ghaemiyeh.com
سرشناسه : صافی گلپایگانی، لطفالله، 1298 -
عنوان و نام پديدآور : وابستگی جهان به امام زمان علیهالسلام/ صافیگلپایگانی.
وضعيت ويراست : [ویراست 2].
مشخصات نشر : قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، 1393.
مشخصات ظاهری : 80ص.؛ 5/14×21 سم.
فروست : سلسله مباحث امامت و مهدویت ؛ 11.
شابک : 25000 ریال978-600-5105-80-3 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
يادداشت : چاپ ششم.
یادداشت : کتابنامه: ص. [73] - 80؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق -
موضوع : مهدویت-- انتظار
رده بندی کنگره : BP224/2/ص16و2 1393
رده بندی دیویی : 297/462
شماره کتابشناسی ملی : 3443605
وابستگی جهان به امام زمان علیهالسلام
صافیگلپایگانی
پيشگفتار. 5
بررسى و توجيه اوّل 13
بررسى و توجيه دوّم 21
بررسى و توجيه سوم 39
بررسى و توجيه چهارم 44
بررسى و توجيه پنجم 46
کتابنامه. 73
آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپايگانی مدظلهالوارف در يک نگاه 81
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمينَ وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِ رُسُلِهِ أَجْمَعِينَ أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرينَ الَّذينَ هُمْ أَرْكَانُ الْإِيمَانِ، وَأُمَنَاءُ الرَّحْمَنِ وَأَمَانٌ لِأَهْلِ الْأَرْضِ فَبِهِمْ يُمْسِكُ اللهُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَبِهِمْ يُمْسِكُ الْأَرْضَ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا وَبِهِمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَتَنْشِرُ الْرَّحْمَةَ وَتُخْرِجُ بَرَكَاتِ الْأَرْضِ وَلَوْلَا مَا فِي الْأَرْضِ مِنْهُمْ لَسَاخَتْ بِأَهْلِهَا.(1)
قَالَ الْإِمَامُ أَبُو جَعْفَر الْبَاقِرُ علیه السلام :
«لَوْ أَنَّ الْإِمَامَ رُفِعَ مِنَ الْأَرْضِ سَاعَةً لَسَاخَتْ بِأَهْلِهَا وَمَاجَتْ كَمَا يَمُوجُ الْبَحْرُ بِأَهْلِهِ»؛(2)
ترجمه به مضمون:
«اگر زمين ساعتى خالى از امام بماند اهل خود را فرو خواهد برد و چون دريائى كه به موجش اهلش را مضطرب وبىقرار سازد در موج و اضطراب افتد».
بايد توجه داشت كه اصل وابستگى ساير ممكنات به وجود امام علیه السلام و چگونگى آن و مسائل مشابه آن را، دانشمندان و علماى حكمت و عرفان با دلايل عقلى و فلسفى و عرفانى اثبات كردهاند. چنانكه بهوسيلة وحى و خبر آنانكه با عالم غيب ارتباط و اتصال دارند و از غيب عالم و علم كتاب و روابط نهانى و پنهانى ممكنات با يكديگر، باذنالله تعالى و به عنايت و لطف او، مطلع مىباشند نيز ثابت است و طبق همين اطلاعاتى كه ايشان به ما مىدهند، فرضاً دليل عقلى مستقل هم نباشد، به آنچه خبر مىدهند اعتقاد پيدا مىكنيم.
زيرا براى تحقيق اينگونه موضوعات - بهخصوص تفاصيل آن - راهى مطمئنتر و باوربخشتر از وحى و اخبار انبيا و اوصياى آنها نيست؛(1)چنانكه وجود ملائكه و اصناف آنها و مأموريتها و مداخلاتشان در عالم و تصرفات و ارتباطاتى كه با تنظيم عالم دارند،
1) . پيرامون علم انبيا و اوليا، به مغيبات و چگونگى و واقعيّت آن، كه امرى انكارناپذير است، مراجعه شود به كتابهايی كه يا در خصوص اين موضوع نوشته شده، يا به مناسبتی اين مباحث در آنها پیگيری شده است ازجمله تأليفات اين حقير مثل نويد امن و امان و پرتوی از عظمت امامحسين علیه السلام و فروغ ولايت در دعای ندبه.
برحسب قرآن مجيد(1)و احاديث شريفه(2)، ثابت و مسلم است و هركس به نبوّت و وحى و قرآن مجيد و رسالت حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله مؤمن باشد، به آن نيز ايمان دارد زيرا ايمان به صدق انبيا و وحى و انباء و اخبار آنها، قابل تبعيض نيست. بنابراين در اين موضوع نيز اين راه شناخت، مورد استناد و كمال اعتماد و يقينآور و اطمينانبخش است.
برحسب رواياتى كه در تفسير بعضى از آيات قرآن مجيد وارد شده و همچنين رواياتى كه مستقلاً روايت شده، وابستگى جهان به وجود امام علیه السلام ثابت است و هرچند بعضى از اين روايات به وابستگى بعضى از اين عالم مثل زمين، بيشتر دلالت نداشته باشد، اما بعضى ديگر بر وابستگى كل دلالت دارد. مضافاً اينكه بعضى از معيارها و ملاكها كه اين وابستگى را تأييد مىنمايد عام است و وابستگى كل عالم را اثبات مىكند.
ناگفته نماند كه از طرق اهلسنّت نيز احاديثى كه فیالجمله دلالت بر اين موضوع دارد، روايت شده است؛ مثل روايتى كه «عبید بن بطة عكبرى» كه از محدثين مشهور و نامدار است(3)، در كتاب الابانه به
سند خود از عبدالله بن اميه مولى مجاشع(1)، از يزيد رقاشى(2)از انس بن مالك(3)به اين لفظ روايت كرده است:
قَالَ : قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله :
«لَا يَزالُ هَذَا الدِّينُ قَائِماً إِلَى اثْنَي عَشَرَ فَإِذَا مَضَوْا سَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا»؛(4)
انس گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«همواره اين دين برپا خواهد بود تا دوازده نفر، پس وقتى كه آن دوازده نفر درگذشتند، زمين اهل خود را فرو خواهد برد».
1) . رازی در الجرح و التعديل شرح زندگی عبدالله بن اميّه قرشی را نوشته است (ج5، ص8)، كه ظاهراً غير از عبدالله بن اميه مولی مجاشع است، و در جامعالرواة (اردبیلی، ج1، ص472)، شرح حال عبدالله بن اميّه سكونی را نوشته است كه از اصحاب حضرت امامصادق علیه السلام است.
2) . شرح حال يزيد بن ابان رقاشی در تهذيبالتهذيب ابنحجر عسقلانی مذكور است (ج11، ص270 – 272).
3) . انس بن مالك از صحابه معروف است كه ماجرای زندگی و تاريخ حالات او در كتابهای تاريخ و تراجم مثل الاستيعاب (ابن عبدالبر، ج1، ص109 – 111)، و الإصابه (ابنحجر عسقلانی ج1، ص275 – 278) و اسدالغابه (ابناثیر جزری ج1، ص127 – 128) و غيره آمده است.
4) . محدث نوری، كشفالاستار، ص99. در بعضی نسخهها كلمة «سَاخَتْ» «مَاجَتْ» نوشته شده است و پوشيده نماند كه احاديث دال بر امامت ائمة اثنىعشر علیهم السلام از طرق اهلسنّت متواتر است و بيش از سى نفر از صحابه اين احاديث را روايت كردهاند و اين روايات بر صحت مذهب شيعه اهلبيت علیهم السلام كه معتقد به امامت ائمة اثنیعشر علیهم السلام مىباشند، دلالت دارند و بر هيچيك از مذاهب ساير فرق مسلمين قابل انطباق نيستند، خصوصاً كه در خود اين روايات، رواياتِ مطلقه تفسير شده و در رواياتى مثل روايت حافظ معروف «ابوالفتح بن ابوالفوارس» در اربعين خود به اسامی ايشان نيز تصريح شده است.
و چنانكه از بعضى احاديث استفاده مىشود، از صدر اول و عصر صحابه، افراد برجستهاى از آنان، مانند سلمان و ابوذر - كه نمىتوان معتقداتشان را جز به استناد به هدايت و بيان و ارشاد حضرت رسول اعظم صلی الله علیه و آله مستند دانست - اين وابستگى را بازگو كرده و به ديگران مىآموختند، ازجمله از سلمان و ابوذر در مقام توصيف اميرالمؤمنين على علیه السلام روايت شده است:
«إِنَّهُ لَزِرُّ الْأَرْضِ الَّذِي تَسْكُنُ إِلَيْهِ وَيُسْكَنُ إِلَيْهَا، وَلَوْ فُقِدَ لَأَنْكَرْتُمُ الْأَرْضَ وَأَنْكَرْتُمُ النَّاسَ»؛(1)
مخفی نماند كه اين حديث در كتابهای معتبر شيعه نيز روايت شده، ازجمله در امالی شيخ مفيد قدس سره مجلس هفدهم از سلمان روايت شده است. در امالی شيخ مفيد حديث اينطوری است «إِنَّهُ لَعَالِمُ الْأَرْضِ وَزِرُّهَا وَإِلَيْهِ تَسْكُنُ وَلَوْ قَدْ فَقَدْتُمُوهُ لَفَقَدْتُمُ الْعِلْمَ وَأَنْكَرْتُمُ النَّاسَ». ر.ک: مفيد، الامالی، ص139.
ابناثير در النهايه و ابنمنظور در لسانالعرب، «زرّ» را به استخوانى كه در زير قلب است و قوام قلب را به آن گفتهاند، معنى كردهاند كه بنابراين، ترجمه اين جمله اين است:
«علی علیه السلام قوام زمين است، كه زمين بهسوی او آرام مىگيرد و بهسوى آن سكون و آرامش حاصل مىشود و اگر او (يا جانشين او) نباشد، هرآينه زمين مردم را، منكر و دگرگون و به وضع ديگر و ناشناخته خواهيد ديد».
1) . ابناثير، النهايه، ج2، ص300؛ ابنمنظور، لسانالعرب، ج4، ص322 (لغت «زر»).
حاصل اينكه با مراجعة اجمالى به روايات و احاديث شيعه و اهلسنّت و زيارات معتبر، مثل جامعه كبيره، ارتباط وجود ساير ممكنات و بقاى زمين، بلكه عالم، نزول باران، بركات و رحمتهاى الهى، افاضة فيوضات و نعمتها به وجود امام علیه السلام فىالجمله ثابت و مسلم است.(1)چنانكه شكى نيست كه يگانه راه نجات و امان از گمراهى، شناختن امام علیه السلام ، قبول امامت او و پيروى از اوست كه علاوه بر احاديث متواتر ثقلين و سفينه و أمان، حديث مشهور بين شيعه و اهلسنّت كه حميدى در الجمع بین الصحيحين آن را روايت كرده است، با كمال تأكيد و توعيد بر آن دلالت دارد، متن اين حديث به روايت حميدى (در الجمع بین الصحيحين) اين است:
«مَنْ ماتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمامَ زَمانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِليَّةً»؛(2)
«هركس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مرده است، (مانند) مردن جاهليت».
و فخر رازى از حضرت رسول صلی الله علیه و آله روايت كرده است كه فرمود:
«مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ فَلْيَمُتْ إِنْ شَاءَ
يَهُودِيّاً وَإِنْ شَاءَ نَصْرَانِيّاً»؛(3)
«هركس بميرد و نشناخته باشد امام زمان خود را، پس اگر خواست يهودى بميرد و اگر خواست نصرانى».
و تصريح به اين بيان و اقتباس از فرمايش حضرت رسول اعظم صلی الله علیه و آله است، كلام معجز نظام خليفه و وصىّ آن حضرت على علیه السلام كه مفخر علماى اسلام سيد رضى از آن حضرت روايت نموده است:
«وَإِنَّمَا الْأَئِمَّةُ قَوَّامُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ وَعُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَعَرَفُوهُ وَلَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَأَنْكَرُوهُ»؛(1)
عالم جليل حاج ميرزا ابوالفضل تهرانی قدس سره در شرح زيارت عاشورا، در موضوع معرفت امام در كتاب شفاءالصدور خود كلامی دارد كه عيناً نقل میشود:
معرفت ائمه علیهم السلام مراتبی دارد:
مرتبة اول، احاطه به مقام ايشان است - كما هو حقّه - و اين مرتبه در حيّز افهام ما نيست:
جملة ادراكت بر خرهای لنگ او سوار باد پايان چون خدنگ
و حديث شريف «مَنْ عَرَفَنَا فَقَدْ عَرَفَ اللهَ»، میتواند اشاره به اين معنا باشد و حديث معروف كه شيخ صدوق ره روايت كرده كه پيغمبر‘ فرمود: «يَا عَلِيُّ! مَا عَرَفَ اللهَ إِلَّا أَنَا وَأَنْتَ وَلَا عَرَفَنِي إِلَّا اللهُ وَأَنْتَ وَلَا عَرَفَكَ إِلَّا اللهُ وَأَنَا» بنا بر عموم ثبوت احكام اميرالمؤمنين علیه السلام برای ائمه علیهم السلام چنانچه در اخبار وارد شده - شاهد صدق اين مدعی باشد.
مرتبه دوم، اطلاع بر اسرار و سراير، و وقوف بر بواطن و ضماير ايشان است به حدی كه طاقت بشر اقتضا كند؛ اين هم مراتبی دارد و مقول به تشكيك است و اين درجة خصيصين شيعه و صديقين و اولياست و از اخبار اهلبيت علیهم السلام معلوم میشود كه سلمان فارسی و ابوحمزة ثمالی و يونس بن عبدالرحمن مولی آل يقطين و جماعتی ديگر، هريك به مرتبهای از مراتب اين مقام رسيدهاند و مستفاد از مجموع اخبار آن است كه در صحابه افضل از سلمان نيست و اين حكم جاری در اهلبيت علیهم السلام نيست، چون او به تنزيل از ايشان شده و ايشان به تحقيق از اين طايفه هستند.
مرتبة سوم، اطلاع بر مراتب كمالات و مدارج مقامات عالية ايشان است؛ چنانچه از اخبار اهلبيت علیهم السلام و آثار شريفة ايشان ظاهر مىشود، از علم و حلم و تقوا و شجاعت و سماحت و احتياج جميع خلق در امور به ايشان و وساطت ايشان در صدور جميع فيوض الهى و مواهب ربّانی و اينكه امامت بر جميع ما فی الوجود دارند و اين مقام علما و فقها و مؤمنين از حكما و عرفاست و هركس هرچه بيشتر از مشكات انوار مقدّس ايشان اقتباس كرده و زيادتر از بحر محيط فضايلشان اغتراف نموده، در اين مرحله ثابتقدمتر و صاحب منزلتتر است.
مرتبة چهارم، اعتراف به امامت ايشان و دارايی كمالات است اجمالاً، و اين حظّ عوام است و جميع مراتب از تشكيك و اختلاف، بهحسب اختلاف استعداد اصحاب آنها، خالی نيست. ر.ک: تهراني، شفاءالصدور، ج2، ص48 - 51.
1) . نهجالبلاغه، خطبة152 (ج2، ص40 – 41).
