ghaemiyeh.com
سرشناسه:اشتهاردی، علیپناه، ۱۲۹۶ - ۱۳۸۷.
عنوان و نام پدیدآور:حقیقت معجزه از انبیاء و ائمه علیهالسلام [کتاب]/علیپناه اشتهاردی.
مشخصات نشر:قم: آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۲۱۵ ص.
فروست:پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبایی(ره)؛ ۳۷.
شابک:۲۵۰۰۰ ریال978-964-180-138-2:
یادداشت:کتابنامه: [۲۱۳] - ۲۱۵؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:معجزه (اسلام)
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۲۲۰/۶/الف۵ح۷ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۳
شماره کتابشناسی ملی:۲۴۹۲۲۳۵
حقیقت معجزه از انبیاء و ائمه علیهالسلام
علیپناه اشتهاردی.
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله -.
اشتهاردی، شیخ علی پناه، 1296 -.
حقیقت معجزه از انبیاء و ائمه علیهم السلام / تالیف علی پناه اشتهاری -.
قم؛ زائر، 1389.
215 ص. 2-138-180-964-978
کتابنامه ص [215]-213 و همچنین بصورت زیرنویس.
7 ح 5 الف/ 6 / BP220
شماره: 37
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی آستانه مقدسه
عنوان: حقیقت معجزه از انبیاء و ائمه علیهم السلام
مؤلف: شیخ علی پناه اشتهاردی
ناشر: انتشارات زائر
چاپخانه: زائر
نوبت چاپ: اول / بهار 1389
شمارگان: 2000 نسخه
قیمت: 2500 تومان
شابک: 2-138-180-964-978
کلیه حقوق برای پژوهشکده علامه طباطبائی رحمه الله محفوظ است.
مرکز پخش: قم / چهارراه شهداء / انتشارات زائر
تلفن: 7742519 - ص. پ: 3597-37185
مقدمه پژوهشکده 9
پیشگفتار 11
مختصری از زندگینامه مؤلف 15
فصل اول معنای معجزه و شرایط آن 27
فصل دوم برخی از معجزات مخصوص پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه 65
معجزات حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم 67
معجزهی امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام 70
معجزهای دیگر از امیرالمؤمنین علی علیه السلام 73
اعجاز علمی حضرت فاطمه علیها السلام 75
معجزهای از امام حسن مجتبی علیه السلام 78
معجزهای از امام حسین علیه السلام 80
معجزهای از امام علی بن الحسین علیهما السلام 82
معجزهای از امام محمّد بن علی الباقر علیهما السلام 84
معجزهای از امام جعفر بن محمّد الصادق علیهما السلام 86
معجزهای از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام 89
معجزهای از حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام 92
معجزهای از امام محمّد بن علی الجواد علیهما السلام 94
معجزهای از امام علی بن محمّد الهادی علیهما السلام 97
معجزهای از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام 100
معجزه ای از حضرت صاحب الزمان، مهدی موعود «عج» 101
فصل سوم وجوه اعجاز قرآن مجید 107
وجه اول 110
وجه دوّم 111
وجه سوّم 111
وجه چهارم 112
وجه پنجم 112
وجه ششم 113
وجه هفتم 114
وجه هشتم 114
فصل چهارم وجود اعجاز در بیان معصومین علیهم السلام 117
وصیّت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امام علی علیه السلام 119
وصیّت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام 120
کلام امام حسن علیه السلام در جواب نامه حسن بصری به او 122
از مواعظ امام حسین بن علی علیهما السلام 123
گوشهای از بیانات امام سجّاد علیه السلام در رسالهی حقوقیّه 125
وصیّت امام باقر علیه السلام به جابر بن یزید جُعفی 128
وصیّت امام جعفر صادق علیه السلام به جعفر بن نعمانِ احول 129
وصیّت امام موسی بن جعفر علیهما السلام به هشام بن حکم 131
کلامی از امام رضا علیه السلام در توصیف امام و امامت 132
نمونهای از بیانات گهربار امام جواد علیه السلام 135
نمونهای از فرمایشات حکیمانهی امام هادی علیه السلام 136
نمونهای از کلمات گهربار امام حسن عسکری علیه السلام 138
حدیثی از وجود نازنین امام زمان مهدی موعود علیه السلام 141
فصل پنجم چند حدیث نورانی در بیان فضیلت اهل بیت علیهم السلام 151
فصل ششم هفتاد کلمهی قصار از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم 163
منابع 213
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ...»
قرآن کتاب انسان سازی است و بزرگترین معجزه جاوید است، اگر نوع مردم در برابر معجزات فعلی چون شق القمر و تسبیح سنگ ریزه و شفای مریضان و زنده کردن مردگان انگشت تعجب به دندان گرفته و به عجز و ناتوانی خود اعتراف و اقرار میکنند، عالمان و فرهیختگان در برابر قرآن کریم که معجزه قولی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم است به خاک افتاده و خدای آنرا پرستش و سجده میکنند و اشک شوق از قلب و دل در برابر عظمت قرآن جاری کرده و گویای آن هستند که «الخواص للقولیة و العوام للفعلیة اطوع».
وجه اعجاز قرآن گرچه در فصاحت و بلاغت آشکار است اما مهمترین رویکرد اعجاز قرآن به معجزات علمی و صرفه یا... نبوده بلکه قرآن کتاب انسان سازی است و تربیت قرآنی، فردی چون حضرت امیر علیه السلام پدید آورده است که فخر کائنات و سرآمد و قطب اولیاءالله است، اعجاز قرآن را باید در معارف بلند آن و در خداشناسی و معرفی اسماء و صفات الهی جستجو نمود، هرگز و هرگز کتابی در معرض توحید که غایت آمال و کعبه آرزوهای اولیاءالله است به پایه قرآن نمیرسد این همه
فیلسوف و متکلم و عارف در طول تاریخ آمدهاند و همه ریزه خوار سفره قرآن بوده و هستند و همه در برابر آن سر تعظیم فرود آوردهاند.
در همین راستا پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله با فضل و عنایت خداوند متعال و با استعانت از حضرت ولی عصر علیه السلام و در پرتو کرامات حضرت فاطمه معصومه علیها السلام که با هدف جذب محققان، مولفان و مترجمان و صاحب نظران زمینههای مختلف علوم و معارف قرآنی جهت استفاده از ظرفیتهای موجود انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی به منظور پژوهش و تحقیق در علوم قرآنی، ترویج و تبیین معارف والای قرآن کریم، تدوین کتب و پژوهشهای علمی و تحقیقی و تربیت محققان و مدرسان در حوزههای مختلف علوم قرآنی توسط آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در سال 1388 تأسیس گردید و پژوهشهای روز آمد را وجهه همّت خود قرار داده است.
تأسیس این پژوهشکده که از اهداف دیرینه حضرت آیت الله مسعودی خمینی تولیت معظم آستانه مقدسه بوده با زحمات و تلاش پیگیر و مجدّانه ایشان به انجام رسید و اکنون دست همهی محققان این عرصه را به گرمی میفشارد. در اینجا لازم است از بیت مرحوم آیت ا... اشتهاری رحمه الله که آخرین اثر فارسی چاپ نشده مرحوم را در اختیار پژوهشکده قرار دادند و همچنین از همکاران ارجمندی که در استخراج منابع، حروفچینی، ویرایش و صفحهآرایی این اثر جهت چاپ تلاش فراوان مبذول داشتهاند تقدیر و تشکر به عمل میآید.
رئیس پژوهشکده
علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله
احمد عابدی
شکرِ بیپایان خدایی را سزا است که هدف اصلی از خلقت و آفرینش جنّ و انس را عبادت و پرستش خود قرار داد؛ (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ1) و اکثر مفسّران گفتهاند: «أی لِیَعرِفُونِ» یعنی بشناسند خدا را که شناسایی ذات اقدس الهی غایةالغایات است؛ «یا مَن هُوَ غایَةُ آمالِ العارِفین» و هدف اصلی از عبادت هم معرفت او است.
و درود بیپایان و نامحدود بر انبیای عظام - علیهم سلام الله جمیعاً - که وسائطاند در این هدف به واسطه ریاضتهای نفسانیّه و داشتن قابلیّت و استعداد در گرفتن کمالات از کمال قدرت به اندازه و همچنین برخورداری از قابلیّت وجودی تا بقیّهی مخلوقات را به حدّ کمال برسانند؛
(وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ)1 به قرینهی (إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِکْرَی الدّارِ)2 : به درستی که ما خالص گردانیدهایم ایشان را به خصلتی پاک از شؤوب معایب (یا نعمتی خالص از شؤوب مثالب). از این جهت است که برگزیدیم اینها را برای رساندن مردم به شاهراه هدایت و صراط مستقیم.
و درود همهی مخلوقات از انبیای سلف و ملائکة الله و جنّ و انس بر پیغمبر خاتم، حضرت محمّد بن عبدالله بن عبدالمطّلب بن عبد مناف صلی الله علیه و آله و سلم چرا که روح مبارکش قابلیّت اخذ تمام کمالات را به قدر امکان داشته و بعد از او کسی ادعا نتواند بکند و اگر بکند پذیرفته نیست. و این چنین قابلیّتی به واسطهی ریاضتهای نفسانیّه و موهبت الهی، قبل از بعثت، در کوه حرا به دست آمده تا بتواند بشر را تا روز قیامت به طرف خداشناسی سیر دهد و به همین اشاره است: (وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ)3 تا امّت، نیازی در تکامل و تعالی انسانی، بیپاسخ نداشته باشند.
و درود بر وصیّ بلافصل او در رساندن کمالات، بعد از رحلت آن بزرگوار، یعنی مولانا و مولیالخافقین(1)
الخافقان: جانبا الجو من المشرق إلی المغرب (مجمع البحرین). یعنی: مولای همهی عالم هستی از مشرق تا مغرب.
علی بن ابیطالب علیه السلام باد، او که نفس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم معرفی شده (البته منهای مقام نبوّت)؛ به دلیل آیه انفسنا(2)و حدیث منزلة(3).و بر فرزندان معصوم او علیهم السلام - که به تصدیق خود معصومین علیهم السلام: کُلَّنا فِی العِلمِ وَ الفَضلِ سواء، و لرسول الله و علیّ فضلهما (4)- و بالخصوص بر خاتمالاوصیاء و خلیفةالرّحمن، بقیةالله - حجةالله فی الأرضین - حضرت ولی عصر، امام الإنس و الجان، ببقائه بَقِیَّتِ الأرضُ وَ السَّماءُ، وَ بِوُجُودِهِ ثَبَّتَتِ الأرضُ وَ السَّماءُ، لَو لا الحُجَّةُ لَساخَتِ الأرضِ بِأهلِها(5)، و إنّ الحُجّة قبلَ الخلق، و مع الخَلق، و بعدَ الخلق(6).
1) (1)
2) (2) آل عمران، 61.
3) (3) خواجه نصیرالدین طوسی در تجرید الاعتقاد و علّامهی حلّی در شرح آن، دعویِ تواتر این حدیث شریف را نمودهاند. شرح تجرید، بحث امامت، مسألهی 5.
4) (4) اصول الکافی، کتاب الحجّة، باب أنّ الأئمّة علیهم السلام فی العلم و الشجاعة سواء، ج 1، ص 275، طبع آخوندی.
5) (5) ر. ک اصول الکافی، باب أنّ الأرض لا تَخلو من حجّة...، ج 1، ص 179.
6) (6) اصول الکافی، ج 1، باب أنّ الحجّة لا تقوم إلیه علی خلقه الا بإمام، حدیث 4، ص 177، طبع آخوندی.
و درود فراوان بر نوّاب اربعهی ناحیهی مقدّسه سلام الله علیهم(1)
نوّاب اربعه عبارت بودند از: ابوعمرو بن سعید المنصوب، ابوجعفر محمّد بن عثمان العمری، الشیخ ابوالقاسم الروحی، الشیخ المعظّم الجلیل ابوالحسن علی بن محمّد السمری.
.و درود خداوند بر نوّاب عامّهی آن حضرت، الموصوفین بقوله علیه السلام:
امّا مَن کانَ الفُقَهاء صائِناً لِنَفسه، حافظاً لِدینه، مخالِفاً علی هَواه، مطیعاً لأمرِ مَولاه، فَلِلعَوامِ أن یُقَلِّدُوهُ، و ذلک لا یکون إلاّ بعضَ فُقهاء الشیعة، لا کلُّهُم. الحدیث.(2)
و بر بنیانگذار جمهوری اسلامی، الإمام الحاج السیّد روح الله الخمینی و تمام معاونین از معاصرین وی - رضوان الله علیهم - در کشور ایران و غیر ایران و بر جمیع فدائیان انقلاب - قبل از انقلاب و بعد از انقلاب از اقشار مختلف - جَزاهم اللهُ عنِ الإسلامِ خَیرَ الجزاء.
و سلام بر مبقیان خون شهدای انقلاب، اعم از روحانیّت محترم و دانشگاهیان معزّز و سایر مسئولین محترم.
و بعد چنین گوید حقیر بیبضاعتِ بِلا شیء فی الحقیقة، علی پناه اشتهاردی: چون عارضهی کمر دردی مرا فرا گرفت(3)، به فضل پروردگار اراده کردم که چهارده معجزه از چهارده معصوم علیهم السلام را جمعآوری کنم و
در دسترس علاقهمندان به اهلبیت عصمت علیهم السلام قرار دهم و در عین حالی که مشغول به معالجه بودم، موفق شدم که شروع کنم، و نامیدم این کتاب را: «حقیقت معجزه از انبیا و ائمّهی معصومین علیهم السلام».
(ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ)1
در سنه 1296 هجری شمسی در اشتهارد (از توابع کرج) و در خانوادهای متدین و ساده زیست، طفلی به دنیا آمد که نامش را «علی پناه» گذاردند. پدرش کشاورز و آرایشگر و مادرش خانه دار بود هنوز چند ماهی از این واقعه نگذشته بود که پدر علی پناه از دنیا رفت و این طفل نورسیده تحت مسؤلیت و سرپرستی مادر مومنه و پرهیزگارش بزرگ شد. مادر با آسیاب دستی آرد تهیه کرده و از حاصل فروش آن به مردم، زندگی ساده خود و فرزندان را اداره میکرد.
ایشان از سن 10 سالگی قرآن را فرا میگرفت، و در همان سن به دیگران یاد میداد. او از 11 سالگی تحصیلات حوزوی را شروع کرد. و با توجه به اینکه مادرشان به خاطر نیاز مالی راضی نبودند فقط درس بخواند. لذا روزها به دستور مادرش سخت کار میکرد تا مخارج خانواده
را تامین کند شبها بعد از نماز مغرب و عشاء به تحصیل علوم حوزوی میپرداخت. ایشان توان مالی برای هزینه خرید کتاب نداشتند و شبها کتابهای خطی را از استادش به ودیعه میگرفت و در همان شب درس میخواندند و فردای آنروز کتاب را پس میدادند.
خودش این چنین میگوید:
(پدرم در زمانی از دنیا رفت که فقط نه ماه از عمرم سپری شده بود و مادرم ام کلثوم مرا با سختی و زحمت بسیار بزرگ کرد، زیرا پدرم از مال دنیا اموال و زمین و ملک قابل توجهی به جا نگذاشته بود. مادرم با امکانات و تجهیزات مرسوم در آن دوران گندم را با دستش آرد میکرد و از دسترنج آن هزینه زندگی من، خواهرم و برادر بزرگترم را تأمین میکرد قبل از بلوغ کار میکردم آقای حاج شیخ یحیی تقوی در مسجد چهار محله اشتهارد برای چند نفری درس میگفت من نیز میل داشتم درس بخوانم حاج شیخ فرمود بیا و به درسها گوش بده، عصرها در آن مسجد برایم درس میگفت. تا شانزده سالگی ضمن کار، ادبیات و شرح لمعه و قوانین را نزد حاج شیخ یحیی خواندم. چندی نگذشت به محل بقعه بی بی سکینه در شهریار رفتم و در آنجا برای عدهای از نوجوانان که میخواستند باسواد شوند، کلاس درس باز کردم و ماهی 9 تومان حق التعلیم دریافت کردم....
بعد از ورود به شهر مقدس قم
حضرت آیت ا... اشتهاردی در سال 1320 به قم مهاجرت میکنند
خودشان میفرمایند:
در سال 1320 که مصادف شد بود با اخراج پهلوی اول با اجازه مادرم به قم مهاجرت کردم برای گرفتن حجره در مدرسه فیضیه، دروس مغنی، مطول، شرایع، منطق و شرح لمعه خوانده شده را امتحان دادم. کتاب تهذیب المنتطق را نزد امام خمینی رحمه الله که یکی از ممتحنین بود، خواندم. پس از قبولی در مدرسه فیضیه حجره گرفتم....)
حضرت آیت ا... اشتهاردی برخی از دروس سطح را که در اشتهارد خوانده بودند، دوباره خواندند و از برجستگان حوزه در آن زمان مانند حضرات آیات مرعشی نجفی، شیخ مرتضی حائری و سید صادق شریعتمداری و سید محمدرضا گلپایگانی و شیخ عبدالرزاق قائنی بهرهها بردند و همزمان با دروس فقهی فلسفه و کلام را نیز نزد آیت الله احمد خوانساری وعلامه طباطبائی فرا گرفتند. ایشان همچنین سالها از درس اخلاق امام خمینی رحمه الله بهره گرفت. آیتا... اشتهاردی درس خارج را نزد حضرات آیات علامه طباطبائی، سید محمد تقی خوانساری، امام خمینی و اراکی و به خصوص آیت ا... العظمی بروجردی قدس سرهم فرا گرفتند.
او بزرگ منشی را باعمل به فرامین شرعی و آموختههای درسی اساتیدش به دست آورد.
خود در اینباره میگوید:
اولین استادم حاج شیخ یحیی تقوی توصیه کرد که به غیر از درس و بحث به کار دیگری نپردازم. از آیت ا... العظمی گلپایگانی بردباری را در امور تحصیل و زندگی آموختم. آیت ا... العظمی سید احمد خوانساری به من یا د داد به تخیلات و وهمیات توجه نکنم، از رفتار و کردارهای آیت ا... العظمی بروجردی نظم و ارزش و اینکه از کسی کینه به دل نگیرم فرا گرفتم، امام خمینی به من آموخت که به امور دنیوی توجه نکنم....
حضرت آیت ا... اشتهاردی پس از ورود به قم تدریس دروس مختلف را آغاز کرد و در طول 70 سال تدریس در حوزه علمیه قم، شاگردان فراوانی را پرورش داد. او از دهه بیست که تدریس در حوزه علمیه قم را آغاز کرده بود موفق به تربیت هزاران طلبه فاضل شده است. بسیاری از وزنههای علمی ما و حتی بعضی از مراجع بزرگوار تقلید ما نیز روزی شاگرد ایشان بودند درس اخلاق ایشان از تأثیر گذارترین دروس اخلاق حوزه به شمار میآمد.
40 سال متمادی پنجشنبهها بدون تعطیلی حتی تا آخرین پنچشنبه حیاتشان پس از اقامه نماز مغرب و عشاء، در مدرسه فیضیه و در همان محل تدریس اخلاق امام رحمه الله، درس اخلاق میگفتند و همینطور سالهای بسیار صبح جمعهها در دفتر مقام معظم رهبری و نیز در بیت امام راحل، درس اخلاقش برقرار بود. درس اخلاق ایشان بسیار تأثیر گزار بود.
طلّاب حوزه علمیه وقتی پای درس اخلاق این مرد الهی مینشستند از درس ایشان کمال استفاده را میبردند، بااینکه ایشان خطیب نبودند ولی چون سخنشان از دل بر میآمد بر دل هر مخاطبی مینشست.
ایشان در طول زندگی پر برکتشان به قدس و دیانت شهرت داشتند و مورد توجه همگان بودند. پاکی ایشان بر همگان محرز بود زیرا به آنچه میگفت عمل میکرد.
ایشان بیشترین فعالبیتهای تبلیغی و تحقیقی خود را در دهه 30 آغاز کردند و با شرکت در کرسیهای نظریه پردازی و پاسخگویی به ابهامات اعتقادی و تألیف و تصحیح و تقریر بیش از 90 جلد کتاب نقش برجستهای را از دهها سال پیش در خدمت به متکت امام صادق علیه السلام ایفا کردند.
آیت الله اشتهاردی از نزدیکان و ملازمان و شاگردان برجسته حضرت آیت ا... العظمی بروجردی بود ویکی از کسانی بودند که در کمک به فعالیتهای علمی آیت ا... نقش ویژهای داشتند.
آیت ا... بروجردی پس از چاپ اولین جلد کتاب مدارک العروه به ایشان اجازه اجتهاد دادند.
آیت ا... اشتهاردی جزو چند نفری بودند که با دستور و راهنمایی آیت ا... بروجردی کتاب جامع الاحادیث الشیعه فی احکام الشریعه را تنظیم کردند.
این عالم فقید از جمله شاگردان ویاران امام خمینی رحمه الله بود که با ایشان ارتباط نزدیک داشت. امام خمینی رحمه الله به ایشان لقب فقه سیار را دادند و مورد توجه ویژه امام قرار داشتند. آیت ا... اشتهاردی خاطرات فراوانی از درس اخلاق امام در ذهن خود داشتند که همیشه در درس اخلاق خودشان جملات بسیار آموزندهای از درس اخلاق حضرت گوش زد میکردند.
آیت ا... اشتهاردی از سوی آیت ا... گلپایگانی به عنوان ممتحن طلاب در دروس سطح برگزیده شد و مورد توجه و عنایت ایشان بودند.
آیت ا... اشتهاردی یکی از معتمدین آیت ا... العظمی اراکی بودند.
هر موقع آیت ا... اراکی عذری برای آمدن به مدرسه فیضیه داشتند، به جای ایشان و به دستور آیت ا... اراکی نماز جماعت یا جمعه را برپا میکردند.
تالیفات و تعلیقات و تصحیحات
ایشان در طول عمر پر برکتشان کتب مختلف فقهی و اخلاقی را تألیف کردند.
مدارک العروه 30 جلدی ایشان که یک دوره فقه استدلالی شیعه از طهارت تا دیات را در دوران جوانی و در سخترین شرایط امکاناتی در دهه بیست تألیف و در دهه سی چاپ نموده است. که جزوء برجستهترین تألیفات فقهی جهان تشیع به حساب میآید.
آیت ا... اشتهاردی پس از تألیف این کتاب برجسته، علی رغم اینکه میتوانستند درس خارج بدهند متواضعانه تا آخر عمر تدریس دروس سطح را رها نکردند. و علاقه عجیبی به تدریس درس لمعه داشتند چون اعتقاد داشتند که مؤلف این کتاب آن را خالصانه برای اهل بیت علیهم السلام نوشته است و تدریس این کتاب باعث برکت به لحاظ معنوی در زندگی انسان میشود.
آیت ا... اشتهاردی در صحنههای مختلف از امام و انقلاب اسلامی پشتیبانی کرد و در بیشتر بیانیههای قبل از انقلاب که از سوی طلاب و علمای قم صادر میشد، نام ایشان دیده میشود. حضور او در جبهههای نبرد حق علیه باطل قوت قلبی برای رزمندگان اسلام بود.
اخلاق حسنه و سادگی رفتار و گفتار، ایشان را در شمار علمای محبوب حوزه قرار داده بود و بیشتر عمر شریف خود را در مدرسه فیضیه و بین طلاب جوان گذراند. ایشان در این مدت مسافت بین منزل تا حرم و فیضیه را بدون تکلف پیاده طی میکرد و در مسیر سر به زیر و دائم الذکر بود اگر طلاب سوالات فقهی داشتند، حتی ساعتها در خیابان با آن سن کهولت میایستادند و پاسخگوی سوالات میشدند.
تواضع و فروتنی آیت ا... اشتهاردی بسیار شگفت انگیز و بارز بود. هرکس او را میدید و کلامش را میشنید، بیاختیار جذب او میشد. تمام رفتار ایشان رنگ وبوی الهی داشت و همگان را تحت تأثیر قرار میداد.
و سرانجام در روز پنجم رجب المرجب سال 1429 قمری برابر با 1387/4/18 شمسی در یک مرگ کم نظیر یا بینظیر در بین نماز جماعت مغرب عشاء مدرسه مبارکه علمیه فیضیه، در محلی که 70 سال در آنجا یاد گرفت و یاد داد پس از خواندن نوافل و پس از خواندن دعای رجبیه، به حال سجده، بر سجاده عاشقی میافتند و محراب فیضیه را محل معراج خود قرار میدهد مردم تلاش میکنند و او را به بیمارستان میرسانند ولی روح ایشان پرواز میکند و دیگر رساندن ایشان به بیمارستان و تلاش پزشکان اثری ندارد و روح این عبد صالح خدا در همان لباس مقدس روحانیت به ملکوت اعلی میپیوندند. و در جوار حرم حضرت معصومه علیها السلام دفن گردیدند. روحش شاد و راهش پر رهروباد.
آثارعلمی استاد (عربی و فارسی) با بیش از 90 جلد کتاب ارزشمند اعم از تألیفات و تعلیقات و تصحیحات.
1 تا 30 - مدارک العروة یک دوره کامل فقه استدلالی در 30 جلد که شرحی است مفصل بر عروة الوثقی که تاکنون چندین بار تجدید چاپ شده است. که به گفته شخصیتها از کتب مشابه حتی از شرح آیت الله العظمی حکیم نسبت به عروة الوثقی عمیقتر و جامعتر است.
به گفته حجت الاسلام عبداللهیان ایشان در این کتاب از یک زوایا و وجه خاص و نویی به اجتهاد نگریستند. با توجه به زمان تألیف این کتاب
که در اوج کمبود امکانات امروزی بود، ارزش کار ایشان مشخص میشود.
31 - تعلیمات اخلاقی به زبان فارسی وعربی که تمامی روایات آن از کتاب اصول و فروع کافی اخذ شده است و در سال 1392 هجری قمری انتشار یافته است.
32 - کتاب هفت ساله چرا صدا در آورد؟ (رد کتاب شهید جاوید مرحوم صالحی نجف آبادی) در این کتاب حضرت آیت ا... اشتهاردی به دفاع از اهل بیت علیهم السلام میپردازد.
33 - رسالهای در باب حکومت انبیاء وائمه (به فارسی و عربی).
34 - کشکول زمان.
35 تا 39 - لغات القرآن المأخوذة من مجمع البیان.
40 - اربعون حدیثا عن کل معصوم علیه السلام: این کتاب به زبانهای فارسی و عربی در سال 1382 هجری خورشیدی انتشار یافته است.
41 - چهل حدیث از چهل کتاب: این کتاب به زبانهای فارسی و عربی در سال 1384 هجری خورشیدی انتشار یافته است.
42 - رسالتان مجموعتان من فتاوای العالمین (علی ابن بابویه - و ابن ابی عقیل - ابن الجنید رحمه الله): این کتاب در سال 1406 هجری قمری انتشار یافته است.
43 و 44 - رساله عملیه مطابق فتاوای معظم له که به قلم خود در دو جلد در سال 86 انتشار یافته است.
رساله آیت الله اشتهاردی با رسالههای دیگر علماء متفاوت است و به سبک جدیدی است که قبل از استفاده افراد عامه، میتواند مورد استفاده تمام طلاب قرار گیرد.
45 - کتاب معجزات ائمه اطهار علیهم السلام (کتاب حاضر میباشد).
46 - جزوهای در باب وظایف مجلس خبرگان با عنوان واجبات مجلس الفقهاء.
47 - جزوهای در باب وظایف مجلس شورای اسلامی.
48 - جزوهای در باب غرب زدگی با عنوان؛ غرب گرایی چرا؟
49 - جزوهای در باب بعضی از ثمرات انقلاب اسلامی با عنوان: برخی از دست آوردهای انقلاب اسلامی ایران.
50 تا 53 - تصحیح «ایضاح الفوائد فی حلّ اشکالات القواعد»: این کتاب قبلاًانتشار نیافته بود. متن کتاب از علامه حلّی است که فرزندش فخر المحققین آن را شرح کرده است. این اثر همراه با مقدمهای تحت عنوان، «کلمهی حول الفقه» در جهار جلد انتشار یافته است.
54 تا 67 - مشارکت در تصحیح و تعلیق بر «روضة المتقین فی شرح من لایحضره الفقیه»: این اثر در چهارده جلد همراه با مقدمهای بر آن انتشاریافت. متن کتاب از مرحوم صدوق است و محمدتقی مجلسی اول
پدر مجلسی معروف آن را شرح کرده است. (این اثر یکی از آثار مهم آیت الله اشتهاردی است که سالهای متمادی به اتفاق آیت الله کرمانی به سفرهای مختلف برای پیدا کردن نسخ خطی و منافع مختلف میرفتند و به تتبع میپرداختند).
68 تا 70 - تصحیح و تعلیق بر تفسیر «القرآن و العقل» همراه با مقدمهای با عنوان «کلمه حول التفسیر» در سه جلد. (به گفته آیت الله اشتهاردی از قول استادش علامه طباطبایی تعریف میکنند که این، تفسیری بی نظیر است و نویسندهی آن آقا نورالدین اراکی در وضعیت حضور در جبههی جنگ آن را نوشته است.)
71 - مشارکت در تنظیم کتاب جامع الاحادیث الشیعه زیر نظر آیت الله بروجردی.
72 - تقریر بحثهای ضمان، غصب، ارث الزوجه، مجزات المریض آیت الله بروجردی.
73 تا 86 - مشارکت تصحیح و تعلیق بر کتاب شریف «مجمع الفائده و البرهان» که شرح ارشاد است. متن کتاب از علامه حلّی است و محقق اردبیلی آن را شرح کرده است. این اثر آیت الله اشتهاردی در چهارده جلد انتشار یافته است. و در سال 1363 از سوی وزارت ارشاد به عنوان کتاب سال شناخته شد. (این کتاب را با مشارکت آیت الله شیخ حسین یزدی و شیخ مجتبی عراقی به رشته تحریر در آوردند).
87 و 88 - تصحیح و تعلیق بر کتاب «کشف الرموز» فاضل آبی که تاکنون انتشار نیافته بود. (این کتاب همراه با مقدمهای ارزشمند در دو جلد انتشار یافته است. متن کتاب تألیف محقق حلّی است که توسط شاگردش فاضل آبی شرح شده است) این کتاب با همکاری حاج شیخ حسین یزدی به رشته تحریر در آورده شده است.
89 - تعلیق بر عروة الوثقی از ابتدا تا انتهای آن.
90 - تعلیق بر وسیله النجاة آیت الله اصفهانی تا پایان کتاب خمس.
91 - تقریرات بحث مشتقات کفایه تا انتهای بحث حجیت اجماع آیت الله العظمی گلپایگانی.
92 و 93 - تقریربحث نبذه از اول کفایت الاصول تا نبذه از مباحث الامر مؤسس حکومت اسلامی حضرت امام خمینی رحمه الله.
94 - تقریر بحث نماز جمعه استاد بزرگ آیت الله بروجردی به همراه بخشهایی از آنچه از محضر آیت الله گلپایگانی بهره بردند چاپ نشده است.
معجزه دو معنا دارد:
صاحب قاموس گفته است: عجوز(1)
العجوز - بالضمّ -: الضعیف.
: ناتوانی. و عاجز(2): کسی که به سمت مقصودی برود، ولی نتواند به آن برسد. و معجزهی نبی صلی الله علیه و آله و سلم عملی است که طرف مقابل (خصم) را ناتوان کند از این که بتواند مانند آن کار را انجام دهد(3).و ابن اثیر در نهایه گفته است: معجزه از عجز است به معنای توانایی نداشتن(4).
و شیخ طریحی در مجمع البحرین گفته است: اعجاز عبارت است از آوردن انسان چیزی را که خصم او ناتوان باشد از آوردن او(1)
الإعجاز: إن یأتی الإنسان بشیء یعجز خصمه و یقصر دونه (مجمع).
.مؤلّف گوید: این بیانات، مقارب هم هستند، لکن استعمال این کلمه (معجزه) در کلام آنها، آن معجزهای را که انبیا علیهم السلام آن را برای اثبات نبوّت خود میآورند نمیرساند. بنابراین، معجزهای که اصحاب امامیّه - رضوان الله علیهم - معرفی کردهاند چیست؟ از کلام صاحب الخرائج و الجرائج(2)استفاده میشود که: معجزه، خرق عادت است. و مطابق آنچه که حقیر تتبّع کردم، به نظر میرسد که بهترین تعاریف، تعریفی است که محقّق طوسی رحمه الله در تجریدالاعتقادات بیان فرموده و یگانه تلمیذ بزرگوارش علّامهی حلی نیز در شرح تجرید آن را اختیار فرموده، و غوّاص بحارالانوار مرحوم مجلسی ثانی نیز در حقّالیقین، همین تعریف را برگزیده و آن را به لفظ فارسی درآورده است. لذا حقیر به نقل آنچه که در حقّالیقین است و تقریباً عین همان معنایی است که در تجرید و شرح آن است، اکتفا میکنم. عبارت حقّالیقین این است:
1) (1)
2) (2) سعید بن هبة الله بن الحسن قطبالدین، از مشایخ محمّد بن علی بن شهر آشوب السروی المازندرانی (متوفّی در ماه شعبان، و مدفون در شهر حلب جبل جوشن در نزدیکی مشهد السقط). او در ماه شوّال 573 ه درگذشت و قبرش در یکی از صحنهای حضرت فاطمه معصومهدر شهر مقدس قم واقع شده است. ر. ک: الکنی و الألقاب، ج 2، ص 332؛ و ج 3، ص 58.
