ghaemiyeh.com
سرشناسه:برجی، یعقوب، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ علم اصول و فقه در شیعه / یعقوب علیبرجی.
مشخصات نشر:قم : مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۴۳۵ق.= ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۴۶۴ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی (ص)؛ ۷۹۰.
شابک:۲۳۵۰۰۰ ریال : 978-964-195-868-0
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه : ص. [۴۵۱] - ۴۶۴ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:اصول فقه شیعه -- تاریخ
موضوع:اصول فقه شیعه -- پرسشها و پاسخها
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
شناسه افزوده:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۱۴۸/ب۴۳ت۲ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۹
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۳۹۲۱۳
تاریخ علم اصول و فقه در شیعه
یعقوب علیبرجی
تحولات اجتماعی و مقتضیات نوپدید دانشها و پدید آمدن دانشهای نو،نیازهایی را به وجود آورده که پاسخگویی به آن،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت چهرههای متخصص را ضروری مینماید.ازاینرو کتابهای آموزشی نیز باید با توجه به این دگرگونیها تألیف شود.
جهانیشدن و گسترش سلطه فرهنگی غرب در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی اقتضا دارد که دانشپژوهان و علاقهمندان به این مباحث،با اندیشههای بلند و ارزشهای تعالی آشنا شوند و این مهم با ایجاد رشتههای تخصصی،تولید متون جدید و غنی،گسترش دامنه آموزش و تربیت سازمانیافته دانشجویان به سرانجام خواهد رسید.این فرایند گاه در پرداختن به مباحث بنیادین و تدوین متون تخصصی تعریف میشود و گاه در نگارش بحثهای علمی،اما نهچندان پیچیده و تخصصی به ظهور میرسد.
از طرفی بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی منسجم،قانونمند و پویاست.بازنگری در متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها نیز این انسجام و پویایی و در نتیجه نشاط علمی مراکز آموزشی را در پی دارد.
در این بستر،حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.
«جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة»به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت بزرگ تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون درسی مناسب را سرلوحه تلاش خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این فرایند است.
«مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله»با قدردانی و سپاس از فاضل ارجمند جناب آقای یعقوبعلی برجی مؤلف کتاب تاریخ علم اصول و فقه در شیعه و تمام عزیزانی که در تولید این اثر همیاری و همفکری داشتهاند, آن را به جویندگان فرهنگ و اندیشه ناب اسلامی تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی
ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
حقیقتمداری اصیلترین و زیباترین راز هستی و حقیقتطلبی ماندگارترین و برترین گرایش آدمی است.
داستان پر رمز و راز حقیقتجویی بشر،سرشار از هنرنمایی مؤمنان،مجاهدان و عالمانی است که با تمسک و پایبندی به حقیقت بیمنتها،در مصاف بین حق و باطل،سربلندی و شرافت ذاتی حق را نمایان ساختهاند و در این میان،چه درخشندگی چشمنوازی در اسلام عزیز است که علم را به ذات خود،شرافتمند و فخیم دانسته و از باب تا محراب،کائنات را سراسر علم و عالم و معلوم مینمایاند و در مکتب آن،جز اولوالعلم و راسخان در مسیر طلب دانش،کسی را توان دستیابی به گنجینههای حکمت نیست.
علم برخاسته از وجدان پاک و عقل سلیم،در پرتو انوار آسمانی وحی،هم به فرد کمال انسانی،عظمت روحی و رشد معنوی میبخشد و فکر،اندیشه و خیال او را به پرواز درمیآورد،و هم جامعه را سمت و سویی سعادتمندانه بخشیده و آن را به جامعهای متمدن و پیشرو متحول میکند.بیتوجهی یا کوتهفکری است اگر فرد و جامعهای به دنبال عزت،استقلال،هویت،امنیت،سعادت و سربلندی
مادی و معنوی باشد،اما آن را در صراطی غیر از حقیقتطلبی،علماندوزی و حکمتمداری الهی طلب نمایند.
انقلاب سراسر نور اسلامی ایران که داعیه جهانیسازی کلمة الله و برپایی تمدن جهانی اسلام را داشته و فروپاشی و افول تمدنهای پوشالی غرب و شرق را به نظاره نشسته است،با اندیشه فقاهتی در اداره حکومت و نظریه مترقی«ولایت فقیه»،طرازی از مسئولیتها و مأموریتهای حوزههای علمیه و روحانیت را عرضه نمود که امید و نشاط را نه تنها در شیعیان و مسلمانان،بلکه در دل تمامی آزادیخواهان و حقطلبان سراسر جهان زنده ساخت.
در این راستا،رهبر فرزانه انقلاب(مدظله)با عزمی مصمم و با تمامی توان،همچون پیر و مراد خود خمینی کبیر رحمه الله،در صحنه حاضر شده و با تأکید بر اهمیت و فوریت این حرکت فراگیر و بیوقفه،همه توانمندیها و ارادهها را جهت تحقق جنبش نرمافزاری و نهضت تولید علم و تحول در علوم انسانی و نیز یافتن راههای میانبر و دانشافزا راهبری و رصد میکنند.
جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة،نمادی درخشان از این رسالت جهانی و همت بینالمللی انقلاب اسلامی است که بار مسئولیت تربیت مجتهدان،عالمان،محققان،متخصصان،مدرسان،مبلغان،مترجمان،مربیان و مدیران پارسا،متعهد و زمانشناس را بر دوش داشته و با تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی و قرآنی و گسترش مبانی و معارف اسلامی،به نشر و ترویج اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله و معارف بلند و تابناک مکتب اهل بیت علیهم السلام جامه تحقق میپوشاند.
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلی الله علیه و آله نیز که مهمترین و گستردهترین مجموعه پژوهشی المصطفی صلی الله علیه و آله است،بومیسازی و بازتولید اندیشه دینی معاصر،متناسب با نیازها و اقتضائات عرصه بینالملل،تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی،گشودن
افقهای جدید فکری و معرفتی در دنیای معاصر،پاسخگویی به مسائل و شبهات فکری و معرفتی مخاطبان و تأمین و تدوین متون و منابع درسی و کمکدرسی،بهویژه با رویکرد اسلامیسازی علوم و پشتیبانی علمی از فعالیتهای سازمانی المصطفی صلی الله علیه و آله را از جمله مأموریتها و تکالیف خود میداند.
اثر علمی پیش رو نیز به همت مؤلف محترم جناب آقای یعقوبعلی برجی و برای دوره کارشناسی رشته شیعه شناسی،در چارچوب اهداف و برنامههای پژوهشگاه و مبتنی بر نیازسنجیهای صورت گرفته،تهیه و تدوین شده است.
در پایان لازم است ضمن ارج نهادن به تلاشهای خالصانه مؤلف محترم،از کلیه دستاندرکاران محترم آمادهسازی و انتشار این اثر ارزشمند،بهویژه همکاران محترم مرکز بینالمللی نشر و ترجمه المصطفی صلی الله علیه و آله و همه عزیزانی که به نحوی در تدوین و انتشار آن نقش داشتهاند،قدردانی و تشکر نماییم و از خداوند متعال برای ایشان و همه خادمان عرصه تبلیغ و نشر مفاهیم و معارف دینی،آرزوی بهروزی،موفقیت و سعادت نماییم.
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلی الله علیه و آله
مقدمه 21
1.دوره تشریع و تبیین(از بعثت تا غیبت صغری)29
فقه شیعه در سده نخست هجری(دوره صحابه و تابعین)29
1.فقیهان شیعه در این سده 30
الف)حارث بن عبدالله اعور(65ق)31
ب)صعصعهة بن صوحان(60ق)32
ج)اصبغ بن نباته 32
د)سوید بن غفله جعفی 33
ه)ابوعمر زاذان کندی(821ق)33
2.تدوین فقه در این سده 34
الف)ابورافع صحابی 38
ب)علیبن ابیرافع 38
ج)عبیداللهبن ابی رافع 39
د)ربیعهبن سمیع 39
شکلگیری فقه جعفری 40
1.فقیهان نیمه نخست سده دوم هجری 40
الف)جابر بن یزید جعفی 43
ب)ابوحمزه ثمالی 43
2.فقیهان جعفری نیمه دوم سده دوم هجری 44
الف)زرارة بن اعین 44
ب)ابوبصیر 46
3.محمد بن مسلم 47
جریانهای فکری مکتب جعفری 49
1.جریان عقلگرا 50
الف)ابومحمد هشام بن حکم کندی(187ق)50
ب)یونس بن عبد الرحمن(230)52
ج)اندیشههای فقهی فضل بن شاذان 57
2.جریان حدیثگرا 59
الف)هشام بن سالم 59
ب)بزنطی 60
3.جریان فراگیر 61
2.دوره رسمیت یافتن اجتهاد 67
جریان حدیثگرا 68
1.جریان حدیثگرای قم در اواخر سده سوم 68
الف)بازتابهای تقابل هشامین در قم 68
ب)جناح بندی درونی جریان حدیثگرای قم 72
ج)تدوین فقهی حدیثگرایان 74
2.جریان حدیثگرای قم در سده چهارم هجری 75
الف)کلینی و تألیف کافی 75
ب)علی بن بابویه و تألیف کتاب الشرایع 76
ج)ابنقولویه و تألیف کامل الزیارات 78
د)ابنبابویه قمی 79
یکم)ابنبابویه و اندیشه فقهی 81
دوم)آثار فقهی ابنبابویه 86
جریان اجتهاد 89
1.اجتهاد عقلگرا 90
الف)ابنعقیل عمانی 90
ب)ابنجنید اسکافی 94
2.اجتهاد معتدل 101
الف)شیخ مفید 102
یکم)مبانی اصولی شیخ مفید 103
دوم)اثرگذاری شیخ مفید بر شیوه آموزش فقه شیعه 107
سوم)آثار فقهی و اصولی شیخ مفید 108
ب)سید مرتضی 114
یکم)مبانی اصولی سید مرتضی 117
دوم)آثار فقهی و اصولی سید مرتضی 125
ج)شیخ طوسی(مکتب فراگیر)127
یکم)خدمات شیخ به فقه امامیه 128
دوم)تنظیم و عرضه فقه در سبکهای مختلف 129
سوم)ویژگیهای مکتب فقهی شیخ طوسی 134
چهارم)توجه به نقش عقل در استنباط 136
پنجم)حجیت خبر واحد 137
ششم)آثار فقهی و اصولی شیخ 138
نکتهها و پیامها 140
3.دوره رکود اجتهاد 143
فقیهان وابسته به جریان فکری متکلمان 143
1.قزوینی رازی(حوزه ری)144
2.طبرسی(حوزه خراسان)145
3.ابنشهر آشوب(حوزه طبرستان و گرگان)149
فقیهان وابسته به جریان فکری اهل حدیث 151
فقیهان وابسته به جریان فکری شیخ طوسی 152
1.ابو علی حسن بن محمد طوسی«شیخ مفید ثانی»(بعد511ق)152
2.ابو الفتوح رازی 155
3.ابنحمزه طوسی 156
4.دوره نقد 163
قطبالدین راوندی 163
سدیدالدین حمصی 170
ابنادریس 174
1.مهمترین اثر فقهی ابنادریس 175
2.مبانی اصولی و فقهی ابنادریس 186
الف)مباحث الفاظ 186
ب)مباحث حجّت 187
مقتضای اصول مذهب 201
اصول عملیه 202
ظواهر،عمومات کتاب و سنت قطعی 203
یکم)چگونگی استفاده ابنادریس از قواعد 216
دوم)قواعد ذکر شده در سرائر 217
5.دوره اقتدار فقه و اصول شیعه 221
پیدایش حوزه حله 221
تداوم جریان حدیثگرایی 224
1.رضی الدین آوی 224
2.امیر ورام بن ابی فراس 226
3.ابنطاووس 229
الف)کثرت اختلاف در فقه 231
ب)پرهیز از فتوا دادن به غیر مراد الهی 232
ج)در افتادن با تقلید 232
اقتدار فقه و اصول 235
1.محقق حلی 235
الف)مبانی اصولی و فقهی 238
ب)ابتکار در دستهبندی فقه 260
ج)آثار محقق حلی 265
د)کتابهای تألیفی دوره ناقص فقه 267
2.علامه حلی و ارائه فقه در سبکهای مختلف 269
الف)نوآوری در اصول 271
یکم)تخصیص کتاب به خبر واحد 271
دوم)امکان تجزّی در اجتهاد 272
سوم)بنای مجتهد بر اجتهاد سابق 272
چهارم)راه تشخیص اعلم 273
پنجم)امر و نهی از ضد 274
ششم)ترتّب 274
هفتم)تعارض احوال الفاظ 275
هشتم)تعادل و تراجیح 276
ب)آثار فقهی و اصولی 277
ج)شیوه علامه در طرح مباحث اصولی 284
نکتهها و پیامها 287
6.دوره استقلال و دلیل مداری 289
موقعیت فرهنگی جبلعامل 289
مدارس فقهی جبلعامل 293
شهید اول زمینهساز استقلال و دلیلمداری 296
1.نوآوریهای شهید 296
2.آثار فقهی و اصولی شهید 306
محقق کرکی و فقه حکومتی 313
1.ولایت فقیه از نگاه محقق کرکی 315
الف)نیابت فقیه 317
ب)عموم نیابت 318
ج)ادله ولایت فقیه 322
د)حدود اختیارات ولی فقیه 322
2.محقق کرکی و عینیت بخشیدن به ولایت فقیه 324
شهید ثانی شارح متون فقهی 329
1.مبانی فقهی و اصولی و رجالی شهید ثانی 330
2.مقایسه تمهید القواعد با القواعد و الفوائد 331
الف)هدف و انگیزه 332
ب)نقش اصول و ادبیات در اجتهاد 333
ج)بیان مصادیق قواعد 333
د)غیر استدلالی 334
ه)فرقشناسی 334
و)بیان واژههای مختلف یک قاعده 335
ز)بیان محل نزاع 335
3.آثار شهید ثانی 336
محقق اردبیلی و دلیلمداری 339
1.ویژگیهای روش اجتهادی محقق اردبیلی 340
الف)پرهیز از بحثهای بیفایده 340
ب)پرهیز از خلط مسائل عرفی فقهی با مباحث عقلی فلسفی 340
ج)دلیلمداری 341
د)ادب علمی 341
ه)توجه به نقش دو عنصر زمان و مکان در اجتهاد 342
و)توجه به موضوع شناسی 342
2.مبانی فقهی و اصولی محقق اردبیلی 342
الف)اجماع و شهرت 342
ب)حجت بودن خبر واحد 343
ج)حجیت ظاهر قرآن 343
د)معذور دانستن جاهل 344
ه)عدم لزوم اجتناب از اطراف شبهه محصوره 344
و)دیدگاههای نو در مبحث طهارت 345
ز)قبله 346
نکتهها و پیامها 347
7.دوره استیلای اخباریان 351
بنیانگذار اخباریگری 352
علل پیدایش اخباریگری 352
1.شهرت طلبی 352
2.تأثیر فلسفه حسی و تجربهگرایی غرب 352
3.شرایط و مقتضیات زمان 353
تفاوتهای اصولیان و اخباریان 354
1.اجتهاد و تقلید 355
2.دانش اصول 355
3.حجیت ظاهر قرآن 355
4.علم رجال 356
5.اجماع 356
6.عقل 356
اخباریان تندرو و میانهرو 356
1.اخباریان تندرو 356
2.اخباریان میانهرو 357
شیخ یوسف بحرانی الگوی اعتدال 358
شیوه استنباط صاحب حدائق 358
بعضی مبانی و آراء اصولی و فقهی صاحب حدائق 361
دیدگاههای ویژه فقهی 363
نکتهها و پیامها 365
8.دوره بازگشت مجتهدان 367
عوامل استیلای مجدد مجتهدان 367
1.تندرویهای اخباریان 367
2.زمینهسازی صاحب حدائق 368
3.قوت استدلال و منطق وحید بهبهانی 368
استاد کل وحید بهبهانی 370
1.تألیفات وحید 371
2.شاگردان وحید 371
3.مبانی فقهی و اصولی وحید بهبهانی 373
الف)جداسازی امارات از اصول 374
ب)تجزیه و تقسیم شک 374
نکتهها و پیامها 376
9.دوره پختگی و کمال 379
نوآوریهای شیخ انصاری در علم اصول فقه 380
1.الگوی جدید شیخ در تقسیم اصول 380
2.تحول در اصول عملیه 383
3.اشاره به تاریخ پیدایش مسائل 384
4.نظریه«حکومت»و«ورود»385
تبیین نظریه شیخ 386
نقد مکتب شیخ انصاری 389
1.میرزای شیرازی 389
2.حاج آقا رضا همدانی(1322 ق)393
3.سید کاظم یزدی(صاحب عروه)396
آثار فقهی سید کاظم یزدی 396
محمد کاظم بن حسین خراسانی(1329ق)(آخوند خراسانی)398
1.تألیفات آخوند خراسانی 400
2.نقد آرای آخوند خراسانی 400
الف)میرزا محمد حسین نائینی 401
آثار فقهی میرزا محمد حسین نائیئی 401
ب)عبدالکریم حائری یزدی(1355ق)402
ج)محمدحسین اصفهانی 403
یکم)آثار فقهی شیخ محمد حسین اصفهانی 404
دوم)آثار آقا ضیاء الدین عراقی 405
سوم)آثار محمد حسین بروجردی 412
نکتهها و پیامها 412
10.دوره درخشش ولایت فقیه در میدان عمل 415
ولایت فقیه از نگاه امام خمینی رحمه الله 416
1.ضرورت تشکیل حکومت 419
2.ضرورت تشکیل حکومت اسلامی 419
الف)دلیل عقلی مستقل 419
ب)دلیل عقلی غیر مستقل 420
ج)سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام 421
د)دلایل نقلی تشکیل حکومت اسلامی 422
3.مبنای مشروعیت حکومت اسلامی 424
4.ولایت فقیه 425
الف)بداهت و ضرورت عقلی ولایت فقیه 428
اصل ضرورت تشکیل حکومت 428
ب)دلیلهای عقلی ولایت فقیه 432
یکم)دلیل عقلی مستقل 432
دوم)دلیل عقلی غیر مستقل 433
ولایت فقیه از نگاه فقیهان معاصر امام 440
1.ولایت عامه فقیه 441
الف)سید محمد حسین بروجردی رحمه الله 441
ب)سید مصطفی خمینی 442
ج)سید محمدرضا گلپایگانی رحمه الله 444
د)سید عبدالاعلی موسوی سبزواری رحمه الله 445
2.ولایت فقیه در امور حسبیه 446
الف)سید محسن حکیم 446
ب)آیتالله خویی 446
3.ولایت انتخابی فقیه 447
نکتهها و پیامها 449
فهرست منابع 451
علم اصول و فقه شیعه با آن همه غنای در محتوا،استواری در شیوههای استنباط و گستردگی و جامعیت مرهون تلاشهای شبانهروزی فقیهان سختکوش در طول بیش از هزار سال است.این جریان مبارک در این دوران طولانی،فراز و فرودهایی داشته؛اما هرگز متوقف نشده است.در ساختن بنای محکم و عظیم دو علم کارآمد«اصول»و«فقه»و تکامل آن دو،فقیهان بیشماری سهیم بودهاند و در این میان در هر دوره،تعدادی از فقیهان با ابتکارها و نوآوریهای خود در تکامل آن سهم بیشتری را به خود اختصاص دادهاند.بیشک آشنایی با این تحولات،عوامل مؤثر و شخصیتهای تأثیرگذار در درک بهتر این دو علم نقش بهسزایی دارد.در بررسی تاریخ علم اصول و فقه،از سه شیوه میتوان استفاده کرد:
1.بررسی بر اساس ادوار زمانی؛
2.بررسی براساس مدرسههای فعال؛
3.بررسی براساس مکتبهای فقهی.
در اغلب آثاری که تاکنون در این موضوع تألیف شده،تاریخ این دو علم
براساس ادوار زمانی بررسی شده است.عنوانبندی دورهها نیز در این آثار شباهتهای فراوانی به همدیگر دارند.
سید محمود شهابی در کتاب«ادوار فقه»ابتدا ادوار فقه را به دو دوره«تشریع و تفریع»تقسیم کرده و دوره تفریع را به چهار عهد تقسیم نموده است:صحابه،تابعان،نواب اربعه و غیبت کبرا و عهد چهارم را نیز به چهار دوره تقسیم کرده است:از غیبت کبرا تا زمان شیخ طوسی،از زمان شیخ طوسی تا علامه حلی،از علامه حلی تا وحید بهبهانی و از وحید بهبهانی تا عصر حاضر.
آیتالله جناتی در کتاب ادوار اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی،ادوار فقه را به هشت عصر تقسیم کرده است و ملاک تقسیم را تحولات در شیوههای استنباط دانسته است.این هشت عصر عبارتند از:عصر تمهید و زمینهسازی بهکارگیری اجتهاد(دوره حضور)،عصر تدوین قواعد اصولی(ابن عقیل)،عصر به کار گیری عناصر مشترک اجتهاد در منابع(شیخ طوسی)،گسترش استدلال در مسائل اجتهادی(از زمان ابنادریس)،عصر تکامل اجتهاد(وحید بهبهانی)،عصر ژرفاندیشی در ابحاث اجتهاد(شیخ انصاری)،عصر کلیت کاربرد اجتهاد با شیوه نوین آن(امام خمینی).
ابوالقاسم گرجی در کتاب«تاریخ فقه و فقها»تاریخ تحول فقه و اصول را نه دوره دانسته و ملاک را مطلق تحولات ایجاد شده قرار داده است.آن نه دوره عبارتند از:عصر تفسیر و تبیین،عصر محدثان،آغاز اجتهاد،کمال و اطلاق اجتهاد،عصر تقلید،عصر نهضت مجدد مجتهدان،عصر پیدایش مذهب اخباریگری،عصر جدید استنباط و عصر حاضر.
سید محمود هاشمی در مقدمه«موسوعة الفقه الاسلامی طِبقاً لمذهب اهل البیت»تحولات فقه و اصول را به صورت ذیل تقسیم کرده است:
الف)مرحله فقه روایی یا عصر صدور؛
ب)مرحله فقه اجتهادی یا عصر اجتهاد:این مرحله را به دورههای«تأسیس»،«جهش»،«استقلال و تکامل»،«تطرّف و عدم اعتدال»،«تصحیح و اعتدال»،«پختگی و کمال»تقسیم کرده است.
یکی دیگر از آثاری که در این زمینه تدوین شده«مدخل علم فقه»است که درباره ادوار،منابع،مفاهیم،کتابها و رجال فقه مذاهب اسلامی بحث کرده است.رضا اسلامی در فصل پنجم این کتاب که درباره ادوار فقه امامیه است،تحولات فقه امامیه را به ده دوره تقسیم کرده است:«تشریع،تفسیر و تبیین،شکوفایی اجتهاد و قانونمندی فقه،کمال اجتهاد،رکود دانش فقه،نهضت مجدد،استیلای اخباریان،اعتدال و تکامل اجتهاد،تعمیق و توسعه و اوجگیری اجتهاد،عصر تجربه عملی ساختن فقه یا عصر حاکمیت فقه».
در جلد اول کتاب ارزشمند«دایرة المعارف فقه مقارن-که زیر نظر آیتالله مکارم شیرازی در حال تدوین است-همان سبک تاریخ فقه و فقهای دکتر گرجی با اندک تغییری در تنظیم ادوار فقه به کار رفته است.
مدرسی طباطبایی در کتاب مقدمهای بر فقه شیعه از تلفیق بین شیوه ادوار زمانی و مکتبهای فقهی در تنظیم ادوار فقه بهره جسته است و به این صورت ادوار فقه را تنظیم کرده است:«دوره حضور امام علیه السلام،نخستین قرن غیبت،متکلمان،مکتب شیخ الطائفه،مکتب شهید اول،فقه دوره صفوی،مکتب وحید بهبهانی و مکتب شیخ انصاری».
در این کتاب مکتب فقهی و اصولی جعفری به صورت جریان پیوستهای که از وحی الهی،سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سخنان اهل بیت سرچشمه گرفته و تا کنون
تداوم پیدا کرده،مورد بحث و توجه قرار گرفته و نشان داده شده که این جریان پیوسته در مسیر طولانی تاریخ حیات خود انشعاباتی پیدا کرده و تحولات و فراز و فرودهایی به خود دیده؛اما هیچگاه از حرکت بازنایستاده است.در فصل اول این اثر ثابت شده که اولین انشعاب در فقه جعفری به دست اصحاب آن حضرت ایجاد شد.هشام بن حکم و یونس بن عبدالرحمن جریان اجتهاد عقلگرا و هشام بن سالم و پیروانش جریان اجتهاد حدیثگرا را پیریزی کردند و شخصیتهایی مانند صفوان در جهت ایجاد وفاق میان این دو گروه از صحابه برآمده و جریانی معتدل را بنیان نهادند.
در فصل دوم،با استناد به شواهد تاریخی نشان داده شده که در سدههای چهام و پنجم هجری هر کدام از سه جریان فوق در حوزهای به فعالیت خود ادامه داده است.جریان حدیثگرا بر حوزه قم و ری،و جریان عقلگرا بر حوزه بغداد مسلط شد.جریان سومی که در این دوره پدید آمده،جریان اجتهاد معتدلی است که شیخ مفید و شاگردانش پیریزی کردند و با روی کارآمدن این جریان مقتدر،با پشتوانههای قوی منطقی جریان عقلگرای افراطی برای همیشه از صحنه حوزههای فقهی امامیه خارج شد و جریان حدیثگرا نیز به ضعف گرایید.با به صحنه آمدن شیوه اجتهادی شیخ طوسی،هر دو گروه حدیثگرا و عقلگرا در دستگاه عظیم اجتهادی شیخ طوسی هضم شدند.
در فصل سوم نشان داده شده که در سده ششم دستگاه اجتهادی شیخ آنچنان بر حوزههای علمیه شیعه مسلط بود که تا یک قرن فضای حوزههای دینی در سراسر جهان تشیع را تسخیر کرد و غالب فقیهان در این سده از مکتب شیخ پیروی میکردند و عده کمی نیز پیرو جریان عقلگرایی و حدیثگرایی بودند.
در فصل چهارم نشان داده شده که این سدّ تقلید را سه فقیه برجسته در اواخر سده ششم هجری شکستند.قطبالدین راوندی،حُمَّصی و بهویژه ابنادریس حلی با انتقادات گسترده خود بر شیخ،مسیر حرکت اجتهاد را هموار ساختند.
در فصل پنجم و ششم آمده است که این انتقادات شدید بر جوّ حاکم بر حوزهها دو واکنش متفاوت را ایجاد کرد:وازدگی از اجتهاد متعارف و روی آوردن به زهد و اخلاق،یکی از آن دو واکنش در مقابل شکستن فضای تقلید بود.واکنش دوم نیز به پیریزی اجتهادی مقتدر و مسلط در حوزه حله انجامید و فقیهان توانمندی همچون محقق حلی و علامه حلی را در دامن خود پرورش داد.با پیوستن این حوزه به حوزه مقتدر جبل عامل نشاط فقهی فراوانی در حوزههای فقه و اصول بهوجود آمد.ابتکارات ایجاد شده در این دوره،در حوزههای مختلف بهویژه در حوزه اصول و فقه بیشمار است که به بخشی از آنها در کتاب اشاره شده است.پیدایش و رواج تفکر اخباریگری،بار دیگر سدی قوی در مقابل جریان اجتهاد ایجاد کرد و حدود یک قرن جریان اجتهاد را از صحنه حوزههای امامیه خارج ساخت.رواج افکار اخباریگری ضربههای هولناکی بر دستگاه مقتدر اجتهاد-که در طول چند قرن تکمیل شده و به ثمر نشسته بود-وارد ساخت.در فصل هفتم جریان اخباریگری مورد بحث قرار گرفته است.
در فصل هشتم نشان داده شده که پس از یک سده سلطه اخباریان،وحید بهبهانی با منطقی قوی به مقابله با افکار اخباریگری پرداخت و یکایک شبهات آنان را در باب اجتهاد و تقلید،اصول فقه،عقل،اجماع و...با پاسخهای قوی و محکم از میان برداشت و دستگاه اجتهاد خود را به گونهای طراحی کرد که هیچ یک از شبهات اخباریون بر آن وارد نمیشد؛ازاینرو در اندک زمانی حوزههای
دینی به تسخیر مجدد مجتهدان درآمد و بازار اجتهاد رونق دوبارهای گرفت.در فصلهای پایانی این اثر میخوانیم که شیخ انصاری با استفاده از شیوه وحید بهبهانی به بازسازی و تکمیل دستگاه اجتهادی پرداخت و با ابتکارات و نوآوریهای خود،هم در اصول و هم در فقه،حوزههای علمیه را به تسخیر خود درآورد و خاطره شیخ طوسی را زنده کرد؛اما این بار شاگردان شیخ انصاری به نقل افکار شیخ بسنده نکردند؛بلکه با دید نقادانه در مسیر تکمیل و پختگی دستگاه اجتهادی شیخ گام برداشتند؛ایدههای نویی در علم اصول به صحنه آمد؛انتقادات فراوانی بر شیخ وارد شد؛اما تاکنون هیچ طرح نوی که بتواند جایگزین شیوه اجتهادی شیخ شود و حوزهها را به تسخیر خود درآورد،عرضه نشده است.
این اثر ویژگیهایی دارد؛از جمله:
1.توجه به شیوههای اجتهادی و ساختارِ مکتب و مبانی مهم اصولی و فقهی هر یک از فقیهان تأثیرگذار در هر دوره؛
2.پیگیری تحولات ایجاد شده در مبانی اصولی و فقهی فقیهان در دورههای مختلف و چگونگی تأثیر مبانی در مکتب فقهی فقیهان؛
3.بررسی تاریخ تحولات اصول و فقه در کنار یکدیگر؛
4.تذکر نکتهها و پیامهای آموزنده در پایان هر دوره؛
5.دستهبندی مطالب متن و رعایت ترتیب منطقی میان مباحث مطرح شده؛
6.پرداختن به اصل موضوع و پرهیز از مباحث حاشیهای و استطرادی؛
7.رعایت تناسب با سرفصلهای مصوب برای همین ماده درسی.
با توجه به کثرت فقیهان هر دوره و تحولات مختلفی که در دو علم کاربردی اصول و فقه ایجاد شده،معرفی همه این شخصیتها و تحولات ایجاد شده،در
این اثر امکان نداشت.از اینرو در هر دوره،تعدادی از فقیهانی که صاحب مکتب بوده و ایدههای نوی را مطرح کرده و از شهرت بیشتری در حوزه فقه و اصول برخوردار بودهاند نام برده و به ذکر برجستهترین تحولات اکتفا کردهایم.امیدواریم در فرصت دیگری این اثر تکمیل شود و برای دوستداران اینگونه مباحث عرضه گردد.بیشک رهنمودهای راهگشای اساتید محترم و داوران اندیشمند موجب غنای بیشتر اثر شده و موجب کاهش کاستیها خواهد شد.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.آشنایی با پیشگامان جمعآوری،تبیین و تدوین سنت نبوی صلی الله علیه و آله؛
2.آشنایی با پایهگذاری و شکلگیری فقه جعفری؛
3.آشنایی با پیشگامان تدوین کتابهای فقهی و اصولی و تکنگاریها در موضوعات مختلف؛
4.بررسی گرایشها و جریانهای مختلف اصحاب ائمه علیهم السلام؛
5.آشنایی با تلاش شبانهروزی و پرخطر اصحاب ائمه علیهم السلام برای جمعآوری و نگهداری سخنان اهل بیت علیهم السلام.
بیشک مؤسس علوم اسلامی و از جمله فقه،شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله است که با توجه به وحی الهی،کلیات و فروعات فقهی را برای مردم بیان کردند و مسلمانان نیز بر اساس ظرفیتهای خویش از آن بهره گرفتند.با رحلت رسول گرامی اسلام در سال 11 قمری،باب نزول قرآن و باب دستیابی مستقیم به سنت نبوی مسدود گردید و از آن پس آموزش فقهی،افتا و قضا بر پایه درک عالمان دینی از کتاب خدا و سنت نبوی استوار گشت.
در این قسمت فقیهان شیعه و آثار فقهی تدوین شده به دست آنان در سده نخست هجری را مرور میکنیم:
در سخن از نخستین طبقه فقیهان پس از رحلت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله جمعی از صحابه پیامبر شایسته توجهاند که به«اهل فتوا»شناخته شدهاند.برای نمونه،در فهرستی که ابنسعید ذیل عنوان«بابُ ذِکرِ مَن کان یفتی بِالمدینه و یقتدی به من اصحاب رسولِ الله صلی الله علیه و آله»بهدست داده،شماری از مشاهیر اصحاب آمده است که در آن میان نام کسانی چون امام علی علیه السلام،ابنمسعود،اُبی بن کعب و معاذابن جبل دیده میشود. (1)کیفیت شکلگیری فقه در میان اهل سنت با توجه به منع نقل و تدوین سنت و گرایش به رأیگرایی داستان مفصلی دارد و ما در اینجا در مقام بیان آن نیستیم؛از اینرو در این قسمت درباره فقیهان شیعه-که اثری از آنان در فقه باقی مانده-به طور بسیار کوتاه بحث میکنیم.فارغ از جایگاه ویژه امام علی علیه السلام در طبقه نخستین و جایگاه دو فرزند بزرگوار آن حضرت امام حسن و امام حسین در طبقه متأخران صحابه،گروهی از اصحاب پیامبر که جزو وفادارترین صحابه به امام علی علیه السلام بودند را نیز میتوان در شکلگیری فقه شیعه مؤثر دانست.در رأس این گروه از صحابه باید از کسانی چون ابوذر غفاری،سلمان فارسی،مقداد،عمار،حذیفه یمانی در ردیف متقدمان صحابه و کسانی چون جابر بن عبدالله انصاری و عمرو بن حمق خزاعی در ردیف متأخران صحابه یاد کرد. (2)
در منابع روایی شیعه،روایتهای انگشتشماری از این اصحاب در باب مسائل فقهی نقل شده است؛مانند حدیث عمار در باب کیفیت تیمم (3)و حدیث مقداد در باب
مذی. (1)این دو روایت در جوامع حدیثی اهل سنت نیز به ثبت رسیده است (2)و از جابر حدیثی در باب قربانی حج (3)و حدیث دیگری در باب حد زنا بر جای مانده است. (4)البته روایات فقهی جابر در سرتاسر ابواب فقهی در جوامع حدیثی اهل سنت پراکنده شده است.مجموعهای از آنها در بخش مربوط به جابر در مسند احمد بن حنبل نقل شده است. (5)از یک سند ارائه شده در«مشیخه فقیه»استفاده میشود که نسخهای در بردارنده مجموعهای از روایات فقهی جابر در سدههای نخستین هجری در میان امامیه دست به دست میشده است.در سند این نسخه نام کسانی چون جابر جعفی و مفضل بن عمر به عنوان راوی دیده میشود و در طبقه تابعان نیز به برخی شخصیتهای برجسته شیعی که نقشی از آنان در فقه بر جای مانده است اشاره میکنیم:
منابع رجالی امامیه،حارث را در جایگاه یکی از اصحاب خاص امام علی علیه السلام معرفی کردهاند. (6)ابنسعید از ابواسحاق سبیعی از تابعان کوفه نقل کرده است:در حوزه کوفه کسی را در دانش به«فریضه»به عبیده سلمانی و حارث اعور برتری نیست. (7)
از ابنسیرین-که جزو تابعان بصره است-نقل شده که در ارزیابی جایگاه فقهی تابعان کوفه،در اینکه حارث و عبیده بر دیگران برتری داشتهاند،درنگی
نیست و تنها برتری یکی از آنان بر دیگری جای گفتوگو دارد. (1)
شماری از روایات فقهی حارث به طور پراکنده در ابواب مختلف جوامع روایی اهل سنت نقل شده است؛اما در کتب اربعه شیعه،تنها یک روایت شبه فقهی در باب اختیار همسر از حارث اعور بر جای مانده است. (2)
در منابع شیعی نام صعصعه در میان یاران خاص امام علی علیه السلام آمده است. (3)شخصیت صعصعه در منابع نه در مقام فقیه،بلکه بیشتر در جایگاه خطیب بازتاب یافته است.از نمونههای برجای مانده از فتاوای فقهی صعصعه،فتوایی در باب نماز جمعه است که ابوداود در سنن خود نقل کرده (4)و روایاتی چند با موضوع فقهی نیز در سنن نسائی نقل شده است. (5)زکریا بن ابیزاید،صعصعه را یکی از استادان اصلی فقیه نامدار کوفه،شعبی ذکر کرده است. (6)
اصبغ بن نباته،شخصیتی از تابعان کوفه است که در شمار اصحاب امام علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام نام برده شده است. (7)
در کتب اربعه شیعه،از این شخصیت روایات متعدد فقهی در باب طهارت،
صلات،بیع،اطعمه،حدود و دیات نقل شده است.در دیگر منابع،روایاتی از اصبغ در باب داوریهای امام علی علیه السلام نقل شده است. (1)
از متأخران اصحاب امام علی علیه السلام است و در منابع شیعی از«اولیاء»اصحاب آن حضرت شمرده شده است. (2)
یعقوبی در شمارش فقهای برجسته جهان اسلام در دوره حاکمیت معاویه،نام سوید بن غفله را ذکر کرده است. (3)در جوامع روایی اهل سنت روایاتی در ابواب گوناگون فقهی از جمله مباحث مربوط به زکات از ایشان نقل شده است. (4)در منابع روایی شیعه موارد نادری از روایات سوید به ثبت رسیده.در کتب اربعه دو روایت از این شخصیت در باب میراث موالی نقل شده است. (5)
از تابعان ایرانی تبار و موالی قبیله کنده که از«اصفیا»اصحاب امام علی علیه السلام شمرده شده است،از زاذان روایات متعدد فقهی در منابع روایی اهل سنت در ابواب مختلف نقل شده. (6)در جوامع روایی شیعه از ایشان دو روایت در کتب اربعه نقل شده است. (7)
در حالی که پس از رحلت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله خلفای وقت،مردم را از نقل و تدوین احادیث منع کردند، (1)امیرمؤمنان علیه السلام و برخی از شاگردان آن حضرت،سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله را جمع آوری و تفسیر و تبیین کردند و در اینباره نوشتههایی را از خود به یادگار گذاشتند.جلال الدین سیوطی در کتاب تدریب الراوی مینویسد:«میان صحابه نخستین و تابعین در ارتباط با کتابت و تدوین علم اختلاف
1) (1) .داستان منع تدوین حدیث و نقل آن،از زمان خلیفه اول آغاز و بیش از یک قرن ادامه یافت.عایشه نقل میکند:پدرم احادیثی از رسول خدا جمعآوری کرده بود که تعدادشان به پانصد حدیث میرسید؛ولی روزی همه آن احادیث را خواست و آتش زد.(کنز العمال،ج10،ص285،ح29460)،خلیفه دوم نیز اصحاب را از نقل حدیث منع کرد و جمعی از اصحاب را به جرم نقل احادیث رسول خدا،زندانی کرد(تذکره الحفاظ ذهبی،ج1،ص7)همچنین نقل شده است که عمر نخست تصمیم داشت،سنت رسول خدا را بنویسد،سپس پشیمان شد و از نوشتن آن صرف نظر کرد و طی بخشنامهای به همه بلاد اسلامی نوشت:اگر کسی نوشتهای از سنت رسول خدا نزد اوست،همه را محو کند.(کنزالعمال،ج10،ص292،ح29476)این ماجرا در عصر بعضی دیگر از خلفا نیز ادامه داشت؛هر چند در خلافت امیرمؤمنان علی*توجه به سنت رسول خدا و نقل آن مورد توجه قرار گرفت؛ولی فرصت کافی برای به سرانجام رسیدن آن به وجود نیامد.منع تدوین حدیث پس از آن حضرت تا زمان عمربن عبدالعزیز ادامه یافت،تا آنکه مطابق نقل بخاری،عمر بن عبدالعزیز طی نامهای به ابوبکربن حزم نوشت:احادیث رسول خدا را بنویس!زیرا از نابودی علم و از بین رفتن علما و دانشمندان میترسم(صحیح بخاری،ج1،ص60،باب کیف یقبض العلم،از ابواب کتاب العلم).با این حال،پس از مرگ عمر بن عبدالعزیز،بار دیگر تدوین حدیث با رکود مواجه شد،تا آنکه در عصر خلافت منصور دوانیقی به طور رسمی و گسترده تدوین حدیث آغاز شد.سیوطی از ذهبی نقل میکند:در سال 143 هجری دانشمندان اسلامی شروع به تدوین حدیث،فقه و تفسیر کردند که از جمله مالک،کتاب موطأ را تدوین کرد.(تاریخ الخلفاء،ص301)(شیخ خضری بک نیز در تاریخ التشریع الاسلامی،ص74-72 شرحی درباره منع تدوین حدیث نقل کرده است).
فراوانی بود؛جمعی آن را نادرست و گروهی آن را روا شمرده و انجام میدادند که از گروه دوم،علی علیه السلام و فرزندش حسن علیه السلام و جابر است». (1)
از این رو،باید گفت نخستین بار کتابهای فقهی و دینی را امیرمؤمنان علی علیه السلام تدوین کرده است.تلاشهای آن حضرت در این باره اختصاص به زمان پس از رحلت رسول مکرم ندارد؛بلکه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز به طور ویژه به محضر آن حضرت میرسید و بهرههای فراوان میبرد و بسیاری از آموختههایش را مینوشت.کلینی به سند معتبر از علی علیه السلام چنین نقل میکند:
«هر روز و هر شب،ملاقات ویژهای با پیامبر داشتم و آن وقت را به من اختصاص میداد.به هر سو میرفت،من با او میرفتم.اصحاب رسول خدا میدانستند که پیامبر با هیچ کس دیگر این گونه رفتار نکرد.هیچ آیهای از قرآن بر رسول خدا نازل نمیشد،جز آنکه آن را برای من میخواند و بر من املا میفرمود و من نیز با خط خود آن را مینوشتم.رسول خدا تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عام آن آیات را نیز به من تعلیم فرمود.آن حضرت از خداوند خواست که فهم و حفظ همه این موارد را به من عطا فرماید و از آن هنگام که پیامبر این دعا را در حق من کرد،من هرگز آیهای از کتاب خدا و دانشی را که رسول خدا بر من املا کرد و من آن را نوشتم،فراموش نکردم». (2)
بنابراین،آنچه در روایات معصومین از کتابهای امیرمؤمنان علیه السلام به نامهای جامعه،کتاب علی و صحیفه یاد شده است،میتواند محصول همین مجالس ویژه درس رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آن حضرت باشد.
نجاشی در شرح حال محمد بن عذافر صیرفی مینویسد:وی از پدرش نقل میکند که«من همراه حَکَم بن عتیبه به محضر امام باقر علیه السلام رسیدم.حَکَم از امام
سؤالاتی کرد و حضرت پاسخ داد،تا اینکه در مسئلهای گفتگویی پیش آمد.امام علیه السلام به فرزندش فرمود:برخیز و کتاب علی علیه السلام را بیاور.فرزندش برخاست و کتاب بزرگی را که داخل پارچهای پیچیده شده بود،حاضر کرد.امام علیه السلام به آن نگاه فرمود،تا مسئله مورد نظر را یافت؛سپس فرمود:این کتاب،املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و به خط علی علیه السلام است.آنگاه حضرت رو به حکم کرد و فرمود:ای ابا محمد!تو و سهله بن کهیل و ابوالمقدام،هر جای زمین را خواستید،بپیمایید؛اما به خدا سوگند!هرگز دانشی محکمتر و عالیتر از آنچه در میان این قوم-که جبرئیل بر آنان فرود میآمد-پیدا نخواهید کرد». (1)
همچنین کتاب دیگری از آن حضرت به نام صحیفه وجود داشت که مشتمل بر احکام فراوانی در قصاص و دیات بود. (2)
بخاری نیز در صحیح خود،در باب«کتابت علم»از ابوجحیفه چنین نقل میکند:«از علی علیه السلام پرسیدم آیا نزد شما کتابی وجود دارد؟پاسخ داد:هرگز!مگر کتاب خدا،یا فهمی که به مسلمانی(برای تشخیص احکام الهی)داده شده،یا آنچه را که در این صحیفه وجود دارد.گفتم:در این صحیفه چه مسائلی وجود دارد؟فرمود:درباره عقل،نحوه آزاد کردن اسیر و اینکه مسلمان را برای کشتن کافر،به قتل نمیرسانند». (3)
1) (1) .رجال نجاشی،شرح حال شماره 966.مرحوم شیخ صدوق در کتاب امالی،مجلس 66،بخشی از روایاتی که از کتاب علی است،ذکر کرده است.این بخش مشتمل بر بسیاری از آداب و سنن و احکام حلال و حرام نزدیک به سیصد سطر است.مرحوم صدوق این بخش را به سندش از امام صادقاز پدران بزرگوارش علیهم السلام نقل کرده است.در پایان این روایت،امام صادقفرمود:این مجموعه از احکام از کتابی که املای رسول خدا و به خط علیبنابیطالب*است،گرفته شده است.
2) (2) .آیتالله احمدی میانجی،نامهای مختلف این کتاب و عناوین و محتوای آنها را جمعآوری کرده است.(مکاتیب الرسول،ج2،ص302-5).
3) (3) .صحیح بخاری،ج1،ص36،باب کتابت علم،ح1.
هر چند ما معتقدیم غیر از صحیفه،کتاب دیگری از آن حضرت به نام جامعه وجود داشت،که یکی از مراجع علمی ائمه معصومین علیهم السلام،به شمار میرفت.در کتاب صحیفه نیز احکام فراوانی درباره قصاص و دیات وجود داشت؛ولی به هر حال نقل این مسئله از سوی بخاری به خوبی میرساند که آن حضرت صحیفهای داشت که بخشی از احکام الهی در آن نوشته شده بود.
روایتی از امام صادق علیه السلام به این مضمون نقل شده است که امام زینالعابدین علیه السلام همواره به«کتاب علی»رجوع میکرده و تلاش داشته است تا بتواند حق این کتاب را در باب عبادات ادا نماید. (1)
از جمله تکنگاریهایی که با موضوع فقه به امام علی علیه السلام منسوب است،دو کتاب در باب«فرایض»و«دیات»میباشد.در کافی مواردی از نقل زراره از کتاب فرائض دیده میشود و به صراحت آمده است که وی این متن را دیده بوده است. (2)قسمتی از متن کتاب فرائض امام علی علیه السلام در من لایحضره الفقیه (3)و قطعاتی از آن به صورت پراکنده در کتاب کافی بر جای مانده است. (4)
متن کامل«الدیات»منتسب به امام علی علیه السلام با اندک تقطیعی در کتاب کافی، (5)من لا یحضره الفقیه (6)و تهذیب (7)نقل شده است.به تازگی نیز بر اساس بازیابی متن از همین سه منبع،در مجموعهای با عنوان«الاصول الستة عشر»به چاپ
رسیده است.ناسازگاری برخی مسائل مندرج در کتاب الدیات با قول مشهور شیعه،مورد توجه ابنبابویه قرار گرفته است. (1)
علاوه بر امام علی علیه السلام از امام سجاد علیه السلام نیز رساله حقوق به یادگار مانده است که قسمتی از این مجموعه،مرتبط به مسائل فقهی و احکام شرعی است.
رساله حقوق آن حضرت را که حسن بن شعبه در تحف العقول آورده است،در بردارنده حدود پنجاه حق است که از جمله،حقوق خدا بر انسان و حقوق انسان بر خویش و حقوق عبادتهایی مانند نماز و روزه و حج بر انسان است.
بعضی از شاگردان امام علی علیه السلام به تأسی از امام خود،آثاری را در معارف اسلامی تدوین کردهاند که در این قسمت،گزیدهوار به آثار بعضی از آنها اشاره میشود:
ابورافع که غلام آزاد شده رسول خدا صلی الله علیه و آله و از یاران خاص امیرمؤمنان به شمار میرود،کتابی را تدوین کرده به نام السنن و الاحکام و القضایا. (2)از اظهارات نجاشی استفاده میشود که این کتاب مشتمل بر ابواب صلات،صیام،حج،زکات و قضاوتها بوده است.
علی بن ابورافع کاتب امیرمؤمنان و از بهترین پیروان علی علیه السلام بود.وی کتابی را در موضوعات مختلف فقهی،مانند وضو،نماز و سایر ابواب فقه تألیف کرد. (3)
به گفته شیخ طوسی،وی کتابی را درباره قضاوتهای امیرمؤمنان علیه السلام تألیف کرد. (1)
نجاشی به هنگام ذکر نخستین طبقه از مؤلفان حدیث،آورده است که ربیعهبن سمیع،کتابی را از امیرمؤمنان علیه السلام درباره زکات گاو و شتر و گوسفند جمع آوری کرده است. (2)
مرحوم شیخ طوسی در کتاب فهرست نام نهصد تن از مصنفان را مینویسد که چه بسا هر یک دارای تألیفات متعددی باشند. (3)
میدانیم عمده این کتابها در عصر امامان اهل بیت علیهم السلام تا پایان قرن سوم نوشته شده است که به خوبی اهتمام فقیهان اهل بیت علیهم السلام را به امر تدوین حدیث و فقه نشان میدهد،بعضی از این آثار را در ادامه همین فصل معرفی خواهیم کرد.
گفتنی است که به سبب جدا نبودن احکام فقهی از سایر علوم،مجموعه کتب حدیث،در بردارنده روایات فقهی،کلامی،تفسیری و مانند آن بود؛ولی برخی از این کتابها ویژه مسائل فقهی بوده؛مانند کتابهایی که از ابو رافع و دو پسرش نقل شد.همچنین برخی از کتابهای فضلبن شاذان و یونسبن عبدالرحمن(از اصحاب امام رضا علیه السلام)نیز،مانند کتابهای فقهی تدوین شده بود.
گواه این مطلب آن است که مرحوم کلینی در موارد متعددی آرای آنان را در کافی آورده است؛ (4)از جمله در باب طلاق و میراث و زکات و مانند آن.همچنین
شیخ صدوق در کتاب مقنع،در این باره که زن چگونه از شوهرش ارث میبرد،قولی را از فضل بن شاذان نقل کرده است؛بدون آنکه به روایتی نسبت دهد.اینها میرساند که فضل بن شاذان دارای متنی فقهی بوده است.
سده دوم هجری از طرفی با دوره انتقال سیاسی و در نتیجه فضایی مساعد برای فعالیتهای فرهنگی و از دگر سو با عصر تدوین علوم اسلامی مقارن بود.در چنین فرصتی امام باقر علیه السلام (1)به تبیین،تدقیق و تفصیل تعالیم شیعه
1) (1) .امام باقردر وسعت علم و دانش مشهور و ضرب المثل بود،تا آنجا که در کتابها به بهانههای مختلف از او یاد میشود.علمای اهل سنت-چه معاصران آن حضرت و چه در اعصار بعد-درباره عظمت علمی و معنوی آن حضرت سخنها گفتهاند.عبدالله بن عطاء مکی میگوید:«من دانشمندان را ندیدم نزد کسی؛جز ابوجعفر(محمدبن علی)این اندازه اظهار کوچکی نمایند.من خودم دیدم که حکم بن عتیبه(م114)با آن همه جلالت و عظمتی که میان مردم داشت،در برابر آن حضرت،همچون کودکی در برابر آموزگار بود».(القاب الرسول و عترته،ص56؛تاج الموالید،ص29،و المتسجاد من الارشاد،ص173،مطابق نقل موسوعه الفقه الاسلامی،طبقا لمذهب اهل البیت،ج 1،ص40.ذهبی مینویسد:«ابوجعفر باقر،محمدبن علی بن الحسین،پیشوای مورد اعتماد،هاشمی علوی و بزرگ بنیهاشم در زمان خویش بود و در عصر خود به«باقر»شهرت یافت و این لقب از جمله«بقر العلم»(شکافت دانش را)گرفته شده است»(تذکره الحفاظ،ج1،ص94).ابنخلکان در وفیات الاعیان مینویسد:«ابوجعفر محمدبن زین العابدین،ملقب به باقر-بنا بر اعتقاد امامیه-یکی از امامان دوازدهگانه است.او پدر امام جعفر صادق است.باقرمردی دانشمند،بزرگوار و بزرگ بود.او را باقر گفتهاند؛چون علم و دانش را وسعت و گسترش بخشید».شاعر درباره وی گفته است:«یا باقر العلم لاهل التقی و خیر من لبی علی الاحبل». «ای کسی که برای اهل تقوا شکافنده دانش هستی و بهترین کسی میباشی که به پیمانهای الهی لبیک گفت»(وفیات الاعیان،ج4،ص174).
اهتمام ورزید و روایات پر شمار منقول از آن حضرت درباره عقاید،فقه،اصول و اخلاق نشان از آن دارد که آموزشهای دینی شیعه بهویژه در فقه و اصول از روزگار آن حضرت روی به تدوین و شکلگیری نهاده و از فقه اهل سنت متمایز شده است.این دو امام بزرگوار علاوه بر بیان فقه،جهت تربیت شاگردان فقیه،قواعد مهم اصولی و فقهی را نیز بیان کردهاند و امام صادق علیه السلام با بیان کلیدی خود که فرمود:«انّما علینا انْ نُلقی إلیکم الاُصُولَ و علیکم انْ تَفَرَّعوا» (1)راه اجتهاد را به روی شاگردان خود باز کرد.روایات فراوانی از این دو امام بزرگوار درباره بیاعتباری ظن غیر معتبر، (2)حجیت ظواهر، (3)حجیت خبر واحد، (4)راه حل تعارض اخبار، (5)اصول عملیه مانند برائت، (6)استصحاب (7)و احتیاط، (8)حجت نبودن رأی و قیاس، (9)مباحث عام و خاص،ناسخ و منسوخ (10)و...نقل شده که شاکله علم اصول را تشکیل میدهد.پس از امام باقر علیه السلام،امام
1) (1) .حر عاملی،وسائل الشیعه،ج18،ص40.
2) (2) .همو،الفصول المهمه فی اصول الائمه،ص199.
3) (3) .همو،وسائل الشیعه،ج1،ص290.
4) (4) .جامع احادیث الشیعه،ج1،ص226.
5) (5) .فیض کاشانی،الاصول الاصلیه،ص86.
6) (6) .کلینی،کافی،ج2،ص463.
7) (7) .شیخ صدوق،الخصال،ص413.
8) (8) .حر عاملی،وسائل الشیعه،ج18،ص111.
9) (9) .کلینی،کافی،ج1،ص59.
10) (10) .همان،ج1،ص64.
صادق علیه السلام راه تدقیق و تفصیل تعالیم مذهب را ادامه داد.چنانکه از روایات بیشمار منقول از آن حضرت آشکار میگردد،علاوه بر تبیین مواضع شیعه در مسائل اعتقادی مورد بحث در آن روزگار،تعالیم مذهب در موضوعات گوناگون فقهی را با تفصیل بیان فرمود و مکتب جعفری را بنیانگذاشت. (1)
در مکتب امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام و فرزندان معصومشان،شخصیتهای پرشماری تربیت شدند که جان برکف در راه جمع آوری و حفظ معارف اهل بیت علیهم السلام همه خطرها را به جان خریدند و به دریافت لقب پر افتخار راویان احادیث اهل بیت علیهم السلام نائل آمدند.بیشک راویان حدیث همه در یک رتبه و مقام علمی نبودند؛تعدادی از آنان در رشتههای مختلف علوم اسلامی سرآمد بودند و از آن میان عدهای در زمره فقیهان برجسته روزگار خود محسوب میشدند.قرینهها و شواهدی در دست است که نشان میدهد که راویان فقیهِ نیمه نخست سده دوم هجری با وجود همراهی با اصول مذهب شیعه،بر همان روش فقیهان آغازین(سده نخست)باقی ماندند.مهمترین مشخصه روش این فقیهان پیوند و آمیختگی حلقه تعلیم و تعلّم آنان با محافل عامه بود.از شخصیت برجسته این گروه جابر بن زید جعفی و ابو حمزه ثمالی است که در زمره استادان این شخصیتها نام کسان نامداری از شیعیان غیر امامی کوفه مانند حکمبن عتبه و سلیمان اعمش دیده میشود و نیز نام برجستگانی از حلقههای غیر امامی چون شریک نخعی و شعبهبن حجاج در فهرست شاگردان این افراد قابل مشاهده است. (2)در این قسمت به اختصار تعدادی از این فقیهان را معرفی میکنیم.
جابر بن یزید جعفی(128ق)از تابعان برجسته کوفه است.جابر شخصیتی است که به اتفاق منابع امامیه و اهل سنت،از نظر اعتقادی به مذهب امامیه وابسته است و در منابع امامی او را از اصحاب امام باقر علیه السلام و صادق علیه السلام شمردهاند. (1)اهمیت جابر در منابع نقلی فقه کوفه از این عبارت وکیع آشکار میگردد که گفته است:«اگر جابر جعفی نبود،اهل کوفه بیحدیث باقی میماندند». (2)
یعقوبی،جابر جعفی را در عداد فقیهانی طراز اول چون ابنجریح،ابنابی لیلا و اوزاعی آورده است. (3)شیخ مفید در رساله المتعه از جابر فتوای به حلیت متعه را نقل کرده است. (4)از جمله آثار فقهی جابر کتاب النوادر است که نجاشی در رجالش از آن نام برده است، (5)و متنی با عنوان وصیت امام باقر علیه السلام به جابر جعفی از سوی ابنشعبه حرانی بدون ذکر اسانید آن در تحف العقول درج گردیده است. (6)شیخ نیز از جابر«اصلی»را نقل کرده است. (7)
ابو حمزه ثابتبن ابی صفیه ثمالی(150ق)یکی دیگر از تابعان نامدار امامی کوفه است.این شخصیت با برخورداری از عمری دراز محضر امامان
زینالعابدین،باقر و صادق علیهم السلام را درک کرده است.ابو حمزه افزون بر ائمه علیهم السلام از محفل انس بن مالک و عامر شعبی بهره گرفته است.یعقوبی ایشان را فقیهی برجسته در کنار ابو حنیفه،سفیان ثوری و اوزاعی یاد کرده است. (1)تعدادی از احادیث فقهی ایشان در کتب اربعه نقل شده است.از آثار فقهی ابو حمزه ثمالی میتوان به دو اثر با عناوین کتاب و النوادر اشاره کرد که نسخههای هر دو تا مدت زمانی پس از سده دوم هجری رواج داشته است.طریق ابنبابویه به کتاب ابو حمزه در مشیخه فقیه ذکر شده است.
در این قسمت برای رعایت اختصار چند تن از برجستهترین فقیهان جعفری نیمه دوم سده دوم را معرفی میکنیم:
فرزندان اعین که زراره مهمترین آنان است در عصر امامت امام باقر علیه السلام به مذهب امامیه پیوستهاند و در فقه شیعه در سده دوم هجری نقشی مؤثر داشتهاند.برادران زراره عبارتند از عبدالملک،حمران،بکیر و عبدالرحمن که به تعبیر ابنعقده(عالم زیدی).«هر یک از این برادران سزاوار آن بودند که مفتی سرزمینی باشند». (2)برجستهترین فرد آل اعین،زراره بن اعین(150ق)است که جاحظ از او با عنوان رئیس شیعه در زمان خود یاد کرده است (3)و نجاشی او را شیخ اصحاب در
زمان خود و متقدم ایشان دانسته و بر دانش او به قرائت،فقه،کلام،شعر و ادب تصریح کرده است (1)و کشی زراره را نسبت به فقیهان امامی هم عصر خود«افقه»شمرده است. (2)زراره پیش از گرویدن به مذهب امامیه در کوفه در محضر حکم بن عتبه تحصیل کرده بود و برای تکمیل دانش خود به محضر امام باقر علیه السلام تشرف حاصل کرده و در حلقه شاگردان خاص آن حضرت در آمده است.
در بررسی میراث فقهی باقی مانده از زراره،پیش از هر چیز باید حجم انبوهی از روایات فقهی به نقل او از امامان باقر و صادق اشاره کرد که در برگ برگ کتب اربعه امامیه نقش بسته است.دانستهها درباره شیوه اجتهادی زراره،در حد چند روایت پراکنده است. (3)از این روایات میتوان فهمید روش زراره در حل تعارضِ اخبار،تخییر بوده است و از این نکته که ابنابی الحدید در نقد بر دیدگاه سید مرتضی نسبت به خبر واحد،حجیت خبر واحد را به متقدمان امامیه از جمله زراره نسبت داده (4)میتوان فهمید که زراره به اعتماد نسبت به اخبار اشتهار یافته بوده است و از گزارشهای رجالی مربوط به زراره و جانشینش(عبدالله بن بکیر)میتوان فهیمد که زراره در مواردی عمل به رأی داشته است و در این باره میتوان به جملهای نقل شده از زبان وی اشاره کرد:«رُبَّ رَأْی خَیرٌ مِن أثرٍ». (5)
ابوبصیر یحیی بن ابی القاسم اسدی(150ق)یکی از برجستهترین فقیهان جعفری در محیط کوفه است.کنیه او ابومحمد بود و شاید از آن رو ابوبصیر خوانده میشد که از بینایی محروم بود. (1)
ابو بصیر چندی در محضر امام باقر علیه السلام بود و پس از آن در حلقه اصحاب امام صادق علیه السلام در آمد.انبوهی از روایات بر جای مانده فقهی و غیر فقهی در جوامع حدیثی شیعه که از طریق ابو بصیر از آن امام نقل شده است،حکایت از میزان بالای بهرهگیری از محضر آن امام دارد. (2)نام ابو بصیر در شمار شش تن«اصحاب اجماع»از یاران امام باقر وامام صادق جای گرفته است.درباره گرایش فقهی ابو بصیر چند نکته قابل ذکر است:
در باب حدیث معتقد به ضرورت پیروی از لفظ در نقل احادیث است. (3)لفظگرایی در نقل حدیث در مقابل معناگرایی در حدیث قرار داشت که هر دو روش در میان راویان طرفدارانی داشت.
در باب مسئله اختلاف حدیث،باید به روایتی منقول از ابو بصیر اشاره کرد که در آن بر لزوم مخالفت عامه تکیه شده است. (4)
در باب رأی فقهی طبق روایتی که از امام صادق علیه السلام نقل فرموده اجتهاد به رأی را مردود دانسته است. (5)
در باب استنباط فقهی،ابو بصیر یکی از نخستین راویان حدیثی است که فرموده:«علینا القاء الاصول و علیکم التفریع». (1)
ابو بصیر را بیتردید باید جزو نخستین مؤلفان امامیه به شمار آورد که به تألیف آثار مدون و ترتیب یافته فقهی پرداختهاند.آثار شناخته شده ابو بصیر از این قرارند:کتاب یوم و لیله، (2)مناسک حج، (3)مجموعهای از احادیث فقهی، (4)نسخهای در علل الشرایع. (5)
محمد بن مسلم بن ریاح ثقفی،ابو جعفر طحان اعور(150ق)فقیهی برجسته از اصحاب امام باقر و امام صادق است.نجاشی او را«وَجْهُ اصحابِنا بِالکوفه»خوانده است. (6)جایگاه محمد بن مسلم در فقاهت مورد تأکید همه رجالیون قرار گرفته است (7)
1) (1) .عوالی الئالی،ابنابی جمهور ج4،ص63 و 64.
2) (2) .رجال نجاشی،ص441.
3) (3) .این کتاب به روایت علی بن حمزه و حسین بن علاء رواج داشته و طوسی از اسانید آن گزارش کرده است،(الفهرست،ص187).
4) (4) .این اثر در سده چهارم هجری در اختیار ابنبابویه و یکی از منابع مورد استفاده او در تدوین من لایحضره الفقیه بوده است.(مشیخه،ص 18).
5) (5) .از اسانید کتاب علل الشرایع ابنبابویه بر میآید که وی مستقیم یا غیر مستقیم به چنین نسخهای دسترس داشته است.نقلیات ابنبابویه از ابو بصیر در باب علل مجموعهای مشتمل بر حدود 20 حدیث به روایت حسین بن یزید نوفلی از علی بن حمزه بطائنی است،(علل الشرایع،ص16،15).
6) (6) .رجال نجاشی،ص323.
7) (7) .رجال کشی،ص238؛رجال برقی،ص9 و 17؛رجال طوسی،ص135 و 300.
و در مقام تأکید بر گستردگی دانش اندوزی محمد بن مسلم در محضر ائمه علیهم السلام،برای شنیدههای او از امام باقر علیه السلام رقم سی هزار حدیث و از امام صادق علیه السلام رقم شانزده هزار حدیث گزارش داده شده است. (1)در عظمت فقاهت محمد بن مسلم همین بس که امام صادق علیه السلام،اصحاب خود را در صورت عدم دسترسی به امام،برای گرفتن پاسخ مسائل فقهی خود،به محمد بن مسلم رجوع داده است (2)و عدهای از عالمان متقدم امامیه به صراحت محمد بن مسلم را افقه معرفی کردهاند. (3)
تنها اثر یاد شده از محمد بن مسلم،رسالهای با عنوان«الاربع مأه مسئله فی ابواب الحلال و الحرام» (4)میباشد.این رساله در واقع مجموعهای از روایات امام علی علیه السلام است که با عنوان«حدیث الاربعمأه»یا کتاب«ادب امیرالمؤمنین»در میان امامیان متقدم رواج داشته است و محمد بنمسلم اصلیترین شخصیت درگیر در اسانید آن بوده است.نجاشی سند این متن را از طریق علاء بن رزین به محمد بن مسلم رسانیده است. (5)علاوه بر قطعاتی از این متن که بهطور پراکنده در آثار گوناگون حدیثی آمده،دو نسخه کامل متن در ضمن کتاب الخصال ابنبابویه با ذکر اسانید (6)و در تحف العقول ابنشعبه حرانی (7)بدون ذکر سند درج گردیده است.
در کنار این شخصیتهای برجسته،شماری از فقیهان اهل کوفه قرار دارند که
در معرفی شخصیت علمی آنان فقه و قرائت کنار هم آمده است؛مانند«ابن ابی یعفور، (1)ابان بن تغلب، (2)سلیمان بن خالد اقطع، (3)سدیر بن حکیم صیرفی». (4)
(5) فقیهان مکتب جعفری در دوره حضور را به سه جریان متفاوت میتوان تقسیم کرد.نخست جریان«عقلگرا»است،که در این جریان هشام بن حکم و یونس بن عبد الرحمن،فضل بن شاذان و تعدادی از شاگردان آن بزرگواران قرار دارند و جریان دوم جریان«حدیثگرا»است.در این جریان هشام بن سالم،ابو
1) (1) .رجال کشی،ص180.ابو محمد عبدالله بن ابی یعفور عبدی(131)عالمی از فقهای کوفه است که بر فقه و قرائت چیرگی داشته و گرد آورنده یکی از اصول متقدم امامیه است که مورد استفاده در تدوین من لایحضره الفقیه بوده است(رجال نجاشی،ص213).
2) (2) .ابو سعید ابان بن تغلب بن ریاح جریری کندی(141ق)فقیه نامدار کوفه است که افزون بر فقه در قرائت و ادب نیز برجسته بوده است.در روایتی آمده که ابان از امام صادق سی هزار حدیث نقل کرده است.(رجال برقی،ص9 و 16؛الفهرست،ص17؛رجال نجاشی،ص10 و 12).در جلالت قدر ابان همین کافی است که امام باقر*امر فرمود تا در مسجد بنشیند و فتوا بدهد(الفهرست،ص17 و رجال نجاشی،ص10).
3) (3) .از فقیهان کوفی و از معدود یاران امام باقر بود در قیام زید شرکت جست و پس از شکست قیام به دست یوسف بن عمر دستگیر شد و دستش قطع گردید.(رجال کشی،ص360).سلیمان نویسنده کتابی نامبوب در حدیث اهل بیت بود که جزو منابع من لایحضره الفقیه است(ابن بابویه،مشیخه،ص 30).
4) (4) .ابو الفضل سدیر بن حکیم بن صهیب صیرفی فقیهی کوفی از یاران امام باقر و امام صادق است.سدیر در جریانهای سیاسی اواخر عصر اموی درگیر بوده و چندی به زندان افتاده است.(رجال کشی،ص210).
5) (5) .این تئوری را دکتر پاکتچی در اثر چاپ نشدهای با عنوان«تاریخ فقه امامیه»ارائه دادهاند که با تلخیص و بازسازی تقدیم میگردد.
جعفر احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی و تعدادی از شاگردان این بزرگواران جای گرفتهاند و جریان سوم طیف«معتدلی»هستند در مقام حد وسط میان دو جریان قبل به شمار میآیند و از شخصیتهای برجسته این جریان میتوان از صفوان بن یحیی و ابنابی عمیر یاد کرد.و ما در این قسمت درباره شخصیتها و گرایشهای فقهی هر یک از سه جریان به طور مختصر بحث میکنیم.
(1) در میان شاگردان امام صادق علیه السلام به چهرهای متکلم شناخته شده بود و خاطرات شیرینی از مناظرات او به یادها مانده است.هشام بن حکم پیش از گرویدن به مذهب امامیه بر مذهب جهم بن صفوان بوده است.و پس از آشنایی با امام صادق علیه السلام و تعالیم ایشان،به دست آن حضرت هدایت یافته و به مذهب امامیه گرویده است و در شمار یاران خاص آن حضرت در آمده است. (2)یکی از فعالیت تبلیغی هشامبن حکم تبیین نظریه امامت و دفاع از حریم آن بوده است.اندیشههای فقهی هشام در هالهای از ابهام قرار دارد و با توجه به بعضی شواهد و اسناد چند نکته ذیل را در باب اندیشههای فقهی و اصولی آن بزرگوار میتوان عرضه کرد:
-وی کتاب خدا را معیاری برای تشخیص صحت حدیث یاد کرده است. (3)
-وی نسبت به اخبار دیدگاهی بسیار نقادانه داشته و معتقد بوده که در میان احادیث منقول از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام،شماری از اخبارِ وارد شده و در این باره کسانی چون مغیره بن سعید را افراد صاحب نقش در ساختن احادیث معرفی کرده است. (1)
-درباره مسئله رأی و قیاس،اختلافی بنیادین میان هشام بن حکم و هشام بن سالم بوده و در اینباره حمیری کتابی با این عنوان نوشته است:کتاب ما بین هشام بن حکم و هشام بن سالم فی القیاس و الارواح و الجنه و النار و الحدیثین المختلفین.با توجه به مخالفت شدید هشام بن سالم با قیاس،میتوان این نکته را فهمید که هشام بن حکم دست کم به مشروعیت مواردی از کاربردهای قیاس قائل بوده است.
با آنکه هشام بن حکم بیشتر در زمینههای کلامی قلم زده است،در فهرست آثار او میتوان عناوینی در حوزه فقه و اصول را نیز جست؛مانند کتاب الالفاظ و مباحثها، (2)کتاب الاخبار،علل التحریم، (3)کتاب الفرائض (4)و اصل. (5)با توجه به دو
1) (1) .رجال کشی،ص224.
2) (2) .فهرست ابنندیم،ص224؛الفهرست طوسی،ص175؛رجال نجاشی،ص433.کتاب الالفاظ ابنهشام درباره شیوههای خطاب بوده که بعدها نیز با همین عنوان«مباحث الفاظ»بخش مهمی از مباحث کتب اصولی را تشکیل داده است.
3) (3) .رجال نجاشی،ص433.
4) (4) .همان.
5) (5) .الفهرست طوسی،ص174.نسخههای مختلف این اصل به روایت کسانی چون ابنابی عمیر و صفوان بن یحیی تا سده چهارم هجری باقی بوده است و نسخهای از آن به روایت ابنابی عمیر و علی بن حکم از منابع ابنبابویه در تدوین من لایحضره الفقیه بوده است.(مشیخه،ص25 و 26).
کتاب الالفاظ و الاخبارِ هشام بن حکم شاید بتوان گفت اولین اثری که به صورت مستقل در اصول نوشته شده از سوی فقیهان شیعه بوده است.
(1) یونس امام کاظم و امام رضا را درک کرده و از محضر آن دو بزرگوار بهره وافر علمی برده است؛ (2)اما توفیق درک محضر امام صادق علیه السلام را نیافته و به گفته نجاشی،وی امام صادق علیه السلام را در یکی از سفرهای حج خود ملاقات کرده؛ولی فرصتی برای بهرهگیری از آن حضرت پیدا نکرده است. (3)وی به محفل درس شماری از بزرگانِ اصحابِ امام صادق و امام کاظم مانند عبدالله بن مسکان،هشام بن سالم و هشام بن حکم حاضر شده و از آنان دانش آموخته؛ (4)اما هیچ یک از این شخصیتها به اندازه هشام بن حکم در اعماق اندیشه یونس تأثیرگذار نبودهاند.برخی از عالمان متقدم،یونس را خلفِ هشام بن حکم و یکی از غلمان(شاگردان خاص)او شمردهاند. (5)کتاب سعد بن عبدالله اشعری که با عنوان کتاب مثالب هشام و یونس نوشته شده افزون بر اینکه مواضع تند سعد را نسبت به این دو شخصیت نشان میدهد،میرساند که هشام و یونس نماینده طرز فکری هستند که سعد کتاب خود را در نقض
1) (1) .با وجود جایگاه مهمی که در تاریخ مذهب امامیه دارد،شرح زندگی او در هالهای از ابهام باقی مانده است و درباره تاریخ تولد و وفات و محل زندگی او سکوت فراگیری در منابع دیده میشود.
2) (2) .رجال برقی،ص54،49 و رجال طوسی،ص364.
3) (3) .رجال نجاشی،ص446 و رجال کشی،ص488.
4) (4) .جامع الرواه اردبیلی،ج2 ص357 و 359.
5) (5) .رجال کشی،ص278 و 539.
دیدگاه آنان پرداخته است. (1)با اینکه این دو در کلام و فقه صاحب نظر بودند،هشام بن حکم با شهرت کلامی و یونس با چهرهای فقیهانه درخشیدهاند.فضل بن شاذان بر این باور بود که در اسلام پس از سلمان فارسی،کسی فقیهتر از یونس نیامده است و او را جزو معدود کسانی به شمار آورده که دانش ائمه علیهم السلام به ایشان منتهی شده است. (2)روایاتی به نقل از امام رضا علیه السلام که در آنها شیعیان به فراگرفتن فقه و معالم دین از یونس فراخوانده شدهاند (3)نشان از جایگاه مهم یونس در حوزه فقاهت امامیه دارد.با اینکه کشی یونس را از اصحاب اجماع شمرده، (4)عدهای از راویان حدیثگرای قم،روایاتی در تضعیف یونس مطرح کردهاند (5)که کشی و طوسی ضمن نامعتبر خواندن این روایات،بر ثقه بودن یونس تأکید کردهاند.
چند اثر فقهی در فهرست آثار یونس به چشم میخورد از جمله:
1.کتاب یوم و لیله (6)ظاهراً در باب مسائل روزانه و مبتلابه مکلفین نوشته شده است.
2.الجامع که مشتمل بر مجموعهای از روایات در ابواب گوناگون معارف
1) (1) .رجال نجاشی،ص178.علی بن ابراهیم قمی در دفاع از این دو شخصیت کتاب رساله فی معنی هشام و یونس نوشته و سعد بن عبد الله ردیهای بر آن نوشته است.
2) (2) .رجال کشی،ص484 و 485.
3) (3) .همان،ص490 و 491.
4) (4) .رجال کشی،ص497.
5) (5) .همان،ص497.
6) (6) .رجال نجاشی،ص448.شیخ طوسی،در اختیار معرفه الرجال،ص485 آورده است که امام حسن عسکری*پس از آنکه کتاب یوم و لیله و را ملاحظه کرد،فرمود:«هذا دینی و دین آبائی و هو الحق کله».
اسلامی به خصوص در حوزه فقه بوده است.در فهارس گوناگون عنوان این اثر به صورتهای«جامع الآثار»یا«جوامع الآثار»ضبط گردیده که نشان میدهد این نوشته مجموعهای از آثار را در برداشته است. (1)در رجال نجاشی افزون بر عنوان«جامع الآثار»از نوشتهای دیگر با عنوان«الجامع الکبیر فی الفقه»سخن به میان آمده است. (2)محتمل است جامع الآثار خلاصه جامع الکبیر باشد.نسخهای با عنوان«الجامع الصغیر»از یونس بن عبد الرحمن در سده هفتم قمری به دست سید رضی الدین بن طاووس رسیده و در برخی از آثارش مورد استفاده قرار گرفته است. (3)بعید نیست این کتاب همان جامع الآثار باشد.
3.کتاب الفرائض:ابنندیم در الفهرست (4)و شیخ طوسی از آن یاد کردهاند (5)و نجاشی به دو تحریر کبیر و صغیر آن اشاره نموده است. (6)شاید نقلیات قابل ملاحظه کلینی از یونس بن عبد الرحمن در باب فرائض برگرفته از همین اثر باشد. (7)
4.کتاب الشرائع: (8)مشتمل بر مباحث فقهی بوده است.
5.کتاب العلل:طوسی با همین عنوان از آن یاد کرده است.عنوان آن در رجال نجاشی به صورت«کتاب العلل الکبیر»و در فهرست ابنندیم با عنوان«علل الأحادیث» (9)آمده است.
1) (1) .الفهرست طوسی،ص181؛رجال نجاشی،ص447؛فهرست ابنندیم،ص276.
2) (2) .رجال نجاشی،ص448.
3) (3) .سعد السعود،ص79 و فرج المهموم ص23 و 24.
4) (4) .الفهرست ابنندیم،ص276.
5) (5) .الفهرست طوسی،58-181.
6) (6) .رجال نجاشی،ص447.
7) (7) .کافی،ج7،ص116،115،85،84،83 و 145.
8) (8) .الفهرست طوسی،ص181.
9) (9) .فهرست ابنندیم،ص276؛الفهرست طوسی 181؛رجال نجاشی 447.
6.علل النکاح و تحلیل المتعه:نجاشی در عرض کتاب العلل،آن را اثری مستقل دانسته است. (1)
7.الاحتجاج فی الطلاق (2)
8.نوادر البیوع، (3)کتابی در علم اصول با عنوان«اختلاف الحدیث و مسائله»را نیز به یونس نسبت دادهاند. (4)
نام تعداد زیادی از فقیهان برجسته معاصر با یونس یا شاگردان آن بزرگوار در کتابهای رجالی آمده است که برای رعایت اختصار فقط به ذکر نام چند تن از برجستهترین آنها اکتفا میکنم،از آن جمله:
یک.علی بن اسماعیل میثمی:او از اصحاب امام رضا علیه السلام بود و آثاری مانند کتاب النکاح،کتاب الصلاه،کتاب المتعه و کتاب المناسک در فهرست آثار وی ثبت شده است (5)و نسخهای در بردارنده روایات میثمی در شمار منابع من لایحضره الفقیه قرار داشته است. (6)
دو.احمد بن عبد الله بن خانیه:از عالمان امامی ایرانی تبار و یکی از مهمترین شاگردان یونس در حوزه فقه بود.در منابع رجالی وی را از اصحاب امام جواد علیه السلام شمردهاند (7)و کتابی با عنوان«کتاب یوم و لیله»را به وی نسبت دادهاند. (8)
سه.ابو الفضل عباس بن موسی وراق:فقیه امامی ساکن بغداد که در شمار شاگردان خاص یونس از او نام برده میشود و نجاشی از یک اثر او به نام کتاب المتعه یاد کرده است. (1)
چهار.نوح بن شعیب بغدادی:عالم امامی اهل بغداد که در منابع او را یکی از اصحاب امام جواد علیه السلام معرفی کردهاند و فضل بن شاذان وی را فقیهی عالم،صالح و مرضی خوانده است. (2)با کمال تعجب آثار و روایات نوح بازتابی در کتب اربعه نداشته است.
پنج.اسماعیل بن مرار:از شاگردان یونس بن عبد الرحمن بود.وی شخصیتی کلیدی است که حلقه پیوند میان یونس و ابراهیم بن هاشم بوده و در انتقال تعالیم این مکتب به ابراهیم نقشی اساسی ایفا کرده است.نام وی در بخش روایت کنندگان از غیر معصوم به ثبت رسیده (3)و در کتب اربعه تعدادی از روایات فقهی او درج گردیده است.
شش.ابراهیم بن هاشم بن خلیل قمی:او از عالمان برخاسته از محیط فقهی کوفه است که در دوره تعلیم خود به قم منتقل شده.کشی او را از شاگردان خاص یونس بن عبد الرحمن شمرده است.ابراهیم بن هاشم حلقه ارتباط مهمی در پیوند میان حوزه کوفه و حوزه قم بود؛از همین رو در منابع در مقام«نخستین کسی که حدیث کوفیان را در قم انتشار داد»شناخته شده است. (4)
هفت.فضل بن شاذان:ابو محمد فضل بن شاذان بن خلیل نیشابوری
(260ق)متکلم و فقیه نامدار امامی است که در جایگاه یکی از مهمترین شخصیتهای مکتب هشام بن حکم در کنار یونس بن عبد الرحمن جای گرفته است.طبق گزارش کشی فضل بن شاذان پس از مرگ هارون عباسی به همراه پدر به بغداد آمد در حالیکه هنوز به سن بلوغ نرسیده بود،در بغداد به آموختن دانش قرائت مشغول شد.او در بغداد فقیهان بزرگی مانند محمد بن ابی عمیر را درک کرد؛سپس راهی کوفه شد و در کوفه از محضر بزرگانی چون حسن بن علی بن فضال،حسن بن محبوب،احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی فقه را فرا گرفت. (1)از عبارت نجاشی استفاده میشود که فضل بن شاذان امام جواد علیه السلام را درک کرده است و از آن حضرت روایت کرده است. (2)شیخ طوسی در رجال خود فضل را در شمار اصحاب امام هادی علیه السلام آورده است. (3)
بعضی از احادیثی که ابنبابویه نقل کرده حاکی از آن است که فضل بن شاذان آن احادیث را مستقیم و بدون واسطه از امام رضا علیه السلام شنیده است؛ (4)لیکن منابع رجالی مانند رجال برقی،شیخ طوسی و نجاشی،صحبت فضل با امام رضا علیه السلام را تأیید نکردهاند.فضل بن شاذان پس از چندی تحصیل در عراق،به نیشابور بازگشت و باقی مانده عمر خود را در موطنش سپری کرد.
فضل بن شاذان به دانشمندی متکلم شهرت دارد؛اما محقق حلی در مقدمه
المعتبر او را در زمره فقیهان درجه اول امامیه آورده است. (1)فضل بن شاذان همانند هشام بن حکم و یونس از جمله نقادان حدیث قرار دارد و در مبحث تعارض دو خبر اصراری بر جمع میان احادیث متعارض نشان نمیدهد و در داوری خود بسیاری از احادیث معارض را مجعول میداند؛به همین جهت نخستین دستگاه نقد رجالی را در محیط فقه امامیه طراحی کرد و کشی در معرفه الرجال خود از دیدگاه فضل فراوان بهره برده است.افزون بر نقد رجالی،نقد متنی حدیث بر مبنای تحلیل مضمون آن در کتاب الایضاح ایشان بازتاب یافته است.
فضل بن شاذان آثار متعددی در زمینههای گوناگون معارف اسلامی تألیف کرده که از آن میان برخی به مباحث فقه اختصاص داشته است.این آثار عبارتند از:
-کتاب یوم و لیله (2)
-کتاب المسح علی الخفین (3)
-کتاب الطلاق (4)
-کتاب الفرائض (5)
-کتاب العلل (6)
1) (1) .المعتبر،ص7.
2) (2) .رجال کشی،ص112.
3) (3) .گفته شده به نظر امام عسکری*رسیده و مورد تأیید آن حضرت قرار گرفته است(رجالکشی،ص538).
4) (4) .الفهرست طوسی،ص122.
5) (5) .یک نسخه از کتاب در اختیار کلینی بوده و در کافی در مباحث ارث به طور گسترده از آن نقل کرده است.(کافی،ج7،ص988).
6) (6) .الفهرست طوسی،ص124.
کتابی نیز در علم اصول با عنوان«رساله اجتماع الأمر و النهی»به او نسبت داده شده است. (1)
ابو محمد هشام بن سالم جوالیقی از مهمترین رجال امامیه در سده دوم هجری است که شخصیت او بیشتر به متکلم بودن شناخته شده است؛اما در جهت گیریهای مذهب امامیه نقش تعیین کنندهای دارد.وی در شمار اصحاب کوفی امام جعفر صادق علیه السلام بود.پس از آن حضرت به جرگه یاران امام موسی کاظم علیه السلام پیوست. (2)در سده دوم هجری،گروهی از امامیان پیرو هشام بن سالم،با عنوان«جوالیقیه»شهرت یافته بودند. (3)از عنوان کتاب عبد الله بن جعفر حمیری استفاده میشود که هشام بن سالم با هشام بن حکم در موضوعاتی چند از جمله مبحث بهشت و دوزخ و ارواح در مباحث کلامی و در مبحث حدیثین مختلفین و قیاس در مباحث فقهی اختلاف مبنایی داشتهاند. (4)بر خلاف هشام بن حکم،هشام بن سالم در نگاهی خوشبینانه به راویان حدیث،با مطرح کردن این مبنا که اختلافات موجود در میان روایات بیشتر ناشی از تقیه بوده،فلسفه دیگری برای اختلاف احادیث عرضه کرده و به طبع راه دیگری برای رفع این اختلاف در نظر داشته است و همچنین در مسئله قیاس با هشام بن حکم اختلاف آشکاری داشته
و او را فقیهی مخالف با قیاس به حساب آوردهاند.همین اختلافات باعث پیدایش گروهی به نام پیروان هشام بن سالم با گرایشهای متفاوت و گروه هشام بن حکم،شده است که هر کدام در میان فقیهان عصر حضور پیروانی پیدا کردهاند.از آثار فقهی هشام بن سالم باید به اثر مشهوری با عنوان«کتاب هشام بن سالم»اشاره کرد که از سوی متقدمانی چون سعد بن عبد الله اشعری مورد توجه قرار داشته است. (1)این کتاب در بردارنده مجموعهای از احادیث فقهی بوده که ابنابی عمیر اصلیترین راوی آن بود.ابنبابویه نیز نسخهای از همین اثر به روایت ابنابی عمیر،نضر بن سوید و علی بن حکم را در اختیار داشته که از آن در تألیف من لایحضره الفقیه استفاده کرده است و شیخ طوسی از آن به اصل هشام بن سالم یاد کرده است. (2)
یکی از رجال شاخص در نسل پس از هشام بن سالم که جزو مدافعان مواضع هشام بن سالم و منتقدان دیدگاههای هشام بن حکم قرار دارد،بزنطی است.ابو جعفر احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی(221ق)از بزرگان امامیه در کوفه و در شمار اصحاب امام رضا و امام جواد علیه السلام قرار دارد. (3)از نظر اعتبار رجالی،در منابع بر اعتبار بزنطی تأکید شده است.طوسی او را توثیق کرده (4)و نجاشی او را نزد امام رضا و امام جواد«عظیم المنزله»دانسته است. (5)همچنین
باید افزود که وی را در شمار اصحاب اجماع آوردهاند. (1)در میان آثار او آنچه دارای اهمیت فقهی بوده عبارت است از:
یک.الجامع:که در بردارنده مجموعهای گسترده از اخبار در زمینههای گوناگون معارف اهل بیت علیهم السلام به ویژه فقه بوده است. (2)نسخهای از این اثر تا سده هفتم هجری باقی بوده و در کتاب سرائر ابنادریس (3)و کشف الرموز آبی (4)از آن نقل قول شده است.
دو.کتاب النوادر:در منابع رجالی از این کتاب یاد کردهاند.نسخههایی از این اثر تا اواخر سده ششم هجری در دسترس بوده و ابنادریس حلی در مستطرفات سرائر گزیدهای از روایات آن را ضبط کرده است. (5)
سه.کتاب المسائل:ابنندیم در فهرست خود،از این اثر با عنوان کتاب المسائل یاد کرده است. (6)نسخهای از آثار فقهی،روایی بزنطی در اختیار ابنبابویه بوده و در جای جای من لایحضره الفقیه مورد استفاده قرار گرفته است.
در کشاکش مباحث میان دو طیف هشام بن حکم و هشام بن سالم در طول سده سوم هجری در محافل فقه امامیه شاهد شکلگیری حد وسط میان این دو گروه هستیم که در شمار افراد شاخص آن از کسانی مانند«صفوان بن یحیی،ابنابی عمیر،
محمد بن عیسی،حسن بن محبوب و حسین بن سعید اهوازی»یاد میشود.
تعدادی از ایشان ایجاد آشتی میان دو گرایش قبلی را با آگاهی به عنوان روش خود برگزیده بودند.مهمترین مبنای مورد اختلاف دو گرایش قبلی کیفیت برخورد با دو حدیث متعارض بود.صفوان و هم اندیشان او با ترویج متنی کوتاه در روشهای ترجیح میان دو حدیث متعارض که جامع شیوههای پیشین بود،ریشه اختلاف را از میان برداشتند؛به گونهای که مضمون آن متن پس از گذشت دو نسل دستور العمل غالب معمول فقیهان امامیه شد تا آنجا که در دورههای بعد با عنوان«مقبوله عمر بن حنظله» (1)از پذیرش عام برخوردار شد.یک اصل مهم از اصول این دستور العمل باید به مستند قرار دادن اجماع در ترجیح خبر،پذیرش خبر مجمع علیه و ترک خبر شاذ و غیر مشهور بود که با روحیات این طیف در وحدت طلبی پیوندی نزدیک داشته است.چنانکه به روشنی در زندگی علمی شخصیتهای این طیف دیده میشود آنان با وجود داشتن باورهای خاص خود،در برخورد با گرایشهای گوناگون امامیه دیدی خوشبینانه داشتهاند.در ترویج روایت عمر بن حنظله و اندیشه نهفته در آن،صفوان و محمد بن عیسی بن عبید،اساسیترین نقش را ایفا نمودند؛زیرا همه اسانید این حدیث در جوامع روایی از طریق محمد بن عیسی بن عبید،به صفوان بن یحیی منتهی میگردد. (2)
از دیگر رجال شاخص در این طیف باید از ابنابی عمیر(فقیه و محدث نامی)یاد کرد که حدیثی دیگر همسنگ در مضمون با مقبوله عمر بن حنظله را روایت کرده است. (3)
بخش زیادی از روایات اهل بیت با آثار این گروه حفظ شده و به دست ما رسید؛از اینرو برای رعایت اختصار فقط تعدادی از آثار مهم تدوین شده به دست این گروه را ذکر میکنیم:
الف)آثار فقهی صفوان بن یحیی: ابنبابویه در کتاب من لایحضره الفقیه از نسخهای در بردارنده مجموعهای از روایات صفوان بن یحیی به نقل ابراهیم بن هاشم استفاده کرده است.و اکنون انبوهی از روایات فقهی او در کتب اربعه امامیه به ودیعه مانده است.
ب)آثار فقهی ابنابی عمیر :ابنبطه قمی 94 عنوان کتاب را به او نسبت داده است. (1)در منابع رجالی از این کتابها نام برده شده:کتاب یوم و لیله،کتاب الصلاه،صیام،حج،نکاح،طلاق،رضاع،مناسک حج،کتاب المتعه،کتاب اختلاف الحدیث (2)و یک اثر از ابنابی عمیر با عنوان«النوادر»از منابع اصلی ابنبابویه در تدوین من لایحضره الفقیه بوده است.ابنبابویه آن را در شمار مهمترین متون فقهی-روایی امامیه در زمان خود شمرده است. (3)شیخ طوسی نوشته است که حدود صد کتاب از آثار اصحاب امام صادق علیه السلام به روایت احمد بن محمد بن عیسی از طریق ابنابی عمیر به متأخران رسیده است و بخش وسیعی از روایات فقهی منقول از ابنابی عمیر در کتب حدیثی امامیه،به خصوص کتب اربعه نقل شده است. (4)ابنابی عمیر یکی از اصحاب اجماع است.
ج)حسن بن محبوب(229ق): او از اصحاب امام رضا علیه السلام است.شیخ طوسی او
را از ارکان اربعه شمرده و در جایگاه یکی از اصحاب اجماع در میان اصحاب امام کاظم علیه السلام و امام رضا علیه السلام مطرح بوده است. (1)روایات ابنمحبوب در تدوین کتب اربعه شیعه در سطح گستردهای مورد توجه قرار داشته است.آثار حسن ابنمحبوب عبارتند:از کتابهای نکاح،طلاق،عتق،حدود،دیات،فرائض و کتاب نوادر که طوسی از آن یاد کرده و حجم آن را حدود هزار برگ وصف کرده است. (2)
د)حسین بن سعید اهوازی: در نیمه نخست سده سوم هجری،نام حسین بن سعید اهوازی در رأس تدوین کنندگان فقه میدرخشد که از اصحاب امامان رضا،جواد و هادی علیهم السلام محسوب بوده است.مجموعه گستردهای از آثار حسین بن سعید با مضمون فقهی-روایی با عنوان«کتب حسین بن سعید»با سی عنوان مختلف در منابع رجالی به ثبت رسیده است که غالب آنها درباره ابواب مختلف فقهی و با عناوین کتابهای فقهی مانند کتاب الصلوه و کتاب الزکوه ثبت شده است.یاد کردهای فهرست نویسان امامیه چون طوسی و نجاشی در سده پنجم هجری نشان میدهد که نسخههای گسترده و جامع از کتب حسین بن سعید در زمان ایشان متداول بوده و ابنبابویه در مقدمه من لایحضره الفقیه کتب حسین بن سعید را از منابع اصلی تدوین کتابش شمرده و مجموعهای از روایات فقهی وی را شیخ طوسی در جایگاه یکی از منابع خود در مشیخه تهذیب معرفی کرده است.
1.پیشگامی امام علی علیه السلام و شاگردانش در جمعآوری،تبیین و تدوین سنت نبوی صلی الله علیه و آله؛
2.پایه گذاری و شکلگیری فقه جعفری با تلاش امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام و شاگردان آن بزرگوار و دیگر امامان معصوم علیهم السلام؛
3.تربیت فقیهان بیشمار در مکتب جعفری و پیشگامی فقیهان اهل بیت در تدوین کتابهای اصولی و فقهی؛
4.تدوین تکنگاریهای بیشمار در موضوعات مختلف از جمله فقه و اصول؛
5.تدوین کتابهای اصولی در بعضی مباحث مهمی که موجب سرگردانی فقیه میگردید؛مانند«اختلاف احادیث،ناسخ و منسوخ و قیاس»؛
6.پیدایش گرایشها و جریانهای مختلف در میان اصحاب ائمه؛مانند جریان عقلگرا،حدیث گرا و معتدل و فراگیر؛
7.تلاش شبانه روزی و پر خطر اصحاب ائمه علیهم السلام برای جمع آوری و نگهداری سخنان اهل بیت علیهم السلام.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.نگاهی به تدوین اولین کتابهای جامع و مستقل در علم اصول فقه مانند التذکرة باصول الفقه،الذریعه الی اصول الشریعه و عدة الاصول؛
2.آشنایی با ابتکار تدوین فقه مقارن به دست فقیهان برجسته این دوره؛
3.بررسی استفاده از اصول و قواعد برای استنباط فروعات فقهی؛
4.آشنایی با توسعه در ادله استنباط و وارد کردن عناصر جدید در منابع استنباط؛
5.نگاهی به تفکیک صفوف اهل حدیث از اهل اجتهاد و غلبه اهل اجتهاد معتدل؛
6.نظری به تدوین موسوعههای حدیثی و کتب اربعه.
برخی این دوره را دوره آغاز اجتهاد در شیعه محسوب کردهاند؛ولی دانستیم که اجتهاد در شیعه پیش از این دوره آغاز شده بود؛هر چند جریان غالب در میان اصحاب ائمه تلاش برای حفظ و نقل حدیث و ترتیب و تنظیم آن بود؛از اینرو،ما آن را دوره رسمیت یافتن اجتهاد شیعه نامیدهایم.مهمترین مباحث مربوط به این دوره معرفی جریانهای فکری،شخصیتهای تأثیرگذار در هر یک از جریانها و تحولات ایجاد شده در حوزه فقه و اصول و آثار تدوین شده در این حوزهها است.
سه جریان فکری که از اواخر سده دوم و در طول سده سوم با ظهور شخصیتهایی مانند هشام بن حکم(نماینده جریان عقلگرا)و هشام بن سالم
(نماینده جریان حدیث گرا)و صفوان بن یحیی(نماینده جریان معتدل و فراگیر)در محافل فقهی امامیه نضج گرفته بود در این دوره به شکل سه مکتب فقهی تداوم پیدا کرد که این قسمت به معرفی اجمالی هر یک از سه مکتب به ترتیب تاریخی شکلگیری آن مکتب میپردازیم.
قم از اواخر عصر حضور در جایگاه یکی از مراکز مهم آموزشی جای خود را در فرهنگ امامیه گشوده بود و با ورود کسانی چون ابراهیم بن هاشم،بخش وسیعی از میراث روایی عراق نیز در دسترس فقیهان آن دیار قرار گرفته بود.اهمیت یافتن قم،همگام با روند رو به ضعف حوزه آموزشی امامیه در کوفه،شرایط مناسبی را فراهم آورده بود تا دست کم برای برههای از زمان،تا هنگام اهمیت یافتن بغداد،قم به عنوان اصلیترین مرکز آموزشی در میان امامیه ایفای نقش نماید. (1)
یکی از نکتههای شگفت انگیز که در محافل عالمان قم در این برهه بروز یافت،جبهه گیریهایی از سوی برخی از عالمان در قبال هشام بن حکم و هشام بن سالم است که یادآور دو جریان فکری گذشته بود.با وجود آنکه در دهههای پایانی دوره حضور،کسانی چون ابنابی عمیر تلاش کردند تا نسبت به شخصیتهای متقدم امامیه تأیید فراگیری در محافل فقهی ایجاد کنند و از
1) (1) .تاریخ فقه امامیه،ص1 و دکتر احمد پاکتچی،ص245.
دستهبندیهای پر احساس بر اساس اختلافات فکری پرهیز نمایند،در نیمه دوم سده سوم هجری،همین اختلافات فکری-که زمانی در عراق وجود داشته-زمینهای برای دستهبندیها و ردیه نویسیهای عالمان قم گردیده بود.
در اواخر سده سوم هجری،احمد بن محمد بن عیسی اشعری از عالمان حدیثگرای قم،حرکتی آشکار در مخالفت با اندیشههای یونس بن عبد الرحمن را آغاز کرد.او با ترویج روایاتی در مذمت یونس بن عبد الرحمن انتقاداتی تند را بر وی وارد میساخت و این عملکرد او در میان معاصران،توجهها را به خود جلب کرده بود. (1)در واقع احمد بن محمد بن عیسی را باید سلف و مقتدای سعد بن عبد الله اشعری،دیگر عالم تندرو قمی به شمار آورد که بعد از احمد بن محمد بن عیسی،مبارزهای سخت و صریح با مکتب هشام و یونس را آغاز کرد و در این جهت آثاری نیز تألیف نمود.با نگاهی به فهرست آثار سعد بن عبد الله اشعری و علی بن ابراهیم قمی از عالمان اواخر سده سوم هجری و تحلیل آنها بر اساس قراین تاریخی،میتوان برخورد این دو شخصیت محوری در محیط قم را چنین تصویر کرد:
علی بن ابراهیم در جایگاه فرزند و مروج آموزشهای پدرش ابنهاشم،در قم مهاجر زادهای دانسته میشد که از سویی محدثی توانمند بود و از دگر سو،بازماندههایی از اندیشههای مکتب هشام بن حکم،در افکار او دیده میشد که حاصل تربیت دینی پدرش ابراهیم بن هاشم بود.در نقطه مقابل او،سعد بن عبدالله اشعری شخصیتی بومی و عالمی پر نفوذ از خاندان مهم اشعریان قم بود که خود را ملتزم به حمایت از سنت حدیثگرای قمی میدید و ضرورت مبارزه
1) (1) .رجال کشی،ص496-497.
با ترویج افکار هشام بن حکم و همفکران او را به شدت احساس میکرد.چنین مینماید که در تقابل این دو شخصیت،نخستین قلم را برای ردیه نویسی سعد بن عبد الله برداشته باشد.او در پی کوششهای علی بن ابراهیم،نگرانی حادی نسبت به ترویج افکار هشام بن حکم در قم نشان میداد.نخست کتابی با نام مثالب هشام و یونس تألیف کرد که بر پایه عنوان گویایش،در آن با لحنی تند به نقادی هشام بن حکم و یونس بن عبد الرحمن همت گمارده بود.حرکتی که به نظر میرسد حتی در محافل حدیثگرایان قم در آن دوره زمانی،افراطی و ستایش ناشدنی تلقی میشده است. (1)بیدرنگ پس از تألیف و ارائه این کتاب به محافل علمی قم،علی بن ابراهیم قمی دست به قلم برد و با تألیف کتابی با عنوان رساله فی معنی هشام و یونس تلاش کرد تا شبهههای مطرح شده درباره جایگاه هشام بن حکم و یونس بن عبد الرحمن را مرتفع سازد.باید توجه کرد که دست کم آن اندازه که از عنوان برمیآید،او نوشته خود را ردیهای مستقیم بر کتاب سعد مطرح نساخته است. (2)در پی انتشار دفاعیه علی بن ابراهیم در محیط قم،سعد بن عبد الله با تألیف اثری دیگر که خشم شدید مؤلف در عنوان آن به خوبی بازتاب یافته است،این بار ردیهای نوشت که علاوه بر نقد دیدگاههای هشام و یونس به صراحت لبه تیز حملات آن متوجه شخص علی بن ابراهیم قمی گشته بود.وی این اثر را با عنوان الرد علی علی بن ابراهیم فی معنی هشام و یونس منتشر ساخت و با وضوح،شخصیت مخاطب خود و کتاب را-که به نقد گرفته-مشخص کرد. (3)شخصیت دیگری که در این منازعه درگیر شده است عبدالله بن
جعفر حمیری است که یکی از عالمان متنفذ در قم بوده؛نجاشی او را شیخ قمیان و چهرهای برجسته در میان آنان معرفی کرده است. (1)وی بر خلاف سعد،شخصیتی است که افزون بر دانش اندوزی از عالمان قم،دانش را در فرای دیوارهای این شهر جست و جو میکرده و کمی پس از 290 قمری برای تکمیل تحصیلات خود به عراق رفت.چنین مینماید که این تنوع محیط تحصیل،حمیری را در موقعیتی متفاوت با سعد بن عبد الله قرار داده و گونهای از سماحت در برخورد با اندیشههای گوناگون را در وی پدید آورده است.وی در رویارویی با منازعات سعد بن عبد الله و علی بن ابراهیم قمی بدون آنکه خود را به طور مستقیم درگیر منازعه سازد،وارد میدان گشته و به تألیف کتابی روشنگرانه در تبیین اندیشههای مذهبی هشام بن حکم و هشام بن سالم و مقایسه دیدگاههای آنان در چند مسئله محوری پرداخته است.