«همانا امامان از سوى خدا و به امر خدا، قائم بر خلق خدا و برپادارندگان آنها، و مدبر و مدير امور، نگهبان مصالح و سرپرست بندگان خدا مىباشند. داخل بهشت نمىشود مگر آنكس كه بشناسد ايشان را و ايشان او را بشناسند و داخل آتش نمىشود مگر كسى كه ايشان را نشناسد و انكار كند، و امامان علیهم السلام او را نشناسند و انكار نمايند».
و در رابطه با اين مسائل است فرمايش ديگر آن حضرت:
«أَلَا إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله كَمَثَلِ نُجُومِ السَّمَاءِ إِذَا خَوَى نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ»؛(1)
«آگاه باشيد كه به تحقيق مثل آل محمد صلی الله علیه و آله مثل ستارههاى آسمان است؛ كه هرگاه ستارهاى غروب كند، ستارة ديگر طلوع نمايد».
اينگونه احاديث و احاديثى كه مدلول آنها گستردهتر است، از حدّ تواتر گذشته است و مورد نظر در اين رساله، استقصا و احصاى آن
1) . نهجالبلاغه، خطبه 100 (ج1، ص194).
احاديث و تحقيق در مقدار دلالت آنها نيست، كه احصا و بررسى اين احاديث به كاوش بسيار و مطالعات زياد و تأليف كتابى مفصّل و بزرگ نياز دارد.
آنچه در اين رساله بهطور مختصر در نظر است، توجيه و تفسير عقلى و علمى و منطقى اين وابستگى و بيان امكان و صورت وقوع آن است كه درضمن چند بيان توضيح و توجيه مى شود و اگرچه بحث و بررسى را مىتوان در دو زمينه قرار داد؛ يكى ارتباط اصل وجود ممكنات به وجود امام علیه السلام و ديگرى ارتباط بقاى آنها به وجود آن حضرت علیه السلام امّا به ملاحظة اختصار و عدم تكرار، در طى چند بررسى و توجيه، معقوليّت و منطقىبودن هر دو جهت را به يارى خداوند متعال بيان خواهيم كرد.
وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللهِ، عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ.
عالم انسان كه آن را عالم صغير مىگويند، نمونة كل جهان و مجموع عالم است كه آن را عالم كبير و اكبر مىخوانند، چنانكه در شعر منسوب به حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام آمده است:
«وَتَزْعَمُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ وَفِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ»(1)
بلكه همة عالمها، از عالم اتمها تا عالم منظومهها و كهكشانها همهوهمه، نمونة مجموع عالم هستند و همه داراى يك نقطه مركزى هستند كه وجودشان به آن مرتبط است و:
دل هر ذرّه را كه بشكافى
آفتابيش در ميان بينى
مجموع عالم و كل جهان نيز داراى چنين نقطة مركزى است؛ اين نقطة مركزى در ظاهر هرچه باشد، در باطن وجود ولىّ عصر و قلب امامزمان علیه السلام است، چنانكه نقطة مركزى انسان در ظاهر مغز است اما در باطن روح انسان يا به تعبير ديگر قلب او مىباشد. انسان ظاهربين گمان مىكند كه ارتباطات، منحصر در چيزهايى است كه با حواس ظاهرى يا
1) . فيض کاشاني، الوافي، ج2، ص319؛ همو، تفسيرالصافی، ج1، ص92. «گمان میكنی كه تو جسم كوچكی هستی و حال آنكه عالمی بزرگ در وجود تو نهفته است».
با تجربه دريافت مىشود و از ارتباط عالم ظاهر با باطن، و عالم شهادت و حضور، با عالم غيب و ماورای ستور، و محسوس با معقول و آنچه از دسترس تجربه خارج است، غافل است و ارتباطات ظاهرى و محسوس را فقط بر اساس تأثيروتأثر ذاتى اشيا مىپندارد، خصوصاً كه نظام اتم و كهكشانها را به يك نوع مىبيند و تحت يك برنامه و جريان متحدالشكل مشاهده مىكند، پس گمان مىكند كه يك جزء بالذات، مركز و ثابت است و جزء يا اجزاى ديگر بالذات يا به تأثير ديگر، سيار و متحرك، و از تأثير عالم غيب در آن غافل است و نمىداند كه:
ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ؛(1) در ديدة تنگ مور نور است ز او
ذاتش سزاست مر خداوندى را
در پاى ضعيف پشّه زور است ز او
هر وصف كه ناسزاست دور است از او
و نمىپرسد كه جهت جامع و ارتباطبخش اين اجزا چيست؟ و چگونه اين نظامها بر آنها حاكم شده و اين عناصر مختلف بهوجود آمده؟ و كجا و در چه مجلس و محفلى و با كدام عقل و شعورى اين قرار را با يكديگر گذاردند كه با تركيبات و اجزاى متفاوت اين عناصر را بيافرينند و از تركيب آنها اينهمه صورتهاى گوناگون را بهوجود آورند؟ و چه جهت جامعى اين جهان را اينچنين باهم مرتبط و متناسب ساخته كه از قواعد و قوانين و تناسبى كه در آن است، بشر
1) . يس، 38. «این تقدیر خداوند عزیز و داناست».
توانسته است با كشف قسمتى از آنها، حتى در كيهان و جهانهاى برين، تصرّف و رفتوآمد نمايد و از فاصلة ميليونها سال نورى كسب اطلاع كند؟ خدا داناست كه در اينهمه عوالم چه خبرها و چه شگفتىها، چه پديدهها و چه زيبايىها و چه اسرار و روابطى برقرار كرده است و چه محكم و استوار است اين آيه كريم كه مىفرمايد:
قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً؛(1) «بگو اگر دريا برای نوشتن كلمات و آثار قدرت و آيات پروردگار من و مخلوقات او مركّب باشد، هرآينه دريا تمام شود پيش از آنكه كلمات پروردگار من تمام شود، اگرچه مانند آن را به ياري و مدد بياوريم».
چه غافل مىباشند آنانكه چشمشان از ظاهر به باطن نفوذ نمىكند و جهان و صاحب جهان را نشناخته از اين جهان مىگذرند و مصداق
يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَيٰوةِ الْدُّنْيا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ؛(2) «به امور ظاهری زندگی دنيا آگاهند ولی از عالم آخرت غافل میباشند».
مىباشند.
آرى همهجا نظام او و دست اوست، از اتم تا كهكشانها و بالاتر و آنچه هنوز بشر به كشفش موفق نشده، همه آيات و نشانههاى اويند.
شنيدستم كه هركوكب جهانى است
تو پندارى جهانى غير از اين نيست
جداگانه زمين و آسمانى است
زمين و آسمانى غير از اين نيست
چه نيكو و معرفت افزاست سخن سرور اوليا و اشرف اوصيا و رهبر عرفا اميرالمؤمنين على علیه السلام :
«سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ شَأَنَكَ سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِكَ، وَمَا أَصْغَرَ كُلَّ عَظيِمَةٍ فِي جَنْبِ قُدْرَتِكَ، وَمَا أَهْوَلَ مَا نَرَى مِنْ مَلَكُوتِكَ، وَمَا أَحْقَرَ ذَلِكَ فِيمَا غَابَ عَنَّا مِنْ سُلْطَانِكَ، وَمَا أَسْبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنْيا وَمَا أَصْغَرَهَا فِي نِعَمِ الْآخِرَةِ»؛(1)
«تسبيح تو را میگويم، چقدر بزرگ است شأن تو، تسبيح تو را میگويم، چه بزرگ است آنچه که از آفريدههاي تو میبينيم! و چه كوچك است هر چيز بزرگى در كنار قدرت تو! و چه حيرتانگيز است آنچه مشاهده مىكنيم از ملكوت تو! و چه حقير است آن در کنار آنچه که از ما پنهان است از قلمرو سلطنت تو! و چه فراوان است نعمتهاي تو در دنيا و چقدر کوچک و ناچيز است اين نعمتها در برابر نعمتهاي آخرت!».
1) . نهجالبلاغه، خطبه 109 (ج1، ص210)؛ ر.ک: ابن ابیالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج7، ص194.
و البته جهان به حكمت الهى و اراده ازلى، داراى قوانين و قواعدى است و بهتر اين است كه با اقتباس از قرآن كريم بگوييم داراى سنّتى است و هر پديده و حادثى معلول علتى است و علوم مادى و طبيعى، چيزى غير از اطلاع و آگاهى بر بخش مختصرى از اين قواعد و سنن و سلسلة علل و معلولات نيست. اما چنان نيست كه احتمال وجود عالم غيب و تأثير آن در حدوث و بقاى موجودات مادّى، و ارتباط وجود ولىّ و قطب، در تأثيروتأثّرى كه در اشيا است، با قانون عليّت قابل نفى و انكار باشد، و بهطريقاولى «نفى ارتباط وجود عالم با وجود ولىّ» قابل اثبات نمىباشد و هرگز چنين نفى و اثباتى امكانپذير و معقول و منطقى نيست، زيرا قانون عليّت مىتواند نفى يا تأثير بعضى از اشيا را در وجود تمام اشيا يا بعض اشيا اثبات كند.
بهعبارتديگر، اگر با حذف بعضى از عوامل مادى كه عليّت و ارتباط آن به وجود يك پديده يا بقاى آن محتمل است، آن پديده را همچنان باقى و موجود يافتيم، عدم عليّت آن عامل و عدم ارتباط بقاى آن پديده به وجود آن عامل احتمالى، استكشاف مىشود، اما با حذف عاملى كه عليّت آن نسبت به يك پديده محتمل باشد، به فرض آنكه آن پديده نيز حذف شود، ثابت نمىشود. عاملى كه حذفش حذف پديده را در پى داشت، علّت
مستقل آن پديده است، زيرا معلوم نمىشود كه تأثير آن عامل به نحو شرط بوده يا به نحو مقتضى و يا رافع يا مانع يا علّت، پس احتمال اينكه چيز ديگر و امر غيبى و غير قابل تجربه هم در وجود آن به نحو مقتضى يا شرط مؤثر باشد، نفى نمىشود، چنانكه با از كار انداختن مغز يا قلب، هرچند جسم انسان از كار مىافتد و وجود عنصرى و مادى او از تحرّك و فعاليت باز مى ايستد و تأثير مغز و قلب در كار و اعمال اندام و اعضاى انسان ثابت مىشود، اما نمىتوان با اين آزمايش نفى روح را ثابت نمود و رابطة اعضا و بدن را در حال سلامت و صحت با روح و تأثير روح را در آنها انكار كرد و هرگز صحيح نيست كه بگوييم حيات جزء مادى انسان كه اندام او باشد فقط مرتبط به مغز يا قلب، و به روح و عالم غيب ارتباط ندارد.
اشتباه نشود، نمىخواهيم با اين بيان، ارتباط ممكنات را با وجود امام علیه السلام ، يا اعضا و اندام انسان را با روح او ثابت نماييم، بلكه مىخواهيم بگوييم كه اين ارتباط، از مسائلى كه با قانون عليّت و آزمايشهاى مادى و تجربى و به اصطلاح بعضى علمى، قابل نفى باشد، نيست، هرچند در مقام پذيرش و ايمان به آن بايد به دلايلى كه براى اثبات اينگونه موضوعات اقامه مىشود، استناد كرد.
بالأخره مىگوييم ارتباط وجود ساير ممكنات با وجود ولىّ و قطب جهان، به حكم خبر صادق مصدّق، يعنى پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرين علیهم السلام ثابت است، اگرچه ارتباط غيرارادى باشد، مثل ارتباط منظومه شمسى با شمس و اجزاى اتم با هسته مركزى و هزارانهزار روابط تكوينى كه در عالم جماد و نبات و حيوان و انسان، و بين اعضا و اجزاى آنها برقرار است، و نفى تأثير وجود قطب در وجود پديدههاى اين عالم - باذنالله تعالى - با قانون عليّت و تجربه و آزمايش امكانپذير نيست و امكان احتمال تأثير آن بههيچوجه قابل رد نمىباشد. بنابراين، ايمان به آن علاوه بر ادلّة عقلى باتوجهبه احاديث و روايات نيز كاملاً عُقلايى و منطقى است و موجب شرك و غلوّ و اينگونه امور نخواهد بود، چنانكه احتمال تأثير يا يقين به تأثير هر شئ در شئ ديگرى - به تقدير الله تعالى - شرك نمىباشد.
حاصل اين توجيه اين است كه، چنان كه در ارتباطات و تأثيروتأثّرها، وجود هستة مركزى و مابهالارتباط و مابهالبقاء و مابهالنظامِ مادى ديده مىشود، و مثلاً حيات اعضا و اندام و بخش مادّى وجود انسان بهوجود مغز و قلب بستگى دارد و حتى بسيارى از تصرّفات، بلكه بيشتر يا همه تصرّفات غيب وجود افراد عادى (روح) در اين عالم، به اين اعضا بستگى دارد، امكان دارد كه وجود قطب و امام نيز مابهالارتباطِ تكوينىِ مجموع اين عالم باشد و
همانگونه كه آن ارتباطات و ارتباط ملائكه با اين عالم توجيه مىشود، اين ارتباط كه دلايل عقلى و نقلى بر آن اقامه شده نيز توجيه و تفسير مىشود.(1)
اى چرخ كهن به طلعت نو
از روى تو مه گرفته پرتو
بندى ز كمند تو مجرّه
نعلى ز سمند تو مه نو
از حزم تو شد زمين گرانبار
و از عزم تو شد فلك سبك رو
حزمت به زمين كه اين چنين باش
عزمت به فلك كه آن چنان رو
اى چاكر درگه تو قيصر!
و اى بندهى درگه تو خسرو!
جان برلب و لب به جان رسيده
و اين كارد به استخوان رسيده
شمشير تو در غلاف تا كى؟
گيتى به تو در خلاف تا كى؟
اين ذلت و انكسار تا چند؟
و اين محنت و اعتساف تا كى؟
از دشمن و دوست طعنه تا چند؟
اين فرقت و اختلاف تا كى؟
در دين نبى خلاف تا چند؟
از راه حق انحراف تا كى؟
از ديده مردم از چه دورى؟
در مردم ديده عين نورى
1) . مناسب اين توجيه است، اين اشعار از مرحوم حاج ميرزا حبيبالله خراسانی:
چنانكه ثابت و مسلّم است، تمام اجزاى عالم امكان بهسوى موجود ممكن اشرف در حركت است، و بهعبارتديگر علت غايى عالم امكان و متحرّكات، وجود مخلوق اشرف است. هر عالم مقدمة عالم بعد و عالم كاملتر است. چنانكه عالم جنين مقدمة عالم دنيا، و عالم دنيا مقدمة عالم آخرت است، و بهطوركلى هر مادونى مقدمة مافوق، و هر ناقصى براى كامل و هر كاملى براى اكمل و بهسوى كمال در مسير حيات و عالم امكان سير مىكنند، تا در عين به فعليت رسيدن استعداد خاص خود، در مسير كمالى خود، كمال موجود كاملتر را فراهم ساخته و به او بپيوندند.
پس اگر سير جهان بدون موجود ممكن اكمل باشد و منتهى به آن نباشد، جهان از هدف اَسنى(1)و اشرف خود محروم مىشود و حركت جهان، اگر بىثمر و بىهدف نباشد، اقلاً بدون فايدة اَكمل خواهد بود؛ لذا هميشه و تا حركت در عالم امكان هست، بايد براى موجود اكمل و بهسوى آن باشد و آن «امام و حجت خدا و ولىّ دوران و قطب
1) . أعلي، أرفع.