مقصد دوم: طریق دانستن پیغمبران، معجزه است؛ زیرا که هر که دعوی بلندمرتبهگی میکند، به محض دعوی او باور نتوان کرد، چنانکه گفتهاند:
ای بسا ابلیسِ آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
چنانکه شخصی ادّعا میکند که: من از جانب پادشاه بر شما حاکمم و باید اطاعات از من کنید. به محض گفتهی او کسی از او قبول نمیکند تا حجّتی از جانب پادشاه، مانند رقمی یا نشانی که مخصوص پادشاه است را نداشته باشد.
و معجزه مثل آن است؛ زیرا که معجزه، فعلی است که بشر از اتیان آن عاجز، و برخلاف عادت و مقارنِ دعویِ پیغمبری صادر شود(1)
این سه شرطی است که محقّق طوسی نیز در تجرید و علّامه در شرح آن توضیح دادهاند.
.پس اگر فعلی باشد که از بشر ظاهر شود، آن معجزه نیست، مثل آنکه گوید در وقت طلوع آفتاب: معجزهی من آن است که آفتاب فی الحال طلوع میکند. و اگر مقارن دعوی پیغمبری نباشد، آن را کرامت گویند نه معجزه، مثل مائدهی حضرت مریم علیها السلام. و هرگاه شخصی دعوی پیغمبری کند و گوید که: خدا مرا برای ریاست دین و دنیای خلایق فرستاده، دلیل من این است که حق به اشارهی من، ماه را به دو نیم میکند، یا این مرده
1) (1)
را زنده میکند و در همان ساعت، این امر واقع شود، ما البته میدانیم که آن را راست میگوید؛ زیرا که خدا بر همه چیز قادر است و علمش به همه چیز احاطه کرده است، چنانچه بیان کردیم.
پس اگر این مرد کاذب باشد، دعویِ او قبیح خواهد بود و اطاعت ما از او قبیح است، پس خدا اغرای همه بر قبیح کرده خواهد بود، و این قبیح است و قبیح بر خدا محال است، چنانکه معلوم شد.
و باید معجزه بر طبق مدّعا باشد تا دلالت بر صدق پیغمبر کند و اگر موافق نباشد، دلالت بر کذب صاحبش کند، چنانچه نقل کردهاند که: مُسَیلمهی کذّاب، دعوی پیغمبری میکرد، به او گفتند که: محمّد برای کوری دعا کرد،] چشمانش [روشن شد و او] نیز [کسی را طلبید که یک چشمش کور بود، دعا کرد، آن چشم روشنش] نیز [کور شد(1)
همان مثال را علّامهی حلّی هم در شرح تجرید آورده است.
.و گفتند که: محمّد آب دهان مبارکش را در چاهی که خشک بود انداخت، آن چاه پر آب شد، آن ملعون در چاه کمآب، آب دهن انداخت، خشک شد. و این را معجزهی مکذّبه خوانند. انتهی کلام شریف مجلسی در حقالیقین.
1) (1)
مؤلّف گوید: مرحوم آیت الله خویی در معجم رجالالحدیث آورده است: عَن أبی عبدالله علیه السلام: کانَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم اصدَقَ النّاس لَهجَةً، وَ اصدَقَ البریّةِ کُلّها، و کان مُسَیلمةُ یَکذِبُ عَلیه(1)
معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 194.
، الخ. همچنین او در جای دیگری از این کتاب از ابنسنان نقل کرده است که: قال أبوعبدالله علیه السلام: إنّا اهلُ بَیتٍ صادِقُونَ لا نَخلو من کذّابٍ یَکذِبُ عَلَینا فَیُسقِطُ عَلَینا، فَیُسقِطُ صِدقَنا بِکِذبِهِ عَلَینا عِندَ النّاس کانَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم أصدَقَ البَریَّةِ لَهجَةً، وَ کانَ مُسَیلَمةُ یَکذِبُ عَلَیه(2)، الخ.یعنی: ما خانوادهای هستیم راستگو و برای هر یک از ماها (از اول گرفته تا آخر) کسانی هستند که خود را آماده کردهاند تا راستگویی ما را مبدّل به دروغ نمایند. اولین آنها مسیلمهی کذّاب است که به پیغمبر خدا دروغ میبست، با اینکه او از راستگوترینِ ماها بوده و راستگوتر از همه در عالم وجود بوده، ولی دروغ به او میبستند تا نبوّت را خدشهدار نمایند(3).
ممکن است کسی بگوید: اگر معجزه چنین است، پس چرا هر یک از انبیا علیهم السلام که اظهار نبوّت میکردند و بی معجزه نبودند، ولی باز امّتهای آنها ایمان نمیآوردند و معذلک، ذات حق تعالی فریادش بلند است: (یا حَسْرَةً عَلَی الْعِبادِ ما یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ)1 ، و امثال این آیهی شریفه، بسیار است؟!
جواب: هرگاه کسی تأمّل در قصص انبیا و مخالفین آنها نماید، یقین میکند که بنای آنها بر ایمان نیاوردن بوده و عدّهی کمی که از اول بنایشان این نبوده است و بعد از معجزه ایمان میآوردند از قبیل سَحَرهی فرعون که ایمان آوردند و جمعی از اهل کتاب، امثال عبدالله بن سلام و مانند او. به عنوان نمونه، حقیر به مواردی از این قبیل اشاره میکنم:
در سورهی مبارکهی بنیاسرائیل، از آیه 93 تا آخر آیه 96.
و حقیر در ترجمهی این چند آیه اکتفا میکنم به تفسیر زوّارهای(1)رضوان الله علیه:
1) (2) علی بن الحسن الزوّاری الأصبهانی، استاد ملا فتح الله کاشانی، دارای تفسیر کبیر فارسی و شرح نهجالبلاغه و کشفالغمّة (ترجمهی مکارم الأخلاق) و غیرها. رجوع شود به: الکنی و الألقاب، ج 2، ص 269.
گفتند مقترحان و متعنّمان قریش - از ابوجهل، و عُتبة و شیبة - و جمعی دیگر، بعد از الزام حجّت برایشان از اعجاز قرآن و غیر آن که:
تصدیق تو را نکنیم تا وقتی که روانسازی برای ما از زمینِ مکّه، چشمهی پرآب که هرگز کم نشود.
باشد تو را بوستانی از درختان خرما و انگور - یعنی مشتمل بر آن درختان - پس روان گردانی جویهای آب در میان آن بوستان.
یا تا وقتی که بیفکنی آسمان را، همچنانکه گمان میبردی و وعده میکردی.
یا بیاوری خدای را و فرشتگان را در مقابله - یعنی عیان - بما نمایی.
یا بیاوری ایشان را کفیل به آن چه دعوی میکنی؛ یعنی شاهد بر صحّت دعوی خود.
یا باشد مر تو را خانهای از زر که در آنجا بنشینی، یا بروی به آسمان.
تصدیق نمیکنیم برآمدن تو را بر آسمان، تا وقتی که فرود آوری بر ما کتابی که بخوانیم آن را و در تصدیق تو نوشته شده.
مؤلّف گوید: هر خردمند و عاقلی تصدیق میکند که این گونه درخواستها از توانایی و قدرت غیرخدا بیرون است و مطالبهی معجزه نیست که اگر باشد ایمان بیاورند. هیچ عاقلی تقاضا نمیکند از پیغمبر
فرستاده شده از جانب پروردگار که خدا و همهی ملائکه نامهای برای او بفرستند که در او نوشته باشد: ای فلان و فلان، الخ؛ تا ایمان بیاورد.
و این گونه درخواستها شبیه آیهی شریفهی (وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ1) است عدّهای وارد بهشت نمیشوند مگر اینکه شتر نر در ته سوزن وارد شود، و این، تعلیق بر محال است، بلکه قطعاً بالاتر و غیرممکنتر است؛ چون خدا آوردنی نیست و همهی ملائکه هم آوردنی نیستند بلکه نتیجه این سخنان آن است که تو هر کاری هم بکنی ما به تو ایمان نخواهیم آورد.
و شاید از این جهت است که خداوند در جواب همهی این درخواستها امر میکند پیغمبر گرامی خود را که: بگو پاک و منزّه است پروردگار ما از آنکه بر وی تحکّم کنند یا آنکه کسی را در قدرت وی شریک او سازند و شما آنچه از من میطلبید، بجز خداوند، کسی بر آنها قادر نیست.
(ای مردم) آیا من نیستم پیغمبری فرستاده شده (از جانب خداوند) همچو سایر رسولان که برای قوم خود معجزاتی ظاهر کردهاند که مناسب زمان آنها بوده است؟!
(قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً)1
مؤلّف گوید: صاحب تفسیر (زوّارهای) پس از ترجمه آیات ذکر شده فرموده است:
این جوابی بود و سخنان ایشان را مجملاً] آوردیم [تفصیل اجوبه، در آیات متفرّقه است، کما سبق فی قوله تعالی: (وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَیْکَ کِتاباً فِی قِرْطاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِینٌ)2
در اخبار آمده است(1): نضر بن حارث، و نوفل بن خویلد، و ابن امیّه، به نزد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: ای محمّد، ما همه ایمان نیاوریم تا وقتی که چهار فرشته، نوشته از آسمان بیاورند و گواهی دهند که این کتاب از جانب خداست و تو هم رسول او هستی. آنگاه این آیه آمد:
و اگر بفرستیم بر تو نوشته در ورقی، پس ببینند و بسایند آن را به دستهای خود و شبه ایشان و هر آینه خواهند گفت آنها که کافرند: نیست آنچه آوردهای برای ما مگر یک جادوی روشن بر همه، انتهی.
1) (3) مأخوذ از همان تفسیر زوّارهای.
و قوله تعالی: (وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَکاً... إلی قوله: ما یَلْبِسُونَ)1 ؛ گفتند کافران: چرا فرو نفرستاد بر محمّد فرشتهای] تا [با ما گوید: این پیغمبر است. و اگر فرو فرستیم فرشتهای را، هر آینه حکم کرده شود به هلاک آنها؛ چه سنّت الهی بر این جاری شده که اگر معاینةً ببینند فرشته را - چنانکه طلب کردهاند - هلاک ایشان لازم بُوَد، چنانکه بر امم سابقه مثل این واقع شده، پس مهلت داده نشوند بعد از نزول مَلَک به یک چشم هم زدن.
چون مشرکان میگفتند که: چرا فرشتهی رسالت به ما نمیآید.
حق تعالی فرمود: و اگر گردانیدیم رسول را فرشته - یعنی اگر فرشته را به رسالت فرستیم - هر آینه گردانیم او را متمثّل به صورت فردی، چنانچه جبرئیل را به صورت دحیهی کلبی(1)ممثّل سازیم و این صورت، به جهت آن است که قوّت بشری به دیدن ملائکهها بر صورت ایشان وفا نمیکند مگر جمعی از انبیا علیهم السلام که به قوّت قدسی، مشاهدهی ایشان توانند نمود.
1) (2) دحیه بن خلیفه کلبی را برخی از اهل رجال، از صحابه دانستهاند که در جنگ بدر شهید شد و در اخبار شیعه و سنّی وارد شده که جبرئیل علیهم السلام در صورت و قالب او نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میآمده است. ر. ک: تنقیح المقال مامقانی، ج 1، ص 487.
هر آینه پوشیده گردانیم برایشان آنچه بر خود پوشیده کردهایم امروز؛ یعنی چنانچه اکنون رسالت بشر را مسلّم نمیدانند، در آن زمان نیز، طعنهزنان خواهند بود و خواهند گفت: (ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ) ؛ چه به صورت بشر باشند [نیز] همین خواهند گفت. و قوله تعالی: (وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ... لَقالُوا إِنَّما سُکِّرَتْ أَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ)1 : و اگر بگشاییم بر این مقترحان دری از آسمان، پس همه روز در آن فرشتگان بالا روند و به زیر بیایند، (یا همه روز کفّار بالا روند و عجایب و غرایب ما را ببینند) هر آینه از عنایت و عناد و تشکیک در حق گویند: جز این نیست که بستهاند دیدگان ما را و چشمبندی کردهاند، و این صورت در خارج وجود ندارد، بلکه ما گروهی جادو کردهگانیم؛ یعنی محمّد ما را جادو کرده است، انتهی.(1)
و از مجموع این بیانات استفاده میشود که: اگر طلبکنندهی معجزه بنا دارد که اگر معجزه آورد قبول کند و بپذیرد و ایمان بیاورد، معجزه مؤثر خواهد بود، اما اگر بنا بر ایمان نیاوردن باشد، اتیان معجزه، لغو و خالی از
1) (2) اقتباس از تفسیر زوّارهای.
غرض عقلایی است، بلکه عقلاً هم قبیح است و ذات اقدس الهی حکیم علیالاطلاق است و صدور قبیح از او به هیچ وجه راهی ندارد.
نمونه دوم قصّه و داستان ناقهی صالح پیغمبر است که حقیر مقداری از آن را از تفسیر زوّارهای که فارسی است نقل میکنم و بقیّه را ارجاع میدهم به تفاسیر دیگر.
در سورهی مبارکهی اعراف، آیهی هفتاد و سه فرمود:
(وَ إِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ) الی آخر آیهی 78.
تفسیر مذکور: و فرستادیم به قوم ثمود، برادر نسبی ایشان (یعنی صالح را)، گفت: ای گروه، بپرستید خدای را به وحدانیّت، نیست شما را معبودی به جز وی.
قوم ثمود، به جهت کثرت عدد و مال و توانایی و جثّه، تکذیب صالح کردند و گفتند: ما را آیتی بنما. صالح فرمود: چه میطلبید؟ ایشان گفتند: با ما به صحرا بیرون آی که فردا عید ماست، بتان را آرایش داده به جلوه خواهیم آورد. تو از خدای خود چیزی بخواه، و ما نیز از خدایان خود، درخواست کرده، پس دعای هر یک به اجابت رسد، دیگران متابعت او را باید کرد.
بر این صورت قرار دادند، روز دیگر بیرون رفتند، ایشان آنچه از بتان طلبیدند به اجابت نرسیده، همه خجلتزده شرمسار شدند.
اشارت به سنگی کرد و گفت:
برای ما از این سنگ، بیرون آر مشابه شتر بَختی بسیار موی، آبستن.
صالح فرمود که: اگر خدای، این نوع معجزه به شما بنماید، به وحدانیّت او اعتراف میکنید؟ گفتند: بلی. و بدین، سوگند غلاظ خوردند.
صالح دعا کرد، فیالحال آن سنگ شکافته شد و ناقه بر آن وجه که طلب کرده بودند بیرون آمد و در همان ساعت بچّه از آن متولّد شد.
جندع، فیالحال ایمان آورد، مابقی ایشان، دست انکار از آستین استکبار بیرون کرده، ایمان نیاوردند.
و آن شتر در میان چراگاه ایشان میچرید و آب چشمه را، یک روز آن شتر میآشامید و به مقدار آن شیر میداد. یک روز، گِرد آن گردن نمیکشید، صالح گفت: ای قوم، به تحقیق که آمد به شما معجزهی روشن از نزد پروردگار شما که دلیل است بر کمال قدرت و صحّت نبوّت من. این شترِ خدایی است که حق تعالی به محض قدرت، از سنگ بیرون آورده، از برای شما، در حالی که نشانه است بر صحّت نبوّت من، پس بگذارید ناقه را تا بخورد گیاه را در زمین خدای، و مرسانید به وی هیچ بدی که فرا گیرد شما را عذابی دردناک... آوردهاند که قوم ثمود از ناقه به تنگ آمدند... قدار بن سالف و مصدع بن مهرج را بر آن داشتند که ناقه را آزار دهند و بکشند. و کشتند ناقه را و سرکشی از فرمان پروردگار خود نمودند و گفتند از روی استهزا: ای صالح، بیار آن چیزی را که وعده میکنی و
میترسانی ما را از آن عذاب، اگر به راستی از فرستادگان هستی. پس فرا گرفت ایشان را به سبب کشتن آن ناقه، زلزلهی عظیم و فریادی عظیم که از غایت عظمت و هیبت آن، زمین به لرزه درآمد، پس بامداد کردند در سراهای خود بر جای خود بر جای فروماندگان (انتهی).
آن مقداری که اراده داشتم که از تفسیر زوّارهای رحمه الله نقل کنم نقل کردم. و البته این داستان یک ویژگیهای دیگر هم دارد که باید متتبّعین مراجعه فرمایند به مظانّ و محلّ خود.
مؤلّف گوید: پر واضح است که این گروه اساساً ارادهی گرویدن به پیغمبر زمان خود را نداشتند، چنانچه اکثر، بلکه همهی انبیا در هر زمانی، این گرفتاری را با شیاطین جنّی و انسی داشتند، بلکه چه بسا اختصاص به نبوّت هم ندارد و راجع به امامت هم هست و خواهد بود.
پس نباید توهّم این را کرد که هرگاه صاحب حق، معجزه آورد، سبب برای ایمان دیگران است، بلکه علاوه بر معجزه، انصاف و نبودن تعصّبات از جهاتی و دنبال حق بودن از سوی دیگر هم لازم است.
و شاید برای همین جهت، قرآن مجید فرموده است: (هُدیً لِلْمُتَّقِینَ)1 ؛ یعنی تقوای عقلی و تقوای وجدانی و تقوای گذشتن از هوای
نفس و تقوای گذشتن از عادیات غیرمطابق با واقعیّات و تقوای گذشتن از غیر خدا را هم لازم دارد.
پس حاصل مجموع مطالب چنین شد که معجزه مقتضی است، نه علّت تامّه. و رفع موانع، الی ما شاءالله لازم است و این برای همه کس میسّر نیست؛ و الله العالم.
تذکر:
اخیراً برخیها سؤالی را مطرح مینمایند و یا گاهی آن را مینویسند و بحث میکنند و آن این است که: آیا انبیا و ائمّه - سلام الله علیهم - علاوه بر ولایت تشریعیّه، ولایت تکوینیّه هم دارند؟ و چه بسا عدّهای توهّم میکنند که اوّلی را دارند، ولی دومی را نه.
به نظر حقیر، این بحث یک بحثی است باطل و بیفائده و منشأ این توهّم، درک نکردن حقیقت نبوّت و امامت است، و منشأ درک نکردن حقیقت نبوّت و امامت نیز، خوب نشناختن خداوند است.
و شاید دعای معروف «أللّهُمَّ عَرِّفنِی نَفسَکَ؛ فَإنَّکَ إن لَم تُعَرِّفنی نَفسَکَ لَم أعرِف نَبیِّکَ (یا رَسولَکَ)، أللّهُمَّ عَرِّفنِی نَبِیِّکَ؛ فَإنَّکَ إن لَم تُعَرِّفنی نَبیِّکَ لَم أعرِف حُجَّتَکَ، أللّهُمَّ عَرِّفنِی حُجَّتَکَ؛ فَإنَّکَ إن لَم تُعَرِّفنی حُجَّتَکَ ضَلَلتُ عَن دینِی»(1)
اصول کافی، ج 1، ص 337.
اشاره به همین جهت است که اول1) (1)
خدا را باید شناخت و لازمهاش، تصدیق رسول او است و لازمهی هر دو، شناسایی جانشین او است و اگر کسی بشناسد پیغمبر را، قطعاً تصدیق میکند که علی بن ابیطالب جانشین او است، پس نیازی به ادلّهی لفظیّه نیست.
تو به تاریکی علی را دیدهای زین سبب غیری بر او بگزیدهای
و اگر هم باشد، برای تأکید حکم عقل، بدون شائبهی تعصّب است. بزرگان ما که از اول به این استدلال پرداختهاند، در مقابلِ مخالفینِ نبوّت بودهاند، نه در مقابلِ مخالفین امامت.
اگر کسی معتقد باشد که پیغمبر اسلام، از عوالم غیب به اذن پروردگار به کسی خبر داده که بهشتی ابدی است جهنّمی ابدی، قطعاً میتواند از تکوینیّات عالم هم خبر دهد به طریق اولی.
و شواهد در اخبار اهل بیت علیهم السلام زیاد است که بیش از این مجالی نیست و بعضی از آنها را به فضل پروردگار، در ذکر معجزات آینده متعرّض خواهیم شد انشاءالله.
اجمالی از معجزات پیامبران سلف به نقل از کتاب «الخرائج و الجرائح»
صاحب کتاب الخرائج و الجرائح که این کتاب را برای همین بحث تألیف نموده است و خود یکی از مشایخ محمّد بن علی بن شهرآشوب مازندرانی (متوفّی شعبان 588 ه. ق، و مدفون در خارج شهر حلب در
بلندی کوه جوشن) میباشد، بخشی از معجزات انبیای سلف را که از محکمات قرآن مجید است ذکر نموده است و حقیر، تعدادی از آنها را ذکر میکنم و به فضل پروردگار، بعداً به تفصیل برخی از آنها را از این کتاب و برخی دیگر را از کتابهای معتبر دیگر خواهم آورد:
آورندهی عرش، آصف بن برخیا، وصیّ سلیمان بن داود بود که در آن روز در بیتالمقدس بود.
طوفان نوح علیه السلام: (فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ الطُّوفانَ)2 .
کشتی نوح علیه السلام: (فَأَنْجَیْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِینَةِ وَ جَعَلْناها آیَةً لِلْعالَمِینَ)3 : پس نجات دادیم نوح و یاران او را در کشتی و هر چه که در آن از انواع جانوران بود و گردانیدیم کشتی او را (یا واقعهی قوم نوح را)
دلالتی برای عالمیان. و هر کس که خواهد از طوفان و فتنهی آخرالزمان نجات یابد، در سفینهی اهلالبیت نشیند و الّا امان نیابد، مثل معاندان نوح علیه السلام.
ناقهی صالح علیه السلام: قصّه و داستان ناقهی صالح را قبلاً بیان کردیم.
همچنین داستان فصیل آن.
نار ابراهیم علیه السلام: در سورهی مبارکهی «انبیاء» از آیهی 52 تا آیهی 74. قصّهی حضرت ابراهیم خلیلالرحمن، ذات اقدس الهی چنین بیان فرموده: (وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّا بِهِ عالِمِینَ) تا قوله تعالی (وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ) .
و بعد از تصمیم جزمی که گرفتند مخالفین ابراهیم علیه السلام که او را به آتش افکنند: (قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ)1 .
تفسیر زوّارهای: گفتند با یکدیگر: بسوزانید او را به عقوبت که سختتر است و یاری دهید خدایان خود را به انتقام کشیدن، اگر هستید یاریکنندگان، یعنی یاریدهندگانِ بتان خود... چون توکّل خلیل علیه السلام بر حضرت جلیل و انقطاع او از ماسوا درست بود، گفتیم ما که: ای آتش، باش برودت و سلامت بر ابراهیم.
ابن عباس گفته: اگر خداوند نفرموده بود: «برد و سلامت شو» ممکن بود که ابراهیم علیه السلام از سرما بِیَفسُردی.
مؤلّف گوید: با اینکه آتش بالطبع سوزاننده است، بر ضدّ طبیعت، با ابراهیم رفتار کرد. توضیح و تفصیل بیش از این را مراجعه فرمایید به تفاسیر عامّه و خاصّه.
آیا به تو آمد (یعنی البتّه آمده است به تو) سخن مهمانان ابراهیم علیه السلام که گرامی کرده شده بودند نزد او سبحانه (یا نزد ابراهیم) که چهار فرشته بودند: جبرائیل و میکائیل و اسرافیل و رفائیل گفتند: به درستی که ما فرستادهی اوییم (یعنی خدای متعال) به جهت هلاکِ گروه گناهکاران و زیر و رو کردنِ شهر ایشان با سنگی از گل؛ یعنی خاک سخت به مانند آجر سنگِ نشان کرده شده از سوی پروردگار تو، از ابری سیاه آوردهاند: سنگ، مُعلَم بود به خطوط سیاه و سفید یا نام هر کس بر سنگی نوشته، که بدان هلاک شود. این سنگها بر آنها باریده شدند.
و اصّح آن است که جمعی از ایشان که در آن شهر نبودند، همه بدان سنگها هلاک شدند و چون معلوم] شد [که ابراهیم علیه السلام برای هلاک کردن
قوم برادرزادهاش لوط علیه السلام میروند، دلِ مبارکش متألّم شد که آیا حال او در آن بلاد چگونه خواهد بود؟
گفتند: غم مخور که لوط و دختران او، نجات خواهند یافت.
پس بیرون خواهیم آورد هر که باشد در دههای مؤتفکه(1)
معنای مؤتفکه یکی از دو چیز میتواند باشد: اول - روستاها و دهاتی که منقلب شدند و ایشان قوم لوط علیه السلام بودند. دوم مؤتفکه بصره است؛ به دلیل قول امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «ای اهل بصره، ای اهل مؤتفکه، ای لشکریان زن و پیروان بهیمه» الخ. مأخوذ از مجمعالبحرین. مؤلف گوید: لکن صدوق در اعتقادات فرموده است: اعتقاد ما این است که کلّیّهی روایاتی که در ذم یا مدح شهری یا دهی وارد شده، حمل میشود بر همان زمان.
از گرویدگان؛ و آن لوط است و دو دختر او. گفتهاند: یک کس از قوم لوط ایمان آورده بود. در مدّت بیست سال، نخواهی یافت در آن قُری غیر یک خانه از مسلمانان.و بگذاریم در آن علامتی از عذاب برای عبرت آنان که بترسند از عذاب دردناک، و آن علامت، اسبهای سیاه و تقلیب دیار قوم لوط است.
1) (1)
تفسیر زوّارهای: آیا ندیدی و به بصر و بصیرت نظر نکردی به سوی آن کسی که حجّت جست و مخاصمت کرد با ابراهیم علیه السلام در اثبات ربوبیّت، در وقتی که داد، خدای او را، پادشاهی. و این مجادل نمرود بن کنعان بود و ادّعای ربوبیّت کرد و همه روی زمین را در تصرّف داشت.
در آن وقت که ابراهیم بتان را شکست، یا بعد از سرد شدن آتش بر او، نمرود گفت که: او را بیاورید. چون ابراهیم علیه السلام را به حضور آوردند، گفت: تو خدایان ما را باطل کردی، خدای تو کیست؟ ابراهیم علیه السلام گفت در جواب که: پروردگار من آن کسی است که زنده میگرداند و میمیراند. نمرود در جواب او گفت: من هم زنده میکنم و میمیرانم. پس یک نفر زندانی واجبالقتل را آزاد کرده و یک نفر بیگناهی را کشت.
لاجرم ابراهیم علیه السلام حجّتی روشنتر آورد، گفت: به درستی که پروردگار من هر روز آفتاب را میآورد از مشرق، تو بیاور از مغرب، پس مبهوت گردانیده شد آن کس که کافر بود (یعنی نمرود) و حجّت او منقطع گشت. و خدای راه نمینماید گروه ستمکاران را...
و یاد کن ای محمّد آن را که گفت ابراهیم: ای پروردگار من، بنما به من چگونه تو زنده میکنی مردهها را، سؤال شهود برای کیفیّت احیاء، فرمودن بود، نه آنکه در اصل احیای او را شبهه بود.
گفت خدا: آیا ایمان نیاوردهای که من مرده را زنده میکنم؟
استفهام در اینجا به معنی ایجاب است؛ یعنی تو ایمان داری بر قدرت من بر احیا و اماتت و با نمرود گفته بودی: رَبّیَ الَّذی یُحیِ وَ یُمیتُ.
گفت ابراهیم: بلی، و لیکن تا اطمینان برساند دل من به معاینه... گفت خدا: پس فرا گیر چهار عدد از مرغان. از حضرت صادق علیه السلام نقل است که: آن چهار تا کبوتر - خروس - زاغ و طاووس بودند. پس جمع کن ایشان را به سوی خود، یعنی بر دست گیر و بر شکل و هیئت آنها نیکو تأمّل کن تا بعد از زنده شدن بر تو مشتبه نگردد.
ابراهیم علیه السلام مرغان را ذبح کرده و اجزا و لحوم و دماء و عروق و اجنحهی ایشان را پاره پاره و با یکدیگر آمیخته - و گفتهاند: در هاون بکوفت - و بر کوهها بگذاشت.
که به روایت حضرت صادق علیه السلام: دَه کوه بوده منقسم ساخته. سرهای ایشان را به دست گرفته، آواز داد: بیایید به جانب سرهای خویش. پس به فرمان خدا اجزای هر یک از دیگری منفصل شده بود با یکدیگر ملتئم گشته، ابدان ایشان درست شده و به سوی سرهای خود بر زمین دویدن گرفتند تا پیش پای ابراهیم علیه السلام و از آنجا پرواز نموده نزد سرهای خود در دست ابر اهیم علیه السلام بود متّصل شدند، الخ.
مؤلّف گوید: مراجعه فرمایید به تفسیر زوّارهای که مطالب را دقیقتر از محقّقان نقل فرموده.
تفسیر زوّارهای: مسخّر کردیم برای سلیمان باد را در حالتی که سخت و تند وَزَنده بود، بر وجهی که تخت او را برداشتی و در یک روز، یک ماهه ببردی، میرفت به فرمان سلیمان در آن زمین که برکت کرده بودیم در آن زمین؛ یعنی زمین شام... و ما به همه چیز خبیر و دانا هستیم.
خداوند - عزّ و جلّ - در سورهی مبارکهی سبأ، آیهی 10 میفرماید: (وَ لَقَدْ آتَیْنا داوُدَ مِنّا فَضْلاً یا جِبالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَ الطَّیْرَ وَ أَلَنّا لَهُ الْحَدِیدَ) الخ.
تفسیر زوّارهای: و هر آینه ما دادیم داود علیه السلام را از نزدیک خود زیادتی بر سایر مردمان که نبوّت بوده (یا زبور، یا پادشاهی، یا حسن خلق با رعیّت، یا توفیق عدل در حکم، یا بخشایش بر عجزه و ضعفا، یا حلاوت مناجات، یا علم با آنکه جز بارگاه او ملجأ و پناهی نیست...) و بعضی گفته که: فضل، آن است.
بعد از این میگوید که: گفتیم ما: ای کوهها، باز گردانید آواز خود را با داود علیه السلام و در وقت تسبیح او؛ یعنی موافقت کنید با وی در تسبیح... و مسخّر کردیم وی را مرغانی تا در وقت ذکر با او موافق بودی... آنگاه وحی فرمود به وی که: آهن را بر دست تو نرم ساختیم، پس زرهگری کن.
چنانچه میفرماید که: نرم گردانیدیم بی آتش و مطرقه(1)
المطرقة - بالکسر -: ما یضرب به الحدید (مجمع البحرین)؛ یعنی آنکه آهن را با آن میکوبند.
، چنانچه در دست او مثابهی موم بود و در وی هر تصرّفی که خواستید و فرمان دادیم به آنکه: بساز زرههای فراخ دهن گشاده و اندازه نگه دار در بافتن آن؛ یعنی حلقههای مساوی افکن تا وضع آن مناسب افتد، الخ.خداوند - جلّ و علا - در سورهی مبارکهی نمل، آیهی 17 میفرماید: (وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَ قالَ یا أَیُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ - الی قوله تعالی: - وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ) .
تفسیر زوّارهای: و میراث گرفت سلیمان از داود، مال و ملک و نبوّت او را از میان سایر فرزندان او... و سلیمان بر تخت پادشاهی نشست و گفت: ای مردمان، ما آموختهایم - یعنی من و پدر من - گفتار مرغان را،
1) (1)
از هر جماعتی از طیور را که آوازی است، که جز بنی نوع انسان، از آن فهم معانی اعراض نمیکنند، و آنچه سلیمان را آموختند آن بود که فهم میکنند مرغان از یکدیگر.
گویند: روزی سلیمان دید بلبلی بر شاخی نشسته، سر و دم میجنباند و صدا میکرد اصحاب خود را گفت: میدانید این بلبل چه میگوید؟ گفتند: اَللهُ وَ رَسُولَهُ اعلَم ، فرمود که: میگوید: من امروز نیم خرما خوردهام، خاک بر سر دنیا.