نجاشی عنوان نوشته حمیری را چنین ضبط کرده است:«کتاب ما بین هشام بن الحکم و هشام بن سالم و القیاس و الارواح و الجنه و النار و الحدیثین المختلفین». (2)و (3)حمیری در این کتاب به بررسی اختلاف هشامین در چهار موضوعی کلامی-فقهی حجیت قیاس،مباحث ارواح و بهشت و جهنم،و حدیثین مختلفین پرداخته است. (4)
اکنون پرسش پیش رو آن است که آیا حمیری را با وجود بیطرفانه بودن
1) (1) .رجال نجاشی،ص219.
2) (2) .رجال نجاشی،ص220.
3) (3) .اما برای معنا دار شدن این عبارت،چاره این است که کلمه«و»پس از هشام بن سالم،حریفی از کلمة«فی»فرض گردد.(تاریخ فقه امامیه1،ص244).
4) (4) .حمیری علاوه بر این کتاب،دو کتاب دیگر با نامهای کتاب الحدیثین المختلفین و قیاس را در علم اصول نوشته است(رجال نجاشی،ص219).
عنوان کتابش،باید در کنار سعد بن عبد الله یا علی بن ابراهیم در مقام حامی یکی از طرفین درگیر در منازعه تلقی کرد،یا باید او را نماینده اکثریتی دانست که تمایلی به درگیر شدن در این منازعه از خود بروز ندادهاند.چنین مینماید که اگر حمیری به این اکثریت تعلق داشت،آنچه از وی انتظار میرفت،سکوت در برابر این منازعه بود؛اما حمیری این سکوت را شکسته و به نحوی ملایم به میدان منازعه وارد شده و باید دید این ورود او به نفع کدام یک از طرفین درگیر در منازعه بود؟
چهره خوددار و آرام علی بن ابراهیم و چهره خشمناک و پر حرارت سعد بن عبدالله اشعری،خود شاخصی تعیین کننده است که نشان میدهد علی بن ابراهیم در آموزشهای خود بیشتر به دنبال به یاد آوردن چهره وجیه هشام بن حکم و یونس بن عبد الرحمن بوده و حرکتی تند در جهت محکوم کردن و به مذمت گرفتن هشام بن سالم را دنبال نمیکرده است.بدین ترتیب،حرکت حمیری در ارائه مطالعه مقایسهای میان اندیشه هشامین و فارغ از تندرویها و برخوردهای پر حرارت سعد بن عبدالله،بدون آنکه چیزی درباره محتوای کتاب او بدانیم میتواند در کنار نوشته علی بن ابراهیم قمی جای گیرد. (1)
در داخل جریان حدیث گرای قم دو گروه از عالمان بودند که در برابر یکدیگر صف آراستند:نخست شخصیتهایی چون احمد بن محمد بن عیسی که پرهیز از افکار غالیان و روایات غلو آمیز را شعار خود نهاده و مبارزهای جدی با
1) (1) .تاریخ فقه امامیه1،ص244.
غالیان را وظیفهای بر دوش خود احساس میکردند.در مقابل جماعتی از عالمان همچون احمد بن محمد بن برقی که بر پایه اندیشهای متفاوت درباره مفهوم غلو و دیدگاههای مثبت نسبت به راویانی که به غلو اتهام یافته بودند قرار گرفته بودند.در همین جهت است که دیده میشود احمد بن محمد بن عیسی با تکیه بر نفوذ اجتماعی خود،برخی از شخصیتهای مهم از محدثان قم را با این اتهام که ایشان به غلو گراییدهاند،از قم اخراج کرده است.در میان اخراج شدگان نام کسانی چون سهل بن زیاد آدمی و ابو سمینه محمد بن علی قمی دیده میشود. (1)گفتنی است در ادامه این حرکت،فشار وارد از سوی احمد بن محمد بن عیسی از متهمان غلو فراتر رفته و حتی متوجه کسانی شده است که تنها نقد وارد بر آنان تساهل در روایت و نقل قول از متهمان به غلو بوده است.اینگونه است که در ادامه روند اخراج،نام شخصیتی با سابقه و صاحب نام چون احمد بن محمد برقی به فهرست اخراج شدگان افزوده میگردد که احمد بن محمد بن عیسی برای بیرون راندن او از قم بیتردید بهایی گزاف را پرداخته بود. (2)گزارشهای به ثبت رسیده در منابع رجالی امامیه،پایان ماجرای اخراج را به گونهای نمایاندهاند که گویی احمد بن محمد بن عیسی پس از چندی از برخی موضعگیریهای تند خود نادم گشته و حتی درباره برقی به دلجویی از او پرداخته است.این تغییر موضع تا آنجاست که وی چندی بعد در تشییع پیکر برقی شرکت جسته و خود بر پیکر وی نماز خوانده است. (3)و (4)
عالمان قمی با توجه به گرایشهای گوناگون مذهبی و اختلافات موجود میان ایشان در روشهای فقهی،در حرکتی هماهنگ،از اوایل عصر غیبت تلاشی پیگیر در جهت تدوین آثار فقهی به سبک روایی آغاز کردند که زمینهساز پدید آمدن آثار غنی فقهی-روایی در طول سده چهارم هجری بود و پل ارتباطی میان آثار قمی سده چهارم با آثار نسلهای پایانی عصر حضور،چون کتب حسین بن سعید اهوازی را برقرار میساخت.در شمارش مهمترین شخصیتهای صاحب نقش در این دوره،میتوان این افراد و آثار ایشان را بر شمرد:
یک.احمد بن محمد بن عیسی اشعری:نویسنده آثاری مانند (1)«کتاب النوادر-که یکی از اصلیترین منابع ابنبابویه در تألیف من لایحضره الفقیه بوده است-،کتاب المتعه(شیخ مفید در کتاب المتعه خود از این اثر به وفور نقل کرده است)،کتاب الحج و کتاب المکاسب».
دو.محمد بن احمد بن یحیی:نویسنده کتاب ارزشمند نوادر الحکمه که یکی از منابع اصلی ابنبابویه بوده است. (2)
سه.محمدبن اورمه:نویسنده مجموعهای فقهی با عناوین فقهی مانند کتابالوضوء،کتابالصلاه و... (3).
چهار.سعد بن عبدالله اشعری:نویسنده آثاری مانند (4)کتاب الرعد،در باب عبادات یکی از منابع اصلی ابنبابویه بوده است؛کتاب جوامع الحج و کتاب المتعه و کتاب النوادر.
پنج.علی بن ابراهیم قمی:نویسنده آثاری مانند:«کتاب الشرایع و کتاب العلل».
شش.محمد بن حسن صفار:او مجموعهای مُبوّب از کتب فقهی به سبک کتب حسین بن سعید اهوازی تألیف کرده است.
رُبع نخست سده چهارم هجری را باید عصر کلینی و پیدایی مجموعه آثار مهم او با عنوان کافی دانست.اگر چه در این دوره از تاریخ فقه امامیه،شخصیتها و آثار دیگری نیز پای به عرصه وجود نهاده و نقشی از خود بر جای گذاردهاند،شعاع شخصیت کلینی و اثر جاودان او(کافی)به اندازهای درخشش داشته که دیگر شخصیتها و آثار امامیان قم را در عصر خود تحت الشعاع قرار داد.
ابو جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی(328ق)عالمی برخاسته از ری بود که بخش مهمی از دوره تحصیل خود را در قم سپری ساخت و برای تکمیل آموخته خود راه عراق را در پیش گرفت.بهرهگیری از عالمان برجسته کوفه و بغداد و سعه صدر او در بهرهگیری از طیفهای گوناگون عالمان قم،زمینه مساعدی را فراهم ساخته بود تا وی در شکلگیری اندیشه مذهبی خود،روشی وفاق آمیز را پیجویی کند.نگاهی به فهرست شیوخ کلینی،نشان میدهد که وی در جایگاه درخشانترین چهره فقیهان محدث در این دوره،محضر مشایخ گوناگون،با گرایشهای مختلف را درک کرده و تلاش بر آن داشته تا به گونهای میان روشها و باورهای آنان گونهای از جمع را جست و جو نماید.در میان شیوخ کلینی،نام شخصیتهای گوناگون درگیر در نسل پیشین با گرایشهای گوناگون به چشم میآید که از آن میان میتوان به چهرهای چون علی بن ابراهیم قمی
(مهمترین حامی هشام بن حکم)،سعد بن عبدالله اشعری(از مخالفان جدی علی بن ابراهیم)،و در کنار ایشان شخصیتهای دیگر از همان نسل،چون احمد بن ادریس قمی،عبدالله بن جعفر حمیری،محمد بن حسن صفار و محمد بن یحیی عطار دیده میشود. (1)همان گونه که شخصیت کلینی و اسانید کتاب او نمایانگر گرایش او به دست یافتن به وفاقی در میان عالمان قم بوده،در عمل نیز وی با تألیف کتاب کافی در مسیر دست یافتن به این وفاق حرکت کرده است.اندیشه فقهی ارائه شده در مجموعه کافی،بیتردید ریشه در آموزشهای نسل پیشین داشته است؛اما باید به این واقعیت اذعان داشت که کلینی با نگاه مسالمت جویانه خود دیدگاههای عالمان قم را به همسنجی نهاده و حاصل عمر صرف شده در محافل ایشان،اندیشهای معتدل و شکل یافته شد که آن را در کافی به ودیعه نهاد و میتوان آن را شاخص اندیشه فقهی حدیثگرایان قم در ربع آغازین سده چهارم هجری دانست.کتاب کافی که به سبک جامع نویسی تدوین شده،نخست بخشهایی با عنوان اصول،سپس بخشهایی با عنوان فروع و در پایان کتابی با عنوان الروضه،در بردارنده مباحثی پراکنده در معارف دینی را شامل میشود.کتاب کافی در طی قرون متمادی همواره از مهمترین متون فقهی-روایی در جهان تشیع بوده و نخستین کتاب از کتب اربعه امامیه است.این کتاب با همه اجزاء آن،در گذر قرنها برجای ماند و تاکنون بارها به چاپ رسیده است. (2)
ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی(329ق/941م)یکی از
فقیهان برجسته در محیط قم و پدر شیخ صدوق،محمد بن علی بن بابویه است که پس از طی مراحل تحصیل خود نزد مشایخ بزرگ قم همچون سعد بن عبدالله اشعری،عبدالله بن جعفر حمیری،علی بن ابراهیم قمی،احمد بن ادریس،محمد بن حسن صفار و محمد بن یحیی عطار،در طی چندین سفر برای تحصیل به عراق رفته و از برخی شیوخ امامی دانش آموخته است.به نظر میرسد که علی بن بابویه در میان مشایخ خود،از حیث اندیشه بیش از همه از سعد بن عبدالله تأثیر پذیرفته بود؛اما برگرفتههای او از اندیشههای دیگر استادانش چون علی بن ابراهیم قمی را نیز باید مورد توجه قرار داد. (1)از نظر شمار تألیفات،باید گفت وی یکی از عالمان پر تألیف قم به شمار آمده و در یاد کردی از ابنندیم،چنین آمده که پسرش محمد در نامهای،اجازه روایت دویست کتاب از آثار پدر را به کسی داده بوده است. (2)مهمترین اثر فقهی علی بن بابویه،کتاب الشرائع است که در واقع رسالهای از علی بن بابویه خطاب به فرزندش محمد بوده است.این کتاب که نخستین نمونه برجای مانده از آثار فقهی به این سبک است،در واقع متن مختصر و کاربردی درباره احکام فقهی است که به ظاهر صورت متنی تألیف دارد و در مقام تألیف،نویسنده سعی بر آن داشته تا حد ممکن الفاظ و عبارات آن را از متن احادیث استخراج نموده و این الفاظ استخراج شده را به صورت متنی تنظیم نماید.این سبک از تألیف ظاهراً پیشتر نیز در میان امامیان قم نظیر داشته و نمونه احتمالی آن کتاب الشرائع از علی بن ابراهیم قمی بوده است؛با این حال،اهمیت کتاب علی بن
بابویه در برجای ماندن متن آن است. (1)افزون بر کتاب الشرائع،باید به مجموعهای از تک نگاریهای فقهی علی بن بابویه اشاره کرد که به ظاهر آثاری فقهی-روایی به سبک کتب حسین بن سعید اهوازی بودهاند.عناوین این تک نگاریها از این قرار است:کتاب الوضوء،کتاب الصلاه،کتاب الجنائز،کتاب النکاح،کتاب مناسک الحج و کتابی دیگر در حج که ناتمام مانده بوده است و سرانجام کتاب المواریث. (2)
شیخ طوسی در مشیخه تهذیب به استفاده خود از مجموعهای از آثار فقهی-روایی علی بن بابویه اشاره کرده است (3)که شاید اشاره او به همین تک نگاریها بازگشت داشته است.همچنین باید به گنجینهای غنی از احادیث فقهی به روایت علی بن بابویه اشاره کرد که فرزندش محمد در آثار پر شمار خود،از جمله من لایحضره الفقیه به ودیعه نهاده است. (4)
ابوالقاسم جعفر بن محمد بن جعفر قمی(368ق)،عالمی دیگر از فقیهان محدث امامی است که با وجود نقش مهم او در تاریخ فقه،اطلاعات روشنی درباره زندگیاش به دست نرسیده است.وی در طول دوره تحصیل خود به مسافرتهایی نیز دست زده و افزون بر مشایخ قم،از برخی عالمان دیگر بلاد از
1) (1) .برای یاد کرد متن،ر.ک:نجاشی،ص261 و ابنبابویه،من لایحضره الفقیه،ج 1،ص 5؛معرفی کتاب در الفهرست طوسی،ص93،به گونهای انجام شده که گویی کتاب الشرائع نوشتهای جز رساله علی بن بابویه به فرزندش بوده است.
2) (2) .الفهرست طوسی،ص93 و رجال نجاشی،ص261.
3) (3) .طوسی،مشیخه التهذیب،ص 75.
4) (4) .تاریخ فقه امامیه 1،ص275-277.
عراق تا مصر دانش آموخته است.در میان شیوخ او نام کسانی چون علی بن بابویه قمی،ابنولید قمی،محمد بن یعقوب کلینی،و از عراقیان ابنهمام اسکافی و ابنعقده به چشم میآید. (1)
اکنون از آثار ابنقولویه تنها کتاب کامل الزیارات بر جای مانده است که از نظر فقهی اهمیت محدودی دارد. (2)
آنچه در میان آثار فقهی ابنقولویه پیش از همه شایان توجه است،اثری با عنوان کتاب یوم و لیله است (3)که به ظاهر باید آن را نوشتهای به سبک آثار همنام از یونس بن عبد الرحمن و برخی دیگر از شخصیتهای متقدم امامیه تلقی کرد و آن نوشتهای مختصر در مسائل مبتلابه فقهی در زندگی روزمره است.افزون بر آن،بر اساس آنچه از فهرست آثار یافت نشده ابنقولویه بر میآید،بخش مهمی از کوشش او در تألیف فقهی،مصروف تک نگاریهایی گاه به سبک سنتی و گاه در مسائل خاص مبتلابه بوده است.عناوین این تک نگاریها چنین است:کتاب الصلاه،کتاب الجمعه و الجماعه،کتاب الفطره و کتاب الحج. (4)
ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی،ملقب به شیخ صدوق(381ق)،محدث و فقیه نامدار امامیه که نام او در تاریخ فقه و حدیث امامیه،همواره زبانزد بوده است.ابنبابویه در قم در خاندانی از اهل دانش رشد یافت و
افزون بر پدرش علی بن بابویه،از شماری از شیوخ برجسته قم،همچون محمد بن حسن بن ولید قمی،محمد بن علی ماجیلویه و احمد بن علی بن ابراهیم قمی دانش آموخت؛از بررسی اسانید روایات او در کتب گوناگون وی،بر میآید که تأثیر پذیری او از پدرش و از ابنولید بیش از دیگر استادان بوده است.ابنبابویه در تاریخی که به درستی دانسته نیست(میان339-347ق)،قم را ترک گفت و در شهر ری مسکن گرفت که در آن روزگار تختگاه امیران آل بویه محسوب میشد.وی در ری از شیوخ برجسته آن دیار چون احمد بن محمد بن صقر صائغ و محمد بن ابراهیم طالقانی حدیث شنید و سرانجام در 352 قمری،راهی سفری کوتاه به خراسان شد.وی در سال 353 قمری راهی سفر حج گردید و در مسیر این سفر گردشی در شهرهای گوناگون عراق،از جمله کوفه و بغداد و دیگر شهرهای مسیر چون همدان،و استماع از عالمان این شهرها چون ابوبکر بن جعابی و حسن بن محمد بن یحیی را از دست نداد.ابنبابویه در سال 367 قمری،سفر خود به مشرق را آغاز کرد و در این سفر از شیوخ پر شماری از مشهد و نیشابور و سرخس گرفته تا مرو و بلخ و سمرقند و فرغانه و ایلاق دانش آموخت.وی پس از بازگشت از این سفر بقیه عمرش را به تعلیم در ری سپری ساخت. (1)
آموزشهای ابنبابویه در عصر خود با استقبال علاقهمندانی از سرزمینهای گوناگون رو به رو شد و افزون بر دانشجویانی از قم و ری،در سفرهایی که وی به مشرق زمین و دیگر سرزمینها داشته،جویندگان علم را جذب خود میکرده است؛ (2)برای نمونه باید به گزارش ابنبابویه از سفرش به ماوراءالنهر یاد کرد مبنی
بر اینکه در آنجا حدود 245 اثر خویش را آموزش داده است. (1)افزون بر آن،ابنبابویه در دوره استقرار خود در ری،مرجع پاسخگویی هوادارانی از سرزمینهای گوناگون ایران و عراق و غیر آن بوده و در شمار آثار یافت نشده او،سخن از پاسخهای او به کسانی از نیشابور،قزوین،بغداد،کوفه،بصره،واسط،مدائن و مصر آمده است. (2)و (3)
درباره موضع ابنبابویه نسبت به روشهای اجتهادی،باید به طور طبیعی این امر را انتظار داشت که ابنبابویه همچون دیگر پیروان این مکتب با عمل به رأی و قیاس در فقه مخالف است؛اما ویژگی مهم در فقه ابنبابویه این است که وی با هر گونه کوشش در جهت فهمی فرای عبارت اخبار مخالف بوده است؛چیزی که او به تعبیر«استنباط»و«استخراج»از آن یاد کرده است. (4)از همین روست که در مقام تدوین نیز آثار فقهی ابنبابویه همواره از متون احادیث تشکیل یافته است.گاه این متون به صورت مجرد از اسانید و در قالب متنی اتصال یافته به سبک کتاب الشرائع پدرش علی بن بابویه بوده و گاه مجموعهای روایی در بردارنده ذخیرهای از احادیث فقهی در کتابی فراهم آمده است.
ابن بابویه با ابنجنید اسکافی از مروجان کاربرد قیاس در فقه امامیه معاصر بوده و کوششهای او در پایه گذاری سبکی مبتنی بر قیاس در فقه امامیه او را
سخت نگران ساخته بود.ارتباط ابنبابویه از یک سو با بغداد(موطن ابنجنید)،و از دگر سو با خراسان-که حوزه فعالیت تبلیغی ابنجنید بوده است-موجب شده تا وی با روش فقهی ابنجنید در اصطکاک قرار گیرد و نسبت به آن واکنشی صریح نشان دهد.حاصل این برخورد افکار،رسالهای یافت نشده از ابنبابویه خطاب به ابو محمد حماد بن علی فارسی در رد بر جنیدیه یا اصحاب ابنجنید است که نجاشی در فهرست به اشاره از آن یاد کرده و اقتباساتی از مطالب آن در آثار سید مرتضی برجای مانده است. (1)با وجود اینکه فقه ابنبابویه در نگاه نخست فقهی عاری از هر اندیشه و استنباط به نظر میرسد،در حقیقت امر چنین نیست و گونهای از اندیشه فقهی در پس روشهای ابنبابویه در ترجیح اخبار نهفته بوده است؛به عبارت دیگر،مخالفتهای ابنبابویه با به کارگیری اندیشه در فقاهت و دعوت او به اتباع محض اخبار،متوجه نقد اندیشه در برابر خبر بوده است.در واقع،ظهور اندیشه در دستگاه فقهی ابنبابویه آنجاست که وی ناچار بوده نسبت به اخبار متعارض موضعی مشخص اتخاذ کند و یکی از آنها را بر دیگری ترجیح دهد.
با آنکه ابنبابویه در فقه خود به شدت با قیاس و اجتهاد مخالف بوده،اندیشه فقهی او را باید اندیشهای مبتنی بر تعلیل و نه تعبد محض تلقی کرد.او با استناد به احادیث بر این باور است که احکام شرع غالباً تابع مصالح مردم هستند.وی این اندیشه خود را نه تنها در کتاب علل الشرایع به طور مبسوط مطرح کرده، (2)بلکه در مواضعی از کتاب فقهی-روایی خود(من لایحضره الفقیه)نیز به
این توجه داشته است. (1)در نگاه نخست میتوان حرکت او در جهت تألیف علل الشرایع را تنها دنباله روی آثاری با این زمینه از پیشینیان دانست؛اما باید توجه داشت که این سبک از تألیف در فضای فکری محدثان قم در عصری که ابنبابویه میزیسته،زمینه خود را از دست داده بود و در واقع ابنبابویه این اندیشه و زمینه تألیف را احیا کرده است.گواه دیگر اینکه این گونه از تألیف پس از ابنبابویه نیز دیگر دوام نیافت.
توضیحاتی که ابنبابویه در کتاب الاعتقادات،در باب مربوط به اخبار وارد در طب ارائه داده،نشان میدهد که وی به مباحث تفسیر پذیری و گونههای بیان احادیث نیز میاندیشیده است.از جمله،وی یادآور شده که برخی از دستورات طبی وارد در احادیث،از کلیت برخوردار نیستند و دستور آنها محدود به شرایط اقلیمی مکه و مدینه است و نباید آن را در سرزمینهای دیگر به کار بست؛ (2)ولی آیا وی چنین اندیشهای را به دستورات فقهی نیز تعمیم میداده و در پرسشی عامتر،آیا وی به اصولی فرای عبارت اخبار نیز میاندیشیده است؟با توجه به میراث بر جای مانده از فقه ابنبابویه،تنها راه دستیابی به چنین اندیشههایی بررسی تحلیلی و مقایسهای آراء فقهی او،به خصوص آراء شاذ است.
در تحلیل فتاوای خاص او،باید گفت همواره مستند ابنبابویه در صدور این فتاوا اخبار موجود در منابع روایی امامیه بودهاند.تنها عاملی که موجب شذوذ و انفراد فتوای او گشته،عملکرد خاص و غیر معمول او در برخورد با نقد یا فهم از
اخبار بوده است.البته به این موارد باید مواردی را افزود که در آنها،تنها تفاوت ابنبابویه با دیگر فقیهان،پذیرش صحت برخی از اخباری است که به عنوان مخصصی بر اخبار عام وارد گشتهاند؛نمونه آشکار این مورد،پذیرش صحت اخباری است که از جواز رفع حدث با گلاب سخن گفته و موجب گشته تا ابنبابویه بر خلاف مشهور فتوا به جواز وضو با گلاب را صادر نماید. (1)
نمونهای از برخورد خاص در نقد،مسئله نماز در لباس آلوده به می است که در روایات ائمه علیهم السلام در این باب،گاه تجویز و گاه ممنوعیت آمده است؛با وجود اینکه در عصر ابنبابویه به روایات حاکی از عدم جواز عمل میشده و پس از او نیز همواره اینگونه بوده است؛ولی ابنبابویه بر پایه روایت زراره از امام باقر و صادق،به تجویز نماز گراییده است.روش تعلیلی ابنبابویه در اینجا نیز تجلی یافته و او در نقل روایت زراره،در ادامه روایت این توضیح را نیز نقل کرده است که خداوند نوشیدن می را تحریم کرده و پوشیدن لباس آلوده به آن و نماز خواندن در آن را تحریم نکرده است. (2)شاید یادکرد علت در این روایت و فقدان علتی قابل ارائه در روایات معارض،از عوامل پنهان در این ترجیح ابنبابویه بوده باشد.البته باید این نکته را در نظر داشت که می به اتفاق مذاهب اربعه نجس است (3)و این خود شاید بتواند از باب مخالفت عامه،به عنوان مرجحی برای اخبار قائل به جواز به یاری ابنبابویه آمده باشد. (4)
در سخن از فهم خاص ابنبابویه از اخبار نیز باید به پایبندی سخت ابنبابویه به ظواهر نصوص،به خصوص در مباحث مربوط به عبادات اشاره کرد.در جهت همین شیوه درک از نصوص است که وی در برخورد با اخبار متضمن امر به غسل جمعه،امر در این اخبار را بر خلاف مشهور حمل بر وجوب کرده و به واجب بودن غسل جمعه حکم کرده است. (1)همچنین باید به قول او در وجوب قنوت اشاره کرد که مبنی بر فهمی وجوبی از امر به قنوت در اخبار بوده است. (2)نمونهای دیگر از این تکیه ابنبابویه بر ظواهر نصوص در مباحث عبادی،برداشت خاص او در باب ذکر شهادت به ولایت امیر المؤمنین علیه السلام است که به سبب منصوص نبودن آن در روایات مربوط به کیفیت اذان،از گفتن آن در اذان نهی کرده و راه هیچ گونه تأویلی را در این باب نگشوده است. (3)
به عنوان مبنایی در مباحث حلال و حرام،باید به اصلی اشاره کرد که ابنبابویه آن را از متن حدیثی از امام صادق علیه السلام استخراج کرده و هماهنگ با گفتوگوهای متکلمان در باب حظر و اباحه بوده است.در توضیح گفتنی است ابنبابویه در بابی از کتاب الاعتقادات که با عنوان باور در حظر و اباحه گشوده،تنها یک جمله آورده که موضع او را در این باره به خوبی آشکار کرده است.او میگوید:«اعتقاد ما در این باره آن است که اشیاء همه مطلقند؛مگر اینکه درباره چیزی از آنها نهیی رسیده باشد». (4)این نظریه،در واقع عیناً مبتنی بر آموزشی است
که در منابع روایی به نقل از امام صادق علیه السلام رسیده و حتی الفاظ آن،از حدیث یاد شده اقتباس شده است. (1)برای نشان دادن اهمیت کار ابنبابویه در نظریه سازیاش بر پایه این روایت،باید گفت که حدیث یاد شده با وجود شهرتش در سدههای متأخر میان عالمان امامیه،در محافل محدثان سدههای متقدم،رواجی محدود و اندک داشته است.
ابن بابویه در طول دوره فعالیت علمی خود با تحول فکری نیز مواجه بوده و یکی از بارزترین نمونهها در تغییر مواضع او،فتوایش در باب نقصان پذیری ماه رمضان،موضعش در برابر اختلافات اصحاب عدد و اصحاب رؤیت بوده است.وی در این باره،در آثار نخست همچون کتاب المقنع به دیدگاه اصحاب رؤیت گراییده و از امکان نقصان ماه رمضان سخن آورده است. (2)وی حتی در اثنای سفر پر ماجرایش به خراسان در 368 قمری هنوز به نظریه رؤیت قائل بوده است؛ (3)اما در آخرین آثارش موضع خویش را تغییر داده و به قول اصحاب عدد در عدم نقصان ماه رمضان از سی روز روی آورده است. (4)و (5)
به طور کلی همه آثار فقهی ابنبابویه،آثاری به شیوه معمول نزد اصحاب قم
بوده و به دو سبک شناخته شده در این حوزه تألیف شده است.بخش مهمی از این آثار مجموعههایی گرد آمده از احادیث به صورت مُبوَّب در موضوعات فقهی با ذکر اسانید بوده و بخش محدودی از آنها را آثار مختصر فقهی با حذف اسانید و به سبک شرایع علی بن بابویه قمی بوده است.در این میان تنها من لایحضره الفقیه موردی استثنایی است که باید آن را شیوهای مستقل در میان تألیفات فقهی-حدیثی به شمار آورد.آثار بر جای مانده ابنبابویه که دارای ارزشی فقهی هستند،عبارتند از:
مطابق آنچه ابنبابویه خود در مقدمه کتاب یادآور شده،هنگامی که در سفر خود به مشرق،در سال 368 قمری در ایلاقِ ماوراء النهر به سر میبرده،یکی از شرفای آن دیار به نام محمد بن حسن موسوی معروف به«شریف نعمه»از او درخواست کرده است تا این کتاب را تألیف نماید.شریف نعمه کتاب من لایحضره الطبیب محمد بن زکریای رازی را که برای راهنمای خود درمانی نوشته شده بوده،در اختیار ابنبابویه گذارد و از او خواست کتابی با همان رویکرد در زمینه فقه تألیف کند تا فتواجویانی که از دسترسی به فقیهان به دور باشند،بتوانند نیازهای روزمره فقهی خود را با مراجعه به این کتاب برآورده سازند. (1)ابنبابویه در تألیف این کتاب شیوهای متفاوت با پیشینیان خود به کار برده و طریقه ابتکار را پیموده است.من لایحضر نه به سبک جوامعی چون کافی تدوین شده و نه به سبک کتبی چون شرایع علی بن بابویه که مختصری مستخرج از متون روایی است.مؤلف در تدوین این کتاب،بر اساس روش خود در نقد احادیث،اخباری راگزینش کرده که به نظر خود بین او و خداوند
1) (1) .ابنبابویه،من لایحضره الفقیه،ج1،ص2-3.
حجت بوده و عمل به آنها را توصیه میکرده است. (1)ابنبابویه با توجه به انگیزه تألیف و عام بودن دایره مخاطبان،در این کتاب از کنار هم آوردن احادیث متعارض پرهیز کرده و در برخورد با اسانید نیز راهی میانی برگزیده است.او از سویی برای پرهیز از پیچیدگی کتاب و دشواریاب شدن مطالب در آن،اسانید را از متن کتاب حذف کرده و از سویی دیگر،برای حفظ ارزش استنادی کتاب برای مخاطبان متخصص،اسانید حذف شده را به صورت جمعی در پایان کتاب،در بخشی با عنوان«مشیخه»گرد آورده است.
با آنکه ابنبابویه من لایحضره الفقیه را به صورت کتاب فقهی تألیف کرده،و این نکته به صراحت در عنوان کتاب و مقدمه مؤلف بازتاب یافته است؛اما پس از آنکه جریان حدیثگرا اهمیت خود را در حوزههای فقه امامیه از دست داد دیگر به این کتاب با عنوان منبع فقهی نگریسته نمیشد.با این همه،اهمیت کتاب به لحاظ گنجینهای غنی از روایات فقهی امامیه،هرگز به فراموشی سپرده نشده و در طی افزون بر هزار سال،یکی از مهمترین منابع احادیث فقهی بوده و فقیهان امامیه به آن توجه خاصی داشتهاند.این کتاب پس از کافی،دومین کتاب از کتب اربعه امامیه محسوب میگردد.اهمیت روایی من لایحضر تا آنجاست که حتی اخبار مرسل ثبت شده در این کتاب،از سوی عالمان امامیه با دیده اهمیت نگریسته شده و مسئله اعتبار این مراسیل در سدههای اخیر از مسائل مورد گفتوگو در محافل فقهی امامیه بوده است.برخی از علمای متأخر مراسیل ابنبابویه در من لایحضره الفقیه را از حیث اعتبار همپایه مسانید شمردهاند. (2)
در میان آثار بر جای مانده از ابنبابویه،آنچه به طور مشخص آثار فقهی او دانسته شده و برای دستیابی به فتاوای وی محل رجوع بوده،دو کتاب المقنع و الهدایه است که از صورت گردآوری حدیث خارج بوده است.به واقع این دو کتاب هر دو به شیوه کتاب الشرایع علی بن بابویه(پدر مؤلف)تألیف شده و ابنبابویه در آنها،احکام فقهی را با حداکثر استفاده از الفاظ منصوص،از متون احادیث استخراج کرده و در مقام کتاب مختصر فتوایی ارائه کرده است. (1)
زمان دقیق تألیف المقنع و الهدایه دانسته نیست؛ولی این اندازه معلوم است که این دو اثر از آثار متقدم ابنبابویه بودهاند و برخی از فتاوای قدیم ابنبابویه،چون قول به رؤیت در باب ماه رمضان در این دو کتاب نشانهای بر این امر است.
در مقایسه میان این دو متن تفاوتی عمیق در چگونگی برخورد با مباحث دیده میشود.کتاب المقنع بیشتر زمینه فقهی دارد و مؤلف در تألیف آن از شرایع پدرش تأثیر فراوانی پذیرفته است؛در حالی که در کتاب الهدایه،رویکرد مؤلف با موضوعات،هماهنگ با عنوان کتاب برخوردی هدایتی است.ابنبابویه کتاب را با بحثی در اصول دین آغاز کرده و پس از ورود به مباحث فقهی،نگاهی اخلاقی و فرا فقهی را در جای جای مباحث کتاب حفظ کرده است. (2)و (3)
چنانکه گذشت در سده دوم و نیمه نخست سده سوم جریان ریشه داری در
حوزه فقه امامی وجود داشت که نمایندگان آن در نسلهای پیاپی متکلمانی چون هشام بن حکم،یونس بن عبد الرحمن و فضل بن شاذان بودند.این جریان در مسیر حرکت خود فراز و فرودهایی داشته و در این دوره در مقابل مکتب حدیثگرای قم،قد علم کرده است.این جریان فکری در سدههای چهارم و پنجم یعنی از ابنعقیل تا شیخ طوسی سه مرحله تکاملی را به ترتیب پشت سر نهاده است.در این قسمت تحولات ایجاد شده در جریان فکری اهل اجتهاد را پی میگیریم.
از میان فقیهان متعدد دو فقیه برجسته در قرن چهارم متهم به همسویی با این جریان فکری عقلگرا هستند.گزارش مختصری از اندیشههای فقهی این دو فقیه در پی میآید:
شیخ طوسی او را از متکلمان بزرگ امامیه شمرده و نجاشی ضمن اشاره به ستایشهای مکرر شیخ مفید از وی،او را فقیه و متکلمی مورد وثوق شمرده است. (1)درباره دوره زندگی و زمان درگذشت او،اطلاعی به ثبت نرسیده است؛ولی از آنجا که ابنقولویه قمی(368ق)از وی اجازه روایت داشته،میتوان او را قدری اقدم از ابنقولویه دانست و دوره درخشش علمی او را در نیمه اول سده چهارم هجری دانست. (2)درباره آثار علمی ابنابی عقیل باید گفت تنها دو اثر از وی،یکی در کلام و دیگری در فقه شناخته شده است.نجاشی ضمن اشاره به
کتاب کلامی وی با عنوان الکر و الفر یادآور شده که موضوع کتاب امامت بوده و وی آن را نزد شیخ مفید خوانده است. (1)
اثر مهم ابنابی عقیل،کتاب فقهی او با عنوان المتمسک بحبل آل الرسول صلی الله علیه و آله است که به گفته نجاشی و عبد الجلیل رازی،تا بیش از دو قرن از زمان تألیف،کتابی مشهور در میان امامیان بوده است.نجاشی در رونق این کتاب یادآور شده که افزون بر اهمیت آن در محیط عراق،حُجاجی که از خراسان برای سفر حج از عراق گذر میکردهاند،در پی آن بودهاند تا نسخههایی از این کتاب را تهیه کرده و به دیار خود برند.شیخ طوسی نیز در وصف خود از کتاب«المتمسک»آن را کتابی گسترده و نیکو شمرده است. (2)کتاب المتمسک برای چندین سده در محافل امامیه تداول داشته و نسخههایی از آن به دست عالمان حله چون حسن بن ابی طالب آبی و علامه حلی رسیده بوده و آراء فقهی او بر اساس این کتاب،به طور گستردهای در منابع متأخر نقل شده است. (3)در سدههای اخیر نسخهای از این کتاب شناخته نشده است.
نزد متأخران،از او و ابنجنید،با تعبیر«قدیمین»یاد شده و این نامگذاری از آن روست که این دو تن را قدیمیترین فقیهان اهل استنباط میدانستند که فتاوایی گسترده از آنان برجای مانده بود.با وجود آنکه روش فقهی این دو تن تفاوتهای اساسی با یکدیگر داشته،مشترک بودن در برخی مبانی،به خصوص در حوزه منابع نقلی موجب شده تا در شمار قابل ملاحظهای از فروع،موضعی مشترک اتخاذ کرده باشند. (4)
تاکنون مطالعهای روشمند درباره تحلیل آراء فقهی ابنابی عقیل و بازسازی اصول حاکم بر فقه او صورت نگرفته است.محمدتقی شوشتری نوشته است:ابنابی عقیل همچون دیگر متکلمان امامیه،اخبار آحاد را در فقه خود حجت نمیشمرده و روش فقهی او بنابر آنچه از آراء و فتاویش برمیآید،بر قواعد کلی قرآنی و احادیث مشهور و مسلم استوار بود.در مواردی که قاعدهای کلی در قرآن وجود داشته و در احادیث استثناهایی برای آن ذکر گردیده است،وی عموم و کلیت قاعده مزبور را حفظ مینمود و به آن احادیث اعتنا نمیکرد؛مگر آنکه احادیث قطعی و تردید ناپذیر باشد. (1)همچنین جای دارد به تعبیری از بحرالعلوم اشاره شود که معتقد بود،ابنابی عقیل نخستین کسی است که فقه را تهذیب کرد و«نظر»را در آن به کار گرفت و بحث در اصول و فروع را در آغاز غیبت کبرا برشکافت. (2)و (3)
مبانی استنباط و اصول حاکم بر فقه ابنابی عقیل را در دو زمینه میتوان پیجویی کرد:بخشی از این اصول و مبانی ناظر به مباحث لفظی و حوزه تفسیر نصوص دینی است و بخشی دیگر از بحث به کاربرد اصول و مبانی عقلی در استنباط فقهی بازگشت دارد.
در مطالعه استدلالهای فقهی بر جای مانده از ابنابی عقیل برخی از مباحث لفظی اصول فقه،همچون مبحث عام و خاص و مطلق و مقید در سطح وسیعی مورد توجه
قرار گرفته و در جای جای مباحث،بر استدلالهای فقهی وی سایه افکنده است. (1)ابنعقیل بر اساس پایبندی بر ظواهر نصوص،درباره اوامر در صورت اطلاق،آن را حمل بر وجوب کرده و این برخورد او هم در تفسیر اوامر کتاب و هم در برداشت از اوامر سنت نمونههایی آشکار و صریح داشته است.در واقع برخی از فتاوای خاص و غریب ابنابی عقیل ریشه در همین تفسیر او درباره اوامر دارد؛نمونه آن که در قول به وجوب تکبیر برای رکوع و سجود و وجوب قنوت در نماز نمود یافته است. (2)
در سخن از اصول عقلی نیز،پیش از همه باید به اصل برائت اشاره کرد که اصولاً در دستگاه فقهی متکلمان،اصلی بنیادین و بسیار توسعه یافته بوده و در فقه ابنابی عقیل نیز با برخورداری از جایگاهی مشابه،کاربردی وسیع داشته است.
در اینجا باید برخی از اصول حاکم بر فقه ابنابی عقیل را مورد نظر قرار داد که بر پایه مباحث کلامی استوار شده بودند.مورد نخست از این اصول،اصل«قبح تکلیف بما لایطاق»است که وی ثمرات فقهی خاصی را بر آن مترتب ساخته است؛از جمله اینکه وی برای کسی که قبله به جهت تاریکی،یا ابر و غبار بر او پنهان گشته و نماز به غیر قبله نهاده و پس از فراغ از نماز جهت قبله را خلاف پندار خود یافته،قضاء نماز خوانده شده را واجب ندانسته است.وی در مقام استدلال چنین بیان کرده که این فرد اگر در زمان عدم علم به قبله،مأمور به روی کردن به قبله بوده باشد،از این امر«تکلیف بما لایطاق»لازم خواهد آمد.نمونهای دیگر،اصل ارتفاع تکلیف از انسان پیش از بلوغ است که وی آن را فرعی بر مباحثِ کلامی تکلیف،پذیرفته و آن را پایه برخی از مناقشات فقهی خود نهاده است.ثمرهای از این اصل در باب کودک از دنیا
رفته است که وی به فتوای غریب گراییده و بر آن است که بر انسان نابالغ به طور کلی نماز میت خوانده نمیشود. (1)و (2)
در نیمه دوم سده چهارم هجری،در محافل فقهی امامیه،ابنجنید اسکافی شخصیتی استثنایی است که با حجت شمردن قیاس و اتخاذ روشی نزدیک به روشهای اصحاب رأی،نظام فقهی-اصولی کاملا متفاوتی را عرضه کرد که به سختی میتوان در جست و جو از پیشینه،آن را با مکتبی به خصوص در میان مکاتب امامیه پیوسته دانست.با این حال،باید در مقام مطلبی اساسی در تحلیل شخصیت ابنجنید،این نکته را ملحوظ داشت که او در طی زندگی علمی خود،همواره سعی داشته تا ریشههای افکار غریبش را در تاریخ مذهب امامیه جست و جو کند و خود را احیا کننده اندیشههای ناب سلف امامیه به شمار آورد.
ابن جنید گرچه در کنار دانش فقه،به کلام و حدیث نیز اهتمام داشته،جنبه بارز شخصیت علمی وی در فقه اجتهادی اوست. (3)گفتنی است که تعالیم ابنجنید به رغم بیعنایتی عراقیان نسبت به آن،در خراسان-که حوزه نفوذ تعالیم فضل بن شاذان بوده-دست کم در زمان حیاتش از پذیرش ویژهای برخوردار بوده است. (4)
ابو علی محمد بن احمد کاتب اسکافی،فقیه و متکلم امامی سده چهارم قمری،فردی برخاسته از خاندان بنی جنید بود که در اسکاف از نواحی نهروان،
بین بغداد و واسط،ریاست داشتند. (1)درباره تاریخ ولادت او در منابع گزارشی دیده نمیشود؛اما از آنجا که قدیمیترین استاد شناخته شده او حمید بن زیاد نینوایی در 310 قمری درگذشته است، (2)وی میبایست مدتی پیش از 300 قمری متولد شده باشد.درباره وفات وی در منابع به نقل از مأخذی نامعلوم گفته شده که او در 381 قمری در ری درگذشته است؛ (3)ولی با توجه به اینکه ابنندیم در الفهرست که آن را در 377 قمری به پایان رسانده،از ابنجنید با عبارت«قریب العهد»یاد کرده است، (4)وی باید مدتی پیش از 377 قمری وفات یافته باشد.
اطلاعات موجود درباره زندگی ابنجنید بسیار ناچیز است.گفتهاند که او در 340 قمری به نیشابور رفته است. (5)از قراین مختلف چون بررسی مشایخ و راویان وی،و نیز گفتههای شیخ مفید (6)میتوان نتیجه گرفت که ابنجنید پیش از سفر به نیشابور و پس از آن بیشتر در عراق،به خصوص بغداد،اقامت داشته است.
نجاشی بدون ذکر منبع،خبر داده که مقداری مال و یک شمشیر متعلق به امام غایب،نزد ابنجنید بوده است. (7)شیخ مفید در المسائل الصاغانیه،ضمن اینکه از یک حنفی مخالف ابنجنید نقل کرده که وی مدعی مکاتبه با امام بوده،به شدت ادعای هرگونه رابطه مستقیم وی با امام را رد کرده است. (8)
1) (1) .ابنادریس،السرائر،ص99 و یاقوت،معجم البلدان،ج1،ص252.
2) (2) .رجال نجاشی،ص132.
3) (3) .بحر العلوم،الفوائد الرجالیه،ج3،ص222 و اردبیلی،جامع الرواه،ج2،ص59.
4) (4) .الفهرست ابنندیم،ص246.
5) (5) .مفید،المسائل الصاغانیه،ص249؛نیز برای گزارش دیداری در همان سال،ر.ک:طوسی،تحریم الفقاع،ص259-260.
6) (6) .مفید،المسائل الصاغانیه،ص249-250.
7) (7) .نیز برای برداشتی در این باره،ر.ک:بحر العلوم،همان،ج3،ص221.
8) (8) .مفید،المسائل الصاغانیه.
روش ابنجنید در استناد به حجیت ظنون که به شکل مبنایی کلی بر فقه او سایه افکنده،در استنادات او به نصوص نیز تأثیری اساسی نهاده است.در تحلیل نظریه ابنجنید در باب قیاس و رأی بر پایه باورهای کلامیاش در باب امامت و علم ائمه علیهم السلام،میتوان گفت به همان اندازه که وی پذیرش حجیت رأی و قیاس را بر میتافته،نسبت به دیگر ادله ظنی نیز پذیرا بوده است. (1)ابنجنید بر مبنای باور کلامیاش در باب علم ائمه علیهم السلام اقوال فقهی امامان را بر اساس رأی ایشان میانگاشته و بر همین پایه،بخش مهمی از اختلاف در روایات فقهی را ناشی از اختلاف امامان در رأی میدانسته است. (2)از همین رو طبیعی است که وی برای ترجیح یک روایت بر دیگری،روشی کاملاً متفاوت با روش معمول بین فقیهان امامی زمان خود داشته باشد.
اگر چه موارد زیادی در دست است که ابنجنید روایتی را بر دیگری ترجیح داده،مشکل میتوان قاطعانه درباره ملاکهای ترجیح او سخن گفت.در این باره،باید نکتهای را لحاظ کرد و آن این است که وی در مسائل مربوط به عبادات بارها روایت احوط را برگزیده است؛بدین معنا که گاه بر اساس روایت احوط فتوا داده (3)و گاه آن را به همان صورت احتیاط مطرح کرده است. (4)در مقابل از بررسی فتاوا و استدلالات فقهی او چنین احساس میشود که در مباحث احکام و سیاسات،احتیاط را به معنایی متناسب گرفته و مثلاً میان روایات مربوط به نصاب در قطع
1) (1) .مفید،اجوبه المسائل السرویه،ص222-223 و المسائل الصاغانیه،ص250-251.
2) (2) .مفید،اجوبه المسائل السرویه،ص224.
3) (3) .برای نمونه،ر.ک:علامه حلی،المختلف،ص15،سطر29 و حر عاملی،وسائل الشیعه،ج1،ص144-146.هر چند حدیث مورد استناد احتمالی که طوسی در تهذیب،ج1،ص410،آورده،از نظر سند به شدت ضعیف است.
4) (4) .برای نمونه،ر.ک:علامه حلی،المختلف،ص202،سطر 18.
دست سارق،بین یک چهارم و یک پنجم دینار،نصاب دوم را ترجیح داده و بر خلاف همه فتاوای مشهور بین شیعه و اهل سنت حکم کرده که شاید نشان دهنده تمایل او به سختگیری باشد. (1)از دیگر مشخصههای ترجیح وی این است که گاه معدودی روایات را بر انبوهی ترجیح داده و از حکم فقهای امامیه که وجه تمایز آنان با اهل سنت شمرده شده، (2)به حکم گروه اخیر گرویده است. (3)
وی به جهت موافقت روایتی با قیاس و استحسان،آن را بر روایت مشهورتر ترجیح داده است. (4)از آنجا که ابنجنید اقوال امامان را رأی میداند کاملاً طبیعی است که به دلایل ظنی (5)چون«ظواهر کتاب،اخبار آحاد و قیاس»عمل کند؛برای نمونه در عمل به ظواهر کتاب،در موارد مصرف خمس در آیه شریفه، (6)بر پایه ظاهر آیه فتوا داده و با نپذیرفتن تخصیصات موجود در حدیث،در مقابل اتفاق فقهای امامی قرار گفته است. (7)
در مورد تمسک به خبر واحد،ابنجنید بر خلاف روش فقیهان متکلم امامیه و بر وفق نظر فقیهان اهل سنت و البته اخباریان امامی (8)به حجیت خبر واحد قائل
1) (1) .همان،ج4،ص220؛حر عاملی،وسایل الشیعه،ج18،ص482-487؛ابنهبیره،الافصاح،ج2،ص414؛ترمذی،ج4،ص50-51.
2) (2) .حر عاملی،وسایل الشیعه،ج6،ص74.
3) (3) .علامه حلی،المختلف،175،سطر18؛ابنبراج،شرح،251؛حر عاملی،وسایل الشیعه،ج6،ص72-75؛ابنهبیره،الافصاح،ج1،ص132.
4) (4) .ر.ک:علامه حلی،المختلف،ص57،سطرهای 15-24.
5) (5) .مفید،اجوبه المسائل السرویه،ص222-223؛و المسائل الصاغانیه،ص250-251.
6) (6) .انفال،41.
7) (7) .علامه حلی،المختلف،ص205 و 721.
8) (8) .مفید،اوائل،ص 139؛سید مرتضی،الذریعه،ج2،ص517؛همو،جوابات المسائل التبانیات،ج1،ص21.
بوده و عمل به آن در بسیاری از استدلالات او به چشم میخورد (1)و شیخ مفید از این بابت بر او خرده گرفته است. (2)
دیگر ویژگی ابنجنید در برخورد با اخبار آن است که وی به احادیث مضبوط نزد اهل سنت و زیدیه نیز به دیده اعتبار مینگریسته و در استدلالات خود به چنین نصوصی تمسک میجسته است. (3)
در فهرست آثار او عنوان دو تکنگاری در پیوند با مباحث اصولی الفاظ به ثبت رسیده است.عنوان نخست«استخراج المراد من مختلف الخطاب»است (4)که به شهادت عنوان کتاب،در باب اقسام خطابها و راههای دستیابی به معنا در موارد تعارض ظاهری خطابات است و در مقایسه با نمونههای شناخته از دورههای متقدم و نیز با ملحوظ داشتن نظریات ابنجنید در باب تعارض اخبار،به نظر میرسد محور این کتاب بر خطابات قرآنی بوده باشد.عنوان دوم،اثری به نام«اَلْفَسْخُ عَلی مَنْ اجَازَ النَّسْخَ لِمَا تَمَّ شَرْعُهُ وَ جَلَّ نَفْعُه»است (5)که مؤلف در آن به بررسی یکی از فروع کهن مبحث نسخ پرداخته است.
همچنین پرداختن فقیهی چون ابنجنید به برخی مسائل دلالت در کلام عرب در اثری با عنوان«کتاب فی تفسح العرب فی لغاتها و اشارتها الی مرادها فی معنی الاشارات الی ما ینکره العوام و غیرهم من الاسباب(یا«الاسلوب»)»، (6)با وجود
ابهامی در عنوان از نظر مباحث اصولی الفاظ شایان تأمل و تحلیل است.
با آنکه عنوان اثری از ابنجنید در مباحث اوامر به ثبت نرسیده،شواهدی در دست است که نشان میدهد،وی در این مبحث دیدگاههای خاصی داشته است؛برای نمونه از تحلیل استدلالات وی برای فتاوای شاذش چنین برمیآید که وی امر را در صورت اطلاق،دال بر وجوب میشمرده و نمونهای از آن در قول وی به وجوب سنت تکبیر در شب عید فطر دیده میشود. (1)
در منابع تصریح شده است که ابنجنید قائل به حجیت قیاس به شیوه ابوحنیفه و دیگر فقهای اهل سنت بوده (2)و در فهرست آثار او نیز دو عنوان از تألیفات او با عناوین دفاع از حجیت قیاس و اجتهاد الرأی به ثبت رسید است. (3)
ابن جنید در مبانی فقهی خود،بر خلاف روش مشهور نزد امامیان عصر خود،به صراحت حجیت قیاس و عمل به اجتهاد الرأی را مطرح کرده و در این باره آثاری نیز پرداخته است. (4)وی این روش خود را در مذهب امامی بدعت نمیشمرد و بر آن بود که مسئله قیاس و رأی،در پس پردهای از ابهام و حتی ستر عامدانه دگرگون جلوهگر شده است.اگر چه ابنجنید این باور را در دو تکنگارِ اصولی مطرح ساخته که اکنون در ردیف آثار از دست رفته جای گرفتهاند،عناوین این دو اثر به صورت«کتاب کشف التمویه و الالباس علی اغمار الشیعه فی امر القیاس»و«کتاب اظهار ما ستره اهل العناد من الروایه
عن ائمه العتره فی امر الاجتهاد» (1)هر یک به اندازه کتابی در اینباره،مطلب دربردارد.
نگاهی به عنوان این دو اثر نشان میدهد که ابنجنید در باب قیاس و اجتهاد الرأی گروهی از عالمان نسلهای پیشین را به پنهان کردن بخشی از آموزشهای ائمه علیهم السلام متهم میکرده و از تعبیر«اهل العناد»او آشکارا برمیآید که دست کم برخی از ایشان را در این پنهان سازی متعمد میدانسته است.
دست کم بخشی از آنچه وی در باب قیاس در اعماق تاریخ فقه امامیه جست و جو میکرده،به گواهی اسناد تاریخی در سدههای دوم و سوم هجری در برخی از محافل امامیه،به خصوص در تعالیم مکتب کلامگرای هشام بن حکم وجود داشته است.با آنکه آثار قلمی ابنجنید در طی سدهها آسیبی اساسی دیده و جز اشارهها و گزیدههایی منقول از سخنان او برجای نمانده است،همین اندک بر جای ماندهها نشان از آن دارد که وی در جست و جوی خود در تاریخ فقه امامیه،به شناختی نسبی از تعالیم مکتب هشام و نمایندگان آن دست یافته است.ردیهای که ابنجنید بر زجّاجی نیشابوری نوشته و در آن به دفاع از فضل بن شاذان برخاسته است، (2)اجمالاً میتواند نشانگر این نکته باشد که ابنجنید مایل بوده اندیشه خود را در جهت اندیشه فضل و با قدری تعمیم در پیوند با مکتب هشام بن حکم معرفی کند.
عمل به قیاس در جای جای فقه ابنجنید از جمله در مسئله تعمیم زکات به اجناس غیر منصوص به ویژه زیتون و عسل (3)دیده میشود.استدلالات استحسانی
را نیز میتوان به کثرت در مباحث ابنجنید ملاحظه کرد؛ (1)اما در مواردی که مبنای امر علت تشریع حکم باشد استدلالش کمتر سلیقهای است. (2)و (3)
مرحله دوم فقیهانی روی کار آمدند که جریان اجتهاد معتدل بر پایه اصول و مبانی صحیح را پایه گذاری کردند و مسیر اجتهاد متهم به عقلگرایی را به سمت اجتهاد معتدل تغییر داده و جریان فکری مقتدر بر مبنای صحیح شیعه را پایه گزاری کردند.
شیخ مفید رحمه الله بنیانگذار اجتهاد معتدل بر مبنای صحیح شیعه میباشد.راه شیخ مفید را شاگردش سید مرتضی ادامه داد و شیخ طوسی کمال بخشید.اجتهاد در این مرحله امتیازها و برجستگیهای بسیاری دارد؛از جمله:
-مستدل بودن: فقیهان این دوره برای آرای فقهی خود،مبانی ویژه بیان میکرده و بر اساس آن مبانی به استدلال میپرداختهاند.
-هماهنگی با دلیلها و اصول معتبر :آرای فقهی در این دوران،بر اصول معتبری استوار بوده و بر اساس این اصول،از کتاب و سنت،استخراج شدهاند.
-استواری :ویژگی دیگر فقه این دوران،استواری و ثبات آن است و همین ویژگی سبب شده که فقه دین دیر بپاید و شاخ و برگ بگستراند.
فقیهان فراوانی در تحولات فقه و اصول شیعه و پایه گذاری اجتهاد معتدل نقش داشتهاند و ما برای رعایت اختصار،سه فقیه ممتاز را که بیشترین تأثیر را در پایه گذاری مکتب فقهی معتدل بغداد از خود بر جای گذاشتهاند معرفی میکنیم.
(1) در حقیقت مرز فاصل میان اجتهاد عقلگرا و اجتهاد معتدل حضور علمی و فنی محمد بن محمد بن نعمان المفید است که دگرگونی ژرفی در فقه و شکوفایی و بالندگی آن پدید آورد.
1) (1) .ابننعمان ملقب به شیخ مفید،در سال 336 یا 338 قمری در روستایی به نام عکبراء از توابع بغداد تولد یافت.او از همان کودکی به علم و ادب،اشتیاق فراوانی داشت؛به طوری که در دوران طفولیت«ابن المعلم»لقب گرفت.شور فراوان و پشتکار علمی او بدانجا رسید که در پنج سالگی از ابنابی الیاس اجازه روایت گرفت؛چنانکه هفت سال و چند ماه داشت که از ابنسماک روایت نقل کرد.(احمد لقمانی،شیخ مفید معلم امت،ص21-22)محمد بن نعمان با پدر خویش برای فراگیری علم به بغداد-که در آن روزگار از مراکز علمی مهم جهان اسلام محسوب میشد-سفر کرد.وی از محضر اساتید صاحبنام آن دوران بهرههای علمی بسیاری برد.فقه را نزد جعفر بن محمد بن قولویه فرا گرفت و از محضر ادیب و مورخ چیره دست،محمد بن عمران مرزبانی مؤلف معجم القراء علم روایت آموخت.علم کلام را در محضر مظفر بن محمد و ابو یاسر و ابنجنید اسکافی آموخت.(احمد لقمانی،شیخ مفید معلم امت،ص22-23)شیخ در علوم مختلف اسلامی تبحری بیوصف داشت.او در اصول،فقه،کلام،تفسیر و تاریخ،کتابهای گرانقدری نوشت.برخی از آثار او را در فقه المقنعه،در کلام اوائل المقالات و تصحیح الاعتقاد و در تاریخ الارشاد را میتوان نام برد.یکی از ویژگیهای بارز و کم نظیر شیخ مفید در مباحث علمی،مناظرهها و گفت و گوهایی است که با علمای مذاهب دیگر انجام داد.بخشی از این مناظرهها در کتاب الفصول المختاره آمده است.مناظرههای او طبق اصول علمی و همراه با متانت بود و روح ادب اسلامی در آنها موج میزد.وی در مباحث مختلف کلامی،فقهی،اصولی و...با صاحبان مذاهب مناظره کرد و در همه آنها با سربلندی و اقتدار به دفاع از نظریههای علمی شیعه پرداخت.یکی دیگر از صفحههای زرّین زندگی علمی شیخ،توجه عمیق او به مسائل روز جامعه اسلامی است و به حق میتوان او را عالم به زمان دانست.در میان کتابهای شیخ،المسائل الصاغانیه وجود دارد که در آن به شبهههای عالم حنفی بر فقه شیعه پاسخ داده است.همچنان که کتاب المسائل السرویه پاسخ شیخ به مسائل مردم ساری است.
رخشانی و شکوفایی فقه شیعه،وامدار تلاشهای این شخصیت بیهمتا و بزرگ است.شیخ مفید اولین اصولی شیعه است که برای نخستین بار تألیف جامعی در مباحث مختلف اصول عرضه کرد.شیخ مفید،در مبانی فقه و نیز در آرا و فتاوای فقهی،مرحله ویژهای را تأسیس و بنیان نهاد و بسیار بهجاست که این نوع از اجتهاد را مکتب فقهی شیخ مفید بنامیم.اکنون مباحث مربوط به این فرزانه جاوید را در سه محور ذیل پی میگیریم:
مبانی و معیارهایی که امروزه فقیهان برای بیرون آوردن و دریافت احکام شرعی از کتاب و سنت،به آنها توجه دارند،پیش از شیخ مفید،کاربرد نداشته است.این مبانی و معیارها برای نخستین بار از سوی این فقیه فرزانه و اندیشهور بزرگ،به کار بسته شده و رواج یافته است.اکنون،برای روشن شدن بحث،به پارهای از آنها اشاره میکنیم:
شیخ مفید در کتاب التذکره باصول الفقه ابتدا اصول دلایل و مستندات احکام شرعیه را به سه منبع تقسیم کرده که عبارتند از:«کتاب خدا،سنت پیامبر صلی الله علیه و آله،اقوال ائمه علیهم السلام».سپس سهراه را به دست آوردن آنها معرفی کرده:عقل که راه شناخت حجیت قرآن است؛آشنایی با زبان عربی که راه دریافت معانی کلام است؛اخبار که راه به دست آوردن اقوال ائمه است. (1)
در ادامه درباره مباحث مختلف اصولی بهطور مختصر بحث کرده؛مانند«مباحث اوامر،نواهی،عام و خاص و مفاهیم»؛اما آنچه را که میتوان شاکله اصلی دستگاه اجتهاد شیخ مفید نام برد،دیدگاه شیخ مفید در مسائل ذیل است:
1) (1) .شیخ مفید،التذکره باصول الفقه،ص28.
شیخ مفید در کتاب التذکره باصول الفقه کراجکی که تلخیص کتاب اصولی شیخ مفید است،خبر واحد را دو قسم دانسته است:خبر واحدی که همراه خود دلیل موجب علم مانند عقل،اجماع یا شاهد عرفی دارد و خبر واحدی که هیچ یک از موارد فوق را به همراه ندارد.در این میان،قسم اول خبر قاطع عذر و معتبر است؛ولی قسم دوم حجت نیست و موجب علم و عمل نمیگردد؛ (1)بر همین اساس شیخ مفید چنین خبری را شایسته تخصیص عام نمیداند. (2)
پیش از شیخ مفید،به شهرت و اجماع،توجه نمیشده؛به گونه ای که دیدگاهها و فتواهای غیرمشهور و ناسازگار با اجماع،از فقیهان پیش از شیخ مفید بسیار نقل شده یا در نوشتهها و کتابهای فقهی آنان موجود است؛ (3)برای نمونه ابنجنید معتقد است:مذی با شهوت،باطل کننده وضوست:«ان خرج عقیب شهوة ففیه الوضوء».
علامه حلی در این باره نوشته است:«اتفق علماؤنا علی أن المذی لاینقض الوضوء و لا أعلم فیه مخالفا منا الا ابنالجنید». (4)توجه به اجماع از مبانی بسیار مهم شیخ مفید است.شیخ مفید اولین فقیه شیعه است که حجیت اجماع را بر اساس مبانی شیعه اصلاح کرد.از نظر او حجیت اجماع ذاتی نیست؛بلکه حجیت اجماع از جهت کشف از قول معصوم است.شیخ مفید برای اجماع کاربردهای مختلفی
را قائل است و اگر خبر واحدی با اجماع موافق باشد آن را حجت میداند. (1)و در مواردی اجماع را کاشف از قول معصوم دانسته و حکم شرعی را با اجماع ثابت میکند؛ (2)حتی در لغت نیز برای اجماع کاربرد قائل است و معتقد است برای تشخیص حقیقت از مجاز از اجماع اهل لسان میتوان بهره جست.
اثرگذاری دیگر شیخ مفید در مبانی فقه شیعه،استفاده اصولی و صحیح از دلیلهای عقلی است.پس از تلاشهای عالمانه و دقیق شیخ مفید در زمینه به کاربردن اصولی و صحیح دلیلهای عقلی در استنباط احکام فقهی،فقیهان پس از شیخ مفید از عقل در جایگاه یکی از منابع احکام شرعی استفاده کردند.
مطالب شیخ مفید در باب عقل بر دو قسم است:
-عقل به تنهایی برای هدایت انسان کافی نیست؛ (3)
-عقل طریقی است برای دستیابی به احکامی که در منابع قرآنی،سنت و اجماع تشریع شده است.
ایشان قسم دوم را به دو دسته تقسیم میکند:
-مستقلات عقلیه؛
-غیر مستقلات عقلیه. (4)
در مستقلات عقلیه مانند حرمت ظلم،عقل میتواند حکم کند؛اما در غیر مستقلات عقلیه نیز در مسائل ذیل برای عقل نقش قائل است:
-آیا امر به شییء مقتضی نهی از ضد است یا نه؟فرموده:«و باستحاله اجتماع الفعل و ترکه یقتضی صحه النهی عن ضد ما امر به». (1)
-در مقدمه واجب نوشته است:«و ما لایتم الفعل الا به فهو واجب کوجوب الفعل المأمور به». (2)
-در مبحث اجزاء فرموده:«و امتثال الأمر منجز لصاحبه و مسقط عنه فرضها کان وجب من الفعل علیه». (3)
-دلیل عقلی میتواند عام را تخصیص بزند. (4)
-عقل و شرع ملازم یکدیگرند و عقل هیچگاه از سمع(نقل)جدا نمیشود. (5)
4.توجه به قواعد تعادل و تراجیح.
شیخ مفید و شاگردان مکتب او با اینکه منکر حجیت خبر واحدند در مقام فتوا،به مرجحات یکی از دو روایت توجه کرده بر اساس آن فتوا میدادهاند. (6)
رد قیاس و رأی
از نگاه شیخ مفید قیاس و رأی اعتبار ندارند؛نه مفید علمند و نه میتوان با آنها عامی را تخصیص زد یا خاصی را تعمیم داد. (7)
در اینباره نوشته است:«لیس عندنا للقیاس و الرأی مجال فی استخراج الاحکام الشرعیه و لا یعرف من جهتها شیئ من الصواب و من اعتمدها فی المشروعات فهو علی
ضلال».در اینجا موضعگیری صریح شیخ مفید در مقابل ابنجنید راه شیخ را از ابنجنید جدا کرده و رویگردانی مفید از عقلگرایی افراطی را بهخوبی نشان میدهد.
شیخ مفید از اصول عملیه تنها استصحاب را ذکر کرده است.وی بدون اینکه از استصحاب تعریفی کند یا اصل و اماره بودنش را متذکر شود به حجیت آن اشاره کرده و معتقد است طبق استصحاب حال حکم واجب است؛زیرا حکم حال با یقین ثابت شده و چیزی که با یقین ثابت شده تغییر آن بدون دلیل جایز نیست. (1)
در آغاز قرن پنجم،شیوه آموزش فقه شیعه نیز با دگرگونی همه سویه و ژرفی رو به رو گردید که بنیاد آن را شیخ مفید گذاشت؛زیرا پیش از ایشان،درس فقه شیعه به شیوه کلاسیک و سازمان یافته،رایج و دایر نبود.آنچه در دوران پیش از شیخ مفید،رایج بود برگزاری کلاسهای نقل متون احادیث بود.افراد،یا نزد اساتید و فقیهان اهل سنت و در کلاسهای فقه آنان علم فقه را آموخته و با شیوههای استنباط و استظهار احکام از ادله شرعی آشنا میشدند و در نتیجه همان روشها را در استفاده از اخبار اهل بیت علیهم السلام به کار میبردند یا در محضر صاحب نظران و فقیهان شیعه درس میآموختند؛ولی به گونه انفرادی و خصوصی و بدون سازمان و تشکیلات سامانمند و گروهی.شیخ مفید آموزش فقه و کلام شیعه را به صورت سازمان یافته دایر ساخت و صدها نفر از مشتاقان فقه اهل بیت در محضر درس ایشان حاضر میشدند.
1) (1) .همو،التذکره باصول الفقه،ص45.
(1) این کتاب به درخواست سید مرتضی و متممی است بر کتاب اوائل المقالات.کتاب اوائل المقالات به عقاید و اصول مختص شیعه پرداخته و در نتیجه با ضمیمه این دو کتاب به هم،به ویژگیهای اصول و فروع شیعه و اهل تسنن پی میبریم.
-نویسنده تنها مسائلی را ذکر کرده که امامیه در آن اتفاق نظر دارند و همه اهل سنت با آن مخالفند.در نتیجه با خواندن این کتاب به مسائل اختصاصی شیعه در فروعات پی میبریم.
-در این اثر،استدلال و برهان به چشم نمیخورد.نویسنده تنها در بعضی موارد اشاره به دلیل فتوا نموده؛مثلاً مینگارد:
و اتفقت الإمامیه علی إرسال الیدین فی الصلاه و أنه لایجوز وضع إحداهما علی الاخری کتکفیر أهل الکتاب،و أن من فعل ذلک فی الصلاه،فقد أبدع و خالف سنه رسول الله صلی الله علیه و آله و الأئمه الهادین من أهل بیته علیهم السلام.و أنکروا ما تعلقت به العامه فی هذا الباب من حدیث أبی هریره،لتهمته فی الحدیث،و تکذیب أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام له،و تکذیب عمر و عائشه له أیضا فیما کان یرویه من مناکیر الأخبار،و لعدم الثقه بروایته عن أبی هریره أیضا،و کون الحدیث به مضطرب الاسناد. (2)
شیخ مفید در اینجا اشاره به دلیل عامه در این مسئله نموده است.
(1) این کتاب شامل دستهای از سؤال و جوابها است که از شیخ مفید شده است.و شیخ پاسخ داده است.بنا به نوشته شیخ مفید در مقدمه،مسائل مطرح در این کتاب حاصل گفتوگوهایی است که در جلسات متعدد با مردی نیشابوری داشته است و علت نوشتن مباحثات،درخواست یکی از حاضران در آن جلسه از مرحوم شیخ مفید بوده است و خواسته است مسائلی را هم که در آن همه یا بعضی عامه متفق یا مخالف با نظر شیعه هستند را متذکر شود.مرحوم شیخ مفید هم به درخواست او قول مساعد داده و در نتیجه به نوشتن آن مباحث پرداخته است.
مرحوم شیخ مفید کتابهای متعددی را در باب متعه نوشته که در بعضی از آنها مثل خلاصه الایجاز سعی وافر نموده که از براهین برای إثبات مشروعیت آن استفاده نماید؛اما در این کتاب فقط از روایات اهل بیت علیهم السلام برای اثبات مشروعیت آن استفاده نموده و 43 روایت در اینباره نقل کرده است.به نظر میرسد مشی شیخ در این کتاب،مشی اهل حدیث است.
(2) از مهمترین کتابهای فتوایی شیخ مفید المقنعه است.بعضی شیوه فقهی او را در این کتاب شیوه اهل حدیثی دانستهاند. (3)
به نظر میرسد این نظر درست نباشد؛زیرا شیخ رحمه الله در این کتاب فتاوایی
دارد که منشأ حدیثی و روایی ندارد؛مثلاً در لباس و مکان نمازگزار فرموده است:«و من صلی فی ثوب مغصوب لم یجزه ذلک و وجب علیه إعاده الصلاه و من صلی فی مکان مغصوب لم یجزه ذلک و وجب علیه إعاده الصلاه». (1)
اکثر فقها که این فتوا را دادهاند،منشأ آن اجتماع امر و نهی است.منشأ این فتوای مفید نیز یا اجتماع امر و نهی بوده یا چیز دیگر غیر از آیات و روایات؛چون آیه یا روایتی به این مضمون نداریم».
-مباحث اکثر کتابهای فتوایی از طهارت شروع میشوند؛اما شیخ مفید در این کتاب از اعتقادات شروع نموده؛یعنی چیزهایی که اعتقاد به آنها واجب است.
-این کتاب نسبت به کتابهای موجود زمان خود از نظم بیشتری برخوردار است و مطالب با دسته بندی ارائه شدهاند.
-مطالبی مثل دعا و زیارات،اکثراً در کتابهایی غیر از کتابهای فقهی نوشته میشوند؛اما در این کتاب بعضی از این دعاها و زیارات مثل نمازهای مستحبی و دعاهای مستحبی در شبهای ماه مبارک رمضان و زیارات ائمه علیهم السلام آورده شدهاند.
-از دیگر خصوصیات کتاب این است که نویسنده در آخر کتاب بابی دارد به نام«باب مختصر رسوم کتب الوصایا»که در آن چگونگی نوشتن وقفنامه،وصیت نامه و...را یاد میدهد.در این کتاب در کنار کتاب خمس و زکات بابی را اضافه نموده است به نام«باب الجزیه».
1) (1) .مصنفات شیخ مفید،ج14،المقنعه،ص149.
-در کتابهای فعلی ابوابی وجود دارند که در مقنعه نیست؛هر چند امکان دارد مسائلی که در این بابها مطرح میشوند،در بابهای دیگر مقنعه موجود باشند؛اما با این عناوین وجود ندارند.و آنها عبارتند از:بابهای حجر،غصب،احیاء موات و مشترکات،صلح،جعاله،دین و قرض.
شیخ مفید در این کتاب به بیان احکام مخصوص زنان پرداخته است.روش او در این کتاب،اجتهادی است.
(1) با توجه به اینکه الاشراف با اختصار زیاد نگاشته شده تشخیص شیوه اجتهادی یا غیر اجتهادی در آن مشکل است؛اما شیخ در این اثر فتوایی داده که نشان دهنده شیوه اجتهادی او است و آن عبارت است از:بطلان نماز در مکان غصبی و با لباس غصبی و نماز با وضویی که آب آن غصبی بوده است.در منابع روایی روایتی به این مضمون وجود ندارد؛پس منشأ این فتوا اجتهاد خود شیخ است.شیخ از جمله مواردی که اعاده نماز واجب است را چنین برشمرده است:«و الصلاه فی ثوب مغصوب و الصلاه فی مکان مغصوب و الصلاه بما قد حضر من الوضوء بماء مغصوب». (2)
-این کتاب فقط مشتمل بر عبادات است؛از اینرو از وضو شروع و به حج پایان مییابد.بسیاری از مسائل فقهی پراکنده در کتابهای دیگر را در این کتاب برای سهولت یادگیری جمع آوری نموده و به طور منظم بیان کرده است؛مثل
مواضع قنوت.بسیاری از فقها در مسئله قنوت میفرمایند:در رکعت دوم نماز بعد از حمد و سوره قنوت مستحب است.آن وقت در بحث نماز جمعه میفرمایند:رکعت اول نماز جمعه هم قنوت دارد؛اما شیخ مفید در این کتاب بابی با عنوان«باب مواضع قنوت»گشوده میفرماید:
و موضعه من جمیع الصلوات الفرائض و النوافل فی الرکعه الثانیه قبل الرکوع إلا فی صلوة الجمعه لمن صلاها رکعتین مع إمام فی جماعه فإنه فی الأوله قبل الرکوع.و لابأس به بعد الرکوع لمن نسیه قبله و ذکره قبل السجود،بل هو لازم.و فی المفرده من الوتر. (1)
-در بعضی از عبادات ابوابی را باز نموده که در سایر کتب فقهی نیست؛مثل«باب حدود الصلوة».
(2) این کتاب مشتمل بر سیزده سؤال است که شیخ طوسی در موضوعات مختلف از شیخ مفید پرسیده است.بیشتر جوابهای شیخ مفید به این سؤالها در کتاب مقنعه موجود است.
شیخ در این کتاب به جواب مسائلی میپردازد که وکیل او در صاغان سؤال نموده است.این سؤالها اشکالات عالمی حنفی به نام ابو العباس صاغانی نسبت به بعضی از احکام شیعه است.
این کتاب در بردارنده مناظرهای است میان شیخ مفید با فقیهی حنفی به نام ابوجعفر معروف به نسفی عراقی درباره مسح بر دو پا در وضو.
(1) شیخ مفید کتابهای متعددی را در متعه نوشته که یکی از آنها الموجز فی المتعه است.
(2) ظاهراً شیخ مفید این کتاب را در جواب سؤالهای نماینده خود در موصل نوشته است.به این بیان که شخصی از اهل موصل از نماینده ایشان چند سؤال کرد:
-آیا ماه مبارک رمضان 29 روز میشود یا نه؟
-آیا بر 29 روز،ماه کامل اطلاق میشود یا نه؟
-چرا بعضی از اصحاب ما گفتهاند ماه رمضان 29 روز نمیشود؟
-آیه وَ لِتُکْمِلُوا الْعِدَّةَ 3 آیا در مورد قضای روزههای فوت شده است یا منظور تکمیل ماه است.
-منظور از این حدیث امام صادق علیه السلام چیست که فرموده:«اذا أتاکم عنا حدیثان مختلفان فخذوا بأبعدهما من قول العامه».
(3) کتاب در موضوع مهر نکاح دائم است.شیخ رساله را با بیان این مطلب شروع میکند که شخصی که او را«الاخ الفاضل»لقب میدهد از گفته عالمی که شیخ او را
شیخ فاضل مینامد،اظهار تعجب کرده؛زیرا شیخ فاضل گفته است:این حدیث امام صادق علیه السلام که فرموده:«إن المهر ما تراضی علیه الناس»درباره نکاح متعه است.
شیخ در ابتدا،این حرف شیخ فاضل را به جهت فضلی که دارد اشتباهی بزرگ میشمارد و سپس به جواب از گفتههای او میپردازد.
این آثار در فهرست آثار اصولی شیخ مفید درج شده است:«التذکره بأصول الفقه؛مسئله فی القیاس؛ (1)کتاب فی القیاس؛ (2)مسئله فی الاجماع؛ (3)المقالات؛ (4)کتاب اصول الفقه؛ (5)کتاب اجتهاد الرأی؛ (6)کتاب الرساله الی اهل التقلید». (7)
بعد از شیخ مفید،راه او را شاگرد برجستهاش سید مرتضی (8)ادامه داده و
1) (1) .سید محسن امین،اعیان الشیعه،ج9،ص420؛رجال النجاشی،ج2،ص330.
2) (2) .به ترتیب پاورقی قبل:همان و همان،ص331.
3) (3) .سید محسن امین،همان،ج9،ص423.
4) (4) .همان،ص424.
5) (5) .رجال النجاشی،ج2،ص328.
6) (6) .سید محسن امین،همان،ج9،ص423.
7) (7) .رجال النجاشی،ج2،ص328.
8) (8) .سید مرتضی در ماه رجب سال355 قمری در شهر بغداد دیده به جهان گشود.مادرش فاطمه و پدرش نقیب ابو احمد حسین نام داشت.ابو احمد حسین در دولت بنیعباس و آلبویه مورد احترام و تجلیل بود.(خوانساری،روضات الجنات،ج4،ص295)وی به دلیل مخالفت با دستگاه خلافت عضد الدوله دیلمی در سال 369 قمری دستگیر و اموالش مصادره و به شیراز تبعید شد و تا سال 376 قمری به مدت هفت سال در زندان به سر برد؛از این رو سرپرستی سید و برادرش رضی بر عهده مادرش بود.فاطمه برای تربیت و رشد فرزندان خود آنان را نزد مرجع و عالم بزرگ شیعی آن زمان،شیخ مفید برده و از ایشان خواست تا علم فقه را به آنان بیاموزد.سید در سن دوازده یا پانزده سالگی به تحصیل علوم ادبی اشتغال ورزید.(عبد الرزاق محی الدین،ادبی المرتضی،ص2)نتیجه تلاش علمی او به سرعت آشکار شد و هنوز 27 سال از عمر پر افتخارش نگذشته بود که مرجع فقهی و کلامی به شمار میرفت و نامههای متعددی برای دریافت پاسخگویی به مشکلات علمی برای او ارسال میشد.(آقا بزرگ تهرانی مقدمه الذریعه،ص3)شهرت علمی سید به گونهای بود که کتابش پیش از اتمام تألیف،میان مردم منتشر میشد؛به طوری که گاهی از دست او خارج میشد و دیگر فرصتی برای تجدید نظر در آن برای او فراهم نمیشد.(عبد الرزاق محیالدین،ادب المرتضی،ص100)سید مرتضی در رشتههای مختلف علوم اسلامی متخصص و صاحب نظر بود.از میان این علوم میتوان به فقه،اصول،تفسیر،فلسفه،فلک و نجوم و علوم ادبی اشاره کرد.شریف مرتضی در زمره عالمانی است که علم و سیاست را با یکدیگر توأم کرد و از او فقیهی سیاستمدار و مجتهدی زمانشناس پدید آورد.وی در سال 406 قمری پس از وفات برادرش سید رضی سه مسئولیت مهم اجتماعی را به دوش کشید:یکی نقابت،دیگری امارت و سرپرستی زائران خانه خدا و سومی نظارت بر دیوان مظالم بود.سید مسئولیتهای اجتماعی متعددی داشت.همین امر باعث شد تا وی هر چه بیشتر با نیازهای زندگی مردم آشنا شود و زمینه مناسبی را برای مباحث فقهی جدید و اصول فقه برابر با نیازهای جامعه فراهم آورد.این بُعد از زندگی سید تأثیر بسزایی در واقعبینیهای مباحث فقهی او بر جای گذاشت.
توانست با تثبیت قواعد عقلی و لفظی،فقه امامیه را نظام ببخشد.اختلاط با اندیشهها و مذاهب مختلف فقهی غیر شیعی که اغلب آنها بیشتر به سامان دادن مبانی و ادله فقهی خود اقدام نموده بودند،به طور طبیعی اقتضا مینمود که امامیه نیز در اصول فقه به ابراز عقیده بپردازد و کلیات قواعد آن را از نصوص موجود اما غیر منسجم و اصول عقلی مبتنی بر شرع،استخراج و مرتب نماید.
در این راه برای شیخ مفید جز نوشتن چند رساله مختصر (1)توفیق چندانی حاصل نشد و این مهم به دست شاگردان مکتب او سید مرتضی و شیخ طوسی-با نوشتن ذریعه (2)و عدة الاصول انجام گرفت.آنها برای نخستین بار طرح جامعی
از اصول فقه امامیه ترسیم نمودند و در ضمن آن به نقل و نقد آراء عامه نیز نایل شدند.در این جا اهمیت جایگاه رفیع فقه و اصول سید مرتضی نیز در تاریخ فقه امامیه روشنتر میگردد و لزوم دقت و تعمق بیشتر در مبانی،ادله و به طور کلی فقاهت او نمایان میشود.
سید مرتضی با استخراج،تهذیب و تثبیت قواعد و اصول عقلی و لفظی فقه امامیه،به ارائه نظامی مبتنی بر اصول موضوعه دست زد و فقه خود را بر آن بنیان نهاد.
او با وارد نمودن ادله عقلی پذیرفته شده از سوی شارع،در فقه امامیه و با پایبند نگشتن به نصوص اخبار،به تفریع (1)و تطور در فقه دست زد و زمینه بروز اجتهاد مصطلح را در میان امامیه پیریزی نمود.در این زمینه صاحب روضات الجنات نوشته است:
إنه رحمه الله کان اصولیا بحتا،و مجتهدا صرفا،قلیل التعلق بالأخبار،کثیر الاستدلال بالأدله العقلیه المتفقه مع الکتاب و السنه،فلا ضرر أن یکون من مجتهدی الفقهاء و فقهاء المجتهدین. (2)
او باز گفته است:
إنه اول من فتح أبواب التدقیق و التحقیق،و استعمل فی الأدله و تشقیقها النظرالدقیق. (3)
او ادله فقهی خود را چیزهایی معرفی میکند که مفید علم و یقین باشند (4)و در تطبیق نیز کاملاً بر رعایت این اصل دقت میکند.در اینجا ردپای مبانی
کلامی وی را به وضوح مشاهده میکنیم؛به طوری که این مسلک(اعتماد به ادله علم آور)حتی در اندیشههای اصول شناختی نیز رسوخ نمود. (1)
سید مرتضی نخستین فقیهی است که اصول فقه را به صورت مفصل و با تنظیم و دسته بندی بسیار جالبی عرضه کرد.وی در کتاب ارزشمند الذریعه الی اصول الشریعه مباحث اصول را در پانزده باب سامان داده است.هفت باب آن مربوط به مباحث الفاظ است.در این ابواب درباره خطابات شرعی،اقسام آنها و احکام هر یک،امر،احکام و اقسام آن،نهی،عام و خاص،انواع تخصیص،مجمل و مبین و نسخ بحث کرده است،و هشت باب را به مباحث حجت اختصاص داده است و در این ابواب درباره«اخبار و افعال معصومان،اجماع،قیاس،اجتهاد،اصل حظر یا اباحه،و اصل استصحاب»بحث کرده است.
فهرست مبانی اصولی سید در مباحث الفاظ از این قرار است:اول این که استعمال دلیل بر حقیقت است؛ (2)بر همین اساس قائل به اشتراک امر بین ندب و وجوب،مره و تکرار و فور و تراخی است.دوم این که امر مقتضی نهی از ضد نیست. (3)سوم،قضا را تابع ادا نمیداند. (4)چهار این که نهی مقتضی فساد نیست (5)و
1) (1) .منظور این است که فقها دلیل حجیت قواعد و اصول فقه را نیز دلیل عقل یا نقل متواتر قرار میدادند.مثلاً استصحاب یا برائت را اماره نمی دانستند؛بلکه ادله مبتنی بر عقل اعتبار میکردند(الشهید الصدر،المعالم الجدیده للاصول،ص49).
2) (2) .سید مرتضی،الذریعه،ج1،ص13.
3) (3) .همان،ص386.
4) (4) .همان،ص116.
5) (5) .همان،ج1،ص181.
پنجم این که حجیت مفاهیم وصف،لقب،شرط و غایت را منکر است، (1)و فقط مفهوم حصر را حجت میداند.از میان این مباحث به چند مبحث مهم-که مبانی اصولی سید را تشکیل میدهند-اشاره میشود:
سید مرتضی ظواهر را حجت میداند؛ (2)تا جایی که با دلیل قطعی معارض نباشد.تنوع استدلالهایی که در اثبات احکام فقهی به ظواهر آیات و عمومات آن میکند،به حدی است که میتوان آن را امتیاز بارز و مشخصه اصلی فقه او قلمداد نمود.او معتقد است خبر واحد نمیتواند ظواهر آیات را تخصیص بزند.در فقه نیز این امر را کاملاً مراعات کرده است.او در تفسیر و استظهار آیات بر اساس رأی امامیه،در جایگاه ادیب و مفسری توانا قرار دارد؛به طوری که با بزرگترین نحوی معاصرش(ابوالحسن علی بن عیسی ربعی)به بحث میپردازد (3)یا این که آیات دال بر حلیت متعه،چگونگی وضو و...را بر اساس استشهادهایی از لغت،شعر و ادب،تفسیر و استظهار میکند. (4)
سید مرتضی اجماع امامیه را حجتی قاطع و دلیلی علم آور میداند و در همه مسائلی که متفرد در آنهاست اجماع از هر دلیل دیگر کفایت میکند. (5)او
1) (1) .همان،ص407.
2) (2) .الانتصار،ص500.
3) (3) .رسائل الشریف المرتضی،ج1،ص159-173(رساله فی عدم وجوب غسل الرجلین فی الطهاره).
4) (4) .الانتصار،ص268-278 و نیز:مسئله فی نکاح المتعه(رسائل الشریف المرتضی)،ج4،ص300-306.
5) (5) .الإنتصار،ص81؛الذریعه،ج2،ص360؛جوابات المسائل الرسیه الاولی(رسائل الشریف المرتضی)ج2،ص366.
حجیت اجماع را به سبب در برداشتن قول امام معصوم علیه السلام،میداند که عقل دلالت دارد بر اینکه هیچ زمانی از امام خالی نیست و او محفوظ از خطای در قول و فعل است. (1)
وی فرقی نمیگذارد که اجماع کنندگان همه امت باشند یا مؤمنین یا علما؛بلکه مهم داخل بودن امام معصوم علیه السلام در میان آنها است. (2)سید مرتضی در مورد چگونگی رجوع به اجماع بر این عقیده است که«در هر حکمی که آن را به وسیله ظاهر کتاب یا نقل متواتر موجب علم از رسول یا امام علیه السلام دریافت نکنیم،به اجماع رجوع میشود...و بعد از به دست آمدن اجماع لازم نیست دلیل و مستند آن یا عین دلیل اقوال مجمعین،دانسته شود و همین قدر،در حجیت و علم آور بودن اجماع کفایت میکند. (3)
گرچه قبل از سید نیز استادش شیخ مفید و برخی از اصحاب به اجماع استناد نموده و آن را بر اساس مذهب امامیه توضیح دادهاند؛ (4)لیکن سید مرتضی نخستین کسی است که در عمل اجماع را مستند جمع کثیری از احکام فقهی قرار داد و به طور دقیق و فنی در تبیین آن کوشید و به تفصیل،شبهات و اشکالات پیرامون آن را پاسخ گفت.
سید مرتضی در شناخت احادیث شیعه و سنی و وجوه تأویل و تفسیر آنها و
موارد استدلال به روایات در درجهای بسیار شامخ و رفیع قرار داشته است.او در فروع و اصول شرع،اخباری را مستند حکم میداند که مفید علم و یقین باشند،که اخبار متواتر محفوف به قرائن علم آور (1)و آنچه امت بر قبول آنها اجماع دارند (2)از آن جمله است و گاهی در مباحث فقهی خود از تواتر اخبار به«تظاهر الآثار فی الروایات»تعبیر میکند (3)بر این اساس اخبار آحاد را به دلیل ظنی بودن،از درجه اعتبار و حجیت شرعی ساقط گرداند و آن را برای اثبات حکم شرعی کافی ندانست.او در تحکیم و استدلال بر این مبنا در کتب و رسالههای بسیاری به تفصیل سخن راند (4)و حتی رسالهای با عنوان«فی ابطال العمل بخبر الواحد» (5)تألیف نمود.سید به اصل امکان تعبد به خبر واحد معترف است؛اما بر این باور است که هیچ دلیلی از سوی شارع بر تعبد به خبر واحد وارد نشده است و در احکام شرعی،فقدان دلیل،بر عدم حکم دلالت میکند. (6)سید در الذریعه به نه دلیل از دلایل مخالفان پاسخ داده است و در ادامه برای تثبیت عدم حجیت خبر واحد به اجماع امامیه و خدشه در اسناد اخباری استدلال کرده است که دال بر حجیت خبر واحد هستند.
1) (1) .المسائل التبانیات(رسائل الشریف المرتضی)ج1،ص21-29،الذریعه،ج2،ص480 به بعد.
2) (2) .رسائل الشریف المرتضی،ج2،ص21.
3) (3) .در مسئله عدم جواز استنجا از بول با سنگ میفرماید:«و حجه الشیعه علی مذهبنا هذا...تظاهر الآثار فی روایاتهم»الانتصار،ص98 م80،نیز همان،ص23 م111 و الموصلیات الثالثه(رسائل الشریف المرتضی)ج3،ص241.
4) (4) .المسائل التبانیات(رسائل الشریف المرتضی)ج1،ص21 به بعد؛الذریعه،ج2،ص480 به بعد،و مسائل شتی(رسائل الشریف المرتضی)ج4،ص335.
5) (5) .چاپ شده در رسائل الشریف المرتضی،ج3،ص308-313.
6) (6) .سید مرتضی،الذریعه،ج1،ص46.
بدین ترتیب به طور طبیعی برای او لازم بود جهت دستیابی به اخبار علمآور،آشنایی کامل با مصادر احادیث داشته باشد؛چیزی که عاملین به خبر واحد از آن بینیاز بودند. (1)او در استدلالهای فقهی خود ظواهر را با اخبار هر چند معروف و زیاد باشند تخصیص نمی زند؛بلکه در مواردی تصریح دارد که اخبار(شیعی یا سنی)مخصص ظاهر کتاب نیستند. (2)این مطلب را از جهت نظری در اصول خود نیز اثبات نموده است. (3)همین مبنا سبب شده در برخی اقوال بر خلاف مشهور پیش برود. (4)
پس از شیخ مفید سید مرتضی نیز در آثار خود از دلیل عقل یاد نموده و نقش آن را مورد توجه قرار داده است:
در جواب«مسائل موصلیات»در پاسخ به این سؤال که در صورت اختلاف امامیه و ثابت نشدن اجماع و فقدان کتاب و سنت قطعی در مسئلهای شرعی،چگونه باید به حق رسید،میفرماید:هر گاه حادثهای باشد که امامیه نه به نحو اختلاف و نه به نحو اتفاق،نظری درباره آن نداشته باشد و در ادله موجب علم هم،راهی برای رسیدن به حکم آن نباشد،در آن حادثه به حکم عقل ملتزم میشویم. (5)سید در اینجا حکم عقل را دلیلی در طول سه دلیل دیگر بهشمار آورده است.
1) (1) .روضات الجنات،ج4،ص300.
2) (2) .الانتصار،ص499 م274،و نیز الموصلیات الثالثه(رسائل المرتضی)ج1،ص257،م91،و ص48،238.
3) (3) .الذریعه،ص554 و تاریخ فقه و فقها،ص172.
4) (4) .مانند نفی اختصاص حبوه(اموال اختصاصی پدر مثل شمشیر و کتاب و...)به پسر بزرگ.الموصلیات الثالثه(رسائل المرتضی)ج1،ص257،م91.
5) (5) .رسائل الشریف المرتضی،المجموعه الاولی،ص210.
سید مرتضی تخصیص عموم به عقل را بدون هیچ شبههای جایز میداند. (1)
وی نسخ را به دلیل عقلی جایز میداند. (2)
نیز دست برداشتن از ظاهر قرآن را به دلیل عقلی جایز میداند. (3)
وی در مبحث حظر و اباحه در اشیا قائل به اباحه میشود و در رد نظر مخالفین،به دلیل عقلی استدلال میکند. (4)
او در مبحث اخبار،دلیل عقل را به طور صریح در ردیف کتاب،سنت و اجماع قرار میدهد.او خبر را به دو قسم میداند و در تعریف قسم دوم مینویسد:«اما خبری که به سبب اکتساب،به بطلانش علم پیدا میکنیم،خبری است که به دلیل عقلی یا کتاب یا سنت و اجماع،محتوای آن با آنچه دلالت دارد،مطابق نباشد». (5)
از موارد نقل شده که عمده موارد مربوط به عقل در آثار سید مرتضی است روشن میشود که ایشان به دلیل عقل توجه داشته و حتی آن را در ردیف ادله سه گانه کتاب،سنت و اجماع قرار داده است؛اما آن را منبعی مهم همانند ادله سهگانه دیگر برای استنباط احکام نمیداند؛شاهد آن که درکتاب پر حجم الذریعه در حالی که از سایر ادله و منابع به طور مفصل در بخشهای مستقل بحث میکند،از دلیل عقلی بسیار کم-آن هم به صورت پراکنده و جزئی-سخن میگوید.
ملاک حجیت آنها را دلیل و نص شرعی و عقلی میداند و ادلهای چون قیاس و استحسان را به علت نهی شرعی و عقلی که دارند از درجه حجیت ساقط میکند (1)و در موارد متعدد اقوال و ادله ابنجنید را به سبب تمسک به قیاس و رأی،رد میکند (2)از اصول عملیه از چند اصل ذیل در فقه استفاده کرده است:
قاعده اشتغال: این قاعده راه اصلی سید مرتضی در اثبات احکامی است که نص صریح علمآور بر آنها نیست و حکم شرعی سابق بر آن نیز محرز است؛به طوری که اشتغال ذمه یقینی به آن حکم پدید آمده است؛پس لازم است ذمه مکلف به طور یقینی بری گردد.ریشه این قاعده به مبنای او در اثبات احکام با ادله قطعی بر میگردد.
برای نمونه در استدلال بر مقداری که برای کفاره شکستن تخم شتر مرغ در حال احرام تعیین میکند،میگوید:«ان الیقین ببراءة الذمه بعد العلم باشتغالها لایحصل إلا بما ذکرناه و أیضا فهو أحوط فی منفعة الفقراء فیجب أن یکون أولی». (3)
نمونههای دیگری از این قبیل نیز وجود دارد. (4)
اصل احتیاط: گاهی از آن به عنوان دلیل و گاهی مؤید حکم و با تعابیری مثل«ارجحیت»و«اولویت»یاد میکند؛چنانکه در مثال قبل دیده شد موارد اجرای این اصل گاهی شک در تکلیف است؛مثلاً در قول خویش مبنی بر کراهت تثویب در اذان،احتیاط را مستند قرار میدهد (5)و در مواردی شک در مکلفبه
است؛مثل حکم به بنا بر اکثر هنگام شک در تعداد رکعتهای نماز،که به احتیاط تمسک میکند. (1)
اصل برائت: در آنجا که از سوی شارح نص قطعی نرسیده است و ذمه مکلف به حکمی اشتغال ندارد،اصل برائت جاری میکند؛مثلاً در مورد عدم ناقضیت مذی و وذی در وضو میگوید:
ان نقض الطهر حکم شرعی لامحاله،لایجوز اثباته إلا بدلیل شرعی،و لا دلیل أنهما ینقضان،و الرجوع الی الاخبار الآحاد فی ذلک غیر مغن؛لأنا قد بینا فی مواضع أن اخبار الآحاد لایعمل علیها فی الشریعه. (2)
سید استصحاب را حجت نمیداند و معتقد است عقل بر نفی حجیت استصحاب دلالت دارد. (3)
سید مرتضی یکی از پایهگذاران شیوه تألیف فقه مقارن در میان امامیه است و تألیفات متعدد در اینباره دارد؛به طوری که تقریباً همه کتب و بیشتر رسالههای استدلالی موجود او متأثر از این سبک بوده و فقه را در این قالب عملی کرده است.
«علم الخلاف»یا«فقه تطبیقی»یکی از سبکهای تألیفات فقهی است که در آن آرا و انظار مختلف فقها بیان میشود و ضمن ارائه استدلال بر رأی مختار،به رد ادله دیگران و مناقشات آنها میپردازد.حال گاهی اختلاف آراء بین فقهای امامیه بیان میشود و گاهی بین آراء امامیه و دیگر مذاهب تطبیق میگردد که تألیفات علم الخلافی سید مرتضی از قسم دوم است. (4)
سید محسن امین 89 عنوان کتاب و رساله برای سید مرتضی شمرده است (1)که برخی از آنها عبارتند از:شافی،انتصار،الذخیره،تنزیه انبیا،و امالی.
شریف مرتضی به مباحث اصول فقه توجه عمیقی داشته و در پی آن کتاب و رسالههای مختلفی درباره مباحث اصولی به نگارش درآورده است که برخی از آنها عبارتند از:
الخلاف فی اصول الفقه، (2)المسائل المفرده فی اصول الفقه، (3)مسائل منفردات فی اصول الفقه، (4)الذریعه الی اصول الشریعه، (5)حجیه الاجماع، (6)دلیل الخطاب، (7)مسئله فی عدم حجیه الخبر الواحد، (8)مسئله فی عدم الدلیل،دلیل العدم و بیان مورده، (9)مسئله فی طریق الاستدلال علی فروع الامامیه، (10)ابطال القیاس، (11)ابطال العمل بخبر الواحد، (12)مسائل الخلاف فی الاصول، (13)جواب المسائل التبانیات، (14)
1) (1) .سید محسن امین،اعیان الشیعه،ج8،ص219.
2) (2) .همان،و آقا بزرگ تهرانی،الذریعه،ج7،ص236.
3) (3) .سید محسن امین،اعیان الشیعه،ج8،ص219.
4) (4) .خوانساری،روضات الجنات،ج4،ص302.
5) (5) .آقا بزرگ تهرانی،همان،ج10،ص26.
6) (6) .همان،ج6،ص269.
7) (7) .سید محسن امین،همان،ج8،ص219؛آقا بزرگ تهرانی،همان،ج20،ص386.
8) (8) .آقا بزرگ تهرانی،همان،ج20،ص389.
9) (9) .همان،ص390.
10) (10) .همان،ص389.
11) (11) .همان،ج1،ص70.
12) (12) .ادب المرتضی،ص411.
13) (13) .آقا بزرگ تهرانی،همان،ج20،ص389.
14) (14) .سید مرتضی،رسائل الشریف،ج1،ص5-21.
جواب المسائل الموصلیات الثالثه، (1)جواب الطرابلسیات الثانیه (2)و المصباح فی اصول الفقه. (3)
مهمترین اثر اصولی سید مرتضی کتاب الذریعه است که ویژگیهای این کتاب در پی میآید.
الذریعه اولین کتاب گسترده اصولی شیعی است که همه مباحث اصولی را به صورت مفصل و جامع بررسی کرده است.پیش از آن،کتاب التذکره باصول الفقه شیخ مفید است که به رئوس کلی عناوین اصولی بسنده کرده و حجم آن به سی صفحه هم نمیرسد؛در صورتی که الذریعه در دو جلد و به صورت وسیع،همه مباحث اصولی را با شیوهای عالمانه بررسی کرده است.
سید در همه مباحث اصولی ضمن بیان رأی مورد نظر،به استدلال و ابطال استدلالهای مخالفان پرداخته است.بر این اساس،الذریعه کتابی علمی بوده و همواره مورد توجه دانشمندان پس از او بوده است.این ویژگی(استدلالی بودن)یکی از امتیازات الذریعه نسبت به التذکره است.
سید به دلیل احاطه فراوانی که بر اقوال و دیدگاههای مختلف در مباحث اصولی داشته،پیوسته در آغاز هر بحثی به آرا و مکاتب مختلف اصولی اشاره کرده و به گونهای عالمانه آنها را به بوته نقد کشانده است.در این باره به مرزهای
مذهبی منحصر نشده و بر این اساس دیدگاههای«فقها»و«متکلمان»دو مکتب معروف در اصول را نقل کرده است.
علم الهدی کتاب خود را در میان کتابهای دیگر اصولی،بینظیر توصیف کرده است. (1)او در ادامه،بار دیگر بر نوگرایی در اصول تأکید کرده و گوشزد میکند که در این جهت از کتابهای عامه کمکی نگرفته است. (2)
او تنها به تصویر و بیان دیدگاههای مختلف اکتفا نکرده؛بلکه نقد و انتقاد بر اساس اصول علمی را در این کتاب در نظر آورده است؛ازاینرو چنین اظهار میکند:«گرچه پس از تحریر و تنقیح دلایل آنان،به نقد و تبیین سستی آنها پرداختهایم». (3)
شیخ الطائفه،ابوجعفر محمد بن حسن بن علی طوسی(389-460ق) (4)
1) (1) .همان،ص5.
2) (2) .همان،ص6.
3) (3) .همان،ص5.
