ghaemiyeh.com
سرشناسه:محمدی، باقر
عنوان و نام پدیدآور:مشروعیت اقامه حدود و تعزیرات در عصر غیبت/ سیدباقر محمدی.
مشخصات نشر:قم : مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۶۸ ص.
فروست:دفتر تدوین متون پژوهشی؛ ۹۳۶.
شابک:۱۷۰۰۰۰ ریال978-964-195-681-5 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه : ص. [۳۴۳] - ۳۶۵ ؛ همچنین به صورت زیرنویس .
موضوع:حدود (فقه)
موضوع:تعزیرات (فقه)
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۱۹۵/۶/م۳۳م۵ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۷۵
شماره کتابشناسی ملی:۳۶۵۳۶۹۶
مشروعیت اقامه حدود و تعزیرات در عصر غیبت
سیدباقر محمدی
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و در عصر جهانیشدن ارتباطات،پرسشها و چالشهای نوینی در حوزه علوم انسانی فراروی اندیشمندان مسلمان قرار گرفت که همه به نوعی برخاسته از مسئولیت دشوار حکومت در این عصر است؛دورانی که پایبندی به دین و سنت در مدیریت همهجانبه کشورها بسیار چالشبرانگیز مینماید.ازاینرو،مطالعات و پژوهشهای بهروز،جامع،منسجم و کاربردی در حوزه دین،بر اساس معیارهای معتبر جهانی و عمق و اصالت اندیشههای ناب،بایسته و ضروری است و جلوگیری از انحرافهای فکری و تربیتی پژوهندگان حوزه دین،مهم و مورد عنایت تمامی بنیانگذاران این شجره طیبه،بهویژه معمار بزرگ انقلاب اسلامی،امام خمینی رحمة الله و مقام معظم رهبری(دام ظله العالی)است.
«جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة»برای تحقق این رسالت خطیر و در مسیر نشر معارف ناب محمّدی صلّی الله علیه و آله«مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله»را تأسیس کرده است.
اثر حاضر با عنوان مشروعیت اقامه حدود و تعزیرات در عصر غیبت حاصل پژوهش فاضل گرامی جناب آقای سید باقر محمدی،کوششی است در به ثمر رساندن گوشهای از این اهداف متعالی.
در پایان لازم میدانیم تلاش همه عزیزانی را که در نشر این کتاب سهمی داشتهاند,
سپاس گزارده،صاحبان فضل و معرفت را به یاری بخوانیم تا ما را از دیدگاههای سازنده خویش بهرهمند سازند.
مرکز بینالمللی
ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله
مقدمه 17
بخش اول:مفاهیم و مبانی تصوریه
1.مفاهیم 23
حد 23
1.واژه شناسی حد 23
الف)ریشه واژه حد 24
ب)معنای اصلی واژه 24
2.اصطلاحشناسی حد 26
الف)حد در متون دینی 26
یکم)حد در قرآن 27
دوم)حد در اصطلاح روایی 28
سوم)حد خاص 30
چهارم)مطلق عقوبت 30
پنجم)اعم از تعزیر 32
ششم)اعم از قصاص 32
هفتم)جمعبندی 33
ب)حد در اصطلاح فقهی 36
یکم)فقهای شیعه 36
دوم)فقهای اهل سنت 39
3.انواع جرایم حدی 42
الف)انواع جرایم حدی در فقه اهل سنت 42
ب)انواع جرایم حدی در فقه شیعه 45
تعزیر 47
1.واژهشناسی تعزیر 47
2.اصطلاحشناسی تعزیر 49
الف)تعزیر در متون دینی 49
یکم)تعزیر در قرآن 49
دوم)تعزیر در روایات 50
ب)تعزیر در اصطلاح فقهی 52
یکم)فقهای شیعه 52
دوم)فقهای اهل سنت 53
3.تفاوتهای حدود و تعزیرات 53
الف)به لحاظ ویژگیهای کمّی و کیفی 53
ب)به لحاظ موضوع،نوع عقوبت و میزان مجازات 55
4.موجبات فقهی اعمال تعزیر 56
الف)ارتکاب معصیت 56
یکم)موارد خاص در روایت 56
دوم)فقدان شرایط اقامه حد 58
سوم)گناهانی که حد معین ندارد 58
چهارم)ارتکاب گناهان کبیره 61
پنجم)کیفر مکمل در جرایم حدی 61
ب)اخلال در واجب 62
ج)رفتار مفسده انگیز و خلاف مصالح عمومی 63
مشروعیت 65
1.واژهشناسی مشروعیت 65
2.اصطلاحشناسی مشروعیت 65
الف)مشروعیت در فصل مجوّزان 66
یکم)نراقی 66
دوم)صاحب جواهر 67
ب)مشروعیت در کلام مانعان 68
عصر غیبت 68
1.واژهشناسی غیبت 68
2.اصطلاحشناسی غیبت 69
الف)غیبت در اندیشه کلامی شیعه 69
ب)عصر غیبت در ادبیات فقهی 71
2.مبانی 75
لزوم عصمت امام 75
اصل عدم ولایت 76
1.مفهوم اصل عدم ولایت 77
2.نگرش فقها به اصل عدم ولایت 77
3.مبانی اصل عدم ولایت 79
الف)استصحاب 79
ب)توحید 79
ج)آزادی انسانها 80
4.نقد و بررسی 81
ولایت فقیه 82
1.تبیین مفهوم ولایت فقیه 83
الف)مفهوم ولایت 83
ب)مفهوم فقیه 84
2.حدود اختیارات ولی فقیه 87
الف)ولایت مقیده فقیه 87
یکم)ولایت تصرف در قضا،فتوا و امور حسبه 87
دوم)ولایت در چارچوب احکام فرعی الهی 88
ب)ولایت مطلقه فقیه 88
3.سابقه اجرای حدود 91
ایران 91
افغانستان 94
دیگر کشورهای اسلامی 97
بخش دوم:دیدگاه عدم جواز اقامه حدود
1.صاحبان دیدگاه عدم جواز اقامه حدود 101
متقدمین(فقهای پیش از محقق حلی)101
1.سید مرتضی 101
2.شیخ طوسی 103
3.قطبالدین راوندی 104
4.طبرسی 107
متأخرین(محقق حلی تا مقدس اردبیلی)108
1.محقق حلی 108
2.فاضل آبی 110
3.علامه حلی 111
4.فخر المحققین 111
5.ابن ابیجمهور 112
متأخر المتأخرین(مقدس اردبیلی تا معاصران)112
1.مقدس اردبیلی 112
2.شیخ بهایی 112
3.میرزای قمی 113
4.شیخ انصاری 113
5.فقهای مشروطهخواه 115
فقهای معاصر 116
1.سید احمد خوانساری 116
2.سید محمد شیرازی 117
2.دلایل دیدگاه عدم جواز اقامه حدود 121
دلایل تحلیلی 121
1.لزوم شرایط اجتماعی خاص،برای اجرای حدود 121
الف)وجود انسان کامل در رأس مدیریت اجتماعی 123
ب)جامعه توحیدی و مدینه فاضله 124
ج)توجه به زمینههای اجتماعی جرم 128
د)جامعنگری به احکام تربیتی اسلام 130
2.عدم حجیت خبر واحد در احکام شدید کیفری 132
الف)دیدگاههای متناقض در حجیت خبر واحد 133
یکم)انکار حجیت خبر واحد،به صورت مطلق 133
دوم)اثبات حجیت خبر واحد،به صورت مطلق 133
سوم)حجیت خبر عادل امامی 134
چهارم)حجیت خبر موثوق الصدور 135
ب)بررسی دیدگاهها 137
ج)شبهه عدم حجیت خبر واحد در احکام شدید کیفری 138
د)بررسی شبهه 139
ه)چند نکته 141
یکم)نظر نگارنده 141
دوم)امکان تعطیل برخی حدود 141
سوم)تمایز میان احکام قضایی و احکام کلی 143
دلایل نقلی 143
1.اجماع منقول از ابنادریس و ابنزهره 143
الف)احتمالها در تفسیر ظاهر کلام ابنادریس 145
ب)بررسی احتمالات 146
یکم)اختصاص اقامه حدود به معصومان علیه السلام و نایبان خاص 146
دوم)جواز اقامه حدود از سوی معصومان علیهم السلام،نایبان خاص و نایبان عام 147
سوم)انکار جواز تصدی از سوی ستمگران 153
چهارم)سکوت درباره تفویض و عدم تفویض این منصب به فقها 153
2.روایت اشعثیات 154
الف)بررسی سند 156
ب)اشکالهای سندی کتاب اشعثیات 157
یکم)معلوم نبودن نویسنده کتاب 157
دوم)محمد بن اشعث کوفی 158
سوم)موسی بن اسماعیل 158
چهارم)اسماعیل بن موسی علیه السلام 159
پنجم)معتبر و مشهور نبودن اشعثیات 161
ششم)عدم نقل بحار و وسایل به دلیل عدم اعتماد 163
هفتم)عدم تطابق کتاب موجود با نقل شیخ و نجاشی 165
هشتم)اختلاف در ابواب و تعداد 166
نهم)ناسازگاری با اصول«اربع مائة»و همخوانی با روایات اهل سنت 168
ج)بررسی دلالت واژگان 169
یکم)واژه لایصلح 169
دوم)واژه امام 171
د)اشکال دلالی 183
3.قاعده درأ 186
الف)فقها و قاعده درأ 187
ب)مستند روایی قاعده درأ 189
یکم)من لایحضر 189
دوم)المقنع 189
سوم)دعائم الاسلام 189
چهارم)مستدرک الوسائل 189
پنجم)عهدنامه مالک اشتر 190
ششم)کتاب عوالی اللئالی 190
ج)رجالشناسی و درایت حدیث 191
یکم)روایت صدوق 191
دوم)عهدنامه مالک اشتر 193
د)مفهومشناسی 194
یکم)درأ 194
دوم)حدود 194
سوم)شبهه 195
گستره شمول شبههها در روایت درأ 195
ملاک در شبهه،ظن یا احتمال 196
شبهه در بدیهیات 197
مفهوم کلی قاعده 198
د)احتیاط در دماء 200
3.کیفرهای جایگزین 203
4.جواز اقامه تعزیرات 207
دیدگاه فقها 207
نقد و بررسی 208
1.بر اساس دیدگاه جواز اقامه حدود 208
2.بر اساس دیدگاه عدم جواز اقامه حدود 209
بخش سوم:دیدگاه جواز اقامه حدود
1.صاحبان دیدگاه جواز اقامه حدود 215
متقدمین 215
1.شیخ مفید 215
2.شیخ طوسی 216
3.سلّار 217
متأخرین 218
1.علامه حلی 218
2.شهید اول 219
3.ابنفهد حلی 220
4.فاضل مقداد 220
5.محقق کرکی 221
6.شهید ثانی 222
متأخرِ متأخرین 222
1.مقدس اردبیلی 222
2.فیض کاشانی 223
3.کاشف الغطاء 224
4.محقق نراقی 224
5.صاحب جواهر 225
6.سید عبدالحسین موسوی لاری 226
7.علامه مظفر 227
فقهای معاصر 227
1.امام خمینی 227
2.سید ابوالقاسم خویی 228
3.سید محمدرضا گلپایگانی 229
4.سید محمدصادق روحانی 230
استفتائات 230
1.شیخ جواد تبریزی 231
2.مقام معظم رهبری 231
3.ناصر مکارم شیرازی 231
4.سید عبدالکریم موسوی اردبیلی 231
5.حسین نوری همدانی 232
2.دلایل دیدگاه جواز اقامه حدود 233
دلایل تحلیلی 233
1.مبغوضیت تعطیلی حدود 233
الف)تبیین استدلال 234
ب)اشکالها 234
یکم)عدم تلازم تعطیلی حدود و انتشار مفاسد 234
دوم)تعارض با لزوم حفظ نفوس محترمه 234
2.اختلال نظام 235
الف)دیدگاه فقها 236
ب)مفهوم حفظ و اختلال نظام 237
ج)حکم شرعی حفظ نظام 240
د)نقد و بررسی 241
3.وجود فلسفه و مصلحت تشریع حدود 241
الف)دیدگاه فقها 243
یکم)لزوم نصب فردی خاص و عدم کفایت مصلحت صرف 244
دوم)تعطیلی حدود بعد از رحلت رسول الله صلّی الله علیه و آله 245
ب)روش دیگر استدلال 245
4.استناد به ولایت حسبه 246
الف)مفهومشناسی حسبه 247
ب)ولایت حسبه و اقامه حدود 250
ج)اشکالها 251
یکم)احتمال اختصاص به معصوم 251
دوم)مفروغ نبودن مشروعیت 252
سوم)لزوم تصدی مؤمنان عادل در صورت نبود فقیه 252
5.تئوری عدالت 254
دلایل نقلی 255
1.اطلاق ازمانی ادله حدود 255
الف)دیدگاه فقها 256
ب)نقد و بررسی 257
یکم)مخاطب اطلاقات 258
دوم)قدر متیقن بودن فقیه 260
اشکال عدم تأثیر«فقاهت بما هو فقاهت»در تصدی و ولایت 261
سوم)عدم وصول بیان در اختصاص به فقها 262
2.روایت حفص بن غیاث 263
3.مقبوله عمر بن حنظله 273
4.معتبره ابیخدیجه سالم بن مکرم الجمال 286
5.توقیع شریف حضرت صاحب الزمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف به اسحاق بن یعقوب 294
6.دیگر روایات 305
الف)روایات منع از تعطیل حدود 305
ب)روایات اهمیت اجرای حدود 308
ج)روایت ابیعبیده 309
د)نبوی مشهور:«علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل»311
ه)حدیث اللهم ارحم خلفائی 312
و)روایت«مجاری الامور»313
ز)برداشت نراقی از مجموع روایات 314
ح)جمع بندی روایات 315
3.متصدی اقامه حدود 317
عموم مردم 317
1.اقامه حدود در جرایم خاص 317
الف)ساب النبی و الائمه 318
ب)مدعی نبوت 319
ج)قتل در فراش 319
2.اقامه حدود در همه جرایم 321
الف)اقامه حد بر عبد 321
ب)اقامه حد بر ولد و زوجه 322
ج)اقامه حد از سوی ظالمین 323
حاکم جور 324
1.تعریف حاکم جور 324
2.دلایل مشروعیت اقامه حدود توسط حاکم جور 325
الف)عدم اختصاص واژه امام به معصومان 325
چگونگی استدلال 325
نقد و بررسی 326
ب)سیره عملی معصومان 327
چگونگی استدلال 327
نقدو بررسی 328
ج)منع از تعطیل حدود 328
چگونگی استدلال 328
نقد و بررسی 330
فقیه یا ولی فقیه 331
نتایج تحقیق 337
پیشنهادها 341
پژوهشی 341
اجرایی-قانونی 342
کتابنامه 343
مقالات 361
منابع اینترنتی 364
نرمافزارها 365
Abstract 367
وجود مجازاتها و جریمههایی برای بر هم زنندگان نظم عمومی برای حفظ نظام اجتماعی ضروری است.در نظام جزایی اسلام،نهاد حدود و تعزیرات برای همین منظور تشریع شده است،ولی این نهاد تنها وقتی کارا و مؤثر خواهد بود که به اجرا در آید.این امر منوط به وجود کسی است که شرعاً بر اجرای حدود و تعزیرات ولایت داشته باشد.بر اساس اصول اولیه فقه شیعه،هیچ فردی بر دیگری ولایت ندارد و ولایت مخصوص خدا و کسانی است که خدا به آنها تفویض کرده است.یکی از اقسام ولایت،ولایت در اجرای حدود الهی است.
در دیدگاه اهل سنت،هر کس شئون امامت و حکومت را به دست گیرد،میتواند حدود الهی را اقامه نماید،اما با توجه با اینکه از دیدگاه فقه شیعه،حکومت باید در اصل به معصوم علیه السلام سپرده شود،در زمان غیبت معصوم علیه السلام این پرسش پیش میآید که:آیا اجرای حدود در زمان غیبت مشروعیت دارد یا خیر؟میدانیم که پیشوایان معصوم علیهم السلام در برخی امور از جمله تصدی اصل حکومت،به فقهای جامعشرایط نیابت دادهاند،ولی نمیدانیم اجرای حدود نیز از همین امور است یا خیر.
پاسخگویی به این مسئله،بهویژه در شرایط فعلی و پس از برقراری حکومت اسلامی در جمهوری اسلامی ایران اهمیت ویژهای دارد؛زیرا شخصی که در رأس حکومت اسلامی قرار گرفته،ولی فقیه است،نه امام معصوم.این در حالی است که اصل مشروعیت اجرای مجازاتهای اسلامی،بهویژه حدود از سوی غیرمعصوم همچنان
مورد بحث و مناقشه است.اهمیت این مسئله هنگامی آشکارتر میشود که بدانیم یکی از مهمترین دلایل برخی مخالفتهای بینالمللی با بعضی از کشورهای اسلامی،اجرای حدود اسلامی در آن کشورهاست.معمولاً این اعتراضهای بینالمللی از سوی برخی صاحبنظران داخلی تقویت میشود.این صاحبنظران مشروع نبودن اجرای حدود را در زمان غیبت،دلیل همنوایی خود با مخالفتهای خارجی میدانند.به همین دلیل،ضروری است با نگاهی فقهی و دقیق به بررسی ابعاد این مسئله بپردازیم؛چراکه حل این مسئله در کنار برطرف کردن برخی شبههها،میتواند تأثیر انکارناپذیری بر روابط خارجی کشورهای اسلامی بگذارد.
عموماً فقهای متقدم در کتاب امر به معروف و نهی از منکر،و فقهای معاصر در بحث ولایت فقیه این مسئله را طرح کردهاند.نخستین فقیهی که به این بحث اشاره کرده،شیخ مفید است.ایشان در کتاب مقنعه همراه با اینکه ولایت فقیه را پذیرفته،اجرای حدود الهی را برای فقها جایز دانسته است. (1)بعد از ایشان نیز این موضوع مورد توجه فقها بوده و مخالفان و موافقانی داشته است.اما همچنان همچون بحثی فرعی در کتاب امر به معروف و نهی از منکر مطرح بوده،پس از بیان مراتب امر به معروف بدان پرداخته میشده است. (2)
ملا احمد نراقی نخستین فقیهی است که ولایت فقیه را در قالب یک تئوری مدوّن ارائه کرد.او عائده پنجاه و چهارم کتاب معروف خود،عوائد الایام را به«ولایت الحاکم»اختصاص داد و ولایت فقیه را به اثبات رسانید. (3)ضمن همین بحث،وی«ولایة الحدود و التعزیرات»را یکی از ولایات فقیه برشمرد و به بررسی و اثبات این ولایت نیز مبادرت ورزید. (4)بعد از نراقی توجه فقها بیش از پیش به نظریه ولایت فقیه معطوف گشت.در این میان،«اقامه حدود و تعزیرات»نیز بینصیب نماند و برخی شاگردان نراقی در نوشتههای خود به این بحث اشاره کردند.از آن جمله«محمد رسول بن
عبدالعزیز کاشانی»در رسالهای با عنوان النبیه فی وظایف الفقیه مقام چهارم این رساله را درباره«اقامه حدود»نگاشت.مهمترین و اساسیترین محور مباحث این رساله نیز اقامه حدود در زمان غیبت بهدست فقهاست. (1)نخستین رساله مستقل در زمینه«اقامه حدود»هم در همین ایام به قلم سید محمدباقر شفتی معروف به«حجت الاسلام»نگاشته شد.شفتی در این رساله،آرای فقهای پیشین را گرد آوری،دستهبندی و در برخی موارد تحلیل کرده است و در نهایت،خود ایشان ادلهای برای اثبات ولایت فقها بر اقامه حدود،ارائه نموده که عمدتاً دربرگیرنده روایات است.از امتیازهای این اثر فقهی،موشکافیهای نگارنده در سند روایات و مباحث دقیق رجالی در سلسله راویان احادیث است.بعد از شفتی،کتاب مستقلی در این موضوع نوشته نشد،ولی در مجامع فقهی که در این ایام و پس از آن به نگارش درآمد،سهمی نیز به«اقامه حدود»اختصاص یافت و بزرگانی از فقها به اثبات یا رد ولایت فقیه بر اقامه حدود پرداختند.مهمترین مدافع اجرای حدود در زمان غیبت،صاحب جواهر است؛ (2)در حالی که سید احمد خوانساری در جامع المدارک به شدت با نظر ایشان به مخالفت برخاست و نقدهای مهمی بر نظریه اجرای حدود در زمان غیبت وارد کرد. (3)هرچند این نقدها از دید تیزبین و موشکافانه فقیهانی چون آیتاله خویی،پنهان نماند و باز در محک نقد و داوری قرار گرفت. (4)
با وجود این که پس از برپایی نظام اسلامی،توجه ویژه به این مسئله ضروری مینمود،کار قابل توجهی در این زمینه صورت نگرفته و تنها برخی از فقها و حقوقدانان در آثار خود به این بحث اشاره کردهاند.
بهرغم این تلاشها،به نظر میرسد ضروری است این موضوع بیشتر مورد بحث و بررسی قرار گیرد تا در کنار جمعآوری همه ادله و نقدها،با دیدی ژرفتر بدان نگریسته شود.
این تحقیق در نظر دارد در کنار بررسی فرضیه تحقیق،پشتوانه علمی استواری برای متولیان اجرای حدود فراهم آورد و با تأیید نقش حاکم اسلامی در اجرای احکام جزایی اسلام،بتواند به شبهههای فقهی درباره موضوع تحقیق،پاسخ مناسب ارائه دهد.همچنین آشنایی با دیدگاهها و نوآوریهای فقیهان در بحث مشروعیت اقامه حدود و تعزیرات،از دیگر اهداف تحقیق است تا از این رهگذر بتوان با تأکید بر کارآیی حقوق کیفری اسلام،بهویژه حدود و تعزیرات در دوران معاصر،برای تحکیم حکومت اسلامی،از طریق فراهم آوردن زمینههای علمی دفاع از شریعت اسلامی و اثبات کارآیی آن تلاش کرد.
این کتاب در سه بخش سامان یافته است.بخش اول به کلیات اختصاص یافته،مباحث مفهومشناسی و پیشینه را دربرمیگیرد.دو بخش بعدی بر اساس دیدگاههای موجود در موضوع مورد تحقیق سامان یافته است.با توجه به این که دو دیدگاه عمده در مسئله اقامه حدود در عصر غیبت وجود دارد،مناسب دیدیم همه تحلیلها و مباحث نظری در چارچوب همین دو دیدگاه ارائه گردد.بدین منظور در بخش دوم با عنوان«دیدگاه عدم جواز اقامه حدود»،به طرح مبانی،دلایل و نظریهپردازان دیدگاه عدم جواز پرداختهایم.بخش سوم این نوشتار،مبانی دلایل جواز اقامه حدود را بررسی میکند و در نهایت میکوشد پس از زدودن هر گونه اشکال،به نتیجهگیری برسد.
در پایان وظیفه خود میدانم از همه اساتید بزرگواری که در تحصیل علم،خود را مرهون زحمات بیدریغ ایشان میدانم،بهویژه اساتید و اعضای هیئت علمی گروه فقه قضایی قدردانی کنم و بیش از همه از استاد گرامی حضرت حجتالاسلام و المسلمین دکتر وحدتی که در طول تحصیل،جرعههای زلال معارف اهل بیت علیهم السلام را بر ما عرضه داشتند و راهنمایی اینجانب را در نگارش این کتاب پذیرفتند،سپاسگزاری میکنم.نیز از زحمات استاد ارجمند حضرت حجتالاسلام و المسلمین دکتر ارسطا که مشاوره بنده را عهده داشتند،صمیمانه تشکر مینمایم.همچنین از همه کسانی که در به ثمر رسیدن این پژوهش نقشی داشتهاند،صمیمانه تشکر و قدردانی کرده،توفیقات روزافزون ایشان را از ذات باریتعالی خواهانم.
در آغازین بخش این نوشتار،در سه فصل به بیان مفاهیم و کلیاتی میپردازیم که شناخت هرچه بیشتر موضوع،منوط به بازشناسی آنهاست.فصل اول با عنوان مفاهیم،به بیان مفاهیمی اختصاص دارد که در عنوان تحقیق و نیز جای جای این اثر به کار میآیند و به همین دلیل،درک صحیح موضوع،وابسته به شناخت آنهاست.دومین فصل به مبانی تحقیق اشاره دارد و بنیانهایی را که فرضیه تحقیق بر آن استوار است،ارائه میدهد.فصل سوم نیز با عنوان پیشینه اجرای حدود،میکوشد خواننده محترم را به گذشتههای دور بَرَد و او را با واکنش پیشینیان در برابر جرایم حدی آشنا کند و تجربههایی را که پیشینیان اندوختهاند،بر ما عرضه نماید و از این رهگذر،روشن سازد چگونه شرایط زمانی و مکانی بر موضوع اقامه حدود،سایه افکنده،آن را متأثر کرده است.
مفاهیم
در این فصل که شامل دو مطلب میشود،مفاهیم مورد بحث به دو دسته مفاهیم به کار رفته در عنوان تحقیق،و مفاهیم مرتبط دستهبندی شده است.ابتدای این فصل که به بررسی اجزای عنوان تحقیق اختصاص دارد،به بررسی مفهومی واژگانِ حد،تعزیر،مشروعیت و عصر غیبت میپردازد.مطلب دوم نیز با عنوان مفاهیم مرتبط،بررسی واژگانِ جرم و مجازات را هدف قرار داده است.
واژه حد از واژگان بسیار پرکاربرد در مباحث جزایی و کیفری و فقه و روایات جزایی است و بسیاری از اصول و قواعدی جزایی،بهگونهای با این واژه در ارتباطاند.افزون بر این،مهمترین و کلیدیترین واژه این نوشتار نیز همین واژه است.از این رو،ضروری است مفهوم آن به طور کامل کاوش شود و نکات مهم آن استخراج گردد.بدین منظور،در این بحث ابتدا به واژهشناسی و اصطلاحشناسی حدود میپردازیم و مفهوم آن را از دید لغتشناسان،روایات و فقها بررسی میکنیم.آنگاه به منظور بازشناسی و درک بهتر این مفهوم،به بررسی انواع جرایم حدی میپردازیم و در نهایت،وجوه تمایز این مفهوم را از دیگر مفاهیم مشابه ارائه مینماییم تا بدون هیچ اشتباه و التباسی مفهوم حدود روشن گردد.
امروزه بسیاری از واژهها از مفهوم اولیه خود نقل پیدا کردهاند و چهبسا به مرور
زمان دارای مفهومی خاص در علم خاصی شده باشند،اما بیگمان این مفاهیم نو همچنان ارتباطی وثیق با مفاهیم اولیه دارند.از این رو،فهم دقیق بار معنایی یک واژه،مستلزم دانستن معنای لغوی،شناخت ریشه اشتقاقی و مشتقات آن است.
«حدَّ»از الفاظ مشترک است که یا از حدَّ یحَد به معنای غضبناک شدن، (1)و یا از حدَّ یحُد در معانی متعددی ریشه گرفته،در این معانی گوناگون به کار رفته است:متمایز کردن،حد و مرز ساختن،تیز کردن،منصرف کردن،بازداشتن از انجام کار،اجرای حدود الهی،پوشیدن لباس سیاه و عزاداری کردن در سوگ عزیزان. (2)
همانگونه که ریشه«حدّ»معانی متعددی دارد،واژه«حد»در معنای اسمی نیز در معانی متعددی به کار رفته است.برخی از این معانی عبارتاند از:منع و حبس، (3)حایل یا فاصل میان دو چیز، (4)مکان،ناحیه،سوی،جانب، (5)نهایت هر چیز، (6)حکم شرعی، (7)عقوبتی که گناهکار را از بازگشت به گناه بازمیدارد و موجب تأدیب و عبرت دیگران میشود، (8)پیوسته،چسبنده، (9)صلابت و استواری، (10)منتهای هر شیء،نقطهای که آن چیز بدان منتهی میشود و از آن فراتر نمیرود، (11)سختی و شدت و
1) (1) .فیروزآبادی،قاموس المحیط،ج1،ص286.
2) (2) .جوهری،الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیة،ج2،ص463.
3) (3) .ابنمنظور،لسان العرب،ج3،ص143.
4) (4) .جوهری،الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیة،ج2،ص463.
5) (5) .زبیدی،تاج العروس،ج4،ص412.
6) (6) .خلیل بن احمد،کتاب العین،ج3،ص19.
7) (7) .طریحی،مجمع البحرین،ج1،ص472.
8) (8) .زبیدی،تاج العروس،ج4،ص411.
9) (9) .خلیل جر،فرهنگ لاروس،ج1،ص811.
10) (10) .ابنمنظور،لسان العرب،ج3 ص143.
11) (11) .ابناثیر،غریب الحدیث،ج1،ص353.
هیبت مرد از خشم، (1)تیزنای شمشیر و مانند آن، (2)تندی و تیزی شراب. (3)
بهراستی کدامیک از این معانی،معنای اصلی و حقیقی این واژه است تا دیگر معانی مجازی پنداشته شود؟آیا میتوان جامعی در نظر گرفت و همه این معانی را به آن برگرداند؟
برخی از لغتشناسان معنای اصلی این واژه را«منع»میدانند، (4)ولی بعضی اصل آن را شدت و حدّت دانسته،بر اساس آن گفتهاند:«بنابراین،حدود،منصرف است به احکامی که در آنها الزام است؛چه واجب باشند چه حرام،و این به مناسبت مفهوم حدّت و تندی است». (5)برخی دیگر از اهل لغت بیش از یک معنای حقیقی همچون«منع و فصل» (6)یا«منع و انتهای شیء» (7)را برای این واژه برشمردهاند.
اما به نظر میرسد بازگشت همه این معانی به منع و مانع بودن است و فاصل و انتهای شیء نیز به همان منع برمیگردد. (8)دقت در مشتقات«حد»و وجه تسمیه آنها به خوبی این دیدگاه را تأیید میکند.به چشم تیزبین و دقیق از آن نظر«حدید»گویند که مخفی شدن دیدنیها را منع میکند: «فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ» . (9)به زبان گویا و سخنگو از آن نظر«حدید»گفتهاند که از آدمی دفاع میکند و از مغلوب شدن در گفتوگو مانع میشود.به مجازاتهای حدی نیز از آن نظر«حد»میگویند که مرتکب را از ارتکاب دوباره جرم و دیگران را از آغاز به جرم بازمیدارد. (10)هر چند به نظر میرسد«منع»معنای اصلی«حد»است،نمیتوان انکار کرد که نوعی از تعیین و مقدر بودن نیز در معنای آن دیده میشود.
1) (1) .محمد بن عبدالقادر،مختار الصحاح،ص74.
2) (2) .ابنفارس،معجم مقائیس اللغة،ج2،ص5.
3) (3) .همان،ص4.
4) (4) .جوهری،الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیة،ج2،ص462.
5) (5) .حسن مصطفوی،التحقیق فی کلمات القرآن الکریم،ج2،ص192.
6) (6) .ابنمنظور،لسان العرب،ج3،ص140.
7) (7) .ابنفارس،معجم مقائیس اللغة،ج2،ص3.
8) (8) .ناصر مکارم شیرازی،مجله نور علم،«مسأله تعزیرات در اسلام»،ش7،ص46و 47.
9) (9) .ق،آیه22.
10) (10) .زبیدی،تاج العروس،ج4،ص412.
با توجه به ارتباط اصطلاحات فقهی با معانی لغوی،پذیرش هر کدام از دیدگاههای فوق میتواند تفسیری خاص از ماهیت حدود ارائه دهد.اگر اصل حد را به معنای«شدت و حدّت»بدانیم،آنچه ماهیت مجازاتهای حدی را تشکیل میدهد،شدید بودن آنهاست.اما اگر حد را در اصل به معنای«منع»بدانیم،آنچه بیش از همه در مفهوم حد نمایان است،بازدارندگی و نقش آن در اصلاح و تربیت فرد و جامعه است.اگر تعیین و تحدید را معنای اصلی بدانیم،مقدر بودن حدود آن را از دیگر مجازاتهای اسلامی متمایز میکند.البته دیدگاه دیگری نیز درباره اصل واژه حد قابل طرح است؛شاید بتوان حد را مشترک لفظی دانست.بر این اساس،این واژه سه معنای اصلی دارد:شدت و حدّت،منع و رد،معین و محدود بودن.با پذیرش این نظریه میتوان تفسیری خاص از ماهیت حدود ارائه داد و گفت واژه حد به نوعی وامدار هر سه معناست.پس حد مجازاتی است شدید،معین،مقدر و در عین حال بازدارنده و اصلاحی.
گفتنی است واژه«حد»در علومی چون منطق (1)و ریاضی نیز برای تعریف مفاهیمی خاص به کار میرود که این مفاهیم با مفهوم لغوی حد بیارتباط نیست. (2)
اکنون سخن در این است که:آیا معنای«حدود»در آیات و روایات همین معنایی
1) (1) .«در منطق سخنی است که دلالت بر ماهیت چیزی داشته باشد.اگر حد یا تعریف چیزی به وسیله جنس و فصل باشد،به آن حد تام گویند،اما اگر تعریف چیزی تنها به فصل باشد،به آن حد ناقص گویند.برخی از لغویین به این تفاوت بین حد و رسم اشاره کردهاند».(ر.ک:ابوهلال عسکری،الفروق اللغویه،ص178)
2) (2) .«در ریاضیات،مفهوم حد برای بیان رفتار یک تابع مورد استفاده قرار میگیرد و به بررسی این رفتار در نقاط روی صفحه و یا در بینهایت میپردازد.حد در حساب دیفرانسیل و انتگرال و نیز در آنالیز ریاضی برای تعریف مشتق و نیز مفهوم پیوستگی مورد استفاده قرار میگیرد.کوشی در اوایل قرن نوزدهم حساب دیفرانسیل و انتگرال را به شکلی شبیه آنچه در حال حاضر میخوانیم،ارائه داد:وقتی که مقادیر متوالی به یک متغیر نسبت داده میشود،بینهایت به عدد ثابتی نزدیک شوند،بهطوری که اختلاف آنها از مقدار ثابت به هر اندازه کوچک قابل انتخاب باشد،این مقدار ثابت را حد همه مقادیر متغیر میگویند».(ر.ک:سایت roushd.ir ،علوم ریاضی،ریاضی،حد)
است که مورد تسالم فقهاست؟به عبارت دیگر،آیا واژه حد از معنای لغوی به یک معنای خاص محدود منتقل گردیده،به اصطلاح در این معنا حقیقت شرعی شده است؟
میدانیم که زمانی یک واژه در معنای ثانوی حقیقت شرعی میشود که در زمان شارع در چنین معنایی بهکار رفته و به قدری ذهن مردم با آن معنا انس یافته باشد که بدون آوردن قرینه،به مجرد کاربرد آن واژه،معنای دوم به ذهن تبادر کند.آیا این مطلب در خصوص«حدود»درست است یا خیر؟
در مجموع واژه حد چهارده بار در نه آیه قرآن بهصورت جمع،یعنی حدود بهکار رفته است.تقریباً در همه آیاتی که واژه حدود در آن آمده،آن را «حُدُودُ اللّهِ» نامیده است و کسی که به این حدود تعدی کند،به حدود خدا تعدی کرده است. «حُدُودُ» در این آیات به معنای مجازات و عقوبت گناهکار نیست،بلکه به معنای احکام الله و اوامر و نواهی الهی بوده،بیشتر برای بیان حد و مرز (1)رفتارها،اختیارات و دخالتهای آدمیان در ارتباط با یکدیگر است و بیشترین مواردی که در قرآن از آن یاد شده،درباره روابط مرد و زن به عنوان زن و شوهر است.
در آیه 187 سوره بقره پس از ذکر قسمتهایی از احکام روزه و اعتکاف،از این احکام به«مرزهای الهی»تعبیر شده است؛مرز میان حلال و حرام،و از نزدیک شدن به این حدود و مرزها بر حذر داشته است؛چرا که نزدیک شدن به مرز،وسوسهانگیز است و گاه سبب میشود آدمی بر اثر طغیان شهوت یا گرفتار شدن به اشتباه از آن بگذرد.
آیات 226 تا 242 به برخی از مواردی اشاره دارد که نادیده گرفتن آنها بهویژه هنگام طلاق،میتواند تعدی به حقوق زن در مقام همسر باشد.آیات 1 تا 14 سوره نساء افزون بر روابط زن و مرد،همچنین نگهداری دقیق از اموال یتیمان و چگونگی تقسیم ارث میان بازماندگان را حدود دانسته و از تعدی این حدود منع کرده است.آیات دیگری نیز که بهعنوان حدود در قرآن طرح شده،باز به زوایای دیگری از همین مسائل اشاره دارد.
1) (1) .مرز در زبان پهلوی،به کلیت هر چیز گفته میشد.مثلاً مرز ایران به معنای تمامی سرزمین ایران بود.(ر.ک:لغتنامه معین).
از نگاه دینی و بنا به تعریفهای متون مقدس،در میان انواع روابطی که آدمیان با هم دارند،رابطه زن و شوهر با هم،نزدیکترین و درهم تنیدهترین رابطهها شمرده شده است. (1)بدیهی است هر اندازه روابط آدمها به هم نزدیکتر و در هم تنیدهتر باشد،امکان تجاوز آنان به یکدیگر نیز بیشتر است.
توصیف قرآن از عربهایی که در پنهانکاری(کفر)و نفاق شدیدتری از دیگران به سر میبرند،این است که علت دوام چنین مناسباتی،آگاه نبودن آنان از حدودی است که خدا بر پیامبر نازل کرده است. (2)در آیه اول،سوره طلاق،آنجا که از متارکه میان زن و مرد سخن رفته،آمده است:«آنان(زنان مطلقه)را از خانههایشان بیرون نکنید و بیرون نروند،مگر آنکه مرتکب فحشای آشکار شده باشند،و این حدود خداست،و کسی که به حدود خدا تعدی کند،به نفس خویش ستم کرده است».
با توجه به این که حد در اصل به معنای منع و فصل است،گویا همه حدود شرعی و احکام الهی میان حلال و حرام جدایی میاندازند.البته نکته ظریفی در این آیات به چشم میخورد؛برخی از این احکام و نواهی نظیر فواحش چنان اهمیتی دارند که از نزدیک شدن به آنها نهی شده،ولی در دیگر حدود الهی،صرفاً تعدی آنها مورد توجه و نهی قرار گرفته است. (3)
از دیدگاه روایات نیز حد،صرفاً بهمعنای مجازات معین و مشخص نیامده،بلکه به معانی متعدد آمده است؛مثل حقوق و الدین،شرب خمر و ربا.برخی بر آناند که در مجموع«حد»در چهار معنا در روایات به کار رفته است:
1.عقوبت معین شرعی مثل حد زنا و سرقت؛
1) (1) .کتاب پیدایش تورات،باب دوم،آیه 23 و 24؛انجیل متی باب نوزدهم،آیات 3 تا 10؛و رساله اول پولس به قرنتیان،باب هفتم،بند 10 تا 14.
2) (2) .توبه،آیه 97.ضمناً بسیاری از مفسران در اینجا واژه«اعراب»را صرفاً به اعراب بادیه و بیابانی منحصر دانستهاند.
3) (3) .ابنمنظور،لسان العرب،ج3،ص140-141 و ابناثیر،النهایة فی غریب الحدیث،ج1،ص352-353.
2.مطلق عقوبت؛
3.عقوبت نامعین شرعی؛
4.معنای لغوی آن«منع». (1)
برخی دیگر مدعیاند در مجموع در متون دینی،حد سه کاربرد دارد:
در تمامی احکام خدای سبحان.به همین معناست فرمایش الهی در قرآن کریم که میفرماید: (تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ) ؛اینها حدود الهی است».این اطلاق از اینروست که احکام الهی مردم را از ارتکاب چیزی که به ضرر دین و دنیای آنهاست،منع میکند.
احکامی که به دلیل ترس از رنج و درد حاصل،به سبب زدن،کشتن،تبعید کردن و نظایر آنها مردم را از ارتکاب معصیب منع میکنند؛چه معین و مقدر باشند یا اینکه به نظر حاکم شرع موکول شوند.
استعمال دوم،مقید بهصورتی است که شرعاً معین و مقدر باشد،در مقابل تعزیر که نامقدر است. (2)
از میان همه روایات،تنها آن دسته از آنها مورد توجه ماست که واژه«حد»در آنها به معنای یکی از انواع عقوبت باشد.پس از شناسایی این رویات،میتوان آنها را در چند دسته ذیل طبقهبندی کرد:
روایاتی که«حد»در آنها به معنای«حد خاص»و مجازات معین شرعی به کار رفته؛
روایاتی که«حد»در آنها به معنای«مطلق عقوبت»اعم از حدود،قصاص،دیات و تعزیرات به کار رفته؛
روایاتی که«حد»در آنها به معنایی اعم از حد خاص و تعزیر به کار رفته؛
روایاتی که«حد»در آنها به معنایی اعم از حد خاص،تعزیر و قصاص به کار رفته؛
روایاتی که هیچ قرینه خاصی بر تعیین معنای«حد»در آنها وجود ندارد.
در هر یک از معانی فوق،روایات متعددی قابل بررسی است که به منظور پرهیز از تطویل در هر معنا فقط به ذکر یک یا دو روایت بسنده میکنیم.
در برخی روایات«حد»به قرینه مقابله آن با«تعزیر»و«تأدیب»به معنای عقوبت معین شرعی به کار رفته است؛مثل:
عن إسحاق بن عمّار عن أبی عبداللّه علیه السلام انّه قال آکل المیتة و الدم و لحم الخنزیر علیهم أدّب فإن عاد أدّب.قلت:فإن عاد یوءدّب؟قال:یوءدب و لیس علیهم حدّ؛ (1)اسحاق بن عمار میگوید:امام صادق علیه السلام فرمود:مردارخوار و کسی که خون و گوشت خوک میخورد،تأدیب میشود و اگر برای مرتبه دوم نیز انجام دهد،تأدیب میگردد.راوی میگوید:از امام پرسیدم اگر برای مرتبه دوم انجام دهد،تأدیب میشود؟فرمود:تأدیب میشود و حد بر آنان جاری نمیشود. (2)
فی الوسائل عن التهذیب باسناده عن جعفربن بشیر عن معلی بن عثمان عن ابی عبدالله علیه السلام-فی حدیث-قال:«من قتله القصاص او الحد لم یکن له دیة». (3)امام صادق علیه السلام میفرماید:کسی که در قصاص یا حد کشته شود،دیهای برای او نیست.
عطف حد بر قصاص در این روایت،مغایرت این دو را میرساند و واژه قتل در روایت،در عقوبت شدید ظهور دارد؛لذا شامل تعزیر نمیشود.بهعلاوه در خصوص ثبوت دیه در قتل ناشی از تعزیر بین فقها اختلاف است. (4)
1.«عن حنان بن سدیر،قال:قال ابو جعفر علیه السلام:حد یقام فی الأرض أزکی فیها من مطر أربعین لیلة و أیامها» (5)امام باقر علیه السلام فرمود:حدّی که در زمین اقامه شود،از بارانی که چهل شبانه روز بر آن ببارد،بهتر است.
شمول حد در این روایت و روایات مشابه آن،بر تعزیر روشن است،مگر اینکه گفته شود شامل شدن حد بر تعزیر در این روایات،از نظر لفظی ممنوع است و ممکن است شمول
آن از باب الغای خصوصیت باشد. (1)اما به نظر میرسد اگر شمول لفظی حد را بر تعزیر نپذیریم،نتوان در این روایات الغای خصوصیت کرد؛چرا که اهمیت فوق العادهای که این روایات برای اجرای حدود برشمردهاند،با اجرای حدود به معنای خاص آن سازگارتر است.
«عن أبی عبداللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلّی الله علیه و آله:إن اللّه عزّ وجلّ جعل لکلّ شیء حدّاً و جعل علی من تعدّی حدّاً من حدود اللّه عزّ وجلّ حدّاً و جعل ما دون الأربعة الشهداء مستوراً علی المسلمین» (2)امام صادق علیه السلام فرمود:پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمود:خداوند برای هر چیزی حد قرار داده و برای هر کس که از حدّی از حدود الهی تجاوز کند نیز حد قرار داده و[گناهی را که]کمتر از چهار نفر ببینند،از مسلمانان پوشیده داشته است.
در این روایت دو بار واژه«حد»به کار رفته است.به نظر میرسد اولین واژه در معنای مطلق احکام الهی استعمال شده،و دومین واژه«حد»به معنای مطلق عقوبت به کار رفته است. (3)
1) (1) .رضا استادی،فقه اهل بیت،«قلمرو قاعده درأ(2)»،ش 37.
2) (2) .شیخ حر عاملی،وسائل الشیعة،ص310.
3) (3) .البته این روایت در ضمن روایت دیگری تفسیر شده است؛تفسیری که با برداشت فوق از معنای این واژه ناسازگار مینماید:«و فی روایة عمرو بن قیس،قال:قلت لأبی عبداللّه علیه السلام:و کیف جعل لمن جاوز الحدّ حداً؟قال:انّ اللّه حدّ فی الاموال أن لاتوءخذ إلاّ من حلّها فمن أخذها من غیر حلّها قطعت یده حداً لمجاوزة الحدّ و إنّ اللّه حدّ أن لاینکح النکاح الاّ من حلّه و من فعل غیر ذلک إن کان عزباً حدّ و إن کان محصناً رجم لمجاوزته الحدّ؛و در روایت عمرو بن قیس میگوید:به امام صادق علیه السلام گفتم:چگونه برای کسی که از حد تجاوز کند،حد قرار داده شده است؟فرمود:خداوند در اموال حد قرار داده که تنها از راه حلال تحصیل شود.بنابراین،هر کس آن را از غیر راه حلال به دست آورد،دستش به عنوان حد قطع میشود؛چون از حدّ الهی تجاوز کرده است.نیز در ازدواج حد قرار داده که از راه غیرحلال انجام نشود.بنابراین،اگر کسی از راه غیرحلال انجام دهد،اگر بدون همسر باشد،او را حد میزنند و اگر محصنه باشد،رجم میشود؛چرا که از حدّ الهی تجاوز کرده است». تفسیر امام برای حد در این روایت اینگونه مینماید که«حد»در آخر جمله دوم در روایت پیشین و مانند آن،حدّ شرعی به معنای خاصّ آن است؛گر چه میتوان گفت با توجه به اینکه«حد»به معنای خاص مصداق کامل«حد»به معنای مطلق مجازات میباشد.از این رو،امام برای مثال به برخی از حدود خاص و مشهور اشاره کرده است،بدون این که معنای حد را در روایت پیشین تضییق نماید؛وگرنه،لازم است همچنان که حد در جمله دوم روایت تضییق میشود،در جمله اول نیز تضییق گردد و مراد از آن،فقط چند جرم حدی خاص باشد که لازمه آن،تخصیص اکثر خواهد بود. بنابراین،میتوان گفت واژه حدگاه در معنای مطلق عقوبت نیز که شامل تعزیر شود،به کار میرود؛مگر اینکه اثبات شود در معنای اعم کاربرد ندارد و شمول حد بر تعزیر از باب الغای خصوصیت است که مسئلهای دیگر است و کاربرد در معنای اعمّ نیست؛گرچه نقد این ادعا هم گذشت.
عن الحلبی عن أبی عبداللّه علیه السلام قال:انّ فی کتاب علی علیه السلام...کان إذا أتی بغلام و جاریة لم یدرکا لایبطل حداً من حدود اللّه عزّ وجلّ.قیل له:و کیف کان یضرب؟قال:کان یأخذ السوط بیده من وسط أو من ثلثه ثم یضرب به علی قدر أسنانهم و لایبطل حداً من حدود اللّه عزّ وجلّ»؛ (1)امام صادق علیه السلام فرمود:در کتاب علی علیه السلام آمده است...و هرگاه پسر و دختر غیربالغ را[برای اجرای حد]پیش آن حضرت میآوردند،آن حضرت حدّی از حدود الهی را باطل نمیکرد.به امام صادق علیه السلام گفته شد:چگونه آنان را حد میزد؟امام علیه السلام فرمود:وسط تازیانه یا یک سوم آن را میگرفت و به اندازه سنّشان آنان را حد میزد و نمیگذاشت حدّی از حدود الهی از بین برود.
در این روایت درباره مجازات اطفال بزهکار نیز واژه حد بهکار رفته است،در حالی که صغار بزهکار هرگز مجازات معین شرعی(حد)ندارند،بلکه مجازات آنان تعزیر است.بنابراین،حد در این روایت به معنای مجازات نامعین(تعزیر)بوده،تازیانه زدن هم بهعنوان تعزیر صورت گرفته،ولی امام آن را مصداق حد قرار داده است.
4.فی الوسائل عن التهذیب:محمد بن الحسن باسناده عن الحسن بن محبوب عن ابی ایوب عن الفضیل قال:«سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول:من اقر علی نفسه عندالامام بحق حد من حدود الله مرة واحدة حرا کان او عبدا،حرة کانت او امة،فعلی الامام ان یقیم الحد علیه للذی اقر به علی نفسه کائنا من کان الا الزانی المحصن فانه لایرجمه حتی یشهد علیه اربعة شهداء فاذا شهدوا ضربه الحد ماة جلدة ثم یرجمه،قال:و قال ابو عبدالله علیه السلام:و من اقر علی نفسه عند الامام بحق حد من حدود الله فی حقوق المسلمین فلیس علی الامام ان یقیم علیه الحد الذی اقر به عنده حتی یحضر صاحب الحق او ولیه فیطالبه بحقه.فقال له بعض اصحابنا:یا اباعبدالله،فما هذه الحدود التی اذا اقربها عند الامام مرة واحدة علی نفسه اقیم علیه الحد فیها؟فقال:اذا اقر علی نفسه عند الامام بسرقة قطعه فهذا من حقوق الله و اذا اقر علی نفسه انه شرب خمرا حده فهذا من حقوق الله و اذا اقر علی نفسه بالزنا و هو غیر محصن فهذا من حقوق الله.قال:و انما حقوق المسلمین فاذا اقر علی نفسه عند الامام بفریة لم یحده حتی یحضر صاحب
1) (1) .وسائل الشیعه،ج28،ص308؛ص314؛ص323؛ص324؛ص364؛ص571؛ص580؛ص586.
الفریة او ولیه و اذا اقر بقتل رجل لم یقتله حتی یحضر اولیاء المقتول فیطالبوا بدم صاحبهم» (1)ابوایوب به نقل از فضیل میگوید:شنیدم امام صادق علیه السلام فرمود:هر کس،مرد باشد یا زن،آزاد باشد یا بنده،یک بار نزد امام اقرار کند که حدی از حدود خداوند بر اوست،امام باید حدی را که شخص علیه خودش اقرار کرده،بر او جاری کند هر کس باشد،مگر زناکار مُحصن که امام او را رجم نمیکند،مگر چهار نفر علیه او شهادت دهند.پس از شهادت آنان،ابتدا او را صد تازیانه حد میزند،سپس رجم میکند.
همچنین امام صادق علیه السلام فرمود:هر کس نزد امام اقرار کند حدی از حدود خداوند در خصوص حقوق مسلمانان بر اوست،امام نمیتواند حدی را که به آن اقرار کرده،بر او اقامه کند،مگر اینکه صاحب آن حق یا ولی او حاضر شود و حق خود را مطالبه کند.
بعضی از اصحاب به حضرت عرض کردند:آن حدودی که هر گاه شخص یک بار نزد امام به آنها علیه خود اقرار کند بر او جاری میشود کدام است؟امام فرمود:هرگاه شخص نزد امام اقرار به سرقت کند،امام دست او را قطع میکند؛چون حد سرقت از حقوق خداوند است.همچنین هرگاه شخص به شراب خواری اقرار کند،امام او را حدمی زند؛چون از مصادیق حق الله است.هرگاه شخص غیرمحصن اقرار به زنا کند،امام او را حد میزند؛زیرا این نیز ازحقوق الله است.
آن گاه فرمود:اما حقوق مسلمین،هرگاه شخص نزد امام اقرار کند که بر کسی افترا بسته است،امام بر او حد جاری نمیکند تا صاحب آن حق،یعنی کسی که به او افترا زده شده یا ولی او حاضر شود.هرگاه شخص نزد امام به کشتن کسی اقرار کند،امام او را نمیکشد تا اولیای مقتول حاضر شوند و خون او را مطالبه کنند.
تا اینجا روشن گردید که در روایات،حد در بیش از یک معنا به کار رفته است.این در حالی است که در بسیاری از روایات،حد به صورت مطلق و بدون هیچ قرینهای بر تعیین یکی از معانی فوق استعمال شده است؛نظیر این روایت:
1) (1) .شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج10،ص7؛شیخ حر عاملی،وسائل الشیعه،ج18،ص334 ونیز ص302.و346 و ج19،ص34 و ج13،ص227،225 و ص228؛شیخ کلینی،کافی،ج7،ص290؛علامه مجلسی،مرآت العقول،ج24،ص262؛شیخ صدوق،علل الشرائع،ج2،ص169.
عن علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد الله علیه السلام قال:قال أمیر المؤمنین علیه السلام:لا یشفعن أحد فی حد إذا بلغ الامام،فإنه(لا یملکه)،واشفع فیما لم یبلغ الامام إذا رأیت الندم،واشفع عند الامام فی غیر الحد مع الرجوع من المشفوع له،ولا یشفع فی حق امرئ مسلم ولا غیره إلا بإذنه. (1)
نکته قابل توجه در این روایات این است که:آیا این روایات به حدود به معنای خاص اصطلاحی اختصاص دارند یا تعزیرات را نیز در برمیگیرند و تعزیرات نیز داخل در احکام آنها میگردد؟صاحب جواهر در این باره میگوید:
ممکن است بگوییم داخل میشود،به سبب اطلاق حدّ بر مطلق مجازات در بسیاری از روایات،مانند روایت«إن اللّه جعل لکل شیء حدّاً و لمن جاوز الحدّ حدّاً»و ممکن است بگوییم داخل نمیشود؛چنانکه از ظاهر کلمات اصحاب در این بحث و درباره کسی که اعتراف کند به حدّی و آن را تبیین نکند،برمیآید.به دلیل ظهور لفظ حدّ،عرفاً در چیزی که مقدارش معین و محدود است و به دلیل روایاتی مانند روایت حمّاد بن عثمان که از امام میپرسد:مقدار تعزیر چقدر است؟امام میفرماید:کمتر از حد،و دیگر روایاتی که بر مغایرت حد با تعزیر از نظر مفهوم دلالت میکند؛حتی برخی از این روایات،بهصراحت مغایرت این دو را بیان میکند...؛گرچه اطلاق حد بر معنایی که شامل تعزیر نیز میشود،قابل انکار نیست.بنابراین،در احکام مخالف با اصول و عمومات،شاید اقتصار بر حد به معنای اخص[حدی که مغایر با تعزیر است]نه غیر آن[که شامل تعزیر نیز میشود]خالی از قوّت نباشد،مگر در جایی که از فحوای کلام یا غیر آن فهمیده
1) (1) .در روایات زیر نیز حد بدون قرینه به کار رفته است: محمد بن یعقوب،عن علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد الله علیه السلام قال:قال رسول الله صلّی الله علیه و آله:«لا کفالة فی حد». فی الوسائل عن الکافی علی بن ابراهیم عن النوفلی عن السکونی عن ابی عبدالله علیه السلام قال:«الحد لایورث».عن الکافی محمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن عمار السابطی عن ابی عبدالله علیه السلام،قال:سمعته یقول:«ان الحد لایورث کما تورث الدیة و المال و العقارو لکن من قام به من الورثة فطلبه فهو ولیه و من لم یطلبه فلا حق له...». فی الوسائل عن الفقیه...:«و کان لایری ان یعفی عن شیء من الحدود»عن التهذیب و الفقیه عن السکونی عن جعفر عن ابیه عن علی علیه السلام فی حدیث قال:«لیس فی الحدود نظر ساعة». قال رسول الله صلّی الله علیه و آله:«ادرؤوا الحدود بالشبهات و لاشفاعة ولاکفالة ولایمین فی حد».
شود[که حد به معنای عام مراد است].بر همین اساس،مندرج نبودن قصاص در اطلاق حد نیز تقویت میشود.... (1)
بنابراین،«حد»حقیقت شرعیه در هیچکدام از معانی فوق نگشته،اصل عدم نقل نیز کاربرد آن را در روایات به معنای حد اصطلاحی نفی میکند.از این رو،بر اساس قواعد لغوی و اصولی شایسته است حد را در روایات اخیر بر معنای لغوی حمل کنیم. (2)با توجه به اینکه در میان معانی مطرح شده،«مطلق عقوبت»یکی از معانی لغوی این واژه نیز میباشد،حمل واژه حد در این روایات بر این معنا،خالی از وجه نیست؛بهویژه پس از مفروغ دانستن به کار نرفتن آن در مطلق احکام یا معانی لغوی همچون منع و شدت.بنابراین،هرچند نظر صاحب جواهر در اکتفا به قدر متیقن موافق احتیاط است،حمل بر معنای خاص حدود آن هم بدون قرینه،امری است مخالف اطلاق الفاظ روایات؛مگر آنکه همانگونه که صاحب جواهر فرمودند،ظهور واژه حد را در شیء محدود معین بپذیریم و بگوییم آنچه مقدر و محدود نیست،عرفاً حد نامیده نمیشود.البته ناگفته پیداست بسیاری از روایاتی که ذکر آنها گذشت،این ظهور را برنمیتابند.
بهعلاوه،شاید بتوان در روایاتی که معنای«حد خاص»از آن فهمیده میشود،تردید کرد و گفت«آیا این کاربردها،مجرد تطبیق عنوان حد بر برخی از افراد مجازاتهای اسلامی نیست؟آیا صرف انطباق کلی بر فرد،دلیل بر این است که مراد از حد در شرع،مجازات معین است و دیگر استعمالات مجازی است؟به عبارت روشنتر،میتوان گفت با ملاحظه مجموع این روایات و دیگر اخبار،به نظر میرسد حد به معنای مطلق مجازات است و در اثر کثرت استعمال در آن زمان،در این معنا حقیقت شده بود.اما استعمال آن در خصوص مجازات معین یا غیرمعین از باب انطباق کلی بر یکی از مصادیق و افراد است؛وگرنه،هیچ شاهد قرآن و روایی وجود ندارد که ثابت کند لفظ حد در معنای مجازات معینه حقیقت است و در دیگر معانی،مجازی است و اراده آن از این لفظ نیاز به قرینه دارد». (3)
بنابراین،به نظر نگارنده واژه حد را در روایات باید بر مطلق مجازات و عقوبت حمل کرد،مگر اینکه قرینهای بر دیگر معانی وجود داشته باشد.
فقهای شیعه و سنی از همان آغاز معمولاً کتاب مستقلی را به مباحث حدود اختصاص میدادند،ولی عمدتاً بدون ارائه تعریفی از حد به سراغ جرایم حدی میرفتند و تک تک آنها را بررسی میکردند.ایشان به جای رویکرد مفهومی،رویکرد شمارشی را برگزیده و صرفاً به شمارش این حدود،بدون توجه به مفهوم حد مبادرت ورزیدهاند.به همین دلیل،تا قرنهای هفتم و هشتم هجری،مفهوم حد در اصطلاح فقهی چندان مورد توجه فقها قرار نگرفت و شاید پر بیراه نباشد اگر بگوییم«در روزگار ما حدود،حقیقت شرعیه ندارد آنسان که تا قرن هشتم حقیقت متشرعه نداشته و از آن به بعد،حقیقت فقهیه یافته و فقها عمدتاً به تعریف حدود پرداختهاند». (1)دستکم در خصوص فقهای شیعه این مسئله به تحقیق به اثبات رسیده است؛زیرا نخستین تعریفی که از حد در کتابهای شیعه یافتیم،به شرایع محقق حلی،از فقهای قرن هفتم بازمیگردد.
محقق حلی در تعریف حد مینویسد:«ما له عقوبة مقدرة یسمی حدا و ما لیس کذلک یسمی تعزیرا؛هر آنچه-از جرایم-که دارای عقوبت مقدر و معینی است،حدّ نامیده میشود». (2)
شهید ثانی در مسالک بر این تعریف اشکال کرده،آن را مانع اغیار ندانسته است؛چون برخی از اقسام تعزیرات را نیز دربرمیگیرد.این تعزیرات عبارت است از:
الف)کسی که در ماه مبارک رمضان با همسر خود همبستر شود(25 ضربه شلاق)؛
ب)کسی که با داشتن زن آزاد با کنیزی ازدواج و پیش از اذن از همسر آزاد با او مجامعت کند(12/5 ضربه شلاق)؛
ج)مجازات دو نفر که عریان زیر یک پوشش قرار گیرند(30-99 ضربه شلاق)؛
د)کسی که با انگشت خود بکارت دختری را از بین ببرد(30-99 ضربه شلاق)؛
ه)مجازات زن و مردی که عریان تحت یک پوشش قرار گیرند(10-99 ضربه شلاق). (1)
اما صاحب جواهر به این اشکال پاسخ گفته،میفرماید:
آنچه موجب شده موارد مزبور جزء تعزیرات شناخته شوند،وجود نص خاص بر اطلاق تعزیر بر این موارد است؛در حالی که امکان دارد مراد از تعزیر در این روایات،مقابل حد نباشد و شاید به همین دلیل است که برخی فقها این موارد را جزء حدود دانستهاند. (2)
با نادیده گرفتن اشکال صاحب مسالک،همچنان یک اشکال بر تعریف محقق حلی وارد است؛چرا که ایشان جرم حدی را تعریف کرده است،نه حد و مجازات حدی را.هر چند برخی هر دو اصطلاح را برای حد آورده و گفتهاند«حد همانگونه که بر خود جرم اطلاق میشود،بر مجازات آن جرم نیز اطلاق میگردد»، (3)ولی توجه به روایات نشان میدهد حد بر مجازات اطلاق میشود،نه نفس جرم. (4)
ابنفهد حلی در شرح مختصر النافع شاید با توجه به همین اشکال تعریف دیگری را ذکر میکند که میتواند تصحیح تعریف شرایع به شمار آید:«عقوبة مقدرة علی فعل ما لایجوز شرعا»؛ (5)حد مجازاتی است معین در برابر ارتکاب فعلی که شرعاً جایز نیست».به نظر میرسد اشکال دوم بر این تعریف وارد نیست؛هر چند اشکال اول همچنان پا برجاست.
صاحب مسالک خود پس از رد تعریف محقق،حد را اینگونه تعریف کرده است:«عقوبتی است خاص،مربوط به رنجاندن بدن،به واسطه روی آوردن مکلف به معصیتی خاص،که شارع مقدار آن را در جمیع افراد آن مشخص کرده است». (6)
1) (1) .زینالدین جبعی عاملی،مسالک الافهام الی تنقیح شرائع الاسلام،ج14،ص326.
2) (2) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام،ج41،ص255.
3) (3) .احمد فتحی بهنسی،مدخل الفقه الجنایی الاسلامی،ص 22.
4) (4) .سید محمدرضا گلپایگانی،در المنضود،ج1،ص19.
5) (5) .ابنفهد حلی،مهذب البارع،ج5،ص5.
6) (6) .زینالدین جبعی عاملی،مسالک الافهام الی تنقیح شرائع الاسلام،ج14،ص315.
بر اساس این تعریف،مجازاتهایی چون زندان و تبعید که آزردن بدن در آنها وجود ندارد،و نیز مجازاتهایی که در شرع معین نشده،حد نامیده نمیشود.همچنین قید معصیت خاص که در تعریف شهید ثانی آمده،موارد پنج گانه فوق را از تعریف خارج کرده،اشکال اول را دفع میکند.
البته قید«متعلق به جسم و بدن»در تعریف ایشان،چندان ضروری به نظر نمیرسد؛چرا که عقوبتهای مقدری که در خود تعریف بدان اشاره شده،همگی جسمی است و بر بدن مجرم اجرا میشود.ممکن است شهید ثانی به این نکته اشاره داشته باشد که هیچ گاه نباید اجرای حدود موجب صدمه به حیثیت و شخصیت مجرم شود.این دیدگاه،نیکو،پسندیده و مطابق با روایات اسلامی (1)و روح شریعت است؛زیرا از نظر اسلام مجازات وسیلهای است برای تطهیر مجرم،نه تحقیر وی. (2)اما نباید از نظر دور داشت که این نکته ظریف،به کیفیت اجرای حد و نگرش به فلسفه مجازاتهای حدی بازمیگردد و بایسته نیست در تعریف حد گنجانده شود.
صاحب جواهر تعریف فوق را از مسالک نقل کرده،ولی برخی پنداشتهاند این تعریف متعلق به خود ایشان است.
فاضل مقداد نیز تعریفی شبیه به تعریف مسالک ارائه میکند؛«حد شرعاً مجازاتی است متعلق به رنجاندن بدن که شارع کمیت آن را معین کرده است». (3)صاحب ریاض نیز همان تعریف شهید را میپذیرد؛با این تفاوت که ایشان قید مکلف را بدان اضافه کرده است:«و حد شرعاً مجازاتی است متعلق به رنجاندن بدن مکلف،به واسطه ارتکاب معصیتی خاص که شارع مقدار آن مجازات را در همه افراد آن مشخص کرده است». (4)
آنچه محقق طباطبایی را بر آن داشته تا قید مکلف را به تعریف اضافه کند،خارج کردن مجازاتهایی است که با عنوان تأدیب یا تعزیر بر غیر مکلفان،مانند کودکان و مجنونان جاری میشود.به نظر میرسد این ابتکار صاحب ریاض چندان بهجا نباشد؛
چون بالغ و عاقل بودن کسی که حد بر او جاری میشود،از شرایط اجرای حد است و لزومی ندارد در مقام تعریف،شرایط اجرا آورده شود.
در یکی از تعریفها،تنها به معین و خاص بودن معصیت اشاره شده،مقدر بودن مجازات حدی قید نشده است:«الحد لغة هو الذنب وشرعا العقوبة علی ذنوب مخصوصة؛»حد در لغت گناه و در شرع مجازاتی است بر گناهان مخصوص». (1)هرچند این تعریف به فقهای شیعه نسبت داده شده،در میان آنها کسی را نیافتیم که این تعریف را یادآور شده باشد.
در ماده13 ق.م.ا.مصوب1370 نیز که برگرفته از آرای فقهای شیعه است،حد اینگونه تعریف شده است:«حد به مجازاتی گفته میشود که نوع و میزان و کیفیت آن در شرع تعیین شده است».این تعریف با وجود اختصار،گویا و کامل است و تنها نکته قابل ذکر در آن،این است که اگر توجیه صاحب جواهر را نپذیریم،اشکال صاحب مسالک بر تعریف محقق،بر این تعریف نیز وارد است.
پس از طرح این تعریفها به نظر میرسد بتوان حد را اینگونه تعریف کرد:«حد مجازات شرعی معینی است که برای ارتکاب جرایم خاصی وضع شده و شارع نوع،کیفیت و میزان آن را دقیقاً تعیین کرده است».
در منابع اهل سنت نیز تعریفهای متفاوتی از حد ارائه شده است.نخستین تعریف در کتاب مبسوط سرخسی،از فقهای حنفی در قرن پنجم به چشم میخورد.وی در تعریف حد میگوید:«الحد اسم لعقوبة مقدرة تجب حقا لله تعالی». (2)
در یکی تعریفهای متأخرین اهل سنت نیز آمده است:
حدود جمع حد است و حد در لغت به معنای منع است و در شریعت هم مجازاتهایی است که با نص قرآنی یا حدیث نبوی در جرایمی که تعدی به حدود الله است،ثابت میگردد. (3)
همین نویسنده«حق الله»را تفسیری خاص کرده است:
صحیح است که حق الله را حق جامعه تفسیر کنیم؛زیرا آنچه خدا بدان امر و آنچه از آن نهی کرده،فقط برای ایجاد جامعه فاضلهای بوده است که فضیلت در آن آقایی کند و رذیلتها در آن جامعه مخفی گردد؛بهگونهای که هر یک از افراد این جامعه بتواند برای انجام واجباتی که به دوش اوست،اقدام نماید. (1)
فرغانی از فقهای اهل سنت در هدایه میگوید:
حد در لغت به معنای منع است و در شریعت،مجازاتی با اندازه معین است و از حقوق خداوند به شمار میآید.بنابراین،قصاص،حد نیست؛چون از حقوق مردم است و از حقوق خداوند نیست.همچنین بر تعزیر،حدّ اطلاق نمیشود؛چون مقدار آن معین نیست. (2)
نگارنده کتاب تشریع جنایی اسلامی نیز در تعریف و توضیح آن،افزون بر معین بودن،به حقالله بودن آن نیز نظر دارد.وی مینویسد:
«حد،مجازات معینی است که حق خداوند متعال است،امّا معنای مجازات معین این است که این مجازات محدود و معین است و در نتیجه میزانی کمتر یا بیشتر از مقدار تعیین شده برای آن وجود ندارد،و حق الله بودن آن نیز بدین معناست که این مجازات نه از ناحیه افراد و نه از ناحیه جامعه قابل اسقاط نیست. (3)
شبیه همین تعریف نیز در کتاب الفقه علی المذاهب الاربعة آورده شده که در آن به هر دو عنصر معین بودن و حق الله بودن اشاره شده است. (4)گرچه حق الله بودن یکی از ویژگیهای حدود است،اینکه از ویژگیهای استثنا ناشدنی باشد،نیست؛یعنی مورد یا مواردی از جرایم حدودی هستند که جنبه حقالناس دارند یا قبل از رفع دعوا به حاکم،جنبه حق الله پیدا نمیکنند؛مثل حد قذف که از ناحیه شاکی قابل گذشت است یا حد سرقت،که تا وقتی مسروقٌ منه،دعوای سرقت را نزد حاکم مطرح نکرده،میتواند شخص سارق را عفو کند.پس تعمیم مطلق حق الله بودن
حدود نمیتواند صحیح باشد؛چون مواردی پیدا میشود که حق الله نیست. (1)
فقهای حنفی همچون بیشتر فقهای اهل سنت افزون بر مقدر بودن،بر عنصر حق الله بودن حد تأکید کردهاند.ابننجیم در البحر الرائق که در شرح کنز الدقائق نگاشته،در توضیح بیان مصنف که حد را«مجازاتی مقدر برای خدای تعالی»دانسته،مینویسد:
تعزیر خارج است؛چرا که مقدر نیست هر چند دارای حداقل و حداکثر است.قصاص نیز خارج است؛چرا که حق الناس است،نه حق الله.البته گفته شده قصاص هم حد است.بنابراین،مجازات معین خود دو نوع میگردد:قسمی که در آن عفو جایز است،قصاص،و غیر آن. (2)
همین نویسنده درباره ماهیت حدود ادامه میدهد:
حدود قبل از فعل موانع هستند و بعد از آن بازدارنده؛بدین معنا که علم به شرعیت این حدود مانع ارتکاب میشود و اجرای آنها بعد از ارتکاب عمل،مانع ارتکاب مجدد عمل میگردد. (3)
در الدر المختار (4)و شرح آن (5)و مبسوط سرخسی (6)نیز همین تعریف بدون هیچ اختلاف و تغییری تأیید شده است.
ابوبکر کاشانی نیز ضمن طرح تعریف سابق،وجه تسمیه حد را چنین بیان میکند:
زیرا صاحب حد(کسی که حد بر او جاری میشود)را از ارتکاب[دوباره]
1) (1) .با توجه به اینکه قذف نیز جرمی حدی است که مجازاتش در قرآن مشخص شده است،در عین حال،فقهای عامه قذف را دارای دو جنبه حقالناسی و حق اللهی میدانند،لیکن بعضی جنبه حقاللهی آن را بر جنبه حق الناسی غالب میدانند،همانند ابوحنیفه،و بعضی دیگر،مثل شافعی و احمد،جنبه حق الناسی آن را بر جنبه حقاللهی آن مقدم میدانند؛اما مالک،جنبه حقالناسی حد قذف را قبل از شکایت و جنبه حقالله آن را بعد از شکایت غالب میداند.(عبدالقادر عوده،التشریع الجنایی،ج2،ص484-486)به هر حال،اینگونه نیست که همه فقهای اهلسنت حد قذف را حقالله بدانند یا جنبه حقاللهی آن را بر جنبه حقالناسی آن مقدم برشمارند.بدین ترتیب،ویژگی حقالله بودن حدود مخدوش خواهد بود؛گر چه حدود غالباً حقالله هستند.
2) (2) .ابننجیم مصری،البحر الرائق(شرح)،ج5،ص3.
3) (3) .همان،ص5.
4) (4) .الحصکفی،الدر المختار،ج4،ص165 و 166.
5) (5) .ابنعابدین،حاشیة رد المحتار،ج4،ص165 و 166.
6) (6) .السرخسی،المبسوط،ج9،ص36.
بازمیدارد و کسی که حد را مشاهده میکند نیز خود را جای صاحب حد قرار میدهد و بدین ترتیب،از ارتکاب معصیت منع مینماید. (1)
از مجموع تعریفهای پیش گفته،میتوان مقدّر و معین بودن حد و نیز حق الله بودن آن را ویژگی مهم آن دانست.مراد از مقدر بودن حد،این است که شارع مقدس آن را تعیین و مقدارش را مشخص کرده است.پس آن را در اختیار حاکم شرعی قرار نداده تا به میل خود تخفیف دهد یا تشدید کند یا آن را عفو نماید،بلکه بهگونهای مطلق با آن برخورد کرده و بدون در نظر گرفتن کیفیات مخففه و غیر آن،و بدون توجه به شخصیت مجرم،آن مقدار معین را حکم جرم خاص قرار داده است.
مراد از حق الله بودن نیز این است که در صورت ارتکاب جرایم حدی،چون به جامعه صدمه وارد شده،نه فقط به فردی خاص-گرچه قربانی مستقیم جرم،فرد خاصی بوده باشد-در تعیین مجازات لطمهای که به جامعه وارد شده در نظر گرفته میشود،نه لطمه وارد بر قربانی خاص.بنابراین،مجازات مربوط قابل عفو یا اسقاط و یا تبدیل نیست؛گرچه قربانی جرم گذشت کند.شاید بتوان تفسیر دیگری از حق الله بودن حدود کرد و آن اینکه تعیین مجازات جرم حدی بهدست قاضی یا قربانی مستقیم جرمِ نیست و نمیتوان مجازاتی به دلخواه طرفین جرم تعیین کرد،بلکه تعیین مجازات بهدست شارع است.البته این تفسیر با شرح کسانی که حق الله بودن را از ویژگیهای مختصه حدود میدانند، (2)سازگاری ندارد.
در خصوص انواع جرایم حدی،دیدگاههای مختلفی در کتابهای فقهی اهل سنت یافت میشود؛گروهی آن را به چهار و گروهی دیگر به هشت نوع تقسیم کردهاند.علت،اختلافهای مبنایی موجود میان آنهاست.بعضی از این فقها تنها جرایمی را حدی میدانند که در کتاب خدا آمده و بعضی دیگر،ذکر آن را در کتاب لازم ندانسته،تنها تعیین مجازات را از ناحیه کتاب یا سنّت،ملاک حدّی بودن جرم میدانند.
ابوحنیفه در گروه نخست قرار دارد و بر اساس آن،حدود را در پنج دسته از جرایم محدود میکند؛زیرا تنها این پنج دسته بهعنوان جرایم خطرناک در قرآن کریم مطرح شده است: (1)
1.حد زنا: به دلیل آیه شریفه«هر یک از زن و مرد زانی را صد ضربه تازیانه بزنید». (2)
2.حد سرقت: به دلیل آیه شریفه«دست مرد و زن دزد را قطع کنید». (3)
3.حد شرب خمر: به دلیل آیه شریفه«همانا شراب و قمار و بتها و گروبندی با تیرها پلیدی و کار شیطان است». (4)
4.حد قطاع الطریق(راهزنان): به دلیل آیه شریفه«همانا جزای کسانی که با خدا و رسول او میجنگند و در روی زمین به فساد میکوشند آن است که کشته شوند یا بر دارگردند یا دستها و پاهایشان یکی از چپ و یکی از راست بریده شود یا از سرزمین خود تبعید گردند». (5)
5.حد قذف: به دلیل آیه شریفه«بر کسانی که زنان عفیف را به زنا متهم میکنند و چهار شاهد نمیآورند،هشتاد تازیانه بزنید». (6)
نکته قابل توجه اینکه یکی از نویسندگان فقه حنفی،حد قطاع الطریق(محاربه)را با وجود اینکه قرآنی است،از اسباب وجوب حد ندانسته،در مقابل میان شرب خمر و مستی تفاوت قایل شده و هر کدام را سبب مستقل ثبوت حد دانسته است.این در حالی است که هرچند شرب خمر یا مستی از محرمات دانسته شده،در قرآن به صراحت مجازاتی برای آن تعیین نشده است. (7)در مقابل،برخی دیگر از این نویسندگان،سرقت را در کتابی جدای از کتاب حدود بحث و بررسی نموده،قطاع الطریق را بدان ملحق کردهاند.
1) (1) .عبدالرحمان الجریری،الفقه علی المذاهب الاربعة،ج5،ص8 و 9.
2) (2) . اَلزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ... .(نور آیه 2).
3) (3) . وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما... .(مائده آیه 38).
4) (4) . إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ... .(همان،آیه 90).
5) (5) . إِنَّما جَزاءُ الَّذِینَ یُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ... .(همان،آیه33).
6) (6) . وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَةً .(نور آیه 4).
7) (7) .ابوبکر کاشانی،بدایع الصنایع،ج7،ص33.
در کتاب الفقه علی المذاهب الاربعة جرایم مستوجب حد را با ملاکی که ابوحنیفه در پیش گرفته و با الحاق مجازات محارب به حد سرقت یا قصاص یا تعزیر به چهار نوع زیر دستهبندی میکند:1.زنا که لواط هم در همین دسته-با اختلاف میان فقها-قرار میگیرد.2.سرقت 3.قذف 4.شرب خمر که این نیز خود اختلافی است. (1)
نویسنده در حاشیه کتاب مینویسد:شافعیه حدود را هفت تا دانستهاند:«حد جراحات،حد بغی،حد ارتداد،حد زنا،حد سرقت،حد مشروبات الکلی و حد قذف.مالکیه بر این تعداد،«حد محاربه»را هم افزودهاند.حنفیه هم میگویند:حدود همان است که در قرآن کریم به آنها اشاره شده است:حد زنا،حد سرقت،حد شرب خمر،حد قطاع الطریق و حد قذف.
نگارنده با تتبع در برخی کتب اهل سنت،به نتایج زیر دست یافت:
شافعیه حدود را پنج تا میدانند:حد زنا،حد قذف،حد سرقت،حد قطاع الطریق و حد مشروبات الکلی. (2)در همین راستا،شافعی و برخی از نویسندگان فقه او،قتال اهل بغی و ارتداد را در کتابی مستقل با عنوان«کتاب قتال اهل البغی و اهل الردة»مطرح میکنند، (3)ولی برخی از نویسندگان به نسبت متأخر شافعی،از بغی و ارتداد ذیل عنوان«کتاب حدود»بحث کردهاند. (4)مالکیه از میان این پنج جرم حدی،حد قطاع الطریق را رها کرده،در مقابل،«حد محاربه»را افزوده و از آن بحث کردهاند. (5)و (6)
نویسنده کتاب التشریع الجنائی الاسلامی با حذف ملحقات زنا و افزودن ارتداد و بغی،جرایم حدی را هفت گروه دانسته،این تقسیمبندی را به اکثریت فقها نسبت داده
1) (1) .عبدالرحمان الجریزی،الفقه علی المذاهب الاربعة،ص1147.
2) (2) .محییالدین نووی،المجموع،ج20،ص3-119.
3) (3) .شافعی،الام،ج4،ص234.
4) (4) .محمد بن احمد شربینی،الاقناع فی حل الفاظ ابی شجاع،ج2،ص177.
5) (5) .مالک،المدونة الکبری،ج6،ص298.
6) (6) .با توجه به اینکه معمولاً حد قطّاع الطریق و حد محاربه در کنار هم در کتب اهل سنت نیامده،احتمالاً مراد از این دو حد در کلام ایشان یکسان باشد و فقط در اصطلاح اختلاف داشته باشند.البته ابنادریس در سرائر فرموده است که اهل سنت متفقاً مراد از محاربه را در آیه شریفه،فقط قطّاع الطریق میدانند.
است. (1)فقهای ظاهری نیز«انکار عاریه»را به حدود افزوده،آن را اینگونه شمردهاند:محاربه،ارتداد،زنا،قذف به زنا،سرقت،انکار عاریه و شرب خمر. (2)
با توجه به موارد فوق،اجمالاً پنج حد مورد اتفاق تمامی فقهای اهل سنت است:زنا،قذف،شرب خمر،سرقت و محاربه(قطاع الطریق).البته در کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه تنها سه حد را مورد اجماع و اتفاق فقها دانسته است:حد زنا،حد قذف و حد سرقت. (3)بنابراین،شرب خمر و محاربه جزء موارد اجماعی نیست.به نظر میرسد علت این مسئله،اختلافی است که میان فقهای مذاهب اهل سنت در تعیین مجازات شرعی در این موارد وجود دارد.
فقهای شیعه نیز در تعیین جرایم حدی و تفکیک آنها از جرایم تعزیری اختلاف نظر دارند.محقق حلی در شرایع تعداد این جرایم را شش جرم میداند:«الزنا و ما یتبعه(لواط و مساحقه)،القذف،شرب الخمر،السرقة و قطع الطریق». (4)برخی دیگر از فقها نیز به تبع محقق،جرایم حدی را شش جرم دانستهاند.امام خمینی،از حدود در شش فصل بحث کرده است:فصل یکم در حد زنا،فصل دوم در لواط و سحق و قیادت،فصل سوم در حد قذف،فصل چهارم در حد مسکر،فصل پنجم در حد سرقت،فصل ششم در حد محارب. (5)
با این حال،کسانی که حدود را شش جرم شمردهاند،در ادامه بحثشان موارد دیگری از قبیل ارتداد،وطی بهایم و...را از جرایم حدی دانستهاند.شهید در شرح لمعه حدود را در همان شش موردی بررسی کرده که مرحوم محقق در شرائع آورده،و در فصل هفتم،مبحثی با عنوان عقوبتهای گوناگون آورده که در آن از وطی بهایم،استمنا،ارتداد و دفاع از نفس و حریم بحث گردیده،ولی همچنان محاربه را جزء حدود دانسته است. (6)
1) (1) .عبدالقادر عوده،التشریع الجنایی،ج1،ص79 و ج2،ص345.
2) (2) .ابنحزم اندلسی،المحلی،ج11،ص118.
3) (3) .عبد الرحمان جزیری،الفقه علی المذاهب الاربعة،ص1148.
4) (4) .محقق حلی،شرائع الاسلام،ج4،ص932.
5) (5) .امام خمینی،تحریر الوسیلة،ج2،ص455-497.
6) (6) .شهید ثانی،الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة،ج9،ص306.
امام خمینی نیز در ادامه با عنوان«خاتمة فی دیگر العقوبات»درباره مجازات مرتد و وطی بهایم و اموات بحث کرده است.
شهید ثانی در مسالک به شش جرمی که از سوی محقق آورده شده،دو جرم محاربه،که ذیل بغی جای میگیرد،و ارتداد را افزوده است. (1)در کتابهای قواعد،تحریر و لمعه،تعزیر در عنوان کتاب نیامده است.قواعد کتاب حدود را به هشت مقصد تقسیم کرده،که مقاصد هفتم و هشتم به محاربه و ارتداد اختصاص یافته است.در مختصر گرچه محقق حلی عنوان کتاب را«حدود و تعزیرات»قرار داده،در مجازات محارب تعبیر حد را به کار برده است. (2)ظاهراً صاحب جواهر نیز محاربه و ارتداد را جزء حدود برشمرده،در عین حال همه مواردی را که مجازات مقدر دارند،جزء حدود دانسته است. (3)برخی دیگر از فقها نیز بر اساس همین دیدگاه تعداد جرایم حدی را خیلی گسترش دادهاند و در هر موردی که مجازات مقدری وجود دارد،به وجود جرم حدی قایل شدهاند؛هر چند بیشتر فقها آن مورد را از تعزیرات میدانند.برای مثال،آیتالله خویی تعداد جرایم حدی را شانزده تا دانسته که عبارت است از:زنا،لواط،تفخیذ،بوسیدن محرم با شهوت،تزویج ذمیه بر مسلمه بدون اذن مسلمه،سحق،قیادت،قذف،سبّ النبی،ادعای نبوت،سحر،شرب مسکر،سرقت،بیع حر،محاربه و ارتداد.
به نظر میرسد نظر صاحب مسالک در تعداد جرایم حدی(هشت جرم)با نظر مشهور فقهای شیعه مطابق است.به همین دلیل،قانونگذار جمهوری اسلامی ایران نیز در تدوین قانون مجازاتهای اسلامی همین رأی را برگزیده و در کتاب حدود،هشت جرم حدی را در هشت باب با عناوین حد زنا،حد لواط،مساحقه،قوادی،قذف،حد مسکر،محاربه و افساد فی الارض و حد سرقت،به عنوان جرایم حدی مطرح کرده است.همچنین قانونگذار در ماده 185 قانون مجازات اسلامی،سارق مسلح و قطاع الطریق را هر گاه با اسلحه امنیت مردم یا جاده را به هم بزنند،به محاربه ملحق کرده است.
برای شناخت مفهوم تعزیر نیز ابتدا به واژهشناسی و شناخت مفاهیم لغوی،فقهی و کاربرد آن در روایات میپردازیم و در ادامه،تفاوتهای حدود و تعزیرات را بهمنظور بازشناسی و تمایز این دومفهوم بررسی میکنیم.در پایان،از موجبات فقهی اعمال تعزیر بحث مینماییم تا موارد ثبوت تعزیر در فقه اسلامی شناخته شده،ضمن تمایز آن از مفاهیم نوپیدا،ملاکهایی که موجب رخ کردن این مفهوم میشود،عرضه گردد.
اجمالاً در آثار بیشتر لغویان،مانند قاموس فیروزآبادی،مفردات راغب،نهایه ابناثیر،جمهرة اللغة ابندرید،مصباح المنیر فیومی،مغرب مطرّزی،مختار الصّحاح،منتهی الارب،معیار اللغة و...جمله«التعزیر ضرب دون الحدّ؛تعزیر،زدن کمتر از حدّ است»، (1)یا با اندکی تفاوت آمده است. (2)
آنچه از کلمات لغتشناسان برمیآید این است که ایشان در تبیین تعزیر،دودستهاند:
الف)عدهای معنای اصلی آنرا یک چیز میدانند:نصرت،منع یا تأدیب،و دیگر معانی را بدان برگشت میدهند. (3)بدین ترتیب،شاید بتوان گفت واژه تعزیر مشترک معنوی است.
1) (1) .فیروزآبادی،قاموس المحیط،ج2،ص125؛راغب اصفهانی،مفردات غریب القرآن،ص333؛ابناثیر،النهایة،ج3،ص328؛ابندرید،جمهرة اللغة،ج2،ص321؛فیومی،المصباح المنیر،ص557؛مطرزی،المغرب فی ترتیب المعرب،ج2،ص42؛محمد بن ابیبکر رازی،مختار الصحاح،ص338؛عبدالرحیم صفیپور،منتهی الارب فی لغة العرب،ص827؛میرزا محمدعلی شیرازی،معیار اللغة،ج1،ص463.
2) (2) .قابل توجه اینکه با دقت در کلام لغویان،به روشنی معلوم میشود سخن آنان در معنای تعزیر،برگرفته از کتابهای فقهی و کلمات اهل شرع است.این بدین معناست که برخی اهل لغت میان حقیقت لغوی و حقیقت شرعی یا فقهی دچار خلط شدهاند.همین مطلب موجب شده تاج العروس بر برخی از ایشان خرده بگیرد.ایشان کسانی را که«ضرب دون الحد»را معنای لغوی تعزیر دانستهاند،گرفتار اشتباه دانسته و به برخی دیگر از اشتباههای آنان در نقل حقیقت شرعی به جای لغوی اشاره کرده است.در مقابل،به تمجید از کسانی پرداخته که«ضرب دون الحد»را برگرفته از یکی از معانی تعزیر دانستهاند.(زبیدی،تاج العروس،ج7،ص212)
3) (3) .ابناثیر،النهایة فی غریب الحدیث،ج3،ص228؛ابنسلام،غریب الحدیث،ج4،ص22؛خلیل بن احمد،کتاب العین،ج1،ص351.
ب)جمعی براین باورند که واژه تعزیر،فاقد معنایی جامع است.در نتیجه،مشترک لفظی است و بیش از یک وضع و یک اصل دارد. (1)
برخی هم آنرا از اضداد دانسته،دارای معانی مختلف و متفاوت مثبت و منفی میدانند. (2)معانی مثبت از قبیل تعظیم،تفخیم،نصرت و توقیر.معانی منفی مانند منع،تأدیب،ضرب،لوم و سرزنش که معنای مشترک آن«منع»است.نصرت نیز به منع بازمیگردد؛چرا که نصرت و یاری کسی در مقابل دشمنانش با منع دشمنان از او صورت میگیرد. (3)
در لغت نامه دهخدا آمده است:
ریشه اصلی تعزیر همان منع و رد است و نصرت نیز به این معناست که شما دشمن را از کسی رد میکنی و مانع اذیت او توسط دشمن میشوی و به تأدیب هم تعزیر اطلاق میشود؛چون جانی را از تکرار گناه بازمیدارد. (4)
به نظر میرسد تعزیر را،چه به معنای یاری وحمایت کردن یا مجازات کمتر از حد شرعی بدانیم،هر دو معنا به منع و رد بازمیگردد؛با این تفاوت که در معنای نخست،آزار دیگران را از او رد مینمایی و در معنای دوم،او را از آزردن مردم،بازمیداری که این خود نوعی از کمک و نصرت است.
اما پرسشی که به نظر میرسد این است که:اگر معنای اصلی تعزیر منع باشد،با توجه به اینکه معنای اصلی حد را نیز منع دانستیم،تفاوت معنایی این دو واژه در چیست؟آیا این دو واژه را میتوان در اصلِ وضع مترادف دانست؟
در پاسخ باید گفت تفاوت ظریف حد و تعزیر در مقدر و نامقدر بودن است.مطرّزی در المغرب میگوید:«تعزیر،گرچه نوعی مجازات است،ولی حد بر آن اطلاق نمیشود؛چون مقدار آن مشخص نیست». (5)
1) (1) .ابنفارس،معجم مقائیس اللغة،ج4،ص311.
2) (2) .محمد بن عبد القادر،مختار الصحاح،ص226؛فیروزآبادی،قاموس المحیط،ج2،ص88؛ابوالحسن ابنفارس،معجم مقائیس اللغة،ج4،ص311؛ابنسلام،غریب الحدیث،ج4،ص22؛ابنمنظور،لسان العرب،ج4 ص561؛ابناثیر،النهایة فی غریب الحدیث،ج3،ص228.
3) (3) .زبیدی،تاج العروس،ج7،ص214
4) (4) .علیاکبر دهخدا،لغتنامه دهخدا،ج4،ص5965.
5) (5) .مطرزی،المغرب فی ترتیب المعرب،ج1،ص111.
بنابراین،چنانکه در معنای حد گذشت،نوعی از تعیین و تحدید در معنای حد نهفته است که آن را از دیگر واژههای بهظاهر مترادف متمایز میسازد.
در قرآن ریشه«عزر»سه بار ضمن کلمات وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ ،وَ عَزَّرُوهُ و وَ تُعَزِّرُوهُ آمده که ظاهراً به معنای«تفخیم و تعظیم»بهکار رفته است و معنای عقوبت ندارد. (1)
در آیه 157 سوره اعراف،تعزیر به معنای نصرت و یاری کردن یا حمایت و یاری کردنی آمده که آمیخته با احترام باشد. (2)در مجمع البحرین طریحی آمده است:
قوله تعالی «وَ تُعَزِّرُوهُ» ای تعظموه،و فی غیر هذا الموضع،تمنعوه من عزرته:منعته.و تعزروه تنصروه مرة بعد اخری.و فی بعض التفاسیر تنصره باالسیف،والتعزیر،ضرب دون الحد،و هو اشدالضرب. (3)
از دیدگاه او، «تُعَزِّرُوهُ» درسوره فتح،همان تعظیم و تکریم،و در موارد دیگر به معنای«منع»است.
راغب اصفهانی برترین معنا را از تعزیر ارائه کرده،آن را به معنای حمایت و یاری کردنی گرفته که با احترام و بزرگداشت آمیخته باشد. (4)وی پس از این که«ضرب دون الحد»را یکی از معانی تعزیر میشمارد،میگوید:«این معنا نیز به معنای سابق(یاری
1) (1) . وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً وَ قالَ اللّهُ إِنِّی مَعَکُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّکاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِی وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً لَأُکَفِّرَنَّ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّکُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ فَمَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ .(المائدة،آیه12)اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ .(لأعراف،آیه157) إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (الفتح:8)لِتُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً .(الفتح،آیه9)
2) (2) .خوانساری،شرح وتفسیر لغات قرآن،ج3،ص159.
3) (3) .طریحی،مجمع البحرین،ج3،ص172.
4) (4) .راغب اصفهانی،مفردات غریب القرآن،ص333.
رساندن)بازگشت مینماید.»وی در مقام استدلال به روایت نبوی«انصر اخاک ظالماً او مظلوماً»استناد کرده،که در آن بازداشتن از آنچه برای برادر مؤمن زیانآور است،نصرت نامیده شده است.بنابراین،با توجه به این که ضرب تعزیری برای تأدیب است و تأدیب نیز نوعی از یاریرسانی است،پس«ضرب دون الحد»نیز یاری رسانیدن تلقی میشود.
در روایات تعزیر در دو معنا به کار رفته است:عقوبات نامعین و عقوبات معین.عمدتاً تعزیر در«مجازاتهای نامعین»به کار رفته،مگر در پنج مورد:
الف)کسی که در ماه مبارک رمضان با همسر خود همبستر شود(25 ضربه شلاق)؛ (1)
ب)کسی که با داشتن زن آزاد با کنیزی ازدواج کند و پیش از اذن از همسر آزاد با او مجامعت کند(12/5 ضربه شلاق)؛ (2)
ج)مجازات دو نفر که عریان زیر یک پوشش قرار گیرند(30-99 ضربه شلاق)؛ (3)
د)کسی که با انگشت خود بکارت دختری را از بین ببرد(30-99 ضربه شلاق)؛ (4)
ه)مجازات زن و مردی که عریان تحت یک پوشش قرار گیرند(10-99 ضربه شلاق). (5)
صاحب جواهر با پذیرش اطلاق تعزیر بر حد در این روایات،تعزیر بودن موارد فوق را انکار کرده است:
آنچه موجب شده موارد مزبور جزء تعزیرات شناخته شوند،وجود نص خاص بر اطلاق تعزیر بر این موارد است؛در حالی که امکان دارد مراد از تعزیر در این روایات،مقابل حد نباشد و شاید به همین دلیل است که برخی فقها این موارد را جزء حدود دانستهاند. (6)
برخی دیگر از فقها نیز دو مورد اول را که تعیین دقیق در روایت صورت گرفته،از
1) (1) .شیخ حر عاملی،وسائل الشیعة،باب 12،من ابواب بقیة الحدود و التعزیرات.
2) (2) .همان،باب 49 من ابواب حد الزناء وباب،47 من ابواب ما یحرم بالمصاهرة من کتاب النکاح.
3) (3) .همان،باب،10،من ابواب حد الزناء،الحدیث 18 و 21.
4) (4) .همان،باب،39،من ابواب حد الزناء.
5) (5) .همان،باب 10 من أبواب حد الزناء،حدیث 3 و 18.
6) (6) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام،ج41،ص255.
موارد حدود دانستهاند،ولی دیگر موارد را همچنان تعزیر میدانند؛تعزیری که حدّ اقل و حدّ اکثر آن مشخص است.بنابراین،مواردی از تعزیر وجود دارد که از طرف شارع تعیین شده است،ولی این پرسش همچنان باقیاستکه:چرا این مجازاتهای معین جزءحدود شمرده نشدهاند؟
یکی از بزرگان در تبیین این روایات میفرماید:
بیشتر این موارد داخل در قاعده تعزیر میباشند.هرچند حدّ اقل و حدّ اکثر برای مجازاتها تعیین شده است،ولی در هر صورت تعیین میزان مجازات به حاکم واگذار شده است و این با تعیین مقدار عقوبت بدون کم و زیادی[در حدود]تفاوت دارد. (1)
البته میتوان در کنار پذیرش تعزیر بودن موارد فوق،آنها را تعزیر مقدر به حسب روایات نامید؛ (2)بدین معنا که هر چند میزان تعزیر نامشخص و به دست حاکم است،در روایات فوق از باب قضیه فی واقعه میزان مشخص گردیده است و این با وضع غیر این مجازاتها با صلاحدید حاکم شرع منافات ندارد.
بسیاری از فقها معتقدند نیز نحوه تعیین مجازات در این پنج مورد با تعیین آن در حدود تفاوت دارد؛زیرا تعیین در این موارد،بهعنوان تعیین مصداق است،نه تشریع حکم.2 حکم ارتکاب این جرایم،تعزیر است و مصداق تعزیر میتواند امور گوناگونی باشد که یکی از آنها در روایات بیان شده است و این به معنای عدم امکان اجرای مجازات دیگری بهعنوان یکی دیگر از مصادیق تعزیر نیست.3 به همین دلیل،بسیاری از فقها،از جمله امام خمینی در تحریر الوسیله در این موارد به تعزیر حکم کردهاند،اگر چه در مواردی رعایت مجازات معین را احوط میدانند؛به خلاف حدود که مجازات معین به عنوان حکم هستند،نه به عنوان مصداق حکم.البته در این صورت باید راهی برای تشخیص این که تعیین به عنوان حکم است یا مصداق وجود داشته باشد.
در روایات افزون بر واژه«تعزیر»واژگان دیگری نیز برای«عقوبات نامعین»بهکار رفته است؛نظیر تأدیب،عذاب،ادب و تعذیب.همچنین در برخی روایات تنها به ذکر
برخی مصادیق تعزیر مانند ضرب،نفی،حبس،اهانة،اخذ مال و...بدون ذکر تعزیر بسنده شده است. (1)
در اصطلاح،«نظام کیفرهای نامعین»تعزیر نامیده میشود.به عبارت دیگر،تعزیر عقوبتی است که مقدار آن در شرع معین نشده است. (2)ازاینرو،رکن اصلی این کیفرها«عدم مقدر بودن»آنهاست (3)و بر این مسئله ادعای اجماع شده است. (4)بدین ترتیب،در اصطلاح فقهی،تعزیر کیفری است که چگونگی و اندازه آن معین نیست و حاکم شرع با توجه به مصالح فرد و جامعه،مقتضیات زمان و مکان،شدت جرم و سوابق و ویژگیهای مجرم آن را تعیین میکند. (5)در ادامه به برخی از دیدگاههای فقهای شیعه و سنی که مؤید مطالب پیش گفته است،اشاره میکنیم.
مرحوم محقق حلی در کتاب شرایع الاسلام میفرماید:«کل ماله عقوبه مقدره یسمی حدا و ما لیس کذالک یسمی تعزیراً»؛ (6)یعنی هر عقوبت و مجازاتی که در شرع اندازه معینی داشته باشد،حد است و آن مجازاتی که اینگونه نباشد از نوع تعزیر خواهد بود.
شهید ثانی نیز در مسالک الأفهام تعزیر را اینگونه تعریف میکند:
و التعزیر لغه التأدیب و شرعاً عقوبه او أهانه لا تقدیر لها باصل الشرع غالباً؛ (7)تعزیر در لغت به معنای ادب کردن است و در اصطلاح شرع عبارت از عقوبت و اهانتی است که در غالب موارد در اصل شرع برای آن اندازهای تعیین نشده است.
1) (1) .سید عبدالکریم موسوی اردبیلی،فقه الحدود و التعزیرات،ص43.
2) (2) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج41 ص254.
3) (3) .زینالدین جبعی عاملی،مسالک الافهام،ج14،ص325.
4) (4) .شیخ طوسی،المبسوط،ج8،ص69.
5) (5) .وهبه مصطفی زحیلی،الفقه الاسلامی و ادلته،ج6،ص18 و علیرضا فیض،مقارنه و تطبیق در حقوق جزای عمومی اسلام،ص 155-157.
6) (6) .محقق حلی،شرایع الاسلام،ج4،ص932.
7) (7) .زینالدین جبعی عاملی،مسالک الافهام،ج14،ص325.
اما صاحب ریاض این قید را زاید دانسته،تعزیر را چنین تعریف میکند:«إذا لم تقدر العقوبة یسمی تعزیرا». (1)
ماوردی در احکام السلطانیه بیان میکند:«تعزیر ادب کردن بر گناهانی است که در شرع حدی برای آنها مقرر نشده است و مقدار آن به اختلاف حال و انجام دهنده آن متفاوت است.»ابنقدامه،از عالمان معروف اهل سنت میگوید:«تعزیر مجازات شرعی است که که بر گناهانی وضع میشود که حد شرعی خاصی ندارد».
فقیهان در کتابهای فقهی به تفاوتهای چندی میان حدود و تعزیرات پرداختهاند.در این میان،شهید اول تفاوتها را شفافتر از همه بیان داشته،بسیاری از کتابها از ایشان پیروی کردهاند.در این نوشتار بهمنظور ارائه ساختار مناسبتر و ارائه عنوانی سازگار با اصول نگارش نوشتههای علمی،وجه مشترک این تفاوتها را که ظاهراً ویژگیهای کمّی و کیفی دو مجازات است،برای اشاره به تفاوتهای مورد نظر شهید اول بیان میکنیم. (2)
شهید اول ما به الامتیاز این دو مجازات را اینگونه بیان داشته است؛
1) (1) .سید علی طباطبایی،ریاض المسایل،ج2،ص459.
2) (2) .افزون بر تفاوتهایی که در متن این نوشتار بدان اشاره میشود،تفاوتهای دیگری نیز ذکر شده است.مثلاً ماوردی در احکام السلطانیه به سه تفاوت دیگر توجه کرده است: الف)در تعزیر به حال فاعل نگاه میشود،تأدیب شخص وجیه و متشخص خفیفتر از شخص غیروجیه است:«أقیلو ذوی الهیئات عثراتهم». ب)در تعزیر عفو و شفاعت جایز است و اگر حق هیچ آدمی در بین نباشد،حاکم باید اصلح از عفو یا تعزیر را برگزیند:«إشفعوا الی ویقضی الله علی لسان نبیه ما یشاء». ج)اگر تعزیر موجب تلف شود،ضمان بر عهده تلف کننده ثابت است به خلاف حد.(ماوردی،الاحکام السلطانیة و الولایات الدینیة،ص293)
اول:تعزیر،از ناحیه کثرت،محدود به ما دون الحد است،ولی از نظر قلّت،محدودیت ندارد.حدود،از نظر کثرت و قلّت،محدود و معین بوده،این مهمترین فرق میان این دو است.
دوم:تعزیر برده و انسان آزاد،یکسان است،ولی حدود چنین نیست.
سوم:میزان تعزیر،بستگی به شدت وضعف جرم،مثل خطرناک بودن،خیلی خطرناک و کمخطرناک بودن بستگی دارد؛درحالیکه در حدود،پایینترین مرتبه تحقق جرم برای تحقق جرم حدی کافی است. (1)
چهارم:تعزیر تابع معصیت نیست،بلکه تابع مفسده است.از این رو،گاه هرچند مرتکب،مسئولیت کیفری نداشته باشد،مثل کودک و مجنون،اعمال مجازات تعزیری مانعی ندارد،ولی حدود چنین نیست.
