ghaemiyeh.com
سرشناسه : ژولیده نیشابوری ، حسن ، - 1325
عنوان و نام پدیدآور : گلزار خونین : شامل قصائد، پندیات و مصائب الائمه / اثر طبع ژولیده نیشابوری
مشخصات نشر : [تهران ]: کتابفروشی اسلام ، 1362.
مشخصات ظاهری : ص 240
شابک : بها:350ریال ؛ بها:350ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
موضوع : شعر فارسی -- قرن 14
موضوع : شعر مذهبی -- قرن 14
رده بندی کنگره : PIR8077/و7گ 8 1362
رده بندی دیویی : 1فا8/62
شماره کتابشناسی ملی : م 63-1857
خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
ویراستار کتاب: خانم نرگس قربانی
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
الهی تویی واقف از کار ما *** ز رفتار و گفتار و کردار ما
تویی خالق ما و ما بنده ایم *** سیه روی و عاصّی و شرمنده ایم
ز فرط گنه خم شده پشت ما *** به پیش همه وا شده مشت ما
نه یاری که گردد مدد کار ما *** به هر جا شود یار و غم خوار ما
به جز در گهت رو کجا آوریم *** که ما غافل و مست و تن پروریم
نوای دل ما تو دانی و بس *** که اسرار ما را تو خوانی و بس
تو هستی که ما را پناهی دهی *** پناهی به یک سوز آهی دهی
تو هستی که کوهی ببخشی به کاه *** به کاهی ببخشی تو کوه گناه
تو هستی که جان بشر ز آن تست *** زمین و زمان تحت فرمان تست
تو هستی که ما را رهانی ز غم *** ز گرداب سختی و رنج و الم
تو هستی که ما را کنی رهبری *** ز عصیان و اعمال واهی بری
خدایا به حق خداوندیت *** به حق صفا و رضامندیت
به حق بزرگی و الطاف خویش *** به توصیف وصف و باوصاف خویش
به فریاد شب زنده داران شب *** کنند از تو حاجات خود را طلب
به پوییدنی که در زندگی *** ندارد رهی جز رہ بندگی
به جوینده ئی که صبح و مسا *** تو را می ستایند به صدق و صفا
نما توبه ما ز رحمت قبول *** به حق رسول و به حق بتول
بیا و ز رحمت تو ما را ببخش *** خطا کرده ایم و خطار را ببخش
یا رب همیشه نام تو باشد شعار ما *** مهر نبی و آل نبی هست یار ما
تو خالقی و رازق و ما جیره خوار تو *** وز هست تست هستی و دار و ندار ما
ما بنده توایم و توئی واجب الوجود *** ما مستحق لطف و توئی شهریار ما
وا ماندگان قافله عفو و بخششیم *** بخشش از آن تو بود و تو به کار ما
خم گشته پشت ما اگر از بار معصیت *** باشد چه غم که رحمت تو هست بار ما
نام رحیمی و صفت کار دانیت *** باشد به حشر چون سند افتخار ما
با گفتن صفات تو ای خالق بزرگ *** با شادی و خوشی گذرد روزگار ما
ما تن به زیر بار مذلت نمی دهیم *** تا لطف تست شامل احوال زار ما
ژولیده را بغیر تو کس داد خواه نیست *** بگذر تو از گناه و بشو غم گسار ما
یا رب تهی ز باده شد امشب سبوی ما *** گردیده باز با تو در گفت گوی ما
چشم امید ما به امیدی بسوی تست *** يا رب تفقدی نظری کن به سوی ما
ما بنده توایم و تو هستی خدای ما *** بنگر ز راه لطف بر این های و هوی ما
دریای رحم تست که پایان پذیر نیست *** بگشای از کرم در رحمت به روی ما
یا رب به آبروی عزیزان درگهت *** هرگز به نزد خلق مبر آبروی ما
يا رب ز راه لطف به ژولیده کن نظر *** شاید که آب رفته بیاید به جوی ما
دلم همیشه هماره کند آرزوی روی محمد *** خدا کند که شوم من گدای کوی محمد
ندیده دیده گیتی در این سرای دو در *** کسی به پاکی و خوبی و خلق و خوی محمد
دلا ز درگه حق کسب آبرو میکن *** به احترام و عزیزی و آبروی محمد
شعاع شمس و قمر شمه ای ز پرتو او *** سیاهی شب یلدا ز تار موی محمد
به هر گلی که رسیدی دلا ببوی و برو *** که رنگ و بوی گلست از صفا و بوی محمد
کشید زحمت بی حد از آن سبب که ز جان *** سعادت بشریت بد آرزوی محمد
زبان ز گفتن توصیف وصف او عاجز *** که گشته ایزد منان مدیحه گوی محمد
ز شوق عشق بگوید مدام ژولیده *** دلم هماره کند میل و آرزوی محمد
ساقی باقی بده به دست من ساغری *** از آن شراب طهور از آن می کوثری
مطرب خوش پنجه باز به چنگ و آوای ساز *** ترانه ای نو ساز به سبک رامشگری
مژده به اسلامیان که می رسد این زمان *** خانم پیغبران با ید پیغمبری
ناشر دین خدا محمد مصطفى *** آمده بر جان ما چو جان کند سروری
سید خیر الانام نبی عالی مقام *** آمده تا خاص و عام به حق کند رهبری
آمده با منطق و پند و حدیث و دلیل *** ز بیخ و بن برکند ریشه غارت گری
هست به امر خدا به تحت فرمان وی *** کرسی و لوح و قلم عرش و سما و ثرى
خادم درگاه او از دل و جان انس و جان *** حاجب و دربان وی حور و ملک با پری
آمده از امر حق آئینه حق نما *** که دل برد از کف به شیوه دلبری
فخر به شاگردیش می کند از جان و دل *** حضرت روح الامین به علم و دانشوری
تا به قیامت دگر نبیند این روزگار *** کسی به دین حکمت و قضاوت و داوری
تا که بود از جهان نام و نشانی، چو او *** به دامن خویشتن نپرورد مادری
ز فیض نور رخش گشته چنین پر فروغ *** زهره و خورشید و مه هم زحل و مشتری
به بردباری بود بان کوه استوار *** سر آمد عالم است به حلم و دین پروری
ظلمت جهل از میان رفت وز نو شد عیان *** دین نوئی در جهان به همت داوری
آمد چون غنچه ای لب به سخن وا کند *** که دل کند از غم و رنج دو عالم بری
نخست مردی که شده پیرو آئین وی *** بود علی آن که شد شهره به جنگ آوری
عاشق ژولیده را نیست به عالم غمی *** چون که کند افتخار به مدح پیغمبری
كوكب برج سعادت روی بر ما کرده امشب *** لطف خود را شامل ما حق تعالی کرده امشب
جذبه عشق محمد شهریار ملك ايمان *** نطق خاموش مرا از مهر گویا کرده امشب
بهر مدح منجی کل احمد و محمود ایزد *** طوطی طبع مرا سر مست و شیدا کرده امشب
ای بنازم بر ید قدرت نمای ذات مطلق *** کاین چنین لطفی به ما و خلق دنیا کرده امشب
رازق ذرات عالم قادر دانا و اعظم *** قصد ویران کردن ایوان کسری کرده امشب
صحنه گیتی برای حرمت ختم رسولان *** مجلسی آراسته بزمی مهیا کرده امشب
خویش را آراسته از فرط شادی چون عروسان *** کز صفای خویشتن هنگامه بر پا کرده امشب
کوه و صحرا را مزین کرده از گل های رنگین *** کوی و برزن را چراغانی و زیبا کرده امشب
در طبق ها چیده انواع رطب های بهشتی *** کز ابهت دیده را محو تماشا کرده امشب
روی آتش ریخته اسپند و مشك و عود و عنبر *** کز شمیم دلکشش دل را مصفا کرده امشب
جام وحدت را که بد خالی لبالب بار دیگر *** از شراب نشئه افزای طهورا کرده امشب
سنندس و استبرق و گل در سبد های بلورین *** دسته دسته بهر ایثارش مجزا کرده امشب
سفره رنگین خود را چیده چون زلف عروسان *** كز صفايش ملك عالم را فريبا كرده امشب
قادر قدوس بعد از حضرت عیسی ابن مریم *** باب رحمت را به روی قدوسیان وا کرده امشب
آمنه شد فارغ و جبریل گفت از فرط شادی *** كاي ملائك بخت گویا روی بر ما کرده امشب
آمد آن شاهی که از نور جمال خویش روشن *** از ثری چون ماه تابان تا ثریا کرده امشب
زد قدم بر ملك هستی آن که عالم را سراسر ** بهتر از خلد برین بر پیر و برنا کرده امشب
آسمان پوشیده شد از ابرو وز اشك مسرت *** دامن خود را ز فرط شوق دریا کرده است
خویش را آماده بهر خدمت مام پیمبر *** هاجر و سارا و مریم با صفورا کرده امشب
غم مخور ژولیده کز یمن قدوم این ولادت *** درد بی درمان ما را حق مداوا کرده امشب
ای آن که توئی ختم رسل منجی عالم *** بر پای تو سر های سلاطین جهان خم
شد پایه هستی دو عالم ز تو محکم *** طبعم شده از بهر ثنای تو مصمم
تا آن که زنم دم ز ولای تو دمادم
تا در سر من هوش و به تن تاب و توانست *** تا خون برگ و ریشه من در جریان است
نام تو و آل تو مرا ورد زبان است *** چیزی که عیانست چه حاجت به بیان است
این نکته بود بهر تو البته مسلم
ای وصف صفات تو به قرآن شده منقوش *** ای حور و ملك از رخ زیبای تو مدهوش
احکام تو کی می شود از یاد فراموش *** عشق تو رباید ز سر پیر و جوان هوش
مهر تو زداید ز دل غم زده گان غم
ای حور و ملک بر در دربار تو دربان *** حاجت به سر کوی تو صد موسی عمران
هم ختم رسولانی و هم منزل قرآن *** از لطف خدای احد و قادر منان
از بعثت تو عالم هستی شده خرم
ای طفل دبستان تو صد یوسف دین دار *** ای چاکر درگاه تو سلمان فداکار
گردننده ز عشق تو بود گنبد دوار *** وز فيض وجود تو بود ثابت و سیار
ماه و زحل و مشتری و نیر اعظم
ای آن که به مهر تو به حشر از ره یاری *** بخشد گنه خلق جهان حضرت باری
از بوی تو خشبو شده گل های بهاری *** وز چشمه فیاض تو شد ساری و جاری
هم چشمه و رودیم و هم کوثر و زمزم
ای منبع لطف و کرم و جود و فتوت *** سر چشمه احسانی هم کان مروت
هم مظهر توحیدی و هم شافع امت *** توشیح ز تصویب تو قانون اخوت
وز لطف تو شه نظم جهان گشت منظم
چون در سر ما میل و هوا و هوسی نیست *** جز مهر تو اندر دل ما مهر کسی نیست
دم از تو زدن حرفه هر بوالهوسی نیست *** چون غیر تو و آل تو فریاد رسی نیست
ذوات جهانند مأخر تو مقدم
آن روز که می رفت جهان رو به تباهی *** شد امر رسالت به تو از امر الهی
ذرات بدادند بر این حکم گواهی *** آن گه بزدی تکیه تو بر مسند شاهی
گر فیض تو شد زنده ز نو عالم و آدم
شد روز خسان چون شب و شب در بر ما روز *** اسلام شد از نهضت والای تو پیروز
هم ناصح دیروزی و هم مصلح امروز *** بنمود خدا از ازل ای شمع دل افروز
اسباب جهان را ز وجود تو فراهم
تو جان جهانی و جهان تحت لوایت *** جان همه خلق جهان باد فدایت
بر قدر تو کس پی نبرد غیر خدایت *** ژولیده منم من که زنم دم ز ولایت
شاید که شود جرم و گنانم به جهان کم
هر که بر آل علی مرتضی ایمان ندارد *** ارزشی در پیشگاه خالق سبحان ندارد
هر که نشناسد علی را جانشین از بعد احمد *** گر کنی درک حقیقت واقعاً وجدان ندارد
دين ما بعد از محمد شهریاری با عدالت *** جز على ابن ابي طالب در این دوران ندارد
ان که را نبود به دل حب علی در روز محشر *** چاره ای جز سوختن در آتش سوزان ندارد
پا نهادن همچو سلمان در محیط باغ رضوان *** بی ولای مرتضی بهر کسی امکان ندارد
شیعه اثنی عشر را گر ببری بند بندش *** جز علی سالار و مولا تا که دارد جان ندارد
دست بر دامان او زن چون که غیر از او به عالم *** بهر درد دردمندان هیچ کس درمان ندارد
شد تولد در میان خانه حق تا بدانی *** این سعادت را کسی غیر از شه مردان ندارد
کفر نبود گر بگویم در جهان آفرینش *** مرتضی غیر از خدائی فرق با یزدان ندارد
بی ولایش گر شوی سلمان ثانی در عبادت *** ذره ای ارزش به نزد قادر منان ندارد
دوست دارد دوستانش را ولی با دشمنانش *** ذات حق مزدی به غیر از کیفر آنان ندارد
آن که دارد ذره ای از مهر او را در دل خویش *** جرئت سوزاندش را دوزخ و نیران ندارد
از صفات پاك او ژولیده نتوان شمه ای گفت *** چون که توصیف صفاتش در جهان پایان ندارد
علی ای ولی بر حق که وصی مصطفائی *** به سریر ملك هستی شه ملك لافتی ای
به لقب ابو العجائب به نصب ابو ترابی *** به صفت صفات كل و شه کشور بقائی
نتوان دم از ولایت به جهان زد ای شه دین *** که تو شه شه ولایت به سرير انمائی
به خدا خدا نی ای تو زخدا جدا نی ای تو *** که سفینه خدا را به خدا تو نا خدائی
به خدائی خدائی به جلال کبریائی *** که تو را هر آن چه خوانم به جز از خدا سزائی
بود افتخار ما این که برای نهضت دین *** پدر بزرگوار شه دشت کربلائی
تو همان شهی که خفتی به جهان به جای احمد *** که ز دست دشمنانش دهی از وفا رهائی
تو همان شهی که گرد از رخ زرد مستمندان *** بزدی و ربودی دل شان به دل ربائی
تو همان شهی که گفتی به پسر که قاتل من *** چو اسیر توست به روی نکند ستم نمائی
تو همان شهی که دادی ز کرم نگین شاهی *** به فقیر مستمندی به گدای بی نوائی
چو فتد گره به كارم به تو روی آورم من *** که به جز تو شه نباشد به جهان گره گشائی
نه بشر به دین جلال و نه ملك به دين كمال است *** متحيرم که شاها تو چه آیت خدائی
به تخلصم چه حاجت بود اندر این مدیحه *** که تو شه به تار و پود من خسته آشنائی
از افق سر را برون خورشید تابان کرده امشب *** ماه خود را زیر ابر از شرم پنهان کرده است
کوی و برزن را معطر کرده از گل های رنگین *** کوه و صحرا را دوباره حق گلستان کرده امشب
نطق خاموش مرا گویا بسان عندلیبان *** بهر توصیف صفات شاه مردان کرده امشب
هاتفی بر من بشارت داد و گفت از فرط شادی *** لطف خود را شامل ما حی سبحان کرده امشب
خیز و بر اهل تسنن گو كه كلك لا يزائي *** قصد الغا رژیم پوچ آنان کرده امشب
خانه خود را قرق بنموده از اغیار و آن گه *** مکه را از پرتو خود نور باران کرده امشب
بهر استقبال و تجلیل از شه ملک ولایت *** ملك هستی را بسان باغ رضوان کرده امشب
سفره احسان خود را چیده و از راه احسان *** فاطمه بنت اسد را باز مهمان کرده امشب
دسته دسته حور و قلمان را خدا آماده خدمت *** از دل و جان بهر مام شاه شاهان کرده امشب
از وصال ساقی کوثر على ذرات عالم *** ذات خود را حق نمایان وه چه آسان کرده امشب
خواست تا ثابت کند حق على ذات مطلق *** عین و لام و یای خود را بهرش عنوان کرده امشب
آمد آن شاهی که روشن از جمال کبریائی *** از سمك چون ماه تابان تا به کیوان کرده امشب
فاطمه بنت اسد شد فارغ و جبریل گفتار *** شاهکار خلعتش را حق نمایان کرده امشب
بس که زیبا خلق کرده صورت محبوب خود را *** عالمی را در شگفت و مات و حیران کرده امشب
در دل ژولیده نبود جز ولای شاه مردان *** زین سبب خود را به مدح او غزال خان کرده امشب
این شعر به وسیله آقای حاج محمد رحمانی ناشر این کتاب فرستاده شده است
مقابل حرم کعبه ایستاده زنی *** به تن ز شرم و حیا و وقار پیرهنی
گشود دست دعا سوی آسمان و گریست *** شگفت غنچه صفت لب به زیر لب سخنی
که یا رب از کرم آسان نمای مشکل من *** که بار دارم و آزرده جان و خسته تنی
ندا به فاطمه بنت اسد رسید ز حق *** قدم به خانه من نه که مهمان منی
در آن مکان مقدس قدم نهاد و بزاد *** گرفت شیر خدا را به دست شیر زنی
خدا نهاد علی نام خانه زادش را *** که روح نا متناهی دمید بر بدنی
پیمبر آمد و زد بوسه بر لب و دهنش *** که آفرین خدا بر چنین لب و دهنی
ای شه ملك لافتی جان جهان فدای تو *** وی همه خلق ما سوا از دل و جان گدای تو
محفل انس ما صفا گرفته از صفای تو *** دم از کسی نمی زنم مگر دم از ولای تو
دل به کسی نمی دهم که گشته مبتلای تو
ای که تو را ستوده حق به نام شاه لو كشف *** به جز رضای حق نبد در این جهان تو را هدف
طعنه به خلد می زند تربت پاکت از شرف *** بخت اگر مدد کند رسم به وادی نجف
به جای سرمه می کشم به دیده خاک پای تو
تو آن شهی که کنیه ات گشته به نام بو تراب *** به جانشینی نبی کرده خدایت انتخاب
نبی است ار که شهر علم توئی به شهر علم باب *** جهان دوباره مشک بو شد از شميم مشك ناب
به مسند وزارت نبی چو گشت جای تو
نام تو گشته مشتق از نام خدای مهربان *** مدح تو گفته از ازل خالق کل انس و جان
وصف نکوی تو بود ورد زبان این و آن *** ختم نبوت ار که شد به خاتم پیمبران
حکم ولایت آمد از جانب حق برای تو
تو آن شهنشی که من دل به ره تو باختم *** تو را شناختم چو من خدای را شناختم
درون سینه جای دل خانه عشق ساختیم *** به دست عشقت از جنون سمند خویش تاختم
چرا که نور حق کند طلعلع از لقای تو
تو آن شهی که روز و شب به فكر جان ما بدى *** پی تسلی دل مردم بی نوا بدی
طفل يتيمی ار که به دیار وی از وفا بدی *** دست محبت تو شه بر سرش آشنا بدی
نیافریده حق کسی به خوبی و وفای تو
تو آن شهی که مظهر صفات حی سرمدی *** نخست پیشوای ما وصی و یار احمدی
ولى ذات كبريا ابن عم محمدی *** به جود و لطف و بخشش از خلق جهان سر آمدی
حاتم طی کجا بود تا نگرد سخای تو
روز ولادت تو شه چو از ره وفا رسید *** بین زمین و آسمان ز هاتفی ندا رسید
ندای اخروجی اگر به مریم از خدا رسید *** ولی ندای ادخلی به مامت از سما رسید
که فاطمه به پا بود خانه ما سرای تو
باد صبا در بزم ما با خود صفا آورده است
با خود نه تنها او صفا مهر و وفا آورده است
مهر و وفا را هم ره جود و سخا آورده است
جود و سخا با دو صد شور و نوا آورده است
این تحفه ها را سر به سر از بهر ما آورده است
وز بهر ما او مژده ای بس دل ربا آورده است
کز مژده اش بر درد ما اکنون دوا آورده است
گفتا بده از جان و دل این مژده را بر مؤمنین
کز نو شود روی زمین زیبا تر از خلد برین
خیل ملک سوی سمک از امر رب العالمین
آیند بهر تهنیت در نزد ختم المرسلین
بهر ثبات نهضت آزادی و تکمیل دین
با شادی و شور و شعف همراه خود روح الامین
حكم ولى اللهی شیر خدا آورده است
بر خیز چون دین خدا امروز کامل می شود
لطفش بر احوال همه از مهر شامل می شود
کام دل دل داده گان یک باره حاصل می شود
آزاد از قید غم ایام هر دل می شود
اليوم اكملت و لكم از عرش نازل می شود
حق و حقیقت چیره بر احکام باطل می شود
چون از برای مؤمنین حق حق نما آورده است
جبریل گفتا بر بنی از امر حق تجلیل کن
خم را به صحرای صفا بار دیگر تبدیل کن
خیز و وصی خویش را تعیین بلا تفصیل کن
هر گونه فعالیت اندیشه را تعطیل کن
منما تأمل لحظه ای در کار خود تعجیل کن
با جانشینی علی اسلام را تکمیل کن
کو را برای یاری دین شما آورده است
شد از جهاز اشتران بر پا در آندم منبری
بگرفت بر منبر مکان با آن ید پیغمبری
برگرد او پروانه سان از هر بلاد و کشوری
از ترك و كرد و دیلم و شامی و هند و بربری
بنشسته بودند و سپس با شیوه دستان گری
فرمود ختم الانبیاء با وحي حي داوری
جبریل از حق تحفه ای پر بها آورده است
وان گه کمربند علی سلطان دین پرور گرفت
بر روی دست خویشتن دست خد را بر گرفت
لب را گشود و رشته گفتار خود از سر گرفت
آوای روح افزای او یک باره بحر و بر گرفت
آتش به جان دشمن اسلام و پیغمبر گرفت
گفتا ز لطف ایزدی نخل دل ما بر گرفت
چون آن چه ما می خواستیم حق بهر ما آورده است
این گفته پیغمبر و دستور روح افزای اوست
دستور عالم پرور و فرمان پا بر جای اوست
آن را که من مولاستم بيشك على مولای اوست
بر مسند دین پروری از بعد من مأوای اوست
چون عین و لام و یای حق در عین و لام یای اوست
دستور من دستور او امضای من امضای اوست
کز مقدم خود در جهان لطف و صفا آورده است
زد تکیه بر تخت شهی شاهی که حق را مظهر است
چرخ زمان را محور و عرش علی را لنگر است
خورشید و مه را جلوه و بحر سخا را گوهر است
قرآن حق را ناطق و اسلامیان را رهبر است
در رتبه و قدر و شرف ابن عم پیغمبر است
دانی چرا غرق شعف ذرات عالم یک سر است
چون از برای شیعیان حق رهنما آورده است
اول امام و پیشوا از بهر ما باشد على
باب علوم و والى ملك ولا باشد على
از بعد احمد آمر امر خدا باشد علی
آگه ز اسرار دل شاه و گدا باشد علی
از در درو مرحب کش و خیبر گشا باشد علی
بعد از نبی آینه ایزد نما باشد علی
در کشتی هستی خدا يك نا خدا آورده است
ای عاشقان ای عاشقان من واله و شيداستم
خاك قدوم خسرو دنیا و مافی هاستم
مداح شاه لافتى آن والى والاستم
مست از می حب علی با جمله آل آله ستم
وز هست او هستم ولی در عین هستی لاستم
چون بلبل شیرین زبان حق حق زنان گویاستم
تا باخبر گشتم که حق شمس الضحی آورده است
ای دوستان ای دوستان من راحت جان یافتم
از جان گذشتم در جهان تا جان جانان یافتم
در بحر هستی گشتم و يك در غلطان یافتم
آرام جانی بحر خود چون شاه مردان یافتم
وز شاه مردان وحدت و ایمان و قرآن یافتم
ژولیده ام کز عشق او طبعی در افشان یافتم
چون حق و را از بهر ما مشکل گشا آورده است
از روز ازل ما همه معبود پرستیم *** چشم طمع از جمله لذات ببستیم
زنجیر هوی و هوس نفس گسستیم *** چون کاسه کبر و حمد بخل شکستیم
از عشق علی مست ز مینای الستيم
این بادۀ وحدت که به پیمانه ما هست *** از عشق رخ دلبر جانانه ما هست
تا عشق و صفا رونق کاشانه ما هست *** تا مهر علی در دل دیوانه ما هست
ما واله و دیوانه اويم که هستیم
در ظاهر اگر در به در و خانه به دوشیم *** این در به دری را به کس ارزان نفروشیم
از عشق علی گوش و سرا پا همه هوشیم *** گر توبه نمودیم از آن باده ننوشیم
ساقی بده آن باده که ما توبه شکستیم
تا نام علی دم همدم ورد زبان است *** ما را چه خیالی دگر از سود و زیان است
در سینه ما كنج غم عشق نهان است *** چیزی که عیانست چه حاجت به بیانست
آنیم که بودیم همینیم که هستیم
ای حجت برحق شه اورنگ خلافت *** جان ها به فدایت شود ای شاه ولایت
ای مایه فیض و کرم و نور هدایت *** بر ما نظری کن ز ره لطف و عنایت
چون رشته الفت به تولای تو بستیم
ما مستحق و عاشق بی برگ و نوائیم *** که صالح و صافیم و گهی نغمه سرائیم
هم رهرو عشقیم و بری از من و مائیم *** دیوانه روی شه اقلیم صفائیم
کز دام غم و رنج و بلا یك سره رستيم
جبریل امین بر در درگاه تو حاجت *** دستور تو بر خلق جهان لازم و واجب
اسرار تو سری است ز اسرار عجائب *** آگه توئی از سر دل حاضر و غائب
بنگر که چه بودیم و چه گشتیم و چه هستیم
يك دسته به می سر خوش و يك دسته به آواز *** يك فوج به رقص اندر و يك فوج به پرواز
آن يك بكند غمزه و آن يك بكشد ناز *** ما ایم که از عشق تو ای شاه سر افراز
از مهلکه زرق و ریا یک دله جستیم
گر عاشق روی تو ز اقبال بلندیم *** گر غیر ره و رسم تو راهی نپسندیم
گر دور زهر فتنه و آشوب و گزندیم *** ما دل به کسی جز تو نبستیم و نبندیم
پیمان به تو بستیم که پیمانه به دستیم
از روز ازل مقصد و مقصود تو بودی *** مقصود حق از خلقت موجود تو بودی
هم یوشع و هم اسحق و داود تو بودی *** هم يوسف و هم يونس و هم هود تو بودی
منظور تو هستی که ز هستت همه هستیم
در مسجد و در صومعه و دیر و كليسا *** در کعبه و بت خانه و محراب و کنیسا
در برزن و کوی و بر و در خشکی و دریا *** در هستی و هوشیاری و در عالم رؤیا
ما از دل و جان واله و شیدای تو هستیم
تا پرده از اسرار دل خویش دریدیم *** جز مهر تو در خلوت دل هیچ ندیدیم
هر رشته که بستیم ز بیگانه بریدیم *** روز از غمت ای شاه به هر سوی دویدیم
شب منتظر روی تو تا صبح نشستیم
چون شمع ز هجرت همه در سوز و گدازیم *** در آتش عشق تو بسوزیم و بسازیم
هر کس به کسی نازد و ما هم به تو نازیم *** با این دل دیوانه ژولیده چه سازیم
کز شوق رخت چشم زخوبان همه بستیم
من غلامی از غلامان امير المؤمنينم *** عاشق عشقم به عالم عاشق آن بی قرینم
رشته میثاقم از مهر علی شد سد محکم *** شادمان از عشق او در روز سخت واپسینم
دوش اندر خواب دیدم عالم آرا دلبری را *** گفتمش بر گو که باشی گفت من علم اليقينم
گفتمش از بوستان کیستی گفتا چنینم *** من يگانه شهریار روضه خلد برینم
گفتمش نام و نشانت گفت سازم بهر افشا *** آدمم نوحم خلیلم عیسی گردون نشینم
انبیاء را رهنمون و اولیاء را رهنمایم *** سرور و سالار دین استاد جبریل امینم
بو العجائب بو ترابم ابو الحسن جنت مكانم *** من عليم عاليم داماد ختم المرسلينم
شاه شاهان شیر یزدان فاتح میدان عشقم *** حیدرم اژدر درم مرحب کش سالار دینم
باعث ایجاد هستی صاحب طوبا و کوثر *** بعد احمد من باونگ خلافت جا گزینم
منبع و جود و سخایم چشمه آب بقایم *** عالمی را شاه و بر تخت ولایت جانشینم
معدلت گستر امیر و شهسوار پاک بینم *** پرده دار محرم اسرار رب العالمینم
شافع صحرای محشر قاسم ناز و حجیمم *** نا خدای بهر علمم من على حبل المتينم
یاور بیچارگانم زوج زهرای بتولم *** بینوایان را انیس و بر یتیمان من معينم
گر بپرسی از نشانم در نهان و در عیانم *** در شمال و در جنوب و در یسار و در یمینم
تا که هستی هست هستم تا که هستی بود بودم *** نی خدایم نه جدایم نور هستی آفرینم
من محمد را وصیم حق تعالی را ولیم *** آبیار دین حقم رهنمای مسلمینم
قدرت الله و ولی الله و سر الله است وصفم *** مظهر كل عجائب شهریار راستینم
یکه تاز و تك سوار عرصه جنگ و جهادم *** هر چه هستم نقشی از كلك خداوند مبینم
یاور ژولیده گانم غم گسار بی کسانم *** فارغ از چون و چرایم هم بری از آن و اینم
شد مصمم باز این طبع فلک پیمای من *** تا زند دم از صفات یار مه سیمای من
ساقيا باز آ و کن لبریز از راه کرم *** از شراب حب آل مصطفی مینای من
در دلم نبود به جز مهر علی و آل او *** از ولای او به خود بالد دل شیدای من
هر متاعی بهر خود دارد به عالم مشتری *** مشتری باشد خدا مدح على كالاى من
از ملاحت گر که یوسف شهره آفاق شد *** کسب زیبائی نمود از یوسف زیبای من
صد هزاران هم چو یوسف را ذلیخا می فروخت *** گر که او می دید نقش صورت مولای من
پرتو خورشید و ماه و زهره باشد از ازل *** شمه ای از پرتو شمس جهان آرای من
عرش و فرش و کرسی و لوح و قلم را آفرید *** ذات حق محض وجود در نا پیدای من
رمز کنز هل اتا و سر نون انما *** جست جو کن جست جو از عین و لام و یای من
آية اليوم اكملت لكم از سوی حق *** آمد اندر شأن شاهنشاه بی همتای من
هر کسی سر را به نوعی می کند ایثار دوست *** در دو عالم با علی باشد سر و سودای من
ز آتش دوزخ ندارم هیچ پروائی به حشر *** چون قسیم دوزخ و جنت بود آقای من
گفت پیغمبر که بعد از من ندارد هیچ کس *** جز على حق خلافت در جهان بر جای من
هر که را مولا منم باشد علی مولای او *** این بود فرمان ذات ایزد دانای من
امر او امر من است و امر من امر خدا *** نهی او نهی من است و مهر او امضای من
در حقیقت هر دو یک روحیم اندر دو بدن *** زین سبب فکرش بود افکار روح افزای من
این منم ژولیده کز عشق ولای مرتضی *** می کند تأثیر بر دل گفته شیوای من
دوش از عالم بالا خبر آمد خوش باش *** که شب هجر تو امشب به سر آمد خوش باش
شب گذشت و ز سر شاخه گل از دل باغ *** مژده صبح ز مرغ سحر آمد خوش باش
دیده بگشا و نظر کن که به صد جلوه گری *** یار نیکو سیرت از سفر آمد خوش باش
روز میلاد علی میر عجم شاه عرب *** با دو صد جلوه گری جلوه گر آمد خوش باش
ساقيا باده وحدت بده کز رحمت حق *** بهر کم کرده رهان راهبر آمد خوش باش
خیز و ده مژده به عشاق نظر باز که باز *** موقع شادی اهل نظر آمد خوش باش
از پس پرده حق شمس ولایت امروز *** روشنی بخش به شمس و قمر آمد خوش باش
آن امیری که بود محرم اسرار وجود *** از سرا پرده اسرار در آمد خوش باش
شهسواری که کشد نان فقیران بر دوش *** بهر دل جوئی نوع بشر آمد خوش باش