فاخته آواز کرد. فرمود که میگوید: کاشکی که خلائق مخلوق نشدندی. و هم از سلیمان منقول است که در شأن کبوتر خانگی میگوید: بزایید از برای مردن و بنا کنید برای خراب شدن.
طاووس میگوید که: هر چه بکنی، مکافات آن خواهی دید.
هدهد میگوید: هر که رحم نکند، بر او رحم نکنند.
خطاف میگوید که: نیکی از پیش فرستید تا نزدیک خدای تعالی بیاید.
حمامه(1)
یعنی کبوتر.
میگوید: سُبحانَ رَبّیَ الاَعلی مِلاءَ سَمائِه وَ ارضِهِ.قطا میگوید: هر که خاموشی اختیار کند سلامت ماند.
طوطی میگوید: وای بر کسی که مطلوب و قصد وی دنیا باشد.
1) (1)
باز میگوید: سُبحانَ رَبّیَ العَظیمَ وَ بِحَمدِهِ.
صرد میگوید: استغفار کنید گنهکاران را.
حدار میگوید: (کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ) .
هزاردستان میگوید: سُبحانَ الخالِقِ الدّائِمِ.
خروس میگوید: اُذکُروا اللهَ یا غافِلونَ.
چکاوک در صفیر خود گوید: بار خدایا لعنت کن بر دشمنان آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم.
سار میگوید: بارخدایا از تو قوت روزبروز میخواهم یا رازق.
دراج میگوید: الرّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوی(1)
ترجمه آیه است که فرمود: (وَ أُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ...) نه کلام دراج.
.و داده شدیم ما از هر چیزی - مراد، کثرت اشیا است - به درستی که این عطا هر آینه افزونی است آشکارا.
پس هفتصد سال و شش ماه پادشاهی کرد بر همهی آدمیان و دیوان و پریان و چهارپایان. و به گفتار همهی حیوانات عالم بود...(2)تا آمدند به وادی مورچگان که در جنوب طائف درآمدند.
گفت مورچهای که دو بال داشت و برابر خروسی، یا گوسفندی، یا گرگی بود.
و از حضرت ابوعبدالله علیه السلام منقول است که آن، وادی طلا و نقره بود که حق تعالی ضعیفترین خلق خود را در آن وادی به پاسبانی موکّل فرمود.
القصّه مهتر مورچهگان که لشکر سلیمان را دید، از روی شفقتی که ملوک بر رعایا میباشد گفت: ای مورچگان، درآیید در مسکنهای خود که در هم نشکنند شما را به پاهای خود. لشکر سلیمان وقتی که نزول کنند در این وادی و حال آنکه ندانند که شما را پایمال میسازند.
آوردهاند که: باد از سه فرسخی، سخن نمل را به گوش سلیمان رسانید.
خداوند متعال در سورهی مبارکهی اعراف، آیهی 117 فرموده: (وَ أَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنْ أَلْقِ عَصاکَ فَإِذا هِیَ تَلْقَفُ ما یَأْفِکُونَ)
تفسیر زوّارهای: و وحی کردیم به سوی موسی آنکه: بیفکن عصای خود را. پس بیفکند، اژدهایی شد سیاه و از شترِ بختی بزرگتر، با چهار دست و پای سطبر و دنباله دراز، بر هیچ چیز نمیرسید مگر او را فرو میبرد، و بر هر چه پا مینهاد آن را خُرد میکرد و از دهنش آواز مهیب بیرون میآمد. مویها داشت چون نیزه، و دندان چون سندان، فراخیِ دهن او دوازده گز بود. همچنانکه عصا اژدها شده بود فرو میبرد آنچه تزویر کرده بود. و آن چهل خروار رَسَن و چوب بود، همه را فرو برده، روی به
نظارکیان نهاد، مردمان بگریختند و دوازده هزار کس در انبوهی هلاک گشتند.
فرعون منهزم گشته بیهوش بیفتاد، پس موسی علیه السلام آن را بگرفت، عصا شد، حق تعالی رسنها و عصاها را معدوم گردانید.
پس ظاهر شد امر حق و باطل شد آنچه بودند عمل میکردند از سحر، پس مغلوب گشتند جادوگران و فرعونیان، آنجا که موسی علیه السلام غالب شد و بازگشتند از آن موضع خوارشدگان و منهزمان، الخ.
مؤلّف گوید: باید دانست که قصّهی حضرت موسی در چند جای قرآن مجید آمده است و حقیر اکتفا میکند به همین یک مورد که کفایت است در معجزه بودن؛ و هو الله القادر.
خداوند در سورهی مبارکهی اعراف، آیهی 132 فرموده: (وَ قالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آیَةٍ لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ - الی قوله: - قَوْماً مُجْرِمِینَ) .
تفسیر زوّارهای: گفتند فرعونیان به موسی علیه السلام: باز ایست از آنچه میگویی و دعوی میکنی. هرگاه بیاری هر چیزی که آوردی به ما از نشانهای که زعم تو آن است که معجزه است، مثل قحط و مرض و امثال آن، تا به سِحر کنی ما را به آن، پس نیستیم ما مر تو را گروندگان. چون عناد و انکار قبطیان به سر حدّ اطناب رسید، پس فرستادیم برایشان
طوفان. و آن هر چیزی است که طواف بر اماکن کند چون باران و سیل. و گویند: مراد به آن آبله است، یا موتان که مرگ مواشی است و یا طاعون. و فرستادیم ملخ پرنده را و ملخ پیاده، یا کَنهی بزرگ، یا سبوسه، یا بچّههای ملخ از روییدن بالهای ایشان.
و وزغ که به جامههای خواب ایشان در میآمدند، و در طعامهای ایشان درمیآمدند و بر سر و روی ایشان میدویدند و در وقت سخن گفتن به دهان میرفتند و چون آبی که میخوردند خون بود.
در حالتی که این آیتهای قدرت ما بود مُبیّن و هویدا. و از یکدیگر جدا شد؛ یعنی مدّت میان هر دو آیت از اینها یک ماه بود و امتداد هر آیتی یک هفته، پس ایشان گردنکشی کردند از فرمانبرداری و بودند گروهی معاندان در کفر، الخ.
خداوند متعال در سورهی مبارکهی اعراف، آیهی 171 میفرماید: (وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ - الی قوله: - لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ) .
تفسیر زوّارهای: و یاد کن ای محمّد برای یهودان که: چون برکندیم و برداشتیم کوه طور را، گویی که آن کوه سایبان بود بر سر ایشان. و این وقتی] بود [که بنیاسرائیل احکام تورات را قبول نمیکردند، حق تعالی جبرئیل را فرمود که کوهی از جایی برکَند و بر بالای سر ایشان بداشت به مقدار لشکرگاه ایشان که یک فرسخ در یک فرسخ بود، چون آن را دیدند
بترسیدند و دانستند آنکه آن کوه فرود آینده است و بر سر ایشان،] به [سجده درافتادند و یک نیمهی روی، بر زمین نهادند و نیمهی دیگر به کوه مینگریستند از ترس وقوع برایشان، و از اینجاست که یهودیان سجده را بر روی چپ کنند...
و چون به سجده درافتادند گفتیم ایشان را: فرا گیرید آنچه دادهایم شما را از احکام به جدّ و عزم تمام و یاد کنید آنچه در او است از عهد و میثاق - که آن اوامر و نواهی است - تا شاید که پرهیزکاری کنید و در سلک متّقیان باشید، انتهی.
خداوند متعال در سورهی مبارکهی شعراء، آیهی 63 میفرماید: (فَأَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ - الی قوله - أَجْمَعِینَ) .
تفسیر زوّارهای: پس وحی کردیم به سوی موسی که: بزن عصای خود را به بحر نیل (بین نیل و مصر است و دریای قلزم میان مکّه و یمن است با مصر).
پس عصا بر وی زد و گفت: یا اباخالد، ما را راه ده، پس بشکافت و در وی دوازده راه پدید شد، پس هر پاره که از هم جدا بود همچون کوه بزرگ - یعنی مانند کوه بلند برآمده - قرار گرفت، فیالحال بادی بر ریگ
دریا وزید و گِل او خشک شد و هر سبطی از دوازده سبط بنیاسرائیل از راهی به دریا درآمدند.
و نزدیک گردانیدیم آنجا که شکافته بود دریا، دیگر آن را، یعنی قوم، و چون فرعون به کنار دریا رسید و آن حال دید و گفت: ای قوم، میبینید که دریا از هیبت من چون شکافته شد؟! الخ.
مؤلّف گوید: مراجعه شود به تفسیر زوّارهای رحمة الله علیه.
خداوند متعال در سورهی مبارکهی مریم، آیهی 29-30 (بعد از تهمتهایی که به آن صدّیقهی طاهره زدند و بعد از اینکه مأمور شد که با مردم سخن نگوید، بلکه با اشاره بفهماند مردم را) میفرماید: (فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ - الی قوله: - وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا) .
تفسیر زوّارهای: پس مریم سلام الله علیها اشاره کرد به عیسی علیه السلام که با او سخن گویند و جواب از او شنوند. گفتند به او که: چون حرف زند، آنکه او را در دامن توست که به مثابهی گهواره است (و یا با آنکه در خود گهواره است) در حالتی که کودک است و اصلاً فهم خطاب و قدرت بر جواب ندارد... پس درصدد آن شدند که او را رجم کنند که ناگاه حضرت عیسی علیه السلام (به فرمان حق تعالی) دهن از پستان برداشته، رو به ایشان کرده، به زبان فصیح گفت: ای قوم، به درستی که من بندهی خدایم. حق
تعالی ناطق گردانید او را به این اولاً... خدای مرا کتابی - یعنی حکم - کرده در ازل که انجیل به من دهد و گردانیده است مرا پیغمبر (الی آخر).
مؤلّف گوید: مراجعه شود به تفسیر زوّارهای.
و همچنین مرده را زنده کردن، معالجهی گنگها و مرض بَرَصدارها، و گل را به شکل مرغ درآوردن. همهی اینها در قرآن مجید، صراحتاً بیان شده است. رجوع شود به سورهی آل عمران، آیات 49-110.
شقّ القمر (یعنی ماه را دو نیم کردن و دوباره به همان آوردن به قدرت پروردگار خداوند قادر توانا.
در سورهی مبارکهی قمر، آیهی 1-4 فرموده: (اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ - الی قوله: - مُسْتَقِرٌّ) .
تفسیر زوّارهای: آوردهاند که کفّار قریش از حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم معجزه طلبیدند و آن حضرت ماه را برای ایشان دو نیم کرد بر وجهی که کوه حِرا را در میان هر دو حلقهی قمر دیدند.
و در تبیان(1)
التبیان فی تفسیر القرآن اثر شیخ طوسی، مولود در سال 385 ه و متوفّی در سال 408 ه در نجف اشرف میباشد.
و معالم التنزیل(2)مذکور است که شقّ القمر دو بار واقع شد به مکّه، این سوره فرود آمد که: نزدیک است آمدن قیامت و شکافته شد ماه. و از علامات قرب قیامت، انشقاق قمر است و بر این وجه در کتب سابقه مذکور بوده.و بعضی گویند: شبی ابوجهل و جهودی به حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند، یهود به ابوجهل گفت: اگر راست میگوید که پیغمبر است نه ساحر، او را بگوی که ماه را بشکافد که سِحر در زمین متحقّق میشود، و ساحر را در آسمان تصرّف نیست.
ابوجهل لعین گفت: ای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، بشکاف. آن حضرت انگشت سبّابه را برآورد و اشارت فرمود و ماه را بشکافت، فیالحال به دو نیم شد، یک نیم به جای خود قرار گرفت و یکی دیگر به جای دیگر رفت. و باز گفت: بگوی تا ملتئم شود. اشارت کرد، هر دو نیم به هم پیوسته، یهودی ایمان آورد.
ابوجهل لعین گفت: او چشم ما را به سحر بست و قمر را مشتق به ما نمود، و از جماعت مسافران که از اطراف برسند سؤال کنیم که ایشان نیز دیدهاند، یا از آینده و رونده پرسیدند، همه جواب دادند که: در فلان شب، ماه را به دو نیم دیدیم. با وجود آن نگروید و گفت: جادویی است به غایت قوی، چنانچه حق تعالی فرموده: و اگر کافران ببینند از آثار و قدرت ما در اظهار معجزهی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که دلیل صدق او باشد اعراض کنند از ایمان به او (یا روی گردانند در تأمّل از آن) و گویند: این جادویی است دایم و رونده از زمین تا آسمان. و تکذیب کنند پیغمبر را و پیروی کنند آرزوهای خود را (یعنی آنچه در نظر ایشان آراسته باشد از لجاج و عناد).
و ذکر فرمود هر دو را به لفظ ماضی تا آشکار باشد به آنکه آن، عادت قدیمهی ایشان است و هر کاری که مقدّر شده واقع است (یعنی هر امری که هست او را ناچار است از غایتی که بدان برسد، کار محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نیز غایتی دارد که زود باشد که حقیقت آن از حق و باطل بر ایشان ظاهر شود) انتهی.
معراج خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در پاسی از شب از مکّهی معظّمه به بیتالمقدس.
و از بیتالمقدّس به آسمانها.
اما اول، خداوند متعال در سورهی مبارکهی اسراء فرموده: (سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ) .
تفسیر زوّارهای: پاک میدانیم از همهی عیوب و نقص، پاک و بیعیب دانستنی آن کس را که از روی کرامت بندهی خود را که محمد صلی الله علیه و آله و سلم است، در شبی از مسجدالحرام - که محیط است به حرم کعبه نزد اکثر - از خانهی امّ هانی که حریم او همهی مسجد است، به سوی مسجد دورتر از اهل مکّه - یعنی بیتالمقدّس که ماورای او مسجدی نیست - آن مسجدی که برکت کردیم گرداگرد آن که زمینِ شام است (هم برکت دین که آن را مهبط وحی انبیای دیگر ساختیم و هم برکت دنیا به کثرت انهار و اشجار و فراخی معیشت) تا بنماییم دلایل قدرت ما، که در اندک زمانی از آنکه به شام رفت و بیتالمقدس را مشاهده نمود و انبیاء را دیده، وقوف بر مقامات ایشان حاصل نموده و بر عجایب و غرایب آسمانی اطّلاع یافت.
به درستی که خدای اوست شنوا، بینا و دانا. و به قولی سمیع و بصیر به معنی مُسمِع و مبصر است؛ یعنی شنوایندهی محمد صلی الله علیه و آله و سلم کلام خود را و بنموده او را آیات قدرتِ بر دوام خود...
اکثر علما بر آنند که معراج در سال دوازدهم از مبعث بوده... و معتقد اهل ایمان آن است که عروج آن حضرت به جسد و روح بوده با هم، و در بیداری بوده. و آنان که در این قضیّه، نقل جسد را مانع میدانند، از
اخسّ ارباب بدعتند و منکر قدرت، با وجود آنکه سرعت فلک اعظم دانسته یا شنیده باشند که در یک چشم زدن آفتاب چه مقدار حرکت میکند که نزدیک است به حدّ احصا نتوان درآورد.
و در علم کلام مبرهن شد که اجسام متساویند در قبول اعراض و حق تعالی قادر است بر همهی ممکنات، پس قادر باشد مثل این حرکت سریعه را در بدن نبی خود محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، چنانکه گفتهاند محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را که جان تن بود و تن جان به سوی معراج شد، با این و با آن و تعجّب مانع آن نیست، چه تعجّب از لوازم معجزات است، الخ، انتهی.
و اما معراج دوم که عبارت است از معراج خود شخص شخیص پیغمبر گرامی به بیتالمقدّس و آسمانها. مؤلّف گوید: چون خیلی مفصّل است، تفصیل آن را متعرّض نشدیم، مؤمنین رجوع کنند به سورهی والنجم، از آیهی اول تا آخر 18 و تفاسیر علمای امامیّه رضوان الله علیهم أجمعین.
مؤلّف گوید: این بیست مورد بود که اجمالاً صاحب کتاب الخرائج و الجرائح رحمه الله اشاره فرموده بود از معجزات انبیا که در قرآن مجید اشاره شده، لکن مسلّماً بیش از اینها در قرآن مجید بیان معجزات انبیا علیهم السلام شده است.
اینک به فضل و حول و قوّهی الهی میپردازیم به بیان معجزاتی که درخصوص چهارده معصوم پاک علیهم السلام میباشد و از هر کدام، یک معجزه نقل میکنم انشاءالله.
معجزات حضرت خاتمالانبیا محمّد مصطفی - علیه و آله صلوات المصلّین - یکی از قطعیّات و مسلّمات است. معجزات آن حضرت زیاده بر این است که احصا شود، چنانچه بزرگان علمای امامیّه متعرّض شدهاند، خصوص غوّاص بحارالأنوار، المتتبّع المحقّق، علّامهی مجلسی - علیهالرحمة و الرضوان - در کتار شریف حقّ الیقین.
و باید دانست که معجزهی پیغمبر آخرالزّمان منحصر به بعد از زمان مبعوثیّت نبوده، بلکه حدوث آن از حین ولادت و تا آخر زمان نبوّت ادامه داشته است.
و حقیر اکتفا میکنم به معجزاتی که مجلسی - علیهالرحمه - در حقّالیقین که تقریباً آخرین کتاب او است و به فرمایش بعضی از بزرگان و
اساتید مکاسب که حقیر در محضرشان تلمّذ کردهام و خودش از تلامذهی آیةالله العظمی حاج آقا حسین قمی بوده که در زهد و تقوی در میان معاصرین خود معروف بود این کتاب، از محکمترین کتابها و مؤلّفات مجلسی علیهالرحمه است.
و قبلاً باید دانست و دانسته شده در نزد عامّه و خاصّه، که قرآن مجید بزرگترین معجزهی دائمی است که در هر زمان و مکان، تمام مخالفین آن حضرت از کفّار و منافقین معترف و مقرّند بر او و به نحو کلّی از زمان نبوّت تا قیام قیامت اعلان کرده که کسی که شک دارد نتواند به مثل او یا مثل یک سورهی آن بیاورد و تاکنون هم نتوانستهاند بیاورند و تا آخر هم نتوانند.
از جمله معجزات دیگر آن حضرت که اینک به فضل پروردگار شروع به بیان آنها به نقل از حقّالیقین مجلسی - علیهالرحمه - خواهم پرداخت، چند قسم هستند، یک قسم از آنها مربوط به ولادت باسعادت آن حضرت است که عیناً از حقّالیقین نقل میکنیم:
عامّه و خاصّه به طرق متکاثره روایت کردهاند که در شب میلاد کثیرالاسعاد آن جناب، شیاطین را از صعود به آسمانها منع کرد، و به این سبب، شهاب از آسمان ظاهر شد، حتّی آنکه ترسیدند که قیامت برپا خواهد شد.
و علم کاهنان برطرف شد.
و سحر ساحران ضعیف شد.
و هر بتی که در عالم بود به رو افتاد.
و طاق کسری که پادشاه عجم، با نهایت استحکام بنا کرده بود و هنوز باقی است بلرزید و چهارده کنگرهاش ریخت و از میان شکست، و تا زمین دو حصّه شد و تا حال، شکستگی به غیر آنها ندارد.
و قصری که بر دجله بنا کرده بود، خراب شد و آب در او جاری شد. و دریاچهی ساوه که آن را میپرستیدند خشک شد و الحال نمکزار است که نزدیک کاشان است.
و آتشکدهی فارس که هزار سال بود میپرستیدند، در آن شب خاموش شد.
و نوری در آن شب از طرف حجاز ساطع شد و در تمام عالم منتشر گردید و تخت هر پادشاهی سرنگون شد.
و جمیع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نتوانستند گفت و ملائکهی مقرّبان و ارواح اصفیای پیغمبران در هنگام ولادت وافرالسعادةِ آن منبعِ سعادات حاضر شدند.
و رضوان، خازن بهشت با حوریان نازل شدند و ابریقها و طشتها از طلا و نقره و زمرّد بهشت حاضر کردند.
و از برای حضرت آمنه(1)
مادر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم.
شربتها از بهشت آوردند که او آشامید.و آن حضرت را با آبهای بهشت غسل دادند و از عطرهای فردوس معطّر گردانیدند و مهر نبوّت را بر پشت آن حضرت زدند که نقش گرفت و در حریر سفیدی که از بهشت آورده بودند پیچیدند و او را بر جمیع روحانیّون عرض کردند.
و جمیع ملائکهی سماوات به خدمت آن حضرت رسیدند و بر آن حضرت سلام کردند و در ساعت ولادت آن حضرت، چهار رکن کعبهی معظّمه از زمین جدا شد و به جانب حجرهی مقدّسه به سجده افتاد.
و غرایب ولادت و معجزاتی که در آن حالت و بعد از آن در ایّام نشو و نما ظاهر شد، زیاده از عدّ و احصا است و برخی در حیاة القلوب مذکور است (تا اینجا عبارت حقّالیقین است).
باید دانست که بالاترین معجزهی آن حضرت، همان علم آن حضرت، بلکه علم همهی ائمّه اطهار علیهم السلام
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسألهآموز صد مدرس شد
1) (1)
و اگر یک زمانی بیاید که تعصّبات کم شود و با نظر انصاف که بالاتر از عدل است نظر کنند، دربارهی این حضرات قضاوت خواهند کرد و روشن خواهد شد که این طایفه یعنی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام امتیاز و ویژگی خاصّی دارند که افراد عادی نمیتوانند داشته باشند.
همچنین اگر با دیدهی انصاف در اوصاف و احوال اولین آنها علی بن ابیطالب علیه السلام تأمّل شود، یقین پیدا خواهد شد که غیر او شایستهی خلافت و جانشینی مقام شامخ نبوّت را ندارد، مگر اینکه کسی مسأله خلافت را نظیر خلافت و جانشینی سلاطین و زورگویان فرض کند، در حالی که انبیا و جانشینان آنها (حتّی مراجع بزرگوار) خلافت اینچنانی ندارند، بلکه خلافت و حکومت آنها معنوی بوده و سلطه در دلها دارند و هدف آنها رساندن بشر است به مقدار امکان، به کمال و رستگاری، و شاید اشاره به همین است که:
خداوند عز و جل که کمال مطلق و علم مطلق است و بندگان خود را به این نحو سوق فرمودهی خداوند متعال در سورهی مبارکهی نساء، آیهی 135 که: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ) ، و یا در سورهی مبارکهی مائده، آیهی 8 که فرموده: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ) .
و در آیهی اولی اضافه فرموده: (وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ) .
و در دومی فرموده: (وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی) .
و اگر کسی با تأمّل در این دو آیه شریفه بنگرد خواهد فهیمد که غرض اصلی، فامیل خاص، یا روستا و شهر خاص، یا کشور خاص نیست، بلکه هدف اصلی، خود خداست؛ یعنی متّصف شدن بندگان او به صفات پروردگار.
و شاید حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام نیز به همین اشاره نموده آنجا که فرموده است: «محادثةُ العالم عَلَی المَزابل خیرٌ مِن محادثة الجاهل عَلَی الزرابی»؛ یعنی: هم حدیث شدن با عالم و دانشمند و گفتگوی با او بر روی زبالهها، بهتر است از هم حدیث شدن و هم گفتگو شدن با جاهل بر روی پر پرنده قو(1)
اصول کافی، ج 1، باب مجالسة العلماء و صحبتهم، حدیث 2.
.و در همین راستا سعدی شیرازی گفته است:
خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خورده انبان خویش از او لذیذتر
1) (1)
و حافظ شیرازی گفته است:
از خارجی هزار به یک جو نمیخرند گو کوه تا به کوه سراسر سپاه باش
خلاصه، آنچه که موجب رسیدن انسان به کمال حقیقی است، رابطه داشتن او با خداوند و انبیا و اوصیا است، بویژه ارتباط با حضرت محمّد مصطفی و اهل بیت معصوم او، صلوات الله علیهم أجمعین.
صاحب کتاب الخرائج و الجرائح، سعید بن هبة الله راوندی، ملقّب به قطب راوندی - که خود یکی از مشایخ ابن شهرآشوب مازندرانی بوده - متوفّی 573 ق، و پدر و جدّ و اولاد او، همه از علما بودند(1)
ر. ک: الکلنی و الألقاب، ج 3، ص 58.
. او در این کتاب، معجزات زیادی را از آن حضرت نقل نموده است. از آن جمله حدیثی است که اصبغ بن نباته آن را نقل نموده و میگوید: زمانی ما به همراه حضرت علیه السلام به جایی میرفتیم و همراه ما مردی از طایفه قریش1) (1)
بود، خطاب کرد به علی علیه السلام و گفت: ای امیرالمؤمنین، مردان ما را کشتی و فرزندان آنها را یتیم گذاشتی و به جا آوردی کارهای دیگر را.
امیرالمؤمنین علیه السلام توجّهی به او کرد و فرمود: «لال شو». پس آن مرد گنگ و لال شد.
پس آن حضرت نظرش به او افتاد و ترحّم فرمود، و لبهای خود را به ذکری حرکت داد و آن مرد به حالت اول خود برگشت.
پس یکی از شاهدان، به آن حضرت عرض کرد: ای امیرالمؤمنین تو که به مثلِ این قدرت دارا هستی، چرا معاویه با تو چنین رفتار میکند و تو کاری نمیکنی؟!
حضرت فرمود: ما بندگانی هستیم گرامی داشته شده و پیشی نمیگیریم به گفتار و ما به امر پروردگار عمل میکنیم (یعنی در جایی اعمال قدرت میکنیم که خداوند امر کند و اجازه دهد(1)
الخرائج و الجرائح، الباب الثانی، فی معجزات أمیرالمؤمنین علیه السلام، دارالطباعه نائب ابراهیم، سنه 1305 ق.
.مؤلّف گوید: غرض حضرت این است که ما بر وفق خواستههای خود اعمال قدرت نمیکنیم، بلکه هر آنچه اعمال میکنیم، به امر، یا اذن خداوند است.
1) (1)
باید دانست که معجزه بر دو قسم است.
قسم اول - به کار گرفتن قدرت تکوینی به اذن پروردگار، مثل معجزهی حضرت عیسی - علی نبیّنا و آله و علیه السلام - از قبیل علاج گنگ، کور، ابرص، و احیای مردهها و امثال اینها از پیغمبران سلف، از قبیل نوح و ابراهیم و موسی علیهم السلام.
قسم دوم - اعجاز و به کار گرفتن قدرت تشریعی و فهمیدن امور دقیقهی تشریعیّه که در رسیدن به کمالات و قرب به پروردگار، دخالت دارند.
و در اینجا به ذکر یک معجزه از قسم دوم، از حضرت فاطمهی زهرا علیها السلام بیان میکنیم:
این معجزه در کتاب شریف کشفالغمّة فی معرفة الأئمّة علیهم السلام، ج 1، ص 23، تألیف علی بن عیسی بن ابی الفتح اربلی(1)
علی بن عیسی اربلی، از بستگان جوینی در زمان مغول بوده و از بزرگان محدّثین و علمای شیعه است و از تألیف این کتاب، در 21 ماه مبارک رمضان سنهی 687 ه. ق فارغ شده علی بن حسن زوّارهای اصفهانی آن را در سال 938 ه. ق به فارسی ترجمه کرده است و «اربل» نام دهی است نزدیک «موصل».
نقل شده که ما عین1) (1)
عبارت روایت شریفه را به لسان عربی نقل میکنیم و سپس ترجمهی آن را که زوّارهای ترجمه فرمود عیناً نقل میکنیم.
متن روایت: ورُوِی عن علیٍّ علیه السلام، قال: «کنّا عند رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقال: أخبرونی أیّ شیء خیر للنساء؟ فعیینا بذلک کُلّنا حتّی تفرّقنا، فرجعت إلی فاطمة علیها السلام فَأخبرتُها الذی قال لنا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و لیس أحد منّا عَلِمه و لا عَرَفه.
فقالت: و لکنّی أعرفه، خیرٌ للنساء أن لا یَرَین الرجالَ و لا یراهنّ الرجالُ. فرجعتُ إلی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقلت: یا رسول الله سَألتَنا أیّ شیء خیر للنساء، و خیر لهنّ أن لا یرین الرجالَ و لا یراهنّ الرجالُ. قال: مَن أخبرک، فلم تَعلمه و أنت عندی؟
قلتُ: فاطمة. فأعجب ذلک رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و قال: فاطمة بضعة منّی».
مؤلّف گوید: قبل از نقل ترجمه، نکاتی به نظر حقیر میرسد که مناسب است به آنها تذکر دهم:
با اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام امام معصوم بود، ولی از عهده پرسش رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برنیامد، و به نظر میرسد حکمت این امر آن بوده که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میخواست تا به اذن الهی، جواب این پرسش را از لسان فاطمهی زهرا علیها السلام بشنود و بدینوسیله تأثیر این آموزه در نزد اصحاب بیشتر باشد. و یا اینکه حضرت خواسته تا بدینوسیله ارزش و مقام علمی حضرت زهرا علیها السلام را به مردم بفهماند و بدینوسیله زنان جامعه در امور دینی خود به آن حضرت مراجعه نمایند، والله یعلم.
پیغمبر اسلام فرمود: «اِنّها بَضعَةٌ مِنّی». واضح است که منظور رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از این عبارت، معنای ظاهری آن نیست؛ چرا که همهی فرزندان، پارهی تن پدران و مادران خود هستند، بلکه مراد از «بضعه» وجه معنوی آن است، و اشاره دارد به ارتباط ملکوتی که حضرت زهرا علیها السلام با نبوّت و امامت دارد و جایگاه معنوی و غیبی آن بانوی کریمه را برای عالمیان معرفی مینماید.
و اما ترجمه حدیث نقل شده در ترجمهی زوّارهای:
«مرویست از امیرالمؤمنین علیه السلام که: نزد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بودیم، آن حضرت فرمود: خبر کنید مرا که چه چیز بهتر است از برای زنان؟
کسی ندانست از ما، متفرّق شدیم، رجوع به فاطمه کرده، او را از این سؤال اخبار کردم که آن حضرت پرسید و کسی از ما ندانست.
] فاطمه [فرمود که: من میدانم؛ بهتر از برای زنان، آن است که نه ببیند مردان را و مردان نیز ایشان را نبینند.
من بازگشتم به جانب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و گفتم: سؤال کرده بودی از ما که چه چیز بهتر است زنان را، آن بهتر است ایشان را که مردان ایشان را نبینند و نه ایشان مردان را.
فرمود: کی تو را خبر داد به این و تو نزد من هیچ نگفتی؟
گفتم: فاطمه.
تعجّب فرمود از این و گفت: فاطمه پارهی تن من است».
روایت علیه السلام، از پدران بزرگوارش که:
حضرت امام حسن علیه السلام فرمود به اهل بیت خود که: «من میمیرم به زهر، چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرد»(1)
استفاده میشود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم در اثر زهر وفات نمودهاند، والله العالم.
.1) (1)
عرض کردند: کی چنین کار میکند؟
فرمود: «همسر خودم جعده دختر ا شعث بن قیس؛ معاویه به صورت مخفیانه سمّی را میفرستد برای جعده و امر میکند تا آن را به من بخوراند».
عرضه داشتند: اگر چنین است، او را از منزل خود بیرونش کن و دور کن او را از خودت.
فرمود: «چگونه بیرون کنم او را در حالتی که هنوز این عمل را انجام نداده(1)
یعنی اهل بیت با اینکه علم به آینده داشتند، ولی هرگز قبل از جنایت، به مجرّد دانستن خود، عقوبت نمیکردند.
؛ وَ لَو أخرجتها ما قتلنی غیرها؛ یعنی اگر او را بیرون کنم، آیا غیرِ او مرا خواهد کشت؟»و وجه اعجاز اینجاست که روزگاری نگذشت که معاویه، مال زیادی برای جعده فرستاد و وعدههای زیادی به او میداد، از جمله صد هزار درهم و زمینهای زراعتی و یا وعدهی ازدواج او با فرزندش یزید، تا اینکه روزی معاویه برای او شربتی زهرآلود فرستاد تا آن را به امام حسن علیه السلام بخوراند.
1) (1)
پس در بعضی از ایّام که آن حضرت روزهدار بود و هوا هم بسیار داغ و با حرارت بود، شربتی را که از شیر تهیّه شده بود، به سمّ آغشته نمود و آن را به حضرت خوراند. امام علیه السلام وقتی آن شربت را خورد، بلافاصله فهمید که سمّی بوده است و خطاب به جعده فرمود: کُشتی مرا، خدا تو را بکشد ای دشمن خدا، به خدا سوگند که خیر نخواهی دید، و بدون شک تو را گول زدند و خداوند تو را و همچنین معاویه را خوار و بیمقدار خواهد کرد. پس چند روزی نگذشت که حضرت از دنیا رحلت فرمود و آنچه را که از پیش خبر داده بود، محقّق شد(1)
الخرائج و الجرائح، الباب الثالث فی معجزات الحسن بن علی علیهما السلام، ص 192.