پنجم:اگر معصیت،کوچک یا بسیار کوچک باشد،یا اصلاً تعزیر نمیشود و یا کم،تعزیر میگردد. (2)
ششم:تعزیرات،با توبه ساقط میشود،ولی همه حدود،چنین نیست؛گرچه اختلاف نظر وجود دارد.
هفتم:حاکم شرع در انتخاب میزان تعزیر(از 1،تا 74 شلاق)و نوع آن(مثل انتخاب حبس به جای شلاق،یا تبدیل زندان به جریمه مالی)مخیر است،ولی در حدود اختیار ندارد،مگر بنا بر قول به تخییر حاکم شرع در انتخاب مجازات محارب.
هشتم:تعزیر بر اساس وضعیت بزهکار،بزهدیده و بزه ارتکابی مختلف میشود؛در حالی که حدود اینگونه نیست.
1) (1) .مثلاً:تفاوتی نیست میان کسی که یک جرعه شراب نوشیده و کسی که یک جام سر کشیده است.همچنین است در حد سرقت،که کم و زیاد بودن در آن فرق ندارد.در سرقت،چه یک چهارم و چه بیشتر باشد فرق ندارد.در زنا نیز ادنی مرتبه(غیبوبة الحشفة)برای تحقق جرم زنا کافی است و میزان حد،به میزان فعل،بستگی ندارد.
2) (2) .باید توجه داشت هر تعزیری مجازات نیست.ممکن است تعزیر به صورت موعظه انجام شود؛چنانکه امیرالمؤمنان فرمود:«چه بسیار گناهانی هستند که مجازاتشان صرفاً به همین است که مجرم را به ارتکاب عمل تذکر دهی».(آمدی،غرر الحکم و درر الکلم،ج1 ص417)
نهم:عرف در تعیین مفهوم و مصداق بعضی از مجازاتهای تعزیری،و نیز تعیین زمان و مکان در تعزیر اثرگذار است.اگر در شهرهای مختلف جرایم تعزیری بار ارزشی متفاوتی داشته باشند،در هر شهر به هنجارهای همان شهر مراجعه میشود،ولی درحدود چنین نیست و تمام مکانها در آن یکسان است.
دهم:جرم تعزیری گاه حق اللهی محض است-مانند دروغگویی-یا حق الناس محض-همچون ناسزا گفتن به انسان زنده-و یا هم حق الله و هم حق الناس همانند توهین به میت صالح که در خصوص ورثه،حق الناس و به نسبت میت،حق الله است،ولی در حدود چنین نیست و تمام حدود،جز قذف،حق الله باشد. (1)
به نظر میرسد دکتر محقق داماد وجوه مطرح شده از سوی شهید اول را بهگونه ذیل خلاصه و طبقهبندی کرده است:
از جهت موضوع: در حدود شرعی،موضوع هر حد و نوع جرم آن کاملاً مشخص شده،در قانون شرع تعریف و شرایط هر یک به تفصیل بیان گردیده است؛به گونهای که با عدم تحقق هر یک از شرایط مقرر،حد اجرا نمیشود.بنابراین،فقط تشخیص موضوع با حاکم است،ولی در موضوع تعزیرات هیچگونه تشخیص قانونی مطرح نیست و فقط به بیان کلی فعل محرمات بسنده شده است.در نتیجه،سنجش بزه ارتکابی و تعیین نوع عقوبت و مقدار متناسب آن به نظر و صلاحدید ولی امر بستگی دارد.
از جهت نوع عقوبت: نوع عقوبتهای حدی نیز در شریعت مشخص و در محدودهای معینی(تعییناً یا تخییراً)محصور شده است.از این رو،حاکم نمیتواند از آن محدوده پا را فراتر نهد یا کوتاهی نماید،ولی مجازاتهای تعزیری هیچگونه تعیینی ندارد و به نظر و صلاحدید فقیه و حاکم شرع واگذار شده است.پس اوست که باید تشخیص دهد چگونه مجازاتی بازدارنده و متناسب با بزه ارتکابی است.این
1) (1) .ابوعبدالله مکی عاملی،القواعد و الفوائد فی الفقه والاصول و العربیة،ج2 ص142-144.
مجازات که نوع آن به نظر حاکم بستگی داشته،چنان اهمیتی دارد که مارک آنسل در کتاب دفاع اجتماعی خود آن را ستوده،یکی از اصول پیشرفته حقوق جزا دانسته است. (1)
از جهت میزان مجازات: کمیت مجازات تعزیری نیز به صلاحدید و تشخیص حاکم بستگی دارد که باید متناسب با جرم ارتکابی بوده،در کم و کیف هر مجازاتی حال بزهکار نیز از نظر توانایی وی باید مراعات شود،ولی در حدود چنین نیست. (2)
ویژگیهای مجازات تعزیری و گستره آن،این پرسش را مطرح میسازد که:ملاک اعمال مجازات تعزیری چیست؟آیا تعزیر به گناهانی اختصاص دارد که شارع به اجرای تعزیر درباره آنها تصریح کرده یا در خصوص همه گناهان شرعی که برای آنها حدی معین نشده،ثابت است؟در این صورت،آیا تعزیر مختص گناهان کبیره است یا اعم از آن بوده،شامل گناهان صغیره نیز میشود؟و سرانجام،آیا تعزیر فقط درباره معصیت شرعی قابل اجراست یا شامل رفتاری که موجب مفسده فردی و اجتماعی و یا موجب مخالفت با دستورات حاکم اسلامی شده نیز میگردد؟
بررسی موجبات فقهی اعمال تعزیر از آن نظر ضرورت مییابد که بر اساس دیدگاه«عدم جواز اجرای حدود در عصر غیبت»،تعزیر با عنوان«مجازات جایگزین»معرفی میشود.از این رو،ضروری است پیشاپیش امکان این جایگزینی به وسیله شناخت موجبات و ملاکات ثبوت تعزیر بررسی شود.در این نوشتار این ملاکها به ترتیب ذیل دستهبندی و بررسی شده است.
در روایات در برخی موارد به وجوب تعزیر تصریح شده است؛از جمله:
1.شهادت دروغ؛ (1)
2.به عمد آلوده کردن مسجدالحرام؛ (2)
3.نبش قبر اگر عادت به این حرام نداشته باشد؛ (3)
4.خوردن خون مردار و گوشت خوک؛ (4)
5.تأدیب کودک و مملوک؛ (5)
6.کار زشتی جز زنا به کسی نسبت دادن. (6)
افزون بر این موارد،در موارد دیگری نیز در روایات به تعزیر تصریح شده است؛هرچند در برخی از آنها واژه تعزیر دیده نمیشود و به جای آن،واژگانی چون ضرب،تأدیب و حتی گاه حد به کار رفته است.
به نظر برخی صاحبنظران،ثبوت تعزیر درباره تمامی گناهان صغیره و کبیرهای که مشمول حد نباشد،فاقد نص و دلیل روشن است و از کتاب و سنت نمیتوان دلیلی بر آن اقامه کرد. (7)از این رو،باید تعزیر را فقط به موارد منصوص منحصر ساخت.
از میان فقهای عظام،صاحب کشف اللثام به نوعی این ملاک را پذیرفته است.ایشان وجوب تعزیر را از باب نهی از منکر و مختص به مواردی دانسته که فرد با نهی،توبیخ و مانند آن عمل حرام را تر ک نکند و میفرماید:
اگر مرتکب حرام با نهی و توبیخ و امثال آن از عمل حرام دست بکشد،دلیلی برای ضرب وجود ندارد؛مگر در موارد مخصوصی که نصی بر لزوم تعزیر یا تأدیب وجود دارد. (8)
1) (1) .شیخ حر عاملی،وسائل الشیعة،ج18،ص 584.
2) (2) .همان،ص 579.
3) (3) .همان،ص 513.
4) (4) .همان،ص 581.
5) (5) .همان.
6) (6) .همان،ص 452.
7) (7) .سید احمد خوانساری،جامع المدارک،ج7،ص98 و مصطفی محقق داماد،قواعد فقه(جزوه درسی)،دانشگاه شهید بهشتی،دانشکده حقوق،ص 125-127.
8) (8) .فاضل هندی،کشف اللثام،ج10،ص544.
تعزیر افزون بر مواردی که در شرع مجازات معینی برای آنها پیشبینی نشده،درباره جرایمی که مستوجب حد است،ولی شرایط اقامه حد در آنها کامل نیست نیز اعمال میشود. (1)گاهی رفتاری که مشمول حد شرعی است،به علت نبود یکی از شرایط لازم برای اجرای حد،از آن نظر که مصداقی از معصیت است،مستوجب عقوبت تعزیری میگردد.مثلا"چهار مرتبه اقرار به زنا،موجب حد زنا و کمتر از آن قابل تعزیر است. (2)ماده 68 قانون مجازات اسلامی نیز مقرر میدارد:
هرگاه مرد یا زنی،چهار بار نزد حاکم اقرار به زنا کند،محکوم به حد زنا خواهد شد و اگر کمتر از چهار بار اقرار کند،تعزیر میشود.
قانون جزای افغانستان که به جرایم تعزیری اختصاص دارد نیز در ماده 426 تصریح دارد:
هر گاه در جرم زنا شرایط تطبیق حد موجود نگردد یا به علت شبهه یا یکی از اسباب دیگر حد ساقط گردد،مرتکب مطابق با احکام مندرج به این فصل مجازات میشود.
همچنین اگر جرمِ مستوجب حد،حق الناس باشد و صاحب حق مجرم را عفو کند،حاکم میتواند به استناد جنبه عمومی جرم وی را به کیفر تعزیری متناسب آن محکوم نماید. (3)
بسیاری از فقهای متقدم و متأخر،اعمال تعزیر را در مطلق آن دسته از گناهانی که مشمول حد(یا کفاره)نیست،ثابت میدانند و از ظاهر عبارات آنها استفاده میشود تعزیر به موارد منصوص اختصاص ندارد. (4)
اهل سنت ارتکاب هر فعل حرامی را موجب تعزیر میدانند و حتی آن را در
تعریف تعزیر در نظر میگیرند؛ (1)فقط تصریح میکنند تنها گناهانی موجب تعزیرند که درباره آنها حد تشریع نشده باشد؛ (2)مانند سرقتی که در آن مال مسروق از نصاب شرعی کمتر باشد. (3)
از نظر فقهای عامه،ارتکاب گناهی که برای آن کفاره تعیین نشده باشد نیز مشمول تعزیر است، (4)ولی فقهای امامی به موضوع کفاره اشاره نکردهاند و بهطور کلی ارتکاب معصیتی را که مشمول حد شرعی نباشد،قابل تعزیر میدانند. (5)از میان فقهای شیعه،محقق حلی پس از ذکر چند مورد(البغی،الرده و اتیان البهیمه)ارتکاب غیر این موارد از حرامهای شرعی را نیز مستوجب تعزیر دانسته است. (6)
از نظر فقهای شیعه،بهطور کلی غیر از جنایات مشمول عقوبتهای قصاص و دیه،قول مشهور فقهای امامی آن است که هر گناهی مشمول عقوبت حد نباشد،قابل تعزیر است.برخی از فقها نیز معتقدند در این حکم از نظر نص و فتوا،اختلافی میان فقها نیست. (7)
1) (1) .عبدالرحمان جزیری،الفقه علی المذاهب الاربعة،ص 1354.
2) (2) .عبدالقادر عوده،التشریع الجنایی الاسلامی مقارناً بالقانون الوضعی،ج1،ص615.
3) (3) .عامر عبدالعزیز،التعزیر فی الشریعه الاسلامیه،ص63 و ابنقدامه،مغنی،ج10،ص347.
4) (4) .بدین ترتیب،دایره قلمرو تعزیر محدودتر میگردد؛زیرا در بسیاری از گناهان،حدی تشریع نشده،ولی کفاره مقرر شده است؛مانند ابطال روزه ماه رمضان که کفاره دارد و مجازات حد برای آنها تعیین نشده است.فقهای عامه در جواز تعزیر برای این گناهان اختلاف دارند،بعضی تنها به تعیین کفاره معتقدند و جمع بین کفاره و تعزیر را جایز نمیدانند و برخی دیگر،جمع آن دو را جایز میدانند.(عبدالقادر عوده،التشریع الجنایی الاسلامی مقارناً بالقانون الوضعی،ج 1،ص 175،172-177 و 197-202) فقهای امامی در خصوص ابطال روزه ماه مبارک رمضان بر عدم جواز تعزیر و انحصار مجازات به کفاره معتقدند(دستکم از ظهور کلامشان اینطور فهمیده میشود).این در حالی است که به نظر بعضی فقها،کفاره عموماً مشمول تعزیر و وجود کفارات دلیل جواز تعزیر مالی است.(حسینعلی منتظری،نظام الحکم فی الاسلام،ص310)با وجود این،در برخی موارد فقها به جمع تعزیر و کفاره حکم کردهاند؛چنان که جماع مرد با همسر روزهدار خود را موجب کفاره و 25 تازیانه تعزیر میدانند.(شیخ بهایی،جامع عباسی،ص427).
5) (5) .ابوالصلاح،حلبی،الکافی فی الفقه،ص416 و ابنادریس،السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی،ص535.
6) (6) .محقق حلی،شرایع الاسلام،ج4،ص932.
7) (7) .محمدحسن نجفی،جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام،ج41،ص 448.
شیخ طوسی مینویسد:
هر کس مرتکب معصیتی شود که حدی برای آن تعیین نشده است،تعزیر میشود؛مانند کسی که به مقدار نصاب از غیر حرز سرقت نماید و....و مانند فردی که به کسی دشنام دهد یا کسی را بزند. (1)
محقق حلی در باب حدود شرایع میفرماید:«هر کس فعل حرامی را مرتکب شود یا فعل واجبی را ترک کند،بر امام،تعزیر او تا اندازهای که به حد نرسد،جایز است و تعیین میزان تعزیر با امام است.» (2)
صاحب تکملة المنهاج نیز مینویسد:
«کسی که از روی علم و عمد حرامی را انجام دهد یا واجب الهی را ترک کند،حاکم او را به اندازهای که مصلحت میبیند،تعزیر میکند». (3)
برای اثبات این نظریه،افزون بر شهرت عظیم یا عدم خلاف،فیالجمله دلایلی چند ارائه شده است؛ (4)البته برخی از فقها عمومیت تعزیر را برای هر گناهی نپذیرفته،این ادله را با طرح اشکالهایی به چالش کشیدهاند. (5)
1) (1) .شیخ طوسی،المبسوط،ج8،ص 66-69.
2) (2) .محقق حلی،شرایع الاسلام،ج4،ص948.
3) (3) .سید ابوالقاسم خویی،مبانی تکمله المنهاج،ج1،ص 337.
4) (4) .سیره حضرت علی علیه السلام در موارد متعدد.این سیره بهروشنی بر مشروعیت این امر دلالت میکند؛هر چند بر وجوب آن دلالت نکند. اسلام به حفظ نظام مادی و معنوی و اجرای احکام از مجاری آنها اهتمام دارد و طبیعی است باید حاکم بتواند هر کس را که با نظام مخالفت نماید،تعزیر کند. نصوص و روایات خاصی که بر این دلالت میکنند که حاکم میتواند حتی کودک و مملوک را تعزیر کند. آنچه در برخی روایات وارد آمده با این مضمون که«ان الله جعل لکل شیء حد»مانند معتبره سماعه از امام صادق علیه السلام:«إن لکل شیء حدا ومن تعدی ذلک الحد کان له حد».(سید ابوالقاسم خویی،مبانی تکمله المنهاج،ج1،ص337و338).
5) (5) .1)برای حفظ نظام کافی است نهی از منکر صورت گیرد و لزومی برای تعزیر وجود ندارد؛دستکم عقل بهصورت مستقل بدین امر حکم نمیکند. 2)از اخبار و نصوص خاصه هم لزوم تعزیر در هر گناهی فهمیده نمیشود؛چرا که گناهان دارای مراتباند.بهعلاوه در روایات آمده است که امیرمؤمنان از همه کسانی که در مجلس اقامه حدی حاضر شده بودند خواست در صورتی که بر آنان حدی هست،مجلس را ترک کنند و همه به جز ایشان و حسنین علیهما السلام مجلس را ترک کردند.با وجود این،حضرت هیچکدام را تعزیر نکرد با اینکه این عمل اقرار فعلی آن افراد بود. 3)روایت«ان لکل شیء حد»هم مجمل است و معلوم نیست مراد از آن انتهاست یا غیر آن.(سید احمد خوانساری،جامع المدارک،ج7،ص98) البته وجه ضعف اشکالهای فوق آشکار است؛چرا که تعزیر هم از مراتب نهی از منکر است؛هر چند منحصر در تعزیر نیست.مراد از حد در روایاتی نظیر روایات سماعه نیز آشکار است.مراد از حد در بند اول این روایات احکام الهی و مراد از حد در بند دوم مطلق عقوبت است که قطعاً شامل تعزیر نیز میشود.بهعلاوه،اگر بپذیریم که تعزیر به ضرب اختصاص ندارد و توبیخ،نهی و امثال آن را نیز دربرمیگیرد،ضعف این اشکالها آشکارتر میشود.
آیا ارتکاب هر گناهی اعم از صغیره و کبیره،در صورتی که مشمول حد شرعی نباشد،مستلزم تعزیر است؟به عبارت دیگر،آیا تعزیر فقط شامل گناهان کبیره است یا گناهان صغیره را نیز در برمیگیرد؟
از عبارت برخی از فقها استفاده میشود که تعزیر شامل آن دسته از گناهان کبیره و صغیرهای میشود که برای آن حدی تعیین نشده است. (1)بعضی از فقها نظیر امام خمینی،شمول تعزیر را بر گناهان صغیره و کبیره منوط به تحقق اجماع بر تحریم آن میدانند، (2)ولی بعضی دیگر اختصاص تعزیر را به گناهان کبیره مبنی بر اجماع علما و صراحت نصوص وارده میکنند و معتقدند درباره تمام گناهان کبیره،اعم از انجام گناه یا ترک واجب که از کسی عالما"و عامدا" سر میزند،قابل اجراست. (3)به هر حال مشهور فقهای شیعه ارتکاب گناهان کبیره را موجب ثبوت تعزیر دانستهاند؛هرچند در شمارش آنها باهم اختلاف دارند. (4)
در مواردی نیز تعزیر با عنوان کیفر مکمل در کنار حد قرار میگیرد؛مثلاً از نظر فقهای شافعی حد شرابخواری،چهل تازیانه است و اگر زاید بر آن حکم شود،تعزیر
1) (1) .محقق حلی،شرایع الاسلام،ج4،ص948 و شیخ طوسی،المبسوط،ج8،ص 66-69.
2) (2) .حسین کریمی،موازین قضایی از دیدگاه امام خمینی،ج1،ص 167و168-172.
3) (3) .ناصر مکارم شیرازی،مجله نور علم،«مسأله تعزیرات در اسلام»،شهریور1363،ص 64.
4) (4) .برای آگاهی از دیدگاههای فقها در معنای کبیره و تعداد آن،ر.ک:محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج13،ص310.
خواهد بود. (1)فقهای امامی نیز زنا را در زمان یا مکانهای شریف،افزون بر حد،مستوجب تعزیر میدانند. (2)ماده106 قانون مجازات اسلامی نیز مقرر میدارد:«زنا در زمانهای متبرکه،چون اعیاد مذهبی و رمضان و جمعه و مکانهای شریف چون مساجد،علاوه بر حد،موجب تعزیر است».
از حکم فقها مبنی بر جواز یا لزوم تعزیر در مواردی که حد در آنها تشریع نشده،میتوان اینگونه برداشت کرد که تعزیر با وجود قصاص و دیه منتفی نیست و در این موارد با صلاحدید قاضی جمع عقوبت تعزیر با قصاص و دیه امکانپذیر است،ولی از نظر برخی فقهای عامه،چون تعزیر به منظور اصلاح مجرم است و با قصاص نفس این موضوع منتفی است،جمع قصاص نفس و تعزیر ممکن نیست. (3)
در میان فقهای شیعه،ابوالصلاح حلبی و برخی دیگر از ایشان تصریح میکنند که افزون بر ارتکاب حرام،اخلال به هر واجبی نیز موجب تعزیر است. (4)به نظر میرسد از نظر این فقها،معصیت،اعم از ترک واجبات و انجام محرمات است.ترک واجب از نظر برخی از ایشان،از سویی شامل واجب عقلی مانند مستقلات عقلی است که عقلای جهان همگی بر لزوم اعمال بایسته و قبح اعمال ناشایست اتفاق نظر دارند،مثل وجوب رد امانت و قضای دین،و از دیگر سو دربرگیرنده واجب شرعی مثل اقامه نماز و پرداخت زکات است. (5)همچنین فرقی نیست میان اینکه معصیت در برابر خداوند یا در برابر حقوق مردم یا هر دو باشد.
1) (1) .محییالدین نووی،المجموع،ج20،ص113.
2) (2) .ابوالصلاح حلبی،الکافی فی الفقه،ص420 و امام خمینی،تحریر الوسیلة،ح2،ص468.
3) (3) .عامر عبدالعزیز،التعزیر فی الشریعه الاسلامیة،ص63-36-67و68.این استدلال ضعیف به نظر میرسد؛زیرا هدف از اجرای تعزیر فقط اصلاح مجرم نیست و اهداف دیگری مثل تحذیر دیگران از ارتکاب جرم مشابه نیز مورد توجه است.افزون بر آن،قصاص نفس از حقوق اولیای دم است،ولی اجرای تعزیر غالبا"با حقوق جامعه در ارتباط دارد و نباید منعی در جمع این دو مجازات باشد.
4) (4) .ابوالصلاح حلبی،الکافی فی الفقه،ص416 و محقق حلی،شرائع الاسلام،ج4 ص168.
5) (5) .ابنادریس،السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی،ص535.
در این میان،گویاترین نظر،سخنی است که حلبی در کافی آورده است:«و یعزَر من اکل اوشرب او باع او ابتاع او تعلم اوعلم اونظر او سعی او بطش او اصغی او آجر او آمر او نهی علی وجه قبیح». (1)
به جز رفتارهایی که با توجه به موازین شرعی،مشمول عقوبتهای قصاص،دیه،حد و تعزیر هستند،مقتضیات زمانی و مکانی،لزوم حسن اداره جامعه و برقراری نظم و امنیت اجتماعی ایجاب میکند رفتارهایی که به مفسده اجتماعی میانجامد،اگرچه از نظر احکام اولین معصیت نباشند،جرم تلقی و مستلزم مجازات شناخته شوند.اگر چنین اختیاری به حکومت اسلامی اعطا نشود،تحقیقاً از هدف اصلی بازداشته میشود؛چرا که نقض غرض اصلی که فلسفه حکومت اسلامی است،به وجود خواهد آمد.بنابراین،همانگونه که دیگر حکومتها چنین اختیاری دارند،حکومت اسلامی نیز باید چنین اختیاری داشته باشد. (2)
از نظر فقهای متأخر امامی،حکومت اسلامی میتواند هر قانونی را که مطابق با مصلحت نظام است،وضع و ناقضان آن را تعزیر کند؛ (3)چنانکه قاعده فقهی حفظ نظام عباد،تأسیس مهمی است که حاکم اسلامی میتواند از آن برای تعزیر متخلفان و متجاوزان به نظام بهره گیرد. (4)براین اساس،پارهای از فقها اعمال تعزیر در آنچه موجب اذیت مردم،اخلال در نظام،هتک حرمتها،فساد در امور جامعه،ضعف امنیت و اعتماد مردم یه یکدیگر میشود،جایز میدانند (5)یا حسب اعتبارات عقلی،اعمال تعزیر را برای انجام خلافهایی که بر ضد دستورات حکومتی صورت میگیرد،تجویز کرده،معتقدند چون اسلام اهتمام تمامی،به حفظ انتظام امور دارد،طبیعی است حکومت
1) (1) .ابوالصلاح حلبی،الکافی فی الفقه،ص 419.
2) (2) .ر.ک:سید مصطفی محقق داماد،قواعد فقه،ص247.
3) (3) .محسن عینی نجف آبادی،مبناء و ماهیت تعزیر(پایان نامه کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرمشناسی)دانشگاه تربیت مدرس،1372،ص 107-106.
4) (4) .سید ابوالقاسم خویی،مبانی تکمله المنهاج،ص337-347.
5) (5) .لطفالله صافی،التعزیر انواعه و ملحقاته،ص139.
میتواند از هر رفتار خلاف شرع یا موازین تعیین شده به وسیله آن،که موجب فساد و هرج و مرج میشود و اسباب اختلال در امور اقتصادی،سیاسی و اجتماعی را فراهم میآورد،جلوگیری کند تا اجتماع سالم بماند. (1)
به موجب نظر فقهای عامه«التعزیر للمصلحة العامة»،یک تأسیس فقهی است.تأسیس یاد شده در فقه عامه بر این قاعده مبتنی است که:ضرر خاص برای دفع ضرر شدید عام تحمل میشود و برای دفع ضرر خفیف باید آن را تحمل کرد. (2)
(3)با وجود این،با توجه به بررسیهای به عمل آمده،بر خلاف فقهای عامه،از فقهای امامی،بحث استدلالی و مستقلی در خصوص طرح رفتار مفسدهانگیز و مخالف مصالح عمومی به عنوان ملاک تعزیر ارائه نشده و این مطلب تنها از بعضی دیدگاههای فقهای امامی قابل برداشت است. (4) بنابراین،ملاک دیگر عقوبت تعزیری،ارتکاب رفتاری است که بهرغم آنکه شرعاً معصیت نیست،دربردارنده مفسده عمومی و مخل انتظام امور جامعه است و حکومت اسلامی بهمنظور حفظ نظام و جلوگیری از مفاسد اجتماعی و اصلاح جامعه،آن را جرم میشناسد و برای مرتکبان آن مجازات تعیین میکند.پذیرش این ملاک به مشروعیت حکومت اسلامی ناشی از ولایت امر وابسته است؛وگرنه،مجالی برای بحث نمییابد.
1) (1) .سیدعبدالکریم موسوی اردبیلی،فقه الحدود و التعزیرات،ص59-75-77.
2) (2) .عبدالقادر عوده،حقوق جنایی اسلام،ج1،ص 175،172-177 و 197-202.
3) (3) .عبدالعزیز عامر،التعزیر فی الشریعة الاسلامیة،ص 67،63،36و68.
4) (4) .چنان که برخی از فقها مانند شهید اول و شیخ بهایی در مقام بررسی تفاوت حد و تعزیر میگویند:تعزیر تابع عمل مفسدهانگیزه است،بر خلاف حد که تابع معصیت است.(شیخ بهایی،جامع عباسی،ص429 و شهید اول،القواعد و الفوائد فی الفقه و الاصول و العربیة،ج2،ص 142). همچنین از برخی عبارات فقها استفاده میشود که میتوان از عقوبت تعزیری برای قطع ریشه فساد بهره برد.برای مثال،قتل انسانی به وسیله صغیر و مجنون را به دلیل عدم تکلیف آن دو مستوجب قصاص ندانسته،تنها برای از بین بردن تجری آن دو(حسماً للجرأة)مستحق تأدیب می دانند.(شهید ثانی،الروضه البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة،ج10،ص14)همچنانکه از نظر فقها اعمال مجازات تعزیری برای استعمال آنچه موجب تغیر عقل میشود(مانند بنگ و شوکران)به دلیل فساد آنهاست.(محمدجعفر حبیبزاده،بررسی جرم محاربه و افساد فی الارض،ص53.)
«مشروعیت»مصدر صناعی است از«مشروع».مشروع هم اسم مفعول و به معنای،کار مشروع،کار شرعی و کاری است که شرع آن را روا داشته،و جمع آن«مشاریع»است.بدین ترتیب،مشروعیت چیزی نیست جز شرعی و مطابق شرع بودن.اما برای اینکه هر چه بیشتر با این واژه آشنا شویم،بهتر است مشتقات آن را بررسی کنیم.
واژه مشروعیت در اصل از«شرع»گرفته شده است.واژهشناسان عرب«شَرَع»را آغاز کردن معنا کرده،در کاربردهای متفاوت،معانی متعددی برای آن برشمردهاند:شرعت الدواب فی الماء:چهارپا پوزه خود را در آب فروبرد تا از آن بنوشد. (1)شرع المنزل:خانه بر سر خیابان قرار گرفت.شرع الرماح:نیزهها به سوی چیزی راست شد. (2)شرع الطریق:راه آشکار شد.شرع به:او را در آب وارد کرد.شرع شرعاً الطریق:راه را آشکار ساخت.شرع الدین:دین را ابلاغ کرد و آن را آشکار ساخت:شرع لکم من الدین ما وصی به نوحاً:برای شما از دین،آیین نهاد آنچه را بدان نوح را وصیت کرد.شرع الشیء:آن چیز را بلند کرد تا به خوبی نمایان شد.شرع الباب الی الطریق:در خانه را به سوی راه باز کرد.شرع الحبل:هر دو سر رسن را در دسته دلو و مانند آن داخل کرد. (3)
در فقه اسلامی تعریف خاصی از مشروعیت صورت نگرفته،این واژه در همان معنای لغوی به کار رفته است.بر این اساس،مشروعیت به معنای مطابقت با آموزههای شریعت اسلام است.اما به نظر میرسد در بحث«اجرای حدود»مشروعیت در سخن کسانی که اقامه حدود را جایز میشمارند،در معنایی غیر از آنچه در کلام مانعان اجرای حدود دیده میشود،به کار رفته است.
در اصطلاح اصولی،مشروعیت همان جواز به معنای اعم است که با وجوب،استحباب،جواز به معنای اخص و کراهت سازگاری دارد.برای مثال،صاحب قوانین در مسئله جواز عمل به خبر ثقه،در تبیین مفهوم جواز میگوید:
جواز به معنای عام که شامل استحباب و وجوب است،مراد است؛بلکه ممکن است وجوب مراد باشد؛یعنی وجوب عمل به عنوان واجب در واجبات و وجوب عمل به عنوان مستحب در مستحبات. (1)
اما پرسش اینجاست که:این واژه در موضوع پژوهش حاضر به کدامیک از این معانی به کار رفته است؟بیگمان عدم جواز در مانعان اقامه حدود،به معنای حرمت است،ولی مراد مجوزان از مفهوم جواز چندان روشن نیست.از این رو،لازم است بررسی شود:آیا کسانی که اقامه حدود را جایز و مشروع میدانند،آن را واجب نیز میپندارند یا خیر؟
نراقی در عوائد الایام مدعی است مراد معتقدان به جواز در این موضوع،وجوب آن است:
ظاهر عبارت قایلان به جواز وجوب است؛از آنجا که به اطلاقات اوامر و انتشار مفاسد با ترک حدود استدلال و به وجوب مساعدت مردم با ایشان تصریح کردهاند. (2)
خود ایشان نیز اقامه حدود را به دلایل ذیل واجب میشمارد:
1.ظاهر اجماع مرکب.
2.فرمایش امیرمؤمنان در روایت میثم:«یا محمد من عطل حدا من حدودی فقد عاندنی و طلب بذلک مضادتی اللهم و انی غیر معطل حدودک و لا طالب مصادتک و لا مضیع احکامک». (3)به این روایت میتوان برای اصل ثبوت این ولایت برای فقها نیز استدلال کرد. (4)
برخی دیگر از فقها نیز ظاهر اصحاب را وجوب و آنرا مقتضی ادله دانستهاند.و مدعیاند در صورت امن از ضرر،اقامه حدود بر فقیه واجب است،حتی با قبول ولایت از سلطان جائر و اظهار این حدود از سوی او؛چرا که این مورد از موارد جواز قبول ولایت است. (1)
صاحب جواهر در کنار این که اعتراف کرده مقتضای برخی ادله و تعابیر اصحاب،ثبوت رخصت است میگوید:
«بعید نیست در صورت امن از ضرر سلطان بر شخص فقیه یا غیر او از شیعیان،اقامه حدود واجب باشد؛حتی با قبول ولایت از سوی سلطان جائر». (2)
همچنین ایشان بر آن است که شاید این مورد از مواردی باشد که هرگاه حکم در آن جایز شد،واجب گردد. (3)در ادامه صاحب جواهر علت تعبیر جواز را کلام فقها از آن نظر میداند که مسئله مورد توجه فقها،اثبات اصل جواز آن در برابر احتمال حرمت بوده است.
یکی از فقهای معاصر نیز پس از استناد به مقتضای ادله جواز،نکتهای را خاطرنشان میکند و مینویسد:«این حکم از احکامی است که یا واجب است و یا حرام و با جواز به معنای اباحه سازگاری ندارد». (4)به نظر میرسد این عبارت ایشان،همان تعبیر صاحب جواهر است که حکم از مواردی است که هرگاه جایز شد،واجب میگردد.همین فقیه بزرگوار در توجیه کاربرد واژه«جواز»میگوید:
جواز در این مسئله،جواز بالمعنی الاعم میباشد که شامل وجوب است،ولی مصداق آن در این مسئله وجوب میباشد؛زیرا این وظیفه،از وظایف واجب است. (5)
همانگونه که گفتیم،بیگمان عدم جواز در کلام مانعان اقامه حدود،به معنای حرمت است.اما پرسشی که به ذهن میرسد این است که:این حرمت چگونه با حکم وجوب اقامه حدود در زمان حضور،قابل جمع است؟آیا این اعتقاد اعتراف به نسخ شریعت نیست؟این پرسشی است که سید مرتضی و شیخ طوسی در دو کتاب غیبة و المقنع فی الغیبة پاسخ گفتهاند.سید مرتضی میگوید:
«این نسخ حدود شرعیه نیست.نسخ هنگامی محقق میشود که در حال امکان اقامه حدود و زوال اسباب عدم اقامه،آن را ساقط کنیم.تنها در این صورت است که میتوان گفت حدود نسخ شده،ولی در حال حاضر،خیر». (1)
شیخ طوسی نیز بیانی شبیه به همین مطلب دارد. (2)
با این بیان،شبهه نسخ پاسخ گفته میشود؛چرا که در دیدگاه مانعان«اقامه حدود از واجبات ائمه و از مختصات آنان است» (3)و دیگر افراد اصلاً مخاطب اطلاقات ادله حدود نیستند.در نتیجه،در زمان غیبت امام معصوم،موضوع حکم وجوب مرتفع میگردد،نه اینکه حکم منسوخ شود.
غیبت به فتح غین و باء،مصدر عربی است و در لغت به چند معنا،مثل ناپدید شدن،دور شدن،جدایی،غایب شدن و ضد حضور آمده است. (4)در جمعبندی میتوان گفت غیبت در دو معنا به کار میرود و دیگر معانی به این دو معنا باز میگردد:یکی«عدم حضور»و دیگری«عدم ظهور».البته«غیبت»در مقابل«حضور»معنایی عرفانی نیز دارد.در این معنا غیبت یعنی حالت بیخبری از خلق که گاه به عارف دست
میدهد. (1)در قرآن کریم«غیب»در مقابل«شهود»نیز به کار رفته است.در این معنا،جهان به دو جهان غیب و شهادت تقسیم میشود که یکی محسوس و دیگری نامحسوس است. (2)
همچنین غیبت به کسر غین به معنای نقل بدیهای فرد در جمعی است که او در آن حضور ندارد.اصطلاح دیگری که این معنای غیبت را میرساند،پشت سر کسی بدگویی کردن یا پشت سر کسی حرف زدن است. (3)زمانی آن چه پشت سر کسی گفته میشود غیبت نام میگیرد که اولاً آن فرد از شنیدنش ناراحت شود،و ثانیاً آن حرف راست باشد.اگر آن چه پشت سر فردی گفته شده،راست نباشد،«بهتان»یا«تهمت»نام میگیرد. (4)
حضرت مهدی موعود عجّل الله تعالی فرجه الشریف-(که غالباً با لقبهای امام عصر و صاحب الزمان ذکر میشود-فرزند امام یازدهم و هم نام رسول خدا صلّی الله علیه و آله است.ایشان در سال 255 یا 256 هجری در سامرا به دنیا آمد و تا سال 260 هجری که پدر بزرگوارش شهید شد،تحت کفالت و تربیت پدر میزیست و از مردم پنهان بود و جز عدهای از خواص شیعه،کسی به شرف ملاقات وی نایل نمیشد. (5)
دوران غیبت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف را به دو دوره تقسیم کردهاند:غیبت صغری و غیبت کبری.بزرگانی مانند شیخ مفید غیبت صغری را از تولد تا آغاز غیبت کبری میدانند، (6)
1) (1) .ر.ک:مرتضی مطهری،آشنایی با علوم اسلامی،ج2،ص170.
2) (2) .ر.ک:همان،مقدمه ای بر جهانبینی اسلامی،ج2،ص88.
3) (3) .حسن عمید،فرهنگ عمید،ص.
4) (4) .دهخدا،لغتنامه دهخدا،مدخل غیبت.
5) (5) .سید محمدحسین طباطبایی،شیعه در اسلام،ص167.
6) (6) .شیخ مفید،الارشاد،ج2،ص340؛ابنصباغ مالکی،الفصول المهمه فی معرفة الائمة،ج2،ص1100؛عقیقی بخشایشی،چهارده نور پاک،ج14،ص1868.
ولی بیشتر علمای شیعه دوران غیبت صغری را از زمان امامت حضرت پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام دانستهاند.در نتیجه،دوران غیبت صغری 69 یا 74 سال است.
در زمان غیبت صغری هرچند عامه مردم با حضرت ملاقات نداشتند،میتوانستند از طریق نواب اربعه با امام ارتباط داشته باشند.آن حضرت چندی عثمان بن سعید عمری را که از اصحاب جد و پدرش و ثقه و امین ایشان بود،نایب خود قرار داد و به وسیله وی به عریضهها و پرسشهای شیعه جواب میداد.
پس از عثمان بن سعید،فرزندش محمد بن عثمان عمری به نیابت امام منصوب شد و پس از وفات محمد،ابوالقاسمحسین بن روح نوبختی،نایب خاص بود و پس از وفات حسین بن روح،علی بن محمد سمری نیابت ناحیه مقدسه امام را بر عهده داشت.
چند روز به مرگ علی بن محمد سمری در سال 329 هجری مانده بود که از ناحیه مقدسه توقیعی صادر شد که در آن به وی ابلاغ شده بود تا شش روز دیگر بدرود زندگی خواهد گفت و پس از آن درِ نیابت خاصه بسته میشود و غیبت کبری روی خواهد داد و تا روزی که خدا در ظهور آن حضرت اذن دهد،غیبت دوام خواهد یافت. (1)
روشن شد تقسیمبندی دوران غیبت به دو دوره صغری و کبری،بر اساس توقیعات صادره از ناحیه مقدسه بوده است.توقیع دیگری نیز از ایشان صادر شده که فرمودهاند:
1) (1) .متن این توقیع چنین است.«بسم الله الرحمن الرحیم.یا علی بن محمد السمری اعظم الله اجر اخوانک فیک فانک میت بین سته ایام فاجمع امرک و لاتوص الی احد فیقوم مقامک بعد وفائک فقد وقعت الغیبه التامه فلا ظهور الا بعد اذن اللّه تعالی ذکر و ذلک بعد طول بعد طول الامده و قسوه القلوب و امتلاء الارض جوراً و سیاتی من شیعتی من یدعی المشاهده الافمن ادعی المشاهده قبل خروج السفیانی و الصیحه فهو کذاب مفتر و لاحول ولا قوة الا باللّه العلی العظیم».ای علی بن محمد سمری!خداوند برادران دینی تو را در مصیبت وفات تو اجر عظیم کرامت فرماید.بهدرستیکه در اثنای این شش روز وفات خواهی یافت.پس در کار خود آماده باش.در خصوص وکالت به احدی وصیت مکن که بعد از تو درجایت بنشیند؛زیرا غیبت کبری واقع گردید.پس مرا ظهور نخواهد بود،مگر به اذن خدای تعالی و اینظهور بعد از آناست که مدت غیبت طول کشد و دلها را قساوت فراگیرد و زمین با جور و ستم پر گردد و بهزودی از شیعه من کسانی میآیند که ادعای دیدن مرا مینمایند.آگاه باشید!هر که پیش از خروج سفیانی و رسیدن صیحه از آسمان ادعای دیدن من نماید،کذاب و افتراگوست.(علامه مجلسی،بحار الانوار،ج51،ص360 و 361 شیخ طوسی،الغیبة،ص242)
این غیبت صغری بود که ما خود غایب بودیم و توقیعات ما بیرون آمد.بعد از این غیبت کبری خواهد بود و توقیع ما بیرون نخواهد آمد،ولی،از حال محبان خود غافل نیستیم. (1)
یکی از نویسندگان معاصر به تبع صاحب جواهر و صاحب ریاض معتقد است با وجود این که فقیهان با تفکیک«عصر حضور»و«عصر غیبت»تفاوتهای بسیاری در احکام بیان کردهاند،غیبت امام در تغییر احکام موضوعیت ندارد و آنچه در واقع سبب تغییر این احکام گشته،«بسط ید»و«عدم بسط ید»امام است:
«فقهای شیعه،با تفکیک«عصر حضور»و«عصر غیبت»تفاوتهای زیادی در احکام فقهی این دو دوره بیان کردهاند و بر اساس این تفکیک،بسیاری از احکام دوران حضور را در دوره غیبت،ساقط دانستهاند. (2)تأمل در این تفاوت احکام،این سؤال را پدید میآورد که:فقهای شیعه مانند شیخ الطایفه که کاملاً به نصوص متعبّد بودهاند،این تفاوتها را به استناد چه ادلهای مطرح ساختهاند؟مراجعه به منابع روایی هر یک از این فروع فقهی نشان میدهد که«حضور یا غیبت»در بیانات اهل بیت،مبدأ این تفصیلها و تغییرات حکمی قرار نگرفته است.در کتاب وسائلالشیعه که گستردهترین موسوعه حدیثی-فقهی با بیش از سی و پنج هزار روایت است،اساساً از این تعبیرات استفاده نشده است.البته گاه«محدثین»در مقام جمع بین روایات متعارض،به ناچار یک روایت را به شرایط حضور امام و روایت
1) (1) .مرعشی،شرح احقاق الحق،ج29،ص259 و 260.
2) (2) .مثلاً شیخ طوسی پس از اشاره به ثواب فراوان مرابطه و مرزبانی میگوید:ارزش این عمل،زمانی است که امام«ظاهر»باشد و در غیر این صورت،فضیلتی ندارد:«إنّ الفضل فیها یکون حال کون الإمام ظاهراً و متی لم یکن الإمام ظاهراً لم یکن فیه ذلک الفضل.»(شیخ طوسی،النهایة،ص290 و علیاصغر مروارید،ینابیع الفقهیة،ج9،ص50.)همچنین شیخ معتقد است اگر امام ظاهر باشد،باید زکات را به او رساند تا در میان«اصناف ثمانیه»تقسیم کند،ولی وقتی امام ظاهر نیست،سهم «مؤلّفة قلوبهم» ، «اَلْعامِلِینَ عَلَیْها» و «سَبِیلِ اللّهِ» ساقط میشود؛زیرا موردی برای این سه مصرف وجود ندارد:«لأنّ هؤلاء لا یوجدون الّا مع ظهور الإمام،لأنّ المؤلّفة قلوبهم إنّما یتألّفهم الإمام لیجاهدوا معه،و السعاة أیضا إنّما یکون من قبله فی جمع الزکاة،و الجهاد ایضاً انّما یکون به أو بمن نصبه فإذا لم یکن هو ظاهراً و لا من نصبه فرّق فیمن عداهم».(شیخ طوسی،النهایة،ص185؛علیاصغر مروارید،ینابیع الفقهیة،ج5،ص120)
دیگر را بر دوران غیبت حمل کردهاند؛بدون آنکه کمترین شاهدی در متن روایت وجود داشته باشد. (1)به هر حال،اگر چنین تقییداتی در روایات،به دلیل تعارض،«جمعاً»قابل دفاع باشد،ولی در مواردی که تعارضی وجود ندارد،چه وجهی دارد و چرا از سوی فقها مطرح شده است؟با تأمل در مواردی که اینگونه تقییدات افزوده شده است،میتوان به این برداشت رسید که فقهای شیعه در فقه با احکامی مواجه بودهاند که اجرای آنها نیازمند در اختیار داشتن قدرت سیاسی و به دست گرفتن حکومت است؛مثل اعزام مأمور جمعآوری زکات (الْعامِلِینَ عَلَیْها) و یا سازماندهی نیروهای مسلح برای جهاد و به تبع آن جذب عدهای از کفار (الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ) .از سوی دیگر،آنان تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت را آرمانی دور از دسترس تلقی میکردند.لذا با تعبیر«حضور امام»به«دوره بسط ید»و با تعبیر«غیبت امام»به دوره«عدم بسط ید»اشاره کردهاند و در حالی که وظایف و تکالیف اجتماعی،بر حسب تشکیل دولت مشروع و یا عدم آن متفاوت میگردد،آنها با«حضور»و«غیبت»به این تفاوتها نظر داشتهاند؛نه اینکه«حضور»بدون بسط ید،دارای حکمی متفاوت از«غیبت»باشد.از اینرو،برخی از فقها تصریح کردهاند که با شهادت امام علی علیه السلام و پس از دوران کوتاهی از امامت امام مجتبی علیه السلام،احکام دوره حضور پایان یافته است؛زیرا در زمان ائمه بعد،حضور،با بسط ید توأم نبوده است.مثلاً صاحب جواهر،«حضور امام»را از شرایط وجوب نماز جمعه میداند،ولی عصر صدور روایات نماز جمعه را«عصر حضور»نمیداند و میگوید:مشروعیت اقامه جمعه تخییراً،که حکم«عصر غیبت»است،از
1) (1) .مثلاً در روایتی وارد شده است اگر میت وارثی نداشته باشد،اموال او از انفال است و به امام میرسد و در روایت دیگری،اموال او متعلق به همسر و همشهریانش دانسته شده است.شیخ صدوق در مقام علاج تعارض،روایت اول را به دوره ظهور امام و روایت دوم را به دوره غیبت حمل کرده است:«متی کان الإمام ظاهراً فماله للإمام،و متی کان الإمام غائباً فماله لأهل بلده.»(شیخ صدوق،من لا یحضره الفقیه،ج4،ص333)اما این محدث والا توضیح نداده که روایت حضرت علی علیه السلام که با تعبیر«کان یقول»وارد شده و به صورت«دستور فعلی»است،چگونه بر عصر غیبت امام قابل حمل است؟:«کان علی علیه السلام یقول فی الرجل یموت و یترک مالاً و لیس له أحداً:اعط المیراث همشاریجه(ظاهراً معرب همشهری است)»(ضیاءالدین محمودی،الاصول السته عشر من الاصول الاولیه،ص315)به علاوه،بر اساس برخی روایات،امیرمؤمنان علیه السلام«شخصاً»میراث«من لا وارث له»را در اختیار همشهریان میت قرار دادهاند؛نظیر این تفصیلهای تکلّفآمیز را درباره برخی دیگر از مسائل نیز میتوان دید.(ر.ک:شیخ صدوق،من لا یحضره الفقیه،ج4،ص333)
همان«دوره ائمه»ثابت بوده است؛زیرا«ظهور»به معنای«ظهور سلطنت»است،نه«وجود شخص»:«المراد بزمن الظهور،ظهور السلطنة لا ظهور الأجسام کما هو واضح.» (1)وی در ادامه،عصر غیبت را به«زمان قصور سلطنت»تفسیر میکند.صاحب ریاض از حضور و غیبت،همین برداشت را دارد.او در«کتاب القضاء»به صراحت میگوید:«حضورهم فی زمانهم کغیبتهم،لعدم بسط یدهم و سلطنتهم و عدم نفوذ حکمهم. (2)
(3)این محقق در ادامه کوشیده است با استناد به روایاتی،اثبات کند که«بسط ید»موضوع اصلی در احکام سیاسی-اجتماعی،نظیر جهاد و امر به معروف است.اما به نظر میرسد دلایلی که ایشان مطرح کرده،چنین ظهوری ندارد و در نهایت میتواند اشعار به این دیدگاه داشته باشد. (4)در ادامه،وی به یک نتیجه مهم اشاره کرده است: به نظر میرسد اگر«بسط ید»را به عنوان«بستر مناسب اجتماعی و سیاسی برای اجرای احکام حکومتی اسلام»بشناسیم،همانگونه که«عصر حضور»،گاه در«حکمِ عصر غیبت»است،«عصر غیبت»نیز گاه در«حکمِ عصر حضور»خواهد بود.
نویسنده میکوشد با این مقدمات ثابت کند در شرایط حکومت اسلامی-حتی در زمان غیبت-به دلیل«بسط ید فقیهان»احکام سیاسی-اجتماعی اسلام قابل اجراست.
در ارزیابی این دیدگاه باید گفت توسعه حکم«عصر غیبت»و تسری دادن آن به زمان«قصور ید امام»مطلبی است دقیق و علمی،ولی در عین حال باید توجه کرد که این امر سبب نمیشود بتوان مفهوم«عصر غیبت»را که مفهومی کلامی و اعتقادی است،تغییر داد.در نتیجه،نمیتوان«زمان قصور ید امام»را عصر غیبت نامید؛هرچند حکم این دو یکی باشد.همچنین قابل توجه است که به هیچ وجه نمیتوان توسعه در مفهوم«عصر حضور»را بهگونهای که این نویسنده ادعا کرده،پذیرفت؛زیرا آنچه بر اساس گفتههای خود ایشان موضوعیت دارد«بسط ید امام»است؛در حالی که در زمان عدم
حضورامام،هیچگاه«بسط ید امام»محقق نخواهد شد.در نتیجه،نمیتوان بسط ید فقها را معادل حضور امام معصوم قرار داد.
بنابراین،باید گفت مفهوم«عصر غیبت»در کاربردهای فقهی،با کاربردهای کلامی آن تفاوت ندارد؛هرچند ملاک اصلی در تغییر احکام«عصر غیبت»،«عدم بسط ید امام»است و به همین دلیل میتوان احکام آن را به زمان حضور و عدم بسط ید امام سرایت داد.
مبانی
هر تئوری علمی باید بر بنیانهایی استوار و خدشهناپذیر تکیه کند؛وگرنه،چنین نظریهای فاقد ارزش بوده،با متلاشی شدن بنیانها بیاعتبار میگردد.از این رو،لازم است در هر پژوهش،مبانی نظری به عنوان یکی از معیارهای ارزیابی فرضیه تحقیق ارائه گردد.فرضیه پژوهش حاضر نیز بر این نکته مبتنی است که با توجه به لزوم عصمت امام،باید رهبری حکومت اسلامی به امام معصوم سپرده شود و در تصدی همه مناصب از سوی چنین امامی،نصب خاص یا عام صورت گیرد.از سوی دیگر،بر اساس اصل عدم ولایت،هیچ کس بر دیگری ولایت ندارد،مگر این که مبدأ تشریع چنین ولایتی را جعل کرده باشد.در نتیجه،عامه مردم نمیتوانند اقامه حدود و تعزیرات را که از جمله ولایات است،برعهده گیرند و تنها فقها به پشتوانه ولایت فقیه و به استناد صدور اذن و نصب عام از سوی امام معصوم چنین ولایتی دارند.بر این اساس،در نوشتار حاضر،لزوم عصمت امام،اصل عدم ولایت و در نهایت ولایت فقیه به عنوان مبانی فرضیه«دیدگاه جواز اقامه حدود در عصر غیبت به دست فقها»به طور اجمال،بررسی خواهد گردید.
در میان معتقدان به حکومت دینی،دو رویکرد عمده در مشروعیت حکومت دینی وجود دارد.برخی این امر را منوط به انتخاب مردم میدانند و در نتیجه،هر حکومت و فرمانروایی را که مردم انتخاب کنند،حکومت مشروع خواهد بود.در مقابل،برخی
دیگر معتقدند رهبری جامعه باید از طرف ولی مطلق و بیقید و شرط،یعنی ذات باریتعالی با نص صریح،نصب شده باشد.در نتیجه،در این رویکرد هرچند انتخاب مردم میتواند مقبولیتآفرین باشد،هیچ گاه مشروعیتبخش نیست.درباره جانشینی پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله نیز همین دو دیدگاه طرح شده است.اهل سنت بر اساس نظریه انتخاب از خلیفه بلافصل پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله که از طرف ایشان منصوب شده بود،رویگردان شدند و خود به انتخاب حاکم اسلامی مبادرت ورزیدند.
نکته قابل توجه در دیدگاه شیعه این است که در این دیدگاه،منصوصیت طریقیت و کاشفیت دارد،نه این که خود شرطی مستقل در امامت باشد؛چون عصمت و دیگر کمالات نفسانی و مقامات عالی و معنوی که کسی جز خداوند تبارک و تعالی از آن آگاه نیست،در امام معتبر است.به همین دلیل،شرط منصوصیت راهی است برای کشف عصمت و دیگر کمالات.بنابراین،این شرط را فقط باید درباره پیشوایان معصوم علیهم السلام معتبر دانست که شرطیت عصمت در آنان قطعی است.
آنچه زیربنای دیدگاه عدم جواز اقامه حدود را تشکیل میدهد نیز همین شرط عصمت است؛چون بر اساس دیدگاههای شیعه،عصمت،شرط امامت و تصرفات وی است و با نبود امام معصوم،مشروعیت تصرفات غیرمعصوم با تردید مواجه میگردد،درحالی که اقامه حدود از جمله این تصرفات،بلکه از خطیرترین آنهاست.دیدگاههای فقهایی که اقامه حدود را در زمان غیبت جایز نمیدانند،بر این اساس استوار است که این امر از ویژگیهای معصومان علیهم السلام است و ولایت بر این امر،به غیر ایشان تفویض نشده است.بدیهی است اگر دلیلی مبنی بر عدم لزوم عصمت در مجری حدود یا تفویض این امر به غیرمعصوم از سوی خود ایشان ارائه شود،این مبنا متزلزل میگردد.دیدگاه جواز مدعی است چنین دلایلی وجود دارد و دلیلی بر اختصاص در دست نیست.بررسی این دو مدعا و دلایل مطرح شده را بهتفصیل در مباحث آتی پیگیری میگیریم.
برخی با ارائه پیشفرضهای زیر،با استناد به اصل عدم ولایت،اقامه حدود را در زمان غیبت ناروا دانستهاند:
-اجرای حد نوعی سلطه و ولایت است(سلطه کیفر دادن به مجرم).
-اصل بر این است که هیچ انسانی بر انسان دیگر ولایت نداشته باشد.
-هر نوع خروج از اصل نیازمند دلیل است.
-درباره معصومان دلیل نقلی داریم که آنان واجد این سلطه بر انسانها هستند.
-در غیرمعصوم هیچ دلیلی بر ثبوت این سلطه نداریم. (1)
برای تحقیق این مدعا لازم است مفاد اصل عدم ولایت و دیدگاه فقها درباره آن روشن شود.همچنین توجه به مبانی مورد توجه در پیدایش این اصل نیز در تحلیل و شناخت مفاد آن اثرگذار خواهد بود.
در بسیاری از مسائل فقهی،تحلیل و بررسی مسئله،با«تأسیس اصل»آغاز میشود.تأسیس اصل پیش از مراجعه به ادلّه خاص مسئله،«با نگاه بیرونی»صورت میگیرد و سپس با ورود به حیطه ادّله خاص،«نگاه درونی»رخ میدهد. (2)بر این اساس،پس از اثبات اصل،باید بدان ملتزم بود و تنها در شرایطی میتوان از آن عدول کرد که«دلیلی»بر خلاف آن وجود داشته باشد.قهراً در مواردی که وجود چنین دلیلی به اثبات نرسیده و تردیدی در کار باشد،باید به همان اصل استناد کرد. (3)اصل عدم ولایت نیز دارای همین کارکرد است.از این رو،در مواردی که در تحقق ولایت شک داشته باشیم،به اصل تمسک میشود.موارد خلاف اصل دلیل میخواهد و دیگر موارد تحت اصل باقی میماند.
محقق نراقی که ظاهراً نخستین کسی است که تعبیر اصل عدم را برای ولایت به
1) (1) .اکبر گنجی،ماهنامه آفتاب،«حکومت فقهی و حل مسائل اجتماعی»،ش 9،آبان 80
2) (2) .برای مثال،درباره حق فسخ قراردادها،ابتدا«اصالة اللزوم»بهعنوان مبنای بحث تقریر میشود که اصل اوّلی در هر عقدی،لزوم است و سپس به فحص از ادلهای که فسخ عقد بیع را در موارد خاصی مانند عیب یا غبن مجاز میشمرد،پرداخته میشود.
3) (3) .محمد سروش محلاتی،فصلنامه علوم سیاسی،«اصل عدم ولایت»،ش 25،بهار 1383.
کار برده، (1)معتقد است هر فردی در چارچوب عقل و شرع متصدی امور مرتبط به خود است و البته برای عملکرد خود در برابر خداوند مسئول و در قیامت پاسخگو خواهد بود.این که در هر حوزهای اعم از خصوصی و عمومی،فرد دیگری بتواند متصدی امور انسان شود و بدون کسب رضایت او در شئونش تصرف کند و بر او ولایت یابد،نیازمند دلیل معتبر شرعی است. (2)وی در آغاز بحث مینویسد:
بدان که ولایت بر مردم از جانب خدای سبحان برای پیامبر صلّی الله علیه و آله و اوصیای معصومش که سلاطین واقعی بر مردماند،ثابت است،اما در غیر رسول صلّی الله علیه و آله و اوصیای معصوم علیه السلام اصل،عدم ولایت است،مگر آن که خدا یا رسول خدا یا یکی از اوصیای معصومش علیه السلام به کسی برای انجام کاری ولایت بدهند که در این صورت،تنها همان شخص در همان کاری که ولایت دادهاند،ولی خواهد بود. (3)
شیخ انصاری نیز در مکاسب،این اصل توجه کرده است:«اصل،عدم ثبوت ولایت کسی بر دیگری است؛مگر آن که دلیل قطعی،موجب خروج از این اصل گردد». (4)
به خلاف نراقی و شیخ انصاری،امام خمینی،با توجه به حکم قطعی عقل و نقل،به جای«اصل عدم ولایت»بحث را با«اصل لزوم ولایت»آغاز کرده است. (5)علامه طباطبایی نیز از جمله معدود کسانی است که در باب ولایت،به جای اثبات«اصل عدم ولایت»،از اثبات«اصل ولایت»به عنوان اصلی که در عقل و فطرت ریشه دارد،آغاز میکند. (6)
البته روشن است که پذیرش«اصل لزوم ولایت»در امور عامه،با«اصل عدم لزوم ولایت»منافات ندارد؛زیرا همانگونه که گذشت«اصل عدم ولایت»به عنوان اصلی بیرونی و پیش از نگاه تفصیلی مد نظر است،و«اصل لزوم ولایت»خروج از همین اصل است؛منتها پس از نگاه درونی و بررسی ادله عقلی و فطری آن.
1) (1) .پیش از نراقی،کاشف الغطاء به اصل عدم ولایت اشاره کرده،ولی ایشان به جای واژه ولایت کلمه سلطان،به معنای سلطه را به کار برده است.(ر.ک:کشف الغطاء،ج1،ص37 و 394)
2) (2) .یعقوبعلی برجی،محقق نراقی و مسئله ولایت فقیه(سایت مجلس خبرگان).
3) (3) .محقق نراقی،عوائد الایام،ص529.
4) (4) .شیخ انصای،کتاب المکاسب،ج3،ص546.
5) (5) .ر.ک:امام خمینی،کتاب البیع،ج2،ص620.
6) (6) .محمدحسین طباطبایی،ولایت و زعامت،بحثی درباره مرجعیت و روحانیت،ص75.
رایجترین مبنای این اصل،مانند موارد مشابه آن،استصحاب است.بر این اساس،اصل عدم ولایت،نه اصلی مستقل،بلکه یکی از موارد جریان اصل استصحاب است.از این رو،برخی از فقها گفتهاند:«ولایت،سلطه حادثی است که مسبوق به عدم است و نیز مقتضی احکام ویژهای است که اصل،عدم آنهاست». (1)
شارحان کلام شیخ انصاری نیز اصل عدم ولایت را همینگونه تقریر کردهاند:
ولایت یکی از امور مجعول است و چون جعل ولایت نسبت به اشخاص،مسبوق به عدم است،لذا به اقتضای استصحاب،حکم به عدم ولایت میشود؛مگر آن که ولایت برای شخص خاصی به اثبات رسد. (2)
بر اساس اعتقاد به توحید،نهتنها خالقیت منحصراً از آنِ خداست،بلکه ولایت نیز به او اختصاص دارد: قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ .او مَلِکِ النّاسِ است و هیچکس جز او سزاوار حکم کردن نیست: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ .به همین دلیل،قرآن مجید حاکم حقیقی را تنها خداوند معرفی میکند و میفرماید: ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ أَلا لَهُ الْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِینَ . (3)تنها ولایت خداوند از این اصل خارج است؛چراکه تمام موجودات عالم،ظواهر،اعماق،جواهر و اعراض،سایههای وجود حق و پرتو ذات اویند.او مالک و ولی موجودات است.پس جمیع موجودات،در مقابل او هیچگونه استقلالی ندارند و مقتضای این ولایت ذاتی و ملکیت تکوینی،لزوم تسلیم اختیاری انسان در برابر همه اوامر و نواهی اوست.بر این اساس،تمام حاکمیتها و ولایتهایی که خداوند متعال جعل کرده،با حفظ حدود و مراتبشان واجب میگردند؛مانند ولایتهای پیامبران و امامان معصوم،ولایتهای حاکمان عادل و ولایتهای قاضی و
ولایت پدر؛ (1)چراکه در حقیقت اینگونه ولایتها نیز به ولایت خداوند برمیگردد.
بسیاری از فقها،بر اساس همین مبنای کلامی،اصل عدم ولایت را در فقه تبیین کردهاند.تعبیر موجز فاضل نراقی نیز به همین مبنا اشاره دارد:«إنّ الاصل عدم ثبوت ولایة أحد علی أحد إلاّ من ولاّه الله سبحانه». (2)مراغی نیز اصل را در باب ولایت با این مبنا آغاز میکند که:«لاریب انّ الولایه علی الناس إنّما هی للّه تبارک و تعالی فی مالهم و انفسهم». (3)پیش از آنان کاشف الغطاء نیز این اصل را به تفصیل تقریر کرده بود. (4)
تفسیر دیگری که از عدم ولایت انسانها بر یکدیگر ارائه شده،بر آزادی بشر مبتنی است.گفته شده چون انسانها آزاد آفریده شدهاند و هر کس سرنوشت خود را به دست دارد،هر گونه سلطه بر دیگران،ستم و تعدّی در حق آنان است:
اصل،عدم ولایت شخصی بر شخص دیگر است؛چرا که تمامی افراد مردم آزاد و یکسان آفریده شدهاند و بر مال و جان خود مسلط میباشند.از این رو،تحمیل انجام یا ترک کار معینی بر آنان-که لازمه اعمال ولایت است-مصداق ظلم و تعدی محسوب میشود و عقلاً قبیح و شرعاً حرام است. (5)
امیرمؤمنان علیه السلام در نامهای خطاب به فرزندش امام حسن علیه السلام میفرماید:«و لاتکن عبد غیرک و قد جعلک اللّه حرّاً؛برده دیگران مباش،همانا خداوند تو را آزاد آفرید».بر اساس این مبنا،اصل عدم ولایت،به شرع اسلام اختصاص ندارد،بلکه اصلی عقلی و عقلایی است. (6)
1) (1) .حسینعلی منتظری،دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة،ج1،ص31.
2) (2) .ملااحمد نراقی،عوائد الایام،ص259.
3) (3) .میرفتاح مراغی،العناوین،ج2،ص556.
4) (4) .«إنّ الاصل أن لایکون لاحد بعد الله تعالی سلطان علی احد لتساویهم فی العبودیة و لیس لاحد من العبید تسلطّ علی امثاله بل لیس لغیر المالک مطلقاً سلطان علی مملکوک من دون اذن مالکه».(شیخ جعفر کاشف الغطاء،کشف الغطاء،ص37)«الاصل ألاّ سلطان لاحد علی احد فان الخلق متساوون فی العبودیة و وجوب الانقیاد لرب البرّیه و لاملک و لاملکوت إلاّ لصاحب الکبریاء و العزة و الجبروت فلا وجه للإصدار النواهی و الاوامر الامن منصوب من المالک القاهر».(همان،ص394)
5) (5) .ر.ک:حسینعلی منتظری،دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة،ج1،ص27.
6) (6) .محمد جواد ارسطا،فصلنامه کتاب نقد،«ولایت و محجوریت»،ش 8.
تمام آنچه درباره«اصل عدم ولایت»گفتیم،میتوان در چند سطر به شرح ذیل بیان داشت:
1.تأسیس اصل پیش از ورود به حوزه ادله تفصیلی،راهبردی مناسب در تحلیل مسائل فقهی حقوقی است.
2.نتیجه اصل عدم ولایت،چه آن را از اصول کلامی اسلام بدانیم که بر مبنای آن تنها خداوند ولایت مطلقه دارد،و چه آن را اصل عملی بپنداریم یا این که آن را بر مبنای آزادی انسان تصور کنیم،این است که هیچ انسانی بر انسان دیگر ولایت نداشته،حکم او در دیگری نفوذ و اعتباری ندارد.ازاینرو،اثبات ولایت نیازمند دلیل است.
3.ولایت نبی اکرم صلّی الله علیه و آله و پیشوایان معصوم به نحو مطلقه از سوی نص صریح قرآن ثابت شده است.بنابراین،اخراج ولایت ایشان از عمومیت اصل عدم ولایت با دلیل،ثابت شده است.
4.در ثبوت ولایت فقیه در مقام فتوادهی و قضاوت اتفاق نظر وجود دارد و دلالت نصوص وارده در این باره تمام بوده،مورد عمل و فتوای فقها قرار گرفته است؛لیکن این اتفاق و اتقان ادله در باب ولایت فقیه بر اجرای حدود قابل تردید است.
5.برای اثبات عدم ولایت فقیه بر اقامه حدود،دلیل خاصی نیاز نیست و صرف عدم دلیل یا تردید در دلایل کفایت میکند.
با وجود پذیرش اصل عدم ولایت بهطور کلی نباید از نظر دور داشت که در امور عامه برخی همچون امام خمینی صراحتاً اصل را لزوم ولایت دانستهاند.دیگر فقها نیز هرچند چنین صراحتی ندارند،در جای جای مباحث خود به تعابیری چون«حفظ نظام»اشاره کردهاند که میتواند تعبیری از همین اصل لزوم ولایت باشد.بهعلاوه،اصل عدم ولایت تا زمانی حجیت دارد که دلیل معتبر عقلی یا نقلی بر لزوم یا جواز ولایت ارائه نگردد.این در حالی است که مجوزان اقامه حدود از سوی فقها معتقدند چنین ادلهای وجود دارد.بنابراین،با وجود دلیل معتبر باید از این اصل رفع ید کرد.
اندیشمندان شیعه،اندیشه سیاسی اسلام را به دو دوران حضور و غیبت معصوم تقسیم کردهاند.فقها و اندیشمندان شیعه گرچه در باب نظام سیاسی در دورههای گذشته به صورت پراکنده سخن میگفتند،جملگی ولایت سیاسی و اجتماعی پیشوایان دین را پذیرا بودند،اما در خصوص دوران غیبت رویکردهای گوناگونی عرضه شده است.اغلب،ولایت انتصابی فقیهان را مطرح کردهاند و بر انتصاب عام فقها از سوی شارع مقدس در مقام حاکم و زمامدار اسلامی به دلایل نقلی و براهین عقلی تمسک کردهاند،ولی هستند افرادی که به ولایت انتخابی فقیه از سوی مردم اعتقاد ورزیدند و کسانی نیز به نظارت مرجعیت بسنده کردند. (1)گوناگونی رویکردها در زمینه ولایت سیاسی در زمان غیبت،بر مسئله اقامه حدود نیز تأثیر انکاریناپذیری گذاشته است.هرچند برخی مدعیاند رابطهای میان مسئله اقامه حدود و ولایت فقیه برقرار نیست،توجه به آرای سیاسی طرفداران دو دیدگاه عمده در مسئله اقامه حدود،و ملاحظه نظرگاه این دو دسته به نظریه ولایت فقیه،از ارتباطی وثیق میان این دو مقوله خبر میدهد؛گرچه ممکن است در برخی موارد این رابطه چندان تنگاتنگ نباشد.حتی به دلیل ارتباط میان این دو موضوع،در برخی از نوشتهها التزام به جواز اقامه حدود،پایبندی به نظریه ولایت فقیه تفسیر شده است. (2)به نظر نگارنده نیز التزام به ولایت فقیه،فیالجمله شرط جواز اقامه حدود است.
به نظر میرسد سنگبنای دیدگاه عدم جواز بیشتر بهدست فقهای دورههای آغازین عصر غیبت گذاشته شده است؛یعنی دورهای که فقها تحت فشار جوّ سیاسی حاکم قرار داشتند و امکان طرح نظریات سیاسی وجود نداشت.برعکس،دیدگاه جواز اقامه حدود با تکامل فرضیه نیابت عامه فقیه و بسط ید فقها قوّت گرفت و در دیدگاههای کسانی که نظریه پردازان ولایت فقیه بودند،بازتاب یافت.
بر این اساس،با توجه به اینکه ولایت فقیه از مبانی دیدگاه جواز است،ضروری است این نظریه بررسی شود،ولی به دلیل گستردگی موضوع و محدودیتهایی که این نوشتار با آن دست به گریبان است،نمیتوان بحث تفصیلی در این زمینه صورت داد.از این رو،در ادامه به اختصار مفهوم ولایت فقیه و دیدگاههای موجود درباره آن را بازبینی خواهیم کرد.
«ولایت»را لغویان از ریشه«وَلی»به معنای پیوستگی و قرابت میدانند که از آن واژههای فراوانی اشتقاق یافته است. (1)«ولایت»را در تلفظ به فَتح«واو»و کسر«واو»هر دو میتوان خواند و«امارت»و«تدبیر»از معانی و مفاهیمی است که لغتشناسان برای«ولایت»برشمردهاند.افزون بر این دو معنا،معانی دیگری که در فرهنگهای لغت برای«ولایت»به چشم میخورد عبارتاند از:محبّت،نصرت،سلطان،قیام به امر خطه و موطن هر کس. (2)
در قرآن کریم و روایات اهل بیت نیز واژه«ولایت»مفهوم لغوی و عرفی خود را حفظ کرده،کاربرد ولایت در امارت و حاکمیت سیاسی،گستردگی و شیوع خاص دارد؛بهطوری که شاید بتوان انصراف«ولایت»را به امارت و تدبیر ادعا کرد.مثلاً در آیه ولایت إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ 3 به باور مفسّران شیعه،منظور از ولی،تدبیر و اولویت در تصرف است. (3)در روایت متواتر غدیر نیز این معنا را از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله شاهدیم:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه». (4)در نهج
1) (1) .ابنفارس،معجم مقائیس اللغة،ج6،ص141 و راغب اصفهانی،المفردات و غرایب القرآن،ص533.
2) (2) .ابنمنظور, لسان العرب, ج15, ص400-402; طریحی, مجمع البحرین, ج1, ص455-854؛علی اکبر دهخدا،لغت نامه دهخدا.
3) (4) .سید محمدحسین طباطبایی, المیزان فی تفسیر القرآن, ج6, ص12،11 و 14-24.
4) (5) .کلینی, الاصول من الکافی, کتاب الحجّه, ج1, ص289.
البلاغة نیز واژه«والی»هیجده بار،و«ولاة»-جمع و الی-پانزده بار،و«ولایت و ولایات»نُه بار به کار رفته و در تمامی این موارد،همان مفهوم امارت و حکومت سیاسی مقصود است. (1)
در فقه نیز«ولایت»در همان معنایی به کار میرود که در لغت و عرف عربزبانان رواج دارد و در کتاب و سنت نیز بدون تغییر استفاده شده است.در فقه،«ولایت»حکمی وضعی است که برای احکامی تکلیفی،مثل جواز تصرّف ولی و ممنوعیت تصرّف دیگران موضوع قرار میگیرد. (2)برخی فقها«ولایت»را اینگونه تعریف کردهاند:«الولایة هی الامارة و السلطنة علی الغیر فی نفسه او ماله او امر من اموره» (3)تأمّل در این تعریف نشان میدهد همان محتوای لغوی و مفاد عرفی در اصطلاح شرعی حفظ شده است.
واژه فقیه،صفت مشبهه بوده،از«فقه»مشتق شده است و بر استمرار و دوام وصف فقاهت دلالت میکند.به همین دلیل،شناخت مفهوم«فقیه»با تعریف«فقه»میسر میگردد.واژه«فقه»که از شکافتن و پیروزی اشتقاق یافته، (4)در لغت به معنای فهم و علم و ادراک است. (5)بیشتر لغتشناسان،فقه را همان فهم و علم میدانند و برخی آن را به فهم و درک سخن دیگران مختصّ میکنند، (6)ولی تأمّل در کاربرد این واژه نشان میدهد«فقه»اگرچه منحصر به فهم کلام نیست،مرادف علم و آگاهی نیز نمیتواند باشد.«فقه»اخصّ از علم و معرفت است و ادراک اشیای خفیه را«فقه»گویند. (7)
واژه«فقه»در اصطلاح،معنایی نو به خود گرفته،از آن مفهوم لغوی عام و گسترده،
1) (1) .محمدهادی معرفت،فصلنامه حکومت اسلامی،«تبیین مفهومی ولایت فقیه»،ش 15.
2) (2) .مصطفی جعفرپیشه،فصلنامه حکومت اسلامی،«مفهوم ولایت فقهی»،ش 9.
3) (3) .سید محمدکاظم یزدی،عروة الوثقی،ج6،ص413 و سید احمد خوانساری،جامع المدارک،ج6،ص3.
4) (4) .«قال ابناثیر:و اشتقاقه(الفقه)من الشقّ و الفتح».(ابنمنظور،لسان العرب،ج10،ص305)
5) (5) .همان،ماده«ف ق ه»و ابنفارس،معجم مقائیس اللغة،ج4،ص442.
6) (6) .علی اکبر دهخدا،لغتنامه دهخدا،واژه فقه.
7) (7) .مصطفی جعفرپیشه،مفاهیم اساسی ولایت فقیه،ص125.
در مفهومی اخص مصطلح شده است.فقه در اصطلاح در دو معنا به کار رفته است:علم و آگاهی به مجموعه دین،و دانش احکام و مقررات شرعی. (1)در اینجا به تفاوت این دو اصطلاح میپردازیم.
در اصطلاح نخست،«فقه»عبارت از بصیرت کامل به کلّ دین و مجموعه آنچه خدای سبحان برای بشر فرستاده است.این مجموعه،شامل عقاید و اخلاق و احکام است.ملاّصدرا در شرح اصول کافی،به پیروی از شیخ بهایی معتقد است در بسیاری از احادیث که از«فقه»سخن به میان آمده،منظور،بصیرتِ در امر دین بهطور کلی است و به علم و احکام شرعی اختصاص ندارد. (2)مثلاً از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله منقول است:«کسی که بر امّت من چهل حدیث مورد نیاز مربوط به امور دینی مردم را حفظ کند،خداوند روز قیامت وی را فقیه و عالم مبعوث گرداند». (3)
شیخ بهایی،در توضیح و بررسی این روایت مینویسد:
«منظور از فقیه در این روایت،فقه به معنای فهم نیست؛زیرا معنای لغوی آن با این روایت بیمناسبت است و همینطور منظور،فقه مصطلح به معنای علم به احکام شرعی فقهی که از طریق ادلّه تفصیلی استنباط شده است،هم نیست؛زیرا این معنایی است که بعداً رایج شده است،بلکه منظور از فقه در روایت،بصیرت در امر دین است و اکثر مواردی که واژه فقه در حدیث به کار رفته است،به همین معنای سوم است. (4)
دومین معنای اصطلاحی«فقه»،علم به احکام و مقررات فرعی شرعی از روی ادلّه است.طبق ایناصطلاح،فقه،دانشی است رواج یافته میان مسلمانان که وظیفه آن،تعیین تکلیف مکلّفان و استنباط احکام شرعی است.این اصطلاح،اخصّ از معنای لغوی و مفهوم اصطلاحی نخست است.انصراف و تبادر فقه به همین معناست و کاربرد فقه در معنای لغوی یا اصطلاحی نخست،به قرینه نیازمند است.
کاربرد فقه در این معنا،چندان نو و مربوط به عصر حاضر یا قرون اخیر اسلامی نیست.واژه فقه و فقاهت،گذشته از آنکه در و آثار بر جای مانده از فقیهانی چون شیخ
مفید (1)و سلاّر (2)به همین مفهوم رایج امروزی خود به کار رفته است،تتبّع تاریخ فقه میان شیعه و سنّی و بررسی روایات،بهخوبی گویای این حقیقت است که:در زمان امامان معصوم نیز«فقیه»به کسی گفته میشد که به کار فتوا اشتغال و وظیفه استنباط احکام شرعی را بر دوش داشته است.بر اساس گفته پژوهشگران تاریخ فقه،فقه،به معنای اصطلاحی و به صورت علم رسمی،در دوره خلافت امویان پایهگذاری شده است.در همین دوره بود که عنوان«قرّاء»به«فقها»تبدیل شده و کسانی به نام«فقیه»شهرت یافتهاند و مثلاً عنوان فقهای سبعه در اشاره به هفت تن دانشمند برجسته گفته شده که به کار فتوادهی و استنباط احکام اشتغال داشته،فروع و حتّی فروعِ غیر مبتلابه،بلکه غیرواقعی را نیز استخراج کردهاند. (3)
اکنون با توجه به معنای فقه و فقاهت که در بالا گذشت،در«ولایت فقیه»واژه فقیه به این پرسش اساسی پاسخ میگوید که:شارع در زمان غیبت چه کسی را برای ولایت و حکومت برگزیده است؟بر اساس مبنای نصب،شارع فقیه جامع شرایط را به ولایت منصوب کرده است.شرط فقاهت بر این مبنا استوار است که مردم چون به اسلام ایمان دارند،اقتضای این ایمان آن است که پایبند مقررات شریعت باشند و احکام آن را بهطور کامل در حیات فردی و زندگی جمعی خود رعایت کنند و آن را در جامعه عینیت بخشند و این کار جز با فقه و دانشمند آشنای با فقه ممکن نیست.فقه تئوری اداره فرد و جامعه است؛ (4)چنان که امام خمینی میفرمود:
حکومت در نظر مجتهد واقعی،فلسفه عملی تمامی فقه در تمام زوایای زندگی بشریت است.حکومت نشان دهنده جنبه عملی فقه در برخورد با تمامی معضلات اجتماعی و سیاسی و نظامی و فرهنگی است.فقه تئوری واقعی و کامل اداره انسان و اجتماع،از گهواره تا گور است. (5)
در تعدادی از ادله نقلی ولایت فقیه مانند«الفقهاء أمناء الرسل»و«الفقهاء حصون الاسلام»به شرط فقاهت،تصریح شده است،ولی بیشتر ادله،با ذکر توصیف و بیان شرایط ولایت،به آن اشاره دارند و به صراحت آن را ذکر نمیکنند.روایاتی مانند«قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا»که در مقبوله عمر بنحنظله آمده یا«فارجعوا فیها الی رواة أحادیثنا»که در توقیع شریف نقل شده،چنین است.
گرچه اصل ولایت فقیه مورد اتفاق فقهای شیعه است،درباره حدود اختیارات ولی فقیه،اختلافنظرهایی میان فقها دیده میشود.نتیجه این اختلافنظرها،پدید آمدن دو دیدگاه ولایت مطلقه و ولایت مقیده فقیه گشته است.در ادامه به اجمال به این دو دیدگاه اشاره میکنیم. (1)
طرفداران این نظریه،عمدتاً با ناکافی دانستن اطلاقات و عمومات،با نفی مطلق بودن ولایت برای فقیه،به تفسیر آن رو آوردهاند.این نظریه رویکردهای گوناگونی دارد:
پارهای از فقها،از جمله مرحوم آیتالله خویی،ولایت فقیه را در امور حسبه،فتوا و قضا محدود میسازند؛بدین معنا که فقیه تنها در اموری از قبیل فتوا و قضا،سرپرستی اطفال بیسرپرست و اموال مجهول المالک و...،ولایت دارد.وی در این باره مینویسد:
در بحث ولایت فقیه از کتاب مکاسب ذکر کردیم که روایت مورد استدلال در ولایت مطلقه،از نظر سند و دلالت مورد خدشه است و بررسی تفصیلی این مطلب را به محل خودش ارجاع میدهیم.بله،از روایات معتبر اینچنین استفاده میشود که فقیه در دو مورد فتوا و قضا ولایت دارد،اما روایتی که از نظر سند و دلالت قطعی باشد،ما را بر ولایت فقیه در دیگر موارد رهنمون نساخته است. (2)
و نیز:
ولایت برای فقیه در عصر غیبت،محققاً به واسطه دلیل ثابت نشده است و ولایت اختصاص به رسول خدا صلّی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام دارد و چیزی که از روایات برای فقیه به دست آمده،یکی نفوذ قضاوت فقیه،و دیگری حجیت داشتن فتوای اوست و تصرف در مال ناتوان و غیره از اموری است که در شأن مقام ولایت است و فقیه فقط در امر حسبه ولایت دارد،آن هم نه به معنای ولایت مورد ادعا. (1)
بر اساس این دیدگاه،اعمال ولایت فقیه،تنها در حوزه احکام فرعی تحقق مییابد و فقیه خارج از محدوده آن هیچگونه ولایتی ندارد.در نتیجه،گستره ولایت به امور حسبه یا اجرای حدود و قضا منحصر نمیگردد و زعامت سیاسی را نیز دربرمیگیرد،ولی اعمال ولایت،تنها در چارچوب احکام اولیه و ثانویه است.ولی فقیه با استناد به مصلحت،نمیتواند احکام حکومتی خارج از احکام فرعی الهی صادر کند و اصولاً احکام حکومتی در این رویکرد،در عرض احکام اولیه و ثانویه قرار نمیگیرد.آیتالله گلپایگانی از طرفداران این نظریه است. (2)
دومین دیدگاه درباره گستره اختیارات ولی فقیه،ولایت مطلقه فقیه است.بیگمان فقها و طرفداران این نظریه از واژه مطلقه،معنای لغوی برداشت نکرد،آن را در معنای استبدادی و فوق قوانین الهی نپنداشتهاند،بلکه به معنای ولایت در حوزه فتوا،قضاوت،اجرای سیاسات و مسائل حکومتی و دیگر اموری است که به عهده امام است،غیر از جهاد ابتدایی.امام خمینی در تحریر الوسیله فقهای جامع شرایط را نایب عام حضرت ولی عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف در این امور معرفی میکند و انحصار زعامت و ولایت را در امور حسبه نمیپذیرد. (3)
اندیشمندان و فقیهان شیعه برای اثبات ولایت انتصابی فقیه و مشروعیت ولایت مطلقه به معنای حکومت ولایی که از مهمترین مباحث حکومت دینی ولایی است،با نگاه کلامی و فقهی به دلایل متعددی همچون روایات،اجماع،عموم و اطلاق نصب فقها به قضاوت،ولایت حسبه و عقل (1)تمسک کردهاند که در این نوشتار مجالی برای طرح این ادله وجود ندارد؛گرچه برخی از آنها را ضمن دلایل جواز اقامه حدود بررسی خواهیم کرد.اما نکته قابل توجه در دیدگاه«ولایت مطلقه فقیه»این است که طرفداران این دیدگاه،بر وجود اطلاقات و عمومات جعل ولایت برای فقیه،تأکید میورزند و مطلقه بودن ولایت را از آن استنباط میکنند.
1) (1) .ر.ک:سید احمد حسینی،کاوشی نو در فقه اسلامی،«ولایت مطلقه فقیه»،ش 21-22،ص11.
سابقه اجرای حدود
از میان جرایم حدی،به دو جرم زنا و لواط در آموزههای زرتشت اشاره شده است.در این آموزهها،زنا به شدت نکوهش گردیده،کیفری همچون اعدام را به همراه دارد. (1)از بند 31 و 32 بخش پنجم وندادید اوستا استفاده میشود کیفر لواط از روی عنف،هزار و ششصد تازیانه است، (2)ولی در لواط از روی سازش و رضایت،توبه در شرایط خاصی موجب سقوط کیفر بوده است. (3)
پس از اسلام نخستین بار فقه شیعی با برگزیدن کتاب قواعد علّامه حلّی به عنوان
1) (1) .در بند 65-61 از باب وندادید،چنین آمده است:«زرتشت از اهورهمزدا پرسید:کیست که تو را به تلخترین اندوه دچار کند؟کیست که تو را به تلخترین درد،دردمند میکند؟!اهوره مزدا پاسخ داد:ای سپتیمان زرتشت،چنین کسی«جهی»(زن روسپی تجسمّی از مادهدیوی به همین نام)است که به روسپیگری در پس اشون و نااَشون،مزداپرست و دیوپرست و نیکوکار میرود.نگاه او یکسوم از سیلابهای روان کوهساران را میخشکاند.نگاه او یکسوم از اندیشه نیک،فصل نیک و کردار نیک و یکسوم از گیاهان رویان زرّینفام را میپژمراند.نگاه او یکسوم از رستنیهایی را که پوشش زمین است،میمیراند.نزدیک شدن به او،یکسوم از نیرومندی و توان اشون مرد را میکاهد.ای سپتیمان زرتشت،بهراستی من-اهورهمزدا-میگویم چنین آفریدگانی بیش از ماران شیبا(به معنای افعی)،بیش از گرگان زوزهکش،بیش از مادهگرگی که به گلّه شبیخون زند،سزاوار کشتن است».(اوستا،جلیل دوستخواه،ج2،ص857).
2) (2) .همان،ص751.
3) (3) .همان.
قانون حل و فصل مسائل حکومتی و دینی از سوی شاه اسماعیل صفوی رسمی شد. (1)شاه طهماسب نیز امور مملکتی را در اختیار محقّق کرکی قرار داد و نامه نوشت تا از فرمان او اطاعت کنند و بدانند پایه و اساس حکومت به عهده اوست؛زیرا او نایب امام است. (2)در این دوره،دو نوع محکمه وجود داشت:محاکم عرف،که عمدتاً به جرایم کیفری رسیدگی میکرد و محاکم شرعی،که مسائل و دعواهای مذهبی و مدنی را حل و فصل میکرد. (3)در نتیجه،اختلافهایی که بر حاکمان شرع واگذار میشد،به دیون و وراثت و عقود و معاملات و نکاح و طلاق مربوط میگردید. (4)
محکمه عرف عمدتاً به تمام انواع اقداماتی که بر ضد دولت انجام میگرفت،رسیدگی میکرد.از جمله این موارد میتوان به جرایم سیاسی(خیانت و تعدی)،مالی(اختلاس،رشوه و ارتشا)،اداری(نزاع میان مقامات عالیه)و کیفری(قتل و سرقت)اشاره کرد. (5)البته گفته شده در محاکم عرف نیز روحانیانی بودند که حکم با مشورت آنان صادر میشد. (6)تصمیمگیری برای مجازاتهای عمده و دیگر گونههای حد از سوی محکمه عرف انجام میگرفت و با صدور حکم شرعی به دست یک قاضی صورت قانونی مییافت.محکمه عرف صلاحیت داشت به تمام موارد جرم و جنایت رسیدگی کند؛بهویژه در احداث اربعه،یعنی در چهار جرم عمدی قتل،ازاله بکارت،کورکردن چشم و شکستن دندان برای صدور هم باید حضور میداشتند. (7)اما صدور حکم قتل از امتیازهای انحصاری شاه بود و فرجامخواهی را او،خود به عهده داشت. (8)کنترل شاه بر محاکم بیش از آنکه اهداف عقیدتی داشته باشد،انگیزههای
1) (1) .رسول جعفریان،مجله نورعلم،«مشاغل اداری علما در دولت صفوی»،ش 37.
2) (2) .محمدباقر خوانساری اصفهانی،روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات،ج5،ص167.
3) (3) .ویلم فلور،نظام قضایی عصر صفوی،ص17.
4) (4) .علی پاشا صالح،سرگذشت قانون،ص210.
5) (5) .ویلم فلور،نظام قضایی عصر صفوی،ص18.
6) (6) .محمدعلی حسینزاده،علما و مشروعیت دولت صفوی،ص109؛به نقل از قاسمعلی سعادت،روحانیت و تعامل با حکومت در حقوق اساسی عصر صفوی در سایت www.seraj.ir.
7) (7) .ویلم فلور،نظام قضایی عصر صفوی،ص37 و 38.
8) (8) .قاسمعلی سعادت،روحانیت و تعامل با حکومت در حقوق اساسی عصر صفوی.
سیاسی داشت. (1)به همین دلیل،محکمه عرف از نظر صلاحیت و مشروعیت مورد مناقشه علما بود؛ (2)بهویژه که مجازاتهای معمول در این دوره چندان با مجازاتهای شرعی و حدی مطابقت نداشت.کسانی که در نظر شاه مجرم شناخته میشدند،با فرزندانشان به شدت مجازات میگردیدند و کیفر دزدی و قتل به میل و دلخواه فرمانروایان در محل وقوع جرم بود. (3)جان فرایر که در عهد شاه سلیمان(1666-94 م)به ایران آمده،مینویسد سارق را لای دیوار مینهادند و دزدان لاهای کمبها را به فلک میبستند و به پای آنها چوب میزدند.این دو نوع کیفر خاص ایران بود و با موازین شرع مباینت داشت. (4)
اصل تفکیک صلاحیتهای عرفی از صلاحیتهای شرعی در طول سلطنت قاجاریان،همانند عصر صفوی با شدت و ضعفی که نتیجه تعامل مراجع شرع و عرف بود،ادامه داشت و حتی در قانون اساسی مشروطیت نیز بازتاب یافت. (5)همزمان با انقلاب مشروطه،تمام تلاشهایی که در راه اصلاح نظام کیفری صورت گرفت،به تطبیق آن با نظام کیفری غرب نظر داشت.تقسیم جرایم به سه قسمِ تقصیر(خلاف)،جنحه و جنایت از همین زمان متداول شد (6)و به تبع آن،محاکم جزایی نیز به سه درجه تقسیم گردید که با درجات سهگانه جرم و مجازات مطابقت میکرد:محکمه پلیس برای تقصیرات،محکمه جنحه و محکمه جنایات. (7)البته به موازات این دادگاهها،فقهای مبسوطُ الید،محاکم مختص به خود را تشکیل میدانند و حتی برخی از ایشان به اقامه حدود نیز میپرداختند.برای مثال،در احوال سید شفتی نوشتهاند وی120 بار اجرای حدود کرد. (8)این سید بزرگوار با اعتقاد به وجوب اقامه حد به دست مجتهد،بر اقامه
1) (1) .راجرم.سیوری،تحقیقاتی در تاریخ عصر صفوی،ص260.
2) (2) .سفرنامه پولاک،ایران و ایرانیان،ص227؛به نقل از قاسمعلی سعادت،روحانیت و تعامل با حکومت در حقوق اساسی عصر صفوی.
3) (3) .علی پاشا صالح،سرگذشت قانون،ص209.
4) (4) .همان،ص211 و 212.
5) (5) .سیدحسن امین،تاریخ حقوق ایران،ص388-389
6) (6) .همان،ص484.
7) (7) .مصطفی منصور السلطنه عدل،حقوق اساسی یا اصول مشروطیت،ص380.
8) (8) .سید محمدباقر اصفهانی،روضات الجنات،ج2،ص101.
حدود اصرار فراوان داشت و هیچ جرم و کوچک و بزرگی را بدون حد و تعزیر مقرر شرعی رها نمیساخت و حتی در برخی موارد خود شخصاً حد را اجرا میکرد. (1)در زمان حکومت پهلوی و قدرت گرفتن حکومت خودکامه مرکزی،عملاً امکان اجرای حدود از علما گرفته شد؛هر چند برخی فقیهان از باب تأدیب به اجرای برخی تعزیرات مبادرت میورزیدند. (2)البته گزارشهایی نیز از اجرای برخی حدود بهصورت خاص و با اصرار بزرگانی از مراجع آن زمان وجود دارد. (3)
افغانستان،چه در زمانی که مزدیسناپرست بود و چه آن زمان که بر بتهای بودا کرنش میکرد،و چه در زمان یفتلیها و ساسانیان دستگاه قضایی داشت.پس از اسلام نیز در زمان امویان،عباسیان،طاهریان،غزنویان،غوریان،سلجوقیان،چنگیزیان،تیموریان و...تشکیلات منظم قضایی و مناصبی چون قاضی القضات،اقضی القضات،شیخ الاسلام،مفتی،قاضی،صدر الصدور و صدر العلما داشته است. (4)با وجود این،در سدههای اخیر عمدتاً امور قضایی محلات از سوی خانان قبایل،امام جماعت مسجد،روحانیان و افراد غیرتحصیل کرده در امور جزایی حل و فصل میگردید؛بهطوریکه گاه روحانیان محلی به امر خان به استناد چند شاهد که از شریعت آگاهی نداشتند،مجازات را از ضرب تا قصاص و سنگسار اجرا میکردند. (5)تحول در تاریخ قضایی افغانستان با طرح نخستین قانون اساسی در سال 1923 م پدید آمد.این قانون بار اول اصول قضایی مانند استقلال قضا،علنی بودن محاکمات،حق دفاع،نافذ بودن کار
1) (1) .سید مصلحالدین مهدوی،بیان المفاخر،ج1،ص161.
2) (2) .علی کریمی جهرمی،در المنضود،ج1،ص15.
3) (3) .همان.مؤلف نوشته است که خود شاهد بوده درباره فردی که مرتد شده بود،در اراک مجازات ارتداد اجرا شده،فرد مزبور به صلیب کشیده شد.این حد به اصرار شیخ عبدالکریم حائری،آقا نورالدین اراکی و برخی دیگر از بزرگان به اجرا درآمد.
4) (4) .«نظر اجمالی بر تشکیل وزارت عدلیه افغانستان»،در سایت www.mouj - rasaneh.com
5) (5) .ص.ش.زرنگار،«حکومت کاری و قضای نابکار»،تورنتو،منتشر شده در www.qodratwaqaanoo.persianblog.ir دوشنبه 1385/6/6.
محکمه را تحکیم بخشید.همچنین قانون اساسی ایجاد دادگاههای اصلاحیه،ابتداییه،مرافعه و مقام عالی تمیز را تشکیل داد و محکمه عالی را بهمنظور حل و فصل پروندههای مهم دولتی پدید آورد. (1)در قانون اساسی سال 1964م نخستین بار نهاد مدعی العموم ایجاد شد. (2)
در دوران حکومت مجاهدین که با شعار اسلام و برپایی حکومت اسلامی به پیروزی رسیدند،امید میرفت احکام جزایی اسلام،همچون دیگر احکام اسلامی در جامعه اجرا شود و نظام قضایی اصلاح گردد،ولی برعکس در نتیجه اقدامات نابخردانه برخی سران مجاهد،نظام قضایی به هم ریخت.ترور،اختناق و دهشت در کشور حکمفرما شد و مردم بدون محاکمه به امر فرماندهان جهادی،سردستهها و پستهای امنیتی تیرباران میگردیدند. (3)
دوره دهشت و استبداد طالبان عدالت و قضاوت را به شکنجه،وحشت و تهدید بدل ساخت.برجستهترین اقدامات دولت طالبان،سپردن اختیارات بی پایان به اداره«امر بالمعروف و نهی عن المنکر»بود. (4)طالبان،شکنجه،ضرب وجرح،قطع اعضای بدن،کشتار جمعی،آویختن انسان در برابر مردمان،تفتیش عقاید و...را به فعالیتهای روزمره تبدیل کرد. (5)
در حال حاضر در افغانستان همچون بسیاری از کشورهای اسلامی قانون مدوّنی برای اجرای حدود وجود ندارد. (6)قانون جزای این کشور که به تعزیرات اختصاص دارد،به جرایم حدی نظیر سرقت،قذف و زنا نیز میپردازد،ولی تأکید میکند که این قانون در صورت فراهم نبودن شرایط اقامه حد قابل اعمال است. (7)در این قانون،در کنار نزدیکی به نظامهای حقوقی روز دنیا،رعایت موازین اسلامی در چارچوب فقه
1) (1) .همان.
2) (2) .«نظر اجمالی بر تشکیل وزارت عدلیه افغانستان»،در سایت www.mouj - rasaneh.com
3) (3) .همان.
4) (4) .خلیل رومان،درسها و اندرزها،کابل،1382.
5) (5) .ص.ش.زرنگار،«حکومت کاری و قضای نابکار»،تورنتو،منتشر شده در www.qodratwaqaanoo.persianblog.ir دوشنبه 1385/6/6.
6) (6) .قانون جزای افغانستان،ماده 1.
7) (7) .همان،ماده 454.
حنفی مورد نظر بوده است. (1)در این قانون،اعدام نیز در مواردی چون خیانت به کشور،جاسوسی،قتل،راهزنی و قاچاق مواد مخدرِ منجر به قتل پیشبینی شده است. (2)از زمان سرنگونی طالبان تاکنون،در یک مورد حکم اعدام پانزده نفر از قاتلان و جنایتکاران حرفهای به فرمان ریاست جمهور اجرا شد (3)که مخالفتهای دیدبان حقوق بشر در افغانستان را در پیداشت (4)و منتقدان داخلی نیز به انتقاد گسترده از آن پرداختند. (5)
در ابتدای روی کار آمدن دولت انتقالی افغانستان،در یکی از ایالات این کشور به فتوای علمای محلی یک مورد سنگسار اجرا شد که واکنشهای تند داخلی و خارجی را برانگیخت. (6)به نظر میرسد نبود نصوص قانونی زمینههای بیتوجهی به این مجازاتها را فراهم آورده،تا آنجا که چندی پیش شورای علمای هرات از رئیس جمهور خواست اجرای شریعت اسلامی را از سرگیرد. (7)
اما با وجود این،به دلیل ناتوانی و ناکارآمدی دولت و اعمال نفوذ کشورهای خارجی و رسانههای وابسته،اجرای حدود در افغانستان بسیار دشوار مینماید و همواره با غوغاسالاری و دخالتهای سیاسی به چالش کشیده میشود. (8)
1) (1) .محمدعلی ابراهیمی،«بررسی سرقت در قانون افغانستان»،وبلاگ گامهای نوین حقوقی.
2) (2) .علی پیام،«مشروعیت مجازات اعدام در اسناد تقنینی افغانستان»،در سایت www.mouj - rasaneh.com در تاریخ 1387/7/24.
3) (3) . www.kateb - hazara.net
4) (4) .رامین انوری،«مخالفت دیدهبان حقوق بشر با اعدام در افغانستان»،در www.nawaaye - afghanistan.net در تاریخ 1387/1/29.
5) (5) .«مجازات اعدام چه پیامدهایی خواهد داشت»،س3،ش476،چهارشنبه28 حمل 1387 www.dailyafghanistan.com
6) (6) .به نفل از www.0916.mihanblog.com
7) (7) .واسع سروش،«شورای علمای هرات؛بازگشت سنگسار و قطع دست»،در www.nawaaye - afghanistan.net در تاریخ 1386/4/14.
8) (8) .ر.ک:به رامین انوری،«حمایت کرزی از رهایی مسیحی افغان»،سایت www.bbcpersian.com 4 آوریل 2006؛فهیم بکتاش،«حامد کرزای در تنگنای تصمیمگیری»، www.kabulpress.org ؛غرجستانی،«هیاهو و غوغاسالاری در ورای یک حکم اعدام»،شبکه اطلاعرسانی افغانستان، www.afghanpaper.com 12/11/1386.
ترکیه: کشور ترکیه میراثدار امپراطوری عظیم عثمانی است.این امپراطوری که به نوعی احیای خلافت اسلامی در زمان خود شمرده میشد،همواره با تأکید بر باورهای مذهبی،سعی درجلب حمایت مردمی داشت.به همین دلیل،تأکید بر شرع مقدس اسلام مورد توجه سلاطین عثمانی بود.در این میان،مباحث جزای اسلامی و حدود نیز سهم بهسزایی داشت و این احکام بر اساس فقه حنفی اجرا میشد.در حقوق عثمانی،برای جرمهایی چون زنا،قذف،سرقت،بَغی،ارتداد و شرب خمر مجازاتهای حدی مطابق فقه حنفی در نظر گرفته شده بود، (1)در حالی که قانون جزای ترکیه امروزی،با نفی جنبههای اجتماعی دین،درباره حدود از شرع فاصله گرفته و حتی در مواردی که مجازاتی برای افراد تعیین کرده،به مجازات حبس بسنده شده است. (2)
دیگر کشورها: حقوق جزای اسلام در نظام قضایی بیشتر کشورهای اسلامی مستقلاً اعتباری ندارد،ولی در کنار حقوق عرفی در دانشگاهها تدریس میشود.البته به نظر میرسد در پارهای کشورها مثل مصر،امکان اجرای حقوق جزای اسلامی کمتر وجود داشته،حکومت مصر همچنان بر قانون مدوّن جزایی منطبق بر الگوی غربی که در سال1937م از حقوق فرانسه اقتباس کرده،تکیه زده است. (3)
در حال حاضر،فقط در یکی از کشورهای اسلامی و آن هم به دلیل نبود قانون جزای مدوّن،صرفاً احکام جزایی شرعی اجرا میشود.این کشور،عربستان سعودی است. (4)در سال 2007م بیش از130 نفر به اتهام جرایم مختلف،همچون قتل،قاچاق مواد مخدر و غیره در عربستان محکوم به مرگ شدند و حکم آنها به اجرا درآمد. (5)در
1) (1) .احمد آک گوندوز،«قواعدحقوق جزا در قوانین دوره عثمانی و تاثیر دین بر آنها»،ترجمه و تالیف علی حکیم پور،در سایت www.e - resaneh.com.
2) (2) .همان.
3) (3) .هانس هاینریش یسک،فصلنامه پژوهشی دانشگاه امام صادق علیه السلام،«تشابهات و تفاوتهای حقوق جزای اسلامی و غربی»،ترجمه حسن رضایی،ش 9.
4) (4) .همان.
5) (5) .«زن اندونزیایی در عربستان گردن زده شد». www.mouj - rasaneh.com نوشته شده توسطکمیته برگزاری 8 مارس 2007.
بعضی دیگر از کشورها در کنار قوانین جزای عرفی،در جرایم بسیار مهمی با ریشه قرآنی همچون زنا،قذف،سرقت،شرب خمر و محاربه،احکام اسلامی اجرا میشود.برای مثال،میتوان از عمان،ابوظبی،پاکستان از سال1979م و سودان از سال1983م نام برد.لیبی حقوق جزای اسلامی را در این جرمها به شکل قانون مدوّن در آورده؛شبیه کاری که هماکنون در ایران صورت پذیرفته است.اما به طور کلی باید اذعان کرد حقوق جزای اسلامی در کمتر کشور اسلامی بهطور کامل اجرا میشود.در کشورهای پیشگفته نیز حکم معمول،شلاق برای زنا و شرب خمر است و در عربستان نیز قطع دست به دلیل سرقت رواج دارد.در عمان،ابوظبی و سودان اینگونه مجازاتها ابزاری آزمایشی برای ارعاب به شمار میآید.امروزه مجازات تصلیب برای جرم محاربه،کمتر به چشم میخورد،ولی در عربستان سعودی،مجازات سنگسار برای زنای محصنه هنوز به قوّت خود باقی است. (1)
نکته قابل ملاحظه در بیشتر کشورهایاسلامی معاصر این است که تمایل دارند بر الگوی سکولار حقوق جزایی مُلهم از غرب باقی بمانند و باور خود را به اسلام و احکام آن،تا حدودی بهصورت نمایشی در پارهای قانونگذاریها حفظ کنند.ازاینرو،کشورهایی که این راه را در پیش گرفتهاند،به همین دلیل باید همواره بکوشند میان حقوق جزای عرفی و دینی موازنه و سازگاری پدید آورند؛چیزی که دستکم در بخش تعزیرات امکانپذیر است،ولی در حدود و قصاص مشکلتر بهنظر میرسد؛زیرا در این موارد با نصوص مقدس جاودانه مواجهاند. (2)
دیدگاه عدم جواز اقامه حدود
برای شناخت دیدگاههای فقهی،لازم است درباره تمام زمینههایی که موجب شده دیدگاهی خاص ابراز شود،تأمل کرد.از این رو،باید نوشتههای صاحبان دیدگاهی خاص را به دقت نگریست و مبانی و دلایلی را که سبب شده این دیدگاه در کرسیهای نظریهپردازی جای گیرد،بهدست آورد.برای شناخت دیدگاه عدم جواز اقامه حدود و تعزیرات نیز نگارنده همین راه را پیموده،با بررسی گفتار و نوشتار فقها به استخراج مبانی،دلایل و دیدگاههای ایشان نایل آمده و حاصل آن را در این بخش در چهار فصل ارائه میکند.
