ghaemiyeh.com
سرشناسه:نظافت، مجید، 1341 - ، گردآورنده.
عنوان و نام پديدآور:مدایح رضوی/به کوشش مجید نظافت، علیرضا فزوه، ضیاءالدین شفیعی ؛ تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی.
مشخصات نشر:تهران: آستان قدس رضوی، 1385.
مشخصات ظاهری: 96ص
شابک::(ج.1):964-90995-4-9 ؛ ج.2 ، چاپ اول: 964-90995-4-9 ؛ :(ج.3):964-90995-6-5
يادداشت:فیپا
يادداشت:ج. 2 ( چاپ اول: 1385).
موضوع:علیبنموسی (ع)، امام هشتم، 153 - 203ق.-- شعر.
موضوع:شعر مذهبی -- قرن 14 -- مجموعهها.
موضوع:شعر فارسی -- قرن 14 -- مجموعهها.
شناسه افزوده:فزوه، علیرضا، گردآورنده.
شناسه افزوده:شفیعی، ضیاءالدین، 1344 - ، گردآورنده.
شناسه افزوده:آستان قدس رضوی. اداره امور فرهنگی.
شناسه افزوده:آستان قدس رضوی.
رده بندی کنگره:PIR4072/ع85ن6
رده بندی دیویی:8فا1/6208351
شماره کتابشناسی ملی:م85-41765
مدایح رضوی
به کوشش مجید نظافت، علیرضا فزوه، ضیاءالدین شفیعی
تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی.
سرشناسه:نظافت، مجید، 1341 - ، گردآورنده.
عنوان و نام پديدآور:مدایح رضوی/به کوشش مجید نظافت، علیرضا فزوه، ضیاءالدین شفیعی ؛ تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی.
مشخصات نشر:تهران: آستان قدس رضوی، 1385.
مشخصات ظاهری: 96ص
شابک::(ج.1):964-90995-4-9 ؛ ج.2 ، چاپ اول: 964-90995-4-9 ؛ :(ج.3):964-90995-6-5
يادداشت:فیپا
يادداشت:ج. 2 ( چاپ اول: 1385).
موضوع:علیبنموسی (ع)، امام هشتم، 153 - 203ق.-- شعر.
موضوع:شعر مذهبی -- قرن 14 -- مجموعهها.
موضوع:شعر فارسی -- قرن 14 -- مجموعهها.
شناسه افزوده:فزوه، علیرضا، گردآورنده.
شناسه افزوده:شفیعی، ضیاءالدین، 1344 - ، گردآورنده.
شناسه افزوده:آستان قدس رضوی. اداره امور فرهنگی.
شناسه افزوده:آستان قدس رضوی.
رده بندی کنگره:PIR4072/ع85ن6
رده بندی دیویی:8فا1/6208351
شماره کتابشناسی ملی:م85-41765
آخرتي، مرتضي / آه آهو
آخرتي، مرتضي / آهوي گناه
آخرتي، مرتضي / شرط ولايت
آخرتي، مرتضي / نامهاي براي مشهد
آخرتي، مرتضي / گشايش
آخرتي، مرتضي / شفاعت
ابراهيمي، حسين / پشت اين پنجره از مرز جمادي بگذر
ابراهيمي، حسين / هزاران دعا و بغض
ابراهيمي، حسين / هواي حرم
احمدي، عباس / طواف حرم
احمديزاده، زهرا / درد دل غريب
احمديفرد، حسن / در آسمان تو
اسرافيلي، حسين / ابروي دوست
اسدالهي، احمد / غزل ندامت
اسلامي، جواد / بوي آهو
اسلامي، جواد / خاك كبوتر خيز
اسلامي، جواد / طبيب جان
افضلي، سيد مهرداد / اضطراب مهاجر
اكبرزاده، امير / كبوتر خورشيدالياسي، احمدرضا / حرم سبز
الياسي، احمدرضا / راه آسمان
الياسي، احمدرضا / زخمي غربت
الياسي، احمدرضا / حيات ابدي
الياسي، احمدرضا / عطر حرم
اميري، مرتضي، فرازهايي از قصيده وارهي حرم
باقريان، سهيلا / ضامن آيينهها
باوفا، مجيد / آفتاب شرقي
بديع، عليرضا / بيت هشتم
برزگر خراساني، امير / سايبان مهر
برزرگر خراساني، امير / شمسالشموس
بزم آرا، محبوبه / هواي زيارت
بزم آرا، محبوبه / آهوي بي پناه
بنائيان، نجمه / خاطرات
بنائيان، نجمه / شاعر بيبال و پر
پروانه، محمد / زيباترين پيام خداوند
پنجي، خديجه / هواي خراسان
پيمان، مجيد / درهاي استجابت
تربتزاده، مجيد / اتفاق شگرف
تفقدي، فاطمه / مديون بارگاه تو
تكلومنش، سعيد / آشناي آسمان
ثابت، طيبه سادات / جذبه پنهان
جعفرنژاد، احمد / نذر پروانهها
جعفري، محمدامين / يك قاصدكجعفري، ليلا / صحيفهي دل
چشامي، عباس / عطري است در تمام جهتها
حاجيان، تراج / اي هشتمين ستاره
حاجي هاشمي، حسين / غزل رضوي
حاجي هاشمي، حسين / كبوتر حرم
حسيني، محمد / مردي از بهار
حافظي، خديجه / غريبه
حسيني، حسن / دخيل
حكمتي، عليرضا / لحظهي ديدار
خطيبي، محمدعلي (نويد) / مسير بهشت
خالقي، علي / جان معمايي جهان
خرقاني، محمود / بالهاي خسته
خسرونژاد، محمد / مولاي آفتاب
خورشاهيان، هادي / تو دستي ميكشي، دست تو آرام آهو را
داوري، علي اصغر / آهو و زيد لاي ورقها
داوري، مرضيه، فرشتهي بيبال
درتوميان، منيژه / زائر دل
شعر شيعه سرشار از شور و شعور است، شعري كه تار و پود آن شرح شوريدگيهاي لبريز از شهودي الهي و ديني است. در واژه واژهي آن ميتوان دلدادگيهاي فراتر از دايره عقل مآل انديش و حسابگر را ديد و در همان حال خردورزي و عقلانيتي بارور از نابترين چشمههاي وحي و سنت را يافت.
اين شعر روزي از حنجره سرخ فرزدق در كنار كعبه ميتراود. روزي در كام ابوالاسود دئلي گل ميكند و گاهي بر زبان حسان بن ثابت جريان مييابد و مهر تأييد پيامبر آفتاب را دريافت ميكند:
«لا تزال مويدا بروحالقدس ما نصرتنا بلسانك»
«همواره در پناه روحالقدس باشي كه با زبان خود ياري ما كردي»
اين شعر زماني در زبان كميت ميشكفد، گاهي در گلوي سيد حميري و روزي در كام دعبل با چكامه بلند «تأييد» خود و سپس در حنجره شاعران پارسي گوي و عربي گوي گل ميكند و عطر آسماني عشق به خاندان نبوت را در سرزمينهاي اسلامي ميپراكند. اما به راستي كدامين قلم را ياراي آن است كه اين اقيانوس عاشقي را در ظرف واژگون بگنجاند و كدامين دست ميتواند خامه به تقدير و سپاس از ستايندگان آفتاب بچرخاند؟ اداره امور فرهنگي آستان قدس رضوي با درك اين ضرورت كه فرهنگ، بدون آميختن با هنر نهادينه نميشود و نيز با توجه به اين واقعيت كه نسل امروز ما به اندازه پيشينيان و شايد بيشتر از آنان به شعر توجه و عنايت دارد بر آن شد، از شاعران اهل بيت G درخواست كنند براي خاندان نبوت G آثاري تازه و نو بيافرينند و خوشبختانه اين خواهش با اقبال آن بزرگواران مواجه گرديد. ما ضمن سپاس از اين استادان فرهيخته مجموعه اشعار ايشان را به خوانندگان محترم و زائران و عاشقان ارجمند حضرت شمس الشموس D تقديم ميكنيم.
