ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود (گذر از ساحت علم حصولی به حیات علم حضوری) / اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: المیزان، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۳۷۵ ص.
فروست : سلسله مباحث معرفت دینی. سلوک دینی؛ ۶.
شابک : ۴۰۰۰۰ ریال : 978-964-2609-08-6 ؛ ۵۰۰۰۰ ریال(گالینگور) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال (چاپ دوم، جلد شومیز) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال (چاپ دوم، جلد گالینگور) ؛ ۶۰۰۰۰ ریال(چاپ چهارم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۹.
یادداشت : چاپ چهارم:۱۳۹۱.
یادداشت : کتابنامه ص.[۳۷۳]؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : اسلام -- مسائل متفرقه
رده بندی کنگره : BP۸/ط۲آ۸ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۳۶۸۳۸
بسم الله الرحمن الرحیم
آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
گذر از ساحت علم حصولی به حیات علم حضوری
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 13
مقدمه مؤلف... 17
جلسه اول، راز پوچیها 27
خطر بیثمری فعالیتهای فرهنگی.. 30
ابدیّتی متعالی.. 31
«دیندانی» یا «دینداری»؟. 33
ریشه اعتراضهای درونی.. 35
بدترین خسارت... 38
مشکل اصلی.. 40
خطر حبط عمل.. 42
ضرورت تغییر نگاه. 43
آغاز پوچی.. 45
روش اهل بیت علیهم السلام در ارتباط با حقایق.. 48
راز پیروزی نهایی اهلالبیت علیهم السلام ..... 51
جلسه دوم، آفات تقلیل دادن افق دستورات دین.. 55
جایگزینی فریبکارانه. 58
گمشدة ما کدام است؟. 60
شرط لقاء حقایق.. 64
بشر دینی به دور از معضل های جهان امروز. 65
آثار غفلت از حقیقت... 67
ناتوانی نگاه ریاضی در دیدن حقیقت... 68
محدودیتهای نگاه تخصصی.. 70
دیندانها زیادند، ولی دیندارها کم.. 72
مفاهیم دارای باطن.. 74
معنی ظلوم و جهول بودن انسان.. 76
تفاوت مفهوم خدا با وجود خدا 77
بلای نشستن «علم به واقعیت»، به جای «واقعیت» 79
ارتباط با خدای عزیز و نجات از پوچی.. 81
انواع فعالیتهای فرهنگی.. 83
فعالیتهای فرهنگی شبه قدسی.. 83
فلسفه قدسی وضو. 86
شبهقدسی شدن و ظهور نفس امّاره. 90
جلسه سوم، شرطیکردن فعالیتهای فرهنگی و انقطاع از عالم قدس... 93
تغذیه انسان از عالم قدس... 96
ریشة احساس پوچی 97
ریشه اعتراضها 98
خطر سکولار کردن مقدسات... 100
جایگزینی اعمال شبه قدسی به جای اعمال قدسی.. 101
انتخابهای شرطی.. 105
توجه به مقصد خلقت... 109
خطر ناقصکردن اهداف فرهنگی.. 111
فعالیتهایی برای قدسیکردنِ همه چیز. 113
فعالیتهای فرهنگیِ بیآینده. 115
جلسه چهارم، توجه به جایگاه اصلی دین، عامل نجات از پوچی.. 123
پاکی از موانع تجلی حق بر قلب... 125
تجلی حق بر اساس ظرفیت قلب... 127
روش رفع موانع. 127
شرط نجات از پوچی، توجه به جامعیت اسم «الله» 128
کفر شیطان، کفر بر اسم جامع «الله» 131
عزم. 133
توجه به هدف اصلی خلقت، عامل نجات از پوچی.. 136
نقش اعمال باطندار در زندگی.. 137
تفاوت مفید بودن با حقبودن.. 138
ریشه بیروحی الفاظ و قالبهای معنوی.. 140
جلسه پنجم، تلاش برای قدسی کردن همه چیز. 149
علم زنده. 151
حرکت از مرگ به حیات... 153
خطری عمر سوز. 154
از تَلَوُّن تا تمکُّن.. 155
خطرات شبهقدسی کردن موضوعات... 158
بندگی، روح فعالیتهای فرهنگی.. 159
انواع عقل.. 161
انسان بامحتوا 164
بندگی خدای عزیز و نجات از پوچیها 165
عمل به عقیدة پاک، عامل سیر به سوی عقیدة حضوری.. 167
عمل صالح؛ عامل شکوفایی عقاید پاک.... 169
سبب سوزی و رسیدن به توحید ناب... 171
جلسه ششم، آفات فعالیتهای شبه قدسی.. 177
نازلکردن درعین حفظ باطن.. 179
جایگاه دین.. 180
فعالیتهای شبه قدسی و نتایج ناخواسته. 182
آفت جایگزینی اعتباریات به جای حقایق.. 183
هماهنگی تشریع و تکوین.. 185
غفلت از نیازهای متعالی.. 187
آفات تغییر فضای قدسی.. 189
ریشة تاریخی انحراف از عالم قدس... 190
علم حصولی و حجاب حقیقت... 192
سیر از علم حصولی به علم حضوری.. 193
برکات ارتباط حضوری با قیامت... 194
مکتب انبیاء و چشم خدابین.. 195
ریشه اعتراض جوانان.. 197
راههای شناخت موانع. 199
ارتباط باطن انسان با باطن عالم.. 201
در جستجوی راه. 203
جلسه هفتم، اهلالبیت علیهم السلام فرهنگ سیر از علم حصولی به علم حضوری.. 207
چگونگی استفاده از تجلیات حضرت حق.. 209
آفات ارتباط با قرآن از طریق جنبة نیستی خود. 210
طهارت باطن، شرط ارتباط با حقایق.. 212
ناتوانی عقل در رؤیت حق.. 214
طهارت تکوینی اهلالبیت... 216
طهارت اهلالبیت علیهم السلام، منشأ طهارت سایر انسانها 217
راه ارتباط با وجود حقایق.. 219
فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام؛ سیر از علم حصولی به علم حضوری.. 224
زیباییهای فرهنگ مرتبط با عالم قدس... 226
جلسه هشتم، فعالیتهای وَهمی و بیآیندگی آنها 237
کربلا و ارتباط وجودی با حقایق.. 239
آفات توقف در اعتباریات و مفاهیم.. 241
راه ارتباط صحیح با سخنان ائمه علیهم السلام ..... 243
وقتی «وجود» رخ مینمایاند.. 243
«وجود» در حجاب... 246
بدیهیات؛ امامِ معصومِ درونی.. 247
راه ارتباط با حقایق.. 253
آفات غفلت از جنبة وجودی قرآن.. 254
آزادی از حجاب علم.. 256
وسعت سنتها در همه مراتب هستی.. 259
خطر بیآیندهبودن فعالیتهای فرهنگی.. 260
آفات فعالیت های فرهنگی وَهمی.. 262
جلسه نهم، از ارتباط با وجودِ خود، تا ارتباط با وجود خدا 267
معرفت نفس، راه ارتباط با «وجود» 269
برکات نظر بر قیامت حاضر. 272
اتصال هستها به هست مطلق.. 274
امام علیه السلام و ایصال الیالمطلوب... 276
شرایط ظهور حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه ..... 278
عبور از فلسفه یا نفی فلسفه. 279
توبه از نظر به خود، شرط حضور. 281
پوچی و عذاب قیامت... 284
علت سرخوردگی جوانان.. 285
از کجا آغاز کنیم؟. 286
شروع نگاه قیامتی به خود. 287
تفاوت فرهنگ شیعه با تفکر وهابی گری.. 288
شیطان، عامل غفلت از ملکوت اعمال.. 291
فاصله «علم» تا «یقین» 291
سیر از علم به معلوم. 294
شناخت «نیستی»ها، اولین قدم. 296
ملاقات با ملائکه. 297
تفکری که عین سلوک است... 298
چگونگی ارتباط با قرآن و روایات... 300
جلسه دهم، حضوری ماوراء زمان. 305
آشنایی با روشهای تبلیغ. 307
هنر ذاتبینی.. 308
ایمان قلبی، عامل رؤیت حق و حقیقت... 313
شرایط ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه ..... 315
چگونگی امکان رؤیت ذات... 316
مقام محسنین و رؤیت حقایق.. 317
پرواز با دل.. 321
سیر از نیستی به هستی.. 324
بصیرت و علم حضوری.. 325
علم مفید و علم غیر مفید.. 327
علمی که در قیامت میماند.. 329
اوج علمی.. 331
دشمن سرسخت تفکر. 332
سیر از مفهوم حصولی به مشهود حضوری.. 333
صلح عقل و عشق.. 334
عالیترین راه؛ بهترین نتیجه. 336
موانع تجلی نور حق.. 337
نمونهای از رؤیت حق.. 338
وقت... 342
همنوا با امام حسین علیه السلام در مناجات عرفه. 360
باسمه تعالی
1- آنچه در پیش رو دارید سلسله بحثهایی است که استاد طاهرزاده تحت عنوان «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» مطرح کردهاند. ایشان به عنوان معلمی که در سطوح مختلف آموزشی سالهای متمادی تدریس کرده و در چندین مسئولیت فرهنگی، در رابطه با چگونگی فعالیتهای فرهنگی سالهای سال اندیشیده و قبل از انقلاب اسلامی تا کنون همواره دغدغة رشد سطح فرهنگ دینی جامعه را داشتهاند، در یک جمعبندی نهایی حرفهای خود را در این نوشتار خدمت عزیزان ارائه داده تا عزیزانی که در امور فرهنگی و دینی برنامهریزی میکنند و فعالیت مینمایند، قبل از آنکه با بیثمری نتایجِ کار خود روبهرو شوند، به موضوعاتی که در این کتاب مطرح شده است بیندیشند.
مباحث این کتاب، همانطور که از عنوان آن پیداست بیشتر به آسیبشناسی فعالیتهای فرهنگی میپردازد و لذا هوشیاری عزیزانی را که دستاندرکار فعالیتهای فرهنگی هستند برمیانگیزاند. از این رو ممکن است سبک و سیاق مطالب عدهای را به این سوءتفاهم بکشاند که نباید هیچ فعالیتی انجام داد. در حالیکه این نوع مباحث نه برای تعطیل کردن جریان فعالیتهای فرهنگی و نه محکوم کردن فعالان فرهنگی است، بلکه به بازنگری و بررسی عوامل آسیبزای فعالیتهای فرهنگی میپردازد تا مسیر رشد حقیقی گم نشود. بدیهی است که در
جای جای کتاب به آسیبهای فعالیتهای فرهنگی آنگاه که از مسیر صحیح منحرف میشود اشاره شده است.
باید پذیرفت شرایط فکری دنیای جدید، راه فعالیتهای فرهنگی را سخت تیره و دشوار کرده است و هرگز با سهلانگاشتن آنچه دشوار است به جایی نخواهیم رسید و مسلّم حاصل بیفکری، ظلماتی است اضافه شده بر ظلمات، و پنهانداشتن آن چیزی است که به جای پنهان داشتن، باید آن را از میان برداشت.
2- این نوشتار شما را دعوت میکند که به آنچه چشم و گوش و ذهن مییابد و طبع طلب میکند اکتفا نکنید و به جای «موجود بینی» پای را در ساحت «وجود بینی» بگذارید و این است تنها راه خوشبینی به آیندهای که منجر به ظهور فرهنگ مهدویت میگردد و در این راستا است که برهوت زمینِ گرفتار ظلمات آخرالزمان، به آسمان معنا متصل میگردد و در نتیجه بشر از به خودْ واگذاشتگی نجات مییابد.
3- سخنران محترم سعی وافر به خرج داده تا روشن کند دل انسان، مُهر و داغِ دوست دارد و مِهر به دوست با عشق محقق میشود و این راه با قلب طی میگردد و نظر به «وجود» حقایق باید موضوع این راه باشد که با علم حضوری بهدست میآید و نه با علم حصولی.
4- فرهنگ شیعه امکانهای فراوانی فراروی خود دارد و از جمله آنها این که امکان نجات از مهجوریت بشر دوران جدید در آن نهفته است، ولی اشکال کار این است که بعضاًآن فرهنگ با قرائتی غیر از قرائت قرآنی خوانده میشود. در این کتاب سعی شده است اولاً؛ فرهنگ شیعه و اهلالبیت علیهم السلام با قرائت قرآنی معرفی شود. ثانیاً؛ روشن شود که باید اهلالبیت پیامبر علیهم السلام را یک فرهنگ برای جوابگویی به همة نیازهای زندگی بدانیم، نه آن که نگاه ما به عالَم، نگاه علت و معلولی باشد و از اینکه عالَم سراسر تجلی اسماء الهی و مشیت خداوند است غافل گردیم.(1)
5- اگر میخواهیم پایمان را جایی بگذاریم که آنجا لغزنده نباشد، باید روشن کنیم علت عقبافتادن وعدههایی که اسلام عزیز به مسلمانان داد در کجاست و نقص مبانی معرفتی ما در
1) به تفسیر حمد از امام خمینی«رحمةاللهعلیه» جلسه اول، رجوع شود.
چیست که آن وعدهها برای ما محقق نشد؟ راستی از نظر معرفتی چه نگاهی را رها کردهایم که باید رها نمیکردیم، و کجا باید به سراغ آن میرفتیم که نرفتیم؟ آری؛ میتوان پول نفت را داد و از بیگانگان گوشی تلفن همراه و کامپیوتر خرید، ولی آیا نگاهی که با آن نگاه وعدة خدا برای مسلمانان محقق میشود را هم میتوان از بیگانگان خرید و یا از یونان باستان به عاریت گرفت؟ آن چه نوع تفکری است که موجب میشود حقیقت بر ملت ما رخ بنمایاند و فرج آغاز شود و بسط یابد؟ اکنون که روشنشده فرهنگ مدرنیته دیگر آینده ندارد، و از طرفی وعدة خدا برای نجات بشر در فرهنگ تشیع نهفته است، آن فرهنگ را چه شده است که نمیتواند رسالت تاریخی خود را انجام دهد؟ اینها همه سؤالاتی است که با دقت در متن کتاب میتوان انشا ء الله به جواب آنها دست یافت، و توصیه کتاب به ما این است که:
عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی(1)
6- سخنران محترم پس از آنکه آفات فعالیتهای غیرقدسی را روشن میکند همة همت خود را بر این نکته معطوف میدارد که «مفهوم حقیقت» به خودی خود هیچ بهرهای از حقیقت در بر ندارد و باید با «وجود حقیقت» مرتبط شد، و تبیین میکند که تفکر در «وجودِ حقیقت» به خوبی ما را از ظلمات آخرالزمان که محدودشدن به علم حصولی است، نجات میدهد، چون به گفته ایشان تفکر در «وجود»، راه را نشان میدهد، ولی وقتی «مفهوم»، موضوع تفکر شد، آن تفکر، تفکر نیست، چرا که تفکر در موضوعِ مرده عین بیتفکری است و این تفکر راهآموز آینده نیست و موجب پوچی و افسردگی میشود؛ چیزی که این کتاب تلاش دارد از آن بگذرد.
7- استاد محترم ابتدا در چندین جلسه به نقد نگاههای سکولار و غیرقدسی به موضوعات دینی پرداخته و آرامآرام وارد اصل مطلب شده تا خواننده محترم به فتحالفتوح بحث که چگونگی ارتباط با «وجودِ حقیقت» است، وارد شود و بتواند جان خود را از مهلکه های پوچی دوران نجات دهد و راه بین خود و خدا را بیابد و با شناخت جایگاه اصلی دین، نهایت بهرهبرداری را از دین و دینداری بنماید. إنشاءالله.
1) آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی (دیوان حافظ)
8- مقدمات فهم مطالب این کتاب، مباحث مطرحشده در کتاب «ده نکته از معرفت نفس» و شرح برهان صدیقین در کتاب «از برهان تا عرفان» است؛ تا با توجه به معرفت نفس، موضوع «نفس» به عنوان یک وجود حقیقی مدّ نظر قرار گیرد و با مطالعة برهان صدیقین در فکر عزیزان نظر به «وجود صِرف» پایهگذاری شود.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
خدا را ای
نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
کهنقشی در
خیال ما از این خوشتر نمیگیرد
1- موضوع کتاب بر محور سیر از «علم حصولی» به «علم حضوری» است و نزدیکی به فرهنگ پیامبران و امامان علیهم السلام، که آن عزیزان با علم حضوری و قلبی با حقایق عالم مرتبط بودند و بقیه را نیز مدد میکردند و میکنند تا در این راه وارد شوند.
عنوانِ «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» عنوانی است شرطی نه ایجابی، و متذکر شرایطی میشود که اگر مواظب نباشیم، در آن شرایط، فعالیت فرهنگی پوچ و بینتیجه میگردند و به همین جهت رویکرد آسیبشناسانه دارد.
در مباحث مطرحشده در کتاب روشن میشود کوششهای فرهنگی هرچند ممکن است ستودنی و در خور تحسین باشد، اگر ملاک درستی در کار نباشد، بهآسانی به سوی فعالیتهایی منحرف میشود که به افزایش نابسامانیِ فرهنگی ختم خواهد شد.
موضوعات مورد بحث برای علاج دردهایی است که ظاهراً درد نیست ولی عامل بیماری روحی شده و «دین» را که حقیقیترین وسیلهی درمان است از توانایی خارج کرده، که ما تحت عنوان «پوچشدن فعالیتهای فرهنگی» نام بردهایم.
فعالیتهای فرهنگی وقتی پوچ میشود که راههایی پیشنهاد شود که به نحو عجیبی بیتناسب و عاری از معانی است.
توجه به خطر وارونگی فعالیتهای فرهنگی و پوچشدن آنها، یک هشدار است تا نگذاریم انرژیهایمان در مسیری صرف شود که بدون نتیجه بماند.
همهی ما وظیفه داریم روح فعالیتهای فرهنگی راستین را از فعالیتهای فرهنگی تصنعی جدا کنیم تا بر فعالیتهای فرهنگی نتیجهی مطلوب مترتب گردد.
فعالیتهای فرهنگی سطحی و تصنعی با خطر گمراهی همراه است، زیرا از اصول بهرهمند نیست و گرفتار مفاهیم کاذب است. و این چیزی است که کتاب بر آن تأکید دارد و به همین جهت چنین عنوانی را برای آن انتخاب کردهایم.
2- در مورد حالت گفتاری متن لازم است به عرض خوانندگان برسانم؛ از آن جهت سعی شده در سراسر کتاب حالت سخنرانی محفوظ بماند تا ارتباط خواننده با گوینده به صورت «حضوری» حفظ شود و حالت «حضوری» به «حصولی» تبدیل نگردد. به تعبیر «مارتین بوبر» نویسندهی کتاب مشهور «من و تو»، روشن شود اگر رابطهی نویسنده یا گوینده با مخاطبِ خود به جای «من، او»، «من و تو» باشد، تأثیر کلام بیشتر است.
وقتی رابطهی کتاب با مخاطب خود، رابطهی «من و تو» شد، خوانندهی کتاب خود را صرفاً ناظر و تماشاگر احساس نمیکند، بلکه خود را بازیگر مییابد و با احساس نویسندهی کتاب هماهنگ میگردد، زیرا همچنان که در سراسر کتاب تأکید میشود؛ «دریافت «حصولی» از واقعیات، به هیچوجه پیوندی میان ما و واقعیات بر قرار نمیکند» در کتاب سعی شده عقل و قلبِ مخاطب در صحنه باشد تا عزم عمل در او شعلهور گردد.
3- مسلّم به این نکته عنایت دارید که روح دینداری با اتصال به عالم معنا محقق میشود و این اتصال یک نحوه توجه به امورِ بالاتر از پدیدههای محسوس در عالم ماده است، و به عبارت دیگر یک نحوه رازآموزی است و نه تقلید قالبی و بیروح، در حالی که در «رازآموزیِ دروغین» یا «فعالیتهای فرهنگی پوچشده» هیچ روحی در میان نیست تا محرک اصلی انسانها جهت ادامهی دینداری باشد.
سعی بنده در این کتاب آشناکردن خوانندهی کتاب است با خطر فوقالذکر و اینکه حتیالإمکان بتواند از طریق روش اهلالبیت علیهم السلام وارد فرهنگ دینیِ حضوری و قلبی شود، و
لازمهی چنین کاری در حضورنگهداشتنِ خوانندهی کتاب است از طریق حفظ فضای گفتاری جملات.
همه میدانیم «معنویت معکوس» که ناشی از عقلِ حسی و سیطرهی کمّیت بر کیفیّت است، بلای دوران ما است. در چنین فضایی عرفانهایی به جای عرفان حقیقی به صحنه میآیند که نهتنها حقیقت دینداری را از منظرها میزدایند، بلکه خود را طلبکار میدانند و طوری صحنهآرایی میکنند که دینداری واقعی که توسط عالمان دین ارائه میگردد، به حاشیه میرود و مورد غفلت قرار میگیرد. لذا لازم است پوچی اینگونه ادعاها که بدون داشتن معانی قدسی اظهار میشود، روشن گردد، و ملاکی در اختیار خوانندگان قرار گیرد تا بتوانند تفاوت آن دو نوع عرفان را باز شناسند؟
وقتی در صدد باشیم دینداری حقیقی را تبیین نماییم مسلّم باید به ذات آن دینداری که همان ارتباط قلبها با خدا است، بپردازیم و این از طریق حفظ حالت گفتاریِ جملات، بهتر عملی میشود.
4- لازم است عنایت داشته باشید که ما میگوییم چگونه فعالیتهای فرهنگی پوچ و وارونه میشود. در فعالیتهای فرهنگی، موضوع مورد بحث، موضوعی است واقعی، ولی نوع نگاه به آن موضوع عوض میشود، به طوری که روح رازآموزی و اتصال به معنویات تا حدّ عقل حسی تقلیل مییابد و حقیقت را منجمد میکند و انسانها را از سیر در قلمرو معنوی محروم میگرداند و این همان پوچشدن یا قلبکردن امور فرهنگی است و موجب میشود تا فعالیتهای فرهنگی به حداکثر وخامت خود برسد، زیرا ظاهر آنها حفظ شده ولی روح آنها مرده است. چنین رسوخی در جایی رخ میدهد که روح حضوری و قلبیِ دین آنچنان ضعیف گردد که نتواند جلو آنچنان انحرافی بایستد. کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» در صدد تقویت روحیهی دینِ حضوری است برای عبور از وارونگی فرهنگی و عبور از غیر قدسیشدن آن فعالیتها.
در سراسر کتاب سعی شده روشن شود وقتی دین تأثیر خود را میگذارد که رابطهها حضوری و بازیگرانه باشد و نه تماشاگرانهی صرف. کتاب به عنوان نمونهی عملی این نظر، سعی دارد همان روش را به صورت عملی ارائه دهد و با خواننده حالت محاورهای داشته باشد،
عنایت داشته باشید که تهاجم فرهنگی با ارائهی چه فلسفههایی موجودیت دین را نشانه رفته و با اصالتدادن به امور متغیر، هرگونه حقیقت ثابتی را منکر میشود، و کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» متذکر آثار منفی چنین نگاهی است که تحت عنوان «امور شبه قدسی» مورد بررسی قرار داده است.
5- در کتابی که در پیش رو دارید از علم و عقل سخنی در میان نیست، بلکه سخن از راهی است برای گذار از آن دو؛ و به همینجهت شاید سخنی نابهنگام باشد و موضوع مطرح شده در آن را به عنوان سخن عمومی که با اکثر مردم بتوان در میان گذارد، به حساب نیاورد و شاید هنوز وقت طرح آن نرسیده است، ولی ما معتقدیم اینچنین نیست که سخن نابهنگام تأثیر خود را در همان هنگام نگذارد و آنهایی که منتظر سخن نابهنگام بودند از آن بهرهمند نشوند.
6- ما معتقدیم افقهای قلبیِ نگاه نسل جوان به جاهایی افتاده است که اگر نخواهیم به چشم و گوش و دل خود دروغ بگوییم «عالمی دیگر بباید ساخت وز نو، آدمی» و اگر کسانی در این زمانه در عین ادعای دانش و علم و عقل، احساس بیثمری میکنند، طرح عالَم دیگر، سخنی نابهنگام نخواهد بود.
سالهای سال است با بستهشدن در خانة اهلالبیت علیهم السلام علم ما محدود به علم حصولی شده و راههای ارتباط با «وجودِ» حقایق، محدود به ارتباط با «مفهوم» حقایق گشته است و ما همواره چون تشنهای بیتاب در پشت دیوارهای «مفاهیم» هرگز از نور حقایق سیراب نشدهایم. اگر انسان، تشنه رفت و تشنه برگشت، معلوم است که کلافه میشود، از پشت شیشة آب نمیشود آب نوشید. انبیاء و اولیاء علیهم السلام ما را تشویق به نوشیدن کردند و با «دانستنِ» صرف، نوشیدن محقق نمیگردد و کلافگی این نسل به جهت آن است که با هزار امید به دنبال علم و نور آمد ولی با محدودشدن در علم حصولی، تشنه آمد و باید تشنه برگردد.
7- آن وقتی تفکر به تذکر و حضور بازگشت دارد که موضوعِ مورد تفکر «وجود حقایق» باشد و نه «مفهوم حقایق» و این با به صحنهآمدن قلب به جای عقلِ مفهومگرا ممکن است و در این حالت است که تقاضای هدایت به سوی صراط مستقیم تمام وجود انسان را فرا میگیرد و انسان، آمادگی قدمزدن در راهی را پیدا میکند که او را به قرب حق نایل گرداند، قدمزدن در نفی همة تعلقات، تا فقط خدا برای او بماند. این راه، راهی است خاص که با فرهنگ
حضوری- قلبی اهلالبیت علیهم السلام ممکن است. یعنی نگارانی که در هیچ مدرسهای درس نخواندند ولی «به غمزه مسألهآموزِ صد مدرس شدند».
از طریق رابطة «حضوری- وجودی» با خداوند، آرامآرام حضرت حق با تجلیات اسماء خود بر قلب سالک رخ مینمایاند و محبوب حقیقیِ جان انسان برای انسان پیدا میشود و زندگی نیز معنی خود را می یابد و انسان از پوچی رها میگردد و فعالیتهای فرهنگی در چنین فضایی و با چنین مقصدی به ثمر میرسد.
وقتی رابطة انسان با خدا حضوری و وجودی شد، معنی گناه و ثواب از ابهام خارج میشود و کلیة تعابیر دینی معنی خود را مییابد، به طوری که گویا قبل از این نوع از حضور و وجود، انسان مرده بود و «یهدی إلی الباطل» نصیبش میشد، چون «یهدی الیالحق»(1)را به «یهدی الی مفهوم الحق» تبدیل کرده بود. پس ندا سر خواهد داد که:
مرده
بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم
دولت
عشق آمد و من دولت پاینده شدم
تا آنجا که وقتی وارد چنین فرهنگی شد، با تمام امید خواهد گفت:
ابرها
از نورِ خورشید رخش پنهان شوند
پرده
از رخسار آن سرو خرامان میرود
وعده
دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز
وصلش میرسد ایام هجران میرود(2)
8- تفکر با توجه به «وجود» حاصل میشود و پرسش از «ماهیت»، موجب دلآگاهی و مرگآگاهی و ترسآگاهی و خشیت است و جامعه را از تصوف اِباحی گرانه وارد الهیات پر از شور و معنویت و حماسه میکند و فرق میان چراغ مصطفوی با شرار بولهبی بهخوبی آشکار میگردد.
9- در دل بحث روشن خواهد شد که فرهنگ تشیع به رهبری امامان شیعه علیهم السلام فرهنگ تماس با «وجود حقایق» است و قلب امامانِ شیعه با «وجود قرآن» در تماس است نه با مفاهیم آیات، و لذا خداوند فرمود: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتابٍ مَّکْنُونٍ، لَّا یَمَسُّهُ إلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛(3)آن
قرآن کریم که در کتاب پنهان و دور از دسترس عقلهای معمولی است، آنچنان است که مطهرون یعنی همان اهل بیت علیهم السلام میتوانند با آن تماس بگیرند و آن را با قلب خود لمس کنند. نه آنکه بدانند، بلکه بیابند. و در آن صورت معلوم میشود چرا ما فعلاً در ظلمات آخرالزمان بهسر میبریم.
10- تفکر در «وجود حقایق» بهخوبی ما را نسبت به ریشة ظلمات آخرالزمان و فلکزدگی بشر امروز که در چنگال علم حصولی دست و پا میزند، بیدار میکند و راه نشان میدهد. زیرا تا تفکر به میان نیاید، راهی نمایان نیست و تا «وجود» موضوع تفکر قرار نگیرد، تفکر، تفکر نیست، تفکر در موضوع مرده عین بیتفکری است.
بسیار فرق است بین نگاهی که خداوند را در اسماء حسنایش میبیند و عالم را جلوات اسماء حسنای او مینگرد، با آن نگاهی که خدا را صِرف علت میفهمد و عالم را معلول آن علت میشناسد. در نگاه اول انسان همواره خود را در حضور حق احساس میکند و سعی دارد با مراقبة هرچه بیشتر، خود را بیشتر در حضور ببرد و از انوار ربالعالمین بیشتر برخوردار شود ولی در نگاه دوم، نه.
11- تفکر در «وجود»، روح آمادهگر و نظر به عالَمی برتر را که منجر به ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه است مدّ نظر انسان قرار میدهد. وقتی انسان در راستای آزادشدن از ماهیات، تلاش کرد و با حقیقت مرتبط شد، چشم دل خود را به مهدی عجل الله تعالی فرجه میاندازد که تنها قلبی است که آزاد از هر واسطهای با علم حضوری کامل با حقیقت مرتبط است. و وقتی فهمید ظلمات آخرالزمان از روزی شروع شد که بشر از نظر به اسماء الهی غافل گشت و فرهنگ علم حصولی و یونانزدگی جای نظر به حضور حق را گرفت، متوجه میشود تنها نجات از این ظلمات، برگشت به فرهنگ مهدی عجل الله تعالی فرجه و مهدویت است و در نتیجه وارد فرهنگ فوقالعاده و با برکت «انتظار» میشود و این شروع مبارکی است.(1)
12- شاید در برخورد اول تصور عزیزان این باشد که این کتاب به جنگ مدرسه و عقل و معارف حصولی رفته است، ولی با تأمل در متونی که در پیش دارید سخن به اینجا کشیده
1) در رابطه با فهم جایگاه فرهنگ مهدویت، به کتاب «جایگاه واسطه فیض در هستی» از همین مولف رجوع فرمایید.
خواهد شد که توقف در علم حصولی خطری است که آن را نباید فراموش کرد وگرنه وقتی درست هدفگیری کنیم، در زیر پرتو فرهنگ اهل بیت علیهم السلام حکمت برهانی به شهود عرفانی سیر میکند و تمام مفاهیم حصولی به مشهود حضوری تبدیل میشود و از آن مسیر میتوان شاهد بر جمال سرمدی خدای عالَم و آدم شد که مرآت همة اشیاء است، همچنانکه همة اشیاء آینة نمایش اویند.
13- رؤیت قلبی؛ انسان را به شناختی از حق نایل میسازد که تحصیل آن با برهان، اندیشه و فکر بهدست نمیآید و مختص موحدان است - که حق را در آینة اسماء الهی مینگرند- از اینرو وقتی از امام صادق علیه السلام در بارة توحید پرسیدند؛ فرمود: «مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ یَعْرِفُ اللَّهَ بِتَوَهُّمِ الْقُلُوبِ فَهُوَ مُشْرِکٌ ...»(1)اگر کسی بپندارد که خدا را با مفهوم ذهنی و فکر شناخته، مشرک است. چیزی که بین ذهن و خارج، مشترک باشد در اختیار ما نیست ... این خاصیتِ علم حصولی است. آن مفاهیم و ماهیاتِ ذهنی که نزد ما است، نمیتواند حقیقت خدا باشد، بنابراین خدا را با مفاهیم ذهنی نمیتوان شناخت. از آن حضرت سؤال شد؛ پس چگونه خدا را بشناسیم؟ «فَکَیفَ سَبیلُ التُّوحید؟» فرمودند: «إِنَّ مَعْرِفَةَ عَیْنِ الشَّاهِدِ قَبْلُ صِفَتِهِ وَ مَعْرِفَةَ صِفَةِ الْغَائِبِ قَبْلُ عَیْنِهِ...کما قَالُواْ لیوسف أَإِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَاْ یُوسُفُ وَهَذَا أَخِی فَعَرَفُوهُ بِهِ وَ لَمْ یَعْرِفُوهُ بِغَیْرِهِ وَ لَا أَثْبَتُوهُ مِنْ أَنْفُسِهِمْ بِتَوَهُّمِ الْقُلُوبِ».(2)معرفت آنکس که نزد شما است قبل از معرفت به صفاتش برای شما محقق است، ولی معرفت به صفت کسی که غائب است قبل از مشاهدة آن است ... همانطور که برادران یوسف در موقعی که با حضرت یوسف علیه السلام روبهرو شدند گفتند: آیا تو یوسف هستی؟ و او نیز گفت: آری من یوسفم و این هم برادر من است. پس او را توسط خود او شناختند و نه به وسیلة غیر او، و نه توسط توهّمات قلبی و ذهنی.
پس اگر با علم حصولی به وجود خداوند پی بردیم کار را تمامشده ندانیم، بلکه سعی شود «علمالیقین» به «عینالیقین» ختم شود، چون خودِ خداوند مژده داد: «وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا
لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ...»(1)هرکس در مسیر آمدن به سوی ما تلاش و مجاهده کرد، حتماً راه رسیدن به خود را به او مینمایانیم.
همچنانکه فرمود: «... وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ ...»(2)هرکس به خدا ایمان بیاورد، خدای سبحان قلب او را در مسیر ارتباط با خودش هدایت میکند تا ارتباطش با حقایق، قلبی شود. همچنان که فرمود: «... وَإِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا ...»(3)اگر با انجام دستورات شرعی از او اطاعت کنید شما را هدایت میکند تا آرامآرام جزء اولیاء الهی شوید و منطق شما آن شود که فقط الله را پروردگار خود بگیرید و در آن صورت حجابها کنار میرود و انوار غیبیِ عالم وجود بر قلب شما سرازیر میگردد و اسماء الهی در جلوات ملائکه بر شما نازل می شود. چنانچه فرمود: «إنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا...».(4)
14- در این کتاب ابتدا سعی شده نبایستهها مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند و سپس به بایستهها پرداخته شده است و خطراتی که به نام فعالیت دینی و فرهنگی ما را به پوچی و بیثمری میکشاند مورد توجه قرار گرفته است. ابتدا از فعالیتهای شبهقدسی بحث به میان آمده است، فعالیتهایی که در عین ظاهر دینی سخت نظر به دنیا دارد و به جای حرام و حلال و مستحب و مکروه، مفید و مضرّ و کمی مفید و کمی مضرّ را قرار میدهد و با تغییر منظر انسانها از حرام و حلال به مفید و مضرّ، خوفِ از حق از بین میرود و نفس امّاره میدان بیشتری مییابد و میدان فکر و ذکرِ حضوری تنگ و تنگتر میشود. زیرا توجه به حرام و حلالبودن چیزها نظر را به آخرت معطوف میدارد، ولی نظر به مفید و مضرّبودن آنها نظر را به دنیا میاندازد و در حالت اخیر انسان به احکام الهی احترام لازم را نمیگذارد، بلکه از منظر دستورات مفید به آنها مینگرد و درنتیجه از بازگشت به حقیقت غفلت میشود و به جای بندگی خدا یک نحوه خودخواهی به میان میآید، ولی با رعایت حرام و حلال خدا، انسان
خود را در حضور حضرت حق میبرد و در نتیجه با تجلی ولایت حق، انسان از بیسرپرستی و لذتپرستی افراطی در میدان زندگی نجات مییابد.
پس از روشنشدن جایگاه نبایستة فعالیتهای شبهقدسی، نبایستههای مفهومی مورد بررسی قرار میگیرد و سپس راههای ارتباط وجودی با حقایق طرح میشود که اصل اساسی حرف ما است و شما عزیزان را دعوت میکنیم با حوصلهای زیاد به جزءجزء بحث عنایت بفرمایید و آن را به صورت درسی و مباحثهای پیگیری کنید. إنشاءالله توانسته باشیم بذری در این آخرالزمان بیفشانیم که منجر به شکافتن ظلمات معرفتی آخرالزمان گردد.
طاهرزاده
بسماللهالرحمنالرحیم
مَن کَانَ یُرِیدُالْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا إِلَیْهِ یَصْعَدُالْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ
یَرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَ مَکْرُ أُوْلَئِکَ هُوَ یَبُورُ(1)
هرکس عزّت میخواهد عزّت، یکسره از آن خداست. عقیدة پاک به سوی او بالا میرود و عمل صالح به آن عقیده رفعت میبخشد، و کسانی که حیله و مکرهای زشت مرتکب میشوند، عذابی سختخواهند داشت و نقشههایشان سراسر با پوچی و بیثمری روبهرو خواهد شد.
بحثی که بناست طی چند جلسه خدمت عزیزان عرض کنم، در این رابطه است که اگر میخواهیم فعالیت فرهنگی به معنی دینی آن، انجام دهیم و در اصلاح خود و دیگران تلاش کنیم، این کار باید چه سمت و سویی داشته باشد که پس از مدتی با بیثمری کارمان روبهرو نشویم؟! به خصوص که تجربة بینتیجهبودن بعضی از فعالیتهای فرهنگی گروههای مذهبی، در قبل و بعد از انقلاب به شدت ما را به این فکر فرو میبرد که صِرفاً به ظاهرِ دینی کارهایمان دلخوش نباشیم. زیرا بسیاری از فعالیتهای فرهنگی که حتی با انگیزههای دینی انجام میگرفت، پس از مدتی یا کاملاً بیثمر بود و یا نسبت به انرژی مصرفشده بهره بسیار کمی در پی داشت، به طوری که برنامهریزان آن، امکان ادامه کار را از دست میدادند و گرفتار حالت یأس و پوچی میشدند. در صورتیکه اگر قبل از انجام هر گونه فعالیت فرهنگی، سمت و سوی کار مشخص باشد و معلوم شود تا کجا میخواهند بروند و چگونه میخواهند این مسیر را طی کنند، کار به جایی نمیکشد که بعد از یک مدتی احساس کنند نه خودشان به کمال مطلوبی رسیدهاند و نه بقیه را توانستهاند به کمالی برسانند.
1) سوره فاطر، آیه 10.
صد انداختی تیر و هر صد خطاست
اگر هوشمندی یک انداز و راست
آخر آیهای که در ابتدای بحث عرض شد میخواهد بفرماید؛ اگر کار - چه فردی و چه اجتماعی- به نحو شایسته به خدا متصل نشود و دارای پشتوانة عقیدتی صحیحی نباشد، هرچه هم تلاش و چارهجویی شود نتیجة آن پوچ و بایرشدن و بیثمری است.(1)
اگر خواهران و برادران به این دغدغه رسیده باشند که ممکن است بعد از مدت مدیدی در کار فرهنگی خود با این مسئله روبهرو شویم که تقریباً هیچکاری که بتوان آن را کار فرهنگی واقعی نامید، نکردیم و این احتمال را بدهیم که در فعالیتهای خود، خطرِ درجازدن در روزمرگیها ما را تهدید میکند، إنشاءالله راه برونرفت از آن خطر را دنبال خواهند کرد. ما چه بخواهیم بر روی خودمان کار فرهنگی انجام دهیم، چه روی دیگران، باید به این فکر باشیم که بعد از مدتی کار ما نتیجه بدهد. عالم مشهوری به مرحوم آیتالله بهاری همدانی که از عرفای بزرگ است، نامه مینویسد که آقا! یک دستورالعمل به ما بدهید. آقای بهاری میفرماید: آخر شما خودتان اهل علم هستید! آن عالم میگوید: آقا تعارف را کنار بگذارید، شما که میدانید ما از راهی که باید در کنار کسب علم طی میکردیم، غفلت کردیم و شما هم از اول میدانستید که راه ما برای نتایج حقیقی کافی نیست، برای همین شما در کنار کسب علم، راه سلوک قلبی را رها نکردید، ولی ما مسیر خودمان را رفتیم و حالا بعد از چهل، پنجاه سال فهمیدیم آنچه میخواستیم حاصل نشد.
چنانچه ملاحظه میفرمایید حتی نباید به صرف اینکه یک فعالیت، فعالیت دینی است و با حدیث و آیه سر و کار دارد، به آن دلخوش بود، بلکه باید تلاش کرد علاوه بر موضوع مورد تحقیق، روش ما هم درست باشد و معلوم باشد که خود و جامعه را میخواهیم به کجا برسانیم.
1) چنانچه در آیه مورد بحث دقت بفرمایید «یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ» را در مقابل «کَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِح» قرار داد و نتیجة مَکر سَیئه را عذاب شدید و پوچی و بیثمری اعلام فرمود.
ابتدا اجازه بدهید مسئلة احتمال بیثمری فعالیتهای فرهنگی را خدمت عزیزان طرح و موضوع را قابل لمس کنم سپس راههای برونرفت از پوچیها و بیثمریها را بررسی نماییم. خطر پوچی فعالیتهای فرهنگی چیزی است که همة ما را تهدید میکند، به طوری که ممکن است پس از مدتها فعالیت و سرمایهگذاری، یکمرتبه با پوچشدن همة زحمات دینیمان روبهرو شویم. ما فعالیت فرهنگی را به معنی واقعی، همان فعالیتهای دینی میدانیم و در این سلسله بحثها با مخاطبانی صحبت میکنیم که خودشان قبول کرده اند دین تنها وسیلة نجات است. حال سؤال این است که چقدر احتمال میدهید که ما هم بعد از سالها فعالیت مذهبی، متوجه شویم آن بهرهای که بتوانیم به کمک آن به مقاصد معنوی خود نایل شویم به دست نیاوردهایم، نهایتاً چون در این مدت به گناه آلوده نشدهایم، حاصل کارمان این است که به جهنم نمیرویم، در حالیکه میدانید، دیوانهها و کودکان هم به جهنم نمیروند. اگر نهایت زندگی در حدّ جهنمنرفتن است، میشود جهنم نرفت. ولی اگر زندگی در حدّی است که باید در آن معنی بندگی، معنی حیات و معنی بودن را بچشیم و در فعالیتهای فرهنگی خود به ابدیتی بالاتر از این حرفها چشم دوخته باشیم، دغدغه دیگری میخواهد. شاید سخنان بنده برای شما این نفع را داشته باشد که بعد از سالها کار فرهنگی بالأخره اگر یک نفر از من بپرسد شما چطور میتوانی تجربیات خودت را جمعبندی نمایی؟ من دقیقاً همین بحث را پیشنهاد میکنم.
ما باید قبل از اینکه خوشحال شویم که زیاد کار میکنیم و یا خوشحال شویم که الحمدلله از برنامهمان استقبال خوبی میشود، از این نگران باشیم که بر فرض اگر به همة آنچه که در نیّت و هدف خود داشتهایم، برسیم، آیا در آن حال قانع خواهیم شد و یا ممکن است در آخر متوجه شویم آنچه به واقع میخواستیم غیر از آنی بود که به آن رسیدیم.
شما در فعالیتهای فرهنگی خود، به چه چیزهایی میخواهید برسید؟ مثلاً شما میخواهید قرآن را خوب بفهمید، و افراد تحت نظر خود را نمازخوان بار بیاورید، یا در عرفان نظری بتوانید فصوصالحکم محیالدینبن عربی را بفهمید و یا اسفار ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» را خوب
بخوانید؟ فرض بگیرید همة اینها را به دست آوردید، از خودتان نمیپرسیدکه چی؟ افرادی بودند که همة این کارها را کردند ولی بعد متوجه شدند باید با دقت و دغدغه دیگری کار را شروع میکردند. اشعار آخر عمر امام خمینی«رحمةاللهعلیه» خیلی به ما کمک میکند تا از تجربة این مرد بزرگ در مسیر کار فرهنگی استفاده کنیم. ایشان میفرمایند:
دوستان میّزده و مست و زهوش افتاده
بینصیبآنکه در اینجمعچومنعاقل بود
عاشق از شوق به دریای فنا غوطهور است
بیخبر آنکه به ظلمتکده ساحل بود
حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در این شعر ناله سر میدهند که چرا راهی را انتخاب نکردند که در ظلمتکده ساحلِ عافیت نمانند، با اینکه همه میدانیم ایشان چه خوب راههای سلوک را طی کردند، با این همه در یک مقایسه مخصوص به خودشان ندا سر میدهند:
این ما و منی جملهزعقل استوعقال است
در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی
و لذا به امید رفع حجاب بیشتر تلاش میکنند و به ما توصیه میکنند در عین علم آموزی و تحصیل علم متوجه باشید:
از جمع کتب نمیشود رفع حجب
در رفع حجب کوش نه در جمع کتب
این مرد بزرگ میتواند برای فعالیت فرهنگی در قرن اخیر حجت باشد، آن هم از زاویههای مختلف. اینکه میفرمایند:
غم دلدار فکنده است به جانم شرری
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
در میخانه گشایید به رویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هوشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند میّ آلود، مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که از دست بت میکده بیدار شدم
نشان میدهد که چشم خودشان و ما را به جایی بالاتر از علوم معمولی میخواهند بیندازند، میفرماید مدرسة علم حصولی را پشت سر میگذارم و خرقه پیر خرابات و ظلّ ولایت کاملانِ راهنما را انتخاب میکنم. کسی این حرف ها را میزندکه شما میبینید یک عارف بزرگ در
عرفان عملی و نظری است، تعلیقاتی بر مصباحالانس ابنفناری و فصوصالحکم محیالدین دارند که نشان میدهد چه دقایق قلبی را طی کردهاند، ولی با این همه احساس میکنند میتوانستهاند نتیجه بیشتری نصیب خود کنند، به هر حال میخواهند چشم ما را به جایی بالاتر از علوم رسمی بیندازند، به همین جهت حضرت آیتالله خامنهای«حفظهاللهتعالی» در جواب آن غزل که عرض کردم میگویند:
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه بیدار شدی
منظور عرضم این است که در فعالیتهای فرهنگی و اصلاح خود و بقیه، راه را درست انتخابکردن و مقصد را درستشناختن بسیار مهم است و موجب ثمردهی فعالیتها در انتهای کار میشود، وگرنه موضوع بر عکس خواهد شد، به طوری که اول با دلگرمی کار را شروع میکنیم ولی هر چه جلوتر میرویم احساس بیثمری و خستگی بیشتری مینماییم و در نهایت با پوچی کامل روبهرو میشویم. مولوی در این راستا حرفهای بیدارکنندهای دارد، خودش خوب رسیده است به اینکه دارد خود را بازی میدهد و باید راه را درست انتخاب کرد، میگوید:
ما در این انبان گندم میکنیم
گندم جمع آمده گم میکنیم
می نیندیشیم آخر ما به هوش
کاین خلل در گندم است از مکر موش
موش در انبان ما رخنه زده
و ز فناش انبان ما کم آمده است
گر نه موش دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست؟
ملاحظه بفرمایید که موضوع، موضوع طاعات و عبادات و فعالیتهای دینی است، از خود میپرسد چرا آن نتیجهای که باید پس از مدتی فعالیت در دینداری و عبادت، حاصل شود حاصل نشد، آن موشی که نمیگذارد این طاعات و عبادات نتیجه بدهد چیست و کجاست و لذا توصیه میکند که:
رو تو اول دفع شر موش کن
بعد از آن در جمع گندم کوش کن
اول باید روشن شود این مشکل چیست که من نمیتوانم بعد از بیستسال عبادت، در وجود خودم یک حسّ روحانیِ قابل قبول داشته باشم و با قلب خود با حقایق مرتبط گردم؟ اگر من بیستسال عبادت کردم و حبّ دنیا و حبّ شهوت و خودخواهی در وجودم کم نشد و از طرف دیگر شاهد اسماء و صفات الهی نشدم، معلوم است آنطور که باید و شاید دینداری نکردهام، آری؛ ممکن است «دیندانی» کرده باشم ولی «دینداری» نه. دینداری یعنی خدا مال من باشد و در قلب خود نور حضرت ربّالعالمین را احساس کنم. «دیندانی» یعنی من از وجود خدا مطّلع باشم. ما اگر درسهای معارف اسلامی و اصول عقاید را به بهترین نحو هم بیان کنیم و دانشجویان و طلّاب هم به بهترین نحو بپذیرند و وجود خدا و قیامت را هم قبول کنند ولی نتوانند با نفی خودخواهیِ خود بندگی خدا را پیشه کنند، تازه از نظر علم به وجود خدا و علم به وجود معاد در حدّ شیطان میشوند. طبق آیه قرآن، شیطان، خدا را به عنوان خدای خالق قبول دارد و لذا اقرار میکند: «خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ»؛(1)من از آدم بهترم، چون مرا از آتش آفریدی و او را از گِل. پس ما وقتی با برهانهای عقلی ثابت میکنیم که خدا هست، هنوز راه را شروع نکردهایم بلکه آدرس را در این حدّ که خدای خالق در عالم هست، پیدا کردهایم. علاوه بر این شیطان «ربّ» بودن خدا را نیز میفهمید، به این حدّ رسیده بود که بگوید:«رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ»(2)پروردگارا! به جهت آنکه مرا گمراه کردی، چه و چه میکنم. شیطان را در جای خودش ببینید، او در عبادتِ شش هزار ساله مستقربوده است، تا آنجا که موجب صعود او تا مقام ملائکه شده، ولی آن معارف و این عبادات نمیتواند آنچنان وجود او را تغییر دهد که کبر او ریشهکن شود.
ما به جوانانمان چه چیزی یاد بدهیم و چگونه آنها را هدایت کنیم که به سرنوشت شیطان دچار نشوند. شیطان، از نظر عقیدتی معاد را هم قبول داشت و بر همان اساس از خدا تقاضا
میکند؛ «رَبِّ فَأَنظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ»(1)خدایا! تا روزی که مردم را از قبرها برمیانگیزانی به من فرصت بده تا آنها را گمراه کنم. پس قبول دارد که یک مرحلهای وجود دارد که از قبرها برانگیخته میشود. حال سؤال همة ما باید این باشد که شیطان چه مشکلی دارد که با علم به خالقیت و ربوبیت خدا و علم به بعث و قیامت، باز نمیتواند بندگی خدا را ادامه دهد؟ مشکلش در کجاست که ما خودمان را از آن خطر و مشکل رها نماییم؟ باید از این زاویه نگاه کنیم که چرا شیطان بعد از ششهزار سال عبادت، طعم سجده را نمیچشد که وقتی به او گفته میشود سجده کن، آن کار برای او سخت است؟ پس کار از یک جای دیگرخراب بود و باید آن را درست کرد وگرنه اطلاعات و علم و شور و احساسات که بد نیست. مگر میشود انسان بدون اطلاعات قدم از قدم بردارد؟ امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در کتاب بسیار ارزشمند «شرح حدیث جنود عقل و جهل» که یکی از بهترین کتابهای اخلاقی است میفرمایند: امثال برهان صدیقین، به عنوان معارفِ قبل از دبستان، چیزهای خوبی است، یعنی قبل از اینکه انسان وارد «خدا داری» شود، بالأخره باید «خدادانی» را طی کند، بعد میفرمایند: اگر مشغول این براهین شدید و هدف اصلی را که قرب الهی است فراموش کردید، همین خدادانی تلبیس ابلیس لعین است، اگر فکر کردیم چون توانستیم براهین اثبات خدا را بپذیریم، دیگر ما متدین هستیم، شیطان ما را فریب داده است. بنده مخالف برهان فلسفی برای اثبات عقاید نیستم، همین الآن هم آن را تدریس میکنم، اما این غیر از این است که اینها را دینداری بپنداریم. عرض بنده این است که دینداری را در حدّ دانایی نسبت به معارف دین نباید پنداشت، پس اگر دیدیم بعد از مدتی که فعالیت دینی و فرهنگی میکنیم، چیزی نشدیم، همه چیزداریم و هیچ چیز نداریم، بدانیم که خدادان هستیم اما خدادار نیستیم.
باز سؤال این است که چه کنیم تا خطری که شیطان را گرفتار کرد، ما را گرفتار نکند؟ شما ببینید شش هزار سال عبادت، در حدّ همنشینشدن با ملائکه، کار کمی نیست. به طوری
1) سوره ص، آیه79.
که خداوند مستقیماً به شیطان نفرمود به آدم سجده کن، بلکه به ملائکه فرمود به آدم سجده کنید، ولی چون شیطان هم در اثر عبادت به مقام ملائکه رسیده بود، باید سجده میکرد، میفرماید: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ»؛(1)گفتیم ای ملائکه! به آدم سجده کنید و همه سجده کردند جز ابلیس. مگر به شیطان هم فرمود سجده کن؟! بله، چون مقامی که خطاب به او شد، مقام ملائکهای بود که شیطان هم به آن مقام رسیده بود و اینکه شیطان گفت من سجده نمیکنم، پس خطاب را پذیرفته و متوجه شده است که باید سجده کند. حال این سؤال همیشه باید برای ما باشد، شیطانی که از جنس جن است(2)
و نه از جنس ملائکه و در اثر عبادت تا حدّ ملائکه صعود میکند، چرا با این حال تبعیت از حکم خدا برای او مزه ندارد؟ بالأخره اطاعت از خدا برای او خوب مزه نکرده است که برای سجدهنکردن بهانه میآورد، میگوید من از آتش خلق شدهام و آدم از خاک، خودش میفهمید اینها بهانه است، او نمیخواست سجده کند، و چون نمیخواست سجده کند دنبال بهانهای بود که کار خود را توجیه کند.
شما این را تجربه کردهاید که باید برای هر کاری دل در میان باشد تا انسان با شوق و رغبت آن کار را انجام دهد، اگر هزار دلیل عقلی برای انجام کاری در میان باشد ولی دل رغبت نداشته باشد، میگردیم یک طوری آن دلایل عقلی را توجیه کنیم تا آن کار را انجام ندهیم. به قول شهید آوینی«رحمةاللهعلیه»: «انسان با دلش زندگی میکند نه با عقلش». حال اگر این دل به جهت بیماریِ خودخواهی به عقل نزدیک نشود، جستجو میکند یک چیزهایی پیدا کند تا آن کار را انجام ندهد، مغالطه میکند تا پیام عقل را از صورت عقل خارج کند.
بعد از این مقدمات باز تاکید دارم که در رابطه با این مسئله خوب دقت بفرمایید. خطر بزرگی برای ما وکسانی که با آنها کار فرهنگی و دینی میکنیم هست و آن اینکه بعد از مدتی میفهمیم چیزی نصیب ما و آنها نشده است لذا افرادی که ما با آنها سر و کار داریم بعد از مدتی معترض خواهند شد و اگر نجیب باشند با یک سرخوردگی ما را ترک میکنند.
از همه مهمتر مسئله اعتراض جان ما به خودمان است، چه در دنیا و چه در آخرت، که چرا پس از بیست سال فعالیتِ به ظاهر دینی، مرا به این روز کشاندی؟!
گاهی دیدهاید عصرهای جمعه آدم به خودش معترض میشود، میبیند غم سنگینی او را گرفته است، دیگر آن شرایط را برای خود نمیپذیرد، دلش میخواهد از بودنش فرارکند، اینجا خود انسان با خودش دعوا دارد، چون روز جمعه که عرصة تعالی روح و قلب انسان است و نمادی از مقام جمعالجمعی عالم غیب و عالم معنا است، و مقام اتحاد با عالم انسان کامل و وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه است، اگر به بطالت طی شد، معلوم است که جان انسان به انسان اعتراض میکند. هر روزِ هفته وجهی از آیات الهی را مینمایاند. شنبه؛ یعنی مقام ابتداء خلقت، ولی جمعه؛ مقام جامعیت است. به همین جهت جمعه روز هفتم نیست، بلکه جامع همة ایام هفته است. مثل انسان که «کون جامع» است و مقامی است که همه مراتب عالم غیب و شهادت را در خود دارد - از عقل و عالم جبروت بگیر تا جسم و عالم ناسوت- مقام انسان از جهت بدن در خاک است و از جهت نفس هم در مقام قلب است و هم در مقام برزخ و هم در مقام عقل است، مقام انسان مثل مقام روز جمعه است. جمعه برای صعود به عالم معنی است، شنبه و یکشنبه و پنجشنبه برای به دست آوردن آب و نان و برآوردن نیازهای مادی است. جمعه برای تغذیه بُعد آدمیت است، اگر کسی در جمعه نتواند جواب جان خود را درست بدهد، عصر جمعه جان انسان با خودش درگیر میشود. آن وقت در یک مقایسه میتوان متوجه بود که کلّ زندگی یک جمعه است، نه شنبه و یکشنبه و دیگر ایام هفته، به همین دلیل اگر جمع این زندگی درست در بستر خودش واقع نشود، شما میبینید آخر عمر، انسان به خودش اعتراض دارد که مرا بعد از پنجاه سال کجا آوردهای؟ مثل عصر جمعه که انسان با خودش درگیر میشود که چرا مرا در این روزبه این حالت رساندی؟ بهترین دشت حیاتِ مرا که مثل فرصت روز جمعه بود، به یک بیابان سردِ بیحیات تبدیل کردی. علت این اعتراض درونی آن است که از اول عمر نسبت به ثمردهیِ واقعیِ زندگی حساس نبود.
بنده مجبورم در این سلسله مباحث؛ ابتدا موضوع بیثمری زندگی را کمی روشن کنم و سپس به علت آن بپردازم و در نهایت راهکارهایی را که میتوان از طریق دین از آن مهلکه نجات یافت، طرح نمایم. آنچه خیلی مهم است حوصله و دقت و پشتکار شما است که جلسات
را با دقت هر چه بیشتر دنبال کنید و به دنبال اینکه زود مطلب را تمام کنید و نتیجه بگیرید نباشید وگرنه باز پوچی ادامه پیدا میکند.
خداوند در قرآن میفرماید: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا»؛(1)ای پیامبر! به مردم بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین مردم چه کسانی هستند؟ با تدبّر در این آیه روشن میشود که خداوند خطر بیثمرشدن فعالیت آنها را گوشزد میکند. میفرماید میخواهید شما را از پوچترین حیات آگاه کنیم؟ «خسران» یعنی از بینرفتن سرمایه. ضرر غیر از خسران است، مثلاً اگر کالاهای کسی را نخریدند، سودی نصیبش نمیشود، اما اگر کالای او یخ باشد و یخهای او را نخرند و آب شود، فقط از سود محروم نشده، بلکه سرمایهاش هم از بین رفته است، این حالت اخیر برای یخفروش خسران است. خداوند در سوره والعصر میفرماید: اگر انسان اهل ایمان و عمل صالح و توصیه به حق و صبر نبود، «لَفی خُسْر» است و خسران غیر از ضرر است، چون در خسران چیزی برای او نمیماند. اینطور نیست که بعد از بیستسال فرصتها مانده باشد، ولی سودی نیامده باشد، بلکه سود و سرمایه هر دو رفته است. در آیه فوق میفرماید: بگو میخواهید برای شما پرخسرانترین افراد، از حیث عمل را توصیف کنیم؟ بعد در ادامه میفرماید: «الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا»؛(2)آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم و نابود شده است، ولی با این حال میپندارند کار نیک انجام میدهند، اینها پوچترین زندگی را دارند.
از سیاق آیه میتوانید بفهمید که خطاب این آیات با آدمهایی است که میخواهند کارهای خوب انجام دهند و تصور هم میکنند کارهایشان کارهای خوبی است. با این وصف میفرماید: بازندهترین بازندهها، در زندگی کسانیاند که تمام عمرشان را خرج دنیا نمودهاند و از آن تاسفبارتر اینکه فکر میکنند خیلی خوب هستند و دارند کارهای خوبی انجام
میدهند، چون گویا ظاهر اعمالشان شرعی است که فکر میکنند کارهای خوبی دارند انجام میدهند.
سؤال این است که اگر ما احساس کردیم نماز و روزه و فعالیتهای فرهنگیِ ما در دنیا دارد گم میشود - «ضَلَّ» یعنی گمشد- چه باید بکنیم؟ بیست سال است نماز میخوانم ولی حبّ دنیا در وجودم کم نشده است، پس آثار آن عبادات کو؟! آری؛ چون امتثال امر مولا کردهایم جهنّم نمیرویم، من روی این بحث ندارم، ولی یقین بدانیدکه دین نیامده است تا ما فقط جهنّمی نشویم، دین آمده است که ما خدا را پیدا کنیم و به نحوی به او نزدیک شویم، آن هم نزدیکی به معنی خاص کلمه. یعنی دین آمده است ما را متخلّق به اخلاق الهی نماید و در برگشت به سوی خدا، صفات الهی پیدا کنیم، وگرنه سالها باید در مواقف حشر، در حساب و میزان معطل بمانیم. متخلّق به اخلاق الهیشدن و به اعتبار دیگر فانیشدن، یک چیز است و جهنّمینشدن چیز دیگر. دستورات دینی برای متخلّقشدن به اخلاق الهی است، خداوند میخواهد بندهاش را با متخلّقشدن به اخلاق خودش، به خودش نزدیک کند و به قرب الهی مفتخر نماید. به عنوان مثال خدا به یک معنی همیشه روزه است، چون همواره در مقام غنا و بینیازی است. میفرماید روزه بگیر که شبیه خدا شوی، آنوقت خدا عین کمال است و ما با روزهداری از تجلی انوار آن ذاتی که عین کمال است بهرهمند میشویم، و به اعتبار دیگر او خودش را به تو میدهد. و در این رابطه در حدیث قدسی فرمود: «اَلصَّومُ لِی وَ اَنَا اُجْزی بِهِ»؛(1)روزه از آن من است و خودم جزای آن هستم. میفرماید روزه که برای شما نیست، روزه برای من است؛ پس اگر خود هستید، روزه نگیرید. شما نمیتوانید روزه بگیرید، شما کاری شبیه من انجام دهید تا من خودم را به شما بدهم، شرط آن این است که شما خود نباشید، چون «اَلصَّومُ لِی» یعنی نگویید من روزه میگیرم، بگویید خدایا! تو متخلق به روزهای تا «اَنَا اُجْزی بِهِ»، من جزای کسی شوم که روزه را از من میداند و میخواهد با روزه متخلق به من شود. اگر خدا، جزای بندهای شد، مقام خدا، مقام غنا است، بنده هم از نظر قلبی به چنین حالتی میرسد، خداوند فوق خوشحالیها و غمها است، انسان به جایی میرسد با اینکه شاخِ دیوِ وحشیِ فاسدِ
1) «من لایحضرهالفقیه»، ج2 ص75.
کافرِ نظام شاهنشاهی را شکسته است، در راه برگشت به ایران به ایشان میگویند چه حالی دارید؟ میفرماید: هیچی!(1)
باغ سبز عشق کو بیمنتهاست
جز غم و شادی در او بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت برتر است
بیخزان و بیبهار، سبز و تر است
پس باید طوری دینداری کرد که متخلق به اخلاق الهی گردیم و زمینه قرب به خداوند برایمان فراهم شود، وگرنه جهنمنرفتن کار مهمی نیست.
عرض کردم قرآن میفرماید: آیا نمیخواهید شما را خبر دهیم از کسانی که: «ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»، با فرورفتن در دنیا، همة زندگی خود را باختهاند، «وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا»؛ و فکر میکنند خیلی کارهای خوبی انجام میدهند، بعد در مورد آنها میفرماید:«أُولَئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْنًا»؛(2)
آنها کسانی هستند که به آیات پروردگارشان و لقای او کافر شدند، به همین جهت اعمالشان حبط و نابود شد، از این رو روز قیامت میزانی برای آنها بر پا نخواهیم کرد.
مشکل اساسی آنها این است که عالم وجود را آیت الهی ندیدند، و نتوانستند به کمک دین و دینداری به چنین بصیرتی برسند. عالَم را آیت الهیدیدن، یعنی عالَم را نمایش حضرت حق ببینیم و دل ما آنچنان با حق آشنا باشد که حق را در هر جلوه و لباسی بشناسد. به قول مولوی:
دیده آن باشد که باشد شهشناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
«أُولَئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائِهِ»، مشکل آنها این است که خودخواهیشان حجاب رؤیت آیات الهی و لقاء پروردگارشان شده است، چون نتوانستند خود را و انانیت خود را نفی کنند، به جای آنکه حق در منظر جان آنها باشد، خود آنها همواره در منظرشان قرار دارد و از طریق منیّت خود حجاب آیات الهی و لقاء پروردگارشان شدهاند، به همین جهت در آیه آخر همین سوره میفرماید: «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»؛(1)
ای پیامبر! بگو من فقط بشری هستم مثل شما، منتها به من وحی میشود ولی قضیه از این قرار است که معبود شما، معبود یگانهای است که جز او معبودی نیست، پس هرکس به لقای پروردگارش امید دارد، باید عمل صالح یعنی عملی که مطابق شریعت است، انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.
پس همچنان که آیة فوق میفرماید هرکس خواست پروردگار خود را ملاقات کند، اوّلاً؛ باید عمل صالح، یعنی اعمال مطابق شریعت انجام دهد و از حاکمیت میل خود دست بردارد، ثانیاً؛ در راه عبادت پروردگارش هیچ شرکی نداشته باشد و برای کسی - حتی برای خودش- نقش قائل نباشد. آن وقت عنایت داشته باشید اگر بندگی انسان در مسیری باشد که به مقام لقاء الهی نیندیشد، عمرش را به ثمر نرسانده است. رسالة بسیار عزیز لقاءالله از حضرت آیتالله ملکی تبریزی«رحمةاللهعلیه» را نگاه کنید، همة تلاش ایشان این است که بگوید عزیزان! راه لقاء الهی باز است، و در این آیه هم میفرماید: «فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ»؛ پس موضوعِ لقاء الهی مطرح است و میگوید آن کس که امیدوار لقاء الهی است چنین و چنان کند. میفرماید اگر کسی توانست همه چیز را پشت سر بگذارد و خدا را منشأ همه چیز بداند و وسایط را از خدا بداند، به مقام لقاء رب نایل خواهد شد، پس به کمتر از لقاء نباید قانع بود. ممکن است شما بگویید چقدر راه باید برویم تا به لقاء الهی برسیم؟ عرضم این است که اگر راه لقاء را پیدا نکنیم، هرچه برویم نه تنها نمیرسیم بلکه دورتر هم میشویم. چه کارکنیم که خودمان و مخاطبمان
1) سوره کهف، آیه110.
لااقل راه لقاء الهی را پیدا کنیم؟ یک وقت است ما هرچه در این انبان میریزیم، این انبان چون موش دارد پُر نمیشود. یک وقت، موش ندارد اما ما باید تلاش کنیم تا پر شود. گفت:
رو تو اوّل دفع شر موش کن
بعد از آن در جمع گندم کوش کن
باید روشن شود چه نگاهی به زندگی و عبادات و فعالیتهای فرهنگی باید داشت که نتیجهی آن نگاه، بقای با حق و لقای الهی باشد.
در آیه 105 سوره کهف فرمود: اینها چون نگاهشان به مسائل غلط است «فَحَبِطَ اَعْمَالُهُم»؛ همه اعمالشان پوچ میشود، نمیگوید اعمال انجام نمیدهند، میفرماید اعمالشان بیثمر و پوچ خواهد شد. آدم بیدین که عمل دینی انجام نمیدهد که حبط شود. «حبط عمل»؛ مربوط به افراد متدینی است که به ظاهر عملِ مطابق دین انجام میدهند ولی آن عمل بینتیجه خواهد شد. قرآن میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ»؛(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدای خود را فراتر ازصدای پیامبر صلی الله علیه و آله نکنید و در برابر او بلند سخن مگویید، آنگونه که بعضی از شما در برابر بعضی صدای خود را بلند میکنند، مبادا اعمال شما نابود و حبط گردد در حالی که نمیدانید. پس اگر مؤمنی در محضر وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله صدایش را بلند کند حبط عمل میشود، و آیه قرآن تذکر خطرِ حبط عمل را به مسلمانها و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله میدهد. لذا حبط عمل برای کسانی معنا میدهد که اعمالی انجام داده و فعالیتهایی داشته باشند که بشود از آنها امید نتیجه و نجات داشت، حال میفرماید اگر چنین و چنان کنند، از آن اعمال نتیجه نمیگیرند، با این توصیف خداوند در آخر آیه 105 سوره کهف میفرماید: «فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْنًا»؛ پس در روز قیامت برای چنین افرادی هیچ وزن و ارزشی بر پا نمیشود، یعنی روز قیامت نماز او وزنی ندارد، زیرا که
1) سوره حجرات، آیه2.
در قیامت «وَالوَزْنُ یَؤْمَئِذٍ الْحَق»؛(1)آنچه که حق است وزن دارد. میفرماید آنهایی که منظر و افق اعمالشان دنیا است ولی ظاهر عملشان طوری است که گمان میکنند اعمالی پسندیدنی و دینی است، بدانند چون عالَم را آیات الهی نمیبینند و نظر به قیامت ندارند، اعمالشان حبط میشود و در قیامت هیچ میزانی برای سنجش اعمال آنها بر پا نمیگردد، زیرا اعمالی که دارند وزن ندارد. قسمت آخر آیه به خوبی حجت را تمام میکند، چون میگوید در نهاییترین منزل، هیچ آثاری از اعمال این افراد در صحنه ابدیت آنها موجود نیست. اینجاست که انسان عاقل به واقع باید به فکر فرو رود تا پیش از آنکه کاری انجام دهد، سعی کند آن کار، کاری باشد که در زندگی دنیایی گم نشود و آثار معنوی و قیامتی داشته باشد.
یک وقت متوجه میشویم گویا این کارها به مقصد و مقصودی که دنبال آن هستیم نمیرسد و لذا اصرار بر انجام آن نداریم و سعی میکنیم روش خود را تغییر دهیم. اما فاجعه از اینجا شروع میشود که پوچی و بی ثمری کارها را با هر چه بیشتر ادامهدادن آنها بخواهیم جبران کنیم.
حتماً قصة آن کارگری را که در حمام سرِمردم را میتراشید، شنیدهاید. «هرچه تیغش کُند میشد، بیشتر فشار میآورد، و در نتیجه پوست سرمردم را میکَند. به او گفتند: یک ریال بده یک تیغ بخر و سر مردم را اینطور تکهتکه نکن. در جواب گفت: چرا یک ریال بدهم تیغ بخرم؟! ده شاهی(2)
میدهم نان میخرم، میخورم، زورم زیاد میشود، بیشتر زور میزنم».
آنچه به او پیشنهاد میکردند که باید تیغت را عوض کنی، پیشنهاد تغییر روش بود، آنچه آن کارگر پیشه کرده بود؛ اصرار بر ماندن بر روش قبلی است. ولی با اینهمه او در عین عدم موفقیت، روش خود را عوض نکرد، همان کار را با انرژی بیشتر ادامه داد. فکر میکرد کم زور میزند، لذا برنامه میریخت بیشتر زور بزند.
یک وقت میگوییم: ما همین کارهایی را که میکنیم باید ادامه دهیم، اگر نتیجه نداد، بیشتر تلاش میکنیم، اگر باز هم نتیجه نداد، بیشتر تلاش میکنیم. این یک راه است، یک راه هم این است که متوجه تذکر مولوی شویم، که:
گر نه موشِ دزد در انبار ماست
گندمِ اعمال چلساله کجاست؟!
موشِ دزدی در صحنه فعالیتهای ما پیدا شدهاست. لذا پیشنهاد این است که تمام وقتت را صرف نکن که گندم بیشتر در این انبار بریزی، چون از آن طرف توسط موش دزدی خارج می شود.
رو تو اول دفع شرّ موش کن
بعد از آن، در جمع گندم کوش کن
مثال فوق به آدم میگوید، اگر چندسال معارف اسلامی درس دادی و با چندین و چند دلیل خدا و معاد و نبوت و امامت را اثبات کردی ولی دیدی نه خودت به جایی رسیدی و نه بقیه، راهش این نیست که خودت را بیشتر خسته کنی و بیشتر حرف بزنی، باید روش و نگاه به موضوع را عوض کنی.
اگر دیدیم در فعالیتهای دینی، انکشافی حاصل نشد و هر چه جلو میرویم مثل همان اول است، باید کمی فکر کنیم، نکند راه و روش ما غلط است، حالا آیا ما باید راه و نگاه را عوض کنیم، یا همینطور کار را به همان روش قبلی ادامه دهیم؟ وقتی میبینیم مردم به سخنان ما توجه نمیکنند، آیا باید بیشتر داد بزنیم یا باید علت بیتوجهی افراد را بررسی کرد؟ بنده در جلسه تودیع یکی از همکاران دعوت شدم، دیدم این آقا پس از چند سال کار اجراییِ بدون وقفه، حال که میخواهد خداحافظی کند بیشتر از دو ساعت حرف زد که یک کلمه بگوید، آخر هم نتوانست آن یک کلمهای را که میخواست بگوید، بگوید. پیش خودم گفتم بهترین دلیل که باید ایشان را عوض میکردند همین روحیه است که به جای کارِ با کیفیت و با نتیجه، همین طور کاری میکرده، بدون اینکه به نتیجه آن فکر کند. در مسائل دینی هم موضوع به همین شکل است، مسلّم روش همکار ما روشی نبودکه بتواند باز هم بماند و اداره خودش را مدیریت و جهتدهی کند. برای اینکه نمیداند از کجا وارد شود تا بعد به فکر خارجشدن از آن باشد، وقتی وارد یک موضوع میشد تا حرفش را بزند، و میدید نشد و به نتیجه دلخواهش
نرسید، شروع میکرد دوباره حرف می زد تا از طریق دیگر وارد شود و مقصود خود را برساند و از بحث خارج شود. دوباره متوجه میشد که نتیجه نگرفت، باز وارد موضوع دیگر میشد، بیش از دوساعت حرف زد، آخرش هم نتوانست مقصود خود را برساند، خسته شد و ادامه نداد. این مثال شبیه کار آن دلاک است که راه ورود و خروج به کارها و مشکلات را نمیشناسد. اگر ما بعد از مدتی فعالیت دینی و فرهنگی میبینیم هیچ چیز نشدهایم و هیچ تحلیلی هم برای هیچ چیز نشدنمان نداریم، بدانیم که خطر بزرگی ما و جامعهمان را تهدید میکند و با پوچی و یأسِ آزاردهندهای روبهرو میشویم، حالا عدهای برای اینکه باور نکنند گرفتار پوچی شده اند، خود را فریب میدهند و کار قبل را ادامه میدهند و بیشتر هم کار میکنند، در حالیکه راه حلِ برونرفت از این مشکل، راه دیگری است و با این روش، هر روز بیشتر از روز قبل از خانة حقیقت دور میشوند، چون نمیدانند باید راه و جهت را تغییر دهند. به تعبیر حافظ باید کمند بهرامی را رها کنند و از جام جم که قلب عارف کل است پیروی نمایند. گفت:
کمند صید بهرامی
بیفکن، جام جم بردار
کهمنپیمودماینصحرا،نهبهراماستونهگورش
که منپیمودماینصحرانهبهراماستونهگورش
به بیان دیگر؛ حرف این است که «فکر بهبود خود ای دل زره دیگر کن».
با این مقدمه طولانی و آوردن شواهد قرآنی خواستم عزیزان در موضوع پوچشدن فعالیتهای فردی و اجتماعی حساسیت بیشتری داشته باشند و مسئله را سرسری نگیرند و خیال نکنند بدون تغییر جهت و تغییر نگاه با تلاش بیشتر نتیجهای را که به دنبال آن هستند، بهدست میآورند.
بعد از آن مقدمه وارد یک نکته اساسی برای ریشهیابی علت بیثمری کارها میشویم که تا آخر باید آن را دنبال کنید. آن نکتة اساسی این است که به جای ارتباط با «وجودِ» حقایق غیبی، با «مفاهیمِ» حقایق غیبی مرتبط میشویم. برای روشنشدن فرق «مفاهیمِ حقایق» با «وجودِ حقایق» فرق «معنی آب» را با «خود آب» در نظر بگیرید. آبِ بیرونی، تر است، ولی «معنای آب» که در ذهن ما است تر نیست، بلکه معنی تری است و معنی تری، تر نیست، بلکه علم به
آن پدیدهای است که در خارج از ذهن ما تَر است، حالا عنایت داشته باشید که «معنی خدا» هم مثل «معنی آب» است، همان طور که آب بیرونی تر است ولی معنی ذهنی آن تَر نیست، خدای بیرونی هم خدا است و منشأ علم و قدرت و حیات است، ولی «معنی خدا» که در فکر است منشأ علم و قدرت و حیات نیست. خدایِ بیرونی، حیّ و قادر و علیم و قدیر است، ولی خدای ذهنی معنیِ حیّ قادرِ علیمِ قدیر است، و همان طور که «معنی تری» تر نیست، معنیِ قدیرِ علیم، قدیرِ علیم نیست، بلکه مثل آبی که در ذهن ماست و حکایت از آب بیرونی میکند، علم به خدا، حکایت از خدای بیرونی میکند، و همانطور که تا آب بیرونی نداشته باشیم از تری آن بهرهای نمیبریم، اگر نتوانیم با خدای بیرونی ارتباط پیدا کنیم، از خدا و انوار او بهرهای نمیبریم. معنی آب، هیچ بهرهای از تری ندارد، حتی معنی یک اقیانوس آب، یک ذره هم تر نیست، معنی خدا، حکایت از یک خدای خارجی است، ولی نور حیِّ علیم قادر، مربوط به خدای بیرونی است و نه مربوط به علمِ به خدا. به گفته مولوی:
هر چه اندیشی پذیرای فناست
آن که در اندیشه ناید، او خداست
خدای واقعی نمیشود در ذهن و اندیشه باشد، آنچه از خدا در اندیشه هست، مفهوم خدا است، خدای مفهومی که خدای وجودی نیست، بلکه معنی و مفهوم خداست، مفهومی است که حکایت از خدا میکند. به قول فیلسوفان؛ «مفهوم» صورت علمی شیء است. وجود خدا یک حقیقت خارج از ذهن است، مثل وجود قیامت که یکی از عوالم وجود است، با درجه وجودی بسیار شدیدتر از عالم دنیا و هماکنون بنا به گفته امام رضا علیه السلام یک واقعیت بیرونی است(1)و اولیاء الهی با آن عالَم ارتباط دارند، اما «مفهوم قیامت»، یک اطلاع ذهنی از قیامت است. چرا بعضی از مؤمنین وقتی به یاد قیامت و عذابهای آن میافتند، میلرزند. ولی ممکن است یک نفر یک سخنرانی مفصل راجع به قیامت بکند، نه خودش متحول شود و نه بقیه را متحول کند، چون آن اولی با «وجود قیامت» در ارتباط است و آن دیگری با «مفهوم قیامت» مرتبط است.
1) «توحید صدوق»، باب ما جاءَ فیالرؤیه، حدیث 21، ص 118.
اساسیترین خطری که جامعه را در فعالیتهای فرهنگی تهدید می کند، آن است که فکرکنیم داناییهایمان به حقایق معنوی سرمایههای اصلی ماست، و آن داناییها به خودی خود یک کمال است و در نتیجه از ارتباط با حقایق معنوی و «دارا بودنِ» آن حقایق، خود را بینیاز بدانیم. امروزه در بسیاری از موارد صِرف اطلاعداشتن از حقایق، کمال محسوب میشود، لذا میگویند دنیای امروز، دنیای اطلاعات است. اگر روشی پیدا نشود که از طریق آن، داناییهای انسان به دارایی تبدیل شود، عمر خود و بقیه را تلف کرده است.
چنانچه ملاحظه فرمودید مفاهیمِ واقعیات هر کدام، مفهوم آن واقعیت است، نه خود واقعیت، و دائم باید متوجه باشیم مفهومها ما را مشغول نکند و در اثر آن، از ارتباط با وجودِ واقعیات و وجودِ حقایق محروم شویم، و در این صورت فعالیتهای فرهنگی ما پوچ میگردد، چون شما بعد از اینکه برای یک نفر صد دلیل آوردیدکه خدا هست، به او هیچ چیزی از واقعیت انوار الهی ندادهاید. مثل این است که شما با صد دلیل به او بگویید آب هست، در آن حال یک قطره تری به او ندادهاید، نهایتاً دلایل اثبات وجود خدا در حدّ یک آدرس است که اگر کسی خواست برود و برسد، بیراهه نرود.
آیتالله جوادی«حفظهاللهتعالی» دربارة شب قدر میفرمودند: «شب قدر یعنی شبی که «خَیْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْر» است، اما اگر فهمیدن و درک آن مشکل است، پیدا کردن آن مشکلتر است، منتها اگر کسی با «مفهوم» اُنس گرفت، درک این معانی برای او مشکل است... البته یک چیزهایی هست که کار عقل نیست، همانطور که دست نمیتواند ببیند، عقل هم نمیتواند بفهمد یک شبه میشود ره صد ساله رفت. عقل با «مفهوم و برهان و استدلال» کار دارد، از عمیقترین برهان تا سطحیترین دلیل، همه را عقل میتواند درک کند، اما پر کشیدن، دیدن، همینجا که نشسته است، بهشت را ببیند، همینحالا که نشسته است، جهنم را ببیند، این نه کار دست و پاست، نه کار چشم و گوش، نه کار عقل، این کار دل است... یعنی با «مفهوم» نمیشود بهشت را دید...»(1)
البته در جلسات آینده باز به سخن ایشان برخواهیم گشت. منظورم از طرح آن در
1) سخنرانی در مراسم شب قدر- حرم حضرت معصومه علیها السلام روزنامه کیهان 9/7/86.
اینجا توجه به این نکته است که عنایت داشته باشید حدّ مفاهیم چقدر است و اگر از مفاهیم به سوی خودِ حقایق سیر نکنیم، چگونه دچار بیثمری میشویم.
باید روشن شود که روش انبیاء و اهلالبیت علیهم السلام از این جهت چه تفاوت عمدهای با روش فلسفه و کلام و استدلال دارد، ما متأسفانه در بیشتر موارد فقط عشق به اهلالبیت علیهم السلام داریم، ولی راه و روشی را که آنها ارائه میدهند و قرآن آنها را بر اساس آن روش معرفی میکند، دنبال نمیکنیم، قرآن میفرماید:
«اَفَمَنْ یَهْدی اِلی الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ یُتَّبَعَ اَمَّنْ لا یَهِدّی اِلاّ اَنْ یُهْدی...»(1)
آیا آنکس که به سوی حق هدایت میکند، شایسته پیروی است، یا آن کس که نمیتواند راه به جایی ببرد مگر هدایتش کنند و تعلیمش دهند؟
آیه فوق میفرماید؛ آنکس که شایسته است مردم از او هدایت گیرند لازم است علمش اکتسابی و تدریجی نباشد چون اگر از ابتدا علمش کامل نباشد و بخواهد با تعلیم و به روش علم حصولی عالم شود، هدایتش کامل نیست، زیرا اگر علمش را به تدریج به دست آورد، به همان اندازه که هنوز از مقداری از علم بیبهره است، انسانها را در گمراهی قرار خواهد داد. پس طبق این آیه آنکسی که از سایر انسانها هدایت نگرفته و هدایت ذاتی دارد و علمش لدنی است، شایستگی هدایتکردن دیگران را دارد. بدون آنکه خود او به هدایتشدن از سوی کسی نیاز داشته باشد، از طرف خدا هدایت شده است. و این بدین معنی است که او از هدایت بیواسطه الهی برخوردار است. و آن کسی که از چنین هدایتی برخوردار نیست، خواه گمراه باشد و خواه به واسطه دیگری هدایت یافته، شایستگی این را ندارد که عهدهدار امر هدایت دیگران گردد. فعلاً در حدّ نگاهی گذرا بر این آیه نکاتی را مطرح میکنیم ولی پس از طی مقدمات لازم، مفصلاً به این آیه میپردازیم.
1) سوره یونس، آیه 35.
بههرحال با توجه به آیة فوق وقتی به شخصیتهای دنیا نظر کنیم، فقط انبیاء و ائمه معصومین علیهم السلام را مییابیم که اولاً: از هیچکس علمی نیاموختهاند. ثانیاً: از همة مردم داناترند و به سوی حق هدایت میکنند. پس مصداق آیه برای هدایت کردن مردم، باید این بزرگان باشند و بقیه هم که بخواهند مردم را هدایت کنند باید از علم لدنی انسانهای معصوم استفاده کنند، نه اینکه نظرات خودشان را بدون ارتباط با سخنان امامان معصوم علیهم السلام ارائه دهند. ثالثاً: به ما میفرماید باید از کسانی تبعیت کنید که درس ناخوانده به حق هدایت میکنند. یعنی راه و رسمی در بین این افراد هست که اگر از آن راه و رسم تبعیت کنید راه هدایت را رفتهاید. پیروی از آنها ما را به نورانیتی میرساند فوق آنچه که با درس معلمانی که خود از کسان دیگر درس گرفتهاند، بهدست میآوریم. به عبارت دیگر آیه فوق به ما پیشنهاد میکند که در روش و در اندیشه از ائمه معصومین علیهم السلام پیروی کنیم، زیرا روش آنها روشی است که انسان با نور حقایق مرتبط میشود و نه با مفاهیم حقایق.
عنایت داشته باشید که آیه فوق میفرماید؛ عدهای هستند که به حق دعوت میکنند، بعد میفرماید آیا اینها که به حق دعوت میکنند، اَحَق و شایسته هستند که پیروی شوند «اَنْ یُتَّبَع»؛ یا کسانی که «لا یَهِدّی اِلاّ اَنْ یُهْدی...»(1)از طریق تعلیم دیگران و با علم حصولی، علمی را آموختهاند و به دیگران تعلیم میدهند؟ کدام یک از این دو گروه شایسته پیروی هستند؟ دقت کنید که دو گروهِ به ظاهر قابل پذیرش برای گرفتن علم را مقابل هم گذاشته است، یعنی نفرمود آیا کسانی که عالمند شایسته پیروی هستند، یا کسانی که جاهلند، دو گروهی را مقابل یکدیگر گذاشته که انسان سخت باید در رابطه با آنها به تفکر و تأمل فرو رود. میگوید از کسانی که یاد میگیرند و سپس یاد میدهند شایسته است تبعیت کنید یا از کسانی که فقط به حق هدایت میکنند. این آیه کسانی را که به حق هدایت میکنند در مقابل کسانی قرار میدهد که هدایت نمیکنند مگر آنکه خودشان هدایت شوند. پس معلوم است آن گروه اول علم خود را از کسی تعلیم نمیگیرند بلکه علمشان لدنّی و حضوری است. با توجه به این آیه باید ضرورتاً تبعیت از یک گروه را کنار بگذارید. یا تبعیتِ آنهایی را که به
1) سوره یونس، آیه 35.
حق دعوت میکنند رها کنید، یا آنهایی را که یاد میگیرند که هدایت شوند و سپس هدایت کنند. مسلم هیچ کس تبعیت از آنهایی را که مستقیماً به حق هدایت میکنند کنار نمیگذارد. این آیه از آن آیاتی است که ائمه معصومین علیهم السلام در اثبات حقانیت خود به آن احتجاج میکردند. میفرمودند ما بدون آنکه از کسی تعلیم گرفته باشیم حق را میشناسیم و بقیه را به آن دعوت میکنیم، پس شایسته است که مردم از ما پیروی کنند. حضرت سجاد علیه السلام در مورد این آیه میفرماید:«نُزِلَتْ فِینَا»؛(1)در مورد ما نازل شده است.
بههرحال مقصود من از طرح آیه فوق این بود که عزیزان متوجه باشند راه ائمه علیهم السلام راه ارتباط با خودِ حقیقت است و نه با مفهوم آن و نه راه کتاب و درس. کار علمایی مثل علامه طباطبایی و ملاصدرا«رحمةاللهعلیهم» این است که ما را متوجه ائمه معصومین علیهم السلام میکنند. علمی که به ما میآموزند، علمی است که انگشت اشاره به ائمه معصومین علیهم السلام دارد تا ما بتوانیم به روش ائمه علیهم السلام راه ارتباط با وجودِ حقایق را پیدا کنیم و با خود حقایق مرتبط شویم، علمای ما که در فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام تربیت شدهاند، ما را مشغول خود و یا علم خود نمیکنند.
پس ملاحظه فرمودید روشی هست که آن روش، ما را به جای داناکردن به حقایق، نسبت به آنها دارا میکند. حتی وقتی نهجالبلاغه بحث میکنیم باید مواظب باشیم با همان نوری که علی علیه السلام موضوع را مطرح میکنند جلو برویم نه اینکه بخواهیم نهجالبلاغه را با نگاه صرفاً فلسفی دنبال کنیم، چون نمیتوان نور اهلالبیت علیهم السلام را با فکر فلسفه، حتی فلسفه ارزشمندی مثل حکمت متعالیه ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» نگاه کرد. ما حاضریم با نور امیرالمؤمنین علیه السلام حکمت متعالیه ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» را نگاه کنیم ولی باید مواظب باشیم فلسفة ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» حجاب ما برای نظر به نهجالبلاغه و یا سایر روایات و آیات نشود. راه اهلالبیت علیهم السلام راه دیگری است و نمیگذارد به داناییهای خود مشغول شویم.
بنابراین تا اندازهای روشن شد چگونه میشود در فعالیتهای فرهنگی راه درست را پیدا کرد و ادامه داد و به نتیجه رسید و از خطر پوچی در عمل برای خود و بقیه در امان بود.
1) «بحارالانوار»، ج24، ص147 و نیز به بحارالانوار، ج9، ص213 رجوع فرمایید.
تجربه تاریخی ما نسبت به فعالیتهای فرهنگی در قرن اخیر راهنمای بسیار خوبی است تا خود را درست بازسازی کنیم، چه بسیار گروههایی که قبل از انقلاب با امید و حرارت زیادی در راستای تبلیغ اسلام و کمک به جوانان به میدان میآمدند، آدمهای خوب و سالمی هم بودند، زحمتهایی هم کشیدند، نتایجی هم در ابتدای امر گرفتند، ولی انسان بعد از سالها که نتیجه کار آنها را ارزیابی میکند بهتر میتواند تجزیه و تحلیل کند، کجای کار آنها ضعف داشت که آن نتیجة نهایی گرفته نشد. در حالیکه کار دینی باید طوری باشد که در انتها شکوفاتر از ابتدا باشد، نه اینکه در ادامة کار همگی خسته و دلسرد کار را رها کنند و هر کس به دنبال کار خود برود. چگونه باید شروع کرد که آن گرمی اولیه به سردی انتهایی منجر نشود. همانطورکه ما بعد از سالها به نتیجة کار مجامع دینی مینگریم و آن را ارزیابی میکنیم و به دنبال علت عدم موفقیت بعضی از آنها هستیم، ممکن است بعد از تاریخِ نشاط ما، به ما نگاه کنند و ما را نیز سرد و خاموش ببینند و بگویند اینجاها نقص داشتند. آیا راهی هست که نتایج فعالیت ما حبط و پوچ نگردد و در زندگی دنیاییمان گم نشود؟ الآن که از حادثههای فرهنگیِ گذشته فاصله گرفته ایم، روشنتر و راحتتر میتوانیم ضعفهای آنها را تحلیل کنیم تا در آن نقصها قرار نگیریم. آری؛ شرایط آنها چه قبل از انقلاب و چه اوایل انقلاب با حالا فرق داشت، ما هم با توجه به شرایط خاصی که داشتند بحث میکنیم که بر چه نکاتی اگر تأکید میکردند نتیجه بهتری میگرفتند؟ آنهایی که از اول یک جریان سیاسی بودند و نه یک گروه فرهنگی، مورد بحث من نیستند. بنده جریانهای مذهبی با انگیزههای سالم را عرض میکنم که در آخر وقتی میخواهند بیشترین نتیجه و حاصل کار را به دست بیاورند، انسان میبیند از بعضی جهات یک بنبستهایی در آنها پیدا شده است. آیا این مشکل را در روش اهلالبیت علیهم السلام هرگز مشاهده میکنید یا این که برعکس، با آن همه تلاش دشمنانشان، در انتها و در بلوغ تاریخ، جهان در اختیار آنها قرار میگیرد؟ در راستای پایدار ماندن نتیجه زحمات اهلالبیت علیهم السلام به سخن امام محمد باقر علیه السلام اشاره میکنیم که میفرماید: «لَیْسَ بَعْدَ مُلْکِنَا مُلْکٌ،
لِاَنّا اَهْلُ الْعَاقِبَة، یَقُولُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین»؛(1)بعد از حاکمیت ما حاکمیت دیگری که بیاید و حاکمیت ما را ساقط کند نخواهد بود، زیرا ما اهل عاقبت هستیم و خداوند فرمود: عاقبت کار از آن متقین است. علت موضوع هم مشخص است، چون شرایط جامعه طوری خواهد بود که افراد در عمق جان خود به آن حقایقی که میخواستند دست بیابند، دست مییابند و لذا جهت جان آنها به جای دیگری توجه نمیکند. چون وقتی شرایط طوری است که «مُلِئَتِ الْاَرْضُ قِسْطاً وَ عَدْلا»؛(2)زمین را عدالت پر میکند، و تازه این هدف متوسط اهلالبیت علیهم السلام است و هدف عالیهشان حاکمیت حق در همة مناسبات انسانی در زمین است، چرا وقتی این روش این اندازه نتیجه میدهد، پایدار نماند؟ این روش به خودیخود بقای خود را به وجود میآورد، در حالیکه ما میبینیم بعضی از گروههای فرهنگی بعد از مدتی به بنبست میرسند. چرا روش امام خمینی«رحمةاللهعلیه» با این همه تلاشی که برای متوقفکردن ایشان انجام شد، به بنبست نرسید و در وصیتنامه خود فرمود: «با قلبی آرام و ضمیری مطمئن از خدمت شما مرخص میشوم.»؟! این یک پیام است برای همه جریانهای مذهبی که راهی هست که اگر بر اساس آن راه عمل شود، برکات فردی و اجتماعی فوقالعادهای دارد. متأسفانه گاهی آنچنان از مقصد اصلی فاصله گرفتهایم که عموم فعالیتهای فرهنگی ما در جنبة سیاسی- اجتماعی محدود میشود و به سیر باطنی موضوعات پرداخته نمیشود و به روشی که میتوان به کمک آن با وجودِ حقایق ارتباط پیدا کرد و نه با مفاهیم آنها، کمتوجهی میگردد.
به جای ارتباط قلب با حقایق معنوی، به مشهورات دینی مشغول شدهایم و بیشتر فعالیتهای دینی را در جهت تحریک قوة خیال سوق دادهایم؟! وقتی دینداری در حدّ قالب و ظاهر آن متوقف شد و ارزش دینداری در حدّ انجام اعمال قالبی آن شد، دیگر فرقی بین عمر سعد، امام جماعت کوفه، با امام حسین علیه السلام نمیماند، مگر اینکه فعالیت فرهنگی و دینی در همین دنیا وسیلهای باشد برای ارتباط با عالم قدس و اسماء حسنای الهی، در آن صورت است که امام حسین علیه السلام میشود پیشوا و مقتدا در رساندن انسانها به عالم قدس و محبت به علی علیه السلام میشود
وسیله عبور از صراط. وقتی بنا نداشته باشیم از طریق دینداری تحولی بنیادین در شخصیت و روح و روان خود ایجاد کنیم و خود را مناسب عالم قیامت نماییم، فعالیتهای دینی و فرهنگیِ ما بیثمر و پوچ خواهد بود و به جای تربیت میثمتمارها و کمیلها، عمر سعد تربیت میکنیم، همه این مشکلات به جهت آن است که «دیندانیِ» خود را «دینداری» پنداشتهایم.
پس حرف ما در این جلسه عبارت از این شد که؛
1- در فعالیتهای فرهنگی علاوه بر موضوع صحیح، باید روشی درست را نیز دنبال کرد تا آن فعالیتها نتیجه بخش شود.
2- در فعالیتهای فرهنگی نگاه ما به حقایق، باید از منظری بالاتر از علم حصولی به آن حقایق باشد.
3- تفاوت «خدا دانی» با«خدا داری» و حد و جایگاه براهین استدلالی در راستای اثبات خدا و قیامت، دقیقاً باید روشن شود.
4- بدترین خسارت، عمل زدگی و غفلت از بیثمری فعالیتهای فرهنگی است.
5- مشکل اصلی در فعالیتهای فرهنگی، محرومیت از بصیرتی است که عالَم، آیت پروردگار دیده نشود و قدمی در لقای الهی بر نداریم.
6- توجه به تفاوت ارتباط با «وجودِ» حقایق غیبی، نسبت به تفاوت ارتباط با «مفاهیم» حقایق غیبی.
7- راز پنهان بودن شب قدر و این که ساحت آن ماورای درک حصولی است.
8- تفاوت«یهدی الیالحق» با «لا یهدی الا ان یهدی».
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بحثمان در این رابطه بود که چرا بعضی از فعالیتهای فرهنگی بهرههای لازم را نمیدهند و انسان را به آن شور و شعف حقیقی نمیرسانند، در حالی که مطمئن هستیم اگر راه را درست طی کنیم حجاب بین ما و حقایق از بین میرود و میتوان با چشم قلب حقایق عالم را دید. همانطور که حضرت علی علیه السلام در جواب ذِعلب که از آن حضرت پرسید؛ «آیا خدایت را هنگام عبادت او دیدهای؟» فرمودند: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ» من آنچنان نیستم که پروردگاری را عبادت کنم که او را نمیبینم.
آنگاه پرسید؛ «یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ کَیْفَ رَأَیْتَهُ؟» چگونه او را دیدهای؟ «قَالَ یَا ذِعْلِبُ لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ»؛(1)
فرمود: دیدگان هنگام نظر افکندن او را درک نمیکنند ولی دلها با حقایق ایمان او را در مییابند.
حال سؤال این است که چرا فعالیتهای فرهنگی ما چنین سمت و سویی که امیرالمؤمنین علیه السلام به ما خبر میدهند، ندارد؟
قرآن میفرماید: «مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُوْلَئِکَ هُوَ یَبُورُ»؛(2)
هرکس عزت میخواهد بداند عزت یکسره از آن خداست، سخنان پاکیزه(عقاید حقّه) به سوی او بالا میرود و عمل صالح به آن عقاید حقّه رفعت میبخشد و آن را به سوی حق بالا میبرد، و کسانی که با حیله و مکر مرتکب کارهای زشت میشوند عذابی سخت خواهند داشت و نیرنگشان پوچ و تباه میگردد.
و یا از زبان معبودهای غیر الهی که مردم پرستیدهاند در روز قیامت میفرماید: «قَالُوا سُبْحَانَکَ مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِکَ مِنْ أَوْلِیَاء وَلَکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءهُمْ حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ وَکَانُوا قَوْمًا بُورًا»؛(1)
میگویند: خدایا! منزهی تو، ما را نسزد که جز تو و سرپرستی برای خود بگیریم، ولی تو کافران و پدرانشان را برخوردار کردی تا [آنجا که] یاد [تو] را فراموش کردند و در نتیجه گروهی پوچ و تباه بودند.
چنانچه در دو آیة فوق ملاحظه کنید قرآن مشرکان را ملتی یبور و بایر و پوچشده معرفی میکند. تعبیر پوچشدن یا «یبور» یا به تعبیر امروزیاش نیهیلیسم، واژهای است که باید نسبت به آن تأمل کرد. باز در همین رابطه در قرآن داریم:
«أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُواْ نِعْمَةَ اللّهِ کُفْرًا وَأَحَلُّواْ قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَار»(2)
آیا ندیدی کسانی که نعمت خدا را به کفران تبدیل کردند و قوم خود را به روزگار پوچی و نابودی کشاندند؟!
همه حرف قرآن در این آیات این است که باید خدای واقعی را پیدا نمود و با او ارتباط پیدا کرد و اگر کسی برای جلوگیری از اضمحلال خود به غیر خدای واقعی امید داشته باشد میفرماید: «وَمَکْرُ أُوْلَئِکَ هُوَ یَبُورُ»؛(3)چارهجوییها و برنامههای چنین فرد یا افرادی، پوچ خواهد شد و اصلاً هیچ چیزی به دست نمیآورند.
برای توجه به عمق فاجعه نیاز به بصیرت خاص میباشد و اندیشمندانی که میشناسند بشر تا کجاها میتواند اوج بگیرد، متوجه آن فاجعه میشوند و نیز آنهایی که کارد پوچی تا مغز استخوانشان فرو رفته است از اوجی که میتوانستند به سوی آن سیر کنند آگاه خواهند شد. شهید آوینی«رحمةاللهعلیه» در مورد هنر میگوید: غربیها هنر را خراب کرده و به ابتذال کشاندند و
حالا اندیشمندان آنها به عمق فاجعهای که پیش آمده پی بردهاند و در یک خودآگاهی تاریخی برای احیای آن هنری که از بین بردند در حال اقدام هستند. در تأیید سخن شهید آوینی«رحمةاللهعلیه» سخن «هُولْدِرْلین» شاعر آلمانی است که میگوید: «بیداری از همان جایی شروع میشود که فاجعه شروع شد»، زیرا وقتی کمالی از بین افراد جامعه رفت و آن جامعه خلأ آن را احساس کرد، تازه میفهمد بودن آن کمال چه برکاتی داشته است. به قول مولوی:
ماهیان ندیده غیر از آب
پرس پرسان ز هم که آب کجاست
ماهی فکر نمیکند در آب زندگی میکند و به برکت وجود آب است که حیات دارد و حرکت میکند، ولی وقتی او را از آب بیرون انداختند، آن وقت میفهمد آب کجاست و چه شرایطی را از دست داده است. عین این مسئله در مورد هنر در غرب اتفاق افتاد، هنر به معنی واقعی آن، وسیلهای است که انسان را به حضور میبرد و انسان فوق داناییها، با «وجودِ» حقایق مرتبط میشود و لذا از طریق هنر میتوان مزة ارتباط وجودی با حقایق را چشید و آن را با «دانایی» نسبت به حقایق مقایسه کرد و در این راستا هنر را مقدمه عرفان و نیل به اصلِ سخن انبیاء قرار داد. ولی بعد از رنسانس که در غرب همه معانی در حجاب رفت و به جنبة ذهنیِ واقعیات نظر دوخته شد،(1)هنر نیز از جایگاه خود عدول کرد و نهایتاً هنرمند به کمک تداعی معانی، هنر خود را اظهار میداشت، به این معنی که صورت واقعیات را خیلی دقیق ترسیم میکرد تا توانایی خود را بنمایاند، نه اینکه چیزی را به صحنه بیاورد که شما را با «وجود» مرتبط کند.
ملاحظه بفرمایید که این گل وقتی در دل طبیعت قرار دارد، شما را در حضور میبرد و در نتیجه با چیزی ماوراء صورت گل مرتبط میشوید، به همین جهت هم مایل هستید دوباره آن گل یا گل دیگری را تماشا کنید تا به حالِ حضور منتقل شوید. چون آن گل در حیات است، شما از طریق صورت گل به حیات منتقل میشوید ولی اگر همین گل را از جایگاه خود که طبیعت باشد، جدا کردید و به خانه آوردید و تماشا نمودید، تا مدتی از طریق خاطرهای که در
1) همهچیز سوبژه شد و نقش ذهن افراد میداندار زندگی قرار گرفت و از ارتباط با «وجودِ حقایق» روی برگردانده شد.
ابتدا با روبهرو شدن با آن گل در روح خود داشتید، تغذیه میشوید و با دیدن گلِ موجود در گلدان اتاق، آن گلِ وسط دشت و حیات مربوط به آن برای شما تداعی میشود، ولی بعد از مدتی که از طریق گل گلدان، ارتباط با گل وسط دشت ممکن نشد، آن را بیرون میاندازید. در این فعل و انفعال، شما به امیدِ داشتن حیات موجود در مجموعه طبیعت، آن گل را به خانه آوردید، غافل از اینکه آن گل، در آن مجموعه قدرت انکشاف و به حضوربردن داشت و شما را با «وجودِ» حیات مرتبط میکرد، ولی وقتی گل را از آن مجموعه جدا کردید، با نگاهکردن به آن گل با «مفهوم» حیات مرتبط بودید و نه با «وجود»، ولی امید داشتید «مفهوم» حیات برای شما نقش «وجودِ» حیات را ایفاء کند که نشد و لذا دیگر به آن گل توجه ندارید. اشکال کار این بود که به جایگزینی خود امیدوار بودید، فکر میکردید میشود با جایگزینیِ گل دشت در خانه، به همان سیر حضوری که در طبیعت به آن میرسیدید، برسید، ولی دیدید که با این جایگزینی، حیات خود را به پوچی مشغول کردید، چرا که روان خود را فریب دادید، و پس از مدتی متوجه دروغینبودن آن جایگزینی شدید.