راد مردی که بود رهبر مردان خدا *** از پی یاری پیغام بر آمد خوش باش
به یتیمی که دلش خون شده از بی پدری *** رو بده مژده که بهرش پدر آمد خوش باش
بهر نابودی رو به صفتان شیر خدا *** چهره افروخته چون شیر نر آمد خوش باش
فاطمه بنت اسد رفت به مهمانی حق *** با اسد از در آن خانه در آمد خوش باش
رفت تنها به صد امید و به صد جلوگری *** شادمان با پسری خوش سیر آمد خوش باش
این جهانی که تو بینی همه از بود و نبود *** به وجود از قدم این پسر خوش باش
در جهان قلعه گشائی که در از خیبر کند *** هم چو خورشید دل افروز بر آمد خوش باش
مادر دهر نزاید به جهان مثل على *** کاین خبر با سند معتبر آمد خوش باش
دل ژولیده از میلاد علی شاه نجف *** هم چو پروانه به پرواز در آمد خوش باش
گوید بر خلق جهان از عرش عیسی آمده *** از بهر عرض تهنیت از طور موسی آمده
نوح نبی با صد شعف از سیر دریا آمده *** خضر و خلیل و یوسف و داوود و یحیی آمده
سارا و هاجر، مریم و عذرا و لعیا آمده *** خیل ملک سوی سمک از عرش اعلا آمده
حوا و آدم از جنان بهر تماشا آمده *** بهر تماشا یوشیع و یعقوب دانا آمده
چون شیر حق در بیت حق امشب به دنیا آمده
آمد ندا کامشب خدا شهکار دیگر ساخته *** کز پرتو رخسار او دل ها منوّر ساخته
روی زمین را از جنان زیبا و بهتر ساخته *** دشت و دمن را از گل و سنبل مسخر ساخته
و ز بوی یاسمن و نسترن عالم معطر ساخته *** در خانه ی خود از کرم تختی ز گوهر ساخته
زیب و منبت کاریش یاقوت احمر ساخته *** از سندس و گلی روی آن آماده بستر ساخته
کامشب به میهمانی حق ماهی دل آرا آمده
این خاک را باید خدا تفکیک و معماری کند *** در رشته طراحیش جبرِئیل هم یاری کند
کلک جهان آرای حق زو نقشه برداری کند *** وز چشمه ی فیاض خود زان چشمه ها جاری کند
و ان گه خیل الله را مامور حجاری کند *** تا خانه ای را او بنا از گفته باری کند
مدت مدیدی هم خدا از او نگه داری کند *** تا در مهین ماه رجب زو پرده برداری کند
بنگر کز ان دولت سرا حق آشکار آمده
تا فاطمه بنت اسد در خانه حق زد قدم *** از مقدم فرخنده اش آن خانه شد رشک ارم
لب را گشوده و این چنین گفتا به حی ذو الکرم *** ای خالق ارض و سما و ای مالک لوح و قلم
ای آن که ذرات جهان دارند از خوانت نعم *** درد مرا آسان نما بنما رهایم از الم
ناگه به امر ذات حق دیوار منشق شد زه هم *** از حق نداری ادخلی آمد به گوشش دم بددم
کای فاطمه این دعوت از بهر تو تنها آمده
باز آ که غیر از تو کسی جایش در این دربار نیست *** اری در این دولت سرا بیگانگان را بار نیست
هر کس که شد بیمار حق در نزد حق بیمار نیست *** اندر حریم قرب حق جز حق تو را غم خوار نیست
این جا تو را غیر از خدا کس محرم اسرار نیست *** راز دلت را فاش کن این جا کس از اغیار نیست
ما را به جز فرزند تو منظور از دیدار نیست *** مقصود ما غیر از علی بعد از نبی دیار نیست
کز بهر خدمت کاریش صد ها صفورا آمده
از خانه حق با اسد بنت اسد آمد برون *** شاهی که نبود در جهان شش ولد آمد برون
میری پی سرکوبی دیو و دد آمد برون *** آن کس که باشد آگه از هر نیک و بد آمد برون
داماد ختم المرسلین شیر احد آمد برون *** تا نام او با نام حق شد هم عدد آمد برون
بحر سخا کان وفا بحر مدد آمد برون *** یعنی علی گنجینه سرّ صمد آمد برون
کاین محض شاهانه از بهرش مهیا آمده
گفتا قمر با خود مگر شمس جهان آراست این *** نی نی غلط گفتم غلط او قطره و دریاست این
در گوش زهره مشتری گفتا عجب زیباست این *** گفتا فرشته با پری غارت گر دل هاست این
فرمود جبرئیل امین بالا تر از عیسی است این *** در دانش و علم و ادب عالم تر از موسی است این
استاد دانشگاه حق سلطان مافیهاست این *** باب شبیر است و شبر چون همسر زهراست این
این شاهکار خلقت است کامشب به دنیا آمده
تا جلوه گر شد از صدف ان درّ نام پیدای حق *** لوح عیان شد آن زمان از امر پا بر جای حق
بودی منقش روی ان خط جهان ارای حق *** در زیر ان بد جلوه گر با آب زر امضای حق
ۀمد ندا بر باب او کای مظهر تقوای حق *** چون نام او مشتق بود از عین و لام و یای حق
بگذار نامش را علی ای گوهر یکتای حق *** کاندر جهان باشد علی از بهترین اسمای حق
چون این پسر فخر بشر از جانب ما آمده
ای عارفان از شاعران سر گشته ام *** مست از می حبّ علی ساقی کوثر گشته ام
مداح آل مصطفی از لطف داور گشته ام *** خدمت گذار و نوکر کوی پیمبر گشته ام
دیوانه از عشق علی فتّاح خیبر گشته ام *** از جان غلام حضرت زهرای اطهر گشته ام
نا خوانده درس ابجدی مرد سخنور گشته ام *** ژولیده ام از جان و دل مداح حیدر گشته ام
چون همسر دخت نبی ام ابیها امده
من یکی از نوکران همسر حبل المتینم *** خادم و خدمت گذار دخت ختم المرسلینم
بهر توصیف صفاتش امشب از لطف الهی *** شعله ور شد آتش خاموش نطق آتشینم
کیستم من تا که لب بر مدحت زهرا گشایم *** من کجا و شرح وصف آن عزیز نازنینم
گوش کن تا گویمت از وصف زهرا داستانی *** تا بدانی من نه تنها عاشق آن بی قرینم
دوش اندر خواب دیدم مجمعی از خیل ذرات *** هر یکی می گفت شرح وصف او را این حنینم
عرش گفتا من شدم میعاد گاه دوستانش *** فرش گفتا زاد گاه و مهد آل طاهرینم
ماه گفتا من به پیش حسن رویش شرمسارم *** شمس گفتا من هم از نور جمالش شرمگینم
زهره گفتا ذره ای از پرتو زهرای اطهر (علیها السلام) *** هست کافی تا که از خورشید بالاتر نشینم
مشتری گفت چه کالائی ز مهر مس هست بهتر *** من خریدار چنین کالای رحمت آفرینم
باد گفتا من نوازش می نمایم گیسوانش *** با شمیم جان فزایم با نسیم عنبرینم
خاک گفتا افتخارم بس که از لطف الهی *** با چنین دُرّ ثمینی تا قیات هم نشینم
آب گفتا شأن من بالاتر و برتر از آنست *** چون که از روز ازل مهریه آن نازنینم
ناگهان آتش زبان بگشود و گفتا روز محشر *** دشمنانش را بسوزانم که من خواهان اینم
لاجرم از خویش پرسیدم که ناگه ز امر ایزد *** در جوابم یک صدا گفتند هر عضوی چنینم
عقل گفتا ماتم از نور جمال بی مثالش *** عشق گفت از خرمن مهر ولایش خوشه چینم
دیده گفتا چشم امیدم بود بر سوی زهرا (علیها السلام) *** کو بود پشت و پناه و مونس و یار و معینم
دست گفتا دست از دامان زهرا بر ندارم *** تا مراد خود نگیرد این دل محنت قرینم
فاطمه (علیها السلام) ای بضعه خیر الوری ای دخت احمد (علیه السلام) *** گوشه چشمی به ما کن ای گل ناز آفرینم
روز و شب دم ولایت می زند (ژولیده) از دل *** تا که دستم را بگیری روز سخت واپسینم
از مقدم فرخنده صدیقه کبری *** بانوی جهان فخر زنان حضرت زهرا
پوشیده به تن دشت و دمن جامه رنگین *** از یاس و گل و نسترن و زنبق و مينا
بر دامنه کوه شقایق زده پهلو *** وز فرط شعف لاله زده خیمه به صحرا
ای مطرب خوش پنجه بزن طبل بشارت *** ای ساقی گل چهر، چه شد ساغر و صهبا
بر خیز و بده باده وحدت که دوباره *** عالم شده چون خلد برین خرم و زیبا
آمد سحر این مژده به گوشم که ز جا خیز *** حق کرده در رحمت خود را به رخت وا
از ملك عدم زد قدم امروز به عالم *** فرزند بنی کفو على انسى حورا
در ماه جمادی ز صدف کرد تلولو *** از امر خدا فاطمه چون دره بیضا
جبریل ندا داد که حق داده به احمد *** يك دختر فرخ رخ و زیبا و فریبا
در مکه قدم زد به جهان معنی کوثر *** سر چشمه شرم و شرف و مظهر تقوا
از بحر ولایت گوهری گشت نمایان *** روشن شده از نور رخش عرصه غبرا
در گوش قمر گفت زحل روی نهان کن *** وان گه ز پس ابر نما سیر و تماشا
کز بهر طواف رخ آن زهره اطهر *** دزدانه کشد زهره سر از عالم بالا
نازم به ید و قدرت آن صانع بی چون *** کاین سان به سرشته است چنین نقش دل ارا
شد باور از لطف خدا نخل رسالت *** بشگفت گل سر سبد گلشن طاها
گر خلق نمی کرد خدا دخت پیمبر *** هرگز نبودی کس که شود همسر مولا
ور خلق نمی شد به جهان ساقی کوثر *** لایق نبودی کس که شود شوهر زهرا
ژولیده همین بس که بگوید ز صفاتش *** خواند است ورا ختم رسل ام ابیها
فاطمه ای کوکب برج شرف *** ای در ، دردانه بحر عفف
ای شجر طیبه معرفت *** ای گل گلزار شه لو کشف
خوانده تورا ام ابیها نبی *** چون که توئی شرط ولا را هدف
فاطمة بضعة منى توئى *** همسر شایسته شاه نجف
حور و پری حاجب دربار تو *** به خدمتت خيل ملك بسته صف
ثاني تو نیاورد مادری *** چون تو ندارد گهری در صدف
مهر تو را هر که ندارد به دل *** کافر مطلق بود و نا خلف
آن که به عالم نشناسد تو را *** عمر نماید بی طالت تلف
هیچ کسی قدر تو را جز خدا *** به عزت معرفت ما عرف
ز پرتو روی دل آرای تو *** عالم هستی شده غرق شعف
می نبرد ره به بهشت برین *** آن که دهد دامن پاکت ز کف
از من ژولیده شفاعت نما *** ای در دردانه بحر عفت
نخل باغ نبوی برگ و بر آورد برون *** شجر گلشن طاها ثمر آورد برون
مژدگانی بده ای دل که ز الطاف خدا *** صدف بحر ولایت گهر اورد برون
کلک ذات ازلی بین که به صد جلوه گری *** شاه کاری ز ید پر هنر آورده برون
دست پر قدرت حق بهر بشر معجزه ای *** بهتر از معجز شق القمر آورده برون
به تماشای رخش خيل ملك را بنگر *** سر ز هر قرفه زحد بی شمر آورده برون
تا که از پرتو حسنش بکند کسب ضيا *** از پس ابر قمر باز سر آورده برون
من ز توصيف صفاتش چه بگویم که خدا *** ان چه خوبیست به نقش بشر آوره برون
مادرش هست خدیجه پدرش ختم رسل *** زین دو، ایزد قمری خوش سیر آورده برون
چهره افروخته لب غنچه و قد سرو روان *** خرمن زلف مگو مشك تر آورده برون
چشم مستش بزند طعنه به صد چشمه نور *** چون که خورشید از این چشمه سر آورده برون
ای بنازم به خدائی که ز یاقوت لبش *** بهر قوت دل ما نی شکر آورده برون
من ژولیده چه گویم که از الطاف خدا *** نخل باغ نبوی برگ و پرآورده برون
کو کب برج شرف كيست به جز فاطمه *** گوهر بحر عفف كيست به جز فاطمه
بعد رسول خدا به خلعت ماسوا *** شرط ولا را هدف کیست به جز فاطمه
به شوکت و عز و شان زنی بخیل زنان *** لایق شاه نجف كيست به جز فاطمه
طاهره و عالمه فاضله و فاهمه *** دخت شه لو كشف كیست به جز فاطمه
آن گوهری را که حق به عز و شرم و حیا *** بپرورد در صدف کیست به جز فاطمه
ان که به امر خدا به خدمتش فوج فوج *** خيل ملك بسته صف کیست به جز فاطمه
دوش در گوشم سروش از عالم بالا رسید *** مژده مولود نور دیده زهرا رسید
باز غم بار سفر سوی عدم بر بست و رفت *** تا که از امر خدا شادی روح افزار سید
ساقیا می ریز اندر ساغر امشب كز وفا *** بر سر شاهان عالم تاج کر منا رسید
مطرب امشب آشنا کن از وفا بر چنگ چنگ *** چون خدا را آیتی از عترت طه رسید
از پی درمان درد دردمندان جهان *** يك طبيب حاذقی از گلشن طاها رسید
زهره زهرا حسن فرزند دل بند علی *** عالم آرا تر ز خورشید جهان آرا رسید
زمر خلاق جهان در نیمه ماه صیام *** گوهر ارزنده صديقة كبرا رسيد
ماه رحمت رحمت حق شد نصب شیعیان *** ماسوا الله را یگانه رهبر و مولا رسید
از فلک گلبانگ شادی آید از کر و بیان *** وز سمك فریاد شادی تا آسمان از ما رسید
در سلحشوری چو بابش جنگ جوئی شیر دل *** بهر دفع دشمنان بی باک و بی پر وا رسید
باز شیری شد برون از بیشه آل رسول *** کز قدومش لطف حق تا سر حد اعدار سید
شکر کن تا می توانی قاضی الحاجات را *** چون که رمز کنر هستی شافع فردا رسید
نام نیکویش حسن هست و به شهرت مجتبی *** کز پی دل جوئی ژولیده شیدا رسید
بر خیز که آن دلبر سیمین بدن آمد *** در گلشن دین بلبل شیرین سخن آمد
خوش باش که ایام غم دل سپری شد *** شادی پی سرکوبی درد و محن آمد
برخیز که عالم شده خش بوی و معطر *** آهوی ختائی ز دیار ختن آمد
از سبزه و ریحان و گل و لاله و مینا *** بر قامت رعنای جهان پیرهن آمد
در نیمه ماه رمضان از صدف حلم *** رخشنده دری جلوه کنان در زمن آمد
چون ماه شب چهاردهم در مه رحمت *** از رحمت حق مظهر پاکی حسن آمد
زیبا کلی از گلشن دین گشت شکوفا *** از دامن زهرا پسری ممتحن آمد
از نسل محمد حسنی ای حسنییان *** از صلب علی سرور دین بو الحسن آمد
نامش حسن و خوی حسن من چه بگویم *** کز مملکت حسن حسن در حسن آمد
تا گشت ز الطاف خدا فاطمه فارغ *** بس تحفه برایش ز بر ذو المنن آمد
با سندس و استبرق و گل هاجر و مريم *** در خدمت آن بانوی پاکیزه تن آمد
سارا ز جنان همره حوا پی دیدار *** با حلقه ای از یاس و گل نسترن آمد
جبریل پی گفتن تبريك امامت *** از شوق به دیدار شه بت شکن آمد
از بهر نثار قدمش بین که طبق ها *** مملوز در و گوهر و لعل یمن آمد
شد شیر حق و شیر زنان شاد که امشب *** شیر دگری ز آن شه و ز آن شیر زن آمد
ناف ببریده و پاکیزه تن و طیب و طاهر *** با خرمن گیسوی شکن در شکن آمد
رویش گل و لعلش گل و در حسن و لطافت *** فرخ رخ و مه طعلت و غنچه دهن آمد
در علم و عمل از همه خلق سر آمد *** در فلسفه استاد اساتید فن آمد
صلحش به جهان مصلحتی بود ز ایزد *** ور نه چو پدر شیر دل و صف شکن آمد
ژولیده زند صبح و مسادم ز ولایش *** كو سرور و مولای به هر مرد و زن آمد
آمد به جهان *** شاه شهان *** خسرو خوبان *** حسن چون مه تابان
جهان کرده منور *** مهين سبط پیمبر 2 مرتبه
از نور حسن *** دشت و دمن *** گشته مزین *** دو چشم همه روشن
جهان کرده معطر *** حسن زاده حیدر
از رحمت حق جلوه نما *** سرور دین شد *** جهان خلد برین شد
جهان کرده منور *** مهین سبط پیمبر
شد نور خدا *** جلوه نما *** در مه رحمت *** به صد شوکت و عزت
خدا داده به حیدر *** گل پاک و معطر
از صلب علی *** راهبری *** ممتحن آمد *** حسن در حسن امد
جهان کرده منور *** مهين سبط پیمبر
عالم شد از نور رخش *** روضه رضوان *** بود فاطمه شادان
از این رحمت داور *** دلش گشته منور
در توصیف حضرت سید الشهدا (علیه السّلام)
خوشا عشق و خوشا عاشق خوشا کالای دکانش *** خوشا درد و خوشا رنج و خوشا دارو و درمانش
به من حق کرده ارزانی ز رحمت یار جانانی *** که احیا کرد جان عالمی با دادن جانش
نمی دانم چه خوانم نام نامیش در این عالم *** که نی بتوان خدایش خواند و نی از جزء انسانش
به یغما می برد چشمش ز سر هوش و ز کف دینم *** به غارت می برد جان را صفوف خیل مژگانش
به هر سو می کشد سر را کمند زلف پر پیچش *** به هر جامی برد دل را که می خواهد دو چشمانش
به حسن خود نمی بالد چو بیند روی او یوسف *** زلیخا می کند جان را ز جان و دل به قربانش
ز هست او بود بر پا بنای عالم هستی *** جهان چون گوی غلطانی بود در خم چوگانش
اگر ایزد دهد روزی ذرات جهان هر روز *** بود این نعمت از فیض و طفیل خوان احسانش
بود شمس و قمر روشن ز نور چهر بی چونش *** بود چرخ فلک گردان به مهر چهر رخسارش
بود جارو کش کویش دو صد حور دوصد غلمان *** بود جن و بشر عبد و ملك از شوق دربانش
بود جبریل و میکائیل از جان دانش آموزش *** بود نوح و خلیل الله شاگرد دبستانش
بود منظور من شاهی که شاهان جهان یک سر *** بگیرند از پی درمان درد خویش دامانش
بود نام نکوی او حسین سالار جان بازان *** که از جان بازی وی گشت عالم مات و حیرانش
به ابناء بشر او داد درس و مشق آزادی *** زهی بر این چنین مشق چنین درس و دبستانش
به جرم حفظ قرآن و ثبات وحدت و ایمان *** نمک خوردند و بشکستند نا مردان نمکدانش
به مهمانی ورا خواندند و هنگام پذیرائی *** به پیش چشم او کشتند یاران و جوانانش
به خون پاک خود بنوشت قانونی که تا امروز *** بود پاینده و باقی بود تا حشر فرمانش
سرش بر روی نی قرآن تلاوت کردن کز آن روز *** هنوزم می رسد در گوش بانگ صوت قرآنش
من ژولیده را به عالم افتخار و این بس *** که روز و شب کنم مدح و شوم از جان ثنا خوانش
من یکی از خادمین خسرو دنیا و دینم *** کم ترین خدمت گذار پیشوای مسلمینم
من نیم شاعر ولی شادم که از الطاف ایزد *** چاکر و عبد و غلام آل پاك طاهرينم
نیستم قابل که تا گویم صفات آن طه *** یا گشایم لب به مدح دلبر ناز آفرینم
کیست آن دلبر که بر دل شد رقم نام نکویش *** کیست آن مولا که باشد روز و شب یار و معینم
او بود فرزند دلبند حسین آن شاه به طحا *** حضرت سجاد یعنی رحمت اللعالمينم
یک شبی در عالم رؤيا بدیدم روی ماهش *** گفتمش بر گو که باشی گفت زین العابدینم
گفتمش نامت چه باشد گفت آن مولای عالم *** من على هم نام شیر حق امیر المؤنينم
من عزيز مصطفایم نور چشم مرتضایم *** در عبادت عابدین و در سیادت ساجدینم
باب باقر پاك و طاهر شافع روز قیامت *** جانشین حجت بر حق امام سومینم
در درستی رستگار و در صبوری پایدارم *** در شجاعت بی نظیر و با فتوت هم قرینم
واقف قلب شمایم مظهر جور و سخایم *** محرم سر خدا محبوب رب العالمينم
آگه از سر نهانم پادشاه انس و جانم *** نور چشم بو تراب و سبط ختم المرسلينم
یادگار مرتضایم نور چشم مصطفایم *** حافظ دین خدا و حاکم روی زمینم
من على ابن الحسينم شیر حق را نور عينم *** مجرى احكام قرآن شهریار راستینم
عاری از شرك و ریایم فارغ از چون و چرایم *** حجت بر حق حق و شهره برحق اليقينم
یاور ژولیده گانم حاکم کون و مکانم *** فارغ الحصیل دانشگاه شاهنشاه دینم
دلم پر می زند امشب برای حضرت باقر *** که گویم شرحی از وصف و ثنای حضرت باقر
ندیده دیده گیتی به علم و دانش و تقوا *** کسی را برتر و اعلم به جای حضرت باقر
ز بهر رفع حاجات و نیاز خویش گردیده *** سلاطين جهان يك سر گدای حضرت باقر
زبان از وصف او الكن قلم از مدح او عاجز *** که جز حق کس نمی داند بهای حضرت باقر
نزاید مادر گیتی ز بهر خدمت مردم *** به جود و بخشش و لطف و سخای حضرت باقر
بود عقل بشرمات به حیرت عارف و دانا *** ز صدق و پاکی و مهر و وفای حضرت باقر
به ذرات جهان یک سر بود او هادی رهبر *** که جان عالمی گردد فدای حضرت باقر
به زیر ابر پنهان شد مه و خورشید از خجلت *** ز شرم نور روی دل ربای حضرت باقر
بر و کسب فضیلت کن چو مردان خدا ای دل *** ز بحر دانش بی منتهای حضرت باقر
اگر گردد شفيع ما به نزد خالق یکتا *** بهر هر دردی شفا بخشد دعای حضر باقر
خدا ایمن کند او را ز بیم آتش دوزخ *** هر آن کس پا گذارد جای پای حضرت باقر
ز اندوه و غم و محنت بود آسوده و راحت *** به زیر سایه و تحت لوای حضرت باقر
بود ژولیده را این بس که از لطف خداوندی *** زند صبح و مسادم از ولای حضرت باقر
در توصیف حضرت صادق (علیه السّلام)
گرفته دین حق رونق زنام حضرت صادق *** بود پاینده و باقی قیام حضرت صادق
به غیر از ذات حق آگه نباشد هیچ دیاری *** ز قرب و عزت و قدر و مقام حضرت صادق
احادیثی که از قول نبی گویند واعظان *** بود از قول و گفتار و پیام حضرت صادق
بود آکنده از مهر و صفا و صلح و آزادی *** ز بهر مردم دانا کلام حضرت صادق
بقای دین و قرآن و قوانین خدا باشد *** ز کار و کوشش و جهد مدام حضرت صادق
به عالم اعتبار و حرمت ما هست جاویدان *** ز فیض اعتبار و احترام حضرت صادق
به امر قادر اعظم شده مخلوق این عالم *** گدا و چاکر و عبد و غلام حضرت صادق
دو صد دانشگه تقوا در این عالم بود بر پا *** ز علم و دانش و فضل و مرام حضرت صادق
ولی از جور منصور لئيم ملحد كافر *** شد از زهر ستم لبریز جام حضرت صادق
بشد مسموم ز هر کین فروزان پیشوای دین *** که شد تلخ از شرار ز هر کام حضرت صادق
خدا ز آن ملحد کافر برای دادن کیفر *** بگیرد در قیامت انتقام حضرت صادق
دل ژولیده محزون شده از این مصیبت خون *** که باشد او در این عالم غلام حضرت صادق
شده شرمنده شمس از شرم روی حضرت کاظم *** قمر شدمات از چهر نکوی حضرت کاظم
به غیر از ذات حق آگه نباشد اندر این عالم *** کسی از سر اسرار مگوی حضرت کاظم
بود او ششمین رهبر ز بعد ساقی کوثر *** که باشد قبله حاجات كوى حضرت کاظم
نه بتوان کرد توصیفش که آسان نیست او صافش *** که نیکو هست وصف تار موی حضرت کاظم
ببیند یوسف از رویش بگوید مرحبا بر حق *** که نیکو خلق کرده حسن روی حضرت کاظم
به عالم رنگ و بوی گل بود از نور رخسارش *** بود خوی محمد خلق و خوی حضرت کاظم
ولی از جور هارون دغا لبریز شد آخر *** ز زهر خانمان سوزی سبوی حضرت کاظم
بدی در گوشه زندان چارده سال آن مولا *** بدی با حق تعالی گفت گوی حضرت کاظم
طلب می کرد او مرگ از خدا با دیده گریان *** که وصل بار بودی آرزوی حضرت کاظم
خدایا دست گیری کن تو از ژولیده محزون *** به حق قرب و قدر ابروی حضرت کاظم
در توصیف حضرت رضا (علسه السّلام)
اگر مدد کند از لطف قادر قدوس *** کشم ز پرده دل ناله هم چنان ناقوس
پس از ستایش و حمد خدای عز و جل *** که اوست باقی و پاینده مابقی معکوس
زبان به مدحت شاهی گشایم از ره صدق *** که هست رهبر دین خدا و نفس نفوس
گدای درگه او صد چو حاتم طائی *** غلام به گوشش هزار کیکاوس
به گرد مکنت و جاهش نمی رسد هرگز *** هزار ثروت قارون و گنج دقیانوس
زند به خلد برین طعنه خاک در گاهش *** که هست قبله عشاق و لايق صد بوس
ز قدر و رتبه و شأنش چه گویمت که بود *** امیر خطه عشق و خدیو کشور طوس
زبان بود ز بیان صفات او عاجز *** قلم و رشته تحرير وصف او محبوس
ز علم و دانش و فضلش همی توانم گفت *** که او رئیس علوم است عالمان مرئوس
صفات مهر ولايش به لوح دل منقوش *** هماره سايه لطفش به حال ما مأنوس
بزن تو دست توسل به عطف دامن او *** که اوست شمس شموس و خدای را ناموس
کسی که از ره صدق و ارادت و اخلاص *** قدم نهد به حریمش نمی شود مایوس
چه خوانم و چه بگویم که شعر ژولیده *** بود چو قطره و اوصاف او چو اقیانوس
از عالم بالا ندا آمد که جانان آمده
آن دل ربای داستان از راه احسان آمده
از پرده عصمت برون خورشید تابان آمده
کز پرتو رخسار او عالم درخشان آمده
زیبا گلی از گلشن ختم رسولان آمده
وز بحر رحمت گوهری ز الطاف یزدان آمده
هشتم امام شیعیان سلطان خوبان آمده
بر گو تو بر کنعانیان یوسف به کنعان آمده
ده مژده بر اسلامیان حامی قرآن آمده
آمد امیری تا قدم بر تارك شاهان زند
دم از صفات ذات حق اندر ره جانان زند
تا سکه شاهنشهی در عالم امکان زند
صد طعنه زیبائی او بر یوسف کنعان زند
دم از صفات پاك او کی می توان انسان زند
جائی که دم از وصف او خلاق در قرآن زند
طوطی طبعم دمیدم دم از شه خوبان زند
چون حجت دین خدا یار غریبان آمده
امشب دل دیوانه ام پروانه سان پر می زند
پر از برای دیدن رخسار دلبر می زند
وز ناله و فریاد خود آتش به پیکر می زند
در محفل روحانیان ساغر به ساغر می زند
دم از علی موسی الرضا شاه فلك فر مي زند
نام دل آرای و را چون سکه بر زر می زند
این نغمه ها را سر به سر از لطف داور می زند
دانی چرا روح الامین شهپر به شهپر می زند
یعنی که میلاد رضا شاه خراسان آمده
هشتم وصی مصطفی از بهر ما باشد رضا
هفتم ولی والى ملك ولا باشد رضا
ششم صفی مجتبی شاه هدا باشد رضا
پنجم سفیر مکتب خون خدا باشد رضا
چهارم گل از گل خانه زین العبا باشد رضا
سوم مشیر باقر از علم و صفا باشد رضا دارد
دوم صدیق صادق آل عبا باشد رضا
اول فقیه و عالم ، عالم نما باشد رضا
کز بهر شاگردی وی عیسی ز کیهان آمده
اول الف شرمنده آن قد دل جویش بود
دوم دل دلداده گان دل بسته مویش بود
سوم سیاهی شب از آن جعد گیسویش بود
چارم چراغ چشم ما آئینه رویش بود
پنجم پناه شیعیان خاك سر کويش بود
ششم شفای درد ما گفتار نیکویش بود
هفتم هلال ماه نو محراب ابرویش بود
هشتم همای رحمت رحمان ثنا گویش بود
کز بهر دربانی وی موسی ابن عمران آمده
ای عاشقان ای عاشقان شمس شموس آورده حق
نی نی غلط گفتم غلط نفس نفوس آورده حق
فرمانروائی مقتدر با نای و کوس آورده حق
خصم دل بودائی و گبر و مجوس آورده حق
شاهی پی سرکوبی ابنا روس آورده حق
جبریل را بر در که او پا ببوس آورده حق
شادی پی رفع غم و رنج و فسوس آورده حق
به به از این شمس الحقی کز بهر طوس آورده حق
کاین سان به مدحش طوطی طبعم غز الخان آمده
از علم و فضل و دانش و دین بر همه مولاست او
وز درك فهم ما و تو بالا تر از معناست او
آگه ز اسرار دل دنیا و مافی هاست او است او
وز رتبه و قدر و شرف افضل تر از موسی است او
ز اعمال نا مقبول حق در نزد حق منهاست او
پاک و منزه تر ز گل از گلشن طاهاست او
بر تارك شاهنشهان چون تاج کرمناست او
کز بهر او روح الامین گهواره جنبان آمده
ای دل نگفتم بار ها با خوب رویان خو مکن
آن چه نهان داری به دل در نزد آنان رو مکن
وز ديده گانت اشك غم جارى بسان جو مكن
کاری در این عالم دلا غیر از رضای او مکن
در گلستان زندگی هر نو گلی را بو مکن
نخل قد خود را کمان هم چو خم ابرو مکن
افغان ز سوز درد خود با بودن داور ممکن
درد تو می یابد شفا ژولیده های و هو ممکن
کامشب طبیب حاذقی از بهر درمان آمده
روشنی بخش دل خیر النسا باشد تقی *** نور چشمان علی موسی الرضا باشد تقى
جانشين مصطفى بعد از امام هشتمین *** از برای یاری دین خدا باشد تقی
هشتمین نوباوه داماد ختم المرسلين *** دومین هم نام ختم الانبیا باشد تقی
نهمین فرمان روای مکتب آزادگی *** بهر ما آئینه ایزد نما باشد تقی
او بود هادی و رهبر بر تمام مسلمین *** چون به عالم منبع لطف و سخا باشد تقی
چو حسین ابن علی در شاه راه زندگی *** رهنمون و رهنما و پیشوا باشد تقی
مشعل راه هدایت هست و بهر امتان *** کشتی دین خدا را ناخدا باشد تقی
حجت برحق حق و حق پرست و حق طلب*** مظهر پاکی و تقوا و صفا باشد تقی
ز آتش دوزخ چه پروائی که بهر شیعیان *** ز امر ایزد شافع روز جزا باشد تقی
حامى احكام قرآن و قوانین خدا *** بانی سر بقای ما سوا باشد تقی
بهر رفع مشکل ما آشکار و نهان *** همچو جدش مرتضی مشکل گشا باشد نقی
بهر رفع تشنگی عاشقان تشنه لب *** سلبیل و زمزم و آب بقا باشد تقی
هر چه می خواهی طلب از او کن اندر زندگی *** چون به هر لحن و زبانی آشنا باشد تقی
رو گدای درگه او شو که بهر دوستان *** بحر جود و بخشش و مهر و وفا باشد تقی
لیکن از جور و جفای همسر ملعونه اش *** در ره دین کشته از زهر جفا باشد نقی
غم مخور ژولیده محزون که در روز معاد *** شافعت در نزد ذات کبریا باشد نقی
دل شده دیوانه روی فریبای نقی *** شد منور قلب ما از نور سیمای نقی
بس که زیبا خلق كرده كلك قدرت نقش او *** دیده گیتی بود محو تماشای نقی
در درستی و صفا و پاکی و علم و عمل *** کس نبیند در جهان ثانی و همتای نقی
نام او باشد علی و باب او باشد جواد *** زین سبب گردیده دل مجنون و شیدای نقی
