ghaemiyeh.com
سرشناسه : زاهدی، سیدیاسین، ۱۳۴۸ -
عنوان و نام پدیدآور : بررسی احوال فرزندان امام موسی کاظم(ع) و نقش آنها در تاریخ تشیع/ مولف سیدیاسین زاهدی.
مشخصات نشر : قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۲۸۸ ص.
فروست : معاونت پژوهش؛۲۹۰.
شابک : ۴۳۰۰۰ریال:978-964-195-474-3
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : موسیبن جعفر، (ع)، امام هفتم، ۱۲۸ - ۱۸۳ق. -- فرزندان
موضوع : شیعیان -- تاریخ
رده بندی کنگره : BP۴۶/۳۵/ز۲ب۴ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۶
شماره کتابشناسی ملی : ۲۴۰۶۹۵۸
مراکز فروش:
قم، میدان شهدا، خیابان حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله) تلفکس: 02517730517
قم، بلوار محمدامین، سهراه سالاریه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله). تلفن: 02512133106 فکس: 02512133146
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی احوال فرزندان امام موسی کاظم (علیهم السلام)
ونقش آنها در تاریخ تشیّع
مؤلّف : سید یاسین زاهدی
چاپ اول : 1390ش/1433ق
ناشر: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله)
چاپ : توحید قیمت : 43000 ریال شمارگان :2000
حق چاپ برای ناشر محفوظ است.
مراکز فروش:
قم، میدان شهدا، خیابان حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله) تلفکس: 02517730517
قم، بلوار محمدامین، سهراه سالاریه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله). تلفن: 02512133106 فکس: 02512133146
www.eshop.miup.ir...www.miup.ir
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و در عصر جهانی شدن ارتباطات، پرسشها و چالشهای نوینی در حوزه علوم انسانی فراروی اندیشمندان مسلمان قرار گرفت که همه, به نوعی برخاسته از مسؤولیت دشوار حکومت در این عصر است؛ دورانی که پایبندی به دین و سنت، در مدیریت همهجانبه کشورها بسیار چالشبرانگیز مینماید. از این رو مطالعات و پژوهشهای بهروز، جامع، منسجم و کاربردی در حوزه دین، بر اساس معیارهای معتبر جهانی و عمق و اصالت اندیشههای ناب، بایسته و ضروری است و جلوگیری از انحرافات فکری و تربیتی پژوهندگان حوزه دین، مهم و مورد عنایت تمامی بنیانگذاران این شجره طیّبه، بهویژه معمار بزرگ انقلاب اسلامی، امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری دام ظله العالی میباشد.
«جامعة المصطفی(صلی الله علیه و آله) العالمیة» برای تحقق این رسالت خطیر و در مسیر نشر معارف ناب محمّدی(صلی الله علیه و آله) «مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله)» را تأسیس کرده است.
اثر حاضر که حاصل تلاش فاضل گرامی سید یاسین زاهدی میباشد، کوششی است در به ثمر رساندن گوشهای از این اهداف متعالیه.
در پایان لازم میدانیم از همه عزیزانی که در مسیر نشر این کتاب سهمی داشتهاند, تقدیر و تشکر نموده و تمامی ارباب فضل و معرفت را به یاری خوانده تا ما را از دیدگاههای سازنده خویش بهرهمند سازند.
...مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله)
پیشگفتار...12
منصور...16
مهدی عباسی...17
هادی عباسی...20
هارون الرشید...25
فعالیت مکاتب فکری...37
زندیق...39
مانوی...40
مزدکی...41
شعوبیه...41
گروههای فکری اسلامی...43
اسامی موجود در منابع خاص...60
اسامی موجود در منابع متأخر...61
مقایسه اسامی در قرن سوم و چهارم...62
مقایسه اسامی در قرن چهارم و پنجم...63
امام رضا(علیه السلام)...68
امام رضا(علیه السلام) و واقفیان...70
انگیزه واقفیان...71
قیامهای علویان و امام رضا(علیه السلام)...74
پیامدهای قیام ابن طباطبا...74
قیام ابن افطس در مدینه...75
قیام محمد بن جعفر الصادق...76
امام رضا(علیه السلام) و قیامهای علویان...78
8 . ولایتعهدی...80
حسن بن موسی(علیه السلام)...84
قاسم بن موسی(علیه السلام)...84
مهاجرت قاسم...86
وفات قاسم...86
مستحب بودن زیارت قاسم...87
بارگاه قاسم...87
جعفربن موسی(علیه السلام)...88
عباس بن موسی(علیه السلام)...89
فعالیت سیاسی عباس...89
رابطهْ عباس و امام رضا(علیه السلام)...91
اسحاق بن موسی(علیه السلام)...98
حسین بن موسی(علیه السلام)...100
جایگاه حسین نزد امامان(علیه السلام)...100
حسین و امامت امامان(علیهم السلام)...101
جایگاه روایی حسین بن موسی(علیه السلام)...102
مدفن حسین بن موسی(علیه السلام)...104
بررسی اقوال دربارهْ مدفن حسین...104
هارون بن موسی(علیه السلام)...111
بررسی اقوال دربارهْ مدفن هارون...111
محمد بن موسی(علیه السلام)...115
بررسی اقوال مدفن محمد بن موسی(علیه السلام)...116
عبدالله بن موسی(علیه السلام)...122
مدفن عبدالله بن موسی...125
ابراهیم اصغر بن موسی(علیه السلام)...127
بررسی اقوال دربارهْ مدفن ابراهیم اصغر...127
حمزة بن موسی(علیه السلام)...128
هجرت به ایران...128
دلایل هجرت به ایران...129
بررسی بارگاه حمزه...130
بررسی احوال پسران قیامکننده امام کاظم(علیهم السلام)...154
ابراهیم بن موسی(علیه السلام)...155
بررسی اقوال درباره ابراهیم...157
قیام ابراهیم...159
وفات محمد بن ابراهیم طباطبا...160
ولایت بر یمن...170
ابراهیم و واقفیه...177
ابراهیم از دیدگاه امام کاظم(علیه السلام)...187
ابراهیم در عرصه حدیث...189
زید بن موسی(علیه السلام)...189
زندگی سیاسی زید...191
زید بعد از قیام...193
زید و امام رضا(علیه السلام)...196
بررسی روایات...201
زید و مسائل فرهنگی...203
احمد بن موسی(علیه السلام)...205
زندگی احمد بن موسی...206
ارتباط احمد بن موسی با امام رضا(علیه السلام)...207
امامت احمد بن موسی...207
قیام احمد بن موسی...212
آشکار شدن مزار احمد بن موسی در شیراز...217
اسماعیل بن موسی(علیه السلام)...233
جایگاه اسماعیل نزد ائمه...233
اسماعیل در عرصه فرهنگی...234
جایگاه سیاسی اسماعیل...235
بارگاه اسماعیل...235
فاطمه معصومه بنت موسی(علیها السلام)...238
هجرت به ایران...241
علل هجرت به قم...242
ورود به قم...245
فضیلت زیارت فاطمه معصومه(علیها السلام)...247
شخصیت علمی فاطمه معصومه(علیها السلام)...249
بیت النور...252
بابلان...253
فاطمه ستّی بنت موسی(علیها السلام)...254
فاطمه صغری بنت موسی(علیها السلام)...255
فاطمه اخری بنت موسی(علیها السلام)...256
حکیمه بنت موسی(علیها السلام)...258
بررسی مدفن حکیمه خاتون...259
زینب بنت موسی(علیها السلام)...260
بررسی شهرت زینبیّه...262
آمنه بنت موسی(علیها السلام)...267
کتابنامه...272
دورهای که امام کاظم(علیه السلام) و فرزندان ایشان در آن میزیستند، بهویژه برای جامعه شیعه از دورانهای بسیار با اهمیت است. در این دوره، فعالیتهای شیعیان در عرصههای مختلف فرهنگی و سیاسی وجود داشته و قیامهای بسیاری بر ضد حکومت عباسی به وقوع پیوست که مهمترین آنها قیام ابراهیم بن محمد بود که در آن برخی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) حضور داشتند. در عرصه فرهنگی نیز گستردگی شبکه وکالت در زمان امام کاظم(علیه السلام) ارتباط میان آن حضرت و شیعیان را آسان کرده بود؛ از این رو حضور فرزندان امام در دورههای بعد در مراکز شهرهای مختلف ایران و عراق حایز اهمیت فراوان بود و میتوانست در رشد فزاینده شیعیان مؤثر افتد.
امام رضا(علیه السلام) به دلیل پذیرش اجباری و مشروط ولایتعهدی، از مدینه به مرو، مقرّ خلافت مأمون رفت؛ از این رو بستری فراهم شد تا برخی فرزندان امام کاظم(علیه السلام) برای دیدار با وی به ایران مهاجرت کنند، حضور این امامزادگان در نقاط مختلف ایران، پیامدهای سیاسی و مذهبی بسیاری را در پی داشت و باعث شد تا مذهب تشیع در مناطقی که تا آن
زمان، تشیع در آن نفوذ چندانی نداشت، گسترش یابد و امروزه این امامزادگان در نقاط مختلف ایران و عراق مورد توجه خاص قرار دارند؛ از این رو شناخت آنها و زندگی سیاسی و اجتماعی آنان در پیگیری تاریخ تشیع، مهم ارزیابی میشود.
گرچه در عصر امام رضا(علیه السلام)، علویان از وضعیت مناسبی برخوردار بودند، ولی با شهادت ایشان در سال 203هجری وضع دوباره تغییر کرد و عمال مأمون به تعقیب و آزار علویان پرداختند. به همین سبب بسیاری از آنان برای حفظ جان خود راه شهرها و روستاهای دوردست را در پیش گرفتند و زندگی خود را در خفا سپری نمودند. در نتیجه، نسب آنها ناشناخته ماند و بعد از مرگشان قبور آنها بعد از سالها برای محبین آنان شناخته شد؛ ولی به مرور زمان و در اثر عوامل طبیعی یا جنگ و نزاعها بسیاری از آثار مکتوب که محل دفن علویان و امامزادگان را مشخص نموده بودند، از بین رفت و چنان شد که امروزه برای یک امامزاده، در شهرهای مختلف، بقعه و بارگاههای متعددی ساخته شده است.
هفتمین امام شیعیان دوازده امامی، حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) است که به دلیل حلم و بردباریاش در مقابل دشمنان و فرونشاندن غیظ و خشم خویش در مقابل آنان، لقب «کاظم» را به آن حضرت دادهاند و از او با این لقب یاد میکنند. (1)تولد ایشان در منابع، سال 128 یا 129 هجری، ذکر شده است. (2)ایشان در منطقه «ابواء» که قریهای است در میان راه مکه و مدینه. (3)از مادری به نام حمیده بربریه بهدنیا آمد. (4)
طبری، تولد امام کاظم(علیه السلام) را برخلاف دیگران سال 127هجری و شهادت آن حضرت را در ماه ذیالحجه سال 174هجری، ذکر میکند. (5)
طبرسی ولادت امام کاظم(علیه السلام) را هفتم صفر سال 128هجری میداند. (6)آن حضرت در زندان «سندی بن شاهک» بهدستور هارون به شهادت
رسید. اغلب مورخان شهادت آن حضرت را در ششم رجب 183هجری (1)و برخی شهادت آن حضرت را 25 رجب 183 هجری ذکر نمودهاند. (2)
مسعودی برخلاف همه، شهادت آن حضرت را در سال 186هجری ذکر میکند. (3)
امام کاظم(علیه السلام) پس از شهادت پدر بزرگوارش در سال 148هجری رهبری شیعیان را برعهده گرفت و عمر شریف خود را در مدینه و بغداد سپری نمود. وی از شخصیتهای برجسته علوی بهشمار میرفت و در علم و تقوا و زهد و عبادت سرآمد روزگار خویش بود.
شیخ مفید درباره آن حضرت میگوید: «کان ابوالحسن موسی(علیه السلام) اعبد اهل زمانه وافقهم واسخاهم کفّاً و اکرمهم نفسا (4)ابوالحسن موسی، عابدترین، فقیهترین، سخیترین و با شخصیتترین اهل زمان خود بود».
ابن ابیالحدید میگوید: «وهو عبد الصالح جمع من الفقه والدین والنسک والحلم والصبر (5)او عبد صالحی بود که فقاهت، دیانت، عبادت و بردباری را در خود جمع کرده بود».
یحیی بن حسن بن جعفر، درباره آن حضرت آورده است: موسی بن جعفر به علت عبادت و اجتهادش، عبد صالح خوانده میشد. (6)کرم و سخاوت حضرت زبانزد خاصوعام بود. همواره نزد او کیسههای زر بود و به هر کسی که به احسان آن حضرت چشم داشت، از آنها
میبخشید؛ بهطوری که کیسههای زر او ضربالمثل شده بود. (1)
امامت امام کاظم(علیه السلام) با خلافت چهار تن از خلفای عباسی، منصور، مهدی، هادی و هارون همزمان بود. هریک از این خلفا، روش خاص خود را نسبت به امام(علیه السلام) داشتند. آن حضرت نیز با توجه به شرایط هر زمان، برنامههای خود را دنبال مینمود.
در بررسی وضعیت سیاسی امام کاظم(علیه السلام) به ترتیب این سه امر مورد توجه قرار گرفته است:
معرفی خلفای عباسی و روش برخورد آنها نسبت به مردم، بهویژه علویان؛
رفتار دستگاه خلافت نسبت به امام کاظم(علیه السلام)؛
شیوهْ مبارزه امام کاظم(علیه السلام)، در برابر خلافت عباسی.
امام کاظم(علیه السلام) سی و پنج سال امامت نمود که ده سال آن، در روزگار خلافت منصور سپری شد. منصور در تمام دوران خلافتش از تعقیب و تهدید علویان و آزار و حبس و قتل مخالفان خود ابایی نداشت. او افراد بیگناه بسیاری را به قتل رساند. (2)منصور در سال 137هجری ابومسلم خراسانی را کشت و جنبشهایی که به خونخواهی او بهپا خاسته بودند، به شدت سرکوب کرد. (3)
منصور افزون بر سختگیری بر علویان، بر فقها و شخصیتهای
بزرگ اهل سنت که با او به مخالفت برمیخاستند، با شدت مقابله میکرد ابوحنیفه را به جرم اینکه از قیام محمد و ابراهیم بن عبدالله محض حمایت کرده بود و برای مشروعیت آن فتوا داده بود، شلاق زد و به زندان انداخت. (1)سیوطی میگوید: در زمان منصور بین عباسیان و علویان فتنه ایجاد شد. او تعداد زیادی از علویان را کشت و چند تن از علمای اهل سنت را که از قیام پسران عبدالله محض حمایت کرده بودند شلاق زد. ابوحنیفه، عبدالمجید بن جعفر و ابن عجلان از جمله این افراد بودند. (2)
زمانی که منصور از درگذشت امام صادق(علیه السلام) آگاه شد، به فرماندار مدینه نوشت که اگر جعفربن محمد، شخصی را جانشین قرار داده، سریعاً او را گردن بزن. محمد بن سلیمان فرماندار مدینه، در نامهای به منصور گزارش داد که جعفربن محمد 5 نفر را وصی خود قرار داده است: خلیفه، منصور دوانیقی، محمد بن سلیمان، فرماندار مدینه، عبدالله بن جعفر بن محمد (برادر بزرگ امام)، موسی بن جعفر(علیه السلام)، حمیده، همسر آن حضرت.
منصور این وضعیت را که دید، چارهای جز سکوت نداشت. (3)
با مرگ منصور در سال 158 هجری، پسرش مهدی جانشین وی شد. یازده سال از دوران امامت امام کاظم(علیه السلام) همزمان با خلافت مهدی عباسی گذشت.
مهدی عباسی در ابتدای خلافت خود عفو عمومی اعلان نمود و زندانیان سیاسی را از بنیهاشم و غیربنیهاشم آزاد کرد. (1)وی تمام اموال، مردم، از منقول و غیرمنقول را که پدرش منصور مصادره کرده بود، به صاحبان آنها بازگرداند و مقدار زیادی از خزانه بیتالمال را در میان مردم تقسیم کرد. (2)
مسعودی میگوید: مجموع اموالی که منصور از مردم گرفته بود بالغ بر ششصد میلیون درهم و چهارده میلیون دینار بود و این مبلغ از مالیات اراضی و خراجها بود که منصور در زمان خلافت خود از کشاورزان گرفته بود. (3)این اموال به دستور منصور در محلی مخصوص نگهداری میشد و اسم افراد روی اموالی که از آنها گرفته بودند نوشته شده بود. مهدی آنها را تفکیک نموده و به صاحبان آنها بازگرداند. (4)
روش مهدی دوام نیافت او پس از مدتی روش خود را تغییر داد و برنامه خلفای پیش از خود را در پیش گرفت. مهدی که بسیاری از ندیمان دربار را اخراج کرده بود، دوباره به دربار بازگرداند و آنها را مورد عنایت ویژه خود قرار داد و خود نیز به عیاشی در کنار ندیمان پرداخت. او میگفت: «آن دم خوش است که در بزم بگذرد و زندگی در کام من بدون ندیمان گوارا نیست». (5)
وزیرش یعقوب او را نصیحت میکرد ولی ندیمان خلیفه، یعقوب را
به باد تمسخر میگرفتند و میگفتند: «یعقوب و سخنان او را رها کن و با شراب گوارا دمساز باش». (1)او در برخورد با گرایشهای شیعی شدید و جدی بود. ابن اثیر نقل میکند که «قاسم بن مجاشع تمیمی» وصیتنامه خود را نزد مهدی عباسی فرستاد که در آن آمده بود: «... قاسم شهادت میدهد که محمد(صلی الله علیه و آله) بنده خدا و فرستاده خداست و اینکه علی جانشین و وصی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.» وقتی که مهدی به این جمله رسید، وصیتنامه را بر زمین افکند و دیگر آن را نخواند. (2)
بنابر برخی گزارشهای تاریخی، امام کاظم(علیه السلام) توسط مهدی عباسی زندانی شد. امام به سخاوت مشهور بود و حتی وقتی کسی درباره او سخن ناشایستی میگفت، حضرت کیسهای زر برایش میفرستاد. ازاینرو، در کرم و بخشش به آن حضرت مثال میزدند. (3)این گشادهدستی، شک مهدی را برانگیخت و گمان نمود که از شیعیان خود خمس دریافت میکند. از این رو مهدی امام را به بغداد فرا خواند و او را زندانی کرد. شبی امام علی(علیه السلام) را در خواب دید که او را به سبب قطع صله رحم سرزنش میکرد. مهدی امام کاظم(علیه السلام) را آزاد نمود، اما از امام خواست تا قسم یاد کند که بر او یا بر هیچیک از فرزندانش خروج نخواهد کرد. امام فرمود: نه، به خدا قسم چنین نمیکنم و این در شأن من نیست. مهدی گفت: راست گفتی، و سپس سه هزار دینار به حضرت داد و اجازه بازگشت به مدینه را صادر نمود. (4)
نامش موسی، ملقب به هادی، فرزند مهدی بن منصور بود که در محرم 169 هجری در بیست و پنج سالگی به خلافت رسید. مادرش کنیزی به نام خیزران بود. پدرش او را در شانزده سالگی ولیعهد نمود. (1)او پیش از اینکه خلیفه شود، بیبند و بار بود و میگساری میکرد. در زمان پدرش مهدی، چنان خوشگذران بود و افراط در میگساری و مجالس لهو و لعب مینمود که پدرش آن را تحمل ننمود و ندیمان و آوازهخوانان مورد علاقه او را تنبیه کرد. و ابراهیم موصلی خواننده مشهور آن زمان را از شرکت در مجالس هادی نهی نمود و چون هادی دست بردار نبود، ابراهیم را به زندان افکند. (2)به گفته مورخان، او ابراهیم موصلی را به دربار دعوت میکرد و ساعتها به آواز او گوش میداد و به حدی به او دل بسته بود که اموال و ثروت زیادی را به او بخشید؛ بهگونهای که در یک روز مبلغ دریافتی ابراهیم به یکصد و پنجاه هزار دینار رسید. پسر ابراهیم میگفت: «اگر هادی بیش از این عمر میکرد، ما حتی دیوار خانهمان را از طلا و نقره میساختیم». (3)
هادی علاوه بر اینکه شئون خلافت را رعایت نمیکرد فردی سنگدل، بدخو، سختگیر و کجرفتار بود. (4)سیاست مسالمتآمیز مهدی در برابر علویان، با مرگ وی پایان یافت. هادی بر علویان سخت گرفت و بیرحمی بسیار کرد. هدایا و مقرری آنان را قطع کرد و بر آنان
جاسوسی گماشت و به کارگزارانش دستور داد تا تحرکات ایشان را زیر نظر بگیرند و بر آنان سختگیری کنند. (1)
بهسبب این رفتار هادی، کشور اسلامی دستخوش اضطراب و تشنج گردید و از هر سو موج ناراحتیها و نارضایتی عمومی پدیدار گشت. خلیفه که از شورش علویان بر حکومتش وحشت داشت، بیشتر به تعقیب علویان پرداخت. علویان که به شدت تحت فشار قرار گرفته بودند، دست به دامن بزرگ خود حسین بن علی بن حسن شدند و برای رهایی از اختناق و فشار عباسیان او را تشویق به قیام نمودند. (2)
الف) قیام شهید فخ
حسین بن علی بن حسن بن علی بن ابیطالب(علیه السلام) نوه امام حسن مجتبی(علیه السلام) بود. او از پدر و مادری بافضیلت و پاکدامن که در پرتو صفات عالی انسانی خود به «زوج صالح» مشهور بودند، به دنیا آمد و در خانواده فضیلت و تقوا و شهامت پرورش یافته بود. (3)
پدر، دائی، جدّ، عموی مادری و عده دیگری از وابستگان و نزدیکان حسین بهدستور منصور دوانیقی به شهادت رسیده بودند و این خانواده بزرگ که چندین نفر از مردان خود را از دست داده بود، پیوسته در غم و اندوه به سر میبرد. (4)
این قیام در سال 169 هجری، در دوران خلافت هادی عباسی به وقوع پیوست. هادی عباسی برخلاف پدرش مهدی عباسی که روش نرم
و ملایمی با علویان داشت، روشی تند و خشن را بر ضد علویان در پیش گرفت. وی به جستوجوی اولاد ابوطالب برآمد و مقرریها و صلههای رایج خلیفه به علویان را که از زمان مهدی باب شده بود، قطع کرد. (1)
وی عمربن عبدالعزیز بن عمر بن خطّاب را به عنوان والی و استاندار مدینه منصوب نمود. (2)عمر بنای بدرفتاری را با علویان در پیش گرفت و آنان را مورد اذیت و آزار قرار داد. از جمله آنها را مجبور کرده بود تا هر روز به فرمانداری بیایند و خود را معرفی کنند و به این هم اکتفا ننمود و آنها را ضامن یکدیگر قرار میداد و یکی را به علت غیبت دیگری مؤاخذه و بازداشت میکرد. (3)
روزی فرماندار مدینه «حسین صاحب فخ» و «یحیی بن عبدالله» را به سبب غیبت حسن بن محمد بن عبدالله بن الحسن، مؤاخذه کرده و به عنوان گروگان بازداشت نمود. (4)پیش از این حادثه، فرماندار مدینه به چند نفر از علویان اتهام شرب خمر بست و به همین بهانه حسن بن محمد را هشتاد ضربه و ابن جندب را پانزده تازیانه و عمربن سلام را هفت ضربه تازیانه زد و سپس دستور داد تا آنها را در حالی که از پشت برهنه بودند، در مدینه بگردانند. (5)
این حوادث خشم علویان را برانگیخت و زمینه یک قیام سریع را فراهم نمود. حسین بن علی که به فرماندار مدینه قول داده بود تا حسن بن محمد را به فرماندار تحویل بدهد، با علویان دربارهْ آغاز یک قیام
مشورت کرد و بستگانش، همه با او بیعت نمودند، جز موسی بن جعفر(علیه السلام) که عذر آورد. (1)
آنان هنگام اذان صبح با شعار «احد احد» به سوی مسجد مدینه حرکت کردند و حسن افطس، مؤذن را مجبور کردند تا در اذان «حیّ علی خیر العمل» بگوید. والی با شنیدن اذان هراسان شد و دارالحکومه را رها کرد و گریخت. حسین بن علی نماز را اقامه نمود و خطبه خواند. حسین و یارانش یازده روز در مدینه ماندند و به تجهیز سپاه و تهیه ساز و برگ پرداختند و در بیست و چهارم ذیالقعده 169 هجری با یارانش مدینه را به قصد مکه ترک گفتند. وی در مکه به یاران خود وعده ملاقات داده بود. (2)
حسین و سپاهش در «وادی فخ» نزدیک مکه با سپاهان عباسی مواجه شدند و جنگ سختی درگرفت. در جریان نبرد، حسین و عدهای دیگر از رجال و بزرگان بنیهاشم به شهادت رسیدند و بقیه سپاه پراکنده شدند و عدهای به اسارت درآمدند که بعد از انتقال به بغداد، به قتل رسیدند. سپاهیان عباسی، از دفن اجساد آنها خودداری کردند و سرهایشان را از تنها جدا نموده، برای هادی به بغداد فرستادند که به گفته برخی از مورخان تعداد آنها بیش از صد نفر بود. (3)
این فاجعه به قدری دلخراش بود که سالها بعد امام جواد(علیه السلام) فرمود: پس از فاجعه کربلا هیچ فاجعهای برای ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده است. (4)
ب) امام کاظم(علیه السلام) و شهید فخ
کلینی روایتی را نقل میکند که در آن آمده است: هنگامی که حسین صاحب فخ مدینه را تصرف کرد، نزد امام کاظم(علیه السلام) آمد و او را دعوت به بیعت نمود. امام(علیه السلام) در برابر تقاضای او چنین فرمود: پسرعمو! چیزی را به من تکلیف نکن، که پسرعمویت «محمد نفس زکیه» ابوعبدالله (امام صادق(علیه السلام) را بر آن تکلیف نمود؛ زیرا ممکن است از من مطلبی بشنوی که مایل به اظهار آن نیستم. حسین چون دید امام مایل نیست با او بیعت کند، مؤدبانه گفت: من پیشنهادی داشتم و اگر مایلید، قبول کنید و اگر مایل نیستید، من شما را مجبور به آن نمیکنم و خدا پشتیبان ماست و با امام کاظم(علیه السلام) خداحافظی کرد. امام(علیه السلام) وقتی دید حسین در تصمیم خود مصمم است به او فرمود:
پسرعمو! تو کشته خواهی شد؛ در نهضت و قیامت سخت محتاط و کوشا باش؛ چون این مردم گروهی بیدینند و به ظاهر خود را مؤمن جلوه میدهند، اما در باطن ایمان ندارند. آنگاه فرمود: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ » از خداوند اجر و پاداش و صبر در سوگ شما بستگان خود راخواستارم. (1)
بعد از شکست حسین، سر بریده او و یارانش را به مدینه آوردند و دو تن از فرماندهان عباسی «موسی بن عیسی» و «عباس بن محمد» در مدینه جلسهای تشکیل دادند تا از علویان زهرچشم بگیرند. پس چهرههای معروف علویان از جمله امام کاظم(علیه السلام) را در آن جلسه احضار کردند. هنگامی که چشم امام کاظم(علیه السلام) به سر بریده حسین افتاد، با
1) (1) . اصول کافی، ج2، ص366.
حالتی متأثر با جملات سنگین و رسا از رهبر نهضت تجلیل نمود و چنین فرمود: «بازگشت همه به سوی خداست». او از میان ما رفت، در حالی که مسلمانی شایسته بود؛ روزها را روزه میگرفت و برنامه او امر به معروف و نهی از منکر بود؛ همانند او در خانهاش یافت نمیشد. (1)
سپس سرهای شهدا را به بغداد، نزد هادی عباسی آوردند و جمعی از علویان را در مجلس هادی احضار کردند و در حضور خلیفه و علویان تعدادی از اسرا را گردن زدند. (2)
هادی عباسی که میدانست امام کاظم(علیه السلام) بزرگترین شخصیت خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) است و سادات بنیهاشم از روش او الهام میگیرند، پس از حادثه فخ، سخت خشمگین شد و امام کاظم(علیه السلام) را در این رویداد بیتقصیر نمیدانست و به همین سبب آن حضرت را تهدید به قتل نمود و گفت: به خدا سوگند! حسین به دستور موسی بن جعفر در این کار پیروی نموده؛ زیرا امام و پیشوای این خاندان کسی جز موسی بن جعفر نیست؛ خدا مرا بکشد که او را زنده بگذارم. (3)گرچه این تهدید در مورد امام بیتأثیر بود، ولی در میان خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) و شیعیان وحشت افکند، اما پیش از آنکه هادی موفق به اجرای هدف خود گردد، عمرش به پایان رسید.
هارون فرزند مهدی عباسی، در سال 145 هجری در شهر ری به دنیا آمد.
مادرش کنیزی به نام خیزران بود. پس از مرگ برادرش هادی، در ربیعالاول 170هجری در بیست و شش سالگی و بنابر وصیت پدرش مهدی، که او را ولیعهد کرده بود، به خلافت رسید. (1)
الف) شخصیت هارون
هر فرد، از لحاظ رفتار و گفتار و اخلاق و صفات، با افراد دیگر متفاوت است. هارون را با مجموعه صفات متضادی توصیف کردهاند که به ندرت در یک شخص جمع میشود. او که در بارگاه خلافت به دنیا آمده بود، طبیعت وی اقتضا میکرد که فردی عیاش و خوشگذران باشد و از سوی دیگر، چون حاکم سرزمین اسلامی بود موقعیت وی ایجاب مینمود که فردی مسلمان و دیندار باشد. از این رو در وجود او ظلم و عدل، رحم و خشونت، ایمان و کفر، سازگاری و سختگیری به هم آمیخته بود.
مورخان نوشتهاند که روزی «فضیل بن عیاض» از اعمال هارون انتقاد کرد و او را به یاد آخرت انداخت. هارون از نصایح فضیل از هوش رفت و وقتی به هوش آمد، به فضیل هزار دینار داد تا در مورد لزوم مصرف کند؛ دو هزار کنیز داشت که سیصد نفر از آنها مخصوص رقص و آواز بودند. (2)
هارون، ابراهیم موصلی، آوازخوان معروف را سخت دوست میداشت و او را مثل علما و قضات مقرب دربار قرار میداد و او نیز ساعتها برای هارون آواز میخواند. (3)
او بسیار نماز میخواند و به اعمال خود، رنگ دینی و مذهبی میداد. ابن اثیر میگوید: او هر روز صد رکعت نماز بهجا میآورد. (1)وی بخششهایی را برای جلب رضایت مردم انجام میداد و به کارهای مردم بسیار توجه داشت. در بازارها میگشت و بهطور ناشناس به مجالس آمد و شد میکرد تا بر احوال مردم آگاه شود. (2)
هارون در آغاز حکومتش، سیاست متعادلی در برابر علویان در پیش گرفت. به آنان امان داد و از علویان ساکن بغداد رفع مانع کرد. آنان را جز عباس بن حسن بن عبدالله به مدینه بازگرداند و استاندار مدینه که ایشان را شکنجه داده بود، برکنار کرد. (3)
ب) امام کاظم(علیه السلام) و هارون
هارون از سال 170 هجری تا سال 190 هجری زمام قدرت را در دست داشت. او در این مدت برخوردهایی با علویان داشت و در موارد متعدد به آزار و کشتار آنان اقدام نمود که ابوالفرج اصفهانی و طبری آن را گزارش کردهاند. هارون چند بار با امام کاظم(علیه السلام) برخورد لفظی داشته که مورخان ذکر نمودهاند:
اختیار نمیگیرد؟ جواب داد: در حالی که آباد بود، از او گرفته شد و وقتی که آباد شد، صاحب آن، آن را در اختیار میگیرد. (1)
صدوق نقل نموده که مأمور هارون از امام کاظم(علیه السلام) خواست تا نزد خلیفه بیاید. امام فرمود: اگر این خبر را از جدّم نشنیده بودم که فرمود: «اطاعت از سلطان، برای تقیه، واجب است» هرگز پیش او نمیرفتم. وقتی نزد هارون رسید، وی به نوازش امام(علیه السلام) پرداخت و گفت: چرا نزد ما نمیآیی؟! امام فرمود: دنیا دوستی تو مانع از آن میشود. پس از آن هارون هدایایی به حضرت داد که درباره آن فرمود: به خدا قسم اگر من در فکر تزویج جوانان آل ابیطالب نبودم تا نسل او برای همیشه قطع نشود، هرگز این هدایا را نمیپذیرفتم. (2)
ابن اثیر نقل میکند: هارون یک سال به جنگ میرفت و یک سال به حج. در سال 179 هجری هارون در مسیر راه وارد مدینه شد و به زیارت حرم پیامبر(صلی الله علیه و آله) رفت در آنجا جمعیت زیادی از قریش و قبایل دیگر حاضر بودند. هارون برای اینکه نسبت خود را به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نشان دهد، اینگونه سلام داد: «السلام علیک یا رسولالله، السلام علیک یابن عمّ» امام کاظم(علیه السلام) نیز که در آنجا حضور داشت، هدف هارون را میدانست، با صدای بلند گفت: «السلام علیک یا رسولالله، السلام علیک یا أبی» هارون از این سخن ناراحت شد و گفت: واقعا این افتخار است. (3)
روزی هارون، امام کاظم(علیه السلام) را کنار کعبه دید و به او گفت: «تو هستی که مردم پنهانی با تو بیعت میکنند و تو را به پیشوایی خود
برمیگزینند. امام فرمود: من بر دلها و قلوب مردم حکومت میکنم و تو بر تنها و بدنها». (1)
ج) مبارزه منفی امام کاظم(علیه السلام)
یکی از شیوههای مقابلهْ امام کاظم(علیه السلام) با بنیعباس، مبارزه منفی بود. امام(علیه السلام) نظارت مستقیم بر طرفداران و پیروان خود داشت و با هماهنگی آنان مواضع سلبی و منفی در برابر حکومت را در پیش گرفت. این کار به منظور ناتوان نمودن حکومت ازنظر سیاسی و اقتصادی بود.
امام به پیروان و طرفداران خود دستور داد تا رابطه خود را با حکومت قطع کنند و حتی دعاوی خود را به محاکم و دادگستری حکومت نبرند. (2)
امام کاظم(علیه السلام) یاری رساندن به حکومت جور را در هر زمینهای حرام نمود. این موضع امام در گفتوگوی وی با یکی از اصحاب به نام «صفوان» آشکار میگردد. امام به او فرمود:
ای صفوان! همه چیزت خوب و پسندیده است، جز یک چیز. عرض کرد: فدایت شوم! آن چیست؟ فرمود: کرایه دادن شترهایت به این ستمکار (هارون). صفوان گفت: بهخدا سوگند آنها را از جهت تکبر و خودخواهی یا شکار و سرگرمی کرایه ندادهام؛ بلکه برای این راه (مکه) کرایه دادهام و خودم همراهی با شتران را بر عهده نمیگیرم؛ بلکه غلامان خود را با آنان میفرستم. امام به او فرمود: ای صفوان! آیا کرایهات بر عهده آنان است؟ گفت: بله. فرمود: آیا دوست میداری زنده بمانند تا
کرایه تو را بپردازند؟ گفت: آری. پس امام(علیه السلام) فرمود: هر کس بقای آنان را دوست داشته باشد، از آنان است و هرکس از آنان باشد، وارد آتشگردد.
پس از آن، صفوان تمامی شتران خود را فروخت و چون هارون دراینباره از او پرسید، جواب داد: «دیگر پیرشدهام و غلامانم چنانکه باید به این کار نمیرسند». هارون گفت: من میدانم به اشارهْ چه کسی شترانت را فروختهای؛ موسی بن جعفر تو را به این کار واداشته است. صفوان گفت: مرا با موسی بن جعفر چهکار؟! هارون گفت: این حرفها را کنار بگذار؛ به خدا قسم اگر بهسبب خدمات نیکوی تو نبود، تو را میکشتم. (1)
امام کاظم(علیه السلام) همواره نارضایتی خود را از حکومت هارون ابراز میکرد و همکاری با آنان را در هر صورت و شکل، حرام میدانست و اعتماد و تکیه بر آنان را منع میفرمود.
یاران خویش را از شرکت در حکومت هارون یا پذیرفتن هرگونه مسئولیت و وظیفه دولتی برحذر میداشت و به زیاد بن ابیاسلمه فرمود: «ای زیاد! اگر از پرتگاهی بلند فرو افتم و پاره پاره گردم، بیشتر دوست میدارم تا برای آنان کاری انجام دهم یا بر بساط کسی از آنان پای گذارم». (2)
با این حال، امام کاظم(علیه السلام) «علی بن یقطین» یکی از یاران بزرگ خویش را از این فرمان استثنا کرد و اجازه داد تا منصب وزارت را در دستگاه خلافت هارون عهدهدار گردد که پیش از او نیز منصب وزارت را در ایام مهدی برعهده داشت.
ابن یقطین وقتی از امام خواست تا اجازه دهد که خدمت در دستگاه خلافت را ترک گوید، امام از دادن چنین اجازهای خودداری کرده و فرمود: «این کار را نکن که ما به تو در آنجا انس گرفتهایم و تو مایهْ عزت برادرانت (شیعه) هستی و شاید خدا بهوسیله تو شکستی از دوستانش را جبران نموده و توطئههای مخالفان را درباره آنها در هم شکند. ای علی! کفاره گناهان شما همانا نیکی به برادرانتان است». (1)
در روایت دیگری آمده که امام در جواب او فرمود: «تو را چارهای جز ادامه کارت نیست؛ از خدا بترس». (2)
د) زندانی شدن امام کاظم(علیه السلام)
درباره زندانی شدن امام کاظم(علیه السلام) روایات فراوانی نقل شده و از مجموع آنها این نکته به دست میآید که امام(علیه السلام) به دستور هارون دو بار زندانی شدند، که مرتبه دوم از سال 179تا 183هجری، به مدت چهارسال بوده که به شهادت امام کاظم(علیه السلام) منجرشد. (3)مدت اولین زندان امام(علیه السلام) معلوم نیست، ولی برخی مورخان آن را گزارش کردهاند.
مسعودی آورده است که عبدالله بن مالک خزاعی، مسئول خانه هارون الرشید و رئیس شرطه او میگوید: فرستاده هارون نزد من آمد و مرا نزد هارون برد. وقتی بر او وارد شدم سلام کردم نشستم. سکوت همه جا را فراگرفته بود. هارون گفت: عبدالله! میدانی چرا تو را احضار کردم؟ گفتم: نه به خدا. گفت یک حبشی را در خواب دیدم که حربهای
در دست گرفته بود و به من گفت: اگر همین حالا موسی بن جعفر(علیه السلام) را آزاد نکنی، با این حربه سرت را از تن جدا میکنم. اکنون برو و او را آزاد کن و سی هزار درهم به او بده و بگو که اگر میخواهد، همینجا بماند و هر نیازی که داشته باشد، برآورده میکنیم و اگر میخواهد، به مدینه بازگردد، وسایل حرکت او را فراهم ساز. من از هارون سه بار پرسیدم که آیا موسی بن جعفر را آزاد کنم و او هر سه بار تأیید کرد. پس به زندان نزد موسی بن جعفر(علیه السلام) آمدم. گمان برد که برای شکنجه او آمدهام. گفتم آرام باشید که من دستور دارم تا شما را آزاد کنم. او به من گفت هماکنون جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در خواب دیدم که میفرمود: «حُبست مظلوما» تو از راه ستم زندانی شدهای؛ این دعا را بخوان که همین امشب از زندان آزاد میشوی؛ سپس آن دعا را خواند. (1)
این نقل را ابن عماد حنبلی در دوران مهدی عباسی ذکر میکند و صاحب وفیات الاعیان یک بار در زمان مهدی عباسی ذکر میکند و میگوید که مسعودی این نقل را در زمان هارون الرشید آورده است. شیخ صدوق در امالی خود این خبر را مفصلاً نقل نموده و آن را مربوط به زمان هارون میداند. (2)به هر صورت این خبر نشان میدهد که هارون نسبت به علویان حساسیت فراوان داشته و سخت مراقب امام کاظم(علیه السلام) بوده تا از جانب حضرت خطری متوجه دربار خلافت عباسی نگردد. مسلم این است که امام کاظم(علیه السلام) دو بار زندانی شدند تا اینکه به دستور هارون، در زندان به شهادت رسیدند.
حسادت برخی از علویان به مقام علمی و جایگاه اجتماعی امام کاظم(علیه السلام) نیز در زندانی شدن ایشان بیتأثیر نبود. آنها نزد هارون سخنچینی میکردند و به دروغ گزارشهایی به هارون میدادند که امام کاظم(علیه السلام) پول و اسلحه جمعآوری میکند تا برضد حکومت قیام کند، که این سبب خشم هارون نسبت به امام(علیه السلام) میشد.
نمونهای از اینگونه اخبار را مفید و ابوالفرج اصفهانی نقل کردهاند. «یحیی بن خالد برمکی» از اینکه هارون فرزندان خود را برای تربیت نزد «جعفر بن محمد بن اشعث» که به امامت امام کاظم(علیه السلام) باور داشت، سپرده بود، ناراحت بود. به همین سبب نزد هارون از وی بدگویی میکرد و درصدد توطئه بر ضد امام کاظم(علیه السلام) نیز بود. از این رو میخواست از میان علویان کسی را پیدا کند که نزد هارون از امام کاظم(علیه السلام) بدگویی کند. پس از پرسوجوی فراوان، «علی بن اسماعیل بن جعفرصادق(علیه السلام)» را یافت که مردی فقیر بود و به او کمک مالی کرد. چون امام کاظم(علیه السلام) خبردار شد او را با بذل مال یاری کرد و از او خواست که نزد هارون نرود، ولی او نزد هارون رفت و از امام کاظم(علیه السلام) بدگویی نمود. (1)
شیخ مفید پس از نقل روایت فوق میگوید: در همان سال (179هجری) هارون به حج آمد و در مدینه دستور زندانی کردن امام را صادر کرد. (2)
در بعضی منابع مثل مناقب ابن شهرآشوب و سر السلسلة العلویة به جای علی بن اسماعیل بن جعفرصادق، «محمدبن اسماعیل» ذکر شده
است. محمد بن اسماعیل همراه عمویش موسی کاظم(علیه السلام) بود. او در نامهای به هارون نوشت: «ما علمت ان فی الارض خلیفتین یجبی الیهما الخراج»؛ یعنی تاکنون نشنیده بودم که در روی زمین دو خلیفه باشند که خراج نزد آنها برده شود. منظور او از این سخن، سعایت از امام کاظم(علیه السلام) بود که بلافاصله پس از آن امام دستگیر و زندانی شد و همین زندان به شهادت امام انجامید. (1)
ابنشهرآشوب نیز این خبر را آورده است و اضافه میکند که هارون پرسید: یک خلیفه من هستم و دومی کیست؟ محمد بن اسماعیل میگوید: عمویم موسی بن جعفر، و اسرار امام کاظم(علیه السلام) را نزد هارون فاش نمود. (2)
امام کاظم(علیه السلام) در زندانهای مختلف و نزد افراد مختلف زندانی بود. ابوالفرج اصفهانی میگوید: امام کاظم(علیه السلام) نخست نزد حاکم بصره «عیسی بن جعفر بن منصور» زندانی بود. بعد از مدتی او به هارون نوشت که من از موسی بن جعفر چیزی بر ضد تو ندیدهام. حتی دعاهای او را گوش دادم، ولی چیزی بر ضد تو از او نیافتم. لذا هارون خواست تا امام را تحویل زندانبان دیگری بدهد. (3)
پس امام(علیه السلام) را تحویل «فضل بن ربیع» داد. امام مدتی طولانی در زندان او بود تا اینکه از او خواستند تا امام را به شهادت برساند، اما او امتناع نمود. سپس امام را تحویل «فضل بن یحیی» دادند که او بر امام سخت نمیگرفت و حرمت امام(علیه السلام) را پاس میداشت و امام از آزادی
کافی برخوردار بود، تا اینکه گزارش به هارون رسید و او از فضل بن یحیی سخت ناراحت شد و دستور داد بهخاطر این نافرمانی صد تازیانه به او زده شود و بعد امام کاظم(علیه السلام) را تحویل «سندی بن شاهک» دادند. (1)امام در زندان او به شهادت رسید. «یحیی بن خالد» که سخت مخالف امام کاظم(علیه السلام) بود، نزد هارون رفت و خواسته او را که کشتن امام کاظم(علیه السلام) بود، به دست سندی بن شاهک عملی ساخت. (2)
بررسی وضعیت فرهنگی عصر امام کاظم(علیه السلام) از اهمیت بسیاری برخوردار است؛ چرا که ایشان وارث علمی و فرهنگی پربار ائمه پیشین بهویژه امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) است. با وجود تقیهْ حضرت و شیعیان و با توجه به فشار سیاسی و اجتماعی بر آنها اما از نظر فرهنگی در مقایسه با دیگر مسلمانان، از وضعیت برتری برخوردار بودند؛ چرا که تلاشهای علمی و فرهنگی امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) پشتوانهْ فرهنگی قدرتمندی را برای شیعیان فراهم آورده بود. از این رو بررسی وضعیت فرهنگی این دوره حائز اهمیت است:
بهطور کلی در این بخش به موضوعات مرتبط زیر پرداخته خواهد شد:
وضعیت فرهنگی دستگاه خلافت عباسی؛
فعالیت گروهها و مکاتب فکری؛
بهوجود آمدن فرقههای جدید در میان مسلمانان.
عصر عباسی، در بیشتر دورهها از نظر فرهنگی دچار انحطاط بود. هرزگی و بیبندوباری به اوج رسیده بود و مردم در آن روزگار، بیشتر به لهو و لعب و کامجویی از تمام انواع محرمات همچون شرب خمر، قمار
و همنشینی با کنیزکان و غلامان و دیگر محرمات الهی پرداخته بودند. دستگاه حاکم نیز مشوق آنان بود؛ زیرا خود بیشتر از دیگران آلودهْ این امور بود. (1)علاقه شدید برخی از حاکمان عباسی به کنیزکان و آوازخوانان، خود دلیلی بر این مدعاست.
در دربار هارون دو هزار کنیزک وجود داشت که سیصد تن از آنان مخصوص آواز و رقص و خُنیاگری بودند. (2)نقل کردهاند که هارون یک بار به طَرَب آمد و دستور داد تا سه میلیون درهم بر سر حضار مجلس بریزند و یک بار دیگر به طرب آمد و دستور داد تا آوازخوانی که او را به طرب آورده بود، فرمانروای مصر کنند. (3)
هادی عباسی در زمان پدرش مهدی چنان خوشگذران بود و در میگساری و مجالس لهو ولعب افراط مینمود که پدرش مهدی آن را تحمل نکرد و ندیمان و آوازهخوانان مورد علاقه او را تنبیه نمود. (4)
در دورههای اول خلافت عباسی، گروههای منحرف بسیاری فعالیت داشتند. تعدادی از این گروهها خارج از دین اسلام بودند و عدهای نیز از درون دین اسلام بهوجود آمده بودند و بهطورکلی فقها دربارهْ آنها کلمه «زندیق» را به کار میبردند و همه آنها را زندیق میخواندند. (5)زنادقه پیش از اسلام نیز بودند و منشأ آن ایران است. واژه زندیق نخستین بار بر
«مانی» (215 - 276م) اطلاق شده که در زمان شاپور (241 - 272م) پسر اردشیر ساسانی ظهور کرد. (1)مسعودی و ابن بلخی از مورخان مسلمان نیز تأیید میکنند که کلمه «زندقه» نخستین بار برای مانی به کار رفته است. (2)در عصر جاهلیت نیز زندقه در میان قریش وجود داشته و آن را از حیره گرفته بودند. (3)یعقوبی این مطلب را تأیید میکند و میگوید که حجربن عدی و کندی زندیق شدند. (4)
در تاریخ اسلام کاربرد کلمه «زندیق» وسعت زیادی یافته و ادوار مختلفی را طی نموده که بررسی همهجانبه آن در این مختصر نمیگنجد؛ ولی بهطور کلی میتوان گفت که زندیق مصادیق زیادی داشته و علاوه بر منحرفان خارج از دین اسلام، منحرفان از دین اسلام را نیز شامل میشده است. (5)
از کلمه زندیق استفاده ابزاری نیز گردیده و در مواردی خلفا مخالفان خود را به زندیق بودن متهم نمودهاند. شریک بن عبدالله قاضی به اینکه پشت سر مهدی عباسی نماز نمیخواند و آن را جایز نمیدانست، خلیفه او را متهم به زندیق بودن کرد. (6)با توجه به مشکلات موجود در تقسیمبندی زندقه و زنادقه و تداخل برخی مصادیق آنها، گروههای مختلف زنادقه را به چهار گروه تقسیم نمودهاند:
سیاسی. (1)طبیعی است که به بررسی همه موارد زنادقه در اینجا نیاز نیست، ولی به برخی موارد زنادقه سیاسی و دینی اشاره میشود.
«زندیق» معرب «زندیک»، کلمهای است فارسی و به معنای پیروان زند است؛ اما در زبان عربی به کسانی گفته میشود که در باطن ایمان ندارند و به داشتن ایمان و اعتقاد تظاهر میکنند. (2)زنادقه منکر نبوت بودند و پیامبران را طعن میزدند و اعتقادات آنها را به باد تمسخر میگرفتند. از این رو فقیهان چنین افرادی را کافر و زندیق میخواندند. (3)
از آنجا که زنادقه لذتجویی و بیبندوباری را مجاز میدانستند، افکارشان در میان درباریان عباسی رواج یافت و از زمان منصور عدهای از طبقات نزدیک به دستگاه خلافت، به افکار آنان گرایش یافتند. از آن جمله «مطیع بن أیاس» ندیم فرزند خلیفه، «داوود بن روح بن حاتم»، والی بصره و دو تن از پسران ابوعبدالله، وزیر مهدی عباسی و «عبدالله بن مقفع» کاتب مشهور، به زندقه متهم شدند و محنت زندان را کشیدند و در نهایت به قتل رسیدند. (4)
در زمان مهدی عباسی، مبارزه شدیدی علیه زنادقه صورت گرفت. زنادقه تحت تعقیب دستگاه خلافت قرار گرفتند و در هر جا که آنان را مییافتند به زنجیر میکشیدند و به قتل میرساندند. وی دستور داده بود تا زندانی مخصوص آنها بسازند و منصب خاصی با عنوان «صاحب
الزنادقه» برای مبارزه و نابود کردنشان بهوجود آورد و این سازمان تعداد زیادی از آنها را نابود کرد. (1)
مانی و پیروان او نخستین کسانی بودند که متهم به زندقه شدند. مانی در زمان شاپور اول ساسانی (241- 272م) ظهور کرد. او با تلفیق برخی آموزههای ادیان پیشین یعنی بودایی، زردتشتی و مسیحی، آیین جدیدی آورد.
مانویان در ابتدای هجوم اعراب تا زمان عباسیان چندان مورد توجه نبودند، اما در عصر عباسیان ورق برگشت و آنها به اتهام زندقه در معرض تهدید قرار گرفتند و در زمان برخی از خلفا نظیر مهدی و هادی دچار عذاب و شکنجههای وحشتناک شدند و تعداد زیادی از آنها به قتل رسیدند. (2)
مانویگری بیش از هر عقیده الحادی دیگر در آن عصر مطرح و منتشر شد و آن اندیشهای قدیمی بود که حکیم «مانی بن فاتک فارسی» آن را بنیانگذاری نمود. وی در سال (215م) به دنیا آمد. به نبوت عیسی معتقد بود و نبوت موسی را انکار میکرد و چنین میپنداشت که جهان ساخته و پرداخته دو اصل قدیم نور و ظلمت میباشد که آن دو ازلی هستند و وجود هر چیزی را جز آن که مخلوق یکی از این دو اصل قدیم باشد، انکار نمود. (3)
مزدکیه یکی از فرقههای ثنوی ایرانی است که در عصر قباد، پدر انوشیروان ظهور کرد. مؤسس این فرقه، مزدک پسر بامداد، از مردم استخر فارس بود. وی که فردی دانشمند و احتمالاً از روحانیون زردشتی بود، عقاید خود را بر قباد عرضه کرد و مورد استقبال قرار گرفت. عقاید او متأثر از زردشت و مانی بود و از مشترکات او با مذهب مانوی میتوان به اعتقاد به دو اصل نور و ظلمت اشاره نمود. (1)
مزدک و یارانش معتقد بودند که خداوند روزی را در روی زمین قرار داده تا بندگانش آن را میان خود تقسیم کنند،؛ اما مردم در حق یکدیگر ستم میکنند. مزدکیان عقیده داشتند که باید حق تهیدستان را از توانگر گرفت و هر کس اموال و زنان و کالاهای زیاد داشته باشد، او از دیگران شایستهتر بر این اموال و زنان نیست. مزدک زنان را حلال و اموال را مباح شمرده و مردم را در آنها همانند شرکت در آب، آتش و علف بیابان شریک میدانست. (2)به همین سبب این گروه منحرف طرفدارانی در میان برخی طبقات جامعه برای خود جذب نمود.
شعوبیه گروهی بودند که عرب را کمارزش دانسته و معتقد به برتری و فضیلت عرب بر دیگران نبودند. (3)این جنبش از زمان خلافت خلیفه دوم پدید آمد؛ زیرا در زمان او عرب بر عجم، و مهاجرین بر انصار برتری
داده شدند. این جنبش در عصر عباسی پیشرفت نمود، که علت آن، فخرفروشی اعراب بر دیگران بود. آنان اوصاف خود از قبیل مهماننوازی و پناه دادن به بینوایان و محاسن دیگر را به رخ دیگران میکشیدند (1)و خود را برتر از نژاد غیر عرب میدانستند. این وضع سبب شد تا غیر عربها تحریک شوند و از خود دفاع کنند. در نتیجه، نزاعهای نژادی پیش آمد و در همین راستا کتابهای بسیاری را افراد غیر عرب در فضیلت نژاد خود و تحقیر عربها نوشتند و عربها نیز به مقابله برخاسته و کتابهایی در فضیلت نژاد عرب و کمارزشی سایر نژادها نوشتند. بسیاری از این کتابها را ابن ندیم در فهرست خود آورده؛ از آن جمله میتوان به این کتابها اشاره کرد: فضائل الفرس نوشته ابوعبیده معمر و دو کتاب المثالب الکبیر و کتاب مثالب ربیعه نوشته (2)هیثم بن عدی و سعید بن حمید نیز کتاب فضل العجم علی العرب و افتخارها را نوشت. (3)
شعوبیه به استناد به این آیه قرآن (4)که میفرماید: «ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را به ملتها و قبایل مختلف تقسیم کردیم، برای آنکه یکدیگر را بشناسید؛ همانا برترین شما نزد خدا، باتقواترین شماست» تنها ملاک برتری را تقوا میدانستند و خواهان برابری و تساوی اسلامی بودند. از این رو این جریان به «شعوبیه» معروف شد. شعوبیان که در ابتدا خواهان حقوق برابر با عربها بودند، به تدریج خود را برتر از آنها دانسته و رویه ضد عربی در پیش گرفتند و در اثر برخوردهای نامناسب
1) (1) . حیاة الامام موسی بن جعفر(علیه السلام)، ج2، ص113.
2) (2) . فهرست ابن ندیم، ص160.
3) (3) . همان، ص190.
4) (4) . (یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ) حجرات، آیه 13.
عربها، برخی شعوبیان تندرو حتی به ضدیت با اسلام پرداختند و به همین سبب متهم به زندقه شدند و عربها به شدت با آنان برخورد نمودند. (1)
امام کاظم(علیه السلام) در چنین وضعیتی، پس از شهادت امام صادق(علیه السلام) امامت شیعیان را بر عهده گرفت. از آنجا که آغاز امامت آن حضرت همزمان با دوران منصور عباسی بود، وی از هرگونه فعالیت سیاسی بارز دست کشید؛ زیرا ایشان از همان ابتدای امامت تا پایان خلافت هادی زیر نظر قرار داشت و عرصه فعالیت سیاسی به شدت تنگ بود و در زمان هارون نیز حضرت بارها بازداشت و زندانی شد. (2)از این رو امام کاظم(علیه السلام) برنامه علمی پدر را ادامه داد و حوزهْ درسی تشکیل داد و به تربیت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضیلت پرداخت.