فصل اول به معرفی فقهایی میپردازد که این دیدگاه را ابراز کرده،پرورش داده،در راه تثبیت آن کوشیدهاند.در ادامه نیز در بحثی با عنوان دلایل این دیدگاه،پشتوانههای علمی عقلی و نقلی آن به بوته نقد گذاشته شده است.فصل سوم ارائه دهنده راهکارهایی است که در صورت تعطیلی حدود،باید بهمنظور حفظ انتظام اجتماعی و تأمین عدالت و امنیت اجرا گذاشته شود.آخرین فصل که با وجود حجم کم،به هیچ وجه کماهمیت نیست،بازگو کننده حکم شرعی اقامه تعزیرات در زمان غیبت است و از زبان معتقدان به جواز و عدم جواز اقامه حدود،اقامه تعزیرات و مشروعیت آن را بررسی میکند.
صاحبان دیدگاه عدم جواز اقامه حدود
علاوه بر ابنادریس و سید بنزهره که اجماع بر عدم جواز به آنها نسبت داده شده و ضمن دلایل دیدگاه عدم جواز دیدگاههایشان را بررسی خواهیم کرد،تعدادی دیگر از بزرگان فقها نیز به دیدگاه عدم جواز روی آورده،ظاهراً آن را دیدگاه برگزیده خود قرار دادهاند.برخی از این فقهای والا مقام عبارتاند از:محقق حلی،سید مرتضی،فاضل آبی،قطبالدین راوندی،شیخ طبرسی،میرزای قمی،سید احمد خوانساری و....علامه حلی و شیخ طوسی نیز در برخی کتابهایشان به دیدگاه عدم جواز گرایش دارند.شیخ بهایی و برخی دیگر از فقها هم اقامه حدود را تنها در صورتی جایز میدانند که مستلزم جرح و قتل نباشد.
در ادامه به قسمتهایی از عبارات این فقها میپردازیم که بیانگر دیدگاه آنان در این باره است.
دیدگاه سید مرتضی درباره عدم جواز اقامه حدود در زمان غیبت،در کتابهای کلامی ایشان چنان روشن است که هیچ تردیدی باقی نمیگذارد و راه را بر توجیه و
1) (1) .تحدید یاد شده در تعیین متقدمین،متأخرین و متأخر المتاخرین از محمدحسن ربانی،کاوشی نو در فقه اسلامی،«اصطلاح شناسی در کتابهای فقهی»،ش 25-26 گرفته شده است.
تفسیر میبندد.سید مرتضی به تعلیق اقامه حدود روی گنهکاران در زمان غیبت تا وقت ظهور معتقد بود و میگفت:
اگر امام ظاهر شد و گنهکاران موجود باشد و اقرار و بینه ثابت باشد،امام حد را بر گنهکار اقامه میکند،و اگر بهواسطه مرگ شخص مورد نظر،حد اقامه نشد،گناهِ آن بر عهده کسی است که امام را وادار به غیبت کرده است.اما این نسخ حدود شرعیه نیست.نسخ وقتی محقق میشود که در حال امکان اقامه حدود و زوال اسباب عدم اقامه،آن را ساقط کنیم.تنها در این صورت است که میتوان گفت حدود تعطیل شده،اما در حال حاضر،خیر. (1)
سید مرتضی درباره اطلاقات حدود بر آن بود که خداوند امت را به اقامه حدود مخاطب نساخت تا آنان را ملامت کنیم و بگوییم امت حدود را ضایع کردهاند.او میگوید:«اقامه حدود از واجبات بر ائمه و از ویژگیهای آنان است». (2)
با وجود صراحت کلمات سید در کتابهای کلامی،دیدگاههای ایشان در کتابهای فقهی چندان روشن نمینماید.سید مرتضی در باب امر به معروف جزء معدود فقهایی است که قتل و جرح را در این راستا جایز میشمارد (3)و اذن امام را در این امر ضروری نمیپندارد.همچنین ایشان به جواز پذیرش ولایت از سوی ستمگران در موارد خاص معتقد است.سید در مقام استدلال برای این دیدگاه میفرماید:
صالحین و علما در زمانهای مختلف به یکی از جهاتی که ذکر کردیم،از سوی ظالمین قبول ولایت کردند...و به همین دلیل روایت صحیحهای وارد آمده است بر اینکه هر کس دارای این شرایط است،میتواند حدود را اجرا کند،دست سارقین را قطع نماید و هر آنچه شریعت در این امور اقتضا دارد،انجام دهد. (4)
این دو دیدگاه اخیر سید،تعارض آشکاری با دیدگاههای کلامی وی دارد.شاید بتوان در مقام جمع میان آنها،به تفاوت حوزهها و مخاطبان کتابهای ایشان اشاره کرد.در کتابهای کلامی،ایشان بیشتر در مقام پاسخگویی به شبهههای وارده از سوی اهل
سنت است و مخاطبان ایشان اهل سنتاند.ازاینرو،سید در مقام محاجه ضرورتی نمیبیند وارد فروعات فقهی شود و به ذکر عقاید کلی بسنده میکند،ولی در آثار فقهی ایشان غرضی جز تفریع و بیان فروعات فقهی ندارد و به آنها اشاره مینماید.
البته اگر بخواهیم شواهد تاریخی را در حل این مشکل به کمک بگیریم،شاید همکاری سید مرتضی را با حکومت آل بویه در تغییر دیدگاه ایشان مؤثر یابیم.
شیخ طوسی نیز در کتابهای کلامی خویش همگام با سید مرتضی،اقامه حدود را از ویژگیهای ائمه میدانست.ایشان نیز اصرار دارد که حدود به ذمّه مستحق آن میماند.اگر امام ظاهر شد و مستحق آن حدود زنده بود و اقرار و بینه ثابت،امام حدود را اقامه میکند و اگر اشخاص مستحق حدود مردند،گناه عدم اجرای حدود به ذمه کسانی است که امام را به غیبت واداشتهاند و این به معنای تعطیل حدود نیست؛چون حدود وقتی اقامه میشود که متمکن باشد و موانعی در کار نباشد،اما اگر موانعی باشد،حدود ساقط میشود.زمانی میتوانیم بگوییم حدود تعطیل شده که با وجود زایل شدن موانع،حدود را اقامه نکنیم. (1)
شیخ طوسی در کتاب ارزشمند نهایة،ظاهراً عدم جواز اجرای حدود را در زمان غیبت برگزیده است:
اقامه حدود الهی جز برای حاکم زمان،که از ناحیه خداوند گمارده شده یا شخصی که امام معصوم علیه السلام او را برای این امر گمارده،جایز نیست.نیز حکومت در میان مردم و قضاوت میان دو طرف دعوا،جز برای کسی که حاکم حق علیه السلام به او اجازه داده،جایز نیست و ائمه این امر را به فقیهان شیعه واگذاشتهاند. (2)
برخی بر آن شدهاند تا این کلام شیخ را به هر نحو ممکن،هماهنگ با نظریه جواز،توجیه کنند.بدین منظور به عبارت ایشان رجوع کرده،بیان میدارند:
1) (1) .شیخ طوسی،الغیبة،ص94.
2) (2) .«فامّا اقامة الحدود فلیس یجوز لاحدٍ اقامتها الاّ لسلطان الزمان المنصوب من قبل اللّه, تعالی, او من نصبه الامام لاقامتها...و امّا الحکم بین الناس و القضاء بین المختلفین لا یجوز ایضاً الاّ لمن اذن له سلطان الحق فی ذلک و قد فوّضوا الی فقهاء شیعتهم»(همان،النهایه،ص300 و 301).
مشار الیه«ذلک»در عبارت«و قد فوضوا ذلک» (1)«اقامه حدود و حکم بین مردم است»و تفریع مذکور در کلام شیخ(فمن تمکن من انفاذ حکم)هم منافاتی با این امر ندارد؛چون واضح است که انفاذ حکم شامل اقامه حدود نیز میشود؛بهخصوص بعد از ملاحظه عبارت«او فصل بین المختلفین».بدین ترتیب،مراد شیخ از این عبارات این خواهد بود که در زمان حضور و تسلط امام علیه السلام هیچکس بدون اذن حضرت اجازه اقامه حدود و حکم(قضاوت)بین مردم را ندارد.سپس شیخ به زمان غیبت نظر کرده،میفرمایند هر کدام از اقامه حدود و حکم بین مردم در زمان غیبت و عدم تمکن امام به فقهای شیعه واگذار شده است. (2)
چنانکه میبینیم،اشکال عمده این توجیه،مخالفت آن با ظاهر کلام شیخ است.مشارالیه«ذلک»نمیتواند اقامة الحدود نیز باشد؛چون اولاً ذلک مفرد است،نه تثنیه.ثانیاً میان اقامة الحدود و اسم اشاره فاصله خیلی زیاد است.همچنین انفاذ حکم،ظاهراً شامل اقامه حدود نمیشود. (3)البته با وجود ناسازگاری این توجیه با ظاهر عبارت شیخ،مؤیداتی نیز دارد؛مثل اینکه هیچیک از علما به شیخ نسبت خلاف در مسئله نداده و هر کس قصد ذکر اقوال متفاوت داشته،قول جواز را به شیخ نسبت داده است. (4)حتی در مهذب البارع قول به جواز را به نهایة شیخ نسبت داده، (5)که این خود میتواند تأییدی بر برداشت یاد شده به شمار آید.
راوندی در کتاب حدود فقه القرآن در بحث«رجم و قتل در زنا»به آیه سوم سوره نور اشاره میکند و میگوید:
1) (1) .همان،ص301.
2) (2) .سید محمدباقر شفتی،مقالة فی تحقیق اقامة الحدود فی هذه الاعصار،ص136.
3) (3) .با توجه به این دیدگاه و اشکالهای آن،به نظر میرسد،شیخ در این عبارت،میان اقامه حدود و حکم بین مردم تفاوت گذاشته است؛اولی را غیرجایز و دومی را از سوی فقها جایز میداند؛چرا که دلایل قابل قبولی نظیر صحیحه ابیخدیجه بر تفویض حکم به فقها وجود دارد،در حالی که شمول این ادله بر اقامه حدود محل بحث است و کلام این بزرگان،خود مؤیدی است بر امکان خدشه در شمول روایات یاد شده درباره اقامه حدود.
4) (4) .علامه حلی،تذکرة الفقها،ج9،ص445؛تحریر الاحکام،ج2،ص242؛فاضل آبی،کشف الرموز،ج1،ص434؛فاضل مقداد،التنقیح الرائح،ج1،ص596؛شهید ثانی،مسالک الافهام،ج3،ص107.
5) (5) .ابنفهد حلی،المهذب البارع،ج2،ص328.
هر چند خطاب آیه متوجه جماعت است،مراد واقعی آن کل امت است(نه تک تک آنان)؛زیرا اقامه حدود جز برای ائمه و کسانی که از سوی ایشان گمارده میشوند،روا نیست. (1)
حصر در کلام ایشان(اقامة الحد لیس لاحد الا للامام او لمن نصبه الامام)مسلّم است و ظاهر آن،اختصاص اقامه حدود به ائمه و منصوبان از سوی ایشان است.به نظر میرسد برای فهم مراد حقیقی راوندی لازم است عبارت«من نصبه الامام»را بررسی کنیم؛چرا که ممکن است ادعا شود فقها نیز به دلیل نیابت عامهشان،منصوبان از سوی امام به شمار میآیند.محقق حلی نیز در شرائع (2)و مختصر (3)من نصبه را به کار برده است.برخی نویسندگان در توضیح کلام محقق حلی،به صاحب جواهر چنین نسبت دادهاند که مقصود محقق حلی از عبارت«من نصبه لاقامتها»منصوب خاص امام است، (4)نه منصوبان عام؛یعنی فقهای عصر غیبت. (5)اما برخی دیگر کوشیدهاند به نوعی عبارت ایشان را تبیین کنند که شامل منصوبان عام نیز بشود تا نشان دهند از نظر محقق حلی،فقهای جامع شرایط نیز میتوانند اقامه حدود کنند. (6)
1) (1) .قطب راوندی،فقه القرآن،ج2،ص372.
2) (2) .محقق حلی،شرائع الاسلام،ج1،ص259.
3) (3) .همان،مختصر النافع،ص 115.
4) (4) .نصب خاص در اینجا بدین معناست که امام فرد خاصی را شخصاً به امری که شامل اقامه حدود نیز میگردد،برگزیده باشد.نصب عام هم بدین معناست که امام افرادی با ویژگیهای خاصی را به چنین منصبی نصب نموده باشد،بدون اینکه به نام ایشان تصریح کند.
5) (5) .محسن کدیور،«آزادی عقیده و مذهب در اسلام و اسناد حقوق بشر»،مجموعه مقالات همایش بینالمللی حقوق بشر و گفتوگوی تمدنها،ص259؛ماهنامه آفتاب،«آزادی عقیده و مذهب در اسلام»،ش 23،اسفند 1381،ص61.
6) (6) .در تبیین این نظر گفته شده که با مراجعه به کلام صاحب جواهر در قبل و بعد از این عبارت،معلوم میشود برداشت ایشان نیز از کلام محقق حلی،این است که در عصر غیبت،هیچ شخص عادی(غیر از فقها)حق اقامه حدود را ندارد.شاهد بر این مدعا آن است که صاحب جواهر در چند سطر قبل به این نکته تصریح کرده که در مقابل قول به عدم جواز اقامه حدود در عصر غیبت،قول دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه اقامه حدود در عصر غیبت برای فقهای جامع شرایط جایز است.(محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص385:«نعم فی جوازه لنائب الغیبة...قوة،خصوصا مع القول بجواز اقامة الحدود له».بهویژه که خود صاحب جواهر نیز از کسانی است که بیتردید به مشروعیت اقامه حدود در عصر غیبت معتقد است)و در چند سطر بعد پس از کلام محقق حلی میگوید:«در این مسئله مخالفی نیافتم».(همان،ص386:«و علی کل حال فلا خلاف اجده فی الحکم هنا...»)اگر مقصود صاحب جواهر نصب خاص باشد؛یعنی عدم جواز اقامه حدود در عصر غیبت حتی برای فقیه جامع شرایط،معنا ندارد با فاصله چند سطر آشکارا دو ادعای متناقض را مطرح کند؛یعنی از یک طرف ادعا کند در مقابل این نظریه(نظریه عدم جواز حدود در عصر غیبت حتی برای فقیه جامع شرایط)نظر دیگری وجود دارد مبنی بر جواز اقامه حدود در عصر غیبت برای فقیه جامع شرایط،و از طرف دیگر در چند سطر بعد ادعا کند در این مسئله(یعنی نظریه عدم جواز اقامه حدود در عصر غیبت حتی برای فقیه جامع شرایط)مخالفی نیافتم!(همان،ص385 و 386) افزون بر این،عبارتی که صاحب جواهر بلافاصله در توضیح کلام محقق حلی(من نصبه لاقامتها)آورده،این است:«خاصة او لما یشملها».واژه«خاصة»در اینجا به معنای نصب خاص مصطلح نیست،بلکه به معنای«صلاحیت خاص»است در مقابل صلاحیت عامی که امام به نایب خود واگذار میکند و از جمله آنها،صلاحیت اقامه حدود است.ازاینرو،عبارت درباره نصب خاص اصطلاحی ساکت بوده،در مقام بیان نیست. شاهد دیگر اینکه صاحب جواهر دقیقاً پیش از عبارت محقق حلی آورده است:«لعله لبعض ما ذکرنا من لزوم الفساد بایکال ذلک الی عامة الناس لا یجوز لاحد اقامة الحدود الا الامام علیه السلام مع وجوده]وبسط یده[او من نصبه]الامام علیه السلام[لاقامتها]خاصة او لما یشملها».صاحب جواهر فلسفه اختصاص حکم به امام یا منصوب امام را چنین بیان میکند که واگذاری اقامه حدود به«عامه مردم»موجب فساد است.بنابراین،میتوان گفت گرچه مقصود از منصوب در عبارت محقق حلی نصب خاص باشد،اساساً در مقام نفی واگذاری اقامه حدود در عصر غیبت به«مردم عادی»بوده،درباره واگذاری این اختیار به«فقیه جامع شرایط»ساکت است و در مقام بیان نیست.(سید حسین هاشمی،رواق اندیشه،«نقد آرای کدیور درباره ادله شرعی ارتداد»،ش1382،22).
اما توجه به کاربردهای این عبارت از سوی دیگر فقها،ما را به این حقیقت رهنمون میسازد که این عبارت در کلام فقها،در نصب خاص ظهور دارد. (1)
با این بیان،روشن شد که ارائه تفسیری خلاف ظاهر برای توجیه عبارت قطب راوندی و امثال ایشان،راه به جایی نمیبرد و در مقابل،توجه به صدر فصل راوندی (2)ما
1) (1) .میرزای قمی،مناهج الاحکام؛همان،غنائم الایام،ج2،ص 59؛سیدعلی طباطبائی،ریاض المسائل،ج7،ص446؛سید محمدجواد عاملی،مفتاح الکرامة،ج8،ص247؛شیخ یوسف بحرانی،حدائق الناظره،ج9،ص381؛شیخ طوسی،الاقتصاد،ص267؛همان،مبسوط،ج2،ص9؛همان،الرسائل العشر،ص241؛ابنبراج،المهذب،ج1،ص54؛شیخ مفید،المقنعه،ص760.
2) (2) .قطب راوندی،فقه القرآن،ج2،ص 372.
را به مقصود اصلی ایشان رهنمون میسازد.شبیه به آنچه در تبیین کلام ابنادریس خواهد آمد،راوندی نیز درصدد بیان عدم جواز تصدی حدود،از سوی عامه مردم است و اصلاً درباره عدم یا جواز آن درخصوص فقیه،در مقام بیان نیست.در تأیید این برداشت میتوان به سخنان راوندی در دیگر موارد استناد کرد.او در کتاب جهاد فقه القرآن در باب امر به معروف و نهی از منکر مینویسد:«نهی از منکری که لازمه آن جنگ باشد،پس امام و جانشینان او سزاوارتر به آن هستند؛زیرا آنان به سیاست آگاهتر و دارای تواناییهایی هستند». (1)
مشهور علمای شیعه،خلفای ائمه را در زمان غیبت،فقیهانی میدانند که همه ویژگیهای مقام ولایت را دارند؛چنانکه بسیاری از علما این مطلب را از حدیث شریف رسول اکرم صلّی الله علیه و آله استفاده کردهاند؛ (2)آنجا که میفرماید:
خدایا!جانشینان مرا رحمت کن.گفته شد:ای رسول خدا!جانشینان شما چه کسانی هستند؟ (3)فرمود:کسانی که بعد از من خواهند آمد و حدیث و سنت مرا روایت میکنند. (4)
قطب راوندی مراحل بالای نهی از منکر را که به قتل میانجامد،وظیفه نایبان امام و فقهای شیعه میداند که خلفای ائمه در زمان غیبت هستند.
طبرسی عبارتی شبیه به عبارت قطب رواندی ذیل آیه دوم سوره نور دارد؛با این
1) (1) .همان،ج1،ص359.
2) (2) .محقق نراقی،عوائد الایام،ص531؛همان،مستند الشیعه،ج10،ص136؛شیخ انصاری،کتاب المکاسب،ج3،ص552؛سید محسن حکیم،نهج الفقاهه،ص299؛سید مصطفی خمینی،ثلاث رسائل،ولایة الفقیه،ص28؛شیخ مرتضی حائری،الخمس،ص838؛امام خمینی،کتاب البیع،ج2،ص627،سید محمدصادق روحانی،فقه الصادق،ج13،ص193؛آشتیانی،کتاب القضاء،ص12؛سید محمدسعید حکیم،مصباح المنهاج،ص200؛حسینعلی منتظری،نظام الحکم فی الاسلام،ص156؛سید محمدباقر صدر،الفتاوی الواضحة،ص10؛سید محمدعلی ابطحی،رسالة فی ثبوت الهلال،ص86.
3) (3) .شیخ صدوق،من لایحضره الفقیه،ج4،ص302؛همان،امالی،ص247؛همان،معانی الاخبار،ص375.
4) (4) .توجه به این نکته ضروری است که نظر نگارنده درباره این حدیث،در بحثهای بعدی بهصورت تفصیلی ارائه خواهد شد.
تفاوت که ایشان ادعای عدم خلاف را در این مسئله مطرح کرده،به جای عبارت«من نصبه»،واژه«منصوب»را به کار برده که در جمله بعد آن را به«ولات»تفسیر کرده است:
خطاب در فاجلدوا به ائمه علیهم السلام و کسانی است که از سوی ایشان بدین امر گمارده شدهاند؛زیرا اقامه حدود جز برای ائمه و و الیان از سوی ایشان جایز نیست،بدون هیچ خلافی. (1)
از آنچه در توجیه کلام قطب رواندی گفته شد،وضعیت سخن طبرسی در مجمع البیان نیز روشن میشود؛چرا که هر چند نمیتوان احتمال لزوم نصب خاص را نادیده گرفت تا بتوان فقها را از جمله و الیان ائمه شمرد،ولی این سخن طبرسی نیز در مقام نفی ولایت فقها بر اقامه حدود نیست،بلکه مقصود ایشان نیز مانند ابنادریس،ابنزهره،شیخ در مبسوط و قطب راوندی،بر حذر داشتن عامه مردم از اقامه حدود است.به بیان دیگر،کلمات این بزرگان به فرض حضور اشاره دارد و به بیان حکم مسئله در زمان غیبت نمیپردازد.مؤید این برداشت این است که محقق حلی نخستین فقیه از معتقدان به عدم جواز است که صراحتاً به فرض غیبت امام علیه السلام اشاره کرده،ولایت فقها را بر اقامه حدود در این فرض به چالش کشیده است.بهعلاوه،شیخ طبرسی در مجمع البیان ادعای«نفی خلاف»بر لزوم نص خاص کرده،در حالی که جواز اقامه حدود از سوی فقها نظریه بزرگان شیعه است که بعید است شیخ طبرسی از قول ایشان آگاهی نیافته باشد.البته احتمال دیگری نیز در تفسیر سخنان شیخ طوسی،راوندی،شیخ طبرسی،ابنادریس،ابنزهره و امثال ایشان وجود دارد؛و آن اینکه،بعید نیست مراد ایشان از امام،مطلق پیشوا و زعیم جامعه باشد و به معصومان علیهم السلام اختصاص نداشته باشد.بنابراین،بعید نیست نتوان فقهای پیش از محقق حلی را در شمار قایلان به عدم جواز جای داد.
محقق حلی در کتاب شرائع الاسلام پس از اینکه در زمان حضور امام،اقامه حدود
1) (1) .طبرسی،مجمع البیان،ج7،ص219،ذیل آیه 2 سوره نور.
را به امام و گماشتگان از سوی او اختصاص میدهد،در ادامه فرض عدم وجود(حضور)امام را مطرح کرده،پس از طرح فروعاتی،نظریه ولایت فقها را بر اقامه حدود با عبارت«قیل»نقل میکند که نشانه ضعیف دانستن این دیدگاه است:
برای هیچکس اقامه حدود جایز نیست،مگر برای امام اگر حاضر باشد و کسی که امام او را نصب کرده است.در صورت عدم حضور امام...گفته شده:جایز است فقهای عارف[به احکام شریعت]در زمان غیبت امام اقامه حدود نمایند؛همانگونه که حکومت و قضاوت بین مردم به ایشان تفویض شده است،البته در صورتی که از آسیب سلطان وقت ایمن باشند و بر مردم واجب است در این امر ایشان را یاری رسانند. (1)
در مختصر النافع نیز پس از آنکه عدم جواز اقامه حدود از سوی غیرامام و غیرمنصوب از سوی او را به صورت مطلق آورده،در ادامه به اقامه حدود از سوی فقها،مقید به زمان غیبت اشاره و ظاهراً این دیدگاه را تضعیف کرده است:
و همچنین است حدود.جز امام و کسی که امام او را نصب کرده باشد،کسی نمیتواند آن را اقامه نماید.گفته شده اگر فقها ایمن باشند،میتوانند در زمان غیبت اقامه حدود نمایند و یاری ایشان بر مردم واجب است. (2)
برخی از فقها از جمله صاحب جواهر معتقدند ایشان درباره اقامه حدود در عصر غیبت،به توقف قایل است؛ (3)یعنی نفیاً و اثباتاً نظری نداده است.در این دیدگاه،صاحب جواهر فقط ابنادریس و ابنزهره را مخالف با اقامه حدود در عصر غیبت میداند،نه کس دیگر. (4)این در حالی است که عبارت ایشان،در نصب خاص ظهور دارد و به ضمیمه اشاره با«قیل»به نظریه جواز،صریح در نظریه عدم جواز اقامه حدود در عصر غیبت است.به عبارت دیگر،بر اساس سخن محقق حلی،اقامه حدود از مناصب خاصه ائمه است و محرز است که برای اقامه حدود اذن ایشان لازم است.در نتیجه،تردید در تفویض این منصب به فقها،بهمنزله عدم احراز قید جواز است که عدم جواز را در پی
دارد.بر این اساس،نسبت توقف به محقق در این مسئله صحیح به نظر نمیرسد.
قرینههای دیگری نیز در کلام محقق وجود دارد که صراحت دیدگاه ایشان را در این زمینه روشن میسازد.این فقیه گرانقدر،نخستین فقیهی است که قید زمان غیبت را ذیل این مسئله مطرح کرده و پیش از آن نیز قید عدم وجود(حضور)امام را که همان غیبت امام است،یادآور شده است.احتمال اینکه کلام این بزرگوار فقط به اقامه حدود در دستگاه ظلمه داشته اشاره باشد نیز منتفی است.گرچه این احتمال دستکم درباره سخنان ابنادریس قابل طرح خواهد بود،ولی در اینجا به یقین مردود است؛زیرا هر چند در شرائع با پیروی از پیشینیان،پس از طرح مسئله تولای اقامه حدود از سوی ستمگران،این بحث را مطرح کرده، (1)در مختصر بدون اشاره به این مسئله،وارد بحث شده است.
عزالدین حسن بن ابیطالب یوسفی آبی معروف به فاضل آبی،از شاگردان مشهور محقق و علامه حلّی است. (2)وی در کشف الرموز خود که شرح مختصر النافعِ استادش محقق حلّی است،مینویسد:
بیتردید شیخان جزم پیدا کردهاند که در زمان غیبت در صورتی که فقها متمکن از اقامه حدود باشند،این امر به ایشان تفویض شدهاست،اما ما در این مسئله نظر داریم. (3)
فاضل آبی با این نظر خود،در نظریه تفویض اقامه حدود به فقها تردید میکند و از شمار قایلان به عدم جواز میگردد.
1) (1) .آن هم بدین دلیل بوده که با توجه به حکومت حاکمان جور،چون همه حکومتها نامشروع بودند،فرض دیگری(اقامه حدود در حکومت عدل)برای تصدی قضاوت و اقامه حدود قابل تصور نبود.فقهای قدیم شاید حتی تصور نمیکردند به برکت انقلاب اسلامی که حاصل زحمات 1400 ساله بزرگان دین،علما و فقهاست،روزی حکومتی عدل پدید آید که با وجود غیبت امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف حکومتی مشروع و عدل قلمداد شود و احکام الهی را اجرا کند.
2) (2) .سیدمحسن امین،اعیان الشیعه،ج4،ص631 و شیخ آقابزرگ تهرانی،طبقات اعلام الشیعه،ج7،ص38.
3) (3) .فاضل آبی،کشف الرموز،ج1،ص434.
علامه حلی در بسیاری از علوم عقلی و نقلی مانند کلام،فلسفه،نجوم،ریاضی،ادبیات،اخلاق،عرفان،هندسه،منطق،تفسیر،درایه،رجال و شعر استادی مسلّم بوده،ولی استادی ایشان در دیگر علوم،هرگز نتوانسته مقام فقهی این فقیه پرکار شیعه را تحتالشعاع قرار دهد.شاید همین پرکار بودن ایشان سبب شده گاهی در مسئلهای خاص،آرای متفاوت ابراز نماید.از جمله این آرا،نظریات ایشان در بحث اقامه حدود است.در این مسئله،نظریات علامه تنوع خاصی دارد.علامه در کتابهای قواعد الاحکام (1)،ارشادالاذهان، (2)تحریر الاحکام (3)و مختلف الشیعه (4)صراحتاً قول جواز را قوی میشمارد،ولی در تذکره تنها به نقل دیدگاههای متفاوت در مسئله بسنده کرده، (5)و از همه جالبتر در منتهی المطلب پس از اینکه ابتدا در مسئله توقف میکند، (6)چند سطر بعد،قول جواز را قوی دانسته است. (7)
محمد بن حسن حلی،فرزند محقق حلی در کتابی که در شرح اشکالهای قواعد علامه نگاشته و آن را ایضاح الفوائد نامیده،به نقل از شیخ و سلار مینویسد:
اگر در عصر غیبت،جایز باشد بدون اذن امام(امر به معروفی که مستلزم جرح یا قتل است)اقامه شود،بالتبع جهاد را هم باید اذن داد.چون دومی به اجماع علما باطل میباشد،اوّلی هم مثل دومی باطل است و این دو با هم ملازمه دارند. (8)
البته ناگفته پیداست این کلام با نیابت فقها و مأذون بودن آنان در اقامه حدود منافات ندارد؛بهویژه که فخر المحققین قول جواز را از علامه بدون نقد،نقل کرده است. (9)
1) (1) .علامه حلی،قواعد الاحکام،ج1،ص525.
2) (2) .همان،ارشادالاذهان،ج1،ص353.
3) (3) .همان،تحریر الاحکام،ج2،ص242.
4) (4) .همان،مختلف الشیعة،ج4،ص463.
5) (5) .همان،تذکرة الفقها،ج1،ص459.
6) (6) .همان،منتهی المطلب،ج2،ص994.
7) (7) .همان،ص995.
8) (8) .فخر المحققین،ایضاح الفوائد فی اشکالات القواعد،ج1،ص399.
9) (9) .همان،ص398.
محمد بن علی بن ابراهیم احسایی،معروف به ابن ابیجمهور،صاحب کتاب الاقطاب الفقهیه علی مذهب الامامیه و از فقهای شیعی قرن نهم هجری قمری است.وی درباره اقامه حدود چنین مینویسد:
و هل یجوز اقامة الحدود للفقهاء فی زمن الغیبة مع التمکن؟قولان،والاحوط المنع،و قد رخص للفقیه الجامع لشرائط اقامة الحد علی زوجته و غلامه و جاریته مع امن الضرر. (1)
کلام ایشان به روشنی بر منع از اقامه حدود دلالت میکند.ایشان تنها اقامه حدود بر زوجه،غلام و جاریه را صحیح میداند؛آن هم مشروط به اینکه اجرا کننده حد،فقیه باشد.
صاحب کتاب ارزشمند مجمع الفائده که در شرح ارشاد الاذهان علامه نگاشته،پس از نقل سخنان بهظاهر متناقض علامه در منتهی المطلب و نقد ادله جواز،خواننده را به تأمل فراخوانده،که میتواند نشانه عدم پذیرش این دیدگاه از سوی ایشان باشد:
«و أما جواز إقامة الحدود له:فقد مر توقف المصنف فی المنتهی لما مر:و إن قال بعد ذلک فی مسألة أخری:و هو-أی جواز إقامة الحدود للفقیه-قوی عندی،ودلیله روایة حفص المتقدمة:والافضاء إلی الفساد لو لم یجوز.و قد مر ما فی الاستدلال بروایة حفص من وجه،توقفه فی المنتهی:و قد یمنع الافضاء إلی الفساد،فتأمل.لعل فی روایة عمر بن حنظلة وأبی خدیجة إشارة إلیهم،لتفویضهم الحکم إلیه وجعلهم حاکما،فکأنه یشمل إقامة الحدود،فافهم. (2)
اما ظاهراً قبل از هر خوانندهای،خود محقق اردبیلی در مسئله تأمل کرده،توانسته ادله جواز را تا حدی بپذیرد.ازاینرو،پس از تأمل،خواننده را به فهم مطلب فراخوانده است.
بهاءالدین عاملی،شیخ الاسلام اصفهان در زمان شاه عباس کبیر،در جامع عباسی
به تفصیل معتقد شده،اقامه حدود را مادامی جایز میداند که به جرح و قتل نینجامد:
وهمچنین خلاف است میانه مجتهدین که:اقامت حدود بی اذن امام جایز است یا نه؟اما در حالت غیبت بعضی از مجتهدین بر این رفتهاند که آقا غلام خود را میتواند حد زد...وخلاف است میانه مجتهدین که:آیا در حالت غیبت امام،مجتهد میتواند اقامت حدود کردن؟اقوی آن است که میتواند،بهشرطی که مستلزم قتل وجرح نباشد. (1)
بدین ترتیب،فقط حدود قذف،شرب خمر و زنای غیرمحصنه(در برخی فرضها)قابل اجرا خواهد بود؛آن هم مشروط به اینکه به قتل یا جرح نینجامد،در حالی که معمولاً جراحت،نتیجه طبیعی اجرای مجازات جلد است.
میرزای قمی از کسانی است که در مسئله دچار توقف گشته،در اصل حکم تأملاتی دارد:
پس آن در وقتی است که ما اجرای حدود را در زمان غیبت امام جایز دانیم و بر فرض جواز،همان وظیفه مجتهد عادل است و حقیر در جواز اجرای حدود در زمان غیبت،توقف و تأمل دارم. (2)
ایشان درباره امر به معروف و نهی از منکری که مستلزم جرح و قتل باشد نیز مینویسد:
هر گاه نفع نبخشد الا به جرح و قتل،پس در آن اشکال و خلاف است و ظاهر این است که مشهور عدم جواز است؛الا به اذن امام.بلکه از آنچه نقل شده از منتهی این است که شیخ،دعوی اجماع بر آن کرده،و از سید مرتضی حکایت قول به جواز شده،و علامه در منتهی تقویت آن کرده. (3)
محقق انصاری،در دو کتاب شریف خود مکاسب و قضا،مسئله ولایت فقیه را مطرح ساخته است.در کتاب مکاسب،پس از اثبات ولایت عامه امام معصوم علیه السلام به مساءله ولایت فقیه میپردازد.و در نهایت پس از بررسی مقبوله عمر بن حنظله،توقیع شریف و حدیث مجاری الامور میگوید:
از دلایل یاد شده روشن گردید اموری که مشروعیت انجام آنها مفروغٌ عنه باشد،بهگونهای که اگر فقیه جامع شرایطی نیز وجود نداشته باشد،بر امت واجب است به نحو واجب کفایی آن را برپا دارند و در تحقق بخشیدن به آن به پا خیزند،در چنین اموری،طبق دلایل یاد شده،ولایت فقیه ثابت است. (1)
در ادامه شیخ اقامه حدود برای غیرامام،تزویج صغیره برای غیر پدر و جد،معامله اموال غایبان و فسخ عقد خیاری را از سوی آنان،جزء اموری میداند که در مشروعیت آنها شک وجود دارد. (2)بنابراین،از دیدگاه شیخ در مکاسب به دلیل شک در مشروعیت حدود در زمان غیبت،ولایت فقیه بر اقامه آن ثابت نیست.
اما در کتاب قضاء نظری بهظاهر متفاوت درباره ولایت فقیه ابراز داشته،میفرماید:
«حکم فقیه جامع شرایط در تمام فروع احکام شرعی و موضوعات،حجت و نافذ است؛زیرا مقصود از لفظ حاکم که در مقبوله آمده،نفوذ حکم او در همه شئون و زمینههاست و مخصوص امور قضایی نیست.همانند آنکه سلطان وقت،کسی را در مقام حاکم معین کند،که مستفاد از آن،تسلط او بر تمام شئون مربوط به حکومت،اعم از جزئی یا کلی است.از این رو،لفظ(حکم)را که مخصوص باب قضاوت است،به کار نبرده،بلکه به جای آن،از واژه حاکم استفاده کرده تا عمومیت نفوذ سلطه او را برساند. (3)
سپس میفرماید:«و منه یظهر کون الفقیه مرجعا فی الامور العامة». (4)
همچنین ایشان حکومت فقیه را مطلق و حجیتش را عام دانسته،میگوید:
ان تعلیل الامام علیه السلام وجوب الرضا بحکومته فی الخصومات،بجعله حاکما علی الاطلاق و حجة کذلک،یدل علی اءن حکمه فی الخصومات و الوقائع،من فروع حکومته المطلقة و حجیته العامة،فلایختص بصورة التخاصم. (5)
هر چند شیخ انصاری در این کتاب صراحتاً به مسئله اقامه حدود اشاره نکرده،عبارت«حکومته المطلقة و حجیته العامة»در کلام ایشان میتواند نیابت عامه و ولایت
مطلقه فقیه را برساند.در نتیجه،ولایت بر اقامه حدود نیز که یکی از افراد و مصادیق آن است به تبع ثابت میگردد.همچنین ایشان تصریح میکند که فقیه،مرجع در امور عامه است.در عرف فقها،امور عامه همه سیاسیات،از جمله اقامه حدود و تعزیرات را دربرمیگیرد.
دکتر محقق داماد در یکی از مصاحبهها،دیدگاه عدم جواز را به فقهای دوره مشروطیت که فقیهان بزرگی بودند،نسبت داده است.ایشان مدعی است فقهای مشروطهخواه معتقد بودند:
در جامعه امروز،حاکم مسلمانان طبق مصالح،خودش با جرم مبارزه میکند و از وقوع جرم پیشگیری میکند و آنچه در قانون مجازات عمومی آمده بود،بر این اساس بود. (1)
ایشان میگوید:آیت الله مدرس و دوستانش میگفتند:قانون مجازات عمومی،مغایر با شرع نیست و.... (2)
دکتر محقق داماد در تبیین این دیدگاه و علت مغایر شرع ندانستن قانون مجازات عمومی آن زمان با وجود ناسازگاریهای ساختاری و محتوایی آن با نظام کیفری و حقوق جزای اسلامی میگوید:
شاید بتوانیم بگوییم که امروز،آنگونه مجازاتها که باید بر اساس چارچوبهای شرعی و با شرایط خاصی اثبات و به دست قضاتی خاص اجرا شود،چون شرایط آن مهیا نیست،قابل اجرا نیست.بنابراین،ما باید اینها را به تعزیرات تبدیل کنیم«و التعزیر بید الحاکم؛تعزیر،به دست حاکم است».نوع تعزیر،مورد تعزیر و انواع تعزیر،به دست حکومت زمان است و حکومت،تعزیر را از طریق زندان یا مجازاتهای دیگر اجرا میکند. (3)
این فقیه برجسته معاصر،در عین برخورداری از کمالات روحی و سجایای والای اخلاقی،فقیهی کمنظیر بود.در منزلت فقهی ایشان همین بس که امام خمینی در سال 1367 در نامهای که در مسئلهای فقهی به آیتالله قدیری نوشتند،به نظر آیتالله خوانساری استناد کرده،در پی آن مینویسند:«مقام احتیاط و تقوای ایشان و نیز مقام علمیت و دقت نظرشان مشهور است». (1)
در میان معاصران،ایشان از معدود فقیهانی است که اقامه حدود را جایز نمیداند.مهمترین استدلالهای فقهی در دفاع از دیدگاه عدم جواز از سوی این فقیه بزرگوار در جامع المدارک که شرحی است بر مختصر النافع محقق حلی آمده است.
خوانساری در شرح کلام علامه (2)ابتدا به معروف بودن قول به عدم جواز اقامه حدود،و اجماعی که بر آن ادعا شده اشاره کرده،و سپس جواز آن را برای فقیهان عادل آشنا به احکام شرعی که از جمعی دیگر از فقهاست،نقل میکند.آنگاه بر این قول(یعنی قول نامشهور)استدلال و مستند آن را چهار خبر ذکر میکند:مقبوله عمر بن حنظله،خبر حفص،مقبوله ابیخدیجه و توقیع شریف صاحب الزمان علیه السلام.لیکن پس از بیان این اخبار،در دلالت هر یک خدشه میکند.درباره مقبوله عمر بن حنظله مینویسد:
«در مقبوله درخصوص لزوم اقامه حدود ظهوری وجود ندارد». (3)
خبر حفص را که در آن آمده:«از ابا عبداللّه علیه السلام پرسیدم:چه کسی حدود را اقامه میکند،سلطان یا قاضی؟فرمود:اقامه حدود با کسی است که حکم بر اوست»، (4)از نظر دلالت و سند اینگونه رد میکند:«بهدرستی که قاضی از سوی معصوم برایش حکم است و گفته نمیشود به سوی او حکم است،و این مطلب با قطع نظر از سند این روایت است». (5)
سرانجام مقبوله ابیخدیجه و توقیع شریف را نیز از نظر دلالت تمام نمیداند و در آنها خدشه میکند،ولی میکوشد به نحوی بر قول به لزوم اقامه حدود از سوی فقیه دلیل عقلی بیاورد؛چنانکه میگوید:
چهبسا مطلب مذکور اینگونه مورد تأیید واقع میشود که تعطیل حدود،منجر به ارتکاب محارم و نشر مفاسد میگردد،و این امر از دیدگاه شارع امری مبغوض است.دیگر اینکه مقتضی برای اقامه حد در هر دو حالت حضور امام علیه السلام و غیبت او موجود است،و به یقین حکمت در آن به اقامه کننده حدود مربوط نمیشود. (1)
اما این دلیل را نیز رد میکند و در پایان در تضعیف دیدگاه جواز و تقویت دیدگاه عدم جواز میگوید:
ممکن است گفته شود لازمه این سخن آن است که اقامه حدود در هر عصری واجب است بدون نیاز به نصب از طرف معصوم،و قبل از آنکه«حتی»مقبوله و مشهوره و توقیع شریف صادر گردند،اقامه حدود بدون نیاز به اذن«از طرف معصوم»لازم بوده،بلکه هنگام تمکن نداشتن مجتهدان،تصدی این امر از سوی مؤمنان عادل،بلکه فاسقان ایشان لازم است؛چنانکه نظیر آن درباره محافظت از اموال قصر و غیب گفته میشود.این سخن آنچنان است که میبینی.پس بعید نیست که حتی این امر نیز از اموری باشد که مخصوص معصومان یا کسانی است که خاصه از سوی ایشان برای این امور نصب شدهاند؛مانند جهاد با کفار،و بر غیر آنان جایز نیست. (2)
بنابراین،آیتالله خوانساری با رد ادله روایی و عقلی،نتوانست قول به جواز اقامه حدود را بپذیرد.افزون بر آن،دلایلی نیز برای عدم جواز مطرح کرد که در مباحث آتی آن را بررسی خواهیم کرد.
فقیه معاصر،سید محمد شیرازی نیز از جمله فقیهانی است که اقامه حدود را در زمان حاضر جایز نمیداند،ولی نه به دلیل قصور ادله نیابت عامه فقیه،بلکه از این نظر که اقامه حدود در جامعهای قابل اجراست که همه جوانب آن،اعم از اقتصادی،
اجتماعی،سیاسی و...اسلامی باشد:«ظاهر این است که در زمان فعلی که اسلام به طور کامل اجرا نمیشود،حدود جاری نمیگردد». (1)
مستند ایشان در این فتوا سیره رسول خدا صلّی الله علیه و آله است.ایشان در تأیید به قرآن و روایت نیز متوسل شده است:
رسول الله صلّی الله علیه و آله تنها پس از تطبیق کامل اسلام در مدینه منوره و ریشهکن کردن همه اسباب و ریشههای فساد،قانون مجازاتها را اجرا کرد.ذات باریتعالی میفرماید«در زمین از پس اصلاح آن فساد نکنید،و او را با بیم و امید بخوانید که رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است».در روایت از حفص بن غیاث میگوید:از ابا عبدالله پرسیدم:چه کسی اقامه حدود مینماید؛سلطان یا قاضی؟فرمود:اقامه حدود به دست کسی است که حکم بهدست اوست. (2)
ایشان برای اینکه در نتیجه اجرا نکردن مجازاتهای اسلامی،هرج و مرج روی ندهد،راهکاری ارائه داده است:
آنچه به نظر میرسد،گرچه در این باب لازم است به شورای فقها مراجعه شود،این است که عقوبات را برای چند سال به تأخیر بیندازد و با زندان و مانند آن از اموری که میتوانند بازدارنده باشند،تأدیب صورت گیرد. (3)
افزون بر فقهای پیشگفته،دیدگاه عدم جواز،به بسیاری دیگر از ایشان نسبت داده شده است. (4)در این خصوص،عمدتاً به عباراتی از ایشان استدلال میشود که به اصل اولی در اقامه حدود،یعنی لزوم اذن امام اشاره دارد،ولی به تفویض یا عدم تفویض این منصب به فقها نظر ندارد.در نتیجه،این فقیهان را نمیتوان به دیدگاه عدم جواز معتقد دانست؛زیرا میدانیم لزوم اذن از امام در زمان حضور،مسلّم و اجماعی است و فقط برخی موارد خاص،بر اساس روایت از آن خارج شده است.این تفسیر از کلام این
1) (1) .سیدمحمد شیرازی،فقه العولمة،ص286.
2) (2) .همان.
3) (3) .همان.
4) (4) .ابوالصلاح حلبی،قاضی ابنبراج،محمدباقر سبزواری صاحب کفایة الاحکام،یحیی بن سعید حلی صاحب الجامع للشرائع و...،از فقهایی هستندکه برخی(احمد الکاتب در کتاب تکامل فکری سیاست از شوری تا ولایت فقیه،منتشره در سایت www.alkatib.co.uk به آدرس اینترنتی http://alkatib.co.uk/f1f2.htm (آنان را طرفدار دیدگاه عدم جواز میدانند.
بزرگواران،با امکان و لزوم تصدی این منصب از سوی فقها در زمان غیبت هیچ تنافی ندارد.ازاینرو،تنها کسانی را میتوان به دیدگاه عدم جواز معتقد دانست که تفویض این منصب به فقها را به دیده تردید یا انکار نگریسته باشند.از آن جمله است سخنان محقق و علامه حلی،فاضل آبی،میرزای قمی،شیخ انصاری،سید احمد خوانساری و از معاصران،سید محمد شیرازی.
بدین ترتیب،روشن شد که دیدگاه عدم جواز نیز طرفدارانی دارد.به فرض که بتوانیم بر اساس وجوه مطرح شده،قول متقدمان از ایشان،نظیر ابنادریس و ابنزهره را توجیه کنیم،عبارات متأخران از ایشان صریح در عدم جواز است و تأویلپذیر نیست.
دلایل دیدگاه عدم جواز اقامه حدود
در تبیین دیدگاه عدم جواز اقامه حدود،دلایلی در آثار فقها ارائه شده که در این نوشتار پس از استخراج این دلایل،به ارائه آنها در دو فصل با عناوین دلایل تحلیلی و نقلی پرداختهایم.دلایل تحلیلی خود در برگیرنده دو دلیل عمده است:لزوم شرایط اجتماعی خاص برای اقامه حدود و عدم حجیت خبر واحد.دلایل نقلی نیز که در فصل دوم این بخش بررسی میشود،دربرگیرنده چهار دلیل است که عبارتاند از:اجماع منقول از دریس و ابنزهره،روایت اشعثیات،قاعده درأ و احتیاط در دماء.
خواننده محترم توجه داشته باشد که در این فصل به جای عنوان دلایل عقلی،دلایل تحلیلی برگزیده شده است؛زیرا ادله این فصل عموماً از نوع برهان و قیاس عقلی نیست،بلکه بیشتر تحلیلهایی عقلی مراد است که چهبسا زمینهها و مقدمات شرعی داشته باشند.
برخی از محققان،دلیل خاص و منحصر به فردی برای قول به عدم جواز مطرح کردهاند و معتقدند برای اقامه حدود،وجود شرطها و پیشفرضهایی لازم است؛چرا که اسلام مجموعهای از قوانین ارزشمند و سازنده است که در آن رعایت تمامی ابعاد گوناگون تربیتی،اخلاقی،اجتماعی و مدیریتی تضمین شده است و از همه بالاتر،یک
نظام حقوقی-الهی دارد که در اصطلاح«شریعت»نامیده میشود.در میان تمامی این ابعاد،انسجام کامل و ارتباطی شگفتانگیز به چشم میخورد.در این مجموعه،تربیت انسانها و تعالی و رشد آنان و متخلق شدن به اخلاق نیک،مورد توجه است و رعایت تمامی این نکات در مسائل جزایی به خوبی دیده میشود.از این رو،نمیتوان بدون در نظر گرفتن دیگر شرایط و با نادیده انگاشتن دیگر ابعاد،صرفاً روی اجرای حدود تأکید کرد.در جامعهای میتوان اجرای حدود کرد که اصول تربیتی اسلام اجرا شده باشد،عموم مردم مقید به احکام و ملتزم به اخلاق اسلامی باشند و امر به معروف که وظیفه همگانی است،اجرا شود و بهطورکلی،جامعه از هر نظر اسلامی باشد.
حال در فرض فقدان اجتماع جمیع شرایط که مهمترین آن به نظر حقه شیعه اثنی عشریه،وجود انسانهای کامل در رأس مدیریت اجتماعی است که نقش مؤثر در تربیت جامعه دارد،مسلّم و بدیهی است احتمال اینکه اجرای عقوبات شرعیه با تردید مواجه گردد،جدی میباشد و به دیگر سخن،اینگونه مجازاتها در فرض آن شرایط است و در آن اوضاع و احوالات که مؤمن اگر مورد اغفال شیطان قرار گیرد و مرتکب آن اعمال گردد،بلافاصله پشیمان میشود و به گفته آیه کریمه وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (آل عمران،آیه135)از خداوند رحیم و غفور طلب مغفرت و توبه میکند و گاهی چنان از عذاب اخروی بیمناک است،شرفیاب محضر رسول صلّی الله علیه و آله میگردد و بهمنظور تخفیف عذاب الهی اقرار به گناه میکند و علیرغم آن که آن حضرت سه بار صورت مبارک را از وی میگرداند،برای چهارمین بار با طیب خاطر اقرار میکند تا حد شرعی دنیوی بر وی جاری و از این رهگذر عذاب اخروی را بر خویشتن آسان سازد. (1)
همانطور که صاحب این دیدگاه خود تصریح کرده،دیدگاه ایشان چندان جنبه فقاهتی ندارد،ولی خالی از اهمیت نیست (2)و لازم است بررسی و تحلیل شود؛چهبسا از این رهگذر نظریه و دیدگاه جدیدی پدید آید که بتواند در پاسخگویی به پرسش تحقیق راهگشا باشد.
با توجه به کلام ایشان،چند احتمال درباره این شرایط ویژه قابل طرح است:
امامیه برآن است که عصمت،شرط امامت است و باید امام معصوم زمام امور جامعه را به دست گیرد و جامعه را به سوی خیر و صلاح رهنمون باشد،تا جامعه به سمت سعادت و کمال سوق یابد و جامعه آرمانی که همواره بشر در پی آن بوده،محقق شود.همچنین نباید از نظر دور داشت که اگر امام معصوم حاکمیت را به دست گیرد،افزون بر تعالی معنوی جامعه،این تضمین وجود دارد که هیچگاه در این جامعه به کسی ستم نمیشود و هر کس به آنچه استحقاق دارد،میرسد.در نتیجه،مجرم در این جامعه اجرای مجازات را ستم به خود نمیپندارد،بلکه آن را نتیجه اعمال ناشایست خود میداند.از این رو،نهتنها از مجازات گریزان نیست،چهبسا به آن مباهات نیز بنماید.
مثلاً زمان امیرمؤمنان علیه السلام جوانی سیهچهره که محکوم به سرقت است،پس از احراز جمیع شرایط مربوط به حکم«قطع ید سارق»دست او جدا میشود؛لیکن شیوه علی علیه السلام در رفتار با مجرم و حتی اعاده حیثیت او،و نیز چارهجویی در عدم رجوع به گناه و بزهکاری بهگونهای است که مجرم را از مراجعه به گناه شرمنده و سرافکنده میسازد.جوان در حالی که دستش در محکمه علی علیه السلام قطع گردیده،به عنصری مخالف حکومت تبدیل نمیشود.وقتی روانه منزل است،یکی از مخالفان علی علیه السلام علیه او را میبیند و میپندارد فرصت خوبی برای تحریک و طعنه زدن است و انتظار دارد با واکنش تند و ابراز جملات تلخ راجع به علی علیه السلام از سوی جوان روبهرو شود،ولی با شگفتی با پاسخی این چنین روبهرو میشود:قطع یمینی سید الوصیین و اولی بالناس بالمؤمنین علی بن ابیطالب،امام الهدی،السابق الی حساب النعیم،الهادی الی الرشاد...والناطق بالسداد. (1)
این احتمال با این بیان،تقریری از شرط حضور امام معصوم برای اقامه حدود است؛یعنی تنها در صورتی که امام معصوم امامت امت اسلامی را به دست گیرد،اقامه حدود از سوی ایشان و کارگزاران جایز است.این دقیقاً آن چیزی است که پرسش اصلی تحقیق بر اساس آن شکل گرفته است:آیا در صورت عدم حضور معصوم کسان
1) (1) .علامه مجلسی،بحار الانوار،ج40،ص282.
دیگری نظیر فقها هستند که مجاز به اقامه حدود باشند یا خیر؟هدف ما نیز پاسخگویی به همین پرسش است.امیدواریم از لابهلای این کتاب نکتههای قابل عرضه تراوش کند و در نهایت به این دغدغه اساسی پاسخ داده شود.
شاید این دیدگاه نیز قابل طرح باشد که خود معصوم و حضور وی موضوعیت ندارد،بلکه آثار حضور و تصرف وی در جامعه است که اقامه حدود را مجاز میسازد،و زایل شدن این آثار است که این امر را ناروا میگرداند.به قول خواجه نصیرالدین طوسی در تجرید الاعتقاد«وجوده لطف و تصرفه لطف آخر». (1)گرچه وجود امام،حتی در پس پردههای غیبت،لطفی است از سوی حضرت احدیت،که در کمال و سعادت جامعه بشری اثرگذار است،بیگمان تصرف امام است که جامعه را به هدف غایی میرساند و آنرا به مدینه فاضلهای مبدل میسازد که آرزوی همه انسانها بوده و خواهد بود.این حقیقت برخی را بر آن داشته تا مدعی شوند فقط در سایه حکومت عدل پیشوایان معصوم،این احکام امکان عملی شدن دارند و در جامعه فعلی ما جایی برای این قبیل مجازاتها نیست. (2)تا وقتی نیازهای اساسی انسانی مانند غذا،مسکن و مُلک برآورده نشده،دلیلی برای قطع دست سارق وجود ندارد و تا هنگامی که نظام اخلاقی جامعه،نوشیدن محرمات و ارتکاب محرمات را ممنوع نداند،شلاق زدن شارب خمر ناموجه است. (3)به عبارت روشنتر،تا وقتی همه جنبههای اسلام،اعم از اقتصادی،سیاسی،اجتماعی و...در جامعه اجرا نشود،اقامه حدود مجاز نیست. (4)
دلایلی که برای این مدعا ارائه شده،عبارتاند از:
1) (1) .علامه حلی،کشف المراد،ج1،ص491.
2) (2) .عمادالدین باقی،«ادامه حقوق بشر اعدام و قصاص2»به نقل از سایت www.emadbaghi.com تاریخ شنبه 2 خرداد 1383.
3) (3) .زهیر الاعرجی،مجله الحیات،«نظریة ولایة الفقیه و الادارة الاجتماعیة»،منتشر شده در سایت www.arrasou.org مشاهده شده در تاریخ پنجشنبه اول محرم 1429.
4) (4) .سید محمدحسینی شیرازی،فقه العولمه،ص286.
1.سیره رسول خدا صلّی الله علیه و آله: ایشان زمانی به احکام جزایی اسلام روی آورد که اسلام را به طور کامل در مدینه اجرا کرد و اسباب و زمینههای فساد ریشهکن گشت. (1)
2.آیه 56 سوره اعراف: وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ؛و در زمین پس از اصلاح آن فساد نینگیزید و او را از روی بیم و امید بخوانید؛چون رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است»،با این بیان که ابتدا باید اصلاح صورت گیرد و سپس از فساد منع شود.همانطور که در روایات تفسیری آمده،این آیه از فساد در زمین پس از آن که با بعثت انبیا اصلاح گردید،منع مینماید. (2)پس ابتدا باید جامعه اصلاح شود،آنگاه در صورتی که بعد از اصلاح همچنان عدهای به فساد در زمین پرداختند،این فساد انگیزان با اقامه حدود و تعزیرات،به مجازات رسند.
اما رجوع به تفسیرهایی که از این آیه ارائه شده،مدعای فوق را ثابت نمیکند.علامه طباطبایی در تفسیر المیزان این قسمت از آیه را وظیفهای اجتماعی و مسئولیت هر یک از افراد جامعه در برابر یکدیگر دانسته است. (3)بر این اساس،مفاد آیه دستوری است به اصلاح امور مردم و ریشهکن ساختن ستم از میان آنان.بر اساس این تفسیر،این آیه نهتنها از اجرای حدود منع نمیکند،بلکه به اصلاح جامعه و از میان بردن زمینههای فساد و ستم ترغیب مینماید،در حالی که میدانیم هدف اصلی از تشریع حدود نیز،همین امر بوده است.پس این آیه خود مؤید جواز اقامه حدود است.
گرچه اصل مدعا و لزوم اسلامی شدن همهجانبه اجتماع،امری است صحیح و لازم،ولی هیچ دلیلی در دست نیست که احکام جزایی اسلام باید پس از نهادینه شدن دیگر نهادهای اسلامی اجرا گردد.شاهد آوردن از سیره رسول خدا صلّی الله علیه و آله نیز پذیرفتنی نیست؛چون تأخیر در تشریع،دلیل تأخیر در اجرا بعد از کامل شدن تشریع نخواهد بود.آری،لازم است جامعه به سوی تطبیق کامل اسلام پیش رود،ولی باید همه جوانب
آن با هم رشد کنند و دلیلی بر تقدم جنبهای بر دیگری نداریم یا دستکم دلیلی بر تأخر نظام جزایی بر دیگر نظامات وجود ندارد.
از سوی دیگر،اگر جامعه از هر نظر اسلامیشود و به حد اعلای رشد برسد،وقوع جرامهایی که مستلزم چنان مجازاتهای شدیدی باشد،نادر و بعید (1)و حتی ممکن است محال باشد.در چنین شرایطی فلسفه تشریع حدود چیست؟وقتی جامعه به مدد تربیت اسلامی به آن حد از درک دینی رسیده و چنین مدینه فاضلهای پدید آمده،چه نیازی به تشریع حدود است؟آیا تشریع حدود امری لغو نمینماید؟!بهویژه که برخی مدعیاند«در صورت وقوع چنین جرایمی(در چنین شرایط ایدهآلی)،مجازات آن مشمول انواع قیود و شروط است و نیز امکان تبدیل مجازات وجود دارد؛زیرا فلسفه ادیان پرورش مکارم اخلاقی و بازپروری و ترمیم است،نه قلع و قمع و نابودی». (2)اگر قرار باشد مجازاتها هرگز اجرا نشود،پس چرا تشریع شده است،در حالی که فرض این است که جامعه به مدینه فاضله بدل گشته و افراد آن دارای بالاترین سطح درک و معرفت دینی هستند،قطعاً در چنین شرایطی نمیتوان تشریع حدود را فقط برای بازدارندگی آن دانست،صرفنظر از این که قانون هر قدر شدید باشد،تا وقتی اجرا نشود،بازدارندگی ندارد. (3)آیا جز این است که جرم حقیقتی انکارناپذیر در جامعه بشری است و همواره در هر جامعه مجرمان خطرناکی هستند که قابل اصلاح نیستند؛با این مجرمان چه باید کرد؟آیا بایسته نیست با مجازات شدید آنها،افزون بر تطهیر جامعه،در دیگر افراد بازدارندگی پدید آورد؟
نمیتوان انتظار داشت جامعه از هر نظر ایدهآل شود،آنگاه اقامه حدود صورت
1) (1) .همان.
2) (2) .عمادالدین باقی،«ادامه حقوق بشر اعدام و قصاص 2»به نقل از سایت www.emadbaghi.com تاریخ شنبه 2 خرداد 1383.
3) (3) .بکاریا معتقد است:کیفر باید حتمی باشد و با عفو و غیره متزلزل نشود؛چرا که یک عدالت خوب آن نیست که شدیداً مجازات کند،بلکه آن است که به همه تبهکاران بپردازد.(سزار بکاریا،جرایم و مجازاتها،ص104-107؛به نقل از حنید دهقان،شمیم عدالت،ص137).
گیرد.بهعلاوه در زمان معصومان نیز جامعه هیچگاه عاری از جرم و بزهکاری نگشته،وجود افراد معدودی که برای رهایی از عذاب دردناک قیامت،عذاب دنیوی را به جان خریدند و بر تطهیر از گناه با اجرای حدود اصرار داشتند،به معنای پاکی و عصمت جامعه نیست.در قضیهای وقتی زنی به حضور حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام میآید و میگوید:«انی زَنَیتُ فطهرنی»و اجرای حد شرعی طلب میکند،وقتی برای حضرت شرایط احصان معلوم میشود،میفرماید:برو و پس از وضع حمل بیا.زن پس از وضع حمل میآید و باز اقرار و درخواست اجرای حد میکند.حضرت میفرماید:برو فرزندت را شیر بده و بعد از اتمام رضاع بیا.بار سوم میآید و اقرار و درخواست اجرای حد میکند.حضرت میفرماید:کودک تو دو ساله است و قدرت حفظ ندارد.برو او را بزرگ کن تا حدی که بتواند خودش را تغذیه کند،از بلندی پرت نشود و در چاه نیفتد.زن در حالی که گریه میکند و از دقت و رأفت همهجانبه حضرت در شگفت است،جلسه را ترک میکند.سپس برای چهارمین بار که میآید و اقرار میکند،حضرت میفرماید:فردا همه با صورت بسته جمع شوید و بعد ادامه میدهد:هان ای مردم!خداوند تبارک و تعالی با پیامبرش عهدی بسته که آن حضرت هم همان عهد را با من بسته،مبنی بر اینکه کسی که به گردن او حد است،نباید حد شرعی اجرا کند.پس هر کس خدا بر گردن او حدی ندارد،بر این زن حد زند.اینجاست که همه حاضران صحنه را ترک میکنند و کسی جز علی و حسنین علیهم السلام باقی نمیماند. (1)
گرچه صدر این روایت و توجه به شخصیت زنی که اینچنین تحتتأثیر وجدان بیدار خویش قرار گرفته،انسان را متأثر میکند،ولی پایان آن نشان میدهد در جامعه اسلامی آن زمان هم از این قبیل افراد انگشتشمار بودهاند.از دیگر سو،روشن میسازد که در همان زمان هم چقدر جرم فراگیر بوده،به حدی که جز خود امام و حسنین کسی در میدان برای اقامه حد باقی نمیماند.
این نکته را هم نباید نادیده انگاشت که چهبسا از برخی جهات،معرفت دینی مردم
1) (1) .شیخ کلینی،کافی،ج7،ص185 و 186.
در این زمان بیش از زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و معصومان علیهم السلام باشد.شاید به همین دلیل است که از وجود مقدس امام سجاد علیه السلام روایت شده است که فرمود:
خداوند متعال میدانست در آخرالزمان اقوامی میآیند که در مسائل تعمق و دقت میکنند.لذا سوره قل هو الله احد و آیات ابتدای سوره حدید تا «عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» را نازل فرمود. (1)
برخی از نویسندگان با مدد گرفتن از تحلیلهای جامعهشناسانه و تحتالشعاع قرار دادن اصل شخصی بودن جرم و مجازات،لزوم توجه به جنبهها و زمینههای اجتماعی جرم را یادآور شده،اجرای مجازاتهای اسلامی را ناروا میدانند:
در نظام حقوقی اسلام و نظام حقوقی غرب،اصل شخصی بودن جرم و مجازات حاکم است و در انتساب جرم به عامل و فاعل بزه،تنها به نقش فرد و مباشرت او توجه کرده و به شرایط و موجبات وقوع بزه،مانند نقش جامعه و محیط و عوامل خارجی توجه اساسی نمیشود.قاعده کلی فقهی که در ماده 363 قانون مجازات اسلامی نیز مورد استفاده قرار گرفته این است که:«در صورت اجتماع مباشر و سبب در جنایت،مباشر ضامن است،مگر اینکه سبب اقوای از مباشر باشد»؛چون مباشر اقوای از سبب است،قصاص میشود،اما در صورتی که شرایط و ساختار اجتماعی و عواملی که خارج از اختیار و اراده فرد هستند،در عمل وی به ارتکاب جنایت مؤثر باشند و سبب اقوای از مباشر باشد،وضعیت متفاوتی وجود خواهد داشت.آیا نمیتوان چنین مقولاتی را از باب سبب اقوای از مباشر در فقه قلمداد کرد؟ (2)
نویسنده محترم در ادامه بهزعم خود به معضلی بینشی اشاره کرده است:
این نکته در باب نارسایی بینشی در حقوق جزایی ما شایان توجه است.رویکرد فقها و حقو قدانان ما به پدیده جرم و بزه،رویکردی شخصی بوده و به عبارت دیگر،جرم را صرفاً قائم به شخص و معلول اراده مستقل او تلقی
کردهاند،در حالی که بر اساس پژوهشهای عمیق جامعهشناسانی چون دورکیم،پدیدههایی مانند خودکشی و طلاق در شخصیترین صورت خود نیز امری کاملاً اجتماعی و ناشی از جامعه است،نه فردی.در حالی که آنها شخصیترین امور به نظر میآیند و گویا بر اثر حوادث کاملاً خصوصی و بین دو نفر بر اساس تصمیم کاملاً فردی روی دادهاند،اما اموری کاملاً اجتماعیاند.دورکیم ثابت میکند چگونه در جوامع بسیار دور از هم و دارای فرهنگ و عقاید و تاریخ متفاوت،ولی همسان از نظر ساختاری،منحنی انواع خودکشی در آن مشابه یکدیگرند. (1)
شایان توجه است که از نظر فقه امامیه،سبب در صورتی ضامن است که فعل فاعل اختیاری بین سبب و وقوع جرم فاصله نشده باشد (2)و مباشر تنها در صورتی مبرا از مسئولیت است که فعل به سبب نسبت داده شود،و مباشر غیرمختار بوده،فعل به صورت اختیاری از وی صادر نشده باشد. (3)به نظر میرسد نویسنده محترم نیز به این حقیقت اشراف داشته که صرف عوامل و زمینههای اجتماعی جرم تا وقتی به حد اضطرار و اکراه نرسد،موجب اقوی شدن سبب در مقایسه با مباشر نمیگردد و به همین دلیل،این حکم را ناشی از معضلی بینشی در حقوق جزای اسلام دانسته است.آری،دریافت نویسنده محترم از بینش اسلامی صحیح است.در بینش اسلامی در عین حال که نقش عوامل اجتماعی در وقوع جرم انکار نمیشود و در میزان مجازات اثرگذار است،انسان را موجودی مختار و دارای درک و شعور میداند و برای چنین انسانهای ذیشعوری تشریع احکام میکند.در نتیجه،اگر فردی اختیار یا قوه درک خود را از دست دهد،همچون افراد عادی جامعه مجازات نخواهد شد،ولی به نظر میرسد شایسته نیست آن طور که دروکیم معتقد است و نویسنده محترم به آن اذعان دارد،بیشتر افراد جامعه را فاقد درک و شعور یا اختیار بدانیم.بهعلاوه مؤثر بودن عوامل اجتماعی در وقوع جرم،به معنای سلب اختیار از
بزهکار نیست.به نظر میرسد تحقیقاتی از این دست نیز در نهایت ثابت میکنند عوامل اجتماعی در وقوع هر جرمی دخیل است،ولی این به معنای نفی نقش اصلی فرد در وقوع بزه نیست.گذشته از این،حقوق غرب نیز در این نظر تفاوت چندانی با حقوق اسلامی ندارد و دو شرط به عنوان پایههای مسئولیت کیفری در حقوق غربی به شمار میروند:ادراک و آزادی اراده یا آگاهی و اختیار.به همین دلیل،قانونگذاران اصولاً صغار،مجانین و افراد مجبور را فاقد مسئولیت کیفری و اهلیت جنایی میدانند؛زیرا یا ادراک آنها یا اختیارشان و یا هر دو مخدوش است.بنابراین،قابلیت سرزنش داشتن( blomeworthiness (شرط اساسی تحمل مسئولیت کیفری و مجازات است. (1)بدیهی است با تحقق مسئولیت کیفری فرد در صورت ارتکاب جرم،مجرم شناخته میشود و اجرای مجازات بهمنظور دستیابی به اهداف سیاست جنایی،ضروری است.
نکته دیگری که از احکام و شرایط مجازاتها قابل استنباط است اینکه،نمیتوان نظام حقوقی اسلام را در جامعهای اجرا کرد که نظام اخلاقی و تربیتی آن اجرا نشده است.به عبارت دیگر،بخشهای مختلف این احکام را باید همچون یک منظومه و یک نظام نگریست.
این سخن،سخن درستی است و نباید از نظر دور داشت که اصلیترین هدف احکام اسلامی،تربیت فرد و جامعه،کسب فضیلتها و از بین برذن رذیلتهاست.بدین منظور،نخستین راه برای کسب فضایل و ریشهکن کردن جرم و رذایل،احکام اخلاقی است که بر اساس خیر و شر بنیاد گرفته،خوبیها و بدیها و فضایل و رذایل را به انسان معرفی میکند. (2)
دومین راه مبارزه اسلام با تباهیها و جرمها،دو اصل بی نظیر امر به معروف و نهی از منکر است.
سومین راه جلوگیری از مفاسد و جرایم،قوانین فقهی و حقوقی اسلام است.در همه مباحث عبادی و غیرعبادی،یعنی روابط میان افراد با یکدیگر و رابطه آنان با خدا،حقوق افراد و وظایف آنان را بهصورتی منظم و گسترده قانون نهاده تا کسی به حق دیگران تجاوز نکند و از راه صواب و خیر و صلاح منحرف نگردد و به ارتکاب جرم و معصیت نیفتد. (1)
اما اگر منصفانه به قضاوت بنشینیم،در شرایط کنونی،به برکت نظام ارزشمند ولایت فقیه دستورات اسلام در زمینههای تربیتی و اجتماعی تا حد زیادی اجرا میشود.به فرض هم که بگوییم این تلاشها در حد مطلوب نیست،مجوزی برای تعطیل حدود فراهم نمیآید؛چرا که هیچ رابطه طولی میان سه مرحله مطرح شده وجود ندارد و اینها باید در عرض هم رشد کنند؛یعنی نمیتوان انتظار داشت مدتی فقط بر مسائل اخلاقی تأکید شود،آنگاه پس از گذشت مدتی طولانی و اطمینان از نهادینه شدن اخلاق اسلامی،به امر به معروف روی آوریم و در نهایت با حصول جمیع شرایط،به اجرای احکام الهی و از جمله حدود بپردازیم.طبیعی است برای اصلاح جامعه و زدودن آن از رذیلتها و نهادینه کردن فضیلتها،لازم است این کارها همزمان انجام شوند،نه یکی پس از دیگری.
همچنین تصور صحیحی نیست اگر بپنداریم کسی که به دلیل فقر و صرفاً برای تهیه قوت زن و فرزند مجبور به سرقت شده،به همان اندازه گنهکار است که یکی از اخلالگران کلان اقتصادی.اما توجه به این نکته ضروری است که اقامه عدالت مطلق در این دنیا ممکن نیست و این انتظار که عدالت اقتصادی و اجتماعی بهطور کامل در جامعه پدیدار گردد،در کنار اینکه قدری آرمانگرایانه است،به اقدامات و اصلاحاتی در جامعه بستگی دارد که یکی از آنها،اقامه حدود بهمنظور صیانت از کیان اجتماع است.به عبارت دیگر،میتوان گفت نظامهای سیاسی،اقتصادی،
1) (1) .علیرضا فیض،مقارنه و تطبیق در حقوق جزای عمومی اسلام،ص384.
اجتماعی،اخلاقی،حقوقی و جزایی اسلام کاملاً مرتبط با یکدیگرند و تأثیرات متقابل بر یکدیگر دارند.از این رو،برای تحقق این نظامها لازم است با هم و در کنار هم رشد کنند،نه این که با یکجانبهنگری صرفاً بر برخی از این نظامها توجه و تأکید گردد و برخی دیگر به فراموشی سپرده شود.به یقین توجه به اقامه حدود بدون تلاش در جهت تأمین نظام اخلاقی و اقتصادی اسلام،امری است ناپسند،ولی صرف توجه به مسائل اخلاقی و عاطفی نیز هیچگاه نمیتواند راهگشا باشد.امام خمینی در این زمینه میفرمایند:
اینها همین حرفهای غربیها را میزنند که باید اصلاح کنیم.اول همه را اصلاح کنید بعد حد بزنید.این عجیب است که اول باید این مملکت را همه را هدایت کنیم،همه تربیت بشوند،بعد حد بزنیم.این عجیب است که اول ما باید این مملکت را،همه را هدایت کنیم که همه تربیت بشوند،بعد حد بزنیم.اگر یک کسی حالا شرب خمر کرد،حالا حدش نزنیم،اول تربیتش کنیم تا مغزش اصلاح بشود؟اینها یک حرفهای غلطی است؛باید حدود جاری بشود. (1)
یکی از شبهههای قابل طرح در مسئله اقامه حدود،عدم حجیت خبر واحد در احکام شدید کیفری است.برای اثبات صدور روایت از معصوم،مسئله حجیت اخبار آحاد مطرح میشود و این پرسش نمایان میگردد که:آیا قول یا فعل یا تقریر معصوم با خبر واحد ثابت میشود یا خیر؟البته اگر خبر متواتر باشد یا خبر واحد محفوف به قراین قطعی باشد،حجت است؛مثل اینکه یک شاهد یا بیشتر از آیات قرآنی موافق آن باشد.محل بحث،اخبار آحادی است که مفید قطع نیست.حجیت چنین اخباری شدیداً مورد اختلاف علمای امامی است.برخی از نویسندگان با مستمسک قرار دادن همین اختلاف،حجیت اخبار آحاد را در ابواب جزایی به چالش کشیدهاند.به همین دلیل،پیش از بررسی این شبهه،لازم است دیدگاههای فقها را درباره حجیت خبر واحد تبیین کنیم و آنگاه شبهه یاد شده را درباره حدود بهطور خاص بررسی نماییم.
1) (1) .امام خمینی،صحیفه نور،ج13،ص49.
برخی چون سید مرتضی (1)،ابنزهره،ابنادریس حلی (2)و امینالاسلام طبرسی (3)حجیت خبر واحد را انکار میکنند.
برخی چون شیخ طوسی، (4)به حجیت خبر واحد معتقدند.کسانی که خبر واحد را حجت میدانند،خود به دو دسته تقسیم شدهاند.عدّهای عقیده دارند که حجّیت اخبار آحاد به دلیل ظنون خاصه است؛یعنی دلیل خاصی از یکی از ادلّه نقلی بر حجّیت آن وجود دارد (5)و برخی دیگر برای اثبات حجیت آنها به دلیل انسداد استدلال میکنند که
1) (1) .سید مرتضی،رسائل المرتضی،ج1،ص203.سید در جواب مسائل تبانیات نیز میگوید:اصحاب ما به خبر واحد عمل نمیکنند و در نهی از عمل به خبر واحد مطالب فراوانی نوشتهاند.همانطور که نفی قیاس شعار آنان است،عدم جواز عمل به خبر واحد هم شعار آنان است.حتی برخی از آنان تعبّد به خبر واحد را به حکم عقل محال میدانند.(سید مرتضی،رسائل مرتضی،ج3،ص309 و محمدحسین حائری،الاصول الغرویة فی الاصول الفقهیة،ص289)سید مرتضی در ذریعه تعبد به حجیت خبر ثقه را عقلاً ممکن میداند،اما اثباتاً آن را نمیپذیرد.(ر.ک:الذریعة،ج2،ص519-551)
2) (2) .ابنادریس حلّی نیز عمل به خبر واحد را شدیداً تقبیح کرده،آن را موجب هدم اسلام میداند.وی ادله احکام را،کتاب(قرآن)،سنت متواتر،اجماع و دلیل عقل برمیشمارد.اگر حکم شرعی موضوعی را نتوان از کتاب و سنت متواتر یا اجماع استنباط کرد،آنگاه باید به دلیل عقل تمسک جست.(ابنادریس حلی،سرائر،ج1،ص46)
3) (3) .امین الاسلام طبرسی در مجمعالبیان ذیل آیه نبأ مینویسد:این آیه دلالت دارد که خبر واحد،نه موجب علم است و نه موجب عمل؛زیرا معنای آیه این است که اگر کسی برای شما خبری آورد که به او اطمینان ندارید و احتمال میدهید خبرش دروغ باشد،از عمل به آن توقف کنید.بنابراین،فرقی میان خبر عادل و فاسق وجود ندارد؛زیرا علت در هر دو موضوع یکی است. آنگاه میگوید:برخی برای وجوب عمل به خبر واحد،اگر راوی آن عادل باشد،به این آیه استدلال کردهاند،لیکن این استدلال درست نیست؛زیرا آنان به دلیل خطاب(به مفهوم مخالف)استدلال کردهاند،حال آنکه دلیل خطاب نزد ما و بیشتر محققان حجت نیست.(مجمع البیان،ج9،ص221)
4) (4) .شیخ طوسی،عدة الاصول،ج1،ص100.
5) (5) .شیخ طوسی،نه دلالت آیة نَبَأْ،نه دلالت آیة نَفْر و نه ادعای اجماع صحابه را بر حجیت خبر نمیپذیرد.وی تنها دلیل حجیت خبر واحد را اجماع فرقه امامیه میداند.(عدة الاصول،ج1،ص126)
دلیلی عقلی به شمار میآید. (1)
(2)انسدادیها خود چند دستهاند.برخی به دلیل مقدمات انسداد،ظن را فقط مفید برائت ذمه نزد شارع میدانند (3)و برخی دیگر ظن حاصل از خبر واحد را در اثبات احکام فرعی کافی میدانند. (4)نکته سودمند دیگر این است که برخی همچون اخباریها،اعتبار اخبار را تدوین آنها در کتب اربعه دانستهاند و تقسیم چهارگانه حدیث را به ضعیف،حسن،ثقه و صحیح نمیپذیرند. (5)
مشهور است که محقق اردبیلی و دو شاگرد وی،صاحب معالم و صاحب مدارک، (6)
1) (1) .علامه حلی نخستین کسی است که بر حجیت خبر واحد دلیل عقلی اقامه کرده است.وی یکی از دلایل حجیت خبر واحد را«دفع ضرر مظنون»میداند که دلیلی دربردارنده عقلی متشکل از صغری و کبری است.صغرای قضیه،ظن به حرمت یا وجوب است که متضمن ظن به استحقاق عقاب در صورت فعل یا ترک میباشد.کبرای قضیه هم این است که دفع هر ضرر یا عقاب مظنون واجب است و میتوان گفت ظن به وجوب یا حرمت،در صورت ترک یا فعل ظن به مفسده است و احکام تابع مصلحت و مفسده هستند و دفع مفسده مظنون واجب است.(ر.ک:علامه حلی،مبادی الاصول،ص205)
2) (2) .صاحب معالم نخستین کسی است که دلیل انسداد را مطرح کرده است.(ر.ک:جمالالدین حسن بن شهید ثانی،معالم الدین و ملاذ المجتهدین،ص193).
3) (3) .محمدحسین حائری،الفصول الغرویة فی الاصول الفقهیة،ص277.
4) (4) .سید محمد مجاهد طباطبایی،مفاتیح الاصول،ص 458-459،محمدتقی اصفهانی،هدایة المسترشدین،ص384.
5) (5) .محمدامین استر آبادی،علامه حلی را نخستین کسی میداند که به اعتقاد او بدعت تقسیم احادیث اصول مشهوره به صحیح و ضعیف را بنیان نهاده است.(ر.ک:استرآبادی و سید نورالدین عاملی،الفوائد المدنیه و الشواهد المکیه،ص3)
6) (6) .گرچه این انتساب مشهور است،در آثار این بزرگواران چندان مشهود نیست.آقا باقر وحید بهبهانی عدم حجیت خبر ثقه و حسن را به صاحب مدارک نسبت داده،مینویسد:«خبر واحد موثق و حسن،از نظر مشهور اصولیان حجت و معتبر است.بله،اشخاصی مانند صاحب مدارک و همفکران و پیروان او از پسینیان،چهبسا از این نکته غفلت ورزیده و در نتیجه،در روش مشهور،تخلف و تخطی کردهاند و بدین وسیله،با انکار حجت بودن خبر غیرصحیح،باب ثبوت فقه را بستهاند».(وحید بهبهانی،رسائل الوحید،ص441؛به نقل از سید احمد حسینی،مجله کاوشی نو در فقه اسلامی،«نگاهی به مکتب فقهی محقق اردبیلی»،ش9)در برخی دیگر از آثار نیز این مسلک به این دو بزرگوار نسبت داده شده است:ر.ک:حیاة صاحب المدارک و محمدحسین منتظری،دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة،ج2،ص640.
هر خبر واحدی را حجت و معتبر نمیدانند،بلکه فقط به خبر صحیح اعلایی که راوی آن را دو نفر عادل،عادل دانستهاند، (1)اعتماد میکنند. (2)
بعید نیست با توجه به اینکه در بسیاری از مسائل،صاحب مدارک تحت تأثیر افکار و روش اجتهادی استاد خود،محقق اردبیلی است،در این مسئله نیز از ایشان پیروی کرده باشد؛هرچند مدرک قابل اعتنایی دال بر استناد این دیدگاه به محقق اردبیلی در دست نیست.اما بررسی آثار محقق اردبیلی،یعنی زبدة البیان و مجمع الفائدة،نشان میدهد«او فقیهی است که در رجال حدیث،بیش از معمول دقت و تحقیق میکند و در اصل انعقاد ظهور و فقه الحدیث و گرفتار نبودن به خبر ناسازگار،سخت حساس است.از این روی،اگر در هر یک از جهات یاد شده،اختلال و اشکالی وجود داشته باشد که بر اساس معیارهای رجالی و اصولی نتواند بر طرف کند،به چنین حدیثی استناد و استدلال نمیکند.در حقیقت،خود را بیدلیل اجتهادی میداند و از این روی،به اصل فقهی،یعنی اصول علمیه،از جمله اصل واجب نبودن،اصل تکلیف نداشتن و اصل چیزی بر عهده نبودن تمسک میجوید». (3)
در بررسی اخبار آحاد دو دیدگاه یا مکتب میان معتقدان به حجیت خبر واحد وجود دارد:دیدگاه وثوق صدوری و دیدگاه وثوق سندی.گروه باورمند به وثوق سندی،سند را،یگانه راه دستیابی به درستی حدیث میداند و هیچ قرینه و نشانهای را جز درستی سند برنمیتابد.نامورترین فقیهان این گروه عبارتاند از:شهید ثانی،محقق اردبیلی،شیخ حسن عاملی،سید محمد عاملی و از معاصران،سید ابوالقاسم خویی.
1) (1) .خواننده محترم توجه داشته باشد که صحیح اعلایی با اصطلاح عالی السند متفاوت است.عالی السند روایتی است که سلسله سند کوتاه باشد؛مانند ثلاثیات کلینی«عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن الامام الجواد علیه السلام»(ر.ک:سید حسن صدر،نهایة الدرایة،ص208)این تعریف از صحیح اعلایی در منابع ذیل آمده است:محمدعلی کاظمی خراسانی،فوائد الاصول،ج3،ص229 و 309؛شیخ محمدطاهر آل شیخ راضی،بدایة الوصول فی شرح کفایة الاصول،ج6،ص43 و 99؛سید محمدجعفر شوشتری،منتهی الدرایة،ج4،ص506.
2) (2) .سید احمد حسینی،مجله کاوشی نو در فقه اسلامی،«نگاهی به مکتب فقهی محقق اردبیلی»،ش9.
3) (3) .همان.
گروه باورمند به وثوق صدوری،سند را،یگانه راه دستیابی به درستی حدیث نمیداند،بلکه به راههای دیگر نیز برای ثابت کردن درستی سند باور دارد و به قرینهها و نشانههای همراه حدیث اهمیت میدهد.نامورترین فقیهان این گروه عبارتاند از:محقق کرکی،محمدتقی مجلسی،علامه مجلسی،شیخ بهائی،وحید بهبهانی،بحرالعلوم،نراقی،میرزای قمی،شیخ انصاری،صاحب جواهر،صاحب ریاض،حاج آقا رضا همدانی،آیتالله بروجردی و امام خمینی. (1)
از میان معاصران،برخی از محققان معتقدند بنای عقلا بر حجیت خبرموثوق الصدور دلالت میکند،ولی خبری را که وثوق به صدور آن پیدا نشود،هر چند راوی آن ثقه عادل امامی باشد،فاقد حجیت میدانند. (2)اما دستهای دیگر،مناط را عمل اصحاب میدانند و هیچ توجهی به سند روایت ندارند. (3)
1) (1) .برخی قرینهها که در این دیدگاه مورد توجه قرار میگیرد،عبارت است از:عرضه کتاب بر امام و گواهی آن از سوی حضرت،بودن روایت در مجامع ثلاثه(کافی،تهذیب و من لایحضر)،آمدن روایت در چند اصل،ذکر روایت با چند سند در یک کتاب،عمل پیشینیان از اصحاب،نقل روایت از سوی مشایخ ثلاثه(ابن ابیعمیر،صفوان و بزنطی)،نقل روایت از سوی اصحاب اجماع،از مشایخ اجازه بودن راوی روایت،نقل روایت از سوی شیخ صدوق در من لایحضر،روایت از بنوفضال،اعتماد قمیین و تلقی روایت به قبول.کاوشی نو در فقه،«وثوق صدوری و وثوق سندی و دیدگاهها»،ش 19-20». از این میان،آیتالله خویی حتی مرسلات ابن ابیعمیر را نیز نپذیرفته است.البته صاحب مدارک،به روایات مرسله ابن ابیعمیر که همراه با عبارت(عن غیر واحد یا عن عدة)باشد،عمل میکند و آن را بالاتر از خبر واحد میداند.(محمدحسن ربانی،مجله کاوشی نو در فقه اسلامی،«قاعده درأ»،ش 33،ص185.)امام خمینی نیز مرسلات ابن ابیعمیر را پذیرفته،ولی مسندات او را نیازمند بررسی میداند.کسانی چون شیخ انصاری،مرسلات همه ثقاة(شیخ انصاری،فرائد الاصول،ج1،ص142)مانند اصحاب اجماع(همان،ص159)مشایخ ثلاثه(همان،الصلوة،ج1ص 71،46 و 81؛همان،الطهاره،ج1،ص83؛همان،فرائد الاصول،ج1،ص159)بنوفضال(همان،ص148؛کتاب المکاسب،ج3،ص71)طاهریون و دیگران را معتبر دانستهاند.(ر.ک:شیخ انصاری،الصلوة،ج1،ص31-71؛فرائد الاصول،ج1،ص159).
2) (2) .سید محمدحسن بجنوردی،قواعد فقهیه،ج5،ص349.
3) (3) .محمدجواد مغنیه در مقدمة فقهالامام جعفرالصادق مینویسد:من از ذکر سلسله روات احادیث خودداری کردم؛زیرا به نظر من،روایتی معتبر است که فقها به آن اعتماد و عمل کردهاند،نه روایتی که افراد ثقه آن را روایت کردهاند؛زیرا اسم فقه امام صادق یا فقه آلالبیت حقیقتاً بر روایاتی صدق میکند که فقها به آنها عمل کرده و طبق آنها فتوا دادهاند و صدها سال در آنها اعمال نظر و دقت کردهاند؛والاّ بر روایات مرده،هرچند در کتابها تدوین شده باشد و افراد صالح آنها را روایت کرده باشند،اسم فقه امام صادق،نه حقیقتاً و نه مجازاً صدق نمیکند.روایات چیزی جز حروف خشک نیستند؛حیات و روح آنها بستگی به عمل اصحاب دارد.(محمدجواد مغنیه،فقه الامام الصادق،ج1،ص4)
بررسی ادله حجیت خبر واحد مجالی بیش از این میطلبد و نمیتوان در این رساله به بحث مبسوطی در این زمینه پرداخت،ولی به اجمال میگوییم هیچ کدام از مدعای سید مرتضی و ابنزهره مبنی بر اجماع بر نفی حجیت خبر واحد،و مدعای شیخ طوسی مبنی بر اجماع بر جواز عمل به خبر واحد،درست نیست و این گفتة آخوند خراسانی که«والمحصل منه غیرحاصل و المنقول منه للاستدلال به غیرقابل» (1)در حق هر دو صدق میکند.آیات نیز ظهوری در حجیت خبر واحد ندارند؛اگر ظهور داشتند،این اختلاف عمیق میان اصولیان پیدا نمیشد.برای مثال،اصولیای به مفهوم شرط آیه نبأ برای حجیت خبر واحد استدلال میکند،ولی دیگری میگوید مفهوم مخالف(دلیل خطاب)حجت نیست، (2)و سومی بر آن است که این آیه اصلاً مفهوم ندارد. (3)برخی هم از همین آیه برای نفی حجیت خبر واحد استفاده کرده،میگویند علّت وجوب تبین،عیناً در خبر عادل نیز وجود دارد. (4)
در خصوص اخبار هم،هر چند علم اجمالی بر صدور بیشتر اخبار هست،ولی به تدلیس،تزویر و جعل آنها نیز علم اجمالی داریم و نمیتوانیم با تمسک به اخبار آحاد،حجیت اخبار آحاد را اثبات کنیم؛زیرا مستلزم دور است.سیره اصحاب معصومان نیز برایمان کارساز نیست؛زیرا شاید آنان با واسطهای مطمئن به قول معصوم دسترسی مییافتند.مسئله این است که در زمان ما با واسطههای متعدّد،چگونه به قول یا تقریر معصوم اطمینان پیدا میکنیم.
متأخرین نیز ضمن مفتوح دانستن باب علمی، (1)عمدتاً سیره عقلا را دلیل حجیت خبر واحد میدانند و میگویند عقلا در اغراض شخصی تکوینی و تشریعی به خبر واحد عمل میکنند، (2)ولی این شبهه همچنان جای طرح دارد که عمل عقلا به خبر واحد در جایی است که کسی بدون واسطه خبری را نقل کند،نه آنکه نقل جز با واسطههای متعدّد باشد.به فرض که همه این اشکالها را ناصحیح بدانیم،توجه به این نکته ضروری است که اثبات صدور روایت از معصوم،دربردارنده دو امر است:عدم تعمد راوی در کذب،و عدم غفلت و خطای وی در نقل.آنچه به مدد این ادله امکان اثبات دارد،نفی تعمد راوی بر کذب است،ولی احتمال خطا در نقل و غفلت راوی،تنها با رجوع به اصل عدم خطا و غفلت برطرف میشود.
هدف ما از این نوشتار،اثبات یا انکار حجیت خبر واحد نیست و داوری درباره ادله خبر واحد رسالهای مستقل میطلبد.اما نکتهای که ضروری است بدان اشاره کنیم،حجیت خبر واحد در احکام جزایی است.برخی از نویسندگان جدید اهل سنت،«خبر واحد»را در زمینه احکام شدیدی مانند«دماء»معتبر ندانستهاند.دکتر صبحی صالح در این باره مینویسد:
«من بدّل دینه فاقتلوه»، (3)هر چند از نظر سند صحیح است،ولی در باره جان انسانها به خبر واحد نمیتوان بسنده کرد.مقصود آن است که حکم اعدام هیچکس را به استناد روایتی که در حد تواتر نباشد،نمیتوان صادر نمود؛زیرا نصوص قرآنی و نبوی بر حفظ جان انسان تأکید دارد و تنها در صورتی که مسئله مورد اجماع مسلمین باشد،از این قاعده میتوان صرفنظر کرد. (4)
1) (1) .سید محمدباقر صدر،دروس فی علم الاصول،ج2،ص170.
2) (2) .همان،ص164.شهید صدر افزون بر سیره عقلا،دلالت سیره متشرعه،آیه نبأ و برخی روایات را بر حجیت خبر واحد تمام میداند.(همان،ص171)
3) (3) .بخاری،صحیح بخاری،ج4،ص22؛احمد حنبل،مسند احمد،ج1،ص217؛ابنماجه،سنن ابنماجه،ج2،ص848؛ابناشعث سجستانی،سنن ابنداود،ج2،ص327؛ترمذی،سنن ترمذی،ج3،ص10؛نسائی،سنن نسائی،ج7،ص104.در منابع شیعی این روایت فقط در دعائم وجود دارد ر.ک:قاضی نعمان مغربی،دعائم الاسلام،ج2،ص480.
4) (4) .صبحی صالح،الاسلام و مستقبل الحضارة،ص213.
در جامعه ما نیز کسانی همین آهنگ را سر داده،با اقتباس و پیروی از بیان فوق گفتهاند:
اگر مهمترین دلیل حجیت خبر واحد،سیره عقلا باشد،وقتی که خبر واحد با حقوق انسان در تعارض قرار گیرد،به اقتضای همان سیره عقلا از حجیت میافتد و لذا باید احتیاط کنیم و در پی ادله و قراین محکمتری باشیم؛و بر این اساس،قایل شدهاند که هر چه تکلیفی سنگینتر و منافیتر با«حقوق مسلّمه»باشد،خبری که از آن حکایت میکند،مشکوکتر و ضعیفتر تلقی میشود و از حجیت میافتد.لذا مسئله«قتل مرتد»،«سنگسار کردن»و چیزهایی از این قبیل را نمیتوان با ادله مربوط به حجیت خبر واحد تحکیم کرد. (1)
توضیحات این نظریهپردازان نشان میدهد اینگونه ایرادها هر چند در قالب مبنای نوین اصولی ارائه میشود،در حقیقت از دیدگاه خاص آنها از«حقوق بشر»تراوش میکند.افزون بر این نواندیشان،برخی از فقها نیز معتقدند به علت شدت اهتمام به دماء،با سیره عقلا نمیتوان خبر ثقه را درباره دماء حجت دانست. (2)به فرض هم که بگوییم عقلا در پذیرش خبر ثقه میان احکام جزایی و دیگر احکام تفاوتی قایل نیستند،باید گفت ثقه بودن راوی،مانع از تعمّد در کذب است،ولی تنها راه مسئله عدم خطا و سهو در نقل و در کتب و یا در نسخه خود و در نقل با وسایط متعدّد،همان اصول عقلایی مشکوکة الجریان در این موارد است (3)که طبیعتاً این اصول نمیتوانند با قاعده احتیاط در دماء که قاعده مسلّم شرعی است،معارضه کند.
همه عموماتی که از عمل به ظن منع مینمایند،مؤید این دیدگاهاند و شاید بتوان گفت سیره عقلا بر عمل به خبر واحد،بر عمل ایشان به ظنون مبتنی است،در حالی که عمل به ظن بر اساس این عمومات ردع شده است.در این صورت،سیره نیز شرط حجیت خود را که عدم ردع است،از دست میدهد.
بهعلاوه،میدانیم شارع در موضوعات قضایی خبر واحد را حجت ندانسته،بینه
شرعی را معتبر دانسته است.حال چگونه است که در احکام قضایی خبر واحد حجت است،در حالی که طبیعتاً در اثبات حکم بیش از اثبات موضوع،تأمل لازم است؛چرا که با اثبات یک موضوع قضایی،تنها جان افراد معدودی در خطر میافتد،ولی با اثبات یک حکم کیفری،جان افراد بسیاری در معرض نابودی قرار میگیرد.برای مثال،روایت«اصحاب الکبائر کلها اذا اقیم علیهم الحد مرتین قتلوا فی الثالثه» (1)قتل همه کسانی را که دو بار حد بر آنها جاری شده،جایز میداند.اگر حد در این روایت را به قرینه«کبائر»اعم از تعزیر بدانیم،قتل عده زیادی از محکومان دادگاههای فعلی ما جایز خواهد بود؛چون بسیاری از ایشان مجرمان سابقهدار هستند.
مؤید سوم این مطلب اینکه،سیره عقلا دلیلی است لُبّی و در دلایل لُبّی به دلیل عدم جریان مقدمات حکمت نمیتوان به اطلاق اخذ کرد و باید به قدر متیقن بسنده نمود.در نتیجه،میتوان گفت قدر متیقن از حجیت خبر واحد نزد عقلا احکام غیرکیفری است.
گرچه به نظر نگارنده سیره عقلا دلیل محکمی بر حجیت خبر واحد در احکام جزایی نیست،نباید از نظر دور داشت که دلیل حجیت خبر واحد منحصر در سیره عقلا نیست.
اگر دلیل حجیت سیره عقلا را اجماع بدانیم؛چون اجماع هم از دلایل لُبّی است،باید به دنبال قدر متیقن بگردیم و بعید نیست احکام جزایی را از این دایره خارج بدانیم.
مقدمات انسداد نیز آنقدر کارآیی ندارند که مطلق ظن را در امور کیفری ثابت کنند؛چون فرض این است که اطلاقات و عمومات قرآنی و متواتر برای حفظ نظام اجتماعی کفایت میکند و به توسل به اخباری که جان انسانها را تهدید میکند،نیازی وجود ندارد.به عبارت دیگر،مقدمات انسداد شاید بتوانند در امور جزئی مطلق ظن را حجت کنند،ولی در امور خطیر نمیتوان به دلیل انسداد تمسک جست.افزون بر اینکه عمل به این احکام و اخبار مشکوک نیز هیچ ترجیحی بر ترک آنها ندارد؛بهویژه با در نظر گرفتن اهتمام شارع به جان انسانها.سیره متشرعه نیز افزون بر اینکه لُبّی است،برای اثبات حجیت،لازم است وجود آن احراز گردد،در حالی که این امر دستکم درباره احکام کیفری با تردید مواجه است.
1) (1) .کلینی،کافی،ج7،ص191.
بنابراین،تنها دلیل قابل اعتماد آیات و روایاتی است که بر حجیت خبر واحد به صورت مطلق دلالت دارد.اگر ما این آیات و روایات را دلیل حجیت خبر واحد بهصورت مطلق بپنداریم،ناگزیر باید اخبار آحادی را که دارای شرایط حجیت هستند،حتی در امور کیفری حجت بدانیم؛مگر اینکه شمول این مطلقات را درباره احکام جزایی با تردید مواجه کرده،بگوییم اثبات اطلاق تنها به مدد جریان مقدمات حکمت میسر است و یکی از این مقدمات نیز احراز در مقام بیان بودن شارع است،در حالی که این شبهه همچنان وجود دارد که در مقام بیان بودن شارع درباره احکام جزایی احراز نگشته است و اصل نیز عدم احراز است.افزون بر این،اگر دلیل ما«آیه نبأ»باشد،با آن فقط حجیت خبر عادل ثابت میشود و حجیت خبر ثقه نهتنها اثبات نمیگردد، (1)بلکه ادعا شده که منطوق این آیه بر عدم حجیت خبر فاسق-گرچه ثقه-دلالت دارد. (2)
به نظر نگارنده،دلایل حجیت خبر واحد نمیتواند حجیت اخبار آحاد را در ابواب کیفری اثبات کند و به فرض اثبات،تنها عدم تعمد راوی بر کذب با این ادله ثابت میشود،ولی امکان خطا و غفلت راوی تنها با اصل عدم غفلت و اصل عدم خطا ثابت میگردد که این اصول نمیتوانند در برابر قاعده مسلّم احتیاط در دماء مقاومت کنند.
همچنین خواننده مجترم باید به این نکته نیز توجه کند که به دلیل وجود دلایل قرآنی بر مشروعیت اقامه حدود در عصر غیبت،اگر این دلایل را تام بدانیم،عدم حجیت خبر واحد نمیتواند دلیل استواری بر منع اجرای همه حدود پنداشته شود.البته میتواند
1) (1) .ر.ک:سید محمدباقر صدر،دروس فی علم الاصول،ج2،ص151.البته برخی مدعی شدهاند به دلیل مناسبت حکم و موضوع،مراد از فسق در آیه شریفه،فسق خبری است.به نظر میرسد این مدعا مخدوش باشد؛زیرا قطعاً فسق اعتقادی نیز میتواند موجب تعمد بر کذب شود؛در نتیجه،مناسبت یادشده موجود نیست.
2) (2) .سید ابوالحسن اصفهانی،وسیلة الوصول الی حقائق الاصول،ص523.
اجرای برخی از آنها،نظیر حد ارتداد و سنگسار را به چالش بکشاند و موارد اجرای حدود را به صورت چشمگیری کاهش دهد؛زیرا مستند بیشتر احکام حدود،اخبار آحاد بوده،آیات قرآنی و اخبار متواتر یا اجماع در این ابواب بسیار محدود و نادر است.
البته این شبهه قابل طرح است که اگر عدم حجیت خبر واحد در امور شدید کیفری و عدم انعقاد سیره در این امور،به دلیل عدم اخذ عقلا به مطلقِ ظنون در باب دماء باشد،در باب حدود،به دلیل قرآنی نیز نمیتوان اخذ کرد؛زیرا ظهور قرآنی درباره اجرای حدود بهدست غیرمعصوم به دلیلِ اطلاقی است که مستند به سیره عقلاست،در حالیکه در مسئله دماء چنین سیرهای معلوم نیست.در نتیجه،اجرای هیچیک از حدود بهدست غیرمعصوم جایز نیست.
در پاسخ میتوان گفت هیچ تلازمی میان حجیت ظواهر قرآن و حجیت خبر واحد وجود ندارد. (1)عدم اخذ عقلا به خبر واحد در امور شدید کیفری،به دلیل عدم حجیت مطلق ظن نزد ایشان نیست،بلکه از این نظر است که ایشان در این امور فقط به ظن معتبر اخذ میکنند.بیگمان ظواهر قرآن ظن معتبر شناخته میشوند،بلکه در اطلاقات ادله حدود اصلاً ظنی در بین نیست و به دلیل جاودانگی شریعت به این اطلاق اطمینان داریم.پس اگر کسی از فقها شبهه اختصاص به معصوم را مطرح کرده،ناشی از غفلت از همین نکته بوده است؛زیرا با این تصور که اقامه حدود از مناصب است،نه از احکام،جاودانگی احکام شریعت نادیده گرفته شده است؛غافل از اینکه مناصب نیز برای محافظت از همین احکام جعل شدهاند.در نتیجه،اگر در موضوعی نصب ثابت نشد، (2)به دلیل جاودانگی شریعت،لازم است شایستهترین مؤمنان تصدی این منصب را بر عهده گیرند.