زمان» خواهد بود كه يا در كسوت و منصب نبوّت ظهور دارد و يا در كسوت امامت و منصوب وصايت، قائممقام و جانشين نبىّ و پيغمبر خواهد بود. بديهى است با امكان موجود اشرف و فيّاضيت خدا و عدم بخل در مبدأ فيّاض، اكتفا به وجود غير اشرف نخواهد شد.
خلاصة اين بيان، اين است كه وجود حضرت رسول اكرم و سيدة نساءالعالمين و ائمه اثنىعشر علیهم السلام ، مقصد اصلى خلقت مىباشند(1)
ز قبرآيم برون چون روز محشر
مرا بس چارده شخص مطهّر
على چار و محمد چار و زهرا
حسين و دو حسن موسى و جعفر
و ديگرى از شعرا و مديحه سرايان اهل بيت علیهم السلام گفته است:
نگسلد رشتة امّيد گرانبارى جرم
يافت زمرهاى را كه شما حبل متينيد همه
سيزده تن ز شما چاشنى از يك تن
زان نمكدان حقيقت نمكينيد همه
و ديگران، علاوه بر آنكه نسبت به مادون خود، كاملتر و علّت غايى هستند، طفيل وجود آنها و فرع وجود آن بزرگواران مىباشند.اين موضوع مستفاد از روايات معتبره است. ازجمله از حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام در نهجالبلاغه روايت است كه درضمن يكى از نامههاى تاريخى خود به معاويه مرقوم فرمود:
«فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا»؛(2)
چه نيكو فرموده سيد رضی در اشعاری كه بنیعباس را مخاطب قرار داده است:
رُدُّوا تُرَاثَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله رُدُّوا
لَيْسَ الْقَضِيبُ لَكُمْ وَلَا الْبُرْدُ
هَلْ أُعْرِفَتْ فِيكُمْ كَفَاطِمَة
أَمْ هَلْ لَكُمْ كَمُحَمَّدٍ جَدُّ
جُلُّ افْتِخَارِهِمُ بِأَنَّهُمُ
عند الخصام مصاقع لد
إِنَّ الْخَلَائِفَ وَالْاُولَى فَخَرُوا
بِهِم عَلَيْنَا قَبْلُ أَوْ بَعْدُ
شَرَفُوا بِنَا وَلِجَدِّنَا خُلِقُوا
فَهُمُ صَنَائِعُنَا إِذَا عُدُّوا
ميراث محمد را برگردانيد پس بدهيد قبای خلافت و چوب فرمان روايی برای شما و برازنده شما نيست آيا کسی مانند فاطمه در ميان شما شناخته شده است؟ و يا مانند محمد برايتان جَدّی وجود دارد؟ همه افتخارشان اينست که آنها به هنگام جدال و مخاصمت صدای بلند دارند و لجوج و سرسختند بازماندگان و گذشتگان آنها بهوسيله آنها بر ما فخر فروختند در گذشته و بعد از آن بهوسيله ما به شرافت رسيدند و شرفياب شدند و به طفيلی جَدّ ما آفريده شدند پس آنها وقتی به شمار میآيند درحقيقت ساخته ما هستند. خوئی، منهاجالبراعة فی شرح نهجالبلاغه، ج1، ص173.
«ما تربيت يافتگان پروردگارمان هستيم و مردم پس از آن تربيت يافتة ما هستند».
و صدوق ره از حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله روايت نموده است كه به اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:
«يَا عَلِيٌّ! لَوْلَا نَحْنُ مَا خَلَقَ اللهُ آدَمَ وَلَا حَوَّاءَ وَلَا الْجَنَّةَ وَلَا النَّارَ وَلَا الْسَّمَاءَ وَلَا الْأَرْضَ»؛(1)
«ای علی اگر ما نبوديم خداوند خلق نمىكرد آدم و حوا را و بهشت و جهنم و آسمان و زمين خلق نمىشدند».
1) . صدوق، كمالالدين، ص254 – 255؛ همو، عللالشرائع، ج1، ص5؛ همو، عیون اخبارالرضا علیه السلام ، ج2، ص237؛ مجلسي، بحارالانوار، ج18، ص345.
و رافعى - يكى از علماى معروف عامّه - درضمن حديثى طولانى، روايت كرده است كه خداوند متعال به آدم - على نبينا وآله وعليه السّلام - فرمود:
«هَؤُلَاءِ (يَعْنِي مُحَمَّداً وَعَلِيّاً وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ) خَمْسَةٌ مِنْ وُلْدِكَ، لَوْلَاهُمْ مَا خَلَقْتُكَ. لَوْلَاهُمْ مَا خَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَلَا النَّارَ وَلَا الْعَرْشَ وَلَا الْكُرْسِيَّ وَلَا الْسَّمَاءَ وَلَا الأَرْضَ وَلَا الْمَلَائِكَةَ وَلَا الْإِنْسَ وَلَا الْجِنَّ، هَؤُلَاءِ خَمْسَةٌ شَقَقْتُ لَهُمْ خَمْسَةَ أَسْمَاء مِنْ أَسْمَائِي»؛(1)
«اينان (محمد و على و فاطمه و حسن و حسين، علیهم السلام ) پنج تن از فرزندان تو هستند، اگر نبودند ايشان تو را خلق نمىكردم. اگر ايشان نبودند خلق نمىكردم بهشت و نه آتش، و نه عرش و نه كرسى و نه آسمان و نه زمين، و نه فرشتگان و نه انس و جن را، اينان پنج تناند كه براى ايشان پنج اسم از اسمهاى خودم مشتق كردم».
و نظير اين ارتباط است، ارتباط آفرينش آنچه در زمين است با آفرينش آدم و بنىآدم، چنانكه در قرآن مجيد مىفرمايد:
1) . لکنهوی، عبقاتالانوار، ج23، ص983؛ مجلسي، بحارالانوار، ج27، ص5.
«خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً»؛(1)
« تمام آنچه در زمين است براى شما خلق كرد ».
و در آيه ديگر مىفرمايد:
«وَالْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ»؛(2)
«زمين را براى خلق مقرر فرمود».
و در آيه ديگر فرموده است:
«اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِرَاشاً وَ السَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الْثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَكُمْ»؛(3)
«آن خدایى كه براى شما زمين را گسترد و آسمان را برافراشت و از آسمان آبى كه بهسبب آن، ميوههای گوناگون برای روزى شما بیرون آورد».
و همچنين آياتى كه دلالت دارند بر تسخير زمين و آفتاب و ماه و نجوم براى انسان.
و چنانكه مرحوم پدرم آيتالله آخوند ملاّ محمدجواد صافى قدس سره در يكى از تأليفات خود به نام مصباحالفلاح يا در تأليف ديگرش به نام
نفائسالعرفان تحقيق كرده، آياتى مثل
وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْأِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛(1) «ما جن و انس را خلق نكرديم مگر براى عبادت».
نيز بر همین دلالت دارند، زيرا وقتى خلقت جن و انس براى عبادت باشد، بااينكه عالىترين مرتبة عبادت و اطاعت كه نمايش و تبلور كمال اعلاى موجود ممكن است همان است كه از امام علیه السلام صادر مىشود، و باتوجهبه اينكه عبادات ديگران نيز بايد در خط عبادت امام علیه السلام و پيروى از او باشد تا از شرك و انحراف و معايب و موانع ديگر مصون بماند، پس امام علیه السلام مقصد اصلى و علّت غايى خلقت خواهد بود.
و نظير اين تحقيق است آنچه كه آن مرحوم و ديگران از محققان بزرگ فرمودهاند كه غرض از خلقت، تخلّق به اخلاق الهى مثل علم و قدرت و ظهور قدرت ربوبى است، كه اگرچه در تمام اشيا و خلقت تمام كائنات آثار علم و قدرت و حكمت او ظاهر و هويداست و هرچه هست آيه و كلمه اوست، اما ظهور علم و قدرت او در انسان و استعداد و تَخلُق انسان به اختيار خود به اخلاق الهى، در مرتبهاى است كه هيچ موجودى غير از انسان آن استعداد را ندارد و تحقق و فعليّت
1) . ذاريات، 56.
كمال اين استعداد و جلوه و نمايش برين و برترين آن، وجود امام علیه السلام (1)
پس تمام شئونی كه از آنها بحث مىكنيم، بهطريقاولى برای شخص شخيص حضرت خاتمالأنبيا صلی الله علیه و آله ثابت است، اين مطلب در كمال صراحت و وضوح از خطبههای اميرالمؤمنين علیه السلام در وصف و مدح پيغمبر صلی الله علیه و آله و از مواضعی كه اميرالمؤمنين علیه السلام نسبت به آن حضرت در مثل ليلةالمبيت و در شعب ابیطالب داشته، استفاده مىشود.
و خلاصه در بين تمام امّت، احدی را از علي علیه السلام نسبت به پيغمبر صلی الله علیه و آله مطيعتر و تسليمتر نخواهيم يافت و اين يكی از فضايل بزرگ علی علیه السلام است كه احدی از صحابه در آن با آن حضرت، همطراز نمیباشد.
و افعال و اخلاق و جامعيّت و نواحى متعدّد كمالى اوست.بنابراين باز هم امام علیه السلام مقصد اصلى خلقت و خلاصه و نتيجة علياى آن مىباشد و خدا همه اشيا را براى بشر و بشر را براى انسان كامل كه ولىّ امر هر عصر و قطب دوران و صاحبالزمان است، آفريد چنانكه براى پديدآمدن ميوه، انسان به ايجاد باغ، آباد كردن زمين، ساختن و كندن جوى و جدول، تهيه آب و احداث قنات و كاشتن درخت اقدام مىنمايد كه در واقع همه را براى ميوه مىخواهد و ميوه،
مطلوب بالذات و خواسته حقيقى و اوّلى اوست و ديگر چيزها مطلوب
1) . لازم به تذكر است، از اينكه ما در ضمن سخنان خود كلمه «امام» را محور سخن قرار دادهايم، گمان نشود كه شئونی را كه در اين بحث برای «امام» اثبات میكنيم، براى حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله ثابت نمیدانيم، بلكه مطلب برعكس است؛ اوّلاً برحسب روايات متواتر نور - كه شيعه وسنّی روايت كردهاند - پيغمبر صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام از نور واحد خلق شدهاند ثانياً برحسب روايات ديگر و براهين عقلی هر كمالى كه ائمه علیهم السلام دارا میباشند، مرتبه اكمل و اقوايش را پيغمبر صلی الله علیه و آله دارا است. و پيغمبر صلی الله علیه و آله از همه آنها افضل است و آنان نسبت به پيغمبر تابع و مطيع، و آن حضرت مطاع و متبوع است.
بالعرض و خواستة تبعى و ثانوى است و شايد همين بود سرّ اينكه ملائكه گفتند:
أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الْدِّمَاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ؛(1) «آيا مىخواهى كسانى را در زمين بگمارى كه فساد كنند و خونها بريزند و حال آنكه ما تو را تسبيح مىكنيم».
و پاسخ خداوند متعال كه فرمود:
إِنّي أَعْلَمُ مْا لَا تَعْلَمُونَ؛(2) «من مىدانم آنچه را كه شما نمىدانيد».
اشاره به همين باشد كه اگرچه مُفسد و خونريز در بين بشر پيدا خواهد شد، اما چون اين نظام منتهى و متضمن وجود بندگان صالح و شايستگان مقام خلافت الهى خواهد شد، بايد برقرار شود و خدا مىداند كه محصول اين جعل خليفه در زمين چه خواهد بود و چه موجودات كاملى را متضمّن مىباشد، و مانند ابراهيم و موسى و عيسى و محمد خاتمالانبيا و على مرتضى و مهدى خاتمالاوليا علیهم السلام ، از آن به وجود خواهد آمد.
و مخفى نماند كه محققين علماى اهلسنّت نيز همه بر اينكه حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله داراى چنين منزلت و مقامى است اتفاق دارند و زبان حالشان اين اشعار است:
مُحَمَّدُ الْمُجْتَبَى مَعْنىً جِبِلَّتُهُ
وَمَا لِآدَمَ طِينٌ بَعْدُ مَجْبوُلٌ
وَالْمُجْتَبَى تَاجُ عُلْيَاهُ الرَّفيعُ وَمَا
لِلْبَدْرِ تَاجٌ وَلَا لِلنَّجْمِ إِكْلِيلُ
لَوْلَاهُ مَا كَانَ أَرْضٌ لَا وَلَا أُفُقٌ
وَلَا زَمَانٌ وَلَا خَلْقٌ وَلَا جيْلُ
وَلَا مَنَاسِكَ فِيهَا لِلْهُدَى شُهُب
وَلَا دِيَارَ بِهَا لِلْوَحْي تَنْزِيلُ(1)
و اين اشعار:
يَا صَفْوَةَ الرُّسُلِ الَّذِي لَوْلَاهُ لَمْ
يَثْبُتْ عَلَى حَدِّ المَقَامِ كَلِيمٌ
كَلَّا وَلَا سَكَنَ الْجِنَانَ أَبٌ وَلَمْ
يَنْهَضْ إِلَى الرُّوحِ الْمَسِيحِ رَمِيمٌ
اَللهُ قَدْ صَلَّى عَلَيْكَ فَكُلُّ ذِي
مَجْدٍ لِمَجْدِكَ دَأْبُهُ التَّسْلِيمُ(2)
1) . سراينده اين ابيات، ابننباته مصری است. خلقت و آفرينش محمد مجتبي و برگزيده انجام يافته بود. صفت برگزيدگي تاج رفيع عظمت و بزرگي او بود درحاليکه هنوز برای آدم گلی سرشته نشده بود صفت برگزیدگی تاج بلند و رفیع عظمت او بود. در حالی که براي ماه چهارده شبه و براي ستاره تاجي نبود اگر او نبود زميني نبود و نه افقي و نه زماني و نه آفريدهاي و نه نسلي و نژادي به وجود ميآمد و براي هدايت و رستگاري عبادت و مناسک که چراغ هدايتند نبود و در آنجا براي نزول وحي جايگاهي نبود.
2) . سراينده اين ابيات نيز ابننباته است. ای برگزيده پيامبران، ای آن کسی که اگر او نبود موسای کليم در جايگاه خود قرار نمیگرفت نه هرگز! و نه در بهشت پدری سکونت میکرد و نه عيسی مسيح استخوان پوسيدهای را زنده میکرد، (نه استخوان پوسيدهای برای او حرکت میکرد و زنده میشد). خدا بر تو درود فرستاد پس هر صاحب مجد و عظمت و بزرگي در مقابل بزرگی و عظمت تو وظيفهاش تسليم و درودفرستادن است.
و اين اشعار:
محمّد كه ازل تا ابد هرچه هست
به آرايش نام او نقش بست
چراغى كه انوار دانش بدو است
فروغ همه آفرينش از اوست
و ابنحجر در المنحالمكيّة في شرحالهمزيّه در شرح اين شعر:
لَكَ ذَاتُ الْعُلُومِ مِنَ الْغَيْ-*بِ وَمِنْهَا لِآدَمَ الْأَسْمَاءُ(1)
مىگويد: مقصود از خلق آدم، خلق پيغمبر صلی الله علیه و آله از صلب او بوده است پس خلق پيغمبر ما، به طريق ذات بوده و خلق آدم به طريق وسيله.(2)
مخفى نماند كه محدثين بزرگ اهلسنّت نيز احاديثى روايت كردهاند كه اين وجه بهصراحت از آنها استفاده مىشود؛ ازجمله در ذيل حديثى
كه متضمّن شرح توسل حضرت آدم- علی نبینا وآله وعلیه السلام - به حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله مىباشد و «حاكم» آن را از پيغمبر صلی الله علیه و آله روايت نموده و به صحّت آن گواهى داده است، چنين آمده كه خدا خطاب به آدم فرمود:
«إِنَّهُ لَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَيَّ وَإِذْ سَأَلْتَنِي بِحَقِّهِ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكَ، وَلَوْلَا مُحَمَّدٌ مَا خَلَقْتُكَ»؛(3)
بهدرستىكه او (محمد صلی الله علیه و آله ) محبوبترين خلق نزد من است، و حال كه به حق او از من سؤال كردى، تو را آمرزيدم، و اگر محمد نبود تو را خلق نمىكردم».