آستان قدس رضوي
معاونت تبليغات و ارتباطات اسلامي
اداره امور فرهنگي
به اين شور عاشقانه رضوي چه بايد بيفزايم؟! حرمت موضوع نجات قلم را ميطلبد. شعر اگر همه جا شعر باشد اينجا بهانهاي است براي اظهار ارادت به آستان غريب نوازِ هشتمين درِ بهشتِ شفاعت.
در اين كتاب تكاپوي آهوانهي شاعران، براي گريختن از دست لفظ و عبارت و پناه جستن در آستان بلند معني، ديدنيست. شاعر همروزگار و همدل خراساني - مجيد نظافت - كه نسبتي نزديك با شهادت دارد در آستان غريب خراساني تبار ديار قونيه - مولانا جلال الدين بلخي - قول نگارش اين سطور را گرفت و گوش و هوش مرا آراست به اين نغمات عاشقانه و ثواب زيارتي از درك اين آثار بردم. چون هميشه قرين توفيق باشد و هست. شعر ديني روزگار ما آيينهي عقايد و احساسات ماست اگر چه اين روزها احساسات بر عقايد چيره است و مفاهيم قدسي و معنوي براي شاعران انگيزهي استدلال يا مكاشفه را كمتر ايجاد ميكند. اما مهرورزي به ساحت قدس ائمه G شيرازهي اين رفتار آشفته است و همين هم غنيمت است.
دانشي كه از مطالعهي اين شعرها دريافتم چيزي فراتر از تجربههاي شعر شيعي نبود اما استعارههاي جديد، نگاههاي متفاوت، تشبيهات تازه، به سرودههاي اين كتاب جاني ديگر بخشيدهاند.
مفاهيمي چون شفا و شفاعت، ضريح و آهو، گنبد و بارگاه، غريب و غربت، نقاره و كبوتر، گندم و انگور در پرتو صورتهاي نو با احساسات تازه و زبان هيجان آور نسل امروز دوباره عرضه شدند و اشكي زائرانه به گونه نشاندند. پر و بال زدن گنجشك اين قرايح معصوم در اين قفس تنگ الفاظ و ميراث تجارب تاريخي ديگران را تكرار كردن، اندوهناك است. با اين حال، اين شعرها شور زيارتي دارد خجسته و در پرتو مضمون و موضوع شريف امام رضا D بوي عطر دل انگيز معبد شرقي ايرانيان - آستان قدس - را به مشام جان هاي شيفته ميرساند. براي «مجيد نظافت» كه از شاعران بنام خطه خراسان است آرزوي توفيق دارم همين و بس.
عبدالجبار كاكائي
پاسي از گرگ و ميش آنسوتر، برق دندان سپيده را آورد
دشت در يك نماي باز و درشت، آهوان رميده را آورد
لاي نيزارهاي آن نزديك، لولهي يك تفنگ دوربيندار…
دوربين - توي كادر - ابري كه ابرو در هم كشيده را آورد
هيجان در پلنگ جريان يافت، ابر در چشم، چشم در آهو
اين سه جريان به ذهن شاعر ما، ناف در خون تپيده را آورد
ناگهانيترين خبر؛ يعني، مرگ مثل تگرگ ميباريد
باد از اقصي نقاط اين عالم، كركسان دريده را آورد
راوي! اين داستان تلخت را بس كن… آيا خودت نميبيني
آه آهو چه سوزناك شد و اشك هر آفريده را آورد
ناگهان اتفاق افتاد و مرگ شليك شد… صداي تفنگ
جلو چشمهاي بيننده، ماشهاي كه چكيده را آورد
مرد با اشك شوق بر ميگشت، آهو آرام از پلنگي رام
تيتر پايان نمايي از نام هشتمين برگزيده را آورد
آهي كه چه بسيار سياه است منم
آهو كه به معناي گناه است منم
انگار كسي ضامن اين آهو نيست
آن كس كه هميشه كارش آه است منم
گفتند بلا بلا بلا، گفتم چشم
از روز الست با رضا، گفتم چشم
من آمده بودم به ولايت برسم
گفتي «انا من شروطها» گفتم چشم
تا كي به كوير بحر، يا بر بخورد
بايد به مسيرهاي بهتر بخورد
اي كاش كه نامهاي براي مشهد
امروز به پست اين كبوتر بخورد
با دستي و پايي كه فلج… آمدهاند
دنبال گشايش و فرج آمدهاند
از دورترين منطقههاي زخمي
تا گنبد ثامن الحجج آمدهاند
آقاي شفا! شفاعتي ميخواهم
از معجزههايت آيتي ميخواهم
رنجورم و دردمند و آمرزش خواه
آمرزش و مرگ راحتي ميخواهم
مه غليظ است و پر از شعبدهي شياد است
به گمان هرچه كه آهو، تلهي صياد است
جنبشني جز شبح تيرهي طراران نيست
پلكزاري بركت يافتهي باران نيست
شب ضخيم است و كدر، نيست چراغي روشن
نرسد پاي تكاپو به رواقي روشن
خستهام خسته كه چشمي به زلال نزدم
بال و پر داشتم اما پر و بالي نزدم
پر و بيهوده شكستن پر و بودن تا كي؟
گره از بند تعلق نگشودن تا كي؟
تا به كي رفته و نارفته ز پا افتادن
ميل يوسف شدن و دل به زليخا دادن؟
تا كي اينقدر زمينگير بماني دل من
با خودت يكسره درگير بماني دل منهمه تن چشم شدن هيچ نديدن، بس كن
رفتن اما همه سو تا نرسيدن، بس كن
سالها در بدر بوتهي امكان بودم
همهي مدعيان را همه را پيمودم
كسي از دايرهي بستهاش آزاد نبود
لوح هيچ آينهاي نقش پريزاد نبود
گفتم اين خاك، فقط خاك سياهست، همين
ظلمات است و فقط كثرت راه است، همين
فقط اينست كه در كوچهي مه بن بستيم
همه بازيچهي آن ابري بالا دستيم
بارها كوفتهام هيچ دري نيست كه نيست
خاك، خالي شده صاحب خبري نيست كه نيست
«نعره زد عشق كه خونين جگري پيدا شد
حُسن لرزيد كه صاحب نظري پيدا شد»
گفت اينجاست «خدايي كه در اين نزديكي است»
گنبد زرد طلايي كه همين نزديكي است
پيچ و خم را به همان اهل طريقت بسپار
عالمان را به دليل و به دلالت بسپار
بگذر اين ماهي غلطيده و جان كندن را
سر عقل آمدن و پاي به گل ماندن را
قدمي از سر اخلاص عوامانه بزن
بوسه بر صحن و سرا و در اين خانه بزننحويان بر سر آداب تشرف ماندند
به ترنجي كه بريدند زيوسف ماندند
شوقشان در گل خَم در خَم اسليمي سوخت
نيمي از باورشان گم شده و نيمي سوخت
مانده در خرده كه اين صحن و سرا، باري چيست؟
گنبد و صفحهي ميناي طلاكاري چيست؟
ماه را آن طرف ابر نديدند آخر
بحر ديدند و به گوهر نرسيدند آخر
بايد اينجا ز همه دست بشويي اي دل
هيچ ترتيبي و آداب مجويي اي دل
شاه و درويش و بد و خوب همه مهمانند
و در اين خانه همه منتظر احسانند
صاحب خانه رئوف است دلت را بفرست
سر مينداز و نگاه خجلت را بفرست
هر كه اينجا دلش آشفتهتر و ريشتر است