به فرض که بپذیریم عدم اخذ عقلا به خبر واحد در احکام شدید کیفری،به دلیل عدم حجیت مطلق ظن در احکام شدید کیفری نزد ایشان است و ظواهر قرآن،از جمله اطلاقات ادله حدود ظنآور است.گرچه سیره عقلا دیگر نمیتواند ملاک حجیت اطلاقات ادله حدود باشد،نباید از نظر دور داشت که دلیل حجیت ظواهر قرآن،منحصر
به سیره عقلا نیست و حجیت ظواهر قرآن با دلایل دیگری جز سیره عقلا،نظیر اجماع، (1)دلیل عقلی و روایات متواتر (2)نیز ثابت میشود.
در پایان توجه به این نکته نیز خالی از فایده نیست که بسیاری از احادیث قضایی از احکام صادره در قضایایی شخصی حکایت میکنند و چهبسا به اصطلاح«قضیة فی واقعة»باشند. (3)در نتیجه،نمیتوان به آنها چونان احکامی کلی استناد کرد؛چون احکام شرعی،قضایای حقیقی هستند،نه قضایای جزئی و خارجی.از این رو،شایسته است همه احادیث قضایی با در نظر گرفتن معیارهای احکام شرعی از این نظر بررسی دقیق و موشکافانه شود؛زیرا احادیث قضایی نهایتاً فعل معصوم را ثابت میکنند و فعل افزون بر اینکه لسان ندارد و قابل تعمیم و اطلاق نیست،فقط بر جواز دلالت میکند و نمیتوان وجوب را از آن استفاده کرد.
ابنادریس نخستین فقیهی بود که در اواخر قرن ششم با جرئت تمام،نظریههای شیخ طوسی را در بوته نقد و تحلیل قرار داد.شیخ طوسی از جمله نخستین فقیهانی است که فقه شیعه را در مجموعههایی مدوّن کرده است.حدود صد سال پس از شیخ،عظمت و بزرگی او از سویی،و آرای مشتمل بر استدلالهای متقن و مبتنی بر روایات صحیح از وی در کتابهایش از سوی دیگر،به هیچ فقیهی جرئت نمیداد بر خلاف
1) (1) .محمدحسین حائری،الفصول الغرویة فی الاصول الفقهیة،ص390.
2) (2) .ر.ک:ابوالقاسم خویی،البیان فی تفسیر القرآن،ص285.
3) (3) .یکی از محققان پانزده حدیث از احادیث باب حدود،هشت حدیث از باب قضاء،هشت حدیث از باب قصاص و نوزده روایت از باب دیات را قضیة فی واقعه دانسته است.(علی گرجی،کاوشی نو در فقه اسلامی،«قضیة فی واقعه»،ش 27-28،ص189)بعید نیست این احادیث خیلی بیش از این تعداد باشد؛چون تا به حال هیچ تحقیق مستقل و جامعی با رویکرد شناسایی دقیق«قضایای شخصیه»از«قضایای کلی»در این ابواب صورت نگرفته است.
شیخ نظر دهد.این ایستایی و رکود بر اجتهادِ یک فقیه،تا پیش از جلوس ابنادریس حلّی بر کرسی تدریس ادامه داشت،ولی با ظهور او،دورهای جدید در فقه شیعه همراه با تحول و پویایی آغاز گشت و زمینههای بروز نابغههایی همچون محقق حلی و علامه حلی را پدید آورد،بحث اقامه حدود یکی از مواردی است که مخالفت ابنادریس با بیشتر آثار شیخ در آن دیده میشود.
سخن ابنادریس در سرائر که برخی آن را اجماع بر عدم جواز اجرای حدود از سوی فقیه دانستهاند،بدین شرح است:
فقهای امامی و همه مسلمین اجماع دارند بر اینکه اقامه حدود جایز نیست،مگر از سوی ائمه و حاکمانی که به اذن ایشان بدین امرگمارده میشوند؛و همینان مخاطب به آن هستند.اما اقامه حدود توسط غیر ایشان در هیچ حالی روا نیست. (1)
هر چند ظاهر این کلام ادعای اجماعی است بر عدم جواز اقامه حدود بهدست غیر ائمه و نایبان خاص ایشان،برای دریافت فهم صحیحی از این عبارت،افزون بر دقت در بررسی صدر و ذیل آن،باید دیگر گفتههای وی را نیز در مباحث مرتبط بررسی کرد.
نکتههایی که در این عبارت به چشم میخورد،به شرح زیر است:
نکته1: میدانیم اهل سنت عصمت را شرط امامت نمیدانند.از این رو،بعید است فقیه آگاهی چون ابنادریس،اجماع بر لزوم امام معصوم را برای تصدی اقامه حدود بدیشان نسبت داده باشد.از سوی دیگر،به قرینه عبارت ایشان در آغاز بحث که میفرماید«اما الحدود،فلیس لاحد اقامتها الا لسلطان الزمان،المنصوب من قبل الله تعالی،او من نصبه الامام لاقامتها» (2)مشخص است مراد از امام در ادعای اجماع نیز امام معصوم است که منصوب از طرف خداست.در مقام حل تعارض بدوی،میتوان گفت اهل سنت نیز اقامه حدود را از مناصب امام میدانند و فقط در تعیین مصداق امام و شرایط آن با شیعه تفاوت دارند.
نکته 2: برخی به عبارت«والحکام القائمون باذنهم»توجه کرده،مدعیاند:
واضح است که این عبارت در صورت عدم وجود قرینه،اعم است از حکامی که اذن خاص از جانب معصومین دارند و یا حکم عام مانند فقهای عصر غیبت؛
زیرا در کلام فقها واژه«منصوب»نهتنها برای منصوب به نصب عام از طرف امام بهکار میرود و مقصودشان فقیه جامع الشرایط است، (1)بلکه حتی در مواردی فقها واژه«منصوب»را برای خود«امام»به کار میگیرند، (2)ولی مقصودشان از آن،منصوب عام،یعنی فقهای عصر غیبت است. (3)شاید به همین دلیل صاحب جواهر علاوه بر اینکه ادعای نفی خلاف در جواز اجرای حدود توسط فقیه کرده،گفته است از کلام ابنادریس اجماع برخلاف فهمیده نمیشود. (4)
البته این احتمال-هر چند ضعیف-وجود دارد که تصریح به«فی ذلک»،بر این مطلب دلالت کند که از نظر ابنادریس،باید اذن خاص در اقامه حدود صادر شده باشد و اذن عام کفایت نمیکند.
نکته 3: در این جمله سخنی از زمان غیبت به میان نیامده است.
نکته4: «علی حال»دلالت میکند بر اینکه عدم جواز برای غیر امام از نظر ابنادریس اطلاق دارد.
با نظرداشت این چند نکته،میتوان چهار احتمال را در تفسیر ظاهرکلام ابنادریس مطرح کرد:
1.فقط ائمه مجاز به اقامه حدود هستند و غیر ایشان،حتی فقها،هیچ زمانی به اقامه حدود مجاز نیستند.
2.ابنادریس واقعاً ادعای اجماع بر عدم جواز اقامه حدود از سوی غیر ائمه و مأذونان از طرف ایشان کرده است،ولی با توجه به اینکه فقها در زمان غیبت،نایب امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف هستند،اقامه حدود فقط به دست ایشان جایز است.
3.مهم برای ابنادریس،انکار جواز تصدی از سوی ستمگران بوده است و اجماع نیز به همین فرض اشاره دارد.شاهد بر این مدعا این است که برخی از فقهای پیش از
ابنادریس،از جمله شیخ طوسی و قاضی ابنبراج معتقدند اگر فقیه شیعهای به دلایلی از سوی حاکم ستمگری برای اجرای حدود تعیین شود،در صورتی که گمان بر اقامه حق داشته باشد،میتواند با این قصد که واقعاً از طرف حاکم اسلامی(امام معصوم)بر این مسئولیت گماشته شده،اجرای حدود کند. (1)مطلبی که ابنادریس اجماع تمام فقها و تمام مسلمانان دانسته،ناظر به همین فرض و در مقام نفی این نظریه است؛ (2)چون این مدعا را بلافاصله پس از نقل کلام شیخ طوسی در این باره آورده است. (3)بر این اساس،اگر بپذیریم«الحکام القائمون»شامل فقها میشود،آنچه ابنادریس بر آن ادعای اجماع کرده،اقامه حدود از سوی حاکمان ستمگر از سوی غیرفقیه است و در صورتی که این فرض را نپذیریم،ادعای اجماع شامل اقامه حدود در دستگاه حکام جور حتی به وسیله فقها میشود.
4.ابنادریس اقامه حدود را از مناصب اختصاصی ائمه میدانسته،کلامش صریح در این مطلب است،ولی درباره این که این منصب به فقها تفویض شده یا خیر،نفیاً و اثباتاً در این بیان سخنی ندارد.
از میان این چند احتمال،احتمال نخست با وجود این که برخی از فقها را به شگفتی واداشته، (4)بیش از دیگر احتمالها مورد توجه قرار گرفته،بزرگانی از فقها ظهور کلام ابنادریس را در این معنا طرح کردهاند. (5)اما این مطلب به چند دلیل قابل خدشه به نظر میرسد:
1) (1) .شیخ طوسی،النهایة،ص302-303؛قاضی ابنبراج،المهذب،ج1،ص342 البته در کلام ابنبراج،شرط فقاهت نیامده است؛شهید اول،الدروس الشرعیه،ج3،ص174؛شهید ثانی،مسالک الافهام،ج3،ص107.
2) (2) .البته اینکه نفی ابنادریس در این باره صحیح است یا خیر،مبحث دیگری است که جای بررسی مستقلی دارد.
3) (3) .ر.ک:ابن ادریس،سرائر،ج2،ص24.
4) (4) .علامه حلی،مختلف الشیعة،ج4،ص464.
5) (5) .همان،تذکرة الفقهاء،ج9،ص459؛ابنفهد حلی،مهذب البارع،ج2،ص328؛علامه حلی،مختلف الشیعة،ج4،ص464.برخی از فقها این قول را به محکی از ظاهر ابنادریس نسبت دادهاند؛برای نمونه ر.ک:محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص394؛سید ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص224؛سیدمحمدصادق روحانی،فقه الصادق،ج13،ص298.
1.ابنادریس این قول را مورد اجماع همه اصحاب دانسته،در حالی که بزرگانی از فقهای امامی قبل و بعد از وی در زمان غیبت،اقامه حدود را جایز میدانستند.با توجه به این که ابنادریس دستکم از دیدگاه فقهای نامدار پیش از خود،مانند شیخ مفید،سلار و شیخ طوسی آگاه بوده و نیز دقت در تسلط فقهی ایشان،بعید است چنین اشتباه آشکاری را مرتکب شده باشد.
2.ابنادریس در پایان کتاب فصلی را با عنوان«تنفیذ الحکم»گشوده است و در آن عبارتی دارد که میتواند تصریحی بر جواز اقامه حد از سوی فقها باشد.ایشان پس از اینکه تنفیذ احکام را ضروری دانسته و شرطهایی را برای اجرا کننده احکام برشمرده،میفرماید؛«وإخوانه فی الدین مأمورون بالتحاکم،وحمل حقوق الأموال إلیه،والتمکن من أنفسهم لحد،وتأدیب». (1)
عبارت«و التمکن من انفسهم لحد»صریح در مطلب است؛زیرا چگونه ممکن است اقامه حدود جایز نباشد و در عین حال بر مردم واجب باشد خود را در معرض اقامه حدود و تعزیرات قرار دهند.با این بیان،این جمله،یا عدول از جمله سابق است و یا تبیینی است بر آن جمله.
دو وجه ذکر شده،با وجود امکان تردید در آن،به قدری استواری دارد که احتمال نخست را که شاهد اصلی مدعیان عدم جواز است،متزلزل کند.
احتمال دوم نیز بر این مبتنی است که فقها،حاکمان مأذون از سوی ائمه پنداشته شوند.با توجه به نیابت عامه فقها،شکی نیست که آنها نایبان عام حضرت هستند و میتوانند نایبان حضرت در اقامه حدود نیز باشند.عبارت ابنادریس در پایان سرائر هم مؤید همین مطلب است. (2)
1) (1) .ابن ادریس حلی،سرائر 3،ص538 و 539.
2) (2) .این عبارت سرائر که چند صفحه به طول میانجامد،عیناً عبارات ابوالصلاح حلبی در الکافی است.این مسئله،تردیدهایی را درباره دیدگاه ابنادریس مطرح میکند؛چه بسا او در این بحث فقط قصد نقل اقوال را داشته،و قصد ارائه نظر خویش را نداشته است،یا اینکه از لازمه این عبارت در کافی(والتمکن من انفسهم لحد)غفلت کرده است.(ر.ک:الکافی للحلبی،ص421-424)
والحکم بمقتضی التعبد فیها من فروض الأئمة علیهم السلام المختصة بهم دون من عداهم ممن لم یؤهلوا لذلک،فإن تعذر تنفیذها بهم علیهم السلام وبالمأهول لها من قبلهم لأحد الأسباب،لم یجز لغیر شیعتهم المنصوبین لذلک من قبلهم علیهم السلام تولی ذلک،...ولا لمن لم یتکامل له شروط النائب عن الإمام علیه السلام فی الحکم من شیعته. (1)
و در ادامه میفرماید:
«فمتی تکاملت هذه الشروط،فقد أذن له فی تقلید الحکم،...فهو فی الحقیقة مأهول لذلک بإذن ولاة الأمر علیهم السلام وإخوانه فی الدین مأمورون بالتحاکم،وحمل حقوق الأموال إلیه،والتمکن من أنفسهم لحد،وتأدیب.» (2)
عبارت«و التمکن من انفسهم لحد»صریح در مطلب به نظر میرسد.با وجود این،نکتههایی در خور توجه در فصل ایشان به چشم میخورد:
1.شرطهایی که ایشان برمیشمارد،میتواند در غیر فقها نیز یافت شود. (3)به همین قرینه،چهبسا مراد ایشان اقامه حدود صرفاً در حکومت جور یا اقامه حدود بر عبد باشد.با پذیرش این احتمال،از نظر ایشان،فقاهت شرط اقامه حدود در موارد پیشگفته نیست.
2.چهبسا مراد از حد در عبارت«و التمکن من انفسهم لحد»حدودی باشد که از حقوق مردم شمرده میشود و به دلیل جنبه شخصی آن،به ترافع نیاز دارد؛یا این که مراد حدودی باشد که مستلزم قطع و قتل نباشد؛وگرنه،این وجوب تعارض پیدا میکند با روایاتی که مضمونشان رجحان توبه در خفا بر اصرار در اقامه حد به منظور تطهیر از گناه است. (4)اگر بتوانیم این قید را بر جمله ابنادریس وارد کنیم،در دیدگاه وی،اقامه حدود از شمول اموری که به فقها تفویض شده،خارج میگردد و تنها حدودی که جنبه شخصی دارد،در این دایره باقی میماند.
1) (1) .ابنادریس حلی،سرائر،ج3،ص537.
2) (2) .همان،ص538 و 539.
3) (3) .«وهی العلم بالحق فی الحکم المردود إلیه،والتمکن من إمضائه علی وجهه،واجتماع العقل و الرأی،والحزم،والتحصیل،وسعة الحلم،والبصیرة بالوضع،والتواتر بالفتیا،والقیام بها،وظهور العدالة و التدین بالحکم،والقوة علی القیام به،ووضعه مواضعه».(همان،ص537)
4) (4) .شیخ صدوق،من لایحضره الفقیه،ج4،ص31 و کلینی،کافی،ج 7،ص188.
این برداشت از کلام ابنادریس هر چند مؤیداتی دارد،با صدر کلام او ناسازگار است؛چون میدانیم فقهای عامه،نیابت عامه فقیه را،آنگونه که شیعه ملتزم به آن است،نمیپذیرند.پس چگونه میتوان مأذون بودن فقها را در اجرای حدود مورد اجماع فقهای مسلمین دانست.البته شاید بتوان این اشکال را به این بیان دفع کرد که مورد اجماع فقها مسلمین این است که ائمه و حاکمان مأذون متولی اجرای حدودند و لزومی ندارد در تعیین مصداق این حاکمان نیز اجماعی وجود داشته باشد.
مؤید دیگری نیز برای این دیدگاه گفتهاند که چندان قوّت نداد،ولی ذکر آن خالی از فایده نیست.ابنادریس به دنبال این جمله معروف خود و پس از بیان مسئله قضا،بیانی دارد که برداشتی خاص از آن شده است:
و قد فوضوا ذلک إلی فقهاء شیعتهم،المأمونین المحصلین الباحثین عن مآخذ الشریعة،الدیانین القیمین بذلک،فی حال لا یتمکنون فیه من تولیته بنفوسهم،فمن تمک من إنفاذ حکم و هو من أهله،أو إصلاح بین الناس،أو فصل بین المختلفین،فلیفعل ذلک. (1)
برخی معتقدند مشار الیه در عبارت فوق«کل من اقامة الحدود و الحکم بین الناس و القضاء بین المختلفین»است.همچنین مراد او از عدم جواز،عدم جواز در زمان ظهور امام،در خصوص همه افراد یا در همه زمانها،حتی در زمان غیبت،برای غیر فقهاست،بنابر اینکه عبارت«الحکام القائمون بإذنهم»شامل ایشان شود.بدین ترتیب،«مراد از کلام ایشان این است.که در زمان ظهور امام و استیلای ایشان،برای هیچکس اقامه حدود جایز نیست.همچنین است حکم بین مردم؛مگر برای کسانی که امام به ایشان اذن خاص داده و ایشان را بدین مهم گمارده است.اما در زمان غیبت،امر در هر کدام از اقامه حدود و حکم بین مردم به فقها تفویض شده است». (2)
مهمترین اشکال این نظریه،ناسازگاری آن با ظاهر کلام ابنادریس است،خیلی بعید است نویسندهای فرعی را مطرح کند،سپس از آن فرع فارغ شود و فرع جدیدی را آغاز نماید و پس از آن،استثنایی را در فرع جدید مطرح کند که شامل فرع سابق نیز
شود،آن هم با اسم اشاره مفرد(ذلک).به نظر میرسد در چنین مواردی تصریح به شمول بر فرع سابق ضروری است.افزون بر آنکه اسم اشاره نیز به طور طبیعی باید مفرد نمیبود.
دلایلی نیز در اثبات این تفسیر ارائه شده که خالی از اشکال نیستند:
1.ادعای اجماع در کلام ایشان،در حالی که قول به جواز اقامه حدود از سوی فقهای شیعه و غیر ایشان معروف است.چگونه ممکن است چنین مسئلهای بر ایشان پوشیده مانده باشد،به گونهای که اجماع اصحاب و مسلمین را بر خلاف آن ادعا کند.
2.ذیل عبارت ایشان«فمن تمک من إنفاذ حکم و هو من أهله،أو إصلاح بین الناس،أو فصل بین المختلفین،فلیفعل ذلک»: (1)روشن است که انفاذ حکم شامل اقامه حدود نیز میشود و چهبسا مراد از آن،فقط اقامه حدود باشد؛زیرا در ادامه میگوید:«أو فصل بین المختلفین»؛چون روشن است که فصل میان مختلفین،مختص به ترافع و نزاع است.پس به قرینه مقابله باید مراد از انفاذ حکم،اقامه حدود باشد.
هر چند این فقیه بزرگوار ادعای وضوح کرده،ولی وضوح چندانی دیده نمیشود،بلکه خلاف آن ظاهر است؛زیرا انفاذ حکم در این عبارت او به جمله قبل وی اشاره دارد«و أما الحکم بین الناس و القضاء بین المختلفین»و مشخص است مراد از حکم در این جمله،چیزی جز قضا نیست و به قرینه مقابله آن با عدم جواز اقامه حدود در چند سطر قبل،شامل اقامه حدود نمیشود.البته برای بررسی دقیق این تعبیر لازم است رابطه حکم و حدود بررسی شود که در مباحث بعد بدان خواهیم پرداخت.
3.این عبارت ابنادریس«ومن لا یحسن القضایا و الأحکام فی إقامة الحدود وغیرها،لا یجوز له التعرض لذلک علی حال،فإن تعرض له کان مأثوما معاقبا،فإن أکره علی تولی ذلک،واضطرته تقیة،لم یکن علیه فی ذلک شئ،ویجتهد لنفسه من الأباطیل بکل ما یقدر علیه» (2)که در آن از اقامه حدود به دست کسی که احکام آن را نمیداند برحذر داشته،ثابت میکند از نظر او(به دلیل مفهوم وصف)اگر کسی احکام آن را بداند،میتواند
اقامه حدود کند(یا دستکم باید اصل اقامه حدود مشروع باشد تا نهی از اقامه آن از سوی کسی که احکام را نمیداند،معقول باشد.اما این بیان نیز با اشکالهایی روبهروست:
اولاً آنچه ابنادریس در این عبارت آورده،عین عبارت شیخ در نهایه است:
ومن لا یحسن القضایا و الأحکام فی إقامة الحدود وغیرها،لا یجوز له التعرض لتولی ذلک علی حال.فإن تعرض لذلک،کان مأثوما.فإن أکره علی ذلک،لم یکن علیه فی ذلک شئ،ویجتهد لنفسه التنزه من الأباطیل.
ثانیاً وصف مفهوم ندارد.
ثالثاً برای معقول بودن توجه نهی کافی است او دستکم در یکی از فروعات مسئله قایل به جواز باشد.با توجه به اینکه ابنادریس اقامه حدود را بر عبد جایز میداند،نهی در کلام وی معقول است.همچنین شیخ در نهایه افزون بر عبد،اقامه حد را بر ولد و زوجه،و نیز اقامه از سوی سلطان ستمگر را جایز میداند.بدین ترتیب،وجه توجه و منع ایشان از اقامه حدود از سوی غیر عالم به احکام روشن میشود.
رابعاً این عبارت دربردارنده حکمی است شرعی،بدون توجه به اینکه این حکم اصلاً در زمان حاضر اجرایی است یا خیر.
4.ابنادریس در مباحث حدود گفته است:
إذا تکامل شهود الزنا أربعة وشهدوا به،ثم ماتوا أو غابوا،جاز للحاکم أن یحکم بشهادتهم،ویقیم الحد علی المشهود علیه،لقوله تعالی "اَلزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ و هذا زان بغیر خلاف. (1)
مراد از حاکم در این عبارت،یا خصوص حاکم در این زمانهاست یا حاکم به صورت مطلق و در هر زمانی مراد است.پس قطعاً زمان غیبت را در برمیگیرد و بدین ترتیب،این عبارت بر جواز اقامه حاکم در زمان غیبت دلالت میکند.اشکال این بیان نیز آشکار است:اولاً این عبارت دربردارنده حکمی است شرعی،بدون توجه به اینکه این حکم اصلاً در زمان حاضر اجرایی است یا خیر؛وگرنه،باید ایشان و بسیاری از فقها بحث حدود را کلاً از کتابهای خویش حذف میکردند.
1) (1) .همان،ص343.
ثانیاً از این عبارت،در نهایت جواز اقامه حدود از سوی حاکم فهمیده میشود،ولی این که حاکم کیست از این عبارت قابل فهم نیست و با رجوع به دیگر عبارتهای ایشان روشن میشود حاکم در اقامه حدود،معصومان و منصوبان از سوی ایشان هستند.
5.در همین مباحث حدود این فقیه فرهیخته میفرماید:
و إذا شاهد الإمام من یزنی،أو یشرب الخمر،کان علیه أن یقیم الحد علیه،ولا ینتظر مع مشاهدته قیام البینة،ولا الإقرار،وکذلک النائب من قبله،لأنا قد بینا فی کتاب القضاء إن للحاکم أن یحکم بعلمه فی جمیع الأشیاء بغیر خلاف بین أصحابنا،ولأن علمه أقوی من الإقرار و البینة.
با استناد به این سخن وی و با توجه به این اصل موضوعی که جواز عمل حاکم به علمش در مباحث حدود،به معنای جواز اقامه حدود در زمان غیبت است،برخی قول جواز را از این بیان استفاده کردهاند،در حالی که اولاً این دو مسئله هیچ ربطی به یکدیگر ندارند.در ثانی،پاسخ این مدعا،همان جواب از عبارت پیشین است؛بهویژه که در این عبارت به واژه امام تصریح شده،در ادامه نایب خاص از سوی ایشان را نیز بدیشان عطف کرده است.
6.ابنادریس در پایان کتاب،در مقام استدلال بر درستی حکم حاکم بر اساس علمش گفته است:
لأن الحکام جمیعهم هم المعینون بقوله تعالی "وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما وکذلک قوله تعالی "اَلزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ إلی غیر ذلک من الآیات.أیضا کان یؤدی إلی أن جمیع الحکام فی جمیع البلدان النواب عن رئیس الکل،لا یقیم أحد منهم حدا فی عمله،بل ینفذ المحدود إلی البلد الذی فیه الرئیس المعصوم،لیقیم الحد علیه،و هذا خروج عن أقوال جمیع الأمة،بل المعلوم السائغ المتواتر أن للحکام إقامة الحدود فی البلد الذی کل واحد منهم نائب فیه من غیر توقف فی ذلک. (1)
به این عبارت نیز برای جواز در کلام ابنادریس استدلال شده است،در حالی که-همانطور که گذشت-رابطهای میان اقامه حدود و عمل حاکم به علمش وجود ندارد.مراد او از این بحث هم صرفاً بحثی علمی بوده است و به جنبههای عملی آن نداشته
1) (1) .همان،ص545 و 546.
است.بهعلاوه،ذیلی که ابنادریس درباره نایبان در دیگر بلاد میآورد،ظاهراً مخالف مراد مُستدِل محترم است و منظور این فقیه برجسته را از جمیع حکام روشن میسازد.
احتمال سوم هم هر چند با صدر کلام ابنادریس سازگار است،توجه به سخن ایشان روشن میسازد که وی درصدد بیان حکمی کلی بوده است.به عبارت دیگر،گرچه موضوع بحث اقامه حدود از سوی ستمگران است،او برای استدلال در این مقام به یک کبرای کلی استناد کرده که مختص به مورد نیست.
بدین ترتیب،ظاهراً تنها احتمال آخر بدون خدشه باقی میماند و با پذیرش این احتمال،این اجماع مدعی نمیتواند شاهد و مؤیدی بر عدم جواز پنداشته شود؛چون بیگمان اقامه حدود از اموری است که به همه مردم واگذار نشده و از مناصب مختص ائمه است.اما پرسش اینجاست که:آیا این منصب به فقها تفویض شده است یا خیر؟سخن ابنادریس از این نظر در مقام بیان نیست و نمیتوان به استناد آن عدم ولایت فقها را بر اقامه حدود به اجماع مسلمین نسبت داد.
به عبارت دیگر،عبارت ایشان از نظر واگذاری این اختیار به«فقیه جامع شرایط»ساکت است و در مقام بیان نیست.با در نظرداشت این احتمال،این معنا از عبارت ابنادریس به دست میآید که اقامه حدود به دست افراد عادی جایز نیست و اصل اولی در اجرای حدود این است که فقط ائمه بر این امر ولایت دارند.در خصوص اقامه حدود از سوی فقها نیز ابنادریس در این فصل،در مقام بیان نیست،ولی در دیگر مقامات سخنانی دارد که میتواند تأیید نظریه جواز پنداشته شود.
در مقام جمعبندی میتوان گفت هر چند بیان ابنادریس چندان روشن نمینماید،ولی با این تفاصیل،روشن شد نسبت نظریه عدم جواز اقامه حدود از سوی فقها به وی،امری است گزاف و ناشی از عدم تأمل در صدر و ذیل عبارت این فقیه و نادیده گرفتن دیدگاههای او در دیگر موارد.
ادعای اجماع بر عدم جواز اقامه حدود بدون اذن امام به سید ابنزهره نیز نسبت
داده شده است.این نسبت ناشی از گفته ایشان در غنیة النزوع است:«یجوز للسید اقامة الحدود علی من ملکت یمینه بغیر اذن الامام و لایجوز لغیر السید ذلک الا باذنه و کل ذلک بدلیل اجماع الطائفة علیه و فیه الحجة».
ادعای اجماع از سوی ابنزهره (1)نیز مانند ادعای ابنادریس ابهام دارد و ممکن است کلام ایشان نیز ناظر به نفی جواز اقامه حدود از سوی عامه مردم باشد. (2)افزون بر این،همانگونه خود ابنزهره اذعان کرده،معمولاً مراد از اجماع در کلام وی،اجماع اصطلاحی به معنای اتفاق نظر علمای امامی نیست،بلکه مراد از آن در مقام احتجاج،قول معصوم است،و چون ملاک حجیت اجماع از نظر ایشان،اشتمال بر قول معصوم بوده،عنوان اجماع را برای اشاره به قول معصوم علیه السلام برگزیده است. (3)مؤید این مطلب اینکه ایشان در بیش از 650 مسئله در این کتاب ادعای اجماع کرده که اعتراض صاحب جواهر و شیخ انصاری را به دلیل ادعای اجماع در موارد اختلافی یا در عناوین ناموجود در کتابهای پیشینیان برانگیخته است. (4)
به فرض که مورد این اجماعها عدم جواز اقامه حدود در زمان غیبت باشد،اجماعهایی منقول هستند و حجیت ندارند.بررسی اقوال فقها نیز نمیتواند محصل چنین اجماعی باشد؛زیرا چنانکه که در بخش«صاحبان این دیدگاه»بررسی کردیم،دیدگاه عدم جواز تنها به تعداد معدودی از فقها نسبت داده شده است،در حالی که بررسی دیدگاههای بیشتر این فقیهان،ناروایی این نسبت را آشکار میکند.در نتیجه،اگر نتوانیم به جرئت بگوییم دیدگاه عدم جواز ضعیف است،به یقین میتوانیم بگوییم این دیدگاه اجماعی نیست و حتی شهرت هم ندارد.
صاحب جواهر در مقام رد نظریه عدم جواز،به وجود روایاتی اذعان کرده که
اختصاص اقامه حدود به ائمه از آنها استنباط شده است.از میان این روایات،شیخ جواهری بهویژه به روایتی از کتاب اشعثیات اشاره و در آن از نظر سند و دلالت خدشه میکند.ظاهراً ایشان افزون بر روایت اشعثیات،روایت دعائم الاسلام و روایت نوادر را مورد نظر داشتهاند.به همین دلیل،وجود روایاتی را تأیید کرده،ولی این روایات در متن موجود سه کتاب،از نظر متن کاملاً منطبق و بدون تفاوت هستند.به احتمال قوی این تطابق ناشی از منشأ واحد این کتابهاست.در هر سه کتاب این روایت با این متن روایت شده است:«لایصلح الحکم و لا الحدود و لا الجمعة الا بامام». (1)
با وجود همخوانی متن موجود در کتابهای دعائم،نوادر و اشعثیات،محدث نوری این روایات را با اندکی تفاوت نقل کرده است.در نقل مستدرک از اشعثیات به جای«لا یصلح»عبارت«لایصح»به کار رفته و در نقل از دعائم قید«عدل»به امام اضافه شده است. (2)علامه مجلسی نیز در بحارالانوار روایت را یک بار با«امام»به صورت مطلق (3)و در جایی دیگر به صورت«امام عدل»آورده است. (4)افزون بر این سه روایت،محدث نوری در خاتمة المستدرک پس از رد دیدگاه صاحب جواهر و دفاع از اشعثیات،به روایت دیگری از این کتاب اشاره میکند،که چهبسا دلالت استوارتری بر دیدگاه عدم جواز نزد ایشان داشته است:«عن علی بن أبی طالب علیه السلام قال:«ثلاثة إن أنتم فعلتموهن لم ینزل بکم بلاء:جهاد عدوکم،و إذا رفعتم إلی أئمتکم حدودکم فحکموا فیها بالعدل». (5)
این روایت در دعائم الاسلام نیز آمده است،با این تفاوت که بند سوم روایت نصیحت ائمه را دربرمیگیرد که با امام معصوم چندان همخوانی ندارد و ظهور واژه ائمه
1) (1) .اسماعیل بن موسی،الاشعثیات،ص42؛قاضی نعمان مغربی،دعائم الاسلام،ج1،ص182؛فضل الله راوندی،النوادر،ص334.
2) (2) .محدث نوری،مستدرک الوسائل،ج6،ص13.
3) (3) .«وَ قَالَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِی علیه السلام قَالَ لَا یصْلُحُ الْحُکْمُ وَ لَا الْحَدُّ وَ لَا الْجُمُعَةُ إِلَّا بِإِمَام».(علامه مجلسی،بحار الانوار،ج76 ص101)
4) (4) .«وَ عَنْ عَلِی ع أَنَّهُ قَالَ لَا یصْلُحُ الْحُکْمُ وَ لَا الْحُدُودُ وَ لَا الْجُمُعَةُ إِلَّا بِإِمَامٍ عَدْلٍ».(همان،ج86،ص256).
5) (5) .محدث نوری،مستدرک الوسائل،ج11،ص8.
را در امام معصوم متزلزل میکند. (1)بهعلاوه،ظاهر روایت دعوت ائمه به عدالت در اجرای حدود است.بهیقین اگر مراد از ائمه،صرفاً معصومان باشند،این دعوت لغو خواهد بود.پس مراد از امام در این روایت،اعم از امام معصوم است.به دلیل همین تزلزل ظهور،به نظر میرسد به بررسی جداگانه این روایت نیاز نباشد؛بهویژه با توجه به یکسانی مستند و تشابه الفاظ هر دو روایت.
این روایت در کتابهای نوادر و دعائم الاسلام بهصورت مرسل آمده است؛با این تفاوت که دعائم روایت را مستقیماً از امیرمؤمنان علیه السلام روایت کرده،ولی در نوادر این روایت از امام صادق علیه السلام از پدرانش از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده است.در کتاب اشعثیات روایت بهصورت مسند و با این سند دیده میشود:محمد بن اشعث از موسی بن اسماعیل از اسماعیل بن موسی الکاظم علیه السلام از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام از امام جعفر صادق علیه السلام از پدرانشان از امیرمؤمنان علیه السلام. (2)گرچه افراد قرار گرفته در این طریق مورد اعتمادند،با وجود این،سند روایت با اشکالهای متعددی روبهرو شده،که بیشتر آنها به خود کتاب و معتمد بودن آن برمیگردد.درباره این کتاب دیدگاههای متفاوتی وجود دارد.برخی آن را از کتابهای قدیم مورد اعتماد و از اصول اصطلاحی دانستهاند، (3)بعضی آن را مرسل (4)و گروهی ضعیف (5)پنداشتهاند.آیتالله خویی نیز با اذعان به مورد اعتماد بودن اصل کتاب،در تطابق آن با کتاب موجود فعلی دچار تردید گشته،چون کتاب موجود از هند بهدست یکی از سادات به همراه مجموعهای آورده شده و پیش از آن در دسترس علما نبوده است. (6)همین امر موجب شده روایاتی که فقط
1) (1) .«ثلاثة ان فعلتموها لم ینزل بکم بلاء:جهاد عدوکم،و اذا رفعتم حدودکم الی ائمتکم فحکموا فیها بالعدل،و ما نصحتم لائمتکم».(قاضی نعمان مغربی،دعائم الاسلام،ج2،ص 404).
2) (2) .اسماعیل بن موسی،الاشعثیات،ص42.
3) (3) .آقابزرگ تهرانی،الذریعة،ج2،ص109.
4) (4) .آقارضا همدانی،مصباح الفقیه،ج2،ص438.
5) (5) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص298.
6) (6) .سید ابوالقاسم خویی،کتاب الزکاة،ص171.
در این کتاب ذکر شده و در دیگر مجامع روایی موجود نیست،مورد اعتماد قرار نگیرد. (1)در مقابل،محدث نوری نهتنها آن را از اصول معتبر میداند،بلکه چنان اعتمادی به این کتاب و روایات آن دارد که در هر بحثی اگر از اشعثیات روایتی موجود باشد،بحث را با آن روایت آغاز میکند.حتی گفته شده آنچه ایشان را به تدوین مجموعه حدیثی ارزشمند مستدرک الوسایل،واداشته،دستیابی به کتاب اشعثیات بوده است. (2)
کتاب اشعثیات کتابی است با بیش از هزار حدیث،که در صورت مورد اعتماد بودن،منبع سرشاری از علوم اهل بیت را فراروی تشنگان معارف ایشان قرار میدهد.در این کتاب،احادیثی از بیشتر ابواب فقهی وجود دارد که بسیاری از آنان بدیع بوده،در دیگر مجامع روایی نیامده است و چهبسا هر کدام از این روایات بتواند در یکی از مسائل فقهی تحولی پدید آورد.در بحث اقامه حدود نیز این کتاب از آن نظر که تنها سند روایی مخالفان اقامه حدود در آن قرار دارد،قابل توجه و ارزشمند است.در میان مجموع روایات مجامع روایی،تنها روایت اشعثیات است که در بدو امر در اختصاص منصب اقامه حدود به ائمه ظهور دارد؛هر چند این ظهور در مقام اجتهاد و داوری با اشکالهای عمدهای روبهروست.به همین دلیل،لازم است با این کتاب هر چه بیشتر آشنا شویم.همچنین بایسته است اشکالهای سندی این کتاب بررسی شود تا از این رهگذر همراه با روشن شدن مستند روایی دیدگاه عدم جواز،دیگر تحقیقات مرتبط با روایات این کتاب از ابهام بهدرآید.
نویسنده این کتاب را برخی محمد بن اشعث،برخی موسی بن اسماعیل (3)و برخی اسماعیل بن موسی علیه السلام میدانند.صاحب جواهر نویسنده آن را محمد بن اشعث معرفی کرده، (4)ولی محدث نوری بدون هیچ شکی اسماعیل بن موسی علیه السلام را نگارنده کتاب
دانسته،معتقد است اشعثیات متعلق به اسماعیل بن موسی است و بهواسطه فرزندش موسی بن اسماعیل به محمد بن اشعث رسیده و به وسیله وی منتشر شده و به همین دلیل به اشعثیات مشهور گشته است. (1)برای تحقیق هر یک از مدعاها ضروری است وثاقت این افراد را بررسی کنیم.
ابناشعث ثقه است. (2)نجاشی او را توثیق کرده و گفته او کتاب حجی داشته که در آن،روایات عامه را در باب حج از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است. (3)به یقین این کتاب غیر از کتاب اشعثیات فعلی است؛چون کتاب موجود دربردارنده بیشتر ابواب فقهی است و به روایات عامه از حضرت اختصاص ندارد. (4)صاحب منتهی المقال نیز مینویسد:«ابو علی،محمد بن محمد بن اشعث اهل کوفه و ساکن مصر،مورد اطمینان و از راویان شیعه است».علامه مجلسی نیز به نقل از شیخ طوسی و نجاشی میفرماید:«محمد بن محمد بن اشعث،ثقه و مورد اطمینان است».
شیخ در فهرست بر آن است که موسی بن اسماعیل نویسنده کتابهای صلوة و وضو است که محمد بن اشعث از وی روایت کرده است. (5)نجاشی نیز معتقد است موسی بن اسماعیل صاحب جوامع التفسیر،دارای کتاب وضو است که محمد بن اشعث آن را روایت کرده است. (6)این دو نقل ثابت میکند موسی بن اسماعیل دست به قلم بوده است.همچنین روایت عدهای از ثقات،نظیر محمد بن اشعث،ابنیحیی و ابراهیم بن هاشم، (7)موجب ظن
1) (1) .محدث نوری،خاتمة المستدرک،ج1،ص24.
2) (2) .حسینعلی منتظری،دراسات فی المکاسب المحرمة،ج1،ص372.
3) (3) .نجاشی،رجال النجاشی،ص26 و علامه حلی،رجال العلامة،ص 152-161.
4) (4) .ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص226.
5) (5) .شیخ طوسی،الفهرست،ص244.
6) (6) .نجاشی،رجال نجاشی،ص410.
7) (7) .سید بن طاووس در فلاح السائل(ص158)به ثقه بودن وی تصریح کرده است.
قوی به وثاقت موسی بن اسماعیل میشود.صاحب منتهی المقال پس از نقل عبارات شیخ و نجاشی گفته است:«از آنچه ذکر کردهاند روشن میشود موسی بن اسماعیل از علمای امامی است».گویا ایشان نمیدانسته موسی،نوه امام موسی کاظم علیه السلام است.از این رو،استظهار کرده که امامی است و سپس در آن تأمل کرده است. (1)
از فرزندان امام موسی کاظم علیه السلام است که در مصر ساکن بود. (2)او را ابنکلثوم میخواندند و به اولادش«کلثومیون»میگفتند.علامه مامقامی حسن،سلامت و کمال،بلکه وثاقتش را تأیید کرده است. (3)صفوان بن یحیی در سال 210 قمری درگذشت و حضرت امام جواد علیه السلام حنوط و کفن برایش فرستاد و اسماعیل را به نماز بر او امر کرد.همچنین او در طریق ابنقولویه در کتاب کامل الزیارات قرار گرفته است. (4)صدوق در عیون و علل به سند صحیح از وی روایت کرده است. (5)شیخ در تهذیب روایت کرده که حضرت امام موسی کاظم علیه السلام او را متولی وقف قرار داد. (6)شیخ مفید نیز در ارشاد پس از ذکر فرزندان امام موسی کاظم علیه السلام میگوید:«برای هر کدام از فرزندان ابیالحسن موسی علیه السلام فضل و منقبت مشهوری است». (7)
نجاشی و شیخ در ترجمه اسماعیل بن موسی گفتهاند او دارای کتابهای مبوّبی است که از پدرش و او نیز از پدرانش روایت میکند.برخی از این کتابها عبارتاند از:کتاب طهارت،کتاب صلوة،کتاب زکاة،کتاب صوم،کتاب حج،کتاب جنائز،کتاب طلاق،کتاب نکاح،کتاب حدود،کتاب دعاء،کتاب سنن و الآداب و کتاب رؤیا. (8)
1) (1) .محدث نوری،خاتمة المستدرک،ج1،ص26 و 27.
2) (2) .ابنداوود حلی،رجال ابنداوود،ص51.
3) (3) .علی نمازی شاهرودی،مستدرکات علم رجال،ص672.
4) (4) .ابنقولویه،کامل الزیارات،ص46.
5) (5) .شیخ صدوق،عیون اخبار الرضا علیه السلام،ج2،ص254 و شیخ صدوق،علل الشرائع،ج2،ص365.
6) (6) .شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج9،ص149.
7) (7) .شیخ مفید،الارشاد،ج2،ص246.
8) (8) .شیخ طوسی،الفهرست،ص244 و نجاشی،رجال نجاشی،ص410.
نجاشی و شیخ هر دو این ابواب را بهعنوان نمونه برشمرده،هیچکدام ابواب این کتاب را منحصر به این موارد نکردهاند و حتی شیخ کتاب دیات را نیز به این کتابها افزوده است. (1)در طریق شیخ و نجاشی به این کتاب،حسین بن عبیدالله،سهل بن احمد بن سهل،محمد بن محمد الاشعث،موسی بن اسماعیل بن موسی بن جعفر،پدرش اسماعیل،پدرش امام موسی کاظم علیه السلام،امام جعفر صادق علیه السلام و پدرانش قرار گرفتهاند.این طریق کاملاً صحیح است. (2)محمد بن اشعث ثقه است.موسی بن اسماعیل خالی از مدح نیست و اسماعیل نیز ممدوح،بلکه ثقه است. (3)تنها مشکلی که در سند به نظر میرسد،کلام غضائری درباره سهل بن احمد بن سهل دیباجی است که او را جاعل احادیث و راوی از مجاهیل خوانده است. (4)اما این سخن معارض گفتههای دیگر رجال شناسان است.نجاشی میگوید:
ابومحمد،سهل بن احمد بن عبدالله بن احمد بن سهل دیباجی،هیچ اشکالی در او نیست.بیشتر اوقات اعتقاد خود را پنهان میداشت،ولی در آخر عمر دین خود را آشکار کرد و کتاب ایمان ابوطالب را نگاشت. (5)
شیخ نیز با اشاره به اینکه تلعکبری370 روایت از او شنیده،هیچ ذمی درباره او نگفته است. (6)بنابراین،کلام نجاشی،ذم نکردن شیخ،کثیر الروایة بودن و اعتماد شیخ،نجاشی و حسین عبیدالله به روایات او از اشعثیات،و ذکر وی با کنیه در طریق،موجب اعتماد به وی میشود و سخن غضائری را سست میکند. (7)افزون بر اینکه تضعیفات غضائری چندان مورد قبول رجال شناسان نیست و خود غضائری نیز به پذیرش روایات سهل از اشعثیات تصریح کرده است. (8)ذم او از سوی اهل سنت و رافضی خواندنش نیز قرینهای است که ثقه
1) (1) .شیخ طوسی،الفهرست،ص244.
2) (2) .ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص226 و 227.
3) (3) .حسینعلی منتظری،دراسات فی المکاسب،ج1،ص373.
4) (4) .ابنغضائری،کتاب الضعفاء،ج3،ص178.
5) (5) .نجاشی،رجال نجاشی،ص186.
6) (6) .شیخ طوسی،رجال الطوسی،ص427.
7) (7) .محدث نوری،خاتمة المستدرک،ج1،ص18.
8) (8) .ابنغضائری،کتاب الضعفاء،ج3،ص178.
بودن وی را تقویت میکند.رجال شناسان اهل سنت او را کذاب،رافضی و زندیق خواندهاند.ازهری میگوید:در خانهاش بر دیوار لعن ابوبکر،عمر و باقی اصحاب عشره،جز علی علیه السلام را دیدم. (1)ابنعدی درباره او میگوید:
من در مصر از او روایت مینوشتم.شدت تشیعش موجب گشت تا کتابی را برای ما بیرون بیاورد که شامل هزار حدیث بود و ادعا میکرد آنها را از موسی بن اسماعیل بن موسی بن جعفر روایت میکند و آنها هم از پدران خود روایت کردهاند. (2)
آیتالله خویی با اینکه طریق شیخ و نجاشی را به کتاب اسماعیل صحیح میداند،بر ادله وثاقت وی،از جمله نقل ارشاد خدشه میکند. (3)او با اشاره به روایت تهذیب و ارشاد میفرماید با این روایت حسن فرد ثابت نمیشود؛چه رسد به وثاقت او و نهایت چیزی که ممکن است با این روایت ثابت گردد،این است که فرد در وقف خیانت و تعدی نمیکند. (4)ناگفته پیداست که شاید این روایات هر کدام بهتنهایی نتواند وثاقت کسی را ثابت کند،ولی نباید از نظر دور داشت که در کنار هم قرار دادن آنها،یقین به حسن و وثاقت راوی را پدید میآورد.بنابراین،به نظر نگارنده گرچه اسماعیل بن موسی به احتمال قوی نویسنده جعفریات است،ولی در هر صورت،چه نویسنده کتاب،اسماعیل بن موسی علیه السلام یا موسی بن اسماعیل یا محمد بن اشعث باشد،اصل کتاب خالی از اشکال است و سند شیخ و نجاشی به کتاب صحیح به نظر میرسد.
گفته شده کتاب اشعثیات از اصول مشهور و معتبر نیست و هیچکدام از اصحاب به صحت آن حکم نکردهاند و استناد آن به مصنف متواتر نیست. (5)
اما صاحب ذریعه این سخن را نپذیرفته،معتقد است جعفریات از کتابهای قدیم
و مورد اعتماد اصحاب،بلکه از اصول اصطلاحی است که نام آن به طور خاص در اجازات آمده است. (1)دلایلی نیز وجود دارد که این مدعا را ثابت میکند.ابنطاووس در کتاب الاقبال در تعظیم ماه رمضان روایتی از اشعثیات ذکر کرده،میگوید:
این روایت را در کتاب اشعثیات دیدم و روایت کردم و این کتاب دارای هزار حدیث است به اسناد واحد عظیم الشأن...و این روایت در اصل سندش به امیرمؤمنان علی علیه السلام منتهی شده است و ما در موارد دیگر گفتیم که هر آنچه امیرمؤمنان روایت میکند،از پیامبر عظیم الشأن اسلام صلّی الله علیه و آله است. (2)
ظاهر این سخن این است که ابن طاووس جعفریات را از اصول دانسته،مگر اینکه بگوییم مراد از اصل در این کلام،اصل اصطلاحی نیست و اصل کتاب مراد است که امری است خلاف ظاهر.همچنین وصف«عظیم الشأن»درباره اسناد این کتاب،ستایش سترگی است برای اسماعیل و فرزندش موسی؛چون او در مقام مدح ایشان است،نه فوق ایشان: (3)
این کتاب از کتابهای مشهور نزد شیوخ تا زمان علامه و حتی شهید اول بوده است. (4)علامه حلی،در اجازه بزرگ و مشهور خود نام این کتاب را در فهرست کتابهایی آورده که اجازه روایت آن را به خاندان«بنی زهره»داده است.شهید اول به این کتاب دسترسی داشته،آن را پس از تلخیص اختصار الجعفریات نهاده است.محدث نوری میگوید:«نزد من مجموعه شریفی است که همه آن به خط شیخ جلیل،صاحب کرامات،شمسالدین محمد بن علی جباعی،جد شیخ بهایی است که همه را از خط شهید نقل کرده».همچنین شهید در ذکری و بیان به روایتهایی از این کتاب استناد کرده است. (5)
علامه باقر شریف القرشی از علمای معاصر و از نویسندگان معتبر مینویسد:«فقیه بزرگوار آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی بر کتاب جعفریات بسیار اعتماد میکرد». (6)
اشکال شده که وسایل و بحار(به دلیل عدم اعتماد)از این کتاب روایت نکردهاند،در حالی که بعید است ایشان بدین کتاب دست نیافته باشند،بهویژه علامه مجلسی که حرص شدیدی بر حفظ کتابهای حدیث داشت. (1)
این اشکال نیز وارد نیست؛چون علامه مجلسی در ابتدای کتاب شریف بحارالانوار در مقام تقویت عمل به کتاب نوادر میگوید:اکثر روایات این کتاب از کتاب موسی بن اسماعیل گرفته شده است...و با این قراین،عمل به احادیث این کتاب قوی است. (2)همچنین در حاشیه فصل چهارم بحار هنگام بحث از سند اول نوادر میگوید:
اخبار اشعثیات میان خاصه و عامه مشهور است و بیشتر روایات کتاب نوادر راوندی از این کتاب گرفته شده است.شیخ صدوق نیز برخی از روایات این کتاب را از طریق دیگری نقل میکند.در برخی کتابهای رجالی طرق دیگری نیز برای این کتاب نقل شده است که ما در آخر کتاب بحار الانوار به آن اشاره خواهیم کرد. (3)
این کتاب نزد صاحب وسائل نیز نبوده؛وگرنه،به یقین از آن روایت میکرد؛چون ایشان از کتابهایی به مراتب پایینتر از این کتاب از نظر مؤلف یا عدم ثبوت نسبت یا ضعف طریق،همچون فضل الشیعه صدوق،تحف العقول،تفسیر فرات،ارشاد دیلمی،نوادر احمد بن محمد بن عیسی و اختصاص مفید روایت کرده است.بهعلاوه،شیخ حر عاملی در امل الآمل نام کتابهایی را که به دلیل مجهول بودن مؤلف از آنها روایت نکرده،آورده و نامی از اشعثیات نبرده است. (4)همچنین شیخ حر عاملی در اعتماد به کتب،به وجوه ضعیف و قراین ناآشکار بسنده میکرد.پس اگر کتاب نزد او بود،با توجه به اعتماد مشایخ و تصریح بزرگان،به یقین از آن غفلت نمیورزید.همچنین ایشان در کتاب صوم روایت یاد شده را در اقبال سید با همان مدح در آن آورده است.پس چگونه وی با واسطه به آن اعتماد کرده،ولی بدون واسطه بر آن اعتماد نکرده است. (5)
آقا بزرگ تهرانی صاحب کتاب ارزشمند الذریعة إلی تصانیف الشیعة درباره این کتاب میفرماید:
علامه مجلسی و شیخ حر عاملی با وجود جستوجوی فراوان،بر نسخه این کتاب دست نیافتند و خداوند آن را برای محدث نوری صاحب مستدرک الوسایل ذخیره کرد و بر ایشان منت نهاد و نسخهای از این کتاب را در ضمن مجموعهای در اختیار وی قرار داد و مصادری دیگر که معتبر و صحیح میباشند نیز برای ایشان مهیا ساخت.از این نظر،محدث نوری در خاتمه کتاب مستدرک،این کتاب را قبل از دیگر کتابها مطرح میکند و در متن کتاب نیز روایات این کتاب را قبل از دیگر روایات نقل مینماید.به برکت این کتاب و کتابهای معتبر دیگر،کتاب مستدرک به درجهای از اهمیت نایل آمده است که مراجعه به آن بر هر مجتهدی لازم است. (1)
آیتالله خویی نیز به جزم معتقد است این کتاب در دسترس علامه مجلسی،صاحب وسائل و حتی شیخ طوسی نبوده است. (2)
هیچ بعدی هم ندارد که ایشان بدین کتاب دست نیافته باشند.بسیار کتابهای معتبری نزد شیخ حر بوده که نزد مجلسی نبوده است.همچنین نزد میرلوحی که ساکن اصفهان بود،کتابهایی دیده میشد که مجلسی با وجود نیاز شدید،از آن آگاه نبود؛همچون الرجعة فضل بن شاذان،الفرج الکبیر فی الغیبة نوشته ابو عبدالله محمد بن هبة بن جعفر وراق طرابلسی و الغیبة اثر حسن بن حمزة مرعشی. (3)
محدث نوری به این کتاب ضمن مجموعهای دست یافت که یکی از سادات از هند آورده بود.این مجموعه علاوه بر اشعثیات،شامل قرب الاسناد،مسائل علی بن جعفر و کتاب سلیم بن قیس بوده است. (4)البته پیش از محدث نوری،برخی فقها معدود روایاتی را از این کتاب نقل کردهاند که در دیگر مجامع روایی نبوده است. (5)
1) (1) .آقابزرگ تهرانی،الذریعة،ج2،ص110.
2) (2) .ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص227.
3) (3) .محدث نوری،خاتمة المستدرک،ج1،ص32.
4) (4) .همان،ص33.
5) (5) .از میان فقهای بعد از شهید ظاهراً وحید بهبهانی(محمدباقر وحید بهبهانی،الحاشیه علی مدارک الاحکام،ج3،ص186)روایتی را از این کتاب ذکر نموده که در کتابهای پیشینیان نبوده و در هیچکدام از مجامع روایی نیامده است.صاحب مفتاح الکرامة نیز همین روایت را بعد از بهبهانی آورده است.(سید محمد جواد عاملی،مفتاح الکرامة،ج8،ص227)مجلسی اول نیز در کتاب لوامع صاحبقرانی روایتی را از کتاب جعفریات ذکر کرده است.(محمد تقی مجلسی،لوامع صاحبقرانی،ج3،ص599)بعید مینماید که مجلسی پدر به کتاب دسترسی داشته باشد و پسر از آن محروم بماند.به احتمال زیاد مجلسی پدر این روایت را از کتابهای دیگر نقل کرده است؛چون روایت یاد شده در دیگر مجامع روایی همچون من لا یحضره الفقیه،(ج1،ص299)،دعائم الاسلام(ج1،ص147)و محاسن(ج1،ص49)نیز موجود است.احتمالاً ایشان بر اساس نقل شهید اول در ذکری این روایت را به جعفریات نسبت داده است.(شهید اول،ذکری الشیعة،ج3،ص236)
بر اساس شواهد موجود،این کتاب به دلیل دوری صاحب آن از مهد روایت آن زمان،یعنی مدینه،و سکونت وی در مصر،در دسترس نویسندگاه مجامع روایی نبوده است.از این رو،در کافی،فقیه،تهذیب و استبصار روایت آن نیامده،مگر معدود روایاتی که با واسطه نقل شده است.اما ظاهراً در زمان علامه و شهید اول،شاید به دلیل نزدیکی ایشان به مصر،این کتاب مدت زمان کوتاهی در دسترس فقها قرار گرفته،پس از مدتی دوباره به فراموشی سپرده شده،تا این که در زمان محدث نوری یکی از سادات والامقام هندی این کتاب را به ایشان تقدیم کرده است.
اما پرسشی که به ذهن میرسد این است که:چرا در زمان شهید و بعد از آن این کتاب با اقبال فقها مواجه نگشت؟شاید بتوان در پاسخ گفت شاکله فقه آن زمان،بر اساس کتابهای محقق حلی شکل گرفته بود و این کتاب و روایات آن در این ساختار جایی نداشت؛چرا که روایات آن نقش مؤثری در دیدگاههای محقق و پیشینیان نداشت.
گرچه شیخ و نجاشی محمد بن اشعث را توثیق کردهاند و نجاشی گفته او کتاب حجی دارد که در آن،روایات عامه را از جعفر بن محمد در باب حج گرد آورده،ولی این کتاب به دست ما نرسیده و شیخ در فهرست نامی از آن نیاورده است. (1)اسماعیل بن موسی علیه السلام نیز گرچه صاحب کتاب معرفی شده،نامی از آن کتاب نیاوردهاند.پس کتاب موجود،نه میتواند کتاب محمد بن اشعث باشد و نه کتاب اسماعیل بن موسی علیه السلام.
در پاسخ باید گفت نیازی به تطابق کتاب موجود با کتاب حج محمد بن اشعث
1) (1) .سید ابو القاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1 ص226
نیست؛چون همانگونه که از مطالب پیشگفته آشکار شد،این کتاب نوشته اسماعیل بن موسی علیه السلام است و به واسطه فرزندش موسی بن اسماعیل به محمد بن اشعث رسیده است و چون اصحاب این کتاب را از او گرفتهاند،به اشعثیات معروف گشته است.این مطلب از گفتههای شیخ،نجاشی و دیگران معلوم است.شیخ میگوید:«محمد بن اشعث نسخهای را از موسی بن اسماعیل روایت میکرد.سید در فلاح السائل ضمن روایتی از«روایة الابناء عن الآباء»این کتاب را نوشته محمد بن اشعث دانسته است. (1)در جمال الاسبوع به همین ترتیب کتاب یاد شده را به محمد بن اشعث نسبت داده است.به قرینه اینکه شیخ و نجاشی غیر از کتاب حج،کتاب دیگری برای او ذکر نکردهاند و با توجه به اینکه شیخ او را راوی نسخهای از موسی بن اسماعیل دانسته و با نظرداشت اینکه کتابهای نوادر،اشعثیات،جعفریات و روایة الابناء عن الآباء کتابهای واحدی هستند،مشخص میشود کتاب فعلی،همان کتاب جعفریات منقول در نقل شیخ و نجاشی است و نویسنده آن اسماعیل بن موسی علیه السلام است.
ابواب جعفریات موجود با آنچه شیخ و نجاشی برشمردهاند،تفاوت دارد.در نقل این بزرگواران کتاب طلاق نیز آمده،ولی در کتاب فعلی چنین کتابی دیده نمیشود.همچنین کتاب موجود مشتمل بر کتاب جهاد،تفسیر،نفقات،طب،مأکول و کتاب غیرمترجم است،در حالی که اینها در نقل شیخ و نجاشی نیامده است.پس بهیقین این دو کتاب متغایرند یا دستکم اتحاد آنها ثابت نمیشود؛چون دلیلی برای اثبات اتحاد نداریم. (2)همچنین کتاب حاضر بیش از1600 روایت دارد،در حالی که در نقلها دربردارنده هزار حدیث معرفی شده است.
آنچه در نقد این دیدگاه به نظر میرسد این است که نمیتوان به صرف عدم انطباق آنچه در کلام نجاشی و شیخ معتبر شمرده شده با آنچه در دست ماست،به عدم اعتبار اشعثیات قایل شد؛چون به هر حال انتساب این کتاب به شخصی که شیخ و نجاشی
توثیق کردهاند،مشهور است و در اینصورت،اگر بتوان در سند این کتاب خدشه کرد،لازم میآید باب خدشه به سوی آثار بزرگان باز شود. (1)مگر اینکه بگوییم برای انتساب شهرت کفایت نمیکند و دستکم اطمینان لازم است که در این صورت باز هم بسیاری از کتابهای روایی را باید به فراموشی سپرد.بهعلاوه،همانطور که گذشت،از سخنان شیخ و نجاشی انحصار ابواب کتاب به موارد یاد شده فهمیده نمیشود.پس دلیلی برای عدم تطابق نقل شیخ با کتاب نمیماند،مگر کتاب طلاق که در نقلها موجود است،ولی در کتاب فعلی وجود ندارد که شاید این امر هم ناشی از خطای ناقلان بزرگوار باشد؛بهویژه که برخی معتقدند شیخ به این کتاب دسترسی نداشته (2)و احتمالاً متن کتاب در اختیار نجاشی نیز نبوده است و ایشان با اعتماد به نقل دیباجی این کتابها را برشمردهاند و ممکن است در این نقل اشتباهی روی داده باشد.البته بیگمان در طی قرون در بسیاری از کتابها دگرگونیهایی پدیدار میشود،مطالبی بدان افزوده یا از آن کاسته میشود یا اشتباههایی در نقل صورت میگیرد.این کتاب مانند کتب اربعه نیست که در هر عصری شیوخ اجازه آن را برای شاگردان خود قرائت میکردند و به آنان اجازه روایت میدانند. (3)اما هیچکدام از این توجیهات موجب بیتوجهی به این میراث باارزش نمیگردد؛بهویژه که علمای شیعه به این کتاب اهتمام تام داشتند،ولی متأسفانه فقط معدودی از ایشان بدان دست یافتند.بهعلاوه،امکان اشتباه در کتابت و نقل در کتب اربعه نیز وجود دارد،ولی آیا میتوان به این بهانه این گنجینههای ارزشمند معارف اهل بیت را نادیده گرفت؟
به نظر میرسد اختلاف در تعداد روایات نیز از این مسئله سرچشمه میگیرد که محمد بن اشعث،روایاتی را از طرقی غیر از موسی بن اسماعیل ذکر و برخی از روایات را هم از عامه روایت کرده است.شاید اگر روایتهایی را که از طریق موسی بن اسماعیل،از اسماعیل بن موسی علیه السلام روایت کرده بشماریم،همان هزار روایت باشد.گفتنی است روایات ایشان از غیر موسی و از عامه،دیگر روایات را از حجیت ساقط
نمیکند؛چون اسناد روایات را میآورد و سندها کاملاً مشخص است.در نتیجه،شبهه اختلاط حدیث صحیح و ضعیف پیش نمیآید.
صاحب جواهر مدعی است تتبع در این کتاب و دیگر اصول چهارصدگانه شیعه،روشن میسازد که روایات این کتاب مخالف این اصول و مطابق با روایات اهل سنت است. (1)این سخن بر محدث نوری گران آمده،به آن این گونه پاسخ میدهد:این قول خیلی غریب است؛چون این کتاب از نظر ترتیب و وضع بهترین اصول است و بیشتر روایات آن در کتب اربعه و کتب صدوق با اختلاف کمی در برخی از آنها،وجود دارد.تنها تعداد اندکی از روایات آن موافق عامه است که ناچار باید آنان را بر تقیه حمل کرد.این در حالی است که تعداد این دست روایات در کتب اربعه بیشمار است.در پایان هم محدث نوری قسم میخورد که اگر اسماعیل بن موسی علیه السلام به مصر مهاجرت نکرده بود،این کتاب از مشهورترین کتابهای شیعه میشد.در ادامه،نوری یادآور میشود که با وجود این،بسیاری از اصحاب با مسافرت و نامه و مکاتبه سعی در بهدست آوردن روایات آن داشتند.بهعلاوه،انکار شدید اهل سنت،خود دلیل استواری بر عدم موافقت آن با روایات عامه است. (2)
به نظر نگارنده،هیچ کدام از اشکالهای مطرحشده،وارد نیست و تنها اشکالی که به چشم میخورد،امکان عدم تطابق کتاب موجود با کتاب اشعثیات مشهور است؛چون میدانیم این کتاب مدت زمان طولانی در دسترس علما نبوده،به یک باره به وسیله سیدی از هند به محدث نوری رسیده است.این امر موجب میشود این شبهه پدید آید که دلیلی بر تطابق کتاب موجود با کتاب مشهور نیست؛زیرا لازمه توثیق یک اثر آن است که همچون کتب اربعه در هر دورهای از سوی بزرگان نقل گردد و به شاگردان،اجازه نقل آن داده شود،در حالی که اشعثیات از این ویژگی برخوردار نبوده،طرق
تحمل حدیث را نپیموده است.با توجه به اینکه جریان اصول عملیه نیز عدم تطابق را تأیید میکند،بنابراین به نظر نگارنده نمیتوان به روایاتی که فقط در این کتاب آمده،اعتنا کرد؛مگر اینکه پیشینیان از اصحاب،قبل از محدث نوری،روایتی را با سند صحیح از این کتاب نقل کنند که در این صورت میتوان بدین روایات اعتماد کرد.البته نباید از نظر دور داشت که با توجه به این که کتابهای نوادر،اشعثیات،جعفریات و روایة الابناء عن الآباء منشأ واحد دارند،وجود روایتی در هر سه کتاب،با وجود معتبر نبودن این کتابها،موجب اطمینان به موجود بودن آن در اصل کتاب میگردد؛زیرا اگر یک روایت در سه کتاب که از یک منبع معتبر گرفته شدهاند،بدون هیچ تغییر نقل شود،احتمال توطئه در کذب میان نویسندگان دفع میشود و در نتیجه،پس از اطمینان به وجود آن در اصل کتاب،چنیین روایاتی اعتبار مییابند.
بنابراین،به نظر نگارنده دو دسته از روایات کتاب جعفریات مورد اعتماد است:روایاتی که در دیگر مجامع روایی نقل شده است و روایاتی که در کتابهای نوادر،روایة الابناء عن الآباء و به احتمال فراوان دعائم آمده باشد.با توجه به اینکه روایت مورد بحث ما نیز در نوادر،دعائم و جعفریات آمده،میتواند قابل اعتنا باشد.بهعلاوه،در بسیاری از روایات باب حدود،واژه«امام»به کار رفته است و وظایفی چون عفو مجرم و آغاز رجم در صورت اثبات جرم با اقرار به«امام»واگذار شده است.به یقین این روایات میتواند مفاد روایت اشعثیات را تأیید کند. (1)
نخستین عبارت مورد بررسی این روایت«لایصلح»است.عبارت«یصلح»و«لایصلح»در احادیث ائمه در ابواب گوناگون عبادات و معاملات فراوان به کار رفته است.فقها در مفاد آن دچار اختلاف شدهاند و مفاد آن را کراهت،حرمت یا فساد دانستهاند.نراقی در عوائد الایام،عائدهای را به بررسی معنای این عبارت اختصاص داده است.
1) (1) .ر.ک:شیخ حر عاملی،وسائل الشیعة،ج18،ص374،334،333،331،330،328،319 و 385.
صاحب مدارک الاحکام این واژه را ظاهر در کراهت دانسته، (1)اما در شرح المفاتیح ظهور آن در کراهت محل نظر پنداشته شده با این استدلال که صلاح در مقابل فساد است.اما بیشتر فقها،بهویژه قدما بنا را بر ظهور در حرمت میگذارند.نراقی به دو دلیل ظهور در کراهت را رد میکند:
1.تبادر:وقتی بیمار به مریض میگوید«لایصلح لک الغذاء الفلانی»از این سخن منع تناول آن غذا و وجود مفسده فهمیده میشود و هر کس ببیند بیمار از آن غذا میخورد،او را سرزنش میکند.همچنین است در مقام استخاره...و برای اثبات این تبادر،بنای اکثر فقها بر حرمت و حکم آنان بر حرمت به مجرد ورود این لفظ در روایات،کافی است....به این بزرگانی که با عرف عرب آشنا هستند بنگر که چگونه از این عبارت،حرمت را فهمیدهاند.پس به ضمیمه عدم نقل،مطلوب ما که اثبات حرمت است،ثابت میگردد،بلکه از اخبار روشن میشود که این تبادر در عصر معصوم هم وجود داشته است.
2.تصریح اهل لغت به این که صلاح،خلاف فساد و نقیض آن است.پس نفی صلاح،اثبات فساد است.گفتههای جوهری،فیروزآبادی و طریحی نیز صراحت در این معنا دارند....یصلح به معنای یجوز است؛پس«لا یصلح»که نفی آن میباشد،باید به معنای«لا یجوز»باشد. (2)
نراقی در تأیید این دیدگاه به روایات متعددی نیز اشاره کرده،در عین حال یادآور میشود که حقیقت و ظهور«لایصلح»در حرمت،با کاربرد آن در کراهت منافات ندارد؛چون استعمال اعم از حقیقت است و میتواند در معنای مجازی صورت گیرد و در روایات،کاربرد واژهای که برای حرمت و وجوب وضع شده،در کراهت و استحباب فراوان است،به خلاف عکس آن؛یعنی کاربرد الفاظ وجوب و کراهت در معنای استحباب و حرمت. (3)
به نظر میرسد نراقی در این فصل درصدد نفی ظهور این اصطلاح در کراهت بوده،تعیین نکرده که ظهور این اصطلاح در حرمت است یا فساد.در بررسی روایت
اشعثیات هم فساد و حرمت در حکم تأثیری نمیگذارد؛چون امور مطرحشده در روایت از امور اجتماعی و حکومتی بوده،فقها عمدتاً قضا و حدود را در شمار معاملات به معنای اعم جای میدهند (1)و در معاملات به معنای اعم،نهی فساد و عدم نفوذ را میرساند. (2)بنابراین،«لایصلح»در روایت اشعثیات نیز در عدم جواز و فساد ظهور دارد.
«امام»به معنای پیشواست.راغب میگوید:امام آن است که از وی پیروی و به وی اقتدا شود؛خواه انسان باشد یا کتاب یا غیر آن،حق باشد یا باطل،و جمع آن ائمّه است. (3)
در قاموس آمده است:امام آن است که از وی پیروی شود؛رئیس باشد یا غیر آن،ریسمانی که بنّا به دیوار میکشد تا راست بنا کند،راه،متولّی امر،قرآن،پیغمبر،خلیفه،فرمانده لشکر،و آنچه بچّه هر روز یاد میگیرد،و نمونهایکه از روی آن نظیر آنرا میسازند و....ناگفته نماند معنای جامع،همان مقتدا بودن است.ازاینرو،ریسمانیکه بنّا از آن پیروی میکند و طبق آن میسازد،راهیکه انسان در امتداد آن قدم برمیدارد،کتابیکه میخواند،همه امام و پیشوا و مقتدایند. (4)
در قرآن کریم،این واژه در هفت مورد به کار رفته است.در آیه) إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ 5 مراد از امام،ابراهیم علیه السلام است و از (لا
1) (1) .سلار در کتاب مراسم کتاب خود را به دو بخش عبادات و معاملات تقسیم کرده است.وی معاملات را در دو بخش عقود و احکام بررسی نموده،احکام را نیز به احکام جزایی و غیرجزایی تفکیک کرده است.
2) (2) .سید محمدصادق روحانی،فقه الصادق،ج21،ص486.
3) (3) .راغب اصفهانی،مفردات فی غریب القرآن،ج1،ص87.
4) (4) .سید علیاکبر قرشی،قاموس قرآن،ج1،ص120.
یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ) میفهمیم امامیکه خدا از او راضی است و امامت او را خدا میدهد،از ستمکاران برگزیده نمیشود و این آیه میتواند بیانگر شرط لزوم عصمت امام باشد.یکی دیگر از آن موارد،آیه دوازدهم سوره یس است.با در نظر گرفتن آنچه در معنای لغوی امام گفتیم،معنای آیه (وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ) روشن میشود.«امام مبین»بهمعنای کتاب مبین است.
در تفسیر المیزان از تفسیر قمی از ابنعباس از امام علی علیه السلام نقل شده که فرمود:«بهخدا سوگند!منم امام مبین.حق را از باطل آشکار میکنم و این را از رسول خدا صلّی الله علیه و آله به ارث بردهام». (1)نیز از معانی الاخبار از حضرت رسول صلّی الله علیه و آله نقل کرده که درباره علی علیه السلام فرمود:او امامی است که خدا در وی علم هر چیز را شمرده است. (2)آنگاه صاحب المیزان فرموده این دو حدیث در صورت صحت،ابداً راجع به تفسیر نیست،بلکه از بطن قرآن و اشارات آن است و مانعی نیست که خدا علم کتاب مبین را بهکسی که بنده خالص و خاصّ خداست بدهد و او بعد از رسول خدا صلّی الله علیه و آله آقای یکتاپرستان است. (3)
)فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِینٍ) ؛ (4)از آنها انتقام کشیدیم و آن دو در راه آشکاری است».امام در اینجا به معنای راه است و ضمیر «إِنَّهُما» به خرابههای قوم لوط و صالح برمیگردد.همچنین در آیه (وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَ رَحْمَةً) (5)به تورات امام اطلاق شده است.
ناگفته نماند قرآن پیشوایان را بدو دسته تقسیم میکند:پیشوایان حقّ و پیشوایان باطل؛مثل (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا) 6 و (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ) . (6)
واژه امام در روایات در موارد متعددی به کار رفته است.گاه همچون روایت اشعثیات،بهصورت مطلق استعمال شده و در برخی دیگر چون روایت دعائم،قیدهایی چون عادل و جائر بدان اضافه گشته است.آنچه اجمالاً به ذهن متبادر میگردد این است که واژه«امام»در صورت اطلاق،به امام معصوم انصراف دارد و هرگاه قید«عادل»بدان اضافه شود نیز به آن بزرگوار اختصاص مییابد.این در حالی است که-همانگونه که گذشت-از نظر واژهشناسان،امام به هر مقتدا و پیشوایی اطلاق میشود.به نظر میرسد دوری این دو معنا،از آن سرچشمه میگیرد که در دیدگاه کلامی شیعه،این واژه اصطلاحی خاص شده است.این مسئله،ذهن پژوهشگران را برمیانگیزاند تا در کاربردهای روایی و فقهی این واژه نیز تأمل و همسانی یا تمایز آن را با مفهوم لغوی و اصطلاحی بررسی کنند.تحقیق این مطلب نیازمند بررسی تفصیلی روایات است که در حد این وجیزه و به قدر طاقت علمی نگارنده بدان میپردازیم.
در روایت اشعثیات اقامه حدود در کنار اقامه جمعه آمده و هر دو امر به امام واگذار شده است که از وحدت کاربرد خبر میدهد.افزون بر روایت اشعثیات،در برخی دیگر از نصوص،اقامه جمعه با«امام»دانسته شده است. (1)نیز از برخی روایات اینگونه برداشت میشود که امام جمعه کسی است که بتواند اقامه حد کند. (2)به همین
1) (1) .مثلاً در صحیحه زراره از امام باقر علیه السلام نقل شده است که:«صلاةالجمعة فریضة و الإجتماع إلیها فریضة مع الإمام».(شیخ حر عاملی،وسائلالشیعة،ج5،ص4)در موثقه سماعه آمده است که از امام صادق علیه السلام درباره نماز در روز جمعه سؤال شد،فرمود:«با امام دو رکعت است و کسی که بهتنهایی نماز میگزارد،چهار رکعت است؛هر چند به جماعت نماز بخوانند:«أمّا مع الإمام فرکعتان و أمّا لمن صلّی وحده فهی أربع رکعات و إن صلّوا جماعة».(همان،ص16)در صحیحه زراره،دو رکعت اضافه در نماز ظهر در مقایسه با نماز جمعه،جایگزین دو خطبه جمعه با امام دانسته شده است:«و إنّما وضعت الرکعتان اللّتان أضافهما النبی صلّی الله علیه و آله یوم الجمعة للمقیم،لمکان الخطبتین مع الإمام».(همان،ص14)در صحیحه محمد بنمسلم آمده است:«نماز جمعه بر هفت نفر و نه کمتر از آن،واجب است:امام،قاضی او،مدّعی،مدّعیعلیه،دو شاهد و کسی که حد را نزد امام جاری میسازد».(همان،ص9)
2) (2) .شیخ حر عاملی،وسائل الشیعة،ج5،ص13 و 14.
دلیل،توجه به نصوص نماز جمعه در فهم مفهوم«امام»در روایت اشعثیات میتوان کارگشا باشد.فقها نیز عمدتاً در بحث نماز جمعه به مفهوم«امام»اشاره کردهاند.درباره مفهوم«امام»بهصورت مطلق چند احتمال قابل بررسی است:
نخستین احتمال قابل طرح در این روایات این است که مراد از«امام»،امام جماعت باشد.اما با اندک تأملی در این روایات میتوان فهمید مقصود از«امام»،«امام جماعت»نیست،بلکه گاه تصریح شده که«اگر در روز جمعه،بدون امام نماز برگزار شود،گرچه با جماعت،چهار رکعت است»؛ (1)یعنی با فرض جماعت و امام جماعت،اقامه نماز بدون امام پنداشته شده است.یا امام کسی دانسته شده که قاضی و مأمور اجرای حدود است. (2)از اینرو،افزون بر ظهور واژه امام-بدون قید زدن به جماعت یا جمعه-با توجه به این قرینهها نمیتوان امام را به امام جماعت تفسیر کرد.شاید به دلیل روشنی سستی این احتمال و اشکالهای آن،برخی آن را به نوعی تصحیح و بهگونهای دیگر ارائه کردهاند.در این تفسیر جدید،«امام»همان فردی است که نماز جمعه را اقامه و خطبهها را ایراد میکند.شیخ حرّ عاملی در این باره مینویسد:«واژه امام در روایات نماز جمعه،همان امام جماعت است؛با این«قید»که بتواند دو خطبه را ایراد کند». (3)دیگر محدثانی که گرایش اخباری دارند نیز«امام»را در ابواب نماز جمعه به«الذی یخطب»تفسیر کردهاند. (4)
این تفسیر هر چند در مواردی که قرینه«اقتداء»در روایت وجود دارد،پذیرفتنی مینماید،درباره صحیحه زراره و روایات اشعثیات مورد بحث،که فریضه بودن جمعه را بر وجود«امام»معلّق کرده،قابل قبول نیست؛زیرا تعلیق حکم بر وجود افرادی که در حد امام جماعت باشند و بتوانند دستکم خطبه را به جا آورند،بیمورد است؛چرا که در هر منطقه،چنین افرادی فراوان وجود دارند.به
علاوه،اگر اقامه حدود و نماز جمعه«منصب»نباشند و اقامه آن بر همگان تکلیف باشد،باز هم تعلیق حکم،بیمعناست.
همچنین در روایت محمد بن مسلم که امام قاضی و مأمور اجرای حد دانسته شده،نمیتوان آن را با این تفسیر سازگار کرد.از اینرو،کسانی مانند شهید ثانی در چنین مواردی به تأویلهایی غریب روی آوردهاند. (1)به علاوه،قرینههای خارجی که نشان میدهد«امام»همان حاکم اسلامی و«مَن بیده الامر»است و باید در«صلاة الجمعة فریضة مع الامام»بدان حمل شود،چندان زیاد و اطمینانآور است که نمیتوان از آنها چشمپوشی کرد. (2)همچنین،به فرض که درباره نماز جمعه بتوان این احتمال را پذیرفت،به یقین در خصوص اقامه حدود،به دلیل مناسبات حکم و موضوع قابل پذیرش نیست؛زیرا اگر هر امام جماعتی که بتواند خطبه بخواند،بتواند اقامه حدود کند،این امر به هرج و مرج و اختلال نظام میانجامد.علاوه بر اینکه اقامه حدود،مستلزم مقدماتی همچون اثبات جرم نزد قاضی منصوب است که صرف وجود امام جماعت،موجب تحصیل این مقدمات نمیگردد.
یکی از کاربردهای«امام»در روایات،هنگامی است که در برابر«رعیت»بهکار میرود و به معنای پیشوای جامعه و«مَن بیده الامر»است.«والی»و«امیر»نیز به
1) (1) .شهید ثانی،رسائل شهید ثانی،ج1،ص201 و 202.
2) (2) .اولاً:در عصر صدور این روایات،امامت جمعه،منصبی رسمی از سوی سلطان بوده است و شهید ثانی نیز در رساله صلاة جمعه،به این نکته اذعان دارد.از اینرو،«صلاةالجمعة فریضة معالإمام»باید با توجه به این فضای سیاسی تفسیر شود؛یعنی مخاطبان امام در آن شرایط از این کلام چه برداشتی داشتند؟ ثانیاً:اشتراط نماز جمعه به اذن سلطان و حاکم،در آن زمان مورد بحث میان فقهای عامه بوده و افرادی مانند ابوحنیفه در برابر دیگران از آن دفاع میکردند.با توجه به این مباحث،سخن امام که«صلاةالجمعه فریضة معالإمام»مفهومی جز اشتراط به حاکم اسلامی نداشته است. ثالثاً:عامه،روایاتی از پیامبر نقل میکردند که نماز جمعه از شئون پیشوای مسلمین است:«أربع إلی الولاة:الفیء و الحدود،و الجمعة و الصدقات».(ر.ک:علامه حلی،منتهیالمطلب،ج1،ص317) بر این اساس،در موقعیتی که مناقشات فقهی،نقل احادیث و عملکرد دستگاه خلافت بر محور«وجود سلطان»بوده و واژه«امام»ناظر به آن تلقی میشده است،نمیتوان آن را به امام جماعت تفسیر کرد.(ر.ک:محمد سروش،فصلنامه حکومت اسلامی،«اقامه جمعه در دولت اسلامی»،ش 32.)
همین معنا بهکار میرود.در این کاربرد،واژه«امام»بار اجتماعی و سیاسی دارد.این معنا با مفهوم لغوی این واژه سازگار است و از این رو،اثبات این تفسیر با ردّ دلایل اختصاص این واژه به امام معصوم ممکن است و ضرورتی برای طرح دلایل خاص برای اثبات آن نیست.
با اینکه در این واژه هیچ نشانی از اختصاص آن به معصومان وجود ندارد،برداشت رایج در میان فقهای شیعه این است که مقصود از این واژه،همیشه امام معصوم است (1)و ظاهراً انصراف واژه امام به امام معصوم مشهور است. (2)اما برخی از محققان این انصراف را فقط در قرنهای اخیر دانستهاند. (3)بر اساس این دیدگاه،در زمان صدور روایات،چنین انصرافی وجود نداشته و طبیعتاً امام به مطلق حاکم و امیر جامعه اطلاق میشده است.ارائه دهندگان این دیدگاه به برخی روایات نیز استناد کردهاند که در ادامه پس از بررسی آنها،روایات دیگری را بررسی میکنیم که در اختصاص این واژه به امام معصوم ظهور دارند.
امام باقر علیه السلام میفرماید:«اگر بنده امام سرقت کند،دستش قطع نمیشود،ولی اگر یکی از بندگان من از مال الاماره سرقت کند،دستش را قطع میکنم». (4)
در این روایت به قرینه مقابله معصوم با امام،معلوم میشود مراد از امام،غیرمعصوم است.
در کتاب تحف العقول و غیر آن از امام سجاد علیه السلام روایت شده است که فرمود:«کل سائس إمام». (5)بدیهی است هر سیاستمدار شامل غیرمعصوم نیز میشود.
1) (1) .سید علیرضا صدر حسینی،علوم سیاسی،«مبانی مشروعیت ولایت فقیه»،ش 25،بهار 1383.
2) (2) .سید مصطفی خمینی،ثلاث رسائل،ولایة الفقیه،ص68.
3) (3) .همان.
4) (4) .شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج 10،ص111 و 439؛شیخ حر عاملی،وسائل الشیعة،ج28،کتاب الحدود و التعزیرات،ابواب حد السرقة،باب 29،ص299،حدیث 5.
5) (5) .ابن شعبه حرانی،تحف العقول،ص255 و محدث نوری،مستدرک الوسائل،ج11،کتاب الجهاد،ابواب جهاد النفس وما یناسبه،باب 3،ص154،الحدیث 1.
شیخ مفید از پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله روایتی آورده است که ایشان فرمود:بدترین مردم در روز قیامت سه دستهاند.گفتند:یا رسول الله!این سه دسته کیاناند؟فرمود:مردی که سخنچینی برادرش را نزد امامی میکند و او را به کشتن میدهد. (1)ظاهراً مراد از امام در این روایت نیز غیرمعصوم است؛زیرا هیچگاه امام معصوم که علم غیب دارد،تحتتأثیر سخنچینی بدخواهان و بدگویان قرار نمیگیرد.
صدوق نیز روایتی آورده که در آن،ابوبصیر از امام صادق علیه السلام روایت میکند که شنیدم حضرت میفرمود:«بر شما باد فرمانبرداری از ائمهتان.مراد من از ائمه،فرزندان عباس است». (2)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
هنگامی که امام به مردی نگاه کرد که زنا میکند و شراب مینوشد،بر او واجب است حد را اقامه کند و با دیدن امام نیازی به بینه نیست؛چون او امین الله در میان خلق است.
امام در این روایت نیز به ضمیمه اینکه هیچگاه معصوم به صحنه زنا و شرب خمر نظر نمیکند،غیرمعصوم دانسته شده است.
همچنین بر اساس مستندات تاریخی به شخص نبی اکرم صلّی الله علیه و آله و حتی بعضی از خلفای ستمپیشه نیز امام اطلاق شده است. (3)
تأمل در این روایات روشن میکند که بهیقین در سه روایت نخست،امام در غیرمعصوم بهکار رفته است،ولی نباید از نظر دور داشت که در همه موارد قرینه برای این کاربرد وجود دارد.اما دیگر شواهد مطرح شده،چندان ظهوری در شمول غیرمعصوم ندارند.
گواه این مدعا اخبار فراوان در شأن امامان و امامت است؛مثل این روایت:
امام کسی است که از سوی خدا برگزیده شده و راهنمای مردم و پناهگاه عموم و جایگاه نجات خلق است.امام کسی است که حق را به پا میدارد و محل امید است.خداوند او را برای این کار برگزیده و در عالم ذر،خدا او را برای این مسئولیت آفریده است. (1)
نیز مانند این روایت:«امام از گناهان پاک و از عیبها منزه است». (2)
و مانند روایت زیر:
امامت،جایگاه پیامبران و ارث اوصیاست.امامت،جانشینی خدا و جانشینی رسول خدا صلّی الله علیه و آله است و نیز مقام امیرمؤمنان علیه السلام و میراث حسن و حسین صلّی الله علیه و آله است.امامت،زمام دین و نظام مسلمانان و صلاح دنیا و عزت و سربلندی مؤمنان است.به یقین امامت،پایه اسلام بالنده و شاخه بلند و برومند آن است. (3)
روایات دیگری نیز بر این دلالت میکنند که امام از سوی خدا برگزیده شده و امامت،منصبی خدایی است. (4)پس چنین مقامی ناچار به امام معصوم اختصاص دارد.همچنین در اینگونه روایات امام به قول مطلق،همان معصوم است.
گرچه این قراین مؤید این تفسیر هستند و همه روایاتی که در آنها امامت بهعنوان یکی از مبانی اعتقادی مورد نظر است،با همین معنا سازگاری دارد،ولی جای پرسش همچنان باقی است؛زیرا همانگونه که قرینه اقتدا،جماعت و مسجد،موجب نوعی انصراف در این واژه میشود،در روایات مورد نظر نیز قرینههای دیگری برای انصراف به«معصوم»وجود دارد و نشان میدهد در این تعبیرات،«امامت»بهعنوان یکی از«مبانی اعتقادی»بهکار رفته است.اکنون پرسش اینجاست که:آیا کثرت این کاربردها در
1) (1) .«ان الامام هو المنتجب المرتضی،والهادی المنتجی،والقائم المرتجی،اصطفاه اللّه بذلک،واصطنعه علی عینه فی الذر حین ذراه».(کلینی،اصول کافی،ج1،ص200)
2) (2) .«الامام المطهر من الذنوب،والمبرا من العیوب».(همان،ص204)
3) (3) .«ان الامامة هی منزلة الانبیاء،وارث الاوصیاء،ان الامامة خلافة اللّه وخلافة الرسول صلّی الله علیه و آله و مقام امیرالمؤمنین علیه السلام ومیراث الحسن و الحسین علیهما السلام ان الامامة زمام الدین ونظامالمسلمین وصلاح الدنیا و عز المؤمنین ان الامامة اس الاسلام النامی وفرعة السامی».(کلینی،اصول کافی،ج1،ص200و204،ح1و2)
4) (4) .«إنّ الحُجّة لا تقوم للَّه علی خلقه إلّا بإمامٍ حَتّی یعْرف».(صفار،بصائر الدرجات،ص506)«ان الأرض لا تخلو إلّا و فیها امام».(کلینی،اصول کافی،ج1،ص178)«لو بقیت الأرضُ بِغَیر إمام لساخت».(نراقی،مستندالشیعه،ج6،ص25 و 26)
عرف روایی شیعه،به حدی رسیده که موجب انصراف به امام معصوم گردد یا خیر؟توجه به روایات فوق و روایات بیشمار دیگری که در میان آنها اخبار معتبر وجود دارد (1)و در نظر گرفتن این حقیقت که به شیعه به دلیل اعتقاد به لزوم عصمت امام،«امامیه»گفته میشود،همگی قرینههایی است که روشن میسازد هرگاه در روایات امام به صورت مطلق و بدون هیچ قیدی آورده شود،منصرف به امام معصوم است.
نکته: در روایات باب حدود،روایات فراوانی دربردارنده واژه امام است،ولی فقها بدون اشاره به اختصاص این روایات به امام معصوم احکام آنها را استخراج کردهاند.برخی از این روایات عبارتاند از:
«إذا أقر علی نفسه عند الإمام أنه سرق ثم جحد قطعت یده». (2)
«إن تاب فما علیه شئ،و إن وقع فی ید الإمام أقام علیه الحد». (3)
«فإذا رفع إلی الامام قطعه،فان قال الذی سرق له:أنا أهبه له لم یدعه إلی الامام حتی یقطعه إذا رفعه إلیه،وإنما الهبة قبل أن یرفعه إلی الامام». (4)
«لا یعفی عن الحدود التی لله دون الامام،فأما ما کان من حق الناس فی حد فلا بأس بأن یعفا عنه دون الامام». (5)
«إذا قامت البینة فلیس للامام أن یعفو،و إذا أقر الرجل علی نفسه فذاک إلی الامام إن شاء عفا،و إن شاء قطع». (6)
«لا یشفعن أحد فی حد إذا بلغ الامام،فإنه لا یملکه،واشفع فیما لم یبلغ الامام إذا رأیت الندم». (7)
«من أقر علی نفسه عند الامام بحق أحد من حقوق المسلمین فلیس علی الامام أن یقیم علیه الحد الذی أقر به عنده حتی یحضر صاحبه حق الحد أو ولیه ویطلبه بحقه». (8)
«إذا أقر الزانی المحصن کان أول من یرجمه الإمام ثم الناس،فإذا قامت علیه البینة کان أول من یرجمه البینة ثم الإمام ثم الناس». (1)
«قیل له:فمن یضربهما ولیس لهما خصم؟قال:ذاک علی الامام إذا رفعا إلیه». (2)
برخی از محققان با اشاره به این روایات معتقدند:
بعید به نظر میرسد که امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام در تمام این روایات که از اجرای حدود الهی توسط«امام»سخن گفتهاند،فقط به تعیین تکلیف برای امام معصومی پرداختهاند که تا صدها سال دیگر در منصب حکومت نخواهد نشست و زمانی هم که در این منصب قرار بگیرد،خود به وظیفهاش آشناست و نیازی به بیان آن از سوی امامان قبل ندارد». (3)
اما نباید از نظر دور داشت که تباعدی که پس از گذشت بیش از هزار سال برای ما پدیدار گشته،موجب نمیشود بتوانیم در مفاد و مفاهیم واژگان روایات تصرف کنیم.بهعلاوه،ائمه وظیفه دارند احکام الهی را تبیین کنند؛چه مردم صلاحیت و ظرفیت پذیرش و اجرای آنها را داشته باشند و چه نداشته باشند.فقهای شیعه نیز با درک همین وظیفه،بسیاری از مسائل جزایی و قضایی را در کتابهای فقهی خود آوردهاند،در حالی که در بیشتر این زمانها امکان اجرای آنها وجود نداشته است.آیا تاکنون کسی این کار را بیهوده دانسته است؟درباره این روایات نیز باید یادآور شد که در بیشتر آنها قرینهای وجود دارد که مفهوم آن را روشن میکند،ولی در مواردی که قرینهای در کلام نیست،بر اساس آنچه گفته شد،باید آنها را از وظایف امام معصوم دانست.خود این روایات قرینههایی است که به مدد آن اختصاص منصب اقامه حدود به معصومان تأیید میشود.شاید منظور صاحب جواهر نیز از وجود روایاتی علاوه بر روایت اشعثیات همین روایات بوده است.
هنگامی که امامت را به معنای زعامت به کار میبریم و آن را با عدالت مقرون میسازیم،قابل انطباق بر پیشوایان معصوم است،ولی آیا به آنها اختصاص مییابد؟«امام عادل»به«لحاظ گستره مفهومی»،هر پیشوایی را که از شرایط لازم رهبری
برخوردار باشد،دربرمیگیرد،ولی محققانی مانند صاحب مستند (1)و صاحب مفتاح الکرامه (2)به روایاتی استناد جستهاند تا نشان دهند«امام عادل»به معصوم اختصاص دارد.
مثلاً درباره قتال با اهل بغی وارد شده که اگر بر امام عادل خروج کنند،با آنها بجنگند،و اگر بر امام جائر خروج کردند،با آنها نجنگند. (3)نیز درباره حدّ سرقت فرمودهاند:
«اگر سارق از انباری که متعلق به امام جائر است سرقت نماید،قطع دستش جایز نیست؛زیرا حق خود را گرفته است،ولی اگر از انبار امام عادل دزدی کند،باید کشته شود». (4)
درباره قصاص کسی که ناصبی را به قتل رساند،آمده است:«اما این جماعت او را میکشند،ولی اگر به امام عادلی که ظاهر است رجوع کنند،او را نمیکشد». (5)
درباره زنی که در مقام دفاع از خود اجنبی را کشته است،میخوانیم:«اگر به امام عادل رجوع کنند،خون اجنبی را هدر میداند». (6)
نراقی در مستند الشیعه مدعی است اگر از امام بهصورت مطلق،چنین تبادری وجود نداشته باشد،تردیدی نیست که مراد از«امام عادل»در روایات،همان«امام اصل»است. (7)
در مقابل این روایات،مجموعه دیگری از روایات،گویای تعمیم است. (8)بیگمان
1) (1) .نراقی،مستندالشیعة،ج6،ص25 و 26.
2) (2) .سید محمدجواد عاملی،مفتاح الکرامة،ج8،ص195.
3) (3) .«إذا خرجوا علی إمام عادل أو جماعة فقاتلوهم و إن خرجوا علی إمام جائر فلاتقاتلوهم».(شیخ حر عاملی،وسائلالشیعة،ج11،ص60)
4) (4) .«إذا سرق السارق من البیدر من إمام جائر فلا قطع علیه إنّما أخذ حقّهُ،فَإذا کان من إمام عادل علیه القتل».(همان،ج18،ص519)
5) (5) .«أمّا هؤلاء فَیقْتلُونه،و لو رُفِعَ إلی إمامٍ عادل ظاهرٍ لم یقتله به».(همان،ج19،ص100)
6) (6) .«لیس علیها شیء فیما بینها و بین الله عزّ و جلّ و إن قُدِّمَت إلی إمام عادلٍ أهْدَرَ دَمَهُ».(همان،ج19،ص44)
7) (7) .نراقی،مستندالشیعة،ج6،ص25 و 26
8) (8) .از امیرمؤمنان علیه السلام به عثمان:«اعلم أن أفضل عباد الله عند الله إمام عادل هدی،فأقام سنة معلومة و أمات بدعة مجهولة».(نهج البلاغة،صبحی الصالح،ص234-235)امام صادق علیه السلام:«ثلاثة یدخلهم اللَّه الجنه بغیر حساب:إمام عادل و تاجر صدوق و شیخ أفنی عمره فی طاعة اللَّه».(شیخ صدوق،خصال،ص80)رسول الله صلّی الله علیه و آله:«سبعة یظلّهم اللَّه عزّ و جلّ فی ظلّه یوم لا ظلّ الّا ظلّه:إمام عادل و شاب نشأ فی عبادة اللَّه و...».(ر.ک:الحکومة الاسلامیه فی احادیث الشیعة الامامیه،به کوشش رضا استادی،ص232)
در هر دو دسته روایات،قرینههایی برای استعمال وجود داشته است،ولی نباید فراموش کرد که در روایات شیعه،معمولاً هر جا امام عادل در مقابل امام جائر قرار گرفته،مراد از آن معصومان هستند و مواردی که امام عادل شامل غیرمعصوم میشود،معمولاً چنین مقابلهای دیده نمیشود. (1)به عبارت دیگر،میتوان گفت متبادر از امام عادل،به دلیل مقابله آن با امام جائر،امام معصوم است.
عبارت مرحوم علامه حلی در ابتدای کتاب جهاد صراحت دارد که اذن امام یا نماینده خاص او در جواز جهاد شرط است و عبارت ایشان در فصل ششم،بیانگر مراد از«امام»است.وی به روشنی گفته است که در امام،تصریح بر امامت و معصوم بودن او شرط است و این معنا فقط درامام معصوم تحقق پیدا میکند.در ریاضالمسائل و مفتاحالکرامه آمده است:«انّ المتبادر من لفظ الإمام حیث یطلق و لم یضف إلی الجماعة،إنّما هو المعصوم علیه السلام». (2)
محقّق نراقی نیز در دفاع از این تفسیر مینویسد:«متبادر از لفظ«الإمام»بهصورت مطلق،«معصوم»است»؛به همان ترتیب که فاضل تونی و خوانساری هم تصریح کردهاند.ازاینرو،جماعتی از علمای عرب،مثل علّامه در منتهی،امام را به معصوم حمل کردهاند و جماعت دیگری مانند ابنابیعقیل،سیدمرتضی،شیخ طوسی و ابنادریس واژه امام را بهصورت مطلق به کار بردهاند و مقصودشان«امام اصل»است.اساساً اطلاق امام بر«غیرمعصوم»نیازمند قرینه است؛مثل امام مسجد،امام نماز و امام بلد،و از اینرو،به اثناعشریه،«امامیه»میگویند.همچنین در عرف فقها هممعناهای واژه«امام»،نظیر«سلطان العادل»،«سلطان الاسلام»،«امام الملة»و«امام الاصل»به کار رفته است.در نهایة الاحکام، (3)منتهی المطلب، (4)تذکرة، (5)ذکری (6)
و جامع المقاصد (1)سلطان عادل متعین در امام معصوم است و«امام الملة» (2)و«امام الاصل»نیز در همین معنا به کار رفته است. (3)
با توجه به بررسیهای به عمل آمده درباره مفردات روایت،مفهوم کلی آن نیز روشن میشود و میتوان گفت مفهوم آن،اختصاص جواز اقامه حدود به امام معصوم،و حرام و غیرنافذ بودن اقامه آن از سوی غیرمعصوم است.
اشکال دلالی،عدم امکان التزام به برخی بندهای روایت است.بر اساس این حدیث،هیچیک از سه امرِ جمعه،قضا و اجرای حدود بدون اذن امام جایز نیست.این در حالی است که جمله نخست روایت که میگوید حکم بدون امام جایز نیست،قطعی البطلان است.همینطور بنا به نظر صحیح و مشهور که اقامه جمعه را جایز میدانند،جمله دوم روایت نیز باطل خواهد بود. (4)
در پاسخ به این اشکال میتوان یک پاسخ نقضی و دو پاسخ حلّی داد.
پاسخ نقضی: اگر بپذیریم که به دلیل عدم امکان التزام یک بند نمیتوان به باقی بندها عمل کرد،باید توقیع شریف را نیز مردود دانست،چون در این توقیع خمس برای شیعیان مباح دانسته شده است،در حالی که فقها،مباح بودن خمس را نپذیرفتهاند.طبیعی است با مردود شمردن این روایت،یکی از دلایل عمده دیدگاه جواز نیز فاقد اعتبار میگردد.
پاسخ حلی نخست: بر اساس دیدگاههای اصولیون،دلالت تضمنی از دلالت مطابقی پیروی نمیکند. (5)بندهای روایت نیز هر کدام اخبار جداگانه به شمار میآیند و سقوط
1) (1) .محقق کرکی،جامع المقاصد،ج2،ص371.
2) (2) .ابوالصلاح حلبی،الکافی الفقه،ص151.
3) (3) .ر.ک:سلار،المراسم،ص77؛علی بن حسن حلبی،اشاره السبق الی معرفة الحق،ص97؛یحیی بن سعید حلی،الجامع للشرائع،ص94.
4) (4) .سید ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص227.
5) (5) .محمداسحاق فیاض،محاضرات فی اصول الفقه،تقریرات درس سید ابوالقاسم خویی،ج3،ص72.
یکی از بندها،موجب اسقاط حجیت دیگری نمیشود.بر اساس این فرض،سقوط از حجیت یکی از بندها،سبب اسقاط همه روایت از حجیت نمیگردد.
پاسخ حلی دوم: گفته شده افعال یاد شده در روایت،مناصب امام است و اگر اذن از ایشان در بعضی از موارد ثابت شود،لازم است بر همان مورد اقتصار کرد و اذن خاص یا عام در اجرای حدود از سوی امام ثابت نشده است.همچنین اشتمال حدیث بر امری که هیچ فقیهی بر آن فتوا نداده،آن را از حجیت ساقط نمیکند. (1)
این سخن از این نظر که موارد یاد شده را از مناصب خاص امام میداند،درست به نظر میرسد،ولی از این نظر که وجود اذن خاص یا عام را در اجرای حدود انکار کرده،جای بسی تأمل است؛زیرا ادله نیابت عامه فقیه،همانگونه که نیابت ایشان در قضا را ثابت میکند،میتواند شامل اقامه حدود نیز گردد. (2)بنابراین،میتوان گفت مراد از این روایت جعل اولی است؛یعنی این مناصب در درجه نخست برای ائمه جعل شده،ولی خود این بزرگواران منصب اقامه حدود را همچون منصب فتوا و قضا،برای جانشینانشان در علم و عمل قرار دادهاند. (3)
در یک بیان اصولی میتوان گفت دو احتمال وجود دارد:احتمال نخست اینکه ادله نیابت،نظارت و حکومت بر روایت اشعثیات داشته باشند،و احتمال دوم اینکه روایت اشعثیات،به فرض صحت سند،بر ادله ولایت فقیه حاکم باشند که در این صورت،اقامه حدود از دایره نیابت عامه خارج خواهد بود.به نظر میرسد احتمال نخست صحیح باشد و ادله نیابت عامه فقها،بر روایت اشعثیات حکومت دارد؛زیرا یک دلیل وقتی حاکم بر دلیل دیگر است که به آن نظر داشته باشد؛یعنی گویا هنگام جعل،دلیل محکوم مدّنظر شارع بوده،دلیل حاکم را برای توسعه یا تضییق آن جعل کرده است.ادله نیابت عامه فقیه چنین ویژگیای دارد و با جعل ولایت برای فقها،دایره شمول ولایت را بر اجرای حدود-که موضوع روایت اشعثیات است-توسعه میدهد.اما روایت اشعثیات به یقین توجهی به ادله نیابت ندارد؛زیرا درصدد بیان حکم اولی
اجرای حدود است،نه اینکه بخواهد دایره ادله نیابت را محدود کند.در تأیید این مطلب میتوان به روایاتی اشاره کرد که به صراحت قضاوت میان مردم را از مناصب اختصاصی ائمه میدانند.مثلاً در روایتی حضرت امیرمؤمنان علیه السلام به شریح قاضی میفرمایند:«یا شریح قد جلست مجلسا لا یجلسه الا نبی او وصی او شقی». (1)یا فرمایش امام صادق علیه السلام که میفرمایند:«اتقوا الحکومة،انما هی للامام العالم بالقضاء العادل بین المسلمین کنبی او وصی». (2)مشخص است اینگونه اختصاص،با صدور اذن از سوی خود ائمه منافات ندارد و هیچ فقیهی این روایات را حاکم بر ادله نیابت فقها در قضا ندانسته است.
