ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : خطر مادیشدن دین/ اصغر طاهرزاده؛ [برای] گروه فرهنگی المیزان.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۱۸۳ ص.
فروست : سلسله مباحث معرفت دینی آسیبشناسی؛ ۱.
شابک : ۲۵۰۰۰ ریال978-964-2609-27-7 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۱۸۰ - ۱۸۳.
موضوع : بدعت و بدعتگذاران
موضوع : دنیادوستی
موضوع : اسلام -- قرن ۲۰م
موضوع : دین-- جنبههای اجتماعی
رده بندی کنگره : BP۲۲۵/۴/ط۲خ۶ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۴۳۱۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
خطر مادیشدن دین
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 9
مقدمه مؤلف... 11
جلسهی اول، جایگاه سیر باطنی در شیعه. 17
بیسرو سامانی فرد و جامعه، چرا؟. 19
حلول و مادیشدن دین.. 20
آغاز ماجرا در اسلام. 23
اجتهاد بر دین یا در دین؟. 24
ریشهی بحران در جهان اسلام. 25
دینداری؛ عامل اتصال به ملکوت... 30
سیر معنوی و اصالت عوالم باطنی.. 32
وسعت حقیقت انسان.. 36
حقیقت بشر. 37
ریشهی وحدت و بقاء جامعه. 39
آفات عصریشدن دین.. 41
جامعهی بحران زده. 43
آیا دین یک باور شخصی است؟. 45
محرومیت از قلب ایمانی.. 48
معنی ولایت انسان کامل.. 48
جلسهی دوم، مادیشدن دین و انقطاع زمین از آسمان. 55
خطر تعالی فرهنگی اهل کتاب... 58
گمشدن معنی خدا 61
تقدس بخشیدن به ظواهر و مادیکردن دین.. 62
آفات اعتقاد به حلول.. 64
مادی شدن جامعهی اسلامی! 65
تفاوت روحانیت اسلام، با روحانیون اهل کتاب... 68
انقطاع زمین از آسمان.. 70
ریشهی مشکلات جهان اسلام. 72
اهمیت ولایت اهل البیت علیهم السلام در نجاتِ دینداران.. 75
دین مادیشده و خدای ناتوان.. 79
معنی ولایت... 80
جلسهی سوم، دین مادیشده و حاکمیت نفس امّاره 85
علت حقارت جوامع اسلامی.. 88
خطر قراردادی دانستن احکام. 100
رجوع به اهلالبیت علیهم السلام؛ تنها راه. 102
ایام البشر یا ایام الله؟. 104
نظر به همهی ابعاد انسان.. 105
ظهور اومانیسم به جای ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه.... 108
ریشهی بحران معنویت... 114
از بد به سوی بدتر. 116
سنّت سقوط تمدنها از نظر قرآن. 123
حیات تکوینی و تشریعی جامعه. 127
کتاب و اجل ملتها 130
چرخش روزگار در دست کافر ومؤمن.. 132
سنت ظهور و بطون.. 134
شاخصهای هلاکت تمدنها 136
حیات تشریعی ملّتها 141
ارتباط تکوین با تشریع. 144
جایگاه تمدن غربی.. 145
معنی هلاکت... 146
راز ماندگاری دین.. 148
علت ماندن ظالمان.. 150
جامعه و شخصیت خاص.... 155
راه به ثمررساندن حیات... 158
تحلیلهای شیطانی.. 163
بیثمری سرنوشتها 168
تفاوت حزب و مسجد.. 178
باسمه تعالی
1- بحران معنویت، بزرگترین بلایی است که همواره بشر گرفتار آن بوده است و فقط از طریق انبیاء و شریعت الهی قابل رفع است. مشکل وقتی همچنان ادامه مییابد که بشریت به جای آن که دست به دامن دین بزند و خود را از آن بحران نجات دهد، پای دین را میگیرد و پایین میکشد و دین را مادی میکند. مؤلف محترم سعی کرده است آفات مادیشدن دین را تبیین کند و بنمایاند چگونه با مادیشدن دین دریچههایی که بنا بود بشریت از طریق انبیاء بر روی خود بگشاید، بسته میشود.
2- در این کتاب سعی شده تا روشن شود وقتی دینِ خدا مادی گشت دیگر توان تغذیهکردن جان جامعه را ندارد و جانها نمیتوانند شیفتهی آن دین بشوند و امیال دنیایی خود را به پای دین الهی بریزند و در نتیجه
دینداران، در عمل در عین حفظ ظاهر دین، از نتایج مهمی که از طریق دین میتوانند بهدست آورند، محروم میشوند.
3- در بارهی نقش اهلالبیت علیهم السلام در دین، مؤلف محترم توجه خاصی را با مخاطب خود در میان میگذارد و روشن میکند جایگاه اهلالبیت علیهم السلام به عنوان واسطههای فیض، تماس با باطن دین است و از این طریق دین را از مادیشدن نجات میدهند و در آن حال دیگر احکام الهی قراردادهایی نیست که به تشخیص خلیفه و بنا به مصلحت وقت تغییر کند.
4- از نکات ظریفی که مورد بحث قرار گرفته تفاوت اجتهاد بر دین واجتهاد در دین است و تأکید بر اینکه چرا در اجتهاد نوع اول، دین مادی میشود در حالی که در اجتهاد نوع دوم - که اجتهاد در دین است و نه بر دین- راه دینداری با ظرافت هرچه تمامتر هموار میگردد و حیات دینی حیاتی فعّال و نشاطآفرین خواهد بود.
5- به جهت اهمیت موضوع بر آن شدیم که بحث «سنت سقوط تمدنها از نظر قرآن» را به مباحث «مادیشدن دین» اضافه کنیم تا ضمن تکمیل بحث، افقی در مقابل خوانندگان گشوده شود که هلاکت تمدنها بهخصوص تمدن غرب چه شاخصههایی دارد و جایگاه آن در سنن جاری در هستی کجاست؟ به امید آنکه این کتاب بتواند در حدّ خود تذکری باشد جهت جلوگیری از فروافتادن جامعه در دین مادیشده.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
بنا بر این است که موضوعات ذیل را در این کتاب با خواننده در میان بگذاریم.
1- ارتباط انسان با حقایق، نیازمند مسیری خاص است که از طریق رعایت و توجه به تمام ابعاد شریعت الهی ممکن میگردد، مسیری که در آن عرفان و برهان در کنار فضائل اخلاقی و آداب دینی همه به صحنه میآیند وگرنه دینِ مادیشدهای میماند که انسانها در آن بهجای ارتباط با حقایق قدسی با وَهمیات خود بهسر میبرند و قرآن از این پایگاه، یهود و نصاری را نقد میکند که یکی عُزیر را پسر خدا میداند و دیگری عیسی را، و به مسلمانان تذکر میدهد که گرفتار چنین وَهمیاتی نشوند.
2- احکام دین وسیلهای است تا راهی از جان انسانها به سوی آسمان معنویت گشوده شود و انسانها با شوق فراوان از ظلمات دنیا به سوی نور
ابدی سیر کنند. در حالیکه در دینِ مادیشده هیچ افقی در مقابل انسانها گشوده نمیشود تا انسانها بتوانند جان را به جانان برسانند و جان بگیرند.
3- دینداری انسانهای دیندار وقتی نتیجهبخش است که در عمل به احکام الهی، رویکردشان به شکلی باشد که حجابهای بین خود و حقایق معنوی را برطرف کنند و این مهم در صورتی تحقق مییابد که دین خدا گرفتار بینشهای مادی نشده باشد وگرنه انسانها مرده میمانند و مرده میمیرند، چون در طول زندگی با خدای «حی لایموت» که منبع حیات است مرتبط نشدهاند.
4- وقتی دین واقعی در صحنهی زندگی انسانها حضور نداشته باشد تا انسانها بتوانند با عالم غیب و معنویت ارتباط پیدا کنند، امیال غریزی و نفس امّاره عنان زندگی انسانها را در دست میگیرد و جامعه را به سوی هلاکت پیش میبرد و این همان خطر مادیشدن دین است.
5- وقتی رجوع بشر به اهلالبیت علیهم السلام شروع میشود که جایگاه نیاز بشر به ارتباط با عالم غیب روشن شود و وقتی جایگاه این نیاز روشن میشود که بشریت متوجه گردد که دینِ مادیشده نمیتواند جوابگوی ابعاد عمیق باطن او باشد.
6- وقتی متوجه ارزش نقش اهلالبیت علیهم السلام میشویم که متوجه باشیم از طریق هدایت آن ذوات مقدس زندگی مسلمانان به سوی هدفی که اسلام به دنبال آن است سوق پیدا میکند و از فروافتادن در دین مادیشده نجات مییابند.
7- تفاوت نگاه خلفا با نگاه علی علیه السلام در آن بود که آنها دستورات الهی را امور صرفاً قراردادی میدانستند که توسط خداوند تشریع شده است و لذا میتوان بنا به مصلحت وقت آنها را تغییر داد ولی حضرت علی علیه السلام متوجهاند که این دستورات به باطنی ملکوتی و غیبی متصل است و انسانها در تغییر آنها آزاد نیستند و به همین جهت با رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و حذف علی علیه السلام از حاکمیت جامعه، «ایام الله» به «ایام البشر» تبدیل شد.
8- با مادیشدن دین و قراردادیپنداشتن احکام الهی، دیگر جایی برای نظر به ملکوت عالم باقی نمیماند تا علم انسانها علم حقیقی شود. بلکه با شعار عصریکردنِ دین، به فقها نیز توصیه میشود باید علم آنها مطابق علم زمانه یعنی علوم تجربی باشد و از این طریق میخواهند شریعت عصری شود و این خطای بزرگ دوران ما است در مادیکردن دین.
9- در موضوع «سنت سقوط تمدنها از نظر قرآن» سعی شده است تا معنی هلاکت تمدنها با موضوع محدودبودن دورهی هر تمدن تفکیک شود تا بدانیم در هرحال هر تمدنی دورهای دارد و پس از طی آن دوره به انتهای خود میرسد حال یا با مقابله با شریعت الهی به انتهایی هلاکتبار میرسد و یا با تبعیت از دین خدا انتهایی با ثمر خواهد داشت، و تمدن غربی نیز از این امر مستثنی نیست، منتها بنا بر شواهد قرآنی، تمدن غربی از جمله تمدنهایی است که پایان هلاکتبار خواهد داشت و ما باید مواظب باشیم سرنوشت خود را به آن گره نزنیم، بلکه از طریق انقلاب اسلامی
راهی جدا از راه تمدن غربی به روی ملت خود بگشاییم تا اُنس با عالم قدس که فراموش شده بود تجدید گردد.
10- فاجعهی مادیشدن دین، فاجعهی قرن است و تا اهل اندیشه متوجه عمق چنین فاجعه ای نشوند و تمام چهره های آن را بررسی ننمایند نباید انتظار گشوده شدن راه هایی به سوی عالم ملکوت را برای این نسل داشت. بر این اساس یکی از انگیزش های نویسنده در تدوین این بحث آن بود که فضلا و طلاب عزیز بتوانند با تدریس این بحث چشم ها را از نگاه مادی به دین عبور دهند و هر چه بیشتر معنی فرهنگ «یَهدی اِلَی الحَقّ»(1)را که حضرت سجاد فرمودند:«نُزِلَت فینا»(2)این آیه در مورد ما نازل شده است، به صحنه آورند.
به امید آنکه با نگاه به جایگاه هر تمدن توانسته باشیم راز به ثمررسیدن زندگیها را از طریق شریعت الهی به بهترین صورت بیابیم.
11-در آخر خوانندگان عزیز را متوجه این نکته گرانقدر می نمایم که برای حفظ رکن ارزشمند وحدت مسلمین باید خارج از هر گونه بد گویی و دشمنی، هر گروه از مسلمین دلایل علمی و منطقی عقاید خود را ارائه دهد تا با طرح مباحث علمی بتوان از دسیسه های اختلاف قومی رهایی یافت و همچنان که مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» می فرمایند: «ایمان به مبادی خود و اصول و عقاید خود چیز بسیار خوب و پسندیده ای است، پافشاری بر آن هم خوب است، اما این نباید از مرز اثبات به مرز نفی و
همراه با تعرض و دشمنی و عداوت، تجاوز کند .... مباحثه مذهبی عالمانه و در محفل علمی، با بد گویی به یکدیگر در علن در سطح افکار عمومی در مخاطبه با افکاری که قدرت تجزیه و تحلیل ندارند، فرق می کند.»(1)
بر اساس رهنمود معظم له سعی شده موضوعات به صورت علمی مطرح شود تا انقلاب اسلامی در آینده با چالش هایی که در صدر اسلام گرفتار آن شدیم، روبرو نشود.
طاهرزاده
1) 25/12/1387.
بسماللهالرحمنالرحیم
پس از سلام و صلوات بر پیامبر و اهلالبیت او علیهم السلام از خداوند تقاضای علوّ روح علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» را داریم. اندیشمندی که در دنیای آشفتگی قرن تکنولوژی، نمایانندهی فلاح و سعادت بود و نه تنها گفتارش که وجود او پیامی بلند بود به آنهایی که راه قدسیشدن انسانها را در این شرایط میطلبند.
متفکران وظیفه دارند به آنچه در عالمِ وجود پیش آمده و پیش میآید و آثار و نتایج آن بر ما معلوم نیست، بیندیشند و مسئله را برای بقیه روشن کنند. علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» یکی از آن متفکران واقعی بودند که تلاش داشتند آثار سوء دوری از معنویت را در دنیای امروز گوشزد کنند، همچنان که مادرشان صدیقهی کبری علیها السلام آثار شوم حذف علی علیه السلام را که معنویت مجسم بود، به گوش جامعه خواندند. علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در اثر مجالستهای مکرر با پروفسور کربن و از طرق دیگر، آثار و نتایج سوء دوری از معنویت را که در فضای فرهنگ مدرنیته بر بشریت وارد شده بود به خوبی شناختند و تمام همّت خود را صرف کردند تا بتوانند از
شعلهورشدن آتش نیستانگاری و نفی معنویت که در خرمن انسانیت افتاده است جلوگیری کنند و اگر آثار آن مرد بزرگ را در این راستا بنگریم میتوانیم نسل جوان جامعه را از گرداب غفلت از امور قدسی رهایی بخشیم و عملاً آنها را به دریایی از معارف قدسی متصل نمائیم.
از آنجایی که علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» متوجه شده بودند فرهنگ مدرنیته با نگاه پوزیتیویستی خود به عالَم و آدم، هیچ حقیقت باطنی برای امور قائل نیست و از آن طریق راه انسان به سوی آسمان معنویت بسته شده، جهت جبران چنین خطری دست به قلم بردند و آنچه را باید مینوشتند، نوشتند. امروز ما جهت عبور از فرهنگ غربی و نظر به فرهنگ اهل البیت علیهم السلام به شدت به تدبّر در آثار آن مرد بزرگ نیازمندیم و ایشان به خوبی میتوانند برای نزدیکشدن جامعه به هدف اصلی خود، ما را تغذیه کنند.
موضوعی که بنا است خدمت عزیزان عرض شود با الهام از فرمایش علامه«رحمةاللهعلیه» در کتاب «معنویت تشیع» است. ایشان موضوع مادی شدن دین را در مقالهای تحت همین عنوان در آن کتاب مطرح کردهاند و توجهها را به حقایقی میاندازند که در حال فراموششدن است. بعد از مقدمات دقیقِ شناختشناسی، مقایسهای میکنند بین انحرافی که در مسیحیت بعد از حضرت مسیح علیه السلام بهوجود آمد، و انحرافی که در صدر اسلام بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بهوجود آمد و اینکه چگونه مسیحیان
به قصد بالابردن مقام حضرت مسیح علیه السلام، خدا را پائین آوردند و در آن راستا بحث حُلُول را مطرح کردند. اعتقاد به حلول در حقیقت یعنی خدای بینهایت در یک انسانِ محدود، محصور شود و این یعنی مادیکردن دین. میفرمایند: «کلیسا از همان روزی که قدرت به دست آورد و پناهگاه عالم مسیحیت شناخته شد تعلیمات خود را روی اساس «حلول» بنا کرد. جای تردید نیست که این تعلیم، مقام خداوند و الوهیت را هر چه بود در وجود مادی محدودِ حضرت مسیح محدود و محصور قرار داد.»(1)
ممکن است ابتدا اشکال شود که چگونه میتوان پذیرفت یک دین که نظر به حقایق معنوی دارد مادی شود؟! عنایت داشته باشید وقتی خدای بینهایت با طرح موضوع حُلول در انسان، محدود و محصور شود و به آن انسان صفات خدایی بدهند، این دین دیگر مادی شده است و به جای آن که نظرِ افراد به آسمان معنویت و حقایق غیبی معطوف گردد، به انسانی میافتد که خدا در او حلول کرده و لذا به تبع آن هرچه در رابطه با این دین پیش میآید به همان اندازه نازل و مادی میشود. زیرا با حلول خدا در حضرت مسیح علیه السلام خدا تا حد ماده و جسم و جسد پائین میآید و مقام الوهیت در وجود مادی و محدودِ حضرت مسیح علیه السلام محصور میگردد و به دنبال چنین تصوری، موضوعات دینی که باید بر اساس معنویتِ مخصوص به خود، مورد توجه قرار گیرند مورد غفلت قرار میگیرند و یک نحوه بتپرستی تحت عنوان توسل به «اَبْ» و «اِبْن» و «روحالقدس» به میان میآید و نهایتاً نطفهی یک نحوه مادیتِ صددرصد ضد معنویت در نهاد
1) معنویت تشیع، علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» ، انتشارات تشیع سال 1385، ص 39.
مسیحیت کاشته شد و در نتیجه به جای روحانگاری، صورتانگاری حاکم گشت. قرآن در نقد چنین کاری می فرماید: «...وَ قَالَتِ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ...»؛(1)نصاری گفتند: مسیح پسر خدا است، آن سخنی است که واقعیتی بیشتر از آنچه در دهان آنها است ندارد، به این ترتیب سخن خود را به سخن کفار گذشته شبیه کردهاند.
وقتی که دین مسیحیت مادی شد تبعات و آثاری را به دنبال خود پدید آورد، از آن جمله استیلاء و استبداد دینی کلیسا و قداستبخشیدن به حاکمان و سلاطین بود. زیرا اگر ارتباط یک ملت با قداستِ مطلق یعنی خداوند قطع شود به جای خدا سلاطین را قداست میبخشند، زیرا یک ملت نمیتواند بدون ارتباط با امور قدسی زندگی کند، حال که عالَم قدس از منظر و توجه افرادِ جامعه به کنار رفت، زمینیان را به عنوان قدیسان میپذیرند.
از آثار دیگر مادیشدن مسیحیت اینکه نشاط دینی از بین رفت و دیگر دین توان تغذیهکردن و قانعنمودن اذهان جامعه را نداشت و عقلها شیفتهی آن دین نگشتند، چون دین به مجموعهای از مفاهیمِ غیر قابل فهم و عقاید غیر قابل بحث تبدیل شد. آرامآرام تعداد زیادی از مردم از دین گریزان شدند و به آن پشت پا زدند و در مقابلِ کلیسا ایستادند و در مادیت کامل سقوط کردند و تعداد اندکی هم که دین کلیسا را پذیرفتند در بند تشریفات قراردادی خشک کلیسا محدود شدند و لذا ریشهی سطحیشدن
1) سورهی توبه، آیهی 30.
و یا بیتفاوتشدن مردم مسیحیت را باید در تجسّددادن به خدا و مادیکردن آن جستجو نمود.
علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» پس از تحلیلِ چگونگی مادیشدن مسیحیت، در مورد مادیشدن دین در صدر اسلام، معتقدند این مسئله با اظهار بسیار سادهی سخن خلیفهی اول شروع شد که برای اعلام برنامهی عمومی کارهای خود به مردم اظهار داشت: «نبی اکرم در اتخاذ تصمیمات و ادارهی امور با وحی مؤَیّد و مستظهَر بود، ولی ما اکنون که وحی آسمانی با رحلت نبی اکرم قطع شده، ناگزیریم در اتخاذ تصمیماتِ لازمه به اجتهاد و صواب دید فکری خود عمل کنیم»(1)
این جمله ظاهراً هیچ مشکلی هم پیش نمیآورد و به گونهای گفته شده که مردم عادی متوجه نشدند چه نوع فکر و فرهنگی را به دنبال خود به همراه میآورد ولی حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و اهل البیت عصمت و طهارت علیهم السلام، متوجه شدند این جمله مشکلاتی را به همراه خواهد داشت و لذا حضرت زهرا علیها السلام با اعتراضهای خود، گفتند آنچه گفتند و شد آنچه شد و صدای ناله و گریهی حضرت فاطمه زهرا علیها السلام هنوز از کرانههای دور تاریخ از مدینه به گوش می رسد، هرچند که بیشتر انسانها علت آن گریههای اعتراضآمیز را نفهمیدند.(2)چیزی
که انتظار می رود شیعه و سنی از آن به سادگی نگذرند.
سؤال ما این است که وقتی گفته میشود می خواهند در اتخاذ تصمیماتِ لازمه به اجتهاد خود عمل کنند، آیا منظور آن است که در دین اجتهاد میکنند و یا بر دین؟ آیا اجتهاد و کنکاش میکنند تا از متن قرآن و سیرهی پیامبر صلی الله علیه و آله حکم خدا را بیابند، یا در مقابل سخن صریح دین اجتهاد می کنند و نظر خود را بر نظر دین ترجیح میدهند؟ به عبارت دیگر اجتهاد در سنت رسولالله صلی الله علیه و آله است یا اجتهاد در مقابل سنت رسولالله صلی الله علیه و آله ؟ از نظر فقهای عالیقدر شیعه اجتهاد در برابر نصّ، ممنوع و حرام است، به این معنی که نمیشود وقتی مطلب صریحی از خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم، سخن خود را بر آن ترجیح دهیم، آنها در فروع دین اجتهاد میکنند و آن هم اجتهاد در دین، نه مقابل دین. مجتهدین شیعه در متون دین تدبّر و تعمّق میکنند تا حکم خدا و رسول او را پیدا کنند. ولی اجتهاد در برابر دین به این معنی است که دین چیزی میگوید ولی من نظر دیگری ارائه می دهم. بنا به گفتهی علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه»؛ «این موضوع، مقام خلافت را درست همطراز و همدوش مقام نبوت و رسالت میکرد ... با این تفاوت که نبی اکرم تنها در ادارهی امور مسلمین اختیاراتی داشت که طبق مصلحت، هرگونه تصمیم مقتضی بگیرد، اما در متن احکام و قوانین الهی حق کمترین دخل و تصرف نداشت، ولی مقام خلافت، هم در متن احکام و شرایع اسلام و هم در امور مسلمین، اختیاری تام و نظری آزاد داشت ...».(1)
1) معنویت تشیع، ص 50.
اجتهادی که خلفا به آن معتقد بودند به این معنی است که دین مجموعهای از قراردادهای اجتماعی و روابط فکری بین جامعه است.و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بنا به وحی الهی قراردادهایی وضع کردند که در زمان خودشان خوب بود، ولی به نظر خلفا حالا باید کار دیگری انجام بدهند و قراردادهای دیگری وضع کنند. نتیجهی این نوع اجتهاد این شد که ارتباط دین از آسمانِ غیب و معنویت بریده شد و به مجموعهای از روابطِ مادی حسی اجتماعی تبدیل شد. علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: نتیجه این شد که احکام و قوانین دینی اعم از عبادات و معاملات تنها از نقطه نظر افکار اجتماعیِ استنباطات حسی، اعتبار مییافت و حیات معنوی اسلام از مقام عالی و موقعیت واقعی خود تنزل نمود و در زمرهی امور اجتماعی صرف قلمداد شد و در حصار ماده محصور گردید.
اگر دین از طریق وحی الهی وارد اجتماع شود و مناسبات و قوانین جامعه با ملکوت عالم مرتبط باشد جامعه در تعادل همیشگی خواهد ماند. ولی اگر قوانین جامعه در حدّ قراردادهای اجتماعی تنزل یافت، در آن حالت نه قداستی دارد و نه انجامدادن آنها انسان را به آسمانِ غیب صعود میدهد. در این صورت هیچ اتصالی بین جامعه و عالم ملکوت برقرار نیست و این برای نظام بشری بسیار خطرناک است و جامعه را با انواع بحرانها روبهرو میکند. زیرا اگر کثرتها به وحدت حقیقی که عین ثبات و بقاء است، ختم نشوند، در خود مضمحل میشوند. مثل نظام
ارگانیکی تن شما که اگر به نفس ناطقهی مجردی که دارای وحدت حقیقی است، ختم نشود، بدنتان نظم خود را از دست میدهد و متلاشی میشود. فرق انسان مرده و انسان زنده در همین است که بدن انسان زنده با نفس خود مرتبط است ولی نفس انسان مرده از بدنش منصرف شده است. سلولها و اعضای بدنِ متکثّرِ انسانِ زنده را یک وجود ثابت غیبی به نام نفس ناطقه تدبیر میکند، حال اگر ارتباط بدن با نفس ناطقه قطع شود، بدن میمیرد و سلولهایش متلاشی میشود. به همین صورت اگر ارتباط جامعه با عالَمِ ثابتِ قدسیِ غیبی به هم بخورد، تعادل درونیاش به هم میریزد و بیسروسامان میگردد و به اصطلاح به بحران میافتد. حضور فعال اهلالبیت علیهم السلام بر صدر حاکمیت جامعه به جهت مقام خاصی که خداوند برای آنها قرار داده است، موجب ارتباط جامعه با عالم ملکوت میگردد. از آن جایی که خلفا فاقد آن مقام بودند حاکمیت آنها نتوانست جامعهی اسلامی را به سر و سامانی که مدّ نظر اسلام بود برساند و اصرار شیعه در حاکمیت امامان معصوم علیهم السلام بر جامعه بر اساس چنین مبنایی است.
بر اساس اعتقادات شیعه؛ اهل البیت علیهم السلام واسطهی فیض الهیاند و زمینیان و جامعه را به آسمان غیب وصل میکنند و در این راستا فیض آسمان به زمین میرسد و کثرتها در پرتو وحدت به سروسامان دست مییابند. ولی خلیفه چنین مقامی را ندارد و مدعی چنین مقامی هم نیست، او میخواهد امور جامعه را از طریق اجتهاد خود، آن هم اجتهادِ بر دین، اداره کند و این است عامل این که جامعه مادی میشود و در نتیجه تمام
احکام ماده بر جامعه جاری میگردد، که از جملهی آن احکام، فرسایش و تغییر است و نداشتن هیچ تکیهگاه ثابتی که از اضمحلال و نابودی جامعه جلوگیری کند. در همین راستا ائمه علیهم السلام میفرمایند: «لَو لا مَا فیالأرض مِنّا، لَساخت الأرض باهلها»(1)اگر یکی از ما در زمین نباشد، زمین با اهلش فرو میپاشد. یکی از معانی فروپاشی همین بحرانی است که امروز جهان را فرا گرفته است چون بهواقع مدیریت جهان در اختیار آن ذوات مقدسه نیست.(2)
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در مقالهی «معنویت تشیع» در راستای تبعات علت مادیشدن اسلام پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اوایل، صلاح اسلام و مسلمین مطرح بود ولی در اواخر، صلاح مقام خلافت، جایگزین مصالح اسلام و مسلمین شد! و در نتیجه، هم سیرت اسلامی نبی اکرم صلی الله علیه و آله از بین رفت و هم اجرای احکام به طور کلی منوط به صوابدید و نظر خلافت شد.»(3)
در رابطه با موضوع صلاح مقام خلافت به جای مصالح اسلام و مسلمین، موضوع کوتاهی خلیفهی اول با عمل خالدبن ولید را یادآوری میکنم که در جریان برخورد با مرتدین، خالدبن ولید به جنگ مالک بن نُوَیرَه اعزام شد و خالد از راه حیله با مالک طرح دوستی ریخت و مهمان او شد و همان روز مالک را غافلگیر کرده، گردنش را زد و همان شب با
همسر او همبستر شد. در حالی که این کار از نظر اسلام حرام است. هم به جهت این که مالک بن نویره مسلمان بود و هم اگر او کافر بود باید مهلت میداد تا مهلت یا عِدّهی زن شوهردار برای نزدیکی با همسر جدید تمام شود. خلیفه پس از اطلاع از این جریان شرمآور، خالد را هیچگونه مجازاتی نکرد. وقتی به او اعتراض شد که چرا حکم خدا را بر خالدبن ولید جاری نمیکنی؟ جواب داد: «من نمیتوانم شمشیری از شمشیرهای کشیدهی خدا را در نیام کنم»؛(1)
در این برخورد خلیفه بیشتر به فکر شمشیر خالدبن ولید است که در راستای اهداف خلیفه بهکار گرفته میشود هرچند حکمی از احکام الهی تعطیل گردد.
ما معتقدیم اگر حکم خدا در جامعه جاری شود، فیض خدا بر زمین سرازیر میشود و نور وحدت الهی بر جامعه تجلّی مینماید، به این معنی که حکم عالم معنویت در عالم ماده جاری می گردد و از این طریق کنترل اجتماعِ متکثره از طریق وحدت عالیهی حقیقیه به بهترین نحو انجام میشود، زیرا وحدت ثبات دارد و وقتی جامعه به عالم وحدتِ حقیقی وصل باشد با ثبات میماند. ولی وقتی حکم زنا را صرفاً یک قرارداد بپنداریم، میتوانیم بگوئیم فعلاً اجرای آن به مصلحت نیست، چون جایگاه احکام الهی در هستی برایمان روشن نیست. این که میبینید به سلیقهی خلیفه حکم زنا بر خالدبن ولید جاری نمیشود این همان اجتهاد در مقابل دین است. دین گفته است حکم زنا باید جاری شود ولی خلیفه معتقد است فعلاً صلاح نیست، زیرا معتقد است احکام الهی میتواند تابع
1) معنویت تشیع، ص 51.
مصلحت وقت شود، یک روز اجرای آن مصلحت بود و فعلاً مصلحت نیست.
خلیفهی دوم دستور داد؛ «حَیّ عَلی خَیرِ الْعَمَلْ» از اذان حذف شود. چون معتقد بود اگر در وقتی که باید جهاد کرد و اسلام را گسترش داد بگوییم «حَیّ عَلی خَیرِ الْعَمَلْ» معنایش این است که نماز بالاتر از جهاد است و این باعث سستشدن ارزش جهاد میشود. و به نظر خلیفهی دوم فعلاً مصلحت جامعه جهاد است.(1)
این کارِ خلیفه به این معنی است که فکر او می تواند به جای نظر دین و سیرهی رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار گیرد، نه اینکه او وظیفه داشته باشد تسلیم حکم خدا و رسول او گردد. خلیفهی دوم بارها میگوید: «مُتْعَتان کانَتا عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله أَنَا أَنْهی عَنْهُما وَ أَعاقبِ عَلَیْهِما»؛(2)دو متعه در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله حلال بود من حرام کردم و عامل به آن دو را کیفر میکنم.
باز خلیفهی دوم در بعضی کلمات خود، اسلام را به شتری تشبیه میکند که سالهای مختلف و حالات گوناگونِ «ناتوانی» و «توانایی» و
1) قوشجی در شرح تجرید میگوید: عمر بالای منبر گفت: «ایّهاالنّاس! ثلاث کنّ علی عهد رسولالله صلی الله علیه و آله و انا انهی عَنْهُنَّ وَ اُحَرِّمُهُنَّ و اُعاقِبُ عَلیهِنَّ، مُتْعَةُالنِّساء وَ مُتْعَةُالحجّ وَ حیِّعلیخیرالعمل»؛ ای مردم سه چیز در زمان رسولالله بود که من آنها را نهی کرده و حرام مینمایم و هرکس به انجام آنها مبادرت نماید را عقوبت میکنم که عبارتند از: «متعهی نساء و متعهی حج و گفتن حیِّ علی خیرالعمل در اذان». (ترجمهی الغدیر، ج 12، ص79). معنویت تشیع، ص 55.
2) علیرضا کهنسال، نهجالحق و کشفالصدق، ص281. تفسیر کبیر فخر رازی، ضمن تفسیر آیهی «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُن..».
«ناتوانی بعدی» را طی میکند.(1)به این معنی که اسلام دورهی کودکی و جوانی و پیری دارد. و این حرف همان مادیکردن دین است، چون پدیدههای مادی چنین دورهها و صفاتی را دارند و این سخنان نسبت به دین نشانهی جداشدن احکام اجتماع از آسمانِ معنویت است، به طوری که وقتی دین پیر شد لازم نیست از احکام آن پیروی کرد و میتوان احکام جدیدی را جایگزین آن احکام نمود.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: «از همین جهت است که حکومت نوبنیاد اسلامی، همشکل امپراطوریهای دیگرِ همزمان خود، همانند امپراطوری روم و ایران شد».(2)
با همان اختلاف طبقاتی و نظام بردهداری. در نگاه دین؛ انسان حقیقتاً بهدنیا آمده است تا بندگی کند. خداوند میفرماید: «مَا خَلَقْتُ الْجِنَ وَ الْاِنْس اِلاّ لِیعْبُدُون»؛(3)خلق نکردم جنّ و انسان را مگر برای بندگی و حاصل این بندگی اتصال به عالم ملکوت است و لذا میفرماید: «وَاعْبُدْ رَبَکَ حَتّی یاْتِیکَ الْیقِینْ»؛(4)بندگی کن تا به یقین برسی. و یقین وقتی حاصل میشود که روح انسان با عالم ملکوت مرتبط شود، زیرا قرآن میفرماید: «وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ
السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»؛(1)و این چنین ملکوت آسمانها و زمین به حضرت ابراهیم علیه السلام نشان داده شد تا اهل یقین شود. از طرفی خداوند به همهی انسانها خطاب میکند چرا در ملکوت آسمانها و زمین، نظر نمیکنید. «أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ ...»؛(2)آیا نباید در ملکوت آسمانها و زمین بنگرند؟ ملکوت جنبهی غیبی و معنوی آسمانها و زمین است، به طوری که ریشهی همهی هستی مادی در کنترل آن عالَم است و آیهی فوق تذکر میدهد که باید انسانها از طریق رعایت دستورات الهی نظرها را متوجه آن عالم بنمایند، در این صورت بندگی انسان به مقصد اصلی خود که یقین است می رسد و خداوند دربارهی آن فرمود: «بندگی پروردگار خود را بنمایید تا به یقین برسید».(3)
خداوند در رابطه با اینکه باطن تمام عالم به ملکوت متصل است و ملکوت عالم در دست خداوند است و از آن طریق عالم را در کنترل خود دارد و فیضرسانی میکند، میفرماید: «فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»؛(4)منزه است خدایی که ملکوت هر چیزی در دست اوست و همه به سوی او برگشت میکنند. یعنی ملکوت هر شیئ در قبضهی الهی است، به طوری که از خود هیچ استقلالی ندارد و انسانها باید به جنبهی ملکوتی اشیاء نظر کنند و جنبهی باطنی و غیبی هر چیزی را
بنگرند تا جنبهی مادی آنها با جنبهی غیبیِ باطنیشان مرتبط گردد و علمشان به عالم و آدم حقیقی باشد. زیرا نظرکردن به عالم غیب یک نحوه اتحاد قلبی با آن عالَم پدید میآورد و از آنجایی که دین از عالم غیب نازل شده وسیلهای است تا انسان با جنبههای غیبی عالم مرتبط گردد و ملکوتی شود و در بستر طبیعت و زندگی در دنیا، از طریق دین، خود را آنچنان تغییر دهد که شایستهی قرب و قیامت گردد.
