مؤسسة المعارف الاسلامیه، قم.
مرآة العقول، العلامه محمد باقر المجلسی، دار الکتب الاسلامیه، طهران.
مروج الذهب ومعادن الجوهر، علی بن الحسین بن علی المسعودی، دار الهجره، قم.
المزار، الشیخ ابن المشهدی، النشر الاسلامی، قم.
مسائل علی بن جعفر، ابن الامام جعفر الصادق (علیه السلام) ، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)، قم.
المستدرک الحاکم، محمد بن محمد الحاکم النیسابوری، دارالمعرفة، بیروت.
مستدرک الوسائل، المیرزا حسین النوری الطبرسی، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)، قم.
مستدرک سفینة البحار، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، مؤسسة النشر1. الاسلامی، قم.
مستدرکات علم رجال الحدیث، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، شفق، طهران.
مشارق انوار الیقین، الحافظ رجب البرسی، نشر الثقافة الاسلامیه، قم.
مصادقة الاخوان، الشیخ الصدوق ابن بابویه القمی، مکتبة الامام صاحب الزمان (علیه السلام) ، الکاظمیه.
مصباح البلاغة، السید حسن المیرجهانی، نشر مجهول.
معانی الاخبار، الشیخ الصدوق، المطبعة انتشارات الاسلامی، قم.
معجم رجال الحدیث، السید ابوالقاسم الموسوی الخوئی.
مفاتیح الجنان، الشیخ عباس القمی، نشر مسجد مقدس جمکران، قم.
مفتاح السعاده فی شرح نهج البلاغه، محمد تقی النقوی القائنی، مکتبة المصطفوی، تهران.
مکیال المکارم، المیرزا محمد تقی الاصفهانی، مؤسسة الاعلمی، بیروت.
من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
مناقب آل ابی طالب (علیه السلام) ، محمد بن علی بن شهرآشوب السروی، المطبعة العلمیه، قم.
مناقب علی بن ابیطالب (علیه السلام) ، ابن مغازلی الشافعی، نشر سبط النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ، قم.
المناقب، موفق بن احمد بن محمد الخوارزمی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
منهاج البراعه، میرزا حبیب الله الهاشمی، بنیاد فرهنگی امام مهدی (علیه السلام) ، قم.
نسیمی از بوستان دوست، رحمت الله باستانی، محمد رحیمی، چاپ1. صدف، قم.
نفس الرحمن فی فضائل سلمان، میرزا حسین النوری الطبرسی، مؤسسة الکوکب، قم.
نقد الرجال، التفرشی، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)، قم.
نوادر المعجزات، محمد بن جریر بن رستم الطبری، مؤسسة الامام المهدی (علیه السلام) ، قم.
نور البراهین، السید نعمة الله الجزایری، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
نهج الایمان، زین الدین علی بن یوسف بن جبر، المطبعة ستاره، قم.
نهج الحق وکشف الصدق، العلامه الحلی، المطبعة الصدر، طهران.
نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، محمد باقر المحمودی، مؤسسة الاعلمی، بیروت.
نیل الاوطار من احادیث سید الاخیار، الشوکانی، دار الجیل، بیروت.
الوافی، الفیض الکاشانی، مکتبة الامام امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، اصفهان.
وسائل الشیعه، الشیخ الحر العاملی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
وفیات الائمه (علیهم السلام)، مؤلف مجهول، دار البلاغه، بیروت.
الولایة التکوینیه لآل محمد (علیهم السلام)، السید علی عاشور.
الیقین، علی بن موسی الطاووس الحسینی، مؤسسة دار الکتاب، قم.
ینابیع المعاجز، السید هاشم البحرانی، المطبعة العلمیه، قم.
ینابیع الموده، سلیمان بن ابراهیم القندوزی الحنفی، المطبعة اسوة، قم.