اگر این تفسیر را از روایت نپذیریم و اصرار کنیم که بر اساس مفاد روایت،فقط امام معصوم حق اقامه حدود را دارد و صدور اذن از سوی ایشان ثابت نشده است،باید بگوییم روایت اشعثیات بر ادله ولایت فقیه حکومت دارد.لازمه این مدعا،تخصیص مطلقات و عمومات ادله حدود با این روایت است،در حالی که تخصیص کتاب به خبر واحد مورد اتفاق فقها و اصولیون نیست.همچنین،هر چند ما اصل کتاب اشعثیات را معتبر و سند روایت مورد بحث را قابل اعتماد دانستیم،ولی تخصیص کتاب عزیز به صرف چنین روایتی که مشهور آن را ضعیف دانستهاند،جسارتی میخواهد که نگارنده فاقد آن است.همچنین اصرار بر لزوم تصدی امام معصوم بر اقامه حدود،ولایت نایبان خاص و منصوبان ایشان را بر اقامه حدود در زمان حضور نیز با تردید مواجه میسازد.پس روشن است که این تفسیر از روایت صحیح نیست.این احتمال نیز منتفی نیست که روایت صرفاً در مقام بیان عدم جواز تصدی اقامه حدود از سوی آحاد مردم است،بدون نظرداشت به عدم جواز تصدی اقامه حدود از سوی فقها.همچنین این احتمال را هم نمیتوان به طور کلی منتفی دانست که واژه امام در این روایت،مختص به امام معصوم نباشد.
بنابراین و با در نظر گرفتن دیگر ادله،این حدیث را میتوان اینچنین تبیین کرد که این سه موضوع-قضاوت،اجرای حدود و اقامه نماز جمعه-از نظر اهمیت سیاسی،
اجتماعی و حقوقی،فقط باید از طریق حکومت اسلامی و حکومت امام به اشخاص واگذار شود،نه آنکه هر کس خودسرانه قوه قضاییه یا مجریه را بهدست گیرد و یا نماز جمعه را که از عبادتهای سیاسی-اجتماعی است،برپا کند. (1)مؤید این برداشت از روایت،روایتی است که در خود اشعثیات آمده است:«العشیرة اذا کان علیهم امیر یقیم الحدود فقد وجبت علیهم الجمعة و التشریق». (2)در این روایت،اقامه جمعه منوط به وجود امیری شده که اقامه حدود کند،با توجه به اینکه مراد از امیر،کسی است که از سوی حکومت اسلامی نصب شده است،پس اقامه حدود و نماز جمعه بدون وجود حکومت اسلامی ممکن نیست و در زمان غیبت،این مهم با سپردن حکومت به فقیه جامع شرایط،میسر میگردد.
مشهورترین قاعده باب حدود،قاعده درأ است.ظاهر سخن اصحاب و فقهای امامی و حتی اهل سنت پذیرش این قاعده و تسالم بر آن است. (3)اما هیچیک از فقها به این قاعده برای عدم مشروعیت مجازاتهای حدی در زمان غیبت استناد نکرده است.با وجود این،یکی از نویسندگان معاصر به استناد این روایت و با توجه به نظر برخی فقها بر عدم جواز اقامه حدود،مدعی شده در زمان ما شبهه دایمی در اجرای حدود وجود دارد:
رأی برخی از فقهای بزرگ مبنی بر تعطیل اجرای حدود و قصاص در عصر غیبت امام معصوم و دلایل آنها بر لزوم اجرای حدود و قصاص توسط پیشوای معصوم و ممنوعیت اجرای آن از سوی دیگران،یک شبهه دایمی و در حکم شبهه حکیمه است که میتواند موجب توقف مجازات مرگ برای همیشه باشد و این بهجز شبهه مصداقی و موضوعی است که برای هر پروندهای به نحو اختصاصی میتواند وجود داشته باشد. (4)
1) (1) .سید محمدمهدی موسوی خلخالی،حاکمیت در اسلام یا ولایت فقیه،ص322.
2) (2) .اسماعیل بن موسی،الاشعثیات،ص43.
3) (3) .احمدحاجی دهآبادی،فقه و حقوق،«قاعده درأ در فقه امامیه و حقوق ایران»،س2،ش6،پاییز 1384،ص33.
4) (4) .عمادالدین باقی،«ادامه حقوق بشر اعدام و قصاص 4»به نقل از سایت www.emadbaghi.com شنبه 2 خرداد 1383.
بهمنظور بررسی این دیدگاه،لازم است پس از بررسی مستند قاعده،مفاد آن بهویژه مراد از شبهه در این قاعده،تحلیل شود تا معلوم گردد آیا اینچنین شبهاتی را نیز دربرمیگیرد یا خیر.
این روایت در آثار متقدمین از فقها به چشم میخورد.محققانی که آثار ابن ابیعقیل را تحقیق کردهاند،به این روایت در لابهلای آثار وی اشاره کردهاند. (1)سید مرتضی در انتصار این روایت را به نقل از عامه ذکر کرده،بدون اینکه در سند آن خدشهای وارد کند. (2)شیخ طوسی نیز در کتاب خلاف در موارد متعدد به این روایت اشاره و در برخی موارد بدان استدلال کرده است. (3)همچنین شیخ در مبسوط نیز در موارد متعددی به این روایت استدلال کرده،یکجا عبارت«بلاخلاف»را بعد از روایت آورده است. (4)ابنبراج نیز در دو اثر خود المهذب (5)و جواهر الفقه به این روایت استناد کرده است. (6)
با وجود اینکه ابنادریس اعتباری برای اخبار آحاد قایل نیست،در کتاب سرائر در بیست مورد به این روایت استناد کرده،گاه آن را مُجمعٌ علیه دانسته است.مثلاً در باب حد قذف آمده است:«در موارد شبهه حد جاری نمیشود،به دلیل روایتی که مورد اجماع فقهاست:ادروؤ الحدود بالشبهات؛حدود را به شبهات دفع کنید». (7)
همچنین در کتاب جواهر الکلام به نقل از بخش دیگری از کتاب سرائر آمده است:«درباره شبهه،حد دفع میشود.دلیل آن،روایتی است که مورد اجماع است». (8)
1) (1) .ر.ک:حسن بن علی بن ابی عقیل حذاء،حیاة ابن ابی عقیل و فقهه،ص527 و محمد بن احمد کاتب بغدادی،مجموعه فتاوا ابن ابیعقیل،ص169.
2) (2) .سید مرتضی،انتصار،ص526.
3) (3) .شیخ طوسی،خلاف،ج3،ص346 و ج4،ص253 و ج5،ص36-592 و ج6،ص404.
4) (4) .همان،مبسوط،ج3،ص66 و ج4،ص199-202 و ج5،ص187 و ج7،ص98 و ج8،ص43 و 244-246.
5) (5) .ابن براج،المهذب،ج2،ص484
6) (6) .همان،جواهر الفقه،ص108.
7) (7) .ابنادریس حلی،السرائر،ج3،ص520.
8) (8) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج29،ص 248.
علامه حلی در کتاب مختلف به این حدیث استناد کرده،در جایی از این کتاب عبارت سرائر را نقل میکند که میگوید:«لقوله علیه السلام المجمع علیه:ادرؤوا الحدود بالشبهات». (1)
مقدس اردبیلی رحمة الله در کتاب مجمع الفائدة و البرهان میگوید:
اگر شاهد از شهادتش رجوع کند...و بگوید اشتباه کردم،احتمال میرود که حد قذف از او ساقط شود،به دلیل قول پیامبر صلّی الله علیه و آله که مشهور بین شیعه و سنی است:«ادرؤوا الحدود بالشبهات»و شکی نیست که این مورد از موارد شبهه است». (2)
و محقق کرکی گوید:«بین مسلمین اختلافی نیست در اینکه رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرموده است:ادرؤوا الحدود بالشبهات». (3)
آیتالله خویی در کتاب مبانی تکملة المنهاج پس از اینکه مرسله صدوق را مؤید روایات برخی مسائل قرار داده،مینویسد:
عجیب است که صاحب ریاض در ذیل مسئله دوم از مسائل سهگانه که در پایان بحث حد سرقت آورده میگوید:بهتر است در این مورد به اصل مصونیت خون مگر در جایی که یقین به عدم مصونیت آن باشد،تمسک کنیم و به مقتضای نص متواتر«دفع حد به شبهه»عمل کرده باشیم. (4)
ایشان در جایی دیگر از این کتاب میفرماید:
هرگاه زن ادعای اکراه به زنا کند،از او پذیرفته میشود،ولی نه به این دلیل که حدود به شبهه دفع میشود؛چرا که پیش از این ثابت نبودن این قاعده گذشت. (5)
از این دو عبارت معلوم میشود ایشان وثوق به صدور مرسله صدوق ندارد؛چه رسد به اینکه آن را مشهور،متواتر یا مُجمعٌ علیه بداند.به نظر میرسد این امر از مبنای ایشان در حجیت خبر واحد سرچشمه میگیرد؛زیرا از طرفداران دیدگاه وثوق سندی
است و تنها به سند روایت مینگرد و دیگر قرینهها را نامعتبر میداند.
این قاعده در مدارک زیر آمده است.
شیخ صدوق محمد بن علی بن بابویه این روایت را در کتاب من لایحضره الفقیه آورده، (1)علامه محدث عاملی نیز در وسائل الشیعه از آن کتاب نقل میکند. (2)
محمد بن علی بن الحسین قال:قال رسول الله صلّی الله علیه و آله:«ادرؤوا الحدود بالشبهات ولا شفاعة ولا کفالة ولا یمین فی حدّ؛حدود را با شبهات دفع کنید و شفاعت و کفالت و قسم،در حد وجود ندارد».
شیخ صدوق در المقنع از امیرمؤمنان علیه السلام روایت کرده است:«ادرؤوا الحدود بالشبهات؛ (3)حدود را با شبهات دفع کنید».
عن رسول الله صلّی الله علیه و آله انه قال:«ادرؤا الحدود بالشبهات و أقیلوا الکرام عثراتهم الا فی حدّ من حدود الله؛ (4)حدود را با شبهات دفع کنید و لغزشهای بزرگان را بازدارید،مگر در حدود خداوند».
محدث نوری همین روایت را بدون هیچگونه تغییری و با ذکر این سند«عن أبی عبدالله علیه السلام عن أبیه عن آبائه علیهم السلام عن أمیرالمؤمنین علیه السلام عن رسول الله صلّی الله علیه و آله»روایت کرده است. (5)
وان أحدث امرئة مع رجل قد فجر بها فقالت المرئة استکرهنی فإنه یدرأ عنها الحدّ،لأنها وقعت شبهة وقال امیرالمؤمنین علیه السلام:ادرؤوا الحدود بالشبهات؛ (1)اگر زنی با مردی زنا کرد و زن مدعی شد او را مجبور کرده است،حد از زن رفع میشود؛زیرا زنا شبهه بهشمار میآید و امیرمؤمنان فرمود:حدود را با شبهات دفع کنید».
این عهدنامه در تحف العقول،بحار الانوار و نهج البلاغه آمده است،و به نقل از کتاب مصادر نهج البلاغه،نویری در نهایة الارب آن را نیز آورده است. (2)در نقل بحار الانوار و تحف العقول این جمله دیده میشود:«واقبَل العذر وادرَءِ الحدود بالشبهات؛عذر را بپذیر،و حدود را با شبهات دفع کن»؛ (3)ولی در نهج البلاغه این عبارت نیامده است.
در این کتاب آمده است:
«فصل نهم:در ذکر احادیثی است که متضمن برخی از ابواب فقه است و یکی از فقها آنها را در پارهای از کتابهای خود آورده و من این احادیث را به طریقی که به او دارم روایت میکنم. (4)...قال علیه السلام:ادرؤوا الحدود بالشبهات». (5)
همچنین در باب دوم همین کتاب ضمن احادیثی که مربوط به تک تک بابهای فقهی است و صاحب عوالی میگوید این روایات را از طریق فخر المحققین نقل کرده،آمده است:«و قال النبی صلّی الله علیه و آله:ادرؤوا الحدود بالشبهات». (6)
در بخش دیگری از کتاب عوالی اللئالی نیز همین حدیث از طریق ابنفهد حلی نقل
1) (1) .همان،ص58.
2) (2) .سید عبدالزهراء حسینی خطیب،مصادر نهج البلاغه و أسانیده،ج3،ص430 و محمدحسن ربانی،مجله کاوشی نو در فقه اسلامی،«قاعده درأ»،ش 33،ص185.
3) (3) .علامه مجلسی،بحارالانوار،ج74،ص243؛ابن شعبه حرانی،تحف العقول،ص129.
4) (4) .ابنجمهور احسائی،عوالی اللئالی،ج1،ص195.
5) (5) .همان،ص236.
6) (6) .همان،ج2،ص349.
شده است. (1)
روایت من لایحضره الفقیه مرسله است.البته چنان که شیخ صدوق در پیشفصل کتاب خود بیان کرده،تنها روایتهایی در این کتاب گرد آمده که درستی آن نزد وی ثابت شده است. (2)
برخی از علما بر پایه همین گفته مصنف،تمام روایات من لا یحضره الفقیه را معتبر و صحیح دانستهاند.مرحوم حاج آقا رضا همدانی در مصباح الفقیه (3)و فقیه سبزواری (4)روایات من لایحضره الفقیه را صحیح میدانستند،ولی شمار دیگری،روایات این کتاب را دستهبندی کردهاند.اگر سلسله سند راویان روایات مسند ثقه و معتبر باشد،روایت صحیح یا از دیگر اقسام حدیث خواهد بود،ولی اگر روایت مرسله باشد،شماری از عالمان-مثل آیتالله خوئی،شهید ثانی،محقق عاملی،شیخ حسن صاحب معالم و محقق حلّی-آنها را برای مرسله بودنشان ضعیف و ناپذیرفتنی دانستهاند؛گرچه راوی آن ثقه یا از اصحاب اجماع و یا از مشایخ ثلاثه باشد.آیتالله خوئی حتی مرسلات ابن ابیعمیر را نیز نپذیرفته است. (5)بر اساس این دیدگاه که مورد پذیرش نگارنده نیز میباشد،مرسلات صدوق فاقد اعتبار است و در نتیجه،مرسله صدوق نمیتواند مدرک قابل اعتمادی برای قاعده درأ قرار گیرد. (6)
1) (1) .همان،ج3،ص545.
2) (2) .شیخ صدوق،من لایحضره الفقیه،ج1،ص3.
3) (3) .آقارضا همدانی،مصباح الفقیه،ج2،ص12.
4) (4) .محقق سبزواری،ذخیرة المعاد،ص185 و 510؛ر.ک:شیخ یوسف بحرانی،لؤلؤة البحرین،ص394؛اصول الحدیث،جعفر سبحانی،ص111.
5) (5) .محمدحسن ربانی،مجله کاوشی نو در فقه اسلامی،«قاعده درأ»،ش 33،ص185.
6) (6) .خواننده محترم توجه داشته باشد که دیدگاههای دیگری نیز درباره مرسلات صدوق وجود دارد،تا جایی که برخی هرگز مراسیل صدوق را کمتر از مراسیل ابن ابیعمیر نمیدانند.محدث قمی در هدیة الاحباب و الکنی والالقاب و علامه بحرالعلوم در فوائد الرجالیه فرمودهاند:«إن مراسیل صدوق لاتقصر عن مراسیل ابن ابی عمیر».(شیخ عباس قمی،الکنی والالقاب،ج2،ص416؛سید بحرالعلوم،الفوائد الرجالیة،ج3،ص300؛شیخ بهایی،الحبل المتین،ص11؛محدث نوری،خاتمة المستدرک،ج7،ص7)چنانکه پیداست این سخن تنها درباره مرسلات صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه درست است،نه دیگر کتابها؛همانگونه که از عبارت علامه بحرالعلوم برمیآید.(سید بحرالعلوم،الفوائد الرجالیة،ج3،ص300)اینان همه مرسلات صدوق را در هر لفظی پذیرفتهاند،ولی شماری از بزرگان،مرسلات صدوق را دستهبندی کردهاند:اگر مرسله همراه با(قال)باشد؛یعنی قول را بهگونه یقینی به امام نسبت داده و مثلاً فرموده باشد:«قال رسول الله صلّی الله علیه و آله عن أمیرالمؤمنین علیه السلام،أنه قال...»چنان مینماید که صدوق جزم پیدا کرده که راویان ثقه بودهاند و سند معتبر است،ولی اگر مرسله مجهول باشد،مانند اینکه گفته باشد:«روی عن أمیرالمؤمنین،روی عن الصادق علیه السلام...»اینگونه نخواهد بود.فاضل تفرشی،محقق میرداماد(الرواشح السماویة،ص174)،آیتالله بروجردی(نهایة التقریر،ج1،ص13)و امام خمینی(کتاب البیع،ج2،ص628 و همان،المکاسب المحرمة،ج1،ص93)از این دستهاند. افزون بر آنچه یاد شد،بنا بر دیدگاه بسیاری از فقیهان،آوردن حدیث در کتاب من لایحضره الفقیه خود دلیل بر صحت آن است.مرحوم آقارضا همدانی بارها در مصباح الفقیه(ج2،ص185)این نکته را یادآور میشود.میرزای قمی در غنائم الایام(ج3،ص62)ارسال صدوق را قرینه بر اعتبار آن میداند،بلکه معتقد است ارسال آن در من لایحضره الفقیه،اشاره به کمال اعتماد بر آن است.
روایت«ادرؤوا الحدود بالشبهات»ضمن سه روایت در المقنع،یک روایت در من لایحضره الفقیه،یک روایت در بحارالانوار،یک روایت در دعائم الاسلام و سه روایت در عوالی اللئالی نقل شده است.یکی دیگر از روایات،روایتی است که محدث نوری در مستدرک الوسائل از دعائم الاسلام آورده است؛البته اگر عهدنامه را-با توجه به صنف سند آن-منبع بشماریم.به هرحال،درصورتیکه تحف العقول و بحارالانوار را دو مدرک بپذیریم،روایت یاد شده را در بیش از هفت مدرک از منابع روایی قدما خواهیم یافت.پس شهرت روایی دارد و اگر مرسله صدوق را به دلیل ارسال آن ضعیف بدانیم،شهرت روایی،ضعف سند آن را جبران خواهد کرد؛زیرا بیشتر فقیهان شیعی معتقدند شهرت روایی و فتوایی ضعف سند را جبران میکند (1)و روایت ضعیف،ولی مشهور را میتوان پذیرفت و معتبر دانست.
1) (1) .ر.ک:سید محمدجواد عاملی،مفتاح االکرامة،ج4،ص590 و ج10،ص9 و 30؛نراقی،مستند الشیعة،ج2،ص362 و ج4،ص228؛شیخ یوسف بحرانی،الحدائق الناضرة،ج1،ص379؛وحید بهبهانی،الفوائد الحائریة،ص487؛ابنفهد حلی،المهذب البارع،ج1،ص564؛محقق حلی،المعتبر،ج1،ص61؛آقاجمال خوانساری،حواشی شرح اللمعة،ص122-170؛محمدحسن موسوی بجنوردی،القواعد الفقهیة،ج4،ص48؛شهید اول،غایة المراد،ج2،ص470؛سید محمدباقر شفتی،مطالع الانوار،ج4،ص149،45 و 159؛سید محسن حکیم،مستمسک العروة،ج7،ص51؛سید محمدصادق روحانی،منهاج الفقاهة،ج1،ص383؛امام خمینی،الطهارة،ج1،ص28.
این حدیث هر چند در تحف العقول به صورت مرسل نقل شده،ولی سند آن به سه طریق در الفهرست شیخ طوسی و نجاشی آمده است که برخی از این طریقها معتبر یا صحیح است.
بنابراین،روایت مرسله صدوق،یعنی«ادروءوا الحدود بالشبهات»،با روایت مرسله تحف العقول که در حقیقت،مسند و دارای اعتبار و صحّت است،اعتبار مییابد. (1)این نامه به اندازهای مشهور بوده که نجاشی به آن طریق داشته و آن را دارای سند دانسته است؛چنانکه شیخ طوسی نیز همین مطلب را میپذیرد.بنابراین،عهدنامه امیر مؤمنان علیه السلام مسند خواهد بود.ممکن است درباره این روایت چنین اشکال کنند که جمله«وادروا الحدود بالشبهات»که در عهدنامه امیرمؤمنان علیه السلام به مالک در تحف العقول آمده،در نهج البلاغه در ضمن این عهدنامه نیامده است.از سوی دیگر،نمیدانیم سندی که برای این عهدنامه در الفهرست شیخ و نجاشی آمده،آیا برای نسخه تحف العقول است یا نسخه نهج البلاغه.بنابراین،نمیتوان به یقین گفت روایت تحف العقول مسند است.
در پاسخ به این اشکال میتوان گفت آنچه در نهج البلاغه نقل شده،تمامی عهدنامه نیست،بلکه گزیدهای از آن است و معلوم است که سند شیخ و نجاشی برای تمامی عهدنامه است،نه گزیده آن. (2)
آیتالله سید کاظم حائری در کتاب القضاء فی الفقه الاسلامی بحث مفصلی درباره سند عهدنامه مالک اشتر مطرح کرده،و در نهایت سند شیخ و نجاشی را با اشکالاتی مواجه دانسته است. (3)
با وجود همه این گفتوگوها درباره سند قاعده،به نظر نگارنده،روایات درء حدّ با شبهه،شهرت روایی دارد و این شهرت مؤید اعتبار آنهاست.افزون بر آن،مؤیدات دیگری نیز دارد؛مثل بنای حدود بر تخفیف و احتیاط در دماء.
با معتبر دانستن سند روایی قاعده،میتوان به بررسی واژگان روایت و دریافت مفهوم کلی قاعده بر اساس روایت یاد شده پرداخت.
«درأ»همان مفهوم دفع است و هر دو در قرآن به کار رفتهاند. (1)با توجه به اینکه دفع نیز در اصل به معنای منع است، (2)مقتضی قاعده درأ عدم ثبوت حد است،نه سقوط آن.بنابراین،این قاعده بیان کننده یکی از علتهای رافع مسئولیت کیفری و مجازات است،نه از علل سقوط آن.
معنای حدود در فصل آغازین گذشت و دانستیم که این واژه در روایات کاربردهای گوناگونی دارد و در مواردی که قرینهای بر هیچیک از معانی در دست نیست،بر اساس شیوههای واژهشناسی باید مطلق مجازات را مفاد آن بدانیم؛مگر اینکه در مقام عمل،احتیاط امر دیگری را اقتضا کند.بر همین اساس،شمول حد بر تعزیر و قصاص در این قاعده بدیهی مینماید،ولی برداشت فقها از این روایت به دو گونه است:گروهی این قاعده را از اختصاصات حدود دانستهاند، (3)اما بیشتر فقها به جریان این قاعده در باب قصاص و تعزیرات تصریح و حتی برخی ادعای اولویت کردهاند. (4)البته باید توجه داشت ممکن است لازم باشد میان قصاص و تعزیر تفاوت گذاشته شود؛زیرا قصاص
در فقه اسلامی بیش از جنبه حق اللهی،جنبه حق الناسی دارد و به جنبه شخصی آن بیش از جنبه عمومی جرم توجه میشود.از این رو،جریان قاعده درأ در قصاص گرچه موافق احتیاط در دماء است،با قواعد مسلّم جزایی دیگر،همچون«لایبطل»در تعارض واقع میشود.به همین دلیل،نمیتوان درباره قصاص قاعده درأ را با جسارت جاری ساخت و باید وجه جمعی میان این دو قاعده لایبطل و درأ ارائه نمود.بعید نیست بتوان این دو قاعده را بدین صورت جمع کرد که در مرحله تعقیب جرم،قاضی بهمنظور صیانت از حقوق شخصی افراد و جلوگیری از هدر رفتن خون مسلمانان،بدون توجه به قاعده درأ،نظام تفتیشی را در پیگیرد،ولی در مرحله دادرسی،بهمنظور صیانت از خون انسانی بیگناه،به قاعده درأ روی آورد و تا زمانی که به لزوم قصاص یقین پیدا نکرده،حکم به قصاص را صادر نکند.
راغب درباره معنای واژه«شبهه»مینویسد:«الشبهة هو أن لایتمیز أحد الشیئین من الآخر لما بینهما من التشابه». (1)
امیر مؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه در وجه نامگذاری شبهه میفرماید:«إنما سمیت الشبهة شبهة لأنّها تشبه الحق؛ (2)شبهه نامیده شده؛زیرا مشابهت به حق میرساند».
اگر به اطلاق روایتی که مستند قاعده درأ است مراجعه شود،واژه«الشبهات»،جمع مُحلّی به«ال»بوده،این روایات هر شبههای اعم از اشتباه حکمی و موضوعی و اعم از شبهه قاضی و متهم را دربرمیگیرد.اشتباه حکمی،جهل یا اشتباهی است که درباره قانون یا تفسیر آن صورت گیرد؛ (3)مانند موردی است که فاعل حکم را نداند. (4)اشتباه
موضوعی در جایی است که مرتکب حکم شرع و قانون را میداند،ولی در برخورد با مصادیق و موضوعات خارجی دچار خطا و اشتباه میشود؛مانند اینکه فاعل از حرمت نوشیدن خمر آگاهی دارد،ولی نمیداند مایعی که مینوشد،خمر است.روایات خاصی که حد را با شبهه دفع میکند نیز تنها درباره شبهههای موضوعی نیست،بلکه برخی درباره شبهههای موضوعی،شماری درباره شبهههای حکمی و بعضی نیز دربرگیرنده هر دو مورد است. (1)
البته با توجه به اینکه آیتلله خویی حدیث درأ را ثابت نمیداند، (2)موارد جهل تقصیری را درصورتی که فرد متوجه جهل خود است،از موارد شبهه خارج میکند (3)و میگوید:
چون چنین کسی عالم به حکم ظاهری است و جهل او به واقع،در فرض مسئله برای او عذر نیست،به همین سبب،اطلاقات ادلّهای که بر نفی حد از جاهل دلالت میکند،شامل حال او نمیشود.
شامل بودن شبهات در روایت،برای موارد جهل به حکم با التفات به جهل هنگام عمل،روشن است و این اشکال که مرحوم خویی میفرماید:«جاهل آگاه از جهل هنگام عمل،عالم به حکم ظاهری است»،از این نظر صحیح نمینماید؛زیرا هر چند فرد جاهل،عالم به حکم وجوب فحص است،ولی عالم به حکم حرمت نیست.گرچه بر این اساس که ادله معذریت جاهل امتنانی است و شامل جاهل مقصرِ آگاه از جهل نمیشود،و البته با فرض عدم ثبوت قاعده درأ،این نظر قابل دفاع است.
از فقها سید علی طباطبائی و آیتالله خوانساری فرمودهاند:«الشبهة ما أوجبت ظنّ الاباحة» (4)و شهید ثانی ضمن اینکه در جایی همین ملاک را پذیرفته، (5)در جای دیگر
فرموده است:«وضابطها توهّم الفاعل أو المفعول أنّ ذلک الفعل سائغ له؛ (1)ملاک شبهه آن است که فاعل یا مفعول گمان کند این کار برای او جایز است».حنفیان نیز گفتهاند:«مایشبه الثابت ولیس بثابت؛ (2)چیزی که مشابهت میرساند به امر ثابت،اما ثابت نیست».
گرچه ملاکهای ارائه شده شبهه را امر وجودی برمیشمارد و میتواند به جهل مرکب اشاره داشته باشد،ولی دلیلی بر تخصیص در دست نیست.اما نکته قابل توجه در این دو ملاک این است که صاحب ریاض ظن به اباحه را معتبر دانسته،ولی شهید ثانی با توجه به عبارت«توهم الفاعل او المفعول»صرف احتمال اباحه را کافی میداند.به نظر میرسد ملاک ارائه شده از سوی شهید ثانی با گفتههای واژهشناسان،دیدگاههای فقها و روایات سازگارتر بوده،حتی دیدگاه حنفیان نیز به ملاک شهید ثانی نزدیکتر است.
در این بحث بدین نکته میپردازیم که:آیا شبهه در قاعده درأ،شامل هر شبههای،حتی ادعای جهل به حرمت ازدواج با محارم میشود یا اینگونه موارد روشن و ضروری را دربرنمیگیرد یا باید به حسب موارد،به تفصیل قایل شد؟مثلاً در موردی که احتمال صدق در حق مدعی جهل باشد،مانند اینکه شخص،تازهمسلمان و ناآشنای با احکام اسلامی باشد،قاعده درأ جاری میشود و در دیگر موارد جاری نمیشود.
آنچه از روایات و کلمات فقها استفاده میشود،قول به تفصیل است.دلیل این حکم،روایاتی است که بر رجحان و وجوب اجرای حدود و حرمت تعطیل آن دلالت میکنند. (3)بنابراین،با توجه به روایات یاد شده،نمیتوانیم شبهه را در قاعده درأ بهگونهای تفسیر کنیم که به تعطیل حدود بینجامد.شامل شدن شبهه در روایت«ادروءوا الحدود بالشبهات»برای هر کس که حتی در مسائل روشن و ضروری ادعای شبهه کند،مستلزم تعطیل حدود است.
افزون بر روایات مربوط به حرمت تعطیل حدود که پذیرفته نشدن ادعای جهل در مسائل ضروری و بدیهی به ملازمه از آنها استفاده شد،از برخی روایات نیز این مطلب بهدست میآید. (1)
از برخی روایات نیز استفاده میشود که شبهه،در صورتی موجب دفع حد میشود که احتمال آن درباره مدّعی شبهه باشد. (2)از کلمات فقها نیز اینچنین برمیآید که مقتضای ادله،قول به تفصیل است. (3)
دانستیم که مراد از درأ،دفع مجازات و انکار مسئولیت کیفری است.حدود نیز به معنای مطلق مجازات است و قصاص و تعزیر را نیز دربرمیگیرد؛البته با نظرداشت نکتهای که درباره قصاص مطرح شد.اما شبهه همانطور که اشتباه موضوعی را شامل میشود،اشتباه حکمی و شبهات قاضی و متهم را نیز دربرمیگیرد؛هر چند در فراگیری شبهه بر بدیهیات باید به تفصیل قایل شد.همچنین برای صدق شبهه،باید دستکم احتمال اباحه وجود داشته باشد.بر این اساس،مفاد این قاعده این است که با وجود احتمال اباحه در جرایم،چه در موارد موضوعی و چه حکمی،چه از سوی متهم و چه از سوی قاضی،در صورتی که مورد شبهه از بدیهیات نباشد،مجازات از متهم دفع میشود.
ممکن است گفته شود با توجه به اینکه در حدیث«ادروءوا الحدود بالشبهات»در روایت مرسله صدوق در فقیه و مقنع و نیز در عهدنامه امیرمؤمنان علیه السلام به مالک اشتر با تعبیر«إدرء الحدود بالشبهات»صیغه امر به کار رفته است،میتوان حدیث را اینگونه معنا کرد که قاضی باید در موضوع حدّ،شبهه بیفکند و حدّ را دفع کرده،راه گریز را به اقرارکننده نشان دهد؛مانند اینکه قاضی به کسی که شراب خورده بیاموزد که بگوید حرمت شراب را نمیدانستم یا گمان میکردم آب است و نوشیدم.چهبسا مواردی که
پیامبر و امیرمؤمنان اقرار کننده را تبرئه میکردند و او را از اقرار بازمیداشتند نیز به همین دلیل و بهمنظور احتیاط در نگاه داشت دماء بوده است؛چرا که شارع مقدس دقت در دماء را میخواهد.البته ظاهر آن است که این معنا با معنای سابق،قابل جمع نیست و یکی از این دو معنا میتواند مراد باشد و بنا براین،همان معنای اول مراد است.
معنای دیگری که در این روایت احتمال میرود و مناسب به نظر میرسد،این است که از روایت دفع حدود به شبهات استفاده میشود که تحقیق و تفحّص برای اثبات جرم،لازم نیست و به محض یافتن شبهه و ادعای آن از سوی مرتکب جرم،در صورتی که احتمال شبهه درباره او برود،میتوان و بلکه لازم است از او دست برداشته شود.البته درباره قصاص،تحقیق و تفحّص تا شناسایی قاتل یا جانی،لازم است و نباید حق اولیای مقتول یا کسی که جنایت بر او وارد شده،ضایع شود و این یکی از فرقههای میان حق اللّه و حق الناس است. (1)
با روشن شدن مفهوم قاعده،اکنون میتوان به شبههای که در آغاز این بحث مطرح شد،پاسخ داد.گرچه قاعده درأ در موارد شبهههای حکمی،چه شبهه متهم و چه شبهه قاضی جریان مییابد،ولی در اجرای حدود در عصر غیبت جاری نمیشود؛زیرا هر چند این شبهه از نوع شبهه قاضی است،مخالفت عدهای از فقها نمیتواند در قاضیای که خود به جواز قایل است،شبههای بیافریند.افزون بر اینکه به تصریح فقها این قاعده در موارد فقد دلیل معتبر است،نه در جایی که دلیل معتبری بر حکم وجود دارد. (2)علاوه بر این دو اشکال،اشکالهای دیگری نیز به ذهن نگارنده میرسد:
اولاً:ظاهر این است که مراد از شبهه،چه حکمی و چه موضوعی آن،شبهههای جزئی است و به موارد خاص اشاره دارد و شبهههایی کلی از این دست را در برنمیگیرد.
ثانیاً:این قاعده،فرع بر مشروعیت اقامه حدود است؛یعنی باید اجرای حدود مشروع باشد تا امر به دفع آن شود؛وگرنه،این امر لغو خواهد بود.بنابراین،اثبات عدم مشروعیت اقامه حدود از سوی این قاعده،افزون بر ناصحیح بودن،مستلزم خلف است.
ثالثاً:به دلیل روایاتی که بر اهمیت اقامه حدود تأکید و از تعطیلی حدود منع میکند،نمیتوان این قاعده را بهگونهای تفسیر کرد که به تعطیلی حدود بینجامد.امکان دارد تصور شود میان این دسته روایات و روایاتی که مستند قاعده درأ قرار گرفت،نوعی تعارض وجود دارد،ولی اینچنین نیست و این روایات به یکی از اصول سیاست جنایی اسلام اشاره دارد.در سیاست جنایی اسلام در کنار اینکه برای هر جرمی مجازات مناسب و متناسب در نظر گرفته شده،هیچ اصراری بر اثبات و اعلام وقوع جرم نیست و اسلام تلاش نمیکند همه جرایم را به مجازات برساند،اما در صورت اثبات جرم،به هیچ نحو اجازه نمیدهد در اجرای مجازات خللی وارد گردد و این تصور در ذهن مجرم پدید آید که پس از اثبات جرم میتوان از مجازات گریخت؛مگر اینکه مجرم اصلاح شده باشد که در این صورت حاکم میتواند او را عفو کند.
یکی از اصول مورد اهتمام شارع در مجازاتها،اصل احتیاط در دماء است که به تعبیرات متفاوتی در کلام فقها آمده است.عصمت دماء،حفظ دماء معصومه (1)و حفظ نفوس محترمه (2)از جمله این تعبیرهاست.بر اساس این اصل،در مواردی که با جان انسانها در ارتباط است،باید نهایت دقت مبذول گردد تا یک نفس انسانی بیهوده تلف نگردد.ملا احمد اردبیلی مینویسد:
بدان که قتل امری است عظیم به دلیل اهتمام شارع به حفظ نفس؛چرا که نفس مدار تکالیف و سعادت است و به همین دلیل حفظ آن واجب شده است؛بهگونهای که جایز نیست ترک دفاع از آن تا کشته شود،بلکه دفاع از آن واجب است حتی اگر دیگری کشته شود،و عقل نیز فیالجمله این حکم را تأیید میکند. (3)
در کلام دیگر فقها نیز در موارد متعدد به این اصل استناد شده است. (4)بیگمان در
1) (1) .فاضل آبی،کشف الرموز،ج2،ص560.
2) (2) .سیدعلی،طباطبایی،ریاض المسائل،ج13،ص463.
3) (3) .محقق اردبیلی،مجمع الفائدة و البرهان،ج13،ص88.
4) (4) .شهید ثانی،مسالک الافهام،ج12،ص117؛محقق خوانساری،مشارق الشموس،ج2،ص486؛سید علی طباطبایی،ریاض المسائل،ج14،ص99؛سید ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج2،ص18و 138و 160.
موارد جزایی این قاعده کاربرد فراوانی دارد،ولی پرسش اینجاست که:آیا میتوان به این اصل برای عدم جواز اقامه حدود در زمان غیبت نیز تمسک کرد؟به نظر میرسد با توجه به آنچه درباره قاعده درأ گفتیم،پاسخ روشن شده باشد.این اصول تنها در مواردی جریان مییابد که دلیلی در دست نباشد،ولی اگر دلیل معتبری موجود باشد،نوبت به جریان این اصل نمیرسد.صاحب جواهر در مسئله قتل عبد پس از هفت بار اجرای حد بر او مینویسد:«این دلیل در صورتی که ظن اجتهادی قائم مقام علم به وجوب قتل در بار هشتم داریم،معتبر نیست؛چرا که در این صورت احتیاط معنایی ندارد». (1)افزون بر اینکه نباید این اصول را بهگونهای جاری کرد که به تعطیلی حدود بینجامد؛هرچند صاحب جواهر ضرر قتل نفس محترم را بیش از ضرر تعطیلی حدود میداند. (2)
کیفرهای جایگزین
تعبیر«کیفرهای جانشین»یادآور اصطلاح«جانشینهای کیفری»است که«فری»به تبیین و توضیح آن پرداخت و اکنون نیز از طریق جنبش«کیفرزدایی»بار دیگر موضوع بحث روز است. (1)اما مراد این نوشتار از کیفرهای جایگزین،نه به«کیفرزدایی»مربوط است و نه به«جانشینهای کیفری»نظر دارد.در این نوشتار کیفرهای جایگزین،به مجازاتها یا راهکارهایی اشاره دارد که در صورت عدم جواز اقامه حدود،بهمنظور حفظ نظم عمومی و هنجارهای اجتماعی باید در نظام کیفری اتخاذ شود.
همانگونه که در دیدگاه فقهای قایل به اجرای حدود مطرح است،مصالح جامعه اسلامی اقتضا دارد که مجرم،متخلف و مرتکب جرم به جزای خود برسند و رهایی آنان از بند عقوبت،سلامت روان جامعه را دچار تهدید میکند.در این صورت،چگونه باید چارهاندیشی کرد؟
میرزای قمی که در اجرای حدود توقف و تأمل دارد،مینویسد:«حاکم این جماعت را تعزیر میکند،به هر چه صلاح داند و آن وظیفه حاکم شرع است». (2)
استاد محقق داماد نیز در مصاحبهای در پاسخ این پرسش میگوید:
در فرض توقف در اجرای حدود،از طریق تبدیل آن به تعزیر که از اختیارات حکومت اسلامی است،با رعایت شرایط زمان و مکان و در نظر داشتن
مصالح جامعه میتوان شخص متخلف را تعزیر کرد،و در عین اینکه حکومت انسان مجرم را به جزای عملش رسانده،اجرای حدود سنگین مثل رجم یا اعدام یا قطع ید که حکم دادن نسبت به آنها پذیرش مسئولیتی سنگین است،از دوش قاضی برداشته شده. (1)
آیتالله سید محمد شیرازی نیز که اقامه حدود را در زمان فعلی روا نمیداند،تعیین راهکار نهایی را به شورای فقیهان واگذار کرده،این امر را از وظایف ایشان شمرده است؛البته ایشان در نظری بدوی میگوید:
باید حکومت اسلامی اقامه حدود را برای مدتی،تا زمانی که همه جوانب اقتصادی،سیاسی،اجتماعی و...اسلام عملی گردد،به تأخیر بیندازد و در این زمان مجازاتها را به تأدیب با زندان و دیگر چیزهایی که بازدارندگی دارد،تبدیل کند. (2)
در عبارت این فقیه معاصر،واژه«تأدیب»به کار رفته است.مشخص نیست مراد ایشان از این واژه همان«تعزیر»است یا مفهوم دیگری جز آن.دیگر فقها معمولاً این عبارت را برای اشاره به مجازات کودکان به کار میگیرند.اگر مراد ایشان تعزیر باشد،نشان میدهد به نظر ایشان حکومت اسلامی میتواند از باب تعزیر افراد خاطی را زندان کند یا هر اقدام دیگری که صلاح بداند،در پیش گیرد،ولی اگر مراد امری مغایر با مفهوم تعزیر باشد،گویای این مطلب است که به نظر این بزرگوار،زندان و اموری از این دست نمیتواند مصداق تعزیر باشد و شاید به همین دلیل از واژه«تعزیر»که مفهوم اصطلاحی خاص و مشخصی دارد،استفاده نکرده است.
به هر حال در جمعبندی میتوان گفت سه راهکار برای به مجازات رساندن مرتکبان جرایم حدی،در صورت توقف در جواز اقامه حدود قابل ارائه است:
1.تبدیل مجازات حدی به شلاق تعزیری؛
2.تبدیل مجازات حدی به حبس و دیگر مجازاتهای تعزیری جز شلاق(در صورتی که اجرای تعزیر به غیرشلاق جایز باشد)؛
3.تبدیل مجازات حدی به هر مجازاتی که حاکم صلاح بداند(بر اساس احکام حکومتی).
اما اشکال اساسی که به چشم میخورد این است که:مجازاتهای غیرحدی فوق،به چه ملاکی در جرایم حدی ثابت میشود؟شارع مقدس شرایط وقوع جرم حدی را با موشکافی تمام مشخص و پس از وجود همه شرایط،مجازات دقیق آن و شرایط ثبوت این مجازات را تعیین کرده است.پس از این دقت و سختگیری آنچه از سوی شارع در جرایم حدی تشریع شده،مجازاتهای حدی است.بهیقین حضور و عدم حضور امام نقشی در ثبوت جرم و مجازات ندارد و فقط دخیل در اجرای مجازات است. (1)پس در این موارد،هم جرم حدی ثابت است و هم مجازات حدی.در نتیجه،دلیلی برای ثبوت مجازات غیرحدی برای جرایم حدی نخواهد بود.
در پاسخ به این اشکال میتوان گفت بر اساس دیدگاه عدم جواز اقامه حدود در عصر غیبت،هر چند حضور امام شرط ثبوت مجازات نیست،شرط اثبات آن به شمار میآید.بنابراین،گرچه در حقیقت حد ثابت است،در خارج نمیتوان بدان حکم کرد و آن را ثابت دانست و از این نظر مرتکب جرم حدی با کسی که جرمش در هیچ دادگاهی اثبات نشده،تفاوتی ندارد.اما این مسئله سبب نمیشود مرتکب جرم حدی پس از ارتکاب و اثبات جرم بتواند خود را از چنگال مجازات برهاند؛زیرا همچنان ملاکها و ادله دیگر مجازاتها شامل وی میگردد.برای مثال،به دلیل«التعزیر لکل عمل حرام»،پس از الغای مجازات حدی،تعزیر میتواند کیفر جانشین شمرده شود.همچنین حاکم اسلامی به دلیل حق قانونگذاری که بدو سپرده شده،میتواند حتی در صورت نبود ملاک تعزیر شرعی،به دفاع از حق اجتماع برخیزد و بهمنظور دفاع از امنیت جامعه و تضمین سلامت روحی و جسمی آن،مجازات مناسب و متناسب وضع کند.
گفتنی است همه این تمهیدات در صورتی سودمند است که اجرای تعزیر در زمان
1) (1) .بر همین اساس سید مرتضی و شیخ طوسی معتقدند حد بر ذمه مرتکب جرم حدی ثابت است و اگر امام ظاهر شود و مرتکبان زنده باشند و اقرار و بینه موجود باشد،حد را بر ایشان جاری میسازد.(سید مرتضی،المقتع فی الغیبة،ص60؛همان،تنزیه الانبیاء،ص235؛شیخ طوسی،الغیبة،ص94)
غیبت مشروع باشد.گرچه برخی از کسانی که اجرای حدود را جایز نمیدانند،اقامه تعزیر را تجویز کرده،حتی آن را راهکاری برای حفظ نظام و جلوگیری از هرج و مرج پیشنهاد میدانند،ولی به نظر نگارنده،بر اساس دلایل و پیشفرضهای ایشان،نباید میان اقامه حد و تعزیر تفاوتی وجود داشته باشد.به نظر میرسد دلایلی که از دیدگاه ایشان اقامه حدود را ناروا میسازد،میتواند اقامه تعزیرات را نیز به چالش بکشاند.تفصیل این مطلب را در فصل بعد پیگرفته میگیریم.
با بررسی دیدگاههای فقها،به نظر میرسد فقهای قبل از میرزای قمی،هیچیک متعرض امکان تعزیر و عدم امکان آن نشدهاند و عمدتاً همه فراز و فرودها در مسئله اقامه حدود جریان داشته است.میرزای قمی در جامع الشتات پس از اینکه در اجرای حدود تأمل میکند،مینویسد:
حاکم شرع،این جماعت را تعزیر کند به هر چه صلاح داند،و آن وظیفه حاکم شرع است.بلی،هرگاه حاکم شرع را آن اقتدار نیست،بر دیگران تنبیه ایشان از باب امر به معروف و نهی از منکر،به هر نحو که اقتضا کند و شرایط آن محقق شود جایز،بلکه واجب است؛بالاسهل فالاسهل. (1)
شیخ بهایی نیز در جامع عباسی اقامه حدود را تا وقتی به قتل و جرح نینجامد،جایز میداند. (2)از این کلام ایشان میتوان جواز مجازاتهایی را که به قتل و جرح نمیانجامد،استنباط کرد که تعزیرات نیز معمولاً از همین دسته مجازاتهایند.
بر اساس استدلال شیخ انصاری،فقط اموری که در مشروعیت آنها تردید وجود دارد،نظیر اقامه حدود از حیطه ولایت فقیه خارج است،ولی در اقامه تعزیرات تردیدی از سوی فقها ابراز نشده و همچنان در دایره ولایت فقیه باقی میماند.
این کلام ایشان در جواز اقامه تعزیرات گویاست و بعید نیست فقهای پیش از ایشان نیز همین دیدگاه را داشته باشند.فقهایی که اقامه حدود را جایز میدانند،به طریق اولی باید اقامه تعزیرات را جایز بدانند.فقهایی نیز که اقامه حدود را جایز نمیدانند،یا به جواز اقامه تعزیرات تصریح کردهاند یا اصلاً به آن اشاره نکردهاند.در نتیجه،به کمک اجماع مرکب میتوان اقامه تعزیرات را جایز دانست. (1)در تبیین این اجماع مرکب میتوان گفت فقها،یا متعرض جواز اقامه حدود شدهاند یا عدم جواز حدود،و هیچیک متعرض قول دیگری نشدهاند که عدم جواز اقامه تعزیرات باشد.ازاینرو،اجماع مرکب بر جواز اقامه تعزیرات بهدست میآید.تصریح برخی از فقها بر جواز تعزیر نیز مؤید همین اجماع است.
به گونه دیگری نیز میتوان بر جواز تعزیرات استدلال کرد:میدانیم که اصل اقامه حدود و تعزیرات جایز،و بلکه واجب است؛البته درباره منتها در مورد حدود این امکان وجود دارد که مشروعیت اقامه حدود منوط به اذن امام باشد.ازاینرو،تمسک به عمومات با تردید مواجه میشود،ولی درباره تعزیرات کسی این شبهه را مطرح نکرده است و حتی کسانی که اذن امام را در اجرای حدود لازم میدانند،اقامه تعزیرات را جایز میشمارند.در نتیجه،اقامه تعزیرات همچنان بدون شبهه تحت عمومات جواز باقی است.
به نظر نگارنده،دیدگاههای متفاوت در مسئله اجرای حدود،تأثیری مستقیم بر اقامه تعزیرات نیز دارد و در صورتی که اقامه حدود را جایز ندانیم،همه این دلایل و هر آنچه از فقها مبنی بر جواز تعزیرات ابراز شد،با تردید مواجه است.به همین دلیل،مناسب است حکم تعزیرات را بر اساس هر دیدگاه جداگانه بررسی کنیم.
بر اساس این دیدگاه،به یقین اجرای تعزیرات نیز مشروع خواهد بود،به سه دلیل:
1) (1) .علی کاشف الغطاء،النور الساطع فی الفقه النافع،ج1،ص626 و نراقی،عوائد الایام،ص555.
1.قیاس اولویت: اگر اجرای حدود که عموماً مستلزم قتل و جرح هستند،جایز باشد،به یقین اجرای تعزیرات که شدت کمتری دارد،جایز بوده،منوط به نظر امام نخواهد بود.
2.عمومیت معنای حد و شمول تعزیرات در روایات: واژه حد در روایات در معنای اعم از تعزیر بسیار به کار رفته است.بنابراین،این دو در بسیاری از احکام مشترک هستند و دلایل جواز اقامه حدود،بر اقامه تعزیرات نیز دلالت میکند؛بهویژه که به نظر نگارنده،هرگاه واژه حد،بدون هیچ قرینهای در روایات به کار رود،قطعاً شامل تعزیر نیز میشود.
3.اجماع مرکب: اختلاف فقها در جواز و عدم جواز حد است و هیچیک به عدم جواز تعزیر قایل نشدهاند.
گرچه معتقدان به عدم جواز حدود،تعزیرات را نامشروع نمیدانند،به نظر میرسد بر اساس این دیدگاه نمیتوان اقامه تعزیرات را در زمان غیبت جایز دانست؛زیرا بیشتر ادلهای که از نظر صاحبان دیدگاه عدم جواز اقامه حدود معتبر است،شامل تعزیرات نیز میشود و اجرای تعزیرات را به چالش میکشد.در فصل اول این نوشتار اثبات کردیم که هرگاه قرینهای در کلام نباشد،حد در روایات به معنای«مطلق مجازات»حمل میشود.بنابراین،روایت اشعثیات،قاعده درأ و قاعده تخفیف در حدود شامل تعزیرات نیز میگردد و اجرای آن را از دیدگاه مانعان اقامه حدود،با تردید مواجه میسازد.افزون بر این،اگر آن طور که در دیدگاه عدم جواز ابراز شده،به دلیل کاربرد واژه امام در روایات باب حدود،اقامه حدود مختص به امام معصوم است و حتی فقها مجاز به اقامه حدود نیستند،باید اقامه تعزیز نیز مختص به معصومان باشد و تصدی غیر ایشان بر اقامه تعزیر نامشروع باشد؛چراکه در روایات و کلام فقها تعزیرات به امام واگذار شده است:
1.شیخ در مبسوط روایتی را از رسول خدا صلّی الله علیه و آله نقل میکند که ایشان فرمود:«لا یجلد فوق عشر جلدات إلا فی حد من حدود الله و التعزیر موکول إلی الإمام». (1)
1) (1) .شیخ طوسی،مبسوط،ج8،ص69.
2.شیخ در خلاف فرموده است:«التعزیر إلی الإمام بلا خلاف». (1)
3.محقق حلی نیز در پایان بحث قذف از کتابِ حدود شرائع گفته است:«کل من فعل محرما أو ترک واجبا،فللإمام علیه السلام تعزیره بما لا یبلغ الحد وتقدیره إلی الإمام». (2)
4.علامه حلی نیز تعزیر را از وظایف امام دانسته،میگوید:«کل من فعل محرما،أو ترک واجبا،فللإمام تعزیره بما لا یبلغ الحد،وکمیته منوطة بنظر الإمام». (3)
6.فقیه مدقّق و محقق صاحب جواهر نیز تعزیر را به امام واگذار کرده،میفرماید:«کل من فعل محرما أو ترک واجبا وکان من الکبائر فللإمام تعزیره بما لا یبلغ الحد وتقدیره إلی الإمام». (4)
7.یکی از فقهای معاصر نیز تقدیر تعزیر را منوط به نظر امام دانسته،نوشته است:«والمشهور بین الأصحاب أن تقدیر التعزیر إلی الإمام کغیره مما یثبت فیه التعزیر لاطلاق نصوصه». (5)
البته فتواها و دیدگاههای فقها بسیار بیش از اینهاست و موراد پیشگفته،صرفاً نمونههایی از کلام فقها بود.همین نمونهها بهخوبی گویای این مطلب است که اگر بنا بر دیدگاه عدم جواز،امام در کلام فقها و روایات منحصراً به امام معصوم اشاره داشته باشد،اقامه تعزیرات نیز باید در زمان غیبت مشروع نباشد؛گرچه هیچ فقیهی چنین فتوا نداده است.
به نظر نگارنده نیز امام در روایات در امام معصوم ظهور دارد،ولی این ظهور اولیه به هیچ وجه مخالفتی با این ندارد که ایشان،مناصب اختصاصی خویش را به دیگران تفویض کرده باشند.بنابراین،به نظر نگارنده،موارد یادشده در کلام فقها به حکم اولی تعزیر اشاره دارد و مختص زمان حضور است،اما در زمان غیبت،این امور به فقها واگذار شده که حاکم شرع از سوی امام معصوم هستند.
با وجود اینکه ادله دیدگاه عدم جواز تعزیرات را نیز در برمیگیرد،ولی نباید این نکته را از نظر دور داشت که شمول برخی ادله دیدگاه جواز،همچون لزوم حفظ نظام بر تعزیرات قطعی است.ازاینرو،میتوان با وجود انکار مشروعیت اجرای حدود،بهمنظور حفظ نظام جمعی و حیات اجتماعی،تعزیرات بدنی،حبسی و مالی را وضع کرد.به نظر میرسد فقهایی که بهرغم پذیرش دیدگاه عدم جواز حدود،تعزیر را جایز میدانند،به همین نکته توجه داشتهاند.گرچه باید توجه داشت که این امر بر جوازِ تعزیر غیربدنی مبتنی است،که مخالف نظر مشهور فقهاست.
دیدگاه جواز اقامه حدود
پس از آنکه در بخش پیشین از دیدگاه عدم جواز اقامه حدود و ادله آن به تفصیل سخن راندیم،انصاف علمی اقتضا دارد در این قسمت از نوشتار به دیدگاه مخالف توجه کنیم که مدعی جواز اقامه حدود در عصر غیبت است.همچنین پس از اینکه در فصل گذشته،دلیل استوار و قابل اعتنایی ارائه نشد که بتواند منصب اقامه حدود را در زمان غیبت نیز به معصومان اختصاص دهد،ضروری مینماید ادله دال بر مشروعیت اقامه حدود را بررسی کنیم تا روشن شود این منصب به فرد یا افراد خاصی تفویض شده است یا خیر.
بدین منظور،مطالب این بخش را در سه فصل سامان دادهایم.فصل اول صاحبان دیدگاه جواز اقامه حدود را معرفی میکند.در فصل دوم که شاید مهمترین بخش این نوشتار باشد،دلایل دیدگاه جواز را نقد و بررسی میکنیم..در آخرین فصل نیز پس از بررسی دلایل،متصدی اقامه حدود را در زمان غیبت مشخص خواهیم کرد.
مشهور فقهای امامی به جواز اجرای حدود در زمان غیبت از سوی فقیه جامع شرایط معتقدند.برخی از ایشان بدین قرارند:شیخ مفید،شیخ طوسی،شهید ثانی،شیخ جعفرکاشف الغطاء،محقق کرکی،محقق اردبیلی،صاحب جواهر،محقق نراقی،آیتالله خویی،امام خمینی،آیتالله روحانی و آیتالله گلپایگانی.
شیخ مفید از فقهای بزرگ تاریخ شیعه در قرن چهارم و پنجم هجری است.او در کتاب مقنعه در باب امر به معروف و نهی از منکر،پس از بیان مراتب امر به معروف و نهی از منکر،وقتی به بالاترین مرحله،یعنی کشتن و صدمه زدن میرسد،میگوید:
شخص مکلّف در مقام امر به معروف یا نهی از منکر،حقّ کشتن یا جراحت وارد کردن را ندارد،مگر آنکه سلطان و حاکم زمان،که برای تدبیر و اداره امور مردم منصوب شده،اجازه دهد. (1)
سپس در ادامه همین بخش میگوید:
و امّا مسئله اجرای حدود الهی،مربوط به سلطان و حاکم اسلامی است که از سوی خداوند متعال نصب میشود.اینها عبارتاند از امامان هدایت از آل محمّد و
1) (1) .شیخ مفید،المقنعة،ص809.
کسانی که ائمه آنها را در مقام امیر یا حاکم نصب کنند و ائمه اظهار نظر در این مطلب را،به فرض امکان آن،به فقهای شیعه و پیرو خود واگذار کردهاند. (1)
در این عبارات،شیخ مفید ابتدا سلطان منصوب از سوی خدا را مطرح میکند و او را مرجع تصمیمگیری در قتل و جرح برای امر به معروف و نهی از منکر میداند،سپس به مسئله«اقامه حدود»به عنوان مصداقی برجسته از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر میپردازد.ایشان با تکرار این مطلب که انجام این مهم بر عهده سلطان اسلام است که از سوی خداوند نصب میشود،افزون بر امامان معصوم به نایبان خاصّ ایشان که به صورت مشخّص برای تصدّی امور سیاسی منصوب میشدند-مانند مالکاشتر در روزگار علی یا نواب اربعه در عصر غیبت صغرای امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف-و نایبان عام آنان،یعنی فقهای شیعه،که با عنوانی کلّی برای تصدّی این امور منصوب شدهاند،اشاره میکند.
البته وی توجّه دارد که چهبسا برای فقیهان شیعه امکان عمل به این وظیفه الهی فراهم نشود.از این رو،با قید«مع الامکان»،به این مطلب اشاره میکند و سپس در ادامه به مواردی که احتمال این امکان در آن بیشتر است،میپردازد و میگوید:
اگر فقیهی بتواند حدود الهی را درباره فرزندان خود جاری کند و از سلطان جور و حاکم ظلم بر این مطلب خوف ضرری نداشته باشد،باید آن را اجرا نماید. (2)
شیخ طوسی از نخستین فقیهانی است که فقه شیعه را در مجموعههایی مدوّن کرده است.حدود صد سال پس از شیخ،عظمت و بزرگی او از سویی،و آرای مشتمل بر استدلالهای متقن و مبتنی بر روایات صحیح از وی در کتابهایش،به هیچ فقیهی جرئت نمیداد بر خلاف شیخ نظر دهد.یکی از فتواهایی که در آثار متقدمین و متأخرین به شیخ نسبت داده شده،جواز اقامه حدود در زمان غیبت است. (3)با وجود
شهرت این نسبت،در آثار شیخ هیچ تصریحی به این مطلب نشده است.ظاهراً عبارت شیخ در نهایه موجب شده دیدگاه جواز به شیخ نسبت داده شود:
و قد رخص فی حال قصور أیدی أئمة الحق وتغلب الظالمین،أن یقیم الإنسان الحد علی ولده وأهله وممالیکه...ومن استخلفه سلطان ظالم علی قوم،وجعل إلیه إقامة الحدود،جاز له أن یقیمها علیهم علی الکمال،ویعتقد أنه إنما یفعل ذلک بإذن سلطان الحق،لا بإذن سلطان الجور.ویجب علی المؤمنین معونته وتمکینه من ذلک. (1)
در این کلام شیخ،موارد ترخیص در اقامه حدود ذکر شده است.به نظر میرسد فقهای پس از شیخ نقل این موارد را بهمنزله پذیرش جواز اقامه حدود برشمردهاند؛بهویژه اقامه حدود از سوی ستمگران،میتواند نشاندهنده جواز اصل اقامه حدود باشد؛چرا که اگر این امر نامشروع باشد،پذیرش ولایت در این امور نیز نامشروع خواهد بود.همچنین توضیحی که شیخ در ادامه مطرح میکند و از مجری حدود میخواهد این کار را با این باور انجام دهد که از سوی سلطان حق و امام معصوم مأذون است،تنها در صورتی پذیرفتنی است که چنین اذنی وجود داشته باشد؛وگرنه،بدون وجود اذن،صرف اعتقاد نمیتواند تصحیح کننده عمل باشد.
ابوحمزه دیلمی معروف به سلّار که از فقهای نامی پیش از ابنادریس به شمار میرود،با شیخ مفید در مسئله اقامه حدود همعقیده بود:
اما قتل و جراحت در امر به معروف و نهی از منکر به سلطان یا کسی که سلطان بدو امر مینماید واگذار شده،ولی اگر مانعی پدید آمد،اقامه حدود و داوری میان مردم را به فقها تفویض کردهاند؛مشروط به اینکه از واجبی تعدی نکنند و به حدی تجاوز ننمایند.عامه شیعیان را هم تا وقتی فقها بر روش خود استوارند،به یاری آنان امر کردهاند. (2)
هر چند این عبارت سلّار به روشنی دیدگاه وی را در این مسئله روشن میکند،ولی این فقیه بزرگوار در ادامه مطلبی گفته که برخی را به تردید در موضع ایشان
واداشته است:«و قد روی ان للانسان ان یقیم علی ولده و عبده الحدود اذا کان فقیها،و لم یخف من ذلک علی نفسه،و الاول اثبت». (1)
ظاهر عبارت«والاول اثبت»این است که انسانِ حتی فقیه هم نمیتواند بر ولد و عبد خویش اقامه حدود کند،در حالی که ایشان بهطور مطلق اقامه حدود را پذیرفته بود.برخی این کلام ایشان را استثنایی بر کلام سابقش دانستهاند، (2)و برخی دیگر نیز وجوه زیر را در توجیه این کلام سلّار برشمردهاند:
1.چون این روایت که سلّار به آن استشهاد کرده،اقتضای انحصار جواز اقامه حدود فقط بر عبد و فرزند میکند،مورد پسند سلّار نیست.لذا عبارت«الاول اثبت»به اطلاق جواز اقامه حدود اشاره میکند و آن را اولی از تخصیص میداند.
2.این روایت از نظر جواز اقامه حدود بر فرزند و عبد اطلاق زمانی دارد؛یعنی زمان حضور معصوم را نیز در برمیگیرد که این مورد قبول سلّار نیست و با بیان«الاول اثبت»معتقد است در زمان حضور معصوم اقامه حدود از سوی امام یا حاکم از طرف ایشان اولی است. (3)
علامه با اینکه در برخی آثار خود،توقف در مسئله را برگزیده،در قواعد الاحکام همراه با پذیرش دیدگاه جواز،استدلهای بدیعی به نفع آن طرح کرده،مینویسد:
اقامه حدود تنها وظیفه امام معصوم یا کسی است که از سوی آن حضرت اجازه داشته باشد و در زمان غیبت،فقهای شیعه این وظیفه را بر عهده دارند...و حکم و داوری میان مردم در صورت ایمنی از ستمپیشگان و نیز سهمبندی زکات و خمس و افتاء،وظیفه فقیهان است. (4)
علامه بایستگی اقامه حدود را افزون بر دلیل نقلی،متکی بر دلیل عقلی نیز میداند و مینویسد:
و دلیل ماست تعطیل حدود،به انجام حرامها و گسترش فسادها میانجامد که بیگمان شارع به آن راضی نیست.
و دلیل ماست:حدیث عمربن حنظله و مانند آن،که دلالت میکند بر روا بودن اجرای حکم برای فقیهان و آن عام است در اقامه حدود و غیر آن. (1)
ایشان در تبصرة المتعلمین نیز همچون ارشاد،مختلف و تحریر،اقامه حدود را برای فقیهان جایز میداند:
اقامه حدود در صورت ایمن بودن از ضرر،برای فقها جایز است،و بر مردم واجب است آنان را یاری دهند.همچنین فتوا دادن و بیان احکام الهی و داوری میان مردم،وظیفه فقیهانِ دارای ویژگیهای فتواست. (2)
شیخ شمس الدین محمد بن محمد مکی عاملی معروف به شهید اول،از فقهای بزرگ شیعه در آثار خود دیدگاه جواز را برگزیده کرده است.وی در کتاب اللمعة الدمشقیه مینویسد:
در زمان غیبت در صورت وجود امنیت،فقها میتوانند اقامه حدود و بین مردم قضاوت کنند؛در صورتی که دارای صفات مفتی باشند که عبارت است از:ایمان،عدالت،شناخت احکام با ادله،و توانایی بازگشت دادن فروع به اصول(تفریع). (3)
این شهید بزرگوار در کتاب ارزشمند الدروس الشریعة فی فقه الامامیة نیز اقامه حدود را از ویژگیهای ائمه و نایبان ایشان-شامل نایبان عام ایشان-میداند:
حدود و تعزیرات به دست امام و نایب ایشان است.پس در زمان غیبت برای فقیهی که دارای شرایطی است که در بحث قضا طرح خواهد شد،در صورت امکان اقامه حدود جایز است و بر عامه مردم تقویت فقها واجب میباشد. (4)
ابنفهد حلی در کتاب فقهی خود مهذب البارع درباره ولایت فقها بر اقامه حدود میگوید:
بر عهده فقهاست که بر عموم مردم حدود را جاری سازند و این عقیده شیخ طوسی و ابییعلی است و علاّمه نیز،به دلیلی که پیش از این یادآور شدهایم و روایت عمر بن حنظله...آن را برگزیده است،ولی ابنادریس از آن منع کرده و گفته است که غیر امام فقط میتواند بر مملوک اقامه حد کند. (1)
ایشان در التنقیح الرائع که شرح مختصر النافع است،در ذیل عبارت مصنف(و کذا قیل یقیم الفقهاء الحدود فی زمان الغیبة اذا امنوا و یجب علی الناس مساعدتهم).
مینویسد:
گوینده این قول،شیخ مفید و شیخ طوسی است...و علاّمه قول آن دو را برگزیده،در حالی که استدلال میکند بر این قول،به دو دسته دلیل[دلیل عقلی و عمومات ادله]:دسته اول اینکه،تعطیل شدن اجرای حدود به انجام حرامها و گسترش فسادها میانجامد که بیگمان شارع به آن راضی نیست.دسته دوم،روایت عمر بن حنظله.... (2)
فاضل مقداد پس از ذکر دلیلهای علامه بر این مسئله مینویسد:درباره عمومات،به آوردن دو روایت از پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله بسنده میکنیم:
عالمان،وارثان انبیاءاند.روشن است که پیامبران چیزی به ارث نگذاشتهاند که علما از آن بهرهای برند.پس ارثبری علما از پیامبران،دانش یا حکم است.اولی که روشن است و به شناساندن نیاز ندارد.پس مراد،همان دومی است که حکومت اسلامی باشد.رسول خدا صلّی الله علیه و آله در روایت دیگر:میفرماید:عالمان امت من،بسان انبیای بنیاسرائیل هستند» (3)
ایشان درباره دلیل عقلی نیز مینویسد:
به حکم عقل،مقتضی اقامه حدود در زمان غیبت نیز موجود است و از این
حیث فرقی میان زمان حضور و زمان غیبت وجود ندارد.همچنین حکمت اقامه حدود به اقامه کننده آن برنمیگردد،بلکه یا به مستحق حد برمیگردد یا به جامعه[و هر دو نیز موجود است].پس به هر تقدیر،اقامه حدود لازم و گریزناپذیر است. (1)
از نظر محقق کرکی عموم نیابت،نه تنها ثابت شده است،بلکه وی این نظر را مورد اتفاق علمای شیعه میداند و مینویسد:
فقهای شیعه اتفاق نظر دارند که فقیه عادل امین و دارای همه ویژگیهای علمی و عملی،که از او به مجتهد در احکام شرعی تعبیر میشود،از سوی ائمه در همه ساحتهایی که نیابت در آنها نقش دارد،نایب است. (2)
در باب امر به معروف و نهی از منکر نیز در توضیح عبارت قواعد ابتدا دو دیدگاه موجود را درباره مرتبه اعلای آن،که به جرح و قتل میانجامد،مطرح میکند و در ادامه نظر خویش را درباره چنین مرتبهای از امر به معروف بهدست فقها بیان داشته،آن را بر جواز اقامه حدود در زمان غیبت مبتنی میداند. (3)همچنین وی دیدگاههای متفاوت را درباره دیگر موارد جواز در کلام فقها در پی میآورد و در پایان،بحث اقامه حدود را از سوی ستمگران مطرح کرده،میگوید:«صحیح آن است که اقامه حدود(در حکومت جور)در صورتی که مجری حدود دارای صفات حکم باشد،جایز است». (4)
البته محقق کرکی در برخی از آثار،«قتل»و«اقامه حدود»را از عموم نیابت استثنا کرده،آن را به اصحاب نسبت داده است. (5)با توجه به مقام علمی این فقیه برجسته،بعید است مراد ایشان،اجماع اصحاب یا حتی مشهور اصحاب باشد.به همین دلیل،صاحب
جواهر در توضیح فرمایش ایشان میگوید:«شاید مراد ایشان بعض اصحاب باشد و ابنادریس و ابنزهره مورد نظر باشند». (1)
شهید ثانی،زینالدین جبعی عاملی شامی،در بحث امر به معروف و نهی از منکر،در این باره که اقامه حدود،برای فقیهان رواست چنین مینویسد:
این قول،مذهب شیخ طوسی و مفید و گروهی از فقیهان شیعه است؛چرا که اقامه حدود از امور حکومتی است و در اقامه آن مصلحت عمومی از باب لطف در زمینه ترک حرامها و جلوگیری از دامن گستری فسادها در نظر بوده و این قول قوی است. (2)
ایشان در کتاب روض الجنان فی شرح ارشاد الاذهان نیز ضمن بحث نماز جمعه،بر آن است که فقها به دلیل مقبوله عمر بن حنظله،منصوب عام از سوی امام هستند و از اینرو،اقامه حدود و قضا بهدست ایشان جایز است:
لان الفقیه الشرعی منصوب من قبل الامام و[لو]عموما لقول الصادق علیه السلام فی المقبولة...و من ثم تمضی احکامه و یجب مساعدته علی اقامة الحدود و القضاء بین الناس و هذه الاشیاء اعظم من مباشرة الامام الصلاة. (3)
شهید ثانی در کتاب دیگر خود الروضة البهیة معروف به شرح لمعه دیدگاه شهید اول را بدون نقد ذکر میکند که به معنای پذیرش دیدگاه جواز در این کتاب است. (4)در غایة المرام نیز با آوردن نظر علامه در مختلف،در دفاع از دیدگاه جواز استدلال میکند. (5)
مقدس اردبیلی با اینکه معتقد است در لزوم اذن امام در اقامه حدود هیچ خلافی
نیست، (1)در مسئله متولی از سوی ستمگران میگوید:«...ان الوالی ان کان مجتهدا فلا ینبغی التردد فی جوازه و ان کان باعتبار الخلاف فی اقامة الحدود...».
البته در صورت نیت نیابت یا اذن امام،اگر متولی به اقامه حدود،مجتهد باشد،باید در جواز تردیدی به خود راه نداد. (2)
فیض کاشانی افزون بر اقامه حدود،افتاء و قضاوت،دیگر سیاستهای دینی و حتی وجوب جهاد را از ضروریات دین دانسته،معتقد است دلیل نیابت،فقها را متولی این امور قرار داده است:
واجب بودن امر به معروف و نهی از منکر و یاری بر نیکی و تقوا و فتوا و حکم کردن میان مردم بر اساس حق،و اقامه حدود و تعزیرات و اجرای دیگر موردهای اجتماعی و سیاسی دین،از ضروریها و بایستههای آن است و این امر محور بزرگ دین و مسئله مهمی است که خداوند انبیاء را برای آن برانگیخته است.اگر این امور ترک شود،نبوت بینتیجه ماند و دین سیر نابودی پوید و جوانمردی رو به نشیب رود و گمراهی آشکار شود.نادانی گسترش یابد و شهرها خراب و بندگان هلاک شوند....بهدرستی که بر عهده فقیهان است به دلیل نیابتی که دارند،آن را اقامه کنند،همچنانکه شیخ مفید و طوسی و علامه و شماری از علماء چنین نظر دادهاند؛زیرا فقهاء از طرف ائمه اجازه انجام کارها را دارند.... (3)
در پی این فصل،فیض جهادی را که برای دعوت به اسلام باشد،به اذن امام مشروط و به تعطیلی آن در زمان غیبت حکم میکند.اما امر به معروف و نهی از منکر را نامشروط به حضور امام میشمارد و قول به اشتراط را افترایی به شیعه میداند.پس از آن نیز به اقامه حدود و تعزیرات میپردازد و میگوید:
اما حدود و تعزیرات و دیگر سیاسات دینی نیز مشروط به حضور امام نیستند و اقامه این امور در زمان غیبت،به عهده فقهایی است که[از شر حاکمان ستمگر]ایمن هستند. (4)
شیخ جعفر کاشف الغطاء،«استاد فقه و کلام و از فرهیختگان معرفت و احکام بود و در سادگی و احکام،معروف،و در نظر بزرگان و حکام مورد تعظیم،و در امر به معروف و نهی از منکر بسیار کوشا،و در حوادث و تعییرات روزگار باوقار،و نزد عربها و دیگران مطاع،و بر دیگر اقارن برتر بود». (1)وی درباره اقامه حدود میگوید:
و اجرای حدود به دست امام یا نایب خاص یا نایب عام اوست.در زمان غیبت امام زمان،اقامه حدود،بر فقیهان رواست و بر همه مکلفان واجب است او را پشتیبانی کنند.... (2)
ایشان چند سطر بعد نیز درباره اقامه حدود و تعزیرات در حکومت میفرماید:
اگر امر به معروف واجب و نهی از منکر متوقف بر تعزیر باشد،هر کس مجاز است آن را برپا بدارد،ولی حد مخصوص مجتهد است،مگر مولی[که میتواند بر عبد خود حد اجرا کند]» (3)
نراقی در عوائد الایام به صورت کاملاً بدیع و برای نخستین بار یک باب از کتاب خود را به ولایت فقیه اختصاص داده است.این امر موجب شده برخی به غلط نراقی را مبتکر نظریه ولایت فقیه بدانند، (4)در حالی که این نظریه از اصول مسلّم فقه شیعه است و فقهای پیش از نراقی نیز بدان ملتزم بودهاند، (5)گرچه مباحث مربوط به آن را به صورت نامستقل و در لابهلای دیگر مباحث مرتبط میآوردند.نراقی در این باب بحثی را هم به ولایت فقها بر اقامه حدود و تعزیرات اختصاص داده است:
و منها الحدود و التعزیرات و اختلفوا فی ثبوت ولایتها للفقیه فی زمن الغیبة...الاول(دیدگاه جواز)هو الحق للقاعدتین المتقدمتین مضافتین الی روایة حفص بن
غیاث المنجبر ضعفها لو کان بالشهرة قال:سئلت ابا عبد الله علیه السلام من یقیم الحدود،السلطان او القاضی؟فقال:اقامة الحدود الی من الیه الحکم.ویؤیده روایة ابی مریم قال.... (1)
نراقی به دلیل دو قاعدهای که بر اصل ولایت فقیه اقامه کرده است و روایت حفص و برخی دیگر از ادله دیدگاه جواز را برمیگزیند.
فقیه نامآور شیعه،محقق نجفی،صاحب کتاب گرانسنگ جواهر الکلام درباره مشروعیت اجرای حدود در عصر غیبت و واگذاری این اختیار از سوی امام معصوم به فقهای شیعه،در بحثی مفصل با قاطعیت تمام از این مشروعیت دفاع و برای اثبات این نظریه،به ادله گوناگونی استناد کرده است.از جمله،روایات متعددی که بر اساس آن،فقیه جامع شرایط در عصر غیبت در مقام امین پیامبر و جانشین معصوم علیه السلام در اجرای حدود الهی معرفی گردیده است. (2)کثرت این روایات درکنار تنوع راویان آن،از مجموعه آنها،روایاتی در حد استفاضه ساخته است. (3)مرحوم صاحب جواهر در پایان این ادله میگوید:
این مسئله(مسئله ولایت عام فقیه جامع شرایط و از جمله اختیار اجرای حدود)به اندازهای آشکار است که به استدلال نیاز ندارد و شگفتآور است که برخی در این مسئله وسوسه میکنند؛گویا این دسته،حتی اندکی هم طعم فقه را نچشیدهاند. (4)
سپس در پایان این بحث درباره روایتی که از کتاب اشعثیات نقل و بر مبنای آن،اجرای حدود از اختیارات ویژه امام معصوم پنداشته شده است،میگوید این روایت،هم از نظر سند ضعیف و نامعتبر است و هم کتاب یاد شده اعتبار لازم را ندارد. (5)
سید در ابتدای قرن گذشته،یعنی در حدود سال1310 قمری(1271 شمسی)به احیای نماز جمعه پرداخت و خود در مقام مرجعیت تقلید به ایراد خطبههای جمعه و اقامه نماز همت گماشت. (1)سید لاری از فقهای دوران مشروطیت است.یکی از ملزومات حکومت از نگاه فقهای دوره مشروطیت،بحث اقامه حدود الهی است.در این خصوص و از جمله مسائل بحثانگیز اساسی این دوره،به دو مسئله زیر میتوان اشاره کرد:
1.آیا حدود شرعی در غیبت امام زمان باید اجرا شود یا نه؟
2.در صورت اجرا،قدرت اجرایی با کیست؟
سید لاری اجرای حدود را در عصر غیبت لازم و ضروری میدانست و معتقد بود آیات متعدد قرآنی،از جمله آیه دوم سوره نور،آیات 38 و 45 سوره مائده و آیات 179 و 194 سوره بقره مؤید آن است که اجرای حدود محدود به زمان خاص(زمان حضور امام)نمیشود و برای همه زمانها ضروری است.
در پاسخ به مسئله دوم،به اعتقاد لاری،روایات و احادیث بیانگر آن است که اجرای حدود مخصوص حاکم است و هیچکس حق مخالفت و معارضه با آن را ندارد:
چنانکه ولایت کلیه اجرای حدود شرعیه و سیاسات الهیه و احکام تکلیفه از هر جهت حق حقیقت حاکم شرع عادل است لاغیر و کسی را حق مخالفت و معارضه نیست. (2)
بنابراین،از دیدگاه سید لاری،جلوگیری از فساد،امور حرام،هرج و مرج و حفظ جان و مال و ناموس مردم،مصلحتی است که به زمانی خاص اختصاص ندارد و ازاینرو،ضرورت مقابله با کسانی که به حقوق مردم دست درازی میکنند،امری ضروری و اجتنابناپذیر است و این اقدام فقط باید به دست حاکمان عادل یا نمایندگان و نایبان آنها اجرا شود و از نظر سید لاری،نماینده حاکم عادل در عصر غیبت،فقیه جامع شرایط است.
علامه محمدرضا مظفر،فقیهی است که بیشتر دانشمندی اصولی و متکلم شناخته میشود.وی در کتاب عقائد الامامیه درباره اختیارات مجتهد جامع شرایط مینویسد:
ما بر این باوریم که مجتهد جامع شرایط،نایب امام در زمان غیبت و حاکم و رئیس مطلق است.در زمینه قضاوت میان مردم،همان اختیار که برای امام علیه السلام است،برای او هم میباشد و در حدیث از امام صادق علیه السلام آمده است:کسی که حکم او را نپذیرد،حکم امام و در واقع حکم خدا را نپذیرفته است.
مجتهد جامع شرایط،تنها مرجع در فتوا نیست،بلکه برای او ولایت عامه است....اقامه حدود و تعزیرات جایز نیست مگر به فرمان او.رسیدگی و دخالت در اموال امام نیز از ویژگیهای فقیه جامع شرایط است و این جایگاه و این ریاست عامهای که او از آن برخوردار است،از طرف امام به او بخشیده شده است و به همین دلیل به او نایب امام میگویند. (1)
در این جمله مرحوم مظفر تصریح میکند که اقامه حدود و تعزیرات از جمله وظایف نایبان ائمه است که در عصر ما فقهای جامع شرایط هستند.
بنیانگذار و رهبر کبیر انقلاب اسلامی،حضرت امام خمینی که توانست زحمات1400 ساله علمای شیعه را با انقلاب اسلامی به ثمر رساند،در کتاب تحریر الوسیله مینویسد:
در زمان غیبت ولی عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف نایبان عام ایشان که فقهای جامع شرایط فتوی و قضا میباشند،جانشین امام در اجرای امور سیاسی اسلام،و همه مناصب و مختصات امام هستند،مگر شروع به جهاد[ابتدایی]. (2)
امام خمینی ولایت بر همه امور سیاسی-اجتماعی اسلام،جز جهاد ابتدایی را از وظایف فقها در زمان غیبت میداند و عمومیت این عبارت به خوبی شامل حدود را نیز دربرمیگیرد.
آیتالله خویی در مبانی تکملة المنهاج،جواز اقامه حدود از سوی حاکم شرع را اظهر دانسته (1)،چنین استدلال کرده است:
نخست آنکه،اجرای حدود در برنامه انتظامی اسلام،و در جهت مصلحت همگانی و سلامت جامعه تشریع شده است برای جلوگیری از فساد و گسترش بدیها و سرکشی میان مردم،و این مطلب همیشگی است و به زمان حضور امام ویژگی ندارد.
دوم اینکه،دیگر دلیلهایی که در کتاب و سنت آمده و بیانگر بایستگی اجرای احکام انتظامی اسلام هستند،اطلاق دارند و زمان ویژهای را دربرنمیگیرند. (2)
ایشان در ادامه،در اینکه اجرا کننده احکام چه کسی باشد،مینویسد:
در این مورد بیان روشنی از شارع نرسید است و از دیدگاه عقل ضروری مینماید که مسئول اجرای اینگونه امور،تک تک مردم نباشند؛زیرا این خود،ازهمگسستگی نظام است.بهعلاوه،از برخی روایات،عدم جواز اقامه حدود از سوی آحاد مردم استفاده میشود....پس باید به قدر متیقن که حاکم شرعی است،بسنده کرد. (3)
پس از آن،روایت(واما الحوادث الواقعه...)و روایت حفص بن غیاث(من الیه الحکم...)را به یاری میآورد تا ثابت کند اجرای حدود در اختیار فقیهان است. (4)
این فقیه گرانمایه سپس با ذکر ادلهای که بر عدم جواز اقامه شده،به ردّ آنها میپردازد. (5)همچنین ایشان در بحث ولایت فقیه مصباح الفقاهه،در بین بحثها بهطور ضمنی اقامه حدود را به دست فقها جایز شمرده،ولایت دیگران را بر این مسئله نفی کرده است. (6)
آیتالله گلپایگانی در کتاب در المنضود در بحث عمل حاکم به علم خویش،نظر محقق حلی را در تفصیل میان حدود الله و حقوق الناس بیان کرده،به این مسئله نیز پرداخته است.ایشان در ادامه نظر خود را چنین بیان میکند:
در اینجا چند بحث قابل طرح است:یکی از آن بحثها،وجوب اقامه حدود است.بحث دیگر در این است که بعد از وجوب،بر چه کسی واجب است.بحث سوم در جواز عمل حاکم به علم خویش،و چهارمین بحث در تفصیل بین حقوق است.اما درباره اول،ظاهر این است که اقامه حدود واجب است،و این بدین دلیل است که اداره امور و حفظ نظام هر دو واجب است و هیچ گریزی از آنها نیست،در حالی که هر دو اینها بر اقامه حدود الله و اقامه امر الهی متوقف است. (1)
ایشان در ادامه بیان میدارد که به یقین اجرای حدود وظیفه عامه مردم نیست:
اما در بحث دوم احتمالاتی قابل طرح است:وجوب اقامه حدود بر همه کسانی که تکلیف متوجه آنان است،وجوب بر مجتهدان جامع شرایط فتوی،و جوب بر خصوص سلطان و حاکمی که اداره امور و حفظ نظام به دست اوست.لیکن احتمال اول صحیح نیست به دلایلی که در محل مناسب آن ذکر شده است؛از قبیل لزوم هرج و مرج و غیر اینها». (2)
از این عبارت روشن میشود عامه مردم نمیتوانند اقامه حدود کنند،اما آیا هر فقیهی میتواند اقامه حدود نماید یا فقط ولی فقیه حاکم بر جامعه و حافظ کیان آن وظیفه اقامه حدود را بر عهده دارد؟آیتالله گلپایگانی به این مسئله نمیپردازد،ولی دلیلی که در نفی ولایت عامه مردم ارائه میکند،میتواند ولایت عامه فقها را نیز با تردید مواجه سازد.
آیتالله گلپایگانی در کتاب الهدایة بهصورت تفصیلی وارد این بحث شده است.ایشان تصریح میکند که این وظیفه به فقها واگذار شده است و ایشان قدر متیقن بین طبقات هستند.این فقیه اهل بیت بر دلیل عقلی به روایت حفص استناد کرده،روایاتی نظیر روایت ابیمریم و روایت ابیعقبه را در تأیید آن آورده است. (3)
کتاب ارزشمند فقه الصادق،کتابی است علمی،متقن و استدلالی در شرح تبصرة المتعلمین که عمق و فراگیری استدلالهایش،از تیزبینی و دقت نظر مصنف و در عین حال احاطه ایشان به فقه اهل بیت خبر میدهد.آیتالله سید محمد صادق روحانی در جلد سیزدهم این کتاب بهتفصیل جواز اقامه حدود را به دست فقها بررسی کرده است.ایشان پنج وجه را در دفاع از دیدگاه جواز مطرح میکند که عبارتاند از:
وجه اول:موثق یا صحیحه حفص بن غیاث.
وجه دوم:نصوصی که بر نصب فقها بر منصب قضا و حکومت دلالت دارد؛مانند مقبوله عمر بن حنظله و صحیحه ابیخدیجه.
وجه سوم:مطلق بودن ادله حدود در کتاب و سنت و عدم تقید آنان به زمانی خاص.
وجه چهارم:اخباری که حاکم شرعی را خلیفه رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله میخواند.
وجه پنجم:حدود برای مصلحت عامه و دفع مفاسد و جلوگیری از ارتکاب محارم تشریع شده است و این حکمت،مقتضی تشریع حدود در زمان غیبت نیز میباشد. (1)
ایشان در ادامه ادله مخالفان را نیز طرح و بررسی میکند، (2)همچنین در جلد بیستوپنجم نیز به این مسئله اشاره شده است (3)که در اینجا ضرورت و مجالی برای اشاره به همه این عبارتها احساس نمیشود.
نظریه جواز به برخی دیگر از فقهای معاصر،مانند آیتالله نائینی (4)و آیتالله بروجردی (5)نسبت داده شده است.برخی دیگر از این بزرگان نیز بدون اشاره به ادله در جواب استفتاء،ولایت فقها را بر اقامه حدود را پذیرفتهاند؛از آن جملهاند حضرات آیات شیخ جواد تبریزی،مقام معظم رهبری،مکارم شیرازی،موسوی اردبیلی و نوری همدانی.
س:ذکرتم فی المبانی جواز إقامة الحدود و التعزیرات من قبل المجتهد العادل فی زمان الغیبة،فهل یجب علی المجتهد السعی إلی توفیر الامکان لذلک..؟
ج:الخوئی:لا یجب علیه ذلک،والله العالم. (1)با این توضیح که معمولاً هرگاه آیتالله تبریزی در صراط النجاة نظر مخالف آیتالله خویی داشته باشد،یادآور میشود.
س:هل للمجتهد الجامع للشرائط-فی عصر الغیبة-ولایة فی إجراء الحدود؟
ج:یجب إجراء الحدود فی عصر الغیبة أیضا،والولایة علی ذلک خاصة بولی أمرالمسلمین. (2)
س:با توجه به وضع کنونی افغانستان،چه کسانی عهدهدار اجرای احکام و حدود الهی هستند؟
ج:هر مجتهد عادلی که در آن منطقه است میتواند اقدام کند و در صورت نبودن مجتهد،علمای عادل که نمایندگی از طرف مجتهد جامع الشرایط داشته باشند،میتوانند مجری حدود شوند. (3)
س:آیا اجرای حدود و تعزیرات و اقامه آن در زمان غیبت بر مجتهد و مسلمین واجب است؟
ج:اجرای حدود و تعزیرات در زمان غیبت مانند زمان حضور است. (4)
س:از آنجا که قتل نفس یک گناه کبیره است؛از آنجا که به تعبیر صریح قرآن کریم،قتل نفس جز در برابر نفس با فساد در زمین،مانند آن است که آدمی همه انسانهای روی زمین را کشته باشد؛از آن جا که به دلایل عقلی و شرعی،آدمی باید از نزدیک شدن به موارد گناه و جرم اجتناب کند و هرچه گناه یا جرم بزرگتر باشد،اجتناب از آن عقلاً و شرعاً لازمتر خواهد بود؛از آن جا که به مصداق قاعده فقهی الحدود تدرأ بالشبهات،اگر کمترین شکی در مصداق یک حد باشد آن حد رفع میشود؛از آن جا که انسان جایز الخطاست،و در هر شرایطی ممکن است در تشخیص مصداق اشتباه کند؛و از آن جا که اجرای حکم اعدام با توجه به امکان اشتباه قاضی و شهود ممکن است به قتل یک بیگناه و در نتیجه،گناه کبیره عظمایی مانند قتل همه انسانهای روی زمین منجر شود،لطفاً با توجه به تمامی موارد فوق، بفرمایید نظر مبارک شما در مورد اجرای حکم اعدام و یا حتی نزدیک شدن به آن،در غیبت معصوم و امکان اشتباه در تشخیص مصداق چیست؟
ج:اعدام،در موارد دیگر هم هست و منحصر به دو مورد مذکور نیست که قاضی بر اساس مقررات اسلامی،حکم شرعی را صادر میکند،و همانطور که در زمان حضور،حدود اجرا میشود،در زمان غیبت هم اجرای حدود لازم است. (1)
1) (1) .همان.
هر دیدگاهی هر چند طرفداران فراوانی داشته باشد،تا وقتی به ادله متین،محکم و عقلپسند مستند نباشد،توفیق چندانی نمییابد:دیدگاه جواز نیز از این امر مستثنا نیست و بهمنظور تثبیت آن،لازم است دلایل آن به دقت نقد و بررسی گردد و شبههها و اشکالهایی که گاه رخ میدهد،زدوده شود.بدین منظور،در ادامه دلایل دیدگاه جواز اقامه حدود را در دو فصلِ دلایل تحلیلی و دلایل نقلی بررسی میکنیم.
همانگونه که در فصل پیش یادآور شدیم،مراد ما از دلیل تحلیلی،دلایلی است که بر تحلیلهای عقلی متکی است؛هر چند نتوان آن را حکم عقل مستقل دانست.با همین پیشفرض در ادامه،به چهار دلیل بهعنوان دلایل تحلیلی میپردازیم.این دلایل عبارتاند از:مبغوضیت تعطیلی حدود،اختلال نظام،وجود فلسفه و مصلحت تشریع حدود،و استناد به ولایت حسبه.
علامه حلی در مختلف الشیعة،پیش از طرح ادله نقلی،دلیلی عقلی بر جواز و لزوم اقامه حدود در عصر غیبت اقامه کرده،میفرماید:«تعطیل حدود،به ارتکاب محارم و انتشار مفاسد میانجامد که در نظر شرع ترک آن مطلوب است». (1)
1) (1) .علامه حلی،مختلف الشیعة،ج4،ص464.
مقدمه اول:تعطیل حدود مستلزم افزایش ارتکاب محرمات الهی و انتشار مفاسد اجتماعی است که مبغوض شارع است.
مقدمه دوم:هر عملی که مبغوض شارع است،جایز نیست.
نتیجه:تعطیلی حدود جایز نیست و حدود الهی باید در هر زمانی اقامه شود.
به نظر جامعهشناسان،جرم پدیدهای است طبیعی و ناگزیر (1)،ولی بیگمان اجرای حدود اسلامی با همه شرایط مقرر آن،اثر انکارناپذیری در پیشگیری از مفاسد اجتماعی و کاهش جرم و جنایت در جامعه دارد.بهطور طبیعی تعطیلی حدود نیز میتواند اثر قابل توجهی بر افزایش آمار جرم و جنایت بگذارد.اما شاید نتوان به طور قطع رابطه تلازم همیشگی میان این دو امر برقرار کرد.به همین دلیل،مقدس اردبیلی مدعی است:«و قد یمنع الافضاء الی الفساد؛ (2)گاهی تعطیلی حدود به انتشار مفاسد نمیانجامد».بهعلاوه،عدم امکان اجرای حدود موجب نمیشود نتوان تعزیرات شرعی را اقامه کرد و اقامه تعزیرات نیز میتواند اثر پیشگیرانه قابل توجهی داشته باشد و چهبسا بتواند مانع انتشار مفاسد اجتماعی و محرمات الهی گردد و نتایج منفی تعطیلی حدود را به میزان قابل توجهی کاهش دهد؛البته مشروط به این که اقامه تعزیرات جایز باشد. (3)
اقامه حدود بدون اذن و نظارت معصوم بهیقین مفاسدی در پی دارد؛بهویژه که حدود معمولاً مستلزم جرح و قتل است،در حالی که میدانیم شارع تأکید فراوانی بر
1) (1) .علی سلیمی و محمد داوری،جامعه شناسی کجروی،ص60؛محمد علی حاجی دهآبادی،جزوه درسی جرم شناسی،مدرسه تخصصی فقه و اصول.
2) (2) .مقدس اردبیلی،مجمع الفائده،ج7،ص546.
3) (3) .در فصل پیش گفتیم گرچه فقها اقامه تعزیرات را جایز میدانند،صاحبان دیدگاه عدم جواز اقامه حدود باید قاعدتاً اقامه تعزیر را نیز منع کنند.
حفظ نفوس محترم دارد و راضی نیست هیچ بیگناهی به واسطه اجرای حدود به مجازات رسد.وجود قواعدی که ثمره اجرای آنها مجازاتزدایی است،نظیر،قاعده درأ،احتیاط در دماء،تخفیف در حدود و...نیز مؤید این اهتمام شارع به حفظ نفوس محترم است.به قرینه این تأکید و اهتمام میتوان ملاک حفظ نفوس محترم را بر مبغوضیت تعطیل حدود ترجیح داد.صاحب ریاض و صاحب جواهر نیز بر این ترجیح اذعان کرده،پذیرفتهاند ضرر قتل نفس محترم بیش از ضرر تعطیلی حدود است. (1)به فرض که چنین ترجیحی وجود نداشته باشد،دستکم این دو ملاک با هم در تعارض قرار میگیرند و دلیلی بر ترجیح ملاک مبغوضیت تعطیل در دست نیست.در نتیجه،با فرض نبود هر گونه دلیل فقاهتی و اجتهادی،در هر صورت،چه ملاک حفظ نفوس را ترجیح دهیم و چه بر مساوات این دو ملاک نظر دهیم،نمیتوان به صرف مبغوضیت تعطیلی حدود،لزوم اجرای آن را در عصر غیبت به اثبات رسانید.
گفتنی است میتوان وجه جمعی نیز میان دو دسته ملاک ارائه داد.بر اساس مبغوضیت تعطیل حدود،لزوم اجرای همه حدود ثابت میشود و بر پایه لزوم حفظ نفوس محترم،میتوان حدودی را که به قتل میانجامد،از این عموم خارج کرد.در نتیجه،حدودی که عادتاً قتل را در پی ندارند و به قتل نمیانجامند،همچنان برحکم لزوم اجرا و اقامه باقی میمانند.شاید به همین ملاک برخی از فقهای بزرگ همچون شیخ بهایی و سید عبدالله جزائری به تفصیل در جواز قایل شدهاند. (2)
روشن شد که صرف مبغوضیت تعطیل حدود،نمیتواند دلیل قابل قبولی برای جواز اجرای حدود در عصر غیبت پنداشته شود.شاید همین مسئله،سید شفتی را بر آن داشته تا به جای اکتفا به مبغوضیت تعطیل حدود،اختلال نظام ناشی از تعطیل حدود را یادآور شود:
هدف و انگیزه قانونگذار حکیم از وضع احکام حدود،«حفظ ناموس شریعت»و«مراقبت نفوس مردم»از ارتکاب جرایم حدی است که هلاکت نفوس
و اختلال نظام را موجب میشود.مقتضای این هدف،اقدام به حدود در هر عصر و زمانی است تا موجب اجتناب از اسباب حدود گردد. (1)
برخی فقهای معاصر نیز حفظ نظام را یکی از دلایل جواز اقامه حدود برشمرده،ادله نیابت فقیه را دلیل جواز اقامه حدود به وسیله فقها دانستهاند:
مع أنه حیث یکون إقامة الحدود من السیاسات الدینیة التی لا بد من القیام بها فی کل زمان حفظا للنظام،فأدلة نیابة الفقیه تصلح دلیلا علی جواز ذلک للفقیه (2)بهعلاوه،از این نظر که اقامه حدود از سیاسات دینی است که در هر زمانی قیام به این امور به دلیل حفظ نظام واجب است،پس ادله نیابت فقیه شایسته دلالت بر جواز اقامه حدود به دست فقهاست.
یکی دیگر از فقها نیز تصدی فقیه را بر اقامه حدود به دلیل لزوم حفظ نظام،گریزناپذیر میداند و عنوان یکی از ادله جواز را اینگونه انتخاب میکند:«الثّانی لابدیة تصدی الفقیه العادل لإقامة الحدود الشرعیة حفظا للنظام». (3)البته این فقیه گرانقدر ذیل این عنوان،به اطلاق ازمانی ادله حدود اشاره و سخنان آیتالله خویی را در مبانی را ذکر کرده و آن را تأیید نموده است.آیتالله نائینی،عدم رضای شارع به اختلال نظام را،دلیل ثبوت نیابت فقها در عصر غیبت میداند و مینویسد:
از جمله قطعیات مذهب ما طائفه امامیه این است که در این عصر غیبت،علی مغیبه السلام،آنچه از ولایات نوعیه را که عدم رضای شارع مقدس به اهمال آن،حتی در این زمینه معلوم باشد،وظایف حسبیه نامیده و نیابت فقهای عصر غیبت را در آن،قدر متیقن و ثابت دانستیم،حتی با عدم ثبوت نیابت عامّه در جمیع مناصب،و چون عدم رضای شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بیضه اسلام،بلکه اهمیت وظایفِ راجعه به حفظ و نظم ممالک اسلامیه از تمام امور حسبیه،از اوضح قطعیات است،لهذا ثبوت نیابت فقها و نوّاب عام عصر غیبت در اقامه وظایف مذکوره،از قطعیات مذهب خواهد بود. (4)
ایشان،با ارتکازی دانستن عدم رضای شارع به اختلال نظام-که همان هرج و مرج است-ولایت فقیه را در عصر غیبت ثابت میداند.بدیهی است در صورتی که ثابت شود تعطیلی حدود،اختلال نظام را در پی دارد،استدلال فوق در کلام نائینی،ولایت فقها را بر اقامه حدود نیز ثابت میکند.
گفتنی است به«حفظ نظام»برای منع از اجرای برخی مجازاتهای خاص نیز تمسک شده است.برای مثال،امام خمینی درباره اجرای حکم سنگسار فرمودهاند که اگر موجب وهن نظام باشد،باید تعطیل شود:«آنچه موجب وهن نظام باشد،نظام را تضعیف میکند،در حالی که حفظ نظام،بالاترین مصلحت است». (1)
برای بررسی استدلالهای فوق لازم است ابتدا مفهوم«حفظ نظام»و اختلال آن را روشن،و امکان اختلال نظام را در صورت تعطیل حدود بررسی کنیم.در نهایت هم لازم است پس از روشن شدن موضوع،حکم اختلال نظام را توضیح دهیم.از استدلالهای فوق اینگونه به نظر میرسد که وجوب«حفظ نظام»و حرمت«اختلال نظام»از نظر فقهی بدیهی است،اما به نظر میرسد این مدعایی شایسته تحقیق است.
«اختلال نظام»با«حفظ نظام»رابطه تقابل دارد.به نظر میرسد هر مسئلهای که«حفظ نظام»را به مخاطره اندازد،به«اختلال نظام»میانجامد.از این روست که حضرت امام خمینی میفرمایند:«حفظ نظام از امور مورد تأکید شارع و اختلال امور مسلمین مبغوض شارع است». (2)به همین دلیل،«حفظ نظام واجب و اخلال در آن حرام است». (3)در این کلام،تلازم این دو امر به خوبی مشهود است.به دلیل همین تلازم،برای دانستن مفهوم«اختلال نظام»نیز باید به مفهوم نظام و حفظ آن رجوع کرد.
نگاهی به متون و نوشتههای فقهی نشان میدهد«حفظ نظام»به دو معنا استعمال
میشود؛زیرا گاهی مقصود از آن،حفظ و نگهداری حاکمیت اسلامی و جلوگیری از خدشهدار شدن آن به وسیله دشمنان داخلی و خارجی اسلام است (1)که میتوان عنوان«حفظ بیضه اسلام» (2)را نیز به همین معنا یا دارای معنایی نزدیک به این دانست.به همین دلیل،مرحوم نائینی«تحفظ از مداخله اجانب و تحذّر از حیل معموله در این باب و تهیه قوه دفاعیه و استعدادات حربیه»را در لسان متشرعان،حفظ بیضه اسلام،و در بیان دیگران«حفظ وطن»نامیده است. (3)
گاهی هم مراد از آن،حفظ نظم در درون جامعه اسلامی و برقراری انضباط میان مردم و سازمانها و دستگاههای اجتماعی است.حفظ نظام به این معنا،در مقابل اختلال و هرج و مرج بهکار میرود.واژه مورد بحث،در بیشتر موارد در معنای دوم به کار رفته است». (4)
واژه«اختلال نظام»نیز همچون قرین خود در این دو معنا به کار میرود.برای مثال،علامه حلی در مسئله لزوم عصمت امام (5)و نائینی در ولایت حاکم (6)به این عنوان اشاره کردهاند که به معنای اول،یعنی حاکمیت و حکومت اسلامی اشاره دارد،ولی در بیشتر موارد کاربرد این واژه،معنای دوم،یعنی نظام معیشت و زندگی مردم،منظور فقها میباشد.برای مثال،صاحب جواهر در مسائل متعددی از جمله در رد اعتبار عدم ظهور فسق در شهادت و لزوم ظهور عدم فسق، (7)و عدم جواز اتفاق اهل بلد بر منع قاضی مبعوث (8)به این عنوان پرداخته است.شیخ انصاری نیر در مسائلی چون:عدم قبول
1) (1) .حفظ نظام در این معنا خود قابل تفکیک به دو معناست:1.دفاع از اسلام و سرزمین اسلامی و جان و مال مسلمانان؛2.حفظ و دفاع از حکومت اسلامی.(ر.ک:محمد حسین مهوری،مجله حکومت اسلامی،«حفظ نظام»،ش20-21)
2) (2) .ر.ک:ملامحسن فیض کاشانی،مفایح الشرائع،ج2،ص50.
3) (3) .محمدحسین نائینی،تنبیه الامة و تنزیه الملة،ص5.
4) (4) .علیاکبر کلانتری،حکم ثانوی در تشریع اولی،ص214 و 215.
5) (5) .علامه حلی،تذکرة الفقها،ج9،ص395.
6) (6) .آملی،کتاب المکاسب و البیع،تقریرات بحث النائینی،ج2،ص339.
7) (7) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج13،ص286.
8) (8) .همان،ج40،ص40.
شهادت مستند به استصحاب (1)،لزوم ملکه در ثبوت عدالت (2)،جواز اخذ اجرت بر صناعات واجب (3)و جواز شراء ما یأخذه الجائر (4)به«اختلال نظام»استناد میکند.دیگر فقها نیز در موارد متعددی به این عنوان استدلال کردهاند.برخی از این موارد عبارتاند از:اصالة احتیاط (5)،جواز قضاوت مقلد (6)،منجس بودن متنجس (7)،اخذ اجرت بر واجبات (8)،اصل فساد (9)،احتکار (10)و حتی شبیهسازی. (11)در بحث اقامه حدود نیز-چنانکه گذشت-برخی بدان اشاره و استدلال کردهاند. (12)حال پرسش این است که:در این بحث مراد از«حفظ نظام»کدام معناست؟روشن است که در بحث اقامه حدود،بیشتر معنای دوم،یعنی نظم و انضباط درون جامعه اسلامی مراد است؛یعنی مستدل مدعی است تعطیل حدود سبب ایجاد هرج و مرج و انتشار فجور و مفاسد میگردد و ازاینرو،لازم است حدود اجرا شود.اما بهیقین این دو معنا بیارتباط با هم نیستند و یکی لازمه دیگری است.به همین دلیل،هرج و مرج داخلی،قطعاً حفظ و موجودیت حکومت را به مخاطره میاندازد و اصلاً فلسفه تشریع حکومت نیز صیانت جامعه از هرج و مرج و فراهم کردن امنیت اجتماعی برای تکتک مردم است. (13)
1) (1) .شیخ انصاری،القضا و الشهادات،ص279.