یکی از آیات کلیدی که علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر آیات دیگر از آن بسیار استفاده میکنند آیهای است که میفرماید: «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(1)
هیچچیزی نیست مگر آنکه خزائن آن در نزد ما است و ما نازل نمیکنیم آن چیز را مگر به اندازهای محدود و معلوم. پیام آیه این است که هرچه در این عالم هست دارای وجودهای برتر و ملکوتی و خزینهای است. اشیاءِ این عالم هر اندازه نازل شوند همه ریشه در آنجا دارند و در آنجا دارای وجود عنداللهی و جامعیت هستند. و فلسفهی حیات زمینی انسان، متحدشدن با مقام ملکوتی و مقام عنداللهی موجودات عالم است. باید انسان در اثر دینداری و اصلاح جان، چهرهی ملکوتی اشیاء این عالم را ببیند و این عالم را آیت و نشانهی ظهور آن عالَم بنگرد وگرنه در کثرات این عالم سرگردان خواهد شد، بدون آنکه کثرات را در وحدت ملکوتی آنها بنگرد. بر همین
1) سورهی حجر، آیهی 21.
اساس است که گفته میشود ما آمدهایم تا آسمانی شویم، یعنی جان ما در حین زندگی زمینی مستعد انتقال به ملکوت عالم شود، چیزی که در خلافت انتخابی، مورد غفلت قرار گرفت.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در راستای ضایعهای که به جهت امر فوق بر اسلام وارد شد مینویسند: «کسانی که در حیات معنوی و کمالات باطنی مطالعه کافی دارند و مقاصد حقیقی این رشته از علوم را دریافتهاند، به خوبی درک می کنند که روش «سیر باطنی و حیات معنوی» روی این اساس استوار است که کمالات باطنی و مقامات معنوی انسان، یک رشته واقعیات حقیقی بیرون از واقعیت طبیعت و جهان ماده است و «عالم باطن» که موطن حیات معنوی است، جهانی است بسیار اصیلتر و واقعیتدارتر و پهناورتر از جهان «ماده»، مقامات معنوی، واقعیتها و موقعیتهای حیاتی اصیلی برای انسان هستند، هرگز از قبیل مفاهیم تشریفاتی و مقامات و مناصب و عناوین وضعی و قراردادی اجتماعی نیستند».(1)
خلاصه اینکه اولاً: مقامات باطنی که اولیاء الهی به آنها دست یافتهاند، واقعیت دارد، ثانیاً: آن واقعیات در عالم ماده نیست، ثالثاً: موطن و محل تحقق آنها همان عالم ملکوت و وجود خزینهای است که وجودش اصیلتر و شدیدتر میباشد. پس انسانها حیات معنوی خود را در سنگ و خاک نمیتوانند به دست آورند، بلکه باید به عالم باطن نزدیک شوند و نباید آن را مانند عنوانهایی مثل فقر و توانگری و بزرگی و کوچکی که امور اعتباری و قراردادی هستند، بدانند.
1) معنویت تشیع، ص 63.
ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» برای بیان امر فوق مثال سنگی را که طلا شده است با سنگی که روی آن را طلا گرفتهاند مطرح میکند تا روشن شود در سیرِ مقامات باطنی، وجود انسان شدیدتر میشود تا بتواند به عالم معنویت نزدیک گردد، مثل سنگی که طلا میشود، نه اینکه در سیر معنوی ذات انسان ها تغییر نکند و فقط اعمال آنها تغییر کند. یک انسان متعالی درجهی وجودیاش شدیدتر شده و او از نظر درجهی وجودی با مردم عادی فرق کرده است. برعکسِ کسی که دین را از روی تقلید عمل میکند و سعی نمیکند تا از طریق دین، درجهی وجودی نفسش را تغییر دهد. این مثل سنگی است که طلا گرفتهاند و عملاً ذات او با مردم عادی فرقی ندارد.
مقامات اجتماعی تابع قرارداد اجتماع است و لذا بعضاً میبینیم عملی که یک روز پاداش خوب دارد روز دیگر پاداش بد دارد، چون آن پاداش تابع قرارداد اجتماع بود و ریشه در ملکوت عالم نداشت. ولی در مقامات باطنی که انسان سیر میکند و عالَمی که این مراحل را در بر دارد، همه از قبیل موجودات اصیل و واقعی و بیرون از حکومت ماده و طبیعت میباشند و به همین جهت میگویند: «حیات معنوی و معادشناسی براساس اصالت عالمِ معنی استوار است».(1)
طرز فکری که دین و مقامات معنوی را قراردادی و اعتباری بداند و نه حقایق غیبی، معتقد است فرقی بین اولیاء الهی و سایر مردم نیست لذا به راحتی جرأت میکند که امام حسین علیه السلام را به قتل برساند. طرز فکری که
1) همان، ص 64.
دین را صرفاً دستوراتی قالبی میداند که توسط خداوند وَحی شده، نمیتواند جایگاه غدیر و علت معرفی امیرالمؤمنین علیه السلام را درست تحلیل کند و لذا همین که به نظر خود مصلحت ندانست علی علیه السلام حاکم باشد به تشخیص خود عمل میکند بدون توجه به تبعات آنکه از چشم او پنهان بود. حضرت زینب علیها السلام جایگاه تاریخی این بینش را میشناسند و در عصر عاشورا خطاب به نعش برادرشان میگویند: «بِأَبِی مَنْ عَسْکَرَهُ فِی یَوْمِ الْاِثْنَیْنِ نَهْباً»؛(1)پدرم فدای کسی که لشکرش را روز دوشنبه منهوب و نابود کردند. با این که روز عاشورا روز جمعه بوده است ولی حضرت زینب علیها السلام میخواهند توجهها را به روز دوشنبه که روز سقیفه و روز خلافت انتخابی است جلب کنند که قوانین دین را در حدّ قراردادهای اجتماعی میدانست بدون آن که ربطی بین آنها با مقامات باطنی قائل باشد، لذا فرق مؤمن و کافر را در تفاوت اعمال آنها میدانست و نه در حقیقت جان آنها.
تأکید علام علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» که میگویند: «مقامات معنوی واقعیات و موقعیتهای حیاتی اصیلی برای انسان هستند و هرگز از قبیل مفاهیم تشریفاتی و مقامات و مناسب و عناوین وضعی و قراردادی اجتماعی نیستند.» به این معنا است که مقام معنوی برای کسی که وارد آن شود، مثل کودکی است که جوان میگردد نه مثل شخصی که پولدار شده، در مقامات معنوی تمام درجهی وجودی فرد تغییر میکند و در
1) بحارالانوار، ج 45، ص 59 - منتهیالآمال، ص 404.
مرتبهی وجودی دیگری از هستی قرار میگیرد و ادراک و فهم او از عالم به حقیقت نزدیکتر میگردد.
حقیقت انسان یا نفس ناطقهی او یک حقیقت گستردهای است که در تمام مراتب هستی حاضر است منتها هر انسانی باید با تزکیه و تعلیم، خود را به حقیقت خود نزدیک کند و در صورت رفع حجاب بین خود و مقامات عالم، به اندازهای که به آن مقامات نظر کند با آن ها متحد میشود. اگر به عالم ماده نظر کند تمام روحش متأثر از احکام آن عالم میشود و خیالات او صورت موجودات عالم ماده را در خود میپروراند و اگر با رفع حجابهای مادی به ملکوت عالم نظر کند مقامش ملکوتی میشود و با احکام عالم ملکوت متحد میگردد. زیرا روح یا نفس ناطقهی او در ذات خود دارای وسعتی است به وسعت همهی عوالم هستی و به هر عالمی که توانست توجه کند احکام و انوار آن عالم، جزء وجود او میشود و حکم آن عالم بر جان او سرایت میکند و لذا میتوان گفت: انسان در واقع میان مقامات و مدارج باطنی و واقعی سیر میکند و نه در میان مقامات قراردادی و اعتباری. بر همین اساس علامه«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: «اساس حیات معنوی و معادشناسی اسلام براساس اصالت گذاردن بر عالَم معنی است.» یعنی از دیدگاه اهل البیت علیهم السلام همین حالا هر کاری بکنی در نفس ناطقهی خود تغییر درجهی وجودی پیدا میکنی و همواره با هر عملی که انجام میدهید سیری باطنی خواهید کرد، چه در جهت مثبت و
چه در جهت منفی. ولی از دیدگاه خلافت انتخابی، «سنت اسلامی» به یک «سنت اجتماعی و قراردادی» تبدیل شد و به همین جهت در زمان خلفا تکامل معنویِ جامعه به حداقل ممکن رسید، و تعلیم و تعلّم دینی با آن همه مسائل دقیق، از مرحلهی حس و ماده فراتر نرفت و معنویتی که بتواند در جامعه سیر روحانی ایجاد کند در جامعه وارد نشد و موضوع سیر باطنی فقط در بین عدهای از عُبّاد محدود شد.
در تفکر حکمت متعالیه روشن میشود که هر ممکنالوجودی عین ربط و عین فقر به علت حقیقی خود میباشد، مثل نور پائینی که بقایش به ارتباط با نور بالائی است، اگر مانعی بین نور بالایی و نور پائین قرار دهیم، نور پائینی نابود میشود، زیرا بقاء آن به اتصال آن به نور بالایی است و چیزی جز اتصال نیست. حقیقت انسان هم عین ربط به حضرت حق است و ذاتی است عین فقر و عین ربط، حال اگر در شخصیت تشریعی خود به توحید محض وصل نشود چون عین ربط و نیاز است، به کفر وصل میشود. زیرا نمیتواند به چیزی وصل نباشد، پس اگر به توحید یعنی به وجودِ محض و غنای محض وصل نشود، به باطل وصل میگردد.
توحید؛ حقیقت یگانهای است عین وجود و عین کمال، و غیر توحید عین سراب است، حیاتی که انسان را به آسمان معنویت وصل نکند و قراردادهای اجتماعی اگر ظهور توحید نباشند و جامعه را به عالم اعلا وصل ننمایند، در واقع آن قراردادها کثرتهای بدون اتصال به وحدتاند
و ماندن در چنین کثرتهایی یعنی ماندن در یک زندگی وَهمی که نتیجهی آن بحران است، چون به باطن پایداری متصل نیست که از فرسایش و اضمحلال و بیسروسامانی آن جلوگیری کند.
وقتی متوجه باشیم حقیقتِ بشر عین ربط و فقر است، اگر رشتهی تعلق او به حق تعالی ضعیف شود به باطل رو میکند و بسته به درجهی تعلق او به باطل، از توحید و عبودیت دور میشود و به همان اندازه به معدوماتِ وجودنما و به زندگی سرابی دل میسپارد و پریشان و بیسروسامان میگردد. این جا است که نقش سیر باطنی برای انسان آشکار میشود و روشن میشود محدودکردن انسان در مجموعهی قراردادهای اجتماعی چه محرومیت بزرگی برای انسان و جامعهی انسانی بهبار خواهد آورد.
انسان به وسعت ابدیت است و با همهی عوالم وجود میتواند ارتباط داشته باشد مگر این که نظر خود را به محسوسات و متخیلات متوقف کند و از تماس با حقایق باز بماند. هم عالم ملکوت واقعیت دارد، هم وسعت انسان حقیقی است. پس انسان میتواند با سیر خود به سوی عوالم بالا، با آن عوالم تماس داشته باشد. مهم این است که با اعتقاد به واقعیتِ آن عوالم جهت نفس ناطقه را به سوی آنها سوق دهد تا با آنها تماس حاصل نماید و از بهرههای معنوی آنها برخوردار گردد و این در صورتی ممکن است که خود را از عالم کثرات و تخیلات آسوده کند تا اینها
حجابِ نظر او نگردند و در حد خود با آن حقایق متحد شود و جنبهی بالقوه خود را با سیر باطنی به فعلیت برساند و بشود آنچه باید بشود.(1)
وقتی روشن شد جنس نفس ناطقه طوری است که میتواند در همهی عوالم وجود حاضر باشد، پس کافی است حجابهایی که مانع این حضور است برطرف گردد تا انسان در شرایطی قرار گیرد که صِرف توجه به عالم غیب، موجب اتحاد جان او با آن عالم گردد. همین که تعلقات انسان از عالم ماده کم شود و بتواند به عالَم بالا نظر کند، اتحادی بین نفس ناطقهی او و آن عالم پدید میآید. برای تحقق این اتحاد و سیر به عوالم باطنی عالم اولاً: باید از طریق براهین عقلی و توجهات وَحیانی، اعتقاد پیدا کرد که چنین عالمی هست و دارای مراتب مخصوص به خود است، ثانیاً: از طریق رفع رذائل و محقق شدن در فضائل بتوان به آن عالَم نظر کرد.
اگر جان انسان از عالم غیب جدا شود از وحدت جدا شده و از آنجایی که وحدت همان بقاء و وجود است، پس به همان اندازه که انسان از سیر باطنی به سوی عالم غیب محروم شود از وحدت و بقاء محروم شده است. چون همان خدایی که وجود محض است و همهی وجودات از وجود محضِ او ریشه میگیرد، هم او «اَحَد» است و ذاتی است عین وحدت، پس نبود وحدت برابر عدم است. لذا هر چه جامعه از خدا دور
1) جهت بررسی بیشتر این موضوع به کتاب «چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی» از همین مؤلف رجوع شود.
شود به عدم میرسد و هیچ گونه وحدت و بقایی را نمیچشد که به آن قرار گیرد و از اضطراب رهایی یابد.
در فلسفهی اسلامی بیان شده است که عالم ماده عین حرکت است و عین حرکت همان «عَدَمٌ مّاٰ» است یعنی یک قدم با عدم بیشتر فاصله ندارد. حال مقابل عین حرکت و تغییر، حضرت اَحد است که عین بقاء و ثبات است. هر چه از عین ثبات دور شویم به نیستی و عدم نزدیک شدهایم. حال اگر جامعه برای سامان دادن به امور خودش از اندیشهی خود استفاده کند و از حکم الهی فاصله بگیرد به نیستی نزدیک شده است، مگر اینکه خود را به خدا وصل کند، که راهکار اتصال به عالَمِ وحدت، سیر به باطن عالم است از طریق رعایت احکام و حدود الهی، نه اینکه فقط دین را در حدّ آداب و تشریفات ظاهری عمل کنیم و رویکرد ما در عمل به احکام به باطن عالم نباشد. در صورتی که رعایت احکام و حدود الهی اگر با حضور قلب انجام گیرد عامل اتصال جامعه به جنبههای معنوی عالم است. از آنجایی که خلفا به جنبههای باطنی احکام نظر نداشتند خلافت انتخابی، جامعهی مسلمین را در جنبههای ظاهری دین متوقف کرد و از مقصد اصلی دین که احکام و حدود الهی را نردبان صعود انسان به سوی جنبهی باطنی عالم قرار داده، دور کرد.
خلافت انتخابی دین را به عنوان وسیلهی ادارهی جامعه پذیرفت و به آن پرداخت و حتی سختگیریهایی نیز اِعمال کرد ولی به افقی برتر از
رعایت احکام نظر نداشتند، افقی که قلب امامان معصوم علیهم السلام متذکر آن بود و بنابر آن بود که جامعه را متوجه آن نمایند.(1)
امروزه گاهی در محافل روشنفکری زمزمه میشود که دین باید «عَصری» و مطابق علم زمانه باشد. آیا میتوان پذیرفت که دین خدا هماهنگ با عصر و دورهی جدید بشود و براساس ملاکهای علم تجربی و تعریفی که علوم تجربی از عالم و آدم دارد، تفسیر شود و یا عصر و روزگار باید هماهنگ با افقی شود که دین تعیین میکند؟ وقتی کسی بگوید دین باید هماهنگ عصر شود، به فهمی که زمانه از عالم و آدم دارد اصالت داده است نه به دین. «ارنست رنان» در مورد مسیحیت گفته بود: «دین باید اصلاح شود و با وضع جدید سازگاری کند.» از نظر او وضع جدید اصیل است و هر آنچه بشر جدید از عالم میشناسد عین حق و حقیقت است و باید دین با آن هماهنگ شود، نتیجهی این حرف این میشود؛ علوم تجربی که شاخصهی وضع جدید است، مَثَلِ اَعْلای حق و حقیقت تلقی شود و کمال آدمی هم رسیدن به علم تجربی باشد، بدون آنکه بشر به عالمی بالاتر نظر کند و بخواهد خود را در حدّ اتحاد با عالم ملکوت تغییر دهد. در حالی که به قول شیخ الرئیس: علم تجربی ظُنُونِ مُتَراکِمه است مگر این که با قیاس خفی مسئله را جهت بدهید. اگر کسی
1) جهت بررسی جایگاه باطنی مقام اهل البیت علیهم السلام به تفسیرالمیزان آیهی 33 سورهی احزاب و آیات 77 تا 79 سورهی واقعه رجوع فرمائید.
بگوید دین باید قامتش را خم کند و با وضع جدید منطبق شود، به معنای آن است که قراردادهای بشرِ حسّی را به جای احکام الهی قرار دهیم که این شبیه اجتهاد بر دین است که در صدر اسلام واقع شد، اگر مواظب تبعات سخنان آنهایی که میگویند دین باید عصری باشد، نباشیم از آفاتی که یکبار تجربه کردیم و راه ارتباط بشر با عالم قدس را منقطع نمودیم، مصون نخواهیم ماند.
بینشی که هماهنگکردن دین با عصر جدید را پیش میکشد و اصرار دارد باید اصالت را به برداشتهای علوم جدید نسبت به عالم و آدم داد، ناخودآگاه خبر از برداشت غلط خود از جایگاه دین در هستی میدهد. چنین بینشی معتقد است چیزی اصیلتر از دین وجود دارد و دین باید رنگ آن چیز را به خود بگیرد و جالب است آنچه را دنیای مدرن پیشنهاد میکند عموماً عادات و رسومات اجتماعی است که هیچ ریشهی باطنی ندارند تا بشر را به ثابتات عالم متصل گردانند.
به گفتهی یکی از اندیشمندان معاصر: «ژان ژاک روسو با بحث قراردادهای اجتماعی میخواهد بگوید بشر با فکر خود میتواند اجتماع خود را بگرداند و تدبیر کند و نه نیاز دارد با طبیعت هماهنگ شود - بلکه طبیعت را هم هماهنگ قراردادهای خود میکند - و نه نیاز به مرجعی و حقیقتی دارد که بخواهد قراردادهای اجتماعیاش را هماهنگ حقایق قدسی قرار دهد.»(1)
1) دکتر رضا داوری.
از آنجایی که انسان در عالَم زندگی میکند و نه بر عالم، اگر جامعه صرفاً با فکر انسانها اداره شود چنین جامعهای از عالم قدس و معنا بریده خواهد شد و از حضور در گسترهی بیکرانهی عالَم وجود محروم میگردد و سیر باطنی به سوی حقایق را که منشأ نور و کمالاند، از دست میدهد. این فکر شبیه همان فکری است که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله با طرح اجتهاد و صوابدیدِ فکری خلیفه جامعه را اداره کرد و با حذف علی علیه السلام به صحنهی حکومت اجتماع مسلمین پا گذاشت. و علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» سعی دارند نقش این فکر را در نظام هستی تحلیل کنند و روشن نمایند چون چنین فکری یک فکر مادی است و نه قدسی، به فرسایش و بحران میرسد و جامعه را به بحران میکشاند، مثل هر پدیدهی مادی که محکوم تغییر و فرسایش است. جامعه شبیه پارچهی پوسیدهای خواهد شد که هر کجایش را وصله کنی، جای دیگرش پاره میشود و تمام زندگی انسان گرفتار جامعهای میگردد که هیچ ثبات و آرامشی در آن نیست تا امکان زندگی آرام که شرط صعود انسان است فراهم شود، در آن حال این انسان است که باید دائم تلاش کند جامعهاش را یک طوری نگهدارد و به جای آنکه انسان در آغوش جامعه در اُنس با عالم قدس به سر ببرد هر روز با معضلی روبروست که باید به آن بپردازد.
جامعهای که با قراردادهای بشری اداره شود، جامعهای است بحرانزده که دائماً انسان در آن جامعه متوجه معضلی میشود که قبلاً به آن فکر
نکرده و قراردادی برای آن تنظیم ننموده بود، و هیچوقت هم از این بحران بیرون نمیآید، چون حکم قدسیِ همه جانبهنگر بر جامعه حاکم نیست.
در شرایطی قرار داریم که بخواهیم یا نخواهیم تحت تأثیر فلسفهی جدیدِ غرب هستیم و جا دارد مقایسهای بین فلسفهی غربی و نگاه آن به جامعه و افراد، با فکر خلفاء بشود و در همان راستایی که شیعه برای عبور از تفکر خلفا راهکارهایی را میشناسد، بتوانیم نسبت به عبور از تفکر غربی از ذخیرهی فرهنگی مهمی که اهل البیت علیهم السلام در اختیار ما گذاشتند بهره بگیریم.
فلسفهی جدیدِ غرب بهخصوص پُوزیتیویسم، علم به حقایق و اعیانِ اشیاء را منکر است و علم را به علم به ظاهر، محدود میداند و در این حال یا به کلی منکر دین است و یا دین را در حد قراردادها و آداب و رسوم اجتماعی پائین میآورد. در حالیکه قرآن میفرماید: «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(1)هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن چیز نزد ماست و نازل نمیکنیم آن را مگر به اندازهای معلوم و محدود. این آیه بیانگر وجودِ خزینهای هر چیزی است نزد خدا، به این معنی که هر مخلوقی از نظر باطنی، دارای خزائنی است در نزد خداوند که جنبهی غیبی و ملکوتی آن مخلوق است. وقتی منکر حقایق غیبی و اعیان اشیاء شدیم عملاً یکی از اساسیترین عقاید دینی را که عامل حرکت انسانها به سوی عالم غیب است، منکر شدهایم، در این حال دینداربودن به معنی پذیرفتن مجموعهای از باورهای ذهنی است، در آن حدّ که ما در
1) سورهی حجر، آیهی 21.
ذهن به آنها باور داریم، بدون آن که نظر به واقعیت خارجی آنها داشته باشیم، نهایتاً اعتقاد به غیب در حد یک باورِ مفهومی خواهد بود مثل باور به مفاهیم ریاضی و نه باور به حقایق ملکوتی که به جهت درجهی وجودی شدیدتر در معرض حسّ قرار نمیگیرند.
باور عدهای از دینداران به عالم غیب در حدّ باور به مفاهیم ریاضی است و هیچ واقعیت خارجی برای احکام الهی قائل نیستند، به عبارت دیگر دین آنها در حدّ باور به مفاهیم ذهنی است که پایهی آن در نفس خودشان است و در واقع دین برای آنها یک خیالِ خوشِ معنوی است، و معنویتش معنویتی شخصی است که خودشان دوست دارند این طور فکر کنند، نه این که آن عقیده واقعیت خارجی داشته باشد.
یک وقت معتقدیم خدا و ملائکه و عالمی که انسان در باطن خود به سوی آن سیر میکند واقعیت دارد، ولی محسوس به حسّ نیست و با عقل و قلب قابل فهم و درک است، ولی یک وقت است که از حرف های دین خوشمان میآید، چون روحمان را آرام میکند، کاری نداریم واقعیت دارد یا نه. غزلیات حافظ میخوانیم، مثنوی میخوانیم، گاهی دعا میکنیم و از همهی اینها هم لذّت میبریم اما همهاش در حدّ مفاهیم در نزد خودمان است. این طرز فکر را در فلسفهی غرب تحت عنوان «Nominalism» یا «نامباوری» و نامگرایی میشناسند. این طرز فکر معتقد است موجودات دارای ذات نیستند و «تعریفات» به ذات موجودات بر
نمیگردد بلکه برداشتهایی هستند که خودمان آنها را در مورد چیزها مطرح کردهایم(1)
از جمله کسانی که معتقد به این طرز فکر است دیوید هیوم انگلیسی است که دین را یک گرایش شخصی میداند که برای عدهای وسیله آرامش خیال است، نه این که عاملی باشد جهت اتصال جان انسان به عالم غیب و ملکوت.(2)
اینکه در هر زمان علماء دین تکالیف مخصوص مؤمنین را مشخص میکنند مسئلهای است غیر از این که فکر کنیم اصل دین عصری است و ریشه در حقایق ثابت ندارد. آنچه در نزد علمای شیعه مطرح است، رعایت مقتضیات زمان و اجتهاد در احکام فرعی با تکیه بر اصول ثابت قدسی است ولی هرگز نمی خواهند دین را تابع اموری قرار دهند که هیچ مبنای آسمانی ندارد و آن را در پای رسومات سیاسی و اجتماعی که امروزه عمدتاً غربی است، قربانی نمایند. شناختن زمانه یک چیز است و به رسمیت شناختنِ قراردادهای زمانه چیز دیگری است. همچنان که شناخت مبانی دین و اصول آن یک چیز است و تطبیق عمل مکلَّف بر اساس آن اصول در هر زمان چیز دیگر.
بعضیها میگویند: فقیه باید مقبولات زمانه، یعنی آنچه را اکثر مردم پذیرفتهاند به رسمیت بشناسد و براساس آنها احکام دین را استنباط کند. نتیجهی این حرف این است که رجوعکردن به سخن خدا و معصومین علیهم السلام
که رجوعنمودن به حقایق ثابت عالم است، به حاشیه رانده شود و عملاً مقبولات زمانه بهجای باطن دین بنشیند و به دین جهت بدهد و ارزش دین را در پذیرش مردم قلمداد کنیم، نه ارزش مردم را به پذیرش دین. باید مواظب بود چنین مشکلی پیش نیاید وگرنه امور جامعه از حقایق ثابت عالم قدس منقطع میگردد و جامعه با انواع بحرانها روبرو میگردد. کاری که امثال آقای مهندس مهدی بازرگان و یا «سِر احمد خان هندی» کردند همین بود که اصالت را به علوم جدید دادند و بر آن مبنا دین اسلام را تفسیر نمودند و عملاً اینها به دین گفتند تو باید این چنین باشی که تفکر مدرن میگوید و اصالت را به رسومات غربی دادند و دین را براساس آن رسومات خم کردند تا مطابق تفکر مدرن شود. این نوع فکر، مقامات معنوی را از انسان میگیرد و رابطهی انسان را از ساحت قدس جدا میکند و قبلهگاه او را ابعاد زمینی انسان قرار میدهد. در چنین شرایطی اگر شبانه روز هم دین را تبلیغ کنیم تا مردم مؤدب به آداب آن باشند چون مردم دین را به عنوان یک قرارداد میشناسند این حق را به خود میدهند که اگر قرارداد بهتری را شناختند آن را به جای دین بگذارند. زیرا در چنین دینی سیر باطنی و معنوی معنی نمیدهد تا انسانها به دنبال نتایجی باشند که پیامبر و ائمه علیهم السلام در پی آن بودند و آن وقت آرامآرام این سؤال مطرح میشود که دین به چه درد میخورد و ناخواسته افراد به این باور میرسند که آنچه را دین به ما میدهد از طریق غیر دین هم میتوان به دست آورد. غافل از این که آنچه به دست آوردهاند آن چیزی نیست
که دین میخواست و آنچه پیش آمده حاصل یک دین مادی شده است و نه یک دین قدسی و متصل به عالم قدس و ملکوت عالم.
وقتی روشن شد دین فقط با بینشی قدسی میماند پس با هماهنگشدن با روزمرّگیها در حجاب میرود و برعکس، با اجرای احکام دین به عنوان احکام نازل شده از عالم قدس، جامعه به عالم قدس میپیوندد، به عالَم قدسی که عین بقاء و ثبات است. اگر پیوندهای فردی و اجتماعی با حقایق قدسی بریده شد، شخص ممکن است آداب دینی داشته باشد ولی سیر باطنی ندارد و قلبی ایمانی در صحنهی اعمال و رفتار او ظهور نخواهد کرد. در آن حال عالَم او عالَم دینی نیست، دین وسیلهی برآوردهشدن مقاصد غیر الهی میشود و به دنبال آن، جامعه دچار بحران میگردد. نمونهی آن را در طرحهای اجرائی که در فضای الگوگیری از توسعهی غربی انجام میگیرد میبینید به طوری که خود آن طرحها منشأ بحران میشوند و مجبوریم برنامهای بریزیم تا بحرانهای حاصل از آن طرحها را خنثی کنیم و باز برنامهای دیگر برای خنثی کردن بحران های جدید و این میشود زندگی در بحران و نه زندگی در آغوش نعمتهای خدا.
مطلب دیگری که در رابطه با قدسیکردن امور لازم است عرض شود؛ موضوع اعتقاد به ولایت انسانهای کامل و واسطههای فیض الهی است. در روایات داریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام تأکید دارند؛ هرکس
ولایت ما را ندارد در مسیر دینداری به نتیجهای که باید برسد نمیرسد، تا آنجا که روایات تاکید می کند فلسفهی ارسال همهی رسولان به خاطر ولایت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام میباشد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: ملکی نزد من آمد و پرسید: «یَا مُحَمَّدُ سَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنَا عَلَی مَا بُعِثُوا قَالَ قُلْتُ عَلَی مَا بُعِثُوا، قَالَ عَلَی وَلَایَتِکَ وَ وَلَایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام»؛(1)ای محمّد بپرس پیامبرانی را که پیش از تو برانگیخته شدند به چهچیز مبعوث شدند؟ من گفتم: بر چه چیز برانگیخته شدند؟ گفت: بر ولایت تو و ولایت علیبنابیطالب علیه السلام مبعوث شدند.
موضوع از این قرار است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ نُوری»؛(2)اولین چیزی که خدا خلق کرد نور من بود. یعنی نور رسول خدا صلی الله علیه و آله یک واقعیت حقیقی فوق زمین و زمان است و نیز میفرمایند: «کُنْتُ نَبِیاً وَ اٰدَمَ بَینَ الْماٰءِ وَ الطّین»؛(3)من پیامبر بودم در حالی که حضرت آدم علیه السلام هنوز بین آب و گل بود و خلق نشده بود. و نیز حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «کُنْتُ وَصِیاً وَ اَدَمُ بَینَ الْمَاءِ وَ الطّین»؛(4)من وصی بودم و هنوز آدم در بین آب و گل بود. این نوع وجود برای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و سایر ائمه علیهم السلام به این معنی است که آنها در مرتبهی بالاتر از عالم ماده و عالم خلق، در عرش الهی حاضر بوده و حاضر هستند و از این جهت یک
نوع ولایت بر هستی دارند و وظیفهی انسانهاست که با پذیرش ولایت تشریعی آنها، جان خود را به نور عرشی اهلالبیت علیهم السلام متصل گردانند و اعتقاد به وَلایت ائمه علیهم السلام به آن معنی است که جان خود را متوجه حقایق عالیهای بکنیم که اهل البیت علیه السلام مظاهر تامّ آن حقایقاند و نزدیکی به آن مظاهرِ مطهّره وسیلهی اتصال به آن حقایق عالیه است و هرکس منکر آن حقایق باشد، یعنی منکر وَلایت اهل البیت علیه السلام باشد در یک دینداری قالبی و بیروح فرو میافتد و به هیچ چیز نمیرسد، عملاً از عالم قدس روی برگردانده و در دین خود در حد آداب و رسومات مشغول و متوقف است. خلافت انتصابی بدون توجه به مسئلهی وَلایت، تصورش این بود که امور دنیایی مردم باید متصدی داشته باشد نه اینکه انسانها باید با ارتباط با عالم قدس سروسامان بگیرند. لذا با محدود کردن مسلمانان در یک نظام اجتماعی به ظاهر اسلامی و انکار وِلایت ائمهی معصوم علیهم السلام، مسلمانان را از ارتباط با عالم قدس محروم کردند.
بحث ولایت در راستای سیر باطنی که شیعه بر آن تأکید دارد یک بحث عمیق و دقیق علمی است که باید مورد شناخت قرار بگیرد. هدف دین آن است که انسان از طریق آداب دینی به مقام وحدت حقیقیهی تامّهی انسانی، یعنی مقام موحد محض دست یابد. توحید در مقام انسانی یعنی مقام انسان کامل که همان مقام اهل البیت علیهم السلام باشد و ارتباط باچنین مقامی شرط سیر باطنی همه جانبهی انسانها است و نمیتوان بدون چنین ارتباطی به نتیجه رسید. ابنعباس نقل میکند که به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کردم به من توصیهای بفرمائید، حضرت فرمودند: «عَلَیْکَ بِحُبِّ عَلِیبنِ
أَبِی طَالِبٍ- فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی؛ قَالَ عَلَیْکَ بِمَوَدَّةِ عَلِیبنِ أَبِی طَالِبٍ، وَ الَّذِی بعَثَنِیبالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ اللَّهَ لَا یَقْبَلُ مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتَّی یَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِیبنِ أَبِی طَالِبٍ وَ هُوَ تَعَالَی أَعْلَمُ فَإِنْ جَاءَهُ بِوَلَایَتِهِ قَبِلَ عَمَلَهُ عَلَی مَا کَانَ فِیهِ وَ إِنْ لَمْ یَأْتِهِ بِوَلَایَتِهِ لَمْ یَسْأَلْهُ عَنْ شَیْءٍ وَ أَمَرَ بِهِ إِلَی النَّارِ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ وَ الَّذِیبعَثَنِیبالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ النَّارَ لَأَشَدُّ غَضَباً عَلَی مُبْغِضِ عَلِیٍّ مِنْهَا عَلَی مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ وَلَدا»؛(1)علیبنابیطالب را دوست بدار. عرض کردم: یا رسول اللّه! دیگر چه سفارشی داری؟ فرمود: به علیبنابیطالب مودّت بورز. سوگند به خدایی که مرا به حقّ به پیامبری برانگیخته است خداوند هیچ حسنهای را از بندهای نمیپذیرد مگر آن که از حبّ علیبنابیطالب از او پرسش کند و خداوند آگاه است اگر بندهی او در حالی به روز رستخیز آمد که ولایت علی را با خود داشت، عمل او را میپذیرد و اگر ولایت او را نداشت دیگر از اعمال او پرسشی نمیکند و فرمان میدهد به آتش دراندازندش. ای ابن عبّاس! سوگند به خدایی که مرا به حق به پیامبری برانگیخت، آتش بر کسی که نسبت به علی کینه ورزد بیشتر شعله خواهد کشید تا کسی که برای خدا فرزند قائل باشد.
چنانچه در این روایت دقت فرمایید اسرار بزرگی در راه دین داری را در جلوی ما می گشاید و به ما می فهماند که تا قلب ها به سوی انسان های قدسی سیر نکند بهره ای از اعمال خود نمی برند. تدبر در این روایت به خود عزیزان واگذار می شود.
1) کشف الیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام، ص 464.
سخن آخر اینکه: اسلام باید محقق شود تا حکومت اسلامی به معنی واقعی محقق گردد. با طرح حکومت اسلامی و طرح آداب اسلامی، ما در ابتدای راه هستیم. حکومت اسلامی وقتی به نتیجههایی که باید برسد میرسد که زمینهی تحقق دیانت در باطن انسانها فراهم گردد تا انسانها به بندگی کامل خداوند که مقصد اصلی خلقتشان است برسند. با سوزِِ بندگی و اصالتدادن به بندگی خداوند جامعهی اسلامی متحقق میشود. باید به سراغ کسانی برویم که آتش در سینه دارند و به جان دیگران آتش میزنند و سخت مواظباند که دین گرفتار بینشهای مادی نگردد. عنایت فرمودید که یک بینش غلط چگونه دین را تا حد یک قالبِ میانتهی تنزل میدهد، در راستای فاصلهگرفتن از برداشتهای غلط از دین عرض میکنم افکار علمایی همچون حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» و علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» نوری است که ما را در حد اسلام قالبی و اعتباری متوقف نمیکند.