4) (4) .شیخ در سال 385 قمری به دنیا آمد و در سال 408 قمری(23 سالگی)از خراسان به بغداد مهاجرت کرد.از زندگی او در خراسان اطلاعات زیادی در دست نیست.پنج سال نزد شیخ مفید تلمذ کرد.پس از آن به حلقه شاگردان سید مرتضی ملحق شد.سید بیش از همه بدو عنایت داشت و هر ماه دوازده دینار برای او مقرر داشته بود.پس از وفات سید مرتضی ریاست و مرجعیت بدو منتقل شد.او 24 سال زعامت شیعه را بر عهده داشت که نیمی از آن را در بغداد ماند تا اینکه سال 448 قمری طغرل بیک(نخستین پادشاه سلجوقی)وارد بغداد شد و آتش فتنه میان شیعه و سنی بالا گرفت.به فرمان او کتابخانه بزرگ شیعه که ابونصر شاپور بن اردشیر(وزیر بهاء الدوله بویهی)تشکیل داده بود و از غنیترین کتابخانههای بغداد بود به آتش کشیده شد.شیخ طوسی از این کتابخانه و کتابخانه استادش سید مرتضی-که میگویند مشتمل بر هشتاد هزار کتاب بود-بهره میبرد.سرانجام،آتش آن فتنه،دامان شیخ طوسی و یارانش را فرا گرفت و کتابهای او و کرسی درس او را نیز در آتش سوزاندند یا به تاراج بردند و او مجبور به هجرت به نجف اشرف شد و دوازده سال پایان عمر خود را همان جا ماند.و در سال 460 قمری در 75 سالگی دنیا را ترک گفت.نجف اشرف که پیش از آمدن شیخ،پایگاه معدود محدثان شیعه بود،پس از هجرت او حوزهای عظیم گشت و بهتدریج جایگزین حوزه بغداد گردید.او بر حسب وصیت خود،در خانه خویش مدفون شد؛خانهای که بعدها به مسجد تبدیل شد و امروزه یکی از مهمترین مساجد نجف اشرف است.تا حدود یک قرن پیش،هر گاه فقها به طور مطلق میگفتند«شیخ»مقصودشان شیخ طوسی بود و اگر«شیخان»میگفتند،مقصودشان شیخ مفید و شیخ طوسی بود.از اساتید شیخ،علاوه بر شیخ مفید و سید مرتضی،میتوان از حسین بن غضائری و شیخ ابوالحسین نجاشی نام برد که دو شخصیت بزرگ در علم رجال و صاحب تألیف در این زمینه هستند.شاگردان او از اهل سنت،بسیار است و از شیعه تا حدود سیصد نفر را ذکر کردهاند که از جمله آنها پسرش ابوعلی،ملقب به مفید ثانی(522 ق)است.او شرحی بر کتاب النهایه پدرش نگاشت.ابوعلی فرزندی داشت به نام شیخ ابوالحسن محمد که مردی عالم و عابد و زاهد بود و پس از وفات پدر،ریاست و مرجعیت بدو منتقل شد.دختران شیخ طوسی نیز اهل فضل و عالم به فقه بودند.از دیگر شاگردان شیخ،میتوان نجم الدین حلبی(447ق)،قاضی ابنبراج(481ق)ابوالفتح کراجکی(449ق)را نام برد.
دست پرورده مکتب فقهی-کلامی بغداد و خود صاحب مکتب فقهی پر دامنهای است که پس از گذشت بیش از هزار سال،باز هم آرا و اندیشهها و نیز مبانی و منهج فقهی وی مورد توجه پژوهشگران و فقیهان است.
-از انزوا درآوردن فقه شیعه و طرح آن در میان سایر مذاهب اسلامی؛
-استحکام و تقویت احکام فقهی مختص شیعه و پاسخگویی به شبهات مخالفین درباره تفرد شیعه در آن احکام؛
-زدودن مسائل غیر فقهی از فقه و به تبع آن اصول فقه و پیراستن و تنظیم و ترتیب فقه،در سبکهای مختلف آن؛
-تحکیم مبانی فقهی متداول در میان امامیه و نیز ارائه دیدگاه این فرقه درباره برخی از ادله و مبانی احکامی که در میان دیگر فرقههای اسلامی متداول بوده و تعیین دایره مشروعیت آنها؛
-اعلام دیدگاه امامیه درباره فروع و موضوعات فقهی متداول در میان فرقههای اهل سنت و از این طریق پاسخگویی به تنقیص و تشنیع شیعه از سوی مخالفان،به علت کمی فروع فقهی امامیه،که در واقع توانایی مبانی ایشان را در ارائه حکم شرعی در مورد آن فروع،هدف قرار داده بودند.شیخ الطائفه در زمان خود مواجه بود با نوع دیگری از اشکال تراشی و عیبجویی از جانب عامه،که این بار فقه شیعه را به کمی تفریعات متهم میکردند.باید بدانیم که در عصر او،به سبب اقدامات مؤثر استادانش در زدودن اشکال درباره مسائل متفرد شیعه،تا حد زیادی از شدت این مسئله کاسته شده بود و شیخ نیز دغدغه کمتری در مورد آن داشت.
شیخ طوسی فقه امامیه را در سبکهای مختلف تنظیم و عرضه کرد.در این قسمت به طور مختصر این سبکها را مرور میکنیم:
در میان فقهای امامیه-تا آنجا که از آثار بر جای مانده از ایشان بر میآید-آغازگر این روش مکتب بغداد به زعامت شیخ مفید (1)و پس از او سید مرتضی
1) (1) .کتاب فقهی وی در این باره عبارت است از:الاعلام فیما اتفقت الامامیه علیه من الاحکام مما اتفقت العامه علی خلافهم فیه،که آن را به درخواست شاگردش،سید مرتضی تألیف کرده است.
است.هدف عمده آنان مقابله با نسبتها و عیبجوییهای ناروای فقهای عامه درباره فقه امامیه بود و مهمتر از همه،اینکه میگفتند:برخی از آرای فقهی امامیه بر خلاف دیگر مذاهب فقهی و اجماع مسلمانان است؛ازاینرو،آن را بدعت خوانده و خروج از دین تلقی میکردند.فقهای عامه با بزرگ نمودن این مطلب،میکوشیدند به اختلافات دامن زده و تا به انزوای امامیه و دور شدن حکومت و مردم از پیشوایان آنها بینجامد؛از این رو،دفاع از مذهب-که یکی از بهترین راههای آن روش فقه تطبیقی وعلم الخلاف بود-در صدر اهداف فقهای امامیه در این دوره قرار گرفت.
شیخ طوسی نیز پس از استادان خود،با همین انگیزه به تألیف در فقه تطبیقی اقدام کرد و اثر اصلی وی در این مورد کتاب الخلاف است.اگر چه در دیگر آثار فقهی خود-به خصوص کتاب مبسوط-نیز به بیان دیدگاههای عامه و مقایسه آن با فقه امامیه پرداخته است؛اما در شیوه اعمال این روش و برخورد با مخالفان و عرضه فقه الخلاف،میان او و استادانش تفاوتهای ظریفی وجود دارد،که در پی به آنها اشاره میکنیم:
اول اینکه شیخ نیازی نمیدید مانند شیخ مفید و سید مرتضی،در ظاهر عبارات خود و در هر یک از فروع،پیاپی به این نکته تصریح کند که این حکم به شیعه اختصاص دارد و سپس با لحنی همراه با جدل،از آن دفاع نماید.این بدان معنا نیست که او لحن تند و دفاع گونه استادان خود را نمیپسندید؛بلکه دلیل این نوع موضعگیری آن است که وی دیگر نیازی به این تعابیر تند نمیدید و اقدامات استادان خود را برای به ثمر رسیدن بخشی از اهدافشان کافی میدید و اکنون لازم میدانست با این شبهات و اشکالات،به صورت عادیتر برخورد کرده
و بهای چندانی به آنها ندهد و در عوض،برای فقه شیعه،در میان دیگر مذاهب فقه اسلامی-به خصوص در روش علم الخلاف-جای تازهای باز نماید،و این امر میبایست با سبک و لحن عادی و متداول آن روش فقهی انجام میپذیرفت،که شیخ سعی داشت آن را رعایت کند.
بنابراین،روش فقه تطبیقی شیخ در هدف،مطابق با کارهای استادانش و متأثر از آنهاست؛چنانکه در روش استدلال نیز از ایشان الگو گرفته است؛اما در کلیت کار و پردازش عبارات و مناقشات،به روش اصلی و متداول علم الخلاف و آنچه در آن زمان مرسوم بوده،پایبند شده است و چه بسا همین امر موجب شده کتاب خلاف او نسبت به آثار مفید و مرتضی در فقه تطبیقی،از شهرت بیشتری برخوردار باشد و اغلب،او را بانی این روش فقهی بدانند.
دومین تفاوت-که در واقع متفرع بر تفاوت اول نیز میباشد-آن است که شیخ بیش از دیگران به بیان فروع فقهی میپردازد و حجم کتاب خلاف او،در عین ایجاز در عبارت،بسیار بیشتر از انتصار است.این بدان دلیل است که شیخ در خلاف میکوشد از شیوه متداول فقه تطبیقی استدلالی،پیروی کند؛ازاینرو،خود را مانند سید به ذکر فروع متفرد امامیه ملتزم نمیکند؛بلکه از احکامی که در آنها اغلب فقیهان عامه با امامیه اتفاق نظر دارند نیز یاد میکند. (1)همچنین وی بیش از سید،به نقل آرای فقها و استقصای اقوال میپردازد؛امری که لازمه یک کتاب خلاف و از مؤلفههای اصلی آن میباشد.از عوامل مهم که موجب فراوانی
1) (1) .مانند خلاف،ج1،ص78،م26،و ج4،ص185،م7،و ج4،ص171،م2،و ج6،ص85،م16.اینها نمونههایی است که فقهای عامه و خاصه در آنها تقریباً اتفاق دارند؛اما فروعی که میان امامیه و برخی از فقها و مذاهب عامه یا بیشتر آنها،اتفاق نظر هست،از تعداد زیادی برخوردارند که این امر با مراجعهای اجمالی به کتاب خلاف به دست میآید.
تفریعات شیخ در خلاف شده،این است که شیخ در بیشتر آثار فقهیاش،بر آن است که بر فروع فقهی شیعه بیش از پیش بیفزاید و در مورد هر یک،رأی و نظر امامیه را بر اساس مبانی آن تعیین کند.
از دیگر روشهایی که شیخ الطایفه به وسیله آن،به عرضه فقه امامیه و تثبیت آن پرداخته است،روش«فقه فتوایی»است.پیش از وی نیز بزرگان فقه شیعه،هر یک به نوعی،به بیان آراء و انظار و محصول اجتهاد خویش،در قالب فتاوای عاری از استدلال و مناقشه اقدام میکردهاند.کتابهایی نظیر هدایه و مقنع از شیخ صدوق رحمه الله،مقنعه از شیخ مفید و جمل العلم و العمل از سید مرتضی،از این نوع آثار هستند.معمولاً هدف هر یک از این آثار آن بوده است که با دستهبندی و تنظیم فتوای آن فقیه،آنها را در اختیار جامعه علمی و فقهی و نیز مقلدان وی قرار دهد.
اما در این میان،روش فتوایی شیخ طوسی رحمه الله از ویژگیها و برجستگیهایی برخوردار است که او را از دیگران ممتاز کرده و تأثیر بسیار عمیقی در جهتگیری و تطور این روش،در آیندگان بر جای گذاشته است.مهمترین اثر شیخ در این روش،کتاب النهایه فی مجرد الفقه و الفتاوی میباشد.شیخ در این اثر،جز آنکه در هدف فوق(تنظیم و تنقیح فروع و دسته بندی آنها)از موفقیتهای بسیاری برخوردار بوده،بر آن است که تا حد ممکن،همه فروع و احکام شرعی مورد ابتلا و بحث در میان امامیه و گاهی عامه را در عباراتی هماهنگ و سهل الوصول،ترکیب و عرضه کرده و از هر گونه ایجاز و اطناب مخل به فهم معانی،پرهیز کند.
شیخ با رعایت ترتیب متداول ابواب فقهی،در هر یک از ابواب سعی میکند فروع مورد نظر را در جای خود قرار دهد و هر یک از موضوعات و فصول را به ترتیب منطقی آنها بچیند.همچنین میکوشد فقه فتوایی خود را بدون ذکر هر گونه استدلال یا قول دیگران عرضه کند.
فقه تفریعی از دیگر روشهای فقهی شیخ است که به دلیل مبدع بودن وی در آن،بیش از سایر مناهج فقهی وی مورد توجه فقه پژوهان واقع شده است و بر اساس همین روش،شیخ فروع بسیاری از اهل سنت را وارد فقه امامیه کرد و این فروع تا مدتی طولانی در متون فقهی شیعه باقی ماند.
در واقع میان فقه تفریعی و فقه تطبیقی شیخ ارتباط زیادی وجود دارد؛بدین صورت که یکی در خدمت دیگری است و از آن بهره برداری میکند.آنچه شیخ با عنوان مسائل فروع در ذیل یک فصل ذکر میکند،بیش از هر چیز ناظر به اقوال و آرای دیگر اصحاب امامیه و در غالب موارد عامه است و این خود نوعی فقه تطبیقی و علم الخلاف است که هدف اصلی و جنبه آشکارتر آن ارائه اقوال مختلف در مسئله نیست؛بلکه منظور آن است که اقوال و فروع مختلف در هر مسئله بیان شود و به واسطه آن،دیدگاه امامیه در مورد صحت و سقم و دلیل اقوال عامه و نیز مناقشه با آن ذکر شود و بالاخره به فروعی که شاید بر اساس مبانی امامیه جایی برای ذکر آنها نیست،نیز به طور مستدل پرداخته شود.شیخ در این روش ابتدا حکم اصلی و کلی مسئله را مطرح و سپس شقوق و محورهای مختلف آن را بیان میکند. (1)
1) (1) .فقه اهل بیت،ش 23،ص227.
شیخ طوسی یکی از بزرگترین بنیانگذاران و توسعه دهندگان روش اجتهاد و استنباط فقهی است که مانند آن در ادوار گذشته فقه امامیه،متداول نبوده است.البته ما معتقدیم که شیخ این روش اجتهاد و استدلال را در محضر استادان خود(شیخ مفید و سید مرتضی)فرا گرفته؛از اینرو به نظر میرسد اینکه برخی وی را مؤسس اجتهاد مطلق معرفی کردهاند،وجهی نداشته باشد. (1)و (2)سبک فقه تفریعی و استدلالی شیخ،در کتاب ارزشمند المبسوط خود را نشان داده است.
توجه به علم اصول و تنقیح و تدوین منابع استنباط و حدود و شرایط بهره برداری از آن،در مکتب بغداد به اوج خود رسید و آن به طور عمده تحت تأثیر دو عامل بود:
-اختلاف میان مکتب محدثان و متکلمان بغداد در چگونگی استناد به اخبار و شرایط قبول آن؛
-اختلاف میان فقیهان امامیه و عامه در مشروعیت و صحت استناد به برخی ادله فقه؛مانند قیاس و استحسان،و نیز شرایط و محدوده دلالت برخی دیگر؛مانند اخبار.
بنابراین شاگردان شیخ مفید کوشیدند اصول فقه شیعه را به صورت مستدل و مستقل پایه گذاری کنند.سید مرتضی،کتاب ذریعه و شیخ طوسی عدة الاصول را نگاشت.
درباره شیخ طوسی،افزون بر دو عامل پیشین باید مورد دیگری را اضافه کنیم و آن نقد و تصحیح برخی از مبانی استادش،سید مرتضی در عمل به خبر واحد است.
شیخ طوسی ملاک در تنظیم مباحث اصول را خطاب(ادله فقه)قرار داده و معتقد است که مباحث اصول یا پیرامون خود خطاب و اقسام آن است یا راههای اثبات خطاب یا آنچه خطاب طریق به آن است. (1)وی ابتدا مباحث خبر را مطرح میکند؛زیرا خبر طریق اثبات خطاب است؛آنگاه اقسام خطاب را مطرح میکند که عبارتند از:اوامر و نواهی،عام و خاص،مطلق و مقید،مجمل و مبین،ناسخ و منسوخ و در خاتمه مبحث اجماع،قیاس و اجتهاد و حظر و اباحه.
شیخ علاوه بر تدوین و تنقیح علم اصول و تحکیم مسائل آن،به صورت عملی نیز در استنباط احکام و استدلال بر فروع فقهی،نسبت به برخی از ادله عنایتی ویژه مبذول داشته که عبارتند از:
-گسترش دامنه استدلال به آیات شریفه؛
-توجه به اجماع در جایگاه یکی از ادله احکام؛
-توسعه ادله روایی و رشد فقه استظهاری.
ویژگی مکتب فقهی شیخ و نوآوریها و دستآوردهای آن را میتوان زاییده سه اصل فوق دانست که او هر سه را با هم در نظر میگرفت و حرکتی تناوبی و رفت و برگشت به هر سه داشت.ما این سه اصل را به هرمی تشبیه میکنیم که رأس آن را آیات قرآن و دو گوشه دیگر را اخبار و اقوال فقها(اعم از امامیه و عامه)در بر میگیرد،و عامل ناظر بر استناد به هر سه،ضروریات عقلی است.
از ویژگیهای بسیار مهم شیخ-که آن را نسبت به مکاتب فقهی پیش از وی
1) (1) .العده فی اصول الفقه،ج1،ص7و8.
ممتاز کرده و تا حدود زیادی نیز میتوان آن را متأثر از مکتب شیخ مفید قلمداد کرد-آن است که او به هر سه اصل فوق،با هم توجه داشته و معمولاً یکی را فرو نمیگذارد تا به دیگری بپردازد.وقتی که اخبار را مورد استناد قرار میدهد،توجه دارد اگر خبری بر خلاف صریح آیات قرآن است،آن را از درجه اعتبار ساقط کند و اگر به آیهای استناد میکند،مقیدها یا مخصصهای آن را در اخبار،مورد توجه قرار دهد.و بالاخره در هر دو مورد به اقوال امامیه و عامه توجه کرده و ملزم است بر خلاف اجماع طایفه امامیه حکمیندهد.هر چند مخالف همه مذاهب دیگر باشد. (1)
پس از شیخ مفید و سید مرتضی،شیخ طوسی نیز به دلیل عقل توجه نموده و در مواردی از نقش عقل و دلیل عقلی در آثار خود یاد کرده است:
-همانند شیخ مفید و سید مرتضی به وسیله دلیل عقلی عموم را تخصیص میزند. (2)
-او معتقد است به سبب دلیل عقلی از ظاهر و حقیقت کتاب دست برداشته میشود و به مجاز تبدیل میگردد؛ (3)
-عقل را در باب اطاعت و عصیان حاکم میداند؛ (4)
-دلیل عقل را یکی از قراین صحت خبر واحد و اعتبار آن میداند؛ (5)
-در مسائل جدید،درصورتیکه حکمشان بیان نشده باشد عقل را مرجع میداند. (1)
با این حال شیخ طوسی نیز همانند فقها و اصولیین پیش از خود از دلیل عقلی در جایگاه منبعی در کنار سایر منابع استنباط احکام یاد نکرده و بحث مستقلی را به آن اختصاص نداده است.
یکی دیگر از ویژگیهای مکتب فقهی شیخ طوسی آن است که شیخ طوسی بر خلاف استادان خود،خبر واحد را حجت دانست و گفت:«هر گاه خبر واحد از طریق اصحاب امامیه و از پیامبر صلی الله علیه و آله یا یکی از ائمه علیهم السلام نقل شود و در روایت راوی آن طعنی نباشد و در نقلش سدید باشد،عمل به آن جایز است». (2)
نکته تعجب انگیز اینکه شیخ طوسی درست در مقابل سید مرتضی که مدعی اجماع امامیه بر انکار اخبار واحد بود،مدعی اجماع فرقه محقه بر اعتبار آن شدند و همین امر باعث گردید فقهای متأخر در صدد توجیه و جمع بین این دو ادعای اجماع برآیند. (3)او همچنین معتقد است قراین بر صحت مضمون اخبار دلالت دارد؛نه بر صحت خود اخبار؛زیرا ممکن است اخبار جعلی باشند.سپس اشاره میکند که«هر گاه خبری از این قراین خالی باشد خبر واحد محض خواهد بود و چنین خبری در صورتی که دلیلی از کتاب و سنت و اجماع بر خلافش دلالت
نکند و نظر طایفه درباره آن روشن نباشد،مورد بررسی قرار میگیرد که آیا خبر دیگری معارض با آن هست یا خیر؟چنانچه معارض داشت به مرجحات رجوع میشود؛ولی اگر معارض نداشت عمل به آن واجب است؛زیرا در این صورت اجماع فقها بر نقل آن است و وقتی بر نقلش اجماع باشد و دلیلی هم بر خلافش نباشد عمل به آن قطعی میشود». (1)
حدود پنجاه اثر در رشتههای مختلف علوم اسلامی برای شیخ نام بردهاند.او در فقه سنتی به روش محدثان،کتاب النهایه و در فقه تفریعی،المبسوط و در فقه تطبیقی و مقارن،کتاب الخلاف را نگاشت.کتاب النهایه تا پیش از تألیف شرائعالاسلام به قلم محقق حلی،متن درسی حوزههای شیعه بوده است.کتاب المبسوط در عصر خود،مشروحترین کتاب فقهی شیعه بوده است که در آن،فروع همراه با استدلالهای مختصر و روان بیان شده است.نگارش المبسوط تحولی عظیم در فقه شیعه رقم زد.شیخ در مقدمه این کتاب میگوید:
من همواره از سوی جماعت مخالفان شیعه و متفقهان آنها میشنیدم که فقه ما اصحاب امامیه را سبک میشمردند و شیعه را به کم بودن مسائل و فروع فقهیشان متهم میساختند...؛البته این نشانه بیخبری آنها از مذهب ما و کمی تأمل آنها در اصول ماست.اگر آنها در اخبار و فقه ما نظر میکردند،میفهمیدند که عمده مسائلی که ذکر میکنند در اخبار ما موجود و از ناحیه ائمه ما منصوص است؛امامانی که سخن آنها چون سخن پیامبر حجت است.هر مسئله و هر فرعی که آنها در کتابهای خود افزودهاند،ریشهاش در اصول ماست؛ولی نه بر اساس قیاس ظنی،بلکه به طریقی که
1) (1) .شیخ طوسی،عده الاصول،ج1،ص372-373.
علم به حکم پیدا شود.من همواره در این آروز بودم که کتابی در اینباره بنویسم،ولی موانع و مشاغل متعدد مرا باز میداشت و البته بیرغبتی طایفه امامیه به این مباحث نیز همواره انگیزه مرا ضعیف میکرد.علت عدم توجه امامیه بدین مباحث آن بود که آنها اخبار را تدوین و عین الفاظ احادیث را حفظ میکردند؛به گونهای که اگر کسی لفظ حدیث را در مورد مسئلهای عوض میکرد و همان معنا را با لفظ دیگری میآورد،باعث تعجب و موجب قصور در فهم مسئله میشد.من در قدیم که کتاب النهایه را نگاشتم،آنجا مصنفات اصحاب و همه مسائلی را که در اصول به طور متفرقه قرار داده بودند،جمع و به ترتیب کتابهای فقه ذکر کردم و انگیزه این کار را در اول همان کتاب گفتم؛ولی در آنجا متعرض مسائل تفریعی نشدم و در تعلیق بر مسائل را به الفاظ منقول در احادیث آوردم تا موجب وحشت نگردد.در آنجا وعده دادم که به تصنیف کتابی مخصوص به فروع اقدام کنم که به انضمام کتاب النهایه مجموعهای کامل و کافی برای نیازمندان باشد.سپس در نظرم آمد که شاید این کار چندان نتیجه بخش نباشد و فهم آن بر خوانندگان مشکل گردد؛زیرا فرع وقتی فهمیده میشود که اصل در کنارش درج شود؛از این رو به نگاشتن کتابی که مشتمل بر همه ابواب سیگانه فقه باشد،عدول کردم و سعی میکنم که در هر باب،الفاظ را به مختصرترین شکل ممکن بیاورم و بر مجرد فقه بدون ذکر ادعیه و آداب بسنده کنم.در اینجا،ابواب مختلف قرار میدهم و مسائل را تقسیمبندی و نظایر را کنار هم جمع میکنم و سعی در استیفای مباحث دارم.بیشتر فروعی را که مخالفان متعرض شدهاند،ذکر میکنم و آنچه به نظرم میرسد و اصول و مذهب ما اقتضا دارد،بیان میکنم...و اگر خداوند اتمام این کتاب را برایم فراهم سازد،کتابی بینظیر در میان کتب اصحاب و کتب مخالفان خواهد شد؛زیرا من تاکنون حتی یک کتاب از فقها سراغ ندارم که بر طبق مذهب ما و به طور مستوفا،اصول و فروع را بحث کرده باشد.کتب فقیهان سنی گرچه بسیار است،هیچ اثری از آنها اصول و فروع
را یکجا در بر ندارد.در میان اصحاب ما نیز جز آثار مختصر،در این زمینه چیزی نوشته نشده است. (1)
اما کتاب الخلاف از نظر ایجاز و حسن اسلوب و سلامت استدلال و ذکر اقوال همه مذاهب هنوز بیمانند است.شیخ علاوه بر نقل اقوال مختلف در این کتاب،به بررسی و موازنه علمی میان آنها پرداخته است.این کار،تکمیل کار سید مرتضی در الانتصار و شیخ مفید در الاعلام فیما اتفقت...است.
شیخ در اصول فقه،کتاب العده را نگاشت و در حدیث،دو اثر از کتب اربعه شیعه،یعنی تهذیب الاحکام و الاستبصار حاصل زحمات او است.عجیبتر آنکه او در حدود 27 سالگی به نگاشتن تهذیب الاحکام اهتمام ورزید.
در رجال،از چهار کتاب اصلی این فن،سه کتاب به قلم شیخ طوسی است که عبارتاند از:الرجال که در آن حدود ده هزار از رجال به ترتیب طبقات معرفی شدهاند.الفهرست در معرفی اصحاب امامیه و صاحبان اصول و کتب،و رجال کشی که اصل آن به دست ما نرسیده و تنها تلخیص شیخ طوسی از آن در اختیار ماست.این کتاب و دو کتاب الأمالی و المبسوط از ثمرات دوران اقامت شیخ در نجف اشرف است.در این دوران که شیخ از بیشتر شاگردان خود منفصل شده بود،با تألیف المبسوط در محیط آرام و خلوت نجف،کار علمی عظیمی انجام داد. (2)
این دوره را میتوان آغاز تدوین اصول فقه به صورت کتابهای جامع و
مستقل به حساب آورد و سه کتاب ارزشمند اصول فقه در این دوره تدوین شده است.التذکره باصول الفقه به دست شیخ مفید،الذریعه الی اصول الشریعه،سید مرتضی،و عدة الاصول شیخ طوسی.
در این دوره ابتکار تدوین فقه مقارن به دست فقیهان برجسته آغاز گردید.چنانکه گذشت در اینباره کتاب الاعلام به دست شیخ مفید و الانتصار و الناصریات به دست سید مرتضی و کتاب الخلاف به دست شیخ طوسی نوشته شد.
در این دوره با استفاده از قواعد و اصول کلی فروعات زیادی وارد فقه گردید.فقیهان در این دوره از عرضه فقه در محدوده روایات خارج شده و با استفاده از اصول و قواعد به استنباط بسیاری از فروعات فقهی که نص خاصی نداشت نائل شدند.
در این دوره سه مدرسه فعال بودند:
این مدرسه پایگاه اهل حدیث بود.از بزرگان این مدرسه به صدوقین،(پدر و پسر)اشاره کرد.جمع آوری،تنظیم و تبویب احادیث از خدمات این مدرسه است.
این مدرسه پایگاه اهل اجتهاد بود.شیخ مفید و شاگردانش نظیر سید مرتضی و شیخ طوسی در این مدرسه نشو و نما کردند.
پایهگذار این مدرسه شیخ طوسی است.شیخ طوسی در پایان عمرش به نجف هجرت کرده و حوزه دیرپای نجف را پایه گذاری کرد.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.بررسی دوره رکود اجتهاد؛
2.آشنایی با فقیهان وابسته به جریان فکری متکلمان؛
3.آشنایی با فقیهان وابسته به جریان فکری اهل حدیث؛
4.آشنایی با فقیهان وابسته به جریان فکری شیخ طوسی.
این دوره به دوره رکود اجتهاد نامبُردار شده است.فقیهان این دوره به پیروی و تقلید از شیخ طوسی شهرت یافتهاند.واقعیت آن است که در این دوره گرچه مکتب فقهی شیخ طوسی رواج بیشتری یافته بود،سه جریان فکری دوره قبل ادامه پیدا کرد.نخست جریان فکری متکلمان که افزون بر بغداد،شام و مصر در حوزههای امامی مناطق مختلف ایران هوادارانی استوار داشته است.دوم جریان فکری اهل حدیث و سوم جریان فکری شیخ طوسی که در مناطق مختلف جهان اسلام به ویژه ایران،طرفدارانی داشت و ما در این فصل به معرفی برجستهترین چهرههای هر یک از سه جریان میپردازیم.
در این دوره فقیهانی وابسته به جریان فکری متکلمان در حوزههای مختلف ایران فعالیت داشتهاند.
از حوزه ری میتوان«نصیرالدین عبد الجلیل قزوینی رازی» (1)نام برد.درباره تولد و وفات او گزارشی به دست نرسیده است.در زمینه حیطه دانش و فعالیت او منتجب الدین در شرح حالی که برای وی گشوده،از او با نام شیخی واعظ و عالمی فصیح یاد کرده است؛اما دادههای رافعی در این باره دقیقتر است.او قزوینی رازی را واعظی اصولی دانسته و یادآور شده که وی افزون بر برخورداری از کلامی شیرین در وعظ،صاحب آثاری در باب اصول(ظاهراً اصول دین)نیز بوده است. (2)اطلاعات شوشتری درباره شخصیت علمی وی،برداشتهایی از کتاب نقض اوست (3)و مضامین آثار رجالی پسین،افزودهای بر این چند منبع ندارد. (4)به هر روی مضامین کتاب نقض،به روشنی حکایت از تعمق او در مباحث کلامی و نیز چیرگی او بر مباحث فقهی دارد.
قزوینی رازی در بخش مهمی از کتاب نقض به پاسخ ایرادات فقهی مؤلف سنی کتاب بعض فضائح الروافض پرداخته و در عمل مباحثی تطبیقی و استدلالی
1) (1) .رافعی کنیه او را ابوالرشد(یا ابو الرشید)گفته است.(رافعی،التدوین،ج3،ص131؛ضبط محدث ارموی،مقدمه نقض،ص19).نسبت قزوینی که منتجب الدین و رافعی به وی دادهاند و یادکرد او از سوی رافعی در شمار علمای قزوین(منتجب الدین،الفهرست،ص129 و رافعی،همان)حاکی از آن است که خاستگاه وی قزوین بوده و در آن محیط برآمده است.به تصریح رافعی،وی بعدها به ری کوچیده و آن دیار را موطن گزیده است.(رافعی،همان،ج3،ص132).همین امر موجب شده است تا در کنار نسبت قزوینی،نسبت رازی نیز به وی داده شود.
2) (2) .رافعی،التدوین،ج3،ص132.
3) (3) .شوشتری،مجالس المؤمنین،ج1،ص482.
4) (4) .حر عاملی،امل الآمل،ج2،ص143؛افندی،ریاض العلماء،ج3،ص71-73؛محدث ارموی،مقدمه نقض،ص20.
در حیطه انفرادات فقهی امامیه ارائه کرده است.قزوینی رازی چنانکه بارها در اثنای کتاب تصریح کرده،مشرب اصولی دارد و توجه ویژه او به آراء سید مرتضی و عالمان مکتب متکلمان در سراسر کتاب،نشان از تعلق او به این مکتب دارد.وی در موضعی از کتاب به بحث درباره حجیت خبر واحد-یکی از اختلافات شاخص میان مکتب متکلمان و مکتب شیخ طوسی-نیز پرداخته و موضع خود را نشان داده است.با وجود احتیاط بسیار در پرهیز از موضعگیری در مسئلهای که از اختلافات داخلی امامیه است،قزوینی رازی در این موضع از کتاب،خود از موضع تحدید حجیت در خبر متواتر و خبر محفوف به قراین سخن گفته و حجیت خبر واحد در غیر این حالت را تنها قول برخی از امامیه شمرده است. (1)وی در موضعی دیگر با وضوحی بیشتر حجیت خبر واحد را به نقد گرفته است. (2)از استادان او تنها برادرش اوحد الدین حسین قزوینی (3)و ابو منصور مظفر عبادی (4)در متن نقض ضبط شده است؛اما انتظار میرود او از عالمان برجسته مکتب متکلمان در نسل پیش از خود چون رشید الدین عبد الجلیل رازی و بزرگان دیگری که بارها در کتاب نقض از آنان تجلیل کرده نیز دانش آموخته باشد.از شاگردان او کسی شناخته شده نیست.
از حوزه خراسان امین الدین،ثقه الاسلام،ابو علی فضل بن حسن بن فضل
طبرسی (1)(548 ق)فقیه و مفسر نامدار سده ششم هجری را که بیشتر به سبب تفسیرش(مجمع البیان)شهرت یافته میتوان نام برد.در منابع،شخصیت وی با عنوان فقیه مورد توجه قرار نگرفته و شخصیت فقهی او تحت الشعاع شخصیت تفسیریاش بوده است.تنها شوشتری با استناد به نقل فتوایی از او در اللمعةالدمشقیه از شهید اول،استنتاج کرده که وی«مجتهد»نیز بوده است. (2)وی افزون بر فقه و تفسیر،در قرائت،نحو و شعر نیز تبحر داشته و این چیرگی به خوبی در آثار او،به ویژه مجمع البیان بازتاب یافته است.بیهقی یادآور شده که طبرسی افزون بر قرائات،در حیطه نحو نیز بینظیر بوده و در علومی دیگر«به درجه افادت رسیده بوده»است. (3)از جمله ذکر کرده که طبرسی در علوم حساب و جبر و مقابله مشارالیه بوده است. (4)طبرسی به گفته بیهقی آثاری پرشمار داشته که در فهارس موجود تنها عناوین بخشی از آنها مضبوط مانده است.در میان آثار برجای مانده از طبرسی،این عناوین از اهمیت فقهی برخوردارند:
الف)مجمع البیان: عنوان تفسیر مشهور طبرسی که مؤلف در آن،ضمن تفسیر آیات الاحکام به بحثهای فقهی نیز پرداخته و به بحث خود تا اندازهای چهره مقایسهای و استدلالی نیز داده است.وی در بررسیهای مقایسهای خود،فقه
1) (1) .طبرسی چنانکه از اشارات خویش در مقدمه مجمع البیان و جوامع الجامع بر میآید،در حدود 470 قمری دیده به جهان گشود(طبرسی،مجمع البیان،ج1،ص34 و جوامع الجامع،ج1،ص2).درباره دوران تحصیل او،تنها با توجه به دانستهها از استادانش،میتوان گمانههایی داشت.به هر روی به نظر میرسد که او تحصیل را در بیهق و دیگر نقاط خراسان آغاز کرده است.بخش مهمی از استادان طبرسی از عالمان خراسانند.
2) (2) .شوشتری،مجالس المؤمنین،ج1،ص490.
3) (3) .بیهقی،تاریخ بیهق،ص242.
4) (4) .همان،ص242.
امامیه را با دیدگاه فقیهان برجسته اهل سنت و در مواردی زیدیه به همسنجی نهاده است. (1)این تفسیر که مؤلف جلد نخست از آن را در سال 530 قمری به پایان آورده،به سرعت انتشار یافته (2)و در میان قرون متمادی،همواره از پر کاربرد تفاسیر امامیه بوده و بارها به چاپ رسیده است.
ب)المؤتلف من المختلف: این اثر که گزیدهای از الخلاف شیخ طوسی است،در هیچ یک از فهرستهای به دست آمده از شاگردانش یاد نشده و تنها از طریق نسخههای خطی کتاب شناخته شده است.در حال حاضر نسخههایی از این اثر در کتابخانههای حکیم،ملک و مجلس،در ایران و عراق شناخته شده است. (3)این اثر به کوشش مهدی رجایی در مشهد،1410 قمری به چاپ رسیده است.
طبرسی در مسئله حجیت خبر واحد نسبت به دیدگاههای شیخ طوسی نگاهی تأمل آمیز داشته و از تندی مخالفتهای متکلمان با حجیت خبر واحد،در عبارات او کاسته شده است.طبرسی با حذف مطالبی که شیخ طوسی در تفسیر التبیان در ذیل آیات سهگانه مربوط به خبر واحد آورده است،نشان میدهد که به یکباره از موضع متکلمان درباره حجیت خبر واحد روی برنگردانده است؛اما از اعلام الوری،استفاده میشود که موضع شیخ طوسی در این باره،ذهن او را به خود مشغول داشته است.مباحثی دیگر چون مستقلات عقلی هم هست که در آنها طبرسی در کنار سید مرتضی جای گرفته و بر تأیید نظریه او اصرار ورزیده است. (4)
به هر روی گفتنی است در برخی منابع متأخر اصولی،به وضوح طبرسی در کنار کسانی چون سید مرتضی،ابنبراج،ابنزهره و ابنادریس،از مخالفان قاطع حجیت خبر واحد نام برده شده است. (1)ویژگی دیگر او در حجیت ظواهر کتاب بوده است.طبرسی در بیانی که درباره حدیث«من فسّر القرآن برأیه...» (2)به دست داده،از این موضع دفاع کرده که ظواهر کتاب حجت است. (3)این دیدگاه طبرسی که در تعبیر اصولی از آن به«حجیت ظواهر کتاب»تعبیر شده در آثار متأخر اصولی مورد توجه قرار گرفته و او در جایگاه یکی از نظریه پردازان شاخص این حجیت،مطرح گشته است. (4)سرانجام باید یاد آور شد در برخی کتب متأخر اصولی،منع از عمل به ظن نزد امامیه-جز در مواردی منصوص مانند شهادت عدلین-دیدگاه طبرسی دانسته شده (5)و این از جمله مواضعی است که او از مواضع شیخ طوسی در التبیان فاصله گرفته است. (6)موضع نقل شده برداشتی از
1) (1) .انصاری،فرائد الاصول،ج1،ص240؛آخوند خراسانی،کفایه الاصول،ص294؛عراقی،نهایه الافکار،ج2،ص102؛مظفر،اصول الفقه،ج2،ص77.
2) (2) .مآخذ شیعی حدیث با قدری اختلاف در الفاظ عیاشی،ج1،ص17؛ابنبابویه،کمال الدین،ص257؛ابنابی جمهور،غوالی اللئالی،ج4،ص104؛همین تعبیر در منابع اصولی و علوم قرآن از اهل سنت:سرخسی،الاصول،ج1،ص127،ج2،ص121؛غزالی،المنخول،ص427؛زرکشی،البرهان،ج2،ص164؛با تعبیر من«من قال فی القرآن برأیه...»در منابع حدیثی اهل سنت:ترمذی،السنن،ج5،ص199؛نسایی،السنن الکبری،ج5،ص31 و شماری دیگر از منابع حدیثی.
3) (3) .طبرسی،مجمع البیان،ج1،ص39-40.
4) (4) .تونی،الوافیه،ص139-140؛فیض کاشانی،الاصول الاصلیه،ص33،ص196؛قمی،قوانین الاصول،ص397-398؛انصاری فرائد الاصول،ج1،ص140-141.
5) (5) .محمدتقی اصفهانی،هدایه المسترشدین،ص388،ص482 و انصاری،فرائد الاصول،ج1،ص246.
6) (6) .طبرسی،مجمع البیان،ج2،ص107،ج7،ص103؛طوسی،التبیان،ج2،ص250،نیز ج2،ص74.
عبارات طبرسی در مجمع البیان است.طبرسی در مجمع البیان فتاوایی را نیز صادر کرده،از جمله او فتوای شیخ طوسی دایر بر کراهت تصویر موجودات ذیروح را تأیید کرده است. (1)همچنین باید به فتوای او مبنی بر حرمت ذبیحه کسی که به ظاهر مسلمان است و باور به تشبیه یا تجسیم و جبر دارد اشاره کرد که موضع ویژه او بوده است. (2)وی همچنین در کتاب غیر فقهی اعلام الوری نظرات مهمی درباره حکم قاضی به علمش،و اجرای حدود در زمان غیبت ارائه کرده است. (3)نمونههایی نادر از فتاوای او،مانند فتوا بر عدم اشتراط اتحاد فحل،مورد توجه عالمان پسین چون شهید اول قرار گرفته است. (4)
از حوزه طبرستان و گرگان،رشید الدین ابو جعفر محمد بن علی بن شهر آشوب سروی(588ق)را میتوان نام برد.از نظر زمینه تخصص،تبحر ابنشهر آشوب در علوم قرآنی و حدیث از آثار بازمانده او به خوبی آشکار است؛اما گستره دانش او در حیطه فقه معمولاً از نظرها دور مانده است.اگرچه ابنشهر آشوب نوشتهای مستقل در باب فقه یا اصول نپرداخته،افزون بر طرح مباحث فقهی در دیگر آثارش،دانش او بر فقه در منابع کهن مورد تأکید قرار گرفته است.
1) (1) .طبرسی،همان،ج1،ص212؛طوسی،همان،ج1،ص236-237.
2) (2) .طبرسی،همان،ج3،ص271.
3) (3) .طبرسی،اعلام الوری،ص469-477.
4) (4) .طبرسی،مجمع البیان،ج3،ص54-55؛شهید اول،اللمعة الدمشقیه،ص188؛شهید ثانی،الروضه البهیه،ج7،ص353؛برای تحلیل این قول،ر.ک:شوشتری،مجالس المؤمنین،ج1،ص490؛گرجی،مقدمه جوامع الجامع،ج6؛برای نقلی دیگر از طبرسی،ر.ک:آبی،کشف الرموز،ج2،ص553.
باید توجه داشت که شاگردان ابنشهر آشوب اغلب در یادکرد استاد،وی را با لقب«فقیه»میخواندهاند. (1)ابنابی طی از شاگردان او یادآور شده که وی دانش فقه اهل بیت علیهم السلام را به«نهایت»رسانیده بوده و بر اصول نیز آگاهی گسترده داشته است. (2)همچنین گفتنی است ابنشاکر کتبی در توضیحی که درباره دانش آموزی ابنابی طی نزد ابنشهر آشوب داده،یادآور شده که وی نزد ابنشهر آشوب فقه امامیه خوانده بوده است. (3)
ابن شهر آشوب دیدگاههای فقهی و اصولی خود را در کتاب متشابه القرآن و مختلفه-که گونهای از تفسیر موضوعی قرآن است (4)-بیان کرده است.این کتاب بر اساس موضوعات گوناگون اصول عقاید،فقه،اصول فقه،علوم قرآن،ادبیات و غیر آن ترتیب یافته و مؤلف به دنبال پیجویی مباحث این علوم به صورت موضوعی در آیات قرآن کریم بوده است.بخش مربوط به اصول فقه و فقه از این کتاب،از ارزش فقهی قابل ملاحظهای در حیطه تاریخ فقه امامیه در سده ششم برخوردار است (5)و بخش اصلی داشتههای ما درباره اندیشههای فقهی-اصولی ابنشهر آشوب وامدار آن است.این اثر در تهران و در سال 1369 قمری،در دو جلد به چاپ رسیده است.
شاهد قاطع برای تبیین رابطه ابنشهر آشوب با مکتب متکلمان دیدگاه او درباره حجیت خبر واحد است که در این باره موضعی صریح بر خلاف تعالیم
1) (1) .ابنبطریق،خصائص الوحی المبین؛مشهدی،ص544؛ابنزهره،الاربعون،ص77،60.
2) (2) .ابنحجر،لسان المیزان،ج5،ص310.
3) (3) .ابنشاکر،فوات الوفیات،ج4،ص269.
4) (4) .مدرسی طباطبایی با تکیه بر همین اثر،او را در مقدمهای بر فقه شیعه،ص85،جای داده است.
5) (5) .برای فهرستی از آثار،ر.ک:ابنشهر آشوب،معالم العلماء،ص119.
شیخ طوسی و موافق مکتب متکلمان اتخاذ نموده است.وی در توضیحات خود درباره آیه نفر و دیگر آیات مورد استشهاد در اثبات حجیت خبر واحد،این حجیت را مورد نقد قرار داده و بر این نکته که خبر واحد همچون قیاس موجب علم و به طبع موجب عمل نیست،پای فشرده است.وی همچنین با تکیه بر آیه «وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» ، (1)یادآور شده که این آیه بر فساد عمل به خبر واحد دلالت دارد.او در ادامه افزوده که عامل به خبر واحد در شرع،عامل به ظن بدون علم به صدق راوی است و از همین رو داخل در تحت نهی این آیه خواهد بود. (2)همین موضع ابنشهر آشوب به خوبی نشان میدهد که در طبقهبندی مکاتب تاریخی فقه امامیه،او را نباید در شمار پیروان مکتب شیخ طوسی جای داد. (3)
جریان دوم در این دوره،جریان اصحاب حدیث است که در گذشته غالب بوده و همچنان در طی این دوره به بقای محدود خود ادامه داده است؛از جمله شخصیتهای وابسته به این گرایش در ری و نواحی مرکزی ایران،منتجب الدین ابو الحسن علی بن عبید الله رازی است.ابنفوطی او را محدث میخواند (4)و رافعی بارها با تعبیر«حافظ»از او یاد کرده است. (5)شاگرد دیگرش،محمد بن محمد حمدانی نیز از او با تعابیر«حافظ»،«سید الحفاظ»،«رئیس النقله»و«خادم
حدیث رسول الله صلی الله علیه و آله»نام برده است. (1)در یادکردهای متقدم از وی با عنوان فقیه یاد نشده و تنها در منابع متأخر به جنبه فقهی شخصیت او توجه شده است؛برای نمونه افندی در ریاض العلماء از او با عنوان فقیهی محدث یاد کرده است. (2)منتجب الدین گرایش فقهی را فرعی بر گرایش حدیثی خود داشته؛اما به هر روی چنانکه افندی نیز توجه کرده،نسبت به فقه بیاهتمام نبوده است.تنها اثر فقهی شناخته شده از او،کتاب العصره است.این کتاب ردیهای است بر قائلین به مضایقه در وقت قضای نماز فوت شده که برجستهترین فرد قائل بدان در آن عصر ابنادریس حلی بوده است.منتجب الدین در این اثر دیدگاه شیخ طوسی را نیز نقد کرده است. (3)
جریان سوم را مروجان فقه شیخ طوسی تشکیل میدهند که بیشترین موفقیت خود را در ایران بهدست آورده است.
ابو علی طوسی فرزند شیخ طوسی مهمترین مروج فقه پدرش و انتقال دهنده آن به نسلهای بعدی بوده است.از جزئیات زندگی او گزارشهای دقیقی به دست نرسیده است؛ولی بر پایه دانستهها از استادان و شاگردانش،میتوان گمانه
زد که در زمان درگذشت پدرش در 460 قمری،حدود دو دهه از عمر او سپری شده بوده است.وی در 455 قمری از پدرش اجازهای دریافت کرده که گمان میرود در نوجوانی بوده است. (1)وی بیش از پنجاه سال پس از درگذشت پدر زیسته و از همین رو،نقش مهمی در پیوند شیخ طوسی با طبقات بعدی ایفا نموده است. (2)ابو علی در طول تحصیل خود افزون بر پدرش، (3)از شیوخی از امامیه و اهل سنت چون سلارِ دیلمی (4)و ابوالطیب طبری (5)دانش آموخت. (6)در میان شاگردان او نیز نام کسانی چون عماد الدین طبری، (7)فضل بن حسن طبرسی، (8)حسین بن ابی الفتح بکرابادی، (9)ابو الفتوح رازی، (10)عبیدالله بن حسن بن بابویه، (11)محمد بن حسین شوهانی، (12)حسین بن هبه الله بن رطبه سوراوی، (13)
1) (1) .آقا بزرگ تهرانی،حیاه الشیخ الطوسی،ص48.
2) (2) .برای بررسی این جنبه از شخصیت او،ر.ک:دائره المعارف بزرگ اسلامی،ج6،ص46.
3) (3) .ابنشهر آشوب،المناقب،ج1،ص11-12؛منتجب الدین،الفهرست،ص42؛ابنحجر،لسان المیزان،ج2،ص250؛و حجم وسیعی از اجازات و اسانید امامیه.
4) (4) .ابنابی الرضا،الاجازه الکبیره،ص160.
5) (5) .ابنحجر،لسان المیزان،ج2،ص250.
6) (6) .برای دیگر شیوخ او،ر.ک:ابنحجر،لسان المیزان،ج2،ص250؛برای استماعش از محمد بن حسین بن صقال:عمادی الدین طبری،بشارة المصطفی،ص137؛نقد آن:افندی،ریاض العلماء،ج1،ص336.
7) (7) .عماد الدین طبری،بشارة المصطفی،ص2.
8) (8) .ابنشهر آشوب،المناقب،ج1،ص11.
9) (9) .منتجب الدین،الفهرست،ص46.
10) (10) .ابنشهر آشوب،المناقب،ج1،ص11.
11) (11) .منتجب الدین،الفهرست،ص42.
12) (12) .ابنشهر آشوب،المناقب،ج1،ص11.
13) (13) .منتجب الدین،الفهرست،ص52.
الیاس بن هشام حائری، (1)حسین بن احمد بن طحال مقدادی (2)و ابو جعفر محمد بن علی حلبی (3)به چشم میآید. (4)
عماد الدین طبری و منتجب الدین،بر فقاهت ابو علی تأکید داشتهاند. (5)با آنکه ابو علی در تاریخ فقه امامیه،بیشتر در جایگاه مروج و شارح اقوال پدرش شناخته شده،باید توجه داشت که او برخی فتاوای خاص نیز داشته است.وی گاه فرعی جدید مطرح نموده و گاه در فرعی با سابقه،فتوایی ویژه صادر کرده است.از نمونههای طرح فرعی جدید،باید به دیدگاه او در«منزوحات بئر»اشاره کرد که میان انسان مسلمان و کافر برای نخستین بار تفصیل نهاده و چندی بعد،همین دیدگاه مورد پسند منتقدی چون ابنادریس قرار گرفته است. (6)از نمونههای فتاوای ویژه نیز باید قول او به وجوب استعاذه در قرائت را به یاد آورد که در آن به ظهور امر در وجوب استناد کرده است. (7)وی در این فتوا در کنار ظاهریان و مقابل عامه فقیهان از امامیه و اهل سنت قرار گرفته است. (8)ابنشهر آشوب در سخن از ابو علی
1) (1) .ابنطاووسی،فرحه الغری،ص107،101،77؛علامه حلی،الاجازه الی بنی زهره،ص98؛ابنابی الرضا،الاجازه الکبیره،ص158؛مشهدی،المزار،ص523؛شهید اول،الاربعون،ص46،22؛ابنابی جمهور،غوالی اللئالی،ج1،ص11.
2) (2) .ابنشهر آشوب،المناقب،ج1،ص11.
3) (3) .همان.
4) (4) .برای دیگر شاگردان و راویان،ر.ک:ابنشهر آشوب،المناقب،ج1،ص11 و ابنحجر،لسان المیزان،ج2،ص250.
5) (5) .عماد الدین طبری،بشاره المصطفی،ج2،ص93 و منتجب الدین،الفهرست،ص42.
6) (6) .شهید اول،الذکری،ص10؛طوسی،المبسوط،ج1،ص11؛ابنادریس،السرائر،ص10-11.
7) (7) .شهید اول،الذکری،ص191.
8) (8) .طوسی،الخلاف،ج1،ص63 و ابنحزم،المحلی،ج3،ص247-248.
طوسی،کتاب المرشد الی سبیل المتعبد را از او شمرده (1)و آقا بزرگ طهرانی المرشد را نامی برای شرح النهایه دانسته که در سدههای میانه هجری،در محافل فقهی رواج داشته است. (2)نسخ شرح ابو علی بر النهایه شیخ طوسی،دست کم تا سده هشتم هجری بر جای بوده و مورد استفاده مکرر شهید اول در آثارش قرار گرفته است. (3)گفتنی است رافعی نیز در التدوین به کتابی از ابو علی طوسی با عنوان الاحکام اشاره کرده که ابو سلیمان فامی(از شاگردان ابو علی)در قزوین آن را تدریس میکرده است (4)که شاید مقصود از آن،شرح النهایه باشد. (5)
یکی دیگر از مروجان مکتب شیخ طوسی در ری و نواحی مرکزی ایران جمال الدین ابوالفتوح حسین بن علی خزاعی رازی(552 ق)است.ابوالفتوح رازی در کتب امامیه،بیشتر با عنوان مفسری با گرایش واعظانه معرفی شده است؛اما باید توجه داشت که وی در عصر خود به عنوان فقیهی توانا مطرح بوده است.دانستهها از فقه ابوالفتوح رازی،همچون طبرسی معاصر وی در حد مباحثی است که وی به مناسبت تفسیر آیات الاحکام در تفسیر فارسی خود روح الجنان آورده است.اگر چه مباحث فقهی مطرح شده در روح الجنان گذراست و غالبا مؤلف از ورود به عمق مباحث پرهیز کرده است،نگاهی مقایسهای میان فقه امامیه و
مذاهب اهل سنت در سراسر مباحث فقهی روح الجنان دیده میشود.ابوالفتوح در تدوین روح الجنان به گونهای محسوس از التبیان شیخ طوسی تأثیر پذیرفته. (1)برخی از فتاوای خاص ابوالفتوح رازی در حوزه حله مورد توجه قرار گرفته و در نوشتههای ایشان به بحث نهاده شده است. (2)مهمترین اثر مکتوب ابوالفتوح جز تفسیر روح الجنان،شرح او بر شهاب الاخبار قاضی قضاعی،با عنوان روح الاحباب و روح الالباب بوده که هر دو در همان سده،از رونقی بسیار برخوردار بوده است. (3)نسخ این اثر تا سده دوازدهم هجری باقی بوده و مورد استفاده مجلسی و افندی قرار گرفته است. (4)
یکی دیگر از مروجان مکتب شیخ طوسی در خراسان را میتوان عماد الدین ابو جعفر محمد بن علی بن حمزه طوسی یاد کرد.مقایسهای میان فتاوای ابنحمزه در الوسیله و فتاوای شیخ طوسی آشکار میسازد که او چارچوب فقه شیخ طوسی را پذیرفته است.ابنحمزه در تألیف الوسیله از میان آثار شیخ
1) (1) .یاحقی و ناصح،همان،ص63؛برای معرفی چکیده بررسیها درباره روح الجنان،ر.ک:دائرة المعارف بزرگ اسلامی،ج6،ص111-114.
2) (2) .آبی،کشف الرموز،ج2،ص105.
3) (3) .قزوینی رازی،نقض،ص526،280،41؛ابنشهر آشوب،معالم العلماء،ص141؛منتجب الدین،الفهرست،ص45.
4) (4) .مجلسی،بحار الانوار،ج1،ص22؛افندی،ج2،ص161،157؛برای معرفی نسخهای از آن،ر.ک:دانشپژوه،فهرست کتابخانه مرکزی.،ج3،ص1336؛محدث ارموی که این نسخه را با نسخ دیگر مقابله کرده و انتشار داده،انتساب آن به ابوالفتوح را نقد کرده و کتاب را بدون تعیین مؤلف چاپ کرده است.
طوسی،بیش از همه بر النهایه تکیه داشته است؛ (1)از همین روست که گاه ابنادریس،معاصر منتقد وی بدون تصریح به نام او،او را از تابعان کتاب النهایه دانسته است. (2)با این همه،سخن ابنادریس را باید تا حدودی مبالغه دانست؛زیرا ابنحمزه در مواردی با آراء شیخ مخالفت کرده و شاید گاهی سعی در تعدیل فتوای او داشته است.از این موارد میتوان به قول او در باب استحباب تقدیم مضمضه بر استنشاق و نیز قول او در تسعیر در فروع تجارت اشاره کرد. (3)ابنحمزه در مواردی به فروع جدیدی نیز پرداخته که در آثار شیخ طوسی مطرح نبوده است. (4)مقایسه میان مندرجات فقه القرآن راوندی با الوسیله،نشان میدهد که راوندی در مباحث خود از ابنحمزه تأثیر پذیرفته است. (5)ابنزهره حلبی(585 ق)نیز در غنیه النزوع تا اندازهای از مباحث وی تأثیر پذیرفته است. (6)
ابن ادریس حلی در کتاب السرائر که تألیف آن را در خلال سالهای 587-588 قمری به پایان آورده،به تکرار از الوسیله ابنحمزه نقل قول کرده و از آن به«بعض کتب اصحابنا»تعبیر کرده است.ابنادریس در این نقل قولها اغلب دیدگاههای ابنحمزه را به نقد گرفته است؛ (7)اما در مواردی نیز موضعی همسو با
1) (1) .برای نمونه مقایسه شود میان،ابنحمزه،الوسیله،ص346 و طوسی،النهایه،ص369.
2) (2) .ابنادریس،السرائر،ص380-381؛ابنحمزه،الوسیله.
3) (3) .علامه حلی،مختلف الشیعه،ص26،346.
4) (4) .ر.ک:ابنحمزه،الوسیله،ص244؛علامه حلی،مختلف الشیعه،ص361.
5) (5) .برای نمونه ر.ک:راوندی،فقه القرآن،ج1،ص189-199،ج2،ص212،211،58؛ابنحمزه،الوسیله،ص144-342،340،265،146.
6) (6) .برای نمونه،ابنزهره،غنیه النزوع،ص44،43،40 و ابنحمزه،الوسیله،121،114،112.
7) (7) .برای نمونه ر.ک:ابنادریس،السرائر،ص38،35؛ابنحمزه،الوسیله،121،114،112.
ابنحمزه اتخاذ نموده است. (1)در پیجویی از پیوندهای محتوایی میان الوسیله و آثار فقهی بازمانده از سده ششم هجری،رساله«ازاحه العله»شاذان بن جبرئیل را نیز باید تفصیل و تکمیل مندرجات الوسیله در باب تعیین قبله دانست. (2)
درباره جایگاه الوسیله در حوزه حله سخن را باید از محقق حلی آغاز کرد که بدون تصریح به نام او،سبک رده بندی و ساختار کتاب الوسیله را مورد توجه قرار داده و آن را مبنای کار در تدوین کتاب الشرایع،به خصوص در ابواب عبادات قرار داده است.محقق حلی نه تنها در فصل بندی بخش عبادات از کتاب الشرائع،دقیقاً از ابنحمزه پیروی کرده،بلکه در عناوین بابها،شیوه طرح مسائل و گاه در محتوا نیز تا حد قابل ملاحظهای از او تأثیر پذیرفته است.ابنحمزه در کتاب الوسیله ابتدا در هر مسئلهای شقوق مختلف را با قید عدد به طور مجمل بیان میکند و سپس به تفصیل یکایک آن شقوق میپردازد.او در این تقسیمات خود واجب و مستحب،حرام و مکروه،فعل و ترک،کمیت و کیفیت را از یکدیگر متمایز ساخته و هر کدام را به تفکیک تبیین کرده است.ابنحمزه خود در مقدمه به این ویژگی اثرش توجه داده و یادآور شده است که این روش طرح مباحث موجب سهولت یادگیری است. (3)افزون بر آنچه درباره ردهبندی کتاب گفته شد،فتاوای ابنحمزه در الوسیله نیز در حوزه حله مورد توجه قرار گرفته و فتاوای او با تصریح به نام وی،در آثار گوناگون فقه مقایسهای چون نزهة الناظر منسوب به یحیی بن
سعید حلی، (1)کشف الرموز آبی (2)و گستردهتر از همه،در سراسر مختلف الشیعه علامه حلی نقل شده است.بر پایه برخی گزارشها الوسیله از رایجترین کتب امامیه در محیط عراق در سده هفتم هجری بوده است. (3)
از دیگر شاگردان ایرانی شیخ طوسی که تا اندازهای در ترویج مکتب فقهی او ایفای نقش کردهاند،میتوان محمد بن حسن فتال از حوزه متکلمان خراسان،حسین بن مظفر حمدانی از حوزه متکلمان ری،منتهی بن ابی زید کیابکی از حوزه متکلمان گرگان، (4)و شهر آشوب سروی،نیای ابنشهر آشوب از حوزه متکلمان طبرستان (5)را یاد کرد.اما باید توجه داشت که اینان صرفاً ناقل آثار شیخ طوسی بوده و در عمل به مکتب او تعلق نداشتهاند.شاخص شاگردان شیخ طوسی که به واقع میتوان آنان را پیرو مکتب قلمداد کرد،عبد الجبار بن عبدالله رازی است. (6)در نسل پسین از مروجان مکتب شیخ طوسی در ایران باید از شاگردان ابو علی طوسی و عبد الجبار رازی یاد کرد که تعالیم مکتب را در نقاط مختلف ایران،به خصوص در منطقه ری و خراسان منتشر ساختهاند.اما گاه در
1) (1) .نزهه الناظر،منسوب به یحیی بن سعید،ص6.
2) (2) .آبی،کشف الرموز،ج1،ص40.
3) (3) .سبکی،طبقات الشافعیه الکبری،ج8،ص265.
4) (4) .درباره این سه شخصیت ر.ک:پاکتچی،مکاتب فقه امامی ایران،بخش دوم،بندهای 2-3،2-4،2-2.
5) (5) .درباره شهر آشوب ر.ک:ابنشهر آشوب،المناقب،ج1،ص9-12،10،ج2،ص323،ج4،ص196؛صفدی،الوافی بالوفیات،ج4،ص164؛حر عاملی،امل الآمل،ج2،ص133؛افندی،ریاض العلماء،ج3،ص13؛احتمال ارتباط او با فقیه شهر آشوب دیلمی یاد شده در اسانید زیدیه،مثلاً عزالدین،المشیخه،ص173،صعدی،الشموس و الاقمار،186،184.
6) (6) .ر.ک:پاکتچی،مکاتب فقه امامی ایران،بندهای 2-2.
میان شاگردان ابو علی طوسی و عبد الجبار کسانی نیز از بومهای دیگر یافت میشود که شاید در حد خود برای ترویج تعالیم شیخ طوسی در منطقه خویش کوشیدهاند و به سبب نامساعد بودن محیط،در عمل چندان توفیقی در این راه کسب نکردند.
برجستهترین نمونه از این دست،موفقالدین حسین بن ابی الفتح بکرابادی واعظ جرجانی(536 ق)،از عالمان برخاسته از منطقه گرگان است که بر اساس دادهها،او را باید در طبقه فعال(در فاصله 510-535)جای داد.قزوینی رازی او را یکی از فقیهان مهم امامیه نزدیک به عصرش خوانده است (1)و منتجب الدین از او با عناوین واعظ و فقیهی مورد وثوق یاد کرده است. (2)وی فقه شیخ طوسی را در نجف از ابوعلی طوسی فرا گرفته (3)و به نوبه خود به ترویج آن،به خصوص کتاب النهایه پرداخته است. (4)او بخش مهم تعلیم خود را در شهرهای خراسان،بهویژه مشهد،نیشابور و بیهق انجام داده (5)که برای ترویج مکتب شیخ طوسی بسیار مساعدتر از گرگان بوده است.در میان شاگردان و راویان او نام کسانی از خراسان و ری چون فضل بن حسن طبرسی، (6)سید شرفشاه افطسی (7)و سدید الدین حمصی (8)دیده میشود؛بدون آنکه نامی از شاگردان گرگانی و طبری در
1) (1) .قزوینی رازی،نقض،ص211.
2) (2) .منتجب الدین،الفهرست،ص46.
3) (3) .همان،ص46؛ابنابی الرضا،الاجازه الکبیره،ص158؛طبرسی،مکارم الاخلاق،ص458.
4) (4) .ابنابی الرضا،الاجازة الکبیرة.
5) (5) .طبرسی،مکارم الاخلاق،ص458 و بیهقی،تاریخبیهق،ص249.
6) (6) .طبرسی،همانجا.
7) (7) .ابنابی الرضا،الاجازه الکبیره،ص158.
8) (8) .منتجب الدین،الفهرست،ص46.
میان باشد.بیهقی اشاره کرده که او در اواخر عمر به گرگان بازگشت. (1)
در پایان سخن از مروجان آثار طوسی در ایران،بسیار مناسب است از شخصیتی گمنام سخن به میان آید که اگر چه چهره تاریخی او ناشناخته مانده،جایگاه او در ترویج فقه شیخ طوسی در میان طبقات گوناگون مردم ایران،انکار ناپذیر است.این شخصیت ناشناخته،مترجم فارسی کتاب النهایه است که بسته به اختلافات موجود در گمانهزنی،در برههای از سده ششم هجری میزیسته (2)و با اقدام خود به این ترجمه،امکان دسترسی عامه مردم به این مرجع فتوایی را فراهم آورده است. (3)ترجمه النهایه،از دیدگاه معادل سازی اصطلاحات فقهی عربی با واژگان سره فارسی،درخور توجه است.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.مروری بر دوره نقد دیدگاههای شیخ طوسی؛
2.گذری بر افکار و دیدگاه نقادانه قطب الدین راوندی؛
3.بررسی افکار نقادانه سدیدالدین حمصی؛
4.آشنایی با مبانی فقهی و اصولی و مهمترین اثر ابنادریس حلی.
این دوره بعد از رکودی نسبی در حوزه فقه و اصول به دست سه فقیه سختکوش پایه گذاری شد.در این دوره فقه شیخ طوسی از سوی این سه فقیه مورد نقد قرار گرفت،مبانی آن بازبینی شد و فروع آن یکایک به بحث نهاده شد و ما در این فصل به ترتیب تاریخی،افکار و مبانی آن سه شخصیت و نقشی که در تحولات فقه امامیه داشتهاند را بررسی میکنیم.
1) (1) .قطبالدین ابوالحسین سعید بن هبة الله بن حسن راوندی(573 ق)،از مشاهیر فقهای امامیه در سده ششم هجری است که تبحر او در علوم گوناگون مورد توجه محققان سدههای پسین قرار گرفته است.راوندی از جمله فقیهانی است که به دشواری میتوان درباره تعلق او به مکتبی خاص سخن آورد.بر اساس دادهها،او را باید در شمار متقدمان از طبقهای جای داد که دوره فعالیت آنان در حدود 560-585 قمری بوده است.
2) (2) .به نقل ابنحجر،لسان المیزان،ج3،ص48.
متعدد او بر این کتاب،نشان از اهتمام ویژهاش به تبیین فقه شیخ طوسی است،باید توجه داشت در دیدگاهها و مبانی فکری او ویژگیهایی دیده میشود که او را در جایگاه شخصیتی ویژه مطرح میسازد و در زمره منتقدان سده ششم جای میدهد.
در اینجا باید یادآور شد که دیدگاه راوندی نه تنها در باب حجیت خبر واحد با نظریه شیخ طوسی هماهنگ نیست؛بلکه ویژگیهایی چون برخورد او با کتاب و عقل نیز او را به مشخصههای منتقدان نزدیک ساخته است.همچنین باید به توجه خاص راوندی به تعالیم اصولی و فقهی سید مرتضی اشاره کرد که از دیگر ویژگیهای مشترک در منتقدان این دوره بوده است. (1)در جهت همین توجه است که وی نسبت به تبیین و بسط مبانی اصولی سید مرتضی در الذریعه اهتمام ورزیده و کتاب المستقصی فی شرح الذریعه را در سه جلد تألیف کرده است. (2)در بررسی دستگاه ادله فقهی نزد راوندی،باید گفت وی دستگاهی مرکب از عقل،کتاب،سنت و اجماع را عرضه داشته که در حد شناخت ما،نخستین مطرح کننده این دستگاه چهارگانه در تاریخ فقه امامیه است. (3)وی در باب کتاب،سنت،عقل و اجماع دیدگاههای مشخصی دارد که یکایک بررسی خواهند شد.
راوندی با تجدید نظرهای خود در باب کتاب و عقل،جایگاه اجماع را در عمل تنزل داده است.
کتاب فقه القرآن راوندی،نخستین نوشته مستقل امامیه در باب احکام القرآن است که به تصریح مؤلف در مقدمه آن،وی تا روزگار خود کتابی از امامیه در این باره نمیشناخته است.تألیف کتاب با این محور موضوعی،پس از فقه القرآن نیز تا چندگاهی انجام نگرفت و تنها در پی تلاش بزرگان حله و گذشت زمانی دراز،این امکان در پایان قرن هشتم به وجود آمد که باب تألیف در این زمینه گشوده گردد و راه رفته راوندی در حله و بعد دیگر مراکز امامیه پی گرفته شود. (1)با پیشینه تاریخی یاد شده،فقه القرآن راوندی در پرداخت امامیان به احکام القرآن باید نقطه عطفی مهم به شمار آید و پدید آوردن چنین نقطه عطفی،باید ناشی از ذهنی دگراندیش و جویای نوآوری باشد.او در مقدمه فقه القرآن باور سنتی برجای مانده از عصر فقیهان برجسته بغداد را بازگو کرده است که دلیل اصلی در استدلالات امامیه اجماع طایفه است و افزودن دلیلی دیگر از کتاب یا جز آن،فضیلت و دلیلی افزون بیش نیست. (2)وی در اثنای کتاب نیز بارها ادله را بر چهار دانسته و در آنجا کتاب را پیش از سنت و اجماع برشمرده است؛ (3)اما در داوری تاریخی باید گفت پیروی او از این ترتیب سنتی جز از روی میانه روی در برخورد با روش مشهور نزد امامیان نبوده و او در عمل،با تألیف فقه القرآن راهی دگر را پیموده است.در تأیید این راه دگر که همان اهمیت دادن به جایگاه ظواهر کتاب در استنباط احکام فقهی است،باید گفت راوندی در جایجای فقه
القرآن به تلویح بر این مقصود تأیید نهاده است. (1)فارغ از فقه القرآن وی به مباحث ناسخ و منسوخ در احکام فقهی قرآن،توجهی ویژه مبذول کرده و در این زمینه-که مدتها کمتر مورد توجه امامیان قرار داشته-دیگر بار به تألیف پرداخته است. (2)
راوندی در مسیر اهمیت دادن به جایگاه ظواهر کتاب،بارها بحث از حجیت قرائات را نیز مطرح کرده و این مبنا را مطرح ساخته است که دو قرائت در صورت صحت،همچون دو آیهاند که عمل به مضمون آنها واجب خواهد بود. (3)راوندی چنانکه بارها اشاره کرده،عمومات کتاب را حجت و قابل استناد میداند؛مگر آنکه دلیلی برای تخصیص وارد شده باشد.این مخصص در دیدگاه او افزون بر آیات مخصص،تنها میتواند دلیلی قاطع چون سنت یا اجماع طایفه باشد؛ (4)اما وی ترک ظاهر قرآن و از جمله تخصیص آن بر پایه اخبار آحاد را به شدت انکار کرده است. (5)مباحث طرح شده در فقه القرآن راوندی درباره وجوه تفسیری قرآن (6)و نیز درباره کتاب به سنت نیز حائز اهمیت است. (7)
راوندی را باید از جمله شخصیتهایی شمرد که زبان به انتقاد از حجیت خبر واحد گشوده و این مبنای مهم در فقه شیخ طوسی را به مناقشه گرفته است.وی
1) (1) .همان،ج1،ص25،ج2،ص360،106.
2) (2) .معرفی کتاب الناسخ و المنسوخ راوندی و اشاره به نسخه آن:آقا بزرگ،الذریعه،ج24،ص14.
3) (3) .ر.ک:راوندی،فقه القرآن،ج1،ص310،55 و ج 2،ص 380.
4) (4) .برای موارد مکرر،ر.ک:همان،ج1،ص416،315،30 و ج2،ص93.
5) (5) .ر.ک:راوندی،فقه القرآن،ج1،ص25 و ج2،ص360،106.
6) (6) .همان،چ1،ص6-8.
7) (7) .همان،ج2،ص370.
افزون بر تعبیر تلویح آمیزی که در مقدمه کتاب داشته، (1)در جای جای کتاب فقه القرآن به صراحت و به تکرار در انکار حجیت خبر واحد سخن آورده است. (2)با وجود گرایش راوندی به نفی حجیت خبر واحد،نیاز او در نظام فقهی خود به پرداخت مباحث اختلاف الحدیث،محدودتر میگردد؛اما به هر حال نمونههایی از توجه او به این مباحث به دست رسیده است.وی در جای جای آثار خود،اجماع را مؤیدی بر صحت صدور اخبار دانسته و بدین ترتیب در زمره مؤیدان اجماع بر خبر قرار گرفته است. (3)روش پر سابقه حمل یکی از طرفین تعارض بر تقیه که به خصوص در مکتب فقهی شیخ طوسی توسعهای قابل ملاحظه یافته بود،در مباحث فقهی راوندی نیز،در سطحی محدودتر نمونههایی دارد. (4)در موضعی از کتاب فقه القرآن،نمونهای از عملکرد در جمع دو خبر متعارض نیز دیده میشود. (5)راوندی رسالهای در بررسی احوال احادیث امامیه نوشته بوده که محور موضوعی آن احادیث متعارض و مسئله اختلاف الحدیث بوده است.این رساله که تنها گزیدهای از اخبار مندرج در آن به دست ما رسیده است،از سویی بر ضرورت عرض اخبار بر کتاب الله و از دگر سو بر لحاظ تقیه و ضرورت کنار نهادن اخبار موافق عامه تکیه کرده که هر دو مواضعی قابل انتظار از شخصیت فقهی راوندی است. (6)
1) (1) .همان،ج1،ص4؛توجه به موضع او در این مقدمه،مدرسی طباطبایی،مقدمهای در فقه شیعه،ص51.
2) (2) .راوندی،فقه القرآن،ج1،ص25 و ج2،ص428،360،106.
3) (3) .همان،ج1،ص6،2،ج2،ص429.
4) (4) .همان،همان،ج1،ص39.
5) (5) .همان،ج2،ص25.
6) (6) .یادکرد این رساله،حر عاملی،امل الآمل،ج2،ص127؛گزیده احادیث آن،حر عاملی،وسائل الشیعه،ج18،ص84-86.
راوندی در شمارش ادله شرعی دستگاهی با ترتیب«عقل،کتاب،سنت و اجماع»مطرح کرده و عقل را پیشاپیش ادله سمعی جای داده است. (1)طی قرون،همواره عقل در جایگاه دلیل در پس پردهای از ابهام قرار داشته و در بررسی نظام فقهی هر فقیهی،باید دید که او از دلیل عقل چه تعریفی داشته است.بخشی از مصادیق تاریخی دلیل عقل،اصول کاربردی مانند برائت و استصحاب بوده (2)و بخشی دیگر از آن روشهای فهم از خطاب،همچون دلیل الخطاب بوده است. (3)
وی خود از«حجة العقل»مورد نظرش تعریفی به دست نداده و با همین دو واژه از بحث گذشته است؛اما بر پایه آنچه از مباحث استدلالی او در فقه القرآن،دریافت میشود،شاید عقل در حد کوششی ذهنی برای دستیابی به رابطههای مفهومی میان نصوص پراکنده مورد نظر او بوده است.شاهد بر این برداشت،توضیح او در مقدمه کتاب درباره این گونه کوششهاست که گاه از سوی برخی به قیاس و اجتهاد الرأی تشبیه میگردد.وجود همین روش در استدلالات فقهی راوندی است که او را وادار کرده با درک کافی از اتهاماتی که ممکن بوده است بر وی وارد آید،بارها برای«دفع دخل مقدر»به نقد قیاس و اجتهاد الرأی بپردازد و تفاوت روش مورد استفاده خود را باروشهای مردود نزد امامیه آشکار سازد. (4)وی در سخن پایانی خود در فقه القرآن،یادآور شده که امامیه در فقه نیازمند قیاس و اجتهاد الرأی نبودهاند و همه احکام برای ایشان در کتاب و سنت پیامبر و
گفتار ائمه علیهم السلام بیان شده است.وی پس از تأکید بر لزوم آگاهی یافتن بر صحت صدور اخبار،وارد بحث از فهم نصوص شده و کاربرد عقل در فقه خود را در قالبی مثالی نمایان ساخته است.او در این مثال و در چند جمله آمیخته به ابهام و احتیاط آمیز که در مقام نتیجهگیری آورده،بر ضرورت به کارگیری عقل در فهم نصوص و برداشت از آنها تأکید کرده و برخی از پیشینیان را به سبب سکوت در«عقلیات»و بسنده کردن به«شرعیات»تخطئه کرده است. (1)
در تألیفات فقیهان مرتبط با حوزه حله موارد پرشماری از فتاوا و نظرات فقهی راوندی نقل شده که بخش مهمی برگرفته از الرائع و بخشی برگرفته از دیگر آثار از دست رفته او بوده است.نمونه این فتاوا را میتوان در نوشتههای ابنادریس، (2)محقق حلی، (3)حسن بن ابی طالب آبی، (4)علامه حلی، (5)فخر المحققین (6)و شهید اول (7)بازجست.بدین ترتیب آثار برجای مانده از حوزه حله،منبع ارزشمندی برای بازیابی آن دسته از دیدگاههای فقهی راوندی است که در فقه القرآن او دیده نمیشود.
توجه ویژه راوندی به النهایه شیخ طوسی و تألیف چند شرح بر آن،تألیف
1) (1) .همان،ج2،ص429-430.
2) (2) .ابنادریس،السرائر،ص338،35.
3) (3) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص446،435،257،74،ج2،ص89؛المسائل العزیه،ص129؛المسائل المصریه،ص209،205،201.
4) (4) .آبی،کشف الرموز،ج1،ص321،254،137،117،111،....
5) (5) .علامه حلی،مختلف الشیعه،ج1،ص484،482،476،184؛منتهی المطلب،ج1،ص41،ج3،ص276،274،254؛تذکرة الفقهاء،ج1،ص72،20؛تحریر الاحکام،ج1،ص162،160.
6) (6) .فخر المحققین،ایضاح الفوائد،ج3،ص186.
7) (7) .شهید اول،الذکری،چ34،17،16،15،11؛البیان،ص337،311،201،193،191؛الدروس،ج1،ص439،ج2،ص336،273؛غایه المراد،ج1،ص83،17؛شهید ثانی،الروضة البهیه،ج5،ص401،ج8،ص57.
شرحی بر دو متن مختصر الجمل و العقود و الایجاز از شیخ طوسی،بذل توجه به مسئله اختلاف الحدیث،و سرانجام توجه خاص راوندی به تفسیر نگاری،از ویژگیهایی است که ارتباط ریشه دار فقه راوندی با سنتهای مکتب شیخ طوسی را نشان میدهد.در مقابل تألیف شرحی بر الذریعه،سید مرتضی و تألیف رسالهای در اختلافات کلامی میان شیخ مفید و سید مرتضی (1)از جمله مواردی است که در کنار موضع راوندی در قبال حجیت خبر واحد ارتباط او با تعالیم مکتب متکلمان را آشکار میسازد.در مجموع چنانکه بررسی شد،اندیشه فقهی راوندی را باید برآیندی از ریزبینیهای دو مکتب و نگرش انتقادی شخص راوندی تلقی کرد.
(2) حمصی در عصر خود بیشتر در جایگاه متکلم شناخته شده بود.منتجب الدین از شاگردان خاص حمصی،او را علامه زمانش در اصول خوانده است.در آثار مرتبط با حوزه حله،حمصی فقیهی مطرح بوده و برخی فتاوای او مورد توجه ایشان قرار گرفته و در آثارشان نقل شده است. (3)
1) (1) .ابنطاووس،کشف المحجه،ص20 و افندی،ریاض العلماء،ج2،ص421.
2) (2) .سدید الدین محمود بن علی بن حسن حمصی رازی،عالم برجسته امامی در اواخر سده ششم هجری که نام او در صدر منتقدان عصر خویش جای گرفته است.بر اساس دادهها،او را باید در طبقهای جای داد که دوره فعالیت آنان در حدود 560-585 قمری بوده است.زندگی حمصی در پردهای از ابهام قرار دارد و از آثار او نیز جز کتابی در کلام بر جای نمانده است.با این همه یادداشتهای پراکنده گواه بر نقش حساس حمصی در نقد و بازسازی اندیشه فقهی عصر خود،شخصیتی تاریخ ساز از او ترسیم کرده است.
3) (3) .علامه حلی،مختلف الشیعه،ج9،ص27،25؛فخر المحققین،ایضاح الفوائد،ج4،ص228؛شهید،الدروس،ج2،ص337؛غایة المراد،ج1،ص100؛ابنفهد،المهذب،ج4،ص395؛شهید ثانی،الروضه البهیه،ج8،ص57.
نگاهی به عناوین ثبت شده از آثار حمصی نیز نشان از این واقعیت دارد که وی در درجه نخست از شخصیتی کلامی برخوردار بوده و در درجه دوم،به اصول فقه اهتمام ورزیده است و در فروع فقهی،هیچ نوشته مشخصی به وی نسبت داده نشده است.
در زمینه اصول فقه،تنها اثر شناخته شده از حمصی،المصادر فی اصول الفقه است که منتجب الدین از آن یاد کرده است. (1)این اثر مورد توجه ابنادریس حلی قرار داشته و ضمن ستایش از مؤلف آن،بخشی کوتاه از مضامین کتاب در رد نظریه شیخ طوسی در حجیت خبر واحد را نقل کرده است. (2)در سدههای بعد نشانی از المصادر حمصی دیده نمیشود و اکنون نیز اثری یافت نشده است.با توجه به استفاده ابنادریس از مصادر،و تألیف السرائر در سالهای 587-588 قمری،نگارش المصادر باید مدتی پیش از این تاریخ بوده باشد.
در بازگشت به قطعه نقل شده از کتاب المصادر در سرائر ابنادریس،باید گفت وی به مناسبت نقدی بر شیخ طوسی،چنین آورده است:
شیخ ما محمود حمصی در آنچه در کتابش المصادر فی اصول الفقه آورده نیکو گفته است،آنجا که کلام شیخ ابو جعفر(طوسی)را در العده نقل کرده،جمله(سخن طوسی در)باب اخبار را یاد کرده و بر معظم آن به تفصیل ایراد کرده است.
وی سپس عباراتی را عیناً از حمصی نقل کرده که در مجموع روشن میسازد وی نسبت به حجیت خبر واحد موضعی مخالف داشته است.بر پایه این نقلیات حمصی مبنای شیخ طوسی در محدود کردن پذیرش حجیت خبر واحد به اخبار
رسیده از طریق راویان طایفه امامیه، (1)تاخته و با تکیه بر آنکه این تفاوت بین راوی امامی و غیر امامی قابل دفاع نیست،اساس گشودن باب حجیت خبر واحد را به انکار گرفته است. (2)
موضع صریح حمصی نسبت به حجیت خبر واحد نشان میدهد که چگونه وی محوریترین تعلیم مکتب فقهی شیخ طوسی را به نقد گرفته و در کتاب از دست رفته خود،طرحی دیگر را در اصول فقه امامیه دنبال نموده است.البته اظهار نظر صریح درباره مواضع اصولی سدید الدین حمصی،در حد یافتههای کنونی با دشواری رو به روست؛اما به هر حال به نظر میرسد این فرض باید کنار نهاده شود که حمصی مطلقاً با همه گرایشهای شناخته شده در عصر خود مخالف بوده و خود اندیشه فقهی ویژهای را عرضه میداشته که هیچ نشانی از آن برجای نمانده است.
در کنار جریان اهل حدیث که همچنان از رقابت با اصولیه برکنار نبود،عامل نگران کننده دیگر در محافل امامی سده ششم هجری،نقل و پیروی بیاندیشه از آراء و آثار پیشینیان است که حوزههای کلامی و فقهی را در آن روزگار روی به ضعف برده و دایره تحقیق و نواندیشی را محدود کرده بود.در این میان،به طور خاص گروهی از پیروان مکتب فقهی شیخ طوسی برای نواندیشان،هدف انتقاد بودند که بدون کوششی در جهت فهم عمیق تعالیم شیخ طوسی،به نقل و تدریس سطحی آثار او اهتمام داشته و گاه دایره علم و عمل ایشان از النهایه شیخ
طوسی فراتر نمیرفته است.این مقلدان النهایه-که شاید شمار آنان نیز در آن روزگار اندک نبوده-بارها در آثار منتقدان سده ششم هجری مورد انتقاد و نکوهش قرار گرفتهاند. (1)
در چنین شرایطی،حمصی ستیز با تقلید را شعار فعالیتهای علمی خود قرار داد و این ستیز او صورتی حماسی به خود گرفت.پیش از ورود به حوزه مطالعات فقهی،باید گفت وی حتی در عقاید بسیاری از معاصران خود را مقلد تعالیم پیشینیان میدانسته و با همین اندیشه،کتاب خود را المنقذ من التقلید(رهایی بخش از تقلید)نام نهاده است. (2)
اکنون در بازگشتی به حوزه فقه،باید گفت حمصی به سبب نکوهشی که نسبت به فقیهان عصر در باب تقلید از پیشینیان داشته،در تاریخ فقه امامیه،شهرتی ویژه یافته است.مبنای این شهرت حمصی،جملهای کوتاه،اما پر معنا و اندیشه برانگیز است که ورام بن ابی فراس از او نقل کرده است.وی از استادش چنین آورده است:«اکنون برای امامیه،صاحب فتوایی اهل تحقیق بر جای نمانده است؛بلکه همگی اهل نقلند». (3)
این جمله چنان ورام بن ابی فراس را تحت تأثیر قرار داده که آن را برای سالها به دل سپرد و برای نوادهاش رضی الدین بن طاووس بازگو نمود.ابنطاووس نیز به نوبه خود،این سخن را با دیده اهمیت نگریست و همراه با شرحی و تعلیقهای در وصیتش به فرزند خود،مکتوب ساخت. (4)سخن کوتاه
حمصی،همدلی ورام بن ابی فراس و درنگ ابنطاووس،خود سابقهای بود که در سدههای پسین،هر شخصیت تقلیدستیز و نواندیش را تحت تأثیر قرار داده و موجب شده است این یادداشتِ به ظاهر شخصی،بسان اعلامیهای تاریخی مورد توجه قرار گیرد.
به هر حال فارغ از بازگوییهای مجدد این گفتار در منابع پسین،باید بر این نکته تکیه کرد که روی خطاب در نقد حمصی با عالمان عصر خود بوده و تقلید نکوهیده در زبان حمصی،منحصر به پیروان شیخ طوسی نبوده است؛اما در بازگوییهای پسین،از خاطر رفتن نمایندگان مکتب متکلمان در نسلهای پس از شیخ طوسی و فقیهان صاحب نظر در مکتب شیخ طوسی،در کنار شهرت گرفتن این تصور که پس از شیخ طوسی تا اواخر سده ششم،فقه شیخ طوسی بر همه محافل امامیه سایه افکنده بوده،موجب شده است نقد سدید الدین حمصی به نقد پیروی از شیخ طوسی تفسیر گردد. (1)
ابنادریس (2)در فقه و شیوه اجتهاد،ابتکارهایی داشت.وی به شیوه جالبی
1) (1) .شهید ثانی،الرعایه،ص28ت29؛صاحب معالم،معالم الاصول،ص179؛مدرسی طباطبایی،مقدمهای بر فقه شیعه،ص50.
2) (2) .تاریخ تولد و وفات محمد بن ادریس حلی مورد اختلاف است.تولد ابنادریس را بعضی تاریخ نویسان 544 قمری(معارف و معاریف،ج1،ص67)و بعضی دیگر558 قمری(تأسیس الشیعه،ص305-الذریعه،ج20 ص175)ذکر کردهاند.در مورد وفات ابنادریس هم اختلاف زیادی به چشم میخورد.محمد بن اسماعیل نوشته است:مشهور است که ابنادریس در جوانی و قبل از سن 25 سالگی وفات یافته است.(منتهی المقال،ج5،ص347)علامه مجلسی نوشته است:ابنادریس 578 قمری وفات یافته است.(بحار الانوار،ج102،ص279)طبق این نظریه ابنادریس در سن 35 سالگی از دنیا رفته است.ذهبی وفات ابنادریس را 597 قمری ذکر کرده و ابنحجر عسقلانی همین قول را پذیرفته است.(معجم الألقاب،ج3،ص127)کفعمی از فرزند ابنادریس نقل کرده که پدرم 18 شوال 598 وفات یافته است.(فوائد الرضویه،ص383)از چند جای سرائر استفاده میشود که مصنف بعد از سال 586ق در قید حیات بوده(سرائر،ج2،ص45-66)پس قول اول و دوم باطل است.محل وفات و مدفن او شهر حله است و مرقدش در محله«جامعین»زیارتگاه است(زندگی و اندیشههای ابنادریس).
قواعد اصولی را در فقه اجرا کرد و به رغم انکار حجیت خبر واحد،از عهده اجتهادِ بدون تمسک به اخبار واحد برآمد و کمبود اخبار واحد را با تمسک گسترده به دلیل عقل و مقتضای مذهب و نیز بهرهگیری فراوان از آیات قرآن جبران نمود.ابنادریس با نقدهای گسترده بر آراء و افکار شیخ طوسی،فصل نوینی در تاریخ تحول فقه و اصول شیعه رقم زد و خدمت بزرگی به فقه و اصول شیعه نمود.
مهمترین اثر فقهی ابنادریس کتاب السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی است که به«سرائر»شهرت یافته و در برخی کتب تراجم،از آن به«الحاوی لتحریر الفتاوی»یاد شده است (1)
ابن ادریس در مقدمه سرائر،کتاب خود را چنین توصیف میکند:
سرائر کتابی است که با ضعف حال و گذر سریع زمان پیوسته آن را ملاحظه کرده و در آن اندیشه،نظر و تأمل مینمودم؛به امید اینکه نقصی بیابم و خلل و سستی ببینم تا با این کتاب بر طرف نمایم؛در حالی که وقت بر اهلش تنگ میآید و به اولش بر نمیگردد.با اهتمام و بزرگداشتی که
1) (1) .سیر اعلام النبلاء،ج21،ص332.
برای این کتاب داشتم و با چنگ زدن به عوامل مربوط به آن،معتقدم بهترین اثری است که در فن خود نگارش یافته و بر همه آثار هم نوع خود سبقت گرفته است. (1)
علامه مجلسی نیز درباره آن فرموده است:«وثوق و اطمینان به کتاب سرائر و مؤلفش،بر صاحبان بصیرت مخفی نیست». (2)
صاحب تأسیس الشیعه نیز مینویسد:
از جمله کتابهای ابنادریس،کتاب سرائر است که مشتمل بر همه ابواب فقهی است و مؤلف آن را از تحقیق و تأسیس در تفریع بر اصول و استنباط مسائل فقهی از ادله شرعی پر کرده است؛به گونهای که کسی پیش از او در این تحقیقات بر او سبقت نگرفته و او فتح کننده این باب برای فقهای بعد از خود است». (3)
در نامه دانشوران نیز آمده است:«...آن کتاب از تمامیت مؤلفات فقها به اشتمال دقایق ادیبه و لطایف غریبه امتیاز تمام دارد». (4)
ذهبی در تاریخ الاسلام خود از آن به کتابی که مشهور بین شیعه است یاد کرده (5)و بالاخره در تقریظی بر چاپ سنگی کتاب در سال 1270 قمری در پایان کتاب به شکل مبالغه آمیزی نوشته شده است:«کتاب سرائر از بزرگترین کتب فقهی است،زیرا کسی که بر آن احاطه داشته باشد آن را کتابی خواهد دید که
1) (1) .سرائر،ج1،ص46.
2) (2) .محمدباقر مجلسی،بحار الانوار،ج1،ص33.
3) (3) .سید حسن صدر،تأسیس الشیعه،ص 305.
4) (4) .نامه دانشوران،ج1،ص400.
5) (5) .شمس الدین ذهبی،تاریخ الاسلام،ص314.لازم به یادآوری است که در این نسخه به جای واژه«مشهور»واژه«مشکور»آمده است؛ولی به نظر میرسد همان طور که در معجم الالقاب از ذهبی نقل شده،لفظ«مشهور»صحیح است.
توصیف کنندگان همه عالم از توصیف آن عاجزند و به ذخایر گنجها و جواهر آن نخواهند رسید».
ابن ادریس در مقدمه سرائر انگیزهاش از تألیف را اینگونه توضیح داده است:
ابن ادریس،این فقیه آیندهنگر با انگیزه ماندگارسازی دانش فقه به تألیف کتاب ارزشمند سرائر دست زده است.او در مقدمه سرائر ضمن نقل حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در اهمیت مکتوب کردن دانش و معرفت و نقل جملات جالبی از دانشمندان،در اهمیت و آثار کتاب و کتابخوانی میگوید:
کتاب در هر جایی خوانده میشود و به هر زبانی جاری میگردد و به رغم تفاوت ادوار و فاصله شهرها در هر زمانی یافت میشود؛کاری که بر نویسنده کتاب ناممکن است؛چراکه پرسشها و پاسخهای حضوری و ارشاد و هدایتهای شفاهی از مجلس گفت و گو فراتر نمیرود.چه بسا حکیمی دار فانی را وداع میگوید؛ولی نوشتههایش میماند و اندیشمندی در میگذرد و اثری از وی باقی نمیماند؛از این روی است که اگر محققان و دینداران با فکر و ژرف اندیش به نگارش کتاب و اشتغال به آن و کوشش در جهت جاودان سازی شگفتیهای حکم و تدوین سرگذشتها نمیپرداختند به گونهای که به آنچه بر ما پوشیده بود آگاهی یابیم،و آنچه را باب فهمش بر ما بسته بود بگشاییم...شناختها کم،همتها کوتاه،آرزوها ناقص،اندیشهها نازا و خردها بیمار میگشت.به درستی که کتاب بهترین ذخیره و سرمایه و بهترین همنشین و سرپرست،بهترین نسیم و تفریح،بهترین شغل و حرفه و بهترین مونس در هنگام تنهایی و بهترین آگاهی و رهنما در دیار غربت و بهترین همراه و کوچ کننده و بهترین مشاور و مهمان است. (1)
1) (1) .سرائر،ج1،ص42.
از دیگر انگیزههای ابنادریس در تألیف سرائر،شکستن رکود علمی در عصر خویش و خارج نمودن جامعه از بیتوجهی به علم و دانش بود.ابنادریس عصر خود را عصر رکود علمی و رویگردانی مردم از شناخت احکام و شریعت محمدی توصیف نموده که در آن بزرگسالان در نگهداری امانت روزگاران و تلاش برای فراگیری آنچه دانشش لازم است بیتلاش و مقصر و جوانان در بولهوسی و شهوات فرو رفته و عنان دانش یله و رها بوده است.این وضعیت تأسف آور،ابنادریس را بر آن داشته تا با نگارش کتاب سرائر تحرکی دوباره به کاروان دانش بخشد و آن را از رکود و خمودی به درآورد.
از ویژگیهای منفی عصر ابنادریس،عدم استقبال از افکار نو و بلکه مبارزه با آن بوده و نوآوری را سنت شکنی و تخطی از سیره سلف میدانستند و اندیشه نو را به جرم اینکه پیشینیان نگفتهاند پذیرا نبودند.این جو غالب به رواج پدیده نامیمون تقلید و تکرار آرای پیشینیان دامن زده و قدرت ابتکار و جرئت اظهار افکار نو را از بسیاری دانشمندان سلب کرده بود.از همه مهمتر،سطوت علمی شیخ طوسی-که به حق شیخالطائفه بود-بر پهنه آرای فقهی سایه افکنده و فقهای شیعه را تحت تأثیر قرار داده بود؛به گونهای که تا مدتها کسی یارای نقد گسترده آرای شیخ طوسی را نداشت و افکار نو به بازار فقاهت عرضه نمی شد.
در چنین موقعیتی ابنادریس با نهایت شجاعت و ایثار،با نگارش سرائر به نقد آرای پیشینیان و به ویژه نقد بسیار گسترده آرای شیخ طوسی پرداخت و صفحه صفحه این کتاب را به نقد و بررسی آرای آنها زینت بخشید.بیشک از مهمترین انگیزههای ایشان در تألیف سرائر همین بوده که با شکستن جو تقلید و
نقد آثار و افکار پیشینیان،راه عرضه افکار نو و تکامل فقه شیعه را هموار سازد.
ویژگیهای این اثر ارزشمند را در دو ناحیه مورد توجه قرار میدهیم:
شیوه نگارشی و چگونگی ارائه مطالب نقش مؤثری در تفهیم و یادگیری مطالب دارد.چه بسا مطالب بسیار مهم و جالبی که در اثر عدم نگارش درست،به سهولت قابل استفاده نگردیده و در نتیجه اعتبار کتاب و نگارنده آن،آن طور که میبایست شناخته نشده است.در مقابل،چه بسا مطالب ضعیف که به علت ارائه شدن در قالبهای مناسب و نگارش به شیوه درست،مطالبی مهم و صحیح جلوه داده شده است.ابنادریس حلی با هنرمندی از شیوههای کارآمد و تا حدودی ابتکاری در سرائر بهره جسته و از این طریق بر اعتبار و ارزش اثر خود افزوده است و مهارت و هنرمندی خویش را در حدود نهصد سال پیش به نمایش گذاشته است.برخی از مهمترین ویژگیهای این کتاب عبارتاند از:
بیان سر فصلهای هر مبحث و اینکه نویسنده در هر فصل یا باب چه مطالبی را ارائه میدهد در یادگیری و فهم آنها بسیار مؤثر است؛چرا که خواننده دورنمایی هر چند کلی از مباحث پیدا کرده و با آمادگی بیشتر به مطالعه ادامه داده و از خلط کردن مطالب و مبهم باقی ماندن آنها مصون میماند.ابنادریس نیز بر این اساس در ابتدای هر باب فقهی سر فصل مطالب مورد بحث را ارائه داده است. (1)
1) (1) .برای نمونه در آغاز«کتاب الصلاة»مینویسد:«و القول فیها لایخرج عن ذکر شروطها و بیان کیفیه فعلها و یجب او یستحب فیها من ذکر او غیره و الفرق بین فرضها و نفلها و بین ما یعرض فیها فیفسدها و یوجب القضاء و بین ما یعرض فلایوجب القضاء لکنه یوجب تلافیا مخصوصا و بین ما لا یوجب ذلک و بیان ضروبها کصلاة المنفرد و المؤتم و الامام و ما یضاف منها الی اوقاتها کصلاه الجمعه و العیدین و ما یضاف منها الی اسبابها کصلاه المسافر و المعذور و الخسوف و الکسوف و الزلازل و الریاح و الآیات المهوله و الخوف و الاستسقاء و النذر و الطواف و القضاء و الجنازه و غیر ذلک»(سرائر،ج1،ص192).
تلخیص و جمع بندی مطالب نیز در سهولت یادگیری و به خاطر سپاری آنها بسیار مفید است؛از این رو ابنادریس در موارد متعدد در سرائر،تحت عناوین«جمله الامر و عقد الباب»، (1)«جمله القول و عقد الباب»، (2)«تلخیص الکلام و تجمیله»، (3)«جمله القول»،«جملته» (4)و«جمله الامر»به ارائه خلاصه مطالب و جمع بندی آنها اقدام کرده است.البته ایشان غالبا در ضمن همین جمع بندی،نظر نهایی خود را به طور کامل بیان مینماید. (5)
یکی دیگر از ویژگیهای کتاب سرائر دسته بندی و تقسیم عناوین و مطالب است (6)که این شیوه نیز در فهم و فراگیری بسیار مؤثر است.
1) (1) -2.همان،ص449.
2) (2) .همان،ص521.
3) (3) .همان،ص73.
4) (4) .همان،ج3،ص415.
5) (5) .ر.ک:همان،ج1،ص111.
6) (6) .برای نمونه در کتاب شهادت اقسام حقوق را چنین بیان میکنند:«..و جملته ان الحقوق ضربان:حق الله و حق الآدمی؛فاما حق الأدمی فانه ینقسم فی باب شهاده ثلاثه اقسام:احدها لایثبت الا به شاهدین ذکرین...والثانی ما یثبت بشاهدین و شاهد و امرأتین الثالث ما یقبت بشاهدین و شاهد و امراتین و اربع نسوه...فاما حقوق الله تعالی هی علی ثلاثه اضرب:الاول ما لایثبت الا باربعه...و الثانی ما لایثبت الا بشاهدین...والثالث ما اختلف فیه...(سرائر،ج2،ص115 و ج1،ص439،254،242،84،78،و ج3،ص444).
از نکاتی که ابنادریس در نگارش سرائر مورد توجه قرار میدهد بیان چگونگی عمل به احکام شرعی و توضیح دادن بعضی اصطلاحات و نیز تعیین حدود بعضی از احکام شرعی است.کتاب سرائر با اینکه کتابی استدلالی است،چنان در مواردی به توضیح احکام اقدام میکند که گویا کتابی صرفاً فتوایی و رساله عملیه است و حتی از کلی گویی و عدم تطبیق و تعیین مصداق دوری کرده و مقلدین احتمالی خود را از بعضی ابهامات مسائل رهانیده است. (1)
از دیگر نکات مورد توجه مؤلف،استفاده از مثال در مواردی است که به نظرش احتیاج بیشتری به توضیح داشته است؛ (2)به ویژه در ابوابی که مباحث آن
1) (1) .برای نمونه در مسئله پاک کردن چاه نجس،تراوح را چنین توضیح میدهد:«و کیفیه التراوح ان یستقی اثنان بدلو واحد یتجاذبانه الی ان یتعبا فاذا یستریحان الی ان یتعب القائمان فاذا تعبا قعدا و قاما هذا و استراح الآخران،هکذا»(سرائر،ج1،ص70)و نیز در مسئله مریضی که نمی تواند ایستاده نماز بخواند یا روزه بگیرد،حد مرضی را که باعث چنین حکمی گردیده،بیان میکند:«و حد المرض الذی یبیح الصلاه جالسا ما یعلمه الانسان من حال نفسه ان لایتمکن من الصلاه قائما و هو ابصر بشأنه»(همان،ص349)و در مورد روزه میفرماید:«و حد المرض الذی یجب معه الافطار اذا علم الانسان من حال نفسه انه ان صام زاد ذلک فی مرضه و اضر به و الانسان علی نفسه بصیره»(همان،ص400 و همان،ج3،ص91)کیفیت خاکمال کردن ظرف نجس(همان،ص159)کیفیت غسل میت(همان،ص96-97).