جد او باشد محمد جده او فاطمه *** چون بود نام علی نام دل آرای نقی
بعد باب تاج دارش از پی ترویج دین *** مسند دین پروری گردید مأوای نقی
از صفات پاك او گویم برایت شمه ای *** تا شوی آگه ز علم و زهد و تقوای نقی
علم عالم را کلید و سر هستی را محیط *** هست گفتار خدا گفتار شیوای نقی
بود دریای حقیقت ز آن سبب احکام پوچ *** محو شد، چون قطره ای در قعر دریای نقی
حق به قرآن می کند توصیف و صف او دگر *** حاجتی نبود به وصف و مدح گویای نقی
می کند ژولیده مداحی آل مصطفی *** تا ببخشد جرم او را ذات یکتای نقی
طوطی طبعم زند پر از برای عسکری *** تارند صبح و مسادم از ولای عسکری
کیست او فرمانروای مطلق اقلیم دل *** با صفا گردیده عالم از صفای عسکری
نام نامیش حسن خویش حسن خلقش حسن *** غارت دل می کند حسن لقای عسکری
هست او فرزند هادی باب مهدی نور حق *** جلوه گر شد از جمال دل ربای عسکری
در سخا و جود وجود بخشش گشته از بهر نیاز *** صد هزاران حاتم طائی گدای عسکری
جز خدا نبود کسی آگه ز قرب و قدر او *** بس كه باشد پر بها قدر و بهای عسکری
راضی و خشنود کن او را تو از كردار نيك *** چون رضای حق بود بي شك رضای عسکری
كسب علم و فضل و دانش کن ز بهر آخرت *** از صداقت خانه بی منتهای عسگری
بهره برداری کن ای دانا به نفع خویشتن *** از کلام نغز و لحن جان فزای عسگری
باعث ایجاد عالم نور آل احمد است *** بانی ابقاء دین باشد بقای عسگری
آرزو دارم که گیرم دامنش را از وفا *** تا که سازم جان شیرین من فدای عسگری
عاشق ژولیده را بیمی ز دوزخ نیست نیست *** تا که باشد ورد او مدح و ثنای عسگری
دلم شکسته چو کشتی به بحر طوفانی *** جهان به پیش نظر گشته شام ظلمانی
ز دوری رخت ای نور دیده زهرا *** ز دیده اشک بریزم چو ابر نیسانی
نه همدمی که بوی شکوه از زمانه کنم *** نه محرمی که بگویم ز درد پنهانی
در انتظار تو شد چشم ما سپید بیا *** به حق حرمت جدت على عمرانی
دل فسرده ما از فراق تو خون شد *** از بس که روز ظهور تو گشته طولانی
ز دست طعنه و ظلم و شماتت دشمن *** رسیده جان به لب ما ز فرط حیرانی
زمینه گشته مساعد ز بهر آمدنت *** در آز پرده که شد موقع جهان بانی
ز آستین به در آور ید جوان مردی *** علم نما قد مردی به امر یزدانی
بکش تو تیغ دو دم از نیام خود که دگر *** به جا نمانده به جز نامی از مسلمانی
بیا ببین به چه روزی فتاده وضع بشر *** ز فرط معصیت و غفلت و هوسرانی
شکسته کشتی ایمان ز تند باد هوس *** گسته رشته تقوا ز فرط نادانی
به پرتگاه فلاکت رسیده پیر خرد *** ز دست حیله و تزویر دیو نفسانی
نشسته گرد غریبی به صفحه قرآن *** گرفته اوج ز امواج دل غزالخانی
ز هر دری رسد آوای جهل و بی خبری *** به جای ذکر خدا و نوای قرآنی
كشيده سر به فلك كاخ ظلم و استبداد *** بنای صلح نهاده است رو به ویرانی
بیا بیا که جهان کشته پر زفتنه و شر *** زمانه کشته ز فسق و فجور بحرانی
خوش آن دمی که بیائی ز دشمنان خدا *** به ضرب تیغ دو دم داد خلق بستانی
خوش آن زمان که بیائی ز پرتو رویت *** جهان تیره نمائی چو روز نورانی
به عشق دیدن رویت مدام ژولیده *** کند به وصف صفات شها در افشانی
چه حکایتی کنم از رخت که تو رمز کنز حکایتی *** چه روایتی کنم از تو من که تو خود کلید روایتی
چه حدیثی از نگهت کنم که تو می بری به نظاره ای *** غم ما ز دل دل ما ز کف ز ره وفا به اشارتی
چه بگویم از قد و قامتت که به جلوه چون به در آوری *** داد می زقیام قامت خود به پا به جهان کنی تو قیامتی
بچسان ز هجر رخت شها بکنم به شکوه لب آشنا *** که تو خود خدیو عدالت و بری ازشون شکایتی
به خدا قسم که خدا نه ای زخدای خود تو جدا نی ای *** چه بخوانمت چه بگویمت که چه مظهری و چه آیتی
تو کلید هر در بسته ای تو امید قلب شکسته ای *** تو انیس هر دل خسته ای تو دليل درك و درایتی
تو فروغ دیده آدمی تو امیر صحنه عالمی *** نظری نما تو به ما دمى بنما ز ما تو حمایتی
تو ولی و حجت سرمدی تو سفير مكتب احمدی *** تو عزیز آل محمدی تو شفیع و رهبر امتی
به طواف باغ مرن که تو خود مطاف خلایقی *** ز جفا و ظلم و ستم چه غم که تو خصم ظلم و شقاوتی
به شعاع شمس و قمر مرا نبود به جان تو حاجتی *** که شعاع شمن و قمر بود ز شعاع روی تو آیتی
سر سروران ببر تو خم دلم از غمت شد پر الم *** برهان شها دل ما ز غم که تو شمع راه هدایتی
به کجا روم پی رفع غم که تو دشمن غم و محنتی *** به که راز دل بکنم شها که برای ما تو کفایتی
بنما به ما تو تفقدی که تو بحر بخشش و رحمتی *** نظری نما تو به حال ما که تو كان فيض و عنایتی
به در آوری که مه بی قرین ید مردی از سر آستین *** که بنا کنی تو بنای دین که تو سبط شاه ولایتی
بشتاب و بین که برای زر بشر از خدا شده بی خبر *** ز نفاق و حرص و طمع نگر چه خیانتی چه جنایتی
نتوان ز وصف تو شمه ای بسرایمی که در این جهان *** نبود ثنای تو را شها چو ثنای خمسه نهایتی
در ماه شعبان جلوه گر شه کار معبود آمده *** کز بهر دیدار رخش از خلد محمود آمده
زهرا به همراه علی آن مظهر جود آمده *** با مجتبی خون خدا دل شاد و خشنود آمده
باران رحمت بر زمین زین عید مسعود آمده *** دل ها همه غرق شعف زین تازه مولود آمده
گوئید بر خلق جهان موجود را جود آمده *** در کان رحمت هر چه بود از جود موجود آمده
یعنی که محبوب خدا مهدی موعود آمده *** امشب ز نور ایزدی عالم منور می شود
اقلیم دل از نهضت شادی مسخر می شود *** خشنود از این موهبت قلب پیمبر می شود
غرق شعف شاه نجف ساقی کوثر می شود *** دل شاد و خرم در جنان زهرای اطهر می شود
مسرور قلب مجتبی از لطف داور می شود *** از فرط شادی شادمان شاه فلك فر می شود
چون آخرین شه کار حق هم نام محمود آمده *** یعنی که محبوب خدا مهدی موعود آمده
از دامن نرجس گلی از امر ایزد سر زده *** کز نکهت دل جوی خود صد طعنه بر عنبر زده
خورشید و مه از شرم او بر چهر پرده بر زده *** قدر و بهایش طعنه بر لعل و در و گوهر زده
نام دلارای ورا چون سکه حق بر زر زده *** جبریل از فرط خوشی در عرش بال و پر زده
وز پرده دل نعره الله اكبر بر زند
چون از برای مسلمین سر چشمه سود آمده *** یعنی که محبوب خدا مهدی موعود امده
او آمده تا ریشه کن سازد زین بیداد را *** با تیغ خود بی جان کند هر جانی جلاد را
بر پا نماید در جهان کانون عدل و داد را *** ویران کند از بیخ و بن او کاخ استبداد را
فرمان دهد از امر حق طوفان و ابر و باد را *** تا زیر رو سازد ز بن هر لانه شیاد را
خشنود سازد مردم آزاده و آزاد را *** کو خصم جان مشرکین از امر ممدود آمده
یعنی که محبوب خدا مهدی موعود امده
او آمده تا تکیه بر اورنگ جاء الحق زند *** احکام باطل را کند نابود و دم از حق زند
آتش به جان و هستی هر کافر مطلق زندان *** با تیغ آتش بار خود بر فرق هر احمق زند
رونق به دین حق دهد آتش به هر نا حق زند *** بر تارك عرش اعلا مردانه سان بیرق زند
وانگاه با آئین خود بر فرق دین ابلق زند *** کو مظهر صلح و صفا از سوی معبود آمده
یعنی که مجبوب خدا مهدی موعود امده *** ماند گر از عمر جهان يك روز طولانی شود
تا که بیاید مهدی و ظلم و ستم فانی شود *** از پرتو رخسار او این دهر نورانی شود
روز خسان تاریک تر از شام ظلمانی شود *** آن روز حاکم بر بشر احکام قرآنی شود
امر به معروف آید و نهی هوس رانی شود *** وان گه طنین اند از دل این صوت روحانی شود
آن کس که ساز دظلم را از ریشه نابود آمده *** یعنی که محبوب خدا مهدی موعود آمده
ای دل ره نابخردان مسدود گردد غم مخور *** پاینده دین و نهضت محمود گردد غم مخور
ظلم و ستم از بیخ و بن نابود گردد غم مخور *** احکام قرآن زنده و مسعود گردد غم مخور
غم خوار ما بیچارگان معبود گردد غم مخور *** چون حضرت صاحب زمان سر منشأ جود آمده
یعنی که محبوب خدا مهدی موعود آمده *** ای حضرت صاحب زمان او فتادگان را یاد کن
با دل ربایی این دل نا شاد ما را شاد کن *** ما را بر آن راهی که حق راضی شود ارشاد کن
کاخ ستم راکن خراب از نو جهان آباد کن *** روی زمین را از کرم مملو ز عدل و داد کن
وانگه در ژولیده را از قید غم آزاد کن *** او را به مداحی قبول از راه استمداد کن
تا آن که گوید روز و شب بر خلق مقصود آمده *** یعنی که محبوب خدا مهدی موعود آمده
از روی نصیحت پدری گفت پسر را *** کای جان پسر گوش کن اندرز پدر را
عمری که خدا داده تو بشمار غنیمت *** مفروش تو ارزان به کس این بدر گهر را
خواهی که نرنجد دلت از زخم زبانی *** زنهار مرنجان تو زخود نوع بشر را
خواهی تو اگر خدمت خالق بنمائی *** بر بند پی خدمت مخلوق کمر را
خواهی تو اگر گنج، ببر رنج که هرگز *** بی رنج نیاری تو به کف درهم و زر را
خواهی تو اگر خلق جهان یار تو گردند *** بیرون بکن از خانه دل کینه و شر را
در مزرع دل تخم محبت تو بيفشان *** تا آن که بری سود و کنی دفع ضرر را
تا گرگ اجل نامده در فکر سفر باش *** آماده نما توشه ره زاد سفر را
هر ساعت و هر ثانیه ای قافله مرگ *** آرد به صدا بهر تو ناقوس خطر را
بی تجربه هرگز تو مزن بیهوده بر آب *** باور منما بیهوده هر گونه خبر را
کن چشم بصیرت به جهان باز به صد ناز *** تا فرق دهی بین بد و خوب اثر را
در زندگی خویش تو مردانه بی اندیش *** ز اندیشه بکن ریشه هر هرزه شجر را
ژولیده نما پیشۀ خود خدمت مردم *** تا آن که کنی شاد زخود نوع بشر را
در این غم خانه عالم دلی بی غم نمی بینم *** دل دیوانه را با غم جدا یک دم نمی بینم
به غیر از غم نمی بیند دل غم دیده غم خواری *** من غم دیده غیر از غم دگر همدم نمی بینم
چنان بگسته پیوند صفا و مهر و یک رنگی *** که از حیله و تزویر در عالم نمی بینم
چنان پاشیده از هم رشته الفت که در معنا *** میان مادر و فرزند هم محکم نمی بینم
چنان مستند از شهوت به عالم اکثر مردم *** که فرقی بین حیوان و بنی آدم نمی بینم
چنان بر باد رفته رسم و آئین مسلمانی *** که فرقی بین کبر و پیرو خاتم نمی بینم
برادر را برادر می کشد از بهر دیناری *** از این رو دین و ایمان را به جز در هم نمی بینم
ز بس که بی اثر گردیده آه عارف و عامی *** هزاران زخم می بینم یکی مرهم نمی بینم
ز بس که روی دل ها را گرفته گرد بد بینی *** پسر را با پدر در زندگی محرم نمی بینم
من این رسم رفاقت راز دل آموختم آری *** که جز دل هیچ عضوی را شريك غم نمی بینم
میان خرقه پوشانی که دم از حق زنند ای دل *** یکی را در درستی پاک و صاحب دم نمی بینم
من ژولیده غیر از حجت حق مهدی موعود *** کسی را مصلح این مشکل مبهم نمی بینم
ای که می کوشی در این عالم درم پیدا کنی *** سعی کن جای درم یک جو کرم پیدا کنی
این جهانی را که بینی جای خورد و خواب نیست *** فکر فردا کن که ره سوی قدم پیدا کنی
سعی کن تا می توانی هم چو مردان خدا *** ارتباطی با خدای ذو النعم پیدا کنی
کر که می خواهی بدانی سر نون و والقلم *** باید اول ره به اسرار قلم پیدا کنی
کسب علم و فضل و دانش کن که ز اسرار نهان *** پرده بر داری و ره سوی حرم پیدا کنی
گر که می خواهی کند حرف تو بر دل ها اثر *** سعی کن تا عزت تاثیر دم پیدا کنی
گر که می خواهی دهی تشخیص بین خوب و بد *** سعی کن فرق صمد را با صنم پیدا کنی
خدمت خلق خدا کن تا توانی ای بشر *** تا نجات از دست اندوه و الم پیدا کنی
گر نمائی خاطر غم دیده ای را شادمان *** صد شريك غم به وقت هم و غم پیدا کنی
نان خشك خويش خوردن شاد و راحت زیستن *** بهتر از نانی که از راه ستم پیدا کنی
بشنو از ژولیده پند طالع شیرین سخن *** محترم شو تا که یار محترم پیدا کنی
ای بشر کاری به عالم جز نکو کاری مکن *** آن چه را بد در ضمیر خویش پنداری مکن
تا توانی خدمت خلق خدا را پیشه کن *** غفلت از بیچاره گی و روز ناداری مکن
بهر احراز مقام و منصب و جاه و جلال *** در بر مظلوم از ظالم هوا داری مکن
تن به زیر بار ظلم و ذلت دو نان مده *** به هر کس هم آرزوی ذلت و خواری مکن
یا مکن کاری که باز آرد پشیمانی به بار *** یا که در وقت پشیمانی خود زاری مکن
عزت نفس ار نداری لااقل فرزانه باش *** خویش را خر ارخسان از روی نا چاری مکن
روزی هر روزه ات را می دهد روزی رسان *** بهر روزی از کسی منت خریداری مکن
سعی کن تا در جوانی بهره برداری ز عمر *** عمر خود را بی جهت صرف تبهکاری مکن
جهد و کوشش کن به راه دانش و ترویج دین *** از كمك كردن به اهل علم خود داری مکن
نی به می لب آشنا کن نی بسوزان منبری *** امر حق را کن اطاعت مردم آزاری مکن
از من ژولیده بشن و در جهان اندیشه کن *** غفلت از روز حساب کیفر باری مکن
ای دل بیا و عمر به غفلت فنا مکن *** خود را اسیر و پیرو نفس دغا مکن
دل را به نور روی محمد جلا بده *** خود را تو از حصار ولایت جدا مکن
چشم طمع به حق کسی بشنو و مدوز *** دل را به درد حرص و طمع مبتلا مکن
این پند بشنو و به کسی نا سزا مگو *** خود را تو لایق سخن ناسزا مكن
سیلی مزن به روی کسی از غرور خویش *** غفلت دمی ز سیلی دست قضا مکن
با گفته کسی تو مکن خانه ات خراب *** هرگز قصاص خویش تو قبل از خطا مکن
خور نان خشك خویش و مکش منت از کسی *** بر خوان کس تو پنجه خود آشنا مکن
ژولیده گر سعادت دوران طلب کنی *** دست نیاز دار به سوی گدا مکن
بشتو نصیحتی که به دردت دوا بود *** گر درک آن کنی به خدا کیمیا بود
قانون چکیده است زقر آن کلام حق *** غافل مشو که مجری قانون خدا بود
هرگز نداده کیفر قبل از خطا کسی *** با گفته کسی که کلامش خطا بود
نا حق ممكن تو حق کسی را و بی جهت *** تندی مکن که آخر هستی فنا بود
با سرنوشت کس منما دست و پنجه نرم *** غفلت مکن که چوب خدا بی صدا بود
ژولیده را از رفتن زندان هراس نیست *** باشد رضا را به آن چه خدایش رضا بود
ای خوشا در دل صفای جاودانی داشتن *** سینه ای آکنده از گنج معانی داشتن
ای خوشا جای نفاق و کینه و كبر و حسد *** در جهان لطف و وفا و مهربانی داشتن
ای خوشا بهر نجات خویشتن در زندگی *** رهنمائی چون کتاب آسمانی داشتن
ای خوشا از بهر کسب علم و فضل و معرفت *** رهبری مثل علی در زندگانی داشتن
هیچ می دانی کلید رمز خوش بختی کجاست *** هم چو احمد اوستاد نکته دانی داشتن
ای خوشا با نا توانان یار و هم آئین شدن *** در جوانی فکر روز نا توانی داشتن
ای خوشا جای غرور و غفلت و جهل و هوس *** قدر عمر خویش را در نو جوانی داشتن
ای خوشا اسرار مردم را چو مردان خدا *** در صداقت خانه قلبت نهانی داشتن
مرگ بهر آدمی بهتر بود از زندگی *** ز انتظار دستگیری از فلانی داشتن
نان خشك خويش خوردن ای بشر دارد شرف *** تا به پیش نا کسان قد کمانی داشتن
ای توانگر تا توانی بی کسان را یاد کن *** خاطر خود را به یاد نا توانان شاد کن
تا نیفتادی ز پا افتاده گان را دست گیر *** تا نگشتی بینوا از بینوایان یاد کن
اغنیا را روز و شب اطعام کردن کار نیست *** گر که انسانی فقیری را شبی امداد کن
زندگی هر روزه چون استاد پندت می دهد *** لحظه ای هم گوش بر اندرز این استاد کن
گويدت من هیچم و دنیا نمی ارزد به هیچ *** خویش را از قید و بند هیچ پوچ آزاد کن
تا به کی کوشی پی آبادی کاخ ستم *** گر که مردی کاخ عدل و داد را بنیاد کن
تن به زیر بار ظلم و ذلت و خواری مده *** جهد و کوشش بر علیه ظلم و استبداد کن
یا مکن دعوی عشق و عاشقی با خویش را *** در مقام عشق بازی همچنان فرهاد کن
دوستی گر می کنی با آدم نادان مکن *** دوستی با اهل فضل و منطق و ارشاد کن
خدمت خلق خدا کن وز خدا غافل مشو *** دوری از اعمال زشت و مردم شیاد کن
از من ژولیده بشنو این کلام معنوی *** ای توانگر تا توانی بی کسان را یاد کن
ای دل تو از این زمانه احسان مطلب *** وز گردش دوران سر و سامان مطلب
درمان طلبی درد تو افزون گردد *** با درد بساز هیچ درمان مطلب
ايضاً :
بگو تراب ببالد که بو تراب آمد *** بگو به ماه نتاید که آفتاب آمد
بگو به بتکر کمره که بت دگر متراش *** کسی که بت کده ها را کند خراب آمد
ايضاً :
مژده ای دل که بهین رهبر اوتاد آمد *** گل گلزار لبی زینت عباد آمد
31- من آن دردی کش جام الستم *** که از عشق رخ معشوق هستم
من آن فرمانروای انقلابم *** که جان خصم را مردانه خستم
منم آن مظهر عدل و عدالت *** که تار و پود ظلم از هم گسستم
منم آن جنگ جوئی کز فتوت *** مبدل شد به پیروزی شکستم
منم آن شاهكار كلك هستی *** که هستی بستگی دارد به هستم
حسینم من که در آزاد مردی *** بود فرمان آزادی به دستم
نبستم دل به لیلای زمانه *** كه من تنها خدا را می پرستم
ندادم تن به زیر بار ذلت *** که روی مسند عزت نشستم
خدایم داد از این قهرمانی *** مدال خون بهائی ناز شصتم
یزید سفله می پنداشت با خود *** که من را کشت راحت شد ز دستم
نمی دانست آن مردود کافر *** که تا هستی هستی هست هستم
دلا به زهد و ورع جانشين سلمان باش *** اگر که طالی سلمان نی ای مسلمان باش
بسان میثم و مقداد و بوذر و جابر *** به فكر تقویت روح و کسب ایمان باش
به قول خواجه شیراز با خدای بزرگ *** اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
مپوش جامه میشان تو با طبیعت گرگ *** بهر لباس که حق کرده خلقتت آن باش
بسان مور مکش منت سلیمان را *** تو هم برای خودت در جهان سلیمان باش
به مال و ثروت دنیا منازی بازی *** به فکر بردن زادی و دادن جان باش
چو زیر دست نکشتی در این زمانه پست *** انیس و مونس و غم خوار زیر دستان باش
بسان خوار ممکن قدر و ارزش خود كم *** چو گل همیشه صفا بخش باغ و بستان باش
مشو تو غره به گرمی فصل تابستان *** به فكر سردی صد روزه زمستان باش
مپوش جامه جهل بپوش جامه علم *** برای خویش توهم بو علی و لقمان باش
مرو به نزد طبیبان و خود بسان طبيب *** هنوز نامده دردی به فکر درمان باش
بدوش خویش مکش بار منت نامرد *** همیشه ریزه خوار خوان شاه مردان باش
برای آن که شوی ایمن از بلا ای دل *** بزیر پرچم اسلام و ظل قرآن باش
ز یاد خویش مبر پند نغز ژولیده *** بهر لباس که حق کرده خلقتت آن باش
کن در آب توبه ای دل شست شوی خویشتن *** با کسی هرگز مگو راز مگوی خویشتن
زهر می نوشی تو تا کی از سبوی این و آن *** تا که داری آب شیرین در سبوی خویشتن
آن گلی را بهر بوئیدن بچین ای باغبان *** تا مشامت را کند خشبو ز بوی خویشتن
نزد دو نان از برای لقمه نانی مریز *** در جهان تا می توانی آبروی خویشتن
كن توکل بر خدا و اتکا بر عقل خویش *** تا کی از این عمل دفع عدوى خويشتن
بهر حفظ جان خود بردار اندر زندگی *** لقمه را اندازه ی حجم گلوی خویشتن
در نظام زندگی صبر و تحمل بایدت *** تا که آب رفته را آری به جوی خویشتن
از من ژولیده بشنو بندگی کن بندگی *** تا کشانی خلق را ای دل به سوی خویشتن
ای بشر با عقل خود این گونه جنگیدن چرا *** پیرو آمال نفس خویش گردیدن چرا
تا که داری جامه پاکی و تقوا و عمل *** جامه شرك و ریا و کذب پوشیدن چرا
تا که داری آب شیرین در سبوی خویشتن *** زهر را پیوسته جای آب نوشیدن چرا
عیب خود نایده بگرفتن به پیش این و آن *** از رفیق خویش دائم عیب جوئیدن چرا
همچو شمعی بی خبر از سر نوشت زار خویش *** بی جهت بر حال زار خلق خندیدن چرا
ای که میلافی ز دانانی بگو وقت جواب *** پشت گوش خویش و از شرم خاریدن چرا
ای که مینالی ز دل از سوز نیش سوزنی *** از شرار آتش دوزخ نترسیدن چرا
ای که می پیچی بخود از درد چون افتی به چاه *** پیش پای خویش را اول نپائیدن چرا
ای که از انجام کار خود پشیمان می شوی *** خوب و بد را پیش عقل خود نسجیدن چرا
گرگ يك يك مي برد زین گله ماه و روز و شب *** ای ز خود خواهی ز خود بیخود نجبیدن چرا
کاروان رفت و تو غافل مست خواب غفلتی *** چشم حق بین باز کن بیهوده خوابیدن چرا
کی فرو گردد به سنگ سخت میخ آهنین *** در زمین شوره ای دل بذر پاشیدن چرا
از من ژولیده بشنو این کلام معنوی *** بی جهت بر روی سندان مشت کوبیدن چرا
ای بشر در خواب غفلت آرمیدن تا به کی *** از حقیقت رشته الفت بریدن تا به كي
از برای لقمه نانی که رزاقت خداست *** منت از دو نان و هر نا کس کشیدن تا به کی
از برای راحتی صرف عیش و نوش خویش *** هم چو زالو خون مردم را مکیدن تا به کی
با نوای ساز و آواز و ره لهو و لعب *** کودکان خویشتن را پروریدن تا به کی
هم چو کرگی بی خبر از آتش قهر خدا *** پرده ناموس مردم را دریدن تا به کی
از طمع مانند آهوئی که بگریزد ز دام *** روز و شب دنبال سیم و زر دویدن تا به کی
بهر اغفال جوانان هم چو شیطان لئيم *** نقشه ها اندر ضمیر خود کشیدن تا به کی
گر دهد قاضی شراب مفت نوشی بی درنگ *** موقع جبران به دندان لب جویدن تا به کی
در درون سفره خود موقع صرف غذا *** شیشه می جای تنگ آب چیدن تا به کی
بهر انجام فرامین خدا وقت عمل *** هی از این شاخه آن شاخه پریدن تا به کی
از من ژولیده بشنو ای ز غفلت مست خواب *** از حقیقت رشته الفت بریدن تا به کی
آدم دانا به دانائی چو لب وا می کند *** با کلام آتشین خویش غوغا می کن
آدم نادان به نادانی بگوید گر سخن *** خویشتن را چون پسته بی مغز رسوا می کند
حرف دانا هم چو تیری می کند بر دل اثر *** هر کجا آتش بیفتد جای خود را می کند
حرف نادان فقر و رنج و خستگی آرد به بار *** حرف بی جا رخنه کی اندر دل ما می کند
شخص دانا می کند تسخیر ماه و زهره را *** کی کند نادان چنین کاری که دانا می کند
پس دلا رو کسب دانش کن که دانش بهر ما *** راز ها از اسرار خلقت را هویدا می کند
آدمی با جهد و عزم و کوشش و علم و عمل *** كار يك صد ساله را يك ماهه اجرا می کند
می نماید اختراع تازه ای گاهی و گاه *** کشف شیئی تازه ای از عمق دریا می کند
علم باشد گوهری ارزنده کز راه صحیح *** صد گره از مشکل کار بشر وا می کند
آدم دانا ز راه دانش و فکر درست *** کور مادر زاد را با علم بینا می کند
از من ژولیده بشنو جست جو کن جست جو *** کادمی با علم خواهد هر چه پیدا می کند
ای خوش آن دیده حق بین که حقیقت بین است *** آری آری به خدا راه حقیقت این است
این شنیدم که به گل بلبل شیدا می گفت *** گوش کن بر سخنم چون سخنم شیرین است
دان غنیمت دمی از عمر که از جور فلك *** جان تو در خطر باد شرر آگین است
گویم این نکته سر بسته برایت به مثل *** که پی غارت گل باد خزان گل چین است
ای بشر پند از این پند گران مایه بگیر *** که اجل را ز ازل غارت جان آئین است
گول زیبای و رعنائی این دهر مخور *** رهزنی هست که غارت گر عقل و دین است
این جهانی که کند جلوه به صد جلوه گری *** با خبر باش که عقد دو صد پروین است
گیرم از لطف خدا عمر دو صد نوح کنی *** یا که از هر نظری زندگیت تأمین است
خدمت خلق خدا کن که به دیوان قضا *** سرنوشت تو ز تدبیر قدر تعیین است
باش آماده رفتن به دیاری که در او *** بسترت خاك سيه خشت لحد بالین است
آدمی هر چه در این دهر توانگر باشد *** در بر گرگ اجل تا که رسد مسکین است
داد این پند گران مایه به ابناء بشر *** آن که از خون سرش خاک زمین رنگین است
گفت آن سرور دین فخر بشر حجت حق *** بهر من مرگ به از زندگی ننگین است
سر بلندی به جهان مایه آزادگی است *** تو سری خور بود آن کس که سرش پائین است
شعر ژولیده بخوان و تو ببر لذت از آن *** کرکه اشعار خوشش در خور صد تحسین است
اگر چشم بصیرت را دمی بینا کند آدم *** به يك دم هم چو عیسی مرده احیا کند آدم
ز تقوا و زهد و پاکی و ذکر خدا گفتن *** تواند خویش را در رتبه چون موسی کند آدم
ز علم و دانش و فضل و درستی و فدا کاری *** به هر جائی تواند جای خود را وا کند آدم
به دست آوردن گنج سعادت سهل می باشد *** کلید رمز رمزش را اگر پیدا کند آدم
ز کبر و حیله و آز و دو رنگی و دغل بازی *** به دست خویش حکم قتل خود امضا کند آدم
بهشت جاودان گردد بدون شك بر او واجب *** اگر فرمان یزدان را درست اجرا کند آدم
پی رسوائی هر کس بکوشد خود به خود خورا *** به يك لب وا نمودن عاقبت رسوا کند آدم
به ان پسته بی مغز مشتش باز می گردد *** اگر مشت کسی را از عداوت وا کند آدم
شود روشن دل هر کس زیند نغز ژولیده *** به شرط آن که درك گفته در معنا کند آدم
گر نی ای خواهان خلق ای دل بد آئین هم مباش *** نیستی گر اهل تقوا رهزن دین هم مباش
چشم حق بین گر نداری در جهان ای بو الهوس *** لا اقل سدره مردان حق بین هم مباش
گر ز گمراهی کسی را سوی ره رهبر نی ای *** در پی اغفال مردم از ره کین هم مباش
گر نی ای اهل نماز و روزه خمس و ذكوة *** از حسد بر هم زن این رسم و آئین هم مباش
گر به دست آوردن دل از برایت مشکل است *** در پی بشکستن دل های غمگین هم مباش
گر نداری قدرت دل جوئی از بیچارگان *** پس به فکر خوردن خون مساکین هم مباش
گر نی ای اهل دعا و توبه و ذکر خدای *** فاسق و بد کار و سفاك و سخن چین هم مباش
نیستی گر طالب هم زیستی با دوستان *** با مرام و ایده آنان تو بد بین هم مباش
نیستی گر اهل فیض از محضر مردان حق *** لا جرم اندر پی تشویق و تحسین هم مباش
گر کنی سر پیچی از فرمان ایزد ای بشر *** در خیال جنت و حور و ریاحین هم مباش
گر نی ای ژولیده اهل سنجش و احقاق حق *** مجری انجام احکام قوانین هم مباش
بیا در زندگی ای دل دمی دل دار هم باشیم *** شريك شادمانی و غم و غم خوار هم باشیم
بیا پروانه سان هر شب به گرد یک دگر گردیم *** چو شمعی روشنائی بخش شام تار هم باشیم
بیا در پیچ و خم های مسیر زندگی دائم *** چو موران از دل و جان رهنما و یار هم باشیم
بیا روز و شب و هر ساعت و هر لحظه و هر دم *** به ان بلبل و گل طالب دیدار هم باشیم
بیا از آئینه دل گرد بد بینی و خود خواهی ***بشوئیم و صفا بخش دل بیمار هم باشیم
بیا پیمان ببندیم و به هنگام گرفتاری *** ز خود بیگانه و مشکل گشای کار هم باشیم
بیا تا در جوانی بهره ای از عمر برداریم *** عصای پیری و رونق ده بازار هم باشیم
مکن ابراز راز خود نزد هر کس و نا کس *** بیا تا راز دار و محرم اسرار هم باشیم
بیا ژولیده سان ای دل چو مردان خدا دائم *** پشیمان از گناه و نادم از کردار هم باشیم
آمدم در کربلا تا با خدا سودا کنم *** از دل و جان حکم او را مو به مو اجرا کنم
آمدم تا در ره عهدی که که بستم با خدا *** دین و قرآن را به خون خویشتن احیا کنم
آمدم تا برگه آزادی اسلام را *** با نثار خون هفتاد و دو تن امضا کنم
آمدم تا درس انسانیت و مردانگی *** در نخستین صفحه تاریخ دل انشا کنم