مثالِ هنر امروز برای ما مثال خوبی است که متوجه شویم چگونه پوچی، خود را به عنوان حقیقت نشان میدهد و اگر هوشیار نباشیم و راه برونرفت از آن را ندانیم، پوچیِ خود را به رسمیت میشناسیم. هنری که انسان را در حضور میبرد، از طریق جایگزینی هنری که «صورت هنر» است و نه هنر واقعی، از صحنه زندگی بشر خارج شد. وقتی روبهروی مسجدی میایستید که با روح معمارِ متصلِ به ملکوت ساخته شده و از آن طریق احساس میکنید گویا در مرکز عالم وجود قرار گرفتهاید، آن را مقایسه کنید با هنری که انگیزه بهوجودآمدن آن نفس امّاره سازندة آن است، میبینید هرگز در رویارویی با آن دو در یک فضا قرار نمیگیرید. حالا میخواهیم بگوییم که گمشدة ما کدام است؟ چرا در ارتباط با هنر مقدس که پشتوانه و انگیزة ایجاد آن، روحِ متصل به ملکوت است، احساس حضور و امید میکنیم ولی در ارتباط با هنری که روح توهُّمزدة هنرمندِ بعد از رنسانس آن را شکل میدهد چنین احساسی نداریم؟ زیرا در هنر مقدس شما به «وجود» منتقل میشوید و در «دارایی» وارد میگردید و نه در
«دانایی». در هنر مقدس جانها و دلها در صحنه است و نه صورتها، هنر مدرن انسان را از خود نمیستاند تا به «وجود» منتقل میکند، بلکه خودبینی او را بسط میدهد. اینها همه مثال بود تا مواظب باشیم «دانایی به حقایق» جای اطلاع از حقایق ننشیند.
گمشدههایی داریم که چون بعضاً چیزهایی آمده و جایش نشسته است، اصلاً نمیفهمیم اینها، آن گمشدههای ما نیستند. احساس میکنیم اینهایی که به ظاهر صورت گمشدة ما هستند، منتقل کنندة احوالاتی نیستند که ما از طریق خود آن موجودات به آن حالات وجودی دست مییافتیم، و فهم این مسئله کار مشکلی است، در حدّی که نیچه را دیوانه کرد. نیچه اوّلاً؛ متوجه بود چه بلایی بر سر بشر آمده است و لذا فریاد میزد خدا مرده است! ثانیاً؛ هیچ راه حلی برای نجات بشر نمیشناخت. چیزی که ما در روش اهلالبیت علیهم السلام میشناسیم و میتوانیم به عنوان راهِ برونرفت از ظلماتِ معرفتی دنیای معاصر مورد استفاده قرار دهیم؛ و این از چشم نیچه پنهان بود، او میفهمید وقتی از ارتباط با حقایق عقب افتادیم و دیگر «ذات» را نفهمیدیم، زبانی که متذکر آن حقایق است، زبانی غریب و نامحسوس میشود و دیگر هیچ زبانی متذکر حقیقت نیست، اما نمیدانست چه باید بکند.
به نظر ما در حال حاضر که بشریت در فرهنگ عمومیِ خود، از ارتباط با حقایق دور افتاده، تنها زبانی که متذکر آن عالَم است و بشر را در عالَم «حِکمی- حضوری» سیر میدهد، زبان اهلالبیت علیهم السلام است، که إنشاءالله مفصلاً به آن میپردازیم و البته باید مواظب باشیم آن معانی را آنچنان نازل نکنیم که دیگر قدرت به حضور بردنشان از بین برود.(1)
در راستای جدا افتادن بشر از ارتباط با حقایق و منقطعشدن زبانها؛ آقای دکتر داوری میفرماید:
1) قرآن در آیه 38 سوره سبأ در نقد مترفین میفرماید: «وَالَّذِینَ یَسْعَوْنَ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُوْلَئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ» آنهایی که در آیات ما تلاش میکنند تا آنها را از اثر بیندازند و با تقلیلدادن پیام آیات، عملاً آنها را زیر پا گذارند، تا به زعم خود ما را ناتوان کنند، همگی نزد ما در عذاب احضار میشوند.
«بشر حسّی بهراحتی زبان انسانهای قدسی را نمیفهمد ولی آنها سخن گفتهاند تا همین بشر را از این سرگردانی برهانند، بشری که حقایقِ وجودی را انکار کند، دیگر قدرت سیر و تفکر به معنی واقعی آن را ندارد و لذا بیشتر حرف میزند، حرف و حرف و حرف».(1)
نیچه متوجه شد فاجعة پیشآمده یعنی انقطاع بشر از عالم قدس، فاجعهای فوقالعاده بزرگ است و لذا با همة حرکات و سکناتش خواست آن را نشان دهد، هر چند برای نشاندادن آن، نیاز به وارستگی بیشتری بود که نیچه از آن بهره کافی نداشت. به هر حال بنده هم در حدّ خودم تلاش میکنم بلکه بتوانم موضوع را روشن کنم، چون اگر موضوع روشن شد و رویکرد به دین - یعنی تنها راه نجات- تصحیح گشت، دیگر ادامة بقیه راه سخت نیست، بالأخره به حضور رفتن و از مفهوم گذشتن و با خودِ «وجود» مرتبطشدن، گنجی است که برای همه آشکار نیست. به قول حافظ:
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکار نیست
شما در این بحث تا حصول نتیجه باید حوصلة زیادی به خرج دهید، نه بخواهید زود نتیجه بگیرید و نه خسته شوید، بالأخره با یک زبانی باید این مطالب را گفت. اجازه بدهید من بحث را حضوری کنم، اگر دیدم طنابم به ته چاه نرسید، دوباره بالا میآیم و طنابم را بلندتر میکنم، تا بلکه إنشاءالله عزیزان به حضوری که به دنبالش هستند وارد شوند. گفت:
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
من ماندهام ز گفتن و خلق از شنیدنش
آن گنگِ خوابدیده شاید من باشم، اما شما کَر نیستید.
نیچه وقتی گفت: «خدا مُرد!» خیلیها نفهمیدند چه میگوید، فکر میکردند دارد به خدا توهین میکند. او با این جمله میخواهد بگوید؛ بیارزششدن ارزشها در دنیای مدرن، حادثهای است اساسی و بزرگ که در غرب و در هر کشور غربزده رخ داده است. میگوید: «آنها که خدا را کشتهاند، هنوز از جنایت بزرگ خود بیخبرند» یعنی عمق فاجعه برای بشر روشن نشده است. وی در اثر مشهور خود به نام «علم فرحانگیز» در قالب انسان دیوانه میگوید:
1) «شاعران در زمان عسرت»، از دکتر رضا داوری.
«به کجا هست این خدا؟! بر آنم که آن را برایتان واگویم اما وی را کشتهایم، شماها و من! ما همگان قاتل وی هستیم! اما چگونه چنین کردهایم؟! چگونه قادر بودیم تا دریا را بخشکانیم؟!... آیا ظلماتِ این شب، هر چه فزونتر فرا نمیرسد؟ آیا باز غیبت خدا را هیچ باور نداریم؟! در اینجا انسان دیوانه سکوت کرد... فانوس خویش را بر زمین کوبید که تکهتکه و خاموش گشت، سپس چنین ندا سر داد: من بسی زود هنگام آمدهام، هنگامة من هنوز فرا نرسیده است، این واقعة عظیم هنوز در میانه راه خویش است و بسی راه در پیش رو دارد...»(1)
قصد نیچه توهین به خدا نیست، میخواهد بگوید آن خدای واقعی که خدای حضوری است، در صحنه جانها دیگر وجود ندارد، آن خدایی هم که بر سر زبان انسانها است، خدا نیست.
میگویند اباذر«رحمةاللهعلیه» متوجه بود هر چه حضور خدا در قلبها بیشتر باشد، آن خدا به حقیقت خدا نزدیکتر است و خدایی را که در قلب خودش بود با خدایی که در قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله بود مقایسه میکرد و میفهمید خدای اباذر، خدای محمّد صلی الله علیه و آله نیست به همین جهت وقتی میخواست صحبت کند در ابتدای صحبت نمیگفت به نام خدا، میگفت به نام خدای محمد صلی الله علیه و آله، این هوشیاری و شعور خوبی است، همان شعوری که بلقیس پیدا کرد و قرآن آن را متذکر میشود؛ بلقیس نگفت من به خدا ایمان آوردم، گفت: «وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ»؛(2)
همراه سلیمان تسلیم پروردگار عالمیان شدم. یعنی به خدای سلیمان ایمان آوردم. او به جهت شعوری که دارد در واقع دارد میگوید من حال و مقامی را در سلیمان علیه السلام میبینم و توحیدی را در وجود او احساس میکنم که بالاتر از آن توحیدی است که خودم میشناسم و مطلوب من آن توحید است، این خودش یک نوع خودآگاهی و حتی دلآگاهی است که آدم بفهمد آن عقیدهای که دارد هنوز آن عقیدهای نیست که بتوان از آن به نحو اساسی استفاده کرد و نیوشای وجود شد.
در بحثهای آینده إنشاءالله آرامآرام این نقصان روشن خواهد شد که چگونه «خدای حصولی» یا خدایی که خدا نیست، جای «خدای پیامبران» را میگیرد، و إنشاءالله این شروع خوبی خواهد بود تا راه پیدا شود، و چون راه را پیدا کردیم، دیگر ارتباط با خدا آسان می شود. باید برای ارتباط با خدا ابتدا جهت نگاه خود را تغییر دهیم، مثل وقتی که میخواهید نور را ببینید، نمیتوانید با همان ساحتی که دیوار را میبینید نور را هم بنگرید، وگرنه از همدیگر میپرسید نور کو؟ در حالی که به وسیلة نور دارید همدیگر را میبینید، دیوار را با نور میبینید ولی نور را با خود نور میبینید، منتها با ساحتی غیر از ساحتی که دیوار را با نور میبینید. در مورد خدا هم همین طور؛ اگر ساحت و زاویة دید خود را از علم حصولی به علم حضوری تغییر ندهیم، از هم میپرسیم خدا کو؟ چون انتظار داریم با علم حصولی با خدا روبهرو شویم. اگر بتوانیم بفهمیم که از طریق علم حصولی حقیقتِ هیچچیزی را، حتی واقعیترین و حاضرترین واقعیات را، نمیبینیم، دیدنمان به معنی دیدن حضوری و وجودی شروع میشود. اگر به ما بگویند نورِ موجود در اتاق کو؟ نمیتوان به آن نور مثل اینکه به دیوار اشاره میشود، اشاره کرد. وقتی کسی بگوید من این را قبول ندارم که الآن در این اتاق نوری هست، اگر هست مثل این دیوار و این میز که میتوانید به من نشان دهید، آن را هم به من نشان دهید. در جواب او شما چه کار میتوانید بکنید؟ هرچه هم تلاش کنید تا از آن زاویه و ساحت که دیوار و میز را میبینید نور را هم به او نشان دهید، نمیتوانید، چون او در عین ماندن در سطح و ساحت رؤیت میز و دیوار، میخواهد چیزی را ببیند که لازمهاش تغییر ساحت است، به همین جهت متوجه نیست با ساحت دیگری دارد نور را میبیند، ولی مشکلش جای دیگر است و آن این که اصالت را به ساحت علم حصولیِ خود که با آن میتواند دیوار و میز را ببیند، میدهد. لذا اگر بخواهید با این فرد بحث کنید، اگر تا صبح قیامت هم بحث شما با او ادامه پیدا کند، هیچ چیز به دست نمیآید، چون او از ساحت علم حصولیِ خود میخواهد چیزی را بنگرد که آن چیز فوق آن ساحت است و لذا نمیداند مشکل او کجاست و در نتیجه از ارتباط گرانقدری که میتواند با حقایق عالمِ وجود داشته باشد، محروم خواهد بود. اگر کسی عمق
فاجعة محرومیت از ارتباط با وجودِ حقایق عالم را نفهمد، وقتی خیلی خوب هم برایش سخن گفتی، از افق خودش یک حرفی میزند که متوجه میشوی تمام حرفهایت هدر رفت و معلوم میشود هیچ وجه از وجوه سخن شما را متوجه نمیشود. زبان علم حصولی اگر نظر به رؤیت حضوری نداشته باشد، بیشتر بازیدادن همدیگر است، چون گفتارهایی است که به هیچ حقیقتی اشاره ندارد - فراموش نفرمایید که خدای حصولی حقیقت نیست بلکه خدای حضوری حقیقت است- گفتارهایی که اشاره به حقایق یقینی ندارند، نه تنها همدلی بین گوینده و مخاطب به وجود نمیآورند، بلکه روح شنونده را در میان الفاظ پراکنده، حیران میکنند.
زبان از دست رفتهای را که اشاره به حقیقت داشت، میتوان با برگشت به «خداداری» به جای «خدادانی» احیاء نمود و از ورطه هلاکتباری که رابطه انسان با حقایق را از بین برده است، نجات یافت. زبانی که اشاره به حقیقت دارد با واژههای مخصوص به خود به سر میبرد، چون به قول حافظ انسان در آن حالت، ساکنِ درگه پیر مغان است:
آن روز بر دلم درِ معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
ولی بشر مدرن با واژههایی به سر میبرد که حکایت از به بنبست رسیدن او دارد، این واژهها در تاریخ تفکر توحیدیِ ما اصلاً مطرح نبوده است، این زبان و این واژهها به چیزهایی اشاره میکند که نشان میدهد بشر به حال جدیدی وارد شده است. عبارات؛ «امیال فرو نشسته»، «آرزوهای پسزده»، «رؤیاهای سنگشده»، «وعدههای طلایی که به ثمر نرسیده»، «شناساییهای بینتیجه»، «بشری که بالهای غولآسایش مانع پروازش شده»، «برهوت زندگی» ... این قبیل واژهها و جملات، خبر از نیستی یک نسل میدهد و همگی انعکاس روحی است که با حقیقت روبهرو نشده و زندگی خود را مشغول «مفاهیم» کرده است. به عبارت دیگر اینها قصه روح بشر نومینالیست یا اعتبار زده است که برای «معانی» هیچ حقیقت باطنی قائل نیست، ولی با این همه هنوز کارد به استخوانش نرسیده است. واژه نیهیلیسم یا پوچگرایی بیانکننده احوال چنین روزگاری است. واژه نیهیلیسم را به سرعت برای خود معنا نکنید، چون این واژه یک لغت نیست، بازگوکنندة احوال یک تمدن است. ما در فرهنگ دینی خودمان
اصلاً نمیفهمیم نیهیلیسم به معنی واقعی آن یعنی چه، چون ما در شرایط جامعه دینیِ شیعه یک نحوه توجه به حضور حقایق معنوی و ائمهای که واسطه فیض در هستی هستند داریم که هرگز پوچی را آنطور که غرب با گوشت و استخوانش احساس میکند، نمیفهمیم مگر در خانوادههایی که به کلی به اسلام پشت کردهاند.
ابتدا غرب به پوچی رسید و سپس بقیه ملتها به اندازهای که به آن فرهنگ نزدیک شدند، به چنین حالتی دچار شدند.(1)
ما با استقبال از فرهنگ غرب و با مدرسهسازیهایی که قبل از مشروطه به روش غربی شروع کردیم، با زندگی پوچیزده ارتباط یافتیم. و مؤمنینی که دلشان بیدار بود در همان روزها عمق فاجعه را متوجه شدند، ولی متأسفانه کار در دست دولتمردان قاجار بود که بویی از حقیقت نبرده بودند. ما تا قبل از ارتباط با غرب اصلاً پوچی به آن معنی که نیهیلیسم از آن در غرب خبر میدهد، نداشتیم. اینکه یک نفر مشروب میخورد و میگفت غلط کردم، که پوچی نمیشود، اگر کسی گناه بکند ولی گناه را گناه بداندکه پوچی نیست، چون هنوز نظرش به حقیقت است. وقتی رابطة عالم مادون با عالم مافوق قطع شود و «خدا دانی» جای «خداداری» بنشیند، شروع حِرمان و بیوطنی است. ابتدا باید ملاحظه بفرمایید که چگونه زبان شور و شعفِ معنویت تبدیل به زبان سرخوردگی و یأس میشود. واژههایی مثل «امیال فرو نشسته»، «رؤیاهای سنگ شده» و ... که عرض شد حرفهایی است که در دنیای مدرن معنی پیدا کرد، و باطن این واژهها که همان احوال مردم باشد، قصة روح زمانه است. بعضی از این واژهها در گذشته معنای امروزیاش را اظهار نمیداشت ولی حالا به جهت احوال خاص مردم معنی امروزی خود را مینمایاند. واژه افسردگی را امروزه همه میفهمند به چه معنی است. مردم به عالمی رسیدهاند که اگر واژه افسردگی را به کار ببریم، با روح و جان خود آن را میفهمند، در حالیکه اگر دویستسال پیش این واژه را به کار میبردید، هرگز آن را به معنی امروزی آن، نمی فهمیدند. این واژه قبلاً به معنی غم به کار میرفت، ولی به معنی امروزی آن، حال بشر مربوط به دنیای اسلام نبود. «افسردگی» امروز دیگر یک لغت عادی
1) جهت بررسی بیشتر به کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهم» از همین مولف رجوع فرمایید.
نیست، بیان یک حالتی است که با زندگی بشر جدید همآغوش است و خبر از همآغوشی بشر با نیستی دارد.
بشر جدید طوری زندگی را انتخاب کرده است که صِرف عنوانها او را به نشاط میآورد، بدون آنکه درصدد باشد آن عنوانها به حقیقت متصل باشد، و در راستای این نوع از زندگی است که افسردگی مثل یک کابوس خود را نشان میدهد. وقتی بشر به حقیقت نظر نداشت و به عنوانهای خاصی از حقیقت راضی شد و خیالاتش او را تغذیه کردند، همواره نگران و دلواپس است که عنوانهای خیالیِ او فرو نریزند. یک شاعر اسپانیایی میگوید: «زندگی چون جام زرّینی است که چون سرکشیدیم دیدیم خیالی بیش نیست!» او با این حرف در واقع دارد قصه زندگی زمانه خود را مینمایاند که انتهای این نوع زندگی، روبهرو شدن با پوچی است و زندگی در آن فرهنگ، زندگی با خیالاتی است که یک عمر با آنها به سر میبرند، بدون آنکه دغدغة واقعی نبودن آن را داشته باشند. و امروزه گفتمان انسانها پر است از این نوع حرفها و جملات که همه خبر از غفلت از حقیقت میدهد. اینکه میگویند امروزه شعر و شاعری در دنیای جدید واخورده شده است، نکته دقیقی است! شما اشعار مثنوی مولوی را با بسیاری از اشعار مطرح در دنیای امروز مقایسه کنید؛ اشعار مثنوی معنوی عموماً نظر به حقیقت دارد و در سراسر آن شور حیات به چشم میخورد. اگر بگویید حیات را نشانم بده، بنده مثنوی مولوی را معرفی میکنم، با این توضیح که معتقد نیستم مثنوی عینالحیات است، بلکه معتقدم از نور عینالحیاتِ چشمه محمّدی صلی الله علیه و آله استفاده کرده است.
حاصل قضیه این که این نوع حال که الآن شما در بین مردم ما میبینید، با ورود مدرسه و ظهور فرهنگ غرب وارد دنیای اسلام و کشور ما شد و آن ریشه در فرهنگی دارد که از حقیقت روی برگردانده و با حرف زندگی میکند و عهد خود با حقیقت را فراموش کرده است،(1)
لذا در همه جا احساس بیوطنی او را فرا گرفته است، زیرا او «دانایی» را «دارایی»
1) قرآن در رابطه با اینکه مردم با «حرف» زندگی میکنند و به حاشیة معانی نظر دارند تا به خودِ حقایق؛ در آیه 11سوره حج میفرماید: «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ ذَلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ»؛ و از میان مردم کسانی هستند که خدا را فقط با حرف میپرستند پس اگر خیری به آنها برسد بدان اطمینان یابند و چون بلایی به آنها برسد روی برتابند، اینها در دنیا و آخرت در خسرانند، این است همان خسران آشکار.
پنداشت و دغدغه دوری از افق حقیقت در او از بین رفت و گرفتار امور عادی زندگی شد و به دنبال مفاهیمی از حقیقت، با انواع فلسفهها مرتبط شد. در اینجاست که حافظ به ما پیشنهاد دیگری دارد و توصیه میکند:
فکر بهبود خود ای دل زره دیگر کن
درد عاشق نشود به، ز مداوای حکیم
آری؛ یک وقت سیر تفکر فلسفی و مفهومی زیر پرتو نور ائمه معصومین علیهم السلام آنچنان رشد میکند که به حکمت متعالیه صدرالمتألیهن«رحمةاللهعلیه» ختم میشود، این دیگر سیر از مفهوم به واقعیت و وجود است و اصالت دادن به وجود خارجی است، و نه وجود مفهومی. ولی اگر گرفتار مفاهیم و یا حرفها و عنوانهای بیحقیقت شدیم، از ارتباط با حقیقت و وجود محروم میشویم و مداوای حکیمی که نسبت به مفاهیم عالم است چارهی محرومیت ما نخواهد بود.
برای روشن شدن بحث یک گل را با یک اسکلت فلزی که در ساختمان به کار میرود مقایسه کنید؛ اگر از منظر نظم ریاضی به آن دو نگاه کنید هر دوی آنها را منظم میبینید. در اسکلت فلزی قواعد ریاضی کاملاً محاسبهشده، و مقاومتهای هر ستون خیلی دقیق مورد بررسی قرار گرفته است. همینطور اگر یک گل را از همان زاویه بررسی نمایید، ملاحظه میکنید که اندازه و وزن این گلبرگ و نسبتش با زاویهای که به ساقهاش دارد و فشاری که بر ساقه میآورد، کاملاً دقیق و حسابشده است. وقتی این گل را که حداقل به اندازه یک اسکلت فلزی، قواعد ریاضی در آن محاسبه و در نظر گرفته شده است، صرفاً از منظر محاسبات چشمِ ریاضی ببینیم، آیا گل میبینیم یا دیگر نمیتوانیم آن را به عنوان یک گل تماشا کنیم؟ درست است که نظم ریاضیوارِ اسکلت فلزی در گل هم رعایت شده است ولی خیلی چیزهای دیگر در گل هست که با نگاه محاسبهگرِ ریاضی نمیتوان آنها را دید. اینکه شنیدهاید بعضیها خارج از برخورد بد کلیسا با گالیله، معتقدند گالیله به بشر ظلم کرده است،
در همین راستا است که میگویند او نگاه بشر به عالم را به نظم ریاضی محدود کرد، و فقط با نگاه ریاضی به عالم نگریست و حاصل آن نگاه علم جدید و بشر مدرن شد که استعداد دیدن بسیاری از زیبایی های عالم را از دست داده است. در اینکه کلیسا در برخورد با گالیله افراط کرده است بحثی نیست، ولی غفلت از نگاه همهجانبه به عالم، به طوری که بتوانیم نظر به حقیقت بیندازیم، چیزی بود که علم جدید با نگاه محاسبهگر خود،از آن غفلت کرد. بشری که عالم را، مظهر اسماء الهی میدید، در منظری که گالیله مطرح کرد تبدیل به انسانی شد که همه چیز را از منظر موجودات محاسبه پذیر مینگرد، حتی از منظر گالیله نهتنها خداوند جهان را با قلم ریاضی خلق کرده، حتی کتاب مقدس بر اساس ریاضیات تدوین شده است.(1)
ممکن است تصور کنیم این حُسن کتاب مقدس است که با نظم ریاضی تدوین شده است، ولی متوجه باشیم ما در متون مقدس به دنبال خدا هستیم، نه به دنبال مهندس. وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله اگر یک مهندس منظمی باشد، جوابگوی آن بُعدی از انسان که نیاز به نبی دارد نخواهد بود.
اینکه گفته میشود «دبستان که آمد بشر به بحران معرفتی افتاد» هنوز مبهم است، زیرا باید این نکته روشن شود که وقتی دبستان وارد زندگی ما شد نگاه ما به عالم تغییر کرد. دبستان نگاه ما را به عالم و آدم عوض نمود و دیگر با نگاهی که انبیاء به ما آموخته بودند به عالم و آدم نمینگریم. در درس علومی که امروزه میخوانید تلاش میکنید تا طبیعت را آنطور نگاه کنید که غرب نگاه میکند و با چند نمونه و آزمایش، میخواهید حقانیت نگاه خود را اثبات کنید. مثل این است که با چند نمونه محاسبه بین اجزای گل، نظم ریاضیگونه یک گل را ثابت کنند. در حالیکه صحبت از زیباییهایی است که با نگاه ریاضیگونه در گل دیده نمیشود، نه اینکه نظم ریاضیگونه در آن وجود ندارد. از طریق درس علوم، کودکان را از «نگاه سنتی» به عالم، به «نگاه مدرن» منتقل میکنند. بعضیها درس علوم را نمیفهمند چون میخواهند در نگاه سنتی خود پایدار بمانند ولی از طرف این تمدن به عنوان بیسواد معرفی میشوند. برای خودِ ما خیلی سخت بود که نگاهی را بپذیریم که درس علوم پیشنهاد میکند، نه اینکه موضوع سخت بود. حرف این بود که به چه دلیل طبیعت این طور است که درس علوم
1) به کتاب «در بارة علم»، ویراست دوم از دکتر داوری، بخش اول ص 24 و به کتاب «مبانی اندیشههای اجتماعی غرب» از مرحوم دکتر محمدمددپور رجوع شود.
میگوید، و یا به چه دلیل با چشم معلم فیزیولوژی به بدن خود نگاه کنیم. در درس علوم باید تلاش میکردیم چشم طبیعی خودمان را کور کنیم تا چشم گالیلهای در ما جا باز کند و طبیعت را آنطوری ببینیم که امروز غربیها میبینند، موجودی مُرده که حق هر تصرفی را در آن داریم! فردی که با تلسکوپ ماه را دیده بود، گفته بود ماهی که در سقف آسمان به آن زیبایی میدیدم، چیزی نبود جز یک سنگ بزرگ که نور به آن میخورد. در حالیکه در نگاه دیگر؛ یک نظمی در میان است که در آن مجموعه، کره ماه هم نقشی در زیباکردن این مجموعه دارد، هر چند به طور منفرد یک سنگ بزرگ است. خدا ماه را به واقع ماه زیبایی آفرید، نه یک سنگ که به آن نور بتابد، در این پهن دشت آسمان نیلگون این ماه، به زیبایی ماه است، چشم محدود نگر علم نجوم جدید نمیگذارد زیبایی آن را ببینیم.
گفت لیلی را خلیفه کان تویی
کز تو مجنون گشت پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت رو رو چون تو مجنون نیستی
با خودی تو لیک مجنون بیخود است
در دیار عشق هوشیاری بد است
نه با چشم خلیفه زیباییهای لیلی دیده میشود و نه با چشم ریاضی میتوان زیباییهای عالم خلقت را تماشا کرد.
میگوید: «در دیار عشق هوشیاری بد است» هوشیاریهای کمیتنگر ریاضی، زیبابینی را در تو میمیراند. هوشیاریِ ریاضی است که زیبایی ماه و ستارگان را از ما گرفته و در آن نگاه، دیگر منظر آسمان صحنه زیبای زندگی نیست، بلکه فضایی است با تکه سنگهای بزرگ که نور خورشید به آنها میخورد و منعکس میشود. نگاه مدرن به عالم، نگاهی است که هر چیز زیبا را پارهپاره میکند، در حالیکه دنیایی که ماه ندارد و آسمانش نمایش زیباییها نیست نمیتواند جای زندگی باشد، در آن دنیا عشق میمیرد و دوستداشتن در سطحیترین شکل آن فروکاسته میشود و سرخوردگیها و افسردگیها و رؤیاهای سنگشده شروع میشود. به گفته حافظ:
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد
بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد
وقتی به لطف الهی به قصد زیارت مسجدالحرام به مکه مکرمه مشرف شوید، اگر مواظب نباشید و دل خود را با خود نبرده باشید، کعبه را سنگ میبینید و در آن حال از بسیاری از برکات محروم خواهید شد. در حالیکه عموماً اهل ایمان در رویارویی با کعبه، دلشان متذکر مقصد متعالیشان میشود، تا آنجا که بعضیها حتی جسم کعبه را نمیبینند، بلکه آن را آینهای میبینند که قدرت انتقال به عرش را در خود دارد. البته در هر حال برای عموم مؤمنین کعبه با شدت و ضعفِ متفاوت قدرت انتقال فوقالعادهای به عالم معنا دارد. اگر کسی دل خود را خراب نکرده باشد و فقط نخواهد ببیند که جنس سنگهای آن چیست و یا ارتفاع آن چقدر است، یعنی اگر دلش را با این جزئینگریها کور نکرده باشد، با روبهرو شدن با کعبه، موفق به انتقال به عالم معنا میشود. ولی اگر با چشم زمینشناسی بروید و آن نگاهْ بر شما غلبه کرده باشد، نگاه میکنید سنگهای آن آهکی است یا آذرین، و در آن صورت دیگر از دیدن کعبه محروم شدهاید. همسفری عزیز داشتیم که میگفت: «میگویند برای عید قربان پرده کعبه را عوض کردند، مگر کعبه پرده داشت که عوض کنند». او در نگاهش به کعبه، آنچنان جذب معنویت آن شده بود که اصلاً پردة کعبه را هم ندیده بود! کسی که به آنجا میرود چنانچه نظرش به مقاصد عالیه باشد، آنچنان در آن شرایط، توجه قلب او در آینه کعبه به آن مقاصد عالیه میافتد که نه کعبة سنگی را میبیند و نه پرده زربافت آن را. مثل وقتی که شما در آینه مینگرید، اصلاً به شیشة آینه توجه ندارید. نگاهِ درست به کعبه به شرطی است که خود ما نیز طالب آن نگاه باشیم، اما اگر در نگاهکردن در آینه تلاش کنیم شیشة آینه را ببینیم، دیگر آینه برای ما نمایانکننده صورتِ درون خود نیست، بلکه آن آینه برای ما شیشه است، به همین جهت هم گفتهاند قبل از سفر حج یک حلالیتی از افراد بطلب، دنیا را زیر پا بگذار و برو تا بتوانید در آن شرایطِ مساعد، به بالاتر از دنیا منتقل شوید. حتماً شنیدهاید که بیتالمعمور باطن خانه کعبه است و عرش باطن بیت المعمور است و باطن عرش اسماء الهی است.(1)
پس هر چه شما بیشتر آماده انتقال به عالم معنا باشید، کعبه شما را راحتتر به مراتب عالیه منتقل میکند
1) بحارالأنوار، ج 55، ص 5.
حتی این انتقال تا ارتباط با اسماء الهی امکان دارد. اما وقتی انسان به یک نگاه محدود شد، از آن شعوری که میتواند به کمک آن، با حقایق روبهرو شود، محروم میشود و نگاه ریاضیگونه صِرف، یکی از این نگاههای محدود است.
همه این مقدمات برای روشن شدن این نکته است که چه طور میشود انسانها احساس پوچی میکنند. تازه بنده از یک جهت موضوع را طرح کردم. خواهش من این است که هنوز هیچ قضاوتی نکنید، نگویید مطلب را گرفتیم، عنایت داشته باشید من خودم بعداً از این نتیجهگیری میگذرم، پس فعلاً شما تقاضای من را بپذیرید که هیچ قضاوتی نکنید. هنوز چیزی گفته نشده که شما بخواهید نتیجهگیری کنید. اگر شما رسیدید به اینجا که فقط باید «وجودِ حقایق» را در منظر جانمان بیاوریم و به آن نگاه کنیم، شاید به مقصد رسیده باشیم. مثل نگاه کردن به نور، وقتی رسیدیم به اینکه اگر میخواهیم حقایق را ببینیم، باید راه و روش نگاهکردن به حقایق را پیدا کنیم، مسئله حل است، بعد سؤال میکنید؛ اگر ما خواستیم فعالیت فرهنگی بکنیم چه کارهایی باید انجام دهیم؟ عرض خواهم کرد، به ظاهر هیچ کاری نمیخواهد بکنید، لازم هم نیست ذهن مخاطب را از معلومات و اطلاعات پر کنید، باید بتوانید مطلوب مورد نظر خودتان را به او بشناسانید تا او بتواند آن را ببیند و این کار به روش و آمادگی مخصوصی نیاز دارد، باید ببینید مخاطب خود را به کجا وصل کنید. برنامههایی که دین پیشنهاد کرده، فوقالعاده کارساز است منتها باید به روش خاصِ خودش تبلیغ شود تا مخاطب را وارد عالَم دین کند و بتواند در آن حالت با حقایق دینی رابطه حضوری به وجود آورد و در آن صورت «دیندانی» به سوی «دینداری» سیر میکند. اگر توانستیم این کار را انجام دهیم همه ابعاد دین جای خودش را پیدا خواهد کرد، حتی تفریحات و بازیهای ما هم ما را از عالَم دینی خارج نمیکند و دیگر در شرایطی قرار نداریم که در و دیوار زندگی حکایت پوچی و بیثمری ما باشد.
امروز مردمِ دینی که عالَم دینی داشته باشند کماند، در حالی که دوستداران دین کم نیستند، اما این دوستداران دین عموماً اهل نیایش به معنی ارتباط حضوری با عالم اعلاء
نیستند. شما اگر به تاریخ گذشته نگاه کنید، میبینید اکثر مردمِ صد یا صدوپنجاه سال گذشته، بخصوص در کشور شیعه، مردمی اهل نیایش بودند و به اصطلاح انسانهای دیندار بودند تا دیندان. ولی امروزه دیندانها خیلی بیشتراند. یک جوان برای اینکه در کنکور امتحان بدهد، بیشتر از بعضی از آقایانِ علما باید اطلاعاتی در رابطه با تاریخ اسلام و امثالِ آن بداند، و در همین رابطه اکثراً دیندان شدهاند اما دیندار نیستند.
بحث از همینجا شروع میشود؛ که «دینداری» با «دیندانی» چه فرقی میکند؟! شاید همة محور بحث را همین یک کلمه بگیرد که عرض میکنم: «اگر ما به مفاهیم مشغول بشویم، به پوچیها مشغول میشویم». چرا که مفاهیم در حد اندیشه است و اندیشه محل خدای ذهنی است، خدای واقعی بالاتر از آن است که فقط جایش در ذهن و اندیشه باشد. به گفتة مولوی:
هر چه اندیشی پذیرای فناست
آن که در اندیشه ناید، آن خداست
چون خدایی که در اندیشه و ذهن و فکر ما هست، مخلوق ذهن ما میباشد و معنیِ خالقیت است و نه خودِ خدای خالق. شما به این جمله که می گوید: «اگر ما به مفاهیم مشغول بشویم به پوچی ها مشغول میشویم» دوباره دقت بفرمایید، اصل موضوع در جلسة گذشته مورد بحث و بررسی قرار گرفت و عنایت فرمودید که مفاهیم دو نوع هستند، یا مفهومِ یک واقعیت است(1)
و یا مفاهیم اعتباریاند، درست است که مفاهیم در هرحال عین واقعیت نیستند، اما بعضی از مفاهیم دریچه واقعیتاند و خبر از واقعیت خارجی میدهند، و به همین جهت است که به ما میگویند بروید علم بیاموزید، چون از طریق علمآموزی متوجه وجود آن واقعیات و حقایق میشویم. هنر ما این است که از علم حصولی به علم حضوری سیر کنیم تا بتوانیم با نور حقایق عالیه مرتبط باشیم، ولی بعضی از مفاهیم اصلاً دریچهای از واقعیت نیستند، تا بخواهیم از طریق علم حصولی به آنها، به علم حضوری نسبت به آنها برسیم، بلکه اعتباریات ذهنی هستند بدون آنکه باطن داشته باشند و از واقعیات ماوراء خودشان خبر دهند.
1) که به این نوع مفاهیم، مفاهیم انتزاعی میگویند، زیرا ما بازاء خارجی دارند.
آری؛ تن من باطن دارد و آن مَن یا نفس من است و باز باطن مَن، منِِ من یا فطرت من است و باز منِِ من هم باطن دارد که آن باطنِ فطرت من، یعنی خداست و بهترین راه خداشناسی سیر به باطن خود است تا از باطن بیکرانه خود متوجه وجود خدا شویم. مولوی هم در رویارویی با خدای خود میگوید:
در دو چشم من
نشین ایآنکه از من من تری
تا قمر را وا
گشایم کز قمر روشنتری
مگر خودتان نمیگویید خدا جانِ جانِ جان است. ما یک تن داریم، یک جان داریم، یک جان جان داریم که همان منِِِ من یا فطرت است، یک جانِ جانِ جان داریم که او همان حق است. اگر کسی خواست خدا را که همان جانِ جانِ جان است، بشناسد، از درون خودش که ذات مجردِ نامحدود است، بهتر میتواند با خدا روبهرو شود.
به هرحال ملاحظه فرمودید که بعضی چیزها مثل تن شما، باطن دارند و بعضی چیزها مثل اعتباریات اصلاً باطن ندارند. این صندلی دارای باطن نیست، چون قرار گذاشتند چند تکه چوب را به طرز خاص به همدیگر وصل کنند تا بتوانند روی آن بنشینند، چیزی از عالم بالاتر در تدبیر و ایجاد آن نقش ندارد، فقط ذهن ما منشأ پدیدآمدن آن شده است و لذا ما را به حقیقتی مافوق عالم مادون منتقل نمیکند یعنی یک امر اعتباری است. حرف بزرگان نفی اعتباریات نیست، بلکه میگویند اعتبار را اگر به عنوان اعتبار بشناسید و قبول کنید اشکال ندارد، اما اگر برای اعتباریات حقیقت قائل شدید، فاجعه است، و اگر حقایق را اعتباری دانستید فاجعهآمیزتر. حالا شما حساب کنید بشر چقدر گرفتار اعتباریات خودش است و همچون حقایق با آنها برخورد میکند، گویا برای او صندلی و خانه همان اندازه واقعیت دارد که خدا و ملائکه. در حالیکه مگر می شود چیزی که باطن ندارد جان انسان را تغذیه کند؟ آری! با این اعتباریات؛ خیال و وَهم انسان تغذیه میشود ولی عقل و قلب نه. گرفتار اعتباریات شدن همان است که در موردش گفتهاند: «زندگی جام زرینی است که چون سر کشیدیم دیدیم خیالی بیش نیست.» پوچِ پوچ است. میگوید زندگیهای امروزی چون از حقایق فاصله گرفته، کاخهای بسیار پر رونقی هستند که هرگز نباید به طرف آن اسبابکشی کرد، چون
افکار و احساساتی است بدون باطن. عنایت بفرمایید این حرفهایی که بشر در صد ساله اخیر در مورد زندگی میزند، خبر از فاجعهای میدهد که در آن زندگی، کارد به استخوانش رسیده است.
پس دوباره به آن جمله عنایت بفرمایید که میگوید: «اگر به مفاهیم مشغول شدیم، به پوچیها مشغول میشویم.» حال اگر آن مفاهیم به کلی باطن نداشته باشند و اعتبارات ذهن ما باشند، زندگی ما را میبلعند، و اگر هم مفاهیمی باشند که باطن دارند و حکایت از حقایق میکنند، باید مواظب باشیم آنچه در ذهن ما از آن حقایق هست، مفهوم حقیقت است، و نه خودِ حقیقت و دانابودن به آنها به معنی ارتباطداشتن با حقایق نیست، بلکه به معنی مطلعبودن از حقایق است. غفلت از این نکته فاجعهآمیز است، چون همانطور که عرض شد معنی و مفهوم آب اصلاً تر نیست، بلکه فقط میتواند ما را متوجه یک واقعیت خارجی بکند که آن واقعیتِ خارجی آببودن و تربودن است. گفتیم اینکه معنی آب را در ذهن داشته باشیم به این معنی نیست که مقداری از آب خارجی را که تر است در ذهن داریم، معنی خدا را هم که در ذهن و عقل خود داشته باشیم، به این معنی نیست که تجلی مختصری از اسمی از اسماء الهی را در جان خود داشته باشیم. آری؛ علمی که ما را متوجه حقایق کند، خوب است، علمی که حکایت از حقایق دارد انگشت اشارهای است به یک واقعیت متعالی، منتها خطر در اینجا است که کسی فکر کند حالا که به حقایق علم دارد پس حقایق در جان اوست و دارای آن حقایق است و نفس او با خودِ آن حقایق مرتبط شده است. همچنان که عرض کردم مولوی در راستای تذکر نسبت به این خطر میگوید:
هر چه اندیشی پذیرای فناست
آنکه در اندیشه ناید، آن خداست
چون اندیشه جایگاه مفاهیم است و مفاهیم ساخته ذهن ما است، در حالیکه خداوند خالق ما است و نمیشود خالق ما به خودی خود در ذهن ما باشد، و لذا گفتهاند باید خدا را در بیرون از اندیشه خود و با ارتباط قلبی با خود او، او را پیدا کرد، گفت:
از شیشه بی میّ، میّ بیشیشه طلب کن
حق را ز دل خالی از اندیشه طلب کن
یعنی ماوراء مفاهیم و علم حصولی باید با حقایق ارتباط داشت.
حضرتامامخمینی«رحمةاللهعلیه» در رابطه با حجاببودن علم حصولی و مفاهیم میفرمایند:
آنکه بشکست همه
قید،«ظلوم است وجهول»
آنکه از خویشوهمه
کون و مکان غافل بود
در برِ دلشدگان
علمْ حجاب است حجاب
از حجاب آنکه
برونرفت بهحق «جاهل» بود
یعنی از یک طرف طبق آیه 72 سوره احزاب خداوند امانت خود را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشت و همه آنها از این که آن را حمل کنند ابا کردند و انسان قبول کرد، از طرف دیگر علت قبول آن توسط انسان به جهت آن است که انسان «ظلوم» و «جهول» است، هم ظالم است و هم جاهل.(1)
امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر این آیه در شعر فوق میفرمایند چون انسان همه قیدهای خودی و خودیت را شکسته، پس ظلوم است و به نفس امّارة خود ظلم کرده است و جهول نیز هست، زیرا به جز توجه به خدا از همه کون و مکان غافل است، پس جز به خدا به همهچیز جاهل است. و در بیت دوم میفرمایند: برای آنهایی که متوجه حق شدهاند و دلشان در صحنة ارتباط با حقایق است، علم حجاب است و فرمودند: «اَلْعِلْمُ هُوَ الْحِجابُ الاَکْبَر»،(2)حال انسانی که این حجاب را بشکافد، دیگر علم را زیر پا گذارده، پس «جاهل» است، از طرف دیگر چون حجابِ بین خود و خدا را پشت سر گذارده، مورد ستایش است، پس میتوان نتیجه گرفت اینکه خداوند میفرماید انسان چون ظلوم و جهول بود امانت را پذیرفت، میخواهد او را مدح بفرماید و ظلوم و جهول در این آیه یک نحوه مدح برای انسانی است که توانسته است امانت الهی را بپذیرد و لذا باید طوری ظلوم و جهول را معنی کرد که معنی مدحبودن آنها محفوظ بماند و لذا است که فرمودند: ظلوم است نسبت به نفس امّاره خود و جهول است نسبت به غیرخدا و اینکه حجابهای علم حصولی را پاره کرده است.
چنانچه ملاحظه فرمودید باید از طریقی با خدا ارتباط پیدا کرد که آن خدا، خدایی نباشد که صرفاً در اندیشه ما است، چون اگر خدا آن باشد که در اندیشه ما است، آن مخلوق ماست و نه خالق ما. همانطور که مفهوم آب، عین تری نیست، مفهوم خالق نیز عین وجوددهندگی نیست، بلکه آن مفهوم، مفهومی است که مخلوق ذهنها است. خدای ذهنی یک مفهوم ذهنی است و به ذهن ما محدود است و چنین مفهومی نمیتواند بیکرانه باشد. خدا، وجودی مطلق و بیکرانه است. مشکلی که غرب پیدا کرد عدم تفکیک بین خدای مفهومی با خدای وجودی بود، متوجه نشد خدایی که میشناسد، مفهوم خدا و محدود به ذهن است، نه خودِ خدای نامحدود. هگل همین مشکل را دارد. میگوید: «اگر خدا بیکرانه است، پس بقیه موجودات چه جایگاهی دارند؟ اگر بقیه موجودات موجودیت واقعی ندارند که لازمه این خداشناسی سوفسطاییگری است، و اگر بقیه موجودات هم در کنار خدا هستند، پس خدا بیکرانه نیست» مشکل هگل همین جا بود که خدای ذهنیِ دکارت را میشناخت که خدایی مفهومی است و این معنیِ خدای بیکرانه و نامحدود است و نه خدای بیرونی که حقیقتی است با تجلیات اسماء و صفات. مخلوقات تجلیات اسماء الهیاند نه در کنار خدا و لذا جز خدا در صحنه نیست.
خدای غرب یک خدای ساخته ذهن است و غرب صرفاً به همین خدای ذهنی نظر دارد که دکارت مطرح میکند. او در اثبات خدا میگوید: «مگر نه اینکه من محدودم و مسلّم موجود محدود به جز محدود فکر نمیکند و نباید معنی مطلق و نامحدود را بفهمد، در حالی که من معنی مطلق را میفهمم، پس حتماً باید موجود مطلقی باشد که معنی مطلق را در من ایجاد کرده باشد، و آن خداست». همینطور که عنایت میفرمایید خدای دکارت از مفهوم مطلق به دست آمد نه اینکه نظر به خدای خارج داشته باشد و متوجه موضوع لقاءالهی شده باشد و با روش انبیاء علیهم السلام بتواند با خدای واقعیِ بیرون از ذهن مرتبط شود و از لقاء او بهره بگیرد.
روش امامان شیعه علیهم السلام با روشهای موجودِ خداشناسی فرق میکند و تا آن فرهنگ را نشناسیم، حتی نمیتوانیم به جایگاه امام در هستی معرفت پیدا کنیم و با امام زمانمان ارتباط برقرار نماییم و آن حضرت هم از نظر معرفتی زمینه هدایتی در ما نمییابند که ما را هدایت
کنند. امام زمان عجل الله تعالی فرجه در مقام شهود محض هستند،آن وقت اگر ما راه و رسمی داشته باشیم غیر از راه و رسم آن امام، زبان ایشان را نمیفهمیم. بالأخره باید تعدادی باشند که زبان امام زمان را بفهمند تا امام علیه السلام از طریق آنها بقیه را متوجه راه و رسم صحیح کنند، وقتی زمانه بهکلی فرهنگ امام علیه السلام را نمیشناسد چگونه آن حضرت ظهور کنند؟ عمده، داشتن فرهنگی است که آن فرهنگ بتواند معنی شهود امام معصوم را درک کند وگرنه باز امام را به قتل میرسانند. زمینهی قتل امام حسین علیه السلام در صدر اسلام از وقتی شروع شد که جایگاه معرفتی حضرت علی علیه السلام را نشناختند، فکر کردند امیرالمؤمنین علیه السلام یک انسان خوبی است که اگر هم از متن حاکمیتِ بر جامعه حذف شود خسارت عمدهای بر جامعه وارد نمیشود و لذا انسانهای قدسی با انسانهای غیرقدسی در نظرشان برابر آمد و در این حال است که امام حسین علیه السلام به عنوان یک انسان که مقابل حاکم کشور اسلامی شورش کرده است، باید کشته شود. در واقع به قتلرساندن حضرت سیدالشهداء علیه السلام با فرهنگی شروع شد که بین خلیفه اول و حضرت علی علیه السلام فرقی قائل نیست و در مقابلِ غدیر، سقیفه را بر پا میدارد و این است که حضرت زینب علیها السلام در روز عاشورا وقتی در کنار جسد برادرش قرار میگیرد میگوید: «بِأَبی مَنْ عَسْکَرُهُ فِی یَوْمِ الْاِثْنَیْنِ نَهْباً»؛(1)
پدرم فدای کسی که لشکرش را روز دوشنبه منهوب و نابود کردند. روز دوشنبه 28 صفر روز رحلت حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و روز سقیفه است. حضرت زینب علیها السلام در واقع میگوید: ای سقیفه! تو کشنده این امام معصوم هستی، چون بین انسان قدسی - که معرفت او با حضور قلب حاصل میشود- و بقیه انسانها فرق نگذاشتی.(2)
حال با همان معرفتی که در سقیفه مطرح است و موجب خانهنشین شدن اهلالبیت علیهم السلام شد، امام زمان عجل الله تعالی فرجه را نمیتوان فهمید، و به واقع این طور نیست که شیعه توانسته باشد در شرایطی که فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام گفتمان جهان اسلام نبوده و امامان شیعه در انزوا بودهاند به راحتی در فضا و فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام قرار گرفته باشد، بلکه نهایت تلاش را نموده که آن فکر و فرهنگ به فراموشی
سپرده نشود و شاید بتوان گفت در حال حاضر بحمدلله شرایط بازخوانی هر چه بیشتر و رجوع به آن فرهنگ فراهم شده است.
با مقدماتی که گذشت ضرورت آگاهی از خطر جانشینشدن «علم به واقعیت» به جای «خودِ واقعیت» روشن شد و رسیدیم به اینجا که باید با خودِ واقعیت ارتباط پیدا کنیم تا مزه علم حقیقی را بچشیم. ولی اگر هنوز متوجه نشده باشیم که ما به خودِ واقعیت نیاز داریم نه به علم به واقعیت و علم به واقعیت صرفاً دروازه ورود به خود واقعیت است، تلاش نمیکنیم تا با خودِ واقعیت ارتباط پیدا کنیم و به تبع آن، آن احساس نورانی که باید از طریق علمآموزیِ حقیقی در ما پدید آید، محقق نمیشود. همچنانکه سعی در ایجاد و حفظ آن اخلاقی که به کمک آن باید رابطه خود را با حقیقت پایدار نگه داریم، نمیکنیم، زیرا علم به حقایق با پایداری در تقوا، پایدار میماند، بر عکسِ علم حصولی که ارتباط با تقوای عالِم ندارد.
شما فعلاً همة توجه خود را به این نکته معطوف دارید که چه بلایی بر سر ما میآید اگر «علم به واقعیت» را خود «واقعیت» بدانیم، حالا اگر با خود واقعیت ارتباط پیدا کنیم چه برکاتی دارد بحث بعدی است. به عبارت دیگر شما مطهرات را فعلاً نمیخواهد دنبال کنید فعلاً از نجاسات فاصله بگیرید، بعد میبینید إنشاءالله در فضای مطهرات قرار دارید، چون اگر فهمیدیم در یک فاجعه معرفتی قرار داریم جهت خود را از این فاجعه به سوی سلامت تغییر میدهیم و این شروع بسیار مبارکی خواهد بود.
همة پیامبران علیهم السلام آمدهاند بگویند خدای محبوبی در بیرون هست که میشود با او معاشقه کرد و نباید این محبوب واقعی را از دست بدهید. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَهَا فَهُوَ لَا یُبَالِی عَلَی مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْیَا عَلَی عُسْرٍ أَمْ عَلَی یُسْرٍ»؛(1)
1) «کافی»، ج2، ص 83.
بهترین مردم آن کسی است که عاشق عبادت باشد و آن را در آغوش بکشد و با قلبش آن را دوست داشته باشد و با بدنش با آن همراه باشد و خود را برای آن فارغ نماید، چنین کسی دیگر نگران نیست که روزش در دنیا به سختی شروع شود و یا به آسانی.
حالا ما با سهلانگاری از این پیام زندگیساز که اینهمه پیامبران بر آن تأکید دارند خود را محروم کردهایم و آن پیام را آنچنان پایین آوردهایم که دیگر هیچ ربطی با اصل خود ندارد و با آن که انبیاء علیهم السلام خواستند ما با حقیقت عالَم مرتبط باشیم، موضوع را تا حدّ علم حصولی تقلیل دادیم. راستی چه علمی است که وقتی عنوان بصری از امام صادق علیه السلام تقاضا میکند که از آن علمی که خدا رزق تو کرده است به من بده، حضرت میفرمایند: «لَیْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّم، اِنَّمَا هُوَ نُورٌ یَقَعُ فِی قَلْبِ مَنْ یُرِیدُ اللهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالی اَنْ یَهْدِیَهُ...»؛(1)علم با تعلّم به دست نمیآید، بلکه آن نوری است که خدای تبارک و تعالی در قلب هر کس که خواست او را هدایت کند قرار میدهد. سپس حضرت راهکارهایی را که زمینه تجلی آن علم میشود به جناب عنوان بصری توصیه میفرمایند.(2)
شما میگویید چرا آنطور که باید و شاید عالم نمیشویم؟ آیا شما علت موفقنشدنها را پیدا کردهاید؟ ابتدا باید در موضوع علمیابیِ خود تجدید نظر کنیم تا ببینیم علم واقعی چیست و روش به دست آوردن آن کدام است، در آن حالت است که اولاً؛ هر چه جلوتر برویم بیشتر ذلّت خود را در مقابل خدا مییابیم. در حالیکه در روش علم حصولی هر اندازه جلو برویم، بیشتر مغرور میشویم. ثانیاً؛ متوجه میشویم برای یافتن علم حقیقی باید خود را اصلاح کنیم. ما هنوز بنا نداریم به خودِ واقعیت خدا نظر بیندازیم و لذا به نور حضرت ربالعالمین متصل نمیشویم، بلکه به علمِ به واقعیت مغرور میشویم، در حالیکه علم به واقعیت خدا، علم به آن خدایی نیست که نور هدایتش بر ما تجلی کند. حالا در نظر داشته باشید پنجاه سال با «مفهوم خدا» که آن غیر خدایی است که داری انوار هدایت است، بهسر ببریم، پس از این مدت چه اندازه نور هدایت و معرفت دریافت کردهایم؟! مسلّم هیچ نوری دریافت نکردهایم. مگر ارتباط
با خدای حصولی نیاز به تزکیه و رفع حجاب دارد که بخواهیم تلاش کنیم تا نورش به ما برسد؟ مفهوم خدا، آن خدای حیِّ قیّومِ محییِ سمیعِ قدیر... نیست، پس معلوم است بعد از 50 سال با اسم حیّ خداوند ارتباط پیدا نکردیم تا حیات بگیریم. این است که فعالیت دینی و فرهنگی به بیثمری و پوچی کشیده میشود. وقتی با منشأ حیات ارتباط حضوری نداشته باشیم، چگونه در نشاط و طراوت، که مربوط به حیّ قیّوم است، قرار گیریم؟ روحی که به طراوت واقعی نرسد احساس پوچی میکند و یکی از مشکلاتی که برای فعالیتهای فرهنگی هست، همین است که چون انسان مفاهیم حقایق را به جای خود حقایق میگذارد و تلاش برای دستیابی به خود واقعیت نمیکند، پس از مدتی احساس پوچی و بیثمری مینماید، بدون این که علت آن را بشناسد، و وقتی جوانان ما پس از مدتی با آمدن در جلسات مذهبی آن حیات و طراوت که نیاز روح و قلب آنهاست به دست نمیآورند، برای همیشه از جلسات مذهبی فاصله میگیرند.
در راستای مشغولشدن به مفاهیم است که امامخمینی«رحمةاللهعلیه» میفرماید: «هیچ حجابی عظیمتر از علم توحید نیست»!(1)
این در حالی است که با علم توحید میدانیم خدا هست ولی به این «دانایی» مغرور میشویم و فکر میکنیم حالا که میدانیم خدا هست، با خدا ارتباط داریم در حالیکه با مفهوم و معنای خدا ارتباط داریم، و حال آنکه شما بزرگترین برکت را با توحید میتوانید بهدست بیاورید. خداوند میفرماید: «مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا»؛(2)هرکس عزت و قدرتِ سیر و نفوذ را طلب میکند، بداند تمام عزت از خدا است و در نزد اوست. کمی روی واژه «جَمِیعًا» فکر بفرمایید! میفرماید؛ مطلق عزت از خدا است، مثل این است که میگوییم هرکس تری میخواهد تری فقط پیش آب است، تمام تری همان آب است، یعنی آب، مطلق تری است. میفرماید: هرکس عزّت می خواهد «فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا»؛ فقط
حضرت حق عزیز است، و متوجه هستید که «عزت» یعنی عدم فرسایش، «ارضالعزیز» یعنی زمینی که آب روی آن سوار نشود و به اعتبار دیگر «عزیز» یعنی آن چیزی که زیر پا نرود و فرسایش پیدا نکند، به بیان دیگر، پوچ و مضمحل نگردد. شما وقتی میگویید خدا عزیز است، یعنی حادثهها او را مغلوب خود نمیکنند. قرآن در این آیه میفرماید تو برای عدم پوچی و نجات از اضمحلال هیچ راهی نداری جز اینکه با خدای عزیز مرتبط شوی. حالا اگر کسی با علم حصولی به خدای عزیز، از نور خدای عزیز محجوب شد، از همه سرمایههای وجود محروم شده است. اگر کسی با علم حصولی به خدا، از نور توحید که جامع همه اسماء است، محجوب شود، آیا در عظیمترین حجاب قرار نگرفته است؟ آری ممکن است بنده یا جنابعالی در این حد غافل و محجوب باشیم که وقتی میگویند فلانی آدم خوبی است، به اشتباه بگوییم نه او آدم خوبی نیست، و لذا از خوبی او محجوب شویم، اینجا به اندازهای که از خوبی این آدم بیبهره میشویم از حقیقت محروم هستیم، اما یک وقت از عزت مطلق، از حیّ مطلق و از اسماء حسنای الهی بیبهرهایم، این عظیمترین حجاب است. میفرماید: «هیچ حجابی عظیمتر از علم توحید نیست»، یعنی از طریق علم توحید از ارتباط با حقیقتِ اسماء الهی محروم میشویم. علم توحید که توحید نیست، علم به این که عالَم در تدبیر احدیت حقّة حقیقیه است، چه ربطی به احساس حضورِ احدیت حقّة حقیقیه و ارتباط و معاشقه من با احدیت حقّة حقیقیه دارد؟ آن یک نوع هجران و دور افتادن از خدا است، بدون آنکه انسان بفهمد. آدم در هجرانِ از حق واقعاً بیچاره است. گفت:
نیست در عالم
ز هجران سخت تر
هر چه خواهی
کن ولیکن این مکن
چون میفهمد هجران یعنی چه، میگوید: ای خدا هر کاری میخواهی بکن، اما من را از ارتباط با خودت جدا نکن. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در این جمله میفرمایند علم به خدا بین خود انسان و خدا حجاب میشود و این محرومیت و ظلمات خطرناکی است. میفرمایند: «یک حجاب بزرگ همین علم است، انسان را به همین مفاهیم کلیه و عقلیه سرگرم میکند و از راه باز میدارد ... برای همة ما حجابهای زیادی هست که غلیظتر از همه همین حجاب علم است
... آن علمی که باید انسان را هدایت کند، مانع میشود و علمهای رسمی همه همینطوراند که انسان را از آنچه باید باشد، محجوب میکنند، خودخواهی میآورند».(1)
با این مقدمات فکر میکنم عزیزان عنایت فرمودند که همة فعالیتهای فرهنگی و دینی یک نوع نیستند و یک هدف را دنبال نمیکنند و لذا لازم است نوع فعالیتهای فرهنگی را بشناسیم تا در هدفگیری خود به خطا نیفتیم. چه بسیار فعالیتهای فرهنگی که بر خلاف ادعای خود هرگز به هدفی که دنبال میکنند نمیرسند و چه بسیار فعالیتهای فرهنگی به چیزی میرسند که نمیخواستند برسند.
ما میتوانیم فعالیتهای فرهنگی دینی را به سه نوع تقسیم کنیم؛ یک نوع فعالیتهای فرهنگی دینی که ناخودآگاه جهت همه دستورات و فعالیتهای دینی را دنیایی میکند. نوع دیگر فعالیت فرهنگی دینی که درست عکس نوع اول است، سعی دارد همه اعمال و دستورات دینی را از منظر قدسی بنگرد که ما معتقدیم اصلاً آمدیم به این دنیا برای همین که همه حرکات و سکنات و عقایدمان قدسی شود. یک نوع فعالیتهای فرهنگی هم هست که ما نام آن را فعالیتهای «شبه قدسی» گذاردهایم.
ابتدا به شرح فعالیتهای شبه قدسی میپردازیم تا جایگاه آن دو نوع دیگر از فعالیتهای فرهنگی نیز روشن شود. در آن دسته از فعالیت فرهنگی که کارشان شبه قدسی است و نه قدسی، سعی میشود دستورات دینی را در عین اینکه به عنوان یک دستور مقدس میپذیرد منظر آن را تا حدّ دنیا پایین آورد. به عنوان نمونه؛ در روایت مشهوری داریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَلنِّظافَةُ مِنَ الْاِیمَان وَ صَاحِبُهُ فِی الْجَنَّة»؛(2)نظافت از ایمان است و آن کس که با آن مأنوس است در بهشت است. روایت دیگری هم داریم که حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلطُّهْر نِصْفُ الْاِیمَان»؛(1)پاکیزگی و نظافت نصف ایمان است. زیرا ایمان دو مرحله دارد؛ یک مرحله آن عبارت است از اینکه شما موانع تجلی انوار الهی را از قلب خود پاک کنید، مثل پاککردن حسد و کبر و غیره، و نصف دیگر آن تجلی انوار الهی است که خودِ خداوند به عهده گرفته است، و روایت دوم میفرماید آن نصف اولِ ایمان، با نظافت بهدست میآید که عبارت است از پاکشدن از موانع انوار الهی یعنی پاکشدن از امثال کبر و حسد و غیره. حالا ببینید با رویکرد دنیایی که به این روایت کردهاند، چه بلایی بر سر این روایت آمده است. دین میفرماید تو برای اینکه حقایق قدسی به قلبت برسد موانعی داری و باید آن موانع را از جان خود برطرف کنی وگرنه نور ایمان در جان تو محقق نمیشود؛ وقتی آن موانع را پاک کردی، و عملاً نصف کار را انجام دادی، نصف دوم را خدا به لطف خودش به تو میدهد، ولی نصف اول آن به دست تو عملی میشود. گفت:
طبیب عشق
مسیحا دم است و مشفق لیک
چون درد در
تو نبیند که را دوا بکند؟
حضرت حق عین فیض و عین لطف است ولی موانع اخلاقی نمیگذارد که لطف حضرت حق به تو برسد. روایت «اَلنِّظافَةُ مِنَ الْاِیمَان وَ صَاحِبُهُ فِی الْجَنَّة»؛ میفرماید: بدون نظافت از صفات پلید، به ایمان نمیرسی و شرط رسیدن به ایمان، پاکشدن از آن صفات است. شما حساب کنید روزی که این روایت از دو لب مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون آمد، در فضایی که حضرت سخن میگفتند، همه مردم مقصد حضرت صلی الله علیه و آله را میفهمیدند و درصدد برمیآمدند تا با پاککردن خود از صفات پلید، شایسته بهشت شوند و به عبارت دیگر سعی میکردند آن نصف ایمان که مربوط به خودشان بود را درست کنند تا نصف دیگرش را حضرت حق مرحمت فرماید. در واقع متوجه میشدند رسول خدا صلی الله علیه و آله دارند به آنها نهیب میزنند که چرا نسبت به وظیفه خود کوتاه آمدهاید در حالی که شرط ایمان نظافت است، و باید خود را از حسادتها، کبرها، حبّ دنیاها و دیگر زشتیها پاک کنید تا از نظر ایمان کامل شوید.
در صدسالة اخیر این روایت را در حدّ بهداشت بدن تنزل دادند! آری؛ مسأله بهداشت بدن در بین مسلمانان از اوّلیات دین بوده است. روح اسلام، روحی است که یک مسلمان به طور
1) «بحارالانوار»، ج77، ص237.
طبیعی بهداشت بدن را در کنار نظافت روح و قلب رعایت میکند، حتی آن وقتی که اروپائیان حمام را نمیشناختند، مسلمانان حمام داشتند و آن بهداشت اولیه که رعایت نجس و پاکی است به نحو شایسته عملی میشد. اما باید متوجه بود که این روایات نظر به یک موضوع قدسی دارد و نه یک موضوع مادی، ولی متأسفانه در یک نگاه شبهقدسی جایگاه فهم قدسی روایتِ «اَلنِّظافَةُ مِنَ الْاِیمَان وَ صَاحِبُهُ فِی الْجَنَّة» را تغییر دادیم و افق آن را تا حدّ بهداشت بدن پایین آوردیم و به جای کمکگرفتن از آن روایت و توجهدادن روح انسانها به آسمان، جهت روایت را طوری تغییر دادیم که با آن روایت نظرها بیشتر به زمین معطوف گشت. روحیة غربزدگی چنین القاء کرد که سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله در روایت «اَلنِّظافَةُ مِنَ الْاِیمَان وَ صَاحِبُهُ فِی الْجَنَّة»؛ یعنی همین که دندان را مسواک بزنی و کفشهایت واکس داشته باشد و دستها را تمیز نگهداری، اهل بهشت خواهی بود، و بعد هم یک عده مسلمان ساده با یک ذوقزدگی گفتند دین عزیز اسلام 1400 سال پیش از این،آن چیزی را گفته است که الآن بهداشت جهانی میگوید!! غافل از اینکه اینها با این کار، فرهنگ غرب را تأیید کردند و حقیقتِ پیام اسلام را در حجاب فرهنگ غرب فرو بردند. چنین افرادی عملاً با این حرفها عامل حقانیت فرهنگ غرب خواهند شد و لذا در نهایت نتیجه این میشود که هر قسمت از اسلام را هم که غرب تأیید نکرد باید حذف کنیم. در حالیکه حتماً خودتان در سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله مطالعه کردهاید که آن حضرت در رابطه با بهداشت بدن شاخص بودند، حتی تعداد شانههایی که وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله به مویشان میکشیدند بهطور مشخص در تاریخ ثبت شده است.(1)
نظم و پاکیزگی به معنای بهداشت، قسمت طبیعیِ یک زندگی دینی بوده و هست، ولی روایات مورد بحث درصدد است افق انسان را در ساحتی بسیار بالاتر از بهداشت مادی سیر دهد.
این دو روایت؛ مثالی بود برای اینکه ملاحظه بفرمایید چگونه یک موضوع قدسی به یک موضوع شبه قدسی تبدیل میشود که در عین پذیرفتن آن به عنوان یک سخن دینی، جهت آن پیام، دیگر قدسی نیست و از این طریق روایاتی که صد در صد جهت قدسی دارند را صورت
1) به کتاب «سننالنّبی» از علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» رجوع شود.
و حالت شبهقدسی میدهند. حال ملاحظه فرمایید چگونه در یک فعالیت فرهنگی که به ظاهر هم از روایات دینی استفاده میکنیم، همة منظر آن فعالیت، دنیایی میشود.
در روایت داریم؛ «جَاءَ نَفَرٌ مِنَ الْیَهُودِ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَسَأَلَهُ أَعْلَمُهُمْ عَنْ مَسَائِلَ فَکَانَ فِیمَا سَأَلَهُ أَخْبِرْنِی لِأَیِّ شَیْءٍ تُوَضَّأُ هَذِهِ الْجَوَارِحُ الْأَرْبَعُ وَ هِیَ أَنْظَفُ الْمَوَاضِعِ فِی الْجَسَدِ؟ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله لَمَّا أَنْ وَسْوَسَ الشَّیْطَانُ إِلَی آدَمَ وَ دَنَا آدَمُ مِنَ الشَّجَرَةِ وَ نَظَرَ إِلَیْهَا ذَهَبَ مَاءُ وَجْهِهِ ثُمَّ قَامَ وَ هُوَ أَوَّلُ قَدَمٍ مَشَتْ إِلَی خَطِیئَةٍ ثُمَّ تَنَاوَلَ بِیَدِهِ ثُمَّ مَسَّهَا فَأَکَلَ مِنْهَا فَطَارَ الْحُلِیُّ وَ الْحُلَلُ عَنْ جَسَدِهِ ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلَی أُمِّ رَأْسِهِ وَ بَکَی فَلَمَّا تَابَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِ فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِ وَ عَلَی ذُرِّیَّتِهِ الْوُضُوءَ عَلَی هَذِهِ الْجَوَارِحِ الْأَرْبَعِ وَ أَمَرَهُ أَنْ یَغْسِلَ الْوَجْهَ لَمَّا نَظَرَ إِلَی الشَّجَرَةِ وَ أَمَرَهُ بِغَسْلِ السَّاعِدَیْنِ إِلَی الْمِرْفَقَیْنِ لَمَّا تَنَاوَلَ مِنْهَا وَ أَمَرَهُ بِمَسْحِ الرَّأْسِ لَمَّا وَضَعَ یَدَهُ عَلَی رَأْسِهِ وَ أَمَرَهُ بِمَسْحِ الْقَدَمَیْنِ لَمَّا مَشَی إِلَی ...». (1)
گروهی از دانشمندان یهود آمدند خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند شما در وضویتان چهار عضوی را میگویید شستشو دهند که این چهار عضو از پاکترین قسمتهای بدن است، این چه کار است که شما انجام میدهید؟! حضرت فرمودند: «قضیه از این قرار است که در بهشت به آدم گفتند به شجره ممنوعه نزدیک نشود، شیطان او را وسوسه کرد، آدم به طرف درختی که نهی شده بود رفت، به آن درخت نگاه کرد، همین که نگاه کرد آبرویش رفت، بعد قدم گذاشت و به طرف درخت رفت، این اولین قدم گناه بود، سپس دست درازکرد و میوه را گرفت و خورد و لذا زیور و پوشش او از دست رفت، دستش را بر سر گذاشت و گریست و توبه کرد، چون خداوند توبه او را پذیرفت، بر او و فرزندانش واجب کرد که همین اعضاء را بشویند. چون با دو دست تناول کرده بود، آن دو را تا آرنج بشوید، چون دست بر سر گذاشت، فرمان مسح داد، و امر به مسح دو پا به جهت آن بود که با دو پایش به سوی شجره رفته است».
1) «بحارالانوار»، ج 77، ص 229، - «جامع احادیث شیعه»، ج2، ص282.
ملاحظه میفرمایید؛ وضویی که دین دستور داده امری اعتباری و بدون باطن نیست، بلکه ریشه در جنبة آدمیت ما دارد و این اعمال ظاهری، ما را به سوی رفع موانع روحی سیر میدهد.
خداوند میفرماید با آب مطلق باید وضو بسازی، چون مطلق بودن آب، تداعی اطلاق حضرت حق را به همراه دارد، با آب مضاف نمیشود وضو گرفت. با تماس با آب مطلق، انسان به حقیقت مطلق الهی منتقل میشود، آب مطلق یعنی بیرنگی و بیشکلی، بدون ماهیتی خاص، و این یک نحوه توجه به حق را به همراه دارد، مثل نور در مقایسه با بقیه چیزها، فرق نور مثلاً با برگ در این است که برگ نسبت به نور اطلاق کمتری دارد، و به عبارت دیگر محدودیتش بیشتر است. آب پرتقال نسبت به آب زلال محدود است به مواد مربوط به پرتقال. آب مطلق هیچ رنگی ندارد، پس از جهت رنگ محدودیت ندارد و از هر رنگی آزاد است، و لذا به عالم معنا و غیب شبیهتر است، برای همین خداوند در مورد مبنای عرش فرمود: «وَ کَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاء»؛(1)و عرش خداوند بر آب قرار داشت. در حالیکه هنوز عرش را نیافریده بود، این آب چه آبی است که عرش یعنی مقام تجلی اسماء الهی، روی آن قرار دارد و در مرتبة بعد از آن آب قدسی و از تجلی آن، عرش آفریده میشود، بعد از عرش، کرسی آفریده میشود و بعد از کرسی، ارض آفریده میشود، که یکی از اجزای ارض، همین آبی است که شما میخورید و با آن وضو میگیرید؟ آری؛ این آب صورت نازله آن آب قدسیِ فوق عرش است و انسان میتواند با نظر به این آب، به آن حقیقتِ فوق عرش منتقل شود و با زدن این آب بر دست و رویش در قالب وضو، به آن حقیقت معنوی سیر کند. روایت قبل فرمود این آب را باید انسانها به رویشان بزنند تا آبروی آنها که به جهت نگاه به شجره از دست رفته است، برگردد. حالا شما حساب کنید این وضو با این محتوا چه ربطی به بهداشت بدن و شستشوی اعضاء با هدف تمیزکردن آنها دارد؟! میفرماید باید با بقایای آب وضو مسح کشید تا آن کدورت و کثافت روحی که با نزدیکشدن به شجرة ممنوعه بر جان و روان وارد شده، شسته شود. چون آدمیتِ همه انسانها یک نحوه نزدیکی به شجره ممنوعه را همواره با خود دارد، به کمک آب مطلقْ قصد میکنیم از آن کدورتها پاک شویم. و نزدیکی به شجره مربوط به
1) سوره هود، آیه7.
آدمیت هرکس است نه اینکه مربوط به شخص آدم بود، و لذا طهارت هم باید مربوط به همه باشد، پس در واقع تکتک شماها به شجره ممنوعه نزدیک شدید و لذا باید برای رفع این آلودگی هر روز وضو بگیرید و عبادت کنید تا در زندگی زمینی، روح آسمانی و معنوی شما مغلوب زمین نشود.(1)
حساب کنید منظر قدسیِ احکام وضو ما را تا کجاها میبرد. حال اگر تحت عنوان دفاع از دین و تفسیر دستورات دین، در یک فعالیت فرهنگی، دین را با جملات به ظاهر قدسی آنچنان پایین آوردیم که دنیایی شد، دیگر دین در جای خودش نیست، زیرا نمیشود دستورات دین را بیش از آن که خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله پایین آوردند، پایین آورد. نزول به اندازه کافی انجام شده است، ما باید صعودش بدهیم و این ظاهر را به باطنش وصل کنیم، نه اینکه از باطنش جدا سازیم. فرمودهاند دستورات دین باطن دارد، باطنش هم باطن دارد، ما را متذکر این نکته کردند تا نظر ما را به باطن دین متصل کنند.
بههرحال خطر شبهقدسیکردنِ احکام دین عرض عریضی دارد، همین اندازه خواستم باب این موضوع باز شود تا حاصل بحث این باشد که اگر مواظب نباشیم بعضی از فعالیتهای فرهنگی را از مقام قدسیبودن در حدّ مادیبودن پایین میآوریم. من شنیدم شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» فرموده بودند علت اینکه مجاهدین خلق، مارکسیست شدند، کتابهای آقای مهندس مهدی بازرگان بود، چون آقای بازرگان در کتابهایش تلاش می کند تمام دستورات دین را در حدّ منافع مادّی پایین بیاورد و یا آنها را در محدودة فهم علم تجربی محدود کند. البته این طرز فکر محدود به آقای بازرگان نیست، بعضی از کسانی که در تبلیغ دین و فعالیتهای فرهنگی تلاش میکنند، مبتلا به چنین فکری هستند که تمام قضیه احکام و عقاید دین را در حدّ عالم مادی پایین بیاورند. حتی اگر شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» هم چنین حرفی نزده باشند، این حرف، حرف درستی است و جا دارد روی آن فکر شود. مجاهدین خلق، اول مجاهدِ مسلمان بودند و تلاش داشتند رژیم شاهنشاهی را سرنگون کنند، بعد در یک جمعبندی به زعم خود رسیدند به اینکه از طریق مارکسیسم بهتر میتوانند به نتیجهای که دنبال میکنند
1) برای بررسی جایگاه آدمیت در نزدیکی به شجره ممنوعه، به کتاب «هدف حیات زمینی آدم» از همین مولف رجوع فرمایید.
برسند، لذا به گفته خودشان تغییر مواضع ایدئولوژیک دادند و مارکسیست شدند و چون بعضی از آنها در ادعا خود را مسلمان معرفی میکردند ولی در عمل به اصول مادی مارکسیسم اصالت میدادند، منافق شدند. وقتی فقط دنیا اصالت داشته باشد و عالم قدس را به عنوان یک حقیقت برتر نپذیریم، از هر حرکت مذهبی قصد نزدیکی بیشتر به دنیا مدّ نظر ما میآید، در حالیکه بسیاری از دستورات دین برای نتایجی، فوق نتایج مادی است و حضرت پروردگار از طریق فرمانهای خود درصدد است تا حقیقت بندگیِ ما را شکوفا فرماید و از قوه به فعل بکشاند و لذا نباید برای همه دستورات دین، توجیههای مادی و بدنی تراشید.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه 192 مشهور به خطبه قاصعه میفرمایند خداوند عمداً فرموده به سوی مکه، در بیابانی سنگلاخ، بدون هیچ مزرعه و آب و آبادانی بروید، تا انسانها را بیازماید «بِاَحْجَارٍ لاتَضُرُّ وَ لاتَنْفَع» با سنگهایی که نه ضرری میرسانند و نه نفعی دارند، برای امتحان انسانها، تا معلوم شود چه کسی بندگی خدا را پیشه میکند و چه کسی عصیان مینماید. میفرماید به گرد چیزی که به ظاهر هیچ نفعی برای بدن و دنیای شما ندارد طواف بکنید تا بندگی شما رشد کند. پس نباید برای هر دستوری که دین میدهد دلیل مادی پیدا کنیم و بر فرض هم آن دستور نتیجه مادی داشت، گمان کنیم مقصد خداوند صرفاً همان نتیجه مادی است، و مثلاً بگوییم فلسفة حرامبودن دندان طلا برای مرد، سرطانزا بودن آن برای جسم مرد است. اگر با این دستور میخواهند این بدن را حفظ کنند، پس چرا با دستور دیگر میگویند بروید شهید شوید؟ ما از کجا میدانیم هدف اصلی حرمت چیزهایی که حرام است، چیست؟ طلا برای مرد چه سرطانزا باشد چه سرطانزا نباشد، افق دستورات قدسی را نباید در حدّ نتایج مادی پایین آورد. یا اینکه چرا خوردن گوشت خوک حرام و خوردن گوشت گاو بیاشکال است؟ اگر بگوییم گوشت خوک، چون «کیست» میآورد، حرام است، در جواب میگویند گوشت گاو هم «کیست» میآورد. از کجا میگویید مقصد اصلیِ حرمت گوشت خوک همین است؟! فقط میدانیم با رعایت احکام و دستورات شرع مقدس، حقیقت انسان که بندگی خداوند است شکوفا میشود و وقتی عبودیت ما شکوفا شد، در منظر خود ربوبیت حق را مییابیم و این نتیجة فوقالعادهای است. خدا هم در همین راستا به ما دستور میدهد: «یَا أَیُّهَا
النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»؛(1)
ای مردم پروردگارتان را که شما و کسانی را که پیش از شما بودهاند، آفریده است، پرستش کنید، باشد که به تقوا رسید. پس باید بر اساس بندگی خدا دستورات شریعت را انجام داد تا به تقوا برسید و از طریق تقوای الهی، قلب و عقل و خیال و اعضاء، در نظم توحیدی قرار گیرند، و این همان معنی قربة الیالله است که باید در هر عملی مدّنظر باشد.
به هر حال مسائل فوق را مطرح کردم تا روشن شود گاهی در عین انجام فعالیتهای فرهنگی و دینی، به دین خود و به دین بقیه ضربه میزنیم، بدون اینکه خودمان بدانیم. آری؛ مسلّم است که مشروب، کلیه و کبد را خراب میکند، اما آیا نظرگاه حرمت مشروب در این است که بشر فهمیده است؟! یا اینکه خوردن مشروب، انسان را از افق نورانیِ ارتباط با عالم قدس محروم میکند؟ وقتی این موضوع هم مطرح است، چرا ما این نتیجه محدود مادی را مدّ نظر قرار دهیم. آری اگر این طور مطرحکنیم که مشروب موجب خرابی کبد و کلیه میشود و طلا برای مرد سرطان خون میآورد، برای جوانها ملموستر و قابل پذیرشتر است، ولی مواظب باشید در عین طرح موضوعات ملموس، فلسفة دستورات دین، محدود به دنیا و عالم ماده و موجب تأیید فرهنگ غرب نشود، چون هم منظر دین بسیار بالاتر از منظری است که علم غربی نسبت به عالَم و آدم دارد و هم انسان دارای ابعادی بسیار متعالیتر از ابعاد مادی است. در فعالیتهای فرهنگی نباید از این دو موضوع غفلت کرد تا جهت جانمان همواره به سوی عالم قدس باشد و بتوانیم ماوراء منافع مادی و مفاهیم عقلی، با حقیقت روبهرو شویم و به مقام خوف و خشیت نسبت به مقام اجلال الهی دست یابیم.
در فعالیتهای شبهقدسی در عین حفظ پوسته دین، به جای حرام و حلال و مستحب و مکروهبودن دستورات الهی، مفید و مضرّ بودن آنها مینشیند و لذا خوفِ از حق از بین میرود و نفس امّاره میدان بیشتری پیدا میکند و میدان فکر و ذکر حضوری تنگتر میشود، زیرا
1) سوره بقره، آیه21.
توجه به حرام و حلال بودن چیزها نظر را به آخرت معطوف میدارد، ولی نظر به مفید و مضرّ بودن آنها، نظر به دنیا دارد. در این حالت، انسان وقتی در مقابل احکام الهی قرار میگیرد آنها را به عنوان دستورات خدای متعال مورد احترام قرار نمیدهد، بلکه از منظر دستورات مفید به آنها مینگرد و از بازگشت به حقیقت غفلت می شود و به جای بندگی خدا یک نحوه خودخواهی در میان میآید. به گفته مولوی روحِ بعضی از دستورات دین بالاتر از آن چیزی است که عقل معاش میفهمد، میگوید:
کشف این نز عقل کار افزا بود
بندگی کن تا تو را پیدا بود
چون انسان با رعایت حرام و حلالِ خدا، خود را در حضور حضرت حق میبرد و تجلی ولایت حضرت حق، انسان را از بیسرپرستی و بیسروری نجات میدهد و در این حالت به جای ولایت نفس امّاره، ولایت «الله» به میدان زندگی میآید و روحیه سودپرستی و لذتپرستیِ افراطی از میدان زندگیهای فردی و اجتماعی رخت برمیبندد.
امیدوارم در جلسات آینده آرامآرام بتوانیم راههای ارتباط با حقیقت را خدمت عزیزان عرض کنیم. در یک جمعبندی در این جلسه نکات زیر مورد بررسی قرار گرفت:
1- ذکر آیاتی از قرآن که در بارة بایر و پوچشدن زندگی و اینکه اگر انسانها تلاش لازم را انجام ندهند چگونه گرفتار پوچی و بیثمری میشوند.
2- جایگزینی هنر امروزی به جای هنری که انسان را در حضور حقیقت میبرد؛ و مقایسهای بین به حضوررفتن بهوسیلة گل موجود در طبیعت، با بهسربردن با مفهوم آن حضور از طریق گُل درون اطاق، به امید آنکه معنیِ به حضوررفتن از طریق ارتباط با حقایق قدسی تا حدّی روشن شود، و اینکه؛ گمشدة ما دینداری حضوری است.
3- نیچه متوجه به حجابرفتنِ خدای حضوری در فرهنگ غرب شده ولی نمیداند چگونه این نقیصة بزرگ را درمان کند، و اینکه روش اهل بیت علیهم السلام تنها روش اصیلی است که انسان میتواند از آن طریق در حضورِ با حقایق قرار گیرد و از ساحت علم حصولی به ساحت علم حضوری سیر کند.
4- طرح واژههای ادبیات امروز جهان و مبحث پوچانگاری یا نیهیلیسم و اینکه وقتی از ارتباط با حقیقت فاصله بگیریم احوال انسانها، ادامة همان پوچیها است.
5- ناتوانی نگاه کمّیتگرای ریاضیگونه به عالم و اینکه چگونه در این نگاه بسیاری از حقایق نادیده انگاشته میشود و چگونه انسانی که از نگاه به حقایق محروم است احساس پوچی و افسردگی میکند.
6- زیادبودن «دیندان»ها و اندکبودن «دیندار»ها، زیرا افراد در علم به حقایق متوقف شدهاند و تلاشی برای ارتباط با حقایق ندارند.
7- مفاهیمی که دارای باطناند، آدرس حقایقاند و نه خود حقایق و در عین اینکه باید بین مفاهیم اعتباری با مفاهیمِ دارای باطن فرق گذاشت، باید به دنبال راهی بود که ما را به خودِ حقایق مرتبط کنند.
8- تفکیک علم حصولی از علم حضوری از تفسیر «ظلوم» و «جهول» در منظر امام خمینی«رحمةاللهعلیه» و اینکه ایشان چه نوع علمی را به عنوان حجاب اکبر مطرح میکنند.
9- فرهنگ مهدوی و علم حضوریِ آن حضرت و اینکه اگر جایگاه حضور در محضر حقایق در جامعه روشن نشود، زمینة ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه فراهم نشده است و همان فرهنگی که نمیتواند بین حضرت سیدالشهداء علیه السلام و عمر سعد«لعنةاللهعلیه» فرق بگذارد در قالب مسلمانی روبهروی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه میایستد.
10- بلای نشستنِ «علمِ به واقعیت» به جای «ارتباط با خود واقعیت» و اینکه علم نور است و باید روح را طوری تربیت کرد که بتواند از تجلیات آن بهرهمند گردد و در آن حالت است که با نور خدا مرتبط میشویم و از پوچی نجات مییابیم.
11- تفاوت فعالیتهای «شبه قدسی» با فعالیتهای قدسی و اینکه چگونه با «شبه قدسیکردن» فعالیتها، راه انسانها از عالم قدس بریده میشود و انواع پوچیها به سوی قلب و روان انسانها سرازیر میگردد.
12- نظافت و وضو از منظر قدسی و از منظر شبه قدسی و اینکه چگونه حرام و حلال احکام را با منظر شبه قدسی به مضرّ و مفید تبدیل میکنند و شرایط حضور در محضر حق را از بین میبرند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
قصد اصلی ما در این سلسله بحث ها این است که راههای ارتباط با حقایق را در فعالیتهای دینی - اعم از فردی یا جمعی- مطرح کنیم، منتها ابتدا باید «نبایستها» به خوبی روشن شود تا بفهمیم علت بیحاصلی کارها در کجاست و لذا در این جلسه هم بیشترین وقت را در تبیین فعالیتهایی میگذاریم که به ظاهر فرهنگی و مذهبی است ولی در باطن چنین نیست. با روشنشدن چنین مواردی، آرام آرام میتوانیم جایگاه دستورات دینی را درست بشناسیم و نهایت استفاده را از آنها ببریم.
در جلسات گذشته بحث در این رابطه بود که فعالیتهای فرهنگی به سه شکل میتواند باشد؛ یک شکل از فعالیتهای فرهنگی سعی میکند حقایق قدسی و معنوی را در حد واقعیتهای محسوس و مادی پایین بیاورد و مسائل قدسی را به مسائل مادی تأویل کند. واژه تأویل و تحویل برای روشننمودن مطلب یک واژه یا اصطلاح خوبی است. تحویل کردن یعنی محور آن فعالیت را عوضکردن، مثل تغییر جهت وضو در حد بهداشت بدن، و عملاً از این طریق رابطة بین صورتِ وضو با حقیقت آن قطع میشود، و به طور کلی در این روش از جنبه باطنی اعمالِ دینی غفلت میگردد و بیشترِ آن دستورات به عنوان اعتبارات صِرف طرح میشود. یک نوع از فعالیت فرهنگی آن است که سعی کنیم تمام فعالیتها را وارد جنبه قدسی کنیم و به همه کارها جنبه عبادی بدهیم و تلاش شود از طریق هر عملی با باطن عالم مرتبط شویم، که إنشاءالله روی این نوع از فعالیت بحث بیشتری خواهد شد. یک نوع فعالیت فرهنگی هم فعالیتهای فرهنگی است که به ظاهر قدسی است ولی در باطن، حجاب عالم قدس است، که تحت عنوان فعالیتهای شبهقدسی مورد بحث قرار میگیرد. هر سه نوع فعالیتهای فرهنگی باید به خوبی شناخته شوند تا بفهمیم خطر پوچشدن فعالیتهای فرهنگی در کجاست و چه موقع در افراط و یا در تفریط قرار داریم و چه موقع در تعادل هستیم.
اگر نظرتان باشد در جلسه قبل فعالیتهایی را تحلیل کردیم که سعی میکند جهت همه فعالیتهای فرهنگی را دنیایی کند و عرض شد درست در جاهایی که هدف دین این است که با یک مجموعه اعمال دینی انسان را به سوی عالم قدس بالا ببرد، با تغییر جهت آن اعمال و با تحلیلهای سطحی و مادی، جهت موضوع را بهکلی عکس مینماید. همان فعالیتی که بنا است ما را به سوی عالم قدس سیر بدهد، طوری تعبیر و تحلیل میکنند که کاملاً بیارتباط با عالم قدس دیده شود و جان انسان که به جهت تجردش شدیداً نیاز دارد از طریق انوار عالم معنی تغذیه شود، با آن تحلیلها و تعبیرها، از ارتباط با عالم قدس و عالم معنی محروم میشود و عملاً انسان از منزل اصلی خود محجوب می گردد، چون وطن انسان عالم قدس است و خداوند در رابطه با حقیقت انسان که فعلاً در بدن جای گرفته است فرمود: «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی»؛(1)از روح خودم که عالیترین مخلوق است بر این بدن دمیدم. روحْ بالاترین مخلوق حضرت حق است، در آن حد که خداوند ملائکه را نیز از آن آفریده است و میفرماید: «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِهِ»؛(2)خدا ملائکه را از روح که از مقام امر الهی است نازل کرده و آفریده است.
وقتی عنایت فرمودید اصل انسان همان «روح» است که علت وجود ملائکه نیز هست، متوجه میشویم چرا انسان با ارتباط با عالم بالا تغذیه میشود، چون اصل اصیل جان انسان عالم مجردات است و هر چه از عالم ماده فاصله بگیرد و به عالم مجردات نزدیک شود، به اصل و حقیقت خود نزدیک شده است.
وقتی متوجه شدیم اصل انسان بالاترین واقعیت قدسی است، پس هر عمل دینی برای آن است که انسان را به اصل خود برگرداند و آن عمل یا خودش چنین امکانی دارد یا مقدمه است برای عملی که چنین امکانی را دارا است.
در حال حاضر که ما مقیم زمین هستیم، صرفنظر از مقام اصلی ما که «روح» است فعلاً مقاممان «مِنْ رُوح» است یعنی نازلهای است از آن حقیقت قدسی، مثل این نور پایینی که نازله ای از نور بالایی است. حال این انسان با چنین باطن متعالی، اگر به وطن خودش منتقل نشود حتماً احساس ناراحتی میکند، و احساس بیثمری و نرسیدن به مقصد، او را آزار میدهد، به طوری که ممکن است عکسالعمل چنین احساس آزاردهنده ای را به شکلی بسیار سخت و به صورت اعتراضهای افراطی ملاحظه کنید. به نظر بنده عکسالعملهای نسل معترضِ جهان امروز را باید در این مسئله تفسیر کرد و این نوع اعتراض منحصر به جوانان کشور ما هم نیست. به قول روژهگارودی محقق فرانسوی؛ عصبانیت جوانان فرانسوی را که در دهههای 1970 شروع شد، باید در این رابطه تحلیل کرد که ما نتوانستیم جوانان فرانسوی را به احساس برخورداری واقعی از زندگی برسانیم. چون از آن زمان بود که بسیاری از جوانان متوجه شدند آرمانهای فرهنگ مدرنیته به بنبست رسیده است. (1)
هر فرهنگ و تمدنی آرمانها و اهدافی دارد و برای رسیدن به آن اهداف تلاش میکند، ولی وقتی به ثمرهای که باید میرسید نرسید و معلوم شد اساساً آن تمدن توان محققکردن اهدافش را ندارد، اعتراضهای اساسی نسبت به موجودیت آن تمدن شروع میشود و امروز نسل جوان کشورهای غربی در چنین شرایطی هستند. چون از طرفی تمدن غرب در راستای به فعلیت درآوردن خود، به انتها رسیده و از طرف دیگر هیچ یک از آرمانهایی که دنبال میکرد برآورده نشده است. البته اندیشمندان بزرگ از همان اول آنچه امروز ظاهر شده است را پیشبینی میکردند. همان روزی که هنوز مدرنیته روزهای اول حیات خود را میگذراند، بزرگانی گفته بودند وقتی به انتهای برنامهها رسیدیم، آغاز سقوطمان است.
تمدنی که در مناسبات خود به ذات اَحدی متصل نیست و نمیتواند بُعد وحدانی انسانها را تغذیه کند و نسبت به حقیقت روحانی انسانها بیاعتنا است، خیلی زود جذابیت خود را از دست میدهد. زیرا جنبة وحدانی شما شخصیت حقیقی شماست، نه بدن شما، و جنبة وحدانی
1) «سرگذشت قرن بیستم»، روژه گارودی، فصل سوم، انتشارات سروش.
شما که همان شخصیت حقیقی شما است، فقط از طریق ارتباط با اَحد به حقیقت خود میرسد. پس هر مکتبی که حقیقتاً اَحَدگرا نیست و برنامهای را جهت تغذیه جنبه اَحدی انسانها نمیتواند به صحنة زندگی بیاورد، حتماً عکسالعمل انسانها نسبت به آن مکتب در ابتدا یک اضطراب و بعد هم یک اعتراض اساسی است. شما باید این قاعده را بشناسید که اگر انسان به حقیقت خودش نرسد، نمیتواند آرام بشود. چون ذات هر شیء با خصوصیات خودش پذیرفتنی است و انسان هم با حقیقت خود که همان ارتباط با اَحَد است، برای خود پذیرفتنی میباشد. سرکه باید فقط ترش باشد، حالا اگر شیرین شد، نمیشود به عنوان شربت بخوریم، همان طور اگر شربت ترش شد، آن را به عنوان سرکه نمیخوریم.
ذات شما از آن جهت که روح است و مقامش، مقام ارتباط بیواسطه با حق است، میخواهد فقط خودش باشد و نسبت به هر پیشنهادی که او را از این مقام منصرف یا محروم کند، بالأخره اعتراض میکند. هر جریانی که ما را در مسیر رسیدن به اصل اصیل خودمان وارد نکند، دیر یا زود مورد بیتوجهی ما قرار میگیرد، حالا صورت خارجی این بیتوجهی شکلهای گوناگون دارد، یکی ممکن است غُر بزند، دیگری فحش بدهد، دیگری غصه بخورد، یکی عکسالعملش از اینکه به مقصد خود نزدیک نشده است این است که سر شما داد میزند. ما باید در تحلیل این عکسالعملهای اعتراضآمیز، اول نگران روان شخص معترض باشیم که گرفتار یک جهنم در درون خودش شده است و سپس شاهد عکسالعملِ او باشیم که به زمین و زمان بد و بی راه می گوید.
وقتی مشخص شد آفت از بینبردن رابطة انسان با عالم قدس، آفت کمی نیست که بتوان ساده از آن عبور کرد، و روشن شد کارهایمان بدون راه و رسمِ اتصال به عالم قدس نه تنها نتیجه نمیدهد بلکه مشکلاتی را هم به بار میآورد. پس باید نسبت به آفت شبهقدسی کردن فعالیتها بسیار حساس باشیم و بدانیم همواره باید جنبههای قدسی کار را مورد توجه قرار دهیم و سعی کنیم جهت فعالیتها را به سوی عالم قدس سوق دهیم.
همانطور که در جلسة گذشته عرض شد؛ ما فکر میکنیم وقتی معنی روایت «اَلنِّظَافَةُ مِنَ الْاِیمَان» را در حدّ بهداشت بدن پایین آوردیم به کار سادهای دست زدهایم و آثار و تبعات آن هم ساده خواهد بود، غافل از اینکه با این کار جهت قلبها را از عالم قدس به سوی عالم ماده تغییر داده و عملاً سیر به سوی اصل اصیل انسان را منقطع نموده و کاری را که زمینه ارتباط با عالم قدس است، به کاری تبدیل کردهایم که عامل ارتباط بیشتر با دنیاست، و نمیدانیم این به خودی خود یک نوع پیامبرکشی است، کاری که خداوند در مورد یهود مطرح میکند و میفرماید: «لَقَدْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَأَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ رُسُلاً کُلَّمَا جَاءهُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَی أَنْفُسُهُمْ فَرِیقًا کَذَّبُواْ وَفَرِیقًا یَقْتُلُونَ»؛(1)
ما از بنیاسرائیل سخت پیمان گرفتیم و به سویشان پیامبرانی روانه کردیم، هر بار که پیامبری چیزی بر خلاف دلخواهشان برایشان آورد، گروهی آنها را تکذیب میکردند و گروهی آنها را میکشتند.
حالا هم وقتی جهت دین پیامبران را عوض کنیم، در واقع آن پیامبران را به قتل رساندهایم. یهودیان که شدیداً تحتتأثیر حسّ و ظاهربینی قرار داشتند، غفلت کردند که پیامبران آمدهاند تا انسانها را از ظاهربینی رها کرده و به عالم قدس و معنویت وصل کنند و باید تمام دستورات پیامبرانِ خدا را در رابطه با هدف قدسیکردن انسانها، ارزیابی نمایند. آری؛ چون از این مسئله غفلت کردند، آنهایی هم که وارد دین شدند قالب اعمال را گرفتند ولی قلب آن را عوض کردند.
وقتی پیام اصلی دین فراموش شود، دین جنبة «شبه قدسی» به خود میگیرد، و این به جهت آن است که غفلت میشود دین آمده است تا انسانها به عالم قدس و معنویت وصل شوند و تمام دستوراتش را در راستای همین هدف طرح کرده است.
طبیعی است که باید انسان کثیف نباشد و بهداشت را رعایت کند، ولی آیا میتوان گفت: هر چیزی که حرام است از همان چیزهایی است که میکروب دارد و ضد بهداشت است؟ یا بسیاری از حرامهای خدا از آن جهت حرام است که جهت روحانی ما را مختل میکند و قرب
1) - سوره مائده، آیه70.
الهی ما را از بین میبرد. دین میفرماید: نظافت؛ نصف ایمان است. یعنی اگر روح و قلب خود را از خبائث و رذایل اخلاقی پاک کنی، نصف راه را رفتهای، بعد از این که از رذائل اخلاقی آزاد شدی، باید انگیزهها و معارف خود را تقویت نمایی تا روح تو به راحتی به سوی حقایق سیر کند، و چون موانع اخلاقی را برطرف کردی، سیر رسیدن به حقایق، سرعتِ مناسب خود را بهدست میآورد.
شما چرا نماز میخوانید؟ خودتان میگویید: «قُرْبَةً إلَی اللهِ» یعنی میخواهم با نماز بالاتر بیایم و از مرحله بُعد و دوری از خدا به مقام قربِ به حضرت حق نائل شوم. حالا متأسفانه در بعضی از محافل ما عکس آن را مطرح میکنند؛ میگویند نماز برای بهداشت روان است. همانطور که میدانید؛ پشت این نوع نگاهِ به نماز، یک فرهنگی غیر از فرهنگ دینی خوابیدهاست. ممکن است شما به این جمله خوشبینانه نگاه کنید؛ ولی پشت این جمله یک فرهنگِ بهاصطلاح اومانیستی(1)خوابیده است. این فرهنگ میگوید: تو همین طوری که هستی، خوبی. میگوید برای اینکه همین که هستی باشی و مشکلی در درونت نداشته باشی و روانت هم آشفته نباشد، نماز بخوان. ولی نماز خواندن با نیت «قُرْبَةً إلَی اللهِ»، یعنی من میخواهم از این منِ مادون درآیم و به منِ مافوق برسم، به اصطلاح از من سِفلی به من عِلوی (متعالی) دست یابم. شما وقتی میگویید نماز برای بهداشت روان خوب است، ممکن است خوشبینانه و با فرهنگ خودتان به این جمله نگاه کنید، ولی کسی که این جمله را میگوید، انسان را هم یک جور دیگری میبیند، که اگر فرصت شد عرض میکنیم.
پس این نکته که میگوید: «بعضی از فعالیتهای فرهنگی، فعالیتهایی است برای دنیاییکردن همهچیز، حتی دین» نکتة دقیقی است و احتیاج به تأمل دارد. در سلسله بحثهای «مادّی شدنِ دین» و بحثِ «چه شد که کار به قتل امامحسین علیه السلام کشیده شد؟» آمده است که؛
1) اومانیسم: فرهنگ «انسان محوری» است به جای «خدا محوری» و لذا در این فرهنگ، امیال و اندیشه انسانها اصالت دارد و نه حکم خدا.
چنین نگاهی، نگاه دنیاییکردنِ مقدسات است. این نوع فعالیتهای فرهنگی، یک نوع فعالیت با هدف خاص خودش است. متأسفانه ما در فعالیتهای فرهنگیمان از این کارها زیاد میکنیم، یعنی با دست خودمان گاهی دین را از بین میبریم. به فرمایش آیتاللهجوادیآملی«حفظهاللهتعالی»: «به جای اینکه دستمان را به دامن دین بدهیم و بالا برویم، پای دین را میگیریم و پایین میکشیم».
یک مثال سادة دیگر در همین راستا، جشن تکلیف فرزندانمان است. تکلیفِدینی یعنی تحقق شرایط دعوت انسان به سوی متعالیشدن. اینکه دین در یک سن خاص میگوید: «شما به تکلیف رسیدهای» یعنی تو دیگر میتوانی بهطور جدی به سوی غیب و معنویت سیر کنی و به شرایطی از بلوغ فکری و جسمی رسیدهای که درهای آسمان برای جان تو به نحو خاصی باز است، همّت کن و وارد شو. حالا گاهی این فرهنگ را تبدیل میکنیم به یک جشن کاملاً دنیایی و تجملی، بهخصوص برای دخترها. نمیخواهم نَفْسِ عمل را رد کنم بلکه میخواهم بگویم وقتی نظر به موضوع عوض میشود چه خطری را به دنبال میآورد. برای دختر خانم جشن تکلیف میگیرند و در این جشن به جای اینکه شرایط ورود به عالم قدس را به او متذکر شوند، شرایط ورود به عالم خودنمایی را برایش به وجود میآورند. حالا با این وضع، این دختر چگونه میتواند نماز بخواند؟! این که فقط باید خودش را نمایش بدهد. بعد هم کار خود را این طور توجیه میکنند که میخواهیم ورود به تکلیف برایش خاطرة خوشی داشته باشد. بسیارخوب؛ قبول. حالا به فرض هم که خوشش آمد، از چی خوشش آمد؟ از نماز خوشش آمد؟! یا ما موضوع نماز را به چیز دیگری تبدیل کردیم؟ در این حالت احساس نیاز به متعالیشدن را در او به وجود نیاوردهایم.
سنت حسنه جشن تکلیف از جناب سید بنطاووس«رحمةاللهعلیه» است. میگویند او از نظر روحیات و پاکیِ باطن نزدیک به معصوم است. این مرد الهی به مجرد اینکه به تکلیف رسید، جشن گرفت که «مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا!» خداوند فرموده است که از این زمان به بعد دیگر از من در رابطه با عدمرعایت دقیق دستورات شرع، بازخواست میکند، دیگر من
وارد جرگة شخصیتهایی شدهام که خداوند از آنها مسئولیت میخواهد، و خداوند نسبت به اعمال من بیتفاوت نیست. مثل کسی که به طور مستمع آزاد به کلاس اول ابتدایی آمده است، میگوید ای کاش معلم از من هم یک سؤالی میپرسید. حال اگر معلم به او بگوید از فردا از شما هم سؤال میپرسم، به این معنی است که او را هم آدم حسابی دانسته است. اگر از این زاویه؛ به زمانِ به تکلیفرسیدن افراد نگاه کنیم، به این معنی است که در واقع به او گفته شده تو از امروز راهت به سوی عالم قدس، از طریق برنامه ای که شریعت الهی آورده، باز شده است. سید بنطاووس«رحمةاللهعلیه» خیلی خوب بیدار بوده است و معنی مکلَّفشدن خود را میشناخته که جشن گرفته است، دل زنده و بیداری داشته است که فهمیده از امروز میتواند رسماً با عالم قدس طی برنامه الهی، ارتباط داشته باشد.
عنایت بفرمایید در منظر سید بنطاووس«رحمةاللهعلیه» جشن تکلیف چه معنای عالی و پاکی دارد. چقدر جای خوشحالی دارد که فردِ به تکلیف رسیده اظهار دارد که من میخواهم به میمنت چنین شرایطی که برایم پیش آمده گوسفندی را قربانی کنم و به مؤمنین اطعام بدهم، تا شرایط اتصال به عالم قدس راحتتر برایم فراهم شود، چون از این به بعد تشریع الهی برای من واقع شده است. تشریع یعنی اینکه خدا میفرماید روی آدمها حساب باز کردیم و برنامه هدایت ایشان را به آنها ارائه کردیم. برای حیوانات که برنامه خاص نیاورده است، باید ارزش انسان در نظر خداوند زیاد باشد که برایش از آسمان غیب و معنویت برنامه نازل کرده باشد. میفرماید: «لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ کِتَابًا فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ»؛(1)ما برای شما کتابی نازل کردیم که در آن به فکر شما بودهایم، آیا تعقل نمیکنید؟ پس خداوند به یاد انسانها بوده است که این شریعت را برای آنها فرستاده و اجازه پرستیدن خود را به آنها داده است. عینالقضات میگوید سالها استادم «ابنترکه» را خدمت کردم تا اجازه داد کفشهایش را جفت کنم. این غیر از این است که نفس کسی از سر تکبر، مایل است کسی کفشهایش را جفت کند. در بین عرفا اینقدر باید بین خودِ فرد و طرف مقابل یگانگی باشد تا وقتی کفش او را جفت میکند اذیت نشود، در واقع مثل این است که خودش این کار را کرده است. انسانهایی که اهل معنا
1) سوره انبیاء، آیه10.