2) (2) .برای نمونه،بیع کالی به کالی را با ذکر مثال بسیار روشن چنین توضیح میدهد:«بیع الکالی بالکالی و هو بیع الدین بالدین و مثاله ان یسلم الانسان فی طعام او غیره الی وقت معلوم فاذا حل الاجل لم یجد الذی علیه ذلک طعاما فیتباعه من الذی هو له بدین الی اجل آخر...(سرائر،ج2،ص55)و نیز در تعیین ارش از مثال کمک میگیرد:«الارش و هو ما بین قیمته صحیحا و معیبا و کیفیه ذلک و بیانه أن یعتبر قیمته و یرجع بحصه ذلک من ثمنه مثاله اذا اشتری عبدا فأصاب به عیباً فان المشتری یرجع علی البایع بأرش العیب و هو ان یقال کم قیمته و لا عیب فیه؟قالوا:مأة.قلنا و کم قیمته و هذا العیب فیه قالوا:قلنا فالعیب عشر قیمته فیجب علی البایع ان یرد عشر قیمته»(همان،ص296 و ج1،ص123،ج2،ص555،553،169؛و ج3،ص454،278،262،و 506(.
مشکلتر بوده یا نیاز به محاسبه دارد؛مانند مبحث ارث و دیات و جنایات. (1)
ابن ادریس غالباً در آغاز کتب و ابواب سرائر،معنای لغوی و اصطلاحی عناوین آنها را بیان میکند و گاهی نیز به نقد و بررسی تعاریف و معانی دیگر فقها میپردازد؛برای نمونه،در آغاز کتاب طهارت معنای لغوی و اصطلاحی آن را بیان نموده،سپس تک تک قیود تعریف را توضیح میدهد. (2)
ابن ادریس در مواردی که نقل اقوال میکند و نیز در مواردی که خود نظر خاصی غیر از دیگران دارد،برای جلوگیری از خلط آرای خود با دیگران و مشخص نمودن رأی خود،به طور مکرر در سرائر عبارت«قال محمد بن ادریس»را در آغاز ذکر میکند. (3)
علاوه بر ویژگیهای شکلی مربوط به شیوه نگارش،کتاب سرائر از نظر محتوا و مباحث مطرح شده نیز ویژگیهایی دارد که آن را از سایر کتب فقهی متمایز میگرداند:
1) (1) .در مبحث ارث در جلد سوم در صفحههای 316،307،304،303،300(2مورد)و در دیات و جنایت،صفحههای 420،409،399،389 از مثال استفاده کرده است.
2) (2) .سرائر،ج1،ص56-57«الطهاره فی اللغة هی النظافة فاما فی عرف الشرع فهی عباره عن ایقاع افعال فی البدن مخصوصه علی وجه مخصوص...».
3) (3) .برای نمونه همان،ج1،ص187،182،181،173،170،161،.
سرائر منبع فقهی شیعی است و در موضوع فقه نگارش یافته است؛اما در کنار مباحث فقهی،مباحث اصولی،کلامی،لغوی،رجالی،تاریخی،انساب و اطلاعات عمومی را در خود جای داده است که این ویژگی از آن اثری دایرة المعارف گونه در حوزه فقه و علوم مرتبط با آن ساخته است.
از ویژگیهایی مهم سرائر این است که صرفاً کتابی مشتمل بر فروعات فقهی نیست؛بلکه ضمن نقل فروعات فقهی،کتابی استدلالی نیز میباشد،و وجود«ان قلت قلت»ها و طرح اشکالات مقدر فراوان و پاسخ به آنها شاهدی بر این مدعا است. (1)البته سرائر کتابی صد در صد استدلالی نیست و ادله همه فروعات را بیان نکرده است؛اما آنگاه که پا به عرصه استدلال گذاشته چنان مفصل و گسترده استدلال میکند که در کمترین کتاب فقهی قبل از آن مشاهده میشود.
ابن ادریس در مواقعی که فقیهی بزرگ قول اختصاصی داشته یا در میان اقوال قول نادری باشد یا خود نظر خاصی داشته باشد بیشتر استدلال مینماید و در دو مورد این استدلال به اوج خود میرسد:یکی در مقابل شیخ طوسی به دلیل عظمت علمی و جو حاکم بر عصر او و دیگری در مقابل اهل سنت آنگاه که در مقام اثبات نظر شیعه و رد نظر عامه بر میآید؛برای نمونه،در دو مسئله«سه طلاق در مجلس واحد» (2)و«حلال بودن متعه» (3)چنان گسترده استدلال کرده و ادله مخالفین را رد نموده است که هر انسان منصفی را به اعجاب و تحسین وا میدارد.
ابن ادریس در سرائر تلاش نموده مواردی را توضیح دهد که اقوال و آرای امامیه در آن مبهم بوده و احیاناً موجب سوء برداشت و خلط مطالب شده است و این توضیح گاهی جنبه کلی داشته و فقیه خاصی مد نظر وی نیست (1)و گاهی مرادِ فقیه خاصی را بیان میکند که میتوان به مراد کلام شیخ مفید، (2)شیخ طوسی و (3)سید مرتضی (4)اشاره نمود.
از دیگر ویژگیهای کتاب سرائر تذکر موارد اشتباه و خلط فقها و نیز مواردی است که ممکن است مورد خلط آنان قرار گیرد؛چنانکه در مقدمه سرائر نیز بدین ویژگی اشاره شده (5)و مؤلف در بین ابحاث،ضمن تعرض به این موارد،مطلب صحیح را ارائه کرده است.به طور کلی برخی از این موارد
1) (1) .برای نمونه ضمن بیان شرایط نماز عید فطر و قربان،میفرماید:«و هما سنه اذا صلیا علی الانفراد».سپس در توضیح آن مینویسد:«معنی قول اصحابنا علی الانفراد لیس المراد بذلک ان یصلی کل واحد منهم منفردا بل الجماعه ایضا عند انفرادها من دون الشرایط مسنونه مستحبه و یشتبه علی بعض المتفقهه هذا الموضع...»(سرائر،ج1،ص315-316)همچنین در مورد کسی که نسبت به ثلث مالش برای کسی وصیت کند سپس برای دیگری نیز همان را وصیت نماید،به طور کامل توضیح میدهد و حکم آن را بیان مینماید؛آنگاه در پایان میفرماید:«فهذا معنی قول اصحابنا و ما یوجد فی الکتاب انه اذا اوصی الانسان بوصیه ثم اوصی بأخری...»(همان،ج3،ص195 و 416).
2) (2) .همان،ج2،ص429.
3) (3) .همان،ج3،ص19.
4) (4) .همان،ج1،ص370-371.
5) (5) -همان،ص51.
مربوط به نکات لغوی و بخشی دیگر درباره نکات فقهی است. (1)
یکی دیگر از ویژگیهای سرائر اشاره به مسائل مشکل و پیچیده است.ابنادریس هم چنانکه در مقدمه سرائر بدین امر تصریح کرده (2)هر گاه به مسئلهای دقیق و مشکل میرسد به حلاجی و نقض و ابرام آن میپردازد و در پایان،با عبارتهایی نظیر«فانه غامض»و«فقیه غموض»به مشکل بودن آن و لزوم تأمل و دقت بیشتر و نیز غنیمت شمردن مطلبی که خود در آن مسئله بیان کرده است،اشاره میکند. (3)
از دیگر ویژگیهای سرائر توجه به مسائل اختلافی و نقل اقوال اصحاب است.ابنادریس در مقدمه سرائر ضمن بیان روش خود در نگارش کتاب تصریح میکند که«هر گاه در میان ابواب به مسئله مورد اختلاف مصنفین از اصحاب برسم آن را بیان کرده و نظر خود و ادله آن را بیان میکنم».مصنف بدین وعده خود وفا نموده و ضمن بیان مسائل اختلافی بیشترین استدلالها را در چنین
1) (1) .برای نمونه در مسئله قضای دین میگوید:«و قد یشتبه هذا الحکم علی کثیر من اصحابنا حتی سمعت جماعه یسألون عنه».(همان،ج2،ص46)یا در مسئله اقرار میگوید:«و قد یشتبه هذا الموضوع علی کثیر من المتفقه...»(همان،ج2،ص106؛ج1،ص136،ص304،و 316؛ج2،ص360،296،236،165؛ج3،ص170).
2) (2) .همان،ج1،ص51.
3) (3) .برای نمونه در باب ربا در مسئله بیع گوسفند به گوشت،در پایان بررسی میفرماید:«فلیتأمل ذلک و یفهم عنی ما سطرته فان فقهه غامض الا علی المحصل الاصول المذهب(همان،ج2،ص258)یا در باب خمس در پایان مسئله غوص میفرماید:«فلیحصل عنی ما ذکرته ففیه غموض»(همان،ج1،ص490؛ج2،ص437،403،269؛ج3،ص488،215).
مسائلی مطرح کرده است و کتاب سرائر تا حدود زیادی از این جهت رنگ استدلالی به خود گرفته است. (1)
کتاب سرائر از نظر کاربرد مسائل اصولی در فقه الگوی مناسبی است و تأثیر مبانی اصولی در آرای فقهی در این کتاب به خوبی به نمایش گذاشته شده است.
در این قسمت برای رعایت اختصار دیدگاههای اصولی ایشان را فهرستوار بر اساس ترتیب فعلی کتابهای اصولی ذکر میکنیم.
مهمترین دیدگاههای ابنادریس در مباحث الفاظ بدین قرار است:ظهور صیغه امر در وجوب، (2)دلالت امر بر فوریت، (3)عدم تبعیت قضاء از اداء، (4)وجوب مقدمه واجب، (5)دلالت نهی بر حرمت (6)و فساد، (7)حجیت مفهوم اولویت و مفهوم شرط، (8)وجوب عمل به عام قبل از دستیابی به خاص، (9)عدم مجازیت عام بعد از تخصیص. (10)
ابن ادریس در بحث ارث میگوید:«با وجود دختر،خواهر میت،دیگر نصف ما ترک را به ارث نمیبرد».برای اثبات آن به ظاهر آیه إِنِ امْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ 1 تمسک میکند و در برخورد با روایات متعارض میفرماید:«هر گاه اخبار تعارض نمایند ساقط گردیده و رجوع به ظاهر قرآن واجب است». (1)
البته از این عبارت معلوم میگردد که ایشان فقط در صورت نبود دلیل قطعی به ظاهر قرآن تمسک میکند؛از این رو در صورت تعارض اخبار و سقوط آنها رجوع به ظاهر قرآن را واجب میداند؛وگرنه ایشان معتقد است در صورت وجود دلیل قطعی،نوبت به ظاهر قرآن نمی رسد.
با در نظر گرفتن محدودیت آیات مربوط به احکام در قرآن و موارد دلیل عقلی و بازگشت حقیقت اجماع به قول معصوم علیه السلام روشن است که از مهمترین و گستردهترین منابع استنباط در فقه شیعه،روایات معصومین علیهم السلام هستند؛بر همین اساس دانشهایی چون رجال و درایه در دامن حدیث متولد گردیده و پرورش یافته و از مقدمات مهم اجتهاد و استنباط به حساب آمدهاند؛اما به علت فاصله تدریجی از عصر معصومین علیهم السلام و به وجود آمدن واسطههای بسیار و نیز وجود انگیزههای جعل حدیث و دیگر علل و عوامل،نمیتوان به هر حدیثی اعتماد نمود؛از این رو اخبار به مراتب و درجات گوناگون مانند اخبار متواتر،
1) (2) .سرائر،ج3،ص256.
آحاد و محفوف به قرینه تقسیم گردیدهاند که در این میان،اخبار متواتر و محفوف به قرینه قطعی و قابل اعتماد به حساب آمده و اخبار واحد،محل بحث و نظر میباشند.
در اینجا مشکل این است که اخبار متواتر و محفوف به قرینه به مقداری نیستند که در کنار سایر ادله از عهده استنباط همه یا اکثر احکام بر آیند،و در این جاست که جایگاه ویژه و اهمیت بالای اخبار آحاد آشکار میگردد و روشن میشود که اجتهاد بدون معتبر دانستن اخبار آحاد یا ناممکن است یا دست کم آثار و نتایج زیادی را به دنبال دارد.
اهمیت و جایگاه ویژه اخبار آحاد در فقه شیعه از یک طرف و شهرت ابنادریس به انکار آن در شیوه اجتهادی خود از طرف دیگر،پرسشهایی را در اذهان بر میانگیزاند،از جمله اینکه:آیا به راستی ابنادریس منکر اعتبار خبر واحد بود؟در صورت مثبت بودن پاسخ،ابنادریس و فقهای همانند او چه توجیهی برای این انکار داشتهاند؟و آیا ابنادریس به این مبنای خود در عرصه اجتهاد و فقاهت وفادار ماند؟در صورت وفادار بودن بر مبنای خود چه آثار و عواقبی به دنبال داشت؟و بالاخره ایشان برای جبران آثار حاصل شده و پرکردن خلأ اخبار واحد چه تدابیری اندیشید و چه عناصر و ادلهای را جایگزین آنها کرد؟
به نظر میرسد با گذشت یک قرن از وفات شیخ طوسی،فقهای سده ششم در مورد خبر واحد دوباره به آرای سید مرتضی برگشته و عمدتاً آن را بیاعتبار دانستهاند.از مشهورترین آنها میتوان از ابنشهرآشوب،علامه طبرسی و ابنزهره یاد کرد.ابنشهر آشوب در کتاب متشابه القرآن در ذیل آیه وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا
تَعْلَمُونَ 1 میفرماید:«این آیه بر فساد عمل به خبر واحد دلالت دارد؛زیرا کسی که در شرع به آن عمل کند بدون آن که علم به صدق راوی داشته باشد،به ظن عمل کرده و مشمول نهی میگردد». (1)بالاخره ابنزهره در غنیه النزوع ضمن آنکه همانند سید مرتضی از نظر عقلی تعبد به خبر واحد را جایز دانسته معتقد است،در شرع تعبد به آن وارد نشده؛بنابراین موجب علم نمیشود و در صورت عادل بودن راوی فقط موجب غلبه گمان میگردد. (2)
انکار خبر واحد از مشهورترین مبانی فقهی ابنادریس است و به طور صریح در موارد متعدد در سرائر آن را غیر معتبر دانسته است و بلکه میتوان ادعا نمود که ایشان در انکار آن حتی از سید مرتضی نیز موضع شدیدتری داشته است؛چرا که معتقد بود:«عمل به خبر واحد هر چند راویش هم ثقه باشد،جایز نیست» (3)و بر این نظر بود که:«حتی در صورت عادل بودن راویان نیز اصحاب ما عمل به آن را جایز نمی دانند». (4)
ابن ادریس پا را از این هم فراتر میگذارد و در موضعگیری صریح و تند عمل به اخبار آحاد را مایه نابودی اسلام میداند. (5)ابنادریس نه تنها خود منکر اخبار آحاد است بلکه معتقد است انکار آن مورد اتفاق و اجماع اصحاب امامیه
1) (2) .ابنشهر آشوب،متشابه القرآن،ج2،ص153.ایشان همچنین معتقد است آیه شریفه لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ بر عدم جواز عمل به قیاس و خبر واحد دلالت دارد.
2) (3) .حجرات،60.
3) (4) .سرائر،ج1،ص495:«لایجوز العمل باخبار الآحاد و ان کانت رواتها ثقه».
4) (5) .همان،ص127.
5) (6) .همان،ص51،«فهل هدم الاسلام الا هی...».
نیز میباشد؛چنانکه ایشان در احکام نماز مسافر ضمن رد کلامی از شیخ طوسی که مستندش خبر واحد است میفرماید:«خبر واحد موجب علم و عمل نمی گردد؛به خصوص بر مذهب اصحاب ما که سلف و خلف فقهای اهل بیت علیهم السلام بر ترک عمل به آن اجماع دارند». (1)در جای دیگر تصریح میکند که«روشن و[بلکه]ضروری است که مذهب اصحاب ما بر ترک عمل به خبر واحد است و هیچ یک از آنها در این مسئله مخالفت نکرده و استثنا نگردیدهاند». (2)حتی طبق یک احتمال میتوان از عبارت ایشان در سرائر برداشت نمود که ترک عمل به اخبار واحد ضروری مذهب امامیه است.
ایشان در مبحث احکام جنابت به مناسبت نقد کلامی از شیخ طوسی که به نظر ابنادریس مستند به خبر واحد است میفرماید:«مذهب اصحاب ما عمل به اخبار؛واحد را تجویز نمیکند؛بلکه ترک عمل به اخبار در مذهب آنها معلوم است،زیرا عمل تابع علم است و اخبار واحد مفید علم و عمل نمی باشند و ترک عمل به خبر واحد ضروری مذهب ماست». (3)ابنادریس همچنین میگوید:«ترک عمل به خبر واحد چنان در مذهب امامیه معروف است که مخالفین در کتابهایشان میگویند شیعه امامیه به خبر واحد عمل نمیکنند». (4)بالاخره ایشان
1) (1) .همان،ص330.
2) (2) .البته با اینکه در اینجا میفرماید:«اصحاب ما بدون استثنا عمل به اخبار واحد را ترک کردهاند»،در جای دیگری درباره شیخ طوسی میفرماید:«شیخ در اکثر کتابهایش عمل به خبر واحد را مردود دانسته است؛ولی در کتاب عده الاصول عمل به اخبار واحد را جایز میداند»(سرائر،ج1،ص249).
3) (3) .سرائر،ج1،ص127«هذا یکاد یعلم من مذهبنا ضروره»البته این احتمال مبتنی بر این است که مشار الیه هذا،ترک عمل باشد نه عدم افاده علم.
4) (4) .همان،ج3،ص289.
معتقد است حتی نزد اهل بیت علیهم السلام نیز اخبار واحد حجت نبوده است. (1)
بنابراین مسلم است که ابنادریس اخبار آحاد را معتبر نمیداند،اما سؤال قابل طرح این است که آیا ابنادریس به طور مطلق هر نوع خبر واحدی را انکار میکند یا تحت شرایطی عمل به خبر واحد را جایز میداند؟آنچه از جملات گذشته بر میآید انکار به طور مطلق است؛لکن با بررسی کامل و جامع سرائر روشن میشود که ایشان همانند فقهای پیش از خود خبری را که به یکی از ادله سهگانه کتاب،سنت قطعی یا اجماع تقویت گردد،معتبر دانسته و عمل به آن را جایز میداند؛چنانکه در باب اشتراک جنایات بعد از نقل چند روایت و بررسی آنها میفرماید:«همه این روایات خبر واحدند؛ولی اگر کتاب یا سنت یا اجماع آنها را تأیید نماید به آنها عمل میشود». (2)همچنین وی خبر واحدی را که اصحاب امامیه در تصانیف خود ذکر نمایند و در فتواهایشان بر آن اجماع داشته باشند،معتبر میداند.
در بحث کفاره روایتی را نقل میکند که دلالت دارد اگر کسی در مرگ اهل و نزدیکان خود لباس پاره کند کفاره قسم واجب میشود؛آنگاه در نقد روایت میفرماید:
این روایت شاذ است و کمتر نقل شده؛تنها در ابواب زیادات از راوی واحد نقل میشود و ما بیان کردیم که خبرهای واحد موجب علم و عمل نمیگردد؛لکن اصحاب ما در نوشتهها و فتواهایشان بر این روایت اجماع کردهاند و این اجماع حجت و دلیل بر آن است. (3)
علاوه بر این،ایشان به طور کلی معتقد است که اخبار واحد را باید بر سایر ادله عرضه کرد و صحت و سقم آنها را بررسی نمود.در مسئله احیای زمین موات ضمن نقل چند فرع فقهی از نهایه شیخ طوسی در پایان میفرماید:«همه اینها خبر واحدند...بهتر است آنها را بر ادله عرضه نمود؛پس آنچه را ادله تصحیح نماید صحیح خواهد بود و آنچه را ادله صحیح ندانند باطل است». (1)
بنابراین چنین نتیجه میگیریم که ابنادریس به طور مطلق هر خبر واحدی را منکر نمیشود؛بلکه فقط خبر واحد محض را بیاعتبار و غیرقابل عمل میداند.
آیا علت انکار خبر واحد مفید علم نبودن آن است یا علل و انگیزههای دیگری نیز در انکار نقش داشته است؟آنچه از کتب فقهی و اصولی منکرین اخبار واحد تا عصر ابنادریس بر میآید این است که علت اصلی انکار و عدم جواز عمل به این اخبار،مفید علم نبودن آنها است و چون مستند احکام شرعی باید قطعی باشد،به خبر واحد که بیش از افاده ظن و گمان دلالتی ندارد نمیتوان عمل نمود.ابنادریس نیز علت عدم عمل اصحاب به خبر واحد را مفید علم نبودن اخبار میداند؛ (2)چنانکه پیش از او نیز دیگران همین امر را علت انکار دانستهاند. (3)با این حال به نظر میرسد علاوه بر آن،علل و انگیزههای دیگری از قبیل انگیزههای سیاسی و مذهبی نیز در انکار خبر واحد نقش داشته است؛زیرا
تعابیری مانند اینکه اخبار آحاد مایه انهدام اسلام است یا اصحاب امامیه شدیدترین عیبجوییها را بر قائلین به اخبار واحد دارند و امثال آن،بعید است که بدون انگیزههای سیاسی باشد؛به ویژه آنکه جریان انکار اخبار واحد عمدتاً در مقطع خاصی بوده و غالب فقهای شیعه از زمان علامه به بعد اخبار آحاد را معتبر دانستهاند.
اینکه این انگیزهها چه بود،برخی معتقدند که انکار خبر واحد در آن،بُعد کلامی داشته و متکلمان شیعه در مقام محاجه با اهل سنت حجیت خبر واحد را منکر شدهاند تا خصم آنان نتواند با استناد به روایات خود،به تخطئه عقاید شیعیان بپردازد. (1)این توجیه و انگیزه با توجه به اینکه اکثر فقیهان منکر اخبار واحد،متکلم (2)نیز بوده و خود را مسئول پاسداری از عقاید شیعه میدانستهاند،بعید به نظر نمیآید.
انگیزه دیگری که میتوان به آن اشاره نمود این است که فقهای عامه در استنباط احکام به اموری چون قیاس و استحسان تمسک میجستند؛اما فقهای شیعه این امور را به علت عدم افاده علم مردود میدانستند و بر فقهای عامه ایراد میگرفتند.از سوی دیگر،نهایت تأثیر خبر واحد بدون قرینه نیز افاده ظن و گمان بود،حال اگر فقهای شیعه به چنین اخباری تمسک میجستند ممکن بود از طرف فقهای عامه مورد انتقاد و شماتت واقع گردند که شما وقتی ظن و گمان را معتبر نمیدانید و ادله ما را مخدوش میکنید،چرا خود به اخبار واحد عمل میکنید؟
شاید بتوان در عرض هم قرار دادن قیاس و اخبار واحد و انکار هر دو را در کلمات فقهای شیعه،شاهدی بر این احتمال گرفت. (1)
آیا ابنادریس در استنباط احکام به مبنای انکار اخبار واحد وفادار ماند؟
پیش از پاسخ به این پرسش بیان دو نکته مفید به نظر میآید:نخست آنکه ابنادریس به طور مطلق خبر واحد را انکار نمیکند و همانند فقهای پیش از خود خبر واحدی را که همراه قرینه باشد و به نحوی موافق و مورد تأیید ادله معتبر همانند کتاب،سنت و اجماع قرار گیرد،معتبر میداند و بلکه ایشان میزان موافقت با ادله را بسیار توسعه داده و حتی روایتی را که توجیه معقول داشته و با برخی اصول فقهی (2)موافق باشد،معتبر و قابل عمل میداند؛بنابراین،با توجه به اینکه امکان موافقت خبر با ادله به ویژه دلیل عقلی که به نظر ایشان عمدتاً همان اصول عملیه است،زیاد میباشد بسیاری از اخبار آحاد از دایره انکار خارج گشته و معتبر خواهد بود.
1) (1) .مبحث علل و انگیزههای انکار حجیت خبر واحد نیاز به بررسی و تأمل بیشتری دارد که از حوصله این نوشتار و اهداف آن خارج است و ما به همین مقدار اکتفا میکنیم.
2) (2) .برای نمونه:در احکام نماز مسافر نظر او موافق با نظر شیخ در نهایه و مخالف با نظر او در استبصار است و شیخ در هر دو کتاب در اثبات نظر خود به خبر واحد تمسک نموده است و ابنادریس در توجیه ترجیح نظر شیخ در نهایه بر استبصار چنین میفرماید:«و ما اخترناه هو اختیاره فی نهایته و هو الصحیح لانه صلی صلاه شرعیه مأمورا بها ما کان یجوز له فی حال ما صلاها الا هی و الاعاده فرض ثان یحتاج الی دلیل و لا دلیل علی ذلک فعمل علی خبر زراره فی نهایته و عمل علی خبر سلیمان بن حفض المروزی فی استبصاره و الذی ینبغی ان یعمل علیه من الخبرین ما عضده الدلیل لابمجرد الخبر لأنا قد بینا ان العمل باخبار الآحاد لایجوز عندنا»(سرائر،ج1،ص341-342)ملاحظه میشود که ایشان یکی از دو خبر واحد را به علت موافقت با چنین دلیلی که مبنایی اصولی است معتبر دانسته و به آن عمل میکند و اگر آن را معتبر نمیدانست نوبت به تعارض نمیرسید و مناسب بود اخبار را کنار بگذارد.
نکته دیگر اینکه ایشان در سرائر در موارد متعددی در احکام الزامی و غیر الزامی به اخبار معصومین علیهم السلام به ویژه سخنان رسول گرامی صلی الله علیه و آله استدلال میکند،و این خود به چند صورت است:گاهی متن حدیث را نقل میکند (1)و گاهی صرفاً در آغاز فرع فقهی تعبیر«و قد روی» (2)و یا در پایان تعبیر«علی ما روی» (3)را ذکر کرده و همان را متن فرع فقهی قرار میدهد،و آنگاه که متن حدیث را نقل میکند،معمولاً اگر خبر مجمع علیه،متفق علیه،متواتر یا متلقی به قبول نزد اصحاب باشد یا حتی مستفیض در نقل باشد،به آن تصریح مینماید. (4)
ولی در موارد متعددی فقط به اخبار تمسک میجوید و هیچ اشاره ای به این ویژگیها یا موافقت آنها با ادله نمینماید و این جاست که تأمل بیشتر را میطلبد و این سؤال را به ذهن تداعی میکند که آیا چنین اخباری نیز به نحوی موافق با ادلهاند؛هر چند به قرینه یا وجه موافقت آنها با ادله اشاره نکرده است یا اینکه اینها از موارد نقض مبنای ایشان به شمار میروند؟
برای این که روشن شود آیا این روایات به واقع دارای قراینی بوده،یا موافق با ادله بودهاند،لازم است تک تک این موارد به طور جداگانه بررسی شود؛ (5)ولی
1) (1) .برای نمونه:سرائر،ج1،ص481،479،474،358،3،2،257،199،198،197،128،122،65،64؛ج2،ص168،166،152،131،130،131،130،125،124،118؛ج3،ص467،424،43،24،19.
2) (2) .همان،ج1،ص229،228،204،158،141،106.
3) (3) .همان،ج 1،ص308،210،202.
4) (4) .در فصل سوم در مباحث درایهای سرائر به آنها اشاره کردهایم.
5) (5) .البته این مقدار را میتوان گفت که هر جا علاوه بر سایرادله مانند کتاب و اجماع به اخبار نیز تمسک میکند و به داشتن قرینه یا مجمع علیه بودن و سایر ویژگیها اشاره نمیکند،همین همراهی نشانه موافقت آنها با سایر ادله است؛چنانکه در مسئله تطهیر آب قلیل متنجس،در کنار آیات به اخبار تمسک کرده و از مجمع علیه بودن آنها سخنی به میان نیاورده است.
از آنجا که بررسی جامع این مطلب از حوصله این نوشتار خارج است،از این امر صرف نظر میکنیم و در پایان این نکته را متذکر میشویم که به نظر میآید ایشان در مجموع به منبای خود حتی در این موارد نیز وفادار بوده است و شاهد بر این ادعا دو امر میباشد:
نخست آنکه ایشان در مقام نقد و بررسی آرای شیخ طوسی در کتاب نهایه در موارد متعدد تصریح میکند که این آرای شیخ بر اساس خبر واحد است و خبر واحد نزد امامیه معتبر نیست؛از این رو در چنین مواردی به وجوه دیگری تمسک جسته و فتاوایی متفاوت با فتاوای شیخ طوسی ارائه میدهد.
امر مهم دیگری که بر وفاداری ایشان به مبنای انکار اخبار واحد دلالت دارد آثار و نتایجی است که در شیوه اجتهادی ایشان بر این مبنا مترتب گردید و از مهمترین آنها آرا و فتاوای شاذ و نادر است که در بحث بعدی به آنها خواهیم پرداخت.
همان طور که پیش از این اشاره شد روایات معصومین علیهم السلام مهمترین و گستردهترین منبع استنباط فقه شیعی است و با توجه به محدود بودن اخبار متواتر و دارای قرینه،عمده اخبار،به اخبار آحاد منحصرند؛بنابراین انکار خبر واحد برای فقیهانی که بخواهند درعرصه اجتهاد به این مبنای خود وفادار باقی بمانند میتوانند شیوه فقاهت آنان را از دیگر فقیهان متمایز ساخته و صبغه دیگری به آن بخشد؛از همین روست که کتب و آرای فقیهان منکر خبر واحد در بسیاری موارد به هم شباهت دارند.بهترین شاهد بر این مدعا مقایسه دو کتاب الانتصار سید مرتضی و غنیه النزوع ابنزهره است که با مقایسه آن دو مشترکات فراوانی به خصوص در شیوه استدلال میتوان یافت.
بنابراین آثاری که در اینجا بیان میکنیم عمدتاً میتواند برای دیگر فقیهان هم
مسلک ابنادریس نیز مطرح باشد؛ولی به نظر میرسد برای بررسی آثار و نتایج انکار اخبار واحد،کتاب سرائر در مقایسه با کتب دیگر فقیهان بهترین منبع و مرجع است؛چرا که در میان آثار و کتب منکرین خبر واحد تا عصر ابنادریس از نظر کمی و استدلالی بودن،کتاب فقهی به گستردگی و اهمیت سرائر وجود ندارد؛از این رو این آثار را از نگاه ابنادریس در سرائر بررسی میکنیم.
از جمله آثار انکار خبر واحد،سر در آوردن اجتهاد ابنادریس از شذوذات و آرای ویژه است که در میان فقهای شیعه سابقه نداشته یا فقیهان اندکی در این مبنا با او مشترکاند؛برای نمونه با اینکه در مسئله«قی کردن روزه دار»روایاتی دال بر بطلان و لزوم قضا وجود دارد و حتی صاحب وسائل بابی را با عنوان«باب بطلان الصوم بتعمد القی»مطرح و در آن ده حدیث گردآوری نموده است، (1)ایشان به دلیل واحد دانستن این اخبار به آنها توجهی نمیکند و به جای آن به اصل برائت تمسک جسته و همانند حقنه کردن با مایعات،در مورد فرد روزه داری که عمداً قی نماید نیز به عدم لزوم قضا فتوا میدهد.همچنین با اینکه طبق روایات،اگر کسی با خاله یا عمه خود زنا کند ازدواج با دختر او حرام ابدی میشود،ایشان به دلیل عدم توجه به اخبار آحاد،به خلاف سایر فقها و حتی سید مرتضی،قائل به تحریم نمیشود و چنین استدلال میکند:«اگر بر حرمت،اجماع قائم باشد همان اجماع دلیل میشود و ما قائل به حرمت میشویم؛ولی اگر اجماع نباشد دلیل دیگری از کتاب و سنت و دلیل عقل وجود ندارد و اجماع با کلام دو یا سه نفر و نیز کسانی که نسبشان معلوم است محقق نمیشود». (2)
تردیدی نیست که بدون دلیل معتبر نمیتوان امری را شرعی و جزء احکام شریعت به حساب آورد.از طرفی از مهمترین ادله احکام،اخبار ائمه علیهم السلام میباشند که عمده آنها از نوع خبر واحدند.حال اگر فقیهی این اخبار را معتبر نداند،مسائل و احکامی را که با این روایات بیان گردیده است،شرعی نمیداند در نتیجه دایره احکام شرعی محدود شده و به مواردی منحصر میگردد که شرعیت آنها از غیر طریق خبر واحد اثبات شده باشد.
ابن ادریس حلی نیز به دلیل انکار خبر واحد در مواردی احکام مستفاد از این اخبار را غیرشرعی تلقی میکند؛برای نمونه،شیخ طوسی در مبحث حج نهایه طبق روایات،این فرع فقهی را مطرح میکند که:«اگر کسی بخواهد قربانی را از باب تطوع به حج بفرستد میتواند با دوستانش که به حج رفتهاند روزی را برای قربانی تعیین کند و خودش در وطن از محرمات اجتناب نماید و در آن روز تعیین شده مُحِل شود».
ابن ادریس در نقد این مسئله شرعی میفرماید:«این مسئله واضح نیست و اینها اخبار واحدند و به آنها توجه و اعتماد نمیشود و این موارد امور شرعی هستند که مثبت و مدعی آنها احیتاج به اقامه دلیل شرعی دارد؛حال آنکه دلیلی از کتاب،سنت قطعی و اجماع وجود ندارد؛از این رو اصحاب امامیه این فروع را در کتب خود نمیآورند و شیخ طوسی هم آنها را از باب اعتقاد به آنها ذکر نکرده؛زیرا کتاب نهایه کتاب خبر است؛نه کتاب بحث و نظر». (1)
همچنین در نقد کلام دیگری از شیخ در نهایه که به جواز بیع اشیای موجود
1) (1) .همان،ج1،ص641-642.
یا ممکن الوجود ولی غیر حاضر فتوا داده است،میفرماید:
این[مسئله]مضمون خبر واحدی است که شیخ در تهذیب الاحکام به نقل از ابنسنان آورده و نمیتوان به آن عمل نمود؛زیرا بیع یا بیع اعیان است یا بیع سلم و بیع مورد بحث هیچ کدام از اینها نیست؛بنابراین داخل بیع غرری میشود و از بیع غرری نهی شده است.علاوه بر این،بیع یک حکم شرعی است و اثبات آن نیاز به دلیل شرعی دارد و نمیتوان[برای شرعیت آن]به خبر واحد رجوع نمود». (1)
از بارزترین آثار انکار خبر واحد در عرصه اجتهاد و استنباط،روی آوردن و تکیه بیشتر ابنادریس به سایر ادله است و به همین دلیل به آیات قرآن،اجماعات،قواعد فقهی،مباحث عرف و لغت،اهمیت به سزایی میدهد.
(2) فلسفه وجودی مبحث تعادل و تراجیح،تعارض ادله به ویژه اخبار و روایات است.بدیهی است فقیهی که خبر واحد را معتبر نداند نیازی به این مبحث در قلمرو خبر واحد ندارد.بر این اساس ابنادریس از طرح بحث تعارض اخبار خودداری مینماید؛برای نمونه،در مسئله وکالت در طلاق که خبر واحدی با اخبار دیگر معارضه میکند،شیخ طوسی در استبصار برای حل تعارض چاره جویی میکند و بین اخبار جمع مینماید؛ولی ابنادریس در نقد کار ایشان میفرماید:«رفع تعارض هنگامی لازم است که اخبار متواتر و
متکافیء باشند؛اما این خبر[واحد]شاذ با اخبار متواتر تکافی تدارد تا نیاز به حل تعارض باشد». (1)
با توجه به اهمیت اخبار در اجتهاد شیعه،بیاعتبار دانستن طیف وسیعی از اخبار،محدودیتهایی را در عرصه استنباط احکام برای فقیه ایجاد میکند و فقیه ناچار است این خلأ را با تمسک جستن به وجوه دیگری حبران نماید.اکنون این سؤال مطرح است که ابنادریس،به ویژه در جایگاه فقیهی که گرایش به فقه استدلالی دارد،خلأ اخبار واحد را چگونه پر کرده و چه عناصری را جایگزین آن نموده است و آیا اصولاً ایشان توانسته است از عهده اجتهاد بدون اخبار واحد موافق بر آید؟
در پاسخ باید گفت هر چند انکار خبر واحد آثار نه چندان مطلوبی را در عرصه اجتهاد برای ایشان به بار آورده است،به جرئت میتوان گفت که ایشان به خوبی توانسته از عهده اجتهاد بدون اخبار واحد بر آید و اگر این ویژگی سرائر را ملاحظه نماییم که در میان کتب منکرین اخبار واحد تا عصر ابنادریس استدلالیترین کتاب است،سزاوار است که اجتهاد بدون تکیه بر اخبار واحد را از مهمترین ابتکارات ابنادریس در فقاهت بدانیم؛اما آنچه مهم مینماید نحوه اجتهاد بدون اخبار و عناصر جایگزین در این نوع اجتهاد است و اینکه ایشان چه عوامل و ادلهای را جایگزین اخبار واحد نموده است؟
ابن ادریس برای جبران این خلأ از عناصری بهره جسته است که در ذیل به آنها اشاره میکنیم:
1) (1) .سرائر،ج2،ص96،و ر.ک:ص422.
تمسک به مقتضای اصول مذهب (1)گرچه اختصاص به ابنادریس حلی ندارد و فقهای پیش از او نیز در شیوه اجتهادی خود از آن بهره جستهاند؛اما این عنصر در شیوه اجتهادی ابنادریس جایگاه ویژهای پیدا کرده و در واقع یکی از مهمترین عناصر جایگزین اخبار واحد گردیده است؛برای نمونه،در مسئله مضاربه مال یتیم شیخ طوسی در نهایه متن روایت واحدی را فتوا قرار داده و فرموده است:«اگر کسی مال یتیم را به مضاربه به دیگری بدهد،چنانچه سودی حاصل شود طبق توافق انجام شده بین آن دو تقسیم میگردد؛اما در صورت زیان،ضمان بر عهده کسی است که مال یتیم را به مضاربه به دیگری
1) (1) .از مجموع کاربردهای اصول مذهب میتوانیم نتیجه بگیریم که مراد ابنادریس از اصول مذهب عبارت است از:ضابطهها و مسائل کلی که در حوزه فقه و دانشهای وابسته یا مرتبط با آن مانند اصول فقه،لغت،کلام و...مسلم گشته و مورد قبول و اتفاق همه یا اکثر فقهای امامیه واقع گردیده است.از تعریف فوق نکات زیر روشن میشود:اصول مذهب کلی هستند و شامل مسائل جزئی نمیشوند.1.هر چند اصول مذهب عمدتاً در خصوص حوزه فقه مطرحاند و اکثر موارد استعمال واژه اصول مذهب در سرائر در همین زمینه است،از نظر ابنادریس اختصاص به فقه ندارد و شامل دانشهای مقدماتی فقه و دانشهایی که متکفل بیان اصول موضوعه فقه هستند نیز میگردد.2.مراد از مذهب،مذهب امامیه است و بنابراین این اصول نیز برگرفته از مذهب اهل بیت علیهم السلام هستند؛در نتیجه مورد توافق همه یا اکثر فقهای امامیه میباشند؛بنابراین میتوان گفت که مراد از اصول مذهب در نظر ابنادریس نه اصول اعتقادی است،نه اصول عملیه،نه قواعد فقهی و نه ادله اربعه؛هر چند هر کدام از اینها میتواند مبنا و پشتوانه برای اصول مذهب باشد و از طریق آنها اصول مذهب استنباط گردد.همچنین روشن میشود که اصول مذهب در آنجا که به تنهایی و با فقدان سایر ادله مورد استناد و استدلال واقع گردند دلیل مستقلاند و در جایی که در کنار سایر ادله معتبر مورد تمسک قرار گیرند مؤیدی میشوند برای ادله اربعه.
داده است».ابنادریس در نقد این کلام میفرماید:
اگر این فرد ناظر شرعی در مال یتیم باشد،از دو حال خارج نیست:یا وصی در این مسئله است یا ولی و در هر دو صورت میتواند آنچه نفع و صلاح یتیم در آن است انجام دهد،و در این صورت اگر خسران ببیند چیزی بر عهده او نیست و اصول مذهب همین را اقتضا دارد. (1)
همچنین در باب اشتراک در جنایت بعد از آنکه چند روایت را متن فتوا قرار داده،میفرماید:«همه اینها خبرهای واحدند؛بنابراین اگر کتاب یا سنت یا اجماع آنها را تأیید نماید به آنها عمل میکنیم و در غیر این صورت طبق مقتضای مذهب حکم میکنیم». (2)در این عبارت ملاحظه میشود که ایشان به طور صریح در صورت واحد بودن اخبار و عدم موافقت ادله،مقتضای مذهب را جایگزین اخبار واحد قرار داده و آن را مرجع میداند.
عنصر دیگری که زیاد مورد توجه ابنادریس بوده و به طور گسترده در سرائر به آن استدلال نموده،اصول عملیه است.ایشان در هر مسئلهای که اجماع،کتاب و سنت وجود نداشته باشد،اخبار واحد را مورد تمسک قرار نداده و به جای آنها به اصول عملیه تمسک میجوید؛برای نمونه،در این مسئله که اگر کسی نذر کند اولین عبدی که مالک شود آزاد گردد و به طور اتفاقی در یک زمان چند عبد را مالک شود،شیخ طوسی در نهایه طبق برخی اخبار واحد،فتوا به قرعه داده است؛
ولی ابنادریس با نقد این فتوا میفرماید:«بر این مسئله دلیلی از کتاب،سنت و اجماع نیست و اخبار واحد هم معتبر نیستند؛بنابراین فقط دلیل اصل یعنی بقای ملکیت و ثبوت آن،باقی میماند». (1)
از دیگر عناصر جایگزین اخبار واحد،ظواهر و عمومات قرآن و سنت قطعی است.ابنادریس به دلیل معتبر ندانستن خبر واحد در مواردی که در مقابل عموم قرآن یا سنت خبر واحدی در مسئله باشد خبر واحد را صالح برای تخصیص عمومات ندانسته و به ظواهر و عمومات آن دو تمسک میجوید؛ (2)برای نمونه،در مورد روزه فرد مریضی که مرضش تا سال بعد ادامه داشته باشد شیخ طوسی با تمسک به اخبار فتوا میدهد که در صورت امکان برای هر روز دو مد طعام به فقیر بدهد و اگر نمیتواند یک مد و اگر این مقدار هم تمکن ندارد ذمه او بری است و قضا بر او واجب نیست؛ولی ابنادریس به دلیل واحد بودن اخبار،آنها را معتبر ندانسته و به جای آن ظاهر آیه وَ مَنْ کانَ مَرِیضاً أَوْ عَلی سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّامٍ أُخَرَ 3 تمسک جسته و به وجوب قضای آن در سال بعد فتوا داده است. (3)
یکی از منابع استنباط احکام شرعی اجماع است که در کنار سه منبع دیگر یعنی کتاب،سنت و عقل در جایگاه منبع فقهی در عرصه اجتهاد مورد استفاده قرار میگیرد.
همچنان که فقهای پیش از ابنادریس به اجماع توجه خاص نمودهاند ایشان نیز در عرصه استنباط جایگاه ویژهای برای آن قائلاند و بلکه میتوان ادعا نمود دو عامل،توجه و نیاز بیشتر ایشان به اجماع را تقویت مینمود:عامل نخست انکار اخبار آحاد و ترک عمل به آنها بود که باعث میشد دست او از تمسک به اخبار بسیاری کوتاه گردد و در نتیجه،ادله به سه دلیل کتاب،اجماع و عقل محدود گردد.این عامل گرچه برای فقهای پیش از او،به خصوص سید مرتضی که منکر اخبار آحاد بود نیز وجود داشت؛اما آنان به دلیل نزدیکی بیشتر به عصرمعصومین علیهم السلام و امکان دسترسی بیشتر به قراین قطعی در مقایسه با ابنادریس،نیاز کمتری به اجماع داشتند.
عامل دیگر،روند تکاملی گرایش فقه شیعه به سوی استدلالی شدن بود (1)و اجماع در جایگاه یک دلیل در این زمینه میتوانست بیشتر مورد توجه قرار گیرد.بنابراین،مجموعه عواملی چون انکار اخبار آحاد و ترک عمل به آنها،فاصله گرفتن بیشتر از عصر معصومین علیهم السلام و در نتیجه دسترسی کمتر به قراین قطعی،اخبار و روند رو به رشد گرایش به فقه استدلالی،همه دست به دست هم داده و نیاز تمسک بیشتر ابنادریس به اجماع را لازم گردانید؛از این رو اجماع در مقام یکی از ادله اربعه،از مبانی مهم فقهی ایشان گردید.در ذیل به نمونههایی از شواهدی که بر اهمیت اجماع نزد ایشان دلالت دارد اشاره میکنیم:
-ابنادریس در مورد اجماع میفرماید:«اجماع امامیه از بزرگترین و قویترین دلیلهاست». (2)
-مخالفت با اجماع را لغزش فاحش میداند و در نقد کلامی از قطب راوندی میفرماید:«کلام ایشان،خطای بزرگ و لغزش فاحشی است؛زیرا باعث نابودی و خرق اجماع اصحاب میگردد». (1)
-در صورت وجود ادله متعدد بر یک مسئله،در بعضی موارد اجماع را بر سایر ادله حتی آیه قرآن مقدم میکند. (2)
-او معتقد است با وجود اجماع،نیازی به وجود روایت در مسئله نیست. (3)
تفاوت مهم فقهای شیعه با عامه در مبحث اجماع،تفاوت آنان در ملاک اعتبار و حجیت اجماع است؛زیرا بر خلاف اصولیین اهل سنت که اجماع را از حیث اجماع بودن معتبر دانستهاند،اصولیین و فقهای شیعه اجماع را به ملاک داخل بودن قول و رأی معصوم در میان مجمعین معتبر میدانند و ابنادریس در مقام یکی از فقهای شیعه نیز همین دیدگاه را پذیرفته و در سرائر بدان تصریح نموده است. (4)اما آنچه نیاز به دقت بیشتری دارد پاسخ به این سؤال است که از دیدگاه ایشان اجماع از چه طریقی کشف از قول معصوم مینماید و اصولاً ایشان چه نوع اجماعی را حجت میداند؟
تا عصر ابنادریس مهمترین راههای کشف دو راه بود:یکی طریق حس یا اجماع دخولی که طریق مورد قبول اکثر قدما از جمله سید مرتضی بود و دیگری
1) (1) .همان،ص177.
2) (2) .همان،ص197 و 206«دلیلنا...بعد الاجماع قوله تعالی: «وَ حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ» .
3) (3) .همان،ج3،ص294؛«فاذا اجمعوا علی القول فلاحاجه لهم الی روایه تروی عن الصادقین علیهما السلام اذ لا دلیل فیها بل اجماعهم علیها هو الدلیل علی صحتها...».
4) (4) .همان،ج2،ص530«لانّ وجه کون الاجماع حجه عندنا دخول قول معصوم عن الخطاء فی جمله للقائلین بذلک».
طریق لطف یا اجماع لطفی که مورد پذیرش شیخ طوسی واقع گردید.از سرائر چنین بر میآید که ابنادریس نیز همانند سید مرتضی طریق حس را پذیرفته است و به همین دلیل مخالفت فقهای معلوم النسب را مضر به اعتبار اجماع نمیداند.
از آنجا که اجماع به مناط در برداشتن قول معصوم مفید علم است و از ادله چهارگانه احکام به شمار میرود،اگر همه فقهای شیعه بر دو نظر مختلف اجماع نمایند قائل شدن به فتوایی که خارج از این باشد جایز نیست و به اصطلاح،خرق اجماع محسوب میگردد و اعتبار ندارد.
ابن ادریس نیز قول سوم در یک مسئله را جایز ندانسته و آن را خارج از دایره حق به حساب آورده است؛چنانکه در مسئله میراث مجوس در نقد کلام شیخ طوسی میفرماید:
شیخ طوسی در تهذیب الاحکام گفته است اصحاب امامیه در مسئله میراث مجوس فقط دو دیدگاه دارند:یکی دیدگاه یونس و پیروانش و دیگری دیدگاه ابنشاذان و پیروانش؛بنابراین با اینکه طبق گفته خودشان اصحاب فقط دو قول دارند چگونه خود در مسئله قائل به قول سومی شده است؛در حالی که هر گاه اصحاب فقط بر دو قول اتفاق نمایند بدون هیچ اختلافی احداث قول سوم جایز نیست؛زیرا حق از آنچه گفتهاند،خارج نیست». (1)
از دیدگاه ابنادریس اجماع کارکردها و نقشهای مهمی دارد که باعث گردیده از جایگاه ویژهای برخوردار شود.این کارکردها عبارتاند از:
چنانکه پیش از این اشاره شد از دیدگاه ابنادریس اجماع از بزرگترین و
1) (1) .همان،ج3،ص293.
قویترین ادله احکام شرعی است؛از این رو میتوان گفت کارکرد مهم اجماع و نقش آن اثبات احکام شرعی است؛به گونهای که با وجود آن،فقیه در بیان حکم و فتوا تردیدی به خود راه نمیدهد و اگر به جز آن هیچ دلیل دیگری در مسئله نباشد به تنهایی در اثبات حکم کافی خواهد بود.بر این اساس ابنادریس در جای جای سرائر و به طور گسترده به آن تمسک و استدلال میکند و کمتر مبحثی است که در آن از دلیل اجماع یاد نکند.
از دیدگاه ابنادریس روایتی که مخالف با اجماع باشد اعتباری ندارد و در مقابل،روایتی که بر مضمون آن اجماع داشته باشد معتبر و صحیح بوده و میتوان به آن عمل نمود؛از این رو ابنادریس در نقد کلام شیخ طوسی که در مسئله وکالت در طلاق،به خبر جعفر بن سماعه استدلال نموده و طبق آن فتوا داده است،میفرماید:«ظاهر این روایت مخالف اجماع مسلمین است و روایتی که چنین باشد اعتباری ندارد». (1)در جای دیگر نیز ذیل نقل حدیث اسحاق بن عمار مینویسد:«این روایت صحیح میباشد؛زیرا اجماع اصحاب ما بر آن منعقد گردیده است». (2)
گاهی ابنادریس به آیهای از قرآن استدلال میکند که در تعیین مراد از آن بیش از یک احتمال قابل تصور است.در چنین شرایطی ایشان به کمک اجماع برخی از احتمالات را از اعتبار ساقط نموده و با روشن شدن مراد آیه،به آن
استدلال مینماید؛چنانکه در مسئله وطی در دبر در ایام حیض فتوا به جواز میدهد و ضمن استدلال به آیه شریفه فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی الْمَحِیضِ 1 میفرماید:«آیه از دو احتمال خارج نیست:یا مراد ترک وطی در زمان حیض است یا مراد ترک مباشرت در محل حیض؛یعنی خون است؛لکن اگر احتمال اول باشد این خلاف اجماع خواهد بود؛بنابراین فقط احتمال دوم باقی میماند». (1)
شکی نیست که عمومات قرآنی و روایی قابل تخصیصاند؛اما آنچه محل بحث است این است که چه ادلهای صلاحیت تخصیص عمومات را دارند.از نظر ابنادریس اجماع از جمله ادلهای است که صلاحیت تخصیص عمومات را دارد.بر این اساس در مبحث ربا،میفرماید:
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حدیثی عام وارد شده است که«هر گاه کالا مختلف بود هر طور که خواستید معامله کنید.»و عموم این حدیث شامل معامله نسیهای درهم و دینار نیز میگردد؛ولی از آنجا که اجماع بر حرمت چنین معاملهای قائم شده،عموم حدیث شامل خصوص معامله درهم و دینار نمیشود و در این مورد تخصیص میخورد. (2)
ابن ادریس در سرائر با تعبیرهای مختلف از عقل و دلیل عقلی یاد میکند؛گاهی به«دلیل العقل» (3)تعبیر میکند که این تعبیر بیشترین کاربرد را در سرائر
دارد،گاهی«ادله العقل» (1)را در مقابل«ادلة السمع»به کار میبرد و گاهی با عنوان«العقول»یا«اصول احکام العقلیه» (2)یاد میکند؛با همه این تعابیر،ابنادریس هیچگاه مراد خود از دلیل عقلی را به طور صریح بیان نمیکند؛بنابراین لازم است با بررسی موارد استعمال دلیل عقل در سرائر،هم مراد ایشان از دلیل عقل و هم تا حدودی قلمرو و نقش آن در فقاهت ابنادریس مشخص گردد:
از برخی موارد معلوم میشود که مراد ایشان از دلیل عقل همان اصل عملی است؛چنانکه در بحث خمس میفرماید:«مسئله شرعی جز از چهار طریق دانسته نمیشود:کتاب الله،سنت متواتر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اجماع شیعه امامیه و اگر این سه طریق نبود به سراغ دلیل عقل میرویم و همین دلیل عقل معنای کلام فقهاست که به«دلالت اصل»تعبیر میکنند. (3)
گاهی هم به طور صریح از اصل برائت به دلیل عقل تعبیر میکند.در کلام دیگری نیز اصل اباحه را از مصادیق دلیل عقل به شمار آورده است.
تا اینجا آنچه از مصادیق دلیل عقل بیان نمودیم همه از اصول بودند.حال این سؤال قابل طرح است که آیا از نظر ابنادریس دلیل عقل منحصر به موارد اصول است یا اینکه شامل موارد دیگر نیز میگردد؟
از مجموع کاربردهای ابنادریس از دلیل عقل نتایج زیر به دست میآید:
1.مراد ایشان از دلیل عقل،هر چیزی است که در محدوده حکم عقل باشد و در مقابل دلیل کتاب،سنت و اجماع مطرح میشود.
2.قلمرو دلیل عقل از نظر ابنادریس فراتر از اصول عملیه است و شامل دلیل عقلی مستقلی و استدلالهای عقلی نیز میگردد.
3.با توجه به تفسیری که ایشان از دلالت اصل در کلام فقها نمود و آن را همان دلیل عقلی به حساب آورد میتوان گفت که در دیدگاه فقهای پیش از ایشان نیز تمسک به اصول عملیه از مصادیق تمسک به دلیل عقل به حساب میآمده است و تمسک زیاد آنان به این اصول در قالب همین امر توجیه ناپذیر است.
از مطالب گذشته روشن گردید که ابنادریس اهمیت زیادی به دلیل عقل داده و بیش از دیگر فقها برای آن اهمیت قائل شده است.در اینجا این سؤال مطرح است که این دلیل چه جایگاه و منزلتی در نظر ابنادریس داشته است؟آیا از نظر ایشان دلیل عقلی همسنگ و هم رتبه با ادله سهگانه کتاب و سنت و اجماع بوده یا اینکه در رتبه بعد از این ادله قرار میگرفته و فقط در صورت نبود آنها به این دلیل تمسک مینموده است؟
ابن ادریس در سه جای سرائر تصریح میکند که مرتبه دلیل عقل در طول سایر ادله است و در صورت فقدان سایر ادله مورد تمسک قرار میگیرد و نه تنها دیدگاه او چنین است؛بلکه او معتقد است نزد محققین شریعت نیز چنین بوده است.ایشان در مقدمه سرائر میفرماید:«حق از چهار طریق تجاوز نمیکند:کتاب خدا،سنت متواتر مورد اتفاق،اجماع و دلیل عقل». (1)هر گاه سه دلیل اول در مسئلهای وجود نداشته باشد از دیدگاه محققین در منبع شریعت،آنچه در عمل مورد اعتماد قرار میگیرد دلیل عقل است؛زیرا در این صورت مسائل
1) (1) .سرائر،ج1،ص46.
شریعت وابسته به دلیل عقل بوده و به آن واگذار شده است.علاوه بر مورد فوق،در کتاب خمس (1)و کتاب صوم (2)نیز راههای شناخت و به دست آوردن احکام شرعی را به کتاب،سنت،اجماع و دلیل عقل منحصر دانسته است و در صورت نبود سه طریق اول،دلیل عقل را مرجع معرفی میکند.
ابن ادریس به طور پراکنده در سرائر به مباحث تعادل و تراجیح اشاره نموده و در استنباط فروعات فقهی از آن بهره جسته است.مجموع این مباحث را میتوان در سه بحث:«تقدم جمع بین روایات بر طرح آنها،رجوع به مرجحات و انواع آنها و وظیفه مکلف در صورت نبود مرجحات»خلاصه نمود:
ابن ادریس معتقد است در صورت تعارض اخبار مادامی که جمع بین آنها و عمل به مضمون همه ممکن باشد،این جمع بر طرح بعضی اخبار مقدم است.وی در مسئله عزل غیابی وکیل،ضمن نقل کلام متفاوت شیخ طوسی در خلاف و نهایه،نظر شیخ در نهایه را ترجیح داده و چنین استدلال میکند:«قول قویتر نزد من نظر شیخ در نهایه است؛زیرا این قول،وجه جمع بین اخبار است».در پایان نیز میفرماید:«پس اخبار بر این اعتبار حمل میشوند؛حال آنکه از تعارض در امان ماندهاند و به همه آنها عمل شده است؛بدون اینکه برخی کنار گذاشته شوند». (3)
همچنین ایشان در هنگام تعارض ظاهری دو آیه قرآن معتقد است:
مادامی که امکان عمل به مقتضای هر دو باشد مورد از مصادیق باب نسخ به حساب نمیآید و در مسئله وصیت مریض مشرف به مرگ که آیه وصیت و ارث در ظاهر متنافی به نظر میرسند،میفرماید:هرگاه امکان عمل به مقتضای هر دو وجود داشته باشد،ادعای نسخ صحیح نیست. (1)
هر گاه امکان جمع بین اخبار نبود و ناچار از عمل به بعضی و طرح بعضی دیگر بودیم لازم است در صورت وجود مرجح،به خبری که مرجح دارد عمل کرده و دیگری را طرح نماییم.این مرجحات نزد ابنادریس عبارتاند از:
به طور کلی از نظر ابنادریس در تعارض اخبار،هر گاه روایتی با ادله دیگر تقویت و تأیید گردد،مقدم میشود؛مثلاً در مورد کسی که قصد مسافرت دارد و در وقت نماز میخواهد نماز بخواند اخبار مختلف است.ابنادریس ضمن نقد کلام شیخ طوسی در خلاف میفرماید:«در صورت تعارض سزاوار است به خبری عمل شود که دلیل آن را تأیید میکند». (2)همچنین در مبحث نواقض طهارت میفرماید:«هر گاه قرآن و سایر ادله یکی از دو روایت را تأیید نماید عمل به آن روایت و کنار زدن روایت دیگر به علت نداشتن برهان،واجب است». (3)
هر چند در این عبارت،ایشان قرآن را در عرض ادله دیگر ذکر نموده است؛لکن این از باب عطف عام بر خاص و ذکر فرد اظهر است؛وگرنه مراد وی از
ادله،ادله چهارگانه و از جمله قرآن است.وی در مسئله نماز مسافر نیز میفرماید:«هر گاه همراه یک روایت،قرآن و اجماع باشد،چگونه بر خبری که ادله قاهره را همراه ندارد عمل میشود؟» (1)
در تعارض اخبار هر گاه خبری طبق مقتضای اصول مذهب باشد به نظر ابنادریس مقدم است؛مثلاً در مورد قرائت مأموم در نماز جماعت،ایشان به شش دسته اخبار اشاره کرده و به دستهای عمل میکند که مطلقاً قرائت را از مأموم ساقط میکند و در مقام استدلال میگوید:«ابن روایت بین روایات ظاهرتر و طبق مقتضای اصول مذهب است». (2)
به نظر ایشان از دیگر مرجحات اخبار،اظهر بودن خبر است؛چنانکه در عبارت فوق به آن تصریح نموده است.
اشهر بودن روایات نیز از جمله مرجحات اخبار در نزد ابنادریس است.وی در مسئله بالابردن دستها در هنگام گفتن تکبیرات نماز میت،به عدم وجوب فتوا میدهد و چنین استدلال میکند:«این روایت از مشهورترین روایات است». (3)
به نظر ابنادریس هر گاه دو دسته از اخبار با هم متعارض باشند دستهای که از نظر تعداد بیشترند مقدم میگردد،چنان که در مسئله کیفیت خواندن هزار رکعت
نماز مستحبی در ماه رمضان،ایشان کیفیت مورد قبول شیخ طوسی و شیخ مفید را از بین آرای مختلف پذیرفته و وجه آن را بیشتر بودن تعداد روایات میداند. (1)
از دیگر مرجحات مورد قبول ابنادریس عادلتر بودن راوی یا راویان است.چنانکه در همان مسئله کیفیت نمازهای ماه رمضان،وجه دیگر تقدیم روایات مورد نظر خویش را عادلتر بودن راویان آنها ذکر میکند. (2)
هر گاه هیچ یک از اخبار متعارض مرجحی نداشته باشد،هر دو از حجیت ساقط شده و قابل تمسک نخواهند بود؛اما اینکه وظیفه در این صورت چیست،میتوان دو راهکار از کلمات ابنادریس ارائه داد:
یکی رجوع به ظاهر قرآنی در صورتی که چنین ظاهری در مسئله وجود داشته باشد و دیگری رجوع به اصول عملیه،چنانکه در مسئله بلند یا آهسته خواندن قرائت نماز ظهر در روز جمعه،فتوا به آهسته خواندن آن میدهد و چنین استدلال مینماید:«اجماع وجود ندارد و روایات هم مختلفاند و فقط عمل به اصول باقی میماند و اصل برائت ذمه هاست». (3)
در عبارت فوق فرض مسئله نبود مرجحات است؛وگرنه میبایست همانند موارد دیگر،اخبار دارای مرجح را مقدم مینمود؛البته در اینجا این سؤال قابل طرح است که آیا به نظر ابنادریس ظاهر قرآن و اصول عملیه در عرض هماند یا اینکه با وجود ظاهر قرآن نوبت به مراجعه به اصول نمیرسد؟در کلمات ایشان
در سرائر به پاسخ صریحی در این زمینه دست نیافتیم؛ولی از اطلاق عبارت«فلم یبق الا لزوم الاصول»میتوان چنین استظهار نمود که اگر ظاهر قرآن وجود میداشت مقدم میگردید؛علاوه بر اینکه قاعده«الاصل دلیل حیث لا دلیل»نیز مؤید این نظر است.
برای قاعده فقهی تعریفهای مختلف اما نزدیک به هم ارائه شده است (1)و هر کدام دارای نقاط قوت و ضعفی است و شاید مناسبترین تعریف،تعریفی مرکب از عناصر اصلی تعریفهای ارائه شده باشد و آن اینکه:قاعده فقهی قضیهای کلی است که بر همه جزئیات خود منطبق است و به طور نوعی (2)در ابواب مختلف فقهی جریان دارد.طبق این تعریف،تفاوت عمده آن با مسئله فقهی،توسعه و شمول بیشتر آن و نیز جریان آن در ابواب مختلف فقهی است.
حال پس از تعریف قاعده فقهی،در این مبحث در پی پاسخگویی به سه سؤال زیر هستیم:
نخست این که آیا ابنادریس در سرائر به قواعد فقهی توجه داشته و در استنباطات خود از آنها بهره گرفته است یا خیر؟سؤال دوم این است که در صورت بهره گرفتن از آنها،کیفیت آن کدام است و بالاخره قواعد ذکر شده در سرائر کدامند؟
1) (1) .برخی از این تعاریف عبارتاند از:«القواعد الفقهیه هی احکام عامه فقهیه تجری فی ابواب مختلفه»(ناصر مکارم شیرازی،قواعد الفقهیه،ج1،ص17)«امر کلی منطبق علی جمیع جزئیاته عند تعرف احکامه منه»(تهانوی،کشاف اصطلاحات الفنون،ج5،ص1176-1177)و«القاعده الفقهیه قضیه کلیه منطبقه علی جمیع جزئیاته»(فاضل لنکرانی،القواعد الفقهیه،ج1،ص8).
2) (2) .ذکر این قید برای جلوگیری از نقض تعریف در مثل قاعده امکان(کل ما یمکن ان یکون حیضا فهو حیض).
هر چند قواعد فقهی ریشه در آیات قرآن و سخنان گهربار معصومین علیهم السلام دارد و بسیاری از آنها قواعد منصوصاند؛اما در میان شیعه،تدوین قواعد فقهی و بحث جداگانه درباره آنها عمدتاً به قرن هشتم برگشت دارد و با کتاب القواعد و الفوائد شهید اول آغاز میگردد،و پیش از شهید اول،به خصوص در میان قدمای اصحاب امامیه،قواعد فقهی به صورت غیر مدون و پراکنده در ابواب فقهی مورد استفاده قرار میگرفت.بنابراین در پاسخ سؤال اول میتوان گفت که هر چند ابنادریس به طور منظم و مدون از قواعد فقهی بحث نکرده است،در لابهلای سرائر در موارد متعدد به طور ضمنی و بدون تصریح به قاعده فقهی،از قواعد فقهی منصوص بهره جسته است.
در پاسخ به این سؤال که ابنادریس چگونه از این قواعد بهره میجست،به چند نکته اشاره میکنیم:
-ابنادریس این قواعد را عمدتاً در قالب آیات و روایات بیان میکند؛به این بیان که از طریق استدلال به آیات و روایاتی که متضمن قاعده کلی است به طور ضمنی و غیرمستقیم از قواعد فقهی بهره میبرد که برای نمونه میتوان به قاعدههای:«نفی سبیل،احسان،نفی ضرر و تسلیط»اشاره نمود.
-گاهی نیز در مقام استدلال بر فروعات فقهی به طور مستقیم از قاعدهای فقهی کمک میگیرد؛هر چند چنین مواردی هم در محدوده قواعد منصوصاند؛برای نمونه در مورد جاریهای که مشترک بین چند نفر است و یکی از آنها با او وطی میکند به قاعده«الحدود تدرء بالشبهات»تمسک میکند.
-در بعضی موارد ابنادریس قواعد فقهی را از مصادیق اصول مذهب بر
شمرده است؛البته نه به این معنا که اصول مذهب منحصر و مساوی با قواعدی فقهی باشد؛ (1)برای نمونه در بحث دیات در مسئلهای که فرد در نگهداری شترش کوتاهی کرده و شترش فرد دیگری را مجروح نموده و آن فرد اقدام به کشتن شتر نموده است در نقد کلام شیخ طوسی که فرد مجروح را ضامن دانسته میفرماید:«کلام شیخ روشن نیست و آنچه اصل مذهب امامیه اقتضا میکند این است که به سبب زدن شتر ضمانی بر عهدهاش نمیآید؛زیرا او در کارش محسن است و خداوند تعالی فرموده است:بر محسنین حرج و زحمتی نیست». (2)
ملاحظه میشود که در این عبارت ایشان از قاعده احسان به اصل مذهب،تعبیر نموده که آن هم از جمله قواعد منصوص است.
برخی از قواعدی که به طور ضمنی در سرائر آمده عبارتاند از:
-قاعده«الفراغ»؛ (3)
-قاعده«البناء علی الکثیر»؛ (4)
-قاعده«عدم ضمان امین»؛ (5)
1) (1) .در اینکه مراد ایشان از اصول مذهب چیست،در آینده بحث خواهیم کرد.
2) (2) .سرائر،ج3،ص372:«هذا غیر واضح و الذی یقتضیه اصل مذهبنا انه لاضمان علیه بضرب البعیر لانه بفعله محسن و قال الله تعالی:ما علی المحسنین من سبیل».
3) (3) .همان،ص249:«و هذا الحکم فی جمیع ابعاض الصلاه اذا شک فی شیئ من ذلک بعد ان فارقه و انفصل عنه فکل هذه المواضع لاحکم للسهو فیها.».
4) (4) .همان،ص254:«و جمله الامر و عقد بابه ان مسئله اربع فی الفریضه فحسب و جمیعها عند شکه و تساوی ظنونه ای ظنون المصلی یبنی علی اکثر رکعاته و اکثر صلاته».
5) (5) .همان،ج2،ص409:«و المضارب مؤتمن لاضمان علیه الا بالتعدی».
-قاعده«لاشک لکثیر الشک»؛ (1)
-قاعده«الحدود تدرء بالشبهات»؛ (2)
-قاعده«اخذ الاجره علی الواجبات»؛ (3)
-قاعده«لزوم وفای به شرط»؛ (4)
-قاعده«احسان»؛ (5)
-قاعده«کل مبیع تلف قبل قبضه من مال بایعه»؛ (6)
-قاعده«البینه علی المدعی و الیمین علی من انکر»؛ (7)
-قاعده«اقرار العقلاء...»؛ (8)
-قاعده«لاضرر»؛ (9)
1) (1) .همان،ج1،ص248،«فاما الضرب الثانی من السهو و هو الذی لا حکم له فهو الذی یکثر و یتواتر و حده ان یسهو فی شیئ واحد او فریضه واحده ثلاث مرات فیسقط بعد ذلک حکمه».
2) (2) .همان،ج2،ص179:«فان فسقا بعد الحکم و قبل الاستیفاء فان کان حقا لأدمی لاینقض و امضی و ان کان حقا لله فانه لایمضی لقوله*:ادرؤ الحدود بالشبهات».و نیز همان،ص596،535،351.
3) (3) .همان،ص217:«و لایجوز اخذ الاجره علی الاذان و الاقامه و لا علی الصلوه بالناس و تغسیل الاموات».
4) (4) .همان،ص245:«واما المساقاه فلا یدخلها خیار المجلس لانها لیست بیعا و لایمنع مانع من دخول خیار الشرط فیه لقوله*:المؤمنون عند شروطهم».
5) (5) .همان،ص248:و ج3،ص372،370،367،361،193،192:«فاذا تقرر ذلک فقد تصرف فی ملکه تصرفا مباحا حسنا فدخل فی قوله تعالی:ما علی المحسنین من سبیل...».
6) (6) .همان،ص278:«ان المبیع اذا هلک قبل ان یقبضه بایعه للمشتری او قبل تمکین البایع للمشتری من قبضه فانه یهلک من مال بایعه و هذا من ذلک».
7) (7) .همان،ص283:«...لان الاجماع منعقد علی ان علی المدعی البینه و علی الجاحد الیمین».
8) (8) .همان،ص286:«فان اقر البایع بشیئ لزمه اقراره علی نفسه فیحکم علیه باقراره علی نفسه».
9) (9) .همان،ص288-289:«و لایجوز للحاکم ان یجبره علی البرائه له و لا علی قبضه لان الحاکم منصوب للحق و ازاله الضرر غیر المستحق و لا دلیل علی وجوب اشتغال ذمه من علیه الحق بحفاظه او بارتهانها مشغوله بالدین یعنی ذمه من علیه و الرسول قال:لاضرر و لاضرار».
-قاعده«حجیت سوق المسلمین»؛ (1)
-قاعده«تسلیط»؛ (2)
-قاعده«سبق»؛ (3)
-قاعده«نفی سبیل»؛ (4)
-قاعده«علی الید ما اخذت حتی تؤدیه»؛ (5)
-قاعده«الرضاع»؛ (6)
-قاعده«ملازمه بین اذن بشیئ با اذن به لوازم آن شیئ» (7)
-قاعده«اضطرار»؛ (8)
1) (1) .همان،ج3،ص107:«کل ما یباح فی اسواق المسلمین فجائز شراءه و اکله و لیس علی من یبتاعه التفتیش عنه».
2) (2) .همان،ج2،ص382،و ص382 و383:«و اما ان اراد ان یحفر بئرا فی داره او ملکه و اراد جاره ان یحفر لنفسه بئرا یقرب تلک البئر لم یمنع منه بلا خلاف فی جمیع ذلک و ان کان ینقص بذلک ماء البتر الاولی لأن الناس مسلطون علی املاکهم».
3) (3) .همان،ص384:«فاذا لم یقصد تملکه فانه یکون احق به مده مقامه،فاذا رحل فکل من سبق الیه فهو احق به،مثل المعادن الظاهره».
4) (4) .همان،ص387 و 543:«و اشترطنا ان یکون مسلما اذا کان المشتری کذلک تحرزا من الذمی لانه لایستحق علی مسلم شفعه بدلیل اجماع اصحابنا و ایضا قوله تعالی: وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً» .
5) (5) .همان،ص437:«لانه قد اقر بان الشیء فی یده اولا و ادعی کونه ودیعه و الرسول قال:علی الید ما اخذت حتی ترده»و همان،ص425:«لانه قد اقر له انها له معه و بما ادعاه علیه ثم ادعی ما یبطل الاقرار من حصولها فی یده و الرسول قال:علی الید ما اخذت حتی تؤدیه».
6) (6) .همان،ص552:«یحرم من الرضاع ما یحرم من النسب»و همان،ص539«جمیع المحرمات من جهه النسب یحرم من جهه الرضاع».
7) (7) .همان،ص598:«و کان الطلاق بید الزوج دون مولاه و المهر علی المولی و کذلک النفقه،لانه أذن فی شیئ فیلزمنه توابعه».
8) (8) .همان،ج3،ص126،125:«اذا اضطر الی اکل المیته یجب علیه أکلها».
-قاعده«دیه»؛ (1)
-قاعده«قرعه»؛ (2)
ابن ادریس در خصوص قرعه میگوید:این که گفتهایم در هر مورد مشکل از قرعه استفاده میکنیم در صورتی است که در آن مورد بیان شرعی و نصی نباشد که حکم آن را بیان کند و اما اگر از طرف شارع بیانی وجود داشته باشد بدون هیچ اختلافی رجوع به قرعه جایز نیست. (3)
1) (1) .همان،ص394،ص395:«کل شیئ من الاعضاء فی الانسان منه واحد ففیه الدیه کامله اذا قطع من اصله الا ما خرج بدلیل من الحشفه».
2) (2) .همان،ج2،ص170:«فلم یبق الاستعمال القرعه لاجماعهم علی ان کل امر مشکل فیه القرعه»و«تواترت به الاثار و اجمعت علیه الشیعه الامامیه»و ص432،194،169،111،69،20.
3) (3) .همان،ج3،ص282.نکته:ابنادریس در کتاب سرائر در موارد متعددی مسائل فقهی را به صورت قضیه کلیه بیان میکند که توهم قاعده بودن آنها میرود؛ولی تعریف قاعده بر آنها صادق نیست.این مسائل دستکم شصت مورد است که در آغاز همه آنها کلمه«کل»آمده است.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.آشنایی با ترتیب و تقسیم تازه و ابتکاری ابواب فقه به دست محقق حلی؛
2.بررسی نوآوری در تدوین کتابهای اصولی و طرح مسائل جدید در مباحث اصولی؛
3.آشنایی با تدوین کتابهای فقهی مفصل و متنوع در فقه؛
4.نظری به ابتکار تازه در تقسیم روایات اهل بیت علیهم السلام و تدوین کتابهای رجالی جامع و کامل؛
5.عرضه فقه در سبکهای مختلف و فروعات جدید در حوزه فقه.
در نیمه قرن هفتم(656ق)وقتی که بغداد به دست هولاکوخان مغول اشغال شد مدرسه فقهی حله پدید آمد؛در حالیکه پیش از حله،بغداد مرکز گردهمایی فقیهان و محققان و کانون جلسات بزرگ تدریس و پایگاه فعالیتهای فکری به شمار میرفت.مرکزیت حلّه بدین گونه شکل گرفت که وقتی که بغداد را مغول تصرف کرده بود،اهالی حلّه عدهای را به نمایندگی نزد خان مغول فرستادند تا برای شهر و دیار خود امنیت طلب کنند.هلاکو وقتی راستی و صداقت گفتارشان را دید،خواهش آنان را پذیرفت و به آنان امنیت داد؛از این جهت،حله از حمله ویرانگرانه مغولان در امان ماند و حوزه بحث و تدریس و تحقیق در آنجا به
سوی طلاب و اساتید و پژوهشگران گشوده شد؛بدین ترتیب تعداد بسیاری از اساتید و طلاب در آنجا گرد آمدند و همراه این جمعیت،یک گروه علمی از بغداد وارد حلّه شد و این شهر(حلّه)در آن زمان به سبب فعالیتهای گوناگون فکری مثل مجالس بحث و تدریس،کتابخانهها و مدارس مثل بغداد به صورت یکی از پایگاههای بزرگ فرهنگ و دانش جهان اسلام درآمد و به این صورت مدرسه فقهی عظیمی در حلّه مستقر شد و فقیهان بزرگی در این شهر ظهور کردند که نقش شگرفی در تحول و دگرگونی فقه و اصول شیعه داشتند و در راه و روش اجتهاد و استنباط احکام و شیوه تنظیم فقه طرحی تازه و بدیع پدید آوردند؛همانند محقق حلی،علامه حلّی و فرزندش فخر المحققین و ابننما،ابنابی الفوارس،شهید اول،سید بن طاووس و ابنورام. (1)
مکتب و مدرسه حله را میتوان ادامه و امتدادی از مدرسه بغداد دانست که پس از شیخ طوسی مکتب فقهی بغداد را انسجام و نظم بخشید که با مقایسه نمودن شرایع الاسلام محقق و مبسوط و نهایه شیخ طوسی میتوان آن را به خوبی دریافت.فقهای حلّه از جمله محقق و علامه میراث فقهی شیخ طوسی رحمه الله را که برخلاف وسعت و غنای فرهنگی خود،پراکنده و فاقد انسجام بود و بسیاری از عناصر پویایی که شیخ طوسی رحمه الله از فقه سنی به فقه شیعی منتقل ساخته بود و هنوز در این سیستم جدید جا نیفتاده بود و شکل اصولی و نظمی جدید نیافته بود،مدون و مرتب کردند.این ویژگی را در کتابهای محقق مثل شرایع و معتبر میتوان مشاهده کرد. (2)مطابق آنچه که گفته شد مرکزیت حله در تاریخ فقه شیعه حدود سه قرن به طول انجامید و در حدود این سه قرن
(6هجری تا 9 هجری)مشهورترین خاندان و طوایفی که در حلّه میزیستهاند و اکثر علمای حلّه را به خود منسوب میساختند عبارتند از:آل نما،آل طاووس،هذلیون و اسدیون.
منظور از آل نما در لغت و مجاورت فقها عبارت است از شیخ نجیب الدین ابو ابراهیم محمد بن جعفر بن هبه الله بن نما حلی(متوفی645 ق)که از شاگردان ابنادریس بود و از اساتید شیخ محقق حلی و شیخ یوسف بن مطهر حلی است.
آل طاووس فقیه نامدار حوزه حله که نسبتش به بزرگ خاندان حسنیون امام حسین علیه السلام میرسد که در کتب فقهی و رجالی نام چند تن از آنها آمده است.
منظور از هذلیون،محقق حلی و پسر عموی وی شیخ یحیی بن سعید است که در وصف محقق حلی سید حسن صدر در اجازه کبیرهاش مینویسد:«اولین کسی است که تحقیق در فقه از او نشئت گرفت و پسر خواهرش علامه حلّی و...از او علم آموختند و در این طایفه بزرگتر از او کسی نیست».
منظور از اسدیون،یوسف بن علی بن محمد بن مطهر اسدی حلی معروف به علامه حلی است و هر فردی که نسبتش به وی منتهی میشود. (1)
در این دوره شاهد به وجود آمدن تحولات اساسی در جریانهای فکری در حوزه فقه هستیم.از سویی دو جریان فقهی متکلمان و شیخ طوسی در حوزه فقهی حله به هم پیوستند و جریان مقتدر فقهی را ایجاد کردند و از سوی دیگر جریان اهل حدیث نیز با اندکی اختلاف در این دوره ادامه پیدا کرد و در این دوره شاهد پدید آمدن طیفی از فقیهان اهل زهد و اخلاق هستیم که نوعی بیمهری نسبت به فقه رایج،از خود نشان دادهاند و به تداوم تدوین فقه مستفاد از روایات اصرار داشتند.در این فصل به معرفی چند شخصیت مؤثر در هر یک از دو جریان بسنده میکنیم.
1) (1) .همان،ص366-370.
ورود سدید الدین حمصی به حله،در مقام منتقدی تند که همه عالمان پس از شیخ طوسی را متهم به تقلید از او میکرد و بر آمدن ابنادریس حلی از خود حله که دارای افکاری مشابه بود،تنها نمیتوانست محرکی برای بازسازی فقه امامی به دست کسانی چون محقق حلی باشد؛بلکه در سوی دیگر،برای برخی از گروههای فکری که نسبت به ساختار فقه امامی دچار وازدگی شده بودند،انگیزهای بود که بسیار از حمصی و ابنادریس فراتر روند و راه چاره را نه در بازگشت به اجتهاد در فقه،بلکه اساساً در فاصله گرفتن از فقه و روی آوردن به زهد و اخلاق ببینند.اکنون با چند شخصیت برجسته از این طیف آشنا میشویم:
شناخته شدهترین عالم در ایران که میتوان او را در طیف فقیهان اهل زهد و اخلاق طبقه بندی کرد سید رضی الدین محمد بن محمد بن محمد بن زید آوی حسینی (1)معروف به ابنداعی(654 ق)است که از فقیهان (2)و قاضیان امامیه در عصر خود بوده است. (3)او از پدرش محمد بن محمد بن داعی دانش آموخته
1) (1) .صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص28-29.
2) (2) .شهید ثانی،الاجازه الکبیره،ص163؛صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص28،18.
3) (3) .ابنطاووس،فتح الابواب،ص272؛مهج الدعوات،ص342؛اقبال،ص470؛المواسعه،ص348؛نصیر الدین طوسی،اجازه به کمال الدین آبی،به نقل ابنفوطی،مجمع،ج4،ص156؛صاحب معالم،همان مواضع.برای منصب قضا نزد پدر و دیگر افراد خاندان او،ر.ک:ابنفوطی،مجمع،ج4،ص156.
است. (1)او در 632ق در حله بوده که سدید الدین حلی (2)پدر علامه و تاج الدین بن معیه (3)نیز از او روایت داشتهاند.شهید اول تصریح کرده که وی در نجف مجاورت گزیده بوده است. (4)اشارات ابنطاووس نیز از مدت اقامت آوی در عراق و انتقال او میان حله و نجف حکایت دارد. (5)
وی در روایت آثار فقیهانی از مکتب متکلمان چون ابو الصلاح،سلار و ابنبراج ایفای نقش کرده است؛ضمن اینکه از روایت آثار شیخ طوسی او نیز سخن آمده است. (6)
در بسیاری از یادکردهای متقدم،از او با تعبیر«الزاهد»یاد کرده (7)و در شرح حال وی را در شمار فقیهان اهل زهد آوردهاند. (8)ابنطاووس از دوستان نزدیک او بوده و بارها خاطرات خود از همراهی با وی را با تعبیرهایی چون«اخی الصالح»و«اخی السعید»آورده (9)و مجموع یادکردهایش نشان از همفکری بسیار دارد.به هر روی،چنین مینماید که باید رضی الدین آوی را در کنار ابنطاووس و در شمار آن دست از فقیهان سده هفتم جای داد که رویکردی
1) (1) .شهید ثانی،الاجازه الکبیره،ص163؛صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص28.
2) (2) .علامه حلی،منهاج الصلاح،به نقل مجلسی،بحار،ج53،ص221.
3) (3) .ابنمعیه،اجازه به شمس الدین موسوی،ص175 و صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص9.
4) (4) .شهید اول،الذکری،ص253.
5) (5) .به ویژه،ر.ک:ابنطاووس،المواسعه،ص348-349؛خاطرهای از سال 641ق.
6) (6) .صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص28-29 و حر عاملی،امل،ج2،ص303،298.
7) (7) .صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص28،18؛ابنعنبه،عمده،ص341؛به تعبیر«عابد»،شهید اول،الذکری،ص253.
8) (8) .افندی،ریاض،ج5،ص157.
9) (9) .ابنطاووس،فتح،ص272؛اقبال،ص470؛المجتنی،ص29؛مهج،ص342؛المواسعه،ص349.
زاهدانه به علوم دینی داشته،بر اهمیت زهد و دعا پای میفشرده و از غلبه فقه استدلالی هراس داشتهاند.
ورام شخصیتی برخاسته از خاندان سیاسی-نظامی است (1)و خود نیز نخست در سلک نظامیگری بود. (2)لقب امیر که در برخی یادکردها به او داده میشود (3)از همین روست.او پس از چندی مناصب نظامی و سیاسی را وانهاد و روی به علم و عبادت آورد. (4)ورام از عالمانی چون عبدالله بن جعفر دوریستی، (5)محمد بن محمد بن هارون بن کیال (6)و سید علی بن ابراهیم عریضی (7)حدیث آموخت.او عماد الدین طبری را برای مدتی اقامت و تدریس به حله دعوت کرد (8)و شاید خود نیز از محفل او بهره جست.این دعوت باید مربوط به حدود 553 ق بوده باشد. (9)در طی حدود یک سال اقامت سدید الدین حمصی در حله
1) (1) .برای رجال کهن خاندان او،ر.ک:ابنجوزی،المنتظم،ج9،ص86-85؛ابناثیر،الکامل،ذیل 500 ق.
2) (2) .ابنحجر،لسان،ج6،ص218؛نیز خاطرهای از ابنطاووس در این باره،مجلسی،بحارالانوار،ج52،ص53-54،به نقل از بخش چاپ نشده فرج المهموم.
3) (3) .منتجب الدین،الفهرست،195.
4) (4) .ابنحجر،لسان،ج6،ص218؛نیز خاطرهای از ابنطاووس در این باره،مجلسی،بحارالانوار،ج52،ص53-54،به نقل از بخش چاپ نشده فرج المهموم.
5) (5) .مجلسی،بحارالانوار،ج106،ص105.
6) (6) .ورام،تنبیه،ج1،ص23.
7) (7) .همان،ج2،ص303.
8) (8) .ابناسفندیار،تاریخ طبرستان،ص130.
9) (9) .مشهدی،المزار،ص473،به قرینه استماع مشهدی در این سال از عماد طبری در نجف.
در 581 ق، (1)ورام یکی از ملازمان محفل حمصی بوده (2)و تا پایان زندگی،همواره از ستایشگران وی (3)و مروجان افکار وی در حله بوده است. (4)در شمار شاگردان او افزون بر نوادهاش رضیالدین بن طاووس، (5)نام محمد بن جعفر مشهدی و علی بن عبیدالله حسکا نیز ثبت شده است.
شگفت نیست که نواده او ابنطاووس،یادآور شده که نیایش از باورعترین کسانی است که او دیده بوده است؛ (6)اما جالب توجه است که ابناثیر جزری،از عالمان اهل سنت،در دو موضع از ورام با صفاتی هم چون زاهد و مردی صالح یاد کرده است. (7)به هر روی،ورام در منابع عموماً به همین ویژگی زهد و ورع شناخته شده (8)و کمتر به شخصیت او در رویکرد به فقه توجه شده است.منتجب الدین رازی افزون بر وصف زاهد،ورام را به فقاهت وصف کرده و ستوده است. (9)ابنطاووس نیز از وقوف نیایش ورام بر فقه و اصول فقه سخن آورده است. (10)از ورام تنها کتاب غیر فقهی تنبیه الخواطر،شناخته شده که اثری اخلاقی و متضمن
1) (1) .حمصی،المنقذ من التقلید،ج1،ص17-18.
2) (2) .منتجب الدین،الفهرست،ص195-196.
3) (3) .ابنطاووس،فرج المهموم،ص74-146،75.
4) (4) .منتجب الدین،الفهرست،ابنطاووس،کشف،ص127.
5) (5) .ابنطاووس،کشف،ص109،و مواضع مکرر از دیگر آثار.
6) (6) .ابنطاووس،فرج المهموم.
7) (7) .ابناثیر،الکامل،ذیل 605 و 622ق.
8) (8) .ارزیابی روش او در محاسبه النفس روشی بدیع است(کفعمی،محاسبه النفس،ص14 و ورام،تنبیه،ج1،ص233).
9) (9) .منتجب الدین،الفهرست،ص195-196؛برای شرح حال،ر.ک:ابنحجر،لسان،ج6،ص218.
10) (10) .ابنطاووس،فرج المهموم،ص146.
احادیث مجرد از سند است و از بسیاری جهات با آثار فقهی اخلاقی مربوط به همین عصر در ایران،چون مصباح الشریعه و جامع الاخبار همسانی دارد؛ (1)اما دست کم از یک رساله کوچک او در مسئله مضایقه قضاء فوائت اطلاع داریم که مضمونی فقهی داشته و ورام در آن،قول به مضایقه را تقویت کرده است. (2)شهید اول در ذکر فقیهان قائل به مضایقه به نام او نیز اشاره کرده است. (3)
از جای جای تنبیه الخواطر،به روشنی بر میآید که ورام تربیتی فقهی داشته است؛ (4)اما ظاهراً به پیروی احادیث بدین باور رسیده است که فقیه واقعی،زاهد در دنیا و رغبت کننده در آخرت است؛کسی که به دین بصیرت دارد و به اسلام چنگ زده است. (5)این برداشت ظاهر گرایانه نیست و با آموزههای ابنطاووس نیز به خوبی تأیید میشود.برخی از اندیشههای مبنایی نزد ابنطاووس،چون سخن از اصول دین و علم شریعت به جای کلام و فقه، (6)و زمینههای نظریه تدبیر (7)نزد ورام نیز دیده میشود.
چنین مینماید که ورام در دورهای از زندگی خود،تحولی روحی را تجربه کرده و در طی همین تحول بوده است که مجموعه بسیار غنی خود از کتب که از ترجمه
1) (1) .ر.ک:بخش ب-1 از همین اثر.
2) (2) .نقل از آن،شهید اول،غایه المراد،ج1،ص104،99-105.
3) (3) .شهید اول،غایة المراد،ج1،ص99؛نیز عاملی،مفتاح الکرامه،ج4،ص474؛انصاری،الرسائل،ص274.
4) (4) .ورام،تنبیه،ج1،ص241،93.
5) (5) .همان،ج2،ص216.
6) (6) .همان،ج1،ص152 و ج1،ص219.
7) (7) .همان،ج1،ص221،168،144 و ج2،ص252.
عربی تورات گرفته (1)تا مجموعهای از کتب فقه امامیه را در بر میگرفته،در زمان حیات خود به خانواده دختریاش،(خانواده ابنطاووس)انتقال داده است. (2)
چنانکه گفته شد،ورام مهمترین هوادار حمصی در حله است که بسیار تحت تأثیر دیدگاه حمصی درباره تقلید عالمان پس از شیخ طوسی قرار داشته و در عمل،او تنها طریق نقل این سخن از حمصی است.او سالها پس از بازگشت حمصی به عراق،این باور او را برای نوادهاش ابنطاووس بازگو کرده و بدین ترتیب زمینه ثبت این باور و نقل آن برای پسینیان را فراهم آورده است. (3)آنچه اغلب شیفتگان این سخن نادیده گرفتهاند،این است که نقل کنندگان این نقد تند نسبت به فقیهان پس از شیخ طوسی،نه کسانی از اصولیان مکتب حله،بلکه ورام و ابنطاووس،دو تن از اصلیترین شخصیتهایی هستند که به بازسازی فقه روی آوردهاند.این در حالی است که نشانی از این نقد تند در آثار محقق حلی،حسن بن ابی طالب آبی یا علامه حلی از عالمان پیوسته به مکتب حله دیده نمیشود.
ابن طاووس (4)در طی تحصیلات خود،با فقه متکلمان و فقه شیخ طوسی آشنا
1) (1) .ابنطاووس،سعد السعود،ص6.
2) (2) .ابنطاووس،کشف المحجه،ص129.
3) (3) .منتجب الدین،همانجا و ابنطاووس،کشف المحجه،ص127.
4) (4) .رضی الدین ابو القاسم علی بن موسی بن جعفر بن طاووس حسن(برای نسب کامل او،ر.ک:ابنطاووس،الاجازات،ص37-38؛ابنعنبه،عمده،ص191»(589-644ق)؛ضبط سال ولادت،ابنطاووس،کشف المحجه،ص4)عالمی برجسته از حوزه حله در نیمه اول و اواسط سده هفتم هجری است.نسب پدری او به محمد بن اسحاق ملقب به طاووس از فرزندان داود بن حسن مثنا از سادات حسنی میرسد و نیاکان ابنطاووس،دست کم از روزگار ابو عبدالله محمد بن احمد بن طاووس،نیای ششم او در سوراء،شهرکی نزدیک حلهای که هنوز تأسیس نشده بود،اقامت گزیده و با تأسیس شهر حله،بدان منتقل شده بودند.(مروزی،الفخری،ص129 و ابنعنبه،عمده،ص190).
شده و مطالعات تکمیلی نیز در این باره داشته است. (1)با این حال نه تنها در منابع فقهی،بلکه حتی در اجازات نیز به هنگام نامبری از وی-در عین القاب پر طمطراقی که برای ستایش وی مورد استفاده قرار گرفته-درباره او تعبیر«فقیه»به کار گرفته نشده است. (2)
تنها نمونه یافت شده در اجازات که از ابنطاووس با عنوان فقیه یاد شده،استجازه یوسف بن حاتم شامی از ابنطاووس، (3)اجازه محمد بن صالح سیبی به طومان بن احمد عاملی (4)که از معدود ادامه دهندگان شناخته شده افکار ابنطاووس بوده است.به این مورد،باید یادکردهایی را افزود که نسخه برداران آثار ابنطاووس در زمان حیاتش یا اندکی پس از وفات او به هنگام نامبری از وی در آغاز،پایان یا اثنای آثارش آوردهاند و در بسیاری از موارد،از او با عنوان فقیه یاد کردهاند.این ویژگی بیشتر در آثاری تکرار شده که به موضوع فقه نزدیکترند. (5)از آن جمله باید حسین بن عمار بصری را یاد کرد که سالها پیش از درگذشت،از او با نام فقیه یاد کرده است. (6)
1) (1) .ابنطاووس،کشف المحجه،ص127-130.
2) (2) .از جمله:علامه حلی،اجازه به بنی زهره،ص63-64 و شهید اول،الذکری،ص253.
3) (3) .مجلسی،بحارالانوار،ج104،ص45.
4) (4) .صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص18،به نقل از اجازه محمد بن صالح.
5) (5) .ابن طاووس،فلاح،ص31،29،17،9،2؛الدروع،ص33-266،170،77،35؛کشف المحجه،ص1؛مهج،ص2؛الیقین،ص86؛فرج،ص1؛اقبال،ص13؛جمال،ص2.
6) (6) .ابنطاووس،الامان،ص198.
ابن طاووس هرگز با آن وضوح که به نقد کلام پرداخته،به نقد فقه روی نکرده است. (1)گویی او همواره با این پرسش مواجه بوده که چرا همچون دیگر عالمان،به افتاء نمیپردازد و کتابی در فقه نمینویسد،و بارها به پاسخ این پرسش برخاسته است.نمونههایی آشکار از این پاسخ را میتوان هم در کشف المحجه و هم الاجازات او یافت. (2)مواردی را که وی برای پرهیز از فقه یاد کرده است اینگونه میتوان جمع بندی کرد:
ابن طاووس در الاجازات،نخستین توجیه خود را«کثرت اختلاف در روایت بین فقهای اصحاب در تکالیف نفلیه(استحبابی)»عنوان کرده است. (3)اما به نظر میرسد کثرت اختلاف در فقه،به طور کلی همواره برای ابنطاووس مسئلهای آزار دهنده بوده و به مناسبتهای مختلف،تلویحاً اختلاف میان فقها را به نقد گرفته است.وی افزون بر نقدهای کلی که بر اختلاف در بیان شریعت وارد ساخته، (4)به طور خاص نیز نمونههایی را مورد نقد قرار داده است؛از جمله در اختلاف اقوال شیخ مفید در مسئله واحد اشارهای کرده (5)و ادعای اجماع سید مرتضی درباره عدم حجیت خبر واحد را که در عمل مقابل با رویه معمول نزد بسیاری دیگر از امامیه قرار گرفته را به نقد گرفته است. (6)او گستره
اختلافات میان شیخ مفید و سید مرتضی را-هر چند در کلام-بزرگنمایی کرده است. (1)
ابن طاووس این پرهیز را بارها مطرح کرده و نگرانی خود را از اینکه مصداق آیه «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ» (2)قرار گیرد و به خداوند دروغ بندد،اعلام داشته است. (3)با وجود آنکه ابنطاووس سعی دارد این پرهیز را پرهیزی شخصی نشان دهد،در عمل نقدی است که بر کل سامانه وارد کرده است.آنچه ابنطاووس در نقد فقه اهل سنت با تعبیراتی چون«تغییر شریعت»، (4)«تغییر سنت»، (5)«زیادت در شریعت»، (6)و«نقض شریعت» (7)از آن یاد کرده و بارها نقدهای تندی بر آن وارد ساخته است،الزاماً چنین نیست که فراتر از فقه اهل سنت،نقدی نداشته باشد و به نحوی ناظر به همین نگرانی اوست.
تقلید مسئلهای که بارها در آثار ابنطاووس مورد نقد قرار گرفته و تقلید افراد،به مثابه خطر معرفی شده است. (8)او یادآور شده که بسیاری از افراد نه از سر عناد و
مکابره،بلکه از سر فهم نادرست از کتاب و سنت راه به خطا بردهاند و تقلید فهم آنان بدون حجت،موجب پیروی از خطاست.با آنکه هر دو مورد در بادی امر ناظر به نقد تقلید رایج در میان اهل سنت است،اما باز دلیلی در میان نیست که او نظیر چنین تقلیدی را در حیطه امامیه به همین اندازه خطا نشمارد.او در موضعی به صراحت بیان میدارد که«من راضی به تقلید کسی که احتمال اشتباه برای او وجود دارد نیستم»و مقصود او دیگر نه یک عالم اهل سنت،که سید مرتضی است. (1)
ابن طاووس در برخی یادکردهای خود،اینکه مردم از او در حکمی از احکام شرع،تقلید کنند را نپسندیده و پرهیز خود از این امر را تصریح کرده است؛ (2)اما بیشترنقدهای مربوط به تقلید،ناظر به تقلید در سطح فقهاست. (3)اوج این نگاه در نقل قول ابنطاووس از طریق ورام بن ابی فراس از سدید الدین حمصی دیده میشود که عالمان امامی پس از شیخ طوسی را به حکایت اقوال و تقلید متهم ساخته است. (4)باید دانست که حمصی خود کتاب المنقذ من التقلید را در دوره حضورش در حله،در جهت همین اندیشه تقلید ستیزی-البته در معنای کلامی آن-تألیف کرده است. (5)
ابنطاووس کوشش کرده تا پرهیز خود از تألیف در فقه را نیز در همان قالب پرهیزش از فتوا توجیه کند؛ (6)اما به واقع این پرهیز دلایل جدیتری داشته که
ابنطاووس مایل به باز کردن آن نبوده است.استفاده نکردن از غالب اصطلاحات و صورتبندیهای معمول در کتب فقهی،ناظر به دوری جستن او از فقه متعارف است،و جدا نکردن واجبات و مستحبات،و نادیده گرفتن مرز آنها،گامی در جهت اهمیت دادن به ظرفیت فردی در عمل به شریعت است.
در همین جهت است که ابنطاووس در موضعی از نوشتههای خود،عرف فقه نویسی را چنین تبیین کرده است:عرف اقتضا دارد که«فقه»(کتاب فقهی)عبارت باشد از یادکرد مسائل فقه بدون آنکه اسانید روایی در میان باشد و بدون آنکه تفصیل مباحث مربوط به عمل عبادات(آداب و تفصیلات عملی)در میان باشد. (1)ازاینرو،او به صراحت آثاری مانند الکافی کلینی و تهذیب شیخ طوسی را که کتبی رواییاند،فقه خوانده و آنها را از«بزرگترین کتب فقه»شمرده است؛اما اغلب خود نیز اصرار ندارد این گونه آثار را فقه بنامد؛از جمله،ابنطاووس در اجازات خود،اظهار میدارد که هیچیک از آثار او«فقه»نیستند و تنها نوشته فقهی او کتاب غیاث سلطان الوری است که تک نگاری فقهی درباره قضای نماز برای مردگان است. (2)ابنطاووس در نامبری از افراد در خلال آثار خود نیز به ظرافت دیدگاه خود را درباره چیستی فقه ابراز داشته است؛از جمله اینکه در نامبری برخی از فقیهان اصحاب حدیث چون ابنقولویه قمی و حسین عبیدالله غضائری که در عرف فقیهان به فقاهت شناخته نمیشدند را با تعبیر فقیه یاد کرده است. (3)
آنچه ابنطاووس ترجیح میدهد به جای فقه به کار برد،تعبیر شریعت و
علم شریعت است؛چنانکه درباره کلام نیز تعبیر اصول دین را ترجیح میداده است. (1)علم شریعت،تعبیری بود که به نظر ابنطاووس میتوانست هم فقه عرفی مورد نقد او و هم فقه به معنایی که او پیشنهای میکرد و اصرار نداشت نام آن را فقه گذارد،را در برگیرد.
(2) جایگاه محقق حلی در حله را باید در پرتو ستایشهایی که معاصرانش از او کردهاند،بازشناخت.بیتکلفترین مدح در این باره از علامه حلی است که او را«افضل اهل عصر خود در فقه»شمرده (3)و آبی(صاحب کشف الرموز)نیز او را شاخص و رأس عالمان حله در عصر خود گفته است. (4)حسین بن فضل از دیگر شاگردان او از او با عنوان«شیخ بزرگان اصحاب امامیه و فضلای آن»یادکرده است. (5)
1) (1) .ابنطاووس،الطرائف،ج1،ص8.
2) (2) .زندگینامه:تولد:602،وفات:676،کنیه:ابوالقاسم لقب:نجم الدین،محقق،محقق اول؛نام و نسب:جعفر بن حسن بن ابی زکریا یحیی الاکبر بن حسن ابنسعید هذلی حلی.
3) (3) .علامه حلی،اجازه بنی زهره،ص63.