خداوندا: به حقیقت فاطمه زهرا علیها السلام که دغدغه و نگرانی داشتند تا دین گرفتار افکار مادی نشود، ما را منوّر به دینی بفرما که هرچه بیشتر راه قلبِ ما را بر عالم قدس و معنویت بگشاید.
خداوندا: به لطف و کرم خودت این ملت را به اندیشمندان اسلامی متصل بگردان، و روز به روز رحمتی به این جامعه عطا فرما که بتوانند از طریق عالمان واقعی راه خود را به سوی تمدن اسلامی باز نمایند.
مباحثِ مطرح شده در این جلسه را به قرار زیر جمعبندی می کنیم:
1- علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» با ارتباط با پروفسور کربن و سایر طرق به طور ریشهای متوجه ضد قدسی بودن فرهنگ مدرنیته شدند و سعی کردند جهت جبران چنین خطری قلم بهدست گیرند و آنچه باید بنویسند نوشتند.
2- طبق نظریهی حلول، مسیحیت معتقد است خداوند در جسم حضرت مسیح علیه السلام حلول کرده و از این طریق دین الهی مادی شد و افقها از توجه به خدا به سوی شخص مسیح علیه السلام تغییر جهت داد.
3- وقتی دین خدا مادی گشت دیگر توان تغذیهکردن جان جامعه را ندارد و جانها نمیتواند شیفتهی آن باشد.
4- سخن خلیفهی اول و اجتهادی که او بدان معتقد بود آغاز ماجرای مادیشدن دین در اسلام بود تا آنجا که خلیفه اختیار تامّ پیدا کرد تا بالاتر از پیامبر صلی الله علیه و آله در متن احکام الهی نیز تصرف کند.
5- اگر مناسبات اجتماعی از طریق وحی الهی به ملکوت عالم مرتبط نشود جامعه به انواع بحرانها گرفتار میگردد.
6- در سیر اجتهاد خلیفه، «صلاح مقام خلافت» بهجای مصالح اسلام و مسلمین نشست که نمونههایی مثل عدم اجرای حدّ بر خالد بن ولید از آن نوع است.
7- دینداری حقیقی عامل اتصال به ملکوت خواهد شد و موجب میشود تا علم انسان به عالم و آدم، علم حقیقی باشد و با جنبههای ملکوتی این عالم ارتباط برقرار کند، چیزی که در روش خلفا کاملاً مورد غفلت قرار گرفت.
8- وحدت و بقاء جامعه در راستای اتحاد با حضرت احد که عین وحدت و بقاء است محقق میشود و هراندازه جامعه از دین معنوی و سیر باطنی محروم شود از وحدت و بقاء محروم شده است.
9- با عصریشدن شریعت و هماهنگشدن دین با برداشتهایی که علوم تجربی از عالم و آدم دارد، عملاً به جای اصالتدادن به وَحی الهی، پذیرفتهایم آنچه بشر جدید از عالم میشناسد عین حق و حقیقت است و این خطای بزرگ دوران ما در مادیکردن دین است.
10- در آخر، جایگاه ولایت انسان کامل از جهت اتصال جامعه به عالم قدس مورد بحث قرار گرفت و تأکید شد که رمز بقای حکومت اسلامی و سیر آن به سوی تمدن اسلامی رجوع به علمایی است که به کمک فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام، جامعه را از خطر مادیشدنِ دین میرهانند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
«یَا أَیُّهَاالَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ»(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! مشرکان ناپاکند؛ پس نباید بعد از امسال در سالهای دیگر نزدیک مسجد الحرام شوند! و اگر از فقر میترسید، خداوند هر گاه بخواهد، شما را به کرمش بینیاز میسازد؛ خداوند دانا و حکیم است.
خداوند در آیهی فوق میفرماید مشرکین نجس هستند، مواظب باشید با آنها مأنوس نشوید و از قطع رابطهی اقتصادی با آنها هراسی نداشته باشید که خدا به زودی از طریق فضل خود اگر بخواهد شما را بینیاز میکند. و از محاصرهی اقتصادی هم نترسید بلکه از این نگران باشید که آنها در اجتماع شما وارد شوند و روان جامعهی شما را آلوده کنند زیرا آنچه موجب نجاست آنها است روح و روان شرکآلودشان است. به عبارت دیگر باطن آنها نجس است که به ظاهر آنها نیز سرایت کرده است. پس نباید زمینهای فراهم باشد که روح و روحیهی مشرکان در
1) سورهی توبه، آیهی 28.
مجامع علمی و فکری مسلمانان نفوذ کند و نگاهی که آنها به عالم و آدم دارند در صحنهی فرهنگی شما حضور یابد.
در آیهی بعد میفرماید: «قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ حَتَّی یُعْطُواْ الْجِزْیَةَ عَن یَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛(1)با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز بازپسین ایمان نمیآورند و آنچه را خدا و رسول او حرام گردانیدهاند، حرام نمیدارند و به دین حق متدین نیستند، مقاتله کنید تا با کمال خواری به دستخود جزیه دهند.
هیچیک از دو ملتِ اهل کتاب، آنچه را خدا و پیامبر حرام کرده، حرام نمیدانند پس در واقع اینها به دین حق که مطابق فطرت است پشت کرده و راهی جدا از راه فطرت انسانها و نظام عالم در پیش گرفتهاند، پس باید کنترل شوند و با مبارزه با آنها، آنها را مجبور به دادن جزیه کنید، طوری از آنها جزیه بگیرید که خوار شوند و برای خود تعالی فرهنگی احساس نکنند و نتوانند عقاید خرافی خود را منتشر نمایند، همهی اینها از آن رو است که آنها ایمان مورد قبول خدا را پیروی نمیکنند.
خداوند در آیات فوق میفرماید با هرکس که به خدا و قیامت ایمان ندارد باید مبارزه کرد، چه یهود و چه نصاری، تا آنجایی که اُبّهت فرهنگیشان از بین برود و به خدمت دین در آیند و با دست خود جزیه
1) سورهی توبه، آیهی 29.
دهند و خوار شوند. چون اگر با چنین اشخاصی معاشرت کردید به مشکلاتی دچار میشوید که پیشبینی آن را نمیکردید و در فضایی قرار میگیرید که مثل زندگی آنها، دینداری در جامعه به حاشیه میرود و دنیا برایتان جلوه مینماید و مهم میشود و با اینکه از دنیا جز بهرهی اندکی نصیب کسی نمیگردد ولی تمام امیدتان به دنیا و اسباب آن میشود و توکلتان از دست خواهد رفت.
سپس توصیه میفرماید؛ حال که نزدیکی به آنها چنین مسائلی را به دنبال دارد سعی کنید هیبت و قدرت اهل کتاب را در اذهان از بین ببرید تا در جامعه خوار شوند «وَ هُمْ صاغِرُون» و در نتیجه رغبت به اختلاط فرهنگی با آنها در افراد جامعه از بین برود، چیزی که متأسفانه ما فراموش کردیم و دچار مشکلات بسیاری شدیم.
سؤالی که اینجا مطرح میشود این است که چرا باید با اهل کتاب جنگ کرد تا جایی که خوار شوند و جزیه بدهند؟ جواب این سؤال را خداوند در آیات بعدی میدهد و میفرماید:
«وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ * اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِیَعْبُدُواْ إِلَهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ»؛(1)
1) سورهی توبه، آیات 31 و 30.
یهود گفتند: «عُزَیْر پسر خداست!» و نصاری گفتند: «مسیح پسر خداست!» این سخنی است که با زبان خود میگویند که همانند گفتار کافران پیشین است؛ خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف مییابند؟! اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جای خدا به الوهیت گرفتند با آنکه مامور نبودند جز اینکه خدای یگانه را بپرستند که هیچ معبودی جز او نیست، منزه است او از آنچه با وی شریک میگردانند.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در ذیل دو آیهی فوق میفرمایند: هرچند یهود بیشتر از باب احترام، عُزیر را پسر خدا میدانست ولی باز یک نحوه انحراف است، این قول مسیحیان که مسیح پسر خداست شبیه قول مشرکین قبلی است که یک بت را خدا و یکی را پدر او میدانستند. خدا آنها را بکشد که در مرحلهی اعتقادی از حق به باطل تا کجا منحرف شدند؟ به جای اطاعت خدا، اَحْبار را بدون هیچ قید و شرطی اطاعت میکنند و آنها مسیح را نیز به جای خدا، ربّ خود قرار دادند و قائل به اُلُوهیت او شدند، در حالی که هیچکدام از یهود و نصاری مأمور نبودند مگر به این که خدا را بپرستند و اتخاذ ربّ به وسیلهی اطاعت استقلالی از هرکس همان عبادتکردن اوست.» و در آخر آیه شرک آنها را گوشزد میکند و میفرماید: «خداوند منزه است از آنچه مشرکان به او نسبت میدهند. یعنی هم آنچه آنها به خدا نسبت میدهند از ساحت پاک الهی مبری است و هم آنچه مدعیان یهود و نصاری، به عنوان علماء این ادیان انجام میدهند، مشرکانه است».
اهل کتاب منکر خدا نشدند ولی خدا را محدود کردند و حدّ او را حدّ ماده و آدم قرار دادند. اینها خواستند حضرت عزیر علیه السلام و عیسی علیه السلام را بالا ببرند و احترام کنند، خدا را پائین آوردند در نتیجه بینششان یک بینش تماماً مادی شد و امور محسوس تمام میدان تفکرشان را تسخیر کرد، هرچند الفاظی که به کار میبرند الفاظ دینی باشد.
وقتی یک ملت با داشتن کتاب خدا و پیامبر، مشرک شوند کار تا آنجا جلو میرود که خداوند از طریق پیامبر بعدی دستور میدهد، با آنها مقاتله و مبارزه کنید تا خوار شوند، در صورتی که عزت از آن خدا و رسول و مؤمنین است(1)پس اگر اینها متدین به دین الهی بودند خداوند دستور نمیفرمود خوار شمرده شوند. معلوم است که اینها اصلاً دین الهی را از دست دادهاند و از مسیر الهی خارج شدهاند.
حال سؤال این است که چگونه اینها بیدین شدند؟ قرآن میفرماید: یهود، عُزیر را و نصاری، مسیح را پسر خدا میداند. معنای این کار نشناختن خدا است. خدایی که در حد یک آدم جلوه کند، نهتنها آن آدم، خدا نخواهد شد بلکه خدا نیز در آن فکر و فرهنگ معنای حقیقی خود را از دست میدهد، در چنین فضایی هیچ کس نمیداند خدا و معنویت و غیب به چه معنی است، چون بینشها در حد ماده متوقف شده و این در واقع همان بینش بتپرستی است که الفاظ آن تغییر کرده و نه معنای آن، اینها درجهی وجودی حقایق معنوی را آن قدر کاهش دادند که در حدّ
1) سورهی منافقون،آیه8.
محسوسات مادی درآمد. سِر احمد خان هندی در تفسیر قرآنش گفته بود: ملائکه همین قوای مادی طبیعت هستند. او آیات قرآن را بر این اساس تفسیر کرد. چنین شخصی ناخودآگاه همان اندازه بتپرست است که یهودیها و مسیحیها بت پرستند. اگر کسی دین را در حدّ ماده پائین بیاورد مردم را از معنویت و غیب جدا کرده است. قرآن کسی را که دین را محدود به ماده میکند مشرک میداند. زیرا در آخرِ آیه فرمود: «سُبْحَانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ»؛ منزه است خدا از آنچه بدان شرک میورزند و در آیهی 28 همین سوره فرمود: «إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ»؛ پس میتوان نتیجه گرفت، کسی که از دین و خدا تفسیری مادی داشته باشد مشرک است و مشرک نجس است حال چه این شرط در قالب پرستش بت سنگی باشد مثل بتپرستان حجاز و چه در قالب نگاه مادی یهود و نصاری به عالم غیب و معنویت.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در مقالهی «معنویت تشیع» به نقش ائمه علیهم السلام از آن جهت که زمین را به آسمان معنویت متصل میکنند و کمک میکنند که دین اسلام تبدیل به یک دین مادی نشود، اشاره میکنند. ائمه علیهم السلام کاری کردند که زمینیان به کمک دین اسلام جهت اصلی خود را که قرب الی الله بود فراموش نکنند و دین در حدّ قالب آداب دینی متوقف نگردد، آنها واسطهی فیضاند و واسطهی فیض تکویناً و تشریعاً به همین معنا است که جامعهی انسانی را به آسمان غیب و معنویت راهنمایی و
هدایت نماید و چنین کاری در حدّ خلفایی نبود که بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به جای ایشان نشستند تا جامعهی مسلمین را اداره کنند.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در مقایسهی بین مسیحیت و اسلام و آن چه در صدر اسلام واقع شد میفرمایند:
«کلیسا از همان روزی که قدرت را به دست آورد و پناهگاه عالَم مسیحیت شناخته شد، تعلیمات خود را روی اساس حلول بنا کرد. جای تردید نیست که این تعلیم، مقام خداوندی و الوهیت را هر چه بود در وجود مادی محدودِ حضرت مسیح، محدود و محصور قرار میداد، بنابراین تعلیم، الوهیت، خواه بتواند از انسان جدا شود یا نتواند، اینقدر هست که توانست هویت یک انسان مادی را پذیرفته، با خواص و آثار آن مجهز و متصف شود.»(1)
تحت عنوان به صلیب کشیدهشدن حضرت عیسی علیه السلام برای آنکه مقام حضرت را بالا ببرند خدا را متصف به صفات انسانِ مادی کردند و آن را در وجود مادی حضرت مسیح محصور نمودند. در ادامه میفرمایند: «این نظریه- یعنی حلولِ الوهیت در انسان مادی- انکار ماوراء ماده را در برداشت و چون مسئلهی الوهیت در دین، مسئلهای اساسی و در حقیقت سرچشمهی همهی مسائل اعتقادی و عملی دینی است، از این نظر نیز همین مسئله، هر مسئلهی دیگر دینی را که براساس معنویات استوار بود از بین برد و هر معنویتی را با مادیت توجیه میکرد.»(2)
نتیجهی چنین کاری که در مسیحیت انجام شد عاملی گشت تا بذر یک نوع مادیتِ صددرصد ضد معنویت در نهاد مسیحیت کاشته شد. عجیب این که کلیسا به همین اندازه از «حلول» - که در مورد حضرت مسیح قایل بود - قناعت نکرد، بلکه همان حلول را به خود تطبیق داد و خود را به جای مسیح فرض نمود و فرمانروای بیچون و چرای جامعهی مسیحیت شد و لذا بحث آزاد در تعالیم دینی ممنوع شد و محکمهی تفتیش عقاید بهوجود آمد، کلیسا توبهی هر گناهکاری را که میخواست قبول میکرد و برای هرکس که میخواست ورقهی آمرزش صادر مینمود، غافل از اینکه هر طریقه و رژیمی - اگرچه طریقهی دینی باشد- همین که خاصیت مادیت به خود گرفت و اتصال مقررات آن از عالم معنویت منقطع شد، جبراً وارد جریان جهان مادی شده و محکوم قوانین طبیعت میگردد و مانند سایر پدیدههای مادی، عمری خواهد داشت و حالات مختلف کودکی و جوانی و پیری را طی خواهد کرد و روزی خواهد مُرد. آنچه مرگ ندارد معنویات است، این است که کلیسا قدرت دهشتناک خود را از دست داد و مردم برای فرار از کلیسا گرفتار گرداب بیدینی و مادیت شدند که از سالها قبل در متن کلیسا رسوخ کرده بود و دین را به امور تشریفاتی بیروح تبدیل کرده بودند.
قرآن شریف به مسلمین توصیه میکند هرگز با جامعههای غیر اسلامی یعنی جامعهی مشرک و جامعهی اهل کتاب، امتزاج روحی برقرار نسازید. قرآن در پیشبینیهای خود تلویحاً اشاره میکند که جامعهی اسلامی
بهواسطهی روابطی که با جامعهی غیر مسلمان برقرار میکنند، احکام قرآن را با عذرها و بهانههایی که میتراشند یکی پس از دیگری مهجور داشته و ترک خواهند نمود.
امروز هم اگر مواظب نباشیم و حقیقت اسلام را در نیابیم تحت تأثیر فرهنگ یهودیت و مسیحیت قرار میگیریم و به مرور آثار آن تفکراتِ انحرافی را در دین خود وارد میکنیم. وقتی قرآن میفرماید: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ»؛(1)و یهود گفتند عُزَیْر پسر خداست و نصاری گفتند مسیح پسر خداست این سخنی است باطل که به زبان میآورند و به گفتار کسانی که پیش از این کافر شدهاند شباهت دارد، خدا آنان را بکشد چگونه از حق بازگردانده میشوند. در واقع دارد خبر میدهد که مواظب باشیم معنویات را صورت مادی ندهیم، همچنان که بعضی از مسلمانان با نیت الهی ولی اندیشهی مادی، مساجد را از سادگی خارج میکنند و برای جذاب شدن مساجد آنجا را با انواع لوستر و کاشیکاری، تزیین میکنند و یا عکسهایی چاپ میکنند با حریرهای سبز و سفیدی که یک کودک در حالت قنوت است و از آن تعبیر به معراج مینمایند، در حالی که این معراج نیست، این همان مادی کردن دین است. زیرا در نماز باید از زمین به آسمان وصل شد و از
1) سورهی توبه، آیهی 30.
هر گونه تصور مادی عبور کرد، حال هر چیزی که حواس ما را از آسمان غیب به سوی پدیدههای مادی جلب کند ما را زمینی کرده است. نباید جنبهی معنوی مساجد مغلوب این ظواهر شود، در حدی که نتوان در خانهی خدا به عبادت پرداخت. اگر تصور نوجوانان از نماز این چنین شد، آن وقت هر گاه به یاد نماز میافتند آن عکسها و لوسترها و حریرها در ذهنشان تداعی میشود و همینها بین قلب آنها و عالم غیب و معنویت جای خود را باز میکند و حجاب می شود، چنین اشخاصی اگر برج ایفل را ببینند بیشتر میپسندند تا یک محیط معنوی ساده را و علاقهشان به آن گونه امورِ مادی بیشتر میشود تا امور معنوی.(1)
اگر به آیهی فوق دقت فرمائید، پس از آن که فرمود: «نصاری میگویند مسیح فرزند خدا است»؛ میفرماید: «ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ»؛ آن سخنی است بیپایه که واقعیتی بیشتر از آن چه در دهان آنها است ندارد، سخن خود را به کفّاری که قبل از آنها بودند شبیه کردهاند. چون حرفهای من درآوری میزنند که ریشه در هیچ حقیقتی ندارد، خدا آنها را بکشد، چگونه از حق روی میگردانند.
چنانچه حقایق غیبی را در حد پدیدههای مادی پائین بیاوریم، عملاً از دین و عرفان و برهان جدا شدهایم و خود را در وَهمیات خود گرفتار
1) اگر قرآن در سورهی انسان، آیهی 12 میفرماید: «وَجَزَاهُم بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِیرًا» و جزای آنها را به جهت صبری که پیشه کردند بهشت و حریر قرار دادیم، آن حریر از جنس همان عالم معنویت است و صورت نیتهای الهی آنها است.
کردهایم. این که میفرماید: حرف اینها شبیه حرف کفار است، هر چند به کلیسا و کنیسه میروند و عبادت میکنند، به این معنی است که در واقع دین ندارند و بتپرستی را با واژههای دینی وارد زندگی کردهاند، «قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ»؛ خدا آنها را بکشد چگونه به دین خدا تهمت میزنند و از حق روی برمیگردانند؟ سیاق آیه خبر از انحراف شدید مسیحیت میدهد و خداوند به پیغمبر گرامی خود امر میکند که اهل کتاب را دعوت کند که با مسلمین در پیشرفت دو مقصد تشریک مساعی کنند، یکی اینکه الوهیت را مخصوص خدای یگانه بدانند و دیگر آنکه ربوبیت و آقایی را منحصر به خداوند نمایند و بعضی را بیقید و شرط به سرپرستی و فرمانروایی بر مردم نپذیرند. میفرماید: «قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَی کَلَمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا وَلاَ یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»؛(1)بگو ای اهل کتاب بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرد، پس اگر اعراض کردند بگویید شاهد باشید که ما مسلمانیم نه شما.
عرض شد که در تاریخِ فرهنگ اسلامی گاهی در بین مسلمین چنین بینشی به چشم میخورد که دین را مادی تفسیر کردهاند و پیرو آن مثل ارباب کلیسا که خود را در جایگاهی قرار دادند که سخنانشان مثل سخن
1) سورهی آل عمران، آیهی 64.
خدا باید بدون قید و شرط پذیرفته شود، سخن خلفاء بدون قید و شرط پذیرفته شد. خلیفهی دوم،اسلام را به شتری تشبیه میکند که دوران کودکی و جوانی و پیری دارد.(1)
نتیجهی چنین بینشی آن میشود که جنگ و فتوحات، مهمتر از عمق بخشیدن به معنویات جامعه میشود، همین که صورت اسلام در سایر کشورها گسترش یافت برای خلیفه مطلوب است، هر چند پس از مدتی جهان اسلام گرفتار سطحیترین افکار شود و فرقهها در هر گوشهای سر برآورند و هر فرقه خود را تمام اسلام بداند و بقیه را خارج از اسلام بهشمار آورد. در موضوع اینکه چرا سخن خلفا بدون قید و شرط پذیرفته شد و بهجای سخن خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار گرفت با توجه به مباحثی که گذشت باید دقت فراوان نمود.
قرآن در راستای نشان دادن مشکل پیش آمده در مسیحیت و جهت تذکر به مسلمانان برای دوری از آن انحراف، میفرماید: «اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِیَعْبُدُواْ إِلَهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ»؛(2)اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جای خدا به الوهیت گرفتند با آنکه مامور نبودند جز اینکه خدای یگانه را بپرستند که هیچ معبودی جز او نیست، منزه است او از آنچه با وی شریک میگردانند. اینها احبار و رهبان و
حضرت مسیح علیه السلام را به جای خدا، رب میدانند و از احبار و رهبان پیروی میکنند نه از آن جهت که حرف خدا را میزنند بلکه سخنان احبار و رهبان به جای حکم خدا، برای اینها ملاک شده است.
عرض شد با طرح موضوع حلول و مادی شدن الوهیت در لباس حضرت مسیح، رفته رفته کلیسا به جای خدا نشست و تبعیت از کلیسا بدون هیچ قید و شرطی واجب شد و موضوع مادی شدن دین در اسلام از طریق خلفا نیز به همین صورت پیش آمد و جنبههای معنوی اسلام به حاشیه رانده شد و شخص خلیفه و سخن او ملاک قرار گرفت. در اینجا لازم است به این نکتهی دقیق و معرفتشناسانه اشاره شود که بین احبار و رهبان در دستگاه اهل کتاب، و مجتهدان در دستگاه شیعه تفاوت اساسی وجود دارد. مجتهدان در تشیع، یعنی کسانی که تلاش میکنند در فروع دین تحقیق کنند و حکم خدا را از منابع چهارگانه یعنی کتاب و سنت و عقل و اجماع، استخراج نمایند. تمام دغدغهی یک مجتهد در تحقیقاتش این است که چگونه حکم خدا را با اطمینان بیشتر به متدینین برساند و از این جهت است که گفته میشود پذیرفتن نظر مجتهد به معنی پذیرفتن حکم خداوند است. زیرا نقش اجتهاد در تشیع به معنی فعالیت علمی کارشناسِ کشف حکم خدا برای کشف حکم خداوند است. البته از آنجایی که مجتهدین، معصوم نیستند امکان اشتباه و خطا در کارشان هست اما با عنایت به روشها و دقتهایی که دارند اشتباه به حداقل ممکن میرسد و به همین جهت پیروی از آنها عاقلانهترین کار است. زیرا پیروی از محقق و کارشناس در اموری که آن شخص کارشناسانه عمل
کرده کار عاقلانهای است، مثل پیروی از پزشک متخصص که در عین آن که میدانیم معصوم نیست و احتمال خطا در کارش هست، عاقلانهترین کار همان است که در رابطه با تخصصش از او پیروی کنیم. روش اجتهاد در حوزه ی تشیع حاصل هزار سال تحقیقات دقیق و عمیق و مستمر است، در حالی که قدیمیترین دانشگاههای دنیا بیش از دویست سال سابقهی تحقیقاتی ندارند، روشی که ویتگنشتاین در 50 سال اخیر دربارهی دستگاهمند کردن الفاظ در رساندن پیام مطرح کرد مجتهدین شیعه هزار سال پیش مدّ نظر داشتهاند.
آیهی مورد بحث پیام میدهد یهود و نصاری، احبار و رهبان و مدعیان دین را به جای «رب» مینشانند و چون خدا را گم کردهاند دیگر دغدغهی بهدستآوردن حکم خدا و جداکردن آن حکم از حکم غیر خدا در آنها از بین میرود. بنابراین بهراحتی سخنان هرکس را که مدعی دین است میپذیرند و برای او اهمیت قائل میشوند و او را ملاک قرار میدهند. در این صورت دیگر توجه نمیشود که وظایف افراد از آسمانِ معنویت به سوی آنها نیامده تا جان آنها را متصل به حقایق غیبی کند بلکه دستوراتی که آن افراد میدهند بهواقع از زمینیان به زمینیان رسیده است و چنین دستوراتی راه آسمان را به سوی کسی نمیگشاید.
وقتی گفته میشود حضرت عیسی علیه السلام پسر خداست و خدا در او حلول کرده، فضایی از نظر معرفتی پیش میآید که فرهنگ جامعه را تبدیل به
فرهنگی مادی میکند و دیگر حساسیت این که سخن خدا را بیابند از بین میرود و سخنان و حرکات کشیش و خاخام و خلیفه ملاک حق و باطل میشود، نه از آن جهت که آنها واسطهی فیض خدا بر زمیناند، زیرا فرهنگی به میان آمده که اساساً دیدگاهها به عالم غیب و معنویت منقطع شده و قداستها قداستهای قراردادی گشته است (شبیه شرافت اشرافزادگان).
وقتی حکم خدا بر امور افراد و جامعه جاری نشود زمین به آسمان معنویت متصل نیست و در این صورت فیض خدا در امور افراد و جامعه جاری نمیگردد و در نتیجه زندگی زمینی به بحران و آشفتگی میافتد. مثل وقتی که روح از بدن جدا شود و بدن متلاشی شود، چون انضباط بدن از روح است و اگر بدن ارتباط خود را با روح از دست بدهد تجزیه میشود. در حالیکه قبل از مفارقتِ روح، بدن در تدبیر یک موجود غیبی به نام روح بود. این یک قاعدهی کلی است که هر موجود زمینی، وقتی در جهت صحیح خود قرار دارد که به غیب متصل باشد. جامعه نیز از نظر اسلام یک حقیقت و یک حیاتی دارد و زنده ماندن جامعه به داشتن آدمهای زنده و کارخانه و توسعه و کامپیوتر و امثال اینها نیست، حیات حقیقی جامعه به اتصال آن به عالم غیب از طریق اجرای احکام الهی است، مثل این که شما از طریق انجام عبادات، حکم خدا را در بدن و قلب خود جاری میکنید و رکوع و سجود، انجام میدهید، این رکوع و سجود ظهور فرمان خدا در روح و جسم شماست.
جامعهای که میخواهد حیات حقیقی داشته باشد باید از طریق اجرای احکام الهی به عالم غیب متصل شود و لازمهی جاریشدن فرامین و احکام الهی در جامعه این است که افراد جامعه معتقد به وجود عالم معنا و غیب و برتربودن آن عالم از عالم ماده باشند و با دینداری به آن عالم متصل شوند، نه این که تمام اصالت را به دنیا و عالم ماده بدهند و دین را هم در حدّ عالم ماده محدود نمایند و از حیات حقیقی که مخصوص عالم غیب و معنویت است محروم بمانند.
احبار و رهبان و فرهنگ غفلت از غدیر در نگاه مادی داشتن نسبت به دین مشترکاند و لذا در عمل هم یک کارکردند و به صورتهای مختلف دین و غیب را در ماده حلول داده و مادی کردند. لذا وقتی احکام دین پایگاه قدسی ندارد اگر یک روز هم حکم خدا در جامعه تعطیل شد نگران نخواهند بود و خواهند گفت دو متعه(1)
در زمان رسول خدا حلال بود و من حرام کردم.(2)سخنی که خلیفهی دوم بر زبان راند، به این معنی است که پیامبر آنگونه معتقد بود و من اینگونه. چون از نظر خلیفهی دوم در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله مصلحت وقت به دست وحی بود ولی پس از رحلت ایشان و با انقطاع وحی، تشخیص مصلحت و اجرای احکام اسلام به طور کلی منوط به نظر مقام خلافت است. این بینش چهرهی خاصی از
مادیکردن دین است، چون معتقد است میتوان با تشخیص خلیفه کارهای جامعه را جلو برد بدون آن که این تشخیص ربطی به نظر پروردگار داشته باشد. حاصل این بینش وضعی است که امروز در جهان اسلام شاهدیم که حاکمان سکولار بر جامعه حکم میرانند، بدون آن که دغدغهی اجرای حکم خدا بر جامعه را داشته باشند و بخواهند به منبع حیات هستی یعنی خدای «حیّ» متصل باشند.
شیعه معتقد است حضرت اَحد به عنوان حقیقت اعلای عالم هستی و حیّ لایموت، احکامی دارد که نور وحدانی او با پذیرش احکام الهی در جامعه جلوه و ظهور پیدا میکند و از این طریق جامعه حفظ میشود و نهتنها حیات حقیقی خود را از دست نمیدهد بلکه در آن رشد میکند، به همین جهت احکام الهی قراردادی و اعتباری صِرف نیستند که هر کس بتواند آنها را تغییر دهد بلکه احکام الهی واسطهی ظهور حقایق آسمانی در زندگی مردم است و این از طریق انسانهایی اظهار میشود که پیامبر خدا باشند و یا با اسرار پیامبران مرتبطاند که در اسلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام و اولاد آن حضرت دارای چنین مقامی هستند و در همین راستا بنا به اسنادی که مورد تأیید اهل سنت نیز هست، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «لِکُلِّ نَبِی صَاحِبُ سِرٍّ وَ صاحبُ سِرّی عَلی بن اَبی طالب»؛(1)برای هر پیامبری صاحب سرّی است و صاحب سرّ من علیبنابیطالب است.
اگر کسی متوجه خطر مادیشدن دین باشد و بداند بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و انقطاع وَحی، ارتباط انسانها باید از طریق انسانهایی که واسطهی فیضاند
1) ینابیع المودة، ص 235، احقاق الحق، ج 4، ص 226.
با عالم معنویت برقرار باشد، میداند بعد از خدا و رسول او باید از اهل البیت علیهم السلام پیروی کرد. زیرا خداوند میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنکُم»(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولی الأمر را. اُولِیالأمر حتماً باید معصوم باشند، زیرا خدا ما را به اطاعتِ غیر معصوم دعوت نمیفرماید. از طرفی در جای دیگر میفرماید: «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً»(2)فقط خدا اراده کرده که آلودگی را از شما اهل البیت بزداید و شما را به طهارت خاصی نایل گرداند. پس باید اولیالامری که فرموده است باید از او اطاعت کرد اهل البیت علیهم السلام باشند. و در راستای این که همان اهل البیت به باطن قرآن دسترسی دارند میفرماید: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَریم فی کِتابٍ مَکْنُون لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون»(3)آن قرآن، قرآن کریمی است در کتابی پنهانی در عالم غیب و طوری است که فقط مطهرون میتوانند به آن دست بیابند، و مطهرون هم طبق خودِ قرآن جز اهلالبیت علیهم السلام نیستند.
این آیات دلالت بر این دارد که اهل البیت علیهم السلام مظهر حکم خدا هستند و آنها، طوری قرآن را برای مردم تبیین میکنند که مردم گرفتار دین مادی نشوند، در حالی که خلفاء به جهت عدم ارتباط با باطن قرآن، گفتند
جامعه را به تشخیص خودمان اداره میکنیم و رمز عدم موفقیت مسلمین در رسیدن به اهدافی که اسلام برای آنها تعیین کرده در همین نکته است.
در فرهنگ غربی کار به جایی رسید که مردم به جای این که به دنبال حکم خدا باشند تا زندگی زمینی را به آسمانِ غیب وصل کنند، به دنبال خرد آدمی راه افتادند تا میلهای خود را اداره کنند و امروز با انواع بحرانها روبرو شدهاند و به همان اندازه که فکر غربی به جوامع اسلامی سرایت کرد جوامع اسلامی نیز با همان بحرانها روبهرو شدند. خطای دوم جوامع اسلامی این است که میخواهند با همان فکر غربی که عامل بحران است، بحرانهای پیش آمده را رفع کنند، غافل از این که آنچه عامل نجات و سعادت است پذیرفتن ولایت الهی و گرفتن احکامِ ادارهی زمین از آسمان غیب است. خداوند در آیات 30 و 31 سورهی توبه که بحث آن گذشت علت مشکلات و بحرانها را اینگونه روشن فرمود که یهود و نصاری علمای خودشان را ملاک حق و باطل قرار دادند و معتقد به حلول خدا در عیسی علیه السلام شدند، بدون اینکه خداوند را ربّ و برنامهریز حیات خود و جامعه بدانند. میفرماید: «وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ»؛(1)در حالی که به آنها دستور داده نشده بود مگر اینکه خدای واحد را عبادت کنند که جز او معبودی نیست، خداوند منزه است از آنچه آنها انجام میدهند. به جای این که خدا را بپرستند
1) سورهی توبه، آیهی 31.
چشم دلشان را از خدا برداشتند و به احبار و رهبان چشم دوختند و احبار و رهبان هم به جهت خودپسندی که داشتند، همین امر را پسندیدند و نتیجهی چنین بینشی، دورشدن از توحید الهی شد و جان آنها گرفتار صورتهای مختلف دنیا گشت. به همین جهت در آخر آیه فرمود: «سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ»؛ خدا از شرک آنها منزه است. با اینکه به ظاهر آداب دین الهی را انجام میدهند ولی چون در تمام اعمالِ دینی توجه آنها به زمین و عالم ماده است، خداوند کار آنها را شرک میداند و آنها را متذکر میکند که آن نوع دینداری توحیدی نیست. کسانی توحیدی زندگی میکنند که به ریسمان الهی چنگ بزنند و آسمانی شوند، نه آنکه دین الهی را زمینی نمایند.
وقتی میفرماید: «وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ»؛ پس تمام برنامهها باید یک جهت داشته باشد و آن جهتگیری به سوی خداوند است، باید همواره حقیقت یگانهی عالم هستی مدّ نظرها باشد و همه چیز به او ختم شود، همچنان که از او صادر شده است و لذا هر برنامهای که توجه ما را به خدا نیندازد و انگشت اشارتش به خداوند نباشد یک نحوه دنیاپرستی و حسگرایی است و نتیجهی آن حتماً سرگردانی و پوچی خواهد بود. از این رو باید مدیریت جامعه از نظر سیاسی و فرهنگی در اختیار کسانی باشد که تمام وجودشان ظهور ارادهی خداوند است و با تمام وجود نیز به او اشاره میکنند و لذا حضرت صادق علیه السلام در شرح آیهی: «وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا»؛(1)میفرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ
1) سورهی اعراف، آیهی 180.