بركت يافتنش از همگان بيشتر است
بگذر از وسوسهي صورت و معنا و بمان
قطرهاي باش كه پيوسته به دريا و بمان
دست بردار كه غوغاي قنوت است اينجا
آخر خاك و شروع ملكوت است اينجا
بانگ نقاره ميآيد دمي اي دل برخيز
پشت اين پنجره از مرتبه گل برخيزپشت اين پنجره از مرز جمادي بگذر
در مقام طلب از مردم عادي بگذر
پشت اين پنجره حيف است معطل ماندن
هشتمين، ديدن و در وادي هفتم راندن
پشت اين پنجره تهليل بخوان و بگذر
چار تكبير بزن بر همگان و بگذر
دل اگر بگذرد از پنجرهي فولادش
قاب قوسين ميآيد به مباركبادش
ملكوت آنطرف اين همه جادو پيداست
اسم اعظم كمي آنسوي هياهو پيداست
اين قدر در پي هر خار و خسي خسته نران
كفتر چاهي اين گنبد و گلدسته بمان
بگذار آينهها رنگ قبولت بزنند
لوليان ازلي بانگ دخولت بزنند
رنگها را لب ايوان طلا جا بگذار
پاك و بيرنگ شو و در حرمش پا بگذار
كفشها را بكن اين صحن، گلاب آلوده است
لب بزن مست شو اين عرش، شراب آلوده است
سجده كن اين صنم آنقدر وجاهت دارد
كه شب و روز پر و بال زيارت دارد
خويشتن را بشكن تازه شو و زيباشو
گم شو و در همهي آينهها پيدا شو
بشكن و باز هم از دوست شكستن بطلبدامني نور از اين بقعهي روشن بطلب
آخرين سدره كه گفتند و شنيديم اينجاست
آخرين مرتبهي شدت تسليم اينجاست
اين عشق مثل باد صبا منتشر شدهست
اين آفتاب در همه جا منتشر شدهست
مثل كبوتران حرم، سايهي شما
در بيت، بيت دفتر ما منتشر شدهست
اين آفتاب شعله زده، سمت آسمان
اين آفتاب تا به كجا منتشر شدهست
آئينههاي اين حرم از عشق ما پر است
اين آفتاب در همه جا منتشر شدهست
در اين حرم براي هميشه دعاي ما
در انعكاس آيينهها منتشر شدهست
حالا هزار اشك، هزاران دعا و بغض
دور ضريح پاك شما منتشر شدهست
زبان گشودهام آقا اجازهام بدهيددوباره بارشي از شعر تازهام بدهيد
دوباره ميشكفم عطر سيب اگر برسد
ورق ورق كلمات غريب اگر برسد
به شعر ميكشم اين بار صحن و ايوان را
پر از هواي حرم ميكنم خراسان را
من امشب آمدهام با خودم قدم بزنم
طلسم اين شب بيماه را بهم بزنم
ولي نيامدهام در حرير بنشينم
و گوشهي حرمت سربزير بنشينم
لطافت نفسم با كجا عجين شده است
كه وزن سنگترين سنگ اين زمين شده است
به راه ميزنم و آهوانه ميگذرم
براي ديدنت از صحن و خانه ميگذرم
كه در طريق طلب مكث، حال عاشق نيست
رسيدن و نرسيدن سوال عاشق نيست
به خود نيامدم اين جا مرا صدا كردند
مرا زنيمهي تاريك خود جدا كردند
گلويم از نفسي مستجاب چين خورده است
ميان حنجرهام التهاب چين خورده است
به گريه ميزنم از اول سفر با تو
زبانم الكن و گوياست چشم تر با تو
زبان ديگري آورده است اين جا چشم
دو آسمان شتك خورده است اين جا چشمچقدر چشم بچرخد در اين سياهيها
چقدر فاصله مابين آب و ماهيها
دچار اين حرمم بال و پر نميخواهم
من از نگاه شما بيشتر نميخواهم
چقدر آمدن و بيحضور برگشتن
اشاره كردن و از راه دور برگشتن
چقدر عاشقت آوارهي جهان باشد
دچار ديدنت از چشم اين و آن باشد
«رواق منظر چشم من آشيانهي توست
كرم نما و فرودآ كه خانه خانه توست»
چه خانهاي كه درش سمت آسمان باز است
هواي تازهي اين خانه نذر پرواز است
چه خانهاي كه بهشت است پشت پنجرهاش
صداي بال ميآيد ز روي هر گرهاش
چه خانهاي كه در آن هفت آسمان شادند
فرشتگان به غبار مسافران شادند
رقيق ميگذرد هر كه زائرش بشود
وضو بگيرد و پلكي مسافرش بشود
حرم نماز بزرگيست ما نميبينيم
قنوت روشن گلدسته را نميبينيم
در آستانهي تو بي كلام ميبارم
حضور ناسره را ناتمام ميبارم«اگر چه عرض ادب نزد يار بيادبيست
زبان خموش وليكن دهان پر از عربيست»
به هست و نيست قسم بي طرب نخواهم رفت
دوباره باز به اعماق شب نخواهم رفت
بگو حرارت نقاره را برافروزند
فروغ مشعل سي پاره را برافروزند
اي نام تو خوشبوتر از آلاله و شب بو
يك عالمه گل كاشتهام در خم ابرو
خورشيد هم از شرق نگاه تو ميآيد
هر صبح كه در بند كني حلقهي گيسو
از دانهي اشك دل زوار تو روييد
برگرد ضريح تو چنين حلقهي بازو
مشغول طواف حرمت هر چه كبوتر
مهمان صفاي قدمت هرچه پرستو
تصوير فلك يكسره در صحن تو پيداست
از بس كه به آن بال ملائك زده جادو
تا صيد كند يك نظر از گوشهي چشمت
صياد كه ناله زده: يا ضامن آهو
پيش تو دراز است مرا دست گداييبا كاسهي دل، كاسهي سر، كاسهي زانو
اي نابترين مايهي الهام غزلها
با تو چه نيازي است به معشوق و لب جو
بيمار توام آقا، نذرت دل تنگم
بنويس براي دل من نسخه و دارو
صدا بزن دل مرا به حرمت كبوتران
دل شكستهي مرا ببر به اوج آسمان
تفقدي نما كه دل پر از هجوم خستگي است
نشسته در وجود من، تمام غربت زمان
تمام جان من پر است از آرزوي ديدنت
تبلور نياز را، زچشمهاي من بخوان
به حسرت زيارتت، چه نالهها كه كرد دل
و كارگر نشد يكي، ميان آن همه فغان
هميشه عاشق توام اگر چه گاه تيرهام
غريب آشناي دل مرا به روشني رسان
چه گويمت من از غمي كه ريشه كرده در دلم
بخواه تا ببينمت دوباره هم امام جان!
زديده اشك مسرت فشاندهام آقا
كه تا ضريح، خودم را رساندهام آقا
به شكر آن كه به پابوس اجازه فرمودي
هزار مرتبه «الحمد» خواندهام آقا
كنار گنبد زردت كه قبهي نور است
كبوترانه دلم را نشاندهام آقا
جسارت است كه در مدح تو سخن گويم
در آسمان تو بالي فشاندهام آقا
بگير دست دلم را، كه دستگير تويي
من آن مسافر در راه ماندهام آقا…
دلم به مهر تو و آستان تو بند است
چو آهويي كه پناه از تو آرزومند است
بر آستان تو عمري سر ارادت ماست
دلم به زلف تو اي دوست، سخت پابند است
چه جاي عقل؟! جنون ميكشد به صحرايم
چو عشق جلوه نمايد، چه فرصت پند است؟!