4) (4) .آبی،کشف الرموز،ج1،ص38؛فاضل آبی در مقدمه کشف الرموز(شرح مختصر النافع)درباره محقق نوشته:«فاتفق توجیهی الی الحله السیفیه حماها الله من النوائب و جنبها من الشوائب.فقرأت عند الوصول ای الوصول الی الحله-بلده طیبه و رب غفور فکم بها من اعیان العلماء بهم التقیت و المعارف الفقها بایهم اقدیت اهتدیت-و کان صدر جریدتها و بیت قصیدتها جمال کمالها و کمال جمالها الشیخ الفاضل الکامل عین اعیان العلماء و رأس رؤسا الفضلا نجم الدین حجه الاسلام و المسلمین ابا القاسم جعفر بن الحسن بن سعید عظم الله قدره و طول عمره».
5) (5) .جعفر بن فضل،ارجوزه،مقدمه نسخه خطی آستان قدس رضوی،به نقل استادی،مقدمه الرسائل التسع،ص9.
وجود دست کم چهار رساله از رسالههای محقق،یعنی الرساله المصریه،الرساله البغدادیه،الرساله الطبریه (1)و مکاتبه او با سدید الدین خوافی،نشان از آن دارد که نفوذ محقق در همان عصر خود،از حله بسیار فراتر رفته بوده و آموزههای او از خراسان و طبرستان تا مصر،جویندگانی داشته است
دور نیست اگر گفته شود اهمیت محقق حلی در عصر خود بیشتر منطقهای است و در نسلهای بعد چهرهای فراگیر به خود گرفته است.ستایشهای شاگردان محقق با وجوه شیفتگی آنان نسبت به شخصیت وی،ناظر به اهمیت جایگاه او در محافل حله است؛در حالی که ستایشهای نسلهای بعد مرزهای حله را درنوردیده است.
فخر المحقق حلی از محقق با عنوان«شیخ مشایخ اسلام»، (2)در دو نسل پس از محقق گامی در این جهت است و کمتر از یک سده بعد،ابنفهد حلی،او را با صفات«فقیه اعظم،قدوه المحققین و بزرگترینِ فقیهان متبحر»ستوده است. (3)این هر دو هنوز حلیاند و در آغاز سده دهم،محقق کرکی او را برای بار نخست فقیه اهل بیت لقب داده،و در زمان خود،محقق حلی را رئیس امامیه،محقق در مطالب فقهی و تنقیح کننده دلایل شرعی خوانده است. (4)این ستایش کرکی،ناظر به نوع تأملات محقق حلی در فقه و اصلاحات او در اصول فقه نیز هست.در دهههای انتقال از سده دهم به یازدهم،عالمان مختلف به گونهای تعابیر کرکی را تکرار کردهاند.«شیخ محقق،امام طائفه(امامیه)و فقیه آن»در کلام صاحب
معالم، (1)«شیخ محقق...فقیه اهل بیت»در کلام قاضی نورالله شوشتری، (2)و«محقق مدقق،سلطان علما در زمان خود،که ریاست شیعه امامیه بدو رسیده است» (3)در کلام شیخ بهایی همه در همان جهتاند.
در این میان صاحب معالم،حتی محدود بودن جایگاه محقق حلی به عصر خود را وانهاده،در نقدی بر عبارت علامه حلی،یادآور شده است که سزاوار بوده علامه جایگاه محقق حلی را مقید به اهل زمان خود نمیساخت.او سخن را چنین ادامه داده که در میان فقیهان ما(امامیه)محقق علی الاطلاق مانند او را ندیده است. (4)به هر روی،موقعیت ویژه محقق حلی و گرمی مجلس درس او،طالبان بسیاری را از حله و سرزمینهای دیگر به گرد خود آورده بود؛چنانکه ابنداوود حلی به بسیاری از فقیهان فاضل در میان شاگردان او اشاره دارد. (5)از میان شاگردان و راویان محقق،اینان شناخته شدهاند:علامه حلی(نامدارترین شاگرد او و تکمیل کننده تعالیم او در مکتب حله)، (6)رضی الدین حلی برادر علامه (7)حسن بن ابی طالب آبی صاحب کشف الرموز، (8)تقی الدین بن داوود حلی، (9)صفی الدین محمد
1) (1) .صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص11.
2) (2) .شوشتری،مجالس،ج1،ص571.
3) (3) .شیخ بهایی،توضیح المقاصد،ص14.
4) (4) .صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص11.
5) (5) .ابنداوود حلی،الرجال،ص84.
6) (6) .علامه حلی،اجازه بنی زهره،ص62-63؛اجوبه المسائل المهنائیه،ص115؛شهید اول،اجازه به ابنخازن،ص188.
7) (7) .شهید اول،اجازه به ابننجده،ص196؛شهید ثانی،اجازه به علی بن عبد الصمد،ص155.
8) (8) .آبی،کشف الرموز،ج1،ص224،156 و ج2،ص124،15.
9) (9) .ابنداوود،الرجال،ص4-5،شهید اول،اجازه به ابننجده،ص196.
بن یحیی حلی (1)و زین الدین علی بن محمد بن سعید حلی (2)از افراد خاندانش،محمد بن صالح سیبی از شاگردان و علاقهمندان به افکار ابنطاووس، (3)غیاث الدین عبد الکریم ابنطاووس برادر زاده رضی الدین. (4)و (5)
محقق حلی دیدگاههای اصولی خود را در کتاب المعارج و مقدمه المعتبر و در لابهلای مباحث فقهی مطرح کرده است.مهمترین مبنای محقق حلی در مباحث الفاظ تفکیک میان مباحث الفاظ و مباحث ملازمات عقلی است.در مباحث الفاظ تکیه بر ظواهر و اصل عدم نقل و عدم مجاز در موارد تردید،تکیه بر فهم عرف در درک معانی الفاظ از مهمترین مبانی محقق در این بخش را تشکیل میدهد.اما در مباحث ادله به طور مختصر دیدگاه محقق را نسبت به ادله اربعه از نظر میگذرانیم:
ظواهر قرآن با وجود قطعیت صدور،از آن رو که در دلالت ظنی هستند،در
1) (1) .شهید اول،اجازه به ابننجده،ص196.
2) (2) .اجازه محقق به او به تاریخ سال 675 قمری بر ظهر نسخهای از شرائع،آقا بزرگ،طبقات،قرن7،ص112،30.
3) (3) .شهید اول،اجازه به ابنخازن،ص189؛شهید ثانی،اجازه به حسین بن عبد الصمد،ص163؛صاحب معالم،الاجازه الکبیره،ص19،13.
4) (4) .ابنطاووس،فرحه الغری،ص50.
5) (5) .افزودهها در منابع متأخر:صفی الدین عبد العزیز بن سرایا حلی(خوانساری،روضات،ج2،ص179)؛شرف الدین علی پسر وزیر ابنعلقمی(همان،ج2،ص180؛امین،اعیان،ج4،ص92)؛جلال الدین محمد بن طاووس،خوانساری،همان،ج2،ص179؛امین،همان،ج4،ص91؛محفوظ بن وشاح حلی(خوانساری،همان،ج2،ص180؛امین،همان،ج4،ص92)؛مورد اخیر بر پایه برداشتی از اشعار وی در:حر عاملی،امل الآمل،ج2،ص52.
مطالعات اصولی در زمره ادله ظنی قرار میگیرند و به طور کلی قول به حجیت ظواهر قرآن فرع بر قول به حجیت ظواهر به طور اعم است.در اندیشه اصولی بغدادیان،چه سید مرتضی و چه شیخ طوسی،ظواهر کتاب از اهمیت محدودی برخوردار بوده و در مقام تعامل با ادله دیگر،هم به طور گسترده از آنها تخصیص میپذیرفته (1)و هم در صحنه فقه تحت الشعاع دلیل اجماع قرار داشته و با اعتضاد به آن،مورد استناد قرار میگرفته است. (2)در سده ششم،کوششهای کسانی چون قطب راوندی،نه در مقام نظریه اصولی،اما در صحنه فقه بر اهمیت ظواهر کتاب افزوده بوده است. (3)
در مکتب حله،استنباط فروع فقهی از طرق ظنی بیش از پیش مورد توجه قرار گرفته و به طبع،اهتمام به ظواهر ظنی آیات نیز فزونی یافته است. (4)شخص محقق حلی در جایگاه بنیانگذار در واقع تنها زمینه این گرایش را فراهم آورده و با وجود تفاوت واضح در اندیشه محقق نسبت به پیشینیان در باب ظواهر کتاب،این مبحث کمتر در نوشتههای بازتاب یافته است.اثر آن را بیشتر میتوان در آثار شاگردانش چون علامه حلی و محقق آبی بازجست. (5)
تفاوتی محسوس میان دیدگاه محقق حلی و پیشینیان را میتوان از دو حیث بازجست:هم اینکه محقق در اصول فقه،حجیت ظواهر کتاب را وضعیتی با ثبات بخشیده و تخصیص آن را به ادله دیگر،بسیار محدود ساخته است،هم
1) (1) .سید مرتضی،الذریعه،ج1،ص278 به بعد و طوسی،عده الاصول،ج1،ص336 به بعد.
2) (2) .سید مرتضی،الانتصار،ص81 و طوسی،الخلاف،ج1،ص45.
3) (3) .برای نظریه مشابه پیشینیان،ر.ک:راوندی،فقه القرآن،ج1،ص4؛برای اثر عملی،ر.ک:سراسر کتاب.
4) (4) .محقق حلی،معارج،ص179-180؛علامه حلی،مبادی،ص240؛ابنمیثم،قواعد،ص137.
5) (5) .برای توضیح،ر.ک:بخشهای مربوط به اندیشه علامه حلی و آبی.
اینکه در صحنه فقه،بارها به ظواهر کتاب،بدون آنکه اعتضادی به ادله دیگر،به خصوص اجماع،بوده باشد،استناد کرده است.
محقق حلی در معارج،مبحث تخصیص عموم کتاب با خبر واحد را موشکافی کرده،آراء مختلف را درباره آن آورده و با لحنی محتاطانه و غیر صریح،به طور ضمنی به عدم تخصیص گراییده است.او در تبیین مسئله،بر این مبنا پافشاری دارد که تخصیص عموم کتاب تنها به مواردی محدود شود که نسبت به تخصیص اجماع وجود دارد.بر این پایه،او تخصیص کتاب به خبر واحد را تنها در چنین مواردی میپذیرد و بعد خود خاطر نشان میسازد که در این موارد نیز،عملاً تخصیص به اجماع و نه به خبر واحد صورت گرفته است. (1)و (2)محقق در آثار فقهی خود نیز بارها یادآور شده که تخصیص کتاب با خبر واحد را پذیرا نبوده است. (3)
درباره استناد عملی به ظواهر کتاب،باید گفت نمونههایی اگرچه که از چنین استناداتی در آثار فقهی محقق حلی دیده میشود که در مباحث عبادات،معاملات و احکام پراکنده است؛برای نمونه میتوان به استناد به ظاهر آیه در ادا بودن نماز با وقت موسع، (4)و (5)منع مس نوشته مصحف بدون وضو، (6)و (7)مسئله تحریم نکاح
1) (1) .محقق حلی،معارج،ص96.
2) (2) .اینکه صاحب معالم و تونی از عبارت محقق،برداشت توقف کردهاند،با تدقیق در عبارت محقق در معارج،و نیز تصریحات او در آثار فقهیاش،قابل تأمل است؛ر.ک:صاحب معالم،معالم الاصول،ص140-141؛تونی،الوافیه،ص135.
3) (3) .محقق حلی،المسائل العزیه،ص172؛المختصر،ص289؛المعتبر،ص586.
4) (4) .اسراء،78،17.
5) (5) .محقق حلی،المسائل العزیه،ص105.
6) (6) .واقعه،79،56.
7) (7) .آبی،کشف الرموز،ج1،ص70،به نقل از محقق حلی.
زوجات پیامبر صلی الله علیه و آله در صورت مفارقت، (1)و (2)و الحاق آن کس که سلاح برکشد و مردم را بترساند به محارب، (3)و (4)اشاره کرد.آنچه فراتر در مباحث فقهی محقق دیده میشود،تکیه بر حجیت عمومات مستند به ظواهر کتاب و رابطه این عمومات با اخبار است. (5)
محقق حلی خود در عبارتی از المعتبر-که از آخرین نوشتههای اوست-به بیان یک اصل درباره ظواهر کتاب پرداخته است.او میگوید:«مذهب ما تمسک به ظاهر است؛پس اخذ به آنچه با ظاهر منقول(اعم از کتاب و سنت)مطابق باشد به اصول ما اشبه است؛بنابراین،در هر موضعی که ما میگوییم«علی الاشبه»،مراد از آن همین معناست». (6)محقق آبی در شرح شرائع،برخی از این«اشبه»های محقق حلی را به آیات مربوط بازگردانده است. (7)
توجه به اینکه محقق حلی در شرایع،509 بار از تعبیر اشبه استفاده کرده،نشان از آن دارد که ظواهر کتاب تا چه اندازه در فقه محقق حلی اثرگذار بوده است. (8)از رقم یاد شده،140 مورد در عبادات،251 مورد در معاملات (9)و 118 مورد در احکام به معنی الاخص دیده میشود.
1) (1) .احزاب،6،33.
2) (2) .محقق حلی،شرائع،ج2،ص272.
3) (3) .مائده،33،5.
4) (4) .محقق حلی،شرائع،ج4،ص181.
5) (5) .مثلاً محقق حلی،شرائع،ج1،ص228،ج3،ص263،62،ج4،ص236.
6) (6) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص124؛تأیید همین مطلب،آبی،کشف الرموز،ج1،ص219.
7) (7) .آبی،کشف الرموز،ج1،ص490،219.
8) (8) .نیز 51 مورد در المختصر النافع،38 مورد در المعتبر،و سه مورد در الرسائل التسع.
9) (9) .183 مورد در عقود و 68 مورد در ایقاعات.
یکی از مباحث اصولی که محقق حلی نظر خاص درباره آن دارد و مشترک میان کتاب و سنت است،مسئله عام و خاص«متنافی الظاهر»است.او بر خلاف دیگر اصولیان که در این موارد،یا مانند ابنزهره و قول منقول از سید مرتضی و شیخ طوسی عام را ناسخ خاص،یا خاص را مخصص عام میشمارند،موضعی کاملاً متفاوت اتخاذ کرده است.از نظر او در این موارد تاریخ تخاطب است که اهمیت دارد و آنچه تعیین کننده است این است که کدامیک در تاریخ مقدم بر دیگری باشد. (1)
میدانیم که مسئله حجیت خبر واحد پیش از مکتب حله معرکه آراء امامیه بوده است.فارغ از متقدمان امامیه،از سده پنجم هجری،مخالفت با حجیت آن از سوی متکلمان،و قول به حجیت آن از سوی مکتب شیخ طوسی،به مهمترین امتیاز این دو مکتب تبدیل شده بود،و در جانب منتقدان شیخ طوسی چون ابنادریس نیز،یکی از شاخصهها بازگشت به عدم حجیت آن بود. (2)
اما به نظر میرسد در مکتب حله،داوریها در مسئله به مسائل ظریفتری معطوف شده و شخص محقق حلی،از آن پرهیز داشته است که به سادگی خود را در شمار مؤیدان یا مخالفان حجیت خبر واحد قرار دهد.او قول به حجیت مطلق اخبار را به اهل ظاهر و حشویه نسبت میدهد، (3)با تفسیری که از کلام شیخ طوسی به دست
1) (1) .محقق حلی،معارج،ص98 و صاحب معالم،معالم الاصول،ص143.
2) (2) .به نقل از سدید الدین حمصی در کتاب المصادر،ابنادریس،السرائر،ج3،ص290-291؛همان،ج1،ص19-47،20-82،51؛ابنداوود حلی،الرجال،ص498.
3) (3) .محقق حلی،معارج،140؛المعتبر،ج1،ص29؛فیض کاشانی،الاصول الاصلیه،ص61؛انصاری،فرائد الاصول،ج1،ص338. -تونی،الوافیه،ص158.
داده،این امر را که شیخ طوسی مطلقاً به خبر واحد عمل کند را نفی کرده است، (1)و در مقدمه المعتبر نیز چنان بحث کرده که در مخالفت نسبت به مدافعان حجیت خبر واحد قرار داشته است. (2)به نظر میرسد این اقتضای فضای حله در آن دوره بوده؛اما نباید از نظر دور داشت که بازاندیشیهای محقق درباره خبر واحد،راه را برای علامه حلی چنان هموار ساخته که دعوی حجیت مطلق خبر واحد را مطرح ساخته است. (3)
محقق در بحث خود درباره حدیث،تا حد ممکن کوشش داشته تا قراینی بیرون از خبر را برای پذیرش یا رد آن مبنا قرار دهد و مستقیماً درگیر مسئله حجیت خبر واحد نشود.او همچون عالمان پیشین امامیه به سراغ اجماع بر خبر میرود و یادآور میشود که آن خبر که اصحاب بر عمل بدان اجماع کنند حجت است،و آنچه اصحاب بر طرح آن اجماع کند،حجیتی در آن نیست. (4)اما او در تعبیرهای بعدی،اجماع را در حد قبول یا رد اصحاب فرو کاسته و سطح انتظار را کاهش داده است. (5)در عمل نیز تأیید حجیت خبر در مباحث فقهی محقق حلی،در قالب عمل اصحاب تجلی یافته است و رجوع آن عموماً به شهرت بین اصحاب و شهرت به عدم مخالفت اصحاب بوده است.تکیه بر عمل اصحاب به مضمون روایت در مباحث محقق بیشتر با وجهه سلبی دیده میشود.او در خلال آثار خود بارها به اخباری اشاره کرده و آنها را به دلیل شاذ بودن، (6)مهجور
بودن (1)و متروک بودن (2)طرح کرده است.تعبیر متروک به جای مهجور در آثار متقدم او کمتر به کار رفته؛اما در المعتبر،این تعبیر کاملاً جایگزین مهجور شده و نزد شاگردان علامه نیز تعبیر متروک معمول بوده است. (3)
تمییز میان دو نوع نقد حدیث،یعنی نقد اسناد حدیث و نقد عمل اصحاب به مضمون،نزد محقق حلی نیز دیده میشود؛با آنکه محقق به وضوح شاگردش محقق آبی وجه این تمایز را بیان نکرده است.همان گونه که آبی تصریح کرده،ارزیابی منفی در گونه نخست از نقد،حدیث را«ضعیف»،و در صورت عمل نکردن به مضمون و«شاذ»شمردن آن از سوی اصحاب،آن را«متروک»قلمداد میکند. (4)محقق حلی در مواردی اشاره دارد که حدیث،هم در سند ضعیف و هم شاذ است، (5)یا در عین شاذ بودن،در سند آن نیز انقطاعی وجود دارد. (6)
محقق حلی در توضیحاتی پراکنده،حدیث متروک را حدیثی دانسته است که اصحاب بدان عمل نکرده (7)و بر اساس آن فتوا ندادهاند. (8)مبنای سنجش،گاه طیفی
1) (1) .محقق حلی،شرائع،ج2،ص254،248،185،92؛المختصر،ص137.
2) (2) .محقق حلی،شرائع،ج2،ص340،306،المختصر،ص231،213،147،139؛المعتبر،ج1،ص225،189،69،67،60،ج2،ص401،15.
3) (3) .آبی،کشف الرموز،ج1،ص294،209،166،علامه حلی،المختلف،ج1،ص327،218،ج2،ص173؛منتهی المطلب،ج1،ص291،127،112؛موارد محدود تعبیر مهجور:آبی،ج1،ص543،377 و ج2،ص256؛علامه حلی،قواعد،ج3،ص528.
4) (4) .آبی،کشف الرموز،ج1،ص229.
5) (5) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص257،ج2،ص613.
6) (6) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص82.
7) (7) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص254،ج2،ص534.
8) (8) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص189،67،60.
محدود چون متروک بودن حدیث نزد«محققین»از فقها، (1)یا نادر بودن عمل به حدیث، (2)و گاه طیفی وسیع چون اجماع طایفه امامیه بر ترک عمل به آن (3)را در بر میگیرد.گاه نیز حدیث را با احادیث دیگر سنجیده،و حدیثی را که مضمون آن با احادیث مشهور مخالف باشد،شاذ دانسته است. (4)
به هر روی در برخورد با مسئله شذوذ،همواره موضع محقق حلی طرح حدیث نیست و بهندرت میتوان در نوشتههای متقدم او نمونههایی را یافت که او جمع را ترجیح داده و مثلاً امر موجود در حدیث شاذ را حمل بر استحباب کرده است. (5)گفتنی است در موارد مکرر،محقق حلی در نقد برخی اخبار از تعبیر«متروک الظاهر»استفاده کرده (6)که در عمل تفاوت معناداری با متروک بودن خبر ندارد.شاید بر پایه آنچه در جانب سلبی گفته شد و مجموع اظهار نظرهای محقق حلی در باب حجیت خبر واحد،گویاترین جمع بندی درباره موضع محقق حلی،همان برداشت شیخ انصاری باشد،مبنی بر اینکه نزد محقق«مناط در اعتبار اخبار آحاد،عمل اصحاب است». (7)
نسبت به خبر واحدی که قرائنی دال بر صدق-از جمله عمل اصحاب-مفقود باشد و چیزی دال بر خلاف مضمون آن هم در میان نباشد.محقق حلی
1) (1) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص94.
2) (2) .محقق حلی،المعتبر،ج2،ص689؛نیز تعبیر حدیث نادر:محقق حلی،شرائع،ج4،ص264؛المعتبر،ج2،ص586،433،399.
3) (3) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص202.
4) (4) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص435.
5) (5) .محقق حلی،المعتبر،ج2،ص68.
6) (6) .محقق حلی،المعتبر،ج2،ص567،483،433،391،278؛المسائل العزیه،ص177.
7) (7) .انصاری،فرائد،ج1،ص241.
عمل به این گونه خبر را با شرایطی جایز میشمارد که این شرایط را به تفصیل در معارج آورده است. (1)
درباره حدیث مرسل،محقق در معارج،کلام شیخ را آورده و خود سکوت کرده است؛ (2)سکوتی که از سوی اصولیان پسین،حمل بر توقف شده است. (3)باید توجه داشت که محقق در موضعی از المسائل العزیه نیز متعرض بحث از مرسل شده و در آنجا به صراحت بیان کرده است که تنها از باب ترجیح و جمع بین حدیثین،به احادیث مرسل عمل میکند.او در مقام استدلال،یادآور شده است که«مرسل آن اندازه قوت دارد که بتواند در جایگاه امارهای موجب ظن عمل کند؛پس عمل به مرسل در واقع عمل به دلیل راجح و نه به مجرد اماره مرجِحه است». (4)و (5)
به طور کلی از سراسر فقه محقق،تکیه او بر اخبار و منابع روایی مستفاد میشود و در بسیار از موارد،مهمترین انتقاد او بر فقیهان پیشین در فتاوایشان،نداشتن مأخذ روایی بوده است. (6)
محقق حلی ضوابطی نیز برای ارزیابی خبر و تراجیح میان اخبار به دست داده (7)که برخی از آنها،در دورههای بعد نیز مورد توجه فقیهان و اصولیان بوده است. (8)او
1) (1) .محقق حلی،معارج،ص148-154.
2) (2) .همان،ص151.
3) (3) .صاحب معالم،معالم الاصول،ص213-214.
4) (4) .محقق حلی،المسائل العزیه،ص109.
5) (5) .برای نمونهای قابل تأمل از جمع بین حدیثین،ر.ک:آبی،کشف الرموز،ج1،ص55.
6) (6) .ر.ک:آبی،کشف الرموز،ج1،ص475،414،401،به نقل از محقق.
7) (7) .محقق حلی،معارج،ص149-157.
8) (8) .مثلا فخر المحققین،ایضاح،ج4،ص175؛صاحب معالم،معالم الاصول،ص251،207،204-255.
حدیثی را که عمل بدان نادر باشد،طرح میکرده و از فتوای نادر پرهیز داشته است؛بلکه چنین مینماید که از مسئله به ندرت،به عنوان مبنایی سلبی در مواضع مختلف استفاده کرده است.او در نکت النهایه،در باب کفارات حتی حدیثی را از آن جهت که موضوع آن نادر الوقوع است،طرح کرده است. (1)
محقق با تکیه بر این مبنا که حدیث متواتر الزاماً باید مستند به امری محسوس بوده باشد،ادعای تواتر در مورد امور خصوصی معصومین که عرفاً امکان حس آن برای جماعتی پرشمار وجود نداشته است را مطلقاً از دایره تواتر بیرون میداند. (2)این اندیشه درباره تواتر،از سوی غزالی مطرح شده و در عصر محقق حلی،از مباحث مورد بحث در محافل اهل سنت بوده است. (3)
سید مرتضی در نظام اصولی خود،معظم احکام شرعی را بر پایه اجماع عالمان امامیه میدانست و همین موضعگیری او در آثار فقیهان برجسته بعدی،چون شیخ طوسی، (4)ابنزهره حلبی (5)و قطبالدین راوندی (6)کم و بیش دنبال شده است.اتفاقاً مسئله اجماع از جمله مباحثی بود که در نقدهای منتقدان
1) (1) .ر.ک:محقق حلی،نکت النهایه،ص82:«ما تضمنته الروایه نادر الوقوع»؛فخر المحققین،ایضاح،ج4،ص82.
2) (2) .محقق حلی،شرائع،ج4،ص134؛فخر المحققین،ایضاح،ج4،ص438.
3) (3) .غزالی،المستصفی،ص142؛ابنقدامه،روضه الناظر،ص96؛ابنصلاح،الفتاوی،ص86؛ادب المفتی،ص158؛نووی،المجموع،ج1،ص54؛روضه الطالبین،ج8،ص91؛همو،آداب الفتوی،ص72.
4) (4) .طوسی،الخلاف،ج1،ص45.
5) (5) .ابنزهره،غنیه،ص539-542.
6) (6) .راوندی،فقه القرآن،ج1،ص4.
شیخ طوسی نیز مورد توجه جدی قرار نداشت.
از سده هفتم هجری در تحقیقات اصولی عالمان مکتب حله و در رأس آنان محقق حلی،جایگاه اجماع در فقه و اصول امامیه مورد بازنگری قرار گرفت و بر اندک بودن کارآیی آن تأکید شد.محقق حلی ضمن پذیرش مبانی نظری حجیت اجماع، (1)در عبارتی کوتاه و گذرا در مقدمه کتاب المعتبر،بدون آنکه نظریهای جدید درباره چیستی اجماع ارائه کند،امکان بهرهگیری عملی از اجماع در استنباط فروع فقهی را محدود دانست، (2)و این حرکتی بود که پیگیری آن را میتوان در آثار سدههای بعد چون الذکری از شهید اول،تمهید القواعد شهید ثانی و معالم الاصول شیخ حسن بازیافت. (3)
محقق بارها متقدمان و معاصران را به سبب دعوی اجماع در مواردی که به واقع اجماعی وجود ندارد به نقد گرفته و برخی از آنها را اتفاق چند نفر دانسته است. (4)او حتی در موضعی توضیح داده که چگونه شهرت یک فتوا در یک عصر و عملاً پس از گذشت نسلی،شبهه اجماع را پدید میآورد؛در حالی که به واقع اجماعی در میان نبوده است. (5)محقق مکرراً در نقد مدعیان اجماع اصرار دارد که تنها در مواردی اجماع تحقق مییابد که حضور امام معصوم علیه السلام در میان اجماع کنندگان به قطع معلوم باشد و آنچه چنین ویژگی
در آن دانسته نباشد،اجماع نیست. (1)
آنچه حجیت را به وجود میآورد در واقع نه اجماع،که حضور امام در میان آنان است و حتی اگر دو نفر بر قولی مجتمع باشند که بدانیم یکی از آنها«لا بعینه»امام است،همان قول حجت است و قول کثیری که در برابر آن قرار گرفتهاند حجیت نخواهد داشت. (2)
به هر روی،در آثار فقهی محقق حلی بسیار دیده میشود که او به صراحت دلیل حکم را اجماع گفته است؛ (3)اما بسیار بیش از آن توجه به شهرت دیده میشود که در فقه حلیان،تالی تلو اجماع است.موضعگیریهای محقق به شدت به همراهی با غالب فقها گرایش دارد و او خود این گرایش را در مقام یک اصل چنین بیان کرده است:«[اینکه]اکثر اصحاب با آنچه گفتهایم همراه باشند،اماره رجحان است». (4)البته محقق شهرت فتوایی میان اصحاب را تا آنجا که به حد اجماع نرسد،دلیل شرعی نمیانگارد؛اما در دستگاه اصولی او چنین شهرتی در حد اماره ظنآور،و در حد مرجِح میتواند قابل تکیه باشد.
محقق خود تصریح کرده که هرگاه در آثارش تعبیر«الاشهر»را به کار برده،همین شهرت و همراهی اکثر اصحاب را مقصود داشته است (5)و در عمل،آثار
1) (1) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص53،31؛معارج،130،126؛المسائل العزیه،ص66-144،67؛توجه به دیدگاه او:صاحب معالم،معالم الاصول،173؛انصاری،فرائد الاصول،ج1،ص186.
2) (2) .محقق حلی،المعتبر،ص31 و معارج،ص126.
3) (3) .محقق حلی،شرائع،ج1،ص29،15،13 همو،المختصر،ص173،53،17،المعتبر،ج1،ص90،86،32،المسائل العزیه،ص149؛المسائل الطبریه،ص323؛المسائل الخمسه عشر،ص276.
4) (4) .محقق حلی،المعتبر،ج2،ص279.
5) (5) .محقق حلی،المعتبر،ج2،ص279؛همان،ج2،ص768،554،387،298،180،86،که به لفظ واضحی درباره فتوای مشهور بین اصحاب سخن گفته است.
فقهی او،به ویژه آثار فتوایی مشحون از تعبیر الاشهر است (1)که میزان اثر گذاری این گرایش بر فقه او را نشان میدهد.تعبیر مشابه دیگر در آثار محقق تعبیر«اظهر»است که آن نیز ناظر به فتوای غالب در میان اصحاب است (2)و این تعبیر نیز به خصوص در آثار فتوایی او بسیار تکرار شده است. (3)
یکی از مسائل اجماع که محقق درباره آن اظهار نظر کرده و با قول شیخ طوسی مخالفت کرده است،سخن او درباره اتفاق اصحاب بر مسئلهای،پس از اختلاف است.شیخ در اینباره معتقد بود که با تکیه بر مبنای قول به تخییر در صورت اختلاف،پس از حصول اتفاق،یکی از طرفین تخییر محکوم به بطلان خواهد بود؛اما محقق که اتفاق پس از اختلاف را تأیید کرده،یادآورد شده است که حتی با قول به تخییر،تخییر میتواند مشروط به عدم اتفاق در مابعد بوده باشد. (4)
در آثار اصولی متأخر چنین شهرت دارد که ادله فقه نزد امامیه چهار دلیلند:کتاب،سنت،اجماع و عقل،با این همه،به رغم این شهرت فراگیر در نگرش تاریخی و محتوایی،دلیل چهارم در هالهای از تاریکی قرار دارد.ابنادریس،یکی از عالمان شناخته شده امامی که از ادله اربعه سخن گفته و عقل را چهارمین آنها شمرده است، (5)
1) (1) .محقق حلی،شرائع،ج1،ص75،61،60؛المختصر،ص35،21،11؛المعتبر،ج1،ص47،ج2،ص313،312.
2) (2) .برای توضیح معنا،ر.ک:محقق حلی،المعتبر،ج1،ص55 و آبی،کشف الرموز،ج1،ص50.
3) (3) .محقق حلی،شرائع،ج1،ص15،13،12؛المختصر،ص15،10،8،المعتبر،ج1،ص351؛ج2،ص631.
4) (4) .محقق حلی،معارج،ص133-134؛صاحب معالم،معالم الاصول،ص179-180؛قمی،قوانین،383.
5) (5) .ابنادریس،السرائر،238.
به اجمال چنین آورده که تنها در صورت فقدان دلیلی از کتاب،سنت و اجماع به دلیل عقل تمسک میگردد.
حدود یک قرن بعد،در کلام محقق حلی تحول خاصی دیده میشود.او برخلاف مشهور،ادله احکام را پنج مورد دانسته و به این ادله،کتاب و سنت و اجماع و دلیل عقل،استصحاب را نیز افزوده است.از توضیحات او درباره این تقسیم آشکار میگردد که وی با الحاق اصل برائت به اصل استصحاب،اصول عقلیه را نه در قسم چهارم(دلیل عقل)،بلکه در قسم پنجم(عنوان کلی استصحاب)طبقه بندی کرده و برای دلیل عقل مصادیق خاص دیگری قائل شده است.او قسم چهارم از ادله،یعنی آنچه که آن را دلیل عقل نامیده است را بر دو گونه دانسته است:نخست دلالتهای عقلی مربوط به خطاب،مشتمل بر«لحن الخطاب،فحوی الخطاب و دلیل الخطاب»و دوم مستقلات عقلیه. (1)اما باید توجه داشت که محقق حلی نیز در پیروی از سنت اصول نویسان امامی،بحث درباره عقل در جایگاه چهارمین از ادله فقه را در اثر اصولی خود نیاورده است.
درباره مستقلات عقلیه باید گفت عالمان امامیه پیشتر در مباحث کلامی خویش به تناسب اتخاذ موضع عدلگرایانه،به«حسن و قبح عقلی»افعال قائل بودهاند و همین امر موجب شده بود که برخی احکام مستقل،اعم از واجب و مندوب و مباح و مکروه و قبیح را برای عقل قائل باشند؛احکامی که در اصطلاح«مستقلات عقلیه»خوانده میشوند. (2)
سه اصطلاح لحن الخطاب،فحوی الخطاب و دلیل الخطاب در منابع اصولی
متأخر کاربرد چندانی ندارند.در توضیح باید یادآور شد که اصطلاح دلیل الخطاب برای مفهوم مخالف،فحوی الخطاب برای مفهوم موافق یا قیاس اولویت،و لحن الخطاب تقریباً و نه دقیقاً تعبیری برای دلالت اقتضاست.بدین ترتیب،محقق حلی مباحث مربوط به ملازمات عقلیه،یا دست کم بخش مهمی از این مباحث را در حیطه دلیل عقل گنجانیده است.باید گفت با توجه به اینکه مبحث مستقلات عقلیه کاربرد مستقیمی در حیطه مسائل فقه،جز برخی عموماتی که اختلافی نیز درباره آنها نیست،ندارد،عملاً در اصول محقق حلی دلیل العقل برابر با دلالتهای عقلی،یا مبحث ملازمات بوده است.
درباره دلیل الخطاب محقق بدون آنکه از این اصطلاح بهره گیرد در مباحث الفاظ کتاب معارج سخن گفته،و اقسام گوناگون مفهوم مخالف را از نظر دلالت لفظی غیر دال بر مفهوم دانسته و به تعابیر مبهم،نیاز به اعتباری زائد را برای دلالت مطرح ساخته است. (1)او در طی مباحث فقهی خود نیز بارها به«متروک»بودن دلیل الخطاب نزد خود اشاره کرده، (2)و همچنین تمسک به آن در معرض نص را اجماعا باطل دانسته است. (3)
درباره اصول عملیه باید گفت مباحث مربوط به برائت و استصحاب از عصر سید مرتضی و شیخ طوسی به طور جدی در کانون توجه اصولیان امامی قرار داشته و در سده ششم نیز مورد توجه ناقدان شیخ طوسی،چون ابنادریس بوده است؛اما در کلام محقق حلی تحول خاصی در این باره دیده میشود.اینکه او اصرار داشته،استصحاب را در جایگاه یک دلیل،جدا از چهار دلیل دیگر بر آنها بیفزاید،باید بیش
از یک سلیقه در طبقهبندی بوده باشد.از توضیحات خود او درباره تقسیم پنجگانه آشکار میگردد که وی با الحاق اصل برائت به استصحاب،عملاً برای اصول عملیه،ماهیت و جایگاهی متفاوت از دلالتهای عقلی میدیده است. (1)
در نگاهی تحلیلی و کلی به نظام فقهی حله،باید گفت که فرای نظریههای اصولی،در عمل بیشترین نمود اجتهاد حلّیان،نه در به کارگیری شیوههای محتواگرا،بلکه در بسیاری موارد در توسعه دادن به کاربرد شیوههای«شکلگرا»بوده است و همین ویژگی است که فقه حله را مرحلهای مهم در توسعه کاربرد اصول عملیه مطرح میسازد که از بارزترین نمودهای شکلگرایی در روش فقهی است.
به طور خاص درباره استصحاب باید گفت دو قرن پیش از محقق حلی مناقشاتی در بغداد روی داده که درک موضع محقق،مستلزم مروری بر آنهاست.شیخ مفید در مختصر اصولی خود،به طور گذرا و بدون توضیح،حکم به مقتضای«استصحاب الحال»را واجب دانسته (2)و همان گونه که شیخ طوسی نیز تصریح نموده،استصحاب مورد نظر او گویا چیزی جز«استصحاب الحال» (3)سنتی با مثال قالبی آن درباره مُتَیمِمِی که در اثنا نماز آب بیابد،نبوده است. (4)سید مرتضی اعتبار این استصحاب را به شدت نقد کرده و شاخص در مخالفت با استصحاب شهرت یافته است. (5)محقق حلی در معارج،نخست به دفاع از موضع شیخ مفید برخاسته و پس از پایان گفتگو در مقام نتیجه گیری،استصحاب حکم شرحی را در صورتی که دلیل
حکم مقتضی آن به صورت مطلق بوده باشد،روا شمرده و داوری به استمرار حکم را لازم دانسته است. (1)صاحب معالم به تفاوت ظریفی میان نتیجهگیری او و موضعی که نخست قصد دفاع از آن را داشته اشاره کرده است. (2)
چندی بعد محقق در المعتبر،استصحاب حکم شرع را همچون سید مرتضی به کلی بیاعتبار شمرده و تنها استصحاب معتبر را در تمسک به برائت اصلیه،یا به تعبیر دیگر استصحاب برائت اصلیه منحصر کرده است. (3)او استصحاب را بر سه قسم دانسته است:استصحاب حال العقل،که همان تمسک به برائت اصلیه است و آن را معتبر میشمارد،گونه دوم آنکه گفته شود دلیل بر این امر وجود ندارد،پس انتفاء آن واجب است و آن را معتبر نمیداند،و گونه سوم،استصحاب حال الشرع مانند مثال متیمم که آن را نیز حجت نمیشمارد.بر این پایه،استصحاب معتبر نزد محقق در عمل چیزی جز اصل برائت نیست.او در این یادکرد گذرا،میان دو نوع برائت تفاوت قائل شده است:برائت اصلیه مانند شک در وجوب نماز وتر،که در آن اصل را بر برائت ذمه نهاده است،و دوم همان که«گفته شود دلیلی بر این امر وجود ندارد،پس انتفاء آن واجب است».او در توضیح کوتاه خود،یادآور میشود که چنین نتیجهای تنها زمانی صحیح است که بدانیم اگر دلیلی وجود داشت،ما بر آن دست مییافتیم؛اما اگر چنین نباشد(که نیست)،توقف واجب است.او قول به اباحه به استناد عدم دلیل بر وجوب یا حظر را نیز به همین قسم از برائت ملحق کرده است.
به نظر میرسد دقیقترین برداشت از این تفصیل محقق،برداشت میرزای قمی است که تفصیل مورد نظر محقق را تفصیل میان اعتبار اصل برائت در«ما یعم به البلوی»و غیر آن دانسته و یادآور شده که محقق برائت را در مورد نخست معتبر و در مورد دوم غیر معتبر میدانسته است. (1)برداشت قمی از عبارت محقق،با تکیه بر آگاهی او از اندیشه و زبان محقق است؛چه تعبیر ما یعم به البلوی،تعبیری است که محقق بارها در طی مباحث المعتبر از آن استفاده کرده است. (2)این برداشت زمانی تأیید میشود که بدانی محقق هم در المعتبر،هم در رساله عزی،بارها به اصل برائت،چه در شبهات وجوبیه و چه تحریمیه در مواردی که خود آن را«ما یعم به البلوی»خوانده تمسک کرده است. (3)افزون بر آن،توجه به گریز همیشگی محقق از موارد ندرت و آشنا بودن توقف او در چنین مواردی،برداشت قمی را میتواند مرجح سازد.
در برداشت مولی محمد تقی صاحب هدایه المسترشدین از گفتار محقق،او به تفکیک دو نوع برائت،یعنی برائت در شبهه وجوبیه و برائت در شبهه تحریمیه نزدیک شده (4)که میدانیم یکی از محوریترین مسائل مورد اختلاف میان اصولیان و اخباریان در سدههای پسین بوده است. (5)
اصولیان پسین از سویی با توجه به بافت گفتگویی عصر خود،از عبارت محقق چنین مبنایی را دریافته بودند و از سوی دیگر،در مقام یک اصولی متقدم
1) (1) .قمی،قوانین،ج2،ص15؛محمد تقی،هدایه،ص444؛انصاری،فرائد الاصول،ج2،ص93.
2) (2) .محقق حلی،المعتبر،ج1،ص418،128،ج2،ص224.
3) (3) .همان،ج1،ص418،ج2،ص224؛همو،الرساله العزیه،ص178؛نیز مقایسه با نمونهای مشابه از علامه حلی در المختلف،ج1،ص464.
4) (4) .محمد تقی،هدایه المسترشدین،ص444.
5) (5) .استرابادی،الفوائد،ص106.
از موضع اخباری او در شگفت بودند.مولی محمد تقی،موضع محقق حلی در اجرای برائت را نزدیک به موضع اخباریه شمرده است؛ (1)اما شیخ انصاری این برداشت سخن محقق را نقد کرده است. (2)
درباره استصحاب به معنای مصطلح آن،فاضل تونی که محقق حلی را از منکرین میدانسته،او را به کاربردی از استصحاب در شرائع مأخوذ کرده است. (3)شیخ انصاری به دنبال تأویلی دقیقتر از دیدگاه محقق بوده و برداشت صاحب معالم و دیگری(فاضل جواد)که محقق را با منکرین استصحاب همراه میدانستهاند،بدفهمی از گفتار او انگاشته است. (4)
در یادکردهای شاگردش آبی،احتیاط در جایگاه یک اصل در فقه محقق معرفی شده است؛اگر چه سخن واضحی درباره آن در عبارات خود محقق دیده نمیشود.عبارات محقق در مقدمه المعتبر،درباره جاری نکردن اصل برائت در طیفی از موارد گونهای از احتیاط است.به نقل آبی،اصل احتیاط به خودی خود نزد محقق دال بر وجوب نیست و به ندب بازگردانده میشود. (5)شاید نمونه آن تجویز نماز نافله به سوی غیر قبله باشد که تنها از باب احتیاط استقبال قبله را افضل و ترک آن را مکروه مؤکد دانسته است. (6)همچنین در فقه محقق،اصل احتیاط در مقام ترجیح،مبنای عمل بوده است. (7)
به عنوان پیشینه بحث امامیان در چیستی اصول فقه،باید به تعریف سید مرتضی در الذریعه اشاره کرد که اصول فقه را عبارت از«سخن درباره چگونگی دلالت ادله بر احکام به صورت فی الجمله نه به تفصیل»میدانست. (1)شیخ طوسی نیز آن را همان«ادله فقه»میدانست از حیث آنچه به اجمال اقتضا دارند؛نه از حیث فروعی که بر آنها دلالت دارند. (2)
تعریف بسیار کوتاه محقق حلی در معارج که میگوید:«اصول فقه عبارت است از طرق فقه علی الاجمال، (3)میتواند پلی میان تعریف شیخ طوسی با تعریفات متأخر تلقی گردد؛چرا که متأخران امامیه بر خلاف پیشینیان،بیشتر دانش اصول فقه را نه شناخت ادله،بلکه شناخت قواعد فراهم شده برای استنباط احکام شرعی میدانستند.
محقق حلی نخستین عالم امامی پس از رأیگرایان قرن چهارم است که نسبت به«اجتهاد»موضعی مثبت اتخاذ کرده است.اجتهاد که پیش از آن ناظر به اجتهاد الرأی و رأی مذموم بوده و از سوی عالمان امامیه امری مردود انگاشته میشده است،در مکتب حله و با کوشش محقق حلی،با پدید آوردن گسترشی در طیف معنایی،ظرفیت معنایی را یافت که بدان معنا فعالیت عالمان امامی برای دست یافتن به احکام شرعی نیز در دایره شمول آن قرار میگرفت.بدین ترتیب،محقق بدون اینکه از مواضع سنتی امامیه در نفی قیاس و رأی عدول کرده باشد،
با پدیدآوردن تحولی در انگاره اجتهاد،امامیان اجتهاد ستیز را به امامیان مجتهد مبدل ساخت.
تعریفی که محقق حلی از اجتهاد ارائه داده بدین قرار است:«اجتهاد بذل جهد در استخراج احکام شرعی است».بدین ترتیب اجتهاد بسیار فراتر از اجتهاد به قیاس،هر گونه استخراج احکام از ادله شرع است؛از جمله با آن مبانی و شیوهها که در میان امامیه معمول است. (1)
محقق حلی بیدرنگ نکته دیگری را مطرح میکند که به مراتب اهمیت آن بیش از شمردن امامیه در عداد اهل اجتهاد است.وی اظهار میدارد که استخراج احکام از ادله از آن روی اجتهاد است و از آن رو نیازمند جهد و کوشش است که مطلوب در آن اغلب اعتباراتی نظری است و اغلب از ظواهر نصوص استفاده نمیشود. (2)
محقق حلی کمتر به طور مستقیم درباره ظن به طور کلی و ارزش آن سخن گفته است؛با این همه برخی اشارههای او اصولیان بعد را متوجه ساخته که گویی محقق برای مطلق ظن اعتباری قائل بوده است.از جمله عبارت محقق درباره واجب کفایی است که اگر فرد بداند یا ظن کند که دیگری فعل را انجام میدهد،از او ساقط میشود. (3)صاحب هدایة المسترشدین،از این عبارت در کنار اظهارات علامه حلی در نهایة الوصول،کفایت مطلق ظن را استظهار کرده است. (4)چنانکه در دو موضوع استناد به حدیث مرسل و استناد به شهرت اشاره شد،محقق گرچه امور ظنی را که حکم به تعبد بدان در شرع نیامده را دلیل محسوب نمیداشته،اما
ارزش آنها به مثابه اماره و استفاده از آنها در جایگاه مرجح میان ادله را همواره منظور داشته است.در مجموع چنین مینماید که در دستگاه اصولی علامه،امارهها حامی ادلهاند و به دلیل آنکه مفید علم نیستند،از نظر دور داشته نمیشوند و از ظن حاصل از آنها صرف نظر نمیشود. (1)
محقق حلی در موضعی از معارج،این بحث قدیم را گشوده که احکام شرعی تابع مصالحاند. (2)درست است که هوشیاری نسبت به این مبنا،در بسیاری از دلالتهای عقلی میتواند راهگشا باشد؛اما گام بعدی این باور،تعمیم احکام به غیر موارد منصوص نیز هست.محقق حلی که خود در مبحث اجتهاد از معارج،عزم امامیه بر پرهیز از قیاس را خاطر نشان کرده، (3)و بخشی مفصل از باب اجتهاد را نیز به رد قیاس اختصاص داده، (4)در عبارتی کوتاه قیاس منصوص العله را از اقسام قیاس مستنثا شمرده است.او تصریح دارد که اگر نصی بر علت حکم وجود داشته باشد و قرینهای در میان باشد که نشان دهد غیر آن علت،امری معتبر نیست،این قیاس در حکم برهان است و حجیت آن محرز است. (5)تونی سعی داشته است تا نمونههایی از تنقیح مناط را نیز در کتاب المعتبر نشان دهد؛ (6)اما محقق خود در نوشتههایش از اصطلاح تنقیح مناط و حتی مناط استفاده نکرده است.
محقق حلی مباحث مختلفی را درباره شرایط مجتهد،آداب فتوا و احکام
تقلید آورده (1)که غالب آنها در کتب اصولی پیشین از امامیه مطرح نشده و بخشهایی از آن در منابع پسین مورد توجه خاص قرار گرفته است. (2)
محقق حلی با الهام از طرحهای پیشینیان،توانست طرح جامعی در مورد باببندی و دستهبندی بحثهای فقهی،ارائه دهد.محقق حلی،در کتاب شرایعالاسلام،فقه را به چهار بخش تقسیم میکند:عبادات،عقود،ایقاعات و احکام.
عبادات را در ده کتاب قرار میدهد:طهارت،صلات،زکات،خمس،صوم،اعتکاف،حج،عمره،جهاد و امر به معروف و نهی از منکر.
عقود را در هجده کتاب قرار میدهد:تجارت،رهن،مفلس،حجر،ضمان[حواله و کفالت را در ضمن آن آورده]،صلح،شرکت،مضاربه،مزارعه،مساقات،ودیعه،عاریه،اجاره،وکالت،وقف،هبه،سبق و رمایه،وصیت و نکاح.
ایقاعات را در ده کتاب قرار میدهد:طلاق،ظهار،ایلاء،لعان،عتق،تدبیر،مکاتبه،استیلاد،اقرار،جعاله،أیمان و نذر.
احکام را در دوازده کتاب:صید و ذباحه،اطعمه و اشربه،غصب،شفعه،احیای موات،لقطه،فرائض،قضا،شهادات،حدود و تعزیرات،قصاص و دیات. (3)
بیشتر عناوین کلی که در دسته بندی محقق،به کار رفته،در کلام ابوالصلاح حلبی و سلار بن عبدالعزیز دیلمی،آمده است و تنها عنوانی که وی افزوده
«ایقاعات»است که البته با افزودن آن،طرح کامل شده و دسته بندی مطالب،انسجام بیشتری گرفته است.
آقا بزرگ تهرانی مینویسد:«کتابه هذا من أحسن الکتب الفقهیه ترتیبا و أجمعها للفروع»؛ (1)کتاب شرایع محقق،از جهت ترتیب،از بهترین کتابهای فقهی است و از جهت در برگرفتن فروعات،از جامعترین آنهاست».
از این روی،این دستهبندی،پس از وی،پذیرفته شد و فقیهانی،از جمله علامه (2)بر این اساس،مشی کردند.شیوه محقق،تا اکنون،رایجترین شیوه در باببندی بحثهای فقه،به شمار میآید.
شماری از فقیهان نیز پس از محقق به توجیه علمی این دستهبندی پرداختهاند.شهید اول مینویسد:
و وجه الحصر أن الحکم الشرعی إما أن تکون غایته الآخره أو الفرض الأهم منه الدنیا و الأول العبادات و الثانی إما أن یحتاج إلی عباره أو لا و الثانی الأحکام و الأول إما أن تکون العباره من اثنین-تحقیقا أو تقدیرا-أو لا و الأول العقود و الثانی الإیقاعات؛ (3)وجه انحصار احکام[در چهار تا]این است که یا هدف حکم،امور اخروی است یا هدف مهمتر آن دنیوی است.نخست را عبادات نامند و در صورت دوم،یا احتیاج به عبارتی و لفظی دارد یا خیر؟دوم را احکام نامند و در صورت نخست،یا این تعهد و عبادت،از دو طرف است،تحقیقاً،یا تقدیراً،یا نه؟اولی را عقود و دومی را ایقاء نامند.
و فاضل مقداد،در مقدمه هفتم از مقدمات کتاب التنقیح الرائع،سه راه برای محدود کردن دایره فقه در این چهار راه نخست همان است که از شهید اول نقل
گردید.راه دوم،راه حکماست؛یعنی انسان به مقتضای طبیعت خویش و برای دست یافتن به کمال،به دنبال به دست آوردن سود و از بین بردن زیان است.در صورت نخست،یا سود فوری است یا در آینده به دست میآید.سود فوری با داد و ستد،اطعمه واشربه و ازدواج به دست میآید و رسیدن به سودهای آینده و مدتدار،با عبادات ممکن میگردد.جلوگیری از زیان،با قصاص و مانند آن انجام میپذیرد.
راه سوم:شرایع برای نگهداری پنج عنصر بنیادی زندگی انسانها آمدهاند:دین،جان،مال،نسب و عقل.
عبادات،حافظ و پشتوانه دین،احکام جزائی برای پاسداری از جان،معاملات برای تأمین مالها،ازدواج برای نگهداری از نسبها،تحریم مسکرات برای حراست از عقل تشریع شدهاند و احکام قضا و شهادات و...برای حفظ کلیت نظام اسلامی و ضمانت اجرایی آنها در نظر گرفته شده است. (1)
گفتنی است که این دو راهی که فاضل مقداد،برای اثبات انحصار احکام در چهار عنوانی که محقق حلی مطرح کرده بود،یادآور شده،گرچه،مطالب بسیار ارزشمندی هستند،به هیچ روی،با مدعا برابری ندارند و حصر احکام را در چهار عنوان ثابت نمیکند؛بلکه بهتر بود این پنج عنصر را در جایگاه پنج هدفی که شرایع و ادیان با عنوان پنج هدفی که شرایع ادیان به دنبال تحقق بخشیدن به آنها و حفظ آنها تشریع شدهاند،یاد میکرد،همان گونه که صاحب مفتاح الکرامه چنین کرده است؛ (2)نه برای حصر احکام در چهار عنوانی که محقق گفته است.
از فقیهانی که درباره دستهبندی محقق حلی،مطالبی را ارائه کرده محقق نائینی است.وی پس از بخشبندی فقه به چهار قسم،به اطلاقات گوناگون هر یک از اقسام اشاره کرده و با شاخه شاخه کردن و دستهبندی فراگیری،طرح را نسبت به همه بابها و کتابهای فقهی تضمین میکند.وی در مورد عبادات مینویسد:
عبادات سه معنا را در بر میگیرند:اعمالی که در آنان قصد قربت معتبر است و درستی عمل،بستگی به قصد قربت دارد؛مانند نماز و به این گونه اعمال،عبادات به معنای اخص میگویند.اعمالی که به قصد قربت آورده میشوند؛لکن درستی عمل بستگی به قصد قربت ندارد؛مانند جهاد،امر به معروف و نهی از منکر و این قسم را عبادت به معنای اعم میگویند و به همین روی،محقق کتاب جهاد و امر به معروف و نهی از منکر را جزو عبادات شمرده است.وظائف تعبدی که بر مکلفان مقرر شده و بستگی بر هیچ گونه انشایی ندارد و این،در برگیرندهتر از معنای دوم است و در برگیرنده بحثهای قضا و شهادات و مواریث نیز میگردد.
معاملات بر معانی گوناگونی اطلاق میشوند:
هر چیزی که درستی آن بستگی بر قصد قربت ندارد؛چه بر انشا بستگی داشته باشد،چه نداشته باشد و در صورت بستگی،چه این بستگی از یک سوی باشد یا از دو سوی.
هر چیزی که بستگی بر انشا دارد چه از یک سوی یا از دو سوی[این،اخص از معنای نخست است].
هر چیزی که بستگی به انشا از دو جانب باشد[این اخص از معنای دوم است].
عقود بر دو گونه است:
اذنی،مانند وکالت و اهانت؛و عهدی،که گاهی تعلیقی است؛مانند جعاله،مسابقه و وصیت و گاهی تنجیزی است و هر یک از این دو(چه تعلیقی و تنجیزی)تقسیم میگردد به تملیکی و غیر تملیکی و تملیکی
تقسیم میگردد به آنچه تعلق به اعیان دارد و آنچه که تعلق به منافع دارد و هر یک از این دو،یا معوضه است یا غیر معوضه.معوضه متعلق به اعیان،مانند صلح و بیع و غیر معوضهاش،مانند:هبه و معوضه متعلق به منافع،مانند اجازه؛غیرمعوضه نیز متعلق به منافع،مانند عاریه. (1)
تقسیم و دستهبندی که محقق برای تنظیم کتابها و بابهای گوناگون و گسترده فقه پیشنهاد کرده در نوع خود بینظیر و از نظر فنی نیز بسیار دقیق است و همه اصول و قواعد تقسیم را،که اهل منطق ذکر کردهاند،داراست.و تنها ایرادی که بر تقسیم محقق میشود وارد کرد،این است که اساس و ملاکی را که وی برای دستهبندی کتابهای فقهی از آن سود جسته،امروزه کاربردی ندارد؛زیرا وی به داشتن عبارت«صیغه»و نداشتن آن و نیز دو طرفی بودن عبارت«صیغه»و یک طرفی بودن آن،به عنوان اساس و ملاک تکیه کرده و به ماهیت و طبیعت کتابها توجهی نکرده است؛در نتیجه،بسیاری از بابها که از جهت ماهیت و طبیعت مناسب و در یک ردیف جای میگیرند،از یکدیگر جدا شدهاند و بسیاری از کتابهای غیر مناسب کنار یکدیگر قرار گرفتهاند که به شهید مطهری قسمتهایی از آن اشاره دارد:
«مرحوم محقق،نیازمندی به صیغه و بینیاز بودن از آن دو طرفینی بودن صیغه یا یک طرفی بودن آن را ملاک تقسیم و جدا کردن قسمتها و گروه گروه شدن بابهای فقهی قرار داده است؛در نتیجه نکاح و طلاق که مربوط میشوند به حقوق خانوادگی،یکی برقراری پیوند زناشوئی است و دیگری گسسته شدن آن،در دو گروه قرار گرفتهاند؛فقط به دلیل اینکه یکی عقد است و دیگری ایقاع.همچنین اجاره و جعاله با همه نزدیکی ذاتی و ماهوی
1) (1) .تقریر درسهای میرزا نائینی،المکاسب و البیع،به قلم محمد تقی آملی،ج1،ص81.
که با یکدیگر دارند،به دلیل اینکه یکی عقد است و دیگری ایقاع،از هم جدا شدهاند.سبق و رمایه به دلیل اینکه عقدند،از جهاد که به خاطر آن تشریع شدهاند،جدا آمدهاند.اقرار که از توابع کتاب«قضا»ست در بخشی غیر از بخش کتاب قضا واقع شده است.کتاب قضا و کتاب اطعمه و اشربه و کتاب ارث،بدون هیچ همانندی به دلیل اینکه نه عبادتند و نه عقد و نه ایقاع،در یک گروه جای گرفتهاند.اساساً کلمه«احکام»که هم در تقسیم محقق و هم در تقسیمهای پیش از ایشان آمده است،در اینجا مفهومی نمیتواند داشته باشد،اصطلاحی است نه چندان مناسب،برای بابهایی که در بخشهای پیش نمیگنجند. (1)
سی کتاب به محقق نسبت دادهاند که مهمترین آن در حوزه فقهی،اصولی است.
در حوزه فقه کتابهای محقق را به چهار دسته میتوان تقسیم کرد:
یک.کتابهای تألیفی دوره کامل فقه که مهمترینش عبارتند از:
-کتاب شرایع الاسلام. (2)این کتاب دارای ویژگیهای فراوانی است،از جمله:
طرح جامع از دستهبندی کتابهای فقهی؛
دستهبندی مناسب از محتوای کتابها؛
جامعیت نسبت به گذشته؛
1) (1) .آشنایی با علوم اسلامی،ص 129.
2) (2) .در قاموس الرجال:«هو اول من جعل الکتب الفقهیه بترتیب المتأخرین فجمع فی شرائعه لب ما فی نهایة الشیخ الذی کان مضامین الاخبار و ما فی مبسوطه و خلافه الذین کانا علی حذو کتب العامه فی جمیع الفروع».در مقدمه جواهر«انی قد رأیت کتاب الشرایع من مصنفات الامام المحقق الموفق نجم المله و الدین،اسکنه الله فی اعلی علیین قرانا فی الاحکام الشرعیه و فرقانا فی العلوم الفقهیه فائقا من تقدمه احاطه و جزاله و اتقانا و انموذجا لمن تأخر عنه».
-المختصر النافع،النافع فی مختصر الشرائع (1)و (2)
این کتاب از زمان تألیف از کتب درسی و رائج در حوزههای علمیه شیعه بوده.نسخههای خطی آن بسیار فراوان است و کمتر فهرست کتابخانهای است که نسخههای این کتاب در آن معرفی نشده باشد.
در مجله فقه اهل البیت در مقالهای از آقای جلالی بیش از شصت شرح و حاشیه بر مختصر نافع یاد شده است،از جمله:
-المهذب البارع فی شرح المختصر النافع؛تألیف ابنفهد حلی متوفای 841 قمری در چهار جلد در سال 1407 چاپ شده است.
-المقتصر من شرح المختصر؛تألیف ابنفهد حلی.در یک جلد در سال 1401 قمری چاپ شده است.
-ریاض المسائل،شرح کبیر؛تألیف سید علی طباطبایی متوفای 1231 قمری و شرح مزجی است.این شرح از کتابهای رائج در حوزههای علمیه و سالها از کتب درسی طلاب علوم دینی بوده و از 1268 تا 1317 حدود ده بار چاپ شده است. (3)
1) (1) .ر.ک:مجله فقه اهل البیت،ش13.
2) (2) .این کتاب مختصر کتاب شرایع الاسلام مؤلف است.اگر تاریخ تألیف شرائع الاسلام آنطور که گفته شده 670 یا قدری قبل از 670 قمری باشد تاریخ تألیف این مختصر میان حدود 672-670 قمری است؛زیرا درسال 672 قمری شرح آبی بر مختصر به نام کشف الرموز در زمان حیات محقق حلی تألیف شده است.این کتاب در تعدادی از اجازههایی که فقها برای هم نوشتهاند ذکر شده:شهید اول در اجازه مورخ 770 قمری به ابننجده مینویسد:«ابن نجده شرایع و مختصر آن که تألیف امام سعید فخر مذهب و محقق الحقائق[محقق حلی]است نزد من خوانده است».
3) (3) .فهرست کتابهای چاپی عربی،ص501.
-جامع المدارک فی شرح المختصر النافع؛تألیف سید احمد خوانساری از مراجع تقلید معاصر است.این کتاب در هفت جلد در سال 1338 به بعد در تهران و قم دو بار چاپ شده و مورد توجه خاص فقها و فضلای معاصر قرار گرفته است.
دسته دوم از کتابهای محقق حلی درباره بخشی از مباحث فقهی است؛مانند المعتبر(شرح المختصر النافع). (1)
محقق حلی پس از نگاشتن کتاب شرایع الاسلام،با تلخیص آن،المختصر النافع یا«النافع فی مختصر الشرائع»را تألیف کرد و چون کتاب دوم به دلیل شدت اختصار نیاز به شرح داشت،درصدد بود که شرحی شامل دلیل یا دلیلهای هر مسئله بنگارد؛اما موانع،این کار را به تأخیر میانداخت تا اینکه بهاء المله و الدین محمد بن محمد جوینی از او خواست که شرحی بر مختصر نافع بنویسد و این درخواست،موجب شد که کتاب المعتبر(المعتبر فی شرح المختصر)را برای وی و به نام وی بنگارد.
معتبر یکی از مهمترین کتابهای فقهی استدلالی شیعه است که در هر مسئله علاوه بر نقل اقوال فقهای شیعه اقوال فقهای عامه را نیز یاد کرده و دلیل مختار و فتوای خود را بیان کرده است و میتوان این کتاب را از کتابهای فقه مقارن به شمار آورد.
این کتاب در دو جلد شامل مقدمهای در اصول فقه،و کتاب طهارت تا
1) (1) .الذریعه،ج20،ص58.
بخشی از کتاب حج است و تاکنون سه بار چاپ شده است. (1)
سه.کتابهایی که در پاسخ به سؤالات فقهی نوشته است.
-المسائل البغدادیه،جواب المسائل البغدادیه،اسئله ابنحاتم که پاسخ چهل و دو سؤال فقهی است؛
-المسائل الخمسه عشر؛
-المسائل العزیه،جواب المسائل العزیه،المسائل التسعه؛
-المسائل العزیه[الثانیه]؛
-المسائل الکمالیه،المسائل الکمالیات؛
این رساله پاسخ ده سؤال است که کمال الدین محمد بن محمد بن سهل آبی از او پاسخ خواسته است.
-المسائل المصریه،جوابات المسائل المصریات.
این رساله پاسخ چند مسئله فقهی است که سید شریف از ایشان سؤال کرده است.
چهار.کتابهایی که در شرح یا تلخیص کتابهای بزرگان نوشته است.
-المقصود من الجمل،اختصار الجمل،اختیار الجمل و العقود
الجمل و العقود فی العبادات متن منظم و فشردهای است در عبادات خمسه(طهارت تا جهاد)تألیف شیخ طوسی که تاکنون چند بار چاپ شده است و نسخههای کهنی هم از آن موجود است و این رساله محقق حلی تلخیص آن است؛اما با مطالعه آن معلوم شد که صرف تلخیص نیست؛بلکه هر جا نظر محقق با شیخ اختلاف داشته نظر خود را نوشته است.
1) (1) .در ریاض العلماء ج1 ص106 و نیز در ذریعه،ج20،ص10 آمده:«خرج منه العبادات و بعض التجاره».اما در نسخههای موجود فقط تا بخشی از کتاب حج است و صاحب ریاض هم در تعلیقه بر امل الامل گفته:«در نسخهها بحث تجارت نیست».
-نکت النهایه(شرح نکت النهایه)
یکی از تألیفات بسیار مهم و مشهور شیخ طوسی النهایه فی مجرد الفقه و الفتاوی است.این کتاب از طهارت تا دیات و شامل سی و شش هزار مسئله است.
این کتاب در زمانهای نزدیک به شیخ طوسی کتاب درسی بوده و شروح متعددی نیز بر آن نوشته شده است. (1)
-تلخیص المراسم،اختصار المراسم،مختصر المراسم
المراسم فی فقه الامامیه تألیف ابویعلی حمزه بن عبدالعزیز دیلمی ملقب به سلار متوفای 463 قمری است و یک بار در مجموعه الجوامع الفقهیه چاپ سنگی و بار دیگر با تحقیق دکتر محمود بستانی در بیروت چاپ شده است.محقق حلی این کتاب را تلخیص کرده است.در ریاض العلماء و تعلیقه امل الآمل به نام اختصار المراسم یاد شده است.
(2) یکی دیگر از فقیهان برجسته در این دوره علامه علی الاطلاق،علامه حلی است که با تألیف بیش از بیست کتاب فقهی مستدل و غیر مستدل مختصر و مفصل در فقه و اصول و ارائه فقه در سبکهای مختلف در لیست برترین و مؤثرترین فقیهان این دوره جای گرفته است.
خانواده علامه خانواده فقاهت بود.شهید اول از پدر علامه به امام اعظم و حجت و افضل المجتهدین یاد کرده.دایی او محقق حلی است که ذکرش
گذشت.پسرش فخر المحققین شیخ محمد نویسنده کتاب ایضاح الفوائد فی شرح القواعد است که خیلی مورد اعتماد پدر بود تا آنجا که علامه سفارش کرد:«همه کتابهای ناتمام مرا تکمیل کن».هر کس نیز از او یادکرده با عظمت و تجلیل یاد کرده است.
فرزندش فخر المحققین این چنین از پدر یاد کرده است:«المؤید بالنفس القدسیه و الاخلاق النبویه». (1)محدث نوری علامه را اینگونه توصیف کرده است:«الشیخ الاجل الاعظم،بحر العلوم و الفضائل و الحکم...صاحب المقامات الفاخره و الکرامات الباهره و العبادات الزاهره و السماحات الظاهره...آیة الله التامه العامه و حجة الخاصه علی العامه،علامة المشارق و المغارب...». (2)
یکی از خدمات بزرگ علامه به شیعه،شیعه کردن سلطان محمد خدابنده(الجایتو حاکم مغول)است.سلطان پس از قبول تشیع دستور داد نام امامان را در خطبههای جمعه بیاورند و بر سکهها و سر در مساجد و مشاهد بنگارند.
علامه در محضر سلطان با علمای مذاهب اربعه اهل سنت مناظره کرد وبزرگترین فقیهان اهل سنت شیخ نظام الدین شافعی بعد از مناظره به حقانیت شیعه اعتراف کرد و گفت:
هر چند دلیلهای شما بر اثبات خلافت بلا فصل علی ابنابیطالب علیه السلام دقیق،درست و قانع کننده است،اعلان حق بودن شیعه و اظهار مخالفت با سنت و سیره گذشتگان و سلف،سبب شق عصای مسلمانان و اخلال در امنیت جامعه اسلامی است؛از این رو ناگزیر،به پذیرش وضع موجود هستیم. (3)
طبیعی است که علامه در پارهای از آراء و مبانی خود از دانشمندان دو مذهب شیعه و سنی متأثر شده است؛برای نمونه در مبحث عدم دلالت نهی بر تکرار (1)و عدم حجیت مفهوم وصف (2)از سید مرتضی یا در مبحث امکان عقلی تعبد به ظن (3)از شیخ طوسی و در مبحث عدم دلالت امر بر فور و تراخی (4)و مره و تکرار (5)و دلالت نهی بر فساد (6)از محقق حلی پیروی کرده است.با این وصف ابتکارات فراوان و ایدههای نوی در اصول داشته است،که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
کسانی که خبر واحد را حجت نمیدانند طبیعی است که تخصیص کتاب را به آن،مردود بدانند؛اما افرادی که به حجیت خبر واحد اعتقاد دارند،همگی تخصیص کتاب را به آن نپذیرفتهاند؛برای مثال محقق حلی با اینکه خبر واحد را حجت دانسته،از تخصیص کتاب به خبر واحد منع کرده است؛در حالی که علامه حلّی هم خبر واحد و هم تخصیص کتاب را به آن،حجت دانسته و نوشته است:
تخصیص کتاب به خبر واحد جایز است؛زیرا کتاب و خبر واحد دو دلیلی میباشند که تعارض کردهاند و به خاطر جمع میان دو دلیل اخص
مقدم میشود،چنان که این تخصیص در آیه: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ» به واسطه حدیث:«سنّوا بهم سنّه اهل الکتاب»واقع شده است. (1)
مجتهدِ مطلق آن است که توان استنباط در همه ابواب فقه را داشته باشد.در این مورد در امکان و وقوع آن اختلافی نیست؛اما درباره امکان تجزی در اجتهاد،بدین معنا که فردی در اثر ممارست و تلاش،تنها آمادگی اجتهاد و استنباط در برخی ابواب را پیدا کند،اصولیان اختلاف دارند.علامه معتقد است که امکان تجزی اجتهاد وجود دارد و کسی که توان استنباط در برخی مسائل را پیدا کند،میتواند در آنها اجتهاد کند.او نوشته است:«اقرب آن است که اجتهاد تجزی بردار است؛زیرا مقتضی برای وجوب عمل با اجتهاد در احکام در اجتهاد تجزی موجود است و امکان مرتبط بودن معلوم به مجهول،صرف یک فرض و احتمال است». (2)
یکی از شرایط مجتهد آن است که هر گاه درباره مسئلهای و حادثهای از او سؤال و استفتا شود باید بتواند آن مسئله را با دلالیل و مستنداتش پاسخ دهد.حال در صورتی که از مفتی در مورد مسئلهای سؤال شود که سابقاً به آن فتوا داده است،از دو حال خارج نیست:
نانچه دلیل فتوای سابق را متذکر است اینجا اجتهاد دیگری لازم نیست و میتواند همان فتوای قبلی را بیان کند.
اما در صورتی که دلیل فتوای گذشته را به خاطر نداشته باشد،در این مسئله
میان محقق حلّی و علامه حلی اختلاف نظر است.محقق معتقد است که مجتهد در صورت نسیان دلیلِ فتوای گذشته،باید دوباره اجتهاد کند و طبق اجتهاد جدیدش فتوا دهد؛اما از نظر علامه حلی مجتهد میان اجتهاد جدید و بنا گذاشتن بر اجتهاد قبلی مخیر است.او مینویسد:«چنانچه مجتهد دلیل فتوای اولش را به یاد داشته باشد،تکرار اجتهاد بر او واجب نیست؛و گرنه اجتهاد کند و در صورتی که مخالف با اجتهاد قبلیاش باشد،دوباره فتوا داده و به مستفتی رجوعش را اطلاع دهد؛اما اگر اجتهاد نکرد آیا میتواند بر همان اجتهاد بنا گذارده و بدان فتوا بدهد؟اقرب چنین است». (1)
مقلد در احکام فرعی باید به مجتهد رجوع کند و چنانچه مجتهدان متعدد باشند،باید در صورت اختلاف نظر آنان به مجتهد اعلم مراجعه کند.علامه در این باره میگوید:
اگر حادثهای برای مقلد پیش آید،به مفتی رجوع کند و اگر مفتی متعدد بود به آنچه که آنان بر آن اتفاق نظر دارند مراجعه کند،و اگر آنان اختلاف نظر داشتند به مجتهد اعلم زاهدتر مراجعه کند و اگر در آن هم مساوی بودند،مخیر خواهد بود. (2)
علامه معتقد است که برای تشخیص اعلم،تفحص از خود اعلم لازم نیست و با تسامح یا از راه قراین عادی اعلم را به دست میآورند و دقت خاصی در این امر واجب نیست. (3)
تا پیش از علامه،معمولاً بحث از ضد عام مطرح میشد و به طور کلی گفته میشد که«امر به شیئ،مستلزم نهی از ضد است»و تفصیلی بین ضد عام و ضد خاص گذاشته نمیشد و از استدلالها هم مشخص بود که منظور از ضد،ضد عام است؛اما علامه برای اولین بار در مقام بحث و استدلال،این دو ضد را تفکیک کرده است.علامه نوشته است:
امر به شیئ مستلزم نهی از ضد عام است؛زیرا امر برای وجود است و آن هم جز با منع از ترک،محقق نمیشود و اما ضد وجودی،بالعرض لازم است؛زیرا آنچه که ترکش جایز است فعلش واجب نیست. (1)
بحث ترتب از نتایج بحث ضد است.تصویر بحث ترتب این است که اگر دو واجب یکی اهم و دیگر مهم باشد و مکلف در ظرف اهم،مهم را انجام دهد،با توجه به اینکه امر به مهم فعلی نیست،چگونه فعل او صحیح خواهد بود؟مقدمات و پیش فرضهای بحث ترتب سه چیز است:صحت عبادت بر امر فعلی متوقف است؛امر به شیئ مستلزم نهی از ضدش است و نهی،مقتضی فساد منهی است. (2)
راه حلی که با نام ترتب ارائه شده این است که اگر امر به اهم عصیان شود،هیچ محذور عقلی لازم نمیآید و امر به مهم فعلیت پیدا میکند و همان دلیل،متضمن امر به مهم و امر به اهم بر وقوع آن دلالت دارد. (3)
پس ریشه این تفکر آن است که دو امر به صورت مترتب وجود داشته باشد
که یکی پس از انقضای دیگری تحقق پیدا کند.اصل این فکر به محقق ثانی نسبت داده شده است؛اما در کلمات علامه حلی ریشههای آن یافت میشود و هیچ بعید نیست که محقق ثانی این فکر را از علامه الهام گرفته باشد.
علامه حلی نوشته است:
امر به دو چیز به صورت مترتب بر یکدیگر و همراه بدل صحیح است.این دو امر گاه با تحریم جمع همراه است،مثل خوردن مباح و میته یا ازدواج با دو هم شأن و گاه با مباح بودن جمع،مثل وضو و تیمم و پوشش عورت با دو لباس و گاهی با استحباب جمع،مثل خصال کفاره و خصال کفاره شکستن[قسم و نذر و عهد]. (1)
این بحث در اصول شیعه نخستین بار از سوی علامه حلی به صورت مستقل مطرح شد و مطالب پراکندهای از این بحث در کلمات محقق حلی نیز یافت میشود. (2)
مبانی اصول لفظیه و زیربنای استدلالهای علامه،در مباحث لغوی و لفظی تعارض احوال است و هر گونه خدشه در آنها به سست شدن پایه مباحث لغوی وی منجر خواهد شد.اساساً این اصول،راه حل بر طرف کردن تعارض حالات مختلف الفاظ را بیان میکند و مستند این اصول اولویت و استحسانهای عقلی است؛نه لغوی.در زیر به برخی از آنها از نظر علامه اشاره میشود:
نقل،برتر از اشتراک است؛مجاز،برتر از اشتراک است؛اضمار،برتر از اشتراک و تخصیص،برتر از اشتراک است.مجاز،اولی از نقل و اضمار،اولی از نقل،و مجاز،اولی از اضمار است،تخصیص نیز اولی از مجاز و اضمار است. (3)
علامه مباحث دقیق و ابتکاری را در این بحث مطرح کرده است که به آنها اشاره میشود:
از نظر علامه،هیچگاه دو دلیل قطعی با یکدیگر تعارض پیدا نمیکنند؛ولی در تعارض دو دلیل ظنی اختلاف نظر است که آیا اساساً امکان تعارض دو دلیل ظنی وجود دارد یا نه؟علامه معتقد است که امکان تعارض دو دلیل ظنی وجود دار؛زیرا ممکن است دو نفر عادل به دو حکم متنافی با یکدیگر خبر دهند که هیچکدام ترجیحی بر دیگری نداشته است. (1)
علامه در مرجحات اخبار،از مرجحات مورد نص تعدی کرده و به اندک ترجیحی خبری را بر خبر دیگر مقدم ساخته است.به نظر میرسد مستند بیشتر این مرجحات،دلیل عقلی باشد.علامه مرجحات بیشتری از سایر اصولیان ذکر کرده است.وی 37 مرجح را نام برده است که برخی از آنها به قرار زیر است:
-خبری که راویان آن بیشتر باشند،بر خبری که چنین نیست ترجیح دارد. (2)
-خبری که راوی آن به ریاست شهرت دارد،بر غیرش مقدم میشود. (3)
-خبری که راوی آن مدنی باشد،بر خبری که راوی آن مکی باشد،مقدممیشود. (4)
-خبری که نفی حد کند،بر خبری که اثبات حد نماید،ترجیح دارد. (1)
-خبری که راوی آن بیشتر با علما نشست و برخاست داشته،بر غیرش مقدممیشود. (2)
علامه خود در کتاب خلاصة الاقوال نام 57 کتاب خود را ذکر کرده است.طریحی در ماده علم نوشته:«یکی از دانشمندان گفته است:پانصد جلد از مصنفات علامه را به خط وی دیده است و این غیر از کتبی است که به خط دیگران وجود داشته است».
در اعیان الشیعه آمده است که این معنا بعید نیست؛زیرا تألیفات علامه بیش از یکصد کتاب است. (3)شاید مراد از پانصد جلد این باشد گاهی یک کتاب چندین جلد است،مراد مجلدات باشد؛نه عناوین کتابها.در لغتنامه دهخدا 113 کتاب از کتابهای علامه را نام برده.این آثار در حوزههای مختلف علوم اسلامی است از قبیل فقه،اصول،رجال،کلام،تفسیر،آداب مناظره،فلسفه و حکمت و...است.
در اینجا به تناسب بحث،فقط بعضی از آثار مهم فقهی و اصولی علامه را معرفی میکنیم:
علامه بیست عنوان کتاب فقهی مستدل و غیر مستدل،مختصر و مفصل کامل
و ناقص نوشته است.با اینکه این بیست عنوان همه در فقه است؛اما تکراری نیست و هر یک به منظوری نوشته شده است.در حاشیه یکی از نسخههای خطی ارشاد آمده است:«قدس الله نفس العلامه حیث صنف فی کل فنون الفقه،کتب فی الخلاف مع الجمهور التذکره،و فی الخلاف بین الخاصه المختلف و فی فن التفریع التحریر،وفی کلیات قواعده القواعد،و فی فروع الروایات الإرشاد و فی الاستدلال المنتهی و فی النتائج النهایه».
اکنون به معرفی این آثار میپردازیم:
علامه این کتاب را در سن 32 سالگی سنه 680 تا سال 693(مقدمه کتاب)نوشته است.
میرزا عبدالله افندی اصفهانی نوشته است:«المشهور ان اول کتاب العلامه هو کتاب منتهی المطلب...و یقال انه کان له فی زمن تألیفه خمس و ثلاثون سنه (1)».علامه بحرالعلوم هم به تبعیت از میرزا گفته:«هو اول تصانیفه». (2)
از مقدمهای که خود علامه بر منتهی نوشته معلوم میشود که اولاً زمان تألیف 32 سال داشته نه 35 سال و ثانیاً پیش از منتهی کتابهای دیگری نوشته:«انا فی مده عمرنا هذا و هو اثنتان و ثلاثون سنه لم نشاهد من طلاب الحق الا من قل».در المقدمه التاسعه ص 3 در جای دیگر:«قد بینا کتبنا العقلیه...و قد بینا فی اصول الفقه شرح هذا الحد علی الاستقصاء...».
در روضات الجنات آمده:«ثم لیعلم انه رحمه الله ذکر فی خطبه کتاب المنتهی
انه فرغ من تصانیفه الحکمیه و الکلامیه و اخذ فی تحریر الفقه من قبل ان یکمل له ست و عشرون سنه». (1)
هر دو مدعی اشتباه است اولاً از خطبه چنین مطلبی استفاده نمیشود و مسلم بعضی از کتب کلامی را بعد از منتهی نوشته؛مانند کشف المراد در سال 690 از نوشتن آن فارغ شده است.
ثانیاً سنش هم در زمان شروع،به نص مقدمه 32 بوده نه 26؛علامه خودش در تحریر در وصف منتهی نوشته:«فانه قد شمل المسائل اصولها و فروعها و ذکر الخلاف الواقع بین المسلمین الا ما شذ و استدلال کل فریق علی مذهبه مع تصحیح الحق و الباطل». (2)
کتاب منتهی به نص خود علامه در فقه مقارن است.فقه مقارن دو نوع است:نقل اقوال مذاهب بدون ذکر دلیل و نقل اقوال مذاهب همراه با دلیل.از عبارت فوق استفاده میشود که منتهی از نوع دوم است.
در سال 696 از تألیف آن فارغ شده است.علامه این کتاب را به تقاضای فرزندش فخر المحققین نوشته است.این کتاب شامل دوره کامل فقه بدون استدلال است.
آقا بزرگ تهرانی نوشته:«هو من اجل کتب الفقه و اعظمها عند الشیعه،و لذلک تلقاه علماؤهم بالشرح و التعلیق عبر القرون من عصر مؤلفه الی هذه الاواخر (3)».
علامه در مقدمه ارشاد نوشته:«و لما کثر طلب الولد العزیز محمد،لتصنیف
کتاب یحوی النکت البدیعه فی مسائل الشریعه،علی وجه الإیجاز والاختصار،خال عن التطویل و الإکثار،فاجبت مطلوبه و صنفت هذا الکتاب...». (1)
شهید اول در شرح کتاب نوشته است:«قد احتوی من النکت الفقهیه علی اللؤالؤ و المرجان». (2)
از نسخههای خطی استفاده میشود که علامه این کتاب را در چهار جزء تألیف کرده است.تاریخ فراغت جزء اول 690 قمری،و فراغت از جزء ثانی 691 قمری،جزء ثالث 697 قمری،جزء رابع 697 قمری علامه طهرانی نوشته است:«مسائل کتاب تحریر را شمردم،چهل هزار مسئله بود». (3)این کتاب استدلالی نیست.در مقدمهاش آمده است:«اما بعد فان هذا الکتاب...قد جمعنا فیه معظم المسائل الفقهیه،و اوردنا فیه اکثر المطالب الشرعیه الفرعیه من غیر تطویل بذکر حجه و دلیل».
در سال 699 قمری از تألیف آن فارغ شده است.آقا بزرگ نوشته است:«و قد فرع منه(القواعد)فی 693 او 692 کما ذکره فی کشف اللئام». (4)
میرزای افندی از بعضی شاگردان محقق کرکی نقل کرده که در سال 720 قمری از تألیف قواعد فارغ شده است و هر دو تاریخ اشتباه است.اولاً با نسخههای خطی سازگاری ندارد،ثانیاً خود علامه در آخر قواعد خطاب به فرزندش فخر المحققین نوشته:«انی قد لخصت لک فی هذا الکتاب لب فتاوی
الاحکام.و ذلک بعد ان تلفت من العمر الخمسین و دخلت فی عشره الستین».در صورتی که طبق بیان آقا بزرگ 45 یا 44 و طبق بیان افندی 72 سال میشود.
در سنه 708 به پایان رسیده علامه در این کتاب اقوال فقهای امامیه را نقل کرده.اقوال بعضی فقها که آثارشان مفقود شده از طریق مختلف به ما رسیده است؛مانند اقوال ابنجنید.شهید ثانی درباره کتاب نوشته است:«هو آخر ما صنفه من الکتب الفقهیه (1)».
علامه بحرالعلوم نوشته است:«آخرها المختلف». (2)این فرمایش صحیح نیست چون مختلف هفت جزء است.جزء اول سنه 699 و جزء آخر 706 نوشته شده؛در صورتی که تاریخ اتمام تذکره 716 تا 720 است و قطعاً بعد از مختلف تألیف شده است.شاید به اشتباه به جای تذکره،مختلف نوشته شده؛البته این توجیه هم کارساز نیست و مشکل را حل نمیکند.
تاریخ فراغت جزء اول 705 قمری است؛ولی اجزاء بعدی مجهول است.مدرس تبریزی در ریحانه الادب نوشته:
«الذی یظهر من روضات الجنات ان کتاب نهایه الاحکام یشتمل علی کتابی الطهاره و الصلاه فقط (3)».در حالی که کتاب نهایه موجود کتاب زکات و قسمتی از کتاب بیع را نیز دارد.شاید مدرس تبریزی بقیه مجلدات را در اختیار نداشته است.
پانزده جزء است که جزء آخر در 720 قمری به پایان رسیده.آقا بزرگ نوشته است:«و اما شروعه فی تألیفه فلعله کان فی حدود 710 قمری».در نسخه خطی که در کتابخانه به خط خود علامه است آمده«انه فرغ من تألیف الجزء الاول فی 24 صفر 703 ه.ق».تذکره از کتابهای استدلالی و آخرین کتاب فقهی علامه است.
علامه مباحث اصول را در غالب کتابهای اصولی خود در سه بخش سامان داده است و آن سه بخش عبارتند از:طرق فقه،کیفیت استدلال،مستدل.
در بخش اول ابتدا انواع خطاب یعنی مباحث امر و نهی،عام و خاص،مجمل و مبین را بررسی کرده؛سپس فعل معصوم را بررسی کرده؛چون راه رسیدن به فعل از طریق خطاب است؛ازاینرو،بحث افعال،متاخر از بحث خطاب آمده است و از آنجا که این ادله تنها برای اثبات حکم نمیآید؛بلکه گاهی جهت نسخ حکم از آنها استفاده میشود؛ازاینرو،بحث بعدی را به نسخ اختصاص داده است و اجماع را چون طبق نظر بعضی نه ناسخ و نه منسوخ واقع میشود،بعد از نسخ قرار داده است و این اقوال و افعال راهی برای اثبات میخواهند و آن منحصر در خبر است؛در نتیجه بعد از این مسائل بحث خبر را مطرح کرده است.
در بخش دوم بحث تعادل و تراجیح را مطرح کرده و در بخش سوم مسائل اجتهاد و فروعات آن را بیان کرده است و در خاتمه به بررسی طرق اختلافی پرداخته است؛مانند«استحسان،قیاس و مذهب صحابی».اکنون به معرفی چند اثر مهم از آثار علامه حلی بسنده میکنیم:
علامه در کتاب الخلاصه از این کتاب نام برده و آن را کتابی جامع در اصول فقه و بیمانند ذکر کرده است.این کتاب دارای چهار جزء است که همه گفتههای اصولیان در آن گرد آمده و مطالب این کتاب را علامه در سیزده مقصد به این ترتیب تنظیم کرده است:مقدمات،لغات،کیفیت استعمال،امر و نهی،عام و خاص و باقی صفات دلالت،مجمل و مبین،ظاهر و مؤول،اجماع،خبر،قیاس،استدلال و تلازم،استصحاب و استحسان.علامه در این کتاب در ورود و خروج مسائل از کتاب المحصول فخر رازی تأثیر پذیرفته است.مباحث قیاس،استحسان،مصالح مرسله به طور مفصل در این کتاب مورد بحث و نقادی قرار گرفته است.
از مقدمه کتاب استفاده میشود که علامه این کتاب را به درخواست فرزندش محمد تألیف کرده است و از پایان کتاب استفاده میشود که بعد از نهایه الوصول نوشته شده است و در واقع خلاصه آن کتاب است.این کتاب در دوازده مقصد به ترتیب کتاب نهایه الوصول تنظیم شده و فقط در مقصد دوازدهم به جای استدلال مبحث اجتهاد را بحث کرده و مقصد سیزده نهایه که مربوط به مباحث استصحاب و استحسان بود در این کتاب مطرح نشده است.این کتاب قبل از معالم الدین کتاب درسی بعضی حوزههای علمیه عراق و جبل عامل بود.
علامه این کتاب را در دوازده فصل سامان داده است:فصل اول لغت،دوم احکام،سوم اوامر و نواهی،چهارم عام و خاص،پنجم مجمل و مبین،ششم افعال،هفتم نسخ،هشتم اجماع،نهم اخبار،دهم قیاس،یازدهم ترجیح،دوازدهم اجتهاد.
علامه در برخی کتابهایش،مثل تهذیب و مبادی الوصول مباحث اصولی را به صورت بسیار موجز و مختصر مطرح کرده است؛به گونهای که گاه فهم عبارات و مقصود مؤلف به سختی صورت میگیرد.او در کتاب مبادی یک دوره کامل مباحث اصولی را با عبارات کوتاه بیان کرده است.همین ویژگی اختصار موجب شد تا مبادی و تهذیب جزو کتابهای درسی علم اصول در حوزههای علمیه قرار گرفته و شرحهای متعددی برای آنها نوشته شود.
علامه حلی برای تبیین صحیح مسئله مورد بحث،نخست به تعریف آن پرداخته،آنگاه وارد مباحث تصدیقی آن شده است.طبق همین مبنا او در آغاز مبحث امر، (1)عام، (2)مجمل و مبین، (3)نسخ، (4)خبر، (5)قیاس، (6)و اجتهاد (7)به تعریف آنها اشاره کرده است.
یکی از ویژگیهای علمی علامه کثرت و گوناگونی آرای او در یک مسئله است.شاید دلیلش این باشد که او از جهت ذهنی قدرت فوق العادهای داشته و در هر
دورهای که علمی را تدوین و تألیف کرده،رأی و نظری قویتر برایش جلوه میکرده؛از این رو آن را بیان کرده است.این تعدد آرا به گونهای است که گاه به تناقض در نظریههای او منجر شده است.بر این اساس،شناخت رأی واحد و قطعی علامه در برخی از مسائل با مشکل مواجه میشود.در اینجا به یک مورد اشاره میکنیم:
بیتردید از آیه «فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ» تحریم ضرب نیز استفاده میشود؛ولی در وجه آن اختلاف است.علامه در تهذیب الوصول وجه استفاده تحریم را از آیه،قیاس میداند (1)در صورتی که در کتاب مبادی،وجه آن را الحاق مسکوت به منطوق دانسته و تصریح میکند که این از باب قیاس نیست. (2)
از شیوه بحث کردن علامه در تهذیب و مبادی استفاده میشود که روی سخن علامه بیشتر با اهل سنت است؛ازاینرو،نه تنها از علمای شیعه ذکری به میان نیاورده،بلکه مبانی فکری اهل سنت را مطرح،و آنها را نقد و بررسی کرده است.برای نمونه در بحث«علت مستنبطه»شش راه دستیابی به علت را بحث و نقد کرده است. (3)یا در بحث عام و خاص به اموری که اهل سنت آنها را مخصص پنداشتهاند،اشاره و نقادی کرده است. (4)
البته علامه بار دیگر،همچون شیخ طوسی و سید مرتضی با توجه به احاطه علمیاش بر مکاتب و مذاهب گوناگون،عناصر و مباحثی از اصول فقه آنان را وارد اصول شیعه کرده و آنها را بر وفق مذهب شیعه بازسازی و به آنها معنایی که با معنای
شیعی موافق باشد،اعطا کرده است؛مثلاً او مفهوم اجتهاد (1)را بازسازی و آن را طوری معنا کرده است که امکان پذیرش آن در حوزه علوم شیعی وجود داشته باشد.
نگاه علامه به اصول،یک نگاه ابزاری است و تا آنجا از آن بحث میکند که در اجتهاد و استنباط،کارایی داشته باشد؛ازاینرو برخی کتابهای اصولی علامه بسیار مختصرتر از الذریعه و عده الاصول است.از سوی دیگر،در مباحث اصولی تلاش علامه بر آن است که مشکلات تطبیق و کاربرد را حل کند.
او در بحث عام و خاص،برخی آیات و روایاتی را که از آنها عمومیت استفاده میشود،بیان کرده و محدوده عمومیت و شمول آنها را بر شمرده است.او میگوید:
سخن خداوند که میفرماید: لا یَسْتَوِی أَصْحابُ النّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ 2 اقتضای نفی مساوات در همه امور را ندارد؛زیرا نفی استوا اعم از نفی آن از هر وجهی و از وجه خاصی است و عام بر خاص دلالتی ندارد. (2)
علامه دریافته بود که ضعف شیوه استدلالهای برخی اصولیان موجب آرای سست و بیمایهای میشود.از این رو در بخش پایانی کتاب تهذیب کیفیتِ استدلال بر یک مدعا و شیوه وارد کردن اعتراض و پاسخگویی به اعتراضهای خصم را به متعلمان اصولی آموزش داده است.
وی مینویسد:«بحث چهارم در کیفیت استدلال است.دلیل و مطلوب باید با یکدیگر متناسب باشند». (3)
علامه،فقیه و اصولیای است که در مباحث کلامی،صاحبنظر و دارای تألیفاتی است؛از اینرو مباحث اصولی را در افق وسیعتری میدید.نگاه او به اصول از سطح مباحث اصولی گذشته و به عمق و ریشه کلامی آن رسیده است.چنین تلقیای از سوی علامه موجب شده تا او برخی از مباحث کلامی را در اصول بحث و بررسی کند و دگر بار زمینه اختلاط اصول و کلام را که در زمان سید مرتضی وجود داشت فراهم سازد؛مانند مباحث حسن و قبح، (1)امتناع تکلیف به محال، (2)عصمت انبیاء، (3)حکمت الهی (4)و شکر منعم. (5)
1.ترتیب و تقسیم تازه و ابتکاری ابواب فقهی؛
2.نوآوری در تدوین کتابهای اصولی و طرح مسائل جدید در مباحث اصولی؛
3.تدوین کتابهای فقهی مفصل و متنوع در همه ابواب فقه؛
4.ابتکار تازه در تقسیم روایات اهل بیت و تدوین کتابهای رجالی جامعتر و کاملتر؛
5.عرضه فقه در سبکهای مختلف و پیدایش فروعات جدید در حوزه فقه.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.آشنایی با تنقیح قواعد و اصول بنیادی شیعه و هویت مستقل بخشیدن به فقه و اصول شیعه؛
2.بررسی ابتکار تدوین قواعد فقهی در حوزه فقه شیعه؛
3.طرح مباحث فقه حکومتی و تبیین ابعاد ولایت فقیه؛
4.تدوین آیات الاحکام و آثار مربوط به این موضوع.
جبل عامل (1)و نواحی مربوط به آن(مثل جزّین و اطراء)را میتوان مهد علمی
1) (1) .جبل عامل منطقهای کوهستانی است که در جنوب لبنان و سوریه واقع شده که مناطقی همانند جباع،نبطیه،جزّین و دیگر شهرکهای لبنانی در آن قرار گرفته است.(حسن امین،دائره المعارف الاسلامیه الشیعیه،ج3،ص110)جبل عامل و بعلبک از مناطقی است که سابقه دینی و فرهنگی طولانی دارد و این مناطق محل بعثت پیامبران بوده است و قبور انبیا و اوصیا و مقامات و بزرگانی همانند یوشع بن نون،شیث،اسماعیل اسباط،نوح،شعیب و سلیمان میباشد که خود شاهدی بر وجود نور ایمان و هدایت است.در سال چهاردهم هجری با ورود لشگر اسلام به فرماندهی ابوعبیده جراح اسلام نیز وارد این منطقه شد.(علی مروه،التشیع بین جبل عامل و ایران،ص64).جنوب لبنان و منطقه جبل عامل در تاریخ شیعه سوابق بسیار درخشانی دارد.در طول تاریخ اسلام مشاهده مینماییم که شیعیان جبل عامل در ثبات قدم و اخلاص نسبت به امیرالمؤمنین علی*مشهور بودند.بعضی از مورخین گفتهاند که تشیع مردم جبل عامل را باید از برکت تبعید ابوذر غفاری در زمان خلافت عثمان بن عفان و حکومت معاویه بن ابی سفیان بر شام و فلسطین و آن نواحی برشمرد؛چرا که ابوذر غفاری صحابی بزرگ پیامبر به جرم حقگویی و اسلام خواهی از طرف عثمان به شام تبعید شد و معاویه او را به منطقهای نزدیک جبل عامل(مشرف بر کشور اردن کنونی)تبعید نمود.(علی دوانی،مفاخر اسلام،ج4،ص27).
و فرهنگی شیعیان در قرن نهم هجری دانست؛زیرا که بعد از بغداد و حله،نوبت به جبل عامل و علمای گرانقدر آن رسید تا میراثدار علوم اهل بیت علیهم السلام بوده و شکوفایی اجتهاد را به همراه زنده نگه داشتن احکام و شریعت الهی برای بشریت مخصوصاً شیعیان جهان اسلام به ارمغان بیاورند.فرهنگ و علم و دانش در جبل عامل در درجه اول مرهون محیطی است که برخی از نواحی آن محل بعثت پیامبران و انبیا بوده است که این خود تأثیر بسزایی در صبغه فرهنگی این منطقه داشته و در درجه دوم تأثیراتی که محیط حلّه و دوره فقهای قبل از آن بر روی علمای این ناحیه گذاشته است؛هر چند که الطاف بیکران الهی را نسبت به چهرههای بارز و فقیهان مؤسس این مکتب(یعنی شهید اول و ثانی و...)نمیتوان نادیده گرفت.
به هر حال جبل عامل چشمهای است فیاض از مواهب عالیه خداوندی که محیط سبزش به وجود علما و فقهای بزرگ آراسته شده است که حافظ دین و شریعت آل البیت علیهم السلام میباشند.جبل عامل از حیث پاکی خاک و صافی آب و لطافت هوا از دیگر نقاط ممتاز است و این از مواهب عالیه خداوندی است و شاید بدین دلیل باشد که این زمین،زمین مطهری است که خدا آنرا برای رسولانش نسلی بعد از نسل برگزیده است.علمایی که در آن مکان ظهور کردهاند با توجه به صبغه فرهنگی خاص آن محیط،به اندازهای زیادند که مناسبتی با
محیط کوچکش ندارند؛چنانکه صاحب وسایل الشیعه(شیخ حرّ عاملی)در کتاب أمل الامل مینویسد:«بر هر یک از جنازه واحد در عصر شهید ثانی هفتاد مجتهد گرد آمدند».
حوزه جبل عامل را علما و فقهایی پایه گذاری نمودند که در حله،علم و دانش آموخته بودند.تاریخ روشن و گویایی از گذشته حوزه شیعی این نواحی در دست نیست؛اما معمولاً سابقه تشیع آن را به صدر اسلام میرسانند؛یعنی به روزگاری که گویند ابوذر غفاری در عهد خلیفه سوم به شام تبعید شد.
کسانی که در این منطقه قصد تحصیل علوم دینی را داشتند،به حوزه بغداد یا نجف میرفتند و پس از بلند آوازه شدن حوزه حله،آنها نیز به این حوزه پیوستند.
از علمای بزرگ حوزه جبل عامل که در قرن پنجم هجری میزیستهاند میتوان به شیخ ابو عبدالله محمد بن هبة الله از شاگردان شیخ طوسی یا شیخ ابوالقاسم سعدالدین(481ق)معروف به ابنبرّاج،اشاره کرد. (1)
همچنین شیخ نجمالدین طمآن یا طومان عاملی(728ق)،شیخ صالح بن مشرف جدّ شهید ثانی از دیگر عالمان این منطقه به شمار میرفتند تا اینکه شهید اول محمد بن جمالالدین مکی در حدود سال 780 قمری،پس از شاگردی نزد فخرالمحققین و دیگران به زادگاه خود«جزّین» (2)برگشت و حوزه علمی این منطقه را پایه گذاری کرد.منطقه جبل عامل را با توجه به حوادثی که به وقوع پیوست باید بخشی از سرزمین سوریه دانست (3)تا آنگاه که در سال 1021 قمری
به جبل لبنان پیوست؛با توجه به اینکه در بلاد شام و سوریه علاقه ریشهداری به تشیع بوده است،به نظر میرسد که انجام دادن فعالیتهای فقهی در این محیط بسی آسانتر از دیگر مناطق بوده است؛به طوری که با ظهور دولتهای شیعی در تاریخ شیعه مثل دولت آلبویه در عراق و فارس،دولت حمدانیین در موصل و حلب،دولت فاطمیان در مصر و حجاز و شام و...فعالیت سیاسی و فرهنگی شیعیان آغاز شد و در این شرایط شهید اول با تأسیس حوزه جزّین سعی نمود مکتب جبل عامل را به مدرسه حله متصل ساخته و علم و فقاهت را به جبل عامل منتقل سازد؛ (1)ازاینرو،مدرسه جزین که در جبل عامل به دست شهید اول در سال 756 قمری پایهگذاری شد،بذر شجره طیبهای محسوب میشد که باعث شکلگیری این مکتب فقهی گشته و ایجاد مدارس فقهی دیگر در مناطق مختلف آن سبب رشد مکتب جبل عامل در جهت مسائل گوناگون فقهی و اصولی و تربیت شاگردان شد.
بنابراین تکاپو و جنبش شیعیان در جبل عامل و سوریه از یک طرف و شهادت شهید اول (2)از طرف دیگر علاوه بر اینکه در انتشار علم فقه در قراء جبل عامل تأثیر گذاشت،سبب تعداد مراکز علم و فقاهت گردیده و تشیع نیز عامل مهمی بوده است که وجوه فرهنگی و اصالت آن را به بلاد شام برگردانده است. (3)
1) (1) .محمدحسین مظفر،تاریخ شیعه،ترجمه محمد باقر حجتی،ص235.
2) (2) .شهادت شهید اول در روز پنجشنبه نهم جمادی الاولی سال 786 قمری در دمشق در زمان سلطنت برقوق(784 ق)از پادشاهان جراکسه بوده است که از شواهد تاریخی نمایان است به اینکه وی قسم اخیر از عمرش را در دمشق در ایام حکومت برقوق بر مصر و شام گذراند و سرانجام با فتوای برهان الدین مالکی و تأیید عبادین شافعی بعد از یکسال حبس در قلعه شام،با شمشیر کشته و به دار آویخته و با سنگسار شدن در آتش سوزانده شد.