الْحُسْنَی الَّذِی لَا یُقْبَلُ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا قَالَ فَادْعُوهُ بِه»؛(1)سوگند به خدا مائیم اسماء حسنای الهی که هیچ چیزی از بندگان پذیرفته نمیشود مگر با معرفت به ما، که خداوند فرمود او را به آن اسمای حسنا بخوانید. و یا میفرمایند: «اِنَّ قُلُوبَنا اَوعِیةُ مَشِیةِ اللّهِ فَاِذا شاءَ شِئْنا»؛(2)قلبهای ما ظرف اراده و خواست خداست، چون او بخواهد ما نیز همان را میخواهیم. اگر این انسانها مدیریت جامعه را به دست گیرند چشم جامعه همواره متوجه خدا است و از خطر حسّزدگی رهایی مییابد.
وقتی متوجه شدیم هر چیزی جز خدا چشم جامعه را پر کند جامعه را آشفته مینماید و به بیراهه میکشاند متوجه میشویم ریشهی مشکلات جهان امروز را چگونه ارزیابی کنیم. حتی برنامههای سرگرمکننده، اگر علاقهی کودکان را به خدا رشد ندهد بستر مادیشدن دین را فراهم میکند و پس از مدتی نتیجهای جز بیدینی جوانان در پی نخواهد داشت.
سؤال میشود چرا فرزندانمان قبل از بلوغ متدیناند ولی بعد از آن بیدین میشود؟ جواب این است که: قبل از بلوغ هم بیدین بودند منتهی بنا به تقلید از والدین اَدای دینداری در میآوردند، حال که میخواهند مستقل باشند، شخصیت اصلی خود را بروز میدهند. اگر دین را در دورانی که آمادهی شنیدن سخن والدیناند و یا حاضرند برنامههای سرگرمکنندهی تلویزیون را تماشا کنند، بهگونهای زیبا برای آنها شرح ندهیم تا هرچه جلوتر میروند به خدا نزدیکتر شوند، وقتی عقل
جوانیشان که عقل چون و چرا است، بیدار میشود جوابی برای سوالاتی که در مورد دین برایشان پیش میآید ندارند و لذا نمیتوانند دینداری را ادامه دهند، چون دینی که برای آنها ترسیم کرده بودیم یا تقلیدی بود یا احساساتی، مثلاً تصویر آبشاری را که همراه با چهچه بلبل و شُرشُر آب بود به او نشان میدهیم که در کنار آن، کودکی در حال نمازخواندن است و خوشحال میشویم که فرزندمان را نیز علاقهمند به نمازخواندن کردیم، غافل از اینکه او به جهت علاقهای که به آبشار و چهچه بلبل داشت براساس تداعی معانی و شرطیشدن، نماز خواند. این نوجوان هر وقت نماز میخواند در حقیقت نماز نمیخواند بلکه به یاد آبشار و چهچه بلبل میافتد و اینها برایش تداعی میشود. و چون میخواهد خود را در آن فضا احساس کند نماز میخواند تا خیال خود را جهت ارتباط با آن فضا تغذیه کند، آری در ابتدا چنین کاری اشکال ندارد ولی چون صورتهای خیالی پس از مدتی از ذهن میرود اگر عقل و قلبِ او هدایت نشود، پس از مدتی دیگر نماز نمیخواند. لذا تأکید میشود باید به تدریج جنبههای معنوی دین را به فرزندانمان بشناسانیم و آنها را متوجه عالم غیب نمائیم، نه اینکه غیب را در حد محسوسات پائین بیاوریم بلکه باید انسان را بالا ببریم تا با عالم غیب ارتباط پیدا کند و در این راستا موضوع خودشناسی یا معرفت نفس شروع خوبی است چون نظرها به موضوعی میافتد که در عین مجرد بودن قابل احساس به علم حضوری است.
خداوند در ادامهی آیهی قبل میفرماید: «یُرِیدُونَ أَن یُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَی اللّهُ إِلاَّ أَن یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ»؛(1)ای پیامبر! مشرکین؛ یعنی کسانی که خدا را در عیسی علیه السلام حلول دادند و معنویت را مادی کردند، بنا دارند نور خدا را با فوتکردن خاموش کنند ولی نمیفهمند که خدا بنا دارد در هر حال نور خود را کامل کند هر چند کافران نخواهند. در واقع آیهی فوق یک نوع مژده و امیدواری به مؤمنین میدهد که در مقابل جریان کفر که میخواهد با مادی کردن دین، نور خدا را خاموش کند، خداوند ارادهی دیگری دارد و شما نگران آن نباشید که آن ها موفق شوند.آنها اراده کردهاند دین را از صورت معنوی خود خارج کنند و فضایی بر ضد متدینین ایجاد کردهاند تا منادیان حقیقی دینداریِ معنوی نتوانند جامعه را متذکر نور معنویت نمایند، حتی امام حسین علیه السلام را شهید میکنند تا هیچ صدایی از دینداری معنوی به گوش کسی نرسد، ولی خداوند مژده داده که امور بر خلاف ارادهی آنها ادامه مییابد. عمر سعد به جهت آن که در فضای دینِ مادیشده تربیتیافته، امام حسین علیه السلام را به شهادت میرساند. در شب عاشورا با خودش درگیر است که چه کند ولی چون ارزش را به ماده و مادیات میدهد، هر چند از معنویت امام حسین علیه السلام تا حدّی آگاهی دارد ولی در نهایت با دل سپردن به فرمانروائی ملک ری، امام حسین علیه السلام را شهید میکند. عمر سعد اگر به
1) سورهی توبه، آیهی 32.
ملک ری میرفت نماز جماعت هم برپا میکرد، به نظر خودش قربة الی الله هم نماز میخواند، اما نمازی که خدای آن نماز نمیتواند او را از ملک ری منصرف کند، آن خدا آن قدر در قلب عمر سعد ارزش ندارد که برای حفظ نور آن خدا از قتل فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله دست بردارد. معنی دینِ مادی شده همین است و به همین جهت حضرت سجاد علیه السلام میفرمایند: «لَا یَوْمَ کَیَوْمِ الْحُسَیْنِ علیه السلام ازْدَلَفَ عَلَیْهِ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ کُلٌّ یَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَمِهِ وَ بِاللَّهِ یُذَکِّرُهُمْ فَلَا یَتَّعِظُونَ حَتَّی قَتَلُوهُ بَغْیاً وَ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً»؛(1)
روزی چون روز تو نباشد ای حسین! سی هزار مرد که گمان میکردند از این امتاند دور او را گرفتند و هر کدام به کشتن او به خدا تقرب میجست و او خدا را به آنها یادآور میشد و پند نمیگرفتند تا او را به ستم و ظلم و عدوان کشتند.
بعضیها دینشان یک دین خیالی و خدایشان یک خدای وَهمی است و با خیالات خود خوشاند، بدون آنکه با حقیقت حضرت احدیت ارتباط داشته باشند، نماز میخوانند بدون آنکه به هست و نیست خداوند کاری داشته باشند. بلکه با خدای خیال خود خوشاند چنین مکتبی را در اصطلاح امروزی آن «نومینالیسم» می گویند، بندگیشان خیالی است صرفاً برای آن که در روان خود راحت باشند بدون آن که نظر به واقعیت موضوع داشته باشند، مثنوی مولوی و دیوان حافظ میخوانند برای آن که
1) أمالی الصدوق، ص 463. بحارالانوار، ج 44، ص 298.
با خیالاتی خوش به سر ببرند. طوری زندگی را برای خود تعریف کردهاند که دغدغهی ارتباط با حقایق اعلی در آنها نیست بلکه میخواهند با خیالاتی که دارند زندگی کنند. اینها به معنی واقعی ولایت ندارند، زیرا ولایت به این معنی است که انسان راه تجلی انوار عالیهی حقهی حقیقیهی موجود در عالم اعلی را در جان و قلب خود بگشاید و سعی کند با ذوات مقدس عالم اعلا مرتبط باشد نه این که صرفاً با خیال خود زندگی کند. ولایت به معنی شیعی و عرفانی آن این است که بدانید نور فاطمهی زهرا علیها السلام قبل از خلقت عالم موجود بوده(1)و میتوان با ارادت به حضرت زهرا علیها السلام و توجه به سیرهی آن حضرت به عالم بالا و بواطن عالم وجود سیر کرد، نه این که یک خیالی از آن حضرت بسازیم و با آن خوش باشیم. در مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمهی هدی علیهم السلام نیز قاعده از همین قرار است.(2)
طبیعی است آدمهایی که دینشان خیالی و مادی است با دینداران واقعی که نظر به حقیقت دارند و مقید به ارتباط با آن هستند، درگیر میشوند. جنگ کربلا جنگ اسلام مادی شده با اسلام قدسی اهل البیت علیهم السلام است و این جنگ تمام شدنی نیست، جنگی که در یک طرف، معنویت در حد ماده سقوط کرده و مادیت اصالت و ارزش پیدا کرده و در طرف دیگر، نظام مادی را به چیزی نمیگیرد و به حقایق عالم بالا اصالت میدهد و زندگی دنیایی را مسیر اُنس با آن عالم میداند. وقتی
1) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «خُلِقَ نُور فَاطِمَه علیها السلام قَبْلَ اَن یخْلُقَ الْاَرْضَ وَ السَّماء»(بحارالأنوار، ج43، ص 4) نور فاطمه علیها السلام قبل از آن که آسمان و زمین خلق شود، خلق شد.
2) در مورد ارتباط با ذوات مقدس نبی الله و اهلالبیت علیهم السلام میتوانید به سلسله مباحث «مقام حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام» رجوع فرمایید.
حقایق قدسی مدّ نظر نبود یزید میگوید: حسین پسر فاطمهی زهراء است، من هم پسر هند جگرخوار هستم. او یکی، من هم یکی.
خانهی فاطمهی زهراء علیها السلام در عین اصالتدادن به حقایق غیبی، دو صفت دارد: یکی سادگی در امور دنیا و دیگر بندگی خدا و توجه به حضرت الله. خانهی معاویه هم در عین اصالتدادن به عالم ماده، دقیقاً عکس آن دو صفت را دارد، یکی تجمل و توجه هرچه بیشتر به دنیا و دیگر عصیان در مقابل فرمان خدا و پشت کردن به هر حقیقت قدسی. نتیجهی خانهی فاطمه علیها السلام، اهل البیت علیهم السلام است و نتیجهی خانهی معاویه، یزید. کسی که بخواهد به حقایق عالیهی اهل البیت علیهم السلام نزدیک شود نمیتواند از سادگی و بندگی بیبهره باشد.
هرجا پای تجمل در میان است، پای دین مادی شده در کار است و لذا نباید در آنجا امید دینداری داشت. اگر خانهی فاطمه علیها السلام الگوی تاریخ است و نظام اسلامی از آن طریق میتواند به اهداف خود برسد، باید متوجه باشیم شاخصهی خانهی فاطمه علیها السلام سادگی و بندگی است و باید در تمام مناسبات اجتماعی و فردی این شاخصهها مدّ نظر باشد.
فرمود: «یُرِیدُونَ أَن یُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَی اللّهُ إِلاَّ أَن یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ»؛(1)ای پیامبر، کسانی که دین مادی دارند حتماً با تو درگیر میشوند. میخواهند نور خدا را با فوت دهان خاموش کنند، ولی خدا نورش را حفظ میکند، هرچند کفار نخواهند. پس شما دینداری کنید، که دین الهی عین پایداری است و موجب سعادت همگان میشود.
1) سورهی توبه، آیهی 32.
مطالبی که در این جلسه مورد بررسی قرار گرفت به ترتیب زیر است:
1- اهل کتاب چون آنچه را خدا و رسول او حرام کردهاند، حرام نمیدانند پس در واقع به دینی که مطابق فطرت است پشت کردهاند و در همین راستا ارتباط و اختلاط با آنها موجب میشود تا جامعهی اسلامی دچار مشکلات فرهنگی شود.
2- برای آنکه فرهنگِ منحرف اهل کتاب، فرهنگ غالب جامعه نگردد خداوند به مسلمانان توصیه میفرماید با آنها مبارزه کنید تا مجبور به دادن جزیه شوند و از این طریق خوار گردند.
3- خطر مادیشدن یک دین تا آنجایی خطرناک است که خداوند به پیامبر بعدی دستور میدهد با طرفداران دین مادی شده مبارزه کند تا خوار شوند، زیرا در چنین دینی قالبها دینی است ولی نظرها به اموری است که بتپرستان نیز به همان امور نظر داشتند.
4- از آنجایی که عامل پایداری معنویت در دین، حضور انسانهایی است که واسطهی فیض بین خدا و خلق خدا باشند، غفلت از این مسئله عامل ایجاد بینش مادی می شود.
5- ظاهرگرایی و غفلت از غیب موجب میشود تا مساجد گرفتار زینتهای دنیایی شوند و آن مکانهای مقدس کمتر به عنوان خانهی خدا و محل ارتباط با عالم معنا مدّ نظرها باشند.
6- با مادیشدن دینِ مسیحیت، آباء کلیسا خود را در جایگاهی قرار دادند که سخنانشان مثل سخن خدا بدون قید و شرط پذیرفته شد و همین امر با به صحنهآمدن خلافت وارد نظام اسلامی شد، به طوری که با توجیه
«مصلحت وقت» بعضاً نظر افراد در جامعه بر سخن خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله غلبه یافت.
7- مجتهدین در شیعه تلاش میکنند تا حکم خدا را از متون دینی کشف نمایند ولی اجتهاد در نظر اَحبار و رُهبان و خلافت انتخابی این بود که افراد نظر خودشان را به عنوان حکم خدا بر جامعه حاکم نمایند.
8- با مادیشدن دین، حساسیتِ یافتن نسبت به سخن خدا و اتصال زمین به آسمان در مردم از بین میرود و رعایت قالب دین کافی مینماید.
9- امامان معصوم در حاکمیت جامعه، جایگاهی دارند که در ارتباط با باطن قرآن، جامعه را از سرگردانی در نظرات مختلف حفظ میکنند.
10- وقتی جامعه با خدای حقیقی مرتبط نباشد نمیتواند در حادثههای خطیر از دنیا بگذرد، همانطور که خدای عمرسعد، خدایی نبود که او بتواند به خاطر آن از به شهادترساندنِ امام حسین علیه السلام دست بردارد.
11- خدای خیالی و وَهمی، خدایی نیست که انگیزهی ارتباط با حقایق غیبی را در انسان ایجاد کند و عملاً انسانها با این نوع خداها از ولایت خدای واقعی که «یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ»؛ است، محروم هستند.
12- پذیرفتن ولایت خدای واقعی و پیرو آن، ولایت انسانهای معصومی که واسطهی فیضاند، موجب میشود که «سادگی» و «بندگی» وارد زندگیها شود و این دو، عامل جدایی معاویه از علی علیه السلام و جدایی دین مادیشده از دین معنوی است.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
«قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ حَتَّی یُعْطُواْ الْجِزْیَةَ عَن یَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛(1)
با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمیآورند و آنچه را خدا و رسولش حرام کردهاند حرام نمیدانند و متدین به دین حق نمیگردند، کارزار کنید تا با خواری به دست خود جزیه دهند.
از آنجایی که اهل کتاب از نظر ایمان به خدا و روز جزا مثل مشرکان هستند و ایمانی که نزد خدا مقبول باشد ندارند و آنچه را که خدا و رسول خدا تحریم کردهاند، حرام نمیدانند، و گرفتار انواع آلودگیها میباشند، باید با آنها کارزار کرد تا زیر دست حکومت اسلامی قرار گیرند و امکان گناه علنی برای آنها نباشد تا زحمات نظام اسلامی در اصلاح امور جامعه بیاثر نگردد.
آیهی فوق در مورد اهل کتاب به جهت عقاید غلط و اعمال آلوده میفرماید: «یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَ هُمْ صاغِرُون»؛ با آنها مبارزه کنید تا با
1) سورهی توبه، آیهی 29.
خواری به دست خود جزیه بدهند، یعنی هم از نظر اقتصادی نتوانند در جامعهی اسلامی قدرت برتر شوند و هم از نظر فرهنگی خوار باشند. این دستور خداست که اگر مسلمین به آن عمل نکنند فرهنگ اهل کتاب جامعهی مسلمین را تحت تأثیر خود قرار میدهد و زحمات نظام اسلامی را بیاثر میکند. زیرا فرهنگ اهل کتاب از مسیر فطرت دور و به مسیر نفس امّاره نزدیک شده و از آنجایی که باید با هر جریانی که عامل تحریک نفس امّاره است مبارزه کرد باید با آنها نیز مبارزه نمود.
بعد از اینکه تکلیف مسلمین را در مقابل مشرکین تعیین نمود، وظیفهی مؤمنین در قبال اهل کتاب را نیز روشن میکند. متأسفانه ملتهای مسلمان از روزی خوار شدند که به جای مبارزه با اهل کتاب، دل در هوای یهود و نصاری سپردند به طوری که پادشاه صفوی به طور پنهانی به جای دشمنی با پاپ و پادشاه آلمان، در آن زمان برای آنها نامه نوشت که مبادا با دشمن مشترکمان یعنی دولت عثمانی رفیق شوید. در حالی که دولت عثمانی با همهی ضعفها یک دولت اسلامی است و نسبت به یهود و نصاری، با اساس اسلام به دشمنی بر نخواسته است. باید ریشهی وضع موجود خود را در تاریخ گذشتهی خود جستجو کنیم که چگونه بر خلاف دستور قرآن عمل کردیم تا آنجا که در حال حاضر در مقابل اهل کتاب احساس خواری میکنیم و یهود و نصاری به مسلمانان به عنوان کالای قابل تصرف مینگرند و آنچنان بر افکار کشورهای اسلامی مسلط
شدهاند که عدهای در جهان اسلام نمیتوانند بپذیرند آمریکا برای جهان اسلام شیطان بزرگ است.
حفظ روحیهی مبارزه با یهود و نصاری برای خوار کردن آنها حکم خداست تا آنها در مقابل نظام اسلامی سرفرود آورند و به دنبال اشاعهی فرهنگ باطل و اعمال فاسد خود نباشند و در مقابلِ جامعهی اسلامی صف آرایی نکنند و با دشمنان اسلام همکاری ننمایند. دلیل این حکمِ قاطع را خداوند در آیهی بعد روشن میکند که میفرماید یهود، عُزَیر را پسر خدا میداند و نصاری، مسیح را، شباهت عقاید اهل کتاب با مشرکان را بیان میکند تا روشن شود اگر در مورد اهل کتاب تا حدودی سختگیری میکند به خاطر انحراف آنها از توحید و گرایش آنها به نوعی شرک در عقیده و عبادات است. اگر ارزش هر کس به عقیدهای است که دارد اینها با عقایدی اینچنین خرافی ارزشی برای خود باقی نگذاشتند، کسانی که نقش حقایق غیبی و معنویت در عالم ماده را نمیشناسند، اگر در جامعه خوار نباشند انسانیت را خوار میکنند و جنبهی ملکوتی انسانها به حاشیه میرود.
مطالب فوق را باید از چند زاویه بررسی کرد. اولین نکتهای که باید در آن دقت نمود این است که ریشهی بیدینی جوانانِ جامعهی اسلامی را به جهت تأثیرپذیری آنها از یهود و نصاری بدانیم. زیرا یهود و نصاری از دین حقیقی که متوجه عالم قدس است، به کلی بیبهرهاند، وقتی معتقدند مسیح پسر خداست، به این معنی است که معنویت در حد ماده پائین آمده و عالم غیب در وجود مادی محدودِ حضرت مسیح محصور شده است. در
چنین فرهنگی کنترل امیال غریزی به کمک ارتباط با عالم قدس و معنویت ممکن نیست. لذا راهی جز مبارزه با آن فرهنگ باقی نمیماند تا پوچی و پستی چنین فکری روشن شود، همچنان که این فرهنگ در عالم هستی، پوچ و پست است. با دقت در آیهی فوق باید متوجه بزرگی خطر بینش اهل کتاب شد، بینشی که معنویت را در حد ماده پائین میآورد و هر معنویتی را با مادیت توجیه میکند و حقیقتاً منکر عالم غیب میشود. چنین بینشی ارزش و جایگاه دین را از بین میبرد و هرگز به دین به عنوان حقیقتی آسمانی نگاه نمیکند تا در هر حال حریم احکام آن را محفوظ بدارد.
مسلّم اگر در جامعهای معنی و جایگاه دینِ حقیقی روشن نباشد و همهی افراد جامعه برای حاکمیت احکام آن تلاش ننمایند، تمام انسانیت تهدید میشود، چون هیچ کس نمیداند راه سعادت حقیقی کدام است. ریشهی بحرانهای موجود جهان را باید در چنین غفلتی دانست و به همان اندازه که مسلمانان نسبت به چنین فاجعهای حساس نبودند و در نتیجه روحیهی مقابله با اهل کتاب را از دست دادند، به مشکلات موجود گرفتار شدند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله حق دارند که از ما سؤال کنند: آیا من دینی برای شما آوردم که مشکل بیدینی فرزندانتان همچنان باقی باشد و اوقات فراغتشان به فساد و تباهی بگذرد؟ یا شما با غفلت از دستوراتِ دینِ خدا گرفتار چنین مشکلاتی شدید؟ مگر میشود با غفلت از آیات قرآن به فرهنگ یهود و نصاری نزدیک شد و انتظار حل مشکلات خود را نیز داشته باشیم؟ قرآن با صراحت تمام اعلام میکند که بینش پستِ مادی
یهود و نصاری دین شما را ضایع میکند و لذا برای یک لحظه هم با رویکردِ با ارزشدانستن آنها با آنها مراوده نداشته باشید مگر آن که زیر دست شما باشند، زیرا اگر مسلمانان به یهود و نصاری نزدیک شوند بینشِ مادی آن فکر و فرهنگ آنها را تحت تأثیر قرار میدهد و در نتیجه نهتنها فرهنگ آنها وارد زندگی مسلمانان خواهد شد، بلکه نگاه به امور معنوی و غیبی از منظر جامعهی اسلامی رخت برمی بندد.
بینشی که میگوید عُزَیر و یا مسیح پسر خداست تمام راههای ارتباط با حقیقت را در مقابل خود بسته است و گرفتار نوعی از زندگی شده که جنبههای معنوی انسانها را مورد غفلت قرار میدهد. امروز این بینش در تمام ابعاد جهان غرب حاکم است و چیزی که در این فرهنگ مطرح نیست تعالی و ترقی ابعاد معنوی انسانی است و به همین جهت هر اندازه که به آنها نزدیک شویم به انواع رفتارهای آلوده به دنیا و شهوات مبتلا میشویم. وقتی متوجه شدیم ریشهی فاصلهگرفتن از دین در اقشار مختلف جامعهی اسلامی در نزدیکی و محبت به یهود و نصاری است متوجه میشویم تا زمانی که به دستور خداوند طبق آیهی مورد بحث عمل نکنیم تلاش برای دینداری جامعه، تلاش بیثمری خواهد بود.(1)
بعضی از متدینین معتقدند مطرحکردن موضوعِ تقابل با یهود و نصاری فایدهای ندارد، زیرا اولاً: همهی افراد جامعه به آن اعتقاد ندارند و آن را
1) آری قبول است که غرب امروز حتی از یهودیت و نصرانیت خود دست برداشته و تجسم عینی دنیاپرستی شده ولی باید متوجه بود این مادهگرایی در بطن یهودیت و نصرانیت موجود است و قرآن ما را از آن منع میکند، چه رسد به غربگرایی و غربزدگی امروز.
یک نوع عقبماندگی میدانند، ثانیاً: قابل اجرا نیست زیرا غلبهی فرهنگ غربی و همراهی آن با تکنولوژی چیزی نیست که بتوان جدا از آنها زندگی کرد. این افراد به این مسئله توجه ندارند که خداوند نجات هر فرد و هر ملت را در بینش صحیح قرار داده است. امام خمینی«رضواناللهعلیه» با این که یک نفر بودند چون به عقیدهی حقی رسیدند دیگر معطل آن نشدند که آیا قابل اجرا هست یا نه، متوجه بودند همان خدایی که چنین دستوراتی را داده، عالم و آدم را در اختیار دارد و زمینهی تحقق دستورات خود را فراهم میکند. هر کس موظف است عقیده و عمل صحیح را از قرآن به دست آورد و به آن عمل کند تا بهترین انتخابها را در زمان خود به انجام رسانده باشد و راه سعادت خود و جامعهی خود را بگشاید، اگر شهداء اینگونه فکر میکردند که چون بقیه به جبهه نمیروند پس ما هم نمیرویم، چه اتفاقی میافتاد، حداقل این بود که خودشان به مقام منیع شهادت نمیرسیدند.
در زمانی که عرصهی دینداری و انجام وظیفه تنگ بود هر کدام از شهداء به تنهایی به وظیفهی خود عمل کردند و به دستور ولی امر مسلمین در صحنهی مقابله با دشمن متجاوزِ کافر پای گذاردند و این همه برکات برای خود و جامعهی اسلامی آفریدند و حق تعالی هم به پاس خدمت به شهدا آنها را به آرزویشان رساند و نگذاشت نظام اسلامی در زیر چکمهی صدامیان قرار گیرد، حالا هم بسیار راحت و آسوده در شعف برزخی خود به سر میبرند.
آنهایی که میگویند این احکام قابل اجراء نیست باید بدانند وقتی روشن شد این احکام از طرف خداوند است و ما تصمیم گرفتهایم به صورتی معقول آنها را پیاده کنیم، خداوند شرایط را فراهم میکند تا قابل اجرا شود، همان طور که در صدر اسلام خداوند شرایط تحقق اسلام را در متن فرهنگ شرک و بتپرستی فراهم کرد. عمده این است که بدانیم مدیر هستی حکیم است و دستورات او مطابق فطرت انسانها و نظام تکوینی عالم است. پس هرکس به اندازهی عقیدهاش به انجام دستورات الهی و عمل به آنها امتحان میشود و وقتی بنا را بر این گذاشت که طبق دستور خدا عمل کند و دید چگونه خداوند شرایط تحقق دستورات خود را فراهم میکند، ایمان او به خدا زیادتر میشود و عملاً حضور حضرت ربالعالمین را در صحنهها ملاحظه میکند. باز تأکید میکنم: راستی اگر در ابتدای دفاع مقدس هشتساله حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» و مردم مؤمن به این عقیده به میدان نیامده بودند کسی باور میکرد چنین جنگی به نفع مردم مسلمان ایران تمام شود؟
در صدر اسلام نیز ابتدا آیاتی که اشاره به جنگ دارد نازل شد، بعداً به تدریج خداوند زمینهی مقابله با مشرکین و اهل کتاب را فراهم کرد و نتیجهی آن مقابلهها، گسترش اسلام و عزت مسلمین شد، زیرا وقتی ملتی آمادهی اجرای حکم خداوند است خداوند نیز توفیق تحقق حکم خود را به آن ملت میدهد و این است معنی اعتقاد به نقش عالم غیب و معنویت در زندگی انسانها و نجات از اصالتدادن به عوامل مادی. ملاحظه فرمودید که در فتوای قتل سلمان رشدی؛ چگونه یک فتوا دنیا را متحول
کرد و با آنکه در آن فتوا تمام مناسباتِ نظام لیبرال دموکراسی نادیده گرفته شد ولی چون فتوای حقی بود جهان استکبار هیچ کاری در مقابله با آن نتوانست انجام دهد. وزیر دفاع سوریه مصطفی طلاس میگوید: «وقتی فتوای امام خمینی مبنی بر مَهدورالدَّم بودن سلمان رشدی را شنیدم تمام وجودم را شعف فرا گرفت و از جهت دیگر متأسف شدم که چرا دانشگاه اَلْاَزهر مصر به خواب فرو رفته است.» سلمان رشدی در مصاحبهها و خاطراتش نشان میدهد نه شب دارد و نه روز. او در یکی از آخرین کتابهای خود به فلاکت و ذلت ده سالهی پس از انتشار کتاب «آیات شیطانی» اشاره میکند و میگوید : «روزی که ناشر نروژی کتاب آیات شیطانی مورد اصابت گلوله قرار گرفت یکی از بدترین روزهای عمر من است. او در آن ایام تنها طی 20 روز 13 بار محل خواب خود را تغییر داد(1)
از آن جهت که آن فتوا، آمریکا و انگلیس را به چیزی نگرفت و یک روحانی مسلمان حکم قتل یک شهروند غربی را صادر کرد، جهان غرب بسیار تحقیر شد. امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نگفتند این فتوا چه فایدهای دارد. این یک بینش مادی است که نقش خدا را در ایجاد زمینه برای نتایج احکام الهی نادیده میگیرد و بیشتر به نتایج ملموس اولیهی آن نظر دارد. اینگونه افکار را اصطلاحاً افکار «عملزده» میگویند. وقتی انسان حق را فهمید باید مطابق آن عمل کند، دیگر یک نفر یا یک میلیون نفر فرق نمیکند. قرآن دربارهی حضرت ابراهیم علیه السلام میفرماید: «إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ
1) خبرگزاری فارس، 21 دی 1388.
أُمَّةً قَانِتًا لِلّهِ»؛(1)ابراهیم علیه السلام به تنهایی امتی بود مطیع فرمان خدا. امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» درباره شهید بهشتی فرمودند: «بهشتی یک ملت بود.»(2)
پس به اندازهای که عملی حق است نقشآفرین است، هر چند تعداد افرادی که طرفدار حقاند کم باشند و در همین رابطه حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «أَیُّهَا النَّاسُ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِی طَرِیقِ الْهُدَی لِقِلَّةِ أَهْلِهِ فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَی مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِیرٌ وَ جُوعُهَا طَوِیل»(3)ای مردم در راه راست، از کمی روندگان نهراسید، زیرا اکثریّت مردم بر گرد سفرهای جمع شده اند که سیری آن کوتاه، و گرسنگی آن طولانی است.
وقتی قرار است که ما از درونِ خود با عالم غیب و معنا ارتباط برقرار کنیم پس دیگر دغدغهی حرف دیگران برای چیست؟
قرآن میفرماید: یهود و نصاری با طرح این که عُزَیر علیه السلام فرزند خدا است یا عیسی علیه السلام فرزند خدا است، عالم بیکرانهی غیب را در اشخاص معینی محدود کردند و در حقیقت، معنی غیب و معنویت را از بین بردند، حال صحبت بر سر این است که آیا ما در اسلام هم به چنین انحرافی گرفتار شدیم؟
اگر دقت شود تصدیق خواهید کرد متأسفانه در صدر اسلام با حذف اهل البیت پیامبر علیهم السلام جامعهی مسلمانان به نحوی به همان بلایی دچار شدند که مسیحیت بدان مبتلا شد. ابتدا باید فراموش نکنیم که ارزش و اهمیت
اهل البیت علیهم السلام به بیان چند حدیث و روایت نیست بلکه ارزش آنان در جهتدادن به نحوهی زندگی مسلمانان است و اینکه با رهنمودهای ائمه علیهم السلام روح معنوی دین حفظ میشود. آنها هستند که مانع میشوند تا دین به پوستهی بدون روح تبدیل شود. در مسیحیت حضرت عیسی علیه السلام را فرزند خدا نامیدند و عملاً خدا را زمینی کردند و وقتی خدا زمینی شد، کلیسا به عنوان نمایندهی فرزند خدا جای خدا نشست و دیگر بدون آن که کتاب خدا ملاک دینداری باشد دستورات کلیسا ملاک دینداری شد و کشیشان مطلقالعنان به نام خدا هر چه خواستند انجام دادند، چیزی که در صدر اسلام پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله ظاهر شد به طوری که تصور گردید حاکمان حق دارند هر طور خواستند دین خدا را کم یا زیاد کنند که تاریخ گواه چنین موضوعی است(1)و در مباحث قبل نمونههایی از آن عرض شد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «مَنْ ماتَ وَ لَمْ یعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتَةً جاهِلِیةً»(2)هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است. این روایت که شیعه و سنی آن را از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاند میرساند که اگر میخواهید دین اسلام گرفتار فکر و فرهنگ جاهلیت نگردد باید متوجه شخصیتی باشید که خداوند به عنوان امام زمان برای جهان اسلام پرورانده است و آن قدر شناخت او و رجوع به او اهمیت دارد
که نادیده انگاشتن او موجب برگشت به فرهنگ جاهلیت و زندگی مادی میگردد، با این همه با نادیدهگرفتن روایت فوق پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و با حذفشدن اهلالبیت علیهم السلام مسیر دین به سوی مادیشدن سیر کرد و این مشکلی شد که جامعهی اسلامی هنوز گرفتار آن است.
وقتی اهداف اصلی اسلام آن طور که باید و شاید در جامعه ظهور نکند متوجه انحراف دین به سوی مادی شدن نخواهیم شد، همچنان که متوجه نیستیم امروز نیز از دو جهت گرفتار فهم مادی از دین شدهایم. یکی از جهت نزدیکشدن به غرب که اصالت را به عالم ماده میدهد و دیگری از جهت غفلت از درک صحیح جایگاه اهل البیت علیهم السلام و شاید بتوان گفت علت این که ما شیعیان نیز امروزه نمیتوانیم از اهل البیت علیهم السلام آن طور که شایسته است هدایت و راهنمایی بگیریم علاقه و محبتی است که در ما نسبت به فرهنگ غرب پدید آمده است، آلوده به فرهنگی شدهایم که خود را از زندگی در زیر سایه وَحی الهی بینیاز میداند، این همان چیزی است که در صدر اسلام واقع شد و حالا به گونهای دیگر در بعضی از شیعیان نیز ظهور کرده است و پس از انقلاب اسلامی بعضی از مسئولان تا آنجا پیش رفتند که پیشرفت به روش غربی را مدّ نظر نظام اسلامی قرار دادند و خواستند ساختارهای اقتصادی، سیاسی ما را در نهادهای فرهنگ غربی ادغام نمایند.(1)
1) در همین رابطه است که مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» فرمودند:به طور قطع می گویم الگوی غرب برای توسعه،یک الگوی ناموفق است.25/2/1386.
در جلسات قبل عرض شد که خلیفهی اول گفت: «نبی اکرم در اتخاذ تصمیمات و ادارهی امور عامه با وَحی مؤید و مستظهَر بود، ولی اکنون که وَحی آسمانی با رحلت نبی اکرم قطع شده، ناگزیریم در اتخاذ تصمیمات لازمه به اجتهاد و صوابدید فکری خود عمل کنیم»(1)
مردم عادی متوجه نشدند که منظور خلیفه از اجتهاد، اجتهاد در مقابل نَص است و نه اجتهاد در متن دین برای یافتن حکم خدا، بلکه حکم خود را در عرض حکم خدا قلمداد کرد. از نظر علمای اسلام اجتهاد در مقابل نص حرام است. مثلاً کسی حق ندارد در مقابل نص صریح سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله که نماز صبح را دو رکعت تعیین کردهاند بگوید به اجتهاد من نماز صبح را چهار رکعت باید خواند. حتی علمای اهل سنت هم بعد از خلفاء، اجتهاد در مقابل نصّ را حرام دانستند. اجتهاد در بارهی اموری معنی دارد که برای جامعه پیش میآید در حالی که دین سخن صریحی برای آن طرح نکرده و باید با تدبّر در متن کتاب و سنت تکلیفِ موردِ پیش آمده را تعیین کرد. علم فقه یکی از علوم اسلامی است که دربارهی احکام دین بحث میکند. در رابطه با اهمیت آن قبلاً عرض شده که با فقه میتوانیم دین مردم را نگهداریم. مردم هرگاه مشکلی در زندگی روزمره پیدا میکنند به فقیه مراجعه میکنند. با تفسیر قرآن میتوان دین مردم را عمیق کرد، ولی با فقه است که یک مسلمان می تواند مسلمانی خود را حفظ کند.
کسی که در اصول دین یا در نص دین اجتهاد کند در حقیقت دین را نپذیرفته است زیرا او تصور میکند که دین یک امر قراردادی است و
1) معنویت تشیع، علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه»، ص 48.