آمدم تا لکه ننگ و فساد و ظلم را *** پاک از دامان گیتی در ره یکتا کنم
آمدم تا نخل توحید خدا را بارور *** با نثار اکبر و عباس خوش سیما کنم
آمدم تا بر علیه دشمنان جد خویش *** با قیام خویش بر پا محشر عظمی کنم
آمدم تا تشنه لب جان در ره جانان دهم *** نقش خود را در زمین کربلا ایفا کنم
آمدم تا بندگان را رهنمائی سوی حق *** با اسیری رفتن ذريه زهرا کنم
آمدم تا خویش را غواص سان در خویشتن *** همچو دردی در دل دریای خون پیدا کنم
آمدم تا با نثار كودك شش ماهه ای *** زاده مرجانه را بیچاره و رسوا کنم
آمدم تا بر دل ژولیده آتش زنم *** جای مهر خویش را در خانه دل ها کنم
گوهری رخشنده بر روی زمین افتاده است *** گوئیا ز انگشتر خاتم نگین افتاده است
با تن صد چاك روى خاك گرم كربلا *** از ستم آویزه عرش برین افتاده است
در ره آزادی دین و قوانین خدا *** شاهدین روی زمین از صدر زین افتاده است
زینت دوش نبی فرزند دلبند علی *** تشنه لب از جور قوم مشرکین افتاده است
همچو مروارید غلطان در درون قتل گاه *** یکه و تنها و بی یار و معین افتاده است
در يسارش عون و جعفر غوطه ور در خاك و خون *** در یمینش قاسم زیبا جبین افتاده است
یک طرف گردیده از خون کاکل اکبر خضاب *** و ان طرف اصغر ز پا از تیر کین افتاده است
یک طرف دست رشید ساقی لب تشنگان *** کنار القمه در راه دین افتاده است
يك طرف ليلا زقتل اكبرش در شور و شین *** طرف دیگر زینب محنت قرین افتاده است
شد دل ژولیده خون از این مصیبت کز ستم *** گوشوار عرش اکبر بر زمین افتاده است
قطره ای بودم که در بحر شهادت جا گرفتم *** این شهامت را من از جان بازی بابا گرفتم
کودکی بودم سه ساله کز برای نهضت دین *** اندر این ویرانه هم چون گوهری مأوا گرفتم
ساختم با رنج حرمان سوختم از در هجران *** تا مراد خویش را از ایزد دانا گرفتم
آن قدر از دوری بابا فغان و ناله کردم *** تا در اغوشم سر ببریده او را گرفتم
من يتيمم و صورتم از ضرب سیلی گشته نیلی *** لاجرم این ارث را از جده ام زهرا گرفتم
دامن آه سحر را بهر نابودی دو نان *** نیمه شب بعد از نماز خویشتن تنها گرفتم
درس صبر و برد باری را به راه کوفه و شام *** یاد از ام المصيبه زینب کبری گرفتم
از بن هستی گسستم رشته ظلم و ستم را *** تا از این ره داد دل از فرقه اعدا گرفتم
زیر رو کردم بنای کاخ ظلم ظالمان را *** تا عنان حاکمیت از کف آن ها گرفتم
درس جان بازی و سربازی به راه دین و قران *** یاد از عموی خود در عرصه هیجا گرفتم
می کشم بار شفاعت را به دوش خویش آری *** این امانت را از بابا ظهر عاشورا گرفتم
تا که کردم در قیامت من شفیع دوستانم *** با فدا کاری خود از ذات حق امضا گرفتم
در مصیبت ها به ان عمه خود صبر کردم *** تا که مأوا در قلوب مردم دنیا گرفتم
غم مخور ژولیده از بهرت مدال افتخاری *** من به عنوان صله از خالق یکتا گرفتم
آن که قلبش شده خون از آتش بیداد منم *** آن که مرغ دلش از غصه زند داد منم
آن که از ناقه عریان بره از جور عدو *** روی سنگ و خس و خاشاك بيفتاد منم
آن که چون طاهر بشکسته پری گشت اسیر *** هم چو صیدی که فتد در کف صیاد منم
آن که با آه یتیمی خود از بعد پدر *** زیر رو کرد ز بن مرکز افساد منم
آن که در گوشه ویرانه بخوابید و سپس *** زد ز بن ریشه آن جانی و جلاد منم
آن که با ناله خود داد برای هدفش *** هستی خیره سران را همه بر باد منم
آن که کاخ ستم دشمن خود کرد خراب *** در عوض تربت ویران خود آباد منم
آن که تا دید سر پاک پدر را به طبق *** بزد از پرده دل ناله و فریاد منم
آن که از بحر ذلالت به جهان از دل و جان *** خلق را سوی سعادت کند ارشاد منم
آن که با پای پر از آبله و روی کبود *** جان شیرین چو پدر در ره دین داد منم
در ره نهضت قرآن و پی یاری دین *** آن که مكتبة جده شد استاد منم
افتخارم بود این بس که از الطاف خدای *** خواهر خسته دل حضرت سجاد منم
بهر خون خواهی خون پسر خون خدا *** آن که با آل معاویه در افتاد منم
تا در خرابه آل نبی آشیانه کرد *** زهرا ز دیده اشك از این غم روانه کرد
طفلی سه ساله بود در آن جمع دلفکار *** از بس که در دلش غم و اندوه لانه کرد
با ناله یتیمی خود آن خرابه را *** چون بلبل شکسته پری پر ترانه کرد
با چشم خون فشان و دلی خسته نیمه شب *** از عمه روی ماه پدر را بهانه کرد
شد وارد خرابه سر پاك شاهدين *** گویا هوای بردن آن ناز دانه کرد
چشم رقیه تا که بر آن سر فتاد و گفت *** بابا میرا یتیم که اندر زمانه کرد
در سجده اوفتاد و از این نعمت بزرگ *** لب را گشود و شکر خدای یگانه کرد
گفتا پدر ببین که تنم را سیه چو نیل *** زجر ابن قیس از اثر تازیانه کرد
رویم کبود گشته و پایم پر آبله *** از بس که شمر دون ستمی وحشیانه کرد
با اشك ديده رأس پدر شست شو نمود *** با دست نازنین خود آن گاه شانه کرد
بنیاد ظلم و کاخ ستم گستر یزید *** ويران بيك اشاره آه شبانه کرد نکرد
از بس که گریه کرد و بنالید عاقبت *** جان را فدای روی پدر عاشقانه کرد
ژولیده شو خموش که اندوه و رنج و غم *** اندر دل فسرده عشاق خانه گرد
چوب ای یزید بر لب سلطان مزن *** آتش به جان زینب محنت قرین مزن
گویم به طعنه گر که زنی در خفا بزن *** این جا به پیش سرور دین عابدین مزن
این سر که می زنی به لبش چوب خیزران *** باشد فروغ دیده حبل المتين مزن
ای بی حیا حیاز خدا کن کز این ستم *** افتد چو بید لرزه به عرش برین مزن
در پیش چشم دختر هجران کشیده اش *** شرم از خدا نما و تو چوب این چنین مزن
از بارگاه قدس به افغان و شور و شین *** آید ندا ز حضرت روح الامین مزن
بر بوسگاه ختم رسولان به طشت زر *** چوب ستم ز راه ستم ای لعین مزن
از کشتن حسین نشد کام تو روا *** کاین سان زنی تو چوب بشاه مبین مزن
ژولیده جای اشک بریز ز دیده خون *** دستی بدار و چوب تو از راه کین مزن
خطبه جان سوز زینب خلق را ارشاد کرد *** عالمی را با بیان خویشتن آباد کرد
بر سر بازار کوفه در میان خاص و عام *** دین حق را با کلام نغز خود امداد کرد
بهر تكميل قيام شاه مظلومان حسین *** خطبه ای غرا به نفع دین حق انشاد کرد
در ره آزادگی کوشید و چون آزاده ای *** خلق را از قید و بند بردگی آزاد کرد
تا که ما وا کرد اندر مجلس ابن زیاد *** واژ گونش از فراز مسند بیداد کرد
با کلام نغز و شیرینش پی اثبات حق *** نهضتی بر پا نمود و محشری ایجاد کرد
رشته ظلم و ستم را از بن هستی گست *** ملك هستی را بری از شر آن شیاد کرد
کینه و ظلم وشقاوت را از نطق خویشتن *** داد بر باد و جهان را پر ز عدل و داد کرد
کوفه را ویرانه کرد و کوفه ای از نو بساخت *** مکتب آزادگی را اندر آن بنیاد کرد
بر سر نی چون سر پاك برادر را بدید *** صیحه ای زد رفت از هوش و علی را یاد کرد
من که شاگردی نکردم تا شوم استاد شعر *** عشق شاه کربلا ژولیده را استاد کرد
من به راه دوست ترك هستی و جان می کنم *** جان به كف بگرفته و تقدیم جانان می کنم
نخل توحید خدا را بارور در کربلا *** با نثار خون هفتاد و دو قربان می کنم
پرچم نصر من الله را به عالم سر بلند *** با گذشت جان شیرین از دل و جان می کنم
بهر آزادی دین و حفظ قرآن مجید *** اکبرم را من فدای دین و قرآن می کنم
نام جد و باب و مام خویشتن را تا ابد *** در نخستین صفحه تاریخ عنوان می کنم
روز عاشورا زمین کربلا را سر به سر *** لاله سان از خون پاک نو جوانان می کنم
گر به دشت نینوا تیر بلا خواهد هدف *** حلق اصغر را هدف در راه یزدان می کنم
بهر نابودی نسل ظالمان از جان و دل *** قاسم و عباس را ایثار جانان می کنم
بهر اثبات صفات ذات پاک لايزال *** رأس خود را زیب نی چون ماه تابان می کنم
زاده مرجانه را رسوای عالم در جهان *** با نوای زینب گیسو پریشان می کنم
هر بنائی می شود با آب ویران من به خون *** کاخ استبداد را با خاک یکسان می کنم
غم مخور ژولیده کاندر روز سخت واپسین *** شفاعت از تو نزد حی سبحان می کنم
بگفتا قاسم نالان *** به دشت کربلا گریان *** برای یاری قرآن
عمو جانم عمو جانم عمو ده اذن میدانم
عمو جانم به قربانت *** فدای لعل عطشانت *** عمو دستم به دامانت
عمو جانم جانم عمو جانم عمو ده اذن میدانم
عمو بنما کفن پوشم *** غلام حلقه در گوشم *** چرا کردی فراموشم
عمو جانم عمو جانم عمو ده اذن میدانم
ببین حال پریشانم *** غمین و دیده گریانم *** سرا پا محو جانانم
عمو جانم عمو جانم عمو ده اذن میدانم
وصیت کرده بابایم *** که یاری تو بنمایم *** توئی شمع دل آرایم
عمو جانم عمو جانم عمو ده اذن میدانم
به حق مادرت زهرا *** گره از کار من بگشا *** که گشتم واله و شیدا
عمو جانم عمو جانم عمو ده اذن میدانم
به روز حشر از یاری *** کن از ژولیده غم خواری *** حضور حضرت باری
عمو جانم عمو جانم عمو ده اذن میدانم
بر سر کوی تو باز ای جان جانان آمدم *** مو پریشان رفته بودم دیده گریان آمدم
رفته بودم بهر تبلیغ قوانین خدا *** تا که مأموریتم آمد به پایان آمدم
رفته بودم شام و کردم طبق فرمانت عمل *** شام را بر شامیان شام غریبان آمدم
آن امانت را که بسپردی به دست خواهرت *** بردمش در شام و بی او با صد افغان آمدم
در سفارت خانه شامش به عنوان سفیر *** کردمش منصوب نزد تو شتابان آمدم
تا که مأوا کردم اندر مجلس شوم یزید *** کردمش رسوا و با فتح نمایان آمدم
کاخ استبداد را با خطبه غرای خود *** کرده ای آرام جان با خاک یکسان
نام نامی تو را ای زینت دوش نبی *** کردم اندر صفحه تاریخ عنوان آمدم
بس که از درد فراقت ریختم از دیده خون *** بهر دیدار تو من از شام ویران آمدم
تا نمایم عقده دل خالی ای جان اخا *** مو پریشان دیده گریان سینه سوزان آمدم
بس که بشنیدم ز دشمن طعنه و زخم زبان *** ای طبیب دردمندان بهر درمان آمدم
از برای یاری ژولیده افسرده حال *** در برت آشفته دلای شاه خوبان آمدم
بگفتا خسرو خوبان گنار القمه گریان *** به صداه به صد افغان برادر جان برادر جان
توئی پشت و پناه من علم دار سپاه من *** شهید بی گناه من برادر جان برادر جان
تو بودی یار و غم خوارم به هر جایی مدد کارم *** سپه دار و علم دارم برادر جان برادر جان
حسینت بی کس و تنها ميان لشكر اعدا *** چه سازد اندر این صحرا برادر جان مادر جان
رقیه تشنه آب و سکینه در تب و تابست *** دو چشمان تو در خواب است برادر جان برادر جان
ببین زینب پریشان است حزین و زار و نالان است *** ز دیده اشک افشان است برادر جان برادر جان
دو چشم نرگست واکن دل زارم تسلی کن *** برادر را تماشا کن برادر جان برادر جان
تو ماه انورم بودی به هر جا یاورم بودی *** انیس خواهرم بودی برادر جان برادر جان
جهان بهر تو گریان زمین چون بید لرزان است *** دل ژولیده حیران است برادر جان برادر جان
زینت دوش نبی محرم دل هاست حسن *** نور چشمان علی زاده زهر است حسن
پرورش یافته دست شه مردان است *** تربیت یافته ام ابیهاست حسن
مادر دهر نبیند به جهان ثانی او *** چون گل سر سبد گلشن طه هاست حسن
واقف از سر دل سلسله خلق جهان *** آگه از فلسفه هستی دنیاست حسن
مجری لایحه صلح و مساوات و صفا *** مظهر صلح و فداکاری و تقواست حسن
آبرومند در خانه ذات ازلی است *** همچو جد و پدرش شافع فرداست حسن
مایه فخر حسین پادشه کربلاست *** روشنی بخش دل زینب کبراست حسن
نور خورشيد فلك شمه ای از پرتو اوست ** چون که در مملکت حسن دل آراست حسن
کشته زهر جفا در ره آزادی دین *** از جفا و ستم و کینه اسماست حسن
قبر او هست غریب و خود او هست غریب *** چون شريك غم تنهائى زهراست حسن
نتوان وصف صفاتش به زبان کرد بیان *** شعر ژولیده بود قطره و دریاست حسن
بگفتا زینب نالان به بالين حسن گریان *** ز جا خیزای برادر جان حسن جانم حسن جانم
حسين آمد به بالینت که پرسد حال غمگینت *** ببوید زلف مشکینت حسن جانم حسن جانم
برادر دیده را وا کن دل زینب تسلی کن *** به اطرافت تماشا کن حسن جانم حسن جانم
ستاده قاسم محزون کنار به سرت دل خون *** شده از هجر تو مفتون حسن جانم حسن جانم
تو شمع محفلم بودی چراغ این دلم بودی *** بهر جا حائلم بودی حسن جانم حسن جانم
تو بودی شمع این خانه که زینب بود پروانه *** دلم گردیده دیوانه حسن جانم حسن جانم
چه سازم با یتیمانت به عبد الله نالانت *** چه گویم من به قربانت حسن جانم حسن جانم
تو بودی محرم رازم به هر جا یار و دم سازم *** بگو ای مایه نازم حسن جانم حسن جانم
نظر بنما بر احوالم که از هجر تو می نالم *** که شد بر گشته اقبالم حسن جانم حسن جانم
دل ژولیده محرون شده از این مصیبت خون *** شده دیوانه و مفتون حسن جانم حسن جانم
مجتبی زهر جفا در راه دین نوشید و رفت *** چشم از این دنیای بی مهر و وفا پوشید و رفت
بهر حفظ دین اسلام و نجات گمرهان *** کرد صلح و دین حق را زنده و جاوید و رفت
هم چو جد و باب و مام خویشتن در زندگی *** در ره قرآن و دین مردان سان کوشید و رفت
پرچم صلح و صفا را اندر اکناف جهان *** بهر اثبات صفات ذات حق کوبید و رفت
قد علم کرد و کمر بست و به دست خویشتن *** رشته ظلم ستم کاران ز هم پاشید و رفت
مسند پیغمبر و مهر امامت را حسن *** بر حسین ابن علی از جان و دل بخشید و رفت
روی عبد الله و قاسم را سپس مانند گل *** از برای آخرین دیدار خود بوسید و رفت
شد دل ژولیده خون از این مصیبت در جهان *** چون حسن زهر ستم در راه دین نوشید و رفت
دلم افتاده از هجر پدر در پیچ و تاب امشب *** نمی آید بچشم من در این ویرانه خواب امشب
ندارم محرم رازی که با وی درد دل گویم *** عجب دارم من از این بخت و این حال خراب امشب
ز بس که شمر دون سیلی زده رویم شده نیلی *** چه سازم ای خدا با این همه رنج و عذاب امشب
ز عمه هر چه می پرسم که بابایم کجا رفته *** نمی دانم چرا یارب نمی گوید خواب امشب
خدایا رحمتی کن تا بیاید از سفر بابم *** که از هجر رخش افتاده دل در التهاب امشب
الهی یا بده مرگم و یا از راه غم خواری *** مرا از شربت وصل پدر کن کامباب امشب
اگر کردم من محزون به دیدار پدر نایل *** نمایم جان خود ایثار آن عالجناب امشب
نمایم شست شو گرد و غبار صورت ماهش *** به جای آب با اشك دو چشمان پر آب امشب
دهم شرح پریشانی و گویم آن چه را دیدم *** ز ظلم زاده مرجانه در بزم شراب امشب
نشانش می دهم پای کبود و صورت نیلی *** که شاید او کند فکری بر این حال خراب امشب
به غیر از معذرت خواهی ندارم چاره ای دیگر *** که غیر از خشت در ویرانه نبود بهر خواب امشب
بگیرم دامنش را و بگویم با دو صد افغان *** مرا با خود ببر بابا از این دیر خراب امشب
دلم خون شد در این ویرانه بس که خون دل خوردم *** که جای اشک خون بارم ز دیده چون سجاب امشب
من ژولیده چون نی نالم از دل ای شه خوبان *** ز دست دست گردش ایام و ظلم بی حساب امشب
بی علم دستی کنار نهر آب افتاده است *** کز غمش آتش به جان شیخ و شاب افتاده است
هم چو ماهی از درون آب افتد روی خاک *** پیکر ماهی بسان در تاب افتاده است
در ره ترویج دین از کینه بر روی تراب *** جسم صد چاك عزيز بو تراب افتاده است
ساقی لب تشنه گان لب تشنه از جور عدو *** با تن مجروح و زخم بی حساب افتاده است
پیکر عباس از ضرب عمو آهنین *** فرق خونین بر کنار نهر آب افتاده است
تشنه لب رفت و بشد لب تشنه از دریا برون *** انقلابی در جهان زین انقلاب افتاده است
زین مصیبت شمع سان در روضه خلد برین *** اشك غم از دیده ختمی مآب افتاده است
در عزای پور حیدر زاده ام البنين *** قلب زار فاطمه در التهاب افتاده است
از وفاداری و مهر و غیرت او در جهان *** رشته فکر بشر در پیچ و تاب افتاده است
بس کن ای ژولیده کز این ماتم عظمی حسین *** بر سر نعش اخا در اضطراب افتاده است
کنار تربت زهرا علی پیوسته می گرید *** ز عالم رشته الفت ز جان بگسسته می گرید
به یاد سینه و مسمار و درب و پیکر زهرا *** نشسته گوشه ای تنها ولی آهسته می گرید
به یاد روی نیلی و تن آغشته در خونش *** چو بر نو بهاری با دل بشکسته می گرید
گھی بھر یتیمی حسن در شیون و افغان *** گهی بهر حسین آن او گل نو رسته می گرید
گهی بر ام کلثومش دهد از مهر دل داری *** گهی بر حال زار زینب دل خسته می گرید
دل ژولیده محزون شده از این مصیبت خون *** کز این ماتم به ان طایر پر بسته می گرید
از فشار دو نه تنها پهلوی زهرا شکست *** در جنان قلب نبی زین ما تم عظمی شکست
تا شکست از ضرب در پهلوی دخت مصطفی *** کاسه صبر على سلطان ما فيها شكست
سینه اش از ضربت مسمار تا مجروح شد *** سد اشك ديده گان زینب کبری شکست
زين الم تنها نه زینب می کشد از سینه آه *** قلب زار مجتبی زین سوگ جان فرسا شکست
چون دل زار حسن پشت حسین ابن علی *** در عزای فاطمه از کینه اعدا شکست
زین غم و محنت دل ذرات عالم ناگهان *** هم چنان شهبال جبريل فلك پيما شكست
سیل خون ژولیده جاری کن ز چشم خویشتن *** کر فشار ضرب در گنجینه تقوا شکست
بگفتا خسرو خوبان چنین با خالق سبحان *** مر ازین گوشه زندان خلاصم کن خلاصم کن
توئی آگه ز احوالم به درگاه تو می نالم *** که بشکسته پر و بالم خلاصم کن خلاصم کن
ندارم جز تو غم خواری مدد کاری و هوا داری *** که بنماید مرا یاری خلاصم کن کن
شدم از زندگانی سیر حزین و خسته و دلگیر *** ز رنج کنده و زنجیر خلاصم کن خلاصم کن
در این زندان جان فرسا چه سازم یکه و تنها *** به حق سوره طاها خلاصم که خلاصم کن
توئی پشت و پناه من ترحم کن اله من *** بر این حال تباه من خلاصم کن خلاصم کن
به حق سوره یاسین به قرب آيه و تين *** به قدر و حرمت سبتين خلاصم خلاصم کن
به بین ژولیده نالان کند از بهر من افغان *** به یاد گوشه زندان خلاصم کن خلاصم کن
بگفتا موسی جعفر *** به زندان در دم آخر
چنین با حالت مضطر رضا جانم رضا جانم
توئی نور دو چشمانم *** به عالم بهتر از جانم
بیا ای جان جانانم رضا جانم رضا جانم
بیا کز زندگی سیرم ** اسیر کند و زنجیرم
ز دوری تو می میرم رضا جانم رضا جانم
بگو معصومه را دیگر *** نما خاك عزا بر سر
بکن رخت سیه در بر رضا جانم رضا جانم
بيا يك دم به بالينم *** نظر كن حال غمگينم
تو را دیگر نمی بینم رضا جانم رضا جانم
در این زندان دلم خون شد *** ز دوری تو محزون شد
جهان بر کام هارون شد رضا جانم رضا جانم
دل ژولیده نالان است *** جهان چون بید لرزان است
کز این ماتم پریشان است رضا جانم رضا جانم
به دشت کربلا اکبر شبیه روی پیغمبر *** بگفتا با دل مضطر پدر جانم پدر جانم
بده اذن ای شه خوبان که بهر یاری قرآن *** نمایم جان خود قربان پدر جانم پدر جانم
ز شوق دیدن داور درون خیمه گه آخر *** گرفتم رخصت از مادر پدر جانم پدر جانم
بود گر بهر تو مشکل برون کن مهر من از دل *** کفن در گردنم حایل پدر جانم پدر جانم
پدر شد وقت جان بازی زمان عشق سر بازی *** کنم کسب سر افرازی پدر جانم پدر جانم
علی اکبر پریشان است حزین و دیده گریانست *** سرا پا محو جانانست پدر جانم پدر جانم
به بین ژولیده مضطر کند رخت عزا بر سر *** زند بر سینه و بر سر پدر جانم پدر جانم
بگفتا شاه بی لشکر فروغ دیده حیدر *** سر نعش على اكبر على جانم علی جانم
دو چشم خویشتن بگشا سخن بر گو تو با بابا *** به حق مادرت ليلا على جانم علی جانم
توئی شمع شبستانم به عالم بهتر از جانم *** سر نعش تو گریانم علی جانم علی جانم
نخواهم زندگانی را پس از تو دار فانی را *** سرور و شادمانی را علی جانم علی جانم
امیدم بود با شادی به روی تخت دامادی *** بپوشی خلعت شادى على جانم علی جانم
چرا خاموش بنشستی دل زار مرا خستی *** مگر بار سفر بستی علی جانم علی جانم
کند ژولیده نالان برایت شیون و افغان *** پریشان گشته و حیران علی جانم علی جانم
شمشیر کین چون فرق علی را ز کین شکست *** آمدند از عرش که ارکان دین شکست
پشت فلک خمیده جهان شد پر انقلاب *** تا فرق خانه زاد جهان آفرین شکست
عرش خدا به لرزه در آمد بسان بید *** تا دست روزگار علی را جبین شکست
وقت سحر به مسجد کوفه سر نماز *** آن دم که نور ظلمت شب را نگین شکست ؟
دست کثیف زاده ملجم بلند شد *** آمد فرود و تارك حبل المتين شكست
جبریل زد ندا که علی کشته شد زکین *** کز آن ندا سکوت زمان و زمین شکست
تا این خبر به زينب محنت قرین رسید *** قلبش ز جود و كينه قوم لعين شكست
شال عزا به گردن خود کرده مجتبی *** پشت حسین و زاده ام البنین شکست
زهرا ز دیده اشك بريزد به باغ خلد *** قلب نبی ز ماتم سلطان دین شکست
کلثوم شد یتیم و جهان گشت منقلب *** تا فرق نازنین وی از تیغ کین شکست
شاهی که بود باب یتیمان بی پدر *** میری که هم چو شیر صف مشرکین شکست
چون صید دست پا زده افتاده غرق خون *** آن سان که از غمش دل اهل یقین شکست
ژولیده شو خموش کز این ماتم عظیم *** بال فرشته شهپر روح الامین شکست
یارب چه روی داده که غوغای محشر است *** گوش فلك ز ناله و احسرتا کر است
لرزان بسان بید چرا چرخ چنبری است *** وز اشك ديده دامن عالم چرا تر است
يارب سبب ز چیست که سر ها به زیر پر *** از فرط رنج و ماتم و درد غم آور است
یارب عزای کیست که دل های شیعیان *** آزرده و حزین و پریش و مکدر است
باز این چه حکمتیست که گل بانگ جبرئیل *** آکنده با تلاوت الله و اکبر است
از مرگ جان گداز کدامین امام ما *** شال عزا به گردن ساقی کوثر است
زهرا به اتفاق حسین و حسن چرا *** هم ناله و غمین و دل افکار و مضطر است
آمدند از هاتف غیبی به گوش و جان *** کی بی خبر عزای شه بنده پرور است
از ظلم و جور و کینه هارون بد سیر *** مسموم زهر کینه وصی پیمبر است
از مرگ جان گداز اوست که دل ها به بحر غم *** چون کشتی شکسته دمادم شناور است
ژولیده جای اشک بریزد ز دیده خون *** کامروز روز رحلت موسی ابن جعفر است
زینب آمد عالمی را غرق ماتم کرد و رفت *** خدمتی ارزنده بهر خلق عالم کرد و رفت
خویش را بهر نجات گمرهان از گمرهی *** هم چنان جد گرام خود مصمم کرد و رفت
وضع پر آشوب دنیا را سر و سامان بداد *** نظم در هم بر هم عالم منظم کرد و رفت
رنج و سختی های عالم را کشید و در عوض *** بهر ما اسباب آسایش فراهم کرد و رفت
پرچم نصر من الله را به عالم سر بلند *** هم چو بابش مرتضی مولای عالم کرد و رفت
بهر آزادی ما از زیر بار ظلم و جور *** قامت خود خم ز بار محنت و غم کرد و رفت
رشته ظلم و ستم را از بن هستی گسست *** پایه اسلام را مردانه محکم کرد و رفت
خطبه ای غرا نمود ایراد کز تأثیر آن *** کاخ استبداد را ویرانه از دم کرد و رفت
قد علم کرد و نترسید و بسان شیر نر *** چیره بر باطل حقیقت را مسلم کرد و رفت
پرده رسوائی شوم یزید از هم درید *** از سر ما شر آن بی شرم را کم کرد و رفت
بهر اثبات حقایق پیش چشم شیعیان *** کربلا را با بلا هایش مجسم کرد و رفت
بر دل ژولیده آتش زد ز هوی و های خویش *** تا ابد خون بر دل اولاد آدم کرد و رفت
حسینم من که دین را زنده با خون گلو کردم *** جهانی را بری از کینه و ظلم عدو کردم
ز دنیا دل بریدیم تا بقای دین و قرآن را *** ز بحر نیستی مردانه آخر جست جو کردم
من آن آزاد مردم کز پی ترویج آزادی *** بهخون خویش جسم خویشتن را شست شو کردم
من آن آزاده عشقم که اندر کربلا قربان *** به راه حق پرستی گلرخانی ماهرو کردم
من آن سرباز جانبازم که اندر کربلا اجرا *** قوانین خدا از دل و جان مو به مو کردم
ز بهر پایداری نماز و روزه در عالم *** گرفتم روزه و با خون پاك خود وضو کردم
گذشتم از زن و فرزند و هستی در ره جانان *** که بهر دین جد خویش کسب آبرو کردم
ندادم دست بیعت بر یزید و عاقبت با خون *** بنای کاخ ظلمش را از پایه زیر و رو کردم
چو شد آماده از بهر اسیری خواهرم زینب *** ز غيرت رأس پاك خويش را همراه او کردم
مخور ژولیده محزون غم و اندوه کز ایزد *** سعادت را در این دوران برایت آرزو کردم
کربلا آماده شو بهرت فدا آوردام *** جان به كف هر يك به راه کبریا آورده ام
من حسينم آمدم تا دین حق احیا حق احيا كنم *** ذبح اعظم های خود را بی ریا آورده ام
كر خليل الله يك قربان به همره داشت من *** بین که هفتاد و دو قربان در منا آورده ام
بر علیه ظلم و بیداد عدو کردم قيام *** هستی از بهر بقای حق فنا آورده ام
باش شاهد کربلا این اصغر و این اکبرم *** قاسم و عباس شبل مرتضی آورده ام
تا نیفتد دین و قرآن در کف نا بخردان *** رأس خود را بهر زیب نیزه ها آورده ام
حفظ آئین می کنم تا بر تنم باشد رمق *** خنجرم را بهر تیغ اشقیا آورده ام
کی شوم راضی که بردین لطمه آید از عدو *** سینه خود را سپر بهر بلا آورده ام
بر علیه یاوه گوئی یزید سنگ دل *** نهضت خود را به دشت کربلا آورده ام
حق بود «شیدا» همیشه پا به جا تا روز حشر *** زين سبب يك كاروان مهر و وفا آورده ام
دین حق را تا ابد جاوید و احیا می کنم *** کاخ دشمن را فنا تا روز عقبا می کنم
من علی را گوهرم کی تن به ذلت می دهم *** آن چه حق خواهد من از جان و دل اجرا می کنم
گر دهم عباس و اکبر قاسمم نبود عجب *** عاشقم گر هستیم این گونه اهدا می کنم
تا که درس عاشقی بر مردم دنیا دهم *** اصغرم تقدیم بر خلاق یکتا می کنم
تا ز خون بندد حنا قاسم دو دست خویشتن *** سوی میدانش روان با شور غوغا می کنم
در کف ظلم و ستم هرگز نیفتد تا که دین *** بهر حفظش من به خون خويش مأوا مي كنم
تا که گرد غم نگیرد چهره اسلام را *** سینه خود را سپر بهر بلا ها می کنم
افكنم بر خاك ذلت تاج و تخت ظالمان *** پیروانش را به گیتی سخت رسوا می کنم
سبط پیغمبر کجا بیعت کند با مشرکین *** کی چنین برنامه ننگین اجرا می کنم
نور حق را کوفیان کی می توان خاموش کرد *** حق و باطل را جدا بی یار و تنها می کنم
سر دهم اکبر دهم من قاسم و اصغر دهم *** روز روشن را سیه بر خیل اعدا می کنم
تا یزید دون شود تنبه اندر روزگار *** خلق گیتی را به خود «شیدا» چو شیدا می کنم
منم ماه بنی هاشم که عباس است نام من *** بود ام البنين مام و على باب كرام من
من آن سرباز جان بازم که از لطف خداوندی *** لبالب از می حب حسینی گشته جام من
من آن مرد سلحشورم که بهر کشتن دو نان *** بود شمشیر نیز شاه مردان در نیام من
من آن شیرم که چون افتد به دامم دشمن قرآن *** نباشد بهر او راهی که بگریزد ز دام من
من آن میر علم دارم که اندر عرصه هیجا *** سر دو نان چو گوئی نرم گردد زیر گام من