3) (3) .محمد مهدی آصفی،مقدمه ریاض المسائل سید علی طباطبائی،ج1،ص64.
جرقه این نشاط علمی به دست شهید اول در مدرسه جزّین صورت گرفت و طلیعه سیاسی و فرهنگی شیعه در جبل عامل شروع شد و بعد از تکامل علمی شهید اول در حلّه مدرسه بزرگی را در جزّین بنا ساخت و بدین ترتیب زمینههای رشد و شکوفایی جبل عامل مهیا گشت.
با توجه به وضعیت سیاسی آن زمان،شهید اول با دور اندیشی شروع به ایجاد حوزههایی در جبل عامل کرد و پیوند علمی آن حوزه را با حله برقرار ساخت.
هنگامی که عثمانیین بر شام و سوریه تسلط یافتند و شیعه را تحت فشار قرار دادند و مدارس علمیه فقهای شیعه را محدود نمودند،حوزه جبل عامل با امنیت نسبی برای شیعیان-به سبب وجود حصارها،کوهها و درههایی که مانع رسیدن دشمنان به این منطقه میشد-محل رشد و نمو علمای شیعه و بالندگی فقه شیعه و تفکر شیعی شد. (1)
جزّین یکی از روستاهای جبل عامل بوده و زادگاه شهید اول(بنیانگذار این مکتب فقهی)به شمار میرود.
شهید اول پس از کسب علم و دانش از سرآمدن حوزه حلّه به زادگاه برگشت و اولین مدرسه فقهی را در قرن هشتم هجری در این مکان بنیان نهاد.شهید با بازگشت به جزین و با هدف ایجاد پیوند علمی جبل عامل و حلّه،اولین مدرسه جبل عامل را در جزین تأسیس کرد و همین مدرسه زمینه فعالیتهای علمی و فرهنگی آینده این منطقه را فراهم ساخت. (2)
یکی از مدرسههای شیعی جبل عامل به شمار میرود.این حوزه در سال 726 قمری بهدست شیخ صالح بن مشرف عاملی جبعی(جد سوم یا چهارم شهید ثانی)بنیان نهاده شد.بررسی کتب تاریخی نشان میدهد که شیخ صالح،زمانی از حیات خویش را نزد علامه حلی شاگردی نمود و سپس به جبع بازگشت و از فضلا و فقهای عصر خود گردید.وی در این مدرسه دارای رشد فقهی فراوانی گشت و نزد شیخ نورالدین علی بن احمد بن محمد جبعی پدر شهید ثانی معروف به ابنباجه درس آموخت.نشئت علمی و رشد و شکوفایی عالم مشهور جبل عامل شهید ثانی زین الدین بن علی(911-966 ق)در این حوزه بوده و وی مقدمات علوم را نزد پدرش شیخ نورالدین فراگرفت. (1)
این مدرسه یکی از مراکز مهم و مهد تربیت مجتهدان و عالمان شیعی بهشمار میرود و عده زیادی از فحول علمای شیعه از این حوزه کهن برخاستهاند و چند قرن مشعل فروزان مکتب اهل بیت علیهم السلام را برافراشتند.این حوزه از نظر سیر تاریخی بعد از حوزه جزین واقع شده و کم و بیش از علمای حوزه حله تأثیر پذیرفته است و خط مشی مکتب فقهی حله در مسالک فقهی و اصولی این حوزه با امعان نظر به شیخ صالح جبعی بهخوبی آشکار است.
با توجه به اینکه پویایی مکتب جبل عامل بهواسطه سه تن از اوتاد این حوزه از جمله«شهید اول،شهید ثانی و محقق کرکی»بوده است،گفتیم که شهید ثانی از تربیت شدگان مدرسه جبع میباشد و از پدر و جد خویش که در این محیط میزیستهاند تأثیر پذیرفته است.
1) (1) .محمد مهدی آصفی،پیشین،ص73.
حوزه علمی و فقهی کرک از قرن نهم و با نفوذ شیعیان آوازه بلندی یافت و در قرن دهم هجری به اوج شکوفایی خود رسید؛زیرا علمای بسیاری از این حوزه برخاستند و اکثر مهاجرین عصر صفوی از علمای جبل عامل به ایران از مجتهدین کرک بودهاند. (1)
سید محسن امین مینویسد«مدرسه کرک در اوایل قرن دهم هجری قبلهگاه طلاب علوم دینی بود؛حتی شهید ثانی برای کسب دانش به این حوزه علمی پیوست؛چنانکه خودش در شرح حال خویش خبر میدهد». (2)
از مشهورترین علمای کرک نوح را میتوان شیخ نور الدین علی(640 ق)فرزند حسین عبدالعال کرکی معروف به محقق ثانی نام برد که به ایران مهاجرت کرد و قزوین را مسکن خویش قرار داد و شاه طهماسب صفوی منصب شیخ الاسلامی را به او تفویض نمود و خاندان شیخ الاسلام در قزوین و تولیت در قم و حضرت عبد العظیم نوادگان دختری او هستند.از علما و فقهایی که منصب تدریس را در حوزه کرک داشتند،سید حسن فرزند سید ایوب مشهور به ابننجم الدین اعرجی حسینی کرکی از مشایخ شهید اول و سید بدر الدین حسن بن سید جعفر کرکی(932ق)از اساتید شهید ثانی و پسر خاله محقق کرکی و سید حسن فرزند سید حسن کرکی قزوینی داماد محقق کرکی و سید علی بن سید حسن کرکی داماد دیگر محقق میباشند. (3)
شهید اول (1)با بهرهگیری از هوش سرشار و با استفاده مطلوب از مکتب فقهی
1) (1) .ابوعبدالله شمس الدین محمد بن مکی،شرح زندگی شهید در بیش از پنجاه کتاب آمده و متأسفانه بعضی از اشتباهات در بسیاری منابع تکرار شده است.در منابع به مطلبی،حارثی،خزرجی،حانینی،جزینی توصیف شده است.حانین-اسم بلده من جبل عامل و بلاد شام(پیامبران و خمسه طیبه،ج1،ص596)جزین من قری جبل عاملغایه النهایه،ج2،ص265)علامه امینی در شهداء الفضیله نوشته:جزین شهر شیعه نشین بود.هفتاد سال است که نصرانی شدهاند؛جز یک یا دو خانواده شیعه باقی نمانده است.علامه سید حسن صدر:«تولد رضی الله عنه سنه اربع و ثلاثین و سبعمائه بلا خلاف».(سید حسن صدر،تکمله امر الآمر،ص365).اکثر کسانی که درباره شهید نوشتهاند متعرض تاریخ تولد نشده اند.قدیمترین اثری که متعرض تولد شده کتاب الفوائد الملیه تألیف شهید ثانی است:«وجدت بخط الشیخ رضی الدین ابی طالب ولد شیخنا السعید محمد بن مکی(قدس)علی ظهر کتاب الذکری بخط مصنفه السعید ما ملخصه ولد المصنف فی سنه 734 و قتل مظلوما شهیدا...بدمشق یوم الخمیس تاسع شهر جمادی و ثمانین و سبعمأئه(780ق)»(مجله تراثنا،العدد 23،ص106).بزرگان بر اساس همین دست خط تولد را 734 ذکر کردهاند.مشکلی که در تاریخ فوق هست با تاریخی که شمسالدین جزری معاصر شهید از دستنوشت شهید نقل کرده مخالف است:«ولد بعد العشرین و سبعمائه و رحل الی العراق و اخذ عن ابنمطهر و غیره».(غایه النهایه،ج2،ص265)شهادت:786 قمری،9 جمادی الاولی،در دمشق بعد از یک سال زندانی به شهادت رسید.علمای زیادی قبل از شهید به شهادت رسیدهاند؛اما سعادت ملقب شدن به شهید را این عالم بزرگوار پیدا کرد.چگونگی شهادت:علامه مجلسی عبارت ذیل را از پسر شهید نقل کرده:«استشهد و الدی الامام العلامه...شمس الدین ابوعبدالله محمد بن محمد بن حامد،شهیدا حریقا بعده بالنار...کل ذلک بر حبه قلعه دمشق(بحار،ج107،ص186)صاحب ریاض با سند به نقل از دست خط حسن ابنسلیمان طبی شاگرد شهید نقل کرده:«استشهد الشیخ الفقیه العالم الصالح ابوعبدالله محمد بن مکی فی محبه ائمته علیهم السلام بعد ان حبس بقلعة دمشق قریبا من سنه ثم قتل ثم احرق...(تعلیقه امل الآمل،ص80).هر کس درباره شهید چیزی نوشته با عظمت از آن شهید سعید یاد کرده؛برای نمونه یک عبارت از اساتید و یکی از شاگردان و یکی از علمای متأخر را نقل میکنیم.فخرالدین استاد شهید در اجازهاش در سنه 756 قمری نوشته است:«مولانا الامام العلامه الاعظم،افضل علماء العالم سید فضلاء بنی آدم،مولانا شمس الحق و الدین محمد بن مکی بن محمد بن حامد ادام الله ایامه»(بحار الانوار،ج107،ص178).یکی از شاگردانش به نام ابنالخازن الحائری در اجازهاش به ابنفهد حلی درباره شهید نوشته«الشیخ الفقیه،امام المذهب،خاتمه الکل مقتدی الطائفه المحقه و رئیس الفرقه الناجیه السعید المرحوم و الشهید المظلوم...الشیخ ابوعبدالله محمد بن مکی»(بحار الانوار،ج107،ص217)شیخ عباس قمی در وصفش نوشته است:«الشیخ الأجل الأفقه،ابوعبدالله رئیس المذهب و المله،و رأس المحققین الحله،شیخ الطائفه تعبیرحاجه،و واحد هذه الفرقه و ای واحد،کان رحمه الله بعد مولانا المحقق علی الاطلاق افقه جمیع فقهاء»(الکنی و الألقاب،ج2،ص346).
علامه و فرزندش فخر المحققین و مسافرتهای علمی به سرزمینهای مختلف اسلامی توانست ابتکارات تازهای را در عرصه اصول و فقه ارائه دهد و افقهای تازهای را به روی فقیهان بعد از خود بگشاید.اکنون به قسمتی از این ابتکارات اشاره میکنیم.
شهید برای نخستین بار در حوزه فقه امامیه قواعد فقهی شیعه را در کتاب ارزشمند القواعد و الفوائد جمعآوری و عرضه نمود.
شهید در القواعد بحث مستقل و نسبتاً مفصلی را در موضوع عرف مطرح کرده و در آن از عادت قولی و فعلی سخن به میان آورده است.در آنجا از تغییر احکام به واسطه تغییر عادت سخن گفته است.توضیح آنکه برخی از احکام شرعی بر اساس عرف ویژهای تنظیم شدهاند و با تغییر آن عرفها،احکام مترتب بر آنها نیز تغییر مییابد.از این نظر،احکام الهی پویایی خاصی خواهند داشت که در زمانها و مکانهای متفاوت،قابل تطبیق و اجراست.از نظر شهید،احکام
قابلیت تغییر را دارند؛اما باید فرایند تغییر آنها را دریافت.یکی از عواملی که میتواند در تغییر و تحول احکام مؤثر باشد،عرف و عادت است.از عبارات شهید استفاده میشود که در نظر او عرف و عادت دو مفهوم مترادف و یکسانند؛ازاینرو،آنها را به جای یکدیگر به کار برده است.او در زمینه تغییر احکام،میگوید:«تغییر احکام به واسطه دگرگونی عادتها امکان دارد؛مانند پولهای رایج و وزنهای متداول و نفقه زنان و نزدیکان.این گونه امور تابع عاداتی است که در آن زمان واقع شدهاند». (1)
در مباحث الفاظ،این بحث مطرح شده که آیا الفاظِ عبادات و معاملات تنها بر صحیح از آنها اطلاق میشود یا شامل فاسد هم میشود؟
ظاهراً شهید برای اولین بار این مسئله را در اصول شیعه عنوان کرده است.از نظر شهید،ماهیاتی را که شرع جعل و اختراع کرده و عقود،فقط بر صحیح اطلاق میشوند و در این حکم میان عبادات و معاملات تفاوتی نگذاشته است.شهید در این باره مینویسد:
ماهیات جعلی،همانند نماز،روزه و سایر عقود،بر فاسد اطلاق نمیشوند؛مگر حج؛زیرا در صورت فساد نیز ادامه دادن آن واجب است.پس چنانچه بر ترک نماز یا روزه قسم یاد کند،به مسمای صحت اکتفا میشود و آن عبارت است از داخل شدن در آنها؛ولی چنانچه پس از آن،نماز و روزه را فاسد و باطل کند حنثِ قسم،برطرف نمیشود و احتمال عدم آن وجود دارد؛زیرا در صورت فساد،بر آنها نماز و صوم شرعی اطلاق نمیشود. (2)
در دلالت نهی بر فسادِ منهی عنه،نظریههای متعددی ابراز شده است.برخی به طور کلی معتقد به فساد منهی عنه شدهاند.برخی دیگر مانند محقق و علامه حلّی بر این باورند که نهی در عبادت بر فساد منهی عنه دلالت میکند؛ولی در معاملات چنین دلالتی ندارد. (1)
شهید تفصیل میان عبادات و معاملات را به گونه دیگری مطرح کرده است.از نظر او نهی در عبادات چه به ذات آن اصابت کند و چه به وصف خارج آن،موجب فساد منهی عنه میشود؛ولی در معاملات تنها در صورتی که نهی به ذات آن تعلق گیرد،موجب فساد میشود و در صورت تعلق نهی به وصف خارج از ماهیت عقد،بر فساد دلالت نخواهد کرد.شهید مینویسد:
نهی در عبادات،مفسد آن است؛گرچه نهی به وصف خارج از آن تعلق گیرد؛مانند طهارت گرفتن با آب غصبی و نماز خواندن در مکان غصبی و در غیر عبادات(معاملات)چنانچه نهی از ذات ماهیت و نه از امر(وصف)خارجی باشد،دلالت بر فساد میکند.پس بیعی که مشتمل بر ربا باشد،فاسد است؛نه مالکِ مساوی است و نه مالکِ اضافی.بیع در هنگام اذان ظهر جمعه صحیح است؛زیرا نهی در صورت اول به نفس ماهیت بیع و در دومی به وصف خارج از بیع است. (2)
اصولیان از برخی دلالتهای الفاظ نام بردهاند که در قالب اصطلاحاتِ دلالات منطقی قرار نمیگیرند.این دلالتها در استنباط از آیات و روایات نقش مهمی دارند.شهید برای نخستین بار دلالت اقتضا و اشاره را در اصول شیعه طرح کرد.
او تنها دلالت اقتضا را تعریف و تبیین کرده است.
از نظر شهید،دلالت اقتضا سه مورد دارد:در جایی که صدق کلام به آن دلالت بستگی داشته باشد؛جایی که صدق متکلم به آن بستگی داشته باشد و موردی که شرع اقتضای آن دلالت را داشته باشد.
شهید در تعریف دلالت اقتضا مینویسد:
گاهی چیزی به طور ضمنی ثابت میشود که به صورت مستقل ثابت نمیگردد و این قاعده از قاعده مقتضی در اصول فقه اخذ شده است[که از آن به دلالت اقتضا تعبیر میشود]و آن زمانی است که مدلول،مخفی و مضمر باشد؛زیرا صدق متکلم ضروری است؛مثل رفع الخطأ یا به علت آنکه صحت لفظ بر آن متوقف است؛مثل «سْئَلِ الْقَرْیَةَ» و یا به جهت آنکه شرع آن را اقتضا دارد؛مثل«اعتق عبدک عنی»؛زیرا این جمله از لحاظ شرعی اقتضا دارد که قبلاً مکلف به آن منتقل شده باشد (1)[زیرا عتق باید از ملک باشد]. (2)
شهید درباره دلالتِ اشاره،توضیحی نداده است؛ولی منظور اصولیان از آن این است که دلالت به قصد استعمالی،مقصود نباشد؛اما مدلول آن لازمه مدلول کلام باشد،به نحو لزومِ غیر بین و یا لزوم بین به معنای اعم؛خواه مدلول آن از یک کلام استنباط شده باشد یا از دو کلام. (3)
شهید در مورد دلالت اشاره میگوید:
از دلالتِ اشاره،احکام[شرعی]استفاده میشود؛مانند قول خداوند که میفرماید: «وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً» یا سخن دیگر خداوند: «وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ» از این دو کلام استفاده میشود که کمترین مدت بارداری شش ماه است. (4)
یکی از بحثهای اساسی در مورد این دو دلالت،حجیت و اعتبار آنها است.مرحوم مظفر در این زمینه معتقد است که دلالت اقتضا از باب ظهور،حجیت دارد؛ولی حجیت دلالت اشاره مورد تردید است؛زیرا در ظواهر داخل نیست. (1)
از عبارات شهید استفاده میشود که دلالت اقتضا و اشاره را حجت میداند؛زیرا در مورد دلالت اقتضا میگوید:«قد یثبت ضمنا ما لایثبت اصلا»و در مورد دلالت اشاره میگوید:«یستفاد».منظور شهید از«قد یثبت»طبق معیاری که ارائه میدهد،همان موارد دلالت اقتضاست.
شهید در زمینه دلالت لفظ بر معنای خود آن را به نص،مجمل،مؤول و مرجوح تقسیم میکند.اگر لفظی خالی از هر گونه احتمالی است به آن نص میگویند و در مقابل آن مجمل قرار دارد و در صورتی که همراه با احتمال راجح بر منطوق باشد به آن مؤول میگویند و چنانچه با احتمال مرجوح همراه باشد به آن ظاهر گفته میشود.
انواع ظاهر چهار قسم است:برتری به حسب حقیقت شرعیه،مثل دلالت حج بر مناسک مخصوص؛برتری به حسب حقیقت عرفیه،مثل دلالت«أو جاء أحد منکم الغائط»بر حدث؛دلالت مطلق بر مدلولش؛دلالت عام بر مدلولش. (2)
طرح عقل در جایگاه یک دلیل در عرصه استنباط فقهی،فراز و نشیبی داشته است.در ابتدا در کلمات شیخ مفید از آن سخن به میان آمده؛سپس سید مرتضی و قاضی ابنبرّاج آن را در طول سایر ادله به کار بردهاند،آنگاه ابنادریس با صراحت از دلیل
بودن عقل نام برده است.تحول اساسی پس از آن دوره،مربوط به شهید اول است که دلیل عقل را به طور جامع و گسترده و به طور تفصیلی بیان کرده است.
شهید تصریح میکند که دلیل عقل بر دو قسم است:قسمی که توقفی بر خطالب شرعی ندارد؛یعنی از مستقلات عقلیه است.برای این قسم پنج مورد بر میشمرد:
-آنچه از قضیه عقل استفاده میشود؛مانند وجوب پرداخت بدهکاری،حرمت ظلم و استحباب احسان کردن.در این گونه موارد چنانچه دلیل نقلی وارد شود،جنبه تأکیدی دارد و ارشادی است.
-هنگامی که دلیلی در مقام نباشد،به اصل برائت تمسک میشود.مستفاد از این کلام شهید این است که وی اصل برائت را در طول سایر ادله میداند؛بر خلاف برخی از اصولیان گذشته،مثل سید مرتضی و ابنادریس،که آن را در عرض سایر ادله نیز به کار میبردند.
از این اصل به استصحاب حالِ عقل نیز تعبیر میشود.شهید برای اصل برائت به دلیل نقلی نیز تمسک میکند.این یکی از نکات جدیدی است که سابقه نداشته است.از نظر شهید،حدیث«کل شیئ فیه حلال و حرام فهو لک حلال حتی تعرف الحرام بعینه فتدعه»دلالت بر برائت میکند.
-اینکه در مقام استدلال گفته میشود:«دلیلی بر فلان مطلب نیست،پس منتفی است»،به اصل برائت بر میگردد.
-اخذ به اقل هنگامی که دلیلی بر اکثر نباشد،به اصل برائت بر میگردد.
چنین تحلیلی از دلیل عقل و دستهبندی جامعی که بسیاری از مباحث اصولی را زیر عنوان دلیل عقل قرار دهد،تا زمان شهید سابقه نداشته و این از ابتکارات شهید اول به شمار میآید.
-اصالت بقای ما کان که از آن به استصحاب حال شرع و استصحاب حالِ اجماع نیز تعبیر میشود.اصولیان در مورد حجیت چنین اصلی اختلاف نظر دارند.
قسم دوم دلیلِ عقل،مواردی است که عقل بر خطاب متوقف است.این قسم دارای شش مورد است:
1.مقدمه واجب مطلق؛2.امر به شیئ مستلزم نهی از ضدش باشد؛3.فحوای خطاب(مفهوم موافقت)؛4.لحن الخطاب،و آن چیزی است که به طور ضروری از معنا استفاده میشود؛5.دلیل خطاب و از آن به مفهوم تعبیر میشود که اقسام بسیاری دارد:وصفی و شرطی،که این دو نزد برخی از اصحاب حجیت دارند و شهید هم آن دو را میپذیرد(مفهوم عدد و مفهوم غایی،که از نظر شهید،مفهوم غایی به مفهوم وصف برمیگردد.)مفهوم حصر(حجیت آن مسلم است)و مفهوم لقب(که حجیت ندارد)؛6.اصل اباحه در منافع و اصل حرمت در مضار. (1)
شهید در مورد عدم علم به خلاف میگوید:
هرگاه گروهی از اصحاب فتوایی دهند و مخالفی برای آنها معلوم نباشد،چنین مسئلهای قطعاً اجماع نیست؛خصوصاً در صورتی که علم داشته باشیم که امام داخل آن گروه نباشد.در صورتی که معلوم نیست که امام داخل است و مشخص نیست که سایر علما موافق آن مسئله و فتوا باشند،عدم علم به خلاف کفایت نمیکند؛زیرا اجماع،وفاق است،نه عدم علم به خلاف و آیا چنین عدم خلافی در صورت فقدان مستند ظاهری(حجّت عقلی و نقلی)حجّت است؟ظاهر آن است که حجت است؛زیرا عدالت آنان مانع از فتوا دادنِ بدون علم میشود. (2)
شهید ظاهراً اولین کسی است که اجماع منقول را مطرح کرده است.از نظر شهید،اجماع به واسطه نقلِ واحد،ثابت و دارای اعتبار است.او در این زمینه میگوید:
اجماع به واسطه خبر واحد ثابت میگردد تا زمانی که علم به خلاف آن حاصل نشود؛زیرا خبر واحد ماده قوی است؛همانند روایت آن.به تحقیق کتاب خلاف،انتصار،سرائر و غنیه بر بیشتر این مشتمل است؛در حالی که مخالف در برخی از آنها حتی از ناقل آن دیده شده است.
نقطه اصلی بحث در تجری آن است که آیا قطع،مطلقاً حجت است یا اساساً حجیت قطع به موردی منحصر است که قطع به خمریتش داشته است و از روی علم و عمد آن را بنوشد و بعد معلوم شود که خمر نبوده؛آیا چنین شخصی بر این گستاخی به معصیت و تجرّی عقاب میشود یا نه؟ (1)
ریشههای این بحث به نظریههای شهید اول در القواعد برمیگردد.شیخ انصاری نیز برای بحث تجری به کلام شهید اول استناد کرده است.البته روشن است که این بحث با عنوان تجرّی در کلمات شهید و دیگران مطرح نبوده؛ولی اساس چنین بحثی را میتوان در آثار شهید جست و جو کرد. (2)شهید اول در این زمینه میگوید:
نیتِ معصیت تا زمانی که آن را عملی نکرده،در معصیت و مذمت مؤثر نیست و در روایات،چنین عملی مورد بخشش واقع شده است.پس اگر معصیتی را نیت کند و به آنچه که معصیت میپندارد عمل کند،بعد خلاف
آن معلوم شود،پس در تأثیر این نیت(در عقاب و مذمّت)اشکال و نظر است؛از آن نظر که این نیت با معصیت مصادف نبوده،بسان یک نیت صرف تلقی میشود و در نتیجه مورد مؤاخذه قرار نمیگیرد؛ولی از آن جهت که چنین عملی دلالت بر هتک حرمت و جرئت بر معصیت دارد مورد عقاب و مذمت قرار میگیرد. (1)
اقسام استصحاب برای اولین بار به تفصیل در کلام محقق بیان گردید؛اما شهید آن را توسعه داد و اقسام دیگری به آن افزود؛از این رو اقسام استصحاب از نظر شهید اهمیت دارد.علاوه بر این،شهید،استصحاب را جزء قواعد پنجگانهای قرار داده است که همه احکام شرعی به آنها بازگشت میکند.او در این زمینه میگوید:قاعده سوم،قاعده یقین است و آن بنا گذاشتن بر اصل است؛یعنی استصحاب چیزی که گذشته است و آن چهار قسم دارد:
-استصحاب نفی در حکم شرعی تا زمانی که دلیل بر آن وارد شود و از آن به برائت اصلیه تعبیر میشود؛
-استصحاب حکم عموم،تا هنگامی که مخصصی وارد شود و استصحاب حکم نص،تا موقعی که ناسخی پدید آید.این مورد تنها در موردی تمام است که به صورت مستوفا از مخصص و ناسخ جست و جو شده باشد؛
-استصحاب حکمی که شرعاً ثابت شده است؛
-استصحاب حکم اجماع در محل نزاع،چنانکه میگوییم:آنچه از غیر دو مجرای طبیعی انسان خارج میگردد وضو را نقض نمیکند؛زیرا پیش از این خارج شدن،اجماع بر طهارت آن قائم است و آن حکم اجماعی،استصحاب
1) (1) .شهید اول،القواعد و الفوائد،ج1،ص107.
میشود؛زیرا اصل در چیز محققی،دوام آن است؛مگر معارضی برای آن ثابت شود و اصل عدم معارض است. (1)
برای شهید در موضوع فقه 27 اثر نقل شده که شانزده اثر ایشان تاکنون چاپ شده است.اکنون به معرفی بعضی از این آثار به ترتیب حروف الفبا میپردازیم:
صاحب ریاض در ترجمه ابننجم الدین نوشته است:«کان من اجله العلماء و اکابر الفقهاء،من تلامذه الشهید...و قد سأل الشهید قدس سره فی قریه الأطراء مسائل و اجاب الشهید عنها و عندنا من ذلک نسخه». (2)
آقا بزرگ تهرانی هم از این کتاب یاد کرده است:«المسائل الأطرائیه للشیخ السعید شمس الدین محمد بن مکی قال فی الریاض:عندنا منه نسخه،و هی جوابات مسائل تسأل عنها الشهید فاجاب فی قریه الأطراء من قری جبل عامل». (3)
این اثر تاکنون چاپ نشده است.
آقا بزرگ این اثر را هم جزو آثار شهید برشمرده:«جوابات المسائل المقدادیه،سبع و عشرون مسئله سألها الفاضل المقداد بن عبدالله السیوری من استاده الشهید فکتب هو جواباتها». (4)
در چند جای دیگر هم از این کتاب یاد کرده است. (1)تاریخ تألیف رساله معلوم نیست،لکن شهید در آنجا از کتاب ذکری یاد کرده معلوم میشود بعد از ذکری تألیف کرده است.
آقا بزرگ تهرانی جزو آثار شهید شمرده و فرموده در سامرا آن را دیده است. (2)و هیچ نسخه خطی از آن در دسترس نیست.
کتاب کوچکی است که شهید چهل حدیث را با سند نقل کرده.اکثر این احادیث در عبادات مورد ابتلا است.در خاتمه تاریخ فراغ را 782 نوشته است.علی الظاهر تاریخ فوق از نساخ باشد و تاریخ کتابت نسخه باشد؛نه فراغت از تألیف؛چون شهید در سند حدیث 39 دارد:«قرأت علی شیخنا الشیخ الامام فخرالدین ابنمطهر دام فضله بداره بالحله».
از این عبارت معلوم میشود که کتاب در زمان حیات استادش فخرالدین نوشته شده و فخرالدین در سال 771 قمری از دنیا رفته است.این کتاب بارها چاپ شده است.
کتابی است مختصر در فقه،بدون استدلال و شهید قبل از اتمام آن به شهادت رسیده و تنها کتابهای الطهارة،الصلاة،الزکاة،الخمس و قسمتی از صوم را نوشته است.شهید در کتابهای متعددش از آن یاد کرده است.این کتاب بارها چاپ شده است.
شرح مختصر تسبیحات اربعه است.نسخههای خطی زیادی از این اثر هست و در فصل 28 کتاب جنه الامان الواقیه کفعمی نیز چاپ شده است.
در پایان دارد:«فهذه الکلمات الاربع تشتمل علی الأصول الخمسه التوحید و العدل و النبوه و الامامه و المعاد خمس من حصلها حصل الایمان و هی الباقیات الصالحات».
علامه در اصول کتابی دارد بنام تهذیب الوصول الی علم الاصول.دو تن از بزرگان آن را شرح کردهاند:سید حمید الدین و سید ضیاء الدین.شهید هر دو شرح را با اضافاتی در کتاب فوق آورده است.از این کتاب عدهای نام بردهاند و خود شهید در بعضی اجازاتش از آن یاد کرده.این کتاب چاپ نشده؛ولی نسخه خطی آن در کتابخانه عمومی امام امیرالمؤمنین در نجف موجود است.
همانطوری که از اسمش پیدا است به بررسی اقوال مسافرت در ماه رمضان پرداخته این رساله تا اکنون چاپ نشده و تاریخ تألیف هم روشن نیست؛ولی نسخههای خطی متعددی از آن وجود دارد.
شهید در غایه المراد به آن اشاره کرده:«و قد کنت ذکرت فی رساله ان الاحرام هو توطین النفس علی ترک المنهیات المعهوده الی ان یأتی بالمناسک (1)».
این رساله هم تاکنون چاپ نشده؛اما نسخههای خطی فراوانی از آن موجود است.
1) (1) .غایه المراد،ج1،ص389.
از دقیقترین و مشهورترین کتابهای فقهی شهید است.مشتمل بر اکثر کتابهای فقهی است.
این کتاب را در اواخر عمرش به درخواست دو فرزندش ابیطالب محمد و ابیالقاسم علی نوشته است. (1)کتاب دروس دوره کامل فقه نیست؛از کتاب طهارت تا کتاب رهن را نوشته و جناب سید جعفر ملحوس آن را به نام تکمله الدروس کامل کرده است.نسخههای خطی متعددی از این کتاب هست و چند مرتبه هم چاپ شده است.بر این کتاب شرحها و حواشی زیادی زده شده است.
کتاب استدلالی است؛منتهی فقط دو کتاب فقهی را موفق شده بنویسد(کتاب الصلاه و الطهاره).در مقدمه هفت اشاره دارد درباره مسائل اصولی-بعد اقطاب اربعه-در این اقطاب به تقسیم فقه به عبادات،عقود،ایقاعات اشاره کرده و سیاسات و مبانی تقسیم را ذکر کرده است.
در آخر نوشته:«و لیکن هذا آخر المجلد الاول من کتاب ذکر الشیعه و یتلوه-انشاء الله تعالی-فی المجلد الثانی کتاب الزکاه». (2)
و این نشان میدهد که شهید مصمم به تکمیل کتاب بوده.در سال 784 قمری جلد اول را تکمیل کرده در کتابهای لمعه و دروس به این کتاب اشاره کرده.این کتاب چاپ شده و نسخههای خطی فراوانی از آن موجود است.آقا بزرگ تهرانی نوشته است:خود شهید بر ذکری حاشیهای دارد». (3)منتهی هیچ نسخه ای از آن موجود نیست.
در مقدمه رساله نفلیه نوشته:«و اما بعد،فانی لما وقفت علی الحدیثین المشهورین عن اهل بیت النبوه...احدهما عن الامام الصادق علیه السلام للصلاه اربعه آلاف باب و وفق الله سبحانه لاملاء الرساله الالفیه فی الواجبات و العفت بها بیان المستحبات،تیمنا بالعدد تقریبا».
در اجازهاش به ابنخازن نوشته است:«ومن ذلک رسالتای فی الصلاه تشتملان علی حصر فرضها و نفلها فی اربعه آلاف مسئله محاذاه لقولهم للصلوة اربعة آلاف باب» (1)الفیه مشتمل بر هزار واجب و نفلیه مشتمل بر سه هزار مستحب است.این دو رساله چاپ شده و نسخههای خطی فراوانی از آن در کتابخانهها موجود است.
این کتاب شرح ارشاد الأذهان علامه است.این اسم را خود شهید در مقدمه ذکر کرده و در کتاب دروس از این کتاب یاد کرده است.
غایة المراد قسمتهای مشکل ارشاد را شرح کرده.علامه امینی به پیروی از مجلسی کتاب را به شهید ثانی نسبت داده و این قطعاً اشتباه است. (2)
صاحب ریاض نوشته:«و قال الأستاد الاستناد آیتالله تعالی فی اول البحار...:کتاب غایه المراد...للشهید الثانی.و اقول غایه المراد للشهید الاول فی شرح الارشاد و اما شرح الشهید الثانی علیه فقد سماه روض الجنان فی شرح ارشاد الأذهان». (3)کتاب دو جزء است جزء اول از طهارت تا کتاب العطایا و جزء دوم از کتاب النکاح تا دیات از نسخههای خطی استفاده میشود که جزء اول نیمه ذی قعده 757 قمری به اتمام رسیده.
-یک دوره کامل فقه؛
-مسائل مبهم و خلافی را به تفصیل بحث کرده و از کنار مسائل روشن به راحتی گذشته است؛
-تتبّع فراوانی از کتب فقهی کرده و مسائلی از بعضی از کتب فقهاء قدیم نقل کرده که فعلاً آن کتابها مفقود است؛مانند الکامل و الروضه ابنبراج،ج9،ص505 یا 15 یا البشری سید ابنطاووس،ج1،ص78. (1)
-نظم و ترتیب دقیق؛
-ایجاز و متانت که از ویژگیهای قلمی شهید است.
در اجازهاش به ابنخازن از این کتاب نام برده:«فما صنفه کتاب القواعد و الفوائد فی الفقه مختصر یشتمل علی ضوابط کلیه:اصولیه و فرعیه تستنبط منها احکام شرعیه،لم یعمل للاصحاب مثله». (2)
در تحقیقی که سید عبدالهادی حکیم درباره کتاب کرده نوشته است:«و قد اضوی الکتاب علی ما یقرب من ثلاثمائه و ثلاثین قاعده اضافه و الفروع و هی جمیعا قد استوعت اکثر المسائل الشرعیه...».
این کتاب بارها چاپ شده است.شاگرد شهید،فاضل مقداد کتاب را مرتب کرده و نامش را نضد القواعد الفقهیه علی مذهب الامامیه گذاشته در مقدمه دارد:«فصرفت عنان العزم الی ترتیبه و تهذیبه و تقریبه».
آقا بزرگ تهرانی نوشته است:«فصل الشهید الثانی قواعده الاصولیه و الادبیه مع فهرس المطالب و المسائل الفرعیه فی کتابه تمهید القواعد». (1)
ظاهراً اشتباهی رخ داده،چون تمهید القواعد شهید ثانی کتاب مستقلی است مشتمل بر صد قاعده اصولی و صد قاعده ادبی و هیچ ارتباطی با قواعد شهید اول ندارد.
یکی ازمشهورترین کتابهای فقهی شهید است.کتابی مختصر در همه ابواب فقه و خودش این نام را روی کتاب نهاده در اجازهاش به ابنخازن دارد:«کتاب اللمعه الدمشقیه مختصر لطیف فی الفقه. (2)»از این کتاب در اجازهاش به ابنخازن نام برده.
شیخ حر عاملی گفته این کتاب را شهید به مدت هفت روز در زندان نوشته است:«کانت وفاته سنه 786 ق بعد ما حبس سنه کامله فی قلعه شام و فی مده الحبس الّف اللمعه الدمشقیه فی سبعه ایام و ما کان یحضره من کتب الفقه غیر المختصر النافع (3)».
شواهدی وجود دارد که دلالت میکند لمعه در حبس نوشته نشده است؛از جمله شهید از کتاب لمعه در اجازهاش به ابنخازن در سال 784 قمری نام برده و این اجازه دو سال قبل از شهادت نوشته شده؛پس لمعه قبل از حبس نوشته شده است.
شهید در مقدمه لمعه نوشته است:اما بعد،فهذه«اللمعه الدمشقیه فی فقه الإمامیه،اجابه لالتماس بعض الدیانین».
شهید ثانی در شرح جمله فوق نوشته است:
و هذا البعض هو شمسالدین محمد الآدمی،من اصحاب السلطان علی بن قویه ملک خراسان وما والاه فی ذلک الوقت...و کان بینه و بین المصنف موده و مکاتبه علی البعد الی العراق ثم الی الشام و طلب منه اخیرا التوجه الی بلاده فی مکاتبه شریفه...فابی و اعتذر الیه و صنف له هذا الکتاب بدمشق فی سبعه ایام لاغیر.
(1) کرکی صرف نظر از فعالیتهای سیاسی،از فقهای بزرگ شیعه از حوزه جبل عامل محسوب میشود؛به همین جهت بعد از محقق حلی به محقق ثانی ملقب شده است.او بنیانگذار مکتبی فقهی است که در دوره صفویه رواج یافته است.
1) (1) .نورالدین ابوالحسن علی بن الحسین بن عبدالعالی العاملی الکرکی،معروف به محقق ثانی یا محقق کرکی و به الشیخ العلائی،در سال870 قمری در روستای کرخ نوح از توابع بعلبک دیده به جهان گشود و در سنه 940 وفات کرد.تحصیلات مقدماتی را در جبل عامل به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به مصر و سپس به عراق رفت.شیخ عباس قمی دربارهاش نوشته است:«مُرَوِّجُ المَذهبِ و المِلّه و شیخ المشایخ الأجِلَّه یحیی هو اسم المذهب الانور...شیخ الطائفه فی زمانه و علامه عصره و اوانه،العالم الربانی و الفقیه الصمدانی الملقب تماده بالشیخ العلائی و اخری بالمحقق الثانی»[فوائد الرضویه،ج1،ص304]وفات در امل الآمل شیخ حرتاریخ وفات آن بزرگوار را 937 قمری در روضات الجنات-945قمری و در اعیان الشیعه 940 قمری دانستهاند و دو تاریخ فوق را سهوالقلم شمرده است.تاریخ وفات:مطابق است با ابجد«مقتدای شیعه».پدر شیخ بهایی فرموده:محقق را با سم مسموم کردند و جزء شهداء است.[اعیان الشیعه،ج8،ص208].
مکتب فقهی او دو ویژگی دارد:یکی آنکه او با قدرت علمی خویش مبانی فقه را مستحکم ساخت.مشخصه عمده فقه او استدلالهای قوی در هر مبحث است.او هم دلایل و براهین و نظرات مخالف را به نحو دقیق و عمیق مطرح ساخته و هم نظر خود را در هر مورد با استدلال محکم بر کرسی نشانده است.
مشخصه دیگر فقه او بذل توجه خاص به پارهای مسائل است که تغییرات سیاسی و اجتماعی و به قدرت رسیدن شیعه در ایران به وجود آورده بود.مسائلی از قبیل حدود و اختیارات فقهیه،نماز جمعه،خراج و مقاسمه که پیش از آن به دلیل عدم ابتلا،جای مهمی در فقه نداشتند،در آثار وی به خوبی مطرح شدهاند.اکثر فقها و مجتهدان شیعه پس از کرکی تا پایان دوره صفوی متأثر از روش فقهی او بودهاند؛چراکه مجموعه حقوقی عمیق و متین او را با استدلالات قوی و محکم پیش روی خود داشتند.فاضل هندی،آقا حسین خوانساری،آقا جمال خوانساری،سلطان العلما.شیخ بهایی،حسین بن عبدالصمد پدر شیخ بهایی و میرداماد از شاگردان مکتب فقهی او محسوب میشوند. (1)به هر حال کرکی از جایگاه بلندی در میان فقها شیعه برخوردار است که بیش از اشتغالات سیاسی و حکومتی،آثار علمی او در به وجود آوردن این جایگاه نقش داشتهاند. (2)
محقق کرکی دیدگاههای مهم اصولی خود را در رساله مختصری با عنوان«طریق استنباط الاحکام»بیان کرده است.محقق این رساله را به درخواست دو نفر از شاگردانش به نگارش درآورده است.آنان از وی خواسته بودند که دستور عمل استنباط و کیفیت استخراج حکمِ وقایع را از ادله،آن گونه که او به صورت
شفاهی آموخته بود،برای آنان تبیین کند.شاید آنان احساس میکردند همه شیوهها و روشهای استنباط در کتابهای اصولی و به صورت کاربردی بیان نشده است؛از این رو،از او چنین درخواستی را کردند. (1)
محقق کرکی در این رساله از مباحث مفصل اصولی سخن به میان نیاورده است؛بلکه مقصود او ارائه دستور العملی کلی برای شخصی است که میخواهد ورود و خروج و کیفیت عملی کردن استنباط را یاد بگیرد.
محقق کرکی به طور مختصر و سربسته مباحث ذیل را در این رساله مطرح کرده است:
-راههای رسیدن به احکام(ادله اربعه)؛
-کیفیت استفاده از کتاب برای اثبات حکم شرعی؛
-کیفیت استفاده از سنت برای اثبات حکم شرعی؛
-اجماع؛
-ادله عقل؛
6.وجوب اجتهاد؛
7.کیفیت تصرف مجتهد در حوادثی که محل فتواست.
محقق کرکی یکی از برجستهترین فقیهان این دوره است که در تحول و تکامل نظریه ولایت فقیه سهم بسزایی دارد.این فقیه فرزانه،افزون بر آنکه همانند فقیهان پیشین شئون و اختیارات فقیه عادل را به صورت پراکنده در
1) (1) .طریق استنباط الاحکام،ص8.
لابهلای کتابهای فقهی بیان کرده،برای اولین بار درباره ماهیت ولایت فقیه و ادله آن به طور مبسوط بحث کرده است.
جهت بهدست آوردن آراء این محقق والامقام،ابتدا،عین عبارت ایشان را از رساله«صلاه الجمعه»نقل کرده و پس از ترجمه به دستهبندی و تحلیل آنها پرداخته و در هر قسمت شواهد و مدارک لازم را از کتابهای فقهی دیگر ایشان نقل خواهیم کرد.
این فقیه فرزانه میگوید:
فقیهان شیعه اتفاق نظر دارند که فقیه عادل امامی جامع شرایط-که از آن به مجتهد تعبیر میشود-از سوی ائمه هدی علیهم السلام در همه اموری که نیابت در آن دخل دارد،نایب است.چه بسا برخی از اصحاب قصاص و حدود را به طور مطلق استثناء کردهاند.پس دادخواهی در نزد او و اطاعت از حکم او واجب است.وی در هنگام نیاز میتواند مال کسی را،که ادای حق نمیکند،بفروشد.وی،بر اموال غایبان،کودکان،سفیهان،ورشکستگان و سرانجام،آنچه برای حاکم منصوب از طرف امام علیه السلام ثابت است،ولایت دارد.دلیل بر این مطلب روایتی است که شیخ در تهذیب با سند از عمر بن حنظله از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت فرمود بنگرید به کسانی از خودتان(شیعیان)که احادیث ما را روایت میکنند و بر حلال و حرام ما نظر میکنند و احکام ما را میشناسند،چنین کسی را به داوری بگیرید و من او را بر شما حاکم کردم و اگر طبق حکم ما حکمی صادر کند و از او نپذیرد،در حقیقت حکم خدا را خوار شمرده و بر ما رد کرده است و این رد بر خدا و در حد شرک به خدا است؛به همین مضمون روایات بسیاری است و مراد از این حدیث در اینجا این است که فقیه با ویژگیهای معین از سوی ائمه نصب شده و به مقتضای فرمایش امام صادق علیه السلام در همه مواردی که برای نیابت نقشی هست،نیابت دارد و این
نصب شمول دارد و همه زمانها را در بر میگیرد و وقوع و صدور آن در زمان امام صادق علیه السلام در شمول آن خدشهای وارد نمیکند؛زیرا حکم و فرمان آنان یکی است و بر این امر اخبار دیگر نیز دلالت میکند.چنین نیست که خطاب امام صادق علیه السلام بر یک فرد،بدون هیچ تفاوتی حکم بر همه افراد است و بر این روایات دیگر نیز وارد شده است». (1)
محقق کرکی در این عبارت،حقایق بسیاری را در مسئله ولایت فقیه بیان کردهاند؛از جمله:
این محقق فرزانه در عبارت فوق دو بار تصریح کرده است که فقیه جامع شرایط،نایب امام مصعوم علیه السلام است.از دیدگاه محقق کرکی،ولایت فقیه دو چهره دارد:چهره ای به سوی مردم که تحت ولایت او قرار دارند و چهره ای به سوی ولی معصوم علیه السلام که فقیه از او نیابت دارد؛مثلاً درباره کسی که مسجدی را وقف کند و حاکم آن را قبض کند،آیا با قبض حاکم وقف لازم میشود یا نه؟مینویسد:
در آنجاهایی که تخلیه برای تحقق قبض معتبر است،همان گونه که با گزاردن نماز در جایی که برای مسجد وقف شده و دفن میت در مقبره تخلیه محقق شده،با قبض حاکم نیز تخلیه و اقباض محقق است؛زیرا این مسجد و مقبره در حقیقت،برای مردم وقف شده و فقیه نایب مردم است و و الی بر مصالح عمومی است؛از این رو،قبض او معتبر است. (2)
از آنجا که این فقیه فرزانه،ولایت فقیه را از باب نیابت از معصوم دانسته،با
این سؤال مواجه بوده است که چون نیابت با موت منوب عنه باطل میشود،پس نیابتی که برای فقها وجود داشته،با توجه به اینکه از طرف امام صادق علیه السلام بوده و آن حضرت در مقوله عمر بن حنظله آنان را حاکم و نماینده خود قرار داده است،چگونه میتواند پس از دوران زندگی امام صادق علیه السلام ادامه پیدا کند؟محقق کرکی در پایان عبارت فوق در صدد پاسخ به این سؤال برآمده میفرمایند:«این نصب امام صادق علیه السلام شمول دارد و همه زمانها را میگیرد و وقوع و صدور آن در زمان امام صادق علیه السلام در شمول آن خدشهای وارد نمیکند؛زیرا حکم پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام بر یک فرد حکم بر همه افراد است».
در عبارت فوق سه مرتبه بر عام بودن نیابت فقیهان تصریح کرده است و میفرماید:«به فرموده امام صادق علیه السلام در همه مواردی که برای نیابت نقشی هست،فقیه نیابت دارد»
و پس از ذکر چند نمونه از اختیارات فقیهان دوباره تأکید میکند:«و بالاخره هر آنچه برای حاکم منصوب از طرف امام علیه السلام ثابت است،فقیه ولایت دارد».
و برای رفع این شبهه که کسی گمان نکند فقیه تنها در قضاوت و فتوا از طرف امامان منصوب شده و قلمرو اختیارات او در محدوده امور حسبیه است،در ادامه بحث با طرح پرسش و پاسخی مسئله را روشن میسازد:
گفته نشود که فقیه برای حکم و فتوا صادر کردن منصوب شده و امامت نماز جمعه خارج از این دو است.در پاسخ میگوییم:این سخن در نهایت سقوط است؛زیرا فقیه از طرف ائمه علیهم السلام منصوب شده که در همه امور شرعی حکومت نماید؛چنانکه از مقدمه دانسته شد. (1)
1) (1) .رسائل المحقق الکرکی،ج1،ص153.
محقق کرکی بر مبنای عموم نیابت معمولاً احکامی را که در فقه از اختیارات امام شمرده شده است،برای نایب او نیز مطرح میسازد؛مگر اینکه دلیلی بر خلاف آن وجود داشته باشد؛مثلاً علامه حلی رحمه الله در قواعد آنگاه که ولایت حاکم بر نکاح بالغ را مطرح میکند. (1)محقق کرکی در شرح مینویسد:«حاکم از نگاه ما،امام عادل یا نماینده اوست.در دوران غیبت فقیه امین جامع شرایط فتوا و حکم داخل در عنوان حاکم است.آن کسی که نماینده و مأذون حاکم است،در نکاح مانند خود حاکم است». (2)
درباره ولایت بر طفل در صورت نبود پدر و جد پدری مینویسد:
با نبود پدر و جد پدری،حاکم،بر طفل ولایت دارد.مراد از حاکم،امام علیه السلام یا نایب خاص او،و در زمان غیبت نایب عام اوست.نایب عام کسی است که واجد همه شرایط فتوا و حکم باشد.او را نایب عام مینامند؛چون به صورت کلی از طرف امام منصوب شده است.بیشک مراد از حاکم در فقه همان فقیه جامع شرایط است. (3)
در این دو عبارت اخیر تصریح میکند که فقیه جامع شرایط داخل در عنوان حاکم است؛بنابراین همه شئون و اختیاراتی که در فقه برای حاکم یا امام بر شمردهاند،شامل فقیه نیز میشود؛مانند اقامه نمازهای عبادی-سیاسی جمعه، (4)جمع آوری و مصرف زکات، (5)خمس، (6)اجرای حدود، (7)امر به معروف (8)و نهی از
منکر،تصرف در اموال مرتدی که وارث ندارد، (1)ولایت بر اموال محجور، (2)تصرف در لقطه، (3)تصرف در اموال کسی که وصی ندارد، (4)ولایت بر نکاح کسی که جنون بر او عارض شده، (5)تأدیب و تعزیر در مواردی که نیاز به تأدیب و تعزیر است (6)تصرف در زمینهای موات، (7)مفتوحه عنوه، (8)اراضی خراجیه، (9)و دیگر اراضی که مالک خاصی ندارد (10)و واگذاری و اجاره آنها و صرف محصول آنها در مصالح مسلمانان،اجرای لعان، (11)و...
درباره خراج در زمان غیبت ابتدا این سؤال را مطرح میکند که آیا فقیه میتواند در زمان غیبت متولی اراضی خراجیه باشد؟یا نه؟در پاسخ مینویسد:
فقیهان شیعه،در این باره،سخن روشنی ندارند؛ولی کسی که برای فقها در دوران غیبت،اجرای حدود و غیر آن،از توابع مقام امامت را جایز دانسته است این را به طریق اولی باید بپذیرد؛زیرا سرپرستی و گرفتن خراج خطر کمتری دارد؛به ویژه که در هر عصری مستحقان این حق وجود دارند و اختصاص به قاضیان و مجاهدان ندارد.
1) (1) .رسائل محقق کرکی،ج3،ص77.
2) (2) .جامع المقاصد فی شرح القواعد،ج4،ص85،و ج5،ص225.
3) (3) .همان،ج6،ص153-151.
4) (4) .همان،ج 11،ص270-266.
5) (5) .همان،ج 12،ص96.
6) (6) .رسائل محقق کرکی،ج3،ص101.
7) (7) .همان،ج 1،ص240.
8) (8) .همان،ص244.
9) (9) .همان،ص266.
10) (10) .همان،ص293.
11) (11) .همان،ج؟،ص204.
اگر کسی از روی انصاف سیره بزرگان علمای شیعه،همچون سید مرتضی،خواجه نصیر طوسی و علامه حلی را مطالعه کند،در مییابد اینان این راه را پیمودهاند و این شیوه را بر پا داشتهاند و در نوشتهها،آنچه را به صحت و درستی آن باور داشتهاند،آوردهاند». (1)
در این مسئله که آیا نماز جمعه در زمان غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف جایز است،میفرماید:«در مسئله دو قول است:قول به منع و قول به جواز؛دلیل اول قائلان به منع این است که از شرایط وجوب جمعه وجود امام علیه السلام یا نایب خاص اوست و در حال غیبت،چون شرط منتفی است،پس وجوب نیز منتفی است.این محقق فرزانه در پاسخ این دلیل مینویسد:
پاسخ دلیل اول:اینکه گفتید شرط منتفی است،باطل است؛زیرا فقیه امین جامع شرایط،از جانب امام معصوم علیه السلام منصوب شده است؛ازاینرو،احکامی که صادر میکند،گذراست و واجب است در اجرای حدود وقضاوت میان مردم او را کمک کرد. (2)
محقق کرکی به دلیل نیابت عامه فقیهان بر این باور است که با وجود فقیه،همه شرایط اقامه نماز جمعه،اجرای حدود،قضاوت و اجرای همه احکام فراهم است:
فقیه امین،از جانب امام عجل الله تعالی فرجه الشریف نصب شده است؛ازاینرو،احکامش گذراست.حدود را اجرا و میان مردم قضاوت میکند؛بدون هیچ اختلافی اجرای این احکام مشروط به حضور امام یا نایب قطعی اوست و اگر فقیه از جانب امام برای همه منصبهای شرعی منصوب نشده بود،صحیح نبود که این احکام را اجرا کند. (3)
محقق کرکی برای اثبات ولایت عامه فقیهان به اجماع و روایات استناد کرده است.در عبارتی که گذشت،ایشان فرموده است:«فقیهان شیعه اتفاق نظر دارند که فقیه جامع الشرایط از سوی ائمه هدی در همه اموری که نیابت در آن دخل دارد،نایب است».
سپس افزودهاند:
دلیل اصلی این مطلب روایتی است که شیخ در تهذیب با سند از عمر بن حنظله از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که در این روایت حضرت امام صادق علیه السلام میفرماید:«من فقیه را بر شما حاکم کردم»...به همین مضمون روایات بسیاری رسیده است.
شاید مقصود محقق کرکی آن روایاتی است که بعد از ایشان فقیهان برای اثبات نیابت عامه فقیهان به آنها استدلال کردهاند.
محقق کرکی در لابهلای مسائل فقهی،در موارد متعدد به مقبوله عمر بن حنظله برای اثبات نصب فقیهان به نیابت عامه استدلال کرده است؛برای مثال در مسئله وجوب نماز جمعه در حال غیبت،بعد از نقل اقوال،قائل به جواز اقامه نماز جمعه در زمان غیبت شده و معتقد است که با حضور فقیه،شرایط اقامه نماز جمعه فراهم است و در ادامه مینویسد:«ائمه علیهم السلام نایبان عامی را نصب کردهاند؛به دلیل سخن امام صادق علیه السلام در مقبوله عمر بن حنظله که میفرماید:همانا من فقیه جامع شرایط را حاکم بر شما قرار دادم». (1)
آیا همانگونه که در عصر حضور و با بودن امام معصوم علیه السلام در رأس
1) (1) .جامع المقاصد فی شرح القواعد،ج2،ص377.
حکومت،هیچ گونه محدودیتی برای اجرای احکام اسلام و مشروعیت عمل بدان وجود ندارد،در عصر غیبت و عدم دسترسی به امام معصوم علیه السلام نیز که فقیه عادل مسئول اداره جامعه اسلامی است،همه مقررات اسلامی قابل اجراست و غیبت امام موجب تعطیلی بخشی از احکام نمیشود؟
مسئله نماز جمعه،جهاد،اجرای حدود،جمعآوری خمس و...نمونههایی است که درباره لزوم اجرا و وجوب آنها در عصر غیبت آراء متفاوتی ابراز شده است.در بحثهای گذشته دیدیم که محقق کرکی«نیابت عامه»فقیه را پذیرفته است و بر این اساس،هر کجا که اجرای حکمی بر عهده امام معصوم علیه السلام گذاشته شده باشد،ولی فقیه را مسئول اجرای آن میداند و به صورت گذرا اشاره میکند:«چه بسا برخی از اصحاب،قصاص و حدود را استثنا کردهاند و در عصر غیبت معتقد به تعطیل حدود میباشند».
لیکن خود ایشان این استثنا را نمیپذیرد و در کتاب امر به معروف و نهی از منکر با نظر علامه در جواز اقامه حدود در عصر غیبت موافقت میکند. (1)
با این حال،محقق کرکی جهاد ابتدایی را در عصر غیبت منتفی میداند؛از اینرو،در ذیل متن قواعد که علامه فرمودند:«جهاد به شرط وجود امام یا نایبش واجب است»،محقق کرکی مینویسد:«منظور از نایب،نایب خاص امام در حال حضور امام و تمکن اوست؛نه مطلقا». (2)و نیز سهم«به دست آوردن قلوب»،«عامل»،«جنگجو»را از زکات در عصر غیبت ساقط میداند (3).غیر از این چند
مورد،بقیه احکام اسلام اعم از احکام عبادی-سیاسی مانند نماز جمعه،قضایی و کیفری مانند حدود،قصاص،تعزیرات،مسائل مالی مانند زکات و خمس و دیگر مسائل اقتصادی را در عصر غیبت قابل اجرا دانسته و معتقد به اجرای آنهاست و هر جا که اجرای حکمی به عهده امام است،در عصر غیبت فقیه را مسئول اجرای آن میداند.در بحث نیابت عامه فقیه شواهد این مدعا را از آثار محقق کرکی نقل کردیم.
محقق کرکی یکی از فقیهان برجسته عصر صفوی است که ولایت فقیه را در عرصه عمل عینیت بخشید.وی گرچه در زمان شاه اسماعیل،ابتدا به منصب شیخ الاسلامی اصفهان بسنده کرد؛ولی پس از مرگ شاه اسماعیل و روی کار آمدن شاه طهماسب،محقق کرکی در جایگاه نایب عام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در همه شئون اقتصادی،سیاسی و دینی دولت شیعی جدید،صاحب اختیار مطلق شد تا آنجا که شاه طهماسب نیز نایب او به شمار میآمد. (1)
شاه طهماسب دو فرمان به همه شهرهای قلمرو حکومت خود فرستاد تا از فرمان محقق کرکی اطاعت کنند و بدانند که زمام امور کشور به دست اوست؛زیرا نایب عام امام است و امور محوَّل به امام زیر نظر او اداره خواهد شد.
در فرمان اول به طور کلی،فرمان به اطاعت از محقق را صادر کرده و نوشته است:
چون از مؤدای حقیقت انتمای امام صادق علیه السلام،که انظروا الی من کان منکم قد روی حدیثا...فانی قد جعلته حاکما...لایح و واضح است که مخالفت حکم مجتهدین که حافظان شرع سید المرسلیناند،با شرک در یک
1) (1) .امین،سید محسن،اعیان الشیعه،ج8،ص209.
درجه است؛پس هر کس که مخالفت خاتم المجتهدین،وارث علوم سید المرسلین،نائب الائمه المعصومین لازال کاسمه علیا عالیا کند و در مقام متابعت نباشد،بیشائبه ملعون و مردود و در این آستان ملائک آشیان مطرود است و به سیاسات عظیمه و تأدیبات بلیغه مؤاخذه خواهد شد. (1)
فرمان دوم شاه طهماسب درباره محقق کرکی کمی مفصلتر است.شاه طهماسب در این فرمان ابتدا احیای مراسم شرع سیدالمرسلین و اظهار طریقه ائمه حقه معصومین را از جمله مقدمات ظهور آفتاب،معدلت گستری و دین پروری صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف معرفی کرده است و سپس راه وصول به این هدف را متابعت و انقیاد و پیروی علمای دین میداند و در ادامه،در وصف محقق کرکی مینویسد:
سیما در این زمان کثیر الفیضان که عالی شأنی که به مرتبه ائمه هدی علیهم السلام اختصاص دارد و تعالی رتبت خاتم المجتهدین،وارث علوم سید المرسلین،حارث دین امیرالمؤمنین علیه السلام،قبله الأنقیاد المخلصین،قدوه العلماء الراسخین،حجه الاسلام و المسلمین،هادی الخلائق الی طریق المبین،ناصب اعلام الشرع المتین،متبوع اعاظم الولاه فی الأوان،مقتداء کافه اهل الزمان،مبین الحلال و الحرام،نائب الامام علیه السلام کاسمه العلیا عالیا،که به قوه قدسیت ایضاح مشکلات قواعد ملت و شرایع حقه کرده،علمای رفیع المکان اقطار و امصار روی عجز به آستانه علویش نهاده به استفاده علوم و انوار مشکاه فیض آثارش سرافرازند.
سپس به سادات عظام،اکابر،اشراف فخام،امرا،وزرا و سایر ارکان دولت فرمان میدهد که در همه کارها از اوامر و نواهی او اطاعت کنند و عزل و نصبهای او را بدون احتیاج به هیچ سند دیگر معتبر بدانند:
مقرر فرمودیم که سادات عظام و اکابر و اشراف فخام و امرا و وزرا و سایر ارکان دولت عالی صفات،مؤمی الیه را مقتدا و پیشوای خود دانسته،در
1) (1) .روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات،ج5،ص169.
جمیع امور اطاعت و انقیاد به تسلمی رسانده،آنچه امر نماید،مأمور و آنچه نهی نماید،منهی بوده،هر کس را از متصدیان امور شرعیه ممالک محروسه و عساکر منصوره عزل نماید،معزول و هر که را نصب نماید،منصوب دانسته و در عزل و نصب مزبورین به سند دیگری محتاج ندانند و هر کس را عزل نماید،مادام که از جانب آن تعالی منقبت منصوب نشود،نصب نکنند.
در ادامه بخشی از فرمان را به ذکر اراضی و املاکی که شاه وقف محقق کرکی کرد،مزین کرده و بخشی را نیز به معاف بودن املاک و اراضی،که در تصرف محقق کرکی است،از هر گونه مالیات،عوارض و...اختصاص داده است و در بخش دیگر فرمان،به همه اعیان،اشراف،امرا و حکام دستور میدهد که در مسافرتها با محقق کرکی همراهی کنند و توقع رفتن شیخ الاسلام به دیدن ایشان را نداشته باشند.
و چون هدایت پناه هو من الیه جهت هدایت خلایق احیانا از نجف اشرف متوجه بعضی از ممالک محروسه میشوند سیما امامیه و جوائر در ذهاب رایات را کمال تعظیم به تقدیم رسانیده و سر کار هو من الیه و متعلقان او را در غیبت به دستور حضور برقرار دانسته از احوالات و مطالبات مستثنا شناسند و چون در پایه سریر فلک مصیر که مجمع اکابر و اشراف و امراء و حکام و اعیان ممالک محروسه است کائنا من کان ملازمت مقتدی الأنام هو من الیه کرده،مشار الیه بدون احدی نرفته و حکام عراق عرب حفظ این قاعده مرعی داشته وظایف ملازمت به تقدیم رسانیده،طمع استقبال و رفتن شیخ الاسلام به دیدن ایشان ننمایند.فکیف که تکلیف حضور مجلس خود نمایند و در جمیع ابواب به نوعی رعایت ادب نمایند که مزیدی بر آن متصور نباشد. (1)
1) (1) .میرزا عبدالله،افندی الاصفهانی،ریاض العلماء و حیاض الفضلا،ج3،ص455.
و در پایان فرمان آمده است:
احکام مذکوره را به همان دستور مقرر دانسته از مضامین حکم جهان مطاع که به تاریخ شهر محرم سنه ست و ثلاثین و تسع مأة صادر شده در جمیع این ابواب به تمامی قیود درنگذرند و از آن عدول نجویند و خلاف کننده را ملعون و مطرود دانسته به مقتضای آیه کریمه أُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِکَةِ وَ النّاسِ أَجْمَعِینَ از مردودان این دودمان شمرند».
از فرمانهای شاه طهماسب به روشنی استفاده میشود که محقق کرکی آنچنان ولایت فقیه را برای شاه تفهیم کرده بود که شاه را مجبور کرد برای مشروعیت بخشیدن به حکومتش،اداره همه امور مملکت را به محقق کرکی واگذار کند.
محقق کرکی نیز از موقعیت به دست آمده کمال استفاده را کرد و با ارسال دستور العملهایی به حکام و عمال تحت فرمان صفوی،همه آنان را به رعایت عدالت و اجرای دقیق احکام شرع فرمان داد.در هر شهر و روستایی نمایندهای تعیین کرد تا با مردم نماز گزارد،شرایع و احکام دین را به ایشان بیاموزد،در بسیاری از شهرهای ایران قبله را،مطابق آنچه که از کتابهای هیئت دانسته بود،تغییر داد و تصحیح کرد. (1)چگونگی،مقدار و مدت زمان جمع آوری خراج و دیگر حقوق شرعی را مشخص کرد.
علاوه بر اینها،تلاش فراوانی به منظور تبلیغ و ترویج شرع،مبارزه با منکرات و مفاسد اجتماعی،اجرای حدود و تعزیرات و احکام اسلامی،بهپا داشتن واجبات به ویژه نماز جمعه،مواظبت بر وضعیت مالی و غیر مالی ائمه جماعات و مؤذنان و دفع شر مفسدان و ستمگران انجام داد.
حسن بیگ روملو در اینباره مینویسد:
1) (1) .اعیان الشیعه،ج8،ص209.
بعد از خواجه نصیرالدین طوسی،هیچ کس در اعلام مذهب حق جعفری و ملت ائمه اثنیعشری،زیاده از آن حضرت سعی نمیکرد و در منع و زجر فسق و فجره و قلع و قمع قوانین مبتدعه و در ازاله فجور و منکرات و اراقه خمور و مسکرات و اجرای حدود و تعزیرات و اقامه فرایض و واجبات و اوقات جمعه و جماعات و احکام و صیام و صلوات و تفحص حال امامان و مؤذنان و اندفاع شرور مفسدان و موذیان و انزجار مرتکبان فجور به حسب المقدور مساعی جمیله به ظهور رسانید و عامه مردم را به تعلیم شرایع احکام ترغیب و تکلیف کرد. (1)
بعضی از نویسندگان معاصر فعالیتهای سیاسی محقق کرکی را در چهار بند خلاصه کردهاند که عبارتند از:
-تقویت و تغذیه فکری دولت صفوی:محقق کرکی با منطق قوی و حاضر جوابی ویژه خود،در خنثاسازی تبلیغات مخالفان تشیع اثنا عشری و جنگ روانی ترکهای عثمانی علیه صفویان نقش بسیار مؤثری داشت،چنانکه روزی سفیر عثمانی در مجلس شاه طهماسب در حضور شیخ گفت:تاریخ اختراع این طریقه شما(تشیع)به حساب ابجد(مذهب ناحق)میشود،مرحوم محقق فوراً پاسخ داد:ما عرب هستیم و کلام ما هم به زبان عربی است؛پس تاریخ آن(مذهبنا حق)میشود و به این ترتیب،سفیر عثمانی را مبهوت کرد. (2)
-تعدیل صفویان در برخورد با مخالفان؛
-تلاش در زمینه احیا و اجرای احکام الهی،که نمونههایی را قبلاً نقل کردیم؛از جمله میتوان از تبلیغ و ترویج مذهب،جلوگیری از اعمال گناهکاران فاسد،از بین بردن قوانین موضوعه غیرشرعی،از بین بردن مشروبات،اجرای قوانین مجازات
شرعی،برپایی واجباتی مانند نماز جمعه و...دفع شر افراد فاسد و...نام برد؛
-تبیین ابعاد ولایت فقیه و عینیت بخشیدن به آن (1)که در فصل دوم،بند دوم آن را توضیح دادیم. (2)
شیخ زینالدین بن علی عاملی معروف به شهید ثانی(965ق)شهید ثانی به مصر،دمشق،حجاز،بیتالمقدس،عراق،استانبول،و نقاط دیگری مسافرت کرده و از هر خرمنی خوشهای چیده است.
بهاء الدین محمد عودی عاملی که از شاگردان ویژه شهید ثانی بوده است رسالهای در شرح حال استادش نوشته و در آن فرموده است:
شهید اوقات خود را دقیق تقسیم کرده بود و کارهایش را طبق برنامه انجام داد و لحظهای از عمر خود را ضایع نمیکرد.در روز به تدریس و مطالعه و تصنیف میپرداخت و از عبادت در شب نیز غفلت نمیکرد.به محتاجان میرسید و با مهمانان به خوبی رفتار مینمود.او بیشتر همت خود را صرف علم کرده.در نهایت تواضع زندگی میکرد.از محضر علمای گوناگونی بهرهمند شده بود.هنگام شب هیزم برای اهلش میآورد و درخت انگور میکاشت و صبحگاهان به تدریس میپرداخت و گاهی نیز به تجارت مشغول میشد. (3)
1) (1) .تأملات سیاسی در تاریخ تفکر اسلامی.
2) (2) .یعقوب علی برجی،ولایت فقیه در اندیشه فقیهان.
3) (3) .برای اطلاع بیشتر از شرح حال شهید ثانی ر.ک:مقدمه الروضه البهیه به قلم آقای کلانتر؛فقهای نامدار شیعه،ص188؛مقدمه ترجمه منیة المرید به قلم سید محمد باقر حجتی،مقدمه منیه المرید به قلم اقای مختاری؛روضات الجنات،ج3،ص352؛مقدمه مسالک الافهام؛أمل الآمل،ج1،ص85؛المرجعیه الدینیه،ص73؛شهداء الفضیله،ص132؛سفینه البحار،ج1،ص723،چاپ سنگی.
شهید ثانی شاگردان بسیاری داشته است که شیخ حسین بن عبدالصمد العاملی(والد شیخ بهایی)از جمله آنهاست.
یک.شهید ثانی شهرت را جابر ضعف سند نمیداند.او در الرعایه بحثی خواندنی درباره شهرت دارد.
دو.شهید ثانی شهرت را در جایگاه دلیل نیز نمیپذیرد.
سه.روایت موثق را ضعیف میداند به آن عمل نمیکند.درباره این مسئله در الرعایه بحث کرده و روایات فطحیه و واقفیه را نیز مکرراً رد کرده است.
چهار.قاعده اجماع را به هیچ وجه قبول ندارد و آن را دلیل توثیق خود راویان نیز نمیداند. (1)
پنج.از ابتکارات شهید ثانی در علم درایه،بیان نوع دیگری از احادیث با نام«حدیث قوی»است؛در حالی که انواع حدیث از سوی علامه حلی به چهار گونه تقسیم شده بود.شهید ثانی نوع پنجمی بر آن افزود؛یعنی اگر در سلسله سندی راوی شیعی باشد؛ولی درباره او مدح یا قدح نقل شده نباشد،روایت او قوی خواهد بود.
شش.شهید ثانی شیخوخت اجازه را دلیل توثیق راوی میداند.او درباره محمد بن قتیبه و عبدالواحد بن عبدوس فرموده است:«دلیلی بر توثیق آن دو وارد نشده؛ولی آنها از مشایخ اجازه هستند و این خود دلیل توثیق آنها است». (2)در نوشتهها و کتابها مکرر به شهید ثانی نسبت دادهاند که گفته است:«مشایخ اجازه احتیاج به تزکیه ندارند؛بلکه شهرت آنها موجب توثیق آنها
میشود». (1)شیخوخت اجازه برای اولین بار از سوی شهید اول در ذکری الشیعه مورد توجه قرار گرفت و متأخرین پس از وی آن را در طی قرنها پذیرفتند.
هفت.مرسلات را مطلقاً حجت نمیداند حتی از ابنابی عمیر؛از اینرو«حق الماره»را که دلیل آن مرسله ابنابی عمیر است،جایز نمیداند.
شهید ثانی مبانی مهم خود را در کتاب تمهید القواعد بیان کرده است.شهید در این کتاب به ترتیب صد قاعده اصولی و صد قاعد ادبی را با فروع و مصادیق آنها ذکر کرده است.او مباحث کتابش را با عنوان«باب»شروع کرده و سپس«فصل»و بعد از آن«مقدمه»و در نهایت به طرح«قواعد»پرداخته است.ابواب اصولی این کتاب چنین است:
المقصد الاول:فی الحکم؛المقصد الثانی:فی الکتاب و السنه؛المقصد الثالث:فی الاجماع؛المقصد الرابع:فی القیاس؛المقصد الخامس:فی ادله اختلف فیها؛المقصد السادس:فی التعادل و التراجیح؛المقصد السابع:فی الاجتهاد و التقلید.شهید ضمن این صد قاعده،مهمترین مباحث اصولی هر بابی را به خوبی بیان کرده است.
کتاب القواعد شهید اول و تمهید القواعد شهید ثانی نخستین کتابهایی میباشند که مباحث فقهی و اصولی و ادبی را به سبک قاعده مطرح کردهاند و هر یک خصوصیات و ویژگیهایی دارند که آنها را از سایر کتابهای مشابه جدا میسازد؛از این رو،مقایسه اجمالی آن دو حایز اهمیت است.
-القواعد و الفوائد حاوی قواعد اصولی،فقهی و ادبی است؛در حالی که تمهید القواعد تنها شامل قواعد ادبی و اصولی است.
1) (1) .الرعایه،ص192.
-شهید اول قواعد را از یکدیگر تفکیک نکرده؛ولی تمهید القواعد شهید ثانی از این جهت،نظم ویژهای دارد.او به خوبی،قواعد اصولی را از ادبی جدا کرده است.
-قواعدی را که شهید اول طرح کرده بر حسب ترتیب معهود ابواب اصولی،فقهی و ادبی نیست؛در حالی که این ترتیب در تمهید القواعد به شایستگی رعایت شده است.
-در القواعد،همه مباحث اصولی مطرح نشده؛در حالی که در تمهید القواعد همه مباحث اصولی به طور جامع طرح شده است.
-نکته مهم دیگر اینکه میزان تأثیر پذیری شهید ثانی در تمهید القواعد نسبت به شهید اول در القواعد بیشتر است و به همین میزان نوآوری شهید ثانی در تمهید کمتر از شهید در القواعد است.
شهید ثانی در تمهید القواعد دو دسته قواعد را بررسی کرده است:قواعد اصولی و قواعد ادبی.او از هر نوع،صد قاعده را انتخاب کرده است و روش ویژهای در طرح و بیان مباحث اصولی به کار بسته است که به تفصیل موارد آن ذکر میشود:
از نظر شهید ثانی نقطه اصلی اجتهاد و استنباط،توانایی برگشت دادن فروع به اصول متناسب با آنهاست و این مهم جز با تمرین دادن و نشان دادن عملی کیفیتِ ردّ فروع به اصول و قواعد میسر نمیشود؛از این رو،هدف او از تألیف کتاب التمهید،ارائه راههای عملی برای تحصیل ملکه اجتهاد در میان طلاب حوزههای علوم دینی است. (1)
1) (1) .شهید ثانی،تمهید القواعد،ص24-25.
شهید ثانی معتقد است که علوم مختلفی در زمینهسازی برای فقه و اجتهاد تأثیر دارند؛ولی در این میان اصول و ادبیات عرب،نقش بارزتری بازی میکنند؛چرا که اصول،امکان استدلال را برای اثبات فقه تأمین کرده و ادبیات عرب،راه وصول به آن است؛اما میتوان نیازمندی به سایر علوم را در استنباط،با مراجعه به منابع اصیل آن،برطرف کرد.شهید درباره اهمیت این دو علم میگوید:
مهمترین مقدمات علم فقه،علم اصول و ادبیات است؛زیرا اولی،روش و دلیل فقه است و دومی،راه و مسلک آن است و غیر از این دو علم،یا فقه بر آن متوقف نیست؛مثل علم کلام[جز آن مقداری که در تحقق ایمان،معتبر است]یا فقه بر آن متوقف است؛ولی با این حال در آنها همین مقدار که به اصول تصحیح شده مراجعه شود کافی است،مثل حدیث و لغت. (1)
شهید بر این باور است که بیان قواعد ادبی و اصولی به صورت انتزاعی و بدون ذکر مصادیق و موارد نمیتواند برای اجتهاد و استنباط،اثر کافی داشته باشد؛هر چند در جای خود شرط لازم برای اجتهاد به حساب میآیند.بر این اساس،هنگام ذکر هر قاعده،مصادیق و فروعی را نیز برای آن شمرده است.البته در این باره بنای استقصای فروع را به طور کامل نداشته،و گرنه حجم کتاب به چندین جلد میرسید.با وجود این،شیوه متعادلی را در تفریع،انتخاب کرده است. (2)
هدف اصلی شهید در کتاب مذکور،آشنایی طلاب با کیفیت تفریع و استخراج فروع از اصول بوده و بر همین اساس او کمتر به استدلال بر صحت و سقم مطالب پرداخته است.خود وی به همین نکته اذعان کرده است. (1)
شهید ثانی در تطبیق و تفریع فروع تنها به ذکر مصادیق و مثالهای قاعده اکتفا نکرده و گاهی شیوه استدلال را تفریعی بر قاعده آورده است.او میگوید:
هر گاه مأمور به،اسم جنسی باشد که به واسطه«من»مجرور شده باشد،مانند آیه شریفه: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً مقتضای آن وجوب از هر نوعی است که دلیلی بر اخراج آن قائم نشده باشد...و از فروع آن:استدلال به آیه بر موارد اختلافی در وجوب زکات در آنها است؛مثل اسب و مانند آن. (2)
تفریع گرایی،شهید ثانی را تا آنجا سوق داده که گاهی فرعی از مذهب شیعه برای قاعدهای نیافته،لاجرم فرع مذهب اهل سنت را بر قاعده مزبور تفریع کرده است:«هرگاه سبب،عام و لفظ،خاص باشد معیار در اعتبار،لفظ است[نه سبب]و عامه بر آن متفرع کردهاند». (3)
شناخت تمایز و فرقهای امور مشابه از ضرورتهای هر علمی است.در گذشته،علم فروق جایگاه ویژهای؛به خصوص در فقه اهل سنت داشته است؛ (4)به گونهای که کتابهای مستقلی در اینباره تدوین شده است؛مانند کتاب الفروق
قرافی.شهید ثانی در کتاب تمهید القواعد به گونه تلفیقی عمل کرده است؛بدین معنا که علاوه بر ذکر قواعد،گاهی به فروق میان قواعد و مسائل فقهی پرداخته است؛برای نمونه او فرق میان خبر و انشا را بیان کرده است.
شهید روش معجمنگاری را تا حدودی در کتاب التمهید به کار بسته است.او در آنجا نامهای متعدد هر قاعده را متذکر شده است.او میگوید:
استصحاب حال نزد بیشتر محققان،حجت است و گاهی از آن اینگونه تعبیر میشود که اصل در هر حادثی،تقدیر آن به نزدیکترین زمان است و نیز گاهی چنین تعبیر میشود:اصل،بقای هر چیزی بر همان صفتی است که در گذشته بر آن بوده است. (1)
مشخص نبودن محل اختلاف در مباحث اختلافی،به بحثهای طولانی و بیحاصل منجر میشود.شهید با درک این ضرورت،موارد اختلاف و محل نزاع را به طور دقیق و صحیح تبیین کرده است؛برای نمونه او در این بحث که آیا جمع غیر مضاف و غیر مدخول به الف و لام،افاده عموم میکند یا نه،پس از بیان مبنای اختلاف که اقل جمع دو یا سه است،میگوید:«و سزاوار است که محل نزاع و اختلاف روشن شود.اختلاف در لفظی است که مفید جمع است؛مثل«زیدان»و«رجال»،نه در لفظ«ج م ع»؛زیرا قطعاً آن لفظ بر دو تا-بدون هیچ اختلافی-اطلاق میشود». (2)
این کتاب شرح شرایع الاسلام محقق حلی است.شهید ثانی در این کتاب به مبحث عبادات به طور مختصر پرداخته؛ولی بخشهای معاملات را مفصل شرح کرده است.مسالک الافهام دو چاپ سنگی دارد؛یکی را دار الهدی و دیگری را مکتبه بصیرتی منتشر کرده که اتفاقاً این دو چاپ در تعداد صفحات با هم فرق دارند و به تازگی نیز در پانزده جلد انتشار یافته است.کتاب مسالک بر خلاف الروضه شهید ثانی،از نثری روانتر برخوردار است.این کتاب چنانکه ذکر شد،در شرح شرایع الاسلام از کتابهای عبادات تا آخر حج را به اختصار گذشته است؛ولی کتابهای عقود را به تفصیل شرح کرده است و به همین علت نوه وی سید محمد عاملی مدارک الاحکام را در شرح بخش عبادات شرایع الاسلام نوشته است.
شرحی است بر ارشاد الأذهان علامه حلی که فقط بخش طهارت و مقداری از صلات را شرح کرده است.کتاب روض الجنان بارها در یک جلد چاپ سنگی شده؛ولی چاپ جدیدی از آن منتشر نشده است.
درباره روض الجنان علما مکرر گفتهاند که این اثر ناقص است و چاپهای موجود این مسئله را ثابت میکند؛ولی در جلد دهم مفتاح الکرامه که بخش دیات است از روض الجنان شهید ثانی نقل میکند و شاید مراد حاشیه او بر ارشاد الأذهان باشد.
شهید ثانی این کتاب را در شرح لمعه دمشقیه شهید اول نوشته است.این کتاب بارها به طبع رسیده و چاپهای مختلفی از آن موجود است.
-چاپ سنگی از آن در یک جلد موجود است که شاید اولین چاپ آن باشد؛
-چاپ سنگی دیگری از آن شده است که چند تن از علما بر آن حواشی زدهاند.این چاپ در دو جلد است؛
-چاپ دیگری از آن را دار التقریب در مصر با حواشی سلطان العلماء صورت داده است که همین چاپ از سوی انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم،مکرراً تجدید شده است؛
-آقای کلانتر نیز این کتاب را تصحیح کرده و بر آن حواشی نوشته و آن را در ده جلد به چاپ رسانده است.این چاپ مطلوب طلاب است و حواشی مصحح راهگشاست؛اگر چه اشتباهاتی به آن راه یافته است.
علما بر شرح لمعه نیز حواشی مختلفی نوشتهاند که معروفترین آنها حواشی آقا جمال خوانساری بر روضه است که در یک جلد با چاپ سنگی بارها به چاپ رسیده است.این حاشیه در شرح کتاب طهارت و صلات مفصل است،ولی در شرح کتابهای دیگر بسیار مختصر است.
حاشیه دیگر از ابراهیم بن حسین مرعشی خلیفه سلطان است که حاشیه او معروف به«حاشیه سلطان»شده است.حاشیه او به همراه حواشی دیگر در مصر چاپ سنگی شده است.این حاشیه بیشتر جنبه اعتراض به شهید ثانی دارد؛از اینرو،علما درصدد جواب از اشکالات او بر آمدهاند؛مانند آقا جمال خوانساری در حاشیه خود مکرر به مناقشه با او پرداخته و همین طور علی بن محمد عاملی حاشیهای دارد به نام الرد علی اعتراضات خلیفه سلطان علی الروضه که در آن به مناقشه با او پرداخته است.
حواشی دیگری که بر روضه نوشته شده است،از این قرارند:
-شرح احمد بن محمد تونی که از علمای قرن یازدهم است؛
-شرح محمد بن قاسم اصفهانی دیلماج که از علمای قرن یازدهم است؛
-شرح ابراهیم بن حسین مرعشی خلیفه سلطان(1098 ه.ق)که شرح آن گذشت؛
-التعلیقه الانیفه یا منهاج النجاح از محمد بن علی بن احمد قراچه داغی(1310 ق).
این حواشی پنجگانه در حاشیه روضه چاپ ایران به طبع رسیده است؛البته چاپ اول کتاب روضه که در یک جلد است،نیز حاشیههایی دارد.به تازگی شرحی بر روضه در ده جلد نوشتهاند که اتفاقاً اصل روضه نیز همراه آن چاپ رسیده است.
فاضل هندی صاحب کشف اللثام نیز شرحی بر الروضه البهیه به نام المنهاج السویه دارد که صاحب جواهر از آن به نام شرح روضه یاد میکند.
این تعلیقه به تازگی در حاشیه غایه المراد شهید اول با تصحیح رضا مختاری به چاپ رسیده است.این اثر جنبه فتوایی دارد؛و از جمله تمهید القواعد و حاشیه شرایع است که تمهید القواعد نیز چاپ شده است.
شهید در عبارات روضه به عبارات محقق کرکی در جامع المقاصد توجه بسیار دارد و در پارهای از موارد عین عبارت کرکی را آورده است.
شهید ثانی رسالههای مختلفی در فقه دارد که در یک مجموعه و در یک جلد به چاپ رسیده است.این رسالهها عبارتاند از:
-رساله فی میراث الزوجین؛
-رساله فی الحیوه؛
-رساله فی طلاق الحائض و الغائب؛
-رساله نتائج الافکار فی حکم المقیم فی الأسفار؛
-رساله فی وجوب صلاه الجمعه؛
-رساله فی حکم اذا تیقن الطهاره و النجاسه و شک فی السابق منهما؛
-رساله فی ما اذا احدث الجنب فی ابقاء غسل الجنابه؛
-رساله فی انفعال ماء البئر.
علامه اردبیلی در مجمع الفوائد در مبحث حبوه کتاب ارث مناقشاتی با شهید در این رساله دارد و همین طور قول شهید ثانی به وجوب نماز جمعه در این رساله بسیار مورد مناقشه علما است.
(1) در پایان این دوره شاهد درخشش فقیه فرزانهای در حوزه نجف هستیم که با نوآوریهای خود در تحول فقه و اصول شیعه نقش مهمی را ایفا کرده است.در این قسمت با افکار بلند و ویژگیهای روش اجتهادی و مبانی اصولی-فقهی این فقیه فرزانه آشنا خواهیم شد.
1) (1) .احمد بن محمد الاردبیلی معروف به محقق اردبیلی و مقدس اردبیلی،از تولدش چیزی گفته نشده؛اما وفاتش سنه 993 قمری بوده.ایشان مشهور به مقدس اردبیلی و محقق اردبیلی است که در مراتب علم،فضل،عبادت،زهد،کرامت،وثاقت،ورع و جلالت به درجهای است که قابل توصیف نیست و در تقدّس و زهد و تقوا به مرتبهای است که به او مَثَل زده میشود.مقدس اردبیلی،در ورع،تقوا،زهد و فضل به مراتب عالی آن نایل شده و کلمات را یارای توصیف ایشان نیست.وی متکلم و فقیه عظیمالشأن،رفیعالقدر و جلیلالمنزله و با تقواترین و عابدترینِ اهل عصر خود بوده است.مقدس اردبیلی مورد تکریم و احترام خاص پادشاهان عصر خویش بود.او در رفع نیازهای مردم تلاشی وافر داشت.(میرزا محمد علی مدرس،ریحانه الادب،ج5،ص367).
بارها تصریح کرده مباحثی که چندان سود علمی و عملی ندارند و خارج از مورد ابتلاء هستند شایسته است مطرح نشوند،زیرا طرح این گونه مباحث موجب تباهی عمر است؛ازاینرو،از طرح مباحث لفظی،تعریفها پرهیز کرده یا مباحثی که مربوط به معصوم است را بیفایده میداند و میفرماید زمان حضور خود امام عالم به احکام است و در صلاحیت ما نیست که برای امام تکلیف تعیین کنیم:«قو امرنا الی ان الامر المتعلق بالامام علیه السلام لاینبغی لنا ان نتکلم فیه فان الامر الیه».
بعد فرموده علما به تبعیت از عامه که امام را جایزالخطا میدانند این مباحث را مطرح کردهاند. (1)
در مبحث اجتماع امر و نهی،نوشته:نماز در مکان غصبی باطل است؟
[کذا وضو در مکان غصبی]چرا؟
در مورد وجه بطلان نوشته است:
والمفهوم عرفا و لغه فی مثل هذا الکلام عدم الرضا بالوضوء فی المکان الغصبی و بطلانه فیه...کما هو الظاهر انه المعتبر فی خطاب الشارع لا الامور الدقیقه التی لایدرکها الا الخراق مع اعمال الخرق التام و التفکر العمیق. (2)
ذیلش اشاره به شیخ بهایی دارد که گفته اجتماع جایز است؛چون هر یک از وجوب و حرمت به طبیعت نماز و غصب تعلق گرفته و طبیعت مغایر با افراد است(اجتماع امر و نهی در امر جزئی صورت نگرفته).
محقق اردبیلی در هر مسئلهای پایبند دلیل است.وی نوشته است:«لانه لابد من دلیل،و قد لایکون ما اعتقدوه دلیلا،دلیلا عند المفتی». (1)
اگر مطلبی دلیل نداشت نمیپذیرفت؛هر چند مشهور فقها بر آن فتوا داده باشند.و بعضی همین را نقطه ضعف اردبیلی محسوب داشتهاند.وحید بهبهانی نوشته است:«فانه فی غالب المواضع یناقش و یقول کذلک[که بر فتوا و رأی مشهور دلیلی نیافتم]فلو صح مناقشاته لم یبق للشرع و الفقه اثر اصلا». (2)
محقق اردبیلی در عین برخورداری از شجاعت علمی و آزادی فکر در مخالفت با فتوای مشهور هیچگاه در اظهار نظرها و نقدها به بزرگان تندی نکرده است؛بلکه غالباً تواضع میکند و با تجلیل از بزرگان یاد میکند.به هنگام نام علامه مینویسد:«تفضل الله علینا ببرکاته رشحه من بحر علوم افاضه علیه». (3)
یا نسبت به شیخ طوسی نوشته است:«ذکره رئیس المجتهدین و المحدثین محیالدین فی مثل المصباح و التهذیب الذین علیها مدار الدین». (4)
سعی میکند کلام بزرگان را خوب بفهمد و تا آنجا که امکان دارد توجیه کند:«ینبغی مماشاه العلماء المتقدمین مع التفکر التام فی کلامهم و التأویل النتصرف مهما امکن و الانطباق علی قوانین الشرع الشریف». (5)
خیلی جاها شکسته نفسی دارد:«لما یظهر من الاخبار علی فهمی اللهم لاتؤاخذنی بفهمی و الجمله هذا الذی فهمته،اللهم لاتؤاخذنی بما فهمته، (1)اللهم لاتؤاخذنی بما فهمته (2)هذا ما فهمته فانا معذور، (3)هذا ما وصل الیه نظری القاصر». (4)
در باب نماز مسافر مینویسد:«لایمکن القول بکلیه شیئ بل مختلف الاحکام باعتبار الخصوصیات و الاحوال و الازمان و الامکنه و الاشخاص و هو ظاهر و باستخراج هذه الاختلافات و الانطباق علی الجزئیات انما خوذه من الشرع الشریف،امتیاز اهل العلم و الفقه شکر الله سعیهم و رفع درجاتهم» (5)
به مقاله محقق اردبیلی و موضوعشناسی در مجله فقه از همین نویسنده مراجعه شود.
-مخالفت یک فقیه را مخل اجماع میداند؛مثلاً مخالفت محقق در معتبر را دلیل رد اجماع گرفته. (6)
-در صورت اثبات اجماع دخولی مخالفت با آن را جایز نمیشمارد. (1)
-در مواردی نام اجماع را پیش از دیگر دلیلها میآورد؛مثلا در مبحث مستحب بودن وضو برای نماز و طواف مینویسد:«گویا دلیل آن اجماع،آیه و روایات است؛اما به شهرت اهمیت نمیدهد». (2)
حتی عمل مشهور را جابر ضعف سند نمیشمارد. (3)
-اجماع منقول را حجت میداند. (4)
به محقق اردبیلی نسبت دادهاند که فقط خبر صحیح اعلائی را حجت میداند(دو نفر عادل به عدالت راوی شهادت بدهند).از مجمع الفایده خلاف مدعای فوق استفاده میشود.حتی به بعضی مرسلات هم عمل کرده؛بله!در استناد به اخبار درباره صدور،جهت صدور ظهور،اخبار معارض و...کمال دقت را بهکار بسته است.حتی خبر واحد وارد از طریق اهل سنت را نیز حجت میداند:«فلا ینبغی الاعراض عن الاخبار النبویه التی رواها العامه؛فانها لیست الا مثل ما ذکرناه». (5)
ظاهر قرآن حجت است و ظاهر قرآن را نمیتوان با خبر واحد تخیص زد؛ (6)
ولی در مبحث زکات فطره نوشته است که«عموم قرآن را میتوان به روایات تخصیص زد». (1)
درباره عمل جاهل در صورتی که عمل مطابق با واقع درآید،مشهور میگویند عمل باطل است؛ولی محقق معتقد است عمل صحیح است.
عمل جاهل در صورتی که مخالف با واقع باشد،مشهور میگویند هم بر ترک واقع عقاب میشود و هم بر یاد نگرفتن حکم؛ولی محقق میگوید که فقط بر یاد نگرفتن مجازات میشود: (2)«فلا تبطل صلاه المضطر و لا الناسی بل و لا الجاهل لعدم النهی حین الفعل (3).فلعل حکمهم هذا یشعر بما اشرنا الیه من عدم اشتراط ذلک کله و ان الفعل الموافق لنفس الامر یکفی للصحه (4)».
شاید این فتوای فقها به صحیح بودن نمازهای سابق شخصی که تازه شیعه شده اشعار دارد به آنچه اشاره کردیم که آگاهی به احکام و شرایط واجب نیست و معیار آن است که عمل مطابق با واقع باشد.
صاحب جواهر نوشته:«انا لم نسمع احدا تأمل فی هذه القاعده من اصحابنا».مرادش قاعده احتیاط و لزوم اجتناب از اطراف شبهه است.بعد اضافه کرده:«الی
ان ظهر مولانا المقدس الاردبیلی اظهر الشک کما هی عادته فی کثیر المقامات و تبعه بعض المتأخرین» (1)
در حکم مشهور به نجس بودن بعضی چیزها تردید میکند.
نجاست خمر: و بالجمله لا دلاله فیها(فی الآیه)علی نجاسة الخمر؛ (2)آنچه مسلم و قطعی است حرام بودن شرب خمر است؛اما نجس بودن آن ثابت نیست.
نجاست اهل کتاب: «و بالجمله لو لم یتحقق الاجماع؛فالحکم بنجاسه جمیع الکتابیین و المرتدین و الخوارج و الغلاة و النواصب لایخلو من اشکال (3)».
حیوانی که پاکی و نجسی آن روشن نیست: مشهور بر اساس اصل عدم تزکیه حکم به نجاست کردهاند:«و اظن علی ما فهمت من الادله عدم نجاسه الجلود و اللحوم من ذی النفس الا مع العلم الشرعی بأنها میته و لو بکونها فی ید الکفار...و کذا جمیع ما یشتبه بالنجاسه حتی الدما و البول و الروث المشتبهات...و ان سلم ان الاصل فی الحیوان التحریم لان ذلک فی تحریم اللحم فقط و النجاسه یحتاج الی العلم کما فهمت». (4)
خرید و فروش نجاسات: «و ینبغی عدم الاشکال فی جواز البیع و الشراء و القنیه فیما له نفع مقصود محلل لعدم المنع منه عقلا و شرعا و لهذا تری ان عذره الانسان تحفظ بل تباع و ینتفع بها فی الزراعات». (5)
پاک کردن جای ادرار: در پاک کردن جای ادرار،تنها آب به کار میرود؛اما در پاک کردن نشیمنگاه هم آب،هم سنگ و هم پارچه.مشهور فقها بر این باورند که در صورت تجاوز نکردن مدفوع از جای خروج میتوان از سنگ و مانند آن استفاده کرد؛ولی محقق اردبیلی معتقد است که روایات کافی بودن سنگ قید تجاوز ندارد و به گونه مطلق آورده شدهاند؛بلکه ظاهر اخبار عموم را در بر میگیرد. (1)
جهت را قبله میداند و دقتهای هیوی برای به دست آوردن قبله را لازم نمیداند:«و بالجمله انا اجد امر القبله اسهل ما یکون کما یدل علیه،ظاهر القران و السنه الشریفه و الشریعه السهله السمحه». (2)
صاحب جواهر از این دیدگاه سخت بر آشفته و به تفصیل به رد آن پرداخته است. (3)
ح)بر خلاف مشهور فقها برای اصابه بدن انسان به خط قرآن وضو را شرطنمیداند. (4)
ط)در عقود رعایت شرایطی که برای الفاظ عقود گفتهاند لازم نمیداند؛به هر وسیله که قصد ابراز شود کافی است؛ازاینرو معاطات را بیع قطعی میشمارد. (5)
ی)در حال قضای حاجت،رو به قبله یا پشت به قبله بودن را حرام نمیشمارد. (6)
ک)در خرید و فروش خردسالان رشد فکری و عقلی را کافی میداند و بلوغ را شرط نمیداند.
ل)تیمم در صورت فقدان آب مشهور میگویند تا آخر وقت صبر کند.ایشان نوشته است:«آن چیزی که من از دلیلها میفهمم،جایز بودن تیمم در آغاز وقت است». (1)
م)بلند و آهسته خواندن حمد و سوره در نماز را مستحب میداند؛نه واجب. (2)
ن)حرمت استخاره؛ذیل آیه «وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ» نوشته از آیه،حرام بودن استخاره مشهور که بیشتر علما به جایز بودن آن و بلکه به مستحب بودن آن فتوا دادهاند فهمیده میشود. (3)
س)امر به شیئی را مستلزم نهی از ضد خاص میداند. (4)
تنقیح قواعد و اصول بنیادی شیعه و هویت مستقل بخشیدن به فقه و اصول شیعه و توجه ویژه به تدوین قواعد فقهی؛
توجه به مباحث فقه حکومتی،تبیین ابعاد ولایت فقیه و توجه به مباحثی از قبیل خراج،مقاسمه و نماز جمعه.
توجه به تدوین آیات الاحکام و تألیف آثاری در این موضوع؛
توجه فقیهان به نیازهای زمان و تأثیر تحولات اجتماعی در گسترش فقه و اصول و رویکردهای این دو دانش کارآمد؛
5.تسلط فقیهان بر آراء فقهی فقهای مذاهب دیگر و توجه به فقه مقارن؛
6.توجه به اسناد روایات و تقسیمبندی جدید نسبت به اسناد روایات و تدوین کتابهای رجالی تازه؛
7.مدرسههای فعال این دوره:حله که خاستگاه مردان بزرگی،چون ابنادریس حلی،ابننمای حلی،محقق حلی،ابنطاووس حلی،ابنسعید حلی،ابنداود حلی،علامه حلی،فخر المحققین حلی،فاضل مقداد حلی و ابنفهد حلی بود با آنکه حمله مغول آفت بزرگی برای محیطهای علمی بود،حوزه حله از شر آنان در امان ماند؛چون به گفته برخی محققان،گروهی از اهل حله برای گرفتن امان نزد هلاکو،فرمانده لشکریان مغل رفتند و هلاکو پس از آنکه به راستگویی آنان اطمینان یافت،اهل این شهر را امان داد؛از اینرو،در ظل این امان،جلسات بحث و تدریس کلام و فقه دایر شد. (1)
صاحب اعیان الشیعه در ذیل شرح حال علامه حلی از ریاض العلما نقل میکند که در شهر حله در عصر علامه،یا غیر علامه چهارصد مجتهد و به قولی چهل مجتهد در عصر واحد بودند و سپس صاحب اعیان الشیعه میافزاید:وجود چهارصد مجتهد،مبالغه است؛مگر آنکه مراد از عصر واحد،قرن واحد باشد.به هر صورت،از این سخن میتوان وجود دانشمندان بسیار در حوزه پر رونق حله را حدس زد.پیشتر به تدبیر و درایت علامه در شیعه شدن سلطان محمد خدابنده اشاره شد که این خود میتواند عامل مؤثر در رونق حوزه حله در زمان علامه باشد.
«جبل عامل»که ریشه گرفتن تشیع در آنجا به برکت دوران حضور ابوذر
1) (1) .گرجی،ابوالقاسم،تاریخ فقه و فقهاء،ص221.
غفاری صحابی رسول خدا بود که در طول قرون تداوم یافت.شهید اول در جزین حوزهای تشکیل داد؛سپس در بعلبک و کرک و جُبَع حوزههای شیعی تأسیس شد.این حوزهها تا زمانی که عثمانیان بر شام تاختند(حدود 930ق)فعال بود.در آن زمان بار دیگر فشار بر شیعه افزون شد.در زمان شهید ثانی(سال 965ق)فعال بود.در آن زمان بار دیگر فشار بر شیعه افزون شد.در زمان شهید ثانی(سال 965ق)فشارها به اوج رسید و پس از آن کم کم علمای جبل عامل به ایران هجرت کردند. (1)
1) (1) .مقدمه موسوعه طبقات الفقهاء،القسم الثانی،ص383.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.آشنایی با پیدایش تفکر اخباریگری در حوزههای شیعه؛
2.تضعیف علم اصول و توجه فوق العاده به احادیث اهل بیت علیهم السلام؛
3.آشنایی با تدوین کتابهای فقهی بر مبنای احادیث اهل بیت علیهم السلام؛
4.تدوین جوامع ثانوی مهم روایی شیعه؛
5.بررسی تجدیدنظر مجتهدان در مباحث فقه و اصول در واکنش به اشکالات اخباریان؛
6.معرفی تفاسیر روایی شیعه در این دوره.
اندیشه(مکتب)اخباریگری از زمان ملا امین استرآبادی شکل گرفت.اصطلاح اخباری در برابر اصولی قبل از ملا امین در کلام شهرستانی در کتاب الملل و النحل آمده است. (1)
همچنین علامه حلی این تقسیم را بهکار برده و شیخ طوسی و سید مرتضی را در زمره اصولیان به حساب آورده است. (2)
در کلام قدما مانند شیخ مفید تعبیر«المتعلقین بالأخبار»، (3)اصحاب الحدیث (4)و
المتمسکین بالاخبار (1)آمده است.شیخ مفید فرمود:«لکن اصحابنا المتعلقین بالاخبار،اصحاب سلاقه و بعد ذهن و قله فطنه،یمرون علی وجوههم فیما سمعوه من الاحادیث و لاینظرون فی سترها و لایفرقون بین حقها و باطنها و لایفهمون ما یدخل علیهم فی اثباتها و لایحصلون معانی ما یطلقون منها». (2)
بی شک امین استرآبادی بنیانگذار فرقه اخباریگری است.صاحب حدائق در معرفی امین استرآبادی نوشته است:«اخباری سرسختی بود،اول کسی بود که باب طعن بر مجتهدان را گشود و فرقه ناجیه را به دو دسته اخباری و مجتهد تقسیم کرد». (3)
امین استرآبادی با تألیف کتاب الفوائد المدنیه چارچوب نظری مکتب اخباریگری را طراحی کرد و این مکتب دو قرن بر حوزههای شیعه استیلا پیدا کرد.
مرحوم شیخ علی زینالدین متوفی 1104 قمری در کتاب السهام المارقه انگیزه ملا امین استرآبادی در طرح مکتب اخباریگری را روحیه«شهرت طلبی»او معرفی کرده.