پیامبر این گونه قرارداد کردهاند و حالا او میتواند این قرارداد را به شکل دیگری وضع کند. ولی ما معتقدیم که احکام دین از عالم غیب گرفته شده است و پیامبر صلی الله علیه و آله به واسطهی جبرئیل، از عالم غیب این احکام را دریافت کردهاند. به عنوان مثال: نماز حکم خداست. یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله نماز را از عالم غیب گرفتهاند حتی شکل وضو را هم از عالم غیب اخذ نمودهاند. پس نمیتوان هدف از وضو را نظافت دست و صورت دانست. چرا که اینجا شستن معنایی ندارد. وضو برای اثبات بندگی است نه برای تمیزشدن محل وضو؛ و جایگاه آن را ائمهی اطهار علیهم السلام به جهت آنکه با باطن قرآن در ارتباطند میدانند(1)،
ما فقط میدانیم که باید بنده باشیم و با تبعیت از حکم خدا بندگی خود را شکل دهیم و کامل کنیم. اما کسی که نماز و وضو را به عنوان دستوراتی که از عالم غیب نازل شده نمیداند، در این موارد به خود حق میدهد که هر وقت صلاح دانست آن را تغییر دهد. بر مبنای همین طرز فکر است که عرض کردم خلیفهی دوم گفت: «ای مردم سه چیز در زمان رسول الله بود که من آنها را نهی کردهام و حرام مینمایم و هر کس به انجام آنها مبادرت نماید عقوبت میکنم که عبارتند از «متعهی نساء» و «متعهی حج» و «گفتن حی علی خیر العمل در اذان»(2)
وقتی شخصی به او اعتراض کرد، در پاسخ او گفت: «اَنَا زَمیلُ مُحَمَّد»؛ من دوست و همکار محمد بودم، زمان پیامبر صلی الله علیه و آله مصلحت بود ولی در حال حاضر مصلحت نیست. این نشان میدهد که او معتقد است
دین ریشه در یک حقیقت باطنی ندارد، بلکه مجموعهی قراردادهایی است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در آن زمان تشخیص داده و حالا که شرایط تغییر کرده میتوان آنها را تغییر داد. معنی مادی پنداشتن دین در همین تصور نهفته است و بر همین اساس دین هم مثل بقیهی پدیدههای مادی قابل تغییر است.
اگر متوجه حقایق غیبی و چگونگی وجود آنها در آن عالم باشیم هرگز نباید با جلوههای آن حقایق چنین رفتاری داشته و بگوئیم فعلاً مصلحت نیست که آن اعمال را انجام دهیم و با غفلت از جایگاه آن اعمال ارتباط خود را با عالم وجود قطع نمائیم، مثل بندگی خدا از طریق عبادات شرعی که موجب اُنس با انوار الهی میشود، حال مگر میشود یک روز بندگی خدا مصلحت نباشد؟ زیرا خداوند یک حقیقتِ غیبیِ برین است، نه یک قرارداد بشری که بشر قرار گذاشته باشد که موجودی به نام خدا در عالم باشد. عمدهی مشکل خلفا در صدر اسلام این بود که احکام اسلام را دستورات قراردادی میدانستند و فکر میکردند این احکام را جبرئیل به عنوان قراردادهایی برای بشر آورده است، خلفا در این که آن دستورات صورت حقایق غیبی است و از طریق انجام آنها جان انسان با صورت ملکوتی آن اعمال مرتبط میشوند، مشکل داشتند.
قرآن دربارهی پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: «مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَیٰ»(1)او هیچ سخنی را براساس میل خود بر زبان نمیآورد. چون فانی در مشیت الهی است و قلب آن حضرت ظرف اراده خداوند است. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند کاغذ و قلمی بیاورید تا چیزی بنویسم که در آینده گمراه نشوید، خلیفهی دوم گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر»؛(2)این مرد هذیان میگوید. با چنین نگرشی به پیامبر صلی الله علیه و آله و با غفلت از آیهی قرآن که میفرماید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هیچ سخنی را براساس میل خود بر زبان نمیآورد، در نظر بگیرید چه تصوری از قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله پیدا می شود و معنی مادیکردن دین جز این نخواهد بود. در این دیدگاه جایگاه وَحی و پیامبر صلی الله علیه و آله ناشناخته میماند و در همین رابطه با توجه به این که میدانند حکم خدا آن است که برای زناکار باید حدّ جاری شود، میگویند در این مورد خاص صلاح نیست. یا وقتی خلیفهی دوم را غلام «مغیرة بن شعبه» که یک ایرانی بود، به قتل رساند، عبیدالله بن عمر در مقابل قتل پدرش هرمزان را که یک شاهزادهی تازه مسلمان ایرانی بود، کشت ولی خلیفهی سوم از قصاص قاتل سرباز زد و گفت: «دیروز پدرش را کشتهاند، نمیتوانم امروز خودش را بکشم.»(3)
این موضعگیری خبر از آن میدهد که جایگاهی برای احکام الهی در میان نیست و هر کس به تشخیص خود می تواند حکم خدا را تعطیل کند. تمام این نمونهها را از آن جهت عرض میکنم که ملاحظه بفرمائید معنی
مادیشدن دین چیست و چه خطراتی برای جامعه به پیش میآورد و راه درمان جهان اسلام را در کجا باید یافت.
تصور شد که دین یک امر قراردادی است و میتوان در مقابل این قرارداد، قراردادهای دیگری وضع کرد و از این طریق دین از حقیقت اصلیاش خارج گردید و در نتیجه جامعهی اسلامی نتیجهای را که باید از دین بگیرد نگرفت. زیرا با اجرای حدود الهی است که برکات آسمان بر زمین جاری میشود و براساس اعتقاد به باطن داشتن احکام الهی است که وقتی خلیفه سوم در اجرای حدّ شرابخواری بر ولید بن عقبه طفره میرفت، علی علیه السلام خودشان ولید را شلاق زدند(1)و حضرت در مورد عدم قصاص عبیدالله بن عمر به شدت اعتراض کردند و پس از خلافت فرمودند اگر بر عبیداللهبن عمر دست یابم خون او را به خون هرمزان خواهم ریخت(2)از آن پس عبیدالله از علی علیه السلام متواری بود تا در زمان خلافت آن حضرت به معاویه پیوست.
همه قبول دارند در صدر اسلام اهل البیت علیهم السلام از حاکمیت جهان اسلام حذف شدند ولی تبعات آن را نفهمیدند و هنوز هم آفات آن روشن نشده است، چون جایگاه نیاز بشر به ارتباط با عالم غیب روشن نشده است. وقتی نیازهای انسان در حدّ نیازهای مادی او تعریف شود جایی برای کسانی
نمیماند که واسطهی فیض حق در نظام عالم میباشند. بارها عرض شده است که جایگاه اهل البیت علیهم السلام در قرآن چه جایگاهی است ولی ضرورت توجه به چنین جایگاهی هنوز احساس نشده است، آری قرآن میفرماید جنبهی باطنی قرآن را تنها مطهرون احساس میکنند: «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛(1)همان مطهرونی که دربارهی آنها فرمود: «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً»؛(2)خدا فقط اراده کرده که رجس و هر آلودگی را از شما اهل البیت بزداید و طهارتی خاص به شما بدهد. ولی نفهمیدند چرا باید به آنها رجوع کرد. چون از خطرمادی شدن دین غافل بودند، همه چیز را با محوریت پاسخگویی به نیازهای مادی ترسیم کردند و در نتیجه جایی برای قرآن در تنظیم روابط اجتماعی و اقتصادی و تربیتی نماند و جامعهی اسلامی با مدیریتی سکولار به راه خود ادامه داد و کار تا آنجا جلو رفت که جامعهی اسلامی توانست حاکمانی چون یزید و مروان بن حکم و متوکل عباسی را تحمل کند و خم به ابرو نیاورد، چون فراموش کردند باید از طریق اسلام انسانهای زمینی آسمانی شوند، که اگر متوجه چنین نیازی بودند هیچ راهی جز رجوع به اهل البیت علیهم السلام برای جامعهی اسلامی باقی نمیماند. کسی منکر کمالات اهل البیت علیهم السلام نبود ولی ضرورتی برای حاکمیت آنها نمیدید وگرنه شخص خلیفهی دوم جملاتی دارد که همه حکایت از اعتقاد به کمالات خاص امیرالمؤمنین علیه السلام دارد، از جمله میگوید: «خدا مرا در
مشکلی که برای گشودن آن پسر ابیطالب نباشد قرار ندهد.» (1)بارها گفته: «لا اَبْقانِیَ اللهُ بِاَرْضٍ لَسْتَ فیها یا اَبَالْحَسَن».(2)خداوند
مرا باقی نگذارد در زمینی که ای اباالحسن تو در آن نباشی. یا گفته: «عجزتِ النّساء اَنْ تلِدْنَ مثل علیبنابیطالب».(3)زنان از تولد فرزندی چون علی بن ابیطالب عاجزاند.
وقتی واسطهی فیض حاکم بر مناسبات جامعه نباشد دیگر روزگارِ بشر «اَیام الله» نیست، «اَیام البشر» است و ایام الْبَشَر همان «ایام نفس امّاره» است چون امام معصوم بر جامعه حاکم نیست تا مانع حاکمیت نفس امّاره باشد و همهی ذهنها و قلبها را به حق رجوع دهد و اسماء الهی بر قلبها تجلی کند و زندگی با اُنس با «وجود» ادامه یابد. در جامعهای که امامان معصوم علیهم السلام حاکمیت داشته باشند سنت «یهْدِی اِلَی الْحَق» جاری میشود و چه کسی است که با ارتباط قلبی با حق به شور و شعف نیاید.
بعضی از مجلات مینویسند همان طور که زمینشناسی، دینی و غیر دینی نداریم، حکومت دینی و غیر دینی هم نداریم. این حرف دربارهی
زمین شناسی شاید درست باشد - که البته آن هم جای بحث است- ولی موضوع حکومت، موضوع حکمی است که باید در جامعه جاری شود در حالی که موضوع علم زمین شناسی کشف رابطهای است که در سنگها در طبیعت جاری است، آیا این دو یکسان است؟ آیا فرق نمیکند که در جامعه حکم خدا جاری باشد یا حکم یزید؟ در حالی که حکم یزید بر مبنای میل و هوس خودش میباشد ولی حکم خدا براساس حکمت الهی و فطرت انسانی است.
در صدر اسلام بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله از این نکته غفلت شد که احکامی که حاصل اندیشهی بشر باشد از درک بسیاری از ابعاد عالم و آدم غافل است و در کمترین فرصت به بحران گرفتار میشود، ولی احکامی که خدا برای بشر بیاورد احکامی حق و مطابق با تمام ابعادِ بشریت است و اگر بشر مطابق آن زندگی خود را سامان دهد دارای شخصیتی الهی میشود و روح و روانش متصل به غیب و عالم گستردهی معنویت میگردد. ائمهی معصومین علیهم السلام واسطهی گرفتن احکام الهی و ارائهی آن به بشر هستند. با حذف آنها مردم را به مردم واگذار کردند و جامعه را از حکم الهی و ارتباط آن با عالم غیب محروم کردند. همینطور که در دموکراسیِ مطرح در نظام لیبرال دموکراسی رابطهی جامعه با عالم قدس و معنویت قطع است، مگر این که از طریق مردم سالاریِ دینی اشکال آن را برطرف نمائیم و در بستر احکام الهی رأی مردم جهت داده شود و با طرح
ولایت فقیه جهت کلی جامعه از توجه به حق خارج نگردد، به همین جهت ولی فقیه نمایندهی مردم نمیباشد که بخواهد براساس نظر مردم عمل کند بلکه براساس حکم خدا در زمان غیبتِ امام معصوم عجل الله تعالی فرجه باید مدیریت کلی جامعهی اسلامی را در دست بگیرد.(1)
خداوند در قرآن میفرمایند: «بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ»؛(2)بلکه آن پیامبر همراه با پیامهای حقّ به سوی مردم آمد و اکثر آنها از حق کراهت داشتند. طبق آیهی فوق اگر نظر و رأی مردم با حکم خدا در تضاد باشد هرچند یک میلیارد رأی هم به کسی داده باشند از آن جهت که با حکم خالق هستی در تضاد است هیچ ارزشی ندارد. اینجاست که در حکومت اسلامی اهمیت و ضرورت فقهای شورای نگهبان روشن میشود که وظیفه دارند تمام مصوبات مجلس شورای اسلامی را براساس احکام دین بررسی و تأیید کنند. حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: «مجردِ بودن رژیم اسلامی، این مقصد نیست. مقصد این است که در حکومت اسلامی، اسلام حکومت کند و اشخاص به رأی خودشان، به فکر خودشان حکومت نکنند. رأی ندهند به کسانی که خیال میکنند خودشان صاحب رأی هستند، خودشان را متفکر میدانند، روشنفکر میدانند، به اینها رأی ندهند. برای این که رأی مردم در مقابل حکم خدا رأی نیست، ضلالت است».(3)
مقام عالَم ماده مقام کثرت است و خداوند از یک جهت
حق است و از جهت دیگر وحدت محض است و اهل البیت علیهم السلام واسطهی بین کثرت و وحدت میباشند و مردم و جامعه را به وحدت محض وصل میکنند. حال اگر اهل البیت علیهم السلام از حاکمیت جامعه حذف شوند، ارتباط جامعه با وحدت محض که همان حق است قطع میگردد و جامعه گرفتار کثرتها میشود که در ذات خود مقابل حق بوده و باطل است و لذا جامعه اگر ارتباط خود را با حضرت اَحد قطع کرد به اضمحلال و گمراهی و بحران فرو میرود، در آن صورت آن جامعه در حدّ عالم ماده متوقف شده و به عبارتی به خود واگذار گشته است. وقتی تصور کنیم دین، مجموعهای از قراردادهای بشری است که انسانهای بزرگ وضع کردهاند، از محدودهی عالم کثرت خارج نگشتهایم و عملاً راه خود را از عالم وحدانی قطع کردهایم و با انواع سرگردانیها گرفتار کثرت شدهایم. ولی اگر حکم خدا در جامعه اجرا شود جامعه آرامش و ثبات پیدا میکند، زیرا خداوند وحدت محض و ثبات محض است و ارتباط با قرار و ثبات محض، موجب قرار و ثبات میشود. ولی اگر جامعه حکم خدا را کنار گذاشت و به خود واگذارده شد، از آنجا که جامعه به خودی خود در مقام کثرت است وقتی از مقام وحدانی جدا شود دچار آشفتگی و انواع گمراهیها میگردد. گمراهی بیشتر این است که چنین جامعهای بصیرت خود را از دست بدهد و آشفتگیهای خود را نه تنها درک نکند، بلکه عین راحتی و آرامش بپندارد و به کلی از رویکرد به حق محروم شود و اگر هم به تکنیکهای پیچیده دست یافت تماماً آنها را در جهت امیال شیطانی استفاده کند.
وقتی بشر از دین حقیقی که منجر به رشد بندگی او میشود، محروم شد و بینش مادی بر روح جامعه حاکم گشت مکاتبی مثل اومانیسم و لیبرالیسم به جای دین مینشینند. لیبرالیسم در عمل یعنی آزادی از همه چیز، حتی آزادی از دین. به قول یکی از دانشمندان: ابتدا در غرب شعار آزادی، برای رها شدن از تنگناهای کلیسا بود ولی در نهایت به آزادی از تمام دستورات دین ختم شد و اومانیسم یا اصالت دادن به انسان و امیال انسانی، به جای خدا و احکام الهی نشست. دموکراسی در چنین فضایی مطرح شد، این است که دموکراسی غربی به معنی حاکمیت رأی انسانهایی است که از همهی مقیدات معنوی بریده و هیچ امر مقدسی را بر نمیتابند(1)
در چنین فضایی دیگر مهدی عجل الله تعالی فرجه که رجوع به حق را متذکر میشود، ظهور نمیکند.
وقتی معنی مادیشدن دین روشن شود و علت آن نیز درست ارزیابی گردد برای برون رفت از آن میتوان برنامهریزی کرد. ابتدا باید نگران گرایش مردم به ظاهر و ظاهربینی بود و این که چگونه توجه آنها از امور باطنی و قدسی منحرف شده و به امور حسّی و مادی معطوف گشته است. تا وقتی برامور باطنی و قدسی و نقش اساسی آنها در جامعه تأکید نمیکنیم هیچ امیدی جهت رفع مشکلات جامعه نباید داشته باشیم. باید بپذیریم در فضای غربزدگی امروزی مردم ما در فهم دین و امور قدسی
1) جهت بررسی بیشتر جایگاه دموکراسی در غرب، به کتاب «سیطرهی کمیت» از رنهگنون رجوع فرمایید.
کاملاً سطحی هستند. اگر به دستورات دین در هر موضوعی نظر کنید ملاحظه میفرمائید دو محور در آنها مدّ نظر است، یکی رفع تعلقات قلبی از امور حسّی و دنیایی و دیگر نظر به عوالم معنوی و سُنن غیبی. به عنوان مثال به دستورات دین در ماه رجب و یا در ماه رمضان که نگاه کنید میبینید آن دو محور صورت کاربردی به خود گرفته است، میفرماید: ماه رجب، ماه خداست.(1)
یعنی ماه توجه به غیبِ عالم است و میفرماید: از طریق استغفار و روزه و خواندن سورهی توحید و امثال این اعمال توجه خود را به حق بیندازید و در افقی بالاتر از عالم ماده زندگی خود را مستقر کنید.(2)
با توجه به نکاتی که عرض شد روشن است که ظاهرگرایی در دین، بسیار خطرناک است و موجب مادی شدن دین میگردد و در آن حال مردم طلبکار دین میشوند چون متوجه نیستند که باید تلاش میکردند تا حجابهای بین آنها و حقایق معنوی کنار رود تا نور آن حقایق بر قلبها تجلی نماید، طوری میشوند که باید به آنها باج بدهید تا ظاهر دین را رعایت کنند، چون دین را در حدّ یک حزب پذیرفتهاند.
در شرایطی که حضرت علی علیه السلام حاکم جامعه اسلامی هستند آنچنان نظر به عالم معنا شدید است و همه خود را بدهکار دین میدانند که آن شخص خدمت آن حضرت میآید که دست مرا ببُرید چون دزدی کردهام و میخواهد حضرت حکم خدا را بر او جاری کنند تا پاک شود و
از این طریق روزنهی غیب به روی جانش گشوده گردد، چون به این شعور رسیده است که تا تسلیم کامل احکام الهی نشود دریچهی غیب به رویش باز نمیشود و تازه وقتی اِبْنِ الکوّاء که از دشمنان علی علیه السلام بود او را دید از او پرسید: دست تو را چه کسی برید؟ آن جوان گفت: او که؛ «بابُ الیقین وَ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِینُ، وَ الشَّافِعُ یَوْمَ الدِّینِ الْمُصَلِّی إِحْدَی وَ خَمْسِینَ. قَطَعَ یَمِینِی إِمَامُ التُّقَی، وَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفَی، شَقِیقُ النَّبِیِّ الْمُجْتَبَی، لَیْثُ الثَّرَی غَیْثُ الْوَرَی، حَتْفُ الْعِدَی، وَ مِفْتَاحُ النَّدَی، وَ مِصْبَاحُ الدُّجَی. قَطَعَ یَمِینِی إِمَامُ الْحَقِّ، وَ سَیِّدُ الْخَلْقِ، فَارُوقُ الدِّینِ، وَ سَیِّدُ الْعَابِدِینَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِینَ، وَ خَیْرُ الْمُهْتَدِینَ، وَ أَفْضَلُ السَّابِقِینَ، وَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ»؛(1)باب معرفت و یقین و ریسمان استوار خدا است، و شفاعتکنندهی روز جزا، و گزارندهی پنجاه و یک رکعت نماز در شبانهروز؛ دست راست مرا او برید که پیشوای پرهیز پیشگی است و پسر عمّ مصطفی است و برادر خواندهی پیامبرِ برگزیدهی خدا، شیر بیشهی خدا و باران رحمت بر همگان و مرگ دشمنان و کلید بخشش و احسان و چراغ تاریکیها. دست راست مرا امام حق و سرور خلق برید.
این نوع نگاه به احکام الهی است که انسان را جلو میبرد و جامعه را از بحران آزاد میکند. به همین جهت سلمان سه روز پس از دفن پیامبر صلی الله علیه و آله در خطبهای که خواند میگوید: «وَ الَّذِی نَفْسُ سَلْمَانَ بِیَدِهِ لَوْ وَلَّیْتُمُوهَا عَلِیّاً لَأَکَلْتُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَقْدَامِکُمْ وَ لَوْ دَعَوْتُمُ الطَّیْرَ لَأَجَابَتْکُمْ فِی جَوِّ
1) بحارالأنوار ج 34، ص 267.
السَّمَاءِ وَ لَوْ دَعَوْتُمُ الْحِیتَانَ مِنَ الْبِحَارِ لَأَتَتْکُمْ وَ لَمَا عَالَ وَلِیُّ اللَّهِ وَ لَا طَاشَ لَکُمْ سَهْمٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ لَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ فِی حُکْمِ اللَّهِ»!(1)به خدایی که جان سلمان در دست اوست سوگند اگر علی را پیشوا و والی خود ساخته بودید، هر آینه برکت و نعمت از آسمان و زمین اطراف شما را فرا میگرفت، تا آنجا که پرندگان آسمان دعوت شما را اجابت میکردند و ماهیهای دریا خواستهی شما را میپذیرفتند و دیگر هیچ دوست و بنده خدایی فقیر نشده و هیچ سهم از فرائض الهی از بین نمیرفت، و هیچ دو نفری در حکم خدا اختلاف نمیکردند.
فراموش نکرده اید یکی از نکات اساسی که در دین مورد توجه است و جنبهی معنوی دین را محفوظ میدارد این است که تأکید دارد، هر چیزی باطنی دارد و باید متوجه جنبهی باطنی مخلوقات و دستورات باشیم. خداوند میفرماید: «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(2)هیچ چیزی نیست -که مخلوق خدا باشد- مگر اینکه خزینهها و اصل آن نزد ما است و ما نازل نمیکنیم مگر اندازهای معلوم و محدودی از آن را. پس وقتی هر مخلوقی - اعم از زمین یا انسان یا درخت - دارای مراتب باطنی است باید این ظواهر را وصل به آن باطن دید همان طور که در مقام نفس ناطقه وقتی شما در عالم ماده رکوع و سجود انجام میدهید، درست است که در موطن عالم ماده بدن شما در حرکت است ولی آن رکوع و سجود در عالم غیبِ شما صورت دارد و در همین راستا در برزخ
و قیامت فرشته ای را ملاقات میکنید که در کنار شما است از او میپرسید تو کیستی؟ او جواب میدهد: من عقیدهی نیکویی هستم که تو بر آن بودی «اَنَا رَأْیکَ الْحَسَنُ اَلَّذی کُنْتَ عَلَیه»؛(1)عقیده که در این دنیا یک نوع فهم است، باطنی دارد که در موقع خودش در قیامت به صورتی خاص ظاهر میشود زیرا آن دنیا باطن این دنیاست. تأکید شده است در نماز حضور قلب داشته باشید و الفاظ آن را کامل ادا کنید، برای این که نماز شما دارای باطن شود و به صورت یک مَلَک در آن دنیا مددکار شما باشد و از سختیهای برزخ و قیامت شما را نجات دهد.(2)
در روایت آمده است که از هر قطرهی آب وضو یک مَلَک ساخته میشود چون آب تا وقتی شما با آن وضو نگرفتهاید آب است ولی هنگامی که با آن وضو گرفتید آبِ وضو است و متصل میشود به نیت شما که مربوط به نفس ناطقه است.
با توجهکردن به باطن دین، از قشریت صِرف رهایی پیدا میکنیم و عالَم ظاهر را آیت عالَم باطن مینگریم و فرهنگ علی علیه السلام به صحنه میآید که فرمود: «مَا رَأَیتُ شَیئَاً اِلاَّ وَ رَأَیتُ اللّهَ قَبْلَهُ»؛(3)چیزی را ندیدم مگر آن که قبل از آن خدا را دیدم. در چنین نگاهی است که ظاهر به باطن متصل میگردد و دینداری، عامل اتصال زندگی دنیایی به زندگی معنوی و ابدی
قیامت میشود و جایگاه دستورات دین معلوم خواهد شد، همهی اینها در گرو توجه به آیه فوق است که میفرماید هر مخلوقی حقیقتی باطنی و خزینهای دارد که نزد خدا است و به اندازهای محدود از آن را نازل کردیم.
نکتهی دیگری که باید به آن توجه داشت این است که خودِ دین برای اثبات حقانیت خود کافی و توانا است. پس در ارائهی دین باید سعی کنیم دین را به طور صحیح طرح کنیم. گاهی برای اثبات حقانیت دین از موضوعاتی مدد میگیریم که موجب میشود چهرهی حقیقی دین در حجاب رود، در حالی که اگر انسان دربارهی خودِ دین تفکر کند و وارد آن شود چون فطرتش در عطش اُنس با خداوند است و دین تنها عامل چنین اتصالی است، به خوبی دین و دستورات آن را میپذیرد، دیگر نیازی به آوردن تأییداتی از علم جدید نیست که بگوئیم چون علم جدید ثابت کرده است مصرف مشروبات الکلی موجب خرابی کبد میشود و به بدن ضرر میرساند از نظر اسلام حرام است، مسلم هر چیزی که به بدن ضرر برساند از نظر اسلام حرام است ولی ما از کجا میدانیم علت حرمت مشروبات الکلی فقط همین باشد، از کجا که نظر اصلی قرآن به آثار باطنی آن است و چون روح و قلب را خراب میکند و راه ارتباط با خدا را از بین میبرد حرام شده و به تبع آن آثار جسمانی هم دارد؟
مطلب دیگری که باید برای دیندار شدن و آزاد شدن از مادی شدن دین در نظر داشت توجه به تغییر افق روحانی انسان است که با دیندار شدن برای انسان پیش میآید و نه صرفاً اکتفاکردن به اطلاعات دینی،
آری اطلاعات دینی لازم است ولی کافی نیست. اگر با توجه به علمی که نسبت به حقایق عالم معنا پیدا میکنیم در وجود انسان تحول ایجاد نشود هنوز دنیا و امور مادی را اصل گرفتهایم و جهت جان را تغییر ندادهایم و ناخودآگاه دین را به عنوان وسیلهای جهت دنیاداری پذیرفتهایم، در این صورت طعم دینداری به جان ما نمینشیند تا جذبههای دنیا رو به ضعف و سردی بگذارند زیرا آن کسی که دلش به دنیاست، دنیا را برای خود زیبا میکند هر چند الفاظی که به کار میبرد الفاظ دینی باشد، در آن صورت خدا را هم برای دنیای خودش میخواهد، اینها کجا و آنها کجا که خداوند دربارهشان فرمود: «رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِیتَاء الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ»؛(1)مردانی که نه تجارت و نه داد و ستدی آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات به خود مشغول نمیدارد و از روزی که دلها و دیدهها در آن زیرورو میشود میهراسند.
انسان موظف است نگاه خود به عالم غیب و معنویت را روز به روز تقویت کند تا دینداریاش تبدیل به عادت نشود و از دینداری و نشاط قلبی بیبهره نماند تا مجبور شود با دینِ مادی شده خود را مشغول کند.
جامعه وقتی گرفتار بحران معنویت میشود که مردم یا به کلی بیدیناند و یا با دین مادیشده عمر خود را میگذرانند، در آن صورت
1) سورهی نور، آیهی 37.
نور معنویت آنچنان بر قلبها تجلی نمیکند تا به راحتی از تجمل و اسراف و چشم و همچشمی فاصله بگیرند. با نیت احترام به بیمار برای عیادت بیمار گُل میبرند، در حالی که آن گُلها پس از چند روز پژمرده میشود و گاهی آنقدر گل میآورند که همان ساعت اول باید مقدار زیادی از آنها را داخل سطل زباله ریخت. اگر به آنها بگویی این کار اسراف است میگویند: اگر این کار را نکنم بیمار و خانوادهاش بدشان میآید. حکم خدا که اسراف را حرام کرده برای آنها مهم نیست و جرأت عمل به احکام الهی را ندارند چون دین خدا را طوری در قلب خود جا ندادهاند که تحول لازم را ایجاد کرده باشد، در جان آنها آداب غلط اهل دنیا بر حکم خدا غلبه دارد در حالی که وقتی توانستیم همهچیز را در پرتو حقایق دینی نگاه کنیم، دین و احکام الهی در نظرمان محبوب میشود و وقتی دین محبوب شد خدا که صاحب این دین است با انوار خاص خودش، در دل شما تجلی میکند و زندگیها توأم با آرامش و اُنس با خدا خواهد شد، در آن صورت هر روز به دنبال عوضکردن دکور زندگی و تجملات رنگارنگ نخواهیم بود.
اگر ارتباط انسان با خدا ضعیف شد ارتباطش با دنیا قوی میشود. در این حالت جای دین در جان انسان به مرور تنگ و تنگتر میگردد تا آنجا که دین خدا را هم دنیایی و مادی میکند و به جای آن که خود را در خدمت راهنماییهای دین قرار دهد، دین را در خدمت امیال خود قرار میدهد. وقتی دین دنیایی شد دیگر آن استفادهای را که بشر میتواند از دین ببرد، نمیبرد و از آن سرگردانی و یأسی که بهوسیلهی دین میتواند
آزاد شود محروم میماند و در عین دینداری با انواع یأسها و افسردگیها و سرگردانیها دست و پنجه نرم می کند.
سؤال شده است قبول داریم بعضی از برنامهها از جمله بعضی از برنامههای تلویزیون لغو است ولی آیا مشغول کردن مردم به برنامههای لغو برای جلوگیری از فساد بهتر نیست؟
جواب: عنایت فرمائید که هر چه خود را به برنامههای لغو عادت دهیم به همان اندازه به هوس خود جواب دادهایم و مسلم است که در امور لغو آنچه رشد میکند هوس است و نه فطرت، حال اگر هوس را به میدان بیاورید چون جنس هوس همچون جنس آتش است، همواره جلو میرود و چیزهای اطراف خود را میسوزاند و به هیچ مرزی بسنده نمیکند، عملاً به همان فسادی میرسید که میخواستید از آن فرار کنید، اگر پای هوس به میان آمد، به کم متوقف نمیشود. پس باید توجه داشته باشید که در کارها پای هوس به میدان نیاید و در هیچ شرایطی زمینه را برای هوسرانی مردم فراهم نکنیم. بلکه از راههای صحیح مردم را به دینداری معنوی هدایت نمائیم، تجربهی غلط مسئولان فرهنگی ما این بود که خواستند از ترس مفاسد ماهواره، مردم را مشغول به برنامههای پوچ و بیمحتوا کنند تا به ماهواره رجوع ننمایند، نتیجه آن شد که فرهنگ دینی مردم از طریق برنامههای لغو مورد غفلت واقع شد و آن عدهای هم که هرگز به سراغ ماهواره نمیرفتند، با برنامههای پوچ و بیمحتوای تلویزیون، پوچ و
بیمحتوا شدند. البته برای مردم عادی نمیتوان علامه طباطبائی«رحمةالله علیه» را آورد تا سخنرانی کنند، ولی وقتی رویکرد به سوی معنویات باشد از هنرمندانی استفاده میشود که به طور غیر مستقیم قلبهای افراد را به سوی معنویات سوق میدهند. مردم از حرفهای تکراری و لغو خسته میشوند و بهدنبال حرفهای عمیق دینی هستند و از ما تقاضای حرفهای عمیق بیشتری دارند، وقتی ما توان ارائهی آن حرفها را به صورت هنرمندانه نداشتیم خود را به امور لغو سرگرم میکنیم. باید بر این امر تأکید کرد که قرآن میفرماید خصوصیات مؤمن آن است که از کار لغو فاصله میگیرد. «وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»؛(1)مؤمنینی که رستگار میشوند کسانیاند که از هر کار لغوی روی گردانند.
ما باید مراقب باشیم که از ترس رو آوردن مردم به ماهواره طوری به هوس آنها دامن نزنیم که در نهایت به جز به ماهواره به چیز دیگری راضی نشوند. عجیب اینجاست که به جای احیاکردن فطرت و تلاش برای کنترل هوسها میخواهیم با جواب دادن به هوسها آن را به کم راضی نمائیم! این پنداری است که با واقعیت هوسها همخوانی ندارد و در واقع ما خودمان با میدان دادن به هوس، میل به هوسرانی بیشتر را در مردم میافزائیم و در آن حال است که روحها ارزشی برای دین قائل نیستند، نهایت کار آن میشود که دین را در حدّ حرکات قالبی میپذیرند ولی هوس است که بر عقل و روان آنها حکومت میکند. به تعبیر
1) سورهی مؤمنون، آیهی 3.
امیرالمؤمنین علیه السلام «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسیرٍ تَحْتَ هَوَی اَمیرٍ»؛(1)چه بسیار عقلی که اسیر هوسی است که حاکم بر عقل است.
حضرت علی علیه السلام در نهجالبلاغه دربارهی حقوق حاکم و رعیت میفرمایند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً وَ لَکُمْ عَلَیَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ فَالنَّصِیحَةُ لَکُمْ وَ تَوْفِیرُ فَیْئِکُمْ عَلَیْکُمْ وَ تَعْلِیمُکُمْ کَیْ لَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِیبُکُمْ کَیْ مَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیْعَةِ وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْإِجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکُمْ وَ الطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکُم»(2)ای مردم، مرا بر شما و شما را بر من حقّی واجب شده است، حق شما بر من، آن که از خیر خواهی شما دریغ نورزم و بیت المال را میان شما عادلانه تقسیم کنم و شما را آموزش دهم تا نادان نباشید، و شما را تربیت کنم تا راه و رسم زندگی را بدانید. و اما حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید و در آشکار و نهان برایم خیر خواهی کنید، هر گاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و هر وقت فرمان دادم اطاعت کنید.
ملاحظه میفرمایید امیرالمؤمنین علیه السلام راه را بر ما گشودهاند و نشان دادند چگونه میتوان قلبها را به طرف دین گرایش داد و جامعه را از خطر مادی شدن دین رهایی بخشید. مطمئن باشید هر اندازه بر آموزههای دینی بمانیم و فضا را برای رشد معنویات آماده کنیم نتیجه میگیریم و هر اندازه به هوسهای مردم باج بدهیم تا راضی شوند، برآورده شدن هوسِ دیگری را مطالبه میکنند و در آن صورت هرگز به مدینهی فاضلهای که به حق
شایستهی مکتب تشیع است دست نمییابیم. و مشکل مسئولان فرهنگی جامعهی ما غفلت از این نکته است. و بهترین راهنمایی سخن حضرت صادق علیه السلام است که می فرمایند: «أَحْسِنُوا النَّظَرَ فِیمَا لَا یَسَعُکُمْ جَهْلُهُ وَ انْصَحُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَ جَاهِدُوهَا فِی طَلَبِ مَعْرِفَةِ مَا لَا عُذْرَ لَکُمْ فِی جَهْلِهِ فَإِنَّ لِدِینِ اللَّهِ أَرْکَاناً لَا یَنْفَعُ مَنْ جَهِلَهَا شِدَّةُ اجْتِهَادِهِ فِی طَلَبِ ظَاهِرِ عِبَادَتِهِ وَ لَا یَضُرُّ مَنْ عَرَفَهَا فَدَانَ بِهَا حُسْنُ اقْتِصَادِهِ وَ لَا سَبِیلَ لِأَحَدٍ إِلَی ذَلِکَ إِلَّا بِعَوْنٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل»(1)نیک نظر و دقت کنید در آنچه نادانی آن بر شما جایز و روا نیست، و برای خود خیر اندیشی کنید و بکوشید در به دست آوردن آنچه ندانستن آن بهانه و عذر شما نشود زیرا برای دین خدا رکن ها و پایههائی است که کوشش بسیار در عبادت با ندانستن آنها سودی ندهد و هر که آن ها را شناخت و معتقد و متدین بدانها شد میانه روی در عبادت به او زیان نزند و برای هیچ کس راهی در شناسائی ارکان دین نیست جز به یاری خدای عز و جل.