بود این افتخارم بس که گوید خسرو خوبان *** بود عباس نام آور نگهبان خيام من
غلام و جان نثار و چاکر و عبدم به دربارش *** که اندر رتبه شاهانند در عالم علام من
ندادم تن به زیر بار ظلم و ذلت و خواری *** که بر ذرات عالم گشته واجب احترام من
نکردم بی وفائی بر حسین آن خسرو خوبان *** به عالم گشت ثابت زين فداکاری مقام من
نخوردم آب و دادم تشنه جان و در درون آب *** ز سوز تشنگی می سوخت بهر آب کام من
نگردد خوار و زار وزیر دست ظالمان هرگز *** نماید پیروی هر کس ز کردار و مرام من
رسان ژولیده محزون درود گرم بی پایان *** بنزد دوستان من پس از عرض سلام من
حقا که دین حق را احیا نمود زینب *** ز آن خطبه ای که در شام انشا نمود زینب
گر بود دست خالی جنگید با شجاعت *** چون پیروی زمامش زهرا نمود زینب
در محفلی که بودند افراد بی دیانت *** با نطق آتشینش غوغا نمود زينب
در مجلس یزید نامرد و بی مروت *** هنگامه عجیبی بر پا نمود زینب
در نزد آن ستمگر مردانه قد علم کرد *** او را حقیر و خوار و رسوا نمود زینب
کوبید مشت محکم او بر دهان دونان *** تا که رژیم آنان الغا نمود زينب
ای مرگ بر ستم گر نابود باد ظالم *** گفت و بقای دین را ابقا نمود زینب
در نزد آن لئیمان با آیه های قرآن *** اسرار راز پنهان افشا نمود زینب
اسرار هل اتی را معنی انما را *** در مجمع عمومی معنا نمود زینب
پوشید جامه صبر تا صبر مات او شد *** کوشید تا که دین را بر پا نمود زینب
برنامه ای که با خون سلطان دین رقم کرد *** با خطبه فصیحش امضا نمود زينب
ژولیده شو تو خاموش کز بهر یاری دین *** جان را به راه جانان اهدا نمود زینب
بر سر کوی تو با قلب کباب آمده ام *** بهر دیدار تو با چشم پر آب آمده ام
رفته بودم سفر شام به صد شيون و شین *** از سفر بر سر کویت به شتاب آمده ام
تا کنم شکوه ز جور و ستم مردم شام *** با دل خسته من از شام خراب آمده ام
تا کنم زنده ز تو واقعه کربلا *** دیده گریان ببرت هم چو سجاب آمده ام
تا کنم راز دل ابراز تو ای سرو روان *** همچونی ناله کنان بهر جواب امده ام
خود نه تنها به سر کوی تو ای محرم راز *** همره حضرت سجاد و رباب آمده ام
ای شه تشنه لبان نزد تو با آب روان *** با دلی سوخته و قلب كباب آمده ام
اثر کعب سنان بر تن من هست هنوز *** تا دهم بر تو نشان در تب و تاب آمده ام
آن امانت که سپردی به منش با دل ریش *** دادمش از کف بی آن در ناب آمده ام
يارب این قافله غم ز کجا می آید *** کز نوای جرسش بانك عزا می آید
به گمانم غم که قافله آل عبا *** به سر تربت پاک شهدا می آید
دختر شیر خدا زاده زهرا زینب *** به طواف حرم خون خدا می آید
بهر دیدار پدر حضرت سجاد ز شام *** دیده گریان ز ره صدق و صفا می آید
ام ليلا به سر تربت اكبر به فغان *** مو پريشان به دو صد شور و نوا می آید
ای صبا رو به علی اصغر بی شیر بگو *** مادرت از سفر شام بلا می آید
گو به عباس سكينه بي يك جرعه آب *** تشنه لب در طلب آب بقا می آید
بهر دیدار برادر به دوصد شیون و شین *** ام كلثوم حزین نوحه سرا می آید
ما در قاسم گل گون بدن از شام خراب *** با صد افغان به صف کرببلا می آید
دل ژولیده محزون شده خون باز ز غم *** که حریم شه دین سوی منا می آید
ای برادر از سفر درد و محن آورده ام *** یک جهان راز دل از بهر تو من آورده ام
رفته بودم شام و از جور و جفای شامیان *** دفتری از سر نوشت خویشتن آورده ام
روز عاشورا چو دیدم بی کفن جسم تو را *** از برای جسم عریانت کفن آورده ام
دیده بگشا و ببین ای تشنه لب آب روان *** بر سر قبرت من دور از وطن آورده ام
اصغرت را کن ز خواب ناز بیدارای اخا *** کز برایش از سفر با خود لبن آورده ام
در کنار تربتت يك مشت طفل بی پدر *** زین سفر با عابد آزده تن آورده ام
ام لیلا را کنار قبر اکبر یا اخا *** با دلی افسرده ای شاه زمن آورده ام
دخترت را کردم اندر شام ویران من سفير *** داستانی ز آن گل نازک بدن آورده ام
بهر دیدارت سکینه می رسد با شور و شین *** گوید ای بابا برایت پیرهن آورده ام
بیا بنگر بر احوال من خونین جگر مادر *** که از هجر تو می نالم چو نی شب تا سحر مادر
از آن روزی که رفتی از برم از کینه عدوان *** ندیدم روی آسایش من بی بال و پر مادر
ز دوری تو رفت از تن توان و طاقتم از کف *** برفت هوش از سرم از دیدن مرگ پدر مادر
هنوز از درد هجران پدر فارغ نگردیدم *** که افزون کشت بر زخم دلم زخم دگر مادر
به جای آب زهر کین چون نوشید فرزندت *** مرا بیدار کرد از خواب با چشمان تر مادر
طلب کرد از من دل خسته آن نیکو سیر طشتی *** که زد آتش به جان زینب آسیمه سر مادر
ز ظلم و کینه اسما درون طشت می دیدم *** به چشم خویش جای زهر من لخت جگر مادر
نکردند اکتفا بر این و آخر بر سر دفنش *** هیاهوئی به پا کردند قوم بد سیر مادر
نمودند از ره کین تیر باران پیکر ماهش *** به جرم حق پرستی فرقه بیداد گر مادر
بکن رخت سیه در بر بزن بر سینه و بر سر *** بگو بر ساقی کوثر که گشتی بی پسر مادر
حسن شد کشته و راحت شد از رنج و غم دنیا *** چه سازم با یتیمانش من خونین جگر مادر
حسن شد کشته و گفتا چنین در آن دم آخر *** شرار زهر بر جانم بزد اخر شرر مادر
به ان مرغ سر کنده از این پهلو به آن پهلو *** به دور خویش می پیچید آن فخر بشر مادر
کند ژولیده از بهر حسن چونی نوا خوانی *** شفاعت کن از او در نزد حی دادگر مادر
دلم گردیده خون از کینه منصور یا جداء *** چه سازم با چنین ظلمى من رنجور يا جداه
گھی شمشیر بر کشتنم آماده می سازد *** ز روی خشم آن جانی از حق دور یا جداه
به مرگم می کند تهدید گاهی و که از شفقت *** پی آزادی من می دهد دستور یا جداه
بگوید ناسزا گاهی و که گیرد در آغوشش *** به امیدی که قلبم را کند مسرور یا جداه
نماید معذرت خواهی زمن گاهی که از کین *** به چسباند به من صد و صله نا جور يا جداه
ندیده روی آسایش زن و فرزند معصومم *** ز دست ظلم و جور آن به خود مغرور یا جداه
نماید حکم جلب از کین پی آزار من صادر *** فرستد نیمه شب در خانه ام مأمور يا جداه
سر و پای برهنه می برندم نزد آن کافر *** به زور جبر با این حالت مهجور یا جداه
شدم آسوده و راحت ز رنج و محنت دنیا *** چو نوشیدم از آن زهر ستم با زور یا جداه
سرشك از دیده می بارد زغم ژولیده محزون *** و را کن با محبان علی محشور یا جداه
من در این زندان به جرم عشق یار افتاده ام *** بهر حفظ دین و کسب افتخار افتاده ام
«در مقام سرنوشتم چاره جز تسلیم نیست» *** «برگ زرم در مسیر جویبار افتاده ام»
یوسفی هستم که از جور و جفای ظالمان *** کنج زندان با دو چشم اشک بار افتاده ام
من حسينى خصلتم کز بهر ارشاد بشر *** گوشه محبس حزین و بی قرار افتاده ام
من امام هفتمینم کز پی ترویج دین *** بی کس و تنها در این زندان تار افتاده ام
من گلی از گلشن آل رسولم کز ستم *** با رخ پژمرده ای در پای خار افتاده ام
محرم رازم به غیر از کنده و زنجیر نیست *** کاین چنین بی مونس و بی غم گسار افتاده ام
مرغی بی بال و پری هستم که از جور عدو *** اندر این کنج قفس دور از دیار افتاده ام
شد دل ژولیده از این ماتم عظمی حزین *** کاندر این محبس غریب و دل فکار افتاده ام
صرف باطل کنی کنم من روزگار خویش را *** نقش این گنجینه کردم یا در کار خویش را
اهل دل دانند قدر و قیمت گفتار من *** در خور خود هر که گیرد مزد کار خویش را
بشنو اندرزی گران گر عاقلی ای هوشیار *** ده تسلى قلب زار بی قرار خویش را
از کفت هرگز مده بر دست هر نا لایقی *** بی جهت ای دل عنان اختیار خویش را
زیر بار منت هر خار و خس تن در مده *** از قناعت کن سبك ای دل تو بار خویش را
لحظه ای اندیشه کن تا آن که از پل بگذری *** حفظ کن تا می توانی اعتبار خویش را
راز کس در نزد هر نا کس مکن ابراز کس *** کن تو روشن زین نصیحت شمع تار خویش را
بهار آمد و ز نو شکفته شد جوانه ها *** سر زده از زمین ببین باز چگونه دانه ها
سوسن و یاس نسترن سنبل و لاله و سمن *** به كوه و گلشن و دمن کشیده شاخ و شاخه ها
به روی شاخ گل نگر بلبل خوش نوای را *** بخواند از برای گل ز هر دری ترانه ها
ساقی باقی از کرم باده بده قدح قدح *** که می کشد از عمق دل آتش غم زبانه ها
مطرب خوش نوای را بگو که از ره وفا *** پنجه نماید آشنا به مضمر چغانه ها
شبی اگر نگاه من به روی آن شه اوفتد *** بگیرد از برای او دلم بس بهانه ها
بگوید ای امیر من ای مه بی نظیر من *** ببین که بی تو سوخته آتش ظلم خانه ها
ز خون بی کسان شده بنا ، بنای اغنیا *** بنا حق از حقوق شان پر شده بس خزانه ها
دراز پرده و نگر که از نفاق و شور و شو *** گرفته از برای زر کرانه تا کرانه ها
بیا ببین به چشم خود که از ثبات دین حق *** به جا نمانده بهر ما شها به جز فسانه ها
بیا ببین که تیر کين صفوف دشمن از کمین *** ز بهر صید قلب ها گرفته بر کمانه ها
موعود وعده ات به سر رسیده ای ولی حق *** که مرغ حق کشید پر، دگر ز آشیانه ها
امام صادق آن كان حقايق *** رئيس مذهب و قرآن ناطق
شنیدم آن که روزی آن شه راد *** نشسته بود با جمعی ز اوتاد
در آن مجلس که بودی رشك رضوان *** یکی از اصحاب آن خورشید تابان
بگفت ای مظهر علم خدائی *** که هر مشکلی مشکل گشائی
معمائی به دل دارم نهان است *** که شر هم ای شه از اظهار آن است
شهش فرمود کو بر من معما *** نمایم حل در این دم مشکلت را
چو رخصت یافت ز آن محبوب یزدان *** بگفت ای پایه ارکان و ایمان
پیامبر را به دل من دوست دارم *** محب حبدر والا قتدارم
پس از مولا علی زهرای اطهر *** ز بعد او به سبطین پیامبر
به دل خواهان زین العابدینم *** عجین با حب باقر ماء طینم
پس از باقر مه برج امامت *** به تو دارم شها مهر و محبت
نمی دانم چرا ای شهریارم *** حسين را بیشتر من دوست دارم
در آن دم هم چو ابر نو بهاری *** سر شک از دیده شه گشت جاری
جوابش داد آن سلطان ابرار *** بگویم سر مطلب ای وفا دار
تو تنها نیستی اى نيك انديش *** که جا دادی به دل حبش زحد بيش
تمام ساكنين ملك امكان *** حسین را دوست دارند از دل و جان
بر آن مظلوم دارندی محبت *** تمام اهل و بیت آل احمد
بفرمودی رسول عالمینم *** حسین از من بود من از حسینم
بیاد آمد مرا از کربلایش *** ز جور و کینه قوم دغایش
به دشت کربلا با جسم صد چاک *** بیفتد پیکر پاکش بر خاک
برفت از کف همه تاب و توانش *** ز سوز تشنگی می سوخت جانش
حسینی را که حقش خون بها شد *** سرش در کربلا از تن جدا شد
ز داغش «اژدری» محزون و نالان *** همی گوید که مظلومم حسین جان
به روز حشر باشد افتخارش *** که مداحی ما بوده است کارش
از آن روزی که از کویت برادر جان سفر کردم *** چه صبری در مصیبت ها من خونین جگر کردم
برای حفظ جان کودکانت در بر دشمن *** به پیش تازیانه بازوی خود را سپر کردم
از محمل شکستم بر در دروازه کوفه *** هلال آسا بروی نی سرت را چون نظر کردم
ببرم زاده سفیان گذشتم از سر و از جان *** دفاع از دین و قرآن در بر آن بد سیر کردم
چو می زد بر لبت چوب جفا آن شوم بد اختر *** لباس صبر بر تن چاک زان بیداد گر کردم
به شهر شام بهرت آن چنان بزم عزا چیدم *** که اهل شام را از حق و باطل با خبر کردم
اگر چه قامتم خم گشت و مویم شد سپید اما *** چو در راه تو کوشیدم نمی گویم ضرر کردم
برای انتقام خون پاکت ای برادر جان *** بساط ظلم را خطبه زیر و زبر کردم
چه گویم من ز مرگ دختر شیرین زبان تو *** شبی صبح در ویرانه بی بام و در کردم
رقیه داد جان يك بار من صد بار جان دادم *** کنار نعش آن مظلومه تا شب را سحر کردم
چو شمعی سوختم از آتش غم کربلائی را *** هر ان دم یاد آن پروانه بی بال و پر کردم
دختر شاه شهیدان همتی مردانه کرد *** با فغانش شاه را دعوت به آن ویرانه کرد
در دل شب بلبل آسا آن چنان شوری فکند *** خواب را بیرون ز چشم عاقل و دیوانه کرد
تا جهان را مطلع سازد ز حال اهل بیت *** مشعل توحید را وارد به زندان خانه کرد
در تجلی دید چون رخسار تابان پدر *** گرد آن شمع فروزان خویش را پروانه کرد
گرد مظلومی به روی شمس عالم تاب دید *** شست شوى خاك و خون با اشک دانه دانه کرد
گاه پایش را نشان می داد گه روی کبود *** گاه با او درد دل از زجر و درد شانه کرد
آن قدر نالید چون بلبل ز افزونی غم *** تا فدا جان را برای آن گل یک دانه کرد
خویش را قربان نمود از بهر کشتی نجات *** مرحبا بر آن فدا کاری که آن دردانه کرد
داد در ویرانه جان اما ز آه نیمه شب *** کاخ ظلم دشمنان را عاقبت ویرانه کرد
از برای غسل دخت شاه بی غسل و کفن *** (خادمه) از این مصیبت اشک در پیمانه کرد
این چه غوغائیست جبریل از پرش خون می چکد *** حضرت زهرا از چشمان ترش خون می چکد
یا رسول الله به دشت کربلا بنما نظر *** بین چسان خون خدا از پیکرش خون می چکد
چشم حق باشد امیر المؤمنین کز دیدگان *** از برای نوگلان پر پرش خون می چکد
روز روشن تیره شد بهر شه دنیا و دین *** ديد كز فرق على اکبرش خون می چکد
دود آهش چهره خورشید را تاریک کرد *** چون که شه دید از گلوی اصغرش خون می چکد
حنجر شش ماهه پر خون گشت و بازوی پدر *** دو خون پر بها تیر از سرش خون می چکد
قامت فرزند پیغمبر زبار غم خمید *** دید چون از بازوی سر لشکرش خون می چکد
در میان قتلگه سلطان مظلومان حسين *** از دو چشمش بهر عون و جعفرش خون می چکد
انقلاب سرخ بر پا شد به دشت کربلا *** زینت دوش نبی از حنجرش خون می چکد
آسمان بگرفت و لرزان شد زمین زین ماجرا *** شمر بی پرواز نیش خنجرش خون می چکد
در کنار نعش صد چاک پدر با سوز و آه *** جای اشک از دیدهگان دخترش خون می چکد
از پی بوسیدن حلق برادر گوئیا *** از لب گوهر فشان خواهرش خون می چکد
پا برهنه بس دویده در میان خوار ها *** از دو پای کودک غم پرورش خون می چکد
کربلائی زاده هم چون کربلائی زین الم *** جای جوهر از قلم بر دفترش خون می چکد
سر لوحه نهضت جهان است حسین *** کشتی نجات مؤمنان است حسین
بی مهر حسین کسی به جنت نرود *** زیرا که بهشت جاودان است حسین
ای آن که به درد خویش درمان طلبی *** درمان و طبیب شیعیان است حسین
وحشت اگرت هست ز تاریکی قبر *** مصباح هدا در دو جهان است حسین
ای گمشده در وادی ظلمات بیا *** روشنگر راه گمرهان است حسین
در روز جزا ز امر خدای اکبر *** تقسیم گر خلد جنان است حسین
در دادگه حساب و میزان عمل *** ضامن ز برای شیعیان است حسین
بر غافله راه روان ره دین *** حقا که امیر کاروان است حسین
بر صوم و صلات و حج و آئین و ذکات *** مهر و سند و خط امان است حسین
در خون و رگ خادمه مادر او *** محفوظ محبتش چو جان است حسین
در عزای شه دین کربلا می ارزد *** نه همین کرببلا عرض و سما می لرزد
گوئيا ناله زهرا رسد از دور به گوش *** کاین چنین دست و تن شمر دعا می لرزد
خبر مرگ حسین آمده بر سوی حرم *** زین خبر قلب عزیزان خدا می لرزد
ذو الجناح شه دین غرقه به خون شیهه زنان *** بس که خورده به تنش تیر جفا می لرزد
اسب بی صاحب شه چون بدر خیمه رسید *** زين الم دختر شاه شهدا می لرزد
سر نورانی شه را چو سر نیزه بدید *** زینب غمزده با شور و نوا می لرزد
ظالمی سنگ به پیشانی آن سرور زد *** که از آن واقعه قلب أسرا می لرزد
محسن کرببلائی زغم شاه شهید *** دلش از واقعه کرببلا می ارزد
فرزند نبی *** كفو على *** ام ابيها *** خلاص از غم دنیا
شده از زندگانی *** در ایام جوانی
از بعد پدر *** ز ضرب در *** در ره قرآن *** گذشت فاطمه از جان
گرفت از این گذشتش *** مدال قهرمانی
در نیمه شب شاه عرب ساقی کوثر *** تن دخت پیمبر
ببیند شده نیلی *** چو رنگ آسمانی
گوئی به علی دخت نبی انی حورا *** به صد شيون و غوغا
کند راز دل افشا *** به لحن لن ترانی
هنگام سحر شاه نجف فاتح خیبر *** دل افكار و مكدر
کند برای زهرا *** ز دیده درفشانی
از درد و محن *** قلب حسن
چون دل زینب *** شده خون ز غم امشب
نهاده سر به دیوار *** علی سر معانی
ریزد ز بصر هم چو گهر *** زاده حیدر سرشك از غم مادر
حسین آن که خریده *** زجان جان جهانی
ژولیده خورد خون جگر از غم زهرا *** گل گلشن طاها
که شد کشته اعدا *** در ایام جوانی
من فاطمه الزهرايم *** فرزند شه بطحایم *** هم شافعه فردایم
در راه قرآن از جان گذشتم *** از جان به راه جانان گذشتم
در راه دفاع دینم *** خون کشته دل غمگینم
این شد به جهان آئینم
جان پدر غمینم *** از بهر حفظ دینم *** با درد و غم قرينم
ای جان بابا *** از جور اعدا
پهلوی من شکستند جانم ز کینه خستند *** پیمان خود شکستند
از بهر دنیا *** ای جان بابا
می سزد گر بکنم جامه به تن چاك امشب *** یا بریزم پسر از فرط الم خاك امشب
می سزد گر بکنم ناله چونی با دل ریش *** تا رسد ناله ام از خاك به افلاك امشب
می سزد گر بکنم در عوض اشک روان *** خون دل باز از این دیده غم ناك امشب
می سزد گر بکنم رخت سیه در بر خویش *** از غم ختم رسل سید لولاک امشب
می سرزد کرد یتیمی بکند شیر خدا *** از رخ فاطمه با اشک بصر پاک امشب
می سزد گر بزند فاطمه از پرده دل *** ناله از بهر پدر با دل غم ناک امشب
می سزد حضرت زهرا ز غم مرگ پدر *** رود از هوش و کند جامه بتن چاك امشب
می سزد گر من ژولیده کنم آه و فغان *** با دل خسته از این سوك اسف ناك امشب
از هجر تو شد جاری اشک بصرم بابا *** زد آتش هجرانت بر جان شررم بابا
بی آن که به من گوئی ای شمع شب تارم *** بر سوی جنان نا گه رفتی ز برم بابا
رفتی و شدی راحت از رنج و غم دنیا *** کز درد فراق توخون شد جگرم بابا
رفتی و برفت از سر هوش و زکفم طاقت *** شد خاك عزا زين غم آخر به سرم بابا
کز داغ تو چون مرغ بی بال و پرم بابا *** از هجر تو می نالم بنگر نو بر احوالم
با حالت افسرده چون غنچه پژمرده *** بنگر تو بر احوال و چشمان ترم بابا
ای راز مرا محرم ای درد مرا مرهم *** با رنج و الم همدم شب تا سحرم بابا
از رحلت جان سوزت می سوزم و می سازم *** شد رخت سیه آخر زین غم ببرم بابا
از بعد تو من تنها بر گو چه کنم از غم *** ای نور دو چشمان و ای تاج سرم بابا
ای پشت و پناه من ای بین حال تباه من *** کز دوری روی تو خم شد کمرم بابا
ژولیده زند بر سر سر کرده به زیر پر *** بر او نظری بنما چون خون جگرم بابا
واویلی واویلا *** شد کشته حیدر سلطان خوبان
از این مصیبت *** الله اكبر
باختم رسولان *** شد زهرا پریشان *** با چشمان گریان
از این مصیبت *** الله اكبر
از تیغ ابن ملجم *** شد مولای عالم *** در خون غلطان
از این مصیبت *** الله اكبر
محراب عبادت *** شد غرق بحر خون *** ای حی سبحان
از این مصیبت *** الله اكبر
شاهی که گشت شهره عالم عبادتش *** دل جوئی از ستم زدگان بود عادتش
در کعبه شد تولد و در سجده شد شهید *** نازم بر آن ولادت و بر این شهادتش
عالم همه ذره آفتاب است علی *** مشهور بنام بو تراب است علی
احمد که بود مدينة العلم بگفت *** بر کشور علم من چو باب است علی
راد مردی به گوشه محراب *** او فتاده است با سری منشق
چهره اش غوطه ور بود در خون *** دامنش لاله گون به رنگ فلق
کیست او آن که داد از دل و جان *** دین حق را به خون خود رونق
شهسواری که در صف هیجا *** می گرفت از سر شهان ابلق
بی نظیری که روز بد روز بد کاران *** می نمودی سیه بسان شبق
نام داری که نام نامی او *** بود از نام ذات حق مشفق
دل نوازی که نیمه شب می برد *** نان بیچارگان به روی طبق
هر که یوسف جمال او می دید *** می شد از شرم غرق بحر عرق
گر چه از بهر او میسر بود *** جامه از پرنیان و استبرق
لیک او کهنه جامه می پوشید *** تا نگردد حقوق کس نا حق
به چه مشهور گشته در عالم *** فاتح بدر و خيبر و خندق
در کجا زاده شد به بیت خدا *** در کجا کشته شد به خانه حق
بود در حال سجده کز ره کین *** تارکش از ستم بشد منشق
با چه تیغی؟ به تیغ زهر آگین *** به چه جرمی به جرم گفتن حق
قاتلش بد که ؟ زاده ملجم *** فاسق و پست و كافر مطلق
زین عداوت خمید پشت فلک *** زین مصیبت بدید رنگ شفق
می رسد بانگ جبرئیل امین *** تا رود از تنت توان و رمق
گوید امشب زتيغ بن ملجم *** می شود شیر حق به حق ملحق
شد کشته از تیغ جفای ابن ملجم (2)
داماد ختم الانبیا مولای عالم *** ای وای از این غم (2)
فرق علی منشق شد از شمشیر اعدا (2)
وقت سحر در راه دین ای اهل دنیا *** ای وای از این غم (2)
عرض و سما لرزان بود از این مصیبت (2)
در خاک و خون غلطان شده شاه ولایت *** ای وای از این غم (2)
زینب زند دست عزا برسینه و سر (2)
ريزد سرشك از دیدگان مانند گوهر *** ای وای از این غم (2)
شال عزا کرده حسن بر گردن خویش (2)
قلب حسین گردیده از این ماجرا ریش *** ای اهل عالم
ای وای از این غم
ای زمین کربلا از کعبه با صد شور و شین *** در منا آمد حسین
بهر قربانی نگر با فضل و عون و جعفرش *** با علی اکبرش
از برای یاری دین با نوا آمد حسین *** کربلا آمد حسین
سر مشق آزادی دهید اهل دل *** تا که گردد متصل
بهر جان بازی دین زامر خدا آمد حسین *** نینوا آمد حسين
از پی ترویج اسلام آن گل گلزار عشق *** بر سر بازار عشق
بهر اهدا کردن جان با صفا آمد حسین *** در منا آمد حسین
آمده کربلا تا جان کند قربان حق *** در ره پیمان حق
سر به کف آماده از فدا آمد حسين *** با نوا آمد حسين
آمده اصغرش را تشنه لب سازد فدا *** در ره دین خدا
ز امر حق فرمان روا بر ماسوا آمد حسین *** کربلا امد حسین
از تشنگی دل ما امشب در التهاب است *** آبی رسان به طفلان جان عمو ثواب است
در گاهواره اصغر سر زیر در نهاده *** از سوز تشنه کامی عمو دلش کباب است
فكرى نما عمو جان آبی رسان ز احسان *** چون از عطش لب ما خشکیده چون سر آب است
عمو شوم فدایت برگو چه شد و فايت *** بشتاب از عنایت چون موقع شتاب است
فکری نما به حالم کز دل چو نی بنالم *** کاین دود سوز آهم از سوز آفتاب است
هوش از سرم پریده جانم به لب رسیده *** از بهر آل طه ها گویا که منع آب است
امشب برای اصغر چون نی به آه و زاری *** گاهی جناب زینب که حضرت رباب است
گاهی علی اصغر از سوز تشنه کامی *** چون مرع نیمه بسمل در حال اضطراب است
ای دل بیا که بزم محبت به پا کنیم *** فكرى به حال این بشر بی حیا کنیم
چون سال نو مصادف با اربعین بود *** کوشیم دین خویش به زهرا ادا کنیم
گوئیم آن چه را که به باید به خلق گفت *** شاید که درد جامعه ای را دوا کنیم
ای امت محمد و ای شیعه على *** باید حیا ز حضرت خیر النسا کنیم
ماه صفر که ماه غم و رنج و ماتم است *** شادی کجا سزد که در این ماجرا کنیم
ماهی که آسمان و زمین گریه می کند *** کی می سزد که خنده به لب آشنا کنیم
ماهی که دخت فاطمه در نینوا رسد *** باید چو نی نوا زغم بی نوا کنیم
ماهی که هست رحمت محمود عقل کل *** باید که خاک غم به سر از این عزا کنیم
ماهی که می شود زشتم کشته مجتبی *** باید چو ابر گریه ز راه وفا کنیم
ماهی که هست قتل رضا ثامن الحجج *** باید حیا ز شیر خدا مرتضی کنیم
با چشم خون فشان و دلی خسته می شود *** بزم عزا برای سه مولا بیا کنیم
یادی که از حسین و حسن گاه از رضا *** که یادی از اسارت آل عبا کنیم
ای دل بیا و حرمت این مه نگاه دار *** شاید رضاز خویش خدای رضا کنیم
بر دوستان خود عوض عرض تهنیت *** لعنت به قاتلان شه کربلا کنیم
ژولیده این سخن زوفا گوید ای بشر *** باید حیا از آتش قهر خدا کنیم
امشب زمین و آسمان چون بید لرزان است *** زهرا پریشان است
ذرات عالم زين عزا يك يك در افغان است *** زهرا پریشان است
امشب سه جا دارد عزا دخت نبی زهرا *** صد آه و واویلا
یک جا حزین از رحلت ختم رسولان است *** زهرا پریشان است
یک جا ز قتل مجتبی چون نی کند افغان *** با دیده گریان
یک جا عزادار رضا شاه خراسان است *** زهرا پریشان است
امشب بود روح الامین در شیون و غوغا *** چون شام عاشورا
از مرگ ختم الانبیا سر در گریبان است *** زهرا پریشان است
امشب به جنت مرتضی از بهر فرزندش *** فرزند دلبندش
افسرده حال و دل غمین با چشم گریان است *** زهرا پریشان است
امشب به بالين حسن زینب بود گریان *** با سینه سوزان
از ناله زینب علی در خلد نالان است *** زهرا پریشان است
امشب حسین ابن علی با دیده خون بار *** آن خسرو ابرار
بهر برادر هم چونی در آه و افغان است *** زهرا پریشان است
دل شیعیان شده منجلی ز شعاع نور لقای تو *** که شعاع اور رخت بود زشعاع نور خدای تو
تو مهین حبیبه داوری تو یگانه دخت پیمبری *** تو عزیز و همسر حیدری که شدم مدیحه سرای تو
توئی پاره تن مصطفی گل گشن شه لافتی *** که تمام هستی ما سوا شده با صفا ز صفای تو
تو عزیز خالق سر مدی ززنان جهان تو سر آمدی *** تو فروغ دیده احمدی که منم گدای گدای تو
تو کلید گنج عنایتی تو چراغ راه هدایتی *** که نیافریده حق آیتی به عفاف و شرم و حیای تو
ز مقام و قدر تو پر بها شده نزد ما همه ما سوا *** که نه پی نبرد به جز از خدا دگری به قدر و بهای تو
تو ملیکه ای به همه جهان تو شفیعه ای و شه زنان *** تو ودیعه ای به جهانیان که شود جهان به فدای تو
تو دلیل درك و درایتی بری از شئون روایتی *** تو شروط شرط ولایتی که شوم فدای ولای تو
به رضای حق تو شدی رضا که رضا شود ز تو کبریا *** به خدا قسم که خدا رضا همه جا بود ز رضای تو
ز مرگ ناگهانیت بشد هوش از سرم مادر *** برفت از تن توان من چو رفتی از برم مادرم
به چشم خویش ار بینم که جان بر جان ستان دادی *** ز بس که دوستت دارم نگردد باورم مادر
به یاد مهربانی های تو ای بهتی از جانم ناله *** با همیشه اشک می ریزد ز چشمان ترم مادر
خوش آن روزی که با من عقده نشان باز می کردی *** سخن هایت می داد روح دیگرم مادر
خوش آن شب ها که راز دل برت ابراز می کردم *** تو دست محبت می کشیدی بر سرم مادر
تو رفتی و بشد خاموش شمع محفلم نا گه *** بشد غم خانه از این غم دل غم پرورم مادر
تو رفتی ظاهراً اما به باطن پیش من هستی *** که هست از هستی تو تار و پود پیکرم مادر
تو رفتی و شدی راحت ز رنج و محنت دنيا *** ولیکن سوزد از هجر رخت بال و پرم مادر
مرا با شیر پاک خویش که پروردی که تا گویم *** به عالم من رهين شير پاک مادرم مادر
مرا با مهر آل الله کردی در جهان مأنوس *** که هم اکنون به دربار حسینی نو کرم مادر
امیدم هست با زهرا شوی محشور در محشر *** که عمر جیره خوار و كلب كفو حيدرم