اين حديث را علاوه بر حاكم، ابنحجر در الجواهرالمنظّم و بيهقى در دلائلالنبوّه(1)و طبرانى(2)روايت نمودهاند.(3)
و نيز درضمن حديثى كه ابنحجر از ابنعباس روايت نموده و آن را صحيح دانسته، آمده است:
«أَوْحَى اللهُ تَعَالَى إِلَى عِيسى علیه السلام يَا عِيسى!
آمِنْ بِمُحَمَّدٍ وَأْمُرْ مَنْ أَدْرَكَهُ مِنْ أُمَّتِكَ أَنْ يُؤْمِنُوا بِهِ، فَلَوْلاَ مُحَمَّدٌ، مَا خَلَقْتُ آدَمَ، وَلَوْلَا مُحَمَّدٌ مَا خَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَلَا النَّارَ»؛(4)
«وحى كرد خداى تعالى بهسوى عيسى: اى عيسى! ايمان آور به محمّد و امر كن كسانى از امّت تو را كه او را درك مىنمايند به او ايمان آورند پس اگر محمد نبود، آدم را نمىآفريدم و اگر محمد نبود، بهشت و آتش را خلق نمىكردم».
و نيز اين حديث قدسى، معروف بين شيعه و ديگران است:
«لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ»؛(1)
«اگر تو نبودى من آسمانها را نمىآفريدم».
و همچنين اين حديث قدسى را روايت نمودهاند:
«خَلَقْتُكَ لِأَجْلِي وَخَلَقْتُ الْأَشْيَاءَ لِأَجْلِكَ»؛(2)
«تو را بهخاطر خودم و همة هستى را بهخاطر تو آفريدم».
و در همين معنى و بلكه در تقدم آفرينش آن حضرت بر آفرينش ساير مخلوقات، ظهير فاريابى مىگويد:
ايزد چو كارگاه فلك را بهكاركرد
از كائنات ذات تو را اختيار كرد
اول تو را يگانه و بيمثل آفريد
وانگه سپهر هفت و عناصر چهار كرد
نى نى هنوز كاف كن از نون خبر نداشت
كه ايزد رسوم دولت تو آشكاركرد
بديهى است هر مقامى از اينگونه مقامات، غير از نبوّت و پيامبري كه به حضرت خاتمالانبيا علیه السلام ختم شده است، برحسب دلايل عقلى و احاديث، براى اولياى بعد از آن حضرت كه ائمّه اثنىعشر علیهم السلام مىباشند، ثابت و مسلّم است.
هُمُ الْقَومُ فَاقُوا الْعَالَمِينَ مَنَاقِباً
تَمَسَّكَ فِي أُخْرَاهُ بِالسَّبَبِ الْأَقْوَى
هُمُ الْقَوْمُ مَنْ أَصْفَاهُمُ الْوُدَّ مُخْلِصاً
مَحَاسِنُهُمْ تُجْلَی وَآثارُهُمْ تُرْوَی(1)
و چه نيكو گفته است ابونواس در خطاب به حضرت رضا علیه السلام :
تَاللهِ لَمَّا بَرى خَلْقاً فَأْتَقَنَهُ
صَفَّاكُمُ وَاصْطَفَاكُمْ أَيُّهَا الْبَشَرُ
وَأَنْتُمُ الْمَلَأُ الْأَعْلَى وَعِنْدَكُمُ
عِلْمُ الْكِتَابِ وَمَا جَاءَتْ بِهِ السُّوَرُ
مُطَهَّرُونَ نَقِيَّاتُ جُيُوبُهُمُ
تُتْلَى الْصَّلَاةُ عَلَيْهِمْ أَيْنَمَا ذُكِرُوا
مَنْ لَمْ يَكُنْ عَلَوِيّاً حِينَ تَنْسِبُهُ
فَمَا لَهُ مِنْ قَدِيمِ الدَّهْرِ مُفْتَخَرُ(2)
كسی كه در هنگامى كه او را نسبت میدهی و نسبش را ياد میكنی عَلَوی نباشد او را از روزگار قديم افتخاری نيست.
اگر گفته شود: اينگونه ارتباطى كه شما به آن، به ارتباط آب و جوى، و حتّى شاخه و برگ درخت با ميوه، مَثَل زديد، بهعكس نيز وجود دارد، يعنى ميوه هم به وجود آب و جوى و باغ وابستگى دارد، بلكه وابستگى آن بيشتر و مؤكدتر است، زيرا بدون وجود آب و درخت، ميوه حاصل نمىشود، درحالىكه بدون ميوه، وجود درخت امكانپذير است.
1) . زرندی، معارجالوصول، ص25؛ ابنصباغ مالکی، الفصولالمهمه، ج1، ص161؛ امینی، الغدیر، ج2، ص311. آنها خاندانی هستند كه در مناقب بر جهانیان برتری دارند، نیکیهای آنها نمایان و آثارشان زبانزد است. آنها (اهلبيت علیهم السلام ) خاندانی هستند كه هركس آنها را صمیمانه دوست داشته باشد به وسیلهای نیرومند برای آخرت خود چنگ زده است.
2) . سوگند به خدا چون خدا خلق را آفريد و آفرينش آن را محكم كرد شما را (اهلبيت علیهم السلام ) از كدورتها صاف كرد و برگزيد. شما ملأ اعلی هستيد و نزد شما است علم كتاب و آنچه که به آن سورههاى قرآن نازل شده است پاکيزگان و پاکدلاني كه هركجا و هرگاه ياد شوند صلوات بر آنها فرستاده میشود.
پاسخ داده مىشود:
آنچه در خارج ديده مىشود از درختهاى بىميوه، غرض از وجودشان ميوه نبوده است، هرچند شخصى كه آن را كاشته است قصدش ميوه بوده است و اگر او به اين جهت عالِم بود، هرگز آن را نمىكاشت. اما مدّبر حقيقى و فاعل واقعى كه عالِم به همهچيز است، از وجود آن درخت آنچه را كه تكويناً خواسته است، حاصل شده است، و اين اشكال از اين ناشى شده كه بين فاعل حقيقى عالِم با فاعل ظاهرى جاهل فرق نگذاردهاند. در اينجا موضوع سخن، فاعل حقيقى عالِم حكيم است كه خود فرموده است:
أَفَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ* ءَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؛(1) «آيا نديديد تخمی را كه در زمين كاشتيد؟ آيا شما آن را رويانديد يا ما رويانديم؟».
و نيز در آيه ديگر مىفرمايد:
أَفَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ *ءَأَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُون؛(2)
«آيا نديديد كه شما نخست نطفهاى بوديد؟ آيا شما آن نطفه را بهصورت انسان آفريديد، يا ما آفريديم؟».
ثانياً: ارتباط بدن عنصرى امام مانند غير امام، با اشياى مادى و عناصر بسيط و مركّب ديگر، اگرچه معلوم و مسلّم است، اما اين خصوصيّت را كه فرد خاصى چنان باشد كه ديگران وجودشان به او وابستگى معنوى داشته باشد، هيچكس غير از امام دارا نيست؛ چنانكه در عالم ارتباطات ظاهرى، خصوصيت اينكه فردى بدون پدر و مادر خلق شده
باشد، اختصاص به آدم و حوّا دارد و خصوصيت اينكه فردى بدون پدر باشد، اختصاص به مسيح دارد.
ثالثاً: ارتباط وجود امام با مواد و عناصر، مثل ساير افراد، در جهت مادّى آنهاست درصورتىكه ارتباط و وابستگى آنها به امام در جهت جسم و روح و ظاهر و باطن وجودشان مىباشد.
بهعبارتديگر اگرچه وجود عنصرى امام به مادّه و عناصر ارتباط دارد، اما نفس اين عناصر و مواد و غيب وجود تمام اشخاص و افراد به وجود امام و غيب وجود آن حضرت كه حقيقت وجود او و اصل ذات اوست ارتباط دارد و اين خصوصيتى است كه - باذنالله تعالى - فقط امام و انوار پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و ائمه معصومين علیهم السلام داراى آن مىباشند.
رابعاً: ارتباط ميوه به وجود جوى و درخت و خاك و آب، از قبيل
ارتباط شىء به علّت مادى آن است، و ارتباط آنها با ميوه از قبيل ارتباط شىء به علّت غايى آن مىباشد.
بنابراين ارتباط وجود عنصرى امام با آب و خاك و تمام عناصر و هوا و آفتاب و ساير مخلوقات، نظير ارتباط شىء با علّت مادى خود مىباشد. و اما ارتباط سايرين با او، نظير ارتباط شىء با علّت غايى خود است؛ و پرواضح است كه علّت غايى شىء از علّت مادى و
همچنين علّت صورى آن افضل است. زيرا كه علّت غايى، مقصود بالذات و بالأصاله و استقلال است و علّت صورى و مادى، مقصود بالتَّبَع و بِالعَرَض است.
عليهذا ارتباط وجود ممكنات به وجود امام به گونهاى كه بيان شد، مقبول و مسلّم و امر غريب و مورد استبعادى نيست، همانگونه كه برحسب قرآن مجيد و قانون مطابقت و ناموس، تناسب معلوم مىشود كه آنچه در زمين است، براى اين بشر است و اين بشر حاصل اين خلقت و جلوه ى اتمّ و اكمل قدرت و علم الهى است:
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند
تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
و:
تويى تو، نسخة صُنع الهى
بجُواز خويش هر چيزى كه خواهى
همينطور انسانها نيز وجودشان به وجود امام مرتبط است وطفيلِ وجود امام و حجّت خدا مىباشند و بايد گفت كه:
از رهگذر خاك سر كوى شما بود
هر نافه كه بر دست نسيم سحر افتاد
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست
منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب نظرانند و ليك
بوى گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
همة كمالات به كمال رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سيدةالنساء و ائمه طاهرين علیهم السلام مىپيوندد و معيار و ميزان كمال و مصدر هدايت و ارشاد و برهان خلق و حجت خدايند:
«فَهُمْ مِفْتَاحُ خَزَائِنِ الرَّحْمَنِ وَمَعَادِنُ الْعِلْمِ وَالْعِرْفَانِ وَيَنَابِيعُ الْحِكْمَةِ وَالْإِيمَانِ»؛
چنانكه از حضرت امامصادق علیه السلام مروى است:
كُنَّا نُجُوماً يُسْتَضَاءُ بِنَا
لِلْبَرِيَّةِ نَحْنُ الْيَوْمَ بُرْهَانُ
نَحْنُ الْبُحُورُ الَّتِي فِيهَا لِغَائِصِکُمْ
دُرٌّ ثَمِينٌ وَيَاقُوتٌ وَمَرْجَانُ
مَسَاكِنَ الْخُلْدِ وَالْفِرْدَوْسِ نَمْلِكُهَا
وَنَحْنُ لِلْخُلْدِ وَ الْفِرْدَوْسِ خُزَّانُ
مَنْ شَذَّ عَنَّا فَبَرْهُوتٌ مَكَانَتُهُ
وَمَنْ أَتَانَا فَجَنَّاتٌ وَرِضْوَانُ(1)
«ما ستارگانى بوديم كه از ما طلب روشنايي مىشد، و امروز در بين مردم، ما دليل و برهان هستيم. ما درياهايى هستيم كه كسى كه در آنها غواصى نمايد بهرهاش دُرّ و ياقوت و مرجان است. مسكنهاى خلد و فردوس را ما مالكيم؛ و ما خازنان خلد و فردوسيم. هركس از ما دور افتد، برهوت جاى اوست؛ و هركس
بهسوى ما بيايد جايگاهش باغهاى بهشت و رضوان است».
1) . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج3، ص397؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج47، ص26.
اگر تقدير خداوند قادر حكيم چنان باشد كه برخي از ملائكه، واسطة نزول بعضى بركات و انجام مأموريتهايى شدهاند، فيوض عامّ و خاص بهواسطة امام به سايرين برسد و امام مجراى فيض باشد، خواهناخواه وجود و بقاى ساير ممكنات كه به فيض الهى حدوث و بقا دارند، به مجراى فيض او كه به تقدير او از آن مجرا فيض به آنها مىرساند مرتبط خواهند بود، و اگرچه در فرض عدم اين مجارى فيض، باز هم فيّاضيت خدا - اگر قصورى در مَفاض نباشد - برقرار است.
اما مىتوان گفت كه ممكنات همه آن استعداد را ندارند كه بدون واسطه تلقى فيض نمايند و قصور خودشان مانع از كسب فيض بهطور مستقيم است، نظير اينكه در تعداد معدودات، شمارش از يك شروع مىشود و بدون آن دوّم و سوّم و... شمارش نمىشود، و اعداد بعد از يك، همه به گونهاى حاوى عدد يك مىباشند، هرچند معدودشان غير هم باشند. و اين نه براى نقص قدرت شمارشكننده است، بلكه به جهت اين است كه عنوان معدود سوم مثلاً، بدون عنوان معدود دوّم و اوّل امكان وجود ندارد. همچنين فيوض الهى بدون رسيدن به مخلوق اكمل و اشرف امكان وصول آن به مخلوق مادون نيست، نه براى اينكه
در فيض قصورى است بلكه براى آنكه فيضگيرنده استعداد ندارد.
لذا امام علیه السلام كه در جنبة «يَلى الرّبى و يَلى الخَلقى» كامل است، واسطة ايصال بركات ميباشد. چنانكه بسيارى از نعمتهاى الهى در اين عالم بهواسطه و بلكه به وسايط به ما مىرسد، و همانطور که شاخهها و برگهاى درخت بهواسطة تنه و ريشة درخت از آب و مواد زمين كه برايشان مقرر شده است، استفاده مىنمايند، و چنانكه همه مردم استعداد تلقّى وحى را ندارند و بايد بهواسطه نبى و پيغمبر باشد، امكان دارد كه تمام فيوض يا بعضى فيوض ديگر نيز به همين نحو با وسايط مقتضى و مناسب به نيازمندان و مستعدان برسد. بديهى است چنين واسطهاى غير از امام نخواهد بود. و مسئله، يك مسئلة تكوينى خواهد شد كه تخلف از آن نامعقول است.