به امید آنکه همهی همّتها در جهت تعالی انسان به سوی عالم معنویت صرف شود تا با بهترین بهرهها روبهرو گردیم و این به شرطی است که چهرههای مختلف مادیشدن دین را بشناسیم.
مطالبی که در این جلسه مورد بررسی قرار گرفت به ترتیب زیر است:
1- حقارت جوامع اسلامی به جهت محبت به اهل کتاب و دشمنی با خود و ارزش نهادن به ارزش های اهل کتاب است.
1) «الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد»، ج2، ص 205.
2- دین مادیشدهی یهود و نصاری به جهت انقطاع از عالم قدس، توان کنترل امیال غریزی جامعه را ندارد و جوانان جوامع اسلامی با نزدیکشدن به فرهنگ آنها به همان مشکلات گرفتار میشوند.
3- بینش معرفتی یهود و نصاری منجر به بنبسترسیدن همهی راههای ارتباط با حقیقت خواهد شد.
4- امیدواری به نتایج اجرای حکم خدا و مبارزه با فکر و فرهنگ یهود و نصاری جهت نیل به شکوفایی فرهنگ اسلامی راه کاری است که خداوند در مقابل مسلمانان قرار داده است.
5- کالبدشکافی جایگاه فتوای قتل سلمان رشدی و امیدواری به تأثیر حکم خداوند در عالم.
6- ارزش نقش حاکمیت اهلالبیت علیهم السلام در جهتدادن به نحوهی زندگی مسلمانان و نجات دین از مادیشدن.
7- مبانی معرفتی خلافت انتخابی، و قراردادی دانستن دستورات دین، به طوری که میتوان بنا به مصلحت وقت آنها را تغییر داد و مقایسهی آن با نگاه امیرالمؤمنین علیه السلام به احکام الهی.
8- وقتی واسطهی فیض تشریعاً بر مناسبات جامعهی بشری حاکم نباشد دیگر روزگار بشر «ایامالله» نیست، «ایام البشر» است و «ایام البشر» همان «ایام نفس امّاره» است.
9- عدم رجوع به اهلالبیت علیهم السلام به آن جهت است که جایگاه نیاز بشر به ارتباط با عالم غیب روشن نشده و بشر نیازهای خود را در حدّ نیازهای
مادی تعریف کرده است و در نتیجه حاکمان سکولار و قوانین لائیک برای او قابل تحمل شده.
10- تفاوت روح دموکراسی غربی با روح مردمسالاری دینی و تفاوت رجوعِ کثرتها به وحدت با توقف در کثرتها و ظهور اومانیسم و لیبرالیسم به جای ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه.
11- در شرایطی که امام معصوم حاکم باشد آنچنان نظرها به عالم معنا شدید است که افراد خدمت امام معصوم میرسند تا حدود الهی را بر آنها جاری کند تا پاک شوند و روزنههای غیب بر جانشان گشوده گردد.
12- با توجهکردن به باطن دین، انسانها از خشونت رهایی پیدا میکنند و عالم ظاهر را آیت عالم باطن مییابند و فرهنگ علی علیه السلام به صحنه میآید که فرمودند: «ما رَأیتُ شَیئاً إلاّ وَ رأیتُ اللهَ قَبْلَهُ».(1)
13- جامعه وقتی گرفتار بحران معنویت میشود که مردم یا بهکلی بیدین باشند و یا با دینِ مادیشده عمر خود را بگذرانند، در آن صورت دیگر نور معنویت آنچنان بر قلبها تجلی نمیکند تا به راحتی از تجمل و اسراف فاصله بگیرند.
14- سیاست غلط فرهنگی وقتی پیش میآید که بخواهیم هوسهای مردم را راضی کنیم تا به سراغ ارضای بیشتر هوسها نروند در حالیکه نتیجه برعکس میشود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) ملاهادی سبزواری، شرح الأسماء، ج 2، ص 21.
بسم الله الرحمن الرحیم
«وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»؛(1)
و اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان بگیرد، جنبندهای بر روی زمین باقی نمیگذاشت لیکن کیفر آنان را تا وقتی معین به تأخیر میاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتی نمیتوانند آن را پس و پیش کنند.
علت انتخاب موضوعِ «سنت سقوط تمدنها از نظر قرآن» این بود که فکر میکنم تمدن جدید در شرایطی قرار دارد که لازم است چشم نسل جدید به این شرایط بیفتد تا بتواند جایگاه غرب را نسبت به سنتهای الهی تحلیل نماید و بهگونهای زندگی کند که در کلافهی سراسر بحران و مادی شده این تمدن گرفتار نگردد.
سنت جاری در هستی عبارت است از حضور قوهای فوق عالم ماده که همچون روحی در کالبد پدیدهها و حوادث عالم، جاری است و آن حوادث و پدیده ها را به هم ارتباط داده و در مجموع به آنها جهت
1) سورهی نحل، آیهی 61.
میدهد، مانند حضور روح در جسم انسان و یا حضور قانون علیت در عالم. همهی حوادث عالم براساس سنتها ظهور میکنند و جلو میروند.
در این بحث؛ سنت سقوط تمدنها را از منظری که قرآن طرح میکند و علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر شریف المیزان شرح میدهند، مورد بررسی قرار میدهیم تا بتوانیم حوادث تاریخِ خود را به کمک سنتها و نیروی باطنی و شعور پنهانیِ حاکم بر آن ارزیابی کنیم. به عنوان مثال خداوند در قرآن می فرماید: «وَ تِلْکَ الْقُری أَهْلَکْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِکِهِمْ مَوْعِدا»؛(1)و ما شهرها و تمدنها را به خاطر ظلمی که کردند هلاک کردیم و برای هلاکتشان موعد و وقت مشخصی قرار دادیم. این آیه میرساند که سنت خدا در برخورد با تمدنهای ظالم برخورد هلاکتآمیزی است و روشن میکند هلاکت تمدنها یک حادثهی بریده و اتفاقی نیست بلکه مبتنی بر یک سنت و قاعدهای است که از طرف مدبّر عالم اجرا می شود.
تفاوت تفکر دینی با غیر دینی در ارزیابی روند جوامع، دقیقاً در تفاوت آن دو دیدگاه است، به طوری که تفکر دینی در تحلیل سرنوشت جوامع به رمز و رازی فوق حوادث این عالم نظر دارد و تمام عالم را در قبضهی خداوند و سنتهای او میداند و بر همین اساس جهتگیریها و گرایشهای جوامع را اتفاقی نمیداند، ولی تفکر غیر دینی همهی حوادث را گسیخته و منفرد و اتفاقی بهشمار میآورد و نهتنها تصور میکند حسابی در ظهور و سقوط تمدنها نیست بلکه میپندارد امکان هرگونه عملی برای
1) سورهی کهف، آیهی 59.
بشریت در عالم هست و به هر نتیجهای که بشر بخواهد میتواند برسد، بدون آنکه به سنن جاری در هستی نظر داشته باشد.
در تفکر دینی روشن است که هر جامعهای یک حیات تکوینی و یک حیات تشریعی دارد که حیات و مرگ تشریعی جامعه در رابطه با عدل و معنویت و یا ظلم و مادهپرستی است، ولی حیات تکوینی جامعه مربوط به اندازهای است که خدا برای طول بقاء آن امّت و آن تمدن تعیین کرده است، برای تقریب به ذهن مثل حیات و مرگ هر انسانی که یک اجل مسمّایی دارد که قابل تغییر نیست و یک اجل مبهم دارد که به انتخابها و گرایشهای او بستگی دارد . در خصوص حیات و مرگ انسان و اجل مبهم و اجل مسمّی، قرآن میفرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن طِینٍ ثُمَّ قَضَی أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّی عِندَهُ ثُمَّ أَنتُمْ تَمْتَرُونَ»؛(1)خداوند کسی است که شما را از گل آفرید؛ سپس مدتی مقرّر داشت تا انسان تکامل یابد و اجل حتمی نزد اوست و امکان هیچگونه تغییری در آن نیست با اینهمه، شما تردید میکنید!
اجل را نکره آورد تا ابهام را برساند یعنی دلالت کند بر اینکه فرارسیدن اجل برای بشر مجهول است و بشر از راه معارف و علوم متداول راهی بهسوی تعیین آن ندارد. اجل به دو صورت واقع میشود؛ یکی اجل مبهم و دیگری اجل مسمّی. اجل مسمّی یعنی اجلی معین در نزد خدای
1) سورهی انعام، آیهی 2.
تعالی و این همان اجل محتومی است که تغییر نمی پذیرد و به همین جهت آن را مقید کرده به عنده، یعنی نزد خدا. به طور مسلّم چیزی که نزد خداست دستخوش تغییر نمیشود زیرا فرمود: «مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ»(1)آنچه نزد شما است فناپذیر و آنچه نزد خدا است باقی و پایدار است.
تفاوت اجل در انسان را از آن جهت عرض کردم که روشن شود در هر حال زندگی یک فرصت محدود است، و اگر بتوان بر اساس سنت الهی طول آن را تغییر داد به آن معنی نیست که بتوان آن را در اختیار گرفت، ولی در موضوع تمدنها انتخابهای متفاوت انسان نقشی در طول آن تمدن ندارد، بلکه در هلاکشدن و یا به ثمررسیدن آن تمدن نقش دارد.
قرآن میفرماید: «وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»؛(2)
و اگر خداوند مردم را بهجهت ظلمشان بگیرد، هیچ جنبندهای بر روی زمین باقی نمی ماند لیکن کیفر آنان را تا وقتی معین به تأخیر میاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتی نمیتوانند آن را پس و پیش کنند.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: اجل مسمّی نسبت به فرد فرد انسان همان مرگ آنها است و نسبت به امتها، انقراض ایشان است و
نسبت به عموم بشر همان نفخ صور و آمدن قیامت است. خداوند میفرمایند: «مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّی وَالَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ»؛(1)آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است جز به حق و تا زمانی معین نیافریدیم و کسانی که کافر شدهاند از آنچه هشدار داده شدهاند رویگردانند. علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در تفسیرِ «اجل مسمّی» در آیهای که گذشت میفرمایند: مراد از اجل مسمّی نقطهی انتهایی هرچیزی است. پس هر ملتی وقتی به انتهای وجود خود رسید اجل آن فرا رسیده است . که البته در اینجا بحث از انتهای وجودی است، نه انتهای زمانی، هرچند پرشدن ظرف وجود و به انتهارسیدن آن در زمانی واقع میشود ولی «اجل مسمّی» در آیهی فوق در رابطه با آسمان و زمین و کلیهی موجوداتِ آن، وقتی است که وجوداً به انتهای خود میرسند و در این حال زمان معنی ندارد.
برای شرح موضوعِ سنت سقوط تمدنها، ابتدا لازم است متوجه موقتی بودن کل حیات زمینی باشیم و سپس آیاتی که دلالت بر حیات تکوینی وحیات تشریعی جوامع دارند مورد بررسی قرار گیرند. قرآن در رابطه با موقتی بودن کل حیات زمینی میفرماید: وقتی آدم علیه السلام را از بهشت بیرون کردیم، گفتیم: «... اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ»(2)از آن فرو آیید در حالی که در شرایط جدید، بعضی نسبت به بعضی دیگر دشمنی میکنید و در این حال در زمین برای شما
استقراری است با بهرهای موقت. در دو آیهی بعد میفرماید: در شرایطِ هبوط در زمین هرگاه هدایتی از طرف من برای شما آمد، کسانی که از آن پیروی کنند، نه ترسی بر آنها هست، و نه غمگین شوند.
در آیهی فوق میفرماید: شما بر روی زمین بروید زیرا با نزدیکی به شجرهی ممنوعه دیگر زمینی شدید و چون جنس زمین - برعکس عالم معنویت- تنگ و محدود است، پس حتماً در بین خود تزاحم و درگیری دارید. اما این شرایط همیشگی نیست بلکه حیات زمینی بر اساس سنت الهی «إلی حِین» است و مدت آن محدود است. سنت موقتی بودن حیات زمینی، انسان را متوجه این نکته میکند که هرکاری انجام میدهد با توجه به موقت بودن حیات زمینی انجام دهد و بنا نیست حیات آدم روی زمین بینهایت باشد.
علاوه بر موقتبودن کل حیات زمینی آدم، در دل حیات زمینی یک نوع حیات تکوینی و مشخص شدهای برای هر امت و تمدنی مطرح است که آن نیز از قبل تعیین شده و وقتی «سرآمدِ» آن واقع شد هیچ حادثهای نمیتواند آن سرآمد را تغییر دهد. لذا میفرماید: «...وَلِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»(1)برای هر امتی اجلی است وقتی اجل آن امت سر رسید دیگر هیچ چیزی نمیتواند آن را تغییر دهد و خوببودن و بدبودن امتها در تحقق آن اجل و سرآمد هیچ نقشی ندارد.
1) سورهی اعراف، آیهی 34.
همچنان که میفرماید: «وَمَا أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ إِلاَّ وَلَهَا کِتَابٌ مَّعْلُومٌ * مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ»؛(1)و هیچ شهری را هلاک نکردیم مگر اینکه برای آن اجلی معین بود هیچ امتی از اجل خویش نه پیش میافتد و نه پس میماند. علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر این آیه میفرمایند: برای هر امتی کتابی نزد خداست که در آن کتاب اجل آن امت ثبت شده است و آنها نه میتوانند آن را یکساعت جلو بیندازند و نه عقب. دو آیهی فوق دلالت دارند بر اینکه همانطور که فرد فردِ بشر دارای کتابی و اجلی و سرنوشتی است، امتهای مختلفِ بشری نیز دارای کتابی هستند. خداوند میفرماید: هر ملتی کتابی و سرآمدی دارد که چون به سرآمدشان رسیدند هلاکشان کردیم یعنی آنها صِرف انتخابهای غلط و قدمگذاشتن در مسیرهای هلاکتزا، نابود نمیشوند بلکه باید به انتهای درجهی وجودی خود برسند تا اجلشان فرا رسد. چنانچه میفرماید: «وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»(2)اگر خدا مردم را به جهت ظلمشان میگرفت هیچ جنبندهای بر روی زمین نمیماند، یعنی با توجه به اینکه ظالم هستند آنها را تا یک سرآمدِ تعیینشده فرصت میدهد اما وقتی اجلشان رسید خواه ملت خوبی باشند خواه بد به هیچوجه نمیتوانند از آن اجل جلوگیری کنند.
در رابطه با تحلیل واقعهای که در جنگ اُحد پیش آمد و مسلمانان به ظاهر شکست خوردند خداوند به آنها میفرماید: «إِن یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْکَ الأیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَتَّخِذَ مِنکُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ، وَلِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَمْحَقَ الْکَافِرِینَ»؛(1)اگر به شما جراحتی رسید، به آن جمعیّت نیز - در میدان بدر- جراحتی همانند آن وارد گردید و ما این روزهای پیروزی و شکست را در میان مردم میگردانیم؛ - و این خاصیّت زندگی دنیاست - تا خدا، افرادی را که ایمان آوردهاند، بداند و آنها شناخته شوند؛ و نیز خداوند از میان شما، شاهدانی بگیرد و خدا ظالمان را دوست نمیدارد. و نیز خداوند مؤمنین را پاک و خالص گرداند و کافران را به زبالهدانِ تاریخ بفرستد.
میفرماید اگر شما زخمی برداشتید آنها هم زخمی شدند و خداوند از طریق تحلیل جنگ اُحد کلِّ حیات را برای ما تفسیر میکند و میفرماید ما این روزگار را بین مردم میگردانیم، چون بنا نیست که فقط مسلمانها پیروزی بهدست آورند، یک روز روزگار و دوران دست شماست - درجنگ بدر- و یک روز هم در دست مشرکین است - در جنگ احد- خوشیهای دنیائی هم این چنین است. و این روزگار را در بین مؤمن و کافر میگرداند. سپس اصل موضوع را جهت نتیجهگیری مطرح میفرماید
1) سورهی آلعمران، آیات 140 و 141.
که «وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ»؛ و برای اینکه خداوند مؤمنین را بشناسد، که اصطلاحاً این شناخت و علم را علم فعلی میگویند، به این معنی که در فعل بشر علم خدا اثبات شود. برای خداوند معلوم است که هرکسی چه کاره است ولی هرکس در عمل باید خود را بنمایاند تا در قیامت به هنگام محاکمه بهانهای نداشته باشد. سپس ادامه میدهد، «وَیَتَّخِذَ مِنکُمْ شُهَدَاء» تا خودتان شاهد باشید. «وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ» و خداوند در این نظام به ظالمین نظر ندارد، هر چند ممکن است چرخش روزگار را موقتاً در دست آنها قرار دهد. پس نظرِ حق به مؤمنین به این معنی نیست که آنها در سختیها قرار نگیرند بلکه برای آن است که «وَلِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَمْحَقَ الْکَافِرِینَ»؛ تا خداوند مؤمنان را ناب و خالص گرداند و کافران را به محاق ببرد و از تاریخ جهتدار نظام هستی بیرون بیندازد. حق تعالی میخواهد با چرخاندن پیروزیها به دست مؤمنین و کافران، حقیقت ایمانِ مؤمنین و کفر کافران را به فعلیت کامل برساند و پوچی زندگی کفر نمایان گردد.
از مجموع این آیات میتوان نتیجه گرفت که نه نسبت به بقای یک ملت و تمدن کمحوصله شویم و نه بقای آنها را دلیل بر حقانیت آنها بدانیم، بلکه ادامهی حیات آنها بنا به سنت خاصی است و ریشه در حیات تکوینی آن امت دارد که به سرآمد خاصی وصل است. زیرا قرآن میفرماید: اگر آنها را به خاطر ظلمشان نمیگیریم به خاطر این است که هنوز اجلشان نرسیده است.
قرآن میفرماید: «إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا وَعْدَ اللّهِ حَقًّا إِنَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ...»(1)بازگشت همهی شما به سوی اوست! خداوند وعدهی حقّی فرموده؛ او آفرینش را آغاز میکند، سپس آن را بازمیگرداند، تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند به عدالت جزا دهد؛ و برای کسانی که کافر شدند، نوشیدنی از مایع سوزان است؛ و عذابی دردناک، به خاطر آنکه کفر میورزیدند.
مسلّم همهی ما به سوی خدا بر میگردیم و نظام «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون» برای همه تحقق مییابد و عملاً سنتِ ظهور و بطون یا ایجاد کردن و باز به سوی خدا برگشتن، برای همه جاری میشود و این وعدهی حقی است و چون چنین کاری حق است خداوند انجام میدهد. و اگر فقط خلق و سیر نزولی پیش میآمد، بدون سیر صعودی و برگشت به مقام عنداللهی، کار خلقت لغو و بیحکمت بود، بنابراین باید پس از خلقت و سیر نزولی، سیر صعودی و برگشت به سوی حق نیز محقق شود. مثلاً شما وقتی حرفهای مرا میشنوید عملاً اندیشهی من در الفاظ بنده «ظهور» کرده و پس از آن و با شنیدن آن از طرف شما، از طریق قوهی سامعه آن افکار به پیش نفس شما بر میگردد، این به معنی برگشت به باطن است و در این رابطه نظامِ ظهور و بطون در کار است تا اندیشهی بنده به شما
1) سورهی یونس، آیهی 4.
منتقل شود. حال اگر فقط صدای بنده پردهی گوش شما را حرکت میداد ولی منجر به فهم شما در نفس ناطقه شما نمیگشت یک امر لغوی انجام میشد که صرفاً ارتعاش پردههای گوش شما را ایجاد میکرد بدون آن که علم و معرفتی در کار باشد. قرآن میفرماید: «إِنَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ»؛ خداوند خلق را ایجاد میکند، سپس آن ها را برمیگرداند، این آیه تاکید و تفصیل و شرح معنای مجمل آیهی «اِلَیْهِ مَرْجِعُکُم» است. که میفرماید: به سوی او برمیگردید، او ایجاد میکند و سپس بر میگرداند تا مؤمنی که عمل صالح انجام داده است براساس قسط و عدل، به جزای اعمالش برسد. پس خداوند نظام دورهایِ «ظهور و رجوع» را به جهت آن که حق است انجام میدهد. و اگر این نظام دورهای نبود بنا به فرمایش قرآن، قسط و عدل در مورد انسان مؤمن تحقق پیدا نمیکرد. میفرماید رجوع به قیامت را قرار دادیم، «لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ» تا اهل ایمان و عمل صالح با جوابی که مطابق قسط و عدل است جزا داده شوند. دادن جزا به خودی خود یک نوع برگشت را اقتضا میکند. فرمود: «ثُمَ یُعیدُهُ»؛ سپس برگشتشان میدهیم تا آن سیر باطنی محقق شود. آری «اِنَّه یَبْدؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُه»؛ یعنی اساس هر خلقتی یک ظهور و ایجاد و یک برگشت و رجوع است تا در ازاء این دور، معنی جزا و پاداشِ افراد و امتها تحقق یابد و هر امتی به آنچه باید برسد، برسد.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: آیهی فوق یعنی آیهی 4 سورهی یونس، یک نحوه ظهور و بسط و یک نحوه قبض و برگشت در کلِ نظام را برای ظهور عدالت الهی در مورد مخلوقات ترسیم مینماید. به عبارت
دیگر آمدن و رفتن افراد و جوامع برای ظهورِ سنت خاصی است و لذا چون عمر تمدن و ملتی سرآمد و شرایط ظهور و برگشت آن کامل شد آن تمدن میرود و این یعنی تحقق سنت ظهور قسط و ظهور حق در موطن هستی، و وقتی زمینهی اجرای این سنت برای ملّتی به اتمام رسید دیگر حیات این ملّت تمام است و چون عمر تمدنی و ملتی سرآمد آن تمدن میرود و هرگز قابل تغییر نیست، یعنی «لا یَسْتَقْدِمونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَأخِرون» کسی نمیتواند آن را عقب و جلو بیندازد. در این مرحله از عمر تمدنها، اعمال، سرعت و جهت خاص خود را دارند و همه چیز برای به انتها رسیدن است.
در آخر عمرِ تمدنهایی که سرآمد آنها هلاکت است، کثرت بر وحدت و صورت بر معنا غلبه میکند و کمّیت جای کیفیت مینشیند، زیرا در شرایطی قرار میگیرند که همهی خصوصیاتِ بقاء و پایداری را از دست دادهاند، نه کمالی در آن جامعه و تمدن میتوان یافت نه وحدت و انسجامی. در فلسفهی اسلامی روشن میشود خداوند عین وحدت و عین کمال است و عالم ماده عین کثرت و عین نقص است و از آن جهت که خداوند عین وحدت و عین وجود است هر جریان غیر الهی نه از وحدت بهرهمند است و نه از وجود و بقاء و پایداری. پس هر اندازه که تمدنی به
ماده نزدیک شود به همان اندازه به کثرت نزدیک شده و در بیانسجامی و اضمحلال قرار میگیرد.(1)
قرآن نیز وقتی آخر عمرِ ملتها و اقوامی که روبهروی انبیاء ایستادهاند را بیان میکند به دو چیز اشاره دارد، یکی اینکه تا اجل آنها بهسرنیامده به آنها فرصت داده میشود، دیگر این که به جهت مقابله با توحید هلاک میشوند و هیچ بهرهای از فرصتی که در اختیار آنها قرار داده شد نمیبرند. در سورهی هود علیه السلام به صورتی مشخصتر خصوصیات جریانهایی که مقابل انبیاء ایستادند را بیان میکند، میبینید که زندگی آن جریانها جز نظر به دنیا و شهوت و عالم ماده چیز دیگری نیست. آنها به حضرت نوح علیه السلام میگویند: «مَا نَرَاکَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا»؛(2)ما تو را مثل خودمان یک بشر میدانیم و به تعالی روحی تو به عنوان پیامبر معتقد نیستیم. حرفهایشان شدیداً حسّی و صوری و منقطع از آسمان معنویت است، در حالیکه حرف پیامبران نظر به وحدت حقی است که در عالم جاری است و نظر به عبودیت و بندگی افراد دارد و توصیه میکنند: «أَن لاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ اللّهَ»؛(3)جز خدا را عبادت نکنید.
تمدن غربی با توجه به خصوصیاتی که دارد از جمله مصادیق همان تمدنهایی است که در طول تاریخ به انتهای هلاکتبار خود رسیدند و
بیشتر به کثرت و عالم محسوس نظر دارد و از عالم وحدت و ارتباط با آسمان معنویت نظر خود را برگردانده است.
میتوان گفت: هر امتی «دورهی» خود را باید طی کند حال یا خوب طی میکند یا بد، هر مرحله از مراحلِ این دوره شاخصههای خاصی دارد. مثل حوادثی که در جهان امروز با آن روبهروئیم که به جهت شیطانیبودنِ روحیهی دوران مدرنیته و اینکه شتابزدگی و عجله یکی از خصوصیات شیطان است، فرهنگ غربی با سرعتی که در زمان های گذشته سراغ نداریم به سوی پایان دورهی خود نزدیک میشود. در روایت داریم «اَلْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیطانِ وَ التَّأَنِی مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛(1)عجله و شتاب از آن شیطان است و تأنی و وقار از خدای عزّوجلّ و از آن طرف اگر به مقایسهی خصوصیات فکری انسانهای عجول و انسانهای حکیم بپردازیم میبینیم انسانهای عجول در عین شتابزدگی، سطحی و بیمحتوا هستند ولی انسانهای حکیم در عین برخورداری از تأنی و وقار، دارای فکری عمیق و پرمحتوایند. هر کدام با انتخابها و ارادههای خود چنین روحیههایی را در خود پدید آوردهاند، هر دو شخصیت - اعم از آنهایی که عجولاند و آنهایی که دارای تأنّی و وقارند- در زمانی اجلشان میرسد اما با دو نوع شخصیت و با دو نوع سرنوشت، یکی با مردن، همه چیزش را باخته و به یک معنی هلاکشده و دیگری با مُردن، به شرایط برتری دستیافته و نهتنها هلاک نشده بلکه زندهتر گشته است. میتوان گفت روحیهی شتابزدگی که در تمدن جدید حاکم است علت
1) المحجةالبیضاء، ج 5، ص 60.
سطحیکردن تفکر در این تمدن شده و همین امر موجب سیر سقوطی و نزولی آن گشته و به جای آنکه با سرآمدی سعادتمندانه روبهرو شود، زندگی انسانها در این تمدن منجر به هلاکت میگردد.
در رابطه با علامتِ رفتنِ یک دین و آمدن دین دیگر نیز در متون ادیان گذشته علاماتی را به پیروانشان خبر دادهاند. بهعنوان مثال در تاریخ داریم که سلمان از شام به سوی مکه حرکت کرد تا پیامبر صلی الله علیه و آله را بیابد، چون علماء مسیحی به او گفته بودند زمان، زمانِ ظهور پیامبر آخرالزمان است. وجود متونی که سلمان را راهنمائی کرده نشانهی دورهای بودن تاریخ است و نشانهی آن است که دورهی شروع و ظهور اسلام از قبل معلوم بوده است. سلمان اوّل یک زردشتی است ولی دل پاکی دارد و دین زردشت به جهت تحریفاتی که داشت و به جهت آنکه دورهی آن گذشته، نمیتواند او را قانع کند، میخواهد مسیحی شود به او اجازه نمیدهند، چون قانون دین زردشت آن زمان این بوده که اول باید آموزههای زردشت را خوب بشناسی سپس تصمیم بگیری، او نیز چنین میکند و وقتی بالأخره دین زردشت او را قانع نمیکند، پس از مطالعهی کاملِ آن دین به او اجازه میدهند که مسیحی شود. به شام یعنی سوریهی فعلی که محل تمدن مسیحیت بوده میرود و دربارهی مسیحیت تحقیق و تفکر میکند و باز قانع نمیشود. استاد مسیحیاش به او میگوید من برای تو دیگر حرفی ندارم، به تعبیر ما به او میگوید: تو به دنبال چیزی عالی تر از آن چیزی که در مسیحیت مطرح است،هستی، تو باید به دنبال پیامبری بروی که لباسی از پشم شتر میپوشد و در فلان منطقه ظهور میکند و
شواهد نشان میدهد که باید وقت ظهورش رسیده باشد . سلمان راه میافتد و بالاخره پس از طی مشکلاتی پیامبر صلی الله علیه و آله را مییابد و ایمان میآورد.(1)در اینجا از این مطلب میخواهم نتیجه بگیرم که انتهای دورهی یهودیت و مسیحیت در متن خودِ آنها مطرح بوده و شروع دورهی اسلام نیز در آنها پیشبینی شده است. گفتگوی بین شاهزادهی ونیزی با آن کشیش را در کتاب سیرهی پیامبر صلی الله علیه و آله از دکتر طه حسین نگاه کنید، محاورهی بین دو انسانی است که در غروب تمدن مسیحیت قرار گرفتهاند در حالیکه شک همهی وجود مردم را فرا گرفته است. این شاهزاده توسط آن کشیش هر دو به سوی عربستان میآیند و قبل از اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله را ملاقات کنند بهدست طایفهی لخمیان(2)کشته میشوند، بعد پیامبر صلی الله علیه و آله بنا به روایات خبر میدهند که من آنها را در بهشت و در لباس حریر میبینم. باز این مطلب اشارهای است به این که ادیان قبلی نیز سرآمد و اجلی داشتهاند. البته معلوم است که دین قبلی از بین نمیرود بلکه زمینه میشود برای ظهور دین کاملتر و لذا متدینین به دین قبلی زحماتشان پوچ
1) علت سکونت یهودیان در مدینه را نیز چنین نوشتهاند که چون در متون خود خوانده بودند آخرین پیامبر در این محل، نظام الهی خود را برپا میکند، به آن محل آمدند تا از اولین کسانی باشند که به او ایمان میآورند، ولی چون حسادت بر آنها غلبه کرد اکثراً موفق به آنچه میخواستند نشدند.
2) طایفهی لخمیان از قرن سوم تا قرن هفتم میلادی در جزیرةالعرب بر حیره حکومت میکردند. با تسلط مسلمانان بر حیره و ساختهشدن شهر کوفه در سال هفدهم هجری از اهمیت و شکوه گذشتهی حیره کاسته شد.(یاقوت حموی، معجم البلدان، بیروت، دار صادر دار بیروت، 1956م، تحت واژهی حیره).
نمیگردد بلکه ادامهی خود را در دین کاملتری دنبال میکنند که در آینده بیشتر به آن میپردازیم.
حال به بررسی آیاتی میپردازیم که دربارهی حیات تشریعی یک ملّت سخن گفته است. حیات تشریعی یعنی حیاتی که در گرو اختیار انسانها تنگی و وسعت مییابد و در رابطه با عدل و معنویت صعود میکند و در رابطه با ظلم و مادهپرستی سقوط مینماید. در اینجا بحث در بقاء یا نابودی تمدنها نیست بلکه بحث در رابطه با تنگی و یا وسعت یک تمدن است. هر چند از قبل روشن شده هیچ تمدنی نمیتواند دورهی حیات تکوینی خود را تغییر دهد. چون حیات تکوینی و اجل مسمّای هر ملت و تمدنی چه در عدل و معنویت باشد و چه در ظلم و کفر، تغییرناپذیر است و هرگاه سرآمد آن رسید از صحنه بیرون میرود.
قرآن در رابطه با نقش پیامبران در به ظهور رساندن ذات جوامع میفرماید: «وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِّن نَّبِیٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ، ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّی عَفَواْ وَّقَالُواْ قَدْ مَسَّ آبَاءنَا الضَّرَّاء وَالسَّرَّاء فَأَخَذْنَاهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ * وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَکِن کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُونَ»(1)ما هیچ پیامبری را در قوم و قریهای نفرستادیم مگر اینکه آن قوم را به سختی انداختیم، شاید که اهل تضرع شوند. چون به
1) سورهی اعراف، آیات 94 و 95.
جهت نبودن پیامبر در آن قوم، آنها حسّی مسلک شده بودند، خداوند پیامبر را میفرستد تا در عین سیر به سوی اَجل و سرآمدشان، یا نجات پیدا کنند و به کمالی که میطلبیدند دست یابند و یا به هلاکتی که میطلبیدند برسند. و عموماً اکثر اقوام در رویارویی با پیامبران راه تکذیب را پیشه کردند و هلاک شدند، بهجز قوم یونس.(1)زیرا در رویاروئی با دعوت انبیاء به توحید، نتوانستهاند از کثرتها به سوی حضرت احد روی بگردانند و بدین جهت نابود شدند، حال آن نابودی یا با باد یا آب یا صاعقه یا هرچیز دیگر صورت میگرفت.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» علت این که همراه ارسال رُسل سختیهایی را خداوند برای آن امت میفرستد، این میدانند که آن ملت اسیر دنیا شده بودند و لذا باید سختی بکشند تا از عادتِ فکر و فرهنگ قبلی رها شوند و با تمدن جدیدی که پیامبر آورده هماهنگ گردند و لذا در مقابل سختیهای پیشآمده شایسته بود به درگاه خداوند بنالند تا آسمانی شوند. به همین جهت فرمود: «لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ»؛ شاید بنالند و شاید روح تضرع و توجه به عالم غیب در آنها احیاء شود. بعد میفرماید: «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ»؛ سپس آن سختی را به آسایش تبدیل کردیم، «حَتَّی عَفَواْ»؛ تا آن حدّ که آن سختی را فراموش میکردند. در اینجاست که آن ملت به تحلیلی غلط میافتند و نمیفهمند این یک سنت غیبی بود برای بیدارشدن آنها و جداگشتنشان از آن تمدن حسّیِ مادی و بنا نبود تا آخر در آن سختی باشند. در نتیجهی آن تحلیل غلط گفتند قرار دنیا چنین است
1) به آیهی 98 سورهی یونس رجوع شود.
که بعد از هر سختی آسانی بیاید و به پدران ما هم چنین حادثههایی وارد شد. خداوند میفرماید در نتیجهی این بینش، آنها را چنان گرفتیم که اصلاً نفهمیدند چرا چنین گرفته شدند و از کجا گرفته شدند و نتوانستند بحرانی را که پیش آمده درست تحلیل و بررسی کنند. در ادامه میفرماید: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَکِن کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُونَ»(1)اگر آن قوم ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند ما برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشادیم و سراسر زندگیشان را برکت فرا میگرفت، ولکن مقابل جناح حق و معنویت ایستادند و به آنچه حسّ آنها درک میکرد اعتماد کردند، خدا هم به جهت اینکه سیرتشان سیرهی غفلت از ایمان به انبیاء بود آنها را گرفت.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» به مناسبتهای مختلف در تفسیر آیات قرآن، تاکید میکنند که برخورد نظام تکوین در ازاء اعتقاد و اخلاق انسانها، متفاوت است و باید بدانیم نظام هستی نسبت به کفر و ایمان انسانها بیتفاوت نیست. مثال باران را میزنند و میگویند این باران در رابطه با عقیدهی شما دو نحوه نازل میشود. یک وقت در فصل زمستان، اول باران میبارد و قطرات آن در بین لایهی درختان که شَتِهها جایگیر شدهاند نفوذ میکند و بعد سرمای شدیدی همه جا را فرا میگیرد و قطرات آب در بین لایههای پوستهی درختان یخ میزنند و درنتیجه شتهها میمیرند و در بهار آن سال درختان پرمیوهاند و یک وقت عکس آن اتفاق
1) سورهی اعراف، آیهی 95.