خوشيم در حرمت خلوت تماشا را
چو شيشهايم كه با جوش باده خرسند استسرم سلامت از اين سجده بر نخواهد خاست
كدام تيغ به ابروي دوست، مانند است!؟
طواف كوي تو كردم، سروش غيبم گفت:
كه بر طواف رضايت D، رضا خداوند است
در اين شبي كه منم، شوق آفتابم نيست
جمال دوست مرا مهر بيهمانند است
به مشعر و عرفاتم، جمال حضرت توست
ندانم اين چه طواف است و اين چه ترفند است
به شهد نام شما دم به دم سخن گويم
كرامتي، كه سزاوار طوطيان، قند است
اگر كه هيچ ندارم تو را شفيع آرم
خداي داند و تو، با توام چه پيوند است
براي جد تو عمري گريستم چون شمع
به روز حشر، مرا آرزوي لبخند است
تهي مباد مرا دست خواهش از كرمت
تورا به حرمت زهرا I، كه سخت سوگند است
بر آستان تو روي نياز آوردم
نياز خويش، بر چاره ساز آوردمپي نثار حريمت، به دست كوته خود
دل شكسته، ز راهي دراز آوردم
گرفتمش ز نشيب مذلت و آن را
به صد اميد، بدين در، فراز آوردم
درون سينه، دلي غرق بحر سوز و گداز
به لب هم اين غزل دلگداز آوردم
حريم حرمت «معصومه I» را به بارگهت
شفيع خويش ز روي نياز آوردم
اميد من، همه، پا درمياني اشك است
به ساز اشك، من اين سوز و ساز آوردم
لواي مهر و ولاي ترا، به دوش فلك
چو شعله، يكسره در اهتزاز آوردم
سر از لبريزي نامت چنان مسرور ميرقصد
كه جشن گندم است انگار و دارد مور ميرقصد
چه كرده جذبهي چشم تو با آغوش اين غربت
كه زاير قصد اينجا ميكند از دور ميرقصد
دو تا چشم پريشان بر ضريحت بستم و حالا
دو تا ماهي قرمز در پس اين تور ميرقصد
تمام خاك اينجا بوي آهوي ختن دارد
اگر عطار در بازار نيشابور ميرقصدچنان در دستگاه شوقات افتاد اختيار از كف
كه در بزم همايونت كبوتر شور ميرقصد
به شوق لمس دستان تو از بسياري مستي
سه دانه دل ميان سينه انگور ميرقصد
شفا از سمت آن دست مسيحايي اگر باشد
فلج كف ميزند، كر مينوازد، كور ميرقصد
يله كن حجم پريشاني ما را بر دوش
آسمان! چشم من اي شرقي يلدا بر دوش
جز تماشاي تو كفر است چرانيدن چشم
جز به تيغ تو حرام است سر ما بر دوش
پر زدم در طلب خاك كبوتر خيزت
پر كدام است؟ بگو جذبهي مولا بر دوش
نذر كردم چو به شوق تو بياغازم وجد
يا به زنجير برندم ز درت يا بر دوش
آنچنان گنبد ميناي تو بالاست كه سر
چون كلاه افتد از فرط تماشا بر دوش
با تو خورشيد، حكايت گر حيراني هاست
آسمان بار گران ميكشد اينجا بر دوش
من طبيبي سراغ دارم كه، پول دارو دوا نميخواهد
در ازاي شفا از اين مردم جز دلي مبتلا نميخواهد
بي پناه و غريب هم باشي در لطف و كرامتش باز است
احتياجي به وقت قبلي نيست، واسطه، آشنا نميخواهد
چيست در اين زمين كه فواره، نيمهي راه آسمان برگشت؟
آب هم چون كبوتران اوجي غير از اين خاك پا نميخواهد
چه شكر دارد اين لب گندم كه كبوتر به سجده ميبوسد
هر كه طوقي او شود جايي جز كنار رضا نميخواهد
پاي طومار درد اين مردم، مهري از التيام او خورده است
مهر مهري كه تا جهان باقي است مهلت و انقضاء نميخواهد
باران گرفته، دل چمدان مسافر است
ها اضطراب، عادت مرغ مهاجر است
ميگويد «از نشاط جهان دلگرفتهام
يك تكه از غم تو برايم جواهر است!»
هي ميرود ميآيد، هي غصه ميخورد
از اين كه تو نخواهياش، آشفته خاطر است!
با اين همه خوش است كه شايد بخواهي و…
اين سال آخري همه ديدند زائر است!پلكاش كه گرم ميشود اين گوشهي حرم
بازار خط و ساحت خال تو داير است
تو دلبرانه ميگذري، از دل نسيم
دل آهوانه، گمشدهي اين مناظر است!
ذوقي كه ريخته است در آواز كائنات
يك گوشه از ترانگي روح شاعر است!
روحي كه شرحه شرحه تو را چرخ ميزند
روحي كه رنج ديدهي بغضي معاصر است
وا كرد پلك و ديد كنار ضريح توست
آغاز عاشقيش همين بيت آخر است
پيچيد بوي پيرهناش در باد، باران گرفت، خاك معطر شد
باران گرفت پلك زمين خنديد (لبخند بين اشك شناور شد)
پيراهني كه بوي رسيدن داشت آبيتر از تموج هر دريا
در امتداد رد قدمهايش صحرا دچار خلسهي بندر شد
خنديد، عطر سيب شكفت و بعد، گلهاي بهت آينه روييدند
آيينه شاعرانه دهان وا كرد، تصوير عشق چند برابر شد
«والشمس» از نگاه بليغاش ريخت، تكثير شد به نيت او خورشيد
خورشيدها به سجده كه افتادند، هر سجده گاه چشمهي «كوثر» شد
پلكي زد آسمان به زمين افتاد، چرخيد حول آبي چشمانشبرگشت از غروب كبوتر بعد پرواز رو به اوج مقرر شد
پيچيد بوي پيرهناش در باد، در كوچههاي شهر به راه افتاد
دنبال او دويد نگاه عشق، از شوق، چشم پنجرهها تر شد
حسي غريب داد به اهل شعر، لبخند آشنا و نگاه او
حسي شبيه شادي آهوها تا عاشقي به شهر مقدر شد
كنعان اگر چه نيست ولي اين خاك فيروزه كاري است براي او
يوسف اگر چه نيست ولي با او چشمان پير عشق منور شد
خورشيد مينشست به آرامي بر روي گنبدي كه طلا كاري است
بر روي شانههاي افق انگار خورشيد عاشقانه كبوتر شد
تا با حرم سبز تو خو ميگيرم
در محضر چشمت آبرو ميگيرم
روشن دلم و زلال، وقتي با اشك
در صحن مطهرت وضو ميگيرم
در پاي قدمگاه تو جان ميگيرم
چون اشك به سويت جريان ميگيرم
با پيچك سبز كاشي ايوانتميرويم و راه آسمان ميگيرم
در چشمهي جاريات جلا ميدهيام
آيينهاي از نور خدا ميدهيام
اي بستهي گوشهي ضريحت دل من
من زخمي غربتم شفا ميدهيام؟
اي عشق تو معني حيات ابدي
در پيش تو نيست مهر عالم عددي
آشفته و بيشكيب، افتاده دلم
در پاي تو يا ضامن آهو مددي
من خدمت چشم تو ارادت دارم
يك لحظه عنايتي، كه حاجت دارم
عطر حرم از ضجهي من ميريزدابراي است دلم، شور زيارت دارم