يكى از محدّثين بزرگ اهلسنّت به نام ابراهيم بن محمّد جوينى شافعى (متوفّاى730 ق.)، در كتابى كه آن را موسوم كرده است به نام فرائدالسمطين، حديثى را آورده است که سند آن منتهى ميشود به حضرت زينالعابدين علیه السلام ، كه درضمن آن حديث فرمود:
«وَنَحْنُ الَّذِينَ بِنَا يُمْسِكُ اللهُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إلَّا بِإِذْنِهِ، وَبِنَا يُمْسِكُ الْأَرْضَ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا وَبِنَا يُنَزِّلُ الْغَيْثَ، وَيَنْشُرُ الْرَّحْمَةَ وَيُخْرِجُ
بَرَكَاتِ الْأَرْضِ وَلَوْلاَ مَا فِي الْأَرْضِ مِنَّا لَسَاخَتْ بِأَهْلِهَا»؛(1)
«الحجة القائم بالحق، العارف بحقائق ما صدر من الكاف والنون المحيط علماً بدقائق ما جرى به القلم ونفث به النون، سبحانه من لطيف خبير زرع في أراضي الايجاد والتكوين حبة الولاية فأخرج شطأها بعلي المرتضى، سيف الله المنتضى، وآزره بالأئمة المعصومين من ذريته أهل الهداية والتقوى فاستغلظ بميامن اجتهاد أولياء الله الصالحين، ذوی المجاهدات والمكاشفات المجدّين في قمع الهوى فاستوى على سوقه بالمهديّ الهادي المكين الأمين یسعی». (ص12). و بالأخره اين عالم سنّی، يكی از علمای اهلسنّت است كه معتقد به امامت ائمه اثنیعشر علیهم السلام است.
«ماکساني هستيم كه بهواسطة ما نگاه مىدارد خدا آسمان را از اينكه بر زمين فرو ريزد و بيفتد، مگر به اذن او، و بهواسطة ما زمين را نگه میدارد از اينكه اهلش را تکان دهد و مضطرب سازد و بهواسطة ما (يا براى ما و به طفيل وجود ما) باران را نازل مىكند و رحمت خود را مىگستراند و بركتهاى زمين را بيرون مىآورد، و اگر در روي زمين کسي از ما نبود، زمين اهل خود را فرو میبرد».
بدرالدّين رومى، شارح قصيدة برده، در شرح خود به نام تاجالدّرة فى شرح قصیدةالبرده در شرح اين بيت:
وَكُلُّ آيٍ أَتَتِ الرُّسلُ الْكِرَامُ بِهَا*فَإِنَّمَا اتَّصَلَتْ مِنْ نُورِهِ بِهِم(2)
مىگويد: هر معجزه از معجزاتى كه پيامبران آوردند و ساير آياتى كه
دلالت بر كمال فضل و راستى گفتارشان از علم و حكمت در ايشان دارد، متصل و واصل به ايشان نشد، مگر از نور او كه اوّل هر نور و مبدأ آن است؛ زيرا كه فرمود:
«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ نُورِي»؛(1)
شكى نيست كه انبيا و رسولان همه از نور واحد، مخلوق مىباشند و آن نور پيغمبر ماست. پس انوار ايشان، شعبههايى از آن نور و فروغ آن نورند و او نورالأنوار و شمسالأقمار است.
عصام اسفراينى در شرحش بر برده مىگويد:
انوار ساير پيغمبران اثرى از آثار نور آن حضرت است، پس از نور محمد است نور عرش و كرسى، نور آفتاب و ماه، و انوار جميع پيغمبران...».(2)
و نيز، بدرالدين رومى در شرح اين بيت بوصيرى:
فَإِنَّهُ شَمْسُ فَضْلٍ هُمْ كَوَاكِبُهَا
يُظْهِرْنَ أَنْوَارَهَا لِلْنَّاسِ فِي الظُّلَمِ(3)
1) . ابن ابيجمهور احسائی، عوالياللئالي، ج4، ص99؛ مجلسي، بحارالانوار، ج15، ص24؛ جزائری، الأنوارالنعمانيه، ج1، ص13، باب1. «اولين چيزي که خدا آفريد نور من بود».
2) . حسینی میلانی، نفحاتالازهار، ج5، ص217.
3) .[3] به يقين او خورشيد فضيلت است و آنها ستارگان آن خورشيداند که در تاريکيها براي مردم نورافشاني ميکنند.
مىگويد: اين آيات روشن به انبيا، از نور پيغمبر صلی الله علیه و آله
رسيد، به جهت اينكه او خورشيد فضل خدا و رحمت از براى عموم مردم است و پيغمبران مظاهر نور او و حاملان سِرّ او بهحسب درجات استعداد و مراتب قابليتهاى خود بودند، انوار حقايق و اسرار دقايق آن حضرت را براى اقوام خود، به دعوت آنها، به تصديق او و اقرار به آمدن او اظهار مىكردند، چنانكه ماه نور آفتاب را ظاهر مىنمايد و حكايت مىكند».(1)
1) . حسینی، میلانی، نفحاتالازهار، ج5، ص217.
امام؛ الگو، نمونه، اُسوه و علامت است كه هر تندرو بايد بهسوى او بازگردانده شود و الّا گمراه مىشود، و هر كندرو بايد خود را به او برساند و الّا هلاك مىگردد.
چنانكه از مضمون احاديث بسيارى كه ازطريق شيعه و اهلسنّت وارد است(1)
«ما تکيهگاه ميانهايم كه وامانده به آن ملحق میگردد و پيشتاخته، به آن بازميگردد».
كمال ديگران به او تضمين و تأمين مىشود و حركت و سير همه در راه مستقيم فقط با حركت و سير او كنترل و تصحيح و تعديل مىگردد.بنابراين نقش امام نقش سازندهاى است كه بدون آن، سالكان راه كمال نمىتوانند به درستى مسير خود اطمينان داشته باشند، و اين است معناى احاديث متواترى مانند احاديث سفينه كه پيغمبر صلی الله علیه و آله مىفرمايد:
«مثل اهلبيت من، مثل كشتى نوح است كه هركس
بر آن سوار شد نجات يافت و هركس تخلف كرد
1) . در نهجالبلاغه درضمن خطبه دوم، در شأن اهلبيت علیهم السلام مىفرمايد: «إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي وَبِهِمْ يَلْحَقُ التَّالِي»؛ «شتابکننده بايد بهسوى آل محمد علیهم السلام بازگردد و عقبمانده بايد به ايشان ملحق شود»؛ و در حكمت 109 میفرمايد: «نَحْنُ النُّمْرُقَةُ الوُسْطَى بِهَا يَلْحَقُ التَّالِي وَإِلَيْهَا يَرْجِعُ الْغَالِي»؛
هلاك شد، پس هركس متمسّك به امام و هدايت امام و تأسّى به امام شود نجات مىيابد و هركس تخلّف كند هلاك مىشود».
و همين است معناى احاديث ثقلين(1)كه پيغمبر صلی الله علیه و آله در آنها تمسّك به قرآن و عترت را يگانه وسيله امان از ضلالت معرفى فرموده است.
بنابراين كمال عالم و ماسِوىالله، به وجود امام منوط است و بدون وجود امام، عالم فاقد كمال لايق به خود بوده و ناقص خواهد شد، و چون فيض خدا كامل بوده و نقص در آن تصور نمىشود لذا نقص همه به كمال وجود امام كامل مىشود و كسر همه بهوجود او جبران مىگردد.
1) . پيرامون سند و متن احاديث ثقلين و امان و سفينه و مفاد آنها در كتاب امانالامّة مِن الضلال و الاختلاف تأليف نگارنده، توضيحات كامل داده شده است.
چنانكه كل عالم و تمام آفرينش «كلمة الله الكبرى» و «كتابه التكوينى» و «آيته الجامعة» و «اسمه الأعظم» است و دلالت بر ذات جامع جميع صفات كمال او دارد، افراد و انواع و اجزا و اعضاى اين عالم نيز هريك جداگانه، آيه و نشانة حقتعالى و كلمه و اسم و فعل و حرف كتاب تكوينى او هستند:
وَلِلّهِ فِي كُلِّ تَحْرِيكِهِ* وَفِي كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ وَفِي كُلِّ تسْكِينِه شَاهِدٌ(1)
و فی کل شیء له آیة
تَدُلُّ عَلَى أَنَّهُ وَاحِدٌ
هر گياهى كه از زمين رويد
وحده لا شَريك لَه گويد
به نزد آنكه جانش در تجلّى است
همه عالم كتاب حقتعالى است
عَرَض اِعراب وجوهر چون حروف است
مظاهر همچو آيات و وقوف است
همه ظهور قدرت و علم او، و تسليم فرمان او هستند:
1) . ثعلبی، الکشف و البیان، ج10، ص167؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج6، ص251؛ طبرسی، مجمعالبیان، ج10، ص316. و براي خدا در هر حرکتدادنش و در هر سکون آرامش بخشیدنش گواهي است، پس در هر چيزي براي او نشانهاي هست که دلالت ميکند بر اينکه او يکتا و بيهمتاست.
وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ؛(1) «هركه در آسمانها و زمين است خواهناخواه مطيع فرمان خداست و همه به سوى او رجوع مىكنند».
و دليل بر كمال و پاكى و تنزّه او از تمام نقايص مىباشند
يُسَبِّحُ لِلّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ؛(2) «هرچه در آسمانها و زمين است خدا را كه پادشاه منزّه و مقتدر و داناست تسبيح مىكنند».
بر هر موجودى بهحسب كمال مراتب وجودى خود و بر هر انسانى بهحسب كمال مراتب انسانيت و تخلّق به اخلاق الهى اسم او و كلمه او صادق مىباشد هرچه كمال فرد و نوع بيشتر باشد صدق اسم و كلمه بر او كاملتر خواهد شد.
لذا در تفسير آيه شريفه:
وَ لِلّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا؛(3) «براى خدا نامهاى نيكويى است بهوسيله آنها خدا را بخوانيد».
وارد شده است از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام :
«نَحْنُ وَاللهِ الْأَسَمَاءُ الْحُسْنَى الَّذِي لَا يُقْبَلُ مِنْ أَحَدٍ طَاعَةٌ إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا قَالَ فَادْعُوهُ بِهَا»؛(1)
«به خدا سوگند! اسمای حسنى ماييم؛ از احدى طاعتى پذيرفته نمىشود مگر به معرفت ما، كه خدا فرمود: پس بخوانيد او را به آنها».
چون امام در بين تمام آيات و كلمات الهى آيت كبرى و تامه و كلمة عليا و اسم اعظم تكوينى است، چنانكه از اميرالمؤمنين علیه السلام روايت شده است:
«مَا للهِ عَزَّ وَجَلَّ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي وَلَا لِلّٰهِ مِنْ نَبَإٍ أَعْظَمُ مِنِّي»؛(2)
«براى خداوند، عزّوجل، نشانه و خبرى بزرگتر از من نيست».
امام اسم تكوينى «الولى» و «الحاكم» و «الهادى» و «العادل» و «العالم» و «القادر» است، و بهعبارتديگر امام كسى است كه هريك از اسما و صفات الهى را كه در ممكن - در حد امكانيتش- امكان حصول داشته
باشد، دارا باشد. بديهى است كه همة ممكنات، كلمات و اسمای الهى هستند و در كثرت، چنانند كه در آن قرآن كريم مىفرمايد:
قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً؛(1) «بگو اگر دريا براي نوشتن کلمات و آثار قدرت و آيات پروردگار من و مخلوقات او مرکب باشد، هرآينه دريا تمام شود پيش از آنکه کلمات پروردگار من تمام شود، اگرچه مانند آن را به ياري و مدد بياوريم».
همه آيات خدا هستند، اما مانند اسمای لفظى كه دلالت آنها بر مسمّى در صراحت و ظهور و ذات و صفت، و صفت ذات و فعل متفاوتند، اسمای تكوينى نيز متفاوتند؛ مثلاً هر عالمى علمش دلالت بر علم خدا دارد، اما دلالت علم يك شاگرد دبستانى در حد يك معلم و دلالت علم يك معلم، در حد يك استاد و يك فيلسوف و مجتهد و مرجع تقليد نيست.
دلالت علم كسى كه:
عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ؛(2) «نزد او علمى از كتاب الهى است».
است، در حدّ علم:
مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ؛(1)
علمی كه آدم به زمين آورد و آنچه جميع پيامبران تا حضرت خاتمالانبيا صلی الله علیه و آله به آن فضيلت داده شدند، در عترت خاتمالنبيين صلی الله علیه و آله است. فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج3، ص77.
«كسی كه نزد او علم كتاب الهی است».
كه امام علیه السلام است، نمىباشد.
پس بديهى است چنين اسمى (امام) جامع مراتب و كمالات اسمای مادون خود مىباشد و چنانكه در اسمای لفظى، بعضى از اسما، جامع مفاد اسمای ديگر هستند - مثلاً اسم «القادر» جامع مفاد اسم «الخالق»، «الرازق»، «المحيى»، «المميت»، «الشافى» و اسمهاى شريفة ديگر است؛ يا اسم «العالم» جامع مفاد «السميع»، «البصير» و «الخبير»، و كلمه و اسم جلاله «الله» حاكى از تمام أسما و جامع مفاد همه است - در اسمای تكوينى و كلماتالله نيز بعضى از اسما جامع مراتب و كمالات اسما ديگر مىباشند و دلالتشان بر مسمّى ظاهرتر و جامعتر است. بهعبارتديگر؛ چنانكه بعضى صفات، از شئون و جلوههاى صفات
1) . رعد، 43. در تفسير اين آيه در تفسيرالصافى روايت شده است كه از حضرت امامصادق علیه السلام سؤال شد، كسی كه نزد او علمی از كتاب (علم من الكتاب) است داناتر است يا آن كسی كه نزد او علم كتاب (علم الكتاب) است؟ حضرت فرمودند: «نزد آنكسى كه علمی از كتاب است، در برابر كسی كه نزد او علم كتاب است نيست مگر به اندازه آبی كه بال مگس از دريا میگيرد». ر.ک: فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج3، ص77. اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:
ديگرند و ذات وحدانيَّت، و احديّت مصداق آن صفات است؛ بعضى از اسما نيز به اعتبار مسمّياتشان - كه صفات فعلى يا ذاتى
مىباشند - از شئون و جلوههاى اسمای مسمّيات ديگرند كه گاه آن مسمّيات، صفات فعل يا صفات ذات و يا ذات مقدّس الوهيّت مىباشند.
بنابراين وجودات و ذوات مقدّس چهارده معصوم علیهم السلام اسمای تكوينى الهى هستند.
و همانطور كه اسمائى مثل «الخالق»، «المُعِزّ» و «المُذِلّ» به اسم «القادر» و همة اسمای به اسم «الله» و «لا إله إلّا هو» منتهى مىگردند و به آن وابستهاند و تحت آن اسم قرار دارند، اسمای تكوينى نيز همه تحت اسم تكوينى محمد يعنى «وجود محمّد» صلی الله علیه و آله و در درجة بعد تحت اسمای ساير چهارده معصوم، يعنى «وجودات آنها» قرار دارند و همة آن اسمای تكوينى، ظهور صفتى، و كمالى از كمالات آن ذات مستجمِع جميع صفات كمالى مىباشند كه اسم اعظم و اكبر تكوينى بر آن دلالت دارد، و وابسته به آن اسم هستند. اسامى لفظى، لفظشان وابسته به اسم اعظم و كلمة جلاله است، به اعتبار آنكه مسمّيات آنها شئون و صفات مسمّى به اسم اعظم است و آن اسم اعظم حاكى از آن صفات و حاوى تمام آنها است و نزديك به اين بيان است، اين شعر مشهور:
نام احمد نام جمله انبيا است
چونكه صد آمد نود هم پيش ما است
همانطور كه عدد صد حاوى تمام اعداد از يك تا صد است، اسم
احمد نيز نام تمام انبيا است و آن حضرت جامع كمالات تمام مخلوقات مادون خود است و آنها نيز به آن وابستگى دارند، همان وابستگى كه اسم «المتكلِم» و «العزيز» و «المقتدِر» به اسم «القادر» و همة اسما به اسم اعظم و جلاله «الله» دارند.