ابن طاووس نقل میکند: جماعتی از یاران خاص امام کاظم(علیه السلام) از بستگان و شیعیانش در محضر او حاضر میشدند که صفحههای نازک و لطیفی از آبنوس و قلم به همراه داشتند هنگامی که امام(علیه السلام) سخن میگفت یا مسئلهای را فتوا میداد، آنها آنچه را میشنیدند، مینوشتند. (3)
امیرعلی میگوید: بعد از امام صادق(علیه السلام) مکتب علمی او تعطیل نگردید؛ بلکه فرزندش امام کاظم(علیه السلام) راه پدر را ادامه داد. (4)
در زمان امام کاظم(علیه السلام) افزون بر گروههای منحرف یاد شده که فعال بودند، فرقههایی نیز از درون دین اسلام پدید آمده بودند که آنها هم
بیشتر دارای عقاید انحرافی بودند. فرقههایی مثل: خوارج، مرجئه، جهمیه، معتزله و اهل حدیث. (1)برخی از این گروهها مثل مرجئه، عقاید خاصی داشتند که با مبانی اصیل اسلامی سازگاری نداشت.
الف) اهل حدیث
اهل حدیث معتقد بودند که خداوند به آسمان دنیا فرود میآید. (2)
جعفری میگوید: در خدمت امام کاظم(علیه السلام) عرض شد: مردمی عقیده دارند که خدای تبارک و تعالی به آسمان پایین فرود آید. حضرت فرمود: خدا فرود نیاید و نیازی به فرود آمدن ندارد. او نسبت به دور و نزدیک برابر است (همچنان که آسمان بالا را میبیند، آسمان پایین را هم میبیند) هیچ نزدیکی از او دور نشده و هیچ دوری به او نزدیک نگشته. او به چیزی نیاز ندارد؛ بلکه همه نیازمند اویند، او عطاکننده است و شایسته پرستشی جز او نیست. عزیز و حکیم است. اما اینکه گویند خدای تبارک و تعالی فرود آید، درست نیست و این سخن را کسی میگوید که خدا را به کاهش و فزونی نسبت دهد (زیرا جسم محدود است و هر محدودی کم و زیاد میشود) از این گذشته، هر متحرکی احتیاج به محرک یا وسیله حرکت دارد. کسی که این گمانها را به خدا برد هلاک گردد. بپرهیز از این که دربارهْ صفات خدا در حد معینی بایستید و او را به فرود آمدن یا برخاستن و نشستن محدود کنید. خدا والاتر از توصیف واصفان و ستایش پرستندگان است. بر خدای عزیز و مهربانی که تو را هنگام ایستادن در میان سجدهکنندگان میبیند، توکل نما. نیشابوری میگوید: به امام(علیه السلام) نوشتم که مردم زمان ما، درباره توحید اختلاف دارند؛ بعضی میگویند او
جسم است و بعضی میگویند صورت است. حضرت به من نوشت: منزه باد آن که محدود نباشد و بهوصف در نیاید. چیزی مانند او نیست و او به چیزی نمیماند و او شنوا و بیناست. (1)
ب) مرجئه
آنان معتقد بودند که ایمان، یک امر قلبی است و ربطی به عمل ندارد. مرجئه در ابتدا فقط یک حرکت سیاسی بود؟ اما بعدها طرفداران آن به مسئله کفر و ایمان وارد شدند. آنان خوارج را میدیدند که عمل را بخش جداییناپذیر ایمان میدانند و معتقدند که یکی از آن دو موجب بینیازی از دیگری نمیشود، و میدیدند که برخی از غالیان و شیعیان تندرو، صحابه را به سبب ترک بیعت با علی(علیه السلام) کافر میشمارند. در مقابل، برخی از مرجئه چنین میگفتند که ایمان، همان تصدیق قلبی است و هر که قلباً ایمان آورد، مؤمن است. برخی از آنان نیز میگفتند ایمان عبارت است از: تصدیق به قلب و اقرار به زبان. مرجئه ناب اتفاق داشتند که عمل بعد از ایمان مطرح است و ایمان فزونی و کاستی نمییابد. اهل ایمان در داشتن ایمان، بر یکدیگر برتری پیدا نمیکنند. (2)امام کاظم(علیه السلام) با این دیدگاه به مخالفت برخاست و شدیداً با آن برخورد نمود و دیدگاه مرجئه را ردّ و نظر خود را درباره اینکه ایمان نیاز به عمل دارد، بهطور مستدل بیان فرمود. (3)روایتی بدین مضمون از امام(علیه السلام) نقل شده که مردی از عالِمی - که گویا مقصودش موسی بن جعفر(علیه السلام) است - پرسید: به من بگو چه عملی نزد خدا بهتر است؟ فرمود: چیزی که هیچ عملی بدون آن
پذیرفته نگردد. آن مرد گفت: آن عمل چیست؟ فرمود: ایمان به خداست که از همه اعمال بالاتر و بهرهاش روشنتر و مقامش شریفتر است. عرض کرد: به من بگویید آیا ایمان، گفتار و کردار است یا گفتار بدون کردار؟ فرمود: ایمان تمامش کردار است و گفتاری که مطابق فریضهای که از خدا رسیده و در کتابش بیان فرموده که نور آن روشن است و حجتش پا برجا؛ قرآن به آن گواهی دهد و به سوی آن دعوت کند. عرض کرد: این را برایم توضیح دهید که آیا ایمان دارای درجات و مراتب است. فرمود: ایمان دارای مراتب و درجاتی است که برخی از آنها تمام است و به نهایت کمال رسیده و برخی از آن ناقص است و به نهایت نقصان رسیده است. عرض کرد: آیا ایمان هم زیاد و کم میشود؟ فرمود: آری. (1)
علاوه بر اینکه خود امام کاظم(علیه السلام) با مخالفان به بحث و گفتوگو میپراخت و عقاید صحیح اسلامی را بیان میفرمود که در برخی از موارد حتی به مسلمان شدن عدهای منجر میشد، (2)دستور میداد تا شاگردان آن حضرت هم با مخالفان بحث و گفتوگو کنند. درباره محمد بن حکم نقل شده که امام کاظم(علیه السلام) به وی دستور داد تا در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بنشیند و با مخالفان بحث و گفتوگو کند. (3)
همانگونه که بیان شد، امام کاظم(علیه السلام) مبارزه سیاسی را امکانپذیر نمیدانست و امام(علیه السلام) شدیداً زیر نظر قرار داشت. به همین جهت حضرت به فعالیت فرهنگی پرداخت و شاگردان بسیاری را تربیت
نمود. در منابع، شمار شاگردان حضرت را حدود دویست و هفتاد و چهار نفر شمردهاند. (1)
برخی از یاران وی در شاخه فقه، کلام، حدیث، تاریخ و تفسیر تخصص داشتند. از جمله چند نفر از آنان عبارتند از: یونس بن عبدالرحمن، صفوان بن یحی، محمد بن ابیعمیر، عبدالله بن مغیره، حسن بن محوب و احمد بن محمد بن ابینصر. (2)
یونس بن عبدالرحمن، مقام و منزلت علمی والایی داشته است. درباره وی گفته شده که نشانههای دین را از او بگیرید. (3)امام رضا(علیه السلام) درباره او فرمود: «یونس، سلمان زمانش بود». (4)در منابع از یونس سی و پنج اثر نام برده شده که در فقه، حدیث، کلام و تفسیر قرآن میباشد. (5)
مقدمه
دربارهْ فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) تحقیق چندانی انجام نگرفته و نقاط مبهم در زندگانی آنها فراوان است. مثلا درباهْ تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) اختلاف فراوان در منابع دیده میشود و همینگونه دربارهْ مدفن آنها نیز اختلافات بسیاری وجود دارد؛ مثلاً برای حمزة بن موسی پنج بارگاه در نقاط مختلف ایران (قم، ری، شیراز، سیرجان و کاشمر) وجود دارد که جای تحقیق و بررسی دارد.
فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) که بیشتر آنان از حیث تقوا و پرهیزکاری و فضایل انسانی، از برگزیدگان زمان خود شمرده میشوند و هر یک در جهتی از جهات مختلف سیاسی، اجتماعی، علمی سرآمد روزگار خویش و تجسم بارزی از ایمان به خدا و گذشت در راه حق و تلاش و کوشش برای خدمت به مردم و مبارزه با ظلم و ستم بودهاند. بعضی از فرزندان امام برای خوشبختی مردم و رهایی آنان از چنگال ظلم و ستم، دست به قیام زدند. (1)برخی در راه
1) (1) . تاریخ طبری، ج5، ص126و127.
نشر علوم اسلامی و احادیث اهلبیت(علیهم السلام) از جان خویش گذشتند و عدهای در عبادت خداوند متعال گوی سبقت را از دیگران ربوده و با خلقوخوی نیکویشان مردم را مجذوب و شیفته مکتب تشیع مینمودند. (1)
دربارهْ تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) نیز جای بحث و بررسی است؛ بهگونهای که برخی از منابع برای آن حضرت شصت فرزند پسر و دختر برشمردهاند. (2)
فراوانی فرزندان نسل خاندان رسالت و ولایت، از اموری است که قابل انکار نیست و در زمان حاضر در دورترین نقاط جهان در هر شهر و دیاری تعداد زیادی سادات از نسل ائمه اطهار(علیهم السلام) زندگی میکنند.
زمانی که عبدالله، پس از بعثت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مکه متولد شد و «طیب و طاهر» لقب یافت، مدت زیادی زنده نماند و در همان مکه وفات کرد. مشرکین مکه از مرگ عبدالله شادمان گردیدند. عاص بن وائل سهمی به سبب کینه و دشمنی شدیدی که با رسول خدا داشت، وی را «ابتر» خواند و سوره کوثر در پاسخ او نازل گردید. (3)
منافقان و مشرکان مرگ وی را علامت بریده شدن نسل رسالت و نابودی اسلام دانستند و با کنایه و زخم زبان، دل پیامبر(صلی الله علیه و آله) را آزردند. این امر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را افسرده کرد، اما خداوند متعال با نزول این سوره دل پیامبر را شفا داد. اعجاز این سوره منحصر در حسن و حسین، فرزندان علی(علیهم السلام) نبود؛ بلکه در نسلهای بعدی نیز همین معجزه الهی جریان یافت و به روشنی میتوان این معجزه آشکار را دید. کوثری
جوشان در نسل تمام ائمه(علیهم السلام) به ودیعه گذاشته شد که نسل نبوت و امامت را زنده نگاه داشت. مروری بر ظلمها و اعدامها و سیاستهای کینهتوزانه حاکمان اموی و عباسی نشان میدهد که چگونه این کوثر جوشان که گاه نهر باریکی شده است، تنها رشتهْ حفظ نسل ولایت بوده. از این رو به نظر میرسد نه تنها نباید کثرت اولاد امامان موجب سوال شود، بلکه ظهور اعجاز الهی «کوثر» در طول حیات ائمه، باید ما را به شگفتی و تحسین وادارد.
عباس فیضی دراینباره میگوید: «موضوع کثرت نسل پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از چیزهایی است که به شهادت حسن و تاریخ قابل انکار نیست؛ چنانکه خداوند تبارک و تعالی هم در قرآن مجید، آنجا که میفرماید: (إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ* إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) بدین معنا تصریح فرموده؛ زیرا به اتفاق مفسرین، منظور از «کوثر» کثرت نسل است و شأن نزول این سوره نیز همین است. با کمتر تأملی در این عصر، اعجاز قرآن ثابت میگردد؛ زیرا ذریه پیغمبر در کثرت چنانند که کوچکترین ده و قریهای را هم نمیتوان خالی از آنها یافت.
پیش از بررسی تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) یادآوری نکاتی ضروری به نظر میرسد:
نامگذاری چند فرزند از مادران مختلف به یک نام و انتخاب نام فرزندی که از دنیا رفته، برای نوزاد بعدی مرسوم و متعارف بوده است.
در تمام اقوام مختلف، نامگذاری به نام کسی که مورد علاقهشان میباشد، رایج است و هر گروه و طایفهای در زمانهای مختلف و با توجه به عقایدشان، نامی را برای فرزند خود برمیگزیدند که نمایانگر عقاید، علایق و الگوی آنان میباشد.
اهلبیت عصمت و طهارت نیز برای زنده نگه داشتن یاد و نام حضرت علی(علیه السلام) و حضرت فاطمه(علیها السلام) و دیگر بزرگان دین، در فکر و ذکر آنان بوده و نام آنها را بر فرزندان خویش میگذاشتند. ائمه(علیهم السلام) سفارش میفرمودند که نام پسران خود را «علی» بگذارید. (1)
امام سجاد(علیه السلام) در جواب اعتراض ابن زیاد که به وی گفت چرا پدرت تمام فرزندان خود را علی نام نهاده، فرمود: پدرم حسین، پدرشرا دوست میداشت؛ پس نام پدر را بر فرزندان خود نهاده است. (2)برخی از ائمه(علیهم السلام) دختری به نام فاطمه داشتهاند. همچنین روایاتی داریم که تمام حلقههای سند آن، فاطمه میباشد و به «روایات فاطمیات» معروف است. پس تکرار برخی اسامی در منابع، مانند: فاطمه امکلثوم و زینب از دختران امام کاظم(علیه السلام) ممکن است از همین رو باشد. گرچه امکان سهو و خطای مؤلف و ناسخین را نیز نباید منتفی دانست و حذف اسامی تکراری در برخی منابع میتواند به سبب این احتمال در منابع پیشین باشد.
در این تحقیق، سعی بر آن است که ابتدا تعداد اولاد امام کاظم(علیه السلام) در منابع شیعه و اهل سنت بهدست آید و در این راستا کتب معتبر و با قدمت تاریخی بیشتر، مورد استفاده قرار گرفته. در درجه اول تعداد فرزندان امام هفتم(علیه السلام) از منابع مختلف استخراج شده و بدون ذکر نام آنان فقط تعداد آنها، اعم از دختر و پسر مشخص گردیده است. مثلاً شیخ مفید بر این باور است که امام کاظم(علیه السلام) 18 پسر و 19 دختر داشته
است. به همین صورت تعداد فرزندان آن حضرت در منابع متفاوت مورد بررسی قرار گرفته است. در مرحلهْ بعد، چند منبع مهم و با قدمت تاریخی بیشتر انتخاب شده و اسامی تک تک فرزندان امام هفتم(علیه السلام) ذکر گردیده است. در واقع بسیاری از منابع دیگر به همین منابع استناد کردهاند و از آن نقل قول نمودهاند؛ مثلاً منابع انساب، بیشتر به کتاب المجدی استناد کردهاند و منابع تاریخی و رجالی، بیشتر کتاب الارشاد را مورد استناد قرار دادهاند. و در پایان برخی از اسامی، مورد بحث قرار گرفته که منابع متأخر آن را ذکر نمودهاند یا اسامی که فقط برخی از منابع آن را ذکر کردهاند و در منابع دیگر نیامده است.
البته باید این نکته را یادآور شد که اختلاف در اسامی فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) در بین منابع مختلف، فراوان است؛ مثلاً برخی از منابع مثل تذکرة الخواص چهار نام فاطمه ذکر نموده؛ درحالیکه در بسیاری از منابع دیگر، برای امام کاظم(علیه السلام) دو فاطمه آمده است.
جدول شماره (1)
تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) در منابع شیعه
جدول شماره (2)
تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) در منابع اهل سنت
جدول شماره (3)
نام پسران امام کاظم(علیهم السلام) در منابع مختلف
جدول شماره(4)
اسامی دختران امام کاظم(علیه السلام)
جدول شماره(5)
اسامی فرزندان امام(علیهم السلام) که در منابع خاص و یا منابع متأخر آمده است
جدول شماره (6)
بارگاههای پسران امام کاظم(علیهم السلام)
جدول شماره (7)
بارگاههای دختران امام کاظم(علیه السلام)
همانگونه که گفته شد اختلاف در اسامی فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) در
منابع مختلف، بسیار است و این اختلاف در تعداد و اسامی دختران امام کاظم(علیه السلام) بیشتر است. تعداد آنان پانزده، هیجده، نوزده، بیست و یک، بیست و سه و سی هفت نفر ذکر کردهاند. در برخی منابع، یک نام برای چند نفر ذکر شده است؛ مثلاً نام فاطمه برای چهار دختر امام کاظم(علیه السلام) آمده و این فقط در یک منبع است. فاطمه کبری ، فاطمه صغری ، فاطمه وسطی و فاطمه اخری . (1)در حالی که در بیشتر منابع، دو فاطمه (فاطمه کبری و فاطمه صغری) ذکر شده است. (2)و در بعضی دیگر تنها یک فاطمه ذکر شده (3)و در برخی دیگر نام سه فاطمه آمده است. ابن خشاب در تاریخ خود نام سه فاطمه و چهار امکلثوم را آورده است. (4)در اسامی پسران نیز اختلاف وجود دارد؛ مثلاً اسم عمر در بعضی منابع آمده است (5)اما بیشتر منابع آن را ذکر نکردهاند. در میان تمام منابع فقط تذکرة الائمه اسم ابیبکر را جزو فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ذکر نموده است. (6)
نامهایی که در منابع متأخر ذکر شده، در منابع اولیه وجود ندارد. عباس قلیخان سپهر نام محسن ، صالح و کلیم را از بعضی منابع ذکر کرده است که این اسامی اصلاً در منابع اولیه وجود ندارد. (7)
باقر قرشی نیز اسامی عون، ادریس، شمس، شرفالدین و صالح را از بعضی منابع ذکر میکند که آنها هم در منابع اولیه وجود ندارد. وی از قول روضاتی، صاحب جامع الانساب میگوید که نسبنامه برخی از سادات به این اسامی منتهی میگردد و روضاتی برای آنها شجرهنامه درست کرده است. (1)
اسامی مشترک بین دو کتاب تاریخ اهل البیت و تاریخ قم در قرن سوم و چهارم؛
پسران:
اختلاف : تاریخ قم عبید، فضل، داوود، عباس، سلیمان و یک جعفر را اضافه بر تاریخ اهل البیت ذکر کرده و در مقابل، تاریخ اهلبیت زید ، یحیی و عبدالرحمن را نام برده است.
دختران:
اختلاف: صرحه ، حکیمه و امابیها را تاریخ قم ذکر کرده و خدیجه ، حلیمه و امسلمه را تاریخ اهل البیت نام برده است.
1) (1) . حیاة الامام موسی بن جعفر، ج2، ص437.
از مقایسه دو قرن چهارم و پنجم این نتیجه بهدست میآید نامهایی را که محمد بن جریر طبری صغیر در دلائل الامامه در قرن چهارم ارائه میکند، همان اسامی است که شیخ مفید در قرن چهارم و پنجم نقل میکند؛ ولی مفید در اسامی دختران، چهار اسم کمتر از طبری نقل میکند و آن نامها مصونه ، قیسمه ، نزیهه و عباسه میباشند، اما در اسامی پسران با هم اختلاف ندارند.
نتیجه
بر اساس تحقیقی که دربارهْ فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) صورت گرفته، این نتیجه بهدست میآید که تعداد نامهای فرزندان امام(علیه السلام) در قرون اولیه، کمتر بوده و در قرون بعدی این تعداد افزایش چشمگیری یافته است؛ بهگونهای که در برخی منابع، در هر قرن چند نام بر نامهای قرون پیشین اضافه شده، که در بعضی موارد برخاسته از اشتباه مورخان یا تعدد نامها برای فرزندان امام(علیه السلام) بوده است. قدیمیترین گزارش دربارهْ فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) از «نصر بن علی الجهضمی» صاحب تاریخ اهل البیت و بعد از آن «حسن قمی» صاحب تاریخ قم است. اولی در اوایل قرن سوم و دومی در قرن چهارم تألیف شده است.
نام میبرد و تعداد به 36 نفر میرسد. بنابراین تعداد فرزندان امام(علیه السلام) در اواخر قرن سوم و ابتدای قرن چهارم 36 نفر است.
شیخ مفید در قرن چهارم و پنجم فهرست 37 نفر، شامل 18 پسر و 19 دختر را ارائه میکند. که با نصربن علی در قرن سوم اختلاف دارد. یحیی ، داود و عبدالرحمن را نصربن علی آورده و در مقابل، شیخ مفید عبیدالله و عباس را ذکر نموده که نصر آنها را نیاورده است. مفید در زمینه نام دختران علاوه برفهرست نصر بن علی، فاطمه صغری ، امابیها و حکیمه را نیز ذکر کرده و در مقابل، نصر بن علی، امعبدالله ، امامه ، اسماء ، امفروه و حلیمه را نام برده که مفید آنها را ذکر نکرده است. بنابراین تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) در اواخر قرن چهارم و ابتدای قرن پنجم 37 نفر میشود.
فهرستی که عمری صاحب المجدی در قرن پنجم ارائه میکند 59 نفره است، شامل 37 دختر و 22 پسر و در قرن ششم ابن خشاب در تاریخ خود 5 نفر بر فهرست عمری اضافه میکند که آنان عبارتند از نزیهه ، اموحیه و یک امکلثوم و یک فاطمه . (1)در اسامی دختران و از اسامی پسران یک جعفر و عمر اضافه شده که در مجموع میشود 64 نفر.
در قرن هفتم سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص چهار فاطمه نام میبرد و یک فاطمه بر فهرست قبلی اضافه میشود و در این قرن تعداد فرزندان امام(علیه السلام) 65 نفر میگردد.
در قرن هشتم تا نهم کاظم یمانی صاحب الفحة العنبریه در اسم دختران یک حسنا به قرن هفتم اضافه میکند و تعداد فرزندان امام(علیه السلام) 66 نفر میگردد.
1) (1) . مجدی سه امکلثوم و دو فاطمه آورده و ابن خشاب چهار امکلثوم و سه فاطمه ذکر میکند.
برای رسیدن به نتیجه، علاوه بر مطالبی که بیان شد، باید به موارد زیر توجه داشت:
الف) هر فردی از عرب، بهویژه بزرگان و اشراف، علاوه بر نام، دارای کنیه و لقب نیز بودند و برای احترام، آنان را با لقب و کنیه خطاب میکردند و چه بسا والدین از ابتدای تولد فرزندشان، نام و لقب و کنیه بر او مینهادند و ممکن است یک نفر از جهات مختلف شخصیتی لقبهای گوناگون داشته باشد.
ب) از سوی دیگر، بسیاری از اسامی گفته شده برای فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) کنیه یا لقب بوده و نشاندهندهْ صفت برجستهای میباشد (مثل ام کلثوم، امالقاسم، امعبدالله، امسلمه، امابیها علیّه، میمونه، حکیمه، حسنه، محموده و...).
ج) ممکن است برخی از اسامی فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) که به هم شباهت دارند، در اثر اشتباه ناسخان وارد فهرستها باشد؛ مثلاً بریهه ممکن است همان نزیهه باشد، که در این صورت این دو یک اسم است.
د) مشخص نمودن تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) به صورت دقیق امکانپذیر نیست؛ زیرا اختلاف در تعداد و اسامی زیاد است، اما میتوان گفت که جامعترین فهرست نامها را مفید ارائه نموده است.
روایتی که در عیون اخبار الرضا آمده، این مطلب را تأیید میکند. مأمون میگوید: وقتی که امام کاظم(علیه السلام) بر پدرم هارون وارد شد، پدرم
بسیار او را احترام کرد و یکی از پرسشهای او از امام این بود که عائله شما چند نفر است؟ حضرت فرمود بیش از پانصد نفر. پرسید: همه فرزندان شمایند؟! فرمود: نه، فرزندان من سی و چند نفرند. (1)
بنابراین، روشن میشود که هر یک از واژههای گفته شده دربارهْ فرزندان حضرت، لزوماً بیانگر یک فرد خاص نمیباشد؛ بلکه ممکن است دو یا چند واژه به عنوان نام، کنیه و لقب یک فرد باشد که با هر یک از آنها شناخته میشده و زیادی آن واژهها، با فرمایش امام که فرمود: «فرزندان من سی و چند نفرند» منافاتی ندارد. با توجه به قدمت تاریخی کتاب ارشاد مفید، قول ایشان تقویت میشود.
تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) که در این تحقیق مورد بحث و بررسی قرار گرفته 23 نفر میباشد و شرح حال سایر آنها در منابع ذکر نشده است.
1) (1) . عیون اخبار الرضا، ج1، ص73.
مقدمه
دربارهْ پسران امام کاظم(علیهم السلام) پژوهش درخور توجهی انجام نشده است. تحقیقات موجود، بیشتر تکنگاریهایی است که شامل همه فرزندان ذکور نیست؛ بلکه به فرزندان معروف آن حضرت پرداخته است؛ مانند احمد ابن موسی ، محمد ابن موسی و حسین بن موسی (علیهم السلام). از این رو سؤالات بسیاری دربارهْ آنان باقی میماند. در فصل حاضر شرح حال دوازده تن از پسران امام کاظم(علیهم السلام) بهگونهای که جایگاه علمی، سیاسی، اجتماعی و بارگاههای آنان که امروز از اهمیت خاصی برخوردار میباشد، مورد بررسی قرار گرفته است.
امام رضا(علیه السلام) در روز یازدهم ذی القعده 348 هجری دیده به جهان گشود (1)و در آخر ماه صفر 203 هجری در شهر طوس به شهادت رسید. آن
1) (1) . اعلام الوری، ج2، ص40 و الارشاد، ج2، ص247.
حضرت به هنگام شهادت پنجاه و پنج سال داشت. (1)نام مادر امام رضا(علیه السلام) را نجمه گفتهاند که کنیهاش «امالبنین» بوده است. (2)القاب آن حضرت عبارتند از رضی، وفی، صابر و فاضل و مشهورترین لقبش رضا میباشد. (3)
کنیه خاص امام رضا(علیه السلام) «ابومحمد» است. (4)دربارهْ مشهورترین لقب آن حضرت یعنی «رضا» برخی از مورخان این لقب را برگزیده مأمون برای آن امام میدانند و معتقدند در پی پذیرش ولایتعهدی، امام رضا(علیه السلام) از سوی مأمون، به این لقب، ملقب شده است. طبری، ابن اثیر و ابن کثیر ضمن نقل حوادث سال 201 هجری چنین گفتهاند که در این سال مأمون علی بن موسی بن جعفر(علیه السلام) را ولیعهد و خلیفه بعد از خود قرار داد و امام رضا(علیه السلام) را «الرَّضا مِن آلِ محمد(صلی الله علیه و آله)» نامید. (5)از سوی دیگر مرحوم صدوق از سلیمان بن ابیحفص مروزی نقل میکند که موسی بن جعفر(علیه السلام) فرزندش را به این نام «رضا» میخواند و توصیه میفرمود: شما نیز او را به این نام بخوانید. (6)
در روایت دیگری از بزنطی آمده است: به ابیجعفر محمد بن علی بن موسی «امام جواد(علیه السلام)» گفتم گروهی از مخالفان میپندارند که مأمون لقب «رضا» را برای پدرتان قرار داده است، زیرا او ولایتعهدی خلیفه را پذیرفته و بدان خشنود شده است. حضرت فرمود: به خدا سوگند، دروغ
1) (1) . اعلام الوری، ج2، ص41 و الارشاد، ج2، ص247.
2) (2) . عیون اخبار الرضا، ج1، ص17 و اعلام الوری، ج2، ص40.
3) (3) . کشف الغمة، ج3، ص336.
4) (4) . دلائل الامامة، ص347.
5) (5) . تاریخ طبری، ج5، ص138؛ البدایة و نهایة، ج7، ص306 و الکامل فی التاریخ، ج4، ص162.
6) (6) . عیون اخبار الرضا، ج1، ص12 و بحارالانوار، ج2، ص7.
میگویند و نسبت ناروا میدهند؛ بلکه خداوند پدرم را رضا نامید؛ زیرا خدایش در آسمان از او راضی و پیامبر و ائمه در زمین از او خشنود هستند. راوی از امام جواد(علیه السلام) میپرسد: مگر این ویژگی پدرتان نیز نبوده است؟ امام(علیه السلام) فرمود: چرا، ولی پدرم را مشخصهای، از اجدادمان متمایز ساخته بود؛ اینکه مخالفان نیز همچون موافقان از او راضی بودند. از این رو تنها او «رضا» نامیده شده است. (1)
احتمال دارد که این لقب برگزیده مأمون برای امام رضا(علیه السلام) باشد؛ زیرا کسانی که وارد دستگاه خلافت عباسی میشدند و در منصبهای بالا قرار میگرفتند، دستگاه خلافت القاب خاصی به آنها اعطا میکرد از سوی دیگر این دو روایت که در عیون اخبار الرضا آمده، از نظر متن همخوانی ندارند.
دربارهْ امام رضا(علیه السلام) به دلیل اینکه ایشان یکی از پیشوایان شیعیان دوازده امامی میباشد، کارهای تحقیقی بسیاری انجام گرفته که در اینجا به برخی از جوانب زندگی آن حضرت اشاره میشود.
امام رضا(علیه السلام) پس از شهادت پدر، با جریان منحرف واقفیه روبهرو شد. گروهی از اصحاب امام کاظم(علیه السلام) ادعا کردند که امام موسی بن جعفر(علیه السلام) زنده است و روزی میخورد و او قائم آل محمد(صلی الله علیه و آله) است و غیبت او همچون غیبت موسی بن عمران از قومش میباشد و نتیجه این فکر، باعث توقف امامت بر موسی بن جعفر(علیه السلام) و عدم انتقال آن به فرزندش امام ر ضا(علیه السلام) گردید. (2)
باید به این نکته توجه داشت که امام کاظم(علیه السلام)، امام بعد از خود را معرفی کرده بود. داوود بن کثیر رقّی میگوید: به موسی بن جعفر(علیه السلام) عرض کردم: من اکنون پیر شدهام و آن نیروی گذشته را ندارم، چه بسا نتوانم مثل گذشته به دیدار شما نائل آیم؛ ما را از امام پس از خود آگاه نمایید. امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود: امام پس از من، فرزندم علی است. (1)
شیخ طوسی از حسن بن حسن روایتی را بدین مضمون نقل میکند: به ابوالحسن موسی(علیه السلام) عرض کردم پرسشی دارم؛ فرمود: بپرس از امام خود. گفتم چه کسی را در نظر داری؟ زیرا من امامی جز شما نمیشناسم. فرمود: فرزندم علی را، که کنیه خود را به او بخشیدهام. گفتم سرورم! مرا از آتش برهان؛ زیرا ابوعبدالله(علیه السلام) فرموه است: شما قائم به این امر هستید. فرمود: آیا من قائم نبودهام؟ سپس فرمود: ای حسن! هر امامی که در میان امت قائم و زنده است، قائم آن امت است و چون در گذشت، جانشین او قائم و حجت است، تا اینکه از آنها غایب شود. بنابراین ما همه قائم هستیم و تو تمام آنچه را میان خود و من داری، به سوی فرزندم علی بازگردان. خدا این امر را برای وی مقرر کرده است. (2)
این روایت نشان میدهد که پیش از وفات امام کاظم(علیه السلام) نیز پدیده وقف وجود داشته و آنان برداشت نادرستی از بعضی روایات مبهم داشتهاند و در این روایت، امام(علیه السلام) مسئله را برای آنان توضیح میدهد.
اندیشهْ وقف را برخی از بزرگان اصحاب امام موسی بن جعفر(علیه السلام)،
مانند علی بن ابیحمزه بطائنی و زیاد بن مروان قندی و عثمان بن عیسی رواسی رواج دادهاند. رهبران واقفیه و طراحان این اندیشه، در زمان حیات امام هفتم(علیه السلام) از کارگزاران امام بوده و خزانهداری اموال را بر عهده داشتند. (1)هنگام رحلت امام کاظم(علیه السلام) سرمایه بسیاری نزد آنان بود. برای نمونه ابیحمزه بطائنی سی هزار دینار، زیاد بن مروان قندی هفتاد هزار دینار و عثمان بن عیسی رواسی نیز سی هزار دینار در اختیار داشتند. (2)
امام کاظم(علیه السلام) همه امور را برای دوران پس از حیات خود، به فرزندش علی بن موسی الرضا(علیه السلام) تفویض کرده بود، ولی خزانهداران چارهای اندیشیدند، تا از واگذاری اموال بر جا مانده به ولی امر یعنی امام رضا(علیه السلام) خودداری کنند. از این رو چنین وانمود کردند که امام کاظم(علیه السلام) نمرده است؛ بلکه او زنده و قائم آل محمد(صلی الله علیه و آله) است (3)و بدین شکل تمایلات نفسانی و انگیزههای شیطانی، آنها را از تسلیم اموال به امام رضا(علیه السلام) باز داشت.
از احمد بن حمّاد روایت شده است که گفت: یکی از کارگزاران امام(علیه السلام) عثمان بن عیسی در مصر بود و اموال بسیاری از جمله شش کنیز را در اختیار داشت. ابوالحسن الرّضا(علیه السلام) درباره کنیزکان و اموال به او پیغام فرستاد. عثمان در پاسخ نوشت، که پدرت نمرده است. امام(علیه السلام) به او پاسخ داد که او مرده و میراث او را قسمت کردهایم و در صحت خبر مرگ او تردیدی نیست و بر عثمان اقامه حجت فرمود. عثمان در
جواب نوشت: اگر پدر تو نمرده، تو را در این اموال حقی نیست و اگر چنانکه میگویی مرده است، او به من دستوری نداده که چیزی از این اموال را به تو بدهم و کنیزکان را نیز آزاد نمودهام. (1)
شیخ طوسی نیز روایتی بدین مضمون نقل میکند. عثمان بن عیسی در جواب نامه امام رضا(علیه السلام) نوشت: پدر تو نمرده و او زنده و پاینده است و هر کس بگوید مرده، یاوه گفته است. (2)
بیشک انگیزه اصلی برخی از واقفیان، همان انگیزه مالی بوده، زیرا خود آنان نیز از زبان امام کاظم(علیه السلام) روایاتی را نقل میکنند که آن حضرت فرزندش علی را به عنوان امام بعد از خود معرفی میکند.
از زیاد بن مروان قندی روایت شده که گفته است: بر ابوابراهیم(علیه السلام) وارد شدم و فرزندش علی(علیه السلام) نزد او بود. ابوابراهیم(علیه السلام) فرمود: ای زیاد! این، نامهاش نامهْ من، سخنش سخن من و فرستاده او فرستاده من است و سخن حق همان است که میگوید. (3)
احمد بن محمد المیثمی که واقفی مذهب است، از محمد بن اسماعیل بن فضل هاشمی روایت میکند که گفته است: بر ابوالحسن موسی بن جعفر(علیه السلام) وارد شدم؛ آن حضرت به شدت ناراحت بود. عرض کردم: اگر آنچه را که از خدا میخواهیم پیش نیاورد، اتفاق افتد، به چه کسی باید مراجعه کنیم؟ فرمود: به فرزندم علی، که نامهاش نامهْ من است و او وصی پس از من و جانشینم میباشد. (4)
یکی از انگیزههای مأمون از آوردن امام رضا(علیه السلام) به خراسان و ولیعهد قرار دادن ایشان، دوری جستن از درگیری با علویان بود. علویان اعتقاد داشتند که عباسیان خلافت را به ناحق تصاحب کردهاند. در شورشها و قیامهای علویان نیز شعار آنها همین بود؛ چنانکه عباسیان نیز در نهضت ضد اموی همین شعار را میدادند. مأمون در صدد برآمد تا این عقیده را که گاه علویان را به شورش بر ضد حکومت ترغیب میکرد، چارهجویی کند. او از قیام محمد بن ابراهیم حسینی معروف به «ابن طباطبا علوی»، دردسر و رنج فراوان برده بود؛ زیرا این قیام ده ماه طول کشید و تعدادی زیادی از یاران خلیفه کشته شدند. (1)
در این قیام بزرگ چند تن از برادران امام رضا(علیه السلام) شرکت داشتند. ابراهیم بن موسی از جانب رهبر قیام به ولایت یمن منصوب شد. او بدانجا رفت و یمن را از سلطه عباسیان خارج کرد. (2)زید بن موسی به ولایت اهواز منصوب شد و در مسیر خود، بصره را از چنگ عباسیان خارج کرد. (3)اسماعیل بن موسی به ولایت فارس گمارده شد و طبق گزارش کشی، احمد بن موسی نیز در قیام محمد بن ابراهیم شرکت داشته است. (4)
هسته اصلی این قیام بزرگ که ده ماه طول کشید، در کوفه بود، اما
بازتاب آن، چنان بود که قیامهای دیگری را نیز در سرزمینهای دیگر به دنبال داشت. نفوذ زیاد علویان در مناطق مختلف و هدایت و ارشاد مردم بهدست آنان اعلام بیزاری از حکومت عباسیان را در پیداشت. آنان در اهواز، واسط، یمن، بصره و مکه نفوذ تام یافتند؛ بهگونهای که توانستند این مناطق را تحت کنترل خود درآورده، دامنه فتوحات خود را روز به روز بیشتر کنند.
طرفداران علویان چنان فزونی یافتند که مردم شام و جزیره به محمد بن محمد بن زید نامه نوشتند که ما چشم به راه تو هستیم تا تو را اطاعت کنیم. (1)
این قیام، حکومت عباسی را لرزاند و جبهههای مختلفی در شهرهای متعدد ایجاد کرد؛ که در مدت مبارزه، پیوسته حکومت عباسی را به زانو در آورد. از این رو میتوان این قیام را بزرگترین قیام علیه حکومت عباسی دانست؛ چه آن که بیشترین نیروی خود را برای نابودی این حکومت به کار گرفت. (2)
در روزگار مأمون، حسین بن حسن بن علی بن حسین بن علی(علیه السلام) معروف به «ابن افطس» در مدینه قیام کرد. وی در آغاز به سوی ابن طباطبا دعوت مینمود، اما وقتی ابن طباطبا وفات یافت، افراد را به امامت خویش فرا میخواند. وی به سوی مکه رفت و هنگامی که مردم در منی بودند، به آنها پیوست. سپس امیر حاج منصوب از سوی
مأمون، داود بن عیسی بن موسی هاشمی فرار کرد و مردم به سوی عرفه رفتند و بدون اینکه کسی از فرزندان عباسی با ایشان باشد، به سوی مزدلفه رفتند. او با مردم آنجا که امام جماعت نداشتند، نماز خواند و آنگاه به سوی منی رفت و قربانی کرد و وارد مکه شد و سپس همه پوشش خانه کعبه را کند (1)و به جای آن، دو جامه از ابریشم نازک که ابوالسریا همراه آنان فرستاده بود، بر خانه کعبه پوشانید. روی این پارچه نوشته شده بود: «اصفربن اصفر ابوالسریا» دعوتگر آل محمد، این سفارش را داد برای پوشش خانه حرم خدا و اینکه پوشش ستمگران بنیعباسی را از آن بردارند و از پوشش آنها پاک شود، به سال 199ق. (2)
حسین بن حسن پوشش قبلی کعبه را میان یارانش تقسیم کرد و آنگاه ابن افطس به تعقیب سیاهجامگان که از طرفداران بنیعباسی بودند پرداخت و به خانههای آنان هجوم برد و اموال آنان را مصادره کرد. (3)
محمد بن جعفر الصادق(علیه السلام) در ابتدا به سوی محمد بن ابراهیم طباطبا دعوت مینمود، اما وقتی او وفات یافت، دعوت خویش را آشکار کرد و خود را امیر مؤمنان نامید. وی به سبب جمال و کمالی که داشت «دیباج» نیز نامیده میشد. (4)
ابوالفرج اصفهانی درباره چگونگی بیعت با محمد بن جعفر طالبی
مینویسد: در روزگار ابوالسریا مردی نامهای نوشت که در آن به فاطمه(علیها السلام) دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و همه خاندان آن حضرت دشنام داده بود. محمد بن جعفر الصادق(علیه السلام) مردی گوشهنشین بود که در امور سیاسی دخالت نمیکرد. طالبیین نامه را نزد او آورده و برای او خواندند. محمد به آنها جوابی نداد و از جا برخاست و به خانه رفت و هنگامی که بیرون آمد، زره پوشیده و شمشیر به گردن آویخته بود و مردم را به سوی خود میخواند و چنین گفت: خدا میداند من از کسانی نبودم که دست به قیام بزنم، ولی امروز از آتش میسوزم. (1)
گروه طالبیین با محمد بن جعفر الصادق(علیه السلام) همراه شدند و به جنگ هارون بن مسیب در مکه رفتند و در میان آنها حسین بن حسن افطس و محمد بن سلیمان و محمد بن حسن، معروف به «سلیق» و علی بن حسین بن زید و علی بن جعفر بن محمد بودند. جنگ سختی کردند و گروه بسیاری از یاران هارون بن مسیب را کشتند و غلامی خواجه که همراه محمد بن جعفر بود، نیزهای به او زد که بر زمین افتاد. ولی یارانش حمله کردند و او را از میدان جنگ بیرون بردند. آنگاه محمد بن جعفر و همراهانش به کوه ثبر رفتند و مدتی در آنجا ماندند. هارون کسی را به نزد محمد بن جعفر الصادق(علیه السلام) فرستاد تا دست از جنگ بردارد و به همین منظور برادرزاده محمد، علی بن موسی الرضا(علیه السلام) را نیز نزدش فرستاد، ولی او سخنان فرستادگان را نپذیرفت.
سرانجام هارون بن مسیب وی و یارانش را محاصره کرد و چون سه روز گذشت، توشه و آبشان تمام شد. همراهان محمد بن جعفر الصادق(علیه السلام) از دور او پراکنده شدند و او ناچار شد لباس خود را تغییر
1) (1) . مقاتل الطالبیین، ص539 و امام رضا و ایران، ص99.
داده و ردا و نعلین پوشیده، خود را به هارون بن مسیب برساند و از او برای خود و یارانش امان بخواهد و او امانش داد. (1)
امام رضا(علیه السلام) انقلابهای علویان را نه کاملاً تأیید میفرمود و نه آنها را رد میکرد. این نهضتها از آن روی که برای آگاهی بخشیدن به تودهها برای مخالفت با خلفا و رژیمهای ستمگر بود، مورد تأیید ضمنی امام بود، اما دیدگاههای امام با سران این نهضتها تفاوت داشت. برای مثال امام در مورد نهضت برادرش زید، اصل قیام او را رد نمیکرد، بلکه با شیوه نادرست او مخالف بود و آن را نکوهش میکرد. حضرت با نهضت ابوالسریا نیز همکاری نکرد؛ زیرا شکست آن را پیشبینی میکرد و از همین رو نمیخواست در شورشی بیسرانجام مشارکت کند. (2)
شیخ صدوق از امام رضا(علیه السلام) دربارهْ قیام ابن طباطبا گزارشی را به این مضمون نقل میکند:
از محمد بن اثرم که در زمان ابوالسریا از جانب محمد بن سلیمان علوی سردسته نگهبانان مدینه بود، نقل شده که گفته است: همه افراد خاندان ابن طباطبا و دیگر مردم قریش به گرد او آمدند و به او گفتند: خوب است به ابوالحسن پیغام فرستی که به جمع ما درآید؛ زیرا دعوت ما یکی است. سلیمان به من گفت: به سوی او برو و سلام برسان و بگو: افراد خاندان تو گرد هم آمدهاند و دوست دارند که تو هم کنار آنها
باشی؛ اگر مصلحت میدانی، قدم رنجه فرما. محمد بن اثرم میگوید: من نزد آن حضرت آمدم و او در الحمراء بود و سلام و پیام را به او رساندم. آن حضرت فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو پس از بیست روز نزد تو خواهم آمد. راوی محمد بن جعفر گوید: آمدم و پاسخ آن حضرت را ابلاغ کردم. چند روزی درنگ کردیم و چون روز هجدهم شد، ورقا فرمانده جلودی وارد شد. من از مدینه خارج و به جانب صورین فرار کردم. در آن هنگام ناگهان کسی مرا آواز داد ای اثرم! چون روی به جانب او کردم، دیدم ابوالحسن(علیه السلام) است و میفرماید: بیست روز گذشته است یا نه؟! (1)
امامان(علیهم السلام) جنبشهای علویان را وسیلهای برای بیداری وجدان عمومی و قیام آنها بر ضد نظام ستمگر حاکم میدانستند؛ چنانکه از امام کاظم(علیه السلام) نقل شده هنگامی که پسرعمّش حسین بن علی معروف به «قتیل فخ» برای تودیع نزد آن حضرت آمد، امام(علیه السلام) به او فرمود: ای پسرعم! تو کشته میشوی؛ پس ضربه را محکم فرود بیاور؛ زیرا این گروه فاسقند و به ایمان تظاهر میکنند و شرک خود را پنهان میدارند و (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ) ؛ پاداش شهیدان را برای تو و یارانت از خدامیخواهم. (2)
با این حال امامان(علیه السلام) بسیاری از قیامها را تأیید نمیکردند؛ زیرا شکست این قیامها را حتمی میدانستند. دیگر اینکه برخی از این حرکتها با اهداف ائمه(علیهم السلام) سازگاری نداشت. امام رضا(علیه السلام) هم برای حفظ مصالح تشیع، از تأیید علنی نهضتهای علوی خودداری مینمود.
به همین سبب در قیام کوبنده محمد بن ابراهیم شرکت نکردند؛ زیرا آن حضرت شکست این حرکت را پیشبینی مینمود و سران نهضت را صادق نمیدانست؛ چنانکه طبری و دیگران گزارش کردهاند ابوالسریا وقتی دید قیام به مرحلهای حساس رسیده و پیروزی نزدیک است، ابن طباطبا رهبر قیام را مسموم کرد و از میان برداشت. (1)
در اواخر سال 200هجری بنابر فرمان مأمون، امام رضا(علیه السلام) را از راه بصره، خرمشهر، بهبهان، فارسی، ابرقو، طبس، نیشابور و سرخس به مرو بردند. (2)
مأمون ابتدا پیشنهاد واگذاری خلافت را به امام رضا(علیه السلام) داد. شیخ صدوق گفتوگوی میان حضرت و مأمون را چنین آورده: مأمون به حضرت رضا(علیه السلام) گفت: ای فرزند رسول خدا! من مقام علمی و فضل و بیاعتنایی شما به دنیا و پارسایی و ترس از خدا و ورع و عبادت تو را شناختم و تو را به خلافت سزاوارتر از خویش تشخیص دادم. حضرت فرمود: به بندگی پروردگار خود افتخار میکنم و به زهد و بیرغبتی به دنیا، نجات و خلاص خود را از شرّ دنیا میطلبم. با ورع و دوری از محرمات الهی، امیدوار رسیدن به سعادت و فائز شدن به درجات قرب به درگاه اویم و با تواضع و فروتنی در این دنیا آرزوی مقام بلند را به نزد پروردگار خود دارم. مأمون گفت: من در نظر دارم خود را از خلافت خلع کنم و این مقام را به تو بسپارم و با تو بیعت کنم. حضرت در پاسخ او فرمود: اگر این خلافت از آن توست، پس خدا برای تو قرار داده و
جایز نیست که لباس و خلعتی را که خداوند به قامت تو پوشانده، از تن بیرون کنی و به غیر خود بپوشانی و به دیگری واگذار نمایی و اگر این مقام از آن تو نیست، پس حق اینکه چیزی را که از تو نیست، به من واگذاری، نداری. مأمون گفت: ای فرزند پیغمبر! ناچاری از اینکه این پیشنهاد را بپذیری و این فرمان را قبول کنی. حضرت فرمود: این امر را هیچگاه از روی میل و رغبت نمیپذیرم. بدین ترتیب مأمون در این موضوع پی در پی تا چند روز اصرار میورزید و پافشاری مینمود، تا اینکه از آن مأیوس شد. مأمون سپس پیشنهاد ولایتعهدی را به امام رضا(علیه السلام) داد، ولی امام(علیه السلام) دو بار امتناع ورزید. مأمون به خشم آمد و امام رضا(علیه السلام)را تهدید به قتل کرد. امام(علیه السلام) ناچار به پذیرش ولایتعهدی شد، اما به مأمون گفت که آن را با شرایطی میپذیرم. مأمون گفت: بنویسید. آن حضرت چنین نوشت: «من ولایتعهدی را به شرطی میپذیرم که هیچ امر و نهی نکنم؛ هیچ قضاوتی ننمایم؛ هیچ چیزی را تغییر ندهم؛ کسی را به کاری نصب نکنم؛ کسی را عزل نکنم و رسومی را که معمول است نقض نکنم و مرا از این امور معاف کنی. مأمون شرایط امام رضا(علیه السلام) را پذیرفت (1)و دستور داد تا مراسم عمومی بیعت در حضور لشکریان و مردم انجام گیرد و از امام رضا(علیه السلام) تقاضا نمود که خطبهای بخواند. امام پذیرفت و فرمود: «ما را به واسطه رسولالله(صلی الله علیه و آله) بر شما حقی است و شما را نیز به خاطر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر ما حقی است؛ هرگاه شما حق ما را پرداختید، بر ما نیز واجب است تا حق شما را بپردازیم». (2)
امام رضا(علیه السلام) در سال 201 هجری مجبور به پذیرش ولایتعهدی گردید، اما مأمون در نیت خود صادق نبود. او برای پیشبرد اهداف خود، امام(علیه السلام) را مجبور به پذیرش ولایتعهدی نمود. مسئله ولایتعهدی برای مأمون، در واقع ابزاری برای تحکیم پایههای خلافت بود. او در این کار دو هدف را در نظر داشت: یکی آرام کردن قیام علویان و دیگری کنترل و تحت نظر قرار دادن امام رضا(علیه السلام) تا خطری بالقوه را که از ناحیه حضرت احساس میکرد، دفع کند. علاوه بر موارد فوق، اهداف مأمون از ولایتعهدی را میتوان اینگونه بیان نمود:
الف) بر قراری پیوند میان علویان و عباسیان
خلفای پیش از مأمون، بهویژه منصور و هارون با قدرت تمام در برابر علویان از خود خشونت نشان دادند. در قیام حسین صاحب فخّ بیش از یکصد تن از علویان را به فجیعترین وضع به شهادت رساندند و سرهای بریده علویان را نزد موسی الهادی بردند. (1)اما این سیاست بعد از مأمون تغییر یافت؛ بهگونهای که حتی بر رهبران شورشها علیه حکومت بنیعباس مانند زید بن موسی و ابراهیم بن موسی سخت نگرفت و آنان را مورد عفو قرار داد. (2)
دکتر رفاعی در اینباره میگوید: هر دولت جدیدی در آغاز تلاش میکند تا از مردم کسب اعتماد کند و با دوری جستن از خشونت، در جهت بهدست آوردن دلها گام بردارد و بدین وسیله پایههای قدرت و حکومت خود را مستحکم سازد. (3)
وی میافزاید: «مأمون همین سیاست را دستورالعمل حکومت خود ساخت و هیچ بعید نمینماید که یکی از اهدافش در انتقال امام از مدینه به خراسان، اجرای همین سیاست باشد؛ چنانکه برای جلب اعتماد علویان حاضر شد تا دو دختر خود را به ازدواج دو شخصیت بزرگ این خاندان درآورد و با وصلت امام رضا(علیه السلام) و امام جواد(علیه السلام) نهایت علاقه خود را به ایشان ابراز دارد. (1)
ب) مشروعیت بخشیدن به حکومت عباسی
هدف مأمون از تحمیل ولایتعهدی بر امام رضا(علیه السلام) مشروعیت بخشیدن به حکومت خویش بود و از سوی دیگر میخواست از علویان اعتراف بگیرد که حکومت عباسیان از مشروعیت برخوردار است. این موضوع را مأمون به صراحت گفته بود: «ما او را ولیعهد خود قرار دادیم تا به ملک و خلافت ما اعتراف کند...» (2)گرچه عدم دخالت امام(علیه السلام) در امور مملکتی، تا حدودی این نقشهْ مأمون را نقش بر آب میکرد و از اهمیت آن میکاست.
ج) متهم نمودن امام به ریاستطلبی
مأمون در واقع میخواست بدین شکل امام(علیه السلام) را در بین مردم بدنام کند. حضرت به مأمون گفت: من میدانم تو چه میخواهی! مأمون پرسید چه میخواهم؟ حضرت فرمود: تو میخواهی که مردم بگویند علی بن موسی به دنیا بیرغبت نیست، بلکه این دنیاست که به او بیرغبت است. مگر نمیبینید که چگونه از روی طمع، ولایتعهدی را پذیرفت. (3)
از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) که مادر وی را امولد دانستهاند. او تنها یک فرزند به نام جعفر داشته است و برخی منابع نیز دو فرزند برای او نوشتهاند (جعفر و عیسی). (1)ازتاریخ ولادت و وفات او چیزی در تاریخ ثبت نشده است.
تاریخ ولادت و وفات او مانند سایر فرزندان امام موسی کاظم(علیه السلام) مشخص نیست. شرح حال مختصری از قاسم در دست است و اطلاعات چندانی درباره او در کتب تاریخی و رجالی و تراجم بهدست نمیآید.
از روایت کلینی چنین برمیآید که امام کاظم(علیه السلام) علاقه بسیاری به قاسم داشته بهسبب فضیلتها و صفات برجستهای که در وی بود، او را میستود. یزید بن سلیط میگوید: از امام موسی کاظم(علیه السلام) درخواست کردم تا امام پس از خود را تعیین کند؛ فرمود: ای اباعماره! به تو خبر دهم که من از منزل بیرون رفتم و به فلان پسرم وصیت کردم و در ظاهر، پسران دیگرم را نیز با او شریک کردم، ولی در باطن تنها به او وصیت کردم. اگر کار به دست من بود، امامت را به پسرم قاسم میدادم که او را دوست دارم و نسبت به او مهربانم؛ ولی اختیار با خدای عزوجلّ است؛ هرکجا خواهد قرار دهد. (2)
این روایت، مقام و منزلت قاسم را نزد پدر بزرگوارش امام کاظم(علیه السلام) نشان میدهد و در جاهای مختلف او را مورد توجه خود قرار داده است. حضرت در مدینه زمینی را وقف نمود و اجرای وقفنامه را بر عهده چند نفر از فرزندانش گذاشت که قاسم بن موسی(علیه السلام) از جمله آنها بود.
این وقفنامه را ابن بابویه قمی بهطور کامل آورده است. در قسمتی از آن چنین آمده است: این چیزی است که موسی بن جعفر(علیه السلام) وقف میکند. وقف میکند زمینی را در مکان فلان و اجرای وقفنامه بر عهده علی و ابراهیم است. اگر یکی از این دو نفر از بین رفت، قاسم با آن که باقی مانده، شریک میشود و اگر یکی از آن دو نفر از بین رفت، اسماعیل با باقی مانده آن دو نفر در اجرای وقفنامه شریک میشود و اگر از آن دو نفر باقی مانده، یکی از بین رفت، عباس با باقیمانده از آن دو نفر در اجرای وقفنامه داخل میشود. (1)
امام کاظم(علیه السلام) محبت خود را نسبت به قاسم ابراز نمیداشت، مگر به سبب آنکه او را بهترین پسران خود در تقوا، پارسایی و دینداری میدید. نشانههای بزرگداشت وی این است که او را برای اجرای بعضی کارهای مهم فرا میخواند و روایت زیر بیانگر این مهم است: سلیمان جعفری روایت کرده است که ابوالحسن(علیه السلام) به پسرش قاسم فرمود: پسرم! برخیز و برو بر بالین برادرت سوره صافات را تا به آخر قرائت کن. قاسم شروع به خواندن سوره صافات کرد همین که به آیه شریفه (فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ
1) (1) . «هذا ما تصدق به موسی بن جعفر(علیه السلام) تصدق بارضه فی مکان کذا وکذا... وجعل صدقته هذاه إلی علی وابراهیم فان انقرض احدهما دخل القاسم مع الباقی، فإن انقرضاحدهما، دخل اسماعیل مع الباقی منهما، فإن انقرض احدهما، دخل العباس مع الباقی منهما...» من لایحضره الفقیه، ج4، ص225و226 و عیون اخبار الرضا(علیه السلام) ج1،ص31.
خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِینٍ لازِبٍ ). 1 رسید، آن جوان آخرین نفس را کشید و درگذشت و مردم شروع به تجهیز وی کردند، یعقوب بن جعفر رو به امام(علیه السلام) کرد و گفت: ما دیده بودیم که بر بالین محتضر، سوره «یس» قرائت میکنند اما شما دستور دادید سوره صافات را بخوانند! امام فرمود: این سوره مبارکه هرگز نزد کسی که دچار سختی جان کندن است خوانده نمیشود، مگر اینکه خداوند بهزودی او را آسوده میکند. (1)
وقتی هارون در جستوجوی علویان و قتل و نابودی آنان برآمد، قاسم مخفیانه از مدینه خارج شد؛ درحالیکه نامش را به کسی نمیگفت تا او را نشناسند. سرانجام به محلی در عراق به نام «سوری» رسید و در آنجا ساکن شد. غریب و دور از دیار و درحالیکه بیمناک بود، نسب خود را پنهان میداشت تا کسی او را نشناسند. درباره وضع او در این سرزمین چیزی ثبت نشده است.
قاسم بن موسی(علیه السلام) مدت کوتاهی از عمر خود را در «سوری» گذراند؛ درحالیکه رنج تنهایی از یک سو و ترس از خفقان حکومت هارون از سوی دیگر، او را در غم و اندوه فرو برده بود. از سویی نیز
1) (2) . «... عن سلیمان الجعفری قال: رأیت ابالحسن یقول لابنه القاسم: قم یا بُنّی فاقرأ عند رأس اخیک «والصافات صفاً» حتی تستتمها، فقرأ فلما بلغ «اشد خلقا أم من خلقنا» قضی الفتی، فلما سجّی وخرجوا أقبل علیه یعقوب بن جعفر، فقال له: کنا نعهد المیت اذ انزل به، یقرأ عنده «یس والقرآن الحکیم» وصرت تأمرنا بالصفات، فقال: یا بنی لم یقرأ عبد مکروب من موت قطّ الا عجل الله راحته». فروع الکافی، ج3، ص126.
مصایب سهمگینی که بر خانوادهاش وارد آمده بود، به خاطرش میآمد و او را آزار میداد. با اینکه نوجوان بود، خود را در در آستانه مرگ میدید. وقتی احساس کرد که مرگ حتمی است و باید به دیدار پروردگار بشتابد، خود را تسلیم کرد و دیگر آنچه که از آن میترسید، از میان رفت. پس از شهادتش، مسلمانان منطقه، پیکر پاک او را دفن کردند. (1)
همانگونه که بیان شد، قاسم مورد توجه امام کاظم(علیه السلام) بود و او را بسیار دوست میداشت. دوست داشتن امام معصوم(علیه السلام) بیانگر قدر و منزلت قاسم است؛ زیرا امام معصوم(علیه السلام) کسی را بیسبب دوست نمیدارد. باید چیزی در وجود کسی باشد تا مورد توجه قرار گیرد. قاسم هم که محبوب پدر بود، وجودش پر از فضایل انسانی بود و بنده مقرب درگاه پروردگار. از این رو زیارت او سفارش شده است.
سید بن طاووس نوشته است: زیارت مرقد پاک آن بزرگوار مستحب است و آن را نظیر زیارت قبر حضرت عباس بن علی(علیه السلام) و زیارت علی اکبر، فرزند امام حسین(علیه السلام) شمرده و در کتاب مصباح زائر زیارتنامهای ذکر نموده که با آن، فرزندان ائمه(علیهم السلام) زیارت شوند. (2)
بارگاه قاسم در «سوری» (3)واقع است. این بارگاه امروزه به ناحیه قاسمیه
معروف شده و در یکی از نواحی هاشمیه، در اطراف دیوار بابل (حلّه قدیم) میباشد. (1)
حموی گوید: مرقد قاسم بن موسی در «شوشه» است و حدود آن را چنین تعیین میکند: در سرزمین بابل پایینتر از حلّه بنیمزید قرار گرفته است و قبر قاسم در آنجاست و در نزدیکی آن، قبر ذی الکفل پیامبر میباشد. (2)مجلسی میگوید: قبر قاسم در نزدیکی نجف است. (3)
نتیجه اینکه: قاسم یکی از فرزندان مورد علاقه امام کاظم(علیه السلام) بوده که از مدینه به بغداد مهاجرت کرده و در سرزمین عراق از دنیا رفته و بارگاه او در حله میباشد.
ابوالحسن جعفر بن موسی بن جعفر(علیه السلام) معروف به «خواری» (4)است. تاریخ ولادت و وفات او معلوم نیست. مادر وی را امّولد (کنیز) نوشتهاند و چون بیشتر اوقات ساکن منطقهْ خوار مکه بوده، خود و فرزندانش به «خواریون» و «شجریون» شهرت یافتهاند. شهرت شجریون به این سبب بوده که بیشتر اهل روستای خوار، در اطراف روستا درخت غرس میکردند. (5)از وی 19 فرزند (11پسر و 8 دختر) باقی ماند. (6)وی با حسن و اسماعیل و هارون، از یک مادر بوده است. مقبره وی در خوار مکه قرار دارد. (7)
عباس، یکی از فرزندان امام موسی کاظم(علیه السلام) است. تاریخ ولادت و وفات او معلوم نیست. در کتب تاریخی شرح حال دقیق او ذکر نشده. کتب انساب او را جزو فرزندان امام موسی کاظم(علیه السلام) شمردهاند، ولی شرح حال او را بیان نکردهاند.
زندگی عباس از دو بعد قابل بررسی است:
در زمان مأمون عباسی، علویان قیامهای متعددی بر ضد عباسیان انجام دادند. هدف آنها در این قیامها براندازی حکومت بنیعباس و به دست گرفتن قدرت و حکومت برای خودشان بود. یکی از بزرگترین این قیامها، قیام محمد بن ابراهیم، معروف به «ابن طباطبا» بود که با همراهی ابوالسرایا نزدیک بود حکومت عباسیان را درهم بشکند.
از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ابراهیم و زید نیز در این قیام شرکت داشتند. (1)مأمون برای اینکه خود را از خطر این قیامها نجات دهد و علویان را راضی نگاه دارد، علی بن موسی الرضا(علیه السلام) را به عنوان ولیعهد خود منصوب نمود و آن حضرت را از مدینه به مرو انتقال داد و به پیروان و لشکریانش دستور داد تا لباس سبز بپوشند و لباس سیاه را کنار بگذارند. این دستور او به تمام نقاط کشور اسلامی فرستاده شد. (2)
در چنین وضعیتی بعضی از علویان امیدوار شدند که شاید بعد از
مأمون، حکومت بهدست علویان برسد؛ از این رو بعضی بدشان نمیآمد که برای ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) و خلافت او بعد از مأمون تبلیغ کنند و مردم را به سوی آن فرا بخوانند. عباس بن موسی بن جعفر(علیه السلام) یکی از کسانی بود که مردم را به کسب مقام خلافت توسط برادرش علی بن موسی(علیه السلام) بعد از مأمون فرا میخواند. گزارش این جریان را طبری در تاریخ خود چنین نقل میکند:
به دستور مأمون، حمید بن عبدالحمید، عباس بن موسی را به امارت کوفه منصوب کرد. و به عباس دستور داد تا لباس سبز بر تن کند و مردم را به خلافت مأمون دعوت کند و در پی آن، مردم را به ولایتعهدی علی بن موسی الرضا(علیه السلام) فرا خواند. (1)بسیاری از مردم کوفه دعوت عباس بن موسی را پذیرفتند؛ ولی جماعتی از مردم کوفه از این امر که با مأمون بیعت کنند راضی نبودند؛ از این رو این دسته مخالفت خود را ابراز نمودند و به عباس بن موسی بن جعفر گفتند: اگر برای خلافت مأمون دعوت میکنی و بعد از او برای برادرت، ما به دعوت تو نیاز نداریم؛ ولی اگر برای خود یا یکی از مردان خاندانت یا خودت دعوت میکنی، آن را از تو میپذیریم. عباس در جواب آنها گفت: اول برای مأمون دعوت میکنم و بعد از او برای برادرم علی بن موسیالرضا(علیه السلام). (2)
عباس در این کار خود جدی بود و مردم را به ولایتعهدی برادرش فرا میخواند. طبری گزارش میدهد که او حتی حاضر شد با مخالفان مأمون که در همان زمان در نزدیکی کوفه دست به شورش زده بودند، جنگ کند، اما در جنگ شکست خورد و قتل و غارت در کوفه به راه افتاد.
تعداد زیادی از بزرگان کوفه برای اینکه جلوی قتل و غارت و ناامنی را بگیرند، نزد شورشیان رفتند و اماننامه برای عباس گرفتند و از عباس خواستند تا کوفه را ترک کند؛ عباس نیز مخفیانه کوفه را ترک کرد. (1)
در منابع تاریخی درباره رابطه عباس با امام رضا(علیه السلام) مطلب خاصی دیده نمیشود؛ فقط طبری در تاریخ خود در این مورد گزارش کرده که او از ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) حمایت میکرد و مردم را تشویق مینمود که آن را بپذیرند و میگفت برادرش علی بن موسی الرضا(علیه السلام) بعد از مأمون حکومت را بهدست خواهد گرفت. (2)این گزارش نشان میدهد که عباس نسبت به مقام امام رضا(علیه السلام) ارادت داشته و آن حضرت را یک شخصیت برتر در میان خاندان اهلبیت قبول داشته است.
برخی مثل کلینی و صدوق به عباس دید مثبت ندارند و وثاقت و عدالت او را مردود شمردهاند. این دو روایتی را نقل میکنند که در آن آمده است عباس در مقابل امام رضا(علیه السلام) به دشمنی برخاست و از آن حضرت نزد قاضی مدینه «ابوعمران طلحی» شکایت برد و آن حضرت را به دادگاه کشاند. کلینی وصیت پدرش را درباره امام هشتم چنین نقل میکند: امام کاظم(علیه السلام) در آن وصیت فرزندان خود را ملزم به رعایت و نشکستن وصیت فرموده بود. در قسمتی از وصیتنامه امام هفتم(علیه السلام) چنین آمده است: «و هیچ کسی نرسد که وصیت مرا برخلاف آنچه ذکر کردم و نام بردم ظاهر سازد و منتشر کند. هرکه بدی کند، بر خود کرده و
هرکه نیکی کند، به خود کرده است. پروردگارت به بندگان ستم نمیکند و درود خدا بر محمد و خاندانش باد. هیچ سلطان و شخص دیگری حق ندارد این وصیتنامه را که پائینش را مهر کردهام پاره کند. کسی که چنین کند، لعنت و خشم خدا و لعنت لاعنان و ملائکه و پیامبران و مؤمنان بر او باد و تنها علی حق دارد که وصیتنامه مرا بگشاید.» (1)چون امام هفتم(علیه السلام) از دنیا رفت، عباس بن موسی از علی بن موسی نزد قاضی مدینه شکایت برد.
ابوالحکم گوید: عبدالله بن جعفر از زید بن سلیط چنین روایت کند: ابوعمران طلحی، قاضی مدینه بود. چون موسی بن جعفر(علیه السلام) درگذشت، برادران امام هشتم(علیه السلام) او را به دادگاه طلحی کشاندند، عباس بن موسی به قاضی طلحی گفت: خدا عمرت را زیاد کند و سایهات را مستدام بدارد. در زیر این وصیتنامه گنج وگوهری است و این برادر ما میخواهد آن را از ما پنهان کند و خودش تنها از آن استفاده کند و پدر ما هم (خدایش رحمت کند) همه چیز را به او واگذار کرده و ما را بیچیز گذاشته و اگر من خودداری نمیکردم، در برابر همه مردم به تو خبر مهمی را میگفتم (شاید مقصودش موضوع امامت و جانشینی آن حضرت بوده است). چون او چنین گفت، ابراهیم بن محمد به او حمله کرد و گفت: اگر بگویی، به خدا قسم که خبر تو را تصدیق نمیکنیم از نظر ما مردود خواهی بود و کوچک و بزرگ ما تو را دروغگو خواهیم دانست. پدرت تو را بهتر میشناخت. اگر چیزی در تو بود، پدرت به ظاهر و باطن تو آگاه بود، و تو را به دو دانه خرما هم امین نمیشمرد.
1) (1) . اصول کافی، ج2، ص99.
سپس اسحاق بن جعفر (عموی عباس) بر او حمله برد و دامن او را گرفت و گفت: به راستی که تو، ناتوان و احمقی؛ با آن کاری که دیروز از تو سر زد. (معلوم میشود که او قبلا هم کار نادرستی انجام داده بوده) حاضران به کمک اسحاق برخاستند و عباس را مورد سرزنش قرار دادند. قاضی رو به امام رضا(علیه السلام) نمود و عرض کرد: یا ابالحسن! شما تشریف ببرید تا امروز مورد لعن پدرتان قرار نگیرم. (1)به خدا سوگند که هیچ کس از پدر به فرزندش آشناتر نیست. به خدا قسم پدرت از نظر ما نه سبکسر بود و نه سسترأی.
عباس به قاضی گفت: خدایت اصلاح کند! آن مهر را بردار و نوشته زیرش را بخوان. ابوعمران قاضی گفت: نه، من برنمیدارم. همان لعنتی که امروز از پدرت به من رسید، مرا بس است. عباس گفت: من مهر آن را برمیگیرم. قاضی گفت: تو خود میدانی. عباس مهر را برداشت و دیدند در آن نوشته است: علی وصی پدر است و اختیار با اوست که برادران دیگر را در وصیت داخل کند یا خارج نماید. (2)
به این ترتیب عباس رسوا و خوار شد و این جریان موجب سرافرازی علی بن موسی الرضا(علیه السلام) گردید. در پایین آن وصیتنامه که عباس مهر آن را گشود، نام این گواهان نوشته شده بود:
امام رضا(علیه السلام) به عباس و دیگر برادرانشان فرمودند: «ای برادران من!
میدانم بدهکاری و دیون، شما را بر این کار واداشته است و به غلامش سعید، دستور داد تا بدهکاری برادرانش را معین کند و همه را بپردازد و به ایشان فرمود: به خدا قسم من از همراهی و احسان به شما، تا وقتی که روی این زمین راه میروم، کوتاهی نمیکنم. شما هرچه میخواهید بگویید. عباس گفت: چیزی جز اموال بسیار ما که نزد توست به ما نمیدهی و از اموال ما بیش از این نزد توست. امام(علیه السلام) با منطق حلم، محبت و گذشت فرمود: «هرچه میخواهید بگویید؛ آبروی من آبروی شماست؛ اگر نیکی کنید، نزد خدا پاداش نیکو خواهید داشت و اگر بدی کنید، خداوند بسیار بخشنده و مهربان است. به خدا قسم شما میدانید که من امروز فرزندی ندارم و مرا جز شما وارثی نیست و اگر چیزی از اموال را - به گمان شما - نگاه داشتهام و یا اندوختهام، تنها برای شماست و به شما بازمیگردد. به خدا قسم از روزی که پدرتان درگذشته است، چیزی به دستم نرسیده، مگر آنکه در مصارف آن - همان طور که دیدید - خرج کردم». عباس گفت: «به خدا چنین نیست و خداوند تو را صاحب اختیار ما قرار نداده؛ بلکه او (پدرمان) بر ما حسد برده است...» و سخنی را به زبان آورد که حکایت از بدخویی او میکرد. (1)
امام رضا(علیه السلام) فرمود: «لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. اما ای برادران! بسیار مایلم که شما خوشوقت باشید. بارخدایا! تو خود میدانی که من خیر آنها را میخواهم و به آنان نیکی و صله رحم کرده و مدارا میکنم و شب و روز به فکر امور آنانم. پس به من جزای خیر مرحمت کن. اگر بدم، سزای بد و اگر نیکم، جزای نیکو بده. بارخدایا! آنها و
1) (1) . تنقیح المقال، ج2، ص130.
کارشان را اصلاح کن. شیطان را از ما و از ایشان دور ساز و آنان را بر طاعت خود یاری کن و در رشد و کمال موفق بدار. اما من ای برادران! از دل، خواهان خوشی شما و کوشا برای اصلاح امور شما هستم و خداوند بر آنچه میگویم گواه است».
اما عباس با این همه رفتار نیک امام رضا(علیه السلام) از جا برخاست و با وقاحت و بیشرمی سخنان امام را رد کرد و گفت: من خوب زبان تو را میشناسم و آفتاب تو نزد من رنگی ندارد. (1)
البته صحت و سقم این روایت به بحث و بررسی بیشتری نیاز دارد تا بتوان دربارهْ آن ابراز نظر کرد.
برخی گفتهاند شیخ طوسی در رجال خود، عباس را جزو اصحاب امام کاظم(علیه السلام) شمرده و او را ثقه دانسته است. (2)
خویی و مامقانی نیز این مطلب را تأیید میکنند و میگویند فقط در یک نسخه از رجال شیخ طوسی دیده شده که وی عباس را ثقه شمرده و در سایر نسخ این مطلب را ذکر نکرده است؛ بنابراین وثاقت او ثابت نمیشود. (3)مامقانی روایتی را که کلینی و صدوق نقل میکنند، را پذیرفته و همان روایت را دلیل بر انحراف عباس میداند. (4)
شوشتری نیز آن روایت را پذیرفته و میگوید این روایت، نهایت مذمت را درباره عباس میرساند و سخن شیخ مفید که گفته «هریک از
فرزندان موسی بن جعفر دارای فضل و خصلتهای برترند» شامل عباس نمیشود، و اگر هم بشود، منظور فضیلت دنیوی است، نه دینی؛ زیرا عباس فضیلت دینی ندارد. (1)
لیکن خوئی روایتی را که کلینی و صدوق در مذمت عباس ذکر نمودهاند، نمیپذیرد و آن را رد میکند. وی میگوید گرچه وثاقت عباس به اثبات نرسیده، ولی نمیشود او را با ذکر این روایت، منحرف شمرد؛ زیرا روایتی که کلینی و صدوق نقل میکنند، ضعیف است؛ (2)خوئی به دو دلیل روایت کلینی را رد میکند:
کلینی در جاییکه وصیتنامه امام کاظم(علیه السلام) را نقل میکند، در متن روایت، سعد بن ابیعمران را یکی از شهود نام برده و میگوید امام کاظم(علیه السلام) او را یکی از شهود قرار داده و او زیر وصیتنامه امام(علیه السلام) را امضاء کرده، کلینی میگوید: درحالیکه شیخ طوسی سعد بن ابیعمران را واقفی مذهب میداند، چگونه میشود امام کاظم(علیه السلام) یک آدم واقفی مذهب و منحرف از دین را وصی خود قرار دهد؟!
کلینی احمد بن مهران و ابوالحکم را جزو راویان وصیتنامه امام کاظم(علیه السلام) آورده، درحالیکه احمد بن مهران توثیق نشده و ابوالحکم مجهول است و هویت او برای علمای رجال آشکار نیست.
صدوق همان روایتی را که کلینی در اصول کافی، در مذمت عباس نقل میکند، اندک تغییری از طریق دیگر آورده است.
خویی طریق صدوق را نیز نپذیرفته و آن را رد میکند. صدوق، حسن بن احمد بن ادریس و ابراهیم بن عبدالله را جزو راویان خود آورده؛
درحالیکه خویی هر دو نفر را نزد اصحاب رجال موثق نمیداند. (1)
بنابراین انحراف عباس بن موسی از این روایت ثابت نمیشود. با توجه به ضعیف بودن این روایت، نمیتوان عباس بن موسی را انسانی منحرف از دین برشمرد؛ به چند دلیل:
اگر این روایت صحیح باشد، باید این جریان در منابع تاریخی گزارش شده باشد؛ درحالیکه در هیچ یک از منابع تاریخی و حتی منابع روایی این داستان (مخاصمه عباس با علی بن موسی الرضا) را نمیبینیم.
گزارش طبری نشان میدهد که او به امام رضا(علیه السلام) علاقهمند بوده و خصومتی با آن حضرت نداشته است.
امام کاظم(علیه السلام) زمینی را وقف نمود و اجرای وقفنامه را بر عهده چند تن از فرزندانش (علی، ابراهیم، قاسم، اسماعیل و عباس) گذاشت. این وقفنامه را طوسی و صدوق بهطور کامل آوردهاند که قسمتی از آن چنین است: اختیار این وقفنامه به دست علی و ابراهیم است. اگر یکی از این دو فوت کرد، قاسم به جای او خواهد بود. اگر یکی از این دو فوت کرد، اسماعیل به جای او خواهد بود، و اگر از بین این دو یکی فوت کرد، عباس بهجای او باشد. (2)
اینکه امام کاظم(علیه السلام) او را ناظر براجرای وقفنامه خود نموده، نشان میدهد که مورد توجه امام(علیه السلام) بوده و امام نسبت به او عنایت داشته است.
مجلسی از قول سید مهدی قزوینی محل دفن عباس بن موسی را در صحن کاظمین میداند (2)و همین مطلب را صاحب مشاهد العترة الطاهرة نیز نقل میکند. (3)
بارگاهی نیز در ایران، در شهر بجنورد منسوب به عباس وجود دارد، ولی مدرک معتبری دربارهْ آن در دست نیست. (4)
اسحاق بن موسی بن جعفر، ملقب به «امین» از اصحاب و فرزندان بزرگوار امام هفتم(علیه السلام) است که از پدر و برادرش امام رضا(علیه السلام) روایت میکرده است. او را از اصحاب امام رضا(علیه السلام) نیز شمردهاند. (5)
وی در زمان مأمون با دخترعموی خویش ازدواج کرد. برخی میگویند که بر ضد مأمون قیام کرد، اما بعدها مورد بخشش خلیفه قرار گرفت و از جانب او با مردم مناسک حج بهجا آورد و در سال 240هجری در مدینه درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. آرامگاههای منسوب به ایشان در ساوه، اصطخر و اسفراین قرار دارد، که صحت ندارد. (6)ابینصر بخاری میگوید او در مدینه وفات کرد. (7)
اسحاق بن موسی از راویان مؤثق بهشمار آمده و برقی و طوسی او را جزو اصحاب امام رضا(علیه السلام) شمردهاند. (1)دو روایت از او در منابع روایی ذکر شده است:
اسحاق بن موسی میگوید: برادرم و عمویم از امام صادق(علیه السلام) روایت کردند که فرمود: «سه مجلس است که خداوند آنها را دشمن دارد و عذاب خود را بر اهل آن بفرستد؛ پس با آنان مجالست نکنید. یکی مجلسی که در آن کسی باشد که فتوای دروغ دهد و دیگر مجلسی که ذکر دشمنان ما در آن تازه، ولی ذکر ما در آن کهنه باشد و دیگر مجلسی که مردم را در آن کسی است که از پیروی ما بازمیدارد...». (2)
شیخ طوسی در امالی خود یک روایت نقل میکند که راوی آن اسحاق بن موسی است: اسحاق بن موسی از پدرش و او از جدش و او از محمد بن علی، و او از علی بن الحسین و او از حسین بن علی و او از امیرالمومنین(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: متقین آقا و بزرگوارند؛ فقها رهبران جامعهاند و نشست و برخاست با آنان عبادت است. (3)
در گزارشی آمده است که اسحاق به خراسان آمد و مأمون دختر عم خود را به او تزویج نمود و در خبر دیگری میگوید: اسحاق بن موسی با
1) (1) . رجال البرقی، ص128.
2) (2) . «عن محمد بن مسلم، عن اسحاق بن موسی قال: حدثنی أخی وعمی، عن ابیعبدالله(علیه السلام) قال: ثلاثة مجالس یمقتها الله ویرسل نقمه علی اهلها فلا تقاعدوهم ولا تجالسوهم...» اصول کافی، ج3، ص87 و88.
3) (3) . «حدثنی اسحاق بن موسی عن ابیه، عن جده عن محمد بن علی عن علی بن الحسین(علیه السلام) عن الحسین ابن علی عن امیرالمؤمنین(علیه السلام) قال: قال رسول الله(صلی الله علیه و آله): المتقون سادة والفقهاء قادة والجلوس الیهم عبادة» امالی طوسی، ص351.
امام رضا(علیه السلام) همسفر بود؛ به ساوه که رسید بیمار شد و درگذشت و امام رضا(علیه السلام) او را در همانجا به خاک سپرد. (1)
حسین یکی دیگر از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) است. تاریخ ولادت و وفات او مشخص نیست، اما از روایات به دست میآید که شخصی جلیلالقدر و والامقام بوده است. زندگی او از چند جهت قابل بررسی است:
جایگاه او نزد سه امام: امام کاظم(علیه السلام)، امام رضا(علیه السلام) و امام جواد(علیه السلام).
حسین احادیث بسیاری از پدرانش نقل نموده که در کتب معتبر روایی مثل کافی و من لایحضره الفقیه نقل شده است.
بارگاه حسین، که دستکم چهار مکان برای آن ذکر کردهاند.
آنچه که دلیل بزرگی مقام حسین در نزد امامان(علیه السلام) است، روایتی است که بزنطی نقل کرده که از امام جواد(علیه السلام) پرسیدند: کدام یک از عموهایت نسبت به شما نیکوکارترند؟ فرمود: حسین. وقتی امام رضا(علیه السلام) شنید، فرمود: به خدا سوگند راست گفته است؛ وی نسبت به او از همه نیکوکارتر و خیرخواهتر بود. (2)
این روایت به ما نشان میدهد که امام رضا و امام جواد(علیه السلام) حسین بن موسی را تأیید کردهاند و بر شخصیت و مقام علمی او که از پدرش روایت نقل میکند، هیچ خدشهای نیست.
حسین درباره برادرش امام رضا(علیه السلام) ماجرایی را نقل میکند که از علم امامت امام رضا(علیه السلام) حکایت میکند. میگوید: ما گروهی از جوانهای بنیهاشم در اطراف برادرم ابوالحسن الرضا(علیه السلام) جمع بودیم؛ ناگهان جعفر بن عمر علوی با چهرهْ ژولیده از آنجا عبور کرد. به یکدیگر نگریستیم و به جعفر خندیدیم.
امام رضا(علیه السلام) رو به ما کرد و فرمود: بهزودی او را خواهید دید که دارای ثروت و پیروان زیادی خواهد شد. حسین بن موسی میگوید بیش از یک ماه نگذشته بود که جعفر والی مدینه شد و کارش سروسامان گرفت و با خدم و حشم رفت و آمد میکرد. (1)
صدوق از حسین روایت میکند که گفت: یک روز که هوا کاملاً صاف بود و اثری از ابر در آسمان ظاهر نبود، با ابالحسن الرضا(علیه السلام) به بیابانی رسیدیم؛ به من فرمود: آیا با خود لباسی که شما را از باران حفظ کند برداشتهاید؟ عرض کردم: خیر، چه نیازی داریم؟! هوا که ابری نیست و خبری از آمدن باران نیست. فرمود: اما من با خود آوردهام و به زودی باران شما را خواهد گرفت. حسین گوید: اندکی نرفته بودیم که ابری در آسمان پدید آمد و بر ما باریدن گرفت و همه به فکر خود بودیم و هیچکس از ما باقی نماند، مگر آنکه خیس شده بود. (2)
و میگوید: من و علی بن جعفر در مدینه خدمت امام جواد(علیه السلام) بودیم. مردی از اعراب در آن مجلس نشسته بود؛ پرسید: این جوان کیست؟ و با دست اشاره به امام جواد(علیه السلام) نمود. گفتم: این وصی رسول
خدا(صلی الله علیه و آله) است. گفت: سبحانالله، اکنون رسول خدا دویست سال است که از این جهان رفته، این جوان چگونه میتواند وصی آن حضرت باشد؟! گفتم: این وصی علی بن موسی است و او وصی موسی بن جعفر و جعفربن محمد، وصی محمد بن علی و محمد وصی علی بن الحسین و علی وصی حسین و حسین وصی حسن و حسن وصی امیرالمومنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) است و علی بن ابیطالب وصی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است. (1)
این دو گزارش نشان میدهد که حسین به مسئله امامت اعتقاد داشته و در تبلیغ و دفاع از آن نیز میکوشیده است. همانگونه که اشاره شد امامان معصوم(علیه السلام) با توجه به اعتقاد حسین به امامت و فروتنی او در برابر امام، ازحسین بن موسی به نیکی یاد کردهاند و او را مورد ستایش قرار دادهاند.
حسین بن موسی(علیه السلام) عالمی جلیلالقدر بود. او چندین روایت عالی از پدرش موسی بن جعفر(علیه السلام) نقل کرده که آن روایات در کتب معتبر شیعه مثل کافی، تهذیب الاحکام، ومن لایحضره الفقیه آمده است که به چند نمونهْ آن اشاره میشود:
حسین بن موسی(علیه السلام) از جعفر بن عیسی نقل میکند: در مکه در خدمت امام صادق(علیه السلام) بودیم. امام از عبدالله پسر اعین پرسیدند. گفتم: فوت کرد. فرمود: مرد؟! عرض کردم: بله، فرمود: آیا در کنار قبر او نماز و دعا کردهاید؟ عرض کردم: بله. فرمود: نکردهاید، ولی ما در اینجا برای او دعا میکنیم. سپس دستهای مبارک خود را بلند کرد و از خدای متعال برای او رحمت و آمرزش طلبید.
حسین بن موسی(علیه السلام) از مادرش و مادر احمد بن موسی(علیه السلام) نقل میکند: ما به همراه امام کاظم(علیه السلام) در بیابانی بودیم و مقصدمان بغداد بود. آن حضرت در روز پنجشنبه ما را فرمان داد تا غسل جمعه کنیم؛ زیرا فردا آب کم میشد. آنگاه ما روز پنجشنبه به قصد روز جمعه غسل کردیم.
علی بن محمد عن صالح بن حماد، عن ابراهیم بن عقبه عن الحسین بن موسی(علیه السلام) قال: کان ابوالحسن(علیه السلام) مع رجل عند قبر رسولالله(صلی الله علیه و آله) فنظر الیه وقد اخذ الحناء من یدیه، فقال بعض اهل المدینة: اما ترونا لی هذا کیف اخذ الحناء من یدیه فالتفت الیه فقال له: فیه ما نخبره وما لانخبره ثم التفت الی فقال: انه من اخذ (من) الحناء بعد فراغه من اطلاء النوره من قرنه إلی قدمه أمن من الدواء الثلاثه: الجنون والجذام والبرص.
حسین بن موسی(علیه السلام) گفت: در خدمت پدرم حضرت کاظم(علیه السلام) با مردی
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج1، ص365.
در کنار قبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودم پس به او نگاه کردم و دیدم به دستش حنا زده است. بعضی از مردم مدینه گفتند: مگر نمیبینید که چگونه دست خود را به حنا رنگ کرده است؟! پس امام(علیه السلام) به او توجه فرمود وگفت: آیا میخواهید برای شما خبر دهم از آنچه که نمیدانید؟ پس نظر کرد به سوی ما و فرمود: هر کس بعد از فراغت از نوره حنا بزند در هرجای بدن که مو میروید، از این سه مرض مصون میشود: دیوانگی، خوره و پیسی. (1)
درباره مدفن حسین بن موسی اختلاف است. بعضی مدفن او را در شیراز میدانند و بعضی دیگر کوفه را نام میبرند و بنابر قولی وی در طبس مدفون است.
غیر از (طبس) که به قرن پنجم بازمیگردد، هیچ یک از این ادعاها قدمت تاریخی ندارد و دلیلی قانع کنندهای ارائه نمیدهد. قدیمیترین اقوال که مدفن حسین را در شیراز ذکر میکند، به اوائل قرن هشتم، برمیگردد که صاحب شَدّ الازار، آن را گفته است. و سپس مجلسی و دیگران آن را پذیرفتهاند و بر این اعتقادند که مدفن حسین بن موسی در شیراز است.
الف) شیراز
اولین منبعی که شیراز را مدفن حسین بن موسی ثبت کرده، کتاب شَدّالازار متعلق به قرن هشتم هجری است.
1) (1) . فروع کافی، ج6، ص523.
شَدّالازار آشکار شدن قبر حسین بن موسی را اینگونه گزارش میکند:
قتلغ خان، حاکم شیراز باغی داشت که شبهای جمعه نوری را در آن مشاهده میکنند که در مکانی از باغ میدرخشد. خبر به قتلغ خان میرسد و او پس از مشورت با اهل علم، دستور میدهد تا برای یافتن حقیقت، خاک آن موضع را بردارند. چون زمین را شکافتند، جسدی یافتند که صحیح و سالم و تازه بود؛ درحالیکه نوری از چهره صاحب جسد ساطع بود و در یک دست صاحب جسد، قرآن و در دست دیگرش شمشیری قرار داشت.
از نشانههای روشن و دلایل محکم دریافتند که آن جسد شریف متعلق به سید علاءالدین حسین بن موسی کاظم(علیه السلام) است. آنگاه قتلغخان دستور داد تا گنبد و بارگاهی بر مرقد مطهرش بسازند. (1)
مجلسی در بحار مینویسد: «بعضی نوشتهاند که علاءالدین حسین بن موسی را درحال ورود به این باغ شناختند و فهمیدند که او از بنیهاشم است، پس او را کشتند. بعد از مدتها آن باغ خراب شد و آثار آن از بین رفت و تنها تلی از خاک باقی ماند تا اینکه در دوران صفویه قبر این بزرگوار را از علامات یاد شده شناختند». (2)
فرصت الدوله نیز در آثار العجم میگوید: «بنابر آنچه فقیر تتبع یافتم، این است که آن بزرگوار در باغ قتلغخان تشریف برده و او را شناختند و شهیدش نمودند». (3)
یکم: بررسی گزارشی ملک الکتاب شیرازی
ملک الکتاب شیرازی در ریاض الانساب درباره آمدن حسین بن موسی به شیراز و جریان شهادت او و آشکار شدن مرقد حسین چنین آورده است:
«سید علاءالدین حسین بن موسی بن جعفر(علیه السلام) برادر کوچکتر احمد بن موسی است. به سن سیزده سالگی، بوده که بعد از تفرقه امامزادگان در شیراز، در محله باغ قتلغخان افتاد. در آن محله شاه را باغی بود. آن بزرگوار به در باغ رسید و از ترس معاندین خود را در آن باغ پنهان ساخت. چون سه روز گذشت، باغبان اطلاغ یافته به جستوجوی او برآمد، تا آنکه آن معصوم را دید که بر نهر آب مشغول گرفتن وضوست؛ پس آن ظالم از عقب آن امامزاده برآمد و بیلی در دست داشت، بر سر آن مظلوم زد، چون حسین این را بدید فرار نمود. باغبان او را تعقیب نمود و چند بیلی دیگر بر او زد و بدن او را پاره پاره نمود و دور انداخت. جمعی از دوستان اهلبیت خبر یافته و در شب قطعات بدن حسین را جمعآوری نموده و دفن نمودند. تا زمان سلطان اتابک که آثار غریبه از آن موضع ظاهر گردید. اتابک گنبدی بر قبر شریفش بنا کرد و به گنبد باغ اشتهار یافت». (1)
دوم: بررسی گزارش ریاض الانساب
خبری را که صاحب ریاض الانساب (ملک الکتاب شیرازی) درباره حسین بن موسی(علیه السلام) نقل میکند، از چند جهت مخدوش به نظر میرسد:
اینکه وی سن حسین بن موسی را تعیین میکند و میگوید وقتی که حسین به شیراز آمد، سیزده سال داشت. با دقت در تاریخ زندانی شدن امام موسی کاظم(علیه السلام) و شهادت آن حضرت، بطلان این گفته
1) (1) . ریاض الانساب، ص154.
صاحب ریاض الانساب برای ما روشن میشود.
مشهور، شهادت امام کاظم(علیه السلام) را در سال 183 و زندانی شدن آن حضرت را سال 179 هجری میداند. بنابراین امام چهار سال آخر عمر خود را در زندان گذرانده و ارتباطی با همسران خود نداشته است. حسین بن موسی بین سالهای 201 تا 203هجری به ایران آمده؛ بنابراین وی بیش از 20سال سن داشته است؛ زیرا آمدن امامزادگان از نسل امام کاظم(علیه السلام) بعد از جریان ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) میباشد، نه قبل از آن.
غیر از امام رضا(علیه السلام) سنّ هیچ یک از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) در تاریخ مشخص نیست و هیچ یک از منابع تاریخی معتبر که شرح احوال فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) را آوردهاند، به سن آنها اشاره نمیکند. اینکه صاحب ریاض الانساب آن را چگونه بهدست آورده، جای تأمل است.
تعدادی از منابع انساب، حسین بن موسی را دارای نسل میدانند و نوشتهاند که وی فرزندانی داشته است. صاحب عمدة الطالب از قول ابن طباطبای نسابه نقل میکند:
«حسین بن موسی دارای نسل بوده و عبدالله و عبیدالله و محمد از نسل او در طبس بودهاند». (1)
ابی الحسن العمری صاحب المجدی نیز میگوید: «حسین بن موسی فرزند داشته، ولی نسل او منقرض گردیده است». (2)
و تهذیب الانساب عبدالله و عبیدالله و محمد را از فرزندان حسین برمیشمرد. (3)صاحب الفخری نیز او را دارای نسل میداند. (4)
بنابراین، خبر ریاض الانساب درست نیست، زیرا کسی نمیتواند در سن سیزده سالگی سه فرزند داشته باشد.
خبری که ریاض الانساب نقل میکند، با خبری که جنید شیرازی در شَدّالازار نقل میکند، تفاوت دارد:
صاحب شَدّالازار میگوید: موقعی که بدن آشکار گردید، صحیح و سالم بود و در یک دستش قرآن و در دست دیگرش شمشیر قرار داشت؛ در حالیکه صاحب ریاض الانساب میگوید: بدن حسین را باغبان قتلغخان، قطعه قطعه نمود.
صاحب ریاض الانساب میگوید که بدن حسین را شیعیان جمع کردند و به خاک سپردند؛ اگر چنین بود، باید مدفن او پیش از قرن هشتم مشهور میشد، نه اینکه در قرن هشتم پیدا شود و قبل از آن هیچ سابقهْ تاریخی نداشته باشد.
سوم: بررسی منابع تحقیقاتی
منابع زمان حاضر درباره حسین بن موسی(علیه السلام) عموما تحت تأثیر حرف سلطان الواعظین شیراز در کتاب شبهای پیشاور قرار گرفتهاند و به آن استناد کردهاند.
وی مدعی شده که حسین بن موسی همراه برادرانش احمد و محمد به شیراز آمد؛ درحالیکه 15هزار نفر از امامزادگان و سادات بنیهاشم و غلامان و سایر شیعیان، آنان را همراهی میکردند و در جنگ با قتلغخان حاکم شیراز شکست خوردند و در خفا زندگی میکردند تا اینکه به مرور زمان به شهادت رسیدند. (1)ولی این خبر در هیچ منبع تاریخی نیامده و خود سلطان الواعظین هم مدرکی ارائه نکرده است. بنابراین معتبر نیست.
1) (1) . شبهای پیشاور، ص115.
ب) کوفه
سید حسین براقی، صاحب کتاب تاریخ کوفه گوید: «حسین بن موسی کاظم(علیه السلام) در کوفه جان سپرد و در عباسیه دفن شد. به نظر من آن قبری که در نزدیکی امّ بعرور است و به قبر حسین شهرت دارد، از آن حسین بن موسی است». (1)
عبدالرزاق کمونه از قول سید جمالالدین عبدالله جرجانی نقل میکند که قبر حسین بن موسی در کوفه است. (2)
البته گزارشی نیز از قرن پنجم وجود دارد که میگوید حسین بن موسی به بغداد آمد. این خبر راصاحب منتقلة الطالبیة از قول ابن طباطبا که وی نیز کتابی به همین نام داشته، میآورد. (3)ولی این گزارش نمیگوید که وی در کوفه وفات کرده؛ اما به عنوان یک احتمال میشود آن را پذیرفت.
ج) دزفول
صاحب کتاب المناهل الضرب میگوید: من قوم بزرگی را در قریهای از توابع دزفول به نام «دهلور» دیدم که ادعا داشتند ما از فرزندان حسین بن موسی هستیم و بارگاهی در آنجا بود که میگفتند از آنِ حسین بن موسی است. (4)
د) طبس
صاحب کتاب آثار باستانی و معماری بقاع متبرکه اطراف شهرستان سبزوار و اسفراین مینویسد: «بقعهای در طبس هست که منسوب به حسین بن موسی(علیه السلام) میباشد. تاریخ اولیه بنا به 494ه ق بازمیگردد و
بعد از آن تعمیرات اساسی در این بقعه صورت گرفته است». (1)
البته مدفن حسین بن موسی در طبس، قدمت تاریخی دارد و علمای انساب به آن اشاره نمودهاند، ولی با یقین آن را تأیید نکردهاند.
رازی آورده است: طبسیون بر این باورند که مدفن حسین بن موسی در طبس است و اولاد او نیز در طبس بودهاند و ساداتی از نسل او در طبس هستند. (2)
صاحب کتاب تهذیب الانساب که در قرن پنجم میزیسته نیز میگوید: قومی در طبس هستند که خود را منتسب به حسین بن موسی میدانند؛ ولی او و دیگر علمای انساب آوردهاند که این قوم با یکی از علمای انساب مکاتبه نمودند و میخواستند که نسبنامه خود را تأیید کنند، ولی جواب مثبت دریافت نکردند. (3)
سید حسین موسوی به نقل از انساب الطالبیه نوشته اسماعیل مروزی آورده است: طبسیها گمان میکنند که حسین بن موسی در طبس وفات یافته و قبر او در آنجاست و اولاد او در آنجا هستند. (4)
البته اسماعیل مروزی در کتاب الفخری که موجود است نیز میگوید: نسل حسین بن موسی در طبس میباشد. (5)صاحب کتاب المنتقلة الطالبیة (محمد حسینی) که در قرن پنجم بوده نیز گزارش کرده که حسین بن موسی در طبس وفات یافته و قبر او در آنجاست. (6)
به احتمال بسیار مدفن حسین بن موسی در طبس خواهد بود؛ زیرا قدمت تاریخی آن از شیراز بیشتر است و از سوی دیگر، علمای انساب به آن اشاره نمودهاند؛ گرچه آن را با یقین تأیید نکردهاند. نامهای منسوب به امام رضا(علیه السلام) در بقعه امامزاده حسین طبس وجود دارد که امام رضا(علیه السلام) از آمدن حسین به آنجا خبر داده است. (1)
یکی دیگر از فرزندان امام موسی کاظم(علیه السلام) هارون است. تاریخ ولادت و وفات او مشخص نیست. نقل کردهاند که حکومت عباسی بر وی سخت گرفت و نبردی میان او و نیروهای حکومت درگرفت که باعث مجروح شدن هارون شد. او به «شهرستان» متواری شد و به روستایی رفت و در میان مزارع آنجا ضعف بر وی چیره شد. صاحب مزرعه او را معالجه کرد تا بهبود یافت. مدت زمانی در آنجا ماند تا اینکه خبر حضور او در آنجا پیچید. روزی در هنگام غذا خوردن، ماموران مأمون بر او حمله بردند و او را به قتل رساندند و در همانجا دفن شد. (2)
دربارهْ مدفن هارون بن موسی کاظم(علیه السلام) اختلاف شدید وجود دارد و مناطق مختلفی را نام بردهاند این اقوال که قابل تأمل است و نیاز به بررسی دارد:
در ده کیلومتری ساوه، مزاری است که به نام امامزاده هارون بن موسی کاظم(علیه السلام) شناخته میشود.
در شرح حال او آوردهاند که وی پس از پراکنده شدن سادات بهوسیله عباسیان، با جراحات بسیار داخل مزرعهای از قریه «ورزنه» از توابع ساوه شد و در حال ضعف و اغما افتاد. در این حال کشاورزی در حین سرکشی به زراعت خود، آن جناب را میبیند و پس از جویا شدن احوال او، به منزل میرود تا غذا و دارو برای پذیرایی و معالجه جراحاتش بیاورد، اما در بین راه با سربازان مأمون برمیخورد که درجستوجوی هارون بودند. زارع برای گرفتن جایزه، بهجای آوردنغذا و دارو، دشمن مسلح را به سر هارون میآورد. آنها نیز فوراًهارون را به قتل میرسانند. زوار این مرقد هنوز به زارع مذکور لعنت میفرستند. (1)
باقرشریف قرشی میگوید: مشهور آن است که هارون بن موسی کاظم(علیه السلام) در یکی از روستاهای طالقان از دنیا رفته و در همانجا مدفون شده است و مرقدی دارد که زیارتگاه مردم است و در سال 853 هجری بنا شده و بر ضریح آن نوشته شده است:
«این قبر امامزاده هارون، فرزند سلطان پرهیزکاران و امام اولیا موسی کاظم(علیه السلام) است». (2)
روضاتی صاحب جامع الانساب نیز معتقد است مدفن هارون بن موسی(علیه السلام) در طالقان میباشد. البته وی جاهای دیگری را نیز نام برده است. (3)
بهروز محمدبیگی کتابی با نام زندگینامه امامزاده هارون برادر بزرگوار امام رضا(علیه السلام) در جوستان طالقان نوشته و در این کتاب ادعا کرده که کتب معتبر انساب به مدفن امامزاده هارون در طالقان اشاره نمودهاند و آنجا را مدفن وی ذکر کردهاند. وی از کتابهایی چون سرالسلسلة العلویة نوشتهْ ابینصر بخاری (متوفی قرن چهارم) و تهذیب الانساب نوشتهْ عبیدلی، (قرن پنجم)، و لباب الانساب نوشته علی بن زید بیهقی (قرن ششم) و سراج الانساب و دیگر کتب نام میبرد. (1)
من این کتابها را بررسی کردم، اما در این کتب هیچ اشارهای به این ادعا نشده است و ادعای نویسنده کتاب زندگینامه هارون بن موسی درست نیست. بعضی از منابع متأخر مثل الناسخ التواریخ و منتخب التواریخ آوردهاند که بارگاهی منسوب به امامزاده هارون در طالقان میباشد. (2)
در کتاب مزارات اصفهان آمده است که جناب «هارون ولایت» بنابر آنچه نسبشناس محترم، مرعشی نجفی(ره) به نقل از حواشی نسبشناس جلیلالقدر «میرمحمد قاسم مختاری سبزواری» در تعلیقات خود بر عمدة الطالب نوشته است، فرزند بلاواسطه حضرت امام کاظم(علیه السلام) است. کتاب مزارات اصفهان میگوید: پس بنابراین باید زائرین این مرقد شریف با اطمینان خاطر و یقین او را فرزند حضرت کاظم(علیه السلام) دانسته و زیارتش را موجب رضا و خوشنودی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و در نتیجه رضای خدای کریم بدانند.
این بنا در محله قدیم «میدان کهنه»، در مقابل مسجد علی، قرار دارد
که از جمله آثار باستانی است. اصل بنا مربوط به دورهْ سلاجقه میباشد و در اوائل قرن دهم هجری به سال 918 تعمیرات اساسی در آن انجام گرفته و تجدید بنا شده است. (1)
صاحب کتاب تاریخ المشاهد المشرفه میگوید: آنکه در اصفهان دفن است، هارون بن محمد بن جعفر بن محمد بن هارون بن موسی کاظم(علیه السلام) میباشد، نه هارون فرزند بدون واسطه آن حضرت. (2)
رفیعی، یکی از امامزادگان اصفهان را امامزاده «هارون ولایت» معرفی میکند و میگوید: در کیفیت انتساب این امامزاده اختلاف است. برخی او را از اولاد و احفاد امام هادی(علیه السلام) دانستهاند و برخی دیگر گفتهاند که او هارون بن محمد بن زید بن الحسن است و عدهای دیگر او را فرزند بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) ذکر نمودهاند. (3)
مؤلف میزان الانساب هارون را از احفاد امام هادی میداند. (4)جزی در شرح حال هارون آورده است که برخی وی را از روات و محدثین میدانند و عدهای دیگر او را از احبار یهود شمردهاند. جزی در پایان نتیجه میگیرد که این اقوال عموماً بیمأخذ میباشد و انتساب وی به ائمه اطهار(علیهم السلام) درست است. وی مشخص نمیکند که نسب هارون به کدام یک از ائمه میرسد. (5)
در نتیجه میتوان گفت که بارگاههای متعددی در شهرهای مختلف ایران به امامزاده هارون منسوب است؛ ولی هیچ یک از این اقوال منبع و
مأخذ معتبری ندارد. بنابراین نمیتوان به آنها اعتماد کرد و مدفن این امامزاده نامشخص باقی میماند.
سیدحسین موسوی پس از بیان چند قول که مدفن هارون بن موسی کاظم(علیه السلام) را در مناطق مختلف ذکر کردهاند، خود میگوید مدفن هارون بن موسی در مدینه است و جاهای دیگر را ضعیف میداند. (1)
صاحب کتاب تاریخ کاشان یکی از امامزادهگان این شهر را امامزاده هارون معرفی میکند. (2)عبدالرزاق کمونه نیز مدفن هارون را در کاشان ذکر میکند. (3)در کتاب امامزادگان معتبر آمده است که یکی از امامزادگان کاشان امامزاده هارون است که در جانب شرقی خیابان بابا افضل کاشان قرار دارد و دارای صحن و سراست. (4)
یکی دیگر از فرزندان امام موسی کاظم(علیه السلام) محمد است. تاریخ ولادت و وفات او مشخص نیست. شرح احوال محمد بن موسی(علیه السلام) به اختصار در کتب رجال و تراجم آمده است. آنچه که در زندگی محمد بن موسی قابل توجه است، این است که او بنده مخلص خدا و در طاعت و عبادت خداوند، سرآمد روزگار خویش بوده است. محمد
بن موسی را به سبب کثرت عبادت، «محمد عابد» گفتهاند. (1)
محمد بن موسی، مردی جلیلالقدر و صاحب صلاح و فضل بود. وی همواره با وضو و طهارت بود و بسیار نماز میخواند. شبها مشغول عبادت و نماز بود و چون از نماز فارغ میشد، لحظاتی استراحت میکرد و دوباره برمیخواست و مشغول وضو و نماز میشد و این عادت او بود و تا صبح این کار را تکرار میکرد.
هاشمیه، کنیز رقیه دختر امام کاظم(علیه السلام) دراینباره میگوید: هیچگاه من محمد را ندیدم مگر اینکه این آیه از کتاب خدا به یادم میافتاد (کانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ ما یَهْجَعُونَ ) 2 و (2)
صاحب کتاب تحفة العالم میگوید: محمد بن موسی از اجرت دست خود که قرآن را کتابت مینمود، بندگان زیادی را آزاد کرد. (3)مجلسی محمد بن موسی را در رجال خود ممدوح شمرده است. (4)
برای محمد بن موسی چهار مکان را ذکر کردهاند که وی در یکی از این چهار مکان مدفون است: 1. شیراز 2. قم 3. یزد 4. گناباد.
قدیمیترین منابع دربارهْ مدفن محمد بن موسی به نیمه اول قرن هشتم هجری باز میگردد که قبر ایشان را در شیراز ذکر کرده و از آن زمان
مردم به زیارت او مشرف میشوند و به او توسل میجویند. آن منابع عبارت است از: شیراز نامه، نوشته زرکوب شیرازی (سال 737) و شَدّالازار که در نیمه دوم قرن هشتم توسط جنید شیرازی نوشته شده است. حمدالله مستوفی نیز که نزهة القلوب را در قرن هشتم تألیف نموده گزارش میکند که محمد بن موسی در شیراز مدفون است. (1)
اما پیش از قرن هشتم هیچ منبع دیگری آن را گزارش نکرده است. منابع پیشین نیز به کیفیت آمدن محمد بن موسی اشاره ننمودهاند و زمان آن را نیز تعیین نکردهاند؛ ولی بعضی از نویسندگان معاصر، مثل علیاکبر تشیّد و سلطانالواعظین شیرازی، گفتهاند که محمد همراه کاروان احمد بن موسی که به قصد دیدار حضرت رضا(علیه السلام) عازم ایران بود، به ایران آمد. علیاکبر تشید مینویسد: یکی دیگر از برادران امام رضا(علیه السلام) بهنام احمد بن موسی از حیله مأمون آگاه شد و همراه سههزار تن و به روایتی دوازده هزار نفر از بغداد قیام کرد. قتلغخان کارگزار مأمون در شیراز به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و بعد از نبردی شدید، او و برادرش محمد عابد را به شهادت رساند. (2)
سلطان الواعظین میگوید: کاروان احمد بن موسی 15هزار نفر بود و احمد بن موسی در نامهای از مأمون و امام رضا(علیه السلام) برای زیارت امام رضا(علیه السلام) اجازه گرفته بود؛ اما وقتی که حرکت این جمعیت انبوه به گوش خلیفه رسید، دستور داد که آنان را متوقف کنند و اجازه ندهند که به سوی مرکز خلافت (مرو) حرکت کنند. از این رو قتلغخان، حاکم شیراز مانع حرکت آنان شد و نگذاشت که به سوی مرو حرکت کنند.
پس میان احمد بن موسی و قتلغخان جنگ شدیدی رخ داد و یاران احمد بن موسی متفرق شدند. احمد بن موسی و حسین بن موسی و محمد بن موسی در شیراز مخفیانه زندگی میکردند تا اینکه به مرور زمان هر کدام بهگونهای شهید شدند. (1)
البته نیشابوری در لب الانساب نیز از قیام احمد بن موسی، گزارش کرده که وی بعد از بغداد، به قصد خوانخواهی امام رضا(علیه السلام) به راه افتاد. در قم و ری با حاکمان جنگید، اما در اسفراین لشکر مأمون بر وی حمله برد و او را شهید کرد و مدفن او در آنجاست. (2)
البته این سه گزارش ارزش تاریخی ندارند. علیاکبر تشیّد به بحرالانساب حبیب پوردکنی استناد میکند؛ اما آن کتاب دارای اعتبار کافی نیست. سلطان الواعظین این مطلب را ذکر نکرده است.
اگر این گزارش که احمد بن موسی با 15 هزار نفر عازم ایران شد، صحت داشت، حتماً کتب تاریخی حادثهای با این اهمیت را گزارش میکردند. ذکر نشدن آن در منابع معتبر تاریخی، دلیل صحت نداشتن آن میباشد.
الف) بررسی گزارش شَدّ الازار
جنید شیرازی در کتاب خود به نام شَدّالازار که در نیمه آخر قرن هشتم تألیف نموده، درباره محمد بن موسی چنین گزارش میکند:
«مقبره حضرت سید میرمحمد، برادر حضرت امیر محمد، زیارتگاهی پربرکت و عالیمرتبه است که محل وثوق و اعتماد مردم برای نیایش به درگاه پروردگار میباشد.
نیکوکاران و پرهیزکاران آنجا سکونت میگزینند و بر مرقد مبارکش پیمان میبندند و رجال الغیب برای نزدیکی به خداوند متعال بر آن تربت شریف حضور مییابند. تاریخ آن را میتوان با توجه به تاریخ برادرش احمد بن موسی، با تتبع و دقت بهدست آورد. رحمت خدا برآنان باد». (1)
ب) بررسی گزارش زرکوب شیرازی
زرکوب شیرازی در شیراز نامه گزارش میکند که مدفن محمد بن موسی در شیراز است و دوستداران به زیارت او میروند و بارگاه او در بازار بزرگ شیراز قرار دارد. (2)
جزائری میگوید: مدفن محمد بن موسی در شیراز میباشد و من او را زیارت کردهام. (3)
ج) بررسی گزارش محمدحسین رستگار
محمدحسین رستگار در کتاب خود به نام محبان اهلبیت که درباره شخصیت و شرح احوال حسین بن موسی نوشته، درباره محمد بن موسی آورده است:
«میرزا عنایتالله دستغیب در حدود سنه 725 در خانهاش نوری مشاهده میکند و بعد از جستوجو، به لوح قبری برمیخورد و معلوم میشود که جسد مطهر سید امیر محمد، در خانهْ او مدفون است. میرزا عنایتالله، خود بانی بارگاه محمد بن موسی میشود و چندین خانهْ اطراف را خریده و آن را توسعه میدهد و بعد املاکی را بر آن وقف میکند». (4)
البته وی هیچ منبع معتبری برای ذکر گزارش ارائه نمیدهد و گفته او در جای دیگری دیده نشده است.