.از ابوخالد کابلی، از یحیی بن امّ الطویل میگوید:
نقل شده که: ما همراه امام حسین علیه السلام بودیم، ناگهان جوانی بر ما وارد شد در حال گریه، پس امام حسین فرمود: «چرا گریه میکنی؟ چه کسی تو را گریانده است؟»
جوان گفت: مادرم همین ساعت از دنیا رفته و حال اینکه وصیّت نکرده و مالی داشت که به من امر کرده بود تا در آن مال تصرّف نکنم مگر
1) (1)
آنکه تو را باخبر کنم. امام حسین علیه السلام فرمود: «برخیزید تا برویم به طرف این زن».
راوی گفت: ما برخاستیم با حضرت، تا درِ خانهای رفتیم که در آن خانه، آن زن در حالی که روی او پوشیده شده بود و به صورت مرگ بود دراز کشیده بود. پس حضرت، سر مبارک را مُشرِف بر آن خانه قرار داد و از خداوند درخواست کرد تا او را زنده کند، تا وصیّت کند به آنچه که در دست دارد، پس خداوند زنده کرد آن زن را، و زن برخاست و نشست به حالت تشهد، سپس نظری به امام حسین علیه السلام کرد و عرض کرد: ای پسر فرزند رسول خدا، من فلان مبلغ در فلان جا دارم، ثلث او را به تو میدهم تا هر کجا که میخواهی مصرف کنی و دو ثلث دیگر را به این فرزندم بده اگر میدانی که از دوستان تو است و کسی است که ولایت تو را پذیرفته است و اگر از مخالفین تو است (یعنی ولایت تو را نپذیرفته) همه را خودت تصرّف کن، چون مخالفین ولایت، حقّی در اموال مؤمنین ندارند.
سپس آن زن درخواست کرد تا حضرت نماز بر او بخواند و بقیّهی امور تجهیزات او را انجام دهد. بعد از آن، آن زن دوباره مُرد و حضرت، به وصیّت او عمل نمود(1)
الخرائج و الجرائح، الباب الرابع فی معجزات الامام الحسین بن علی علیه السلام، حدیث اول.
.1) (1)
روایت شده از ابی خالد کابلی که گفت:
دعوت کرد مرا محمّد حنفیه بعد از کشته شدن حسین علیه السلام به کربلا و ما با هم بودیم در مکّه. محمّد بن حنفیّه به من گفت: برو پیش علی بن الحسین علیهما السلام و به او بگو از قول من که: من بزرگترین فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از دو برادر خودم یعنی حسن و حسین هستم و سزاوارتر هستم به این امر (یعنی امامت) از تو، پس سزاوار است که تسلیم کنی این امر را به من تسلیم کنی این امر را به من. و اگر خواستی یک حَکَمی را اختیار کن تا محاکمه کنیم پیش او.
پس من رفتم نزد علی بن الحسین علیهما السلام و آنچه را که محمّد بن حنفیّه گفته بود به حضرت رساندم، حضرت فرمود: «برگرد و به او از قول من بگو: از خدا بترس و ادّعا مکن چیزی را که خداوند برای تو قرار نداده. و اگر خودداری میکنیم از پذیرفتن، پس بین من و تو حجرالاسود باشد، پس به هر کدام از ما حجرالاسود گواهی داد، پس همان امام است».
راوی گوید: برگشتم پیش محمّد بن حنفیّه و همین پاسخ حضرت را رساندم، محمّد بن حنفیّه گفت: این پیشنهاد را قبول دارم.
ابو خالد میگوید: این دو نفر (محمّد بن حنفیّه و علی بن الحسین علیهما السلام) حرکت کردند و من با آنها بودم تا به حجرالاسود رسیدیم، علی بن الحسین علیهما السلام به محمّد بن حنفیّه گفت: «چون سنّ تو از من زیادتر است،
اول تو درخواست شهادت کن». پس جلو آمد محمّد بن حنفیّه و دو رکعت نماز بجا آورد و دعاهایی کرد، پس درخواست خود را اظهار داشت تا حجرالأسود به امامت او گواهی دهد. اما حجرالاسود اجابت نکرد درخواست او را.
پس از آن علی بن الحسین علیهما السلام برخاست، پس دو رکعت نماز کرد و خطاب نمود به حجرالاسود و فرمود: «ای آن سنگی که خداوند قرار داده آن سنگ را گواه برای کسی که به پیمان خود وفا کرده و به بیتالله الحرام آمده است، در جمع واردین به بیت او، اگر میدانی که من صاحب این امر و امام مفترض الطاعة بر جمیع بندگان خدا هستم، پس گواهی بده برای من تا عموی من بداند که حق ندارد در این امر امامت».
پس خداوند متعال به قدرت کاملهی خود، حجرالاسود را به سخن آورد و با زبان عربی آشکار و هویدا گفت:
ای محمّد بن علی، تسلیم شو به علی بن الحسین (یا تسلیم امر را به علی بن الحسین)؛ چون که اوست امامی که اطاعت او برتر و بر جمیع بندگان لازم است.
پس محمد بن حنفیّه بلافاصله بوسید پای مبارک آن حضرت را و عرض کرد: همانا امر امامت را تو دارا هستی.
صاحب کتاب الخرائج میگوید: گفته شده است که: ابن حنفیّه این محاکمه را نزد حجرالاسود، قبول کرد و این صحنه را ایجاد کرد تا
دیگران که شک در امامت علی بن الحسین علیهما السلام داشتند شکّشان برطرف شود، و الا خود او، هیچگاه در این مسأله شک نداشته است.
مؤلّف گوید: شاهد بر این قول این است که ابن حنفیّه، بدون هیچ معطّلی و بلافاصله پای حضرت را بوسید و او را در میان جمع تصدیق نمود.
صاحب الخرائج بعد از نقل این حدیث فرموده است:
و در روایت دیگر آمده است که: خداوند عزّوجلّ حجرالاسود را چنین به نطق آورد که:
ای محمّد بن علی، چون محقّقاً علی بن الحسین علیهما السلام حجّت خدا است بر تو و بر همه کسانی که بر روی زمینند و هر کس که در آسمان است، پس اطاعت او بر همه فرض است، پس بشنو و اطاعت کن ای محمّد بن حنفیّه. و محمّد بن حنفیّه خطاب به امام حسین علیه السلام گفت: سمعاً و طاعةً ای حجّت خدا در زمین و آسمان(1)
الخرائج و الجرائح، الباب الخامس فی معجزات علی بن الحسین علیهما السلام، ص 194.
.از ابیبصیر روایت شده که او گفته است:
1) (1)
محضر حضرت باقر علیه السلام در مسجد رسول خدا نشسته بودم، زمانی بود که علی بن الحسین علیهما السلام از دنیا رفته بود. ناگهان منصور دوانیقی و داود بن سلیمان، وارد بر حضرت شدند. و این قبل از زمانی بود که سلطنت و خلافت به بنیعبّاس برسد (یعنی زمان بنیامیّه بوده). پس داود بن سلیمان در جنب حضرت باقر علیه السلام نشست. پس ابوبصیر گفت: چه مانع شد دوانیقی را که جنب امام باقر علیه السلام ننشست؟
پس داود گفت: در دوانیقی، جفا و جور بود.
حضرت باقر علیه السلام فرمود: «زمانی نمیگذرد که همین دوانیقی متولّی امور ملّت شود و بر گردن مردم سوار شود و مالک شرق و غرب این سرزمین شود و عُمر او هم طولانی شود و اموال زیادی جمعآوری میکند که قبل از او کسی جمع نکرده».
داود وقتی این سخن را از حضرت باقر علیه السلام نسبت به دوانیقی شنید، برخاست و رفت و به دوانیقی خبر داد. دوانیقی بلافاصله از جای خود برخاست و رو به حضرت آورد و عرض داشت به حضرت که: مانع نشد آمدن مرا خدمت شما مگر اینکه خواستم تو را گرامی بدارم و محضر تو را اجلّ از این بد انم که خدمت شما بنشینم، بفرمایید این مطلب را که داود به من خبر داد، صحّت دارد یا نه؟
حضرت فرمود: «آری، درست است».
دوانیقی عرض کرد: آیا مالک شدن ماها قبل از مالکیّت شما است؟
حضرت فرمود: «بلی».
دوانیقی عرض کرد: آیا این تسلّط و مالکیّت به فرزندان من هم میرسد؟
حضرت فرمود: «بلی».
دوانیقی عرض کرد: مدّت حکومت و تسلّط بنیامیّه زیادتر و بیشتر است، یا مدّت حکومت ما؟
حضرت فرمود: «مدت حکومت شما طولانیتر است و این ملک و سلطنت به بچّههای شما هم میرسد. پس آنها بازیچه قرار میدهند حکومت را مثل سایر بازیگرها و این مطلبی که من به شما میگویم، آن را پدرم علی بن الحسین علیهما السلام به من خبر داده است».
و زمانی نگذشت که دوانیقی به ملک و سلطنت رسید و تعجّب کرد از گفتار حضرت باقر علیه السلام(1)
الخرائج و الجرائح، الباب السادس فی معجزات الإمام محمّد بن علی الباقر علیهما السلام، ص 196.
.ومنها ما رُوِی عن علیّ بن أبی حمزة، أنّه قال: حججتُ مع الصادق علیه السلام، فَجَلَسنا فی بعضی الطریقِ تحتَ نَخلَة یابسة، فحرّک شَفَتَیه بدُعاء لم أفهمه، الخ.
1) (1)
علی بن ابی حمزه میگوید: حج کردم با امام صادق علیه السلام، پس نشستیم در اثنای راه زیر درخت خرمایی خشک، پس حرکت داد امام علیه السلام دو لب مبارک را به دعایی که نفهمیدم آن را.
پس از آن فرمود: «ای درخت خرما، اطعام کن ما را از آنچه که خداوند در تو قرار داده از روزی بندگان خود».
راوی میگوید: پس نگاه کردم به طرف درخت خرما، در حالتی که آن درخت، میل به طرف امام صادق علیه السلام نمود با شاخههای خود که در او خرمای تازه بود، پس حضرت به من فرمود: «نزدیک شو و نام خدای را ببر و بخور».
پس خرماهای تازه از او خوردیم و خوشگوارترین و خوشبوترین خرمایی بود که میخوردیم.
من ناگهان برخوردم به یک بادیه نشینی که داود میگوید: ندیدم تا امروز جادوگری بزرگتر از این باشد.
حضرت صادق علیه السلام با کمال ملاطفت فرمود: «ما ورثهی انبیا هستیم و در میان ما کاهن وجود ندارد، بلکه ما خدای عالم را میخوانیم، پس خدا
اجابت میکند ما را. پس اگر دوست داری بخوانم خدای را، پس تو را مسخ کند و به صورت سگ کند و تو به حالت سگی به طرف منزل خود روی و داخل شوی و با دُم خود اهل خود را ملاقات کنی؟»
اعرابی چون جاهل و نادان بود، عرض کرد: بلی، میل دارم. پس حضرت از خدا خواست تا اعرابی سگ شود، و بلافاصله او سگ شد و با همان صورت، به طرف منزل خود رفت.
پس راوی گفت: حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: «دنبال کن». پس من دنبال او رفتم تا به منزل رسید، آنگاه او به صورت ماری شد و وارد بر اهل و فرزندان خود شد. اهل خانهی او هم عصا برداشتند و از خانه بیرونش کردند.
پس من برگشتم به طرف حضرت صادق علیه السلام و گزارش دادم که چنین و چنان شد.
و در این میان که قضیّه را گزارش میدادم، ناگهان آن مردم خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و در محضر آن حضرت ایستاد در حالی که اشکهای چشمش در جریان بود و شروع کرد خود را به خاک مالیدن، مانند الاغ که پشت خود را روی خاک میمالد و مثل سگ عوعو کردن. پس حضرت به او ترحّم فرمود و از خداوند خواست که برگرداند او را به حالت اوّل، پس اعرابی به حال اول خود بازگشت. آنگاه حضرت به او
فرمود: «آیا ایمان آوردی ای اعرابی؟» عرض کرد: بلی، هزار مرتبه، هزار مرتبه(1)
الخرائج و الجرائح، الباب السابع فی معجزات الإمام جفعر بن محمد الصادق علیهما السلام، حدیث 2، ص 198.
.مؤلّف گوید: اینگونه رفتارهایی که از اهلبیت علیهم السلام صادر میشود، دلالت دارد بر کمال لطف آنان نسبت به مردم، روحی و أرواح العالمین لهم الفداء و صلوات الله علیهم السلام أجمعین.
رُوی عن أبی الصّلت الهروی، عن أبی الحسن الرضا علیه السلام قال: قال أبی موسی بن جعفر علیهما السلام لعلیّ بن أبی حمزة مبتدءً تلقی رجلاً من أهل العرب، الخ.
روایت شده از ابیالصلت هروی که او از ابیالحسن الرضا علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: پدرم موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: «ملاقات میکنی مردی از عرب را که از تو میپرسد در مورد من (یعنی در مورد امامت من میپرسد) پس تو بگو: او امامی است که ابوعبدالله علیه السلام فرموده است.
پس هرگاه سؤال کرد از تو در حلال و حرام، تو جواب بده او را».
1) (1)
راوی پرسید: علامت و نشانهی همچو کسی که این سؤالات را از من میکند چیست؟
حضرت فرمود: مردی است از نظر جثّه چاق و بلند قد، نام او یعقوب بن یزید است و این مرد قاصد قوم خودش است.
و اگر تقاضا کرد که او را پیش من آری، پس حاضر کن او را و پیش من بیاور».
علی بن ابی حمزه گوید: سوگند به خداوند متعال که من در حال طواف بودم، ناگهان مرد بلند قد با جثّه چاق را دیدم آمد پیش من گفت: من میخواهم از تو بپرسم از صاحب خودت (یعنی امامت).
گفتم: از کدام صاحب میپرسی؟
گفت: از موسی بن جعفر علیهما السلام.
گفتم: اسم و نام تو چیست؟
گفت: یعقوب بن یزید.
گفتم: از کجا هستی؟
گفت: از عرب.
گفتم: از کجا شناختی مرا؟
گفت: در عالم رؤیا و خواب دیدم که آن حضرت به من گفت: «ملاقات کن علی بن ابی حمزه را، پس بپرس از او تمام آنچه را که
احتیاج داری در امور دین». پس پرسیدم از دیگران که تو را به من بشناسانند، پس راهنمایی شدم به سمت تو.
گفتم: بنشین در این مکان تا از طواف خود فارغ شوم و برگردم به طرف تو. پس از آن، آمدم پیش او و با او شروع کردم به سخن، پس دیدم او را مردی عاقل و خردمند و فهمیده. پس از آن، تقاضای رسیدنِ به خدمت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام را نمود، پس رساندم او را خدمت حضرت، پس وقتی که حضرت او را دید فرمود: «ای یعقوب بن یزید، دیروز تو وارد شدی و یک نزاع و خصومتی بین تو در فلان مکان واقع شد، این گونه خصومت از دین من و از دین پدران من نیست، پس هرگز شیعیان خود را به اینگونه خصومت توصیه نمیکنیم.
پس از خدا بترس با خصم خود که در این نزدیکی، مرگ را ملاقات خواهید کرد، امّا برادرت (طرف خصومت تو) در همین سفر میمیرد قبل از این که به اهل خود برسد و تو هم پشیمان خواهی شد بر آنچه که از ناحیهی تو به او رسیده.
و شما دو نفر از هم جدا شدید و پشت به همدیگر نمودید، و در نتیجهی این بریدن از همدیگر عمر هر دو، کوتاه و بریده شد».
آن مرد عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، مدّت عمرم کی به سر میآید؟
حضرت فرمود: مدّت عمر تو هم به سر آمده بود، ولی چون تو صله به عمّهی خود نمودی در فلان منزل، پس به تأخیر انداخت مدّت عمر تو را تا بیست سال».
علی بن ابی حمزه گوید: پس از این سخن و گفتگوها ملاقات کردم همین مرد را در سال آینده و او خبر داد به من که برادرش فوت کرده در اثنای راه مکّه و من او را دفنش کردم قبل از اینکه به اهلش برسد(1)
الخرائج و الجرائح، الباب الثامن من معجزات الأمام موسی بن جعفر علیهما السلام، حدیث 1، ص 200.
.مؤلّف گوید: این گونه پیشآمدها که از ائمّهی معصومین علیهم السلام صادر میشود، برای این است که ما هم درس بگیریم و اعتقادمان نسبت به عظمت شأن آنها بیشتر گردد.
ومنها ما قال محمّد بن الرحمن الهمدانی قال: رَکِبنی دَینٌ ضاقَ به صَدری، فقلت فی نفسی: ما أجد لقضاء دَینی إلّا مولای الرضا علیه السلام، فصرت إلیه، الخ.
محمّد بن عبدالرحمن همدانی میگوید: بدهکاری بر من رخ داده بود که بدین وسیله، سینهی من تنگ شده بود. پیش خود گفتم: نمییابم برای ادای بدهکاریم کسی را جز مولایم امام رضا علیه السلام.
1) (1)
پس رفتم به محضر آن حضرت، حضرت فرمود: «یا اباجعفر، بدهکاری تو را خداوند برآورد تا سینهات تنگ نشود». و این در حالی بود که من هنوز به حضرت چیزی نگفته بودم.
پس مدّتی نزد او ماندم و حضرت روزه بود، پس امر کرد که طعام بیاورند برای من، عرض کردم: من روزهام و دوست دارم که با شما طعام میل کنم تا تبرّک بجویم به واسطهی طعام خوردن در محضر تو.
هنگامی که مغرب شد، حضرت نشست در وسط خانه و دستور طعام را داد، آوردند، من هم با حضرت افطار کردم، پس از آن به من فرمود: «امشب میهمان مایی، یا اینکه حاجت تو را برآوریم و برگردی؟» من گفتم: برگشتن با قضای حاجتم، برای من بهتر است و بیشتر دوست دارم.
سپس آن حضرت، دست مبارک خود را بر زمین زد و یک قبضه از خاک زمین را برداشت و فرمود: «بگیر این را». پس گرفتم و قرار دادم آن را در آستین خود و ناگهان دیدم که همهی آنها دینار شدند. پس برگشتم به منزل خود و نزد چراغ رفتم تا بشمرم آن دنانیر را. ناگهان دیدم که بر روی آنها نوشته شده که پانصد دینار است، پس نصف آن برای بدهکاری و نصف دیگر برای خرجی قرار دادم.
چون این مطلب را مشاهده کردم، نشمردم آن دنانیر را و در زیر متکّای خود قرار دادم و خوابیدم، وقتی بیدار شدم، طلب کردم آن دنانیر را ولی نیافتم آنها را، پس زیر و رو کردم دنانیر را ده مرتبه، باز چیزی
نیافتم، آنگاه وزن کردم - یعنی کشیدم با ترازو - و دیدم که پانصد دینار است(1)
الخرائج و الجرائح، الباب التاسع فی معجزات الإمام علی بن موسی الرضا علیهما السلام، حدیث 2، ص 204.
.ومنها ما رَوی أبوالقاسم بن قولویه، عن محمّد بن یعقوب، عن محمّد بن إدریس، عن محمّد بن سنان، عن علیّ بن خالد، قال: کنتُ بالعسکر، فَبَلَغَنی أنّ هناک رجلاً مَحبوساً أتی به من ناحیة الشام مکبولاً، الخ.
ابوالقاسم بن قولویه روایت کرده از محمّد بن یعقوب، از محمّد بن ادریس، از محمّد بن سنان، از علی بن خالد که گفت:
من در عسکر بودم، پس به من خبر رسید مردی زندانی که او را از طرف شام دست بسته آوردهاند و میگویند که او ادّعای پیغمبری کرده است. پس بلافاصله خود را به در زندان رساندم و با دربانها تماس گرفتم و با آنها مدارا کردم تا اینکه خود را به آن زندانی رساندم، دیدم آن زندانی مردی است فهمیده و دارای عقل و خرد، پس پرسیدم: قصّه و داستان تو چیست؟
گفت: من در شام بودم، بندگی خدا میکردم و مشغول عبادت بودم در فلان جا که گفته میشود در آنجا سر مبارک امام حسین علیه السلام آویزان شده
1) (1)
بود، وقتی که در مسجد بودم، رو آوردم به محراب و طلب یاری از خداوند میکردم، ناگهان نظر کردم و شخصی را جلوی دو دست خود دیدم هیبتی عجیب داشت، پس طول دادم نظر خود را به او، تا اینکه فرمود به من: «برخیز بایست». پس برخاستم. او مرا کمی راه برد و ناگهان دیدم که در مسجد کوفه هستم.
پس در آنجا نماز خواند و من هم با او نماز خواندم.
سپس بیرون آمد و من هم با او بیرون آمدم و مقداری مرا راه برد تا اینکه به مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیدیم، پس سلام کرد بر رسول خدا و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم. سپس مشاهده کردم و دیدم که ما در مکّه هستیم. پس در آنجا طواف کرد و من هم همراه او طواف کردم. سپس او بیرون آمد و من هم با او بیرون آمدم. باز مقداری راه آمدیم تا اینکه رسیدم به همان جای اوّلی که عبادت میکردم و آن شام بود.
سپس آن شخص از نظرم پنهان شد و من تعجّب کردم از آنچه دیده بودم. هنگامی که سال آینده آن شخص را دیدم، اظهار بشارت کردم و او دعوت کرد مرا، پس اجابت کردم او را در انجام اعمال سال گذشته هنگامی که اراده کرد از من جدا شود در شام، پس گفتم: از تو میخواهم به حقّ آن کسی که این قدرت و توانایی را به تو داده تا انجام دهی این اعمال را، بگو تو چه کسی هستی؟
فرمود: «من محمّد بن علی بن موسی بن جعفر علیهم السلام هستم».
چون این داستان را حدیث کردم و خبر دادم برای کسی که همراه من بود و آن هم خبر داد به محمّد بن عبدالملک الزیّات، پس زیّات مرا گرفت و دست بسته با آهن به عراق فرستاد و فعلاً در زندان هستم چنانچه میبینی و آنها به من میگویند که: تو چرا این امر محال را ادّعا میکنی.
راوی میگوید: گفتم که: قصّه و داستان خود را به محمّد بن عبدالملک زیّات بگو.
گفت: پس تو مرا پیش او ببر.
پس نوشتم داستان و قصّه را و شرح دادم و فرستادم برای محمّد بن عبدالملک. بعد از آن محمّد بن عبدالملک، توقیعی نوشت در پشت همان نامه که بگو به آن کسی که تو را از شام در یک لحظه به کوفه و بعد از آن به مدینه و بعد به مکّه رسانده، الان بیاید و تو را از حبس بیرون آورد.
علی بن خالد که راوی این داستان است میگوید: این جواب، مرا غمناک کرد و دلم به رقّت افتاد و برای او سوخت. پس برگشتم در حالی که غمناک بودم، چون فردای آن روز شد، من اول صبح، به طرف آن زندان رفتم تا خبر دهم به زندان جواب نامهی محمّد بن عبدالملک را، و وادار کنم او را به صبر و شکیبایی و تعزیت و تسلیت، آنگاه دیدم لشکریان و مأموران حراست زندانیان را و گروهی زیاد از مردم را که به سرعت میشتابند به این طرف و آن طرف، پرسیدم: چه شده است؟
پاسخ دادند: کسی که از شام به اینجا منتقل شده بود و ادّعای پیغمبری میکرد، از دیشب پنهان و مفقود شده و معلوم نیست که زمین او را فرو برده یا پرندگان او را ربودهاند!
و این مرد راوی - یعنی علی بن خالد - از زیدیّه بود، ولی وقتی که این منظره را دید، توبه کرد و حسن اعتقاد پیدا کرد(1)
الخرائج و الجرائح، الباب العاشر فی معجزات محمّد بن علیّ الجواد علیه السلام، حدیث 3، ص 208.
.حدیث کرد جماعتی از اهل اصفهان، که از جمله آنان ابوالعبّاس احمد بن النصر و ابوجعفر محمّد بن علویّه بودند و گفتند:
در اصفهان مردی بود که گفته میشد به او عبدالرحمن و او در زمان امام هادی علیه السلام شیعه شده بود. به او گفتند: چه چیز باعث شد که تو قائل به امامت علی النقی علیه السلام شدی و شیعه گشتی؟
گفت: من چیزی را مشاهده کردم که مرا وادار نمود به امامت او اعتقاد پیدا کنم و آن این بود که: من مردی فقیر و تهیدست بودم و زبانی داشتم پرجرئت، و در اثر این زبان، اهل اصفهان بیرون کردند مرا از اصفهان.
در یکی از سالها بیرون آمدم از اصفهان و با گروهی دیگر به درِ خانهی متوکّل آمدیم در حالتی که شکایت داشتیم.
1) (1)
در این حال که در بابِ متوکّل بودیم، ناگهان از طرف متوکّل امر شد که علی بن محمّد بن الرضا علیهم السلام را حاضر کنند، به بعضی حاضران گفتم: کیست این مردی که امر به احضار او شده؟ بعضی از آنها گفتند: مردی علوی است که طایفه رافضیّه اعتقاد به امامت او دارند.
سپس یکی از حاضران گفت: فکر میکنم که متوکّل میخواهد او را بکشد. و من پیش خود گفتم: حرکت نمیکنم از این مکان تا نگاه کنم به این مرد علوی که چگونه مردی است او.
راوی گفت: پس از مدّتی آن حضرت آمد در حالی که سوار بر اسب بود و مردم از هر طرف، ر است و چپ، صف کشیده بودند و نظر میکردند به طرف او. چون نظر من به او افتاد، محبّت او در دل من جا گرفت و شروع کردم به دعا کردن برای او در پیش خود تا اینکه خداوند شر متوکّل را از او برطرف کند.
پس آن شخص علوی جلو آمد در حال حرکت بین مردم، در حالتی که نظر میکرد به سوی من و اصلاً به طرف چپ و راست نظر نمیکرد و من نیز مکرّر برای او دعا میکردم.
وقتی به نزدیکی من رسید، رو به من کرد و فرمود: «همانا خداوند مستجاب کرد دعای تو را و طولانی کرد عمر تو را و زیاد کرد مال تو را و همچنین فرزندان تو را».
من از هیبت او دندانهایم میلرزید، به طوری که افتادم در میان رفقا و همراهان خودم. از من پرسیدند: چه شده است تو را؟
گفتم: خیر است. و به احدی خبر ندادم آنچه را که در دل داشتم. پس، از آن مکان به سوی اصفهان آمدم.
بعد از آن ماجرا، خداوند متعال، به سبب دعای آن بزرگوار، انواع و اقسام مالها را روزی من کرد تا اینکه امروز در خانهی خود اموالی را داشتم که ارزش آن هزار هزار درهم بود و این غیر از آن چیزهایی بود که برای من در بیرون خانه بود. و خداوند ده اولاد به من عطا فرمود، در حالی که از عمر من هفتاد سال و خوردهای گذشته است. و من معتقد شدم به امامت این مرد علوی که خبر داد از آنچه که در دل میگذراندم و خداوند مستجاب فرمود دعای این شخص بزرگوار را در حقّ من(1)
الخرائج و الجرائح، الباب الحادی عشر فی معجزات الإمام علیّ بن محمّد الهادی علیهما السلام، حدیث 1، ص 209.
.مؤلّف گوید: یکی از مظلومیتهای ائمه ما همان بوده که همیشه در کمال تقیّه میگذراندند. خصوصاً امامی که در زمان متوکل خبیث بوده است. ارواح العالمین لهم الفداء.
1) (1)
و منها ما رُوی عن محمّد بن أحمد بن الأقرع، قال: کتبتُ إلی أبی محمّد علیه السلام أسأله عن الإمام: هل یحتلم؟ و قلتُ فی نفسی: الاحتلام شیطنة، و قد أعاذ الله أولیاءه من ذلک.
و کتب علیه السلام فی الجواب: «حالُ الائمّة فی النوم حالهم فی الیقظة، لا یغیّر النوم منهم شیئاً، و قد أعاذ الله أولیاءه مِن لمّة الشیطان کما حَدَّثتکَ نَفسَک».
محمّد بن احمد بن اقرع میگوید: به محضر ابی محمّد امام حسن عسکری علیه السلام نامهای نوشتم و از او پرسیدم آیا امام، محتلم میشود؟ و در نزد خودم چنین فکر میکردم که محتلم شدن، نوعی تسلّط شیطان است و خداوند، اولیای خود را از تسلّط شیطان حفظ میکند. حضرت در جواب نوشته بودند: «همانا حال امامان در خواب، مثل حال آنها در بیداری میباشد و خواب، هیچ حالتی را از آنان تغییر نمیدهد، خداوند متعال پناه داده است اولیای خود را از کمتر چیزی که شیطان اراده دارد و بندگان خدا را از توجّه به غیر خدا مشغول میکند»(1)
الخرائج و الجرائح، الباب الثانی عشر فی معجزات الإمام الحسن العسکری علیه السلام، حدیث 17، ص 215.
.1) (1)
عن حکیمة(1)
حکیمه، دختر امام جواد علیه السلام و عمّهی امام حسن عسکری علیه السلام بوده است که به هنگام ولادت وجود نازنین امام زمان علیه السلام حاضر بوده و زحمت پرستاری از بانو نرجس خاتون (مادر آن حضرت) را عهدهدار گشته است.
، قالَت: دخلتُ یوماً عَلی أبی محمّد علیه السلام، فقال: «یا عمّة بِیتی عندنا اللیلة؛ فإنّ اللهَ سیَظهَرُ الخلفَ فیها».قلتُ: و ممّن؟
قال: «مِن نرجس».
قلتُ: فلستُ أری بنرجس حملاً؟!
قال: «یا عمّة، إنّ مَثَلها کمثل امّ موسی، لم یظهر حملُها بها إلّا وقت ولادتها».
فبتّ أنا و هی فی بیت، فلمّا انتصف اللیل صلّیتُ أنا و هی صلاة اللیل، فقلتُ فی نفسی: قد قَرُبَ الفجر و لم یظهر ما قال أبومحمّد، فنادانی أبومحمّد علیه السلام من الحجرة: «لا تعجّلی». فرجعتُ إلی البیت خجلة، فاستقبلتنی نرجس، و هی ترتعد، فضممتُها إلی صدری، و قرأت علیها. (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ) و (إِنّا أَنْزَلْناهُ) و آیة الکرسی، فأجابنی الخلف من بطنها یقرأ کقرائتی.
1) (1)
قالَت: و أشرق نور فی البیت، فنظرتُ فإذا الخلف تحتَها ساجد لله تعالی إلی القبلة، فأخذته، فنادانی أبومحمّد علیه السلام من الحجرة: «هلّمی بابنی إلیّ یا عمّة». قالت: فأتیتُه به، فوضع لسانه فی فیه، و أجلسه علی فخذه، و قال: «انطق یا بنیّ بإذن الله»، فقال: «أعوذ بالله السمیع العلیم، من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم (وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ)1 و صلّی الله علی محمّد المصطفی، و علیّ المرتضی، و فاطمة الزهراء، و الحسن، والحسین، و علیّ بن الحسین، و محمّد بن علی، و جعفر بن محمّد، و موسی بن جعفر، و علیّ بن موسی، و محمّد بن علی، و علیّ بن محمّد، و الحسن بن علی، أبی».
قالت حکیمة: و غمرتنا طیور خُضر، فنظر أبومحمّد إلی طائر منها، فدعاه، فقال: «خذه، و احفظه حتّی یأذن الله فیه، فإنّ الله بالغ أمره».
قالت حکیمة «قلتُ لأبی محمّد: ماذا هذا الطائر و ما هذه الطیور؟ قال: «هذا جبرئیل، و هذه ملائکة الرحمة» ثم قال: «یا عمّة، رُدّیه إلی امّه کی
تقرّ عینها، و لا تحزن، و لتعلم أنّ وعد الله حقّ، و لکنّ أکثر الناس لا یعلمون، فرددته إلی امّه».
قالت حکیمة: و لمّا ولد کان نظیفاً مفروغاً منه، و علی ذراعه الأیمن مکتوب: (جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً)1 .
ترجمه:
حکیمه میگوید: روزی وارد شدم بر ابی محمّد علیه السلام، آن حضرت فرمود: «ای عمّه، امشب بیتوته کن در منزل ما، زود است که جانشین من امشب آشکار شود».
عرض کردم: از چه کسی؟
فرمود: «از نرجس».
عرض کردم: من در نرجس آثار حمل نمیبینم؟!
فرمود: «ای عمّه، مَثل نرجس، مَثل حضرت موسی است که آشکار نشد بارداری او مگر در وقت ولادتش».