بهعبارتديگر ذات الوهيّت است كه قادر است و عالم و... و صفات او عين ذات اوست، و او مصداق همة صفات كماليه است. و اگرچه همة اسماءالحسنى بر او - عزّ اسمه - صادق است و بالالتزام بر ذات جامع جميع صفات كمالى هم دلالت دارند، (چون مثلاً «القدير» و «العزيز» و «العالِم» و «الخالق» مطلق و بِالذّات جز مطلق بالذات و جزء ذات جامع جميع صفات كمال نيست) امّا به دلالت مطابقى، چنانكه در اسم جلاله مىفرمايند - دلالت بر او ندارند.
بهعبارتديگر مضمونشان «هُوَ الْقَدِيرُ» و «هُوَ الْجَلِيلُ» و «اَللهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» و «اَللهُ عَالِمٌ بِكُلِّ شَيْءٍ» است. و چنانكه درك صفتبودن موصوف امكانپذير نيست، اسم صفت نيز بدون اسم موصوف قابلدرك نيست يا لااقل تبادر موصوف از آن به ذهن باوجود اسم موصوف و اسم اكبر و اعظم او بيشتر خواهد بود.
بنابراين دلالت اين اسما بر معنا و شناخت آنها در حدّى به اسمای ديگر و شناخت مفاد آنها ارتباط دارد و به احتمالى هرچند بعيد شمرده شود، محتمل است مفاد حديث معروف:
«مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمانِهِ، مَاتَ ميتَةً
جَاهِليَّةً»؛(1)
همين باشد، چون امام كلمة الله العليا و آية الله العظمى و اسم اكبر الهى است، كسى كه اين اسم را نشناسد، خدا را نشناخته است، چنانكه اگر كسى اسماء الحسناى الهى را نشناسد، او را نشناخته است.
سخنى ديگر:
خوانندة عزيز، اين بحث بيش از اين قابل إطاله است، ولى چون ظرافت و لطافت آن زياد است و با اندك لغزش قلم، مطلب نامفهوم و بلكه ممكن است اشتباه عرضه شود، از آن بيمناكم كه عبارات و الفاظم رسا نباشد و مطلب را چنانكه حق آن است، نرساند. تا اين حدّ هم كه توضيح دادم، چون كافى و خالى از قصور بيان نيست، معذرت مىخواهم و با استشهاد به اين شعر با مضمون و محتوى:
وَإنَّ قَمِيصاً خِيطَ مِنْ نَسْجِ تِسْعَةٍ
وَعِشْرِينَ حَرْفاً عَنْ مَعَالِيهِ قَاصِرٌ
سخن را به گونة ديگرى كه تعقيب بحث و موجب مزيد معرفت و بصيرت شود، ادامه مى دهيم:
1) . صدوق، کمالالدین، ص409؛ خزاز قمی، کفایةالاثر، ص296؛ ابنحمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص495؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج1، ص212؛ ج3، ص18.
انسان در بين تمام انواع موجودات ممكن، استعداد ترقى و كمالش از همه بيشتر است و چنان است كه از حضرت امامصادق علیه السلام
روايت شده است:
«اَلصُّورَةُ الْإِنْسَانِيَّةُ هِيَ أَكْبَرُ حُجَجِ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَهِيَ الْكِتَابُ الَّذي كَتَبَهُ بِيَدِهِ وَهِيَ الْهَيْكَلُ الَّذِي بَنَاهُ بِحِكْمَتِهِ، وَهِيَ مَجْمُوعُ صُوَرِ الْعَالَمِينَ وَهِيَ الْمُخْتَصَرُ مِنَ الْعِلْمِ فِي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ»؛(1)
«صورت انسانيّت بزرگترين حجتهاى خدا بر خلق اوست و آن كتابى است كه خداي تعالي با دست تواناى خود آن را نوشته و آن هيكلى است كه به حكمت خود آن را بنا كرده و آن مجموع صورت جهانها و عوالم است و آن مختصر علومى است كه در لوح محفوظ است».
بر اساس همين شرافت و شأن و استعداد است كه، انسان نيازش به تربيت الهى و بارش باران رحمت و فيض ربوبى از همه بيشتر است؛ چون نياز يك كوزه به آب به همان مقدار است كه شاعر گفته:
گر بريزى بحر را در كوزهاى
چند گنجد قسمت يك روزهاى
1) . خوئی، منهاجالبراعة فی شرح نهجالبلاغه، ج19، ص289. حديث معروف است و صدر آن به اين متن در تفسيرالصافى، در تفسير آيه 2 سورة بقره نقل شده است. «اَلصُّورَةُ الْإِنْسَانِيَّةُ هِيَ أَکْبَرُ حُجَّةِ اللهِ عَلَی خَلْقِهِ وَهِيَ الْکِتَابُ الَّذِي کَتَبَهُ اللهُ بِيَدِهِ». ر.ک: فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج1، ص92.
اما نياز جوى و نهر و رودخانه به مقدار ظرفيت آنهاست. انسان به رحمت بيشتر، به علم زيادتر، و به تربيت متعاليتر محتاج است، چنانكه رودخانه و دريا به آب بيشتر نياز دارد:
آب كم جو تشنگىآور بهدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
موجودات برحسب استعداداتى كه براى كمالات دارند، و برحسب سعة دركى كه به سعة فقر و حاجت خود داشته باشند، از فيوضى غيبى و عنايات لاريبى بهرهمند خواهند شد.
بديهى است فقر نبات و گياه به تربيت، از فقر جماد بيشتر است، يعنى قابليّت قبول تربيت در آن زيادتر است، و فقر و نياز حيوان هم از نبات بيشتر است، چنانكه فقر و حاجت انسان از كل ممكنات زيادتر و وسيعتر است، و فقر افراد انسان نيز بهحسب ذات و بعضى عوارض و امور غيراختيارى متفاوت است، و بهحسب جهل و علمشان تفاوت مىكند. جاهل اگرچه فقر علمى دارد، اما آنچنانكه عالِم احساس فقر مىكند احساس نمىكند، يك دانشجو يا يك طلبه، با يادگرفتن چند اصطلاح، بسا گمان كند كه همه علوم را ياد گرفته است، درحالىكه يك نفر فقيه و عالم و فيلسوف هرچه علمش زيادتر مىشود، فقر و نياز و وابستگى و تعلق خود را به خدا بيشتر درك مىكند، و تواضع و فروتنياش زيادتر مىشود، و خود را در برابر علم
الهى چون قطرهاى از دريا و از آن كمتر و فرومايهتر مىيابد، و زبان حالش اين شعر خواهد شد:
يكى قطره باران ز ابرى چكيد
خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جايى كه درياست من كيستم
ور او هست حقّا كه من نيستم
ازاينجهت است كه امام، انسان مافوق (نه مافوق انسان) و ممكن مافوق (نه مافوق ممكن) است، رئيس فقراست؛ يعنى تمام هويتش فقر و احساس نياز به خداى بىنياز است و چون بيشترين استعدادها را دارد، بيشترين نيازها را به خدا داراست و لذا به كسب بيشترين عنايات و عطيّات و افاضات الهى به حكم «اَلْعَطِيّاتُ بِقَدْرِ الْقَابِلِيَّاتِ» نايل است.
از دعاهايى كه از امامان علیهم السلام روايت شده و از حالاتشان در هنگام دعا و عبادت، استفاده مىشود كه چنان عرض فقر و مسكنتى از آنان در درگاه خدا ظاهر شده، که از ديگران (حتى بزرگترين فلاسفه الهى) ديده نشده است و اين شعور به فقر و نياز و خود را نديدن و چيزى نشمردن در آن بزرگواران چنان شدّت و رسوخ داشته است كه احساس حاجت به خدا و لطف و كرم او از بزرگترين و متعالىترين درجات ايشان بوده است، آنان عزّت خود را به عبوديّت و پرستش و بندگى او مىدانستند كه در مقام مناجات عرضه مىداشتند:
«إِلَهِي كَفَى لِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَكَفَى بِي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً»؛(1)
و حجت خود را فقر خود قرار ميدادند و به آن از خدا حاجت ميطلبيدند که:
«إِلَهِي حُجَّتِي وَوَسِيلَتِي فَاقَتِي»(2)
حقاً بايد سير قافلة ممكنات و كاروان انسانيّت، براى وصول به اين مقام و براى نزديكشدن به اين مقام و شباهتيافتن به صاحبان اين مقام باشد، كه اگر اين نباشد مسير آنان لغو و پوچ و بيهوده خواهد شد و عالم به آنگونه كه «اگزيستانسياليستها» و «سارترها» و «ماركسيستها» و ملحِدان ديگر معتقدند، هيچگونه تفسير و توجيهى نخواهد داشت، و همان بهتر كه با بمبهاى ويرانكننده يكباره آن را ويران و نابود كنند و به اين مرارتها، جنگها، كشمكشها، ناكامىها، ناراحتىها و فلاكتها پايان دهند و همه را و آيندگان را از اين تاريكخانه و وحشتكده خلاص سازند.
اما اگر بشر به مُنتهاى واقعى مسير جهان و انسان، آگاه شد، و نظام امامت و انسان كامل و كمال انسان را شناخت، آگاهى مىيابد و
اميدوار مىشود و به زندگى و كمال و ترقى علاقهمند مىگردد و عالم را با معنا و با محتوا مىشناسد؛ معنايى كه جمال حقيقت را به انسان نشان مىدهد و عالم را گلستان و با روح و با هدف معرفى مى نمايد.
چه زيبا و چه باحقيقت است حركت جهان كه بهسوى شخصيتهايى مانند محمد، على، فاطمه، حسن و حسين مىرود و افرادى مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، و شهيدانى چون حمزه، جعفر و پاكبازان و فداكارانى چون شهيدان كربلا و كوبندگان ستمگران چون حجر بن عدى، عمرو بن حمق، ميثم و رشيد هجرى، و دانشمندان و علمايى مانند زراره، محمد بن مسلم، ابن ابىعمير، زكريا بن آدم قمى، كلينى، صدوق، شيخ مفيد، سيد مرتضى و سيد رضى، شيخ طوسى، علامه حلّى، شهيدين، شيخ انصارى، ميرزاى شيرازى، آيتالله بروجردى، و هزارها افراد از اين قبيل در هر رشته از كمال انسانى، به دنيا تحويل مىدهد.
از نظر يك نظام سوسياليستى، سير جهان و انسان بهسوى جامعهاى است كه خالى از دركهاى انسانى و معنويات باشد، سير بهسوى جامعهاى كه فردى مثل «استالين» در آن ديكتاتور و فرمانروا، و بهطور عملي و بىمنازع، مدعى خدايى باشد، يا فرعون ديگر مثل «برژنف» زمامدار باشد و كشورى ضعيف را كه در همسايگى او قرار دارد، مورد هجوم وحشيانه قرار دهد و از زمين و هوا به كشتار مردم و
ويرانكردن خانههاى مردم مستمند روستاها و شهرها بپردازد و مدرنترين اسلحهها را براى زير يوغ گرفتن يك ملت آزاده به كار برد و بيش از يكميليون انسان از كوچك و بزرگ و زن و مرد را قتلعام و بيش از يكميليون نفر را از خانه و كاشانة خود آواره سازد، و هنوز هم كه هنوز است، دست از سر آنها برندارد و چنان نشان دهد كه تا كشورشان را تصرف نكند، اگرچه به قيمت جان تمام مردم باشد، تصميم سَبُعانة خود را نخواهد شكست؛ و همچنين فراعنة ديگرى كه بعد از برژنف، يكى پس از ديگرى روى كار میآيند نيز همان خط و مشى را دنبال مى كنند.
چنين جامعهاى، با چنين رهبران خونخوار و بىايمان به شرف انسانيّت، اگر هم در بين خودشان با استضعاف ديگران و غارت مستضعفان، خوراك و مسكن و ساير وسايل رفاه مادى را فراهم كنند، از يك دامدارى آماده و پر از كاه و علف، كه در آن همة ارزشهاى متعالى انسان پوچ و بىمعنا و مسخره باشد، بيشتر نخواهد بود.
و اما ازنظر، نظام سرمايهدارى هم بهتر از اين نيست كه هدف سير آن، سير بهسوى خود كامگىها، حيوانيّت، شهوات، آزادىهاى غيرسالم و نامحدود، طبقهبندى، تبعيض و استثمارِ كاخِ سفيد با آن تجملاتِ حكومت كِنِدىهاى شهوتران و آلودهدامان و كارتر و هنرپيشهاى مثل ريگان و نوكرهاى صهيونيسم و سرمايه داران خونآشام است.
بهطور حتم، هدف جهان را هرچه بگويند و مقصد جهان را هرچه بدانند، اين جامعهها و اين نظامها (كه در آنها سرنوشت بشريّت در اختيار دو نفر وحشى درنده قرار دارد كه جز از جهت ترس بهسوى يكديگر حمله نمىكنند) نمىباشد و اين رژيمها كه بخش عمده محصول زحمت و تلاش انسانها را صرف تجهيزات جنگى و ساختن سلاحهاى مخرّب و وحشتناك براى ادامة استكبار و استعلاى خود مىنمايند، نيست و اگر اين هدف باشد (كه هرگز نيست)، جا دارد همه با فرشتگان همزبان شده و بگويند:
«أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ»؛(1)
نظام الهى امامت به همة اين پرسش ها پاسخ مىدهد و وجود امام همة اين ايرادها را از ميان مىبرد و بر همة كاخنشينها و استكبارها، استعلاها و استعباد انسانها (كه در عصر ما بزرگترين و ستمكارترين و برترىجوترين آنها حكومت ماركسيسم و ملحد شوروى و رژيم استعمارگر و صهيونيسمپرور آمريكا است) خط بطلان مىكشد و علوّ و برترىجويى را، حتى در كمترين جلوهاش بهشدّت محكوم مىسازد و شعار و بنياد رابطة خود را با مردم و هر قوى و نيرومندى را با ضعيف، اين آيه مىداند:
1) . بقره، 30. «آیا میخواهی کسانی را در زمین بگذاری که فساد کنند و خونها بریزند؟».
«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَ لَا فَسَاداً وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛(1)
«ما اين دار آخرت را براى آنان كه در زمين ارادة علوّ و فساد و سركشى ندارند قرار مىدهيم و عاقبت نيك، مخصوص پرهيزكاران است».
پس هركجا ذرهاى علوّخواهى و برترىجويى بر ديگران است، آنجا نظام امامت مستقر نيست. طغيان و ديكتاتورى و زور و استبداد - حتى در يك دِه و يك خانه و از يك كدخدا و يك سرپرست خانواده - به هر صورت و به هر شكل محكوم است و اينان از بهشت خدا محرومند و عاقبت نيك و پايان خوب براى كسانى است كه از مظاهر گردنكشى، خودبرگزينى، فخر و اعتبارفروشى، استضعاف و كوچكشمردن ديگران پرهيز مىنمايند.