اینکه مدفن محمد بن موسی در قم باشد، در منابع دیده نشده؛ این قول را فقط شیخ عبدالنبی کاظمی، در تکملة الرجال خود نقل کرده و آن را به محمد تقی مجلسی نسبت میدهد که گفته است محمد بن موسی همراه با علی بن جعفر در قم دفن میباشد و هر دو یک روضه دارند. و از قول محمد باقر مجلسی میگوید: شاید این محمد از احفاد امام موسی کاظم(علیه السلام) باشد، نه فرزند بدون واسطه آن حضرت. (1)
شیخ عبدالنبی کاظمی میگوید: شاید مدفن محمد بن موسی در یزد باشد؛ زیرا وی در آنجا بارگاهی دارد و کراماتی از او دیده شده است. (2)
اینکه مدفن محمد بن موسی در قم یا یزد باشد در منابع دیگر غیر از تکملة الرجال کاظمی نیامده و او هم دلیلی قانعکنندهای برای ادعای خود ذکر نکرده است.
تابنده در کتاب بهارستان و بیرجندی در کتاب تاریخ و جغرافیای خراسان، از تاریخ حسامی نقل کردهاند که محمد بن موسی و برادرش زید در عراق با جمعی از علویان خروج نمودند و مأمون سپاهی برای دفع علویان فرستاد و محمد شکست خورده و اسیر شد. او را به مرو آورده و حبس کردند و زید النار را بعد از او به مرو آوردند. مأمون زید را به امام
رضا(علیه السلام) بخشید. محمد که قبل از ولایتعهدی اسیر شده بود، هنگامی که امام رضا(علیه السلام) به مرو آمد، مأمون او را لباسهای فاخر پوشانید و با اسبها و غلامان نزد حضرت فرستاد. امام رضا(علیه السلام) زید و محمد را نصیحت فرمود؛ ولی در خلوت به آنها گفت که ولایتعهدی موقتی است و او را به زهر جفا شهید میکنند و از عاقبت کار آنها خبر داده و فرمود: من میبینم تو را ای محمد در عقبهای که نزدیک جادهای است و تو را ای زید در دشتی ساده به قتل آوردهاند. و آن دو در خدمت برادر بودند.
پس از شهادت حضرت رضا(علیه السلام) آن دو برادر، شیعیان را از ظلم مأمون خبر داده و به گرفتن انتقام دعوت کردند. خبر به مأمون رسید و دستور داد تا هر دو برادر را گرفته حبس نمودند؛ ولی آنها پاسی از شب گذشته گریختند. مأمون آگاه شد و عدهای را در تعقیب آنها فرستاد و دوستان اهلبیت نیز از نوقان و سنباد خود را به محمد و زید رسانده و جنگ میان آنها رخ داده و جمع بسیاری از شیعیان کشته شدند؛ ازجمله «ابوصلت هروی» از خواص امام رضا(علیه السلام) و در همانجا دفن گردید و این واقعه به سال دویست و سه هجری بود.
شیعیان عقبنشینی کردند، تا به کوهای گناباد رسیدند و سپاه مأمون در تعقیب آنان بود و محمد در آنجا شهید شد. زید پس از شهادت برادر، غضبناک شده و جنگ شدیدی نمود تا به دشت بیاض رسید و از آنجا به دشت افریز رفت و معتصم که در آن وقت از طرف مأمون والی قائنات بود، لشکری به کمک سپاه مأمون فرستاد و زید نیز پس از نبردی شدید شهید شد. معتصم به مرکز حکمرانی خود بازگشت و خبر قتل امامزادگان را به اطلاع مأمون رساند. پس از رفتن معتصم، مردم افریز به تجهیز بدن زید پرداختند. معتصم نیز بعدها پشیمان شد و چون خود به خلافت رسید،
دستور داد تا قبه و بارگاهی برای قبر او ساختند. حسامی یاسری مینویسد که در این تاریخ که سنه 800 هجری است، این قبه معمور است. (1)
این خبر را آیتی از تاریخ حسامی نقل میکند و حسامی خبر خود را به تاریخ قهستان تألیف ابوالحامد رویخی قهستانی مستند میکند. آیتی میگوید: «گرچه حسامی در خبر خود منفرد است، ولی مزار دیرینه اباصلت در دشت طرق و مزار زید بن موسی در افریز قارن را میتوان شاهد درستی این روایت گرفت». (2)
البته اقوال درباره مدفن زید مختلف است، ولی قدیمیترین گزارش که مربوط به قرن چهارم است میگوید: بعد از قیام زید علیه مأمون، وی زید را به امام رضا(علیه السلام) بخشید، ولی بعداً او را سمّ داد و کشت و قبر او در مرو است. (3)
ولی منابعی که از قیام بزرگ محمد بن ابراهیم بن طباطبا و دستیار نظامی او ابوالسرایا گزارش دادهاند، فقط نام ابراهیم و زید و اسماعیل را آوردهاند. و نام محمدبنموسی در گزارش آنها نیامده است. مگر اینکه بگوییم محمد مسئولیتی از جانب قیامکنندگان نداشته و برای همین نام او نیامده است.
یکی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) جناب عبدالله است. تاریخ ولادت و وفات او معلوم نیست. او مردی شایسته و دارای فضیلت بود. اطلاع چندانی از او در تاریخ در دست نیست. آنچه از شرح حال او به دست
میآید این است که عبدالله نسبت به امام زمانش متواضع بوده؛ از این رو احترام خاص به مقام امامت داشته است. بعد از پدر بزرگوارش نسبت به امام رضا(علیه السلام) مطیع بوده و بعد از آن حضرت نسبت به فرزند بزرگوارش حضرت جواد الائمه(علیهم السلام) ارادت خاص داشته و با اینکه امام جواد(علیه السلام) خردسال بود، ولی او امامت جواد الائمه(علیهم السلام) را پذیرفته بود. (1)
مسعودی جریانی را نقل میکند که تواضع و فروتنی عبدالله را در برابر مقام والای امام جواد(علیه السلام) نشان میدهد: بعد از شهادت حضرت رضا(علیه السلام) هشتاد نفر از علما و فقها و گروهی از شیعیان که از شهرهای مختلف بودند، به مکه مشرف شدند و بعد به مدینه طیبه رفتند تا خدمت امام جواد(علیه السلام) شرفیاب شوند. چون وارد خانه حضرت جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام) شدند و روی فرش نشستند، ناگاه عبدالله بن موسی بن جعفر آمد و در صدر مجلس نشست. شخصی از جا بلند شد و عبدالله را معرفی کرد وگفت: این فرزند رسول خداست و هر سؤالی دارید از او بپرسید. یک نفر از عبدالله پرسید چه میفرمایید در مورد مردی که به زوجهاش بگوید: «انت طالق عدد النجوم السماء»؟ عبدالله گفت: آن زن سه طلاقه میشود. جماعت از این سخن عبدالله اندوهگین شدند.
شخص دیگری از عبدالله پرسید: چه میگویی درباره مردی که با حیوانی جمع شود؟ گفت: دستش را قطع میکنند و صد تازیانه به اومیزنند و او را نفی بلد میکنند. مردم از این پاسخ عبدالله متحیر ماندند و بعضی صدایشان به گریه بلند شد. میخواستند بروند که ناگاه دری از صدر مجلس باز شد و موفق خادم امام و پشت سر او امام جواد(علیه السلام) وارد مجلس شد. حضرت سلام کرد و نشست و مردم همه در مقابلش
1) (1) . الاختصاص، ص102 و شاگردان مکتب ائمه، ج2، ص446.
ساکت نشستند. عبدالله بن موسی که پیرمردی بود، ازجا برخاست به احترام امام جواد(علیه السلام) پیشانی حضرت را بوسید. (1)
مردی از امام جواد(علیه السلام) پرسید: یابن رسولالله(صلی الله علیه و آله)! چه میفرمایید درباره مردی که به زوجهاش بگوید: «انت طالق عدد نجوم السماء»؟ حضرت در جواب فرمود: «اقرأ کتاب الله عزوجل: (الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ وَ لا یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّا آتَیْتُمُوهُنَّ ) 2 سؤالکننده گفت: عمویتان فتوا داد که آن زن سه طلاقه است. امام جواد(علیه السلام) فرمود: ای عمو! ازخدا بترس و فتوا مده، با اینکه اعلم از تو وجود دارد. (2)
شخص دیگری پرسید: چه میفرمایید درباره مردی که با حیوانی جمع شده باشد؟ حضرت فرمود: «آن مرد تعزیر میشود و پشت آن حیوان را داغ میکنند و او را از شهر خارج میکنند». سؤال کننده گفت: عموی شما بهگونه دیگر فتوا داد. حضرت فرمود: «لا اله الاالله؛ عموجان!اینگونه فتوا ندهید. چگونه روز قیامت در دادگاه عدل الهی جواب میدهید؟». (3)
عبدالله بن موسی(علیه السلام) عرض کرد: دیدم برادرم حضرت رضا را که در مسئله دومی چنین جواب داد. حضرت جواد(علیه السلام) فرمود: «پدرم حضرت رضا(علیه السلام) این جواب را به سائلی داد که پرسیده بود از مردی که قبر زنی را نبش کرده و به او تجاوز نموده کفنش را دزدیده باشد؛ پس فرمود: باید دستش را قطع کنند، چون سرقت نموده و او را نفی
بلد کنند چون که به میت تجاوز نموده». (1)
آنگاه عبدالله رو به امام جواد(علیه السلام) کرد و گفت: شما صحیح میفرمایید که مسئله چنین بوده است. من استغفار میکنم. شیعیان از علوم و دانش امام جواد(علیه السلام) تعجب کردند و اجازه خواستند تا مسائلشان را بپرسند. امام(علیه السلام) اجازه فرمود و مسائل بسیاری پرسیدند و امام جواب داد. (2)
گرچه عبدالله بن موسی(علیه السلام) سؤالاتی که از او پرسیده شد را درست جواب نداد، ولی آنچه از بخش آخر روایت بهدست میآید این است که عبدالله در مقابل شخصیت امام جواد(علیه السلام) تواضع و فروتنی ازخود نشان داده و از درگاه خداوند طلب استغفار نموده و از امام جواد(علیه السلام) - با اینکه آن حضرت در سنین خردسالی بود - حمایت نموده و اعتراف میکند که پاسخ امام(علیه السلام) درست است. این کار عبدالله نشان میدهد که وی امامت امام جواد(علیه السلام) را در همان زمان که حضرت خردسال بوده پذیرفته بود و اعتقادی وی نسبت به امامت کامل بوده است.
در چند جا آرامگاههایی وجود دارد که منسوب به عبدالله بن موسی است:
قدیمیترین قول که از عبدالجلیل قزوینی متوفی (560 ه) است و آن را در کتاب النقض ذکر میکند، محل دفن عبدالله و فضل و سلیمان، سه تن از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) را در «آوه» ذکر میکند. (3)
حمدالله مستوفی (متوفی قرن هشتم هجری)، نیز مدفن عبدالله را در آوه ذکر میکند. (1)
در کتاب آوه دومین کانون تشیع در ایران آمده که بارگاه عبدالله و فضل و سلیمان از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) در این شهر قرار دارد. (2)
بنابر قولی عبدالله بن موسی در یزد مدفون است. (3)
قولی ضعیف هم گفته است که عبدالله بن موسی در استرآباد (گرگان) مدفون است. (4)
این قول صاحب کتاب تاریخ المشاهد المشرفه است. (5)
ابوحسین موسوی میگوید: عبدالله بن موسی در مدینه میزیست و در همان شهر وفات نمود و قبر او در همانجا قرار دارد. وی دفن در آوه را که عبدالجلیل قزوینی و حمدالله مستوفی ذکر نمودهاند، ضعیف میداند. (6)صاحب کتاب مراقد المعارف نیز مدفن عبدالله را در مدینه ذکر میکند. (7)
به نظر میرسد قول پنجم صحیح باشد، زیرا عبدالله در زمان امام جواد(علیه السلام) کهنسال بود و در مدینه زندگی میکرد و مفید در الاختصاص و مسعودی در اثبات الوصیه عبدالله را پیر توصیف میکنند. (1)بنابراین او تا زمان امام جواد(علیه السلام) در مدینه بوده و بعد از آن هم هجرت نکرده و در همانجا وفات یافته است.
یکی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) «ابراهیم اصغر» است. تاریخ ولادت و وفات او مشخص نیست. ابراهیم اصغر ملقب به «مرتضی» دارای نسل بوده و جدّ شریف سید رضی و سید مرتضی میباشد.
محسن العالمی میگوید: «ابراهیم اصغر، مرد عالم و عابدی بود و او همدست ابوالسریا نبود و در قیام او شرکت نداشت. برادر بزرگ اوابراهیم اکبر در قیام محمد بن ابراهیم (ابن طباطبا) و ابوالسریا شرکتداشت». (2)
با توجه به این نقلها و استنادات باید گفت به احتمال قوی بارگاه وی در بغداد، در مقابر قریش بوده است.
بنابر قول مفید (2)وی برادر پدری احمد بن موسی و محمد عابد است. مادر حمزه «امّ احمد» است. از تاریخ تولد و وفات (یا شهادت) حمزة بن موسی بن جعفر اطلاع دقیقی در دست نیست و در مصادر ترجمه، ذکری از او به میان نیامده و مورخان چیزی در اینباره ذکر نکردهاند بحرالعلوم گیلانی میگوید: با بررسی و تحقیقات فراوان از کتب معتبره که در این مورد انجام شد، این نتیجه بهدست آمد که وی در حدود سال 204 هجری وفات یافته است. (3)البته وی مدرکی برای اثبات ادعای خود ذکر نمیکند و میگوید آن را در کتابهای معتبر دیده است؛ در حالی که نامی از این کتابها ارائه نمیدهد و در نتیجه نمیتواند سندیتی برای دیگران داشته باشد.
برخی گفتهاند که وقتی امام رضا(علیه السلام) به دستور مأمون، از مدینه به خراسان فرا خوانده شد، حمزة بن موسی در خدمت برادرش علی بن موسی الرضا(علیه السلام) بود و در رفع حوایج امام میکوشید. وقتی که به سوسمر (4)رسیدند، عدهای از
عمال مأمون بر آنان حمله کردند و او را کشتند و برادرش امام رضا(علیه السلام) در باغی او را دفن کرد». (1)
البته این داستان ساختگی به نظر میرسد و در منابع قدیمی دیده نشده؛ بنابراین نمیتوان آن را پذیرفت؛ زیرا اگر بر فرض حمزه همراه برادرش امام رضا(علیه السلام) به ایران آمده باشد و در همان سفر به دست عمال مأمون به شهادت رسیده باشد، با دلایل زیر سازگار نمیباشد:
اینکه هیچ منبع تاریخی این گزارش را ثبت نکرده است.
با فرض اینکه این قول صحیح باشد و حمزة بن موسی با امام رضا(علیه السلام) به ایران آمده باشد، کشته شدن وی به دست عمال مأمون معقول به نظر نمیرسد. در این صورت دو احتمال وجود دارد: نخست اینکه کسی که او را کشته، دشمنی شخصی با حمزة بن موسی(علیه السلام) داشته و دیگر اینکه دستوری از طرف مأمون برای کشتن وی داشته است، که این دو مورد درست نیست؛ زیرا برای مورد اول گزارشی وجود ندارد و مورد دوم با مقصود اصلی مأمون سازگاری ندارد و اگر قرار بود کسی کشته شود، میباید او حضرت رضا(علیه السلام) باشد، نه حمزة بن موسی(علیه السلام) که خطری برای خلافت نداشت.
اگر او در مسیر هجرت به قتل میرسید، باید امام رضا(علیه السلام) به این امر اعتراض میکرد؛ در حالی که گزارشی در این زمینه از امام رضا(علیه السلام) ثبت نشده است.
دلیل هجرت حمزة بن موسی در کتب تاریخی و تراجم بهطور دقیق بیان
1) (1) . تحفة الازهار، ج2، ص322.
نشده و علما هر کدام با برداشت از مدارک ضعیف، دلایلی را برای هجرت حمزة بن موسی(علیه السلام) بیان کردهاند؛ از این رو نسبت به مدفن آن جناب آراء و عقاید گوناگونی ابراز شده و علمای انساب و پارهای از مورخان در تعیین مزار ایشان بین شیراز، ترشیز، ری، قم و سیرجان اختلاف دارند.
عدهای از مورخان با الهام از داستانی که در آن گفته شده حمزة بن موسی همراه امام رضا(علیه السلام) عازم ایران گردید و در میان راه به دست عمال مأمون به شهادت رسید، محل دفن حمزه را در کاشمر میدانند. (1)
عدهای دیگر از مورخان (2)برآنند که حمزة بن موسی با خواهر خود حضرت فاطمه معصومه(علیها السلام) در ساوه مجروح گردید و در قم شهید شد. (3)
اما برخی دیگر از مورخان دلیل هجرت حمزة بن موسی را دعوت امام رضا(علیه السلام) از اقوام خود در مدینه ذکر کرده و میگویند: چون آن حضرت از برادران و برادرزادگان و بنیاعمام خود دعوت کرده بود و از طرفی چون حمزة بن موسی برادرِ پدری احمد بن موسی(علیه السلام) بود، پس معلوم میشود که حمزه با برادر خود به ایران آمده و بعد از درگیری در شیراز به شهادت رسیده است؛ لذا قبر وی در جوار برادرش میباشد. (4)
همانگونه که گفتیم اقوال مختلفی دربارهْ محل دفن حمزه وجود دارد و هر کدام از این اقوال مدرکی را برای ادعای خود ذکر کردهاند که همه اینها نیازمند دقت و بررسی است.
الف) کاشمر
بقعه و بارگاهی که در باغ مزار ترشیز کاشمر بنا شده، منسوب به حضرت حمزة بن موسی است. نسبت دادن بقعه مذکور به ایشان دارای سند و مدرک معتبر نیست؛ ولی در میان اقوال مربوط به مدفن حمزة بن موسی کاشمر نیز یکی از جاهایی دانسته شده که حمزة بن موسی در آن مدفون است. خسروی مینویسد: «... باغمزار سید حمزه یکی از زیباترین باغات ایران است که عنواناً باغمزار خوانده میشود. باغ مزار کاشمر در حالی که در یکی از خیابانهای شمالی شهر کاشمر بر سکوی بلندتر از قاعده شهر قرار گرفته است، از زیبایی چشمگیر سروهای باستانی نیز برخوردار است... ». (1)
ملاهاشم خراسانی مینویسد: «بقعه و بارگاهی که در باغمزار ترشیز بنا شده، به حضرت حمزه، فرزند موسی بن جعفر منسوب است». (2)اسکندر بیگ منشی مینویسد: «... ابوالقاسم حمزه که به قول اصح در سوسفید ترشیز مدفون و مرقد شریفش مطاف آن ولایت است». (3)ولی کسانی که شرح حال حمزه را نوشتهاند، محل دفن حمزة بن موسی در کاشمر را رد کردهاند.
عباس فیض در اینباره مینویسد: «نسبت به مدفون بودن حمزة بن موسی کاظم(علیه السلام) در ترشیز سند و مدرک و حتی قول صریحی هم از علمای انساب و رجال دیده نمیشود؛ جز آن که در طی حالات حمزه و تعیین مدفن ایشان ضمن نقل اختلافاتی که در محل دفن آن امامزاده بین علمای انساب راه یافته، بدین قول هم اشاره گردیده است و برخی مدفن
آن جناب را در ترشیز دانستهاند. ولی اینکه این عده کیانند و مدرکشان چیست، معلوم نیست. ما منکر نیستیم که در ترشیز هم امامزادهای به نام حمزه وجود دارد، ولی در اینکه این حمزه کیست و نسبش چیست، جای تأمل است و به گفته و عقیده عوام هم که ناشی از وجود یک بقعه منتسب به حمزه در ترشیزکاشمر باشد یا مثلاً از اظهارات خدّام آن بقعه دائر بر اینکه این حمزه، همان حمزة بن موسی الکاظم(علیه السلام) است، نمیتوان اعتماد نمود. بنابراین این عقیده به کلی بیاصل و اصولاً بدان توجهی نشاید. (1)
بنابراین دلیل قانعکنندهای بر مدفون بودن حمزة بن موسی در ترشیز وجود ندارد. ممکن است مدفون در این بقعه، یکی از فرزندان با واسطه امام کاظم(علیه السلام) باشد؛ زیرا اختلافی میان عالمان انساب و تاریخ نسبت به مدفون بودن حمزة بن حمزة بن موسی(علیه السلام) در خراسان وجود ندارد. بر این امر که حمزة به خراسان رفت، چند تن از علمای انساب تصریح نمودهاند. ابنعنبه و عمری آوردهاند: «حمزة بن حمزه، کان متقدماً مات بخراسان و له عقب قلیل بعضهم ببلخ». (2)ابن طقطقی، (3)و مروزی (4)نیز همین مطلب را ذکر کردهاند.
بنابراین دیگر هیچ جای شک و تردید باقی نمیماند که مدفون در بقعه ترشیز کاشمر، امامزاده حمزة بن حمزة بن موسی بن جعفر است. ملاهاشم خراسانی نیز میگوید: «به احتمال قوی، قبری که در ترشیز کاشمر وجود دارد، قبر حمزة بن حمزة بن موسی میباشد». (5)
بنابراین میتوان نتیجه گرفت که قبر موجود در کاشمر به حمزة بن حمزة بن موسی، فرزند با واسطه امام کاظم(علیه السلام) تعلق دارد و به حمزه، فرزند بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) ارتباطی ندارد.
ب) سیرجان
در روستای «تکیه چهار گنبد» از توابع شهرستان سیرجان، مزار باشکوهی است که به امامزاده حمزة بن موسی کاظم(علیه السلام) شهرت دارد. (1)در بین علمای انساب تنها کسی که از مدفن حمزة بن موسی کاظم(علیه السلام) در سیرجان کرمان گزارش کرده، علی بن زید بیهقی است. (2)او میگوید: «أما حمزة بن موسی فأمُّهُ امّ ولد و هو مدفون بالسیرجان من کرمان»؛ حمزة بن امام کاظم(علیه السلام) از مادر امّولد (کنیز) بهدنیا آمد و او در سیرجان کرمان مدفون است.
فیض میگوید: «درباره وجود بارگاه حمزة بن موسی(علیه السلام) در سیرجان کرمان، با توجه به اینکه در آنجا بقعهای به این نام وجود دارد، باید گفت کسی درباره وجود بارگاه حمزة بن موسی(علیه السلام) در سیرجان اظهار عقیده نکرده؛ تنها نویسنده کتاب لباب الانساب که گفته است حمزة بن موسی در سیرجان کرمان مدفون است و نمیتوان به سخن ایشان اعتماد نمود؛ زیرا غیر مستند و بیدلیل است؛ خصوصاً با توجه به اینکه هیچ یک از علمای انساب بدان اشاره ننمودهاند». (3)برخی گفتهاند که مدفون در روستای تکیهْ چهارگنبد سیرجان، حمزة بن احمد بن ابراهیم المجاب بن محمد العابد بن کاظم(علیه السلام) است. (4)
برخی نیز بر این عقیدهاند که شخصیت مدفون در این بقعه امامزاده شاه حمزة عبدالرحمن از سادات موسوی کرمان است که وی از عرفا و زهاد منطقه سیرجان بوده و در سال (862 ه) درگذشته است. یک قرن بعد در سال (950 ه) در دوره حکومت شاه طهماسب صفوی شخصی به نام میروحدةالله حسینی قسمتی از املاکش را وقف این امامزاده کرده است. (1)رحمتی میگوید: «باید دانست که سیرجان مرکز سکونت موسوی از نسل ابراهیم المجاب است». (2)
صاحب منتقلة الطالبیه دربارهْ کسانی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) که به کرمان آمدهاند میگوید: «...ذکر من بسیرجان...منهم ولد موسی الکاظم(علیه السلام) بسیرجان ابوالحسن علی بن ابراهیم بن محمد بن موسی الکاظم(علیه السلام) ». (3)اما وی مدفن این امامزاده را مشخص نمیکند.
به احتمال قوی حمزهْ مدفون در سیرجان، همین حمزة بن احمد بن ابراهیم بن محمد عابد باشد که احتمالاً با عموی خود علی بن ابراهیم بن محمد عابد به سیرجان آمده باشد. بحرالعلوم گیلانی نیز همین احتمال را ذکر میکند. (4)
ج) شیراز
همانگونه که اشاره شد، در مورد مدفن حمزة بن موسی مناطق مختلفی ذکر شده است. افرادی که قبر حمزه را در شیراز میدانند، بیشتر نظریه خود را به اسکندر بیک منشی نویسندهْ عالم آرای عباسی نسبت میدهند
و از وی چنین نقل میکنند: «نسب این سلسله جلیله به جناب حمزة بن موسی(علیه السلام) منتهی و مدفن وی در قریهای از قرای شیراز است و سلاطین صفویه بر روی تربت او بقعه رفیعی بنا نهاده، موقوفات بسیاری هم برای آن قرار دادهاند.» (1)با مراجعه به کتاب عالم آرای عباسی و جستوجو در صفحات آن، نشانی از آنچه ناقلان مطلب یادآور شدهاند، یافت نمیشود؛ بلکه آنچه در ابتدای جلد اول کتاب آمده، چنین است:
«سلسله انتساب به اتفاق علمای انساب از اولاد نامدار حضرت کاظم(علیه السلام) نسب همایونی به امامزاده عالیمقام، ابوالقاسم حمزه که به قول اصح در ترشیز مدفون و مرقد شریفش مطاف مردم آن ولایت است، منتهی میگردد». (2)
ظاهراً این افراد کتاب عالمآرای عباسی را در اختیار نداشتهاند و به کتاب جنة النعیم اعتماد کردهاند و این مطلب را از آن کتاب گرفتهاند. دو نفر بیشتر از همه تأکید دارند که قبر حمزة بن موسی در شیراز میباشد: یکی عباس فیض است و دیگری مهدی بدایعنگار. این دو نفر برای اثبات نظر خودشان دلایلی را نیز ذکر میکنند.
مهدی بدایعنگار مینویسد: «در مدفن حمزة بن امام موسی(علیه السلام) خلاف است. صاحب کتاب المجدی سید ابوالحسن علی بن محمد علوی در کتاب خود آورده است که حمزة بن امام موسی(علیه السلام) مکنّی به ابیالقاسم قبرش در اصطخر شیراز معروف و مشهور و زیارتگاه مردم نزدیک و دور است». (3)ولی با دقت در کتاب المجدی این ادعا در آن
دیده نمیشود؛ بلکه در این کتاب خلاف این ادعا مطلب دیگری ذکر شده است: «و ولد حمزة بن موسی الکاظم(علیه السلام) و کان کوفیا و ینحل و هو لاُمّوَلَد ثلاثة ذکور و ثمانی أناث فالذکور علی و قبره بباب اصطخر من شیراز...؛ (1)حمزة بن امام کاظم(علیه السلام) که اهل کوفه بود، سه پسر و هشت دختر داشت. یکی از پسران حمزه، علی است که قبر او در دروازه اصطخر شیراز میباشد».
ابنعنبه نیز همین نظر را ابراز میکند و میگوید: نسل حمزة بن موسی الکاظم(علیه السلام) از دو پسرند: حمزة و قاسم، و او را پسری است، علی بن حمزه که در باب اصطخر در خارج شیراز مدفون است. (2)
عباس فیض نیز مدافع مدفون بودن حمزه در شیراز است و دلایلی را برای اثبات نظر خود ذکر میکند:
چگونه میتوان مدفن حمزة بن امام موسی(علیه السلام) را در شیراز انکار کرد، با اینکه بیش از پانصد سال مزار تمام علما و دانشمندان است و در کتب متعددی هم به آن تصریح شده؟! (3)
چون خود سلاطین صفوی هم به مدفون بودن جدّ خود، شاهزاده حمزه در شیراز معتقد بودهاند، بدین سبب روی تربت او هم بقعهای مجلل و قبهای مرتفع بنا نهاده، موقوفات چندی هم برای آن قرار دادهاند. (4)
اسکندر بیک منشی در عالم آرای عباسی تصریح کرده که حمزه، جدّ پادشاهان صفوی در این مکان (شیراز) مدفون میباشد. خصوصا که
این ادعا در عصر علمای بزرگی مطرح شده است که خود این امر دلیلی محکم بر مدفون بودن حمزة بن موسی در شیراز است. (1)
مؤلف کتاب سراج الانساب نیز تصریح نموده که حمزة بن موسی در شیراز مدفون است. (2)
سید شهابالدین مرعشی نجفی، که امروزه سرور علمای انساب عصر شمرده میشود، همین عقیده را تأیید و بر صحت آن، شواهد و دلایلی اقامه میکند. (3)
بررسی ادعای عباس فیض
در منابع شیراز نیز از مدفون بودن علی بن حمزة بن موسی(علیه السلام) گزارش شده، نه حمزه، فرزند بدون واسط امام کاظم(علیه السلام)؛ بلکه اساساً در شیراز امامزادهای به نام حمزة بن موسی شناخته شده نیست و علی بن حمزه شناخته شده است. قدیمیترین منبع که نویسنده آن جنید شیرازی (متوفی اواخر قرن هشتم) است گزارش میکند که علی بن حمزة بن موسی(علیه السلام) در سال 220هجری به شیراز آمد و در همین شهر وفات یافت و قبر او نیز در شیراز است. (4)
ناصری نیز مینویسد: «بقعه حضرت سید امیر علی بن حمزة بن امام کاظم(علیه السلام) در خارج دروازه اصفهانِ شیراز است». (1)
فرصت شیرازی (2)و صاحب مزارات شیراز (3)نیز میگویند در سال220هجری علی بن حمزة بن موسی(علیه السلام) به شیراز آمد و بارگاه او در خارج باب اصطخر شیراز قرار دارد.
بنابراین در منابع قدیم و جدید شیراز و منابع انساب از علی بن حمزه نام برده شده که او به شیراز آمده و در همین شهر وفات یافته و قبر او در خارج باب اصطخر قرار دارد و اصلاً از حمزة بن موسی فرزند بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) نام برده نشده است.
عباس فیض ادعا نموده چون نسب شاهان صفوی به حمزه میرسد و آنها در شیراز قبه و بارگاه مجلل بر آن نهادهاند، در جواب وی باید چند نکته را متذکر شد:
اینکه سیادت صفویه به اثبات نرسیده و برخی از مورخان در صحت انتساب این خاندان به اهلبیت(علیهم السلام) تردید کردهاند یکی از مورخان معاصر مینویسد: شیخ صفی و تبارش سید نبودهاند (4)و اینکه در منابع صفوی آنان را سید نوشتهاند، جعلی است و این امر نخستین بار در عهد شاه طهماسب صفوی و میرابوالفتح نامی که مأمور تنقیح صفوةالصفای ابن بزاز بود، به دستور او در آن کتاب دخل و تصرف کرده و این شجرهنامه جعلی را ساخته و پرداخته است.
وی به نسخهای قدیمی از صفوة الصفا دست مییابد که قبل از تأسیس سلسله صفویه کتابت شده و در آن نسخه، نشانی از این شجرهنامه دیده نمیشود و از این رو در صدد تحقیق برآمده مینویسد:
نخست، این تبارنامه در کتاب ابن بزاز نوشته شده، سپس دیگر کتابنویسان از میرخواند در حبیب السیر و میریحیی قزوینی در لباب التواریخ و اسکندر بیک در عالم آرای عباسی از آن نقل کردهاند.
در برخی نسخهها از جمله در نسخه مسجد سپهسالار، جملههایی که پیش از شجرهْ نسب است، آورده نشده و شجره نیز به رویّهای دیگر است. (1)
وقتی که سلطان حسین صفوی قصد زیارت امام رضا(علیه السلام) را داشته، در مسیر خود از تهران میگذرد و بنابر آنچه در وقفنامه نوشته شده، اراضی دولاب تهران را وقف امامزاده حمزه مدفون در ری مینماید. (2)پس اینکه شاهان صفوی موقوفاتی برای آن مکان قرار دادهاند یا قبّهای بر سر تربت حمزه بنا کردهاند، نمیتواند دلیل بر مدفون بودن حمزه، فرزند بلافصل امام کاظم(علیه السلام) در شیراز باشد.
وی باید گفت که چنین مطلبی در کتاب عالم آرای عباسی دیده نمیشود؛ بلکه او در آن کتاب قبر حمزه را در ترشیز کاشمر ذکر میکند. (1)
پس روشن شد که برخلاف ادعای عباس فیض، مدفون در شیراز علی بن حمزه است، نه خود حمزه.
با توجه به نکاتی که بیان گردید، معلوم میشود که علی بن حمزه در شیراز مدفون است، نه حمزه فرزند بلافصل امام کاظم(علیه السلام).
د) قم
بنابر یکی از نظرات، محل دفن امامزاده حمزه شهر مقدس قم است. بقعهای در خیابان آذر در محلهْ میدان کهنه وجود داد که به آن امامزاده منسوب است. یکی از قدیمیترین منابعی که درباره قم نوشته شده، کتاب تاریخ قم نوشته حسن بن محمد بن حسن قمی است که از قدمای علمای اصحاب بود و در قرن چهارم میزیسته است. این کتاب از
معتبرترین کتبی است که درباره تاریخ قم نوشته شده است. حسن قمی تا سال 378 هجری مشغول تألیف کتاب خود بوده و از تمام علویانی که به قم رفت و آمد داشتهاند، نام برده و تمام مدفونین آنها را در قم ذکر میکند. قمی مینویسد: «و بعد از آن، بریهه، زن موسی بن محمد بن علی بن موسی وفات یافت و به جنب مشهد فاطمه بنت موسی(علیه السلام)، او را دفن کردند و پسرعموهای او یحیی و ابراهیم (پسران جعفر بن علی الکذاب) از بریهه میراث گرفتند. چون بریهه به قم وفات یافت، ایشان به قم نبودند؛ چون از آن آگاهی یافتند، به قم آمدند و ترکه او را برداشتند. ابراهیم دیگرباره از قم رفت و یحیی صوفی به قم اقامت کرد و به میدان زکریا بن آدم، به نزدیک مشهد حمزة بن موسی بن جعفر(علیه السلام) وطن گرفت و ساکن بود». (1)
رضا قلیخان هدایت نیز مینویسد: «بعد از مراجعت به قزوین، همشیره شاه طهماسب که خیرات و مبرّات بیشمار از او به ظهور آمده بود و شاه با وی کمال مؤانست داشت، رحلت کرد. جنازه او را به قم بردند و در جوار حضرت معصومه عظمی و محبوبه کبری(علیها السلام) و سیدحمزه موسوی که از آباء و اجداد سادات امجاد صفویه بود به خاکسپردند». (2)
اردستانی قمی بهطور قطع گزارش شیبانی صاحب تاریخ قم را مربوط به حمزة بن موسی بن جعفر میداند. وی مینویسد: «عبارت تاریخ قم دلالت بر آن دارد که حمزة بن امام موسی(علیه السلام) همین شاهزاده حمزهایست که در قم میباشد... صاحب تاریخ قم در قم بوده و از
احوالات و اهل آن و احوالات امامزادههایی که در قم بودهاند، با اطلاع و با بصیرت بوده و عصر او قریب به عصر آنها که در قم مدفون بودهاند بوده است... از چنین کتاب معتبری (تاریخ قم) مستفاد میشود که حمزة بن امام موسی بن جعفر در قم مدفون است و مدفن او در بقعه مبارکه واقع در محلهای است که مشهور است آن محله به اسم شریف آن بزرگوار و چه بسا کشف و کرامات از روح مقدس شریف آن بزرگوار در مقام بروز و ظهور رسیده که قابل انکار نیست؛ از قبیل شفا دادن کور و افلیج و صاحبان امراض مزمنه». (1)
مرحوم علامه عباس فیض نسابه گزارش صاحب تاریخ قم را درباره اینکه حمزه مدفون در قم، فرزند بلافصل امام کاظم(علیه السلام) باشدنمیپذیرد.
وی مینویسد: «بیان مؤلف تاریخ قم هم نسبت به مدفن حمزة بن موسی(علیه السلام) در قم صراحتی ندارد و اگر حقیقتا حمزة بن امام کاظم(علیه السلام) به قم آمده بود و در این شهر هم وفات کرده بود، با تمام جلالت و قدر و منزلتی که دارا بود و با اینکه فرزند بلاواسط امام هم میباشد، چگونه ممکن است که در تاریخ قم از ورود و وفات او اثری نباشد؟! و با آنکه مؤلف تاریخ قم تا سال 378 هجری مشغول تألیف آن کتاب بوده است، از تمام سادات حتی آنهایی که تا امام چندین واسطه دارند، از ممدوحین یا کسانی که درباره آنها قدح شده، از مدفونین به قم و یا غیر آنها بهطورکلی و بدون استثناء نام برده و حالات هر یک را جدا جدا ذکر کرده است، چگونه تصور میشود که از حمزة بن امام موسی(علیه السلام) اسم نبرده باشد و از ورود و توقف و وفات او خبر نداده باشد، ولی در
1) (1) . انوار المشعشعین، ج2، ص259-261.
موقعی که منزل یحیی صوفی را میخواهد تعیین کند، از مشهد او بدون هیچگونه سابقهای اسم ببرد؟!». (1)
ناصر الشریعه هم مینویسد: «مولف تاریخ قم حمزه را بیواسطه از اولاد آن حضرت ذکر میکند؛ ولی در ذکر سادات حسنیه و موسویه - که به قم وارد شدند - حمزه را ذکر نمیکند و در سادات صادقیه به چند واسطه، حمزه نامی را ذکر میکند». (2)
عباس فیض میگوید: «حمزه مدفون در قم» فرزند با واسطه امام کاظم(علیه السلام) است؛ زیرا حسن قمی در باب سوم کتاب خود در بیان حالات ابراهیم بن امام کاظم(علیه السلام) و اسحاق و فرزندان او مینویسد که حمزة بنحسین بن احمد بن اسحاق بن ابراهیم بن موسی بن ابرهیم بن موسی بن جعفر در شهر قم دارای موقعیتی بزرگ بوده و در همین شهر وفات یافتهاست». (3)
بنابراین حمزه مدفون در قم همین حمزة بن حسین...بن امام کاظم(علیه السلام) است و اینکه شیبانی قمی او را «حمزهْ موسوی» خوانده و نام پدر او را ساقط نموده و به اسم جدّ اعلای او نام برده، اینگونه نام بردن در بین علمای انساب و رجال معمول است». (4)
نظر شیخ عباس قمی نیز این است که حمزة بن موسی در قم مدفون است. وی مینویسد: «در بلده طیّبه قم مزاری است معروف به شاهزاده حمزه و به جلالت قدر معروف است و اهل این بلده را اعتقاد
تمامی است با او و در احترام و اکرام او بسیار میکوشند و از برای او صحن و قبّه و بارگاهی است و از کلام صاحب تاریخ قم معلوم میشود که این بزرگوار همان حمزة بن موسی(علیه السلام) است؛ چنانکه در خلال تاریخ سادات رضویّه که در قم بودند و در آنجا مدفون شدند گفته که یحیی صوفی به قم اقامت کرد و به میدان زکریّا بن آدم به نزدیک مشهد حمزة بن موسی بن جعفر(علیه السلام) وطن و مقام گرفت و ساکن بود». (1)
با توجه به سایر اقوال که درباره مدفن امامزاده حمزه آمده، نظر اردستانی قمی و شیخ عباسی قمی که مدفن حمزه را در قم میدانند، درست به نظر میرسد؛ زیرا گفته صاحب تاریخ قم صراحت دارد و او میگوید مشهد حمزة بن موسی بن جعفر(علیه السلام) اگر واسطهای بین حمزه و امام کاظم(علیه السلام) بود، قطعاً حسن بن محمد قمی آن را ذکر مینمود. بنابراین امامزاده حمزه مدفون در قم، فرزند بدون واسطهْ امام کاظم(علیه السلام) میباشد و کتاب تاریخ قم هم از قدمت تاریخی برخوردار است و هم مورد تأیید علماست.
ه) ری
در شهر ری و در جوار مرقد حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) نیز مزاری هست که به حمزة بن موسی(علیه السلام) منسوب است. شهرت این مزار در انتساب به جناب حمزه، بیش از سایر نقاط است.
قدیمیترین گزارش مورد استناد طرفداران، این مدّعا گزارشی است که نجاشی آن را نقل کرده و آورده است: احمد بن خالد میگوید:
1) (1) . منتهی الآمال، ج2، ص420.
عبدالعظیم در حال خوف و فرار از خلیفه، وارد شهر ری گردید و در سرداب منزل یکی از شیعیان در سکلة المولی ساکن شد. وی در آن زیرزمین خدا را عبادت میکرد و روزها را روزه میگرفت و شبها را به نماز میایستاد. گاهی مخفیانه از آن منزل خارج میشد و قبری را که در مقابل قبر او واقع شده زیارت میکرد. بین آن دو قبر، راهی بود. که او (حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) دربارهْ آن میفرمود: «این قبر یکی از فرزندان موسی بن جعفر است». (1)
بعد از گزارش نجاشی، گزارش عبدالجلیل قزوینی نیز از قدمت تاریخی برخوردار است. وی مینویسد: «اهل ری به زیارت سید عبدالعظیم شوند و به زیارت السید ابوعبدالله الابیض و به زیارت سید حمزه موسوی که شرف و نسب و جزالت فضل و کمال و عفت ایشان ظاهر است». (2)قاضی نورالله شوشتری مینویسد: شهر ری مدفن سید حمزه موسوی و سید عبدالله ابیض و عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) است. (3)
مجلسی میگوید: حمزة بن موسی در ری در قریهای معروف به شاهزاده عبدالعظیم مدفون است و از برای آن امامزاده قبّه و صحن و خدّام بود و حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) با جلالت شأن و عظمت قدری که داشت، در ایام اقامت خود در ری، مزار حمزة بن موسی را زیارت میکرد و به بعضی از خواص اصحاب خود میفرمود که این قبر یکی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) میباشد. (4)
خوانساری میگوید: قبر حمزة بن موسی بن جعفر در ری است و او در آنجا زیارت میشود تا زمان ما. (1)
کجوری هم بعد از ذکر اقوال گوناگون درباره مدفن امامزاده حمزه مینویسد: معروف و مشهور این است که مقبره حمزة بن موسی(علیه السلام) را میتوان در همان مکانی که اکنون در جهت قبله بارگاه حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) در شهر ری واقع شده، دانست؛ زیرا حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) هر روز به زیارتش میرفت. منظور از عبارت «خیر رجل» که در زیارت آن حضرت آمده است: «یا نور المشرق المضیئ الانوار یا زائراً خیر رجل من ولد موسی بن جعفر(علیه السلام)» همین امامزاده حمزة بن موسی بن جعفر است؛ زیرا بهترین فرزندان امام کاظم(علیه السلام) همان فرزندان بلاواسطه او هستند که «خیر رجل من ولد موسی(علیه السلام)» بر آنها اطلاق و منطبق میگردد. (2)
مجلسی برای اثبات اینکه مدفن حمزة بن موسی در ری میباشد، داستانی را از سید مهدی قزوینی نقل میکند. قزوینی میگوید: «خبر داد والد ماجدم که: ملازمت داشتم به بیرون رفتن به سوی جزیره، که در جنوب حلّه و بین دجله و فرات میباشد، برای ارشاد و هدایت عشیرههای بنیزبید به مذهب تشیع؛ زیرا همه ایشان به مذهب تسنن بودند و به برکت هدایت والد(ره) همه به سوی مذهب امامیه برگشتند و تاکنون به همان نحو باقی هستند و بالغ بر ده هزار تن میباشند. در این جزیره مزاری است معروف به قبر حمزة بن موسی(علیه السلام) و مردم او را
زیارت میکنند و کرامات زیادی از او نقل مینمایند. در اطراف آن امامزاده قریهای است مشتمل بر صد خانوار. من هنگامی که به جزیره میرفتم، از آنجا عبور میکردم و آن امامزاده را زیارت نمینمودم؛ زیرا نزد من مسلم بود که حضرت حمزه(علیه السلام) فرزند بلافصل امام موسی بن جعفر(علیه السلام) در شهر ری، در جوار عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) مدفون است؛ لذا اهمیتی به این بقعه نمیدادم. پس یک بار بنا به عادت خود از منزل بیرون رفتم و در نزد قریهای که مهمان بودم، اهل آن قریه از من خواستند که امامزاده مذکور را زیارت کنم. من امتناع ورزیدم و به آنها گفتم: من مزاری را که نمیشناسم زیارت نمیکنم. به دلیل اعتراض من از زیارت مزار، رغبت مردم به آنجا کم شد. آنگاه از نزد ایشان حرکت نمودم و شب را در قریه مزیدیّه، در خانه یکی از سادات آنجا ماندم و چون سحر شد، برخاستم برای نافله شب و چون فارغ شدم از نماز، نشستم به انتظار طلوع فجر، که ناگاه سیدی بر من وارد شد که او را به صلاح و تقوا میشناختم و از سادات قریه مجاور بود. سلام کرد و نشست و گفت: یا مولانا! دیروز مهمان اهل قریه امامزاده حمزه شدی و او را زیارت ننمودی؟ گفتم: آری. فرمود: چرا؟ گفتم من زیارت نمیکنم کسی را که نمیشناسم. اعتقاد من این است که حمزه فرزند امام کاظم(علیه السلام) در ری مدفون است. فرمود: «ربّ شهرةُ لا اصلَ لها» چه بسا، چیزهایی است که شهرت یافته و لیکن اصلی ندارد. این قبر حمزه فرزند امام موسی بن جعفر(علیه السلام) نیست، هر چند چنین مشهور است؛ ولی این قبر ابویعلی حمزة بن قاسم بن علی بن حمزة بن حسن بن عبیدالله بن ابیالفضل العباس بن امیر المومنین(علیه السلام) است که یکی از علما و اهل حدیث بوده و علمای علم رجال هم در کتابشان از او یاد کرده و وی را به علم و ورع
ستودهاند. پیش خود گفتم این مرد از عوام سادات است و از اهل علم و اطلاع بر علم رجال و حدیث نیست و شاید این کلام را از بعضی علما آموخته است. پس برخاستم به جهت مراقبت و اطلاع از طلوع فجر و آن سید هم برخاست و رفت من غفلت کردم که از او بپرسم این مطلب را از چه کسی فرا گرفته. چون صبح شد و نماز صبح را خواندم، نشستم برای تعقیب نماز صبح تا آن که آفتاب طلوع کرد. چون همراه من چند جلد از کتب رجال بود، آنها را مطالعه کردم؛ دیدم آن سید درست گفته است و این بزرگوار ابویعلی حمزة بن قاسم علوی است. صبح مردم قریه به دیدن من آمدند. سیدی شبیه سید یاد شده در میان آنها بود. به او گفتم: از شما متشکرم که سحر پیش من آمدی و مرا از قبر جناب حمزة بن قاسم علوی خبر دادی؛ بگو ببینم این مطلب را از کجا گفتی و از چه کسی شنیدی؟ پس سید گفت به خدا قسم من پیش شما نیامدم و من شب گذشته در بیرون قریه بودم و شنیدم شما آمدهاید؛ پس امروز به زیارت شما آمدم. با این پیشامد به اهل قریه گفتم: لازم شد که برگردم و جناب حمزه را زیارت کنم و من شکی ندارم که هنگام سحر شخصی که تشریف آورده، حضرت صاحب الامر(عج) بوده». (1)
برخی این داستان را مؤید نظریه مدفون بودن حمزة بن موسی در ری دانستهاند. گیلانی مینویسد: چون در این واقعه حضرت صاحب الامر(عج) مدفون بودن حمزة بن موسی را در ری نفی ننموده و نیز اقوال دیگر علما مبنی بر مدفون بودن حمزه در ری، ثابت میگردد که قبر حمزة بن موسی در شهر ری است. (2)
البته باید این نکته را یادآور شد کسانی که مدفن حمزة بن موسی را در ری میدانند؛ دلیل محکم و قانع کنندهای ارائه نمیدهند و عمده دلیل آنها همان گزارش نجاشی است. درست است که این گزارش از قدمت تاریخی برخوردار است، ولی این گزارش مجهول است و در آن مشخص نشده که کدام یک از فرزندان موسی بن جعفر(علیهم السلام) در ری مدفون میباشد. مخالفین مدفون بودن حمزة بن موسی در شهر ری درست بر همین نکته تکیه نمودهاند. مهدی بدایعنگار در حالی که مدفون بودن حمزه در ری را نپذیرفته، ایراد خود را بر اقوال یاد شده اینگونه بیان میکند: «...آن که نجاشی اسم نبرده و حضرت عبدالعظیم حسنی اسمش را نفرموده...آن که قاضی نورالله شوشتری در کتاب مجالس المومنین نوشته، کجا دلالت دارد که این امامزاده حمزة بن موسی است که حضرت عبدالعظیم را حسنی گفته؛ پس باید آن جناب را نیز واسطهای در میان نباشد و حال آن که چهار پشت در میان آن جناب و امام حسن(علیه السلام) فاصله میباشد...نوشته عبدالعظیم حسنی و سید حمزه موسوی و از لفظ موسوی و حسنی فاصله آشکار است، نه آنکه فاصله نباشد». (1)
اردستان قمی نیز ایرادهای بدایعنگار را وارد دانسته و مدفون بودن حمزة بن موسی در ری را نمیپذیرد. (2)
و) اصفهان
در اصفهان نیز بقعه و بارگاهی به امامزاده حمزه منتسب است. ابطحی حمزه را یکی از امامزادگان اصفهان معرفی میکند. وی میگوید: طبق
آنچه در لوحهای که در حرم امامزاده میرحمزه(علیه السلام) منصوب است، آن بزرگوار از جمله فرزندان بدون واسط حضرت امام کاظم(علیه السلام) میباشد که در جریان ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) به سوی طوس حرکت کردند، ولی در میان راه، وقتی خبر شهادت امام رضا(علیه السلام) را شنیدند و متوجه شدند که خطر متوجه سادات و علویان گردیده، پراکنده شدند و میرحمزه به سوی این سامان حرکت کرد و در سن 35 یا 45 سالگی، به دست فردی به نام «شاهک طوسی» شهید شد و در این مکان مدفونگردید. (1)در حال حاضر، مزار حمزه که به نام «شاه میرحمزه» مشهور است، در حاشیه شرقی خیابان سروش، در کنار بیمارستان عسکریّه قرار دارد. (2)
مهدوی نیز حمزه را جزو امامزادگان اصفهان ذکر میکند، ولی وی نسب این امامزاده را اینگونه معرفی میکند: حمزة بن محمد بن الحسین بن علی بن الحسین بن محمد الدیباج بن الامام جعفر الصادق(علیه السلام). (3)نظر مهدوی درست است؛ زیرا ابنطباطبا (متوفای قرن پنجم) از جمله امامزادگانی که وارد اصفهان شدند را همین حمزة بن محمد ذکر میکند. (4)بنابراین امامزاده حمزه اصفهان از نسل امام صادق(علیه السلام) خواهد بود نه از نسل امام کاظم(علیه السلام) و ابطحی که امامزاده حمزه اصفهان را فرزند بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) ذکر میکند، برای ادعای خود سند و مدرک ارائه نمیدهد؛ بنابراین نظر ایشان پذیرفتنی نیست و امامزاده حمزه اصفهان از نوادگان امام صادق(علیه السلام) میباشد.
ز) حلّه
علاوه بر آرامگاههایی که در ایران وجود دارد و منسوب به حمزة بن موسی است، در عراق نیز بارگاهی منسوب به حمزة بن موسی وجود دارد. مردم این بارگاه را به نیت حمزة بن موسی زیارت میکنند و از بین علمای انساب ابن طقطقی نیز تصریح نموده که مدفن حمزه در شهر حلّه قرار دارد. (1)برخی گفتهاند بارگاه حلّه مربوط به أبویعلی حمزة بن قاسم، نوه حضرت عباس بن امیرالمؤمنین(علیه السلام) است. (2)با توجه به اقوالی که پیرامون مدفن حمزه در نقاط مختلف بیان گردید، این نتیجه به دست میآید:
مدفون در شیراز علی بن حمزة بن موسی است و در منابع قدیم و جدید شیراز نیز از علی بن حمزه نام برده شده است.
به احتمال قوی مدفون در شهر کاشمر حمزة بن حمزة بن موسی است؛ به این دلیل که تعداد زیادی از علمای انساب گزارش کردهاند که حمزة بن حمزه به خراسان رفت و در همانجا درگذشت.
مدفن حمزة بن موسی در شهر ری از شهرت فروان برخوردار است و تعدادی از علما مثل علامه مجلسی آن را پذیرفتهاند و مستند ایشان گزارش نجاشی است.
مدفون در سیرجان کرمان یکی از نوادگان امام کاظم(علیه السلام) میباشد.
بقعه و بارگاهی که در قم وجود دارد، متعلق به حمزه، فرزند بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) است؛ زیرا گزارش محمد بن حسن قمی از
قدمت تاریخی برخوردار است و این گزارش صراحت دارد که حمزه در قم مدفون است.
امامزاده حمزه اصفهان از نوادگان امام صادق(علیه السلام) میباشد.
بارگاه حلّه متعلق به ابویعلی، از نسل عباس بن امیر المؤمنینمیباشد.
مقدمه
از مطالعه تاریخ به دست میآید که علویان در روزگار امویان و عباسیان زندگانی دشواری را سپری میکردهاند. این دو خاندان از دشمنان سرسخت اولاد و اعقاب حضرت علی(علیه السلام) بودهاند. در عصر آنان ستمهای فراوان در حق اولاد علی(علیه السلام) روا داشته شد. علویان را به هر بهانهای گرفتار کرده یا در زندانها شکنجه میکردند یا در جنگ و گریز آنان را به قتل میرساندند. پس از واقعه خونبار کربلا و شهادت امام حسین(علیه السلام) و جمع کثیری از خاندانش، حادثه شهادت زیدبن علی بن الحسین(علیه السلام) روی داد که در این واقعه عده زیادی از بنیهاشم شهید شدند و پس از آن شهادت، حسین صاحب فخ و یارانش واقع شد. به همین علت بسیاری از علویان از شدت فشار و اختناق برای حفظ جان خود در گوشه و کنار ممالک اسلامی مخفیانه میزیستند و کسی از نام و نشان آنان خبر نداشت. در دوران حیات فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) نیز توسط محمد بن ابراهیم معروف به «ابن طباطبا» قیام کوبندهای بر ضد
حکومت عباسی در کوفه به وقوع پیوست. در این حرکت سیاسی مهم بسیاری از علویان حضور فعال داشتند. در گزارشهای تاریخی از چهار نفر از فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) نیز نام برده شده که در این قیام شرکت داشتهاند و برخی از آنها مثل ابراهیم و زید عهدهدار مسؤلیت نیز بودند که در این فصل علاوه بر شرح حال آنان، فعالیتهای سیاسیشان نیز مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.
مورخان و رجالنویسان تاریخ ولادتش را ذکر نکردهاند، ولی از برخی روایات (1)که در آنها امام(علیه السلام) او را پس از حضرت رضا(علیه السلام) وصی و سرپرست امور قرار داده، میتوان فهمید که او فرزند پسر بعد از امام رضا(علیه السلام) است. (2)همچنین نویسندگان تاریخ ائمه(علیهم السلام) مثل شیخ مفید (3)و ابن شهر آشوب نام (4)ابراهیم را پس از حضرت رضا(علیه السلام) آوردهاند که خود شاهدی است بر اینکه او کوچکتر از امام رضا(علیه السلام) و بعد از ایشان بوده است.