پس من و نرجس، شب در یک اطاقی با هم بودیم، نصف شب هر دو به نماز شب مشغول شدیم، نماز شب را خواندیم، من در پیش خود گفتم: طلوع فجر (صبح صادق) نزدیک است و چیزی آشکار نشد، آنچه را که
ابومحمّد علیه السلام فرموده بود محقّق نگشت، ناگهان ابومحمّد علیه السلام ندا در داد: «عجله نکن».
پس برگشتم به خانه در خالی که خجالت میکشیدم، نرجس رو به من آورد در حالی که دندانهای او میلرزید، من فوراً او را به سینهی خود چسباندم و قرائت کردم سورهی توحید و سورهی قدر و آیةالکرسی را در حالی که جانشین ابومحمّد علیه السلام هم در شکم نرجس خاتون قرائت میکرد.
حکیمه میگوید: ناگهان نوری تابش کرد در خانه، پس نگاه کردم و دیدم جانشین ابومحمّد علیه السلام را که رو به قبله در حال سجده است، پس گرفتم او را، پس ندا داد ابومحمّد از حجره که: «بیار فرزندم را به سوی من ای عمّه».
پس آوردم او را به محضر حضرت، پس آن حضرت زبان خود را در دهان او گذاشت و بر زانوی خود نشاند و به او فرمود: «سخن بگو به اذن خدای متعال».
در این هنگام آن طفل نورانی استغاذه نمود و بسم الله گفت و آیهی شریفه و نُرید ان نَمُنَّ... الخ را قرائت فرمود و سپس اسم شریف هر یک از معصومین علیهم السلام را از محمّد مصطفی گرفته تا پدر بزرگوارش - سلام الله علیهم أجمعین - نام برد و بر آنان درود فرستاد.
سپس حکیمه میگوید: ناگهان پرندگانی سبز فرا گرفت ما را، پس نگاه کرد ابومحمّد علیه السلام به یکی از پرندگان و فرمود: «بگیر فرزندم را و
حفظ کن تا خداوند اذن دهد که رها کنی او را، همانا خداوند متعال، امر خود را به آخر خواهد رساند».
حکیمه میگوید: عرض کردم به ابیمحمّد علیه السلام که: این پرنده چی بود؟ و این پرندگان چی بودند؟
فرمود: «این جبرئیل و اینها ملائکهی رحمت بودند».
سپس فرمود: «ای عمّه، برگردان او را به مادرش، تا چشمش روشن شود و اندوهناک نگردد و تا یقین کند که وعدهی پروردگار حق است، لکن اکثر مردم نمیدانند».
حکیمه میگوید: پس برگرداندم او را به مادرش.
همچنین حکیمه میگوید: آن مولود، پاکیزه متولّد شد و هیچ آلودگی نداشت و بر بازوی راست او نوشته شده بود: «حق آمد و باطل نابود شد؛ چون باطل نابودشدنی است».(1)
الخرائج و الجرائح، الباب الثالث عشر فی معجزات الإمام صاحبالزمان المنتظر علیه السلام، حدیث 1، ص 216.
مؤلّف گوید: به نظر حقیر، فرج آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم زمانی است که آیهی شریفهی: (هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ)2 در همهی عالم وجود، تحقّق پیدا کند و این امر، منحصر
1) (1)
به زمان حضرت صاحبالزمان علیه السلام است و احادیث متواترهی زیادی از ناحیهی اهلبیت نبوّت، بلکه از خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اشاره به همین حقیقت دارند.
خداوندا، ما را جزء اعوان و انصار آن حضرت قرار بده.
خداوندا، به همهی تابعان و پیروان اهلبیت علیهم السلام نصرت عطا فرما که از یاوران او باشند، آمین ربّ العالمین. اللّهمّ انصر الإسلام و أهله، و اخذلِ الکُفرَ و أهلَه، بحقّ محمّد و أهل بیته الطاهرین.
در این فصل از کتاب، مناسب دیدم که اندکی درخصوص وجوه اعجاز قرآن مجید نیز بحث شود.
خداوند متعال در قرآن کریم، به عنوان تحدّی بر عموم بشر از زمان نزول تا زمان حضور و تا روز قیامت فرموده است:
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً)1
به نظر حقیر از بهترین بیانات موجود در مورد وجوه اعجاز قرآن مجید، بیانی است که غوّاص بحار أنوار، علّامه مجلسی دوم رحمه الله آن را در کتاب شریف حقّالیقین که بعد از کتاب بحار تألیف شده، بیان کرده و متأسّفانه در قرن حاضر، کمتر این کتاب را تجدید چاپ میکنند و یا کمتر به بیان فرمایشات ایشان در این کتاب میپردازند.
مرحوم علّامهی مجلسی در این کتاب گوید:
حق آن است که اعجاز قرآن مجید، از چندین وجه بُود:
از جهت فصاحت و بلاغت و طلاقت، که هر عجمی که قرآن را میشنود، امتیاز آن را از سخنان دیگر میدهد. و هر فقره از آن که در میان کلامِ فصیح واقع شود، مانند یاقوت رمّانی و لعل بدخشانی میدرخشد و جمیع فصحای عدن(1)
نام شهری در یمن (مجمعالبحرین).
و بلغای قحطان(2)، اذعان] به [فصاحت و بلاغت آن نمودهاند.و روایت کردهاند که: هر کس سخن بسیار بلیغی، یا شعر فصیحی میگفت، برای مفاخرت، بر کعبهی معظّمه میآویخت و چون آیهی (وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی)3 نازل شد، همه از بیم رسوایی، در] وقت [شب آمدند و نوشتههای خود را آوردند و پنهان کردند.
از جهت غرابت اسلوب، که هر چند کسی تتبّع کلام فصحا و اشعار و خُطَب ایشان نماید، قریب به این نظم عجیب و شبیه به این اسلوب غریب نمییابد. و جمیع بلغای آن زمان از غرایب آن، متعجّب و حیران بودند.
عدم اختلاف، چنانکه حق تعالی فرموده است: (لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً)1 ؛ یعنی قرآن اگر از نزد غیر خدا میبود، هر آینه مییافتند در آن اختلاف بسیار؛ زیرا که از بشر هرگاه کلامی به این طور صادر شود، نمیشود که مشتمل بر تناقض و اختلاف بسیار نباشد؛ از دو جهت: یکی از جهت اختلافِ حکم و مضمون، خصوصاً وقتی که انشاکنندهی آن سخن، صاحب خطّ و سواد نباشد(1)و دیگران، آیه آیه و سوره سوره نویسند و اکثر نویسندگان، منافق و دشمنان او باشند.
و دیگر، اختلاف در فصاحت؛ زیرا که قصائد و خطبِ افصح فَصحاً، اگر یک فقرهاش فصیح است، فقرهی دیگرش فصیح نیست. و اگر یک بیت عالی است، بیت دیگر واهی است. اگر یک جزوش در تحقیق است،
1) (2) «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئلهآموز صد مدرّس شد».
جزو دیگرش لهو و باطل و تزریق است. و کلامی که از اول تا آخر، همه در درجاتِ بلاغت بوده باشد و همه بر حقایق و معارف مشتمل باشد، صادر نمیگردد مگر از کسی که هیچگونه اختلاف در ذات و صفات و افعال و اقوالش نیست.
از جهت اشتمال بر معارف ربّانی؛ زیرا که در آن وقت، در میان عرب، خصوصاً در اهل مکّه، علم برطرف شده بود و آن حضرت، پیش از بعثت، با هیچیک از علمای اهل کتاب و غیر ایشان، معاشرت نمیفرمود و مسافرت به بلاد دیگر ننمود که طلب علم کند. و آنچه حکما در چندین هزار سال، در معارف الهی فکر کردهاند، در هر سوره و آیه، به احسنِ وجوه، بیان فرموده. و امری که مخالف عقول سلیمه و افهام مستقیمه باشد، مطلقاً در آن نیست. و به برکت آن حضرت، طایفهی عرب که به عدم فهم و علم و ادب، مشهور آفاق بودند، در محاسن آداب و مکارم اخلاق، مقبول ساکنان سبعِ طباق گردیدند و علمای جهان، در اکتساب علم و ایمان، محتاج به ایشان شدند.
از جهت اشتمال بر آداب کریمه و شرایع قویمه؛ زیرا که در مکارم اخلاق، آنچه علما و حکما در سالها فکر کرده بودهاند، در هر سوره، اضعافِ آن بیان شده و در شریعت، قانونی چند برای انتظام احوال عباد و
رفع نزاع و فساد در معاملات و مناکحات و معاشرات و حدود و احکام و حلال و حرام، مقرّر گردانیده که در هر باب، هر چند علمای زمان و عقلای جهان تفکّر نمایند، خدشه در آن نمیتوانند یافت. و در هیچ امری، قاعدهای بهتر از آنچه در کلام معجزِ نظام و شریعتِ سیّد انام - علیه و علی آله السلام - مقرّر گردیده، نمیتوانند ساخت. و اگر کسی به عقل خود رجوع نماید، میداند که از این معجزه، عظیمتر نمیباشد.
از جهت اشتمال بر قصص انبیای سالفه و قرون ماضیه، که در آن زمان مخصوص اهل کتاب بوده و دیگران را، خصوصاً اهل مکّه را، بر آنها اطّلاع نبوده و به نحوی بیان فرموده که با وجود معاندینِ بیحساب، خصوصاً اهل کتاب، نتوانستند تکذیب آن حضرت نمایند در هیچ جزوی از اجزای آن قصصها.
و آنچه مخالفِ مشهور میان ایشان بود، حقیقت آن را بر ایشان ظاهر گردانیده، ما نند کشتن و بر دار کشیدن حضرت عیسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - و آنچه در کتب ایشان بود و برای مصلحت، مخفی میداشتند، برایشان ثابت گردانید، مانند قصّهی سنگسار و حلال بودن گوشتِ شتر و غیر اینها، که به تفصیل در حیوةالقلوب ذکر کردهام.
از جهت خواصّ سور و آیات کریمه؛ و آن، این است که: شفای جمیع دردهای جسمانی و روحانی و رفع تسویلات نفسانی و وساوس شیطانی و امن از مخاوف ظاهری و باطنی دشمنانِ اندرون و بیرون، در آیات و سور فرقانی هست و به جارت صادقه، معلوم گردیده که تأثیرات قرآن حمید را در اجلای قلوب و شفای صدور، و ربط به جناب مقدّس ربانی و نجات از ضرر شبهات نفسانی، زیاده از آن است که صاحبدلی انکارِ آن نماید، یا عقلی را مجال تأمّل باشد.
از جهت اشتمال قرآن مجید است بر اخبار مغیبه، که غیر حق تعالی را بر آن اطّلاعی نیست. و آنها زیاده بر آن است که احصا توان کرد؛ و آن دو قسم است:
قسم اول: آن است که در بساری از آیات کریمه خبر داده است به آنچه کافران و منافقان در خانههای خود میگفتند و یا با یکدیگر به راز و پنهان مذکور میساختند و یا در خاطرهای خود میگذرانیدند و بعد از خبر دادن، تکذیب آن حضرت میکردند و اظهار ندامت و انابت میکردند. و چون سخن میگفتند، خائف میشدند و میگفتند] که: [در این ساعت، جبرئیل به آن حضرت خبر خواهد داد.
و از این نوع بسیار است و اکثر را در حیوةالقلوب ذکر کردهام.
و قسم دوم: آن است که در بسیاری از آیات کریمه خبر داده به امور آینده، که غیر خدا را بر آنها اطّلاعی نیست پیش از وقوع آنها، مگر به وحی و الهام الهی، مانند خبر دادن از عدم ایمانِ ابولهب و جمع دیگر، و خبر دادن از مذلّت یهودیان تا روز قیامت، و چنان شد و تا حال، پادشاهی در میان ایشان به هم نرسیده است و در شهر و دیار، ذلیلترینِ اهل روزگارند و به مذلّت ایشان، مَثَل میزنند.
و خبر دادن از فتح بلاد برای اسلام، و خبر دادن دخول مکّهی معظّمه برای عمره، و از فتح مکّهی مشرّفه، و برگشتن آن حضرت به سوی آن بلدهی طیّبه، و خبر دادن از عصمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و از شرّ مردم، و خبر دادن از غلبهی رومیان بر گبران عجم، و خبر دادن به سورهی کوثر از کثر اتباع و اولاد آن حضرت، و بر افتادن بنیامیّه و نسل آنها که حضرت را ابتر میگفتند، و خبر دادن از عدم آرزوی یهودان مرگ را - و چنان شد - و اکثر در حیوةالقلوب مذکور است.
انتهی کلام حقّالیقین، رضوان الله علی مؤلّفه.
یکی از ابعاد اعجازی که به نظر حقیر، درخصوص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت طاهرین او علیهم السلام وجود دارد، به گونهای که اهل فصاحت و بلاغت، جملگی به این مسأله اعتراف نمودهاند، بیان و نحوهی گفتار ایشان است که همه فصحا و بلغای عالم را شیفتهی خود نموده است. ما در این فصل از کتاب، به جهت روشن شدن بیشتر این قضیه، مناسب دیدم تا از هر یک از آن انوار الهی، بیانی فصیح و موعظهای بلیغ، به همراه ترجمه با خوانندگان گرامی تقدیم نماییم:
فی وصیّته النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «یا علیّ، إنّ مِن الیقین أن لا تَرضی أحداً بما آتاک الله، و لا تذمّ أحداً علی ما لم یؤتک الله؛ فإنّ الرزقَ لا یَجره حِرصُ
حَریصٍ، و لا تَصرفُهُ کراهةَ کارهٍ، إنّ اللهَ بِحُکمِهِ و فضله جعل الروحَ و الفرحَ فی القینی و الرضا، و جَعَلَ الهَمّ و الحُزنَ فی الشکِّ و السَّخَط».(1)
تحف العقول، ما روی عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی طوال هذه المعانی، ص 6.
از جمله سفارشات و وصایایی که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام فرموده این است که:
ای علی، همانا از نشانههای یقین آن است که: رضایت هیچ کس را به خاطر نعمتی که خداوند آن را به تو ارزانی داشته، جلب ننمایی؛ و هیچ کس را به خاطر نعمتی که خداوند آن را به تو نداده است، سرزنش ننمایی؛ چرا که همانا، روزی را خداوند مقرّر و مقدّر کرده، نه به واسطهی حرص کسی زیاد میشود و نه به واسطهی اکره کسی، جلوی آن گرفته میشود. و همانا خداوند متعال، با حکمت و فضل خودش، خوشحالی و فرح روحی را در یقین و رضا قرار داده است، چنانچه غصّه و اندوه را در شک و نارضایتی قرار داده است.
مِن الوالد الفان، المقرّ للزمان، و المدبر للعمر... فإنّی اوصیک بتقوی الله، أی بُنیّ و لزوم أمره، و عمارة قلبک بذکره، و الاعتصام بحبله، و أیّ سبب
1) (1)
أوثق من سبب بینک و بین الله إن أنت أخذتَ به، أحی قلبَک بالموعظة، و مَوِّته بالزهد، و قَوّة بالیقین، و ذلّله بالموت، و قرّره بالفناء، و بصّره فجائعَ الدنیا(1)
تحف العقول، ص 141.
و...امام علی علیه السلام خطاب به فرزندش امام حسن علیه السلام چنین وصیّت نمودهاند:
از طرف پدری که فانی شده است و در اثر غلبهی زمان به عمر پشت کرده و زمان زندگانی او به پایان رسیده (به فرزندم حسن):
تو را سفارش میکنم به تقوای الهی، و ای فرزندم به اطاعت از فرمان او، و اینکه دل خود را آباد نمایی با ذکر و یاد پروردگار متعال، و تنها به ریسمان محکم او چنگ بزنی، و چه ریسمانی محکمتر و مطمئنتر از رابطهای بین تو و خداوند است اگر به آن تمسّک بجویی؟
(ای فرزند من) دل خود را زنده کن با موعظه و پند و اندرز گرفتن، و نفست را میراندن با بیاعتنایی به دنیا. قوی و توانمند کن خود را به واسطهی یقین. ذلیل کن آن را با یاد مرگ، و آن را وادار کن به اقرار به
1) (1)
فنا و مرگ، و با یاد کردن فجایع (و بیوفایی) دنیا، آن را روشنی ببخش و...
بسم الله الرحمن الرحیم، وَصَلَ إلیّ کتابک، و لو لا ما ذکرتَه مِن حَیرتک و حَیرة من مضی قبلک إذاً ما أخبرتُک.
أمّا بعد، فمن لم یؤمن بالقَدَر - خَیرِهِ و شرِّهِ - انّ الله یعلمه فَقَد کفر، و من أحال المعاصی علی الله فقد فجر. إنّ الله لم یُطع مکرَها، و لم یعص مغلوباً، و لم یَهمِل العباد سدًی من المملکة، بل هو المَلک لما ملَکهم، و القادر علی ما علیه السلام اقَدرهم، بل امَرَهم ت خییراً، و نَهاهم تحذیراً(1)
همان، ص 321.
، الخ.حسن بصری که از رؤسای قدریّه و از منحرفین از مکتب امیرالمؤمنین علیه السلام بود، نامهای به محضر امام حسن مجتبی علیه السلام نوشت و از محضر ایشان خواست تا نظر خود را در مورد عقیدهی او و همکیشان خود بیان کند.
حضرت در پا سخ مرقوم داشتند:
همانا نامهی تو به من رسید و اگر نبود حیرت و تحیّر خودت و عدّهای قبل از تو، چیزی به تو نمیگفتم.
1) (1)
اما بعد بدان: کسی که ایمان به قدر الهی ندارد، اعمّ از خوبی تقدیرات و یا بدی آنها، همانا کافر است. و هر کس که نافرمانیها را به خداوند نسبت بدهد، فاجر است - چون لازمهی این اعتقاد آن است که خداوند عالم، بیاختیار نافرمانی شده و بیاختیار فرمانبرداری شده است و بدینوسیله کسی که این اعتقاد را داشته باشد، در واقع میگوید: خداوند مردم را مهمل و بلاتکلیف گذاشته، بطوری که حساب و عذابی در کار نیست در حالی که خداوند وقتی اطاعت میشود، به اجبار نیست، و اگر معصیت میشود، مغلوب نمیگردد، و او هرگز بندگان را مهمل و بیتکلیف رها نکرده و خود، مالک همهی امور است و به هر آنچه که تقدیر فرموده، قادر است، بلکه اگر امر میکند، قدرت اختیار داده به بندگان خودش، و اگر نهی میکند، تنها بیم دادن و بر حذر داشتن است.
اُوصیکم بتقوی الله، و احذّرکم أیّامه، و أرفع لکم أعلامه، فکان المَخوف قد أفد بمهول وروده، و نکیر حلولِه، و بشع مذاقه، فاعتلق مهجکم و حال بین العمل و بینکم، فبادروا بصحّة الأجسام فی مدّة الأعمار، کأنّکم ببغتات طوارقه، فتنقلکم من ظهر الأرض إلی بطنها، و من علوّها إلی سفلها، و من انسها إلی وحشتها، و من روحها وضوئها إلی ظلمتها، و من سعتها إلی ضیقها، حیث لا یزارحمیم، و لا یعاد سقیم، و لا
یجاب صریخ، و أعاننا الله و إیّاکم علی أهوال ذلک الیوم، وَ نجّانا و إیّاکم من عقابه، و أوجب لنا و لکم الجزیل من ثوابه، عباد الله(1)
همان، ص 239.
، الخ.حضرت سیّدالشهداء علیه السلام فرمود:
سفارش میکنم شما را که به ترس از خداوند، و بر حذر میدارم شما را از روزگار، و آشکار میکنم به شما نشانیهای آن (یعنی: پرتگاههای آن را).
و بعد حضرت در مقام بیان این نشانیها فرمود:
پس گویا آنچه که باید از آن ترسید، (کنایه از مرگ و یا روز قیامت)، نزدیک شده و با شتاب روی میآورد و با چیزهای ترسناک و ناخوشآیند، در حالی که تلخیاش را در ذائقهها میچشاند و دل، گردن شما را میگیرد، بر شما داخل میشود و بین شما و عمل شما فاصله میاندازد.
پس حال که چنین است، بیایید و در زمانی که از صحّت اجسام برخوردارید و هنوز عمر دارید، تلاش کنید و مغرور نباشید و فریب مخورید و به یاد آورید زمانی را که مرگ شما را از روی زمین به زیر
1) (1)
خود منتقل میکند و از بالای زمین به پایین آن و از انسی که در آنجا داشتید، به جاهای وحشتناک (عالم برزخ) و از روشنی به تاریکی و از جاهای وسیع به جای تنگ، تغییر مکان مییابید.
و در آنجا هیچ دوستی و قوم خوشی زیارت نکند شما را، و هیچ مریضی در آنجا عیادت نمیشود و هیچ فریادرسی در آنجا نیست.
خداوند رحیم و مهربان، به فضل و کرم خود، ما و شما را در برطرف کردن ترسهای آن روز یاری نماید و ما و شما را از عقاب و عذاب آن روز، نجات دهد و برای ما و شما ثواب خود را تفضّل فرماید و...
قال علیه السلام خطاباً لأبی حمزة الثمالی: اعلم - رحمک الله - أنّ لله علیک حقوقاً محیطة بک فی کلّ حرکة تحرکتها، أو سَکَنة سکنتها، أو منزلة نزلتها، أو جارحة قلبتها، و آلة تصرّفت بها، بعضها أکر من بعض، و أکبر حقوق الله علیک ما أوجبه لنفسه - تبارک و تعالی - من حقّه الذی هو أصل الحقوق، و منه تفرّعَ، ثمّ أوجبه علیک لنفسک من قرنک إلی قدمک علی اختلاف جوارحک - إلی أن قال علیه السلام: - فأمّا حقّ الله الأکبر، فإنّک تعبده، و لا تشکر به شیئاً، فإذا فعلت ذلک بإخلاص، جعل لک علی نفسه أن یکفیک أمر الدنیا و الآخرة، و یحفظ لک ما تحبّ منها.
وأمّا حقّ نفسک علیک، فأن تستوفیها فی طاعة الله فتؤدی إلی لسانک حقّه، و إلی سمعک حقّه، و إلی بصرک حقّه، و إلی یدک حقّها، و إلی رجلک حقّها، و إلی بطنک حقّه، و إلی فرجک حقّه، و تستعین بالله علی ذلک.(1)
تحف العقول، ص 255 و 256.
حضرت علی بن الحسین خطاب به ابی حمزهی ثمالی فرمود: بدان - خدای رحمت کند تو را - که همانا خداوند بر تو حقوقی دارد که احاطه کرده به تو در هر حرکت و هر سکونی، و در هر جایی که فرود ایی و در هر عضوی که بگردانی آن عضو را، و در هر آلت و اسبابی که تصرّف کنی به سبب آن، آن اسباب را.
و این حقوق، بعضی بزرگتر از بعض دیگر است و بزرگترینِ حقوق، حقّ خداوند متعال است که آن را واجب کرده است از برای خود.
و این حق، ریشهی همه حقوق است (یعنی: سایر حقوق، همگی به حق خدا و اطاعت خدا برمیگردند) و همه، فرع او حساب میشوند.
پس از آن، به ازای همهی اعضا و جوارح تو، حقّی را برای تو واجب کرده است، مانند: حقّ چشم، حقّ گوش، حقّ زبان، حقّ دست، حقّ پا، حقّ شکم، حقّ فرج. پس، از خداوند، کمک بجو برای ادای این حقوق.
1) (1)
سپس حضرت، سایر حقوق را به نحو اجمال نام برده است و اگر بشریّت، که امروزه مدافع حقوق بشر است، این حقوق را که امام زینالعابدین علیه السلام معرّفی کرده بشناسد و به آنها عمل کند، زمینهی بسیاری از فسادها از بین میرود.
ولی متأسّفانه هیچکدام از این حقوق، عملی نمی شود، نه حقوق خالق، نه حقوق مخلوق.
به هر حال، مهمترین حقّی که امام سجّاد علیه السلام ذکر میکند، حق خدای بزرگ است که حضرت آن را چنین میفرماید:
اما حقّ خدای - که هم خودش بزرگ است و هم حقّش - این است که او را پرستش کنی و هیچ چیز را شریک او در پرستش قرار ندهی. پس هرگاه تو از روی اخلاص، این عمل را انجام دادی، خداوند متعال کفایت میکند امر دنیا و آخرت تو را (یعنی هم مادّیات تو منظّم میشود و هم معنویّات تو) و خداوند حفظ میکند برای تو، آنچه از دنیا و آخرت دوست داری.
و سپس حضرت، بقیهی حقوق را برمیشمرد که ما در اینجا به خاطر ضیق مقام، از ذکر ادامهی حدیث اجتناب نموده و خوانندگان گرامی را به مصادر این حدیث ارجاع میدهیم.
واعلم بأنّک لا تکون لنا ولیّاً حتّی لو اجتمع علیک أهل مصرک، و قالوا: إنّک رجل سوء، لم یحزنک ذلک، و لو قالوا: إنّک رجل صالح، لم یسّرک ذلک، و لکن اعرض نفسَک کتاب الله، فإن کنتَ سالکاً سبیلَه، زاهداً فی تزهیده، راغباً فی ترغیبه، خائفاً من تخویفه، فَانبت و ابشِر؛ فإنّه لا یضرّک ما قیل فیک، و إن کنتَ مبائناً للقرآن، فماذا الذی یغرّک من نفسک(1)
همان، ص 384.
.حضرت باقر علیه السلام خطاب به جابر بن یزید جعفی میفرماید:
بدان که تو نمیباشی دوست و ولی ما، مگر به این سر حد از یقین برسی که اگر همهی اهل شهر خودت، اجتماع کنند بر اینکه تو آدم بدی هستی، اندوهناک نشوی (یعنی: گفتهی مردم در روح و روان تو تأثیرگذار نباشد و باور کنی که شاید بیراهه میروی).
و همچنین است اگر همهی ا هل شهر تو جمع شوند و بگویند که: تو مردی صالح هستی، این گفته تو را خوشحال نکند و تو را از قافله عقب نگه ندارد. (یعنی تو باید همیشه در صدد این باشی که روز به روز خود را ترقّی دهی و خوشحال شدن برای گفتهی مردم، عین توقّف است، بلکه
1) (1)
خود را همیشه بر قرآن مجید عرضه بداری و ببینی اگر مسیر تو به طرف خدا بود و نسبت به او بیرغبت بودی (یعنی هر چه، خدا معرفی کرده است که به او بیمیل باشی، بیمیل باشی و هر چه را خدا فرموده که میل داشته باشی، میل داشته باشی) و تنها از او بترسی. پس در این صورت، در راه خودت ثابت قدم باش و مژده باد تو را؛ چرا که آنچه مردم در حقّ تو بگویند، در روح تو مؤثّر نیست، چه بد بگویند، و چه خوب.
مؤلّف گوید: این بیان حضرت، کمال توحید و یگانهپرستی را ترسیم مینماید.
یابنَ النعمان، إنّ العالم لا یقدر أن یخبرک بکلّ ما یعلم؛ لأنّه سرّ الله الذی أسرّه إلی جبرئیل علیه السلام، و أسرّه جبرئیل علیه السلام إلی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، و أسرّه محمّد صلی الله علیه و آله و سلم إلی علیّ علیه السلام، و أسرّه علی علیه السلام إلی الحسن علیه السلام، و أسرّه الحسن علیه السلام إلی الحسین علیه السلام، و أسرّه الحسین علیه السلام إلی علی علیه السلام، و أسرّه علیّ علیه السلام إلی محمّد علیه السلام، و أسرّه محمّد علیه السلام إلی من إسرّه، فلا تجعلوا، فو الله لقد قرب هذا الأمر ثلاث مرّات، فأدعتموه، فأخّره الله، و الله ما لکم سرّ الّا و عدّوکم أعلم به منکم(1)
تحف العقول، ص 310.
.1) (1)
حضرت صادق علیه السلام به ابیجعفر بن نعمان احول، وصایایی فرموده که از جملهی آنها این است:
ای پسر نعمان، همانا امام، نمیتواند هر چه را که میداند به تو خبر دهد؛ چرا که مسائلی که امام آنها را میداند، اسراری هستند متعلّق به خداوند، که پروردگار متعال ابتدا آنها را در نزد جبرئیل به امانت میسپارد، و جبرئیل امین (که ملکوتیِ صرف است) آنها را به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم (که هم ملکی و هم ملکوتی است و به تعبیری دیگر، هم جنبهی بشریّت دارد و هم جنبهی ملکوتیّت) میسپارد. و سپس آن حضرت، آن اسرار را به علی بن ابیطالب علیه السلام میسپارد، و او به امام حسن علیه السلام، و او به امام حسین علیه السلام، و او به امام سجّاد علیه السلام، و او به فرزندش باقر علیه السلام، و او به امام صادق علیه السلام، و او به امام بعد از خودش (تا اینکه به موعود منتظر برسد).
پس عجله نکنید (در فاش نمودن اسرار الهی، که از جملهی آنها ظهور دولت حقّه است).
(چرا که ابلیس لعین، مانعتراشی میکند برای این امر عظیم، گاهی با شهادت حضرت سیّدالشهداء - ارواح العالمین له الفداء - و گاهی با فاش کردن شیعیان، اسرار آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم را، از این جهت است که خداوند به حکمت بالغهی خود، تأخیر میاندازد ظهور دولت حقّه را که مصداق آیهی
شریفهی: (هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ)1 است). به خدا سوگند که این امر (یعنی ظهور دولت حقّه) تا به حال سه بار نزدیک به وقوع گشته، اما شما آن را فاش نمودید، پس خداوند آن را به تأخیر انداخته است. و به خدا سوگند که شما هیچ سرّی ندارید مگر آنکه دشمن شما به آن عالمتر از شماست.
امام موسی بن جعفر علیه السلام در ضمن وصیّت مفصّلی به هشام بن حکم، چنین فرمودهاند:
یا هشام، إنّ العقلاء ترکوا فضولَ الدنیا، فکیف الذنوب، و ترکُ الدنیا من الفضل، و ترکُ الذنوب من الفرض.
یا هشام، إنّ العقلاء زهدوا فی الدنیا، و رغبوا فی الآخرة؛ لأنّهم علموا أنّ الدنیا طالبة و مطلوبة، و الآخرة طالبة و مطلوبة، فمن طلب الآخرة طلبه الدنیا حتّی یستوفی منها رزقَه، و من طلب الدنیا طلبه الآخرة فیأتیه المومت، فیفسد علیه السلام دنیاه و آخرتُه.
حضرت موسی بن جعفر (امام هفتم شیعیان جهان) وصیّت بسیار مفصّلی به هشام بن حکم (که از اعاظم تربیتشدهی مکتب اهلبیت بوده است) نموده که فقراتی از آن وصیّت شریفه چنین است:
ای هشام، خردمندان (به حکم خرد و عقل) زیاده بر ضروریّات زندگانی دنیا را ترک نمودهاند، تا چه رسد به ترک گناه. و ترک دنیا، فضیلت است، ولی ترک گناه، فریضه و وا جب است.
ای هشام، خردمندان، بیمیلی به دنیا را اختیار کردهاند و میل به آخرت هم دارند؛ چون آنها میدانند که دنیا خود، هم طالب دیگران است و هم مطلوب دیگران، و همین گونه است آخرت که هم طالب است و هم مطلوب؛ بدین معنا که هر کس طلب کند آخرت را، دنیا او را طلب میکند (و خود را به او میرساند) و بهرهی خود را از روزی دنیا برمیدارد. و هر کس که طلب کند دنیا را، آخرت هم خواه ناخواه او را طلب میکند و مرگ (که مقدّمهی آخرت است) او را درخواهد یا فت و در این هنگام، هم دنیا و هم آخرت چنین شخصی تباه خواهد شد.
عبدالعزیز بن مسلم که یکی از اصحاب امام رضا علیه السلام بوده است، میگوید:
با حضرت رضا علیه السلام در مرو بودیم (یعنی هنگامی که مأمون حضرت را از مدینهی طیّبه به مرو آورده بود). پس اجتماع کردیم در مسجد جامع
مرو، و در آنجا میان اصحاب مسأله امامت مطرح شد و در آن اختلاف شد و هر طایفهای چیزی میگفتند.
پس من، نزد آقا و مولای خودم رفتم و اختلاف مردم را در امر امامت به او اعلام نمودم. آنگاه حضرت، تبسّمی فرمود و پس از آن فرمود:
یا عبدَالعزیز، جهل القوم، و خُدعوا عن أدیانهم، إنّ الله - جل و عزّ - لم یقبض نبیّه صلی الله علیه و آله و سلم حتّی أکمل له الدین، و أنزل علیه السلام القرآن، فیه تبیانُ کُلّ شیء، و بیّن فیه الحلال و الحرام، و الحدود و الأحکام، و جمع ما یحتاج إلیه الناس جملاً... إنّ الإمامة منزلة الأنبیاء و إرث الأوصیاء، إنّ الإمامة خلا فة الله و خلافة رسوله صلی الله علیه و آله و سلم و مقام أمیرالمؤمنین علیه السلام، و خلافة الحسن و الحسین علیهما السلام.