2) (2) .همان،رسائل الفقهیه،ص28و 30.
3) (3) .همان،کتاب المکاسب،ج2،ص138.
4) (4) .همان،ص202.
5) (5) .علی روزدری،تقریرات آیت الله المجدد الشیرازی،ج14،ص116؛سید بجنوردی،القواعد الفقهیة،ج1،ص258.
6) (6) .آشتیانی،کتاب القضاء،ص16.
7) (7) .آقارضا همدانی،مصباح الفقیه،ج1،ص581.
8) (8) .سید محمد بحرالعلوم،بلغة الفقیه،ج2،ص14.
9) (9) .سید کاظم یزدی،عروة الوثقی،ج6،ص673.
10) (10) .محمد اسحاق فیاض،منهاج الصالحین،ج2،ص119.
11) (11) .میرزا جواد تبریزی،صراط النجاة،ج3،ص394.
12) (12) .ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص225؛ناصر مکارم شیرازی،بحوث فقهیة هامة،ص428؛سید محمدصادق روحانی،فقه الصادق،ج13،ص302.
13) (13) .در پایان این بحث شایسته است به تفاوت«حفظ نظام»با«مصلحت نظام»اشاره کنیم.مصلحت نظام عبارت است از انجام فعلی که موجب سوددهی به نظام گردد یا ترک عملی که موجب ضرر و مفسده شود،در حالی که حفظ نظام در مواردی است که انجام یا ترک آن اعمال سبب حفظ نظام از هرج و مرج و نابسامانی میگردد.بنابراین،میتوان گفت مصلحت نظام،اعم از حفظ نظام بوده،حفظ نظام خود یکی از مصادیق مصلحت نظام است.به عبارت دیگر،میتوان گفت حفظ نظام مهمترین مصداق«مصلحت نظام»است.پس مصلحت نظام مترادف با«حفظ نظام»نیست.(منصور میراحمدی،رابطه آزادی و ولایت در اندیشه سیاسی امام خمینی)
نکته قابل توجه در این زمینه این است که حفظ نظام،به هر دو معنا،از واجبات شرعی و عقلی است.نگاهی به ابواب مختلف فقه نیز نشان دهنده مسلّم بودن این مطلب در میان همه فقهاست.این دانشوران در موارد فراوانی،با مفروغ گرفتن این حکم،احکام و آثار گوناگونی بر آن مبتنی کردهاند که با نمونههایی از آن آشنا شدیم. (1)برای بداهت وجوب و مهم بودن حفظ نظام و حتی تقدم آن بر دیگر احکام اولی،دلایل قابل قبولی ارائه شده است. (2)اما مراجعه به آثار فقها،چنان بداهت وجوب و ترجیح«حفظ نظام»را روشن میسازد،که ضرورتی برای بررسی این دلایل نمیبینیم.
حفظ نظام در دیدگاه شیخ انصاری اهمیت قابل توجهی دارد.ایشان عنوان«واجب مطلق»را برای«حفظ نظام»برگزیده است:«لاقامة النظام التی هی من الواجبات المطلقة (3)حفظ نظم از واجبات مطلقی است که هرگز نمیتوان آن را مخصوص دورهای دانست».این مطلب در جای جای کلام شیخ مورد استناد قرار گرفته و ایشان آن را از مهمترین واجبات دانسته،بر همه احکام اولیه حاکم گرفته است. (4)
امام خمینی نیز حفظ نظام را از امور مورد تأکید شارع و دلیلی بر بقای احکام سیاسی اسلام و لزوم حکومت دانسته است. (5)
همچنین امام راحل در تاریخ 19/مهر/1360 در پاسخ رئیس مجلس چنین مرقوم فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم. آنچه در حفظ نظام جمهوری اسلامی دخالت دارد که
فعل یا ترک آن موجب اختلال نظام میشود؛و آنچه ضرورت دارد که ترک آن یا فعل آن مستلزم فساد است،و آنچه فعل یا ترک آن مستلزم فساد است،و آنچه فعل یا ترک آن مستلزم حرج است،پس از تشخیص موضوع به وسیله اکثریت وکلای مجلس شورای اسلامی با تصریح به موقت بودن آن،مادام که موضوع محقق است و پس از رفع موضوع خود به خود لغو میشود،مجازند در تصویب و اجرای آن و باید تصریح شود که هر یک از متصدیان اجرا از حدود مقرر تجاوز کرد،مجرم شناخته میشود. (1)
«حفظ نظام»در دیدگاههای فقهی آیتالله خویی نیز نقش پررنگی دارد تا جایی که ایشان امر بسیار مهمی چون قضاوت را به دلیل جلوگیری از«اختلال نظام»واجب میداند و منصب قضا را برای فقها ثابت میکند. (2)
روشن شد که حفظ نظام از واجبات مورد تأکید شارع بوده،هر گونه اختلال نظام به شدت مبغوض شارع است.بهیقین برای جلوگیری از هرج و مرج در جامعه،بهکارگیری مجازات امری اجتنابناپذیر است.در نتیجه،میتوان گفت اجرای مجازات در جامعه برای حفظ نظام واجب است.اما این مسئله با وجوب«حدود»تلازم ندارد؛زیرا برای دفع هرج و مرج،فجور و مفاسد،حاکم اسلامی با اختیاراتی که دارد،میتواند از تعزیرات استفاده کند و هیچ محذوری پیش نمیآید یا دستکم چنان محذوری که موجب هرج و مرج و اختلال نظام گردد،رخ نمیدهد.مگر اینکه گفته شود به قرینه عدم فصل،در صورت عدم جواز حدود،تعزیر نیز باید ممنوع باشد که در این صورت نیز حاکم اسلامی میتواند با اختیارات خود،مجازاتهایی را از باب«حکم حکومتی»جعل و اجرا کند.
اصل تابعیت احکام اسلامی از مصالح و مفاسد واقعی،از اصول زیربنایی احکام
اسلامی است. (1)مشهور اصولیها معتقدند مصلحت و مفسده در متعلق حکم وجود دارد (2)و بیشتر دانشمندان کلام،اصول و فقه بر این باورند که خداوند در هر حکمی ابتدا به مصلحت یا مفسدهای در آن توجه،و سپس با وجود آن مصلحت یا مفسده،ارتکاب فعل مورد نظر را واجب یا حرام کرده است. (3)
به نظر میرسد پیروی حکم از مصالح و مفاسد واقعی،خدشهناپذیر است،ولی این پرسش وجود دارد که:آیا میتوان این ملاکها را کشف کرد؟آیا برای عقل و خرد بشری راهی به سوی درک این مصالح و مفاسد متصور است؟در پاسخ باید گفت دستهای از احکام هستند که عقل ما هیچگاه به مصالح و مفاسد آن راه نیافته و نمییابد؛مثل بسیاری از عبادات. (4)دسته دیگری از احکام نیز وجود دارند که ملاکهای آن برای ما روشن است.معاملات عموماً اینگونه هستند و ما در بیشتر موارد میتوانیم مصلحت هر یک از آنها را تشخیص دهیم. (5)از این رو،بسیاری از احکام مربوط به معاملات احکام امضایی هستند. (6)بر این اساس،با توجه به اینکه حدود و دیگر مجازاتهای اسلامی از معاملات به معنای اعم شمرده میشوند (7)،میتوان سهمی
1) (1) .علامهحلّی،کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد،ص185 به بعد.
2) (2) .آخوند خراسانی،کفایة الاصول،ص364.
3) (3) .امام غزالی،المستصفی من علم الاصول،ج2،ص260.
4) (4) .امام خمینی در مباحث فقهی در موارد متعدد این مسئله را بیان کرده است؛از جمله:«و دعوی الجزم بالمناط فی غیر محلّها فی الاحکام التعبدیة...».(امام خمینی،الطهارة،ج3،ص475)«وبالجملة الطریق الی العلم بمناطات مثل تلک الاحکام التعبدیة مسدود...».(همان،ص84).
5) (5) .مهمترین دلیل بر تعلیلپذیر بودن معاملات،استقراء است.(ر.ک:ابناسحاق شاطبی،الموافقات،ج2،ص581-591)
6) (6) .محمدابراهیم شمس ناتری،کتاب مجازات اعدام،ص209.
7) (7) .مشهور فقها احکام فقهی را به دو باب عبادات و معاملات تقسیم میکنند.در این تقسیم معاملات نیز خود شامل عقود و احکام میگردد.احکام نیز خود به جنایات و غیرجنایات منقسم میشود که حدود نیز از همین قسم اخیر است.اما برخی دیگر از فقها تقسیمات دیگری نیز ارائه دادهاند که در این تقسیمات،حدود از دایره معاملات خارج میگردد.برای مثال،از درس آیتالله نائینی نقل شده است که ایشان ابواب فقهی را به عبادات،معاملات،عادات و احکام تقسیم میکرد.(ر.ک:علی خازم،مدخل الی علم الفقه عند المسلمین الشیعة،ص37-53)
برای عقل بشری در درک ملاکهای آن در نظر گرفت.در نتیجه،هرگاه بتوانیم به این مصالح و مفاسد واقعی دست یابیم،میتوانیم بر اساس آنها حکم کنیم.
در مسئله جواز اجرای حدود از سوی فقها نیز جمعی از آنان با ادعای کشف این مصالح و مفاسد واقعی،مدعی شدهاند:
اجرای حدود به دلیل مصلحت عموم و جلوگیری از فساد و انتشار زشتیها و سرکشی مردم تشریع شده است.این هدف،با اختصاص حد به زمان خاص،منافات دارد و حضور امام دخالتی در این امور[که حکمت و فلسفه تشریع حدود میباشند]ندارد.بنابراین،حکمتی که تشریع حدود را در زمان حضور اقتضا میکند،اجرای آن را در زمان غیبت نیز میطلبد. (1)
فلسفه تشریع حدود و بایستگی اقامه آن،حفظ مصالح عمومی و جلوگیری از فساد و گسترش بیبندوباری در میان مردم است و این حکم الهی با این فلسفه اجتماعی،با ویژه ساختن آن به زمانی غیر از زمانی ناسازگار است.پس زمان حضور امام،بهیقین اثری ندارد.بنابراین،روح حاکم بر قانون حدود و فلسفه آن،ایجاب میکند حدود،همواره اجرا شود؛خواه زمان حضور یا زمان غیبت. (2)
شهید ثانی پیش از این گفته است:«اقامه حدود گونهای از حکم است(اشاره به مقبوله عمر بن حنظلة)و در آن مصلحت کلی و لطفی است در ترک محارم و ریشهکن کردن مفاسد». (3)
صاحب جواهر نیز میگوید:
مقتضی اقامه حد،چه در صورت حضور امام و چه در غیبت او،وجود دارد و حکمت اقامه حد قطعاً به اجرا کننده آن بازنمیگردد.پس یا به مستحق حد و یا به نوع مکلفان بازمیگردد و در هر صورت باید مطلقاً اقامه شود. (4)
در جمعبندی میتوان استدلالهای فوق را در چند مقدمه دستهبندی و نتیجهگیری کرد:
مقدمه نخست:کشف مصالح و مفاسد اجرای حدود ممکن،و این مصالح برای ما معلوم است.
مقدمه دوم:این مصالح که عبارت است از:حفظ مصالح عمومی و جلوگیری از فساد و گسترش بیبندوباری در میان مردم،به زمان حضور امام معصوم اختصاص ندارد.
مقدمه سوم:حضور و غیبت امام در این مصالح بیتأثیر است و در زمان غیبت نیز مقتضی اجرای حدود به قوّت خود باقی است.
نتیجه:چون در زمان غیبت،ملاک و مقتضی اجرای حدود موجود است،باید اقامه حدود نیز جایز و واجب باشد.
با توجه به مباحث پیشین،امکان کشف مصالح اجرای حدود به اثبات رسید،ولی معلوم بودن این مصالح چندان بدیهی به نظر نمیرسد؛هر چند فقهایی که نامشان گفته آمد و برخی دیگر از فقها بر این باور جزم دارند.برای مثال،یکی از ایشان میگوید:
علت تشریع حد،به حکم عقل،تناسب حکم و موضوع،و تصریح برخی روایات وارد در علت تشریع حدود،معلوم است.پس حد زنا برای منع از تداخل میاه است و حد شرب خمر برای اجتناب از آن و حد سرقت برای حفظ اموال و....واضح و بدیهی است که این علل در عصر غیبت امام نیز باقی است و تعطیل حدود موجب مفاسد عظیم گشته،گاهی سبب اختلال نظام مجتمع اسلامی میگردد.پس تعطیل حدود پس از بقای علت آن معنا ندارد و این امر از اموری که وابسته به ظهور امام نیست،بلکه حکم آن از حکم زکوات و اخماس که بعد از بقای مصارفشان،تعطیلشان جایز نیست،روشنتر است.این امر برای کسی که فلسفه حدود و مغز آن را بشناسد،آشکار است و هیچ پوشیدگی بر او نیست. (1)
صرف وجود مصلحت،بدون کسی که در آن منصوب باشد،نمیتواند مقتضی اجرای حدود از سوی فقها قرار گیرد.به عبارت دیگر،به فرض وجود مصلحت،ثابت میشود ملاک حکم وجود دارد،ولی به هر حال باید کسی باشد که برای این منصب صلاحیت
1) (1) .ناصر مکارم شیرازی،بحوث فقهیة هامة،ص428.
داشته باشد و این نصب و اینکه فقها منصوب هستند با این دلیل ثابت نمیشود. (1)
پاسخ: گرچه نفس این ملاک نمیتواند بیانگر نصب فقها برای اجرای این مهم باشد،ولی به مدد روایات میتوان نصب فقها را ثابت کرد و در صورتی که این روایات را ناکافی بدانیم،پس از اثبات لزوم اجرای حدود در هر زمان،میتوان ولایت فقها را بر اقامه حدود به عنوان قدر متیقن از اعمال ولایت اثبات کرد.
پس از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه و آله تا زمان امیرمؤمنان علیه السلام و بعد از ایشان،تا زمانی که برخی فقها تمکن از اجرای حدود پیدا کردند،حدود تعطیل شد،در حالی که باید بر اساس دلیل فوق در هر زمانی حدود اجرا میگردید. (2)
پاسخ: عدم اجرا به دلیل عدم امکان،ضرری به اصل جواز اجرای حدود و منصوب بودن فقها نمیزند.به عبارت دیگر،عدم اجرا و تعطیل به دلیل عناوین ثانوی بوده،ولی بر اساس عناوین اولی،ائمه و فقها جایزُالتصرف بودهاند.
روشن شد که اشکالهای فوق نمیتواند استدلال به فلسفه تشریع حدود را با تردید مواجه سازد،ولی بدین معناهم نیست که اجرای حدود در زمان غیبت بهیقین جایز است؛زیرا هر چند حدود از معاملات به معنای اعم شمرده میشود،جنبه عبادی و تعبدی نیز دارد،به همین دلیل،نمیتوان بهطور قطع گفت ملاک تشریع حدود فقط همین امور است.همچنین در وجود این مصالح در زمان غیبت تردید وجود دارد؛زیرا ممکن است ادعا شود اجرای حدود به دست غیرمعصوم خود میتواند مفاسد بزرگتری در پی داشته باشد؛مفاسدی مهمتر از تعطیلی حدود،نظیر تضییع نفوس،عرض و اموال محترم.
استدلال فوق را بهگونهای دیگر نیز میتوان مطرح کرد:بر اساس مبانی کلامی امامیه،
لطف بر خدا واجب است؛چرا که تحصیل غرض متوقف بر آن است. (1)تشریع«حدود»و اقامه آن نیز در هر زمانی لطف است؛پس باید واجب باشد.در نتیجه،تعطیلی حدود نقض غرض است،در حالی که نقض غرض از خداوند حکیم صادر نمیشود.
در اشکال به این استدلال میتوان گفت گرچه لطف بر خدا واجب است،خود مردم زمینه محرومیت از این لطف را فراهم آوردهاند.به عبارت دیگر،چون فوت شدن مصلحت اجرای حدود مستند به عامه مکلفان است که مانع از حضور امام و اجرای حدود الهی بهدست ایشان شدهاند،مجالی برای تمسک به عموم مصلحت مترتب بر حضور او باقی نمیماند. (2)این حرمان نیز مانند دیگر برکاتی است که با غیبت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف از آن محروم شدهایم. (3)
باید توجه کرد که این اشکال چندان کارا نیست؛زیرا عامه مکلفان در غیبت امام و محرومیت از لطف حضور و تصرف وی نقشی نداشتهاند و تنها ستمکاران از معاصران معصومان در این امر دخیل بودهاند.بنابراین،دلیلی برای رفع وجوب لطف درباره دیگران در دست نیست.
البته ممکن است ادعا شود اقامه حدود تنها در صورتی لطف است که مجری آن امام معصوم باشد؛در غیر این صورت،باید در زمان غیبت امام یا حتی زمان حضور و عدم سلطه امام،این حکمت،اقامه حدود را به دست حاکمان ستمگر،مؤمنان عادل یا حتی فاسق اقتضا کند.در پاسخ باید گفت این احتمالها قابل بررسی است و اگر ادله چنین اقتضا نماید،نباید از آن ابا داشت.
یکی از دلایلی که برای جواز اقامه حدود به دست فقها اقامه شده،ولایت ایشان در امور حسبی است.مستدل مدعی است:«نصوص ولایت فقیه و نیز توجه به این موضوع
که اجرای حدود از امور حسبیه است،هر نوع شبههای را نسبت به عدم جواز اجرای حدود از بین میبرد.» (1)برای بررسی این دلیل لازم است ابتدا امور حسبیه را تعریف کنیم و قلمرو آن را مشخص سازیم تا مشخص شود آیا این عنوان شامل اقامه حدود میگردد یا خیر.
حسبه،اسممصدر و مصدر آن«احتساب»است که خود از ریشه«حسب»و به معنای«شمارش کردن»میباشد.احتساب در اعمال صالحو مکروهات عبارت است از سبقت گرفتن در طلب اجر از راه تسلیم و صبر یا قیام کردن به انواع کارهای خیر برای رسیدن به ثواب. (2)حسبه نیز به معنای اجر است و به امر به معروف و نهی از منکر نیز حسبه میگویند. (3)
«امور حسبیه»در لغت به معنای امور قُربیه است؛یعنی کارهایی که فرد آنها را برای خدا و«قربة الی الله»انجام میدهد.از این رو،در لغت در تعریف حسبه چنین آمده است:«فعل الشیء حسبة ای لم یأخذ علیه اجرا،مبتغیاً الثواب من الله». (4)
در اصطلاح فقه شیعه،بر آن دسته از امور مربوط به اجتماع و نظام و عموم مسلمانان گفته میشود که گریزی از انجام آنها نیست و شارع مقدس نیز متولی خاصی برای اجرای آن تعیین نکرده است.
مسئله حسبه و امور حسبیه از مباحثی است که از فقه حکومتی اهل سنت وارد فقه شیعه شده،فقهای اهل سنت را باید بنیانگذاران این اصطلاح به شمار آورد. (5)گفته شده اهل سنت نیز این نهاد را از تشکیلات روم قدیم و از نهادی به نام«کنسورت»اقتباس کردهاند که عمده وظایف آن نظارت بر بازارها و اخلاق عمومی بوده است. (6)
1) (1) .عباسعلی عمید زنجانی،فقه سیاسی،ج1،ص268.
2) (2) .ابناثیر،النهایة فی غریب الحدیث،ج1،ص382.
3) (3) .طریحی،مجمع البحرین،ج1،ص505.
4) (4) .محمد قلعجی،معجم لغة الفقها،ص179.
5) (5) .سید علیرضا صدر حسینی،درسنامه فقه الحکومة.
6) (6) .نیره قوی،فصلنامه پژوهشی امام صادق علیه السلام،«دامنه امور حسبیه از دیدگاه امام علی».
فقهای شیعه امور حسبیه را به آن دسته از احکام شرعی اختصاص دادهاند که متولی ندارد.از نظر فقهای متأخر شیعه-همانند اهل سنت-حاکم شرع،متولی و مسئول اجرای امور حسبیه است. (1)نائینی گفته است:«والحاکم له الولایة فی الأمور الحسبیه». (2)
با آنکه تعبیر حسبه در کلمات فقهای متقدم شیعه کمتر دیده میشود، (3)ولی اصلِ تولّی و تصدی حاکم بر مصالح عامه و وظیفه حاکم درباره اموری چون سرپرستی اموال ایتام و مجانین و سفهاء و حفظ مال و غایب مفقودُ الخبر و نیز اقدام به نکاح مجنونی که نیازمند ازدواج است،از نظر فقه شیعه کاملاً پذیرفته شده است؛تا آنجا که صاحب جواهر میگوید:«فان کتبهم مملوة بالرجوع الی الحاکم». (4)اما تعریف حسبه بیشتر در آثار متأخرین به چشم میآید.
شیخ انصاری حسبه را«کل معروف علم من الشارع ارادة وجوده فی الخارج و لم یعلم ذلک[اختصاص به شخص خاص]...وجب الرجوع فیه الیه» (5)دانسته و گفته است:
اگر فقیه،مطلق مشروعیت امری را از دلایل به دست آورد،یعنی انجام آن،متوقف بر اذن خاص امام معصوم نباشد،میتواند آن را بر عهده گیرد و متصدی آن
1) (1) .ابنخلدون در این رابطه میگوید:«اما الحسبة فهی وظیفه دینیة من بابالامر بالمعروف و النهی عن المنکر الذیهو فرض علی القائم بأمور المسلمین یعین لذلک من یراه أهلاً له فیتعین فرضه علیه ویتخذ الاعوان علی ذلک ویبحث عن المنکرات ویعزر و یؤدب علی اقدرها و یحمل الناس علی المصالح العامة فی المدینة؛حسبه یکی از وظایف دینی و از مصادیق امر به معروف ونهی از منکر است که اجرای آن بر متصدی انجام امور مسلمانان واجب شده است.او کسی را که برای این سمت مناسب و شایسته تشخیص دهد،منصوب میکند و به این ترتیب اجرای این امور بر این متصدی حسبه واجب عینی میشود.متصدی منصوب هم کسانی را بهعنوان همکاری با خود استخدام کرده،از منکرات تفتیش میکند و تعزیر و تنبیه تأدیبی متناسبی با منکر اجرا کرده،مردم را به رعایت مصالح عمومی در شهر وامیدارد».(ابنخلدون،تاریخ ابنخلدون،ج1،ص225)
2) (2) .آملی،تقریرات بحث نائینی،ج2،ص331.
3) (3) .نخستین فقیهی که حسبه را به عنوان کتابی مستقل بررسی کرده،شهید اول است.وی در کتاب دروس بحثی را به کتاب الحسبة اختصاص داده،در آن مباحث امر به معروف و نهی از منکر را بررسی نموده است.(ر.ک:شهید اول،الدروس،ج2،ص47)
4) (4) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج39،ص21.
5) (5) .شیخ انصاری،کتاب المکاسب،ج3،ص553 و 554.
شود؛وگرنه،آن را تعطیل میکند و رها میسازد؛زیرا تنها معروف بودن امری که منوط به اذن خاص امام معصوم است،مجوز انجام آن نمیگردد و همانند دیگر برکات وجودی امام زمان-عجل اللّه فرجه له-از فیض آن محروم شدهایم.... (1)
امام خمینی که در کتاب البیع خود ابتدا امور حسبیه را تعریف کرده،میفرماید:
امور حسبیه،اموری است که بهیقین میتوان گفت شارع مقدس راضی به وانهادن آنها به حال خود نیست و حتماً باید مسئولی عهدهدار تصدّی آن باشد.در این موارد اگر یقین حاصل شود که افرادی معین یا نامعین وجود دارند که آن امور را تصدّی کنند،دیگر بحثی نیست،ولی اگر ثابت شود انجام این امور منوط به نظر امام است،در آن صورت،بنا به دلایل ولایت فقیه،این موارد نیز در دوران غیبت امام از جمله اختیارات فقیه خواهد بود. (2)
در همه دیدگاهها عنصر معروف یا مطلوب شارع بودن و عدم رضای شارع به ترک آن لحاظ شده است. (3)همچنین عدم اختصاص وظیفه یادشده به شخص خاص نیز از قیود تعریف حسبه است،ولی در دیدگاه امام خمینی تفاوت اساسی با دیگر دیدگاهها به چشم میخورد.بر اساس دیگر دیدگاهها در صورتی که علم یا شک داریم که امر یا ولایتی خاص منوط به نظر امام است،از دامنه امور حسبی خارج میگردد،ولی حضرت امام خمینی تصریح میکند حتی اگر یقین داریم که امری منوط به نظر امام است،این
1) (1) .همان،ص554.
2) (2) .امام خمینی،کتاب البیع،ج2،ص665.
3) (3) .سید بحرالعلوم در مبحث ششم رساله ولایت بحث نسبتاً مفصلی را درباره«ولایتحسبه»مطرح کرده،میفرماید:«مورد حسبه هر کار نیکی است که میدانیم شرعاً وجود آن در خارج خواسته شده است،بدون اینکه انجام دهنده ویژهای داشته باشد».(سید محمد بحرالعلوم،بلغة الفقیه،ج3،ص290) علامه میرزا محمدحسین نایینی در تعریف حسبه میگوید:«آنچه از ولایات نوعیه را که عدمرضای شارع مقدس به اهمال آن معلوم باشد،وظایف حسبیه نامیده و نیابت فقهای عصر غیبت را در آن متیقّن و ثابت دانستیم».(محمد حسیننائینی،تنبیه الامة وتنزیه الملة؛به نقل از محمود طالقانی؛به نقل از نیره قوی،فصلنامه پژوهشی امام صادق علیه السلام،«دامنه امور حسبیه از دیدگاه امام علی»). آیتالله خویی نیز حسبه را چنین تعریف میکند:«امور قُربی که باید در خارج محقق شوند[و اهمال و فروگذاری آن در هر زمان روا نباشد]».(سید ابوالقاسم خویی،کتاب الاجتهاد و التقلید،ص418)هر چند در این تعریف شرط عدم اختصاص به شخص معین قید نشده،ولی بعید به نظر میرسد این شرط ملحوظ ایشان نباشد.
امر مشمول عنوان«امور حسبیه»بوده،ولایت فقیه در آن ثابت است،زیرا مشروعیت آن به سبب ادله ولایت فقیه ثابت شده است. (1)
بر اساس مطالب پیشین،بهویژه اطلاق ازمانی ادله حدود و وجود مصلحت و فلسفه تشریع حدود،ثابت میشود اجرای حدود از امور نیک و معروفی است که هیچگاه شارع راضی به ترک آن نیست و میتواند از امور حسبی به شمار آید.در نتیجه،با اثبات ولایت فقها بر امور حسبی،ولایت ایشان بر اقامه حدود نیز اثبات میشود.افزون بر این،برخی از فقها نیز تصریح کردهاند اقامه حدود از جمله امور حسبی است. (2)حتی برخی،اقامه حدود را نهتنها«معروف»و پسندیده دانستهاند،بلکه آن را از ضروریات دین خواندهاند.ملامحسن فیض کاشانی در دو اثر حدیثی و فقهی خود وافی و مفاتیح الشرایع،بحث«امر به معروف و نهی از منکر»و«اقامه حدود»را در کنار هم آورده،عناوین بابهای مربوط را«الحسبة و الاحکام و الشهادات» (3)و«کتاب مفاتیح الحسبة و الحدود» (4)نهاده است.وی در مفاتیح الشرائع پس از شمارش نمونههای بسیاری از امور حسبیه مانند جهاد،دفاع،قضا،کمک به نیکی،تقوا،بیان احکام الهی و فتوا،به گستردگی و توسعه حوزه حسبه اشاره میکند و مینویسد:
و بالجملة فوجوب الجهاد،والامر بالمعروف و النهی عن المنکر،والتعاون علی البر و التقوی،و الافتاء و الحکم بین الناس بالحق،و اقامة الحدود و التعزیرات و سائر السیاسات الدینیة من ضرور یات الدین...و لو ترکت لعطلت النبوة و اضمحلت الدیانة و عملت الفترة و فشت الضلالةو شاعت الجهالة و خرب البلاد و هلک العباد نعوذ بالله من ذلک. (5)
با این گستره وسیع امور حسبیه،و با توجه به اینکه اجرای حدود بهیقین مطلوب شارع است،میتوان اجرای آن را جایز دانست.
مرحوم نائینی که خود از پرورشدهندگان«ولایت حسبه»است،تصریح میکند در صورتی که احتمال اختصاص وجوب به شخص خاصی مطرح باشد،علم به مطلوبیت وجود ندارد و در نتیجه،ولایت حسبه ثابت نخواهد بود.ایشان در ادامه میگوید:«و لا یبعد ان یکون باب الحدود و التعزیرات من هذا القبیل فلا یجوز ان یتصدیه الحاکم،و ذلک لعدم العلم بمطلوبیة صدوره منه». (1)
بنابراین،میتوان گفت با عموم ادله نیابت نمیتوان از امور حسبیه بودن،اجرای حدود و سپس جواز اجرای آن را از سوی فقیه اثبات کرد؛چون به نظر میرسد امور حسبیه تنها شامل مواردی میشود که در هر صورت مطلوب شارع بوده،شارع شخص خاصی را برای تصدی آن در نظر نگرفته باشد،در حالی که امکان دارد اجرای حدود در هر صورت مطلوب شارع نبوده،متوقف بر اذن امام باشد.
پاسخ: این اشکال در صورتی قابل طرح است که دیدگاه شیخ انصاری و پیروانش را درباره حسبه بپذیریم،ولی اگر دیدگاه حضرت امام را قبول کنیم که امور منوط به اذن امام را برای فقیه ثابت میداند،این احتمال و اشکال خارج از موضوع خواهد بود.البته بر اساس دیدگاه نخست نیز این اشکال قابل پذیرش نخواهد بود؛زیرا همانطور که در فصل دوم این نوشتار بدان پرداختیم،دلیل محکمی بر اختصاص این مقام برای امام اقامه نشده است.بنابراین،پس از اثبات لزوم اقامه حدود و اطلاق ازمانی آن،شکی در عدم اختصاص به امام باقی نمیماند.ازاینرو،اقامه حدود نهتنها همچنان مطلوب شارع است،بلکه به نظر برخی،از ضروریات دین شمرده میشود.به عبارت دیگر،برای شمول دلیل حسبه،عدم علم به اختصاص کافی است و لزوم علم به عدم اختصاص ضرورت نخواهد داشت.
1) (1) .آملی،تقریرات بحث نائینی کتاب المکاسب و البیع،ج2،ص338.
با این دلیل،تنها ثبوت ولایت فقیه در اموری ثابت میشود که مشروعیت آنها در خارج معلوم باشد،ولی اموری که در مشروعیت آن شک داریم،مشمول دلیل حسبه نخواهد بود و اقامه حدود نیز از این امور است. (1)
پاسخ: این اشکال،همان اشکال سابق است که در قالب جدیدی ریخته شده است.به همین دلیل،پاسخ به این اشکال از پاسخی که به اشکال نخست داده شد،روشن میشود؛زیرا با اثبات مطلوبت اقامه حدود،مشروعیت آن نیز ثابت میگردد و به دلیل حسبه،فقیه به اجرای آن ملزم میشود و بر آن ولایت مییابد.
اگر حدود را از امور حسبیه بدانیم،باید در هر زمان و شرایط اجرا شود.از این رو،لازم میآید در زمان عدم دسترسی به فقیه،مؤمنان عادل بتوانند آنرا اجرا کنند؛زیرا پس از فقها،مؤمنان عادل مصداق قدر متیقن هستند و چهبسا در صورت فقدان ایشان،بر فاسقان ایشان لازم است به اقامه حدود مبادرت ورزند،در حالی که این امر بالوجدان باطل است.
پاسخ:در پاسخ به این اشکال،باید توجه داشت تنها دلیل ما برای ثبوت ولایت فقیه در امور حسبی،راهکار اکتفا به قدر متیقن نیست،بلکه ادله دیگری نظیر ادله نیابت عامه فقیه، (2)بهویژه مقبوله عمر بن حنظله (3)و روایات خاص (4)بر ولایت فقها بر امور حسبی اقامه شده است.البته فرض فقدان یا ناکارایی این دلایل،مستلزم بازگشت اشکال سابق است
1) (1) .شیخ انصاری،کتاب المکاسب،ج3،ص557.
2) (2) .به یقین امامان معصوم بر امور حسبیة ولایت دارند.بنابراین،فقها نیز که نایبان ایشان هستند،ولایت بر این امور در زمان غیبت برایشان ثابت است.
3) (3) .بر اساس مقبوله،تمامی اختیارات قضات و حکام جور به فقها تفویض شده است.به قرینه برخی روایات،چون صحیحه اسماعیل بن بزیع(کلینی،کافی،ج5،ص209 و شیخ طوسی،تهذیب،ج7،ص69)روشن است که رسیدگی به امور حسبیه یکی از وظایف قضات جور بوده است؛پس باید یکی از وظایف فقها نیز باشد.
4) (4) .نظیر نبوی مشهور«السلطان ولی من لا ولی له».(علامه حلی،تذکرة الفقها،ج2،ص277)
که باید در این فرض بررسی گردد.با این فرض که دیگر ادله ناکارآمدند،قسمت اول این اشکال پذیرفته میشود و بعید نیست بر اساس دلیل حسبه و لزوم اکتفا به قدر متیقن،در صورت فقدان یا مبسوطُ الید نبودن فقها،باید مؤمنان عادل مصداق قدر متیقن قرار بگیرند و در نتیجه،بتوانند در این صورت به اقامه حدود بپردازند.
اما قسمت دوم این اشکال که مدعی است«اقامه حدود از سوی مؤمنان عادل بالوجدان باطل است»مورد تردید است؛چون هیچ بعید نیست که اقامه حدود از سوی ایشان نیز جایز باشد؛«زیرا اگر فقاهت که شرط اصلی حکومت اسلامی است،تحصیل نشد،نوبت به عدول مؤمنین میرسد.عدول مؤمنین،از هر جایی که دینشان را میگیرند،نحوه اداره کشور را نیز از همانجا میگیرند و حکومت را از باب حسبه تشکیل میدهند». (1)طبیعتاً اگر اقامه حکومت از سوی ایشان جایز باشد،اقامه حدود نیز روا خواهد بود.در تأیید این دیدگاه میتوان به مواردی اشاره کرد که بسیاری از فقها اقامه حدود را بدون اشتراط فقاهت جایز میدانند؛همچون اقامه حدود در دستگاه ستمگران،اقامه حد به عبد به دست مولا که اجماعی است (2)و اقامه حد بر زن و فرزند (3)و...که میتواند خود دلیل مستقلی برای مشروعیت اقامه حدود در عصر غیبت نیز باشد. (4)همچنین برخی از فقها تصریح کردهاند که علمای عادل به صرف نمایندگی از فقهای جامع شرایط میتوانند در صورتی که دسترسی به فقها نیست،اقامه حد کنند. (5)
1) (1) .عبدالله جوادی آملی،ولایت فقیه،ولایت فقاهت و عدالت.
2) (2) .ابنزهره،غنیة النزوغ،ص425؛شیخ طوسی،المبسوط،ج8،ص11؛همان،الخلاف،ج5،ص395؛محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص386.
3) (3) .شیخ طوسی،النهایة،ص301؛علامه حلی،تبصرة المتعلمین،ص114؛شهید اول،دروس،ج2،ص48؛شهید ثانی،مسالک الافهام،ج3،ص106.
4) (4) .زیرا وجود موارد جواز،ثابت میکند که اصل مشروعیت محرز بوده،منوط به نظر امام نیست؛وگرنه،هیچ وجهی ندارد که اقامه حدود در دستگاه ستمگران را جایز بدانیم و در عین حال اقامه حدود را مقید به زمان حضور نماییم.بهعلاوه،بر اساس این نظریه میتوان به قیاس اولویت برای جواز اجرای حدود از سوی فقیه استناد کرد.وقتی اجرای حد برای غیرفقیه مشروعیت داشته باشد،برای فقیه جامع الشرایط به طریق اولی مشروع خواهد بود.
5) (5) .لوح فشرده گنجینه آرای فقهی قضایی،معاونت آموزش قوه قضاییه،دفتر آموزش روحانیون و تدوین متون فقهی.
یکی از محققان به تازگی دلیل جدیدی را برای لزوم حکومت اسلامی و ولایت فقیه اقامه کرده است.خلاصه و اجمال آن بدین قرار است:
الف)هدف اصلی از تشریع احکام،ایجاد ادیان،ارسال انبیا و انزال کتب آسمانی،ایجاد عدالت به معنای وسیع،و اجرای عدالت بر طبق قرآن،عقل و روایات واجب است.
ب)جعل ولایت برای انبیا،نه از آن نظر بوده که شارع متعال در مقام اعطای قدرتی ظاهری به این گروه بوده،بلکه برای اجرای عدل به معنای وسیع آن در بین مردم است.شارع از این نظر که انبیا،بهویژه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله در اثر ارتباط با منبع نورانی وحی و دستورات آسمانی،آشناترین و مطمئنترین افراد در دریافت وحی و اجرای آن هستند،برای این گروه ولایت را جعل کرده است؛وگرنه،با قطع نظر از این نظر،نمیتوان وجه صحیحی برای این امر تصویر کرد.
ج)از طریق روایاتی که علما را جانشین انبیا و امین آنان قرار داده،استفاده میکنیم که این منصب برای فقهای واجد شرایط نیز از طرف خداوند جعل شده است.با توجه به این نکته که وجوب اجرای عدالت به انبیاء و معصومان اختصاص ندارد،بلکه بر کسانی که با ارتباط با قرآن و سنت در حد بالایی از آشنایی با عدالت هستند،اجرای عدالت واجب است و این معنا با ولایت این گروه بر مردم ملازمه دارد. (1)
این استدلال درباره اقامه حدود نیز قابل طرح است.بیگمان برپایی عدل یکی از اهداف و فلسفههای اقامه حدود است و بر این اساس،باید اقامه حدود واجب بوده،ولایت بر اقامه حدود برای فقها جعل شده باشد.ناگفته نماند که این اشکال قابل طرح است که تحصیل عدالت یکی از اهداف اقامه حدود است (2)و تنها هدف نیست و
1) (1) .محمدجواد فاضل،«تئوری عدالت در حکومت اسلامی و ولایت فقیه»، www.j - fazel.org.
2) (2) .با وجود اینکه در حدود عمدتاً مقابله بهمثل مطرح نیست،ولی به هر حال به نوعی تحصیل عدالت ملحوظ است.امام رضا علیه السلام در روایتی میفرماید:«چون در زنا تمام جسم مجرم لذت برده است،باید تازیانه به شدت بر جسم او زده شود».(شیخ صدوق،علل الشرایع،ج2،ص544؛علامه مجلسی،بحارالانوار،ج76،ص37؛عزیز الله عطاردی،مسند امام رضا علیه السلام،ج2،ص386)
چهبسا اهدافی چون پاکسازی و اصلاح مجرم و جامعه بر این هدف ترجیح داشته باشد.مؤید این مطلب،روایاتی است که امام تصریح میکند توبه و اصلاح مجرم بین خود و خدایش،بهتر از اقامه حد در برابر عموم مردم است. (1)
از مباحث مطرح شده در فصل پیش روشن شد ادله عقلی مورد بحث،بیشتر بر لزوم و بایستگی اقامه حدود تأکید میکردند،ولی درباره متصدی اقامه حدود و کسی که باید در زمان غیبت این ولایت را به دست گیرد،ساکتاند.به نظر میرسد تعیین این فرد بدون مراجعه به دلایل نقلی میسر نباشد.به همین دلیل،در ادامه این دلایل را بهمنظور پی بردن به اصل مشروعیت اقامه حدود در عصر غیبت و با نیمنگاهی به متصدی آن پس از اثبات مشروعیت پی میگیریم.عمده دلایل نقلی عبارتاند از:اطلاق ازمانی ادله حدود،روایت حفص بن غیاث،مقبوله عمر بن حنظله،معتبره ابیخدیجه و توقیع شریف حضرت صاحب الزمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف.
یکی از ادله جواز اقامه حدود،مطلق و عام بودن ادله حدود در کتاب و سنت است.آیتالله خویی به این ادله به این نحو استدلال کرده است:
ادله حدود،چه در کتاب و چه در سنت،مطلق است و به زمان خاصی مقید نیست؛مانند (الزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ) (نور،آیه2)و (وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا نَکالاً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ) (مائدة،آیه38)این ادله بر وجوب اقامه حدود دلالت دارد،ولی نشان نمیدهد متصدی اقامه حدود چه کسی است.از طرفی،ضروری است که این امر برای فرد فرد مسلمین تشریع نشده باشد؛چون این امر موجب اختلال نظام میشود،بلکه از برخی روایات استفاده میشود که اقامه حد برای همه کس جایز نیست.پس باید به قدر میتفن اخذ کرد و متیقین کسی است که امر به دست اوست و او حاکم شرعی است. (2)
فقیه محقق،سید شفتی نصوص معتبری را که در موارد خاص وارد شده و اطلاقات و عمومات آنها بر جواز اقامه حدود بهدست فقها در عصر غیبت دلالت میکند،یکی از ادله جواز میداند. (1)این روایات بیشتر مربوط به حد زناست و در آنها تعبیرهایی چون«یقتل»،«یضرب»و«ضرب»بهصورت مطلق به کار رفته است. (2)اطلاق این روایات نیز همچون اطلاق آیات میتواند مستمسک دیدگاه جواز قرار گیرد.
اما سید احمد خوانساری این استدلال را نپذیرفته و در آن خدشه وارد آورده است:
بعد از قبول اینکه متصدی اقامه حدود کسی است که معصوم او را نصب کرده،مانند افرادی که در عصر حکومت پیامبر صلّی الله علیه و آله و یا خلافت امام علی علیه السلام نصب شده بودند،باید دلیلی بر نصب فقها نیز وجود داشته باشد و صرف لزوم اجرای حدود در هر عصر و زمانی،منصوب بودن فقها را به اثبات نمیرساند.از این روست که بعد از وفات پیامبر صلّی الله علیه و آله تا زمان خلافت علی علیه السلام و بعد از شهادت علی علیه السلام تا زمان نفوذ شیعه و تمکن بعضی از فقها در اجرای حدود،اجرای آنها تعطیل شد.بنابراین،اگر به دلیل عدم فایده و عدم ترتب اثر،کسی برای اجرای حدود نصب نشود،کار عبث و بیهوده و خلاف حکمت صورت نگرفته است.از این رو،برای نماز جمعه با اهمیت فراوانی که دارد،بعد از امیرمؤمنان علیه السلام کسی نصب نشده است. (3)
جاودانگی اسلام،مستلزم جاودانگی احکام آن است. (4)به همین دلیل،به نظر میرسد اطلاق و عموم ازمانی ادله حدود مورد توافق دو دیدگاه است و تنها نکتهای که در راه سست کردن استدلال ابراز شده،امکان اختصاص این منصب به معصومان است.با بررسیهایی که در فصل پیشین صورت گرفت،مشخص شد دلیلی بر اختصاص اقامه حدود به معصومان بهگونهای که ولایت فقها را بر اقامه حدود ناروا سازد،در دست نیست.البته شاید بتوان گفت برای ناکارآمدی اطلاق ادله حدود،دلیل بر اختصاص لازم نیست و صرف احتمال،خصوصیت تمسک به اطلاق ازمانی را خدشهدار میسازد؛زیرا
روایات از نظر بیان مجری حدود مجمل بوده،باید به قدر متیقن اخذ کرد و با توجه به اینکه عصمت یا منصوب بودن از سوی معصوم از قیود محتمل است،قدر متیقن از آیات معصومان و منصوبان از سوی ایشان خواهند بود.
در پاسخ باید گفت تحلیل فوق درباره زمان حضور امام صحیح است،در زمان غیبت،در صورت ثبوت نصب،قید یاد شده حاصل شده است،اما اگر نصب ثابت نباشد،به دلیل جاودانگی شریعت و اطلاق ازمانی ادله حدود،احتمال خصوصیت فوق منتفی میگردد؛زیرا نتیجه این احتمال با ظهور آیات تنافی دارد (1)و مشخص است در خصوص چنین تعارضی،ظواهر قرآن که از امارات شمرده میشوند،ترجیح مییابند.افزون بر این،اعتقاد به لزوم حضور معصوم گرچه مستلزم نسخ ادله حدود نیست،لغویت تشریع را در پی دارد.آیا تشریع امری که در شریعت بسیار بر آن تاکید شده و سبب احیای زمین و هر بار اجرای آن سودمندتر از چهل روز باران است،در حالی که امکان اجرای آن در بیشتر زمانها و مکانها مقدور نیست،لغو نمینماید.شاید در سالهای آغازین غیبت کبری،این شبهه دور از ذهن مینمود،اما نادیده انگاشتن این نکته در زمان ما،قدری دور از خرد مینماید.بنابراین،به نظر میرسد بر اساس اطلاقات،لزوم اجرای حدود در هر عصر و زمانی بدیهی است.
اطلاق ازمانی ادله حدود،دلیل کارآمدی در اثبات لزوم اجرای حدود در عصر غیبت است،ولی نباید از نظر دور داشت که این عمومات،بهظاهر تنها مشروعیت اقامه حدود را اثبات میکنند،و در تعیین مجری اقامه حدود ظهور ندارند.فقهایی که نیابت عامه فقیه را پذیرفتهاند،بر اساس این نیابت،فقیه را مجری حدود میدانند،ولی آیتالله خویی که در برخی از ادله ولایت فقیه تردیدهایی دارد و بیشتر به دلایل عقلی برای اثبات ولایت فقیه متمایل است،راهکار اکتفا به قدر متیقن را مطرح میکند.
1) (1) .بر اساس اطلاقات،اجرای حدود در هر زمان،حتی عصر غیبت جایز است،ولی بر اساس احتمال فوق در عصر غیبت به دلیل عدم ثبوت نصب،اجرای حدود جایز نیست.مشخص است که نتیجه احتمال اختصاص با مفاد اطلاقات تعارض آشکاری دارد.
اما به نظر نگارنده،باید پیش از این چارهجوییها و رجوع به قدر متیقن یا ادله نیابت،به خطابات مراجعه کرد؛زیرا تعیین مخاطبان اقامه حدود میتواند در تعیین مجری حدود نیز راهگشا باشد.اگر به اثبات رسد که فردی خاص مخاطب اقامه حدود است،میتوان همان فرد را مجری حدود دانست و دیگر لزومی برای مراجعه به ادله نیابت و قدر متیقن نیست.بهعلاوه،به نظر میرسد آنچه برخی فقها را بر آن داشته تا دیدگاه عدم جواز را در پیش گیرند،توجه به همین خطابات و اختصاص دادن آنها به امام معصوم بوده است.به همین دلیل،برای دفع این توهم باید به خطابات و مخاطبان آن رجوع کرد.
ملاصدرا میگوید بهتر است خطابات قرآن را مختص به قومی خاص ندانیم تا قوانین کلی عقلی باشند. (1)برخی از مفسران نیز معتقدند خطابهای قرآنی و حتی خطابهایی که متوجه پیامبر والامقام اسلام صلّی الله علیه و آله است،شامل همه مسلمین است؛مگر مواردی که دلیلی بر اختصاص به پیامبر صلّی الله علیه و آله داشته باشیم. (2)
در مقابل این دیدگاه،سید مرتضی درباره اطلاقات حدود معتقد است خداوند امت را به اقامه حدود مخاطب نساخت تا آنان را ملامت کنیم و بگوییم امت حدود را ضایع کرده است.او میگوید:«اقامه حدود از واجبات ائمه و از مختصات آنان است». (3)به نظر میرسد سید مرتضی این نظر را بر اساس قراین بیرونی ابراز کرده باشد،نه خطابهای قرآنی.اما طبرسی تصریح دارد که خطاب این آیات منحصراً متوجه ائمه است:«وقوله (فَاجْلِدُوا) هذا خطاب للأئمة،ومن یکون منصوبا للأمر من جهتهم،لأنه لیس لأحد أن یقیم الحدود إلا الأئمة وولاتهم بلا خلاف». (4)
1) (1) .ملاصدرا،تفسیر القرآن الکریم،ج3،ص278.
2) (2) .ناصر مکارم شیرازی،الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل،ج1،ص،416
3) (3) .«علی أن إقامة الحدود من فروض الإمام وعباداته وکذلک ما حرم تضییع إقامتها علیه مع الإمکان،ولیس إقامة الإمام واختیاره من فروضنا فیلزمنا إقامته.ولا نحن المخاطبون بإقامة الحدود فیلزمنا الذم بتضییعها».(سید مرتضی،الشافی فی الامامة،ج1،ص112)
4) (4) .طبرسی،مجمع البیان،ج7،ص219،ذیل آیه 2 سوره نور.
راوندی نیز همچون سید مرتضی و طبرسی میگوید اقامه حدود از وظایف ائمه و منصوبان ایشان است،ولی تصریح میکند که مخاطب این آیه جمیع مسلمین هستند بهمعنای امت اسلامی،نه فرد فرد مسلمین:
هرچند خطاب آیه متوجه جماعت است،مراد واقعی آن کل امت است(نه تک تک آنان)؛زیرا اقامه حدود جز برای ائمه و کسانی که از سوی ایشان گمارده میشوند،روا نیست. (1)
گرچه راوندی نیز چون طبرسی و سید مرتضی اقامه حدود را از ویژگیهای ائمه میداند،در فصل پیش مشخص شد که مراد ایشان،اختصاص این منصب به امام معصوم نیست،بلکه مراد این است که فقط حاکم اسلامی حق اقامه حدود دارد،نه تکتک مردم.در تأیید این برداشت میتوان گفت با توجه به اینکه خطابهای قرآن عام است و متوجه تک تک افراد،این پرسش پیش میآید که:آیا آحاد مردم میتوانند خودسرانه به اقامه حدود بپردازند؟راوندی میگوید هرچند خطابهای قرآنی عام است و شامل همه جماعت مسلمین میشود،ولی اینجا مراد امت اسلامی است،نه فرد فرد امت،و به عبارت بهتر،حکومت اسلامی وظیفه و حق اقامه حدود دارد نه غیر آن.
اگر مخاطب این اطلاقات امت و جامعه اسلامی باشد،گرچه احتمال صحیحی به نظر میرسد،لازمه آن جواز و بلکه وجوب اقامه حدود بهدست حاکمان ستمگر در زمان سلطه ایشان است که مطلبی قابل تأمل مینماید؛ (2)گرچه برخی اقامه این مهم را بهدست ایشان جایز میدانند. (3)
در حاشیه یکی از تفاسیر نیز همراه با پذیرش دیدگاه یاد شده،بر اساس آیات،به نوعی وجه جمع میان این دیدگاه و دیدگاه اختصاص به امام ارائه شده است:
مقتضای اطلاق در آیه کریمه (الزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا) و قوله (وَ لا تَأْخُذْکُمْ) و قوله (إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ) توجه خطاب بهعموم مسلمین است،نه اینکه اقامه حدود مختص به حکام شرع و پیشوایان دینی است،ولی مقتضای آیه (النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ
مِنْ أَنْفُسِهِمْ...) ، (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ) اولویت پیشوایان دین به اقامه حدود است.پس در زمان غیبت امام زمان و عدم تسلط حکام شرع لازم است مسلمانان حدود الهیه را محفوظ بدارند. (1)
البته مراد از مسلمانان،تک تک افراد جامعه اسلامی نیست،بلکه امت اسلامی مورد نظر است.در نتیجه،در صورت عدم تسلط حاکمان شرع،وجوب اقامه حدود مقتضی است تا جامعه اسلامی تمهیداتی درپیش گیرد که حدود شرعی اجرا شود.
بر اساس مطالب پیشگفته،روشن شد دلیلی بر اختصاص خطابها به معصومان در دست نیست،ولی مخاطب قرار دادن عامه مردم نیز با تردیدهایی مواجه است که صدور رأی نهایی را مشکل میکند؛از این رو،شاید بتوان گفت این عمومات از این نظر که چه کسی مجری حدود است،اجمال دارد؛ (2)گرچه مقتضی لزوم و بایستگی اجرای حدود است.در نتیجه،برای تعیین مجری حدود باید به دیگر ادله نقلی و عقلی مراجعه کرد.
صاحب جواهر که به ضرورت ولایت فقیه معتقد است،فقها را متیقن از نصوص و اجماعات میداند:
وبالجملة المجتهد المطلق الجامع للشرائط المفروغ من تعدادها وتفصیلها فی محله،إذ هو المتیقن من النصوص والاجماع بقسمیه،بل الضرورة من المذهب نیابته فی زمن الغیبة عنهم علیهم السلام علی ذلک ونحوه. (3)
اگر برای تعیین مخاطب آیات نیز به قدر متیقن بودن فقها استناد کنیم،با توجه به اطلاق ازمانی ادله حدود،حتی اگر ادله نیابت عامه فقیه را نپذیریم،باز هم ولایت ایشان بر اقامه حدود اثبات میشود.اما این امر بر این مبتنی است که اولاً لزوم رجوع به قدر متیقن اثبات شده باشد و ثانیاً فقها قدر متیقن از اعمال ولایت بر اجرای حدود باشند،نه غیر ایشان.
«استدلال به قدر متیقن بودن فقیه،استدلالی عقلی است که بهعنوان یک مقدمه در ادله عقلی غیرمستقل به وفور بهکار رفته است.بر اساس این مقدمه،پس از اینکه عدم نصب قشری از اقشار مردم برای تصدی ولایت ثابت شد،با وجود احتمال نصب فقیه و احتمال اشاره روایات وارد در مورد فضیلت فقیه به اصلح بودن وی برای حکومت و نصب وی در این سمت،امر حکومت دایر بین اختصاص حکومت به فقیه و عدم اختصاص و صلاحیت عموم مردم برای این منصب خواهد بود.در چنین مواردی که دوران امر بین تعیین یک فرد و یا تخییر بین افراد متعدد و عدم تعیین است،عقل ما را موظف میکند که سراغ فرد محتملُالتعیین برویم؛زیرا در صورت گزینش او علم به انجام تکلیف داریم،ولی در غیر این صورت،ممکن است به تکلیف خود عمل نکرده باشیم؛زیرا ممکن است واقعاً همان فرد محتملُالتعیین،مورد نظر شارع باشد. (1)
مرحوم نراقی در عوائد مینویسد:
پس از این که دانستیم شارع رئوف و حکیم باید درباره مسائل حکومت تدبیری اندیشیده و کسانی را برای این امر تعیین کرده باشد،با ضمیمه این مقدمه که هیچ دلیلی بر نصب غیر فقیه وجود ندارد،به این نتیجه میرسیم که فقیه باید متولی امر حکومت باشد؛زیرا او قدر متیقن است و داخل در همه اقشار محتملُالنصب میباشد. (2)
مرحوم نائینی هم فرموده است:
فیکون الفقیة هو المرجع فی ذلک لکون جواز تصدیه متیقنا لدوران الامر بین التعیین و التخییر،حیث یحتمل تعین تصدی الفقیه لاحتمال ان یکون منصوبا لو ظائف الولاة فجواز تصدیه قطعی اما لاجل تعینه علیه أو لاجل کونه من احاد الناس الذین یجوز لهم التصدی،واما تصدی غیره من افراد الناس مع تمکن تصدی الفقیه له،فهو مشکوک الجواز فیکون المرجع هو اصالة العدم کما بیناه. (3)
قدر متیقن بودن تصرف فقیه در مقایسه با غیرفقیه دلیل معتبر ندارد؛زیرا در
صورتی میتوان تصرفات فقیه را قدر متیقن مجاز دانست و اصل عدم جواز تصرف را درباره غیرفقیه جاری کرد که این احتمال وجود داشته باشد که از نظر شارع،«فقاهت بما هو فقاهت»در تصدی و ولایت مؤثر باشد،در حالی که چنین احتمالی از نظر عقلا پذیرفته نیست؛زیرا ایشان تصرفات انسان امین و کاردان و کاملاً مطلع از احکام شرع را که علمش تقلیدی است نه اجتهادی،درست به اندازه فرد مجتهد،تصرف احسن میدانند و چهبسا در احسن بودن تصرفات فقیه به علت محصور بودن وی در فضای درس و مدرسه و دوری قهری از امور اجتماعی و اجرایی تردید میکنند.پس نباید به صرف اینکه در دوران امر میان فقیه و غیرفقیه،امر دایر بین تعیین و تخییر است،بر تقدم فقیه حکم کنیم،بلکه باید به فهم عقلایی توجه نماییم. (1)
پاسخ: اولاً از نظر عقلا هیچ بعید نیست که فقاهت،در تصرف و ولایت اثرگذار باشد.بهیقین عقلا در تصرف عالم و غیرعالم و فقیه و غیرفقیه،تصرف عالم و فقیه را نزدیکتر به صواب میدانند.افزون بر اینکه مدعیان اولویت تصرف فقیه بر تصرف دیگران میگویند عقل ما را موظف میکند در دَوَران امر میان تعیین یک فرد یا تخییر میان افراد متعدد و عدم تعیین،سراغ فرد محتملُالتعیین برویم.همچنین اصل اولی،عدم ولایت است و ما یقین داریم فقیه از این اصل خارج است،ولی دیگران همچنان مشمول اصل عدم ولایت باقی میمانند.
این استدلال به رغم تأکید فراوان عالمان اصولی بر آن،قابل مناقشه است؛زیرا صرف احتمال وجود تکلیف به فرد معین آنرا بر ما الزامی نمی سازد.علم به اصل تکلیف موجب نمیشود عقلاً ملزم باشیم و آن را با تمام ویژگیهای محتمل انجام دهیم،بلکه تنها به آن ویژگیهایی که دلیل بر اعتبار آنها قائم شده است،مکلف خواهیم بود.در صورتی که شارع مقدس در مسئله مهمی چون عدم صلاحیت کسی برای تصدی حکومت و انحصار آن به فقها رأی خاصی میداشت،باید آن را با بیان روشن و
1) (1) .سید علیرضا صدر حسینی،درسنامه فقه الحکومة.
تأکید بلیغ به همگان اعلام میکرد.عدم وصول چنین بیانی کافی است تا ما را از این تکلیف فارغ سازد. (1)
پاسخ: همانگونه که مستشکل خود اذعان کرده،بیان ایشان مخالف دیدگاههای اصولی است؛زیرا بر اساس دیدگاه عالمان اصولی«تکلیف یقینی برائت یقینی میطلبد»و تا زمانی که فقیه تصدی اقامه حدود را به دست نگرفته این احتمال وجود دارد که تکلیف ساقط نشده باشد.به عبارت روشنتر،در این بحث«قاعده اشتغال»جاری است،نه«اصل برائت»؛زیرا وجود تکلیف محرز است و شک در مکلفٌ به و سقوط تکلیف است،نه در اصل تکلیف.
شیخ صدوق در بحث«نوادر حدود»از کتاب من لا یحضره الفقیه و شیخ طوسی در دو جای تهذیب این روایت را نقل کردهاند. (2)
حفص بن غیاث میگوید:«از امام صادق علیه السلام پرسیدم:چه کسی باید حدود را اقامه کند؛سلطان یا قاضی؟فرمود:اقامه حدود بر عهده کسی است که حکم بدو واگذار شده است. (3)
یکی از اشکالهایی بر این روایت،ضعف سندی آن است.با توجه به اینکه این روایت از روایات مهم در این مقام به شمار میآید،هر دو طریق موجود آن،هم طریق شیخ و هم طریق صدوق شایسته بررسی است.تفاوت این دو طریق تنها در دو
1) (1) .همان.
2) (2) .یکی در باب«الزیادات من القضاء و الاحکام»که فرموده است:«عن محمد بن الحسن الصفار عن علی بن محمد عن القاسم بن محمد عن سلیمان بن داود المنقری عن حفص بن غیاث قال:سألت أباعبدالله علیه السلام قلت:من یقیم الحدود،السلطان او القاضی؟فقال:«اقامة الحدود الی من الیه الحکم».(شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج 6،ص314)دیگری در آخر باب زیادات از کتاب حدود با این سند«عن سلیمان بن داود المنقری عن حفص بن غیاث قال:سألت أباعبدالله علیه السلام:من یقیم الحدود،السلطان او القاضی؟قال:«اقامة الحدود الی من الیه الحکم».(همان،ج155،10)
3) (3) .شیخ حر عاملی،وسائل الشیعة،ج18،باب 28 از ابواب مقدمات حدود،ص338،ح 1.
راوی نخست است.در طریق شیخ،محمد بن حسن بن فروخ صفار (1)و علی بن محمد (2)آمده است،ولی صدوق این روایت را از پدرش و او نیز از سعدبن عبدالله روایت کرده است.به نظر میرسد طریق صدوق معتبرتر است و به همین دلیل همین سند را بررسی میکنیم.
صدوق در مشیخه تصریح میکند هر چه از داوود منقری روایت میکنم،به این اسناد است:از پدرم از سعد بن عبدالله،از قاسم بن محمد اصفهانی،از سلیمان بن داوود منقری،معروف به ابنشاذکونی. (3)بدین ترتیب،صدوق این روایت را از پدرش و او از سعد بن عبدالله و او از قاسم بن محمد اصفهانی و او از سلیمان بن داوود منقری نقل کرده است.درباره پدر صدوق جای بحث نیست و به گفته نجاشی،شیخ قمیها در عصر خود و متقدم ایشان و فقیه و ثقه ایشان بوده است. (4)درباره سعد بن عبدالله نیز سید شفتی میگوید شأن و جلالت قدر او روشنتر از آن است که به ذکر نیاز داشته باشد. (5)
در طریق شیخ،قاسم بن محمد آمده که میان هفت نفر مشترک است،ولی به قرینه
1) (1) .از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام،صاحب کتاب ارزشمند بصائر الدرجات که از اصول معتبر و مورد توجه کلینی و صدوق است.نجاشی درباره او میگوید:«کان وجها فی اصحابنا القمیین،ثقة،عظیم القدر،راجحا،قلیل السقط فی الروایة له کتب».ابنداود پنداشته که محمد بن الحسن الصفار غیر از محمد بن الحسن بن فروخ الصفار است.به همین دلیل،در کتاب خود دو عنوان زده،اولی را توثیق نکرده؛در حالی که عدهای چون میرزا،تفرشی،شیخ بهایی و غیر ایشان به اتحاد این دو تصریح کردهاند.(ر.ک:محمدبن الحسن الصفار،بصائر الدرجات،ص7)
2) (2) .مشترک است بین ثقه و غیرثقه،همچون علی بن محمد بن شیرة کاشانی،علی بن محمد بن علی اشعری،علی بن محمد بن منقری،علی بن محمد بن قتیبه نیشابوری،علی بن محمد بن علی بن عمر،علی بن محمد بن ابراهیم،علی بن محمد بن جعفر و....
3) (3) .شیخ صدوق،من لایحضره الفقیه،ج4،ص467.
4) (4) .نجاشی،رجال نجاشی،ص261
5) (5) .ظاهراً سعدبن عبدالله ابیخلف اشعری قمی است که هیچ شکی در وثاقت او نیست و شیخ او را جلیل القدر،واسع الاخبار،کثیر التصانیف و ثقه خوانده است.(سید ابوالقاسم خویی،معجم الرجال،ج8،ص75).
طریق صدوق،میفهمیم منظور،قاسم بن محمد اصفهانی است. (1)قاسم بن محمد اصفهانی در مشیخه صدوق و فهرست شیخ به احتمال فراوان همان قاسم بن محمد قمی در کلام نجاشی است که درباره او گفته است:«لم یکن بالمرضی». (2)علامه،ابنغضائری (3)،ابنداوود (4)،محقق استرآبادی (5)و علامه مجلسی (6)هر یک به نوعی او را تضعیف کردهاند.گفتنی است ابنداوود به نقل از کشی،قاسم بن محمد اصفهانی را متهم به غلو کرده است،ولی در کتاب کشی هیچ ذکری از وی به میان نیامده است تا چه رسد به اینکه متهم به غلو شده باشد.علامه هم بدون ذکر وجهی معتبر،طریق صدوق را به سلیمان بن داوود منقری صحیح دانسته و در عین حال قاسم بن محمد را در قسم دوم کتاب خویش آورده،نظر نجاشی را بدون نقد،نقل کرده و ظاهراً مخالفتی با آن نداشته است. (7)
در منزلت سلیمان بن داوود المنقری دیدگاههای متفاوتی وجود دارد.علامه و ابنداوود او را در قسم دوم کتابشان آوردهاند که ویژه کسانی است که مورد جرح قرار گرفتهاند یا درباره آنها توقف شده است،و همچنین،تضعیف او را از ابنغضائری حکایت کردهاند. (8)محقق استرآبادی و علامه مجلسی هم به ضعف او تصریح نمودهاند.اما نجاشی او را ثقه دانسته (9)و شیخ نیز تعدادی از بزرگان اصحاب
1) (1) .کلباسی،الرسائل الرجالیة،ج3،ص219.
2) (2) .نجاشی،رجال نجاشی،ص315.
3) (3) .علامه حلی،خلاصة الاقوال،389.
4) (4) .ابنداود،رجال ابنداود،267.
5) (5) .میرزا محمد استرآبادی،منهج المقال،ص407 و بعد از آن.
6) (6) .شیخ بهایی،الوجیزة فی الدرایة،83.
7) (7) .سید ابوالقاسم خویی،معجم الرجال،ج14،ص43.در کتاب معجم الرجال هم هنگام بررسی قاسم بن محمد اصفهانی،صرفاً به نقل اقوال پرداخته شده،بدون اظهار نظری خاص؛اما مؤلف در بحث از حفص بن غیاث،طریق صدوق را به ایشان صحیح دانسته،در حالی که در یکی از این طرق محمد بن قاسم اصفهانی قرار دارد و مؤلف گرانمایه نیز بدان اشاره کرده است.(همان،ج6،ص 151).
8) (8) .علامه حلی،خلاصةالاقوال،ص352 و ابنداود،رجال ابنداود،ص248.
9) (9) .نجاشی،رجال نجاشی،ص184.
را برشمرده که کتابی را به او نسبت دادهاند. (1)سید شفتی میگوید اعتماد ایشان بر کتاب،خود دلیلی است بر اعتمادشان بر مصنف کتاب. (2)سید شفتی در نهایت میگوید:«فالحقّ أنّ حدیثه لیس أقّل رتبة من الاءحادیث الموثقة؛حق این است که حدیث وی از احادیث موثقه کمتر نیست». (3)بهعلاوه،توثیق نجاشی درباره سلیمان بن داوود از تضعیف ابنغضائری قویتر است؛چون نجاشی خبرهتر از دیگر عالمان رجال است؛همچنانکه تضعیفات ابنغضائری از تضعیفات و توثیقاتی که دیگر عالمان رجالی ذکر میکنند،ضعیفتر است.
هارون،حفص بن غیاث را به قضاوت بغداد شرقی گماشت،سپس قضاوت کوفه بدو سپرده شد و در سال194 درگذشت.او دارای کتابی است که عدهای از اصحاب آن را نقل کردهاند. (4)شیخ،علامه و بهبهانی او را عامی دانستهاند و در عین حال تصریح کردهاند که کتابش مورد اعتماد است. (5)
برخی از فقها نظیر ابنادریس (6)،محقق حلی (7)،شهید اول، (8)علامه حلی، (9)محقق
1) (1) .شیخ طوسی،الفهرست،ص138.
2) (2) .اما باید توجه داشت صرف انتساب کتابی به شخصی،دلیل اعتماد بر آن کتاب و صاحب آن نمیشود،مگر اینکه به معتمد بودن کتاب تصریح شده باشد که در این صورت روایات کتاب قابل عمل خواهد بود.آیتالله خویی معتقد است پس از توثیق نجاشی و علی بن ابراهیم،اشکالی در وثاقت ایشان باقی نمیماند و تضعیف علامه پذیرفته نیست؛چون ایشان طریق صحیحی به کتاب ابنغضائری نداشته است.تضعیف مجلسی هم یا مبتنی است بر اجتهاد یا تضعیف منقول ازعلامه.(سید ابوالقاسم خویی،معجم الرجال،ج8،ص259).
3) (3) .سید محمدباقر شفتی،مقالة فی تحقیق اقامة الحدود فی هذه الاعصار،ص178.
4) (4) .نجاشی،رجال نجاشی،ص134.
5) (5) .شیخ طوسی،الفهرست،ص116؛علامه حلی،خلاصة الاقوال،ص340؛وحید بهبهانی،تعلیقة علی منهج المقال،ص153.
6) (6) .ابنادریس حلی،السرائر،ج1،ص300.
7) (7) .علامه حلی،المعتبر،ج2،ص289.
8) (8) .شهید اول،ذکری الشیعة،ج4،ص127 و همان،البیان،ص195.
9) (9) .علامه حلی،منتهی المطلب،ج1،ص334.
ثانی (1)و فاضل مقداد (2)به دلیل عامی بودن وی روایتش را تضعیف کردهاند.درحالی که عامی بودن او محل تردید است؛به دلیل روایاتی که وی نقل کرده یا درباره او نقل شده است. (3)
1) (1) .محقق کرکی،جامع المقاصد،ج2،ص320
2) (2) .فاضل مقداد،التنقیح الرائح،ج1،ص232.
3) (3) .«علی بن إبراهیم،عن أبیه عن القاسم بن محمد،عن سلیمان بن داود المنقری،عن حفص قال:سمعت موسی بن جعفر علیه السلام یقول:لرجل أتحب البقاء فی الدنیا؟فقال:نعم،فقال:ولم؟قال:لقراءة قل هو الله أحد،فسکت عنه فقال له بعد ساعة:یا حفص من مات من أولیائنا وشیعتنا ولم یحسن القرآن علم فی قبره لیرفع الله به من درجته فإن درجات الجنة علی قدر آیات القرآن یقال له:اقرأ وارق،فیقرأ ثم یرقی.قال حفص:فما رأیت أحدا أشد خوفا علی نفسه من موسی بن جعفر علیه السلام،ولا أرجأ الناس منه وکانت قراءته حزنا،فإذا قرأ فکأنه یخاطب إنسانا».(کلینی،الکافی،ج2،باب فضل حامل قرآن،ص606) «علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن القاسم بن محمد[وعلی بن محمد،عن القاسم بن محمد]عن سلیمان بن داود المنقری،عن حفص بن غیاث،عن أبی عبد الله علیه السلام قال:قال:إن قدرتم أن لا تعرفوا فافعلوا وما علیک أن لم یثن الناس علیک وما علیک أن تکون مذموما عند الناس إذا کنت محمودا عند الله تبارک وتعالی،إن أمیر المؤمنین علیه السلام کان یقول:لا خیر فی الدنیا إلا لاحد رجلین:رجل یزداد فیها کل یوم إحسانا ورجل یتدارک منیته بالتوبة وأنی له بالتوبة فوالله أن لو سجد حتی ینقطع عنقه ما قبل الله عز وجل منه عملا إلا بولایتنا أهل البیت،ألا ومن عرف حقنا أو رجا الثواب بنا ورضی بقوته نصف مد کل یوم وما یستر به عورته وما أکن به رأسه وهم مع ذلک و الله خائفون وجلون ودوا أنه حظهم من الدنیا وکذلک وصفهم الله عز وجل حیث یقول: (وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ) ما الذی أتوا به أتوا و الله بالطاعة مع المحبة و الولایة وهم فی ذلک خائفون أن لا یقبل منهم ولیس و الله خوفهم خوف شک فیما هم فیه من أصابة الدین،ولکنهم خافوا أن یکونوا مقصرین فی محبتنا وطاعتنا.ثم قال:إن قدرت أن لا تخرج من بیتک فافعل فإن علیک فی خروجک أن لا تغتاب ولا تکذب ولا تحسد ولا ترائی ولا تتصنع ولا تداهن.ثم قال:نعم صومعة المسلم بیته یکف فیه بصره ولسانه ونفسه وفرجه،إن من عرف نعمة الله بقلبه استوجب المزید من الله عز وجل قبل أن یظهر شکرها علی لسانه ومن ذهب یری أن له علی الآخر فضلا فهو من المستکبرین،فقلت له:إنما یری أن له علیه فضلا بالعافیة إذا رآه مرتکبا للمعاصی؟فقال:هیهات هیهات فلعله أن یکون قد غفر له ما أتی وأنت موقوف محاسب أما تلوت قصة سحرة موسی علیه السلام ثم قال:کم من مغرور بما قد أنعم الله علیه وکم من مستدرج بستر الله علیه وکم من مفتون بثناء الناس علیه ثم قال:إنی لأرجو النجاة لمن عرف حقنا من هذه الأمة إلا لاحد ثلاثة:صاحب سلطان جائر وصاحب هوی و الفاسق المعلن.ثم تلا: (قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ) ثم قال:یا حفص الحب أفضل من الخوف،ثم قال:والله ما أحب الله من أحب الدنیا ووالی غیرنا ومن عرف حقنا وأحبنا فقد أحب الله تبارک وتعالی،فبکی رجل فقال:أتبکی لو أن أهل السماوات و الأرض کلهم اجتمعوا یتضرعون إلی الله عز وجل أن ینجیک من النار ویدخلک الجنة لم یشفعوا فیک[ثم کان لک قلب حی لکنت أخوف الناس لله عز وجل
آیتالله خویی با وجود تصریح به صحت طریق صدوق به حفص بن غیاث،که در این طریق قاسم بن محمد اصفهانی قرار گرفته،استدلال روایات فوق را بر شیعه بودن حفص نپذیرفته،مدعی است به فرض که دلالت تمام باشد،به دلیل ضعف سندی هر دو روایت پذیرفته نیست؛چون در سند آن دو،قاسم بن محمد اصفهانی است که توثیق نشده است.راوی روایت اول هم معلوم نیست حفص بن غیاث باشد؛چهبسا حفص بن سوقه یا حفص البختری یا دیگر کسانی با این نام باشد که از امام کاظم علیه السلام روایت کردهاند؛زیرا در متن روایت فقط عبارت«یا حفص»آمده که معلوم نیست کدام حفص است. (1)این مدعا از چند نظر مخدوش است:
ضعف قاسم بن محمد نمیتواند تأثیری در استدلال داشته باشد؛چون غرض ما بحث از مضمون روایت نیست،بلکه غرض،بررسی جنبه ولایی شخصیت حفص است که این روایت بهخوبی بیانگر آن است.
در روایت دوم هم لازم نیست در متن روایت به نام کامل حفص تصریح شده باشد؛زیرا کلینی«حفص بن غیاث»را راوی آن دانسته و قراینی همچون روایت سلیمان بن داوود منقری از او مؤید این مطلب است.
تنها انگیزه برای عامی دانستن وی،پذیرش قضاوت از سوی هارون الرشید بوده است،در حالی که بهیقین این مسئله نمیتواند عامی بودن وی را ثابت کند.به علاوه،شیخ طوسی در فهرست ضمن تصریح به عامی بودن او مینویسد:«انّ کتابه معتمد»و در بحث حجیت خبر واحد از کتاب عده میفرماید:اصحاب به روایات«حفص بن غیاث»عمل میکنند.از این بیان ایشان روشن میشود ثقه بودن و کاذب نبودن برای
1) (1) .سید ابوالقاسم خویی،معجم الرجال،ج6،ص150.
عدالتِ معتبر در راوی کفایت میکند.بدین ترتیب،حفص بن غیاث ثقه بوده،روایاتش مورد عمل اصحاب است. (1)
گرچه سند ضعیف است،ولی محتمل است،بلکه ظاهر این است که روایت از کتاب حفص گرفته شده که شیخ و علامه بر معتبر بودن آن شهادت دادهاند؛چرا که روشی نویسندگان کتابهای حدیث،برگرفتن روایات از کتابهای حدیث است.به همین دلیل،چهبسا کتاب نزد ایشان معتبر باشد و سند را صرفاً بهمنظور اتصال سند میان ایشان و صاحب کتاب بیاورند.از این رو،در بسیاری موارد به ذکر سند حدیث واحد غیر صحیح در برخی از احادیث بسنده میکنند،در حالی که روایت از کتابی گرفته شده که بین آنها و صاحب کتاب سندهای فراوان از صحاح و غیر آن موجود است.افزون بر اینکه روایت،مورد عملِ بیشتر فقها قرار گرفته است و اگر در سند آن ضعفی باشد،با عمل اصحاب جبران میشود. (2)
این روایت از نظر سند مقبول است؛بهویژه که شیخ صدوق در فقیه (3)و شیخ در تهذیب (4)آن را روایت کردهاند.تنها مشکل سندی روایت،قاسم بن محمد اصفهانی است که تضعیف شده،ولی از دیدگاه برخی ضرری به اعتبار روایت وارد نمیکند؛چون حدیث از کتاب سلیمان بن داوود-شاید از کتاب حفص-گرفته شده و ذکر طریق به منظور اتصال سند است.نتیجه آنکه،روایت از نظر سند مورد قبول برخی بوده،خدشه در سند حدیث شایسته نیست؛بهویژه پس از تقویت روایت با عمل اصحاب و پذیرش آن از سوی ایشان.اما به نظر نگارنده،اگر احوال تک تک راویان حدیث را بررسی کنیم،نمیتوان به درستی روایت اعتراف کرد،ولی میتوان به تصحیحاتی که درخصوص کل طریق-مثلاً طریق صدوق به حفص بن غیاث-صورت گرفته،اعتماد کرد؛بهویژه اگر بپذیریم ذکر سند صرفاً به دلیل اتصال سند بوده،شیخ و صدوق این روایت را از کتابهای معتبر نقل کردهاند.
سید شفتی معتقد است دلالت روایت بر جواز اقامه حدود در عصر غیبت،مانند درخشندگی شیئی نورانی در شبی ظلمانی،روشن است.به این بیان که سخن امام در مقبوله عمر بن حنظله صغرای قضیه است:«انظروا الی من کان منکم قد روی حدیثنا و نظرفی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا فلیرضوا به حکم،فانّی قد جعلته علیکم حاکم». (1)نیز سخن امام در این روایت که میفرماید:«اقامة الحدود الی من الیه الحکم»کبرای قضیه است.نتیجه آنکه،منظور از«من الیه الحکم»کسی است که«نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا»؛یعنی همان فقیه جامع شرایط. (2)
برخی دیگر از محققان،بهگونهای دیگر به این روایت استدلال کردهاند:
ظاهر روایت این است که همانگونه که حکم به اینکه مثلاً زید سارق،زانی یا قاتل است،از وظایف فقیه و قاضی است،همانگونه است اجرای حدود.اجرا و اقامه حدود نیز به دست فقیه و قاضی است.همچنانکه حکم به سرقت بهتنهایی از غیرعالم شایسته نیست و عرف در اینباره به قاضی و عالم بصیر مراجعه میکنند،اجرای حدود نیز ناچار باید به دست کسی باشد که شأنیت و اهلیت حکم و فتوا را دارا باشد. (3)
به عبارت دیگر،چون انتصاب فقها در مقام حاکم شرعی بدیهی است،بر اساس این روایت،باید اقامه حدود نیز به آنان واگذار شده باشد.
برخی دیگر از فقهای معاصر نیز در تأیید این دیدگاه گفتهاند:«هل یراد بقوله من الیه الحکم،القاضی او الوالی الناصب له؟وجهان ولعل الاول اظهر فیراد ان القاضی بنفسه یجری و ینفذ ما حکم به من الحد فتأمل». (4)
عمدهترین اشکال بر این روایت،این است که مراد از«من الیه الحکم»در روایت،امام است،نه قاضی یا سلطان.در تبیین این دیدگاه میتوان گفت حفص که خود از
قضات است،از امام میپرسد اقامه حدود از وظایف قضات است یا سلاطین؟امام که حکومت زمان و در نتیجه،قاضیان و امیران ایشان را نامشروع میداند،با کنایه میفرماید:«اقامه حدود از آنِ کسی است که حکم به او واگذار شده است»؛یعنی ائمه که مصداق واقعی و مشروع«من الیه الحکم»هستند.
علامه حلی با اینکه در تذکره الفقها یکی از دلایل قول جواز را همین روایت دانسته، (1)در منتهی المطلب (2)در اصل مسئله و این روایت توقف کرده است.محقق اردبیلی درباره توقف علامه میگوید:
«شاید وجه توقف علاوه بر عدم صحت،این باشد که مراد از«من الیه الحکم»،امام است؛همچنانکه متبادر نیز همین است.همچنین احتمال تقیه وجود دارد؛چون امام بهطور صریح پاسخ نداده است. (3)
سید احمد خوانساری نیز تمسک به این روایت را مشکل دانسته،معتقد است:«گرچه قاضی از طرف امام حاکم است،ولی«الیه الحکم»درباره او صدق نمیکند و حکم بهدست امام است».البته لزومی ندارد قطعاً مراد از«من الیه الحکم»شخص امام باشد،بلکه صرف احتمال خصوصیت،استدلال به روایت را ناکارآمد میسازد.همچنین احتمال دارد این روایت در مقام تقیه صادر شده باشد.
برخی دیگر از پژوهشگران نیز نگاشته اند:
روایت حفص بن غیاث نیز با قطعنظر از سند،از حیث دلالت ادعا را به اثبات نمیرساند؛به جهت اینکه کسی که در مرافعات حاکم است،فقط حق حکم در مرافعات را دارد،نه حکم به نحو مطلق،که از شئون معصومین است.با اینکه در اخبار رجم و تازیانه،تعبیر به امام شده و ظاهر این است که رجم و تازیانه تنها به امر امام اجرا میشود. (4)
چکیده همه این گفتهها در این نکته خلاصه میشود که«من الیه الحکم»به نحو
مطلق بر فقیه جامع شرایط صدق نمیکند،در حالی که در بحث از«مقبوله عمر بن حنظله»اثبات خواهم کرد که فقها از سوی ائمه حاکم علی الاطلاق معرفی شدهاند و در نتیجه،اشکال منتفی میشود.دیگر اشکالها نیز به همین صورت بنیان استواری ندارد.
احتمال تقیه: این احتمال،با اصل عدم تقیه برطرف میشود.
احتمال اختصاص ولایت فقها به باب قضا: با توجه به مقبوله«عمر بن حنظله»و عمومیت حکم در آن،این احتمال دفع میگردد.بهعلاوه،اگر ثابت شود اقامه حدود از وظایف قضات است-چنانکه یکی از طرق استدلال به روایت مدعی این مسئله است-این اشکال بیمورد خواهد بود؛چون به هر حال بیگمان ولایت فقها بر قضا مورد اتفاق فقهاست و نگارنده تا به حال فقیهی را ندیده که میان قضاوت در منازعات و امور کیفری فرق گذاشته باشد.با وجود این،در مباحث آتی،همراه با بررسی معتبره ابیخدیجه با تحقیق بیشتری به اقامه حدود از سوی قضات خواهیم پرداخت.
کاربرد واژه امام در اخبار رجم و تازیانه: به کار رفتن واژه امام در اخبار رجم و تازیانه نیز پس از اثبات نیابت عامه فقها از امام معصوم،نمیتواند دلیل بر اختصاص اقامه حدود به ائمه باشد؛زیرا همانگونه که در مباحث پیشین یادآور شدیم،ادله ولایت فقیه حاکم بر این روایات هستند.
یکی از دلایلی که بسیاری از فقها همچون علامه حلی، (1)شهید ثانی، (2)محقق اردبیلی، (3)محقق سبزواری، (4)صاحب جواهر (5)و صاحب فقه الصادق (6)برای جواز اقامه حدود بدان استناد کردهاند،مقبوله عمر بن حنظله است.این روایت همچنین مورد استناد فقهای فراوانی در اثبات نیابت عامه فقیه قرار گرفته است؛از جمله محقق
1) (1) .علامه حلی،مختلف الشیعه،ج4،ص464 و همان،منتهی المطلب،ج994،2.
2) (2) .شهید ثانی،مسالک الافهام،ج3،ص108 وهمان،روض الجنان،ص290.
3) (3) .محقق اردبیلی،مجمع الفائدة و البرهان،ج7،ص547.
4) (4) .محقق سبزواری،کفایة الاحکام،ص83.
5) (5) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص394.
6) (6) .محمدصادق روحانی،فقه الصادق،ج13،ص298.
نراقی (1)،صاحب جواهر (2)،شیخ انصاری (3)،بحرالعلوم (4)،میرزای نائینی (5)،سبزواری (6)،امام خمینی (7)و آیتالله گلپایگانی. (8)
حدیث عمر بن حنظله به روایت کلینی بدین شرح است:ایشان به سند خود از عمر بن حنظله روایت میکند که وی میگوید:از امام صادق علیه السلام پرسیدم:درباره دو مرد از خودمان که در دین و میراث،نزاعی دارند و آنگاه به سلطان یا قاضیان برای حل آن حضور مییابند،آیا این عمل حلال است؟حضرت فرمود:هر کس در موارد حق یا باطل به آنها مراجعه کند،در واقع از طاغوت مطالبه قضاوت کرده و آنچه طغیانگر به آن حکم کرده باشد،به باطل اخذ نموده است؛اگر چه برای او حق ثابت باشد؛زیرا به حکم طاغوت آن را گرفته است و خداوند فرموده است:به او کافر باشند.خدای تعالی فرماید:میخواهند به طاغوت محاکمه برند،در صورتیکه مأمور بودند به او کافر شوند.عمر بن حنظله گوید:پرسیدم:پس چه کنند؟امام فرمود:به کسانی از شما که حدیث ما را روایت میکنند و در حلال و حرام ما دقت مینمایند و احکام ما را میدانند،نظر کنند.پس باید او را در مقام حاکم پذیرا باشند؛زیرا من او را برای شما حاکم قرار دادم.پس هر گاه به حکم ما حکم کند و از او پذیرفته نشود،حکم خدا کوچک شمرده شده و ما را رد کرده،و آنکه ما را رد کند،خدا را رد کرده است و این به اندازه شرک به خداوند است. (9)
1) (1) .نراقی،عوائدالایام،عائدة فی ولایة الحاکم،ص533.
2) (2) .محمدحسن نجفی،جواهرالکلام،ج21،ص395
3) (3) .شیخ انصاری،القضاء و الشهادات،ص48.
4) (4) .سید محمد بحرالعلوم،بلغة الفقیه،رسالات فیالولایات،ج3،ص233.
5) (5) .محمدحسین نائینی،منیة الطالب،ج2،ص337.
6) (6) .سید عبدالاعلی سبزواری،مهذبالاحکام،ج11،ص279.
7) (7) .امام خمینی،البیع،ج2،ص476.
8) (8) .سید محمدرضا گلپایگانی،الهدایة الی من له الولایه،ص37.
9) (9) .شیخ کلینی،کافی،ج1،ترجمه سید جواد مصطفوی،ص86.«محمد بن یحیی،عن محمد بن الحسین،عن محمد بن عیسی،عن صفوان بن یحیی،عن داود بنالحصین،عن عمر بن حنظلة:«قال:سالت اباعبدالله علیه السلام عن رجلین من اصحابنا،بینهما منازعة فی دین او میراث فتحاکما الیالسلطان او الی القضاة ایحل ذلک؟فقال علیه السلام:من تحاکم الیهم فی حق او باطل فانما تحاکم الیالطاغوت،و ما یحکم له فانما یاخذ سحتا و ان کان حقا ثابتا له،لانه اخذه بحکم الطاغوت و قد امرالله انیکفر به،قال الله تعالی یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به قلت فکیف یصنعان؟قال علیه السلام:ینظران(الی)من کان منکم ممن قد روی حدیثنا و نظر حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا،فلیرضوا به حکما فانی قد جعلته علیکم حاکما فاذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه فانما استخف بحکم الله وعلینا رد و الراد علینا الراد علی الله و هو علی حد الشرک بالله».(همان،کافی،ج1،ص 67 و ج7،ص412).
به این حدیث،از این نظر،مقبوله میگویند که مورد قبول و پذیرش اصحاب(فقهاء)قرار گرفته است؛زیرا جملگی در باب«قضاء»و باب«افتاء»به این حدیث استناد و استدلال کردهاند.این روایت در من لایحضر (1)،کافی (2)و تهذیب (3)آمده است.علیاکبر غفاری در حاشیه من لایحضر مینویسد:«مقبوله بدین معناست که مضمون روایت فیالجمله مورد قبول است،نه اینکه حدیث در همه جزئیاتش محکوم به صحت باشد». (4)
در طریق شیخ صدوق به«داود بن الحصین»در من لا یحضره الفقیه اشکالی وارد نیست،مگر از ناحیه«حکم بن مسکین»؛چرا که وی در کتابهای رجالی مدح نشده است.تنها در رجال نجاشی تعبیر«له کتاب الوصایا،کتاب الطلاق،کتاب الظهار»آمده است که نشان میدهد وی از مصنفین بوده است.البته شاید بتوان طریق صدوق را با مراجعه به طریق وی به«عمر بن حنظلة»تصحیح کرد.در این طریق«حسین بن احمد بن ادریس» (5)،«محمد بن احمد بن
1) (1) .شیخ صدوق،من لایحضره الفقیه،ج3،ص8.
2) (2) .کلینی،کافی،ج1،ص 67 و ج7،ص412.
3) (3) .شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج6،ص218.
4) (4) .شیخ صدوق،من لایحضره الفقیه،ج3،ص8.
5) (5) .«اینکه این فرد از مشایخ اجازه بوده،بر وثاقت دلالت دارد و در طریق صدوق به داوود رقی،زکریا و غیر این دو قرار گرفته است و صدوق از او زیاد روایت کرده و هر جا نام او را به کار برده،او را دعا نموده،برای او طلب رحمت و رضایت الهی کرده است.جدم گفت صدوق بیش از هزار بار تا جایی که من در کتبش دیدم،برای او طلب رحمت کرده است و این بر نهایت جلالت،کثرت و مقبولیة روایت دلالت میکند».(وحید بهبهانی،تعلیقة علی منهاج المقال،ص138)
یحیی» (1)،«محمد بن عیسی»،«صفوان بن یحیی»،«داوود بن الحصین»و«عمر بن حنظلة» (2)قرار گرفتهاند که هر کدام به نوعی توثیق شدهاند.اما به هر حال طریق شیخ طوسی در تهذیب و کلینی در کافی بهتر است و اختلافی در سند حدیث ندارند؛جز آنکه در نقل کلینی محمد بن یحیی از محمد بن حسین،و در نقل شیخ طوسی از محمد بن الحسن بن شمون نقل کرده است. (3)امّا چون بقیه رجال سند یکسان است،بحث در یکی از اسناد کفایت میکند.ما در اینجا نقل کافی را به دلیل علوّ سند برگزینیم و از آن بحث میکنییم.
سند روایت چنین است:«رواه عن محمد بن یحیی،عن محمّد بن الحسین،عن محمد بن عیسی،عن صفوان بن یحیی،عن داوود بن الحصین،عن عمر بن حنظلة».
محمد بن یحیی،همان محمد بن یحیی عطار است؛فردی که در بین علمای رجال در وثاقتش اختلافی نیست. (4)
محمد بن الحسین بن ابی الخطاب کسی است که نجاشی،شیخ طوسی،علامه حلی،ابنداوود حلی و...وی را توثیق کردهاند. (5)شیخ الطائفه در رجال خویش وی را از اصحاب امام جواد علیه السلام آورده (6)و نجاشی در رجال خود وفات او را در سال 262 ذکر کرده است. (7)
1) (1) .نجاشی درباره وی گفته است:«کان ثقة فی الحدیث».(نجاشی،رجال نجاشی،ص348)شیخ طوسی نیز او را«جلیل القدر کثیر الروایة»دانسته است.(شیخ طوسی،فهرست،ص221)
2) (2) .شیخ صدوق،من لایحضره الفقیه،ج4،ص443.
3) (3) .محمد بن الحسن شمون ابتدا واقفی بود و سپس به غلو روی آورد.(نجاشی،رجال نجاشی،ص335)
4) (4) .نجاشی درباره او گفته است:«ثقة،عین،کثیر الحدیث،له کتب».(نجاشی،رجال نجاشی،ص353)علامه نیز او را شیخ اصحاب،ثقه،عین و کثیر الروایه دانسته است.(علامه حلی،خلاصة الاقوال،ص260)
5) (5) .نجاشی،رجال نجاشی،ص334؛شیخ طوسی،الفهرست،ص215؛علامه حلی،خلاصة الاقوال،ص240؛ابن داوود حلی،رجال ابنداوود،ص168؛محمدعلی اردبیلی،جامع الرواة،ج2،ص96.
6) (6) .شیخ طوسی،رجال طوسی،ص391.
7) (7) .نجاشی،رجال نجاشی،ص334.
صفوان هم،گر چه در سند تهذیب و یک جای کافی (1)مطلق آمده،ولی من لایحضر و کافی در جایی دیگر«صفوان بن یحیی»را در سند آوردهاند (2)که از اصحاب اجماع و مشایخ الثقات است.بدین ترتیب،بهیقین مراد از صفوان،صفوان بن یحیی است که از اصحاب اجماع است.اگر این ذکر را قرینه برای تعیین ندانیم،ناچار چون صفوان میان صفوان بن یحیی و صفوان بن مهران،مشترک است باید هر دو را بررسی کنیم.آنچه درباره هر دو نفر آمده،نشان میدهد هر دو در وثاقت و جلالت شأن مشترکاند،ولی چون صفوان بن یحیی از اصحاب اجماع است،اوثق میباشد.به هر حال در سند حدیث از این نظر بحثی نیست. (3)
محمد بن عیسی،میان محمد بن عیسی اشعری از اصحاب امام رضا و امام جواد علیه السلام،و محمد بن عیسی یقطینی از اصحاب امام رضا،امام جواد،امام هادی و امام عسکری علیهم السلام،مشترک است.در هر حال،محمد بن عیسی اشعری فردی است که گرچه از سوی نجاشی و علما بر وثاقتش تصریح نشده،درباره وی گفتهاند:«انّه شیخ القمّیین و وجه الاشاعرة»و همین عبارت او را از توثیق بینیاز میکند؛در عین حال شهید ثانی و علامه مجلسی وی را به صراحت توثیق کردهاند. (4)
امّا در مقابل،در خصوص محمد بن عیسی یقطینی در میان علما اختلاف شده است.شیخ صدوق و استادش ابنولید (5)،شیخ طوسی (6)،محقق حلی (7)و شهید ثانی (8)به ضعف وی معتقدند،در حالی که سید شفتی بر اساس دیدگاههای محققانی چون فضل
1) (1) .شیخ کلینی،کافی،ج7،ص412.
2) (2) .همان،ج1،ص 67.
3) (3) .سید محمدباقر شفتی،مقالة فی تحقیق اقامة الحدود فی هذه الاعصار،ص148.
4) (4) .همان،ص149.
5) (5) .نجاشی از وی نقل کرده است و نیز شیخ طوسی در استبصار.
6) (6) .شیخ طوسی،الفهرست،ص402؛همان،رجال طوسی،ص448؛همان،الاستبصار،ج3،ص155-156.
7) (7) .علامه حلی،المعتبر،ج1،ص125،81 و 358.
8) (8) .شهید ثانی،مسالک الافهام،ج12،ص462.
بن شاذان (1)،کشی (2)،نجاشی (3)،علامه حلّی (4)،محقق داماد (5)و مجلسیان،محمد بن عیسی یقطینی را فردی مورد وثوق و عادل دانسته که کلمات جارحان او نمیتواند با دیدگاههای آنان معارضه کند،و حتی از محمد بن عیسی اشعری قابل اعتمادتر و مورد وثوقتر است. (6)به علاوه،شیخ طوسی در کتاب طلاق تهذیب روایتی نقل کرده که در آن از محمد بن عیسی یقطینی ستایش شده است. (7)
داوود بن الحصین،فردی است که از سوی نجاشی توثیق شده (8)،ولی شیخ طوسی فقط او را از اصحاب امام صادق علیه السلام دانسته،چیزی از قدح یا مدح وی به زبان نیاورده است؛هر چند در جای دیگر،وی را در شمار اصحاب امام کاظم علیه السلام نام برده و بر واقفی بودن او تصریح کرده (9)و علامه نیز در خصوص روایات وی توقف نموده
1) (1) .کشی در رجال(ص537)از علی بن محمد قتیبی،شاگرد فضل روایت کرده که«فضل،عبیدی را دوست میداشت و او را ثنا و مدح میکرد و یمیل الیه و میگفت در اطرافیانش نظیر او نیست».
2) (2) .کشی در ترجمه محمد بن سنان کسانی را که از او روایت کردهاند،نام برده است.از این کلام وی اینگونه استفاده میشود که تمامی این افراد مورد وثوق هستند که از جمله ایشان محمد بن عیسی است.شاید محقق داماد هم به استناد همین بیان مدعی شده که کشی محمد بن عیسی را توثیق کرده است.(رجال کشی،ص507 و 508)
3) (3) .نجاشی وی را از بزرگان کثیر الروایه و حسن التصانیف دانسته«جلیل فی اصحابنا،ثقة،عین،کثیرالراویة،حسن التصانیف»آنچه را کشی از فضل بن شاذان روایت کرده،در پی آورده و گفته همین ثنا از فضل بن شاذان کافی است.(نجاشی،رجال نجاشی،ص333-334)
4) (4) .او طرق صدوق به اسماعیل بن جابر،حنان بن سدیر،داوود صیرفی،علی بن میسره و یاسین ضریر را صحیح دانسته،در همه این موارد اسناد مشتمل بر محمد بن عیسی است.(علامه حلی،خلاصة الاقوال،ص439،437 و 442.)
5) (5) .الرواشح السماویه،ص176و260.همچنین درباره وی گفته است:«لم یثبت عندی وقفه بل الراجح جلالته عن کل غمز و شائبه».(سید ابوالقاسم خویی،معجم رجالالحدیث،ج7،ص98).
6) (6) .سید محمدباقر شفتی،مقالة فی تحقیق اقامة الحدود فی هذه الاعصار،ص149-157.
7) (7) .شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج8،ص40 و همان استبصار،ص280.
8) (8) .وی درباره داوود بن حصین مینویسد:«داوود بن حصین الاسدی مولاهم کوفی ثقة رویعن ابی عبدالله و ابیالحسن علیهما السلام».(رجال نجاشی،ص115).
9) (9) .شیخ طوسی،رجال طوسی،ص336.
است. (1)اما آنچه در پایان میتوان درباره«داوود بن الحصین»گفت و در واقع سخن نجاشی و شیخ طوسی را جمع کرد،آن است که چون واژه«ثقه»ظاهر در صحت عقیده و لفظ«واقفی»صریح در فساد عقیده است و ظاهر نمیتواند با نص معارضه کند،وثاقت شخص بر این حمل میشود که از دروغگویی پرهیز میکند؛گرچه ممکن است فساد عقیده داشته باشد.در نتیجه،حدیث او از احادیث موثّق خواهد بود.به عبارت دیگر،اگر توقف و واقفی بودن داوود بن حصین ثابت گردد،به شهادت نجاشی باید وثاقت او را پذیرفت و در صحت سند روایت،وثاقت راویان آن کافی است. (2)
شیخ طوسی عمر بن حنظله را در کتاب رجال خود از اصحاب امام صادق علیه السلام دانسته،در کتاب تلخیص الرجال و نقد الرجال به شیخ نسبت داده شده که اورا از اصحاب امام باقر علیه السلام میداند. (3)شهید ثانی در شرح درایه با آوردن نام عمر بن حنظله،او را توثیق کرده،روایاتی نیز در ستایش او نقل شده است. (4)اگر مجموع شواهد نتواند
1) (1) .علامه حلی،خلاصة الاقوال،ص345.
2) (2) .سید محمدباقر شفتی،مقالة فی تحقیق اقامة الحدود فی هذه الاعصار،ص159.
3) (3) .همان.
4) (4) .آیتالله خویی:نصی بر توثیق او در کتب رجالی نیست،اما برخی به استناد وجوهی وی را توثیق کردهاند:1.روایت محمد بن یعقوب،عن علی بن إبراهیم،عن محمد بن عیسی،عن یونس بن یزید بن خلیفة قال:قلت لأبی عبد الله ع إن عمر بن حنظلة أتانا عنک بوقت،فقال:أبو عبد الله ع إذا لا یکذب علینا.(کافی،ج3،باب وقت الظهر و العصر من کتاب الصلاة 5،ح1)البته این روایت ضعیف است؛زیرا یزید بن خلیفه واقفی است و توثیق نشده است.2.روایت الصفار عن الحسن بن علی بن عبد الله،عن الحسین بن علی بن فضال عن داود بن أبی یزید،عن بعض أصحابنا،عن عمر بن حنظلة،فقال:قلت لأبی جعفر ع إنی أظن أن لی عندک منزلة،قال:أجل.(بصائر الدرجات،ج4،نادر من الباب:(باب 12 فی الأئمة ع أنهم أعطوا اسم الله الأعظم)،ح1).راوی این روایت خود عمر بن حنظله است و روایت به دلیل ارسال آن ضعیف است.علاوه بر آنکه از این روایت توثیق فهمیده نمیشود.3.روایت محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی،عن أحمد بن محمد عن علی بن الحکم،عن عمر بن حنظلة،عن أبی عبد الله ع،قال:یا عمر لا تحملوا علی شیعتنا و ارفقوا بهم،فإن الناس لا یحتملون ما تحملون.(روضة،ح522).که این روایت هم شهادتی است از خود عمر بن حنظله و غیرمسموع است.4.روایت محمد بن یعقوب،عن محمد بن الحسن،عن سهل بن زیاد عن ابن سنان،عن محمد بن مروان العجلی،عن علی بن حنظلة،قال:سمعت أبا عبد الله ع یقول:اعرفوا منازل الناس علی قدر روایاتهم عنا(کافی:ج1،باب النوادر من کتاب فضل العلم،ص16)مضمون این روایت این است که کثرت روایت،خود قرینهای است بر جلالت و مکانت راوی.عمر بن حنظله هم ظاهراً کثیر الروایة است،اما این روایت هم ضعیف است؛به دلیل سهل بن زیاد،محمد بن سنان و محمد بن مروان عجلی که مجهول هستند.بهعلاوه،کثرت روایت تنها در صورتی کاشف جلالت راوی است که صدق وی معلوم باشد.5.مشهور به روایات او عمل کردهاند و به همین دلیل،همین روایت او را مقبوله نامیدهاند،در حالی که عمل مشهور به روایات ایشان معلوم نیست و صرف اینکه یک روایت او مقبوله نامیده شده،از قبول همه روایات او کشف نمیکند.به فرض هم که بپذیریم مشهور به روایات او عمل میکردهاند،عمل مشهور کاشف صدق راوی نیست.چهبسا عمل مشهور بر اساس بنا بر اصالة العدالة از سوی برخی باشد که دیگران نیز از ایشان پیروی کردهاند.6.برخی از بزرگان اصحاب نظیر زراره،عبدالله بن مسکان و صفوان بن یحیی از ایشان روایت کردهاند،ولی صرف روایت این بزرگان نیز بر وثاقت مروی عنه دلالت نمیکند.
صحت حدیث عمر بن حنظله را اثبات کند،تردیدی در حسن احادیث او نیست. (1)
افزون بر آن،در سند حدیث،صفوان بن یحیی قرار گرفته که از مشایخ ثقات (2)و اصحاب اجماع (3)است و طریق روایت تا او صحیح میباشد.در نتیجه،حدیث موثق و مانند صحیح است.