برخی تاریخ وفات ابراهیم اکبر را 213 هجری، ذکرکردهاند. (5)به گفته سید حسین ابوسعید او را مسموم کردند. (6)احمد الفاسی وفات ابراهیم را در سال 210هجری در بغداد ذکر کرده است. (7)فؤاد البستانی
نیز وفات ابراهیم را در سال 210 دانسته (1)که به دست مأمون در بغداد مسموم شد و در همانجا از دنیا رفت. البته ضرورت دارد که به چند سؤال در اینجا پاسخ داده شود:
آیا دو نفر از فرزندان امام موسی کاظم(علیه السلام) ابراهیم نام داشتهاند؟
کدام یک دست به قیام زد و به یمن رفت؟
در پاسخ این سؤال که آیا دو تن از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ابراهیم نام داشتهاند، نظر بیشتر نویسندگان مانند: مفید، (5)طبرسی، (6)ابن شهر آشوب، (7)اربلی، (8)سبط ابن جوزی، (9)ابن صباغ، (10)ابن خشاب، (11)و نصربن علی الجهضمی (12)آن است که ابراهیم نام یک نفر از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) است؛ زیرا بسیاری از فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) را نام میبرند و جز یک نفر را به این نام ذکر نمیکنند.
ولی به نظر میرسد که نام دو نفر از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ابراهیم
1) (1) . دائرة المعارف بستانی، ج2، ص142.
2) (2) . اصول کافی، ج1، ص380 و381.
3) (3) . الارشاد، ج2، ص326 و 327.
4) (4) . عیون اخبار الرضا، ج1، ص32.
5) (5) . الارشاد، ج2، ص244.
6) (6) . اعلام الوراء، ج2، ص36.
7) (7) . مناقب شهر آشوب، ج4، ص349.
8) (8) . کشف الغمة، ج3، ص26.
9) (9) . تذکرة الخواص، ص315.
10) (10) . فصول المهمة، ص236.
11) (11) . مجموعة نفیسة فی تاریخ الائمة، ص141.
12) (12) . تاریخ اهل البیت، ص106 و 107.
باشد؛ زیرا تعدادی از علمای انساب تصریح دارند که نام دو تن از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ابراهیم بوده است. (1)علمای انساب از دیگران در این مورد آشناترند و از سوی دیگر در سخن دیگران مثل مفید و ابن شهرآشوب و برخی دیگر تصریحی بر یک ابراهیم وجود ندارد؛ از این رو بررسی اقوال در این زمینه ضرورت دارد:
الف) اقوال بر جود دو ابراهیم
ابونصر بخاری (م357 ق) که به قدیمیترین منابع دسترسی داشته، به نام دو ابراهیم از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) اشاره میکند. او نسبشناس معروفی است که از دو ابراهیم نام میبرد و میگوید: ابراهیم اکبر بدون اولاد میباشد و نسبشناسان در اولاد داشتنش توقف کردهاند. (2)و ابراهیم اصغر دارای نسل است و شش فرزند داشته است: محمد، احمد، جعفر، موسی (را از امولد نام میبرد)، اسماعیل و علی که مادرش آزاد بوده است و فقط موسی و جعفر از فرزندان ابراهیم اصغر دارای نسل میباشند. (3)
محمد کاظم یمانی (متوفی قرن نهم) از دو ابراهیم نام میبرد: ابراهیم اصغر که برای او پنج فرزند ذکر میکند (احمد، جعفر، موسی، اسماعیل و علی) و درباره ابراهیم اکبر میگوید فرزند داشتن او بین علمای انساب مورد اختلاف است. (1)
سمرقندی به ابراهیم اصغر و اکبر اشاره دارد. (2)
اعرجی متوفی(1274 - 1332ق) نیز از دو ابراهیم یاد میکند. (3)
عباس فیض هم عقیده دارد که دو تن از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ابراهیم نام داشتهاند. (4)
ب) اقوال بر وجود یک ابراهیم
کسانی که فقط یک فرزند به نام ابراهیم را برای امام کاظم ذکر کردهاند، عبارتند از:
ابن طباطبایی حسینی (م 449ه) نیز به ذکر نام یک ابراهیم از اولاد موسی بن جعفر(علیه السلام) اکتفاء کرده است. (5)
ابن حزم اندلسی (م 456ه) فقط از «ابراهیم المرتضی» نام میبرد. (6)
ابن طقطقی (م709ه) (7)به یک ابراهیم اشاره دارد.
نتیجه
از بررسی منابع این نتیجه به دست میآید که دوتن از فرزندان امام
کاظم(علیه السلام) ابراهیم نام داشتهاند و قدیمیترین منبع کتاب سرالسلسلة العلویة از ابونصر بخاری (357ه) است که این مطلب را تأیید میکند و علاوه بر آن نسبشناسانی که از یک ابراهیم نام بردهاند، وجود دو ابراهیم را برای امام کاظم(علیه السلام) رد نکردهاند و بیشتر نسبشناسان به کتاب سرالسلسلة العلویة ابونصر بخاری اعتماد دارند؛ مثلا ابن عنبه و دیگران از او این مطلب را نقل کردهاند.
بیشتر این منابع در مرحله اول از ارشاد مفید نقل نمودهاند و دیگر اینکه این منابع دربارهْ انساب نیست و در مرحله دوم، این دسته از منابع وجود دو ابراهیم را رد نکردهاند؛ زیرا کتاب سرالسلسلة العلویة را در اختیار داشتهاند و اگر نظر مخالف داشتند، آن را ابراز میکردند بنابراین میتوان از عدم مخالفت آنان دریافت که دو نفر از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ابراهیم نام داشتهاند.
مناسب است که قبل از ورود به بحث درباره ابراهیم و ارتباط او با نهضت «محمد بن ابراهیم بن اسماعیل بن الحسن بن الحسن بن علی» معروف به «ابن طباطبا» و دستیار او «ابوالسرایا» که قیام خود را از کوفه آغاز کردند، قیامهای علویان را در سال 199هجری، برشماریم:
امین، فرزند هارون الرشید در سال 198هجری، به قتل رسید. پس از او برادرش مأمون حکومت را بهدست گرفت. در این میان علویان نیز از فرصت برخورد میان امین و مأمون به نفع خود بهرهبرداری کرده، به صفآرایی و افزودن بر فعالیتهای خود پرداختند. (1)
1) (1) . سیره پیشوایان، ص486.
قیام علویان در سال 199هجری، با حرکت محمد بن ابراهیم بن طباطبا آغاز شد. از فرزندان و نوادگان ائمه تعداد زیادی در این شورشها شرکت داشتند. از زیدیه، محمد بن محمد بن زید بن علی بن الحسین(علیه السلام) (1)و از نوادگان امام حسن(علیه السلام) محمد بن سلیمان بن داود بن الحسین بن الحسن بن علی(علیه السلام) در مدینه شورش کرد. (2)از فرزندان امام صادق(علیه السلام) محمد بن جعفرالصادق(علیه السلام) معروف به «دیباج» در مکه و اطراف حجاز قیام کرد. (3)معروفترین این قیامها، قیام ابن طباطبا بود که فرماندهی آن را سری بن منصور معروف به «ابوالسرایا» بر عهده داشت. (4)این قیام در سال 199هجری، در کوفه بهوقوع پیوست.
در همان ابتدای قیام و در مراحل حساس، این نهضت رهبر خود را از دست داد و محمد بن ابراهیم درگذشت و پیروانش در سوگ او نشستند. بیشتر منابع نوشتهاند که ابوالسرایا او را مسموم کرد. (5)به هرحال ابوالسرایا به تجهیز پیکر محمد بن ابراهیم پرداخت و پس از آن که او را غسل داد، جنازه را به نجف حمل کردند و در آنجا به خاک سپردند. (6)
ابوالسرایا به مردم گفت: ابوعبدالله، محمد بن ابراهیم کسی را که نظیر اوست، وصی خود قرار داده و آن شخص ابوالحسن علی بن
عبیدالله است. پس اگر به او راضی هستید، او همان الرضا من آل محمد(صلی الله علیه و آله) است وگرنه خودتان هرکه را میخواهید انتخاب کنید.
علی بن عبیدالله خود این جانشینی را نپذیرفت و خود را کنار کشید. در نتیجه ابوالسرایا محمد بن محمد بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب(علیه السلام) را به جای محمد بن ابراهیم برگزید. (1)
محمد بن محمد بن زید به سرعت به سروسامان دادن امور پرداخت و کارها را روبهراه کرد و در مرحله نخست کارگزاران خود را به نواحی کشور اسلامی فرستاد. اسماعیل بن علی را والی کوفه و روح بن حجاج را رئیس شهربانی آنجا کرد، و عاصم بن عامر را به قضاوت کوفه تعیین نمود و احمد بن سری را رئیس پلیس و نصر بن مزاحم را به سرپرستی بازار گمارد.
ابراهیم بن موسی بن جعفر را والی یمن و زید بن موسی بن جعفر را والی اهواز قرار داد و اسماعیل بن موسی بن جعفر را والی فارس و عباس بن محمد را والی بصره و حسن بن ابراهیم بن حسن را به ریاست واسط تعیین نمود و در کوفه سکه ضرب کردند. (2)و روی آن آیه مبارکه (إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ ) 3 را حک نمود.
کارهای ابوالسرایا بهخوبی پیش میرفت و نهضت در همه جای کشور اسلامی گسترش یافت. عباسیان خطری بزرگ را احساس نمودند که ممکن بود دیر یا زود حکومتشان را نابود کند، تا اینکه حسن بن
سهل با هرثمه سازش کرد و درهای خزانه دولتی را به روی هرثمه باز گذاشت و او شروع به تجهیز سپاهیان کرد تا اینکه جمعیت سپاه به سیهزار نفر سواره و پیاده رسید. چون به مقدار لازم سپاه و سلاح جمع شد، دستور داد سپاه به سمت کوفه حرکت کرده و از مداین گذشتند.
مردم مداین که تحت فرمان ابوالسرایا بودند بر آنجا مسلط گردیدند و حاکم آنجا پا به فرار گذاشت و به کوفه رفت. در محل قصر «بنیهبیره» دو سپاه بههم رسیدند و جنگ سختی میان آنها درگرفت و از سربازان ابوالسرایا گروهی زیادی کشته شدند و هرثمه در جنگ با وی پافشاری کرد و او نیز در مقابل ایستادگی نمود، تا آنجا که نیروهای ابوالسرایا شکست خوردند و او نتوانست کوفه را که پایتخت و مقر اصلی آنها بود حفظ کند، پس کوفه را ترک نموده و به سوی قادسیه حرکت کرد و در آنجا نیز شکست خورد و از آنجا به شوش آمد و با حاکم شوش درگیرشد از او نیز شکست خورد و به سمت خراسان حرکت کرد و در روستایی به نام «برقانا» فرود آمد. حاکم آنجا به مقابله ایشان برخاست و با آنها روبهرو شد و به ایشان امان داد که تسلیم شوند تا آنها را نزد حسن بن سهل بفرستد. ابوالسرایا و همراهان وی پذیرفتند. وی به سرعت ابوالسرایا را نزد حسن بن سهل در مداین فرستاد. همینکه اسیران به آنجا رسیدند، او دستور داد تا سر ابوالسرایا را از تن جدا کنند و در قسمت شرقی شهر بغداد بیاویزید و بدنش را در قسمت غربی شهر به دار آویختند. (1)فاصله بین خروج ابوالسرایا و کشته شدنش ده ماه بود. (2)
قیام محمد بن ابراهیم بن طباطبا یکی از بزرگترین قیامهای علویان بهشمار میرفت و حکومت عباسی را با یک خطر بزرگ مواجه نموده بود.
به سبب عظمت این قیام و اینکه در مدت کوتاهی بعضی از شهرها مثل کوفه بهدست نیروهای قیامکننده افتاده بود و احتمال پیروزی در این قیام زیاد بود، از این رو بعضی از فرزندان امام موسی کاظم(علیه السلام) به جمع قیامکنندگان پیوستند و ابراهیم بن موسی بن جعفر(علیه السلام) از سوی محمد بن محمد بن زید به عنوان والی یمن منصوب شد. دعوت زیدیه در یمن از دوران مأمون آغاز شد. طالبیون در این دوره در حجاز پراکنده شده بودند؛ در حالیکه بر خلافت عباسی اعتراض داشتند. وقتی در سال 199هجری، محمد بن ابراهیم بن طباطبا قیام خود را در کوفه آشکار نمود، بسیاری از طالبیون با او بیعت کردند که از جمله آنها ابراهیم بن موسی بن جعفر بود که بعدها یکی از ائمه زیدیه شد. (1)
وقتی که محمد بن ابراهیم بن طباطبا وفات یافت، ابوالسرایا به جای او محمد بن محمد بن زید را برگزید. (2)
ابراهیم بن موسی بن جعفر نیز مردم را به متابعت محمد بن محمد بن زید فرا خواند و او نیز ابراهیم را به ولایت یمن منصوب کرد. در آن زمان والی منصوب مأمون در یمن عباس بن اسحق بن موسی بود. (3)
او وقتی از عزیمت ابراهیم به سوی یمن آگاه شد، از یمن خارج گردید و آنجا را برای ابراهیم خالی گذاشت؛ زیرا میدانست مردم یمن به ابراهیم تمایل دارند و شکست خود را قطعی میدید. به همین سبب از
جنگ منصرف شد و ابراهیم بدون برخورد با مانعی وارد یمن شد و به تنظیم امور پرداخت و سپاه خود را مجهز نمود. در همین زمان یکی از فرزندان عقیل بن ابیطالب را مأمور کرد تا به سمت مکه حرکت کند و با مردم مراسم حج را بهجا آورد، ولی او نتوانست وارد مکه شود. (1)
والی مکه از طرف مأمون، یزید بن محمد بن حنظله محزومی بود. ابراهیم خود تصمیم گرفت تا به مکه بیاید؛ پس به سوی مکه حرکت کرد و به سپاهی که قبلاً به سرپرستی فرزند عقیل به سمت مکه آمده بود ملحق گردید و مکه را فتح کرد و یزید بن محمد گریخت. در این زمان مأمون سپاهی را به فرماندهی حمدویه بن علی بن ماهان به سوی یمن فرستاد. در یمن مقاومتی صورت نگرفت و او یمن را فتح کرد. حمدویه از اطاعت مأمون خارج شد و مردم را به سوی خود دعوت مینمود. (2)
وقتی مأمون از کار حمدویه آگاه شد، با ابراهیم بن موسی بن جعفر که در مکه بود از در سازش درآمد و به ابراهیم پیشنهاد داد که سرپرستی امور یمن را بر عهده گیرد و والی آنجا باشد و مردم را به ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) دعوت و آن را تبلیغ کند. (3)ابراهیم از پیشنهاد مأمون استقبال کرد و راهی یمن شد. (4)
یعقوبی در تاریخ خود والی شدن ابراهیم بن موسی از طرف مأمون بر امور یمن را اینگونه گزارش میکند: مأمون فرمان بیعت با امام رضا(علیه السلام) را با عیسی جلودی به مکه فرستاد و ابراهیم بن موسی
بن جعفر در مکه اقامت داشت و شهر مکه به فرمان او درآمده بود؛ جز اینکه خود ابراهیم هم به خلافت مأمون دعوت میکرد. پس جلودی با شعار سبز (علامت سبز که نشان علویان بود) و بیعت الرضا(علیه السلام) به سوی مکه آمد و ابراهیم به استقبال وی شتافت و مردم مکه برای امام رضا(علیه السلام) بیعت کردند ولباس سبز پوشیدند. (1)
حمدویه بن علی بن عیسی در یمن شورش نمود و جماعتی از مردم یمن را با خود همراه ساخت. مأمون از این امر آگاه شد و فرمان حکومت یمن را برای ابراهیم بن موسی بن جعفر نوشت و به جلودی دستور داد تا همراه ابراهیم به یمن برود و او را در جنگ با حمدویه یاری دهد. ابراهیم راهی یمن شد، اما جلودی او را همراهی نکرد. پسر حمدویه در برابر ابراهیم ایستاد. ابراهیم با وی جنگید و تعدادی از یارانش را کشت. پسر حمدویه شکست خورد و گریخت. ابراهیم راهی صنعا گردید و این بار خود حمدویه در برابر ابراهیم ایستاد و جنگ سختی درگرفت وگروهی از یاران ابراهیم کشته شدند و ابراهیم شکست خورد و به مکه فرار کرد. (2)در سال 200هجری، از طرف مأمون عیسی بن یزید جلودی به عنوان والی یمن منصوب شد. او یمن را از چنگ حمدویه درآورد و یمن دوباره تحت خلافت عباسی قرار گرفت. (3)
بنابر گزارش عبدالامیرشامی، ابراهیم دوباره تصمیم گرفت تا یمن را از سلطه خلافت عباسی آزاد کند و مردم را بهسوی برادرش رضا بخواند و به همین قصد از مکه لشکری فراهمنمود و راهی یمن شد، ولی موفق
نشد. در این زمان ابوالسرایا کشته شده بود. ابراهیم بهسوی بغداد آمد و از مأمون امان خواست و او امان داد (1)و بنابر گزارشی امامرضا(علیه السلام) شفاعت او را نزد مأمون نمود. (2)
بنابر گفته اشعری، ابراهیم مردم یمن را به سوی محمد بن ابراهیم بن اسماعیل بن الحسن بن الحسن بن طباطبا دعوت مینمود. (3)گرچه این گزارش اشعری با گفته مورخان سازگاری ندارد؛ زیرا وقتی ابراهیم به یمن رفت، محمد بن ابراهیم بن طباطبا وفات یافته و او از جانب محمد بن محمد بن یزید بن علی به عنوان والی یمن انتخاب شد. (4)طبری تصرف یمن به دست ابراهیم بن موسی بن جعفر را اینگونه گزارش میکند:
وقتی ابوالسرایا قیام کرد، ابراهیم بن موسی و جمعی از خاندان وی در مکه بودند و چون خبر ابوالسرایا و طالبیان عراق به ابراهیم رسید، با جماعتی از خویشان خود از مکه بیرون شد و راهی یمن گردید. در آن زمان اسحاق بن موسی عباسی والی یمن از جانب مأمون بود. او چون از آمدن ابراهیم به سمت یمن آگاهی یافت، با همه سواره و پیادهای که در اختیار داشت، از یمن خارج شد و راه نجد را در پیش گرفت و یمن را برای ابراهیم بن موسی خالی گذاشت؛ زیرا نبرد با وی را خوش نداشت. چون از کار عموی خود در مکه مطلع گشت، همانند او عمل کرد و راهی مکه شد، اما علویان مانع ورود او به مکه شدند. (5)
طبری مینویسد: وقتی ابراهیم در یمن مستقر شد، یکی از فرزندان عقیل بن ابیطالب را راهی مکه نمود تا با حجاج مراسم حج را بهجا آورد. وقتی عقیلی به بستان ابنعامر نزدیک مکه رسید، خبر یافت که ابواسحاق بن هارون الرشید سالارحج شده و نیروی نظامی زیادی در اختیار دارد که کسی را توان مبارزه با آنها نیست؛ پس در بستان ابنعامر ماند تا اینکه کاروانی از حجاج که پرده کعبه و بوی خوش آن را همراه داشتند بر وی عبور نمود. عقیلی با افراد خود بر کاروانیان حملهور شد و جامه کعبه و بوی خوش را از آنان گرفته و برهنهشان نمودند. آنها با همان وضع داخل مکه شدند. خبر به گوش ابواسحاق رسید. او با افراد خود مشورت کرد. جلودی به وی گفت: من از عهده این کار برمیآیم. وی صبح زود با یکصد نفر بر عقیلی و افراد وی حملهور شدند و جمعی از یاران عقیلی گریختند. و جمعی اسیر شدند. پرده و بوی خوش و اموال بازرگانان را از آنها گرفته، به مکه بازگشتند. ابواسحاق یاران عقیلی را هریک ده تازیانه زد و آزاد نمود. آنها به سوی یمن بازگشتند، اما در میان راه تعدادی از آنان از گرسنگی و برهنگی تلف شدند. (1)
طبری در گزارش دیگر میآورد که ابراهیم بن موسی بن جعفر در سال 202هجری، از جانب مأمون سالار حج شد و برای برادر خویش بعد از مأمون، از مردم بیعت میگرفت. (2)
اما گزارش مسعودی در مروج الذهب برخلاف طبری است. وی میگوید: ابراهیم بن موسی بن جعفر در سال 202هجری، با مردم حج نمود و او نخستین فرد از طالبیان بود که در اسلام با مردم حج کرد، ولی
این بار با غلبه انجام داد، نه آنکه از طرف خلیفه بدان منصوب شده باشد. وی تباهی بسیار نمود. ابراهیم بن عبدالله حجیبی و جمع دیگری را در مسجدالحرام کشت و یزید بن محمد بن حنظله مخزومی و افراد دیگری را که اهل عبادت بودند، کشت. (1)
البته از سخن مسعودی فهمیده میشود که ابراهیم یک بار از طرف خلیفه به سالاری حج منصوب شده بود، ولی سال آن را 201هجری، ذکر میکند. (2)
احمد بن علی الفاسی گفته طبری را تأیید میکند که ابراهیم در سال 202 از طرف مأمون با مردم حج انجام داد و برادر او ولیعهد مأمون بود. (3)
خروج ابراهیم در یمن را بسیاری از مورخان گزارش کردهاند؛ مانند مَقدسی، (4)ولی کیفیت آن را توضیح نداده است.
اما سایرین مثل طبری و ابناثیر و دیگران بهطور مختصر آوردهاند. نکتهْ جالب توجه در گزارش آنان دادن لقب «جزار» (قصاب) به ابراهیم بن موسی است.
رازی میگوید: ابراهیم بن موسی بن جعفر الصادق(علیه السلام) به سبب اسراف در قتل و تخریب به «جزار» ملقب شد. محمد بن ابراهیم بن طباطبا در سال 199 او را به یمن فرستاد. جمعی از شیعیان یمن به او پیوستند و بین او و والی یمن جنگ شدیدی درگرفت. ابراهیم تعدادی از سدهای یمن را ویران کرد و آثار حِمَیر را از بین برد. (5)
ابنکثیر میگوید: ابراهیم بن موسی بن جعفر در مکه مقیم بود. وقتی خبر قیام ابوالسرایا به گوش او رسید، در کوفه قیام کرد. ابراهیم به طمع افتاد و راهی یمن شد و مردم زیادی را کشت و اموال زیادی را غارت نمود. به سبب این کشتار بزرگ ابراهیم را جزار نامیدند. (1)
طبری، (2)ابن خلدون، (3)ابن کثیر، (4)نویری (5)و ابن جوزی، (6)هم در گزارش خود از ابراهیم با صفت جزار یاد میکنند و میگویند: تعداد زیادی را اسیرگرفت و اموال فراوانی را غارت نمود.
مسعودی هم دید مثبتی به ابراهیم ندارد و او را به قتل افراد بیگناه در داخل مسجد الحرام متهم میکند. (7)
البته کشتار زیادی که به ابراهیم بن موسی نسبت میدهند، جای تأمل دارد؛ زیرا طبق گزارش طبری و دیگران وقتی ابراهیم به قصد یمن حرکت کرد و به آنجا رسید، والی منصوب مأمون در یمن، اسحاق بن موسی عباسی بود. او یمن را بدون مقاومت و جنگ رها کرد و ابراهیم بدون جنگ وارد یمن شد. (8)فقط در گزارش یعقوبی آمده که ابراهیم برای بار دوم، آن هم از طرف مأمون وارد یمن شد که در جنگ با حمدویه شکست خورد و به مکه بازگشت. (9)اینکه ابراهیم را متهم به
کشتار زیاد میکنند و لقب جزار به او میدهند، مبالغهآمیز به نظر میرسد؛ زیرا ذکر نمیکنند که ابراهیم در جنگ با چه کسی افراد زیادی را کشت و این جنگ در کجا رخ داد.
پس از شکست نهضت محمد بن ابراهیم بن طباطبا با همدستی ابوالسرایا گزارشهای تاریخی دربارهْ ابراهیم متفاوت است. بنا به گفته طبری آغاز قیام در ماه جمادی الثانی سال 199هجری بود (1)و حدود ده ماه طول کشید. فاصله بین خروج ابوالسرایا و کشته شدن وی ده ماه بود. (2)بنابراین قیام در ابتدای ماه ربیعالثانی سال 200هجری، خاتمه یافته است؛ زیرا هستهْ اصلی قیام، ابوالسرایا بود و بعد از کشته شدن او مردم کوفه از کنار محمد بن محمد بن زید متفرق شدند و دیگر کسی از او حمایت نکرد.
منابع تاریخی مثل مروج الذهب مسعودی و تاریخ یعقوبی و تاریخ طبری و دیگران در این مورد که ابراهیم اصغر از طرف محمد بن محمد بن زید والی یمن گردید یا ابراهیم اکبر، و کدام یک از این دو در آنجا ظهور نمود، ساکت ماندهاند و آن را مشخص نمیکنند؛ ولی منابع نسبشناسی به دو دسته تقسیم شدهاند: یک دسته که ابراهیم اکبر را والی یمن دانستهاند و دسته دیگر ابراهیم اصغر را والی دانستهاند.
الف) طرفداران حضور ابراهیم اصغر در یمن
نسل بود. او سیدی جلیلالقدر، عالم، فاضل و از پدرانش حدیث روایت نموده است. در دوران ابوالسرایا بر یمن غلبه نمود و مردم را به سوی برادرش علی بن موسی الرضا(علیه السلام) دعوت میکرد. مأمون از کار او آگاه شد و سپاهی را برای مقابله با وی به یمن فرستاد، ابراهیم از سپاه مأمون شکست خورد و به بغداد آمد. برادرش حضرت رضا(علیه السلام) او را نزد مأمون شفاعت کرد و مأمون او را بخشید. (1)
عمری (متوفی قرن پنجم) نیز گزارش کرده که ابراهیم اصغر از جانب محمد بن محمد بن زید به یمن رفت. (2)
محمد کاظم یمانی (متوفی قرن نهم)، عقیده دارد که ابراهیم اصغر در زمان ابوالسرایا به یمن رفت و یمن را تصاحب نمود. (3)
مصطفی حسینی میگوید: ابراهیم اصغر از جانب محمد بن محمد بن زید به یمن رفت و بر آنجا غلبه نمود. (4)
قدیمیترین منبع در این دسته گفتهْ ابن حزم اندلسی (م 384-456ق) است که میگوید: ابراهیم المرتضی به یمن رفت. (5)او گرچه نام ابراهیم را کامل نیاورده، ولی اسم فرزندان ابراهیم را ذکر میکند که دیگر علمای انساب آن اسامی را متعلق به فرزندان ابراهیم اصغر میدانند و دیگر اینکه بیشتر علمای انساب، بلکه قریب به اتفاق آنها ابراهیم اکبر را بدون اولاد میدانند. از این قرینه بهدست میآید که منظور او همان ابراهیم اصغر بوده است.
ب) طرفداران حضور ابراهیم اکبر در یمن
ابینصر بخاری نسبشناس معروف (م 357 ه) آورده است که ابراهیم اکبر سیدی جلیلالقدر و عالمی فاضل بود و از پدرانش حدیث روایت میکرد. در اینکه از او نسلی باقی مانده، علمای انساب توقف نمودهاند و گفتهاند او بدون نسل بود. ابراهیم اکبر به یمن رفت و یکی از امامان زیدیه میباشد. (2)
فخر رازی (606ه) میگوید: علمای انساب درباره نسل او اختلاف کردهاند، او به یمن رفت و ابتدا مردم را به سوی محمد بن ابراهیم بن طباطبا دعوت نمود و بعد به سوی خود دعوت کرد. او در سال 202هجری، با مردم حج به جای آورد و از حمدویه شکست خورد و به عراق آمد و مأمون او را امان داد. (3)
ابن عنبه (م828 ه) ابراهیم اکبر را بدون نسل ذکر میکند و میگوید: او در زمان ابوالسرایا در یمن قیام کرد. (4)
عباس فیض میگوید: ابراهیم اکبر با ابوالسرایا موافقت نمود و به یمن رفت و بر آنجا غلبه یافت. (1)
سید حسین ابوالسعید میگوید: تحقیق این است که ابراهیم دو تن هستند و ابراهیم اکبر صاحب ابوالسرایا بود و او به یمن رفت. ابراهیم اکبر بعد از وفات امام رضا(علیه السلام) به سوی بغداد آمد. مأمون نیز به بغداد آمد. او از مأمون امان خواست و به وی امان داده شد. (2)
ابن مهنا عبیدلی گفته است: ابراهیم اکبر همراه با ابوالسرایا دست به قیام زد و به یمن رفت.
سید محسن امین نیز این قول را آورده و میگوید: سید حسن صدر نیز نظرش همین است که ابراهیم اکبر قیام کرد و به یمن رفت. (3)
قضاوت درباره این مطلب که آیا ابراهیم اکبر دست به قیام زد و از جانب محمد بن محمد بن زید بن علی و همکار او ابوالسرایا به یمن رفت و آنجا را از چنگ عباسیان درآورد، یا ابراهیم اصغر، کار دشواری است؛ زیرا هر دو نظر در بین علمای انساب طرفدارانی دارد و منابعی از قرنهای چهارم و پنجم در میان هر دو نظر هست. عمری، نسبشناس (قرن پنجم) و ابن حزم (م456) بر این باورند که ابراهیم اصغر قیام کرد و همراه و
همفکر محمد بن ابراهیم بن طباطبا و محمد بن محمد بن زید و ابوالسرایا بوده است. بیشتر کسانی که میگویند ابراهیم اصغر دست به قیام زده و به یمن رفت، از عمری نقل قول کردهاند و قول او را تأیید نمودهاند.
ولی برخی عقیده دارند که ابراهیم اکبر دست به قیام زد و از جانب قیامکنندگان عراق به یمن رفت و بر آن غلبه نمود و قول ابینصر بخاری (م357 ق)، را پذیرفتهاند. به نظر میرسد این نظر که ابراهیم اکبر قیام نموده و یمن را تصاحب کرده، از استحکام بیشتری برخوردار است؛ زیرا قدمت صاحبان این نظر بیشتر است و در حدود یک قرن جلوتر است. میتوان گفت درست این است که ابراهیم اکبر دست به قیام زد و با قیامکنندگان عراق همنوا شد؛ زیرا گزارشگر این حادثه یعنی ابینصر بخاری به زمان حادثه نزدیکتر بوده و منابع دست اول که هم از جهت کیفیت و هم از جهت کمیت مهم بوده را در اختیار داشته است.
در هر صورت مسئله از آن جهت اهمیت دارد که به ابراهیم نسبت زیدی بودن داده شده، در حالی که ابراهیم فرزند امام هفتم شیعیان است.
البته قرائن و شواهد این مطلب را تأیید میکند که ابراهیم قیامکننده، زیدی مذهب بوده؛ زیرا قیامکنندگان عراق مثل محمد بن ابراهیم بن طباطبا و محمد بن محمد بن زید زیدی مذهب بودند و همه مورخان مثل مفید گفتهاند که ابراهیم از جانب محمد بن محمدبنزید راهی یمن شد. (1)ابنخلدون (2)، ابناثیر (3)و دیگران نیز این گزارش را ذکر نمودهاند. در میان نسبشناسان، ابینصر بخاری صریحاً میگوید که ابراهیم اکبر یکی از ائمه زیدیه است. (4)
فخر رازی میگوید که ابراهیم اکبر در آغاز به سوی محمد بن ابراهیم بن طباطبا دعوت میکرد و بعد از مدتی مردم را به سوی خود فرا خواند. (1)
قرائن و شواهد میگوید که او زیدی مذهب است، ولی باید توجه داشت که شایعات و تهمت در آن زمان زیاد بوده و دستگاه خلافت عباسی نیز به آن دامن میزد و به مخالفان خود انواع تهمتها را نسبت میداد. از سوی دیگر زیدیان در آن زمان قیامهایی را برپا میکردند؛ از این رو هرکس مخالفتی با دستگاه حکومت داشت، او را به زیدی بودن متهم میکردند؛ چنانکه ابوالفرج آورده است وقتی هارون از فضل بن یحیی از احوال فرزندان علی ابن ابیطالب(علیهم السلام) جویا شد، او گفت: میگویند در محلهای از مدینه جوانی بهنام عبدالله بن حسن افطس زندگی میکند. هارون دستور داد تا او را از مدینه به خراسان بیاورند. عبدالله بن حسن را از مدینه به خراسان نزد هارون آوردند. هارون به او گفت: شنیدهام زیدیه را گرد خود جمع میکنی و به خروج بر من و یاری خود دعوت میکنی. عبدالله گفت: ای امیر مؤمنان! تو را بهخدا سوگند میدهم که خون مرا نریزی؛ چون من از این جمع نیستم و ابداً نام من در آن جمعیت نیست و همهْ کسانی که چنین میاندیشند، رفتارشان برخلاف رفتار من است؛ زیرا من در مدینه در بیابانهای اطراف آن رشد کردهام و کارم شکار مرغ «قرقی» است و جز این سرگرمی دیگری ندارم. هارون گفت سخنت را میپذیرم، اما تو را زندانی میکنم. (2)
این واقعه، نشان میدهد که زیدیان در آن زمان بسیار مشهور شده بودند و اگر کسی حرکتی علیه حکومت عباسی انجام میداد، او را زیدی
میدانستند. ابراهیم بن موسی بن جعفر هم از این قاعده خارج نیست. او قیام کرده بود و زمینه این اتهام فراهم بود و حکومت هم در پی اهداف سیاسی خود بود و به آن دامن میزد.
میتوان گفت که با توجه به وضعیت زمان قیام ابراهیم، یک زیدی عقیدتی نبوده و فقط میخواست تا از زمینه خوبی که فراهم آمده بود و در عراق قیام گستردهای بر ضد حکومت بنیعباس برپا شده بود و به پیروزیهایی نیز رسیده بود، هدف او از قیام، سرنگونی حکومت عباسی و سپس واگذاری حکومت به حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) برادر گرامیش بود.
بعضی از گزارشهای تاریخی نیز این مطلب را تأیید میکند؛ چنانکه تاجالدین میگوید: ابراهیم مردم یمن را به سوی برادرش امام رضا(علیه السلام) دعوت میکرد و ابن طقطقی نیز این گزارش را آورده است. (1)
طبری نیز گزارش میکند که ابراهیم مردم را به سوی برادرش دعوت میکرد. (2)ابن اثیر هم این گزارش را آورده که ابراهیم مردم را به برادرش رضا(علیه السلام) پس از مأمون دعوت میکرد. (3)
شامی در تأیید این مطلب آورده است که مأمون در فرمانی ابراهیم را به سرپرستی امور یمن منصوب کرد و از او خواست که مردم را به ولایتعهدی برادرش رضا(علیه السلام) دعوت کند. (4)ابراهیم از این پیشنهاد خشنود شد و آن را پذیرفت. پس به سوی یمن رفت، ولی نتوانست وارد یمن شود و به مکه بازگشت. شامی میگوید: بار دوم ابراهیم در مخالفت
با مأمون راهی یمن شد، وقصد فتح آنجا را داشت تا مردم را به سوی برادرش رضا دعوت کند. (1)
این گزارشها نشان میدهد که ابراهیم به برادرش امام رضا(علیه السلام) اعتقاد داشته و میخواسته حکومت، چه از راه جنگ و چه از راه سازش با حکومت بنیعباس به او برسد؛ گرچه رد کردن گزارش ابینصر بخاری که او را زیدی معرفی میکند، کار آسانی نیست.
درباره اینکه ابراهیم فرزند امام کاظم(علیه السلام) بعد از امام کاظم توقف نموده و به واقفیه گراییده، نتیجهگیری از چند جهت دشوار است:
همهْ جوانب مسئله باید مورد توجه قرار گیرد.
دو تن از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ابراهیم نام داشتهاند و معلوم نیست که به کدام یک نسبت واقفی داده شده و این مسئله نیاز به بررسی دقیق دارد.
با دقت در روایاتی که از آن بوی واقفی بودن ابراهیم به مشام میرسد، تا حدودی این مسئله که به کدام ابراهیم نسبت واقفی بودن داده شده، روشن میشود. با توجه به همین مسئله، برخی مثل شوشتری (2)و خویی (3)در سخن مفید که میگوید: «ولکل من ولد ابیالحسن موسی(علیه السلام) فضل و منقبة مشهورة؛ یعنی هریک از فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) فضیلت و خصلتهای نیک و مشهور دارند» (4)مناقشه نموده و گفتهاند که این سخن
مفید شامل تمام فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) نمیشود، یا دستکم بعضی از آنها از این قاعده خارج میشوند، یا اینکه مراد شیخ مفید را توجیه کرده و گفتهاند که مرادش فضیلت نفسانی است، نه دینی. آنها اهل سخاوت، شجاعت و امانتداری بوده و در آن خیانت نمیکردند؛ نه اینکه از جهت دینی هم تمام آنها در سلامت بوده باشند. (1)
شوشتری اینگونه استدلال میکند: مراد مفید فضیلت نفسانی است، نه فضیلت دینی؛ زیرا خود مفید میگوید ابراهیم از جانب محمد بن زید به تصدی امور یمن منصوب گردید، درحالیکه این قیام مورد تأیید ائمه(علیهم السلام) نبود و مخالف روش آنها بود. از این گذشته، دو روایت در اصول کافی (2)و عیون اخبارالرضا (3)درباره واقفی بودن ابراهیم آمده و عباس بن موسی بن جعفر با برادرش حضرت رضا(علیه السلام) به مخاصمه برخاست و آن حضرت را نزد قاضی مدینه برد. (4)
شوشتری درباره ابراهیم میگوید: چگونه حال او را اصلاح کنیم در حالیکه طبری و دیگران در تاریخشان به او لقب «الجزار» (قصاب) دادهاند، از بس که کشتار نمود (5)مسعودی درباره ابراهیم میگوید: او در زمین فساد و تباهی نمود و در مسجدالحرام افراد بیگناه را کشت. (6)
در صفحات قبل درباره اینکه به ابراهیم بن موسی لقب «جزار» دادهاند، سخن رفت و این مسئله رد شد؛ زیرا طبری و دیگران مدرک
ارائه نمیدهند که این کشتار زیاد را ابراهیم در کجا انجام داده و درباره این مطلب که ابراهیم از جانب محمد بن محمد بن زید به یمن رفت گفته شد که شاید ابراهیم از جهت عقیدتی موافق محمد بن محمد بن زید و امثال او نبوده؛ بلکه مقصود ابراهیم برانداختن حکومت عباسی بود که با همراه شدن با این قیام در عراق ابراهیم هم به هدفش میرسید و گفتیم که ابراهیم مردم را به سوی برادرش حضرت رضا(علیه السلام) دعوت مینمود و این در بعضی از گزارشهای تاریخی نیز آمده است.
درباره اینکه به کدام ابراهیم نسبت واقفی بودن داده شده، سید مهدی بحرالعلوم به بحث و بررسی مفصل پرداخته و به این نتیجه میرسد که ابراهیم اصغر، جدّ سید مرتضی و سید رضی بوده و از این اتهامات بری است. او نه قیام کرد و نه زیدی بود و نه واقفی؛ بلکه او از جهت دینی در سلامت است و روایاتی را که مفید و کلینی و صدوق درباره واقفی بودن ابراهیم آوردهاند، به ابراهیم اکبر بازمیگردد.
البته سخنان بحرالعلوم قابل تأمل است که بعد از ذکر روایات درباره واقفی بودن ابراهیم بررسی خواهد شد.
روایات
بکر میگوید: پس از وفات پدرش، بر او وارد شدم و پرسیدم: نظر شما درباره پدرتان چیست؟ گفت: او زنده است. پرسیدم: نظرت درباره برادرت ابوالحسن چیست؟ گفت: او مورد وثوق و راستگوست. پدرت درگذشته است؟ گفت: برادرم داناتر است.
ابراهیم از بکر خواست تا نظر برادرش رضا(علیه السلام) را درباره پدرش
نقل کند. بکر پاسخ داد که آن حضرت معتقد است آن بزرگوار (پدرشان) وفات کرده است. ابراهیم پس از آنکه رأی برادرش را شنید گفت: او بدانچه میگوید داناتر است. آنگاه بکر از ابراهیم پرسید: آیا پدرت وصیت کرده است؟ گفت: آری. پرسید چه کسی را وصی خود قرار داده است؟ ابراهیم گفت: پنج نفر از ما را و علی را بر همه ما مقدم داشت. (1)
این روایت ظاهراً گواه بر واقفی بودن ابراهیم است؛ همانگونه که بکر از ابراهیم پرسید که نظرت درباره پدرت چیست و او میگوید پدرم زنده است. ولی محقق مامقانی در تنقیح المقال از این روایت در جهت مثبت و تصدیق ابراهیم استفاده میکند. وی میگوید: واقفی بودن برای ابراهیم شبههای بیش نبوده که از بین رفته است.
مامقانی واقفی بودن ابراهیم را کاملاً ردّ میکند و معتقد است که وی هیچ گرایشی به واقفیه نداشته؛ بلکه اعتقاد کامل به امامت امام علی بن موسیالرضا(علیه السلام) داشته. مامقانی از خبر بکر بن صالح، موثق بودن ابراهیم را برداشت میکند و میگوید: ابراهیم در این روایت حسن نیت خود را به امام رضا(علیه السلام) نشان داده. وی میگوید: هرکس در این روایت دقت کند، میفهمد که ابراهیم در نهایت تقوا بوده است؛ زیرا این شبهه، یک شبهه دینی بوده، نه آنکه دلیل دست برداشتن از حق باشد. و او در موثق دانستن و تصدیق برادرش و اقرار به وصیت پدرش و اینکه تمام آنها
1) (1) . عن بکربن صالح، قال دخلت علیه بعد وفاة ابیه، فقلت له ماقولک فی ابیک؟ هو حیّ. ماقولک فی اخیک ابیالحسن؟ ثقة صدوق. انه یقول أن اباک قد مضی. هواعلم. وطلب ابراهیم من بکر أن بقول اخیه الامام الرضا(علیه السلام) فی ذلک فأجابه أنه یذهب إلی وفاته و بعد ما سمع بذلک قال: إنه اعلم بمایقول، فقال له بکر أ فاوصی ابوک؟ نعم. الیّ من اوصی؟ إلی خمسة منا، وجعل علیاً المقدم علینا. عیون اخبارالرضا(علیه السلام)، ج1، ص32.
وصی هستند و امام رضا(علیه السلام) مقدم بر آنهاست، صادقانه سخن گفتن و کوتاهی نکرده است. (1)
سخن مامقانی در صورتی درست است که دو روایت دیگر درباره واقفی بودن ابراهیم وارد نشده باشد، اگر فقط همین روایت باشد یا دلیل قانعکنندهای در ردّ آن دو روایت دیگر باشد، سخن وی درست است، ولی باید آن دو روایت را نیز مدّ نظر قرار داد و سپس قضاوت کرد.
حسین بن محمد از معلّی بن محمد و او از علی بن اسباط روایت میکند که علی بن اسباط گفت: به امام رضا(علیه السلام) عرض کردم: مردی به سوی برادرت ابراهیم متوجه شده (او را فریفته) و به او گفته که پدرت زنده است و شما هم آنچه را او میداند (یعنی زنده بودن پدرتان) میدانید فرمود: سبحان الله، پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) میمیرد و موسی نمیمیرد؟! به خدا محققاً موسی درگذشت، چنانکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درگذشت و لکن خدای تبارک و تعالی از زمانی که پیغمبرش(صلی الله علیه و آله) را قبض روح کرد تا همیشه این دین را به عجمزادگان میبخشد و بر آنان منت میگذارد و از خویشان پیغمبرش(صلی الله علیه و آله) دریغ میکند. من در اول ماه ذیالحجه بعد از آن که ابراهیم (بهسبب نداشتن مخارج) حاضر شده بود تا زنانش را طلاق بدهد و بندگانش را آزاد کند، هزار دینار بدهی او را پرداختم (با وجود این او چنین ادعا میکند) ولی حتما تو شنیدهای آنچه را که یوسف از برادرانش کشید (ابراهیم برادر من است و با من چنین رفتار میکند!). (2)
1) (1) . تنقیح المقال، ج1، ص34.
2) (2) . «الحسین بن محمد عن معلّی بن محمد عن علی بن اسباط قال: قلت للرضا(علیه السلام): آن رجلاً عنی اخاک ابراهیم فذکر له أن اباک فی الحیاة وانک تعلم من ذلک مایعلم، فقال: سبحان الله یموت رسولالله(صلی الله علیه و آله) ولایموت موسی؟! قد والله مضی کما مضی رسولالله(صلی الله علیه و آله) ولکن الله تبارک وتعالی لم یزل منذ قبض نبیه (صلی الله علیه و آله) هلمّ جرّاً یمنّ بهذا الدین علی اولاد الاعاجم ویصرفه عن قرابة نبیه(صلی الله علیه و آله) هلمّ جرّ فیعطی هؤلاء ویمنع هؤلاء، لقد قضیت عنه فی هلال ذی الحجة ألف دینار، بعد أشفی علی طلاق نسائه وعتق ممالیکه ولکن قد سمعت مالقی یوسف من اخوته» اصول کافی، ج1، ص380 و381.
محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر(علیه السلام) میگوید: کار ما سخت و دشوار گردید. پدرم به من گفت: با من بیا نزد ابومحمد (امام عسکری(علیه السلام) برویم؛ زیرا او را به جوانمردی میشناسند. گفتم: او را میشناسی؟ گفت: نمیشناسم و هرگز او را ندیدهام. سپس آهنگ او کردیم. پدرم در بین راه به من میگفت: اگر 500 درهم به ما بدهد، دویست درهم آن را پوشاک و دویست درهم آن را برای بدهی و یکصد درهم آن را برای مخارج صرف میکنیم. من هم با خود میگفتم کاش به من هم 300 درهم بدهد که با 100 درهمش مرکبی بخرم و100 درهمش برای خرجی و100 درهمش برای پوشاک باشد تا به کوهستان (همدان و اطراف آن) بروم.
چون به در خانه رسیدیم، غلامش آمد و گفت: علی بن ابراهیم با پسرش محمد وارد شوند. چون وارد شدیم و سلام کردیم، به پدرم فرمود:ای علی! چرا تاکنون نزد ما نیامدی؟ پدرم گفت: آقای من! خجالت میکشیدم با این وضع به ملاقات شما بیایم. چون از نزدش بیرون رفتیم، غلامش آمد و به پدرم کیسهْ پولی داد وگفت این 500 درهم است که 200 درهم آن برای پوشاک و200 درهم آن برای بدهی و100 درهم آن برای خرجیت باشد و کیسهای به من داد وگفت: این 300 درهم است، 100 درهمش برای خرید مرکب و 100درهمش برای پوشاک و100درهمش برای مخارجت باشد و به کوهستان نرو، بلکه به «سوار»
برو. او نیز به سوار رفت و با زنی ازدواج کرد و اکنون هزار دینار عایدی املاک دارد. با وجود این واقفی مذهب (هفت امامی) است و موسی بن جعفر نمرده است و امام قائم است. محمد بن ابراهیم میگوید: به او گفتم: وای بر تو! مگر دلیلی روشنتر از این میخواهی که امام یازدهم از دل تو آگاه باشد و به مقدار احتیاجت به تو کمک کند؟! او گفت این امری است که بدان عادت کردهایم (یعنی کیش و مذهب خانوادگی ماست). (1)
سید مهدی بحرالعلوم در فوائد الرجالیه درباره ابراهیم اکبر و ابراهیم اصغر فرزندان امام موسی کاظم(علیهم السلام) بحث مبسوطی دارد. وی در اینکه کدام ابراهیم به یمن رفت و این سه روایت که ذکر گردید، به کدام یک از آنها برمیگردد به اظهار نظر میپردازد.
بحرالعلوم نخست میگوید: برای من روشن است که امام کاظم(علیه السلام) دو فرزند بهنام ابراهیم داشته و علمای انساب مثل صاحب عمدة الطالب و دیگران بر این امر تصریح دارند. (2)
بحرالعلوم میگوید سه روایت که درباره واقفی بودن ابراهیم آمده، نصاً و ظاهراً مجمل باقی مانده و فهمیده نمیشود که ابراهیم اکبر واقفی بوده یا ابراهیم اصغر و امکان ندارد که از این روایات واقفی بودن هردو ابراهیم را استفاده کنیم. ولی ظاهراً این روایات به ابراهیم اکبر بازمیگردد، به چند دلیل:
1) (1) . «... عن محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر(علیه السلام) قال: «قد ضاق بنا الامر فقال لی ابیأمضی بنا حتی نصیر إلی هذا الرجل - یعنی أبا محمد فانه قد وصف عنه سماحة... ومع هذا یقول بالوقف، فقال محمد بن ابراهیم، فقلت له ویحک أترید امراً أبین من هذا؟ قال: فقال هذا امر قد جرینا علیه». اصولکافی، ج1، ص506 و الارشاد، ج2، ص326 و327.
2) (2) . فوائد الرجالیه، ج1، ص430.
کاظم) سؤال شده که نظرت در مورد پدرت چیست و او گفت که زنده است و همچنین در روایت دوم که ابراهیم را مرد دیگری فریفته و او معتقد به زنده بودن پدرش شده، ابراهیم اکبر است؛ زیرا از ابراهیم اکبر با برادرانش در وصیتنامه امام کاظم(علیه السلام) نام برده شده است.
بحرالعلوم میگوید: برخلاف عقیده علمای انساب، حدیث سوم اثبات میکند که ابراهیم اکبر دارای نسل بوده و از نسل او باقی مانده است. او میگوید: از حدیث سوم دو نتیجه میگیریم:
ابراهیم اکبر دارای نسل میباشد؛ برخلاف نظر نسبشناسان که او را بدون نسل میدانند.
ابراهیم اکبر واقفی است؛ زیرا او جدّ محمد بن علی بن ابراهیم است که نام محمد بن علی بن ابراهیم در روایت سوم آمده. (2)به این ترتیب روشن میشود که ابراهیم اصغر جدّ سید مرتضی و سید رضی و از جهت دینی در سلامت است. او واقفی و زیدی نیست؛ زیرا طبق گفته ابینصر بخاری، ابراهیم اکبر به یمن رفت و قیام نمود و او یکی از ائمه زیدیه بود. او از فرزندان بزرگ امام کاظم(علیه السلام) هم نیست که با
برادرش علی بن موسی الرضا(علیه السلام) به مخاصمه برخاسته باشد و در مقابل آن حضرت اسائه ادب کرده باشد؛ بنابراین مذمتی درباره او نیست. (1)
بحرالعلوم از روایت سوم نتیجه میگیرد که محمد بن علی بن ابراهیم، نوه ابراهیم اکبر است؛ بنابراین ابراهیم اکبر واقفی است و از سوی دیگر قول ابینصر بخاری را میپذیرد که میگوید ابراهیم اکبر در زمان ابوالسرایا به یمن رفت و او دست به قیام زد، نه ابراهیم اصغر.
بحرالعلوم در نتیجهگیری نهایی دچار اشکال میشود؛ زیرا او از روایت سوم واقفی بودن ابراهیم اکبر را بهدست آورده و در اینکه کدام ابراهیم دست به قیام زد، قول ابینصر بخاری را پذیرفته که گفته بود ابراهیم اکبر از سوی محمد بن محمد بن زید به یمن رفت و دست به قیام زد. ولی بحرالعلوم در نهایت توقف میکند و میگوید: جمع نمودن بین واقفیه و زیدیه کار مشکلی است که ابراهیم اکبر هم واقفی باشد و هم زیدی؛ زیرا زیدیه و واقفیه از جهت اعتقادی و مبانی و اصول با هم اختلاف دارند و یک نفر نمیتواند هم واقفی باشد و هم زیدی. لذا میگوید قابل تأمل است و خداوند به این امر داناست. (2)
در پاسخ سید مهدی بحرالعلوم باید چند نکته را یادآور شد:
محمد کاظم یمانی پنج نفر از فرزندان ابراهیم اصغر را نام میبرد که
علی جزو آنهاست: احمد، جعفر و موسی از امولد و علی و اسماعیل فرزندان ابراهیم اصغر. (1)
ابنحزم اندلسی این اسامی را جزو فرزندان ابراهیم اصغر ذکر میکند: علی، علی، اسماعیل، احمد، فضل، موسی و جعفر. وی دو علی را جزو فرزندان وی ذکر میکند. (2)
بنابراین برخلاف عقیده سید مهدی بحرالعلوم نتیجه گرفته میشود که ابراهیم اصغر واقفی است نه اکبر؛ زیرا علی پدر محمد، در روایت سوم، فرزند ابراهیم اصغر است، نه اکبر و دیگر اینکه نسبشناسان فرزندی برای ابراهیم اکبر ذکر نکردهاند و او را بدون فرزند میدانند. تا آنجا که من تحقیق کردم، فقط فخر رازی یک فرزند، آن هم به اسم جعفر برای ابراهیم اکبر ذکر میکند (4)و دیگران او را بدون نسل میدانند.
در توضیح این مطلب که نسبشناسان ابراهیم اصغر را - غیر از موسی و جعفر- دارای نسل نمیدانند، پس علی بن ابراهیم اصغر فرزندی به نام محمد نداشته که در روایت سوم آمده و این محمد نوه ابراهیم
اصغر نیست، باید گفت شاید که از محمد به بعد نسل علی بن ابراهیم اصغر قطع شده و از این رو علی را بدون نسل بدانند؛ زیرا روایت سوم که ذکر شد، محمد را برای علی ذکر میکند و نسبشناسان همانگونه که گفتیم علی را جزو فرزندان ابراهیم اصغر ذکر میکنند.
الف) ابراهیم در وصیتنامه امام کاظم(علیه السلام)
یزید بن سلیط میگوید: هنگامی که موسی بن جعفر(علیه السلام) میخواست وصیتنامه بنویسد، ده نفر را گواه گرفت... و نیز ایشان را گواه گرفت که این وصیتنامه به خط خود من است که وصیت جدّم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) و محمد بن علی (امام باقر(علیه السلام) را حرف به حرف استنتاج کردهام و وصیت جعفر بن محمد هم مانند این است.
«... همانا من به علی (رضا(علیه السلام) وصیت میکنم و پسران دیگرم را همراه او میسازم، بهشرط اینکه او بخواهد و آنها را شایسته تشخیص دهد و دوست داشته باشد که تثبیتشان کند و اگر نخواست و دوست نداشت، خارجشان کند؛ اختیار با اوست و ایشان را اختیاری نیست. وصیت میکنم به ایشان به صدقات و اموال و کودکانم که بعد از من باقی مانده و نیز وصیت نمودم با او پسرانم: ابراهیم، عباس، قاسم، اسماعیل و احمد و نیز ام احمد را». (1)
1) (1) . «... وانّی قد اوصیت إلی علی و بنی بعد معه آن شاء وآنس منهم رشدا واحب أن یقرهم فذاک له و انی کرهم واحب أن یخرجهم فذاک له ولا امر لهم معه و اوصیت الیه بصدقاتی و اموالی وموالیّ و صبیانی الذین خلفت و ولدی إلی ابراهیم والعباس وقاسم واسماعیل واحمد و ام احمد...». اصول کافی، ج2، ص96- 99.