إنّ الإمام زمام الدین، و نظام المسلمین، و صلاح الدنیا و عزّ المؤمنین.
الإمام اسّ الإسلام النامی و فرعه السامی.
بالإمام تمام الصلاة، و الزکاة، و الصیام، و الحج، و الجهاد، و توفیر الفیء و الصدقات، و إمضاء الحدود و الأحکام، و منع النغور و الأطراف.
الإمام یحلّل حلال الله، و یحرّم حرامه، و یقیم حدود الله، و یذبّ عن دین الله، و یدعوا إلی سبیل الله بالحکمة، و الموعظة الحسنة، و الحجّة البالغة، الخ.
یعنی: ای عبدالعزیز، همانا مردم نمیدانند، و در دین خود، فریب خوردهاند. همانا خداوند متعال، پیغمبرش را قبض روح نفرمود تا اینکه دین را برای او کامل نمود و قرآن را برای او نازل کرد که در آن بیان همهی حقایق است و در آن حرام و حلال و حدود احکام و همهی آنچه که مردم به آن نیاز دارند را، جملگی بیان نموده است. تا اینکه فرمود:
همانا منزلت امامت، همان منزلت پیغمبران است، و ارث اوصیاء است. امامت، جانشینی خداوند است و جانشینی رسول خداوند است.
امامت، مقام امیرالمؤمنین و دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام است. امامت، جلودار دین است (یعنی افسار دین در دست او است و دیگری حق ندارد که این افسار را در دست بگیرد). امامت، موجب نظم مسلمین است و موجب صلاح دنیا و عزّت مؤمنان است. (زیرا که غیر از امام، تشخیص مصلحت امور دنیویّه را آنچنان که باید نمیتواند بدهد، تا چه رسد به امور اخرویّه).
امامت، مایهی عزّت مسلمین است تا هرج و مرج نباشد.
امامت، زیربنای ساختمان دین است که اگر او نباشد، ساختمان دین پابرجا نمیماند. و بقیّهی اعمال، فرع هستند. به واسطهی امامت است که نماز و زکات و روزه و حجّ و جهاد و ادای فیء و صدقات و امضای حدود شرع و احکام آن و دفاع از دشمنان و مشرکان، معنا پیدا میکند (و تشریع میگردد).
امام است که حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام میکند.
و امام است که حدود الهی را آن طوری که هست اجرا میکند و از دین خداوند دفاع مینماید و مردم را به راه خدا، با حکمت و موعظهی حسنه و حجّتهای آشکار، دعوت مینماید.
مَن شهد أمراً فکرهه، کان کمن غاب عنه؛ و من غابَ عن أمر فَرَضیَه، کان کمن شَهِده؛ و من اصغی إلی ناطقع فقد عبده؛ فإن کان الناطق عن الله فقد عبدالله. و إن کان الناطق ینطق عن لسان إبلیس فقد عبد إبلیس.(1)
همان، ص 456.
هر کس عملی را مشاهده کند، ولی از آن خوشش نیاید، همانند کسی است که آن را مشاهده ننموده است. و هر کس عملی را مشاهده نکند، ولی به آن راضی باشد، همانند کسی است که آن عمل را دیده است (مثلاً اگر مجلسی که شرعاً مطلوب نیست، از روی ناچاری و اکراه، حضور داشته باشد، گویا در آن مجلس، حضور نیافته است. و برعکس اگر کسی در مجلس خیری، توفیق حضور نداشته باشد، ولی به آن کار خیر راضی باشد، گویا در آن مجلس حضور داشته است). و کسی که به گویندهای (از صمیم جان) گوش فرا دهد، گویا بندگی او را نموده است؛ پس اگر گوینده
1) (1)
از خدا سخن بگوید، گویا خداوند را عبادت نموده است، ولی اگر از زبان شیطان سخن بگوید، گویا بندگی شیطان را کرده است.
قال علیه السلام یوماً: «إنّ أکل البطّیخ یورث الجذام». فقیل له علیه السلام: ألیس قد أمن المؤمن إذا أتی علیه أربعون سنة: أمن من الجنون و الجذام و البرص؟
قال علیه السلام: «نعم، و لکن إذا خالف المؤمن ما أمر به ممّن آمنه، لم یأمن أن تصیبه عقوبةً للخلاف»(1)
همان، ص 483.
.حضرت هادی علیه السلام فرمودند: «خوردن خربزه، باعث پیدایش مرض جذام (پیسی) میشود».
کسی به محضر حضرت عرضه داشت: آیا نه چنین است که هرگاه مؤمن به سنّ چهل سالگی رسید، از سه مرض ایمن میشود: دیوانگی، جذام (پیسی) و برص (خوره)؟
حضرت فرمود: «بلی، چنین است، ولی هرگاه مؤمن، قبل از چهل سالگی، از آنچه که خداوند به آن دستور داده تا بدینوسیله
1) (1)
او را ایمن سازد، دوری ننماید، از عقوبت الهی، به خاطر مخالفت، ایمن نخواهد بود».
مؤلّف گوید: این جملهی حضرت، تنبیه و بیدارباش است بر اینکه مخالفت اوامر الهی، در گرفتاریهای دنیایی، تأثیر زیادی دارد و چنانچه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، در دعای شریف کمیل، به محضر الهی عرضه میدارد: «اَللهُمَّ اغفِرلِیَ الذُّنوبَ الَّتی تُنزِلُ البَلاء»؛ یعنی: پروردگارا، گناهانی را که موجب نزول بلا میشوند، بر من ببخشا!
و بالجمله، این کلام شریف، دلالت دارد بر ارتباط میان امور دنیویّه و اخرویّه، چنانچه جمعی از حکمای موحّدین نیز اعتقادشان همین است.
و مؤیّد این مطلب، آیهی شریفهای است که خداوند از قول حضرت نوح علیه السلام نقل میکند که: (فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً) .
یعنی: توبه از گناهان، موجب میشود که آسمان ریزش کند بر شما (از باران رحمت) چون که خداوند بسیار آمرزنده است (با آن بزرگی و عظمت و جلالی که او دارد، نباید او را به هیچ وجه مخالفت کرد، و باز میآمرزد کسانی را که به طرف او رو میآورند) و کمک میکند شما را در
اموال و اولاد پسر، که بیشتر مطلوب شما است، و برای شما باغها قرار میدهد و نهرها جاری میسازد.
مؤلّف میگوید: از این آیهی شریفه استفاده میشود که در مواقع خشکسالی، بهترین راه برای برطرف شدن آن، توجّه به خداوند و کم کردن گناهان و توبه میباشد.
امّا متأسّفانه همهی ما از این همه راهنماییهای معنوی غافل هستیم. نعوذ بالله من شرور أنفسنا، و نستعین بالله العلیم الحکیم.
1.أورع الناس مَن وقف عند الشبهة.
2.أعبد الناس مَن أقام علی الفرائض.
3.أزهد الناس مَن ترک الحرامَ.
4.أشدّ الناس اجتهاداً مَن ترک الذنوبَ.
5.جرأة الولد علی والده فی صِغره، تدعود إلی العقوق فی کبره.
6.لیس مِن الأدب إظهار الفرح عند المحزون.(1)
بحارالانوار، ج 75، ص 373.
1) (1)
با ورعترین (پرهیزکارترین) مردم، آن کسی است که به هنگام روبهرو شدن با امور شبههناک، توقّف کند (یعنی علاوه بر گناهان، از شبهات نیز دوری نماید).
عابدترین مردم، کسی است که واجبات خود را به جای آورد (چون ادای واجبات، ثواب اخروی داشته و ترک آنها، عقاب و عذاب اخروی دارد).
از همه مردم بیرغبتتر به دنیا، کسی است که حرامها را ترک نماید.
پرتلاشترین مردم در راه خدا، کسی است که گناه نکند.
(فرق بین جملهی سوّم با چهارم در این است که: جملهی سوّم درخصوص حرام بوده، ولی چهارم، درخصوص مطلق گناه، چه حرام باشد و چه ترک واجب. و فرق جملهی سوّم با جملهی دوّم در این است که دوّمی، مطلق از فرائض است، اعمّ از اینکه عبادیّات باشد، یا غیر عبادیّات، و الله العالم و قائله علیه السلام).
مؤلّف گوید: پس پدران مواظب باشند که فرزندان آنها نسبت به آنها عاق نشوند. در میان عوامالناس، مَثَل معروفی است که: تخم مرغ دزد، آخرش خزانهدزد میشود.
و این گرفتاری فرزند، یا در اثر عطوفت و مهربانی بیش از حدّ پدر است، و یا ناشی از مسامحهکاری و سهلانگاری.
مثلاً کسی که نان شب خود را ندارد، اگر در پیش او خوشگذرانی خود را توضیح بدهید، که دیشب من فلان غذا را خوردم، یا فلان جای باصفایی خوابیدم، یا فلان مقام را پیدا کردم و امثال اینها، مسلّم است که به اندوه او افزوده میگردد.
پس اگر گرفتاری او را برطرف نمیکنی، لااقل بر گرفتاریهای او افزوده مکن.
اگر باری ز دوشم بر نداری میان بار سر بارم چرایی
بلی در مقابل دشمنان دینی، اظهار عزّت و پنهان کردن خواری، مطلوب است قطعاً، و الله العالم.
حدّثنا أبوجعفر بن محمّد الخزاعی رضی الله عنه، قال: حدّثنا أبوعلیّ ابن أبی الحسین الأسدی، عن أبیه رضی الله عنه، قالَ: ورد علی توقیع من الشیخ أبی جعفر محمّد بن عثمان العمری - قدّس الله روحه - ابتداءً لم یتقدّمه سؤال:
بسم الله الرحمن الرحیم
«لعنةُ الله و الملائکة و الناس أجمعین، علی مَن استحلّ من مالنا درهماً». قال أبوالحسین الأسدی رضی الله عنه: فوقع فی نفسی أنّ ذلک فی مَن استحلّ من مال الناحیة درهماً، دون مَن أکل منه غیر مستحلّ له، و قلت فی نفسی: إنّ ذلک فی جمیع مَن استحلّ مُحرّماً، فَاَیّ فضل فی ذلک للحجة علیه السلام علی غیره؟
قال: فو الذی بعث محمّداً صلی الله علیه و آله و سلم بالحقّ بشیراً، لقد نظرتُ بعد ذلک فی التوقیع، فوجدتُه قد انقلب إلی ما وقع فی نفسی:
«بسم الله الرحمن الرحیم.
لعنةُ الله و الملائکة و الناس أجمعین علی مَن أکل مِن مالنا درهماً حراماً»(1)
کمالالدین، ص 522.
.1) (1)
ابن ابی الحسین - که از طائفهی بنیاسد بوده - از پدرش نقل میکند که میگفت: وارد شد نوشتهای از طرف شیخ ابوجعفر محمّد بن عثمان (سفیر دوّم ناحیهی مقدّسه)(1)
سفیر اول، عثمان بن سعید بود.
ملقّب به عَمری - قدّس الله روحه - بدون اینکه من پرسشی از او کرده باشم، و متن آن نوشته چنین بود:بسم الله الرحمن الرحیم
«لعنت خدا و ملائکه و همهی مردم بر کسی باد که حلال بداند یک درهم از مال ما را».
ابوالحسین اسدی میگوید: وقتی این نوشته را خواندم، در قلب من چنین خطور کرد که: این حلال دانستن، اختصاص دارد به کسی که مال ناحیهی مقدّسه را حلال بداند، امّا اگر بدون حلال دانستن، کسی آن را بخورد، لکن حلال نداند، پس اختصاص به مال ناحیه مقدسه ندارد، بلکه حلال دانستن مال هر کسی که باشد همین لعنتها هست، پس چه برتری هست میان مال ناحیه از مال غیر ناحیه؟!
اسدی گفت: سوگند به آن کسی که مبعوث فرمود محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را به حقّ بشارت دهنده، وقتی دوباره به آن توقیع نظر کردم، دیدم که آن عبارت منقلب شده به این عبارت:
1) (1)
بسم الله الرحمن الرحیم
«لعنت خدا و ملائکه و همهی مردم بر کسی باد که بخورد از مال ما یک درهم، در حالی که آن درهم حرام میباشد».
مؤلّف گوید: از این توقیع دو نکته استفاده میشود:
معجزهای از طرف ناحیهی مقدّسه اثبات میگردد.
شدّت حرمت خوردن مال ناحیهی مقدّسه.
خاتمه: در خاتمه، مناسب دیدم که بخشهایی از وصیّتنامهی سیاسی الهی امام راحل، بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران را برای خوانندگان گرامی نقل کنم و امید دارم که در زمینهی تبیین جایگاه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و معارف آنها مؤثّر باشد:
... حدیث ثقلین، متواتِر بین جمیع مسلمین است و] در [کتب اهل سنّت از صحاح ششگانه، تا کتب دیگر آنان، با الفاظ مختلفه و موارد مکرّره، از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به طور متواتر نقل شده است و این حد یث شریف، حجّت قاطع است بر جمیع بشر به وسیلهی مسلمانان مذاهب مختلف و باید همهی مسلمانان که حجّت بر آنان تمام است، جوابگوی آن باشند و اگر عذری برای جاهلان بیخبر باشد، برای علمای مذهب نیست...
مسائل اسفانگیزی که باید برای آن خون گریه کرد، پس از شهادت حضرت علی علیه السلام شروع شد، خودخواهان و طاغوتیان، قرآن کریم را وسیلهای کردند برای حکومتهای ضدّ قرآنی و مفسّران حقیقی قرآن و
اشنایان به حقایق را که سراسر قرآن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دریافت کرده بودند و ندای
(إنّی تارک فیکم الثقلین) در گوششان بوده، با بهانههای مختلف و توطئههای از پیش تهیّه شده، آنان را عقب زده و با قرآن در حقیقت، قرآن را که برای بشریّت تا ورود به حوض کوثر بزرگترین دستور زندگان مادّی و معنوی بود و هست، از صحنه خارج کردند و بر حکومت عدل الهی که یکی از آرمانهای این کتاب مقدّس بوده و هست، خطّ بطلان کشیدند و انحراف از دین خدا و کتاب و سنّت الهی را پایهگذاری کردند، تا کار به جایی رسید که قلم از شرح آن شرمسار است(1)
صحیفه امام، ص 4-5.
.... ما مفتخریم که ائمّهی معصومین، از علی بن ابیطالب گرفته تا منجی بشر حضرت مهدی صاحب زمان (علیهم آلاف التّحیّات و السلام) که به قدرت خداوند قادر زنده و ناظر امور است، ائمّهی ما هستند، ما مفتخریم که در ادعیهی حیات بخش که او را قرآن صاعد میخوانند، از ائمّهی معصومین ماست، ما] مفتخریم [به مناجات شعبانیّهی امامان و دعای عرفات حسین بن علی علیهما السلام و صحیفهی سجّادیّه - این زبور آل محمّد -
1) (1)
و صحیفهی فاطمیّه که کتاب الهام شده از جانب خداوند تعالی به زهرای مرضیّه است، از ماست.
ما مفتخریم که باقرالعلوم، که بالاترین شخصیّت تاریخ است و کسی جز خدای تعالی و رسول صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّهی معصومین علیهم السلام مقام او را درک نکرده و نتواند درک کرد، از ماست و ما مفتخریم که مذهب ما،] مذهب [جعفری است، که فقه ما] که [دریای بیپایان است، یکی از آثار او است.
ما مفتخریم به همهی ائمّهی معصومین - علیهم صلوات الله - و متعهّد به پیروی آنانیم. ما مفتخریم که ائمّهی معصومین ما صلوات الله و سلامه علیهم در راه تعالی دین اسلام و در راه پیاده کردن قرآن کریم که تشکیل حکومت عدل یکی از ابعاد آن است، در حبس و تبعید به سر برده و عاقبت در راه براندازی حکومتهای جائرانه و طاغوتیان زمان خود شهید شدند.
و ما امروزه مفتخریم که میخواهیم مقاصد قرآن و سنّت را پیاده کنیم و اقشار مختلفهی خود را نثار راه خدا میکنند(1)
همان، ص 7-8.
.... من اکنون به ملّتهای شریف ستمدیده و به ملّت عزیز ایران توصیه میکنم که از این راه مستقیم الهی که نه با شرق متّحد و نه به غربِ ستمگرِ
1) (1)
کافر وابسته است، بلکه به صراطی که خداوند به آنها نصیب فرموده است، محکم و استوار و متعهّد و پا یدار و پایبند بوده و لحظهای از شکر این نعمت غفلت نکرده، و دستهای ناپاک عمّال ابرقدرتها، چه عمّال خارجی و چه عمّال داخلیِ بدتر از خارجی، تزلزلی در نیّت پاک و ارادهی آهنین آنان رخنه نکن و بدانند که هر چه رسانههای گروهی عالم و قدرتهای شیطانی غرب و شرق، اشتلم میزنند، دلیل بر قدرت الهی آنان است و خداوند بزرگ، سزای آنان را هم در این عالم و هم در عوالم دیگر خواهد داد، إنّه ولیّ النّعم، و بیده ملکوت کلّ شیء.
... از آن جمله، دست از فقه سنّتی(1)
مراد از فقه سنّتی، همان فقه است که بعد از غیبت کبری، فقهای ما استنباط از ادلّهی شرعیه میکردند، بدون اعمال قیاس و مصلحتاندیشی. و مراد از احکام ثانویّه، همان عناوین است که خود شرع مقدّس، حاکم قرار داده از قبیل قاعدهی لا ضرر و قاعدهی لا حرج و امثال آن، نه ملاحظهی مصلحت، و الله العالم.
که بیانگر مکتب رسالت و امامت است و ضامن رشد و عظمت ملّتهاست، چه احکام اولیّهی و چه ثانویّه - که هر دو مکتبِ فقه اسلامی است - ذرّهای منحرف نشوند، و به وسواسان معاند یا حق و مذهب، گوش فرا ندهند و بد انند] که [قدمی انحرافی مقدّمهی سقوط مذهب و احکام اسلامی و حکومت عدل الهی است و از آن جمله، از نماز جمعه] که [از بزرگترین عنایات حق تعالی1) (1)
بر جمهوری اسلامی ایران است و از آن جمله مراسم عزاداری ائمّهی اطهار و به ویژه سیّد مظلومان و سرور شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین - صلواتِ وافرِ الهی و انبیاء و ملائکة الله و صلحا بر روح بزرگ حماسی او باد - هیچگاه غفلت نکنند.
و بدانند: آن چه دستور ائمه علیهم السلام برای بزرگداشت این حماسه تاریخی اسلام است و آن چه لعن و نفرین بر ستمگران آل بیت است، تمام فریاد قهرمانانهی ملّتها است، بر سردمداران ستمپیشه در طول تاریخ الی الابد.
و میدانید که لعن و نفرین و فریاد از بیداد بنیامیّه - لعنة الله علیهم - با آن که آنان مُنقرض و به جهنّم رهسپار شدهاند، فریاد بر سر ستمگران جهان و زنده نگه داشتن این فریاد، ستم ننگین.(1)
همان، ص 12.
... و آن چه لازم است تذکّر دهم آن است که: وصیّت سیاسی الهی اینجانب، اختصاص به ملّت عظیمالشأن ایران ندارد، بلکه توصیه به جمیع ملل اسلامی، و مظلومان جهان از هر ملّت و مذهب] می [باشد.
امام راحل، در مقام بیان آن چه در حفظ و بقای این ودیعهی الهی (انقلاب) دخالت دارد، چنین مرقوم داشتهاند:
1) (1)
الف - بیتردید، رمز بقای انقلاب اسلامی، همین رمز پیروزی است، و رمز پیروزی را ملّت میدانند و نسلهای آینده در تاریخ، خواهند خواند که دو رکن اصلی آن، انگیزهی الهی و مقصد عالی حکومت اسلامی و اجتماع ملّت در سراسر کشور ما، وحدت کلمه برای همان انگیزه و مقصد.
اینجانب به همهی نسلهای حاضر و آینده، وصیّت میکنم که: اگر بخواهید اسلام و حکومت الله برقرار باشد، و دست استعمار و استثمارگران خارج و داخل از کشورتان قطع شود، این انگیزهی الهی را که خداوند تعالی در قرآن کریم بر آن سفارش فرموده است، از دست ندهید، و در مقابل این انگیزه که رمز پیروزی و بقای آن است، فراموشی هدف و تفرقه و اختلاف است....
امروز و در آتیه نیز، آن چه برای ملّت ایران و مسلمانان جهان باید مطرح شود و اهمّیّت آن را در نظر گیرند، خنثی کردن تبلیغات تفرقهافکن] و [خانهبرانداز است(1)
همان، ص 16.
.امام راحل، در بیان توطئههای مخالفین، بر علیه السلام حکومت اسلامی از دو راه، چنین مرقوم داشتهاند:
گروه اوّل که باید گفت از حکومت و قانون و سیاست، یا اطّلاع ندارند، یا غرضمندانه خود را به بیاطّلاعی میزنند؛ زیرا اجرای قوانین بر
1) (1)
معیار قسط و عدل و جلوگیری از ستمگری و حکومت جائرانه و بسط عدالت فردی و اجتماعی و منع از فساد و فحشا و انواع کجرویها و ازادی بر معیار عقل و عدل و استقلال و خودکفایی و جلوگیری از استعمار و استثمار و استعباد و حدود و قصاص و تعزیرات بر میزان عدل، برای جلوگیری از فساد و تباهی یک جامعه و سیاست و راه بردن به جامعه به موازین عقل و عدل و انصاف و صدها از این قبیل، چیزهایی نیست که با مرور زمان، در طول تاریخ بشر و زندگی اجتماعی، کشته شود(1)
همان، ص 18. حاصل فرمایش این است: قواعد عقلیّه و ریاضیّه، قابل تخصیص نیست، مثل دو دو تا چهار تاست، زمان و مکان، تأثیری ندارد و آنچه که قابل تخصیص است، تعبّدیّات است و آن هم دست خدای متعال است به وسیلهی وسائط، نه به صلاحدیدِ مخلوقات، و الله العالم.
.و امّا طایفهی دوّم که نقشه موذیانه دارند و اسلام را از حکومت و سیاست جدا میدانند. و باید به این نادانان گفت که: قرآن کریم و سنّت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آن قدر که در سیاست احکام دارند، در سایر چیزها ندارند، بلکه بسیار از احکام عبادی اسلام، عبادی - سیاسی است که غفلت از آنها، این مصیبتها را به بار آورده.
پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تشکیل حکومت داد، مثل سایر حکومتهای جهان، لکن با انگیزهی بسط عدالت اجتماعی. و خلفای اوّل اسلامی،
1) (1)
حکومتهای وسیع داشتهاند. و حکومت علی بن ابیطالب نیز با همین انگیزه به طور وسیعتر و گستردهتر، از واضحاتِ تاریخ است...
... آن چه مردود است، حکومتهای شیطانی و دیکتاتوری و ستمگری است که برای سلطهجویی و انگیزههای منحرف و دنیایی که از آن تحذیر نمودهاند، جمعآوری ثروت و مال و قدرتطلبی و طاغوتگرایی است. و بالاخره دنیایی که انسان را از حق تعالی غافل کند(1)
همان، ص 18-19.
.1) (1)
1.عن أبی عبدالله علیه السلام قالَ: إنّ الله - عزّوجلّ - أنزل علی نبیه صلی الله علیه و آله و سلم کتاباً قبل وفاتِهِ فقال:
«یا محمّد، هذه وصیّتک إلی النجبة من أهلک. قال: و ما النجبة یا جبرئیل؟ فقال: علیّ بن ابیطالب و ولده علیهم السلام، و کان علی الکتاب خواتیمٌ من ذهب، فدفعه النّبی صلی الله علیه و آله و سلم إلی أمیرالمؤمنین علیه السلام، و أمرهُ أن یفکّ خاتماً منه، و یعمل بما فیه. ففکّ أمیرالمؤمنین علیه السلام خاتماً و عمل بما فیه.
ثمّ دفعه إلی ابنه الحسن، ففکّ خاتماً و عمل بما فیه.
ثمّ دفعه إلی الحسین علیه السلام، ففکّ خاتماً فوجد فیه: انِ اخرُج بقوم إلی الشّادة، فلا شهادة لهم إلّا معک، وَاشرِ نفسَک لله - عزّوجلّ - ففعل.
ثمّ دفعه إلی علیّ بن الحسین علیهما السلام، ففکّ خاتَماً فوجد فیه: أن اطرِق، وَاصمُت، و الزَم منزلَک، و اعبد حتّی یأتیک الیقین.
ثمّ دفعه إلی محمّد بن علی علیهما السلام، ففکّ خاتماً فوجد فیه: حدّث، و افتِهِم، و لا تخافنّ إلَّا ا لله عزّوجلّ؛ فإنّه لا سبیل لأحد علیک، ففعل.
ثمّ دفعه إلی ابنه جعفر، ففکّ خاتماً فوجد فیه: حدّث الناس، و افتِهِم، و انشُر علومَ أهل بیتک، و صدّق آبائک الصّالحین، و لا تخافنّ إلَّا الله عزّوجلّ، و أنت فی حرز و أمان، ففعل.
ثمّ دفعه إلی ابنه موسی، و کذلک یدفعه موسی إلی الّذی بعده، ثمّ کذلک إلی قیام المهدی علیه السلام(1)
الکافی، کتاب الحجّة، باب أنّ الأئمة لم یفعلوا شیئاً...، ص 278، ح 2.
.امام صادق علیه السلام فرمود:
همانا خداوند با عزّت و جلال، فرو فرستاد بر پیغمبر خود صلی الله علیه و آله و سلم، یک نوشتهای، قبل از آن که پیغمبر خدا وفات کند، پس فرمود:
ای محمّد! این سفارش و وصیّت تو باشد برای نجیبانِ اهل خود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سؤال کرد: چه کسانی هستند نجیبان اهل من، ای جبرئیل؟
جبرئیل عرضه داشت: علی بن ابیطالب و فرزندان او.
پس خود رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:
همانا در آن نوشته، مُهرهایی از طلا بود.
پس پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، آنها را به امیرالمؤمنین علیه السلام داد و امر کرد تا یکی از آن مهرها را باز کند و به آن چه که در آن است عمل کند.
1) (1)
پس امیرالمؤمنین علیه السلام هم آنها را داد به فرزندش حسن علیه السلام. پس امام حسن علیه السلام یک مهر از آن را برداشت و عمل کرد به آن چه در او بود.
پس امام حسن علیه السلام آن را به امام حسین علیه السلام داد. پس امام حسین علیه السلام، یکی از آنها برداشت، و دید که در آن چنین نوشته شده است: بیرون رو با گروهی به طرف شهادت، و بدان که شهادت برای این گروه نیست، مگر همراه تو. و برو جان خود را با خدا معامله کن. پس حسین علیه السلام همین دستور را عمل نمود.
سپس حسین علیه السلام آن نوشته را داد به علی بن الحسین علیهما السلام. پس او هم مهری را باز کرد و دید چنین نوشته شده است: سر به زیر انداز و ملازمِ خانه خود باش و عبادت کن پروردگار خود را تا دم مرگ. پس او هم انجام دا د.
سپس آن نوشته را به محمّد بن علی علیهما السلام داد و او هم مهری را کند و در آن چنین یافت: حدیث بگو مردم را و فتوا بده برای مردم و از غیر خداوند ترس نداشته باش؛ چون هیچ کس بر تو راهی ندارد. پس او هم انجام داد.
سپس آن نوشته را به فرزندش جعفر علیه السلام داد، پس او هم مهری را کند و چنین یافت: حدیث بگو برای مردم و فتوا بده و پخش کن علوم اهلبیت خود را و تصدیق کن پدران صالح خود را و از غیر خداوند ترس نداشته باش و تو در حفظ و امان هستی. پس او هم، همان دستور را به
جا آورد سپس آن نوشته را به فرزندش موسی علیه السلام داد. و همچنین، موسی علیه السلام آن را به امام بعد از خودش داد، و این چنین یافت و ادامه خواهد داشت تا زمان ظهور مهدی موعود که درود خداوند بر او باد.
مؤلّف گوید: از این حدیث شریف استفاده میشود که ائمّه علیهم السلام همچون پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از روی هوای نفس حرف نمیزنند و عملی را هم انجام نمیدهند؛ (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی)1 .
و همچنین استفاده میشود که هیچگاه نباید افعال و اقوال انبیا و اولیا را با افعال و اقوال افراد معمولی مقایسه نمود. و از مهمترین مشخّصات فرمایشات انبیا و اولیای الهی که جنبهی اعجاز دارد، این است که آنها برخی از اوقات به اذن الهی از امور غیبی میتوانند اطّلاع یابند، ولی در برخی از موارد هم، اطّلاع از برخی از امور ندارند، و یا در برخی از مواضع، قدرت انجام کاری معجزهآسا را دارند، ولی در برخی مواقع هم چون اذن الهی به آن تعلّق نگرفته است، آن کار را نمیتوانند بکنند، چنانکه حضرت یعقوب - علی نبیّنا و اله و علیه السلام - بدون آنکه یوسف رؤیای خود را برای او عرضه بدارد، فرمود: (وَ کَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلی آلِ
یَعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلی أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ)1 .
و همین یعقوب که اطّلاع ندارد از اینکه یوسف را در بیرون دروازهی مصر به چاه انداختهاند، هنگامی که پیراهن یوسف را از دروازهی کنعان وارد میکنند، با اینکه چند فرسخ فاصله، بین کنعان و مصر است، میگوید: (إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ) : من بوی یوسف را مییابم.
و یا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که در قلعهی خیبر را با دست مبارک، از جا میکند، در جایی دیگر، نان جو سبوسدار را نمیتواند بشکند و با وسائل دیگری او را میشکند تا میل کند.
و یا امام صادق علیه السلام، یک موقعی کنیزش گم میشود، هر چه میگردد پیدایش نمیکند، ولی همین امام صادق علیه السلام میگوید: «أنا أعرف بطُرق السماوات مِن طرق الأرض»: من به راههای آسمانها آشناترم از راههای زمین.
و یا حضرت رضا علیه السلام قبل از این که از مدینهی منوّره بیرون بیاید، امر میکند اهل عیال خود را که برای او گریه کنند، چون از این سفر برنمیگردد، و همین امام رضا علیه السلام قبل از آن که سمّ را از دست مأمون
بخورد، نمیداند که سمّ است و آن انگور و یا خرما را که مسموم بوده، میخورد.
بنابراین، بحث و منازعه در مقامات انبیا و اوصیای آنها، دقّت بیشتری میطلبد و از ملاحظهی همهی این دسته از روایات، چنین استنباط میگردد که همهی پیغمبران و امامان معصوم علیهم السلام تنها در مواردی که اذن الهی شامل حال آنها میگردد، قادر به آوردن معجزه و اطّلاع از غیب و خبر از آینده و امثال آن، میشوند، و در مواردی که خواست الهی متعلّق نشود، آنها نیز از امثال این قدرتها عاجز هستند.
وسُئل الصادق علیه السلام عن فضیلة خاصّة لأمیرالمؤمنین علیه السلام، فقال:
«فضل الأقربین بالسّبق، و سبق الأقربین بالقرابة... فضله فی السابقة بالعلم». یعنی: از امام صادق علیه السلام در مورد فضیلتی از فضایل مخصوص امیر مؤمنان علی علیه السلام سؤال شد، آن حضرت در جواب فرمودند: «فضیلت مقرّبان، در پیشی گرفتن است. و پیشی گرفتن مقرّبان، در نزدیکی به خداوند متعال است... و فضیلت علی، در پیشی گرفتن به علوم الهی و غیبی میباشد». سپس، ابن شهرآشوب، به نقل از سیّد رضی (م 460 ه) گردآورندهی کتاب شریف نهجالبلاغه چنین نقل میکند که:
کان أمیرالمؤمنین مشرع الفصاحة و موردها، و منشأ البلاغة و مولدها، و منه ظهر مکنونها، و عنه اخذت قوانینها...
و روی الکلبی عن أبی صالح، و أبوجعفر بن بابویه بإسناده عن الرضا علیه السلام، عن آبائه علیهم السلام: إنّه اجتمعت الصّحابة فتذکّروا أنّ الألِفَ أکثر دُخولاً فی الکلام.
فارتجل علیه السلام الخطبة الموثّقة الّتی أوّلها: «حُمدت مَن عظمت منّته، و سبغت نعمته، و سبقت رحمته، و تمّت کلمته، و...» إلی آخرها.