شهید مطهری در کتاب ده گفتار این عقیده را به مرحوم بروجردی نسبت
داده است:«پیدایش این فکر در میان اخباریین اثر موج فلسفه حسی بود که در اروپا پیدا شد». (1)
اشتراک این دو عبارت است از باطل شناختن همه احکام عقلی غیر مستند به حس.برخی نویسندگان معتقدند بین این دو اندیشه فاصله بسیار است؛از جمله حسگرایی منکر امور ماورائی هستند صرف مشابهت این دو دلیلی بر تأثیر پذیری اخباریگری از حس گرایی نیست.
اخباریها گمان میکردند راهی که مجتهدین میروند گرایش به مکتب اهل سنت است.سید نعمت الله جزائری نوشته است:«ان اکثر اصحابنا قد تبعوا جماعه من المخالفین من اهل الرأی و القیاس».
امین استرآبادی درباره علامه نوشته است:«هو اول من غفل عن طریقه اصحاب الائمه و اعتمد علی فن الکلام و علی اصول الفقه المبنیین علی الافکار العقلیه المتداوله بین العامه فیما اعلم».
4.از زمان ائمه علیهم السلام میان اصحاب دو جریان وجود داشت.گروهی تنها به اخبار اعتماد میکردند و از دلیل عقل رویگردان بودند و گروهی عقل و نقل را در کنار هم ارزش میگذاشتند.جریان اهل حدیث الهام بخش برای امین استرآبادی بودند؛از اینرو راهش را ادامه دهنده راه سلفیه میداند؛اما منهج اخباریان با محدثان قدیم تفاوت جوهری دارد.بزرگ کردن نقاط ضعف اصولیان و نشان دادن نفوذ برخی اصطلاحات اهل سنت در اصول فقه از اموری
1) (1) .ده گفتار،ص75.
بود که امین استرآبادی بر روی آنها انگشت گذاشت و موجب ترویج و سلطه اخباریان شد.
شهید صدر در این باره چنین نوشته است:
موضعگیری اخباریان به انگیزههای مختلفی بود:
1.اخباریان تصور میکردند که توجه به قواعد استنباط،اصول به معنای دوری از نصوص شرعی و روایات اهل بیت علیهم السلام است.در صورتی که هیچ یک از اصولیان معتقد نبودند که در کار استنباط علم اصول جای روایات را میگیرد؛علم اصول یا در زمان فقد روایات است یا برای فهم روایات.
2.تقدم اهل سنت در گسترش مباحث اصولی سبب شده بود که اخباریان گمان کنند اصول مولود افکار و اندیشههای سنیان است.
3.ابنجنید که زمانی در رأس مجتهدان بود در اخذ به قیاس،موافق اهل سنت بود و این مزید بر بدبینی اخباریان به دانش اصول میشد.
4.راهیابی برخی اصطلاحات اصولی اهل سنت در میان فقیهان شیعه مانند اصطلاح اجتهاد از عوامل بدبینی اخباریان به اصول بود.
5.نقش مهم دلیل عقلی در دانش اصول[با توجه به اینکه اخباریان دلیل عقل را قبول نداشتند]یکی دیگر از عوامل بدبینی اخباریان به اصول بود.
6.مستحدث بودن اصول و اینکه در زمان اصحاب ائمه نشانی از بهکارگیری قواعد اصولی مشاهده نمیشود،را میتوان یکی دیگر از عوامل بدبینی اخباریان به اصول شمرد.
شیخ عبدالله سماهیجی در کتاب منیة الممارسین حدود چهل فرق،میرزا محمد اخباری در الطهر الفاصل 59 فرق،سیدمحمد دزفولی در فاروق الحق 86 فرق،کاشف الغطاء در الحق المبین هشتاد فرق،محقق خوانساری در«روضات
الجنات»29 فرق،شیخ حر عاملی در الفوائد الطوسیه بیست فرق ذکر کردهاند.تفاوت مهم اصولیان و اخباریان را در شش محور ذیل میتوان خلاصه کرد:
اخباریها منکر اجتهاد و تقلید هستند و میگویند همه مردم مقلد معصومان هستند و باید به روایات مراجعه کنند و اگر جایی شبهه باقی ماند باید توقف و احتیاط کنند.اصولیان میگویند مراجعه به روایات و فهم احکام دین از آنها،کار تخصصی است.اخباریان اجتهاد را بدعت و حرام میدانند و اصولیان اجتهاد را همان تفریع فروع میدانند که ائمه بدان دستور دادهاند و این کار واجب عینی یا کفایی است.
اخباریان میگویند دانش اصول پس از ائمه و به تقلید و اقتباس از اهل سنت ساخته شده است.اصولیان میگویند برخی قواعد اصولی از روایات اهل بیت گرفته شده و برخی از دلائل عقلی بدیهی.و قیاس زمان غیبت به عصر حضور نیز قیاس مع الفارق است.
اخباریان ظاهر قرآن را حجت نمی دانند و معتقدند فهم قرآن مختص به اهل آن(اهل بیت)است.و دیگران باید قرآن را از طریق روایات اهل بیت علیهم السلام بیاموزند و مراجعه مستقیم به قرآن صحیح نیست؛ولی اصولیان ظاهر قرآن را حجت میدانند و ادله اخباریان را رد کردهاند.
اخباریان همه روایات کتب اربعه را مقطوع الصدور و بینیاز از بررسیهای سندی میدانند؛در نتیجه علم رجال را مفید نمیدانند و تقسیم اخبار به چهار قسم را باطل میدانند؛اما اصولیان همه روایات را محتاج بررسی سندی میدانند؛حتی روایات کتب اربعه.
اخباریان به اجماع در جایگاه یکی از منابع فقه اعتقادی ندارند؛اما اصولیان از اجماع معنای صحیحی قصد میکنند که به سنت بر میگردد.
اخباریان دلیل عقل را منکرند.استرآبادی ادراکات عقلی را به دو دسته تقسیم کرده:ادراکات قریب به حس مانند حساب و هندسه و این قسم را قابل اعتماد میداند؛ادراکات بعید از حس؛مانند حکمت،کلام و اصول فقه و این دسته از ادراکات عقلی را قابل اعتماد نمیداند؛در حسن قبح عقلی هم مانند اشاعره معتقدند که حسن و قبح عقلی نداریم و این امور را از بیان شارع میفهمیم؛اما اصولیان دلیل عقلی قطعی را حجت میدانند و معتقد به حسن و قبح عقلی هستند.در اصول عملیه اصولیان به برائت عمل میکنند؛ولی اخباریان احتیاط میکنند.
اخباریان به دو دسته تقسیم میشود:تندرو و میانه رو.
استرآبادی و شیخ عبدالله بن صالح بحرانی سماهیجی(م 1135)صاحب
کتاب منیه الممارسین از این دستهاند.شیخ یوسف بحرانی نوشته:«او به مجتهدان بسیار ناسزا میگفت.او ابتدا در بحرین بود.بعد از استیلای خوارج بر بحرین از آنجا گریخت و به بهبهان-که مرکز اخباریگری بود-آمد و آنجا وفات کرد».
محمدبن عبدالنبی نیشابوری معروف به میرزا محمد اخباری مقتول در 1232 بهقدری به مجتهدان ناسزا میگفت که مردم سرش ریختند و او را کشتند.
مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء کتاب کشف الغطاء عن معایب میرزا محمد عدو العلما را علیه او نوشت.در اعیان الشیعه آمده که کاشف الغطا خطاب به محمد اخباری گفت:«تو به پنج صفت شناخته شدهای که بدترین صفات است:اول نقصان عقل،دوم نقصان دین،سوم عدم وفا،چهارم عدم حیا،و پنجم حسد بینهایت».
یکی از تألیفات محمد اخباری در اصول،قبسه العجول است.میرزای قمی در رد این کتاب،عین العین را نوشت.محمد اخباری در پاسخ میرزا انسان العین فی رد کتاب العین را نوشت.در فقه کتاب التحفه را نوشته است که یک دوره فقه از کتاب طهارت تا دیات است.
گروهی مسلک متوسط میان اخباری و اصولی داشتند:
الف)محمدتقی مجلسی دو شرح بر کتاب من لایحضره الفقیه دارد به نامهای روضه المتقین(عربی)و لوامع صاحبقرانی(فارسی).در مقدمه لوامع پس از بیان صواب بودن طریقه کلامیین نوشته«مجملا طریق این ضعیف اوسطی است ما بین افراط و تفریط»؛
ب)شیخ حسین بن شهاب الدین کرکی(م 1076)صاحب کتاب هدایه الابرار الی طریقه الائمه الأطهار؛
ج)ملامحسن فیض کاشانی که در رساله سفینه النجاة بر مجتهدان تاخته است؛
د)محمد بن حسن حر عاملی در الفوائد الطوسی از افکار اخباریها دفاع کرده است؛
ه)محمد باقر مجلسی؛
و)سید نعمتالله جزائری.
صاحب حدائق در مقدمه دوازدهم کتاب الحدائق الناضره اصلیترین اختلاف دیدگاههای مجتهدین و اخباریین را مطرح کرده است و سپس درباره میزان وابستگی خود به روش اخباریگری نوشته است:
و قد کنت فی أول الأمر ممن ینتصر لمذهب الأخباریین،و قد أکثرت البحث فیه مع بعض المجتهدین من مشائخنا المعاصرین،و أودعت کتابی الموسوم بالمسائل الشیرازیه مقاله مبسوطه مشتمله علی جمله من الأبحاث الشافیه و الأخبار الکافیه تدل علی ذلک و تؤید ما هنالک؛إلا أن الذی ظهر لی،بعد إعطاء التأمل حقه فی المقام و إمعان النظر فی کلام علمائنا الأعلام،هو إغماض النظر عن هذا الباب و إرخاء الستر دونه و الحجاب،و إن کان قد فتحه أقوام و أوسعوا فیه دائره النقض و الإبرام.
در شیوه استنباط صاحب حدائق نکات ذیل قابل توجه است:
الف)آگاهیهای رجالی مرحوم صاحب حدائق بسیار قوی و گسترده بود و در موارد مناسب از آنها بهره میجست.با اصطلاحات علم درایه به خوبی آشنا بود و ماهرانه و با دقت آنها را به کار میبرد؛با این همه به این واژههای علمی و
فنی اعتقادی نداشت.گویا راز به کار بردن این اصطلاحات،حتی بیش از خود اصولیان،با اینکه آنها را قبول هم نداشت،این بود که مخالفانِ شیوه خود را به آنچه خودشان میپسندند ملزم کرده و پاسخ گوید.این عبارت و مطالبی که به دنبال آن گفته است،نشانگرِ خوبی برای دیدگاه اوست:«هذا الاصطلاح،الذی هو الی الفساد أقرب منه إلی الصلاح». (1)
2.به روایات کتابهایی که نویسندگان آنها معتبر باشند،اعتماد میکند؛هر چند روایات مرسل و بیسند باشد؛مانند مرسلهای فقیه و تفسیر عیاشی؛برای نمونه:«سیما ما اشتمل علیه ذیل روایه العیاشی من قوله...». (2)
به روایات ضعیف و کتابهایی که وضع نویسندگان آنها معلوم نیست،اعتماد نمیکند و از آنها نقل نمیکند؛از این روی،روایات جعفریات،اشعثیات،دعائم الاسلام،عوالی اللئالی،و مانند آنها را که در مستدرک الوسائل گردآوری شده،به قلم نمیآورد.
«إنما جعلنا هذا الخبر،مع صراحته فی المدعی،من المؤیدات،لعدم الوقوف علی سنده من کتب اصولنا،و إنما وقفت علیه فی عوالی اللئالی». (3)
«مع ما عرفت آنفا من عدم صلوح أخبار هذا الکتاب(دعائم الاسلام)لتأسیس الأحکام و إن صلحت للتأیید». (4)
خلاصه اینکه تنها از مصادر و مدارک کتاب وسائل الشیعه حدیث نقل میکند؛مگر آنکه حدیثی از دید شیخ حر عاملی دور مانده باشد.
با این همه،او از کتاب فقه الرضا بسیار نقل میکند؛چرا که آن را به دلیل استناد به امام رضا علیه السلام،معتبر میداند؛از این روی با اطمنیان،مطالب آن را به امام علیه السلام نسبت میدهد:«أقولک وجهه قول الرضا علیه السلام فی کتاب الفقه». (1)
3.مرحوم صاحب حدائق در حمل بر تقیه زیاده روی میکرد،تا جایی که روایت غیرمعارض را هم اگر نمیپسندید حمل بر تقیه میکرد.
استناد او در این کار به روایاتی بود که میگوید:«ما برای حفظ خون شما مطالب مختلف و خلاف واقع را رواج میدهیم؛لئلا یؤخذ برقابکم».و حتی روایات ناسازگار را بیآنکه با سخن عامه موافق باشد،حمل بر تقیه میکرد؛به دیگر سخن،سازگاری روایت با عامه را شرط حمل بر تقیه نمیدانست. (2)
در جایی مینویسد:«فصاروا علیهم السلام یخالفون بین الأحکام و إن لم یحضرهم أحد من اولئک الأنام.فتراهم یجیبون فی المسئله الواحده بأجوبه متعدده و إن لم یکن بها قائل من المخالفین». (3)امامان علیهم السلام میکوشیدند تا احکام را مختلف بیان کنند،هر چند هیچ کس از مردم[عامه]نزد آنان نمیبودند؛از این روی یک مسئله را پاسخهای گوناگون میدادند؛هر چند کسی از عامه آن را نگفته باشد.
4.میکوشید تا احکام و بلکه قواعد و اصول لفظی و معنوی را به اخبار و دلیلهای نقلی مستند کند.بارها با پافشاری میگفت:«الأحکام الشرعیه توقیفیه متوقفه علی السماع و النقل».
5.در استظهار از روایات و استنباط،بسیار روان و عرفی است و در موارد بسیاری از دیدگاههایش به آسانی قابل پذیرش است.
-امرهای قرآن دلالت بر وجوب دارد:«و أوامر القرآن للوجوب بلاخلاف إلا ما یخرج بالدلیل». (1)
-نهی را مطلقاً ظاهر در تحریم میداند:«و النهی حقیقه فی التحریم». (2)
-تسامح در ادله سنن یا نیاز نداشتن به دلیلی معتبر در مستحبات و مکروهات،نزد او نادرست است؛چرا که سنن نیز مانند احکام الزامی،حکم شرعی و نیاز جدی به دلیل معتبر دارد؛و گرنه مورد خطاب آیه «آللّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّهِ تَفْتَرُونَ» خواهد بود.
در شبهه حکمیه تحریمیه،یعنی هر جا که ندانیم حکم شرعی کاری حرمت است یا حکمی دیگر غیر از وجوب،دیدگاه او لازم بودن احتیاط است و برائت را در آن جاری نمیداند. (3)
قضا را تابع ادا نمیداند:«لما بیناه مرارا من أن القضاء قد یجب مع سقوط الأداء؛لأنه فرض مستأنف فیتوقف علی الدلاله الخاصه». (4)
همه روایات کتابهای معتبر ما را صحیح و قابل اعتماد میداند و اصطلاحات مختلف حدیثشناسی را در این زمینه نمیپذیرد:«إن ذلک إنما هو من حیث ثبوت صحه تلک الأخبار عندنا و الوثوق بورودها عن أصحاب العصمه-صلوات الله علیهم-لنا علی بطلان هذا الاصطلاح و صحه أخبارنا وجوه». (5)
-نزد او اجماع حجت نیست؛ولی شهرت را میپذیرد.او اجماع محصل را ناممکن دانسته و اجماع منقول را،بهویژه با بودن مخالف،معتبر نمیشمارد.با این همه شهرت فتوایی را بدون ثابت شدن خلاف،حجت میداند؛چرا که اتفاق نظر گروهی از افراد با تقوا و مورد اعتماد بر نسبت دادن چیزی به یک صاحب نظر،گویای درستی آن نسبت است. (1)
درباره اجماع نوشته:«إنْ عدَّ أصحابنا-رضوان الله علیهم-الإجماع مَدرکاً إنما اقتفوا فیه العامّه العمیاءَ...». (2)
گویا این جمله معروف درباره اجماع نیز از اوست:«هم الأصل له و هو الأصل لهم».در جایی دیگر میگوید:«و قد اعترفوا بأن قولهم:الإجماع حجه،إنما هو مشی مع المخالف». (3)
در جایی دیگر با استفاده از روایتی از امام صادق علیه السلام میگوید:«إن أصل الإجماع من مخترعات العامه و بدعهم». (4)
-در مباحث الفاظ،بیشتر یا همه آنچه را که در نوشتهها و گفتههای اصولیان رایج است میپذیرد و بسیاری از آنها را به روایاتی که در کتابها نیامدهاند نیز مستند میکند:
و لا یخفی علی المتتبع أن أحکام المسئله الواحده لاتکاد تجتمع فی خبر واحد،و إنما توخذ من مجموع أخبارها بضم بعضها الی بعض،و حمل مطلقها علی مقیدها،و مجملها علی مفصلها،و عامها علی خاصها و نحو ذلک. (5)
-اصطلاح متأخران را در تقسیم روایات نمیپذیرد:«علی أنا لانری الاعتماد فی صحه الأخبار علی هذا الاصطلاح،بل عملنا إنما هو علی اصطلاح متقدمی علمائنا-رضوان الله علیهم-کما قدمنا ایضاحه بأتم إیضاح». (1)
-نهی در عبادت را موجب بطلان میداند:«و الأظهر بطلان صلاته للنهی المتقدم فی الأخبار السابقه المقتضی لذلک». (2)
-افزون بر پذیرش اصول لفظی و به کار بستن آن،ترتیب و تقدم آنها بر یکدیگر را نیز مراعات میکند:«و أیضا إن تقیید المطلق أقرب من تخصیص العام و حینئذ فالأقرب...». (3)
-مفهوم شرط را حجت میداند:
«و مفهوم الشرط حجه شرعیه کما تقدم تحقیقه فی مقدمات کتاب الطهاره». (4)
-نماز جمعه را واجب عینی میداند؛ (5)
-معاملات فضولی را نادرست و حتی با اجازه مالک نیز اصلاح ناپذیر میداند؛ (6)
-معاطات را بیع لازم حقیقی میداند؛ (7)
-منکران امامت را کافر و نجس میپندارد؛ (8)
-صلوات را به هنگام شنیدن نام پیامبر صلی الله علیه و آله واجب میداند؛ (1)
-قاعده طهارت و اصاله الطهاره را دلیل طهارت واقعی میداند و معتقد است چیزی که با شیئ محکوم به طهارت برخورد کند،نجس نمیشود؛هر چند در آینده روشن شود که آن چیز محکوم به طهارت در هنگام برخورد ناپاک بوده است.
دلیل او بر این مطلب آن است که اساساً نجاست هر چیز پس از علم،میآید؛به این معنا که نجاست واقعی از هنگام علم میآید؛نه از آغاز.استدلال او به این روایت است که میگوید:«کل شیئ نظیف حتی تعلم أنه قذر،فإذا علمت أنه فقد قذر».
بدین سان هر چیز نجس از زمان آگاهی ما نجس است؛نه اینکه ناپاکی پیش از آگاهی ما کشف شود.
البته در برابر چنین برداشتی باید گفت که چون واژه«علم»به کار رفته است و علم از معلوم خود متأخر است،مفاد حدیث این خواهد شد که چیز ناپاک مجهول،محکوم به آن است که احکام طهارت بر آن بار شود و پس از آگاهی،شرعاً محکوم به ناپاکی خواهد شد.
چند اذان اعلامی در یک جا،چه با هم و چه پس و پیش،در نظر او مکروه و شاید حرام و نامشروع است:«إن مقتضی التوقیف فی العبادات و أنها مبنیه علی الورود عن صاحب الشریعه،هو کراهه الاجتماع فی الأذان مطلقاً،دفعه أو ترتیبا،بل ربما احتمل عدم المشروعیه،نعم لو اختلف الوقت أو المحل فلا بأس...». (2)
1.تفرقه و تشتت میان فقیهان به ویژه اخباریان و اصولیان که باعث کاهش اعتبار و منزلت فقیهان در منظر عامه مردم گردید؛
2.تضعیف علم اصول و توجه فوق العاده به احادیث اهل بیت؛
3.تدوین کتابهای فقهی بر مبنای احادیث اهل بیت و اجتناب از کاربرد اصول در فقه مانند کتاب حدائق الناضره؛
4.تدوین جوامع مهم روایی:در این دوره جوامع ثانویه روایی شیعه بهوسیله محمدون ثلاث تألیف شد؛مانند کتاب وافی تألیف محمد محسن فیض کاشانی،وسائل الشیعه تألیف شیخ محمد بن حسن حرّ عاملی و بحار الانوار تألیف محمد باقر مجلسی.
5.تجدید نظر مجتهدان در مباحث فقه و اصول در واکنش به اشکالات اخباریان؛
6.رواج مناظرات علمی و فقهی برای یافتن راه صحیح استنباط احکام فقهی؛
7.تدوین تفاسیر روایی مانند تفسیر البرهان سید هاشم بحرانی و کتاب نور الثقلین تألیف شیخ عبد علی حویزی؛
8.مدرسههای فعال این دوره
حوزه نجف و کربلا
این دو حوزه به تصریح مجلسی اول تحت تأثیر افکار اخباریان بود؛به خصوص حوزه کربلا که پایگاه شیخ یوسف بحرانی،فقیه برجسته اخباری مسلک بود.فضای کربلا و نجف آنچنان علیه مجتهدان بود که پیش از آمدن وحید بهبهانی به عراق،برخی اخباریان سبک مغز،کتابهای مجتهدان را با دستمال بر میداشتند؛چون آن را نجس میدانستند.حتی وحید بهبهانی پس از ورود به کربلا،علم اصول را در سردابه
و زیرزمین درس میگفت؛چون اخباریان آن را حرام میدانستند. (1)
حوزه بحرین
این حوزه بیشتر مرکز اخباریان بود.شیخ علی بن سلیمان بحرانی(1064ق)شاگرد شیخ بهایی در علم الحدیث و نخستین کسی است که گرایش اهل الحدیث را به بحرین برد.او اخباری مسلک به معنای مصطلح نبود؛چون رسالهای در جواز تقلید نگاشت؛ولی میتوان افکار او را زمینه ساز اخباریگری دانست.پیش از او نیز باید از پدر شیخ بهایی یاد کرد که در اواخر عمر در بحرین اقامت گزید و در رونق حوزه آنجا سهم بسزایی داشت.ترجمه بسیاری از دانشمندان بحرین در لؤلؤ البحرین اثر شیخ یوسف بحرانی آمده است.
حوزه اصفهان
این حوزه به جهت مرکزیت شهر اصفهان در عصر صفوی،پایگاه صاحبان منصب شیخ الاسلامی،از جمله علامه مجلسی بود.آقا حسین خوانساری و پسرش آقا جمال و شاگرد آقا جمال،یعنی سید صدرالدین قمی و محقق سبزواری و محقق شیروانی،همه پرورش یافتگان مکتب اصفهان هستند و همه در مصاف با اخباریان و زمینهسازی پیروزی اصولیان به رهبری وحید بهبهانی نقش داشتند.
حوزه بهبهان
وحید بهبهانی سی سال در آنجا مقیم بود و در آنجا با اخباریان مبارزه میکرد؛زیرا برخی اخباریان بحرین پس از هجوم خوارج به بحرین از آنجا هجرت کرده،در شهرهای ایران،به خصوص بهبهان جای گرفتند که از جمله آنها شیخ عبدالله سماهیجی بود.
1) (1) .المعالم الجدیده،ص83.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.آشنایی با ورود مسائل نو در دانش اصول برای دفع شبهات اخباریان؛
2.پایان سلطه اخباریگری بر حوزههای فعال شیعه و رونق مجدد اصول؛
3.تهذیب اصول از بعضی مباحثی که به تقلید از اصول اهل سنت در اصول شیعه وارد شده بود؛
4.نگاهی به پیدایش نوعی اعتدال در استنباط مسائل فقهی؛
5.پیدایش موسوعههای عظیم فقهی مانند جواهرالکلام و مستندالشیعه.
وحید بهبهانی در رساله الاجتهاد و الاخبار نوشته:
از چه رو این همه فحش و ناسزا نثار مجتهدان و اهل تقوا و ورع میکنید؟به چه مجوزی هتک حرمت مؤمنان میکنید؛چگونه است که جمعی نادان،بزرگان امامیه را متهم به پیروی از اهل سنت و ابوحنیفه میکنند؟جمعی که خودشان را میان دانشمندان جا کردهاند؛در حالی که هِر را از بر تشخیص نمیدهند قواعد خنده آوری ساختهاند و فتاوای رکیک صادر میکنند و نام خود را اخباری گذاشتهاند.
این تندرویها باعث تنفر خاص و عام از آنها شد.
صاحب حدائق از مسلک اخباری برگشته بود؛اما جرئت ابراز نداشت.وحید بهبهانی درخواست کرد که کرسی درسش را به او واگذارد و چنین کرد و بعد از سه روز،دو سوم شاگردان صاحب حدائق بر مذهب اصولیان عدول کردند؛از جمله اینها علامه بحر العلوم و شیخ جعفر کاشف الغطاء بود.
شیخ یوسف بحرانی،صاحب حدائق،به کربلا نقل مکان کرد و به واسطه حضور او،این مرکز علمی شکوفا شد و مکتب اخباریگری که در آن روزگار،گرایش حاکم بر اجتهاد،درسها،و پژوهشهای علمی در آن شهر مقدس بود،رونق گرفت.
وحید بهبهانی(1206 ق)در آن زمان در شهر بهبهان اقامت داشت.زندگی در این شهر دورافتاده،او را از شرکت فعال در نزاع بین اخباریان و اصولیان بر کنار داشته بود.او احساس کرد که کنار گذاشتن تفکر اصولی از چرخه اجتهاد و استنباط،خسارت سنگینی به بار خواهد آورد؛از این روی به کربلا مهاجرت کرد و وارد فضای علمی جنجال آمیز آن شهر شد.گاهی هم در درس صاحب حدائق شرکت میکرد؛اما در آن زمان هیچ یک از کسانی که در درس شیخ شرکت میکردند،وحید را نمیشناختند و نمی دانستند تقدیر الهی چه نقش عمدهای در این نزاع بر عهده او گذاشته است.
او روزی پس از پایان یافتن جلسه درس،برخاست و با صدای بلند خطاب به انبوه طلبههایی که در درس شیخ حضور داشتند،گفت:«من حجت خدا بر شما هستم».سپس برای آنان شرح داد که کنار گذاشتن علم اصول از حوزههای علمیه چه خطرهایی برای اجتهاد به همراه دارد.
با آمدن این دو بزرگ به کربلا،حوزه آن روزگار کربلا تبدیل به میدانی شد برای درگیری فکری شدید بین دو مکتب اصولی و اخباری؛بهبویژه بین وحید بهبهانی و صاحب حدائق.این درگیری فکری،در عین اینکه شدیدترین درگیری در نوع خود بود،سالمترین درگیری نیز بود.شیخ عباس قمی در الفوائد الرضویه،حکایتی را از قول نویسنده کتاب تکمله و ایشان از قول حاج کریم،خادم حرم امام حسین علیه السلام نقل میکند:
وی در جوانی به خدمتگزاری در حرم امام حسین علیه السلام مشغول بود.شبی دید شیخ یوسف بحرانی و وحید بهبهانی داخل حرم ایستادهاند و با هم گفتوگو میکنند.گفتوگوی آنان طول کشید تا اینکه هنگام بستن درهای حرم فرا رسید.آنان به رواق پیرامون حرم آمدند و به همان حالت ایستاده به گفتوگوی خود ادامه دادند.چون خادمان خواستند درهای رواق را نیز ببندند،آن دو به صحن آمده و گفتوگو را ادامه دادند.هنگام بستن درهای صحن فرا رسید و آنان از دری که رو به قبله گشوده میشد خارج شدند؛در حالی که ایستاده بودند به گفتوگوی خود ادامه میدادند.در این هنگام خادم یاد شده آنان را به حال خود واگذاشت و به خانهاش رفت و خوابید.سپس با طلوع فجر روز بعد که به حرم بازگشت،از دور صدای گفتوگوی دو نفر را شنید.چون نزدیک شد دید که آن دو به همان حالتی که شب گذشته آنان را ترک کرده بود،به گفتوگو و مباحثه مشغولند.سپس با صدای اذان صبح،شیخ یوسف برای اقامه نماز به حرم بازگشت و وحید بهبهانی نیز به صحن بازگشت و عبای خود را در گوشهای مدخل باب القبله پهن کرد و به نماز صبح پرداخت.
در چنین مباحثههایی بود که وحید توانست بر اندیشه طرف مقابل پیروز شود و شبهههای وی را پاسخ بگوید و گرایش اصولی را عمق و استواری بخشد.
بار دیگر ناگزیریم که به فضیلت شیخ یوسف صاحب حدائق اعتراف کرده و
بگوییم که تقوا و خلوص و راستی و حق طلبی شیخ از مهمترین عوامل تحقق انقلاب فکریای بود که به دست وحید در کربلا انجام گرفت.اگر شیخ یوسف در گفتوگوهای خود با وحید بهبهانی،راه جدل را پیش میگرفت،مشکلات مکتب فقهی شیعه به درازا میکشید و سطح اختلاف در درون آن ریشه میدوانید و گسترش مییافت؛اما شیخ یوسف رضای خدا را بر هر چیز دیگری ترجیح میداد و همین خصلت صاحب حدائق بود که وحید بهبهانی را در جنبش علمی اصلاح طلبانهاش کامیاب کرد.
یکی از نمونههای بینظیری که در مورد روحیه و اخلاق این بنده شایسته خدا(صاحب حدائق)نقل شده این است که میگویند:وحید شاگردان خود را از حضور در درس شیخ یوسف منع میکرد؛ولی شیخ در مقابل،به شاگردان خود اجازه میداد در درس وحید شرکت کنند و میگفت:هر یک از ما به تکلیف خود عمل میکند و وحید را در رفتارش معذور میداشت.
این نمونه درخشانی است از مراتب سعه صدر و پرهیزگاری فقهاء بزرگ.در این بین،وحید،حوزه درسی خود را فعال کرد و مجلس درسش از طلاب فاضل و علمای کربلا پر میشد.بسیاری از علما و پژوهشگران و مجتهدان بعدی از فارغ التحصیلان حوزه درسی اویند.از بررسی تاریخ فقه در سه قرن:دوازدهم،سیزدهم و چهاردهم معلوم میشود که همه فقهای این سه قرن،به طور مستقیم یا غیر مستقیم،شاگردان مکتب وحید بهبهانی هستند؛از این روست که او را«استاد کل»یا«استاد اکبر»مینامند.این لقب اختصاصی این محقق بزرگ است.
در سال 1118 قمری در اصفهان متولد شد و در سال 1135 قمری به
نجف هجرت کرد؛بعد به بهبهان مرکز اخباریان آمد و سی سال در بهبهان ماند و آثار متعددی بر رد اخباریان نوشت و در سال 1159 بار دیگر به نجف بازگشت و بههنگام بازگشت به نجف اشرف اثری از اخباریگری در بهبهان نماند و پس از مدتی کوتاه به کربلا رفت و در کربلا با شیخ یوسف بحرانی تنها باقی مانده پر نفوذ و اندیشمند اخباریها مباحثات فراوانی کرد و بعد از رحلت شیخ یوسف بحرانی به سال 1186 ریاست و مرجعیت یافت و در سال 1205 قمری رحلت فرمود.
وحید بهبهانی کتابهای ارزشمندی از خود به جا گذاشت.شاگرد او شیخ ابو علی در کتاب منتهی المقال،مینویسد:«تألیفات،استاد،نزدیک به شصت کتاب است».
وحید شماری از کتابهای خود را به دفاع از مکتب اصولی و پاسخگویی به شبهههای اخباریان و باطل کردن دیدگاههای آنان اختصاص داد.نوشتههایی مثل الاجتهاد و الاخبار،حجیه الاجماع،الفوائد الحائریه و الفوائد الجدیده از این دست هستند.کتابهای وحید استوار و آکنده از اندیشههای فقهی و اصولیاند.پارهای از اندیشههایش را که به صورت کتاب تدوین کرده یا برای شاگردانش تدریس کرده است،از پایههای علم اصول جدید به شمار میآیند.
پس از وحید بهبهانی،شاگردان او تدریس و تحقیق در این علم را به عهده گرفتند و با تلاش گستردهای به تحقیق و نوآوری در علم اصول پرداختند و با
اندیشههای نو و پژوهشهای انتقادی خود بر غنای این علم افزودند.شماری از شاگردان عبارتاند از:
الف)میرزا ابوالقاسم قمی(1231-1151ق).وی صاحب کتاب قوانین است که از برترین کتابهای اصولی در مباحث الفاظ و مباحث عقلی است.محقق قمی،بحث حجت بودن دلیل عقلی و بحث ملازمه بین حکم عقل و شرع را چنان گسترشی بخشید که مانند آن را در آثار علمای پیش از او هرگز نمیبینیم و در کتابهای پسینیان نیز مانند آن کم دیده میشود.
ب)شیخ اسدالله کاظمی(1186-1234ق).وی نویسنده کتاب کشف القناع عن حجیه الاجماع است.این کتاب در بحث از حجت بودن اجماع،ارزشمند است.
3.شیخ محمدتقی اصفهانی(1248ق).وی صاحب حاشیه معروف بر معالم به نام هدایة المسترشدین است.این کتاب یکی از برترین و برجستهترین کتابهایی است که در مباحث الفاظ علم اصول نوشته شده است.در اهمیت این کتاب همین بس که شیخ انصاری در مباحث الفاظ اصول به این کتاب اکتفا کرده و از این روی،خود در مبحث الفاظ کتابی ننوشته است و در کتاب فرائد فقط به مباحث قطع و ظن و شک پرداخته است.
آرایی که شیخ محمدتقی در این کتاب مطرح کرده است،پیوسته موضوع تحقیق و بررسی علمای پس از او،بهویژه شیخ انصاری بوده است.
4.شیخ محمدحسین اصفهانی(م 1250 ق)صاحب کتاب فصول که از کتابهای ارزشمند در علم اصول است.این کتاب و کتاب قوانین،تا چندی پیش از متون درسی علم اصول بودند.
5.محمد شریف آملی معروف به شریف العلماء(م 1245ق).او از استادان
شیخ انصاری است و بسیاری از علمای اصول از شاگردان وی هستند.شیخ انصاری از آرای استادش،شریف العلما،با احترام یاد میکند.
6.ملا احمد نراقی(م 1245 ق)وی از استادان شیخ انصاری است و کتابهای:مستند الشیعه را در فقه،و عواید الایام را درباره بخشی از قواعد فقهی و اصولی نوشت.
7.سید محسن اعرجی کاظمی(م1227 ق).وی از شاگردان وحید بهبهانی بوده و کتابهای المحصول فی علم الاصول و الوافق فی شرح الوافیه را نوشته است.
اینان از برجستهترین دانشمندان آن مرحله از تاریخ علم اصول هستند که در روشنگری اندیشه اصولی و نقد و رشد و ژرفا بخشیدن به آن،فعالانه سهیم بودند.بدون شک،تلاش این بزرگان در ظهور مکتب شیخ انصاری،پس از وحید بهبهانی،تأثیر محسوسی داشت.کسی که کتاب فوائد حائریه وحید و کتاب فرائد الاصول شیخ انصاری را مطالعه کند،تأثیر افکار علمای پیش از وحید را در تکوین مکتب اصولی وحید و تأثیر وحید و شاگردانش را در تکوین مکتب شیخ انصاری و شفاف شدن اندیشهها و تحقیقات وحید و شیخ،به روشنی در مییابد.
در این بخش،مهمترین دیدگاههای ابتکاری این فقیه مجدد را در علم اصول-که در کتاب ارزشمند الفوائد الحائریه ایشان آمده است-عرضه خواهیم داشت تا به ارزش پیشتاز بودن این اثر علمی بزرگ پی ببریم.
این کتاب،در حقیقت یکی از مهمترین فتوحات علمی به حساب میآید که در دوران اخیر در علم اصول صورت گرفته است.
بررسی و ارزیابی این کتاب و تعیین جایگاه آن در علم اصول جدید،نیازمند آن است که کند و کاو مختصری درباره دیدگاههای ابتکاری وحید صورت گیرد و پیوند این دیدگاههای تازه با تحولاتی که فقهای پس از او در دیدگاههای یاد شده ایجاد کردند،معلوم گردد.بدین سان میتوان به نقش پیشتازی دیدگاههای وحید در علم اصول پی برد.اکنون آن دیدگاهها را با شرح مختصری عرضه خواهیم داشت:
ریشههای نخستین فکر جداسازی امارات از اصول،به وحید بهبهانی بر میگردد و پیش از وحید،فقها فرقی بین این دو نوع دلیل نمیگذاشتند.چنانکه فقهای مذاهب چهارگانه اهل سنت،هنوز نیز بین امارات و اصول،جدایی نمیبینند و امارات و اصول را یکجا و در ضمن بحث از دلیلهای شرعیه میآوردند.سرآغاز جداسازی این دو گونه دلیل را از همدیگر،برای نخستین بار نزد وحید بهبهانی مییابیم.شیخ انصاری در آغاز مقصد سوم از فرائد الاصول یادآوری میکند:«جدا ساختن امارات از اصول،و امارات را دلیلهای اجتهادی،و اصول را دلیلهای فقاهتی نامیدن،از وحید بهبهانی است».
مباحث شک بخش گستردهای-اگر نگوییم بیشترین بخش-از علم اصول جدید را در برگرفته است؛زیرا همه مباحث مربوط به اصول عملیه در مبحث
شک گنجانده شده است و میدانیم که مباحث اصول عملیه از گستردهترین و مهمترین مباحث علم اصولاند.در بررسیهایی که پیشینیان درباره علم اصول انجام دادهاند،برای شک حتی عنوان خاص و باب معینی هم در نظر گرفته نشده بود،چه رسد به اینکه عنوان شک بخش گستردهای از این علم را،آن گونه که در کتاب فرائد الاصول شیخ انصاری و یا کتابهای اصولی بعد از آن آمده است،فراگرفته باشد.
بی گمان،شیخ انصاری پیشاهنگ نخستین سازماندهی روشمندی است که از مباحث مربوط به شک،در علم اصول صورت گرفته است؛همچنانکه همو پیشاهنگ سازماندهی نوین و روشمند همه مباحث عقلی علم اصول،اعم از قطع و ظن و شک است؛اما وحید بهبهانی،بنیانگذار دستهبندی تازهای از شک و تقسیم آن به شک در تکلیف و شک در مکلفبه است.این کار فتح بابی بود که فتحهای فراوانی را در این علم به دنبال داشت و بیتردید علم اصول جدید،وامدار این تجزیه و تقسیمبندی است که وحید در مبحث شک انجام داده است.
استنباط عقلی وظیفه شخص در دو حالت شک در تکلیف و شک در مکلف به،از ابتکارهای وحید است که در آثار محققان اصولی پیش از او،به صورتی روشن و روشمند و منظم،نشانی از آن دیده نمیشود.
در اینجا اقسام شک را در سخنان وحید بهبهانی پی میگیریم.
وحید شک را به دو قسم تقسیم میکند:شک در تکلیف،و شک در مکلف به،و وظیفه عملی مکلف را در دو حالت یاد شده،این گونه استنباط میکند که هر جا شک در تکلیف باشد،حکم به برائت عقلی میشود؛به دلیل قاعده عقلی:«قبیح بودن عقاب بدون بیان»و هر جا که شک در مکلفبه باشد،حکم به
احتیاط و اشتغال ذمه میشود؛به دلیل قاعده عقلی«اشتغال ذمه یقینی،برائت یقینی میخواهد».
ج)شبهه محصوره و غیر محصوره از نگاه وحید بهبهانی
وحید بهبهانی در کتاب فوائد،قطع آور بودن علم اجمالی را به دو گونه مورد بحث قرار میدهد:
-اطراف علم اجمالی محدود بوده و در دایره کوچکی محصور باشد؛
-اطراف علم اجمالی محصور نبوده و در دایرهای گسترده باشد.
سپس میگوید که در قسم اول،علم اجمالی قطعی است(تکلیف قطعی را برای مکلف معلوم میکند)؛ولی در قسم دوم قطعی نیست.به عقیده او در قسم اول،علم اجمالی علت است برای حکم«حرام بودن مخالفت قطعی»با امر شارع. (1)
1.ورود مسائل نو در دانش اصول برای دفع شبهات اخباریان مانند حجیت قطع حاصل از مقدمات عقلی،تقدیم دلیل عقلی بر نقلی در موارد خاص،برائت در شبهات حکمی تحریمیه؛
2.پایان سلطه اخباریگری بر حوزههای فعال شیعه و رونق مجدد اصول؛
3.تهذیب اصول از بعضی مباحثی که به تقلید از اصول اهل سنت در اصول شیعه وارد شده بود مانند قیاس،استحسان،مصالح مرسله و...؛
4.بهوجود آمدن نوعی اعتدال در استنباط مسائل فقهی؛
5.عرضه موسوعههای عظیم فقهی مانند جواهر الکلام،مستند الشیعه،ریاض المسائل،مفتاح الکرامه و...؛
1) (1) .فقه اهل بیت،شماره 4.
6.بیتوجهی به فقه مقارن که در نتیجه جوسازیهای اخباریان که مجتهدان را متهم به پیروی از اهل سنت و تأثیر پذیری از آنان میکردند؛
7.مدرسههای فعال این دوره
حوزههای نجف و کربلا که بیش از همه جا فعال و پایگاه وحید بهبهانی و شاگردان او شده بود و حوزه کاظمین نیز شاهد حضور محقق اعرجی بود.
حوزه اصفهان که از دوره قبل،فعال بود و در این دوره،عمق و تکامل بیشتری یافت.با انقراض دولت صفویه در سال 1135ق و هجوم افاغنه،حوزه اصفهان دچار اضطراب شد و از رونق آن کاسته شد.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.معرفی ساماندهی جدید و ابتکاری از علم اصول فقه از سوی شیخ انصاری؛
2.آشنایی با نوآوریهای فراوانی در دو دانش اصول و فقه؛
3.پیدایش رسالههای عملی به شکل جدید؛
4.بررسی تقریرات در دو دانش فقه و اصول؛
5.مزج علم اصول با مباحث عقلی و فلسفی.
بنیانگذار این دوره شیخ اعظم انصاری است.در این دوره شیخ انصاری روشی را که در کتابها و مباحث اصولی پیشین،رایج و معمول بود کنار نهاد و ترتیب و تنظیمی جدید برای مسائل این علم ابتکار کرد.در پی این ابتکار،مسائل و مباحث اصول،ترتیب و تنظیمی منطقی و قانونمند یافت و هر یک از عناصر اصولی،جایگاه راستین خود را بازیافت.خواهیم دید،اصولی مانند«برائت»و«استصحاب»که تا آن روزگار در لابلای مباحث مطرح میشد،در محور بندی جدید شیخ،در قالب اصول عملیه درآمد و جایگاهی جداگانه و مستقل به آنها اختصاص یافت.به هر روی،با این ابتکار،دانش اصول ترتیب و سامانی دوباره گرفت و شیوه طرح مباحث آن به جد بازسازی گردید.
شیوه معمول در مباحث اصولی پیش از شیخ،این گونه بود که اصولیان پس از مباحث الفاظ،بیهیچ ترتیب خاصی،به بحث درباره ادله احکام،مانند«کتاب،سنت و اجماع»میپرداختند و از ادله عقلیه،«استصحاب»«برائت»،«قیاس»،«استقراء»و گاه ملازمات عقلیه نیز بحث میکردند. (1)
تا زمان شیخ،در تقدم یا تأخر مباحث،به معیار و ملاکی همسان و قانونمند کمتر توجه میشد؛اما شیخ انصاری،بر پایه اصلی که خود آن را تأسیس کرد،ترتیب منطقی و انسجامی در مباحث اصول به وجود آورد که مورد توجه همه اصولیان قرار گرفت و از آن پس،مباحث اصول بر ترتیب ابتکاری وی دنبال شد.
شیخ در تقسیم اصول الگوی جدیدی را طرح کرد.وی در تقسیم اصول نوشته است:«ان المکلف اذا التفت الی حکم شرعی فإما ان یحصل له الشک فیه أو القطع أو الظن؛ (2)وقتی مجتهد حکمی از شریعت را مینگرد،یا نسبت به آن شک میکند یا قطع یا ظن برایش پدید میآید».
بر همین اساس،مباحث دومین بخش از علم اصول را بدین ترتیب درآورده است:«فالکلام یقع فی مقاصد ثلاثه:الاول فی القطع،و الثانی فی الظن،و الثالث فی
1) (1) .فاضل تونی،الوافیه فی اصول الفقه،تحقیق:حسین رضوی کشمیری؛زین الدین،معالم الدین و ملاذ المجتهدین،تحقیق:عبدالحسین محمد علی البقال؛سید مجاهد،مفاتیح الاصول؛اصفهانی،الفصول.حتی بعضی همین روش را نیز رعایت نکردهاند و پارهای از مباحث الفاظ را در لابهلای ادله عقلیه آوردهاند:بهاء الدین عاملی،زبده الاصول و ملا مهدی نراقی،تجرید الاصول.
2) (2) .فرائد الاصول،ج1،ص2.
الاصول العملیة؛ (1)پس،همه سخن در طی سه مقصد بیان میشود:اول در قطع و دوم در ظن و سوم در اصل عملیه».
بر اساس این ترتیب جدید،مسائل اصول(جز مباحث الفاظ)را در قالب سه عنصر«قطع،ظن و شک»طرح ریزی و با تفصیل زیر ارائه کرد:
الف)قطع: این عنوان شامل همه بررسیهایی است که درباره«قطع»یا«علم»در دانش اصول مطرح میباشد.مهمترین عناوین مورد بحث،در این بخش،عبارتند از:حجیت قطع،انواع قطع و خواص آن،راههای حصول قطع و اعتبار هر یک،تجری(مخالف در آمدن قطع با واقع)و اقسام آن،تفاوت علم تفصیلی با علم اجمالی از جهت اعتبار،چگونگی اعتبار علم اجمالی و بررسی موارد آن.
ب)ظن: این عنوان به بررسی مسائلی اختصاصی دارد که به وسیله آنها ظنهای معتبر در شریعت،از ظنهای غیر معتبر باز شناخته میشود.
مسائل این بخش عبارتند از:اعتبار و حجیت ظن از دیدگاه عقل و شرع،ظنهای معتبر،آنچه که به کمک آنها مراد شارع از الفاظ قرآن و حدیث به دست میآید،ظواهر قرآن و حدیث،اجماع منقول،شهرت فتوایی و خبر واحد.
ج)شک: در این بخش که اصول عملیه نامیده میشود،از اصول و قواعدی بحث میشود که در صورت عدم دستیابی به حکم واقعی شرع،به کمک این اصول دستور العمل ظاهری شریعت،استنباط میشود.بیش از نصف کتاب فرائد الاصول به تبیین و تشریح این اصول اختصاص یافته است.شیخ انصاری درباره مسائل این بخش مینویسد:«ان المقصود بالکلام فی هذه الرساله الاصول المتضمنه لحکم الشبهه فی الحکم الفرعی الکلی...و هی منحصره فی اربعه:
1) (1) .همان.
اصل البرائه و اصل الاحتیاط و التخییر و الاستصحاب»؛ (1)هدف بحث در این رساله،بیان اصول و قواعدی است که احکام فقهی را در موارد مشتبه و مشکوک،روشن میکند؛اگر چه این اصول،حکم موضوع مورد شک را نیز میفهماند.اینها منحصر به چهار اصل میباشند:اصل برائت و اصل احتیاط و تخییر و استصحاب».
این اصول،هم در احکامی که مورد شک است،جریان مییابند و حکم کلی شرع را معلوم میکنند؛مانند جریان اصل احتیاط یا تخییر در حکم نماز جمعه و نماز ظهر در زمان غیبت و هم در موضوعات مشکوکی که دارای حکم شرعیاند،جاری میشوند و موضوع را معلوم میکنند؛مانند جریان اصل استصحاب در مورد وضوی شخصی که نسبت به وضوی خود شک دارد.
شیخ انصاری،در سخنی که از او یاد شد،هدف اصلی در بخش اصول عملیه را تبیین و بررسی جریان اصول در احکام مشکوک،میداند؛اما جریان این اصول در موضوعات مورد شک را هدف ضمنی میشمارد؛زیرا در دانش اصول،از قواعد و اصولی بحث میشود که در استباط احکام کلی شریعت،نقش دارد و مجتهد را در کشف و اجتهاد این گونه احکام،یاری میرساند؛ولی جریان اصول در موضوعات،حکم جزئی را روشن میکنند.علاوه بر این جریان،وظیفه شخص مکلف میباشد؛نه وظیفه مجتهد.
بنابراین،شیخ انصاری،با ترتیب بندی قانونمند مباحث،در علم اصول،به مسائل این علم،نظم و سامان بخشید و آن را در شکل و قالبی نو عرضه داشت.این ابتکار نیز،اقبال یافت و در دانش اصول پایدار ماند.
1) (1) .همان،ص310.
در پی محور بندی نوینی که شیخ انصاری در مسائل اصول پدید آورد،«اصول عملیه»نیز با ترتیبی منطقی و در بخشی جداگانه،در دانش اصول،جای گرفت و در جهت ایفای نقشی برتر،در جایگاه اهرم و ابزاری در خور و کارآمد در اجتهاد و استنباط احکام،پویایی یافت.
وی چهار اصل«استصحاب،برائت،احتیاط»و تخییر را از میان دیگر اصولی که کم و بیش مورد بحث و سخن اصولیان بود،ممتاز ساخت و سومین بخش اصول را،تنها به نمایاندن همین چهار اصل اختصاص داد.
او این تمایز را چنین بیان میکند:«اگر استصحاب را مستفاده از احادیث بدانیم،مانند دیگر اصول،حکمی ظاهری شمرده خواهد شد که در صورت مشکوک بودن حکم یک چیز،ثابت میباشد؛ولی اگر آن را بر آمده از حکم عقل بدانیم،دلیلی اجتهادی خواهد بود». (1)
شیخ انصاری،استصحاب را«اصل عملی»و مستفاد از روایات میشناسد؛از این روی احادیثی که آنها را مستفیضه (2)میشمارد برای اثبات استصحاب مطرح میکند. (3)
وی در جریان استصحاب بین اینکه مستصحب،اقتضای بقا و استمرار داشته باشد یا چنین اقتضائی نداشته باشد،فرق میگذارد.
ایشان استصحاب را تنها در مورد نخست جاری میداند.جایی که مستصحب،به طور قطع قابلیت و اقتضای بقا داشته باشد و شک در رافع باشد،مانند وضو؛زیرا مادامی که رافع و ناقضی از قبیل خواب و...برای وضو پدید نیاید،برای همیشه قابلیت طهارت دارد.
شیخ،دلیل خود را این گونه ذکر میکند:
همه مواردی که شک در بقای حکم سابق،ناشی از وجود رافع میباشد،جستوجو کردیم،از آغاز تا انتهای فقه،موردی این چنین،نیافتیم؛مگر آنکه شارع به بقای آن حکم کرده است...و انصاف اقتضا میکند که این چنین استقرایی،قطعآور باشد. (1)
شیخ انصاری مسائلی را که درباره«اصل استصحاب»شایسته طرح است و به روشن شدن زوایای آن کمک میکند،با عنوان«تنبیهات»مطرح کرد.این مسائل دوازدهگانه،مورد توجه اصولیان قرار گرفت و جایگاهی بلند یافت.سبب آن دو چیز بود:
-بیشتر این مسائل،در فقه کارآیی داشت؛
-در آنها،دقتها و ظرافتهای اصولی به کار رفته بود.
از این روی،پس از وی،این مسائل به نام«تنبیهات استصحاب»در میان اصولیان شهرت یافت. (2)
آگاهی از پیدایش مسائل و شناخت مراحل تطور یک علم،در سهولت فهم و
پیدا کردن دیدی روشن از مسائل آن علم،نقشی بسزا دارد.بدین سبب،آشنایی با تاریخ پیدایش مسائل هر علم،به ویژه در پژوهشهای امروزین،بسیار در خور توجه میباشد.
شیخ انصاری در دانش فقه و اصول،به این نکته به خوبی توجه دارد.از این روی،در بسیاری موارد،وقتی به طرح مسئلهای میپردازد،تاریخ و زمان پیدایش آن را نیز بیان میکند.مطالعه کتاب:فرائد الاصول و المکاسب این مطلب را به خوبی روشن میسازد.
نظریه حکومت و ورود،از ابتکارهای اصولی شیخ انصاری به شمار میآید.این نظریه که بار مفهومی خاصی را در دانش اصول دارد،از اهمیت و نقش کاربردی در خوری در حل تعارض ادله و استنباط احکام،برخوردار است.
پیش از شیخ انصاری،زمینههایی از این ابتکار وجود داشته است؛ولی بسیار کم رنگ و بیشکل.گاه،فقیهان دلیلی را بر دلیلی دیگر مقدم میدیدهاند؛ولی این تقدم و برتری،بر پایه و اساسی که بعدها شیخ آن را قانونمند کرد،برای آنان مبهم و پوشیده بود.تقدم را میدانستند؛اما سبب و ضابطه آن را به درستی نمیشناختند:
«میرزا حبیبالله رشتی،روزی از استاد خود(صاحب جواهر)،سبب تقدم حدیثی بر حدیث دیگر را پرسید؛ولی از جواب استاد قانع نشد.فهمید که برای حل این اشکال باید نزد شیخ انصاری برود.به محضر وی رسید و اشکال خود را باز گفت:شیخ،با توضیحی به اختصار از قاعده حکومت،پاسخ او را بیان کرد.محقق رشتی از این پاسخ مبهوت گردید.شیخ انصاری به او فرمود:برای آنکه پاسخ را به درستی بفهمی،باید دست کم،دو ماه درس بگویم.همین باعث شد
که او،درس صاحب جواهر را ترک بگوید و در حوزه درس شیخ حاضر شود». (1)
استاد و شاگرد،در تقدم یکی از دو حدیث بر دیگری توافق داشتهاند؛ولی چون با معیار تقدم،به گونه تخصیص و تخصص-که هر دو به خوبی میشناختهاند-هماهنگی نداشتهاند.برای یافتن سبب و نحوه آن،گفتوگو میکردهاند.صاحب جواهر،قادر به تبیین معیاری روشن برای این نحوه تقدم،نبوده است؛اما شیخ به آن دست یافته بود.
این نظریه،با اینکه نظریهای نو است؛ولی شیخ هیچ جا به تفصیل درباره آن سخن نگفته؛بلکه در توضیح آن،به سخنانی پراکنده،در لابهلای مباحث،بسنده کرده است؛البته اصولیان پس از او،با تفصیلی در خور،این نظریه را شکافتهاند و تصویر دقیق و روشنتری را از آن ارائه کردهاند.
«و المراد بالحکومه ان یکون احد الدلیلین بمدلوله اللفظی متعرضا لحال دلیل اخر من حیث اثبات حکم لشیئ أو نفیه عنه». (2)
حکومت،یعنی اینکه یکی از دو دلیل،به مدلول لفظیاش،متعرض حال دلیل دیگر شود؛بدین گونه:یا حکم آن را برای موضوعی دیگر نیز ثابت یا نفی کند.در جای دیگر مینویسد:
«ضابط الحکومه:این یکون احد الدلیلین بمدلوله اللفظی متعرضا لحال الدلیل الاخر و رافعا للحکم الثابت بالدلیل الاخر عن بعض افراد موضوعه،
فیکون مبینا لمقدار مدلوله»؛ (1)معیار حکومت این است که یکی از دو دلیل،به مدلول لفظیاش،در دلیل دیگر تصرف کند و حکم ثابت آن را از بعض افرادی که موضوع حکم هستند،خارج سازد.پس،دلیل«حاکم»بیان کننده قلمرو دلیل«محکوم»میباشد.
با مطالعه سخنان شیخ انصاری،درباره«نظریه حکومت»این نتیجه به دست میآید:هر گاه مقتضای لفظی یکی از دو دلیل،بر دلیل دیگر نظارت داشته باشد؛یعنی بدون حکمی از عقل،لسان دلیل به گونهای است که موضوع دلیل دیگر تبیین و تفسیر میشود.شیخ چنین نسبتی را بین دو دلیل«حکومت»نامیده است.دلیل ناظر را«حاکم»و دلیل دیگر را محکوم میگویند.در تمایز این قاعده با قاعده تخصیص،مینویسد:«التخصیص بینا للعام بحکم العقل،و هذا بیان بلفظه»؛ (2)تخصیص به حکم عقل،بیان عام است و حکومت به دلالت لفظی این اثر را دارد».
معیار تخصیص آن است که دلیل خاص،از جهت لفظی،هیچ اشارهای به حکم عام ندارد؛بلکه تنها عقل حکم میکند؛این جمله بیان آن عام و مربوط به آن است؛ولی در قاعده حکومت،این وضع ناشی از دلالت لفظی کلام است.از همین روی در تعریف حکومت مینویسد:«یکی از دو دلیل،به مدلول لفظی خویش،متعرض حال دلیل دیگر شود».
شیخ انصاری برای تبیین این قاعده،تعریفی ارائه نکرده است؛بلکه بیشتر درقالب مثال آن را مینماید؛از جمله مینویسد:
بین ادله اجتهادی و اصول عقلی تعارضی نیست؛بلکه همواره ادله اجتهادی بر اصول عقلی«ورود»دارند و موضوع آن را از بین میبرند؛زیرا موضوع در اصل برائت عقلی عدم البیان و در اصل احتیاط عقلی احتمال عقاب،و در تخییر،نبود مرجح،میباشد و با وجود دلیل اجتهادی در مورد این اصول،موضوع آنها مرتفع میشود.
«ادله اجتهادی بر اصول عقلی»ورود دارند؛از آن رو که با وجود دلیل اجتهادی جایی برای جریان این اصول باقی نمیماند.
مثلاً،اصل برائت عقلی در جایی مورد استناد است که هیچ دستور و بیانی از سوی شارع نباشد؛اما با وجود دلیل اجتهادی،که مدلول و مضمون آن بیان و دستور شارع محسوب میشود،موضوع و مورد این اصل بهکلی از میان میرود.
یا اصل احتیاط عقلی،که موضوع آن،احتمال ضرر و عقاب در جانب تکلیف محتمل میباشد،دلیلهای اجتهادی که امان دهنده از عقاب محسوب میشود،موضوع این اصل را در حقیقت،از بین میبرد.
همین گونه با وجود دلیل اجتهادی،موضوع اصل تخییر منتفی میشود؛زیرا دلیل اجتهادی،خود مرجحی شرعی برای یکی از دو طرف به شمار میآید.
پس،هر گاه یکی از دو دلیل از سوی شارع موضوع دلیل دیگری را به طور حقیقی و واقعی از میان بردارد،«ورود»نامیده میشود.
دو فرق اساسی بین قاعده«حکومت»و«ورود»وجود دارد:
-در قاعده حکومت،دلیل حاکم در قالب نفی موضوع،بعض افراد را از دایره حکم دلیل محکوم،خارج میکند و در قاعده ورود،دلیل وارد،موضوع دلیل مورود را بهکلی از بین میبرد.
-در قاعده حکومت،دلیل حاکم،موضوع دلیل محکوم را به طور تعبد و ادعا
نفی میکند؛اما دلیل وارد موضوع دلیل مورود را در حقیقت از میان بر میدارد؛هر چند که پذیرش دلیل وارد با ملاحظه تعبد میباشد. (1)
بعد از شیخ انصاری نقد و بررسی آراء وی بهوسیله شاگردانش آغاز شد.در این دوره شاگردان برجسته او به بررسی و نقد دیدگاههای وی پرداختند.در این قسمت چند نفر از شاگردان برجسته او را بهطور خیلی مختصر معرفی میکنیم:
(2) میرزای شیرازی از شاگردان صاحب جواهر و شیخ انصاری بوده است.پس از رحلت شیخ انصاری،شاگردان برجسته شیخ اعظم،یعنی علامه میرزا حسن آشتیانی و علامه میرزا حبیبالله رشتی و آقا حسن تهرانی و میرزا عبدالرحیم نهاوندی،او را مرجع شیعه معرفی کردند.آیتالله میرزا محمد تقی شیرازی و
1) (1) .فقه،شماره اول.
2) (2) .محمد حسن بن اسماعیل حسینی معروف به میرزای شیرازی(1312ق)از فقهای بزرگ قرن سیزدهم و چهاردهم هجری قمری است.تاریخ تولد او مشخص نیست.از او کتاب القواعد الحسنیه باقی مانده که تقریرات درس فقهی اوست و شاگردش حسین بن اسماعیل رضوی(م 1332ق)آن را گردآوری کرده است.(مقدمهای بر فقه شیعه،ص358).تقریرات درس اصول او به دست علامه دوزدوزانی نوشته شده و به تازگی از سوی مؤسسه آل البیت در قم در چهار جلد به چاپ رسیده است.(درباره شرح حال او کتابهای مستقلی تألیف شده است؛از جمله کتاب هدایه الرازی الی المجدد الشیرازی،تألیف علامه آقا بزرگ تهرانی که این کتاب به فارسی نیز ترجمه شده است).میرزای شیرازی در شب چهارشنبه 24 شعبان 1312 قمری در سامراء وفات یافت و در نجف اشرف به خاک سپرده شد.(الکنی و الالقاب،ج3،ص222).
حاج آقا رضا همدانی و آیتالله شیخ فضل الله نوری و حاج شیخ محمد باقر آیتی بیرجندی از شاگردان او بودند.
سید حسن صدر در مقدمه تکمله امل الآمل به شرح حال استادش میرزای شیرازی پرداخته و نوشته است:مرجعیت و ریاستی که برای او پیش آمد،برای هیچ یک از فقیهان امامیه پیش نیامده بود.
مرحوم آقا بزرگ تهرانی نیز فرمود:«و لم یتفق فی الامامیه رئیس مثله فی الجلاله و نفوذ الکلمه والانقیاد له». (1)
الف)شیوه درس میرزای با سایر فقها فرق میکرد.مرحوم شیرازی شیوه و سبک خاصی داشت و بیشتر بر نظریات و بحثهای شاگردان متکی بود؛بدین معنا که فرعی را مطرح میکرد،ابتدا از آراء و نظریات و مناقشات شاگردان استقبال میکرد؛آنگاه به مناقشه با آنها میپرداخت و مطلب خود را تقریر میکرد.این شیوه به شیوه و سبک سامرایی معروف و مشهور است.
ب)میرزای شیرازی در جایگاه مجدد قرن چهاردهم شناخته شده؛همان طور که وحید بهبهانی(1205ق)را مجدد قرن سیزدهم و امام خمینی را مجدد قرن پانزدهم هجری قمری شمردهاند.این مطلب بر اساس حدیثی است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و آله نقل شده است.این حدیث را ابوداود سجستانی در سنن و جلالالدین سیوطی در الجامع الصغیر و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین آوردهاند.علامه بحرالعلوم نیز در الفوائد الرجالیه در شرح حال محمد بن یعقوب کلینی این حدیث را ذکر کرده و مرحوم نوری فرموده است:اصحاب آن را تلقی به قبول کردهاند.
1) (1) .نقباء البشر،ج5،ص441.
این حدیث از جامع الاصول ابناثیر جوزی نیز نقل شده است که رسول خدا فرموده:«ان الله یبعث لهذه الامه علی رأس کل مأة سنه من یجدد لها دینها».
جناب سید صادق بحرالعلوم در حاشیه الفوائد الرجالیه،تحقیق گستردهای درباره این حدیث کرده است (1)و مرحوم شرفالدین نیز در حاشیه هدایه الرازی الی الامام المجدد الشیرازی،به اعتبار و اهمیت این حدیث پرداخته است.
ج)ناصر الدین شاه چند بار به عراق برای زیارت عتبات عالیات مسافرت کرد و همه علما به دیدار وی رفتند؛ولی میرزای شیرازی حاضر به استقبال او نشد و صله ناصرالدین شاه را نیز نپذیرفت؛سپس با وساطت برخی از علما،ملاقاتی بین شاه و میرزا در روضه منوره امیرالمؤمنین صورت پذیرفت و این امر باعث شد که بعدها هر کدام از حکام و امرا که به نجف میآمدند،در روضه منوره با آنها ملاقات کنند.
وقتی به میرزای شیرازی گفتند که شاه تقاضای ملاقات نموده است،گفت:«اذا رأیتم العلماء علی ابواب الملوک فقولوا بئس العلما و بئس الملوک و اذا رأیتم الملوک علی ابواب العلماء،فقولوا نعم العلماء و نعم الملوک».
وقتی این سخن به شاه رسید،مبادرت به دیدار میرزای شیرازی نمود. (2)
د)از نکتههای مهمی که در زندگی میرزای شیرازی اتفاق افتاد،هجرت او به سامرا بود.سامرا در اصل«سر من رآه»بوده؛چنانکه حموی در معجم البلدان نوشته است و مرقد مطهر امام دهم و امام یازدهم(عسکریین)در آنجا میباشد.
درباره علت مهاجرت میرزای شیرازی به سامرا نکتههای گوناگونی گفته شده
است،یکی از نکتهها آن است که در آن برهه سامرا مرکز اهل سنت بوده است و اهالی آنجا همه از عامه بودند و سید شیرازی با حضور خود در سامرا باعث شده که این شهر مرکز شیعیان شود؛البته نکات دیگری را نیز در علت مهاجرت وی نوشتهاند.
ه)فتوای معروف میرزای شیرازی در مورد تنباکو نیز فوقالعاده بود.هنگامی که افراد خبره و دانا و مشاوران-که مرحوم سید همیشه از مشاوره با اهلش غافل نمیماند-موقعیت زمانی و حیلهها و نیرنگهای دشمن را بیان کردند،سید شیرازی به این نتیجه رسید که جز با فتوایی قوی و محکم نمیتوان از نفوذ استعمار جلوگیری نمود؛ازاینرو در اقدامی تاریخی چنین فتوا داد: «بسم الله الرحمن الرحیم.استعمال التنباکو و التتن حرام بأی نحو کان و من استعمله کمن حارب الامام-عجل الله فرجه-محمد حسن الحسینی الشیرازی».
این فتوا در جهان اسلام به ویژه ایران بازتابی گسترده یافت؛به گونهای که نوشتهاند زنان شاه در اندرون قصر قلیانها را بیرون انداختند و نقل میشود که شاه تقاضای قلیان کرد،زنش گفت:حرام شده است.شاه گفت:چه کسی قلیان را حرام کرده است؟زنش در جواب گفت:همان کسی که من را بر تو حلال کرده است.
فتوای تحریم تنباکو از نقش زمان و مکان در اجتهاد حکایت میکند؛همان امری که امام خمینی بر آن تأکید داشتند. (1)
1) (1) .برای اطلاع بیشتر از شرح حال میرزای شیرازی ر.ک:هدایه الرازی الی الامام المجدد الشیرازی؛مقدمه تقریرات میرزای شیرازی،ج1،ص13؛اعیان الشیعه فی طبقات اعلام الشیعه،ج1،ص436؛تکمله امل الآمل؛فقهای نامدار شیعه؛معارف الرجال،ج2،ص233؛مقدمه تأسیس الشیعه؛مع علماء النجف؛تاریخ صد ساله روحانیت،ج2؛فقه و فقهای امامیه،ص300.
(1) حاج آقا رضا همدانی عالم و فقیه و اصولی و محقق بزرگ قرن چهاردهم هجری از برجستهترین شاگردان میرزای شیرازی است که شب و روز را به مطالعه و تألیف و تصنیف میگذراند.شاگردش،جبل عاملی مینویسد:
درس فقه را که همان مصباح الفقیه باشد،روز قبل مینوشت و فردا آن را بر شاگردانش عرضه میداشت.جلسه درس وی در مسجد نزدیک منزلش برگزار میشد.او عادت داشت همیشه نیم ساعت زودتر میآمد و انتظار میکشید تا شاگردانش حاضر میشدند.غذای او معمولاً نان ایرانی بود که از بازار میخرید و با پنیر و باقلیات مصرف میکرد.نانی که میخورد تازه نبود.شب کم میخوابید و صبح زود بلند میشد و حجره جداگانه کوچکی داشت که در آن به مطالعه میپرداخت.بسیار منظم،دقیق و وقتشناس بود.هر گاه برای سؤالاتی بر او وارد میشدم،قلم به دست داشت و کتابهای وسائل و حدائق و جواهر در پیش روی او باز بود.قلم را بر زمین میگذاشت و جوابم را میداد و بیدرنگ قلم را بر میداشت و من فوراً مرخص میشدم.قبل از غروب نیز درس فقه میگفت و بعد از نماز به زیارت حضرت علی علیه السلام شرفیاب میشد.تواضعی شگفت داشت.برای هر که وارد میشد قیام میکرد؛حتی در وسط درس برای شاگردانش قیام مینمود.خودش نیازهای روزمره را از بازار تهیه میکرد.روزی در مغازه قصابی ایستاده بود.قصاب که او را نمی شناخت،به مشتریان گوشت میداد و به ایشان
1) (1) .حاج آقا رضا همدانی از فقیهان و علمای مشهور امامیه است؛ولی علما کمتر به بیان شرح حال او پرداختهاند.یکی از کسانی که شرح حال او را نوشته،سید محسن امین جبل عاملی است که شرح حالش را در اعیان الشیعه آورده است.وی(سید محسن امینی)از شاگردان آقا رضا همدانی است و او را به افعال نیک میستاید.
بیاعتنا بود.من رسیدم و فریاد زدم:به شیخ گوشت بده!قصاب عذرخواهی کرد و اگر من نیامده بودم،حال او بسان دختران شعیب بود.از اینکه مشهور شود،بسیار پرهیز داشت.در اعیاد جلوسی نداشت تا به زیارت او نروند.یک روز و من دوستانم به رغم خواسته او به دیدنش رفتیم،هدیهای به ما داد؛ولی همه وقت خود را صرف نوشتن میکرد.حاج آقا رضا همدانی در اواخر عمر بیمار شد و برای بهبود به سامرا مسافرت کرد؛ولی سرانجام در صبح روز یکشنبه 28 صفر 1322 قمری رحلت نمود. (1)
مصباح الفقیه از آثار حاج آقا رضا همدانی است که در شرح شرایع الاسلام نوشته شده است؛ولی متأسفانه به رغم تفصیل آن شرح کاملی نیست.کتاب طهارت و صلاه مصباح الفقیه هر کدام در یک جلد قطور به قطع رحلی و بخشی از کتاب خمس و رهن آن نیز در یک جلد به قطع رحلی به چاپ رسیده است.
نظریات وی مورد توجه علما قرار گرفته است؛از جمله مرحوم آیتالله خوئی در موارد متعدد سخنان او را نقد و بررسی کرده است.متأسفانه در این بیست سال اخیر هیچ یک از این مجلدات تجدید چاپ نشدهاند؛ولی به تازگی مؤسسه انتشارات اسلامی و مؤسسهای دیگر به طور همزمان به نشر مجلدات آخر مصباح الفقیه همت گماشتهاند.
فقیه همدانی به وثاقت صدوری معتقد است و هر قرینهای که اعتبار روایت را اثبات کند،آن را اخذ میکند.
1) (1) .اعیان الشیعه،ج7،ص29.
وی معتقد است که اگر محقق حلی شهادت دهد که درباره یک موضوع نصی وارد شده این شهادت اثبات کننده نص است (1)و شهادت او به منزله حدیث خواهد بود.
اجماع را بر اساس قاعده«لطف»نمی پذیرد. (2)
خبر موثق را حجت میداند. (3)
از جمله فتاوای خاص او در فقه آن است که باید نماز صبح را در شبهای مهتابی به تأخیر انداخت تا هوا کمی روشن شود و در این نظریه امام خمینی نیز از وی پیروی کرده است.
علامه سید محسن امین جبل عاملی درباره مشرب فقهی او نوشته است:
روزی یکی از دوستان به او گفت حدیثی در این موضوع در مستدرک الوسائل وجود دارد.فرمود:این به یک پول نمیارزد.و روزی گفت:ما در حجیت اخبار مقلد این گفته محقق حلی هستیم که میگوید:آنچه را اصحاب قبول کنند،ما نیز قبول کنیم و آنچه را اصحاب رد میکنند،ما نیز رد میکنیم.
آقا رضا همدانی فرموده است:حضرت رضا علیه السلام هنگام عبور از نیشابور،به درخواست حاضران حدیث سلسله الذهب را بیان فرمود و هزاران نفر آن را به نقل از حضرت نگاشتند؛حال اگر کتاب فقه الرضوی نیز از تألیفات حضرت رضا علیه السلام بود،بر کسی مخفی نمیماند.اتفاقاً عالمی به او گفت:این اجماعی است که از حضرت رضا علیه السلام رسیده است.آقا رضا همدانی ناراحت شد و فرمود:تو زیر این گنبد نشسته میگویی:اجماعاً،اجماعاً. (4)
سید کاظم یزدی از بزرگترین فقهای شیعه در صد سال اخیر است.وی در سال 1247 قمری در یکی از روستاهای یزد به دنیا آمده است.پس از اتمام تحصیلات ابتدایی به اصفهان رفت و در محضر صاحب روضات الجنات و برخی از اکابر دیگر تحصیل کرد و به مرحله اجتهاد رسید و سپس راهی نجف شد و به حوزه درس میرزا محمد حسن شیرازی پیوست.سید کاظم یزدی فرزندی داشته به نام سید محمد طباطبایی یزدی که در حمله به انگلیسیها به شهادت رسید.سید کاظم یزدی در 27 رجب 1328 قمری در نجف اشرف به رحمت ایزدی پیوست. (1)
عروة الوثقی از آثار گرانسنگ سید کاظم یزدی است که به اختصار به معرفی آن میپردازیم:
این کتاب دارای فروع بسیاری است و نظم و سلامت عبارات آن باعث شده تا مورد توجه علما قرار گیرد.کتاب عروه الوثقی متن درس خارج فقه است و بر آن بسیاری از فقها حاشیه فتوایی دارند و شروح فراوانی بر آن نوشتهاند.
صاحب عروه،از ابتدای مبحث اجتهاد و تقلید وارد شده و تا آخر کتاب وصیت را بحث کرده و بسیاری از مباحث کتابهای دیگر فقهی را نیز به مناسبت آورده است؛مثلاً در بحث نجاسات درباره بیع آن نیز بحث کرده؛در
1) (1) .ریحانه الادب،ج6،ص392؛الذریعه،ج15،ص352؛فقهای نامدار شیعه،ص420؛و اعیان الشیعه،ج10،ص2 و 43.
حالی که فقها آن را در کتاب بیع مطرح میکنند.سید محمد شیرازی از پدرش نقل میکند که طباطبایی به هر کس که مسئلهای را از ایشان سؤال میکرد که در سائر کتابهای فقهی نبود،ده لیره جایزه میداد؛ازاینرو،بسیاری در صدد یافتن فروع جدید بر میآمدند. (1)
بر عروه الوثقی حواشی متعدد و شروح گوناگونی نوشتهاند و از آن چاپهای متعددی وجود دارد که در ذیل به آنها به اختصار اشاره میشود:
یک.مستمسک العروه الوثقی اثر سید محسن حکیم که بارها در نجف و تهران و قم در چهارده جلد به چاپ رسیده است.
دو.شرح سید ابوالقاسم خویی بر عروه که تقریرات درسی وی میباشد و به دست شاگردانش گردآوری شده است.
سه.شرح دیگری که میتوان نام برد،بحوث فی العروه الوثقی است که تقریرات درس سید محمد باقر صدر است و به دست شاگردش سید محمود هاشمی گردآوری و در چهار جلد منتشر شده است.
چهار.مصباح الهدی از محمدتقی آملی در ده جلد.
پنج.مدارک العروه از شیخ علیپناه اشتهاردی که به تازگی در حدود سی جلد به چاپ رسیده است.
دومین کتاب سید طباطبایی حاشیه بر مکاسب شیخ انصاری است که در یک جلد به صورت چاپ سنگی منتشر شده است.در خاتمه آن نیز دو رساله ضمیمه
1) (1) .أذکیاء الفقهاء و المحدثین،ص399.
میباشد:«رساله فی منجزات المریض»و«رساله فی حکم الظن فی الصلاه و بیان کیفیه صلاه الاحتیاط».
از فتاوای خاص سید طباطبایی بدان گونه که از ظاهر عروة الوثقی بر میآید،آن است که بلاد کبیره را جدای از سایر شهرها فرض میکند و معتقد است که هر محله،شهری محسوب میشود.ایشان قسطنطنیه را مثال زده است.این فتوا مورد توجه امام خمینی نیز قرار گرفته است.سید طباطبایی عکس گرفتن را نیز حرام میدانست.وجود یک عکس از او خود حکایتی خواندنی دارد. (1)
آخوند خراسانی (2)بیشتر شهرتش در علم اصول است و در این علم اثری
1) (1) .أذکیاء الفقهاء و المحدثین،ج1،ص399 و فقه و فقهای امامیه،ص317.
2) (2) .معجم رجال الفکر و الأدب،ج1،ص39؛الذریعه،ج1،ص122؛ماضی النجف،ج1،ص126؛شخصیت شیخ انصاری،ص299؛نجوم السماء،ج1،ص279؛رجال ایران،ج4،ص1؛معارف الرجال،ج2،ص323؛محمد کاظم بن حسین خراسانی معروف به آخوند خراسانی از علمای بزرگ و صاحب نام قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هجری است.او در سال 1255 قمری در عهد شاه محمد سوم از پادشاهان قاجار به دنیا آمد.پدرش از علمای بزرگ و برجسته زمان بود.وی ابتدا در مشهد مقدس به تحصیل علوم پرداخت و در سال 1277 قمری برای کسب علم قصد نجف اشرف کرد و در بین راه وارد شهر سبزوار شد و با حاج ملا هادی سبزواری ملاقات کرد و با او انس گرفت و چند ماه(از ماه رجب تا ذی الحجه 1277)در آن شهر ماند و در مدرسه علمیه سبزوار اقامت کرد.سپس به راه خویش ادامه داد و حدود سه سال در تهران ساکن شد و در درس حکیم میرزا ابوالحسن جلوه حاضر میشد.هدف اصلی آخوند خراسانی رسیدن به نجف بود؛ولی پول نداشت تا اینکه روزی هم حجرهای او خبر آورد که نزد متولی مدرسه صدر،وجوه شرعیهای مربوط به نماز و روزه وجود دارد و او میتواند از آن استفاده کند.آخوند خراسانی یک صد تومان آن را گرفت و متعهد شد که بیست سال روزه بگیرد و نماز بخواند.پس از آن راهی نجف اشرف شد.در زمان ورود آخوند به نجف،زعامت حوزه نجف به عهده شیخ اعظم انصاری بود.آخوند خراسانی در درس شیخ انصاری حاضر میشد و کسب علم و معرفت میکرد و بعد از رحلت شیخ انصاری،از درس میرزای شیرازی بهره میبرد.خود در اینباره میگوید:«در اولین ایامی که وارد نجف شدم شیخ اعظم انصاری را به استادی برگزیدم و در درس میرزای شیرازی نیز حاضر میشدم و بعد به همراه میرزا در درس شیخ انصاری حاضر میشدیم».علت اینکه به محمد کاظم بن حسین خراسانی،آخوند خراسانی میگفتهاند این است که روزی شیخ الاسلام عثمانی وارد مجلس درس محمد کاظم خراسانی شد و آخوند او را از لباس وهمراهانش شناخت و فوراً بحث را منتقل کرد به قول ابیحنیفه که نهی در وجوب و حرمت دلیل صحت است؛نه دلیل فساد،و این مطلب را با بیانی جذاب بیان کرد.شیخ الاسلام از حضور ذهن او تعجب کرد و همچنین از تسلطش بر مبانی ابی حنیفه و سایر ائمه عامه از اینکه علم در نجف به این حد رسیده است شگفت زده شد.آخوند خراسانی سپس اشکالات را یکی پس از دیگری بر ابوحنیفه وارد کرد تا در نتیجه رأی فصل را که رأی استادش شیخ انصاری بود،گفت:رأی استادش این بود که نهی در وجوب و حرمت،دلیل بر فساد آن حکم است.وقتی بحث به اینجا رسید،گفت:ظاهر آن است که آقایی که وارد مجلس شدند،شیخ الاسلام عثمانی باشند؛سپس به احترام او از منبر پایین آمد.شیخ الاسلام از دریای علم آخوند تعجب کرد و وقتی که به شهرش برگشت،بیشتر سخنانش درباره شخصیت آخوند خراسانی بود.(تاریخ روابط ایران و عراق،ص265 و مقدمه کفایه الاصول،ص20.آخوند خراسانی صدای بلندی داشت که به همه حضار در مجلس میرسید.آقا بزرگ تهرانی میگوید:«من از بعضی شنیدم که شاگردان آخوند بیش از2200 بودند». آخوند خراسانی در روز سهشنبه بیستم ذی الحجه 1329 قمری در هفتاد و چهار سالگی به سرای باقی شتافت.داستان درگذشت آخوند نیز خواندنی است.
دارد به نام کفایه الاصول که از زمان تألیفش متن درسی آخرین رتبه سطح و متن درسی خارج اصول است.نظریات اصولی او همواره مورد توجه علما بوده است.در فقه نیز آثار بسیاری دارد؛ولی با این حال در این علم از او کمتر یاد میکنند.
این کتاب حاشیه بر مکاسب شیخ انصاری است و بارها به چاپ رسیده است.آخرین چاپ آن از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تصحیح و منتشر شده است.البته باید متذکر شد که این حاشیه بسیار مختصر و تنها یک جلد میباشد.در خاتمه این کتاب،رسالهای از او به نام«مسئلة فی الاخلال بذکر الاجل فی المتعه»نیز چاپ شده است.
مجموعه ای از رسائل فقهی او به نام شذرات به چاپ رسیده است.این مجموعه شامل پنج رساله است به نامهای«رساله فی الدماء الثلاثه،رساله فی الوقف،رساله فی الرضاع،مقاله فی الطلاق و مقاله فی العداله».این مجموعه در بغداد در سال 1331 قمری به چاپ رسیده است.
این اثر در فقه نوشته شده و شامل کتاب صلاه و طهارت است و در سال 1331 قمری در بغداد به زیور چاپ آراسته شده است.
آثار دیگری از او به دست شاگردانش گردآوری شده که همه در مباحث فقهی است.یکی از آنها کتاب القضا است که فرزندش آقازاده جمع آوری کرده و دیگری کتاب الخمس و الرضاع است که شاگردش محمد علی کرمانی گردآوری کرده است. (1)
بعد از آخوند خراسانی دیدگاههای وی از سوی شاگردانش در معرض نقد و
1) (1) .فقه و فقهای امامیه،ص 324.
بررسی قرار گرفت.این نقدها باعث پختگی بیشتر مباحث و موجب پالایش دیدگاههای شیخ و آخوند شد.در این قسمت چند نفر از شاگردان برجسته و متفکر آخوند را معرفی میکنیم.
(1) دیدگاههای اصولی محقق نائینی در کتابهای اجود التقریرات و فوائد الاصول منعکس شد و در این دو اثر در موارد گوناگونی انظار استادش مرحوم آخوند خراسانی را نقد کرده است.
تقریرات«صلات»ایشان که از سوی محمد تقی آملی گردآوری شده آخرین چاپ آن را انتشارات آل البیت در سه جلد منتشر کرده است.
1) (1) .میرزای نائینی در هفدهم ذیقعده سال 1276 قمری در نایین در یک خانواده روحانی به دنیا آمد.تحصیلات ابتدایی را در اصفهان گذراند و سپس برای ادامه تحصیل رهسپار نجف شد و در زمره شاگردان برجسته میرزای شیرازی قرار گرفت.او را مجدد علم اصول نامیدهاند.بسیاری از مراجع معاصر ایران و عالم تشیع از شاگردان ایشان هستند؛از جمله سید جمالالدین گلپایگانی؛سید محمود شیروانی،شیخ موسی خوانساری-که تقریرات درسی استادش را نیز نوشته است-شیخ محمدعلی کاظمی خراسانی،سید محمد حجت کوه کمری،سید محسن حکیم و علامه سید محمد حسین طباطبایی.(فقهای نامدار شیعه،ص404 و گنجینه دانشمندان،ج1،ص224).یکی از شاگردان ایشان کفائی خراسانی است که فرزند آخوند خراسانی و متولی مدرسه علمیه نواب بوده او با زبان اعتراض به شاگردان خود فرموده است:در هوای تابستان میخواهید درس را تعطیل کنید؟با آنکه آقای نائینی در گرمای نجف لبهایش به هم میچسبید؛ولی درس را تعطیل نمیکرد.سرانجام میرزای نائینی در 26 جمادی الاولی سال 1355 قمری مطابق با 24 مرداد 1315 قمری به رحمت ایزدی پیوست.
رساله فی قاعده لاضرر و لاضرار که در تتمه منیة الطالب به چاپ رسیده است.
رساله فی اللباس المشکوک،این رساله نیز در تتمه منیه المطالب چاپ شده است و به تازگی با تعلیقات بیشتر نوه میرزای نائینی،در یک جلد از سوی مؤسسه آل البیت چاپ و منتشر شده است.
تقریرات بیع تألیف شیخ محمدتقی آملی که در دو جلد از سوی دفتر انشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم چاپ شده است.
تقریرات بیع بار دیگر به وسیله سید موسی خوانساری تألیف شده و در دو جلد به چاپ رسیده است و به تازگی دفتر انتشارات اسلامی با تحقیقات و تعلیقات آن را به چاپ رسانده است.
شیخ عبدالکریم حائری در سال 1276 قمری در میبد یزد به دنیا آمد.بعدها برای استفاده از محضر درس استادان بزرگ،راهی عتبات عالیات شد و در آنجا از محضر استادان بزرگ عصر مثل سید محمد فشارکی اصفهانی،میرزای شیرازی و شیخ فضل الله نوری بهرهها برد.حائری در حوزه سامرا به تحصیل علم پرداخت.چون استادش سید محمد فشارکی به نجف هجرت کرد،او نیز به همراه ایشان راهی نجف شد.پس از فوت استادش،در درس آخوند خراسانی حاضر شد و از محضر این استاد فاضل کسب علم و معرفت کرد.
شیخ عبدالکریم مدتی را در کربلا به سر برد و در سال 1332 قمری بنا به دعوت مردم اراک به آنجا مسافرت کرد و مدت هشت سال در آن شهر اقامت گزید و سپس برای زیارت،به قم سفر کرد و در آن شهر اقدام به تأسیس حوزه علمیه نمود.در این هنگام،شیخ محمد تقی بافقی از ایشان خواست که در قم بماند و ایشان تفأل
به قرآن زدند و این آیه شریفه آمد: «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» .بر این اساس در قم اقامت کردند.سرانجام در سال 1340 قمری حوزه علمیه قم را تأسیس کرد و شاگردان بسیاری را در این حوزه تربیت نمود.از شاگردان شیخ عبدالکریم حائری میتوان«سید ابوالحسن رفیعی،سید محمد رضا گلپایگانی،سید شهاب الدین مرعشی نجفی و امام خمینی را نام برد.امام خمینی در نوشتههای فقهی و اصولی خود به فتاوا و نظریات استادش توجه دارد و از او به عظمت یاد میکند.
امام خمینی در سال 1342 شمسی در ضمن یکی از سخنرانیهای خود فرمودند:«مایی که وقتی مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائریمان از دنیا میرود،آقازادههایشان،همان شب شام ندارند،مفت خوریم؛اما آنان که بانکهای خارج را پر کردهاند و باز دست از سر ملت بر نمیدارند،مفت خور نیستند؟»
عقیقی بخشایشی،مصاحبهای با شیخ مرتضی حائری انجام داده و در آن خصوصیات زندگی حاج شیخ عبدالکریم حائری را بیان کرده است که برای اطلاع بیشتر میتوان به آن مراجعه کرد. (1)
از آیتالله حائری یزدی کتاب الصلاة باقی مانده که بارها چاپ شده است،و نیز کتاب النکاح که تقریرات آن مرحوم است و توسط شاگردش سید محمود آشتیانی گردآوری شده است. (2)
محمدحسین اصفهانی (3)اصول را بر خلاف آنچه مرسوم بود،باببندی کرد.
1) (1) .فقهای نامدار شیعه،ص436.
2) (2) .فقه و فقهای امامیه،ص326.
3) (3) .محمدرضا مظفر مؤلف کتاب اصول الفقه که از شاگردان مشهور و معروف محمدحسین اصفهانی است،ترجمه استادش را مفصل و دقیق در مقدمه حاشیه مکاسب و دیوان کمپانی آورده است.شیخ محمد حسین اصفهانی در سال 1296 قمری در نجف اشرف متولد شد.(گنجینه دانشمندان،ج1،ص225؛معارف الرجال،ج2،ص263؛مقدمه بحوث فی الفقه،ص5؛مقدمه دیوان اشعار کمپانی؛نقباء البشر،ج1،ص560؛و مقدمه رساله اجاره).پدرش از برجستهترین تجار کاظمین بود.شیخ محمدحسین اصفهانی سیزده سال در درس آخوند خراسانی حاضر میشد و از علم آن بزرگوار بهره میبرد.
آیتالله اصفهانی برای آنکه فلسفه خوانده بود و اصول را با فلسفه در میآمیخت،از ناحیه علمای نجف طرد شد.این فرزانه جاوید آراء اصولی خودش را در کتاب نهایه الدرایه بیان کرده و در موارد زیادی نظرات شیخ انصاری و آخوند خراسانی را نقد کرده است. (1)مرحوم کمپانی شاعر،ادیب و فیلسوف بود.اشعار مذهبی میسرود؛ولی اشعارش مملو از اصطلاحات فلسفی بود.شیخ محمد حسین اصفهانی قصیدهای درباره حضرت زهرا علیها السلام سروده است که آن را مکرر در ایام فاطمیه بر منابر میخوانند.
1) (1) .فقه و فقهای امامیه،ص326.
2) (2) .دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،دو مجموعه از رسالههای فقهی و اصولی شیخ محمد حسین اصفهانی را به چاپ رسانده است؛یکی به نام بحوث فی اصول الفقه که مشتمل بر چند رساله اصولی است و دوم رساله بحوث فی الفقه مشتمل بر چند رساله فقهی است.یکی از این رسالهها کتاب الاجاره است که در نجف اشرف به سال 1375 قمری به چاپ رسیده است و نیز رساله فی حکم أخذ الاجره علی الواجبات از دیگر رسالههای این مجموعه است که به همراه حاشیه مکاسب ایشان بارها چاپ شده است.
4.آقا ضیاء الدین عراقی(1361-1278ق). (1)
آقا ضیاء عراقی یکی از منتقدان برجسته انظار شیخ انصاری و آخوند خراسانی محسوب میشود.
شهرت آقا ضیاء الدین عراقی در اصول است؛ولی در فقه نیز کتابها و رسالههایی نوشته است که در ذیل به معرفی آثار او میپردازیم:
-شرح تبصره المتعلمین
شرح تبصره المتعلمین دوره کامل فقه است و ضیاء الدین عراقی همه تبصره را شرح کرده است.این کتاب گرانسنگ را محمد هادی معرفت،تصحیح و چاپ کرده
1) (1) .آقا ضیاءالدین عراقی در شهر اراک به دنیا آمد و در ابتدای جوانی به اصفهان سفر کرد و برای تکمیل دروس راهی نجف اشرف شد.شاگردانش میگویند:وقتی مرحوم آقا وارد نجف شد،مجتهد بود و به درس سید محمد فشارکی و محقق اصفهانی حاضر میشد و از فضلای جلسه درس آن دو بزرگوار بود.درس خارج فقه و اصول را شروع کرد و قریب به شصت سال درس خارج میگفت و حدود سه هزار مجتهد از درس او خارج شدند.از آنجا که محقق عراقی از حوزه مرجعیت دور بود،امکان تدریس خوبی برای او فراهم شد.سید عزالدین زنجانی از قول پدرش نقل کرد که پدرم فرمود:درس میرزای نائینی به سبب جریان مشروطه اهمیت خود را از دست داده بود و به مرحوم اصفهانی نیز به سبب آراء و افکار فلسفی وی کسی اعتنا نمی کرد؛ازاینرو،درس آقا ضیا شلوغ شده بود.ایشان همچنین میگوید مرحوم محمدتقی خوانساری از شاگردان فاضل ایشان بود که درس استاد را با اشکالات خود قطع میکرد تا جایی که گاهی مرحوم آقا ضیا عصبانی میشد و به شوخی میگفت:سید!الهی بمیری و جوانمرگ شوی.بزرگان دیگری مثل سید محمود شاهرودی،آیت الله حکیم،شیخ حسین حلی و محمدتقی بروجردی از شاگردان وی بودهاند.(نهایه الافکار،ج1؛مقالات الاصول،ج1،ص15؛نقباء البشر،ج2،ص956؛فقه و فقهای امامیه،ص328).
است؛البته باید یادآور شد که در نجف در سال 1345 قمری نیز چاپ شده بود.
-روائع الامالی فی فروع العلم الاجمالی
-رساله فی اللباس المشکوک:این رساله و کتاب روائع الامالی،هر دو چاپ شده است.
-رساله فی القضاء
-رساله فی تعاقب الأیدی:این رساله به همراه کتاب القضاء چاپ شده است.
-مقاله فی الدعاوی:این اثر در سال 1345 قمری به همراه شرح تبصره چاپ شده است.
-نهایه الافکار:تقریرات درس آن مرحوم است که علامه محمدتقی بروجردی آن را نوشته است.
-مقالات الاصول:به قلم خود آن ایشان است و در دو جلد منتشر شده است.
-تحریر الاصول:تقریرات درس ایشان به قلم شیخ مرتضی مظاهری اصفهانی است.
5.سید محمدحسین بروجردی (1)
1) (1) .آیت الله العظمی بروجردی فرزند سید علی طباطبائی،از سلسله طباطباییان بروجرد در سال 1292 قمری در بروجرد متولد شد.پس از فراگرفتن مقدمات در بروجرد در ایام جوانی راهی حوزه علمیه اصفهان شد و فقه و فلسفه را نزد بزرگان آن حوزه خواند.آنگاه به نجف اشرف رفت و در محضر آخوند خراسانی تلمذ کرد و علوم مقدماتی را تا ریاض المسائل که در آن دوران از کتابهای درسی فقه بود،تحصیل کرد.در سال 1310 قمری در هجده سالگی به اصفهان برگشت و در مدرسه صدر نزد استادان سطح عالی علوم دینی به تحصیل پرداخت.پس از ازدواج،پنج سال دیگر نیز در اصفهان به تحصیل ادامه داد.او در اصفهان حوزه درسی مهمی داشت و حدود یک صد نفر در حوزه درسش حاضر میشدند.در سال 1319 پس از حدود نه سال اقامت در اصفهان برای ادامه تحصیل راهی نجف شد و در درس آخوند خراسانی حاضر شد.(گنجینه دانشمندان،ج1،ص345 و آثار الحجه،ج2،ص10)آیت الله بروجردی ده سال در نجف در دروس استادان بزرگ حضور یافت و در سال 1328 قمری به ایران بازگشت و 33 سال در شهر بروجرد اقامت نمود.در سال 1364 قمری بعد از عمل جراحی در تهران وارد قم شد و در آنجا اقامت کردند و در روز سیزدهم شوال 1381 قمری در 93 سالگی رحلت نمود.
مرحوم آیت الله بروجردی مسائل فقه را دو قسم کردهاند:قسم اول کلیات و اصولی که از ائمه گرفته شده است که از آن تعبیر به«اصول متلقات از ائمه»نمودهاند و بخش دوم فروع و مستنبطات فرعی است که فقها استخراج کردهاند.
ایشان درباره کتابهای قدما فرموده است که کتابهایی مثل«مقنع و هدایه شیخ صدوق،مقنعه شیخ مفید،نهایه شیخ طوسی،المراسم سلار،الکافی ابوالصلاح حلبی،و المهذب ابنبراج»در برگیرنده مسائل اصلی بودهاند و کتابهایی مثل مبسوط شیخ طوسی،بخش دوم را در بر داشتهاند و این مرز،فاصل بین دو بخش تا عصر محقق حلی بود.
علامه حلی در شرایع الاسلام ابتدا مسائل اصلیه مأثوره از ائمه را ذکر میکند؛سپس در ادامه تفریعات را در مقام مسائل یا فروع میآورد؛ولی از عصر شهید اول و شهید دوم دو مبحث با یکدیگر مخلوط گشته است.آیتالله بروجردی در بخش اول،اجماع و شهرت را جابر ضعف سند و مؤید حکم میشمارد؛ولی در بخش دوم چنین اعتقادی ندارد و چه بسا اجماع را نیز دلیل نمیداند. (1)آیتالله بروجردی درباره روایات من لایحضره الفقیه نظریههایی دارند که یاد میکنیم؛از جمله در یکی از تعبیرات ایشان در کتاب نهایه التقریر نقل شده که فرمودهاند:آن حدیث معتبر است؛زیرا مرسله صدوق است و با لفظ«قال»نقل شده است و مرسلاتی را که صدوق از روی یقین به معصوم نسبت داده،معتبر است؛ولی از
1) (1) .دراسات فی المکاسب،ج1،ص94؛البدر و الزاهر فی صلاه الجمعه و المسافر،ص10-8.
عبارت استاد سبحانی در کلیات فی علم الرجال بر میآید که آقای بروجردی معتقد بوده است همه روایات من لا یحضره الفقیه معتبر است؛چون آن را از کتابهای معتبر گرفته است؛چنانکه شیخ صدوق در مقدمه کتاب آن را یادآور میشود. (1)آیت الله بروجردی فقه چند فقیه شیعه را ممتاز دانسته است:شیخ طوسی،محقق حلی،علامه حلی،شهید اول و شهید ثانی؛زیرا آنها علاوه بر تسلط بر فقه شیعه،بر فقه سایر فقها و فرق اسلامی نیز تسلط داشتهاند؛از این جهت،خود بر فقه مذاهب عامه نیز تسلط داشته است.استاد مطهری درباره آقای بروجردی این گونه نوشته است:
معرفت به رجال و حدیث شیعه و سنی از یک طرف و اطلاع بر فتاوا و فقه سایر فرقههای اسلامی از طرف دیگر،موجب میشد که گاه حدیثی طرح میشد و ابتدا یک معنا و مفهوم از آن به نظر میرسید؛ولی بعد آیتالله بروجردی تشریح میکرد که این شخصی که این سؤال را از امام کرده است اهل فلان شهر یا منطقه بوده و در آنجا مردم تابع فتوای فلان فقیه از فقهای عامه بودهاند و فتوای آن فقیه این بوده است،و چون آن شخص در آن محیط بوده و آن فتوا در آن محیط شایع بوده،پس ذهن وی مسبوق به چنان سابقهای بوده و مقصود وی از این سؤال این بوده است.وقتی که معظم له این جهات را تشریح میکرد و به اصطلاح روحیه وی را تحلیل میکرد،میدیدیم که معنا و مفهوم سؤال و جواب عوض میشد و حدیث شکل دیگری به خود میگرفت. (2)
استاد مطهری در مقاله«مرجعیت و روحانیت»درباره روش فقهی آیتالله بروجردی نوشته است که یکی از مزایا و امتیازاتشان همین آشنایی با روشهای
فقهی در شیعه و سنی بود.ایشان فقه را تقریباً به چهار دوره تقسیم میکردند:
اول:دوره ماقبل شیخ طوسی؛دوم دوره شیخ طوسی تا قرن دهم که مقارن با عصر شهید ثانی است؛سوم از زمان شهید ثانی تا قرن اخیر؛چهارم قرن اخیر.
آیتالله بروجردی در رجال تبحر داشتند و معتقد به ضرورت شناخت طبقات رجال بودند و در این زمینه مجموعه رجال ارزشمندی را نیز تهیه کردند.
آیتالله بروجردی معقتد بود که تقطیع روایات کار نیکویی نیست؛زیرا ممکن است در صدر روایت قرینهای باشد که باعث تفسیر ذیل روایت شود و بر عکس بر همین اساس ایشان اعتقاد داشتند باید صدر و ذیل روایت را بررسی کرد تا فهم صحیحی از روایت به دست آید.همین امر باعث شد که کتاب جامع احادیث الشیعه را تألیف کنند.ایشان در این اثر،احادیث را به طور کامل نقل کرده است؛بر خلاف وسائل الشیعه که روایات را تقطیع نموده و سپس عبارتی«سیأتی»یا«مرّ»را آورده است.
محدث عاملی(1104ق)اسناد و متن روایات را به طور کامل ذکر نکرده؛بلکه روایتی که در جوامع ثلاثه ذکر شده،اولین سند را از کافی آورده و آنگاه گفته است به همین لفظ در تهذیب و من لایحضره الفقیه ذکر شده؛ولی متن روایات را ذکر نمیکند؛در حالی که الفاظ روایات با هم فرق میکند و گاهی اختلاف نسخه باعث اختلاف معانی میشود.