ب) ابراهیم و امانتداری
امام کاظم(علیه السلام) بعد از امام رضا(علیه السلام) ابراهیم را متولی زمینهای موقوفه پدرش قرار داد. امانتداری یک ارزش اجتماعی است و انسان امین شایستگی مسئولیتها و حفظ اموال و نفوس مردم را داراست. ابراهیم شخصی امین و متولی زمینهای موقوفهْ پدرش بوده است. امام کاظم(علیه السلام) درآمد آن زمینها را بر بینوایان و زنان بیهمسر وقف نمود، تا هزینه زندگی آنان باشد. حضرت فرمود:
این چیزی است که موسی بن جعفر آن را بخشیده و زمینی را که در فلان مکان قرار دارد وقف میکند... و متولی آن علی (امام هشتم) و ابراهیم است. هرگاه یکی از آنان از دنیا رفت، قاسم با آنکه باقی مانده است، شریک شود. (1)
مرحوم آقای خوئی میگوید: حدیثی که در تهذیب آمده و ابراهیم در آن متولی موقوفات پدرش معرفی شده، این حدیث، حُسن ابراهیم را ثابت نمیکند، چه رسد به وثاقت او. نهایت چیزی که از حدیث استفاده میشود، این است که ابراهیم مردی امین بوده و در امانت خیانت و دخل و تصرف نمیکرده و سخن مفید که گفته فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) دارای فضل و خصلتهای مشهورند، هیچ جای این سخن حُسْن این مرد (ابراهیم) را ثابت نمیکند و شاید از جهت شجاعت و کرامت یا از این جهت متولی صدقات پدرش بوده ممدوح باشد. (2)
در عرصه حدیث، یکی از راویان حدیث سلسلةالذهب ابراهیم میباشد که آن را از پدرانش روایت میکند. این حدیث گرانقدر که به کلام حق متصل است، انسان را به توحید خالص دعوت میکند که اگر کسی یکتاپرست باشد و «لااله الا الله» گوید، پاداش رهایی از عذاب الهی است. این حدیث را امام هشتم(علیه السلام) در راه خراسان در شهر نیشابور در حالیکه کاتبان حدیث صف کشیده بودند، از پدرانش، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، از جبرئیل که خداوند میفرماید: «کلمة لا اله الا الله، حصنی فمن دخل حصنی امِن من عذابی». (1)
ابراهیم نیز از پدرانش حدیث نقل میکند. او یکی از ناقلان این حدیث است. فرزندش موسی میگوید: «پدرم ابراهیم به من خبر داد که حدیث کرد مرا پدرم موسی کاظم(علیه السلام) پدرش امام صادق و او از پدرش ابومحمد باقر و او از پدرش زین العابدین و او از پدرش امام حسین و او از پدرش امیرالمومنین علی ابن ابیطالب و او از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روایت فرمود: حدیث کرد مرا جبرئیل از خدای متعال که خداوند فرمود:
«لا اله الا الله، حصنی، فمن قالها دخل حصنی ومن دخل حصنی امن من عذابی؛ لا اله الا الله حصار من است. کسی که آن را بگوید، در حصار من داخل شده و کسی که در حصار من داخل شد، از عذاب من در امان است». (2)
زمان تولد زید مشخص نیست و مورخان و علمای انساب چیزی در این مورد نگفتهاند.
درباره وفات زید اختلاف است و اقوال گوناگونی از جانب اصحاب تراجم دربارهْ وی بیان شده که به آنها اشاره میشود:
صفدی مرگ زید را سال 250ه ، در سامراء ذکر میکند و میگوید که زید، ندیم منتصر بود. (1)
ابنحزم اندلسی، وفات زید را در ایام خلافت المستعین بالله، پس از منتصر در سال 248ه، ذکر میکند که نه با خلافت متوکل سازگار است و دارد نه با خلافت مستعین. (2)
ابنعنبه میگوید: زید در ایام مأمون به دست او مسموم شد و از دنیا رفت. (3)
ابینصر بخاری میگوید: زید را نزد مأمون آوردند و او زید را به امام رضا(علیه السلام) بخشید، اما بعد او را سمّ داد و کشت و قبر او در مرو است. (4)
ابن شدقم مرگ زید را در زمان مأمون ذکر میکند و میگوید که مأمون زید را مسموم کرد. وی مدفن زید را در «صلهد» یکی از روستاهای اصفهان ذکر میکند. (5)
شیخ صدوق وفات زید را دوگونه نقل میکند:
زید تا دوران منتصر میزیست و ندیم وی بود.
در ادامه همان حدیث میآورد که زید تا آخر خلافت متوکل زنده بود و در سامراء از دنیا رفت. صدوق در ابتدای حدیث چنین آورده: «حدثنا ابوالخیر علی بن احمد نسابه عن مشایخه ان زیدً بن موسی کان ینادم
المنتصر...» و در آخر حدیث آمده: «وعاش زید بن موسی الی آخر خلافة المتوکل ومات ب- «سرّ من رأی». (1)
آنچه درباره زید قابل بررسی بیشتر است، زندگی سیاسی وی است. او در زمان مأمون دست به قیام زد و علیه خلیفه عباسی شورید و علیه بنیعباس بسیار سخت گرفت. خانهها و اموال آنها را آتش زد و کسانی که علامت بنیعباس داشتند، دستور آتش زدن آنها را صادر میکرد. به همین سبب او به «زید النار» معروف گشت و همه مورخان او را با این لقب یاد میکنند. طبری (2)، مسعودی (3)، یعقوبی (4)، شهاب الدین (5)، قاضی نورالله (6)و ابن مسکویه (7)از آن جملهاند.
زید در قیام علویان مشهور به «طالبیون» در سال 199هجری، شرکت داشت. این قیام را ابتدا محمد بن ابراهیم مشهور به «ابن طباطبا» رهبری مینمود. بعد از محمد بن ابراهیم، از جانب ابوالسرایا، محمد بن محمد بن زید به جای او نشست. زید از جانب وی به امور ولایت اهواز منصوب گردید. (8)زید مأموریت یافت که بصره را از چنگ بنیعباس خارج کند، زید عازم بصره گردید و در آنجا بنیعباس و طرفداران آنها
1) (1) . عیون اخبار الرضا، ج2، ص235 و 236.
2) (2) . تاریخ طبری، ج5، ص127 و126.
3) (3) . مروج الذهب، ج3، ص439.
4) (4) . تاریخ یعقوبی، ج2، ص449.
5) (5) . نهایة الارب، ج22، ص196.
6) (6) . مجالس المؤمنین، ص495.
7) (7) . تجارب الامم، ج4، ص118.
8) (8) . تاریخ ابن خلدون، ج3، ص304 و الکامل فی التاریخ، ج4، ص143.
را به شدیدترین وضع قلع و قمع کرد؛ زیرا بنیعباس سرسختترین دشمنان علویان بودند. آنان ظلمهای فراوانی در حق علویان مرتکب شده بودند و زید از آنها کینه به دل داشت و میخواست انتقام سختی از عباسیان بگیرد. از این رو در بصره بر عباسیان تاخت.
بسیاری از مورخان از دست یافتن زید به بصره و سخت گرفتن او بر بنیعباس و طرفداران آنها گزارش دادهاند. ابن مسکویه میگوید: زید بن موسی بن جعفر بر بصره دست یافت؛ خانهها و اموال بنیعباس و طرفداران آنها را آتش زد. هرگاه یکی از «مسوده» (کسانی که علامت و لباس سیاه بنیعباس را داشتند) نزد زید میآوردند، به آتش سوزانیده میشد، تا اینکه علی بن ابیسعید، زید را دستگیر و زندانی کرد. زید به سبب اعمالی که در بصره مرتکب شد، به «زید النار» معروف شد. (1)
ابنجوزی آورده است که از بین طالبیین، زید بن موسی بن جعفر بر بصره استیلا یافت. او خانه و اموال بنیعباس را به آتش کشید و به این سبب به «زید النار» معروف گشت. علی بن ابیسعید او را دستگیر نمود و زید امان خواست و به او امان داده شد. (2)طبری (3)و ابنکثیر (4)عین گزارش ابنمسکویه را درباره زید آوردهاند. شوشتری درباره زید چنین آورده:
«مظهر قهر الهی، فرزند و دودمان رسالتپناهی چون ابوالسرایا در کوفه قیام نمود و محمد، مشهور به ابن طباطبا را که از پیش خود نایب امام رضا(علیه السلام) ساخته بود، بر خود و سایرین امیر گردانید. زید را به
تسخیر بصره فرستاد و زید چون شعله نار بر بصره مستولی شد، خانههای بنیالعباس را بسوخت و نخلستانهای ایشان را آتش زد و به این سبب او را زید النار گفتند. آخرالامر او را گرفتند و نزد مأمون به مرو بردند و در آنجا وفات یافت». (1)
طبری برای بار دوم نیز قیام زید را گزارش نموده. وی میگوید: زید از زندان آزاد و دوباره با همکاری برادر ابوالسرایا در منطقه انبار عراق قیام کرد. وی قیام دوم زید را در ماه ذی القعده سال 200هجری، ذکر میکند. سپاهی از طرف علی بن ابیسعید او را دوباره دستگیر و زندانی کرد. (2)
علمای انساب نیز مانند مورخان از قیام زید گزارش دادهاند و از او با لقب «زید النار» یاد میکنند. ابن عنبه میگوید: زید النار از سوی محمد بن محمد بن زید به عنوان والی اهواز منصوب شد. او بر بصره دست یافت و خانهها و اموال بنیعباس را آتش زد. او را دستگیر کردند و حسن بن سهل او را نزد مأمون فرستاد. مأمون زید را به برادرش رضا(علیه السلام) بخشید. امام رضا(علیه السلام) زید را آزاد کرد، ولی سوگند خورد تا آخر عمر با او سخن نگوید. (3)
دربارهْ سرنوشت زید پس از فروپاشی قیام محمد بن ابراهیم (بن طباطبا) و کشته شدن ابوالسرایا فرمانده نظامی این قیام دو گزارش روایت شدهاست:
مأمون به زید گفت: ای زید! در بصره شورش کردی، تو را به حال خود گذاشتم. به جای اینکه خانههای دشمنان ما از بنیامیه و بنیثقیف و بنیعنی و باهل و الزیاد را آتش بزنی، قصد خانههای پسرعموهایت را کردی و خانههای آنان را آتش میزدی. زید چون شوخ طبع بود به مزاح گفت: من از هرجهت اشتباه کردم و اگر دوباره بازگردم، این بار به دشمنانمان خواهم پرداخت. مأمون خندید و او را نزد حضرت رضا(علیه السلام) فرستاد و پیغام داد که من جرم او را به شما بخشیدم؛ شما خود او را ادب کنید. وقتی زید خدمت امام رضا(علیه السلام) رسید، امام او را توبیخ نمود و آزاد کرد، اما سوگند خورد که تا زنده است با زید سخن نگوید. (2)
البته این گزارش را هیچ یک از مورخان ذکر نکردهاند که زید در مدینه نیز قیام نمود. اگر این گزارش صحت میداشت، طبری و دیگران حتماً آن را ذکر میکردند؛ درحالیکه طبری قیام دوم زید را
نیز در سال 200هجری، در عراق و در منطقه انبار گزارش میکند. (1)
آنچه مسلم است، زید بعد از کشته شدن ابوالسرایا و متفرق شدن مردم کوفه از کنار محمد بن محمد بن زید بن علی بن الحسین(علیه السلام) زید نیز شکست خورد و دستگیر شد و او را به مرو نزد مأمون بردند.
1) (1) . تاریخ طبری، ج5، ص132.
سر او را در میان طبقی گذاشت و به عنوان هدیه نوروزی نزد هارون الرشید فرستاد. هارون از این عمل جعفر برمکی بسیار ناراحت شد و بعدها که هارون فرمان کشتن جعفر برمکی را به مسرور کبیر داد، به او گفت: اگر جعفر دلیل خواست که چرا سرش را از بدن جدا میکنی، بگو این سزای کشتن عبدالله بن حسن است که بدون فرمان خلیفه او را گردن زدی. حجاج رو به حسن بن سهل نمود و گفت: از کجا مطمئنی که برای تو نیز چنین حادثهای پیش نیاید و خلیفه، قتل پسرعموی خود را بهانهای برای کشتن تو قرار ندهد. حسن بن سهل از گردن زدن زید منصرف شد و او را به زندان بازگرداند. (1)
زید در زندان بود تا اینکه او را به مرو، نزد مأمون فرستادند. مأمون به امام رضا(علیه السلام) گفت: برادرت برضد ما شورید و آنچه توانست کرد و پیش از او زید بن علی قیام نموده بود و ما او را به احترام تو عفو میکنیم و به تو میبخشیم و اگر مقام والای تو نبود، دستور میدادم او را گردن بزنند؛ چون کاری که او انجام داده کار کوچکی نیست. امام رضا(علیه السلام) به مأمون گفت: این زید را با آن زید قیاس مکن؛ زیرا که آن زید از علمای آل محمد(صلی الله علیه و آله) بود و برای دین خدا برآشفت و در راه خدا با دشمنان خدا جنگید تا به شهادت رسید. آنگاه امام رضا(علیه السلام) دستور داد زید را آزاد کنند و قسم یاد کرد تا آخر عمر با او سخن نگوید. (2)
درباره رابطه زید با امام رضا(علیه السلام) در مدینه گزارشی در کتب تاریخی
دیده نمیشود که قابل بحث و بررسی باشد؛ اما هنگامی که امام رضا(علیه السلام) در مرو ولیعهد مأمون بود، زید در بصره قیام کرد. او را دستگیر کردند و نزد مأمون به مرو فرستادند. مأمون کار زید را به حضرت رضا(علیه السلام) واگذار نمود. وقتی زید را نزد امام رضا(علیه السلام) آوردند، امام(علیه السلام) او را بهشدت توبیخ نمود. شیخ صدوق دراینباره در عیون اخبارالرضا(علیه السلام) چند روایت نقل میکند که امام رضا(علیه السلام) زید را به سبب کاری که در بصره انجام داده بود، به شدت سرزنش میکند. البته این روایات به بحث و بررسی بیشتری نیاز دارد که بعد از ذکر چند روایت در اینباره به آن پرداخته خواهد شد.
«إنّ فاطمه(علیها السلام) أحصنت فرجها، فحرم الله ذریتها علی النار، فوالله ماذاک الا للحسن والحسین و ولد بطنها خاصه؛ فاطمه(علیها السلام) عفت خود را حفظ کرد و خداوند آتش را بر ذریه او حرام نمود. به خدا سوگند این امر، جز برای حسن و حسین و فرزندان بلاواسطه آن حضرت نیست». (1)
اما اینکه پدرت موسی ابن جعفر(علیه السلام) اطاعت خدا کند، روزها را
1) (1) . الصواعق المحرقة، ص225.
روزه بگیرد و شبها را به نماز و عبادت سپری کند و تو معصیت و نافرمانی خدا کنی، سپس در روز رستاخیز هر دو در عمل مساوی باشید و جزای هر دو بهشت باشد، پس بدون تردید تو عزیزتر از او در نزد خدا هستی؛ «چون او با اطاعت خدا مستحق بهشت شده است و تو بدون اطاعت و با معصیت، همان را گرفتهای. آری، علی بن الحسین(علیه السلام) فرموده است: برای نیکوکار ما دو چندان پاداش و اجر است و برای بدکار ما دوچندان عذاب و جریمه».
حسن وشاء گوید: آنگاه امام رو به من کرد و فرمود: ای حسن! اینآیه را چگونه میخوانید: (قالَ یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ ) 1 ؛ ای نوح! بهدرستی که او از اهل تو نیست؛ زیرا عمل غیرصالح و نادرست است. به حضرت عرض کردم: گروهی از مردم آیه را «عمل غیرُ صالِحٍ» میخوانند و هرکس اینگونه بخواند، او را از نوح نفی کرده و دیگری را پدر او میدانند. امام(علیه السلام) فرمود: نه، هرگز اینطور نیست؛ بلکه او پسر واقعی نوح بود، ولی چون خداوند عزوجلّ را نافرمانی کرد، خداوند او را نفی نمود و ما اهلبیت نیز چنین هستیم. هرکس از ما نافرمانی خدا کند، از ما نیست. و تو ای حسن! اگر خداوند را اطاعت کنی، از ما اهلبیت خواهی بود. (1)
1) (2) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص234.
مأمون سپاهی فرستاد و او را دستگیر کردند و نزد مأمون آوردند وی دستور داد که زید را نزد برادرش ابوالحسن(علیه السلام) ببرند. یاسرگوید: چون زید بر آن حضرت وارد شد، آن جناب به او گفت: ای زید! آیا سخنان مردمان نادان کوفه تو را مغرور کرده است که روایت کنند: «إن فاطمة احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار...»
اگر تو گمان داری که معصیت خداوند عزوجلّ را به جا آوری و به بهشت روی و پدرت موسی بن جعفر(علیه السلام) که اطاعت خدا میکرد، به بهشت داخل شود، در این صورت تو نزد خداوند گرامیتر خواهی بود. به خداوند سوگند هیچ کس جز از راه اطاعت به آنچه نزد خداست، نخواهد رسید و تو میپنداری با معصیت بدان برسی؛ پس گمان تو بدگمانی است.
زید گفت: من برادر شما و پسر پدرت هستم. حضرت در پاسخش فرمود: تو برادر منی هنگامی که خداوند عزوجلّ را اطاعت کنی؛ چون نوح(علیه السلام) گفت: (وَ نادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحاکِمِینَ )؛ 1 پروردگارا، پسر من از اهل من است و وعد تو حق است و حکم تو بهترین حکمهاست.
خداوند در پاسخش فرمود:
(قالَ یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ )؛ 2 ای نوح! او از اهل تو نیست؛ او عمل غیرصالح است.
پس خداوند او را چون گنهکار و نافرمان بود، از نوح ندانست.
حسن بن جهم گفت: نزد حضرت رضا(علیه السلام) بودم و زید بن موسی بن جعفر برادرش در آنجا بود. امام(علیه السلام) به او فرمود: ای زید! از خدا پروا کن و بدان که ما این موقعیت را نزد خدا و خلق خدا بهدست نیاوردیم مگر از راه تقوا و پرهیزکاری و هرکس تقوا نداشته باشد و فرمان خدا را رعایت نکند، هرگز از ما نخواهد بود و ما نیز از او نیستیم. ای زید! مبادا آن کس از شیعیان ما را که به سبب او سلطه یافتی را کوچک و پست شماری و زورگویی کنی، که این سبب از میان رفتن موقعیت و سیادت توست. ای زید! مردم این روزگار برای محبت و عقیدهای که شیعیان به ولایتمان دارند، آنان را دشمن میدارند و با آن کینهتوزی میکنند و ریختن خون و بردن اموالشان را حلال میدانند و اگر تو مانند مردم با آنان بدی کنی، به خود ستم کردهای و حق خود را ضایع ساختهای.
حسن بن جهم گوید: سپس امام رضا(علیه السلام) رو به من کرده فرمود:ای پسر جهم! هرکس با دین و آیین خدا مخالفت کند، از او بیزار باش؛ هرکس که خواهد باشد و از هرقبیلهای که بوده باشد (چه سید هاشمی و علوی، و چه از کسانی دیگر) و هرکس با خدا دشمنی کند، او را دوست مگیر؛ هرکس که باشد و از هرطایفهای که باشد. عرض کردم: یابن رسولالله! دشمنی کننده با خدا کیست؟ فرمود: آنکه او را نافرمانی کند. (1)
وقتی که زید را بعد از قیامش در بصره نزد مأمون آوردند، او کار زید را به امام رضا(علیه السلام) واگذار نمود و وقتی زید نزد امام رضا(علیه السلام) آمد،
1) (1) . عیون اخبارالرضا(علیه السلام)، ج2، ص237.
امام(علیه السلام) زید را آزاد کرد و فرمود هرکجا میخواهی برو، ولی سوگند یاد کرد که تا آخر عمر با زید سخن نگوید. (1)
امام صادق(علیه السلام) در حدیثی میفرماید:
«انه لیس رجل من ولد فاطمه(علیها السلام) یموت و لایخرج من الدنیا حتی یقرّ للامام بامامة؛ (2)... از فرزندان فاطمه کسی از دنیا نمیرود، مگر اینکه به امام خود و امامت او اعتراف میکند».
زید فرزند امام کاظم(علیه السلام) نیز از این قاعده بیرون نیست. او در شرایطی قیام کرد که علویان در فشار شدید از طرف خلفای عباسی قرار داشتند و ظلمهای فراوانی در حق آنها میشد.
خلفای عباسی با علویان، بهویژه فرزندان امامان شیعه مخالف بودند. این اختلاف در قرن دوم شدت گرفت. علویان در تنگنای شدید قرار داشتند و پیشوایان آنها همچنان در حبس و تبعید و تحت نظر بوده و پیوسته زندگی را با تقیّه بهسر میبردند؛ زیرا علویان تنها گروهی بودند که امکان جانشینی آنها وجود داشت.
این دشواریها انگیزه محبوبیت بیش از پیش علویان در میان مردم و شورشهای پیدرپی آنان علیه عباسیان شد. از این رو میبینیم فرزندان
امامان از هر فرصتی استفاده کرده، به پا میخاستند. از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ابراهیم و زید و اسماعیل در قیامها علیه بنیعباس شرکت داشتند و نوادگان امام صادق(علیه السلام)، امام حسن(علیه السلام) و امام سجاد(علیه السلام) نیز در راه اندازی قیام علیه بنیعباس فعال بودند.
علویان معتقد به تشیع بودند، اما تشیع آنها نیاز به اصلاح و تعدیل داشت و بر همین اساس برخی مبارزات آنان شتابزده و گاه اشتباه بوده است. بدون تردید از دیدگاه امام رضا(علیه السلام) حکومت مأمون مشروع نبوده، ولی در روش برخورد با آن ممکن است بین امام و دیگر علویان اختلاف نظر وجود داشته باشد و طبیعی است که امام رضا(علیه السلام) نمیتواند از قیامهای ضد بنیعباسی حمایت کند و در حضور مأمون از قیام زید تجلیل نماید.
این جریان در مورد ابراهیم بن موسی بن جعفر(علیه السلام) نیز رخ داد. او
1) (1) . سرالسلسلة العلویة، ص37.
هم قیام کرده بود پس از شکست قیام، از مأمون امان گرفت و مأمون هم امان داده بود، ولی بعداً او را مسموم نموده، از بین برد. بنابراین امام رضا(علیه السلام) برای حفظ جان زید این سخنان را در مورد او فرمود تا شر مأمون از سر زید کوتاه شود. (1)
در سخنان امام رضا(علیه السلام) بر ضد زید، عبارتی که او را خارج از دین و مذهب بداند، نیست؛ بلکه جملاتی عادی است که زید را نصیحت کرده است. و در مورد کارهایی که انجام داده، مورد نکوهش قرار داده و در مقابل، از جانب زید حرکتی که نشاندهنده بیحرمتی نسبت به امام رضا(علیه السلام) باشد، گزارش نشده؛ نه در مدینه و نه در مرو. اگر موردی در این زمینه بود، گزارش میشد.
این روایات از نظردلالت و صدور نیز خدشهدار است. مرحوم آقای خویی این روایات را از نظر دلالت، ضعیف و قابل خدشه میداند و میگوید نمیتوان بر این روایات تکیه کرد. (2)
در مرحله بعد، بعضی از راویان این روایات، ضعیف میباشند و قابل اعتماد نیستند؛ مثل سهل بن زیاد که غالی بوده و کذاب (3)و صالح بن ابیحماد که وی نیز ضعیف میباشد. (4)
در این زمینه زید روایتی را در اثبات امامت نقل میکند:
جعفر، فرزند زید از پدرش و او از پدرش امام کاظم(علیه السلام) و امام
کاظم(علیه السلام) از پدرانش(علیه السلام) چنین نقل میکند: روزی «ام اسلم» به خدمت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) رسید که در منزل «ام سلمه» بود و پرسید رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کجاست؟ امسلمه گفت: برای کاری بیرون رفته و به زودی بازمیگردد. او منتظر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ماند تا آن حضرت تشریف آوردند. «ام اسلم» پرسید: پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا! من کتابهایی خواندهام و پیامبران و اوصیای آنها را میشناسم. حضرت موسی(علیه السلام) در حیات خود وصی (هارون) و بعد از خود نیز وصی (یوشع) داشت و حضرت عیسی(علیه السلام) نیز وصی داشت؛ ای رسول خدا! وصی تو کیست؟ حضرت فرمود: ای اماسلم! وصی من در حیات و پس از وفات من یکی است. ای اماسلم! اگر کسی مثل این کار مرا انجام داد، او وصی من است. حضرت دستش را به سنگریزهای زد و آن را مالید تا مانند آرد شد؛ آنگاه خمیرش کرد و با خاتمش آن را مهر کرد؛ سپس فرمود: ای اماسلم! هر کس این کار را انجام داد، او وصی من است.
گوید از نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خارج شدم و به محضر امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسیدم. از ایشان پرسیدم: پدرومادرم فدای تو! آیا تو وصی پیامبر(صلی الله علیه و آله) هستی؟ فرمود: آری و آن حضرت هم مانند کار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را انجام داد.
سپس نزد حسن و حسین(علیه السلام) آمدم و آن دو نیز مانند کار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را انجام دادند. ام اسلم زندگی طولانی کرد تا زینالعابدین(علیه السلام) را ملاقات کرد و او هم مانند کار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و علی و حسن و حسین(علیهم السلام) انجام داد. (1)
1) (1) . اصول کافی، ج2، ص170- 168.
یکی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) احمد بن موسی است که تاریخ ولادت و وفات او مشخص نیست. او دارای مقام و منزلتی بس عظیم و مورد توجه امام کاظم(علیه السلام) بوده است و امام(علیه السلام) عنایت خاصی نسبت به او داشته است. جزائری میگوید: احمد بن موسی کریم بود و امام کاظم(علیه السلام) او را دوست میداشت و محمد بن موسی وارسته و پرهیزکار بود. (1)
احمد بن موسی یکی از پنج نفری است که امام کاظم(علیه السلام) او را در اجرای وصیتش با امام رضا(علیه السلام) شریک دانسته است. (2)مادر احمد که به «ام احمد» مشهور است، از زنان فاضله دوران خود و مورد توجه امام کاظم(علیه السلام) بوده است و امام(علیه السلام) در وصیتنامه خود از او نام میبرد. (3)هنگامی که امام کاظم(علیه السلام) را به دستور هارون به سوی بغداد میبردند، امام(علیه السلام) ودایع امامت را به اماحمد سپرد و فرمود: هر کس که آن را طلب نمود، بدان که او امام بعد از من است. (4)
کسانی که شرح حال احمدبن موسی را ذکر کردهاند، از او به نیکی یاد نمودهاند. قدیمیترین گزارش از شرح حال احمد بن موسی را شیخ مفید ارائه میدهد. وی اینگونه دربارهْ احمد سخن میگوید:
احمد بن موسی(علیه السلام) مردی فاضل و با ورع و محدث و کریمالنفس و جلیلالقدر بوده و امام کاظم(علیه السلام) او را بر دیگر فرزندانش مقدم
میداشت و بعد از امام رضا(علیه السلام) عزیزترین فرزندانش بود و مزرعه خود را که به نام «یُسَیریَّه» معروف بود، به وی بخشید و احمد بن موسی هزار بنده آزاد کرد. (1)
شیخ مفید روایتی را بدین مضمون از اسماعیل بن موسی دربارهْ احمد ذکر میکند: اسماعیل بن موسی برادر احمد میگوید: وقتی پدرم با فرزندانش به مزرعه خود در حوالی مدینه میرفت، بیست نفر از خدم و حشم پدرم با احمد بودند. هرگاه احمد برمیخاست، آنها هم بهپا میخاستند و هر وقت احمد مینشست، آنها هم مینشستند و پدرم پیوسته به او نظر عنایت و مرحمت داشت و از او غافل نمیشد و با گوشه چشم به او مینگریست و ما متفرق نشدیم تا آنگاه که احمد از جمع ما بیرون رفت. (2)
دربارهْ زندگی احمد بن موسی نقاط مبهمی در تاریخ وجود دارد که ضرورت دارد روشن گردد. این ابهام را میتوان به تمام ابعاد تاریخ زندگانی او در زمان حیات و پس از آن سرایت داد و آنها را دستهبندی کرده و دربارهْ به هر یک بهطور جداگانه به بحث و بررسی پرداخت؛ گرچه تاریخ در اینباره به ما کمک چندانی نمیکند؛ زیرا تاریخ در بسیاری از زوایای زندگی احمد ساکت مانده و اطلاعات لازم و کافی را به ما نمیدهد و میتوان در اینباره علاوه بر کتب تاریخ، از کتب انساب، رجال و ملل و نحل نیز کمک گرفت. به هر صورت مسائل مربوط به احمد بن
موسی در زمان حیات و پس از آن را میتوان اینگونه دستهبندی کرد:
ارتباط احمد با امام رضا(علیه السلام)؛
امامت احمد بن موسی پس از امام کاظم(علیه السلام)؛
قیام احمد بن موسی بر ضد حکومت عباسی؛
مدفن احمد بن موسی در شیراز.
دربارهْ ارتباط احمد بن موسی با امام رضا(علیه السلام) اطلاعات چندانی در کتابها وجود ندارد، ولی مورد منفی نیز گزارش نشده است. در این مورد مجلسی در بحارالانوار خبری را نقل میکند که احمد بن موسی امامت امام رضا(علیه السلام) را پذیرفته بود و مردم را نیز به پذیرش امامت امام رضا(علیه السلام) ترغیب مینمود. این روایت در بحث امامت احمد بن موسی بررسی خواهد شد.
مسئله رهبری در جامعه اسلامی از جایگاه بلندی برخوردار است و کوچکترین اشکال در این زمینه، مردم را به انحراف میکشاند؛ چنانکه پس از شهادت امام کاظم(علیه السلام) در شیعه فرقه «واقفیه» به وجود آمد. (1)
بنابر خبری که مجلسی نقل میکند، یاران امام کاظم(علیه السلام) پس از شهادت آن حضرت، بر در خانه اماحمد جمع شدند و در نظر ایشان بود که احمد بن موسی بعد از پدرش امام است. البته اشعری و شهرستانی نیز از مطرح شدن امامت احمد بن موسی و بهوجود آمدن فرقه «احمدیه» سخن گفتهاند؛ بنابراین، گزارش مجلسی در این زمینه بیمورد نیست.
1) (1) . فرق الشیعه نوبختی، ص118و119.
وی آورده است که یاران امام کاظم(علیه السلام) با احمد بن موسی به عنوان امام بعد از پدر بزرگوارش امام کاظم(علیه السلام) بیعت نمودند. احمد بن موسی در ابتدا مانع کار آنها نگردید، ولی او میدانست و هم معرفت داشت که بعد از پدرش علی بن موسی الرضا(علیه السلام) امام بر حق است. به همین سبب او مردم را نگه داشت و بر فراز منبر رفت و خطبهای در کمال فصاحت و بلاغت ایراد نمود. آنگاه چنین گفت: ای مردم! همچنان که تمام شما در بیعت من هستید، من در بیعت برادرم علی بن موسی هستم. پیشوا و جانشین بعد از پدرم اوست. او ولی خدا و رسولش است و بر من و شما واجب است که به هر چه او فرمان دهد، فرمانبرداری کنیم.
تمام آنانی که شاهد جوانمردی و پاکی احمد بودند، سخنانش را از جان و دل قبول کردند و در حالی که احمد جلودارشان بود، از مسجد خارج شدند و بر دَرِ خانه علی بن موسیالرضا(علیه السلام) جمع شدند و با او به عنوان جانشین امام کاظم(علیه السلام) بیعت نمودند. امام رضا(علیه السلام) در حق آنان دعا نمود و احمد تا زمانیکه در مدینه حضور داشت، در خدمت امام هشتم بود. (1)
البته این خبر در منابع روایی دیگر دیده نمیشود و منبع مجلسی کتاب تحفة العالم است که او نیز از لب الانساب نیشابوری نقل میکند. (2)
یکی از روایاتی که در اثبات جانشینی و امامت حضرت رضا(علیه السلام) در منابع به چشم میخورد، ماجرای امانتهایی است که امام رضا(علیه السلام) بعد از شهادت پدرش امام کاظم(علیه السلام) از «ام احمد» دریافت کرد.
امام کاظم(علیه السلام) هنگامی که از مدینه راهی بغداد بود، مواریث امامت
را نزد اماحمد به امانت گذاشت و فرمود:
«...کل من جائک و طالب منک هذه الامانه فیای وقت من الاوقات فاعلمی بانی قد استشهدتُ و انّهُ هو الخلیفه من بعدی...؛ هر کس در هر زمانی آمد و این امانتها را از تو خواست، بدان که من در همان وقت به شهادت رسیدهام و آن شخص جانشین من و امام واجبالاطاعه برای تو و دیگران است».
هنگامی که امام رضا(علیه السلام) نزد اماحمد آمد و امانتهای پدر را طلب کرد، اماحمد از خواسته آن حضرت دریافت که پدر امام رضا(علیه السلام) رحلت کرده است. آنگاه وصایا را به امام رضا(علیه السلام) سپرد و با ایشان بیعت نمود». (1)
شهرستانی در ذیل مذهب اثنی عشریه، از اعتقاد گروهی از شیعیان به امامت احمد بن موسی نام میبرد. وی معتقد است عدهای از شیعیان بعد از امامت امام کاظم(علیه السلام) معتقد به امامت احمد بن موسی شدند و امامت برادرش علی بن موسی(علیه السلام) را نپذیرفتند.
او مینویسد: بدان گروهی از شیعیان به امامت احمد بن موسی بن جعفر معتقد شدند و امامت برادرش علی بن موسی را نپذیرفتند و آن عده که به امامت علی بن موسی معتقد شدند، در امامت محمد بن علی (امام جواد(علیه السلام) بعد از وفات پدرش شک کردند و گفتند که او به سبب کمی سنّ، شایسته امامت نیست و به راه امامت آشنا نمیباشد.! (2)
اشعری نیز از امامت احمد بن موسی سخن میگوید که گروهی از شیعیان به امامت او معتقد شدند و گفتند که موسی بن جعفر بعد از
خود، امامت را به احمد بن موسی بن جعفر واگذار نموده و در مورد او از جانب امام کاظم(علیه السلام) نصّی وجود دارد. (1)
الف) گزارش نوبختی درباره فرقه احمدیه
گزارش نوبختی درباره امامت احمد بن موسی که قبل از شهرستانی و اشعری بوده، گفتههای آنان را تأیید میکند.
وی میگوید: چون علی بن موسی درگذشت، یاران و پیروان او در جانشینی وی اختلاف کرده و چند دسته گردیدند. گروهی از ایشان گفتند که پس از وی پسرش محمد بن علی، امام است. این دسته بر همان روش پیشین که از پیغمبر رسیده بود، استوار مانده و امامت جانشینان وی را پذیرفتند. گروهی معتقد به امامت احمد بن موسی شده و گفتند که پدرش پس از علی بن موسی(علیه السلام) درباره وی وصیت کرده است؛ از این رو امامت دو برادر را از پی یکدیگر روا دانسته است. (2)
نوبختی علت را که پیروان امام رضا(علیه السلام) پس از آن حضرت دو دسته شدند را اینگونه بیان میکند: سبب دو دستگی آن گروه که دستهای از ایشان به امامت احمد بن موسی گرویده و دسته دیگر از پیروی سرزده و درنگ کردند، آن بود که چون ابوالحسن رضا(علیه السلام) درگذشت، پسرش محمد، هفت ساله بود و گروهی او را خردسال و کوچک شمرده، گفتند امام باید بالغ و رسا باشد و اگر خداوند خواهد مردم را به پیروی از کودک نابالغ امر کند، لازم آید که نابالغی را مکلف کرده باشد. (3)
به هر صورت همانگونه که بیان شد، کتب ملل و نحل از فرقهای به
نام «احمدیه» نام بردهاند. اما در این مورد که احمد بن موسی خود را امام میدانسته یا نه، گزارشی در کتابهای تاریخی و کتابهای ملل و نحل ذکر نشده است. اگر خبری که مجلسی نقل کرده، پذیرفته شود، طبق آن، احمد بن موسی خود را امام شیعیان نمیدانسته و او امامت امام رضا(علیه السلام) را قبول داشته است.
ب) انگیزه طرح امامت احمد
یکم: جنبه سیاسی
جنبههای سیاسی مسئله امامت احمد بن موسی احتمالاً از سوی شیعیان فعال و ماجراجوی «زیدیه» که منکر تقیّه و مروّج قیام مسلحانه بر ضد حکومت عباسی بودند، دامن زده میشد. آنها چون قادر به درک مواضع حکیمانه امام رضا(علیه السلام) نبودند و مشی آن حضرت را که همراه با تقیه بودنمیپذیرفتند، لذا از امامت احمد بن موسی - که طبق گزارش کشی (1)در رجال خود در قیام معروف ابنطباطبا شرکت داشته - حمایت نمودندو حرکت احمد بن موسی را بیارتباط یا بدون دستور امام رضا(علیه السلام) میدانستند.
دوم: انگیزه معنوی
تقوا و پاکی و منزلت رفیع احمد بن موسی برای یاران امام کاظم(علیه السلام) آشکار بود. آنها زهد احمد را دیده بودند و شاهد بودند که احمد بندگان زیادی را در راه خدا آزاد کرده بود و از اموالش فقرا را بیبهره نمیگذاشت. از سوی دیگر علاقه امام هفتم(علیه السلام) به وی را نیز دیده بودند؛ به همین سبب فکر میکردند که او بعد از پدرشان امام است. (2)
در مورد قیام احمد بن موسی بر ضد حکومت بنیعباسی، در بعضی از منابع سخن گفته شده است. از آن میان، یک منبع رجالی وجود دارد که از اهمیت و اعتبار و قدمت تاریخی نیز برخوردار است و سایر منابع از چنین اعتبار و قدمت تاریخی برخوردار نیستند و بین آنها در مورد چگونگی قیام احمد بن موسی اختلاف فاحشی وجود دارد. به همین سبب پذیرش این دسته از گزارشها، کار دشواری خواهد بود.
از سوی دیگر منابع معتبر تاریخی که قیام سایر فرزندان امام کاظم(علیه السلام) را گزارش کردهاند؛ مثل قیام ابراهیم و زید، در مورد قیام احمد بن موسی ساکت ماندهاند و به آن هیچ اشارهای نکردهاند.
قدیمیترین گزارش در مورد قیام احمد بن موسی را کشی ذکر میکند. وی شرکت احمد بن موسی را در قیام محمد بن ابراهیم طباطبا تأیید میکند؛ ولی به جزئیات و چگونگی شرکت احمد بن موسی در این قیام اشاره نمیکند. از گزارش کشی فقط این نکته بهدست میآید که احمد در این قیام شرکت داشته است. شاید دلیل اینکه سایر منابع معتبر تاریخی از قیام احمد بن موسی یاد نکردهاند این باشد که احمد بن موسی در قیام محمد بن ابراهیم ابن طباطبا مسئولیت خاصی به اندازهْ سایر فرزندان امام کاظم(علیه السلام) که دارای مسئولیت بودند، نداشته است.
گزارش ذیل را کشی درباره احمد از ابراهیم و اسماعیل فرزندان ابوسمال نقل کرده است: وقتی که ابوالحسن(علیه السلام) وفات یافت، مدتی به خدمت فرزندش احمد میرسیدیم و چون ابوالسرایا قیام کرد، احمد نیز با او خروج کرد. محمد بن احمد بن اسید رو به ابراهیم و اسماعیل کرد و گفت: این مرد با ابوالسریا قیام کرده است، نظر شما درباره او چیست؟
ابراهیم و اسماعیل با شنیدن این خبر به او معترض شده و از او برگشتند و گفتند ابوالحسن(علیه السلام) زنده است و ما بر مذهب واقفی هستیم. (1)
بعد از گزارش کشی درباره قیام احمد بن موسی، دومین گزارش را سید محسن امین از قول هارون موسوی نیشابوری متوفای (558 ه) در لب الانساب نقل میکند. ولی روضاتی میگوید: سید محسن امین دچار اشتباه شده است او بین لب الانساب «نیشابوری» و لباب الانساب «زید بیهقی» خلط نموده؛ زیرا گزارش از آن زید بیهقی است، نه نیشابوری.
جزائری نیز میگوید که سید محسن امین دچار اشتباه شده و بین دو کتاب نام برده خلط نموده است (2)در گزارش بیهقی آمده که احمد بن موسی در بغداد بود و از شنیدن شهادت برادرش سخت غمگین شد و از بغداد به قصد خونخواهی بیرون آمد و به همراه وی سه هزار تن از نوادگان ائمه اطهار(علیهم السلام) و بردگان، آهنگ جنگ مأمون را داشتند، اما چون به قم رسیدند، حاکم قم با آنها وارد جنگ شد و در نتیجه گروهی از یاران وی به شهادت رسیدند. احمد بن موسی به سوی ری حرکت کرد و در آنجا نیز حاکم ری با ایشان به نبرد پرداخت و جمعی از یاران او در آنجا شهید شدند. احمد با باقیمانده یاران خود به سوی خراسان رفتند و در اسفراین، در زمینی شورهزار میان دو کوه فرود آمدند. ارتش مأمون بر ایشان حملهور شد و جنگ درگرفت و گروهی از آنان را کشت و احمد نیز به شهادت رسید و در آنجا دفن شد و قبرش در آنجا زیارتگاه است. (3)
البته این گزارش جای تردید دارد؛ زیرا اصل آن در لباب الانساب زید بیهقی مخطوط قدیمی دیده شده و فقط بیهقی آن را گزارش نموده و در منابع دیگر انساب و کتابهای تاریخی دیده نمیشود و روضاتی و جزائری، از بیهقی گزارش کردهاند و سید محسن امین، از نیشابوری گزارش کرده است.
ملک الکتاب شیرازی میگوید: احمد بن موسی با هفتصد تن از مدینه عازم ایران شد و در شیراز با قتلغخان، حاکم شیراز درگیر شد. (1)
علیاکبر تشید تعداد همراهان احمد بن موسی را 12 هزار نفر ذکر میکند. (2)جعفر مرتضی کاروان احمد بن موسی را متشکل از سههزار تا ششهزار نفر ذکر میکند (3)و سلطان الواعظین شیرازی تعداد همراهان احمد را 15هزار نفر ذکر میکند. (4)البته این گزارشها در هیچ منبع معتبر تاریخی نیامده؛ لذا دارای اعتبار نیست.
سلطان الواعظین میگوید وقتی مأمون امام رضا(علیه السلام) را به طوس آورد، بین او و برادرانش و سایر نزدیکان جدایی افتاد. شوق زیارت امام رضا(علیه السلام) برادرانش را تحریک کرد تا نامهای به امام رضا(علیه السلام) و مأمون بنویسند و از آنها کسب اجازه کنند تا برای دیدار امام رضا(علیه السلام) عازم طوس شوند. وقتی نامه بهدست مأمون رسید، او از این کار استقبال نمود و اجازه داد. در پی اجازه مأمون، احمد بن موسی(علیه السلام) و دیگر برادران مثل محمد عابد و سید علاءالدین حسین و جمع زیادی از برادرزادگان و سایر علویان از حجاز به سمت طوس حرکت کردند، مسیر طوس غالباً
در آن زمان از راه کویت، بصره، اهواز، بوشهر و شیراز بود؛ لذا در بین راه تعداد زیادی از شیعیان به آنها ملحق شدند و کاروان بزرگی را تشکیل دادند.
عمال مأمون حرکت این کاروان بزرگ را به مأمون گزارش کردند، که جمعیتی در حدود 15هزار نفر از بستگان امام رضا(علیه السلام) و سایر علویان و شیعیان به سمت طوس در حرکتند. مأمون از حرکت این جمعیت انبوه به هراس افتاد و فوراً دستور داد تا آنها را متوقف کنند و به هر کجا که رسیدهاند، به آنها بگویند به طرف مدینه بازگردند و به آنها اجازه داده نشود که به سمت طوس مرکز خلافت مأمون حرکت کنند. قتلغخان که عامل مأمون بود، در شیراز مانع حرکت کاروان احمد بن موسی(علیه السلام) شد و بین آنها جنگ روی داد و احمد بن موسی(علیه السلام) و تعداد زیادی از یارانش در آنجا به شهادت رسیدند. (1)
1) (1) . همان، ص117و118.
طبق قول دیگری که بحرالعلوم ذکر میکند، او مخفی شد و به مرگ طبیعی وفات یافت. (1)
درباره پیدا شدن مقبره احمد بن موسی(علیه السلام) ذکر چند نکته ضروری به نظر میرسد:
تا اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم، از مدفن احمد بن موسی در شیراز هیچ خبر و اثری نبوده است.
آنگونه که در ملحقات انوار النعمانیه از لباب الانساب بیهقی گزارشی شده و سید محسن امین از لب الانساب نیشابوری گزارش کرده، آشکار شدن مدفن احمد بن موسی در شیراز در اوایل قرن پنجم میباشد. تألیف جلد اول لباب الانساب در سال 558 قمری خاتمه یافته و این گزارش در جلد اول مخطوط این کتاب در صفحه 169 دیده شده است.
در صورتی که گزارش اعیان الشیعه و ملحقات انوار النعمانیه پذیرفته نشود، آشکار شدن مدفن احمد بن موسی در شیراز به قرن هفتم و هشتم بازمیگردد؛ زیرا منابعی که از پیدایش مدفن احمد بن موسی گزارش میکنند مانند شَدّ الازار، سفرنامه ابن بطوطه و نزهة القلوب همه در قرن هشتم تألیف شدهاند.
پیدایش مدفن احمد بن موسی در قرن چهارم در زمان عضدالدوله هیچ اعتبار تاریخی ندارد و اغلب منابع آن را از ریاض الانساب ملک الکتاب شیرازی گرفتهاند و این کتاب نیز گزارش را از بحرالانساب تیموری گرفته که هر دوی این کتابها ارزش علمی ندارند و از کتابهای غیر معتبر بهشمار میروند.
1) (1) . تحفة العالم فی شرح خطبه المعالم، ص28.
درباره پیدایش مزار احمد بن موسی در شیراز دو داستان نقل شده که یکی مربوط به قرن چهارم و زمان عضدالدوله دیلمی (372 - 338) و دیگری به قرن هفتم و زمان امیر مقربالدین مسعود بن بدر (623 - 658) وزیر اتابک ابوبکر زنگی بازمیگردد.
داستان اول در قرن چهارم، با داستان دوم حدود سیصد سال فاصله دارد و در منابع معتبر قدیمی مثل شَدّالازار جنید شیرازی ذکر نشده و حتی در منابع معتبر متأخر نیز دیده نمیشود و آن را علیاکبر تشید در کتاب قیام سادات علوی، محمدحسین رستگار در کتاب جلوگاه نور و مجد الاشرف در کتاب آثار الاحمدیه ذکر کردهاند (1)و اصل داستان را از ریاض الانساب گرفتهاند و غیر از این کتاب، در هیچ منبع معتبری نیامده است.
اما داستان دوم که پیدایش مزار احمد بن موسی را در زمان امیر مقربالدین بیان میکند، در منابع معتبر همعصر خودش مثل شدّالازار جنید شیرازی ذکر شده و همینطور در منابع متأخر مثل تحفة العالم فی شرح خطبه المعالم و بحار ذکر شده و افرادی مانند زرکوب شیرازی در شیرازنامه و دیگران، این داستان را که مزار احمد در زمان امیر مقربالدین مسعود پیدا شده، ذکر کردهاند.
1) (1) . جلوهگاه نور، ص24- 38؛ آثارالاحمدیه، ص2- 8 و قیام سادات علوی، ص169.
الف) زمان عضدالدوله (قرن چهارم)
تا زمان عضدالدوله دیلمی، کسی از مدفن شاهچراغ(علیه السلام) اطلاع نداشت و آنچه در آنجا وجود داشت، تل گلی بیش نبود که در اطراف آن خانههای متعدد ساخته شده و مسکن اهالی بود؛ از جمله پیرزنی در پایین آن تل، خانهای گلی داشت و در ثلث آخر هر شب جمعه میدید چراغی در نهایت روشنایی در بالای تل خاک میدرخشد و تا طلوع صبح نورش دیده میشود. چند شب جمعه مراقب بود و روشنایی چراغ به همین کیفیت ادامه داشت. با خود اندیشید شاید این مکان قبر یکی از امامزادگان یا اولیای خدا باشد و بهتر است که امیر عضدالدوله را از این وضع آگاه کنم. هنگام روز پیرزن با همین قصد به سرای امیر عضدالدوله دیلمی رفت و کیفیت آنچه را دیده بود به عرض رساند. امیر و حاضرین از بیانش در تعجب شدند. درباریان که چنین موضوعی را خلاف میدانستند، هر کدام چیزی بیان کردند. یکی گفت: زن سالخورده از جهت ضعف قوا، شبها خوابش نمیبرد! خود امیر عضدالدوله گفت: نباید چنین باشد که شما میگویید. سخنان این زن در دل من اثری نیکو باقی گذاشت؛ زیرا میگوید این چراغ فقط در شبهای جمعه، آن هم در ثلث آخر شب دیده میشود، نه همه شبها و نه در تمام شب جمعه. با توجه به این موضوع باید دقت بیشتری داشت. باشد که سرّی از اسرار مکشوف گردد. به هر حال قرار شد که اولین شب جمعه آینده خود به مهمانی خانه پیرزن رفته و چراغ را معاینه و مشاهده کند. چون شب جمعه فرا رسید، شاه به خانه پیرزن آمد و چون ثلث آخر شب شد، چشمش را متوجه سمتی کرد که چراغ را به او نشان میداد. پس آشکارا نور چراغ را دید و در شگفتی ماند. حیران و متفکر به سرای خویش
بازگشت و با خود میگفت این آثار و علائم چگونه و از کجا میتواند باشد و آیا آنچه را دیدهام، خواب بوده یا بیداری؟
در همین تحیر و تفکر به خواب رفت در عالم رؤیا سیدی بزرگوار و جلیلالقدر را زیارت کرد که به او فرمود: ای امیر! از چه در خیالی؟ در این محل مدفن من است و من: احمد بن موسی الکاظم هستم و برای اطمینان خاطر خود کسی را در همین محل نزد ما بفرست تا انگشتری به جهت تو بفرستم و چون امیر عضدالدوله چنین دید و شنید، شادمان از خواب بیدار شد.
هنگام صبح، امیر عضدالدوله کسی را فرستاد تا علما و معبرین را حاضر آوردند و آنچه را در بیداری و در خواب به نشانیهای حضرت امامزاده دیده بود، به آنها اظهار داشت و تکلیف خواست و صلاحدید علما را پرسید. علما متفقاً گفتند: به فرض اینکه این موضع مدفن امامزاده باشد، نبش قبر نتوانیم کرد که فعلی حرام است. پس متحیر ماندند که چه کنند و تکلیف چیست.
تا آنکه کسی امیر را گفت در نزدیک کوه قبله شیراز، پیر بزرگواریست که او را «عفیف الدین» خوانند و سالهاست از خلق کناره جسته و در این کوه به عبادت اشتغال دارد و کسی را به حضور نمیپذیرد. چنانچه این موضوع غریب پیش آمده، به وی عرضه بدارند شاید که پذیرفته و پرده از این سرّ بردارد. حاضرین در مجلس این پیشنهاد را پذیرفته و گفتند هر که را امیر صلاح بداند، به سراغ عفیفالدین بفرستیم؛ لکن از آنجا که امیر عضد الدوله فطرتی پاک داشت، گفت: چنین کسی را صلاح نیست ما به مجلس احضار کنیم؛ بلکه شایسته است که به خدمتش رفته، مشکل خویش را به او عرضه داشته و راه چاره بجوییم.
پس امیر عضدالدوله با بعضی از خواص علما به حضور آن پیر روشنضمیر بار یافته، داستان تلّ گِل و چراغ و خانه پیرزن را و آنچه امیر شخصاًَ در بیداری و خواب دیده بود را به عرض رساندند. پیر در پاسخ فرمود: این خواب از رؤیاهای صادقانه است و خود من نیز شب گذشته همین خواب را دیده بودم و چون خود آن حضرت اشاره و اجازه فرمودهاند، از نظر هتک احترام و حرمت نبش قبر، بدون اشکال به نظر میرسد. امیر عضدالدوله به کاخ خود مراجعت نموده؛ در حالی که بسیار خوشحال و از آن موفقیتی که به سراغ امیر آمده بود، مسرتی تام داشت. عضدالدوله روز دیگر بر سر آن تلّ گل حاضر شد و امر کرد آنجا را شکافته، خاکبرداری کردند تا به لوح مزاری که از سنگ یشم بود رسیدند و چون خود امیر و علما و روحانیون لوح را دیده و خواندند، دو سطر عبارت به خط کوفی خوانده میشد: «السید امیر احمد بن موسی الکاظم» و چون نقش لوح با آنچه امیر در خواب دیده بود، موافق میآمد، مسرت بیشتر دست داد و یقین حاصل شد که مدفن امامزاده همینجاست و این توفیق نصیب دولت امیر عضدالدوله گردیده است و چون سنگ را نیز حرکت دادند، سردابی عمیق و چاه مانند نمودار گردید.
در این هنگام امیر کسی را به دنبال پیر عفیفالدین فرستاده پیغام داد: حال، وقت آمدن شماست که به حضور مبارک حضرت مشرف گردید. پیر عفیفالدین غسل کرده، جامههای پاک پوشیده، خود را معطر ساخته و به سرداب وارد گردیده. چون چند قدمی برداشت، چنان نور عظیمی ظاهر گردید که سراسر آن سرداب بزرگ را که قبلا تاریک مینمود، روشن و منور ساخت. پیر عفیفالدین تختی را در میان سرداب
دید که آن حضرت بر بالای تخت بر پشت خوابیده و بر روی مبارکش قطیفهْ سفیدی کشیده شده است. همین که عفیفالدین نزدیک تخت رسید، حضرت دست راست خود را که انگشتری در آن دیده میشد، از قطیفه خارج و به سوی او دراز کردند. پیر نزدیک تحت آمده، دست و پای حضرتش را بوسه داد و انگشتر از انگشت مبارک آن حضرت خارج ساخته، از همان راه که آمده بود، مراجعت نمود و چون از سرداب بیرون آمد، امیر عضدالدوله به استقبال شتافته و عفیفالدین را بسیار گرامی میداشت و از کیفیت امر پرسش نمود. وی نیز تمام آنچه را که دیده بود، به اطلاع امیر عضدالدوله رساند و چون نقش انگشتر را خواندند، منقوش بود «میر احمد بن موسی الکاظم».
چون این موهبت در دولت عضدالدوله مسلم گردید، به شکرانه چنین موهبتی عظیم مقرر داشت تا چندین شبانهروز اطعام فقرا و مساکین به عمل آید و زندانیان را نیز آزاد ساختند و با کوبیدن نقاره سلطنتی و آزینبندی و چراغانی شهر، دستور سرور و نشاط عمومی فرمود و چون خواست انگشتر را در دست نماید، شیخ عفیفالدین او را منع نموده، نسبت به مقام امامزاده سوء ادب دانسته و گفت بهتر آن است که انگشتر را در خزانه، جزو ذخایر سلطنتی نگاه داشته و در روزها و مواقع مخصوص بدان تبرک نمایی که موجب دوام دولت تو خواهد بود.