چو جابر وصل جانان آرزو کرد *** به شوقش طی منزل کو به کو کرد
به همراه عطیه با صد افغان *** به سوی کوی یار خویش رو کرد
به دشت کربلا تا کرد منزل *** کفی از تربتش برداشت بو کرد
درون آب رفت و با دل ریش *** به قصد غسل خود را شست شو کرد
چو شد تطهیر آن فرخنده اقبال *** ز بهر طاعت ایزد وضو کرد
به تن پوشید احرام و چو حجاج *** به سوی کعبه ی معشوق رو کرد
نخستین زائر سلطان خوبان *** چو بلبل نغمه سر از شوق او کرد
کنار تربت شاه شهیدان *** نشست و با حبیبش گفت و گو کرد
بگفتا یا حبیبی یل حبیبی *** که خونت عالمی را مشک بو کرد
سلامت می کنم بر گو جوابم *** که طبعم ميل گفتار نکو کرد
چو نشنید او جواب خویش از یار *** که حل مشکل خود مو به مو کرد
به خود گفتا ندیده کس به عالم *** تن بی سر که بتوان گفت گو کرد
چنان نالید از عشق حسینی *** که بهر خویش کسب آبرو کرد
به شوق سرور آزاد مردان *** سرشك از ديده جاری هم چو جو کرد
کشید از دل فغان چون بلبل زار *** به عشق گل به آه و ناله خو کرد
دل ژولیده از خلاق عالم *** به عالم کربلا را آرزو کرد
خجسته میلاد فرخنده مولي الكونين حسين بن على عليهما السّلام را به شیعان تبریک می گویم
ساقی بیا در جام می کان یار طناز امده *** آن دلبر ناز افرین با جلوه و ناز آمده
بهر سرافرازی دین ، شاهی سر افراز آمده *** با ایده نو در جهان آن ایده پرداز امده
راز دلت را فاش کن چون محرم راز آمده *** مرغ دلم از لطف حق امشب به پرواز امده
کز بهر دل جویی ما دلدار ما باز امده
برخیز و یک بار دگر پر کن ز می مینای من *** کامشب بود از دست غم راحت دل شیدای من
چون پرده از رخ بر گرفت آن یار مه سیمای من *** بر طارم اعلا رسید از شوق هوی و های من
تا جلوه گر شد از افق شمس جهان آرای من *** گویا شد از لطف خدا طبع فلک پیمای من
چون مظهر ازادگی از عالم راز امده
نور خدائی جلوه گر از چهره زیبای او *** شمس و قمر شرمنده روی جهان آرای تو
حور و ملک مست طرب از نرگس شهلای او *** چرخ و فلک حیران بود از سمت والای او
سرو و صنوبر در شگفت از قامت رعنای او *** گیتی نه بیند در حالت جهان دیگر کسی همتای او
کو میر و رهبر بر دو هفتاد سر باز آمد
این طفل باید در جهان از حق طرف داری کند *** دین خدا را تا ابد پاینده و یاری کند
با انقلاب خویشتن دفع تبهکاری کند *** جان را فدای نهضتش اندر ره باری کند
از چشمه چشم فلک خوناب دل جاری کند *** تا در قیامت نزد حق از ما هواداری کند
چون او پی نابودی قوم دغلباز امده
در کربلا باید که او از جان و از سر بگذرد *** تنها نه از سر باید از شهزاده اکبر بگذرد
از غنچه ی شگفته ای مانند اصغر بگذرد *** بهر بقای دین حق از عون و جعفر بگذرد
از ساقی لب تشنگان میر غضنفر بگذرد *** از قاسم زیبا جبین وز یار و یاور بگذرد
در عشق بازی این پسر الحق که ممتاز امده
او کی ز کف ایمان خود را از بهر سیم و زر دهد *** تا تن به زیر ذلت و خواری به عالم در دهد
کی دست بیعت به یزید شوم بد اختر دهد *** یا ان که بر دین خدا این گونه ریب و فر دهد
کی در ره عشوق خود عاشق بدین سان سر دهد *** جز او به عالم کی کسی رونق بدین دفتر دهد
او داد و از او بخت ما با ما چنین ساز امده
از انقلاب نهضتش دلشاد می گردد بشر *** از قید رنج زندگی ازاد می گردد بشر
وز سمت والای او استاد می گردد بشر *** سوی سعادت بعد از این ارشاد می گردد بشر
ازاد از شر بد شیاد می گردد بشر *** از عدل و دادش راحت از بیداد می گردد بشر
کاندر جهان او با نی عفو سبب ساز امده
دین خدا رونق گرفت از پرتو رخسار او *** حق و حقیقت زنده شد از نهضت و پیکار او
شرع و شریعت جان گرفت از تیغ اتش بار او *** عدل و عدالت شد به پا از ایده و افکار او
کاخ عداوت شد خراب از همت و ایثار او *** ذرات عالم در شگفت از طرز فکر و کار او
چون او ز لطف ایزدی اگه ز هر راز امده
او این مرام و ایده را با شیر از مادر گرفت *** سر مشق ازادی خود از دست پیغمبر گرفت
درس شجاعت از علی ان شاه اژدر در گرفت *** تا پرده از رخسار خود سبط پیمبر بر گرفت
مه از نظر پنهان شد خورشید در خاور گرفت *** نخل دل ژولیده هم از عشق دلبر بر گرفت
کز بهر جان بازان حق سردار جان باز امده
عشق پاکان را بنازم کاین همه اعجاز دارد *** عاشقی حسن ختامی بهتر از آغاز دار
کس نشاید عاشقان را از حقیقت باز دارد *** عاشق سلطان خوبان منصبی ممتاز دار
احترامی بس مقدس نزد اهل راز دارد
نازم آن شاهی که سرداد و ندادی تن به ذلت *** سر سپردن را نکو تر داشت از رنج و مذلت
کی کند فرزند زهرا با یزید پست بیعت *** مكتب عشق و را بنگر که هفتاد و دو ملت
در شگفت از این که هفتاد و دو تن جانباز دارد
خوار و رسوا شد هر آن کس تاخت در میدان جنگش *** در دو عالم روسیه گردید آن که زد خدنگش
شاه جان بازان ز جان بازی نباشد عار و ننگش *** ای بنازم بر چنین هنگی که پیشاپیش هنگش
هم چو اصغر كودك شش ماهه ای سر باز دارد
روز عاشورا به دشت کربلا سلطان خوبان *** از پی اتمام حجت اصغرش را در میدان
گفت با قوم ستم گر بهر حفظ دین و قرآن *** در کدامین دین و مذهب ای گروه نا مسلمان
کودکی را کس سه شب با تشنگی دم ساز دارد
این که می بینید روی دست من در التهاب است *** آخرین شاگرد دانشگاه عدل و انقلاب است
غنچه لعل لبش خشك و دو چشمانش پر آب است *** جرعه آبی دهیدش ای جفا جویان ثواب است
تا که در تن مرغ روحش قدرت پرواز دارد
ناگهان تیر سه شعبه حرمله اندر کمانه *** بر گرفت و کرد خلق نازك اصغر نشاید
تیر بر حلقش اصابت کرد شد خونش روانه *** گفت نور دیده زهرا به خلاق یگانه
کیست آن عاشق که از فرمان تو سر باز دارد
من نه تنها در رهت از عون و از جعفر گذشتم *** از علم دار رشید و اکبر و اصغر گذشتم
از زن و فرزند و مال و هستی خواهر گذشتم *** از سر و از جان و از انگشت و انگشتر گذشتم
چون براهت جان سپردن لذتی ممتاز دارد
ای حسین ای آن که بحر بخشش و جود و سخائی *** نور چشمان علی و دختر بدر الدجائی
خون بهای تو خدا هست و تو خود خون خدائی *** ای خوش آن فردی که مانند او بهر رهنمائی
رهنمون و رهبری ممتاز و انسان سازد دارد
بحر توصیف صفات پاك تو پایان ندارد *** کربلائی زاده جز تو یارو پشتیبان ندارد
آرزوئی جز طواف کویت از یزدان ندارد *** عاشق ژولیده بیم از دوزخ و نیران ندارد
تا تو را دارد مقام شامخی احراز دارد
بعد حمد و ستایش دادار *** صانع عرش و فرش و ليل و نهار
من و دل بهر دیدن دلبر *** دوش رفتم خانه خمار
آن چه دیدم و آن چه بشنیدم *** برسانم به حق به استحضار
چون رسیدم به دیده حیرت *** دیدم آن جا نشسته اند اخیار
پیر مردی بدیدم آن جا من *** غرق در بحر فکر و جذبه افکار
لب أو بود بر لب ساغر *** ظاهراً مست و باطناً هوشیار
کارحانی جوان و مه سیما *** جملکی هم چو سر و خوش رفتار
دست بر سینه با ادب یک سر *** گوش ها نیز و ساکت از گفتار
کرد او جمله مست و لا يعقل *** هم چو خطی که می کشد پرگار
پیر نا گه چو آتش سوزان *** خاست از جا و دوستان به کنار
بیت گویان برقص اندر شد *** محشری شد عیان در آن شب تار
رفت از هوش پیر روشن دل *** که ز در جلوه گر شدی دل دار
گفت گوئید اگر که هوشیارید *** کیست خواب و چه کس بود بیدار
پیر برخاست هم چنان سر مست *** داد مستانه او پاسخ یار
نیست بر حق به حق حق جزحق *** کو یکی هست و ذات او مطلق
دوش بگذشتم از سر کویش *** تا که بینم جمال دل جویش
دیدن روی او تماشائی است *** آن که شد قبله گاه دل رویش
لاف نبود اگر بگوید دل *** طعنه بر بوی گل زند بویش
کرده مفتون خلق عالم را *** قد دل جوي و خلق نيكويش
برده از کف عنان دل از من *** لب میگون و خال هندویش
هم چو مستان نموده ام سر مست *** نرگس مست و هم چو جادویش
هم چو صیدی فتاده ام در بند *** وه چه بندی سلاسل مویش
کرده مجروح دل چو صیادان *** ناوک جان گداز ابرویش
خود نرفتم بنا به خواهش دل *** طيران کرد می چو بر سویش
عاشقانش تمام خوش دیدم *** به گدائیش بر سر کویش
دیدمش هست باده بنشسته *** خوش پریشان نموده گیسویش
این شنیدم که در چنین می سفت *** با کلام رسای دل جویش
نیست بر حق به حق حق جز حق *** کو یکی هست و ذات او مطلق
د لبری دل ربا و غارت گر *** مهوشی لاله روی و افسون گر
سرو قامت كمانه ابروئی *** ناز پرورد دختری دلبر
خوش ادائی فسانه یکتائی *** هم قشنگ و لطیف و بازیگر
عالم آرا بلند گیسوئی *** حوروش نازنین پری پیکر
حیله بازی چو روبه طرار *** رهزنی دل فریب و یغما گر
آتشی وه چه آتشی سوزان *** آفتی چون شراب پر آذر
شاهکاری عجیب و حیرت زا *** با نگاهی ربوده هوش از سر
دوش آمد مرا به عالم خواب *** بی قرینی بتى كه كلك هنر
کرده منقوش آن چه زیبائی است *** بر چنین دلبری که مادر دهر
ناورد ثانیش دگر فرزند *** تا که لطف خداست اندر سر
نرگس مستش هم چو مستان هست *** بود افسانه قامتش محشر
داد بر من پیاله ای از می *** تحفه ئی پر بها تر از گوهر
چون بخوردم از آن شراب رقیق *** بی خود از خود شدم که آن دلبر
گفت بر گو که داد خواه تو کیست *** گفتم اندر جواب آن كآخر
نیست بر حق به حق حق جز حق *** کو یکی هست و ذات او مطلق
دوش دیدم که پیر باده فروش *** کوزه باده می کشد بر دوش
همه جا رفت از پی او من *** بودمی ساکت و سرا پا گوش
چه بگویم چه دیدم آن جا من *** که از کف رفت عنان و از سر هوش
آن مکانی که حسن دختر رز *** کرده خورشید و ماه به رقعه پوش
زاهدان را بدیدم آن جا هست *** عارفان را هم از سخن خاموش
مات و مبهوت و خسته و حیران *** پیر گفتا که باش ساکت و گوش
ساقان می به گردش آوردند *** باده ئی وه چه باده پر جوش
جمله را مست باده دیدم من *** عارف و زاهدان خرقه بدوش
آن یکی خوش به دیگری می گفت *** که صفا کن بنوش بادت نوش
از شراب و مل و می و ساغر *** مست و هوشیار و عاقل و مدهوش
از نوای دف و چغانه و نی *** این ندا آمدی مرا در گوش
نیست بر حق به حق حق جز حق *** کو یکی هست و ذات او مطلق
دوش دل خسته و پریشان حال *** غرق بودم به بحر فکر و خیال
دیده ی خویش چون که بر بستم *** بنشانم زدند قرعه فال
خواب دیدم درون مکیده ام *** مستم آن سان که رفته ام از حال
جات خالی محفلی دیدم *** فارغ از غم تهی ز رنج و ملال
یک طرف ساقیان سیمین ساق *** حوریان فسون گری چو غزال
جمله مست و صراحی اندر دست *** پای کوبان برقص و قیل و مقال
می فشردند بوسم هر ساله *** دختر زر ز بھی استعمال
جام خالی باغ می پرستان را *** می نمودند ز باده مالا مال
روستا دختری همی می گفت *** به ز پار است حمد حق امسال
دست افشان به تهنيت ساقی *** که ز توصیف آن زبانم زبانم لال
چنگ در چنگ آشنا می کرد *** مطرب بذله گوی و نیک اقبال
بود از مست و عاقل و هوشیار *** دور تا دور بزم گه اشغال
چشمم افتاد بر یکی پیری *** بر کمر بسته طوقی از منقال
بوسه گاهش لب پیاله می *** باده نوشیدنش چو آب زولال
باده می خورد و این سخن می گفت *** دیگران هم به رسم استقبال
نیست بر حق به حق حق جز حق *** کو یکی هست و ذات او مطلق
ای ز تو این هی هی و هی های من *** ای به فدایت دل شیدای من
هستی عالم همه از هست تو *** عشق تو شد خلعت والاى من
مستی ام از نرگس شهلای تو *** سرور دل شافع فردای من
مهر تو شد قبله حاجات دل *** فخر دل و شمع دل آرای من
ز آتش عشقت شده غم خوار دل *** شور و طرب شيون و غوغای من
روح من و جان من و عمر من *** جمله فدائی تو مولای من
دين من و مذهب آئین من *** يار من و دلبر و آقای من
شمس و قمر معتجب از روی تو *** عقل من و مظهر الاى من
نور رخت رونق محفلگه ام *** نام خوشت مونس شب های من
زنده ز مهرت دل دیوانه ام *** اب به ولای تو تو لای من
جز تو کسی نیست مرا داد رس *** مدح تو گوید همه اعضای من
نور حق از نور رخت منجلی *** نا علياً عليا يا على
ای همه عالم ز تو مستانه مست *** پیر و جوان جاهل و فرزانه مست
دوش شدم وارد می خانه ای *** تا که بنوشم دو سه پیمانه مست
یک نظر افکندم و دیدم ترا *** ئ آتش آن باده افسانه هست
گرد رخت مؤبد و مو غبچه گان *** جان به کف آماده دلیرانه مست
هست تو دیدم همه را سر به سر *** فقر و غنی عاقل و دیوانه مست
دختر رز ساقی و ساغر پرست *** شور نی و عیش و طرب خانه مست
لاله رخان و همه رامش گران *** جام می و هم خم و خم خانه مست
لاله و نسرین مل لاله زار *** شمع و گل و بلبل و پروانه مست
خرفه و سجاده و دیر کنشت *** می کده و کعبه و بت خانه مست
جان و دل و جمله اعضای من *** از غمت ای دلبر جانانه مست
نام تو شد رونق کاشانه ام *** ز آتش عشقت دل دیوانه مست
تکیه کلام من دیوانه دل *** هست همین نکته حكيمانه هست
نور حق از نور رخت منجلی *** ناده عليا عليا يا على
ای بر سر کوی تو شاهان گدا *** ای ز وجودت همه هستی به پا
ای همه جان ها بفه دای رهت *** ای همه دل ها به غمت مبتلا
عاجزم از گفتن توصیف تو *** نی تو خدائی و نه از او جدا
عشق تو سرمایه درماندگان *** مهر تو اندر خور بیچاره ها
مقصد دل و چهره زیبای تو *** روی تو آئینه هستی نما
نام خوشت جمله اسماء حق *** لعل لبت چشمه آب بقا
بنده در گاه تو پور خلیل *** ای به لقب حیدر خیبر گشا
ای ز دم تیغ تو شه سرنگون *** جمله اشرار به خاک فنا
زنده ز مهرت دل دیوانه ام *** لطف تو درمان همه درد ها
جز تو کسی قابل تمجید نیست *** جز تو کسی نیست شه لافتی
يك نظری کن تو باین دل فكار *** ذکر تو گوید همه صبح و مسا
نور حق از نور رخت منجلی *** ناده علياً علياً يا على
ای که به شهرت به جهان حیدری *** شاخص و شامخ شد دین پروری
ثانی تو نیست نزاید دگر *** مثل او فرزند دگر مادری
گر که جهان یک سره بر هم زنم *** مثل تو کی دید توان دلبری
جز تو نبستم به خدا دل به کس *** چون که توشه از همه خوبان سری
اشك فشان دیده ز شوق تو یار *** دل ز تو نالان که تو یغما گری
از تو شها جمله غاتگران *** یاد گرفتند همه غانگری
جان به رهت از دل و جان می دهم *** چون به لقب هادی و اژدر دری
روی تو تشبیه کنم گر به ماه *** این غلط است چون که تو زیبا تری
نرگس مست تو اگر نرگس است *** از گل نرگس تو چه خوش بو تری
لعل لبت طعنه به شكر زند *** چون که تو شیرین تر از آن شکری
من به چسان وصف تو گویم شها *** چون که تو از وصف به عالم بری
نور حق از نور رخت منجلی *** ناده علياً عليا يا على
ای ز تو جانان همه گفتار عشق *** عشق تو شد رونق بازار عشق
از دل و جان پیر و جوان جملگی *** در دو جهان گشته خریدار عشق
نام تو شد نقش ز روز ازل *** سرور دل سرور و سالار عشق
در دو جهان نیست به غیر تو کس *** دل بر و یغما گر و دلدار عشق
ای ز تو و نام تو و عشق تو *** گرمی محفلگه اخیار عشق
لب شده در مانده و نطقم خموش *** پر شده از وصف تو طومار عشق
در خم چوگان تو سر می نهم *** دل هدف تیر شرر بار عشق
يك نظری کن تو بر احوال من *** چون شده از عشق تو بیمار عشق
جان ز تو جانان ننمایم دریغ *** قدر تو افزوده به مقدار عشق
نام فرح بخش تو اسماء حق *** خوانده ام این نکته در اخبار عشق
نور حق از نور رخت منجلی *** ناد علياً علياً يا على
ای شه شاهان شه دین بو تراب *** ای ز تو غم خانه دل ها خراب
نام تو بر لوح دلان شد رقم *** آیت حق خسرو ملک رقاب
مادر گیتی چو تو کس ناورد *** هم ولی و والی و عالی جناب
حی دری حیدر دل دل سوار *** شیر خدا شافع يوم الحساب
شهرت تو شهره این عالم است *** دل همه شب روی تو بیند به خواب
آدم و نوحی و خلیل الهی *** بو الحسينی و به عمران خطاب
موسی و عیسی به حقیقت توئی *** منشی و سر دفتر حتمی مآب
ز آتش عشق تو بنوشم شها *** باده حب تو همانند آب
وصف تو گویم همه شب تا سحر *** دیده از عشق تو در اعتصاب
زمزمه تار و دف و چنگ و رود *** شور نی و ناله عود و رباب
با من افسرده شوند هم سخن *** مدح تو گویند و تو گوئی جواب
غرق گناهم تو به فریاد رس *** این دل شوریده رهان از عذاب
نور حق از نور رخت منجلی *** ناد علياً علياً يا على
ای به فدای تو دل و جان من *** وی ز تو این ناله و افغان من
عاشقم ای خسرو دربار عشق *** از دل و جان دلبر جانان من
گفته به شأن تو خدا هل اتی *** هست على ناطق قرآن من
غير على كس نبود در جهان *** کشتی حلم من و احسان من
رحم من و جود من *** علم من و منبع عرفان من
يا على ای یاور بیچارگان *** کن نظری بر دل سوزان من
دست من ای دوست به دامان تو *** چاره دردم بنما جان من
من چه کنم چارۀ دل چیست گو *** دیدن رخسار تو درمان من
چشم تو سرچشمه الطاف حق *** نور رخت شمع شبستان من
نیست به جز مهر تو اندر دلم *** گر بشکافی تو دل و جان من
محرم اسرار خداوندگار *** جز تو نباشد شه مردان من
اور حق از نور رخت منجلی *** ناده علياً علياً يا على
پایان ترجیع بند ها
با دل ریش و حال افسرده *** دل فکار و پریش و خون خورده
از عزای شکم بس آزرده *** کودکی زرد روی و پژمرده
دست اندر میان جو می کرد
از دو چشمش سرشك خون مي ريخت *** گوئیا از رخش جنون می ریخت
درد و رنجی ز اندرون می ریخت *** خس و خاشاک ها برون می ریخت
و اندر آن سکه جست جو می کرد
از جفای درو نیش بستوه *** سد راه سعادتش چون کوه
کف او در درون آب پژوه *** گاه گاهی به حسرت و اندوه
با دل خویش گفت گو می کرد
من که از ضعف ای خدا مردم *** عوض قوت خون دل خوردم
بهر جوعی جهان بیازردم *** پول نائی به کف می آوردم
سوی من گر که بخت رو می کرد
آن قدر گشت تا بشد نومید *** با تحسر به بخت خود خندید
آه سردی ز دل برون بدمید *** عاقبت چون اثر ز سکه ندید
بغض آهسته در گلو می کرد
کن نظر اشک دیدگانش را *** داده بر باد دودمانش را
ضعف بگرفت نقد جانش را *** آری این طفل پول نانش را
در لجن زار جست جو می کرد
داستانی به عكس آن بپذیر *** گر شنیدی دلا بهانه بكير
گویمت من ز بازی تقدیر *** دختری در میان منبع شیر
بدن خویش شست شو می کرد
چاکر درگهش فزون از صد *** به سلیمان نبرده رشک و حسد
در جهان مبتلا نگشته به بد *** با دو صد ناز و عشوه بی حد
چنك در لا به لای مو مي كرد
غم و رنج و رنج و محن ز دل محن ز دل کنده *** صد ندیمش بدی و صد بنده
لعل و گوهر بگردن افکنده *** گاه گاهی به شوخی و خنده
سوی بابای خویش رو می کرد
چشم هایش چو گل فریبا بود *** قد او همچو سرو رعنا بود
گفت با خود سخن که افشا بود *** منبعی گر ز قهوه این جا بود
نرم جسمم چو پر قو می کرد
جسم خود با گلاب و عطر و عبير *** در برش عود و عبير و اكسير
این سخن بشنو و تو خرده مگیر *** مدتی کرد شست شو با شیر
مدتی هم به قهوه خو می کرد
بر خلقت به خلق یکسانند *** چون فصول شتاء و نیسانند
هر دو از خاک و نقش یزدانند *** این دو موجود هر دو انسانند
این چه و آن چه آرزو می کرد
این حکایت بکنم از دل ریش *** تا که از دل برون رود تشویش
گفت با من سخنوری درویش *** ای فرح بخش ای سخن اندیش
آن یکی بد دگر نکو می کرد
بسم الله الرحمن الرحيم
رمز كنز قرآن است لا اله الا هو
نام حي سبحان است لا اله الا هو
عشق و عاشقى زان است لا اله الا هو
ذکر اهل ایمان است لا اله الا هو
نور قلب خوبان است لا اله الا هو
جانشین پیغمبر شیر حق علی باشد
وز ریا بری باشد پاک و متقی باشد
در سخا سخی باشد در صفا صفی باشد
در عدد علی باشد روشن و جلی باشد
سر او خفی باشد لا اله الا هو
هم چو مرغ حق از دل دم به دم علی گویم
عشق آتش افزایش چون که کرده جادویم
هم على بود حقم هم علی بود هويم
سر عشق می جویم راه عشق می پویم
عاشق نه می گویم لا اله الا هو
نام نامی حیدر نقش عرش اعلا شد
از وجود او هست این جهان هویدا شد
سرو الخفيات اوز امر حق تعالی شد
دل چو محو مولا شد مست عشق و شیدا شد
صبح و شام گویا شد لا اله الا هو
بر عدو شدی غالب هم چو شیر حق الحق
از صلابت تیغش در حنین و در خندق
عشق را بود سلطان بر سر شهان ابلق
ذاکرم به ذكر حق تا به او شوم ملحق
غیب او بود مطلق لا اله الا هو
ساقی از می باقی کن تو مست و شیدایم
زان شراب وحدانی از گنه مبرایم
تا علی بود بود یارم کی به فکر فردایم
مست عشق مولایم فارغ از من و مایم
عاشقانه گویایم لا اله الا هو
او شه شهان باشد منش به جان باشد
دشمن خسان باشد یار بی کسان باشد
ز اول جهان بوده تا آخر زمان باشد
ظاهر و عیان باشد باطن و نهان باشد
نقش لوح جان باشد لا اله الا هو
من همان فرح بخش دلفکار و دل ریشم
غرق بحر عصیانم دائماً به تشویشم
ذاکری مولایم گشته در جهان پیشم
صابر وفا کیشم اهل راز و درویشم
جز به حق نیاندیشم لا اله الا هو
نازنينا يا ما کردی ، بگو حالا چرا
بی مروت حال کز عشقت شدم رسوا چرا
ز آتش مهرت چو گشتم واله و شیدا چرا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
آمدی خوش آمدی مست از می ناب آمدی
چون که دل از عشق تو گردید بی تاب آمدی
من به بیداری تو را خواهم تو در خواب آمدی
نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگ دل این زود تر می خواستی حالا چرا
قبله گاهم جز جمال عالم آرای تو نیست
كعبه دل جز لب لعل فریبای تو نیست
برده کس دل به جز زلف حلیپای تو نیست
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز میهمان توام فردا چرا
رحم کن بر ما که ما آخر ز پا افتاده ایم
تو ز ما دیگر چه خواهی ما که هستی داده ایم
جان و دل بر کف ز بهر دادنش آماده ایم
نازنينا ما بناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
ای که بردی با نگاهی از کفم صبر و قرار
طاقتم شد طاق و دیگر نیست تاب انتظار
نیست ما را روز و شب جز گفتن وصف تو کار
وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا
عاشق مسکین کجا پروائی از جان می کند
از دل و جان دل قربان جانان می کند
دیدن روی نکویت درد دردمان می کند
آسمان چون جمع عشاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی باشد ز هم دنیا چرا
بر لب آمد جانم جانان بیا حالم نگر
قوت دل نبود به جز خون جگر چیز دگر
بز من ژوليده يا ما از عطوفت کن نظر
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه مرگست این یکی بی مونس و تنها چرا
تو آن یغماگری یارا که بردی دل بطراری
من آن ديوانه عشقم که از هجرت کنم زاری
نمایم جای اشک از دیده ام سیلاب خون جاری
تو آن جامی که می رقصی به دست مست می خواری
من آن شمعم که می گریم سر بالین بیماری
دل دیوانه ام هر شب ز من روی تو می جوید
به هر جا می نهم پا را رد پای تو می پوید
به هر گل می رسد چون جان شیرین جان می بوید
دل من در خموشی با من امشب راز می گوید
چو مهتابی که نجوا می کند با کهنه دیواری
نگارا دیدن رویت نماید باز هر مشکل
ز یاد عشق تو يك آن كجا گردد دلم غافل
بيا يك دم نظر کن شور دل را اندر محفل
سرشك نيمه شب آرام می بخشد بسوز دل
چو بارانی که می بارد به روی دشت تب داری
مكن ترك من بی دل تو آن ترك دلارامی
بیا چون ساقی ای دلبر ز می پر کن برم جامی
جوانی را تبه می سازد این اندوه و نا کامی
بسان باد زهر آگین که می افتد به گلزاری
دلم بشکسته از هجرت دل بشکسته را مشکن
بیا کن کلبه ما را ز نور حسن خود روشن
چه سان وصف تو گویم من که از وصف زبان الکن
در این صحرا فغان ها کردم از سیاد صید افکن
چو در هر گام دیدم قطره خونی بر سر خواری
فرح بخشم عطا کن بوسه ای از آن لب میگون
فغان کز درد هجرانت دل دیوانه ام شد خون
چرا چون که توئی لیلی من دیوانه دل مجنون
گذر گاه محبت در طریق عمر ما مفتون
یکی بشکسته ره ماند میان دشت همواری
سزد ز پرتو حسن تو چاکری آموخت
ز ناوك مژه ات کیش کافری آموخت
ز چشم مست تو باید فسون گری آموخت
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عطا و ستمگری آموخت
منم یکی از گدایان کوی جانانم
ز تیر غمزه عشقش فکار و حیرانم
اسیر آن قد و روی شکنج پیچانم
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم
که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
بيك نگاه ربودی بتاز من دل و دین
مكن تو ترك من زار وخسته و غمگين
که محض ورود تو بسته دل آئین
تو بت چرا به معلم روی که بت گر چین
بچین زلف تو دلبر به بت گری آموخت
کجا رواست کنی خون دل موافق را
ز درد عشق بسوزی تو یار صادق را
چرا نظر نکنی کو تو اهل منطق را
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بیاید از تو سخن گفتن دری آموخت
ندیده ام بخدا ثانی تو ای دلبر
بلا و فتنه و دزد و فسون گر و کافر
که این چنین ببرد دل چوترك يغماگر
برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آن که راه بدکان تو مشتری آموخت
به پیش دل همه عشاق چاکرین بودند
هزار وامق و مجنون برش مکین بودند
تمام حاذق و مردان دوربین بودند
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
ز عشق روی تو رفت از کف اختیار آن گه
به پیش خلق شدم دل فکار و خوار آن گه
ز درد هجر تو شد دیده اشک بار آن گه
مرا به ساغری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مزین از بنمائی شبی تو محفل من
کنی تو باز گره دلبرا از مشکل من
بیا که لطف تو حل می کند مسائل من
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
فدای قد تو کردم ایا غزال ختن
دل شکسته عاشق نگار من مشكن
دگر تونیش بدین قلب ریش بیش مزن
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
شرار عشق تو زد آشیان من آتش
فقط به زند گیم دارم از تو يك خواهش
بیا و بین که خورد خون دلم بجای خورش
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش
ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت
عطای شاه کجا کو جفا روا به گداست
برای عاشق مسکین جفای یار عطاست
اگر که زهر چشاند بخوردن من چو دو است
به خون خلق فرو برده پنجه کین چه حناست
ندانمش که به عقل که شاطری آموخت
غمين مباش فرح بخش آن که می داند
ز یار داد دلت را بدان که بستاند
مرا ز خویش عزیزان نگار می راند
چین بگیرم از پس که یار بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت
خواهم ای دل مست دورانت کنم
هم نشین جان جانانت کنم
بر سریر عشق سلطانت کنم
عاشقی بر من ؟ پریشانت کنم
چون مگس بی خانه و مانت کنم
تو گرفتاری چو صیدی در کمند
من گشایم ای اسیر بند : بند
چون نگه دار توام از هر گزند
تو بر آن که هست تو شوند