هستند، حق دستوردادن به بقیه را در خود میمیرانند، نمیتوانند به کسی دستور بدهند. در شرح حال امام خمینی«رحمةاللهعلیه» هست که در نجف با آن کهولت سن جهت استراحت به طبقة بالای ساختمان رفتند، از آن بالا دیدند چراغ آشپزخانه طبقه پایین روشن است، نتوانستند طاقت بیاورند و از آن بالا بگویند کسی چراغ را خاموش کند! نمیشود، دل اجازه نمیدهد، لذا پایین آمدند و چراغ را خاموش کردند و برگشتند. حالا اگر دیدید چنین فردی به کسی دستور داد، بین آن دو، یگانگی واقع شده است. این فرق میکند با دستورهایی که ما میخواهیم با آن دستورها امیال نفس امّاره را ارضاء کنیم. لذا عینالقضات میگوید شش سال خدمت استادم را کردم تا اجازه داد کفشهایش را جفت کنم، یعنی دیگر دوگانگی بین من و خودش ندید و لذا اجازه چنین کاری را داد. حال حضرت حق با به تکلیفرسیدن انسان به او دستور میدهد که از این به بعد تو میتوانی مرا عبادت کنی و توصیفهای تو نسبت به من مخالف شأن پروردگاری من نیست.
اگر آدم بفهمد که وارد تکلیفشدن به چه معنی است، تمام شادیهای عالم را یکجا در خود احساس میکند، لذا حضرتعلی علیه السلام میفرمایند: «اِلَهی! کَفَی بِی عِزّاً اَنْ اَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفَی بِی فَخْراً اَنْ تَکُونَ بِی رَبّاً اَنْتَ کَمَا اُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِب»؛(1)خدایا! همین اندازه عزت مرا بس است که من بنده تو باشم و همین اندازه فخر مرا کافی است که تو پروردگار من باشی، تو همان هستی که من میخواهم، پس مرا چنان کن که تو میخواهی. خیلی شعور میخواهد که انسان متوجه معنی شایستهشدن برای عبادت بشود، به طوری که حضرت حق به او فرمان بدهد، از این به بعد امکان پرستیدن من در تو پیدا شده است. سید بنطاووس«رحمةاللهعلیه» این را فهمیده و برای آن جشن گرفته، حال اگر ما بیاییم با همان فضایی که سیدبنطاووس«رحمةاللهعلیه» عمل کرده برای تکلیف فرزندمان جشن بگیریم، چقدر صفا و معنویت به همراه دارد! و چه اندازه مایه تأسف است که آن فضا و فرهنگ را به یک فضای صد در صد دنیایی و حتی ضدقدسی تبدیل کنیم. آیا اگر مواظب قدسیبودن فضا نباشیم، این همان از بین بردن هدف اصلی پیامبر صلی الله علیه و آله نیست؟! اگر موضوع را درست تحلیل کنید به واقع قضیه از این قرار است.
1) - «بحارالانوار»، ج76، ص403.
برای اینکه بیایند چنین مسأله بزرگی را از بین ببرند مستقیم به آن حمله نمیکنند، چیزی شبیه آن را جایگزین آن میکنند، اما نه برای ارضای جنبه قدسی و تعالی روح، بلکه برای ارضای نفس امّاره. چون انسانهایی که خودشان از درک عالم قدس محروم شدهاند، سعی میکنند جهت اعمالِ قدسی را تغییر دهند تا بقیه را هم مثل خودشان کنند. همانطور که میبینید سیگاریها دلشان میخواهد بقیة افراد هم سیگاری بشوند تا فشار نفس لوامه را در خود کم کنند. وقتی انسان نمیتواند در راه بزرگان قدم بزند، سعی میکند از قدمزدن بقیه در آن راه جلوگیری کند تا فشار وجدانش کم شود. حالا که نمیتوانند دستورات دین را به کلی نفی کنند، کاری میکنند که صورت کار، دینی بماند ولی باطن آن قدسی نباشد. آری؛ به جای آنکه خود را عوض کند، دین را عوض میکند. به گفته مولوی:
کردهای تأویل حرف بکر را
خویش را تأویل کن نی ذکر را
چنین خطری که کارهای دینی را شبهقدسی کنیم همواره ما و جامعة ما را تهدید میکند، راههای توجیه آن را هم نفس امّاره با انواع حیلهها باز میکند، ولی یکمرتبه متوجه میشوید به کلی جهت کارها عوض شده است. بنا بر این بود که در یک فضای معنوی، این دختر خانم متذکرِ به تکلیفرسیدناش شود، یک مرتبه میبینید به اسم جشن تکلیف؛ دکوراسیون عوض میکنند و ... حالا در روان این دختر خانم از جشن تکلیف چه چیزی تداعی میشود، آیا فضای ورود به عالم قدس تداعی میشود یا هدیه و پُز و کیک و شیرینی، و دیگر هیچ؟! اصلاً با این کارها جشن تکلیف از عالَم خودش درآمد، و نقش صاحبان نفس امّاره در تغییردادن جهتها بسیار زیاد است. باید خودمان مواظب باشیم آنها فعالیتهای دینی را در دست نگیرند. من مثالهایی در رابطه با «شبه قدسی» کردن کارها زدم تا موضوع روشن شود. توجه به اصل موضوع به عهده خود شما است، اینها نمونه است، چون گاهی آدم متوجه نیست که میخواست فعالیتهای دینی انجام دهد برای نتیجهای خاص، ولی درست نتیجهای مخالف هدفش میگیرد، زیرا که آن فعالیتها را از حالت قدسی به حالت شبه قدسی تبدیل کرد.
میگویند با این جشنتکلیف و با این پُز و تنبک، خاطرة خوشی از نماز در ذهن دختر خانم میماند و در نتیجه به جهت آن خاطرة خوش تا آخر عمر نماز میخواند. تا اینجا درست، ولی بفرمایید از این به بعد نماز میخواند یا خاطراتش را میخواند؟ نماز میخواند یا هدیه را میخواند؟ نماز میخواند یا دکوراسیون و کاغذ رنگی و بادکنک و این چیزها را میخواند؟ چون با این فضاسازیها عالَم نماز خواندن در ذهن او از بین رفت و لذا دیگر وقتی هم نماز میخواند، نماز نمیخواند. شما اگر شرایط را طوری شکل میدادی که فضای اتصال با عالم بالا حفظ شود، با این جشنتکلیف، کار خوبی کرده بودی، اما اگر مطلب را به جای اینکه نازل کنی، ضایع کردی، فقط قالب و شکل موضوع می ماند و به جای تدبر و تفکر و سیر در موضوع، یک نحوه شرطی کردنِ فرد نسبت به موضوع پیش میآید و دیگر اصل موضوع وارونه میشود.
شرطیکردن همان کاری است که پائولوف با حیوانات انجام میداد، و یا روانشناسان غربی و روسی برای کنترل حرکات افراد به کار میبرند، اینها طوری افراد را شرطی میکنند که بدون اینکه خودشان عملی را انتخاب کنند، به راحتی آن عمل را انجام میدهند. پائولوف هر وقت غذا را جلو سگ میگذاشت، زنگی را هم به صدا درمیآورد. سگ با دیدن غذا، بزاق دهانش ترشح میشد، در عین حال صدای زنگ را هم در کنار دیدن غذا میشنید، پس از چند بار که این کار را تکرار میکرد، حالا وقتی زنگ را به صدا در میآورد، به جهت تداعی معانی ذهنی، بزاق دهان سگ ترشح میشد، چون نسبت به آن صدا شرطی شده بود. این همان کاری است که رمالها در قدیم انجام میدادند و بُز را میرقصاندند. میآمدند یک بُز زنده را در داخل یک دیگ، روی پا قرار میدادند، بعد زیر دیگ را آرامآرام گرم میکردند و از آن طرف شروع میکردند تنبکزدن، بُزِ بیچاره که متوجه میشد کف دیگ گرم شده و پاهایش را میسوزاند، یکی از پاهایش را برمیداشت تا کمی خنک شود، بعد این پا را میگذاشت و پای دیگر را برمیداشت. چندین روز همین کار را با بُز انجام میدادند، بعد آن را میآوردند وسط معرکه و شروع میکردند تنبک زدن، بُز با شنیدن صدای تنبک یاد آن دیگ داغ میافتاد
و شروع میکرد پاهایش را پایین و بالا کند، مردم که غافل بودند در ذهن بُز چه میگذرد، فکر میکردند بُز میرقصد. این یک نحوه شرطیکردن است، به طوری که شخص عملی را انجام میدهد بدون اینکه آن عمل را برای رسیدن به هدفی خاص انجام دهد، چون مردم از شرطی بودن بُز غافلاند، فکر میکنند رابطهای بین صدای تنبک و انتخاب بُز در بالا و پایینآوردن پاهایش هست، تعجب میکنند و فکر میکنند بُز حرکات پاها را در رابطه با صدای تنبک انتخاب میکند. با همین قاعده میآیند مردم را هم شرطی میکنند، به طوری که طرف بدون آنکه خودش عملی را انتخاب کند، بر اساس تداعی معانی ذهنی، عملی که ما میخواهیم انجام میدهد.
بعضی از اساتید روانشناسی نسبت به وجوهی از تعلیم و تربیت که در غرب مطرح است و بر اساس شرطیکردن انسانها شکل گرفته است، نکات خوبی را تحتعنوان تعلیم و تربیت فرهنگی مطرح کردهاند.(1)
دوستان مثال خوبی نسبت به برنامههای شرطیکردن کودکان سوئیسی میزدند، به این شکل که؛ در دوره دبستان چند فیلم در رابطه با دزدیکردن و گرفتارشدن توسط پلیس تهیه میکنند، و همین طور این نوع صحنهها را با روشهای متنوع، تکرار میکنند، که مثلاً طرف روزنامه برمیدارد و سکه را در محل خودش نمیاندازد و گرفتار پلیس میشود و بالأخره طوری این کودک شرطی میشود که ناخودآگاه مثل یک ماشین همین که روزنامه را برداشت، پول آن را در محل مخصوص میاندازد و میرود، شما که ظاهر قضیه را میبینید، می گویید عجب مردم منظم و خوبی! چقدر خوب انتخاب کردهاند که دزدی نکنند! ولی وقتی دقت میکنی، میبینی اصلاً بحث انتخاب نیست، به این معنی که شخص فکر کند، حق روزنامهفروش است که وقتی روزنامه او را برمیداری پس باید حقوق او را رعایت کنی، وگرنه جواب او را در قیامت نمیتوانی بدهی، پس برخلاف نفس امّارهام به حکم خدا حق او را میدهم، و در بین رعایت حق روزنامهفروش و عدم رعایت حق او، رعایت حق او را انتخاب کند، اصلاً این حرفها نیست.
1) به «فلسفه تعلیم و تربیت» از دکتر علی شریعتمداری رجوع شود.
اگر فعالیتهای فرهنگی در حدّ شرطیشدن افراد پایین آمد، درست است که افراد از نظر ظاهری عملی را که ما میخواهیم انجام میدهند، ولی نه از جهت انتخاب شخصیت انسانیشان، و نه از جهت اینکه با انتخابهای متعالی که انجام میدهند، به مرور شخصیت متعالی پیدا میکنند، بلکه با یک نحوه شرطیشدن، نماز میخوانند و یا کارهای مورد نظر ما را انجام میدهند. لذا حضرت صادق علیه السلام میفرمایند:
«لا تَنْظُرُوا إِلَی طُولِ رُکُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِکَ شَیْءٌ اعْتَادَهُ فَلَوْ تَرَکَهُ اسْتَوْحَشَ لِذَلِکَ وَ لَکِنِ انْظُرُوا إِلَی صِدْقِ حَدِیثِهِ وَ أَدَاءِ أَمَانَتِهِ»(1)
به طول رکوع و سجود شخص نگاه نکنید، ممکن است او به این کار عادت کرده باشد و اگر از آن دست بردارد ناراحت شود، ولکن به صدق گفتار و اداء امانت او بنگرید.
در این حدیثِ مبارک حضرت تذکر میدهند؛ امکان این هست که اعمال عبادی از سر عادت و با یک حالت شرطی انجام گیرد، به طوری که انسان اعمالی را که ظاهر دینی دارند انجام میدهد، ولی آن اعمال چون بر اساس انتخاب نبوده است، در جهت تعالی انسان بهکار نمیرود.
«برتراندراسل» فیلسوف مشهور انگلیسی در رابطه با دزدینکردن، نکتة عجیبی را مطرح میکند. میگوید: «من گوسالة همسایه را نمیدزدم، چون گاو من را میدزدد»! شما روی این جمله کمی فکر کنید و عنایت داشته باشید که تعلیم و تربیت انگلستان و آمریکا با چنین مبناهایی شکل گرفته است. در این جمله صرفاً یک نوع منفعتطلبی مطرح است، اصلاً چیزی به نام رعایت حقوق افراد مطرح نیست، بلکه میترسد اگر گوساله همسایه را بدزدد، همسایه تصمیم بگیرد گاو او را بدزدد. در حالیکه در فرهنگ دینی ما به کسی دزد میگوییم که حقی را که خداوند برای مردم معین کرده است رعایت نکند و با زیر پا گذاردن حکم خدا به حقوق مردم تجاوز کند. ولی با این تحلیلی که آقای راسل برای دزدینکردن مطرح میکند، آیا آنهایی که توصیة او را میپذیرند، آنهاییاند که میخواهند حقوق مردم را رعایت بکنند؟ یا چون گاوشان دزدیده میشود، دزدی نمیکنند؟ درست است دزدی نمیکنند ولی نه
1) «الکافی»، ج 2، ص 105.
از آن جهت که میل به دزدی و ظلم به حقوق افراد را در شخصیت خود از بین برده باشند. این غیر از این است که من حقوقی برای انسانها قائلام و به حقوق انسانها نباید تجاوز کنم و اگر به حق انسانها تجاوز کنم، مردم عیالُاللهاند و خداوند از حقوق عیالالله دفاع می کند و از متجاوزان به حقوق آنها انتقام میگیرد. چنانچه در اسلام ملاحظه میفرمایید، صورت ظاهر حکم این است که طبق حکم خدا دست دزد را قطع میکنند، ولی صورت باطنش این است که روح تجاوزگری دزد را از او میگیرند. ولی با تحلیل توصیههای امثال راسل توجه به این حرفها در شخصیت انسانها مطرح نیست، در واقع دزدی با آن نگاه و در آن فرهنگ به عنوان یک عمل ضد ارزشهای الهی منسوخ نشده است، بلکه یک معامله و محاسبهای انجام شده که بر اساس آن اگر از کسی چیزی بدزدند، بیشتر ضرر میکنند. این کجا و اینکه اگر دزدی کنی برای روح و روان خود مشکل ایجاد کردهای و قیامت خود را به خطر انداختهای، کجا!
پس اگر در فعالیتهای فرهنگی و دینی، روح انتخابهای متعالی از انسان گرفته شود - یا با شرطیکردن انسانها و یا با مادی و دنیاییکردن دستورات دینی- آن فعالیتها پوچ میشود و سیر انسان به عالم قدس و توجه به حقیقت انسان یعنی «روح» از بین میرود،(1)
و عکسالعمل نرسیدن به مقصد اصلی همین اعتراضها و سرخوردگیها است که ملاحظه میفرمایید.
یکی از نمونههای شرطیکردن افراد در انجام اعمال دینی را در کشور عربستان مییابید. سعودیها انجام دستورات دین را در افراد «شرطی» میکنند. بسیاری از مغازهدارهای سعودی اصلاً انتخاب نمیکنند که سر وقت بروند نماز بخوانند، بلکه شرایط را طوری فراهم کردهاند که به طور مکانیکی همین که اذان گفتند مغازهدار در را میبندد و به طرف نماز میرود، یعنی عادت کرده است که سر ظهر نماز بخواند، آن هم نه نمازی که آن را برای قرب به حضرت پروردگار اراده کند، بلکه عادت بر آنها حکومت میکند. ممکن است بگویید مگر فرقی هم میکند که انسان عملی را با شرطی شدن انجام دهد یا اینکه خودش آن را انتخابکند؟! توجه
1) وقتی قرآن در آیه 72 سوره صاد میفرماید: «فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی» میخواهد بفرماید خداوند از مقام روح که عالیترین مخلوق است، جلوهای و نازلهای به انسان داده تا از طریق تزکیه و اعمال عبادی، به «روح» که حقیقت انسان است برگردد.
داشته باشید عملی را که انسان انتخاب کند، ارادهاش در انجام آن عمل در صحنه است. ولی وقتی «شرطی» شد، عادتش در کار است. با عادت هم که کسی به جایی نمیرسد. از اینکه افراد به طورناخودآگاه و با شرطیشدن آنچه را ما خواستیم انجام دادند، نباید خوشحال باشیم، چون در دین، صِرف عمل، مطلوب نیست بلکه باید نیّتِ مقدس در کار باشد. به طوری که حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «وَالنِیَّةُ اَفْضَلُ مِنَ الْعَمَل»؛(1)
نیت و اراده و انتخاب، از خود عمل مهمتر و برتر است و در تعالی انسان نقش اساسی دارد.
حال با توجه به مطالبی که خدمت عزیزان عرض کردیم؛ باید متوجه خطرات شرطی کردن و دنیایی کردن فعالیتهای فرهنگی باشیم. چون در این گونه فعالیتها نمیآییم بگوییم ای انسانها نظر به بالاها بکنید تا ببینید توجه به «وجودِ» حقایق چقدر برای جان شما زیبا و آرامش بخش است، میگوییم: ای انسانهایی که در پایین هستید و بنا ندارید بالا بیاید! ما آن بالاییها را آنقدر پایین میآوریم که دیگر نه برای جان و فطرت شما، بلکه برای نفس امّارهتان پذیرفتنی خواهد بود. وقتی با شرطیکردن و تداعی معانیِ صورتهای ذهنی میخواهیم مردم را دیندار کنیم، نتیجهاش این میشود که انتخاب آرمانهای بلند را از منظر او خارج میکنیم، در حالیکه مقصد ما این نبود، بنا نبود بیاییم در این دنیا تا از دنیا خوشمان بیاید، بنا بود از دنیا به عنوان آیت الهی استفاده کنیم و به سوی عالم دیگر سفر نماییم. گفت:
سوی شهر از باغ شاخی آورند
باغ و بستان را کجا آن جا برند
میخواستند از طریق نظر به این عالم، آماده شویم و به عالم دیگر برویم، این که دست ما نیست که هر طور خواستیم عمل کنیم و ذهن و قلب خود و دیگران را هر جا که شد سیر دهیم. ما و مردم برای کار دیگر آفریده شدهایم و استعداد مرتبط شدن با عالم قدس را داریم. شما سعی کنید خودتان مسئلهتان را با عالم قدس حل کنید و اصل موضوع برای خودتان حل شود. یقین بدانید همین مردم عادی بهترین همراهی را با شما خواهند کرد، چون استعداد قدسی
1) «اصول کافی»، باب اخلاص، حدیث شماره 4.
شدن را دارند، باید آن استعداد را برانگیزانیم، همان کاری که به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام انبیاء انجام میدادند، حضرت میفرماید: «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقولِ، وَ یُرُوهُمُ الْآیَاتِ الْمُقَدَّرَةَ»؛(1)انبیاء آمدند تا عقلها و استعدادهای دفنشده مردم را برانگیزانند و آیات منظم و مقدر الهی را به آنها بنمایانند. وقتی میدانیم آنچه میخواهیم به مردم بگوییم در جان خودشان به صورت بالقوه هست، دیگر نگران چه چیزی باید باشیم. مطمئن باشید اگر کار درست انجام گیرد، خیلی زود نتیجه میگیریم. به گفته مولوی:
تا ابد هر چه بُوَد، او پیش پیش
درس کرد از علّم الاسماء خویش
ما نباید برای اینکه انسانها از حرف ما بدشان نیاید، جنبههای نفس امّارة آنها را تأیید کنیم. در آن صورت خدمتی به مردم نکردهایم. ما باید حتماً به کمک دین، انسانها را بالا بیاوریم، البته در این بالا آوردن ابتکارهای زیبایی باید داشته باشیم، سلیقه به خرج دهیم، هنر داشته باشیم، انواع روشهای جوانپسند را به کار بندیم. اما دائماً یادمان باشد باید این جوان را بالا بیاوریم تا جانش با عالم قدس آشنا شود، نه اینکه عالم معنی را در حدّ عالم مادّه نازل و ساقط کنیم و عملاً انتخابهای متعالی را از منظر زندگی او خارج نماییم. من نمیگویم شما چه طوری بروید فعالیت فرهنگی انجام دهید، بنا هم نیست بنده روی روشها نظر بدهم، خودتان بهتر از من میتوانید روشها را پیدا و عمل کنید. ولی هرگز فراموش نکنید که باید منظر مورد توجهتان در فعالیتهای فرهنگی برای خود و دیگران، عالم قدس باشد و اینکه آن منظر با چه روشی حاصل میشود. ممکن است شخصی بگوید من میخواهم طی ده برنامه افراد را به این مرحله خاص اخلاقی برسانم. دستتان درد نکند، ولی بالأخره باید بعد از برنامة دهم مشخص شود آن نتایج چه بوده است، آیا قدمی به سوی حقیقتِ انسان و روح کلی جلو رفتهایم، اگر جلو نرفتهایم، به جهت غفلت از هدف بوده است و یا به جهت انحراف از روشی که برای چنین هدفی انتخاب کردهایم؟ اگر ما نتوانیم منظرهای اصلی را بشناسیم واقعاً «بر خیال راست، کج را میخریم» و به عشق اینکه داریم در مسیری صحیح قدم میزنیم، به کج راهه میرویم.
1) «نهجالبلاغه»، خطبه 1.
شما در نظر بگیرید چگونه این نور از بالا همین طور نازل میشود، بدون آنکه جنس آن عوض شود، به طوری که نور پایین نسبت به نور بالا فقط شدت نورانیتش کمتر است، اما از نظر روشنایی همان نور بیرنگ بالایی است، ولی اگر آن نورِ بیرنگ را از منشور عبور بدهیم، با هفت نور روبهرو میشویم، حالا مثلاً نور سبز که از منشور عبور کرده است، فقط شدتش نسبت به نور بیرنگِ قبل از منشور کمتر نیست، بلکه اصلاً از شش نور دیگر خالی است، چون نور سبز، شش نور از هفت نورِ خارجشده از منشور را ندارد. در مورد نظر به حقایق قدسی؛ یک وقت است شما مطلب را نازل میکنید و باز از همة جوانبِ آن حقیقت استفاده می نمایید، در عین اینکه موضوع را نازل و قابل لمس نمودهاید ولی ناقص نکردهاید، مثل نزول نور بیرنگ، که باز همان نور بیرنگ است، چون نور بیرنگ در هر درجه از شدت و ضعف که باشد هر هفت رنگ را به نحو جامعیت و وحدت داراست. فعالیت فرهنگی اگر به این صورت ساده و ملموس شود خطرناک نیست، چون رابطهاش با اصل موضوع محفوظ است. اما اگر شما به جای نازل کردن موضوع، آن را ناقص کردید، در این حالت حقیقت را در حجاب بردهاید و چیزی را به صحنه آوردهاید که منشأ اشتباه خواهد شد، همانطور که در نور سبز، رنگ بعضی از اشیاء به رنگ واقعیشان دیده نمیشوند. تقلیلدادن و یا ناقصکردنِ امور قدسی موجب میشود که بشریت به اشتباه بیفتد. بعضی از سخنرانان و نویسندگان به جای اینکه موضوع را برای مخاطبان خود نازل کنند، آن را ناقص میکنند، به طوری که دیگر رابطه مخاطب با اصل موضوع منقطع میشود. همانطور که نور سبز، شش نور از هفت نورِ بیرنگ را ندارد و نازل شدة نور بیرنگ نیست، برعکسِ نور بیرنگِ ضعیف که باز همان نور بیرنگ است.
در فعالیتهای فرهنگی، شما بیایید موضوع را آسان کنید، اما مواظب باشید با تغییر جهت قلبها یا با تغییر روشها موضوع را ناقص نکنید که دیگر متذکر اصل خود نباشد. ناقصشدن فعالیتهای فرهنگی به این معنی است که یک بُعد از ابعاد انسان را تغذیه میکند ولی به بقیه ابعاد آن نظر ندارد، مثلاً خیال را اقناع میکند ولی عقل را تغذیه نمیکند، یا عقل را تغذیه
میکند ولی قلب را تغذیه نمیکند و این کار بسیار خطرناک است، چون وقتی عقاید و سلوک انسان ناقص شد، دیگر سیر او به سوی مقصد حقیقی نیست بلکه به بیراهه میرود و به مقصد نمیرسد. میگفتند جناب شیخ بهایی شفای بوعلی را درس میداده است ولی در آخر درس میگفته: «تا کی ز شفا، شفا طلبیم!» یعنی تا کی از کتاب شفای بوعلی سینا شفایِ رفع حجابهای قلب را از موانعِ اتصال به حقایق طلب کنیم! مرد بیدار این را میگویند، مواظب بوده است که از کتاب شفای بوعلیسینا نمیشود شفای واقعی و همهجانبه را طلب کرد، شفا را باید از نور محمدی صلی الله علیه و آله بخواهیم. با گفتن «تا کی ز شفا، شفا طلبیم» می خواهد بگوید من عقل فلسفی را به عنوان یک نوع عقل قبول دارم، اما حاضر نیستم از رشد بقیه ابعاد وجودیام غافل شوم و قلب و فطرت و خیالم را به دست عقل فلسفی بدهم.
علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر خود خیلی بیدار است، مواظب است موضوع در عینی که نازل میشود، ناقص نشود، وقتی دلیل فلسفی برای یک موضوع میآورند، مواظباند با اصل تفسیرشان از آیه، جدا باشد، لذا در بحثی جداگانه تحت عنوان «بحث فلسفی» آن موضوع را مطرح مینمایند، تا معلوم شود از منظر عقل فلسفی نیز آن موضوع مورد قبول است، ولی حاضر نیستند قرآن را با نگاه فلسفی معنا کنند. کسی که فلسفه و روشهای فلسفی را میفهمد، متوجه میشود که علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» قرآن را در المیزان تفسیر فلسفی نکردهاند و فوقالعاده مواظب بوده که پیام همهجانبهی قرآن به منظر فلسفی محدود نگردد. آری؛ با کمک از بقیه آیات و روایات و تدبّر در آنها میفرماید من این آیه را این طور فهمیدم و بعد ممکن است در بعضی موارد یک دلیل فلسفی هم در تأیید این آیه بیاورد، ولی حقیقت بالاتر از نگاهی است که فلسفه مینگرد. هر چند نگاه فلسفی به حقایق نگاه غلطی نیست، زیرا بالأخره عقلِ مطرح در فلسفة ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» هم عقل است و آن عقل هم در رابطه با فهم حقایق راه و روش خاصی دارد، نه اینکه اصلاً در فهم حقایق ناتوان باشد. متأسفانه یک عده از این طرف افتادهاند و میگویند ما فلسفه میخواهیم چه کار، در اسلام فلسفه نبوده است. از اینها باید پرسید برای فهم اسلام عقل میخواهیم یا نمیخواهیم؟ اگر به عقل نیاز داریم، عقل فلسفی هم یک نوع عقل است، حالا که برای فهم اسلام عقل میخواهیم، عقل فلسفی هم که یک نوع
عقل است، پس آن را هم میخواهیم. به هر صورت باید مرزهای هر چیزی مشخص شود تا به اسم نازل کردن موضوعات آنها را ناقص نکنیم.
بنابراین از این موضوع یک لحظه غفلت نفرمایید که؛ در فعالیتهای فرهنگی میتوان موضوع را نازل کرد ولی باید مواظب بود آن را ناقص نکنیم و عنایت فرمودید اگر موضوع را ناقص کردیم و در نتیجه همه ابعاد وجود خود را در ارتباط با حقایق رشد ندادیم، سیر ما به سوی حقیقت نخواهد بود، حال وقتی به سوی حقیقت سیر نکنیم و به اصل اصیل خود که همان روح است نزدیک نگردیم، احساس پوچی و بیخودی میکنیم، چراکه استعدادهای خود و بقیه را ضایع کردهایم. قبلا عرض شد اگر از منظر علم جدید یا تفکر ریاضی به حقایق دینی بنگریم عملاً آنها را ناقص نگریستهایم.
قرآن می فرماید: «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْأِنْسَ اِلّا لِیَعْبُدُون »؛(1)جن و انس را خلق نکردیم مگر برای عبادت. به کلمة «ما» و «الاّ» در آیه فوق عنایت بفرمایید تا پیام اصلی آیه روشن شود. یک وقت است میگوییم هیچ کس نیامد غیر از حسن. معنی جمله این است که فقط یک نفر آمد. اما یک وقت است که میگوییم حسن آمد. از جملة حسن آمد نیامدن بقیه استفاده نمیشود و معنی جمله این نیست که کس دیگر نیامد. حال آیه میگوید: «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْأِنْسَ اِلّا لِیَعْبُدُون» یعنی ما اصلاً جن و اِنس را خلق نکردیم مگر برای عبادت، به این معنا که اصلاً هدف دیگری مگر عبادت، در خلقت جن و انس نبود. حال اگر ما این آیه را قبول داریم که میفرماید فقط ما را برای عبادت در این دنیا آوردهاند، باید تکلیفمان را در رابطه با این آیه روشن کنیم که اگر این طور است آیا کاری که در حیطة عبادت نباشد معنی ما را در این دنیا از بین نمیبرد؟! قبلاً عرض شد سرکهای که از آن ترشی ظاهر نشود موجودی است بیمعنا، چون معنای سرکه، ترشبودن است. حال با توجه به همین قاعده؛ به چه کسی انسانِ بیمعنی میگویند؟ مسلّم به کسی که حیطة حیاتش از عبادت خارج شده باشد، حال این انسان چقدر
1) - سوره ذاریات، آیه56.
زندگیاش بیمعنی میشود؟ همان قدر که از مسیر عبادت الهی خارج شده است. در واقع حرف این است که باید سراسر وجود انسان به عالم اعلی وصل باشد، و تمام انتخابهای او در راستای نظر به عالَم بالا قرار گیرد، و اگر به عالم اعلی وصل نباشد، در واقع گرفتار کثرات میشود و مسلّم کثرتی که به وحدت وصل نباشد، مضمحل میگردد. وقتی موضوعْ درست بررسی گردد و به جدّ روی آیه برنامهریزی شود، میبینی اصلاً آدم وارد یک دنیای زیبایی میشود که گویا تمام وجودش را برای ورود به چنین عالَمی تجهیز کردهاند. اگر این آیه را پذیرفتیم، دیگر چه چیزی در زندگی میتواند غیر قدسی باشد؟ این آیه می فرماید باید سراسر زندگیات با همه گستردگی آن، بدون آنکه هیچ استعدادی را سرکوب کنی، بندگی خدا باشد، حتی قدمزدن در دشت و صحرا باید قدسی باشد. چون تمام ابعاد وجودی ما را برای بندگی خدا و نظر به ربوبیت ربالعالمین تجهیز کردهاند، حتی آنگاه که انسان تفریح میکند. اینجاست که اگر دقت نشود ممکن است همان تفریح را انجام بدهیم ولی نه در فضای زندگی دینی، که در این حالت آن تفریح لغو محسوب میشود و انسان را از معنای واقعی خود خارج میکند. چون معنای انسان طبق آیه مذکور این بود که همه خلقتش باید برای بندگی باشد و در این راستا معنی آدم ظاهر میگردد و دیگر زندگی او بیمعنا نمیشود، در حالی که همین قدمزدن به عنوان تفریح در یک حیطهای دیگر که در آن حیطه ارادة کلی انسان در بندگی نیست، موجب بیمعنایی انسان میشود و آثار و تبعات بیمعنایی زندگی از آن جدا نخواهد شد، به طوری که تفریحکردنها در زندگیِ غیردینی یک نوع فرار از پوچی و افسردگی است که گریبان افراد را گرفته است، ولی نفسکشیدن در حیطه و ساحت بندگی خدا، که عالم و آدم اقتضای آن را دارند، چه شیرینیهای غیرقابل توصیفی به همراه دارد. زیرا به گفتة مولوی:
ما به فلک بودهایم، یار ملک بودهایم
بازهمانجا رویم جمله، که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم، وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم، منزل ما کبریا است
عالم خاک از کجا، گوهر پاک از کجا
برچه فرود آمدید، باز کنید اینچه جاست
بختجوان یار ماست،دادنجانکار ماست
غافلهسالار ما، فخر جهان مصطفی است
حتماً ملاحظه فرمودهاید که چه افسردگیها و احساس پوچیها در زندگی غیردینی پیش میآید و چه شیرینیها و صفاها در فرهنگی که آدم تمام حیاتش را در عرصة دین وارد کند، ظاهر میشود. این یک بحث اساسی است که باید به بررسی آن بپردازید. بنده در اینجا فقط باب آن را باز کردم که طبق آیه ذکر شده، آدم میتواند تکلیف خودش را در کل حیات مشخص کند، و اگر این موضوع به خوبی سازماندهی و تئوریزه و کاربردی شد، میفهمیم هر حرکتی که ما را از ارتباط با عالم معنا جدا کند و از معنی بندگی فاصله بدهد ما را بیمعنی خواهد کرد.
نتیجهای که میخواهم بگیرم این است که اگر میخواهیم از پوچی و بیمعنایی نجات یابیم، تمام حیات ما باید قدسی باشد. این نوع نگاه به فعالیتهای فرهنگی درست عکس آن نگاهی است که سعی داشت فعالیتهای فرهنگی را صرفاً دنیایی کند و حتی دستورات دین را در حد اهداف دنیایی نازل میکرد. این نگاه سعی دارد تا همه فعالیتها باطن داشته باشد و اهداف معنوی و توجه به ملائکه و اسماء الهی و در نهایت خدا در همه فعالیتها مدنظر باشد، در این منظر باید همه چیز و همه حرکات، قدسی باشد و پس از اینکه توانستیم مسئله را از نظر عقلی و قلبی روشن و اثبات کنیم، برای پیادهکردن آن در عمل، آن را کاربردی میکنیم.
مهم آن است که برسیم به این نکته که اگر کار و فعالیتی برایمان عبادت نباشد، دو ضرر دارد؛ اولاً: در راستای آن فعالیت، بدون آنکه متوجه شویم خودمان را بیمعنا میکنیم. ثانیاً: چون کار و فعالیتمان به عالم قدس متصل نیست و بیباطن است، بیبرکت و ناپایدار و بیآینده میشود. بیبرکتی یعنی کثرتی که به وحدت وصل نباشد، مثل وقتی که تن شما به نفس شما وصل نیست و نفس از تن منصرف شده است، چیزی نمیگذرد که آن تن میپوسد.
ما هیچ وقت نمیگوییم منِ ما، چند تا است، با اینکه هم با مَن یا نفس خود میشنویم و هم با آن میبینیم و هم با آن حرف میزنیم و فکر میکنیم، اما با اینهمه یک یگانگی در خود حس میکنیم، میگوییم مَنِ مَن یکی است، ولی بدنِ من کثیر است، سلول و استخوان و غیره دارد، اما چون تمام این کثرتها تحت تدبیر روح یا نفس من است که وحدت ذاتی دارد، بدنِ
من هم دارای شخصیت وحدانی است، یعنی این کثرتها به جهت یگانگیِ روح و تدبیر بر بدن در حالت وحدانی است. وقتی مُردیم، ارتباطِ بین جنبه وحدانی بدن ما با جنبه کثرت آن قطع میشود و روحْ که بدن را تدبیر میکرد، از بدن منصرف میگردد و به تعبیر قرآن خدا آن نفس را میگیرد،(1)
و وقتی رابطه نفس یا جنبه وحدانی شما از بدنتان منصرف شد، شما با یک مجموعه سلول و استخوان روبهرویید، اصلاً هویت بدنتان به عنوان یک بدن خاص، دیگر مضمحل خواهد شد، چون بیباطن شد. پس اگر کثرت تحت تدبیر وحدت نباشد، مضمحل میشود. هر فعالیت و تلاشی نیز اگر بیباطن شد و به عالم قدس متصل نبود، بیآینده است، به این معنی که شما هیچ آثاری از فعالیتهای قبلیتان در آینده خود ندارید، اعم از آیندهای که در این دنیا با آن روبهرو میشویم و یا آینده اصلی که بعد از این دنیا با آن روبهرو هستید.
تعبیر قرآن در مورد آیندة کار بتپرستان در قیامت تعبیر بسیار زیبایی است. میفرماید: «قَدْ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانُواْ یَفْتَرُونَ»؛(2)تمام سرمایه زندگی را از دست دادند و آنچه را به عنوان معبودْ سالها بدان دل بسته بودند بهکلی گم کردند و هیچ حاصلی از کارشان برایشان نیست.
این بدان معنی است که اگر عمل و حرکاتتان به عالم قدس وصل نشود، هیچ آیندهای برای آن عمل و حرکات نخواهد بود. به همین جهت حضرت اباعبدالله علیه السلام در آن فضایی که یزیدیان ساخته بودند تا آینده خود را حفظ کنند و ایشان را بیآینده نمایند، خوب میداند که موضوع عکس خواهد شد و به اهل خیام خود میفرمایند:«چیزی نمیگذرد که شما با احترام به وطن خود برمیگردید...» چرا امام حسین علیه السلام میفهمد که حرکاتش آینده دارد و یزید بیآینده است؟ چون رمز اتصال حرکات به عالم قدس و پایداری آن را میشناسد، چیزی که یزید و یزیدیان هرگز نمیتوانند بشناسند و هر انسان عجولی نیز از فهم این قاعده محروم است. بر اساس همین رمز است که حسین علیه السلام کربلا را درست میکند. اگر کربلا با این دید درست نمیشد، امروز من و شما از فهم عظمت نقش این قاعده محروم بودیم. دشمنان امام حسین علیه السلام
آنقدر ایشان را بیفردا میخواستند که بر بدن تکهتکه شدة حضرت، اسب راندند تا هیچ آثاری از او نماند. آخر بر روی بدن تکهتکه شده با این همه زخم شمشیر و نیزه، دیگر اسبدوانی به چه معناست؟ چون در درون خود و در ضمیر ناخودآگاهشان بیآیندگی خود و آیندهداری امام حسین علیه السلام را احساس میکردند و می خواستند با آن احساس درونی مقابله کنند.
به گفته آقای ایوان ایلیچ، بشر مدرن چون در شعور ناخودآگاه خود میداند مرگ به سرعت به سویش میآید، بر سرعت خود میافزاید با این تصور که از مرگ سبقت بگیرد. آقای ایلیچ از سرعت موجود در جهان مدرن چنین تحلیلی دارد؛ میگوید سرعت دیوانهوارِ مطرح در فرهنگ مدرن، خبر از وجدان بشری دارد که به شدت مرگ به او نزدیک است و میخواهد به نحوی خود را از آن رهایی بخشد. حالا من میخواهم بگویم که اصحاب یزید احساس بیآیندگی به مغز استخوانشان رسیده بود، بنابراین میخواستند برای دفع بیآیندگی خود امام حسین علیه السلام را که آیندهدار است ذبح کنند. زیرا حرکات عجیبی که در برخورد با حضرت سیدالشهداء علیه السلام پس از شهادت ایشان کردند، خبر از مشکل روحی لشگریان یزید میدهد.
شواهد فوق را عرض کردم تا عزیزان به خوبی عنایت فرمایید چرا بعضی از فعالیتهای فرهنگی و دینی بیآینده خواهند شد و این قاعده روشن شود تمام فعالیتهایی که به عالم قدس وصل نشود، بیآینده است. وقتی ما به این مطلب رسیدیم دیگر هیچ نگرانی نداریم که بعضی از کارهایی که شروع میکنیم خیلی زود نتیجه ندهد. آن وقت جای نگرانی است که کارها زودبازده و بینتیجه باشد، و با عجله کارها را انجام دهیم و اصلاً نگران نداشتن باطن قدسی برای کارهایمان نباشیم. گاهی انسان از حوصلة اهلالبیت علیهم السلام تعجب می کند که چه طور امام صادق علیه السلام این همه حوصله دارند و برنامههایشان را طوری تنظیم میکنند که در ظهور فرزندشان حضرت مهدی علیه السلام ادامه مییابد و در آن شرایط نتایج اصلی خود را ظاهر میکند. نتایجی که امام صادق علیه السلام میخواهند بگیرند به دست حضرت مهدی علیه السلام ظاهر میشود، ما به جهت بیحوصلگی و زمانزدگیمان میگوییم بابا این همه فاصله! ولی برای کسی که به جنبه وحدانی فعالیتها نظر دارد، فاصله معنی نمیدهد، چون عملاً خود را در متن آینده وارد کرده
است و عملاً در آیندة کارها و نتیجه حاصله از آنها زندگی میکند. این که شنیدهاید امام صادق علیه السلام میفرمایند: «مَنْ ماتَ مُنْتَظِراً لِهذَا الْاَمْرِ کانَ کَمَنْ کانَ مَعَ الْقائمِ فی فُسْطاطِهِ لا بَلْ کانَ کَالضّارِبِ بَیْنَ یَدَیْ رسولِاللهِ بِالسَّیْفِ»،(1)هرکس در حالی بمیرد که منتظر حاکمیت حضرت مهدی علیه السلام باشد و به آن افق نورانی نظر دوخته باشد، مانند کسی است که همراه حضرت قائم در خیمهی آن حضرت باشد، بلکه بالاتر از آن، مثل کسی است که در پیشگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله با دشمنان ایشان مقاتله کرده است. این یک فرهنگ است. اگر خواستید عمق آن را بفهمید، عکس آن را ارزیابی کنید که چگونه فرهنگِ مقابل اهل بیت علیهم السلام با آن همه تلاش برای ماندن، ولی هر روز هرچه بیشتر به سقوط و بیآیندگیاش نزدیک میشود. وقتی شما در فرهنگ بقاء یعنی فرهنگ توحیدی، که به حضرت حقِ باقی متصل است، وارد شدید، دیگر فعالیتهای شما پوچ و بیآینده نیست. فرهنگ توحیدی، فرهنگی است که به مقام بقاء، یعنی حضرت حق متصل است، حالا اگر شما در فرهنگ بقاء نباشی هر جا هستی باش، با نیستی همآغوش خواهی بود، چون که به نیستی متصل شدهای. إنشاءالله روی این قاعده فکر کنید که چرا فرهنگ انبیاء علیهم السلام در تمام طول تاریخ در حرکت است و هر پیامبری در پیامبر بعدی شکوفا میشود.(2)
چرا ما از شهادت شیخ فضلالله نوری«رحمةاللهعلیه» عبرت نمیگیریم؟ در شهیدکردن او آنچه دشمنان میخواستند به دست بیاورند برعکس شد، و این یک فرهنگ است. چرا نباید مردم ما به این قواعد جاری در عالم فکر کنند تا دوباره دچار پوچیها نشوند؟ ما باید به تاریخ گذشته - اعم از تاریخ انبیاء و یا بزرگانی که راه انبیاء را میرفتند- نظر کنیم تا متوجه رمز و راز بقاء فرهنگی از یک طرف، و عدم بقای فعالیت ها از طرف دیگر بشویم و از آنها عبرت بگیریم. عبرت یعنی عبور، یعنی باید از ظاهر حادثهها عبور کنی، و حادثهها را نبینی تا قاعدهها را ببینی. قاعده جاری در هستی توحید است و ریشه همة عدم اضمحلالها در توحید، که باطن هستی است نهفته است.
قرآن میفرماید: «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(1)خداوند در این آیه میفرماید: هیچ شیءای نیست مگر اینکه خزینهاش پیش ماست و ما نازل نکردیم از آن وجودِ خزینهای اش مگر اندازهای محدود از آن را. میخواهیم از این آیه نتیجه بگیریم که آنچه در مرتبهی پایینِ عالمِ وجود هست، دارای مراتبی عالیتر در مرتبه بالای عالم نیز هست و به اصطلاح هرچه در عالم مادون هست، دارای باطن غیبی و معنوی است و باید در نگاه خود به عالَم، همواره متوجه باطن عالم نیز باشیم، تا توجه ما به عالم قدس فراموش نشود. این نوع تجزیه و تحلیل ها مربوط به «نگاه قدسی» است. البته اینکه در آیه میفرماید هر چیزی دارای باطن است، منظور چیزهای حقیقی است و نه چیزهای اعتباری. شیء چیزی است که واقعاً شخصیت دارد، مثل زمین و انسان و درخت ولی صندلی شخصیت حقیقی ندارد زیرا به اعتبار ما صندلی است، خیابان یک طرفه، یک طرفهبودنش به اعتبار ماست، همچنانکه خیابانبودنش نیز یک امر اعتباری است، ولی درخت به خودی خود شخصیت واقعی دارد، من و شما به خودی خود شخصیت داریم، زمین نیز همین طور است، شخصیت دارد و شخصیت آنها به اعتبار معتبِر نیست.(2)
چیزهایی را که خودشان شخصیت دارند به اصطلاح جوهر میگویند. پس هر «چیزی» در این عالم، باطن دارد و جنبه مادون آن به جنبه مافوق آن وصل است. به قول آقای پروفسور کربن علم جدید عامل گسستگی مرتبه مادون عالم با عالم ملکوت شد، «باید به ارض ملکوت سفر کرد و به آنجا پیوست» تا متوجه شویم همه چیز در جای خود مقدس است. اعتقاد به ملائکه در این نوع نگاه مطرح است و میفهمد «ملائکه» مدبِّرات اَمْرَند، و عالم را ملائکه مدیریت میکنند، مثل اینکه قوای مربوط به نفس شما، اعضاء بدن شما را تدبیر مینمایند، قوة بینایی چشم شما را به کار میگیرد و در نتیجه عمل بینایی انجام میگیرد. در هر حال با توجه به آیه فوق چیزها در عالم، باطن دارند و دارای وجود خزینهای میباشند و توسط باطن خود تدبیر میشوند، باطنی که عنداللّهی است و در نزد خدا است. در مورد فعالیتهای انسانی هم باید موضوع به همین شکل باشد که فعالیتها الهی و دارای باطن باشند و برای
اینکه فعالیتهای فرهنگی دارای باطن باشند باید همة فعالیتها در راستای بندگی خدا انجام گیرد و هیچ انگیزهای جز بندگی خدا در میان نباشد تا آن فعالیتها قدسی و دارای باطن و آیندهدار باشند.
آن نگاهی که میگوید همه چیز باید قدسی باشد، نگاهی است که دین بر آن تأکید دارد و در این نگاه همواره در فعالیتهای فرهنگی باطن عالم مدّنظر میباشد.
در مورد موضوعات مطرح در این جلسه در یک جمعبندی میتوان گفت:
1- مشکل این است که بعضاً موضوعات قدسی را به موضوعات مادی تأویل میکنیم.
2- حقیقت ما «روح» است و باید در هر فعالیت فرهنگی به حقیقت قدسی خود برگردیم، تا جانمان آرام بگیرد.
3- باید با روشهایی که دستورات دین را تحلیل شبهقدسی میکند، سخت مقابله کرد، وگرنه با کشتن پیام پیامبران خدا، عملاً پیامبران را کشتهایم.
4- آثار و نتایج جشن تکلیف از منظر سیدبنطاووس«رحمةاللهعلیه» با جشن سکولارشده مقایسه گردید، تا معنی شبهقدسیکردن فعالیتهای فرهنگی روشن شود.
5- از روش شرطی کردن عبادات و بینقشکردن انتخاب افراد سخن گفته شد و نقص این روش در اتصال انسانها به عالم قدس بیان شد.
6- سخن راسل در مورد دزدی نکردن، تحلیل شد و تفاوت آن با انگیزههای دینی در دزدی نکردن روشن گردید، تا فکر نکنیم صرفاً قالب عمل برای ما اهمیت دارد و از نیت که اصل و اساس عمل محسوب میشود غفلت کنیم.
7- اگر در روشهای دینی با جان انسانها سخن گفته شود - نه با نفس امّاره آنها- چون سخنی است بر مبنای فطرت انسانها، تأثیر آن بسیار بیش از پیشبینی ما خواهد بود.
8- سادهکردن و نازلکردن موضوعات با ناقصکردن آنها تفاوت اساسی دارد، زیرا در ناقص مطرحکردنِ معارف دینی، دیگر در فعالیتی وارد نمیشویم که همه ابعاد خود و دیگران را رشد دهیم.
9- هدف خلقت انسان طبق آیه قرآن فقط عبادت است، پس اگر همه فعالیتها نظر به عالم قدس نداشته باشد، انسانها در زندگی، احساس بیمعنایی و پوچی میکنند.
10- تا حدی تبیین شد که راهکار صحیح برای نجات از پوچیها، اتصال کثرتها به حضرت «اَحد» است و لذا از این طریق است که از خطر بیآیندگی در امان خواهیم ماند.
11- با طرح آیه 21 سوره حجر بابی از تفکر باز شد که هیچ شیءِ حقیقی نیست مگر آنکه دارای وجودهای خزینهای در عالم غیب و در نظام عنداللهی است و همواره بایدتوجه داشت که فعالیتهای فرهنگی از باطن غیبی عالم گسسته نباشد که البته این نکته اخیر نیاز به تبیین بیشتر دارد.
چنانچه ملاحظه میفرمایید آرامآرام بحث به مقصد اصلی خود نزدیک میشود و در نهایت روشن خواهد شد که چگونه میتوان در زندگی، خود را به حضور حضرت حق برد و از حجاب مفاهیم آزاد گشت.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
همانطور که در جلسات قبل ملاحظه فرمودید وظیفه ما آن است که همه چیزمان قدسی شود تا همواره به اصل خود که همان روح نازلشده از عالم قدس است متصل باشیم. دین برای چنین هدفی آمده تا تکلیف کوچکترین حرکات ما را نیز تعیین کند و هیچ حرکتی از حرکات ما بریده از عالم قدس و بریده از ولایت الهی نباشد. در چنین فضایی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اَلنِّظافَةُ مِنَ الْاِیمَان وَ صاحِبُهُ فِیالْجَنَّةِ»،(1)یعنی در راستای ایمان به عالم قدس و اتصال به حقایق غیبی، باید نظافت و پاکی از حجابهای بین خود و خدا را نیز وارد زندگی کنی و خود را از صفات رذیله پاک نمایی، تا آن اتصال واقع شود و پایدار بماند. در همین راستا علی علیه السلام میفرمایند: «اَلطُّهْر نِصْفُ الْاِیمَان»؛(2)یعنی اگر میخواهید به ایمان برسید، باید بدانید نصف ایمان با طهارت و پاکشدن صورت میگیرد. رمز این سخن این است که در ایجاد ایمان باید شما شروع کننده باشید. به این معنی که نظافت از طرف شما و تجلی نور از طرف خدا صورت گیرد. آن نظافت که از طرف ما است، یک طرف قضیه ایمان است، لطفی که از طرف حضرت حق افاضه میشود نصف دیگر تحقق ایمان. نظافتی که ما باید انجام دهیم آن است که خودمان را از صفاتی که روحمان را خراب و کثیف میکند، پاک نماییم و از این طریق رفع مانع کنیم، مثل آنکه شیشهها را پاک میکنیم تا نور خورشید در اتاق بتابد. حضرت حق وقتی زمینة پذیرش لطف خود را ببیند بخیل که نیست، تجلی میفرماید، حتماً آن طرفش که تجلی نور ایمان بر قلب ما است، محقق میشود، چون موانع دریافت فیض برطرف شد، جاری شدن فیض حتمی است.
وقتی ما رفع حجاب کردیم، فیض حضرت حق به ما - که یک فیض عمومی است- آن است که همة ما را با خودش آشنا میکند. بزرگترین فیض حق به بندهاش همین است که خودش را به بندهاش نشان دهد و او را با خود آشنا کند. حضرت حق وقتی زمینه پذیرش فیض را در ما دید، اولین فیض که در واقع منشأ بقیه فیضهای خداوند خواهد بود، آن است که ما را با خودش آشنا میکند و لذا میفرمایند: «اَلنِّظافَةُ مِنَ الْاِیمَان»؛ پاکشدن جزء ایمان است. و مسلّم این پاکشدنی که جزء ایمان است، پاکشدن خاصی است که موجب میشود حق در جان ما تجلی نماید و ما به او مؤمن شویم، و تحقق نصف این ایمان به دست ما است که همان رفع موانع تجلی انوار الهی است، و پس از آن، فیض آشناکردن ما را با خودش، مرحمت میکند. البته تجلی او بر جان ما متناسب است با ظرفیت و طلب ما، و اینکه چه چیز از حق میخواهیم، حق با برآورده کردن آن چیز خود را بر جان ما مینمایاند. در روایت داریم: «أَنَّ اللَّهَ أَوْحَی إِلَی مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ علیه السلام یَا مُوسَی قُلْ لِبَنِی إِسْرَائِیلَ أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِی بِی فَلْیَظُنَّ بِی مَا شَاءَ یَجِدْنِی عِنْدَهُ»(1)خداوند متعال به موسیبنعمران علیه السلام وحی کرد: ای موسی به بنی اسرائیل بگو من در نزدگمان بنده ام هستم، پس هرگونه گمانی که در باره من داشته باشد مرا در آن مییابد.
عمده آن است که معلوم شود ما چه شخصیتی برای خودمان طلب کردهایم، خداوند بر اساس آن شخصیت، به ما فیض میدهد. اگر کسی مثل ابنسینا بگوید: خدایا من میخواهم به عمق معارف الهی آشنا شوم- اما با روح فلسفی- خدا هم بر همان اساس بر او جلوه میکند. ابنسینا 15 سال در اصفهان زندگی میکرده است، خود او میگوید هر وقت مسئلهای برایم پیش میآمد که نیاز به حل آن داشتم - حس میکردم کمالاتی نیاز دارم که در دریافت آن مشکل دارم- وضو میگرفتم و به مسجد جامع اصفهان میرفتم و دو رکعت نماز میخواندم، مسئله برایم حل میشد.
1) «بحار الأنوار»، ج 68، ص 146.
آری؛ خداوند حقیقیترین حقایق است، حالا میخواهد خود را به ابنسینا نشان دهد، منتها با ظرفیتی که ابنسینا آماده گرفتن فیض خدا است، حضرت حق بر قلب او تجلی میکند و چون او خود را برای تجلی لطفی خاص پاک کرده است همان لطف به او میرسد. این است که میبینیم ابنسینا قدرت استدلالی فوقالعاده بالایی دارد، چون حضرت حق چنین کمالاتی را به او داده است. کسی که میخواهد معلم باشد، بعد از اینکه نظافت لازم را جهت رفع موانع انجام داد، خداوند نور خود را بر اساس ظرفیت معلمی آن معلم به او مینمایاند. حال اگر یک نفر غم ملت را میخورد، اگر نظافت و تزکیه لازم را انجام داد، از همان جهت که غم ملت را میخورد خداوند بر او تجلی میکند تا توفیق رفع مشکلات ملت نصیب او شود. شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» از آن جهت که فضای کفرِ نظام طاغوت روح جوانان را تحتتأثیر مکاتب الحادی قرار میداد، غم انحراف جوانان را میخورد، لذا خداوند بر قلب مزکّی آن شهید در راستای توفیق دفع فتنة مکاتب الحادی جلوه کرد.
البته عنایت دارید که روش رفع موانع فقط از مسیر شریعت و دستگاه نبوت ممکن و نتیجهبخش است. اگر کسی براساس سلیقهی خود تزکیه کند یا عبادت پیشه نماید، بدون توجه به روشی که شریعت تعیین کرده و بدون پیروی از آداب و احکام فقه، حتماً ناکام میشود. آن فرقههایی که با دستگاه دین و نبوت پیش نمیروند حتماً شیطان در کارشان دخالت دارد و ناکام خواهند ماند. عنایت داشته باشید همانطور که عرض شد شیطان با شش هزار سال عبادت در حدّ رسیدن به مقام ملائکه سلوک نمود و لذا وقتی خداوند به مقام ملائکه دستور سجده میدهند، شامل شیطان هم میشود. فرمود: «وَ اِذْ قُلْنَا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ»؛(1)ای ملائکه! به آدم سجده کنید. «فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَی وَاسْتَکْبَرَ»؛(2)همه ملائکه سجده کردند مگر ابلیس
که ابا کرد و استکبار ورزید. به قول علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» این آیه نشان میدهد که خطاب به مقام ملائکه بوده است و نه به جنس ملائکه، و چون شیطان هم در آن مقام بود، باید سجده میکرد. حالا آیا این شیطان با ششهزار سال عبادت و سلوک، آن هم سلوکی که او را به مقام ملائکه رسانده است، نمیتواند کسی را عارف کند، اما عارف شیطانی؟ به هر حال باید مواظب بود که در مسیر تزکیه و رفع موانع، برای تجلی نورِ حق و تحقق ایمان، در مسیر شریعت الهی حرکت کرد، وگرنه ناخودآگاه در دست شیطان میافتیم.
پس روشن شد اگر ما با هر ظرفیتی و برای هر مقصدی به طور صحیح تزکیه کردیم و به نظافت قلبی نائل شدیم، خدا هم بر اساس همان ظرفیت و مقصد که ما دنبال میکنیم خود را بر ما مینمایاند، تا مؤمن به آن خدایی شویم که از او تقاضای خاص داشتیم.
به ما توصیه میکنند چیزهایی را که معصوم از خدا طلب کردهاند یاد بگیرید، و آنها را طلب کنید تا خداوند با جمیع اسمائش با شما حرف بزند. در دعاهای ماه رجب میخوانید: «اَلّلهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِمَعَانِیَ جَمِیعِ مَا یَدْعُوکَ بِهِ وُلاةِ اَمْرِک...»؛ خدایا! از تو تقاضا دارم به جمیع معانیِ آنچه اولیاء و صاحبان امرت از تو تقاضا میکنند. وقتی متوجه باشیم چون امامان معصوم علیهم السلام خداوند را به جمیع اسمائش میشناسند، خداوند را به جمیع معانی عبادت می کنند. ممکن است شما بتوانید صاحب کرامت بشوید و آینده را از جهتی پیشبینی کنید، این یعنی از همان جهت که میخواهید آینده را پیشبینی کنید، به اسم علیم خدا نزدیک شدهاید، ولی از جهات دیگر نزدیک نشدهاید. عمدهی ارتباط با عالم قدس، ارتباط با «الله» است که جامع اسماء الهی است. آری؛ اگر کسی از طریق جمیع اسماءِ حضرت حق با حضرت حق ارتباط برقرار کرد، با اسم علیم هم که یکی از این اسماء است، ارتباط برقرار کرده است. پس اگر تزکیه با هدف تجلی اسم «الله» انجام گیرد، خدا هم با جمیع اسمائش بر قلب ما تجلی میکند و هر چه نظافت و رفع حجاب دقیقتر باشد، تجلی حضرت ربالعالمین جامعتر خواهد بود.
ملاحظه فرمایید که همه این نکات از روایت «اَلنِّظافَةُ مِنَ الْاِیمَان» به دست میآید و این روایت تا کجاها میخواهد ما را سیر دهد و چگونه میخواهد سراسر زندگی ما را قدسی
نماید. حالا ببینید با بدنیکردن و تقلیل دادن نظافتِ مورد نظر این روایت، چگونه آن را تغییر میدهیم و از همه آن معارفی که در دل این روایت نهفته است، خود و جامعه را محروم میکنیم. همه این ضعفها به جهت آن است که به عظمت و جایگاه دین در زندگی عنایت کمی داریم. ما شیعه بودن خودمان را خیلی ارزان خریدهایم و چون ارزان خریدهایم، ارزان هم از دست میدهیم. گفت:
سر ز شکر دین از آن برتافتی
کز پدر میراث مفتش یافتی
مرد میراثی چه داند قدر مال
رستمی جان کند مجّان یافت زال(1)
کسی که مالی را از طریق ارث به دست آورده نمیداند برای به دست آوردن آن، چه زحمتها کشیده شده است. وقتی فهمیدیم کلمهکلمة دین از چه پایگاهی صادر شده است، و فهمیدیم این دینی که داریم چه اندازه قیمتی است، سعی میکنیم تمام معارف و دستورات آن را در مقام خود حفظ کنیم و آنها را در حدّ حسّی و بدنی پایین نیاوریم و نیز سعی میکنیم در فعالیتهای فرهنگیمان نظر به تجلی اسم اعظم «الله» داشته باشیم که همان روش ائمه معصومین علیهم السلام است تا اوّلاً؛ روش ما «خداداری» باشد نه خدادانیِ صِرف، ثانیاً؛ خدا را با جمیع معانی و اسماء بشناسیم و عبادت کنیم و لذا یک بُعدی نمی شویم.
عقیدة بنده این است که انقلاب اسلامی به وسیله تجلی اسم اعظم الهی بر اساس ظرفیت و طلبی که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» داشتند بر قلب ایشان تجلی کرد. البته این اسم اعظمی که ما میگوییم، پرتو نازلهای از آن اسم اعظم محمّدی صلی الله علیه و آله است، چون در قرآن هست که خدا به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: بگو که من به اسم «الله» دعوت میکنم و راه من این است؛ «قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلَی اللّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَ مَنِ اتَّبَعَنِی»(2)بگو راه من این است که به «الله» دعوت میکنم، با بصیرت کامل برای خودم و همه کسانی که از من پیروی میکنند. پس ملاحظه میفرمایید که رسول خدا صلی الله علیه و آله به اسم «علیم» دعوت نفرمود بلکه به اسم «الله» دعوت کرد. روایت داریم که «الله» اسم اعظم است و یا در روایتی از حضرت رضا علیه السلام داریم که «بسم الله»
فاصلهاش با اسم اعظمِ خدوند، از سیاهی چشم به سفیدی آن نزدیکتر است.(1)بسیار کم است. حال اگر شما به اسمی از اسماء الهی دعوت شدید که جامعیت اسم «الله» را نداشته باشد، شما از یک جهت متوجه کمالی از کمالات الهی هستید، اما اسماء الهی از بقیه جهات بر قلب شما تجلی نکرده است و لذا از آن جهات با خداوند آشنا نیستید و او را عبادت نمیکنید.
بعضیها مؤمن به وجود خدا و قیامت و آداب فردی شریعت هستند اما مبارز نیستند، بعضیها مبارز هستند اما عارف به حقایق غیبی، آنطور که باید و شاید نیستند، اینها پیرو مظهر اسم اعظم زمانه خود نیستند و در سلوک خود به مشکل برخورد میکنند و به نتیجهای که باید برسند، نمیرسند. مظهر اسم اعظمِ زمانه در حال حاضر آن انسان بزرگی است که سعی دارد اسلام را در همه مناسباتش - اعم از فردی و جمعی و ظاهری و باطنی- پیاده کند، یعنی سعی در تحقق اسم «الله» دارد. حامل اصلی اسم اعظم، وجود مقدس حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است، حال شما که پیامبر صلی الله علیه و آله را دارید باید هر کس را با آن حضرت مقایسه و ارزیابی کنید تا مردم را به خدای واقعی بخوانید و نگذارید فعالیتشان پوچ و بیثمر شود. یکی از این آقایان که می دید ما از امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به نحو خاصی تعریف میکنیم، به من گفت: شما فکر میکنید که در حال حاضر بالاتر از امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در صحنه عالم نیست! گفتم: حتماً نیست، گفت: چرا؟! گفتم: اگر بود بیشتر از امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در سیره و سلوک پیامبر صلی الله علیه و آله ظاهر میشد و یکی از خصوصیات رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار سایر خصوصیات حضرت، تقابل با ابوسفیان و فرهنگ استکباری زمانهشان بود، اگر کسی به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیکتر است، باید در کنار سجایای اخلاقی، عرفانی، صدای اعتراضش بلندتر از امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به گوش جهانیان میرسید، مگر اینکه بپذیریم آن افراد مظهر و حامل اسم جامع الهی نیستند و حامل بعضی از اسماء الهی هستند. اشک و شب بیداری و عواطف و خشمِ پیامبر صلی الله علیه و آله همه و همه با هم یک انسان جامع را به صحنه آورده است و ما باید در فعالیتهای فرهنگیِ خود برای نزدیکی به عالم قدس، مردم را از طریق جامعیت رسول خدا صلی الله علیه و آله به خدای واقعی نزدیک کنیم که آن «الله» است، همان طور که نباید مردم را به خدای ذهنی مشغول کنیم.
1) «بحار الانوار»، ج 10، ص 395.
از خدا بخواهید که خدایا به ما توفیق ده که تو را بشناسیم و بپرستیم، در آن صورت «الله» با همه جامعیتش با ما صحبت میکند. مقام آدم که مسجود ملائکه واقع شد، به جهت استعداد پذیرش و ارائه جامع اسماء الهی بود. وقتی خداوند به ملائکه فرمود: «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»؛(1)من در زمین خلیفه قرار میدهم، ملائکه گفتند: «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ»؛(2)ما تو را تسبیح میگوییم و تقدیس مینماییم. خدا به آنها نفرمود که شما دروغ میگویید، بلکه فرمود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید، و خداوند با نشاندادن ظرفیت آدم که میتواند همه اسماء الهی را تعلیم بگیرد و ارائه دهد، نشان داد که ملائکه با بعضی از اسماء الهی آشنا هستند و لذا به همان ملائکه فرمود به آدم سجده کنید، و همه آنها سجده کردند مگر ابلیس.
چنانچه ملاحظه میفرمایید؛ ملائکه در مقام خود - که شیطان هم در آن مقام بود- حق را تسبیح و تحمید و تقدیس میکردند و مسلّم شیطان هم خداوند را تسبیح و تقدیس میکرده است. بنابراین ممکن است کسی با بعضی از اسماء الهی، خداوند را بپرستد و باز هم شیطان باشد. درست است که او آن وقتی که با آن اسماء خدا را میپرستید، روحیه استکباری اش ظاهر نبود، ولی قرآن در آخر آیه 34 سوره بقره بعد از اینکه میفرماید شیطان از سجدهکردن بر آدم ابا کرد، میفرماید: «اِنَّهُ کَانَ مِنَ الْکَافِرِین»؛ یعنی از اول به این نوع پرستش که در حال حاضر به آن دعوت شده کافر بود. پس میشود کسی کافر به «الله» و مقام جامعیت اسماء الهی باشد اما تسبیح خدا را هم بگوید و این کفر، کفر بر وجود خدا نیست، کفر بر «الله» است، چون قرآن میفرماید: «عَلَّمَ آدَمَ الْاَسْمَاءَ کُلَّهَا»؛(3)و خداوند همة اسماء را به آدم تعلیم داد، بعد هم به ملائکه فرمود: «اَنْبِئونی بِاَسْماءِ هَؤلاءِ اِنْ کُنْتُمْ صَادِقِین»(4)ای ملائکه اگر راست میگویید که
شایستگی خلافت الهی را دارید، به من خبر دهید از این اسمائی که به آدم تعلیم دادم. و از این طریق ناتوانی ملائکه را ظاهر نمود. سپس به آدم فرمود:
«یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ، قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ»؛(1)
ای آدم! آنان را از اسماء و حقایق شان آگاه کن. هنگامی که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود آیا به شما نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را میدانم؟! و نیز میدانم آنچه را شما آشکار میکنید و آنچه را پنهان میداشتید.
معلوم شد آدم مظهر جامعیت اسماءالهی است و لذا به مقام ملائکه فرمود به آدم سجده کنید، اینجا بود که شیطان نتوانست تحمل کند. اگر به شیطان گفته بودند خداوند را تسبیح بگو، میکرد. به او دستور داده شد به مظهر جامع اسماء الهی سجده کن و از این طریق در مقابل همة اسماء الهی، همة خود را نفی بنما، و هیچ وجهی برای خود باقی نگذار، و همه ابعاد خود را در مقابل همة اسماء الهی نفی کن، و این نوع دستور برای شیطانی که منیّت خود را حفظ کرده است بسیار مشکل شد، شیطان در کنار منیّت خود میخواست خدا را تسبیح و تحمید و تقدیس کند و لذا نمیتوانست «الله» را بپرستد.
سجده عامل نفی کبریایی انسان در مقابل کبریایی حضرت حق است و این برای کسی که نمی خواهد در همه ابعاد خود فانی در حق شود و همه حرکاتش نمایش اسماء الهی باشد، کار مشکلی است و اگر ما إنشاءالله ابتدا در خودمان این خطر را احساس کنیم که چنانچه در همه ابعادمان بنای بندگی حق، و نفی خود را نداشته باشیم، با ششهزار سال عبادت و کار فرهنگی، باز امکان سقوط برایمان هست، ضروری است که دانهدانه و رگ بهرگ افکارمان را ارزیابی کنیم و جنبههای شیطانی آنها را از درون خود نفی نماییم تا إنشاءالله با اسم «الله» مرتبط شویم و بندگی خدا در همه ابعادش برایمان شیرین و راحت شود.
بسیجیهای واقعی با اسم «الله» این همه راه را به سرعت رفتند و شهادت ظهور همان نفی منیّت آنها بود، و لذا است که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمودند این جوانان بسیجی ره صد ساله
1) - سوره بقره، آیه33.
را یک شبه طی کردند، چون از طریق حضرت روحالله«رضواناللهعلیه» با اسم «الله» آشنا شدند. بسیاری از علمایی که ما داریم و به آنها ارادت هم میورزیم و نباید از حقوق آنها غافل شد، به آن خوبی که نظر به اسم «الله» داشته باشند، سلوک نکردند. امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در کمالات معنوی جامعیت داشتند به طوری که در عین فقیهبودن، فیلسوف بودند و در عین فیلسوف بودن، عارف و مفسر قرآن بودند و کمالات عقل عملی، مثل شجاعت و توکل و سیاستمداری را در خود به نحو جامع داشتند و لذا نزدیکی ایشان به اهلالبیت علیهم السلام نسبت به کسانی که بعضی از صفات الهی را دارا هستند، بیشتر بود. به همین جهت در عین ارادت به خوبان عالم باید متوجه باشیم آنهایی که در کمالات و خوبیها در مقام جامعیت هستند شایسته ارادت خاص و اطاعت خاص میباشند.
با این مقدمه طولانی متوجه میشویم که ضروری است در فعالیتهای فرهنگی نسبت به هدفی که باید به دست آوریم بسیار حساس باشیم تا فریب نخوریم و در مسیر نزدیکی به وجود مقدس اهلالبیت علیهم السلام که در مقام معرفت و پرستشِ جامعیت اسماء الهی هستند، قرار داشته باشیم، زیرا آنها علاوه بر جامعیت در شناخت و معرفت نسبت به همه اسماء الهی و عبادت خدا با همه اسمائش، به جای خدادانی در مقام خداداری هستند، به همین جهت هم علومشان از طریق معلم و درس و مدرسه به دست نیامده است. این قسمت اخیر از تأکیدهای اساسی حرفهای ما در این سلسله مباحث است و بحث آن در جلسات آینده خواهد آمد.
بحثمان رسید به آنجا که یک نوع فعالیت فرهنگی داریم که برای قدسی کردن همه چیز است. باب این بحث در جلسه گذشته باز شد، اما اعتقاد ما این است که ابعاد مختلف این بحث باید کاملاً روشن و چشیده شود تا علاوه بر این که ارزش آنها مشخص میشود، بتوانیم آنها را در عمل مدّنظر قرار دهیم.
ما در فعالیتهای معنوی علاوه بر اعتقاد به حقایق، باید عزمی محکم و قدرتمند جهت ارتباط با حقایق داشته باشیم. اگر عزممان شدید نباشد، هر چند به اعمال و فعالیتهای معنوی اعتقاد داشته باشیم، چون آن اعتقاد به صورت بالفعل درنمیآید، ما را نجات نمیدهد؛
نمونهاش کوفیان هستند که اکثر آنها به وجود مقدس امام حسین علیه السلام به عنوان یک امام واجبالاطاعه اعتقاد داشتند، در نامههایی که برای امام نوشتند و افراد زیادی آن را امضاء کردند آن اعتقاد مشخص است، اما چون عزمشان ضعیف بود نتوانستند از اعتقاداتشان استفاده بکنند. به عنوان مثال یک موقع شما میخواهید بروید یک کیلو سیب زمینی بخرید، با یک تصمیم ساده میروید و کار را انجام میدهید. در اینجا نمیگویند شما عزم کردید سیب زمینی بخرید. اما یک وقت شما میخواهید به جبهه بروید و جهاد کنید، این عمل مثل سیب زمینی خریدن با یک ارادة جزئی انجام نمیگیرد، این عمل یک عزم میخواهد. خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: «فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»؛(1)ای رسول من! در مسیر تبلیغ دین، پایداری و شکیبایی پیشه کن، مثل پیامبرانی که دارای عزم بودند. معلوم است که حتی همه پیامبران علیهم السلام اولوالعزم و صاحب عزم به آن معنی خاص، نبودهاند. همه پیامبران تماماً دیندار و معصوم بودهاند، ولی یکی از آنها است که تصمیم میگیرد برود تمام بتها را بشکند، این روحیه را که در مقابل کارها، بسیار ریشه ای و جهانی تصمیم میگیرد، روحیه صاحب عزم میگویند. شما عموماً میخواهید خوب باشید اما تا در رابطه با هدفتان صاحب عزم نشوید، نتیجه کامل نمیگیرید، باید در دستگاهی که عزم و نیت به شما بدهد وارد بشوید. فرق عزم و عدم عزم همینجاست. حضرت امام صادق علیه السلام میفرمایند: «مَا ضَعُفَ بَدَنٌ عَمَّا قَوِیَتْ عَلَیْهِ النِیَّةُ»؛(2)وقتی که نیت انسان نسبت به عمل قوی باشد، بدن در انجام عمل احساس ضعف نمیکند، چون به عزم رسیده است.
وقتی شما عوامل سستکردن اراده را شناختهاید و آنها را از مسیر سلوک خود حذف کردهاید، در آن صورت باید امیدوار باشید انجام آن فعالیت تا حصول نتیجه نهادینه شده است. این که میگویند در هر جلسه دینی معلوم نیست انسان با شنیدن دستورات و وظایف دینی صاحب عزم بشود، به جهت همین نکته است که آیا عوامل قویکردن عزم را هم مدّنظر قرار دادهاید؟! آیتالله ملکیتبریزی«رحمةاللهعلیه» میگویند: در همان اوائلی که وارد نجف اشرف شده
بودم، متوجه شدم از یکی از کوچهها یک جمعی دارند از خانهای بیرون میآیند، اما همه مثل حیرت زدهها، در یک حالت مستی خاص هستند، گویا مخشان به هم ریخته است. ایشان میفرماید: من حدس زدم که اینجا باید خبرهایی باشد، بالأخره مسئله را دنبال میکنند متوجه میشوند آنها شاگردان ملا حسینقلیهمدانی«رحمةاللهعلیه» هستند و آنجا هم منزل ایشان است، بعد خودشان هم جزء شاگردان ایشان میشوند. میفرمودند: وقتی ما از جلسه استاد بیرون میآمدیم، آنچنان عزم انجام دستوراتِ استاد قلب و جان ما را اشغال کرده بود که هیچ عملی جدای آنچه استاد فرموده بودند ما را مشغول نمیکرد. ایجاد چنین روحیهای در روش ملاحسینقلی همدانی«رحمةاللهعلیه» مربوط به آن است که ابتدا تلاش میکردند تا موانع عزم را در شاگردانشان از بین ببرند.(1)
در درس اخلاق امام خمینی«رحمةاللهعلیه» که قبل از انقلاب برگزار میشد، شاگردان ایشان میگفتند که حضرت امام؛ آدم را صاحب «عزم» میکردند، به این صورت که انسان در اثر سخنان ایشان در برخورد با حقایق صاحب عزم میشد. این روش همان روش احراقی است. احراق یعنی آتش زدن، یک موقع است آدم به موانعِ راه آتش میزند و به کلی آنها را در مقابل خود میسوزاند و دیگر دل خود را از آنها میکند، ولی یک موقع در عینی که از موانع راه میگذرد، دل را به کلی از آنها جدا نکرده است. میگویند سرداران بزرگ وقتی با کشتی وارد یک منطقهای میشدند، کشتیها را در پشت سر خود آتش میزدند که دیگر راه برگشتی نباشد. روش احراقی نیز کاری با انسان میکند که طرف راه هر گونه برگشت به گذشته خود را آتش میزند و این وقتی است که انسان توسط علم و عمل وارد عالَم جدیدی شده باشد و لذا آن فعالیت فرهنگی که عالَم انسان را عوض میکند، روشاش احراقی است. حافظ در طلب چنین روشی از خدا تقاضا میکند:
1) آیت الله حسن زاده از قول علامه طباطبایی «ره» نقل می کنند مرحوم قاضی فرمود من که به نجف تشرف حاصل کردم روزی در معبری آخوندی را دیدم شبیه آدمی که اختلال حواس دارد و مشاعر او درست کار نمی کند، راه می رود. از یکی پرسیدم که این آقا اختلال فکر و حواس دارند؟ گفت نه آلان از جلسه درس اخلاق آخوند ملا حسینقلی همدانی به درآمده و هر وقت آخوند صحبت فرمایند در حضار اثری می گذارد که بدین صورت از کثرت تاثیر کلام و تصرف روحی آن جناب، از محضر او بیرون می آیند (صادق حسن زاده, طبیب دلها؛ انتشارات آل علی(ع) ص 168).
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختهگان را تو بگو باد ببر
ما که دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
در این روش باید چیزی برای روز مبادا نگذاریم، بلکه به هر آنچه جز راه رسیدن به دوست است، آتش بزنیم.
قبلاً عرض شد در قرآن آیاتی هست که دقیقاً احراقی است از جمله آنها آیهای است که میفرماید: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»(1)یعنی خلق نکردیم جن و انس را مگر برای عبادت. نمیگوید کنار زندگیِ جن و انس عبادت را هم قرار دادیم، میگوید کل زندگی باید در مسیر عبادت باشد. معنای آیه این است هر کاری که عبادت حساب نشود، هیچ جایی در زندگی ندارد و نقشی نمیتواند برای انسان ایفاء کند. بنده کاری به مصداقها ندارم که کدام کار برای چه کسی میتواند عبادت باشد و زندگی او را معنی کند و همان کار ممکن است برای دیگری چنین نتیجه ای نداشته باشد. این درخت سیب فقط باید سیب بدهد، هر کار دیگری بکند که سیب دادن نباشد برای آن بیخود است، حتی اگر درخت سیب یک میوه دیگری بدهد شما آن میوه را نمیخورید، همانطور که سرکه اگر شیرین شد، نمیگویید شربت شده است، چون معنی سرکه، ترشبودن و معنی درخت سیب، سیب دادن و معنی انسان، عبادت کردن است و نه کار دیگر. آیه میخواهد با تاکید خاصی به ما نشان دهد هر کاری که عبادت نیست معنیِ تو نیست، و با روش احراقی هم وارد میشود و میگوید: خلق نکردیم جن و انس را مگر برای عبادت، و انسان را دعوت میکند تا تمام عزم خود را در این راستا قرار دهد. این نوع فعالیت فرهنگی که تمام عزم انسان را در راستای عبادت الهی قرار دهد، شخصیت خاصی به انسان میبخشد و نتایج کارها با چنین روحیه و عزمی فوقالعاده است. در چنین روحیهای تمام کارها باید معنی عبادی داشته باشد، از دست شستن و راه رفتن بگیر، تا ازدواجکردن. در فضای این آیه خدا میفرماید باید تمام فعالیتها را در عالم عبادت
1) سوره ذاریات، آیه56.
بیاورید، هرکدام از فعالیتها که در چنین فضایی نیامد، در راستای هدف تو نیست و درنتیجه تو را بیمعنا میکند. هر کاری که میخواهید بکنید، از جشن دانشجویی و جشن نوروز بگیر تا سفر حج، هیچکس نگفته این کارها را نکنید. میفرماید اگر آن فعالیتها در بستری قرار گرفت که بتوان جنبه عبادی به آنها داد و عامل اتصال به عالم قدس شد، درست است، ولی اگر در چنین فضایی قرار نگرفت، به خودی خود موجب پوچی و بیمعنی شدن زندگی انسان میشود.
وقتی عزم عبادی و الهی کردن همه کارها در ما و شما شدید میگردد که متوجه شویم خطری تحت عنوان بیمعنیشدن، تهدیدمان میکند. اگر علت بیمعنایی در زندگیتان را شناختید و در انجام کارهایی که جنبه الهی ندارند آن بیمعنایی را احساس کردید، اولین معترض به کارها و فعالیتهایتان، خودتان هستید، و لذا برای نجات خود از بیمعنایی و پوچی، صاحب عزم میشوید.
بحث این بود که فعالیتهای فرهنگی میتواند طوری باشد که همه چیز را قدسی نماید، حتی ازدواج و غذا خوردن را. این درست عکس روش قبلی است که می خواهد جهت همه فعالیتها را مادی و زمینی نماید. در فعالیتهایی که میخواهد همه چیز را قدسی نماید، میگوید همه چیزِ تو باید باطن داشته باشد، چون همه کار ما و حتی زندگی ما برای عبادت است، پس همه چیز باید به آسمان معنویت وصل شود و این همان فرهنگی است که در محاورات میگویید این کار را برای رضای خدا انجام میدهم. یعنی میخواهید این کار به عالم غیب وصل شود، یا وقتی میگویید: خدایا! این کار را از من قبول کن، در واقع چون برای آن کار جنبه الهی به وجود میآید، آن کار باطن پیدا میکند. کاری که خداوند قبول کند دیگر در حدّ حرکاتی نیست که شما انجام دادید، بلکه پدیدهای است با باطنِ قدسی. این برعکسِ اعتباریات است که باطن قدسی ندارند. کارهای باطندار مثل خیابان یکطرفه نیست که چون ضرورتی پیش آمده است تا ترافیک را سبک کنیم آن خیابان را یک طرفه کردهایم. حرکات عبادی اگر جنبه الهی پیدا کرد، حرکات ریشهدار خواهد شد که ریشه آنها در عالم
غیب و عالم معنا قرار میگیرد و چون باطن عالم، مجرد و پایدار است، آن عمل پایدار میماند و همواره نور خود را به انجامدهندة آن میرساند، تا قیامت برسد که نور کامل آن عمل نصیب انجامدهنده آن میشود.
از نمونه چیزهایی که باطن و جنبة فوق مادی دارند سخنان و الفاظ انسانهاست که بر مبنای فکر ارائه میکنند. الفاظ من و شما از جهتی باطن دارند و باطن آنها فکر من و شما است و این الفاظ در رابطه با اتصالشان به فکر ما، معنی پیدا میکند، برعکسِ حرکاتی که ریشه در باطن ندارند و صرفاً قراردادی است. حال اگر همه زندگی ما مثل خیابان یکطرفه بدون باطن گشت و عبارت شد از مجموعهای از قراردادها برای رفع نیازهای دنیایی، دیگر از این زندگی نمیتوان به نشاط آمد و امید اتصال به بیکرانه عالم غیب در آن میمیرد. در این نوع زندگی همهچیز در حدّ قراردادهایی است برای زندگی دنیایی، حتی به نماز به عنوان عملی که برای روان ما مفید است نظر میشود، بدون آنکه به حقیقت آسمانی آن توجه شود. دیوید هیوم میگوید: «البته خدا و قیامتی نیست، ولی اگر بود چیز مفیدی بود، چون در آن صورت مردم از ترس عذاب قیامت اعمال خلاف انجام نمیدادند، همچنان که اگر خدایی بود برای آرامش روانها، چیز مفیدی بود و لذا ما تبلیغاش را در نظام اجتماعی سیاسی خود میکنیم!!» در راستای همین طرز فکر است که شما ملاحظه میکنید فیلسوفان صد ساله اخیر در غرب بحثی در رابطه با توجه مردم به خدا دارند. جانلاک که پایهگذاران نظام سیاسی آمریکا تحتتأثیر افکار او هستند، چون معتقد است اعتقاد به خدا برای جامعه مفید است، تلاش دارد دلایلی را ارائه دهد که خدا هست، چون از نظر او و امثال او اعتقاد به خدا مفید است نه حق!
عنایت داشته باشید؛ خیلی فرق است میان حقبودن خدا و مفیدبودن او، هر چند مسلّم وقتی خداوند حق باشد اعتقاد به او مفید هم هست، ولی وقتی بحث مفیدبودن یک چیزی در میان است، لازم نیست آن چیز باطن داشته باشد و ما را به حقیقت خود متصل کند. شما قرار میگذارید این خیابان یک طرفه باشد، تا ترافیک به وجود نیاید، پس مفید است. اما آیا این
کار حق است و به باطن غیبیاش وصل است، یا باطل است و بدون باطن؟ جواب شما آن است که یکطرفه بودن خیابان موضوعی نیست که حق یا باطل بودن بخواهد.
پس ملاحظه میفرمایید که ما یک وقت موضوعِ مفید و مضر داریم، یک وقت موضوع حق و باطل. حضرت امام حسین علیه السلام حق هستند، آری؛ آن موقع چون دل ما دل حسینی است، این حق بودن حضرت برای ما مفید هم میباشد و ما را به اهداف عالیهای سیر میدهد و به حقایق متصل میکند. آن کس که از منظر حقبودن به نهضت حضرت سیدالشهداء علیه السلام نگاه میکند، به راحتی مسئله برایش روشن است و خود را نیز از اهل آن کاروان احساس میکند، چون معتقد است کار حضرت اباعبدالله علیه السلام حق بود و ما هم باید در کنار حق باشیم. اما اگر انسان منظر خود را عوض کرد و خارج از موضوعِ حقبودن، به صِرف مفیدبودن به حرکت کربلا نگاه کرد، در این صورت است که متزلزل میشود و نمیتواند کنار حضرت امام حسین علیه السلام بماند. نمونهاش هم یکی از کسانی است که در کربلا کنار حضرت است و با حضرت شرط میکند که من تا آن جایی که برای شما مفیدم کنار شما هستم ولی آن وقتی که شما آخرین کسی هستی که کشته میشوی، من دیگر میروم، امام هم قبول میفرمایند. این فرد جناب ضحّاکبنعبداللهمشرقی است. اسبش را در یک خیمهای که دشمن متوجه نشود، پنهان میکند و تا آنجا که می تواند از حضرت دفاع میکند، وقتی تمام نفرات حضرت شهید شدند، میآید خدمت حضرت که یا حسین! الوعده وفا، حضرت هم به او اجازه میدهند که برود. اسبش را به شدت شلاق میزند و به سرعت از بین لشگر دشمن رد میشود، این آقا هم به گمان خود از دست دشمن و کشتهشدن نجات مییابد، بعدها که یاد صحنه کربلا به میان میآمد، همواره پشیمان بود که چرا کنار حسین علیه السلام شهید نشده است. چون در آن زمان از منظر حق بودنِ امام حسین علیه السلام به صحنه کربلا نگاه نکرد، از موضع مفید بودن و یا مفید نبودن نگاه میکرد، مفید بودن انسان را تا کنار امام حسین علیه السلام میآورد، ولی تا شهادت نه! شهادت را با دستگاهی به نام حق میشود فهمید، و عنایت دارید که روبهروی حق، باطل قرار دارد، اما روبهروی مفیدبودن، مضربودن است.
در نگاه قدسی؛ نظر به باطن عمل داریم و لذا حقبودن عمل برای ما اصل است، هر چند حق به واقع مفیدترین چیزها است، ولی اگر در کارها صِرف مفیدبودن و یا مضربودن مدّنظر ما
بود، دیگر بحث باطنِ قدسی عمل در میان نیست و سیر به سوی عالم معنویت گم میشود و این شروع پوچی است. به همین جهت دین اسلام مصداق حقبودن را علی علیه السلام قرار داده است تا انسانها در تجزیه و تحلیلِ حق و باطلِ بودن کارها به سوی مفید و مضر بودن آنها منحرف نشوند و در نتیجه کارهایشان بیباطن گردد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بنا به روایتی که فریقین قبول دارند در مورد علی علیه السلام میفرمایند: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ الْعَلِیّ، یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُ دَار، وَ لَنْ یَفْتَرِقَا حَتّی یَرِدَا عَلَی الْحَوْض»(1)علی با حق است و حق با علی است، هر کجا او باشد حق به آن سو میگراید و از هم جدا نمیشوند تا در حوض کوثر به من بازگردند. در صورتی که اگر با ملاکهای مفید و مضر بخواهیم زندگی علی علیه السلام را ارزیابی کنیم، در ظاهر ممکن است بعضی از کارهای حضرت را مفید ندانیم و پیش خود بگوییم ای کاش حضرت در قضیه شورا کمی کوتاه میآمدند و میپذیرفتند به روش شیخین عمل کنند ولی بعد عمل نمیکردند! غافل از اینکه علی علیه السلام تا آن وقتی علی علیه السلام است و تا ابد تاریخ و بشریت را تغذیه میکند و انسانها را به عالم قدس متصل مینماید، که حق باشد. ما هم امروزه اگر بتوانیم خود را به امیرالمؤمنینی که حق است، نزدیک کنیم، از خطر پوچی زمانه نجات مییابیم. ولی متأسفانه عدهای از افرادِ جامعه آنطور که امثال دیوید هیوم میگوید با دین برخورد دارند یعنی از نظر آنها اعتقادداشتن به خدا صرفاً مفید است. چنانچه ملاحظه میفرمایید این دیدگاه فرهنگی، خدا را تبلیغ میکند ولی به وجود خدا به عنوان یک واقعیت نورانی و نورانیّت زا معتقد نیست، و امروزه جامعه را تبلیغات دین به روش هیوم دارد تهدید میکند و حاصل آن پوچی فعالیتهای فرهنگی است.
گاهی ناخودآگاه خودمان و جوانانمان به خدایی اعتقاد داریم که هیوم تبلیغ کرده است - یعنی چون اعتقاد به خدا مفید است خدا را قبول داریم- نه ایمان به خدایی که حضرت محمّد صلی الله علیه و آله از آن
1) «ترجمه الغدیر»، ج5، ص296، نقل از خطیب در تاریخ خود، ج14، ص321 و نقل حافظ هیثمی در مجمعالزوائد، ج7، ص236.
خبر میدهد و باید ما بنده او باشیم. عمق فاجعة چنین فکری را باید ببینید تا بتوانید تحلیل کنید چرا فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود. بعضاً خدایی را تبلیغ میکنیم که خدای مفید است، در حالیکه ملاحظه فرمودید خدای مفید باطن ندارد، حالا در نظر بگیرید وقتی باطنیترین و معنویترین معنویات از صحنه جان ما خارج شد، دیگر حقیقتی نمیماند که روحها با اتصال به آن از تنگنای عالم ماده خارج شوند، در این حالت است که الفاظ و قالبهای معنوی دیگر روح ندارند. ما در زمان رژیم شاه گرفتار این حالت بودیم، به ظاهر مؤمن و دیندار بودیم، الفاظ و قالبها دینی بود، اما همه چیز در حال سکولار شدن بود، حتی عبادات. وقتی آن فضا را با فضایی که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به وجود آوردند مقایسه میکنیم، میفهمیم چگونه دینمان بیباطن بود، با الفاظی بیروح که بیشتر شبهقدسی بود و ما را به عالم قدس متصل نمیکرد.
ممکن است سؤال شود آیا امکان دارد عقیده یا عملی هم مفید باشد و هم باطن داشته باشد؟ جواب این است که حتماً امکان دارد، اما مواظب باشید موضوع به یک طرف منحرف نشود، به طوری که شما نماز بخوانید اما این نماز را بدان جهت بخوانید که قرارداد خدا را انجام دهید، و از خطرات احتمالی رهایی یابید، بدون توجه به باطنی که نماز دارد؛ در حالی که اگر آن باطن درست شناخته شد، اولاً: وسیله اتصال شما با عالم غیب میشود و ثانیاً: شما را از خطرات جسمی و روحی حفظ میکند.
بحث این است که همه چیزِ انسان باید باطن داشته باشد. نمازی که به نماز پیامبر صلی الله علیه و آله وصل نباشد نماز نیست، همان طور که نماز پیامبر صلی الله علیه و آله به حقیقت نمازی وصل است که حضرت در معراج انجام دادند. در روایت از امام صادق علیه السلام داریم؛ چون خدای عزوجل پیامبرش را به آسمانهای هفتگانه برد و با او سخن گفت، حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: سپس به من گفته شد: ای محمد! سرت را بالا کن، چون سرم را بالا کردم، طبقات آسمان شکافته و حجابها عقب زده شد، گفتند: سر فرود آور بنگر چه میبینی! چون نگاه کردم خانهای دیدم مانند بیتالله شما، و حرمی دیدم چون این حرم [مسجدالحرام] چنان که اگر چیزی از دستم رها میشد جز بر این حرم نمیافتاد، آنگاه به من گفته شد: یا محمد! این حرم است و تو محترم هستی و برای هر صورتی مثالی است «لِکُلِّ مِثْلٍ مِثَالٌ» سپس به من وحی کرد که ای محمد! به «صاد» نزدیک شو، اعضای سجده خویش را بشوی و آنها را پاک گردان و برای پروردگارت
نماز بگذار. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به صاد نزدیک شد - صاد آبی است که از ساق راست عرش جاری است- و با دست راست آب را برگرفت، بدین سبب وضو با دست راست انجام میگیرد. سپس خداوند به او وحی فرستاد صورت خود را بشوی، که عظمت مرا خواهی نگریست، پس از آن دو ذراع راست و چپ را بشوی که با دستت کلام مرا خواهی گرفت، سپس با باقیمانده همان آبِ دست، سر و پاها را تا برآمدگی، مسح کن که من بر تو فرخنده گردانم و گامهایت را به جایی میرسانم که جز تو هیچ کس آنجا گام ننهاده باشد. سپس حضرت صادق علیه السلام فرمودند: این است علت وضو.(1)
چنانچه ملاحظه میفرمایید؛ این حدیث شریف دارای معارف بسیار دقیق و سرّی است. همین قدر روشن شد که این وضوی ظاهری، صورت یک وضوی باطنی است. همانطور که حقیقت انسانیت شما نور پیامبر صلی الله علیه و آله است که همان انسان کامل میباشد و همان طور که شما تلاش میکنید به انسان کامل نزدیک شوید، با وضوی خود نیز سعی میکنید به باطن آن وضو متصل گردید و تا آنجا سیر کنید که إنشاءالله باطنتان از چشمه صاد وضو بسازد و مفتخر شوید به رؤیت عظمت پروردگارتان.
اصل نماز من و شما در معراج است و باید طوری نماز را به جای آورد که شایسته اتصال به آن نماز شود و باطن پیدا کند. کتاب عزیز اسرارالصلاة آیتاللهجوادی«حفظهاللهتعالی» که تحت عنوان «رازهای نماز» ترجمه شده کتاب فوق العاده خوبی است. ایشان در آن کتاب تلاش دارند به ما بگویند که این نماز باطن دارد، این کار مهمتر از آن است که دلیل بیاوریم نماز خوب است. روایتهایی که در آن کتاب در مورد نماز جمعآوری شده است، همه را پیامبر صلی الله علیه و آله از معراج آوردهاند. معراج یعنی عالیترین مرتبة غیب عالم، مرتبهای که جبرائیل علیه السلام نتوانسته به آن مرتبه برود. اَسرار هرچیز در معراج است. پیامبر صلی الله علیه و آله از معراج اسرار نماز را گرفتهاند و این صورت نماز که به ما دستور داده شده، دروازة ورود به آن اسرار است. علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر سوره إسراء که گزارشِ معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله است در قسمت روایی، در قسمتی از حدیثِ معراج آوردهاند که؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «از عجایب خلق
1) «کافی»، ج3، ص485.
خدا خروسی دیدم که دو بالش در بطون زمین هفتم و سرش نزد عرش پروردگار بود و این خود فرشتهای از فرشتگان خدایتعالی است. وقتی این خروس دو بال خود را باز میکرد از شرق و غرب میگذشت و چون سحر میشد، بالها را باز میکرد و به هم میزد و به تسبیح خدا بانگ بر میداشت و میگفت: «سُبُّوحٌ ملکٌ قُدُّوس کبیرٌ مُتَعال لا اِلهَ اِلا هُوَ الْحَیُّ القَیُوم» وقتی این را می گفت، خروسهای زمین همگی شروع به تسبیح نموده، بالها را به هم میزدند.»(1)این روایت نشان میدهد چنین نیست که ما فکر کنیم اوقات نمازهای پنجگانه قراردادی است و قرار گذاشتهاند وقتی خورشید از وسط آسمان به طرف مغرب مایل شد ما نماز ظهر بخوانیم، بلکه این دستور که چه موقع باید نماز ظهر را خواند برای خود باطن دارد، و بقیه دستورات دینی هم همینطور است.
پس چنانچه ملاحظه فرمودید؛ روایات زیادی ما را متوجه میکند که همة فعالیتهای فرهنگیِ دینی دارای باطن میباشند و به حقیقت معنویِ موجود در عالم غیب وصلاند و باید در هرگونه فعالیت فرهنگی در مدّ نظر ما غیبِ آن فعالیت باشد و در نهایت باید نظر ما به خدا ختم شود که غیبالغیوب است، و منظورمان از غیب، تمام عوالم ماوراء عالم مادی است، اعم از ملائکه و اسماء الهی تا مقام غیبالغیوبی ذات احدی و حضرت حق. اساساً یکی از شرطهای ایمان به غیب، ایمان به ملائکه است و خداوند خصوصیات رسول خود و مؤمنین را چنین توصیف میکند که «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ»؛(2)رسول خدا به آنچه از طرف پروردگارش بر او نازل شده ایمان آورده و مؤمنون نیز، همه و همه به خدا و ملائکه و کتابها و پیامبران پیشین ایمان آوردهاند. ملائکه یعنی حقایق غیبی و مبادی غیبی عالم و یکی از شروط ایمان، ایمان به ملائکه است. به گفته شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» چه کسی گفته است اصول دین همینهایی است که فعلاً مطرح است؟ ایشان میگویند اگر به قرآن مراجعه کنید یکی از اصول دین، ایمان به ملائکه است. همانطور که اگر به قرآن مراجعه کنید یکی از اصول دین حتماً امر به معروف ونهی از منکر است.
روایتی نداریم که اصول دین همینهایی است که فعلاً مطرح است. این اصول دین مشهور را متکلمین شیعه در مقابل متکلمین اشعری و معتزلی طرح کرده است تا مرز خود را از آنها جدا کنند. پس ایمان به ملائکه از سایر اصول اعتقادی ما کمتر نیست. تازه وقتی توانستیم به ملائکه ایمان بیاوریم و مقام «لا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ»(1)که میفرماید ملائکه هیچ نوع عصیانی در مقابل امر خدا ندارند و فقط آنچه را خداوند به آنها امر میکند انجام میدهند، را بفهمیم، بعد از فهم چنین مقامی برای ملائکه، میتوان متوجه چنین مقامی برای امام و امامت شد که مجسمة جامع ملائکه آسمان در زمین هستند و شما در زیارت جامعه به آن صفات برای امامان علیهم السلام اشاره میکنید. پس باید ابتدا ملائکه و مقام غیبی آنها شناخته شوند تا معلوم شود که ائمه مجسمة ظهور ملائکه هستند و ملائکهشناسی و ایمان به ملائکه یکی از قیمتیترین عقاید ما باید باشد. حتی آقای پروفسور کربن حرفش این است که بزرگترین خسارتی که فرهنگ مدرنیته به بشریت تحمیل کرد، غفلت از حضور و نقش ملائکه در هستی است، به طوری که جایگاه آنها را از صحنة معرفت انسانها حذف کرد. ما در مباحث عقیدتی خود، از خدا بحث میکنیم، از معاد و نبوت و امامت و عدل بحث میکنیم، اما از ملائکه بحث نمیکنیم. در صورتی که طبق آیه مذکور بعد از ایمان به خدا، بحث ایمان به ملائکه مطرح است، لازم است توجه به ملائکه و نحوه وجود غیبی آنها، به عنوان باطن عالم، و مدبّرات عالم وجود، همواره مدّ نظر باشد.(2)
ایمان به ملائکه به این معنی است که قلب ما تصدیق میکند همة حرکات این عالم، باطن دارد و قرآن در بسیاری از آیات به آنها قسم میخورد و مثلاً میفرماید: «وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا، وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا، وَالسَّابِحَاتِ سَبْحًا، فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا، فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا».(3)و یا میفرماید: «وَالْمُرْسَلَاتِ عُرْفًا، فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا، وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا، فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا، فَالْمُلْقِیَاتِ ذِکْرًا».(4)همه
این نوع آیات میخواهد ما را متوجه نقش غیبی ملائکه به عنوان مبادی عالم وجود و باطن عالم بکند.
همین الفاظی که من برای شما ادا میکنم مگر نه اینکه معانی مربوطهاش در باطنش قرار دارد؟ و من آن معانی را از طریق ظهور این الفاظ اراده میکنم؟ این الفاظ ظاهر می شود و آن معانی، ملائکة آن الفاظ هستند. مقام معانیِ غیبی همراه با وحدت است، در صورتی که مقام الفاظِ مادی همراه با کثرت است، اگر از طریق این الفاظ، معانی مخصوصش در ذهنتان نیاید، الفاظ من را جیغ و داد حس میکنید.
بسیاری از روایات؛ ما را متوجه وجود و نقش ملائکه میکنند تا ما از آنها غفلت نکنیم. روایت داریم که: «خداوند و ملائکه و ساکنان زمین و آسمان، حتی مورچگان در لانه خود و ماهیان دریا، بر عالم و دانشمندی که مردم را به خیر و سعادت راهنمایی کند، صلوات و درود میفرستند.»(1)
در این روایت چنانچه ملاحظه میکنید ملائکه را نیز در دعا به اهل علم صاحب نقش میداند. در روایتی دیگر میفرماید: «ملائکه پر و بال خویش را برای صاحب علم میگشایند به جهت رضایتی که از عمل او دارند.»(2)
این قدر این حرفها دقیق و درست است که غفلت از آنها، غفلت از جدیترین مراتب واقعیت است و در یک کلمه میفرماید: کسی که با نیت صحیح به طرف علم رفت، تمام ابعادش باطندار میشود. حالا اگر کسی فعالیت فرهنگی بکند، اما تلاش او در جهت باطندارکردن فعالیتها نباشد، علاوه بر اینکه از انوار باطنی و هدایتهای آنها بیبهره میگردد، همة شخصیت او هیچ و پوچ میشود. مثل یکطرفه بودنِ خیابان یک طرفه که هیچ واقعیتی ندارد و یک قرارداد است، فردا میشود یک طرفه بودن آن را تغییر داد و با این کار هیچ چیزی عوض نمیشود، چون چیزی نبود.
حال نقش فعالیتهایی که متوجه است همه فعالیتها را باید به عالم قدس وصل کند، با توجه به این نکات روشن میشود. فرق نکاح با زنا، به ظاهر به چند جملهای است که در عقد نکاح باید بین زن و مرد اداء شود، ولی اگر در یک فرهنگ دینی با رعایت آنچه به ما دستور
دادهاند صیغه عقد خوانده شود، رابطه این زن و مرد یک رابطه قدسی و باطندار خواهد شد. گفتیم از نظر ظاهر جیغ و یا حرفهای معنیدار هردو لفظ است، ولی پشت یکی، جنبة معنوی هست و در دیگری آن جنبه معنوی و آن باطن وجود ندارد. پس نمیشود حدّ نگاه ما برای ارزیابی اعمال به ظاهر فعالیتها باشد، بلکه باید به باطن آنها نظر داشت و در این راستا تفاوت نکاح و زنا یک تفاوت اساسی است.