امیر عضدالدوله این پیشنهاد را پذیرفت و مقرر داشت انگشتر را در حقهای مرصع نهاده، محفوظ بدارند. مدتها به همین منوال از انگشتر مبارک محافظت بهعمل میآمد. در مراسم اعیاد و ایام مبارک جهت میمنت به آن تبرک میجستند و در جنگها به واسطه همین انگشتر، فتح و پیروزی نصیب او و لشکریان میگشت. روزی به سببی که ضرورت
داشت، به طلب انگشتر فرستاد، اما هر قدر جستند، نیافتند و نداستند چه شده که پیدا نیست. عضدالدوله از فرط دلتنگی و پریشانی که بر او مستولی شده بود، بهخاطرش میرسید که پایان دولتش فرا رسیده است یا اینکه خازن، انگشتر را پنهان داشته است. از شدت خشم و دلتنگی نمیدانست چه کند؛ پس امر به قتل خزانهدار و متصدیان مسئول فرمود. خزانهدار که خود را بیتقصیر میدید، ناچار به روضه مطهره صاحب اصلی انگشتر یعنی حضرت احمد بن موسی(علیه السلام) پناه برد و با حالت راز و نیاز چاره مشکل خود را که به قیمت جانش بود، استدعا نمود. از سوی دیگر چون امیر از کیفیت اوضاع و احوال خازن و و دیگر متصدیان مطلع گردید، خود نیز به گوشهای رفته و چاره این مهم را میجست و چون هنگام خواب فرا رسید، برای مرتبهای دیگر امیر عضدالدوله سیمای جانبخش حضرت را در خواب دید که به وی فرمود: ای امیر! انگشتر نزد ماست؛ خازن خود را عتاب نکن که بیتقصیر است. انقراض دولت تو تا این زمان بسیار باقی است و از این جهت به خود غم راه مده بهجای این انگشتر، شیخ عفیفالدین را بفرست تا تاجی که سبب مفاخرت تو باشد بفرستیم. چون ملاقات حاصل گردید، آنچه از گم شدن انگشتر و عتاب به خازن و خواب خویش پیش آمد همه را با تفصیل به استحضار شیخ رساند و آوردن تاج را بر حسب امر شریف مستدعی گشت و چون امیر و شیخ و چند تن از خواص بر سر تربت مطهر حاضر آمده و موضع را حفر نمودند، در سرداب را گشودند؛ چنان بوی عطر و مشک آشکار گردید که مشام همه حاضران را معطر ساخت. سپس شیخ عفیفالدین که قبلاً غسل نموده و جامه پاکیزه پوشیده، مهیای شرفیابی بود، به روضه مطهر داخل گردید و باغی دید
که از هر طرف اشجار و انهار جاری برقرار است. همه جا سیر میکرد تا به میان آن روضه رسید. صفهای مشاهده کرد که از چهار طرف آن نهرهای آب جاری و روان بود و تختی بر بالای آن صفه باصفا زده شده، شخصی با لباسهای بسیار فاخر در بالای تخت روی پا نشسته و سر بر زانو نهاده و تاجی مکلل به جواهر گوناگون به سر دارد و تاج دیگر از پشم در مقابل گزارده است. پیر چون به پای تخت رسید، به الهام، به باطن وی وارد شد که تاج پشمی را گرفته مراجعت نماید. شیخ عفیفالدین با کمال خضوع و تواضع بر بالای تخت رفته، بندهوار خود را به قدوم مبارک انداخته و پس از بوسیدن پاهای مبارک، تاج را برداشته، بیرون آمده و چون چشم عضدالدوله بر تاج مرحمتی افتاد، از فرط مسرت و نشاطی که بر وی دست داده بود، اشک شوق و شعف میریخت و تاج را با احترام تمام گرفت و خواست که بر سر بگذارد. شیح عفیفالدین مانع گردید و فرمود دستور دهید تا دو تاج به همین ترکیب که قدری از پشمهای آن تاج را در آن تاج جای دهند بسازند و یکی را پادشاه اسلام پناه بر سر گذارند و یکی را فقیر و اصل تاج را به میمنت و مبارکی نگاه دارند تا در دودمان با افتخار باقی بماند و سبب بقای این دولت در ذریت تو و بقای نام نیک تو گردد. امیر قبول نموده، چنان کرد که شیخ فرمود.
بدین ترتیب افتخار شروع بنای روضه مطهره حضرت امامزاده احمد بن موسی الکاظم(علیه السلام) نصیب امیر عضدالدوله دیلمی (فرزند حسن، ملقب به رکنالدوله) شد و چون بقعه متبرکه به اتمام رسید، دستور داد تا همین تفصیل و جریان پیدایش مقبره مطهره را با آثار و علائم مذکور، بر لوحی سنگی منقوش نموده و بر درب روضه مطهره آن حضرت نصب نمایند و تا مدت زمانی آن سنگ باقی و برقرار بود و چون بهواسطه
گذشت ایام، بعضی از خطوط و نقوش آن ریخته و زائل میگردد، در زمان یکی از متولیان، تمام علمای شیراز جمع شده و سوادی از آن سنگ برداشته و همه علمای آن عصر صحت و مطابقت آن را با اصل تأیید و تصدیق نموده و مهر و امضا کردند. (1)
ب) نقد داستان پیدایش مزار احمد
از خبر پیدایش قبر احمد بن موسی توسط امیر عضدالدوله دیلمی یا در عصر حکومت وی در منابع قدیم سخنی به میان نیامده و اساساً بیان علت نامیدن حضرت احمد بن موسی به «شاهچراغ»که در ماجرای رویت نور «چراغ» توسط پیرزن و کنجکاویهای امیر عضدالدوله دیلمی بیان شد، نه تنها در تذکرهها و کتابهای متأخر آمده است، هر قدر که به گذشته مراجعه شود، از عنوان «شاهچراغ» در منابع نام و نشانی پیدا نمیشود؛ ضمن اینکه بعضی از مورخان متأخر نیز با این ملاحظه که احمد بن موسی امروز به «شاهچراغ» معروف است، تاکید دارند که این لقب از قدمت چندانی برخوردار نیست. (2)
قطع نظر از جنبههای افسانهای روایت شاهچراغ، یکی از دلایل ضعف و کماعتبار بودن این گزارش، آشکار شدن مرقد احمد بن موسی در عصر امیر عضدالدوله این است که لقب شاهچراغ نه تنها در منابع و مآخذ معتبر و متقدم یافت نمیشود، بلکه در منابع تاریخ سیاسی - اجتماعی عصر آلبویه که انتظار میرود اشارهای به این موضوع داشته باشند، هیچ مطلبی به چشم نمیخورد. همچنین از پیدایش مقبره یا ساختن عمارت بقاع و مرقد احمد بن موسی توسط امیر عضدالدوله دیلمی نیز سخنی به میان
نیامده است. این در حالی است که مورخان، عصر وی را در شیراز، بغداد، نجف، کربلا و سایر شهرها شرح دادهاند. این مورخان علاوه بر خدمات عمرانی، از توجهات مذهبی امیر عضدالدوله و میزان علاقه وی به آیین شیعه و خاندان عصمت و طهارت نیز سخن گفتهاند.
تعمیر بنای صحن حضرت علی(علیه السلام) در نجف و حسین بن علی(علیه السلام) در کربلا، از جمله اقدامات ثبت شده امیر عضدالدوله در منابع تاریخی است. (1)
اینکه پیدایش مرقد احمد بن موسی در دوران حکومت شیعه آلبویه روی داده و امیر عضدالدوله دیلمی در سال 338 هجری بر آن مقبره و بارگاه ساخته، حتی در منابع محلی و سفرنامهها نیز دیده نمیشود. ابنبلخی در فارس نامه (تألیف 450ق) و ابوالقاسم جنید شیرازی در شدالازار (تألیف 744 ق) و ابن بطوطه در سفرنامه خود (725ق) که در توصیف حرم احمد بن موسی یا شرح حال او مطلبی نگاشتهاند، هیچ نامی از «شاهچراغ» نمیبرند یا از اقدام امیر عضدالدوله دیلمی نسبت به عمارت مرقد احمد بن موسی سخن نمیگویند.
تجارب الامم ابنمسکویه که از منابع اصلی دوران آلبویه بهشمار میرود و در سال 421 هجری نگاشته شده و خود مسکویه وزیر خاندان آلبویه بوده، وقایع سالهای 369 تا 395 را گزارش نموده، اما هیچ اشارهای به شاهچراغ نکرده است. همچنین اصطخری صاحب مسالک و ممالک (تألیف 340 ق) که خود در دوران آلبویه در فارسی زندگی میکرده، در کتاب خود علاوه بر نکات جغرافیایی، به برخی از حوادث تاریخی نیز اشاره دارد، ولی در این مورد هیچ سخنی نگفته است. (2)
در سایر منابع تخصصی این دوره هم هیچ مطلبی در این زمینه یافت نمیشود.
بعضی از منابع متأخر که درباره احمد بن موسی کتاب نوشتهاند، برای اینکه به این شخصیت هویت تاریخی بدهند، او را «محمد بن خفیف شیرازی» گفتهاند؛ (1)گرچه ابوعبدالله محمد بن خفیف شیرازی هویت حقیقی دارد و از جمله مشایخ صوفیه در قرن چهارم بوده، ولی دلیل قانعکنندهای وجود ندارد که او همان شیخ عفیفالدین باشد و در منابع اولیهْ داستان، نام شیخ عفیفالدین آمده، (2)نه ابوعبدالله محمدبن خفیف. دیگر اینکه جامی در ضمن بیان شرح احوال محمد بن خفیف شیرازی، او را سنی شافعی مذهب معرفی میکند. (3)بنابراین شیخ عفیفالدین نمیتواند همان ابن خفیف شیرازی باشد.
1) (1) . جلوگاه نور، ص32 و زندگانی و قیام احمد بن موسی، ص78.
2) (2) . ریاض الانساب، ص50 و48.
3) (3) . نفحاة الانس، ص240. شرح احوال وی را بسیاری از منابع که درباره تصوف و عرفا نوشته شده، آوردهاند. منابعی که شرح حال وی را ذکر نمودهاند عبارتند از: تذکرة الاولیاء، ص571؛ الانساب سمعانی، ج3، ص173؛ نزهة الاخبار، ص595؛ الرسالة القشریة، ص82؛ جلوههای عرفان و تصوف، ص143 و سیرت شیخ کبیر، ص13.
در داستان آمده که احمد بن موسی توسط شیخ عفیف الدین انگشتر خود را برای عضد الدوله دیلمی فرستاد که روی انگشتر نوشته شده بود «السید میراحمد بن موسی». این فقره از داستان کاملاً جعلی بودن آن را ثابت میکند؛ زیرا کلمه «سید» و «میر» قطعاً در قرن دوم و سوم متداول نبوده و در قرون بعدی این کلمات رواج پیدا نموده است.
در ادامه، داستان کاملاً بیمعنا و مفهوم میشود. انگشتر در نزد خزانهدار مفقود میشود و امیر عضدالدوله خزانهدار خود را میخواهد که تنبیه کند، اما دوباره احمد بن موسی را در خواب میبیند که امیر را دلجویی میکند و به او میگوید شیخ را نزد ما بفرست تا تاجی برای تو بفرستیم. شیخ عفیفالدین وارد مقبره احمد میشود و تاج را برمیدارد و آن را نزد امیر عضدالدوله میآورد. از اینگونه داستانسرایی پیداست که قصه کاملاً جعلی است.
جریان پیدا شدن مدفن احمد بن موسی در قرن هفتم، در دوره اتابکیان صحت نداشتن کشف آن را در قرن چهارم، در زمان امارت امیر عضدالدوله دیلمی را نفی میکند؛ زیرا منابع معتبر قرن هشتم تأیید میکنند که مدفن احمد بن موسی در قرن هفتم آشکار گردیده است. ولی گزارش معتبری که نشان دهد مدفن احمد بن موسی در قرن چهارم در عصر امیر عضدالدوله دیلمی کشف شد، وجود ندارد. بنابراین این داستان جعلی است و نیامدن این داستان در منابع معتبر، عدم صحت آن را ثابت میکند.
برخی برای این که داستان را از جعلی بودن خارج کنند، گفتهاند که مدفن احمد بن موسی در زمان امیر عضدالدوله پیدا شد، ولی در حمله مغول خراب شد و دوباره در قرن هفتم توسط امیر مقربالدین مسعود
بن بدر کشف شد. (1)این توجیه نیز نادرست است؛ زیرا حمله مغول نیز در قرن هفتم روی داد و دیگر این که وقتی در قرن هفتم مدفن را پیدا کردند، آن را از روی نوشته انگشتر شناختند. اگر انگشتر را از دست احمد بن موسی در قرن چهارم گرفتند، پس در قرن هفتم انگشتر از کجا پیدا شد؟! بنابراین این توجیه درست نخواهد بود.
ج) زمان امیر مقربالدین در قرن هفتم
اما داستان دوم که بسیاری از منابع آن را نقل کردهاند، از جمله علامه مجلسی آن را در بحارالانوار، بحرالعلوم در تحفة العالم و جنید شیرازی در شدّالازار ذکر نمودهاند. این داستان پیدایش قبر احمد را در شیراز در زمان امیر مقربالدین مسعود بن بدر (623 - 658ق) میداند.
سلطان الواعظین شیرازی مدفن احمد بن موسی را چنین شرح میدهد:
... تا اوایل قرن هفتم هجری که سلطنت فارسی بهوجود ذیجود اتابک ابوبکر بن مسعود و مطفرالدین قرار گرفت که پادشاهی بود بسیار صالح و درست و در شش دوره سلطنت خود، به زهاد و عباد و علما و فضلا تعظیم بسیار مینمود و در ترویج شریعت مطهره اسلامیه سعی بلیغ داشت.
رجال مملکت فارسی همگی مردمانی پاک و متظاهر به شعائر اسلام بودند، از جمله وزرا و مقربان دربار اتابک مظفرالدین، امیر مقربالدین مسعود بن بدرالدین بوده که میل بسیار به عمران و آبادی داشت؛ فلذا امر کرد که آن تلّ را که در وسط شهر شیراز به صورت تپهای درآمده بود، بردارند و در آن محل عمارت بزرگی بر پا کنند. عملهجات بسیاری به کار افتادند و خاکها و زبالهها را به خارج شهر میبردند.
1) (1) . انوار پراکنده، ص280 و قیام سادات علوی، ص170.
روزی در اثنای کار دیدند جسد تر و تازهْ مقتولی بدون تغییر و تبدیل با فرق شکافته زیبا روی زمین، زیر آوار قرار گرفته؛ پس خبر به وزارتخانه رسید و حسب الامر وزیر اعظم با جمعی به تفتیش قضیه آمدند. پس از تفتیشات بسیار، تنها اثری که در بدن آن مقتول جوان دیدند که معرف او شد، حلقه انگشتری بود که بر خاتمش نقش بود: «العزة لله احمد بن موسی». با سابقهْ تاریخی و شهرت کامل جنگ هاشمی در آن مکان و شهادت احمد بن موسی فهمیدند که آن جسد شریف جناب سید امیر احمد بن موسی کاظم(علیه السلام) امامزاده واجبالتعظیم شهید است که تقریباً بعد از چهارصد سال به این شکل صحیح و سالم ظاهر و اسباب هدایت بینندگان و باعث استبصار جمعی مخالفین گردید.
حسب الامر اتابک و وزیر اعظم در همان محل که جسد ظاهر گردید، بقعهای عالی برپا کردند و قبری حفر نمودند با احترام بسیار و در حضور علما و بزرگان، جسد شریف را به خاک سپردند و بر احترام بقعه افزودند و پیوسته مورد احترام عموم بود. (1)
حمدلله مستوفی مدفن احمد بن موسی را در شیراز میداند و سید مهدی قزوینی هم همین قول را ذکر میکند. (2)
مامقانی در تنقیح المقال ذکر میکند که مدفن احمد بن موسی در شیراز است. (3)
ابن بطوطه چنین آورده است: از جمله مزارات شیراز مقبره احمد بن موسی است. این بقعه در نظر شیرازیان احترام تمام دارد و مردم برای
تبرک و توسل به زیارت آن میروند. تاشی خاتون، مادر سلطان ابواسحق مدرسهای بزرگ و زاویهای برای این مزار ساخته که در آن به مسافرین طعام داده میشود و دستهای از قاریان همواره بر سر تربت قرآن میخوانند. خاتون شبهای دوشنبه به زیارت آن بقعه میآید و در آن شب قضات و فقها و سادات شیراز نیز در آنجا فراهم میآیند. (1)
صاحب کتاب بدایع الانوار از قول صاحب لباب الانساب نقل میکند که احمد بن موسی به خراسان رفت تا از مأمون انتقام شهادت حضرت علی بن موسی الرضا را بگیرد، اما در آنجا از لشکر مأمون شکست خورد و احمد بن موسی به شیراز بازگشت. (2)
فرصة الدوله شیرازی نیز محل دفن احمد را در شیراز میداند. (3)
زرکوب شیرازی در کتاب خود، شیرازنامه مدفن احمد بن موسی را در شیراز میداند. وی که از علمای قرن هشتم است، چنین میگوید: قبر احمد بن موسی در زمان امیر مقربالدین مسعود بن بدر پیدا شد: در محلی که مدفن احمد بن موسی بود، قبری یافتند که داخل آن شخص مبارک او همچنان در حال اعتدال، تغییر و تبدیل در او اثر نکرده، خاتمی که در دستش بود به «العزة لله احمد بن موسی» منقوش بود. (4)
و تازه بود و در دستش انگشتری بود که روی نگین آن منقش بود «العزة لله احمد بن موسی». (1)
رحمة الله مهراز داستان را اینگونه نقل میکند:
احمد بن موسی و سید علاءالدین حسین مخفیانه به شیراز آمدند و هر یک در خانهای پنهان شدند. پس از چندی جاسوسان حکومت از محل اختفای احمد بن موسی آگاهی یافتند و برای دستگیریش به محاصره خانه برخاستند. حضرت در حالی که زره پوشیده بود، میجنگید. عمال حکومت دیوار خانه همسایه را شکافته و از پشت، ضربتی بر سرش وارد آوردند و خانه را بر سرش خراب کردند. از آن هنگام، از روی عناد آن خرابه را به جایگاه زباله تبدیل نمودند.
در زمان اتابک ابوبکر سعد دستور داده شد که زبالهها را از وسط شهر به خارج منتقل نمایند و در آن محل، عمارتی بسازند. در این حال به جسد امیر احمد بن موسی برخوردند و از روی کتیبه انگشتر او که نوشته بود «العزة لله احمد بن موسی» پس از چهارصد سال جسدش را یافتند و جریان را به عرض اتابک رساندند و او دستور داد تا بر مدفنش بارگاهی بسازند. انجام این کار بر عهده امیر مقربالدین مسعود بن بدر، وزیر اتابک قرار گرفت. (3)
د) نقد داستان پیدایش مزار احمد در زمان اتابکان
داستان آشکار شدن مزار احمد، در دورهْ اتابکان، در منابع معاصر آن دوره؛ مثل شَدِّالازار و سفرنامهْ ابن بطوطه آمده است؛ ولی در کیفیت پیدایش آن، دلیل قانع کننده و معتبری ارائه نشده است. در چگونگی آشکار شدن آن گفتهاند که از روی نوشتهْ خطوط انگشتر وی که نوشته شده بود «العزة لله احمد بن موسی» ایشان را شناختند که او احمد فرزند بدون واسطهْ امام کاظم(علیه السلام) میباشد.
آنچه که منابع متأخر مثل سلطان الواعظین در شبهای پیشاور و سید جعفر آل بحرالعلوم در تحفة العالم، دربارهْ چگونگی پیدایش مزار احمد گفتهاند، در هیچ منبع معتبر قدیمی دیده نمیشود. آنان گفتهاند که احمد با یاران بسیاری وارد شیراز شد و با حاکم شیراز قُتلغخان درگیر شدند و یاران احمد از اطراف ایشان پراکنده گردیدند. این گزارش نیز در هیچ منبع معتبری یافت نمیشود.
ه) بارگاه احمد در خراسان
علی بن زید بیهقی در لباب الانساب مدفن احمد بن موسی را در «اسفرایین» در خراسان میداند، که بعد از جنگ با لشکر مأمون در اسفرایین شهید و در همانجا دفن شد. (1)در کتب قدیمی و معتبر مانند المجدی و عمدة الطالب محل دفن احمد بن موسی مشخص نگردیده و جایی برای آن ذکر نشده و اینکه محل دفن احمد بن موسی در شیراز و از دوره اتابکان میباشد، در این دوره (623 - 659) شهرت یافته است.
اما علی بن زید بیهقی خود که در این دوره میزیسته، آن را معتبر
1) (1) . اعیان الشیعة، ج10، ص186؛ به نقل از لباب الانساب.
ندانسته و از اشتباهات عامیانه میشمارد، اما قول خود بیهقی نیز از سوی دیگر مورخین و علمای انساب تأیید نشده است.
اسماعیل یکی از فرزندان امام موسی کاظم(علیه السلام) است. تاریخ ولادت و وفات او مشخص نیست. زندگی اسماعیل از جوانب مختلف قابل بررسی است؛ زیرا وی یکی از فعالترین فرزندان امام کاظم(علیه السلام) در صحنه فرهنگی و سیاسی و اجتماعی است. او درصحنه سیاسی و اجتماعی بر ضد ظلم و استبداد و بیعدالتیهای بنیعباس قیام نمود، تا مسلمانان را از وضع فلاکتبار و اسارت بنیعباس نجات بخشد و حکومت اسلامی را در مسیر اصلی و صحیح آن قرار دهد و در راه نشر فرهنگ و علوم اسلامی نیز تلاش بسیار کرد و در این راه از خود تألیفاتی به یادگار گذاشت. به همین سبب کسانی که شرح حال وی را نوشتهاند، از او به نیکی یاد نمودهاند. در منزلت او همین بس که وی مورد توجه سه امام بود: امام کاظم(علیه السلام) امام رضا(علیه السلام) و امام جواد(علیه السلام).
امام کاظم(علیه السلام) زمینی را وقف نمود و اجرای وقفنامه را بر عهده چند تن از فرزندانش گذاشت که یکی از آنها اسماعیل بن موسی(علیه السلام) است. (1)
امام رضا(علیه السلام) درباره اسماعیل میفرماید: پدرم امام کاظم(علیه السلام) در مورد زمینی که وقف نمود، در امر اجرای وقفنامه اسماعیل، را مقدم بر عباس فرمود، با اینکه اسماعیل کوچکتر از عباس بود. (2)
به دستور امام جواد(علیه السلام) اسماعیل بر جنازه صفوان نماز خواند. صفوان بن یحیی که یکی از اصحاب اجماع است، صحابی امام رضا(علیه السلام) و امام جواد(علیه السلام) و وکیل ایشان بود. وی در سال 210هجری، در مدینه درگذشت. امام جواد(علیه السلام) برای وی کفن و حنوط فرستاد و به عموی خود اسماعیل دستور داد تا بر جنازه صفوان نماز بخواند و اسماعیل هم بنا به امر امام جواد(علیه السلام) برجنازه صفوان نماز خواند. با توجه به اینکه صفوان یکی از عباد و زهّاد عصر خود و از اصحاب امام رضا و امام جواد(علیه السلام) بوده است، معلوم میشود که اسماعیل از صلحا و مورد توجه امام جواد(علیه السلام) بوده است. (1)
اسماعیل بن موسی در عصرخویش یکی از علمای جلیل القدر شیعه بوده و روایاتی بسیاری را از آباء و اجداد طاهرش نقل نموده است. نجاشی میگوید: اسماعیل بن موسی این کتب را از پدربزرگوارش امام کاظم(علیه السلام) روایت نموده: 1. کتاب الطهارة 2. کتاب الصلاة 3. کتاب الزکات 4. کتاب الصوم 5. کتاب الحج 6. کتاب الجنائز 7. کتاب الطلاق 8. کتاب النکاح 9. کتاب الحدود 10. کتاب الدعاء 11. کتاب السنن و الآداب 12. کتاب الرؤیا. (2)
روایاتی که اسماعیل نقل نموده، مشهور به «جعفریات»، «اشعثیات» و «علویات» میباشد و همهْ آنها در یک کتاب جمعآوری شده است. علت نامگذاری آن به این سه عنوان اینگونه گفته شده است: به این روایات
«جعفریات» میگویند، چون بیشتر روایات آن از امام صادق(علیه السلام) نقل شده، و به آن «اشعثیات» میگویند به این سبب که محمد بن محمد بن اشعث کوفی از موسی، فرزند اسماعیل روایت نموده، و از آنرو که بیشتر روایات به امیرالمؤمنین(علیه السلام) منتهی میشود، به آن «علویات» هم میگویند. (1)
در عرصه سیاسی اسماعیل بر ضد ظلم و استبداد حکومت بنیعباس قیام نمود و در قیام بزرگ محمد بن ابراهیم معروف به «ابن طباطبا» نیز شرکت داشت؛ قیامی که لشکریان ابوالسرایا با هر سپاهی که روبهرو میشد، آن را تار و مار میکرد و به هر شهر که میرسیدند، آنجا را تسخیر میکردند. میگویند در این قیام که ده ماه طول کشید، دویستهزار تن از یاران خلیفه عباسی کشته شدند. (2)
همانگونه که گفته شد، ابراهیم و زید از فرزندان امام هفتم(علیه السلام) در این قیام شرکت داشتند. کتب معتبر تاریخی مثل تاریخ طبری و مروّج الذهب درباره آنها اطلاعاتی بیشتری ارائه دادهاند، ولی نامی از اسماعیل نبردهاند فقط ابن اثیر گزارش داده که اسماعیل در این قیام شرکت داشته و از طرف محمد بن محمد بن زید، والی فارس گردید. (3)
در مورد مدفن اسماعل اختلاف بسیار است و مکانهای متعددی برای آن ذکر شده که خود نیازمند بررسی دقیق میباشد.
الف) مصر
اسماعیل بن موسی(علیه السلام) بعد از شهادت امام کاظم(علیه السلام) به مصر رفت و در همانجا اقامت گزید و از دنیا رفت و قبرش در مصر به زیارتگاهی تبدیل شد و نسل او از فرزندش موسی بن اسماعیل مکنی به «ابوالحسن» بر جای ماند.
ابوالحسن موسی بن اسماعیل نیز از علما و مؤلفان بوده و پسرش جعفر بن موسی بن اسماعیل معروف به «ام کلثوم» میباشد که نسل او در مصر باقی مانده است و معروف به «کلثومین» هستند و چند طایفه از نسل جعفر بن موسی بن اسماعیل امروزه در مصر و شام مثل «بنو نسیب» و «بنو راق» وجود دارند. (1)
ب) فیروزکوه
مجلسی میگوید: در فیروزکوه، قبری منسوب به اسماعیل است. (2)
ج) رامجرد استان فارس
گفته شده که قبری در «رامجرد» فارس منسوب به اسماعیل هست، اما واقعیت ندارد و قول درست این است که در مصر دفن شده و صاحب کتاب تاریخ کاظمین نیز آن را تأیید میکند. (3)
د) تویسرکان
صاحب کتاب تحفة العالم آورده است که بارگاهی منسوب به اسماعیل در تویسرکان وجود دارد که مردم به زیارت آن میروند. (4)
ه) مایین فارس
حمدالله مستوفی نقل میکند قبر اسماعیل بن موسی در «مایین» فارس میباشد. (1)
نتیجه
همانگونه که گفته شد، در پنج منطقه بارگاههای منسوب به اسماعیل وجود دارد، ولی قول درست همان است که مدفن او در مصر میباشد؛ زیرا او به مصر رفته و نسل او در آنجا هستند و همانگونه که بیان شد، بیشتر منابع آن را تأیید میکنند و سایر اقوال مدرک معتبر ارائه نمیدهند.
1) (1) . جامع الانساب، ص45.
مقدمه
دربارهْ دختران امام کاظم(علیهم السلام) در کتب انساب و تاریخ، اختلاف بسیار است. تعداد آنها 15، 18 و 37 تن در منابع ثبت شده، ولی بهجز فاطمه معصومه(علیها السلام) که در شهر قم مدفون است، شرح حال بقیه دختران امام کاظم(علیهم السلام) نامعلوم است؛ با وجود آنکه بیشتر آنان دارای فضل و کمال بوده و برخی مثل زینب، از ائمه روایت نقل کردهاند، ولی شرح حالی از آنها در دست نیست و مدفن آنها نیز مشخص نمیباشد. در این فصل شرح حال هفت تن از دختران امام کاظم(علیهم السلام) مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت و اطلاعاتی درباره آنها از متون مختلف ارائه خواهد شد.
در منابع قدیم عموماً از دو دختر به اسم فاطمه کبری و فاطمه صغری نام برده شده است. (1)ابنخشاب سه دختر به این نام ذکر میکند (2)و حسن
قمی یک دختر به اسم فاطمه آورده است. (1)تنها سبط ابنجوزی از علمایاهل سنت در قرن هفتم چهار دختر به اسم فاطمه (فاطمه کبری، فاطمه صغری، فاطمه وسطا و فاطمه اخری) برای امام کاظم(علیه السلام) ثبت کرده است.
تاریخ دقیق ولادت و وفات فاطمه کبری معلوم نیست؛ زیرا در منابع قدیم ذکر نشده است، ولی برخی ادعا کردهاند که وی در اول ذیالقعده 173 هجری در مدینه به دنیا آمده است. (2)عدهای دیگر به نقل از کتاب نزهة الابرار فی نسب اولاد الائمة الاطهار و کتاب لواقح الانوار فی طبقات الاخیار (3)تولد حضرت فاطمه معصومه(علیها السلام) را در اول ذیالقعده 173 هجری و وفات ایشان را در دهم ربیعالثانی 201هجری ذکر نمودهاند. (4)
اما این نظر از سوی محققان رد شده است. ذبیحالله محلاتی مینویسد:
آنچه را که برخی به سبب بعضی اغراض نسبت میدهند که فلان مجتهد در مدینه طیبه تعیین یوم و وفات و تولد آن مخدره را استخراج کرده، بیاصل است؛ زیرا کتاب لواقح الانوار در نظر من موجود است و اصلاً چنین مطلبی در آن نیست. احتمال دادم کتاب دیگر باشد، تا این که خدمت علامه نسابه آقای نجفی شهابالدین تبریزی شرفیاب شدم. این مطلب را عنوان کردم، فرمود: من کسی را که چنین جعلی کرده، ملاقات کردم؛ معلوم شده غرض داشته که ذکر آن مصلحت نیست. (5)
برخی دیگر ولادت ایشان را در اول ذیالقعده 183 هجری ذکر میکنند. (1)البته این قول نیز صحت ندارد؛ زیرا بنابر قول مشهور امام کاظم(علیه السلام) در این سال به شهادت رسید و چهار سال آخر عمرشان را در زندان سپری نموده و از خانوادهاش در مدینه دور بوده است. بنابراین نتیجه گرفته میشود که تاریخ تولد و وفات فاطمه معصومه(علیها السلام) بهطور دقیق معلوم نیست.
مادر ارجمند حضرت فاطمه معصومه(علیها السلام) بانویی از اهالی مغرب میباشد. وی و امام رضا(علیهما السلام) از یک مادر متولد شدهاند. (2)برای مادر این بانو اسامی و القاب فراوان چون: نجمه، تکتم، (3)خیزران، مرسیه، آروی، امالبنین و صغری ذکر شده است، (4)درباره زمان تولد پدر و مادر، سن و مدت عمر نجمه خاتون اطلاعی در دست نیست و درباره اینکه ایشان اهل چه منطقهای بوده، فقط میدانیم این که وی اهل مغرب بوده و از این رو مرحوم خاتونآبادی به صراحت وی را اهل نوبه و زنگبار دانسته است. (5)
این بانوی باشرافت و فضیلت در خانواده امامت و ولایت، نجمه نامیده شد. وی ابتدا کنیزی در خدمت امام هفتم بود. هنگامی که به خانه امام کاظم(علیه السلام) راه یافت، از محضر حُمَیده مادر امام کاظم(علیه السلام) اصول و کمالات اسلامی را آموخت. نجمه خاتون از نظر عقل و هوشیاری و دین، از بهترین بانوان بود و مادر امام کاظم(علیه السلام) او را بهترین دختر در زیرکی و محاسن اخلاقی میدانست که هر نسلی از او پاکیزه و مطهره است. (6)
حمیده، مادر امام کاظم(علیه السلام) میگوید: وقتی که نجمه به خانه ما راه یافت، شبی پیامبر(صلی الله علیه و آله) را در عالم خواب دیدم که به من فرمود: ای حمیده! نجمه را به پسرت موسی ببخش (و همسر او کن)؛ همانا به زودی بهترین فرد روی زمین از او متولد میشود. من به این دستور عمل کردم و نجمه را همسر فرزندم امام کاظم(علیه السلام) نمودم و از او حضرت رضا به دنیا آمد. (1)
مأمون در سال 200 هجری امام رضا(علیه السلام) را از مدینه به مرو دعوت کرد تا او را ولیعهد خود قرار دهد. آن حضرت به اجبار از مدینه به سوی مرو مقرّ خلافت مأمون عباسی حرکت کردند و در آنجا مجبور به پذیرش ولایتعهدی شدند. پس از این حادثه، علویان به سوی ایران رو آوردند.
حضرت معصومه(علیها السلام) یک سال پس از امام رضا(علیه السلام) در سال 201 هجری عازم ایران شد. درباره اینکه چه کسانی همراه ایشان بودهاند، بهطور دقیق چیزی در تاریخ یافت نمیشود. شیرازی میگوید: 23 نفر از امامزادگان جزو همراهان معصومه(علیها السلام) بودهاند. وی شش نفر از برادران حضرت معصومه(علیها السلام) را نام میبرد که همراه وی بودهاند: 1. فضل 2. علی 3. جعفر 4. هادی 5. قاسم 6. زید. (2)
در کتابهای انساب، از هادی به عنوان یکی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) نام برده نشده و غیر از امام رضا(علیه السلام) فرزند دیگری به اسم علی نداشته است و چون زید معروف به «زید النار» در بصره قیام کرد،
عمال مأمون وی را دستگیر نموده، به مرو بردند. بنابراین گزارش شیرازی درست نخواهد بود. در این خبر آمده که همراهان معصومه(علیها السلام) در ساوه با عمال مأمون درگیر شدند و به شهادت رسیدند. (1)
برخی دیگر به نقل از کتاب بحرالانساب که فاقد اعتبار است، 21 نفر از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) را نام میبرد که همراه معصومه(علیها السلام) بودهاند. اما اسامی بیشتر آنها در کتب انساب، جزو فرزندان امام کاظم(علیه السلام) ذکر نشده است. اسامی آنها عبارتند از: جعفر، باقر، قاهر حیدر حاضر، ابوذر، صادق، ساطی، هادی، قاسم، مالک، ادهم، قائم، سپهسالار، حسین، ابوطالب، علی، زید، زبیده، آذر و سنی. (2)به هر صورت از نحوهْ هجرت حضرت معصومه(علیها السلام) و این که همراهان وی چند نفر و چه کسانی بودهاند و مسیری که آنها به ایران آمدهاند، گزارش دقیقی در کتب معتبر تاریخ و انساب نیامده است.
قدیمیترین گزارش دربارهْ حضرت معصومه(علیها السلام) از حسن بن محمد قمی در قرن چهارم است و چند روایت که از زبان امامرضا(علیه السلام) دربارهْ خواهرش نقل شده که از آنها بهدست میآید معصومه(علیها السلام) قبل از شهادت امامرضا(علیه السلام) در قم وفات یافته و امام رضا(علیه السلام) کسانی را که از قم به خراسان خدمت ایشان میآمدند، به زیارت قبر خواهرشان تشویق مینمودند. (3)
در بررسی علل هجرت حضرت معصومه(علیها السلام) به ایران میتوان گفت که وضعیت بحرانی سیاسی و اجتماعی دوره عباسیان در این امر تأثیرگذار
بوده است؛ مثلا شرایط دشوار علویان که در آن، امنیت جانی و مالی نداشتند، یکی از این دلایل میباشد. در چنان شرایطی حضرت فاطمه معصومه(علیها السلام) تصمیم گرفت تا از مدینه به ایران هجرت کند. احتمالات دیگری نیز مطرح است که در اینجا مورد بررسی قرار میگیرد:
بنابر برخی گزارشها امام رضا(علیه السلام) و حضرت معصومه(علیها السلام) هر دو از یک مادر متولد شدهاند. (1)عشق و علاقه آن حضرت به امام رضا(علیه السلام) بهگونهای بود که وی هرگز نتوانست دوری از برادر را تحمل کند؛ از این رو به شوق دیدار برادر راهی مرو گردید.
برخی نقل کردهاند که امام رضا(علیه السلام) از مرو نامهای خطاب به فاطمهْ معصومه(علیها السلام) نوشت و به دست یکی از غلامان مورد اعتماد خود داد تا آن را به دست ایشان در مدینه برساند. حضرت معصومه نیز پس از دریافت نامه، آماده سفر شد. (2)
حضرت فاطمه معصومه(علیها السلام) برای فرار از ظلم و ستم حکومت و نشر تبلیغ آیین محمدی(صلی الله علیه و آله) و فاش کردن چهره عباسیان و مظلومیت خاندان اهلبیت(علیهم السلام) و روشن ساختن اذهان جامعه نسبت به امامت و ولایت هجرت را برگزید؛ همانگونه که امام رضا(علیه السلام) در طول سفر خویش از مدینه به مرو، با بیان سخنان بیدارکننده خویش اذهان جامعه را نسبت به اهلبیت(علیهم السلام) و جایگاه آنها و نقش امامت در جامعه مسلمین روشن ساخت.
برتری سرزمین قم و محوریت آن در آینده، یکی از علل هجرت فاطمه معصومه(علیها السلام) به ایران است. اهالی قم از همان قرون اولیه به
طرفداری و پیروی از اهلبیت مشهور بودهاند و مورخان گفتهاند که بیشتر اهالی قم پیرو مذهب امامیه بوده (1)و از سوی دیگر، مردم قم همواره مورد ستایش ائمه بوده و روایاتی از زبان ائمه(علیهم السلام) در مدح آنها صادر شده است. (2)امام صادق(علیه السلام) در حدیثی خبر داده بودند که یکی از دختران فرزندم موسی بن جعفر(علیه السلام) در قم مدفون خواهد شد. (3)به همین سبب فاطمه معصومه(علیها السلام) راهی ایران شد.
از جمعبندی میان احتمالات هجرت فاطمه معصومه(علیها السلام) به ایران، گزینههای شماره یک و پنج مردود است؛ زیرا در منابع معتبر تاریخی یا روایی دیده نشده است. اما احتمالات دیگر هر کدام میتواند دلیلی قانعکننده برای هجرت معصومه(علیها السلام) به ایران باشد؛ زیرا هر کدام از این احتمالات معقول به نظر میرسد. هجرت برای دیدار برادر، فرار از ظلم و ستم و تبلیغ دین.
فاطمه معصومه(علیها السلام) به علت درایت و کیاست خود، حرکت سیاسی امام رضا(علیه السلام) را در نظر داشت که ایشان چگونه از خانوادهْ خویش خداحافظی کرد. چگونگی خروج ایشان از مدینه، خبر دادن از سفر غیر قابل بازگشت و
شهادت خویش، زمینهای منفی نسبت به حکومت ایجاد کرد و خاندان اهلبیت(علیهم السلام) را آماده خبر شهادت خود نموده بود. (1)ایشان نیز با درک اوضاع و احوال دریافته بود که دیگر امام رضا(علیه السلام) را زیارت نخواهد کرد. از این رو، به عشق دیدار امام و برادر خویش، جانب ایران را در پیش گرفت.
از لحاظ دینی، هجرت معصومه(علیها السلام) به قم نیز از ابعاد گوناگون، دارای تأثیر بوده است. حضور کریمه اهلبیت(علیهم السلام) در شهر قم، عاملی شد که مهاجران علوی، سادات و دوستداران اهلبیت(علیهم السلام) از سرزمینهای مختلف به این شهر روی آوردند و به تدریج باعث جلب و جذب سرمایه و عمرانی و آبادانی آن شد. ایجاد پایگاه علمی و گسترش فقه جعفری و شیعه اثنیعشری و ایجاد مراکز و حوزههای علمیه در قم از دیگر ثمرههای وجود با برکت آن حضرت است.
حسن بن محمد قمی میگوید: از دیگر سادات حسنیه و فرزندان موسی بن جعفر(علیهم السلام) که به قم آمدند، دختر موسی بن جعفر(علیها السلام) است. بعضی از مشایخ قم میگویند: چون علی بن موسی الرضا(علیه السلام) را برای عقد به ولایتعهدی از مدینه بیرون کردند و به مرو آوردند، خواهر او فاطمه بنت موسی بن جعفر(علیه السلام) در سال 201هجری به طلب او بیرون آمد و چون به ساوه رسید، بیمار شد و پرسید که میان من و شهر قم چقدر مسافت است؛ به او گفتند که ده فرسخ است. خادم خود را گفت تا او بردارد و به قم ببرد. او را به قم آوردند و در سرای موسی بن خزرج بن سعد اشعری فرود آمد. روایت صحیح و درست آن است که چون خبر
1) (1) . عیون اخبار الرضا، ج2، ص218و219 و اثبات الوصیة، ص224.
به آلسعد رسید، همه اتفاق کردند که از سیده فاطمه تقاضا کنند که به قم آید. از میان ایشان موسی بن خزرج، تنها در همان شب بیرون آمد و چون به شرف ملازمت سیده فاطمه رسید، زمام ناقهْ او را گرفت و به جانب شهر کشید و او را به سرای خود فرود آورد و هفده روز در حیات بود. چون او را وفات رسید، بعد از غسل و کفن و نماز توسط موسی بن خزرج، زمینی که او را در بابلان بود (آنجا که امروزه بارگاه حضرت معصومه قرار گرفته است) دفن کرده و بر سر تربت او از بوریا سایهبان ساخته بودند تا آن که زینب دختر محمد بن علی الرضا(علیها السلام) قبه فعلی را بر سر تربت او بنا نهاد. (1)
روایت کرد مرا حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه از محمد بن حسن بن احمد که او را روایت کردند که چون فاطمه را وفات رسید و بعد از غسل و تکفین، او را به مقبرهای در بابلان، بر کنار سردابی که از برای او ترتیب داده بودند حاضر کردند، آلسعد با یکدیگر اختلاف کردند درباره این که چه کسی سزاوار است که در سرداب رود و فاطمه را بر زمین نهد و دفن کند. پس از آن همگی اتفاق کردند بر آن که خادم پیری به نام قادر را حاضر گردانند تا فاطمه(علیها السلام) را در قبر نهد و کسی را به دنبال او فرستادند. در میان این گفتوگو از جانب ریگزار دو سوار پدیدار شدند و به جانب آنها آمدند چون به نزدیک جنازه فاطمه رسیدند، از اسب فرود آمدند و بر فاطمه نماز گزاردند و در سرداب رفتند و فاطمه را دفن کردند و از قبر بیرون آمدند و رفتند و هیچ کس نفهمید که آن دو سوار چه کسانی بودند. (2)
روایات درباره فضیلت زیارت آن بانوی برگزیدهْ اسلام بهترین سند در رابطه با فضایل آن بزرگوار است، که امامان معصوم(علیهم السلام) پیروان خود را تشویق و توصیه به زیارت مرقد نورانی ایشان فرمودند و پاداش عظیمی برای آنان بیان کردند که چنین پاداش در باب زیارت اولاد موسی بن جعفر(علیهم السلام) بعد از امام رضا(علیه السلام) بیسابقه است. ما در اینجا چند نمونه از روایات که درباره فضیلت فاطمه معصومه(علیها السلام) که از زبان معصومین(علیهم السلام) صادر شده است را ذکر میکنیم.
تولد فاطمه معصومه(علیها السلام) برای اهلبیت(علیهم السلام) اهمیت خاصی داشت؛ زیرا این خبر پیش از تولد بارها توسط امام صادق(علیه السلام) اعلام میشد و به این ترتیب از همان روزگار، شیعیان به شناخت مقام والای وی فراخوانده میشدند:
برای خداوند حرمی است که مکه است، و حرم رسول خدا مدینه، و حرم امیرمؤمنان کوفه است و حرم من و فرزندانم قم است. بدانید قم، کوفه کوچک ماست. بانویی از اولاد من در آنجا وفات میکند که نامش فاطمه است و دختر موسی است. همه شیعیان ما به شفاعت او وارد
1) (1) . إن الله تعالی حرماً و هو مکه. الا أن لرسول الله حرماً و هو المدینة الا أن لامیرالمؤمنین حرماً و هو الکوفه الا أن حرمی و حرم ولدی بعدی قم الا أن قم کوفتنا الصغیره - الا أن للجنة ثمانیة ابواب ثلاث منها الی قم - تقبض فیها امره هی من ولدی و اسمها فاطمه بنت موسی. تدخل بشفاعتها شیعتنا الجنة باجمعهم.
بهشت میشوند. (1)امام صادق(علیه السلام) زمانی این خبر را فرمودند که هنوز امام کاظم(علیه السلام) به دنیا نیامده بود.
«این کودک، فرزندم موسی است. خداوند از او دختری به من عنایت میکند که نامش فاطمه است. او را در سرزمین قم به خاک میسپارند. هر که او را در قم زیارت کند، بهشت بر او واجب میشود». (2)
سعدبن سعد میگوید: از امام رضا(علیه السلام) پرسیدم: کسی که فاطمه دختر امام کاظم(علیه السلام) را زیارت کند، چه ثوابی دارد؟ فرمود: کسی که او را زیارت کند، بهشت از آن اوست. (3)
از امام جواد(علیه السلام) روایت کردهاند که فرمود: کسی که قبر عمهام فاطمه معصومه را در قم زیارت کند، بهشت برایش میباشد. (4)
1) (1) . عوالم العلوم، ج21، ص330؛ سفیة البحار، ج7، ص358 و تاریخ قم، ص214.
2) (2) . منهاج الدموع، ص441 و اثبات الهداة، ج5، ص495.
3) (3) . عن سعد بن سعد عن ابیالحسن الرضا(علیه السلام) قال سألته و عن فاطمه بنت موسی(علیها السلام) بن جعفر(علیه السلام) فقال «من زارها فله الجنة»: ثواب الاعمال، ص124؛ کامل الزیارات، ص536 و مستدرک السفینة البحار، ج8، ص263.
4) (4) . عن ابن الرضا(علیه السلام) قال: من زار عمتی بقم فله الجنة: کامل الزیارات، ص536 و مستدرک السفینة البحار، ج7، ص125.
امام رضا(علیه السلام) فرمود: هر کس حضرت فاطمه در قم زیارت کند، همانند کسی است که مرا زیارت کرده باشد. (1)
سعد اشعری قمی میگوید: در خراسان خدمت امام رضا(علیه السلام) رسیدم؛ آن حضرت فرمود: ای سعد! ما را قبری پیش شما هست. سعد میگوید: عرض کردم فدایت شوم! منظورت دختر موسی بن جعفر است؟ حضرت پاسخ داد: آری، هر کس او را زیارت کند در حالی که عارف به حق او باشد، وارد بهشت خواهد شد قطعاً. (2)
در فرهنگ اسلامی، محدثان راستین همواره از حرمت و منزلت ویژهای برخوردار بودهاند. محدثان و راویان در حفظ و حراست از گنجینههای معارف و ارزشهای دینی و ذخایر گرانمایه مکتب تشیع و رشد و تعالی فرهنگ غنی اسلامی نقش اول را داشتهاند و حامل ودایع و امانتهای گرانقدر الهی و رازدار اسرار آل رسول بودهاند. یکی از والاترین عناوینی که نشان دهنده بلندی مرتبه علم و آشنایی کریمهْ اهلبیت(علیهم السلام) با معارف بلند اسلام و مکتب حیات بخش تشیع است، محدثه بودن آن حضرت میباشد که بزرگان علم حدیث، روایات رسیده از آن حضرت را در کتابهای خود نقل کردهاند؛ روایاتی که به سبب داشتن مضامین ولایی نشانهْ ولایتمحور بودن ایشان میباشد. البته فاطمه معصومه(علیها السلام) احادیث بسیاری روایت کرده، اما بیش از چند روایت معدود از آن حضرت به دست ما نرسیده است.
برخی از این روایات از این قرار است:
...فاطمه، زینب و امکلثوم دختران امام کاظم(علیهم السلام) از فاطمه زهرا(علیها السلام) نقل میکنند و آن حضرت از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل میکنند: آیا فراموش کردید فرمایش رسول خدا را در روز غدیر که فرمود: هر کس من مولی و رهبر اویم، بعد از من علی مولی و رهبر اوست. (1)
فاطمه، زینب و امکلثوم دختران امام کاظم(علیه السلام)...از فاطمه دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روایت کردهاند که رسول خدا فرمود: یا علی! موقعیت و منزلت تو نسبت به من همانند نسبت هارون به موسی(علیه السلام) است؛ مگر اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود. (2)
فاطمه دختر موسی بن جعفر(علیها السلام)... از فاطمه زهرا، دخت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روایت نمود که او از زبان پدرش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: آگاه باشید! هر کس با محبت آل محمد(صلی الله علیه و آله) (یعنی اهلبیت(علیهم السلام) بمیرد، شهید از دنیا رفته است. (3)
از فاطمه دختر امام کاظم(علیه السلام) از صفیّه دختر عبدالمطلب نقل شده است: آنگاه که امام حسین(علیه السلام) متولد شد، من پرستاری کودک او را بر عهده داشتم. پیامبر خدا فرمود: عمه! فرزندم را برای من بیاور. عرض
1) (1) . ... حدثنی فاطمه، زینب و امکلثوم بنات موسی بن جعفر(علیهم السلام).....عن فاطمه بنت النبی(صلی الله علیه و آله) یوم الغدیر خم: «مَن کُنتُ مولاه فعلیٌ مولاه». الغدیر، ج1، ص197.احقاق الحق، ج6، ص282.
2) (2) . حدثنا... فاطمه، زینب و امکلثوم بنات موسی بن جعفر(علیهم السلام).....عن فاطمه بنت النبی(صلی الله علیه و آله) و رضی عنها قالت...و قوله(صلی الله علیه و آله): «أنتَ مِنّی بِمنزله هارون مِن موسی ألّا أنّهُ لانبّی بعدی». الغدیر، ج1، ص197.
3) (3) . عن فاطمه بنت موسی بن جعفر(علیها السلام)...عن فاطمه بنت سول الله(صلی الله علیه و آله) قالت: قال رسولالله(صلی الله علیه و آله): «الا مَن ماتَ عَلی حُبَّ آلِ محمد(صلی الله علیه و آله) ماتَ شهیداً». فروعی از کوثر، ص51 به نقل از الؤلؤه الثمینة، ص217.
کردم: ای رسول خدا! ما او را بعد تولد شستوشو ندادهایم. فرمود: ای خواهر پدر! تو میخواهی او را پاکیزه گردانی؟! به درستی که خدای تبارک و تعالی او را پاکیزه کرده و مطهر قرار داده است. (1)
1) (1) . عن فاطمه بنت موسی بن جعفر(علیها السلام)...عن صفیه بنت عبدالمطلب قالت: «لما سقط الحسین مِن بطنِ امّه و کُنتُ ولیّتُها قال النبی(صلی الله علیه و آله) یا عَمَّة هَلمِّنی إلی إن الله تَبارَک و تَعالی قَد نُنَظفهُ و طَهَّرَه». امالی صدوق، ص117.
هم الفائزون» شیعیان علی رستگارند. گفتم: ای حبیب من، جبرئیل! این قصر از آن کیست؟ گفت: از آن پسرعمو و جانشین شما علی بن ابیطالب(علیه السلام) است و همه مردم در روز قیامت برهنه پای و بیلباس محشور میگردند، جز شیعیان علی. (1)
فاطمه معصومه(علیها السلام) دختر بلندمقام امام کاظم(علیه السلام) در مدت هفده روز که در قم در خانه موسی بن خزرج اقامت داشت، محراب مخصوصی برای عبادت و نیایش او ترتیب داده بودند. یکی از عالیترین نمونههای عبادت و بندگی خدا خاندان ولایت و امامت، کریمه اهلبیت فاطمه معصومه(علیها السلام) است. عبادت و شبزندهداری هفده روزه ایشان در روزهای آخر عمر شریفش، گوشهای از یک عمر عبودیت و خضوع در برابر ذات پاک الهی است و این بیت النور، معبد و محراب به یادگار مانده از اوست.
حسن قمی نیز آورده است: محرابی که فاطمه معصومه(علیها السلام) در آن نماز میگزارد، در سرای موسی بن خزرج، تاکنون ظاهر است. (2)(سال 378 هجری) بیت النور (محل عبادت معصومه(علیها السلام) در یکی از محلههای قدیمی قم به نام «میدان میر» قرار گرفته است و امروزه خیابان چهل و پنج متری عمار یاسر از کنار آن کشیده شده است. در کنار بیت النور، «مدرسه علمیه ستیّه» واقع شده است. بیت النور بخشی از خانهْ موسی بن خزرج بوده و مشهور است که فاطمه معصومه(علیها السلام) در دوران اقامتشان در قم یعنی در فاصله ورود تا وفاتشان در این مکان به سر میبرده و دوران هفده روز نقاهت و بیماری خود را در
آنجا گذرانده است و برای آن حضرت در آن مکان، محرابی بوده که در آن عبادت میکردند و مردم قم آن مکان را «بیت النور» نامیدند. (1)
موسی بن خزرج (مهماندار فاطمه معصومه(علیها السلام) در کنار رودخانه شهر قم باغی داشته که به «بابلان» معروف بوده. ایشان این باغ را برای محل تدفین آن حضرت در نظر گرفت. (2)
اینکه آیا باغ بابلان قبلاً قبرستان بوده است یا نه، فقیهی میگوید: دقیقاً نمیدانم که آنجا قبلاً قبرستان بوده یا خیر؛ ولی به سبب قراینی، قبرستان عمومی نبوده؛ زیرا در آن زمان قم دارای دو قبرستان عمومی، یکی در جنوب شهر و یکی در شمال بوده است. احتمال دارد که این مکان، قبرستان خانوادگی موسی بن خزرج بوده باشد. (3)
صاحب تاریخ قم آورده است: فاطمه را بعد از غسل و کفن به مقبره بابلان در کنار سردابی که برای ایشان ترتیب داده بودند حاضر کردند. (4)از کلمه «مقبره بابلان» معلوم میشود که در آنجا قبرستانی بوده است، اما اینکه این قبرستان، عمومی بوده یا خانوادگی، درست معلوم نیست. (5)
در اواسط قرن سوم توسط زینب دختر امام جواد(علیه السلام) بر فراز قبر فاطمه کبری قبهای بنا نهادهشد و در قرن ششم بارگاه باشکوهتری برای وی ساختند. (6)
مشهور این است که فاطمه وسطا در اصفهان مدفون است و به «فاطمه ستّی» شهرت دارد.
مقبره ستّی فاطمه قبل از صفویه و در دوران صفویه دارای اهمیت بوده و صحن و بارگاه و گنبد و ضریح داشته است و معروف است که افغانان در دوره تسلط بر اصفهان به طمع جواهرات و طلای گنبد و ضریح آنجا را خراب کردهاند. در زمان فتحعلی شاه قاجار، محمدعلی خان از وابستگان مرحوم حاج محمدحسین خان صدر، بنابر نذری که کرده بود و در اثر توسل به این مقبره به حاجت خویش رسید و تجدید عمارت آن مقبره را بر عهده گرفت و گنبد، صحن، رواق و ضریح را تجدید بنا کرد. مهدوی مینویسد این امامزاده از امامزادگان معتبر و در تمام ادوار مورد توجه و عنایت مؤمنین بوده و از مزارات متبرک میباشد. (1)
مقبره شاهزادگان در مجاورت بقعه و بارگاه فاطمه ستّی واقع شده است. بقعه فاطمه ستّی دارای صحن و ضریح است و چنین شهرت دارد که در این آرامگاه فاطمه صغری دختر امام کاظم(علیها السلام) مدفون است. ساختمان، صحن و بقعه فاطمه ستّی از دورهْ صفویه بر جای مانده است. (2)
مبارکهای در تاریخ دانشوران آورده است که امامزاده فاطمه ستّی در زمان صفویه بسیار باشکوه بوده و ضریح مطلای عالی داشته است که در فتنه افغانها از بین رفت. و از شجرهنامه و کتاب نورالهدی فی نسب آل مصطفی نقل نموده که ستّی فاطمه دختر موسی بن جعفر(علیها السلام) به همراه برادران و خواهران خود از راه اهواز به اصفهان آمده و خواهر او زینب
کبری در ارزنان اصفهان و برادرش هارون در جنب گُلبهار و برادر دیگرش ابراهیم در بَرخوار و فاطمه ستّی در این مکان مدفون شدهاند. (1)در شهر نائین نیز بقعه و بارگاهی وجود دارد که منسوب به فاطمه ستّی است و میگویند در این بقعه خواهر امام رضا(علیه السلام) مدفون است. (2)
همانگونه که بیان شد شهرت بارگاه فاطمه دختر امام کاظم(علیها السلام) در اصفهان از دوران صفویه است و پیش از آن گزارش معتبری در دست نیست.