مرحوم آیتالله العظمی بروجردی در زمینه رجال معتقد به وثوق صدوری بوده و صحت و اعتبار روایت را تنها از طریق سند نمیداند؛بلکه قراین دیگر را در اعتبار روایت معتبر میشمارد.مثلاً ایشان اهمال راوی و جهل به او را باعث ضعف سند نمیداند و معتقد است که صرف ذکر نشدن راوی در کتابهای رجال،یا اینکه شیخ طوسی مثلاً درباره فلان راوی بگوید او مجهول است،دلیل بر ضعف
او نمیشود.ایشان در ذیل بحث از صحیحه ابی یعفور فرموده است این حدیث را علامه بحرالعلوم طباطبایی(1205ق)در مناسک حج،صحیح نامیده است.صحیحه عبدالله بن ابی یعفور درباره عدالت است؛ولی سید محمد جواد عاملی(1216ق)شاگرد بحرالعلوم در مفتاح الکرامه پس از نقل کلام استادش فرموده است:ظاهر آن است که این خبر صحیح نیست؛نه در تهذیب الکلام و نه در من لایحضره الفقیه و منشأ اشکال در این سند،احمد بن محمد بن یحیی است که درباره او در کتابهای علم رجال جرح یا مدحی نیامده؛ولی تحقیق آن است که نیازی به این مطلب نیست؛زیرا کتابهایی که درباره این موضوع وضع و تألیف شده،از چند کتاب تجاوز نمیکند؛مثل کتاب رجال شیخ و رجال کشی و فهرست نجاشی،و متعرض نشدن این بزرگان نسبت به یک راوی باعث نمیشود که به روایت او بیاعتنایی شود؛مثلاً کتاب شیخ مشتمل بر همه راویان نیست و ظاهر مطلب آن است که این کتاب به صورت پیش نویس بوده و مؤلف بر آن بوده است که دوباره بدان مراجعه کند و نظم و ترتیبی به آن بدهد و شاهد بر این مطلب آن است که نسبت به بعضی از راویان فقط اسامی آنان را آورده؛بدون اینکه درباره وثاقت آنها بحث کند و بعضی از راویان را نیز مکرر ذکر کرده است.امثال این نکتهها باعث میشود تا انسان ظن غالب پیدا کند که کتاب رجال شیخ دارای نظم و ترتیب یک کتاب کامل نبوده است و علت این امر آن است که شیخ طوسی بسیار اشتغال به تألیف و تصنیف در فنون مختلف،مثل فقه،اصول،کلام،تفسیر و غیره داشته،به حدی که اگر ساعات عمر او تقسیم شود برای این کتاب مقدار اندکی بیشتر باقی نمیماند؛بنابراین،ذکر نشدن راوی در رجال شیخ طوسی،دلیل بر عدم وثاقت او نیست.
اما هدف کشی در رجال ذکر اشخاصی بوده که در حق آنها روایت وارد شده است؛چه روایات مادحه باشد،چه روایات قادحه.
غرض نجاشی نیز در کتابش ذکر کسانی است که دارای تصنیف بودهاند و به سایر راویان کاری ندارد و نیز فهرست شیخ طوسی این گونه است؛پس متعرض نشدن نجاشی به یک راوی بدان معنا است که او مصنف نبوده است و این ذکر نشدن دلیل بر آن نیست که موثق نیز نبوده است؛همان طور که بعضی از متأخرین در کتاب مشترکات خود گفتهاند که ذکر نشدن راوی در کتابهای علم رجال دلیل ضعف راوی است؛با اینکه ظاهر آن است که امکان کشف وثاقت راوی از شاگردان و کسانی که از او حدیث گرفتهاند،وجود دارد.وقتی که شخصیتهایی مثل شیخ طوسی،شیخ مفید و شیخ صدوق از بزرگان راویان روایت میکنند،خصوصاً در فرضی که زیاد نیز روایت کنند،شکی در وثاقت او باقی نمیماند؛بنابراین ظاهر میشود آنچه علامه طباطبائی بحرالعلوم فرموده که روایت عبدالله بن ابی یعفور صحیحه است،درست است؛زیرا اگر چه احمد بن محمد بن یحیی در سلسله سند آن واقع شده و در کتابهای علم رجال نسبت به وثاقت او بحثی نشده است،ما وثاقت او را از روایت شیخ صدوق و شیخ طوسی از او استفاده میکنیم؛زیرا او با اجازه از پدرش کتابهای او را روایت میکند؛بنابراین اگر چه خودش دارای کتاب و تصنیفی نیست،ولی بدان جهت نمیتوان او را تضعیف نمود،و انصاف آن است که مناقشهای در سند نیست. (1)آیت الله العظمی بروجردی بسیار به شهرت بین قدما اهتمام میورزید و معتقد بود که طلاب باید کتب قدما را بررسی کنند تا به رأی مشهور بین قدما پی ببرند؛چون آنها به عصر ائمه علیهم السلام نزدیک بودهاند؛ازاینرو،عمل مشهور به روایت ضعیف را جابر ضعف سند آن میداند،و در نقطه مقابل،اعراض مشهور از روایتی را باعث
1) (1) .نهایه التقریر،ج2،ص272.
ضعف آن میشمارد؛بنابراین اگر مشهور از روایتی اعراض کرده باشند،آن روایت مو هون میشود و نمیتوان به آن عمل کرد. (1)
-نهایه التقریر:این اثر تقریرات درس فقه ایشان است که به دست شاگردشان آیتالله فاضل لنکرانی از جمله در 1376 قمری در قم چاپ شده است.
-البدر الزاهر فی صلاة المسافر:که تقریرات درس ایشان در فقه و درباره نماز مسافر است.
-دو جلد از تقریرات ایشان نیز به دست آیتالله اشتهاردی به چاپ رسیده است.
-زبدة المثال فی خمس النبی و الآل:که در سال 1380 قمری چاپ و منتشر شده است.
1.ترتیب و تنظیم منطقی و قانونمند و ساماندهی جدید و ابتکاری از علم اصول فقه از سوی شیخ انصاری؛
2.ایجاد نوآوریهای فراوانی هم در محتوا و هم در قالب،در دو دانش اصول و فقه؛
3.پیدایش رسالههای علمی به شکل جدید به زبانهای فارسی و عربی و تمرکز یافتن مرجعیت و ارجاع عموم مردم در مسائل شرعی به فتاوای یک یا چند تن از فقیهان؛
4.پیدایش تقریرات در دو دانش فقه و اصول؛
1) (1) .دراسات فی المکاسب،ج1،ص92.
5.مزج علم اصول با مباحث عقلی و فلسفی به وسیله اصولیانی مانند محقق اصفهانی و آقا ضیاء الدین عراقی؛
6.مدرسههای فعال این دوره
حوزه نجف که تا زمان آیتالله خویی به بالاترین درجه رشد و شکوفایی خود رسیده بود و ایشان آخرین مرجع قدرتمند این حوزه حساب میشد.پس از شهادت سید محمدباقر صدر،شاگرد برجسته محقق خویی و رهبر انقلاب عراق علیه بعثیها،اسباب تضییق و فشار بر حوزه نجف روز افزون شد و بسیاری از فقیهان و دانشمندان این حوزه به شهادت رسیدند یا متواری یا منزوی شدند و کم کم این حوزه رو به اضمحلال رفت و حوزه قم مرکز تشیع و جایگزین آن گردید.میرزا علی غروی تبریزی،مقرر عظیم الشأن درس محقق خویی و سید محمد صدر،صاحب کتاب ماوراء الفقه از دیگر فقهای شهید حوزه نجف به دست ناپاک بعثیها بودند.
حوزه قم:با ورود آیتالله بروجردی به قم و مرجعیت او سر و سامان بیشتری گرفت.شخصیت اخلاقی و علمی بروجردی و اساتیدی که دیده بود،قدرت مدیریتی و اجرایی او،ارتباطاتی که با خارج از حوزه قم،از جمله شیخ محمود شلتوت مفتی اعظم الازهر،برقرار کرده بود،نمایندگانی که به کشورهای اروپایی و امریکایی اعزام کرده بود،گامهایی که برای اصلاح امور برداشت و همتی که او در احیای تراث اسلامی داشت،همه و همه سبب شد که حوزه قم مورد توجه روز افزون قرار گیرد و مشتاقان به سوی آن سرازیر شوند.
ناگفته نماند که جدای از این دو حوزه بزرگ،حوزههای کوچکتری نیز وجود داشت که بیشتر،وابسته به حوزه نجف و قم بودند؛مثل حوزه کربلا،اصفهان،خراسان،تبریز و حوزههای شیعه در پاکستان و هند و لبنان و نقاط دیگر.
هدفهای آموزشی این فصل عبارتند از:
1.آشنایی با ورود فقاهت در عرصه رهبری اجتماعی مسلمانان؛
2.آشنایی با طرح نظریه ولایت فقیه در جایگاه الگوی حکومتداری در عصر غیبت؛
3.توجه به مسائل نوپیدا و مستحدثه در عرصههای سیاسی،اجتماعی و اقتصادی؛
4.آشنایی با تدوین موسوعههای فقهی به شکل الفبایی.
در این دوره فقیهان معاصر در حوزه فقه و اصول ابتکارات فراوانی داشتهاند.برای رعایت اختصار از بیان شرح و تفصیل این ابتکارات در این نوشتار خودداری کرده و به ذکر مهمترین و تازهترین ابتکاری که در این دوره در حوزه فقه و اصول اتفاق افتاده بسنده میکنیم.در این دوره ابتکار تازهای که در حوزه فقه و اصول رخ داد طرح مسئله مهم فقهی در حوزه احکام حکومتی اسلام بود که عبارت است از طرح نظریه«ولایت فقیه»در جایگاه الگوی حکومتداری در عصر غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.گرچه اصل نظریه ولایت فقیه از آغاز اجتهاد در حوزه فقه مطرح بوده،ابتکار طراحی دوباره این نظریه و برپایی نظام حکومتی مبتنی بر این نظریه را امام خمینی-قدس سره-به عهده داشتند؛از اینرو،این فصل را به این نظریه مهم با عنوان مهمترین تحول ایجاد شده در تاریخ فقه و اصول اختصاص دادهایم و در کنار طرح نظر امام،نظر فقیهان معاصر امام نیز در این مسئله مهم طرح و بررسی شده است.
امام خمینی رحمه الله معمار بزرگ انقلاب اسلامی،اولین فقیهی است که در عصر غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هم ابتکار تبیین نوین و جامع از ولایت فقیه را در عرصه نظری به عهده گرفت و به تفصیل و محققانه در چندین مرحله زوایای مختلف حکومت اسلامی را روشن کرد و در واقع،نظریه تشیع درباره چگونگی اداره کشور را بیان کرد و هم برای نخستین بار نظام مبتنی بر ولایت فقیه را در ایران برپا ساخت و این نظریه مظلوم را،که در لابهلای اوراق کتابها محبوس شده بود،به صحنه اجتماع آورد و قدرت و عظمت آن را به جهانیان نمایاند.
تبیین دیدگاه امام درباره ولایت فقیه و نیز بررسی ثبات یا تحول نظر امام در این مسئله زینت بخش این قسمت از کتاب است.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی،مقالات بسیار فراوان و کتابهای متنوع به موضوع دیدگاه امام در مسئله ولایت فقیه و ثبات و تحول آن پرداخته و قرائتهای مختلف و گاه متضاد از نظریه امام عرضه کردهاند.عدهای معتقد به تحول در دیدگاه امام هستند و عدهای معتقد به ثباتاند.گروهی از قائلان به ثبات نظر نهایی امام را ولایت فقیه معرفی کردهاند و گروهی نظارت فقیه را نظریه ثابت امام دانستهاند و هر کدام نیز برای اثبات ادعای خود به بخشی از سخنان امام استشهاد کردهاند.بدون هیچ گونه پیشداوری ابتدا دیدگاههای امام را به ترتیب تاریخی از کتابهای کشف الاسرار،الرسائل،تحریر الوسیله،کتاب البیع و ولایت فقیه گزارش کرده و سرانجام به جمع بندی خواهیم پرداخت.
امام خمینی رحمه الله نظر خود را درباره حکومت اسلامی ولایت فقیه نخستین بار در کتاب کشف الاسرار بیان داشته است.وی در این کتاب،ابتدا با دلیل عقلی
ضرورت وجود قانون و حکومت در جامعه بشری را به اثبات رسانده و سپس با دلیل عقلی مستقل و غیر مستقل و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام،ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در همه زمانها و مکانها را نتیجه گرفته است و در دلیل عقلی مستقل به حکمت الهی تکیه کرده و نشان داده است که بلاتکلیف گذاشتن مردم در مسئله حکومت با حکمت خدا سازگار نیست و در دلیل عقلی غیر مستقل به ماهیت قوانین اسلام و روح کلی حاکم بر قوانین اسلام استناد کرده است.پس از اثبات ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در همه زمانها و مکانها و با توجه به اینکه اداره حکومت بدون حاکم و و الی امکان ندارد،در عصر حضور،پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام را و الی و حاکم در حکومت اسلامی معرفی کرده و در عصر غیبت با نقل چهار روایت،حق حکومت را تنها برای فقیه عادل قائل شده است و حاکم مشروع و منصوب را فقیه عادل معرفی کرده است.
امام خمینی رحمه الله در کتاب الرسائل در همین دوره قبل از انقلاب،پس از اثبات ضرورت تشکیل حکومت اسلامی با توجه به جامعیت دین اسلام،فقیه را به حکم عقل قدر متیقن برای تصدی حکومت اسلامی معرفی کرده و روایات را مؤید حکم عقلی ذکر کرده است.امام خمینی رحمه الله در کتاب تحریر الوسیله-که در دوران تبعید چهارده ساله امام به ترکیه نوشته شده و در حقیقت،رساله عملی امام محسوب میشود و احکام مسائل مختلف سیاسی در این کتاب در قالب زبان فقهی بیان شده است-در مبحث«شرایط نماز جمعه»به صراحت اسلام را«دین سیاست»معرفی میکند و تأکید میکند که هر کس به جدایی دین از سیاست باشد،دین و سیاست را نشناخته است (1)و در مبحث«امر به معروف و نهی از
1) (1) .امام خمینی،تحریر الوسیله،ج1،ص234.
منکر»فقیهان جامع شرایط را نایبان عام حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف معرفی کرده که در اجرای سیاسات(حدود و تعزیرات)و همه آنچه برای امام عجل الله تعالی فرجه الشریف است،به جز جهاد ابتدایی،جانشین آن حضرت هستند.
کتاب البیع امام-که اثر مهم فقهی امام رحمه الله در این دوره است،که مباحث فقهی را به صورت فنی و اجتهادی مطرح کرده است-چهار چوب فکری امام رحمه الله در مسئله ولایت فقیه را به خوبی نشان میدهد.امام خمینی رحمه الله در این اثر ماندگار در درجه نخست،از ضرورت حکومت اسلامی در همه زمانها و مکانها بحث کرده و با توجه به اینکه احکام اسلام جمیع شئون جامعه اسلامی را در بر میگیرد و اجرای آنها نیز در عصر غیبت به اعتبار خود باقی است؛به ضرورت تشکیل حکومت اسلامی استدلال کرده است؛وانگهی پنج روایت را در تأیید حکم عقل نقل کرده است و در ادامه با توجه به ماهیت حکومت اسلامی-که حکومت قانون خدا بر مردم است-وجود دو صفت«فقیه بودن»و«عادل بودن»را در حاکم اسلامی ضروری دانسته است و با این روش،ولایت فقیه عادل را در ردیف مسائل ضروری و بیگفتوگو و روشن فقه قلمداد کرده و سپس به نقل و تحلیل روایات مربوط به ولایت فقیه پرداخته است و بر خلاف عده ای از فقیهان،که در اطلاق و ظهور روایات در ولایت مطلقه فقیه خدشه وارد کردهاند،ایشان با توجه به اینکه روح کلی اسلام را«تشکیلات و سیستم حکومتی با همه شئون آن میداند»از اینرو از تعبیراتی که در روایات برای فقیهان ذکر شده است،مانند«دژ اسلام»«جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله»،«امانتدار پیامبر صلی الله علیه و آله»،«حجت و حاکم از جانب امام»،«وراثت پیامبر»و...برداشت وسیعتری دارد و مفهوم روایات را به شئون حکومتی تسری میدهد.پس از این گزارش اجمالی،مروری در آثار باقی مانده از آن فرزانه جاوید خواهیم داشت:
امام خمینی رحمه الله درباره ضرورت تشکیل حکومت در کتاب کشف الاسرار نوشته است:«ازاحکام روشن عقل که هیچ کس انکار آن را نمیتواند بکند،آن است که در میانه بشر قانون و حکومت لازم است و عائله بشر نیازمند به تشکیلات و نظامنامهها و ولایت و حکومتهای اسلامی است». (1)
امام خمینی رحمه الله پس از اثبات اصل ضرورت حکومت و اثبات اینکه حکومتهای موجود،حکومتهای جائرانه هستند و قوانینی هم که وضع میکنند،برخلاف مصالح عامه است،به ضرورت تشکیل حکومت اسلامی پرداخته و در کتاب کشف الاسرار با دلیل عقلی مستقل و دلیل عقلی غیر مستقل و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام ضرورت تشکیل حکومت اسلامی را اثبات کرده است.
امام خمینی رحمه الله در کتاب کشف الاسرار به دلیل عقلی مستقل برای ضرورت حکومت اسلامی استدلال کرده است:
آیا خدایی که این جهان را با این نظم و ترتیب بدیع از روی حکمت و صلاح خلق کرده و خود بشر را میشناخته که چه موجود عجیبی است که در هر یک هوای سلطنت همه جهان است و هیچ یک بر سر سفره خود نان نمیخورد و در نهاد هر کس تعدی و تجاوز به دیگران است،ممکن است آنها را بدون تکلیف رها کند و خود یک حکومت عادلانه در بین آنها تشکیل ندهد.ناچار این کاری که از حکم خرد بیرون است،نباید به خدای
1) (1) .امام خمینی،کشف الاسرار،ص181.
جهان که همه کارش بر اساس حکم عقل بنا نهاده شده،نسبت داد.پس باید تأسیس حکومت و وضع قوانین جاریه را در ممالک خود عهده دار شده باشد و قانونهای او ناچار همهاش بر پایه عدل و حفظ نظام و حقوق بنا نهاده شده است. (1)
حضرت امام خمینی رحمه الله در کتاب البیع دلیل عقلی مستقل را اینگونه تقریر کرده است:
با اینکه حفظ نظام از واجبات اکید و اختلال امور مسلمانان از امور مبغض شرع است و به حکم عقل جلو اختلال نظام را جز با تشکیل حکومت و تعیین حکومت و و الی نمیتوان گرفت؛افزون بر اینکه حفظ مرزهای کشور اسلامی از تهاجم دشمنان و متجاوزان عقلاً و شرعاً واجب است و این کار ممکن نیست؛مگر با تشکیل حکومت. (2)
امام خمینی رحمه الله برای اثبات این مدعا به ماهیت قوانین شرع اشاره کرده و نشان داده است که قوانین اسلام به گونهای است که با مطالعه آن هر انسان منصف اعتراف میکند که برای اداره حکومت جعل شده است و در حقیقت،با ملاحظه قوانین شرع و حکومت،عقل به ملازمه میان آن دو حکم میکند و این را دلیل غیر مستقل عقلی مینامد:
این قانون که از جنبههای عمومی ممالک جهان گرفته تا خصوصیات عائله اشخاص و از زندگانی اجتماعی تمام بشر تا زندگانی شخصی انسانی که در غار زندگی میکند و از قبل از قرار نطفه آدمی در رحم تا پس از رفتن در تنگنای قبر هزارها قانون گذاشته،عبارت است از دین خدا که همان دین
اسلام است (إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ) ما پس از این ذکر میکنیم با دلیل روشن که قانون اسلام در طرز تشکیل حکومت و وضع قانون مالیات و وضع قوانین حقوقی و جزایی و آنچه مربوط به نظام مملکت است،از تشکیل قشون گرفته تا تشکیل ادارات،هیچ چیز را فروگذار نکرده است. (1)
در جای دیگر،نوشته است:«دین برای سازمان حکومت و کشور و زندگی آمده است. (2)
امام رحمه الله در کتاب البیع ابتدا به دلیل عقلی غیر مستقل تمسک کرده است.دلیل عقلی غیر مستقلی که امام اقامه کرده،بر دو پایه استوار است:
الف)احکام اسلام منحصر به احکام عبادی و اخلاقی نیست؛بلکه شرع مقدس برای اداره جمیع شئون جامعه اسلامی،اعم از شئون اقتصادی،حقوقی و اجتماعی،قانون وضع کرده است.
ب)احکام اسلام(اعم از عبادی،سیاسی و...)نسخ نشده است و تا روز قیامت به اعتبار خود باقی است و در همه زمانها باید اجرا شود و با غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف احکام شرع تعطیل نمیشود.
بنابراین،در هر عصر و زمانی تشکیل حکومت اسلامی برای اجرای احکام و جلوگیری از هرج و مرج و اختلال نظام لازم و ضروری است.
ایشان در اینباره نوشته است:
شما از کجا میگویید دین،تکلیف حکومت را تعیین نکرده است.اگر تعیین نکرده بود،پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله چطور تشکیل حکومت کرد و به قول
شما در نیم قرن نیمی از جهان را گرفت.آن تشکیلات بر خلاف دین بود یا با دستور دین.اگر بر خلاف بود چطور پیغمبر اسلام و علی ابنابیطالب بر خلاف دین رفتار میکردند.
...اساس حکومت بر قوه تقنینه و قوه قضائیه و قوه مجریه و بودجه بیتالمال است و برای بسط سلطنت و کشورگیری بر جهاد و برای حفظ استقلال کشور و دفع از هجوم اجانب بر دفاع است.همه اینها در قرآن و حدیث اسلام موجود است.قرآن در عین حال که کتاب قانون است،برای اجرای آن نیز کوشش کرده و در حالی که بودجه مملکت را به بهترین طرز که پس از این میگوییم تعیین کرده،تکلیف کشورگیری و حفظ استقلال کشور را نیز معلوم نموده.... (1)
در کتاب الرسائل نیز از طریق جامعیت دین اسلام،که دلیل عقلی غیر مستقل است،ضرورت تشکیل حکومت اسلامی را اثبات کرده است. (2)
در کتاب البیع-که مهمترین و گستردهترین اثر سیاسی و فقهی امام به شمار میرود-درباره ضرورت تشکیل حکومت اسلامی به تفصیل بحث کرده است.امام خمینی رحمه الله در این اثر ارزشمند پس از بیان جامعیت دین اسلام و گستردگی آن در همه شئون عبادی،اقتصادی،سیاسی،اجتماعی و...نتیجه گرفته است که هر انسان منصفی که در قوانین شرع مطالعه کند،یقین پیدا میکند که این قوانین برای برپایی حکومت و اداره آن جعل شده است و سپس به دلایل عقلی و نقلی تشکیل حکومت در عصر غیبت پرداخته است.
امام خمینی رحمه الله در کتاب البیع پنج روایت برای اثبات ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در همه زمانها نقل میکند.
مضمون روایت اول و دوم آن است که دین کامل و جامع است و به همه نیازمندیهای انسانها پاسخ داده است.یکی از نیازهای ضروری جوامع بشری حکومت است و نمیتواند از نگاه شرع مغفول واقع شود.روایت اول را مزارم از امام صادق علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمود:«خدای تبارک و تعالی در قرآن همه چیز را به روشنی بیان کرده است.به خدا سوگند!خداوند هیچ یک از نیازمندیهای بندگان را فروگذار نکرده؛مگر آنکه در آن باره حکمی نازل کرده است». (1)
روایت دوم از محمد بن مسلم از امام صادق علیه السلام و آن حضرت از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است که فرمود:«همه سپاسها مخصوص خدایی است که همه آنچه را امت من به آن محتاجاند،بیان کرده است». (2)
روایت سوم،در علل الشرایع از فضل بن شاذان از امام رضا علیه السلام است سند روایت را امام خوب ارزیابی کرده است.در این روایت امام رضا علیه السلام با سه دلیل ضرورت تشکیل حکومت اسلامی و وجود امام را اثبات کرده است:
الف)از طریق ضرورت اجرای قوانین شرع و جلوگیری از تعدی و تجاوز؛
ب)از طریق این مسئله که حیات هر ملتی به وجود حکومت و رهبر بستگی دارد؛
ج)از آن رو که حفظ اصول و فروع دین منوط به وجود حکومت و امام است. (3)
همچنین امام خمینی رحمه الله به جمله امام علی علیه السلام که میفرماید:«و الامامه نظاما للامه» (4)و نیز سخن صدیقه طاهره در خطبه معروفش که میفرماید:«الطاعه نظاما للمله و الامامه لما من الفرقه» (5)تمسک کرده است.
پس از آنکه ثابت شد که در همه زمانها و مکانها،تشکیل حکومت اسلامی ضرورت دارد.اکنون این سؤال مطرح است که با توجه به عدم امکان اداره حکومت بدون حاکم و و الی،در نظام اسلامی،چه کسی حق حکومت دارد؟آیا هر کسی میتواند حاکم اسلامی و در رأس حکومت اسلامی قرار گیرد یا اینکه گروه یا فرد خاصی چنین حقی را دارند؟سرانجام،اگر اختصاص به دسته خاصی دارد،آنان این حق را از کجا به دست آوردهاند؟
امام در پاسخ به سؤالهای فوق در کشف الاسرار چنین نوشته است:
کسی جز خدا حق حکومت بر کسی ندارد و حق قانونگذاری نیز ندارد و خدا به حکم عقل باید خود برای مردم حکومت تشکیل دهد و قانون وضع کند.اما قانون همان قانون اسلامی است که وضع کرده است و پس از این ثابت میکنیم که این قانون برای همه و برای همیشه است.و اما حکومت در زمان پیغمبر و امام با خود آنهاست که خدا با نص قرآن اطاعت آنها را بر همه بشر واجب کرده است. (1)
در این عبارت هم به«اصل اولی»در مسئله ولایت و هم به خارج شدن پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام از تحت اصل اشاره شده است و در جای دیگر نوشته است:
و آنچه عقل خدا داده حکم میکند آن است که تأسیس حکومت به طوری که بر مردم به حکم خرد لازم باشد متابعت و پیروی از آن از کسی روا و بهجاست که مالک همه چیز مردم باشد و هر تصرفی در آنها بکند،تصرف در مال خود است و چنین شخصی که تصرف و ولایتش در تمام بشر به حکم خرد نافذ و درست است،خدای عالم است که مالک تمام موجودات و خالق ارض و سماوات است.پس هر حکمی که جاری کند،در
1) (1) .کشف الاسرار،ص184.
مملکت خود جاری کرده و هر تصرفی بکند،در خانه خود تصرف کرده است و اگر خدا به کسی حکومت داد و حکم او را به توسط گفته پیامبران لازم الاطاعه دانست،بر بشر نیز لازم است از آن اطاعت کنند و غیر از حکم خدا و یا آنکه خدا تعیین کرده،هیچ حکمی را بشر نباید بپذیرد و جهت هم ندارد که بپذیرد. (1)
در کتاب الرسائل و کتاب البیع نیز پس از آن که اصل حکومت را از آن خدا معرفی کرده است،به بیان این مطلب پرداخته که درباره غیر خدا اصل،عدم نفوذ حکم و ولایت احدی بر دیگری است و ولایت و نفوذ حکم غیر خدا نیازمند جعل خدا و اذن الهی است و این اذن واجازه را خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام داده است. (2)
از نگاه امام حکومت اسلامی ضروری است و خداوند متعال در زمان حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه هدی مسئولیت آن را بر دوش آنان نهاده است و در عصر غیبت کبرای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف این سؤال مطرح است که ولایت و حکومت در این دوران چه حکمی دارد و در این دوران حاکم کیست و چگونه باید تعیین شود؟
امام خمینی رحمه الله نخستین بار در کتاب کشف الاسرار دلیل اقامه کرده است که درعصر غیبت تنها فقیه عادل حق حکومت دارد.وی در پاسخ به شبهه نویسنده کتاب که نوشته است:«تازه طبق مبانی فقهی هم این ادعا که حکومت حق فقیه است،هیچ دلیل ندارد»، (3)نوشته است:«مبانی فقه عمدهاش اخبار و احادیث ائمه علیهم السلام
است که آن هم متصل است به پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و آن هم از وحی الهی است». (1)
سپس چهار روایت برای اثبات ولایت فقیه ذکر کرده که بعداً نقل خواهیم کرد.در کتاب الرسائل پس از اثبات ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت،فقیه را قدر متیقن برای تصدی ولایت و داشتن حق حکومت معرفی کرده است. (2)
در تحریر الوسیله پس از آنکه اسلام را دین سیاست معرفی کرده و تأکید کرده که هر کس قائل به جدایی دین از سیاست باشد،دین و سیاست را نشناخته است،میگوید:
کسی که اندک تدبری در احکام حکومتی،سیاسی،اجتماعی و اقتصادی اسلام داشته باشد،در مییابد که اسلام دین سیاست با تمام شئونش است.کسی که گمان کند دین از سیاست جداست،جاهلی است که نه اسلام را شناخته است و نه سیاست را. (3)
در کتاب امر به معروف و نهی از منکر نوشته است:
در عصر غیبت ولی امر و سلطان عصر،نایبان عام آن حضرت که عبارتاند از:فقیهان جامع شرایط فتوا و قضا،در اجرای سیاست(حدود و تعزیرات)و دیگر مسئولیتهایی که به عهده امام است؛به جز جهاد ابتدایی،جانشین آن حضرت هستند. (4)
در کتاب البیع به صراحت درباره حاکم حکومت اسلامی اظهار نظر کرده است و بر این باور است که گر چه در زمان غیب شخص خاصی برای تصدی حکومت اسلامی تعیین نشده است،لیکن چون حکومت اسلامی در حقیقت،
حکومت قانون خداست،والی و حاکم اسلامی باید دارای دو صفت باشد:یکی علم به قانون و دوم عدالت و این دو شرط در فقیه جامع شرایط فتوا جمع است و سپس نوشته است:
تمام اختیاراتی که برای رسول و امامان در امر حکومت و سیاست ثابت است،برای فقیه عادل نیز ثابت است و معقول نیست در این فرقی میان پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان و فقیه باشد؛زیرا و الی هر کس باشد،مجری احکام است و اختیارات یکسانی در اجرای احکام دارد. (1)
نیز پس از ذکر دلایل عقلی و نقلی ولایت فقیه نوشته است:«حاصل بحثهای گذشته آن شد که تمام شئون و اختیارهایی که برای ائمه از جهت آن که رهبری امت را به عهده دارند،ثابت است،برای فقیهان نیز ثابت است؛مگر آنکه دلیلی دلالت کند که این امر،ویژه امام معصوم علیه السلام است. (2)
نیز نوشته است:«هر وظیفه و اختیاری که برای پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام از آن جهت که ولایت دارند و حاکم هستند،ثابت است،برای فقیه نیز ثابت است و اما آنچه که به رهبری جامعه بستگی ندارد و برای پیامبر و امام ثابت است،برای فقیه ثابت نیست». (3)
نیز نوشته است:«بنابراین،فقیه در عصر غیبت نسبت به جمیع آنچه امام ولی امر بوده،ولی امر است». (4)
نیز نوشته است:«نتیجه تمام آنچه ذکر کردیم آن است که تمام آنچه برای
امام معصوم علیه السلام ثابت است،برای فقیه نیز ثابت است؛مگر آنکه دلیل اقامه شود که آنچه برای امام ثابت است،از جهت ولایت و سلطنت او نیست». (1)
امام خمینی رحمه الله برای اثبات ولایت مطلقه فقیه از شیوهای کاملاً ابتکاری استفاده کرده است.در این شیوه،امام رحمه الله با بیان یک سلسله مطالب خدشه ناپذیر،بدیهی و بیگفتوگو در مقام مبانی ولایت فقیه،نتیجه میگیرد که در دوران غیبت کبری باید حاکمیت و رهبری جامعه اسلامی با اختیاراتی به گونه اختیارات پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام در اداره جامعه به عهده فقیه جامع شرایط گذاشته شده باشد.مبانی روشنی که امام ذکر کرده،همان اصولی است که از آغاز طرح دیدگاه امام به ترتیب ذکر کردیم:
ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در همه اعصار،حتی در عصر غیبت کبری.این اصل با توجه به جامعیت دین اسلام،ماهیت احکام اسلامی و سیره و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام جزء مسلمات حکم عقلی خواهد بود.
پس از ثابت کردن ضرورت حکومت و رهبری در جامعه در مقام مطلب بیگفتوگو و خدشه ناپذیر عقلی و با نبود معصوم علیه السلام تنها کسی که به حکم روشن عقلی،یقین داریم خداوند متعال و پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام راضی به حاکمیت اویند،فقیه جامع شرایط است.این مسئله جزء مسلمات و بدیهیات عقلی به شمار میرود و هیچ نیاز به استدلال ندارد.
1) (1) .همان.
امام خمینی در کتاب البیع بعد از ذکر مبانی فوق نوشته است:
آنچه ذکر کردیم از واضحات عقل است،لزوم حکومت برای گسترش عدالت،تعلیم و تربیت،حفظ نظم،رفع ظلم،سد ثغور و منع از تجاوز اجانب از واضحترین احکام عقول است.بدون تفاوت بین زمانی با زمان دیگر یا سرزمینی با سرزمین دیگر.با این همه دلیل شرعی نیز به این مطلب دلالت دارد. (1)
در ادامه بحث تصریح کرده است:«پس ولایت فقیه-بعد از تصور اطراف قضیه-امر نظری که محتاج برهان باشد،نیست؛با این همه روایاتی به این معنای وسیع دلالت دارد که بعضی از آنها را ذکر میکنیم». (2)
در آغاز کتاب ولایت فقیه نوشته است:
ولایت فقیه از موضوعاتی است که تصور آنها موجب تصدیق میشود و چندان به برهان احتیاج ندارد.به این معنا که هر کسی عقاید و احکام اسلام را حتی اجمالاً دریافته باشد،چون به ولایت فقیه برسد و آن را به تصور آورد،بیدرنگ تصدیق خواهد کرد و آن را ضروری و بدیهی خواهد شناخت». (3)
امام در سخنان فوق تصریح میکند که ولایت فقیه از«واضحات عقل»،«از واضحترین احکام عقول»«بی نیاز از برهان»و«ضروری و بدیهی»است.با این وصف،بعضی از نویسندگان معاصر در سخنان فوق قرینهای یافتهاند که مشخص میکند مراد حضرت امام رحمه الله بداهت عقلی ولایت فقیه نیست.
خوشبختانه در عبارت اخیر امام رحمه الله قرینهای است که مشخص میکند مراد حضرت امام بداهت عقلی ولایت فقیه نمیباشد؛بلکه حداکثر لزوم و ضرورت
شرعی آن است؛به این معنا که هر کس عقاید و احکام اسلامی را حتی اجمالاً دریافته باشد،چون به ولایت فقیه برسد و آن را به تصور درآورد،بیدرنگ تصدیق خواهد کرد و آن را ضروری و بدیهی خواهد شناخت. (1)
امام در سخنان فوق تصریح میکند که ولایت فقیه از«واضحات عقل»،«از واضحترین احکام عقول»،«بی نیاز از برهان»و«ضروری و بدیهی»است.با این وصف،بعضی از نویسندگان معاصر در سخنان فوق قرینهای یافتهاند که مشخص میکند مراد حضرت امام رحمه الله بداهت عقلی ولایت فقیه نیست.
پس این تصدیق متوقف بر دو امر است:یکی دریافتن عقاید و احکام اسلام و دیگری تصور اطراف قضیه و از آنجا که امر اول بدیهی نیست،بلکه بخشی از آن حتی عقلی نیز نمیباشد،و نتیجه تابع أخس مقدمتین است،نتیجه میگیریم که بنا بر عبارت فوق ولایت فقیه بدیهی عقلی نیست،چه برسد به اینکه بدیهی اولی باشد...در نظری بودن(بدیهی نبودن)ولایت فقیه همه علمای امامیه اتفاق نظر دارند. (2)
توجه نویسنده محترم را به چند نکته جلب میکنم:
1.اهل منطق گفتهاند که امور بدیهی لازم نیست برای همگان بدیهی باشد.به تعبیر محمدرضا مظفر:«یک قضیه ممکن است پیش شخصی بدیهی باشد و پیش شخصی دیگر نظری باشد». (3)
حتی روشنترین بدیهیات که اولیات هستند،برای همگان یکسان نیستند؛ازاینرو،محمدرضا مظفر نوشته است:
همین اولیات نیز دو دستهاند:دستهای پیش همه روشن است؛زیرا تصور موضوع و محمول آنها پیش همگان روشن است؛مانند دو مثال«کل بزرگتر از جزء است»و«اجتماع نقیضین محال است»و بعضی از اولیات است که پیش بعضی روشن نیست؛زیرا در تصور حدود،امر بر آنان مشتبه است و آن گاه که اشتباه بر طرف شد،عقل جزم به حکم پیدا میکند. (1)
بنابراین،اگر دریافتن عقاید و احکام اسلام برای نویسنده محترم نظری است،منافاتی با بداهت آن پیش امام ندارد.
2.فقیهان احکام شرعی را به ضروری و غیر ضروری تقسیم کردهاند و فرضاً بگوییم که احکام ضروری در آغاز بدیهی نبودهاند،بدون شک اکنون جزء بدیهیات برای هر مسلمانی است.منظور امام رحمه الله آن است که اگر انسان همین احکام ضروری و بدیهی اسلام را تصور کند،مانند مسائل مالی خمس و زکات،قضاوت،اجرای حدود و تعزیرات،جهاد و...چون به ولایت فقیه برسد و آن را تصور کند بیدرنگ تصدیق خواهد کرد.پس اینکه نویسنده محترم درک عقاید و احکام اسلام را جزء نظریات گرفته و نتیجه را تابع اخس مقدمتین معرفی کرده است،با واقعیت خارجی هیچ گونه مطابقتی ندارد؛زیرا لازم نیست انسان جزئیات این مسائل را بشناسد تا به ضرورت ولایت فقیه پی ببرد؛بلکه توجه و مرور در کلیات مسائل سیاسی-اجتماعی اسلام کافی است که انسان را به ضرورت تعیین و الی برای اجرای آنها رهنمون شود.
اما جمله پایانی نویسنده:«در نظری بودن(و بدیهی نبودن ولایت فقیه)همه علمای امامیه اتفاق نظر دارند»اولاً،بیپایه بودن این ادعا با توجه به اینکه فقیهانی مانند صاحب جواهر و امام رحمه الله مسئله را بدیهی دانستهاند،روشن میشود.
1) (1) .همان،ص281.
ثانیاً با توجه به مطلبی که از اهل فن نقل شد،منافاتی ندارد مسئلهای را گروهی بدیهی بدانند و گروه دیگر آن را نظری به حساب آورند و جالب آن است که نویسنده در فصل دیگر به این حقیقت اعتراف کرده و نوشته است:«اینکه عالمی مسئلهای را از فرط وضوح،بدیهی،ضروری یا اجمالی بداند،حال آنکه دیگر عالمان بر ابطال همان مسئله دلیل اقامه کرد باشند،در مجموعه علوم ما بیسابقه نیست». (1)
پس از اینکه عدهای ولایت فقیه را نظری دانستهاند،نمیتواند در اصل مسئله خدشه وارد بسازد؛بنابراین طبق نظر امام نظری دانستن مسئله،معلول کم توجهی به مبانی خدشه ناپذیری است که امام در مقام مبانی ولایت فقیه ذکر کرده است.
حضرت امام خمینی رحمه الله ولایت فقیه را جزء مسائل بدیهی و بینیاز از دلیل میداند.با این حال،برای تنبه کسانی که بدیهی بودن مسئله را قبول ندارند،دلایل محکم عقلی و نقلی برای اثبات ولایت فقیه اقامه کرده است که در اینجا به دلایل عقلی ولایت فقیه از نگاه امام خواهیم پرداخت.از مجموع مطالبی که امام در کتابهای مختلفش درباره ولایت فقیه نوشته است،به دست میآید که امام هم به دلیل عقلی مستقل و هم دلیل عقلی غیر مستقل برای اثبات ولایت فقیه استدلال کرده است.
امام خمینی رحمه الله در کتاب البیع نوشته است:
1) (1) .حکومت ولایی،ص231.
به همان دلیل که امامت ثابت شده است،لزوم حکومت و حاکم بعد از غیبت ولی امر عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز ثابت میشود؛بهویژه که سالیان متمادی از غیبت گذشته و شاید[پناه بر خدا]هزارها سال دیگر طول کشد که خدا میداند.آیا مهمل گذاشتن امت اسلامی و بلاتکلیف گذاشتن آنان در این مدت طولانی با حکمت خدای حکیم سازگار است؟آیا خداوند در این مدت طولانی به هرج و مرج و اختلال نظام راضی شده و برای اتمام حجت تکلیف شرعی مردم را برای آنان روشن نکرده است؟ (1)
1.از بیان فوق استفاده میشود که نبود حکومت دینی و حاکمی عالم و عادل موجب هرج و مرج و اختلال نظام است و این امور با حکمت خدای حکیم سازگار نیست.
2.دلیل فوق دلیلی عقلی است که به زمین یا زمان خاصی اختصاص ندارد و هم شامل زمان پیامبران میشود که نتیجهاش ضرورت نبوت است و هم شامل زمان پس از رسول میشود که ضرورت امامت را نتیجه میدهد و هم ناظر به عصر غیبت است که حاصلش ضرورت ولایت فقیه است.
3.دلیل عقلی فوق جزء دلایل عقلی مستقل است و در هیچ یک از پایههایش به دلیل عقلی نیاز ندارد و در کلام به آن قاعده لطف میگویند.
دلیل عقلی غیر مستقل دلیلی است که برخی از مقدمات آن را عقل و برخی دیگر از مقدماتش را نقل تأمین میکند.این گونه دلایل بر دو قسم است:قسم اول،دلیلی است که موضوع آن از شرع گرفته شده باشد؛لیکن عقل،مستقلاً
1) (1) .کتاب البیع،ج2،ص461.
حکم خود را بر آن موضوع مترتب کند و قسم دوم،دلیلی است که موضوع و حکم آن از شرع گرفته شده باشد؛لیکن عقل لازمه آن حکم را بر آن موضوع بار میکند.دلیل عقلی غیر مستقلی که امام بیان کرده،از قسم دوم است.
امام خمینی رحمه الله در الرسائل نوشته است:
«همه ما میدانیم که نبوت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله کاملترین نبوتها و دینش کاملترین ادیان است و چنین دینی که هیچ یک از احتیاجات بشر را بیپاسخ نگذاشته و حتی آداب خوردن و خوابیدن و بهای یک خراش در بدن را بیان کرده است،ممکن نیست مسئله حکومت را-که مهمترین احتیاج امت در هر شبانه روز است-بیپاسخ گذاشته باشد و اگر-پناه بر خدا-پیامبر صلی الله علیه و آله امر سیاست و قضاوت را با آن همه اهمیتی که دارد،مهمل گذاشته باشد،دینش ناقص خواهد بود و با خطبه«حجة الوداع»سازگار نخواهد بود و نیز اگر تکلیف امت را برای دوران غیبت امام معصوم علیه السلام روشن نکرده باشد،یا به امام علیه السلام دستور نداده باشد که تکلیف امت را روشن سازد،با اینکه از غیبت طولانی امام علیه السلام خبر داده،این امر نقص بزرگی در ساحت تشریع و قانونگذاری محسوب میشود که واجب است دین از آن منزه باشد.پس به حکم ضرورت عقلی،امت در دوران طولانی غیبت در مهمترین احتیاجشان،یعنی سیاست و قضاوت،بلاتکلیف رها نشده است؛بهویژه با توجه به آنکه در این دوران طولانی از مراجعه به سلاطین جور و قضات آنان ممنوع شدهاند و مراجعه به آنان در حکم مراجعه به طاغوت محسوب شده و آنچه با حکم آنان گرفته شود و لو به حق نام«سحت»به خود گرفته است.مطالب بالا افزون بر آنکه از مسائل روشن و ضروری عقل است،بعضی از روایات نیز بر آن دلالت دارد.
پس از آنکه روشن شد منصب حکومت و قضاوت در دوران غیبت مهمل گذاشته نشده و به حکم روشن عقل کسی برای تصدی این منصب تعیین شده است،عقل حکم میکند که فقیه آشنا به قضا و سیاسات دینی و
عادل در امور رعیت،قدر متیقن برای تصدی چنین مقامی است؛بهویژه با توجه به اینکه خدای متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه علم و حاملان علم را تعظیم کرده و در حق فقیهان مطالب فراوانی را فرمودهاند». (1)
استدلال فوق بر چهار پایه استوار است:
-دین اسلام کاملترین و جامعترین ادیان است و به همه احتیاجات بشر پاسخ داده است و هیچ نیازی از نیازهای بشری را بیپاسخ نگذاشته است؛
-حکومت از مهمترین احتیاجات بشری است و اگر شرع سرنوشت آن را تعیین نکرده باشد،به مهمترین نیاز امت پاسخ نداده و این نقص در دین است؛
-همچنان که حکومت در عصر حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام مهمترین احتیاج امت است،در عصر غیبت نیز از مهمترین نیازهای امت است؛بهویژه با طولانی شدن دوره غیبت و ممنوعیت مراجعه به سلاطین جور و قضات آنان؛
-پس از آنکه معلوم شد مسئله حکومت و قضاوت در دوران غیبت مهمل گذاشته نشده است و به حکم عقل باید پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را برای تصدی این منصب تعیین کرده باشد،عقل حکم میکند که زعیم امت اسلامی افزون بر شرایط عمومی که به حکم عقل در هر رهبری لازم است،باید آشنا به قضا و سیاسات دینی و عادل در امور امت باشد؛بنابراین،قدر متیقن برای تصدی چنین مقامی،فقیه عادل است و عقل حکم میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله یا امام علیه السلام،فقیه عادل را برای تصدی حکومت اسلامی تعیین کرده است.
در کتاب البیع دلیل عقلی غیر مستقل را به گونه دیگر تقریر کرده است.پس از آنکه با دلیل عقلی و نقلی ضرروت حکومت اسلامی را حتی در دوران غیبت اثبات کرده،نوشته است:
1) (1) .الرسائل،ج2،ص101.
پس میگوییم از آنجا که حکومت اسلامی،حکومت قانون خدا بر مردم است و با هدف اجرای قانون و بسط عدالت الهی در میان مردم تشکیل میشود،باید و الیان و حاکمان چنین حکومتی دارای دو صفتی باشند که بدون آن دو صفت،پیاده کردن حکومت قانون و اجرای عدالت معقول نیست:یکی از آن دو صفت عبارت است از«علم به قانون»و دومی عبارت است از«عدالت».«کفایت»نیز در علم داخل است؛زیرا بیهیچ شبههای در حاکم اسلامی«کفایت»شرط است و اگر خواستی بگو:شرط سوم از شرایط اسلامی حاکم اسلامی«کفایت»است.مطلب بالا برای هر عاقلی روشن است.با این حال،باید توجه داشته باشیم که معنای شرط نبودن دو صفت فوق آن است که خداوند متعال جاهل(غیر فقیه)و ظالم و فاسق(غیر عادل)را به عنوان و الی مسلمانان و حاکم بر مقدرات و اموال و نفوس آنان قرار داده است.با اینکه شرع مقدس اهمیت ویژهای برای اموال و نفوس مردم قائل است و معقول نیست خدای متعال جاهل و ظالم و فاسق را و الی مسلمانان قرار دهد و بر مقدرات و اموال و نفوس آنان مسلط کند و معقول نیست قانون به نحو شایسته و بایسته اجرا شود؛جز با دست و الی عالم و عادل. (1)
استدلال فوق بر اصول ذیل استوار است:
-حکومت اسلامی در همه دورهها حتی در دوره غیبت باید تشکیل شود؛
-ماهیت حکومت اسلامی حکومت قانون الهی است و با هدف اجرای قانون الهی و بسط عدالت تشکیل میشود؛
-برای رسیدن به اهداف فوق و الی باید عالم به قانون(فقیه)و عادل باشد و دست برداشتن از دو شرط فوق به معنای این است که خداوند جاهل و ظالم و فاسق را و الی مسلمانان قرار داده و بر مقدرات و اموال و نفوس آنان مسلط کرده است و این معقول نیست.
1) (1) .کتاب البیع،ج2،ص464.
امام خمینی رحمه الله در استدلال به ولایت فقیه،دست به ابتکار تازهای زد که با روش دیگر فقیهان فرق دارد.امام خمینی رحمه الله در درجه نخست از ضرورت حکومت،ضرورت حکومت اسلامی با توجه به مذاق شریعت و روح کلی حاکم بر احکام الهی که مقدمات دلیل عقلی به شمار میروند،سخن گفته و با این روش ولایت مطلقه فقیه را در ردیف مسائل ضروری و بیگفتوگو و روشن فقه قلمداد کرده است که بر فرض بیاعتباری روایات،به اصل ولایت مطلقه فقیه،هیچ خللی و اشکالی وارد نخواهد شد.در حقیقت،امام تمسک به روایات را در درجه دوم و سوم اهمیت قرار داده است و در بعضی اظهار نظرهای خود از روایات در حد تأیید مطلب یاد کرده است و ما در این قسمت دلیلهای نقلی ولایت فقیه از نگاه امام خمینی رحمه الله را مرور خواهیم کرد.امام خمینی رحمه الله نخستین بار در کتاب کشف الاسرار در پاسخ به شبهه نویسنده کتاب اسرار هزار ساله که گفته است:«تازه طبق مبانی فقهی هم این ادعا که حکومت حق فقیه است،هیچ دلیلی ندارد»چهار روایت از دلیلهای نقلی ولایت فقیه را نقل کرده و به طور مختصر توضیح داده است.
آن چهار روایت عبارتاند از:
-توقیع شریف:بعد از نقل و ترجمه روایت نوشته است:«پس معلوم شد که تکلیف مردم در زمان غیبت امام آن است که در تمام امورشان رجوع کنند به راویان حدیث و اطاعت از آنها کنند و امام آنها را حجت خود کرده و جانشین خود قرار داده». (1)
1) (1) .کشف الاسرار،ص187.
-نبوی«اللهم ارحم خلفایی...»:در توضیح نوشته است:«پس معلوم شد آنهایی که روایت سنت و حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله میکنند،جانشین پیغمبرند و هر چه برای پیغمبر صلی الله علیه و آله از لازم بودن اطاعت و ولایت و حکومت ثابت است،برای آنها هم ثابت است؛زیرا که اگر حاکمی کسی را جانشین خود معرفی کرد،معنیاش آن است که کارهای او را در نبودنش او باید انجام دهد». (1)
-مقبوله عمر بن حنظله:در توضیح نوشته است:«در این روایت مجتهد را حاکم قرار داده و رد او را رد امام و رد امام را رد خدا و رد خدا را در حد شرک به خدا دانسته است».
4.روایت«مجاری الامور...»:در توضیح نوشته:«از این روایت ظاهر میشود اجرای همه امور به دست علمای شریعت است که امین بر حلال و حراماند».
در کتاب الرسائل پس از استدلال عقلی برای اثبات ولایت مطلقه فقیه به دوازده روایت به عنوان مؤید اشاره کرده و در ادامه نوشته است (2):«اگر چه نسبت به هر یک از روایات شاید اشکال سندی یا دلالی بشود؛لکن تمام این روایات در مجموع،فقیه عادل را قدر متیقن برای حکومت قرار میدهد؛چنانکه ذکر کردیم». (3)
1) (1) .همان.
2) (2) .خصوصا مع ما یری من تعظیم الله تعالی و رسوله الأکرم و الأئمه علیهم السلام العلم و حملته و ما ورد فی حق العلماء من کونهم حصون الاسلام،و امناء،و ورثه الانبیاء،و خلفاء رسول الله،و امناء الرسول،و انهم کسائر الأنبیاء،و منزلتهم منزله الانبیاء فی بنی اسرائیل،و انهم خیر خلق الله بعد الائمه اذا صلحوا،و ان فضلهم علی الناس کفضل النبی علی ادناهم،و انهم حکام علی الملوک و انهم کفیل ایتام اهل اللبیت و ان مجاری و الاحکام علی ایدی العلماء...الی غیر ذلک(الرسائل،ج2،ص103).
3) (3) .همان،ص104.
سپس به بررسی سند و دلالت دو روایت معروف،مقبوله عمر بن حنظله و مشهوره ابی خدیجه پرداخته است.امام خمینی رحمه الله بحث کارشناسی درباره روایات مربوط به ولایت فقیه را در کتاب البیع انجام داده است.
امام خمینی رحمه الله در این کتاب پنج روایت را روایات اصلی باب میداند و بقیه روایات را در ذیل این پنج روایت یا در پایان ذکر کرده است و چهار روایت از این پنج روایت را به لحاظ سند و دلالت تمام دانسته است که عبارتاند از:
-نبوی صلی الله علیه و آله«اللهم ارحم خلفایی»؛
-روایت علی بن حمزه از امام موسی بن جعفر علیه السلام:«الفقهاء حصون الاسلام...»؛
-توقیع شریف:«اما الحوادث الواقعه...»؛
-مقبوله عمر بن حنظله از امام صادق علیه السلام؛
-صحیحه قداح از امام صادق علیه السلام:«ان العلماء ورثه الانبیاء».
از میان روایات فوق،سند توقیع شریف را غیر معتبر دانسته؛گرچه دلالتش را تمام معرفی کرده است؛اما سند و دلالت چهار روایت دیگر را تمام دانسته است.نوآوری که امام خمینی رحمه الله در مبحث ادله نقلی دارد،در چگونگی برداشت از روایات فوق است.بر خلاف عدهای از فقیهان که ضمن تردید در اطلاق و ظهورات روایات،قدر متیقن از روایات را افتا،قضا و امور حسبیه دانستهاند.امام خمینی رحمه الله برداشت وسیعتری از اطلاقات روایات کرده و مفهوم روایات را به شئون حکومتی تسری داده است؛برای نمونه،حضرت امام خمینی رحمه الله خلافت را در جمله«اللهم ارحم خلفایی...»به معنای ولایت و حکومت گرفته،از«حصن اسلام»حفظ مجموعه دین را استنباط کرده و بر این باور است که مجموعه دین در پرتو حکومت دینی محفوظ میماند.از جمله«الفقهاء أمناء»مفهوم امانت در سطح حکومت و ولایت را برداشت کرده و از جمله«فإنی قد جعلته علیکم
حاکما»استفاده کرده است که امام صادق علیه السلام فقیه را هم در امور قضایی و هم در امور مربوط به حکومت و رهبری جامعه حاکم قرار داده است و مفهوم وراثت انبیا را مفهومی گسترده گرفته و بر این باور است که مقتضای ارث بردن از انبیا آن است که همه آنچه در تحت ولایت انبیا است،به فقیهان منتقل شده است.
گر چه بعد از شکست مشروطه و پایان یافتن مباحثی که بین مشروطه طلبان و مشروعه خواهان جریان داشت،شاهد شکلگیری دوره جدیدی هستیم،دورهای که میتوان آن را دوره سیاستگریزی نام گذاری کرد؛لیکن مباحث سنتی ولایت فقیه درباره ادله ولایت فقیه و حوزه اختیارات فقیه در لابهلای کتابهای فقهی جریان داشته و به سبک فنی و اجتهادی انجام گرفته است و موشکافیهایی در سند و دلالت اخبار مربوط به ولایت فقیه و حوزه اختیارات فقیهان صورت گرفته است و ما در این قسمت از کتاب،پس از طرح دیدگاه امام خمینی رحمه الله مروری به نظرهای فقیهان معاصر امام خواهیم داشت تا تفاوت نظریه ولایت مطلقه فقیه امام خمینی رحمه الله با نظریه فقیهان معاصرِ آن فقیه فرزانه بیش از پیش روشن شود.
نظرهای فقیهان معاصر در موضوع ولایت فقیه را به سه دیدگاه میتوان تقسیم کرد (1):
1) (1) .بعضی از نویسندگان،نظریههای فقیهان معاصر را نه(9)نظریه میدانند،(نظریههای دولت در فقه شیعه).با تأمل در نظریههایی که این نویسنده بیان کرده،روشن میشود که بعضی از آنها از تخیل یا عدم درک صحیح مطلب سرچشمه گرفته و نظریههای فقیهانی که طرفدار آن نظریه معرفی شدهاند،با آن نظریه سازگار نیست؛مانند نظریه سلطنت مشروعه و بعضی از آنها از حوزه ولایت فقیه خارج است؛مانند نظریه وکالت مالکان شخصی مشاع و بعضی دیگر نیز در یکدیگر تداخل دارند و در یک عنوان جمع پذیر هستند؛مانند نظریههایی که در عنوان«ولایت انتصابی فقیهان»جای میگیرند یا نظریههایی که در عنوان«ولایت انتخابی»میتوان جای داد؛ازاینرو،همه نظریهها در سه نظریه فوق قابل جمع هستند.
همه فقیهان طرفدار نصب فقیه که حوزه اختیارات فقیه را بیشتر از امور حسبیه میدانند را در دیدگاه اول جای میدهیم.گرچه این دسته از فقیهان در قلمرو اختیارات ولی فقیه دیدگاه یکسانی ندارند.
یکی از طرفداران«نظریه نصب»آیتالله بروجردی رحمه الله است.این فقیه فرزانه روایات ولایت فقیه را با توجه به روح قوانین اسلام و نقش ولی فقیه در اجرای احکام شرع تحلیل و برای درک بهتر روایات مربوط به ولایت فقیه بهویژه مقبوله عمر بن حنظله چهار مقدمه را تنظیم کرده است.
1.در هر جامعهای کارهایی هست که از قلمرو وظایف فردی خارج است و از وظایف رهبری و حکومت است؛
2.اسلام دینی سیاسی-اجتماعی است که احکام آن در عبادتهای شرعی خلاصه نمیشود؛بلکه بیشتر احکام شرع درباره کشورداری،تنظیم جامعه و تأمین امنیت فرد و اجتماع است؛
3.در اسلام وظایف سیاسی از احکام عبادی جدا نیست و مردان دین از مردان سیاست جدا نیستند؛
4.زعامت مسلمانان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله از حقوق امامان دوازده گانه است.
با توجه به مقدمات چهارگانهای که گذشته،از آنجا که این امور در همه
عصرها حتی در عصر غیبت مورد ابتلای مردم است و در عصر حضور نیز در همه احوال شیعیان متمکن از مراجعه به ائمه نبودهاند،ما قطع و یقین پیدا میکنیم که شخصیتهایی مانند زراره و محمد بن مسلم از مرجعی که در صورت عدم تمکن از مراجعه به معصومان علیهم السلام در مسائل سیاسی-اجتماعی وظیفه دارند به او مراجعه کنند،پرسیدهاند و ائمه علیهم السلام نیز این امور را مهمل و بیپاسخ نگذاشتهاند و افرادی را برای انجام دادن این امور نصب کردهاند؛به ویژه که از آینده خبر داشتهاند و اصحاب را از مراجعه به طاغوت و قضات جور نهی کرده بودند و مقبوله عمر بن حنظله یکی از این دسته روایات است.
پس مراد از«حاکم»در مقبوله کسی است که در امور سیاسی-اجتماعی که جزء وظایف فرد فرد نیست و شارع نیز راضی به ترک آن نمی باشد،مردم وظیفه دارند به او مراجعه کنند که قضاوت تنها بخشی از این وظایف است. (1)
این شهید فرزانه در پاسخ به ندای پدر بزرگوارش که از حوزویان خواسته بود به شناساندن و تبیین«ولایت فقیه»بپردازند،این بحث را مطرح کردند و خلاصه نظر این بزرگوار از کتاب ولایت فقیهاش نقل میشود.به عقیده مصطفی خمینی همه اختیاراتی که خداوند در اداره شئون مردم به معصومان علیهم السلام داده،به فقیه نیز داده است.وی تصریح کرده است که حل همه مشکلات فردی-اجتماعی و تشکیل وزارتخانههای مختلف در شئون مختلف مملکت از جمله اختیارات فقیه است و فقیه برای انجام دادن این وظیفه بزرگ نصب شده است.این شهید بزرگوار در زمینه اثبات ولایت فقیه دو ابتکار داشت:1.اصالت دادن به دلیلهای عقلی 2.استناد به
1) (1) .البدر الزاهر فی صلاه الجمعه و المسافر،ص52 به بعد.
آیات قرآن.دلیل عقلی ایشان بر دو مقدمه استوار است:اول،جامعیت دین اسلام و دوم،تکالیف شرعی که به چند دسته تقسیم میشود:دسته اول،تکالیفی که از شخصی خاص یا حالتی خاص،خواسته شده است؛مانند بسیاری از تکالیف فردی؛دسته دوم تکالیفی که انجام دادن یا ترک آن از همه افراد در همه حالات خواسته شده است؛مانند ترک شرب خمر یا زنا؛سوم تکالیف مربوط به جامعه است که شارع به هیچ وجه راضی نیست این تکالیف زمین بماند و هیچ تکلیفی نمیتواند با انجام دادن آنها مزاحمت کند؛مانند نظم و امنیت جامعه.دین اسلام که دین جامعی است،نمیتواند نسبت به این قبیل تکالیف(نظم و امنیت)بیتفاوت باشد و کسی را مسئول و متصدی این قبیل کارها تعیین نکند.معقولترین گزینه برای انجام دادن این دسته از تکالیف در عصر غیبت تعیین فقیه عادل است.
در قسمت ادله نقلیه،این شهید بزرگوار ابتدا به آیات قرآن،سپس به استدلال به روایات پرداخته بود.در استدلال به روایات افزون بر روایاتی که استدلال به آنها در مسئله متعارف است،به روایات جدیدی نیز استناد کرده؛مانند بعضی از خطبههای نهج البلاغه و در پایان ادله،به اجماع منقول و محصل نیز تمسک کرده است.در بحث تعیین قلمرو ولایت فقیه،ابتدا ولایت را به دو قسم ولایت«اختیاری»و غیر اختیاری»و ولایت اختیاری را نیز به ولایت«عامه مطلقه»و«ولایت عامه مقید»تقسیم کرده است.ولایت مطلقه مانند ولایتی که انسان بر جان و مال خودش دارد و ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام را مصداق ولایت عامه مقیده قرار داده؛در نتیجه ولایت فقیه را نیز از مصادیق ولایت عامه مقیده قرار داده در ادامه در پاسخ به این سؤال که با توجه به اینکه وکالت با مرگ موکل باطل میشود،و فقیهان از سوی امام صادق علیه السلام نصب شدهاند،چگونه میتواند وکالتشان پس از امام صادق علیه السلام ادامه پیدا کند،بر این باور است که این بحث فایده چندانی ندارد؛زیرا مقتضای ادله آن است که ولایت برای فقیه
فعلاً ثابت است و اینکه به چه صورتی این ولایت اتفاق افتاده است،مهم نیست؛ضمن اینکه از دو جای توقیع شریف نصب فقیهان استفاده میشود یکی از«حوادث واقعه»و دیگری«فانهم حجتی علیکم».
پایان بخش مباحث مربوط به ولایت فقیه از سوی این فقیه شهید بحث شرایط حاکم اسلامی است.این شهید فرزانه سه شرط اساسی«فقاهت»،«عدالت»،«سیاستمداری و مدیریت و آگاهی به زمان»را از شرایط حاکم اسلامی دانسته و بر هر یک استدلال کرده و در شرط فقاهت افزون بر اجتهاد در فروع،اجتهاد در اصول را نیز معتبر دانسته است و در بحث شرط عدالت این ادعا را که فسق شخصی با عدالت در مسائل نوعی و اجتماعی قابل جمع است را به شدت رد کرده و شرط بصیرت،سیاستمداری و مدیریت را بدون شبهه در ولی فقیه لازم دانسته است؛با این توجیه که اگر فقیه این شرط را نداشته باشد،مذهب و دین به ناتوانا در اداره جامعه متهم و این امر باعث انحراف مردم از مسیر حق میشود و آنچه باعث اتهام دین یا انحراف شود،به حکم عقل جایز نیست؛افزون بر اینکه قدر متیقن از کسی که از اصل عدم ولایت خارج شده،فقیه عادل سیاستمدار مدیر ومدبر است؛وانگهی عقلای عالم هم کسی را که مدیر و سیاستمدار نیست،در رأس حکومت قرار نمیدهند و شرع مقدس کاری بر خلاف فهم عرفی و بنای عقلا در این امور عقلایی انجام نمیدهد. (1)
دیدگاه آیتالله گلپایگانی رحمه الله در ولایت فقیه از کتاب الهدایه الی من له الولایه نقل شده است.نظر ایشان را در چند اصل زیر میتوان خلاصه کرد:
1) (1) .ولایت فقیه،ص79.
1.اصل این است که هیچ کس بر دیگری ولایت ندارد؛مگر پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام که بر جان و مال مردم از بزرگ و کوچک ولایت دارند؛
2.برخی از مسائل سیاسی-اجتماعی هست که شارع راضی به معطل ماندن آنها نیست؛
3.از روایات استفاده میشود که ائمه علیهم السلام فقها را به نوعی از ولایت و حکومت بر جامعه منصوب و اداره امور سیاسی-اجتماعی مردم را که شارع راضی به معطل ماندن آنها نیست،به فقیهان واگذار کرده است؛
4.ولایت فقیهان به جز در اموری است که اختصاص به ائمه علیهم السلام دارد؛مانند امور شخصی،اموال مردم و.... (1)
این فقیه فرزانه ولایت ذاتی تکوینی و تشریعی را مختص به خداوند متعال و ولایت غیر ذاتی را مختص کسانی میداند که خداوند به آنان ولایت داده است که عبارتاند از:پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیه السلام.این بزرگواران به ادله اربعه از اصل عدم ولایت خارج شدهاند.از آنجا که تنظیم امور مردم همیشه مطلوب است و نظم بخشی به امور مردم هم به اشخاص خاصی واگذار شده،به عقیده ایشان این اشخاص به دلیل عقل و نقل فقیهان جامع شرایط هستند.این فقیه بزرگوار تصریح کرده است که اگر صفاتی که در مورد فقیه جامع شرایط گفته شده،در شخصی جمع شود،ولایت مطلقه بر عهده اوست؛چه خودش بخواهد و چه نخواهد.چنین شخصی نازل منزله امام است؛مگر آنچه از مختصات ائمه است و با دلیل از عهده فقیه خارج شده است. (2)
طرفداران این دیدگاه،ادله ولایت فقیه را از اثبات ولایت عامه انتصابی فقیه عاجز دانسته و بر این باورند که تنها از دلیلهای لفظی انتصاب ولی فقیه در امر فتوا و قضا استفاده میشود و تصدی فقیه نسبت به امور حسبیه از باب قدر متیقن ثابت است.دو تن از فقیهان معاصر در جایگاه نماینده این دیدگاه معرفی شدهاند.
این فقیه فرزانه ضمن اشاره به روایاتی که طرفداران ولایت مطلقه فقیه بدان استناد کردهاند،دلالت یک به یک روایات را مورد مناقشه قرار داده و آنها را حمل به بیان وظیفه علما در تبلیغ احکام و قضاوت کرده است.به عقیده آیتالله حکیم در مقبوله عمر بن حنظله،فقیه در مقابل قاضی منصوب از طرف جائر،در مقام حاکم معرفی شده است و چون قاضیان دستگاه جائز دارای حوزه و قلمرو اختیارات گستردهاند،فقیه نیز همان اختیارات را دارد؛بنابراین فقیه اختیارات وسیعتر از قضاوت را بر عهده دارد؛اما قدر متیقن از این اختیارات حوزه امور حسبیه است.
آیتالله خویی این سخن آیتالله حکیم را مورد مناقشه قرار داده و معتقد است مقام قضا و ولایت دو مقوله جدای از یکدیگرند.اثبات هر یک برای فقیه نیاز به جعل و دلیل معتبر دارد و اثبات یکی مستلزم اثبات دیگری نیست. (1)
دومین فقیه طرفدار این دیدگاه آیتالله خویی است.ایشان در کتاب مصباح الفقاهه بحث مستقلی در مسئله ولایت فقیه منعقد کرده است.وی پس از بحث
1) (1) .نهج الفقاهه،ص299.
درباره ولایت تکوینی،ولایت تشریعی و وجوب اطاعت در اوامر شرعی و اوامر شخصی معصومان علیهم السلام،به سراغ ولایت فقیه رفته و یکایک ادله ولایت فقیه را مورد مناقشه قرار داده و در پایان نتیجه گرفته است که به حسب روایات غیر از منصب فتوا و قضاوت منصب دیگری را نمیتوان برای فقیه ثابت کرد؛اما به حسب اصل،وضع متفاوت است؛زیرا یا علم داریم که غیر فقیه بدون فقیه حق تصرف در آن امور را ندارد،مانند حدود و تعزیرات؛در این صورت،باید از فقیه اذن بگیرند یا شک داریم،حالا شک یا در اعتبار اذن فقیه در صحت شیئی داریم؛نه وجوبش،مانند نماز میت،به اطلاق ادله وجوب نماز میت برای اثبات صحت بدون اذن فقیه تمسک میکنیم یا شک در اعتبار اذن فقیه در اصل وجوب شیئ داریم؛مانند نماز جمعه.در این فرض برائت جاری میشود و یا شک در جواز تصرف بدون اذن فقیه داریم؛مانند تصرف در اوقاف عمومی.در این فرض تصرف بدون اذن جایز نیست و یا شک هم در وجوب و هم در جواز تصرف بدون اذن فقیه داریم؛مانند امور حسبیه،در این فرض نسبت به وجوب برائت جاری میشود و نسبت به تصرف حکم میکنیم به عدم جواز تصرف بدون اجازه فقیه.پس از طریق اصلی عملی برای فقیه در قلمرو امور حسبیه ولایت ثابت میشود. (1)
طرفداران این دیدگاه بر این باور بودند که از روایاتی که دلالت بر ولایت فقیهان واجد شرایط دارد،نمیتوان نصب فقیهان را اثبات کرد؛بلکه این روایات تنها در مقام بیان شرایط ولی امر هستند؛اما انتخاب ولی امر،به عهده امت گذاشته شده و با انتخاب امت ولایت او فعلیت پیدا میکند.این نظریه در گذشته میان فقیهان رایج
1) (1) .مصباح الفقاهه،ج5،ص9.
نبوده است؛به لحاظ تاریخی اولین کسی که به صراحت از انتخاب ولی امر سخن گفته،سید اسدالله میر اسلامی،معروف به خارقانی،از علمای دوره مشروطه است.در میان اندیشمندان معاصر شیخ مهدی شمس الدین،محمد جواد مغنیه،و جعفر سبحانی،و صالحی نجف آبادی را میتوان به نوعی طرفدار دیدگاه انتخاب معرفی کرد؛اما با این همه،نقطه عطف نظریه انتخاب در فقه شیعه را باید در کتاب دراسات فی ولایه الفقیه جستجو کرد.نویسنده کتاب پس از تنظیم پنج مقدمه که برای توضیح هر یک،باب مستقلی را اختصاص داده،به بررسی ادله نصب در مقام ثبوت و اثبات پرداخته و اعتراف کرده است که اگر نصب فقیهان در مقام ثبوت ممکن باشد و در مقام اثبات هم ادله آن تمام باشد،نوبت به انتخاب نمیرسد.سپس به بررسی امکان ثبوتی نصب بالفعل پرداخته و محتملات نصب را در مقام ثبوت،پنج احتمال دانسته و به همه احتمالات خدشه و اشکال وارد کرده است اشکالات مربوط به مقام ثبوت از خلط مباحث مربوط به مقام اجرا با مقام ثبوت ناشی شده است و اشکالات ثبوتی بر نظریه نصب وارد نیست. (1)
نویسنده محترم در مقام اثبات نیز به تفصیل به نقد ادله نظریه نصب پرداخته است.فهرست اشکالاتی که به ادله نصب کرده است عبارتند از:
1.اشکال ثبوتی؛
2.منظور از این روایات اخبار از شأن و منزلت فقهاست؛نه جعل منصب برای آنان؛
3.مراد از این روایات آن است که رسالت بیان احکام و تعلیم و تبلیغ دین به عهده فقیهان گذاشته شده است و دلالتی بر منصب ولایت ندارد؛
1) (1) .ر.ک:ولایت فقیه در اندیشه فقیهان.
4.فرضاً دلالت بر ولایت داشته باشد،در حد بیان شرایط و صلاحیت است؛نه نصب بالفعل. (1)
نویسنده محترم در ادامه فصلی را نیز به اقامه دلیل برای اثبات نظریه انتخاب اختصاص داده و در آن فصل بیست و شش دلیل برای اثبات مدعای خودش آورده است و در آن ادله با استفاده از حکم عقل،سیره عقلا و محتوای قاعده سلطنت،آیات قرآن که دلالت بر وجوب وفای به عقد دارد و نیز آیات شورا،آیات خلیفه بودن انسان و نیز احکام اجتماعی اسلام و...به تثبیت نظریه انتخاب همت گماشته است (2)ما در کتاب ولایت فقیه در اندیشه فقیهان به همه دلایل نویسنده پاسخ دادیم و اثبات کردیم که حق با دیدگاه نصب است. (3)
1.ورود فقهاهت به عرصه رهبری اجتماعی مسلمانان؛
2.طرح نظریه ولایت فقیه به عنوان الگوی حکومتی داری در عصر غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.
3.توجه به مسائل نو پیدا و مستحدثه در عرصههای سیاسی،اجتماعی و اقتصادی؛
4.نفوذ مسائل فقهی در عرصه قانونگذاری و حکومتداری؛
5.تدوین کتابهایی در عرصه حکومت و سیاست و تبیین ابعاد نظریه ولایت فقیه؛
6.تدوین موسوعات فقهی به شکلی تازه مانند موسوعه الفقه الاسلامی طبقا لمذهب اهل البیت،الموسوعه الفقهیه المیسره.
1.آخوند خراسانی،کفایة الاصول،قم،کتابفروشی اسلامیه،1368ش.
2.آصفی،محمد مهدی،مقدمه ریاض المسائل سید علی طباطبائی،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1421ق.
3.آقا بزرگ تهرانی،حیاة الشیخ الطوسی،قم،انتشارات قدس محمدی.
4.-،طبقات،بیروت،دار احیاء التراث العربی،1430ق.
5.-،الذریعه،بیروت،دارالاضواء،1403ق.
6.-،نقباء البشر،مشهد،دارالمرتضی،1404ق.
7.-،حیاة الشیخ الطوسی،نجف اشرف،مطبعة العلمیة،1957م.
8.آملی،محمدتقی،المکاسب و البیع تقریر درسهای میرزا نائینی،قم،انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم،1422ق.
9.ابن ابی جمهور محمدبن زین العابدین،غوالی اللئالی،مطبعه سید الشهداء،قم،1404ق.
10.-،غوالی الئالی،قم،مطبعة السیدالشهداء،1404ق.
11.ابن ادریس،محمدبن احمد،السرائر،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1410ق.
12.ابن الاثیر،علی بن محمد،ابناثیر،الکامل فی التاریخ،بیروت،دارالکتب العلمیه،1418ق.
13.ابن بابویه قمی،محمد بن علی،کمال الدین و اتمام النعمه،تهران،دارالکتب الاسلامیه،1395ق.
14.-،من لایحضره الفقیه،بیروت،موسسه الاعلمی للمطبوعات.
15.-،المقنع،پیام امام هادی علیه السلام،قم،1384ش.
16.-،الاعتقادات،مؤسسه امام هادی علیه السلام،قم،1389ش.
17.ابن بطریق،یحیی بن الحسن،خصائص الوحی المبین،تهران،وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
18.ابن جوزی،عبدالرحمان بن علی،المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم،بیروت،دارالکتب العلمیه،1412ق.
19.ابن حزم،ابی محمد علی بن احمد بن سعید،المحلی،بیروت،دارالجیل.
20.ابن خلکان،احمد بن محمد،وفیات الاعیان،قم،منشورات الرضی،1364.
21.ابن زهره،حمزه بن علی،غنیه النزوع،قم،مؤسسه امام صادق علیه السلام،1417ق.
22.ابن سعد،طبقات،لیدن،بریل،1359ق.
23.ابن شهرآشوب،محمد بن علی،معالم العلماء،تهران،مطبعه فردین،1353ق.
24.-،متشابه القرآن،تهران،انتشارات مصطفوی،1328ش.
25.ابن صلاح،عثمان بن عبدالرحمن،ادب المفتی،مکتبة الاعلام و الحکم،1407ق.
26.-،الفتاوی،المکتبة الاسلامیه،دیار بکر.
27.ابن طاووس رضی الدین ابی القاسم علی بن موسی بن جعفربن محمد،الدروع،قم،مؤسسه نشر اسلامی،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1414ق.
28.-،الطرائف،قم،مطبعة الخیام،1400ق.
29.-،فتح الابواب،قم،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث.
30.-،فرج المهموم،قم،منشورات الرضی،1363ش.
31.-،الامان،قم،مؤسسه آل البیت،1367ش.
32.-،الیقین،قم،دارالکتاب،1413ق.
33.-،سعد السعود،قم،احسن الحدیث،1386ش.
34.-،سعد السعود،نجف اشرف،مطبعة الحیدریة،1369ق.
35.-،کشف المحجة،قم،مکتب الاعلام الاسلامی،1412ق.
36.-،فلاح،نجف،المکتبة الحیدریه،1385ق.
37.-،المواسعه،ناشردلیل ما.
38.-،مهج الدعوات،قم،چاف،1383ش.
39.ابن طاووس،غیاث الدین بن عبدالکریم،فرحة الغری،مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه،1419ق.
40.ابن عنبه،عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب،قم،احیاء الکتب الاسلامیه،1427ق.
41.ابن فوطی،عبدالرزاق بن احمد،تلخیص مجمع الآداب،دمشق،وزارة الثقافة.
42.ابن فهد،جمال الدین ابی العباس احمد بن محمد بن فهد الحلی،المهذب،قم،مؤسسة النشر الاسلامی،1407ق.
43.ابن مشهدی،محمد بن جعفر،المزار،قم،نشر القیوم،1419ق.
44.ابن میثم،میثم بن علی،قواعد المرام فی علم الکلام،قم،مکتبة آیة الله المرعشی النجفی،1406ق.
45.ابن ندیم،محمد بن اسحاق،الفهرست،مکتبه الاسدی و مکتبه الجعفری التبریزی،تهران،1350ق.
46.ابن هبیره،الافصاح،ریاض،دارالوطن،1417ق.
47.ابوزید عبداله بن عمر بن عیسی دبوسی،امد الامد،اصل نسخه از کتابخانه شرقشناسی تاشکند به شماره 3129.
48.ابی جعفر محمد بن علی الطوسی المعروف بابن حمزه؛تحقیق محمد الحسون،الوسیله،قم،مکتبة آیة الله المرعشی النجفی،1408ق.
49.ابی داوود،سنن،بیروت،دار ابنحزم،1419ق.
50.احمد بن حنبل،مسند،بیروت،دارالفکر،1414ق.
51.اربلی،علی بن عیسی،کشف الغمة فی معرفة الائمه علیهم السلام،تبریز،محمد باقر کتابچی حقیقت،1381ق.
52.اردبیلی،احمد،مجمع الفایدة و البرهان،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
53.اردبیلی،محمد بن علی،جامع الرواة اردبیلی،قم،مکتبة المصطفوی،1331.
54.اردبیلی،مقدس،زبدة البیان،تهران،عطائی،1362ش.
55.استرآبادی،محمدامین بن محمد،شریف،الفوائد المدنیه،قم،مؤسسة النشر الاسلامی،1424ق.
56.اصبهانی،افندی،عبدالله،تعلیقه امل الآمل،قم،کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی،1410ق.
57.اصفهانی نجفی،محمدحسن بن محمدباقر،جواهرالکلام،ناشر:حاج موسی طهرانی،1287ق.
58.اصفهانی،محمد تقی،هدایه المسترشدین،تهران،کتابفروشی علی اکبر بن حسین خوانساری،1310ق.
59.افندی الافهانی،میرزا عبدالله،ریاض العلماء و حیاض الفضلا،مشهد،بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی،1366ش.
60.امام خمینی،تحریر الوسیله،قم،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1279ق.
61.امین،سید محسن،اعیان الشیعه،بیروت،دارالتعارف،1403ق.
62.-،اعیان الشیعه،بیروت،دارالتعارف،1403ق.
63.-،خطط جبل عامل،لبنان،الدار العالمیه،1403ق.
64.امینی،عبدالحسین بن احمد،شهداء الفضیله،نجف اشرف،1936م.
65.انصاری،مرتضی،مطارح الانظار،قم،مجمع الفکر الاسلامی،1425ق.
66.-،فرائد الاصول،قم،مصطفوی،1374ق.
67.باسط،علی بن محمد،کشف الرموز،لکنهو،هندوستان،1223ق.
68.بحرانی،یوسف،الحدائق الناضره،قم،النشر الاسلامی،1363ق.
69.بخاری،ابوعبدالله،محمد بن اسماعیل،بن ابراهیم،صحیح بخاری،قاهره،مکتبة عبدالحمید احمد حنفی،1314ق.
70.برجی،یعقوبعلی برجی،ولایت فقیه،تهران،انتشارات سمت،1385ش.
71.برقی،احمد بن محمد،رجال،تهران،دانشگاه تهران،1342ش.
72.بروجردی،حسین،البدر الزاهر فی صلاة الجمعة و المسافر،قم،انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم،1362ش.
73.بروجردی،حسین،جامع احادیث الشیعه،قم،1398ق.
74.-،نهایة التقریر،قم،مطبعة الحکمه،1376ش.
75.بهاءالدین محمد بن حسن بن اسفندیار کاتب،بتصحیح عباس اقبال ابناسفندیا،تاریخ طبرستان،تهران،ناشرکلاله خاور،1320ش.
76.بیهقی،تاریخ بیهق،تهران،کتابفروشی فروغی.
77.تحت نظر بجنوردی،سید محمد کاظم،دائرة المعارف تشیع،تهران،ناشر:مؤسسه دائرة المعارف بزرگ تشیع،1368ش.
78.ترمذی،محمد بن عیسی،السنن،مدینه،مکتبة السلفیه،1384ق.
79.تونی،محمد حسین،الوافیه،قم،مجمع الفکر الاسلامی،1412ق.
80.الجزری،محمد بن محمد،غایة النهایه،بیروت،دارالکتب العلمیه،1352ق.
81.جمعی از نویسندگان،القاب الرسول و عترته،مؤسسه تحقیقات و نشر معارف اهلبیت علیهم السلام.
82.جناتی،ابراهیم،ادوار اجتهاد،تهران،کیهان،1372ش.
83.حائری اصفهانی،محمد حسین بن عبدالرحیم،صاحب فصول،الفصول الغرویه،قم،دار احیاء العلوم الاسلامیه،1404ق.
84.حایری،ابوعلی،محمد بن اسماعیل،منتهی المقال،مشهد،مؤسسه آل البیت علیهم السلام،1416ق.
85.الحر العاملی،محمدبن الحسن،امل الآمل،قم،دارالکتاب الاسلامی،1362.
86.-،وسائل الشیعه،تهران،مکتبة الاسلامیه،1367ش.
87.حرانی،حسن بن علی بن شعبه،تحف العقول،قم،دار الحدی،1386ش.
88.حسن بن زین الدین،صاحب معالم،معالم الاصول،تهران،حاج ابراهیم،1297ق.
89.-،معالم الاصول،تهران،عبدالرحیم علمی،1379ق.
90.-،معالم الاصول،قم،دارالفکر،1374ش.
91.حسن بن یوسف بن علی بن المطهر الحلی،الرجال،نجف،مکتبة الحیدریة،1381ق.
92.حسینی دشتی،مصطفی بن عبدالله،معارف و معاریف،تهران،مؤسسه فرهنگی آرایه،1378ش.
93.حکیمی،محمد رضا،أذکیاء الفقهاء و المحدثین،بیروت،مؤسسة الاعلمی،1418ق.
94.حلی،حسن بن علی،رجال،تهران،دانشگاه تهران،1342ش.
95.حمصی،سدیدالدین محمود الحمصی الرازی،المنقذ من التقلید،قم،مؤسسة النشر الاسلامی،1412ق.
96.خمینی،روح الله الموسوی،کشف الاسرار،عمان،دار عمار للنشر و التوزیع،1408ق.
97.خوئی،ابوالقاسم،معجم رجال الحدیث،بیروت،منشورات مدینة العلم آیة الله خوئی،1409ق.
98.خوانساری،محمد باقر بن زین العابدین،روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات،تهران،اسماعیلیان،1390ق.
99.-،روضات الجنات،تهران،اسماعیلیان،1390ق.
100.دائرة المعارف بزرگ اسلامی،تهران،مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی،1367ش.
101.دوانی،علی،مفاخر اسلام،تهران،مرکز فرهنگی قبله،1364ش.
102.ذهبی،ابی عبدالله محمد،میزان الاعتدال فی نقد الرجال،بیروت،دارالفکر.
103.ذهبی،شمس الدین،تاریخ الاسلام،بیروت،دارالکتاب اللبنانی،1405ق.
104.ذهبی،محمد بن احمد،تذکرة الحفاظ،دار احیاء التراث العربی،بیروت،1374ق.
105.-،سیر اعلام النبلاء،بیروت،مؤسسة الرسالة،1410ق.
106.رافعی،عبدالکریم بن محمد،التدوین،بیروت،دارالکتب العلمیه،1408ق.
107.راوندی،قطب الدین،فقه القرآن،قم،کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی،1405ق.
108.رشیدالدین محمدبن علی بن شهر آشوب،المناقب،قم،علامه.
109.رضی الدین ابی القاسم علی بن موسی بن جعفربن محمد ابنطاووس،اقبال،بیروت،مؤسسة العلمی للمطبوعات،1417ق.
110.روملو،حسن،احسن التواریخ،تصحیح عبدالحسین نوایی،تهران،اساطیر،1384ش.
111.زرکشی،محمد بن بهادر،البرهان،بیروت،دارالکتب العلمیة،1422ق.
112.سبحانی،جعفر،کلیات فی علم الرجال،قم،مرکز مدیریت حوزه علمیه،1410ق.
113.-،تاریخ فقه و فقهای امامیه،تهران،دانشگاه امام صادق علیه السلام،1387ش.
114.سبزواری،عبدالاعلی،مهذب الاحکام فی بیان الحلال و الحرام،نجف اشرف،مطبعة الاداب،1372ق.
115.سبکی،عبدالوهاب بن علی،طبقات الشافعیه الکبری،مصر،دار احیاءالکتب العربیه عیسی البابی الحلب،1976م.
116.سرخسی،محمد بن احمد،الاصول،بیروت،دارالکتب العلمیه،1426ق.
117.سید رضی،محمد بن ابی احمد،نهج البلاغه،تهران،چاپخانه علمی،1325ق.
118.سیوطی،جلال الدین،تاریخ الخلفاء،بیروت،دارالقلم،1406ق.
119.سیوطی،عبدالرحمن بن ابی بکر،تدریب الراوی،بیروت،دارالکتب العلمیه،1399ق.
120.شوشتری،محمد تقی،قاموس الرجال،قم،مؤسسة النشر الاسلامی،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1410ق.
121.شهرستانی،محمد بن عبدالکریم،الملل و النحل،قاهره،مکتبة الانجلو المصریه،1956م.
122.شهید اول،شمس الدین محمدبن مکی العاملی،الدروس،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1417ق.
123.-،غایة المراد،قم،انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم،1414ق.
124.-،ذکری الشیعه،قم،مؤسسه آل البیت علیهم السلام،1419ق.
125.-،الذکری،تهران،1272ق.
126.-،الروضة البهیه فی شرح اللمعة الدمشقیه،(تصحیح آقای کلانتر)،نجف اشرف،جامعة النجف الدینیه،1390ق.
127.-،القوائد و الفوائد،قم،مکتبة الداوری.
128.-،ذکری الشیعه،قم،مؤسسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث،1419ق.
129.-،الاربعون،قم،نهاوندی،1374ق.
130.شهید ثانی محمد بن مکی،الدروس،مشهد،مجمع البحوث الاسلامیه،1417ق.
131.-،الروضة البهیه فی شرح اللمعة الدمشقیه،نجف اشرف،جامعة النجف الدینیه،1386ق.
132.-،البیان،قم،محمد حسون،1412ق.
133.-،الرعایة،قم،کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی،1408ق.
134.-،مسالک الافهام،تهران،سنگی،1268ق.
135.-،تمهید القواعد،قم،انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم،1429ق.
136.-،الروضة البهیه،قم،مکتب الاعلام الاسلامی،1373ق.
137.شیخ انصاری،فرائد الاصول،تهران،اسماعیلیان،1383ش.
138.-،کتاب البیع،تهران،مجد،1382ش.
139.شیخ بهایی،توضیح المقاصد،قاهره،مطبعة المحروسه،1896م.
140.شیخ صدوق،ابنبابویه قمی،من لایحضره الفقیه،تهران،مکتبة الصدوق،1392ق.
141.-،التوحید،مکتبه البوذرجمهری المصطفوی،تهران،1375ق.
142.-،علل الشرایع،بیروت،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،1366ق.
143.-،عیون اخبار الرضا علیه السلام،بیروت،مؤسسة الاعلمی،1404ق.
144.شیخ طوسی،الفهرست،مشهد،دانشگاه مشهد،دانشکده الهیات و معارف اسلامی،1351ش.
145.-،عدة الاصول،بمبئی،مطبع دت پرشاد،1318ق.
146.-،الخلاف،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1421ق.
147.-،امالی،قم،دارالثقافه،1414ق.
148.-،مشیخه التهذیب،تهران،سید محمد علی کتابفروشی،1317ق.
149.-،العده،قم،محمد تقی علاقبندان،1417ق.
150.-،الغیبه،قم،مؤسسة المعارف الاسلامیه،1411ق.
151.-،تمهید الاصول،تهران،انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران،1358ق.
152.شیخ مفید،الاختصاص،تهران،مکتبة الصدوق،1379ق.
153.-،التذکره باصول الفقه(مصنفات شیخ مفید)،قم،المؤتمر العالمی لالفیة الشیخ المفید،1413ق.
154.-،ابنبابویه،الخصال،قم،جماعه المدرسین فی الحوزه العلمیه،1362ش.
155.-،امالی مفید،قم،جماعة المدرسین حوزة العلمیة،1409ق.
156.-،تحریم ذبائح أهل الکتاب(مصنفات)،قم،الموتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید،1413ق.
157.-،التذکره باصول الفقه(مصنفات الشیخ المفید)،المؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید،قم،1413ق.
158.-،المتسجاد من الارشاد،قم،مؤسسة المعارف الاسلامیة،1417ق.
159.-،المسائل الصاغانیه(مصنفات)،قم،المؤتمر العالمی للالفیه الشیخ المفید،1413ق.
160.شیخ مفید،محمد بن محمد،تصحیح الاعتقاد،تهران،روشنای مهر،1388ش.
161.-،خلاصة الایجاز،قم،المؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید،1413ق.
162.-،مصنفات شیخ مفید،اوائل المقالات،بیروت،دارالمفید،1414ق.
163.-،مصنفات شیخ مفید،تصحیح الاعتقاد،تهران،روشنای مهر،1388ش.
164.-،مقدمه ارشاد،تهران،کتابفروشی اسلامیه،1374.
165.شیرازی،ابواسحاق،طبقات الفقهاء،بغداد،المکتبة العربیة،1356ق.
166.شیرازی،جمال الدین،مقدمه موسوعة طبقات الفقهاء،القسم الثانی،بیروت،دارالرائد العربی،1970م.
167.شیروانی،علی،آشنایی با علوم اسلامی،دارالعلم،قم،1375.
168.صدر،حسن بن هادی،تأسیس الشیعه،تهران،منشورات الاعلمی،1375ش.
169.-،تأسیس الشیعه،شرکة النشر و الطباعة العراقیه،نجف.
170.صدر،محمد باقر،المعالم الجدیده،نجف اشرف،1380.
171.صفدی،خلیل بن ایبک،الوافی بالوفیات،بیروت،دار احیاء التراث العربی،1420ق.
172.ضمیری،محمد رضا،دانشنامه اصولیان شیعه،قم،بوستان کتاب قم،1384.
173.طبرسی،ابی نصر حسن بن فضل،مکارم الاخلاق،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
174.طبرسی،حسن بن فضل،مکارم الاخلاق،مصر،مطبعة التقدم العلمیه،1321ق.
175.طبرسی،فضل بن حسن،مجمع البیان،تهران،کربلایی محمد حسین،1272ق.
176.طبرسی،فضل بن حسن،اعلام الوری،قم،مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،1417ق.
177.طبرسی،فضل بن حسن،تاج الموالید،قم،دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1388ش.
178.طبری،عماد الدین،بشاره المصطفی،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1420ق.
179.طوسی،محمد بن حسن،خلاف،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1413ق.
180.عابدی،محمد قرة العین،دراسات فی المکاسب،قم،مطهری،1380ش.
181.عاملی،محمد جواد بن محمد،مفتاح الکرامه،بیروت،دارالتراث،1418ق.
182.عراقی،ضیاء الدین،مقالات الاصول،قم،مجمع الفکر الاسلامی،1414ق.
183.-،نهایة الافکار،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1414ق.
184.عقیقی بخشایشی،فقهای نامدار شیعه،قم،کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی،1372ش.
185.علامه حلی،ابنداود،رجال،نجف اشرف،المطبعة الحیدریة،1392ق.
186.-،تذکره الفقهاء،قم،مؤسسه آل البیت علیهم السلام،1414ق.
187.-،تهذیب الوصول،تهران،علی اکبر بن صالح الجیلانی،1308ق.
188.-،حسن بن یوسف،المختلف،تهران،1324ق.
189.-،تحریرالاحکام،1314ق،قم،مؤسسه آل البیت علیهم السلام.
190.-،تذکرة الفقهاء،قم،مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث،1400ق.
191.-،فخر المحققین،ایضاح الفوائد،قم،کوشانپور،1389ق.
192.-،منتهی المطلب،قم،کتابفروشی وجدانی.
193.-،خلاصه الاقوال،قم،مؤسسه نشر الفقاهه،1417ق.
194.-،کشف المراد،تهران،هرمس،1388ش.
195.-،مبادی الاصول،نجف اشرف،مطبعة الآداب،1390ق.
196.-،ایضاح الفوائد،قم،محمد حسین کوشانپور،1387ق.
197.-،مختلف الشیعه،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1412ق.
198.علامه مجلسی،محمد باقر،بحارالانوار،بیروت،دارالاحیاء التراث العربی،1403ق.
199.علم الهدی،سید مرتضی،الانتصار،نجف اشرف،مطبعة الحیدریة،1391ق.
200.-،رسائل الشریف المرتضی،قم،دارالقرآن الکریم،1405ق.
201.-،الذخیره،قم،مؤسسة النشر الاسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1411ق.
202.-،المسائل التبانیات(رسائل الشریف المرتضی)،قم،مجمع الذخائر الاسلامیه،1425ق.
203.-،جوآبات المسائل الرسیة الاولی(رسائل الشریف المرتضی)،قم،دارالقرآن الکریم،1405ق.
204.-،رسائل،قم،مجمع ذخائر اسلامی،1425ق.
205.-،الحدود و الحقائق،مشهد،دانشگاه مشهد،دانشکده ادبیات و معارف اسلامی،مرکز تحقیقات و مطالعات.
206.-،نکاح المتعه(رسائل الشریف المرتضی)،بیروت،مؤسسه النشر.
207.علم الهدی،علی بن حسین،الانتصار،نجف اشرف،مطبعة الحیدریه،1391ق.
208.علم الهدی،علی بن حسین،مقدمه الذخیرة فی علم الکلام،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1411ق.
209.عیاشی،محمد بن مسعود،تفسیرعیاشی،تهران،العلمیة الاسلامیه،1363.
210.غروی،محسن،مصادرالاستنباط،قم،مرکز الاعلام الاسلامی،مرکز النشر،1413ق.
211.غزالی،محمد بن محمد،المستصفی،بیروت،دارالکتب العلمیه،1420ق.
212.-،المنخول،دمشق،دارالفکر،1419ق.
213.فاضل مقداد،التنقیح الرائع،قم،کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی،1404ق.
214.فیض کاشانی،الاصول الاصلیه،تهران،مدرسه عالی شهید مطهری،معاونت پژوهشی،1387ش.
215.فیض،علیرضا،مبادی فقه و اصول،تهران،دانشگاه تهران،1363ش.
216.قزوینی رازی،نقض،تهران،انجمن آثار ملی،1358.
217.قزوینی،ملا صالح،شرح نهج البلاغه،تهران،کتابفروشی اسلامیه،1380ق.
218.قمی شیخ عباس،فوائد الرضویه،قم،بوستان کتاب،1387ش.
219.قمی،ابوالقاسم بن محمد حسن،قوانین،تهران،المکتبة العلمیة.
220.قمی،حاج شیخ عبا،فوائد الرضویه،کتابخانه مرکزی،1327ق.
221.قمی،شیخ عباس،الکنی و الألقاب،بیروت،مؤسسة الوفا،1403ق.
222.قمی،محمد بن علی،عجائب الاحکام،دمشق،مطبعة الاتقان،1366ق.
223.کتبی،محمدبن شاکر،فوات الوفیات،بیروت،دارالکتب العلمیه،ق1421.
224.کدیور،محسن،حکومت ولایی،تهران،نشر نی،1377ش.
225.-،حکومت ولایی،تهران،نشر نی،1380ش.
226.الکرکی،نورالدین ابوالحسن علی بن الحسین بن عبدالعالی العاملی،جامع المقاصد فی شرح القواعد،قم،مؤسسه آل البیت علیهم السلام،1408ق.
227.کشی،محمد بن عمر،رجال،کربلای معلی،مؤسسة الاعلمی.
228.کفعمی،ابراهیم بن علی،محاسبة النفس،بیروت،دارالبلاغه،1412ق.
229.کلینی،یعقوب بن اسحاق،الاصول من الکافی،تهران،مکتبة الاسلامیة،1392ق.
230.گرجی،تاریخ فقه و فقها،تهران،انتشارات سمت،1375ش.
231.گلپایگانی،محمد رضا،الهدایة إلی من له الولایة،قم،چاپخانه علمیه،1383ش.
232.لابی الفضل احمد بن علی بن حجرالعسقلانی،لسان المیزان،بیروت،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،1390ق.
233.متقی هندی،علاءالدین،کنزالعمال،حیدرآباد دکن،مجلس دائرة المعارف العثمانیه،1395ق.
234.مجله فقه اهل بیت علیهم السلام،فصلنامه،شروع از سال 1374،سید محمود شاهرودی.
235.محدث ارموی،جلال الدین،مقدمه نقض،تهران،کتابفروشی آخوندی،1374ق.
236.محقق حلی،جعفر بن حسن،شرایع الاسلام،تهران،المکتبة العلمیة الاسلامیة،1377ق.
237.-،معارج،قم،مؤسسه آل البیت علیهم السلام،1403ق.
238.-،المعتبر،تهران،1318ق.
239.-،نکت النهایه،قم،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1412ق.
240.محقق کرکی،علی بن حسین،رسائل،رساله قاطعه اللجاج فی تحقیق حل الخراج،قم،احتجاج،1381ش.
241.محقق کرکی،علی بن حسین،طریق استنباط الاحکام،قم،مکتبة الاسلامیة الکبری،1396ق.
242.محمد بن جریر طبری،تاریخ طبری،تهران،اساطیر،1362ش.
243.محمد حسن بن باقر،صاحب جواهر،جواهر الکلام،تهران،سید عبدالرزاق لواسانی تهرانی،1270ق.
244.محمدبن عبدالله ابنزهره حلبی،الاربعون،قم،نبیل رضا عنوان،1405ق.
245.محیی الدین عبدالرزاق،ادب المرتضی،بغداد،مطبعة المعارف،1957م.
246.مدرس،محمد علی،ریحانة الادب،تبریز،خیام،1346ش.
247.مدرسی طباطبایی،مقدمه ای بر فقه شیعه،مشهد،بنیاد پژوهشهای اسلامی،1368.
248.مرتضی انصاری،زندگانی شیخ انصاری،تهران،حسینعلی نوبان،1361ش.
249.مروزی،اسماعیل بن حسین،الفخری،قم،کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی،1409ق.
250.مسلم بن حجاج،صحیح مسلم،بیروت،دارالجیل للنشر و الطباعة و التوزیع.
251.مطهری،مرتضی،ده گفتار،تهران،انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1361ش.
252.مظفر،محمد حسین،تاریخ شیعه،تهران،دفتر نشر فرهنگ اسلامی،1374.
253.مظفر،محمد رضا،اصول الفقه،تهران،دانشگاه تهران،1334ق.
254.-،المنطق،تهران،انتشارات فقیه.
255.معارف،مجید،پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه،تهران،دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس،1372ش.
256.المقدسی،عبدالله بن احمد بن قدامه،روضة الناظر،بیروت،دارالکتاب العربی،1401ق.
257.منتجب الدین،علی بن بابویه الرازی،الفهرست،قم،کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی،1366.
258.منتظری،حسین علی،دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة،قم،دفتر تبلیغات اسلامی،1409ق.
259.موسوی خرسان،حسن،حیاة الصدوق،تهران،اطلاعات،1377ش.
260.موسوی،سید محمد،جایگاه شهید اول در فقه امامیه،پایان نامه،دانشگاه امام صادق علیه السلام،1376ش.
261.میرزای شیرازی،محمد حسن بن محمود،مقدمه تقریرات میرزای شیرازی،قم،مؤسسه آل الببیت علیهم السلام لاحیاء التراث،1409ق.
262.میرزای قمی،ابوالقاسم،مصباح الفقاهه،نجف اشرف،المطبعه العلمیه،1372ق.
263.ناصر مکارم شیرازی،قواعد الفقهیه،قم،مدرسة الامام الأمیرالمؤمنین علیه السلام،1410ق.
264.نجاشی،احمد بن علی،رجال،تهران،مرکز نشر کتاب.
265.نسائی،احمد بن علی،سنن،بیروت،دار ابنحزم،1420ق.
266.-،السنن الکبری،بیروت،دارالکتب العلمیه،1411ق.
267.نصیری امینی،فخرالدین،پیمبران و خمسه طیبه،تهران،حیدری،1369ش.
268.نوری طبرسی،حسین بن محمدتقی،خاتمه مستدرک الوسائل،قم،مؤسسه آل البیت علیهم السلام،1417ق.
269.النووی،الدمشقی،ابی ذکریا بن شرف،روضة الطالبین،بیروت،دار ابنحزم،1423ق.
270.نووی،یحیی بن شرف،آداب الفتوی،دمشق(سوریه)،دارالفکر،1408ق.
271.نووی،یحیی بن شرف،المجموع،بیروت،داراحیاءالتراث العربی،1380.
272.ورام،ابی الحسین،تنبیه الخواطر و نزهة النواظر،بیروت،مؤسسه الاعلمی.
273.یعقوبی،احمد بن اسحاق،تاریخ یعقوبی،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی،1374ش.