نظم امامت يعنى حركت همه براى على علیه السلام و بهسوى روش و حكومت على و مهدى علیهما السلام ، و در اين نظام است كه حكومت بهعنوان يك هدف مقصود نيست و هركس هم آن را بهعنوان يك هدف بخواهد، شايستة حكومت و هيچ منصبى در اين نظام نيست، بلكه حكومت وسيلة اقامة عدل، دفع باطل و ستم، احقاق حقوق، اجراى احكام، ترقى واقعى انسانها، كمك به ضُعفا، تأمين رفاه و امنيّت و آزادى همگان است. رهبران اين نظام امامت، افرادى هستند كه خداوند مىفرمايد:
1) . قصص، 83.
«اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلوةَ وَ آتَوُا الْزَّكوةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعُرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ»؛(1)
و در حديث 556 نیز، از فرات مسنداً از زيد بن على بن الحسين علیهم السلام روايت كرده است كه گفت: «إِذَا قَامَ الْقَائِمُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ يَقُولُ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ نَحْنُ الَّذِينَ وَعَدَكُمُ اللهُ فِي كِتَابِهِ: الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ الآية؛ وقتی قائم آل محمد علیهم السلام قيام مینمايد، میفرمايد: ای مردم ماييم آنان كه خدا شما را در كتابش وعده داده است: الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ». ر.ک: حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص523.
«اگر آنها را در زمين متمكّن و صاحب نيرو گردانيم، نماز را برپا داشته و زكات را میدهند و امر به معروف و نهي از منكر مینمايند و پايان كارها با خداست».
در پرتو اين نظام است كه زندگى اصالت مىيابد، معنا پيدا مىكند و براى آن سير و كوشش و حركت و كار و تلاش باارزش و عقلانى خواهد شد.
1) . حج، 41. حاكم حسكانی كه از علمای بزرگ، اهلسنّت است در كتاب شواهدالتنزيل - كه اخيراً به همّت يكى از علمای پرتلاش و مخلص، تحقيق و تعليق و چاپ شده است - در آن در رابطه با فضائل اهلبيت علیهم السلام 210 آيه از آيات قرآن مجيد و 1163 حديث جمع آوری شده، در تفسير اين آيه سه حديث روايت كرده است، در يكى از اين سه حديث كه حديث 555 كتاب مىباشد، از «فرات» مفسر معروف مسنداً از حضرت امامباقر علیه السلام روايت كرده است كه ابىعبيدة حذّاء پرسش كرد: چگونه صاحبالامر را بشناسيم؟ حضرت در پاسخ، اين آية شريفه را قرائت فرمود، و فرمود: «إِذَا رَأَيْتَ هَذَا الرَّجُلَ مِنَّا فاتَّبِعْهُ فَإِنَّهُ هُوَ صَاحِبُهُ»؛ «وقتى مردی از ما را ديدی كه برنامهای را كه اين آيه اعلام میكند، اجرا مینمايد، او را پيروی كن كه همان صاحب الامر است». ر.ک: حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص522 – 523.
و الّا بشر كجا مىرود؟ و كجا مىرود؟ بهسوى بمبهاى اتم و هيدروژن و جنگهاى جهانسوز؟ يا بهسوى دنياى مادّى و صنعتى و تمدنى كه اينهمه بدبختىها، فشارها، عيّاشىها، تجملپرستىها و تبعيضات را به وجود آورده است؟ يا بهسوى نژادپرستى و استعمار آمريكا؟ يا بهسوى جامعة حيوانى و ماشينى و مسلوبالاختيار كمونيسم كه در آن آزادى و انسانيّت به معانى حقيقى و متعالياش قابلدرك نيست؟.
كداميك از اين نظامها و سازمانها مى تواند هدف نهايى و پاسخگوى روح وسيع بشر باشد؟ بشر به هركدام رسيد، گمشدة خود را در آن نيافت.
اين سازمانهاى بينالمللى كه هركدام زير نفوذ يك ابرقدرت قرار دارند و به اسم حق، باطل و به اسم عدل، ظلم و به نام همزيستى مسالمتآميز و حسن همجوارى، توطئه و خيانت و تجاوز به همسايه مىنمايند و از هيچگونه عمل خلاف قواعد انسانى روىگردان نمىباشند.
اين سازمان ملل است كه علاوه بر هزارويك ايراد كه به آن وارد است، بارزترين نشانِ اساس خبيث آن - كه حفظ منافع زورمندان و استضعافگران است - حق «وتو» است كه پنج حكومت مستكبر و جهانخوار و عامل عمدة فساد دنيا و عقبماندگى مستضعفان، در اين سازمان دارند. اين حق غيرشرعى و خلاف عدالت، اين پنج حكومت را مسلّط مىسازد از اجراى هر تصميمى كه مخالف منافع خودشان باشد، جلوگيرى نمايند و آن را وتو كنند، ديگر اين مطرح نيست كه چرا اين
حق براى آنها باشد؟ و چرا حكومتهاى ديگر و كوچك اين حق را نبايد داشته باشند؟ و چرا در تمام آفريقا هيچ كشورى داراى اين حق نيست؟
همة اين سخنان و نقشههايى كه اَبَرستمگران براى فريب عوام يا بهانهداشتن و بهانهساختن براى مداخله در امور ديگران عنوان مىكنند، فاقد حقيقت و ارزش است، چنانكه وقتى كه سازمان ملل تشكيل شد و دولتها در آن قبول عضويت مىكردند خطاب به حضرت ولىّ عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ، درضمن اشعارى عرض كردهام:
منشور سازمان ملل حرف است
چون نيستش حقيقت و مبنايى
آوازة عدالت و آزادى
اسم است و هيچ نيست مسمّايى
تا كى به جان و مال بشر دارند
اين رهزنان حكومت و آقايى
واقعاً اگر اميد رسيدن به حكومت جهانى مهدى علیه السلام و برقرارشدن نظام امامت در محدودههاى كشورى و منطقهاى در تحت ولايت نواب عام آن حضرت «فقهاى عادل» نباشد، هيچگونه اميدى براى بشر باقى نخواهد ماند و تمام سعى و تلاشهاى او بيهوده و بىنتيجه خواهد شد.
اين آزمايشهايى كه بشر از رژيمهاى گوناگون كرده و اين كه به هر رژيمى روى مى آورد، آن را برآورندة خواستههاى واقعى خود نمىبيند، موجب مىشود كه وقتى منادى آسمانى مردم را به حكومت جهانى مهدى علیه السلام بخواند، جمعيتهاى محروم و گروههاى مستضعف در همة جهان از آن استقبال نمايند و حكومت
الهى را
بهجاى تمام اين حكومتهاى گوناگون از جانودل بپذيرند.
چنانكه در روايات قريب به اين مضمون روايت شده است كه هنگامى حكومت مهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف اعلام و برقرار مى شود كه بشر تمام حكومتها و رژيمها را امتحان كرده باشد و ناتوانىها، نارسايىها، مفاسد و معايب آنها را دانسته و فهميده باشد كه در حقيقت برايش يك راه و يك اميد بيشتر باقى نمانده است.
متن روايت اين است:
«لَنْ يَبْقَ أَهْلُ بَيْتٍ لَهُمْ دَوْلَةٌ إِلَّا وُلُّوا قَبْلَنَا حَتَّى لَا يَقُولَ أَحَدٌ: وَإِنَّا لَوْ وُلِّينَا لَعَدَلْنَا مِثْلَ هَؤُلَاءِ»؛(1)
«دَوْلَتُنَا آخِرُ الدُّوَلِ وَلَمْ يَبْقِ أَهْلُ بَيْتٍ لَهُمْ دَوْلَةٌ إِلَّا مَلِكُوا قَبْلَنَا لِئَلَّا يَقُولُوا إِذَا رَأَوْا سِيرَتَنَا: إِذَا مُلِّكْنَا سِرْنَا مِثْلَ سِيرَةِ هَؤُلَاءِ وَهُوَ قَوْلُ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ: وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ؛
«دولت ما آخرين دولتها است و باقی نخواهد ماند خاندانی كه دولت برای آنها باشد مگر اينكه پيش از ما فرمانروا میگردند براى اينكه وقتی سير و روش ما را ديدند نگويند اگر ما فرمانروا میشديم مثل ايشان رفتار مىنموديم و اين همان است كه خداوند فرموده: «وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛ عاقبت از براى پرهيزكاران است».
بديهى است در چنين وضعى كه همه از كارسازى رژيمها و
1) . اكنون مصدر اين حديث شريف را در نظر ندارم و محتاج به مراجعه جديد است لذا حديث ديگری را كه در منتخبالاثر (ص308)، از الارشاد شيخ مفيد (ج2، ص385) نقل نمودهام و در كتاب الغيبه شيخ طوسی (ص471- 472) و بحارالانوار علامه مجلسی (ج52، ص332) نيز روايت شده است نقل مىنماييم. متن حديث به روايت الغيبه شيخ طوسی، از حضرت امامباقر علیه السلام اين است:
مكتبهاى گوناگون مأيوس شدند، دعوت الهى مهدى علیه السلام را از جانودل مىپذيرند و مستضعفان جهان به يارى آن حضرت كه منصور به رُعب و مؤيد به نصر خداست برمىخيزند و مستكبران را از صحنة مداخله در امور جوامع بشرى بركنار مىنمايند و در چنان جهانى كه پر از استكبار و استضعاف شده و همه چشمبهراه و منتظر يك حركت و نهضت و بيرونآمدن دست غيبى از آستين مصلح جهان و موعود پيغمبران باشند، ناگهان وعدة الهى محقق مىشود و مهدى موعود كه علائم و نشانىها و خصوصياتش در صدها حديث بيان شده است ظهور مىفرمايد و عالم را پر از عدل و داد مىكند:
«فَيَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»؛(1)
1) . راجع به عدل و قسط و جور و ظلم برحسب تحقيق و مطالعاتى كه اينجانب نمودهام هر كجا عدل و قسط در كنار هم در برابر جور و ظلم آورده شود، مراد از قسط تجاوز نكردن به ملك و حق غير و نصيب و سهم به عدل است، در آنچه حقيقتاً يا حكماً قابل تقسيم و توزيع باشد و مراد از عدل، اعم از آن يا خصوص عدل حاكم است، چنانكه مراد از جور، جور در حكم است و مراد از ظلم يا اعم از آن يا خصوص ترك عدالت در نصيب و سهم و تجاوز به حقوق و ملك ديگران و انواع خيانتها است. و در صورتى كه به تنهايی در كلامى آورده شوند، دلالت جور بر جور در حكم اظهر است از دلالت آن بر مطلق بیعدالتی و ترك ميانهروی و لذا اطلاق ظالم به خاين و متجاوز به نفس و مال و ناموس غير ابلغ و اغلب است از جابر، چنانكه اطلاق قسط در خصوص نصيب و سهم به عدل و اقامه حقوق اظهر از عدل است، هر چند به ملاحظه قرائن و مناسبات ظهور اين كلمات متفاوت مىشود كه بايد در مواردى كه به تنهائی مذكور مىشوند قرائن حاليه و مقاليه را در فهم مقصود گوينده در نظر گرفت؛ «روي زمين را از عدل و داد پر ميکند پس از آن که با ظلم و جور پر شده باشد».
در اينجا، سخن را در اين رساله به پايان مىرسانيم و خوانندگان كاوشگر و معرفتجو را به كتابهاى محققين علما و آگاهان به كتاب و سنّت و معارف آل محمّد علیهم السلام ارجاع مىدهيم و فقط به پرسشى كه ممكن است براى بعضى در رابطه با مطالب گذشته پيش بيايد در خاتمه اين رساله جواب مىدهيم:
پرسش اين است كه: آنچه گفته شد از وابستگى جهان به وجود امام علیه السلام در صورتى صحيح است كه امام و حجت همراه با وجود عالم، همواره و حتى قبل از خلقت آدم و حوّا، وجود داشته باشد، اما درصورتى كه سلسله حجج الهى به وجود آدم منتهى شود، يا بهعبارتديگر از او آغاز گردد، ساير اجزاى عالم، قبل از خلقت حجج، چه وابستگى به وجود آنها خواهند داشت و چگونه اين وابستگى قابل توجيه است؟
پاسخ اينكه:
اولاً: برحسب بعضى از توجيهات كه يادآور شديم، حتى اگر شخصى كه اكمل و اشرف كائنات است و وجود جهان وابستة به اوست، بعد از خلقت عالم و بهصورت يك جزء و يك واحد از اجزاى عالم آفريده و موجود شود، وابستگى سايرين به وجود او قابلانكار نخواهد بود و به قول خاقانى همان وجود او، بعد از اينكه جهان مراحلى را طى كرد، دليل بر كمال اوست.
خاقانى گويد:
اگرچه بعد همه در وجودش آورده
وجود آخر او بر كمال اوست گوا
نه سوره از پس ابجد همىشود مرقوم
نه معنا از پس اسما همىشود پيدا
نه روح را پس تركيب صورت است نزول
نه شمس را ز پى صبح صادق است ضيا
ثانياً: برحسب اخبار معتبر، انوار پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرين علیهم السلام پيش از همه، خلق شدهاند(1)و«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ»، آن بزرگواران بودهاند و از حضرت مولا اميرالمؤمنين علیه السلام نقل شده است كه فرمود:
«كُنْتُ مَعَ الْأَنْبِيَاءِ سِرّاً، كَمَا كُنْتُ مَعَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله جَهْراً»؛(2)
1) . اين احاديث را - خصوصاً در مورد پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام - اهلسنّت مانند ابنمردويه و ابنسعد و بزاز و طبرانی و احمد و بخاری و حاكم و بيهقی و ابن ابىشيبه و ابنجرير و ابن ابیحاتم و ديلمی و عبدالله بن احمد و ابن عبدالبّر و خطيب و ابنمغازلی و ابنعساكر و ابنحجر و رافعى و محب طبرى و جماعتى ديگر نيز روايت كردهاند. براى نمونه مراجعه شود به تفسير آيه 7 سوره احزاب: «وَ إِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ» در تفسير الدرالمنثور سيوطی (ج5، ص183 – 184) و روحالمعانی آلوسى (ج11، ص152) و نيز به تاريخ مدینة دمشق (ترجمة الامام علی بن ابیطالب علیه السلام )، ابنعساكر (ج1، ص151 - 152، ح185 و 186) و كفايةالطالب، گنجی شافعی (باب87، ص315) و ميزانالاعتدال (ذهبی، ج2، ص130) و مناقب ابنمغازلی (ص120 – 121) و فرائدالسمطين، جوینی خراسانی (ج1، ص36 - 37، باب1، ح1، ص41 – 43، باب2، ح5 و 6 و 7، ص44، ح8) و كتابهاى ديگر. و نیز اگر كسی بخواهد بر تواتر اخباری كه دلالت بر سبقت خلقت پيغمبر صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام بر حسب کتابهای معتبر عامّه و خاصّه (شيعه و سنّی) مطلع شود، به كتاب عبقاتالانوار و جلد پنجم خلاصه آن، كه مربوط به حديث نور است، مراجعه نمايد. ر.ک: حسینی میلانی، نفحاتالازهار، ج5.
2) . در كتب عامّه است كه حضرت رسول صلی الله علیه و آله به اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: «یَا عَلِیُّ كُنْتَ مَعَ الْأَنْبِيَاءِ سِرّاً وَمَعِي جَهْراً؛ تو در سرّ و پنهان با پيامبران گذشته بودی، و با من هستی در ظاهر و آشكار». حسینی میلانی، نفخاتالازهار، ج5، ص111، 305.