شوكران درد نوشيدم، دوا آموختم
غوطه در افتادگي خوردم، شنا آموختم
شهرييان را خون انديشه به جوش آورده است
آنچه من در سنگلاخ روستا آموختم
سقف چوبي، فرش خاكي، چينههاي كاه گل
بي تنش، بي معركه، بي ادعا آموختم
زير نور خستهي فانوس در كنجي نمور
روشني را فتح كردم، روشنا آموختم
پشت درياها چه شهري بود و پشت كوهها؟
عافيت را وا نهادم، ماجرا آموختم
مثل من در من كسي، از من ولي بسيار دور
گم شدم، چيزي از اين همسايهها آموختم
تا ببينم اين من مثل من مرموز را
شاعرانه هم بهانه، هم بها آموختم
پشت در پشتم ترنم گوي و شاعر بودهاند
شعر گفتن را نه پشت ميزها آموختم
در خراسان رشد كردم - كعبهي شعر و شعور
همت از پيران گرفتم، از رضا آموختم
اي طلا آجين ضريحت، روزنههاي اميدبا غبار بارگاهت كيميا آموختم
با تو بودم، با تو اي گلدستهي باغ شهود
هر كجا انديشه كردم، هر كجا آموختم
با تو بودم با تو اي قطب مدار دوستي
گر نهان آموختم يا برملا آموختم
ياد باد آن روزهاي روزه، آن شبهاي ذكر
آنچه در صحن مطهر جا به جا آموختم
بي تو گر افروختم شمعي، هوس خاموش كرد
بي تو گر آموختم چيزي هوا آموختم
من شريعت را در اين آيينه ايوان ديدهام
من طريقت را در اين عصمت سرا آموختم
ياد باد آن روزهاي باد و باران حرم
آن اجابتها كه در كنج دعا آموختم
در حرم بودم اگر ايمان مرا تطهير كرد
در حرم بودم اگر حجب و حيا آموختم
نسخه ميپيچد برايم اين حريم محترم
من سلامت را در اين دارالشفا آموختم
در حرم يا نه! بگو در كعبه، در قدس شريف
در حرم يا نه! بگو در كبريا آموختم
در حرم بودم كه فهميدم نبوت ختم شد
در حرم آموختم، ها! در حرا آموختم
معذرت ميخواهم از «تو» گفتن اي مولاي من
از شما آموختم من، از شما آموختماز شما - من - اي شما سرشار از امن و امان
از شما - من - اي شما مشكل گشا آموختم
از شما - من - اي شما شرح شريف لا اله
از شما - من اي شما روح خدا آموختم
از شما - دور اي امام مهربان افتادهام
من خطا دور از شما - ها - من خطا آموختم
هم مگر لطف شمايم دست گيرد اي امام
من و گرنه هر سزا را - ناسزا آموختم
هفت آسمان، خاك تو را پابوس
اي سرزمين عشق، ملك طوس
اي ردپاي هر چه خوبيها
در جاي جاي خاك تو محسوس
خاك تو ملك مهر عالمتاب
من، كور سوي خستهي فانوس
پر ميكشد هر لحظه با يادت
از پيكر خاكسترم ققنوس
اي ضامن آيينهها، مانده است
آهوي دل، در سينهام محبوساي هشتمين باب از بهشت عشق
هفت آسمان خاك تو را پابوس
چگونه ميشود آيا خدا خدا نكنم
چگونه ميشود آيا تو را صدا نكنم
چگونه ميشود آيا كبوتر دل را
ميان فوج كبوتر، شبي هوا نكنم
گره ز كار من و دل اگر كه وا نكني
ضريح و معجر و آيينه را رها نكنم
تمام آينههاي شكسته ميدانند
دل شكستهي خود را زتو جدا نكنم
قسم به هرچه كبوتر كه قفل قلبم را
به جز كنار ضريحت به گريه وا نكنم
تمام صحن حرم را گرفته بوي نياز
به من بگو كه چگونه رضا رضا D نكنم
به يمن پاي شما خاك با سعادت شد
و آب از اين همه تبعيض، غرق حسرت شدهمين كه از لب قندت حديث شهد چكيد
نبات سبز شد و هرچه آب، شربت شد
حديث شكر كه گفتي گياه دستش را
بلند كرد به آمين، وفور نعمت شد
شبي كه خوشهي انگور ميل كرد تو را
ميان ايزد و ابليس از تو صحبت شد
در آن مناظره، ابليس از خدا پرسيد
كه گفته عدل تو در خلق ما رعايت شد؟!
يكي شبيه من اينگونه رانده از همه كس
يكي شبيه رضا D قبله جماعت شد
از آن دقيقه كه خورشيد، گنبدت را ديد
غروب كرد و رخش سرخ از خجالت شد
تا زخاك درت نشان دارم
فخر بر هفت آسمان دارم
كمتر از ذرهام ولي پيوند
با فراسوي لامكان دارم
تا نهادم به خاك پايت سر
پاي بر فرق فرقدان دارم
گرچه آهو مزاجم و مضطر
دلي از مردمان رمان دارمبر ندارم از آستان تو سر
تا درين جسم خسته جان دارم
هيچ پروا، زهيچ صيادي
نكنم تا ترا ضمان دارم
تا كه همچون كبوتران حرم
در حريم تو آشيان دارم
سير در آسمان كنم از شوق
گاه در لامكان مكان دارم
باكم از آفتاب محشر نيست
تا ز مهر تو سايبان دارم
نيست پروا مرا زشور و نشور
تا زتو سر خط امان دارم
باشد از شوق تو زچشمهي چشم
سيل اشكي اگر روان دارم
نسپرم سر مگر به درگه تو
جز تو با چرخ سرگران دارم
جز تو كس را ثنا نخواهم گفت
عار از مدح اين و آن دارم
تا كه گفتم تو را ثنا گفتم
قلمي گرچه ناتوان دارم
قلمم را خدا قلم سازد
گر كه از آن اميد نان دارمگر ثناخوان تو بميرم من
به خدا عمر جاودان دارم
اي ولي خدا به عرصهي خاك
پيش تو از خود الامان دارم
مردمان جمله دوستان منند
كي شكايت زمردمان دارم
دشمن من كسي به جز من نيست
چهره زين غم چو زعفران دارم
همچو آهو مرا ضمانت كن
كه ترا من نگاهبان دارم
تو كرم كن و گرنه من زين عمر
هرچه دارم همه زيان دارم
گفتم اين چامه را چو خاقاني
جز رديفي كه غير از آن دارم
خرده بر شعر من مگير «امير»
بنده هم طبع نكته دان دارم
شايگان است، پيش اهل ادب
گر يكي لفظ شايگان دارم
شبنم - سرشك حسرت دامان پاك توست
گل رنگ و بوي را به چمن سينه چاك توستآن مي كه در شريعت عشاق شد حلال
در هر خم و صراحي و ساغر زتاك توست
شمس الشموس من، كه به صد شوق، آفتاب
هر بامداد ساجد محراب خاك توست
اي آن كه در نجات بشر ز آتش عذاب
ايمان به ذات خالق يكتا ملاك توست
اي هشتمين ولي خدا در بسيط خاك
از جان «امير» كشتهي عشق و هلاك توست
چشمم به هيچ پنجره رغبت نميكند
جز با ضريح پاك تو صحبت نميكند
ديگر كبوتر دل من، آب و دانه را
جز با كبوتران تو قسمت نميكند