آنچه که مشهور است، فاطمه صغری مشهور به «بیبی هیبت» در شهر باکو، پایتخت جمهوری آذربایجان مدفون است. مجلسی میگوید: فاطمه صغری مشهور به بیبی هیبت در شهر باکو، در آذربایجان مدفون است. (3)
قدمت بقعه و بارگاه فاطمه صغری در باکو به دوران صفویه میرسد. اما پس از پیدایش نظام کمونیسم و قطع ارتباط آذربایجان با دیگر ممالک اسلامی، به دستور استالین در سال 1315شمسی بارگاه فاطمه صغری با مواد منفجره تخریب شد و روی قبر ایشان را آسفالت کردند و تبدیل به خیابان عمومی میشود؛ بهگونهای که ماشینها باید از روی قبر عبور کنند. (4)ولی شاهدان عینی میگویند مردم مسلمان آذربایجان در صفهای بسیار طولانی با حوصله و تحمل بینظیری توقف میکردند، تا از گذرگاه باریکی که برای عابران پیاده منظور شده بود عبور کنند. در مواقعی که ترافیک سنگین بود، اتومبیلها در صفهای بسیار طولانی میایستادند و
هرگز از روی قبر عبور نمیکردند. پس از فروپاشی نظام کمونیستی، شیعیان آذربایجان با تلاش فراوان به تجدید بنای حرم فاطمه صغری اقدام نمودند که فاز اول آن در هفدهم ربیعالاول 1419 قمری به بهرهبرداری رسید. (1)
بارگاه فاطمه صغری در یک فرسخی شهر باکو قرار گرفته و خانهای که او در آن زندگی میکرده تاکنون محافظت شده و محل عبادتش تا به امروز به عنوان مکانی مقدس زیارت میشود. (2)
در میان نویسندگان تنها سبط ابن جوزی (از علمای اهل سنت در قرن هفتم) به فاطمه اخری اشاره نموده و وی را یکی از دختران امام کاظم(علیه السلام) دانسته است. (3)
بقعه و بارگاهی در شهر رشت وجود دارد که به «خواهر امام» شهرت دارد و منسوب به فاطمه اخری میباشد. بحرالعلوم گیلانی تاریخ تعمیم بقعه خواهر امام رشت را سال 894 قمری ذکر میکند. (4)
در منابع قدیمی هیچ اشارهای نشده است که فاطمه اخری دختر امام کاظم(علیه السلام) در رشت مدفون است. در منابع قرن یازدهم آمده است: «در رشت بقعهای است که به فاطمه طاهره، خواهر امام رضا(علیهما السلام) منسوب است. (5)همانگونه که از کلمه «منسوب» پیداست، خود بحرالعلوم نویسنده تحفة العالم نیز در صحت این انتساب تردید داشته و بیشتر
کسانی که به بارگاه رشت اشاره کردهاند، مستند ادعایشان کتاب تحفة العالم میباشد و دیگر مدرکی در دست ندارند. (1)
در مورد این نکته که از چه قرنی بارگاه موجود در رشت به «خواهر امام» شهرت یافته و این که او دختر امام کاظم(علیه السلام) و خواهر امام رضا(علیه السلام) میباشد هیچ اطلاعی در دست نیست.
بحرالعلوم گیلانی میگوید: مدارک و اسناد فراوانی در دست است که دلالت بر مدفون بودن فاطمه اخری(علیها السلام) ملقب به «طاهره»، دختر امام کاظم(علیه السلام) در رشت دارد. (2)
اما با جستوجو در منابع، حتی یک مورد از این اسناد و مدارک یافت نمیشود و تنها مدرک ایشان گفته صاحب تحفة العالم است. بلکه ایشان به نقل از عدهای مینویسد: در سنگ مجاور در ورودی حرم در سمت جنوبی، که قبل از بازسازی بقعه کنونی قسمتی از آن باقی مانده بود، نام مدفون در بقعه خواهر امام چنین نوشته شده بود: «بانوی مکرمه فاطمه بنت عبدالله بن محمد بن احمد بن حمزة بن موسی بن جعفر(علیه السلام)» (3)که این امر را میرساند که این بارگاه متعلق به دختر بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) نیست؛ گرچه ایشان ثابت میکند که حمزة بن موسی(علیه السلام) فرزندی به اسم احمد نداشته؛ بلکه وی سه فرزند به نامهای علی، قاسم و حمزه داشته است.
ولی با این وجود این مطلب هم ثابت نمیگردد که این بارگاه متعلق به دختر بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) باشد؛ زیرا هیچ دلیلی بر تأیید آن نیست.
حکیمه، یکی از دختران با فضیلت امام کاظم(علیه السلام) است که در شمار محدثههای مورد اطمینان و ثقه آمده است. (1)حکیمه بانویی دانشمند، عابد و صالح بوده که عمری طولانی نیز داشته است. او از اصحاب برادرش امام رضا(علیه السلام) و از راویان حدیث آن حضرت بهشمار میرود. نام وی در اکثر کتب رجال و انساب ذکر شده و از او تجلیل شده است، حکیمه را از زنان برجسته و صاحب نفوذ خاندان رسالت و از بزرگان سادات و علویین عصر خویش بهشمار آوردهاند. روایات او در بیشتر کتابهای شیعه، نقل شده است. (2)
حکیمه میگوید: در ماه رمضان سال 195 قمری برادرم امامرضا(علیه السلام) برای کمک به زایمان همسر خویش «سبیکه» که خود او را «خیزران» مینامید، مرا دعوت کرد و فرمود: ای حکیمه! امشب نزد همسرم خیزران باش؛ قابله همراه توست؛ زیرا امشب فرزندی برای من متولد میشود. آنگاه برادرم ما را در اتاقی قرار داد و چراغی برای ما روشن کرد. درب اطاق را بست و خود بیرون رفت. اما وقتی کودک به دنیا آمد، چراغ اطاق خاموش شد و ما نگران شدیم، ولی بعد دیدیم نور آن نوزاد ما را از چراغ بینیاز میکند. تازه کودک را در دامن خود گذاشته بودم که امام رضا(علیه السلام) وارد اطاق شد و کودک خویش را که نام او «محمد» تعیین شده بود، در آغوش گرفت و گونههایش را بوسید و آنگاه او را در گهواره گذاشت و نگهداری او را به من سپرد. همین که روز سوم ولادت کودک رسید، او چشم باز کرد و در حالی که به جانب آسمان مینگریست، با
عبارت فصیح، زبان به وحدانیت خداوند و نبوت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) گشود و این صحنه برای من بسیار عجیب بود. بدین سبب آن را با امام رضا(علیه السلام) در میان گذاشتم. ایشان فرمود: ای حکیمه! چیزهای عجیب دیگر هم از او خواهی دید. (1)
در سه منطقه از ایران چند بارگاه وجود دارد که منسوب به حکیمه، دختر امام کاظم(علیه السلام) میباشد. 1. بهبهان 2. گچساران 3. کرمان. تاکنون هچ یک از علمای انساب و مورخان گزارش نکردهاند که حکیمه دختر امام کاظم(علیه السلام) به ایران مهاجرت کرده باشد؛ لذا نمیتوان بُقاع منسوب به او را در ایران تأیید کرد.
از آنجا که بحرالعلوم کلمه «منتسب» را به کار میبرد، پیداست که او نیز این مزار را بهطور قطع مربوط به دختر امام کاظم(علیه السلام) نمیداند و غیر از آن مدرک دیگری که بارگاه حکیمه دختر امام کاظم(علیه السلام) را در آنجا تأیید کند، در دست نیست.
تأیید نمیکند. این مقبره در 100کیلومتری شهر دو گنبدان در روستایی واقع شده است. (1)
همت نیز مینویسد: هویت این بانو به درستی معلوم نیست، ولی مردم اختیارآباد میگویند: دختر موسی بن جعفر(علیه السلام) و خواهر بیبی حیات است و به همین دلیل مردها حق زیارت بیبی حیات را ندارند، مگر اینکه از سادات باشند. (3)
بحرالعلوم گیلانی میگوید: به احتمال قوی قبری که در کنار راه بهبهان است، باید متعلق به حکیمه، دختر علی بن محمد بن علی بن اسماعیل الاعرج بن جعفر الصادق(علیه السلام) باشد؛ زیرا فرزند برادر او ابومحمد حسن بن الحسین در دینوَر میزیسته و جمع کثیری از این خاندان در اهواز، ارجان و دینور سکنی داشتهاند. به احتمال قوی حکیمه با برادرزاده خود به این منطقه مهاجرت کرده و در اینجا مدفون شده است. (4)
در کتب تاریخ و انساب برای امام کاظم(علیه السلام) دو دختر به نام زینب نوشتهاند، (5)محل دفن هیچکدام را ذکر نکردهاند. بارگاهی منسوب به ایشان
در اصفهان وجود دارد که در ذیالحجة الحرام 1351 قمری شهرت یافت. این مقبره در ارزنان اصفهان در بین ساکنان آن نواحی به «بچه زینب» معروف است و یکی از دختران بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) میباشد. (1)
در این که امام کاظم(علیه السلام) دختری به نام زینب داشته، شکی نیست.
در زمان ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) عده زیادی از امامزادگان از مدینه به سمت ایران و خراسان مهاجرت کردند. (2)
پس از شهادت امام رضا(علیه السلام) و سختگیری حکام ولایت بر نزدیکان امام(علیه السلام) هر یک به محلی پناهنده شدند و در آن اماکن با دشمنان روبهرو شده، عدهای شهید و جمعی مخفیانه به زندگی ادامه دادند تا بدرود حیات گفتند و قبرشان مجهول و شخصیت آنها همچنان غیر معروف ماند. آن گروه از امامزادگان که به اصفهان آمدند، با تعصب شدید مردم این شهر به دلیل سنی بودن و مخالفت باخاندان علی(علیه السلام)، روبهرو شدند و پس از وفات، در نواحی مختلف شهر و دهاتها مدفون شدند و کسی متوجه آنان و قبورشان نشد و همچنان گمنام باقی ماندند و پس از سالها از وفات آنان، برخی از بستگان یا دوستان آنان اشاره به قبر یکی از آنها نموده و آن قبر مورد توجه قرار گرفته است و نام آن و محل دفنش را در کتابی ثبت و ضبط نمودند. اما پیشآمدهای مختلفی چون جنگها و نزاعها و قتل و غارتها و قحطی و ویرانیهای متوالی نیز یکی از موجبات از بین رفتن کتابها و آثار نویسندگان قرون اولیه شده که ممکن است در آن کتابها اشاره به مراقد امامزادگان شده باشد. از این رو نسب بیشتر امامزادگان همچنان مجهول باقی ماند. (3)
مقبره زینبیّه در عصر حاضر یکی از بقاع متبرک اصفهان و مورد توجه و عنایت خاص و عام است. بهسبب وجود این مقبره، اکنون قریه ارزنان که امروزه به نام «زینبیه» خوانده میشود، از محلات معمور و پرجمعیت است و هر روز صدها نفر زائر به زیارت آن رفته و بدین وسیله از خداوند طلب حاجت میکنند. (1)امامزاده زینبیه در یک فرسخی شمال شرقی اصفهان، از سمت طوقچی که در گذشته به نام «ارزنان» شهرت داشت قرار گرفته است. (2)ابطحی امامزاده زینبیّه را از بزرگترین زیارتگاههای اصفهان معرفی میکند و میگوید: در روزهای جمعه و مناسبتهای مذهبی مانند میلاد ائمه(علیهم السلام) و روز عاشورا این امامزاده دهها هزار زائر را به سوی خود جذب میکند. (3)
همانگونه که بیان شد، زینبیّه اصفهان پیش از سال 1351 قمری ناشناخته بود و کسی نمیدانست که در این مکان یکی از دختران امام کاظم(علیه السلام) مدفون است. گرچه مقبرهای به نام «بچه زینب» در همین مکان فعلی وجود داشته، ولی کسی نمیدانست که یکی از اولاد ائمه(علیهم السلام) در این مکان مدفون است.
در سال 1351 قمری شیخ عباس قمی در حاشیه کتاب المجدی فی انساب الطالبیین مطلبی را میبیند که مقبره زینب دختر امام کاظم(علیه السلام) را در قریه ارزنان، یکی از روستاهای اصفهان ذکر میکند. وی میرسعید طباطبائی را که در خراسان بوده، برای تحقیق دراینباره از طرف خود به اصفهان روانه
4میکند. پس از تحقیق معلوم میشود که مقبرهای با گنبد آجری و صحن در قریه ارزنان به نام «بچه زینب» موجود است. موضوع در میان مردم اصفهان شایع میشود و مردم دسته دسته از شهر و روستاها به آنجا میآیند. (1)
حبیبآبادی که در آن زمان یکی از علمای برجسته اصفهان بوده، در این مورد تحقیقی انجام داده و آن را به صورت کتابی چاپ کرده است. وی میگوید: زینبیه اصفهان از قدیم به «بچه زینب» اشتهار داشت و منتسب به هیچ یک از ائمه(علیهم السلام) نبود تا این که در ماه ذیالحجه 1351 قمری ناگهان شهرت یافت که این زینب دختر امام کاظم(علیه السلام) است و پس از تحقیقات معلوم شد که منشأ این کار از کتاب بدایع الانوار است و در آن چنین نوشته شده که صاحب کتاب المجدی دو دختر امام کاظم(علیه السلام) را به اسم زینب نام میبرد و میگوید یکی از آنها در قریه ارزنان اصفهان مدفون است، ولی مشخص نمیکند که زینب کبری است یا صغری. (2)حبیبآبادی میگوید: در آن زمان یک نسخه از کتاب المجدی نزد حاج امین الواعظین تهرانی بود. من بعد از زیارت امام رضا(علیه السلام) به تهران آمدم و به منزل امین الواعظین رفتم و در نسخهای از المجدی، در حاشیه آن دیدم که بعد از اسم زینب نوشته شده بود «سمعت عن الامیر محمدهادی بن الامیر لوحی المورخ أن "بچه زینب" المدفونة فی قریة ارزنان من قری اصفهان هی بنت موسی الکاظم(علیه السلام)».
جمعی از علمای اصفهان مثل حاج میرزا حسین جعفری نیز آن نسخه المجدی را دیدهاند. (3)
وی میگوید: در اصفهان دو نسخه دیگر از کتاب المجدی را یافتم که یکی از آنها تاریخ نداشت و قدیمی بود و نسخه دیگر تاریخ 1106 را داشت. در هیچ یک از این دو نسخه، عبارت مذکور که در نسخه تهران ذکر شده بود دیده نمیشد. ظاهراً صاحب بدایع الانوار هم از همین نسخه تهران که مطلب مذکور نوشته شده است، استفاده کرده و امین الواعظین تهرانی هم تأیید نمود که صاحب بدایع الانوار از همین نسخه استفاده نموده و شیخ عباس قمی نیز در جواب نامه من نوشت که من نیز آن مطلب را در نسخه موجود در نزد آقای امین الواعظین دیدهام و غیر از آن دیگر مدرکی ندارم. (1)
حبیبآبادی میگوید: این عبارت درباره زینب بنت امام کاظم(علیه السلام) از خود صاحب المجدی نیست؛ به چند دلیل:
در عمدة الطالب که مطالب بسیاری از المجدی نقل میکند، این مطلب نیامده است؛
در سایر نسخ المجدی این عبارت دیده نمیشود؛
تاکنون نامی از میرلوحی نشنیدهایم، جز «امیر محمدهادی میرلوحی» معروف که در جمادی الثانی 1113 قمری درگذشته است. وی در زمان مجلسی میزیسته و زمان او با زمان نگارش المجدی که سنه 443 قمری تألیف شده، بسیار فاصله دارد؛ پس این نسبت درست نیست. (2)ولی با وجود این مطالب که ذکر شد، معلم حبیبآبادی میگوید: مظنون این است که انتساب حضرت زینب به حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) درست باشد؛ زیرا چنانکه اشاره نمودیم، این امیر محمدهادی
از سنگ روی قبر او برمیآید که از علمای معاصر مجلسی بوده و پیش از او و در زمان او این قبر در قریه ارزنان، وجود داشته؛ زیرا که او میگوید: زینب مدفون در قریه ارزنان اصفهان، دختر بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) میباشد و این تصریح بر بدون واسطه بودن او بیشتر سبب صحت نسبت میباشد. پس استبعادی ندارد که زینب دختر امام کاظم(علیه السلام) وقتی به جهاتی که گفته شد، به اصفهان آمد و وفات کرد، در این زمین دفن شده باشد. (1)
ابطحی میگوید: محمدعلی مبارکهای در رساله نورالانوار فی کشف احوال زینب بنت موسی بن جعفر(علیه السلام) به نقل از کتاب نورالهدی فی نسب آل المصطفی که در سال 1041 بهوسیله عزّالدین محمد تألیف شده، در ضمن شرح داستان حرکت فرزندان موسی بن جعفر(علیهم السلام) از مدینه به سوی ایران و پراکنده شدن آنها در ایران، میگوید که بعضی از آنها به سوی اصفهان آمدند و حاکم و فرماندار آن شهر، از دوستان خاندان اهلبیت بود، پس وقتی به اصفهان رسیدند، اوضاع به سبب عوض شدن حاکم دگرگون گردیده بود و از آنها که وارد اصفهان شدند، هارون بن موسی و ابراهیم بن موسی(علیهم السلام) و از دختران ایشان، زینب کبری و فاطمه کبری بودند و در این هنگام خبر آنها به مأمون رسید... و زینب در محل ارزنان از روستاهای اصفهان، یک سال پس از برادرش هارون بن موسی بن جعفر(علیه السلام) از دنیا رفت و در زمان عضدالدوله دیلمی بقعهای کوچک بر قبر او ساخته شد و اما فاطمه پس از گذشت دو سال از شهادت برادرش هارون، از دنیا رفت و نزدیک قصبه لنبان مدفون شد. (2)
دربارهْ بارگاه زینبیه اصفهان باید نکاتی را مد نظر قرار داد:
همانگونه که بیان شد، به جز مطلبی که شیخ عباس قمی و بدایع نگار در حاشیه المجدی دیدهاند، دیگر سند و مدرک معتبری وجود ندارد.
آنچه در حاشیه المجدی آمده، مسلماً از خود صاحب المجدی نیست؛ زیرا در متن المجدی مطلب مذکور نیامده است. علاوه بر این، مطلب یاد شده، از زبان امیر محمدهادی میرلوحی نقل شده که وی همزمان با مجلسی میباشد و المجدی در قرن پنجم نوشته شده و این فاصله زمانی طولانی، غیر مستند بودن مطلب مذکور را میرساند که میگوید زینب دختر امام کاظم(علیه السلام) در قریه ارزنان اصفهان مدفون است و آن را از زبان میرلوحی نقل میکند.
آنچه در حاشیه المجدی آمده، فقط در یک نسخه از آن دیده شده و سایر نسخ خالی از این مطلب میباشد و این خود دلیل محکمی است که آنچه در حاشیه این کتاب آمده، از خود مؤلف نیست و کس دیگری آن را در حاشیه المجدی نوشته است. اینکه چه کسی این مطلب را نوشته و در چه تاریخی آن را نوشته، معلوم نیست، ولی آنچه بهدست میآید این است که مطلب مذکور قدمت تاریخی ندارد. اگر مطلب مذکور، از قدمت تاریخی برخوردار بود و در نسخ متعددی نوشته شده بود، میبایست زینبیه اصفهان پیش از سال 1351 قمری مشهور میگردید؛ به این دلیل که کتاب المجدی که کتاب معتبری در باب انساب است، نزد بسیاری از علمای بزرگ موجود بوده و آنها با دیدن این مطلب که زینب دختر امام کاظم(علیه السلام) در قریه ارزنان اصفهان مدفون است، قطعاً به معرفی این بارگاه میپرداختند و آنجا قبل از سال 1351 مشهور میگردید؛ بهویژه در زمان صفویه.
در جواب وی باید گفت که اولاً معلوم نیست که این مطلب را میرلوحی گفته باشد؛ زیرا هیچ سند و مدرکی وجود ندارد.
دوم اینکه همانگونه که خود حبیبآبادی میگوید، میرلوحی همدوره مجلسی بوده و از علمای بزرگ اصفهان بهشمار میرفته و اگر او مقبره زینبیه اصفهان را، از آن دختر امام کاظم(علیه السلام) میدانست، قطعاً در همان دوره به معرفی این مقبره میپرداخت و مردم اصفهان را از آن آگاه مینمود و این بارگاه در همان زمان مشهور میشد.
یکی از دختران امام کاظم(علیه السلام) آمنه نام دارد که تاریخ ولادت و وفات او
مشخص نیست. برخی سه دختر به اسم آمنه برای امام کاظم(علیه السلام) ذکر کردهاند. 1. آمنه کبری؛ 2. آمنه وسطی؛3. آمنه صغری. (1)
ولی بیشتر علمای انساب فقط یک آمنه ذکر کردهاند. (2)شرح احوال مختصری از او در دست است که میگوید این بانو از مدینه هجرت نموده و به مصر رفته و در همانجا وفات یافت. قبر آمنه در مصر بقعه و بارگاه مختصری دارد و زیارتگاه مردم است. (3)
شبلنجی کرامتی را از این بانو چنین نقل میکند: کسی مقداری روغن زیتون آورد و به خادم حرم آمنه تحویل داد و از او خواست که برای روشنایی یک شب از آن استفاده کند. خادم روغن را در چراغ ریخت، اما دید که نمیسوزد و تعجب کرد. در خواب آمنه را دید که میفرماید: روغن او را بازگردان و از او بپرس از کجا آورده است. من جز مال حلال نمیخواهم. هنگام صبح، صاحب روغن آمد و خادم به او گفت: روغنت را بگیر. صاحب روغن علت را پرسید و خادم گفت: من بانو آمنه را در خواب دیدم که فرمود: من جز مال حلال پذیرا نیستم. صاحب روغن گفت راست گفته است؛ چون من مأمور دولت هستم و مالیات نامشروع از اجناس بازار میگیرم؛ پس روغن را گرفت و رفت. (4)
نتیجه
آنها عموماً از همان شهری بودهاند که بارگاهی منسوب به یکی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) در همان شهر بوده و نویسنده تلاشش بر آن بوده که ثابت کند این امامزاده حتماً از فرزندان بدون واسطه امام کاظم(علیه السلام) میباشد و فضایلی را هم به او نسبت میدهد و چه بسا مطالبی خرافی را هم در کتاب خود میآورد.
درباره تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) از قرون اولیه تا زمان حاضر، اختلاف فاحشی وجود دارد. قدیمیترین گزارش از نصر بن علی الجهضمی در قرن سوم میباشد که 33 فرزند، 15 دختر و 18 پسر برای امام کاظم(علیه السلام) ذکر میکند. ولی در قرون بعدی بر تعداد فرزندان امام کاظم(علیه السلام) افزوده میشود. میتوان گفت از قرن پنجم به بعد بین 5 تا 10 اسم بر اسامی اولیه افزوده شده است و در قرن دوازدهم و سیزدهم تعداد فرزندان به 78 نفر میرسد؛ در حالی که بسیاری از آن اسامی در فهرست قرون اولیه نیست. در بین تمام کسانی که اسامی فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) را ذکر کردهاند، جامعترین فهرست از آن شیخ مفید است که در الارشاد 37 فرزند برای امام کاظم(علیه السلام) ذکر میکند: 18 پسر و 19 دختر.
دربارهْ مدفن و بارگاههای فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) نیز مانند تعداد آنها اختلاف بسیار است و برای برخی از آنها مثل حمزه، عبدالله، حسین، محمد و هارون بارگاههای متعددی در شهرهای مختلف ایران وجود دارد که اثبات هریک از آنها نیازمند دلیل و مدرک معتبر تاریخی است که در مورد اکثر آنها چنین مدرکی معتبر وجود ندارد. از سوی دیگر، قدمت تعدادی از بارگاههای منسوب به فرزندان امام کاظم(علیهم السلام) در ایران بعد از قرن هشتم و نهم میباشد؛ مثل احمد بن موسی که خود نیازمند مدرک معتبر تاریخی قبل از قرن هشتم و نهم میباشد، ولی اینگونه مدارک معتبر در دست نیست.
برخی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) در دوران خلافت مأمون عباسی در قیام بزرگ علویان به رهبری ابراهیم بن محمد معروف به «ابن طباطبا» شرکت داشتند. در این قیام که ده ماه طول کشید، بسیاری از یاران خلیفه کشته شدند و بسیاری از شهرها به دست قیام کنندگان افتاد. ابراهیم بن موسی از جانب محمد بن محمد بن زید به سرپرستی امور ولایت یمن منصوب شد. وی به آنجا رفت و به فعالیت پرداخت. زید بن موسی(علیه السلام) نیز به سرپرستی امور اهواز منصوب شد. وی در مسیر خود، بصره را از کنترل عباسیان خارج کرد. وی مرتکب اعمالی شد که در شأنش نبود. مورخان گزارش کردهاند که زید خانهها و مزارع بنیعباس را به آتش کشید و هرگاه یکی از سیاهجامگان را نزد او میآوردند دستور سوزاندن او را صادر میکرد. به همین سبب وی به «زید النار» معروف گشت.
به برخی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) مثل ابراهیم بن موسی اتهام زیدی واقفی بودن زده شده که برای اثبات آن، گزارش تاریخی و روایی نیز وجود دارد.
قرآن کریم
ابطحی، میر سید حجت، ریشهها و جلوههای تشیع و حوزه علمیه اصفهان ، دفتر تبلیغات، اصفهان 1418ق.
ابن ابیالثلج بغدادی، تاریخ الائمة «مجموعة نفیسة فی التاریخ الائمة» دارالقاری، چ اول، بیروت 1422ق.
ابن ابیالحدید، شرح النهج البلاغه ، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیمی، داراحیاء الکتب العربی، چ دوم، بیروت1387ق.
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، مؤسسة التاریخ العربی، طبع رابع، بیروت 1414ق.
ابن الخشاب البغدادی، تاریخ الموالید الائمة و وفیاتهم ، «مجموعة نفیسة فی التاریخ الائمة» دارالقاری، طبع اول، بیروت 1422ق.
ابن العماد الحنبلی، شذرات الذهب ، دار احیاء التراث العربی، بیروت1300ق.
ابن بطوطه، سفرنامه ابن بطوطه ، بنگاه ترجمه و نشرکتاب، تهران.
ابن جوزی، سبط، تذکرة الخواص ، مؤسسة اهل البیت(علیه السلام)، بیروت 1401ق.
ابن جوزی، عبدالرحمن بن علی بن محمد، المنتظم فی تاریخ الملوک والامم ، دارالکتب العلمیة، طبع اول، بیروت 1419ق.
ابن حجر عسقلانی، شهابالدین احمد بن علی، تهذیب التهذیب ، دارالفکر، طبع اول، بیروت 1415ق.
ابن حزم الاندلسی، ابیمحمدعلی بن احمد بن سعید، جمهرة الانساب العرب ، دارالکتب العلمیة، طبع ثالث، بیروت 1424ق.
ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون ، دارالفکر، طبع اول، بیروت1421ق.
ابن خلکان، شمسالدین احمد بن محمد بن ابیبکر، وفیات الاعیان وانباء ابناءالزمان ، تحقیق: احسان عباس، دارصادر، بیروت 1397ق.
ابن زهره الحسینی نقیب، تاجالدین ابیمحمد بن حمزه، غایة الاختصار فی البیوتات العلویة المحفوظة من الغبار ، تحقیق: سید محمدصادق بحرالعلوم، المطبعة الحیدریة، نجف 1382ق.
ابن سعد، محمد، طبقات الکبری ، دارصادر، بیروت.
ابن شهرآشوب مازندرانی، محمد بن علی، معالم العلماء ، المطبعة الحیدریة، نجف1380ق.
ابن صباغ، علی بن محمد بن احمد، الفصول المهمة فی معرفت احوال الائمة (علیه السلام)، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، طبع اول، بیروت 1408.
ابن طاووس، علی، مصباح الزائر ، مؤسسة آل البیت، طبع اول، قم 1417ق.
ابن طباطبا، ابراهیم بن ناصر، منتقلة الطالبیة ، المطبعة الحیدریة، نجف 1388ق.
ابن طقطقی الحسینی، صفرالدین محمد بن تاجالدین، علی، الاصیلی ، مهدی رجایی، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، چ اول، قم 1418ق.
ابن عنبه، جمالالدین احمد، الفصول الفخریة، چاپخانه دانشگاه تهران، چاول، تهران 1347ش.
ابن عنبه، جمالالدین احمد، عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب ، رضی، قم 1362ش.
ابن کثیرالدمشقی، ابوالفداء الحافظ، البدایة و النهایة ، المکتبة العصریة، چاول، بیروت 1426ق.
ابن منظور، لسان العرب، مؤسسة التاریخ العربی ، طبع اول، بیروت1416ق.
ابن ندیم، محمد، الفهرست ، درالکتب العلمیة، طبع اول، بیروت 1416ق.
ابوالفرج اصفهانی، الاغانی ، مؤسسة الاعلمی، طبع اول، بیروت1420ق.
ادیب، عادل، زندگانی تحلیلی پیشوایان ائمه دوازدگانه (علیهم السلام) ترجمه: اسدالله مبشری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چ نوزدهم، تهران 1382ش.
اربیلی، ابیالحسن علی بن عیسی بن ابیالفتح، کشف الغمّة فی معرفة الائمة ، بیجا، مجمع العالمی «اهل البیت »، چ اول، 1426ق.
اردبیلی، جامعة الرواة ، چ نگین، 1334ش.
اسدی الحلی، یحیی بن الحسن، عمدة عیون صحاح الاخبار فی مناقب امام الابرار ، جامعة المدرسین، قم 1407ق.
اسلامی، غلامرضا، جلوهگاه نور ، تخت جمشید، شیراز 1381ش.
اشعری، ابیالحسن علی بن اسماعیل، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین ، تحقیق: عبدالحمید، مکتبة النهضة المصریة، طبع اول، قاهره 1369ق.
اعتمادالسلطنه «صنیع الدوله»، محمدحسن خان، مطلع الشمس ، چاپخانه افست گلشن، انتشارات پیشگام، چ اول، تهران 1362ش.
اعرجی، جعفر، مناهل الضرب فی انساب العرب ، کتابخانه آیةالله مرعشی، چاول، قم.
اعلمی حائری، محمدحسین، تراجم اعلام النساء ، مؤسسة الاعلمی، طبع اول، بیروت 1407ق.
امامی خاتونآبادی، محمدرضا، جنات الخلود ، نشر مصطفوی، قم 1363ش.
امیرعلی، مختصر تاریخ العرب ، دارالعلم للملائین، طبع ثانی، بیروت 1967م.
امین، احمد، ضحی الاسلام ، مکتبة النهضة المصریة، طبع سابع، قاهره.
امین، سیدمحسن، اعیانالشیعة ، مطبعة الانصاف، طبع ثانی، بیروت 1380ق.
امینی، عبدالحسین احمد، الغدیر ، دارالکتب الاسلامیة، چ دوم، تهران 1366ش.
آل یاسین، محمدحسن، تاریخ کاظمین ، ترجمه: کنگره جهانی حضرت رضا(علیه السلام)، 1371ش.
آیتی، محمد ابراهیم، تاریخ پیامبر اسلام ، دانشگاه تهران، چ چهارم، تهران 1366ش.
آیتی، محمدحسین، بهارستان در تاریخ و تراجم ، رجال قاینات و قهستان، تهران 1327ش.
بحرالعلوم طباطبائی، سید مهدی، فوائدالرجالیة ، مطبعة الآداب، طبع اول، نجف 1385ق.
بحرالعلوم گیلانی، محمدمهدی، امامزادگان ری ، مؤسسه فرهنگی و انتشاراتی گرگان، چ اول، قم 1379ش.
بحرالعلوم، سید جعفرآل بحرالعلوم، تحفة العالم فی شرح خطبةالمعالم ، مکتبة الصادق، طبع ثانی، 1401ق.
بحرانی، سید هاشم، تفسیر البرهان ، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، طبع اول، بیروت 1419ق.
بحرانی، عبدالله، عوالم العلوم و المعارف الاحوال من الآیات و الاخبار و الاقوال ، مدرسة الامام المهدی(عج)، قم1407ق.
بخاری، ابینصر، معالم انساب الطالبین فی شرح کتاب سرالانساب العلویه ، تحقیق: سلمان سید هادی آل طعمه، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، چ اول، قم1422ق.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری ، دارالمعرفه، بیروت.
براقی، سیدحسین، تاریخ کوفه آستان قدس رضوی ، ترجمه: سعید راد رحیمی، چ اول، 1381ش.
برقی، ابوجعفر محمد، رجال البرقی ، تحقیق: جواد قیومی، نشر اسلامی، چاول، قم 1419ق.
بروجردی، سید علیاصغر، طرائف المقال فی معرفة طبقات الرواة ، تحقیق مهدی رجای، کتابخانه آیةالله مرعشی، چ اول، قم1410ق.
بستانی، فؤاد افرام، دایرة المعارف ، بیروت 1958م.
بغدادی خطیب، تاریخ بغداد ، دارالکتب العربی، بیروت.
بغدادی، صفیالدین عبدالمؤمن، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع : دارالجیل، طبع اول، بیروت 1412ق.
بلاغت، عبدالحجت، تاریخ نائین ، چاپخانه مظاهری، تهران 1369ش.
بلاغی، سید عبدالحجت، تاریخ نائین ، مظاهری، تهران 1369ق.
بیضاوی، قاضی ناصرالدین عبدالله بن عمر، نظام التواریخ ، قرن هفتم، تصحیح بهمن میرزا کریمی، مطبعه فرهومند اقبال و علمی، مرعشی، قفسه 577، شماره 44، تهران.
بیهقی، ابوالحسن علی بن ابیالقاسم بن زید، لباب الانساب و الالقاب و الاعقاب ،
تحقیق: مهدی رجایی، کتابخانه آیةالله مرعشی النجفی، چ اول، قم1410ق.
پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان ، نگرشی بر زندگانی اجتماعی سیاسی امامان معصوم(علیه السلام)، مؤسسه امام صادق(علیه السلام)، چ سیزدهم، 1381ش.
تابنده، سلطان حسین، تاریخ و جغرافیا ی گناباد ، 1348ش.
تدین، عطاءالله، جلوههای تصوف و عرفان در ایران و جهان ، انتشارات تهران، چ اول، تهران.
ترکمان، اسکندر بیک، تاریخ عالم آرای عباسی ، امیر کبیر، تهران1350ش.
تستری، نورالله، احتقاق الحق ، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، قم.
تشید، علیاکبر، قیام سادات علوی .
تفرشی حسینی، مهدی، بدایع الانساب ، 1319ش.
تفریشی حسینی، سید مصطفی بن الحسین، نقد الرجال ، مؤسسة آل البیت(علیه السلام)، طبع اول، قم1418ق.
جامی، نورالدین عبدالرحمن، نفحات الانس من حضرات القدس ، تصحیح محمود عابد، انتشارات اطلاعات، چ دوم، تهران 1373ش.
جزائری، سید نعمةالله، الانوار النعمانیة ، شرکت چاپ، تبریز.
جزی، عبدالکریم، رجال اصفهان «تذکرة القبور»، چ دوم، 1328ش.
جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(علیهم السلام) ، سازمان تبلیغات اسلامی، چ اول، قم1371ش.
جلالی عزیزیان، حسن، آوه دومین کانون تشیع در تاریخ ایران ، آستان قدس رضوی، چ اول، مشهد 1379ش.
جوکار قنواتی، رضا، شناسنامه بهبهان ، حافظ، اهواز1350ش.
جهضمی، نصربن علی، تاریخ اهل البیت نقلا عن الائمة الباقر والصادق والرضا والعسکری (علیه السلام) عن آبائهم ، روایت الکبار المحدثین والمورخین، تحقیق: سید محمدرضا حسینی، موسسة آل البیت، طبع اول، قم1410ق.
چهار سوقی، میرزا محمد هاشم، میزان الانساب در شرح حال امامزادههای معتبر اصفهان ، حکمت، اصفهان 1322ش.
حائری، ابوعلی، منتهی المقال ، مؤسسة آل البیت(علیهم السلام)، طبع اول، قم1416ق.
حرّ، سیدحسین، امام رضا(علیه السلام) و ایران ، دفتر نشر معارف، چ اول، قم 1383ش.
حرزالدین محمد، مراقد المعارف فی تعیین مراقد العلویین ، مطبعة الادب، طبع اول، نجف 1371ش.
حسنی، احمد ابوالعباس، المصابیح ، مؤسسة الامام زید بن علی، طبع ثانی، عمان 1423ق.
حسنی، هاشم معروف، سیرة الائمة الاثنی عشر ، منشورات الشریف الرضی، بیروت 1406ق.
حسینی السمرقندی، عبدالله حسین، انسابالطالبین ، مکتبة الثقافة الدینیة، طبع اول، قاهرة 1426ق.
حسینی القزوینی، محمد بن حسن، المدعو بمهدی ، فلک النجاة، 1297ش.
حسینی جلالی، محمدحسین، مزارات اهل البیت و تاریخها ، مؤسسة الاعلمی، طبع ثالث، بیروت 1415ق.
حسینی، جعفر مرتضی، زندگانی سیاسی هشتمین امام حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام)، ترجمه: سیدخلیل خلیلیان، دفتر نشر فرهنگ، چ هفتم، تهران1373.
حسینی، سید عبدالرزاق کمونه، مشاهد العترة الطاهرة واعیان الصحابة والتابعین ، مؤسسة البلاغ، طبع اول، بیروت 1408ق.
حسینی، مهدی ابن المصطفی، بدایع الانوار در احوالات سابع الائمه(علیهم السلام) ، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، قفسه 556، شماره 68.
حقایق نگار خورموجی، محمد جعفر، نُزهة الاخبار ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران1380.
حکیمی، محمد، حضرت معصومه و شهر قم ، دفتر تبلیغات، چ دوم، قم 1376ش.
حموی البغدادی، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان ، دارالکتب العلمیه، بیروت.
حمیری، عبدالله بن جعفر، قرب الاسناد ، مؤسسة آل البیت، طبع اول، قم 1413ق.
خراسانی، محمد هاشم بن محمد بن علی، منتخب التواریخ ، انتشارات علمیه اسلامیه شیراز.
خسروی، محمدرضا، تاریخ کاشمر ، آستان قدس رضوی، مشهد 1376ش.
خواند میر، غیاث الدین، حبیب السیر ، تحقیق: دبیرسیاقی، خیام، چ اول، تهران 1333ش.
خوئی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث ، منشور مدینة العلم، طبع ثالث، بیروت 1403ق.
دارمی، ابومحمد عبدالله بن بهرام، سنن دارمی ، دارالفکر، بیروت.
دانش دوست، یعقوب، بناهای تاریخی طبس ، تهران1376ش.
دیلمی، ابوالحسن، سیرت شیخ کبیر ابوعبدالله ابن خفیف شیرازی ، ترجمه: یحیی بن جنید شیرازی، بابک، تهران 1363ش.
رازی قزوینی، عبدالجلیل، النقض ، تحقیق: میرجلال الدین، چاپ رز، تهران 1358ش.
رازی، احمد، اخبار فخ ، دارالمغرب الاسلامی، بیروت 1995م.
رازی، فخرالدین، الشجرة المبارکة فی انساب الطالبیة ، تحقیق: سید مهدی رجایی، کتابخانه آیةالله مرعشی النجفی، چ دوم، قم 1419ق.
رازی، مدینةالصنعا ، تحقیق: حسین عمری، دار الفکر، طبع ثالث، دمشق 1409ق.
راوندی، قطب الدین، الحرائج والجرائح ، تحقیق: اسدالله ربانی، انتشارات مصطفوی، قم.
رجایی موسوی، مهدی، المعقبون من آل ابیطالب ، مؤسسه عاشورا، طبع اول، قم 1427ق.
رحمتی، محمد، انجاز العادات ، علمیه، قم1420ق.
رستگار، محمدحسین، بارگاه نور (شرح احوال و شخصیت احمد بن موسی شاهچراغ و حضرت سید میرمحمد بن موسی(علیه السلام) انتشارات آستان مقدس احمدی، شیراز 1377ش.
رستگار، محمدحسین، شرح احوال و شخصیت حسین بن موسی کاظم(علیه السلام) شیراز ، آستان قدس احمدی، چ اول.
رستگار، محمدحسین، محبان اهل البیت(علیه السلام) ، آستان قدس احمدی، چ اول، شیراز 1378ش.
رضوی اردکانی، سید ابوفاضل، ماهیت قیام فخ ، دفتر تبلیغات اسلامی، قم 1375ش.
رفیعی مهرآبادی، ابوالقاسم، آثار ملی اصفهان ، انجمن آثار ملی، تهران 1352ش.
روضاتی، سید محمد علی، جامع الانساب ، کتابخانه آیتالله (...گلپایگانی(ره)، اصفهان 1335ش.
زرکوب شیرازی، ابوالعباس معین الدین، احمد بن شهابالدین ابیالخیر، شیرازنامه ، به کوشش دکتر اسماعیل واعظ جوادی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1350ش.
زیدان، جرجی، تاریخ تمدن اسلام ، ترجمه: علی جواهرکلام، مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر، تهران 1336ش.
سپهر، عباسقلی خان، ناسخ التواریخ (زندگانی حضرت موسی ابن جعفر(علیه السلام)، تصحیح ابراهیم میانجی، کتابفروشی اسلامیه، تهران 1353ش.
ستوده، منوچهر، از آستارا تا استرآباد ، انجمن آثار ملی، تهران 1349ش.
سمعانی، عبدالکریم، الانساب ، داراحیاء التراث العربیة، طبع اول، بیروت 1419ق.
سید کباری، سید علیرضا، جغرا فیای تاریخی هجرت حضرت معصومه ، زائر، چ اول، قم 1384ش.
سیفی، مرتضی، مروری بر جغرافیای تاریخی ساوه ، مجید،1370ش.
سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفاء ، دارصادر، چ اول، بیروت 1417ق.
شامی، احمد محمد، قصة الادب فی الیمن ، کتابخانه مرعشی، 1385ق.
شبلنجی، الشیخ سید، نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار ، مطبعة الحاج عبدالسلام بن محمد بن شقرون، طبع ثامن، 1384ق.
شریف رازی، محمد، اختران فروزان ری و طهران ، قم.
شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین ، کتابفروشی اسلامیه، چ چهارم، تهران 1377.
شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال ، جامعه مدرسین و مؤسسه نشر اسلامی، قم 1386ق.
شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال ، مؤسسه نشراسلامی، چ دوم، قم1410ق.
شوشتری، میرعبداللطیف خان، تحفة العالم و ذیل التحفه ، به اهتمام صمد موحد، ناشر کتابخانه طهوری چاپ گلشن، چ اول، تهران 1363ش.
شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل ، دارالمعرفة، طبع ثامن، بیروت1421ق.
شیرازی، عیسی بن جنید، تذکره هزار مزار ، کتابخانه احمدی، شیراز 1364ش.
شیرازی، فرصت الدوله، آثار عجم ، انتشارات بامداد، 1362ش.
شیرازی، معینالدین ابوالقاسم جنید، شَدّالازار فی خط الاوزار عن زار والمزار ، تصحیح محمد قزوینی، چاپخانه مجلس، تهران 1328ش.
شیرازی، ملک الکتاب، محمد، ریاض الانساب و مجمع الاعقاب بمبئی ، 1335ق.
صادقی اردستانی، احمد، زندگانی حضرت عبدالعظیم حسینی ، قم، 1373ش.
صدوق، ابیجعفر محمد بن علی، الامالی ، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، طبع خامس، بیروت 1410ق.
صفدی، صلاحالدین خلیل بن ایبک، الوافی بالوفیات ، دارالنشر، طبع ثانی، بیروت1411ق.
طالبی مازندرانی، صادق، فضائلالمعصومیه ، لاهوتیان، چ اول، قم 1386.
طاهری، عبدالمحمد، فارسنامه دوم ، امیدواران، چ اول، شیراز1381ش.
طبرسی، الشیخ ابیعلی الفضل بن الحسن، اعلام الوری باعلام الهدی ، مؤسسه آل البیت، قم 1417ق.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری ، (تاریخ الامم والملوک) دارالکتب العلمیة، طبع ثانی، بیروت 1408.
طقوش، محمد سهیل، مترجم، حجةالله جودکی، دولت عباسیان ، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، چ دوم، قم1383ش.
طوسی، ابیجعفر محمدبن الحسن، اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، تصحیح: حسن مصطفوی، دانشگاه مشهد، مشهد 1348ش.
عالمی دامغانی، محمدعلی، شاگردان مکتب ائمه (علیهم السلام)، مؤلف، قم1371ش.
عاملی حر، محمد بن حسین، وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشرعیة ، تحقیق عبدالرحیم ربانی شیرازی، مکتبه الاسلامیه، طبع سادس، تهران.
عاملی حر، محمد، اثبات الهداة ، بالنصوص و المعجزات، ترجمه: احمد جنتی، دارالکتب الاسلامیه، تهران 1399ق.
عبیدلی النسابه، ابیالحسن، تهذیب الانساب و نهایت الالقاب ، کتابخانه آیةالله مرعشی النجفی، طبع اول، قم 1413ق.
عرفان منش، جلیل، زندگانی و قیام احمد بن موسی ، دانشنامه فارسی، شیراز 1377ش.
عطار نیشابوری، فریدالدین محمد، تذکرة الاولیاء ، تصحیح: محمد استعلامی، زوار، چ دوازدهم، تهران1380ش.
عطوان، حسین، مرجئه و جهمیه در خراسان عصر اموی ، ترجمه: حمیدرضا آژیر، بنیاد پژوهشهای اسلامی، چ اول، مشهد1380.
عمری، نجمالدین ابیالحسن علی بن محمد بن علی بن محمد، المجدی فی انساب الطالبیین ، تحقیق: احمد المهدوی الدامغانی، کتابخانه آیةالله المرعشی، طبع ثانی، قم 1422ق.
عیاشی، النضرمحمد بن مسعود بن عیاش، تفسیر عیاشی ، تصحیح هاشم رسولی محلاتی، المکتبه العلمیه الاسلامیه، تهران.
الفاسی، احمد بن علی، شفاء الغرام باخبار البلدالحرام ، مکه مکرمه مکتبة النهضة الحدیثة، 1956م.
فرهنگ جغرافیای آبادیهای استان کرمان ، شماره 10، ناشر: سازمان جغرافیای نیروهای مسلح، 1384ش.
فسای حسینی، میرزاحسن، فارسینامه ، تصحیح: رستگار فسایی، امیر کبیر، چ سوم، تهران 1382ش.
فضلالله، محمد جواد، تحلیلی از زندگانی امام رضا (علیه السلام) ترجمه: محمد صادق عارف، بنیاد پژوهشهای اسلامی، چ دوازدهم، مشهد 1385ش.
فضیلة، عبدالامیرالشامی، تاریخ الفرقة الزیدیة بین القرنین الثانیو الثالث للهجرة ، مطبعة الاداب، 1394ق،
فقیه ایمانی، مهدی، تاریخ تشیع در اصفهان ، مؤلف،1374ش.
فقیهی، علی اصغر، تاریخ مذهبی قم ، زائر، چ دوم، قم 1378ش.
فیض، عباس، انجم فروزان ، قم، 1322ش.
فیض، عباسی، بدر فروزان ، بنگاه چ قم، قم 1364ش.
قاضی ابن الحسین، محمد بن ابی یعلی، طبقات الحنابله ، تحقیق: محمد حامد الفقی، قاهره1371ق.
قرخانی بهار، حسن، آثار باستانی و معماری بقاع متبرکه ، فرهنگسرا، تهران 1363ش.
قرشی، باقرشریف، حیاة الامام موسی بن جعفر (علیه السلام)، دارالبلاغة، طبع اول، بیروت 1413ق.
قرنی گلپایگانی، علی، منهاج الدموع ، دین و دانش، چ سوم، قم 1344ش.
قشیری، عبدالکریم، الرسالة القشیریة بیروت ، دارالکتب العلمیة، 1422ق.
قلقشندی، احمد بن عبدالله، ماثرالانافة فی معالم الخلافة ، تحقیق: دکتر شوقی ابوخلیل، دارالفکر، طبع ثانی، دمشق 1418ق.
قمی، حسن بن محمد بن حسن، تاریخ قم ، ترجمه: حسن قمی، تحقیق: سید جلالالدین تهرانی، انتشارات توس، تهران1361ش.
قمی، شیخ عباس، انوارالبهیة ، ترجمه: محمد محمدی اشتهاردی، انتشارات ناصر، قم 1372ش.
قنبری، محمد، امامزادگان و زیارتگاههای شهر ری ، دارالحدیث، چ اول، قم 1382ش.
قولویه قمی، ابیالقاسم جعفر، کامل الزیارات ، مؤسسه نشر اسلامی، قم 1417ق.
قهپایی، عنایتالله علی، مجمع الرجال ، قم.
کاشانی، عزیزاله، امامت ، کتابفروشی معراج، تهران.
کاظمی، عبدالنبی، تکلمة الرجال ، تحقیق: بحرالعلوم، مطبعة الآداب، نجف.
کجوری، محمدباقر، جنّة النعّیم ، چاپ سنگی، تهران 1298ش.
کریمی جهرمی، علی، بانوی ملکوت ، راسخون، قم 1379ش.
کسروی، احمد، شیخ صفی و تبارش ، چاپخانه پیمان، تهران 1322ش.
کلانتر ضرابی، عبدالرحیم و سهیل کاشانی، تاریخ کاشان ، امیر کبیر، چ چهارم، تهران 1378ش.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی ، ترجمه: سید جواد مصطفوی، انتشارات مسجد چهارده معصوم(علیه السلام)، تهران.
کیای گیلانی، احمد، سراج الانساب ، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، قم 1409ق.
لیثی، سمیره مختار، جهاد الشیعه در دوره اول عباسیان ، مترجم: محمد حاجی تقی، شیعهشناسی، چ اول، تهران 1384ش.
مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال .
مجدالاشرف، جلالالدین محمد، آثار الاحمدیه ، کتابخانه احمدی، شیراز 1326ق.
مجلسی، محمدباقر، الوجیزة فی علم الرجال ، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، طبع اول، بیروت 1415ق.
محدثی، جواد، تاریخ سیاسی ائمه ، چ دوم، انتشارات مدرسه، تهران 1378ش.
محلاتی، ذبیحالله، اختران تابناک ، دارالکتب الاسلامیة، تهران 1349ش.
محلی، حمید بن احمد، الحدائق الوردیة فی مناقب الائمة الزیدیة ، مطبوعات مکتبة مرکز بدر، صنعا 1423ق.
محمد بیگی، الیاس، فروغی از کوثر ، زائر، قم 1379.
محمد بیگی، بهروز، زندگینامه امامزاده هارون ، نور علم، همدان 1382ش.
مدرسی، امامان شیعه و جنبشهای مکتبی ، ترجمه: حمیدرضا آژیر، نشر بنیاد، مشهد 1376ش.
مروزی الازوارقانی، اسماعیل القاضی النسابه، الفخری فی انساب الطالبین ، تحقیق: سیدمهدی رجایی، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، طبع اول، قم1409ق.
مزی، جمال الدین، ابیالحجاج یوسف، تهذیب الکمال فی اسماءالرجال ، تحقیق: احمد علی عبید و حسن احمد آغا، دارالفکر، طبع اول، بیروت 1414ق.
مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده ، امیر کبیر، تهران 1362ش.
مسعودی، علی بن الحسین بن علی، اثبات الوصیة للامام علی بن ابیطالب (علیه السلام)، دارالاضواء، طبع ثالث، بیروت 1409.
مسکویه رازی، ابوعلی، تجارب الامم ، تحقیق: ابوالقاسم امامی، دارسروش للطباعة والنشر، طهران 1376ش.
مطهری، حمیدرضا، زندقه در سدههای نخستین ، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، چ اول، قم 1387ش.
معلم حبیبآبادی، میرزا محمدعلی، کشف الخبیّة عن مقبرة الزینبیّة ، نشر محمدی، شیرازی، اصفهان 1352ق.
معلوف، لویس، المنجد ، دارالمشرق، طبع ثامن والثلاثون، بیروت 2000م.
معینی، محمدجواد، ترابی، احمد، امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام)، منادی
توحید و امامت ، بنیاد پژوهشهای اسلامی، چ نهم، مشهد 1384ش.
مفید، محمد بن محمد النعمان، الاختصاص ، جامعة المدرسین، قم.
مقدسی، مطهر بن طاهر، البدأ والتاریخ ، 1907م.
منتظر القائم، اصغر، تاریخ امامت ، دفتر نشر معارف، چ اول، قم 1384ش.
موسوی الخوانساری، محمدباقر، روضات الجنات فی احوال العلماء والسادات ، الدارالاسلامیة، طبع اول، بیروت1411ق.
موسوی، سید حسین ابوسعیده، تاریخ المشاهد المشرفة ، مؤسسة البلاغ، طبع ثانی، بیروت 1426ق.
موسوی، فخرالدین، تاریخ علوی در عصر آل بویه و صفویه ، نشر محدث، قم 1386ش.
مونس، حسین، تاریخ المغرب و حضارته ، مطبعة الحدیث، طبع اول، بیروت 1992م.
مهدوی، مصلح الدین، تاریخچه ارزنان مقبره زینب خاتون اصفهان ، اوقاف، 1375ش.
مهدیپور، علیاکبر، کریمه اهلبیت ، حاذق، قم 1374ش.
مهراز، رحمتالله، بزرگان شیراز (تحقیقی درباره زاهدان، عرفاء، دانشمندان، مؤلفین، شعرا، پادشاهان و وزراء) سلسله انتشارات انجمن آثار ملی، تهران1348ش.
میرخواند بلخی، محمد، روضة الصفا ، تلخیص زریاب، اعلمی، چ دوم، تهران 1375ش.
ناصر الشریعه، محمدحسین، تاریخ قم ، دارالفکر، قم1350ش.
نایینی اردستانی قمی، محمدعلی، انوار المشعشعین ، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، 1381ش.
نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشی ، مؤسسه نشر اسلامی، طبع سابع، قم 1424ق.
نحوی، سیفالله، سیمای استان کهکلویه و بویراحمد ، سازمان تبلیغات، 1375ش.
نعمانی، محمد بن ابراهیم، غیبت نعمانی ، ترجمه: محمدجواد غفاری، کتابخانه صدوق، چ اول، تهران 1363ش.
نمازی شاهرودی، علی، مستدرک سفینة البحار ، نشر اسلامی، قم 1419ق.
نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعة ، ترجمه: محمدجواد مشکور، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 1361.
نویری، شهاب الدین، احمد بن عبدالوهاب، نهایت الارب فی فنون الادب ، تحقیق: محمد جابرالحسینی، المکتبه العربیه، قاهره 1404ق.
هجویری، ابوالحسن، برگزیده کشف المحجوب ، به کوشش فریدون بدرهای، فرزان، چ اول، تهران 1380ش.
هدایتی، اسماعیل، بحرالجواهر ، کتابخانه حاج اسماعیل هدایتی، کتابخانه گلپایگانی، قم.
همت کرمانی، محمود، تاریخ کرمان به انضمام رویدادهای صد سال اخیر ایران ، انتشارات گلی، چ ششم، تهران 1378ش.
هنرفر، لطفالله، گنجینه آثار تاریخی اصفهان ، چاپخانه زیبا، چ دوم، تهران1350.
هیثمی انصاری، احمد بن حجر، الصواعق المحرقة فی رد اهل البدع والزندقة ، المکتبة العصریة، طبع اول، بیروت 1425ق.
الهیزاده، محمدحسن، جنبش حسنیان ، ماهیت فکری و تکاپوهای سیاسی، شیعهشناسی، چ اول، قم 1385ش.
یافعی، ابیمحمد عبدالله بن سعد، مرآت الجنان و عبرة الیقظان فی معرفت مایعتبر من حوادث الزمان ، دارالکتب العلمیة، طبع اول، بیروت 1417ق.
یعقوبی، تاریخ یعقوبی ، ترجمه: محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی فرهنگی، چ اول، تهران 1387.
یمانی الموسوی، محمدکاظم بن ابیالفتوح بن سلیمان، النفخة العنبریة فی انساب خیرالبریة ، تحقیق: مهدی رجایی، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، طبع اول، قم 1419ق.
یوسفی، یوسفعلی، شهیده غربت ، کوثر غدیر، چ اول، قم 1386ش.