رواياتى كه در گزارش معراج حضرت رسول صلی الله علیه و آله وارد شده و همچنين بعضى احاديثى كه در تفاسير آياتى مثل:
وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ؛(1) وارد شده نيز، بر اين دلالت دارند كه انوار خمسة طيّبه و ساير ائمه معصومين علیهم السلام پيش از ظهور و تجلى آنها در اين جهان آفريده شدهاند، و بعضى از پيامبران، مانند حضرت ابراهيم خليلالله علیه السلام به ديدار و زيارت آن انوار نايل شده و به آن بزرگواران در حوائج مهم و شدايد متوسل شده و خدا را به حق آنها خواندهاند، و يكى از نكتهها و اسرار اينكه عيسى علیه السلام ، با آن مقام كلمةاللهى و روحاللهى، برحسب اخبار متواتر كه ازطريق سنى و شيعه روايت شده است، به حضرت مهدى علیه السلام در نماز اقتدا مىكند، همين موضع بلند و علوّ رتبه و كمال آن حضرت علیه السلام است كه بايد حتّى مثل عيسى علیه السلام به آن مقتداى جهانيان اقتدا نمايد و مؤيد اين مطلب حديث معروف از رسول اكرم صلی الله علیه و آله است كه فرمود:
«لَوْ كَانَ مُوسَى حَيّاً لَمَّا وَسِعَهُ إِلَّا إِتِّبَاعِي»؛(2)
وَإِنِّي وَإِنْ كُنْتُ ابْنَآدَمَ صُورَةً فَلِي فِيهِ مَعْنىً شَاهِدٌ بِاُبُوَّتِي
گرچه من در صورت و ظاهر فرزند آدم هستم اما برای من درباره او در عالم معنی گواهی هست که شاهد پدر بودنم است.
1) . صافّات، 83. «همانا ابراهيم از شيعيان و پيروان اوست».
2) . ابن ابيجمهور احسائی، عوالياللئالي، ج4، ص121. از حافظ ابونعيم نیز نقل شده است كه عمر بن خطاب گفت: خدمت رسولالله صلی الله علیه و آله رسيدم و با من كتابى بود كه از بعضی از اهل كتاب گرفته بودم، پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ مُوسى كَانَ حَيّاً الْيَوْمَ مَا وَسِعَهُ إِلَّا أَنْ يَتَّبِعَنِي؛ سوگند به آنكه جانم به دست او است، اگر موسی امروز زنده بود، جز اين كه متابعت مرا نمايد وظيفه نداشت». ر.ک: صالحی شامی، سبلالهدی و الرشاد، ج10، ص302. و چه نيكو است اين شعر:
و حديث:
«آدَمُ وَمَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائي يَوْمَ الْقِيَامَةِ»؛(1)
و چه نيكو سروده شده است:
جهان روشن از لُمعة روى او
شب قدر، تارى ز گيسوى او
چو سازد لواى خلافت بلند
در آرد سر عاصيان در كمند
نهالى است از گلشن اصطفا
ثمربخش اصحاب صدق و صفا
سرشته به آب كرامت گلش
محيط علوم لَدنّى دلش
مه رايتش ثالث ماه و خور
ز عدلش شود جمله آفاق پر
چو گردد به محراب اين مقتدا
كند پور مريم بدو اقتدا
در اين موضوع اگر بخواهيم بسط سخن بدهيم و پيرامون اين روايات و تحقيقات و لطايف و مطالبى كه علماى اهل تحقيق فرمودهاند، سخن
بگوييم، از وضع اختصارى كه در اين رساله منظور است خارج خواهيم شد، با تقديم درود به صاحب مقام ولايت عظمى و امامت كبرى،
1) . ابن ابيجمهور احسائی، عوالياللئالي، ج4، ص121، مجلسي، بحارالانوار، ج16، ص402؛ «آدم و غير او در روز قيامت زير پرچم من هستند».
حضرت بقيةالله، صاحبالعصر و ولىالامر، حجّة بن الحسن العسكرى علیهما السلام و كلية شيعيان و مؤمنان به ولايت آن حضرت، و منتظران ظهور آن يگانه رهبر و ولىّ امر كل
علیه السلام و ضمن عرض ضراعت و مسكنت، با اين سه بيت شعر، خطاب به آستان فرشتهپاسبان آن ولىّ دوران و قطب زمان نموده، رساله را پايان مىدهيم:
دل دردمند عاشق، ز محبّت تو خون شد
نه كُشى به تيغ هجرت، نه به وصل ميرسانى
نميروم ز ديار شما به كشور ديگر
برون كنيدم از اين در آيم از در ديگر
من ارچه هيچ نِيَم، هرچه هستم آنِ توأَم
مرا مَران كه سگى سر بر آستان تواَم
و اين چند بيت را نيز از اشعار مرحوم آيتالله والد، كه تضمين اشعار معروف خواجه حافظ شيرازى است، اضافه مىكنم:
اى زيبده عالم، مجموعة زيبايى
سرحلقة جن و انس، سردفتر دانايى
در پردة غيبت چند، اى مهر جهانپايى
اى پادشه خوبان، داد از غم تنهايى
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه بازآيى
اى عشق تو اول فرض، در مذهب اسلامى
جان مىدهمت گر باد، آرد ز تو پيغامى
صحراى تجلّى را، از مهر بنه گامى
اى درد توام درمان، در بستر ناكامى
و اى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى
اميد وصال تو، اى دوست جوانم كرد
عشق تو مرا فارغ، از هر دو جهانم کرد
بازآ كه فراق تو، بىتاب و توانم كرد
مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد، پايان شكيبايى
اَللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَزَيِّنِ الْأَرْضَ بِطُولِ بَقَائِهِ، وَاجْعَلْنَا مِنْ أَنْصَارِهِ وَأَعْوَانِهِ، وَالْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ، وَصَلِّ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ الطَّاهِرِينَ.
وَآخِرُ دَعْوَانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
قرآن کریم.
نهجالبلاغه، الشريفالرضي، الامام علي بن ابيطالب علیه السلام ، تحقيق و شرح محمد عبده، بيروت، دارالمعرفة، 1412ق.
الارشاد فی معرفة حججالله علی العباد، مفيد، محمد بن محمد (م. 413ق.)، تحقيق مؤسسة آل البيت علیهم السلام لتحقيق التراث، بيروت، دارالمفيد، 1414ق.
4.الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ابنعبدالبر، یوسف بن عبدالله قرطبی (م.463ق.)، تحقیق علیمحمد بجاوی، بیروت، دارالجیل، 1412ق.
اسدالغابة فی معرفةالصحابه، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، تهران، انتشارات اسماعیلیان.
الاصابة فی تمییز الصحابه، ابنحجر عسقلانی، احمد بن علی (م. 852ق.)، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، علی محمدمعوض، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415ق.
7.اعانةالطالبین، سید بکری، ابن سیدمحمدشطادمیاطی(م.1310ق.)، بیروت، دارالفکر،1418ق.
الامالی، مفيد، محمد بن محمد (م. 413ق.)، تحقيق حسين استادولي، علياکبرغفاري، بيروت، دارالمفيد، 1414ق.
امانالامة من الضلال و الاختلاف، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، المطبعةالعلمیة، 1397ق.
الانوار النعمانیه، سید نعمتالله جزائری (م. 1112 ق.)، تبریز، مکتبة حقیقت.
بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمةالاطهار علیهم السلام ، مجلسي، محمدباقر (م. 1111ق.)، تحقيق محمدباقر بهبودي، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1403ق.
پرتوی از عظمت امامحسین علیه السلام ، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، مرکز تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1430ق.
13.تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، احمد بن علی (م. 463ق.)، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1417ق.
تاویل الآیاتالظاهرة فی فضائل العترةالطاهره، حسینی استرآبادی، سید شرفالدین علی(م. 965ق.)، قم، مدرسة الامام المهدی علیه السلام ، 1407ق.
ترجمة الامام علی بن ابیطالب علیه السلام من تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، علی بن حسن (م. 571ق.)،تحقیق محمدباقر محمودی، بیروت، مؤسسة المحمودی، 1398ق.
16.تفسیر نورالثقلین، حویزی، عبدعلی بن جمعه (م. 1112ق.)، تحقیق سیدهاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1412ق.
17.تفسیرالصافی، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م. 1091ق.)،ترجمه محمدباقر ساعدی خراسانی، تهران، نشر صفا، 1363ش.
تهذیبالتهذیب، ابنحجر عسقلانی،احمد بن علی (م. 852ق.)، بیروت، دارالفکر، 1404ق.
الثاقب فی المناقب،ابنحمزه طوسی، محمد بن علی (م. 560ق.)،تحقیق نبیل رضا علوان، قم، انتشارات انصاریان، 1412ق.
الجرح و التعدیل، ابن ابیحاتم، عبدالرحمن بن محمد (م. 327ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی،1371ق.
الجواهرالسنيه فی الاحاديثالقدسيه، حر عاملي، محمد بن حسن (م.1104ق.)،بغداد، المکتبة العلمیة، 1384ق.
الخصال، صدوق، محمد بن علي (م. 381ق.)، تحقيق علياکبر غفاري، قم، نشراسلامي، 1403ق.
الدرالمنثور فی التفسیر بالماثور، سیوطی، جلالالدین (م. 911ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1404ق.
دلائلالنبوة و معرفة احوال صاحبالشریعه، بیهقی، احمد بن حسین (م. 458ق.)، تحقیق عبدالمعطی قلعجی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1405ق.
روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم، آلوسی، سید محمود (م. 1270ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی.
سبلالهدی والرشاد فی سیرة خیرالعباد، صالحی شامی، محمد بن یوسف (م.942ق.)، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، علی محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1414ق.
27.شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، عزالدین (م. 656ق.)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة، 1378ق.
شفاءالصدور فی شرح زیارةالعاشور، تهرانی، میرزا ابوالفضل، تحقیق علی موحد ابطحی، قم، چاپخانه سیدالشهداء، 1409ق.
شواهدالتنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازلة فی اهلالبیت علیهم السلام ، حاکم حسکاني، عبيدالله بن عبدالله (م. 506ق.)، تحقيق محمدباقر محمودي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1411ق.
شواهدالحق فی الاستغاثه بسید الخلق، نبهانی، یوسف بن اسماعیل (م. 1350ق.)، استانبول، انتشارات فاتح،1984م.
صحيفه سجاديه، الامام علي بن الحسين علیهما السلام (م. 94ق.)، قم، انتشارات الهادي، 1376ش.
عبقاتالانوار فی اثبات امامة الائمة الاطهار علیهم السلام ، لکنهوی، سید حامد حسین (م. 1306ق.)، اصفهان،کتابخانه امیرالمؤمنین علیه السلام ، 1366 ش.
34.عیون اخبارالرضا علیه السلام ، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق حسین اعلمی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1404ق.
الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، امینی، عبدالحسین (م. 1392ق.)، بیروت، دارالکتاب العربی، 1397ق.
الغیبه، طوسي، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقيق عبادالله تهراني، علياحمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1411ق.
الغیبه، نعماني، محمد بن ابراهيم (م. 360ق.)، تحقيق فارس حسون کريم، قم،انتشارات انوارالهدي، 1422ق.
فرائد السمطین فی فضائل مرتضی و البتول و السبطین و الائمة من ذریتهم علیهم السلام ، جوینی خراسانی، ابراهیم بن محمد (م.730ق.)، بیروت، مؤسسة المحمودی، 1398 ق.
فروغ ولایت در دعای ندبه، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، دفترتنظیم و نشر آثار حضرت آیةالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1392ش.
الفصول المهمة فی معرفةالائمه، ابنصباغ مالکی، علی بن محمد (م. 855ق.)،تحقیق سامی غریری، قم، دارالحدیث، 1422ق.
الکافی،کليني، محمد بن يعقوب (م. 329ق.)، تحقيق علياکبر غفاري، تهران،دارالکتب الاسلامیة، 1363ش.
الکشف و البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر ثعلبی)، ثعلبی، احمد بن ابراهیم (م. 427ق.)، تحقیق ابنعاشور،ساعدی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1422ق.
کشفالاستار عن وجه الغائب عن الابصار، محدث نوری، میرزا حسین (م. 1320ق.)، المطبعة الجدیده.
کفایةالاثر فی النص علی الائمة الاثنیعشر علیهم السلام ، خزاز قمی، علی بن محمد (م. 400ق.)، تحقیق سیدعبداللطیف حسینی کوهکمری، قم، انتشارات بیدار، 1401ق.
45.کفایةالطالب فی مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام ، گنجی شافعی، محمد بن یوسف (م.658ق.)، تهران، داراحیاء تراث اهل البیت علیهم السلام ،1404ق.
کمالالدین و تمامالنعمه، صدوق، محمد بن علي (م. 381ق.)، تحقيق علياکبر غفاري، قم، نشر اسلامي، 1405ق.
لسانالعرب، ابنمنظور، محمد بن مکرم (م. 711ق.)، قم،نشر ادبالحوزه، 1405ق.
48.لسانالمیزان، ابنحجر عسقلانی، احمد بن علی (م.852ق.)، بیروت، مؤسسةالاعلمی، 1390ق.
49.مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، فضل بن حسن (م.548ق.)،تحقیق عدهای از محققین، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1415ق.
المسائلالخمسون فی اصولالدین، فخر رازی،محمد بن عمر(م.606ق.)، تحقیق احمد حجازی سقا، القاهرة، المکتبة الثقافیة، 1989م.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله (م.405ق.)، تحقیق یوسف مرعشلی، بیروت، دارالمعرفه.
مشارق انواراليقين فی أسرار أميرالمؤمنين علیه السلام ، حافظ برسی، رجب بن محمد (م. 813ق.) تحقيق سید علي عاشور، بيروت، مؤسسةالاعلمی، 1419ق.
53.معارجالوصول، محقق حلی، جعفر بن حسن (م. 676ق.)، تحقیق محمدحسین رضوی، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام ،1403ق.
المعجمالاوسط، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)،دارالحرمین، 1415ق.
المعجمالصغیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، بیروت،دارالکتب العلمیه.
المعجمالکبیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)،تحقیق حمدی سلفی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1404 ق.
مناقب الامام علی بن ابیطالب علیه السلام ، ابنمغازلی، علی بن محمد (م. 483ق.)، بیروت،دارالاضواء، 1444ق.
مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب،محمد بن علي (م. 588ق.)،تحقيق گروهي از اساتيد نجف اشرف، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة، 1376ق.
60.منهاجالبراعة فی شرح نهجالبلاغه، خوئی، میرزا حبیبالله (م. 1324ق.)، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1348ش.
میزانالاعتدال فی نقدالرجال، ذهبی، محمد بن احمد(م.748ق.)، تحقیق علیمحمد بجاوی، بیروت،دارالمعرفه.
نفحاتالازهار فی خلاصة عبقاتالانوار، حسینی میلانی، سید علی، چاپخانه مهر، 1414ق.
نوید امن و امان، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، انتشارات مسجدمقدس جمکران، 1390ش.
النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ابناثير، مبارک بن محمد (م. 606ق.)، تحقيق طاهر احمد الزاوي، محمود محمد طناحي، قم، انتشارات اسماعيليان، 1364ش.
65.الوافی، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م. 1091ق.)، تحقیق سید ضیاءالدین حسینی، اصفهان، کتابخانه امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، 1406ق.