شايد هنوز اين همه باران اشتياق
در آستان دوست كفايت نميكند
شايد هنوز بندهي خاكم كه گنبدت
من را به آسمان تو دعوت نميكند
مولا نگو كه اين پر و بال شكسته را
باران مرهم تو شفاعت نميكند
آخر بدون مرحمت چشمهاي تو
اين خسته را خدا هم اجابت نميكند
خواندي مرا، وگرنه بدون اشارهاتقلبم چنين هواي زيارت نميكند
هر روز، هفته، پشت همين ميز، اين حصار
هر روز در كشاكش يك لحظه اختيار
تا پاي من به رقص درآيد به ساز دوست
تا دست من پرنده شود در هواي يار
شايد گره خورد به طواف كبوتران
بر گبند طلاي تو بنشيند اين غبار
شايد كه روزني به حريم تو وا كند
ديوارهاي وحشت اين قلب بيقرار
در پيچ و تاب عقربههاي پريده رنگ
در بند شاخههاي كلاغان بيبهار
بيتاب دستهاي نوازشگر تو است
آهوي بي پناهي اين دشت هاي ناز
در خاطراتم
يك فوج كبوتر مانده است
و يك گنبد طلايي دورتمام پنج سالگيام را
يقين داشتم
بزرگ كه شدم دستم به ضريح ميرسد
بي آن كه پدر
مرا روي شانههايش بالا ببرد
من سالهاست كه از پنج سالگيام دور شده ام
از تو
از پنجرهي فولاد…
كاش بچگيام بر ميگشت
كاش دستم به ضريح ميرسيد
اين بار هم از آمدن، من بي خبر پر
فكر ضريح و دست من، فكر سفر پر
مثل تمام قصههاي كودكي باز
من هم شبيه آن كلاغ در به در پر
كنج قفس تنها و بيكس مينشينم
دستي كه بگشايد دري وقت سحر پر
من ماندم و تصوير تنها آرزويم
سنگينيام بر شانهي گرم پدر پر
اي كاش اين دفعه كه دعوت ميكني باز
ديگر نگويي شاعر بي بال و پر… پر
تا خاوران، نگاه شما را مريد شد
تبريز تا هرات پر از بايزيد شد
از شرق كوچه باغ نشابور، آن غريب
مثل بهار آمد و آغاز عيد شد
وقتي حديث سلسله مشكات راه گشت
شب پيش نور مرد و جهان رو سفيد شد
اي تكيه گاه هرچه غريب است نام تو
فرش زمين گام تو عرش اميد شد
بر بستر قدوم شما نقش عشق ماند
جوشيد آب و تالي زمزم پديد شد
اما به دست ظلم، عدالت به خاك رفت
زيباترين پيام خدا ناپديد شد
باران گرفت چشم سناباد خسته را
سيلاب اشك ديدهي مردم شديد شد
در ازدحام زائر تو شد غبار نور
پروانهاي كه پاي ضريحت شهيد شد
از بركت دعاي تو باران گرفته است
يك شهر مرده با نفست جان گرفته است
بوي بهشت گمشده در توس ميوزد
يا نه! هواي توست كه جريان گرفته است
يا ثامن الائمه D براي ابد، جهان
در زير سايهات سر و سامان گرفته است
از آن زمان كه توس تو را در بغل گرفت
عالم به دل هواي خراسان گرفته است
در من طلوع كردهاي، اي آفتاب شرق
اين قصه هم به نام تو پايان گرفته است
فرسنگها فرسنگ
دورم از شما
ما بين ما كوهها و درهها صف كشيدهاند
آرزوي زيارتتان را
آه ميكشم
قاب عكس ضريح را در بر ميگيرم
و عاشقانه
به وسعت ابرها
دلتنگييم را، ميبارمپناهندهي مهربانيات ميشوم
پناهم ميدهي
درهاي استجابت را ميگشايي
و سبكبال در آسمان حريمت ميگردانيام
زيارت ميكنم
بي نياز سفر جسم
و چنان كه خاك تشنه
باران را دريافته باشد
تازه ميشوم
پاداش چيست
سعادت ديدار هميشهي گنبدي
كه از آن
خورشيد ميتراود؟
صلهي كدام شعر نگفته است
ذوقي كه
سرودنت را تاب ميآورد؟
چشمهاي ما
به جبران كدام چشم پوشي
به زيارت هر روزهي گلدستهها
كه دو سوي خورشيددر اهتزاز ايستادهاند
نايل ميشوند؟
سلام آقا!
ميبخشي اگر
به اميد حريم سخاوتت
دلهاي روزمرهي مان را
تا حرمت امتداد دادهايم
موهبتي است
كه گاه ميطلبي
تا گوشهاي بيهودگيمان
محرم كبوترانههاي زائرانت باشند
سلام آقا!
ببخشمان
كه عادت كردهايم
به اتفاق شگرف حضورت
و اغلب،
فراموش ميكنيم
همجواري با قطعهاي از بهشت را
كه خدا به زمين عاريت داده است
هر كجاي شهر باشيم
سلام ميكنيمرشتههاي حاجت را، بي محابا
به ضريح كرامتت
گره ميزنيم و در جواب،
هر صبح، خورشيد گنبدت
در چشمهايمان طلوع ميكند
ميگيرم از ضريح تو اين روزها مدد
در سينهام تلاطم و طوفان و جزر و مد
تنها خيال توست كه هر شب دل مرا
در آسمان عشق و غزل ميكند رصد
جز آستان پاك و نجيب تو هيچ كس
هرگز نبوده خانهي خورشيد را بلد
اي ماه من، دوباره بياور از آسمان
باران و آفتاب و ستاره سبد سبد
مديون بارگاه توام اي عزلترين
مديون بارگاه تو و عشق تا ابد
اي آن كه در غربت خاك با آسمان آشنايي
در هر كجايي كه باشي در آستان خدايي
با دستهايي كه آسان ميبخشد و ميرهاندتمثال مهر خداوند، تنديس لطف و سخايي
در روزگاري كه باران، چندي نباريده باشد
فصل نماز طراوت در لحظههاي دعايي
هرچند غير از غريبي در روزگارت نديدي
اما تو همواره با ما در هر كجا آشنايي
در بر گرفته ضريحت انبوه مشتاق مردم
زيرا به نام خداوند بر درد اينان شفايي
جان از عذاب الهي با بودنت گشته ايمن
زيرا شما شرط رفتن در حصن الا الهيي
ما را دعا كن بياييم اين سال پابوس مولا
اي آن كه در روز ميلاد در آستان رضايي D
اي جذبهي پنهان شده در دورترين طور
اي عشق تجسم شده در ديدهي منصور
گفتند كه ديدند تو را رد شدهاي باز
يك لحظه هم از بلخ و بخارا و نشابور
گفتند كه هرجا گذرت بوده چشاندي
از زمزم چشمت به همه ساغري از شور
گفتند و شنيدند و شنيديم، دريغا
ما بوي تو را باز هم از فاصلهي دور
ديگر نگذاريد چنين زرد بمانيم
مرثيه بخوانيم به هر خوشهي انگور
ما را برباييد از اين قلعهي تاريكما را برسانيد به آن جاي پر از نور
نذر پروانهها
در سايه سار تو
آهويي
خطوط زلاليات را
تا پلك پنجرهها
جاده ميكشد
آهوانه
گريز ميزنم
به راه، به نگاه
نميخواهم كبوتر شوم
كرامت تو كافيست
فكر ميكنم
«خانه دوست همين جاست»
كه درهايش سمت آبيها