1) (1) .سید محمدباقر شفتی،مقالة فی تحقیق اقامة الحدود فی هذه الاعصار،ص164.
2) (2) .مشایخ الثقات عبارتاند از ابن ابیعمیر،صفوان و بزنطی که شیخ درباره ایشان گفته است:«عرفوا بانهم لایرووون و لایرسلون الا عمن یوثق به».(شیخ طوسی،عدة الاصول،ج1،ص154)اما آیتالله خویی معتقد است این مبنای شیخ هم به نقل اجماع کشی برمیگردد و شیخ این سه بزرگوار را از باب مثال ذکر کرده،قصد انحصار در آنها را نداشته است.گویا شیخ گمان کرده منشأ اجماع مدعا از سوی کشی این بوده که ایشان از غیر ثقات نقل روایت نمینمودهاند.(سید ابوالقاسم خویی،معجم الرجال،ج1،ص61)
3) (3) .بسیاری از بزرگان،از جمله آیتالله خویی تصحیح مرویات اصحاب اجماع را بر اساس آنچه کشی نقل کرده،نپذیرفتهاند و میگویند مراد ایشان تنها بیان جلالت و جایگاه ویژه این اصحاب بوده و در واقع کنایه است از اجماع بر عدالت و صدق ایشان.(همان،ص59)به عبارت دیگر،مراد از«ما یصح عنهم»در عبارت کشی،روایت و حکایت ایشان است،نه مرویاتشان.(محسن فیض کاشانی،وافی،مقدمه سوم،ص12)محدث نوری از سید شفتی در رسالهای درباره«ابان»نقل کرده است:متعلق تصحیح روایت به معنای مصدری است که همان حدثنی،اخبرنی یا سمعت من فلان است که در کلام ایشان آمده است.بدین ترتیب،اگر یکی از ایشان مثلاً گفت اخبرنی،اصحاب اجماع دارند که ایشان در این اعتقاد صادقاند.(جعفر سبحانی،کلیات علم الرجال،ص180)
امام راحل در کتاب ولایتفقیه در تفسیر و تبیین روایت عمر بن حنظله چنین مینگارد
همانطور که از صدر و ذیل این روایت و استشهاد امام به آیه شریفه به دست میآید،موضوع سؤال،حکم کلی بوده و امام هم تکلیف کلی را بیان فرموده است و عرض کردم که برای حل و فصل دعاوی حقوقی و جزائی،هم به قضات مراجعه میشود و هم به مقامات اجرایی و بهطور کلی حکومتی.رجوع به قضات برای این است که حق ثابت شود و فصل خصومات و تعیین کیفر گردد،و رجوع به مقامات اجرایی برای الزام طرف دعوی به قبول محاکمه یا اجرای حکم حقوقی و کیفری هر دو است.لهذا در این روایت از امام سؤال میشود که آیا به سلاطین و قدرتهای حکومتی و قضات رجوع کنیم؟حضرت در جواب،از مراجعه به مقامات حکومتی ناروا چه اجرایی و چه قضایی نهی میفرمایند و دستور میدهند ملت اسلام در امور خود نباید به سلاطین و حکام جور و قضاتی که از عمال آنها هستند،رجوع کنند؛هر چند حق ثابت داشته باشند و بخواهند برای احقاق و گرفتن آن اقدام کنند.مسلمان اگر پسر او را کشتهاند یا خانهاش را غارت کردهاند،باز حق ندارد به حکام جور برای دادرسی مراجعه کند.همچنین اگر طلبکار است و شاهد زنده در دست دارد،نمیتواند به قضات سرسپرده و عمال ظلمه مراجعه نماید.هرگاه در چنین مواردی به آنها رجوع کرد،به«طاغوت»یعنی قدرتهای ناروا روی آورده است و در صورتی که به وسیله این قدرتها و دستگاههای ناروا به حقوق مسلم خویش نایل آمد،«فانمایاخذه سحتا و ان کان حقا ثابتا له»به حرام دست پیدا کرده و حق ندارد در آن تصرف کند.حتی بعضی از فقها در عین شخصی گفتهاند که مثلاً اگر عبای شما را بردند و شما به وسیله حکام جور پس گرفتید،نمیتوانید در آن تصرف کنید.ما اگر به این حکم قایل باشیم،دیگر در کلیات،یعنی در عین کلی شک نداریم.مثلاً در اینکه اگر کسی طلبکار بود و برای گرفتن حق خود به مرجع و مقامی غیر از آنکه خدا قرار داده،مراجعه و طلب خود را به وسیله او وصول کرد،تصرف در آن جایز نیست و موازین شرع همین را اقتضا میکند.این حکم سیاست اسلام است؛حکمی است که سبب میشود مسلمانان از مراجعه به قدرتهای ناروا و قضاتی که دستنشانده آنها هستند،خودداری کنند تا دستگاههای دولتی جائر و غیراسلامی بسته شوند...و راه به سوی ائمه هدی و کسانی که از طرف آنها حق حکومت و قضاوت دارند،بازشود.مقصد
اصلی این بوده که نگذارند سلاطین و قضاتی که از عمال آنها هستند،مرجع امور باشند و مردم دنبال آنها بروند....بنابراین،تکلیف ملت اسلام چیست؟و در پیشامدها و منازعات باید چه کنند و به چه مقامی رجوع کنند.«قال:ینظران من کان منکم ممنکان روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا».
در اختلافات به راویان حدیث ما که به حلال و حرام خدا-طبق قواعد-آشنایند و احکام ما را طبق موازینعقلی و شرعی میشناسند،رجوع کنند.امام هیچ جای ابهامی باقی نگذاشته تا کسی بگوید پس راویان حدیث هم مرجع و حاکم میباشند.تمام مراتب را ذکر فرموده و مقید کرده به اینکه در حلال و حرام طبق قواعد نظر کند و به احکام معرفت داشته،موازینی دستش باشد تا روایاتی را که از روی تقیه یا جهات دیگر وارد شده و خلاف واقع میباشد،تشخیص دهد و معلوم است که معرفت به احکام و شناخت حدیث غیر از نقل حدیث است.میفرماید اگر این شرایط را دارا باشد،از طرف من برای امور حکومتی و قضایی مسلمین تعیینشده و مسلمانها حق ندارند به غیر او رجوع کنند.
...این فرمان که امام صادر فرموده،کلی و عمومی است.همانطور که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در دوران حکومت ظاهری خود،حاکم،والی و قاضی تعیین میکرد و عموم مسلمانان وظیفه داشتند از آنها اطاعتکنند و تعبیر به«حاکما»فرموده تا خیال نشود فقط امور قضایی مطرح است و دیگر امور حکومتی ارتباط ندارد.نیز از صدور ذیل روایت و آیهای که در حدیث ذکر شده،استفاده میشود که موضوع تنها تعیین قاضینیست که امام فقط نصب قاضی فرموده باشد و در دیگر امور مسلمانان تکلیفی معین نکرده و در نتیجه،یکی از دو سؤالی را که راجع به دادخواهی از قدرتهای اجرایی ناروا بوده،بلا جواب گذاشته باشد.این روایت از واضحات است و در سند و دلالتش وسوسهای نیست.جای تردید نیست که امام فقها را برای حکومت و قضاوت تعیین فرموده است.بر عموم مسلمانان لازم است که از این فرمان امام اطاعت نمایند. (1)
از این فصل اینگونه استنباط میشود که فقهای جامعشرایط نهتنها بر قضا و اجرای حدود ولایت دارند،بلکه در مسائل سیاسی و اجتماعی نیز ولایت دارند و این مناصب و اختیارات از مقبوله به دست میآید.
1) (1) .امام خمینی،ولایت فقیه،ص102-106
طبق آنچه در حدیث شریف آمده،امام فقها را در مقام حاکم میان شیعیان معرفی کرده است.از آنجا که اقامه حدود نیز از مقوله حکم است،مراد از حکم چیزی جز اجرا و نافذ بودن حکم حاکم نخواهد بود و بهیقین بدون داشتن ضمانت اجرا،بر حکم تنها اثری بار نمیشود. (1)این استدلال بر این مبتنی است که بپذیریم اقامه حدود از مقوله حکم است و پس از اثبات این مطلب،حتی اگر نیابت عامه فقها را نپذیریم،باز اقامه حدود برای ایشان ثابت میشود.
فرمایش حضرت که فرمود:«فانی قد جعلته علیکم حاکماً»،در این مطلب ظهور دارد که حاکم قرار دادن،به شکل ولایت عامه است و او میتواند عهدهدار جمیع مناصبی شود که برای امام وجود داشته،که از جمله آنها،اجرای حدود است.همچنین عبارت«فإنهم حجتی علیکم وأنا حجة الله»در توقیع شریف،ظهور شدیدتری دارد در اینکه اموری به فقها تفویض شده که امام در این امور حجت خدا بر مردم است و از جمله این امور،اقامه حدود است.حتی در برخی کتابها عبارت«خلیفتی علیکم»به کار رفته که ظهور آن شدیدتر است؛زیرا معلوم است عرفاً مراد از خلیفه،عموم ولایت است. (2)
شیخ انصاری در مکاسب درباره این روایت میفرمایند:
از دیدگاه عرف هر که را سلطان به عنوان حاکم منصوب کند،بدین معناست که در تمامی شئون مرتبط به قلمرو حکومت وی،مرجعیت دارد و عهدهداری آن را بدو سپرده است. (3)
ظاهر این مقبوله همین معنا را میرساند و تنها به امر قضاوت اختصاص ندارد.شیخ انصاری در کتاب قضاء و شهادات میفرماید:
حکم فقیه جامع شرایط در تمام فروع احکام شرعی و موضوعات،حجت و
نافذ است؛زیرا مقصود از واژه حاکم که در مقبوله آمده،نفوذ حکم او در همه شئون و زمینههاست و مخصوص امور قضایی نیست؛همانند آنکه سلطان وقت،کسی را در مقام حاکم معین کند،که مستفاد از آن،تسلط او بر تمام شئون مربوط به حکومت،اعم از جزئی یا کلی است.از این رو،واژه«حکم»را که مخصوص باب قضاوت است،به کار نبرده،بلکه به جای آن،لفظ حاکم را به کار برده تا عمومیت نفوذ سلطه او را برساند. (1)
سپس میفرماید:«و منه یظهر کون الفقیه مرجعاً فی الامور العامة». (2)
این روایت به کمک روایت حفص بن غیاث ولایت فقها را بر اقامه حدود ثابت میکند.در این روایت راوی از حضرت میپرسد:چه کسی حدود را اقامه میکند؛سلطان یا قاضی؟و امام پاسخ میدهد:اقامه حدود به عهده کسی است که حکم به او واگذار شده است.بر اساس مقبوله روشن شد امام فقها را حاکم قرار داده؛پس اقامه حدود نیز بدیشان واگذار شده است. (3)
«همانطور که گذشت،اقدام فقیه برای اقامه حدود در عصر غیبت،از مسائلی است که بهظاهر مخالفی ندارد،بلکه از مسائلی است که مورد اتفاق اصحاب است.بر اساس مقبوله عمر بن حنظله که میفرماید:«ینظر الی ما کان من روایتهم عنّا فی ذل الّذی حکما به المجمع علیه من أصحاب،فان المجمع علیه لا ریب فیه»؛یعنی در روایتی که علما در نقل یا عمل به آن و یا هم در نقل و هم در عمل به آن اتفاق نظر ندارند،تردیدی نیست و حجیت دارد.
از تعلیل در روایت برمیآید آنچه علما بر آن اتفاق دارند،مطلقاً حجت است؛چه روایتی که بر نقل آن اتفاق داشته باشند یا در عمل به آن متفقُالقول باشند.همچنین بر حجیت مطلق اجماع دلالت دارد؛هر چند علم به نظر معصوم پیدا نشود و مستند
اجماع هم معلوم نباشد؛چرا که تعلیل در روایت،در چنین صورتی نیکو خواهد بود،بهویژه به جای ضمیری که به جمله قبل بازگردد،بار دیگر از تعبیر«المجمع علیه»استفاده شده است.
نتیجه آنکه،جواز اقامه حدود در عصر غیبت از سوی فقیه،مورد اتفاق فقهاست و به مقتضای روایت عمر بن حنظله این اتفاق حجت است.حتی حجیت اجماع،مخصوص اجماعی نیست که انسان به اتفاق فقها قطع داشته باشد،بلکه اگر پس از جستوجو و یأس از وجود مخالف،ظن به اتفاق نظر هم پیدا شود،به مقتضای مقبوله حجت است.افزون بر آن،برای اثبات چنین اجماعی،به نصوص مستفیضهای که از علّت خالی نبودنِ زمین از حجت سخن گفته،میتوان استناد کرد». (1)
سید احمد خوانساری مدعی است:«مقبوله ظهوری درباره اقامه حدود ندارد». (2)
به نظر میرسد نتوان با ایشان در این اشکال همراهی کرد؛چرا که به یکی از گونههای استدلال فوق،شمول مقبوله بر اقامه حدود ثابت میشود و همین مسئله،ظهور مقبوله را بر اقامه حدود اثبات میکند.شاید منظور این بزرگوار صراحت و نص بودن مقبوله درباره اقامه حدود است که در مقبوله به چشم نمیخورد،ولی برای استدلال به مقبوله ضروری به نظر نمیرسد و همین ظهورِ موجود کفایت میکند.این احتمال هم میرود که ایشان گمان بردهاند«حاکماً»در این روایت به معنای«قاضیاً»است تا بدینوسیله این روایت را به باب قضا اختصاص دهند،ولی این گمان،تصرف در لفظ و خلاف ظاهر الفاظ بوده،تصرفی مجازی و نیازمند به قرینه بهشمار میرود.البته شاید بدین دلیل که مورد روایت مرافعه و اختلاف میان دو فرد است،بتوان قدری با این بزرگوار همراهی کرد،ولی عمومیت تعلیل موجب میشود نتوان مورد را مخصص دانست و در نتیجه،نمیتوان روایت را مختص باب قضا برشمرد.
برخی از نویسندگان تازهوارد گفتهاند:کاربرد«حکومت»و«حاکم»در زبان عرب در معنای زعامت و ولایت نیامده است،و تنها در زبان فارسی رایج است!ولی اگر اینان دستکم به نهج البلاغه مراجعه میکردند،به خود اجازه نمیدادند تا اینگونه نسنجیده سخن گویند. (1)
مولا امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه قاصعه درباره امت اسلامی که مورد عنایت حق تعالی قرار گرفتهاند،میفرماید:
«فهم حکام علی العالمین و ملوک فی اءطراف الارضین،یملکون الامور علی من کان یملکها علیهم،و یمضون الاحکام فیمن کان یمضیها فیهم». (2)
حضرت درباره بنیاسرائیل پس از رهایی از بردگی فرعونیان نیز میفرماید:«فاءبدلهم العز مکان الذل،و الامن مکان الخوف،فصاروا ملوکا حکاما واءئمة اءعلاما». (3)
امام درباره منافقان و رفتار آنان پس از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه و آله میفرماید:«فتقربوا الی ائمة الضلالة و الدعاة الی النار بالزور و البهتان،فولوهم الاعمال وجعلوهم حکاما علی رقاب الناس (4)». (5)
1) (1) .برای آگاهی بیشتر ر.ک:محمدهادی معرفت،ولایت فقیه از دیدگاه شیخ انصاری و آیتالله خویی.
2) (2) .نهج البلاغة،شیخ محمد عبده،ج2،ص154.
3) (3) .همان،ص152.
4) (4) .همان،ص189.
5) (5) .محمدهادی معرفت،ولایت فقیه از دیدگاه شیخ انصاری و آیتالله خویی.برای آگاهی بیشتر از مفهوم حکم و کاربردهای آن ر.ک:حسینعلی منتظری،دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة،ج1،ص433-440.
6) (6) .کلینی،اصول کافی،ج7،ص412.
7) (7) .شیخ صدوق،من لایحضره الفقیه،ج3،ص3.
8) (8) .شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج6،ص219.
عن ابیخدیجه قال:قال ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق علیه السلام:«ایاکم ان یحاکم بعضکم بعضا الی اهل الجور و لکن انظروا الی رجل منکم یعلم شیئا من قضایا نافا جعلوه بینکم،فإنی قد جعلته قاضیا فتحاکموا الیه».
ابیخدیجه گفت:حضرت امام صادق علیه السلام فرمود:
برحذر باشید از اینکه برخی از شما[شیعیان]برخی دیگر را برای دادخواهی نزد اهل جور بَرَد،بلکه از میان خودتان فردی را که چیزی از قضایای ما را میداند[از روش حکومت و دادرسی ما آگاه است]برگزینید.به درستی که من او را به قضاوت نصب کردهام؛پس نزد او دادخواهی کنید.
شیخ انصاری این روایت را مشهوره (1)نامیده،ولی برخی از محققان صرفاً به تام بودن سند آن اذعان کردهاند. (2)امام خمینی بنا بر اصح،این روایت را صحیحه میداند، (3)در حالی که آیتالله خویی از عناوین متفاوتی برای اشاره به آن بهره برده است:در برخی از آثار آن را معتبره (4)،در برخی دیگر حسنه (5)و در موارد متعددی آن را صحیحه دانسته است. (6)
محقق نراقی بیش از دیگران به سند این روایت توجه کرده،میگوید:صحیح ندانستن روایت شایسته نیست؛چون این روایت را صدوق از«احمد بن عائذ»از«ابیخدیجه»روایت کرده و طریق صدوق به احمد صحیح است؛چنانکه در روضة المتقین مجلسی بدان تصریح شده است. (7)خود«احمد»موثّق و امامی است.ابوخدیجه،سالم بن مکرم،هم گرچه شیخ یکجا او را تضعیف کرده (8)،لیکن در جای دیگر وی را
1) (1) .شیخ انصاری،قضا و شهادات،ص47.
2) (2) .سید کاظم حائری،القضاء فی الفقه الاسلامی،ص40.
3) (3) .امام خمینی،الاجتهاد و التقلید،ص38؛الرسائل،ج2،ص110.
4) (4) .سید ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص8.
5) (5) .همان،کتاب الاجتهاد و التقلید،ص232.
6) (6) .همان،ص380،352 و 389؛همان،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص8.
7) (7) .محمدتقی مجلسی،روضة المتقین،ج14،ص45.
8) (8) .شیخ طوسی،الفهرست،ص79.
مورد وثوق دانسته است. (1)نجاشی نیز او را ثوثیق کرده (2)،کشی روایتی را درباره او از ابیالحسن علی بن الحسن نقل میکند که در آن به صالح بودن وی تصریح شده است. (3)علامه نیز در مختلف الشیعة در باب خمس روایت وی را از صحاح دانسته، (4)استرآبادی در رجال خود در حق او گفته است:«فالتوثیق اقوی». (5)
بهعلاوه،به فرض که این روایت صحیح نباشد،عدم صحت سند،آن را فاقد اعتبار نمیکند؛زیرا این روایت در اصول معتبره روایت شده و به واسطه اجماعی که محقق است و بسیاری نیز آن را حکایت کردهاند،جبران میگردد.شهید ثانی نیز در مسالک گفته این روایت و مقبوله عمر بن حنظله بین اصحاب مشهور است و ایشان بر عمل به مضمون آن دو اتفاق دارند. (6)
«این روایت و امثال آن بر ثبوت جمیع اموری برای حاکم شرعی.دلالت میکند که از شئون و وظایف قضات جور شمرده میشود شکی نیست که اقامه حدود نیز از وظایف قضات جور است.پس حاکم شرعی در زمان غیبت نیز میتواند اقامه حدود کند». (7)
سید محسن حکیم در مستمسک العروة در مسئله اعتبار حکم حاکم در مسئله رویت هلال به این روایت استدلال کرده،مینویسد:«مقتضای اطلاق ادله تنزیل،ترتب جمیع وظایف قضات و حکام است». (8)
1) (1) .به نقل از:علامه حلی،خلاصة الاقوال،ص227.
2) (2) .نجاشی،رجال نجاشی،ص188.
3) (3) .کشی،رجال کشی،ص352.
4) (4) .علامه حلی،مختلف الشیعة،ج3،ص341.
5) (5) .محقق نراقی،مستند الشیعة،ج17،ص17 و 18.
6) (6) .شهید ثانی،مسالک الافهام،ج13،ص335.
7) (7) .سید محمدصادق روحانی،فقه الصادق،ج13،ص298.
8) (8) .سید محسن حکیم،مستمسک العروة،ج8،ص461.البته آیتالله خویی شاگرد آیتالله حکیم،اینگونه استنباط از روایت را نمیپسندد و میگوید:«فدعوی انّ الولایة من شئون القضاء عرفاً ممنوعة ثباتاً.بل الصحیح انهما امران و یتعلق الجعل بکل منهما مستقلاً».(سید ابوالقاسم خویی،کتاب الاجتهاد و التقلید،ص422)
در جمعبندی میتوان استدلال را اینگونه طرح کرد:
بر اساس این روایت،امام فقها را به قضاوت نصب کرده است.
مقتضای نصب فقها به قضاوت،ثبوت جمیع وظایف و اختیارات قضات برای فقهاست.
بیگمان قضات در زمان صدور روایت،اقامه حدود را بر عهده داشتند.
بنابراین،فقها از سوی امام برای اقامه حدود نصب شدهاند.
این استدلال بر سه مقدمه مبتنی است که مقدمه نخست بر اساس همین روایت و مقبوله عمر بن حنظله ثابت است.مقدمه دوم آن نیز به دلیل اطلاق ادله تنزیل(همچون معتبره ابیخدیجه و مقبوله عمر بن حنظلة)محرز است.اما مقدمه سوم احتیاج به اثبات نیاز دارد که در ادامه بدان خواهیم پرداخت.
برخی از معاصران مراجعه مردم را در اقامه حدود به قضات جور مسلّم و معمول دانسته،میگویند هیچ شک و شبههای نیست که بر اساس این روایت،همه مناصبی که در اختیار قضات جور است و اموری که به ایشان رجوع میشود،برای فقها جعل شده است. (1)
برخی روایات مثل روایت«ابیعقبة»و روایت«ابیمریم»در این ظهور دارند که در زمان معصومان یعنی زمان صدور این روایت و امثال آن،قضات وظیفه اجرای حدود را بر عهده داشتند.
«غیلان»،قاضی«ابنهبیره»بوده است.در این روایت آمده است:«ای غیلان!گمان ندارم که ابی هبیره برای قضاوت غیرفقیه را بگمارد».گفت:آری.حضرت فرمود:«ای غیلان!بین زن و مرد جمع میکنی؟»گفت:آری.فرمود:«بین زن و مرد جدایی میاندازی؟»گفت:آری.فرمود:«و میکشی؟»گفت:آری.فرمود:«و حدود را اجرا میکنی؟»گفت:آری.فرمود:«و در اموال یتیمان حکم میکنی؟»گفت:آری». (2)
همانگونه که آشکار است،روایت ظاهر است در اینکه اقامه حدود نیز از وظایف قضات بوده و قاضی همانگونه که در منازعات حکم میکند،باید در اقامه حدود نیز حکم نماید.همچنین ادعا شده که این روایت در اینکه قاضی متصدی اقامه حدود،باید فقیه نیز باشد،ظهور دارد. (1)به نظر میرسد اگر نتوان چنین ظهوری را اثبات کرد،دستکم اشعار به این مطلب روشن است.
روایت ابیمریم (2)نیز مؤید اجرای حدود از سوی قضات و مکمل استدلال به معتبره ابیخدیجه است:«عن ابی جعفر علیه السلام قال قضی امیرالمومنین علیه السلام ان ما اخطات القضاة فی دم او قطع فعلی بیت مال المسلمین؛امیرمؤمنان حکم(قضاوت)کردند که خطای قضات،در خون و قطع بر بیت المال مسلمین است». (3)
مفهوم این روایت این است که اگر قضات پس از نصبشان برای قضاوت،بر
1) (1) .سید محمدرضا گلپایگانی،الهدایة،ص45.
2) (2) .صدوق در اوایل جزء سوم از فقیه در باب ارش خطای قضات با سندی ناواضح-به سبب جهالت بعضی و وقوع اختلاف در بعضی دیگر و عامی بودن بعضی-از اصبغ بن نباته با تفاوت اندکی در متن،حدیث را آورده است. شیخ نیز در تهذیب در باب«قتیل الزحام و مجهول القاتل و من لا دیة له و من لیس لقاتله مال»مطابق با نقل و سند کافی و با اسانیدش به کلینی و در باب زیادات«القضا و الاحکام»روایت را از اصبغ بن نباته مانند فقیه آورده است. ابیمریم،مشترک است میان عبدالغفار بن قاسم که ثقه است و غیر او؛منتها روایت او از احدهما قرینه است بر اینکه او عبدالغفار است،بنا بر آنچه ابنطریح و شیخ محمدامین کاظمی در مشترکاتشان آوردهاند.(مشترکات کاظمی،ص99 و هدایة المحدثین،ص298)افزون بر اینکه گفته شده غیر عبدالغفار از کسانی که به این کنیه نامیده شدهاند،اصالت ندارند و دارای کتاب نیز نیستند.پس اطلاق به سوی ایشان منصرف نمیگردد. این روایت موثق بوده،معتضد است به 1.ذکر آن در کتابهای معتبری که مصنفان آنها معمولاً یا آثار صحیح را از صادقین علیهما السلام ذکر میکردند یا چیزی را که بین ایشان و خدا حجت بود،میگفتند یا روایاتی را که معارضاتی قویتر داشتند،تأویل میبردند،در حالی که این حدیث را بدون هیچ تأویلی آوردهاند.2.فتوای بسیاری از متقدمین و متأخرین.(محمد رسول کاشانی،النبیه فی وظایف الفقیه،ص54).
3) (3) .کلینی،کافی،ج7،ص354.
اساس آرا و دیدگاههای خود به قتل و قطع حکم دادند و در این حکم به خطا رفتند،باید دیه از بیتالمال پرداخت شود.مشخص است تنها در صورتی این امر ممکن است که ایشان بر اجرای حدود ولایت داشته باشند؛وگرنه،هیچگاه خطا در اجرای حدود رخ نمیدهد. (1)
چگونگی دلالت :امیرمؤمنان به مقتضای این روایت حکم کردند که باید در موارد خطای قاضی در قتل و قطع،دیه از بیت المال پرداخت شود و این امر بر مشروعیت بهدست گرفتن امر قطع و قتل از سوی قضات دلالت میکند؛در غیر این صورت،باید دیه را خود قضات بپردازند،نه بیت المال.عموم یا اطلاق واژه«ما»هم شامل موردی است که قطع یا قتل بهواسطه اجرای حدود باشد،و هم استیفای حقوق مردم و حکم بین آنها در موارد نزاع(قصاص)را دربرمیگیرد. (2)
البته باید توجه کرد که در روایت مراد از«ما اخطأت»بیان شده است؛یعنی«دم»و«قطع».بنابراین،شایسته است به جای تمسک به اطلاق«ما اخطأت»،واژه«دم»بررسی شود که:آیا شامل حدود نیز میشود یا خیر؟گرچه معمولاً در عرف روایی،این واژه درباره قصاص به کار رفته است،ولی شاید بتوان با قیاس اولویت،مشروعیت اقامه حدود نیز را از سوی فقها به اثبات رسانید.
بر اساس این روایات،ثابت میشود که ولایت بر اجرای حدود،جزء ولایت بر قضاست.اما اگر به هر دلیل این امر پذیرفته نشود و به تفکیک این دو ولایت قایل شویم-چنانکه برخی همین شیوه را در پیش گرفتهاند-یک دلیل و ملازمه عقلی نیز قابل طرح است:«اجرای حدود در بسیاری از موارد با قضاوت ملازمه دارد؛زیرا حد،یا حق الناس است مانند حد قذف و حد سرقت یا از حقوق الله است مانند حد زنا و امثال آن،و در هر صورت باید نزد قاضی اثبات گردد و بعید است قاضی به اثبات حد مأمور باشد،اما اجرای آن از او خواسته نشود؛چرا که اثبات،مقدمه اجراست و بدون ذیالمقدمه،مقدمه فایدهای ندارد». (3)بنابراین،میتوان گفت به
دلیل تلازم قضا و اجرای حدود،از ثبوت ولایت در قضا میتوان ولایت در اجرای حدود را اثبات کرد.
سید احمد خوانساری بر استدلال به این روایت اشکال کرده،گفته است:«این روایت مخصوص باب قضاست» (1)و به قرینه صدر روایت،منظور از حکومت در روایت(فتحاکموا)قضاوت است. (2)
افزون بر اینکه پاسخ به این اشکال از آنچه در تبیین استدلال گفته شد،روشن میگردد و به تکرار آن نیازی نیست.شاید بتوان گفت«طرح کردن مسئله قضا،بهعنوان نمونه و جلوهای از مسئله حکومت است که فراتر از مسألة قضاست...دستکم در این باره«تنقیح مناط قطعی»را باید مد نظر قرار داد.آیا میتوان باور کرد که ائمه به تن دادن به حکومت طاغوت،رضایت دهند و صرفاً تن دادن به قضاوت او را منع کرده باشند؟» (3)
همچنین باید دقت کرد که استدلال به این روایت،بر ثبوت ولایت و زعامت فقیه بر امور سیاسی اجتماعی متوقف نیست،بلکه همین که با این روایت ولایت بر قضا ثابت شود،برای اثبات مشروعیت اجرای حدود کافی است.مُستشکل محترم نیز این قدر از ولایت را ثابت میداند،پس وجهی برای این اشکال نمیماند.
در این حدیث عبارت«فإنی قد جعلته قاضیاً»متفرع بر«فاجعلوه بینکم»ذکر شده است.با توجه به اینکه مراد از ضمیر در«فاجعلوه بینکم»قاضیای است که از سوی طرفین دعوا جعل شده است،برخی مدعیاند مفاد روایت این است که هر کس را طرفین دعوا حَکَم در بین خود قرار دادند،حضرت به قضاوت نصب کرده است.پس این روایت درباره قاضی تحکیم است و قاضی منصوب را دربرنمیگیرد. (4)
به نظر میرسد چنین تفسیری از روایت،مخالف ظاهر آن است و روایت در قاضی تحکیم ظهور ندارد و اگر این روایت را به عرف عام ارجاع دهیم،هرگز چنین تفسیری از آن ارائه نمیدهد.بهعلاوه،قاضی تحکیم اصلاً از مناصب عام نیست تا به نصب و جعل امام نیاز داشته باشد. (1)در پاسخ به اشکال فوق نیز گفته شده که عبارت«فإنی قد جعلته قاضیاً»تعلیل و جعل امام علت نفوذ حکم و جواز رجوع است. (2)در تبیین این دیدگاه میتوان گفت«فاء»در«فانی قدجعلته قاضیا»،«فاء تفریع»نیست،بلکه«فاء تعلیل»است.بنابراین،مفاد روایت اینگونه خواهد بود:«چون کسی که چیزی از قضایای ما را میداند،من به قضاوت نصب کردهام،پس به او رجوع کنید».
این احتمال نیز وجود دارد که«فاء انفصالیه»باشد.در این صورت،عبارت«فتحاکمو إلیه»تفریع بر آن خواهد بود و مفاد این فقره روایت این است که:«من چنین کسی را(یعلم شیئاً من قضایانا)به قضاوت نصب کردهام.پس قضاوت را نزد او برید».بر اساس این احتمال،پیداست،که مقصود،منصوب شدن برای مقام قضاوت است،تا همواره مسائل مورد اختلاف نزد او مطرح گردد.
روشن گردید بنا بر دو احتمال،این روایت بر نصب قضات دلالت میکند و تنها به یک احتمال خلاف ظاهر،ممکن است به قاضی تحکیم اختصاص یابد.
در تبیین روایت گفته شده است:«منظور از«یعلم شیئاً من قضایانا»نمیتواند مطلق کسانی باشد که چیزی از علم ائمه را میدانند؛زیرا احاطه بر علوم اهل بیت برای هیچکس ممکن نیست و عالم به احکام،علمش به هر مرتبهای که باشد،جز اندکی از قضایای ایشان را نمیداند.پس مراد مجتهدانی هستند که از کتاب و سنت به احکام علم دارند». (3)«اما قابل توجه است که آوردن شیئاً بهصورت نکره برای تفخیم است؛یعنی کسی که مقدار در خور توجهی از احکام شرعیه را بهدست آورده باشد که مقصود،مجتهدین مطلق هستند،نه آنان که تنها از برخی احکام
آگاهی دارند تا با تجزی در اجتهاد نیز تطابق داشته باشد». (1)
در مقابل این دیدگاه،این احتمال نیز مطرح شده که این جمله اصلاً بر اعتبار اجتهاد دلالت نمیکند؛چه رسد به اینکه اطلاق اجتهاد را لازم داشته باشد.در تبیین این دیدگاه گفتهاند:
گرچه علوم اهل بیت قابل احاطه نیست،ولی قضایا و احکام ایشان در موارد خصومات قابل احاطه است؛بهویژه درباره کسی که در عصر ایشان زندگی میکرده است». (2)
به نظر نگارنده،ظاهر روایت،نه مطلق بودن اجتهاد را معتبر میداند و نه ظهوری در شمول غیرمجتهد دارد،ولی قدر متیقن آن مجتهد مطلق خواهد بود.بنابراین،با فقدان ظهور لفظی باید به قدر متیقن مراجعه کرد؛مگر آنکه مجتهد مطلق برای تصدی قضا یافت نشود که در این صورت باید به قاعده«الاحوط فالاحوط»رجوع شود.بدیهی است در این صورت،مجتهد متجزی در باب قضا نیز میتوان منصوب از طرف ائمه باشد و حتی در برخی موارد ممکن است غیرمجتهد نیز بدین منصب گمارده شود.
اگر چه توقیعهای بسیاری از امام مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف به افراد فراوانی نوشته شده است،توقیع به اسحاق بن یعقوب،به دلیل اینکه به مسائل اساسی فقه مربوط میشود،ویژگی مهمی دارد.تاریخچه این توقیع چنین است که اسحاق بن یعقوب در عصر غیبت صغری پرسشهایی را نوشت و آن را به محمد بن عثمان عمری،وکیل امام مهدی علیه السلام در آن زمان داد تا آن را به امام برساند.پس از مدتی پاسخ آنها را با امضای امام دریافت کرد و به همین سبب به توقیع شریف معروف شد. (3)
این توقیع در کمال الدین و تمام النعمة شیخ صدوق و الغیبة شیخ طوسی نقل شده است.همچنین علما و محدثان دورههای بعد نیز آن را نقل کردهاند؛مانند طبرسی در
الاحتجاج و علامه مجلسی در بحارالانوار.این کتابها اگر چه در نقل برخی از عبارتهای این توقیع اختلاف دارند.بیشتر بندهای آن مورد اتفاق است.
شیخ صدوق در اکمال الدین به این شرح نقل کرده است:محمد بن محمد بن عصام کلینی برای ما حدیث کرد که محمد بن یعقوب کلینی از اسحاق بن یعقوب برای ما گفت که:از محمد بن عثمان عمری خواستم تا نامهای را به امام برساند که در آن،مسائلی را طرح کرده بودم،که بر من دشوار گشته بود.پس توقیع شریف به خط مولایمان صاحب الزمان علیه السلام به دستم رسید و در آن فرموده بود:«...و اما درباره حوادث رخ داده،به راویان حدیث ما رجوع کنید،که آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر ایشانم»و در آخر توقیع آمده بود:«ای اسحاق بن یعقوب!درود بر تو و هر آنکه پیرو هدایت باشد». (1)
شیخ طوسی در الغیبة همین روایت را از جماعتی از جعفر بن محمد بن قولویه،ابیغالب زراری و دیگران از محمد بن یعقوب کلینی از اسحاق بن یعقوب نقل کرده است. (2)
در فقه،توقیعات را بهمنزله دلیل و حجت شرعی معادل قول معصوم میدانند و در استنباط احکام به آنها استناد میکنند.این کار با بررسی سند و ارزیابی راویان توقیع-از نظر دیانت و وثاقت-آغاز میشود؛چنانکه قاعده برخورد با هر حدیث و روایت همین است و پس از اطمینان یافتن از درستی سند،بر آن اعتماد می و چونان یک حدیثی معتبر با آن برخورد میکننند.در این نوشتار ما نیز از همین الگو پیروی کرده،سند توقیع شریف را بررسی میکنیم.
قدیمترین منابع موجود توقیع شریف،برخی از آثار شیخ صدوق و شیخ طوسی است.این دو محدث،با سند متّصل روایت را از کلینی نقل کردهاند.محل اختلاف این دو سند پیش از محمد بن یعقوب کلینی است.در نقل صدوق محمد بن محمد بن
عصام کلینی قرار دارد که ظاهراً مجهول (1)و از مشایخ صدوق است. (2)اما بهبهانی درباره او میگوید:«کثیرا ما یروی الصدوق عنه مترضیا». (3)بهعلاوه«ابنعصام»از محمد بن یعقوب کلینی روایت میکند که این دو امر موجب اعتماد به احادیث وی میگردد. (4)گرچه به نظر میرسد«ابنعصام»مورد اعتماد است،مجهول دانستن او خدشهای به سند توقیع وارد نمیسازد؛زیرا این فرد در سند شیخ قرار نگرفته است.
بنابر آنچه گذشت،تنها ابهام موجود در سند روایت،شخصیت سؤال کننده،یعنی اسحاق بن یعقوب است که هیچگونه اطلاعی از وی در کتابهای رجالی ثبت نشده است.
اما نباید از نظر دور داشت که حضور بزرگترین شخصیتهای رجالی،حدیثی و فقهی آن دوره در سند این روایت تا مرحوم کلینی،آن را در نهایت اعتبار قرار میدهد.یکی از فقهای معاصر در این باره مینویسد:
به دلیل نیامدن نام اسحاق بن یعقوب در کتابهای رجالی،با توجه به اعتماد کسی چون کلینی به او،بهویژه در مورد این توقیع شریف،که شامل مطالب بسیار مهم از حضرت است،و همچنین اعتماد کسانی چون صدوق و شیخ الطایفه بر او،نمیتوان در سند این حدیث مناقشه کرد.جداً بعید است که کلینی کسی چون او را که از معاصرین خودش است،نشناسد و اینگونه از او نقل کند که به حضرت امام زمان نامه مینویسد و چنین مسائلی که جز خواص و بزرگان شیعه از آن پرسش نمیکنند،بپرسد و پاسخ حضرت به خط شریف خود ایشان به دستش برسد.بنابراین،کلینی چنین کسی را به وثاقت و اهلیت برای اینگونه مکاتبات میشناسد و در نتیجه،صحت سند این توقیع،جای هیچگونه شکی نیست». (5)
1) (1) .محمد جواهری،المفید من معجم رجال الحدیث،ص574.
2) (2) .علی نمازی شاهرودی،مستدرکات علم الرجال،ج8،ص499.
3) (3) .وحید بهبهانی،تعلیقة علی منهج المقال،ص327.
4) (4) .سیدعلی بروجردی،طرائف المقال،ج1،ص192.
5) (5) .لطف الله صافی گلپایگانی،فصلنامه حکومت اسلامی،«ضرورت حکومت یا ولایت فقها در عصر غیبت»،ش 4.
«اردبیلی»نیز در جامع الرواة مضمون روایت را نشانه علو مرتبه اسحاق بن یعقوب میداند. (1)آیتاللّه سید محمود حسینی شاهرودی نیز درباره توقیع در کتاب الحج میگوید:
نباید به اعتبار سند این حدیث اشکال کرد؛زیرا خود توقیع بر جایگاه والای اسحاق دلالت میکند.البته بعد از آنکه شواهد صحت صدور که در متن توقیع وجود دارد،مورد توجه قرار گیرد. (2)
در نهایت،اقدام علمای بزرگ در نقل این توقیع شریف در کتابهای روایی نیز سبب تقویت اعتبار آن است.افزون بر این،قراین دیگری نیز وجود دارد که مورد وثوق بودن اسحاق بن یعقوب را تأیید میکند:
اول:در آن زمان تشخیص درستی یا نادرستی ادعای اسحاق بن یعقوب آسان بود که آیا وی چنین نامهای دریافت کرده و آیا نامه به خط امام بوده و آیا آن امضا،امضای امام بوده است؟
دوم:در آن زمان ممکن بود که درستی یا نادرستی ادعای اسحاق بن یعقوب توسط محمد بن عثمان بن سعید یا سفیر بعدی روشن شود و حتی اگر بپذیریم که اسحاق بن یعقوب قبل از رسیدن توقیع به دست کلینی و یا قبل از آمدن کلینی به بغداد مرده بود،ولی در این نکته شکی نیست که کلینی مدت قابل توجهی با سفرای امام در بغداد زندگی کرد و به همین دلیل به سلسلی بغدادی معروف است.بنابراین،کلینی حتماً در پی بررسی صحت این توقیع بوده است و از طرف دیگر،او به جهت مهارت علمیاش در بررسی روایت،قادر به تشخیص درستی یا نادرستی ادعای اسحاق بن یعقوب بود.علاوه بر اینکه اوضاع آن زمان نیز مساعد بود تا کلینی درباره خود راوی و روایتش تحقیق کند و یا از سفرای امام بپرسد.
در اینجا یک احتمال دیگر نیز مطرح است که آن را علامه تستری در کتاب قاموس الرجال بیان کرده است که اسحاق بن یعقوب برادر بزرگ محمد بن یعقوب کلینی باشد؛زیرا اسم پدر هر دو یعقوب است و اسم جد محمد بن یعقوب کلینی نیز اسحاق بوده و عادت بسیاری از مردم اینگونه است که نام جد را بر پسر بزرگتر میگذارند.بنابراین،احتمال دارد اسحاق بن یعقوب همان برادر بزرگ محمد بن یعقوب کلینی باشد؛همچنانکه در نسخه کتاب کمال الدین شیخ صدوق که نزد علامه تستری بوده است،در
پایان توقیع چنین عبارتی وجود دارد:«والسلام علیک یا اسحاق بن یعقوب کلینی»،و این گویای این است که هر دو از اهالی روستای کلین بودهاند. (1)
نقل نشدن این روایت در کافی عمدهترین اشکال،پس از شبهه در عدم وثاقت اسحاق بن یعقوب است.میدانیم حدیث،گمشده کلینی بود و تمام زندگی این بزرگوار وقف گردآوری و نگارش احادیث اهل بیت شد.با این همه و با وجود اینکه شیخ صدوق و شیخ طوسی،هر دو کلینی را راوی این توقیع از اسحاق بن یعقوب دانستهاند،این روایت در کافی نیامده است.این امر موجب قوّت گرفتن این احتمال میشود که ذکرنشدن در کافی به دلیل عدم اعتماد بوده است.
در پاسخ به این اشکال افزون بر احتمال تقیه،گفته شده که آوردن توقیع در کتاب کافی که فراوان در دسترس مردم بود،سبب میشد به زودی به دست خلیفه عباسی برسد و او بفهمد تنها راه دسترسی به امام مهدی علیه السلام شخص محمد بن عثمان بن سعید عمری است.بنابراین نقل توقیع در کتاب با حکمتی که در مسئله غیبت امام وجود دارد منافات داشت؛چون در روایات فراوانی آمده که آن حضرت به دلیل بیم از کشته شدن غایب شده است.به همین دلیل،کار محمد بن یعقوب کلینی عاقلانه بود که آن توقیع را در کتاب کافی نقل نکند.یکی از نکاتی که این مطلب را تقویت میکند،این است که اصلاً هیچ توقیعی در کتاب کافی نیامده است و ظاهراً روش در این کتاب چنین بوده که از مطالب خلاف تقیه درباره امام مهدی علیه السلام خالی باشد.علاوه بر پاسخهای پیشین میتوان گفت از کجا میتوان یقین داشت که کلینی آن توقیع را در هیچیک از نوشتههایش نیاورده است.نقل نکردن آن در کتاب کافی دلیل نمیشود که در کتاب دیگری نیز آن را نیاورده باشد.شاید آن را در کتاب رسائل الائمه یا در کتاب دیگری آورده باشد؛بهویژه آنکه معمولاً چنین نویسندگانی رسالهها و نامههای ائمه را در کتاب جداگانهای با عنوان«رسائل ائمه»و مانند آن میآوردند.همچنین میتوان گفت کتاب کافی با دیگر کتابها فرق داشت.کافی مانند رساله عملیه بود تا در دسترس همه مردم قرار گیرد و نمی شد آن را مخفی کرد.بنابراین،ملاحظات یادشده را هم به همراه
1) (1) .محمد شقیر،مجله فقه اهل بیت،«پژوهشی در توقیع شریف امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف به اسحاق بن یعقوب»،ش46.
داشت ولی امکان داشت که کتاب رسائل ائمه را از دسترس عموم مردم دور نگه داشت (1)براساس این احتمالها،نقل نشدن در کافی نمیتواند نشان دهنده عدم اعتماد به روای،و عدم وثوق به صدور روایت باشد.
مراد از حوادث واقعه در روایات نمیتواند صرفاً احکام شرعی یا منازعات باشد؛زیرا:
اولاً: امام نفس حادثه را به فقها رجوع دادهاند،نه حکم آن و نه قضاوت درباره آن را.
ثانیا: در روایت آمده است«انهم حجتی علیکم و انا حجه الله»که با اموری مناسبت دارد که به رأی و نظر متکی است و اگر مراد احکام شرعی باشد،باید فقها«حجة الله»میبودند نه«حجتی».
ثالثاً: وجوب رجوع در مسائل شرعی به فقها،از بدیهیاتی است که قطعاً بر اسحاق بن یعقوب پوشیده نبوده است؛چه رسد به اینکه بر او مشکل شده باشد. (2)پس مراد از حوادث،مطلق مسائل مستحدثهای است که در امور سیاسی-اجتماعی برای شیعیان به پدید میآید که از آن جمله است اجرای حدود در زمان غیبت.بر اساس این توقیع شریف،فقها که راویان حقیقی احادیث ائمه و حجت ایشان بر مردم هستند،در همه مسائل مستحدثه و همه مناصب امام به نیابت از ایشان نصب میگردند که از جمله این مناصب،منصب اقامه حدود است.
به عبارت دیگر،کلام امام که میفرماید:«فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله»،از آنجا که در مقام تعلیل و بدون هیچ قیدی است،حجیت علی الاطلاق راویان حدیث را ثابت میکند و کاملاً در این ظهور دارد که آنها در تمامی اموری که حضرت،حجت است-از جمله اقامه حدود-به نقل جواهر الکلام (3)،ذیل حدیث در برخی از کتابها چنین روایت شده است:«فانهم خلیفتی علیکم؛ (4)که آنها خلیفه من بر شما هستند».اگر روایت
این کتابها را بپذیریم،بهیقین این ظهور،شدت بیشتری خواهد یافت؛چرا که عرفاً معلوم است مراد از خلیفه،عموم ولایت است؛مانند فرمایش خدای متعال که میفرماید: (یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ) . (1)
این شبهه به دو بیان مطرح شده است:
بیان نخست: امکان دارد«ال»در روایت برای عهد باشد.بدین ترتیب،«الحوادث»به احکام شرعیهای که اسحاق بن یعقوب از امام پرسیده است. (2)بنابراین،نمیتوانیم از این سخن حضرت استفاده کنیم که به فقیهان در همه زمینهها(حوادث)و امور سیاسی و اجتماعی ولایت داده شده است.تنها چیزی که میتوان پذیرفت این است که فقط درباره آن قضایای معهود،نه بیشتر از آن به فقیهان ولایت داده شدهاند.
پاسخ: با توجه به وجوهی که مطرح شد،این احتمال نفی میشود.افزون بر آن،با در نظر گرفتن سیاق،بعید است«ال»برای عهد باشد؛زیرا در دیگر بندهای روایت،مسائل شرعی و مسائل جزئی درباره افراد خاص پرسیده شده و امام بهصورت خاص و جزء به جزء پاسخ آنها را بیان داشتهاند،به نظر میرسد اگر«حوادث واقعه»اشاره به مسائل شرعی خاصی میبود،حضرت حکم شرعی مسئله را بهصورت خاص بیان میداشتند؛چنانکه حکم فقاع و شلماب را بیان کردهاند.بنابراین،به نظر میرسد«الحوادث الواقعة»خود موضوع سؤال بوده است.در این صورت احتمال برای عهد بودن«ال»منتفی میشود و در نتیجه،«الحوادث»جمع دارای«ال»بوده،برای عموم و استغراق دلالت میکند و مقصود از آن،مطلق مسائل مستحدثه،چه در امور سیاسی-اجتماعی و چه فقهی-اعتقادی است.
بیان دوم: کمترین مناسبتی میان نفس حوادث و احکامشان کافی است تا سؤال از حکم حوادث باشد تا فقیه مرجع در احکام باشد،نه خود حوادث.بهعلاوه«فرقی است روشن میان تعبیر ارجاع چیزی به شخصی و تعبیر ارجاع در آن چیز به شخصی.ظاهر
این است که در صورت اول خود آن شیء به شخص موکول میشود،اما در صورت دوم حکم آن شیء به شخص مورد نظر ارجاع داده میشود و با توجه به اینکه توقیع از نوع دوم است،در رجوع به فقها در مسائل شرعی ظهور دارد،نه غیر آن». (1)
پاسخ: درست است که وجود قرینه و مناسبت موجب میشود بتوان حوادث را مجازاً در احکام حوادث به کاربرد،به هر حال این کاربرد مجازی است و به قرینه نیاز دارد و چنین قرینهای ظاهراً موجود نیست.مگر اینکه گفته شود مناسبت حکم و موضوع و خود ارجاع به فقها در ارجاع احکام حوادث،ظهور دارد که مدعایی است نیازمند اثبات،ولی قابل تأمل.
تفکیک میان ارجاع به چیزی و ارجاع در چیزی،ظاهراً وجه صحیحی ندارد.برای مثال،چه بگوییم امور قضایی به فقها ارجاع داده میشود و چه گفته شود در امور قضایی به فقها رجوع کنند،تفاوت معنایی پدید نمیآید و عرف از این دو عبارت اینگونه میفهمد که فقها مرجع در امور قضایی هستند،نه اینکه فقها صرفاً مرجع در بیان احکام قضاییاند.مگر آنکه مناسبت حکم و موضوعیت و قرینیت این امر ادعا شود.افزون بر این،باید از این فقیه گرانقدر پرسید اگر امام میخواست خود حوادث را به فقها ارجاع دهد،باید با چه عبارتی این مطلب را ابراز میکرد و آیا عبارتی غیر از عبارت توقیع شریف را به کار میبرد؟!
ممکن است گفته شود این توقیع،در زمان نیابت نایب دوم،ابوجعفر محمد بن عثمان صادر شده که دستکم 24 سال تا غیبت کبری فاصله داشته است، (2)در حالی که اگر این توقیع برای نصب فقیهان به نیابت عامه صادر شده است،طبیعتاً باید در واپسین روزهای غیبت صغری صادر میگردید.
در پاسخ میتوان گفت غیبت صغری زمینهای بود برای آغاز غیبت کبری و حلّ مشکلات اجتماعی و دینی بهدست عالمان و دانشمندان دینی.صدور توقیع 24 سال قبل از آغاز غیبت صغری نیز به همین منظور صورت گرفته است تا به مرور در جامعه شیعه،زمینه برای پذیرش عالمان دینی در این مناصب پدید آید.
اشکال: تعبیر«فانهم خلیفتی علیکم»در برخی کتابها موجب اضطراب متن روایت میشود. (1)
پاسخ: وجود این تعبیر در برخی روایات موجب اضطراب متن نمیشود؛چون این دو تعبیر هیچ تنافی با هم ندارند و قابل جمعاند و هر کدام صحیح باشد،قابل استفاده در استدلال است.
اشکال: حضرت که فرمود:«به راویان احادیث مراجعه کنید»مراد،افراد ثقه و مورد اطمینانی هستند از شیعه و سنی.بنابراین،از کجا استفاده میشود که مراد،فقیه جامع شرایط است. (2)
پاسخ را در چند بند بیان میکنیم:
اولاً: بهیقین مراد از«رواة احادیث»مجرد ناقلان روایت نیست،بلکه روایت همراه با درایت مقصود است.در تعبیرات گوناگون ائمه علیهم السلام از لزوم همراه بودن روایت و درایت،سخن به میان آمده است؛مثل اینکه«معرفت حقیقی به درک روایت است»یا«آنان که صرفاً به دنبال جمع روایتاند و از فهم آن نصیبی ندارند،در شمار سفهایند»و یا«مؤمنان با درک روایات و درایت آنها،برتری و منزلت مییابند».ائمه دستور دادهاند که«به روایت کردن بسنده نکنید،بلکه خرد خود را برای فهم و درک آن به کار گیرید؛نه آنکه صرفاً به دنبال شنیدن روایت و ضبط الفاظ آن باشید». (3)
مجموعه اینگونه احادیث نشان میدهد راویان حقیقی از نظر ائمه،همان صاحبان درک صحیح از روایات و آشنایان با مکتب اهل بیت هستند. (4)
ثانیاً: در برخی از موارد که مطمئناً فقاهت و اجتهاد مورد نظر بوده،در عین حال تعبیر«روایت کنندگان احادیث»نیز ضمیمه شده است.مثلاً در مقبوله عمر بن حنظله،
ابتدا از«مَنْ روی حدیثنا»یاد شده و سپس تعبیراتِ گویای صاحبنظر بودن در احکام«نظر فی حلالنا وحرامنا و عرف احکامنا»اضافه شده است،در حالی که بدون بیگمان«راوی حدیث بودن»در مسئله دخالتی نداشته و از شرایط قاضی یا حاکم نیست،بلکه مقصود از«راوی»،چیزی جز آگاهی و اشراف بر سنت معصومان بهعنوان یکی از غنیترین منباع اجتهادی نمیباشد. (1)
ثالثاً: در عصر ائمه و تا مدتی پس از آن،غالباً فتاوا در قالب نقل روایات صورت میگرفته است و صاحبان قدرت اجتهاد،ترجیح میدادند در فتوا به متن نص بسنده کرده،از آن عبور نکنند.از سوی دیگر،طالبان احکام،چنان که به امام دسترسی نداشتند،با مراجعه به راویان شناخته شده،نظر حضرت را به دست میآوردند و از حلال و حرام الهی آگاه میشدند.از این رو،با توجه به اینکه در آن دورهها،فقاهت بسیار بسیط بوده و تحتالشعاع روایت قرار داشته،جمع و تنقیح روایات،مهمترین رکن اجتهاد به شمار میآمده است و«فقه مأثور»،در شرایط قرب به معصومان رایج بوده است؛لذا از فقها به«راویان حدیث»تعبیر میشده است.بهعلاوه،تعبیر آوردن از فقها به«روات حدیث»میتواند از آن رو باشد که علمای شیعه،در برابر ائمه رأی و نظری ندارند.آنها برخلاف دیگر فرقهها اسلامی،قیاس و استحسان را مبنای فتوا قرار نمیدهند و فتوایشان بر اساس روایات ائمه است.پس فقهای شیعه،درحقیقت،راویان احادیثاند،برخلاف علمای مذاهب دیگر که چنین محدودیتی برای خویش قایل نیستند. (2)
رابعاً: در خود توقیع شریف،قراینی وجود دارد که نشان میدهد صرف راوی بودن،مورد نظر نیست؛زیرا از یک سو،راوی به تناسب حکم و موضوع،باید لیاقت و صلاحیت آن را داشته باشد که امام،شیعیان را در حوادث واقعه به او ارجاع دهد و از سوی دیگر،باید در حدی از کمال علمی و عملی باشد که امام،او را در مقام حجت خود بر مردم معرفی کند.آیا یک فرد عامی که تنها سرمایهاش نقل چند حدیث،آن هم بدون درک محتوای آن و تشخیص عام و خاص و متعارضات آن بوده،از فهم موافقت
یا مخالفتش با قرآن ناتوان است،میتواند مرجع حوادث باشد و از سوی امام در مقام حجتِ بر مردم معرفی شود؟!پس صدر و ذیل توقیع،خود شاهد آن است که هر راوی حدیثی،در دایره نصب حضرت قرار ندارد و اجمالاً افراد خاصی برای این کار برگزیده شدهاند که لیاقتهای ویژهای دارند. (1)
اشکال: حجیت،در امر تبلیغ است.پس مدلول توقیع نبوده،مختص تبلیغ احکام است و شامل تصرفات شخصی در اموال و نفوس و تصدی مصالح عامه،حکومت،فصل خصومت و اجرای حدود نمیشود و همه این امور بیگانه از مفهوم حجیت میباشند که از واژه«احتجاج»گرفته شده است.به درستی که خداوند بر بندگان به واسطه بعثت پیامبران احتجاج مینماید،و پیامبران نیز به واسطه نصب خلفا،و خلفا نیز به دلیل نایب قرار دادن فقها در تبلیغ اوامر و نواهی احتجاج میکنند و تصرفات،مورد و محل احتجاج نیست.پس توقیع شریف بیگانه از مدعاست و بر نیابت فقها در امور یادشده دلالت نمیکند. (2)
پاسخ: در پاسخ باید گفت اطلاق«حجة»بر امام عصر-ارواحنا فداه-و دیگر ائمه علیهم السلام شایع است.شکی نیست که«الحجة»در فرمایش حضرت علیه السلام«و أنا حجة اللّه»و حجیت دیگر ائمه علیهم السلام فقط به معنای تبلیغ نیست.همچنین هیچ وجه صحیحی برای تفکیک در معنای حجیت وجود ندارد،در نتیجه نباید تفاوتی بین حجیت امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف و دیگر ائمه علیهم السلام با حجیت فقها باشد.و تنها فرق در این است که ائمه علیهم السلام«حجة الله»هستند و فقها«حجة الائمه»که این امر تفاوت معنایی در پی ندارد.از همین وحدت مفهوم«حجیت»باب بحث ولایت فقیه گشوده میشود و همان ولایت عامهای که برای امام ثابت است،برای فقیه نیز اثبات میگردد،مگر ولایاتی که با دلیل خاص خارج گردد. (3)
اشکال: به فرض که بپذیریم در همه اموری که به رئیس مراجعه میشود باید به فقیه مراجعه کرد،نهایتا به واسطه توقیع لزوم اذن فقیه در معروفی که مأذون است ثابت میگردد،اما به واسطه این توقیع نمیتوان مشروعیت تصرف خاصی در مال و عرض و یا فعل خاصی نظیر اقامه جمعه(که در اصل مشروعیتشان تردید وجود دارد)را به اثبات رسانید. (1)گرچه در این اشکال اشارهای به اقامه حدود نشده است،اما با توجه به این که شیخ انصاری اقامه حدود را نیز از اموری میشمارد که شک در مشروعیت آنها در زمان غیبت وجود دارد،این اشکال اقامه حدود را نیز میتواند در بر گیرد.
پاسخ: به نظر میرسد این اشکال در صورتی وارد است که حکومت این روایت و امثال آن بر روایات باب حدود و ادلهای که ادعا شده اختصاص حدود به معصومین علیهم السلام را به اثبات میرسانند،را نپذیریم.در حالی که همان گونه که در بحث از روایت اشعثیات گذشت به نظر نگارنده ادله ولایت فقیه که از جمله آنها توقیع شریف است،بر روایاتی نظیر روایت اشعثیات حکومت دارد.در نتیجه میتوان به واسطه همین روایات مشروعیت اقامه حدود را به اثبات رسانید.
بعد از همه این مطالب باید گفت که اگر چه این توقیع شریف مورد اشکالهای دلالی و سندی قرار گرفته است ولی در نهایت،توقیع شریف بر ولایت عامه فقیه در امور سیاسی اجتماعی جامعه(که اقامه حدود نیز از آن جمله است)،دلالت میکند و در باره سند آن نیز گفتنی است که با در نظر گرفتن شرایط موجود آن زمان،اطمینان به صدوراین توقیع از امام مهدی علیه السلام حاصل میشود. (2)
روایات متعددی وجود دارد که به صورت مطلق(چه در عصر حضور و چه در عصر غیبت)اقامه حدود را لازم و تعطیل آن را حرام دانستهاند؛از جمله،روایتی است
که در ضمن آن امام علی علیه السلام هنگام اقامه حد بر زنی که چهار بار اقرار به زنا کرده است،چنین میگوید:«بار الها!...به پیامبرت خبر دادی که هر کس یکی از حدود مرا تعطیل نماید،با من دشمنی ورزیده،و با این کار دشمنی مرا طلب کرده است.» (1)
متن روایت بدین شرح است
عن الحسن بن محبوب،عن علی بن ابی حمزة(ظاهرا علی بن ابی حمزه بطائنی است به قرینه روایتش از ابیبصیر. (2)،عن أبی بصیر،عن عمران بن میثم أوصالح بن میثم عن أبیه.قال:
أتت امرأة مجح (3)امیرالمؤمنین علیه السلام فقالت:یا امیرالمؤمنین،انّی زنیت فطهّرنی طهّر اللّه،فان عذاب الدنیا أیسر من عذاب الآخرة الذی لا ینقطع؟...قال علیه السلام اللّهمّ انه قد ثبت لک علیها أربع شهادات،و ان قد قلت لنبیک صلّی الله علیه و آله فیما أخبرته به من دین:یا محمد!من عطل حداً من حدودی فقد عاندنی و طلب بذلک مضادتی اللهم فانی غیر معطل لحدودک و لا طالب مصادتک،و لا مضیع لاحکامک،بل مطیع لک،متبع سنة نبیک صلّی الله علیه و آله» (4)
این روایت در کافی شریف،من لایحضر،تهذیب و محاسن آمده است.سید شفتی در مورد سند این روایت گفته است:«در اعتبار سند این روایت نه تنها تردیدی نیست،بلکه از کمال قوت برخوردار است.» (5)اما برای بررسی این ادعا لازم است،اسناد این روایت در کتب مذکور بررسی شود.
کافی بعد از ذکر روایت گفته است که مثل همین روایت را عدهای از اصحاب از«احمد بن محمد»از«محمد بن خالد»از«خلف بن حماد» (6)از ابی عبدالله علیه السلام روایت کردهاند.روایت اول کافی معتبر نیست زیرا در سند آن«علی بن ابی حمزة بطائنی»
1) (1) .شیخ حر عاملی،وسائل الشیعه،باب 1 از ابواب مقدمات حدود،ح 6.
2) (2) .نجاشی بیشتر روایات علی بن ابیحمزه بطائنی را از ابیبصیر دانسته است.(نجاشی،رجال نجاشی،ص250)
3) (3) .زن بارداری که ولادت فرزندش نزدیک است.(ابناثیر،النهایة فی غریب الحدیث،ج1،ص240 و ابنسلام،غریب الحدیث،ج2،ص81)
4) (4) .کلینی،کافی،ج7،ص185 و 186،شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج10،ص9-11.
5) (5) .سید محمدباقر شفتی،مقالة فی تحقیق اقامة الحدود،ص182.
6) (6) .استاد علیاکبر غفاری روایت خلف بن حماد را از امام صادق علیه السلام بعید دانسته است.(کلینی،کافی،ج7،ص186)
قرار گرفته که با وجود همه اختلافات موجود،نهایتا وثاقت او را نپذیرفتهاند و او را در حکم ضعیف دانستهاند. (1)آقای خویی در موضعی از مبانی تکملة روایت دوم کافی را صحیح دانسته،اما در جای دیگری،آن را مورد تردید قرار داده،روایت«خلف»از«ابی عبدالله»را بعید شمرده است. (2)بنابراین روایت دوم کافی هم با تردید مواجه است.
شیخ طوسی در تهذیب این حدیث را از خالد بن حماد (3)روایت کرده است،در حالی که خالد بن حماد اصلا وجود خارجی ندارد و غیر از این روایت هم از او نقل نشده است. (4)به احتمال قوی در سند شیخ هم«خلف»مذکور یوده است و«خالد»نتیجه اشتباه در تصحیف و نسخهبرداری است.در سند محاسن برقی (5)هم،«علی بن ابی حمزة»قرار گرفته که مورد توثیق نیست.بنابراین نمیتوان نقلهای این روایت در کافی،تهذیب و محاسن را مورد اعتماد دانست و باید روایت صدوق را مورد بررسی قرار داد.
سید شفتی روایت«من لا یحضره الفقیه»را مرسل دانسته (6)اما تحقیق این است که روایت مرسل نیست و ادامه روایت قبل است که سعد بن طریف از اصبغ بن نباته روایت کرده.آقای خویی نیز در«مبانی تکملة»روایت را به«سعد بن طریف»نسبت داده است.به همین دلیل با وجود این که طریق صدوق به اصبغ بن نباته را تضعیف کرده است، (7)سند صدوق به«سعد بن طریف»را معتبر دانسته است. (8)در نتیجه با توجه به این که خود سعد نیز توثیق شده است (9)،پس روایت معتبر و
1) (1) .معجم الرجال،ج11،ص226.
2) (2) .ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص221.
3) (3) .شیخ طوسی،تهذیب،ج10،ص9.
4) (4) .همان.
5) (5) .برقی،محاسن،ج2،ص309.
6) (6) .سید محمدباقر شفتی،مقالة فی تحقیق اقامة الحدود،ص182.
7) (7) .سید ابوالقاسم خویی،معجم الرجال،ج4،ص135.
8) (8) .همان،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص174.
9) (9) .درباره سعد بن طریف اقوال متفاوت است.استاد علیاکبر غفاری در تعلیقه و تحقیق بر فقیه اقوالی را در تضعیف سعد بن طریف از ابنحبان،علامه و ابنغضائری آورده،ولی آیتالله خویی در معجم الرجال سعد بن طریف را توثیق کرده،قول ابنغضائری را به دلیل تردید در صحت نسبت این کتاب به غضائری،نپذیرفته است.(ابوالقاسم خویی،معجم الرجال،ج9،ص70-73)
صحیح خواهد بود.علاوه بر این که به سبب نقل در چندین جامع روایی،مشهور نیز میباشد.
مقدمه اول:«تعطیل شدن حدود الهی»عبارت است از«عدم اقامه حدود»در صورتی که اسباب آن فراهم باشد.
مقدمه دوم:طبق این حدیث،تعطیلی حدود به منزله دشمنی با خداست که از بزرگترین گناهان به شمار میرود.[پس تعطیلی حدود حرام است]
نتیجه:اجرای حدود در صورت تمکّن مطلقاً واجب است[به دلیل قاعده اصولی اقتضاء]که هم شامل عصرحضور و هم حکومت فقیه میشود (1).
ممکن است،ادعا شود که یکی از شرایط اقامه حدود،حضور امام معصوم علیه السلام است.در نتیجه عدم اجرای اقامه حدود در زمان غیبت ناشی از فقدان اسباب بوده،تعطیل حدود صادق نخواهد بود.بر اساس دیدگاه عدم جواز،این اشکال صحیح است.اما پس از آن که دلیلی برای اثبات اشتراط حضور در دست نیست،نمیتوان از ظهور روایت در لزوم و وجوب اقامه حدود،رفع ید کرد.بنابراین علاوه بر این که دلالت روایت بر اهمیت اجرای حدود،پس از اثبات جرم و فراهم بودن امکان اقامه،روشن است،با این روایت میتوان وجوب اقامه حدود در زمان غیبت را نیز به اثبات رسانید،البته پس از اثبات عدم اشتراط حضور امام معصوم علیه السلام.
یکی از دلایل جواز اقامه حدود،روایات و نصوص مستفیضهای است که با عنوان عام به ما رسیده است و بر اهمیت اجرای حدود دلالت مینماید:
موثّقة حنّان بن سدیر عن أبیه قال:قال أبوجعفر علیه السلام:«حدّ یقام فی الاءرض أزکی فیها من مطر أربعین لیلة و أیامها». (2)
و روایت سکونی از امام صادق علیه السلام که گوید:
قال رسول الله صلّی الله علیه و آله:«اقامة حدّ خَیر مِنْ مَطَر أربعین صباحا». (1)
روایت دیگری نیز در کافی به این شرح آمده است:
عن عبد الرحمن بن الحجاج،عن ابی ابراهیم،فی قول الله تعالی «یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» قال:«لیس یحیها بالقطر،و لکن یبعث الله رجالا فیحیون العدل،فتحیا الارض لاحیاء العدل،و لاقامة الحد لله انفع فی الارض من القطر اربعین صباحا». (2)
این احادیث،نشان دهنده اهمیت و وجوب اقامه و اجرای حدود الهی در جامعه اسلامی است و مطلق بودن آنها شامل حکومت فقیهان در عصر غیبت نیز میشود.
اما استدلال به این روایات با اشکال مواجه است،زیرا صرف اثبات اهمیت اجرای حدود نمیتواند،وجوب اقامه حدود در عصر غیبت،را به اثبات برساند.بعلاوه ادعا شده است که«مراد[از اجرای حدود در این روایات]،اجرای قوانین و احکام خداوند است،نه حدود در قبال قصاص و....حد در اسلام دو معنی دارد:یک حد به معنای اصطلاح خاص و یک حد به معنای قوانین خداوند است» (3)البته ناگفته نماند که این ادعا درست به نظر نمیرسد،زیرا هرچند واژه«حد»معانی متعددی دارد،اما به نظر نگارنده،هرگاه به صورت مطلق استعمال شود و قرینهای در کلام موجود نباشد،به معنای«مطلق مجازات»است،همچنین ممکن است در برخی از این روایات قراینی دال بر تعیین حد به مفهوم اصطلاحی و خاص،موجود باشد.
«محمد بن یحیی،عن أحمد بن محمد بن عیسی،عن ابن محبوب،عن جمیل بن صالح،عن أبی عبیدة،عن أبی عبد الله علیه السلام قال:سألته عن امرأة تزوجت رجلا ولها
زوج قال:فقال:إن کان زوجها الأول مقیما معها فی المصر الذی هی فیه تصل إلیه ویصل إلیها فإن علیها ما علی الزانی المحصن الرجم،قال:و إن کان زوجها الأول غائبا عنها أو کان مقیما معها فی المصر لا یصل إلیها ولا تصل إلیه فإن علیها ما علی الزانیة غیر المحصنة ولا لعان بینهما ولا تفریق،قلت:من یرجمهما أو یضربهما الحد وزوجها لا یقدمها إلی الامام ولا یرید ذلک منها؟فقال:إن الحد لا یزال لله فی بدنها حتی یقوم به من قام أو تلقی الله و هو علیها غضبان،قلت:فان کانت جاهلة بما صنعت؟قال:فقال:ألیس هی فی دار الهجرة؟قلت:بلی،قال:فما من امرأة الیوم من نساء المسلمین إلا وهی تعلم أن المرأة المسلمة لا یحل لها أن تتزوج زوجین قال:ولو أن المرأة إذا فجرت قالت،لم أدر أو جهلت أن الذی فعلت حرام ولم یقم علیها الحد إذا لتعطلت الحدود. (1)
دو فقره از این روایت مورد استدلال قرار گرفته است:
1.«حتّی یقوم به من قام» (2)گفته شده است که منظور از«مَن»موصول در این عبارت؛اعم از امام و غیر امام است.در نتیجه شامل فقها که نایبان امام علیه السلام در عصر غیبت هستند نیز میشود.
2.مقتضای تعلیل«اذا لتعطّلت الحدود»نیز عموم است و ازعموم تعلیل،اقامه حدود در زمان غیبتِ امام معصوم برداشت میشود؛چون اگر حدود در عصر غیبت اجرا نشود،موجب تعطیلی حکم الله خواهد شد،در حالی که هدف قانون گذار حکیم از وضع احکام حدود«حفظ ناموس شریعت»و«مراقبت از نفوس مردم»از انجام اعمالی است که موجب هلاکت نفسشان میشود و اگر بنا باشد در عصر غیبت چنین حکمی تعطیل باشد قطعاً اختلال نظام و نقض غرض پیش خواهد آمد.بنابراین،اجرای حدود الهی همانگونه که در زمان حکومت معصوم جایز،بلکه واجب است در عصر غیبت نیز،نواب عام معصومین که همان فقهای جامع الشرائط هستند،باید مجری احکام الهی؛از جمله اقامهءحدود باشند.
از عبارت«من قام»چنین اطلاقی قابل استفاده نیست؛به قرینه روایت دیگری که«من
قام»را تفسیر کرده است.علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن ابن محبوب،عن أبی أیوب قال:سمعت بکیر ابن أعین یروی عن أحدهما علیهما السلام قال:من زنی بذات محرم حتی یواقعها ضرب ضربة بالسیف أخذت منه ما أخذت و إن کانت تابعته ضربت ضربة بالسیف أخذت منها ما أخذت،قیل له:فمن یضربهما ولیس لهما خصم؟قال:ذاک علی الامام إذا رفعا إلیه. (1)
در کنار هم قرار دادن این دو روایت نشان میدهد که مراد از«من قام»در روایت سابق،امام است.البته امکان دارد که مراد از امام،اعم از امام معصوم علیه السلام و نایبان وی باشد.
2.استناد به تعلیل مورد استفاده از روایت هم،مانند روایات منع از تعطیل حدود،مبتنی بر اثبات عدم اشتراط حضور امام معصوم علیه السلام است.
در نبوی مشهور،«علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل» (2)و مانند آن حدیث رضوی:«منزلة الفقیه فی هذا الوقت کمنزلة الانبیاء فی بنی اسرائیل» (3)علما امت به منزله انبیاء بنی اسرائیل معرفی شدهاند و شکی نیست که انبیاء میتوانند اقامه حدود بنمایند.
هرچند هر دو روایت مرسل هستند و معلوم نیست که کتاب فقه الرضا از حضرت امام رضا علیه السلام باشد،عمل اصحاب جابر ضعف سند است.
نبوی مشهور هرچند اطلاق دارد ولی به احتمال زیاد مراد از علما،اهل بیت علیهم السلام میباشد؛به همین دلیل بزرگان شیعه،در موارد متعددی،برای اثبات منزلت اهل بیت علیهم السلام و حتی عصمت ایشان،به این روایت استناد کردهاند. (4)علاوه بر این،همان طور که در حاشیه«بحار»مرقوم است،وصف«علماء»در مورد اهلبیت علیهم السلام در موارد زیادی به کار رفته است. (5)
1) (1) .کلینی،کافی،ج190،7.
2) (2) .ابن ابیجمهور احسائی،عوالی اللئالی،ج4،ص77 و محمدمحمدی ریشهری،میزان الحکمة،ج3،ص2067.
3) (3) .علی بن بابویه،فقه الرضا،ص338.
4) (4) .ر.ک:شیخ مفید،اوائل المقالات،ص178؛علی بن یونس عاملی،الصراط المستقیم،ج1،ص131؛علامه مجلسی،بحار الانوار،ج24،ص307؛علامه امینی،الغدیر،ج3،ص130؛احمد الرحمانی الهمدانی،الامام علی بن ابیطالب،ص182.
5) (5) .ر.ک:بحارالانوار،ج35،ص304.
حدیث دوم هم در مقام بیان منزلت و شأن والای فقهاست،و منزلت ایشان را همسنگ،انبیاء بنی اسرائیل دانسته،اما این امر ملازمهای با همسانی در اختیارات و وظایف ندارد؛به طور حتم،انبیاء بنیاسرائیل به دلیل نبوت و عصمت،وظایفی داشتند که فقها چنین وظایفی،بر دوش ندارند.
صدوق این روایت را در آخر«فقیه»به صورت مرسل و در«عیون»در باب 31 با سه سند که هر سه مجهول هستند آورده است.اما در اواخر«معانی الاخبار»با سندی که خالی از قوت نیست و در امالیاش با سندی که قریب به صحیح یا صحیح است،روایت را ذکر کرده است: (1)
عن عیسی بن عبدالله العلوی العمری عن ابیه عن آبائه عن علی علیه السلام«قال:قال رسول الله علیه السلام:اللهم ارحم خلفائی،ثلاثا،قیل:یا رسول الله،و من خلفائک؟قال:الذین یبلغون حدیثی و سنتی ثم یعلمونها امتی» (2)
در نقلهای این روایت تفاوتهایی وجود دارد و در اکثر این نقلها«الذین یأتون من بعدی،یروون حدیثی و سنتی»آمده است.
بر اساس این روایت،فقهاء خلفا و جانشینان نبی گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله هستند.
هر کس جانشین علی الاطلاق کسی باشد،متبادر و ظاهر از این جانشینی،نیابت از او در جمیع وظایف است.
اشکال: تفسیر خلفا در این روایت به تبلیغ حدیث و سنت،ظاهر است در این که مراد حضرت این بوده که آنها فقط در امر ابلاغ احکام الله به عامه مکفین خلیفه رسول الله صلّی الله علیه و آله هستند یعنی همانطور که پیامبر صلّی الله علیه و آله مبلغ از جانب خداست آنان نیز مبلغ از سوی پیامبرند.
در جواب گفته شده است:اگر تفسیر به فعل یا وصفی باشد که بتواند خود مناط
خلافت قرار گیرد این احتمال قریب است(مثال:عالم کسی است که به علم خویش عمل کند).اما اگر تفسیر به فعل یا وصفی صورت گیرد که نتواند به نفسه مناط خلافت باشد،مشخص میگردد که مراد فقط تعیین ذات خلیفه بوده است و اطلاق در خلافت به قوت خود باقی است(مثال:عالم کسی است که نزد تو نشسته است یا لحیه آن بلند است)باتوجه به این که در این حدیث«حفظ حدیث و سنت»آمده است،در حالی که این دو نمیتواند ملاک خلافت قرار گیرد پس این احتمال منتفی است.به فرض که این احتمال ممکن باشد،بعید بودن آن مخفی نیست در حالی که کلام باید به روشنترین احتمالات حمل شود.بدین ترتیب مراد از روایت چنین خواهد بود:وارثین حدیث و سنت من،بعد ازمن،در همه وظایفم،جانشین من هستند.
از این اشکال که بگذریم،اشکالی که به روایات سابق وارد گردید،به این روایت نیز وارد میشود؛چون بعید نیست که مراد از خلفاء و منظور از کسانی که حدیث و سنت پیامبر صلّی الله علیه و آله را حفظ،روایت و تبلیغ مینمایند،ائمه علیهم السلام باشند.بهخصوص که در روایات بیشماری در مورد ائمه علیهم السلام،تعبیر«خلفاء»به کار رفته است. (1)
شیخ انصاری در بحث ولایت فقیه در کتاب مکاسب،به روایاتی،از جمله این روایت،اشاره مینماید:«مجاری الامور بید العلماء باللّه الامناء علی حلاله و حرامه (2)جریانات تمامی شؤون امت،باید به دست عالمان ربانی که امین الهی بر حلال وحرام اند-فقهای جامع شرایط-انجام گیرد. (3)
مجاری الامور مطلق است و شامل همه امور میشود و اقامه حدود نیز از این امور است.
1) (1) .ر.ک:محمدمحمدی ریشهری،میزان الحکمة،ج1،ص133؛سعید ایوب،ابتلائات الامم،ص39؛ناصر مکارم شیرازی،الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل،ج3،ص641.
2) (2) .ابنشعبه حرانی،تحف العقول،ص238؛محدث نوری،مستدرک الوسائل،ج17،ص316؛علامه مجلسی،بحارالانوار،ج97،ص80؛سید بروجردی،جامع احادیث الشیعة،ج14،ص388.
3) (3) .محمدهادی معرفت،ولایت فقیه از دیدگاه شیخ انصاری و آیتالله خویی،در سایت www.al - shia.com/html/far/books/fegh/maghalat_merafat/velayat.htm.
بر اساس این روایت،مجاری الامور،به دست علما سپرده شده است.
پس اقامه حدود نیز که از جمله شوون و امور امت است،به فقها واگذار شده است.
شیخ انصاری،نهایتا در مورد این روایت و دیگر روایات میگوید:بعد از ملاحضه صدر و ذیل و سیاق روایات،انصاف اقتضا دارد که جزم حاصل شود به این که این روایات در مقام بیان وظیفه فقها از حیث احکام شرعی هستند. (1)
یکی از فقهای معاصر نیز دو اشکال عمده بر استدلال به این روایت وارد کرده است:
وی با این استدلال که فقها«علماء بالاحکام الشرعیة»هستند و تنها ائمه علیهم السلام،«العلماء بالله»هستند مراد از علماء را،ائمه علیهم السلام دانسته است.
همچنین به قرینه این فرمایش امام علیه السلام،«الامناء علی حلاله و حرامه»،«امور»را مختص به احکام شرعیه دانسته و گفته،ظاهر این است که فقها مرجع در احکام هستند. (2)
در پایان این بحث شایان ذکر است که نراقی از مجموع روایات سابق دو قاعده کلی استخراج کرده و در بحث از ولایت فقیه بر اقامه حدود نیز،به همین قواعد استناد کرده است:
تمامی موردهایی را که فقیه عادل در آنها ولایت دارد دو امر است:
1.هر آنچه پیامبر و امام،که فرمانروایان مردم و دژهای استوار اسلام هستند،در آن ولایت دارند،فقیه نیز در آن ولایت دارد.مگر این که در موردی دلیل خاصی بر استثناء وجود داشته باشد،مانند اجماع یا دلیل خاص یاغیر این دو.
2.همه موردهایی که نظام زندگی مردم به آن وابسته است و دخالت در آن به حکم عقل و یا شرع لازم میباشد...بر عهده ولی فقیه است.
دلیل امر اول،پس از اجماعی که بسیاری از اصحاب،آن را به روشنی بیان کردهاند و چنین مینماید که نزد آنان از بایستهها و ضروریهاست،روایاتی است که به این مسئله به روشنی دامن زدهاند.
دلیل امر دوم،پس از اجماع دو امر است:
الف)در امور اجتماعی ناچار باید شارع مهربان حکیم برای مردم ولی و حاکمی قرار دهد.
ب)چون فقیهان بهترین خلق خدا،پس از پیامبران و افضل و امین هستند و به دست آنها مجاری امور است،به ولایت سزاوارترند. (1)
علاوه بر این که برخی دلایل مطروحه این قواعد،قابل تاملاند،این نکته نیز حائز اهمیت است که استدلال به قاعده اول مبتنی است بر عدم استثناء اقامه حدود،در حالی که برخی مدعی این استثناء هستند.البته بر اساس مطالب فصل پیش این ادعا دفع میگردد ولی به هر حال به صرف این قاعده نمیتوان اقامه حدود را ثابت دانست.قاعده دوم هم در صورتی مشروعیت اقامه حدود را ثابت مینماید که مطلوبیت اقامه حدود در هر صورت و در هر زمانی،ثابت باشد،در حالی که برخی از جمله شیخ انصاری،چنین مطلوبیتی را نپذیرفتهاند. (2)هرچند بزرگانی چون آقای خویی،به دلیل اطلاقات و عمومات،اینگونه مطلوبیت و مشروعیت را ثابت میدانند. (3)بر اساس دیدگاه این بزرگان نیز،این قاعده به تنهایی راهگشا نیست و به مدد اطلاقات و عمومات میتواند مشروعیت اقامه حدود به دست فقیه را به اثبات برساند.
در یک جمع بندی از مجموع مسائل مطروحه در روایات میتوان گفت که حتی اگر نتوان از تک تک این روایات ولایت فقیه در اجرای حدود را ثابت کرد ولی از کنار هم قرار دادن این روایات میتوان این مهم را نتیجه گرفت:
1.اقامه حدود هم از مقوله حکم میباشد بهخصوص در مثل حد قذف با ترافع نزد حاکم و ثبوت حد نزد وی و حکم حاکم به ثبوت حد بر قاذف،چرا که مراد از حکم بر قاذف انفاذ و اجرای حکم بر اوست نه صرف حکم بدون اجرا.
2.قول امام علیه السلام«فانی قد جعلته علیکم حکما»ظهور در اراده ولایت عامه دارد،چنان که در نیابت خاص از امام علیه السلام هم این عبارت ظهور در ولایت عام و بر جمیع امور دارد.بعلاوه عبارت«فإنهم حجتی علیکم و انا حجةالله»ظهور شدیدی بر این دارد که فقها در اموری که امام علیه السلام حجت خدا محسوب میشوند،حجت امام علیه السلام هستند که از این امور اجرای حدود است.همچنین عبارت«خلیفتی علیکم»در برخی روایات این ظهور را تشدید میکند چون معلوم و ضروری است که مراد از خلافت عموم ولایت است.
3.با روایات معتبره ابی خدیجه مقبوله عمر بن حنظله و توقیع شریف«ثبوت حکم برای فقیه ثابت میشود و با روایت حفص اقامه حدود بالخصوص ثابت میگردد» (1)
1) (1) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص395.
پس از اثبات مشروعیت اقامه حدود در عصر غیبت،ضروری مینماید تا متصدی و مجری حدود نیز مشخص گردد،هرچند دلایل مطرح شده در مباحث پیشین به وضوح بر ولایت فقیه بر اقامه حدود دلالت میکردند،اما لازم است موارد خاصی که ممکن است به عنوان مثال عامه مردم،مجاز به اجرای حدود باشند،نیز بررسی شود،علاوه بر این که در مورد فقیه هم بحثهایی قابل طرح است که در ادامه این بدانها اشاراتی صورت میگیرد.
پس از آن که مشروعیت اقامه حدود در عصر غیبت به اثبات رسید،و دانستیم که ضروری است،حتما شخص یا نهادی خاص این مسئولیت را بر عهده گیرد،این سوال پیش میآید که آیا عموم مردم و کسانی که از قوه اجتهاد برخوردار نیستند،میتوانند به اقامه حدود مبادرت ورزند یا خیر؟در جواب باید گفت در مواردی به ایشان اجازه داده شده است که اقامه حدود نمایند که ما این موارد را در دو عنوان اقامه حدود در جرایم خاص و اقامه حدود در همه جرایم طبقه بندی کردهایم.
مراد از جرایم خاص،جرایم استثنایی هستند که شارع در هر حال و برای هر کدام از مومنین اجازه داده است آن را اقامه نمایند بدون این که تحصیل اذن از امام
معصوم علیه السلام و یا حاکم اسلامی،ضروری باشد.این جرایم عبارتند از:ساب النبی و الائمة،مدعی نبوت و قتل در فراش.
کسی که نبی گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله را دشنام دهد،برای هر کس که این دشنام را میشنود در صورتی که ضرری متوجه وی یا مالش و یا غیر او از مومنین نباشد،قتل دشنام دهنده جایز است؛ (1)حتی اگر از امام علیه السلام و حاکم اسلامی کسب اذن ننماید. (2)بلکه مقتضی روایاتی که در این باب موجود است،وجوب قتل دشنام دهنده میباشد. (3)فتوای جواز قتل،مورد اجماع فقهای امامیه است (4)و از وجوب قتل هم نفی خلاف شده، (5)حتی برخی ادعای اجماع بر وجوب کردهاند. (6)مقام معظم رهبری هم در یک استفتاء تصریح مینماید:«مجازات ساب النبی قتل است و حتی نیاز به محکمه و محاکمه هم ندارد.» (7)
لازم به ذکر است که ائمه علیهم السلام و حضرت فاطمة الزهراء علیها السّلام در این حکم ملحق به پیامبر صلّی الله علیه و آله هستند. (8)و درباره ایشان نیز نفی خلاف و ادعای اجماع شده است. (9)
گفتنی است در عبارات فقها جواز قتل بدون اذن از حاکم شرع مقید به سامع شده است؛بنابراین به نظر میرسد افراد دیگری که علم به وقوع دشنام دارند اما خود مستقیما سب را نشنیدهاند،نمیتوانند بدون اذن از حاکم شرع اقدام به قتل دشنامدهنده بنمایند.
1) (1) .محقق حلی،شرائع الاسلام،ج4،ص947.
2) (2) .ابنزهره،غنیة النزوغ،ص428.
3) (3) .جواد بن علی تبریزی،اسس الحدود و التعزیرات،ص259.
4) (4) .ابن زهره،غنیة النزوغ،ص428.
5) (5) .جواد بن علی تبریزی،اسس الحدود و التغزیرات،ص258.
6) (6) .سید احمد خوانساری،جامع المدارک،ج7،ص109 و محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج41،ص432.
7) (7) .لوح فشرده گنجینه استفتائات قضایی.
8) (8) .سید ابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص265.
9) (9) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج42،ص435.
هر کس ادعای نبوت نماید،قتلش واجب است. (1)قتل مدعی نبوت هم همچون،ساب النبی نیاز به اذن از حاکم شرع ندارد. (2)در این مسئله هم ادعای عدم خلاف شده است. (3)در این حکم فقها قید«علی ظاهر الاسلام»را بدان افزودهاند تا بدین وسیله کافر ذمی مانند یهودی و مسیحی را خارج نمایند؛بنابراین ادعای نبوت از سوی کافر ذمی موجب قتل او نخواهد بود. (4)
همچنین قابل ذکر است که در این مسئله فقها معمولا قید سامع را ذکر نکردهاند و تنها امام خمینی،این قید را در تحریر الوسیلة متذکر شده است. (5)به نظر میرسد این قید مورد توجه دیگر فقها نیز بوده است و آن را به اعتماد مسئله سابق(ساب النبی)ذکر نکردهاند.البته این احتمال هم بعید نیست که علت عدم ذکر در برخی موارد،اعتقاد به لزوم تحصیل اذن از حاکم شرع باشد.
در پایان ذکر این نکته ضروری است که برخی فقها قتل مدعی نبوت را جایزنمیدانند و همچون دیگر معاصی حکم آن را تعزیر دانسته ادله جواز قتل را ناتماممیشمارند. (6)
بر اساس ماده 630 ق.م.ا.:«هرگاه مردی همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد،میتواند در همان حال آنان را به قتل برساند».این ماده اقتباسی از مسئله ای در«تحریر الوسیله»امام خمینی رحمة الله است.
مشهور فقها معتقدند:
1) (1) .محقق حلی،شرائع الاسلام،ج4،ص948؛علامه حلی،تحریر الاحکام،ج5،ص396؛شهید ثانی،مسالک الافهام،ج14،ص452؛محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج41،ص440.
2) (2) .سیدابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص266.
3) (3) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج41،ص440 و سیدابوالقاسم خویی،مبانی تکملة المنهاج،ج1،ص266.
4) (4) .شهید ثانی،مسالک الافهام،ج14،ص453.
5) (5) .امام خمینی،تحریر الوسیلة،ج2،ص477.
6) (6) .یوسف صانعی،«مجازات مدعی نبوت»، www.feqh.org.
«هرگاه شوهری همسر خود را با مرد اجنبی در حال زنا دید و آن دو را به قتل برساند،اگر چه از نظر اخروی گناهی مرتکب نشده است؛اما از نظر حقوقی زوج باید این مسئله را اثبات نماید.حال برای اثبات ادعای خود باید یا بینه اقامه کند یا اولیای دم،ادعای وی را تصدیق نمایند؛زیرا اصل اقتضا میکند که مجنیعلیه مستحق قتل نبوده و عمل زنا که مورد ادعای قاتل میباشد،واقع نشده است». (1)
محقق اردبیلی در این رابطه میفرماید:
«اصل این حکم که شوهر در صورت مشاهده زنای همسرش با مرد دیگر و ارتکاب قتل،مجازات اخروی ندارد،گویا یک حکم اجماعی است و علاوه بر این موید به حکم عقل نیز میباشد.دلیل دیگر روایت«داود بن فرقد»است که از امام صادق علیه السلام نقل شده است.اصل این حکم مشهور میان فقهاست بلکه ممکن است به حد اجماع رسیده باشد.اما این حکم تنها مربوط به عالم واقع و نفس الامر است(یعنی از نظر اخلاقی و اخروی)ولی از نظر ظاهر شرع(یعنی از نظر حقوقی)قاتل مورد بازخواست قرار میگیرد.در نتیجه باید قصاص شود مگر آنکه برای اثبات ادعای خود شاهد بیاورد یا ولی دم ادعای او را تصدیق کند». (2)
دو نکته مهم در این حکم به چشم میخورد:
1.جواز قتل حکمی تکلیفی و حجتی است شرعی بین زوج و خدا،اما برای این که بتواند از قصاص بگریزد باید بتواند بینه بر این امر اقامه نماید یا این که بازماندگان مقتول وی را تایید کنند (3)در غیر این صورت حکم ظاهری عمل ارتکابی قصاص خواهد بود.
2.برای جواز قتل زوجه مطاوعه و رضایت قلبی وی شرط است و زوج باید علم به مطاوعه داشته باشد (4)و صرف احتمال مطاوعه کفایت نمیکند.
1) (1) .شهید ثانی،الروضة البهیة،ج9،ص120-122 و سید حسین هاشمی،کتاب زنان،«قتل در فراش،ضرورت بازگشت قانون به فقه»،ش 27.
2) (2) .محقق اردبیلی،مجمع الفائدة و البرهان،ج13،ص95 و سید حسین هاشمی،کتاب زنان،«قتل در فراش،ضرورت بازگشت قانون به فقه»،ش 27.
3) (3) .محقق حلی،شرائع الاسلام،ج4،ص940.
4) (4) .فاضل هندی،کشف اللثام،ج2،ص406.
فقهای شیعه در برخی موارد،بدون در نظر گرفتن شرط فقاهت اقامه حدود را جایز میدانند،بدون این که این جواز را مقید به جرایم خاصی بنمایند.به نظر میرسد بتوان این موارد را در چهار عنوان مورد بررسی قرار داد:اقامه حد بر عبد،زوجه و ولد،و اقامه حد از سوی سلطان ظالم.بررسی تفصیلی این نظریات و ادله آنها بحثی مستقل و مفصل میطلبد،بدین جهت در این نوشتار،به ارائه گزارشی از این دیدگاهها و اختلاف نظرهایی که در این موارد به چشم میخورد،اکتفا میکنیم.
فقهای شیعه معتقدند در زمان غیبت مولی میتواند بر عبد خود حد جاری نماید.شیخ در«مبسوط» (1)وسید بن زهره در«غنیة» (2)این مطلب را مورد اجماع شیعه میداند.یکی دیگر از فقها نیز میگوید:هیچ خلافی نیست که مولی میتواند بر عبد خود اقامه حد نماید؛زیرا این مطلب در کتابهای متعددی تصریح شده است،همچون:«المقنعة»،«النهایة»،«المقنع»،«الوسیلة»،«الهدایة»،«السرائر»،«الشرائع»،«المنتهی»،«التذکرة»،«التحریر»،«المختلف»،«القواعد»،«الارشاد»،«التبصرة»،«التلخیص»،«الدروس»،«اللمعة»،«غایة المراد»،«تعلیقات المحقق الثانی علی الشرائع»،«الروضة»،«المسالک»و غیر این کتابها. (3)اما صاحب جواهر ضمن پذیرش این دیدگاه شهرت آن را مسلم دانسته،میگوید:
«کاد یکون إجماعا کما أعترف به بعضهم،بل فی المسالک لم یخالف فیه إلا الشاذ النادر،ولعله کذلک،إذ لم یحک الخلاف فیه إلا من المفید و الدیلمی،بل عن الغنیة الاجماع علیه،بل مقتضی جواز الحلی له بعد ما سمعته منه سابقا کونه مجمعا علیه أو أن النصوص به متواترة» (4)
در ادامه صاحب جواهر به استدلال پرداخته،دلایل چندی همچون:اجماع فقها،نصوص متواتر،اخبار مستفیضه بین خاصه و عامه،عموم تسلط مولی بر عبدش،نبوی«أقیموا الحدود علی ما ملکت أیمانکم» (1)خبر«عنبسة بن مصعب»، (2)خبر«علی بن جعفر» (3)و...و در نهایت قطع بر وجود سیره در جواز تعزیر که از اقسام حدود است. (4)
مقتضی اطلاق نص و فتوی،جواز اقامه حد بر عبد است،چه مولی عادل باشد یا فاسق و چه زن باشد یا مرد. (5)اما در شرایط مولی بین اصحاب اختلافاتی وجود دارد و حتی سلار در مراسم و علامه حلی در مختلف،به خلاف مشهور فقها،فقاهت مولی را لازم میدانند. (6)
در رابطه اقامه حد بر ولد و زوجه دو قول وجود دارد؛ (7)شیخ طوسی در«نهایة»، (8)علامه در«تبصرة»، (9)شهید در«دروس»و«لمعة» (10)قایل به جوازند و قول جواز در«ایضاح»از ابن براج،و در«غایة المرام»از ابن جنید نیز نقل شده است، (11)در حالی که مفید،ابن ادریس،ابن زهره،طبرسی،کرکی و شهید ثانی قول عدم جواز را برگزیدهاند. (12)علامه حلی در این مورد هم فقاهت را معتبر میداند،و شهید ثانی نیز با این که منع را اقوی میداند،در صورتی که مولی فقیه باشد،قول جواز را متجه
1) (1) .محدث نوری،مستدرک الوسائل،باب 27 از ابواب مقدمات الحدود،ح2.
2) (2) .شیخ حر عاملی،وسائل الشیعة،باب 30 از ابواب مقدمات الحدود،ح 6 و 7.
3) (3) .همان.
4) (4) .همان،ص387.
5) (5) .همان.
6) (6) .سلار،المراسم العلویة،ص264 و علامه حلی،مختلف الشیعة،ج4،ص463.
7) (7) .محقق سبزواری،کفایة الاحکام،ج1،ص411.
8) (8) .شیخ طوسی،النهایة،ص301.
9) (9) .علامه حلی،تبصرة المتعلمین،ص114.
10) (10) .شهید اول،الدروس،ج2،ص48؛همان،اللمعة،ص75.
11) (11) .سیدمحمدباقر شفتی،مقالة فی اقامة الحدود فی تحقیق هذه الاعصار،ص85-86.
12) (12) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ص388.
اگر از سوی حکام جور فردی از شیعه به ولایت نصب شد،در حالی که میتواند بدون این که ضرری متوجه وی باشد،اقامه حدود بنماید؛آیا اقامه حدود برای او جایز است یا خیر؟مفید در محکی از«مقنعة»و شیخ در محکی از«نهایة»قول جواز را برگزیدهاند منتها مشروط به این که با اعتقاد به نیابت از امام معصوم علیه السلام،به این امر مبادرت ورزد.ابن براج در«مهذّب»این نظر را چنین مطرح کرده است:
«اذا استخلف السلطان الجائر انساناً من المسلمین و جعل الیه الحدود جاز ان یقیمها بعد ان یعتقد انه قبل الأمام العادل فی ذلک و انه یفعل ذلک باذنه.» (3)
شیخ نیز در«نهایة»گفته است:
«ومن استخلفه سلطان ظالم علی قوم وجعل إلیه إقامة الحدود جاز له أن یقیمها علیهم علی الکمال،ویعتقد أنه إنما یفعل ذلک بإذن سلطان الحق،ویجب علی المؤمنین معونته وتمکینه من ذلک ما لم یتعد الحق فی ذلک وما هو مشروع فی شریعة الاسلام،فإن تعدی ما جعل الله الحق لم یجز له القیام به،ولا لأحد معاونته علی ذلک،اللهم إلا أن یخاف فی ذلک علی نفسه،فإنه یجوز له حینئذ أن یفعل فی حال التقیة ما لم یبلغ قتل النفوس،و أما قتل النفوس فلا یجوز فیه التقیة علی حال» (4)علامه حلی این عبارت شیخ را مفاد روایت دانسته،ابن ادریس نیز میگوید:«أنه أوردها إیرادا من طریق الخبر لا اعتقادا من جهة الفتیا و النظر» (5)
ابن ادریس حلی،فاضل،شهیدان و غیر ایشان که شاید به حد مشهور برسند،اقامه حدود در دستگاه ظلمه را جایز نمیدانند.البته اگر سلطان جائر وی را مجبور نماید که اقامه حد نماید،در این صورت مادامی که مرتکب قتل نشده است،قبول ولایت از
روی تقیه جایز است اما در دماء تقیهای نیست.همچنین گفتنی است که در این مسئله(عدم جواز قتل از روی تقیه یا تحقق اکراه در قتل)بین فقها خلافی نیست. (1)البته آقای خویی در این مسئله مخالف مشهور است و قتل از روی اکراه را جایز دانسته،معتقد است اکراه در قتل محقق میشود. (2)
در فصول گذشته دانستیم که اقامه حدود به جعل اولی وظیفه امام معصوم علیه السلام است و در زمان غیبت به نظر مشهورِ فقهای شیعه،که مستند به دلایل محکم و غیر قابل انکاری است،اقامه حدود به فقها تفویض شده است.اما به خلاف آنچه تاکنون در این نوشتار به اثبات رسید،برخی مدعیاند در زمان غیبت امام علیه السلام و حاکمیت حاکمان جور،اقامه حدود از وظایف حاکمان جور است،و اقامه حدود از سوی ایشان مشروع بوده،جایز نیست فقها در این امر مداخله نمایند،و تصرفات فقها در اقامه حدود تنها زمانی نافذ و مشروع است که حاکمان جور نسبت به اقامه حدود بی تفاوت باشند. (3)برای بررسی این دیدگاه ابتدا لازم است مراد نویسنده محترم از حاکم جور روشن شود،آنگاه دلایلی که برای مشروعیت بخشی به اقامه حدود توسط ایشان ارائه گردیده مورد نقد و بررسی قرار گیرد.
واژه جور نقیض عدل است و به انحراف از راه هم گفته میشود. (4)این واژه یکبار در قرآن به معنی دوم بکار رفته است. (5)در روایات شیعه«امام جور»در برابر«امام عدل»قرار دارد.بررسی کاربرد این عنوان در روایات نشان میدهد که امام جور،در مواردی
که از تولی ائمه جور نکوهش شده،به پذیرش اعتقادی ولایت غیرمعصومان به جای امامان معصوم علیهم السلام اختصاص دارد. (1)ولی در دیگر موارد،مراد از«امام جور»حاکمی است که با تعدی و تجاوز به حقوق مردم و ظلم به آنان و با زیرپاگذاردن احکام اسلامی از مسیر حق و عدل خارج شده است، (2)هرچند ولایت معصومان علیهم السلام را نیز پذیرفته باشد. (3)
کیفر دادن مجرمان در عرف جوامع بشری از اختیارات حکومت است و کسی جز متصدیان امور حکومت مجاز به آن نیست.این مبنا از سوی فقه اسلامی هم پذیرفته شده است.به همین دلیل یکی از دقدقههای فقهای شیعه،تشکیل حکومتی بوده است الهی،تا بتوان در سایه آن،قوانین الهی را به اجرا گذارد و با اجرای حدود و تعزیرات و مجازاتهای اسلامی توام با اجرای صحیح امر به معروف و نه از منکر و توجه به اخلاق اسلامی،جامعه را پالایش و تطهیر کرد.اما صرف لزوم حکومت برای اقامه حدود باعث نمیشود،اقامه حدود توسط حاکمان خودکامه مشروع باشد،بلکه برای اثبات مشروعیت این امر دلایل محکم و استوار از خدشه مورد نیاز است.برخی از دلایل مطرح شده عبارتند از:عدم اختصاص واژه امام به معصومان علیهم السلام،سیره عملی معصومان علیهم السلام در تایید و ارجاع حدود به حاکمان جور و منع از تعطیلی حدود.در ادامه هر کدام از این دلایل مورد بررسی قرار میگیرد.
فقیهان مسلمان اجرای حدود را از وظایف«امام و حاکم جامعه»دانستهاند.فقهای شیعه هم این اصل را پذیرفتهاند.روایات فراوانی هم به وظیفه«امام»و«امام المسلمین»
در اجرای حدود اشاره کرده است. (1)در این روایات این اصل که مسوولیت اجرای حدود فقط متوجه امام است و دیگر مسلمین مجاز به دخالت در آن نیستند تایید شده است.روایت دعائم الاسلام که«لا یصلح الحکم و لا الحدود ولا الجمعه الا بامام»نیز بر همین اصل دلالت دارد.