ثمّ ارتجل خطبةً اخری من غیر النّقط الّتی أوّلها: «الحمد لله أهل الحمد و مأواه، و له أوکد الحمد و أحلاه، و أسرع الحمد و أسراه، و أظهر الحمد و أسماه، و اکرم الحمد و أولاه...» إلی آخرها(1)
المناقب، ج 2، ص 48.
.یعنی: امیر مؤمنان علی علیه السلام، مخترع فصاحت و ورودگاه آن و سرمنشأ بلاغت و زادگاه آن است که... و از کلبی به نقل از ابوصالح، و همچنین از صدوق رحمه الله به اسنادش از امام رضا، از پدرانش علیهم السلام نقل شده است که: زمانی صحابه جمع گردیده و روی این مسأله بحث میکردند که حرف «الف» بیشتر از هر حرف دیگری در هر کلامی به کار میرود. پس
1) (1)
حضرت علی علیه السلام، در همان جا فی البداهه خطبهای را برای آنها خواند که در آن هیچ حرف ألفی به کار نرفته است. و در جایی دیگر حضرت، خطبهای طولانی ایراد نمودهاند که هیچ نقطهای در آن به کار نرفته است.
و فرازی دیگر از این خطبه، این چنین است:
الحمد لله الملک المحمود، المالک الودود، مصوّر کامل مولودٍ، و مآل کلّ مطرود، و ساطع المهاد، و مؤطّل الأطراد، و مرسل الأمطار، و مسهّل الأوطار، عالم الأسرار و مدرکها، و مدمّر الأملاک و مهلکها، و مکوّر الدّهور و مکرّرها، و مورد الأمور و مصدرها، عمّ سماحه، و کمل رکمه همل و طاوع السئول، و أوسع الرّمل و أرمل، أحمده حمداً ممدوداً مداه، و أو حدّه کما وحّد، و هو الله لا إله للاُمم سواه، و لا صادع لما عدّله و سوّاه، أرسل محمّداً صلی الله علیه و آله و سلم علماً للإسلام، و إماماً للحکّام، مسدّداً للرّعاع، و معطّل أحکام ودّ و سواعٍ.
فقال: «أصبحت و أنا الصّدّیق الأوّل، و الفاروق الأعظم. و أنا وصیّ خیر البشر. و أنا الأوّل و أنا الآخر. و أنا الباطل و أنا الظاهر. و أنا بکلّ شیء علیم. و أنا عین الله. و أنا جنب الله. و أنا أمین الله علی المرسلین، بنا عبدالله، و نحن خزّان الله فی أرضه و سمائه. و أنا احیی و امیت. و أنا حیّ لا أموت».
فتعجّب الأعرابی من قوله، فقال علیه السلام:
«أنا الأوّل، أوّل من آمن برسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، و أنا الآخر آخر مَن نظر فیه لما کان فی لحده.
وأنا الظاهر فظاهر الإسلام، و أنا الباطن بطین من العلم.
وأنا بکلّ شیء علیم، فإنّی علیم بکلّ شیء أخبره الله به نبیّه، فأخبرنی به.
فأمّا عین الله، فأنا عینه علی المؤمنین و الکفرة.
فأمّا جنب الله، فإن تقول نفس: یا حسرتا علی] ما [فرّطتُّ فی جنب الله، و من فرّط فیّ فقد فرّط فی الله.
ولم یجز لنبیّ نبوّة حتّی یأخذ خاتماً من محمّد، فلذلک سمّی خاتم النبیّین محمّد سیّد النبیّین، فأنا سیّد الوصیّین.
فأمّا خزّان الله فی أرضه، فقد علمنا ما علّمنا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بقول صادق: و أنا احیی سنّة رسول الله، و أنا امیت البدعة.
و أنا حیّ لا أموت؛ لقوله تعالی: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)1 .
علیّ الوصی علیّ التقی علیّ الزکیّ الرضیّ الأورع
علیّ السفین علی الأمین علیّ البطین الفتی الأنزع
علیّ القسیم علیّ الکلیم علیّ العلیم الهدی الأبرع
علیّ الوزیر، علیّ السفیر علیّ الأمیر لمن یخشع
علیّ الفلاح علیّ النجاح علیّ الصباح إذا یلمع
علیّ الجمال علیّ الکمال علیّ الهلال إذا یطلع(1)
همان.
1) (1)
قال النّبی صلی الله علیه و آله و سلم:
یا علیّ، ما عرف الله حقّ معرفته غیری و غیرک، و ما عرفک حقّ معرفتک غیر الله و غیری(1)
المناقب، ج 3، ص 267.
.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
ای علی! نشناخت خدا را به مقداری که بشناسد غیر از من و غیر از تو، و نشناخت تو را به آن طوری که باید بشناسد غیر از خدای بزرگ و غیر از من(2).
1) (1)
2) (2) این کلام شریف، معارضه ندارد با کلام شریف دیگر از نبی گرامی که: «ما عرفناک حقّ معرفتک، و ما عبدناک حقّ عبادتک»؛ چون که در این جا مراد، معرفت حدّ وجود عارف است؛ یعنی: غیر از من و تو، آن حدّی که شناسایی به خداوند داریم؛ دیگران حدّ وجودیشان اقتضا ندارد. ولی در آن جا، حدّ وجودی معبود، مراد است که نامحدود است؛ یعنی حدّ وجودیِ عابد امکان ندارد شناخت پیدا کند به حدّ وجود معبودِ غیر محدود. و این خود، حکم عقل است که محدود نمیتواند پی ببرد به نامحدود. والله العالم.
بنده، در این بخش از نوشتهی خود، مناسب دیدم که با الهام و تفضّل الهی، کلمات کوتاه و حکمتآمیزی را که محمّد بن علی بن الحسین - رضوان الله علیهما - آنها را در کتاب بسیار معروف خود، من لا یحضره الفقیه، از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل نموده و عنوان آن را «مِن ألفاظ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم الموجزة التی لم یسبق إلیها(1)
من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 376.
» گذاشته، بیاورم، تا خوانندگان گرامی از آنها عبرت گرفته و در زندگی خویش به کار بگیرند:1.«الیَدُ العُلیا خَیرٌ مِنَ الیَدِ السُّفلی»(2).
دست بالا، همواره بهتر از دست پایین است (یعنی دستدهنده، بهتر است از گیرنده).
2.«مَا قِلَّ وَ کَفی خَیرٌ مِمَّا کَثُرَ وَ ألهی»(3).
آنچه که کم باشد و کفایت کند، بهتر است از آنچه که زیاد باشد به حدّی که به لهو وادار کند.
3.«خَیرُ الزّادِ التَّقوی»(4).
بهترین توشهها، پرهیزکاری است.
یعنی همان گونه که انسان آنچه را که متخصّصین هر فنّی تشخیص میدهند ضرر دارد یا منفعت و یا سودی ندارد، از آن پرهیز میکند بایستی به اوامر و نواهی پیغمبران و اولیای الهی نیز ارزش بدهد و آنها را به جهت سلامتی دین و روح خودش عمل نماید.
4.«رَأسُ الحِکمَةِ مَخَافَةُ اللهِ عَزّ و جلّ»(1)
من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 376؛ وسائل الشیعة، ج 15، ص 221.
.سرِ حکمت، ترس از خداوند است.
نگارنده گوید: حکمت (چنانچه از مجمعالبیان استفاده میشود) عبارت است از فهم آنچه که مقصود متکلّم است؛ چون حکمت باعث میشود بر ترک نادانی و بر جلوگیری از اعمال زشت، و شبیه لجام یعنی دهنهی اسب است که به چانهی اسب بسته میشود و مانع میشود از بیرون رفتن آن، از اطاعت کسی که دهنه، در دست او است.
و از این نکته معانی دیگری که برای حکمت گفته شده است، از مصادیق همین معنای کلّی هستند، همچون علم، فهم معانی، طاعت پروردگار، معرف امام علیه السلام، فقه، نبوّت و مانند آن.
5.«خَیرُ ما ألقیَ فی القَلبِ الیَقینُ»(2).
بهترین چیزی که در دل انسان قرار میگیرد، یقین است.
نگارنده گوید: فلسفهی این کلام شریف واضح است؛ چون غیر یقین، چه ظنّ، و چه شک، و چه وَهم، احتمال خلاف در آنها میرود. البته اگر چه در یقین هم ممکن است جهل مرکّب باشد، و لکن این بسیار نادر است. علاوه بر این، در ظنّ و شکّ و وَهم، هنگام عمل، عمل کننده، احتمال خلاف میدهد، به خلاف یقین، و به همین جهت، تکلیفاً معذور است، اگر چه خلاف مصلحت واقعی رفتار کرده باشد، و الله العالم.
6.«الإرتِیابُ مِنَ الکُفرِ»(1)
من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 376.
.تردید در حقیقت، کفر است.
7.«النَّیاحَةُ مِن عَمَلِ الجَاهِلِیَّة»(2).
نوحهگری برای مردگان (با سخنان دروغ و غیر حقیقت و مبالغه در توصیف آنها) از عمل جاهلیت محسوب میگردد.
همان گونه مرحوم علامهی مجلسی رضی الله عنه نیز در مرآة العقول گفته که: «نوحهگری برای مردگان] غیر از امامان و شهدا و اولیای الهی [اگر به
همراه سخنان و توصیفهای دروغین نباشد، مکروه است، و الّا حرام است».
8.«السُکرُ جَمرُ النَّار»(1)
من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 376؛ بحارالانوار، ج 21، ص 210.
.مستی، قطعهی آتش است.
اسباب مستی، متعدّد است؛ مقام، دارایی، عشیره، فرزندان، علم و غیره. و هر یک از اینها را خوانندگان محترم خودشان یا شنیدند یا دیدند و یا گرفتار شدهاند، و شاید خیّام (از شعرای نامی معروف) در همین راستا چنین سروده که:
ای مفتی شهر از تو بیدارتریم با این همه مستی ز تو هوشیارتریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بده کدام خونخوارتریم
9.«الشِّعرُ مِن ابلیسَ»(2).
مراد از شعر در این عبارت، این است که انسان خیالبافیهای غیرواقعی را در ذهن عبور دهد و به نظم و سجع درمیآورد، همان گونه
در قرآن کریم میفرماید: (وَ الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وادٍ یَهِیمُونَ)1 .
و یا در آیهی شریفهی دیگر میفرماید: (وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغِی لَهُ)2 .
بنابراین مراد از شعر منهی، آنچه که در اذهان عموم متعارف است و عبارت است از به نظم درآوردن مطالب در تحت قافیه، ردیف و وزن هموار، نیست؛ چرا که خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز گاهی، بعضی از این دسته شعرها را توصیف نموده است، به عنوان مثال در مورد بیت زیر از «لُبَید» گفته است: «أصدقُ کلمة قالتها العرب:
اَلا کَلّ شیءٍ ما خلا الله باطل و کُلّ نَعیمٍ لا مُحالَةَ زائلُ».
و یا در روایتی میفرماید: «اِنَّ مِنَ الشِّعرِ لَحِکمَةً»(1).
1) (3) در شماره 43 خواهد آمد.
بنابراین، شعر نهی شده از آن، اشعاری هستند که مجرّد تخیّلات واهیه و باطله و سُست هستند، نه اشعاری که محتوای آنها مواعظ و پند و اندرز است.
10.«الخَمرُ جِمَاعُ الآثَامِ»(1)
من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 376؛ بحارالانوار، ج 21، ص 210.
.شراب مست کننده، محلّ اجتماع گناهان است.
چون شراب، همان گونه که در روایات زیادی وارد شده، موجب زوال عقل میشود، و وقتی عقل زائل شد، انسان هر کاری را انجام میدهد و زشت نمیداند.
11.«النِّسَاءُ حَبَالَةُ الشَّیطَانِ»(2).
زنان و بانوان، دامهای شیطان هستند (برای شکار مردان).
مؤلّف گوید: یعنی شیطان، مردان را به وسیلهی زنان، بیشتر به دام میاندازد. پس از این جهت، میدان زنها را نباید آزاد گذاشت؛ چون مفسدهی آزادی آنها، بیش از مصلحت وجود آنها است. و دفع مفسده عقلاً، مقدّم بر جلب مصلحت است.
و از این جهت است که ذات اقدس الهی نهی فرموده از این که زنان آرایش خود را برای مردان اجانب آشکار کنند و فرمود: (وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ وَ لا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُنَّ أَوِ التّابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلی عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ ما یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَی اللّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ)1 .
یعنی: زنان حق ندارند آرایش خود را به غیر از دوازده طایفه نشان بدهند، چه آرایش بدن باشد و چه زینت در لباس. البتّه مسلّم است که قوانین مجعولهی الهیّه، همهاش نفیاً و اثباتاً، برای مصالح نوعیّه و مفاسد نوعیّه است، نه فردیّه و جزئیّه. مرحوم آیةالله گلپایگانی میفرمودند: «هرگاه دولت، حکومت نظامی کند، مجتهد جامعالشرایط هم در آن ساعتِ معیّن، نباید تخلّف کند، چون جعل حکم برای نوع است» انتهی.
پس نتیجه این میشود که زنان و بانوان، بر حسب نوع، وسیلهی پیشبرد اهداف شیطانند، اگر چه بسیاری از افراد بانوان محترم چنین نیستند، بلکه موجب ترک گناه مردان بداندیش نیز میشوند.
12.«الشَّبَابُ شُعبَةٌ مِنَ الجُنُونِ»(1)
من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 377؛ بحارالانوار، ج 21، ص 210.
.جوانی، بخشی از دیوانگی است.
قال فی القاموس: و الجنون و الجان اسم للجنون... و من الشباب و غیره اوّله... و ارض متجنّنة، کثر عَشَبهَا حتی ذهب کلّ مذهب (انتهی).
صاحب قاموس گفته است: جنون و جان، نام دیوانگی است... و از جوان و غیرجوان اول او... و زمین که پذیرفته است تستر و پوشیده شدن را، یعنی گیاه آن زمین زیاد است تا اینکه به هر طرف رفته است.
از کتابهای لغت چنین فهمیده میشود که: دیوانگی که عبارت از بیعقلی نیست، بلکه هر چیزی که پوشیده باشد، در لغت به آن جنون گفته میشود.
و چون در ابتدای جوانی، بسیاری از چیزهایی که سالخوردهها با تجربه به دست آوردهاند، از عقل جوانها پوشیده است و به همان خاطر منکر آن میشوند.
1) (1)
در نظر صاحب کتاب قاموس، قبل از سی و یک، سال جوانی است. و برخی تا چهل سا ل را جوانی گفتهاند. و برخی از سی سال تا آخر پنجاه سال. و به نظر میرسد که مراتب جوانی و مراتب کهولت، مختلف است، و قدر یقینِ جوانی تا سی سال است و قدر یقینِ کهولت، از سی و یک شروع میشود. و جوانی و پیری، هر کدام دو قسماند: طبیعی، و عارضی. جوانی طبیعی که معلوم است و مطرح گردید.
بنابراین، جوانی گاهی عارض میشود بر انسان به خاطر برخی مسائل دیگر که ربطی به سنّ و سال ندارد. و گاهی اوقات، جوانی از روحیهی مشخص و میزان غم و اندوه نیز نشأت میگیرد، چنان چه در حدیث شریف است: از محضر شریف نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سؤال کردند: چرا زود پیر شدی؟ فرمود: «پیر کرد مرا سورهی هود و سورهی الواقعه»(1)
مجمعالبیان، ج 5، ص 304.
.و گاهی هم انسان خود را به پیری یا به جوانی میزند. و شاید به همین جهت، عرب گفته است: اثنان عَجیبانِ: شابّ یتشیّخ، و شیخٌ یتشبّب؛ یعنی: دو چیز شگفتآور است، جوانی که خود را به پیری و پیری که خود را شبیه به جوانان کند.
1) (1)
13.«شَرُّ المَکَاسِبِ کَسبُ الرِّبَا»(1)
من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 377 و بحارالانوار، همان.
.بدترینِ درآمدها، درآمد از راه رباخواری است.
مرحوم آیةالله اراکی قدس سره در خطبهی نماز جمعهی خود میفرمود: برای هیچ گناهی، خداوند با این شدّت که برای ربا فرموده است، نفرموده: (فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ)2 ؛ یعنی: اگر ربا را ترک نمیکنید، اعلان جنگ با خداوند و رسول او دهید.
به هر حال ربا، در پنج جای قرآن مجید نازل شده و در همهی آنها، حکم به حرمت او شده است و اخبار متواترهی قطعیّه هم از معصومین علیهم السلام زیاد وارد شده است.
14.«شَرُّ المَآکِلِ أکلُ مَالِ الیَتیمِ»(2).
بدترینِ خوردنیها، خوردن مال یتیم است.
و اگر مقام را توسعه بدهید، ندادن مال یتیم را میتوان به ندادن سهم امام علیه السلام و یا سهم سادات نیز تعمیم داد.
15.«السَّعِیدُ مَن وُعِظَ بِغَیرِهِ»(3).
خوشبخت کسی است که پند بگیرد از دیگران.
مؤلّف گوید: شاید مراد این باشد که: از تحوّلاتی که در زندگی دیگران در هر زمان و مکان مشاهده میکند، پند بگیرد.
16.«الشَّقِیُّ مَن شَقِیَ فی بَطنِ امِّهِ»(1)
اصول کافی، همان، من لایحضره الفقیه، همان و بحارالانوار، ج 5، ص 9.
.بدبخت کسی است که بدبختی به خود بگیرد در حالی که در شکم مادرش است.
مؤلّف گوید: در این جملهی شریفه، احتمالاتی وجود دارد، آنچه که به نظر حقیر میرسد این است که: سعادت و شقاوت از صفاتی نیست که دفعیّ الوجود باشد، بلکه تدریجی الوجود است. یکی از مراحل، آن زمانی است که نطفهی آن در رحم مادر قرار میگیرد، اگر چه مرحلهی قبل از او هم هست که عبارت از تکوّن نطفه در صلب پدر است. لکن این تکوّن، قابل تغییر هست، اگر رحم مادر قابلِ برای تغییر دادن باشد، اگر چه مشکل است، چرا که اگر نطفه از مال حرام باشد، تغییر دادن آن سخت است.
نطفهی پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر سنگ و گِلی لؤلؤ و مرجان نشود
1) (1)
و در عین حال، اگر نطفه پاک بود، رَحم مادر اگر ناپاک بود، یعنی با مال حرام تغذّی کرد، یا اخلاف مادر، غیراسلامی بود، همین هم نطفهی پاک را ناپاک میکند.
اسب و خر را چون به بندی پیش هم طبعشان یکسان نگردد خُلقشان یکسان شود
البته مراحلِ بعد از رحم مادر هم بسیار است تا فرزند به سر حدّ بلوغ برسد و بعداً هم از حیث جوّ محیط و مربّی و رفقا و کسب و شغل و مانند آن، تأثیر بپذیرد و عوض شود.
و شاید معنی این حدیث شریف نبوی صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «اطلُبوا العلمَ مِن المَهد إلی اللحد» اشاره به همین باشد و فردوسی هم، این مضمون را به شعر درآورده:
چنین گفت پیغمبر نیک خوی ز گهواره تا گور دانش بجوی
و مراد از علم، علوم اصطلاحیّه، چه مادیّه و چه معنویّه نیست، بلکه علمی است که در کمالات نفسانیّه مؤثر باشد. و الّا پرواضح است که «العِلمُ هُوَ الحجابُ الأکبر»؛ یعنی علمی که توأم با کمالات نفس نباشد، عین جهل است.
در اینجا مناسب میدانم تا کلامی را از امام راحل قدس سره که در کتاب شریف چهل حدیث آورده، به مناسبت نقل نمایم:
از برای آن (یعنی: تفکّر) درجات و مراتبی است، و از برای هر مرتبهای، نتیجه یا نتایجی است که ما به ذکر بعضی از آن میپردازیم:
اوّل: تفکّر در حقّ و اسما و صفات و کمالات او است، و نتیجهی آن، علم به وجود حق و انواع تجلّیات است، و از آن، علمِ به اعیان و مظاهر رخ میدهد، و این افضلِ مراتب فکر، و اعلی مرتبهی علوم و اتقن مراتب برهان است؛ زیرا که از نظرِ به ذات علّت و تفکّر در سببِ مطلق، علمِ به او و مسبّبات و معلولات پیدا شود و این نقشهی تجلّیات قلوبِ صدّیقین است، و از این جهت او را «برهان صدّیقین» گویند؛ زیرا که (صدّیقین) از مشاهدهی ذات، شهود و اسما و صفات کنند و در آینهی اسما، اعیان و مظاهر را مشهود نمایند.
و اینکه این قسمِ برهان را «برهان صدّیقین» گوییم، برای آن است که اگر صدّیقی بخواهد مشاهدات خود را به صورت برهان درآورد و آنچه ذوقاً و شهوداً یافته، به قالب الفاظ بریزد، این چنین شود، نه آنکه هر کس بدین برهان، علمِ به ذات و تجلّیات آن پیدا کرد، از صدّیقین است. یا آنکه معارف صدّیقین از سنخ براهین است، منتها براهین مخصوصی، هیهات که علوم آنها از جنس تفکّر باشد، یا مشاهدات آنها را با برهان و مقدّمات آن مشابهتی، تا قلب در حجاب برهان است و قَدَم او قَدَم تفکّر است، به اوّل مرتبهی صدّیقین نرسیده است. و چون از حجاب غلیظِ علم و برهان، رست، با تفکّر سر و کاری ندارد و بیواسطهی برهان، بلکه بیواسطهی
موجودی در آخر کار و منتهای سلوک به مشاهدهی جمال جمیل مطلق نائل گردد و به لذّت دائم سرمد برسد و از عالم و هر چه در اوست وارهد و در تحت قباب کبریایی، به فنای کلّی باقی ماند و از او اسم و رسمی باقی نماند و مجهولِ مطلق گردد.
17.«مَصِیرُکُم إلی أربَعَةِ اذرُعٍ»(1)
من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 377.
.بازگشت شما به چهار ذراع است.
کنایه از منزل قبر است. شاید چهار ذراع، به صورت مکسّر و مربّع باشد، و الّا طول قبر بیش از یک ذراع معمولاً نیست. پس این همه حرص و جوشی که در دنیا میزنید، تشاجر و تنازع و تخاصم و دشمنی که با یکدیگر مینمایید، کار خردمانه نیست.
18.«أربَی الرِّبَا الکِذبُ»(2).
از همهی رباها رباتر، دروغ است.
مؤلّف گوید: اصل حرمت ربا، جزء مسلّمات دین اسلام است و همهی فِرَق مختلف، ربا را حرام میدانند، چون در چند آیهی قرآن مجید تصریح به آن شده است.
19.«سِبَابُ المُؤمِنینَ فُسُوقٌ، قِتَالُ المُؤمِنِ کُفُرٌ، أکلُ لَحمِهِ مِن مَعصِیَة اللهِ عزّ و جلّ، حُرمَةُ مَالِهِ کَحُرمَةِ دِیَةٍ»(1)
اصول کافی، ج 2، ص 359؛ من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 377 و 418، وسائل الشیعه، ج 12، ص 218 و 297 و ج 29، ص 20؛ بحارالانوار، ج 72، ص 160.
.این کلام شریف، چهار مطلب را در بر دارد که هر یک، در ارتباط با برادران ایمانی است.
زشتگویی. زشترفتاری کردن با برادر مؤمن، فسق است؛ یعنی بیرون آمدن از فرمان الهی است.
و جنگیدن با او، کفر است.
خوردن گوشت او (کنایهی از غیبت و عیبجویی کردن از او) گناه و نافرمانی است.
و حرمت مال او مثل حرمت خوردن او است.
20.«مَن یَکظِمُ الغَیظَ یَأجُرُهُ اللهُ عَزّ وَ جَلّ»(2).
کسی که خشم خود را فرو نشاند، خداوند عزیز و جلیل، به او پاداش عنایت میکند.
مؤلّف گوید: این کلام شریف، دلالت دارد بر اینکه صفات حمیدهی نفسانیّه علاوه بر اینکه انسان را به کمال معنوی میرساند، موجب اجر و پاداش الهی هم خواهد بود، مثل اعمال بدنیّه جوارحیّه.
و محتمل است مراد این باشد که: هرگاه انسان، خشم خود را فرو نشاند، اعمال جوارحیّهی او نیز، ارزشش بیشتر خواهد بود، مثلاً اگر شخص بخیل عبادت کند، اجرش کمتر است تا اینکه شخص سخی عبادت کند، و همچنین است عبادت و یا عمل خیر شخص متواضع مثلاً، نسبت به عبادت یک شخص متکبّر.
21.«مَن یَصبِرُ عَلَی الرَّزِیَّةِ یُعَوِّضُهُ اللهُ»(1)
من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 377؛ وسائل، همان، بحارالانوار، ج 21، ص 210.
.کسی که صبر و شکیبایی بورزد بر مصیبتها - که از جانب خداوند متعال به او رو میآورند - خداوند، در عوض به او رحمت عطا میفرماید.
مؤلّف میگوید: در نزد عقلا و کسانی که اندک تأمّل داشته باشند، پرواضح است که هرگاه انسان خود را برای زحمتها و سختیهای کسی راضی کند، با فرض اینکه طرف مقابل میداند که او برای خاطر آن
1) (1)
شخص، این گرفتاریها را پذیرفته است، سعی میکند تا در عوض آن، کاری برای او بکند.
پس ذات اقدس الهی هم، که مطلق توانایی است و از طرفی ارحمالراحمین و اقدرالقادرین هم است، جبران بلاهای نازله بر بندگان، عورض ندهد؟!
22.«الآنَ حِمَی الوَطِیسِ»(1)
همان، بحارالانوار، ج 21، ص 157؛ الارشاد، ج 1، ص 143؛ اعلام الوری، ص 114.
.یعنی این زمان، زمان گرمی تنور است.
شیخ طریحی گفته است که: این عبارت، کنایه از شدّت امر و سختی جنگ و درگیری است و اولین کسی که این عبارت را بر زبان آورد، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود که آن را در جنگ موته - که نام یکی از آبادیهای شام (سوریه) است - فرمود.
و این، کنایه از شدّت جنگ موته بوده است که در این جنگ، جعفر بن ابیطالب، برادر امیرالمؤمنین علیه السلام، و زید بن حارثه، و عبدالله بن رواحه، و گروه زیادی از صحابه به شهادت رسیدند.
23.«لا یَلسَعُ المُؤمِنُ مِن حُجرٍ مَرَّتَینِ»(2).
مؤمن از یک روزنه، دو دفعه گزیده نمیشود.
مؤلّف گوید: چون که مؤمن، در عین حال که با فطانت و با فراست و باهوش است، فریب شیاطین جنّی و انسی را هم نمیخورد. اگر مثلاً دست او را یک دفعه، عقرب یا ماری گزید، دفعه دوّم دست به طرف آن مکان، دراز نمیکند مگر بعد از بررسی.
و اگر دفعهی دوّم باز آن آسیب به وسیلهی عقرب از همان لانه به او رسید، کشف از بیمبالاتی و بیباکی او میکن، چه در امور دنیویّه و چه در امور اخرویّه.
و شاید به همین جهت است که از مصاحبت و رفاقت با پنج طایفه نهی شده است:
1 - کذّاب، چون دور را به تو نزدیک نمایش میدهد، و نزدیک را دور.
2 - فاسق، چون به یک لقمه یا کمتر تو را میفروشد.
3 - بخیل، چون تو را در محتاجترین حالات، خوار میکند.
4 - احمق (کمعقل)، چون به تو، عوض منفعت، ضرر میرساند.
5 - کسی که قطع رحم خود کرده است. چون در سه جای قرآن مجید، مورد لعنت خداوند قرار گرفته است(1)
وسائلالشیعه، باب 17، ج 8، ص 419.
.24.«لا یَجنِی عَلَی المَرءِ الّا یَدَهُ»(2).
جنایت وارد نمیسازد بر مرد مگر دست خود او.
مؤلّف گوید: البتّه مراد از مرد، در این عبارت، تغلیب است و مطلق انسانها را شامل میشود.
چنانچه در آیهی شریفهی (وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ)3 حمل بر این معنی میشود.
و همچنین آیهی شریفه (ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النّاسِ)4 .
نتیجه این میشود که هرگاه مؤمنی توجّه پیدا کرد، و خطایش را فهمید، دیگر نباید آن عمل را تکرار کند و اگر دوباره آن را انجام داد، مستحقق سرزنش، بلکه عقاب خواهد بود.
و از این جهت است که در مسألهی نگاه کردن به زن اجنبیّه، از نظرهی بعد از نظره، (یعنی نگاه دوباره پس از نگاه اتّفاقی اوّلی) نهی شده است.
25.«الشَّدِیدُ مَن غَلَبَ نَفسَهُ»(1)
من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 378؛ وسائل الشیعه، ج 15، ص 162.
.محکم و استوار کسی است که بر نفس أمّارهی خود غالب شود.
این، اشاره به این نکتهی اخلاقی - فقهی دارد. توضیح اینکه انسان فطرتاً کنجکاو و پرتکاپو است و همیشه دنبال کمال و ترقّی است و به همین خاطر، همیشه در حال انتخاب و اختیار است. مثل این که گاهی میگوید: من زیر بار فلانی یا فلان مطلب نمیروم، من منزل فلانی نمیرود، من دیگر با فلانی معامله نمیکنم و امثال اینها، غافل از اینکه اگر بر خلاف این گفتههای خود رفتار کند و بر خواست و هوای نفس خود غلبه کند، موفّق میگردد. چنانچه در شعر منسوب به مولای متّقیان امیرمؤمنان چنین آمده است:
وَلَقَد أمّر عَلَی الَّئیم یَسبّنی فَمَضَیتُ ثَمَّةً قُلتُ لا یَعِینی
عبورم افتاد به کسی که به من زشتگویی میکرد، زود گذشتم که بیشتر از این نشنوم و گفتم: همانا او مرا قصد نکرد.
1) (1)
و یا نقل شده است که حضرت زینالعابدین علی بن الحسین علیهما السلام، موقعی که از کربلا مراجعت میکرد، گوسفندی ذبح میکرد و ادویهی خوشبویی در او قرار میداد و میفرمود: اگر چه خوشمزه است، لکن من از او نمیخورم.
و امثال این درسهای اخلاقی، از اهل بیت پیغمبر - علیهم صلوات الله - زیاد نقل شده است. ولی بیش از این کلام را طول نمیدهیم. شعر فارسی زبان گفته است:
کم مباش از درخت سایه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش
و از این جهت است که در روایات وارد شده است: «هرگاه دو نفر با هم قهر هستند، پس هر کدام از آنها سبقت جست در آشتی کردن، سبقت خواهد جست در بهشت رفتن»(1)
وسائلالشیعه، باب 144، ج 8، ص 585، ح 5.
.اساساً آنچه که از مجموع ادلهی شرعیه استفاده میشود عقل هم مؤیّد او است این است به کمال نفس رسیدن به واسطه مخالفت نفس است.
26.«لَیسَ الخَبَرُ کَالمُعایَنَةِ»(2).
خبردار شدن از راه شنیدن، هیچگاه مانند دیدن نمیشود.
مؤلّف گوید: معنای این عبارت، همان مثل معروف در زبان فارسی است که میگویند: شنیدن کی بود مانند دیدن.
یا اشاره است به کلام امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «بین حق و باطل، چهار انگشت فاصله است» و سپس آن حضرت جمع فرمود انگشتان مبارک خود را و آنها را گذاشت بین گوش و چشم خود و فرمود: «باطل یعنی اینکه بگویی شنیدم، و حق یعنی اینکه بگویی دیدم»(1)
وسائلالشیعه، باب 33، ج 11، ص 593، ح 2.
.27.«اللّهُمّ بارِک لِاُمَّتِی فی بُکُورها یَومَ سَبتِهَا وَ خَمِیسِهَا»(2).
خداوندا، مبارک و با برکت گردان برای امّت من، دو وقت را: روز شنبه و روز پنجشنبه را.
28.«المَجَالِسُ بِالأمَانَةِ»(3).
از آداب مجلسداری، امانتداری (در سخن) است.
مؤلّف میگوید: شاید مراد این باشد که محفوظ ماندن اسرار آن مجلس، توسّط حضّار آن مجلس، از ادب است. یعنی نباید اسرار مجلس را فاش کنند و هر چه در آن مجلس رخ داده، حکم امانت دارند.
29.«سَیِّدُ القَومِ خَادِمُهُم»(1)
من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 378.
.آقای هر گروهی، کسی است که خدمتگزار آن قوم و گروه باشد.
مؤلّف گوید: مطابق این فرمایش، کسی که خدمتگزاری مردم را بکند، به عزّت و ریاست قلوب میرسد و در نظر آنها بزرگ خواهد بود. و مطابق این فرمایشات، در روایات معصومین علیهم السلام، بسیار زیاد است.
به عنوان مثال، ابوالمعتمر میگوید: شنیدم از امیرالمؤمنین علیه السلام که میگفت: «پیغمبر خدا فرمود: هر کسی که خدمت کند گروهی از مسلمانها را، خداوند متعال عطا میکند به عدد آن مسلمانان، خدمتگزارانی در بهشت برای او»(2).
30.«لَو بُغَی جَبَلٌ عَلَی جَبَلٍ لَجَعَلُهُ اللهُ دَکّاً»(3).
اگر کوهی بر کوهی تجاوز کند، هر آینه خداوند متعال، آن کوه تجاوزکار را خرد خواهد کرد.
مؤلّف گوید: وقتی عدالت الهی در مورد کوهها این چنین است، چگونه از تجاوز مسلمانان مؤمن بر مسلمانان مؤمن دیگر، چشم خواهد پوشید؟!
آنجا که عقاب پر بریزد از پشهی لاغری چه ریزد
31.«الحَربُ خُدعَةٌ»(1)
همان، وسائل الشیعة، ج 15، ص 134؛ مستدرک، ج 11، ص 103؛ بحارالانوار، ج 34، ص 332.
.جنگ و درگیری، یک نحوه فریب دادن یا فریب خوردن است.
در معنای این عبارت چند احتمال وجود دارد:
هر جنگی، با مکر و فریب به پایان میرسد.
هر جنگ، نوعی فریب است.
جنگ، مردان الهی را فریب میدهد.
هر جنگجویی برای پیروز شدن، ناچار است که دست به مکر و فریب بزند.
32.«إبدَأ بِمَن تَعُولُ»(2).
ابتدا کن در انفاق مال، به عیالات و نانخورهای خود.
مؤلّف گوید: یعنی قبل از مخارج عیالات، مال را در غیر آنها مصرف نکن، به طوری که از مخارج آنها کم بگذاری؛ چون نسبت به غیر آنها، تکلیف الزامی وجود ندارد، ولی نسبت به عیال خود، نفقه واجب است.
33.«المُسلِمُ مِرآةٌ لِأخِیهِ»(1)
من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 378.
.مسلمان، آینهی برادر خودش است.
مؤلّف گوید: در معنی این کلام، دو احتمال وجود دارد:
مسلمان هرگاه عیبی را در برادر خود مشاهده کرد، باید در خلوت به او بفهماند و او را سرزنش نکند، همانند آینه که فقط عیب را نشان میدهد.
هرگاه کسی عیب مؤمنی را گفت، نباید که او ناراحت شود، چنانچه آینه عیب را نشان میدهد و نگاهکنندهی به آینه، از دست آن ناراحت نمیشود و آن را نمیشکند.
34.«ماتَ حَتفَ انفِهِ»(2).
] فلانی [مُرد به سبب مرگ طبیعی.
35.«اَلبَلآءُ مُوَکَّلٌ بِالمَنطِقِ»(3).
از ابن مسعود روایت شده: «البلاء مُوَکَّلٌ بِالمَنطِق، فَلَو انَّ رَجلاً عَیَّرَ رجلاً بِرضاع کلبه، لَرَضَعَهَا»(1)
من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 379.
.مؤلّف گوید: ظاهراً اشاره به این است که منطق انسان، وسیلهی گرفتاری او خواهد بود. و کلام ابن مسعود که ذکر شد نیز مؤیّد همین برداشت است؛ چه که اگر سرزنش کند کسی را، گرفتار خواهد شد و این سرزنش، به وسیلهی منطقه است.
و مؤیّد دیگر، گفتهی خطیب بغدادی در تاریخ بغداد است که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده که آن حضرت فرمودند: «البلاء مؤکّل بالقول، ما قال عَبدُ لشیء: لا و اللهِ لا افعَله الّا تَرَکَ الشیطان کُلَّ عَمَلٍ، و ولع بذلک منه حتّی یورثَمِه»(2).
و حاصل این فرمایش این است که: هرگاه کسی قسم خورد بر ترک یک عملی، شیطان به وسوه کردن او حریصتر میشود، تا به حدّی که او را وادار به گناه میکند.
36.«النّاسُ کَأسنَانِ المُشطِ سَوَاءٌ»(3).
مردم، مثل دندههای شانه هستند که همه با هم مساویند.
مؤلّف میگوید: از این تشبیه استفاده میشود که باید مردم، مثل دندههای شانه، ردیف هم، کوتاه و بلند نباشند تا بتوان از آن، استفادهی شانه کردنِ سر یا ریش را نمود.
37.«اَیُّ داءٍ ادوی مِنَ البُخلِ»(1)
همان و وسائل الشیعه، ج 21، ص 550.
.چه مرضی بدتر از بخل؟
و در آیات قرآن کریم هم به این مرض، اشاره شده است، مثل: (وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّما یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ)2 ، و یا: (سَیُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ)3 .
و بخیل، کسی را گویند که راضی نیست تا دیگری به نوایی برسد.
و خداوند در مورد بخیل میفرماید: (وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ)4 .
38.«اَلحَیَآءُ خَیرٌ کُلُّهُ»(2).
حیا و شرم، کلّش خیر است.
مؤلّف گوید: شاید مراد، شرم از خالق و شرم از مخلوق، هر دو باشد. و شاید مراد این باشد که شرم، چه برای خدا باشد و چه نباشد، خوب است - نظیر صفة شجاعت و سخاوت - و یا چه در خلوت باشد و چه در جلوت، خوب است. والله العالم.
39.«اَلیَمینُ الفَاجِرَةُ تَذَرُ (تدع - خ) الدِّیَارَ مِن اهلِهَا بِلاقِعٍ»(1)
همان و الکافی، ج 7، ص 435؛ وسائل الشیعه، ج 23، ص 203.
.قسم دروغ، وامیگذارد اهل خانه و دیار را خالی از سکنه.
مؤلّف میگوید: از این کلام شریف استفاده میشود که قسم دروغ، عمر دروغگو و دیگر اهالی خانه و دیار را کوتاه میکند.
اساساً قسم به ذات اقدس الهی خوردن، گرچه راست باشد، مرجوح است و بهتر این است که اسم خداوند را احترام کنند و به این زودیها به آن قسم نخورند. قال الله تعالی: (وَ لا تَجْعَلُوا اللّهَ عُرْضَةً لِأَیْمانِکُمْ)2 : خداوند را در معرض قسم دادن خود قرار ندهید.
فقها هم فرمودهاند که: در معاملات، چه بایع و چه مشتری نباید قسم بخورند.
1) (1)
بلکه صدوق - علیه الرحمة - فرموده: مستحب است که هر دو، روزی یک مدّ از طعام را صدقه بدهند برای گفتن: «لا و الله» و «بلی و الله».
40.«أعجل الشَّرِّ عُقُوبَةَ البَغیُ»(1)
همان و الکافی، ج 2، ص 327؛ وسائل الشیعه، ج 16، ص 39 و 40؛ بحارالانوار، ج 72، ص 275.
.سریعتر و شتابانترِ بدیها از حیث عقوبت، ظلم و ستم است.
41.«اَسرَعُ الخَیرِ ثَوَاباً البِرُّ»(2).
سریعتر و شتابانترِ کارهای خیر، نیکوکاری است.
42.«المُسلِمُونَ عِندَ شُرُوطِهِم»(3).
مسلمان از پیمانی که با دیگری بسته است، جدا نمیشود. تفصیل این جملهی شریفهی در فقه است.
43.«اِنّ مِنَ الشِّعرِ لَحِکمَة، وَ انَّ مِنَ البَیَانِ لَسِحراً»(4).
همانا برخی از شعرها، حکمت هستند، و برخی از گفتارها، همانند سحر است.
فراز اوّل از این کلام شریف، در شمارهی 9 گذشت، مراجعه شود.
و اما فراز دوّم، پرواضح است که بعد از نعمت وجود و نعمت هِدایاتِ الهی، یکی از بزرگترین نعم پروردگار به بندگان، نعمت بیان است که فرمود: (الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَیانَ)1 .
چون انسان، تمام ما فی الضمیرِ خود را به وسیلهی بیان، به مخاطبین خود میرساند، اگر چه با کتابت و یا اشاره هم در برخی از موارد مقصود خود را بیان میکند.
لکن بیانات متخلف هستند. گاهی بیان برخی از افراد، چنان جلب توجّه میکنند که انسان دگرگون میشود و گویا مثل سحر و یا جادو، اثر میکند.
نظیر این گونه بیانات، خطبهی همّام را میتوان نام برد که امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان صفات متّقین آن را بیان فرمود و در آخر آن، همّام - که تقاضا کرده بود بیان صفات پرهیزکاران را - صیحهای زد و مرد.(1)
44.«اِرحَم مَن فی الأرضِ یَرحَمُکَ مَن فی السَّمَآءِ»(2).
رحم کن بر کسی که بر روی زمین است، تا رحم کند بر تو، کسی که در آسمان است.
مؤلّف گوید: از این جملهی شریفه استفاده میشود که بین اعمال زمینیها و اعمال آسمانیها، رابطهی قوی برقرار است. هرگاه زمینیها عملی را انجام دهند، این مسأله علّت میشود برای رحم آسمانیها. یا اینکه شرطِ رحم آسمانیها، رحم زمینیها است.
و ظاهراً اختصاص ندارد به اعمال نیک مطلق، بلکه اعمال بد هم، سبب میشود برای نفرت آسمانیها، یا آنچه که از بالا فرود میآید.
شاهد این هم دعاهایی هستند که به نحو کلّی، به بیان ارتباط بین این دو مسأله پرداختهاند «اَللّهُمَّ اغفِر لِیَ الذُّنُوبَ الَّتی تُنزِلُ النِّقَم،... تُنزِلُ البلاء،... تَهتِکُ العِصَم،... تقطع الرّجاء،... تحبس قطر السمآء،... تغیّر النعم» و نظایر اینها بسیار است.
و همه اینها شاهد بر ارتباط اعمال بنیآدم، با گرفتاریها است.
45.«مَن قُتِلَ دُونَ مَالِهِ، فَهُوَ شَهِیدٌ»(1)
همان، ص 380؛ وسائل الشیعه، ج 15، ص 122؛ بحارالانوار، ج 29، ص 407.
.کسی که در حفظ مال خود کشته شود، در حکم شهید است.
مؤلّف گوید: تفصیل این مطلب، در کتب فقهیّه، مبسوطاً مذکور است.
1) (1)
46.«العَایِدُ فی هِبَتِهِ کَالعَاتِهِ فی قَیئِهِ»(1)
همان؛ مستدرک، ج 14، ص 72؛ بحارالانوار، ج 100، ص 189.
.کسی که چیزی را ببخشد و برگردد از بخشش خود، مثل کسی است که غذایی را خورده و سپس قی کند و بعد دوباره آن را بخورد.
یعنی تنفّر طبیعی دارد و دور از نظافت و نزاکت است. و اگر از بخشش خود برگشت، معلوم میشود که دور از متعارفِ مر دم است و موجب نفرت دیگران از او خواهد شد. و فقهای ما هم فرمودهاند که: چند جا رجوع در بخش جایز نیست:
هبه به ذیرحم (قوم خویش).
هبهی معوّضه.
هبهی به قصد قربت و تقرّب الی الله تعالی.
و یک جا جایز است و آن، هبه به اجنبی، بدون عوض و بدون قصد قربت است.
47.«لا یَحِلُّ لِلمُؤمِنِ ان یَهجُرَ أخاهُ المُؤمِنَ فَوقَ ثَلاثٍ»(2).
حلال نیست برای مؤمن اینکه ترک کند برادر مؤمن خود را به عنوان قهر، زیاده بر سه روز.
مؤلّف گوید: مراد این نیست که کمتر از سه روز، قهر کردن بد نیست، بلکه قهر و ترک مراوده با برادران ایمانی، مطلقاً خلاف اخلاق است، ولی بیش از سه روز قهر کردن، عقاب اخروی نیز دارد. چنانچه ظاهر آیهی شریفهی (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ)1 و آیهی شریفهی: (وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ)2 هم همین است، که در تمام اوقات باید صلح باشد و در تمام اوقات باید، ولیّ همدیگر باشند، والله العالم.
48.«مَن لا یَرحَمُ لا یُرحَمُ»(1).
کسی که به دیگران رحم نکند، دیگران هم به او رحم نخواهند کرد.
این جملهی شریفه، نظیر جملهی 45 است که توضیح آن گذشت.
49.«النَّدَمُ تَوبَةٌ»(2).
پیشمانی از کردار بد، همان توبه است.
مؤلّف گوید: شاید نظر به این باشد که مجرّد این که کسی بگوید توبه کردم، با اینکه پیش خودش حالت پشیمانی پیدا نکرده، او تائب نیست، بلکه توبه کننده باید حتماً پشیمان از کردار خود باشد.
50.«الوَلَدُ لِلفَرَاشِ، وَ لِلعاهِرِ الحَجَرُ»(1)
همان؛ اصول کافی، ج 5، ص 491؛ التهذیب، ج 8، ص 169؛ الاستبصار، ج 3، ص 368.
.فرزند، ملحق به صاحب فراش است و به دهن زناکار باید سنگ زد.
یعنی اگر کسی با زن باردار، در زمان بارداری عمل نامشروع انجام داده باشد، در صورت شک در اینکه آن ولد از نطفهی شوهرش بوده یا از نطفهی نامشروع، ولد ملحق به شوهر است و به دهن زانی، باید سنگ زد. کنایه از اینکه او حق ندارد ادّعای ولد بکند. و زن باردار هم حق ندارد ملحقش کند به او، والله العالم.
51.«الدَّالُّ عَلَی الخَیرِ کَفَاعِلِهِ»(2).
کسی که راه خیر را به دیگری نشان میدهد، با کسی که آن عمل خیر را انجام میدهد، شریک است.
52.«حُبُّکَ لِلشَّیءِ یُعمِی وَ یُصِمُّ»(3).
دوست داشتن چیزی، انسان را (از دیدن عیوب آن) کور و کر میکند.
مؤلّف گوید: این جمله، مسألهای را مطرح میکند که شاید هر کسی در زمان حیات و زندگی خود این گرفتاری را دارد.
مثلاً فرزند را یا پدر و مادر را یا برادر را یا رفقای صمیمی خود را دوست میدارد و در موقع تخاصم، اصلاً توجّه ندارد که تقصیر با چه کسی است، بلکه تقصیر را متوجّه طرف مقابل میکند.
و بالاتر از این، چون انسان نفس خود را دوست دارد، با هر کس که درگیری داشته او را ناحق و خود را حق میبیند. و باید بسیار پناه برد به ذات اقدس الهی، از این خُلق شوم، و الله الحافظ و الموفّق.
53.«لا یَشکُرُ اللهَ مَن لا یَشکُرُ النّاسَ»(1)
همان؛ وسائل الشیعه، ج 16، ص 313؛ امالی طوسی، ص 383.
.شکر پروردگار را به جا نیاورده، کسی که از مردم، نسبت به زحمات و ملاطفتهای آنها، تشکّر نکند.
مؤلّف گوید: چون مردم هم، از مخلوقات خداوند عظیمالشأن هستند و مثل سایر مخلوقات، همانند باران، برف، سرما، گرما و مانند نعمتهای خدا هستند.
54.«لا یُؤوِی الضَّالَّةَ الَّا الضَّالُّ»(2).
جا نمیدهد گم شده را در پیش خود، مگر گم شده.
مؤلّف گوید: مرحوم مجلسی، در حاشیهی من لا یحضره الفقیه، دو احتمال برای این سخن داده است:
مراد این است که: کسی که گم شدهای را پیدا کرده، اراده میخواهد تا او را به صاحب آن رد کند.
مراد این است که: علوم را ردّ به اهل او نکند؛ یعنی مانع شود علوم را دیگران درک کنند. چون خود علوم، از چیزهایی هستند که گم شدهی مؤمن هستند و هر کجا یافت شوند، باید آن را فرا گرفت.
55.«اِتَّقُوا النَّارَ وَ لَو بِشِقِّ تَمرَةٍ»(1)
من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 380؛ وسائل الشیعه، ج 9، ص 381؛ مجموعهی ورام، ج 1، ص 3.
.بپرهیزید از آتش (یعنی خود را از آتش نگه دارید) اگر چه به واسطهی صرفنظر کردن از تکه یک خرما باشد.
مؤلّف گوید: از این کلام استفاده میشود مناط و ملاک و راه فرار از آتش اخروی، زیادی صرف مال نیست، بلکه چه بسا گذشتن از کم، به مراتب بیش از مال زیاد، این اثر را داشته باشد. یعنی صَرفِ مال، صرفاً
باید برای ترس از آتش اخروی باشد و انگیزهی دیگری نباشد، والله العالم.
1) (1)
56.«الأرواحُ جُنُودُ مُجَنَّدَةٌ، فَمَا تَعَارَفَ مِنهَا الئتُلِفَ، وَ مَا تَنَاکَرَ مِنهَا اختُلِفَ»(1)
همان؛ بحارالانوار، ج 5، ص 261 و ج 6، ص 249 و ج 58، ص 63؛ جامع الاخبار، ص 171.
.مجرّدات، لشکریانی هستند صفآرایی کرده (در عالم مجرّدات) پس آنچه که در عالم دنیا، انس با هم داشتند در آن عالم نیز با هم انس دارند، و آنچه از ارواح با هم مخالف هستند، در آنجا هم مخالفند و با هم انس ندارند.
مؤلّف گوید: این جملهی شریفه، یکی از شواهدی است بر اینکه مجرّدات با مادّیّات، در ارتباط تنگاتنگ هستند (چنانچه در شمارهی 45 و 49 گذشت).
و اما چگونگی ارتباط ارواح، بحثی است مفصّل که نه نویسنده میتواند آن را بیان کند و نه خواننده میتواند درک کند، الّا اوحدی مِن الناس، و الله العالم.
57.«مَطَلُ الغَنِیُّ ظُلمٌ»(2).
سستی کردن توانا، از ادای دَین خود، ظلم و ستم است (یعنی ستم به طلبکار است).
مؤلّف گوید: مثل معروف است که: یک سوزن به خودت بزن، یک جوالدوز به دیگری، آنچه که برای خود میخواهی، برای دیگران نیز، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، بخواه. و الله العالم.
58.«السَّفَرُ قِطعَةٌ مِنَ العَذَابِ»(1)
همان.
.سفر کردن (یعنی دور شدن از اهل و عیال)، قطعهای از عذاب و شکنجه است.
مؤلّف گوید: شاید مراد این باشد که سفر، یک نحو ناراحتی است و اگر چه مسافر وسایل راحتی زیادی داشته باشد، ولی خود به تغییر دادن نحوهی زندگی که در منزل خود به آن عادت کرده بود، ناراحتی ایجاد میکند.
59.«النَّاسُ مَعَادِنٌ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ»(2).
مردم به منزلهی معدنها هستند، همچون معادن طلا و نقره.
مؤلّف گوید: این دو معدن را که نام برده از باب مثال است؛ یعنی همان طوری که ارزش و خاصیّت این دو با هم مختلف است و سایر معادن هم از قبیل نفت، قیر، آهن، مس، برنج، سرب، قلع، زرنیخ، گچ، آهک و امثال
اینها با هم در خواصّ و آثار و ارزش و دوام و رنگ و بو و مزه و امثال این اوصاف مختلف هستند، مردم هم، چنین هستند. و حقیر از این کلام شریف میفهمم که نباید در برخورد با مردم، توقّع یکسان داشت.
نیش عقرب نه از ره کین است ابتداءً طبیعتش این است
رگ رگ است این شیرین آب شور بر خلائق میرود تا نفخ صور
بلی انسان موظّف است تا میتواند اخلاق بد خود را مبدّل به اخلاق خوب نماید و تشخیص خُلق بد و خوب را هم باید از طریق معارف معصومین علیهم السلام، و گاهی هم از طریق عرف مردم به دست آورد.
60.«صَاحِبُ المَجلِسِ أحَقّ بِصَدرِ مَجلِسِهِ»(1)
همان.
.صاحب مجلس، به نشستن در صدر مجلس، سزاوارتر است.
مؤلّف گوید: این، منافات با تواضع ندارد؛ چون این روایت، وظیفهی غیرصاحب مجلس را بیان میکند، نه صاحب مجلس را؛ یعنی دیگران باید این را مقدّم بدارند، مثلاً صاحب منزل را امام جماعت قرار دهند، و الله العالم.
1) (1)
61.«اُحثُوا فی وُجُوهِ المَدَّاحِینَ التُّرَابَ»(1)
همان، ص 381 و ص 11؛ وسائل الشیعه، ج 17، ص 173؛ بحارالانوار، ج 72، ص 294؛ شرح نهجالبلاغه، ج 11، ص 103 و ج 17، ص 45.
.خاک بپاشید به صورت ستایشکنندگان.
در حاشیه من لا یحضره الفقیه از مرآة العقول، در معنای این عبارت چنین نقل شده است: «أی خَیّبُوهُم وَ لا تُعطُوهُم شَیئاً»(2)؛ یعنی ناامید کنید آنان را و چیزی به آنها ندهید.
و شاید سرّ این دستور شریف اخلاقی از دو جهت باشد:
از طرف مدّاح، چه بسا مدحش برای خدا نباشد، بکله برای به دست آوردن دنیا باشد.
از طرف ممدوح، ممکن است ستایش از شخص رودررو او غرور بیاورد، چنانچه پوشیده نیست.
62.«اِستَنزِلُوا الرِّزقَ بِالصَّدَقَةِ»(3).
فرود بیاورید روزی را به وسیلهی صدقه دادن.
مؤلّف گوید: صدقه در صورتی صدق میکند که برای خدا باشد؛ یعنی بندهی خدا با حال تنگدستی، در راه خدا چیزی را به بندگان خداوند
بدهد تا این کار، منشأ جوشش تفضّل پروردگار باشد و روزی را فرود آورد، والله العالم.
63.«اِدفَعُوا البَلاءَ بِالدُّعَاءِ»(1)
همان؛ وسائل الشیعه، ج 9، ص 380.
.برطرف کنید گرفتاری خود را به سبب درخواست از پروردگار.
تا نگرید طفل کی نوشد لَبَن تا نخندد ابر کی روید چمن
البتّه شرایط دعا و شرایط دعا کننده و شرایط خواستهها، در کتب معتبرهی امامیّه مذکور است.
64.«جُبِّلَتِ القُلُوبُ عَلی حُبِّ مَن احسَنَ الَیهَا، وَ بُغضِ مَن أسّآءَ إلَیهَا»(2).
آفریده شده است دلها بر این اساس که اگر کسی به او احسان کند، دوستش بدارد، و کسی که بدی کند، بدش میآید.
65.«مَا نَقَصَ مَالٌ مِن صَدَقَةٍ»(3).
هیچ مالی، به واسطهی صدقه دادن کم نمیشود.
66.«لا صَدَقَةَ و ذُو رَحِمٍ مُحتَاجٌ»(4).
صدقه دادن به غیر ذی رحم، با وجود اینکه ذیرحم، نیازمند باشد، به منزلهی صدقه ندادن است.
67.«الصِّحَّةُ وَالفِرَاغُ نِعمَتَانِ مَکفُورَتَانِ»(1)
همان؛ بحارالانوار، ج 74، ص 170.
.درستی و سلامتی (بدن) و فارغ بودن (از غم و اندوه) دو نعمتی است که معمولاً قدردانی از آنها نمیشود.
مؤلّف گوید: شاید مراد این باشد که نمیشود از عهدهی شکر اینها بیرون آمد و شاید اشاره به شکایت و گله از مردم است، به این معنا که قدر اینها را نمیدانند. و شاید هم مراد این باشد که: این دو نعمت پوشیده شدهاند و سرپوش روی اینها ا ست؛ یعنی مادامی که هست، انسانِ غافل نمیفهمد که چه قدر نعمت بزرگی بوده است. و به این معنی سوّم، در حاشیهی من لا یحضره الفقیه اشاره شده است.
68.«عَفوُ المَلِکِ أبقَی لِلمُلکِ»(2).
بخشش کسی که قدرت و توانایی تلافی دارد، پایدارکنندهی قدرت و توانایی آن شخص است.
مؤلّف گوید: شاید سرّش این است که هدف اصلی مَلِک، ابقای رعیّت و مصالح او است و اگر تدارک کند، چه بسا رعیّت، بیشتر اعمال قدرت کنند و لازمهی این، ایجاد حسّ بدبینی رعایا نسبت به ملک خود میشود و در نتیجه کمکم مرو به ملک میآورند و ملک او را از بین میبرند.
و هر کس که به قدر توجّهات خود به حوادث روزگار، بیشتر اطّلاع داشته باشد، بیشتر این مطلب را تصدیق خواهد کرد.
و این مطلب اختصاص به مَلِک ندارد، بلکه هر کس دیگری که مسلّط بر دیگری باشد، پدر باشد، مدیر باشد، شوهر باشد، سلطان باشد و مانند آن، اگر اهل عفو و گذشت و بخشش باشد، ریاست و تسلّطش پایدار خواهد بود.
69.«هَبَةُ الرَّجُلِ لِزَوجَتِهِ تَزِیدُ فی عِفَّتِهَا»(1)
همان؛ وسائل الشیعه، ج 19، ص 241.
.هیبت و تعظیم مرد برای همسرش، زیاد میکند عفّت و خودداری همسرش را از گناهان.
و اما سرّ این مطلب، این است که: چون همّ و غمّ زنان در مردان است، به این معنی که خود را نمایش بدهند، همچنانکه همّ مردان نیز در نظر
1) (1)
کردن به زنان است، پس اگر مرد بتواند با هیبت خود، نظر همسرش را جلب نماید، در واقع به اضافه کردن عفّت او کمک نموده است.
و لذا شیخ حرّ عاملی، بابی را در ابواب «مقدّمه النکاح» به عنوان «استحباب تنظیف و زینت زن و شوهر برای همدیگر» عنوان کرده و در آن باب، حدیثی(1)
محقّق مامقانی در کتاب تنقیح المقال، حسن بن جهم را از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیها السلام معرفی نموده است، و چون لقب هر دو امام بزرگوار، ابوالحسن میباشد، پس هر کدام از آنها میتواند در اینجا مراد باشد. ر. ک: تنقیح المقال، ج 1، ص 271.
مسنداً از حسن بن جهم نقل میکند که او میگوید:دیدم ابوالحسن علیه السلام (حضرت کاظم، یا حضرت رضا علیها السلام) را که خضاب بسته است، عرض کردم: فدایت گردم، خضاب بستهای؟
فرمود: «بلی، آماده کردن مرد خود را برای همسرش، از چیزهایی است که به عفّت زنها میافزاید. چه بسا زنها که عفّت خود را از دست میدهند برای اینکه شوهرهای آنها خود را آماده نکردهاند».
1) (1)
پس از آن فرمود: «آیا تو دوست داری او را به چه حالی ببینی، اگر او را غیرآماده ببینی خوشت میآید؟»
عرض کردم: نه.
فرمود: «او هم همین طور است».
پس از آن فرمود: «از جملهی اخلاق پیغمبران، نظافت و خود را خوشبو کردن و تراشیدن مو (یعنی موی سر یا بدن) و زیاد راه پیدا کردن برای زنان است»(1)
وسائلالشیعه، با ب 141، من أبواب مقدّمات النکاح، ص 183، ح 14.
.مؤلّف گوید: از این حدیث شریف استفاده میشود که راه عفیف ماندن همسران، عمل نمودن مردان به این گونه وظایف میباشد. لکن بسیار جای تأسّف است که معمولاً هر دو طرف، برخلاف این آموزهها رفتار میکنند؛ یعنی برخی مردان، بالخصوص برخی جوانان، خود را برای غیر همسران خود آرایش میکنند و یا برخی زنها خود را برای غیر شوهران آرایش میکنند، ولی برای همسران خود این کار را نمیکنند.
70.«لا طاعَةَ لِمَخلُوقٍ فی مَعصِیَةِ الخَالِقِ»(2).
هیچ کس نباید از مخلوقی، در جهت معصیت خالق، اطاعت و فرمانبرداری نماید.
مؤلّف گوید: این مطلب - علاوه بر اینکه شرعاً حرام است، عقلاً هم قبیح و زشت و خلاف عرف عقلا است. اگر شما یک نوکری داشته باشید، هرگاه فرمان غیر تو را اطاعت کند در حالی که آن فرمانبرداری ناراحت
کند شما را، همهی عقلا او را مذمّت میکنند و میگویند: اگر تو برای خوشی این آقا، این نوکر را اطاعت کردی، پس چرا آقا را ناراحت میکنی؟
نعوذباا... من شرور انفسنا، اللهم وفقنا للعلم و العمل الصالح و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
از محضر مبارک پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم کمال معذرت را میخواهم که نتوانستم از عهده هیچ یک بیرون آیم. و مسلم است هر یک از این الفاظ شریفه، بیانات مبسوطی لازم دارد چه بسا بعضی از اینها یک کتاب شود. والحمدالله علی وفقنی بهذا الیسیر اللّهمّ أنت تقبّل الیسیر، و تعفو عن الکثیر، لا إله إلّا الله.
قرآن
1 - نهج البلاغه، انتشارات دارالهجرة، قم، بیتا.
2 - الاختصاص، شیخ مفید، کنگره شیخ مفید، 1413 ق.
3 - الارشاد، شیخ مفید، کنگره شیخ مفید، 1413 ق.
4 - الاستبصار، شیخ طوسی، 4 جلدی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1390 ق.
5 - اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی، 8 جلدی، دارالاسلامیه، تهران، 1365 ش.
6 - اعلام الوری، طبرسی، دارالکتب الاسلامیة، بیتا.
7 - امالی، شیخ صدوق، انتشارات کتابخانه اسلامی، 1362 ش.
8 - بحارالانوار، علامه مجلسی، 110 جلدی، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1404 ق.
9 - التبیان فی تفسیر القرآن، شیخ طوسی، مکتبه الامین، نجف، 1376 ق.
10 - تحف العقول، حسن بن شعبه حرانی، انتشارات جامعه مدرسین، 1404 ق.
11 - تفسیر زوارهای، بیچا.
12 - تنقیح المقال، مامقانی، بیچا، بیتا.
13 - التهذیب، شیخ طوسی، 10 جلدی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1365 ش.
14 - جامع الاخبار، تاج الدّین شعیری، انتشارات رضی، 1363 ش.
15 - الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، دارالطباعة، 1305 ق.
16 - الذریعه، آقا بزرگ تهرانی، دارالاضواء، بیروت، 1403 ق.
17 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 20 جلدی در 10 جلد، کتابخانه آیة الله مرعشی، 1404 ق.
18 - صحیفه امام خمینی رحمه الله مؤسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینی رحمه الله، 1378 ش.
19 - علل الشرایع، شیخ صدوق، انتشارات مکتبة الداوری، قم، بیتا.
20 - عوالی اللآلی، ابن ابی جمهوری احسائی، انتشارات سید الشهداء، 1405 ق.
21 - فلاح السائل، سید بن طاووس، انتشارات دفتر تبلیغات، قم، بیتا.
22 - قاموس، قریشی بنابی، دارالکتاب الاسلامیه، تهران، 1378 ش.
23 - کمال الدّین، شیخ صدوق، دارالکتب الاسلامیه، 1395 ق.
24 - کنز الفوائد، ابوالفتح کراجکی، انتشارات دارالذخائر، قم، 1410 ق.
25 - الکنی و الالقاب، عباس قمی، صدر تهران، 1397 ق.
26 - مجمع البحرین، طریحی، چاپ مرتضوی، تهران، 1363 ش.
27 - مجمع البیان، طبرسی، دارالفکر، بیروت، 1377 ق.
28 - مجموعه ورام، ورام بن ابی فراس، انتشارات مکتبة الفقیه، قم، بیتا.
29 - مستدرکت الوسائل، محدّث نوری، 18 جلدی، مؤسسه آل البیت، 1408 ق.
30 - معجم الرجال الحدیث، سید ابوالقاسم خوئی، چاپ قم، چاپ چهارم، 1369 ش.
31 - من لایحضره الفقیه، 4 جلدی، شیخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1413 ق.
32 - المناقب، بن شهر آشوب، 4 جلدی، مؤسسه انتشارات علامه، قم، 1379 ق.
33 - نوادر راوندی، سید فضل الله راوندی، موسسه دارالکتاب، قم، بیتا.
34 - النهایه، شیخ طوسی، دارالکتاب العربی، لبنان، 1390 ق.
35 - نهج الحق، علامه حلی، مؤسسه داره الهجرة، قم 1407 ق.
36 - وسائل الشیعه شیخ، حر عاملی، 30 جلدی، مؤسسه آل البیت، قم 1409.