در هواي همهمهها
پر از نذر پروازهاست
دور از حريم آيينهي بارگاه تو
يك قاصدك رها شده سمت نگاه تو
از زخمهاي كهنهي يك مرد مبتلاتا آسمان پر شده از روي ماه تو
از آستين خيس تر از چشم هاي من
تا آستان قدسي دولت پناه تو
با يك سبد سلام و نگاهي پر از دعا
پي ميبرد به جاذبهي جايگاه تو
اذن دخول ميدهي و بوسه ميزند
بر سنگفرش سادهي آرامگاه تو
ميپيچد از نگاه عميقش صداي من
در انعكاس گمشدهي هاي هاي من
با لهجهي سكوت ترش داد ميزند
زخم ضخيم حنجرهها را به جاي من
بعد از تمام اين كلماتي كه گفتهام
ميآورد غبار حرم را براي من
از گريههاي داغ من آزاد ميشود
پر ميزند به خاطرهي خوابهاي من
از قاصدك كه رد عبوري نمانده است
پشت ضريح مانده ولي رد پاي من
تويي كه زادهي عشقي! نه! عشق زادهي توست
بخوان صحيفهي دل را كه در ارادهي توست
بخوان به لهجهي انگورهاي سبز دعا
كه چشم حادثه اين بار مست بادهي توستكدام جلوهي معني؟ كدام آيهي عشق
شكوهمندتر از چهرهي گشادهي توست
نشستهام، غزلي سمت نور ميكشدم
حديث نور و غزل طرح ايستادهي توست
به روي گنبد زردت ستاره كرده هبوط
ستاره در دل شب زاير پيادهي توست
چه آشنا و رها ميكند طواف ضريح
دل كبوتر طوقي كه دانه دادهي توست
سحر كه ميوزي از سمت واژههاي خيال
ميان دست من و شعر، حس سادهي توست
عطري است در تمام جهتها - عباس چشامي
شب بي قرار و بي خود در نور ميپرد
نزديك
بال ميزند و دور ميپرد
در لحظه لحظه، شربت شادي چكاندهاند
بيهوده نيست اين همه زنبور ميپرد
شادا كه در نفس نفس رود زندگي
شوقي شبيه ماهي، از تور ميپرد
امشب خلاف آن چه كه در پيش از اين گذشت
پابند خورده ناخوشي و شور ميپرد
عطري است در تمام جهتها روان شده
در مقدمش سرخس و نشابور ميپرد
اي جام تازه چيستي آخر كه اين چنين
پيش تو هوش از سر انگور ميپرددل هر قدر خراب، به نامت كه ميرسد
سستي نميشناسد و كيفور ميپرد
آخر به بام ماه رباي تو ميخورد
اين كفتر رها شده هر جور ميپرد
باز دلم در هوس روي توست
زاير بي پا و سركوي توست
باز هواي حرمت در سرم
ميزند آتش به دل و پيكرم
عزم سفر كرده دلم يا رضا D
بر تو نظر كرده دلم يا رضا D
گشته دلم باز پريشان تو
واله و سرگشته و حيران تو
غم به دلم چنگ زند هر زمان
ميشود اين دل به حريمت روان
اي كه تويي چارهي هر مشكلم
ميكني آيا نظري بر دلم؟
ميشود آيا كه جوابم دهي
تشنهام و جرعهي آبم دهي؟
كاش دگر باره به يك «يا رضا» D
اين دل ويران شده گردد رضاكاش كه تو باز جوابم دهي
جرعهاي از بادهي نابم دهي
گفتم غزل بگويم و شاعر شوم تو را
شايد خدا بخواهد و زائر شوم تو را
شايد خدا بخواهد و در بيتي از غزل
مقصد شوي مرا و مسافر شوم تو را
اين سان كه باد را به هوايت دويدهام
كم مانده است خاك معابر شوم تو را
قسمت نبود ضامن آهو شوي مرا
دريا شدي كه مرغ مهاجر شوم تو را
هر شب دخيل پنجرهي شوق ميشوم
شايد خدا بخواهد و شاعر شوم تو را
دوباره آمدهام تا كبوترت باشم
قبول ميكني آيا كبوترت باشم؟
نشستهام كه تو اذن پريدنم بدهي
كه تا هميشهي دنيا كبوترت باشمدخيل پنجرهي صحن ميشوم امشب
به اين اميد كه فردا كبوترت باشم
مطيع حكم توام ضامن هميشه غريب
بگو غزال شوم يا كبوترت باشم
چه ميشود كه من - اين تا هميشه آواره -
فقط همين دو سه شب را كبوترت باشم
اگر چه بال پريدن ندارم آقاجان
دوباره آمدهام تا كبوترت باشم
قلهترين كوه
شرمنده است
از اين قبهي طلا…
من از كوچه سلامت ميكنم
تو
سرسبزيات را برايم تكان ميدهي
هر شب
از خانه
پياده تا تو
در مينوردم ستارهها را
نالهها بلند ميشود
دعا كه ميخواني،همگي خواب ميبينند
مردي را با بالاپوشي از بهار
كه غزالان در آن
خيز برداشتهاند…
و من
آن رميدهترين آهويم كه
همواره
به سايه سار نگاه تو
باز ميگردم
اگر چه پاك نبودم، مرا جواب نكرد
گرفت دست مرا از من اجتناب نكرد
به دست خود عطشم را به دست آب سپرد
مرا فريفتهي وعدهي سراب نكرد
به آن ديار سفر كردم آبرو بر كف
فداي معرفتي كه مرا خراب نكرد
و هيچ كس چون او يك غريبه را با خود
چنين يگانه نديد، آشنا حساب نكرد
و پيش از او كسي آن گونه مهربانانه
نكردهايم تقاضا كه مستجاب نكرددل رميدهي من بود و بيم صيادان
و آن پناه كه هرگز مرا جواب نكرد
مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فرياده
دل گنبد داره از غصه و غم ميتركه
چون هزار تا دل غمگين تو خودش جا داده
قد گلدسته، وقاري داره امشب كه نگو
رو ضريح قامتش دست نياز باده
تشنگي مثل گدايي كه دروغي باشه
دم سقاخونه زير دست و پا افتاده
غم غربت اومده دخيل ببنده به دلم
به خيالش دل من پنجرهي فولاده!
هرچند دورم از شما، انگار نزديكم
دور از شما هستم، ولي اين بار نزديكم
حس ميكنم بايد كبوتر باشم و… اما
امشب به اين احساس خود بسيار نزديكم
از دور بوي مهرباني ميوزد اي دوست
كمكم به اوج لحظهي ديدار، نزديكم
انگار تا دروازههاي شهر، راهي نيست
آهوي قلبم! تندتر بشمار! نزديكم
باز اين دل شكسته به يادت قلم زند
شعر ترا سرايد و از عشق دم زند
در آرزوي وعدهي ديدارت اي رئوف
با اشتياق، گام بسوي حرم زند
بي بهره از فروغ عطايت نميشود
هركس، در سراي ترا بيش و كم زند
پايان اين مسير، بهشت است و عاقبت
خوشبخت عاشقي كه در اين ره قدم زند
خوش آن دمي كه لطف تو فرياد رس شود
تا دست رد به سينهي اندوه و غم زند
اي كاش سرنوشت مرا نيز كردگار
در كسوت غلامييت آقا! رقم زند
خورشيد شرق! جان معمايي جهان!
اي لامكان پنجه در افكنده با مكان!
باران شديدتر شده در چشمهاي من
موجي بزن! بلند شو اي شور ناگهان
هر روز شمع خانهي خورشيد ميشود
از گنبد طلاي تو روشن در آسمان
تا ريسمان فاصله كوتاهتر شود
آتش زدم زسوز درونم به ريسمان
مولا! سري بزن به هياهوي بيشهها
در دام رفته اند به شوق تو آهوان
اي ميزبان! اگر تو فقط چشم واكني
آنك، تمام ميشود اندوه ميهمان
مانند عطر تازه نفس ميكشم تو را
جان پارههاي روح منند اين كبوتران
سر ميخورد به سمت شما دستهاي من
با يك بغل لطافت گلهاي نسترن
در آتش عتاب شما چند مدتي است
دارد مذاب ميشود انگار اين بدن
حق ميدهم به اين كه صدايم نميكنيدحق ميدهم به فاصلههامان مسلماً
بيست و سه سال(1)فاجعه زانو زده به خاك
بيست و سه سال طعمهي ابليسها شدن
من معتقد به لطف شمايم، كرم كنيد
آقا به اين قيافهي متروك سر بزن
با بالهاي خستهي من ميشود پريد
وقتي نگاه گرم شما ميخورد به من
امروز هم به خاطر يك باغ عاطفه
دستي بكش به اين گل پژمرده از محن
سر زند هر بامداد از طرف بامت آفتاب
ميكند هر روز از مشرق سلامت آفتاب
سر برون ميآورد هر روز و پنهان ميشود
تا دو نوبت از افق بر احترامت آفتاب
گر تو بگشايي نقاب از چهره، اي شمس الشموس
كمتر است از ذره در پيش مقامت آفتاب
هر كجا خورشيد ميتابد نشان روي توست
ميرساند بر همه عالم پيامت آفتاب
اي مه برج ولايت، اي رضا D خورشيد دين
اي كه باشد كمترين عبد و غلامت آفتابگر كشد قهر تو روزي تيغ بر روي فلك
كي توان گردد سپر پيش حسامت آفتاب
گر دهي فرمان كه سر از چاه مشرق برميار
حاش لله سر به پيچد از كلامت آفتاب
تا بماند جاودان اين روشنايي ميكند
توتياي ديده، خاك زير گامت آفتاب
روز محشر زان سبب سوزندهتر آيد پديد
تا كه بستاند زدشمن انتقامت آفتاب
ني عجب گر شعر «خسرو» روشني بخشد به دل
روشني افزون كند از فيض نامت آفتاب
معطل ميكند عرفان تو عقل ارسطو را
و مولانا فراموش از تو خواهد كرد «ياهو» را
طلسم دستهاي مهربانت ميشود موسي
كه باطل ميكند با تكه چوبي هرچه جادو را
تو زيبا ميشوي، از يوسف در چاه زيباتر
زليخا ميكشد بر نازك انگشت، چاقو را
تو آن قدر از وجود خلسهي اشراق مشهودي
كه بودا ميزند آتش تمام هند و هندو را
براي صيد آهوي نگاه ميهمان تو
كشيده ميزبان تا خوشهي انگور اين جو رازني در آستان در كنار حوض اسماعيل
به شرم سرمه ماليدست چشمش را و ابرو را
نگاهي كرد در آيينه اما قاب عكسش نيست
كشيده دخترك بر روي جلدش عكس «زينو» را
به دختر گفت سقف ابريات را آسماني كن
كمي پر رنگتر كن آسمان صاف آن سو را
بكش با اين مداد قهوهاي يك لانهي كوچك
و با آرامشت بنشان در آن بالا پرستو را
و در اين صفحه هم دريا بكش با موجهاي سبز
بكش در دوردست آبها فانوس و سوسو را
دو تا ابر سياه از پشت صفحه چشم در راهند
و در آن صفحه باراني بباران باد و هوهو را
بكش در صفحه آخر دو تا نيلوفر وحشي
بكش در صفحه آخر به نرمي گردن «قو» را
زني با دفتر نقاشياش تا سايهها آمد
ضريحي در سكوت از ياد ميبردش هياهو را
رها ميكرد بر تاريك كاغذ دستهايش را
رها ميكرد بر پهناي صورت مشكي مو را
«من از آقا شفا ميخواهم، اين دختر چهل سال است
كه در خوابش كشيده روي كاغذ بوي شب بو را»
قلمدان مرصع ميزد از بوي نيشابور
به بوي نافهاي آخر صبا آن طره گيسو راپراكندست بر بالاي آن بيدي كه مجنون است
تو دستي ميكشي، دست تو آرام است آهو را
براي صيد آهوي نگاه ميهمان تو
كشيده ميزبان تا خوشهي انگور بارو را
دو تا هلال، نه ابرو كشيد عاشق شد
به جاي چشم دو جادو كشيد عاشق شد
قلم بلند شد و از سر پريشاني
نشست خرمن گيسو كشيد عاشق شد
كشيد «بدر»ش را پس فرشته با دف ماه
به رقص آمده يا هو كشيد عاشق شد
خودش كشيد خدا پردهي جمالش را
خودش كه پرده از آن رو كشيد عاشق شد
شب ولادت باران گرفت شعرم را
و خيس در قدم او كشيد عاشق شد
كشيد دشتي و صياد در كميني را
به صيد در پي آهو كشيد عاشق شد
و باد لاي ورقها وزيد آهو را
به تاخت پرده به هر سو كشيد عاشق شد
چه نشئه بود بر آن سنگفرش اين كه نسيم
وزيد صحن تو را بو كشيد عاشق شد؟!كه خادمت شد و با بالهاي نازك خويش
به هرچه خاك كه جارو كشيد عاشق شد؟!
سحر گريخت به تاراج خاك كويت را
به هر گذر و به هر كو كشيد عاشق شد
از اتفاق به پيراهني وزيد شبي
و صبح هر كه مرا بو كشيد عاشق شد
و روي صندلي چرخدار، طفل غزل
نشسته بيحركت با عروسكي به بغل
و سخت محو تماشاي بچهها شده است
و نيم خيز به سمت غروب پا شده است
شتاب كرده و افتاده - آه كودك من
شبيه درد به آغوش من كشيده شده
همين پرنده كه هر بار آمدم آقا
بدون بال به دنبال من پريده شده
همين فرشتهي بي بال من - كه معتقدند
از ابتدا به همين شكل آفريده شده
نسيم از سرمستي وزيد بر گنبد
پرندهاي شد و دستي كشيد بر گنبد
شب است و حال خوشي پرسه ميزند در منشبيه گريه شبيه دو ابر باريدن
بگير دست مرا تا عصاي تو باشم
خدا كند بتوانم كه پاي تو باشم
بريز روي دلم حرفهاي سنگين را
ببار روي سرم ابرهاي غمگين را
دخيل بستهام امشب ضريح آقا را
تو را به من بدهد، من تمام دنيا را…
تمام قلك من نذر بارگاه شما
ببين پرندهي من خفته در پناه شما
چه ميشود كه صدايم به آسمان برسد
كبوتر دل من هم به آشيان برسد
تمام صحن پر است از كبوتران سپيد
از آن كبوتر من را درون بند نديد
بخواب كودك من، من هنوز بيدارم
نمانده چشم تري گاه اگر نميبارم
نميروم من از اين آستان كجا بروم
مگر كه با تو از اين شعر پا به پا بروم
شب است و حال خوشي پرسه ميزند در من
شبيه گريه شبيه دو ابر باريدن
سحر صداي نقاره چه قيل و قالي شد
دوباره صندلي چرخدار خالي شد
اي دست تو، سرپناه آهو
چشمان تو آيههاي جادو
برگنبد روشن طلايت
افكنده عروس حور، گيسو
تو مبدأ نور كايناتي
عشق از تو گرفته سر به هر سو
در صحن تو با نهايت عشق
آرام گرفته ترك و هندو
پلكي زعنايت تو كافيست
تا زائر دل شود پرستو
پر زمزمه گشته بارگاهت
از «يا حق» و «يا كريم» و «يا هو…»
اي كاش كه ميشد عاشقانه
بنشينم و با تو روي در رو
درد دل خسته را بگويم
با رمز و اشارههاي ابرو
اي كاش كه ميشد از سر مهر
تا ضامن من شوي من آهو
در دامن تو پناه گيرم
آسوده و فارغ از هياهو…
سلام بر خورشید
اشک لطف می کند
زیارتنامه عروج
ناگهانی از ملكوت
رؤیای هشتم
کوچه های اجابت/دفتر اول
کوچه های اجابت/دفتر دوم
کوچه های اجابت/دفتر سوم
پنجره فولاد
آسمان زیر ابرها
یک کاروان آهو