من بر ان که مست و حیرانت کنم
گر نمائی قطع نفس اى بو الهوس
چون مسیحت می کنم آن گه سپس
مرده را احیا کنی با یک نفس
چون خلیلی هیچ از آتش مترس
من ز آتش آتش صد گلستانت کنم
گر بری فرمان نفست ای دغا
وای بر حال تو بی چون و چرا
کی شوی از بند بدبختی رها
گر که قافی و تورا چون آسیا
آورم در چرخ گردانت کنم
ور بری کردی نو از رزق و ریا
کی شوی مخمور با غم آشنا
می کنی از بادۀ وحدت صفا
ای صدف چون آمدی در بحر ما
چون صدف ها گوهر افشانت کنم
نیستی هستی، به عالم هست ، نیست
مقصد از این نیستی و هست چیست؟
تا ابد بر گوهر آن که زیست کیست؟
بر گلویت تیغ ها را دست نیست
گر چو اسماعیل قربانت کنم
دیده بگشا گر تو خواهان منی
تا به بینی گرچه ام نا دیدنی
بشنو ای دل این سخن گر روشنی
دامان ما گیر اگر تر دامنی
تا چو مه پر نور دامانت کنم
تا یکی ای بلبل آزرده جان
می نمائی در گلستان آشیان
تا به خود آئی شود گل ها خزان
چند باشی خود اسیر این و آن
گر برون آئی از این آنت کنم
گر سخن سنجی زمانی گوش باش
این سخن بشنو سرا پا هوش باش
وز می باقی دلا مدهوش باش
هین قرائت را اکنون خاموش باش
گر بخوانم عین قرآنت کنم
من ندانم ابلهی یا حاذقی
يا منافق دشمنی یا صادقی
يا رفیق فاسقی یا مشفقی
گر یقین دایم که بر من عاشقی
از جمال خویش حیرانت کنم
گر تو (سینا) مرد میدانی به علم
گر تو استاد سخن دانی به علم
چون سلیمان گر تو سلطانی به علم
گر که افلاطون و لقمانی به علم
من بيگ تعلیم نادانت کنم
بگذار از ما و معنی ای بی شهود
من تورا از نیستی دادم وجود
گر شوق مغرور آن هستی که بود
با خلوص نیت ای دیوانه وش
آئی اندر نزد ما بی غل و غش
هر چه داری راز دل کن پیش کش
گر سفیدی ، زرد ، یا باشی حبش
ور گدا یا شاه یکسانت کنم
چون حبابی عمر باشد روی آب
دان غنیمت ساعتی رو در حساب
تا یکی باشی به فکر خورد و خواب
فکر آی کن گر بمانی در جواب
رانده از در که چو شیطانت کنم
ما ز مشت خاك كرديمت بشر
وز رموز عشق دادیمت خبر
عالم از علمت نمودیم ای پدر
حال گردیدی تو باغی ، خیر سر
خود پرستی زار و حیرانت کنم
گر ز ما پیوند الفت بگسلی
تا ابد چون خر فرواند گلی
این نصیحت گوش کن گر عاقلی
گر تو با ما از دل و جان یک دلی
همچو ادهم شاه شاهانت کنم
منم زهرا که بر خیل زنان دهر بانویم *** بود حور و پری عبد و ملك از جان ثنا گويم
منم آن هیجده ساله فروغ دیده احمد *** که از هجر رخش از تن برفته تاب و نیرویم
منم آن بانوی عظمی که غیر از خالق یکتا *** ندارم محرم رازی که باوی درد دل گویم
منم آن گوهر بحر عفاف و عصمت و تقوا *** که از رخسار، گرد غم به آب دیده می شویم
من آن گنجینه حلمم که بهر نهضت قرآن *** شکستند از ستم بین در و دیوار پهلویم
من آن در گران قدرم که قدر من ندانستند *** نگردند از خدا شرم و سیه کردند بازویم
زسوز سینه می سوزم چو شمعی تا سخر هر شب *** که مرگ خویشتن را از خدای خویش می جویم
شده مویم سپید و چهره زرد و دیده ام گریان *** کبود از ضرب سیلی گشته يا رب روی نیکویم
الهی من نماز خويش را بنشسته می خوانم *** چرا چون قدرت بر خواستن نبود به زانویم
چنان نیلی شده رویم که می پوشم رخ از زینب *** که چشم او نیفتد تا ببیند روی نیکویم
نما ژوليده محزون سرشك از دیده گان جاری *** که خم گردیده در فصل جوانی قد دل جویم
منم زهرا که از هجر پدر از عمر خود سیرم *** به مرگ خویش راضیم چرا یارب نمی میرم
منم آن او گل دین و فروغ چشم پیغمبر *** که در فصل جوانی کرده رنج زندگی پیرم
منم آن مظهر ایمان که کردم یاری قرآن *** به جز این در جهان نبود الهی جرم و تقصیرم
حمایت از علی کردم سیه کردند بازویم *** نمودم گریه از هجر پدر کردند تحقیرم
زدند از راه کینه در جوانی در به پهلویم *** چنان کز ضرب در بر خواست از دل با تکبیرم
دفاع از حق خود کردم که آزردند جانم را *** زدند آتش به درب خانه یارب چیست تقدیرم
ز راه کینه گشتند از ستم شش ماهه فرزندم *** که از داغش چنین آزرده و غمگین و دل گیرم
برفت از تن توان و قوت از ژانو عنان از کف *** که از درد دلم یا رب به جا مانداست تصویرم
رسیده جان من بر لب رسان مرگ مرا يا رب *** که از هفت آسمان بگذشت دود آه شب گیرم
کبود از ضرب سیلی شد چنان رخسار گلگونم *** که رویم را پیش همسر و فرزند می گیرم
من ژوليده يا زهرا شدم از جان نثارانت *** که گردی شافع و ایزد به بخشد جرم و تقصیرم
چرا شادی بسر وقت من مضطر نمی آید *** نوائی جز فغان و ناله از دل بر نمی آید
نمی دانم چه رخ داده که غیر از شیون و زاری *** صدائی از درون خانه حیدر نمی آید
بخوابند اهل بطحا راحت و آسوده از آن رو *** که دیگر ناله زهرای غم پرور نمی آید
برای راز دل کردن کنار تربت بابا *** بگو براهل بطحا دخت پیغمبر نمی آید
برای نهضت دین و بقای وحدت و ایمان *** بحر صبر از علی کاری از این غم بر نمی آید
گرفته دامن بابا حسن با دیده گریان *** که بر گو نزد ما با با چرا مادر نمی آید
حسین ار ظاهراً طفل است اما خوب می داند *** که مادر بهر دل جوئی او دیگر نمی آید
چونی ژولیده می نالد ز دل از ماتم زهرا *** که یا رب از چه رو هادی دین پرور نمی آید
ظلم اشرار کجا فاطمه زار کجا *** ضرب مسمار کجا محزون اسرار کجا
آتش کینه کجا محسن شش ماهه کجا *** در خور سنگ جفا شاخه پر بار کجا
بهر احقاق حقوق و طلب حق على *** پهلوی دخت نبی و درو دیوار کجا
این چه سری است خدایا بنما افشایم *** يك تن و این همه رنج و غم و آزار کجا
در جوانی ز جهان سیر شدن یعنی چه *** این تمنا ز گل گلشن دادار کجا
عوض مزد رسالت زره ظلم و ستم *** پیکر فاطمه و صدمه بسیار کجا
سوزد و نالد و گرید همه شب دخت نبی *** بیمار کجا دیده خون بار کجا
بار لها به من خسته ژولیده بگو *** زینب زار کجا این همه آزار کجا
فاطمه ای شمع شبستان من *** ای به فدای تو سر و جان من
ای در ، دردانه بحر شرف *** خیز ببین حال پریشان من
از سر شب تا به سحر هم چونی *** ناله کند این دل نالان من
جای سرشک از غم دوری تو *** خون روان گشته به دامان من
بی گل روی تو ندارد صفا *** خانه من ای مه تابان من
ای گل گلزار رسول امین *** به لب رسیده ز غمت جان من
خون شده ای مظهر شرم و حیا *** ز دوری تو دل طفلان من
بر سر کویت همه شب تا سحر *** خواب نیاید بدو چشمان من
کن تو ز ژولیده شفاعت به حشر *** فاطمه ای شمع شبستان من
ای مایه فخر خطه خاك ***ای نقطه که محیط افلاک
ای دوخته بر قد رسایت *** خیاط ازل قبای لولاک
ای مكتشف رموز اسرار *** ای بحر علوم و فهم و ادراک
ای گشته از پاکی وجودت *** از لوس خباثت این جهان پاک
ای رمز و کلید مخزن علم *** ای معنی سر ما عرفناکای مهر رخت بیک اشاره
ای چشمه لطف و رحمت حق *** وی نخل صفات ذات را تاک
ای پشت و پناه خلق عالم *** ای رهبر وادی خطرناک
در شان تو گفته ایزد پاک *** لولاك لما خلقت الا افلاك
ای صدر نشین قاب و قوسین *** ای رمز كنوز قاف كونين
از ذات خدا گذشته در اصل *** هستی تو صفات ذات راعين
ای آن که به پیش پای تو جفت *** جبریل کند همیشه نعلین
ای ناشر حكم محكم حق *** اى حص حصین و حسن محسین
از امر خدای جی دانا *** صف بسته به خدمت تو حورین
گردیده جهان آفرینش *** در ظل توجهات تو ظنین
پاکی تمام پاک بازان *** در بحر طهارت تو شد ظین
کافی نبود ز بهر مدحت *** جوهر شود از که آب بحرین
در شان تو گفته ایزد پاك *** اولاك لما خلقت الا افلاك
ای معنی طا و ها و ياسين *** ای سر ثبات سين سينين
ای محرم راز سر هستی *** ای پشت و پناه ملجا دین
ای آن که توئی به امر ایزد *** تصویب کننده قوانين
ای نام نکوى تو منقش *** بر تارک طاق عرش علين
ای آن که نهی به وقت بخشش *** بر فرق شهان تو تاج زرین
ای طره زلف مشکبویت *** صد طعنه زند به مشك مشكين
شرمنده ز شرم حسن رویت *** هم زهره و شمس و ماه و پروین
گفتار خوش تو می زداید *** اندوه و غم از دلان غمگین
در جو دوسخا و لطف و احسان *** شاهان ببرت گدای مسکین
در شأن تو گفته ایزد پاك *** لولاك لما خلقت الا افلاك
ای ناجی ناجیان عالم *** اى مظهر خوی و خلق اعظم
شد پایه محکمات آیات *** با حکم و دلایل تو محکم
اسباب جهان آفرینش *** شد محض وجود تو فراهم
از بحر عنایت تو جاری *** شد کوثر و سلسبیل و زمزم
هستی تو به امر ذات مطلق *** بر خلقت ماسوای اقدم
ای آن که نهی تو از محبت *** بر زخم قلوب خلق مرهم
ای خادم خانه تو جبریل *** ای بسائل در که تو حاتم
جائی که خدا نمود و صفت *** از مدح تو کی توان زنم دم
در شان تو گفته ایزد پاک *** لولاك لما خلقت الا افلاك
ای دافع جمله مهمات *** ای باعث خلق جمله ذرات
ای منبع لطف و جود و بخشش *** اي ملجا دين و ضد ظلمات
خود ذات خدا نئى وليكن ***اثبات شد از تو معنی ذات
هستی جهان ز هستی تست *** ای بانی خلقت سماوات
روشن شده از رخ نکویت *** سر تا سر این جهان به اثبات
گردیده به مکتب تو تصویب *** قانون اخوت و مساوات
اسلام رهين منت تست *** ای معنی استناد آیات
تو مفخر کل کائناتی *** ای شمس و قمر ز حسن تو مات
و صفت به زبان نیاید آسان *** ای منکشف یم عبارات
در شأن و گفته ایزد پاك *** لولاك لما خلقت الا افلاك
ای هادی راه و شمس اشراق *** ای ذات خدای را تو مصداق
بدهد ز طفیل خوان لطفت *** روزی تمام خلق رزاق
در جمع پیمبران مرسل *** در خلق وصفا فقط توئی طاق
از حسن تو مات گشته یوسف *** مبهوت شده از خصالت اسحاق
مشتاق بهشت خلق عالم *** گردیده بهشت بر تو مشتاق
ای مه تو شمع مجلس افروز *** وی عشق تو قبله گاه عشاق
هستی تو برای بینوایان *** سر چشمه جود ولطف و انفاق
در پاکی و زهد و طاعت حق *** همتای تو نیست کس در آفاق
گر نیست به مجمع الفبا *** حرفی که شود به صفت اتلاق
در شان تو گفته ایزد پاک *** أولاك لما خلقت الاافلاك
ای مهر تو با دلم هم آغوش *** ای لعل لب تو چشمه نوش
اى خاك رهت دوای هر درد *** ای روی تو برده از سرم هوش
گردیده ز نور شمس رویت *** شمس و مه و زهره برقعه پوش
جبريل به خدمتت ستاده *** مانند غلام حلقه در گوش
در زمره سوره های قرآن *** حق وصف تورا نموده منقوش
از فکر و خیال جمله ذرات *** احکام تو کی شود فرموش
مهر تو زاید دلم غم *** عشق تو ر باید از سرم هوش
هستی جهان ز هستی تست *** وز تو شده شمع ظلم خاموش
مستم بنما ز راه رحمت *** از بادۀ وحدت پر از جوش
در شأن او گفته ایزد پاك *** لولاك لما خلقت الا افلاك
ای نور رخت فروغ دیده *** عشق تو به جان و دل خریده
از خلق خوشت به نحو احسن *** بس ایه ز نزد جق رسیده
در خوبی و پاکی و صداقت *** مانند تو حق نیافریده
از شرم تو ماه زهره و خور *** بر چهر نقاب بر کشده
از بهر اطاعت تو جبرئیل *** انگشت نهاده روی دیده
مانند تو دیده دو عالم *** در خلقت ماسوا ندیده
صد شکر خداکه از عنایت *** مهر تو بدل خوش آرمیده
احسنت به مادری که چون تو *** در دامن خویش پر وریده
ممکن شده از تو غیر ممکن *** مدحت بکلام حق شنیده
در شان تو گفته ایزد پاك *** لولاك لما خلقت الا افلاك
ای بحر کمال و چشمه و نور *** ای آینه تجلی طور
ای مجری حکم لایزالی *** ای عقل عقول و خلق مشهور
ای حامل وحی حی سرمد *** ای منبع محکمات دستور
از جانب ذات حق تو هستی *** از بهر نجات خلق مأمور
نور از رخ شمس و ماه و پروین *** از شرم رخ تو کشته مستور
ای بسته میان به خدمت تو *** جن و ملك و فرشته و حور
ای هادی راه حق پرستان *** ای رهبر رهروان منصور
ای چشم چراغ هر دو عالم *** ای شمع فوروغ خانه گور
نطقم شده همچو شمع خاموش *** از گفتن وصف تست معذور
در شان تو گفته ایزد پاك *** لولاك لما خلقت الافلاك
بر حسب قضا گذار من دوش *** افتاد به محفلی پر از جوش
جای همه بود خالی و من *** با عشق و صفا بدم هم آغوش
دیدم که نشسته اند اخیار *** مست از می ناب و فارغ از هوش
آهسته به گوشه ای نشستم *** مانند غلام حلقه در گوش
گفتم به خود این چه شور و غوغاست *** کز یاد غمم شده فراموش
پیری از میانه قد علم کرد *** بر من به اشاره گفت خاموش
جامی بگرفت و داد بر من *** گفتا که بنوش جرعه ای نوش
نوشیدم از آن می و فتادم *** چون در ثمین به خاك مدهوش
نی دیده به خواب بد نه بیدار *** کاین مژده مرا رسید در گوش
در رتبه سر آمد است امشب *** میلاد محمد است امشب
ساقی بده می که شب دراز است *** هنگام گرفتن نیاز است
جامی بده از می طهورم *** ز آن باده که نقل اهل راز است
مطرب بنو از چنگ و بر خوان *** کاوای خوش تو دلنواز است
از عالم غیب هاتفی گفت *** برخیز که موقع نماز است
امشب در رحمت الهی *** از بهر نیاز خلق باز است
در رتبه بسان ليلة القدر *** پر برکت و صاحب امتیاز است
هر ساعت و هر دقیقه آن *** بر چاره خلق چاره ساز است
خوش باش که از عنایت حق *** میلاد دو شاه سر فراز است
از پرتو روی این دو مولود *** روشن همه خطه حجاز است
در رتبه سر آمد است امشب *** میلاد محمد است امشب
امشب شب عید مسلمین است *** هنگام سرور اهل دین است
ساقی بده ساغری به دستم *** ز آن باده که شادی آفرین است
ده مژده که از عنایت حق *** میلاد امام امام ششمین است
ارزنده تر از بهشت موعود *** در رتبه سراسر زمین است
سر تا سر دشت و کوه سرسبز *** از لطف خدای عالمین است
بر مسند گل ببین که بلبل *** از آتش عشق گل مکین است
گفتم به خرد بگو چه شوری است *** کاندر دل پاک مؤمنین است
گفتا به زبان بی زبانی *** این ماه به رتبه اولین است
از بهر ثبات گفته هایم *** گویم سخنی که دلنشین است
در رتبه سر آمد است امشب *** میلاد محمد است امشب
ده مژده که شام غم سر آمد *** شادی و نشاط از در آمد
در ماه ربیع و با صد اعزاز *** میلاد رسول و جعفر آمد
فرمانده کل خلق عالم *** از امر خدای داور آمد
با خلق و صفات اعظم حق *** از جانب حق پیمبر امد
از قدر و مقام و رتبه و شان *** از خیل پیمبران سر آمد
از بهر نثار مقدمش حور *** با مشک و عبیر و عنبر آمد
از رحمت حق ببين به يك شب *** بر خلق دو میر و رهبر آمد
جعفر به علوم علم استاد *** استاد نبیبه جعفر آمد
این مژده روح بخش و زیبا *** در گوش مرا مکرر امد
در رتبه سرآمد است امشب *** میلاد محمد است امشب
ده مژده که دشمن غم آمد ميلاد *** میلاد رسول اکرم آمد
از بهر نجات خلق عالم *** با خلق و صفات اعظم آمد
در هيفده ربيع الاول *** اعلم به تمام به تمام عالم آمد
بر جملة پیمبران بر حق *** از امر خدای خانم آمد
از فیض وجود اشرف ناس *** اسباب جهان فراهم آمد
ذرات مأخرند و احمد *** بر خلق جهان مقدم آمد
در مکه قدم نهاد شاهی *** کاندر عجب، ابن مريم آمد
موسى به هوای دیدن او *** با نوح و خلیل و آدم آمد
این مژده سحر ز عالم غیب *** در گوش مرا دمادم آمد
در رتبه سر آمد است امشب *** میلاد محمد است امشب
جهان سر سبز و زیبا شد ز میلاد رسول الله *** مزین کوه و صحرا شد ز میلاد رسول الله
بده ساقی میباقی که نطق خاموشم امشب *** بسان غنچه ای را شد ز میلاد رسول الله
رسید این مژده در گوشم سحر از عالم بالا *** کمال عدل پیدا شد از میلاد رسول الله
بشارت ده به عشاقان که زامر قادر منان *** جهان مرده احیا شد ز میلاد رسول الله
هزاران کاخ شاهی شد خراب و در عوض بر پا *** بنای زهد و تقوا شد از میلاد رسول الله
به حكم محكم ایزد به نام نامی احمد *** رژيم كفر الغاشد ز میلاد رسول الله
قدم در عرصه گیتی چو زد پیغمبر خاتم *** دو صد اعجاز عظمی شد ز میلاد رسول الله
شرار آتش دوزخ فرو بنشست و از رحمت *** برات عفو امضا شد از میلاد رسول الله
ز یمن میمنت بارش به بین ام القری امشب *** بان طور سینا شد ز میلاد رسول الله
به امر قادر مطلق در آن اثنا ز هم منشق *** جدار طاق کسری شد زمیلاد رسول الله
بشد دریاچه ساوه تهی از آب و بر عکسش *** سماوه هم چو دریا شد از میلاد رسول الله
ز تخت سلطنت شد واژگون نو شیروان ناگه *** به حيرت خلق دنیا شد از میلاد رسول الله
دو صد آتش کده خاموش گشت و بین مؤبد ها *** به عالم شور و غوغا شد ز میلاد رسول الله
زبهر کسب دور از پشت پرده زهره گردون *** برون بهر تماشا شد ز میلاد رسول الله
ز رخ تا پرده یک سو زد رسول هاشمی، شیطان *** لئیم وخوار و رسوا شد ز میلاد رسول الله
ز نور روی زیبایش سراسر توده غبرا *** منور تا ثریا شد از میلاد رسول الله
ز بهر دفع غم امشب بساط شادی و عشرت *** ز لطف حق مهیا شد از میلاد رسول الله
ز يمن مقدم فصل بهار و این مه رحمت *** دل ژولیده شیدا شد از میلاد رسول الله
ای آن که به امر ذات مطلق *** شد زاد گه تو خانه حق
ای آن که خدا نموده ز اول *** نام تو ز نام خویش مشتق
ای آن که بدین و شرع احمد *** دادی تو ز تیغ خویش رونق
ای آن که زدی به قاف کونین *** از بهر ثبات حق تو بیرق
ای آن که برای حفظ دین *** در بیت خدا سر تو منشق
در سجده شدی درون محراب *** با ذات خدای خویش ملحق
دادی به گدا نگین شاهی *** هنگام رکوع در ره حق
از وصف تو شد بیانم عاجز *** ای فاتح جنگ بدر و خندق
فرموده نبی ذات مطلق *** حق با علی و علیست با حق
ای معنى لام ليلة القدر *** ای رمز كنوز مطلع الفجر
ای وارث مسند خلافت *** ای سر ثبوت عين و العصر
ای فرد شخیص هر دو عالم *** ای شارع دین و شافع حشر
مأمور توئی به امر ایزد *** در موقع مزد و دادن اجر
هستی تو ز بهر یاری دین *** از بعد نبی ریاست صدر
سوگند به ذات حق که لبریز *** از صبر تو گشته کاسه صبر
از شرم رخ تو ماه و خورشید *** سر کرده بزیر بوده ابر
تا مهر تو در دلم نهفته *** وحشت نکنم ز وحشت قبر
فرموده نبی ذات مطلق *** حق با علی و علیست با حق
ای صدر نشین منبر نور *** ای ناصر دین و نصر منصور
ای شهره به مظهر العجائب *** ای لطف و عنایت تو مشهور
ای حاجب در که تو جبریل *** ای بسته میان به خدمتت حور
چشم بد دشمنان قرآن *** باد از تو خاندان تو دور
نوری که نبی بدین حق داد *** از نور رخ تو شد علانور
هستی تو انیس و محرم ما *** در وقت ممات و تنگی گور
هستی تو کلید قفل اسرار *** آگه ز رموز سر مستور
هرگز نشدی برای دنیا *** مغلوب کسی تو بازر و زور
فرموده نبی ذات مطلق *** حق با علی و علیست با حق
ای ابن عم رسول امجد *** ای چشمۀ فیض حی سرمد
از بعد نبی به زهد و تقوا *** از خلق جهان توئی سر آمد
احمد که بود مدینه علم *** بابی تو به شهر علم احمد
بحری بود از عنایت حق *** در وصف تو هر حروف ابجد
بی حب تو کی کسی تواند *** در خلد برین شود مخلد
در سیر عروج راه معراج *** بودی همه جا تو با محمد
هر روز مقام شامخ تو *** حق وصف تو را نموده بی حد
در جمله آیه های قرآن *** حق وصف تو را نموده بی حد
فرموده نبی ذات مطلق *** حق باعلى وعليست با حق
ای گشته زبان ز مدحت الكن *** ای سر ثبات ذات ذوالمن
در حق تو گفته اشرف ناس *** من از علی و علیست از من
ای آن که تو را وصی احمد *** حق کرده در این جهان معین
ای حب ولای تو ر بوده *** هوشم ز سر و توانم از تن
ای آن که جهان آفرینش *** از نور رخ تو گشته روشن
شد گلخن این جهان هستی *** از یمن ولادت تو گلشن
از لطف تو گشته خلق عالم *** از رمزه حادثات ایمن
مكتوب نمود و حق به قرآن *** اوصاف تو را به وجه احسن
فرموده نبی ذات مطلق *** حق با علی و علیست با حق
ای مظهر ذات پاک یزدان *** ای ناطق حکم نغز قرآن
ای والی مسند ولایت *** اى مالك كل ملك ايمان
ای ساقی آب حوض کوثر *** اي كان صفا و بحر عرفان
ای محرم راز خلق عالم *** ای یاور و حامی فقیران
ای کشتی بحر رحمت حق *** ای مشعل راه حق پرستان
ای مس پاک دخت احمد *** ای منبع جود و لطف و احسان
ای عید و عبید هادی کل *** ای بنده پاک حی سبحان
جائی که نمود مدحت ایزد *** و صفت به زبان نیاید آسان
فرموده نبی ذات مطلق *** حق باعلى وعليست با حق
ای نور دو دیده پیمبر *** ای چشمه فیض حي داور
ای بانوی بانوان عالم *** ای ام ابی و کف و حيدر
ای بحر عفاف و شرم و تقوا *** مهرت شده با گلم مخمر
امی به جهان نپروراند *** در دامن خویش چون تو دختر
از نور جمال بی مثالت *** اکناف جهان شده منور
ای مات رخت هزار مریم *** وی محو قد تو گشته هاجر
جز شیر خدا نبود و نبود *** از بهر تو همسری میسر
گویم به زبان بی زبانی *** این بیت به وصف تو مکرر
فخریه آدم است زهرا *** خاتون دو عالم است زهرا
ای گوهر مخزن رسالت *** ای مظهر پاکی و اصالت
ای معنی واو و کاف کوثر *** ای بحر سخا و استمالت
ای گشته به زیر ابر پنهان *** از شرم رخت مه از خجالت
ای از تو گرفته زیب و زیور *** دین حق و مسند عدالت
هرگز نرسد کسی به پایت *** از قدر و شکوه و وز جلالت
ما را به طریق رستکاری *** تقوای تو می کند دلالت
حق داده برای عفو و بخشش *** از جانب خود به تو وکالت
گویم به زبان بی زبانی *** در وصف صفات بی زوالت
فخریه آدم است زهرا *** خاتون دو عالم است زهرا
ای بانوی درد و رنج دیده *** ای تلخی هم و غم چشیده
ای بار غم زمانه بر دوش *** از بهر ثبات دین کشیده
ای عالمه شکسته پهلو *** قدت چو کمان ز غم خمیده
از بس که بدیده صدمه از در *** رنگ از رخ ماه تو پریده
مانند تو مارری به عالم *** در دامن خود نپروریده
در شرم و حیا و زهد و تقوا *** ثانی تو حق نیافریده
توصیف صفات بی زوالت *** در سوره کوثر آرمیده
گویم به زبان بی زبانی *** گوش آن چه از وصف تو شنیده
فخریه آدم است زهرا *** خاتون دو عالم است زهرا
ای مهر تو خفته در دل ما *** وی روی تو شمع محفل ما
ای سایه لطف تو به عالم *** گردیده هماره شامل ما
ای مهر رخت از روز اول *** گردیده عجین با گل ما
ای آن که کنی به علم خود حل *** نا خوانده همه مسائل ما
ای آن که به وقت رنج و سختی *** کوشی پی رفع مشکل ما
هستی تو ودیعه ای مطهر *** از سوی خدای عادل ما
صف بسته به مجمع الفبا *** اوصاف تو در مقابل ما
گویم به زبان بی زبانی *** کاین گفته بر آید از دل ما
فخریه آدم است زهرا *** خانون دو عالم است زهرا
این شعر از آقای اسماعیل ولی خانی متخلص به طالع است
جشن میلاد حضرت زهراست *** جلوه گر نور او ارض و سما است
یوم عشرين جمادى الثانى *** فصل بشكفتن گل طاها است
چون خدیجه گرفت درد مخاض *** دید نی یار و بی کس و تنها است
داد پیغام بر زنان قریش *** کانتظار کمک مرا ز شما است
همه گفتند يك صدا با هم *** پا نهادن به خانه تو خطا است
با محمد چو گشته همسر *** یاری از ما دگر مکن در خواست
شد خدیجه ازین خبر محزون *** كمك از ذات حق تعالی خاست
درب حجره به بست و با خود گفت *** که خدا یار و یاور غربا است
ناگهان سقف حجره شد منشق *** چار زن دید ز آن میان پیدا است
تلبیه کو به خدمتش هر دم *** كلثم و مریم و هاجر و حو است
مفتخر از برای قابله گی *** گرد آن بانوی خجسته لقا است
گشت چون نور فاطمه ظاهر *** فتبارک ز قدسیان برخاست
خلق ام القرا همه مبهوت *** کاین تلؤلؤ به نیمه شب ز کجاست
بار دیگر مگر به وادی طور *** در مناجات حضرت موسی است
یا مسیحا ز چرخ رجعت کرد *** کاین چنین شورش و چینن غوغاست
چیست این غلغله به روی زمین *** مگر امشب قیامت کبرا است
داد این مژده هاتفی از غیب *** جشن میلاد حضرت زهرا است
ملک از عرش حوری از رضوان *** جمله را مکه مقصد و ماواست
حامل وحی جبرئيل امين *** تهنیت کو به اشرف السفر است
مشک بارد ، گر آسمان نه عجب *** چون که میلاد دختر طاهاست
این نسیم معطر جان بخش *** امشب از تو شکوفه طوبا است
فرش بر عرش می نماید فخر *** ز آن که در زیر مقدم زهراست
از رخ دخت منجی عالم *** جلوات محمدی پیدا است
عالمه طیبه جبينه رب *** زوجه شیر حق ولی خدا است
با على بحر بی کران کرم *** هم قرین وقت فضل و جود و سخا است
داد شام زفاف جامه نو *** سائلی را که پیرهن می خواست
لطف و احسان این دو مظهر حق *** منتقل بر شهید کرب و بلا است
بهر غارت عدو نشد محروم *** ز آن حسینی که سر جدا زقفا است
لیک گویم چه کرد آن ظالم *** کاندر این گلستان نوا برخاست
کیست صاحب عزا به پرده غیب *** طالعا مادر حسین زهرا است
یارب چه روی داده که عالم پر از غم است *** دخت سیه چرا به بر خلق عالم است
یا رب سبب ز چیست که از دید خون فشان *** زهرا به اتفاق صفورا و مریم است
یارب عزای کیست که سر های قدسیان *** بر زانوی غم از اثر رنج و ماتم است
یا رب چرا سما و سمک گشته منقلب *** وز مرگ جان گداز که پشت فلک خم است
یا رب چه روی داده که گلبانگ جبرئیل *** با درد و رنج و محنت و اندوه توام است
یا رب چرا گرفته و افسرده و پریش *** کیوان و ماه و زهره و خورشید اعظم است
یا رب سبب ز چیست که از دیده فلک *** سید رب خون روانه به دامان دمادم است
باز این چه شورش است که افغان شور و شین *** اکنده در سراسر اکناف عالم است
باز این چه محشری است که امروز زوار *** این سان پر انقلاب و پریشان و درهم است
نا گه ندا رسید به افغان و شور و شین *** باشد عزای زینت دوش نبی حسین
گر ید سما به حال شهیدان کربلا *** لرزد زمین ز عرش طوفان کربلا
دخت سیاه در برخود کرده جبرئیل *** از گرد ره رسید چو مهمان کربلا
گویا نبود بهر پذیرایی حسین *** جز رنج و غم به سفره احسان کربلا
سیلاب خون به جای سرشک ابر اسمان *** می ریخت از دو دیده به دامان کربلا
گرد از زمین به تارک عرش علا نشست *** بر صدر زمین نشست چو سلطان کربلا
خون خدا چو شیر خدا حمله کرد و کشت *** وز کشته پشته ساخت به میدان کربلا
خاست هم چو نی ز دل اوای یا حسین *** از خاک و سنگ و ریگ بیابان کربلا
شد واژگون ز تخت شقاوت یزید دون *** از نهضت و قیام شهیدان کربلا
شد کاخ ظلم منهدم از ریشه تا ابد *** ز دیکته بر سریر سلیمان کربلا
چون صید دست و پا زده در خون خود طلبید *** از جان گذشت و جان جهان ز جان خرید
تا عاشقان دین خدا را صدا زدند *** اوا صبا به خامس ال عبا زدند
بهر نثار جان ز ازل هر یک از وفا *** یک جرعه ای ز باده جام بلا زدند
هر یک به سهم خویش خریدند تحفه ای *** انسان که داغ غم به دل ما سوازند
سنگ جفا زدند به دندان مصطفی *** آن امتی که تیشه به نخل وفا زدند
از بعد عقل کل عوض عرض تسلیت *** سیلی به روی حضرت خیر النسا زدند
تیغ جفا مسجد کوفه سر نماز *** بر فرق نازنین شه لا فتی زدند
اتش به تار و پود حسین بهر سیم و زر *** وقت سحر ز دادن ز هر جفا زدند
چون نوبت حسین رسید از ره ستم *** فرمان قتل او به صف کربلا زدند
کشتند تشنه لب به لب ابش از جفا *** تا سر او به نیزه شمر غارند
افتاد زین مصیبت عظمی به جهان شرور *** انسان که سوخت از شررش جمله خشک و تر
بنگر یزید دون چه به ال عبا نکرد *** اندیشه از عقوبت روز جزا نکرد
از هر جنایتی به جهان روی بر نتافت *** شرمی ز روی حضرت خیر النسا نکرد
مهمان نمود دعوت و اماده بهر او *** چیزی به غیر محنت و ظلم و جفا نکرد
خط امان برای علم دار کربلا *** بنوشت و داد و بیم و ز قهر خدا نکرد
ارام لحظه ای نگرفت ان لعین پست *** تا دست نازنین وی از تن جدا نکرد
در خون کشید جسم علی اکبر جوان *** رحمی به حال مادرش ان بی حیا نکرد
قاسم شهید کرد و سرش را ز تن جدا *** بیم از فغان و اه دل مجتبی نکرد
شش ماهه کودکی هدف تیر اتشین *** کرد و به این عمل به خدا اکتفا نکرد
دست از جنایت و ستم و ظلم بر نداشت *** تا واژگون ز زین پسر مرتضی نکرد
زین واقعه فتاد جهانی به جنب و جوش *** جبرئیل زد ندا و بگفتا به صد خروش
استقبای از محتشم کاشانی رحمة الله علیه
گیرم حسین زاده خیر النسا نبود *** یا ان که نور چشم شه لا فتی نبود
گر بود پس چرا احدی بهر یاری اش *** غیر از سنان و خنجر و تیغ جفا نبود
لب تشنه هیچ کس سر مرغی نمی برد *** گیرم حسین محرم سر خدا نبود
ابی که کرده بود علی مهر فاطمه *** خاکم به سر مگر به حسینش روا نبود
از بهر دفن جسم دو صد پاره حسین *** ای دل مگر کفن به جر از بوریا نبود
باقی نمی گذاشت از ان قوم یک نفر *** گر در سرش هوای وصال خدا نبود
ترویج دین مقصد او بود و غیر از این *** منظور روز امدن کربلا نبود
مردی به پایداری سلطان دین حسین *** در راه حق و طاعت و عشق و وفا نبود
لب تشنه کشته گه که نمی شد به راه حق *** نامی ز شرع و دین محمد به پا نبود
او بر گرفت پرچم توحید را به دست *** با انقلاب خویش صف مشرکین شکست
از صدر زین چو روی زمین شاه دین فتاد *** زین اتفاق لرزه به عرش برین فتاد
در خاک و خون طپید چو سلطان انس و جان *** اتش به جان حضرت روح الامین فتاد
با پای چکمه شمر چو بر سینه اش نشست *** اشوب در یسار و غم اندر یمین فتاد
از گردش زمانه و از جور روزگار *** اتش به جان خلق زمان و زمین فتاد
لب تشنه گشته شد شه دین از جفای چرخ *** کز مرگ او شکست به ارکان دین فتاد
زینب چو دید پیکر صد پاره حسین *** اهی کشید روی زمین چون نگین فتاد
تاج از سر یزید از این اتفاق شوم *** از سوز اه زینب مهنت قرین فتاد
تا این خبر به فاطمه اندر جان رسید *** بی هوش روی خاک چو در ثمین فتاد
زینب بهوش امد و رو کرد در بقیع *** ان سان کز اه او شرر اندر زمین فتاد
اهی کشید از دل و با دیده پر اب *** با بضعه رسول خدا کرد این خطاب
مادر بیا بی کس و تنها حسین علیه السّلام تست *** تنها میان لشکر اعدا حسین تست
مادر بیا ببین که در این دشت مرگ بار *** بی یار و بی پناه و هم اوا حسین تست
این گوهری که ثانی او در دلاوری *** ما در نزاده جز تو به دنیا حسین تست
این شه که مثل او به جهان حق نیافرید *** در پاکی و صداقت و تقوی حسین تست
این پاره پاره تن که فتاده به روی خاک *** از تشنگی به حالت اغما حسین تست
این نازنین بدن که ندارد برای من *** یک جای بوسه در همه اعضا حسین تست
این گل که پرپر از ستم قوم مشرکین *** گر دیده پیش چشم من این جا حسین تست
این سر به کف نهاده و این ازموده مرد *** سالار دین و شافع فردا حسین تست
این مرغ پر شکسته که از جان و دل نمود *** دین خدا به خون خود احیا حسین تست
جسمش فتاده غرق خون بر مدار خاک *** راهش به روی نیزه چو خورشید تاب ناک
کارم مدام گفتن مدح و ثنای تست *** چشم همیشه اشک فشان در عذای تست
تنها نه من به دام غمت گشته ام اسیر *** بر هر که بنگرم به خدا مبتلای تست
ای مظهر صداقت و پاکی و راستی *** داروی درد خلق جهان خاک پای تست
ما را به جز تو نیست شفاعت کننده ایی *** ای تشنه لب که ذات خدا خون بهای تست
از طفل شیر خواره و از پیر و از جوان *** گریان بسان جغد پریشان برای تست
در رتبه و مقام سلاطین روزگار *** جارو کش و غلام به دولت سرای تست
ازادگی و صلح و صفا و برادری *** این ها نتیجه ای ز قیام و وفای تست
در بذل و بخشش و کرم ای سبط بو تراب *** صد ها هزار حاتم طایی گدای تست
راضی تو بر رضای خدا بودی و خدا *** در انتخاب مزد رضا بر رضای تست
ثار الله و خون خدا خون پاک تست *** زین رو مطاف خلق جهان مهد خاک تست
تا بر حریم خسرو دین منع اب شد *** دل ها از این مصیبت عظمی کباب شد
فریاد العطش چو شد از خیمه ها بلند *** چشم فلک چو چشمه زمزم پر اب شد
عرش خدا به لرزه در امد بسان بید *** تا واژگون ز زین پسر بو تراب شد
پشت فلک شکست و جهان شد پر اظطراب *** تا گشته از جفا شه یوم الحساب شد
تا زیب به نیزه شد سر سلطان کربلا *** خورشید شد خجل قمر اندر نقاب شد
جان جهان شد فدای حسین باد کز ازل *** از بهر زنده کردن دین انتخاب شد
زهرا به باغ خلد بریزد ز دیده خون *** شال عزا به گردن ختمی ماب شد
لیلی ز مرگ اکبر نا کام در فغان *** وا حسرتا که بی پسر اخر رباب شد
شش ماهه کودمکی به یکی تیر اتشین *** بر روی دوش باب گرامش به خواب شد
ای دل بنال از ستم و جور شه کین *** رنگین شد از چکیده خون خدا زمین
اتش چو بر حریم حسین از ستم فتاد *** چرخ زمان به دره پر پیچ و خم فتاد
اه از دمی که لرزه از این ماتم بزرگ *** بر عرش و فرش و کرسی و لوح و قلم فتاد
شد چهره سپهر برین پر ز گرد غم *** وز توده های ابر سیه اشک غم فتاد
تا این خبر به گوش علی علیه السّلام در جنان رسید *** اهی کشید و روی زمین از الم فتاد
اتش گرفت دامن طفلی در ان میان *** ان سان که از غمش شر رر اندر ارم فتاد
تا شد بلند نعره یا ایتها الرسول *** اشوب مرگ سبط نبی در عجم فتاد
جان ها ازین مصیبت عظمی به لب رسید *** سیلاب خون ز دیده شاه و امم فتاد
ملک و ملک به شیون چرخ فلک حزین *** اتش به جان حور و پری در حرم فتاد
بنگر چسان ز اه دل زار زینبی *** اتش به بارگاه یزید و ستم فتاد
ویرانه کرد کوخ ستم پرور یزید *** بر پا نمود کاخ عدالت به صد امید
ای چرخ دون تو تیشه به نبیا که ما زدی *** اتش به جان و هستی خلق خدا زدی
دیدی چه از حسین تو ای چرخ حیله باز *** کاهنگ رفتنش به صف کربلا زدی
خواندی اگر حسین به مهمانی یزید *** خنجر به پشت او ز چه رو از قفار دی
اکبر به خون کشیدی وزین ماتم بزرگ *** اتش به قلب حضرت خیر النسا زدی
بر فرق نازنین علم دار کربلا *** شمشیر کین تو بر لب اب بقا زدی
قاسم شهید کردی و از داغ مرگ او *** اتش به خرمن خلف مرتضی زدی
شش ماهه کودکی چه گنه کرده بود که تیر *** بر خلق ناز کش تو ز راه جفا زدی
کشتی حسین و باز نکردی تو اکتفا *** راهش بروی نیزه شمر دغا زدی
فردا جواب شیر خدا را چه می دهی *** کاتش تو بر حریم شه کربلا زدی
دستت بریده باد که از کین به راه شام *** سیلی زدی به دختر شه در ملا عام
ژولیده شو خموش کز این شعر سوزناک *** چون لاله سوخت شهپر جبرئیل در سماک
ژولیده شو خموش و مزن دم که فاطمه *** در باغ خلد کرده به تن جامه چاک چاک
ژولیده شو خموش که زینب به راه شام *** ترسم از این مصیبت عظمی شود هلاک
ژولیده شو خموش کزین ماتم عظیم *** بر چهره سپهر نشسته است گرد و خاک
ژولیده و خویش دران دم که خاطره را با خرد کرده به نامه ها که با
ژولیده شو خموش که بیرون شد از افق *** زین عنم برهنه سرمه و خورشید تاب ناک
ژولیده شو خموش که ذرات کاینات *** از خشک و تر بسوخت از این سوگ درد ناک
ژولیده شو خموش که لرزید عرش حق *** خون خدا چو ریخت به نا حق به روی خاک
ژولیده شو خموش و بده مهلتی به ما *** تا گرد عنم به اشک مصیبت کنیم پاک
ژولیده شو خموش کز این اتفاق شوم *** پشت علی شکست و به تن کرد جامه چاک
یک تن نبود تا که کند یاری حسین *** یا که کفن کند سلطان نشاتین
همه هست از گل رخسار حسین است *** ذرات جهان در عجب از کار حسین است
دانی که چرا خانه حق کشته سیه پوش *** یعنی که خدای تو عزادار حسین است
تا هست جهان هست بفرمان الهی *** جبریل امین حاجب دربار حسین است
جن و ملك و حور و پری در طلب فیض *** مأمور پذیرائی زوار حسین است
دانی که خرید از دل و جان جان جهانی *** با دادن جانی به جهان کار حسین است
سرمایه آزادگی و مردی و غیرت *** از کوشش و از همت و پیکار حسین است
آن سر که شود شافع ما نزد خداوند *** آن سرسر پر نور گوهر بار حسین است
نی بندگی کس کن و نی بنده کس باش *** کین پند گران مایه ز گفتار حین است
هر کس به جهان گشته گرفتار نگاری *** عمری است که ژولیده گرفتار حسین است
تا حسین برگه آزادیت امضا نکند *** حق قبول از من و طاعت و تقوا نکند
تا حسین از تو شفاعت نکند روز معاد *** حق به رویت در فردوس برین وا نکند
چون حسین رهر و حق باش که در مذهب عشق *** تا به حق راه دگر عقل تو پیدا نکند
تا بود نام حسین ورد زبان من و تو *** آن چه با غیر کند حق به تو و ما نكند
این شنیدم که حسین گفت که در راه خدا *** مرد از دادن جان وحشت و پروا نکند
راحت از غم نشود دل به جهان تا که حسین *** روشن از پرو رویش دل ما را نکند
بی حسین راحتی و روضه رضوان مطلب *** که تو را معتکف سایه طوبا نکند
روز محشر به خدا غیر حسین ابن علی *** هیچ کس از تو شفاعت بر یکتا نکند
در جهان هیچ کسی ای دل ژولیده بدان *** گره از مشکل تو غير حسين وا نكند
مظهر پاکی و تقوا و صفات است حسین *** لایق مدح و ثنا و صلوات است حسین
رهرو عشق حسین باش که از روز ازل *** رهر و عشق حق و صبر و ثبات است حسین
گفت پیغمبر اسلام که در روز معاد *** منبع لطف ز سخا و برکات است علی
فخر کن بر همه عالم که به هنگام بلا *** بهر ما کشتی دریای نجات است حسین
دست بر دامن او زن که به هنگام نیاز *** مایه فیض و نیاز و حسنات است حسین
وحشت از مرگ مکن چون که به فرمان اله *** مشعل راه تو در وقت ممات است حیسن
بیم هرگز ممکن از مردن و تنهائی قبر *** مونس و یار تو اندر سکرات است حسین
گر چه ما غرق گناهیم ولی نزد خدا *** شافع ما و تو اندر عرصات است حسین
آه کز جور و جفا و ستم قوم لعين *** تشنه لب کشته لب آب فرات است حسین
من ژولیده چه گویم که زبانم شده بند *** چون که حق را به خدا پر تو ذات است حسین
خوش آن کی که بود در جهان غلام حسین *** خوش آن لبی که شود آشنا به نام حسین
خوش آن سری که در او هست شوق دیدارش *** خوش آن دلی که نشیند در او کلام حسین
جهان به واسطه نهضت حسین بر پاست *** که این حدیث بد از مادر گرام حسین
صفا و صلح و ثبات و نجات و آزادی *** نمونه ای بود از حاصل قیام حسین
خوری چو آب گوارا برای رفع عطش *** زیاد خویش مبر آنزمان سلام حسین
ندیده دیده کیتی دگر نخواهد دید *** به عزت و شرف و پاکی و مقام حسین
ملک از کنگره عرش می زند فریاد *** خوش آن کسی که دهد جان در التزام حسین
برای مرد خدا مرگ بهتر از ننك است *** که این بود به جهان ایده مرام حسین
225
ز مدح خسرو دین لب مبند تو ژولیده *** همیشه کن لب خود آشنا به نام حسین
آمد حسین عشق و صفا آفرید و رفت *** نخل امید در دل ما پرورید و
بهر ثبات دین و اساس برادری *** چون صید دست و پازده درخون طپید و رفت
بهر نجات خلق ز گرداب هم و غم *** از جان گذشت جان جهانی خرید و رفت
در آن زمان که ظلم زحد هم گذشته بود *** آمد بروی آن خط بطلان کشید و رفت
زنجیر برده گی و اسارت زهم گست *** دست ستم گران ز سر ما برید و رفت
بنیاد ظلم و کاخ ستم پرور يزيد *** ویرانه کرد و بعد به آتش کشید و رفت
از مال و هستی و زن و فرزند خود گذشت *** دست از جهان کشید و به جانان رسید و رفت
تا آن که تیغ منفذ بی دین و بی حیا *** فرق على اكبرش از کین درید و رفت
چون دید داغ قاسم و طفلان خواهرش *** آه از دلش برآمد اشکش چکید و رفت
تا دید پیکر قلم فلم میں لشکرش *** اندر کنار علقمه قدش خمید و رفت
اصغر به روی دوش پدر وا مصیبتا *** تیر جفا بجای لبن خوش مکید و رفت
ژولیده زین مصیبت عظمی و جان گداز *** آمد حسین عشق و صفا آفرید و رفت
ما جیره خوار سفره احسان سر مدیم *** بر خلق عالم از نظر دین سر آمدیم
سلیمان صفت به حکم خدا گر عمل کنیم *** آسوده زیر سایه آل محمدیم
در این جهان به خدا تا رمق بجان من است *** هماره نام حسین بر سر زبان منست
چه خوانمش که محمد به وصف او فرمود *** که من از آن حسین و حسین از آن منست
هر کس که بود پیرو احکام محمد *** دل باخته ی روی دل آرام محمد
بانک صلواتش ز ثری تا به ثريا *** پیوسته رسد از اثر نام محمد
پرسیدیم از قلم که کدامین کلام نغز *** در مجمع حروف الفبا سر آمد است
فوراً به پشت میز ریاست نشست و گفت *** بعد از خدا محمد و آل محمد است
دلی که نیست در او مهر فاطمه سنگ است *** چرا؟ که نور وی و نور حق همآهنگ است
اگر قدم ننهد او به عرصه محشر *** کمیت جمله شفاعت کنندگان لنگ است
شنیدستم من از فرخنده فالی *** فهیم و عاقل و صاحب کمالی
که می گفت این سخن با خلق دانا *** یکی از پیروان دین عیسی
زمانی که بدم در کشور هند *** رسیدم در حضور رهبر هند
به کاندی گفتم ای فرزانه رهبر *** که بر هندوستان هستی تو سرور
ز که آموختی آزادگی را *** ثبات راه و رسم زندگی را
مرام ایده ات زائیده چیست *** اساس نهضتت از نهضت کیست
که این سان خلق را هوشیار کردی *** ز خواب جهل شان بیدار کردی
نمودی کشور خود را تو آباد *** زقید و بند استمار آزاد
جوابم گفت آن مرد نکو نام *** که از پرچم فراز دین اسلام
همان شاهی که بر ما داده پندی *** چه پندی پند شیرین تر ز قندی
بگفتا از برای مرد مردن *** بود بهتر زبار زور بردن
بگویم خلق عالم تا بدانند *** به خاطر ها سپارند و بخوانند
که آئین من آئین حسین است *** که بر حق تا ابد دین حسین است
مسلمان گر نیم خواهان اویم *** به غیر از راه او راهی نپویم
مرام و ایده ام از ایده اوست *** اساس نهضتم زائیده اوست
ز استادی او ارشاد کشتم *** ز بهر رهبری استاد گشتم
به عالم تا که هستی هست بر پا *** نزاید مادری مانند زهرا
که آرد بار ددیگر رهنوردی *** همانند حسین آزاد مردی
که او نور دو چشم بو تراب است *** بهین فرمانروای انقلاب است
هر آن کس پیروی از او نماید *** به قدر و رتبه خود می فزاید
نشد او کشته بهر آه و زاری *** نه از بهر ثبات سوگواری
نه او محتاج آه وزاری ماست *** نه راضی بر شکست و خواری ماست
فقط منظور او بود از شهادت *** برای ما و تو كسب سعادت
به ما او داد درس سر فرازی *** نه درس عجب و ریب و حیله بازی
به ما آموخت او آزاده کی را *** طریق زندگی و بنده کی را
نداد او تن به زیر بار ذلت *** پی ارشاد هفتاد و دو ملت
شده ژولیده مشتاق لقایش *** که جان عالمی گردد فدایش
این شنیدستم که در عهد کهن *** گفت شاهی با وزیر خویشتن
کای به هرجا مونس و غم خوار من *** در جهان مشکل گشای کار من
مطلبی دارم کنم افشای تو *** تا بسنجم فكر و هوش و رأی تو
از تو می پرسم سه مطلب ده جواب *** تا دهم من بر تو خلعت بی حساب
اولا بر کوچه می پوشد خدا *** وز خوراکی ها چه اش باشد غذا
در جهان بر کوچه باشد کار او *** چیست رمز گرمی بازار او
كن تفحص بهر پاسخ ای وزیر *** ده جواب و خلعت شاهی بگیر
گر نسازی سر مطلب آشکار *** بر سر دارت زنم منصور وار
شد وزیر از این معما در شگفت *** بهر مهلت دامن شه را گرفت
داد يك مه مهلتش آن شهریار *** تا نماید سر مطلب آشکار شد
شد وزیر آشفته حال و نیمه حان *** جانب دولت سرای خود روان
از قضا او را غلامی بنده بود *** قلبش از انوار حق آکنده آکنده بود
دید چون مولای خود را او پریش *** وز پریشانی سر افکنده به پیش
با ادب جویا شد از احوال او *** تا نماید حل مگر اشکال او
گفت با مولایش آن فرخنده فال *** از چه رو گردید افسرده حال
آن چه را بشنیده بود ابراز کرد *** عقده دل در بر او باز کرد
تا غلام از حال او آگاه شد *** از وفا او را امین راه شد
گفت ای مولای من دلشاد باش *** از غم و رنج و الم آزاد باش
گوش دل بگشا و بنشین شادمان *** تا کنم آگاهت از اسرار آن
مطلب اول اگر خواهی جواب *** گویمت بشنو تو ای عالی جناب
آن چه می پوشد خدا اسرار ماست *** کو فقط آگه ز سر کار ماست
مطلق دوم که گفتی ذات پاك *** از خوراکی ها چه اش باشد خوراك
پرده بردارم من از اسرار آن *** می خورد از غصه ما بنده گان
سومین مطلب که باشد دل پذیر *** نزد شه مطرح نمایم ای وزیر
گر مرا در نزد شه با خود بری *** پاسخش را می دهم با دلبری
شد وزیر از این محبت شادمان *** با غلامش شد به نزد شه روان
چون رسیدند آندو در نزد امیر *** ماجرا را کرد مطرح آن وزیر
شاه گفتا از محبت با غلام *** سر این مطلب نما بر ما تمام
با ادب چون غنچه ای لب باز کرد *** آن دو مطلب را به شه ابراز کرد
شاه گفتا ای غلام نيك خو *** مطلب سوم برایم باز گو
در جوابش گفت آن روشن ضمیر *** آن چه فرمائی مطاع است ای امیر
سر این مطلب که حل باید نمود *** شرط ها دارد عمل باید نمود
امر فرما تا وزیرت هم چو من *** جامه خود را برون آرد ز تن
او بپوشد جامه و دستار من *** من بپوشم جامه او را به تن
او نشیند جای من من جای او *** او شود مربنده من مولای او
تا نمایم سر مطلب آشکار *** تا بدانی چیست کار کردگار
شاه فرمان داد و کردند آن چنان *** گفت باشه آن غلام نکته دان
آری آری این بود کار خدا *** کو گدا را شه کند شه را گدا
او وزیری را کند این سان حقیر *** او کند این سان غلامی را وزیر
هر که را خواهد بلندش می کند *** ور نخواهد مستمندش می کند
کار او این است اندر روزگار *** کو بود بر شهریاران شهریار
هستی عالم همه از هست اوست *** عزت و ذلت همه در دست اوست
از من ژولیده بشنو این سخن *** بادگی کن بر خدای خویشتن
من آن گلم که کرده پدر باغبانیم *** مادر کشیده رنج به پای جوانیم
خواهی اگر تو شهرت و نام و نشان من *** خدمت گذار مکتب گنج معانيم
نامم على اکبر و مشهور ناظمی *** پنهان به زیر خاک من از بی مکانیم
بودم جوان عائله مندی که ناگهان *** باد خزان شکست نهال جوانیم
جز رنج و درد و محنت و سختی روزگار *** چیزی نصیب من نشد از زندگانیم
ای دوستان هیئتی ای یاوران من *** بودید مشترک به غم و شادمانیم
افتد گذراتان چو به طرف مزار من *** یادی کنید از من و فصل جوانیم
روح مرا به فاتحه ای شاد کن که نیست *** این جا کسی که تا بکند هم زبانیم
لطف و نوازشی رفقا جای من کنید *** بر كودكان من عوض قدر دانیم
ژولیده شو خموش که جور روزگار *** گردیده زرد رنگ رخ ارغوانیم
شنیدستم که پیر پاره دوزی *** به موسی این سخن بر گفت روزی
که ای سر خیل خیل حق پرستان *** عزیز و بنده محبوب یزدان
اگر آهنگ کوه طور داوی *** به دل از عشق حق گر شور داری
مرا باشد پیامی نغز و شیرین *** کلامی قابل تمجید و تحسین
بگویم با تو من راز نهانی *** که در نزد خداوندم رسانی
بگو از قول من بر خالق من *** خداى لا شريك و رازق من
که ای پروردگار فرد دانا *** بزرگ و قادر و حی و توانا
چه دیدی از تهی دستان مهجور *** که گشتند از سخا و رحمتت دور
دل زار فقیران خسته ای تو *** به روشان درب رحمت بسته ای تو
یکی را داده ای صد کاخ مرمر *** مقام و مکنت و شخصیت و زار
یکی را می دهی رخساره زرد *** غم و اندوه و رنج و محنت و درد
یکی را می کنی مفلوک و افلیج *** حقیر و دردمند و خسته و گیج
یکی را می کنی را جور و بدبخت *** یکی را می نشانی بر سر تخت
یکی را بی نیاز از مال سازی *** یکی را کور و زار و لال سازی
یکی را می نمائی شاد و خندان *** یکی را مستحق لقمه ای نان
یکی را فارغ از غم می نمائی *** بری از رنج عالم می نمائی
یکی را می کنی با خویش محشور *** بياط عيش او را در جهان جور
مگر بین گدا و شاه فرق است *** که این در فقر و آن در ناز غرق است
تو این کاری که با ما می نمائی *** نباشد در خور عدل خدائی
چه می شد گر تمام خلق عالم *** بدى مستغنی از دینار و درهم
چه می شد گر گداو شاه یک سان *** بدی اندر جهان ای حی سبحان
چه می شد گر به جای پاره دوزی *** به من بی رنج می دادی تو روزی
چو موسی این حکایت راشنیدی *** سخن هایش ز جان و دل خریدی
به سوی کوه سینا شد روانه *** که گوید با خداوند یگانه
هر آن چه گفته بود آن پیر دلریش *** سراسر مو به مو با خالق خویش
چو موسی کرد خلوت با خدایش *** بنا گه از خدا آمد ندایش
که یا موسی بگو با ما تو یک سر *** سفارش های آن مرد هنرور
مگفتا پاسخش کای حی سبحان *** هر آن چه گفته نبود از تو پنهان
توئی آگه تر و دانا تر از من *** حكيم و عالم و بالا تر از من
ندا آمد که با موسی سلامی *** رسان بعد از سلام از ما پیامی
بگو آن پیر را از بهر یاری *** تورا با کار ما باشد چه کاری
بهر کاری که بینی حکمتی هست *** در آن حکمت هزاران علتی هست
به جائی کر رسد فرد گدائی *** رسد کارش به دعوی خدائی
اگر گردد فلان حمال عطار *** کشد عطار کی بر دوش خود بار
اگر گندم نکارد مرد دهقان *** به عالم کی شود نعمت فراوان
شود پاره اگر کفش تو روزی *** نباشد چون تو مرد پاره دوزی
کسی نبود که کفشت را بدوزد *** و یا حالش بر احوال تو سوزد
به كار ما ممکن هرگز دخالت *** که افزون می شود رنج و ملالت
ولی از در که پر فیض قدوس *** نرفته هیچ کس نو مید و مأیوس
اگر از پاره دوزی گشته ای سرد *** ز فرط رنج کشته چهره ات زرد
برای امتحان هم چند ماهی *** نشانیمت به تخت پادشاهی
به تو بدهم بدون سختی و رنج *** کلید صد هزاران مخزن گنج
چو گشتی بی نیاز از دهم و زر *** یکن کاری که گردد وضع بهتر
گدایان را بده جاه و مقامی *** که در ملکت نباشد تلخ کامی
یتیمان را سراسر کن نوازش *** يكن تشويق شان بر علم و دانش
قضا شد پادشه آن پیر دل ریش *** نهادی تاج شاهی بر سر خویش
کمربند سیاست بر کمر بست *** به اورنگ ریاست مست بنشست
به فرمانش غلامان صف در صف *** کلید گنج عالم داشت در کف
چواز رنج جهان آزاد گردید *** خوش و خرم دل و دل شاد کردید
بشد سر گرم عیش و خوردن می *** اسیر شور و چنگ و بر بط و نی
ز پستی شد بلند و مست گردید *** ز مستی بلندی پست گردید
چو از لطف خدائی معتبر شد *** خدا نشناس از حق بی خبر شد
رسید از پاره دوزی او به جائی ***که زد گلبانگ دعوئی خدائی
چو اندر قید بند سیم و زر شد *** لعین و ظالم بیداد گر شد
اگر عبرت گرفتی زین حکایت *** مکن هرگز به نزد حق شکایت
که او خود بهتر از ما و تو داند *** که را بر عزت و مکنت نشاند
هر ان کس خود شناسد حق شناس است *** که حق را خود شناسی خود اساس است
ز حق بشنو صفات من علق را *** چو خود بینی نبینی ذات حق را
خدا دیدن نباشد کار هر کس *** که این کار استطاعت خواهد و بس
خدا اندر خور چون و چرا نیست *** به رنج بندگان خود رضا نیست
من ژولیده را کاری به عالم *** نباشد غیر شکر ذات اعظم
گل خیمه زد دوباره به دشت و دمن بیا *** بلبل نشسته مست به طرف چمن بیا
گفتی بهار آید و با هم صفا کنیم *** آمد بهار ای بت پیمان شکن بیا
مست از شمیم دل کش جان پرور بهار *** گردیده یاس و یاسمن نسترن بیا
از لاله و شقایق و از سبزه کوهسار *** پوشیده جامه ای به طراوت به تن بیا
از نکهت بنفشه و از بوی ارغوان *** شرمنده کشته عنبر و مشك ختن بيا
گردیده فارغ از همه حین بوستان عشق *** ز آواز جغد و نغمه زاغ و زغن بیا
دستم به دامنت صنما جان من مرو *** جان می کنم نثار رهت جان من بیا
بی تو دقیقه ای نتوان کرد زندگی *** دل را بسان من تو به دریا بزن بیا
دل می کند ز هجرتو فریاد روز و شب *** کای آهوی رمیده از این انجمن بیا
ژولیده در فراق تو گوید به صد فغان *** جانم به لب رسید و توئی جان من بیا
روز از فراغت ای صنم در شیون و در زارینم *** شب تا سحر از دوریت در بستر بپیماییم
دل از غمت در تاب و تب من در شگفت و در عجب *** نی روز آرامم نه شب این خواب و آن بیداریم
سر گشته کویت منم آشفته چون مویت منم *** دیوانه رویت منم دیوانه گر پنداریئم
روی تو تو شمع محفلم مهر تو پنهان در دلم *** هجر تو باشد مشکلم بشتاب بهر یارنئم
یاد تو باشد همدهم مهر تو باشد محرمم *** غرقابه بحر غمم غم خواریئم
که مستم و که هوشیار که در نماز و گه خمار *** ای دلبر سیمین عذار که شیخ و کگه ز ناریئم
ای دلبر پیمان شکن ای آهوی دشت ختن *** محض خدا در پیش من بنشین و ده دلداریئم
ای یار بی همتای من ای شمع بزم ارای من *** بنگر به هوی و های من راضی مشو ب رخواریئم
با این همه درد و الم وين محنت واندوه غم *** سازم به عشقت ای صنم بشتاب بهر ياريئم
برو دست از سرم بردار ای عشق *** تو با من سر به سر مگذار ای عشق
چه می خواهی ز جان ناتوانم *** که من هستم ز خود بی زار ای عشق
به جز جان در بساطم چیز دیگر *** نباشد تا کنم ایثار ای عشق
مرا این بس که دائم با غم و درد *** بسازم از جفای یار ای عشق
به پایت از جوانی تا به پیری *** نمودم صبر و گشتم خوار ای عشق
به دنبالت همی گردم شب و روز *** گهی مست و گهی هوشیار ای عشق
به امید وصال یار هر شب *** نشینم تا سحر بیدار ای عشق
که شاید آید از راه عطوفت *** به بالین من بیمار ای عشق
تحمل کردن این زندگانی *** بدون او بود دشوار ای عشق
بکن کاری یارم زود اید *** برای آخرین دیدار ای عشق
به دست خویش دارم هستی خویش *** به راه آن بت عیار ای عشق
کله قاضی کن و بر گوی بر گوی *** کجا عاقل کند این کار ای عشق
من ژولیده را یک لحظه *** به حال خویشتن بگذار ای عشق
تا آمدم به چهره ماهت نظر کنم *** پنهان شدی ز دیده چه خاکی به سر کنم
بار دگر به چنگ من افتی اگر تو یار *** با بوسه ای تلافی آن را به در کنم
از بهر بوسه ای صنما بیشتر از این *** کم ناز و غمزه کن که طمع بیشتر کنم
کاری مکن که شکوه بیدادت ای صنم *** در موقع سحر به بر دادگر کنم
از آه من بترس که با آه خویشتن *** رحمی نه بر تو و نه بر خویش و دگر کنم
با این همه جفا و ستم کز تو دیده ام *** حیف آیدم ز عشق تو صرف نظر کنم
راهی بمن نشان بده اى كبك خوش خرام *** که امشب چسان بدون تو شب را سحر کنم
یا باید از تو چشم بپوشید و دم نزد *** یا آن که عمر خویش به پایت هدر کنم
يك شب نشد که یاد تو از یاد من رود *** یك دم نشد که فکر تو از سر به در کنم
ژولیده در فراغ تو گوید که تا تکی *** از اشك ديده دامن رخسار تر کنم