میافتد، یعنی اول سرمای شدید میآید بعد باران میبارد این باران در این حال قبل از نفوذ در لایههای زمین - برای پوککردن آن- و قبل از نفوذ در لایه و پوستهی درختان - برای کشتن شتهها- یخ میزند و عملاً فایدههای جانبی نخواهد داشت.
آیات فوق خبر میدهند که موضعگیری غلط ملتها در عمل و عقیده، موجب مقابلهی نظام عالم با آنها گشته است، زیرا نظام انسانی و نظام جهان هستی به هیچوجه از همدیگر جدا نیستند بلکه این دو به صورتی بههم پیوستهاند که هریک از آنها بر روی دیگری دائماً اثر میکنند و این تقابل و تأثیرِ متقابل مستمراً وجود دارد. اگر روحیهی انسان در هر مرحله از حیات خود از روحانیت و معنویت بهتدریج دور شود نسبت به مبدأ اوّلیه که عین قیام و حیات و وحدت است، سیر نزولی را طی میکند و این سیر نزولی نوعی مادیشدنِ روزافزون را سبب میشود و وقتی این مادیشدن به درجهی معیّنی که نهایت آن است برسد در بشرِ آن عصر یک بینش مادی و یک گرایش صرف به ماده ظهور کامل میکند و این نقطهی هلاکت آن مرحله از زندگی آن مردم است، هلاکتی که ریشه در انتخاب و اختیار خود آنها دارد، در عین حال آن هلاکت با نظام تکوین و سرآمدن عمر یک ملت بهصورت تکوینی تطبیق دارد.
کثرت مساوی با عدم است و غرقشدن در کثرت مساوی است با اضمحلال، حال چه اضمحلال در شخصیت فردی و چه اضمحلال در
سرنوشت ملتی که به کثرت بگراید. و این است معنی ارتباطِ هلاکت تکوینی با هلاکت تشریعی و ارتباط بین نظام هستی با انتخاب انسان. یعنی آنجا که فرمود: اجل ملتی را نمیتوان جلو و عقب انداخت، به سنت تکوینیِ سرآمد یک تمدن نظر دارد و آنجا که میفرماید: «إ لاّ وَ اَهْلُهَا ظالِمُون»؛ نظر به جریان تشریعی هلاکت اقوام دارد که سرآمد تکوینی آنها با هلاکت همراه بوده و نتوانستهاند از فرصتی که در اختیارشان بوده استفادهی لازم را ببرند.
از جمله نکاتی که باید توجه داشت این است که حیات دنیائی برای پروریدن است و نه برای بودن و ماندن و هر تمدنی که بخواهد حیات دنیا را برای بودن انتخاب کند ضد سنت جاری در هستی اراده کرده است و گرفتار هلاکت میشود. دیگر این که این جهان برای امتحان است و امتحان به معنای رفاه نیست. در راستای این دو نکته جایگاه تمدن جدید را میتوان تحلیل کرد که این تمدن بر اساس ملاکهای قرآنی نه تنها به انتهای حیات خود نزدیک شده، بلکه حیات آن به هلاکت منجر می شود و لذا است که باید از آن فاصله گرفت و با پایهریزی تمدن اسلامی، بهترین جایگزینی را نسبت به تمدن غربی انجام داد. تمدن غربی نمونهای از تمدنهایی است که به جهت ظلمشان هلاک شدند و نتیجهای برای ادامهی حیاتِ بعد از خود باقی نمیگذارند، مثل انسان مؤمن و انسان کافر که هر دو در یک زمان مرگشان بالاخره میرسد ولی یک نوع بودن
است که برای خود و دیگران مفید است و یک نوع بودن است برعکس این نوع بودن. با دقت بر این امر است که باید متوجه جایگاه تاریخی تمدن غربی بشویم تا شروع دیگری را برای خود رقم بزنیم. سعی بفرمائید از زاویهی نگاه تکوینی به جهان بنگرید تا جای اعمال اختیاری خود را در نظام هستی درست بهدست آورید. برای روشنشدن این موضوع نیاز است تا به دو مطلب عنایت خاص شود. یکی موضوع کتاب هر امت و دیگر جایگاه دین در هستی.
خداوند میفرماید: «وَمَا أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ إِلاَّ وَلَهَا کِتَابٌ مَّعْلُومٌ، مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ»(1)هلاک نکردیم قوم و گروهی را مگر اینکه برای آنها کتاب معلومی بود و چون وقتش رسید آنها را هلاک کردیم و اجل و سرآمد هر امتی نه جلو میافتد و نه عقب.
از این آیه دو نکته بهدست میآید: نکتهی اول اینکه؛ هر امتی کتاب معلومی دارد، چه آن امت خوب باشد و چه بد و چون موضوعِ مورد بحث در این آیه مردمی هستند که در مقابل انبیاء ایستادند میفرماید تا فرصت تاریخی آنها به سر نیامد هلاکشان نکردیم ولی از اینکه میفرماید: هر امتی کتاب معلومی دارد غفلت نشود و حتی آنهایی هم که مقابل انبیاء میایستند و حتماً هلاک میشوند، مطابق کتاب معلومی که برای آنها تقدیرشده و طبق سرآمد خاصی که در کتاب آن امت برای آنها رقم
1) سورهی حجر، آیات 4 و 5.
خورده، هلاک میشوند تا از طرف خدای غفورِ دارای رحمت، فرصت کافی جهت بروز شخصیت خود داشته باشند، همان نکته که قرآن چنین میفرماید: «وَرَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ یُؤَاخِذُهُم بِمَا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَّهُم مَّوْعِدٌ لَّن یَجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلًا»(1)و پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است اگر به [جرم] آنچه مرتکب شدهاند آنها را می گرفت قطعا در عذاب آنان تعجیل مینمود [ولی چنین نمی کند] بلکه برای آنها موعدی است که هرگز از برابر آن راه گریزی نمییابند.
نکتهی دوم جهت تحلیل نظام هستی از زاویهی نگاه تکوینی، این است که متوجه باشیم دین، یک حقیقت پایدار است تا امتها بتوانند خود را از هلاکت برهانند، ولی تمدنها حقیقت پایدار نیستند و تمام شدنیاند، چه مؤمن باشند و چه کافر، همهی آنها اجل مسمّائی دارند که بعد از آن باید بروند و امتی دیگر جای آنها را بگیرد مثلاً خداوند بنا دارد دولت قاجار صدسال بماند چه خوبی کند چه بدی. «گناهکاری» اولاً: بد استفادهکردن از فرصت است. ثانیاً: موجب میشود تلاشهای آنها حاصلی در بر نداشته باشد و انرژیهایی که جهت ایجاد آن تمدن صرف کردند برای آنها ثمر ندهد، ولی این طور نیست که تلاش آنها اجل آن دولت یا سلسله را جلو یا عقب بیندازد، زیرا میفرماید «مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ» اجل آن امت عقب و جلو نمیافتد ولی دین به عنوان یک حقیقت همیشه میماند و نتیجهی دینداری برای دینداران نیز میماند، در حالیکه امتها با تمامشدن اجلشان میروند. عرض کردم این خیلی شبیه
1) سورهی کهف، آیهی 58.
اجل انسانها است به طوری که هم امام حسین علیه السلام طبق اجلشان شهید شدند، هم عمرسعد طبق اجلش مرد، ولی عمر سعد به جهت ظلمش هلاک شد و رفتنش همراه با پوچی بود ولی امام حسین علیه السلام خود را به دین اسلام گره زدند و تا قیام قیامت با باقیماندن اسلام برای آن حضرت برکت به همراه دارد. آیهی مورد بحث با طرح «کتاب معلوم» برای هر امت، میفرماید هلاکت آن قوم ریشه در تکوین دارد و از قبل مشخص بوده که این ملت چه موقعی نابود میشوند ولی کاری کردند که هلاک شدند و حاصل کارشان پوچ شد.
دقت در موضوع فوق امنیت عجیبی به ما میدهد و آن اینکه هر واقعهای آن وقتی که باید واقع بشود واقع میشود و هرحرکتی به آن نقطهی انتهائی که باید برسد میرسد، شما در تغییر نقطهی انتهایی هیچ نقشی ندارید امّا در کیفیتدادن به کل مسیر و نقطهی پایانی نقش دارید.(1)
در راستای آنکه دین میماند و هر کس به اندازهای که خود را به دین گره زده است میماند، امام باقر علیه السلام میفرمایند: «لَیْسَ بَعْدَ مُلْکِنَا مُلْکٌ لِأَنَّا أَهْلُ الْعَاقِبَةِ یَقُولُ اللَّهُ - عَزَّ وَ جَلَّ- وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین»؛(2)بعد از حاکمیت ما، حاکمیت دیگری که بیاید و حاکمیت ما را ساقط کند
نخواهد بود، چرا که خداوند فرمود: عاقبت کار از آن متقین است. دین اسلام یک حقیقت پایدار است ولی قاجار و پهلوی حکومتهایی هستند با فرصتهایی که در اختیار آنها قرار داده شده و همهی اینها بهعنوان حکومت رفتنی بودند، جمهوری اسلامی به عنوان صورت اسلام در زمان غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه مقدمهای برای تحقق حکومت پایدار امامان معصوم علیهم السلام است. حکومت قاجار به عنوان یک حکومت میتوانست دیندار بماند ولی در هر حال رفتنی بود و لذا اسلام ماند و قاجار رفت. اگر قاجار دیندار هم بود به عنوان یک حکومت باز میرفت منتها کیفیت رفتنشان تغییر میکرد بدون آن که اجلشان تغییر کند. برای تصور صحیح از این موضوع، حیات و مرگ انسانها را در نظر بگیرید که خوببودن و بدبودنشان روی همرفته در اجلِ مسمّای آنها نقشی ندارد حتی اگر آن انسان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله باشد خوببودن او موجب ماندن او بر زمین نمیشود.
اگر تمدنها و حکومتها را از زاویهی فوق نگاه کردیم وظیفهی خود را نسبت به روند آنها درست تشخیص میدهیم. همانطور که اگر آنها نیز متوجه موقعیت تاریخی خود بودند سعی میکردند کیفیت ماندن خود را رشد دهند، نه این که بخواهند بودن خود را جاودانه کنند. در همین راستا حضرت صادق علیه السلام به عبدالله بن حسن فرمودند برای «محمد نفس زکیه» به عنوان مهدی بیعت مگیر و حضرت خبر دادند که بنیعباس حاکم میشوند و متذکر دورهی حاکمیت بنیعباس شدند و اشاره کردند به ابوالعباس سفاح و گفتند این و برادران و فرزندانش به خلافت
میرسند.(1)
هر چند بنیعباس میتوانستند با کیفیت اسلامی دوره خود را به انتها برسانند ولی این کار را نکردند.
آری دینداران میروند ولی دین نمیرود و هرکس از طریق دین میتواند بودن خود را به کیفیت مطلوب برساند و برود. در این راستا فرصت امتحان برای هر قوم و ملتی محدود است ولی کیفیت امتحاندادن در این فرصتِ محدود، نامحدود است و میتوانند خود را به عالیترین درجات ممکن برسانند.
ممکن است سؤال شود چرا خداوند انسانهای ظالم را از صفحهی زمین نمیزداید و چرا ظالمان امکان تحرک و فعالیّت دارند؟ در جواب باید متوجه بود که براساس آیات مطرحشده، قصهی نابودی امتهای ظالم و تمدنهای فاسد در کتاب معلومی مشخص شده است که چه موقعی در ظلم خود اوج میگیرند و چه موقعی افول میکنند و مدت بقاء آنها ثابت است و نه جلو میافتد و نه عقب و بر همین اساس نباید تصور کرد علت ادامهی حیات تمدنها یا دولتهای ظالم زرنگی خودشان است. همانطور که انسانها متولد میشوند و میمیرند یک تمدن و یک سلسهی حکومتی هم دور خاص و منحنی خاصی دارد. و بر همین اساس خداوند میفرماید: «وَمَا أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ إِلاَّ وَلَهَا کِتَابٌ مَّعْلُومٌ»؛(2)و ما هیچ جمعی را هلاک
نکردیم مگر آن که برای آنها کتاب معلوم و فرصت مشخصی بود و چون آن فرصت به سر آمد آنها را هلاک کردیم. معنی کلمهی قَرْیه با آنچه ما در فارسی به کار میبریم فرق میکند، با دقت در آیات قرآن بهتر است «قریه» را به معنی تمدن معنی کنیم. در آیهی فوق میگوید: هلاکت تمدنها در کتاب معلومی مشخص شده و اجل آنها نه جلو میافتد و نه عقب. انسانها و فرهنگها و تمدنها در فرصتی که در اختیار دارند امتحان میدهند که یا در بستر احکام الهی و دین خدا آن فرصت را به انتها برسانند و یا در بستر پشتکردن به دین پروردگار و به همین جهت است که عرض میشود اسلام تغییر نمیکند ولی این ملتها هستند که اسلام را میپذیرند و طبق آن عمل میکنند و یا به آن پشت میکنند. هر ملتی در هر فرصتی باید امتحان بدهد، ماندن آنها منحنی خاصی دارد که از جایی شروع میشود و به اوج خود میرسد و سپس سیر نزولی آن شروع میشود.
از میان رفتن تمدنها و سلسلهها حتمی است، چه تمدن فراعنه باشد و چه تمدن یونان و روم و چه سلسلهی اموی و یا بنیعباس، به همین جهت هم از صدر اسلام همه به عنوان تمدن آمدند و رفتند، چه حق بودند چه باطل. زیرا همچنانکه عرض شد قرآن میفرماید: «تِلْکَ الاَیّامِ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَتَّخِذَ مِنکُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ»؛(1)این روزگار را بین مردم میگردانیم تا شخصیت مؤمنین روشن شود سپس در ادامه میفرماید: «وَلِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَمْحَقَ
1) سورهی آل عمران، آیهی 140.
الْکَافِرِینَ»؛(1)تا مؤمنین در ایمان خود خالص گردند و از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را ببرند و کافران تباه گردند و نتیجهی فرصتِ دادهشده به آنها چیزی جز هلاکت و بیثمری برایشان نباشد.
اگر انسانها در فرصت دادهشده به یک تمدن، خوب امتحان بدهند حیاتشان ضایع نمیشود. باز عنایت فرمایید؛ اینکه تأکید میفرماید: امتها و تمدنها کتاب معلومی دارند که جلو و عقب نمیافتد به جهت آن است که ما فکر نکنیم علت ماندن یک سلسله و یا یک تمدن مربوط به خودشان است و چون تا حال ماندهاند ممکن است با ادامهی برنامهریزی، برای همیشه بمانند. اگر حوصله داشته باشیم مییابیم که هر تمدنی وقتی بناست نابود شود نابود میشود حال یا گورباچف میآید و از روش مارکسیسم لنینیسم اظهار پشیمانی میکند و یکباره اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی متلاشی میشود و یا حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالی علیه» میآیند و ملت را در راستای نابودی سلسلهی پهلوی راهنمایی میکنند و افتخار اجرای حکم خداوند برای حضرت امام«رضواناللهتعالی علیه» و آن مردم میماند. سرنوشت حکومت سوسیالیستی شوروی مشخص است و همین که منحنی فرصت آن رو به افول گذارد نابودی آن شروع میشود. این که در مسیر افول آن فرهنگ افراد چگونه امتحان میدهند بحث دیگری است. آنچه مهم است اینکه حوصلهی ما از ماندن تمدنها و سلسلههای ظالمان سرنرود وگرنه در امتحان مردود میشویم. زیرا هر تمدن و فرهنگ و سلسلهای اجلی دارد، حتی اگر با اسلحههای لیزری جنگ ستارگان راه
1) سورهی آل عمران، آیهی 141.
بیندازد، آن وقتی که منحنی فرصت آن رو به زوال گذارد دیگر نمیتوان آن افول را به عقب انداخت. اینها اگر به گناه آلوده شدند در فرصت دادهشده، آن چیزی را که میخواستند، بهدست نمیآورند ولی اگر به گناه آلوده نمیشدند و در بستر شریعت الهی عمل میکردند به اهدافی که در زندگی دینی دنبال میکردند دست مییافتند و در ابدیت خود زندگی کاملی داشتند.
وقتی نگاه ما به علت ماندن دولتهای ظالم درست شد و در حال حاضر در تحلیل تمدن غربی به خطا نیفتادیم دیگر برق اسلحهها و برنامههای دقیق و پیچیدهی آن فرهنگ، ما را مرعوب نمیکند و به راحتی آثار افول آن تمدن را مییابیم و مواظب هستیم سرنوشت خود را به آن تمدن گره نزنیم تا با هلاکت آن تمدن، زندگی ما نیز گرفتار بیثمری نگردد. پس در مدتی که فرصت داریم باید حوصلهمان سرنرود و وظیفهمان را نسبت به آن تمدن فراموش نکنیم و از وعدهی الهی در هلاکت آن مأیوس نگردیم. بلکه با مقابله با آن سعی کنیم سنت خدا به دست ما اجرا شود تا افتخار هماهنگی با ارادهی الهی برای ما بماند. بسیاری از آدمهایی که در شرایط جلوهی ستم از صحنهی زندگی دینی خارج می شوند متوجهی دورِ صعود و افول تمدنها نیستند. و از این نکته غفلت میکنند که صعود و افول تمدنها و سلسلهها برای همهی انسانها یک امتحان است تا بتوانند جایگاه خود را درست تعیین کنند، آن طور که حضرت امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» و نیروهای انقلابی با برخورد با نظام
شاهنشاهی جایگاه خود را درست تعیین کردند و از آلودگیهای نظام شاهنشاهی فاصله گرفتند.
هر اندازه انقلاب اسلامی بیشتر و بیشتر به اسلام ناب متصل گردد شرایط مفید ماندن مردم را بهتر محفوظ میدارد و هرچه به ایرانیت و فردیت و عدم احساس مسئولیت اجتماعی، نزدیکتر شود بیشتر شرایط مفیدماندن را از دست میدهد وگرنه دورهی انقلاب اسلامی به عنوان دورهی گذار از حاکمیت فقیهی که احکام امامان معصوم را در جامعه اجرا میکند به حاکمیت امام معصوم، تمام میشود و در آن شرایط است که اسلام به عنوان ماندنیترین فکر و فرهنگ به صحنه میآید و مردم بر اساس آن اسلام تمدنی را بر پا میکنند که فرصت زندگی زمینی کیفیت لازم را بهدست میآورد و بشریت به کلی از هلاکت در روزمرّگیها رها میشود، همچنان که یاران انقلاب اسلامی با توجه به آن دوره تلاشهای خود را جهت می دهند و با وفاداری به آن، کیفیت لازم را به حیات موقت و مهلت زندگی دنیایی خود میدهند. زیرا حاکمیت اسلام در اجتماع مسلمین عامل به کیفیت رساندن زندگی مسلمانان خواهد بود، لذا باید تلاش کرد تا هدف حکومت اسلامی حاکمیت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه باشد تا به سرنوشت تمدنهایی دچار نگردد که گرفتار افول خود شدند. توجه به هدف اصلی انقلاب اسلامی موجب شکوفایی هر روزی جامعه خواهد شد و انسانها در آنچنان شرایطی احساس حضور در تاریخی را خواهند نمود که اوج کمال تاریخ است و اوج شکوفایی انسانیت و لذا امام صادق علیه السلام میفرمایند: «مَنْ مَاتَ مُنْتَظِراً لِهَذَا الْأَمْرِ کَانَ کَمَنْ کَانَ مَعَ الْقَائِمِ فِی فُسْطَاطِهِ
لَا بَلْ کَانَ کَالضَّارِبِ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آلهبِالسَّیْف»(1)هرکس به انتظار ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه بمیرد مانند کسی می باشد که در خیمهی مخصوص حضرت قائم با آن حضرت باشد، نه بلکه چون کسی است که در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آلهشمشیر زده باشد.
یک تمدن شخصیت خاصی دارد با سرنوشت و کتابی معلوم و براساس همین شخصیت خاص است که صعود و سقوط آن معنی پیدا میکند. نمیتوان گفت چون جامعه را مجموعهی افراد تشکیل میدهند پس جامعه به خودی خود شخصیت خاصی ندارد بلکه جامعه همان مجموعهی افراد است. زیرا همچنان که عنایت فرمودید خداوند برای هر قریه یا تمدنی کتاب معلومی تعیین فرموده و این نشان میدهد نظر به شخصیت خاصی نسبت به آن تمدن دارد. مجموعهها گاهی شرایط پذیرش مددهایی را دارند که افراد به تنهایی دارای چنین شرایطی نیستند. همانطور که مجموعهی سلولهای بدن انسان وقتی کنار هم آمدند شرایط پذیرش نفس انسانی را از عالم غیب پیدا میکنند وگرنه هرکدام از سلولها به تنهایی چنین شرایطی را ندارند که انسان باشند. مجموعهی طبیعی طبیعت هم در حالت هماهنگی اعضاء، شرایط تجلی روح قدسی از عالم غیب را دارد و لذا اگر آن مجموعه را به هم زدیم ارتباط آن اعضاء
1) شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج 2، ص 338.
را با حقیقت قدسیاش به هم زدهایم و درنتیجه صفای آن مجموعه یا اکوسیستم از دست میرود.(1)
با توجه به اینکه قرآن میفرماید هر جامعه «کتاب معلومی» دارد، میتوان گفت: جامعه خاصیتی مساویِ مجموعهی افراد ندارد بلکه شخصیتی دارد با خاصیت خاص خود. همانطور که گوش در بدن بنده گوش است ولی در صورتی که بیرون از آن مجموعه باشد چنین شخصیتی ندارد، و یا بدن انسان در راستای مجموعهی اعضاء خود خاصیت خاص خود را دارد و عملاً آن مجموعه است که معنی هر کدام از اجزاء را پدید میآورد. به عبارت دیگر هرکدام از اجزاء، شخصیت و حقیقت خود را از کل میگیرند ولی کل، همهی حقیقتش را از جمع جزءها بهدست نمیآورد، بلکه اجتماع اجزاء شرایطی را فراهم میکنند که روح خاصی به آن مجموعه دمیده شود که در شرایط جدا بودنِ اجزاء، آن روح در میان نیست. در همین راستا عرض میکنم هر تمدنی با خاصیت خاص خود مجموعهای است که بر اساس همان خصوصیات خاص، یا از مددهای غیبی بهرهمند میشود و یا از آنها محروم میماند.
سؤال میشود اگر دین ماندنی است چرا تمدنهای دینی از بین میروند، آیا نباید بقای دین، بقای تمدنهای دینی را تضمین کند؟ در جواب باید گفت: آری دین ماندنی است و همواره به سوی کمال خود پیش رفته تا به کاملترین شکل آن در دین اسلام ظاهر شده است،
1) جهت تفصیل این نکته به کتاب«فرهنگ مدرنیته و توهم» از همین مولف رجوع فرمایید.
همچنان که سُنن هستی ثابتاند ولی سنتهای ثابت الهی بر اساس شرایط خاص ظهور میکنند و چون آن شرایط تغییر کرد زمینهی ظهور آنها نیز تغییر مینماید و دیگر در زمینهی تغییر کرده ظهوری از آن سنت را نمییابید. دین هم به همین معناکه سنتها ماندنی است همواره می ماند، ملتی که دین را پذیرفت، زمینهی ظهور دین را فراهم نموده است و از آنجاییکه آن ملت کتاب معلومی دارد، میرود و دین در شرایط جدید ظهور میکند پس میتوان گفت: امتها مثل انسانها مرگ دارند ولی دین از آن جهت که یک حقیقت برین است مرگ ندارد، همانطور که نفس ناطقهی انسان مرگ ندارد منتها در بدن خاصی ظهور میکند و انسان در فرصتی معین آن بدن را به کار میگیرد و پس از آن فرصت، نور نفس ناطقه از پنجرهی بدن رخت برمیبندند و در حیات برزخی به زندگی خود ادامه میدهد. تمدنها و فرهنگها از آن جهت که جنس عالم مادهاند و مربوط به انسانها هستند شبیه حرکات ما در بدنمان میباشند، ظهورمیکنند و به انتها میرسند.
آنچه تا به حال تحت عنوان تمدن اسلامی در دورههای امویان و عباسیان ظهور کرد بهرهای از تمدن اسلامی به معنی واقعی در آن نبود، بهتر آن است که بگوئیم تمدن امویان و عباسیان که از مسلمانان در آن استفاده شده بود؛ و لذا مثل هر تمدن بشری دیگر رفتنی بود و رفت. منتها همچنان که عرض کردم آن تمدنی که امام زمان عجل الله تعالی فرجه پایهگذار آن خواهند بود تجلی سنت «وَالْعاقِبَةُ لِلمُتَّقین» است که بحث آن شد.
ما در شرایطی هستیم که اگر شرایط جامعهی خود را مطابق احکام اسلام قرار دهیم در فرصت داده شده آنچه باید برای ابدیت خود بهدست آوریم، بهراحتی بهدست خواهیم آورد و زحماتمان ضایع نمیشود و خودمان نیز نفله نمیشویم. یزید و امام حسین علیه السلام هر دو فرصتِ داده شده را طی کردند ولی همیشه سنت امام معصوم علیه السلام میماند هرچند خود امام معصوم به عنوان شخص نمیماند. دین الهی تضمین میکند که اگر تمدن جامعهای دینی شد تلاشهای افرادِ آن جامعه ضایع و بینتیجه نگردد و اگر جامعه عین اسلام شد دیگر تا قیام قیامت میماند.
باز برگردید به آخر آیهی مورد بحث که به ما میفرماید: «وَلَهَا کِتَابٌ مَّعْلُومٌ»؛ برای هر جامعهای کتاب و سرنوشت مشخصی هست. پس انتظار زود نابود شدن تمدنهای ظالم را نداشته باشید، آنچه حتمی است هلاکت آن جوامع است و این که نتیجهای از فعالیتهای خود نصیبشان نمیشود. پیام آیه به انسانها آن است که سعی کنند در فرصت پیشآمده از آنچه بر کیفیت حیات آنها میافزاید استفاده کنند و با دینداری در اردوگاه مقابله با ظلم عضو شوند و حیات خود را به ثمر برسانند.
قرآن میفرماید: «وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»(1)اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان میگرفت و هلاک
1) سورهی نحل، آیهی 61.
مینمود هیچ جنبندهای روی زمین نمیماند و لکن گرفتن آنها را تا سرآمدی مشخص و اجلی مسمی به تاخیر میاندازد پس چون آن سرآمد به انتها رسید دیگر نه ساعتی به عقب انداخته میشود و نه جلو.
ظلم و ستم و اساساً کارهای غیر الهی مردم بیجواب گذاشته نمیشود و آنها را تا حد هلاکت جلو میبرد ولی از اینکه میبینید هنوز زندگی اهل کفر ادامه دارد نباید نتیجه گرفت پس نظام الهی نسبت به اعمال ظالمانه بیتفاوت است و یا اینکه کار آنها صحیح است وگرنه نابود میشدند. همانطور که آیه میفرماید باید متوجه بود سنتی در عالم هست که خداوند به ظالمان مدتی مهلت میدهد و اگر به جهت ظلمشان آنها را در همان مرحله میگرفت هیچ جنبندهای بر روی زمین نمیماند و فرصت برگشت و عبرت گرفتن منتفی بود. مهلت خدا را باید درست تحلیل کنیم و زوایای متفاوتِ فرصتِ دادهشده را درست بشناسیم، با این نگاه است که قرآن به انسان بصیرتهای خوبی میدهد. باید متوجه بود که اولاً: هرگز ظلم بیجواب نمیماند. ثانیاً: جواب آن پس از طی مراحلی و فرصتهایی داده میشود، و لذا نباید تصور کرد چون حاکمان ظالم هنوز نابود نشدهاند پس ظلم آنها بیجواب خواهد ماند و یا برای همیشه ادامه خواهد یافت. و از گردونهی هلاکت رها شدهاند. در حالی که خداوند میفرماید: «وَجَعَلْنَا لِمَهْلِکِهِم مَّوْعِدًا»(1)و برای هلاکت آنها موعدی قرار دادیم. و این آیه حقیقی ترین پنجره ای است که می توان جایگاه حاکمیت های ظالم را به درستی نگریست.
1) سورهی کهف، آیهی 59.
تحلیل ستمکاران این است که چون هنوز چیزی نشده است و عذابی نیامده است پس کار ما درست است، متوجه نیستند وقتی فرصت آنها تمام شد و عذاب آمد دیگر هیچ کاری نمیتوانند انجام دهند، به گفته مولوی:
عاقلان
خود نوحهها پیشین کنند
جاهلان
آخر به سر بر میزنند
ز
ابتدای کار آخر را ببین
تا
نباشی تو پشیمان یوم دین
قرآن در مورد آنهایی که متوجه قیامت و تبعات اعمال باطل خود نیستند میفرماید: «إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِساب»(1)کسانی که از راه خدا گمراه شوند، عذاب شدیدی به خاطر فراموشکردن روز حساب دارند! و لذا وقتی فرعون با عذاب الهی روبهرو شد و خود را در حال غرق شدن یافت، گفت: به خدای یگانهای که بنی اسرائیل به آن ایمان آوردند، ایمان آوردم. خداوند در جواب فرمود: «آلآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ»؛(2)اکنون! در حالیکه پیش از این نافرمانی میکردی و از تباهکاران بودی. عمده آن است که متوجه شویم بی خدایی و بی توجهی به قیامت کار را به نابودی میرساند. حال اگر سؤال شود پس چرا همین حالا نابود نمیشوند؟ در واقع آیه جواب این قسمت از سؤال را میدهد که این یک قاعده است و عذاب آنها مدتی عقب میافتد تا آن امت به اجل مسمّای خود برسد. پس ستمگران نمیتوانند بگویند چون هنوز به مشکل نیفتادهایم روشمان
درست است و میتوانیم همان روش را ادامه دهیم. ما باید ملاک موفقیت خود را حضور درست در قیامت ابدی خود قرار دهیم. اگر دائم کارها را منطبق با دین خدا و با اسوه قراردادن سیرهی امامان علیهم السلام و در وسعتِ حضور در قیامت، ارزیابی کنیم آنوقت میتوانیم آنها را درست ارزیابی نموده و خداوند بصیرت لازم را در درست تشخیص دادن امور به ما لطف میکند. تحلیل غلطی که انسانها را در موضعگیریها به انحراف میکشاند آن است که بقای فعلی تمدنها و دولتها را دلیل بر حقانیت آنها بگیرند. بقای امروزی حاکمیت ها هرگز دلیل بر حقبودن هیچ جریانی نخواهد بود تا تصور کنیم چون امریکا هنوز پابرجا است پس حق است و نتیجه بگیریم برای اینکه مشکلی برای ما پیش نیاید خود را به آن کشور وصل کنیم، این اوج بیبصیرتی است، آنهایی به بصیرت قرآنی دست یافتهاند که با توجه به روحیهی استکباری آمریکا خط نابودی آن کشور را در پیشانی برنامههایش ملاحظه کنند و همین حالا آن را بیقدرت و افسرده ببینند.
میفرماید: «وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ...»؛(1)اگر خدا میخواست مردم را به جهت ظلمشان، بدون فرصتِ لازم بگیرد، هیچ جنبندهای روی زمین نمیماند، ولی خداوند به ظالمان فرصت میدهد تا یا بیدار شوند و شامل لطف او گردند و یا با ادامهی ظلمشان به آنچه از جهت خباثت باید برسند، برسند تا وقتی اجلشان سر رسید، حجت برایشان تمام شده باشد. فرهنگ غربی نه تنها امروز که از روزی که به هر گونه
1) سورهی نحل، آیات 60 و 61.
دینی پشت کرد و از عالم قدس و معنویت منقطع شد، گرفتار بازی شیطان گشت، به تعبیر قرآن: «إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی، الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَی لَهُمْ»؛(1)آنهایی که بعد از روشنشدن هدایت الهی، آن را رها کردند و به آن پشت نمودند، شیطان نفس آنها را نسبت به فاصله گرفتن از دین خدا حریص کرد و زشتی عملشان را در نظرشان زیبا جلوه داد و آرزوهای دنیایی آنها را طولانی کرد تا از یاد آخرت بروند. و همین امر موجب انتخاب اهدافی میشود که آنها را به هلاکت نزدیک میکند.
تأکید بنده آن است فرصتی که به تمدنها داده میشود تا انتخابهایی که باید بکنند را انجام دهند دلیل بر حقانیت و پایداری آنها به حساب نیاوریم. و از آن طرف فکر نکنیم مستکبران میتوانند پایههای اندیشهی توحیدی را بلرزانند و یا از آن طرف گمان کنیم حرکتهای توحیدی برای ادامهی خود نباید با جریانهای استکباری مقابله کنند. خداوند میفرماید: هر پیامبری بدون استثناء دشمنی از جنس شیاطین جنّ و انس داشته است «وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نِبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الإِنسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا...»؛(2)یعنی ای پیامبر! همانطور که برای تو دشمنانی از شیطانهای انسی و جنی قرار دادیم که پنهانی برای تو نقشه میکشند و با سخنانی فریبنده مردم را به ا شتباه میاندازند، برای تمام انبیاء گذشته چنین دشمنانی قرار دادیم تا نه تنها فرصت امتحان را برای هر
دو جبهه فراهم نمائیم، در بستر چنین دشمنیها ماهیت دشمنان دین معلوم و زیبائیهای دین به درخشش در آید.و دشمنی آن ها هیچ گونه لرزشی در پایه های اندیشه توحیدی ایجاد نمی کنند.
همهی این سخنان برای آن است که تحلیل ما در مورد ادامهی حیات تمدنهای ظالم تحلیلی قرآنی شود وگرنه شیطان تحلیلی وارونه در ذهن ما القاء میکند و ما هم مناسب طمع دشمن عمل میکنیم. قضای الهی چنین اقتضا میکند که همواره مظاهر ظلم باشد و ما در رابطه با جایگاه این مظاهر تحلیلی از صاحب هستی یعنی آن طور که قرآن میگوید داشته باشیم، چون این بساط را خود او راه انداخته است و خودش به ما میگوید چرا جهان را چنین کردم و شما چگونه جریانها را ارزیابی کنید. نظام عالم از دست خدا خارج نشده، خداوند در قرآن میفرماید: «لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ فی ما آتاکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ إِلَی اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ»(1)اگر خدا میخواست، همهی شما را امت واحدی قرار میداد؛ ولی خدا میخواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید؛ و استعدادهای مختلف شما را پرورش دهد. پس به سوی نیکی ها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همهی شما، به سوی خداست؛ سپس در آنچه در آن اختلاف میکردید؛ به شما خبر خواهد داد. به قول مولوی:
1) سورهی مائده،آیهی 48.
گر نه گل از خار و خار از گل چرا
هر دو اندر جنگ و اندر ماجرا
یا نه جنگ است این برای حکمت است
همچو جنگ خر فروشان صنعت است
یا نه این است و نه آن حیرانی است
گنج باید جست این ویرانی است
خدا به اعتباری عالم را در تضاد اندیشهها قرار داده تا ما گنج پیدا کنیم، به تعبیر آیهی فوق «فَاسْتَبِقُوا الخَیْرَاتِ»؛(1)پس در چنین شرایطی به سوی نیکیها سبقت بگیرید. رفت و آمد تمدنها برای به کیفیترساندن زندگی زمینی است تا این که بستری فراهم شود و حیات انسانها اگر بخواهند به گنجِ معنا و معنویت نایل شود.