در روایت داریم که اگر کسی از خانه بیرون آمد و گفت: «بِسْمِ الله وَ بِاللهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللهِ» تمام ملائکه مأمور رفع حوائج او میشوند، یعنی عوامل باطنی عالم به کمک او میآیند. باز در روایت داریم که «اگر کسی بیوضو از خانه خارج شد و مسائلش حل نشد خودش را ملامت کند»، چون وضو به عنوان نحوهای از طهارت و زمینة رفع حجاب است تا مقامات عالیه عالم بر او نظر کنند. یا میفرماید: اگر انگشتر عقیق دستت کردی و بیرون آمدی، ملائکه مدد میکنند تا حوائج تو برطرف گردد. باید جایگاه این نوع روایات را پیدا کنیم تا متوجه شویم اینها حرفهای سادهای نیست، بلکه نگاهی است که متوجه نقش و تأثیر حقایق باطنی عالم در زندگی ما است و یک نوع توجه به اعمالی است که آن اعمال میتوانند تأثیر حقایق باطنی را به نحو صحیح در زندگی پیاده کنند. همه این حرفها برای این نکته بود که عزیزان متوجه پایگاه آن نوع از فعالیتهای فرهنگی شوند که باطن قدسی دارند - از ازدواج گرفته تا غذاخوردن و سلامکردن- چون ما در این دنیا آمدهایم فقط برای عبادت و متصلشدن به عالم معنی و رسیدن به قرب الهی، وقتی ما این نکته مهم را از یاد نبردیم، از یک طرف حجاب کفر را به خوبی میشناسیم و از طرف دیگر موانع بین خود و خدا را بهتر رفع میکنیم و در آن راستا نور حقیقت برای جان ما منکشف میشود و از افتادن در تاریکی دنیا نجات مییابیم. گفت:
یک چشم زدن غافل از آن یار نباشید
شاید که نگاهی کند آگاه نباشید
وقتی بشر گرفتار حسّ و حسّیات نشود میتواند جایگاه دین و دستورات آن را بشناسد و از اشارتهای آن مسرور گردد.
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟
خدا إنشاءالله به من و شما توفیق دهد که از این مساله بزرگ غفلت نکنیم.
در یک جمعبندی، در این جلسه نکات زیر مورد بررسی قرار گرفت:
1- روایت «اَلنِّظافَةُ مِنَ الْاِیمَان» نظر به یک قاعده قدسی دارد و به اندازهای که قلب از عقاید باطل و اخلاق فاسد پاک شود، زمینه تجلی انوار الهی بر آن فراهم میگردد، و در همین راستا ضعف بینشی که سعی دارد جهت متون مقدس را بدنی و دنیایی کند، باید مورد توجه قرار گرفت.
2- تجلیات الهی بر اساس زمینه و پذیرش افراد متفاوت است و بهترین زمینه، زمینهای است که پذیرای اسم «الله» باشد.
3- عدم ایمان شیطان به اسم «الله» و اینکه ایمان به اسم «الله» با نفی کلی منیّت و پذیرش مطلق بندگی خدا همراه است و این غیر از عباداتی است که در اثر آنها بعضی از اسماء الهی بر فرد تجلی میکند.
4- مقام ائمه علیهم السلام مقام شناخت اسم «الله» است، به طوری که خدا را با تمام اسماء حسنایش میشناسند و بر همان اساس او خدا را عبادت میکنند و از این طریق، همة ابعاد ایشان در مقام وصول به هدف و نتیجه است و هر کس روش ائمه علیهم السلام را انتخاب کرد در همه ابعاد از پوچی و بیثمری نجات مییابد.
5- در ارزیابی عالمان دین، در عین احترام به همة آنها جامعیت را باید برای آنهایی قائل شد که مظهر همه اسماء الهی باشند و مردم را نیز به همة اسماء الهی دعوت میکنند و در این راستا جایگاه امام خمینی«رحمةاللهعلیه» جایگاه خاصی است.
6- برای ورود به فعالیت دینی که همة ابعاد ما را نورانی کند، عزمی خاص نیاز است و وقتی از یک طرف هدف اصلی زندگی را شناختیم و از طرف دیگر جایگاه دین را در راستای اتصال به عالم قدس درست فهمیدیم، عزمی که مورد نظر دین است در ما ظهور خواهد کرد.
7- در مورد نقش اعمال باطندار، باید سعی کنیم با اتصال به عالم قدس همه اعمال خود را به باطن معنویاش متصل گردانیم تا از انوار غیبی آن دائماً بهرهگیری کنیم و هرگز افسردگی و پوچی به سراغ ما نیاید.
8- در تفاوت بین حقبودن اعمال با مفید بودن اعمال، با توجه به حقبودن اعمال است که فعالیتها باطن معنوی پیدا میکنند و از پوچی میرهند.
9- روایات حاکی از آن است که همة دستورات دین ریشه در عالم قدس و معنویت دارند و نباید آن دستورات را بریده از آن عالم مدّنظر قرار داد.
10- با توجه به ملائکه و جنبههای قدسی آنها، همه عالم به اذن الهی در تدبیر ملائکه است و نباید از نقش آنها در عالم غافل شد، تا از عالم قدس غافل نشویم و بتوانیم از آنها بهرهگیری کنیم. البته در جلسات آینده در رابطه با چگونگی ارتباط با عالم قدس بیشتر صحبت خواهد شد. إنشاءالله
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
حافظ در این بیت پیام مهمی به ما میدهد؛ میخواهد بگوید برای اینکه با «وجودِ» معانی مرتبط شویم چیزی ماورای درس و بحث و مدرسه نیاز است و راهش ارتباط با انسان کاملی است که مجسمه علم است، ولی نه مجسمه علم حصولی، بلکه قلبش محل ریزش علم الهی است. باز در جای دیگر میگوید:
مردی ز کننده در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمه آن ز ساقی کوثر پرس
از ابنعباس منقول است که: از علی علیه السلام حدیثی شنیدم که حل آن را نفهمیدم و آن را انکار هم نکردم؛ از او شنیدم که فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در بیماریاش کلید هزار باب از علم را به من پنهانی آموخت که از هر بابی هزار باب باز میشود.»(1)
معلوم است که آن علم، علمی است که باید به قلب تجلی کند و از آن طریق حقایق زیادی برای انسان روشن میشود، چون از طریق قلب با خودِ حقایق ارتباط حاصل می شود، و آن علم غیر از فضل و اطلاعات است.
«فضل»؛ یعنی آن نوع اطلاع و آگاهی که انسان از امور اجتماع و اقتصاد و طبیعت دارد و برای امرار معاش باید در جریان آن امور و اطلاعات باشد. انسان برای زندگی تجربیاتی احتیاج دارد که به کمک آن تجربهها امور خود را بگذراند، باید معماری و جادهسازی بداند، از طبابت برای درمان بدن آگاهی داشته باشد و قس علی هذا. اما باید متوجه بود این نوع
1) وَجَدْتُ فِی کِتَابِ سُلَیْمِ بْنِقَیْسٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ عَنْهُ قَالَ سَمِعْتُ ابْنَ عَبَّاسٍ یَقُولُ سَمِعْتُ مِنْ عَلِیٍّ علیه السلام حَدِیثاً لَمْ أَدْرِ مَا وَجْهُهُ سَمِعْتُهُ یَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَسَرَّ إِلَیَّ فِی مَرَضِهِ وَ عَلَّمَنِی مِفْتَاحَ أَلْفِ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ یَفْتَحُ کُلُّ بَابٍ أَلْفَ بَاب. (بحارالأنوار، ج40، ص216 - ارشاد شیخ مفید، ص 166).
آگاهیها جایگاه خاصی در زندگی دارد که با آگاهی به حقایق عالم فرق اساسی دارند. انسان برای جهتدادن به اصل زندگی و به ثمر رساندن آن باید از حقایق عالم آگاه باشد، ولی از آن طرف آگاهی به حقایق عالم هم نباید در حدّ مفاهیم باشد، بلکه باید با «وجودِ» حقایق مرتبط بود تا به واقع از نور آنها بتوانیم بهرهمند شویم.
پس یک بحث این است که فضل را از علم جدا بدانیم و یک بحث آن است که نقش علم حصولی را با علم حضوری مساوی نگیریم. در قرآن وقتی سؤال میفرماید: آیا عالم با جاهل مساوی است؟ منظورش آن است که آیا کسی که متوجه حقایق شده با آن کسی که متوجه حقایق نشده مساوی است؟! یک جا میفرماید:«وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ»؛(1)
یعنی انسان کور و بینا مساوی نیست، و انسان مؤمن را انسان بصیر میداند و کافر را کور به حساب میآورد، سپس میفرماید: «وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ»؛(2)ظلمات و نور مساوی نیستند، سپس میفرماید: «وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاء وَلَا الْأَمْوَاتُ»؛(3)
زنده و مرده مساوی نیستند. حال این چه علمی است که عین زنده بودن است، مسلّم آن علم مثل علوم رسمی در حوزه و دانشگاه نیست، چون مقابل علم، جهل است و نه سواد. ممکن است انسان سواد داشته باشد ولی عالم نباشد، زیرا مقابل سواد، بیسوادی است و نه علم. اباذر عالم هست اما سواد ندارد، پیامبر صلی الله علیه و آله عالم هستند اما سواد ندارند، چون همانطور که عرض شد مقابل علم، جهل است نه بیسوادی، و آنچه ارزش و کمال است علم است، به شرطی که آن علم وسیلة هدایت انسان به سوی حقایق باشد و قلب را با حقایق مرتبط کند وگرنه علمداشتن به مفهوم حقایق به خودیخود کارساز نیست و خطر اینکه برای قلب ما حجاب شود نیز هست.
حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: «برای همه حجابهای زیادی هست که غلیظتر از همه، همین حجاب علم است... آن علمی که باید انسان را هدایت کند مانع میشود، و علمهای رسمی همه همینطورند که انسان را از آنچه باید باشد، محجوب میکنند»(4)
وقتی ما خود را در علم حصولی متوقف کنیم همان علم حجاب میشود و ما را به خود مشغول میکند.
در یک تقسیمبندی، علمِ دینی را به سه علم تقسیم میکنند؛ «فقه اکبر»، «فقه اوسط»، «فقه اصغر»(1).
«فقه اکبر» یعنی عقاید و ایمان به حقایق غیبی. «فقه اوسط» یعنی اخلاق و «فقه اصغر» یعنی آداب و احکام. شما برای یک زندگیِ دینی باید عالِم به این سه موضوع باشید تا بتوانید وارد زندگی دینی شوید و از بهرههای فراوان آن استفاده کنید. انسانی که از طریق عمل به فقههای سهگانه از مرگ به سوی حیات حرکت کند به علم و بصیرتی دست مییابد که به خوبی با کسی که به آن علم و بصیرت دست نیافته است فرق میکند و در همین راستا خداوند فطرت خودِ انسانها را به قضاوت دعوت میکند و میپرسد: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ»(2)
آیا عالم و غیرعالم مساوی است، و با همان منطق که میپرسد آیا مرده و زنده مساویاند؟ میپرسد «آیا آن کس که مؤمن است مانند کسی است که کافر است، هرگز مساوی نیستند.»(3)
این سؤالها را میفرماید تا ما را متوجه کند میتوانید وارد علمی شوید که دیگر از مرگ نجات یابید. چون آن علم، علمی است که به خودی خود عامل ارتباط با حقایق زنده است، در حالی که اگر علم ما علم به مفاهیم باشد، مفاهیم به خودی خود آن نقش و تأثیری را که خودِ حقایق دارند، ندارند. بایزید در راستای مقایسه علمِ به مفاهیم و علم به وجودِ حقایق میگوید:«علم ما، علم به معلوم زنده است و علم شما علم به معلوم مرده.»
علم دینی چنانچه به نحو صحیح بهدست آید، علم بسیار عزیزی است و به انسان حیات میبخشد. بزرگان دین علمی را که موجب کسب عقیده صحیح میشود، واجب شمردهاند و از واجبترین واجبها دانستهاند. حالا وقتی عقاید انسان صحیح شد و توانست حقایق را بشناسد،
مرحله بعد این است که اخلاقی را به دست آورد که متناسب آن عقاید حقّه باشد و سپس باید علم به آدابی داشته باشدکه آن آداب با آن اخلاق و آن عقاید هماهنگ باشند. آنقدر در کسب عقیده صحیح تأکید شده که برای کسب آن اذن و اجازه سرپرست هم لازم نیست و آنچنان هم نیست که بتوان عقاید را از کسی تقلید کرد، و لذا به خودی خود کسب آن واجب است، درحالی که شما در احکام میتوانید تقلید کنید.
آنچه ابتدا باید شناخت و بدان معرفت پیدا کرد، حقایق عالم است، مثل خدا، ملائکه، معاد، و نبی و نبوت، و امام و ولایت، و سپس خود را متخلق به اخلاقی بکنیم که در بستر آن اخلاق، جهت قلب ما به سوی آن حقایق سیر کند، پس علاوه بر عقیده صحیح، اخلاق صحیح هم نیاز دارید. علم به آداب و احکام هم جای خود دارد که باید اعمال ما مطابق شریعتی باشد که بدان معتقدیم، ولی آنچه ما در این سلسله مباحث دنبال میکنیم و آن را یک اصل اساسی برای همة فعالیتهای دینی و فرهنگی میدانیم «نوع ایمان به حقایق» است و میخواهیم تأکید کنیم که ایمان به حقایق وقتی محقق میشود که با علم حضوری و قلبی بتوانیم با حقایق مرتبط باشیم.
با این مقدمات؛ حال به بستر اصلی بحث عنایت بفرمایید که وقتی علم صحیحی پیدا کردیم و به موضوعی عالم شدیم، که آن موضوع به واقع یک موضوع حقیقی بود و نه یک چیز وَهمی و خیالی، در این حالت ممکن است تصور کنیم علم ما به مفهومِ حقایق همان ارتباط ما با حقایق است و خطر از اینجا شروع میشود و ما از ابتدای بحث تا حال میخواهیم عمق این خطر را گوشزد کنیم، و اگر موضوع خوب روشن شد، دو نفع دارد؛ اولاً: مواظب هستیم موضوعِ مورد توجه ما حقیقی باشد و نه وَهمی. ثانیاً: مواظب هستیم عمرمان را در پای مفاهیمِ عقاید صحیح نسوزانیم، چون وقتی داناییهایمان را دارایی حساب کنیم، عملاً عمرمان را بر پای مفاهیمی که هیچ تأثیر وجودی ندارند، سوزاندهایم. مثل اینکه میدانیم خدا هست، آن وقت فکر میکنیم همین دانایی یک نوع خداپرستی است. این خطری که روی آن تأکید میشود، خیلی ظریف عمر ما را میگیرد. کسی که کافر است، فطرتش دائم به او نهیب میزند و نمیگذارد آن کفر برایش آرامش درونی به وجود آورد و لذا نمیشود کسی که دارای
عقاید باطل است در عقاید باطلِ خود راحت و راضی باشد. ولی در درون خداشناسیهای ما خطر دیگری خوابیده و آن اینکه آدم با صد دلیل برای خود اثبات میکند که این فکر و فرهنگ حق است، بعد فکر میکند که این دانایی برای وارد شدن در فرهنگ حقخواهان کافی است و متوجه نیست که باید یک برنامه بسیار ظریف داشته باشد تا در آن حقی که میشناسد محقَّق شود. به همین جهت وقتی طرف وارد عالَم «خداداری» شد، اصطلاحاً میگویند فلانی در فلان صفت محقَق است یا میگویند در مقام تمکُّن قرار گرفت، چون از دانایی نسبت به آن صفت به دارایی نسبت به آن صفت سیر کرده. به همین دلیل حضرت علی علیه السلام در ارتباط با ایمان به خدا و ارتباط قلبی با حضرت حق میفرمایند: «لا تُدْرِکُهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِیَانِ وَ لَکِنْ تُدْرِکُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ»(1)چشمها او را نمیبینند و لکن قلبها به کمک حقایق ایمانی، او را درک میکنند. لذا چنانچه انسان بتواند قلب خود را در مشاهده حضرت پروردگار به صحنه بیاورد و ارتباط مفهومی او به ارتباط قلبی و حضوری تبدیل گردد، میگویند آن فرد در مقام ایمان به خدا محقَّق شده است.
در رابطه با محقق شدن در ایمان سه مرحله را میتوان در نظر گرفت؛ یکی مرحله خارج از دینداری که انسان هنوز به عقیده حق دست نیافته و اصلاً نمیفهمد حق چیست و باطل کدام است که این مرحله مقام محسوب نمیشود و خارج از مقام است. مرحله دوم، مرحلهای است که شخص وارد وادی ایمان شده و علاوه بر اینکه به علم حصولی حق و باطل را میشناسد، گاهی از انوار حقایق بهرهمند است ولی نمیتواند آن حالت را برای خود نگهدارد، این مرحله مقام است اما انسان در این حالت، دستگاهی را که آن مقام را نگه دارد نمیشناسد، و یا هنوز قلب او آمادة پذیرایی تجلیات معنوی به صورت مستمر نیست، به این مرحله میگویند: «تَلَوُّن»، یعنی رنگ عوضکردن، و عدم ثبات در احوالات معنوی. بعضی اوقات برایتان پیش میآید که با یک ماه رمضان و ماه رجب، و یا با یک زیارتی، بحمدالله وارد معنویتی میشوید که به
1) «نهجالبلاغه»، خطبه 179.
دنبالش بودید، پیش خود میگویید خیلی خوب شد بحمدالله وارد مسیر خوبی شدم، ولی چون قواعد حفظ آن را ندارید و از طرفی قلب هم آماده حفظ آن نیست، آن حالت می رود. البته دوباره در یک شرایط مناسب میآید و باز میرود، اینکه میآید و میرود به این جهت است که هنوز به حالت «تمکّن» نرسیدهاید، هنوز در مرحله «تَلَوُّن» هستید. نباید نگران بود، انسان از این احوالات میفهمد که اگر راه را ادامه دهد نتیجه میگیرد و به مرحلهای میرسد که صاحب این حال میشود که به آن حالت، مقام «تمکّن» میگویند، در این حالت دیگر انسان به نحو پایدار وارد آن مقام میشود و با صاحب اصلی مقام قرب مرتبط میگردد. فرق آب با پارچه تر در همین است که پارچه تر تابع است، اما آب واصل است. میگوییم آب صاحب اصلیِ تری است اما پارچه تر به تبع آب تر است. وجود مقدس واسطة فیض، صاحب اصلی مقام قرب در عالم هستند، و آن مقامی است، که آن حضرت بیواسطه، با حضرت ربّالعالمین مرتبطاند که در حال حاضر واسطة فیض عالم حضرت صاحبالامر، امام زمان عجل الله تعالی فرجه هستند. هرکس خواست به مقام قرب وارد شود، به مدد نور صاحب اصلیِ قرب میتواند وارد شود. همان طور که صاحب ضلالت، شیطان است و بقیه گمراهان به تبع شیطان گمراهند، صاحب هدایت هم امام معصوم علیه السلام هستند، چون آن حضرت مظهر هدایت الهی هستند و بقیه به اندازه تبعیت از آن حضرت از هدایت بهرهمندند. زیرا هر چیزی یک ذاتی دارد و اَعراضی، که آن اعراض تابع آن ذات هستند و به آن ذات ختم میشوند و فارابی بر اساس همین مطلب میفرماید: «کُلُّ مَا بِالْعَرَضِ لاَبُدَّ اَنْ یَنْتَهِی اِلَی مَابِالذَّات»؛ یعنی هر مابالعرضی، منتهی میشود به مابالذاتی، مثل اینکه هر تری به یک عین تری ختم میشود، یا هرچیز شیرینی به عین شیرینی ختم میگردد. انسانیتِ هر انسانی به ذاتی باید ختم شود که عینالانسان است.
نمیشود شما بگویید هدایت انسان مربوط به هادی مطلق، یعنی خداوند است، زیرا اسم هادی مظهر دارد و مظهر و نمونه کامل هدایت الهی، امام معصوم است، همان طور که مظهر اسم مُضلّ شیطان است. گاهی خداوند کسی را به جهت عدم شایستگی از درگاه خود دور میکند، مظهر این اراده و مظهر این اسم، شیطان است. در واقع چون خداوند جلیل است و مقامش اجلّ از آن است که هر کس بتواند به درگاه آن حضرت نزدیک شود، بعضی را که شایسته نزدیکی و قرب نیستند، دور میکند، این دورشدن توسط شیطان انجام میگیرد. به زبان
تکوین میفرماید: من اَجلّ از این هستم که تو در حوزه قرب من بیایی. خداوند فرمود: «اَنَا جَلِیسُ مَنْ ذَکَرَنِی»؛(1)من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند. آیا خداوند همنشین امثال صدام هم است؟ مسلّم نه. چطور صدام را از همنشینی خود محروم میکند؟ با اسم جلال. حضرت حق یک اسم جمال دارد، یک اسم جلال؛ با اسم جمالْ خود را به بندهاش مینمایاند، میفرماید: خوش آمدی بیا نزدیک! با اسم جلال میفرماید: برو تو نمیتوانی بیایی. چون اگر کسی شایستگی ارتباط با حق را در خود به نحوی به وجود نیاورد، او را پس میزنند، البته کم و زیاد دارد. به قول حافظ:
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد شد
اسم جلال اگر برای مؤمن تجلی کند، خوف میآورد، و اگر برای کافر تجلی کند، محرومیت از لطف میآورد. شیطان مظهر اسم مضلّ حضرت حق است، مگر خود خداوند نفرمود: «فَمَن یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ»؛(2)چه کسی میتواند آن فردی را که خدا گمراه کرد هدایت کند؟ یا میفرماید: «قُلْ إِنَّ اللّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاء وَیَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنَابَ»؛(3)بگو ای پیامبر! خدا هر که را خواست گمراه میکند، و آن کس که اهل انابه هست به سوی حقیقت هدایت میکند. البته عنایت دارید که خواست خدا بوالهوسانه نیست، خواستش حکیمانه و روی حساب است، اما روی حساب یک عدهای را از مسیر هدایت بیرون میکند، میگوید تو اصلاً لیاقت نداری که در این مقام و رتبه بیایی. عرضم این بود که حالا که میخواهد کسی را از مسیر هدایت بیرون کند، مظهر آن اسم، شیطان است و شیطان ذاتی است که همه بدیها به آن ختم میشود. خطر این است که ما یادمان برود که باید حریم حق را رعایت کنیم. اگر حریم حق را رعایت نکنیم، یعنی آنچه واقعاً حق مطلب است ادا نکنیم، ما را پس میزنند.
پس اگر مسیر را درست طی کنیم و قلب را در عبادات خود به صحنه بیاوریم، وارد احوالات معنوی میشویم، این احوالات در ابتدا به صورت «تلوّن» میباشد، یعنی بعضی مواقع
میآید و بعضی مواقع میرود تا آرامآرام نسبت به آن حالت به مقام «تمکُّن» برسید و روشن شد صاحب اصلی احوالات معنوی و مظهر اسم هادی خداوند، امام معصوم علیه السلام است که به عنوان واسطه فیض، بیواسطه با خداوند مرتبط است و اگر ما خواستیم از هدایتی بهرهمند شویم که از طریق قلب با خداوند مرتبط شویم باید وارد فرهنگ امامان معصوم علیهم السلام شویم که إنشاءالله بحث خواهد شد.
در جلسه قبل به این نتیجه رسیدیم روشی هست که به ظاهر دینداری است، ولی در باطن گمراهی است. عنوان بحث این بود: «فعالیتهایی برای شبه قدسیکردن»؛ این موضوع برای شناخت خطرات مسیر دینداری بسیار اهمیت دارد. اگر این موضوع درست روشن شود، موانع زیادی از جلو مسیر سلوک فرد و جامعه برداشته میشود، و غفلت از این موضوع دو خطر اساسی را به همراه دارد؛ یکی این که خودمان از ارتباط با حقایق قدسی محروم میشویم، بدون اینکه این محرومیت را حس کنیم، دیگر اینکه به حق بیحرمتی میکنیم و حقیقت را از جایگاهش ساقط مینماییم.
شبه قدسیکردن، یعنی ما به ظاهر به دین عمل کنیم ولی در باطن پیام دین را از بین ببریم. این نوع فعالیت، شبیه همان نوع فعالیتی است که همه چیز را دنیایی میکند منتها در این حالت نظر را ظاهراً به عالم قدس و عالم معنا می اندازیم ولی اصالت را به دنیا می دهیم و به همین جهت معنویت مورد نظر در این نوع فعالیت ها، معنویت به معنای واقعی آن نیست.
عمداً دو نوع فعالیت دنیایی کردن دین و شبهقدسی کردن آن را جدا طرح کردیم تا موضوع در دو زاویه مورد بررسی قرار گیرد. آنجایی که همه فعالیتها را میخواهد دنیایی کند، اصالت را به دنیا میدهد، در حدّی که مدعی است اصل و مقصد دستورات دین در نهایت ورود به همین دنیاست که در این منظر بهداشت مدرنیته با نظافت دینی یکی می شود و نظافت از اخلاق ذمیمه مثل کبر و حسادت، در حدّ نظافت بدن پایین میآید. پیام دین را که میگوید قلبت باید از هر گونه اخلاق زشت پاک باشد تا نور ایمان در آن بدرخشد، تبدیل میکند به همان چیزی که فرهنگ غرب با محدودیتی که در تفکر حسی خود دارد، مطرح
می کند، و عرض شد در آن صورت اصلاً ضرورت وجود دین زیر سؤال میرود. زیرا نتیجه آن دیدگاه این میشود که آنچه دیروز دین گفته، امروز دنیای مدرن میگوید پس دیگر چه نیازی به دین؟! در بحث «شبهقدسی کردن دین» به ظاهر دین را پذیرفته، اما آن را از تأثیر انداخته است به طوری که در این روش، دینْ نمیتواند نقشآفرین باشد چون قالب دینی است ولی قلب آن زمینی است و راهی به سوی عالم قدس ندارد، که بحث آن تا حدّی روشن شد و در آینده بیشتر به آن پرداخته میشود.
در بحثی که تأکید شد همه چیز باید قدسی بشود، روشن شد که معنی زندگی در نگاهی که همه چیز را در راستای قدسیشدن میپذیرد، صورت واقعی به خود میگیرد و از این طریق فعالیتهای فرهنگی، دینی جای خود را پیدا میکنند و انسان از پوچی رها میشود. همانطور که بیان شد خداوند میفرماید: جن و انس را خلق نکردم مگر برای بندگی. یعنی تمام فعالیتهای ما باید در راستای بندگی خدا باشد. در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله به اباذر«رحمةاللهعلیه» توصیه میفرمایند: «لِیَکُنْ فِی کُلِّ شَیْءٍ نِیَّةٌ حَتَّی فِی النَّومِ وَ الْاَکْل»؛(1)
باید در همه امور قصد قربت داشته باشی و کارت بدون نیت نباشد، حتی در خواب و غذا خوردن. وقتی فقط باید بنده خدا باشیم، حال اگر خوابیدنمان جدای از بندگی خدا و چیزی کنار بندگی ما باشد. مثل شربتی است که ترش باشد، در آن صورت معنی خود را از دست میدهد. مثلاً تفریح پیش از ظهر روز جمعه شما، اگر در قالب بندگی خدا قرار گرفت، خود این تفریح به یک حرکت قدسی تبدیل میشود، و نه تنها شما را گرفتار پوچی و بیمعنایی نمیکند، بلکه بر جنبه معنویت شما میافزاید.(2)حال ممکن است شخصی هم که بندگی خدا را نمیفهمد، همان کاری را
1) «وسائلالشیعه»، ج1، ص48.
2) امام صادق علیه السلام پس از آن که توصیه می فرمایند تلاش های انسان باید در سه محور باشد، یکی جهت امرار معاش و دیگری در ذخیره اندوختن برای معاد و لذت در امر غیر حرام. می فرمایند: از طریق آن لذت آمادگی خود را جهت دو امر دیگر قوت بخش. ( الکافی ج5 ص87) یعنی در این فرهنگ لذات جسمانی هم جهت معنوی به خود می گیرد.
انجام بدهد که شما انجام میدهید، ولی هیچ بهرهای از قدسیشدن نصیبش نمیشود، و بر عکس، احساس بیمعنایی زندگی در او تشدید میشود.
در زندگی دینی، شرایط طوری است که نفسکشیدن انسان هم عبادت محسوب میشود، چون در زندگی دینی ساحت انسان عوض شده، لذا تمام حرکات و سکنات انسان مؤمن - اعم از خواب یا بیداریاش- سیری است به سوی عالم قدس. این نکته را به دقت حفظ کنید تا جایگاه قدسیشدن زندگی در هستی روشن شود، چون آفاتی که در فعالیتهای فرهنگی پیش میآید، به جهت غفلت از موضوع فوق است. ممکن است شما در این فکر قرار گیرید که حرکات ما با حرکات فلانی یکی است، پس نتیجه آن هم در همان سطح است، در حالی که در زندگی، حرکت و فعالیت مقصد اصلی نیست، آن معنایی که بر اساس آن معنا، این حرکت انجام میشود مهم است که آیا آن حرکت نظر بر عالم قدس دارد و یا یک فعالیت وَهمی و خیالی است. مگر ما در روایت از امام صادق علیه السلام نداریم:
«لَا تَنْظُرُوا إِلَی طُولِ رُکُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِکَ شَیْءٌ اعْتَادَهُ فَلَوْ تَرَکَهُ اسْتَوْحَشَ لِذَلِکَ وَ لَکِنِ انْظُرُوا إِلَی صِدْقِ حَدِیثِهِ وَ أَدَاءِ أَمَانَتِهِ »؛(1)
برای بررسی شخصیت فرد به طول رکوع و سجود او توجه نکنید، ممکن است به آن کارها عادت کرده باشد و برای او سخت باشد آنها را ترک کند. توجه کنید به راستگویی او، و اینکه حقوق افراد را رعایت میکند یا نه.
باز حضرت میفرمایند: «اِنَّ الثَّوابَ عَلَی قَدْرِ الْعَقْل»؛(2)
خداوند به اندازه عقل افراد عبادتشان را قبول میکند و به آنها پاداش میدهد.
آن وقت عقل را هم معنی میکنند که منظور از این عقل، عقل حِکمی و فلسفی نیست، فرمودند: «اَلْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَن»؛(3)عقل آن هوشیاری و شعوری است که به کمک آن خدای رحمان عبادت میشود، و انسان را تا بندگی خدا سیر میدهد.
پس چنانچه ملاحظه میفرمایید؛ در فعالیتها، جهتگیری مهم است که شما با این فعالیت، جهت جان را به کدام سمت و سو سوق میدهید، آیا تمام افق جان خود را در راستای بندگی خدا قرار دادهاید و آن فعالیتها را وسیله تحقق آن بندگی میدانید و یا به قالب دینی آن فعالیتها مشغول هستید و به همین که ظاهر آن فعالیتها، دینی است، راضی شدهاید؟!
چنانچه ملاحظه فرمودید؛ امام صادق علیه السلام در تعریف عقل فرمودند: عقل آن چیزی است که از طریق آن بتوان خدای رحمان را بندگی کرد. این عقل، یک حقیقت آسمانی است که نور آن به قلب بعضی از انسانها تجلی کرده، آن هم به صورت متفاوت.
در روایت داریم خداوند پس از آنکه عقل را خلق کرد، به آن فرمود:«اَدْبِر»؛ برو! رفت، بعد فرمود: «اَقْبِل»؛ بیا! آمد. ولی به جهل فرمود: «اَدْبِر»؛ رفت، بعد فرمود: «اَقْبِل»؛(1)بیا!
نیامد. یعنی به جهل که میگوید برو و از خداوند دور شو! میرود!! ولی وقتی میگوید: بیا! نزدیک شو، نمیآید، چون جهل جنبه دوری عالم است از حق، و لذا وقتی دستور داده میشود دور شو، به راحتی دور میشود، ولی نزدیکی به حق برایش ممکن نیست. به عقل که میگوید: برو! بر اساس اطاعت از حکم خدا و بندگی صِرف میرود، درست است که هر دوی آنها رفتند، اما عقل چون آن رفتن را بر اساس اطاعت و بندگی خدا انجام داد، دور نشد بلکه رفت که بیاید، ولی جهل بر اساس اقتضای میل خودش رفت، لذا رفت که برود، حکم به رفتن، یک حکم بود که از طرف خدا صادر شد، و به ظاهر یک حرکت بود که از طرف عقل و جهل انجام گرفت، ولی با دو نیت و دو باطن. عنایت داشته باشید که این عقل که در روایت مطرح است و به عنوان «اَوَّلُ مَا خَلَقَ الله» مورد توجه میباشد غیر از عقل فلسفی است که استعدادی است در انسان برای شناخت مفهومِ معقولات و در جلسات آینده بیشتر به آن پرداخته میشود.
1) فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقْتُکَ خَلْقاً عَظِیماً وَ کَرَّمْتُکَ عَلَی جَمِیعِ خَلْقِی قَالَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِیّاً فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ (الکافی ج 1، ص 20، کتاب العقل و الجهل).
عین همین حالتِ عقل و جهل برای انسانها هست، گاهی خداوند در زندگی زمینی شرایطی را فراهم میکند تا ما در دنیا مشغول ارتباط با خدا شویم. فرمود: «قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِیعاً»؛(1)گفتیم همه بروید روی زمین، «فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًی»(2)حالا در این شرایط جدیدِ زندگی زمینی یک هدایتی میفرستم که به من وصل شوید. «فَمَن تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ»(3)هرکس آن هدایت و شریعت را بگیرد، در عین دوری از من، برای او خوف و حزنی نخواهد بود، چون با رعایت و اطاعت شریعت، به خدا نزدیک هستید و یک نوع برگشت به خدا در صحنه است. گاهی آدمها در زمین مشغول زندگی میشوند، ولی طوری مشغول زندگی میشوند که گویا فراموش میکنند منزل اصلی آنها، منزل قرب الهی بوده است. اگر دین، حضور فعال در زندگی ما نداشت، در دنیا از خدا دور خواهیم بود، چون دنیا محل هبوط انسانهاست و نه منزل اصلیشان، اما اگر در عین اجرای هبوط به او گفتند برو، ولی با دادن شریعت به او گفتند بیا و او آمد، او در واقع مقامش، مقام عقل است.
امام میفرمایند به اندازهای که انسان عقل دارد عبادتش قبول است. این روایات به ما نشان میدهد ما باید چیزی بالاتر از ظاهر حرکات و سکنات عبادی در زندگیِ دینی خود به صحنه بیاوریم. در روشی که معتقد است همه فعالیتهای فرهنگی باید قدسی باشد، متوجه است که باید باطن حرکات جنبه برگشت به حق داشته باشد، و بدین لحاظ بندگی خدا، همة حقیقت انسان است و بنده جز آنچه را مولا دستور میدهد، انجام نمیدهد، اختیارش را در اختیار حکم مولا قرار میدهد.
بنده را اختیار کی باشد
بنده جز سایه وار کی باشد؟
بنده خدا یعنی روحی که پذیرفته است حکم حق بر فکر و خیال و قلب و بدن او جاری باشد، اختیارش را به دست حق داده است، و این غیر این است که انسان بیاختیار باشد، بلکه با اختیارش حکم خدا را اختیار کرده است و لذا میبینیم در ظاهر و باطن کاملاً تسلیم حکم خدا
است. یکی از جاهایی که عموماً حرف عرفا را نمیفهمند همینجا است. آن عارف، مدام به نفس امّاره گفته: توحرف نزن، بگذار حق فرمان دهد! فضولیهای نفس امّاره را کنترل کرده تا رسیده است به اینکه بگوید: «اُفَوِّضُ اَمْرِی اِلَی الله»؛ امور خود را به خدا وامیگذارم، این کجا جبر است؟ این پذیرفتن عظمت و جبّاری خدای حکیم است در برنامهریزیهای زندگی. به قول مولوی:
این معیت با حق است و جبر نیست
این تجلی مَه است، این اَبر نیست
در جای دیگر میگوید: «این نه جبر است بلکه این جبّاری است» این انسان خیلی بر خودش حکومت کرده است تا حالا میتواند حکم حق را بر خودش حاکم کند. همان دستوری که امام صادق علیه السلام به عنوان بصری دادند و فرمودند اگر میخواهی به حقیقت عبودیت دست یابی، یکی از کارهایی که باید انجام دهی عبارت است از اینکه: «وَ لا یُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیراً...»؛(1)بنده برای خود برنامه ندارد، آنچه را حکم و برنامه مولایش هست بر خود حاکم میکند.
اگر عقل انسان برسد به این درجه از شعور که بفهمد هر چه عقلِ کل و صاحب همه عقلها گفت آن را بر تمام مناسبات خود حاکم کند، کار بزرگی کرده است. یعنی عقل شما به یک معنی در این راستا عقل خدایی بشود. به اصطلاح میگویند مبادی فهم انسان مطابق عقل الهی بگردد. چطور میل مجنون با میل لیلی یکی شد؟ و گفت: «پسندم آنچه را جانان پسندد» به جایی میرسید که إنشاءالله همانطور که عقل محمّدی صلی الله علیه و آله میگوید غیبت بد است، عقل شما هم از آنچنان نوری برخوردار میشود که از غیبت بدش میآید.
در راستای برگشت به حق و تحقق بندگی کامل، به عقل خودتان میگویید حدّ تو آن است که حکم خدا را بفهمی، نه آنکه مستقل از حکم خدا برای خود حرف داشته باشی. در این حالت، شما بر اساس حکم عقلِ عقلها بر عقلتان حکومت میکنید و لذا آرامآرام جنبه استقلالی عقل میرود و آن عقل محمّدی صلی الله علیه و آله به صحنه میآید و دیگر میل به فضولیِ عقل جزئی در انسان باقی نمیماند، این مقام، مقام بسیار بالایی است، چون همان طور که عرض
1) «بحارالانوار»، ج1، ص224.
کردم در این مقام مبادی عقل، الهی میشود و لذا دیگر میلهای انسان میلهای الهی است. در ابتدایِ راهِ دینداری تجزیه و تحلیلهایمان الهی نیست، حکم نفس امّاره در میان است، ولی بر اساس برنامه دینی، حکم الهی را بر میلهای خود و اندیشهمان حاکم میکنیم، این حالت را میگویند تکلیف کردن حکم خدا بر خود. در تکلیف، ابتدا تکلّف و فشار هست، آدم باید به خودش آن حکم را تحمیل کند تا آرامآرام به جایی برسد که خودش یعنی قلب او، عین حکم دین شود و از این طریق حجاب بین انسان و خالقِ عالم ضعیف و ضعیفتر گردد و از خطر شبه قدسیشدنِ فعالیتهای دینی رهایی یابد.
ملاحظه فرمودید چرا میفرماید: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»(1)و چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله به اباذر فرمودند: «باید در همة امور نیّت تو الهی باشد، حتی در خواب و غذاخوردن»(2)
و چرا قرآن میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَ لا أَوْلَادُکُمْ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ»؛(3)ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند و کسانی که چنین کنند، زیانکارانند؟! بر این نکات تأکید میشود چون معنی و محتوای انسان همان بندگی خدا است و هر چه انسان از عوامل غفلتِ از بندگی فاصله بگیرد و به بندگی خدا نزدیک شود، به معنی خود نزدیک شده و دیگر احساس پوچی نمیکند.
قدسیشدن فعالیتهای فرهنگی بدین معنی است که آن عقلی را رشد دهیم که منجر به بندگی خدا شود، همان عقلی که حضرت در وصف آن فرمودند:«مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَن»؛ عقلی که روحیه بندگی خدای رحمان را در انسان رشد میدهد. در این عقل، میل انسانها همان میلی میشود که دین میخواهد، و غفلت نکنیم چنین عقلی در جان انسانها هست باید آن را رشد
داد و نباید از آن غفلت کرد، عقلی که به آن میگویند برو میرود و میگویند بیا، میآید، همان روح بندگی است که در همه انسانها هست، اگر از حالت بالقوه به حالت بالفعل درآید، همة فعالیتها حالت قدسی پیدا میکنند.
دوباره به آیه 10سوره فاطر توجه کنید، اگر10 آیه در قرآن خیلی مهم باشد، مسلّم یکی از آن آیهها همین آیه است که میفرماید:
«مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُوْلَئِکَ هُوَ یَبُورُ»(1)
اگر کسی عزت میخواهد، عزت تماماً از آن خدا است. معنای عزت در قرآن یعنی نفله نشدن، پوچ نشدن(2).
اگر کسی میخواهد حیاتش نفله و بیثمر نباشد،بداند «فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا» همه عزت نزد حضرت حق است، باید نظر را به خدا بیندازد. «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ»(3)عقاید پاک و صحیح به سوی حضرت عزت صعود میکند، «الْکَلِمُ الطَّیِّبُ» یعنی سخن پاک و عقیدهای که از هرگونه باطلی پاک باشد. و سپس در ادامه میفرماید: «وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ» و عمل صالح این عقیده پاک را بالا میبرد.
1) سوره فاطر، آیه10.
2) در مورد «عزّت»، لسانالعرب در ذیل ماده «ع. ز . ز» عزیز را چنین معنی میکند: «رَجُلُ عزیز» یعنی؛ «مَنیعٌ لا تُغْلَبْ و لا یقْهَر»؛ انسانی غیر قابل نفوذ که مغلوب و مقهور نمیشود. نهایه ابناثیر «العزیز» را چنین معنی میکند: «هو الغالبُ القوی الّذی لا یغْلَب. والعزّةُ فیالاصل: القوةُ و الشَّدَهُ وَ الْغَلبه»؛ عزیز آن غالب قوی است که مغلوب نمیشود و عزت در اصل به معنی قوت و شدت غلبه است. مجمعالبحرین میفرماید: «العزیز مِن اسمائه تعالی، و هو الّذی لا یعادِلُهُ شَیئٌ اَوِالْغالِبُ الّذی لا یغْلَب»؛ عزیز از اسماء الهی است، کسی است که عِدل و معادلی ندارد، یا غالبی است که مغلوب نمیشود. در مقابل معنی عزیز بر اساس معانی فوق مفهوم «نِفْله» را قرار دادم که در فرهنگهای لغت به معنی تلفشده، از بین رفته، و به هدر رفته آمده است.
3) همان.
آیة عجیبی است، سه نکته اساسی در رابطه با شناخت حقایق مطرح میکند. میگوید: ای انسانها! آیا شما از پوچشدن نمیترسید؟ پوچ شدن یعنی بیست سال نماز بخوانید ولی در آخر مثل همان اول باشید، اگر بیست سال نماز من موجب نشود که خشم من در اختیارم باشد، اخلاق من هنوز خراب باشد، اگر بیست سال نماز من حبّ دنیا را در من از بین نبرده باشد، یقین بدانیدکه خطر فرو افتادن در پوچی را از بین نبرده است. چرا؟ برای اینکه به خدای عزیز متصل نشدهایم. «اَرْضُ الْعَزِیز» یعنی زمینی که آب بر آن غلبه نمیکند و به اصطلاح آب بر آن سوار نمیشود. معنی عزت یعنی عدم انفعال، عدم فرسایش. بر همین اساس میتوان «عزت» را عدم پوچی معنی کرد. خداوند میفرماید هرکس عزت میخواهد: «مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ» اگر کسی همواره در پی نجات از پوچی است و برای آن برنامهریزی کرده، راهش نزدیکی به عزت محض یعنی خداوند است.
بعضی از مردم اصلاً نگران پوچی خود نیستند، سوار اتوبوس میشود، با اینکه در ایستگاه بعدی پیاده خواهد شد، شروع میکند از وضع فرزندانش و اینکه چند فرزند دارد برای شما صحبتکردن، فکر نمیکند که آیا این صحبتها نتیجهای هم دارد؟ کار این فرد را نمیگویند طلب عزت که مصداق «مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ» باشد، چون او برنامهای برای نجات از پوچی نریخته است. قرآن میفرماید اگر کسی می خواهد سراسر حیاتش پوچ نشود و میخواهد از زندگیاش نتیجه واقعی بگیرد، فقط باید مسألهاش را با خدا حل کند، زیرا تمام عزت و عدمفرسایش از خدا است. خداوند در جایگاه یک مرشد مطلق است، چون رب انسانها است. میپرسی چطوری من به عزت برسم و از خواری و پوچی نجات یابم؟ با زیبایی تمام با آدم حرف میزند و میفرماید: باید به طرف عزت بروی که فرسایش پیدا نکنی و همه عزت نزد خداوند است «فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً». به واژه «جمیعاً» عنایت داشته باشید؛ پس هر جا عزتی هست، ریشهاش در تجلی صاحب عزت است. وقتی این نکته را با تمام صراحت اعلام فرمود، حالا راهرسیدن به عزت را نشان میدهد، میفرماید: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ» عقیده پاک به سوی صاحب عزت میرود، پس آن کسی هم که قلبش حامل آن عقیده است به صاحب عزت نزدیک میگردد و در نور پایدار او، پایدار میماند. پس اولین کار برای کسی که برنامه
ریخته تا از پوچی نجات پیدا کند، داشتن عقیده پاک است و همچنانکه عرض شد، عقیده پاک «خداداری» است به همان معنای توحیدیاش، و سپس در ادامة راهکارِ نزدیکی به صاحب عزت میفرماید: «وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ» عمل صالح - که همان اعمال شرعی باشد- آن عقیده را رفعت و ارتقاء میبخشد و در سیر صعودی به سوی صاحب عزت به انسان کمک میکند تا هر چه بیشتر آن عقیده، شایسته نزدیکی به خدا گردد و صاحب خود را نیز به خدا نزدیک کند، پس باید در انجام اعمال شرعی نهایت تلاش را کرد تا در نزدیکی به صاحب عزت ضعفی به وجود نیاید.
حالا عنایت فرمایید به ادامه آیه که میفرماید: «وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُوْلَئِکَ هُوَ یَبُورُ»(1)آنهایی که میخواهند از طریق انجام گناهان، عزت و عدم پوچی به دست آورند، نه تنها گرفتار گناه و سپس عذاب شده اند، بلکه «وَمَکْرُ أُوْلَئِکَ هُوَ یَبُورُ» برنامه و نقشة آنها یبور و پوچ خواهد بود. پس اولاً: عزت و عدم پوچی مطلقاً مربوط به خداوند است. ثانیاً: باید با عقیده پاک و صحیح - که مسلّم عقیده حضوری و فعال و نقشآفرین است- به صاحب عزت نزدیک شد. ثالثاً: این عقیدة پاک با موتور عمل صالح بالا میرود. رابعاً: راه دیگری برای عزتمند شدن و از پوچی نجاتیافتن نیست و هر کس خواست راه دیگری را برود، گرفتار گناه و در نهایت عذاب میشود. خامساً: نقشههای افرادی که از طریقی غیر از داشتن عقیده پاک و عمل صالح میخواهند به عزت برسند، به خودی خود همان پوچی و بیثمری است.
چنانچه ملاحظه فرمودید؛ آیة ذکر شده میگوید: ای انسانها! اگر میخواهید نتایج تلاشهایتان را برای خودتان حفظ کنید، باید عقیدهای صحیح و پاک و مبرا از باطل پیدا کنید. عقیده صحیح همان عقیده توحیدی است، یعنی قلب به چنین بصیرتی برسد که اوست که اوست، بقیه هیچاند هیچ. چه کسی ساقی است؟ چه کسی محیی است؟ چه کسی سمیع است؟ چه کسی بصیر است؟ همه و همه اوست، «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد» به قول
1) همان.
آیتالله جوادی«حفظه اللهتعالی» لااقل سالی یک بار دعای جوشن کبیر را بخوانید تا بفهمید هیچکس جز خدا کارهای نیست. دعای جوشن کبیر هزار اسم از اسماء الهیه را مطرح میکند، هیچ نقشی برای غیر خدا باقی نمیگذارد. چون عقیده توحیدی نقشی برای دیگری نمیگذارد، انسان به امید سایهها زندگی را از بین نمیبرد و میفهمد جداشدن از او که همهکارة عالم است برابر است با ذلت مطلق، همان طور که مقابل تری مطلق، چیزی جز خشکی و غیر تری نیست. اینجاست که میگوید:
خس خسانه میرود بر روی آب
آب صافی میرود بیاضطراب
یعنی باید به صاحب عزت وصل شد و در این اتصال هیچ چیز در میان نباشد تا بدون اضطراب مسیر رسیدن به حقیقت به خوبی طی شود.
عیسیِ روح تو با تو حاضر است
نصرت از وی خواه، کو خوش ناصر است
آنچنان باید از نفس امّاره خود فاصله گرفت و خود را در شرایطی قرار داد که هستِ انسان در تحت پوشش هستِ خدای صاحب عزت قرار گیرد و از خودْ ناکس و به حقْ کس شود. گفت:
من کسی در ناکسی دریافتم
پس کسی در ناکسی دریافتم
وقتی جان خود را در معرض نورِ وجود حضرت حق قرار دهی، دیگر هستی برایت نخواهد ماند. اگر عزت میخواهی، باید صاحب عزتِ مطلق را در صحنه جان خود به صحنه بیاوری، جای دیگر عزت نیست. میخواهی به عزت نزدیک شوی و از پوچ شدن نجات یابی، باید عقیده صحیح پیدا کنی، بصیرتِ توحیدی داشته باشی. توحید که به صحنه جان آمد، دیگر چیزی برای کسی نمیگذارد. در معنی تجلی نور توحید گفت:
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختهگان را تو بگو باد ببر
میخواهی نجات پیدا کنی، نجات مگر این نیست که آدم پوچ و نفله نشود؟ نجات از پوچی یعنی ده سال نفس کشیدنم بیثمر نباشد. میگوید میخواهی به نجات برسی، یک ربِّ با عزتی هست که عین بقاء و پایداری و عدم فرسایش است، و عقیده توحیدی و مبرا از باطل به او نزدیک میشود و صاحب عقیده را به میهمانی ساحت الهی میکشاند. باید عقیدههایتان را
توحیدی کنید، خانه منیّت خود را ویران نمایید تا او به صحنه بیاید و به عزت و بقاءِ او، عزت و بقاء یابید. گفت:
سایها ی بر دل ریشم فکن ای گنج مراد
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
حافظ خانه نظر خود را ویران کرد تا گنج مراد سایهاش را بر او انداخت و لذا حالا میتواند بگوید:
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
میگوید هر چه تلاش میکنم نتیجه محقق نمیشود. عقیدهام توحیدی است اما رشد نمیکنم. میگوید: قبول دارم همه چیز دست خداست ولی اگر پول نداشته باشم غصه میخورم. قبول دارم همه کاره خداست ولی اگر پشت سرم حرف بزنند که آبرویم را ببرند، دلم میلرزد، با این که میدانم عزت دست خداست ولی نگرانم اهل دنیا به عزت من لطمه بزنند. پس چرا نتوانستهام آن عقیده را در احوالات قلبیام محقق کنم؟ خداوند در جواب او میگوید تو عقیده صحیح داری، ولی رشدش ندادی و رشد آن به عمل صالح است، به همین جهت در دنباله آیه میفرماید «وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ»؛ آن عقیده پاک، با عمل صالح - که همان عمل مطابق آن عقیده است- رشد میکند و آن عقیده را به حقیقت آسمانیاش نزدیک مینماید و عقیده هر چه بیشتر حضوری میشود.
پس اگر 20 سال بر اساس عقیده توحیدی عمل کردید و محور قلب را حکم خدا قرار دادید، و به عبارت دیگر عمل به آن عقیده را ادامه دادید، میبینید نتایج عقایدِ توحیدی آرامآرام ظاهر خواهد شد. دین توحیدی به ما دستور داده رکوعتان فقط برای حق باشد، برای حق راست بگو، برای حق ببین، برای حق بشنو، برای حق بخور، بنا به فرمایش اساتید بزرگ همه جا نرو، همه چیز نخور، همه چیز نگو و همه چیز نبین، تا حق با نور عزت و بقایش بر زندگی شما تجلی کند و همان طور که حق باقی است شما هم به بقاء حق باقی شوید. آیه میگوید اگر 20 سال عمل صالح انجام دادی نتیجهاش این میشود که تو دیگر هر روز فکر
نمیکنی نکند کسی آبرویت را ببرد. اعتقاداتتان با عمل صالح شکوفا میشود و از حالت حصولی به حضوری تبدیل میگردد. اساساً در راستای چنین هدفی شما را خلق کردهاند، میفرماید: «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ»(1)خداوند آن کسی است که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید، و او شکستناپذیر و بخشنده است. پس مرگ و زندگی انسانها برای آن است که خود را با اَحسن اعمال به نمایش بگذارند و بندگی را در جان خود نهادینه کنند تا حجاب بین انسان و خداوند از میان برخیزد و انسان باشد و خدای عزیز غفور، و از این طریق به توحید برسد. آیتالله طباطبایی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند که خدمت مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» بودیم و ایشان درس توحید افعالی میدادند - توحید افعالی یعنی همة فعلها را از حق بدانیم و معتقد شویم «لا مُؤثِّرُ فِیالْوُجُود اِلاّ الله» - در آن اتاقی که مشغول گوشدادن به سخنان مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» بودیم ناگهان گرد وخاکی به پا شد، گفتیم طاق اتاق پایین آمد، همة ما پریدیم بیرون. بعد از مدتی که گرد و خاکها خوابید، دیدیم مرحوم قاضی همان گوشه اتاق با تمام آرامش نشستهاند. و بعد متوجه شدیم علت گرد و غبار آن بود که لوله بخاری حجره پهلویی را کمی خراب کرده بودند تا تعمیر کنند - لوله بخاریهای قدیمی به همدیگر راه داشت- گرد و خاکش در حجرة ما آمده بود.(2)
بسیار خوب، در ابتدای راهِ توحید، تمام اعمال ما تحتتأثیر عقیده ما نیست، ولی بدانیم هر چه بر اساس این عقیده عمل کنیم، آن عقیده شکوفا میشود و نورش در جان ما تجلی مینماید و هرچه بیشتر از پوچی رها میشویم. امثال مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» با پایداری بر عقیده توحیدی و عمل به آن، خود را از پوچیها و فرسایشهای دنیا نجات دادند.
باز علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: وضعم از نظر اقتصادی بد بود و پولی در دست نداشتم. گفتیم برویم از مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» کمی پول قرض کنیم. داشتیم با مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» احوالپرسی میکردیم، پسر آقا آمد که خانمِ قابله کارش تمام شد و مادرم وضع حمل کرد، برای قابله پول بدهید. آقا دست کردند و آستر جیبشان را بیرون کشیدند، گفتند
بابا ببین هیچی ندارم، گفت پس یک سیگار بدهید تا بدهیم به آن خانم، گفتند سیگار هم ندارم. علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» میگویند: ما دیگر تکلیف خودمان را فهمیدیم. گویا خداوند در این زمان این مسئله را نشان داد که پیامی برای ما باشد. ظهر شد و مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» نماز را شروع کردند و ما هم به ایشان اقتدا کردیم، دیدیم آنچنان نماز میخوانند که گویا در این دنیا هیچ چیزی جز خدا وجود ندارد. بعد علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» ادامه میدهند: من بارها تجربه کردم وقتی سببهای دنیا بسیار بخیل بود، مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» در این موارد، حالِ خاص توحیدیشان شکوفاتر بود. در واقع مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» متوجه بود در این مواقع خدا میخواهد خودش را بدون ابزارها نشان بدهد، چون تا وقتی با پولِ خدا نان میخورید، پول، میان خدا و شما حجاب است، و عموماً هم خداوند با همین اسباب و وسایل با ما رابطه دارد، ولی باید بر اساس عقیدة توحیدی نظر را از اسباب و وسایل به سوی خودِ خدا انداخت تا آنجا که برای بعضیها در بعضی مواقع مایحتاجشان بیواسطه به صحنه میآید، این حاصل پایداریِ هر چه بیشتر بر عقیده توحیدی است.
حضرت ابراهیم علیه السلام بدون واسطة جبرئیل علیه السلام خواست تا خداوند از آتش نمرود نجاتش دهد، چون روایت است جبرئیل علیه السلام آمد که آیا حاجتی از ما داری؟ حضرت ابراهیم علیه السلام گفتند «اَمّا اِلَیکَ فَلا» حاجت دارم اما نه به تو!(1)
اشکالی نداشت که از جبرئیل علیه السلام کمک بگیرد، جبرئیل علیه السلام هم آنقدر قدرت دارد که آتش را خاموش کند، خود قرآن در وصف او میفرماید: «ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ»(2)قدرتمندی است در نزد عرش پایدار الهی.
1) عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ أَخْبَرَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله عَنْ جَبْرَئِیلَ قَالَ لَمَّا أَخَذَ نُمْرُودُ إِبْرَاهِیمَ لِیُلْقِیَهُ فِی النَّارِ قُلْتُ یَا رَبِّ عَبْدُکَ وَ خَلِیلُکَ لَیْسَ فِی أَرْضِکَ أَحَدٌ یَعْبُدُکَ غَیْرُهُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی هُوَ عَبْدِی آخُذُهُ إِذَا شِئْتُ وَ لَمَّا أُلْقِیَ إِبْرَاهِیمُ علیه السلام فِی النَّارِ تَلَقَّاهُ جَبْرَئِیلُ علیه السلام فِی الْهَوَاءِ وَ هُوَ یَهْوِی إِلَی النَّارِ فَقَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ لَکَ حَاجَةٌ فَقَالَ أَمَّا إِلَیْکَ فَلَا وَ قَالَ یَا اللَّهُ یَا أَحَدُ یَا صَمَدُ یَا مَنْ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ نَجِّنِی مِنَ النَّارِ بِرَحْمَتِکَ فَأَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَی النَّارِ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ (بحارالانوار، ج12، ص 39)
2) سوره تکویر، آیه20.
میتواند بر کلّ زمین حکومت کند، و مطمئناً اگر حضرت ابراهیم علیه السلام از جبرئیل علیه السلام خواسته بودند که این آتش را خاموش کند، به راحتی خاموش میکرد. ولی آن وقت بین حضرت ابراهیم علیه السلام و حضرت حق عزوجل یک واسطه نورانی به نام حضرت جبرئیل بود. حضرت ابراهیم علیه السلام نزدیکی بیشتری میخواستند. ابراهیمی که نور خدا را که از کوکب و قمر و شمس به او رسید، همه را پشت سر گذاشته، حالا میخواهد ماوراء حجاب نورانیِ جبرائیلی با خدا مرتبط باشد، چون همه را جز حق، آفل و ناپایدار میبیند، چگونه به چیزهایی که عین بقاء و عزت نیستند نظر کند، لذا است که فرمود: «إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ»(1)من تمام جهت جان خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم. حضرت حق نیز خودش را و قدرتش را ماوراء حجاب نورانیِ جبرائیلی به حضرت ابراهیم علیه السلام نشان داد. وقتی حضرت ابراهیم علیه السلام حتی حضرت جبرئیل - که یک حجاب نوری بود- را بین خود و خدا نخواست، خداوند هم خود را بیشتر به او نشان داد.
حساب کنید اگر ما از پشت حجابِ مفاهیم با خدا باشیم چقدر عقب میافتیم. آیه میگوید اگر میخواهی چنین عقیده توحیدی پیدا کنی، باید هر چه بیشتر پایبند به اعمال مطابق آن عقیده توحیدی باشی. میخواهی با دل و قلب دعای کمیل بخوانی و با خدای علی علیه السلام به گفتگو بنشینی، باید عملِ مطابق عقیده توحیدی انجام دهی، بالأخره خدای دعای کمیل خدای مطرح در درس فلسفه و معارف اسلامی دانشگاه نیست. ارتباط با خدای دعای کمیل با عقیده نورانیِ همراه با عمل صالح ممکن است، یعنی توجه قلبی به حق، همراه با 20 سال رعایت حرام و حلال.
همه این مقدمات را عرض کردم برای جواب به این سؤال که: بر فرض رسیدیم به این که باید «خداداری» را از «خدادانی» جدا کنیم و باید خودِ خدا را داشته باشیم و نه مفهوم آن را، حالا چه کار باید کرد که این مقصد محقق شود؟ جواب این است که باید سالهای متمادی طبق این عقیده آن هم به صورت حضوری آن، عمل کرد، وقتی طبق آن عقیده عمل کنیم، آن
1) سوره انعام، آیه79.
عقیده رشد میکند، چون فرمود: «وَالْعَمَلُ الصَالِحُ یَرْفَعَه». کدام عقیده رشد میکند؟ عقیدهای که به ربّالعزه وصل است و در نتیجه دیگر عمرمان باطل نمیشود و از نظر روحی و قلبی در شرایطی قرار میگیریم که نفس کشیدنمان هم عبادت محسوب میگردد، چون با آن عقیده و عملِ مطابق آن، وارد عالَم توحیدی شدیم، عالَمی که ربّالعزه ربوبیت ما را به عهده میگیرد و برکات «خداداری»، خود را نشان میدهد. به عبارت دیگر اگر کسی نتواند روح بازیگری در دین را در خود رشد بدهد، همین داناییها حجابش میشود.
بحث به اینجا رسید که ما فقط برای بندگی در این دنیا آمدهایم و لذا هر کاری که در فضای بندگی انجام دهیم، عامل نجات از پوچی و بیمعنایی است و اگر از فضای بندگی بیرون بیاییم، هر کاری، هر چقدر هم پرطرفدار باشد، موجب بیمعنایی و پوچی ما میشود. در فضای بندگی علاوه بر اینکه خودمان معنی پیدا میکنیم، هر چیز، جایگاه مخصوص خود را مینمایاند و هیچ چیزی لغو و بیهوده نیست. گفت:
یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند
یککف خاک در این میکده ضایع نشود
همیشه عنایت داشته باشید که یک خطر بزرگ ولی پنهان، برادران و خواهران را تهدید میکند و آن عبارت است از این که ظاهر اعمالمان دینی باشد، نیتها هم غیردینی نباشد، اما مقصد و هدف - چون راه را درست انتخاب نکردهایم- پوچ و دنیایی باشد. میخواهیم از طریق اقامه نماز، دینداری کنیم، اما چون راه قلب به سوی عالم قدس نیست، با همین نماز بازی میکنیم، چون با گرفتاری در مفاهیم معنوی، به عالم قدس، آنطور که مورد نظر دین است، توجه نشده است، و از شبه قدسیشدن اعمال غفلت میکنیم.
بنده سعی می کنم آنقدر موضوع را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار دهم که دلم آرام شود مطلب را رساندهام، إنشاءالله بعد از این که چهرههای گوناگون اعمال شبه قدسی روشن شد، روشن می شود که چه کار باید بکنیم تا به خوبی وارد اعمال دینی شویم. باید حواسمان جمع باشد که:
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
چون طبیبان مدعی فرصتها را میسوزانند و با اعمال به ظاهر قدسی، پوچی و بیثمری را بهبار میآورند، نه چراغی در جلوی راه میافروزند و نه جان ما را با حقیقتی یگانه می کنند که بحث آن به جلسة آینده موکول خواهد شد.
در جمعبندی مباحث این جلسه، میتوان نکات زیر را مورد توجه قرار داد:
1- توجه به تفاوت علم حضوری با علم حصولی و اینکه علم حضوری نسبت به حقایق، بابی برای کشف حقایقِ بسیار گسترده و با برکت است و جایگاه فضل و اطلاعات، در حدّ رفع حوائج زندگی زمینی است و نه بیشتر.
2- علاوه بر اینکه علم ما باید علم به واقعیات باشد و نه تصورات وَهمی و خیالی، باید در رابطه با واقعیات، به علم حصولی اکتفا نکرد و سعی نمود به «وجودِ» حقایق مرتبط گشت.
3- تلاش برای تحقق خداداری وظیفه سالک است تا بعد از آن که راه را پیدا کرد، سعی کند مقام «تلوُّن» خود را به مقام «تمکّن» تبدیل کند و از صاحبان اصلی مقامات معنوی یعنی ائمه معصومین علیهم السلام مدد بگیرد.(1)
4- لازم است که به مظاهر اسمهادی و اسم مضلّ توجه شود و از اینکه شیطان مظهر اسم مضلّ خداوند است غفلت نشود و اینکه خداوند بر اساس اسم جلال خود، آن کسی را که شایسته قرب نیست، توسط شیطان از ساحتِ قرب دور میکند.
5- توجه به شبه قدسیکردن فعالیتها و اینکه راه نجات از این خطر بزرگ، توجه به حقیقت هر انسان یعنی بندگی اوست و در راستای چنین رویکردی، فعالیتهای فرهنگی از پوچی و بیثمری به سوی ثمردهی و کمال سیر میکند.
6- چه بسا یک فعالیت با توجه به بندگی یا عدم بندگی، دو نتیجه متفاوت میدهد و لذا نباید به صرف ظاهر اعمالِ مذهبی اکتفا کرد.
7- توجه به عقل قدسی که منجر به عبادت بهتر میشود و تفاوت آن عقل با عقل استدلالی. و طرح نمونهای از حیات عقل قدسی و اینکه چگونه در عین هبوط میتوان با پذیرش شریعت
1) در این مورد به بحثی که در تفسیر سوره واقعه شده است، رجوع فرمایید.
الهی، فرمان «اَدْبِر» و برگشت به سوی خدا را در زندگی زمینی محقق کرد و از این طریق حجاب بین بنده و خالق را ضعیف و ضعیفتر نمود.
8- طرح بحث «عزت» به معنی نجات از پوچی و اینکه چگونه خداوند با نور عزت خود بندگانش را از خطر پوچشدن میرهاند.
9- توجه به نقش عمل به عقیده توحیدی و اینکه چگونه از این طریق عقاید انسان حالت حضوری و وجودی پیدا میکند، که موضوع مهمی است و در جلسات آینده به آن پرداخته میشود.
10- توجه به نقش عقاید توحیدی و اینکه چگونه میتوان به نور آن عقیده، ابراهیموار سببسوزی نمود و واسطهها را بین خود و خدا سوزاند، و اینکه این کار با تقیّد به حرام و حلال الهی پس از سالها استمرار به دست میآید.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در انواع فعالیتهای فرهنگی بود و این که کدام یک از انواع فعالیتهای فرهنگی ما را به نتیجه مطلوب میرسانند و کدام یک از آنها ما را از نتایج مورد نظرمان محروم میکنند. عرض شد یک نوع فعالیت هست که به ظاهر دینی است و نفی دین و دینداری هم نمیکند ولی در عین حفظ ظاهر، جهت انسان را به دنیا میاندازد و فعالیتهای دینی را بریده از باطن مطرح مینماید که تحت عنوان فعالیتهای شبه قدسی به بررسی آن پرداخته شد، و به این جهت نام این فعالیتها را «شبه قدسی» نامیدیم که در عین حفظ ظاهر دینی نظر به باطن اعمال ندارد. حال میخواهیم تأکید کنیم که عزیزان نباید نوع فعالیتهای شبه قدسی را با فعالیتهایی که سعی دارند مفاهیم دینی را ساده کنند تا افراد راحتتر بفهمند، اشتباه کنند. این که تلاش کنیم موضوعات را با حفظ ارتباط با باطن و جنبههای قدسی آن، ساده کنیم، کار پسندیده و لازمی است، این است که میگویید دین مرتبه نازله و مرتبه عالیهای دارد که در حالت نازلکردن مطالب، آن مرتبه نازله بیباطن و بریده از ذات قدسیاش نیست. موقعی نازلکردن خطرناک میشود که همین مرتبه نازله را به عنوان همة دین معرفی کنیم، به همین جهت از یک طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: دین من «سَمحة سهله» است؛(1)
یعنی این دین یک دین راحت و آسانی است، به خودتان زحمت اضافی ندهید. از آن طرف میبینید که رسول خدا و ائمه علیهم السلام به شدت با سطحی شدن دین مبارزه می کنند و مواظباند ما به ظاهر دین مشغول نشویم. پس ساده و راحتکردن مفاهیم و دستورات دین کار پسندیدهای است، چون با نازل کردن موضوع قدسی - در صورتی که از باطن خود بریده نشود - هدف گم نمیشود بلکه نقطه شروع فعالیتهای دینی از سختی و غیر قابل طاقت بودن خارج میشود. ولی یک وقت
1) حضرت میفرمایند: «مَا بعثتُ بِالرُّهْبَانِیَه وَ لَکِن بِالْحَنِیفِیة السَّمحه»، من برای سختگیری و ریاضتهای طاقتفرسا مبعوث نشدهام، بلکه برای روشی مبعوث شدهام که روشی میانهرو و راحت است. (مجمعالبحرین ج2، ص374).
جهتگیری ما به کلی غلط است و به آنجایی که باید نظر داشته باشیم، نظر نداریم، اصلاً راه را شروع نکردهایم تا بخواهیم آن راه، در ابتدای امر فوق طاقت انسان مبتدی نباشد. در روایت آمده است که اهل جهنم یک مرتبه برای فرار از آتش به آب گندیده پناه میبرند، بعد برای فرار از آب گندیده خود را در پناه آتش قرار میدهند. این دقیقاً صورت دنیایی افرادی است که در دنیا یک راه و فعالیت را شروع میکنند بدون آن که به جنبه قدسی آن نظر داشته باشند، بعد میبینند نتیجه نگرفتهاند، باز یک راه و فعالیت دیگری را آغاز مینمایند، که در فعالیت بعدی هم نظر به جنبه قدسی فعالیت ندارند، و در نتیجه دوباره با پوچی روبهرو می شوند، و همین طور بدون آن که جهت و هدف خود را تغییر دهند و از ظاهر به باطن نظر کنند، همچنان نوع و شکل فعالیتها را تغییر میدهند. اگر کسی راه را از بیراهه تشخیص ندهد در بیراههها مرتباً راه عوض می کند، این جا است که امام صادق علیه السلام میفرمایند: «الْعَامِلُ عَلَی غَیْرِ بَصِیرَةٍ کَالسَّائِرِ عَلَی غَیْرِ الطَّرِیقِ لَا یَزِیدُهُ سُرْعَةُ السَّیْرِ إِلَّا بُعْداً»(1)عملکنندهای که کارش از سر بصیرت و شناخت صحیح نباشد همچون کسی است که در بی راهه حرکت می کند، هر چه سریع تر برود بیشتر دور می شود. در روش شبه قدسی، انسان از هدف اصلی دین بیرون است بدون این که متوجه باشد، چون واژهها از نظر ظاهر دینی است و مسیر به نحوی شبیه مسیر دینداران است، بدون این که جهت گیری به سوی باطن عالم باشد.
اگر یک موضوع روشن شود میتوان از مهلکه شبهقدسی شدن فعالیتها، نجات یافت و آن شناخت جایگاه عظیم دین در زندگی است و این که ما از طریق دین و دینداری به کجا میخواهیم برسیم. اگر تصور ما این باشد که کمال ما در این حدّ است که در دنیا خوب زندگی کنیم و به همدیگر دروغ نگوییم، و اموال همدیگر را تصاحب نکنیم، دین را هم در آن حدّ میپذیریم تا در این اهداف به ما کمک کند. ولی یک وقت برای خود اهداف بسیار عظیمتری را در نظر داریم و میخواهیم همه حجابهای بین ما و خدا برطرف شود تا خدا را با
1) «عدة الداعی»، ج 1، ص 74 . الکافی، ج 1، ص 43.
همه اسماءاش بشناسیم و او را با همه اسماءاش عبادت کنیم. در حالت دوم جایگاه دین بسیار ارزشمند است، چون در این حالت، تمام نظر به عالم قدس است و دین را و فعالیتهای فرهنگی را برای رسیدن به اهدافی در نظر گرفتهایم که هرگز نمیتوان در حدّ ظاهر از آن استفاده کرد، بلکه باید عمیقترین لایههای دین را شناخت و بر آن اساس به دستورات آن عمل کرد تا حجابهای بین ما و خدا برطرف گردد. ولی اگر جایگاه دین را در این حدّ نشناختیم، از واژههای دین استفاده میکنیم بدون این که جهتگیریهای ما در راستای روح آن واژه ها قرار گیرد. به عنوان مثال نوع نگاه بعضی افراد نسبت به نظام جمهوری اسلامی طوری است که در عین به کار بردن واژه اسلامیت برای نظام، هدف این نظام را دنبال نمیکنند، در واقع از نظام جمهوری اسلامی همان چیزی را دنبال میکنند که فرهنگ غربی برای نظام لیبرال دموکراسی دنبال میکند. این همان شبه قدسیکردن واژهها است، چون به اعتبار واژة اسلامیت که برای نظام جمهوری اسلامی به کار میبرند، نظام به ظاهر قدسی است، ولی به اعتبار هدفی که این افراد برای نظام دنبال میکنند، غیر قدسی است. اگر نظام جمهوری اسلامی به جای این که بستری باشد برای زندگی صحیح، تا در عین ایجاد امنیت نظامی، اقتصادی، انسانها را به خدا و غیب دعوت بکند، صرفاً به دنیا دعوت کند، به آن نظام و به فعالیتهای آن میگوییم شبه قدسی.
در سلوک الیالله بعضاً سالک متوجه می شود چون در لایههای باطنیِ نفس خود انگیزههای دنیایی داشته به آن نتایج نهایی نرسیده است، و به جای اینکه در فعالیتهای خود به عالم قدس نظر داشته باشد، به آرامش روان و راحتی نفس امّاره نظر داشته است، و فعالیتهای دینی و سلوک دینی او بریده از باطن قدسی بوده است. این خطر بعضاً ممکن است برای نظام جمهوری اسلامی نیز پیش آید و به جهت شبه قدسی شدن بعضی از کارها در مسیر خود ضربههایی بخورد و نتایج ارزندهای را که به کمک آن نظام میتوان بهدست آورد، از دست بدهیم. چون در بعضی موارد طلب ما اسلامی و قدسی نمیباشد، هر چند ظاهر کارها اسلامی باشد. طلب و تمنای بعضی از مسئولان، ژاپن شدن نظام بود، حتّی آمدند و ژاپن را الگوی ما قرار دادند، چون در ژاپن به نظر و زعم آن ها، سنتها به ظاهر حفظ شده است، در حالی که ژاپن و آمریکا به جهت اهدافِ صرفاً مادی که برای زندگی قائلاند، فرقی نمیکنند.
دو روی یک سکّهاند، اما چون ژاپن را می توان در جنبه شبه قدسی وارد کرد، آن کشور را به عنوان نقطه هدف به ما معرفی کردند. آمریکا شبیه آن فعالیتهایی است که همه چیز آن را دنیایی میکند و دین را هم صرفاً دنیایی تعریف می کند. در نوع فعالیتهای شبه قدسی هم هدف همان است ولی طوری موضوعات مطرح می شود که ابتدا انسان متوجه امر نمیگردد در این نوع فعالیتها هم دنیا محور است، ولی واژهها و ادعاها قدسی است، بدون آن که جهتگیری به سوی عالم معنا باشد. مردم در آن شرایط متوجه نمیشوند که از این طریق هرگز متدین نمیشوند و در این مسیر آن نتیجهای را که منتظر آن هستند بهدست نمیآورند، چون آن فعالیت در زیر سایه نظام اسلامی و به عشق اسلام انجام میگیرد، ولی آنچه مدّ نظر قرار میگیرد و مورد توجه است، هر چه بیشتر دنیاییشدن است.
بعضاً میخواهند بدون توجه به عالم قدس، به نتایج خوب برسند، در حالی که هرگز خداوند چنین جهانی و چنین قواعد و سننی به وجود نیاورده است. میفرماید:
«وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَن لَّمْ یَدْعُنَا إِلَی ضُرٍّ مَّسَّهُ کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفِینَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ».(1)
انسان به خودی خود اینچنین است که اگر سختی و ضرری به او برسد در هر حال - چه نشسته و چه خوابیده- ما را میخواند، و چون آن سختی را از او برطرف کردیم، دنبال کارش میرود، گویا اصلاً حرفی با ما نداشت، و بدین شکل فعالیت مسرفین برایشان زینت داده شد. چون فراموش میکنند خداوند آن مشکل را از آنها رفع کرده است.
ضعف انسان این است که با تلاش خستگی ناپذیر به دنبال نتایج مورد پسندش میباشد، بدون آن که روش مناسبِ اهداف مورد پسند را از شریعت الهی بگیرد و بدان عمل کند، در حالی که چون روش او غلط است در اثر آن روشهای غلط حتماً به نتایجی میرسد که هرگز
1) سوره یونس، آیه12.
آن نتایج را نمیخواست و در نتیجه سخت دلسرد و ناامید میشود و احساس بیثمری و پوچی مینماید.
قرآن میفرماید:
«وَلَئِنْ أَذَقْنَا الإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَئُوسٌ کَفُورٌ»؛(1)
چون به انسان نعمتی دادیم و سپس آن را گرفتیم، سخت ناامید و ناسپاس میشود، چون نمیداند چرا آن نعمت را از او گرفتند. گناه میکند ولی طلب او چیزی است غیر از نتایج اسفبار گناه. میگوید که چه اشکال دارد که در شهر خودم بیحجاب باشم ولی وقتی به مکّه میروم، بر اساس حکم شریعت اعمال را در آنجا انجام میدهم، و باز به شهر خودم برمیگردم بیحجاب باشم و نتایجی را هم که یک انسان متدینِ به آداب شرعیه میگیرد، من هم در دنیا و آخرت بگیرم؟! این شخص متوجه نیست که او برای خدا برنامه ریخته است و انتظار دارد به روشی که او میخواهد نظام عالم اداره شود، میخواهد با اهداف دنیایی نتایج مورد پسند معنوی نصیب او شود. بروید این افراد را که هم مکّه و کربلا میروند، و به فقرا کمک میکنند و هم در رابطه با نامحرم رعایت موازین شرعی را نمیکنند، روانکاوی کنید. عموماً این افراد در مسائل اقتصادیشان دینی عمل نمیکنند، ولی عملاً میگویند؛ خدا آن طور که من برنامهریزی کردهام، عملکند، نه آن طور که حکمتش اقتضا میکند.این نوع نگاه یک نوع شبه قدسی کردن کارها است، چون معتقد نیست که هر عملی باطنی دارد و اگر این ظاهر با آن باطن هماهنگ نبود عملا آن ظاهر نقش خود را نمی تواند انجام دهد.
یکی از عواملی که تفسیر شریف المیزان را باید تفسیر قرآن برای امروز جامعه دانست، به جهت توجهی است که مؤلف محترم به این نقیصه کرده است و سعی میفرماید با توجهدادن به آیات قرآن ما را متوجه این نکته بزرگ بنماید که در دین تمام اعتباریات ریشه در حقیقت
1) سوره هود، آیه9.
دارد و حقیقت به اعتبار ما تغییر نمیکند بلکه اگر با تشریع و دستورات الهی مأنوس شویم به حقیقتی که مربوط به آن دستورات است مرتبط میشویم.
علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» متوجه این خطر بزرگ شده اند که مطابق روح دنیای مدرن، اعتبار جای حقیقت نشسته است. ایشان همان وقت که در نجف بودند در ارتباط با کتب و مجلههای غربیِ ترجمهشده به عربی، متوجه این فاجعه شدند و از طریق نور قرآن، خدمت بزرگی به جهان اسلام کردند مبنی بر این که عالم قوانین و سنن مطلقی دارد که با اعتبار ما عوض نمیشود.
زورگویان و ستمگران عالَم معتقد به قوانین و سنن در عالم نیستند، فکر میکنند هر چه آنها اراده کنند واقع میشود. این فکر و پندار را ساده نگیرید چون ریشه همه ظلمهایی که امروز در جهان میشود بر اساس این پندار غلط است. حال شما نحوه ساده آن را در حرکت آن خانم می بینید که هم به مکه می رود و هم حجاب را رعایت نمی کند، نحوه شدیدتر آن ظلمی است که به مردم فلسطین می شود، حاکمان اسرائیل معتقد به سنن و قوانینی در عالم نیستند، تصور می کنند هر چه اراده کنند واقع می شود و آنها به نتیجة دلخواهشان میرسند. بسیاری از افراد که تحت تأثیر فرهنگ مدرنیته هستند - اعم از مذهبی و غیر مذهبی - همین طور فکر می کنند.(1)
اول چیزی که باید برای نجات از مهلکه شبه قدسی کردن دین به آن توجه شود، نظر به جایگاه باطنی دستورات دین است و این که همه احکام الهی ریشه در حقایق قدسی دارد و صرفاً مجموعه دستورات اعتباری نیست که ما به میل خود بتوانیم هر طور خواستیم عمل کنیم، ولی باز به آن حقایق متصل گردیم، این همان طرز فکری است که قرآن مورد نقادی قرار میدهد و میفرماید: «وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ»؛(2)و چون به انسانها به جهت آنچه انجام دادهاند سختی و مشکلی برسد، ناسپاسی خواهند کرد. زیرا آنها باور ندارند که هر عملی نتایج خاص خود را دارد.
عرض شد علامه طباطبایی «رحمةاللهعلیه» در تفسیر قیم المیزان با توجه به خطر غفلت از جایگاه قدسی و نفسالامری دستورات شریعت، هدایتهای قرآنی را به بشر دوران مدرنیته ارائه فرمودند و در واقع ایشان فرهنگ قرآنی را در مقابل آن فرهنگ انحرافی به صحنه آوردند و بحمدلله شاگردان ارزشمندی را برای نهادینه کردن این فکر و فرهنگ تربیت نمودهاند که از جمله آنها حضرت آیتاللهجوادیآملی«حفظهالله» است که در آثار خود دائم متذکر موضوع فوق هستند، سعی بفرمایید کتاب «اسرارالصلاة» ایشان را که به نام «رازهای نماز» ترجمه شده است، مطالعه بفرمائید. شما ممکن است تعجب کنید که چرا ایشان در این کتاب نسبت به روایاتی که ریشه تکوینی دستورات شرعی مربوط به نماز را مطرح میکند، بسیار عنایت دارند. ولی وقتی عمق خطر را بشناسید جایگاه تأکیدات ایشان برای عزیزان روشن میشود. مثلاً جایگاه تکوینی رکوع نماز را در عالم بیان میکنند، تا ریشه تکوینی دستورات تشریعی برای افراد روشن شود. زیرا متأسفانه بعضی ها فکر میکنندکه خدا یک قراری گذاشته است که ما طبق آن قرار باید به رکوع برویم، و یک قرار هم گذاشته که ما به سجده برویم، به نظر این افراد امکان هم داشت که حرکات نماز طور دیگر باشد، ولی باز به نتایجی که از طریق این نماز میرسیم، برسیم. آیتاللهجوادیآملی«حفظهالله» در کتاب فوق این نکته را میخواهند نشان دهند که چنین فکری در بارة دستورات دینی درست نیست. آری؛ در واقع پرتوی از فکر قرآنی علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» را در آثار شاگردان ایشان به خوبی ملاحظه می کنید. درست است همة این حرفها را که شاگردان علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» مطرح میکنند، ایشان نزدهاند ولی ایشان پایة فکر و فرهنگی را گذاشتهاند که اگر بخواهیم مثلا نماز را از زاویة دید علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» ببینیم، آن زاویه دید به نماز همان کتاب «اسرار الصّلاة» آیتاللهجوادیآملی«حفظهالله» است. در این کتاب به کمک روایات مطرح شده، روشن میشود؛ انسانیت ذاتاً عین سجده است، روایتی میآورد که مگر در معراج که مقام تنهایی انسان با خدا بود، و در آن شرایط، ذات انسان - خارج از هرگونه مانعی - در برابر خدا قرار گرفت، انسان در مقابل حضرت پروردگار به سجده
نیفتاد؟ پس اگر انسان بخواهد به اقتضای ذاتش عمل کند باید سجده کند(1)و لذا این طور نیست که قرار گذاشتند انسان به سجده رود و یا قرار گذاشتند دوبار به سجده رود و امکان داشت اینها را تغییر دهند. یا همچنان که نظرتان هست عمل آدم و آدمیت را در روایتی که بعضی علماء یهود خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و علت شستشوی اعضاء خاص وضو را از حضرت پرسیدند؛ خدمتتان عرض شد و اینکه چرا وضوی ما بر اساس حرکات آدمیت و آدم است،(2)
روشن شد اقتضای آدمیت ما نزدیکی به شجره بود و لذا این وضوی ما بر اساس حرکات آدمیت ما تشریع شده است، تا موجب رفع کدورتی شود که نزدیکی به شجره در ما به وجود آورد. پس دستورات دین، دستورات قراردادی صرف نیست.
حال با توجه به نکات فوق عنایت داشته باشید که اگر از این نوع تجزیه و تحلیل ها در صحنه دینداری، که تشریع را به تکوین متصل میکند، غفلت شود، دینداری ما شبه قدسی میگردد، چون فکر میکنیم دستورات دین، قراردادهایی است که ربطی به نتایج آن ندارد و لذا میشود غیر از آنچه خداوند دستور داده است عمل کرد، ولی انتظار نتایجی را داشت که خداوند به افرادی میدهد که طبق دستوراتش عمل کردهاند. اگر شما نتوانید این نکته را برای خودتان حل کنید و یا نتوانیم جایگاه فرهنگ دین را از این جهت روشن نماییم، امثال آن خانم که مثال زدم زیاد می شوند.
کسی که در جشن پانزده شعبان موهایش را از روسری بیرون میگذارد و آرایش کرده، تسبیح به دست، ذکر میگوید واقعاً نمیداند که با هر عملی نمیتوان نتیجة مطلوب را بهدست آورد. مشکل او این است که باور نمیکند یک قراردادهای محکمی در عالم وجود دارد که ریشه در حقیقت دارد. او نمیداند باید از طریق حجاب و رعایت سایر دستورات دین، وارد شخصیتی بشود که آن شخصیت ذاتش شایستة ارتباط با عالم غیب گردد. مولوی با توجه به چنین بصیرتی است که میگوید:
1) در روایت هست: چون پیامبر صلی الله علیه و آله در شب معراج به آسمان بالا رفت و عظمت پروردگارش را مشاهده کرد به سجده افتاد، وقتی سر از سجده بر داشت باز عظمت پروردگارش را مشاهده کرد، دوباره به سجده رفت، بر این اساس سجده دوبار وارد شده. («اسرار الصلاة»، آیتاللهجوادی«حفظهالله»، ص 94)
2) «جامع احادث الشیعه»، ج 2، ص 282، ح 2073.
ای که تو از ظلم، چاهی میکنی
از برای خویش، دامی میکنی
گِرد خود چون کرم پیله بر متن
بهر خود چَه میکنی، اندازه کن
گر ضعیفی در زمین خواهد امان
غلغل افتد در سپاه آسمان
بعد اشاره میکند به آن شیری که به خرگوشها ظلم میکرد و لذا خرگوشِ هوشیاری او را فریب داد، به طوری که با فریب خرگوش آن شیر:
عکس خود را او عدوّ خویش دید
خرگوش او را سر چاهی برد و گفت: این شیرِ درون چاه مانع شد من غذای شما
را بیاورم و آن هم پرید در چاه تا حساب شیر را برسد.
لاجرم بر خویش شمشیری کشید
حمله بر خود میکنی ای ساده مرد
همچون آن شیریکه بر خود حمله کرد
هر که دندان ضعیفی میکَند
کار آن شیر غلط بین میکند
غفلت از قاعدة ریشهداربودنِ همة دستورات دینی بود که صدامها را به وجود آورد و بر عکس، توجه و ایمان به این قاعده، همه حرکات و سکنات را در زیر پوشش دستورات دین می برد و تلاش برای متصل شدن با حقیقت قدسیِ آن دستورات را به همراه دارد. شما بر اساس ایمان به سنن غیبی عالم است که مطمئن هستید مظلومیت ملت فلسطین بیجواب نمیماند و هر قطره از خون مظلوم نقش خود را در عالم بازی خواهد کرد و حتماً حرکات ظالمان به پوچی و بیثمری میرسد و ظالمان هرگز نمیتوانند از تلاشهای خود بهره ببرند، و درست با چیزی روبهرو میشوند که میخواستند از آن فرار کنند. به تعبیر قرآن؛ «وَ نُرِی فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ»(1)
نمایاندیم به فرعون و هامان آن چیزی را که میخواستند ازآن فرار کنند. فرعون همه کارها را انجام داد تا گرفتار آن هلاکت نشود.
حال اگر سمت و سوی فعالیتهایمان از سطح به عمق، و از ظاهر به باطن نبود، و فقط در حدّ ظاهرِ دینیاش متوقف شد و جنبههای باطنی آن از صحنه قلب ما بیرون رفت و مورد غفلت قرار گرفت، فعالیتهای ما شبه قدسی میشود. در چنین شرایطی بعضیها میگویند چه
1) سوره قصص، آیه 6.
اشکالی دارد که جمهوری اسلامی دارای عنوان اسلامی باشد، نمازمان را هم بخوانیم، ولی یک ژاپن بشویم. باور نمیکنند که دیگر دست آنها نیست و اگر آن زندگی را با آن آرزوها و تمنیات دنبال کردند، نتیجهاش هم آن می شود که باید بشود، و آن درست چیزی است که بنا بود ما از آن فرار کنیم. نمیشود که ما زندگی به روش و تمنیات ژاپنیها را بگیریم ولی نتیجهای را که ما میخواهیم ایجاد شود، شما که ایجاد کننده نظام عالم نیستید، شما فقط میتوانید با سنن و واقعیتهای باطنی عالم ارتباط برقرار کنید، اگر با این واقعیت ارتباط برقرار کردید حتماً نتیجهاش مطابق خودش خواهد بود و اگر با واقعیتی دیگر مرتبط شدید با نتیجة مخصوص به آن روبهرو میشوید. فهم این قاعده خودش یک فهم زیبایی است که بدانیم عالم نظاممند است و هر چیزی از هر چیزی صادر نمیشود و قضا و قدرِ حکیمانهای در عالم حاکم است. شنیدهاید میگویند: در صدر اسلام بحث قضا و قدر یکی از پرحرارتترین و پرنشاطترین بحثها بود، چون توجه به قضا و قدرِ عالم باعث میشد که مسلمانان با تحرک خیلی خوبی وارد فعالیتها بشوند، مسلمانان صدر اسلام معتقد بودند در ازاء هر فعالیتی، نتیجه خاصِ مربوط به آن فعالیت به صحنه میآید و لذا سعی داشتند عالیترین فعالیتها را که هر چه بیشتر به باطن عالم مرتبط است، انجام دهند تا بهترین نتایج نصیب آنها شود و به شدت از این فکر عامیانه حذر میکردند که فکر شود نتیجه کارها به دلخواه آنان است و هر چه آنها بخواهند واقع میشود، بلکه خود را در یک نظام قدسی احساس میکردند که همه چیز آن بر اساس قضا و قدر تنظیم شده است. به قول معروف؛ «کز بهشت آدم به یک تقصیر بیرون میکنند» پس این طور نیست که من تقصیر بکنم ولی باز در بهشت بمانم. در واقع با روبهروکردن ما با پوچیها در نظام عالم، دارند به ما میگویند، شما کاری نکردهاید تا به مقصدی که به دنبالش هستید برسید. شما با کارهای غیر شرعی به مقصدی که آن مقصد، قدسی نیست میرسید. وقتی رفاه نوع ژاپنی مقصد ما شد و از نیازهای متعالیترِ خود غافل شدیم نتیجهاش این میشود که بعد از 20 سال با نسلی روبهرو هستیم که آن طور که باید وفادار به حقایق غیبی نیست، تا بتواند با عالم غیب و با کمال مطلق ارتباط پیدا کند و احساس حیات و بقا بکند، بلکه بر عکس؛ احساس خلأ و بیثمری میکند. علت این مشکل چیزی جز شبه قدسیکردن حقایق قدسی نیست. در صورتی که اگر بر باقیماندن در فضای قدسیِ
فعالیتها پا فشاری میکردیم نه تنها با این مشکل روبهرو نبودیم بلکه هزاران هزاران برکات غیر منتظره نصیب ما می شد.
امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در زمان شاه فرمودند: شما روزی یک ساعت رادیو را به ما بدهید، هزینهاش را هم خودمان میدهیم تا ببینید ما چه کار میکنیم. برای ما ممکن است سوال شود، حالا که 24 ساعت رادیو در اختیار ماست چرا آن نتیجه مطلوب حاصل نمیشود؟ فراموش نفرمائیدکه امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در چه فضایی میخواستند کار را به دست بگیرند، مسلم در آن فضای قدسی که آن زمان امکان ایجادش بود با یک ساعت در روز نتایج بسیار زیادی به دست می آمد. بعداً مدرنیته بلایی بر سرذهنها و فکرها آوردکه دیگر سخنان دینی متذکر عالم قدس نیست، بلکه بیشتر حرکاتی است شبه قدسی، بدین معنی که ظاهرش دینی است ولی روح معنوی ندارد. و جا دارد در نظام جمهوری اسلامی سخت مواظب باشیم گرفتار روح دنیای مدرن نشویم که همه چیز را در حدّ پدیدههای مادی و مرده میبیند و باید همه چیزِ عالم مادة مورد مصرف هوسهای بشری قرار گیرد، در چنین فرهنگی تحت عنوان «اومانیسم» انسان محور همه چیز است و نه خدا، و آن هم نه انسانی که خلیفه خدا است، بلکه انسانی که در پایینترین درجه از میلها و هوسهایش متوقف شده است و لذا در چنین فرهنگی راه آسمان بر روی بشر بسته میشود و اگر هم جسته و گریخته آداب دینی را انجام میدهد، آنها را به قالبهای بیروحی تبدیل کرده که جنبههای قدسی آن به شدت فرو کاسته شده است و لذا نتیجه مورد نظر به دست نمیآید و نسلی که در نظام جمهوری اسلامی متولد شده است به جهت محدودشدن در اعمال شبه قدسی، احساس حیات و بقا و دارایی در رابطه با عالم معنا و معنویت نمیکند. این جا است که ما باید بدانیم قالبها معیوب نیست بلکه از محتوا غفلت شده، «خدادانی» به جای «خداداری» نشسته و علمِ به عالم معنا حجاب اکبر گشته و فضای دینی فرو نشسته است. از این رو فعالیتها و عباداتمان نتایج لازم را نمیدهد، فعالیتها و عباداتی که میتوانست نتایج فوق العاده به بار بیاورد.
در صدر اسلام پیامبر صلی الله علیه و آله به مسلمانان میفرمودند: قرآن بخوانید و توصیه میکردند: اگر کسی شب جمعه سورة کهف را بخواند از فتنههای آخرالزمان در امان خواهد بود. اصحاب در آن فضای معنوی بنا به راهنماییهای رسول خدا صلی الله علیه و آله قرآن می خواندند و چون توجهشان فقط به قالب قرآن نبود، از طریق آیات الهی در حضور عالم قدس و معنا میرفتند و بعد هم خیلی چیزها بهدست میآوردند ولی بنیامیه که میآیند هرچند به ظاهر هیچ کاری نمیکنند اما جهتها را که به سوی عالم قدس بود عوض میکنند و اهلالبیت علیهم السلام را هم که متذکر عالم قدس بودند از صحنه خارج مینمایند، و چون در آن شرایط جهت فعالیتهای فرهنگی گم شد، نهایتاً به جای توجه به عالم قدس و سیرابشدن از حقایق آن عالم، مجبور شدند به یونانیت روی آورند.
بنیامیه و بنیعباس برای این که جای خالی فرهنگ اهل بیت علیهم السلام را که خانهنشینشان کرده بودند، پرکنند مجبور شدند به یونانیت روی آورند، کتاب های یونانی را ترجمه کردند، و در جامعه اسلامی به جای تدبّر در قرآن و بهرهبردن از حقایق قرآنی، بحث های مطرح شده در تفکر یونانی به میان آمد. بحث های مطرحشده در فلسفه یونانی بد نیست، ولی به من بگویید مگر جز این است که اساساً روش فلسفی، روش سر و کار داشتن با مفهوم حقیقت است و نه با وجود حقیقت. و این اولین مشکل است، چون ما فکر میکنیم با علم به مفهومِ حقیقت با خود حقیقت روبهروهستیم. آری مفهوم حقیقت آدرس پیبردن به وجود حقیقت است، ولی آدرس یک منزل را داشتن به معنی قرارگرفتن در آن منزل نیست. اگر راه اهل بیت پیامبر علیهم السلام را طی کرده بودند، علاوه بر اینکه آدرسِ رسیدن به حقایق را داشتند، در عالم قدس سکنی میگزیدند. امثال فارابی و ابنسینای عزیز به عنوان عکسالعمل در مقابله افراط و تفریط معتزلیان و اشاعره آمدند و فلسفه یونان را در فضای فرهنگ اسلامی سر و سامان دادند و سعی کردند در کنار روحیة مفهومگراییِ فلسفة یونانی، یک حالت شهودی و حضوری را نیز در آن
مطرح کنند(1)
و مقصد و مقصود فلسفه را نیز به حکمت متعالیه سوق دادند که جمع بین عقل و قلب است. به همین دلیل ابن سینا در آخر عمر میگوید: آن فلسفة حقیقی که باید به صحنه بیاید چیزی است بالاتر از آن چه من تا حال گفتهام و آن حکمت مشرقی است،که نتیجه نظر ابنسینا، فلسفة شیخ اشراق شد. فلسفه شیخ اشراق جنبه حضوری فلسفه اسلامی بود، سپس ملاصدرا آمد و عقل و قلب و مفهوم و شهود را جمع کرد، به طوری که اگر شما امروز فلسفه حکمت متعالیه ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» را بخوانید به خوبی بین حضور و حصول جمع می کنید، نمونهاش تفکر و سلوک امثال امام خمینی«رحمةاللهعلیه» است.
بنیامیه و بنیعباس با قصد دیگری به یونان رجوع کردند غیر از آن مقصدی که فارابی و ابنسینا داشتند. بنیامیه و بنیعباس، معتزله را آوردند که اصل تفکر را فلسفه یونان قرار میدادند و آنچنان در افراط افتادند که از اسلام آن مقداری را میپذیرفتند که در حد تصدیق فلسفه یونان باشد. معتزله می گفتند: چون فلسفه یونانی نمیپذیرد صراطی پس از مرگ وجود داشته باشد پس صراطی نیست و پیامبر صلی الله علیه و آله اینها را برای عوام گفتهاند، همینطور که وهابی ها بدون آن که خودشان بدانند حاصل همین فکرها هستند. اینها هم میگویند: چون عقل ما نمی پذیرد سوال قبر -که همان برزخ است - وجود دارد پس چنین چیزی نیست و با یک قشریگریِ افراطی عقاید سطحی خود را به بقیه فرق اسلامی تحمیل میکنند، در حالیکه اگر با عقل سلیم در قرآن تدبر کنیم علاوه بر دلایل عقلی، با تدبر در قرآن به خوبی میتوان متوجه عالم برزخ شد.(2)
به هر صورت عرض بنده این است که اگر رویکرد جهان اسلام به سوی اهل بیت پیامبر علیهم السلام میبود، نهتنها روحیة استدلالی در اسلام که امثال فارابی و ابنسینا به دنبال آن بودند به نحوی بارز در صحنة اجتماع اسلامی ظاهر میشد، بلکه اشراق و شهودی در صحنة دینداری مسلمانان جریان مییافت که هرگز قابل مقایسه با آنچه هست نمیبود و تمام حرکات و سکنات دینی در همة اقشار جامعه جهت قدسی خود را حفظ میکرد.
آری اگر فضای قدسی محفوظ بماند تمام دستورات دینی عامل اتصال به عالم قدس میشود و روز به روز ما را با برکات غیر قابل تصوری روبهرو میکند و در چنین حال و هوایی بود که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» متوجهاند اگر یک ساعت برنامه رادیو را به دست علمای اسلام بدهند میتوانند بسیاری از مشکلات جامعه را حل کنند. ولی بعداً که جمهوری اسلامی پس از پانزده سال تبعید امام خمینی«رحمةاللهعلیه» شکل گرفت با آنهمه تبلیغ منفی ضد دین، و ایجاد غفلت از عالم قدس که در رژیم شاه اشاعه یافت، اگر تمام برنامهها را هم بهدست بگیریم، چون فضا در دست فرهنگ دیگری است و روح جاری در روانها، روح مدرنیته است، کار بسیار مشکل میباشد، بهخصوص که حتی بعضی از طرفداران نظام جمهوری اسلامی چون با روح نظام اسلامی آشنایی ندارند و متوجه اهداف اصلی نظام جمهوری اسلامی نیستند، رعایت قالبهای فعالیتهای دینی را کافی میدانند، بدون آن که به پوچیها فکر کنند.
آن نوع از فعالیتهای فرهنگی که اندیشهها را نسبت به عالم قدس در حدّ علم حصولی متوقف میکند، نتیجهای جز بیوفاییِ نسل جوان به عالم معنا در پی ندارد.
علم حصولی به عالم معنا که همان علم به مفهوم خدا و مفهوم قیامت است کجا، و ارتباط وجودی با عالم معنا کجا! نتیجه فعالیتهایی که با نور وجودِ عالم معنا مرتبط نیست این میشود که شما میبینید به ظاهر کار فرهنگی میکنید ولی هیچ نتیجهای نمیگیرید. بعد از 20 سال نسلی که باید از طریق ارتباط با عالم غیب و ارتباط با کمال مطلق شدیداً احساس حیات و بقا و دارایی بکند، احساس خلأ و بیمحتوایی میکند و سخت اعتراض دارد، چرا؟
علت سرخوردگی و بیعلاقگی نسل جوان به فعالیتهای فرهنگیِ رسمی به این جهت است که در جان و روح خود به حقیقتی وصل نشده و در پرتو فعالیتهای فرهنگی، حیات معنوی قابل قبولی به دست نیاورده است.
گاهی جرأت نمیکنیم به نوع فعالیتهای فرهنگی و فکری خودمان شک کنیم، در حالی که ممکن است تماماً بیراهه برویم و هیچ نتیجهای هم نگیریم. این خیلی خطرناک است که انسان جرأت ارزیابی خطری را که در حال و آینده تهدیدش میکند نداشته باشد، زیرا به
کارهایی که میکنیم عادت کردهایم و به کاری ماوراء آن فعالیت ها فکر نمیکنیم و اگر هم به کارهای خود فکر کنیم و احساس کنیم آن طور که باید نتیجه نمیدهد، جرأت نمیکنیم آن را رها کنیم. چون تغییردادنِ جهت روح و قلب، یک شجاعت فوقالعاده میخواهد، کاری که مولوی توانست انجام دهد.
وقتی شمس تبریزی با مولوی روبهرو شد، به او گفت: دیگر نباید مطالعه کنی، شمس در مولوی استعدادی دیده بود ماوراء کتابهای رسمی، متوجه شد در جان او امکان جوشش چشمهای هست که سال ها خودش و بقیه را میتواند سیراب کند، ولی باید از عادت قبلی دست بردارد، هرچند آن عادت قبلی یعنی مطالعه کتب علما و عرفا، عادت خوبی بود اما مانع جوشش استعداد مولوی میشد. همان استعدادی که آیت الله بهجت«حفظهاللهتعالی» در بسیاری از مسلمانهای این زمان میبینند و بر همین اساس است که میگویند: «گناه نکنید» ممکن است کسی نفهمد ایشان چه میگویند؟ در حالی که با توجه به شرایط فرهنگی امروز وقتی کسی وارد دستورالعمل ایشان شد، وارد عالَمی میشود که ترک گناه موجب شکوفایی استعدادهای بزرگ انسانی او میگردد. مولوی استعدادی داشت که اگر مطالعه را در آن شرایط رها میکرد، از علم حصولی به علم حضوری و از ارتباط با مفاهیم به ارتباط با «وجودِ» حقایق سیر میکرد و به مشاهده قلبی حقایق میرسید. ولی از طرفی برای او که چهل سال با کتاب بهسر میبرد، جداشدن از این عادت کار بسیار مشکلی بود و لذا پنهانی مطالعه بعضی کتابها را ادامه میداد. مولوی با اینکه سعی داشت حرف شمس تبریزی را عمل کند اما از کتاب ترمذی نمیتوانست دل بکند، آن را در آستینش مخفی کرده بود، شمس فهمید و به او گفت که با این کار مشکلش حل نمیشود و نمیتواند در علم حضوری وارد شود، به او توصیه کرد باید هیچ کتابی نخوانی، تو باید از این عالم که در آن هستی، به عالم دیگری سیر کنی تا نتایج مربوطه حاصل شود.
البته عزیزان متوجه هستند که قرآن و روایات به خودی خود ذکراند و موجب انتقال به عالم معنا میشوند و عملاً انسان با تدبّر در قرآن و روایات متذکر حقایق میشود و این غیر از
خواندن کتابهای معمول علمی است. زیرا روش امامان علیهم السلام روشی است که با مطالعه به آن مقام نرسیدهاند، و ما با تدبّر در سخنان آنها متذکر حقایق میشویم و نظرمان به افقی میافتد که آنها مدّ نظر داشتهاند. ابوحنیفه یکی از امامان فقهی اهل سنت در سؤالی که دارد به امام صادق علیه السلام در نامهای قبل از طرح سؤال مینویسد: ای پسر پیامبر که بدون هیچ کلاس و مدرسه همة درس خواندهها را محتاج خود کردهای! این سؤال من را جواب بده. همان مقامی که حافظ در توصیف رسولخدا صلی الله علیه و آله میگوید:
نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلهآموزِ صد مدرس شد
منظور عرضم از طرح قضیة مولوی و شمس این بود که باید جرأت کرد و جهت فعالیتها را تا علم حضوری به حقایق سیر داد. باید روشن شود راههایی را که در فعالیتهای فرهنگی، دینی - به عنوان علم حصولی به حقایق - میرویم، راه اصلی نیست، اینها فکر خدا و فکر قیامت است، ارتباط حضوری با قیامت و توجه به عذابِ آن به آدم آتش میزند، ولی فکر عذابِ قیامت که به کسی آتش نمیزند. اگر شما نسبت به قیامت اطلاع داشته باشید، بدون احساس حضور در قیامت، باز هم میتوانید دروغ بگویید، اما وقتی که قیامت را با علم حضوری حس کنید، اصلاً نمیتوانید دروغ بگویید. به قول آیتاللهجوادی«حفظهاللهتعالی»؛ پیامبران آمدند که بگویند گناه مثل سمّ است. یعنی آدم چطور سمّ را واقعاً نمیخورد؟ چون با اصل حیاتش که همین حالا در آن هست، درگیرمیشود. خوب این حیات ما نسبت به عذابِ مربوط به گناه، همین حالا درگیر است ولی چون راه نظر کردن به آن را نمی دانیم، جان ما عذاب مربوط به آن گناه را احساس نمیکند. چه نوع علم و چه نوع باور به قیامت مدّ نظر ما است که در عین علم به آن و علم به آثار گناه در قیامت، باز گناه میکنیم. باید نسبت به اصالتدادن به این علم تجدید نظر کرد. شمس تبریزی متوجه شده است مولوی، که میتواند حقایق را ملاقات کند و با شورِ ارتباط با «وجود» حقایق، خود و بقیه را به شور و شعف درآورد، چرا در حدّ علمِ به حقایق متوقف شود؟ شمس تبریزی در واقع چیزی به مولوی یاد نداد تا به علم او بیفزاید، بلکه راه دیگری را به او نشان داد.
سران قوم آمدند به حضرت نوح علیه السلام گفتند: این عوام که دور تو را گرفتهاند رها کن تا ما به طرف تو بیاییم، حضرت در جواب فرمود:
«یَا قَوْمِ لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مَالاً إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلَی اللّهِ وَمَآ أَنَاْ بِطَارِدِ الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّهُم مُّلاَقُوا رَبِّهِمْ وَلَکِنِّیَ أَرَاکُمْ قَوْمًا تَجْهَلُونَ»؛(1)
ای قوم! من برای این رسالت، از شما مالی درخواست نکردم، مزد من جز بر عهده خدا نیست و لذا کسانی را که ایمان آوردهاند طرد نمیکنم، آنها قطعاً پروردگارشان را دیدار خواهند کرد، ولی شما را قومی میبینم که نادانی میکنید.
حضرت در توصیف مؤمنین فرمودند: «إِنَّهُم مُّلاَقُوا رَبِّهِمْ»؛ این افرادی که شما آنها را به چیزی نمیگیرید، هماکنون با خدا ارتباط دارند و با دین داری خود به ملاقات خدا میروند، این همان فرهنگی است که امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان طلایهدار آن فرهنگ فرمودند: «مَا کُنْتُ اَعْبُدْ رَبّاً لَمْ اَرَهُ»؛(2)من پروردگاری را که نمیبینم نمیپرستم. یا فرمود: «لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ»: دیدگان هنگام نظر افکندن به خدا، او را با چشم سر نمیبینند ولی دلها با حقایق ایمان او را میبینند.(3)
عرض بنده این است که در چه فرهنگی یاران پیامبران رشد کردهاند که در فعالیتهای دینی و فرهنگیشان به ملاقات خدا میروند. معلوم است که آنها در اثر تربیت انبیاء چشم خدابین پیدا کردهاند، حال اگر کسی چشم خدابین بهدست آورد بیش از آن که به کتاب و علم حصولی همه زندگی خود را مشغول کند، راههای ارتباط با خدا را از طریق قلب بهدست میآورد. امام صادق علیه السلام در وصف اباذر می فرمایند: «کَانَ اَکثَرُ عِبَادَةِ اَبِی ذَرِّ رَحِمَهُ اللهَ اَلتَّفَکُرُ
وَ اِلاعتِبَار»(1)اکثر عبادت اباذر تفکر وعبرتگیری بود. این تفکر همان سیر از کثرت به سوی وحدت است و عبرتگیری یعنی عبور از ظاهر به باطن. به قول مولوی:
چون دبیرستان صوفی زانو است
حل مشکل را به زانو جادو است
آنها زانویشان را بغل میکردند و به تفکر خاصی که همان سیر از عالم کثرت به عالم وحدت است مشغول میشدند و با حقایق عالم قدس مأنوس میگشتند و در واقع بهجای نظر به عالم کثرت، به باطن عالم کثرت سیر میکردند، تا هم اساس عالم کثرت را بشناسند و هم عالم کثرت حجاب آنها نباشد. منظور عرضم این است که از طریق علم وکتاب و مطالعه و یا از طریقههای دیگر به عنوان مقدمه کار، به هر حال باید وارد عالمی شد که بدون حجابِ کتاب و حجاب علم حصولی، با حقایق مرتبط گشت و به نوری رسید که به کمک آن نور بتوانیم راه را طی کنیم و در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمایند: «اِتَّقوُا فَرَاسَةَ المُؤمِنِ فَاِنَّهُ یَنظُرُ بِنوُرِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ»(2)بترسید از هوشیاری انسان مؤمن، زیرا او به نور خدای عزوجل مینگرد. چنانچه ملاحظه میفرمایید هدف دین، نورانی کردن انسان است به طوری که اگر کسی مؤمن شد آن چنان قلب و جانش نورانی میشود که به نور الهی همه مسائل را میبیند و ارزیابی میکند و به همین جهت قرآن می فرماید: «کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ»؛(3)
قرآن، کتابی است که آن را به سوی تو فرود آوردیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون آوری، به طرف راه خدای عزیز حمید. یعنی هدف اصلی دین، نورانیکردن فهم و جان انسانها است تا تحت تأثیر روزمرّگیها قرار نگیرند، و این همان نوری است که در قیامت ظاهر میشود و جلو مؤمنین را روشن میکند و قرآن در مورد آن می فرماید:
«یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ یَسْعَی نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمَانِهِم بُشْرَاکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»(1)
آن روز مردان و زنان مؤمن را میبینی که نورشان پیشاپیششان و به جانب راستشان در حرکت است، به آنان گویند امروز شما را مژده باد به بهشتهایی که از زیر آنها نهرها روان است، در آنها جاودانید، این است همان کامیابی بزرگ.
اگر کسی در دنیا نتواند به چنین نوری برسد در آن دنیا به مؤمنان التماس میکند که «انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُّورِکُمْ »(2)کمی به ما نظر کنید تا بهرهای از نور شما برگیریم، آنها در جواب خواهند گفت: «ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا»(3)برگردید به دنیا و از آنجا این نور را بهدست آورید. چون باید این نور را از دنیا به آنجا برد.
باید طوری دینداری کرد که این نور الهی در قلب و جان ما تجلی کند و راه تجلی این نور رفع حجابی است که بین ما و پروردگار هست و اگر فعالیتهای فرهنگی و عبادی ما به قصد رفع این حجاب بود، این حجاب رفع میشود ولی اگر مقصد چیز دیگری بود مسلم به چنین نوری دست نمییابیم. وقتی یک جوان بعد از دینداریِ معمولی چیزی به دست نیاورد، تبدیل به یک انسان معترض میشود، انسان معترض انسانی است که اصلاً کاری ندارد که شما چه میگویید، آیا حرف شما منطقی است یا نه، همینکه میبیند به وضعیت مطلوبی نرسیده است، به همه آن حرفها پشت پا می زند. تا حالا به این امید نماز میخواند، کتاب میخواند و به جلسات مذهبی میرفت که قلب و جان او، راهی به سوی عالم نور پیدا کند. حال اگر این قلب بعد از مدتی تغییر میکرد و حقایقی برایش روشن میشد، دینداری را با جدیت بیشتر ادامه میداد و آرامآرام نماز خواندنش عمیقتر می گشت، اصلاً قلبش به او اجازه نمیداد آن راه را ترک کند، چون از آن بهرهها برده و راه ارتباط با عالم غیب را پیدا کرده است و میداند
که باید عبادتش و کلیه فعالیتهای فرهنگیاش برای رفع حجابی باشد که بین او و خدا هست و تلاش میکند هر چه بیشتر این حجاب را نازک و ضعیف کند. اما اگر فعالیتهای فرهنگی در این راستا نبود مسأله تغییر میکند. آیا شما از خودتان نمیپرسید که چرا بعضی از جوانان با یک شورِ روحانی عرفانی به طرف دین میآیند اما پس از هفت، هشت سال احساس سرخوردگی میکنند؟ از یک طرف از دنیا دل کنده و لذا دیگر دنیا را نمیخواهد و از طرف دیگر چیز دیگری پیدا نکرده که جای دنیا بگذارد، در یک حالت خاصی قرار دارد که نه میتواند مثل بقیه ازدنیا و شهرتهای دنیایی لذت ببرد و شور و حال اهل دنیا را داشته باشد، و نه به شور و حال معنوی رسیده است. علت این حالت برای اینگونه افراد آن است که در حدّ آداب و اخلاق مانده و سعی نکرده به راهی دست پیدا کند که آن راه فوق مفهوم حقیقت، با خود حقیقت ما را آشنا میکند. عقلش کمی بیدار شده است، که شهرتطلبی و دنیادوستی به هیچ دردی نمیخورد، ولی از آن طرف نتوانسته آن نوری را که دین به دینداران میدهد، در قلبش بهوجود آورد. عبادتش و فعالیتهای فرهنگیاش او را از جهنم نجات میدهد، اما این که نور خدا را به قلب او بدهد، اینچنین نیست، آن وقت حتماً متوجهاید که اگر شما در چنین شرایطی قرار گرفتید، این ناکامی شما را راحت نمیگذارد و واقعاً در مرحله اول یک فرد معترض به خود میشوید. و در مرحله بعد از انجام عبادات و فعالیتها خسته میگردید و یک نوع بدبینی در شما نسبت به امور دینی بهوجود میآید. عین این مسئله را شما در بعضی از جوانان مییابید، به طوریکه هم به خود معترض میشوند و هم به ما. حال اگر به این جوان که فعلاً راه به جایی نبرده و دل و جان او نورانیت لازم را به دست نیاورده است، بگویی که اسلام و دستورات آن را ادامه بده، به راحتی نمی پذیرد. عرض بنده این است که واقعاً ما به این جوان چه چیزی دادهایم که احساس کند حقیقتی در کار است و باید به دنبال آن باشد؟ به او گفتهایم که کتابهای دینی دبیرستان و دانشگاه را بخواند، همة اینها را خواند، نمره هم آورد، اما هیچ فرقی نکرد، چرا باز سخن ما را بپذیرد؟ آن زمانی که به ما امید داشت و به حرفهای ما گوش میسپرد، ما آن چیزی را که باید به او میدادیم، ندادیم، حالا که عصبانی شده و از دست ما قهر کرده است انتظار داریم که به حرفهای ما گوش کند؟ تازه فرض هم بگیریم بقیة حرفهای ما حرف حسابی باشد، دیگر فایدهای ندارد. آن وقتی که به ما گوش میداد، ما به او
چیزی ندادیم. اینجاست که باید هم به فطرت خودتان که بعضی اوقات برخودتان میشورد حق بدهید، هم به بقیه این حق را بدهید که بر خود و دیگران میشورند و معترض هستند. ظهور این اعتراض را دلمردگی خود در درون، و بیمحلی جوانان به ما در بیرون میبینیم که دیگر هیچ چیزی او را به حرکت نمیآورد. ریشه همه این اشکالها در این است که ما فعالیتهای فرهنگی خود را شبه قدسی کردیم و «دانایی» را به جای «دارایی» قرار دادیم. اگر کسی به سوی چیزی که شبیه چشمه است، به امید رفع عطش رفت ولی تشنه برگشت، معلوم است که کلافه می شود، به امید ارتباط با آب آمد ولی ما معنی آب را به او دادیم، مثل این است که کسی بخواهد از پشت بطریِ آب، آب بنوشد، آیا جز ادامه تشنگی برایش می ماند؟ انبیاء همواره ما را تشویق به نوشیدن معانی معنوی نمودند و ما خودمان و بقیه را به دانایی نسبت به آن معانی هدایت میکنیم و نه به نوشیدن آنها. آن وقت عنایت داشته باشید یک وقت بنده در سن پنجاه، شصت سالگی با یک نحوه بیثمری روبهرو میشوم، یک طوری آن را تحمل میکنم، اما اگر یک جوان با چنین حالتی روبرو شد، فرق می کند، او تمام قلب و احساساش را در اختیار ما گذاشت تا او را در مسیری که دینداران بزرگ قرار گرفتند، قرار دهیم، حالا میبیند خبری نشد، حالا از درون و بیرون خود را داغون میکند و به یک عنصر معترضِ کامل تبدیل میشود، با همه افراط و تفریطهایی که در یک اعتراض موجود است.
نمونه قدسی و شبه قدسیکردن بعضی فعالیتهای فرهنگی اقامه نماز است که یا به ظاهر آن بسنده می کنیم، بدون آنکه سعی کنیم با قلب خود با باطن آن مرتبط شویم و یا از طریق نماز، حجاب بین خود و پروردگار خود را برطرف می کنیم. به قول صائب تبریزی که در مناجات با خدا میگوید:
مراد من ز نماز این بود که در خلوت
حدیث درد و فراق تو با تو بگذارم
در اقامه نماز در حالت دوم چون هدفتان مشخص است، موانع راه را هم می توانید بشناسید و آرامآرام آن موانع را رفع کنید، تا روز به روز هر چه بیشتر به مقصد نزدیک شوید و لذا از غفلتهای خود در نماز راضی نیستید و سعی در رفع آنها دارید. اگر از بزرگان بپرسید چه
کار کنم که در نماز غفلت نکنم، میفرمایند بگردید ببینید چه چیزهایی شما را در نماز به طرف خود جلب و جذب میکند، آنها برای ذهن شما مهم شده است. سعی کنید عمدهبودن آنها را ضعیف کنید، تا مانع بین شما و پروردگارتان نشوند. اگر نقش نمره و مدرک و مال دنیا را در بیرون از نماز ضعیف کردیم، در حین نماز نمیتوانند خودنمایی کنند. اگر هم به ذهن ما آمدند، انسان زود میفهمد و از آنها به سوی خدا منصرف میشود. این نوع نگاه به نماز، یک نوع نگاه قدسی به این فعالیت فرهنگی است و لذا هر چه ادامه پیدا کند، روح و قلب به رضایت بیشتری میرسد، و نه تنها معترض به خود و دیگران نسبت به این عمل نخواهد بود بلکه با احساس رضایتی که از آن طریق در انسان بهوجود میآید، به آرامش میرسد و همواره سعی میکند مراحل بالاتری از این فعالیت قدسی برایش حاصل شود. همان که مرحوم آقای هاشم حداد«رحمةاللهعلیه» به مرحوم شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» گفته بودند که شیخ مرتضی در نماز چه کار میکنی؟ آقای مطهری گفته بودند با حوصله روی معانی تمرکز میکنم و با طمأنینه نماز میخوانم. مرحوم حداد فرموده بودند پس کی نماز می خوانی؟ که مرحوم مطهری«رحمةاللهعلیه» خیلی خوب متوجه شده بودند و به خود آمده بودند، راستی من کی نماز میخوانم؟ پس اگر راه پیدا شد، بالأخره تلاش میشود در آن راه، خود را به مقصد برسانیم. حالا دیگر موانعی که شیطان ایجاد میکند معلوم است که مانعاند و انسان شروع میکند به مبارزه با امیال خود تا آن موانع را آرامآرام بر طرف کند و غلظت حجاب بین خود و پروردگارش را کم نماید، دیگر اشکالی ندارد حالا که حیلهها و وسوسههای شیطان را میشناسد، او یکی به سر شیطان بزند و شیطان هم یکی بر سر انسان بزند. خطر آن است که انسان شیطان را گم کرده باشد، وگرنه جنگ با شیطان که بد نیست.
در جهان جنگ این شادی بس است
که برآری بر عدو هر دم شکست
آدم اگر شیطان را پیدا کند می فهمد که این مانع، این غضب، این غفلت، کار شیطان است و با این بصیرتی که پیدا کرد «تَذَکَّرُوا فَإذا هُم مُبْصِرُون»(1)نقشه شیطان را خنثی میکند و به راه خود ادامه میدهد. این خودش هوشیاری خوبی است که میفهمید مثلاً این حالت غضب،
1) سوره اعراف، آیه 201.
حیله شیطان است. نتیجه چنین نمازی با آن همه جنگ و دعواها با شیطان و نفس امّاره این است که شما راهی پیدا کنید که بعد از 10 سال حبّ دنیا در قلبتان کم شود.
دینداری با این روش میتواند کاری کند که آرامآرام انسان حسکند از مفهوم درآمده است و با حقیقت روبهرو شده و لذا در آنحال، شخصیتی برای دنیا نمیبیند که بخواهد به آن نظر کند. اما اگر به قالب و صورت نماز بسنده کردیم و هیچ تصمیمی برای رسیدن به انوار باطنی نماز نگرفتیم و آن تلاش را لازم ندانستیم و راهی از طریق نماز به سوی عالم قدس برای خود نیافتیم، این عمل یک عمل شبه قدسی است، از طرفی نماز است و از طرفی نماز نیست، از نظر ظاهر نماز است و دستور خداست و لذا قدسی است، ولی از نظر محتوا نماز نیست، چون ما را به نوری رهنمون نمیشود. مثل مفهوم آب که ما را به رطوبت و تری نمیرساند، نمازی که به ما دستور دادهاند با حضور قلب بخوانیم مثل رسیدن به خود آب است. شما یک وقت در حین نماز میفهمید دارید نماز میخوانید، اما یک وقت فقط نماز در صحنه است، یعنی قلب دارد آن عمل را انجام میدهد. مقصد اصلی نمازِ حالت دوم است که اگر راه را درست طی کنیم إنشاءالله کم یا زیاد با این حالت روبهرو میشویم. ولی یک وقت نپذیرفتهایم تا این جاها باید از طریق نماز سیر کنیم، نهایتاً در حد مفهومِ نماز خود را راضی میکنیم، اینجا است که از آن شور و رضایت و آرامش محروم میشویم و خطر شبه قدسیشدن این عملِ قدسی پیش میآید و دیگر نظر به غیبِ این عالم از طریق نماز مدّ نظر ما نیست.
در نمازی که به ما دستور دادهاند با حضور قلب بخوانیم، جنبة غیبی ما با غیب عالم در تماس قرار میگیرد و سیر در عالم غیب همچنان ادامه مییابد. چطور شما وقتی با فکر خود با مفهوم آتش ارتباط دارید، این نوع ارتباط را ارتباط با خود آتش قلمداد نمیکنید و درست وقتی با خود آتش ارتباط دارید که فکر آن را کنار بگذارید و با وجود خود با وجودآتش مرتبط شوید. اگر خواستید با عالم غیب مرتبط شوید، باید با خودِ نماز که در قلب شماست با خود عالم غیب که در بیرون است مرتبط شوید و این یک نوع تماس است و نه یک نوع اطلاع. در قرآن داریم که مطهرون حقیقت قرآن را لمس میکنند، می فرماید : «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ
کَرِیمٌ، فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ، لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»(1)آن قرآن، قرآن کریمی است در کتابی پوشیده و به جز مطهرون که همان اهلالبیت علیهم السلام باشند، کسی را امکان لمس با حقیقت غیبی قرآن نیست. ببینید اصلاً راه را چگونه نشان میدهند، میفرمایند باید از طریق طهارت باطنی با باطن قرآن که در کتاب مکنون و غیر محسوس هست، در تماس بود تا با جان خود آن نور را حس کنیم، نه این که به دانستن آن اکتفا کنیم. پس تا با جنبة وجودی و یا حقیقت قرآن ارتباط نداشته باشیم، قرآن هم به ما نور نمیدهد.
با دقت در آیات فوق معلوم میشود که قرآن حقیقتی در خارج عالم دارد که دارای وجودی است غیبی و میتوان از طریق جانی که از هر آلودگی اخلاقی و عقیدتی پاک است، با آن حقیقت نوری تماس داشت. مثل خدا، خدا مگر واقعیت نیست؟ خدا که یک مفهوم نیست، یک واقعیت متعالی است و واقعیترین واقعیات است، وجود همه واقعیات از خداست. همان طور که خدا خودش به نحو خارجیتِ مطلق وجود دارد، قرآن هم به همان نحو وجود دارد، البته در عینی که مخلوق خداست، ملائکه هم وجودِ خارجی دارند، منتها دارای وجودی متعالیتر از عالم ماده هستند، و به جهت وجودِ خارجیِ متعالی آنهاست که میفرماید یکی از نشانههای اهل ایمان، ایمان به خدا و رسول خدا و کتابهای آسمانی و ملائکه است فرمود: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلائِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِِ...».(2)معنی واقعی ایمان، یعنی اتصال و ارتباط قلبی با آن چیزی که به آن ایمان داریم، اعم از ایمان به خدا یا ایمان به ملائکه یا کتاب رسولان و یا خود پیامبران.
آری؛ در نماز حقیقی، غیب ما با غیب عالم تماس میگیرد و از انوار عالم غیب بهرهمند میشود، ولی اگر ما تلاش نکنیم که فعالیتهای فرهنگی و عباداتمان وجودی و حضوری بشود، آن فعالیتها بدون این که بخواهیم، شبهقدسی میگردند و پیرو خود پوچی و اعتراض را به همراه دارند.
فکر میکنم تا حدّی خطرات شبه قدسیکردن فعالیتها برای عزیزان روشن شد و مشخص گردید در فعالیتهای شبه قدسی، هدفِ مورد نظر هدف مقدسی است و شما هم فکر میکنید به سوی آن هدف مقدس در حرکت هستید، در حالی که به جای ارتباط با واقعیت آن هدف با مفهوم آن مرتبط هستید و اگر به این موضوع با دقت هر چه بیشتر عنایت کنید میبینید که گویا بسیاری از فعالیتهای فرهنگی - عبادی ما در زندگی، شبه قدسی است.
بحث در این مرحله که خطرات شبه قدسیکردن فعالیتها در میان است، این نیست که چون میخواهید با فعالیتهای فرهنگی به دنیا برسید، پس فعالیتهای شما پوچ و بیثمر است، این موضوع ابتدا مورد بحث قرار گرفت. بحث در اینجا روی فعالیتهایی است که میخواهید از آن طریق به خدا برسید، ولی به خدایی میرسید که خدا نیست، مفهوم خدا است و به این اعتبار آن فعالیت شبه قدسی است. شبه قدسی که شد یک نوع دانایی به حقیقت است، نه اتصال به حقیقت و بهرهبردن از انوار آن، چون ارتباط با حقیقت در کار نیست و به واقع اگر ارتباط و اتصال با نور در میان نباشد، هیچچیز نیست و از این جهت پوچی است.
باید به این عزم برسیم که راهی غیر از فکر نسبت به حقایق باید در میان آید که آن راه در درون شما وجود دارد. عرض کردم مولوی از آن مرحلهای در زندگی خود از علمِ به مفهوم آزاد شد و مولویِ تدوین کننده مثنوی شد که متوجه حجاب مفاهیم بین خود و خدا گشت، چون توانست نقبی به درون جان خود بزند. اگر میبینید اکثراً مثنوی مولوی را میخوانند، برای این است که مولوی راه نشان میدهد همانطور که روایات و آیات عمیقتر از مثنوی، راه نشان
إنشاالله با این مقدمات و با توجه به آنچه در درون خود داریم، وارد عالم حضور شویم و آرامآرام به نور روایات و آیات رفع حجابها را شروع کنیم، در آن حال جای دین در جان شما ظاهر میشود، وقتی معنی دین و دینداری ظاهر شد ما دیگر حرفی نخواهیم داشت، اگر بتوانید درست با دین ارتباط برقرار کنید فوق العاده با برکت خواهد بود. گفت:
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راهِ گنج بر همه کس آشکار نیست
نتیجهاش این می شود که چون علم و فضل خود را ندیدیم و متوجه شدیم اینها حکایت از حقیقت دارند ولی خود حقیقت نیستند و از این طریق به فقر حقیقی خود پی بردیم، چشم ما از خود برداشته میشود و به او می افتد و لذا گفت:
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
در این جلسه در یک جمعبندی مختصر، موارد زیر مورد بررسی قرار گرفت:
1- فرق نازلکردن موضوعات دینی در عین ارتباط آنها با باطن قدسی آن موضوعات، با ناقصکردن مسائل دینی، و اینکه در ناقصکردن مسائل دینی پوچی پیش میآید.
2- اگر جایگاه دین درست روشن شود و معلوم گردد دین وسیلهای است تا حجابهای بین بنده و خالق مرتفع شود، خطر شبهقدسی شدن فعالیتهای دینی بسیار کاسته میشود.
3- خطر جایگزینی اعتباریات به جای حقایق که منجر به پوچی فعالیتهای فرهنگی، دینی میشود، و توجه به کثرت این خطر در دنیای امروز و نقش تفسیر المیزان توسط علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» جهت توجه به جنبههای نفسالأمری اعتبارات دین.
4- آفات این پندار که میتوان بدون رعایت قوانین هستی با هر کاری به هر نتیجهای رسید، و توجه به این که نتیجه چنین تصوری جز پوچکردن عمیق فعالیتها، چیز دیگری نیست و به تعبیر قرآن؛ «با چیزی روبهرو میشوند که میخواستند از آن فرار کنند.»
5- اگر رفاه نوع ژاپنی مقصد جامعه شود و از نیازهای متعالی خود غافل گردد، نتیجهاش روبهرو شدن با نسلی است که نسبت به فعالیتهای دینی، عبادی بیاعتناست.
6- چگونه بنیامیه بدون آنکه قالبها را عوض کنند، جهتهای قلبی را تغییر دادند و نقش اهلالبیت علیهم السلام در حفظکردن جهتگیری قلب، تا دینداری در حدّ مفاهیم متوقف نشود و دستورات دین عامل اتصال انسان با عالم معنا گردد.
7- چگونگی سیر از علم حصولی به علم حضوری.
8- طرح شواهدی از متون دینی مبنی بر اینکه چگونه دین بر ملاقات با حقایق تأکید دارد و درصدد است که دینداران را تا رؤیت قلبیِ حقایق جلو ببرد.
9- باطن انسان میتواند با باطن عالم ارتباط پیدا کند و از انوار عالم غیب بهرهگیری کند، عمده آن است که راه چنین ارتباطی شناخته شود، که با هر چه بهتر شناختن فرهنگ
اهلالبیت علیهم السلام این راه پیدا میشود و لذا در جلسات آینده سعی میشود با حوصلة زیاد و به نحو گسترده فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام به منظور شناختن راه ارتباط با غیب مطرح گردد. إنشاءالله.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
به حمدالله یک مرحله از بحث که عبارت باشد از بررسی فعالیتهای شبه قدسی، تا حدودی مورد ارزیابی قرار گرفت تا بفهمیم گاهی به اسم فعالیتهای دینی، خودمان را بازی میدهیم و نیز بحث شد که گاهی به اسم فعالیتهای دینی به موضوعی مشغول میشویم، که موضوع «وجودی» نیست و موضوع مفهومی است. فکر میکنم تا اینجا روشن شد که اگر کسی بخواهد به طور جدی خودش را در مسیر واقعی دینداری بیندازد و صرفاً با مفاهیمِ معنوی عمرش را تمام نکند، و بخواهد با خودِ معنویات ارتباط برقرار کند، اول باید خطرات این راه را بشناسد، چون ممکن است متوجه نشود آن چیزی که با آن تعامل می کند یا خیالاتی است ساخته ذهن و یا مفهومی است از حقیقت و نه خود حقیقت. حدود چهل، پنجاه سال با همین فکر به سر میبرد و به نظر خودش با خدای حیِّ مطلق و قیوم مطلق و سمیع مطلق ارتباط دارد و از خود نمیپرسد پس چرا از انوار حیِّ مطلق و قیوم مطلق حرارت و نشاط نمیگیرم. چون اگر ارتباط وجودی با حیِّ مطلق و قیوم مطلق برقرار کنیم مثل زغال است در کنار آتش که بالأخره یک مقداری حرارتِ آتش به زغال سرایت میکند.
خاصیت ارتباط وجودی این است که وجود برتر تجلیات خود را به وجود مادون سرایت میدهد، ارتباط دو ماهیت این طور نیست، من هر چقدر کنار این صندلی بنشینم، صندلیتی از این صندلی به من سرایت نمیکند، اما ارتباط قلبی با حقایق عالم یک ارتباط وجودی است و از وجود مافوق، به اندازة قابلیتی که وجود مادون دارد، تجلیاتی به آن میرسد. حضرت حق وجود مطلق است و همواره در حال تجلی است. اگر ما از طریق قلبْ ارتباط وجودی با حضرت حق برقرار کنیم از تجلیات وجودی حضرت حق برخوردار میشویم، ولی اگر ارتباط ما مفهومی و ماهیتی بود، از مفهومِ وجود مطلق چیزی صادر نمیشود تا ما از آن برخوردار شویم. پس اگر دیدیم بعد از مدتی از حرارت و نشاطی که باید در ارتباط با حق داشته باشیم
محروم هستیم باید بدانیم یک اشکالی در کار است، یا حضرت حق نعوذ بالله «وجود» نیست و ماهیت است که این فکر از پایه غلط است، چون آنکه وجود همة مخلوقات را میدهد، خودش عین وجود است، یا ما با آن وجود مطلق برخوردِ وجودی نمیکنیم. در بسیاری مواقع ما در رابطه با خدا، با مفهوم وجود مطلق و مفهوم حیّ و قیوم ارتباط داریم، و در رابطه با خود نیز با مفهوم خود مرتبط هستیم و نه با وجود خود. در حالی که «مفهومْ» به خودی خود وجود نیست بلکه نیستی است و نیستی، نیستی میآورد، همان طور که هستی، هستی میآورد.
بحث رسید به اینجا که پس راه حل حقیقی چه باید باشد؟ من هنوز تأکید دارم که اگر مباحث مطرحشده در قبل خوب فهمیده نشده باشد، ما به همان مفاهیم مشغول خواهیم شد و اصلاً خطر چنین مشغولیتی را احساس نمیکنیم و لذا اصلاً راه صحیح را نخواهیم شناخت تا به دنبالش باشیم، و نخواهیم فهمید اگر مسیر فعالیتهای فرهنگی و عبادی درست باشد چه برکاتی دارد.
وقتی در آیات قرآن دقت کنیم میبینیم حضرت حق به ما عتاب میکنند که؛
«وَمَا لَکُمْ لا تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّکُمْ وَ قَدْ أَخَذَ مِیثَاقَکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ»(1)
شما را چه شده است که به خدا و رسول او که شما را به ایمان به پروردگارتان دعوت میکنند، ایمان نمیآورید؟
در آیه فوق به ما عتاب میکند که چطور شده است آیات الهی را به عنوان تجلیات عالم وجود با قلب خود احساس نمیکنید. در واقع دارد میگوید اگر میبینی تمام وجودت نمیتواند از تمام ابعاد عالم وجود تغذیه کند و آیات الهی را نمیتواند به عنوان حقایق عالم وجود درک کند، یک مشکلی در کار است و مشکل آن است که با مفهوم آیات الهی ارتباط داریم و نه با جنبه هستی آنها. حتماً طبق مباحث گذشته مستحضر هستیدکه مفهوم آب، جنبه
1) سوره حدید، آیه 8.
نیستی آب است. مفهوم خدا، همان جنبهای است که فیلسوفان اصطلاحاً به آن ماهیت میگویند(1)
و خودشان روشن میکنند ماهیتِ هر چیز مقابل وجود آن چیز است و لذا به درستی نتیجه میگیرند که «ماهیات» عدمیاند و حکایتی از واقعیات هستند و نه خودِ واقعیات. عقل میتواند مفهوم واقعیات را درک کند ولی قلب با خود واقعیات میتواند مرتبط شود. من و شما هم، یک قلب داریم و یک عقل، عقل و فکر تا دم دروازه هستی میآید ولی قلب با خود هستی و واقعیتِ هر چیز ارتباط پیدا میکند، و این است که میگوئیم قلب جنبه هستی ما است و با جنبه هستی عالم مرتبط میشود. عقل و فکر ما با صندلیّتِ صندلی ارتباط دارد، آن وقت عنایت داشته باشید که صندلی به عنوان مفهوم صندلی یک ماهیت است و یک نسبت است و از این جهت هیچ واقعیت خارجی ندارد، واقعیت خارجیِ آن، وجودی است که به صورت صندلی ظاهر شده ولی ذهن ما آن قدر که صندلی بودن صندلی را در نظر دارد به وجودی که به صورت خاص ظاهر شده و وجود صندلی حاصل آن وجود است، نظر نمیکند، در حالیکه ماهیات از آن جهت که ماهیتند، اصلاً چیزی نیستند مگر به وجودی که آنها را ظاهر کرده است.
اگر انسان جنبه قلبی خود را فعال کرد تا با خودِ وجود مرتبط شود، چون آنچه در عالم هست، وجود مطلق و تجلیات وجودی او است، پس میتواند با «وجود» در جلوات مختلف ارتباط برقرار کند و دیگر از مهلکه ارتباط با نیستیهایِ هستنما رها شود و برایش روشن میشود چه هلاکتها در این مسئله هست که انسان مواظب نیستیها نباشد و آنها را هست بپندارد. در آن صورت، انسان خدایی را که عین هستی و عین بودن است مییابد و میخواهد از طریق خدا به وجود خدا پی ببرد. امیرالمؤمنین علیه السلام در مناجات با خدا اظهار میدارند: «یا مَنْ دَلَّ عَلی ذاتِهِ بِذاتِه...»(2)ای خدایی که خودت نمایش خود هستی و خودت عین پیدایی می باشی. برای دیدن خدایی که خودش عامل نمایش خودش است، باید قلب به صحنه آید و با بیناشدن چشمِ دل این نوع رؤیت انجام میگیرد که به اصطلاح به آن «ذاتبینی» یا رؤیت ذات
میگویند که إنشاءالله بحث آن خواهد آمد. ولی شما حدّاقل از این جملة بسیار عمیق حضرت به راحتی نگذرید که چگونه ذات خداوند عامل نمایش ذات خودش است و بذاتِ خود عامل نمایش ذات خود است. با چه چشمی این رؤیت انجام میگیرد.
اگر موضوع فوق درست تجزیه و تحلیل شود میفهمیم فرهنگ اهل البیت علیهم السلام که فرهنگ به صحنه آوردن قلب است، چه فرهنگ با برکتی است و اگر آن ذوات مقدسه به صحنه مناسبات بشر وارد شوند همه چیز دگرگون میشود. قبلاً تا حدی در رابطه با این موضوع به آیات 77 تا 79 سوره واقعه اشاره شد که قرآن میفرماید: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ »؛ خداوند از طریق این آیات میفرماید: یک قرآنی در عالم غیب و در عالم مکنون هست که بسیار بلند مرتبه است، چون در حدّ لفظ و نوشته نیست، نور است و حقیقت و آن حقیقت جنبة وجودی این الفاظی است که شما با مطالعه قرآن با آنها آشنا میشوید. الفاظ قرآن جنبه ناسوتی آن حقایق غیبی است، آن قرآنی که در کتاب مکنون و در عالم غیب هست، جنبه وجودی قرآن است و با فکر نمیتوان با آن روبهرو شد، قلبِ طاهر میخواهد تا بتواند با آن تماس بگیرد. چون همانطور که قبلاً عرض شد میفرماید: کسی نمیتواند با آن جنبه مکنونِ قرآن تماس بگیرد، مگر «مطهرون» یعنی کسانی که جانشان از هر آلودگی پاک باشد. در حالی که برای ارتباط با مفهومِ خدا یا مفاهیم قرآن، هیچ نیازی به طهارت جان نیست، ولی برای لقاء الهی و ارتباط وجودی با خدا باید چشم دل و جان از هرگونه آلودگی که به چیزی غیر از حق اصالت میدهد، پاک باشد و لذا فرمود: «فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»(1)هرکس میخواهد پروردگار خود را ملاقات کند باید عمل صالح انجام دهد و در عبادت خود به غیر او نظر نداشته باشد.
میبینید چون در آیه فوق بحث ملاقات و رؤیت حضرت رب العالمین مطرح است، انسان باید در عمل و قلب در نهایت طهارت باشد که با جملة «فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ
1) سوره کهف، آیه110.
رَبِّهِ أَحَدًا» بر آن تأکید میفرماید. عین این مسئله را جهت تماس با جنبه مکنون قرآن مطرح میکند، چون در آنجا جنبه وجودی قرآن مطرح است و نه جنبه مفهومی آن. فهم الفاظ و معانی که کار مشکلی نیست، این طور فهمیدنها با عقل و فکر ممکن است و نیاز به طهارت جان ندارد، میشود انسان آدم بدی باشد، مسترهمفر، جاسوس انگلیس باشد و معنی الفاظ قرآن را هم بفهمد. پس منظور از تماس «مطهرون» با قرآنِ مکنون، از طریق این فهمها نیست، الفاظی که شما در قرآن مییابید، صورت نازلة آن حقیقت است، به همین جهت در آیه بعدی میفرماید: «تَنزِیلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِینَ،أَفَبِهَذَا الْحَدِیثِ أَنتُم مُّدْهِنُونَ »؛(1)یعنی آیا این موضوع را ساده می گیرید؟ یعنی این قرآنی که شما به عنوان الفاظ و نوشتار با آن روبهرو هستید، تنزیل و نازل شدة آن قرآن است که از طرف رب العالمین، توسط حضرت جبرائیل علیه السلام نازل شده و چون نازل شده آن حقیقت است، میتواند متذکر آن حقیقت باشد؛ به شرطی که انسانها بخواهند به طرف حقایق سیر کنند و خود را به صرف دانش به مفاهیم آن، غنی و بینیاز ندانند بلکه بخواهند از ذکر الهی، یعنی قرآن، متذکر شوند. در این صورت است که باید از طریق این الفاظ به جنبه وجودی قرآن سیر کنند و شرط چنین سیری طهارت و پاکی باطن است. پس اولاً: فرمود این قرآن تنزیل شده یک حقیقت مکنون است. ثانیاً: فرمود راه ارتباط با آن حقیقت، کتاب و درس و مدرسه نیست، بلکه طهارت باطن و ظاهر است، وگرنه حالا شما هر چه میخواهی قرآن بخوان و به کمک علمِ ادبیات عرب همه آن را بفهم، این چه ربطی دارد به ارتباط با حقیقت مکنون قرآن که مطهرون با آن در تماساند؟ برای آن ارتباط «عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی» تا قرآن به عنوان ذکر قلبی برای انسانها ظاهر شود و بهره حضوری از آن ببرند، و این کار، کار عقل نیست. به گفته مولوی:
عقل جزیی عشق را منکر بود
گرچه بنماید که صاحب سر بود
زیرک و داناست اما نیست، نیست
تا فرشته «لا» نشد اهریمنی است
او به قول و فعل یار ما بود
چون به حکم حال آیی «لا» بود
1) سوره واقعه، آیه 80 و 81 .
پس چیزی بالاتر از عقل جزئی برای رسیدن به حقیقت نیاز هست و آن عبارت است از نیستشدن در مقابل خدا و نفی منیّتکردن و از حجاب انانیّت طاهرگشتن، وگرنه انسان با همه آموختههایش، شیطانی خواهد بود، آن هم در نهایت تکبر، زیرا عقل جزئی با اینکه ادعاها دارد، در هنگام اتصال با حقایق، سخت کوتاه میآید و به تعبیر مولوی: «چون به حکم حال آیی «لا» بود.»
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «انَّالله قَدْ اِحْتَجَبَ عَنِ العُقُولْ کَمَا احْتَجَبَ عَنِ الاَبْصَار»(1)
خداوند از عقلها پنهان است، همان طور که از چشمها پنهان است. زیرا چشمها محسوسات را مییابند و عقول مفهومات را و خداوند یک حقیقت وجودی است که قلب میتواند به او نظر بیندازد و لذا قرآن در رابطه با درستدیدن قلب میفرماید: «مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَی»(2)
قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله آنچه را در معراج دید دروغ نبود. و قلب توان دیدن آن حقایق را دارد و به همین جهت شما در مناجات شعبانیه از خدا تقاضا میکنید چشمهای قلبتان را برای نظر به خودش نورانی نماید، عرضه میدارید:
«إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْکَ حَتَّی تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِیرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ »؛
خدایا! نهایت بریدن از غیر خودت را به من مرحمت کن، و چشمهای قلبهای ما را به سوی نظر به خودت بگشا، تا آن حدی که چشمهای دل، حجابهای ظلمانی دل و حجابهای نوری را نیز پاره کند و هیچ واسطهای بین ما و تو نماند، پس وصل شود آن قلب به معدن عظمت و شکوه تو، تا انوار الهی بیواسطه بر قلب ما تجلی کند و روحهای ما معلق و متصل به مقام عزّ قدست گردد.
چنانچه ملاحظه میفرمایید اگر راه عقل برای لقاء او بسته است، راه عشق و قلبِ مطهر جهت آن رویت بسته نیست، مشکل انسانها عدم طهارت و عدم فنا است. به گفته امام خمینی«رحمةاللهعلیه»:
اینما و منی جمله زعقلاستو عقال است
در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی
توجه قلبی به حق، موجب ظهور نور ذُلّ عبودیت در قلب انسان میشود و انسان برای پایداری در این توجه، سعی فراوان در طهارت قلب از تکبّر و حسد و انواع رذایل دارد، و همین امر باعث میشود که قرآن به عنوان ذکر الهی غذای جان او گردد، ولی بر عکسِ توجه قلبی، اگر انسان نسبت به حق و حقایقْ در محدوده مفاهیم عقلی متوقف شد، از ظهور ذُلّ عبودیت در قلب خود محروم میشود و ما و منیِ او ظاهر میگردد و لذاست که میفرماید: «این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است» عقل در این مسیر همچون عقال و پایبند است، چون انسان را متوقف میکند، ولی وقتی قلب به میان آمد و انسان مست جمال جانان شد، نه منی میماند و نه مایی و در این حالت انسان قرآن را ذکرٌ للعالمین مییابد و از ظاهر عبارات متذکر باطن آنها میگردد.
رابطة قلب با باطن قرآن از نوع تماس است و قلب آن حقایق را حس میکند، نه این که به مفاهیم آن دانا شود. وقتی قرآن برای ما ذکر شد و قلب ما متذکر حقایق باطنی آن گشت، هر وقت به آن رجوع کنیم قلبِ رمیدة ما را به سوی عالم قدس برمیگرداند و لذا فرمود؛ مطهرون میتوانند با آن قرآنِ مکنون تماس بگیرند. باز تأکید میکنم نگفت: مطهرون آن را میفهمند، در این مقام دیگر مقام تعلیم علم حصولی نیست، اینجا دیگر حرف و الفاظ تمام میشود. گفت:
تا به دریا سیر اسب و زین بود
بعد از آنت مرکب چوبین بود
تا لب دریا را میتوان با اسبِ علم حصولی جلو رفت، از آن به بعد باید کشتی و مرکب چوبین سوار شد و سیر ما به سوی حقایق باید شکل دیگری به خود بگیرد.
آن خموشی مرکب چوبین بود
خامشی را بحریان تلقین بود
وقتی مقام تماس با حقیقت مطرح شد دیگر خاموشی از گفتار و کلمات به میان میآید و چشم قلب باز میشود تا حقایق را ببیند، چون میخواهد وارد مدرسة خاصی شود.
خداوند در آیات مذکور میفرماید: اولاً؛ این قرآن یک طوری است که میشود با آن تماس گرفت یعنی فهمیدنی صِرف نیست، دیدنی و چشیدنی است. شما وقتی با دستتان با این چوب تماس میگیرید، عملاً یک نوع رؤیت انجام دادهاید، فهم نیست، حس است. رؤیت قرآن، رؤیت قلبی است و مطهرون با قلبشان که عین طهارت است، با حقیقت قرآن تماس میگیرند و آن را حس میکنند، پس معلوم است که قرآن یک واقعیتی در خارج داردکه آن واقعیت مفهومی نیست، وجودی است. همانطور که خدا وجود دارد و باید با خدا ارتباط برقرار کرد، هر که فقط خدا را بفهمد مشکلش حل نمیشود، باید با خدا ارتباط پیدا کرد تا با غنی مطلق و علیم مطلق و حیّ مطلق ارتباط برقرار کند و بهره بگیرد. همینطور قرآن یک وجودی است که باید با آن ارتباط پیدا کرد و از حقایق باطنی آن بهرهگرفت و به باطن سنتهای عالم وجود آگاهی پیدا کرد و قلب را متذکر آن سنتها نمود. ثانیاً؛ عنایت داشته باشید که این ارتباط، ارتباط خاصی است، مثل ارتباطی است که ما با نور برقرار میکنیم. به همین جهت خداوند قرآن را «نور» معرفی کرده و میفرماید: مؤمنین واقعی آنهایی هستند که تبعیت میکنند از نوری که همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله هست «وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِیَ أُنزِلَ مَعَهُ »(1)حالا شما در تاریکی مرتب فکر نور بکنید، این که نمیشود ارتباط با نور، وقتی چشم شما با نور تماس بگیرید عملاً ارتباط برقرار کردهاید. وقتی فکرِ نور بکنید که نوری در صحنه نیامده است.
معلوم است که قرآن یک واقعیت متعالی است و باید از طریق قلب با آن تماس گرفت، آن وقت چه کسی میتواند با آن تماس بگیرد؟ «المطهرون»، «ال» نشانه عهد ذهنی است، یعنی آن مطهرونی که ذکر آن رفته و شما آنها را میشناسید. از طرفی در سورهی احزاب بحث
1) سوره اعراف، آیه 157.
مطهرون شده و آن را به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده است و میفرماید: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»(1)ما اراده کردهایم که فقط شما اهلبیت را از هرگونه آلودگی پاک کنیم و آن هم پاک کردنی خاص. یعنی نه از این نوع پاک کردنهای تشریعی که دین با دستوراتی که به ما داده اراده کرده است تا همه مردم پاک شوند، چون میفرماید: فقط شما اهل بیت را اراده کردهایم از هرگونه آلودگی پاک کنیم، پس معلوم میشود این نوع پاک کردن غیر از پاک کردن تشریعی است که برای همه اراده کرده است. لذا نتیجه میشود که پاککردن اهل البیت علیهم السلام، پاککردن تکوینی است که بحث آن به مرور پیش خواهد آمد. عمده آموختن راه طهارت است از صاحبان اصلی طهارت، تا بتوانیم با نور قرآن مرتبط شویم و به نشاط فوقالعادهای که در این ارتباط هست نائل گردیم. واقعاً خیلی عجیب است که ما با داشتن قرآن و داشتن ائمه اطهار علیهم السلام به عنوان راه ارتباط با روح قرآن، یک نوع زندگی سرد و مردهای را دنبال کنیم و اسم آن را هم دینداری بگذاریم بعد هم میگوئیم چرا در زندگیِ دینی خود دارای آن نشاط لازم نیستیم. گفت:
این که بینی مرده و افسردهای
زان بود که ترک سرور کردهای
سرور انسانها خداوند و آن کسانیاند که تجلی ولایت او هستند.
وقتی که حضرت حق میفرماید: یک نمونههایی در عالم هستندکه عین طهارتاند، معلوم است میخواهند راه را نشان بدهند. مثل این است که بگویند: ای تشنهها چیزی خلق کردهام که عین تری است و فقط از طریق آن سیراب میشوید.
وقتی میفرماید: خداوند اراده کرد که فقط شما اهل بیت را از هر گونه آلودگی پاک کند. و پاککردن از هر آلودگی را منحصر به آنها میکند. از آن طرف دین را آورده است تا همة انسانها از آلودگی ها پاک شوند، پس معلوم است طهارت اهل بیت علیهم السلام یک نوع طهارت دیگر است که راه به طهارت رسیدن بقیه را نشان میدهد. زیرا همینطور که عرض شد این طهارت؛
1) سوره احزاب، آیه 33.
طهارت تکوینی است، همانطور که تری آب تکوینی است و همة رطوبتها از آب گرفته میشود. طهارت تکوینی را منحصر به این خانواده کرده، از جهت دیگر طهارت و پاکشدن از گناه را برای همه اراده کرده است، و حال آن که طبق آیه تطهیر، با آوردن «إنّما» طهارت اهل بیت علیهم السلام را منحصر به خودشان کرده است، پس باید طهارت آنها غیر از آن طهارت تشریعی باشد که برای همه اراده کرده است و غیر تشریعی، یعنی تکوینی. حال اگر رسیدیم به این که طهارت اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله تکوینی است. این تازه اول بحث است، مثلاً وقتی میگوییم: آب تکویناً تر است یعنی فقط تری است و وجودش عین تری است. اگر رسیدیم به این که اهل بیت تکویناً در مقام طهارتاند، یعنی عین الطهاره هستند، چهطوری شما برای به دست آوردن هر تری باید به عین تری که آب است رجوع کنید، و چه طور هر شیرینی به عین شیرینی که شکر است، ختم میشود، امام معصوم علیه السلام هم عین درستی و طهارت است، باید برای ارزیابی هر عملی امام معصوم علیه السلام در میان باشد تا اندازه درستیِ آن عمل را با عمل امام معصوم علیه السلام بسنجیم.
همانطور که شما در امور نظری در فطرت خود بدیهیات دارید و درستی یک فکر را بر اساس مبناهای بدیهی خود ارزیابی میکنید و آن بدیهیات برای درست فکرکردن شما مبنا است، اهل بیت علیهم السلام هم مبنای درست عملکردن انسانها هستند. مثلاً اگر به شما بگوئیم یک شهر هست که یکی از خیابانهای آن از کل آن شهر بزرگتر است، نمیپذیرید، چون بر مبنای قاعدة بدیهی که میگوید؛ «جزء یک چیز نمیتواند از کل آن چیز بزرگتر باشد» چون آن خیابانِ بزرگ هم جزء آن شهر است پس نمیشود که آن خیابان از آن شهر بزرگتر باشد و لذا بدون آن که نیاز باشد بروید، تجربه کنید و بعد ردّ کنید طبق یک قاعده بدیهی که میشناسید آن حرف را ردّ میکنید. زیرا خداوند آن قاعده بدیهی را به صورت تکوینی برای راهنمایی شما در جانتان قرار داده است، و به کمک آن به راحتی میتوانید فکر خود را در شناخت حق و باطل سر و سامان بدهید. عملاً قواعد بدیهی، امامِ عقل نظریِ ما هستند و جان ما با آن قواعد یگانه است و غیر حکم آنها را غلط میداند و نمیپذیرد، پس در واقع عقل نظری شما امام معصوم دارد که همان بدیهیات شما است. میگوئیم اجتماع نقیضین محال است، یعنی نمیشود این شیء همین حالا در این مکان باشد و همین حالا در این مکان نباشد، چون هست
و نیست نقیض هماند و عقل و جان انسان جمع نقیضین را نمیپذیرد. قاعده «امتناع اجتماع نقیضین» را جان ما پذیرفته و کاملاً هم حق میداند و لذا بقیه اندیشههایش را بر اساس آن قاعده تنظیم میکند، به اصطلاح، آن قاعده برای انسان عین درستی است و چیزی نیست که با تجربه بهدست آمده باشد، درستی آن فوق تجربه است. حال همینطور که شما در عقل نظری امام دارید تا اندیشهتان به خطا نیفتد و دائماً اندیشه خود را با آن هماهنگ میکنید و از طریق امامِ عقل نظری مغالطهها را میشناسید و فریب آنها را نمیخورید و آن چیزهایی را که با امام فکریتان تطبیق ندارد، میشناسید و رها میکنید. عیناً خداوند برای ما در امور عقل عملی، امام بیرونی میگذارد، که طبق ادله قرآنی، آن امام در رفتار و اعمال عین طهارت است و شما میتوانید اعمال خود را بر اساس اعمال و گفتار او تنظیم کنید و راه طهارت را از طریق عین طهارت بیابید و در فهم قرآن هم از فهم آنها کمک بگیرید. فرمود: ای آدمها! این قرآن که یک مقام عالیهی وجودی است و مقامش، مقامی است که باید با آن تماس گرفت، نه این که از آن اطلاع پیدا کرد، آن مقام طوری است که فقط اهل طهارت، حقیقت آن را مییابند و آنها اهل بیت پیامبر علیهم السلام هستند.
چنانچه ملاحظه میفرمایید خداوند ما را در تئوریهای فهم قرآن متوقف ننمود، بلکه مصداقهای کامل درک قرآن را به صحنه آورد و به ما معرفی کرد، اگر کسانی هستند که طبق آیة تطهیر عین طهارتاند و اگر حقیقت قرآن، که یک حقیقت غیبیِ وجودی است را فقط مطهرون میفهمند، حال سؤال برایتان پیش میآید؛ آن راهی که ما را گرفتار مفاهیم نکند و در نتیجه گرفتار پوچی در سلوک خود نگردیم، کدام راه است؟ خودِ قرآن انگشت اشاره را متوجه «مطهرون» کرده است، شخصیتهایی که خودشان از طریق طهارتِ قلب با وجود حقایق مرتبطاند، آنها راهی هستند تا بقیه را نیز وارد چنین وادی بنمایند. عنایت داشته باشید که بسیار فرق میکند که از کلمات امامان در حدّ مفاهیم استفاده کنیم با این که آنها را امام خود قرار دهیم و با طهارت قلبی به قلب امام نزدیک شویم و قلباً با امام زندگی کنیم، و این با طریق رعایت حلال و حرام شریعت الهی و الگو و نمونه و راهنما گرفتن شخص امام، عملی
است. البته معلوم است که باید به عنوان مقدمه، تعالیمی را پشت سرگذاشت تا آداب و ادبِ تماس با حقیقت را به دست آوریم. عمده آن است که بدانیم ماوراء زندگی با مفاهیم، زندگی دیگری هست. گفت:
عقلگویدششجهتحدّاستودیگر
راهنیست
عشق گوید راه
هست و رفتهایم ما بارها
یک وقت انسان اصلاً ماوراء مفاهیم و فکر، زندگی دیگری را نمیشناسد، در این صورت معلوم است که به نشاط لازم و ثمرههای ملموس که از طریق انس با حقایق حاصل می شود، نمیرسد. اما اگر ماوراء فکر و اندیشه، یک نوع زندگی را شناخت که مقام تماس با حقیقت است، حالا برای آماده شدن جهت تماس با حقیقت، راههایی را باید طی کرد و مقدماتی باید گذرانده شود. شاید با بحثهایی که گذشت، آن راه تا حدّی معرفی شد و معلوم گشت. سیری که از برهان آغاز و به عرفان رهسپار و به قرآن منتهی شود، سیر شیرینی است، سیری است که موجب جامعیت در علم و معرفت و ایمان و عمل صالح خواهد شد.
سلوک در راه ارتباط با وجودِ حقایق، با شدت و ضعف همراه است و اساساً هر امر وجودی دارای شدت و ضعف است، و راههای سلوکی هم چون وجودی است، دارای شدت و ضعف است، چون در واقع راه است، نه علم. مثلاً شما اگر به جای علم به پنجاه عدد صندلی به صد عدد صندلی علم داشته باشید، در وجود شما هیچ شدت و ضعفی ایجاد نمیشود. همینطور اگر من تمام کتابهای دنیا را به علم حصولی بدانم، از نظر درجه وجودی شدیدتر نمیشوم. چون عامل شدت وجود چیزی غیر از علم به مفهومات است . با سلوک در راه رسیدن به حقیقت، انسان شدت مییابد و درجه وجودیش تغییر میکند. وقتی آن طرفِ مسئله درست روشن شد که علم حصولی به خودی خود موجب شدت درجه وجودی ما نمیشود، طرف مقابلش معنی پیدا میکند که علم حضوری به حقایق، موجب شدّیت وجودی انسان میشود. اگر شما به صد عدد سطل آب علم پیدا کنید، یا به هزار تا، هیچ نقشی در مرطوب شدن شما ندارد، مسلم این نوع دانایی نسبت به سطلهای آب، در رابطه با نزدیکی به رطوبت و تری هیچ نقشی ندارد، اما اگر با یک قطرهآب ارتباط داشته باشید به همان اندازه با رطوبت ارتباط دارید. پس شدت و ضعف در جایی معنی دارد که واقعیت و «وجود» در میان باشد، و نه مفهوم و ماهیت. اگر کسی وارد رابطهی وجودی با حقیقت نشود با همه علومی که دارد،
وجودش شدیدتر نمیشود، چون وارد عالَمی نشده که در آن عالَم شدت و ضعف مطرح است. کسی که دانا به صد عدد سطل آب باشد و کسی که دانا به هیچ سطل آبی نیست، هر دو از نظر عدم تماس با رطوبت و تری مساویاند و هر دو هیچ بهرهای از تری و رطوبت ندارند، چون راه ارتباط با تری این نیست که از آن مطّلع شویم.
پس ملاحظه فرمودید، اگر راه پیدا شد، و وارد راه شدیم تازه معنیِ شدت و ضعف در سلوک ظاهر میشود و حرف حافظ معنی پیدا میکند که گفت:
اَلا یا ایُّها السّاقی، اَدِرْکَأساً وَ ناوِلْها
کهعشقآسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
ای محبوب جانها که با تجلی خود قلبها را سیراب میکنی، آن جام میِّ عشق و محبت را بگردان و به من برسان که ما از مشکلات راه سلوک بیخبر بودیم و به واقع در این مسیر به نفحات پیدرپی تو نیاز داریم. چون سالک از طریق انوار ربانیِ حضرت پروردگار، ضعف حضور خود را به شدت حضور تبدیل میکند.
طبق آیه33 سوره احزاب معلوم شد که اهل بیت پیامبر علیهم السلام عین طهارتاند و در این مقام حتی بهترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله جای ندارند و هیچ کدام از اصحاب هم، چنین ادعایی که عین طهارت باشند، نداشتهاند. اگر سراغ تمام اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله، یا سراغ آدمهای خوب دنیا برویم و بپرسیم: آیا شما خودتان ادعا دارید عین طهارت هستید، همه میگویند: نه، از سلمان بگیر تا خلیفه اول، حاضر نیستند بگویند ما عین طهارتیم. پس یا چنین چیزی نبوده است و خطاب قرآن به اهل بیت که میگوید: خدا اراده کرد شما از هر آلودگی پاک باشید، خطاب لَغْوی است، و یا عدهای از انسانها بودهاند که شایستگی چنین خطابی را داشتهاند و خداوند به آنها خطاب کرده است. از آن طرف هیچکس از صحابه پیامبر و یا زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نمیگویند ما عین طهارت هستیم، فقط یک عدهای یعنی اهل بیت پیامبر علیهم السلام میگویند: ما مصداق این آیه هستیم. داستانهای عجیب و غریبی در این رابطه در تاریخ مطرح است. به عنوان نمونه، روبهروی مسجد جامع دمشق، پیرمردی آمد خطاب به حضرت سجاد علیه السلام و جمع اسرای کربلا گفت: «الحمدلله» که امیرالمؤمنین یزید بر شما پیروز شد، حضرت سجاد علیه السلام در حالی که مریض بودند، فرمودند: ای پیرمرد، قرآن خواندهای؟ گفت: بله، گفتند: این آیه را خواندهای که
میفرماید: «قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی »(1)گفت: بله خواندهام. فرمودند: ای پیرمرد «القربی» مائیم. آنگاه ادامه دادند؛ ای پیرمرد قرآن خواندهای؟ و آیة «وَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ »(2)را خواندند و گفتند: «القربی» مائیم. سپس فرمودند؛ آیا آیة «وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ إِن کُنتُمْ آمَنتُمْ بِاللّهِ»(3)را خواندهای؟ گفت: خواندهام. فرمودند: «القربی» مائیم. بعد فرمودند: آیا آیة «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»(4)را خواندهای؟ پیرمرد گفت: این آیه را خواندهام حضرت فرمودند: مائیم اهل بیتی که آیه طهارت مخصوص آنها شد. پیرمرد منقلب شد و گریه کرد و توبه نمود. عمامه از سر برداشت، بر سر زد، گفت: مردم به ما دروغ گفتند، شیون زد «ثم رَفَعَ رَأسَه إلَی السَّماء و قال: اللّهم إنّی أبْرءُ مِن عَدُوّ آل محمد علیهم السلام مِن الجِنَّ و الإنس» پس سر را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا من از دشمنان آل محمد صلی الله علیه و آله بیزاری میجویم، چه از جن باشند و چه انسان. خبر به یزید رسید دستور داد او را به قتل برسانند، با شمشیر نصفش کردند، تاریخ می گوید: چند قدم پس از شمشیر خوردن راه رفت و روی زمین افتاد. (5)
منظور عرضم از آوردن این نمونه، این است که امامان ما همواره میگویند آن طهارتی که خداوند در قرآن برای اهل بیت مخصوص کرده است، مربوط به ما است و مصداق آن مائیم، حال دو حالت دارد: یا اینها نعوذ بالله دروغ میگویند که در این صورت از همة آدمها بدترند، یا راست می گویند که اگر راست بگویند باید برای این فرهنگ در زندگی خود جایی باز کرد، و مشخص است که حرکات و سکنات آنها تماماً گواه صدق ادعای آنهاست.
هیچ کدام از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله از سلمان و ابوذر گرفته تا خلیفهی اول و دوم و سوم نمیگویند ما عین طهارتیم، بارها خودشان گفتهاند: ما اشتباه کردیم(1)
و تنها یک عدهای هستند که میگویند: اولاً: ما معصوم هستیم. ثانیاً: علم و عصمت ما اکتسابی نیست، بلکه مستقیماً از طرف خدا است و میتوانید امتحان کنید.
عنایت بفرمائید، یا اینها واقعاً از همه برترند و راههای متعیّن دینداری برای جامعه اسلامی هستند و یا دروغگویند، و در نتیجه از همه صحابه پایینترند، توجه به علم و آگاهی و حرکات و سکناتشان هیچ جایی برای احتمال دروغگویی آنها باقی نمیگذارد. چون در حالتی آنها و رقبایشان روبهروی هم قرار دارند که امکان تشخیص مشکل نیست، عامل تشخیص به عنوان مصداق آیه، شخصیت و آثار آنهاست. مصداق آیه طهارت گویندگان نهجالبلاغه و دعای کمیل و صحیفه سجادیه و روایات متعدد هستند. طبق شواهد تاریخی یک مورد هم پیدا نشد که در گفتار و رفتارشان خارج از مقام عصمت عمل کنند، سختترین سؤالاتی را که هیچ یک از افراد جامعه نمیتوانستند جواب دهند به راحتی جواب میدادند، از آن طرف محتوای دعای کمیل و دعای ابوحمزه و امثال آنها طوری است که به جز با ارتباطِ وجودی با عالم قدس و داشتن نور وجود از آن عالم، ممکن نیست بیان شود. آیا به صرف ارتباط مفهومی با عالم قدس میتوان چنین سخنانی را که سراسر «وجودی» است و نه مفهومی، ارائه کرد؟ به گفته یکی از محققین: پیغمبر صلی الله علیه و آله حدوداً پنج هزار صحابه داشتهاند یکی از آنها سخنی ندارد که با کمترین سخن نهجالبلاغه برابری کند. پس معلوم است که باید روی این خانواده حساب خاصی باز کرد. در همین راستا امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«لا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لَا یُسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبَداً هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیَقِینِ إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایَةِ وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ الْآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَی أَهْلِهِ وَ نُقِلَ إِلَی مُنْتَقَلِهِ».(2)
هیچکس از این امت را نمیتوان با آل محمّد صلی الله علیه و آله قیاس نمود، و هرگز نمیتوان پروردة نعمت این خاندان را در مرتبة آنان دانست، آل محمّد اساس دین و پایگاه یقینند، تندروان و کندروان هر دو به سوی آنها بر میگردند، امتیازات ولایت به ایشان اختصاص دارد و وراثت و وصایت مخصوص آنها است.
تمام این مقدمات به این جهت عرض شد تا جایگاه آیه تطهیر روشن شود و بتوانیم به آن ایمان پیدا کنیم. اگر به جایگاه این آیه ایمان پیدا شود میفهمیم که خداوند یک راه خاصی برای دینداری به بشر نشان داده است. ولی در صدر اسلام با خانهنشینکردن این خانواده آن راه را بستند و در نتیجه جهان اسلام از حقیقت دینداری محروم شد و متأسفانه در طول این مدت فرهنگ غالب طوری بود که شیعیان هم آن استفادهای را که باید میکردند، نکردند. یکی از مصیبتهای ما این است که به اسم دفاع از اهلالبیت علیهم السلام، و به اسم پذیرفتن اهلالبیت علیهم السلام، دوباره همان راه مفهومی یا احساسات غیرمعقول را دنبال میکنیم و عملاً از نتایجی که میتوان از فرهنگ این خانواده به دست آورد محروم میشویم.
اگر شما آرامآرام، اهل البیت علیهم السلام را به عنوان کسانی که در مقام عصمت و طهارتاند و با حقیقت قرآن تماس دارند، پیدا کردید و توانستید با معرفت به فرهنگ آنها، خود را تحت ولایت این فرهنگ در بیاورید، إنشاءالله با خودِ حقیقت مرتبط میشوید و از نور «حیّ قیّومِ سمیعِ علیم» بهرهمند میگردید. عمده آن است که بتوانیم از طریق اهلالبیت علیهم السلام خود را از فرهنگ علم حصولی به سوی علم حضوری و قلبی سیر دهیم، وگرنه تبعیت ما از این خاندان صِرفاً یک ادعا خواهد بود و ائمه علیهم السلام از کسانی که ادعای شیعهبودن داشتند ولی وارد این فرهنگ نشده بودند نگران بودند. گاهی افراد زیادی از راه دور میآمدند که به خدمت امامان برسند، وقتی خود را معرفی میکردند، می گفتند: ما شیعه آن حضرت هستیم و امامان علیهم السلام شیعه بودن آنها را انکار می کردند. در مورد امام رضا علیه السلام هست که چون آنها خود را شیعه آن حضرت معرفی می کردند، فرمودند: راهشان ندهید، چندین مرتبه در چند روز متوالی آمدند و همان ادعا را کردند و حضرت اجازه ملاقات ندادند تا یک روز گفتند: ما دوستدار حضرت
هستیم، پس حضرت راهشان دادند. چون شیعهبودن یعنی آشنایی با فرهنگی که انسان بتواند از طریق ائمه علیهم السلام با نور حقایق مرتبط گردد و این غیر از طرفداری از امامان است. ائمه علیهم السلام با این اعمال دارند پیام میدهند که ای انسانها علاوه بر طرفداری از ما، راهی هست که شما میتوانید وارد آن راه شوید و با فرهنگ خاصِ ما که فرهنگ رابطه با وجود حقایق است، روبهرو گردید. فرهنگی که علی علیه السلام در وصف آن در راستای ارتباط با خدا فرمود: «لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَلَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ»(1)چشمها هنگام نظرافکندن، او را درک نمیکنند ولی دلها با حقایق ایمان او را میبینند. و عبادت واقعی آن است که قلب انسان با خدا مرتبط شود و از آن طریق خدا را عبادت کند که صاحب اصلی این راه ائمه علیهم السلام هستند و لذا امام صادق علیه السلام میفرمایند:« وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ لَوْ لَا نَحْنُ مَا عُبِدَ اللَّه»(2)
و به عبادت ما خداوند عبادت می شود و اگر ما نبودیم خداوند عبادت نمیشد. یعنی اگر مسیری که ما مینمایانیم طی نشود، خداوند به معنی واقعی آن عبادت نمیشود. هرکسی این نکته را نمیفهمد مگر شیعیان واقعی ائمه علیهم السلام که فرهنگ این خانواده را در رابطه با ارتباط با عالم غیب میشناسند. از امام باقر علیه السلام در رابطه با آیه «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»(3)هست که« نَحْنُ الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ عَدُوُّنَا الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ وَ شِیعَتُنَا أُولُوا الْأَلْباب»(4)مائیم آنهایی که میدانند و دشمنان ما آنهایی هستند که آیة مذکور در رابطة با آنها میفرماید؛ «وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ» و شیعیان ما «اولواالالباب» یا همان صاحبان خردی هستند که در آیه مذکور بدان اشاره شده.
حضرت امام حسین علیه السلام و یاران آن حضرت را در کربلا نگاه کنید، حتماً قبول دارید که زیباییهای کربلا فوقالعاده است. شما در سجدة بعد از زیارت عاشورا میگویید: «اللّهم لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکرین لَکَ عَلَی مُصابِهِم، اَلْحَمْدلله عَلَی عَظیم رَزیَّتی» ای خدا! حمد تو را است، آن هم حمد شاکرین درگاهت، به جهت مصیبتهای وارده بر آنها، حمد خدا را به جهت بزرگی مصیبت.
حمدکردن به این معنی است که زیباییهایی را در مقابل خود میبینید و آن ها را به خدا نسبت میدهید، معلوم است که یک زیبایی در این مصیبتها پیدا کردهاید که دارید آن بزرگترین مصیبت را حمد میکنید. بنده چند نمونه از حرکات واقع شده در کربلا را توصیف میکنم که روشن شود اگر قلب به صحنه آمد و انسان از طریق قلب توانست با خداوند و عالم قدس مرتبط شود و با عشق به حق پا به میدان گذاشت، چه خوبیهای فوقالعادهای به نمایش خواهد آمد. یک نمونه از آن زیباییها، حرکات شخص حضرت اباعبدالله علیه السلام در روز عاشورا است - از سخنان و حرکات حضرت تا عصر عاشورا میگذرم که خود دائرةالمعارفی از زیباییها است- این صحنه را ملاحظه کنید؛ حضرت در وسط میدان شعار می دهند:
الموتُ خَیْرٌ مِنْ رکوبِالْعار
والْعارُ خَیْرٌ مِنْ دُخول النار
اَنا الحسینُ بن عَلِیٍّ
آلَیْتُ اَنْ لا اَنْثَنِی
اَحْمی عیالاتِ اَبی
اَمْضی عَلی دینِ النَّبی(1)
1) امام حسین علیه السلام پس از وداع از زن و فرزند، سوار بر اسب به میدان آمد؛ پس مبارز طلبید، هر که در برابر حضرت قرار گرفت به خاک افکنده شد، عدة زیاد در جنگِ تن به تن به خاک افتادند، دیگر کسی جرأت به میدان آمدن نداشت. خود حضرت گاهی به میمنه لشکر عمرسعد حمله کرد و گاهی به میسره حمله مینمود، و در شعار خود میفرمود: ترجمه شعارهای حضرت این است که: مرگ در نزد من بهتر است از پذیرفتن ننگ، و پذیرفتن ننگ بهتر از قبول آتش. من حسینبن علی هستم. سوگند یاد کردهام در مقابل دشمن سر فرود نیاورم، از اهلالبیت پدرم حمایت میکنم و در راه آیین پیامبر صلی الله علیه و آله کشته میشوم. (بقیه شعارها را در مقتل خوارزمی ج2 ص 33 دنبال کنید).
راویان میگویند: به خدا قسم هرگز ندیدیم مردی را که لشکرهای بسیار او را احاطه کرده باشند و همة یاران او را کشته و اهلالبیت او را محصور کرده باشند، شجاعتر و قویُ القلبتر از حسین علیه السلام . چرا که تمام این مصائب به علاوه تشنگی و شدت گرما و بسیاری جراحت، گردی از اضطراب و اضطرار بر دامنش ننشانده بود و هیچگونه تزلزل در او راه نداشت، با این حال میزد و میکشت و گاهی که اَبطال و پهلوانان لشکر عمرسعد بر او حمله میکردند چنان بر آنها میتاخت که چون گلّة گرگدیده میرمیدند، باز لشکر دشمن گرد هم میآمد و حمله میکرد و باز حضرت به آنها حمله میکرد و آنها چون ملخ متفرق میشدند. کلمة مبارک «لا حَولَ وَ لا قُوّةَ اِلاّ بِالله» را قرائت میفرمود، ثابت قدم و استوار.
به دستور عمرسعد آن حضرت را تیر باران کردند با 4000 تیرانداز، مثل خارپشت بدن مبارکش پر از تیر شد، ولی هیچ آثاری از تسلیم در حضرت نیست، یک تیر بر دهانش و یکی بر گردنش نشست، تیرها را بیرون کشید، دستش پر از خون شد، خونها را میگرفت و به آسمان میافشاند، و یک قطره از آن خونها به زمین برنگشت. چون شیری ژیان به احدی نمیرسید، مگر اینکه او را میکشت. ابوالحُتوف جُعفی تیری به پیشانی امام زد که خون بر صورت مبارکش جاری شد. شمر در این حال به لشکر خود ندا داد برای چه ایستادهاید، چرا کار حسین را تمام نمیکنید؟ پس همگی به آن حضرت حمله کردند، مردی بار دیگر به پیشانی مبارکش سنگی زد، خون بر محاسنش جاری شد، پیراهن را بالا گرفت تا خونها را پاک کند، دیگری با تیرِ سه شاخه به قلب حضرت زد، تیر از پشت او خارج شد و خون فوّاره کرد.
حصینبنتمیم، تیری بر دهان مبارکش زد. ابوایوبغنوی، تیری بر حلقوم شریفش زد. زرعةبنشریک بر کف چپ حضرت ضربه زد و آن را قطع کرد. ظالمی دیگر بر دوش مبارک حضرت زخمی زد که آن حضرت به روی زمین افتاد.
چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود که گاهی به مشقت زیاد برمیخاست، طاقت نمیآورد و دوباره بر روی زمین میافتاد، تا اینکه سنان، نیزهای بر گلوی مبارک آن حضرت فرو برد، پس بیرون آورد و آن را بر استخوانهای سینة حضرت فرو کرد و بر این هم اکتفا نکرد، بلکه کمان بگرفت و تیری بر گلوی آن حضرت زد که حضرت افتادند.
حضرت در این حال خونهای خود را با دست میگرفتند و بر سر میریختند. عمرسعد به مردی که در طرف راست او بود گفت: از اسب پیاده شو و برو حسین را راحت کن. خولیبنیزید با شنیدن این حرف به طرف حضرت رفت، خواست سر حضرت را جدا کند، لرزشی او را گرفت. شمر به او گفت: خدا بازویت را پارهپاره کند، چرا میلرزی؟ و خود شمر آن کار را کرد. چون شمر با حضرت روبهرو شد، حضرت میخندید. هِلالبننافع میگوید: به خدا سوگند کشتهای را ندیدم که در خون آغشته شود و از حسین علیه السلام زیباتر و نورانیتر باشد.»(1)
حال عرض بنده این است که این شور و امید که شما در حضرت سیدالشهداء علیه السلام میبینید، در عین این که این همه زخم بر بدن دارد، جز این است که از طریق قلبی محقق میشود که با «وجود» عالم قدس مرتبط باشد و نه با مفهوم آن عالم؟
عرض کردم در حمدی که در سجده آخر زیارت عاشورا اظهار میدارید، نظر به زیباییهای کربلا دارید و یک نمونه از آن زیباییها را در حرکت امام حسین علیه السلام ملاحظه کردید. یکی دیگر از زیباییهای کربلا که نشان میدهد آن حرکت نیز با اتصال به عالم قدس محقق میشود، حرکات حضرت زینب علیها السلام است. از جمله حرکات زیبای این بانو اینکه دو فرزند حضرت زینب علیها السلام در کربلا شهید شدند، این دو جوان مسلّم جوانان عزیزالقدری بودهاند، کسانی که حاضرند کنار امام زمانشان شهید شوند و سعی هم دارند در این عمل سبقت بگیرند، انسانهای مورد توجه و دوستداشتنی باید باشند. حالا میبینید که وقتی حضرت زینب علیها السلام فرزندانش به طرف جبهه میروند، جبههای که شهادت در آن حتمی است، قاعده این بوده که آنها را بدرقه میکردند ولی حضرت زینب علیها السلام از خیمهگاه بیرون هم نمیآید، طوری که اگر کسی ظاهر قضیه را ببیند، میگوید گویا این دو جوان هیچ کسی را ندارند، خود اباعبدالله علیه السلام بدرقهشان میکند، و هر دو شهید میشوند. هیچکس در هنگامی که آن دو جوان شهید شدند، نه صدای زینب علیها السلام را شنید، نه چهرهاش را دید، در خیمه خود ماند و
1) «اللهوف»، سیدبنطاووس، انتشارات صلاة، ص 170 - «منتهیالآمال»، ج 1، ص 394، انتشارات کتابفروشی اسلامیه.
هیچ نالهای از خود بلند نکرد، تا نکند موجب ناراحتی حضرت اباعبدالله علیه السلام شود. ولی بعد که علیاکبر شهید میشود، واقعاً زینب علیها السلام،برای علی اکبر علیه السلام مادری کرد، غوغا کرد، زودتر از حضرت اباعبدالله علیه السلام خود را به آن بدن مطهر رساند، ضجهها کرد، به طوری که حضرت اباعبدالله علیه السلام، ایشان را دلداری میدهند. حالا سؤال من این است، آن فرهنگی که میتواند این صحنهها را به وجود آورد جز در فرهنگ اهل بیت علیهم السلام در فرهنگ دیگری ممکن است؟ یک مادری برای اثبات حقانیت یک مسیری وقتی فرزندانش -آن هم چه جوانانی- شهید میشوند هیچ ضجه و نالهای نکند ولی در شهادت علیاکبر علیه السلام آن چنان عمل کند تا موجب تسلی خاطر امام معصوم گردد. اگر در واقع این کارها نشده بود آدم میگفت: مگر میشود! مگر میشود یک زن بهترین فرزندانش را به بهترین نحو تربیت کند و ناظر بهترین اعمال از آنها باشد و بعد وقتی که شهید میشوند یک قدم جلو نیاید؟ به من بگو ببینم، اگر نور حضرت اباعبدالله علیه السلام نبود، اگر ولیالله با تصرفات باطنیاش در صحنه نبود، آیا چنین بستری فراهم میشد، که چنین زیباییها به نمایش در آیند؟ اجر حسین علیه السلام و زینب علیها السلام در قیامت که بیحدّ و حصر است، ولی در همین دنیا مگر آدم نمیخواهد بهترین شکلِ نمایش حقیقت باشد؟
عرضم از این جا شروع میشود که زینب علیها السلام تحت ولایت یک فکر و فرهنگ خاصی توانست چنین زیباییهایی خلق کند، فرهنگی که رابطهاش با قرآن رابطة حضوری و وجودی است، همان رابطهای که قرآن در توصیف آن میفرماید: «لایَمَسُّهُ إلاّ الْمُطَهَّرون». این فرهنگ یک مسیر است، این مسیر، مسیری است که اگر کسی در آن قرار گرفت به زیباترین شکل میتواند حیاتی را محقق کند که بقیه فرهنگها تصور آن را هم نمیتوانند بکنند. شما حتماً میدانید حضرت اباالفضل علیه السلام از کودکی آگاه شده است که اگر زندگی زیبا میخواهد، زیر فرمان حسین علیه السلام پیدا میشود. شب عاشورا وقتی حضرت سیدالشهداء علیه السلام فرمود: از سیاهی شب استفاده کنید و بروید، اولین کسی که از بنیهاشم سخنرانی کرد حضرت ابوالفضل علیه السلام بود و از غیر بنیهاشم زهیربنقین«رضواناللهتعالیعلیه» بود. حضرت اباالفضل علیه السلام عرضه داشت: «لا أرِنا ذلک اَبَداً» ایحسین! هرگز چنین چیزی را از ما نخواهی دید و ما هرگز چنین برنامهای نداریم. ما جانی نداریم که برداریم و برویم، جان ما شمایید، ما اصلاً زندگی بعد از شما را نمیخواهیم.
ملاحظه بفرمائید؛ این مسیر را میخواهیم شرح دهیم، مسیری که دل در صحنه است و از طریق قلب با حقایق روبهروست، این مسیر آداب و فرهنگش این است که شما در شب عاشورا میبینید. این فرهنگ را هرکس شناخت دیگر نمیتواند با عقل حسابگر و حسابهای اهل عافیت زندگی کند، و لذا زیباترین شکل زندگی را تحت نور ولایت ولیالله که قلب مبارکش با حقیقت قرآن مرتبط است، پدید میآورد.
بذل جان و ترک مال و نام و نان
در طریق عشق اول منزل است
امام معصوم در هر زمانی چهرهی خاصی دارد و در همه زمانها عامل احیای انسانیت انسانها است، چون متذکر اسلام واقعی است و اسلام وسیله احیاء انسانیت انسانها است، اگر این مسیر گم شود - مسیری که از اول بحث تا حال در مورد آن صحبت میکنیم که باید همه فعالیتهای فرهنگیِ فردی و اجتماعی به رابطة «وجودی» با حقایق منجر شود- در هیچ زمانی نمیتوانیم از زندگی خود بهره لازم را ببریم. آیه مورد بحث میگوید مطهّرونی هستند که فقط آنها میتوانند با قرآن تماس بگیرند، پس هرکس خواست به کمک قرآن نجات یابد به آنها رجوع کند. زیرا گفت: این قرآن یک حقیقت غیبی دارد که مطهّرون، فرهنگ ارتباط با آن را میشناسند. پس مطهّرون راهاند، نه یک معلمِ مطّلعِ صِرف، آنها یک مقام نوریاند، مأمور شدهاند صحنهای از ایمان واقعی را به نمایش بگذارند تا شرایط تماس با ایشان فراهم شود، حضرت اباعبدالله علیه السلام میفرماید: «أَنَا قَتِیلُ الْعَبْرَةِ لَا یَذْکُرُنِی مُؤْمِنٌ إِلَّا اسْتَعْبَر»(1)من کشته اشکها هستم، مؤمن یادم نکند جز آنکه گریهاش گیرد. یعنی مأموریت دارم که صحنهای را بنمایانم که در تماس با آن مقام، و با توجه به اوج بلند انسانیت، از طریق حسین علیه السلام، اشکها جاری شود، و از طرف دیگر اشک موجب تماس با آن مقام میگردد،(2)
فکر و مفهوم که تماس نمیآورد،آنها اشک
1) «أمالی الصدوق»، ص 137، المجلس الثامن و العشرون.
2) اشکی که در شیعه هست با ناراحتیهای عاطفی و احساساتی فرق اساسی دارد، اشک برای حسین علیه السلام عامل رابطه انسان است با مقاصد قدسی و لذا نه تنها شادی و نشاط را از شیعیان نمیگیرد، بلکه شادی و نشاط در زندگی شیعیان موج میزند. ولی نباید آن را با لذتگرایی همسان دانست، زیرا تفاوت زیادی است بین آن شادی که با پرهیزکاری همراه است و روح معنوی دارد با آنچه امروز در غرب هست که در آن، لذتگرایی مقصد و معبود شده است. در شیعه، شور زندگی با یادآوری غم غربت نسبت به عالم قدس همراه است و با فرهنگ مرگ آگاهی راه خود را از قهقهههای اهل غفلت جدا کرده و سعی دارد خود را در فرحِ حضورِ با حق حفظ کند و اشک بر حسین علیه السلام نوعی طلب آن فرح است و آنهایی که غم غربت در این دنیا را میشناسند میفهمند حزن مقدس چه حلاوتی دارد و مواظباند گرفتار لذتگرایی و خوشگذرانی اهل دنیا نشوند تا از ارتباط با حقایقِ وجودی عالم محروم نگردند.
را با حرکات خود برای ما ساختهاند تا راه اهل بیت گم نشود، چون «إنَّ لِلْحُسین مَحَبَّهٌ مَکْنُونَهٌ فی قُلوبِ المومنین»(1)میگوید: یک محبتی در دل مؤمنینِ به حق و حقیقت، نسبت به حسین علیه السلام کاشتهاند تا «مصباح الهدی» بودن امام گم نشود و همواره راه نجات امت باقی بماند.
همانطور که قرآنِ مکتوب دارای آیات متعدد است و هر کدام حقیقتی را به نمایش میگذارند تا راه انسان به سوی آسمان گم نشود، قرآن مجسم یعنی حسین علیه السلام هم آیهها دارد، آیات کبیرش، حضرت علی اکبر علیه السلام و حضرت سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام و ابالفضل علیه السلام است. چطور شما در آیات تدبّر میکنید و به آنها دل میسپارید، تا حقایق و معارف مربوطه را به دست بیاورید، باید با آیات کربلا نیز انس بگیرید، کاری کنید که از فرهنگ انس با آیات کربلا و با آن قرآن مجسم در کربلا، محروم نشوید وگرنه از بهترین راه ارتباط با عالم قدس محروم شدهاید. به نظر بنده؛ خداوند به شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» در آخر عمر یک توفیق بزرگ داده است که حاصل آن توفیق سخنرانی های کتاب «حماسه حسینی» است. از این کتاب روشن میشود که شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» به یک شعور خاصی نسبت به حضرت اباعبدالله علیه السلام و اصحاب بزرگوار آن حضرت رسیده است که خیلیها این شعور را ندارند. از امام صادق علیه السلام هست که؛ «مَنْ أرادَ الله بِهِ الْخَیْرَ قَذَفَ فِی قَلْبِه حُبَّ الحُسین علیه السلام »؛(2)اگر خداوند خواست کسی را به خیر برساند محبت حسین علیه السلام را در قلب او میاندازد. حبّ حسین علیه السلام شعوری است که در سخنان شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» آن را میبینیم و نشانه ارتباط قلبی شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» با ذوات قدسی ائمه معصومین علیهم السلام است.
إنشاءالله فرهنگ انس با حقیقت اهل بیت علیهم السلام با مقدماتی که در این چندین جلسه عرض شد تا حدی شروع شد سعی بفرمایید موضوع را دنبال کنید تا معنی این که گفته میشود اهلالبیت علیهم السلام راه ارتباط خلق با خالقشان هستند، روشن شود و بفهمیم چگونه میشود از طریق
کسانی که در هیچ مکتبی درس نخواندهاند و مشغول علوم مفهومی نگشتهاند، با حقایق عالمِ وجود مرتبط گشت و به آنها علم حضوری پیدا کرد، همان علمی که خداوند درباره آن میفرماید: «اِتَّقُوالله وَ یُعَلِّمُکُمُ الله»؛(1)تقوا پیشه کنید و خدا شما را تعلیم میدهد. آن علمی که خداوند به بندهاش ارزانی میفرماید، نوری است برای ارتباط با وجود حقایق، تا نور خودِ حقایق در قلب انسان متجلی شود.
باید بتوان بین وجود و ماهیت فرق گذارد تا مفاهیم وجود را به جای خودِ وجود نگیریم، و با سایة حقیقت، عمر خود را بدون هیچ ثمری تمام نکنیم. همین طور که ممکن است خودمان را گم کنیم و آنکه اصل اساس خودمان نیست را به جای خود بگیریم و عمرمان را صرف ناخودِ خود کنیم، ممکن است مفاهیم و ماهیات را به جای حقیقت بگیریم، بدن و مدرک و شهر و جنسیت همه همه مربوط به ناخود است. خارج از اینها باز خودتان، خودتان هستید، خودتان فقط هست. یعنی اگر میخواهید «وجود» را بفهمید، خودتان را بدون ناخودها بنگرید، آنوقت با وجود آشنا میشوید و بدون هیچ فکر و تصور ذهنی با خودتان یا بگو با «وجود» مرتبط شدهاید.(2)
و این نوع ارتباط و آگاهی از وجودِ خود یا وجود خدا و وجود ملائکه را علم حضوری میگویند، چون در این علم خودِ معلوم نزد شما است، نه صورت ذهنی و مفهوم آن. در فعالیتهای شبه قدسی به جای حقایق و مرتبطشدن با «وجودِ» حقایق، علم حصولی به حقایق را همة مطلب میگیریم و مفهوم و صورت ذهنی حقایق را عین وجود حقایق میپنداریم و از برکات نور حقایق الهی محروم میشویم، هرچند در حافظة ذهن خود هزاران اطلاع از آن حقایق داشته باشیم.
در همین رابطه مولوی در راستای آنکه باید علمی آموخت که در آن خودمان در میان نباشیم و سراسر وجودمان رؤیت حقیقت باشد، داستان مشهور نحوی و کشتیبان را مطرح میکند که:
آن یکی نحوی به کشتی درنشست
رو به کشتیبان نهاد آن خود پرست
گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا
دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب(1)
لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فگند
گفت کشتیبان به آن نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن(2)
بگو
گفت نی ای خوش جواب خوب رو
گفت کل عمرت ای نحوی فناست
ز آن که کشتی غرق این گردابهاست
مولوی با نقل این داستان میخواهد ما را متذکر این نکتة بلند بکند که انسان باید به مقام محو که عبارت است از زایلکردن منیت و انانیت، برسد و لذا در ادامه میگوید:
محو می باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی، بیخطر در آب ران
چون وقتی انسان از خودخواهیها مُرد و خود را در مقابل حضرت حق محو نمود همچنان که آب دریا مرده را بر سر خود مینشاند، دریای اسرار نیز انسان را بر فرق سر مینشاند. گفت:
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد
چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
و در این حال با اسرار الهی و حقایق ربّانی مرتبط خواهی شد.
حقیقت آن است که انسان در مقابل حق، هیچ است هیچ، نیستیای است، که وجودش همان اتصال به حق است و چیزی جز «اتصال» نیست و لذا اگر این اتصال از بین برود، نیست است، نیست. کافی است دائم متوجه این «نیستیِ» متصل به حق باشد تا در «حقیقت» سُکنی گزیند. همة مشکلات از وقتی پدید میآید که انسان خود را از این نیستی بیرون بکشد، دیگر خود را و همه چیز را وارونه میبیند. گفت:
نفس را از نیستی وا میکشی
زانکه بیفرمان شدن در بیهشی
نیستی باید، که آن از حق بود
تا که بیند اندر آن حسن احد
هیچکس را تا نگردد او فنا
نیست ره، در بارگاه کبریا
هست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین، نیستی
انسان با تجلی نور حق نجات مییابد، و نور هستی آنگاه در قلبش تجلی میکند که خود را برای حق خالی کرده باشد و به لطف حق نیستی خود را به صحنه آورد. و نیز وقتی حضرت حق خود را بر قلب انسان متجلی کند که نیستی انسان برای او نمایان شود. پس:
نیستی باید، که آن از حق بود
تا که بیند اندر آن حسن احد
وقتی انسان «نیست» شد، کلّ مطلق برایش جلوه میکند و این معراج حقیقی انسان است که:
هست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین، نیستی
مولوی در جای دیگر به زبان دیگر بر این نکتة مهم تأکید دارد که به حقیقت ماهیات باید نظر داشت، و انسانها را تشویق میکندکه نظر جانشان را به خودِ حقیقت بیندازند و از انوار متجلی از آن حقایق برخوردار شوند. میگوید:
هیچ نامی بیحقیقت دیدهای
یا ز گاف و لامِ گُل، گُل چیدهای
اسم خواندی رو مسمی را بجو
مه به بالا دان نه اندر آب جو
تا قیامت گر کسی مِیّ، مِیّ کند
تا ننوشد باده، مستی کی کند ؟
نام فروردین نیارد گل به باغ
شب نگردد روشن از نام چراغ
گر ز نام و حرف خواهی بگذری
پاک کن خود را ز خود هین یک سری
همچو آهن ز آهنی بیرنگ شو
در ریاضت آینهی بیزنگ شو
خویش را صافی کن از اوصاف خود
تا ببینی ذات پاک صاف خود
بینی اندر دل علوم انبیا
بیکتاب و بیمعید و اوستا
باید باخالی کردن ذهن از ماهیات وبا نظر به نیستی خود و نیستی همه چیز، با وجودِ واقعیات مرتبط بود و نه صرفاً با ماهیات و مفاهیم و اسامی آنها.
إنشاءالله در جلسات آینده به این موضوع بیشتر پرداخته میشود.
در این جلسه میتوان مطالب مطرحشده را به صورت زیر جمعبندی کرد:
1- وقتی از حجاب مفاهیم بگذریم و نظر به «وجود» حقایق بکنیم، میتوان از تجلیات انوار الهی بهرهمند شد.
2- باید مواظب بود در عبادات خود، جنبة مفاهیم حصولیِ آیات الهی ما را مشغول به خود نکند و از اُنس با حق محروم شویم.
3- برای ارتباط مفهومی با حقایق، طهارت باطن نیاز نیست ولی در ارتباط حضوری با حقایق، حتماً طهارت باطن کارساز است و مطهّرون با حقیقت وجودی قرآن در تماساند.
4- اگر عقلها از رؤیت حق محجوباند ولی راه قلبها به سوی رؤیت حق بسته نیست.
5- رابطه بین طهارت مطلق اهلالبیت علیهم السلام و تماس قلبی با حقیقت قرآن یک موضوع است، و روش اهلالبیت علیهم السلام که به خودی خود یک راه است برای ارتباط با حقایق، موضوع دیگر.
6- ارتباط با حقایق دارای شدت و ضعف است و سلوک در این راستا معنی میدهد که سالک با رفع حجابها بتواند ارتباط خود را با حقایق شدت بخشد،درحالی که شدت و ضعف در ارتباط با مفاهیم معنی نمیدهد و لذا سلوک و ارتقاءِ درجه هم در رابطه با مفاهیم بیمعنی است.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در رابطه با راههایی است که ما را از پوچی برنامههای فرهنگی و عبادی نجات میدهد. تا حدّی روشن شد که اگر بتوان با خودِ حقایق و جنبه «وجودی» آنها مرتبط شد و قلب را در صحنه ادراک، در آن راستا رشد داد، نجات از پوچیها عملی خواهد بود. تنها تأکید بنده این است که عزیزان مستحضر باشند، قلب به این راحتیها برای آنچنان مقصودی به صحنه نمیآید، و شرط حضور قلب در صحنة کشف حقایق، طهارت آن از طریق دستورات شرعیه است. درست است که برکاتِ در صحنه بودن قلب قابل مقایسه با در صحنه بودن سایر عوامل ادراکی نیست، ولی شرط به صحنهآمدن قلب هم شرط سادهای نمیباشد. آری اگر قلب در صحنه آمد به نور علیم مطلق منوّر میشود و شور خاصی میگیرد، ولی شرط رفع حجاب برای تجلی این نور، طهارت است و سر سلسله و صاحبان این طهارت اهل بیت علیهم السلام هستند، و همانطور که عرض شد نمونة بارز این شور قلبی و زیباییهای آن را میتوانیم در صحنه کربلا ببینیم.
کربلا صحنه نمایش بینشی است که با بینش بقیه مسلمانان فرق اساسی دارد، حتی آنهایی که مخالف یزیدند ولی شیعه امام نیستند، به امام حسین علیه السلام توصیه میکنند چون در این راه کشته میشوی به طرف کوفه حرکت نکن، و امام حسین علیه السلام که بهتر از آنها میداند در صحنهای قدم گذارده که سادهترین کار کشتهشدن است، این حرفها را به چیزی نمیگیرد تا بتواند اسلام اهل بیت علیهم السلام را که اسلام قلبی و حضوری است به نمایش بگذارد. او میخواهد اسلام را از حجاب اموی آزاد کند، در حالی که توصیهکنندگان میخواهند حسین علیه السلام را از شمشیر امویان آزاد نمایند.(1)
امام حسین علیه السلام و اصحاب او در آن موقعیت تاریخی مقامی را
1) به نوشتار «کربلا در سطوح مختلف تحلیل» مراجعه فرمایید.
میشناختند و سعی میکردند خود را به آن مقام نزدیک کنند که آن مقام، مقام ارتباط وجودی با حقایق عالم قدس است. یک عمر به دنبال آن بودند که تمام دل و جان خود را در معرض توجه تامّ به حقایق عالم قدس قرار دهند و از آن حقایق نور بگیرند و در پرتو انوار آن عالم، بندگی خود را به نمایش بگذارند و حالا به مدد نور حسین علیه السلام چنین شرایطی برای اصحاب آن حضرت پیش آمده است. از جمله این افراد که سخت به دنبال ارتباط با عالم قدس است زهیربنقین میباشد، سالها او در آتش فراق چنین زندگی میسوخت ولی نمیدانست چگونه آن را بهدست آورد. میدانست چه میخواهد ولی نمیدانست چگونه بهدست آورد. او از پدرش صفای دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله را شنیده بود که چگونه در آن زمان به نور وجود آن حضرت، شرایط ارتباط با عالم قدس به بهترین نحو فراهم بود. در همان سالی که امام حسین علیه السلام از مکه به طرف کوفه رهسپار شد، او نیز از سفر حج برگشته است ولی آنچه را میخواست در این سفر معنوی بهدست نیاورد، و در عین حال علتش را نمیداند. زیرا از این نکته مهم غافل بود که بدون مدد روح امام معصوم علیه السلام هرگز آن مقصد بزرگ یعنی ارتباط با حقایق عالم قدس محقق نمیشود، نیستیهایی را که باید هست شوند میشناخت ولی راه هستکردن آنها را نمیدانست و لذا وقتی بالاخره با آن همه احتیاطی که کرد تا با حضرت روبهرو نشود، حضرت اباعبدالله علیه السلام را ملاقات کرد فهمید عجب! آن چه را میخواست همین است و راهی که به دنبال نمایش عشق به خدا است همین راهی است که حسین علیه السلام به دنبال آن است و امامت امام معصوم علیه السلام آن راه را به عهده گرفته است. در واقع حرف حسین علیه السلام به زهیر این بود که ای زهیر چرا از من دوری می کنی؟ آن که میخواهی منم. این که شما در تاریخ میبینید زهیر سریعاًَ به زن و فرزند و عشیرهاش گفت من راهم را پیدا کردم و از آنها جدا شد، به این جهت بود که سالها فکرکرده بود که خدایا راه ارتباط با عالم قدس را میخواهم و نه راه ارتباط با مفاهیم عالم قدس را، به دنبال نورِ دینی بود، و نه به دنبال اطلاعات دینی و لذا در واقع زبان زهیر به امام حسین علیه السلام این شد که:
چون یافتمت جانان
بشناختمت جانان
و به همین جهت زهیر در شب و روز عاشورا توانست زیباییهای فوقالعادهای را به نمایش گذارد، گویا سالها برای چنین صحنهای تمرین کرده بود، خوب میفهمد که امام حسین علیه السلام از چه چیزی سخن میگوید.
از نمونههایی که تلاش میکردند از مفاهیم به بالاتر سیر کنند و با خودِ حقایق مرتبط شوند، جناب مولوی است. حتماً می دانید او سال ها منتظر چیزی بود غیر از آن چه داشت، که یک مرتبه در اثر روبهروشدن با شمس تبریزی آن را پیدا کرد. سال ها منتظر راهی است فوق آن علم و اطلاعاتی که از عالم قدس دارد، راهی که او را به آن عالم متصل کند و زیر پرتو نور آن عالم به شعف و نشاط درآورد. سالها «نیست»ها را یکی یکی ارزشیابی کرد و دید آن چیزهایی را که می داند اگر دقت کند و نسبت به «وجود»، مقایسه نماید، همه هیچ اند، و وجود خارجی ندارند، مفهومِ وجوداند و نه خودِ وجود، و به همین جهت هم شورآفرین نیستند، یک مرتبه میبیند ای وای با آن همه اطلاعات، هیچ چیز در قلب او نیست، گویا خدا او را آماده می کرد تا در ملاقات با شمس تبریزی کاهلی نکند و از فرستاده خدا استفاده کامل بنماید. شوخی نیست! شمس تبریزی شوری در مولوی ایجاد کرد که از یک عالِم فقیه، به قول خود او یک شاعر ترانهگو ساخت، میگوید:
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقارم دیدی
بازیچه کودکان کویم کردی(1)
اگر کسی توانست درست نیستیها را بشناسد آنها را رها میکند و هستیها را میگیرد. در همین راستاست که اولاً؛ باید بین اعتباریات با واقعیات فرق گذاشت، ثانیاً؛ باید بین مفهومِ واقعیات با وجود واقعیات تفکیک کرد، و گرنه همه زندگی ما را اعتباریات و مفاهیم اشغال میکند و بدون آن که بخواهیم، در نیستی زندگی میکنیم. قبلا عرض کردم اعتباریات مثل این که من برای اصفهانی بودن خودم جایی باز کنم در حالی که اصفهان یک موضوع اعتباری
1) «دیوان شمس»، بخش اول، قسمت 16.
است و بر اساس یک پیشفرض ذهنی قطعهای از زمین را به نام اصفهان گذاردهاند، سایر اعتبارات همه و همه از همین مقولهاند. اگر ما این اعتباریات را واقعیات بپنداریم و با آنها معامله واقعیات کنیم، در واقع زندگی خود را وارد نیستیها کردهایم و پنجرة نیستیها و وَهمیات را به زندگی خود باز کردهایم، آن وقت عنایت داشته باشید که «نیستی، نیستی میآورد». ولی اگر بتوانیم از نیستیها بگذریم، «هستی» را پیدا میکنیم و به محتوای حقیقی که همان هستی است، نایل میشویم، هستی یعنی آنچه هست و ماندنی است.
عمده آن است که به هستیها منتقل شویم و سخت تلاش نماییم از نیستیها گذر کنیم، حال چه این نیستیها امور اعتباری باشند و چه مفاهیمِ حقایق باشند، و نه وجود حقایق. اگر روی این موضوع دقت لازم انجام گیرد می توان گفت زمینه رؤیت وجود حقایق شروع شده است و یکی از آن حقایق در عالم، امام معصوم علیه السلام است، مگر ما در معارف خود نداریم امام سبب متصل بین ارض و سماء است؟(1)
و در نتیجه یک حقیقت آسمانی است، با خصوصیات حقایق آسمانی و لذا رؤیت او به عنوان واسطة فیض در عالم هستی، رؤیت عالیترین حقایق عالم امکان است و چون رؤیت وجودیِ حقایق، موجب ارتباط وجودی با آن حقایق است. انسان در رؤیت وجودی با حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه قلبش از پرتو انوار کمالات آن انسان کامل بهرهمند می شود، در آن حال است که می توان گفت امام زمانِ خود را شناخته و از مرگ جاهلیت نجات یافته است(2)
و از آن جایی که امام زمان عجل الله تعالی فرجه عین عبودیت و عین عدالت و عین رکوع و سجوداند، تا کسی از مفهوم و ماهیت آزاد نشده و به وجود سیر نکرده باشد، نمیتواند آن ذات مقدس را درک کند چون با نگاه ماهیتگرا به دنبال «وجود» می گردد، در این حال است که ممکن است با خیالات خود صورتی از امام بسازد و این غیر از آن است که انسان با حقیقت آن ذات مقدس روبهرو شود و در راستای رویارویی با او، جمال آن حقیقت در خیال انسان نیز جلوه کند که هوالمطلوب.(3)
1) «بحارالأنوار»، ج 23، ص 101.
2) چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» هرکس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است(«مسند»، احمد حنبل، ج4، ص 96 - «صحیح مسلم»، ج 6، ص 22).
3) به کتاب «جایگاه و معنی واسطة فیض»، قسمت «ملاقات با امام زمان عجل الله تعالی فرجه، خطرها و غفلتها» رجوع شود.
به هر حال عنایت داشته باشید اگر وارد «وجود» بینی شدیم وارد دنیای عجیبی خواهیم شد، مثل اینکه از نیستی وارد هستی شدهایم و وقتی با هستی مأنوس شدیم سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام که از منظر وجودِ عالَم با عالَم روبهرو هستند برای ما معنی دیگری پیدا می کند. به گفته مولوی:
در دل هر امتی کز حق مزه است
قول و گفتار پیمبر معجزه است
چون پیمبر از برون بانگی زند
جان امت در درون سجده کند
چون انسان در آن حال می فهمد پیامبر صلی الله علیه و آله چه میگوید.
تا حال بحث در این قسمت بود که بفهمیم نیستیها به صورتهای مختلف چهره هستی به خود میگیرند و عمر ما را مشغول خودشان میکنند و بعد از مدتی متوجه میشویم هیچ چیزی نداریم. اگر انسان از این موضوع غافل شود و نتواند علت احساس پوچیها را تحلیل کند تقریبا نیستیها خلاصش میکنند و در این صورت نباید کسی جز خودش را ملامت کند.
وقتی نیستیها را با چهرههای مختلف شناختیم، و توانستیم آنها را نفی کنیم، مقابل آن یعنی «هستی» رُخ می نمایاند که من آن هستیام، که به دنبالش بودی و در نتیجه خواهی گفت:
آن که عمری
در پی او می دویدم کو به کو
ناگهانش یافتم
با دل نشسته روبهرو
حضرت اباعبدالله علیه السلام به زهیر که دنبال راهی بود تا به آسمان معنا وصل شود، گفتند: آنکه میخواهی من هستم، کجا دنبالش میروی؟ اگر کسی آفات نیستیها را در زندگی بشناسد وقتی با هستیها روبهرو شود، به راحتی آن را میشناسد، وقتی مثل زهیر با امام علیه السلام -که متذکر «وجود» حقایق است - روبهرو میشود، میبیند راست میگوید، متوجه میشود امام علیه السلام از افقی دیگر سخن میگوید و راه دیگری را پیشنهاد می کند، در واقع حرف زهیر به حضرت اباعبدالله علیه السلام این است که:
گرد جهان گردیدهام
مهر بتان سنجیدهام
خوبان عالم دیده ام
اما تو چیز دیگری
در واقع زهیر دردِ دل خود را با حسین علیه السلام شروع کرد، که ای فدای تو شوم سالها به دنبال تو بودم، ولی هرچه جستجو می کردم انسانهای دروغین مییافتم.
از دل خاک، خاک تیره و سرد
جای بابونه، تیغ میروئید
جای گلهای ارغوانی رنگ
دشنه های دریغ میروئید
اما ای حسین با ملاقات با تو؛
آمد از سمت باغِ روشن وَحی
باغبانی که بوی قرآن داشت
پس چگونه تو را رها کنم؟ و از این طریق زهیرِ سرگردان در نیستیها که در زندگیاش همهچیز بیبرکت بود.
ابرها، ابرهای بی برکت
دشتها، دشتهای پر تشویش
با روبهروشدن با حسین علیه السلام آنچنان تغییر کرد که:
ابرهای کریم باریدند
کهنه بغض قدیمِ قریه شکست
خشک رودی که بوی غم میداد
به زلال ترانهها پیوست
و بدینسان حسین علیه السلام را به عنوان مغز عالم وجود پیدا کرد. در شب عاشورا پس از آنکه حضرت اذن دادند که افراد میتوانند بروند؛ «فَقامَ زُهَیْرُبْنِ الْقَیْنِ وَ قالَ: لَقَدْ سَمِعْنا- هَداکَاللهُ یَابْنَ رَسُولِاللهِ- مَقالَتَکَ، وَ الله لَوْ کانَتِ الدُّنْیا لَنَا باقِیَةً وَ کُنّا فیها مُخَلَّدینَ، لآثَرْنَا النُّهُوضَ مَعَکَ عَلَی الْإقامَةِ فیهَا».(1)
در این هنگام «زهیربنقین» از جای برخاسته و گفت: ای پسر پیامبر! خداوند تو را راهبری نماید. فرمایشات تو را شنیدیم، به خدا قسم اگر دنیا باقی و زندگی ما در آن جاویدان باشد، و تنها جدایی از آن در یاری و همراهی شما باشد، باز ما در یاری و کمک به تو استقامت میورزیم و آن را بر زندگانی جاودان ترجیح میدهیم.
1) «تاریخ طبری»، ج 3، ص 307، به نقل از یاران شیدای حسین علیه السلام، حجتالاسلام دکتر مرتضیآقا تهرانی.
چرا زهیر می تواند چنین انتخاب بزرگی انجام دهد، چرا به همشهریانش یعنی لشکر کوفه می گوید: «به خدا سوگند، مرگ با حسین علیه السلام برای من محبوب تر از همیشه زیستن با شماهاست»(1)
زیرا زهیر به «وجود» نظر دارد و متوجه شد حسین علیه السلام مغز عالم وجود در موطن عالم امکان است و لذا چند روز با او بهسر بردن و با او شهیدشدن را به همیشهماندن با غیر حسین علیه السلام ترجیح می دهد.
آری؛ وقتی نیستها را بشناسیم خوب می فهمیم هست ها کدام است، اصل همه هست ها هستی مطلق یعنی خداوند است و هرکس او را درست شناخت، هر چه را از اوست می شناسد و لذا پیام الهی پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و امامانی را که نظر به هست مطلق دارند میتواند بشناسد، بر همین اساس به ما توصیه شده است در ظلمات آخرالزمان این دعا را بخوانیم که:
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنی نَفْسَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی نَفْسَکَ لَمْ اَعْرِف نَبِیکَ، اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ، اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فِاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ظَلَلْتُ عَنْ دینی»(2)
خدایا! خودت را به من بشناسان که اگر خودت را به من نشناسانی پیامبرت را نخواهم شناخت، خدایا! رسولت را به من بشناسان که اگر رسولت را به من نشناسانی، حجتت را نخواهم شناخت خدایا! حجتت را به من بشناسان که اگر حجتت را نشناسم، در دین خود به گمراهی میافتم.
چون وقتی خدا را به عنوان اصل وجود شناختیم، نبی الله و پیامبر او را که تجلی نور وجود مطلق است، میتوان شناخت و معنی مغز وجود بودن حجت الهی روشن میشود، در آن حال مییابی که وَحی متذکر «وجود» است و در وحی الهی به مطهرونی اشاره کرده است که با «وجودِ» قرآن مرتبطاند و لذا فرمود آنها حقیقت قرآن را حس میکنند و مَسّ مینمایند و نگفت از آن حقیقت مطلعاند. اگر آیه قرآن اینچنین بود که «لا یُعَلِّمُهُ اِلّا الْمُطَهَّرُون» مطمئن باشید دیگر قرآن، قرآنِ نازلشده از طرف خداوند نبود. اینجا است که آدم میفهمد قرآن
بهواقع از طرف خداوند است چون حقیقت بزرگ، یعنی قرآن نمی تواند یک مفهوم باشد و چون قرآن یک حقیقت غیبی است می توان به کمک قلب - آن هم قلب پاک و مطهر- آن را لمس کرد به همین جهت میفرماید: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ» خیلی قرآن بلند مرتبهای است، «فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» در صحیفهای دست نایافتنی و متعالی، ولی نه یک نوشتهای که مثل الفاظ آن را بخوانند بلکه «لا یَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ» یک حقیقتی است که قابل انس و تماس است.
حرف بنده اینجا است که عنایت داشته باشید در رابطه با قرآن با یک حقیقت وجودی روبهرو هستید که بسیار بلند مرتبه است، و اساساً «وجود» چنین است که به راحتی رخ نمینمایاند و در حجاب میرود. ولی ماهیت با یک ارتباط ذهنی به سرعت در دسترس ذهن قرار میگیرد، «وجود» به خودی خود بلند مرتبه است، چه رسد به مرتبة عالیه وجود یعنی قرآن که لازمه ارتباط با آن، داشتن مطلق طهارت است از همة وهمیات در موضع عقیده، و از همة خبائث در موضع اخلاق. به همین جهت امامان معصوم علیهم السلام با همه گرایشهای انسانی که دارند، باید دائماً خود را در حالت عصمت حفظ کنند تا ارتباط با حقیقت وجودی قرآن برایشان پایدار بماند. لذا استغفار معصوم با استغفار غیرمعصوم متفاوت است، استغفار غیر معصوم «لِلرَّفع» است یعنی استغفار میکند تا گناهان رفع شود. اما استغفار معصوم «لِلدَّفع» است، یعنی برای دفع گناه استغفار میکنند تا گناه جلو نیاید و آنها باقی بر مقام خود باشند. و این کارِ بسیار مشکلی است که انسان تلاش کند همواره در قله عصمت بماند، با اینکه آنها انساناند و مثل بقیة انسانها در زندگی طبیعی خود هزاران گرایش دارند، غضب دارند، شهوت دارند، میل به غذا و غیره دارند، حال در میان اینهمه گذرگاهها و گرایشهای طبیعی، عصمت خود را حفظ میکنند. عنایت کنید چه کار بزرگی است، زیرا آن عصمت یک موضوع وجودی است و با حضور دائم قلب در محضر حق، حفظ میشود، اگر یک لحظه آن حضور به هر دلیلی ضعیف شود از مقامِ قله عصمت و قربِ حق فرو میافتند. برای همین عرفا میفرمایند:
محنت قرب ز بُعد افزون است
جگر از محنت قربم خون است
نیست در بعد جز امید وصال
هست در قرب همه بیم زوال
پس در مقام قربِ الهی همواره بیم زوال و جداشدن از آن مرتبه هست و لذا برای دفع هرگونه عامل غفلت به استغفار نیاز است. وقتی انسان هنوز در مقام قرب نیست میگوید إنشاءالله میرسم اما وقتی در مقام قرب وارد شد همواره نگرانی زوال آن حالت، او را به تلاش و عبادات بیشتری وارد میکند و لذا میگوید «جگر از محنت قربم خون است» حالا که حضرت رسول صلی الله علیه و آله به قرب و به نبوت رسیدند هر شب نماز شب برایشان واجب است، تمام مستحبات که امامان معصوم علیهم السلام مقیدند انجام دهند به جهت حفظ مقام قرب است. در روایت داریم:
«أَنَّ مَوْلَانَا الصَّادِقَ علیه السلام کَانَ یَتْلُو الْقُرْآنَ فِی صَلَاتِهِ - فَغُشِیَ عَلَیْهِ- فَلَمَّا أَفَاقَ سُئِلَ مَا الَّذِی أَوْجَبَ مَا انْتَهَتْ حَالُهُ إِلَیْهِ- فَقَالَ مَا مَعْنَاهُ مَا زِلْتُ أُکَرِّرُ آیَاتِ الْقُرْآنِ - حَتَّی بَلَغْتُ إِلَیحَالٍ کَأَنَّنِی سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا»(1)
حضرت صادق علیه السلام در نماز قرآن میخواند ناگهان بیهوش شد وقتی به هوش آمد سؤال کردند چه شد که حال شما تغییر کرد. جوابی دادند که مضمونش این بود: آیات قرآن را تکرار کردم تا به جائی رسید که گویا این آیات را از کسی که نازل کرده میشنوم.
این همه انرژی برای این است که حالت ارتباط با عالم قدس برایشان باقی بماند.
حال اگر عدهای عین عصمت شدند، نمونه کامل روشنکردن حق و باطل کارها میباشند و به خودی خود نمایش خوبیها هستند. همانطور که شما در نفس خود جهت تشخیص صحیح یا غلطبودن قضایا، بدیهیات را دارید. بدیهی عبارت است از معرفتی که آن چنان برای انسان روشن است که دیگر هیچ احتیاج به اثبات ندارد، مثل اینکه میدانید «جزء هر چیز از کُلّ آن چیز، کوچکتر است». اگر از شما بپرسند چرا اینچنین است؟ میگویید: چرا نمیخواهد، معلوم است! چون اگر درست تصور کنیم، تصدیق میکنیم، تصورش کافی است برای
1) «بحارالأنوار»، ج 47، ص58 .
تصدیقش. در علوم نظری این را بدیهی میگویند و بر مبنای آنها صحیح یا غلطبودن فکر یک شخص را تشخیص میدهید. حال علاوه بر بدیهی نظری، بدیهیهای عملی هم داریم، و آنها امامانی هستند که تکویناً در مقام طهارت قرار دارند، آنها عین عصمتاند و لذا خودشان ملاک حق و باطل کارها هستند. همینطور که خداوند در فطرت آدم یک عقلی را میگذارد که آدم بتواند به کمک مقدماتِ بدیهی به فهم برتر برسد، و ریشة همه استدلالهای عقلی خود را بدیهیات قرار دهد، در خارج هم یک عدهای باید عین عصمت باشند تا ریشه شناخت حق و باطل کارها به کمک آنها ممکن شود و انسانها برای شناخت مصداق خوبی و بدی به چنین انسانهایی نیاز دارند و قرآن ما را به سوی آنها راهنمایی میکند و میفرمایند آنهایی که عین طهارتاند و مقامشان مقام فهم حقیقت قرآن است چه کسانیاند، و شما اگر خواستید ماوراء علم حصولی با حقیقت وجود عالم مرتبط باشید باید راه و رسم آنها را بشناسید. در واقع امامان معصوم علیهم السلام برای نجات از پوچیِ فعالیتها، گمشده همه انسانها هستند و جهان بدون امامان معصوم علیهم السلام حتماً به پوچی گرفتار میشود و معرفت او در حد مفاهیم می ماند و آن میشود که اکنون هست:
نی صفا می ماندش نی لطف و فر
نی به سوی آسمان راه سفر
در دعای ندبه با خداوند به نجوا مینشینی و در مورد مقام اهلالبیت علیهم السلام میگویی:
وَ قُلْتَ «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اهلالبیت وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا».(1)
ای خدا! در باره خاندان پیامبرخدا صلی الله علیه و آله فرمودی خداوند اراده کرده تا فقط شما اهل بیت را از هرگونه رجس و ناپاکی دور سازد و آنهم پاکبودنی خاص.
با دقت در آیه فوق یعنی آیة تطهیر؛ نکات زیر مورد توجه قرار میگیرد:
اولاً : «رِجْس» از نظر لغت چون با «ال» آمده، به معنی هرگونه پلیدیِ جسمی و روحی است.
ثانیاً: بیش از 70 حدیث که بیشتر آن از اهل سنّت است اقرار دارند که «اهلالبیت» شامل، رسولخدا صلی الله علیه و آله و حضرتعلی علیه السلام و فاطمهزهرا علیها السلام و امامحسن و امامحسین«علیهماالسلام » میباشد.(2)
ثالثاً: همان طور که قبلا عرض شد، چون خداوند اراده برای تطهیر در آیه مذکور را منحصر به اهلالبیت علیهم السلام کرده و گفته است «اِنَّما»، پس اولاً: این تطهیر، آن تطهیر عمومی که خداوند برای همه مسلمین اراده کرده است نمیباشد، و اگر همان تطهیری بود که برای عموم مردم اراده کرده بود، دیگر مقام خاصی برای اهلالبیت علیهم السلام محسوب نمیشد. ثانیاً: چون خداوند تشریعاً طهارت و تزکیه را برای همه خواسته است، پس این طهارت، طهارت تشریعی نبوده، بلکه طهارت تکوینی میباشد. یعنی طهارت و عصمت موهبی که در اثرآن، نیروی فوق العادة باطنیِ عصمت در آنها ایجاد شده است، تا آنها نمونة کامل زندگی صحیح برای بشریت باشند و بشریت با اطمینان به عصمت آنها راه ارتباطِ وجودی با حقایق قرآنی را بگیرند.
شما در آن فراز از دعای ندبه متوجه طهارت خاص اهل بیت پیامبر علیهم السلام میشوید و آن را اظهار میدارید که خدایا! ما به چنین مسألهای ایمان و اعتقاد داریم و سپس در فراز بعدی اظهار میدارید:
«ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِی کِتَابِکَ فَقُلْتَ «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی»(1)وَ «قُلْتَ مَا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ»(2)وَ «قُلْتَ مَا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّ مَنْ شَاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلا»(3)فَکَانُوا هُمُ السَّبِیلَ إِلَیْکَ وَ الْمَسْلَکَ إِلَی رِضْوَانِکَ»
آنگاه تو ای پروردگار! در قرآنت اجر و مزد رسالت پیغمبرت را محبت و دوستی امت نسبت به ذیالقربای آن حضرت، یعنی اهل بیت قرار دادی، و به پیامبرت فرمودی که بگو: من از شما امت به عنوان اجر رسالت جز مودّتِ نزدیکان و خویشاوندانم، چیز دیگری نمیخواهم و باز فرمودی: همان اجرِ رسالتی را هم که خواستم به نفع شما خواستم، و باز
فرمودی بگو: من از شما امت اجر رسالتی نمیخواهم جز آنکه شما راه خدا را پیش گیرید. پس اهل بیت رسول، همان طریق و مسیر رسیدنِ بندگان به خوشنودی تو میباشند.
ملاحظه میکنید که در مورد اهل بیت پیامبر علیهم السلام، میگویی «هُمُ السَّبیل» یعنی اهلالبیت راه رسیدن به حقایق هستند و این مقام غیر از مقام یک معلمی است که با علم حصولی تعلیم میدهد. قرآن میفرماید: «قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَن شَاء أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً»،(1)ای پیامبر بگو: در مورد قرآن و رسالتِ خود چیزی نمیخواهم مگر آنکسی که بخواهد راه پروردگارش را بگیرد، یعنی اجر رسالت من همان کسی است که به سوی پروردگارش سیر میکند، و شکرانة این کار از ناحیة خدا، خود این شخص است که راه پروردگار را پیشه کرده است. پس از طرفی فرمود: اجر رسالت من مَودة فیالقربی است، از طرفی دیگر میفرماید: اجر رسالت من آن کسی است که راه خدا را پیشه کند. پس معلوم است ذیالقربی راه خدایند و هر کدام همان کسی هستند که به نحو مطلق راه الهی را پیشه کرده، چون کسی که در حدّ محدودی راه الهی را پیشه کرده است نمیتواند اجر رسالت باشد، زیرا اجر رسالت و قرآن باید چیزی در حدّ قرآن و رسالت باشد و کسی که تماماً و در تمام ابعاد اتخاذ سبیل اِلی رَبّه کرده باشد مصداق کامل اجر رسالت است که همان ائمه معصومین علیهم السلام و در حال حاضر حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه هستند. به همین جهت قرآن در رابطه با مقام امام میفرمایند: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِیتَاء الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ»؛(2)و آنها را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند و علاوه بر «هدایت به امر» فعل خیرات را به آنها وحی کردیم و نیز اقامة صلات و ایتاء زکات را به آنها وحی نمودیم و آنها برای ما عبادت کنندگان بودند.
چنانچه ملاحظه میفرمایید؛ نمیگوید به آنها گفتیم فعل خیر انجام دهند یا نماز اقامه کنند، بلکه میفرماید فعل خیر و اقامة نماز و ایتاء زکات را به آنها وحی کردیم، و معنی این
حرف آن است که فعل آنها عین وَحی خدا است و سراسر وجودشان نمایش فعل خیر است و لذاست که عرض میشود اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله همان راه سیر به سوی پروردگارند.
پس اهل البیت علیهم السلام همان راهی هستند که هرکس میخواهد «اِلَی رَبِّهِ» به سوی پروردگارش راهی بگشاید باید آنها را بشناسد، چون آنها راه هستند. حالا چرا راه هستند چون مطهرونی هستند که با اصل و حقیقت قرآن مرتبطاند و لذا هرکس مثل آنان عمل کند به همان اندازه با حقیقت قرآن مرتبط میشود در آن صورت دیگر علم او به آن معنای فکری که علمِ مفهومی باشد و با خود معلوم ارتباط نداشته باشد، نیست. پس معلوم است اینها راهشان یک راه دیگری است و با عقاید خاص و اعمال خاص به چنین مقامی رسیدند، خودشان مجسمه عینی عملی هستند که هرکس خواست به حقایق برسد باید آنها را در نظر داشته باشد.
قرآن هر وقت از امامت سخن به میان آورده، از هدایت ویژهای که به امر الهی تحقق مییابد یاد کرده است. میفرماید: «وَ جعلناهُمْ ائِمَّةً یَهْدوُنَ بِاَمْرِنا»(1)آنان - ابراهیم و اسحاق و یعقوب- را امامانی قرار دادیم که مردم را به « امر » ما هدایت کنند. از طرفی در آیه 83 سوره یس میفرماید: «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون، فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِه ملَکُوتُ کُلِّ شَیْئٍ » اَمر خدا این است که به شییای بگوید « باش » و میشود. میفرماید: اشیاء دارای جنبهای ملکوتی هستند که آن جنبه نزد حق است و لذا همین که اراده کرد آن شیئ بشود، با یک اراده محقق میشود، بدون هیچ مانعی. از طرفی میفرماید: «وَ ما اَمْرُنا الاّ واحدةٌ کَلَمْحِ الْبَصَر»(2)امر ما واحد بوده و تعدد بردار نیست، مثل یک چشم بهم زدن، پس مادی و تدریجی نمی باشد. درنتیجه هدایت کنندگی امام به « امر» خدا با توجه به جنبه ملکوتی اشیاء، عبارت است از تصرف در جان انسانها برای رساندن آنها به کمال مطلوب و هدایت امام به ارائه طریق خلاصه نمیشود. وقتی در ادامه آیه 73 سوره انبیاء میفرماید: «وَ اَوْحَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیرات وَ اَقامَ الصّلاةِ وَ ایتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لنا عابِدین» و به آن امامان، فعل کارهای خیر را وحی کردیم، و وحی کردیم اقامه صلاة و دادن زکات را وآنها از عبادت کنندگان ما بودند. نشان می دهد
که این وَحیِ فعل خیر، یک نحوه تصرف تکوینی در جان آن هاست. چون میفرماید: فعل خیر را به آن ها وحی کردیم، و نگفت به آنها وحی کردیم که فعل خیر انجام دهند پس آنها عین فعل خیر و عین اقامه نماز وایتاء زکات هستند.
طبق مطالب فوق مبداء افاضه علم، قلب امام است که به واسطه سیطره بر ملکوت به هر موجودی به قدر استعداد افاضه میکند و طبق آیه «وَ جَعَلْناهُم اَئِمَّةً یَهْدونَ بِاَمْرِنا» این هدایت، رهبری افراد بشر است از راه ملکوت و نفوس آنها توسط امام، در ضمن این نکته نشان می دهد باید همیشه چنین امامی در عالم،حی وحاضر باشد تا چنین القاء روحانی بر مستعدین جریان یابد، و در اثر اتصال قلوب پیروان امام به قلب امام، معارف و علوم الهیه در قلب پیروان جاری گردد.
هنر اهلالبیت علیهم السلام این است که کاری میکنند که ما گرفتار مفهوم نشویم، چون آنها در تمام اعمال و گفتار خود قلب شان را متوجه حقیقت میکنند، نه اینکه مشغول مفاهیم شوند، ارسطو و افلاطون که نیستند، خیلی فرق است بیت اهلالبیت علیهم السلام و ارسطو و افلاطون.
گر هزاران گوشها صف بر زنند
جمله محتاجان چشم روشن اند
وقتی متوجه شویم از نظر وجودی و تکوینی عین ربط به حقیقت وجود یعنی به حضرت الله هستیم، پس باید راهی پیدا کنیم که در عقیده و عمل هم همان طوری باشیم که در وجود تکوینی هستیم، و در تشریع نیز عین ربط به حقیقت عالم باشیم، و از طریق ارتباط وجودی با خداوند از او فیض بگیریم. اهلالبیت علیهم السلام با طهارتی که دارند جان خود را از هرگونه غیری به جز خدا منصرف کردهاند و جانشان را متصل به خدا نمودهاند و با طهارت خود راه را نشان دادهاند، پس به خداوند عرضه میداری: «فَکَانُوا هُمُ السَّبِیلَ إِلَیْکَ وَ الْمَسْلَکَ إِلَی رِضْوَانِکَ»(1)آنها راه به سوی تو و مسیر رسیدن به رضایت تو هستند.
1) مفاتیحالجنان، دعای ندبه
شما مدتی که با فرهنگ اهل البیت علیهم السلام مرتبط شدید و با روایات سلوکی آنها مثل روایاتی که در اصول کافی یا تحفالعقول یا روضه بحارالأنوار و یا جهاد النفس وسائل الشیعه هست آشنا شدید، احساس میکنید آرامآرام جهت قلبتان طوری میشود که حالت تماس با حقایق در آن به وجود میآید. چون این روایات به جای آن که ذهن شما را مشغول مجموعهای از اطلاعات و مفاهیم کند، چشم دل شما را متوجه حقایق مینماید. پیغمبر صلی الله علیه و آله و اهلالبیت آن حضرت راهی به شما نشان میدهند که موجب سلوک و سیر شما به سوی حقایق میشود و در اثر آن، مقام انسان مقام تماس با حقیقت میگردد. علتش هم آن است که ما بالقوه و براساس فطرتِ خدا بین، آمادگی چنین حضوری را داریم و لذا اگر در رفتار و گفتار شبیه مطهرون شویم استعداد خدابینی ما شروع به ظهور میکند و ما را به ساحت قرب اسماء الله می آورد. مثل همان که دستور داریم اگر حلم ندارید، تَحَلُّم کنید، یعنی خود را حلیم نشان دهید، تا آرامآرام به واقع حلیم شوید، چون در ذات و فطرت خود چنین استعدادی را دارید و لذا فطرت با رویارویی با آن صفت، متذکر اصل خود میشود و آن صفت را به صحنة عمل میآورد. با توجه به اینکه ائمه علیهم السلام عین فطرتِ متعین و بالفعلِ هر انسانی می باشند، دستورات و عقایدی که میدهند بیگانه با جان ما نیست و همه شما یک نحوه یگانگی با آن دستورات دارید، پس اگر به دستورات آنها عمل کنید إنشاءالله خیلی زود نتیجه میگیرید، زیرا هم خود آنها و هم دستورات آنها با جان شما هماهنگی دارند. و بر عکس؛ اگر فکری یا عملی را که با فطرت شما هماهنگی ندارد بخواهید انجام دهید، وقتی شما ادای آن را هم دربیاورید، هیچ وقت با جانتان یگانه نمیشود و تا آخر عمر باید آن را به خود تحمیل کنید، مثل سنگی است که روی دستتان نگه داشته باشید که در اثر فشارِ آن عمل تحمیلی هلاک میشوید.
در صورت عملکردن به چیزی که با فطرت هماهنگ است، هر چه جلوتر بروید بیشتر با جان شما هماهنگ میشود و همواره با پایدار ماندن در آن عمل و عقیده، به عالیترین شکل به خود نزدیک میشوید. مثل علم به آیات و روایات، وقتی با آنها آشنا شدید تا آخر عمرتان میخواهید نور آنها را در جان خود حفظ و تکرار کنید تا روح آن روایات و آیات عین
جانتان شود، بعد که به جانتان نزدیک شد به عنوان زیباترین شکلِ ارائه، همان لفظ قرآن و روایات را برای خود نگه میدارید. بعد از مدتی میخواهید عین آیات قرآن و روایات را تکرار کنید، چون جانتان زیباتر از آن شکلِ ارائه نمیشناسد. قرآن و روایات میگویند با ما اختلاط کنید، ما را تماشا کنید، از ما بینش و عمل بگیرید و بروید سیر کنید. تدبر در قرآن یعنی نظر را از ظاهر قرآن به باطن آن انداختن و در ظاهرِ الفاظ متوقفنشدن. میفرماید: «اَفَلا یَتَدَبَّروُنَ القُرَانَ اَم عَلَی قُلوُبٍ اَغفَالُهَا»(1)آیا توانستهاند به باطن قرآن سیر کنند یا بر قلبها قفل هست و به طهارت لازم جهت سیر به جنبه وجودی قرآن که همان جنبه باطنی آن است، دست نیافتهاند؟ در دعوت به تدبّر در قرآن توسط قرآن، در واقع قرآن میفرماید: بیا پیش من، با روح من ارتباط برقرار کن. حال اگر فرهنگ و روش ما ارتباط قلبی با باطن قرآن نباشد به اسم ارتباط با قرآن به صوت و لحن و یا معانی و مفاهیم محدود میشویم و از این طریق بدون آن که بدانیم، با جنبه حقیقی قرآن مرتبط نیستیم یعنی با آن جنبهای که اهل بیت علیهم السلام مرتبطاند، و اگر ما آنها را امام خود قرار دهیم میتوانند ما را به آن جنبه از قرآن راهنمایی کنند.
اگر فهمیدیم چگونه فعالیتهای فرهنگی و دینی پوچ میشود، می فهمیم چرا توقف در صوت و لحنِ قرآن مقصد اصلی قرآن نیست. آنگاه معنی آب را با وجود آب یکی نگرفتهایم تا به امید رفع تشنگی با مفهوم آب بهسر بریم و از تشنگی هلاک شویم و جامعهمان را از نور قرآن محروم کنیم. در سوره واقعه پس از آن که فرمود حقیقت وجودی قرآن بسی بلند مرتبه و دیردسترس است و فقط مطهرون میتوانند آن را با جان و قلب خود لمس کنند، در ادامه میفرماید: «تَنزِیلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِینَ»(2)همان قرآنِ غیبی با همان مرتبه عالیهای که دارد نزول حقیقتی است از طرف پروردگار عالم، «أَفَبِهَذَا الْحَدِیثِ أَنتُم مُّدْهِنُونَ»(3)آیا شما دارید در این
موضوع مداهنه میکنید و میخواهید موضوع را سرسری بگیرید؟ اگر عنایت بفرمایید موضوعی که در این چند آیه مطرح است موضوع ارتباط اهل بیت علیهم السلام با مقام اصلی قرآن است. حالا میفرماید ای امت اسلام! شما دارید از این موضوع به سادگی میگذرید در حالی که اصل مسئله همین است که شما راههای ارتباط با قرآن را که همان مطهروناند گم نکنید. و واقعاً همین حالا چند نفر از شما امتِ قرآن موضوعی چنین با اهمیت را سرسری نمیگیرید؟ در ادامه میفرماید: «وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ» کارتان و رزق و زندگیتان تکذیب این جریان شده است، بهطوری که فقط اهل سنت منکر چنین مقامی برای اهلالبیت علیهم السلام نشدند، بلکه ما شیعیان هم آنطور که باید و شاید متوجه این مسئله نیستیم، طوری که آنها را راه ارتباط با حقیقت وجودی قرآن بدانیم و بخواهیم از طریق فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام با وجود قرآن مرتبط باشیم. به واقع باید گفت هر کلاس و هر جلسه قرآن، هر رکوع و سجدهای، هر جلسه تفسیری که بر مبنای فرهنگ اهل البیت علیهم السلام جلو نرود، مقامش، مقام تکذیب این آیات است. چون موضوعی که در این آیات مورد بحث است موضوع وَحی و قرآن نیست، بحث در این آیات عبارت است از این که قرآنِ مکنونی هست که اهل طهارت با حقیقت اصلی آن در تماساند، موضوع مورد بحث، فرهنگ تماس با قرآن مکنون است. آیه اخیر میگوید حالا شما این را ساده گرفتید. «ادهان» یعنی روغنمالی کردن، که در فرهنگ فارسی به آن ماستمالی میگوییم. میفرماید آیا شایسته است کار شما ماستمالی کردن چنین موضوعی باشد؟ شاید در ابتدا تعجب میکردید که چرا بنده این همه وقت عزیزتان را برای طرح این چند آیه از سوره واقعه گرفتم ولی فکر میکنم اگر به این آیه اخیر توجه فرموده باشید تصدیق میکنید که خود قرآن بر این موضوع تأکید دارد و عملاً میخواهد بگوید مسئله ارتباط مطهرون با حقیقت وجودی قرآن مسئله مهمی است که اکثر مسلمانان و قرآن خوانها متأسفانه از آن به راحتی میگذرند و لذا فرهنگ فوقالعاده مهمی که بشریت را از پوچی نجات میدهد، نادیده میگیرند.
اگر گفته میشود مواظب حجاب مفاهیم باشید به مسئله مهمی گوشزد میشود و حضرت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در همین رابطه در یکی از غزلهایشان از خدا میخواهند:
کاش روزی به سر کوی توام منزل بود
که در آن شادی و اندوه مرا در دل بود
کاش از حلقه زلفت گرهی در کف بود
که گره باز کن عقده هر مشکل بود(1)
یعنی اگر یک تجلی وجودی از اسمی از اسماء الهی بر قلب سالک تجلی کند همه گرههای معرفتی گشوده میشود و دل او محل یاد خدا میگردد و لذا در ادامه میفرماید:
دوش کز هجر تو
دلْ حالت ظلمتکده داشت
یاد تو شمع
فروزنده آن محفل بود
اگر نور حق بر دل تجلی نکند دل انسان نور دیگری ندارد و با عقل منهای شهود، انسان از رؤیت جمال حق محروم خواهد بود و لذا در ادامه میفرماید:
دوستان می
زده و مست و زهوش افتاده
بینصیب آنکه
در این جمع چو من عاقل بود
آنکس که در حجاب مفاهیم باشد از شوق و مستی ارتباط با حقایق محروم میباشد.
در رویکرد به سوی حقایق، همراه با آزادشدن از خود و منیتها، آزادشدن از علم حصولی پیش میآید. یا به تعبیر قرآن حالت ظلوم و جهول بر نفس خود شروع میشود، تا با ظلومبودن و خرابکردن نقش خود پرستیدن، و با جَهولبودن نسبت به غیر خدا، راه به سوی حقیقت گشوده گردد. حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در همین رابطه میفرمایند:
آن که بشکست
همه قید، ظلوم است و جهول
وآنکه از
خویشوهمه کونومکان غافل بود
آن علمی که مانع تجلی انوار الهی است، حجاب سالک است، و درست است که در عرف جامعه هر دانایی را علم میگویند ولی نظر به اینکه این داناییها مانع ارتباط ما با خدا باشد، حجاب به حساب میآید و در راستای جاهلشدن به این داناییها است، که گفت:
در بر دلشدگان
علم، حجاب است حجاب
از حجاب آنکه
برون رفت بهحق جاهل بود
1) «دیوان امام خمینی«رحمةاللهعلیه»»، غزل دریای فنا، ص 104.
این نوع جهلِ به ماسِوَی الله، و تمام نظر را به حق انداختن، موجب میشود تا انسان شایسته پذیرش امانت الهی شود که گفت:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولاً»(1)
ما امانات را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و همه از پذیرفتن سر باز زدند و از تحمل آن در زحمت افتادند، ولی انسان آن را حمل نمود، که او ظلوم و جهول بود.
از یک جهت اگر کسی از علم خارج شود جاهل است و از طرفی علم حجاب است، در نتیجه درست است که اگر کسی از علم خارج شد، جاهل محسوب میشود، ولی اگر هم در حجاب علم بود، از رؤیت حقیقت محروم است. خداوند در قرآن میفرماید: ما امانت خودمان را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، ولی هیچ کدام نتوانستند آن را تحمل کنند و بپذیرند. ولی انسان پذیرفت، چون ظالم و جاهل بود.
زنده باد این ظلم و جهل که موجب شد انسان امانتدار الهی شود! آن هم امانتی که هیچ یک از اعضای هستی نتوانستند آن را بپذیرند. پس معلوم است که ظلوم و جهول بودن انسان که موجب پذیرش امانت الهی شود، یک نوع کمال است و آیه در صدد مدح انسان به جهت آن کمال است. در ابتدا ممکن است این طور به ذهن آید که ظلوم و جهول نباید صفت خوبی باشد، ولی از سیاق آیه معلوم است که در اینجا به عنوان دو صفت خوب مطرح است، به طوری که میفرماید؛ همین صفات موجب شده تا انسان امانت الهی را بپذیرد. لذا در تفسیر آن میگویند: انسان نسبت به نفس امّاره خود ظلوم است، و نسبت به همه چیز غیر از خدا جهول، پس چون خود را ندید توانست حق را ببیند و پذیرای انوار الهی باشد و به آن نوع علم که موجب خودبینی میشود جاهل بود و گرنه همان علم حجاب بین او و انوار امانات الهی میشد. اگر خودش را حمل کرده بود که نمیتوانست امانت الهی را حمل کند، پس معلوم است اگر بخواهد امانت الهی را حمل کند خودش را باید زیر پا بگذارد. حال اگر بخواهد خودش را زیر پا بگذارد، نسبت به خود ظلوم میشود، حال چهچیزی را باید ببیند که خود را نبیند؟ خدا را
1) سوره احزاب، آیه 72.
فقط باید ببیند، پس نسبت به دیدن غیر خدا جهول است، از طرفی جهل مقابل علم است پس معلوم است یک علمی است که مانع رؤیت حق است و لذا در مورد آن میفرمایند: «العلمُ هُو الحجابُ الْاَکبر»(1)علم همان حجاب اکبر و حجاب بزرگی است که مانع ارتباط انسان با حقیقت میشود، کدام علم است که مطلوب نیست؟ علمی که نگذارد من خدا را ببینم، آن علمی که مرا به خودش مشغول کند، آن علمی که مفاهیم حقیقت باشد و نه خود حقیقت، حال آن علم، چه علم به مفاهیم معنوی باشد و چه علم به مفاهیم غیر معنوی، وقتی که با آن علم، محبوب من در حجاب میرود، دیگر به چه کار من میآید؟ لذا است که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند:
آنکه بشکست
همه قید، ظلوم است و جهول
وآنکه ازخویشوهمه کون و مکان غافلبود
چرا ظلوم و جهول آن کسی است که از همه کون و مکان باید غافل باشد؟ چون؛
در بر دل
شدگان علم حجاب است حجاب
از حجاب آن
که برون رفت بهحق جاهل بود
چون از حجابِ علم در آمده پس جهول است و از طرفی چون از حجاب در آمده به حقیقت رسیده. پس:
عاشق از شوق به دریای فنا غوطهور است
بیخبر آن که به ظلمتکده ساحل بود
وقتی از حجاب عقل و علم خارج شد، آن چنان به دریای فنا غوطهور میشود که اصلاً اهل عقل و هوشیاری که در ظلمتکده ساحل ایستادهاند، نمیتوانند آن حالت را دریابند، چون به قول مولوی؛
عقلگویدششجهتحدّاستودیگرراه نیست
عشق گوید راه
هست و رفتهایم ما بارها
حال با تمام این حرفها اولین مشکلی که برای شما پیش میآید همین «جهول»بودن است که باید نسبت به رسم زمانه و عادتهای فکری جاهل باشیم و این خلاف عادت زمانه است و با قدم گذاشتن در خلاف عادت زمانه است که بصیرت حقیقی شروع میشود، به گفته حافظ:
از خلاف آمد عادت بطلب کام، که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
1) محمد بن حمزه فناری «مصباح الانس»، ص 180.
بشر امروز به علمی عادت کرده که نمیتواند بفهمد این علم حجاب حقیقت است و علمی بالاتر از این علمها هست که اساساً رویکردش با این علوم متفاوت است، ولی به راحتی حاضر نیست وارد آن رویکرد بشود. برای این که آن علم و آن رویکرد خلاف عادت او است، برای این که آن چه را علم میداند، آن چه را قرآن میداند، آن چه را دین میداند، آن چه را که فکر میداند، همه و همه مفاهیمی بیش نیستند، مفاهیم کجا و حقایق کجا! وقتی عادت نداشتیم قرآن را دریچه ارتباط با حقایقِ نوری بگیریم چگونه می توانیم به مقام یگانگی با حقایق برسیم و به گفته حافظ «کسب جمعیت» کنیم و به یگانگی با حقایق نایل شویم. شرط ارتباط با هر مرتبه از قرآن، طهارت است، از مقام کریم و مکنون قرآن که با قلب مطهرون مرتبط است گرفته، تا مرتبة لفظ قرآن که باید با دست با وضو با آن تماس گرفت، وگرنه آداب و ادب ارتباط با قرآن رعایت نشده است. و عزیزان عنایت داشته باشند، اگر نظر به مرتبه عالیه قرآن میشود و ادب و آدابِ ارتباط با آن مرتبه مورد بررسی قرار میگیرد، بدین معنی نیست که آداب و ادب ارتباط با مرتبه نازله قرآن مورد غفلت قرار گیرد، و البته در مورد هر حقیقتی مسئله از همین قرار است، و لذا نباید تصور شود قراردادن فقه و اصول در ردیف اعتباریات، موجب کاهش ارزش آن میشود، چون این نوع اعتباریات که ریشه در حکم الهی دارد خود تعیینکنندة بسیاری از خط مشیهای حقیقی است و همین باید و نبایدهای فقهی، خود مشخصکنندة حقایق است. حرف ما این است که مواظب باشیم نظرمان نسبت به حقایق منحرف نشود و این ممکن نیست مگر اینکه از طریق فقه و اصول عملیه سیر خود را مدیریت کنیم.
شخصی آمد خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و از فقر خود شکایت کرد، حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند:«دُمْ عَلَی الطَّهارَة یُوَسِّعْ عَلَیْکَ الرِّزْق»(1)دائماً بر طهارت باش تا رزقت وسیع شود. حالا رزق روحت را میخواهی زیاد شود، خوب دائم در طهارت روح باش. اگر نان میخواهی و رزق
1) قونوی «اربعین حدیث»، ص5.
جسمت را میخواهی وسیع شود، با وضو باش، چون طهارت جسم، موجب زیادی رزق جسم میشود. طهارت خیال مثل عدم بدبینی به افراد، موجب توسعه رزق خیال میشود و خیالات انسان شیرین و زلال میگردد، مثل خیال بعضی از شاعران خوش سلیقه. طهارت عقل، موجب توسعه رزق عقل میشود، مثل ابنسینا. طهارت دل موجب توسعه رزق دل میشود مثل عرفای بزرگ. پس نباید قاعده و سنت جاری در عالم را به مرتبهای از مراتب عالم محدود کرد، حال چه آن قاعده و سنت، سنت طهارت و ارتباط با قرآن باشد و چه قاعده و سنتِ طهارتِ عامل توسعه رزق.
چنانچه ملاحظه فرمودید: امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در غزلی که عرض شد جایگاه «العلم هوالحجاب الاکبر» را به خوبی روشن نمودند و خودشان در تفسیر سوره حمد میفرمایند:
«یک حجاب بزرگ همین علم است، سرگرم میکند انسان را به همین مفاهیم کلیة عقلیة و از راه بازش می دارد، حجاب است برای اولیاء. برای همه ما حجابهای زیادی هست که غلیظتر از همه همین علم است، آن علمی که باید انسان را هدایت کند، مانع میشود، و علمهای رسمی همه همینطورند که انسان را از آنچه باید باشد، محجوب میکنند خودخواهی میآورند.»(1)
البته اگر رابطه قلب با حقایق، رابطهای حضوری و وجودی شد، علم حصولی هم موجب حضور میشود، و به همین جهت میفرمایند باید قلب انسان مهذب باشد تا علم در آن مؤثر افتد.
حاصل صحبت ما تا این جا این شد که «خداشناسی حقیقی، یک نوع معرفتی است که نظر به خودِ واقعیت دارد، نه نظر به مفهوم واقعیت». و روشن شد که دو نوع خداشناسی مطرح است؛ خداشناسی اولیه که بفهمیم خدا هست که این نوع معرفت، به عنوان مقدمه ارتباط با حقایق، یک امر لازمی است و در واقع آدرس مقصدی است که باید به آن جا برویم. خداشناسی دیگری هم داریم که خداشناسی اصلی است و با لقاء الهی حاصل میشود، که
1) «تفسیر سوره حمد»، امام خمینی«رحمةاللهعلیه»، جلسه سوم.
همان «خدا داشتن» است، به طوری که چون چشم دل انسان باز شد تمام عالم، چه در درون جان خود، و چه در بیرون، همه و همه برای او تجلیات اسماء الهی است که حق را نشان میدهند، در این حالت است که وقتی انسان به بیرون مینگرد خواهد گفت:
بسکههستازهمهجا،
از همهکس روی به تو
به تو برگردد
اگر راهروی برگردد
چون در صحنه هستی جز حق در صحنه نیست، و چون به درون خود بنگرد خواهد گفت:
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
از درون و بیرون با حق روبهرو میشود و حق را همواره در میان میبیند و میگوید:
ما که باشیم ای تو ما را جان جان
تا که ما باشیم با تو در میان
کاملترین شکل این نوع رؤیت در سخن امام الموحدین علیه السلام است که فرمود: «ما رَأیْتُ شَیْئاً اِلاّ وَ رَأیْتُ اللّهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَهُ»؛(1)هیچ چیزی را ندیدم مگر آن که خدا را قبل از آن چیز، با آن چیز، و بعد از آن چیز دیدم.
اگر این مرحله دوم خداشناسی را در فعالیتهای فرهنگی و عبادیِ شخصی و اجتماعی مدّ نظر نداشته باشیم فعالیتهای فرهنگی ما به پوچی میکشد و کارهایمان بیآینده خواهد بود. آری؛ بیآینده! چون چیزی آینده دارد که وجود در آن جاری باشد، مثل بدنی که روح در آن جاری است، و تا وقتی این بدن آینده دارد و نمیپوسد که روح در آن جاری است، اگر روح رفت این بدن دیگر آینده ندارد و میپوسد و میگذرد و خلاص میشود. چون روح یک حقیقت وجودی است و نه یک مفهوم، و بدن من تا وقتی آینده دارد که در یک ارتباط واقعی با روح و جان من -که جنبه وجودی دارد - مرتبط باشد.
فعالیتهای فرهنگی هم وقتی آینده دارند که با وجود خدا ارتباط داشته باشند و اگر در حدّ مفهوم خدا با خدا مرتبط باشند، دائماً از نور وجودی حضرت حق بهرهمند نمیشوند، و لذا بعد از مدتی کوتاه آن فعالیتها هیچ خواهند بود، و این یک قاعده اساسی است و باید همه کارها بر اساس آن ارزیابی شود و بر همین اساس آیندة کارها را پیشبینی کنیم. این درست نیست که منتظر باشیم بینیم کارها ثمر میدهد یا نه، از ابتدا باید انتهای کار را بشناسیم. ممکن
1) «مفتاح الفلاح»، ص 368.
است بگویید جوانان از فلان برنامه خیلی استقبال کردند، پس خوب است. این نوع ارزیابیها همان ارزیابیهایی است که نتیجهاش بیثمری است. باید برنامههایی را که نظر به حق دارد و زمینه تجلی انوار الهی خواهد بود طوری شکل دهیم که جوانان استقبال کنند، نه به صرف این که فلان برنامه مورد استقبال جوانان است، به عنوان یک فعالیت فرهنگی، مورد قبول برای ما باشد؛ چرا که در این صورت به وَهم جوانان جواب دادهایم و نه به قلب آنها و نتیجهاش هم پر از بیثمری است، من که نباید خودم را صَرف هیچی آنها بکنم و کار خود را و آنها را به بیآیندگی بکشانم.
این چه جهل است و چه حمق بیکران
سوختن خود را ز بهر دیگران؟
فعالیتی که باطن ندارد و به عالم قدس مرتبط نیست، ممکن است وَهم انسان را بسیار تحریک کند ولی به زودی فرو می نشیند، نمونه اش بازی فوتبال است، که به گفتة دکتر داوری؛
«امروزه بیش از هر زمانی جهان از وهم پر شده است. گرچه تصور میکنیم ما بر اوهام غلبه کردهایم و در عصر تکنولوژی و علم، دیگر وَهم وجود ندارد، اما جهان ما پر از اوهام است.
بازی به خودی خود وَهم است و ارزش بازی هم در وَهمِ ما اهمیت دارد وگرنه در حقیقت، بازی اهمیت خارجی ندارد. یک توپ فوتبال از یک خط پنج سانتیمتری رد شود یا نشود، در زندگی واقعی و حقیقی مردم چه اثری دارد؟ مظفرالدّینشاه این را درک کرده بود. هنگامی که او را در پاریس برای تماشای فوتبال برده بودند، پس از اتمام بازی پرسیده بود که اینها چند نفر هستند؟ پاسخ داده بودند 22 نفر، گفته بود 21 توپ دیگر بخرید و به آنها بدهید تا همه به دنبال یک توپ ندوند. وی این حرف را خیلی جدّی گفته بود، او درک کرده بود که این کار، کاری عبث و بیهوده است. حتی اول انقلاب، یکی از همکاران ما معتقد بود که فوتبال حرام است زیرا کار لغوی است.
اما آیا فوتبال لغو است؟ پس چرا وقتی یک توپ، پنجسانتیمتر از یک خط رد میشود 300 میلیون نفر شادی میکنند و یا 300 میلیون نفر دیگر گریه میکنند؟ ... فوتبال زندگی ماست، اگر فوتبال وَهم است - که وهم است - پس جهان ما پر از وَهم است. این نمونه بسیار خوبی
است. این کم ضررترین وهمی است که در جهان ما وجود دارد، ما چنان به وهم دلبسته هستیم که وهمها را تشخیص نمیدهیم. تفکر آینده نباید اوهام را کنار بگذارد، بلکه باید بر آنها غالب شود. تفکر میتواند بشر را از این غفلتها برهاند».(1)
حالا شما گرایش جوانان به بازی فوتبال را مقایسه کنید با گرایشی که اکثر همین جوانان به امام حسین علیه السلام و حادثه کربلا دارند، با توجه به اینکه در حادثه کربلا به گرایش قلب آنها جواب داده میشود و انسان را با حقایق باطنی مرتبط میکند، آیا نباید ما بیش از پیش فعالیتهایی را که باطن دارند جای فعالیتهای وَهمی قرار دهیم تا جوانان ما بیآینده نباشند؟ بهخصوص وقتی در متون روایی ما روشن میکنند که کربلا یک حقیقت باطن دار است، مافوق زمین و زمان، به طوری که داریم حضرت آدم و سایر پیامبران علیهم السلام برای امام حسین علیه السلام گریه کردند. بارها شما بر اساس روایات موجود شنیدهاید که پیغمبر صلی الله علیه و آله برای حضرت اباعبدالله علیه السلام زار زار گریه کردند.(2)اینها میرساند که کربلا یک حقیقت خارجی دارد که از دست و بازوی حضرت اباعبدالله علیه السلام یعنی فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام ظهور کرد، و کار حسین علیه السلام و اصحاب کربلا ظهور آن حقیقت است، آن حقیقت بازیگرانی میخواهد که در نهایت خلوص آن را ظاهر کنند، امام حسین علیه السلام مأمور نمایش آن تمنای الهی است. برای همین حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: ای حسین تو به مقام عظیمی میتوانی برسی که شرطش شهادت است «کانَ لَهُ عِنْدَ اللّه مَرْتَبَةٌ لا تَنالُ إلاّ بِالشَّهادَة»(3)نایل نمیشود به آن مرتبهای که برای او در نزد خدا در نظر گرفته شده مگر با شهادت. حضرت سیدالشهداء علیه السلام هم با اختیار خود قبول کردند که این نقش را به بهترین نحو به ظهور آورند. مثل این است که به کسی بگویند اگر میخواهی به مقام محمود برسی، باید نماز شب بخوانی، او هم قبول میکند و میخواند. همچنان که حضرت اباعبدالله علیه السلام، رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدند که فرمود: «یا حُسین! اُخْرُجْ فَإنَّ اللهَ تعالی شاءَ اَنْ یَراکَ قَتیلاً...»(4)ای حسین !خروج کن که خداوند
میخواهد تو را کشته ببیند. که البته باید متوجه اراده تشریعی الهی در این امر شد، همان طور که خداوند میخواهد ما را در راه دفاع از دین شهید فی سبیلالله ببیند، این برای خدا یک خواست تشریعی است و نه تکوینی، و به همین جهت حضرت اباعبدالله علیه السلام با اراده خود تلاش کردند به زیباترین نحو، خواست خدا را عملی سازند.
به هر حال عرضم این بود که کربلا یک حقیقت باطندار است، و لذا آینده دارد و علت اینکه باطن دارد، همان است که ملاحظه میکنید قبل از حضرت آدم علیه السلام، به عنوان یک حقیقت و همچنان در طول تاریخ، زمینة ظهور آن از طریق ارسال رسولان فراهم میشود تا آنجا که در ملاقات حضرت موسی علیه السلام، با حضرت خضر علیه السلام ابتدا حضرت خضر علیه السلام روضة حسین علیه السلام و مصیبتهایی را که بر آل محمد علیهم السلام وارد میآید، میخوانند و هر دو گریه میکنند،(1)
تا آن جایی که حقیقت کربلا به ظهور زمینیاش رسید. مگر در اخبار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، در مسیر حرکت به طرف صفین نداریم که حضرت وقتی به سرزمین کربلا رسیدند همین طور اشاره می کردند به جای جای آن سرزمین و در حالیکه اشک از محاسن شریفشان جاری بود؛ میفرمودند: «هَذَا مُنَاخُ رِکَابِهِمْ وَ هَذَا مُلْقَی رِحَالِهِمْ هَاهُنَا مُرَاقُ دِمَائِهِمْ طُوبَی لَکِ مِنْ تُرْبَةٍ عَلَیْهَا تُرَاقُ دِمَاءُ الْأَحِبَّة»(2)اینجا محل فرودآمدن شترانشان است، اینجا محل فرودآمدن وسایلشان است، اینجا محل ریختهشدن خونهایشان است. امثال این خبرها نشان میدهد که کربلا باطن دارد و لذا کربلا، و هر جریان فرهنگی که باطن داشته باشد می ماند و آینده خواهد داشت، و روز به روز هم در دل تاریخ جلو می رود تا به ظهور نهایی و آینده کامل و اَکمل خود در آخرالزمان برسد. بنابراین اگر جوانان را به کربلا و به طور کلی به فکر و فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام متصل کنیم زندگی آنها زندگی آیندهداری است و گرفتار وَهم و پوچی و بی آیندگی نمیشوند، ولی اگر در فعالیتهای فرهنگی و دینیِ خود این مسئله مهم مدّ نظر قرار نگیرد، پس از مدتی با بینتیجهگی روبهرو میشویم و یأس و بیتفاوتی نسبت به اهداف معنوی در زندگی ظاهر میگردد.
در این جلسه در یک جمعبندی میتوانیم نکات زیر را مدّنظر داشته باشیم.
1- جهت چگونگی ارتباط وجودی با حقایق، صحنه کربلا نمونة خوبی میتواند باشد. حضرت اباعبدالله علیه السلام و یاران آن حضرت علیهم السلام سعی کردند از آن طریق ارتباط جان خود را با عالم قدس به نهایت برسانند.
2- مثال زهیربن قین در رابطه با حضرت امام حسین علیه السلام و مثال مولوی در رابطه با شمس تبریزی گویای این نکته است که ابتدا باید متوجه بود برای ارتباط با حقایق، چیزی بالاتر از ارتباط مفهومی نیاز داریم و لذا وقتی زهیر با حسین علیه السلام و یا مولوی با شمس روبهرو شد، خیلی زود گمگشتهشان را پیدا کردند.
3- چگونه «نیستی، نیستی میآورد» و چگونه میتوان با توجه به مقام امام معصوم از نیستیها به هستی منتقل شد و معنی شناخت امام زمان علیه السلام در این راستا چه نقشی میتواند داشته باشد.
4- رمزالرموز شناخت همه چیز در گرو شناختن خداوند است، یعنی شناخت حق به عنوان وجودی صِرف، بدون هیچ حجاب مفهومی، و برای چنین شناختی، مکتب و فرهنگ خاصی در میان است که همان فرهنگ مطهرون، یعنی فرهنگ اهلالبیت پیامبر علیهم السلام است، زیرا این خانواده بدون آموزشهای رسمی و حصولی، با وجود حقیقت مرتبطاند و این بود که برای روشنشدن این مطلب، موضوع مقام اهلالبیت علیهم السلام به میان آمد تا از زاویه دیگر فرهنگ ارتباط وجودی با حقایق بررسی شود. به همین جهت هم قرآن ما را به مودّت اهلالبیت علیهم السلام امر فرمود تا راه ارتباط با خداوند از طریق آن فرهنگ گم نشود و در حدّ ارتباط مفهومی و انتزاعی متوقف نگردد.
5- قرآن مسلمانان را مورد عتاب قرار داده که نسبت به رابطه وجودی مطهرون با حقیقت قرآن، ساده گذشتهاند و مداهنه کردهاند.
6- با طرح ظلوم و جَهول بودن انسان، در راستای حمل امانت الهی با وسعت بیشتری نسبت به جلسات قبل معلوم شد چگونه علم برای عالِم حجاب میشود و او را از مقصد باز میدارد.
7- در موضوع ارتباط با حقایق، عموماً بحثی پیش میآید که خلاف عادت عموم مردم است، چون عموماً مردم علم را در حدّ مفهوم میشناسند و لذا باید همچون غربت اهلالبیت علیهم السلام
که مردم فرهنگ آنها را نمیشناسند، نگران عمومی نبودن این فکر نباشیم، هر چند باید تلاش کرد موضوع را به گوش اهلش رساند.
8- نسبت به تفاوت بین فعالیتهای وَهمی که بیباطن و در نتیجه بیآینده هستند، با فعالیتهای قدسی که دارای آیندهاند، باید عمیقاً حساس بود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
طی جلسات گذشته؛ بحث به اینجا رسید که اگر روح انسان با «وجود» یا «هستْ» ارتباط بر قرار کند تحت تأثیر تجلیات «وجود» قرار میگیرد، هنر انسان باید این باشد که بتواند با ذاتِ وجود مرتبط شود و حق را به حق بیابد، اینجاست که عرض شد «هست، هست میآورد». عمده این است که بتوانیم وارد این فرهنگ و این ساحت بشویم و زوایای آن را با دقت بررسی نماییم تا بدون هر گونه حجابی با «وجود» ارتباط برقرار بکنیم، نه با ماهیات و یا چیستها. ماهیات یا چیستی اشیاء حد ذهنی اشیاء است و به اصطلاحِ فیلسوفان جنبه عدمی آنها است و چیز عدمی نمیتواند پرتوافشانی کند. به عنوان مثال نور و دیوار را مقایسه کنید، دیوار نمیتواند پرتوافشانی کند و جلوه نازلهای از خود را بنمایاند ولی نور این توان را دارد. حال هر وقت میخواهید با وجودِ عالم مرتبط شوید باید متوجه جنبه نوری عالم باشید همین که ما بنای توجه به «وجود» یا «هست» را بگذاریم به راحتی میرسیم به این نکته که فقط حقایق هستند که جنبه وجودی دارند و نه ماهیات و مفاهیم، و این جا است که به میدان با برکتی در زندگی پاگذارده ایم.
اولین چیزی که میتوانید به عنوان «هست» یا «وجود» - آزاد از ماهیات- با آن روبهرو شوید، هستِ خودتان است، چون شما فقط هستید، اما نه از آن نظر که در فکرتان هستند، تفکر و تعقلِ شما نسبت به خودتان، مفهومی است از خودتان، فکر و تعقل نسبت به خودتان خبر از چیستی شما میدهد، ولی نظر به خودتان با علم حضوری، وجود شما را به شما قرار متذکر میشود و معنی «هست» یا «وجود» را درک میکنید. این کار، کار آسان و در عین حال سختی است. سختی آن به این جهت است که همان لحظه که میخواهیم با خودمان به علم حضوری ارتباط برقرار کنیم، برداشتِ فکر و تعقل، از ما و چیستی ما به میان میآید و مفهومی که در مورد خود داریم میگوید «من» را میگوید. باید متوجه باشید آن «منِ» حصولی «نه منِ» «من»
است - منِ دروغین است- منِ حضوری، منِ واقعی است، به منِ حصولی بگویید تو را می خواهم چه کار؟ وقتی از منظر علم حصولی از خود بپرسی من چه کسی هستم؟ منِ حصولیِ مفهومی؛ میگوید تو فرزند فلانی هستی، مدرک تو این است و جنسیت تو مرد یا زن است. در حالی که همه اینها حدّ ذهنی مَن از خودم است و جنبه عدمی دارد و نه جنبه وجودی، یعنی نیستهای من میآیند جای هستِ من، خود را مینمایانند تا عملاً ارتباط خودم را با خود حقیقی که همان منِ وجودی است، قطع کنند.
توجه داشته باشید؛ اگر از طریق جنبة وجودی خود با «وجود» یا «هست» آشنا نشویم، با جنبه وجودیِ هیچ چیز و هیچ حقیقتی آشنا نمیشویم. روایت فوقالعاده عجیبی است که حضرت امیرالمؤمنینعلی علیه السلام میفرماید: «لا تَجْهَلْ نَفْسَکَ فَاِنَّ جَاهِلَ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ جَاهِلٌ بِکُلِّ شَیْءٍ»(1)مواظب باش به خود جاهل نباشی، زیرا هرکس به خود جاهل بود، به هر علم و معرفتی جاهل است و هیچ چیزی را درست نمیشناسد. یعنی انسان با غفلت از شناخت وجودیِ خود، راه ارتباط صحیح با «وجودِ» بقیه حقایق را گم میکند. اگر انسان نشناسد این خودش چه خودی است، هیچ واقعیتی را نمیشناسد؟ مسلّم آن خودِ وجودی، خود واقعی او است، وگرنه شناخت چیستی خودش که پسر فلانی است و اهل فلان شهر است، که نه سخت است و نه مهم، این که انسان بتواند خود را فارغ از هرگونه حجابِ چیستی پیدا کند، راهی است غیر از راهی که ماهیتِ خود و سایر اشیاء را میشناسیم، باید جهت جان را تغییر داد و خود را از ماهیتبینی آزاد کرد، تا با خودی روبهرو شویم که فقط هست. گفت:
وه چه بیرنگ و بینشان که منم
کی بدانم مرا چنان که منم
شعر فوق؛ شعر بسیار عمیقی است، میگوید وقتی با وجود خودم روبهرو شوم که چقدر از این چیستیها پاک و جدا هستم، میگویم: «کی بدانم مرا چنان که منم» چه موقع و در چه منظر و ساحتی میشود خودم را آن طور که هستم بنگرم. این جاست که انسان میبیند برای ارتباط با وجودِ خود باید از چه مرزهایی بگذرد و چگونه به جایی برسد که وجودِ خود و
1) «غررالحکم»، ص233.
وجود حقایق را ماوراء اسمها و رسمها بنگرد و در آن حال قصه انسان چنین میشود که به قول مولوی:
حال من اکنون برون ازگفتن است
آنچه من گویم نه احوال تن است
کاین حروف واسطه ای یار غار
پیش واصل خار باشد، خارِخار
بس بلا و رنج بایست و وقوف
تا رهد آن روح صافی از حروف
پس «بس بلا و رنج بایست و وقوف» باید قلب را وارد مقام وجودبینی و ذاتبینی کرد تا روح از اسمها و حرفها آزاد شود و با وجودْ مرتبط گردد. اگر این نیستیها را نیست ببیند، آن طرفش یعنی «هست» رخ مینمایاند. وقتی «لا اله» بگوید و جهت دل را از معبودهای دروغین بردارد «إلاّ الله» برایش ظاهر میشود. این موضوع را از طریق شناخت خود میتوانید تجربه کنید، زیرا جنبه وجودی شما پیش شما حاضر است و میتوانیداز طریق آن جنبه، با خود روبهرو شوید، چیستیهایی مثل جنسیت، مدرک، شهرت و... حجاب ارتباطِ وجودی با خودتان شده است، حجاب که مرتفع شد، وجود حضوری ما خود را مینمایاند.
«اِلههها» حجاب «الله» است، «الله» هست، حجاب او که برطرف شد، حضرت «الله» خود را به عنوان نورِ کمال مطلق مینمایاند و انسان از انوار معنوی و جامعِ آن کمال مطلق بهرهمند میشود. گفت:
گفتم فراغ تا
کی، گفتا که تا تو هستی
گفتم نَفَس همین
است،گفتا سخن همان است
یعنی جنبة نظر به ماهیت خودمان است که موجب فراغ و جدایی از محبوب جانمان میشود. این همان توجه به مَنِ حصولی و استقلالی است، زیرا مَنِ وجودی، تجلی آن وجود مطلق است و چیزی جز عین ربط به وجود مطلق نیست، مَنِ انسان تمام وجودش همان اتصال به باطنش است.
در مباحث قبل روشن شد که چیزی که باطن دارد در مقام بقاء است و دارای آینده میباشد، و لذا ما را گرفتار پوچی و بیآیندگی نمیکند، پس با توجه «وجودی» به «مَن یا نفسِ» خودتان است که میتوانید بدون پوچی و پوسیدگی، همچنان زندگی کنید و در عین بقاء، در آینده حاضر باشید. از طرفی هم ممکن است به «من یا نفسِ» خود با نگاه حصولی
بنگریم، در آن صورت با یک مفهوم ذهنیِ مستقل از عالم وجود روبهرو میشویم، بدون هیچ بقایی و بدون هیچ حضوری در آینده، معلوم است که بودن با این «مَن» دوم پوچی و افسردگی به بار میآورد. نظر به «منِ» دوم مثل نظر به آن صد عدد سطل آبِ ذهنی است که در عین خیلی بودن، هیچ نیست، چون از آب ذهنی رطوبت و تری حاصل نمیشود.
وقتی ما به طور حضوری در قرآن تدبّر میکنیم، قرآنی که موجب دلآگاهی و مرگآگاهی و خشیت میشود، ما را به حضور در معاد میبرد. این بستگی به منظر ما دارد که از منظر وجودی و حضوری به قرآن بنگریم و با تهذیب عقل و نفس، سعی کنیم آن حضور را حفظ نماییم، یا از منظر علم حصولی از حرفها و معانی آن مطّلع شویم؟ شاید در عالم وجود هیچ توجهی بهتر از توجه به معاد موجب فکر و ذکرِ وجودی نگردد، معادی که همین حالا به عنوان یک واقعیت متعالی میتواند در منظر ما باشد. همان معادی که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به معراج رفتند با آن روبهرو شدند، دیدند عدهای از فرشتهها در حال ساختن قصرهایی هستند، ولی گاهی میایستند و سپس دوباره شروع میکنند به ساختن. گفتند: ای برادرم جبرائیل اینها چرا گاهی کار میکنند و گاهی میایستند. جبرائیل علیه السلام عرض کرد: مصالح نمی رسد. پرسیدند مصالح اینها چیست؟ اذکاری را عرض کرد که همان اذکار تسبیحات اربعه است(1)که در کتاب «معاد، بازگشت به جدی ترین زندگی» مورد بحث قرار گرفت. این روایت میرساند همین الآن که شما در زندگی زمینی کار میکنید با نفس خود و به جهت وسعت آن در معادِ خود حاضرید و وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله در معراج، همین حالا آن معادی را که بعداً ما با آن روبهرو میشویم دیدند، به همین جهت هم حضرت میفرمایند: «اَلْانَ قِیامَتِی قَائِم»(2)همین حالا قیامت من قائم است. به قول مولوی:
پس محمد صد قیامت بود نقد
ز آن که حلّ شد در فنایش حل و عقد
زاده ثانی است احمد در جهان
صد قیامت بود او اندر عیان
زو قیامت را همی پرسیدهاند
کای قیامت تا قیامت راه چند
با زبان حال میگفتی بسی
که زمحشر حشر را پرسد کسی؟
پس قیامت شو قیامت را ببین
دیدن هر چیز را شرط است این
عرضم اینجاست که از چه منظری اگر به قرآن نگاه شود همین حالا با قیامتی که هماکنون موجود است مرتبط میشویم و روح ما آزاد از محدودیتهای ماهیات، با آن حقیقت متعالی مرتبط میگردد و ترسآگاهی و خشیت در ما ظاهر میشود؟ این رؤیت با علم حصولی به قیامت، محقق نمیشود، اتفاقاً هر چه بیشتر با علم حصولی به قرآن نزدیک شویم، بیشتر از جنبة ذکربودن قرآن، دور میشویم. اگر کسی توانست منظر جان خود را در اینچنین قیامتی قرار دهد که هماکنون هست، دائماً به جای نگاه حصولی، نگاه «وجودی» خود را به کار میاندازد و آیندهدارترین کارها را انجام میدهد و به کلی نطفه پوچی را در زندگی خود میخشکاند. چون در مباحث قبلی روشن شد اعمالی که بیباطن باشند بیآیندهاند، حال وقتی متوجه باشیم قیامت به عنوان یک واقعیتِ حیّ و حاضر، هماکنون باطن اعمال ما را تشکیل می دهد و هم محل ظهور آیندة اعمال ما است، در نتیجه توجه به قیامت در کارها، به اعمال انسان،باطنی و وسعتی به وسعت ابدیت میدهد.
حساب کنید وقتی با نظر به قیامتِ حضوریِ حی و حاضر وارد کارها شدیم، چنین منظری چه اندازه در نجات از پوچیها، در حال حاضر و در آینده مؤثر است. به همین جهت شما در دعاها قیامت را به عنوان یک واقعیت، یعنی یک حق، در منظر خود قرار میدهید و میگویید: «اَشْهَدُ اَنَّ المَوْتَ حقٌّ ... و النُّشورَ حَقٌّ و انَّ السَّاعة حقٌّ آتِیَةٌ...»(1)هماکنون مینگرم و مشاهده میکنم که مرگ حق و واقع است- هر چند من هنوز به آن نرسیدهام- نشور و قیامت حق و واقع استهرچند من به آن نرسیدهام- باید به مرور از مفاهیم و تعلقات خارج شوم تا با آن حقیقتِ مسلم روبهرو گردم. مثل این که میگویید خداوند حق است، یعنی یک واقعیت
1) مفاتیح الجنان، دعای عدیله.
متعالی است و هر اندازه خود را از حجابها آزاد کنیم بهتر متوجه حقانیت و حضور او میشویم.
اگر با آن «مَنِ» بیرنگ و بینشان روبهرو گردید می بینید عجب! چقدر آن «مَن» به نحوی دقیق، به حق وصل است. پس اگر شما به هستها برسید میبینید چه اندازه هستها عین اتصال به هستی مطلق اند، اساساً در عالم وجود انفکاکی نیست، به همین جهت اهل دل میگویند اگر کسی چیزی را در عالم، استقلالی دید، هنوز در شرک است. عالم یک دریا وجود است با ظهورات مختلف، و برای ارتباط با «وجود»، از طریق توجه به وجودِ خود، میتوان ره صد ساله را یک شبه طی کرد.
در راستای ارتباط با «وجودْ» با نظر به «وجودِ خود» شروع میکنیم تا آرام آرام با رفع حجابهای علم حصولی، هرکس متوجه شود فقط هست، در واقع هستی پیش شماست، این که شمایید، همان «هست» است. در بحثهای آشتی با خدا،(1)
باب این موضوع باز شده است و از طریق سلبی روشن شد تو فقط هستی، بقیهات نیستی است، سواد تو، جنسیت تو، محله تو، همه و همه نیستی است.
گفت: «ای عجبا من چه کسم؟» شما باید کسیِ خود را در بیکسی پیدا کنید. به گفته مولوی:
من کسی در ناکسی دریافتم
پس کسی در ناکسی در یافتم(2)
از طریق نظر به هستِ خود میتوانید با «هست» آشنا شوید، در آن صورت آرامآرام از عدمها آزاد و با هست مطلق مرتبط میشوید و دیگر روشن میشود همه چیز از اوست و جهان سراسر او را مینمایاند. در نتیجه در رویارویی با عالم، یک لحظه از ارتباط با آن هستِ مطلق غافل نمیشوید و هیچچیز نمیتواند حجاب بین شما و حضرت حق بگردد. خداوند به
پیامبر صلی الله علیه و آله وحی فرمود که: «اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیم»(1)ای رسول من، تو در خلق و خوی عظیمی هستی. پیامبر صلی الله علیه و آله بدون آن که یک لحظه به خود بنگرند عرضه داشتند: «رَبَّانِی رَبّی اَرْبَعیِنَ سَنَةٍ ثُمَّ قَال اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیم»؛ پروردگار من، چهل سال مرا تربیت کرده است، حالا میفرماید تو در خلق عظیم هستی، و نیز فرمودند: «اَدَّبَنِی رَبّی فَاَحْسَنَ تَأدیبی».(2)پروردگارم مرا تربیت کرد، پس چه نیکو تربیت کرد. در واقع حضرت دارند می گویند من در راستای رسیدن به خلق عظیم، من هیچی نیستم! این اندازه برای خود نفی شدهاند، نتیجه این نوع نگاه، آن ارتباطی شد که تمام حرکات و سکنات حضرت را اراده حق در برگرفت، آیه آمد: «مَا رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللهَ رَمَی»؛(3)ای پیامبر! آنگاه که تو نیزه میانداختی، تو نبودی که نیزه میانداختی، خدا بود که نیزه و تیر میانداخت. این مقام مهمی است و صاحب اصلی آن پیامبر صلی الله علیه و آله است ولی بالأخره این راه بسته نیست، وقتی برای ما باز میشود که اول هستِ خود را و هستِ عالم را پیدا کنیم. حالا اگر انسان «هست» را پیدا کرد تماماً هر هستی را وصل به هست مطلق میبیند. این یعنی یافتن باطنیترین باطنها، و باقیترین باقیها، و آیندهدارترین آیندهها.
غفلت از هست مطلق مساوی است با زندگی در عدم. و با ورود به عالم بندگی حیات باطنیِ باقیِ آیندهدار برای انسان حاصل میشود، چون وقتی بندگی خود را پیدا کردید عملاً هست خودت را که عین ربط به هست مطلق است و بدون ارتباط با او هیچِ هیچ است، پیدا کرده و این راه، راه بزرگی است، هر چند برای ورود به آن در ابتدای امر باید ریاضت قلبی کشید و جهت جان را از ماهیات به «وجود» سیر داد. ولی آن همتی که روی بقیه کارهای عبادی میگذاریم اگر بر روی این روش بگذاریم نتیجه بسیار بهتری میگیریم، همانطور که ائمه علیهم السلام بهترین نتیجه را گرفتند.(4)
به هر حال با نظر به هست خود از طریق قلب، به مقام کشف هستِ هستیِ مطلق نایل میشوید، و برای روشن شدن برکت این روش به بیثمری روش مقابل
1) سوره قلم، آیه 4.
2) «بحارالانوار»، ج 16، ص 210.
3) سوره انفال، آیه 17.
4) «الْقَصْدُ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتْعَابِ الْجَوَارِحِ بِالْأَعْمَال» حرکت به جانب خدا با دل ها در رساندن انسان به مقصد، رسا تر است از رنج بردن و به زحمت انداختن اعضا و جوارح به وسیله اعمال (بحار الأنوار، ج75، ص: 364).
آن توجه بفرمایید که بایزید در مورد آن گفت: «علم شما، علم مردهای است که از مردهها می گیرید» چون مفاهیم به واقع نسبت به «وجود حقایق» مردهاند، همان طور که «مفهوم تری» نسبت به تری آبِ موجود در خارج مرده است، «مفهوم تری»، «تر» نیست، و ما مفاهیم را از ماهیات میگیریم که آنها هم جنبههای عدمی اشیاء هستند و در واقع مردهاند، پس علم مرده را از مردهها گرفتیم.
کسی از مرده علم آموخت؟ هرگز
ز خاکستر چراغ افروخت؟ هرگز
با مقدماتی که در این چند جلسة اخیر طرح شد دوباره به آیه 35 سوره یونس که در جلسة دوم باب توجه به آن باز شد، برمیگردیم تا ملاحظه فرمایید راه رسیدن به حقایق را چگونه جلوی پای ما میگذارد. این آیه از آیاتی است که ائمه علیهم السلام برای اثبات حقانیت خود بدان احتجاج میکردند. میفرماید:
«أَفَمَن یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ یَهِدِّیَ إِلاَّ أَن یُهْدَی»(1)
آیا کسی که به حق هدایت میکند شایسته است که از او تبعیت شود، یا کسی که هدایت نمیکند مگر این که هدایتش کنند.
ملاحظه فرمودید که این آیه دو موضوع را روبهروی هم قرار داده که کار را خیلی دقیق میکند، وقتی از شما میپرسند از عالم پیروی کنیم یا از جاهل؟ جواب ساده است، اما در این آیه میخواهند افق فکری ما را متوجه چیزی بالاتر از اینها بکنند و لذا میپرسد آیا از کسی پیروی کنیم که راهی نمیشناسد مگر این که او را راهنمایی کنند، یا از کسی که «یَهْدِی اِلَی الْحَق» به حق هدایت میکند؟ در این سؤال میخواهند ما را متوجه دو نوع علم بکنند. مسلّم شما در جواب خواهید گفت از کسی که به سوی حق هدایت میکند باید پیروی کرد. ولی جریانی را روبهروی آن قرار میدهد که انسان جاهلی نیست، بلکه کسی است که هدایت نیافته مگر به واسطة هدایت غیر. معلوم است که سؤال کننده از طریق استفهام، همیشه یک طرف
1) سوره یونس، آیه 35.
جمله را نفی میکند، مثل این که میپرسیم: «حسن درس خواند یا نخواند؟» یا میپرسیم؛ «حسن درس را شروع کرده یا هنوز مغرور به خود است؟» پس طرفِ دوم جمله این است که اگر بخواهد درس بخواند باید مغرور به خود نباشد. در قسمت اول آیه هدایت به حق را بدون هیچ قیدی آورده و مسلم است که در این حالت پیروی از کسی که به حق هدایت میکند لازم و ضروری است. حالا مقابل این جمله کسی است که به حق هدایت نمیکند. بنابراین استفاده میشود «کسی که هدایت به حق نیافته است مگر به واسطة هدایت غیر، هدایت به حق نمیکند» و نیز چون در مقابل جمله «کسی که خودش هدایت نیافته است مگر به هدایت غیر»، کسی است که هدایت ذاتی یافته است، پس نتیجهاش این میشود که کسی که به حق هدایت کند کسی است که ذاتاً هدایت یافته و علمش لدنّی و حضوری است.
از طرفی ارائه طریق و خبردادن از آدرسِ حقایق، آن هم به صورت مفهومی، از هر کسی ساخته است، چه امام باشد و چه امام نباشد و چه ذاتاً به حقایق راه یافته باشد، و چه از طریق غیر هدایت یافته باشد. پس مرادِ آیه از هدایت به حق، به معنی ایصال به مطلوب است و این میرساند تنها راهی که انسان بتواند با حقایق تماس بگیرد راهی است که اهل بیت علیهم السلام ارائه میدهند و لذا حضرت باقر علیه السلام در مورد آیه فوق فرمودند: «آن کسی که به حق هدایت میکند محمد وآل او هستند...»(1)
و حضرت سجاد علیه السلام در مورد آیه فوق فرمودند: «نَزَلتْ فِینَا»(2)آیه درباره ما نازل شده است. چون اینها با خودِ حق مرتبطاند و نه با مفهوم حق. فرهنگی که حق را مییابد میتواند از همان طریق، جان بقیه را در مقامی قرار دهد که حقبین شوند. همان فرهنگی که در آن فرهنگ علی علیه السلام میفرمایند: «مَا رَأیْتُ شَیئاً اِلاّ وَ رَأیْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَه»(3)من هیچچیز را ندیدم الاّ اینکه قبل ازآن چیز، با آن چیز، و بعد ازآن چیز، خدا را دیدم. ممکن است بپرسید: یا علی! پس دیگر چه موقع آن چیز را میبینید؟ جواب این است همه چیز جلوات حضرت «الله» است. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در کتاب «مصباح الهدایه»
میفرماید: حضرت علی علیه السلام به جایی رسیده که اسم «الله» را در همه چیز میبیند و چون اسم «الله» جامع اسماءالهی است این مقام خیلی مقام بالایی است، و این فرق میکند که شما چیزی را مظهر اسمی از اسماء الهی ببینید، ممکن است شما بگویید من هم در فصل بهار اسمِ لطیف حق را می بینیم، اسم لطیف حق کجا؟ اسم «الله» کجا؟ اسم «الله» جامع اسمای الهی است.
وقتی طبق آیه 35 سوره یونس علیه السلام معنی فرهنگ اهل بیت علیهم السلام روشن شد، جایگاه امام زمان عجل الله تعالی فرجه در عالم روشن میشود و اینکه مردم باید با انتظار خود منتظر چه فکر و فرهنگی باشند، و اینکه چرا امام زمان عجل الله تعالی فرجه غایباند همه روشن می گردد، آیا آن غیبت به جهت آن نیست که فکر و فرهنگ آن حضرت غایب است و طریقت فکر حضرت در جامعه اسلامی گم شده است؟(1)
تاریخِ مفهوم زدگی، تاریخ غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه است، وقتی «وجود» منکشف گشت، ظهور حضرت شروع میشود. آری؛ رسیدن به طریقتِ تفکر حضوری بدون مقدمات تفکر حصولی ممکن نیست، ولی آن مقدمات در حدّ مقدمه باید باشند و مقصد چیز دیگری است، به گفته حافظ:
روز در کسب
هنر کوش که می خوردن روز
دل چو آیینه
در زنگ ظلام اندازد
همانطور که در روز باید به کسب و کار پرداخت و در شب مشغول عبادت شد و اگر عبادات شبانه را بخواهیم در روز انجام دهیم نتیجة لازمه را نمیگیریم، قبل از طی مقدمات علوم حصولی اگر بخواهیم با وجود مرتبط شویم، آینه دل را در زنگ کدورت گرفتار میکنیم، ولی وقتی مقدمات طی شد و آرامآرام نور طریقتِ وجودی و حضوری به صحنه جان آمد، باید دیگر همه زندگی تحتتأثیر آن قرار گیرد که گفت:
آن زمان وقت
می صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق
پرده شام اندازد
عدهای انتقاد میکنند که چرا از طریق اهل بیت بخواهیم به خدا برسیم، چرا مستقلاً و بدون مدد اهل بیت علیهم السلام به خدا نرسیم؟! در جوابشان میگوییم؛ آیا کسی از شما از آن طریقی که ادعا
1) به شرح خطبه دوم نهج البلاغه و مباحث مطرح شده در این رابطه، از همین نویسنده رجوع فرمایید.
میکنید به خدا رسیده است، یا با یک خدای مفهومی و انتزاعی به سر میبرد؟ اهلبیت علیهم السلام تجسم عینی راه رسیدن به «وجود» خدا هستند و مسلّم طبق قاعدة «کُلُّ ما بِالعَرضِ لابُدَّ اَنَّ یَنْتَهی اِلَی مَا بِالذَات»(1)هرکس بخواهد این راه را طی کند باید از طریق کسانی باشد که بالذات در مقام هدایت الهی قرار گرفتهاند. ما متهم هستیم که خدا را رها کردهایم و ائمه علیهم السلام را گرفتهایم، اتفاقاً ما چون میدانیم جز این راه، هیچ راهی «الی الحق» نیست، دامن آن ذوات مقدس را گرفتهایم. حرف ما به مخالفان این است که شما بگویید به کجا رسیدهاید؟ به حق رسیدید یا به یک مجموعه مفاهیم؟ وقتی این موضوع به خوبی روشن شد، می بینید که چرا دنیا از پوچی پر است، حتی در مذهبیها و مسلمانانی که از راه و روش اهلبیت علیهم السلام جدا شدند.
حضرت صادق علیه السلام به دو نفر از یارانشان فرمودند: «شَرَّقَا و غَرَّبا فلا تَجِدانِ عِلْمَاً صَحیحاً اِلَّا شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا اَهْلَ البَیْت».(2)به شرق روید، به غرب روید، علم صحیحی نمییابید مگر آن چه از ما اهل بیت علیهم السلام صادر شود. حضرت که در این فرمایش نمیخواهند خودشان را مطرح کنند بلکه بر خود واجب میدانند از حقیقت بزرگی پرده بردارند.
لازم است همین جا گله خود را به عرض عزیزانی که اصرار بر پشت کردن کلی به فلسفه دارند عرض کنم، اینان گویا متوجه نیستند پرسش از «خودآگاهی» همواره با فلسفه و با جوابهای فلسفی به میان میآید و اگر پرسشهای فلسفی به میان نیاید بشر به راحتی در مرحله خودآگاهی و بعد از آن دلآگاهی وارد نمیشود. هنر آن نیست که با فلسفه قهر کنیم، هنر آن است که در عین علم به فلسفه و توجه به مفاهیم عالم وجود، از آن بگذریم و در آن متوقف نشویم. با دقت در تفکرِ بزرگان فلسفه متوجه میشویم چون این بزرگان جایگاه فلسفه را میشناختند به خوبی توانستند از مفاهیم و ماهیات عبور کنند و به حقایق و وجود سیر نمایند. آیا امثال ملاصدرا، امام خمینی و علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیهم» با آن همه دقت و غور در فلسفه در
مفاهیم متوقف شدهاند؟ یا اینکه تمام حرفشان این است که مواظب باشید مفاهیم فریبتان ندهد، اتفاقاً جمله مشهور جناب صدرالمتألهین«رحمةاللهعلیه» که میگوید:«اَلمعَرِفَةُ بَذرُ المُشاهِدَه»(1)یعنی معرفت به حقایق، بذری است برای مشاهده خودِ حقایق. این مطلب را روشن میکند که او افق تفکر فلسفی را تا ارتباط با حقایق وجودی سیر میدهد. می گوید: اگر بتوانیم در مسیر حکمت متعالیه، به حقایق معرفت بیابیم، معرفت به حقایق شروع ارتباط با خودِ حقایق است، ولی اگر به بهانه دوری از فلسفه، عقل و اندیشه را تا فهم حقایق جلو نبریم، برای همیشه از ارتباط با عالم حقایق، خود را محروم کردهایم و خود را در محدودة مفاهیم و محسوسات و اعتبارات نگه داشتهایم.
حرف ما تا حالا این بود که فلسفه قدرت ایجاد خوف اِجلال و ترسآگاهی و مرگآگاهی را در انسان نمیتواند بهوجود آورد و خشیت از مراتبِ خوف اجلال و ترسآگاهی است و این را باید از حکمت اُنسی و قرآن و با روش و فرهنگ ائمه علیهم السلام به دست آورد. ولی این به معنی مخالفت با فلسفه نیست، که مخالفت با فلسفه و شعار جدایی نقل از عقل، هزار برابر از مفهومزدگی بدتر است، چون تحجر اشعریگری و طالبانیگری را در جامعه به وجود میآورد که به امید خلوص، خود را در توهمات قشریگری متوقف کردهاند،(2)تا جایی که امثال علامه طباطبائی و امام خمینی«رحمةاللهعلیهما» و امثال آنها را تا حدّ کفر و فسق رجم میکنند.
روش حقیقی رفتنِ از فلسفه به حکمت و از حکمت به قرآن، از طریق فلسفه است، و این با تفکر یعنی با رفتن به تاریخ فلسفه ممکن است و نه با رها کردن فلسفه، با تذکّر و تفکر در فلسفه، میتوان از فلسفه گذشت. باید متوجه بود و اصالت را به تفکر فلسفی نداد. اتفاقاً آنها که از فلسفه خبر ندارند بیشتر از دیگران گرفتار فلسفهاند، به علاوه فلسفه زدگی بهتر از علمزدگی و حسزدگی است. سیر حِکمی میتواند گذرگاه خوبی از علم حصولی به علم حضوری باشد و تفکیک تعقل فلسفی از امور دیگر چاره کار نیست. هنر آن است که ما فکر و
فرهنگی را دنبال کنیم که ما را به حکمت قدسیِ اهل بیت علیهم السلام رجوع دهد که با سراسر وجودشان اشاره به خدا و توحید دارند. چون انسانِ موحدِ کامل، توحید متعین است و سیر حِکمی، ما را به حُبِّ به آن ذوات مقدس میکشاند که موضوع آن در سلسله مباحث «مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام » تا حدّی مطرح شد. علت این امر هم روشن است، سیر حِکمی میتواند گذرگاه خوبی باشد، چون اهل بیت علیهم السلام هیچچیز ازخود ندارند، کسی که خودش در صحنه نیست، وجودش انگشت اشاره به حق است. و این به خودی خود مقام بسیار مهمی است که انسان بتواند سراسر وجود خود را نمایش توحید الهی قرار دهد و مصداق صفت «عَبدُهُ» بشود، حق بر قلب آنها تجلی کامل نموده و آنها به کلی خودی و منیّت را فراموش کردهاند، همان چیزی که حافظ از خدا تقاضا میکند و میگوید:
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختهگان را تو بگو باد ببر
ما که دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
هرچه خداوند به قلب انسان بیشتر تجلی کند خانه منیّت انسان بیشتر ویران میشود و خداوند این قاعده را با متلاشی کردن کوه به حضرت موسی علیه السلام نشان داد، قرآن میفرماید:
«وَ لَمَّا جَاء مُوسَی لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَکِنِ انظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ موسَی صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ».(1)
و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد پروردگارا! خود را به من بنمای تا بر تو بنگرم، فرمود هرگز مرا نخواهی دید لیکن به کوه بنگر پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید، پس چون پروردگارش بر کوه جلوه نمود کوه را متلاشی کرد و موسی بیهوش و مدهوش بر زمین افتاد، و چون به خود آمد گفت: خدایا! تو منزهی، به درگاهت توبه کردم و من از نخستین مؤمنانم.
1) سوره اعراف آیه 143.
حضرت حق خواستند بگویند به همان اندازه که من بر کوه تجلی کنم، کوه از منیّت خود متلاشی میشود و لذا در راستای همان تجلی بود که «خرَّ موسی صَعِقاًً» موسی علیه السلام از هوشیاری و خودیتِ خود خارج شد و دیگر برای او منیتی نماند و لذا وقتی حضرت موسی علیه السلام بعد از محو، به صحو و هوشیاری آمد، دیگر آن موسایِ قبلی نبود و به حق موجود شد و نه به خود، از آن بودن قبلی خود توبه کرد و عرضه داشت: «تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ» از آن «مَن» قبلی توبه کردم و به تو ایمان آوردم، زیرا وقتی بخواهم بنده تو باشم باید ذرهای از خودیِ من در میان نباشد، تا تماماً انگشت اشاره به حق باشم. این است معنی نفی هستی و نفی انانیت خود، در مقابل تجلی نور حق که در موردش گفتهاند:
پیش شیری آهویی مدهوش شد
هستی اش در هست او روپوش شد
اینکه گفته میشود اهل البیت علیهم السلام نمایش توحیدند به همین معنی است که عرض شد و ما باید حکمتی را دنبال کنیم که ما را متوجه این ذوات مقدس کند که توحید مجسماند و از طریق آن ذوات مقدسه، متوجه خدای وجودی و حضوری شویم که این مقصد اصلی ما و عامل نجات کامل از پوچی است.
با توجه به نکات فوق باید عزیزان متوجه باشند انسان تا از خودش آزاد نشود هرگز با «وجودِ» حقایق نمیتواند مرتبط باشد و قرآن در راستای همین قاعده میفرماید:
«لَکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءهُمْ حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ وَکَانُوا قَوْمًا بُورًا»(1)
چون پدران کفّار و خود آنها تلاش در نفی منیت خود نداشتند و با انواع متاعهای دنیایی همواره جواب نفس امّاره خود را دادند، انسانهای پوچ و بیثمری شدند. بعد از تذکّر چند نکته در ادامه میفرماید:
«وَ قَالَ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقَاءنَا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلَائِکَةُ أَوْ نَرَی رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوًّا کَبِیرًا»(2)
آنهایی که به قیامت و لقاء ما معتقد نیستند، بدون آن که بخواهند منیّت خود را نفی کنند، در نهایت کبر و سرکشی، انتظار ارتباط با خدا و ملائکه و حقایق قدسی را دارند در حالی که؛
«یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلَائِکَةَ لَا بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِّلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْرًا مَّحْجُورًا »(1)
وقتی ملائکه برای آنها تجلی میکند، کوه انانیت آنها بهکلی متلاشی میشود و برای اینهایی که تمام وجود خود را همین وجود دنیایی میدانند بسیار آزار دهنده است.
ولی در هر حال وقتی خود را آماده چنین ارتباطی نکرده باشند چون با سیر به قیامت هیچگونه شخصیتی که توان ارتباط با عالم قدس را به نحو وجودی داشته باشد با خود نبردهاند با پوچی و پراکندگی روبهرو میشوند و لذا فرمود:
«وَ قَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا»(2)
و بر کارهایی که کردهاند میپردازیم و آن را چون گردی پراکنده میسازیم.
چنانچه عنایت فرمودید ابتدا در مورد اینها فرمود: «وَ قَالَ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَاءنَا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلَائِکَةُ أَوْ نَرَی رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوًّا کَبِیرًا»(3)آنهایی که امیدی به لقاء خداوند ندارند میگویند چرا برای ما ملائکه نازل نمیشوند و یا چرا پروردگار خود را نمیبینیم. خداوند این افراد را چنین وصف میکند که از طرفی امید لقاء ما را در مرتبه وجودی و غیبی ندارند و از طرفی در اوج کبر و سرکشی طلب رؤیت خداوند و ملائکه را به صورت حسّی دارند. خداوند در این آیه میخواهد بفهماند برای امیدواری به لقاء الهی و لقاء حقایقِ عالم قدس راهکار و برنامهای خاص نیاز است که اینها در راستای آن راه و آن برنامه یک قدم هم برنداشتهاند. اینها تصور صحیحی از لقاء حقایق قدسی ندارند و از طرفی با همان تصور باطل خود میخواهند خدا و ملائکه را ببینند در حالیکه اینها روحیة کبر دارند، و خودشان را می خواهند ببینند. در ادامه دارد «فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا» عمل آنها را چون گرد پراکنده قرار میدهیم، چون هیچ هستیِ قابل توجهی برای خود و زندگی خود ایجاد نکردهاند.
از طریق امثال آیات فوق ابتدا «نیستها» را و جایگاه آنها را از طریق قرآن درعالم بشناسید، آن وقت دعوت قرآن به «هستی»، بسیار مؤثر و کارساز خواهد بود، قرآن مکرر
میفرماید: اگر خارج از ایمان به خدا و ملائکه و قیامت زندگی کنید، با پوچی روبهرو میگردید و با خلائی روبهرو میشوید که بسیار آزاردهنده است و بعد از دهها سال که با پوچی و خلأ بهسر بردیم، دستهایمان از ارتباط با حقیقت خالی میماند.
خالیبودن جانها از حقایق در روز قیامت بسیار عذابآور است، چون جای خالی و خلأ آن از بین نرفته و وجود دارد، و انسان آن خلأ را به صورت علم حضوری احساس می کند. همانطور که اگر مثلاً الآن پوست دست شما بریده شود در آن حال احساس درد دارید، این احساس درد به جهت آن است که نفس شما عدم اتصال سلولها را به صورت علم حضوری احساس میکند. درست است که هنگام بریدهشدن پوست دست، چیزی به دست شما اضافه نشد ولی اتصالِ بین سلولها از بین رفت و نفس، خلأ این اتصال را در دست شما احساس کرد. در همین رابطه است که میگویند: خدا عذاب نمیدهد بلکه فیضش را میگیرد و احساس حضوریِ خلأ آن فیض، عذاب است، با همان صورتهای خاص قیامتیاش. همانطور که با احساس جای خالی اتصال بین سلولهای دست، به واقع درد پدیدار شد.
ملاحظه میفرمایید که علم به عدم اتصال بین سلولها به نحو حصولی نیست بلکه به نحو حضوری و وجودی است و لذا احساس سوختن به وجود میآید، و واقعاً در قیامت هم خودِ سوختن در صحنه است، چون احساس عدمکمال در آن عالم، وجودی و حضوری است. پس موضوع آزاردهندگیِ خلأهایی که انسان با آن روبهرو میشود، به جهت عدم سیر به سوی حقایق از طریق قلبی و وجودی، مسألهای است که هر چه به قیامت نزدیکتر شویم بیشتر آزاردهنده خواهد بود و این است که باید با دقت کامل تلاش کنیم طوری نباشد که خدای ناکرده یک عمر با «نیستها» زندگی کنیم، وگرنه در قیامت صورت نیستهای آزاردهنده برای ما جلوه میکنند و از هست محروم میشویم. همواره باید متذکّر باشیم که انتهای یک زندگی که سراسر آن بهسربردن با نیستها است، به کجا ختم میشود، تا ببینیم چرا باید با خودِ حقیقت و با بودِ حقیقت ارتباط داشته باشیم. گفت:
دور می بینی سراب و می دوی
عاشق آن بینش خود می شوی
یعنی یک چیزی برای خودت ساختهای و دنبالش میدوی، بعد که چیزی نمییابی و خسته میشوی و حضور آن صورت ذهنی در ذهن شما تمام میشود، میگویی چرا چیزی به دستمان نیامد. مگر از اول به دنبال چیز واقعی و وجودی بودی که حالا انتظار داری به چیزی برسی؟ از ابتدا به دنبال اعتباریات ساختة ذهن خود دویدیم و معلوم است که حالا نباید با چیزی که وجود خارجی داشته باشد روبهرو شویم. روی این نکته باید خیلی فکر کنید تا از ابتدا در انتخاب موضوعهایی که باید دل را متوجه آنها کرد، حساس شویم و لااقل عدم موفقیتهای خودمان را درست تحلیل کنیم، تا وقتی به ما گفتند:
صد انداختی تیر و هر صد خطا است
اگر هوشمندی یک انداز و راست
بفهمیم از چه زاویهای دارند ما را متذکّر میکنند.
عزیزان من، قراردادهای بشر که نمیتواند جای سنتهای الهی قرار گیرد، سنن الهی براساس ملاک و قواعدی است که آن قواعد واقعی و وجودی هستند و نه خیالی و ذهنی، و آن دستورات و تکالیف ریشه در واقعیات قدسی دارند، به همین جهت با انجام آنها ما به عالم قدس وصل می شویم. وقتی ما طوری نماز را تعریف کردیم که گویا نماز یک امری است که حضرت حق آن را اعتبار کرده است، بدون آن که ریشه در حقیقت داشته باشد. این جا است که انتظار داریم بدون انجام آن اعتبار، بتوانیم به مقامی از مقامات قدسی برسیم، بعد میگوییم چرا جوانان نسبت به دستورات دین حساسیت لازم را ندارند. در حالی که ما راه درست را به آنها نشان ندادهایم تا بتوانند با روشهای منطبق با فرهنگ امامان معصوم علیهم السلام بعد از مدتی با حقایقِ متصل به دستورات دین، مرتبط شوند و با انوار عالم قدسی به سر برند. آری ممکن است با چند جمله احساساتی و تحریککننده فعلاً آنها را وارد فعالیتهای دینی کنیم ولی آیا آنها در این نوع دینداری پایدار میمانند؟ گفت:
ز ابتدای کار آخر را ببین
تا نباشی تو پشیمان یوم دین
عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند
جاهلان آخر به سر برمی زنند
اگر فعلاً توانستیم جوانان را به مراسم اعتکاف و احیاء شبهای قدر، بیاوریم فکر نکنید اینها میمانند، اینها اگر به شعف واقعی نرسند، و بعد از توجه عقل به حقایق، قلبشان نور آن حقایق را احساس نکند و از آن بهرهمند نشود، نمیمانند. تجربة شرایط تاریخی گذشته برای ما راهنمای خوبی است، چقدر از جوانان در ابتدای انقلاب و یا در دوران دفاع مقدس آمدند ولی چون در زندگی بعد از جنگ نتوانستند با روش درست بهرهکافی از دینداریِ خود بگیرند، رفتند، تازه همینطور بیسر و صدا هم نرفتند بلکه با روحیه سرخورده و معترض رفتند. بعد میگوییم چرا بقیه جوانان حرفهای ما را نمیشنوند. با این حرفها که خودمان را هیچ کردهایم تازه میخواهیم بقیه را هم هیچی کنیم و آنها هم بیایند هیچ شوند! البته این دردِ دلها برای آن است که سعی کنیم در ورود به عالم «هستها» نهایت سعی و تلاش خود را بکنیم. آیا نمیبینید پیرمردان و پیرزنانی را که چون در دوران استحکام عقاید، وارد ارتباط وجودی با حقایق نشدهاند چه اندازه احساس تنهایی میکنند؟ هیچگونه «وقت» و «حضور» ندارند، در حالیکه بعضی از آنها که راه ارتباط با حقایق را شناختهاند پیری خود را چه زیبا میگذرانند. خداوند به ما توفیق دهد که اول؛ مزة دینداری را بچشیم و بعد بچشانیم.
ابتدا باید روشن شود چه چیزهایی حقیقتاً فعالیت فرهنگی نیست و نیز متوجه باشیم بعضی از فعالیتهای فرهنگی و عبادات به خودی خود حجاب ارتباط با حقیقتاند. پس از این مرحله، مرحلهی دومِ کار، به جهت ماهیت مخصوصش بسیار ساده و سهل محقق میشود. همان طور که قبلا عرض شد مثل اینکه وقتی ابتدا ما شیشه را پاک کردیم، مرحلة بعد که تجلی نور خورشید در اطاق است به راحتی انجام میگیرد. یا همانطور که برای ارتباط با حقیقتِ فرهنگ کربلا لازم است اول بفهمیم کربلا چه چیزهایی نیست و خود را از حجابهای پیش ساخته آزاد کنیم، بعد حضرت اباعبدالله علیه السلام که تجسم بالفعل فطرت هر انسانی است،خود را و نور کربلایی خود را بر جان ما مینمایاند، وقتی بفهمیم حقیقت چه چیزهایی نیست و بعد جهت قلب را به سوی حقیقت بیندازیم، به خوبی احساس میکنیم از انوار عالیه آن برخوردار میشویم. آری؛ وقتی خواستیم راه را شروع کنیم، ابتدا با ضعفها
روبهرو میشویم، ولی اگر مسیر را درست انتخاب کنیم، آرامآرام ضعفها برطرف و حقیقت جلوهگر میشود. عمده درست دیدن مقصد و درست طی کردن راه است.
طریقة معرفت نفس مسلّم یکی از راههایی است که انسان را به مقاصد «وجودی» میرساند، چون همانطور که قبلاً عرض شد در روش معرفت نفس با هست یا وجودِ خود مرتبط میشویم و راه ارتباط با وجود را با دقت و زوایای خاصش میشناسیم. بنده در اوایل انقلاب شنیدم که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به کسانی که می خواهند وارد عرفان شوند مطالعه جلد هشتم و نهم اسفار ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» را توصیه میکنند، و بعد متوجه شدم با توجه به موضوع نفس و معاد در دو جلد مذکور، آن پیشنهاد، بسیار سازنده است. درست است که مطالعه آنها مقداری وقت میبرد ولی کارِ پرنتیجهای است. در راستای همان توصیه، آن دو جلد تحت عنوان «معرفتالنفس و الحشر» ترجمه شد، چون حشر هم یعنی شرایط ارتباط با حقیقت خود بدون هرگونه حجابی. در روز قیامت آن چنان شرایط ارتباطِ «وجودی» با خودمان فراهم میشود که ندا میآید: «إقْرَأْ کَتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا »؛(1)کتاب جان خود را بخوان، که در چنین روز و شرایطی خودت بدون هیچ حجابی برای ارزیابی خودت کافی هستی. در واقع میفرماید: خودت، خودت را نگاه کن و چون هیچ مانع ذهنی و خارجی در میان نیست، آن قدر شرایط آماده است که به واقع یک خودشناسی کامل صورت میگیرد، که دیگر خودمان را خیلی خوب میتوانیم بشناسیم و ارزیابی کنیم و نسبت به خود نظر دهیم. بنابراین اگر ما توانستیم در این دنیا خودشناسی را درست شروع کنیم عملاً یک نحوه نگاه قیامتی به خود را شروع کردهایم و به واقع قیامت خود را شروع نمودهایم و به مقصد اصلی که ارتباط با وجود حقایق است، و نه با مفهوم حقایق، دست مییابیم، البته این به شرطی است که وقتی میخواهیم خودشناسی و معادشناسی کنیم دوباره از منظر علم حصولی وارد موضوع نشویم و خدای ناکرده وجودیترین وجودِ نزدیک به خود را، که خودمان باشیم، از طریق علم
1) سوره اسراء، آیه 14.
حصولی به آن، از خود بیگانه نکنیم، و با هر چه مطالعه بیشتر در آن، از آن دورتر شویم. آری؛ به شرطی که با منظر وجودی به خود و به معاد، یعنی به شرایط هرچه بیشتر وجودی عالم و آدم، بنگریم، در آن صورت نتایج بحث فوقالعاده است و به تمام آنچه از اول بحث تا حال عرض کردهام إنشاءالله خواهیم رسید، و به شرایط تازهای وارد میشویم که مولوی در رابطه با آن میگوید:
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پا ینده شدم
حرف ما این است که «وجود» که به معنی مطلق آن، حضرت حق است و در جلوات خود از طریق متون مقدس مثل قرآن و روایات، با جان انسانها گفتگو میکند و بر انسان آشکار میشود،(1)
تا انسان را با حقیقت عالم قدس ارتباط دهد و انسان را به جنبه وجودی آن حقایق آگاه سازد، مگر این که انسان فکر و فرهنگ ارتباط با متون مقدس را نشناسد و مقهور علم حصولی باشد.
شاید مباحثی که گذشت توانسته باشد منظر ما را به سوی «وجود» معطوف کند و روشن شود روش صحیح برای ارتباط با وجود حقایق، روش اهل بیت علیهم السلام است، و این را کسی میفهمد که متوجه باشد بحث دین، بحث کشف حقایق است و نه اطلاع از آنها. با توجه به نکات گذشته عرض میکنم فرق وهابیگری و تشیع در همین نوع توجه به توحید است که شیعه در منظرِ توحیدِ حضوری است و آن دیگری مطلقاً در نگاه حصولی و انتزاعی متوقف است. در منظر توحیدِ حضوری و وجودی، موحد بر اساس تشکیک وجود، مظاهر وجود را می فهمد و سعی می کند قلب خود را به نحو وجودی به آن حقایق متصل گرداند، و نه تنها از این طریق در حال او هیچ شرکی به وجود نمیآید بلکه آن مظاهرِ وجودی، عامل اتصال انسانِ موحد به اَحد خواهند بود. ولی در توحید مفهومی انسان به چیزی نرسیده است که بخواهد آن
1) از امام صادق علیه السلام نقل است که حضرت فرمودند: «إنَّ اللهَ تَجَلَّی لِعِبادِهِ فِی کَلامِهِ وَلکِنْ لا یعْلَمُون (لا یبْصرون)»؛ (شرح فصوص خوارزمی، ج 1، ص 166) خداوند در کلامش برای بندگان تجلی نموده ولکن آنها نمیدانند یا نمیبینند.
را در مظاهرش تجربه کند، چون به کلی در ارتباط با یک مفهوم انتزاعی به سر می برد و مسلم هیچ چیز نمی تواند مظهر «مفهوم» وجود مطلق باشد و لذا در عین این که هرگز با وجود خدا مرتبط نیست، از ارتباط با مظاهر جمال حضرت الله نیز محروم است و عجیب که منکر چنین مظاهری نیز هست و مخالف خود را متهم به شرک میکند. گفت:
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وآنکه این کار ندانست در انکار بماند
آنچه قرآن به عنوان شرک مطرح میکند و ما را از آن برحذر میدارد، توجه به چیزهایی است که ما را از خدا جدا میکنند و به خود مشغول میسازند. میفرماید: «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ»؛(1)عدهای از مردم بدون توجه به خدا و در عرض خدا، چیزهایی را همتای خدا میگیرند و در حدّ خدا دوست میدارند و میپرستند. این عمل کجا و آنچه شیعه نسبت به امامان علیهم السلام در نظر دارد، کجا! ما امامان را بندههای خالص خدا میدانیم که متذکر حضرت ربالعالمین هستند و نمایش اسماء الهیاند، و اشاره به حضرت حق دارند.
قرآن در آیه دیگر میفرماید: «قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَلاَ نَفْعًا وَاللّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»؛(2)بگو ای پیامبر! آیا جدای از خدا، چیزهایی را میپرستید که نه نفعی به شما میدهند و نه ضرری به شما میرسانند، در حالیکه خداوند سمیع و علیم است. آری؛ این کار که انسان چیزهایی را در عرض خدا قرار میدهد، شرک است، ولی آیا شیعه نسبت به امامان علیهم السلام چنین برخوردی دارد و به آنها «مِنْ دُونِ الله» نظر دارد و یا چون متوجه است حقیقتْ مظاهری دارد، از طریق توجه به آن مظاهر متذکر حقیقت میشود؟ شیعه امامان را به عنوان انسانهای کاملی که مظهر اسم «الله» هستند مینگرد، و آنها را آینه نمایش جمال الهی میداند و از این طریق خداشناسی خود را در حدّ علم به مفهوم خدا متوقف نمیکند، بلکه با وجود خداوند و تمام مظاهر وجودی اسماء الهی مرتبط میگردد و از پرتو انوار وجود الهیِ
آنها بهرهمند میشود. لذا حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ وَاللهِ اَسْماءُ الْحُسْنی...»؛(1)به خدا سوگند ما اهل بیت، اسماء حسنای الهی هستیم. پس در واقع نه تنها نظر به اهلالبیت علیهم السلام شرک نیست، بلکه توجه به راهی است که ما را با «وجود» خدا مرتبط میکند.
خداوند خطاب به مشرکین میفرماید: «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَن لَّا یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَومِ الْقِیَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ»(2)بگو چه کسی از آنکس که به غیر خدا، کس دیگر را میخواند گمراهتر است، در حالی که آن هیچ جوابی به تقاضای او تا قیامت نمیدهد، و از تقاضایی که از آن میشود غافل است.
چنانچه ملاحظه میفرمایید قرآن میفرماید؛ مشرکین به چیزی امید بستهاند که آن «مِنْ دونِ الله» است و جدای از خدا است، در حالی که شیعه؛ ائمه علیهم السلام را مظاهر اسماء الهی میشناسد و هیچگونه استقلال و جدایی برای آنها قائل نیست، ولی در عین حال متوجه است آنها مظاهر متعین حق هستند و راه ارتباطِ وجودی با خدا میباشند.
در همین راستا حضرت امام رضا علیه السلام میفرمایند: «الصَّلَاةُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «التَّسْبِیحَ» وَ «التَّهْلِیلَ» وَ «التَّکْبِیر»».(3)صلوات بر محمد و آل محمد نزد خدای عزوجل برابر با «تسبیح» و «تهلیل» و «تکبیر» است. یعنی وقتی نظر جان را به پیامبر صلی الله علیه و آله و آل او علیهم السلام انداختی آنها را تجسم و تعین تسبیح حق و سبحاناللهی پروردگار میبینی و به عظمت حضرت رب پی میبری و نیز آنها را نمایش یگانگی خدا میبینی که چگونه با تجلی توحید الهی بر جان آنها، سراسر وجودشان در زیر نور یگانگی حق، به یگانگی و جامعیت رسیده، و نیز آنها را نمایش کبریایی حق مییابی. این به یک اعتبار همان سخنی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در بارة خود فرمودند: «وَ مَنْ رَانی فَقَد رَأیالحقّ»،(4)هرکس مرا ببیند حق را دیده است.
رسیدیم به این نکته که تنها فعالیت فرهنگیِ معنی دار، آن نوع فعالیتی است که راه اتصال به حق را با همه مظاهرش بشناسد، و روشن شد مشکل بیثمرشدن فعالیتها، وصلنبودن به حق و به مظاهر او است. اولین ضرری که شیطان به من و شما می زند، ضرر محروم شدن از کشف حقایق دین است. میگوید خیلی خوب وضو بگیر و مواظب هم باش یک وقت وضویت باطل نشود، ولی نمی گذارد به بالاتر از وضو که جنبه ملکوتی آن است منتقل شویم. مرحوم ملکی تبریزی«رحمةاللهعلیه» در کتاب شریف «اسرار الصلوة» می گوید: خود این نقشه شیطان است که انسان را مشغول ظاهر نماز میکند، و از سیر به سوی ملکوت آن باز میدارد. بنا شد این اعمال و اذکار دریچه ورود به عالم قدس باشد، و در آن صورت است که نماز برکات خود را مینمایاند. اگر نماز دریچه دیدار حقایق شد بسیار دوستداشتنی است، به همین جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «جُعِلَ قُرَّةُ عَینی فِی الصَّلاة»(1)نور چشم مرا در نماز قرار دادهاند، نگفت: «جُعِلَ قُرَّةُ عَینی اَلصَّلاة»، نور چشم من نماز است، بلکه فرمود: «فِی الصَّلاة» یعنی چیزی در این نماز است که آن نور چشم من است. طبق آیهای که میفرماید: «اَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِکْرِی»(2)نماز به پا دار برای یاد من. پس در نماز یاد خدا هست و لذا پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: آنچه در نماز هست -که همان یاد خدا است - نور چشم من است. پس نمازی نماز است که انسان به دنبال مقصد و مقصودی باشد فوق ظاهر آن. آری؛ اگر درست وضو نگیرید، ورودتان به نماز درست نیست، اما اگر صرفاً مشغول وضو شدید و وضو را به صورت مقدمات و دریچة نگاه به حقایق قدسی در نظر نگرفتید، آنچه در نماز است را نمییابید تا چشم شما به آن روشن شود.
اهل سلوک میفرمایند: یک هجرت «وسطی» داریم و یک هجرت «کبری»، هجرت وسطی آن است که ما اخلاقمان را عوض کنیم و از صفات رذیله به سوی صفات فاضله
هجرت نماییم، و در نتیجة این هجرت انسان دیگر جهنمی نخواهد بود، چون از صفات جهنمیان فاصله میگیرد، ولی در هجرت کبری نه تنها اخلاق عوض میگردد، بلکه منظرمان نیز عوض میشود و لذا نه تنها جهنمی نخواهیم بود بلکه جهنم را هم میبینیم. خداوند در همین رابطه میفرماید: «کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ. لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ»(1)نه چنین است که خود را گرفتار کثرات کنید، اگر به علم الیقین برسید، جهنم را میبینید و علم به جهنم از حالت مفهومی به حالت عینی و شهودی در میآید. ما برای ارتباط با حقایق عالم، علم یقینی میخواهیم، تا از طریق نور علمالیقین به سوی عین الیقین سیرکنیم.
قرآن می فرماید: شما باید نسبت به حقایق عالم و از جمله معاد و بهشت و جهنم علمِ یقینی داشته باشید. یعنی اولاً: علم شما علم به حقایق باشد و نه علم به موضوعات واهی و اعتباری، ثانیاً: آن علم، علمی باشدکه موجب ارتباط با حقایق گردد و به عبارت دیگر موجب ایجاد عین الیقین باشد که آن عبارت است از اتحاد وجودی با حقایق عالم. لذا بعد از آن که فرمود: «کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ. لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ» اگر علم یقین داشته باشید جهنم را می بینید در ادامه می فرماید: «ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ» سپس حتماً آن جهنم را به عینالیقین میبینید، در این حالت نه تنها آتش جهنم را به عین الیقین میبینید بلکه انجام هر گناهی موجب میشود که خود را در آتش جهنم حس کنید، یک وقت انسان می بینید که گناهکردن چقدر بد است، ولی یک وقت آتش انجام گناه را حس میکند، که این حالت یک مرتبه بالاتر از «علم الیقین» است در همین رابطه مولوی می گوید:
خود هنر دان دیدن آتش عیان
نی گپ «دَلَّ عَلَی النّار دُخان»
یعنی دود را دلیل بر آتش دانستن، هنر نیست، این یک گپ عادی است، هنر آن است که خودِ آتش را ببینی. باید چند قدم جلوتر بیایی و به جای این که از معلول متوجه علت شوی، خود علت را ببینی، لذا گله میکند که:
جز به مصنوعی ندیدی صانعی
بر قیاس اقترانی قانعی؟
1) سوره تکاثر، آیات 5 و 6.
میفزاید در وسایط فلسفی
از دلایل باز بر عکسش صفی
اگر فیلسوف با واسطه دلایل میخواهد به حقایق پی برد، آن کس که دل خود را صاف کرد، با خود حقایق مرتبط میشود.
گر دخان او را دلیل آتش است
بیدخان ما را در آن آتش خوش است
اگر عقل فلسفی از طریق دود با مفهوم آتش مرتبط میشود، ما بیواسطة مفهوم با خود آتش مرتبط هستیم و نور و گرما میگیریم.
خود هنر دان دیدن آتش عیان
نی گپ «دلّ علی النّار دخان»(1)
اگر ما برنامههایمان را با حساب تنظیم کنیم و درصدد تربیت قلب برآییم و به هجرت کبری فکر کنیم و حتی بعد از شصتسال هم نتیجه بگیریم، باز برنده این مسیر هستیم. هجرت کبری همان است که در موردش فرمود:
دردی که به افسانه شنیدم همه از خلق
از علم به عین آمد و از گوش به آغوش
دیگر صِرف شنیدنِ خبرِ حقایق در میان نیست، بلکه در آغوش گرفتن آنها پیشآمده است. یکی از رفقا برای کارهای فرهنگی میفرمود: «آقا یک برنامه آمپیسیلینی به ما بدهید که زود نتیجه بگیریم، این توصیههای شما ممکن است خیلی دراز مدت نتیجه بدهد». بنده به ایشان عرض کردم آیا میخواهید بالأخره نتیجه بگیرید یا هرگز نتیجه نگیرید؟ چرا نگران آن نیستیم که با این برنامههای غیر اصولی هرگز نتیجه نگیریم؟ هیچ راهی نیست که بدون هجرت کبری بتوانیم جهنمبین شویم. یک وقت است شما بنا دارید اخلاقتان خوب شود، این کار ارزشمندی است ولی آن چنان نیست که برای بهدست آوردن آن لازم باشد به کلی ساحت و مرتبه خود را تغییر دهید، ولی یک وقت بناست با هجرت کبری، وجودتان اصلاً خوبی شود و اساساً یک آدم دیگری باشید با افق دیگر. به گفته مولوی:
چون تو شیرین از شکر باشی، بُوَد
کان شکر گاهی ز تو غایب شود
چون شکر گردی ز بسیاری وفا
پس شکر کی از شکر گردد جدا
1) [1]«مثنوی»، دفتر پنجم، ابیات 568 به بعد.
آری؛ تا کی بخواهیم با شکر، شیرین باشیم و همواره محتاج شکر؟ باید شکر شد و همواره شیرین ماند. باید طوری شویم که در آن حالت عین رؤیت حق شویم. این همان نکتهای است که ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» گفت باید از سنگی که طلا گرفتهاند به سنگی تبدیل شویم که دیگر طلا شده است، در این حالت وارد «عین الیقین» میشوید و یک نحوه اتحاد با حقایق عالم پیدا میکنید. آری؛ برای آن که سنگِ وجود شما طلا شود حوصله و صبر و استمرار نیاز است، و راه دیگری نیست. در مراحل اولیه، نفس امّاره انسان میخواهد به نامحرم نگاه کند، ولی چون آن را گناه میداند، نگاه نمیکند ولی اگر بنا گذاشت سلوک قلبیِ خود را ادامه دهد به جایی میرسد که اصلاً روحش از این گناه آزار میبیند و سخت از اینگونه اعمال متنفر است و روحش عین درک حقانیت دستورات دین میشود.
همیشه جریانهای اصیل، قلیل هستند چنانچه میفرماید: «وَ قَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ»(1)
بسیار کماند آن هایی که به جای دیدن نعمت، منعِم را ببینند، یا میفرماید: «فَلاَ یُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِیلاً»(2)ایمان نیاوردند به معنی واقعی ایمان، مگر عدة کمی و یا فرمود: «وَلاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاَّ قَلِیلاً»(3)آنها یاد خدا نبودند مگر عدة کمی، و از همه مهمتر میفرماید:«کَم مِّن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ»(4)عموماً یک عدة کمی هستند که فرهنگها را عوض می کنند و بر فرهنگ و راه اصیل پایداری کرده معادلات و مناسبات فرهنگی را متحول مینمایند، آن افراد که عزم بلندتر و حرف اساسی تر دارند، راه و رسم بقیه را تحت تاثیر خود قرار میدهند، هر چند چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام در کربلا تنهای تنها باشند.
بنای شما آن باشد که ابتدا خود و سپس بقیه افراد را به ایمان برسانید نه فقط در حد اسلام متوقف کنید، آن وقت ملاحظه میفرمایید که در چه راه پر برکتی قدم گذاشتهاید و در آن
صورت است که افراد مزه اسلام را با قلبشان میچشند و دیگر محال است در دینداری کوتاه بیایند و شرایط ظلمانی دوران بتواند آنها را از مسیرشان باز دارد. وقتی عمربنعاص نزد نجاشی پادشاه حبشه رفته بود تا بر ضد مسلمانانی که به آنجا هجرت کرده بودند سعایت کند. نجاشی سؤالی از عمرو کرد، او نفهمید که پادشاه چه منظوری از این سؤال دارد، از او پرسید: از این افرادی که مسلمان میشوند، تا حال شده است بعد از مدتی پشیمان شوند و از دین خود برگردند؟ عمرو گفت: نه آقا بسیار سمجاند، نه تنها با تشویق و تطمیع برنمیگردند حتی اگرآنها را بکشی هم برنمیگردند. نجاشی متوجه شد پس این دین با دل ها کار می کند نه با وَهم و یا منافع دنیایی. اگر شما چیزی را برای خودتان دوست داشته باشید، وقتی دیدید حفظ آن چیز جانتان را به خطر می اندازد، میگویید نخواستیم، اما اگر چیزی باشد که از تنتان هم مهمتر است، و در واقع اصل جانتان همان چیز است، وقتی مورد تهدید قرار گرفت حاضرید برای حفظ آن کشته هم بشوید.
نجاشی از جواب عمرو فهمید دینداریِ مسلمانان از مقوله قلب و فطرت است و اتفاقاً آن را به عنوان یک ارزش قلمداد نمود. پس ملاحظه کردید که وقتی در دینداری به ایمان رسیدیم، به راحتی با آن تنفس میکنیم و دیگر تن ما چیزی نیست که بخواهد در مقابل دین ما مانع باشد. عمده آن است که تلاش کنیم از علم به معلوم برسیم و وارد وادی ایمان شویم، گفت:
یک حمله مردانه مستانه نمودیم
از علم رهیدیم و به معلوم رسیدیم
یک همّت بلند میطلبد که قانع نشویم از پشت حجابِ مفاهیم فقط بدانیم حقایقی هست، بلکه با یک همّت مردانة مستانه جهت جان را از «مفهوم» به «حقیقت» تغییر دهیم و هزینههای آن را که پایدار نگهداشتن قلب در محضر حق است، و تزکیههای لازم آن، به جان بخریم. شهدا با همین فرهنگ بود که ره صدساله را یک شبه طی کردند و چون در هوای حضور بیشتر بودند راحت توانستند آن انتخاب زیبا را در آن برهه از تاریخ انجام دهند و آنهایی هم که در همان راستا حرکت کردند ولی شهید نشدند، جهت خوبی را خداوند برایشان نمایاند، حالا توانستند استفاده کنند یا نه، متفاوت بودند.
بعد از دفاع مقدس هشتساله بعضی از رفقایی که از جبهه فارغ شده بودند، میپرسیدند چه کتابی بخوانیم؟ به آن ها عرض کردم این که جهت قلب شما به این طرف افتاده است خودش هدیه جبهه است اگر نتوانید آن را نهادینه کنید از دستتان می رود، عین این توصیه به اُسرا هم وقتی از اسارت برگشتند، شد، که در حال حاضر خداوند دریچة غیب را به روی قلبتان باز کرده است، فعلاً قلب شما حقایق را تا حدّی میشناسد، باید آن را در قلب خود نهادینه کنید.
ما در روشهای فرهنگی از پایین حرکت میکنیم تا به بالا برسیم، اما گاهی برای جوانان بسیجیِ حاضر در جبهه جنگِ حق علیه باطل، از بالا شروع میشد و چیزهای خیلی خوبی را مییافتند، و لذا جذبهای بسیار نورانی نصیب آنها میشد، بعد باید میرفتند آن را با معرفت بیشتر و مواظبت از خطورات قلب، نهادینه میکردند. به همان رفیقمان عرض شد، اینکه میگویی چه کتابی بخوانم و چه کتابی نخوانم؟ این طلب و تمنا، هدیه جبهه است. خدا یک نوری به شما داده است، که آن نور تو را به این جا میکشاند، اگر درست برنامهریزی کنی به جایی میرسی که انشاءالله در محضر قرآن و روایات قرار میگیری و در یک حالت حضوریِ پایدار وارد معارف قدسی میشوی. متأسفانه بعضی از رفقا نفهمیدند این کشش به سوی مطالعة عمیق، یک هدیه الهی است و باید از آن استقبال کرد. این قضیه رزمندگان بود که عموماً با آنها از بالا برخورد میشد، ولی من و شما باید از پایین شروع کنیم، باید ابتدا عدمها را بشناسیم، عدمها را که شناختیم همان طور که عرضکردم با انصراف دادن قلب از آنها «هست»ها خود به خود نمایان میشوند و در نتیجه جذبه شروع میگردد و این تازه اول کار است. به نظر بنده تمام جلسات بحث قرآن و نهجالبلاغه و امثال آنها، توجه به هستها است، شما با قرآن قرار بگذارید که وقتی قرآن میخوانید به شما بگوید هستها چیست، نیستها چیست، به خوبی به شما خواهد گفت: عزیزم! تمام فرهنگ فرعونی با آن همه شکوه از جمله نیستها است، تمام حرکات حضرت موسی علیه السلام با آن همه سادگی و غربت، از جمله هستها است، این اولین قدم است، بعد هم قرآن میگوید: دستت را به من بده تا با «هست»ها تو را متحد کنم.
ممکن است شما بگویید: آیا امکان دارد ما هم به جایی برسیم که با ملائکه ارتباط داشته باشیم؟ متون دینی به ما وعده داده است، آری ممکن است؛ امام صادق علیه السلام میفرماید:
«یَا ابْنَ جُنْدَبٍ! لَوْ أَنَّ شِیعَتَنَا اسْتَقَامُوا لَصَافَحَتْهُمُ الْمَلَائِکَةُ وَ لَأَظَلَّهُمُ الْغَمَامُ وَ لَأَشْرَقُوا نَهَاراً وَ لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ لَمَا سَأَلُوا اللَّهَ شَیْئاً إِلَّا أَعْطَاهُم»(1)
ای پسر جندب! اگر شیعیان ما پایدار می ماندند، هر آینه ملائکه با ایشان مصافحه میکردند و به یقین ابرها بر آنها سایه میانداختند و همانند روز، درخشان و نورافشان بودند، و هر آینه نعمت و روزی خود را از بالا و پایین (آسمان و زمین ) دریافت مینمودند و هیچ چیزی از خدا درخواست نمینمودند مگر آنکه عطایشان میفرمود.
معنای اولیة مصافحة ملائکه با شیعیان این است که نور ملک به قلب انسان میخورد و یکی از معانی نهاییاش این است که ملک را می بیند. این راه صعودی، دارای مرتبه است. حتماً قضیه ملاقات فرشتهای را که سراغ علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» آمده است در کتاب مهرتابان مطالعه فرمودهاید که علامه«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: آیت الله قاضی«رحمةاللهعلیه» به ایشان میگویند این روز ها یک فرشته یا حوری به سراغتان میآید توجهی به او نکنید. چون در سلوک این قاعده هست که:
هر چه در این راه نشانت دهند
گر نستانی به از آنت دهند
علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» می فرماید: آن حوری آمد و بنا به توصیه استادم به او توجهی نکردم و ناراحت شد و رفت، که بحث آن مفصل است. منظورم این است که اگر بر مراقبه خود پایدار بمانیم آنچه به صورت علم است، به صورت عین در میآید و قصه ما و شما میشود قصه همانهایی که گفتند: «از علم رهیدیم و به معلوم رسیدیم»، و إنشاءالله به لطف خدا عقایدمان صورت فعلیت به خود میگیرد. وقتی با فعلیت و وجودِ حقایق مرتبط شویم حداقل نتیجهاش این است که دیگر در این دنیا حوصلهمان سر نمیرود، چون بالأخره یک
1) «بحارالانوار»، ج 75، ص279.
بویی، یک نسیمی از آن عالم به قلب ما میخورد و میتوانیم با آن بهسر ببریم و صاحب «وقت» باشیم. اینکه میبینید بعضیها نیمساعت که تنها باشند آنچنان عرصه برایشان تنگ میشود که میخواهند یقه خودشان را پاره کنند، ولی برعکس؛ بعضیها ده ساعت هم که تنها باشند، گویا تنهایی برایشان معنی ندارد، به این جهت است که گروه دوم از یک جایی تغذیه میشوند، حتی ممکن است خودش نداند علت آن آرامش چیست. بسیاری از اُسرا در هنگام اسارت نوری از انوار حقایق معنوی به قلبشان میخورد. نقل میکردند که ما اصلاً نمیفهمیدیم در اسارتیم، یک حالی داشتیم، ولی حالا که آمدهایم ایران احساس میکنیم عجب احوالی بود.
آری اگر راه ارتباط با خداوند باز شد و قلب به صحنه آمد، و خود را محدود به علم حصولی نکردیم، دیگر نَفَسکشیدن انسان هم در پرتو ارتباط با عالم معنی رنگ و لعاب دیگری دارد. در آن حالت فکرْ عین شهود، و زندگیْ عین سلوک الیالله میشود.
سؤال: آیا خودِ این جلسات و مباحث یک نوع مشغول شدن به مفاهیم نیست؟
جواب: بله خود این صحبتها هم از جهتی تماشاگری است، در حالیکه در دینداری به جای تماشاگری، بازیگری باید مقصد و مقصود باشد، منتها بازیگری برای نظر به حقایق، راه و رسمی دارد که آگاهی از آن راه و رسم لازم است، گفت:
آن جهان و راهش ار پیدا بدی
کم کسی یک لحظه در این جا بدی
پس معلوم است هنوز راه پیدا نشده است که اینجا هستیم. ولی به هر حال اگر مشغول جلسات ممتد شدیم و وارد ارتباطِ وجودی با عالم قدس نگشتیم، حاصل کار همان مفهومگرایی صِرف است که عرض شد پوچی و بیبرکتی به بار میآورد، اگر فقط آدرس داشته باشید فایده ندارد. آری بعضی از علوم هست که خودش یک نحوه سلوک است مثل مباحث معرفت النفس و یا مباحث معاد، البته به شرطی که آن علوم به نحو حضوری و قلبی ارائه شود و انسان را به درون خود و عالم غیب و قیامت سیر دهد، اگر با قرآن و روایات درست برخورد شود چنین نقشی دارند.
علمی که میگوید لایهها و حجابهای بین خود و حقیقت را پس بزن و خودت را درست ببین، علمی است که عین سلوک است. این نوع معرفتْ خود به خود ما را وارد عالَم معنی میکند، و آن فکری هم که در روایات توصیه شده است اینچنین است، در واقع آن علم نظرکردن به حقایق الهیه است. چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«فِکْرُ ساعةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادِةِ سَنَةٍ وَ لا یَنالُ مَنْزِلَةَ التَّفَکُرِ اِلَّا مَنْ خَصَّهُ الله بِنُورِ المَعْرَفَةِ وَ التَّوْحِید»(1)
یک ساعت فکر بهتر از یک سال عبادت است و کسی به مقام و منزلت تفکر نمیرسد مگر آن که خداوند او را به نور معرفت و توحید مخصوص کرده باشد.
اگر با دقت زیاد به این روایت توجه فرمائید نکته ارزشمندی را مطرح میکند و آن این که کسی وارد وادی تفکر نمیشود و نمیتواند وارد آن نوع تفکر شود که یک ساعت آن بهتر از یک سال عبادت است، مگر اینکه خداوند او را به نور معرفت و توحید مخصوص گرداند، معلوم است که نور معرفت و توحیدِ مورد نظر، معرفت حضوری است و آن تفکر، تفکری است که سیر به سوی حقایق است. مثل وقتی شما به نحو حضوری به نفس خود نظر دارید و در خود سیر میکنید. چنانچه ملاحظه فرمایید، همین روایت به خودی خود ما را متذکّر میکند که به کجا نظر کنیم. و به همین جهت گفته میشود تدبّر در سخنان معصوم علیهم السلام به خودی خود عبادت است. بعضیها تصوّر میکنند باید روایت بخوانند تا بعد کاری بکنند، در حالیکه صِرف تدبّر در روایات یک نحوه سیر است. آیتاللهبهجت«حفظهاللهتعالی» فرموده بودند روزی یک روایت بخوانید، بعد از یک سال ببینید چقدر فرق کردهاید. چون روایات نوری دارد که انسان را در یک حالت حضوری، با حقایق عالم مرتبط میکند. روایت خواندن فرق می کند با کتاب خواندن، روی این اساس میتوان گفت تدبّر در قرآن و روایات یک نحوه عمل قلبی است. جنس فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام این است، چون خودشان با نظر به حقایق غیبی سخن میگویند و لذا سخنانشان هم یک نحوه نظر به حقایق را در انسان ایجاد میکند و تفکر در این نوع متون، عین سلوک است.
1) «مستدرک الوسائل»، ج11، ص184.
سؤال: اولاً: چرا در بسیاری موارد این حالت سیر و تفکر که میفرمایید در ما ایجاد نمیشود؟ ثانیاً: چرا با خواندن کتاب احساس میکنیم بیشتر استفاده میکنیم تا با خواندن قرآن و روایات؟
جواب: اشکال در نوع برخورد ما با قرآن و روایات است، اولاً: راه ارتباط حضوری را تمرین نکردهایم و لذا با قلبمان وارد عالم قرآن و روایات نمیشویم. ثانیاً: دنبال آن هستیم که از متون مقدس نکتة علمی بهدست آوریم و دیگر هیچ، قرآن و روایات را دریچه کشف حقایق قلبی برای خود قرار نمیدهیم و لذا آنها برای ما نور نمیشوند تا حقایق را به ما نشان دهند. شاید بحثهای گذشته این نتیجه را به وجود بیاورد که باید نگاه خود را به متون مقدس درست کنیم. ثالثاً: روش ما عموماً در برخورد با قرآن و روایات غلط است، ما وقتی کتابهای ارسطو و پیاژه و امثال آنها را میخوانیم هم مرتب میخوانیم و هم در جوانب سخن آنها فکر میکنیم و لذا در همان راستا استفادههایی هم نصیب ما میشود، ولی وقتی قرآن میخوانیم انتظار داریم قرآن و روایات مثل این که یک کتاب داستان میخوانیم، آن مطالب عمیق را خیلی راحت در اختیار ما بگذارند، در حالیکه قرآن و روایات دارای بواطن و حقایق بسیار بلندی هستند که با تدبّر و آمادگی قلبی میتوان از آنها استفاده کرد. خدا چنین شرطی با ما نکرده است که بدون آمادگی، نور قرآن را به ما بدهد، بلکه برعکس، میفرماید: «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفًا کَثِیرًا »؛(1)
آیا در قرآن نمیاندیشند و تدبّر نمیکنند که اگر از جانب غیر خدا بود قطعا در آن اختلاف بسیاری مییافتند. چنانچه ملاحظه میفرمایید به ما دستور دادهاند در قرآن تدبّر کنیم و از ظاهر الفاظ به عمق آنها سیر کنیم و اگر با تدبّر در قرآن به سیر خود ادامه دهید یک نحوه اتّحاد و یگانگی در شخصیت آن مییابید، و توحید را در آن متجلی میبینید. همچنانکه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
1) [1] سوره نساء، آیه 82.
«... فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ...»،(1)پس خداوند در کتاب خود تجلی کرده و لیکن او را نمیبینند.
شما بنای خود را در رابطه با مطالعه قرآن این طور بگذارید که شرط این کتاب بزرگ برای ارتباط با ما، تدّبر است پس باید برای فهم آن وقت صرف کنید. مگر شما برای فهم اسفار اربعه ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» و یا مثنوی مولوی میتوانید بیمقدمه وارد شوید و مقاصد بالای اندیشه آنها را بهدست آورید؟ قرآن مقاصدش بالاتر است یا آن کتابها؟ تا به حال شده است زیر این آسمان کسی پیدا شود که بنای خود را تدبر در قرآن گذارده باشد و از عظمت آن حیران نشود و بعد بیاید بگوید دو سال وقت صرف کردم هیچچیز نصیبم نشد؟(2)
نمیشود که فرهنگ و آداب ورود به قرآن و روایات را رعایت نکرد و انتظار نتیجه داشت، باید درست وارد شد و نتیجه لازم را به دست آورد. این پروانهها را دیدهاید که دور شمع میگردند، یک کمی به نور نزدیک میشود میبیند میسوزد، عقب میآید، ولی دلش به طرف نور است و نمیتواند از آن دل بکند، دوباره به طرف نور میرود و باز میسوزد و عقب میزند، ولی جهت خود را از نور برنمیگرداند، تا اینکه میبیند فایده ندارد که همینطور برود به طرف نور و برگردد، این کار مسئلهای را حل نمیکند، بالأخره با تمام عزم و اراده به طرف شمع میرود، هرچه بادا باد، سوختم که سوختم و خود را به آتش میزند، و لذا بدنش جزء شعله شمع میشود. شهدا رفتند داخل این نوری که متذکّر فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام بود، دیدند تا کی نظارهگر آن نور باشند. حالا ما هم تا کی با علم حصولی و بدون به کار انداختن قلب، بخواهیم از پشت حجابِ مفاهیم، با حقایق مرتبط باشیم؟ با متوقفشدن در علم حصولی از خیلی چیزها محروم میگردیم و بهواقع هیچوقت آنطور که باید و شاید با قرآن مرتبط نمیشویم و آن را نخواهیم شناخت.
1) «نهجالبلاغه»، خطبه 147.
2) دکتر مادریس به دستور وزارت خارجه و وزارت فرهنگ فرانسه 63 سوره از قرآن را در مدت نُه سال با رنج و زحمت متوالی به فرانسه ترجمه کرده است که در سال 1926 منتشر شده. وی در مقدمهاش مینویسد: «اما سبک قرآن بیگمان کلام خداوند است، زیرا این سبک مشتمل بر کُنه وجودی است که از آن صادر شده، محال است که جز سبک و روش خداوندی باشد ... از کارهای بیهوده و کوششهای بینتیجه است که انسان در صدد باشد تأثیر فوقالعاده این نثر بیمانند را به زبان دیگر ادا کند» (کتاب ترجمة وحی محمدی، ص 14).
معرفت به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه را که ظهور محضِ همه حقایق قدسی است و حضور محض در مقام ارتباط با خداوند است، تبدیل کردند به یک فکر حصولی و این که میدانیم آن آقا هستند و یک روز میآیند. آیا امام زمانی که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میشناخت با امام زمانی که انسان های عادی میشناسند یکی است و یک نقش را در تاریخ دارد؟
آری وقتی نظر به حقایق را یادگرفتیم دیگر وجود امام زمان عجل الله تعالی فرجه یک نقش حضوری در زندگی ما خواهند داشت و به پشتیبانی این امام زمان عجل الله تعالی فرجه بود که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» چنین انقلابی را به وجود آورد، ولی امام زمان انجمن حجتیهایها وسیله تقویت شاه و ظلمات آخرالزمان بود.
با مباحثی که گذشت، إنشاءالله روشن شد که وقتی فعالیتهای فرهنگی حضوری و وجودی شود چه اندازه برکت دارد. اینکه عرض میکنم شما حساس باشید راهی را پیدا کنید که فعالیتهایتان باطن پیدا کند و در حدّ مفاهیم متوقف نشوید، به جهت آن است که اگر کار و فعالیت و عبادت حضوری شد، در ما شور و نشاط بهوجود میآید و انسان در کار خود به ثمر میرسد. عرایض بنده بدین معنا نیست که از فردا بتوانیم به نحو حضوری با قرآن مرتبط شویم بلکه عرض بنده آن است که جهتگیری را درست کنید تا حقایق به مرور- به اندازة آمادگی ما- تجلّیات خود را بر قلب ما شروع کنند و باورها کاربردی و «وجودی» شود. اگر شما باور ها را کاربردی ننمایید به خودی خود کاری از آنها نمیآید، هنر ما آن است که قلب را آماده سیر کنیم و عادتمان را در جمعآوری اطلاعات و متوقف شدن در مفاهیم تغییر دهیم و جلسات مذهبی طوری باشد که انسان در حضور قرار گیرد. حتماً شما توجه داشتید که ما از اول این جلسه و حتی از اول این سلسله بحثها چیزی که اطلاعاتی بر اطلاعات شما بیفزاید نگفتیم، اتفاقاً درس ما در این مدت تمرین آزاد شدن از حجاب اطلاعات بود و لذا هیچ اطلاعی هم به شما ندادیم. ما گفتیم که مواظب باشید مقصد را گم نکنید. إنشاءالله وقتی سراغ قرآن و روایت میروید با به صحنهآوردن قلب خود، شکل کاربردی مباحث را پیدا میکنید. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» کتابی به نام «شرح حدیث جنود عقل و جهل» دارند که فوقالعاده عالی است، در ابتدای کتاب میفرمایند: اکثر کتابهای اخلاق نسخه است و نه دارو. ایشان سعی میکنند با به حضور بردن مخاطب از طریق روایات، نور محقق شدن انسان را در اخلاق فاضله
عملی سازند، به طوری که پس از مدتی مأنوس شدن با آن کتاب و آن روایات، احساس میکنید عزم شما در انتخابهایتان عزم جدیدی است، همان که قبلاً عرض کردم، سنگِ وجود شما به طلا تبدیل میشود، نه اینکه سنگی باشید که طلا گرفتهاند. إنشاءالله.
از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو، تا گل برویی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دل خراش
آزمون را، یک زمانی خاک باش
در یک جمعبندی، مباحث زیر در این جلسه مورد بررسی قرار گرفت:
1- برای ارتباط با «وجود» میتوان با معرفت نفس کار را شروع کرد و هستِ خود را آزاد از اسم و رسم احساس نمود و از آن طریق به صورت حضوری، تفکیکِ بین «وجود» از «ماهیت» را شروع کرد.
2- برای سیر از مفهوم و ماهیت به «وجود» و «حقیقت» یک نوع سلوک و توجه قلبی نیاز است و نباید انتظار نتیجه سریع داشت ولی باید قلب را همواره در حضورِ وجود نگه داشت تا این سیر عملی گشته و سرعت بگیرد.
3- از طریق توجه به معاد به عنوان واقعیت موجود، میتوان از مفاهیم به سوی حقایق سیر کرد و زندگی را از محدودیت ماهیات به گستردگی وجود منتقل نمود.
4- نکته قابل توجه اینکه از طریقِ احساسِ «هستِ خود» میتوان به «هست مطلق» مرتبط شد و همه عالم را تجلی «وجود مطلق» دید و از پرتو حضرت ربالعالمین در همه مظاهر وجود، بهرهمند شد.
5- با توجه به مقام «یَهْدِی اِلَی الْحَقّ» که مربوط به ائمه معصومین است که علم لدنی دارند، میتوان پذیرفت که آن مقام در راستای ارتباط «وجودی» با حقایق حاصل میشود و نه در راستای ارتباط مفهومی.
6- نباید به اسم ارتباط با «وجود» و فاصلهگرفتن از حجاب «مفهوم» از فلسفه نیز به کلی فاصله گرفت و شعار تفکیک و جدایی نقل از عقل را سر داد، که خطر «تفکیک» و اخباریگری و حسّگرایی، بسیار بیشتر از فلسفهزدگی است، بلکه راه کارِ عبور از فلسفه با آگاهی از تاریخ فلسفه است، تا به ساحت خوف اِجلال و ترس آگاهی و مرگ آگاهی وارد
شویم و حکمت متعالیه جناب ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» بستر و مسیر خوبی است برای رسیدن به حکمت اُنسی و ورود به عالَم روایات و آیات.
7- برای گذر از موانعِ راه برای ارتباط با حقایق، باید از خود توبه کرد، همچنانکه حضرت موسی علیه السلام با تجلی پروردگار بر کوه، کوه انانیّت خود را مُنْدَک نمود و در آن مکتب اولین مؤمن به حق شد. بحث استکبارِ کسانی که میخواستند در عین بقاء بر نفس امّاره خود، مفتخر به رؤیت حق و ملائکه شوند میتواند مایة عبرت باشد و اینکه چگونه صاحب چنین تفکری به پوچی و بی ثمری گرفتار میشود.
در مورد اینکه از کجا آغاز کنیم بحث این است که ابتدا بفهمیم چه چیزهایی فعالیت فرهنگی به معنی واقعی کلمه نیستند و اگر بتوان در این مرحله موفق و از این حجاب آزاد گشت، مرحله دوم، خود به خود پیش میآید و انسان وارد نگاه به جنبه وجودی عالم و آدم میشود و ارزش تفکر شیعه که سعی دارد خدای خود را خدای مفهومی و انتزاعی قرار ندهد، از اینجا ظاهر میشود و دوریِ فرهنگ وهّابیگری از حقیقت و غفلت از ملکوت عالم از اینجا روشن میگردد.
9- چگونه باید «علمالیقین» را به دست آورد و آن را تا «عینالیقین» جلو برد.
10- در ابتدا نباید انتظار داشت چنین تفکری عمومی و همهگیر باشد، ولی مسلّم آن عده کمی هم که با حقیقت مرتبط شوند، تاریخساز خواهند بود و همان «فئة قلیله»ای هستند که قرآن متذکر نقش آنها در تاریخ میباشد.
11- اگر توانستیم «وجود» را احساس کنیم، تفکر ما عین سلوک خواهد بود و در چنان فضایی میتوان از یکساعت تفکر بهرهای بیشتر از یکسال عبادت برد، ولی شرط آن داشتن نور توحید و گذر از مفاهیم و ماهیات است، در چنین نگاهی است که قرآن و روایات با انسان سخن میگویند و تدبر در قرآن و روایات بهترین سلوک خواهد بود. إنشاءالله.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
در این جلسه بنا است مطالب را جمعبندی کنیم و نکاتی را که باید جهت تکمیل بحث طرح شود ارائه نماییم تا چنانچه در حین بحث مطلبی ناقص مانده، إنشاءالله این نقصان برطرف گردد.
1-آرامآرام رسیدیم به این نکتة مهم که روش درک دین و تبلیغ آن در نهایت، باید روشی غیر مفهومی باشد، هرچند در ابتدا عموماً گریزی از استدلال و اثبات مفاهیمِ حقایق معنوی نداریم، و با استدلالیکردنِ عقاید از خطر خرافهگرایی خود را نجات میدهیم، ولی دائماً روش اهلالبیت علیهم السلام به عنوان مصادیق کامل دینداری و حافظان حقیقی دین باید مدّ نظرمان باشد. روش اهل البیت علیهم السلام روشی است که انسان را در حضور و در حالت ارتباط با «وجود» عالم غیب میبرد. و غفلت نکنیم که آن یک روش است با فرهنگ خاص خود. آنها با کتاب و درس به این مرحله نرسیدند، بلکه راهی را طی کردند که نتیجة آن راه، ظهور اینهمه کمال در قلب و عمل آنها شده است. آری ما باید به کمک کتاب و معلم متوجه حقایق غیبی بشویم، حقایقی که ذوات مقدس اهلالبیت علیهم السلام در آن حاضر بودند. ابتدا ما باید وجود آن حقایق، مثل خدا و ملائکه و اسماء و صفات الهی را بفهمیم ولی نباید همة مطلب را در این حدّ بدانیم، زیرا اگر در حدّ علم به مفاهیم ماندیم خود را در حجاب نگه داشتهایم و با متوقفشدن در ادراک عقلی از مشاهدة حقایق محروم شدهایم، همان نکتهای که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در بارة آن میفرمایند: «آن مرتبهای که قرآن در رابطه با رسولخدا فرمود: «نَزَلَ بِهِ الرّوح الأمین علی قلبک»،(1)
یا «أنْزَلْناهُ فِی لیلة القدر»،(2)قضیه ادراک عقلی نیست، قضیة
مشاهده است، آنهم مشاهدة غیبیه ...»(1)
که در اثر آن مشاهده، خود را در حضور معانی مطرح شده در کتاب و درس حس کنیم و در حدّ مفاهیم نمانیم.
2- روشن شد بعد از علم به وجودِ حقایق معنوی باید بتوانیم به کمک فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام با خودِ حقایق مرتبط شویم. وقتی انسان به روش ائمه معصومین و انبیاء عظام علیهم السلام عمل کرد بیشتر در خود احساس فقر و بندگی میکند، و این برعکس تعلیم و تبلیغی است که انسان را به مفاهیم واقف مینماید، و موجب کبر و غرور میشود.
3- روشن شد که در ابتدا باید با حساسیت زیاد بین روش «انتزاعی» و روش «انکشافی» فرق گذاشت و دقیقاً تفاوت این دو نوع علم را از همدیگر باز شناخت و بعد متوجه بود که مقصد همه فعالیتهای فرهنگی و کتاب و درس، همه و همه انکشاف است و باید متوجه باشیم آنچه از تبلیغ دین نصیب انسان میشود سیر حضوری به سوی حق و قیامت است و این نتیجه با نگهبانی قلب و حفظکردن آن در مقابل حق، از طریق عبادات شرعیه ممکن میشود.
در روش حضوری و انکشافی، قلب انسان با «وجود» یا «ذات» روبهرو میشود، و هرجا ذات در میان باشد قلب انسان بدون هیچ واسطهای از نور آن بهرهمند میشود. عمده آن است که بتوانیم قلب را طوری تربیت کنیم که هنر ذاتبینی پیدا کند، در آن حالت خودِ ذات دلیل خود است، و آن طور نیست که معلول، دلیل بر وجود علت باشد، بلکه خودش خود را مینمایاند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح به محضر حق عرضه میدارند: «یا مَن دَلَّ عَلَی ذاتِهِ بِذاتِه» ای خدایی که خودت گواه خودت هستی «وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ» و منزه هستی از اینکه همجنس مخلوقاتت باشی «وَ جَلَّ عَنْ مُلائَمَةِ کَیْفِیَّاتِهِ» و بالاتر از آن هستی که همراه چیستیها و چگونگیها باشی.
چنانچه ملاحظه میفرمایید؛ در فراز فوق حضرت علیه السلام به خدا عرض میکنند: خودت فقط هستی، بدون آنکه چیز خاصی باشی، خودت ذات خودت هستی، بدون هرگونه چیستی. این
1) «تفسیر سوره حمد»، امام خمینی«رحمةاللهعلیه»، جلسه 3، ص 67.
نوع نگاه به خداوند در صورتی ممکن است که قلب انسان جهت ارتباط با ذات، تربیت شده باشد. زیرا حقیقت خدا همان ذاتی است که به ذات خود دلیل بر وجود خود است، نه به واسطة چیز دیگر. کسی با خدا میتواند مرتبط شود که ذاتش با ذات او بتواند رابطه برقرار کند و چنین چیزی به جهت ذات مجرد انسان ممکن است، باید راه را درست پیدا کرد.
یک وقت از اینکه میبینیم در عالم هستی، رزقخواران از رزق محروم نیستند متوجه خداوند رزّاق می شویم. ولی یک وقت ذات رزاقیت او را، ماوراء وجودِ رزقخواران، میشناسیم. روح ذاتبین به خود ذات نظر دارد، ذاتِ یگانه را مییابد، نه اینکه از هماهنگی اجزاء عالم متوجه توحید و یگانگی خداوند بشود. باید با ذات او و جلوات آن ذات به نام اسماءْ مرتبط گشت و لازمة چنین رؤیتی تغییر ساحت است از نظر به اثر - جهت پیبردن به مؤثر- به نظر به خودِ مؤثر - از طریق به صحنهآوردن قلب- ولی اگر هنوز در ساحت اثر و مؤثر باشیم، دائماً میگوییم ذات کو؟ گفت:
چوگوید مرغجان
یا هو، بگوید فاخته کوکو
بگوید چون نبردی
بو نصیبت انتظار آمد
مشکل کار در این است که استعداد رؤیت ذات را در خود رشد ندادهایم، لذا آنچه از همه پیداتر است را نمیبینیم. گفت:
چون گهر در بحر گوید بحر کو؟
وآن خیالِ چون صدف دیوار او
گفتن آن کو، حجابش میشود
ابر تابِ آفتابش میشود
بندِ چشم اوست هم چشم بدش
عین رفع سدّ او گشته سدش
چون چشم خود را از حقیقت منحرف کرده است، همان چشمی که باید وسیلة رؤیت او شود، حجاب او شده است و همان هوشی که باید وسیلة هوشیاری او نسبت به حقیقت شود، مانع شنیدن صدای حقیقت شده است.
بند گوش او شده هم هوش او
هوش با حق دار، ای مدهوش او
قرآن در رابطه با توجه به ذات، سومین آیه سوره حدید و یا سوره «توحید» را در مقابل ما قرار میدهد. که میفرماید:
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»،(1)
او در عین اینکه اول است، آخر است و در عین اینکه ظاهر است، باطن است. مثل نور، که اولین چیزی که شما دررؤیت هر چیز میبینید، نور است و سپس به کمک نور بقیة چیزها را میبینید، پس آن اول است. از طرفی وقتی نور به آن شئ خورد و در چشم شما منعکس شد و شما آن شئ را دیدید، عملاً نور است که به طرف شما برگشته و شما نوری که به آن شئ خورد را می بینید. پس در آخر هم همان نور بود. باز همان نور ظاهر و پیدا است ولی چیزی مثل میز و صندلی نیست که بتوانید به آن اشاره کنید، پس عملاً باطن است و از بس که پیداست، پنهان است.
در رابطه با ذاتبینی، از همه مهمتر سوره توحید است، چون اشاره به ذات اَحدیت دارد. میدانید که «اَحد» آن واحدی است که دومی در کنارش نیست،فقط اوست و دیگر هیچ، پس نمیتوان به کمک غیرِ خودش، یگانگیاش را شناخت. برعکسِ واحد عددی که واحد است در مقابل چیزی که کنارش هست. مثل اینکه میگوییم این یک سیب است در مقابل سیبهای دیگر، ولی در مقابل ذات اَحدی، دیگری وجود ندارد تا نسبت به دیگران یگانگی او را پیدا کنیم، بلکه فقط باید بتوانیم ذات اَحدی را با رؤیت قلبی ببینیم. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه یک نهجالبلاغه میفرمایند:
«کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ»، کمال توحید و خالصدیدن خدا آن است که او را جدا از هر صفاتی ببینی. «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ، وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ»، چون هر صفتی نشان میدهد غیر موصوف است و هر موصوفی نشان میدهد غیر از صفت است. «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ»، پس هرکس خدای سبحان را به چیزی وصف کرد، آن چیز را همطراز خدا قرار داد، و لذا او را دوتا کرد و در این حال او را جزءجزء کرده است، «وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ»، و هرکس خدا را جزءجزء دانست به او جاهل است، و هرکس به خدا جاهل است به او اشاره میکند و هرکس به او اشاره کند برای
1) سوره حدید، آیه 3.
او حدّ قائل شده است و هرکس برای او حدّ قائل شود او را متعدد پندارد. «وَ مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلامَ فَقَدْ أَخْلَی مِنْهُ»، و هرکس بگوید خداوند در کجاست، او خدا را در کنار چیزی تصور کرده است، و هرکس بگوید بر کجاست، او جایی را تصور کرده که خدا در آنجا نیست. «کَائِنٌ لا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لا عَنْ عَدَمٍ»، خداوند واقع است ولی نه اینکه حادث شده، موجود است اما نه اینکه بعد از نیستی ایجاد شده (عین بودن است). «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لا بِمُزَایَلَةٍ»، با هرچیزی هست، اما نه آنکه عین آن چیز باشد، و غیر هرچیزی است اما نه آنکه جدا از آن باشد.(1)
ملاحظه فرمودید که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چگونه ما را از هرگونه تصوری که مانع رؤیت اَحد باشد آزاد میکنند تا بتوانیم استعداد ذاتبینی خود را تربیت کنیم و قلب ما بتواند با نور حضرت حق روبهرو گردد.
ذات أحدی چون جلوه کند همان ذات است در صفتی خاص، و لذا به آن ذات که با صفتی خاص جلوه کند «اسم» میگویند، و اگر قلب طوری تربیت شود که بتواند با ذات روبهرو شود، عملاً با اسماء الهی روبهرو میگردد، و آن اسماء همان ذاتاند، به جلوهای خاص و این است که قلب ذات کبریایی را میبیند، و یا ذات سبحاناللهی را مشاهده میکند، ولی اگر در ذاتبینی تربیت نشده باشد، در مسیری قرار میگیرد که از اثر پی به مؤثر میبرد و هرگز با هیچ اسمی روبهرو نمیشود.
عنایت داشته باشید که نظر به ذات أحدی غیر از تفکر در کنه ذات است که بخواهیم جنس ذات را بدانیم، آنچه در روایات نهی شده، به تعبیر امام خمینی«رحمةاللهعلیه»؛ «تفکر در کنه ذات و کیفیت آن است».(2)
ایشان در ادامه میفرمایند:
«اما نظر در ذات برای اثبات وجود توحید و تنزیه و تقدیس آن، غایت ارسال انبیاء و آمال عرفا بوده و قرآن کریم و احادیث شریفه مشحون از علم به ذات و کمالات اسماء الهی است و کتب معتبرة اخبار مثل «اصول کافی» و «توحید صدوق» غور در اثبات ذات و اسماء و صفات
نموده ... لیکن مصیبت در آن است که در قرون اخیر بعضی جاهلان در لباس اهل علم پیدا شده که ندیده و نسنجیده و از کتاب و سنت عاری و بری بوده، مجردِ جهلِ خود را دلیل بطلان علم به مبدأ و معاد دانسته، برای رواج بازار خود، نظر در معارف را که غایتِ مقصد انبیاء و اولیاء علیهم السلام است و سر تا پای کتاب خدا و اخبار اهل بیت علیهم السلام مشحون از آن است را حرام شمرده و هر ناسزا و تهمتی را از اهل آن دریغ ندانسته و قلوب بندگان خدا را از علم به مبدأ و معاد منصرف کرده و اسباب تفرقة کلمه و شتات جمعیت مسلمین گردیده، و اگر سؤال شود که اینهمه تکفیر و تفسیق برای چیست؟ متشبث شود بر حدیث «لا تَتَفَکَّروُا فِی ذاتِ الله». این بیچاره جاهل از دو جهت در اشتباه و جهالت است: یکی آنکه گمان کرده حکماء تفکر در ذات میکنند، با آنکه تفکر در ذات را و اِکْتِناهِ آن را ممتنع میدانند و این خود یکی از مسائل مبرهنة آن علم است. و دیگر آنکه معنی حدیث را ندانسته گمان کرده مطلقاً راجع به ذات مقدس نباید اسمی برده شود».(1)
حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در فضیلت تفکر در مورد خدا و اینکه آن مقدمه و لازمة سلوک انسانیت است، روایتی از حضرت صادق علیه السلام میآورند که حضرت فرمودهاند: «اَفْضَلُ الْعِبادةِ اِدْمانُ التَّفَکُّر فِیالله و فی قُدْرَتِهِ»(2)افضل و برترین عبادت، استمرار تفکر در مورد خدا و قدرت اوست. و نتیجه میگیرند پس تفکر در حق و اثبات ذات و تفکر در قدرت و سایر اسماء و صفات، علاوه بر آنکه مورد نهی نیست، افضل عبادات است. و در جواب آنهایی که منع تفکر در ذات را مطرح میکنند، میفرمایند: اینکه روایت میفرماید؛
«تَکَلَّمُوا فِی خَلْقِ اللَّهِ وَ لا تَتَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ فَإِنَّ الْکَلامَ فِی اللَّهِ لا یَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلاّ تَحَیُّراً»،(3)
در رابطه با خلق خدا سخن بگویید، نه در مورد خدا، زیرا کلام در خدا جز تحیر بهبار نمیآورد.
این حدیث شریف خود دلالت دارد بر آنکه مقصود از تکلّم در اکتناه ذات و کیفیت آن است به مناسبت تعلیل آن، و إلاّ تکلّم در اثبات ذات و سایر کمالات و توحید و تنزیه آن موجب حیرت نگردد. و نیز احتمال میدهند که ممکن است نهی به جهت آن باشد که مردم معمولی استعداد ورود به این مباحث را ندارند.
4- «ایمان» نحوهای از ارتباط و اتصال قلبی با حقایق قدسی است - آری ایمان به حقایق و نه اطلاع از آن حقایق - لذا قرآن میفرماید:
«قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ»،(1)
عدهای از بادیهنشینان گفتند ایمان آوردیم، بگو ایمان نیاوردهاید لیکن بگویید اسلام آوردیم، و هنوز در دلهای شما ایمان داخل نشده است و اگر خدا و پیامبرِ او را فرمان برید از ارزش کردههایتان چیزی کم نمیکند، خدا آمرزنده مهربان است.
چنانچه ملاحظه میفرمایید در این آیه محل ایمان را قلب قرار داده که محل درک حضوری حقایق است و میفرماید: «وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ» و سپس میفرمایند مواظب باشید تسلیمشدن در مقابل دستورات دین را به امید کسب بهشت و دوری از جهنم، «ایمان» نخوانید و به آنهایی که پذیرفتهاند طبق دستورات اسلام عمل کنند ولی هنوز برنامهای برای حضوریکردن باورهای خود ندارند، میفرماید: هنوز ایمان وارد قلبهای شما نشده، چون ایمان به حقایق، مقامی است بالاتر از پذیرفتن اسلام، و در مورد ایمانِ رسول خدا صلی الله علیه و آله و مؤمنین واقعی میفرماید:
«اَمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ، کُلٌ اَمَنَ بِاللّه ِوَ مَلَائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ....»؛(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام و مؤمنین واقعی به ملائکه و کتاب پیامبران و خودِ پیامبران «ایمان» داشته، در نتیجه با آنها ارتباط قلبی حاصل نمودهاند. که مسلم روش رسیدن به ایمان، برنامة خاص خود را برای مبلّغ و مستمع در پی دارد.
ایمان قلبی وقتی محقق شود امکان رؤیت پروردگار فراهم میگردد. چیزی که امامان علیهم السلام ما را بدان آگاه کردهاند. در روایت داریم که راوی میگوید:
«یَا أَبَا جَعْفَرٍ أَیَّ شَیْءٍ تَعْبُدُ؟ قَالَ: اللَّهَ تَعَالَی. قَالَ: رَأَیْتَهُ؟ قَالَ: بَلْ لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ، لَا یُعْرَفُ بِالْقِیَاسِ وَ لَا یُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا یُشَبَّهُ بِالنَّاسِ، مَوْصُوفٌ بِالْآیَاتِ مَعْرُوفٌ بِالْعَلَامَاتِ لا یَجُورُ فِی حُکْمِهِ. ذَلِکَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ قَالَ: فَخَرَجَ الرَّجُلُ وَ هُوَ یَقُولُ: اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ».(1)
عبداللهبنسنان از پدرش نقل کرده که حضور امام باقر علیه السلام بودم یکی از خوارج خدمتش رسید و گفت ای ابا جعفر چه را پرستی؟ فرمود: خدا را،گفت او را دیدهای؟ فرمود: دیدهها عیانش نبینند وقلب ها به حقیقت ایمان او را دریابند، به قیاس نتوانش شناخت و به حواس درک نشود و به مردم مانند نیست، به نشانه ها توصیف و به علامتها شناخته شود، در حکمش جور نیست، آن است خدا، نیست معبود حقی جز او. راوی گوید: آن مرد بیرون شد و میگفت: خدا داناتر است که رسالت خود را کجا بنهد.
چنانچه ملاحظه میفرمایید حضرت در جواب سؤال فردی که میپرسد آیا خدا را میبینی؟ میفرمایند؛ نه با چشم سر دیده میشود و نه با قیاس و تعقل و نه با حواس، بلکه قلبها وقتی منوّر به نور ایمان الهی شد مفتخر به رؤیت حضرت «الله» میشود. این حدیث شریف راه بسیار دقیقی را در راستای رؤیت قلبی در جلو ما میگذارد که امیدوارم عزیزان با مباحثی که گذشت متوجه آن راه شده باشند.
در خصوص ایمان قلبی، به ذکر چند آیه بسنده می کنیم و تدبر در آن را به عهدهی خود عزیزان می گذاریم. قرآن در آیه 7 سوره حجرات می فرماید: « ... وَلَکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ ...» لیکن خدا ایمان را برای
1) «الکافی»، ج1، ص 97.
شما دوستداشتنی گردانید و آن را در دلهای شما بیاراست و کفر و پلیدکاری و سرکشی را در نظرتان ناخوشایند ساخت. یا در آیهی41 سوره مائده میفرمایند: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ لاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قَالُواْ آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ ... » ای پیامبر کسانی که در کفر شتاب میورزند تو را غمگین نسازند [چه] از آنانکه با زبان خود گفتند ایمان آوردیم و حال آنکه دلهایشان ایمان نیاورده بود . به قسمت آخر آیه توجه شود که می فرماید آنهایی که در کفر سرعت میگیرند با زبان، مدعی ایمانند ولی آن ایمان به قلبشان وارد نشده است. در راستای درجات ایمان و شدتیافتن آن نیز در آیهی 4 سورهی فتح میفرماید: «هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَّعَ إِیمَانِهِمْ ...» اوست آن کس که در دلهای مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند.
5- در سیر وجودی و حضوری به سوی حقایق، و روشنشدن مرز بین دینداری در حد تسلیم به دستورات دین، با ایمان قلبی، میتوان فرق میان چراغ مصطفوی با شرار بولهبی را مشخص نمود، تا روح جامعه و افراد آن، حالت آمادهگری برای به حضوررفتنِ هرچه بیشتر را در خود احساس کنند و در این راستا شرایط ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه تقویت میگردد، هم او که قلبش به تمامه از هر حجاب و واسطهای نسبت به ارتباط با حقیقت مطلقِ عالم هستی آزاد است.
تأکید ما بر روی این نکته است که فرهنگ حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه فرهنگ انسانی است که واسطة فیض بین خدا و کُلّ ما سِوی الله است، و اگر معنی و جایگاه واسطة فیضبودن حضرت درست درک شود میتوان امیدوار به ظهور او برای نهاییکردن رابطة انسان با خدا شد. ولی شرط ظهور آن حضرت فهم پیام اوست و درک مقام او، و تا نفهمیم او یک قلب است که عین ارتباط با «الله» است چگونه میتوان مقام و پیام او را فهمید، و تا وارد ارتباط قلبی با حقایق نشویم چگونه میفهمیم او یک قلب است که عین ارتباط با «الله» است، اصلاً زبان آن حضرت را نمیفهمیم تا بخواهیم زمینة ظهور آن فرهنگ را فراهم کنیم. گفت:
تو چه دانی زبان مرغان را
که ندیدی شبی سلیمان را
وقتی تفاوت علم حصولی و حضوری شناخته شد و تفکری، تفکر به حساب آمد که در «وجود» سیر میکند، و معلوم شد متوقفشدن در علم حصولی و غفلت از به حضوررفتن، یک نحو یونانزدگی است، علت اینهمه ظلمات در آخرالزمان و فلکزدگی بشر امروز روشن میشود. زیرا تا تفکر به میان نیاید راهی نمایان نمیشود و تا «وجود» موضوع تفکر نباشد، تفکری در میان نیست. تفکر در موضوع مرده یعنی تفکر در مفهوم، عین بیتفکری است. و روشن شد راه ائمه شیعه علیهم السلام از این نوع تفکر آزاد است، آنها با قلب مطهر خود با حقیقت هستی در تماساند و لذا راه برای آنها نمایان است و با تفکر در «وجود» راهنماییهای آنها برای ما روشن میشود و امکان شکافتهشدن پردة ظلمات آخرالزمان فراهم میگردد.
عمده آن است که متوجه شده باشیم با مفهومِ یک واقعیت نمیتوان به واقع با مصداق آن واقعیت مرتبط شد، بلکه مصداق را با شهود میشود شناخت. زیرا به گفتة مولوی:
پس چه باشد عشق دریای عدم
در شکسته عقل را آن جا قدم
کاشکی هستی زبانی داشتی
تا ز هستان پردهها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن
پردهی دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک آن قال است و حال
خون به خون شستن محال است و محال
در باره اینکه خدا را به عنوان ذات میتوان نگریست از هشام بن سالم در آمده است که؛
دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَالَ لِی أَ تَنْعَتُ اللَّهَ؟ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ هَاتِ. فَقُلْتُ: هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ. قَالَ: هَذِهِ صِفَةٌ یَشْتَرِکُ فِیهَا الْمَخْلُوقُونَ. قُلْتُ: فَکَیْفَ نَنْعَتُهُ؟ فَقَالَ هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِیهِ، وَ حَیَاةٌ لَا مَوْتَ فِیهِ، وَ عِلْمٌ لَا جَهْلَ فِیهِ، وَ حَقٌّ لَا بَاطِلَ فِیهِ، فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَ أَنَا أَعْلَمُ النَّاسِ بِالتَّوْحِیدِ.(1)
1) «بحارالانوار»، ج 4، ص 70 - «توحید صدوق»، ص 137.
در محضر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم، از من پرسیدند آیا میتوانی خدا را وصف کنی؟ عرض کردم بلی، فرمودند: وصف کن، گفتم: او سمیع است و بصیر. فرمودند: اینکه صفتی است مشترک بین خدا و مخلوقات او. عرض کردم چگونه او را وصف کنم؟ فرمودند: او نوری است که ظلمتی در او نیست و حیاتی است که مرگی در او نیست و علمی است که جهلی در او نیست. هشام بنسالم میگوید در حالی از محضر آن حضرت خارج شدم که عالمترین مردم به توحید بودم.
چنانچه ملاحظه میشود حضرت میفرمایند؛ بگو او نور است، یا بگو او حیات است، نه این که او چیزی است که حیات دارد و معنی توجه به ذات همین است که قلب متوجه «عین حیات» و «عین علم» و «عین نور» شود و از این طریق مصداق نور و علم و حیات را شهود کند.
6- ظلمات آخرالزمان چیزی نیست جز یک نحوه غفلت از حقیقت، و و واگذارشدن انسان به خود و راندهشدن از درگاه حق و حقیقت، و این ظلمات با سیر به سوی «وجود» از بین میرود و در آن شرایط پردة ظلمات شکافته میشود، چون نگاه ما در آن صورت نگاهی است که همة عالم را ظهور اسماء الهی میبینیم، دیگر نگاه ما نگاه علت و معلولی نیست که خدا را علت و عالم را معلول بپنداریم. به گفتة حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه»؛
«انبیاء و اولیاء قدمشان برهانی نبوده، آنها برهان را میدانستند، اما قضیه، قضیة اثبات واجب به برهان نبوده، حضرت سیدالشهداء علیه السلام میفرمایند: «مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ عَمِیتْ عَینٌ لا تَراکَ».(1)چه موقع غایب بودی تا اینکه نیاز باشد با دلیلی تو را نشان داد، چشمی که نمیبیند تو حاضری، کور است ... در سببیت و مسببیت یک تمایزی که مقتضی ذات حق تعالی نیست، مطرح است ... من در کتاب و سنت یادم نیست که علیّت و یا سببیت به این معنا باشد، تعابیری مثل «خلق»، «ظهور» و «تجلی» مطرح است».(2)
در علت و معلولپنداشتن خدا و مخلوق، یک نحوه دوگانگی مطرح است و جنبة مظهربودن عالَم در حجاب میرود. ولی اگر متوجه شویم که عالم سراسر مظهر جلوات اسماء الهی است بهراحتی میتوان در همین عالم در ساحت قرب اسماء الهی وارد شد و همینکه نظر کنی، با حق روبهرو شوی. این حالت را مقام محسنین میدانند و لذا رسولخدا صلی الله علیه و آله به اباذر فرمودند:
«الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»(1)
احسان و مقام محسنین این است که آنچنان خدا را عبادت کنی، مثل آنکه او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی آنچنان در حضور باشی که متوجه باشی او تو را میبیند.
چنانچه ملاحظه میفرمایید این روایت میفرماید علاوه بر مقربان که خدا را میبینند، محسنین نیز در مقام «کَأنَّ» مفتخر به رؤیت حق هستند و هرکدام - اعم از مقربان و محسنین- به اندازهای که خدا را میبینند، او را میپرستند. به فرمودة امام موسیبنجعفر علیه السلام : «لَیسَ بَینَهُ وَ بَینَ خَلْقِهِ حجابٌ غَیرَ خَلْقِه».(2)
بین خدا و خلق او بهجز خودِ خلق حجابی نیست.
در رابطه با رؤیت در مقام کَاَنَّ امام صادق علیه السلام فرمودند:
«رسول اکرم صلی الله علیه و آله نماز صبح را با مردم به جا آوردند. بعد از نماز نظرشان به جوانی افتاد که در اثر کثرت عبادت و بیداری شب، بیاختیار سرش پایین میافتاد و رخسارش زرد و جسم او نحیف و چشمانش گود افتاده بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به آن جوان فرمود: ای فلان در چه حالی؟ گفت: یا رسولالله در حال یقین هستم. پیامبر صلی الله علیه و آله از گفتار جوان تعجب نموده و به او فرمودند: برای هر یقینی حقیقتی و آثاری هست، حقیقت و آثار یقین تو چیست؟ جوان گفت: یا رسول الله! بر اثر یقین همیشه محزونم و یقینم مرا محزون داشته و شبها خواب از چشمانم ربوده و به تشنگی در روزهای گرم وادارم کرده است - حزن و خوف از عذاب و گرفتاریهای اُخروی، و دوری از وجه حق، به قیام شب و صیام روز وادارم نموده است - نفس من به کلی از دنیا و آنچه در آن است انصراف پیدا کرده است، تا جایی که گویا «کَاَنَّ» من عرش پروردگار را میبینم که برای حساب نصب شده است و همه برای حسابِ قیامت
محشور شدهاند و من در میان آنان هستم و «کَاَنَّ» میبینم اهل بهشت را که در بهشت متنعّم هستند و با یکدیگر در صحبت و گفتگو بوده و بر مسندهای بهشتی تکیه زدهاند. و «کَاَنَّ» میبینم اهل آتش را در حالی که در آتش معذّب هستند و استغاثه میکنند و همین الآن «کَاَنَّ» صدای شعلههای آتش را میشنوم که به دو گوش من میرسد».
سخنان جوان که به اینجا رسید، رسول اکرم صلی الله علیه و آله رو به مردم نموده و فرمود:
«هَذا عَبْدٌ نَوَّرَاللهُ قَلْبَهُ بِالایمان»؛ این جوان کسی است که خدای متعال قلب وی را به نور ایمان منور فرموده است. سپس خطاب به آن جوان فرمود: «در حفظ حال و منزلت عبودی خود، و در قیام به لوازم آن کوشا باش ...».(1)
ملاحظه میکنید که این جوان عوالم برزخ و حشر را میدیده و کَاَنَّ در آن عوالم بوده است، ولی چون هنوز در مرحله قبل از وفات است، کشف او «کَاَنَّ» است، یعنی کاملاً مکشوف نیست و چون وفات یافت، کشف او «اَنَّ» میشود، به استثنای پیامبران و امامان علیهم السلام که قبل از وفات و بعد از وفات برایشان یکسان است و در مقام «اَنَّ» هستند ولی بقیة اهل شهود در مقام «کَأنَّ» هستند.
معلوم میشود که آن جوان از اصحاب یقین بوده است و تعبیر رسول خدا صلی الله علیه و آله که از او پرسیدند: «اِنَّ لِکُلِّ یقینٍ حقیقةً» برای هر یقینی حقیقتی هست، حاکی از مراتب یقین آن جوان است و اینکه اصحاب یقین درجاتی دارند و هر مرتبه از یقین دارای حقیقت خاص و آثار مخصوصی است و منظور از اینکه حضرت پرسیدند: «فَما حَقیقَةُ یقینِک؟» سؤال از مرتبة یقین
1) عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله صَلَّی بِالنَّاسِ الصُّبْحَ فَنَظَرَ إِلَی شَابٍّ فِی الْمَسْجِدِ وَ هُوَ یَخْفِقُ وَ یَهْوِی بِرَأْسِهِ مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ وَ غَارَتْ عَیْنَاهُ فِی رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله کَیْفَ أَصْبَحْتَ یَا فُلَانُ قَالَ أَصْبَحْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً فَعَجِبَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مِنْ قَوْلِهِ وَ قَالَ إِنَّ لِکُلِّ یَقِینٍ حَقِیقَةً فَمَا حَقِیقَةُ یَقِینِکَ فَقَالَ إِنَّ یَقِینِی یَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الَّذِی أَحْزَنَنِی وَ أَسْهَرَ لَیْلِی وَ أَظْمَأَ هَوَاجِرِی فَعَزَفَتْ نَفْسِی عَنِ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا حَتَّی کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی عَرْشِ رَبِّی وَ قَدْ نُصِبَ لِلْحِسَابِ وَ حُشِرَ الْخَلَائِقُ لِذَلِکَ وَ أَنَا فِیهِمْ وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی أَهْلِ الْجَنَّةِ یَتَنَعَّمُونَ فِی الْجَنَّةِ وَ یَتَعَارَفُونَ وَ عَلَی الْأَرَائِکِ مُتَّکِئُونَ وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی أَهْلِ النَّارِ وَ هُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَ کَأَنِّی الْآنَ أَسْمَعُ زَفِیرَ النَّارِ یَدُورُ فِی مَسَامِعِی فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِأَصْحَابِهِ هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِیمَانِ ثُمَّ قَالَ لَهُ الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَیْهِ فَقَالَ الشَّابُّ ادْعُ اللَّهَ لِی یَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَةَ مَعَکَ فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَلَمْ یَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ فِی بَعْضِ غَزَوَاتِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَةِ نَفَرٍ وَ کَانَ هُوَ الْعَاشِرَ(الکافی، ج 2، ص 53، باب حقیقة الإیمان و الیقین).
آن جوان است و اینکه در کدام مرتبه بوده و چه آثاری بر یقین وی مترتب میباشد. چرا که در هر مرتبه از یقین به تناسب همان مرتبه، حقایق امور و عوالم پشت پرده مکشوف میگردد و آنچه برای عامة مردم بعد از مرگ و با قیامت ظاهر میگردد، در مرتبة یقین برای اهل آن به ظهور میرسد. همانطور که برای آن جوان عرش و حشر و حساب مکشوف گشته و همه را در عرش و در حشر و حساب میدیده است و ناظر حالات بهشتیان و جهنمیان بوده و این خاصیتِ حیات طیبه است که با سیر عبودی برای مؤمنین پیش میآید.
مولوی در همین رابطه میگوید:
گفت پیغمبر صباحی زید را
کیف اصبحت ای رفیق با صفا
گفت عبداً مؤمناً، باز اوش گفت
کو نشان از باغ ایمان گر شکفت
گفت تشنه بودهام من روزها
شب نخفتَه ستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب جدا گشتم چنان
که ز سپر بگذرد نوکِ سنان
که از آن سو جملهی ملت یکی است
صد هزاران سال و یک ساعت یکی است
هست اَزل را و ابد را اتحاد
عقل را ره نیست سوی افتقاد
گفت از این ره کو رهآوردی، بیار
در خور فهم و عقول این دیار
گفت خلقان چون ببینند آسمان
من ببینم عرش را با عرشیان
هشت جنّت هفت دوزخ پیش من
هست پیدا همچو بت پیش شمن
یک به یک وا میشناسم خلق را
همچو گندم من ز جو در آسیا
که بهشتی که و بیگانه کی است
پیش من پیدا چو مار و ماهی است
بعد از چندین بیت، در ادامة این جریان میگوید:
جمله را چون روز رستاخیز من
فاش میبینم عیان از مرد و زن(1)
1) «مثنوی معنوی»، دفتر اول، ابیات 3500 به بعد.
پس چنانچه ملاحظه میفرمایید برای ارتباط و شهودِ حقایق راه خاصی را باید طی کرد تا نتیجه مطلوب حاصل آید و انسان دائماً بتواند با عالَم معنا عهد خود را تازه نگهدارد. حال اگر علم بخواهد این توجه را از انسان بگیرد آن علم و آن عقل حجاب اکبر است، چون آن علم و آن عقل پیوند مرا با خداوند در حجاب برده و بین دنیا و آخرت، و بین خدا و مخلوق، یک نحوه دوگانگی بهوجود آورده است. و لذا مولوی در نقد این عقل در شعر بالا فرمود:
هست ازل را و ابد را اتحاد
عقل را ره نیست سوی افتقاد
طبق روایت مطرح شده، «زید» علمی دارد که او را تا حضور برزخ و قیامت میبرد، حال هرکاری و هر علمی که حجاب این حضور شود ظلمات است و نه نور.
7- آیتاللهجوادی«حفظهاللهتعالی» در شب قدر فرمودند:
«شب قدر یعنی شبی که «خیرٌ مِنْ اَلفِ شهر» از هزار ماه برتر است، ولی «وَ ما اَدْراکَ مَا لَیلَةُ الْقدر» چه میتوانی درک کنی از شب قدر؟ اگر فهمیدن آن مشکل است، پیداکردن آن مشکلتر است، منتها اگر کسی با «مفهوم» انس گرفت، درک این معانی برای او مشکل است... عقل نمی تواند بفهمد یکشبه میشود ره صدساله رفت. عقل با مفهوم و برهان و استدلال کار دارد. از عمیق ترین برهان تا سطحیترین دلیل، همه را عقل میتواند درک کند. اما پرکشیدن، دیدن، همینجا که نشسته است بهشت را ببیند، همینجا که نشسته است جهنم را ببیند، ناله جهنمیها را بشنود، این نه کار دست و پا و چشم و گوش است، نه کار عقل، این کار دل است. این کار در درون انسانها تعبیه شده است. هیچکس با «دانایی» به جایی نرسید تا علیبنابیطالب علیه السلام در باره آنها بفرمایند؛ «فَهُمْ وَالْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَاها فَهُمْ فیها مُنَعِّمُون»؛(1)آنها همین حالا که در دنیا نشستهاند، دارند بهشت را میبینند و از نعمتهای آن بهرهمند میشوند. هرکس به این مقام رسید از «دارایی» که خواجه انصاری میگوید رسید، نه از دانایی. یعنی با مفهوم نمیشود بهشت را دید، با دل میشود بهشت را دید. در دیار دل، این معارف
1) «نهجالبلاغه»، خطبه 193 (خطبه متقین).
فراوان است. و لیلة القدر برای آن است که انسان، این دلی را که خوابیده است بیدار کند، این بندها را از دست و پایِ دل بردارد، این مرغ باغ ملکوت را آزاد کند، یکشبه ره صدساله را طی کند. ما با بار گناه و با بار خیال و وَهم توان پَرش نداریم، باید شستشو کنیم. آنچه به عنوان توبه، به عنوان نیایش در این شبها مطرح است برای شستشو و رُفت و روب و گردگیری است، منتها شستشوی ملکوتی- نه اینکه خاکها را از اینجا پاک کنیم و در جای دیگر قرار دهیم - شستشو، اما با کیمیاگری و محو و اثبات که کار ملکوتی ذات اقدس إله است و لیلة القدر هم شب کیمیاگری و شب محو و اثبات است. ما اگر میخواهیم گناهانمان را با توبه شستشو کنیم، مثل جاروکردن نیست که این آلودگی را از خود منتقل کنیم به جای دیگر، ما تبدیل میکنیم، به محو و اثبات. اینکه ذات اقدس إله سَیئات را به حسنات تبدیل میکند، کیمیاگری است. به تعبیر آیتاللهاصفهانی:
مفتقرا متاب رو، از درِ او به هیچ سو
زانکه مسِ وجود را فضة او طلا کند
اگر خدمتگزار فاطمه علیها السلام هنر کیمیاگری دارد که مسِ وجود انسان را طلا میکند، خود آنها چه خواهند کرد؟ در کیمیاگری «یبَدِّلُ اللّه سَیئاتِهِمْ حَسَنات»(1)خداوند گناهانشان را تبدیل به حسنات میکند، کار لیلة القدر این است ... و این کار شدنی است و بههمین دلیل اصرار دارند شما در لیالی قدر این چنین باشید ...».(2)
آنچه در سخن فوق تأکید شده عبارت است از: اولاً؛ باید مواظب حجاب مفهوم باشیم وگرنه سیر و تفکری بهدست نمیآوریم. ثانیاً؛ باید تلاش کرد ساحت و منظر خود را عوض کنیم و از منظر دل بنگریم تا با خودِ حقیقت و «وجود» روبهرو شویم و توبه حقیقی همین است. و اگر از خدا چنین توبهای را بخواهیم طبق اینکه فرمود: «اُدْعُونی أسْتَجِبْ لَکم» به ما خواهد داد. و در همین رابطه حافظ از خدا تقاضا میکند:
روی بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختهگان را تو بگو باد ببر
خدای حصولی همواره در نزد عقل هست، چون مفهومی بیش نیست ولی خدای وجودی که باید نورش بر قلبها تجلی کند از طریق جهاد با نفس امّاره میآید و با خودخواهی و کبر میرود. خدای مفهومی خدای دور از جهاد با نفس امّاره است و این آن خدایی نیست که تجلی کند و انسان را از خودی و منیت خود آزاد نماید، در حالی که بشر نیاز دارد از مَنیت خود بیگانه باشد که در این راستا «ز خود بیگانه گشتن آشنایی است».
آن خداشناسی مورد نظر دین است که بازگشت آن به حضور باشد و برای قلب انسان خوفِ اجلال به صحنه آورد و به اصطلاح عرفا موجب «وقت» شود و عامل مراقبه گردد. این خداشناسی فوق خداشناسی است که با استدلال همراه است.
خداشناسی حضوری، عاملی است که قرآن را وسیلة «ذکر» قلب قرار میدهد و لذا آیتاللهجوادی«حفظهاللهتعالی» میفرمایند:
«اگر تنها راه ارتباط با قرآن علم حصولی و مبادی مفهومی آن باشد، ممکن است کلام الهی در دل استقرار نیابد و بر اثر برخی سوانح رخت بر بندد».(1)اگر خود را وارد علم حضوری کردیم، قرآن و نماز به نحو عجیبی عامل ذکر و فکر و «وقت» خواهند بود.
در ظلمات آخرالزمان آنچه در خور تفکر است آن است که ما در حضور فکر کنیم. ما وقتی میتوانیم دریابیم تفکر چیست که آن را به تجربة حضوری دریابیم، آنچه دشمنِ سرسخت این تفکر است همان متوقفشدن در عقل استدلالی و علم حصولی است.
دلبستگی به حق، قسمتی از وجود انسان است و فطرتِ فعّال انسان همواره در رابطه با این دلبستگی دارای نشاط خواهد بود و تفکر در وجود، عامل ادامة نشاط فطرت است، ولی اگر علمی به میان آید که این دلبستگی را بپوشاند، آن علم همان حجاب اکبر است، علمی که پیوند و نسبت آغازین مرا با مطلق وجود که حی قیوم است، سست میکند.
1) «شمسالوحی تبریزی»، آیتالله جوادی آملی، ص 87. حضرت آیتالله جوادی آملی«حفظهاللهتعالی» در کتاب «امام مهدی عجل الله تعالی فرجه موعودِ موجود» بر این امر تأکید میکنند و میفرمایند: «علوم حصولی در عقلیترین شکل خود یعنی فلسفه، به عالم خارج راه ندارند و مشکلی را نمیگشایند، ... و درست بر همین اساس است که بسیاری از دانشآموختگان حوزه و دانشگاه بهرغم دستیابی به علوم مختلف، در مقام عمل دست و پایشان میلغزد... این علوم به تنهایی از تأثیر بر نَفْس عالِمِ خود ناتواناند، چه رسد به تأثیر در انسانها و موجودات عالم». کتاب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه موجودِ موعود، ص 85 و 86.
فرهنگ مدرنیته با اصالتدادن به انسان - به جای خدا- و با نفی هرگونه معنویتی ماوراء حسّ، به نهایت ظلمات آخرالزمان رسیده است، و این ظلمات فقط با انتهاییترین دین یعنی اسلام و آن هم با عالیترین قرائت از اسلام یعنی فرهنگ اهل بیت علیهم السلام نفی میشود.
8- «منِ» جداشده از خدا، یک مفهوم وَهمی است و تصوری است غیرحقیقی، حال هرچه گِرد این «من» بگردیم، و هرچه به اهداف آن تن دهیم، و هرچه آن را در این فضا ارتقاء بخشیم، نیستی را ارتقاء دادهایم، و نیستی، نیستی میآورد. چون حقیقت انسان مثل هر موجود دیگری عین ربط به حق است و هر تصوری که انسان از خود داشته باشد و در آن تصور، احساس تعلق به حق دیده نشود، یک تصور وَهمی است. ولی مَنِ بندِ به حق - در حالیکه حق عین وجود و حضور است- یعنی منی که بنده است، یعنی منی که بودنش عین ربط به حق است و عدم ارتباطش، مساوی عدم وجودش خواهد بود، آن مَن، یک مَن واقعی است. هرچه انسان به چنین منی بنگرد، به واقعیتی که عین نیاز و ربط به حق است نگریسته است، و این مَن از این جهت وصلِ به هستی است و هستی، هستی میآورد و این، همة حرف است. باید «منِ» خود را بنده دید و بقیه را نیز متوجه این حقیقت کرد. مولوی میگوید:
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که دیوانه نِهای، لایق این خانه نِهای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
میگوید: شرط رسیدن به نور، دست کشیدن از عقل عرفی است و لذا رفتم و دیوانه شدم.
گفتکهسرمست نِهای،
روکه ازایندست نِهای
رفتم وسرمست
شدم وزطرب آکنده شدم
یعنی رسیدن به همان «ظلوماً جهولا»، چون آنکه سرمست حق شد، نه برای قراردادها و اعتباریات اصالت قائل است، و نه به علوم رسمیِ مفهومی امید دارد، او سرمست رؤیت است.
گفتکه تو زیرککی، مست خیالیوشکی
گولشدم، هول شدم وز همه برکنده شدم
از همة مفاهیم و ماهیات که نشانة دانایی و هوشیاری است آزاد شدم.
گفت که تو
شمع شدی، قبله اینجمعشدی
جمع نیام،
شمع نیام، دود پراکنده شدم
توجه به محبوبیت خود و میل به شهرت، برای تو زندانی شده که مانع رسیدن به حقایق گشته. و لذا همة این حجابها را رها کردم و در نتیجه؛
تابش جان یافت
دلم، واشد و بشکافت دلم
اطلس نو یافت
دلم، دشمن این ژنده شدم
بعد که مسیر خود را عوض کردم و از مفاهیم جدا شدم و با خودِ واقعیت رابطه برقرار کردم، گویا جامة ژنده و کهنه را از خود درآوردم و:
زهره بدم، ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم، ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر، درمنو در خودبنگر
کز اثرخنده تو، گلشن خندنده شدم
از وقتی که مسیرم از علم مفهومی به علم حضوری جهت گرفت احساس به ثمررسیدن میکنم. چون هستی، هستی میآورد، و نیستی، نیستی.
9- فعالیتهای تبلیغیِ ما باید در مسیری قرار گیرند که در نتیجة آن ها، انسان جدیدی متولد شود، انسانی آشنا به تفکر حضوری. درست است که وقتی پای تفکر حضوری در میان آمد انسان تنها میشود و دیگر با زمانة مفهومزده همسخن نیست، ولی این تنهایی با هستبودن همراه است و تأثیر چنین انسانی بسیار بیشتر از انبوه انسانهایی است که:
گر هزارانند یک تن بیش نیست
جز خیالات عدد اندیش نیست
انسان اگر با «اسمالله» ارتباط حضوری پیدا کرد، در صراط مستقیم است و همة ابعاد وجودیاش در مسیر به ثمررسیدن قرار میگیرد، و در چنین ارتباطِ حضوری است که نفس امّاره نمیتواند وِلایت یابد و برای ما تکلیف روشن کند، در این راه از کمی رهروان نباید هراسی به خود راه داد که به گفتة حافظ:
راهی است راه
عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه
جان بسپارند چاره نیست
یعنی چارهای جز نفی نفس امّاره نیست، وگرنه انکشاف و حضور با اسم «الله» محقق نمیشود.
هرگه که دل به عشقدهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
وقتی دل در صحنه آید، دیگر عقل جزیی نمیتواند مانع راه باشد و عقل قدسی هم با قلب همجهتاند و از صحنه خارج نیست.
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماهپاره نیست
شرط ارتباط با «اسم الله» طهارت و پیروی از فرهنگ ائمه معصومین علیهم السلام است.
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همهکس آشکاره نیست
عمده آن است که متوجه شویم باید دل را در این مسیر وارد کرد و سیر از قال به حال را شروع کرد، آن هم حالی که با حقایق مرتبط است و از انوار متعالی آن میتوان بهره برد، و این مقصد اصلی دین و دینداری است. این مسیر طوری است که انسان خدای سبحان را شاهد است و اسماء و صفات او را میبیند، و معرفت حقیقی، آن معرفتی است که از شهود پدید میآید و به آن «علمِ بالله» گفتهاند چون خدا را به خدا شناخته و با تجلی نور حضرتش متوجه او شده و لذا عرضه میدارد: «بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیکَ»(1)ای خدا! از طریق تو، تو را شناختم و تو مرا به سوی خود راهنمایی کردی و با نور خودت، چشم مرا متوجه خودت نمودی، نه این که غیری به میان آمد و تو را به من نمایاند.
همانطور که بارها عرض شد آگاهی از حق آسان است ولی راهیابی به حق دشوار است. در راهیابی به حق؛ خداوند انسان را شاهد ذات و صفات و اسماء خود قرار میدهد، چنانچه علم حضرت خضر علیه السلام از آن نوع است و خداوند در بارة او فرمود: «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً»(2)
ما او را از طرف خود علمی خاص دادیم. و خداوند تعلیم آن علم را به خود نسبت داد و نه به فکر و اندیشه. خداوند از طریق آن علم که به حضرت خضر علیه السلام و امثال او میدهد، بندهاش را به اموری آگاه میکند که از طریق فکر و اندیشه نمیتوان نسبت به آن امور آگاه شد و در
واقع در این مسیر که قلب متوجه حقایق میشود، خدای رحمان معلم انسان است و این است آن علمی که اولاً: ما را به حق میرساند. ثانیاً: باید از خود بگذریم تا به حق برسیم، و با صدق در بندگی و با تزکیه از صفات رذیله بهدست میآید و با حفظ دائم قلب در محضر حق، آن معرفت در عمق جان طلوع میکند و موجب زندهدلی میشود، و اساساً ارزش هر انسانی به چنین معرفتی است، معرفتی که موجب بصیرت میگردد.
علم شهودی و قلبی عامل بصیرت است. علم کسبی و رسمی با مطالعه و تعقل حاصل میشود ولی علم کشفی و حضوری با رفع حجاب و تغییر دادن جهت قلب بهدست میآید و از طریق تبعیت کامل از مشکات نبوت، نور آن بر دل مؤمنان میتابد و آنان را به سوی خدای سبحان و اسماء او رهنمایی میکند. عمدة وظیفة انسان برای ورود به این مسیر، تلاش برای رفع هرگونه حجاب است، اعم از حجابهای مفهومی و یا حجابهای اخلاقی و یا تعلقات مادی.
10- از یک طرف به ما دستور دادهاند که از خدا تقاضای علم زیادکنید و بگویید: «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً»، و از طرف دیگر گفتهاند از علم بیاثر و لا ینْفَع به خدا پناه ببرید و بگویید:
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ عِلْمٍ لَا یَنْفَعُ وَ مِنْ قَلْبٍ لَا یَخْشَعُ وَ مِنْ نَفْسٍ لَا تَشْبَعُ وَ مِنْ دُعَاءٍ لَا یُسْمَعُ »(1)
خدایا به تو پناه میبرم از علم غیر مفید و قلبی که خشوع ندارد و نفسی که قانع نیست و دعایی که شنیده نشود. و گفتهاند به دنبال علم لاینفع نروید. رسول خدا صلی الله علیه و آله به اباذر فرمودند:
«یَا أَبَا ذَرٍّ! مَنْ أُوتِیَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَا یَبْکِیهِ لَحَقِیقٌ أَنْ یَکُونَ قَدْ أُوتِیَ عِلْمَ مَا لَا یَنْفَعُهُ لِأَنَّ اللَّهُ نَعَتَ الْعُلَمَاءَ فَقَالَ جَلَّ وَ عَزَّ «إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً وَ یَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ کانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً»(2)»(3)
ای اباذر: هرکس به او علمی داده شده باشد که به اشک چشم او منتهی نشود، مسلّم علم لاینفع به او داده شده است، زیرا خداوند در وصف علماء میفرماید: «آنهایی که علم به آنها داده شده چون برایشان آیات الهی خوانده شود ... در حال گریه به سجده افتاده و خشوع آنها افزون میشود».
پس چنانچه ملاحظه میفرمایید در فضای علمِ دینی، راه تشخیص «علم لاینفع» را به ما دادهاند تا جایگاه علم خود در دین را درست تحلیل کنیم.
وقتی از طریق سیر قلبی و تزکیة لازم، خود را منوّر به علم مفید نکنیم، روح ما با وَهمیات و مفاهیمِ بیحاصل پر میشود. این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله تکلیف ما را روشن میکنند که علم سه نوع است یا «آیة محکمه» و یا «فریضةُ عادله» و یا «سُنَّةٌ قائِمَه». روایت میفرماید: «فَقَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله ذَاکَ عِلْمٌ لَا یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ. ثُمَّ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ»(1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در بارة مردی که علم انساب میدانست و مردم دور او حلقه زده بودند و او را علامه میدانستند، فرمودند؛ آن علمی که او میداند علمی است که نه دانستنش برای کسی نفعی دارد، و نه ندانستنش موجب ضرر میشود، بلکه علم واقعی علم به سه چیز است: علم به آیهای محکم، یا فریضهای عادل و یا سنتی قائم، و خارج از این سه همه فضل است و نه علم. پس طبق سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله یا باید بتوانی با نور آیهای از آیات الهی مرتبط شوی، و یا واجباتی را بشناسی و دل را در مسیر آن قرار دهی و یا سنت قائمهای را بیابی و در عالَم آن زندگی کنی و صاحب «وقت» شوی.
یعنی ابتدا باید انسان آیه و نشانهی محکم خدا شود، نه اینکه نشانههای خدا را صرفا بخواند و بداند. به عبارت دیگر باید جان ما منوّر به عقاید توحیدی گردد. فریضهی عادله یعنی واجبات تعدیل کننده، که قوای نفسانی و حیوانی را در فضای فطری متعادل میکند و ما را از افراط و تفریط دور میکند و جان ما را موصوف به اوصاف الهی میگرداند، که این دومین نوع علم است. سومین نوع علم، سنت قائمه است یعنی روشی که بر حلال و حرام الهی قائم
1) «بحارالانوار»، ج 53، ص295.
باشد تا ما را به توحید برساند و این غیر از علم به حلال و حرام خداست، عالم کسی است که آنها را در وجود خود قائم کند و جان او مستغرق اوامر و نواهی الهی گردد. در اثر این سه نوع علم است که انانیّت انسان نفی گشته و توحید الهی بر همهی مراتب وجود او سایه میافکند.
حضرت با طرح این روایت خواستند جهت علمآموزی افراد مشخص شود تا به اسم علم، گرفتار علم غیر مفید نگردند.
البته فضای روایات روشن میکند موضوع مورد بحث، علومی است که به نام علوم دینی مطرح است، وگرنه دانستن فنونی مثل علوم تجربی، در صورتی که موجب رفع حوائج دنیایی انسان شود بدون اشکال است. اشکال در این فنون موقعی پیدا میشود که گمان کنیم با دانستن چنین فنونی عالِم شدهایم و دیگر علمی که راه قلب ما را به سوی عالم قدس باز کند نیازمان نیست.
11- قرآن از علمی یاد میکند که در آخر عمر از یاد انسان میرود. میفرماید:
«... وَ مِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلَا یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا...»(1)
و از شما عدهای به سوی عمر طولانی سوق داده میشوند تا معلوم شود چگونه بعد از علم، افراد گرفتار جهل میشوند.
نکته فوق نشان میدهد که ممکن است درسخواندة حوزه و دانشگاه آخر عمر عالم نمیرد.
از طرفی در روایات داریم که حضرت صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْعَالِمَ وَ الْعَابِدَ فَإِذَا وَقَفَا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قِیلَ لِلْعَابِدِ انْطَلِقْ إِلَی الْجَنَّةِ وَ قِیلَ لِلْعَالِمِ قِفْ تَشْفَعْ لِلنَّاسِ بِحُسْنِ تَأْدِیبِکَ لَهُمْ»(2)
در روز قیامت خدای عزّوجل عالم و عابد را برمیانگیزاند، پس چون آن دو در محضر حق عزوجل قرار گرفتند، به عابد گفته میشود به طرف بهشت برو، و به عالم گفته میشود بایست و به جهت حُسن تربیت مردم، هر اندازه میخواهی آنها را شفاعت کن.
عنایت داشته باشید که عالمی به چنین مقامی میرسد که طبق روایات مربوطه «بَعَثَهُ اللهُ یوْمَ الْقِیامَةِ فَقیهاً»(1)در روز قیامت فقیه برانگیخته شود و علمش فراموشش نشده باشد و این آن عالمی است که علمش با جان و قلبش همراه است و در دنیا با چشم دل با حقایق مرتبط بوده، تا آنجایی که جای ظهور چشمِ دل است، او بینا و عالم باشد و لذا قرآن در رابطه با حضور در قیامت میفرماید:
«مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَمَن جَاء بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی إِلاَّ مِثْلَهَا وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ»(2)
هرکس با حسنه بیاید دهبرابرِ آنچه انجام داده پاداش میگیرد.
در آیه فوق نفرمود هرکس کار نیک انجام داده چنین و چنان، بلکه فرمود آنکس که توانسته باشد آن حسنه را در حین گذر از گذرگاههای هولانگیز سکرات و برزخ، حفظ کند، چنین نتایجی میگیرد، و این همانی است که در موردش فرمود: «بَعَثَهُ اللهُ یوْمَ الْقِیامَةِ فَقیهاً» خداوند او را در قیامت فقیه مبعوث میکند. و این عالِم، طوری خود را ساخته است که مرگ، علم او را از او نمیگیرد، چون علم او در حدّ حافظهاش نبوده است، زیرا قبل از مرگ، در پیری و سپس در مواقف مرگ، انسان هرچه را در حافظه دارد فراموش میکند. روایت نشان میدهد علم او در مقام و مرتبة قلب بوده است که برایش میماند و به بیان دیگر از علمالیقین سیر کرده و به عینالیقین رسیده و در این حدّ هم متوقف نشده، بلکه نور عین الیقین همچنان او را جلو برده تا به حق الیقین نایل شده است. حالا این علم در ابدیت او برایش مانده و میتواند از آن بهرهها بگیرد.
12- آیتاللهجوادیآملی«حفظهاللهتعالی» در تبیین شخصیت تفسیری علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند:
«مفسران وحی الهی حیاتهای متفاوت دارند. برخی حیات مفهومی و ماهوی دارند که با ابزار علمالیقین میفهمند و با همان وسیله از چهره آیات قرآنی پرده بر میدارند و مفاهیم ذهنی آیات را به دیگران منتقل میکنند. بعضی حیات مصداقی و فردی دارند، لیکن از منظر عینالیقین، این طایفه هرچند خود مصادیق مفهوم و افراد خارجی ماهیت را میبینند، ولی آنچه به دیگران بازگو میکنند، از سنخ مفهوم و ماهیت است نه مصداق و فرد ... حیات قرآنی این دو طایفه؛ علمی است، با این تفاوت که یکی زنده به علمالیقین و دیگری زنده به عینالیقین است. حیات بعضی دیگر عینی است، یعنی زنده به معلوماند، نه علم. این طایفه گرچه نه پیامبرند و نه امام معصوم، اما همانطور که در متون دینی از قول نبی اکرم صلی الله علیه و آله آمده؛ «فَکَأَنَّمَا أُدْرِجَتِ النُّبُوَّةُ بَیْنَ جَنْبَیْهِ وَ لَکِنَّهُ لَا یُوحَی إِلَیْه».(1)گویا نبوت در بین دو پهلوی او درج شده ولی به او وحی نمیشود. عینالیقینِ این گروه سند علم الیقین آنان، و حقالیقین آنها پشتوانه عینالیقین آنان است. علامه طباطبایی«قدس سرّه» در زمره اخیر بود».(2)
چنانچه ملاحظه فرمودید؛ در روایتی که از قول نبی مکرم صلی الله علیه و آله مطرح شد سخن از علمی در میان است که چون نور نبوت در جان آن عالم نورافشانی می کند، هرچند که آن علم، وَحی نیست ولی از جنس علم حضوری است و نه حصولی.
اگر مقصد را درست بشناسیم و راه رسیدن به مقصد را هم درست انتخاب کنیم، در سیر علمی خود همچنان جلو میرویم تا با خودِ حقیقت روبهرو شویم. به گفتة مولوی:
علم جویای یقین باشد بدان
وآن یقین جویای دید است و عیان
میکشد دانش به بینش ای علیم
گر یقین گشتی ببینندی جحیم
اندر اَلهاکُم بیان این ببین
که شود علمالیقین، عین الیقین(1)
موضوع فوق، موضوع بسیار قابل توجهی است که اگر بخواهیم و همت کنیم «علمالیقینْ»، ما را همچنان جلو میبرد تا به «عینالیقین» برساند، در نتیجه در مرتبهای از بصیرت قرار میگیریم که دیگر همة سببها بسوزد و جز مسبّب نماند.
13- قبلاً بر این موضوع تأکید شد که وقتی وارد عالَم تفکر شدیم و موضوع تفکر «وجود» حقایق بود و نه چیستی آنها، درست است که تنهاییم، ولی هستیم، چون با هستی عالَم ارتباط داریم. در این روزگار آنچه ارزش فکرکردن دارد و ما را در حضور میبرد، فکرکردن به وجود حقایق است و در آن حالت است که در مییابیم تفکر چیست. و دائم باید متذکر این نکته باشیم که آنچه دشمنِ سرسخت تفکر است، اندیشههای انتزاعی است. خداشناسیِ مورد نظر اسلام، بازگشت به حضوری است که در آن خوفِ اجلال به صحنه آید و به اصطلاحِ عرفا موجب «وقت» شود و مراقبة لازم را به همراه آورد تا بتوانیم از طریق وَحی الهی متذکر و ذکرپذیر شویم.
در مورد «وقت» بعداً تا حدّی بحث میشود، چون شرط ورود به عالَم وجود و عالَم آزاد از زمان و مکان صاحب «وقت»شدن است و از طریق ارتباط با عالم قدس میتوان صاحب وقت شد. همان حالتی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در موردش میفرمایند: «إنَّ عُمْرَکَ وَقْتُکَ الَّذی أنْتَ فیه»(2)عمر تو همان «وقت»ی است که تو در آن هستی. برای واردشدن به این «وقت» باید از ساحت عالَم ماده که عالم گذشته و آینده است و موجب پراکندگی میباشد، آزاد شد و به ساحت ارتباط با «وجودِ» حقایق وارد گشت.
غفلت از ارتباط با «وجودِ» حقایق، یک نوع واگذاری به خود و راندهشدن از درگاه حضرت حق است و لذا در آن صورت جلوی پای خود را هم نمیتوانیم ببینیم، زیرا تا حجاب
مفاهیم نرود، شهود نمیآید. اگر نظر ما به «وجود» بود و سعی کردیم قلب از دلواپسی ها نسبت به گذشته و آینده پاک شود، آن نظر به کمک آن قلب، با علم حضوری به سوی «الله» میرود و خشیت لازم در آن ظهور میکند و انسان صاحب «وقت» و حضور میگردد، در آن حال نور «الله» جهاد واقعی با نفس امّاره را به ما گوشزد میکند.
در راستای رسیدن به وقتِ حضور و آزادشدن از گذشته و آینده است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «إنَّ عُمْرَکَ وَقْتُکَ الَّذی أنْتَ فیه»(1)عمر تو همان «وقت»ی است که در آن هستی.
حال اگر انسان از یک طرف متوجه حجاب مفاهیم باشد و از طرف دیگر بداند باید با «وجود» مرتبط شود، توصیة حضرت بسیار کارساز است، چون حضرت ما را از گذشته و آینده آزاد و به حال و حضور دعوت میکنند، در این حالت است که روبهروی خود، خدا و اسماء الهی را مییابیم. زیرا تا از زمان آزاد نشویم با حقایق فوقِ زمان نمیتوان مرتبط بود، یعنی نمیتوان صاحب «وقت» بود. همان «وقتی» که حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در معراج با صورت کامل آن توانستند با حضرت حق روبهرو شوند و در وصف آن حالت میفرمایند: «لِی مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ»،(2)
برای من با خدا «وقت»ی بود که نه در آن مقام، ملک مقربی توانِ بودن داشت و نه پیامبر مرسلی و نه بندهای که خداوند قلب او را جهت ایمان امتحان کرده بود.
14- آنچه عزیران باید مستحضر باشند این است که گرچه حوزة برهان عقلی، علم حصولی است و نه حضوری، و ادراک مفهوم یک عمل ذهنی است و نه مصداق عینی، و کلی است و نه شخصی، و غایب است و نه حاضر و ...، بر خلاف شهود عرفانی - که حوزة آن حضور و شهود و ارتباط با مصداق عینی حقایق است- لیکن قلمرو تأثیر برهان عقلی بسیار وسیع است، به طوری که
مهمترین عامل رفع نیاز در گفتمانهای علمی و محاورههای فکری، همانا دلیل عقلی است، و لذا نپرداختن به برهان عقلی زمینة گستردگی تقلید اجباری را در همة شئون اجتماعی فراهم میکند. پس سخن این نیست که عقل را در فهم حقایق تعطیل کنیم تا تقلید و سطحینگری در معارف جایگزین آن شود، بلکه سخن در آن است که متوجه باشیم آنچه عقل از آن خبر میدهد با قلب دیدنی است، پس از دیدن آن غفلت نکنیم که ضرر بزرگی کردهایم، زیرا که «وَحی معصوم و شهود سالم عارف مانند شنا در بحر عین است و برهان عقلی، شتاب در سراب ذهن».(1)
گفت:
گوشم شنید قصة محبوب و مست شد
کو قسم چشم، دیدنِ محبوبم آرزوست
و به عبارت دیگر؛
بحث عقلی گر درّ و مرجان بود
آن دگر باشد که بحث جان بود
اگر عقل را در فرهنگی که اهل بیت پیامبر علیهم السلام مطرح میکنند درست سیر دهیم دیگر به جای اینکه خدا را علت، و عالَم را معلول بدانیم و یک نحوه دوگانگی بین خدا و مخلوقات در ذهن داشته باشیم، سراسر نظامِ آفرینش را آینة اسمای حسنای معروف ازلی و محبوب ابدی خواهیم دید و سخن امامالموحدین علیه السلام برایمان معنی پیدا میکند که میفرماید: «ما کُنْتُ اَعْبُد رَباً لَمْ اَرَهُ»(2)
من آن نیستم که پروردگاری را عبادت کنم که نمیبینم. در فرهنگ علوی، معقولِ ذهنی، مشهودِ عینی میشود و حکمت برهانی به شهود عرفانی میرسد و برای عارف متخلق، تمام مفهومهای حصولی، مشهود حضوری میگردد و شاهد جمال سرمدی خدایی خواهد بود که مرآت همة اشیاء است، و در این حال دیگر هیچچیز برای چنین عارفی غایب نیست.
15- قبلاً عرض شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله در وصف بعضی از عالمان دین میفرمایند:
«فَکَأَنَّمَا أُدْرِجَتِ النُّبُوَّةُ بَیْنَ جَنْبَیْهِ وَ لَکِنَّهُ لا یُوحَی إِلَیْه »(1)
او آنچنان با حقایق مرتبط است که گویا نبوت در بین دو پهلوی او درج شده، هرچند به او وحی نمیشود.
مقام این افراد به جهت درستراهبردن عقل و قلب است تا آنجا که عقلشان عین قلب و قلبشان عین عقل شده، درست برعکس آنهایی که قرآن در وصف آنها میفرماید: «لَهُمْ قُلُوبٌ لایعْقِلُونَ بِها».(2)آنها را قلبی است که تعقل نمیکنند، در حالیکه شایسته بود قلبی را به صحنه آورند که در عین رؤیت حقایق، نسبت به آنها تعقل هم داشته باشند. به عبارت دیگر علم الیقین آنان، عین الیقین شده باشد و لذا اگر با تعقل به سوی قرآن میروند، با چشم قلب از انوار قرآن بهره بگیرند و با آن مأنوس شوند، زیرا که؛ «اگر تنها راه ارتباط با قرآن علم حصولی و مبادی مفهومی آن باشد، ممکن است کلام الهی در دل استقرار نیابد و بر اثر برخی سوانح، رخت بر بندد».(3)
در حالت سیر علم الیقین به عین الیقین، آنچنان انسان در درک حقایق به وحدت میرسد که عقل نظری و عقل عملی و قلب، همه و همه در مقام یگانگی قرار میگیرند، و آثار امثال ملاصدرا و امام خمینی و علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیهم» نشان میدهد که آن بزرگان در چنین مقامی بودند. در آن مقام دیگر بین مفاهیم عقلی و حقایق قلبی دوگانگی نیست، چون آنچه عقل میفهمد قلب مییابد و آنچه قلب مییابد عقل میفهمد و در این حالت انسان، فاتح جنگ بین عقل و عشق شده و دیگر عقل در نور عشق مستغرق گشته است. اگر چنین شرایطی را میخواهید باید سعی کنید که از حجاب مفاهیم آزاد شوید، این آزادی بزرگترین آزادی است که هر انسانی میتواند قبل از مرگ در خود ایجاد کند و در آن حال، عهد جدیدی بین انسان و حقیقت شروع میشود که نسبت او با عالَم و آدم، نسبتی قدسی خواهد بود، نسبتی که در روح و عمل او ظاهر میگردد و دیگر فضای قطع علاقه از دوست، به فضای قطع علاقه از
غیر دوست، تبدیل میشود و بشر صاحب «وقت» و «عالَم» میشود. چنین بشری دیگر از افسردگی و پوچی فاصلة زیادی گرفته است.
16- نکتهای که نباید مورد غفلت قرار گیرد، جهتگیری در خدایابی است که اگر با علم حصولی به وجود خدا پی بردیم، کار را تمامشده ندانیم، بلکه برای هرچه بیشتر به ثمررساندن خود، راههای ارتباط با خدا و رسیدن به او را بشناسیم و سعی کنیم آن را طی نماییم، و آن با علم حصولی حاصل نمیشود، بلکه با تزکیه و جهاد با نفس بهدست میآید و لذا خداوند مژده داد: «وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ...»(1)هرکس در مسیر آمدن به سوی ما تلاش و مجاهده کرد، حتماً راه رسیدن به خود را به او مینمایانیم.
همچنانکه فرمود: «... وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ ...»(2)هرکس به خدا ایمان بیاورد، خدای سبحان قلب او را در مسیر ارتباط با خودش هدایت میکند، تا ارتباطش با حقایقْ قلبی شود. همچنان که فرمود: «...وَ إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا...»(3)اگر با انجام دستورات شرعی از او اطاعت کنید شما را به سوی حقایق هدایت میکند. تا آرامآرام جزء اولیاء الهی شوید و منطق شما آن شود که فقط الله را پروردگار خود بگیرید و در آن صورت حجابها کنار میرود و انوار غیبیِ عالم وجود بر قلب شما سرازیر میگردد و اسماء الهی در جلوات ملائکه بر شما نازل میشود. چنانچه فرمود: «إنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا...».(4)آنهایی که گفتند و منطقشان چنان بود که «الله» پروردگار ما است و در این امر حوصله به خرج دادند و قلب را در این توجه پایدار نگه داشتند، ملائکه به عنوان انوار الهی بر قلب آنها نازل خواهد شد و پیام انوار ملائکه این خواهد بود که دیگر نه نگران آینده باشید - چون در راه هستید - و نه نگران گذشته- چون با حالت حضوریِ خود ضعفها را جبران کردهاید.
با شناخت قواعدی که مطرح شد اگر همت کنید إنشاءالله راه دینداری را با جذبه به سوی حق طی میکنید، جذبهای که در علم حصولی به عالم معنا بهدست نمیآید و باید دل در میان آید تا سالک با رؤیت حقایق متعالی جذبة لازم را در خود احساس کند و بدون هیچگونه خستگی راه را طی نماید، در آن صورت است که از پوچی رها شده است و فعالیتهای او همواره به ثمر میرسد.
17-علماء اهل سلوک شرایط تجلی انوار الهی بر قلب را مثل شرایط تجلی نور خورشید بر آینه مطرح میکنند و میفرمایند: برای تجلی نور حق بر قلب باید مثل تجلی نور خورشید بر آینه، چندین شرط فراهم باشد:
الف- آینه صیقل خورده باشد و در ذات خود قابل صیقل باشد. مثل ذات و فطرت انسان که قابل پذیرش انوار الهی است.(1)
ب- آینه به طرف نور خورشید باشد مثل اینکه انسان باید حقایق را بشناسد و به آنها معرفت داشته باشد و مفتخر به عقاید حقه باشد و توجه خود را به سوی آنها معطوف دارد، وگرنه اگر آینه به طرف خورشید نباشد هرچند هم که صیقل خورده باشد و خورشید هم در حال درخشش باشد، نوری در آن تجلی نمیکند. پس جایگاه معرفت به حقایق جایگاه حساسی است.
ج- باید آینه از گرد و غبار پاک باشد تا تجلی خورشید با مانعی روبهرو نباشد. مثل اینکه انسان علاوه بر عقاید حقه، باید متخلق به اخلاق فاضله باشد و خود را از آلودگیهایی مثل حب دنیا و کینه و حسد پاک گرداند، وگرنه به جهت حجابهای رذایل اخلاقی، از تجلی انوار غیبی بر قلب محروم میشود.
1) آینههای قدیم از جنس فلزی بوده که آن را صیقل میدادند.
د- آینه باید علاوه بر نداشتن غبار، پردهای هم بین آن و خورشید نباشد وگرنه نور خورشید بر آینه تجلی نمیکند. مثل پیشفرضهایی که انسانها دارند و گرفتار عقاید باطل میباشند و یا مفاهیمِ حقایق را به جای حقایق میگیرند.
اگر موانع فوق برطرف شود، به خودی خود نور الهی بر قلب انسان تجلی میکند. زیرا از طرف خداوند بخلی نیست و او دائمالفیض است. مثل اینکه برای تجلی نور خورشید در آینه فقط کافی است صفحة آن پاک و پاکیزه باشد. نیمة دوم موضوع که تجلی نور خورشید است به خودی خود در صحنه است. به همین جهت باید متوجه بود انوار غیبی نسبت به ما در نزدیکترین شرایط ممکنه هستند، همینکه ما موانع را برطرف کردیم با تجلی آن انوار روبهرو خواهیم شد. آنچه ممکن است موجب کم همتی و یأس شود این است که فکر کنیم باید علاوه بر رفع موانع، جهت کششِ تجلیات انوار غیبی هم کاری بکنیم، و چون نمی توانیم در آن راستا کاری انجام دهیم ناامید میشویم، غافل از اینکه از آن طرف بخلی نیست و سراسر لطف و توجه است.
حضرت صادق علیه السلام جهت توجه به موضوع فوق و اینکه اولاً: قلب انسان کاملاً با خدا آشنا است و خداوند در نزدیکترین شرایط به انسان است. ثانیاً: میتواند با خدا روبهرو شود، ما را متوجه نکتهای میکنند که خداوند در قرآن به آن اشاره فرموده است که: «فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ»،(1)و هنگامی که بر کشتی سوار میشوند خدا را با تمام خلوص میخوانند و چون آنها را به سوی خشکی رساند و نجاتشان داد، در همان حال شرک میورزند. بعد از طرح این آیه حضرت فرمودند: آنوقت که فرد در دریا امید به هیچچیز ندارد و به قدرتی لایزال متوسل میشود «فَذَلِکَ الشَّیْءُ هُوَ اللَّهُ
1) سوره عنکبوت، آیه 65.
الْقَادِرُ عَلَی الْإِنْجَاءِ حَیْثُ لَا مُنْجِیَ وَ عَلَی الْإِغَاثَةِ حَیْثُ لَا مُغِیثَ»،(1)آن قدرت لایزال که در آن حالت، آن فرد بدان متوسل میشود همان خدایی است که قادر بر نجات است، در آن موقعی که هیچ نجات دهندهای برای او نیست، و او فریادرس است، در شرایطی که هیچ فریادرسی را در منظر خود نمییابد.
حدیث مذکور؛ از بهترین نکتهها برای خدا یابی است. چون اولاً: ما را متوجه خدایی میکند که مافوق خدای مفهومی است و در آن شرایط خاص او را روبهروی خود مییابیم، یعنی همان خدایی که از طریق قلب باید با آن مرتبط شد. ثانیاً: این خدا را انسان در وجود خود میشناسد و احتیاج نیست با کتاب و درس و مدرسه وجود او را برای خود اثبات کند. ثالثاً: و از همه مهمتر اینکه کافی است حجابهایی که خود را برای ما نجاتدهنده و فریادرس مینمایانند کنار رود، یکمرتبه قلب ما خود را با آن خدا روبهرو میبیند. به همین جهت حضرت میفرمایند: او خدای قادر بر نجات است آن موقعی که هیچ نجاتدهندهای نیست، «حَیثُ لا منجی». وقتی در منظر جان انسان مشخص شود که هیچ نجاتدهندهای نیست و همة آنچه ما به عنوان نجاتدهنده به صورت وَهمی و دروغین به آنها دل بسته بودیم، از منظر قلب کنار رفتهاند، و وقتی روشن شود همه آنچه ما به عنوان فریادرسِ خود به آنها دل بسته بودیم، از صحنة جان رخت بربستهاند، خداوند در عمق جان ما به عنوان فریادرس ظاهر میگردد و ما با او روبهرو میشویم.
چنانچه ملاحظه میفرمایید این حدیث شریف جایگاه دستورات دین و معارف حقة الهی را نیز روشن مینماید که چرا دائماً ما را متوجه میکنند که نظرمان به خدا باشد و برای هیچچیز به نحو استقلالی، تأثیری قائل نشویم. زیرا در آن صورت آن خدایی که از هر چیز به ما نزدیکتر است و در منظر جان ما حیّ و حاضر است، گم میشود.
1) قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ علیه السلام یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ دُلَّنِی عَلَی اللَّهِ مَا هُوَ فَقَدْ أَکْثَرَ عَلَیَّ الْمُجَادِلُونَ وَ حَیَّرُونِی فَقَالَ لَهُ یَا عَبْدَ اللَّهِ هَلْ رَکِبْتَ سَفِینَةً قَطُّ قَالَ: نَعَمْ قَالَ: فَهَلْ کُسِرَ بِکَ حَیْثُ لَا سَفِینَةَ تُنْجِیکَ وَ لَا سِبَاحَةَ تُغْنِیکَ قَالَ: نَعَمْ قَالَ فَهَلْ تَعَلَّقَ قَلْبُکَ هُنَالِکَ أَنَّ شَیْئاً مِنَ الْأَشْیَاءِ قَادِرٌ عَلَی ْ یُخَلِّصَکَ مِنْ وَرْطَتِکَ قَالَ: نَعَمْ قَالَ: الصَّادِقُ علیه السلام فَذَلِکَ الشَّیْءُ هُوَ اللَّهُ الْقَادِرُ عَلَی الْإِنْجَاءِ حَیْثُ لَا مُنْجِیَ وَ عَلَی الْإِغَاثَةِ حَیْثُ لَا مُغِیثَ. «معانیالأخبار»، ص 4- «توحید صدوق»، ص 231. «بحارالانوار»، ج 3، ص 41.
بنده امیدوارم عزیزان از این به بعد در نظر به عبادات و روایات و قرآن هدفشان این باشد که در همة این موارد بخواهند خدا را بیابند و با خدا مرتبط باشند و با نور الهی به امور زندگیِ فردی و اجتماعی وارد شوند. به همین جهت خداوند به ما دستور میدهد؛
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُمْ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ»،(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید مواظب باشید اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نگرداند و هر کس چنین کند از زیانکاران است.
این دستور حضرت پروردگار یک دستورالعمل کامل در همة امور ما میباشد که هیچ پدیدهای در زندگی، حجاب بین قلب ما و پروردگارمان نگردد، پروردگاری که از همهچیز به ما نزدیکتر است و به نحو حضوری میتوانیم با او روبهرو باشیم و در حوادث خطرناک این مسئله برای همة ما پیش آمده است. حال آیا هم اکنون همة ما در معرض آنچنان حوادث خطرناک نیستیم تا همیشه در آن حضور باشیم؟ خداوند در همین راستا با حالتی مشفقانه این موضوع را با ما در میان میگذارد که؛
«هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّی إِذَا کُنتُمْ فِی الْفُلْکِ وَجَرَیْنَ بِهِم بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ وَفَرِحُواْ بِهَا جَاءتْهَا رِیحٌ عَاصِفٌ وَجَاءهُمُ الْمَوْجُ مِن کُلِّ مَکَانٍ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُاْ اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنجَیْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَکُونَنِّ مِنَ الشَّاکِرِینَ»(2)
او کسی است که شما را در خشکی و دریا سیر میدهد چون در کشتی قرار گیرند و باد آنان را ببر د و ایشان بدان شاد شوند، بناگاه بادی سخت بر آنها وزد و موج از هر طرف آنها را فرا گیرد و یقین کنند که در محاصره افتادهاند، در آن حال خدا را با تمام خلوص میخوانند، که اگر ما را از این ورطه برهانی قطعا از سپاسگزاران خواهیم شد.
در آیة فوق خداوند خصوصیات فطری انسان را مطرح میکند که وقتی در شرایط خطر قرار گیرد مثل گرفتاری در وسط دریا که امکان امیدواری به هیچچیز جز خدا برایش نمانده،
خدا را میخواند و خالصانه و عارفانه هم میخواند و بنا را هم بر این میگذارد که وقتی به خشکی برگشت همیشه خدا را در منظر خود داشته باشد و در هر نعمتی منعِم را بنگرد. ولی؛
«فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ یَبْغُونَ فِی الأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلَی أَنفُسِکُم مَّتَاعَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ثُمَّ إِلَینَا مَرْجِعُکُمْ فَنُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ»،(1)
پس چون خداوند آنان را نجات داد، همانها در زمین و در شرایط اَمن، سرکشی را ادامه میدهند، ای مردم سرکشی شما فقط به زیان خود شماست، شما بهره زندگی دنیا را میطلبید، سپس بازگشت شما به سوی ما خواهد بود پس شما را از آنچه انجام میدادید باخبر خواهیم کرد.
میفرماید: درست است در آن شرایطی که همة حجابها بین انسان و پروردگارش عقب میرود او خالصانه و عارفانه خدا را میخواند، تصمیم میگیرد برای همیشه خدا را در منظر داشته باشد، ولی وقتی خداوند او را از آن خطر رهانید و باز با وسایل و اسبابهای زندگی روبهرو شد، آنها را به نحو استقلالی منشأ اثر میداند و جدای از توجه به خدا در زندگی زمینی، از عبودیت پروردگار سر باز میزند، در حالیکه در قیامت و در رویارویی با پروردگار در ضرر بزرگی قرار میگیرد و از حاصل چنین روی برگرداندنی با خبر میشود. و سپس در آیة بعد علت این غفلت بزرگ را که به جهت هدف قرار دادن زندگی دنیایی است، مطرح میکند و حقیقت زندگی دنیایی را توصیف میفرماید که؛
«إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاء فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَالأَنْعَامُ حَتَّیَ إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَآ أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیْلاً أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِیدًا کَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ کَذَلِکَ نُفَصِّلُ الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»(2)
در حقیقت مثل زندگی دنیا مانند آبی است که آن را از آسمان فرو ریختیم، پس گیاهان زمین از آنچه مردم و دامها میخورند با آن آب درآمیخت تا آنگاه که زمین زینت و زیباییهای خود را برگرفت و آراسته گردید و اهل آن پنداشتند که آنان بر آن قدرت
دارند، شبی یا روزی فرمان ما آمد و آن را چنان درو کردیم که گویی دیروز وجود نداشته است، این گونه نشانههای خود را برای مردمی که اندیشه میکنند به روشنی بیان میکنیم.
آری وقتی زندگی دنیایی همچون آبی است که گیاهانی را میپروراند که مردم و حیوانات از آن میخورند و سپس خشک و زرد میشود، همانطور که کل زمین چنین میشود، به طوری که گویا محل سکونتی نبوده، چه جای اینهمه توجه به آن، که موجب حجاب بین ما و پروردگارمان شود. پس هم اکنون قصة ما قصة همان کسی است که در میان دریا در محاصرة موجها و طوفانها است و با داشتن خانه و فرزند امکان درهم کوبیدهشدن آنها هست، و لذا باید ماوراء این حجابها متوجه خدا بود، آن هم خدایی که نزدیکترین حقیقتِ روبهروی قلب ما است و اگر قلب خود را در اختیار او قرار دهیم بهترین تدبیرها را إعمال میفرماید و بهترین پاداشها را که همان بندگی اوست به ما مرحمت میکند.
یکی از نکاتی که در سیر حضوری به سوی حقایق، برای انسان پیش میآید «وقت» است و به همین جهت در روایات و در فرهنگ عرفا این حالت مورد توجه خاص قرار گرفته و به اهل ایمان توصیه شده است «وقت» خود را پیدا کنید و در آن قرار گیرید تا آزاد از حجاب گذشته و آینده در «حال» و در «حضور» مستقر شوید.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«إنَّ ماضِیَ یَوْمِکَ مُنْتَقِلٌ وَ باقِیَهُ مُتَّهَمٌ فَاغْتَنِم وَقْتَک بِالْعَمَل»(1)
آنچه از روزِ تو گذشته که دیگر نیست، و آنچه هم که باقی است و نیامده است که قابل اعتماد نیست، پس «وقت» خود را جهت عمل غنیمت شمار.
چنانچه ملاحظه میفرمایید حضرت میخواهند ما را از گذشتهای که رفته است و دیگر نیست و آیندهای که نیامده و معلوم نیست بیاید، آزاد کنند و در این شرایط است که از نیستی به هستی سیر کردهایم و در مقام جمع خواطر قرار میگیریم و به اصطلاح در «حضور» میرویم، در این حالت با حضور حق روبهرو میشویم و از علم به عین میآییم.
1) «غررالحکم»، ص 151.
«وقت» عبارت است از حالتی که سالک از ماضی و مستقبل آزاد شده و آمادة ورود واردات قلبی بر سرّ ضمیر خود است.
اول باید خود را از گذشته و آینده آزاد کنیم تا «صاحب وقت» شویم و در این حالت از نیستی به هستی وارد میشویم. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«أَلا إِنَّ الْأَیَّامَ ثَلَاثَةٌ یَوْمٌ مَضَی لا تَرْجُوهُ وَ یَوْمٌ بَقِیَ لا بُدَّ مِنْهُ وَ یَوْمٌ یَأْتِی لا تَأْمَنُهُ فَالْأَمْسِ مَوْعِظَةٌ وَ الْیَوْمَ غَنِیمَةٌ وَ غَداً لا تَدْرِی مَنْ أَهْلُهُ... وَ الْیَوْمَ أَمِینٌ مُؤَد...»،(1)
کلّ روزگار سه روز بیشتر نیست، روزی که گذشت و امیدی به بازگشت آن نداریم، و روزی که مانده و اکنون در آنیم، و روزی که میآید و اطمینان به آمدن آن نیست، دیروز پند است و امروز غنیمت، و از فردا خبر نداری که از آن کیست ... امروز امانتداری است که هرچه به او بسپاری به تو باز خواهد گردان.
حضرت در این روایت جلیلالقدر بعد از آنکه ما را متذکر عدمیبودن گذشته و آینده میکنند، تا زندگی خود را در گذشته و آینده به پوچی نکشانیم. میفرمایند: «یَوْمٌ بَقِیَ لا بُدَّ مِنْهُ»، روزی برای تو مانده که به واقع در آن هستی و میفرمایند: «وَ الْیَوْمَ غَنِیمَةٌ»، فقط همین امروز برای تو غنیمت است و میتوانی با آن بهسر بری، و اگر آزاد از دیروز و فردا در «حال» بهسر بری، این حال «أَمِینٌ مُؤَد»، هرچه در آن انجام دهی برای تو میماند، چون از جنبة وجودی خود با وجود مرتبط شدهای، در حالی که وقتی در گذشته و آینده بهسر ببرید، از جنبة عدمی خود - که همان خاطرات گذشته و یا آرزوهای آینده است - در عدم بهسر میبرید -که یا گذشتهای است که رفته و یا آیندهای است که نیامده - انسان با بهکار بردن توصیة حضرت؛ به اصطلاحِ عرفا «ابنالوقت» میشود که مولوی در بارهی آن میگوید:
صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
مولوی در راستای توصیة حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تذکر میدهد که اگر میخواهی صوفیِ صافی باشی باید صاحب وقت و ابنالوقت باشی و شرط سلوک و طریقت آن نیست که از «حال» خارج شوی و به فردای عدمی نظر کنی.
1) «بحارالانوار»،ج 75، ص60.
غزالی میگوید: «هرکس با خدا اُنس گیرد و خداوند دل او را تصرف کند و ابنالوقت شود و دائم جمال حق ببیند، او را به مستقبل التفاتی نماند، پس او را خوف و رجا نباشد، بلکه حالِ او عالیتر از خوف و رجا شود».(1)
پس چنانچه ملاحظه میفرمایید اگر سعی شود از حجاب مفاهیم آزاد شویم و نظر به «وجود» نماییم، «وقت» سراغ انسان میآید که در این صورت وظیفة اوست تا آنچه موجب شود که آن «وقت» برود انجام ندهد، وگرنه همچنان که گفتهاند: «الوقت سیف»، «وقت» چون شمشیر است و سریعاً میگذرد. از طرف دیگر اگر انسان خود را از گذشته و آینده آزاد کند، صاحب «وقت» میگردد. پس اگر به حق بنگرد، صاحب «وقت» میشود و اگر صاحب «وقت» گردد بدون حجاب به حق مینگرد و از برکات آن برخوردار میشود. لازمة صاحبِ وقتشدن آن است که به گفتة صدرالدّین قونوی؛ حقیقت زمان که همان دهر است را بشناسد، میگوید: «اِعْلَم اَنَّ ابالوقت هوالّذی عرفَ حقیقة الزمان و مسمیالدهر»(2)بدان که ابوالوقت کسی است که حقیقت زمان و مسمای دهر را شناخته باشد، و این حال کسی است که توانسته باشد فوق زمان، در عالم زندگی کند.(3)
و نیز امیرالمومنین علیه السلام در رابطه با آزادشدن از گذشته و آینده در نامهای به یکی از اصحاب خود میفرمایند: «... فَارْفُضِ الدُّنْیَا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْیَا یُعْمِی وَ یُصِمُّ وَ یُبْکِمُ وَ یُذِلُّ الرِّقَابَ فَتَدَارَکْ مَا بَقِیَ مِنْ عُمُرِکَ وَ لَا تَقُلْ غَداً وَ بَعْدَ غَدٍ فَإِنَّمَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ بِإِقَامَتِهِمْ عَلَی الْأَمَانِیِ وَ التَّسْوِیفِ».(4)
دنیا را ترک کن و بدان که محبت دنیا انسان را کور و کر و گنگ میگرداند، دوستی دنیا گردنها را پائین میآورد، اینک از عمر باقیمانده استفاده کن و نگو فردا و یا پس فردا چنان و چنین خواهم کرد، کسانی قبل از شما هلاک شدند و رفتند که هلاکت آنها به خاطر آرزوها و فردا فردا گفتن ها بود.
حقیقت انسان که همان روح او باشد یک حقیقت مجرد است و موجود مجرد، از زمان و مکان آزاد است و لذا هرچه انسان بتواند خود را از زمان آزاد کند، به حقیقت خود نزدیک شده و در شرایط بیزمانی و بیمکانی سُکنی خواهد گزید.(1)و به همین جهت آزادشدن از زمان و مکان امری نیست که ذات انسان از آن بیگانه باشد و نتواند به آن دست یابد و یا اگر بدان دست یابد به چیزی غیر از حقیقت خود دست یافته باشد. بلکه بر عکس؛ هرچه از زمان و مکان آزاد شود به خودِ واقعی خود نزدیک شده، همان خودی که بیواسطه میتواند با خدا روبهرو شود.
پس در واقع صاحب «وقت»شدن یک نحوه گذشتن از خودِ مجازی به سوی خودِ حقیقی است تا در منظر خودِ حقیقی، در مقام جمعِ بین گذشته و آینده، در «حال»، با عالَم بقاء مرتبط شویم و در این شرایط از نیستی به هستی وارد شدهایم و آنچه را اراده کنیم، اراده به سوی هستی است و نه اراده به سوی ماهیات و نیستیها. پس وقتِ عمل، وقتی است که انسان از گذشته و آینده آزاد باشد وگرنه عمل او عین پوچی است. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«إنّ ماضِیَ عُمْرکَ أجَلٌ و آتِیَهُ أمَلٌ وَ الْوَقْتُ عَمَلٌ»؛(2)
عمر تو وعدهای است به سر آمده، و آینده تنها امیدی است ودیگر هیچ، فقط «وقت»ی که در آن هستی عمل است.
چون ذات انسان در واقع در «وقت» قرار دارد و ذهن انسان است که با تصوراتی از آینده و گذشته او را از «وقت» خارج میکند و گرفتار افکار حصولی و مفاهیم میکند، پس چنانچه خود را از گذشته و آینده آزاد کنیم، به خودی خود، «وقت» به سراغ ما میآید. مولوی در این رابطه میگوید:
فکرت از ماضی و مستقبل بود
چون از این دو رست مشکل حل بود
چون بود فکرت همه مشغول حال
ناید اندر ذهن تو فکر محال
اینکه میگوید اگر مشغول «حال» شدی، دیگر فکرِ محال در ذهنات نمیآید، بدان جهت است که فکر در زمان گذشته و آینده فکر محال است، چون دستنایافتنی است و عملاً عمر انسان را از بین میبرد. اساساً گذشته و آینده عمر ما نیست، عمر ما آن «وقت» است که آزاد از زمان و مکان در آن هستیم و در همین رابطه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«إنَّ عُمْرَکَ وَقْتُکَ الَّذی أنْتَ فیه»(1)
عمر تو همان «وقت»ی است که در آن هستی.
اگر عمر ما آزاد از زمان و مکان نباشد عملاً عمرمان در دو امر فانی، از بین رفته است و عملی انجام ندادهایم، هرچند عمر را گذراندهایم. تأکید حضرت در رابطه با همین امر که «وقتِ» خود را جهت عمل بهدست بیاور وگرنه عمر خود را در گذشته و آینده فانی میکنی عبارت است از اینکه میفرمایند:
«أَلَا وَ إِنَّکُمْ فِی أَیَّامِ أَمَلٍ مِنْ وَرَائِهِ أَجَلٌ فَمَنْ عَمِلَ فِی أَیَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ نَفَعَهُ عَمَلُهُ وَ لَمْ یَضْرُرْهُ أَجَلُه»،(2)
آگاه باشید که شما در شرایطی بهسر میبرید که ماوراء آن أجل شما قرار دارد، پس هرکس در ایامی که در اختیار دارد قبل از آمدن أجل، عملش به او نفع رساند و در آن صورت با آمدن أجل ضرر نمیکند.
وقتی انسان توانست پس از تزکیه و بازگشت به ذات مجرد خود، «وقت» خود را به دست بیاورد و به عبارت دیگر «وقت» به سراغ او آمد، در بیزمانی قرار میگیرد و در آن حال برای حفظ وقت، به عبادات طولانی مشغول میگردد و در آن حال، رکوع و سجدههای طولانی او در زمان انجام نمیگیرد که طولانی احساس شود و اصلاً زمانِ گذران در آنجا نیست، در آنجا زمانِ باقی هست و نه زمان فانی.
مولوی در رابطه با حفظ «وقتِ باقی» که یکی از کارهای بزرگ عرفا است، میگوید:
هست صوفی صفاجو ابن وقت
وقت را همچون پدر بگرفته سخت
در رابطه با حفظ وقتِ باقی و فاصلهگرفتن از زمان فانی و حذرکردن از اعتماد به آن، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«ماضی یَوْمِکَ فَائِتٌ و آتِیهِ مُتَّهَمٌ وَ وَقْتُکَ مُغْتَنِمٌ فَبادِرْ فِیه فُرْصَةَ الإمکان و إیّاکَ أنْ تَثِقَ بِالزَّمان»(1)
روزی که گذشت، فوت شده، و آینده تهمتزده و غیر قابل اعتماد است، و« وقت» تو مغتنم و قابل استفاده است پس مبادرت کن در فرصتی که برایت هست، و بر حذر باش که به زمان اعتماد کنی.
زیرا بنا به فرمایش حضرت «الاشتغال بالفائت یضیع الوقت»،(2)مشغولشدن به امور گذرا عامل ضایعشدن «وقت» است.
معنی پوچشدن فعالیتهای فرهنگی بهتر از اینکه حضرت میفرمایند نیست که گرفتار گذشته و آینده شویم و «وقت» خود را ضایع نماییم.
حفظ «وقت» به معنی حفظ «قلب» است در حضور حضرت حق، و این سختترین و با برکتترین کاری است که انسانها در زندگی دنیایی باید به آن مبادرت کنند. گفت:
محنت قرب ز بُعد افزون است
جگر از هیبت قربم خون است
هست در قرب همه بیم زوال
نیست در بُعد جز امید وصال
هرکس به جایی رسید از حفظ وقت یا حفظ حضور بود. آدمی که صاحب «وقت» شد به راحتی در ساحت وحدت حقیقی با حق سُکنی میگزیند و در حالت انکشاف حقیقت قرار میگیرد و دیگر خود را در منظر خود ندارد و به خوبی متوجه فقر ذاتی خود است، و لذا توجه به خود را قابل اعتنا نمیداند، نظر به فتوح راز دارد و بدان مشغول است و چنین انسانی است که «عالَم»دار شده است.
مقام توحید صمدی، مقامی است که همة کثرتها در آن مقام مستغرقاند و حتی اسماء حسنا و صفات عُلیاء در آن مقامِ احدی، به نور توحید به یگانگی رسیده و هیچ ظهوری ندارند، حال چون آن مقام تجلی نماید، مقام واحدیت و ظهور اسماء به صحنه میآید که نسبت به مقام حضرت اَحد یک نحوه کثرت است و همچنان این نزول اگر ادامه یابد به پایینترین مرتبة خود میرسد که عین حرکت و زمان است و برهان حرکت جوهری مبین این نکته است. حال با توجه به اینکه هرچه عالَم از مقام توحید فاصله بگیرد، به کثرت و زمان نزدیک میشود، تا آنجایی که در عالم ماده «زمان» بُعد چهارم عالم ماده خواهد بود، اگر انسان از زمان فاصله بگیرد، آرامآرام به توحیدی میرسد که گذشته و آینده در او جمع میشود و دیگر زمانی نیست که او را به ناکجاآباد بکشاند بلکه آینده نیز نزد اوست، و حضور اولیاء الهی در آینده و خبردادن از وقایع آینده نیز از همین مقوله است، هرچند که اهل «وقت» به توحیدی که با جمع آینده و گذشته پیدا کردهاند و میتوانند با خدا مرتبط شوند، دلخوشاند نه به حضور در آینده.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در معراج خود که همة کثرات در آن مقام در تجلی نور توحیدی فانی میشوند، سخن از «وقت» خود به میان میآورند که حتی در آن حالتِ یگانگی، نه امکان حضور ملک مقربی بوده و نه امکان حضور نبی مرسلی. میفرماید:
«لِی مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ».(1)
مرا با خدا «وقت»ی بود که در آن حال نه ملک مقربی، و نه پیامبر مرسلی، و نه مؤمنی که خداوند قلب او را امتحان کرده باشد، یارای حضور در آن «وقت» را داشت.
و مولوی نیز در این رابطه میگوید:
لِی مَعَ اللهْ وَقْت بود آن دم مرا
لا یسَعْ فِیهِ نَبِی مجتبی
انسان آنگاه که در «وقت» قرار گرفت، تمام وجودش نظر به حق است و در این نظر به حق، هیچچیز دیگر را نمیخواهد. گفت:
1) «بحارالانوار»، ج 18، ص 360.
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
در این حالت در حضور او قرار میگیرد و هنر واقعی هم همین است که انسان بتواند بدون هیچ غرضی و چون و چرایی نظر به حق داشته باشد. زیرا؛
چون غرض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی او دیده شد
اگر انسان توانست از علم حصولی بگذرد و بدون نظر به چیزی، نظرش به حق باشد، «وقت» به سراغ او میآید.
انسان اگر نتواند پس از معرفت به حقایق، با روزه و دیگر عبادات، جنبة مجرد خود را بر زندگی خود غالب کند، حکم عالم ماده که عین گذران و زمانزدگی است بر قلبش حاکم میشود و هیچوقت خاطری که در حالِ جمع باشد ندارد و همواره در فرداها زندگی میکند. به گفتة مولوی:
عمر من شد فدیه فردای من
وای از این فردای ناپیدای من
هین مگو فردا که فرداها گذشت
تا به کلّی نگذرد ایام کشت
انسانِ زمانزده، همواره در فرداها یعنی در ناکجاآباد زندگی میکند، همانطور که در گذشتههای فانیشده بهسر میبرد. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«اِحْذَرُوا ضِیاعَ الأعْمارِ فیما لا یَبْقی لَکُمْ، فَفائِتُها لا یَعُودُ»،(1)
حذر کنید از ضایعشدن عمر در آنچه باقی نمیماند از برای شما، زیرا آنچه از عمرها رفته، برنمیگردد.
اگر انسان در فرصتی که بین گذشته و آینده دارد وارد عمل نشود و باز در این فرصت، در گذشته و آینده بهسر برد، همة عمر خود را باخته است و با غصه روبهرو میشود که حضرت در موردش میفرمایند: «بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً»،(2)پیشی بگیر به سوی فرصت، قبل
از آنکه آن فرصت تبدیل به غصّه شود. زیرا که «إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ»،(1)ضایعکردن فرصت غصّه است.
از امیرالمؤمنین علیه السلام هست که:
ما فاتَ مَضَی وَ ما سَیأتِی فَأین
قُم فَاغْتَنِم الْفُرْصَةَ بَینَ الْعَدَمَین
آنچه از دست رفت که گذشت، و آنچه هم که نیامده، کو؟ پس همت کن و فرصتی را که بین دو عدم - گذشتهای که رفت و آیندهای که نیامده- قرار دارد، غنیمت شمار همچنان که حضرت می فرمایند: «الْمَرْءُ بَیْنَ سَاعَتَیْهِ»(2)انسان بین دو ساعت- ساعتی که گذشت و ساعتی که نیامده- جای دارد
خداوند با نوری که بر قلب انسان میاندازد، او را با خودش روبهرو میکند تا راه را به او بنمایاند، از این به بعد این انسان است که باید مواظب باشد از آن ملاقات گوارا نهایت استفاده را بکند وگرنه آن نور میرود و او برای همیشه محروم میشود. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در این مورد میفرمایند:
«مَنْ وَجَدَ مَوْرِداً عَذْباً یَرْتَوی مِنْهُ فَلَمْ یَغْتَنِمْهُ یُوشِکَ أنْ یَظْمَأَ وَ یَطْلُبَهُ فَلا یَجِدَهُ».(3)
هرکه جایگاه آب گوارایی را که میتواند از آن سیراب گردد بیابد و آن را غنیمت نشمارد، بی شک تشنه ماند و در شرایطی قرار گیرد که طلب آن کند پس آن را نیابد.
یافتن آب گوارا در حدیث فوق، همان به سراغآمدن «وقت» است و غنیمتشمردن آن، به این شکل که انسان قلب خود را برای تجلی آن نور از هر فکر و خاطری خالی کند و از غیر حق جان را منصرف گرداند، در این حال میگویند به پیام «وقت» عملکرد.
در همین رابطه است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «فی کُلِّ وَقْتٍ عَمَلٌ»(1)در هر وقتی عملی است. و نیز میفرمایند: «مَنْ أَخَّرَ الْفُرْصَةَ عَنْ وَقْتِهَا فَلْیَکُنْ عَلَی ثِقَةٍ مِنْ فَوْتِهَا»،(2)هر که فرصت مناسبی را از دست دهد باید مطمئن باشد که آن «وقت» دیگر به دست نمیآید.
چون وقتی در «وقت» قرار گرفتی، آن وقت هدیة الهی است برای ارتباط خاص با حقایق و اسماء خاص که مخصوص همان وقت است و راهنما به اموراتی است که شایسته است سالک در همان «وقت» متوجه همة آنها شود. حال اگر به جهت مشغلههای دنیایی از آن استفاده نکردی، به خفا میرود و دیگر آن را نمییابی.
وقتی شناختیم که «وقت» شرایط توحیدی قلب است برای اتصال به نور وجود خداوند، میفهمیم باید قلب و وقت را در نهایت توجه حفظ نمود. چنانچه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«بَادِرُوا آجَالَکُمْ بِأَعْمَالِکُمْ وَ ابْتَاعُوا مَا یَبْقَی لَکُمْ بِمَا یَزُولُ عَنْکُم».(3)
پیش اندازید عملهای خود را بر اجلهای خود و بخرید آنچه را باقی میماند از برای خود به آنچه زایل میشود از شما. گفت:
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو رو، باک نیست
تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست
هر که جز ماهی، ز آبش سیر شد
هر که بیروزی است، روزش دیر شد
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«وَقْتُکَ أعَزُّ الأشیاء فَاشْغَلْهُ بأعَزِّ الأشیاء.»(4)
وقت تو عزیزترین چیزها است برای تو، پس آن را به عزیزترین چیزها مشغول کن.
همیشه توصیة مهم امامان معصوم علیهم السلام به یاران مخصوصشان در رابطه با حفظ «وقت» بوده، از جملة آنها توصیة امام کاظم علیه السلام به هشام است که میفرمایند:
«یَا هِشَامُ اصْبِرْ عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ اصْبِرْ عَنْ مَعَاصِی اللَّهِ فَإِنَّمَا الدُّنْیَا سَاعَةٌ فَمَا مَضَی فَلَیْسَ تَجِدُ لَهُ سُرُوراً وَ لَا حُزْناً وَ مَا لَمْ یَأْتِ مِنْهَا فَلَیْسَ تَعْرِفُهُ فَاصْبِرْ عَلَی تِلْکَ السَّاعَةِ الَّتِی أَنْتَ فِیهَا فَکَأَنَّکَ قَدِ اغْتَبَطْتَ».(1)
ای هشام! بر طاعت خدا صبور باش، و از نافرمانی او خودداری کن، که دنیا یک ساعت است، زیرا از گذشتة آن اکنون نه شادی داری و نه غمی، و از آیندة آن آگاه نیستی که چه خواهد شد؛ پس بر این ساعتی که در آنی صبور باش و در آن بکوش، چونانکه گویی وقتِ خوشی و شادی توست ...
در توصیة فوق به نحو بسیار کاربردی انسان را وارد مرحلهای میکنند که قلب بتواند با باقیترین چیزها یعنی خداوند و اسماء الهی مرتبط شود و از آن انوار مقدس بهرهمند گردد.
در فرهنگ دین موضوع تشویق به عمل، به آن معنی است که ابتدا انسان متوجه است خرجکردن خود در امور فانی در واقع یک نوع عملنکردن و باطلبودن است و لذا وقتی میفرمایند به عمل مبادرت کنید، میدانند که نظر یارانشان متوجه عالم بقاء است و بر آن اساس توصیه میکنند که به عمل بپردازید. یعنی با آزادشدن از زمان گذشته و آینده و با توجه کردن به عالم بقاء، جهت قلب خود را به سوی آن عالم سیر دهید و در این راه به رفع حجابهایی که مانع اتصال به آن عالم است بپردازید و آنگاه با آماده شدن قلب جهت قبول انوار عالم بقاء، به عمل بپردازید، و عمل چیزی جز اتصال به عالم بقاء نیست. در همین رابطه است که نبیاکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«وَ اللَّهِ مَا یُسَاوِی مَا مَضَی مِنْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ بِأَهْدَابِ بُرْدِی هَذَا وَ لَمَا بَقِیَ مِنْهَا أَشْبَهُ بِمَا مَضَی مِنَ الْمَاءِ بِالْمَاءِ وَ کُلٌّ إِلَی بَقَاءٍ وَشِیکٍ وَ زَوَالٍ قَرِیبٍ فَبَادِرُوا الْعَمَلَ وَ أَنْتُمْ فِی مَهَلِ الْأَنْفَاسِ وَ جِدَةِ الْأَحْلَاسِ قَبْلَ أَنْ تَأْخُذُوا بِالْکَظْمِ فَلَا یَنْفَعَ النَّدَم».(2)
به خدا سوگند آنچه از دنیایتان سپری شد کمتر و بیارزشتر از این شاخههای خرماست، و آنچه از آن باقی مانده شبیهتر است به کمشدن آب از مخزن آب، هریک از شما شتابکارانه و سریع به دار بقاء و ابدیت رهسپارید و به دورشدن از نعمت حیاتِ دنیا، پس
اکنون که از سرمایة گرانبهای عمر و مهلت خداوندی برخوردار و بر مرکب شاهوار تلاش و جدیت سوار هستید به عمل بشتابید؛ قبل از آنکه شروع به پوزشخواهی کنید، به امید اینکه آنها خشمشان را برای شما فرو خورند، که در آن حال پشیمانی سودی نخواهد داشت.
پس در واقع کار واقعی که باید بدان مبادرت کرد همانی است که باید به خدا متصل شد. مولوی در این رابطه میگوید:
کار آن دارد که حق را شد مرید
از برای او ز هر کاری برید
دیگران چون کودکان این روز چند
تا به شب در خاک بازی میکنند
گویدم از کار خستندند خلق
غرق بیکاری است جانش تا به حلق
و امیرالمؤمنین علیه السلام در رابطه با عَمَل در «وقت» و نجات از زندگیِ گرفتار در فرداهای وَهمی میفرمایند:
«بَادِرُوا آجَالَکُمْ بِأَعْمَالِکُمْ وَ ابْتَاعُوا مَا یَبْقَی لَکُمْ بِمَا یَزُولُ عَنْکُم».(1)
پیش اندازید عملهای خود را بر اجلهای خود و بخرید آنچه را باقی میماند از برای شما به آنچه زایل میشود از شما.
در این توصیة مهم میخواهند ما را متوجه کنند با گذران زمان، مگذر، در بستر آنچه در حال زوال است خود را زایل مکن، با جنبة باقی خود نظر به بقای محض بینداز و قلب را با آن آشنا کن.
ابوسعید خرّاز میگوید: «وقتِ عزیزِ خود را جز به عزیزترین چیزها مشغول مکن و عزیزترین چیزها، شغلی بُوَد بینالماضی و المستقبل».(2)
ابوبکر واسطی گوید: «افضل طاعات حفظ اوقات است».(3)
بالاترین اطاعتها نظر به حضرت باقی است و پایدار ماندن در آن، که همان حفظ «وقت» است.
عبدالله مغربی گوید: «فاضلترین اعمال؛ عمارت اوقات است به مراقبات».(1)
سعیدبنعبدالغفار گوید: به محمدبنیوسف گفتم مرا سفارش کن؛ گفت: اگر بتوانی که هیچچیزی برایت مهمتر از وقتت نباشد، پس چنین کن.(2)
کوتاهی آرزو یکی از عالیترین عواملی است که انسان را صاحب «وقت» میکند و موجب میشود انسان بر زمان مسلط شود و لذا امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«رَحِمَ اللهُ اْمِرأً قَصَّرَ الَأمَلَ وَ بَادَرَ الأجَلَ وَ اغْتَنَمَ الْمَهَلَ وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ»،(3)
خدا رحمت کند کسی را که آرزوهایش را کوتاه نماید و پیشی گیرد بر اجل و غنیمت شمارد فرصت را و توشه برگیرد از عمل.
یا میفرمایند: «قَصِّرِ الْأمَلَ فإنَّ الْعُمْرَ قَصِیٌر وَ افْعَلِ الخَیْرَ فَإنَّ یَسِیرَهُ کَثِیٌر»،(4)
کوتاه کن آرزو را که عمر، کوتاه است، و به کار خیر بپرداز که کمِ آن بسیار است.
عطّار نیشابوری در توصیهای سلوکی در رابطه با اربعین ثانی میفرماید:
پس آنگه ساز و ترتیب سفر کن
به کلی خویش را از خود به در کن
تو اصل کار خود را نیستی دان
که از هستی نیابی ذوق ایمان
بساز از جان، تو ساز اربعینات
که تا ایزد بود یار و معینات
بر آور اربعین ثانی، ای یار
تهی از خود شو و فارغ ز اغیار
به فکر اندر شده مستغرق وقت
بری گشته ز شرک و کبر و از مقت(5)
به ذکر اندر زبان با دل موافق
بدار ای جان که تا باشی تو صادق
مکن ذکری به جز تهلیل(6)
جانا
که تهلیل است بهتر ذکر دانا
دل خود را به جد و جهد میجوی
که تا گاهیات بنماید تو را روی
اگر روی دل خود بازیابی
تمامت برگ خود را ساز یابی
چنانچه ملاحظه میفرمایید جناب عطار به دو چیز توجه میدهد؛ یکی به «وقت» و میگوید: با سیر و تفکرِ حضوری، مستغرق «وقت» باش تا از شرک به توحید و از کبر به بندگی سیر کنی، و یکی هم به «دل» توجه میدهد که همان سیر از علم حصولی، به علم حضوری و قلبی است. همان دو چیز گرانبهایی که حضرت صادق علیه السلام در مورد آن فرمودند: «لَیسَ فیالدّنیا شَئٌ اَعَزَّ مِن قَلبِکَ وَ وَقتِکَ ...»،(1)در دنیا چیزی عزیزتر از قلب و وقت تو نیست. زیرا آنگاه که «وقتْ» انسان را فرا گیرد و قلب به صحنه آید جز خدا در منظر انسان نمیماند و این ارزشمندترین زندگی است.
انسانی که به جنبة مجرد خود توجه نکند و سیر به توحید صمدی نداشته باشد، همواره در زمان فانی بهسر میبرد و زمان هم که عبارت است از بَعدِ بعد از بعد. چنین انسانی در تصمیمهای اساسی گرفتار بَعد و بعد میشود که به آن «تسویف» میگویند و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«یَا أَبَاذَرٍّ إِیَّاکَ وَ التَّسْوِیفَ بِأَمَلِکَ فَإِنَّکَ بِیَوْمِکَ وَ لَسْتَ بِمَا بَعْدَه»،(2)
ای اباذر: بر حذر باش از «تسویف» و بَعدگفتن در رابطه با آرزوهایی که داری، زیرا که تو در امروز هستی، و نه در بعد از امروز.
حضرت امام باقر علیه السلام در رابطه با حذر از «تسویف» میفرمایند: «إِیَّاکَ وَ التَّسْوِیفَ فَإِنَّهُ بَحْرٌ یَغْرَقُ فِیهِ الْهَلْکَی»(3)، بپرهیز از «تسویف»، و به تأخیرانداختن، که آن دریایی است که بسیاری از افراد را هلاک کرده است.
«قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام کَتَبَ أَمِیرُالْمؤْمِنِینَ علیه السلام إِلَی بَعْضِ أَصْحَابِهِ یَعِظُهُ« أُوصِیکَ وَ نَفْسِی بِتَقْوَی مَنْ لَا تَحِلُّ مَعْصِیَتُهُ وَ لَا یُرْجَی غَیْرُهُ وَ لَا الْغِنَی إِلَّا بِهِ فَإِنَّ مَنِ اتَّقَی اللَّهَ عَزَّ وَ قَوِیَ وَ شَبِعَ وَ رَوِیَ
وَ رُفِعَ عَقْلُهُ عَنْ أَهْلِ الدُّنْیَا فَبَدَنُهُ مَعَ أَهْلِ الدُّنْیَا وَ قَلْبُهُ وَ عَقْلُهُ مُعَایِنُ الْآخِرَةِ فَأَطْفَأَ بِضَوْءِ قَلْبِهِ مَا أَبْصَرَتْ عَیْنَاهُ مِنْ حُبِّ الدُّنْیَا فَقَذِرَ حَرَامَهَا وَ جَانَبَ شُبُهَاتِهَا وَ أَضَرَّ وَ اللَّهِ بِالْحَلَالِ الصَّافِی إِلَّا مَا لَا بُدَّ مِنْهُ مِنْ کِسْرَةٍ یَشُدُّ بِهَا صُلْبَهُ وَ ثَوْبٍ یُوَارِی بِهِ عَوْرَتَهُ مِنْ أَغْلَظِ مَا یَجِدُ وَ أَخْشَنِهِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ فِی مَا لَا بُدَّ مِنْهُ ثِقَةٌ وَ لَا رَجَاءٌ فَوَقَعَتْ ثِقَتُهُ وَ رَجَاؤُهُ عَلَی خَالِقِ الْأَشْیَاءِ فَجَدَّ وَ اجْتَهَدَ وَ أَتْعَبَ بَدَنَهُ حَتَّی بَدَتِ الْأَضْلَاعُ وَ غَارَتِ الْعَیْنَانِ فَأَبْدَلَ اللَّهُ لَهُ مِنْ ذَلِکَ قُوَّةً فِی بَدَنِهِ وَ شِدَّةً فِی عَقْلِهِ وَ مَا ذُخِرَ لَهُ فِی الْآخِرَةِ أَکْثَرُ: فَارْفُضِ الدُّنْیَا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْیَا یُعْمِی وَ یُصِمُّ وَ یُبْکِمُ وَ یُذِلُّ الرِّقَابَ فَتَدَارَکْ مَا بَقِیَ مِنْ عُمُرِکَ وَ لَا تَقُلْ غَداً وَ بَعْدَ غَدٍ فَإِنَّمَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ بِإِقَامَتِهِمْ عَلَی الْأَمَانِیِ وَ التَّسْوِیفِ حَتَّی أَتَاهُمْ أَمْرُ اللَّهِ بَغْتَةً وَ هُمْ غَافِلُونَ فَنُقِلُوا عَلَی أَعْوَادِهِمْ إِلَی قُبُورِهِمُ الْمُظْلِمَةِ الضَّیِّقَةِ وَ قَدْ أَسْلَمَهُمُ الْأَوْلَادُ وَ الْأَهْلُونَ فَانْقَطِعْ إِلَی اللَّهِ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ مِنْ رَفْضِ الدُّنْیَا وَ عَزْمٍ لَیْسَ فِیهِ انْکِسَارٌ وَ لَا انْخِزَالٌ أَعَانَنَا اللَّهُ وَ إِیَّاکَ عَلَی طَاعَتِهِ وَ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِیَّاکَ لِمَرْضَاتِه».(1)
امام صادق علیه السلام فرمودند: امیر المؤمنین علیه السلام به یکی از یاران خود نوشتند و او را موعظه فرمودند و گفتند: تو را و هم چنین خود را به تقوی و پرهیزگاری از خدا دعوت میکنم، خدائی که معصیت او روا نیست و به جز او امیدی نمیباشد و توانگری در دست او هست. هر کس از خداوند بترسد نیرو میگیرد و شکمش سیر میشود و سیراب میگردد، عقلش بالا میرود و از اهل دنیا فاصله پیدا میکند، در این هنگام بدن وی با اهل دنیا هست ولی قلب و عقل او جهان آخرت را مشاهده میکند. او با روشنائی دل حقائق را مینگرد و محبت دنیا را از دلش بیرون میسازد، از حرام آن خود را به کنار میکشد و از شبهات دوری مینماید، مال حلال صاف را هم برای خود روا نمیدارد مگر در آن جایی که برای دفع ضرر و سد جوع از آن استفاده میکند. او فقط جامهای که بتواند بدنش را بپوشاند در برمیکند و از میان لباس ها پارچههای خشن را انتخاب مینماید، از آنچه بدست میآورد و در اختیارش قرار میگیرد اطمینان پیدا نمیکند و به آن امیدوار نمیشود، اطمینان و امیدواری او فقط به خداوند میباشد. در راه خداوند کوشش میکند و جد و جهد دارد و خود را خسته مینماید تا آنگاه که فقرات
1) «الکافی»، ج2، ص 136. «بحار الأنوار»، ج70، ص 75.
او ظاهر میشد و چشم او به گودی میافتد، خداوند در همین حال به او نیروی بدنی میدهد و عقلش را کامل میکرد و آنچه در آخرت برای او ذخیره شده بیشتر است.
پس دنیا را ترک کن و بدان که محبت دنیا کور میکند و گنگ میگرداند و کر میسازد، دوستی دنیا گردنها را پائین میآورد، اینک از عمر باقیمانده استفادهکن و نگو فردا و یا پس فردا، هر کس قبل از شما هلاک شد به خاطر آرزوها و فردا،فردا گفتن ها بود.
آن جماعت در حالی که در هوسها و آرزوها بودند ناگهان فرمان خداوند در رسید و همه مردند و بر روی تابوتها قرار گرفتند و به قبرها منتقل شدند و در آن جای تاریک و تنگ منزل نمودند، در حالی که فرزندان و زنان، آن ها آنان را رها کردند. اینک با دلی آرام بطرف خداوند توجه کن و مانند کسی که دنیا را ترک گفته و با تصمیم و اراده بطرف مقصدی حرکت میکند و سستی به خود راه نمیدهد، ثابت باشید، خداوند ما و شما را به طاعت خود یاری کند و برای آنچه دوست میدارد توفیق دهد.
حتماً استحضار دارید که تنها با گذشت از زمان فانی میتوان به «وقت» یا زمان باقی رفت. در زمان باقی، انسان با جنبهای از خود روبهرو میشود که همان جنبة «عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماءَ کُلَّها»(1)است و به همین جهت گفته میشود انسان میتواند موجود عالَمداری باشد. عالَمداربودن صورت دیگری از «وقت» داشتن یا «ابنالوقت» بودن است که عرفا مدّ نظر دارند. فکر واقعی که سیر به سوی حق است در این حالت سراغ انسان میآید و وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه که عین در حضوربودن با حق هستند، در واقع صاحب اصلی وقت و عصراند، و با ظهور حضرت آن تفکری که به نحو حضوری سیر به سوی حق است به بشر باز میگردد(2)
و پیگیری این نوع بحثها إنشاءالله میتواند زمینة آن تفکر و آن ظهور باشد.
متأسفانه رعایت وقت و فرصت در روح غربزده، به معنی توجه به زمان فانی است که انسان از طریق آن از درگاه وجود و حقیقت رانده میشود. بشر امروز از «وقت» و حضور دور شده و گرفتار بیغمی است. زمان فانی با نفس امّاره میآید و با آمدن آن، زمان باقی در خفا
میرود و با رفتن نفس امّاره باز به حضور میآید. بشر غربزدة گرفتار ظلمات آخرالزمان، نه زمان باقی را میفهمد و نه بقیةالله را، بلکه حجاب آنهاست.
عرفا وقتی میگویند: «دَم غنیمت شمر» به معنی حفظ «وقت» است. در حالی که دم غنیمت شمرِ بشر امروز یک نحوه نیستانگاری است، چون «وقت» ندارد و در بیعالَمی بهسر میبرد، چون نه عالَم بقاء را میشناسد و نه سروری حضرت صاحبالعصر و الزمان عجل الله تعالی فرجه را پذیرفته و نه منتظر اوست، تا آمادة پذیرش او شود و لذا حجاب نور «بقیةالله» است چون از زمان باقی که صاحب آن حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه است بیگانه است، و حتی با او دشمنی میکند، همچنانکه آزادی بشر غربی آزادی از حضور و قرب است، نه آزادی برای انتخاب قرب الهی. بشر غربی همانطور که آزادی شیطانی دارد، «وقت» او نیز شیطانی است. «وقتِ» او به جای آنکه برای او آرامش به همراه آورد، عجله پدید میآورد و «اَلْعَجَلَةُ لِلشّیطان»(1)عجله از شیطان است و لذا اگر به اسم «حضور» وارد یک نوع بیغمی و بیدردی میشود، آن حضور، حضور و اتحاد با شیطان است.
بشری که در دیدار، غربزده است هرگز نمیتواند زمان باقی را بیابد تا به شوق زمان باقی، خود را از زمان فانی آزاد کند، گرفتار زمان یا گرفتار مکر لیل و نهار است.(2)
غرب میکوشد وقت شیطانی خود را به همة ملل سرایت دهد تا متون مقدس را با وقت غربی بخوانند و این فاجعة دوران ما است و موجب شده تا از متون دینی بهرة کافی نبریم.
اگر ملاحظه میشود جوانان امروز به دنبال حال و حضور هستند، به جهت آن است که در عمق فطرت خود نور زمان باقی و «وقت» را میشناسند و متأسفانه مصداق آن را با بیغمیهای لیبرالیسم و یا فرقههای صوفیزدة الکیخوشِ حاصل لیبرالیسم، اشتباه گرفته و به همین جهت اگر با عالَم بقیةاللهی آشنا شوند به سوی آن سرعت میگیرند.
امیدواریم با این توضیحات؛ روایاتی که از «وقت» سخن میگویند را به «وقت» غربی و یا زمان فانی تعبیر نکنید، و بدانید اگر ظلمات زمان فانی را بشناسید و بخواهید از آن آزاد شوید،
سخنان پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام در رابطه با حفظ «وقت» و فرصت، معنی فوقالعاده کارسازی خواهد داشت. به این امید با یک سخن نسبتاً طولانی از امیرالمؤمنین بحث «وقت» را پایان میدهیم.
قال امیرالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام : «إِنَّمَا الدُّنْیَا ثَلَاثَةُ أَیَّامٍ یَوْمٌ مَضَی بِمَا فِیهِ فَلَیْسَ بِعَائِدٍ وَ یَوْمٌ أَنْتَ فِیهِ یَحِقُّ عَلَیْکَ اغْتِنَامُهُ وَ یَوْمٌ لَا تَدْرِی [هَلْ أَنْتَ] مِنْ أَهْلِهِ وَ لَعَلَّکَ رَاحِلٌ فِیهِ وَ أَمَّا أَمْسِ فَحَکِیمٌ مُؤَدِّبٌ وَ أَمَّا الْیَوْمُ فَصَدِیقٌ مُوَدِّعٌ وَ أَمَّا غَداً فَإِنَّمَا فِی یَدِکَ مِنْهُ الْأَمَلُ فَإِنْ یَکُ أَمْسِ سَبَقَکَ بِنَفْسِهِ فَقَدْ أَبْقَی فِی یَدَیْکَ حِکْمَتَهُ وَ إِنْ یَکُ یَوْمُکَ هَذَا آنَسَکَ بِقُدُومِهِ فَقَدْ کَانَ طَوِیلَ الْغَیْبَةِ عَنْکَ وَ هُوَ سَرِیعُ الرِّحْلَةِ عَنْکَ فَتَزَوَّدْ مِنْهُ وَ أَحْسِنْ وَدَاعَهُ خُذْ بِالْبَقِیَّةِ فِی الْعَمَلِ وَ إِیَّاکَ وَ الِاغْتِرَارَ بِالْأَمَلِ وَ لَا یَدْخُلُ عَلَیْکَ الْیَوْمَ هَمُّ غَدٍ یَکْفِیکَ هَمَّهُ وَ غَداً إِذَا أَحَلَّ لِتَشْغَلَهُ إِنَّکَ إِنْ حَمَلْتَ عَلَی الْیَوْمِ هَمَّ غَدٍ زِدْتَ فِی حُزْنِکَ وَ تَعَبِکَ وَ تَکَلَّفْتَ أَنْ تَجْمَعَ فِی یَوْمِکَ مَا یَکْفِیکَ أَیَّاماً فَعَظُمَ الْحُزْنُ وَ زَادَ الشُّغْلُ وَ اشْتَدَّ التَّعَبُ وَ ضَعُفَ الْعَمَلُ لِلْأَمَلِ وَ لَوْ أَخْلَیْتَ قَلْبَکَ مِنَ الْأَمَلِ تَجِدُ ذَلِکَ الْعَمَلَ ِ.
أَ وَ لَا تَرَی أَنَّ الدُّنْیَا سَاعَةٌ بَیْنَ سَاعَتَیْنِ سَاعَةٍ مَضَتْ وَ سَاعَةٍ بَقِیَتْ وَ سَاعَةٍ أَنْتَ فِیهَا، فَأَمَّا الْمَاضِیَةُ وَ الْبَاقِیَةُ فَلَسْتَ تَجِدُ لِرِخَائِهِمَا لَذَّةً وَ لَا لِشِدَّتِهِمَا أَلَماً فَأَنْزِلِ السَّاعَةَ الْمَاضِیَةَ وَ السَّاعَةَ الَّتِی أَنْتَ فِیهَا مَنْزِلَةَ الضَّیْفَیْنِ نَزَلَا بِکَ فَظَعَنَ الرَّاحِلُ عَنْکَ بِذَمِّهِ إِیَّاکَ وَ حَلَّ النَّازِلُ بِکَ بِالتَّجْرِبَةِ لَکَ فَإِحْسَانُکَ إِلَی الثَّاوِی یَمْحُو إِسَاءَتَکَ إِلَی الْمَاضِی فَأَدْرِکْ مَا أَضَعْتَ بِاغْتِنَامِکَ فِیمَا اسْتَقْبَلْتَ وَ احْذَرْ أَنْ تَجْتَمِعَ عَلَیْکَ شَهَادَتُهُمَا فَیُوبِقَاکَ».(1)
دنیا سه روز است؛ روزی که با هرچه در آن بود گذشت و باز نخواهد گشت، و روزی که در آن قرار داری و سزاوار است که آن را غنیمت دانی، و روزی که نمیدانی از چه کسی خواهد بود. و چه بسا تو در آن رخت به سرای دیگر کشی.
روزی که گذشت، حکیمی ادبکننده است، و روزی که در آن هستی دوستی در حال وداع، و اما از فردا تنها امیدی به آمدنش داری؛ پس از امروز توشه برگیر و از آن به شایستگی جدا شو. فقط به کاری که کردهای اطمینان داشته باش، و از دلبستن و فریفتهشدن به آرزو و
1) «مستدرکالوسائل»، ج 12، ص149.
اَمَل بپرهیز؛ غم فردا را امروز به خود راه مده که غم امروزْ تو را بس است، و فردا با کار و گرفتاری خود بر تو وارد خواهد شد. اگر غم فردا را بر امروز خود بار کنی بر اندوه و رنج خویش افزودهای، و بار چیزهایی را که باید در چند روز بکشی، در یک روز کشیدهای؛ و بدینگونه اندوه خود را بزرگ، و گرفتاری خود را فراوان، و رنج خود را زیاد کردهای. و با دلبستن به آرزو از اقدام و کوشش باز ماندهای، در حالی که اگر دل خویش را از آرزو تهی ساخته بودی، به تلاش و کوشش بر میخاستی.
آیا نمیبینی که دنیا ساعتی میان دو ساعت است؟ ساعت گذشته، و ساعت باقیمانده، و ساعتی که در آن هستی؛ تو اکنون از آسایش ساعت گذشته و ساعت آینده لذتی نمییابی، و از سختی آنها دردی احساس نمیکنی، پس ساعت گذشته و ساعتی را که اکنون در آنی، همچون دو مهمان بدان که بر تو وارد شدهاند. آنکه پیش از تو رفته تو را نکوهش میکند، و آنکه بر تو وارد شده تجربهای از گذشته برایت آورده است. اکنون مواظب باش کاری نکنی که آن هم مانند مهمان دیروز ناراحت از خانه ات بیرون شود، اگر به این مهمان که اکنون در خانهات هست احسان کنی جبران گذشته را خواهی کرد، پس با نیکیکردنِ به مهمان حاضر، جبران مهمان گذشته را بنما و کاری نکن که آنها هر دو با تو دشمنی کنند که به زیانت تمام خواهد شد. به گفتة مولوی:
وقت تنگ و میرود آب فراخ
پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ
شهره کهریزیست پر، آب حیات
آب کش، تا بر دمد از تو نبات
آب خضر از جوی نطق اولیاء
میخوریم ای تشنه غافل بیا
فکر کردم در آخر این سلسله بحثها به عنوان راهی به سوی علم حضوری، قسمت آخر دعای عرفه حضرت اباعبداللهالحسین علیه السلام را به تماشا بنشینیم، مسلّم یکی از زیباترین تلاشها برای رفع حجاب بین عبد و ربّ و حفظ «وقت» و ایجاد زمینة تجلی انوار ربالعالمین را در این مناجات مییابید که چگونه حضرت به عنوان راه ارتباط حضوری با خداوند راه مینمایانند.
در آخر دعای عرفه فرازهایی است که میتواند در سیری که میخواهیم شروع کنیم به عنوان دستورالعمل، مورد استفاده قرار گیرد، و به طرز عجیب و فوقالعادهای میتواند عامل فکر و ذکر و حفظ «وقت» باشد. اگر دیدی بعد از این سلسله بحثها میتوانی از طریق این مناجات با خدای خود مرتبط شوی، امیدوار باش که بیراهه نرفتهای، راه را تا انتها ادامه بده حتماً به نتیجه میرسی، إنشاءالله. اگر میخواستیم این قسمت از دعا را شرح دهیم احتیاج به مباحثی جداگانه داشتیم، لذا سعی شد به نحو بسیار مختصر باب نظر به این دعا برای عزیزان گشوده شود تا معنی ارتباط حضوری با خدا در عمل معنی خود را بنمایاند.
حضرت عرضه میدارند:
إِلَهِی أَنَا الْفَقِیرُ فِی غِنَایَ فَکَیْفَ لا أَکُونُ فَقِیرا فِی فَقْرِی.
خدایا! در آن زمان که دارای امکانات مادی هستم، فقیرم، پس چگونه وقتی خود را خارج از آن امکانات مادی مییابم، فقیر نباشم و در حالتِ احساس فقر، آزاد از همة حجابهای دروغین، با تو بهسر نبرم؟
إِلَهِی أَنَا الْجَاهِلُ فِی عِلْمِی فَکَیْفَ لا أَکُونُ جَهُولا فِی جَهْلِی.
خدایا! وقتی با داشتن علم به مفاهیم، هیچ نمیدانم، چگونه آنگاه که در مقابل انوار عظیم تو قرار میگیرم و معلوم میشود که هیچ نمیدانم، جاهل نباشم، تا در اثر آگاهی به جهل خود از حجاب اطلاعات، خود را آزاد نکنم و متصل به دریای علم تو نگردم؟
إِلَهِی إِنَّ اخْتِلافَ تَدْبِیرِکَ وَ سُرْعَةَ طَوَاءِ مَقَادِیرِکَ مَنَعاً عِبَادَکَ الْعَارِفِینَ بِکَ عَنِ السُّکُونِ إِلَی عَطَاءٍ وَ الْیَأْسِ مِنْکَ فِی بَلاءٍ.
خدایا! ظهور تدبیرهای متفاوت و سرعت سیر تقدیرهایت، مانع میشود، تا نه بندگانت به پایداری عطایت مطمئن شوند، و نه در موقع افتادن در بلاها نسبت به خارجشدن از آنها مأیوس گردند. زیرا که همواره خود را در تدبیرات مختلف، به جلوات متفاوت مینمایانی، تا بندگانت نیز با همة جمالت آشنا گردند و گرفتار مفاهیم و ماهیات ثابتی نسبت به تو نباشند.
إِلَهِی مِنِّی مَا یَلِیقُ بِلُؤْمِی وَ مِنْکَ مَا یَلِیقُ بِکَرَمِکَ.
خدایا! من در ذات خود هیچام، هیچ - عدمی در طلب وجود و قوهای طالب فعلیت- پس از من جز تقاضا و آمادگیِ پذیرش الطاف تو نمیسزد، و از تو نیز جز انتظار کرم و توجه به نیازهای من نمیباشد، من تمام وجودم را به عنوان تمام طلب در معرض کرم تو میگذارم و تو نیز با تمام کرمت بر جان من نظر کن که شایستة آن هستی.
إِلَهِی وَصَفْتَ نَفْسَکَ بِاللُّطْفِ وَ الرَّأْفَةِ لِی قَبْلَ وُجُودِ ضَعْفِی أَ فَتَمْنَعُنِی مِنْهُمَا بَعْدَ وُجُودِ ضَعْفِی.
خدایا! قبل از آنکه نیازها و ضعفهای من ظاهر گردند، تو خود را به لطف و رأفت وصف نمودی. آیا مگر ممکن است وقتی که ضعف و نیازهای من ظاهر و عرضه شد، از لطف و رأفت خود دریغ ورزی؟ ای همه لطف و رأفت!
إِلَهِی إِنْ ظَهَرَتِ الْمَحَاسِنُ مِنِّی فَبِفَضْلِکَ وَ لَکَ الْمِنَّةُ عَلَیَّ وَ إِنْ ظَهَرَتِ الْمَسَاوِی مِنِّی فَبِعَدْلِکَ وَ لَکَ الْحُجَّةُ عَلَیَّ.
خدایا! آنگاه که زیباییهایی از من نمایان گردد، تو به فضل خود آنها را نمایاندی و بر من منت نهادی، و اگر بدیهایم نمایان شد، به عدل خود چنین کردی - و آنچه استحقاق من بود نمایاندی - پس در هر حال حجت را بر من تمام کردی. و شأن تو چنین است که بندهات را میپروری و او را در شرایط مختلف امتحان میکنی.
إِلَهِی کَیْفَ تَکِلُنِی وَ قَدْ تَکَفَّلْتَ لِی وَ کَیْفَ أُضَامُ وَ أَنْتَ النَّاصِرُ لِی أَمْ کَیْفَ أَخِیبُ وَ أَنْتَ الْحَفِیُّ بِی.
خدایا! چگونه ممکن است رهایم کنی، در حالی که عهدهدار من شدی، و چگونه پایمال شوم در حالی که تو یاور من هستی، یا چگونه ممکن است ناامید شوم، در حالی که اینچنین به من مهربانی؟ پس یک راه بیشتر نیست و آن این که تمام توجه قلبی خود را به تو بیندازم.
هَا أَنَا أَتَوَسَّلُ إِلَیْکَ بِفَقْرِی إِلَیْکَ وَ کَیْفَ أَتَوَسَّلُ إِلَیْکَ بِمَا هُوَ مَحَالٌ أَنْ یَصِلَ إِلَیْکَ، أَمْ کَیْفَ أَشْکُو إِلَیْکَ حَالِی وَ هُوَ لا یَخْفَی عَلَیْکَ، أَمْ کَیْفَ أُتَرْجِمُ بِمَقَالِی وَ هُوَ مِنْکَ بَرَزٌ إِلَیْکَ، أَمْ کَیْفَ تُخَیِّبُ آمَالِی وَ هِیَ قَدْ وَفَدَتْ إِلَیْکَ، أَمْ کَیْفَ لا تُحْسِنُ أَحْوَالِی وَ بِکَ قَامَتْ.
اینک من با چنین امیدی، با فقر و نیاز کامل به تو متوسل میشوم، و چگونه به تو توسل جویم به آنچه که محال است آن به تو برسد - زیرا در ذات خود فقیرم و تو را شایستگی فقر نیست؟- و از طرفی چگونه از احوالات و از تنهایی خود به تو شکایت کنم، در حالی که آن از تو پنهان نیست؟ یا چگونه آن را برای تو بازگو کنم در حالی که آن از تو است و به سوی خودت آشکار شده؟ و یا چگونه از برآوردهشدن آرزوهایم ناامید شوم در حالیکه آنها به درگاه تو وارد میشوند؟ و یا چگونه ممکن است احوال مرا نیکو نگردانی، در حالی که به نور تو قائم است.
إِلَهِی مَا أَلْطَفَکَ بِی مَعَ عَظِیمِ جَهْلِی وَ مَا أَرْحَمَکَ بِی مَعَ قَبِیحِ فِعْلِی.
خدایا! چقدر با آنهمه جهل من نسبت به تو، تو به من لطف داری، و چقدر با آنهمه بیادبی نسبت به ساحت قدسیات، تو به من مهربانی.
در این فراز به خدا عرضه میداری: با دیدن غفلتهای خود نسبت به تو، نهتنها ضعفهای خودم برایم نمایان گشت، از آن مهمتر لطف و رحمت بیکرانة تو برایمان نمایان شد، تا امیدوارانه راه بندگی تو را ادامه دهم.
إِلَهِی مَا أَقْرَبَکَ مِنِّی وَ أَبْعَدَنِی عَنْکَ وَ مَا أَرْأَفَکَ بِی فَمَا الَّذِی یَحْجُبُنِی عَنْکَ.
خدایا! چه اندازه تو به من نزدیکی، و چه اندازه من از تو دورم! و چه اندازه نسبت به من رأفت داری! پس آخر چهچیز مرا از تو اینهمه دور کرده و حجاب بین من و تو شده است؟ به عبارت دیگر جایی برای نظرکردن به تو برای من نمیماند.
إِلَهِی عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَکَ مِنِّی أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَیَّ فِی کُلِّ شَیْءٍ حَتَّی لا أَجْهَلَکَ فِی شَیْءٍ.
خدایا! متوجه شدهام که مراد تو از بهپاداشتن حوادث گوناگون و تغییرات موجود، آن است که خود را در همهچیز به من بشناسانی تا آنکه از هیچ جهت به تو جاهل نباشم، و تو را با همة اسماءات بشناسم و با همة اسماءات عبادت کنم.
به هر رنگی که خواهی جامه میپوش
که من آن قد رعنا میشناسم
إِلَهِی کُلَّمَا أَخْرَسَنِی لُؤْمِی أَنْطَقَنِی کَرَمُکَ وَ کُلَّمَا آیَسَتْنِی أَوْصَافِی أَطْمَعَتْنِی مِنَنُکَ.
خدایا! هرگاه نظر به ضعف و ناقابلیام، مرا در مقابل تو لال کرد و جرأت سخنگفتن را از من گرفت، کرم تو مرا به سخن در آورد. و هرگاه اخلاق و اوصافم مرا از اصلاح خود ناامید کرد، منتهای تو مرا امید بخشید. در این فراز زیباترین شکل ارتباط عبد با رب به ظهور میرسد تا پوچیها بر انسان غلبه نکند و راه ارتباط با خدا همواره باز بماند. گفت:
تو مگو ما را به آن شه راه نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
إِلَهِی مَنْ کَانَتْ مَحَاسِنُهُ مَسَاوِیَ، فَکَیْفَ لا تَکُونُ مَسَاوِیهِ مَسَاوِیَ، وَ مَنْ کَانَتْ حَقَائِقُهُ دَعَاوِیَ، فَکَیْفَ لا تَکُونُ دَعَاوِیهِ دَعَاوِیَ.
خدایا! کسی که خوبیهایش نسبت به لطف تو کوتاهی و بدی محسوب میشود، چگونه کوتاهیها و بدیهایش، بدی محسوب نشود؟ و کسی که حقیقتگوییاش ادعاهایی بیش نیست - چون همة حقیقت نزد تو است - پس چگونه ادعاها و مجازگوییهایش، ادعا به حساب نیاید و از حقیقت خالی نباشد؟
پس یک راه بیشتر نیست ای حقیقت مطلق، که فقط تو در صحنه جان من باشی و دیگر هیچ.
پیش شیری آهوئی بیهوش شد
هستیش در هست او روپوش شد
إِلَهِی حُکْمُکَ النَّافِذُ وَ مَشِیَّتُکَ الْقَاهِرَةُ لَمْ یَتْرُکَا لِذِی مَقَالٍ مَقَالا وَ لا لِذِی حَالٍ حَالا.
خدایا! آنچه حکم کنی، نافذ و تأثیرگذار است، و آنچه اراده فرمایی، بر هر مانعی غلبه کند، نه هیچ سخنی برای صاحبسخنی باقی گذارد، و نه هیچ حالی برای صاحب حالی. آنچه در صحنه میماند حکم و ارادة تو است و اینکه من تمام جانم را در معرض حکم تو قرار دهم، تا ارتباط من که عین فقر میباشم، با تو که عین غنا هستی برقرار شود.
إِلَهِی کَمْ مِنْ طَاعَةٍ بَنَیْتُهَا وَ حَالَةٍ شَیَّدْتُهَا، هَدَمَ اعْتِمَادِی عَلَیْهَا عَدْلُکَ بَلْ أَقَالَنِی مِنْهَا فَضْلُکَ.
خدایا! چه بسیار طاعتی که بنا کردم آن را، و چه بسیار حالتی که آراستم آن حال را، ولی نظر به عدل تو آنها را ویران ساخت، بلکه فضل تو بود که مرا امیدوار کرد به پذیرش عذرم،
زیرا چگونه آن عبادات و حالات را از خود بدانم و به آنها اعتماد کنم و امید ثواب داشته باشم، در حالیکه همه از سر توفیقی است که تو لطف میکنی، مگر اینکه به فضل تو امیدوار باشم.
هر عنایت که داری ای درویش
هدیة حق بدان نه کردة خویش
إِلَهِی إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنِّی وَ إِنْ لَمْ تَدُمِ الطَّاعَةُ مِنِّی فِعْلا جَزْما فَقَدْ دَامَتْ مَحَبَّةً وَ عَزْما.
خدایا! تو خوب میدانی اگر اطاعتهای من به صورت دائم ادامه ندارد ولی از لحاظ علاقه و تصمیم پایدار است و یک لحظه در عزم انجام آنها کوتاه نیامدهام. پس مرا بر آن اساس بنگر که همواره توجه به تو دارم.
إِلَهِی کَیْفَ أَعْزِمُ وَ أَنْتَ الْقَاهِرُ وَ کَیْفَ لا أَعْزِمُ وَ أَنْتَ الْآمِرُ.
خدایا! چگونه تصمیم بر انجام عبادات بگیرم، در حالیکه همهچیز در سیطرة تو است، و چگونه اراده را رها کنم، در حالیکه تو فرمان دادهای با ارادة خودم آن اعمال را انجام دهم؟
پس بین جبر و تفویض و بین خوف و رجاء، امیدوارم در مسیر رضای تو قدم زنم.
إِلَهِی تَرَدُّدِی فِی الْآثَارِ یُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ فَاجْمَعْنِی عَلَیْکَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِی إِلَیْکَ، کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِمَا هُوَ فِی وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَیْکَ أَ یَکُونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیْسَ لَکَ حَتَّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ، مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ، وَ مَتَی بَعُدْتَ حَتَّی تَکُونَ الْآثَارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ إِلَیْکَ، عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیبا، وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیبا.
خدایا! توجه و تردد به آثار تو موجب دوری از دیدار تو است، پس مرا با خودت گرد آور از طریق عباداتی که به تو متصل شوم، چگونه به تو راه یابم و به رؤیت تو نایل شوم از طریق موجودی که در وجودش نیازمند به تو است؟ آیا مگر به غیر تو چیز دیگری را ظهوری هست- غیر از آنچه برای تو هست- تا آن که وسیلة ظهور تو باشد؟ چه موقع غایب بودهای تا نیاز باشد که به کمک چیز دیگری به تو راه یابم؟ و در چه زمانی دور بودهای تا آنکه آثارت عامل اتصال من به تو گردند؟ کور است آن چشمی که نظارت تو را بر خود درک نمیکند، و زیانبار است معاملة بندهای که بهرهای از دوستیات را برای او مقرر نداشتی.
آیتاللهجوادیآملی«حفظهاللهتعالی» این فراز را به صورت زیر ترجمه فرمودهاند:
«معبودا! تردد من در آثار، موجب دوری وصول و شهود میشود، پس مرا خدمتی فرمای تا به تو رساندم. چگونه با چیزهایی که در وجود خویش نیازمند تواند بر تو استدلال میشود؟ آیا مگر غیر تو را ظهوری است که تو را نبا شد و او سبب پیدایی تو شود؟ چه وقت از نظر پنهان شدی تا به دلیلی که به تو رهنمون شود، نیازمند گردی؟ و چه وقت از ما دور شدی تا آثار ما را به تو برساند؟ کور است دیدهای که تو را مراقب خود نبیند! و در زیان است سوداگری بندهای که بهرهای از عشق تو در آن نیست.(1)
کی رفتهای ز دل که تمنّا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
إِلَهِی أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَی الْآثَارِ فَأَرْجِعْنِی إِلَیْکَ بِکِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَایَةِ الاسْتِبْصَارِ حَتَّی أَرْجِعَ إِلَیْکَ مِنْهَا کَمَا دَخَلْتُ إِلَیْکَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَیْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاعْتِمَادِ عَلَیْهَا إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.
خدایا! فرمان رجوع به آثار را دادی، پس مرا با پوششی از انوار و به راهنمایی مشاهده و استبصار، به سوی خود بازگردان، تا از طریق آنها به تو بازگردم، چنانچه از طریق آنها به کوی تو داخل شدم یا همانطور که ماوراء نظر به آثار، به سوی تو وارد شدم، در حالی که ضمیرم از نظر به آثار مصون، و همّتم از اتکای بر این آثار بالاتر باشد، این است تقاضای من از تو و تویی که بر هر چیز قادری، تقاضای مرا برآورده ساز، تا همواره مصون از اینکه پدیدهها را مستقل بنگرم و از تو محجوب شوم، تو را بنگرم، چه قبل از رؤیت آثار و چه بعد از رؤیت آنها.
در این بخش حضرت اباعبدالله علیه السلام به خدای سبحان عرض میکنند: «خدایا! اگرچه در قرآن فرمودی؛ سراسر عالم نشانههای توحید است، ولی مرا به نشانهها ارجاع مده، زیرا اگر مرا به آثار آفاقی و انفسی ارجاع دهی تا از نشانهها به صاحبنشان برسم، باید مسیری بس طولانی
1) «صهبای حج»، آیتاللهجوادیآملی، ص 429.
را طی کنم، خودت را به من نشان ده، این نشانهها توان آنکه تو را به طور کامل نشان دهند ندارند، تا بتوانم در بهترین حالت «وقت» خود، با تو بهسر برم.
إِلَهِی هَذَا ذُلِّی ظَاهِرٌ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ هَذَا حَالِی لا یَخْفَی عَلَیْکَ مِنْکَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَیْکَ وَ بِکَ أَسْتَدِلُّ عَلَیْکَ فَاهْدِنِی بِنُورِکَ إِلَیْکَ وَ أَقِمْنِی بِصِدْقِ الْعُبُودِیَّةِ بَیْنَ یَدَیْکَ.
خدایا! این خواری من در برابر توست، و این حال من است که برای تو مخفی نیست، این منم و تقاضای اتصال به تو، فقط از طریق نور خودت امکان راهنمایی به سوی خودت میّسر است، پس به نور خودت مرا به سوی خودت راهنمایی نما و در محضر خودت بر عبودیتی خالص پایدارم دار.
إِلَهِی عَلِّمْنِی مِنْ عِلْمِکَ الْمَخْزُونِ وَ صُنِّی بِسِتْرِکَ الْمَصُونِ إِلَهِی حَقِّقْنِی بِحَقَائِقِ أَهْلِ الْقُرْبِ وَ اسْلُکْ بِی مَسْلَکَ أَهْلِ الْجَذْبِ.
خدایا! از علم خزینهشده و پنهانت که مخصوص اولیاء هست، به من بیاموز و با آن پردهای که از هر ضعفی مصون است، مرا حفظ گردان، خدایا! به حقایق اهل قرب مرا محقق کن و در سلوک اهل جذب واردم گردان، تا از ساحت زندگی روزمرّه و علم حصولی و حجاب مفاهیم، به سوی علم حضوری و ارتباط با وجود حقایق سیر کنم و در رویارویی با وجودِ حقایق به انجذاب لازمه نایل آیم.
إِلَهِی أَغْنِنِی بِتَدْبِیرِکَ لِی عَنْ تَدْبِیرِی وَ بِاخْتِیَارِکَ عَنِ اخْتِیَارِی وَ أَوْقِفْنِی عَلَی مَرَاکِزِ اضْطِرَارِی.
خدایا! مرا با تدبیری که بر جان و قلب من روا میداری، از تدبیر ناقص خودم بینیاز گردان، و با اختیاری که در امورات من اِعمال میداری، مرا از اینکه با انتخابهای ناقص، خود را سرگردان کنم، نجات بده و از نقاط ضعف و اضطرارم واقفم ساز تا بفهمم با تدبیر و اختیار تو میتوانم راه را به سلامت طی کنم.
إِلَهِی أَخْرِجْنِی مِنْ ذُلِّ نَفْسِی وَ طَهِّرْنِی مِنْ شَکِّی وَ شِرْکِی قَبْلَ حُلُولِ رَمْسِی بِکَ أَنْتَصِرُ فَانْصُرْنِی وَ عَلَیْکَ أَتَوَکَّلُ فَلا تَکِلْنِی وَ إِیَّاکَ أَسْأَلُ فَلا تُخَیِّبْنِی وَ فِی فَضْلِکَ أَرْغَبُ فَلا تَحْرِمْنِی وَ بِجَنَابِکَ أَنْتَسِبُ فَلا تُبْعِدْنِی وَ بِبَابِکَ أَقِفُ فَلا تَطْرُدْنِی.
خدایا! قبل از ورود در خاک گور، مرا از شک و شرک رها ساز. به کمک تو توانایی میجویم، پس توانایم کن، و بر تو توکل میکنم، پس مرا به خودم وانگذار، و از تو تقاضا میکنم، پس ناامیدم مکن، و به فضل تو دلخوشم، پس محرومم مکن، و به آستانه و درگاه تو خود را منتسب میکنم، پس دورم مگردان، و به درِ خانة تو ایستادهام، پس ردَم مگردان.
همة ابعاد وجودم را در محضر تو قرار دادهام تا همة ابعاد وجودم خدایی شود و به معنی واقعی در «وقتِ» خود با تو مأنوس باشم.
إِلَهِی تَقَدَّسَ رِضَاکَ أَنْ یَکُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْکَ فَکَیْفَ یَکُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنِّی.
خدایا! خوشنودی تو پاکتر از آن است که از جانب تو علت و انگیزهای برای آن باشد، کجا رسد که انگیزهای از من برای آن وجود داشته باشد.
سراسر وجود تو رضایت است بر بندگان و ذات تو محل حوادث نخواهد شد.
إِلَهِی أَنْتَ الْغَنِیُّ بِذَاتِکَ أَنْ یَصِلَ إِلَیْکَ النَّفْعُ مِنْی فَکَیْفَ لا تَکُونُ غَنِیّا عَنِّی.
خدایا! تو در ذات خود غنیتر از آن هستی که از طرف من سودی به تو برسد، پس چگونه ممکن است از من و از ثنای من بینیاز نباشی.
ثنای من قصة تماشاگری من است آن کمالات بیکرانهات را.
إِلَهِی إِنَّ الْقَضَاءَ وَ الْقَدَرَ یُمَنِّینِی وَ إِنَّ الْهَوَی بِوَثَائِقِ الشَّهْوَةِ أَسَرَنِی فَکُنْ أَنْتَ النَّصِیرَ لِی حَتَّی تَنْصُرَنِی وَ تُبَصِّرَنِی وَ أَغْنِنِی بِفَضْلِکَ حَتَّی أَسْتَغْنِیَ بِکَ عَنْ طَلَبِی.
خدایا! قضا و قدرِ تو مرا به آرزو کشانده - تا در نظام اَحسنِ تو به اهداف متعالی خود دست یابم - و هوسْ با ریسمان شهوت مرا اسیر کرده، تا از آن اهدافِ متعالی محروم گردم، پس تویی یاور من تا آنجا که یاریام کنی و بصیرم نمایی و بینیازم گردانی تا آن حدّ که از سرگردانیها نجات یابم.
أَنْتَ الَّذِی أَشْرَقْتَ الْأَنْوَارَ فِی قُلُوبِ أَوْلِیَائِکَ، حَتَّی عَرَفُوکَ وَ وَحَّدُوکَ، وَ أَنْتَ الَّذِی أَزَلْتَ الْأَغْیَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِکَ، حَتَّی لَمْ یُحِبُّوا سِوَاکَ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی غَیْرِکَ، أَنْتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَیْثُ أَوْحَشَتْهُمُ الْعَوَالِمُ، وَ أَنْتَ الَّذِی هَدَیْتَهُمْ حَیْثُ اسْتَبَانَتْ لَهُمُ الْمَعَالِمُ.
خدایا! تو آن خدایی هستی که انوار را بر قلب اولیائت متجلی کردی، تا آنکه تو را به نور خودت شناختند و متوجه یگانگیات شدند. تویی که وجود غیر خودت را از قلب دوستانت زدودی، تا آنکه جز تو به هیچ چیز محبت نداشته باشند، و به غیر تو امید نبندند، تو مونس آنها شدی به طوری که از غیر تو گریزانند. تویی که راهنماییشان کردی تا آنجا که نشانههای تو بر آنان نمایان شد - و همه چیز را جلوات جمال تو دیدند و دیگر هیچ-
مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ وَ مَا الَّذِی فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ.
خدایا! چه یافت آنکس که تو را گم کرد، و چه از دست داد آنکس که تو را یافت - سراسر عالم، وجود و ظهور تو است و بقیه وَهمیات دروغینی هستند که ذهن ما آنها را ساخته-
لَقَدْ خَابَ مَنْ رَضِیَ دُونَکَ بَدَلا وَ لَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغَی عَنْکَ مُتَحَوِّلا کَیْفَ یُرْجَی سِوَاکَ وَ أَنْتَ مَا قَطَعْتَ الْإِحْسَانَ وَ کَیْفَ یُطْلَبُ مِنْ غَیْرِکَ وَ أَنْتَ مَا بَدَّلْتَ عَادَةَ الامْتِنَانِ.
ناکام ماند آنکس که به غیر تو راضی شد و به آن دل بست، و عمیقاً ضرر کرد آنکس که از تو گسست و به دیگری روی نمود، چگونه به غیر تو امیدوار شود و حال آنکه تو احسانت را قطع نکردهای، و چگونه از غیر تو درخواست نمود و حال آنکه تو شیوة نیکوکاری را تغییر ندادهای؟
یَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلاوَةَ الْمُؤَانَسَةِ فَقَامُوا بَیْنَ یَدَیْهِ مُتَمَلِّقِینَ، وَ یَا مَنْ أَلْبَسَ أَوْلِیَاءَهُ مَلابِسَ هَیْبَتِهِ فَقَامُوا بَیْنَ یَدَیْهِ مُسْتَغْفِرِینَ.
ای که به دوستانش شیرینی مؤانست با خود را چشاند، تا آنجا که در محضر او برای ادامة آن مؤانست به تملق ایستادند، ای که به اولیائش لباس هیبتاش را پوشاند، تا آنکه در محضر او به استغفار قیام کردند- و از این طریق گمشدة آنها را به آنها نمایاندی تا از بیراهههای سراسر پوچی و بیهودگی رهایی یابند.-
أَنْتَ الذَّاکِرُ قَبْلَ الذَّاکِرِینَ وَ أَنْتَ الْبَادِی بِالْإِحْسَانِ قَبْلَ تَوَجُّهِ الْعَابِدِینَ وَ أَنْتَ الْجَوَادُ بِالْعَطَاءِ قَبْلَ طَلَبِ الطَّالِبِینَ وَ أَنْتَ الْوَهَّابُ ثُمَّ لِمَا وَهَبْتَ لَنَا مِنَ الْمُسْتَقْرِضِینَ.
تویی آنکه قبل از هرکس در یادها است، تویی شروعکننده به احسان، قبل از توجه عبادتکنندگان، و تویی بخشندة عطاها، قبل از تقاضای تقاضاکنندگان، و تویی که به فراوانی میبخشی، سپس از عطایی که خودت بخشیدهای از ما وام میخواهی. - به راستی که چه خدای کریمی هستی و چه اندازه جای امیدواری است وقتی تو پروردگار من باشی.-
إِلَهِی اطْلُبْنِی بِرَحْمَتِکَ حَتَّی أَصِلَ إِلَیْکَ وَ اجْذِبْنِی بِمَنِّکَ حَتَّی أُقْبِلَ عَلَیْکَ.
خدایا! از سر رحمتت مرا بهطلب تا آنجا که به تو متصل گردم، و از سر منتِ خود مرا جذب کن، تا آنجا که به تو روی آورم - چون فقط در این صورت از بیهودگی رهایی مییابم. -
إِلَهِی إِنَّ رَجَائِی لا یَنْقَطِعُ عَنْکَ وَ إِنْ عَصَیْتُکَ کَمَا أَنَّ خَوْفِی لا یُزَایِلُنِی وَ إِنْ أَطَعْتُکَ فَقَدْ دَفَعَتْنِی الْعَوَالِمُ إِلَیْکَ وَ قَدْ أَوْقَعَنِی عِلْمِی بِکَرَمِکَ عَلَیْکَ.
خدایا! هرچند تو را معصیت کردم ولی امیدم از تو قطع نمیشود، همانطور که هرچند تو را اطاعت کنم، خوفم از تو زایل نمیگردد، حقیقتاً همة عوالم مرا به سوی تو میرانند و آگاهی من از کرم تو نیز مرا به سوی تو وارد میکند. پس:
بسکه هست ازهمه چیز،ازهمهجا،روی به تو
به تو برگردد
اگر راهروی برگردد
إِلَهِی کَیْفَ أَخِیبُ وَ أَنْتَ أَمَلِی، أَمْ کَیْفَ أُهَانُ وَ عَلَیْکَ مُتَّکَلِی. إِلَهِی کَیْفَ أَسْتَعِزُّ وَ فِی الذِّلَّةِ أَرْکَزْتَنِی، أَمْ کَیْفَ لا أَسْتَعِزُّ وَ إِلَیْکَ نَسَبْتَنِی.
خدایا! چگونه از تو ناامید باشم در حالی که تو مقصد و آرزوی منی، و چگونه خوار باشم در حالی که اموراتم به دست تو است، و از طرف دیگر. خدایا! چگونه دعوی عزّت و استقلال کنم در حالیکه در ذلّت ذاتی جایم دادی که از خود هیچ ندارم، و چگونه خود را سربلند نشمارم در حالی که مرا به خود نسبت دادی و در ذات خود عین اتصال به تو هستم.
إِلَهِی کَیْفَ لا أَفْتَقِرُ وَ أَنْتَ الَّذِی فِی الْفُقَرَاءِ أَقَمْتَنِی، أَمْ کَیْفَ أَفْتَقِرُ وَ أَنْتَ الَّذِی بِجُودِکَ أَغْنَیْتَنِی.
خدایا! چگونه احساس فقر نداشته باشم در حالی که مرا در عالم امکان، در فقراء جای دادی، که هرچه هست عین فقر است، و در وجود خود که مینگرم جان و قلبم گواهی میدهند که عین نیازمندی به تواند، و از طرف دیگر چگونه فقیر و نیازمند باشم، در حالیکه
تو آنی که به بخشش خودت بینیازم کردی و نور وجود خودت را در قلبم متجلی نمودی، تا تو را داشته باشم که تو همه چیزی.
وَ أَنْتَ الَّذِی لا إِلَهَ غَیْرُکَ تَعَرَّفْتَ لِکُلِّ شَیْءٍ فَمَا جَهِلَکَ شَیْءٌ وَ أَنْتَ الَّذِی تَعَرَّفْتَ إِلَیَّ فِی کُلِّ شَیْءٍ فَرَأَیْتُکَ ظَاهِرا فِی کُلِّ شَیْءٍ وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ لِکُلِّ شَیْءٍ.
تویی آن معبودی که غیر تو معبودی نیست، تا قطب جانم را تماماً به سوی تو اندازم، خود را به همهچیز شناساندی، پس هیچ چیز به تو جاهل نیست، و نیز تویی آن معبودی که در همهچیز خود را به من شناساندی. - پس در نتیجه تو را در هر چیز ظاهر دیدم و به واقع تو در همه چیز نمایان و ظاهری. جدایی بین مخلوقات و تو نیست که مخلوقات حجاب تو باشند، چه رسد که بخواهم علم خودم را به تو، در محدودة علت و معلول محدود بگردانم-
یَا مَنِ اسْتَوَی بِرَحْمَانِیَّتِهِ فَصَارَ الْعَرْشُ غَیْبا فِی ذَاتِهِ مَحَقْتَ الْآثَارَ بِالْآثَارِ وَ مَحَوْتَ الْأَغْیَارَ بِمُحِیطَاتِ أَفْلاکِ الْأَنْوَارِ.
ای آنکه به رحمانیتش استواری یافت، پس عرش در ذات خود در مقابل عظمت پروردگاریات غیب شد. با ظهور آثارت، همة آثار زایل گشت و همة اغیار را به احاطههای فلکهای انوار، محو نمودی - و از این طریق حقیقتاً در عالم وجود چیزی برای غیر خود و اسماء خود باقی نگذاردهای، آنچه هست تویی، تو-
یَا مَنِ احْتَجَبَ فِی سُرَادِقَاتِ عَرْشِهِ عَنْ أَنْ تُدْرِکَهُ الْأَبْصَارُ یَا مَنْ تَجَلَّی بِکَمَالِ بَهَائِهِ فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الاسْتِوَاءَ [مِنَ الاسْتِوَاءِ].
ای که در سراپردههای عرش، از اینکه چشمها او را ببینند، محجوب است، ای که در نهایت بهاء و بزرگی تجلی یافت، پس در نتیجه استیلایش را بر همة عرصههای هستی محقق ساخته.
کَیْفَ تَخْفَی وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ، أَمْ کَیْفَ تَغِیبُ وَ أَنْتَ الرَّقِیبُ الْحَاضِرُ، إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ.
چگونه از منظر قلبها مخفی باشی در حالی که تنها تو ظاهر و آشکاری، یا چگونه غایب باشی، در حالیکه تنها تویی مراقبِ حاضر. تو بر هر چیز قادر و مسلطی، و حمد خدای را بر اینهمه زیبایی، که تنها از اوست و به سوی او.
چنانچه ملاحظه فرمودید در این فراز از دعای عرفه انسانی با خدای خود در حال مناجات است که پروردگارش شراب طهور به او نوشانیده و ضمیرش از نظر به غیر ساقی نهتنها طاهر که مُطهِر نیز هست.(1)
زیرا قلب او چنان به حُبّ ساقی شیفته بود که جایگاهی برای محبت به دیگری در آن یافت نمیشد و در این دعا این شیفتگی را پایدار میدارد.
شایسته است چنین دعایی، مقصد همة فعالیتهای فرهنگی باشد، زیرا مقصودی جز شناخت معبود از طریق خودِ معبود در آن نیست، و راه صحیح همین است، زیرا خدای سبحان با ذات خود بر ذات خویش دلالت میکند و همچنانکه قبلاً به عرض رسید حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح همین نکته را وصف میکنند و میفرمایند: «یا مَنْ دَلَّ عَلی ذاتِهِ بِذاتِه»، ای آنکه به ذات خودت، خود را مینمایانی، و ممکن نیست که اگر دلیل عین مدلول نباشد بتوان به کمک دلیل بر همه مدلول به معنی واقعی و بدون حجاب، آگاهی یافت. در دعای رفیع عرفه چنین نکتهای به چشم میخورد که حضرت به خدا بر خدا استدلال میکند و او را از ذات آشکارش میشناسد و اظهار میدارد، ظهوری برای غیر خدایتعالی نیست تا آشکارکنندة خداوند باشد.
«این دعا برهان صدیقین را به حکمای متأله اسلامی تعلیم داد، و عرفا را نیز به شهود تشویق کرد، و متعبدان را هشدار داد و سالکان را بیدار کرد تا در وادی ایمنِ دوست قدم گذاشته و راهی را بپیمایند که عین هدف است، زیرا از خدا به خدا رسیدن، یعنی از مقصد به مقصود نایل آمدن.
دیگران نیز همچون ائمه معصومین علیهم السلام میتوانند به وصال و شهود مزبور نایل شوند، گرچه هرکسی راهی ویژه برای نیل به حق دارد. بعضی از راهها بسیار وسیع و روشن و برخی دیگر
1) اشاره به سوره انسان، آیه 21 دارد که خداوند در وصف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرمود: «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُم شَراباً طَهوراً» پروردگارشان به آنها شرابی طَهور نوشانید که هم پاک بوده و هم پاککننده. (اَلطَّهُور ای یتَطَهَّرُ به).
باریک است. پس راه و رابطهای ویژه بین هر انسانی با خدا هست که غیر خدا در آن، راه ندارد، چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام به خداوند عرض میکند: خدایا! اجازه ندادی بعضی از گناهانِ مرا حتی فرشتگانِ مأمور ثبت عقاید و افکار و اخلاق و اعمال، بفهمند و بنویسند «وَ الشَّاهِدَ لِمَا خَفِیَ عَنْهُمْ وَ بِرَحْمَتِکَ أَخْفَیْتَهُ وَ بِفَضْلِکَ سَتَرْتَهُ».(1)پس هر انسان با پرودگار جهان رابطهای ویژه دارد که بر ملائکه نیز پوشیده است».(2)
پس چنانچه بخواهیم فعالیتهای فرهنگی، عبادی ما در مورد خود و دیگران گرفتار پوچی و بیثمری نشود باید آن را به عالم قدس متصل کرد و فراموش نفرمایید که خداوند در رابطه با ملاقات جمال ربوبیتش فرمود: «فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»(3)هرکس امید آن دارد که پروردگار خود را ملاقات کند، باید به عمل صالح مبادرت ورزد و اَحدی را در عبادت پروردگار خود سهیم نکند. پس جای امیدواری جهت ملاقات خدا، برای همیشه باقی است.
حرف خود را با آخرین سطوری که در مقدمه عرض شد به پایان میرسانیم که؛
«إنشاءالله توانسته باشیم بذری در این آخرالزمان بیفشانیم که منجر به شکافتن ظلمات معرفتی آخرالزمان گردد»،(4)
و معرفت حضوری، که طلیعة ظهور مقدس آن حضرت است مورد توجه قرار گیرد.
به امید وصلی که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه»، آن بصیرِ دوران و ثابتِ عصر، در غزل مشهورشان در ما ایجاد میکنند، بحث را تمام میکنیم. میفرماید:
غم مخور ایام هجران رو به پایان میرود
این خماری از سرِ ما میگساران میرود
پرده را از روی ماه خویش بالا میزند
غمزه را سر میدهد غمازدل وجان میرود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا میشود
زاغ با صد شرمساری از گلستان میرود
محفل از نور رخ او نور افشان میشود
هرچه غیر از ذکر یار از یاد رندان میرود
ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند
پرده از رخسار آن سرو خرامان میرود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلشمیرسدایام هجران میرود(1)
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) »دیوان امام خمینی«رحمةاللهعلیه»»، ص 111.
قرآن
نهجالبلاغه
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین
بحران دنیای متجدد، رنهگنون- ترجمه ضیاءالدین دهشیری
سیطرة کمّیت، رنهگنون- ترجمة علیمحمد کاردان
انسانشناسیدر اندیشةامام خمینی، مؤسسةتنظیمونشرآثارامامخمینی
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
روح مجرد، آیتاللهحسینیطهرانی«رحمةاللهعلیه»
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
کلیات شمس تبریزی، مولانا جلالالدین محمد بلخی
دیوان حافظ، شمسالدین محمد شیرازی
مصباحالهدایة الی الخلافة و والولایة، امام خمینی«رحمةاللهعلیه»
تفسیر انسان به انسان، آیت الله جوادیآملی
اسماء حُسنی، آیت الله محمد شجاعی
اسرار الصلاة، آیت الله جوادیآملی
نصوصالحکم بر فصوص الحکم، فارابی، آیتالله حسنزاده آملی
شمسالوحی تبریزی، آیتالله جوادی آملی
کشفالمحجوب هجویری، علیبنعثمان الجُلابی هجویری
سلسله مباحث امامشناسی، آیتالله حسینی تهرانی
الغدیر، علامه امینی
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· روزه، دریچهای به عالم معنا
· ده نکته از معرفت النفس
· ماه رجب، ماه یگانه شدن با خدا
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة31 نهجالبلاغه) (جلد 1و2)
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· هدف حیات زمینی آدم
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله عامل قدسیشدن روح
· زن، آنگونه که باید باشد
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· عالم انسان دینی
ادب خیال، عقل و قلب