با توجه به این که واژه امام مختص به امام معصوم علیه السلام نیست و شامل هر حاکم مبسوط الیدی میشود،روشن میکند که مقصود از این روایات بیان تکلیفی است که متوجه حاکمان در آن روز و هر زمان دیگر است و نه فقط وظیفه امام معصوم و یا فقیهی که ممکن است صدها سال دیگر اتفاقاً در جایی به این منصب دست پیدا کند. (2)
با توجه به این که در فصل دوم این نوشتار و ضمن بحث از روایت جعفریات به طور مفصل راجع به کاربردهای واژه امام در روایات بحث و بررسی صورت گرفت نیازی به تکرار آن نیست.در همان بحث روشن شد،هرگاه قرینهای در کلام نباشد،واژه امام در روایات و فقه شیعه منصرف به امام معصوم علیه السلام است؛بنابراین شالوده این
1) (1) .درکتاب کافی از حلبی از امام صادق علیه السلام روایت شده که«اگر سارق نزد امام به سرقت اقرار کند،دستش قطع میشود».(کلینی،کافی،ج7،ص220) 2)از فضیل از امام ششم روایت شده:«کسی که نزد امام به جرمی اعتراف کند،بر امام است که بر او حد را جاری کند».(همان) 3)و نیز روایت شده:«اگر امام کسی را در حال زنا یا شرب خمر دید،باید بر او حد جاری کند».(همان) 4)کلینی روایت کرده است که محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام پرسید:کسی جنایتی در حق من روا داشت،آیا از او بگذرم یا او را برای گرفتن حقم به سلطان معرفی کنم؟حضرت پاسخ داد:مانعی ندارد؛اگر او را به امام معرفی کنی،حقت را مطالبه کردهای! 5)ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که«اگر زانی هارب در چنگ امام بیفتد،امام بر او حد جاری میکند».(شیخ طوسی،تهذیب،ج10،ص46) 6)علی بن جعفر از امام موسی بن جعفر علیه السلام روایت کرده که ایشان درباره نصرانی شارب خمر فرمود:«اگر او را نزد حاکم مسلمانان بردند،باید حدود اسلامی را بر وی جاری کند».(علی بن جعفر الامالی،ص112)
2) (2) .سید علیرضا صدر حسینی،محدوده اختیارات حاکمان جور.
استدلال با همین نکته متلاشی میشود،زیرا به نظر فقهای شیعه در همه این موارد امام معصوم علیه السلام مراد است،مگر این که قرینهای در کلام موجود باشد.البته نباید از نظر دور داشت که شاید از این رهگذر مطلب دیگری که بیگانه از منظور نویسنده است،قوت یابد؛شاید بتوان بر اساس این روایات این مطلب را تایید کرد که هر فقیهی نمیتواند به اقامه حدود بپردازد،بلکه تنها فقیهی مجاز به اقامه حدود است که علاوه بر فقاهت،ولایت بالفعل هم داشته باشد و عرفا بتوان او را امام نامید؛بنابراین امکان دارد به واسطه این روایات فقط ولی فقیه را مجاز به اقامه حدود دانست نه همه فقها را.
روایاتی که از سیره عملی و روش امامان علیهم السلام در ارجاع امر اقامه حدود به حاکمان عصر خویش و تایید اجرای حدود توسط آنان حکایت دارند،از جمله ادله ولایت حکام جور بر اقامه حدود معرفی شدهاند.از جمله این روایات میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
1.خلیفه دوم از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره مردی که مرتکب گناهی شده بود سؤال کرد؛ایشان،وی را برای اجرای حد بر فرد گناهکار راهنمایی کرده و فرمودند:«او را حد بزن». (1)
2.امام هادی علیه السلام در جواب متوکل که از ایشان درباره مرد نصرانی که پس از زنای با زنی مسلمان اسلام آورده بود سؤال کرده بود نوشتند:«او را باید تا حد مرگ تازیانه زد». (2)
3.امام صادق علیه السلام به معلی بن خُنَیس که سارقی را دستگیر کرده بود دستور فرمودند که سارق را برای اجرای حد سرقت به«والی شهر»تحویل دهد. (3)
این سه روایت،نه تنها بر جواز،بلکه بر وجوب اجرای حدود توسط دولتهای
جور دلالت دارد.و این تصور که این موارد،مجوزهایی مربوط به موارد خاص بوده و از آن جواز اقدام دیگر حاکمان جور استفاده نمیشود نادرست است؛زیرا بر اساس اصل اشتراک تکالیف،بین دزدی که در آن روز توسط«معلی بن خنیس»دستگیر شده و دیگر دزدان و نیز بین خلیفه اول و یا متوکل عباسی با دیگر حاکمان جور مسلمان تفاوتی نیست.بنابراین،مطرح شدن مکرر این مضمون و تاکید بر این که امام و و الی باید حد را جاری کند و این که عفو سارق با اوست به این معنی است که امام علیه السلام حاکمان زمان خود را واجد اختیار کافی برای اجرای حدود میدانستهاند.
هیچ یک از روایات فوق ظهور در جواز اقامه حدود توسط حاکمان جور ندارند،چه رسد به وجوب؛زیرا امام علیه السلام که وجودش لطف است برای همه بشریت،وظیفه بیان و تبلیغ احکام شرع را بر عهده دارد و از راهنمایی هیچ کس حتی دشمنان خود دریغ نمیورزد،روایات فوق هم مبین همین مطلب است و امام علیه السلام به بیان حکم شرعی موارد فوق پرداخته است و اصلا به مشروعیت اجرای این احکام توسط چنین حاکمانی اشاره نکردهاست.بعلاوه نامشروع بودن ولایت سیاسی غیر معصومان از مسلمات مکتب تشیع است،و نمیتوان به صرف همکاری و راهنمایی امام علیه السلام برای حفظ دین و شریعت،این امر را به منزله مشروعیت بخشیدن به این حاکمان قلمداد کرد.همچنین برخی از این روایات،از جمله دستور امام به تحویل دزد به و الی،را میتوان به«قاعده الزام»مستند دانست.
اطلاق حدیث قدسی:«من عطل حداً من حدودی فقد عاندنی»ضرورت اجرای حدود الهی در همه زمانها و مکانها را تأکید میکند و براساس اطلاق آن،حاکمان جور نیز مکلف به اجرای حدود میباشند.در صورتی که دلیلی خاص اشتراط فقاهت را برای مجریان حدود ثابت نکند،این اطلاق قابل اخذ خواهد بود. (1)بعلاوه«به نظر عموم فقهای
1) (1) .سید علیرضا صدر حسینی،محدوده اختیارات حاکمان جور.
متأخر که به لزوم اجرای حدود در زمان غیبت معتقدند،در صورتی که فقیه جامع الشرایط قادر به اجرای حدود نباشد چارهای جز تعطیل اجرای حدود نیست؛چون همان گونه که صاحب جواهر گفته است:«الأجماع بقسمیه علی عدم خطاب غیرهم بذلک فانحصر الخطاب بهم» (1)اگر به نظر ایشان حکمت تشریع حدود اقتضا دارد که اجرای آنها به زمان معصوم محدود نشود و اگر عقل عملی بر لزوم جلوگیری از انتشار مفاسد و محارم در همه زمانها بوسیله اجرای حدود حکم میکند. (2)پس چگونه در دوره طولانی غیبت که فقیهان شیعه غالباً قادر به اجرای حدود الهی نیستند،عموم فقهای شیعه،به توقف اجرای حدود الهی فتوی داده و حکمت تشریع حدود و حکم عقل عملی را نادیده گرفتهاند.
شیخ طوسی در نهایه با این عقیده مخالفت کرده (3)...ابن براج در مهذّب نیز همین نظر را عیناً چنین کرده است. (4)این دو کلام در مقابل نظر عموم فقهای شیعه،به روشنی بر جواز تصدی اقامه حدود در حکومت جور از سوی هر انسان مسلمانی-هر چند غیر فقیه-دلالت دارد و اجماع مورد ادعای صاحب جواهر را که هیچ کس جز فقها نمیتواند عهدهدار اجرای حدود باشد را بی اعتبار میسازد.از کلام شیخ طوسی این موضوع مهم قابل استفاده است که وظیفه اجرای حدود در حکومت جور هم وجود دارد و هر فردی که توانایی اجرای صحیح آن را دارد باید در اجرای صحیح آن با حکومت همکاری کند.هر چند شیخ طوسی تنها استحباب تصدی اجرای حدود در حکومت جور را مطرح کرده است ولی همان طور که صاحب جواهر متذکر شده (5)این امر از اموری است که جواز آن مساوی با وجوب آن میباشد.» (6)
1) (1) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص396.
2) (2) .علامه حلی،مختلف الشیعة،ج3،ص464 و محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص394.
3) (3) .«اما سلطان الجور،فمتی علم الأنسان او غلب علی ظنه انه متی تولّی الأمر من قبله امکنه الی اقامة الحدود و الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و قسم الاخماس و الصدقات-فانه یستحب له ان یتعرض لتولی الأمر من قبلهم».(شیخ طوسی،نهایة،ص357).
4) (4) .«اذا استخلف السلطان الجائر انساناً من المسلمین و جعل الیه الحدود جاز ان یقیمها بعد ان یعتقد انه قبل الأمام العادل فی ذلک و انه یفعل ذلک باذنه».(ابنبراج،المهذب،ج1،ص342.)
5) (5) .محمدحسن نجفی،جواهر الکلام،ج21،ص299.
6) (6) .ر.ک:سید علیرضا صدر حسینی،درسنامه فقه الحکومة.
همانطور که این نویسنده اذعان دارند،منع از تعطیلی حدود پس از اثبات لزوم فقاهت در مجری حدود،نمیتواند به اقامه حدود توسط حاکمان ستمگر مشروعیت ببخشد.همچنین این نویسنده،به حکمت تشریع حدود و حکم عقل عملی،اشاره کرده،دیدگاه صاحب جواهر مبنی بر اختصاص خطاب ادله حدود به فقها را به نقد کشیدهاست.گرچه همان طور که گذشت به نظر نگارنده اختصاص خطاب به فقها صحیح نیست،اما حکمت تشریع و منع از تعطیلی حدود هیچ ملازمهای با ولایت ستمگران بر اقامه حدود ندارد؛زیرا بر اساس این دلایل تنها لزوم و بایستگی اقامه حدود توسط حکام شرع به اثبات میرسد اما مصداق حکام شرع را فقه شیعه مشخص مینماید.در فقه شیعه که برخاسته از روایات معصومان علیهم السلام است،فقهای جامع الشرائط به عنوان حاکم شرع شناخته میشوند نه غیر ایشان.همچنین باید توجه داشت که تعطیلی حدود غیر از عدم اجرا به خاطر عدم امکان است و تعطیلی حدود تنها زمانی صادق است که امکان اجرا متصور باشد.استشهاد صورت گرفته به نظریات شیخ طوسی و ابن براج هم اثری در اثبات مدعا ندارد چون این بزرگواران تصریح کردهاند که به نیابت از امام معصوم علیه السلام به اقامه از سوی ظالمین بپردازند که خلاف مدعای نویسنده را ثابت کرده،فقدان مشروعیت ایشان را تایید مینماید و الا این قید ضرورتی نداشت.علاوه بر همه این موارد باید توجه داشت که ضرر تعطیلی حدود بیش از ضرر قتل نفس محترمه نیست،در حالی که اقامه حدود در بسیاری از موارد،به دستاویزی برای حاکمان ستمگر تبدیل شدهاست تا از آن برای سرکوبی مخالفان خود کمک بگیرند.این حدود شرعی در حکومت این ستمکاران،اغلب علیه انسانهای بیپناه و بیقدرت به مورد اجرا گذاشته شده است.طبیعی است نمیتوان از حاکمی که خود غرق در هرگونه فساد و تباهی است انتظار داشت که با اقامه حدود به تهذیب و تطهیر جامعه بپردازد. (1)حکام فاسق که قادر به برآورده ساختن«نظام عدل و قسط اسلامی»،که
1) (1) .برای نمونه،میتوان به سلطان محمود غزنوی اشاره کرد که ادوارد براون،شرقشناس معروف درباره او مینویسد:«چنین شاهی که در راه دین جنگها کرده،بتپرستان را به خاک و خون کشیده،و بتهای بسیار شکسته بود،در نظر مسلمانان از هر گونه عیب و خطا مبرا می بود».(تاریخ ادبیات ایران:از فردوسی تا سعدی،ترجمه فتح الله مجتبائی،ص173.)فقیهان سنی،سلطان محمود غزنوی را یمین الدوله و اسلام پناه میخوانند،در حالی که رابطه عاشقانهاش با پسرکی بهنام ایاز شهرت تاریخی یافته است.(چهارمقاله عروضی،ص50-57.)گفته میشود.هماکنون در یکی از شهرهای پاکستان بر گور ایاز گنبد و بارگاه ساختهاند و مسلمانان آنجا او را مانند قدیس میستایند.(باستانی پاریزی،حماسه کویر،زیر نام ایاز).
درقرآن وعده داده شده است،نبودهاند،برای تحکیم قدرت خویش با خشونت و شقاوت،تودههای عادی مردم را با عوام فریبی و ترسانیدن از در خطر بودن دین الهی به دنبال خود کشانیدهاند و هرگاه لازم دیدهاند از حدود الهی به نفع خود و برای سرکوب دیدگاههای مخالف استفاده کردهاند،که نمونه عینی آن را در همین روزها و سالها شاهد هستیم و میبینیم که چگونه برای به دست آوردن مقاصد سیاسی به استناد فتاوای برخی علمای متحجر و کم خرد سنی،به کشتار شیعیان در عراق،افغانستان و پاکستان میپردازند.
در پایان باز بر این نکته تاکید مینماییم که به نظر فقه شیعه،با فرض فقدان هرگونه دلیلی که از تفویض اقامه حدود به فقها حکایت نماید،باز فقهای شیعه به عنوان قدر متیقنِ مخاطب اوامر:«فاجلدوا و فاقطعوا»مأمور به اجرای حدود میباشند تا حدود الهی تعطیل نشود،و به هیچ عنوان منع از تعطیلی حدود مقتضی ولایت حاکمان جور بر این مهم نیست.
مشروعیت اقامه حدود و تعزیرات در عصر غیبت بر اساس دلایلی که در این فصل به تفصیل به بوته نقد گذاشتهشد،به اثبات رسید.همچنین ملاحظه گردید که این دلایل فقها را هدف قرار داده ایشان را صالح بر اقامه حدود تشخیص دادند.اما سوالی که این در پی یافتن پاسخی برای آن هستیم،صلاحیت فقها در زمانی است که حکومت اسلامی برپا شده است.آیا زمانی که یکی از فقها بدین مهم نایل آید و موفق شد حکومتی اسلامی بر مبنای ولایت عامه فقیه تشکیل دهد،دیگر فقها میتوانند به طور موازی،به اقامه حدود بپردازند یا خیر؟به عبارت دیگر آیا اقامه حدود وظیفه هر فقیهی
است یا فقط ولی فقیه میتواند این مسئولیت را به دوش بکشد؟برخی از محققین در پاسخ به این سوال گفتهاند:
«اجرای حدود و گرفتن مالیاتهای اسلامی و غیر آنها به و الی و امام موکول شده است و امام و و الی مقبوض الید مراد نیست،بلکه مبسوط الید از ایشان مورد نظر میباشد،پس هرگاه یکی از ایشان به پا خاست و حکومت اسلامی را مانند دیگر حکومتها بنیان نهاد،اجرای این احکام به عهده اوست و دیگران[دیگر فقها]باید از آراء و عقاید وی متابعت نمایند،مگر در اموری که تخلف از آنها منجر به تضعیف حکومت نمیگردد.» (1)
در این فصل تصرف دیگر فقها در اقامه حدود،به عدم تضعیف حکومت اسلامی منوط شده است.اما همین نویسنده در ادامه حتی تصرفاتی که منجر به تضعیف حکومت نشود را نیز خارج کرده،میگوید:
«ممکن است ادعا شود:ولی فقیه کسی است که واجبات کفایی بر او معین شده است؛پس جایز نیست دیگر فقها با وی تزاحم کرده،در اموری که تحت سلطه و اختیار وی میباشد،داخل شوند حتی اگر موجب ضعف و فساد نشود؛بدان جهت که این امر احتمال تضعیف حکومت را در پی دارد،و برای از بین بردن هر گونه احتمال تضعیف حکومت،و برای منع از تداخل دیگر فقها همین احتمال به ضمیمه فقدان اطلاقی که در این مورد-داخل شدن در امری که فقیه دیگری قبلا اعمال سلطه کرده است-قابل اتکا باشد،کفایت مینماید» (2)
همین فقیه دور اندیش،در جای دیگری نیز اشاره میکند که قبل از تشکیل حکومت اسلامی،اصلا اقامه حدود جایز نیست؟
«آری ممکن است ادعا شود که اجرای حدود قبل از تشکلیل حکومت جایز نیست،زیرا اجرای حدود بدون حکومت،مستلزم فساد مجری است،بلکه قبل از تشکیل حکومت،امام محسوب نمیشود[در حالی که اقامه حدود بر عهده امام مسلمین است]» (3)
بعضی دیگر از فقها همین دیدگاه را به بیان دیگری ابراز داشته است،ایشان با جدا
کردن فقاهت از ولایت،مدعی است فقاهت فقط فقیه را بالقوه مستعد ولایت مینماید و ولایت تنها از آنِ زعیم و فقیهی است که قدرت سیاسی داشته،این قوه را به فعل رسانیده باشند؛بنابراین در صورت تشکیل حکومت اسلامی و به دست گرفتن قدرت سیاسی توسط یکی از فقها،دیگر فقها،فاقد ولایت خواهند بود.یکی از این فقها به فرمایشی از امیرالمومنین علیه السلام استناد کرده است:
«مولاامیرمومنان علیه السلام در این باره میفرماید:«ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه واعلمهم بامر الله فیه» (1)حضرت در این بیان،دو شرط اساسی را برای شایستگی مقام زعامت سیاسی در اسلام یادآور میشود:
اولا:قدرت و توان سیاسی اداری داشته باشد.
ثانیا:در امر زعامت،آگاهترین افراد امت بوده باشد،که همان معنای فقاهت است،که بیشتر فقاهت در شئون زعامت و سیاست ملحوظ است.پس در زعامت سیاسی فقاهت،دومین شرط اساسی،پس از قدرت سیاسی است.و این،صرفا شایستگی فقیهان را برای مقام ولایت و زعامت سیاسی،پس از واجدیت دیگر شرایط میرساند،نه فعلیت آن را،زیرا در فرض دوم،تعدد ولایات برحسب تعدد فقهای جامع الشرایط،و موجب تزاحم ولایتها میگردد.و این حتما با قانون نظم،مغایرت دارد،و مایه تشتت آرا،و از هم پاشیدگی وحدت امت خواهد بود.لذا تلازمی میان فقاهت و ولایت بالفعل وجود ندارد،و هر فقیهی به دلیل آن که فقیه است،فعلا دارای مقام ولایت نیست بلکه صرفا شایستگی آن را دارد.» (2)
یکی دیگر از فقهایی که تلازم بین ولایت و فقیه را به دیده انکار نگریسته،به واجب کفایی بودن لزوم تصدی امور عامه بر فقیه اشاره کرده،میگوید:
«همان گونه که در کلمات شیخ و دیگران آمده،لزوم تصدی امور عامه بر فقیه یک واجب کفایی است،و این میرساند که ولایت فقیه جنبه شاءنیت دارد و هرفقیه جامع شرایطی تنها شایستگی این مقام را دارد،نه آن که بالفعل این مقام رادارا باشد...پس هر فقیهی،بالفعل دارای مقام ولایت نیست،بلکه تنها زمینه تصدی ولایت در او فراهم است که با فراهم شدن دیگر امکانات،ازجمله همراهی مردم به شکل(بیعت)(پذیرش همگانی)ولایت وی،فعلیت
پیدا می کند و این پذیرفتن همگانی یا به طور مستقیم یا به وسیله خبرگان(کارشناسان)انجام میگیرد.
بدین سان،تزاحم ولایات نیز به وجود نمیآید،زیرا تزاحم در صورتی است که ولایت لازمه فقاهت باشد،نه آن که فقاهت تنها شایستگی را ایجاد کند،و فعلیت به دست نمایندگان شایسته مردم صورت گیرد.همچنین روشن گردید مقام ولایت برای فقیه جامع شرایط،از راه میانه بین انتصاب و انتخاب ثابت میگردد،نه انتصاب مطلق است که تنها از سوی شارع شخصا معین شده باشد،بلکه با ارائه اوصاف لازم به مردم،بر آنان است تا فردلایق و شایسته را که واجد اوصاف یاد شده باشد شناسایی کرده،او را بپذیرند:(فارضوا به حکما).» (1)
به نظر میرسد،دیدگاه فوق مبتنی بر انتصابی-انتخابی بودن ولایت فقیه است در حالی که«دلیل ولایت فقیه بر طبق نظریه نصب-که نظریه مورد قبول اکثریت قریب به اتفاق فقهای شیعه است-شامل همه فقهای جامع الشرایط میشود و برای تمامی آنان اثبات ولایت میکند.درنتیجه هرگاه یکی از آنان،متصدی حکومت و زعامت گردید.این امر موجب نخواهد شد که دیگران از مقام ولایتی که دارند ساقط شوند؛بلکه هم چنان برای فقهای دیگر نیز اعمال ولایت جایز خواهد بود؛لکن به منظور جلوگیری از هرج و مرج،اعمالِ ولایت فقهای مزبور فقط در محدودهای مجاز است که منجر به ایجاد مزاحمت برای فقیه حاکم نگردد؛یعنی،محدودهای جزئی که فقیه حاکم در آن مداخله و اعمال ولایت نمیکند؛همچون انجام بعضی از امور حسبیه در سطح شهرستانها و یا گرفتن خمس و زکات و دیگر وجوه شرعیه از مردم و صرف آنها در مصارف شرعی؛ (2)چنان که در زمان ما نیز چنین اعمال ولایتی از سوی فقهای جامع الشرایط انجام میگیرد و هیچ گونه مزاحمتی نیز برای ولی فقیه ایجاد نمیکند.» (3)
آنچه فقها را بر آن داشته تا از مزاحمت فقیه منع نمایند،لزوم حرج و مرج است اما
1) (1) .همان،ولایت فقیه از دیدگاه شیخ انصاری و آیتالله خویی،در سایت www.al - shia.com/html/far/books/fegh/maghalat_merafat/velayat.htm.
2) (2) .دیدگاه یادشده مستلزم تفکیک مرجعیت و رهبری است.برای تحقیق بیشتر در این باره ر.ک:محمدحسین مهوری،فصلنامه حکومت اسلامی،«مرجعیت و رهبری»،ش16)
3) (3) .ر.ک:محمدجواد ارسطا،فصلنامه کتاب نقد،«ولایت و محجوریت»،ش 8.
شیخ انصاری در تبیین عدم جواز مزاحمت فقیه حاکم،به دلایل ولایت فقیه اشاره کرده،عدم جواز مزاحمت را به این ادله مستن کرده است:
«اگر برای ولایت فقیه به توقیع استناد نماییم،قبل از وقوع تصرف مزاحمت جایز است،زیرا مخاطب توقیع عواماند که موظف به ارجاع امور به حکام میباشند؛بنابراین نهی از مزاحمت به ایشان اختصاص مییابد،اما حکام هر کدام حجت از سوی امام بوده،بر هیچ یک جایز نیست که امر حادثی را به دیگری ارجاع دهد و جایز است که خود بدان امر مباشرت نماید،حتی اگر دیگری پیش از او اثبات ید کردهباشد...اما اگر مستند ما عمومات نیابت باشد،که مقتضی است فعل فقیه مانند فعل فقیه و نظرش مانند نظر امام باشد که تعدی از آن جایز نیست،ظاهر این است که مزاحمت در امری که فقیهی داخل در آن شده و اثبات ید کرده،حتی اگر هنوز تصرفی نکرده،جایز نیست؛زیرا وارد شدن او در این امر مانند وارد شدن امام است و وارد شدن فقیه دوم بنای وی در تصرف مزاحمتی برای اوست که مانند مزاحمت امام است و ادله نیابت اینچنین تصرفاتی که مستلزم مزاحمت امام باشد را شامل نمیشود.» (1)
بیان شیخ انصاری در رابطه با اصل ولایت فقیه است،به همین دلیل ایشان تزاحم فقها را بر اساس ادله نیابت عامه فقیه مورد بررسی قرار دادند،و نظر خاصی نسبت به ولایت فقیه بر اجرای حدود ندارد؛ولی با توجه به این که ولایت بر اجرای حدود نیز یکی از ولایات فقیه قلمداد میشود،کلیه مباحث مطروحه قابل استناد در بحث ما نیز میباشد.
از مطالب پیش روشن شد که دلایل مشروعیت اقامه حدود،منحصر به ادله نیابت نیست؛از این رو لازم است،بر اساس دیگر ادله نیز این مسئله مورد بررسی قرار گیرد،و روشن شود که بر اساس این دلایل کدام فقیه متصدی اقامه حدود خواهد بود؟و آیا فقاهت ملازمهای با ولایت بر اقامه حدود دارد یا خیر؟
به استثنای ادله نیابت،دیگر ادله ظهوری در تعیین شخص فقیه نداشتند،و عمدتا متکی بر اصل و قاعده اکتفا بر قدر متیقن بودند،به عنوان مثال پس از این که اطلاق ازمانی ادله حدود مشروعیت و لزوم اقامه حدود در عصر غیبت را به اثبات رسانید،آقای خویی فقها را قدر متیقن از اعمال این ولایت دانسته،ولایت ایشان بر اقامه حدود
1) (1) .شیخ انصاری،کتاب المکاسب،ج3،ص570-572.
را پذیرفتند.اما پرسشی که این قاعده در پی دارد این است که آیا همه فقها دارای چنین ولایتی هستند یا تنها ولی فقیه دارای چنین ولایتی است؟در جواب باید گفت اگر مقصود شارع از تشریع حدود با اعمال ولایت شخص ولی فقیه حاصل گردد،و ولی فقیه بتواند به تنهایی اجرای حدود کرده،مصالح آن را تامین نماید،تصرفات دیگر فقها بیمورد و خارج از قدر متیقن بوده،اصل عدم ولایت ایشان را نیز همانند دیگر مردم،در بر میگیرد.
البته نباید از نظر دور داشت که بر اساس اکتفا به قدر متیقن باید در صورت فقدان فقیه در تمام مکانها یا در مکانی خاص،عدول مومنین مصداق قدر متیقن قرار گیرند در حالی که هیچ فقیهی بر این امر فتوا نداده است و میتوان گفت اجماع مرکب بر خلاف آن داریم.ولی به نظر نگارنده بعید نیست با توجه به اطلاق ازمانی ادله حدود و جاودانگی شهید ثانی،الروضة البهیة،ج9،ص120-122.اسلام،در این صورت نیز،بر مومنین واجب باشد تمهیداتی فراهم نمایند تا اقامه حدود میسر گردد و در عین حال از سوء استفاده از این نهاد مقدس،برای اهداف سیاسی-اجتماعی و تامین منافع گروههای خاص،جلوگیری شود.
این تحقیق به منظور بررسی فرضیه«جواز اجرای حدود و تعزیرات در عصر غیبت توسط فقها»صورت گرفت و در این راستا فرضیه فوق ثابت گردید و نتایج ذیل به دست آمد.
1.واژه حد که در اصل به معنای منع است،در روایات اهل بیت علیهم السلام در معانی متعددی که شامل حد اصطلاحی،تعزیر،قصاص و مطلق مجازات میگردد،به کار رفته است.بنابر این در روایاتی که قرینهای بر تعیین یکی از معانی،در دست نیست،باید معنای مطلق مجازات و عقوبت را که سازگار با حقیقت عرفی این واژه است،برگزید،مگر این که اصل احتیاط امر دیگری را اقتضا نماید.بر اساس همین نکته،بسیاری از احکام و قواعدی که ادعا شده مختص باب حدودند،به ابواب قصاص و تعزیرات نیز سریان مییابند،در نتیجه برخی از ادلهای که برای مشروعیت یا عدم مشروعیت اقامه حدود ابراز شدهاند،تعزیرات را نیز در بر میگیرند.
2.عدم مشروعیت در فصل مانعین اقامه حدود،به معنای حرمت و عدم نفوذ تصرف در اقامه حدود است،اما در کلام باورمندان به جواز اقامه حدود،مشروعیت به معنای وجوب است.
3.دیدگاه عدم جواز که بر اصل عدم ولایت مبتنی است،دلایل محکمی که بتواند اقامه حدود را به ائمه معصومین علیهم السلام اختصاص دهد،ارائه نداده است.ادله این دیدگاه عبارتند از:
الف)ادعای اجماع مستند به ابن ادریس و ابن زهره:تحقیق در گفتههای ابن ادریس و ابن زهره،خلاف این مطلب را به اثبات میرساند.البته برخی از فقها همچون محقق و علامه حلی،میرزای قمی،شیخ بهائی و انصاری،و برخی دیگر از فقها در جواز اقامه حدود تردید کردهاند.اما مشهور فقها قول جواز را برتری دادهاند.
ب)لزوم انسان کامل در سرپرستی جامعه یکی از دلایل دیدگاه عدم جواز است که به نظر میرسد،صرفا توجیهی است،اجتماعی،عرف مدار و غیر وابسته به دلایل متقن علمی.
ج)تردید در حجیت اخبار آحاد در زمینههای کیفری،دیدگاهی است قابل تامل،که بر یافتههای اصولی تکیه دارد.با توجه به این که مهمترین و معتبرترین دلیل حجیت خبر واحد،سیره عقلاست،بعید نیست بتوان گفت،عقلا در احکام شدید کیفری به خبر واحد اکتفا نمینمایند،اثبات این مطلب تاثیری بر اصل جواز اقامه حدود ندارد اما میتواند اجرای برخی از حدود و کیفیت اجرای برخی دیگر را به چالش بکشاند.
د)روایت موجود در اشعثیات،مهمترین دلیل نقلی دیدگاه جواز است،که ظاهرا مفاد آن،انحصار مناصب حکم،امامت جمعه و اقامه حدود به امام علیه السلام است.صاحب جواهر و آقای خویی،کتاب مزبور را آماج نقدهای سندی قرار داده،مولف آن را نامعلوم و خودش را فاقد حجیت یافتهاند،در مقابل محدث نوری از این کتاب دفاع کرده به قدری بر آن اعتماد دارد که روایات آن را پیش از روایات دیگر کتب،در مستدرک ذکر مینماید.اما باید توجه داشت که روایت فوق از حیث دلالت،نظری به عصر غیبت ندارد و صرفا بیان کننده حکم اولی مسئله در زمان حضور است،توجه به فقرات حکم و جمعه که در کنار حدود قرار گرفتهاند ما را به این مطلب رهنمون میسازد.همچنین میتوان گفت،در مقایسه این روایت و روایات نیابت عامه فقیه و روایات دال بر جواز اقامه حدود،میتوان گفت که روایات نیابت،حاکم بر روایت اشعثیات میباشند و آن را مقید به زمان حضور میسازند.
ه)قواعد درا و تخفیف حدود نیز نباید به گونهای تفسیر شود که منجر به تعطیلی حدود گردد،بنابراین نمیتوان با توسعه مفهوم شبهه و با این ادعا که فتوای برخی فقها به عدم جواز اقامه حدود،پدیدآور شبهه دائمی است،اقامه حدود را تعطیل کرد.
4.باورمندان به عدم جوزا اقامه حدود،با پذیرش مشروعیت اقامه تعزیرات،آن را به عنوان کیفر جانشین حدود،معرفی کردهاند،در حالی که اکثر ادلهای که ایشان بر عدم جواز اقامه حدود ارائه کردهاند،تعزیرات را نیز در بر میگیرد و چالشی جدی،فراروی دیدگاه عدم جواز مینهد.
5.بین مسئله ولایت فقیه و مسئله اقامه حدود،در اکثر موارد بین این دو مسئله رابطه مستقیم وجود دارد و اعتقاد به ولایت و نیابت فقیه،معمولا اعتقاد به مشروعیت اقامه حدود توسط وی را در پی دارد.
6.دیدگاه جواز اقامه حدود در عصر غیبت به ادلهای مستند است که برخی از این ادله تام بوده،دیدگاه جواز را به اثبات میرسانند:
الف)مبغوضیت تعطیلی حدود و لزوم حفظ نظم واجتناب از اختلال آن یکی از ادله تحلیلی دیدگاه جواز است.پس از بررسیهای به عمل آمده،به نظر میرسد صرف مبغوضیت تعطیلی حدود،دلیل محکمی بر جواز آن نیست،همچنین اگر اجرای دیگر مجازاتها و جایگرینی تعزیر و احکام سلطانی ممکن باشد،تعطیلی حدود،اختلال نظام چندانی در پی ندارد.تمسک به فلسفه تشریع حدود نیز،پس از امکان کشف ملاکات احکام جزایی مقدور میباشد.با توجه به جاودانگی احکام الهی و امکان کشف فلسفه احکام در معاملات به معنی اعم،که شامل مجازاتها نیز میگردد،بعید نیست مشروعیت اقامه حدود در عصر غیبت به اثبات رسد.
ب)مهمترین دلیل مشروعیت اقامه حدود،اطلاق ازمانی ادله حدود است که جهانشمولی و زمان شمولی احکام حدود را به اثبات میرساند.پس از این که ثابت شد اقامه حدود در هر عصری مشروع است،این سوال پدید میآید که چه کسی متصدی اجرای حدود است،ادله نیابت عامه فقیه،فقیهان را متصدی این مهم معرفی مینماید،همچنین با توجه به اصل عدم ولایت،میتوان در این مورد به قاعده،قدرمتیقن نیز استناد کرد و تنها فقیهان را از این اصل خارج دانست.البته اعتماد بر قدر متیقن برای تعیین مخاطب اطلاقات واحکام باب حدود،پیآمدهای دیگری نیز دارد که باید بدان ملتزم بود،بر اساس این اصل در صورتی که در مکان یا زمانی خاص،هیچ فقیهی یافت نشود،باید عدول مومنین،مجاز به اقامه حدود باشند،درحالی که فقها بر
آن با دیده تردید نگریستهاند.اما توجه به ادلهای که نیابت عامه فقیه را به اثبات میرسانند،نظیر توقیع شریف صادره از ناحیه مقدسه،مقبوله عمر بن حنظله و...و یا ادلهای که به طور خاص اجرای حدود را بر دوش فقها نهاده است،نظیر روایت حفص بن غیاث این ناسازگاری بین دیدگاه فقها و مقتضای اطلاق ازمانی ادله حدود را برطرف مینماید.البته بر این ادله با اشکالات متنی و سندی قابل توجهی مواجه است که تحقیقات نگارنده حاکی از آن است که این موارد قابل رفع بوده،خدشههای سندی و دلالی قابل اعتنایی نمیتوان بر این ادله وارد ساخت.
7.عامه مردم هم میتوانند در جرایم یا مواردی خاص به اقامه حدود مبادرت ورزند،جرم دشنام به پیامبر از جمله این جرایم است که به موجب فتوای فقهای شیعه که مستند به فصل معصومان علیه السلام است،هر کس دشنام را بشنود،بدون نیاز به کسب اجازه از حاکم شرع مجاز به قتل دشنامدهنده است.از دیگر مواردی که عامه مردم مجاز به اقامه حدودند،قتل در فراش است.البته باید توجه داشت،که اثبات جرایم فوق برای رهایی از چنگال قصاص ضروری است و الا اولیاء دم میتوانند،تقاضای قصاص نمایند.
8.نکته پایانی این نوشتار بر خلاف روند کلی به تضییق،ولایت فقها در اقامه حدود،نظر دارد و این مطلب را به اثبات میرساند که پس از این که فقیهی ولایت و زعامت را به دست گرفت و بر دستگاه قضا واجرای حدود مستولی شد،روا نیست،دیگر فقها در این امور مداخله نمایند؛از این جهت که اصلا ولایتی بر این امور برای ایشان فعلیت نیافته،و یا بدین دلیل که با وجود فعلیت یافتن ولایت بر اقامه حدود،به دلیل ثانوی و برای جلوگیری از هرج و مرج مزاحمت فقیهِ حاکم جایز نیست.
یکم.مناسب است تحقیقات دیگری در زمینه اجرای حدود،با رویکرد برون دینی و با توجه به فلسفه تشریع مجازاتها در اسلام و دیگر مکاتب کیفری صورت گیرد.و با دفاع منطقی از مجازاتهای اسلامی،سعی نماید،کارآیی آنها را بر اساس نیازهای فطری و خواهشهای نفسانی بشر،و حکمتهایی که شارع حکیم در اقامه حدود لحاظ کرده است،به اثبات رساند.
دوم.گرچه فقه شیعی و اسلامی،فقهی است حکومتی،اما بدین جهت که پیش از این،شیعه از حکومت دینی برخوردار نبوده است،ضروری است،فقه الحکومه بیش از پیش مورد توجه قرار گیرد و بر اساس فقه سنتی و جواهری،به استخراج قواعد و اصول آن اقدام شود.
سوم.ضروری است تحقیقی مستقل در رابطه نقش عقل در درک ملاکاتِ احکام کیفری صورت گرفته،جنبههای مختلف احکام جزایی در این تحقیق لحاظ گردد.
چهارم.تاثیر زمان و مکان بر اصل مشروعیت اقامه حدود،امکان اجرای برخی حدود و کیفیت برخی دیگر،از مباحث مهم و مورد نیاز جامعه است و به منظور پاسخ گویی به مسائل فراروی،لازم است بیش از پیش بدان پرداخته شود.
پنجم.پیشرفتهای علمی در زمینه پلیس جنایی،روشهای نوینی برای کشف جرم و شناسایی بزهکار،فراهم آورده است،ضروری است میزان اعتبار این روشها،با توجه به سیاست جنایی اسلام مورد ارزیابی قرار گیرد.
یکم.یکی از دلایل برخی مخالفتها با اقامه حدود در عصر غیبت،عدم امکان توفیر شرایط معتبر در اجرای حدود به لحاظ شکلی است،عمده اشکالات این دسته از مخالفین علم قضات را هدف قرار داده و علم ایشان در حدود را معتبر ندانسته،راههای اثبات جرم حدی را در بینه و اقرار خلاصه مینمایند.بدین منظور مناسب است،مسولین امر به موجب قانونی جامع و مانع محدوده و شرایط حجیت واعتبار علم قضات ماذون فعلی را مشخص نمایند،تا مانع کج سلیقهگی و اعمال نظرهای شخصی شوند.
دوم.یکی از شرایط قضا،اجتهاد است،این شرط بهخصوص در باب حدود اهمیت و حساسیت خاصی مییابد،به نظر میرسد،شایسته است مسولین امر به منظور حصول این شرط و دیگر شرایط معتبر در اقامه حدود الهی،در مورد دو مرحلهای کردن،رسیدگی به جرایم حدی به طور خاص بیاندیشند.در این طرح پس از این که دادگاه بدوی،وقوع جرم را احراز کرد،و بدون تردید بزه انتسابی را از مصادیق حدود تشخیص داد،پرونده را به دادگاه بالاتر که از قاضی مجتهد برخوردار است،ارجاع دهد.به نظر میرسد بدین ترتیب،ضمن رعایت جانب احتیاط در دماء و شروط معتبر در اقامه حدود،مشکل کمبود،قضات مجتهد،لااقل در باب حدود مرتفع گردد.در این دادگاهها،دادرس بدوی پرونده باید بتواند،در صورتی که وقوع بزه ثابت است ولی حصول شرایط مجازات حدی محرز نشده است،مجرم را بر اساس مادههای دقیق و تخلف ناپذیرِ قانونی مجازاتِ تعزیری نماید.
سوم.در بسیاری از کشورها اجرای حکم اعدام نیاز به تایید بالاترین مقام اجرایی آن کشور دارد،به نظر میرسد با توجه به اهتمام شارع نسبت به حفظ نفوس محترمه،مناسب باشد،قانون مجازات اسلامی اصلاح شود و تنفیذ مجازاتهای حدی سالب حیات به رئیس قوه قضائیه یا شخص ولی فقیه واگذار گردد.
قرآن کریم
نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام.
1.آشتیانی،میرزا حسن،کتاب القضاء،دارالهجرة،قم،1404 ق.
2.آل شیخ راضی،محمدطاهر،بدایة الوصول فی شرح کفایة الاصول،تحقیق محمد عبدالحکیم موسوی،چاپ ستاره،1425 ق.
3.آمدی،عبدالواحد بن محمد تمیمی،غرر الحکم و درر الکلم،مکتبة الاعلام الاسلامی،قم.
4.آملی،کتاب المکاسب و البیع،تحریر بحث النائینی،نشر اسلامی،قم.
5.آیتالهی،محمدتقی،ولایت فقیه؛زیربنای فکری مشروطه مشروعه،امیرکبیر،تهران،1363 ش.
6.ابن ابیجمهور احسایی،الاقطاب الفقهیة،تحقیق شیخ محمد حصون،انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی،چ اول،قم،1410ق.
7.-،عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیة،مطبعة سید الشهداء،قم،1403 ق.
8.ابناثیر،النهایة فی غریب الحدیث،مؤسسه اسماعیلیان،چ چهارم،قم،1364 ش.
9.ابنادریس حلی،ابوجعفر محمد بن منصور،السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی،مؤسسه نشر اسلامی،قم،1410 ق.
10.ابنبابویه،علی،فقه الرضا،المؤتمر العالمی للامام الرضا،مشهد،1406 ق.
11.ابن براج طرابلسی،عبدالعزیز،جواهر الفقه،تحقیق ابراهیم بهادری،نشر اسلامی،قم،1411 ق.
12.-،المهذب،تحقیق مؤسسه سید الشهداء،نشر اسلامی،قم.
13.ابنحزم اندلسی،المحلی،دارالفکر،بیروت.
14.ابنخلدون،تاریخ ابن خلدون،دار احیاء التراث العربی،چ چهارم،بیروت.
15.ابنزهره حلبی،حمزة بن علی،غنیة النزوع الی علمی الاصول و الفروع،تحقیق ابراهیم بهادری،مؤسسه امام صادق،قم،1417 ق.
16.ابنداوود،رجال ابنداوود،تحقیق سید محمد صادق آل بحرالعلوم.مطبعة الحیدریة،نجف،1392 ق.
17.ابندرید،جمهرة اللغة،تحقیق رمزی منیر بعلبکی.دار العلم للملایین،بیروت،1987 م.
18.ابنسلام،غریب الحدیث،دارلکتاب العربی،بیروت،1384 ق.
19.ابنشعبه حرانی،ابومحمد حسن بن علی بن الحسین،تحف العقول عن آل الرسول،تصحیح علیاکبر غفاری،نشر اسلامی،چ دوم،قم،1404 ق.
20.ابنشهرآشوب،ابوعبدالله محمد بن علی،معالم العلماء.
21.ابنصباغ،علی بن محمد بن احمد مالکی،الفصول المهمة فی معرفة الائمة،تحقیق سامی الغریری،دارالحدیث،قم،1379 ش.
22.ابنطاووس،ابوالقاسم سید علی بن موسی،اقبال الاعمال،تحقیق جواد قیومی اصفهانی،مکتب الاعلام الاسلامی،1414 ق.
23.-،فلاح السائل.
24.ابنعابدین،رد المحتار علی الدر المختار،دارالفکر،بیروت،1415 ق.
25.ابنعدی الجرجانی،ابواحمد عبدالله،الکامل فی ضعفاء الرجال،دارالفکر،بیروت،1409 ق.
26.ابنفارس،ابوالحسین احمد بن فارس زکریا،معجم مقائیس اللغة،مکتبة الاعلام الاسلامیة،1404 ق.
27.ابنفهد حلی،جمالالدین ابوالعباس،مهذب البارع فی شرح المختصر النافع،مؤسسه نشر اسلامی،قم،1407 ق.
28.ابنقدامه،موفقالدین عبدالله،المغنی،دارالکتاب العربی للنشر و التوزیع،بیروت.
29.ابنقولویه قمی،ابوالقاسم جعفر بن محمد،کامل الزیارات،تحقیق جواد قیومی اصفهانی،نشر الثقافة،چاپ نشر اسلامی،قم،1417 ق.
30.ابنماجه،محمد بن یزید قزوینی،سنن ابنماجه،دارالفکر للطباعة و النشر،بیروت.
31.ابنمنظور،جمالالدین محمد بن مکرم،لسان العرب،نشر ادب حوزه،قم،1405 ق.
32.ابننجیم مصری،البحر الرائق،دارالکتب العلمیة،بیروت،1418 ق.
33.ابوزهره،محمد،الجریمة و العقوبة فی الفقه الاسلامی،دارالفکر العربی،قاهره.
34.ابوهلال عسکری،الفروق اللغویة،مؤسسه نشر اسلامی،قم،1412 ق.
35.ابیداوود،سلیمان بن اشعث سجستانی،سنن ابیداوود،دارالفکر للطباعة و النشر،بیروت،1410 ق.
36.ابییعلی الفراء،الاحکام السلطانیة،مکتب الاعلام الاسلامی،قم.
37.احمد بن حنبل،مسند احمد بن حنبل،دارصادر،بیروت.
38.اراکی،محمدعلی،الحکومة الاسلامیة فی احادیث الشیعة الامامیة،به کوشش رضا استادی،مؤسسه در راه حق،قم،1368 ش.
39.اردبیلی،محمدعلی،جامع الرواة،مکتبة المحمدی.
40.ارجمند دانش،جعفر،ترمینولوژی حقوق جزای اسلامی،نشر اعظم بناب،1378 ش.
41.اردبیلی،احمد،مجمع الفائدة و البرهان فی شرح ارشاد الاذهان،نشر اسلامی،قم.
42.استرآبادی،محمدامین،الفوائد المدنیة و الشواهد المکیة،نشر اسلامی،قم،1424 ق.
43.استرآبادی،میرزا محمد،منهج المقال فی تحقیق احوال الرجال،چاپ سنگی،1306 ق.
44.اسماعیل بن موسی بن جعفر،الجعفریات(الاشعثیات)،مکتبة النینوی الحدیثة،تهران.
45.اصفهانی،سید ابوالحسن،وسیلة الوصول الی حقائق الاصول،تقریر میرزا حسن سیادتی سبزواری،نشر اسلامی،قم،1419 ق.
46.اصفهانی،محمدتقی،هدایة المسترشدین،مؤسسه آل البیت،قم،1248 ق.
47.آغاجری،هاشم،کنش دین و دولت در ایران عصر صفوی،مرکز بازشناسی اسلام و ایران،تهران.
48.ام اسچپ اول و دوم،جان،گزیده متون حقوقی(12)امریکا،ترجمه امیر سماواتی پیروز،مؤسسة نگاه بنیه،تهران،1383 ش.
49.امین،سیدحسن،تاریخ حقوق ایران،انتشارات دایرة المعارف ایرانشناسی،تهران،1382 ش.
50.امین،سیدمحسن،اعیان الشیعة،دارالتعارف،بیروت.
51.امینی نجفی،عبدالحسین،الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب،دارالکتاب العربی،چ چهارم،بیروت،1397 ق.
52.انصاری،شیخ مرتضی،فرائد الاصول،مجمع فکر اسلامی،قم،1419 ق.
53.-،کتاب الطهارة،مؤسسه امام هادی،قم،1415 ق.
54.-،کتاب المکاسب،مجمع فکر اسلامی،قم،1420 ق.
55.-،القضاء و الشهادات،چاپخانه باقری،قم،1415 ق.
56.-،کتاب الصلوة،چاپ کنگره،چاپخانه باقری،قم،1420 ق.
57.انگلیبرت کمپفر،سفرنامه کمپفر،ترجمه کیکاووس جهانداری،خوارزمی،چ دوم،تهران،1360 ش.
58.اوستا،ترجمه جلیل دوستخواه،انتشارات مروارید،تهران،1370 ش.
59.بجنوردی،سید محمدحسن،القواعد الفقهیة،نشر الهادی،قم،1419 ق.
60.بحرالعلوم،سید محمد،بلغة الفقیه،تعلیقه سید محمدتقی آل بحرالعلوم،منشورات کتابخانه امام صادق،چ چهارم،تهران،1403 ق.
61.بحرانی،ابنمیثم،قواعدالمرام فی علم الکلام،مکتبة آیةالله المرعشی،قم،1389 ق.
62.بحرانی،شیخ یوسف،حدائق الناظرة فی احکام العترة الطاهرة،مؤسسه نشر اسلامی،قم.
63.بحرانی،شیخ یوسف،لؤلؤة البحرین،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث.
64.بخاری،ابوعبدالله محمد بن اسماعیل،صحیح البخاری،دارالفکر للطباعة و النشر،بیروت،1401 ق.
65.برقی،ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد،المحاسن،دارالکتب الاسلامیة،قم،1371 ق.
66.بروجردی،سیدعلی،طرائف المقال فی معرفة طبقات الرجال،تحقیق سید مهدی رجایی،کتابخانه آیتالله مرعشی نجفی،قم،1410 ق.
67.بکاریا،سزار،رسالة جرایم و مجازاتها،ترجمه محمدعلی اردبیلی،نشر میزان،چ پنجم،تهران،1385 ش.
68.بهائی عاملی،بهاءالدین محمد،جامع عباسی،انتشارات فراهانی،تهران.
69.-،الحبل المتین فی احکام الدین،تحقیق مرتضی احمدیان،کتابفروشی بصیرتی،قم،1390 ق.
70.-،الوجیزة فی الدرایة،تحقیق ماجد الغرباوی،تراثنا،قم،1413 ق.
71.بی ناس،جان،تاریخ جامع ادیان،ترجمه علیاصغر حکمت،انتشارات پیروز،تهران،1354ش.
72.پیروزمند،علیرضا،نظام معقول تحلیل مبنایی نظام ولایت فقیه با نگاهی به نظرات منتقدین،انتشارات کیهان،تهران.
73.تبریزی،میرزا جواد،ارشاد الطالب الی التعلیق علی المکاسب،مؤسسه اسماعیلیان،قم،1416 ق.
74.-،اسس الحدود و التعزیرات،دفتر آیتالله تبریزی،قم،1417 ق.
75.-،صراط النجاة،نشر برگزیده،1416 ق.
76.الترمذی،ابوعیسی محمد بن عیسی،سنن ترمذی،تحقیق عبدالوهاب عبداللطیف،دارالفکر،بیروت،1403 ق.
77.تهرانی،آقا بزرگ،الذریعة الی تصانیف الشیعة،دارالضواء،چ سوم،بیروت،1403 ق.
78.-،طبقات اعلام الشیعة،انتشارات اسماعیلیان،قم.
79.جبعی العاملی،زینالدین علی،رسائل الشهید الثانی(رساله صلاةالجمعة)،منشورات مکتبة بصیرتی،قم.
80.-،الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة،منشورات جامعة النجف الدینیة،نجف،1386 ق.
81.-،روض الجنان فی شرح ارشاد الاذهان،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،قم.
82.-،غایة المراد فی شرح نکت الارشاد،تحقیق مرکز الابحاث و الدراسات الاسلامیة،قم،1414-1421 ق.
83.-،مسالک الافهام الی تنقیح شرائع الاسلام،مؤسسه المعارف الاسلامیه،چ اول،1409 ق.
84.جر،خلیل،فرهنگ لاروس،ترجمه سید حمید طبیبیان،انتشارات امیرکبیر،چ شانزدهم،تهران،1386 ش.
85.جرجانی،علی بن محمد بن علی،التعریفات،تحقیق ابراهیم الابیاری،دار النشر،دار الکتب العربی،بیروت،1405 ق.
86.جزائری،سید عبدالله بن نورالدین،التحفة السنیة فی شرح النخبة المحسنیة،تحقیق سید علیرضا ریحان مدرس.
87.جزیری،عبدالرحمان،الفقه علی المذاهب الاربعة،دارالفکر،بیروت،1411 ق.
88.جعفرپیشه،مصطفی،مفاهیم اساسی ولایت فقیه،دبیرخانه مجلس خبرگان،قم،1380 ش.
89.جعفری لنگرودی،محمدجعفر،ترمینولوژی حقوق،انتشارات گنج دانش،چ پانزدهم،تهران،1384 ش.
90.جعفریان،رسول،دین و سیاست در دوره صفویه،انصاریان،قم،1370 ش.
91.جمالالدین حسن،ابن الشهید الثانی،معالم الدین و ملاذ المجتهدین،نشر اسلامی،قم.
92.جوادی آملی،عبدالله،ولایت فقیه؛ولایت فقاهت و عدالت،تنظیم و ویرایش محمد محرابی،انتشارات اسراء،قم.
93.جواهری،محمد،المفید من معجم رجال الحدیث،مکتبة المحلاتی،چ دوم،قم،1424 ق.
94.جوهری،اسماعیل بن حماد،الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیة،دارالعلم للملایین،چ چهارم،بیروت،1407 ق.
95.حاجی دهآبادی،محمدعلی،جزوه درسی جرمشناسی،مدرسه تخصصی فقه و اصول،قم،1385 ش.
96.حاکم حسکانی،عبیدالله بن احمد،شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی آیات النازلة فی اهل البیت،تحقیق محمدباقر محمودی،مؤسسه طبع و نشر وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،تهران،1411 ق.
97.حائری،سید کاظم،القضاء فی الفقه الاسلامی،مجمع دارالفکر الاسلامی،چ اول،قم،1415 ق.
98.حائری،شیخ مرتضی،الخمس،نشر اسلامی،قم،1418 ق.
99.حائری،محمدحسین،الفصول الغرویة فی الاصول الفقهیة،دار احیاء العلوم الاسلامی،قم،1404 ق.
100.حائری یزدی،مهدی،حکمت و حکومت،شادی،لندن،1995 م.
101.حائری،مهدی،دائرةالمعارف تشیع.
102.حبیب زاده،محمدجعفر،بررسی جرم محاربه و افساد فی الارض،انتشارات کیهان،تهران،1370 ش.
103.حر عاملی،محمد بن الحسن،امل الآمل،تحقیق سید احمد حسینی،مکتبة الاندلس،چاپ نجف:مطبعة الآداب،بغداد.
104.-،وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعة،داراحیاء التراث العربی،چ پنجم،بیروت،1403 ق.
105.حسنی الراوندی،فضلالله بن علی،النوادر،تحقیق سعیدرضا علیعسکری،مؤسسه دارالحدیث،قم،1377 ش.
106.حسون،محمد،حیاة المحقق الکرکی و آثاره،احتجاج،تهران،1381 ش.
107.حسینزاده،محمدعلی،علما و مشروعیت دولت صفوی.
108.حسینی جرجانی،سید امیر ابوالفتح،تفسیر شاهی،تحقق میرزا ولیالله اشراقی سرابی،انتشارات نوید،تهران،1404 ق.
109.حسینی خطیب،سید عبدالزهراء،مصادر نهجالبلاغه و اسانیده،بیروت،1395 ق.
110.حسینی روحانی،سید محمدصادق،فقه الصادق،مدرسه امام صادق،چ سوم،قم،1412 ق.
111.-،منهاج الفقاهه التعلیق علی مکاسب الشیخ الاعظم،چاپخانه علمیه،چ چهارم،قم،1418 ق.
112.حسینی شیرازی،سیدمحمد،فقه العولمة.
113.حسینی شیرازی،سید محمد،الفقه؛کتاب الحدود و التعزیرات،:دارالقرآن الکریم،قم.
114.حسینی مراغی،میرفتاح بن علی،العناوین الفقهیة،نشر اسلامی،قم،1417 ق.
115.الحصکفی،الدر المختار،دارالفکر،بیروت،1415 ق.
116.حکیم،سید محسن،مستمسک العروة،کتابخانه آیتالله مرعشی نجفی،قم،1404 ق.
117.حکیم،سید محمدسعید،مصباح المنهاج،مؤسسه المنار،قم،1415 ق.
118.حلبی،ابن ابیالمجلد علاءالدین علی بن حسن،اشاره السبق الی معرفة الحق،نشر اسلامی،قم،1414 ق.
119.حلبی،ابوالصلاح،الکافی فی الفقه،تحقیق رضا استادی،کتابخانه عمومی امام امیرالمومنین علی،اصفهان،1362 ش.
120.حلی،ابوطالب محمد بن الحسن،ایضاح الفوائد فی اشکالات القواعد،چاپخانه علمیه،قم،1387 ق.
121.حلی،ابوالقاسم نجمالدین جعفر بن الحسن،شرایع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام،مطبعةالاداب،چ اول،نجف اشرف.
122.-،مختصر النافع،مؤسسه بعثت،چاپ دوم،تهران،1402 ق.
123.-،المعتبر فی شرح المختصر،مؤسسه سید الشهداء،قم،1407 ق.
124.حلی،جمالالدین حسن بن یوسف المطهر،ارشادالاذهان الی احکام الایمان،تحقق فارس حسون،نشر اسلامی،1410 ق.
125.-،الالفین فی امامة امیرالمومنین علی بن ابی طالب،مؤسسة دارالهجرة،چ سوم،قم،1402 ق.
126.-،باب حادی عشر،ترجمه محمدعلی حسینی شهرستانی،مؤسسه انتشارات علامه،چ اول،قم،1414 ق.
127.-،تبصرة المتعلمین،انتشارات فقیه،تهران،1367 ش.
128.-،تحریر الاحکام،تحقیق ابراهیم بهادری،مؤسسه امام صادق،قم،1420 ق.
129.-،تذکرة الفقهاء،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،قم،1414 ق.
130.-،خلاصة الاقوال فی معرفة الرجال،نشر الثقافة چاپ نشر اسلامی،قم،1417 ق.
131.-،قواعد الاحکام فی معرفة الحلال و الحرام،نشر اسلامی،قم،1413 ق.
132.-،کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد،تصحیح و تعلیقه حسن حسنزاده آملی،نشر اسلامی،قم،1417 ق.
133.-،مبادی الوصول الی علم الاصول،تحقیق عبدالحسین محمد علی البقال،مکتب الاعلام الاسلامی،چ دوم،1404 ق.
134.-،مختلف الشیعة،نشر اسلامی،قم،1413 ق.
135.-،منتهی المطلب فی تحقیق المذهب،نشر حاج احمد،چ اول،تبریز،1333 ش.
136.حلی،یحیی بن سعید،الجامع للشرائع،مؤسسه سید الشهداء،قم،1405 ق.
137.خازم،علی،مدخل إلی علم الفقه عند المسلمین الشیعة،دارالغربه،بیروت،1413 ق.
138.خامنهای،سید علی،اجوبة الاستفتاءات،الدار الاسلامیه،چ سوم،بیروت،1420 ق.
139.خرازی،سید محسن،بدایة المعارف الالهیة فی شرح العقائد الامامیة،مؤسسه نشر اسلامی،چ پنجم،1418 ق.
140.خراسانی،محمدکاظم.کفایة الاصول،مؤسسه نشر اسلامی،چاپ هفتم،قم،1423 ق.
141.خسروپناه،عبدالحسین،جامعه مدنی و حاکمیت دینی،انتشارات وثوق،1379 ش.
142.خوانساری،آقاجمال محمد بن حسین،الحواشی علی شرح اللمعة الدمشقیة،مدرسه رضویه،چ دوم،1364 ش.
143.خوانساری،حسین بن جمالالدین محمد،مشارق الشموس فی شرح الدروس،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث.
144.خوانساری،سید احمد،جامع المدارک فی شرح المختصر النافع،تحقیق و تعلیق علیاکبر غفاری،کتابخانه صدوق،چ دوم،تهران،1364 ش.
145.خوانساری،سید محمدباقر،روضات الجنات فی احوال العلما و السادات،انتشارات اسماعیلیان،قم.
146.الخوری الشرتونی،سعید،اقرب الموارد فی فصیح العربیة و الشوارد،کتابخانه آیت الله مرعشی،قم،1403 ق.
147.خویی،سید ابوالقاسم،کتاب الاجتهاد و التقلید،تقریر سید محمدمهدی موسوی خلخالی،چاپخانه نوظهور،قم،1411 ق.
148.-،مبانی تکملةالمنهاج،علمیه،چ دوم،قم،1396 ق.
149.خویی،سید ابوالقاسم،مستند العروة الوثقی؛کتاب الزکوة،چاپخانه علمیه،قم،1413 ق.
150.-،مصباح الفقاهة،تقریر محمدعلی توحیدی،مکتبة الداوری،قم.
151.-،معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة،چ پنجم،1413 ق.
152.راجر،م،سیوری،تحقیقاتی در تاریخ عصر صفوی،ترجمه عباسقلی غفاری فرد و محمدباقر آرام،انتشارات امیر کبیر،تهران.
153.رازی،محمد بن عبدالقادر،مختار الصحاح،درالکتب العلمیة،بیروت،1415 ق.
154.راغب اصفهانی،مفردات فی غریب القرآن،دفتر نشر الکتاب،چ دوم،1404 ق.
155.راوندی،قطبالدین ابوالحسین،فقه القرآن،کتابخانه آیتالله مرعشی،چ دوم،قم،1405 ق.
156.رحمانستایش،محمدکاظم و مهدی مهریزی،رسائل فی ولایة الفقیه،پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی و پژوهشکده فقه و حقوق دفترتبلیغات اسلامی،قم،1426 ق.
157.رحمانی همدانی،احمد،الامام علی بن ابیطالب،المنیر للطباعة و النشر،تهران،1417ق.
158.رضوی،سید احمد،بحوث حول الولایة،لیتوگرافی رضا،مشهد،1417 ق.
159.روزدری،علی،تقریرات آیتالله المجدد الشیرازی،موسسة آل البیت لاحیاء التراث،قم،1409 ق.
160.زبیدی،محبالدین ابوفیض السید محمد مرتضی الحسینی،تاج العروس من جواهر القاموس،دارالفکر،بیروت،1414 ق.
161.زحیلی،وهبه مصطفی،الفقه الاسلامی و ادلته،دمشق،1404 ق/1984 م.
162.زراعت،عباس،شرح قانون مجازات اسلامی بخش کلیات،انتشارات ققنوس،چ سوم،1383 ش.
163.زینالدین عاملی،ابومحمد علی بن یونس،الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم،تعلیق محمدباقر بهبودی،المکتبة المرتضویة لاحیاء آثار الجعفریه،چ اول،تهران،1384 ق.
164.دال،رابرت،تجزیه و تحلیل جدید سیاست،ترجمه حسین ظفریان،نشر مترجم،1364 ش.
165.دورکیم،امیل،خودکشی،ترجمه کتر نادر سالارزاده،انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی،تهران.
166.دهخدا علیاکبر،لغتنامه دهخدا،مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران،تهران،1372 ش.
167.دهقان،حمید،شمیم عدالت،مؤسسه انتشارات رسالت،قم،1384 ق.
168.ساریخانی،عادل،جزوه درسی تعزیرات.
169.-،حقوق جزای عمومی اسلام،انتشارات دانشگاه پیام نور،تهران،1383 ش.
170.سامی بدری،شبهات و ردود،نشر حبیب،چ دوم،1417 ق.
171.سبحانی،جعفر،اصول الحدیث و احکامه فی علم الدرایة،مؤسسه نشر اسلامی،چ پنجم،قم،1384 ش.
172.-،کلیات علم الرجال،نشر اسلامی،قم،1414 ق.
173.-،محاضرات فی الالهیات،مؤسسه امام صادق،قم.
174.-،منشور جاوید،دفتر انتشارات اسلامی،قم.
175.سبزواری،سید عبدالاعلی،مهذب الاحکام فی بیان الحلال و الحرام،دفتر آیتالله سبزواری،چ چهارم،قم،1413 ق.
176.سبزواری،محمدباقر،ذخیرة المعاد فی شرح الارشاد،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث.
177.-،کفایة الاحکام،تحقیق مرتضی واعظی اراکی،نشر اسلامی،قم،1423 ق.
178.سرخسی،المبسوط،دارالمعرفه،بیروت،1406 ق.
179.سروش،محمد،دین و دولت در اندیشه اسلامی،دفتر تبلیغات اسلامی و دبیرخانه مجلس خبرگان،انتشارات ایران،قم،1378 ش.
180.سعید،ایوب،ابتلائات الامم(تاملات فی الطریق الی المسیح الدجال و المهدی المنتظر فی الیهودیة و المسیحیة و الاسلام)،دارالهادی للطباعة و النشر،بیروت،1416 ق.
181.سلار،ابو حمزه بن عبدالعزیز دیلمی،المراسم العلویة و الاحکام النبویة فی الفقه الامامیة،معاونت فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت،قم،1414 ق.
182.سلطانمحمدی،ابوالفضل،اندیشههای سیاسی جمالالدین خوانساری،بوستان کتاب،قم،1382 ش.
183.-،اندیشه سیاسی علّامه مجلسی،بوستان کتاب،قم،1381 ش.
184.سلیمی،علی و محمد داوری،جامعهشناسی کجروی(مجموعه مطالعات کجروی و کنترل اجتماعی،کتاب اول)،پژوهشگاه حوزه و دانشگاه،چ دوم،قم،1385 ش.
185.سمعانی،ابوسعد عبدالکریم بن محمد،الانساب،دارالجنان،بیروت،1408 ق.
186.سید مرتضی،ابو القاسم علی بن حسین موسوی،الانتصار فی انفرادات الامامیة،نشر اسلامی،قم،1415 ق.
187.-،تنزیه الانبیاء،دارالضواء،چ دوم،بیروت،1409 ق.
188.-،الذریعة،تصحیح ابوالقاسم گرجی،انتشارات دانشگاه تهران،تهران،1346 ش.
189.-،رسائل المرتضی،تحقیق سید احمد حسینی و سید مهدی رجایی،دارالقرآن الکریم،قم،1405 ق.
190.-،الشافی فی الامامة،مؤسسه اسماعیلیان،چ دوم،قم،1410 ق.
191.-،المقتع فی الغیبة،تحقیق سید محمدعلی حکیم،مؤسسه آل البیت،بیروت،1416 ق.
192.سید مرعشی،شرح احقاق الحق،منشورت کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی،قم.
193.شاطبی،ابواسحاق،الموافقات فی اصول الشریعة،دار المعرفه،چ دوم،بیروت،1996م/1413 ق.
194.شافعی،الام،دارالفکر،چ سوم،بیروت،1403 ق.
195.شاملو احمدی،محمدحسین،فرهنگ اصطلاحات و عناوین جزایی،نشر دادیار،اصفهان،1380 ش.
196.شربینی،محمد بن احمد،الاقناع فی حل الفاظ ابیشجاع،دارالمعرفه للطباعه و النشر،بیروت.
197.شریعتمداری،جعفر،شرح وتفسیر لغات قرآن،انتشارات آستان قدس رضوی،مشهد،1372 ش.
198.شریفی،احمدحسین و حسن یوسفیان،پژوهشی در عصمت معصومان،پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی،تهران،1377 ش.
199.شفایی،محسن،شئون ولایت،ایران،چ اول،1357 ش.
200.شفتی بیدآبادی،سید محمدباقر،مطالع الانوار فی شرح شرائع الاسلام،مؤسسه امام مهدی،1360 ش.
201.-،مقالة فی اقامة الحدود فی هذه الاعصار،تحقیق علیاوسط ناطقی و لطیف فرادی،بوستان کتاب،قم،1427 ق.
202.شمس ناتری،محمدابراهیم،بررسی تطبیقی مجازات اعدام،دفتر تبلیغات اسلامی،پژوهشکده فقه و حقوق،قم،1378 ش.
203.شوشتری،سید محمدجعفر،منتهی الدرایة،دارالکتاب جزائری،چ سوم،قم،1414 ق.
204.شیرازی،محمدعلی بن محمدصادق،معیار اللغة،چاپ سنگی،1311-1316 ق.
205.صافی،لطفالله،التعزیر انواعه و ملحقاته،مؤسسه النشر الاسلامی،قم،1404 ق.
206.صالح،صبحی،الإسلام و مستقبل الحضارة،دارالشوری،بیروت،1990 م.
207.صالح،علیپاشا،سرگذشت قانون،مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران،تهران،1386 ش.
208.صابری همدانی،احمد،الهدایة الی من له الولایة،تقریر بحث آیتالله گلپایگانی،چاپخانه علمیه،قم،1383 ق.
209.صانعی،پرویز،حقوق جزای عمومی،انتشارات طرح نو،تهران،1382 ش.
210.صدر،سید حسن،نهایة الدرایة،تحقیق ماجد الغرباوی،نشر المشعر،قم.
211.صدر،سید محمدباقر،دروس فی علم الاصول،نشر اسلامی،چ پنجم،قم،1418 ق.
212.-،الفتاوی الواضحة،مطبعة الآداب،نجف.
213.صدرالمتألهین،محمد بن ابراهیم،تفسیر القرآن الکریم،انتشارات بیدار،چ دوم،قم،1366 ش.
214.صدوق،ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه،امالی،مؤسسه بعثت،قم،1417 ق.
215.-،علل الشرایع،منشورات مکتبة و مطبعتها،نجف،1385 ق.
216.-،عیون اخبار الرضا،تحقیق حسین اعلمی،مؤسسه اعلمی،بیروت،1404 ق.
217.-،کمال الدین و تمام النعمة،تصحیح علیاکبر غفاری،نشر اسلامی،قم،1405 ق.
218.-،کتاب الخصال،تصحیح علیاکبر غفاری،نشر اسلامی،قم،1403 ق.
219.-،معانی الاخبار،تصحیح علیاکبر غفاری،مؤسسة النشر الاسلامی،قم،1361 ش.
220.-،المقنع،مؤسسه امام هادی،قم،1415 ق.
221.-،من لایحضره الفقیه،نشر اسلامی،چ دوم،قم.
222.الصفار،محمد بن حسن بن فروخ،بصائر الدرجات الکبری فی فضائل آل محمد،منشورات اعلمی،تهران،1404 ق.
223.صفیپور،عبدالرحیم بن عبدالکریم،منتهی الارب فی لغة العرب،کتابخانه سنایی،1298 ق.
224.الصیمری البحرانی،شیخ مفلح،غایة المرام فی شرح شرائع الاسلام،تحقیق شیخ جعفر الکوثرانی العاملی،درالهادی،بیروت.
225.طباطبایی،سید علی،ریاض المسائل،نشر اسلامی،قم،1412 ق.
226.طباطبایی،سید محمدحسین،شیعه در اسلام،انتشارات هجرت،قم،1398 ق.
227.-،المیزان فی تفسیر القرآن،منشورات جامعة المدرسین فی الحوزة العلمیة فی القم المقدسة،قم.
228.-،ولایت و زعامت؛بحثی درباره مرجعیت و روحانیت،انتشار،تهران،1341 ق.
229.طباطبایی بروجردی،سید حسین،جامع احادیث الشیعة،مطبعة العلمیه،قم،1399 ق.
230.-،نهایة التقریر،تقریر محمد فاضل لنکرانی.
231.طباطبایی حکیم،سید محسن،نهج الفقاهة،انتشارات 22 بهمن،قم.
232.طباطبایی یزدی،سیدکاظم،عروة الوثقی،نشر اسلامی،قم،1417 ق.
233.طبرسی،ابومنصور احمد بن علی،الاحتجاج،تحقیق سید محمدباقر خرسان،دارالنعمان،نجف،1386 ق.
234.طبرسی،امینالاسلام ابوعلی الفضل،مجمع البیان فی تفسیر القرآن،مؤسسه اعلمی،بیروت،1415 ق.
235.طریحی،فخرالدین،مجمع البحرین،مکتبة النشر الثقافة الاسلامیة،چ دوم،1408 ق.
236.طوسی،ابوجعفر محمد بن حسن،الاستبصار فیما اختلف من الاخبار،دارالکتب الاسلامیه،تهران،1390 ق.
237.-،الاقتصاد الهادی الی سبیل الرشاد الاقتصادی،کتابخانه چهل ستون،تهران،1400 ق.
238.-،تلخیص الشافی،تعلیق سید حسن بحرالعلوم،مطبعة الآداب،چ دوم،نجف،1383 ق.
239.-،تهذیب الاحکام فی شرح المقنعة،دارالکتب الاسلامیه،چ سوم،تهران،1364 ش.
240.-،الخلاف،نشر اسلامی،قم،1407 ق.
241.-،رجال الطوسی،مکتبة الحیدریة،نجف،1380 ق.
242.-،الرسائل العشر،نشر اسلامی،قم.
243.-،الفهرست،نشر اسلامی،قم،1417 ق.
244.-،عدة الاصول،تحقیق محمدمهدی نجف،موسسة آل البیت للطباعة و النشر.
245.-،کتاب الغیبة،تحقیق عبدالله تهرانی و احمد ناصح،بهمن،تهران،1411 ق.
246.-،المبسوط فی الفقه الامامیة،المکتبة المرتضویة لاحیاء آثار الجعفریة،تهران،1387 ق.
247.-،النهایة فی مجرد الفقه و الفتاوی،انتشارات قدس محمدی،قم.
248.عالم،عبدالرحمان،بنیادهای علم سیاست،نشر نی،تهران.
249.عاملی،سید محمدجواد،مفتاح الکرامة فی شرح القواعد العلامة،تحقیق محمدباقر خالصی،نشر اسلامی،قم،1419 ق.
250.عراقی،ضیاءالدین علی بن محمد،شرح تبصرة المتعلمین،نشر اسلامی،قم،1414 ق.
251.عقیقی بخشایشی،چهارده نور پاک،انتشارات نوید اسلام،تهران،1381 ش.
252.عبدالعزیز،عامر،التعزیر فی الشریعة الاسلامیة،مکتبه مصطفی البابی الحیلی و اولاده،مصر.
253.عبده،محمد،خطب الامام علی،دارالنهضه،قم،1412 ق.
254.عروسی حویزی،عبد علی بن جمعه،تفسیر نور الثقلین،تصحیح سید هاشم محلاتی،مؤسسه اسماعیلیان،چ چهارم،قم،1412 ق.
255.عطاردی،عزیزالله،مسند امام رضا،انتشارات آستان قدس رضوی،مشهد،1406 ق.
256.عکاز،فکری احمد،فلسفة العقوبة فی الشریعة الاسلامیة و القانون.
257.عمانی،حسن بن علی بن ابیعقیل حذاء،حیاة ابن ابیعقیل و فقهه،مرکز المعجم الفقهی،قم،1413 ق.
258.-،مجموعة فتاوی ابن ابیعقیل،تحقیق شیخ علیپناه اشتهاردی،نشر اسلامی،قم.
259.عمید،حسن،فرهنگ عمید،مؤسسه انتشارات امیرکبیر،تهران،1363 ش.
260.عمید زنجانی،عباسعلی،فقه سیاسی،مؤسسه انتشارات امیرکبیر،تهران،1383 ش.
261.عوده،عبدالقادر،التشریع الجنایی الاسلامی مقارنا بالقانون الوضعی،مؤسسه الرساله،بیروت،1418 ق.
262.-،حقوق جنایی اسلام،ترجمه اکبر غفوری،انتشارات آستان قدس رضوی،مشهد،1373 ش.
263.عیاشی،محمد بن مسعود،تفسیر العیاشی،تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی،مکتبة العلمیه الاسلامیه،تهران.
264.عینی نجفآبادی،محسن،مبناء و ماهیت تعزیر،پایاننامه کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرمشناسی،به راهنمایی دکتر محمد جعفر حبیبزاده،دانشگاه تربیت مدرس،1372 ش.
265.غزالی،ابوحامد محمد بن محمد،المستصفی من علم الاصول،دارالکتب العلمیه،بیروت،1417 ق.
266.غضائری بغدادی،احمد بن حسین،رجال ابن غضائری(کتاب الضعفاء)،تحقیق سید محمدرضا جلالی،دارالحدیث،قم،1422 ق.
267.فاضل آبی،زینالدین ابوعلی الحسن،کشف الرموز فی شرح المختصر النافع،تحقیق علیپناه اشتهاردی و حاج آقا حسین یزدی،نشر اسلامی،قم،1408 ق.
268.فاضل مقداد،جمالالدین مقداد بن عبدالله،التنقیح الرائح لمختصر الشرائع،کتابخانه آیتالله مرعشی،قم،1404 ق.
269.فاضل هندی،بهاءالدین محمد بن حسن،کشف اللثام عن قواعد الاحکام،مؤسسه نشر اسلامی،قم.
270.فتحی بهنسی،احمد،العقوبة فی الفقه الاسلامی،دارالشرق،چ پنجم جده،1404 ق.
271.-،مدخل الفقه الجنایی الاسلامی،دار الشروق،چ دوم،جده،1400 ق.
272.فخرالدین رازی،ابوعبدالله محمد بن عمر،تفسیر کبیر مفاتیح الغیب،داراحیاء التراث العربی،چ سوم،بیروت،1420 ق.
273.فراهیدی،خلیل بن احمد،کتاب العین،مؤسسه دارالهجره،چ دوم،1409 ق.
274.فلور،ویلم،نظام قضایی عصر صفوی،ترجمه حسن زندیه،پژوشگاه حوزه و دانشگاه و مؤسسه چاپ و نشر زیتون،چ دوم،قم،1385 ش.
275.فیاض،محمداسحاق،منهاج الصالحین،امیر،قم.
276.فیروزآبادی،قاموس المحیط.
277.فیض،علیرضا،مقارنه و تطبیق در حقوق جزای عمومی اسلام،سازمان چاپ انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،چ ششم،تهران،1381 ش.
278.فیض کاشانی،محمدمحسن،مفاتیح الشرایع.
279.-،الوافی،تحقیق ضیاءالدین حسینی اصفهانی،کتابخانه امیر المؤمنین،اصفهان،1406 ق.
280.قرشی،سید علیاکبر،قاموس قرآن،دارالکتب الاسلامیه،چ ششم،تهران،1412 ق.
281.قلعجی،محمد،معجم لغة الفقهاء،دارالنفایس،چ دوم،بیروت،1408 ق.
282.قمی،ابوالحسن علی بن ابراهیم،تفسیر القمی،تحقیق سید طیب موسوی،دارالکتاب،چ دوم،قم،1404 ق.
283.قمی،شیخ عباس،الکنی والالقاب،مکتبة الصدر،تهران.
284.قندوزی حنفی،سلیمان بن ابراهیم،ینابیع المودة لذوی القربی،تحقیق سید علیجمال اشرف حسینی،اسوه،قم،1416 ق.
285.کاشانی،ابوبکر،بدائع الصنائع،مطبعه حبیبیه،پاکستان،1409 ق.
286.کاشانی،محمدرسول بن عبدالعزیز،النبیه فی وظایف الفقیه،در ضمن رسائل فی ولایة الفقیه،تحقیق محمدکاظم رحمانستایش و مهدی مهریزی،پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی،پژوهشکده فقه و حقوق،دفتر تبلیغات اسلامی،قم،1426 ق.
287.کاشف الغطاء،جعفر بن خضر،کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغراء،انتشارات مهدوی،اصفهان.
288.کاشف الغطاء،علی،النور الساطع فی الفقه النافع،1414 ق.
289.کاظمی خراسانی،محمدعلی،فوائد الاصول،نشر اسلامی،قم،1406 ق.
290.کرکی،علی بن الحسین،رسائل الکرکی،تحقیق محمد حسون،کتابخانه آیتالله مرعشی،قم،1409 ق.
291.کریمی جهرمی،علی،الدر المنضود فی احکام الحدود،تقریر ابحاث آیتالله العظمی السید محمدرضا گلپایگانی،دارالقرآن الکریم،قم،1412 ق.
292.کریمی،حسین،موازین قضایی از دیدگاه امام خمینی،ترجمه و تدوین انتشارات شکوری،1365 ش.
293.کشی،ابوعمرو محمد بن عمر بن عبدالعزیز،رجال کشی(اختیار معرفة الرجال)،تحقیق حسن مصطفوی،نشر دانشگاه مشهد،مشهد،1390 ق.
294.کلانتری،علیاکبر،حکم ثانوی در تشریع اولی،انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی،پژوهشکده فقه و حقوق،قم،1378 ش.
295.کلینی،محمد بن یعقوب بن اسحاق،الاصول من الکافی،دارالکتب الاسلامیه،چ پنجم،تهران،1363 ش.
296.کنانی،عبدالوحاب و دیگران،موسوعة السیاسیة،المؤسسة العربیة الدراسات و النشر،بیروت،1983 م.
297.گروهی از پژوهشگران،دائرة المعارف تشیع،چاپ بنیاد،تهران.
298.گلپایگانی،سید محمدرضا،کتاب القضاء،تقریر سید علی حسینی میلانی،دارالقرآن الکریم،قم،1413 ق.
299.-،الهدایة الی من له الولایة،دار القرآن الکریم،قم،1383 ق.
300.گولد،جولیوس،فرهنگ علوم اجتماعی،انتشارات مازیار،تهران،1376 ش.
301.لاری،سید عبدالحسین،رسائل سید لاری،کنگره بزرگداشت سید عبدالحسین لاری،بنیاد معارف اسلام،لار و جهرم،1377 ش.
302.لاریجانی،محمدجواد،نقد دینداری و مدرنیسم،انتشارات اطلاعات،تهران،1372 ش.
303.مالک،المدونه الکبری،دار احیاء التراث العربی،بیروت،1323 ق.
304.مامقانی،عبدالله،تنقیج المقال،مکتبة المرتضویة،نجف،1357 ق.
305.ماوردی،ابوالحسن علی بن محمد،الاحکام السلطانیة و الولایات الدینیة،دارالکتب العلمیه،بیروت.
306.مجاهد طباطبایی،سید محمد،مفاتیح الاصول،مؤسسه آل البیت،قم،1396 ق.
307.مجلسی،محمدباقر،بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار،مؤسسه الوفاء،چ دوم،بیروت،1403 ق.
308.-،مرآت العقول فی شرح اخبار آل الرسول،تحقیق سید هاشم رسولی،دارالکتب الاسلامیه،چ دوم،تهران،1404 ق.
309.مجلسی،محمدتقی،روضةالمتقین فی شرح من لایحضره الفقیه،مؤسسه کوشانپور،چ دوم،قم،1406 ق.
310.-،لوامع صاحبقرانی،مؤسسه اسماعیلیان،قم،1414 ق.
311.محسنی،مرتضی،دوره حقوق جزای عمومی،کتابخانه گنج دانش،چ دوم،تهران،1375 ش.
312.محقق داماد،سید مصطفی،قواعد فقه(جزوه درسی)،دانشگاه شهید بهشتی،دانشکده حقوق،تهران.
313.-،قواعد فقه(4)بخش جزایی،مرکز نشر اسلامی،چ پنجم،قم،1384 ش.
314.محمدفؤاد عبدالباقی،المعجم المفهرس لالفاظ القرآن،مؤسسه اعلمی،بیروت،1420 ق.
315.محمدی ریشهری،محمد،میزان الحکمة،دارالحدیث،قم،1416 ق.
316.محمودی،ضیاءالدین،الاصول الستة عشر من الاصول الاولیة،دارالحدیث،قم،1423 ق.
317.مرکز المصطفی،حیاة صاحب المدارک،مرکز المصطفی.
318.مروارید،علیاصغر،المصادر الفقهیة،دارالتراث،بیروت.
319.-،ینابیع الفقهیة،دارالتراث،بیروت،1410 ق.
320.مروج جزائری،سید محمدجعفر،هدی الطالب الی شرح المکاسب،مؤسسه دارالکتاب،قم،1416 ق.
321.مسعودی،ابوالحسن علی بن الحسین،مروج الذهب و معادن الجوهر،نشر داراندلس،بیروت.
322.مسلم بن الحجاج القشیری،صحیح مسلم،دارالفکر،بیروت.
323.مصباح یزدی،محمدتقی،راه و راهنماشناسی،امیرکبیر،تهران،1375 ش.
324.مصطفوی،حسن،التحقیق فی کلمات القرآن الکریم،بنگاه ترجمه و نشر کتاب،تهران،1360 ش.
325.مصطفوی،سید محمدکاظم،مائة قاعدة فقهیة،نشر اسلامی،چ سوم،قم،1417 ق.
326.مطرزی خوارزمی،ناصر بن عبدالسید،المغرب فی ترتیب المعرب،مکتبة ناشرون،بیروت،1999 م.
327.مطهری،مرتضی،آشنایی با علوم اسلامی،انتشارات صدرا،چ هشتم،تهران،1369 ش.
328.-،مجموعه آثار،مؤسسه چاپ فجر،چاپ دوم،تهران،1374 ش.
329.-،مقدمهای بر جهانبینی اسلامی،انتشارات صدرا،چ پنجم،تهران،1372 ش.
330.مظفر،محمدرضا،عقاید الامامیة،انصاریان،قم.
331.مغربی،ابوحنیفه نعمان بن محمد،دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا والاحکام،دارالمعارف،قاهره،1383 ق.
332.مغنیه،محمدجواد،فقه الامام الصادق،مؤسسه انصاریان،قم،1421 ق.
333.مفید،محمد بن محمد بن نعمان،الإختصاص،تصحیح و تعلیق علیاکبر غفاری،دار المفید،چ دوم،بیروت،1414ق/1993 م.
334.-،الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد،دارالمفید للطباعة و النشر و التوزیع،بیروت،1414 ق.
335.-،اوائل المقالات،تحقیق ابراهیم انصاری،دارالمفید للطباعة و النشر،بیروت،1414 ق.
336.-،المقنعة،نشر اسلامی،چ دوم،قم،1410 ق.
337.المقری الفیومی،احمد بن محمد بن علی،المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی،دار النشر و المکتبة العلمیة،بیروت.
338.مقدس نجفی،محمدهادی،تقریرات الحدود و التعزیرات،تقریر بحث الگلپایگانی،چاپ سنگی.
339.مکارم شیرازی،ناصر،الأمثل فی تفسیر کتاب الله المنزل،مدرسة امام علی بن ابیطالب،قم،1384 ش.
340.-،بحوث فقهیة هامة،مدرسة امام علی بن ابیطالب،قم،1422 ق.
341.-،پیام قرآن،مدرسة امام علی بن ابیطالب،چ سوم،قم،1375 ش.
342.-،تفسیر نمونه،دارالکتب الاسلامیه،تهران،1374 ش.
343.مکی العاملی،شمسالدین محمد،البیان،تحقیق محمد حسون،محقق،قم،1412 ق.
344.-،الدروس الشرعیة فی الفقه الامامیة،مؤسسة النشر الاسلامی،قم،1412 ق.
345.-،ذکری الشیعة فی احکام الشریعة،مؤسسه آل البیت،قم،1419 ق.
346.-،القواعد و الفوائد فی الفقه والاصول و العربیة،تحقیق سید الهادی حکیم،مکتبه المفید،چ اول،قم.
347.-،اللمعةالدمشقیة فی فقه الامامیة،دارالتراث،الدار الاسلامیه،بیروت،1410 ق.
348.منتظری،حسینعلی،البدر الزاهر،تقریرات درس مرحوم بروجردی،دفتر تبلیغات اسلامی،چ دوم،قم،1362 ش.
349.-،دراسات فی المکاسب المحرمة،نشر تفکر،قم،1415 ق.
350.-،دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة،المرکز العالمی للدراسات الاسلامیه،قم،1408 ق.
351.-،نظام الحکم فی الاسلام،چاپ هاشمیون،1380 ش.
352.منصور السلطنه عدل،مصطفی،حقوق اساسی یا اصول مشروطیت،1327 ق.
353.موسوی اردبیلی،سید عبدالکریم،فقه الحدود و التعزیرات،مکتبه امیر المؤمنین،دارالعلم مفید،قم،1413 ق.
354.موسوی خلخالی،سید محمدمهدی،حاکمیت در اسلام یا ولایت فقیه،نشر اسلامی،قم،1380 ش.
355.موسوی خمینی،سید روح الله،الاجتهاد و التقلید،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،تهران،1418 ق.
356.-،تحریرالوسیلة،مطبعة الآداب،دارالکتب العلمیه،نجف،1390 ق.
357.-،ثلاث رسائل؛ولایة الفقیه،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،تهران،1418 ق.
358.-،الرسائل،تحقیق مجتبی تهرانی،مؤسسه اسماعیلیان،قم،1385 ق.
359.-،صحیفه نور،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،چ چهارم،تهران،1386 ش.
360.-،الطهارة،چاپخانه مهر،قم.
361.-،کتاب البیع،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،تهران،1421 ق.
362.-،ولایت فقیه،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،تهران.
363.موسوی همدانی،سیدمحمدباقر،ترجمه تفسیرالمیزان،دفتر انتشارات اسلامی،قم.
364.المهدی،السید الصادق،العقوبات الشرعیة و موقعها من النظام الاجتماعی الاسلامی،الزهراء للإعلام العربی،قاهره.
365.میرزای قمی،ابوالقاسم،جامعالشتات،تصحیح مرتضی رضوی،انتشارات کیهان،تهران،1371 ش.
366.-،غنائم الایام فی مسائل الحلال و الحرام،تحقیق عباس تبریزیان،مکتبة الاعلام الاسلامی،1417 ق.
367.-،قوانین الاصول،چاپ سنگی.
368.-،مناهج الاحکام،مؤسسه نشر اسلامی،قم،1420 ق.
369.میرداماد،محمدباقر حسینی استرآبادی،الرواشح السماویة،دارالحدیث،قم،1422 ق.
370.نائینی،محمدحسین،تنبیه الامة و تنزیه الملة،تحقیق محمد حسّون،شرکت سهامی انتشار،چ نهم،تهران،1378 ش.
371.نجاشی،ابوالعباس محمد بن علی،رجال نجاشی(فهرست اسماء مصنفی الشیعة)،نشر اسلامی،چ پنجم،قم،1416 ق.
372.نجفی،محمد بن حسن،جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام،دارالکتب الاسلامیه،چ دوم،تهران،1365 ش.
373.نجفی ایروانی،علی بن عبدالحسین،حاشیة المکاسب.
374.نراقی،احمد بن محمد مهدی،عوائد الایام،مرکز نشر اسلامی،قم،1417 ق.
375.-،مستند الشیعة فی احکام الشریعة،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،قم،1415 ق.
376.نسائی،سنن النسائی،دارالفکر للطباعة و النشر،بیروت،1348 ق.
377.نمازی شاهرودی،علی،مستدرکات علم رجال الحدیث،چاپ شفق،تهران،1412 ق.
378.-،مستدرک سفینة البحار،تحقیق شیخ حسن علی نمازی،مؤسسة النشر الإسلامی،قم،1419 ق.
379.نوری طبرسی،میرزا حسین،خاتمة مستدرک الوسائل الشیعة،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،قم،1415 ق.
380.-،مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل،مؤسسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث،بیروت،1408 ق.
381.نووی،شرفالدین،المنهاج،انتشارات غزالی،سنندج،1368 ش.
382.نووی،محییالدین،المجموع،دارالفکر،بیروت.
383.وحید بهبهانی،محمدباقر،تعلیقة علی منهج المقال.
384.-،الحاشیة علی مدارک الاحکام.
385.-،رسائل الفقهیة،منشورات مؤسسه علامه وحید بهبهانی،1419 ق.
386.-،الفوائد الرجالیة.
387.-،مصابیحالظلام،مؤسسه علامه وحید بهبهانی،قم،1424 ق.
388.هاشمی شاهرودی،سید محمود،بایستههای فقه جزا،نشر میزان،تهران،1378 ش.
389.-،کتاب الحج،مؤسسه انصاریان،قم.
390.همدانی،آقارضا،مصباح الفقیه،منشورات مکتبة الصدر،چاپخانه حیدری،تهران.
391.ارسطا،محمدجواد،«ولایت و محجوریت»،فصلنامه کتاب نقد،ش 8.
392.استادی،رضا،«قلمرو قاعده درأ»،فقه اهل بیت فارسی،ش 34.
393.-،«قلمرو قاعده درأ(2)»،فقه اهل بیت فارسی،ش 37.
394.بدری،سامی،«مهدی منتظر عجّل الله تعالی فرجه الشریف و سیر تاریخی و نشانههای ظهور»،ترجمه عبدالله امینی،مجله انتظار،ش1.
395.پیناتل،ژان،«کیفرهای جانشین و جرمشناسی»،ترجمه علیحسین نجفی ابرندآبادی،نرم افزار مقالات حقوقی.
396.جعفرپیشه،مصطفی،«مفهوم ولایت فقهی»،فصلنامه حکومت اسلامی،ش9.
397.جعفریان،رسول،«مشاغل اداری علما در دولت صفوی»،مجله نورعلم،ش 37،اسفند 1369.
398.حاجی دهآبادی،احمد،«قاعده درأ در فقه امامیه و حقوق ایران»،فقه و حقوق،س 2،ش 6،پاییز 1384.
399.حسینی،سید احمد،«نگاهی به مکتب فقهی محقق اردبیلی»،کاوشی نو در فقه اسلامی،ش9.
400.-،«ولایت مطلقه فقیه»،کاوشی نو در فقه اسلامی،ش 21-21.
401.خرازی،سید محسن،«کاوشی در حکم فقهی تجسس»،مجله فقه اهل بیت فارسی،ش 26.
402.خسرو پناه،عبدالحسین،«مشروعیت حکومت دینی»،فصلنامه معرفت،ش 7.
403.ربانی،محمدحسن،«اصطلاحشناسی در کتابهای فقهی»،مجله کاوشی نو در فقه اسلامی،ش 25-26،زمستان 1379.
404.-،«حکم و قضاوت بر اساس قرینهها»،مجله کاوشی نو در فقه اسلامی،ش 33.
405.ربانی بیرجندی،محمد حسن،«قاعده درأ»،مجله کاوشی نو در فقه اسلامی،ش 33-34.
406.-،«وثوق صدوری و وثوق سندی و دیدگاهها»،کاوشی نو در فقه،ش19-20.
407.برجی،یعقوبعلی،«محقق نراقی و مساله ولایت فقیه»،آیینه پژوهش،ش 73،فروردین و اردیبهشت1381.
408.حسینی،سادات و مصطفی محقق داماد،«چشماندازی بر حدود و اجرای علنی آن»،الهیات و حقوق،ش 2.
409.سروش،عبدالکریم،«فقه در ترازو»،مجله کیان،ش 46.
410.-،«صراطهای مستقیم؛سخنی در پلورالیسم دینی،مثبت و منفی»،مجله کیان،ش 36.
411.سروش محلاتی،محمد،«اصل عدم ولایت»،فصلنامه علوم سیاسی،ش 25،بهار 1383.
412.-،«اقامه جمعه در دولت اسلامی»،فصلنامه حکومت اسلامی،ش 32.
413.شقیر،محمد،«پژوهشی در توقیع شریف امام زمان به اسحاق بن یعقوب»،مجله فقه اهل بیت،ش 46.
414.صافی گلپایگانی،لطفالله،«ضرورت حکومت یا ولایت فقها در عصر غیبت»،حکومت اسلامی،ش 4.
415.صالح پور،جهانگیر،«امام خمینی؛فقیه دوران گذار از فقه جواهری تا فقه المصلحه»،مجله کیان،ش 46.
416.صدر حسینی،«مبانی مشروعیت ولایت فقیه»،علوم سیاسی،ش 25،بهار 1383.
417.عابدیان،سید حسن،«ولایت فقیه و اجرای حدود در عصر غیبت»،کوثر معارف،س 3،ش 2،بهار 1386.
418.فرزین قلعه جوین،مهرانگیز،«تبیین جایگاه جرم و مجرم در نصوص اسلامی»،فصلنامه پژوهشی ندای صادق،ش 24.
419.قوی،نیره،«دامنه امور حسبیه از دیدگاه امام علی»،فصلنامه پژوهشی ندای صادق،ش 20.
420.کدیور،محسن،«آزادی عقیده و مذهب در اسلام و اسناد حقوق بشر»،مؤسسه انتشارات دانشگاه مفید،مجموعه مقالات همایش بین المللی حقوق بشر و گفتوگوی تمدنها،1380 ش.
421.-،«آزادی عقیده و مذهب در اسلام»،ماهنامه آفتاب،ش 23،اسفند 1381.
422.کلانتری،علیاکبر،«فقه و مصلحت نظام»،کاوشی نو در فقه اسلامی،ش11-12.
423.گرجی،علی،«قضیة فی واقعه»،کاوشی نو در فقه اسلامی،ش 27-28.
424.گنجی،اکبر،«حکومت فقهی و حل مسایل اجتماعی»،ماهنامه آفتاب،ش 9،آبان 1380.
425.لاهیجی،شمسالدین محمد،«ارتباط شریعت و طریقت و حقیقت»،گنجینه،ش 24،اسفند1381.
426.مؤمن قمی،محمد،«جهاد ابتدایی در عصر غیبت»،فقه اهل بیت،ش 26.
427.مکارم شیرازی،ناصر،«مسئله تعزیرات در اسلام»،مجله نور علم،شهریور 1363.
428.محقق داماد،مصطفی،«نگاهی به قوانین جزا در اسلام»،شورای اجتماعی و فرهنگی زنان،ش 6.
429.معرفت،محمد هادی،«تبیین مفهومی ولایت فقیه»،فصلنامه حکومت اسلامی،ش 15.
430.-،«رهبری و زعامت سیاسی در اسلام»،فصلنامه حکومت اسلامی،ش 5.
431.-،«ولایت فقیه»،فصلنامه کتاب نقد،ش 7.
432.-،«ولایت فقیه از دیدگاه شیخ انصاری و آیتالله خویی».
433.موسوی،سید علی،«ولایت فقیه از منظر عقل»،دیدار آشنا،ش 51.
434.مهوری،محمدحسین،«حفظ نظام»،حکومت اسلامی،ش20 و 21.
435.-،«مرجعیت و رهبری»،حکومت اسلامی،ش16.
436.میراحمدی،منصور،«رابطه آزادی و ولایت در اندیشه سیاسی امامخمینی1 و 2»،جمهوری اسلامی،17 و 24 فروردین.
437.هادوی تهرانی،مهدی،«پیشینه تاریخی ولایت فقیه»،کتاب نقد،ش 7.
438.هاشمی،سید حسین،«قتل در فراش؛ضرورت بازگشت قانون به فقه»،کتاب زنان،ش 27.
439.-،«نقد آرای کدیور درباره ادله شرعی ارتداد»،رواق اندیشه،ش 1382،22.
440.یسک،هانس هاینریش،«تشابهات و تفاوتهای حقوق جزای اسلامی و غربی»،ترجمه حسن رضایی،فصلنامه پژوهشی دانشگاه امام صادق علیه السلام،ش 9.
441.ابراهیمی،محمدعلی،«بررسی سرقت در قانون افغانستان»،وبلاگ گامهای نوین حقوقی.
442.«ارتباط با امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف در عصر غیبت»، www.monajat.org.
443.الاعرجی،زهیر،«نظریة ولایة الفقیه و الادارة الاجتماعیة»،مجله الحیات.
444.آک گوندوز،احمد،«قواعد حقوق جزا در قوانین دوره عثمانی و تأثیر دین بر آنها»،ترجمه و تألیف علی حکیمپور،منتشر شده در www.e-resaneh.com.
445.انوری،رامین،«مخالفت دیدهبان حقوق بشر با اعدام در افغانستان»، www.nawaaye-afghanistan.net در تاریخ 1387/1/29.
446.-،«حمایت کرزی از رهایی مسیحی افغان»،سایت www.bbcpersian.com 4 آوریل 2006.
447.باقی،عمادالدین،«ادامه حقوق بشر اعدام و قصاص2»، www.emadbaghi.com شنبه 2 خرداد 1383.
448.بکتاش،فهیم،«حامد کرزای در تنگنای تصمیمگیری»، www.kabulpress.org.
449.«نظر اجمالی بر تشکیل وزارت عدلیه افغانستان»، www.mouj-rasaneh.com.
450.زن اندونزیایی در عربستان گردن زده شد. www.mouj-rasaneh.com نوشته شده توسطکمیته برگزاری 8 مارس 2007.
451.«علوم ریاضی،ریاضی،حد»،در سایت roushd.ir.
452.«مجازات اعدام چه پیامدهایی خواهد داشت»، www.dailyafghanistan.com س 3،ش 476،چهارشنبه 28 حمل1387.
453.پیام،علی،«مشروعیت مجازات اعدام در اسناد تقنینی افغانستان»، www.mouj-rasaneh.com در تاریخ 1387/7/24.
454.خسروپناه،عبدالحسین،«امام خمینی و نظریه ولایت فقیه»، http://www.mhekmat.ir.
455.زرنگار،ص.ش.«حکومت کاری و قضای نابکار»،تورنتو، www.qodratwaqaano.persianblog.ir دوشنبه 1385/6/6.
456.سروش،واسع،«شورای علمای هرات؛بازگشت سنگسار و قطع دست»،
458.سعادت،قاسمعلی،«روحانیت و تعامل با حکومت در حقوق اساسی عصر صفوی»،مشاهده شده در سایت www.seraj.ir
459.صانعی،یوسف،«مجازات مدعی نبوت»، www.feqh.org.
460.صدر حسینی،سید علیرضا،«درسنامه فقه الحکومه»،سایت www.tebyan.net
461.غرجستانی،«هیاهو و غوغاسالاری در ورای یک حکم اعدام»، www.afghanpaper.com12/11/1386.
462.فاضل لنکرانی،محمدجواد،«تئوری عدالت در حکومت اسلامی و ولایت فقیه»، www.j-fazel.org.
463.الکاتب،احمد،«تکامل فکری سیاست از شورا تا ولایت فقیه»، www.alkatib.co.uk.
464.www.arrasou.org
،اول محرم 1429.465.نجفی،موسی،«گزیده واژههای تخصصی اندیشهی سیاسی و تاریخ تحولات ایران و اسلام»به نقل از سایت www.iraneconomist.com جمعه 28 بهمن1384.
466.www.kateb-hazara.net.
www.0916.mihanblog.com.
www.ariananet.com تاریخ 1384/2/6.
469.کتابخانه اهل بیت،نسخه اول،قم:مرکز معجم فقهی و مرکز پژوهشهای اسلامی المصطفی،1384 ش،2005م.
470.گنجینه آرای فقهی قضایی،قم:معاونت آموزش قوه قضاییه،دفتر آموزش روحانیون و تدوین متون فقهی.
471.جامع فقه اهل بیت،نسخه 1/2،قم:مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
472.جامع تفاسیر نور،دائرة المعارف چند رسانهای قرآن کریم،قم:مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
473.نورالدرایة،قم:مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
474.بانک اطلاعات مقالات حقوقی،نگارش اول،علی مکرم،بهار1387ش.
475.مکتبة الاسلامیة الکبری الشاملة،مرکز التراث للبرمیجیات.
After the Occultation of the Twelfth Imam, one of the major concerns of the old and new Shiite jurists was the fate of religious laws, especially Hodud.Among the existing viewpoints, two are more significant.According to the first one, Islamic punishments are allowed during the Occultation period, but the second one bans them.It is important to ponder these two points of view because the establishment of the Islamic government in Iran made the execution of Hodud possible.On the other hand, executing these punishments resulted in severe international reactions.So, in order to study
" permissiveness of executing Hodud and Tazirat during the Occultation period " after some introductory issues, the dissertation first studies the view which prohibits the execution of Islamic punishments at the present time and allows them to be executed only under the rule of the infallible Imams.After relating the opinions of jurists, the dissertation evaluates the related analytical and traditional arguments such as " consensus over what has been related " (Al-Ejmaa manqul)by Ebn-Edris, " Ashathyat tradition " " the lack of the authenticity of a single tradition related to severe penal verdicts " etc.The result is that the execution of such laws cannot be restricted to the period of the infallible Imams.After rejecting this view, the thesis studies the view which allows such laws to be executed at the present time and challenges the legitimacy of the related arguments such the generality of Hodud arguments[itlaq-e adelle-ey hodud], Hafs b.Qiath tradition, maqbule Omar b.Hanzaleh, etc.Some of which proved to be convincing.Coming to the conclusion that jurists execution of Islamic punishments is legitimate.However, all people are allowed to execute Hodud in crimes like
cursing the Prophet and Imams under specific conditions.In addition, after establishing an Islamic government and the appropriation of the execution of Hodud by a Valiy-ye Faqih(jurisprudent), other jurists are deprived of performing it.
Key words:Hodud, Tazirat, jurisprudent, legitimacy, Occultation period.