ابتدا باید تصورمان را از دنیا تصحیح کنیم تا بتوانیم در این دنیای به ظاهر ویران، به گنجِ معنا و معنویت دست یابیم. دنیا یک لیوان شربت خالص یا یک لیوان سرکهی خالص نیست بلکه سرکنگبین است، یعنی مخلوطی از سرکه و شکر، اینطور نیست که دنیا را طوری ساختهاند که به کام ساکنان زمین بگردد و هیچ ویرانی و سختی در آن نباشد و آن طور هم ویران نیست که امکان به تعالیرسیدن در آن نباشد قصّهی دنیا به تعبیر مولوی قصهی سرکنگبین است که ترکیبی از سرکه و شکر است. میگوید:
قهرِ سرکه،
لطف، همچون انگبین
کاین دو باشد رکن
هر سرکنگبین
یعنی قهر خدا مثل سرکه و لطف خدا مثل شکر، در سرکنگبین جمع میشود. حالا اگر سرکهی دنیا زیاد شد خدا شِکرش را زیادتر میکند و
1) سورهی مائده، آیهی 48.
اگر شِکرش زیاد شد سرکهاش را زیاد میکند تا جنبهی سرکنگبینی آن حفظ شود.
چون که سرکه
سرکِگی افزون کند
پس شکر را
واجب افزونی بود
وقتی حوادث را درست تحلیل کنیم معنی شکستها و پیروزیها را درست مییابیم و لذا هم معنی سختیِ مقابله با استکبار را نفی نمیکنیم و هم برکات مقابله با آن را فراموش نمینماییم، در این حالت است که نه خودمان طعمهی ظلم میشویم و نه فرصتی را که در اختیار نظام استکباری قرار دادهاند برای آن یک امتیاز میدانیم.
هر اندازه رمزِ بودن نظام استکباری را درست بشناسید نهتنها در حیات دینی و انقلابی خود مأیوس و سست نمیشوید بلکه با شور و شوق تمام، حیات دینی و انقلابی خود را ادامه میدهید. ظلم در جهان همیشه هست ولی ما برای اینکه جایگاه تاریخی ظلمِ زمان خود را درست بشناسیم باید بصیرت دینی داشته باشیم و بدانیم اگر برنامه و یا تمدنی دینی نبود با تمام پوچی و بیثمری و هلاکت به انتها میرسد. نگوئید غربیها رفاه و توسعه دارند، تکنیک و نظم دارند، آسایش و راحتی دارند، برای ما رفاه و توسعه میآوردند. اینها ملاک خوب بودن و کیفیتدار بودنِ یک زندگی نیست، در فضای فرهنگ مدرنیته همهی اینها که فرمودید بستر هلاکت آن فرهنگ را پدید آورده است ما باید مواظب باشیم جامعهی خود را به آنها گره نزنیم.
وقتی با یک عقیدهی قلبی مطمئن، متوجه شدیم ظالم ماندنی نیست و مهلتهای داده شده به آنها ما را از انتهای بینتیجهی آن زندگی غافل
نکرد و فهمیدیم بنا است در فرصت داده شده پنهانیهای اهل ظلم و تمدنهای ضد معنوی پیدا و آشکار شود. در هر قدم از تاریخ خود عبرتی به دست میآوریم و هر حرکتی از حاکمیت ظلم را نسبت به سرنوشتی که برای آنها رقم خورده ارزیابی میکنیم. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در جریان مخالفت مصدق و طرفدارانش با آیت الله کاشانی که یک سگ را نزدیک مجلس عینک میزنند و اسمش را «آیت الله» میگذارند میفرمایند: «من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که سگی را عینک زدهاند و به اسم «آیت الله» توی خیابانها میگردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد و اگر مانده بود سیلی بر اسلام میزد»(1)
این بصیرت به جهت نگاهی است که از قرآن گرفتهاند و بر آن اساس حادثهها را ارزیابی میکنند و میبینند به آنها فرصت دادند تا این نوع صفات خود را که پنهان بود در شخصیتشان ظاهر کنند. همچنان که باید فرهنگ گروه طالبان به عنوان مسلمانانِ به ظاهر متدین در افغانستان ظاهر میشد تا در مقایسه با فرهنگ حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» که اسلامِ تحت رهبری اهل البیت علیهم السلام است، معلوم شود چه ضعفهایی دارد. باید به آنها مهلت داده میشد تا این نقطه ضعفشان آشکار شود. اسلام منهای اهلالبیت علیهم السلام به نهایت خود که برسد همین است که در طالبان دیده شد.
1) صحیفهی امام، ج14، ص 456.
فرهنگ غربی که امروز در میدان است ظهور فرهنگ یونانی است یعنی فرهنگ عقلِ بریده از دین، در این زمان باطن آن فرهنگ از طریق غرب ظاهر شده و باید فکر و فرهنگ یونانی، تاریخ را در نوردد تا به چنین شکلی خود را نشان دهد. ریشهی ماندن آن فرهنگ را باید در این دانست که خداوند در بستر این فرصتها حق را روشن میکند و از این جهت شایسته است که به همهی فرهنگها این فرصت داده شود. با این دیدگاه هر چیزی در دنیا هست به نحوی حق است و میخواهد حقی را روشن کند. خداوند در رابطه با کسانی که با پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت میکنند، میفرماید: «أَوَلَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّی وَإِنَّ کَثِیرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَکَافِرُونَ»(1)آیا آنها پیش خود فکر نمیکنند که خداوند خلق نکرد آسمانها و زمین و آنچه در بین آنهاست مگر به حق و برای فرصتی مشخص و اکثر مردم به لقاء پروردگار و به انتها رسیدنِ این فرصت، کافرند و همین فرصتِ موقت را مقصد میگیرند.
در آیهی 61 سورهی نحل پس از آن که فرمود اگر مردم به جهت ظلمی که میکنند گرفته میشدند هیچ جنبندهای بر روی زمین نمیماند، میفرماید: «وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی»؛ و لکن خداوند هلاکت آنها را تا سرآمدی مشخص به تأخیر میاندازد. روی این نکته که عقاب و هلاکت ظالم تا مدتی به تأخیر میافتد باید تحلیل داشته باشید و فریب شیطان را نخورید که به ما القاء کند حالا که آمریکا با تمام قدرتش مانده
1) سورهی روم، آیهی 8.
است برای اینکه شما نابود نشوید دست به دامان آمریکا بزنید. این یک بدبختی بزرگ است. در این فریب شیطانی، انسان، اولاً: نابودی آمریکا را نمیبیند، ثانیاً: نمیفهمد ظلم نابودشدنی است و لذا چنگ به دامن نابودشده میزند. چون سنت «یُؤَخِّرُهُمْ إلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی» را نفهمید.
در مجموع؛ پیام آیاتی که مورد بحث قرار گرفت این است که ای آدمها اگر همین حالا تکلیفتان را با باطل روشن نکنید وقتی نابودیِ ستم آمد و بقای حق روشن شد دستتان به جایی بند نیست، باید در فرصت اختلاط ظاهریِ حق و باطل که در آن حال به ظاهر مرز حق وباطل و نتایج کار کاملاً روشن نیست، موضعتان را با بصیرت دینی روشن کنید. سنت هلاکت آن فکر و فرهنگ که ظاهر شد سرنوشتها را به سوی هلاکت تغییر میدهد، نه دست و پاها را. نشانهی هلاکت یک جامعه مردن نیست - مردن که برای انسانهای خوب و بد در جای خودش مقدر شده است- هلاکت یک جامعه به بیثمرشدن سرنوشتها است. بصیران تاریخ کسانی هستند که برای ارزیابی حوادث به نهایت آنها نظر دارند. همانطور که عرض شد هنر این است که در پرتو بصیرت قرآنی در متن حادثهها و فرهنگها انتهای آنها را ببینید نه اینکه وقتی کار به انتها رسید تازه بیدار شوید که قضیه چه بوده است. باید تلاش کرد بصیرتی به دست آوریم که در ابتدای یک فکر و فرهنگ طوری جایگاه تاریخی آن دیده شود که بفهمیم در بستر سنن الهی کار آن به کجا ختم میشود.
اسلام مظهر خدای «حّیّ لا یَمُوت» است و نابودشدنی نیست و هر کس فکر و فرهنگ خود را با آن منطبق کرد گرفتار هلاکت و بیثمری نمیشود. ممکن است در خبرها بگویند امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را تبعید کردند و از کشوری که محل تولد و زندگی او بود بیرون نمودند، ولی به من بگو در انتها چهکسی از کشور بیرون رفت و در تنهایی و غربت مرد؟ حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» یا محمد رضا شاه و پدرش؟ نهتنها رضاخان به جزیرهی موریس در تنهایی کامل مرد، بلکه تبعیدی نظام هستی شد، رضاخان و محمد رضاخان که رابطهشان را با «حیّ لا یموت» قطع کردند، در نظام هستی به جهنم رسیدند. جهنم مأوای نابودی است شرایطِ «لا یَمُوتُ فیها وَ لا یَحْیی»(1)است. وظیفهی هر مسلمانی است که با الگوگیری از حضرت روح الله خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با شمشیر خدایِ «حیّ لا یموت» بر فرق فرهنگ کفر بکوبد تا سنت خدای «حیّ لایموت» بهدست او در هستی اجراء شود و یک نحوه یگانگی با نور الهی در جان او پدید آید. اگر خداوند میفرماید: «فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْکُفْرِ»؛(2)سران کفر را بکشید، میخواهد این سنت به دست شما انجام گیرد تا فانی در ارادهی الهی شوید و سنت ظهور «حی لا یموت» محقق گردد. لذا براساس همین سنت است که میگوید: «فَإذَا جَاءَ اَجَلُهم»؛ وقتی اجل ظالمان آمد، وقتی سنت نابودیشان به جهت ظلمشان ظاهر شد دیگر آن نابودی جلو و عقب نمیافتد. پس ما نه تنها باید مواظب باشیم سرنوشت خودمان را به
سرنوشت آنها گره نزنیم بلکه روحیهی مقابله با آنها را همواره در خود زنده نگه داریم. روحیهی حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را بنگرید که در آخرین روزهای عمر خود چگونه سخن میگوید؛ میفرماید:
«ما برای احقاق حقوق فقرا در جوامع بشری تا آخرین قطرهی خون دفاع خواهیم کرد. امروز جهان تشنهی فرهنگ اسلام ناب محمّدی صلی الله علیه و آله است. و مسلمانان در یک تشکیلات بزرگ اسلامی رونق و زرق و برق کاخهای سفید و سرخ را از بین خواهند برد. امروز خمینی آغوش و سینهی خویش را برای تیرهای بلا و حوادث سخت و برابر همهی توپها و موشکهای دشمنان باز کرده است و همچون همهی عاشقان شهادت، برای درک شهادت روزشماری میکند. جنگ ما جنگ عقیده است، و جغرافیا و مرز نمیشناسد. و ما باید در جنگ اعتقادیمان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم. إنشاءالله ملت بزرگ ایران با پشتیبانی مادی و معنویِ خود از انقلاب، سختیهای جنگ را به شیرینی شکست دشمنان خدا در دنیا جبران میکند. و چه شیرینی بالاتر از اینکه ملت بزرگ ایران مثل یک صاعقه بر سر امریکا فرود آمده است. چه شیرینی بالاتر از اینکه ملت ایران سقوط ارکان و کنگرههای نظام ستمشاهی را نظاره کرده است و شیشهی حیات امریکا را در این کشور شکسته است. و چه شیرینی بالاتر از اینکه مردم عزیزمان ریشههای نفاق و ملیگرایی و التقاط را خشکانیدهاند. و إنشاءالله شیرینی تمام ناشدنی آن را در جهان آخرت خواهند چشید... ما میگوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم «لا إله الاّ الله» را بر قلل رفیع کرامت و
بزرگواری به اهتزاز درآوریم... امروز روز هدایت نسلهای آینده است. کمربندهاتان را ببندید ... ما تابع امر خداییم؛ و به همین دلیل طالب شهادتیم. و تنها به همین دلیل است که زیر بار ذلت و بندگی غیر خدا نمیرویم ... امروز یکی از افتخارات بزرگ ملت ما این است که در برابر بزرگترین نمایش قدرت و آرایش ناوهای جنگی امریکا و اروپا در خلیج فارس صف آرایی نمود. و اینجانب به نظامیهای امریکایی و اروپایی اخطار میکنم که تا دیر نشده و در باتلاق مرگ فرونرفتهاید، از خلیج فارس بیرون روید. و همیشه این گونه نیست که هواپیماهای مسافربری ما توسط ناوهای جنگی شما سرنگون شود؛ که ممکن است فرزندان انقلاب ناوهای جنگی شما را به قعر آبهای خلیج فارس بفرستند..»(1)
معنی گره نخوردن به سرنوشت استکبار جهانی همین است که حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در سخنان فوق فرمودند: وقتی رمز و راز و سنت سقوط تمدنها را بشناسیم، محل خود را در جهانی که این سنت الهی در آن جاری است درست تعیین میکنیم.
جهت جمعبندی بحث و به امید آن که زمینهی تفکر در موضوع رمز و راز هلاکت بعضی از تمدنها فراهم شود به آیهی 13 سورهی یونس توجه کنید که میفرماید: «وَلَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِکُمْ لَمَّا ظَلَمُواْ وَجَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ وَمَا کَانُواْ لِیُؤْمِنُواْ کَذَلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ»؛ حقیقت این است که ملتهای قبل از شما را به جهت ظلمشان و اینکه پیامبرشان به سوی آنها آمد - و حجت بر آنها تمام شد - هلاک کردیم و آنها
1) صحیفهی امام، ج21، ص 88.
ملتی نبودند که ایمان آورند و اینطوری قوم مجرم را جزا دادیم. عنایت بفرمائید که در آیهی فوق موضوعِ هلاکت را جزای اقوامی میداند که به پیامبرانشان ایمان نیاوردند که با عنایت به آیات قبل باید متوجه بود ظلم عامل هلاکت اقوام میباشد، اما وقتیکه با اجل مسمّای آن قوم هماهنگ باشد - تا تشریع هماهنگ با تکوین شود- این هماهنگی با ارسال رسولِ هر امتی به تمامیّت میرسد. و حتماً متوجه هستید که نابودی و هلاکت به معنی مرگ نیست، بلکه به معنی بیثمری سرنوشت و تلاشهایی است که یک تمدن جهت ادامهی حیات خود به کار میبرد. عرض شد جامعهی بد و خوب وقتی اجلش رسید میرود ولی جامعهی خوب هلاک نمیشود و در بستر آن نهتنها افراد در ابدیت خود بهرهها میبرند، در دنیا هم با بحرانِ اجتماع روبهرو نمیشوند، بلکه تکامل خود را در بستر تمدنی دیگر مییابند، همانطور که در سیر تاریخی انبیاء چنین بوده است.
خداوند در سورهی یس، آیهی 69 و70 می فرماید: «وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا یَنبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِینٌ، لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیًّا وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ» ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله شعر نیاموختیم و چنین کاری شایسته رسالت نیست، محتوای رسالت چیزی جز یک هشدار باش و ذکر و قرآنِ روشنی نیست برای آنکه کسی را که زنده است و قلبش از هشدارباشها متذکر میشود از انحراف از مسیر توحید بترساند و از طرف دیگر هم با آمدن رسولان سنت و قول نابودی کفار پس از اتمام حجت محقق گردد. لذا علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در این رابطه میفرمایند:
«نتیجهی دعوت حقهی انبیاء، احیاء مردم است و اینکه آنها را به راه سعادت بیندازد و حجت را بر مخالفین تمام کند و به عبارت دیگر
کار قرآن تکمیل هر دو دستهی مردم است عدهای را در طریق سعادت و جمعی را در طریق شقاوت.»(1)
آیهی فوق نتیجهی ارسال رسولان و انزال قرآن را دو چیز میداند، یکی انذار کسانی که قدرت درک حقایق در آنها زنده است و میتوانند نسبت به حقایق تعقل بکنند، و دیگر تحقق قولی که خداوند داده که کافران هلاک شوند و به ثمرهی تلاش خود دست نیابند.
علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در موضوع رابطهی «تکوین» و «تشریع» و نقش رسولان در این رابطه میفرماید: ارسال رسولان به عنوان یک عمل تشریعی، برای هر امتی موجب میشود تا آن امت در تکمیل ظرف وجودیاش که همان «تکوین» باشد کمک شود، در نتیجه ظرف وجودی خود را سریعتر پر میکند و به انتهای درجهی وجودی خود میرسد و سرآمد و اجل او فرا میرسد - حال چه رسیدن به اجلی که انتهای سعادتبخش دارد، یا رسیدن به اجلی که انتهای هلاکتبار دارد - عمده توجه به نقش رسولان در این امر است. انسان و جامعه برای رسیدن به قَدَر معلوم خود از مسیر حیات تشریعی باید عبور کنند. با ارسال رُسل و انزال کُتُب، هم برای مؤمنین هم برای کافرین حجت تمام میشود و تمدن یا سلسلهای، جای خود را به تمدن و سلسلهی دیگری میدهد و این نتیجهی اصلی سخن ما در این بحث بود.
سؤال: آیا میتوان برای جامعه اصالتی جدای از اصالت فرد قائل شد؟
1) تفسیر المیزان، ج 17، ص 89.
جواب: همانطور که اشاره شد اجتماع جدای از فرد، به اعتبار سنتی که در آن جاری است اصالت دارد زیرا کثرت بما هو کثرت عدم است ولی کثرت به اعتبار وحدتی که در آن جاری میشود جنبهی «وجودی» مییابد. وحدتِ اجتماع، به جهت تدبیر سنتی است که فوقِ اجتماع، آن اجتماع را تدبیر میکند و در همان رابطه میتوان برایش اصالت قائل شد.
وقتی روشن شد اصالت اجتماع به وحدتی است که آن وحدت نیز ریشه در سننی دارد که فوق اجزاء اجتماع، آن اجتماع را تدبیر میکنند معنی اصیل بودن اجتماع روشن میشود و نیز بین اجتماع اصیل و پایدار که با اجتماعِ افراد، نتایج حقیقی در بر دارد با اجتماعات اعتباری که عنصر وحدت بخش در خود ندارند تفکیک میگردد. زیرا دو نوع اجتماع میتوان داشت، یکی اجتماع وَهمی که عنصری وحدتبخش و سنتی که آن را تدبیر کند در آن وجود ندارد، مثل اجتماع افراد در سالن سینما و دیگری اجتماع حقیقی که افراد با هدفی که تحقق آن در گرو آن اجتماع است در کنار همدیگر آمدهاند، تحقق این نوع اجتماع است که منجر به تدبیر سنتی خاص بر آن اجتماع خواهد شد و به آن سنت مدبّرهی اجتماع گویند.
قاعدهی تدبیر سنت فوق اجتماعِ اعضاء در هر اجتماع و مجموعهای وقتی مطرح است که آن اجتماع استعداد پذیرش تدبیر حقایق غیبی را در خود داشته باشد، مثل اجتماع سلولها در بدن انسان یا حیوان که استعداد تدبیر روح مخصوص را در خود ایجاد میکنند و لذا آن روحِ مخصوص بر آن مجموعه دمیده میشود و به آن مجموعه یک شخصیت خاص
میدهد، در این رابطه میتوان گفت این بدن اصالت دارد و شخصیت خاصی که ربطی به اعتبار ما ندارد در آن مطرح است. ترس از مرده هم به جهت توجه فطری و شعور معنوی انسان است به عدمی که با دیدن بدن انسانِ مرده پیش میآید، عدم روح مدبّره، آن عدم در شخصی که مرده بیشتر برای انسان محسوس است. اصل ترس از مرده یک نوع بیداری و هوشیاری از روح انسان است که نمیخواهد به عدم دل ببندد. روح انسان سریعاً میفهمد که او مرده است، از جسم او میترسد چون میفهمد که این دیگر چیزی نیست و چون چیزی نیست میخواهد از او فاصله بگیرد، البته این فاصلهگرفتن در انسانِ وهْمْ زده به شکل ترس در خیال او تجلی میکند ولی انسان عاقل هم بهطور عادی از بدن انسان مرده فاصله میگیرد. عقل و روح میفهمند که این بدن و مجموعه سلولها را دیگر نباید بخواهند، این نخواستن برای انسان عاقل یک عکسالعمل منطقی است و برای انسان وَهْمْ زده همراه با خوف و ترس است. از این زاویه تمام ترسها یک معنای اصیل نسبت به عدمها دارد. انسان وَهْمْ زده با تحریک وَهم از عدم فاصله میگیرد و فاصلهگرفتن او همراه با یک نوع ترس است، انسان عاقل به نور عقل از عدم فاصله میگیرد و در هر دو حال روح انسان در مورد بدن مرده متوجه است، اجتماع سلولی که قبل از مرگ بود در حال حاضر اصالت خود را از دست داده است و چیزی نمیگذرد که همهی آن سلول ها متلاشی میشوند، چون نفس ناطقه که مدبّر آن مجموعه بود از آن مجموعه منصرف شده است.(1)
1) هجرت اولیاء الهی از جامعهی مرده نیز بر همین مبناست که متوجه میشوند آن جامعه استعداد جذب فیوضات الهی را ندارد.
آنچه کمک میکند تا بتوانیم راز اصالت دادن به اجتماع حقیقی را درست بشناسیم این قاعده است که بدانیم «اعتبار کثرتها به اتصال به عامل وحدتی است که کثرتها را معنی و هویت میبخشد» با توجه به این قاعده است که میتوان گفت: اجتماعاتی که صرفاً اعتباری هستند و در راستای اهدافی وَهمی در کنار هم جمع شدهاند نه تنها اصالتی ندارند بلکه زمینهای جهت تجلی انوار معنوی در جمع خود نمیشوند و هیچ مددی از حق برای رسیدن به اهدافی که در راستای آن اهداف کنار هم آمدهاند، دریافت نمیکنند. چون در چنین اجتماعاتی هرکس یک خودِ جمعیِ غیر اصیل برای خود حس میکند که هرگز نمیتواند بر آن خود تکیه کند. اجتماعات توحیدی وحدتشان اصیل است و به همان اندازه استعداد تدبیر سنتهای الهی را در خود دارند، قرآن در این رابطه میفرماید: «...کَم مِّن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ»(1)چه بسا اجتماعات کمی که بر گروههای کثیری به مدد الهی پیروز شدند، و خداوند با صابرانی است که در مسیر زندگی توحیدی پایداری از خود نشان دادند.
گروهِ ایمانیِ اندک، کیفیتشان بیشتر از گروه کثیر بیایمان است که عنصر وحدتبخشی را در بین خود نپذیرفتهاند. جمعی که در کنار هم باشند بدون آن که قصدشان قرب الیالله باشد جمع غیر اصیلاند چون عامل وحدتبخشِ جوامع که توسط انبیاء ارائه میشود در آنها پذیرفته
1) سورهی بقره، آیهی 249.
نشده است و درنتیجه به حوائجی که در پی ایجاد آن حوائج، اجتماع را تشکیل دادند، نمیرسند و پس از سرآمد فرصت هلاک میشوند.
جوامع غیر اصیل دو مشکل دارند، یکی نیستِ هستنما هستند، مثل بدن انسانی که تازه مرده است، دیگر این که امید به مددهای الهی و تجلیهای وحدتبخش در آنها نیست و به همین اندازه نباید امیدی به بقای حقیقی برای رسیدن به حوائج افراد در چنین اجتماعی داشت.
در فلسفه ثابت میشود که وحدت مساوق وجود است.(1)جمعی که عامل وحدتبخش حقیقی در بین خود ندارند به واقع به عنوان جمع، وجود واقعی ندارند، جمعشان وَهمی است و لذا از خیالی به خیالی میپرند و تماماً تحت عنوان جمع در خیالات زندگی میکنند، مثل جمعی که طرفدار تیمی در فوتبال هستند. این جمع را انگیزههای وَهمی حفظ و جمع میکند و لذا جمعیتی نیستند که هر کس در آن جمع بتواند در خدمت دیگری باشد بلکه برعکس، هرکس مزاحم حیات دیگری است، چنین اجتماعی بستر ربودن حیات افراد است. بر عکسِ جمع توحیدی که نظر به تمدن اسلامی دارد، ذات اجتماع در آن حالت وسیلهی حفظ افراد و حیات برتر افراد است، در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «یَدُ اللهِ مَعَ الجِمَاعَه»(2)دست خدا همراه جماعت است. معلوم است که جماعت مورد نظر حضرت، جمع توحیدی است همچنان که میفرمایند: «فَاِنَّ الْبَرَکَةَ مَعَ
الْجَماعه» برکت همراهِ جماعت است و مدد الهی بر جماعت مسلمین تجلی مینماید و آن را از تفرقه حفظ میکند. پس تلاش برای نگهداری هر جمعی معنی ندارد بلکه باید اجتماعات توحیدی باشند تا خود به خود حفظ شوند و افراد از اجتماعشان بهرهی کافی را ببرند.
در راستای تفاوت بین اجتماعاتی که باطن ندارند با اجتماعاتی که باطن دارند میتوان اجتماعی را که در مسجد تشکیل میشود با اجتماعی که در حزبهای سیاسی دنیا تشکیل میشود مقایسه کرد. مسجد، اجتماعی است که افراد جهت یک امر حقیقی یعنی اُنس با خدا در کنار هم میآیند و لذا خداوند به آن جمع عنایت ویژه دارد تا آنجایی که ثواب نماز به جماعت را چند برابر ذکر فرمودهاند.(1)
در حالی که اجتماعات و حزبهای امروزی اجتماعات مصنوعی و وَهمی هستند که عموماً افراد برای حفظ حزب خود تلاش میکنند و به همین جهت پس از مدتی هیچ بهره ی معنوی برای آنها پیش نمیآید. پس در جواب این که میفرمائید جامعه اصالت دارد یا فرد نمیتوان به راحتی جواب داد، باید گفت: «حق» اصالت دارد و جامعه اگر با انگیزهی ارتباط با حق، اجتماع خود را تشکیل
1) «فَضْلُ الْجَماعَةِ عَلَی الْفَردِ اَرْبَعٌ وَ عِشْرُون» فضیلت نماز جماعت بیست و چهار برابر نماز فُرادَی است (عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 121). «فَضْلُ الْجَماعَةِ عَلَی الْفَرْدِ کُلُّ رَکْعَةَ بِاَلْفِی رَکْعَةَ» فضیلت یک رکعت نماز جماعت برابر دو هزار رکعت نماز فُرادَی است(تحفالعقول، ص 417). در این دو روایت تفاوت ثواب، بستگی به کمال جماعت و خلوص نمازگزاران دارد.
دهد تحت تدبیر انوار الهی قرار میگیرد و اصالت مییابد. در روش اسلامی اگر پایگاههای توحیدی بهپا کنیم و پای آن بایستیم چنین جمعی به برکاتی دست مییابد که مسلّم در حالت فردی به آن برکات نایل نمیشوند. مثل کار پیامبر صلی الله علیه و آله در صدر اسلام، در آن صورت برای اصالت دادن به جمعِ خود نیاز به تبلیغات نداریم. وقتی هم که جمعهای ما جمعهای خیالی و وَهمی بود و متلاشی شد، نباید نگران متلاشیشدن آن باشیم زیرا خداوند با متلاشیکردن آن ما را از مشغولیات وَهْمی نجات داده است. یک جمع در صورت توحیدیبودن متلاشی نمیشود بلکه اول خصلت توحیدیاش را از دست میدهد و نفسِ داشتن حزب و گروه مقصد افراد میشود و سپس متلاشی میگردد. امام صادق علیه السلام یک موقع به یارانشان می فرمایند در سرزمینهای مختلف بروید و پراکنده شوید برای نشر اسلام، درست است که همهی شیعیان اجتماع و حضور در محضر امام را دوست داشتند ولی در عین جداشدن از محضر امام اینها میتوانند روحشان را در این غربت تعالی ببخشند و با جنبهی نوری امام علیه السلام ارتباط برقرار کنند و از این طریق دارای جمع توحیدی شوند و لازم نیست که حتماً کنار امام باشند. حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «وَ لَقَد شَهِدْنَا فی عَسکَرِنا هذا اَقوامٌ فِی اَصلابِ الرّجالِ وَ ارحامِ النِساء سَیَرعَفُ بِهِمُ الزمانُ وَ یَقوی بِهِم الایمانُ»؛(1)من میبینم کسانی را که در پشت پدران و رحم مادرشان هستند و آنها یار و همراه ما در همین لشکر، به همراه ما بودهاند و ما را میبینند. گردش روزگار آنان را روی کار آوَرد و ایمان بهوسیلهی
1) نهجالبلاغه، خطبهی 12.
آنها نیرومند شود. معنی جمع توحیدی توسط موحدان تاریخ تا این حدّ گسترده است که آنهایی که هنوز به دنیا نیامدهاند خود را در جمع لشکریان علی علیه السلام احساس میکنند، چون انگیزهی اصیلی در میان است و آن انگیزهی رجوع به حق است.
جلساتی که با انگیزهی دینی و توحیدی تشکیل میشود دارای وحدت حقیقی است و به همان اندازه اصالت دارد و با سایر اجتماعات مسلمانان که در عرصهی زمین و عمق تاریخ تشکیل شده متصل خواهد بود و همهی برکاتی که به آن اجتماعات رسیده و خواهد رسید به این جلسات نیز میرسد، به شرطی که انگیزهی توحیدی در میان باشد و افراد بین خود و بقیه دوگانگی احساس نکنند. با توجه به این امر باید اجتماعاتِ خود را اصیل کرد تا قلب طالبانِ توحید به آن جمع کشیده شود و از آن بهره گیرند و در زمانی هم که به اجل خود رسید منجر به هلاکت افراد نگردد. اباذر در جنگ تبوک عقب افتاد، پیامبر فرمودند اگر خیری در او هست خدا او را بر میگرداند، هیچ نگران نیامدن او نبودند. زیرا میدانستند جمع توحیدی به خودی خود مطلوب موحّدان است و اگر نوری از ایمان در افراد باشد به سوی جمع توحیدیِ مورد نظرشان کشیده میشوند، به جای تبلیغات اجتماعات باید به توحید آنها پرداخته شود، زیرا شهرت امری است خیالی و جمع هایی که در زیر سایهی شهرت ایجاد میشود اجتماعاتی است خیالی و وَهمی که نه تنها هیچ اصالتی ندارند بلکه عمر افرادِ آن جمع را هدر میدهد. اجتماعات توحیدی سر و صدایی ندارند ولی همانند نورِ خدا نقشآفریناند همانطور که اولیاء الهی این چنیناند.
در حدیث قدسی داریم که خداوند فرمود: «اَوْلِیائی تَحْتَ قُبایی لا یَعْرِفُهُمْ غیری»(1)دوستان من زیر قبّهی من پنهاناند و کسی غیر از من آنها را نمیشناسد. «فریتیوفشوآن» در رابطه با نقد فرهنگ غرب میگوید: «اینهمه ظهور و تبلیغات و خودنمایی، نشانهی سقوط است» این قاعده را میتوانید به هر جایی تعمیم دهید. هنری هم که تمام توانش بهجای اتصال افراد به سنت و عالم غیب، ظهور و نمایاندن محسوسات میباشد در سقوط است. انسانی هم که میخواهد همهی درون او را افراد جامعه بدانند و نظر به کثرت انسانها دارد سقوط کرده است، همچنان که شهرت از زاویهی اینکه شخص میخواهد خود را به بقیه بنمایاند، مساوی بیمحتواکردن خود است، اشتهار یک نوع ظهوردادن باطن است و ظهور و ریا نظر بر کثرت دارد و موجب جداماندن از اصیلترین حقایق است، یعنی جداماندن از خداوندی است که مقامش مقام غیبالغیوب است.
جامعه با مبانی توحیدی، خودبهخود با برکت و دارای بقاء است و با غفلت از توحید و نظر به کثرتِ صِرف، محکوم به هلاکت است و هرچند هم که با انواع حیلهها برای بقاء خود تبلیغات کند، موفق نمیشود و هلاکت چنین جامعهای حتمی و تغییرناپذیر است، بدون هیچ ثمره ای.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) احیاء علوم دین، غزالی، ج 14، ص 147. امام خمینی«رضوانالله علیه» سرّ الصلاة، ص 96.
قرآن
نهجالبلاغه
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
معنویت تشیع، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» انتشارات تشیع
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
وسائل الشیعه، شیخ حرّعاملی
غرر الحکم و درر الکلم، آمدی
فصوصالحکم، محیالدین
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
سلسله مباحث امامشناسی، آیتالله حسینی تهرانی
کنزالعمال ، متّقی هندی
تفسیر علی بن ابراهیم
مصباح الشریعه، ترجمه عبد الرزاق گیلانی
تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله ، ابن شعبه حرانی
التوحید، شیخ صدوق
إرشاد القلوب إلی الصواب، شیخ حسن دیلمی
اعتقادات امامیه، شیخ صدوق و شیخ مفید
مستدرکالوسائل، حسین نوری طبرسی
نورٌ عَلی نور، حسنزادهی آملی
کشف الیقین فیفضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام
الحکم الزاهرة با ترجمهی انصاری
ینابیع المودة، قندوزی
صراط مستقیم، سید حسین بروجردی
احتجاج- ترجمهی غفاری مازندرانی
صحیفهی امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»
فضائل الشیعة، شیخ صدوق
الخصال، شیخ صدوق
فلاح السائل، سیدبن طاووس
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
الإحتجاج علی أهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی
طرائف الحکم، میرزا احمد آشتیانی
فضائل پنج تن علیهم السلام در صحاح ششگانه اهل سنت، محمد باقر ساعدی
فرائدالسمطین، شیخالاسلام حموئی
تفسیر کبیر، فخر رازی
کنز الفوائد، ابو الفتح کراجکی
عقباتالانوار فی امامة الأئمة الأطهار
المناقب، ابن المغازی
الفین، علامه حلی، ترجمهی وجدانی
آل بیتالنّبی صلی الله علیه و آله و آله فی مصر، احمد ابوکف
«بصیرت فاطمه زهرا علیها السلام ، اصغر طاهرزاده
تجرید، قوشجی
نهجالحق و کشفالصدق، علیرضا کهنسال
منتهیالآمال، شیخ عباس قمی
چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی، اصغر طاهرزاده
کار روشنفکری ، بابک احمدی
مفتاح الفلاح، شیخ بهایی
عوالی اللآلی، ابن ابی جمهور احسائی
کشف الیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام، علامه حلی
سنن ، نسائی
احقاق الحق، شهید قاضی نور الله شوشتری
تفسیر صراط مستقیم، سید حسین بروجردی
أمالی الصدوق، شیخ صدوق
إعلام الوری بأعلام الهدی، شیخ طبرسی
تاریخ طبری
ترجمهی الغدیر
مروج الذهب ، مسعودی
انقلاب بزرگ، علی و دو فرزند بزرگوارش ، طه حسین
مستدرک حاکم نیشابوری
مناقب خوارزمی
ولایت فقیه، حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه»
سیطرهی کمیت، رنهگنون
شرح الاسماء الحسنی، ملا هادی سبزواری
از برهان تا عرفان ، طاهرزاده
المحجةالبیضاء، فیض کاشانی
الارشاد، شیخ مفید
عیون اخبار الرضا علیه السلام، شیخ صدوق
کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· روزه ، دریچهای به عالم معنا
· ده نکته از معرفت النفس
· ماه رجب ، ماه یگانه شدن با خدا
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة31 نهجالبلاغه) (جلد 1و2)
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· هدف حیات زمینی آدم
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله عامل قدسیشدن روح
· زن، آنگونه که باید باشد
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· عالم انسان دینی
· ادب خیال، عقل و قلب
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی