ghaemiyeh.com
سرشناسه : نوری، محمد، ۱۳۴۰ شهریور-
عنوان و نام پدیدآور : یداللّه قربعلی : زندگینامه و کارنامه فرهنگی و اجتماعی/ محمد نوری.
مشخصات نشر : قم: توانمندان، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری : ۳72ص.: مصور(رنگی)٬ نمونه.
شابک : ۴۰۰۰۰۰ : 978-622-6216-27-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : قربعلی، یداللّه، ۱۳۴۲ -
موضوع : معلولان -- ایران -- سرگذشتنامه
موضوع : People with disabilities -- Iran -- Biography
موضوع : نابینایان -- ایران -- قم (استان) -- مصاحبهها
موضوع : Blind -- Iran -- Qom (Province) -- Interviews
شناسه افزوده : دفتر فرهنگ معلولین
رده بندی کنگره : 2/2085HV
رده بندی دیویی : ۴۱۰۹۵۵/362
شماره کتابشناسی ملی : ۵۷۹۴۱۹۷
یدالله قربعلی
زندگی نامه و کارنامه فرهنگی و اجتماعی
محمد نوری
تصویر
تصویر
یدالله قربعلی: زندگی نامه و کارنامه فرهنگی و اجتماعی
پدیدآورنده: محمد نوری
نوبت چاپ: اول، تابستان 1398
شابک: 2-27-6216-622-978 ISBN: 978-622-6216-27-2
ناشر: توانمندان شمارگان: 1000 نسخه قیمت: 000/400 ریال
قم، بلوار محمدامین، خیابان گلستان، کوچه11، پلاک4، دفتر فرهنگ معلولین
تلفن: 32913452-025 فکس: 32913552-025 همراه: 09125520765
www.HandicapCenter.com , www.DataDisability.com ,
www.Tavanmandan.com
info@handicapcenter.com
ارتباط با آقای یدالله قربعلی: ghorb1386@gmail.com
تصویر
طلیعه 13
فصل اول: سیر رخدادها از تولد تاکنون
گزارش دوران زندگانی 19
نگاهی به زندگانی 19
پژوهش و آموزش 23
بنیانگذاری مؤسسه فرهنگی - اجتماعی شمیم رویش 26
کارنامه آثار 29
در آینه اسناد 34
زندگینامه خودنوشت 43
دوره نخست زندگی: 42 تا 52 44
تولد 44
خاطرات زیبا 45
توصیف خانه پدری 45
پخت نان و دیگر غذاها 45
پدر 47
بازیهای کودکانه 48
نابینایی مطلق بر اثر خطای پزشک 51
صندوقخانه 53
فکر رفتن به مدرسه 54
رفتن به ابابصیر و ثبتنام 55
سفر به مشهد 56
درمان گیاهی 58
توصیف بهار 51 59
سردردها و عمل 59
تخلیه چشم.. 60
مهربانیهای خانم پرستار. 61
مرخصی از بیمارستان.. 61
ثبتنام در ابابصیر و عطش مدرسه. 62
پایان دوره نخست و آغاز دوره جدید.. 62
دوره دوم زندگی: تحصیلات و خدمات فرهنگی... 64
دوره ابتدایی... 64
دوره راهنمایی و دبیرستان.. 65
رفتن به دانشگاه. 65
ازدواج و همکاری همسر. 66
حوادث 1367.. 66
رخدادهای مهم 1368.. 67
راهاندازی ورزش نابینایان.. 68
کارشناسی ارشد.. 68
راهاندازی گروههای سرود و نمایش..... 68
مراکز فرهنگی نابینایی... 69
معلم نمونه و بازنشستگی... 69
آثار و تألیفات... 70
در پایان.. 71
دوره سوم زندگی: تجارب و دستاوردها 73
سر فصلهای دستاوردهای تجربی... 73
بهزیستی مانع کار افتخاری... 75
تشکیل کلاس برای نابینایان.. 76
اولین کلاس، اولین شاگردان و اولین تجربه. 77
شناخت محیط... 79
امتحانات... 80
تحصیل دانشگاهی و اشتغال آموزشی... 80
مهارتآموزی، جهتیابی... 81
یافتههای تجربی به هنگام تدریس..... 82
همکاری با امور تربیتی و پرورشی... 84
الگوی اخلاقی... 85
کار با دانشآموزان بینا 86
کار در بخش تلفیقی... 87
آزمون سراسری و تجربه منشی... 88
تشکیل جلسات توجیهی برای آزمون سراسری... 89
آموزش ادبیات با نوار کاست و فایل صوتی... 90
شیوه آموزشی در بخش تلفیقی... 91
تجربهآموزی در بخش تلفیقی... 92
به اشتراک گذاشتن دستاوردها 96
آسیبشناسی بخش تلفیقی... 100
آموزش کوتاه نویسی انگلیسی... 104
کوتاه نویسی فارسی... 106
تدریس ادبیات، عربی، انگلیسی و قرآن در راهنمایی... 106
مهارتهای شنیداری... 108
توصیه و راهنمایی... 111
تدریس ادبیات در دبیرستانهای دخترانه. 111
جانبازان نابینا 114
آموزش رایانه. 116
مهارت خواندن، نوشتن و تایپ.... 116
کار با کم توانهای ذهنی در مدارس حرفهای... 116
همکاری با نهضت سواد آموزی... 117
حضور در کلاسهای دانشگاه و مراکز تربیت معلم.. 117
شرکت در همایشها و محافل ادبی... 117
ارزیابی کارنامه. 119
ولادت پدر. 120
سالشمار زندگانی... 123
فصل دوم: گفتوگو
آموزگار نمونه. 129
فرهنگ نابینایان: کاستیها و امیدها 133
نابینایان در دوره جدید اصفهان.. 147
فصل سوم: خدمات آموزشی و فرهنگی
آموزش و پرورش عادی.. 179
تدریس در دبیرستان دخترانه. 179
اهمیت آموزش دختران.. 180
مبانی آموزشی دختران.. 181
تدریس در مراکز بزرگسالان و پیشدانشگاهی... 182
تدریس در مدارس شاهد و ایثارگران و جانبازان.. 183
کارآیی در چند اداره آموزش و پرورش.... 184
خلاصه. 188
آموزش و پرورش استثنایی.. 189
خدمات و تلاشها 189
همکاری با مدارس استثنایی... 193
آموزش و پرورش نابینایان در ایران.. 203
مدرسه کریستوفل... 203
آموزشگاه محبی... 204
مجتمع دکتر خزائلی... 204
مجتمع آموزشی ابابصیر. 205
تأسیس..... 205
خطمشی... 205
اعتراضات... 206
نامه به ایران سپید.. 206
نقد مطالب آقای حیدری... 209
نیاز ضروری به مدرسه متوسطه و راهنمایی... 210
در پایان.. 211
تقدیر از فعالیت در ابابصیر. 212
نتیجه و خلاصه. 213
خط بریل.. 214
ورود به ایران.. 214
تجربهآموزی... 214
آموزش بریل... 215
کلاس بریل برای کودکان نجف آباد. 215
کلاس بریل برای جانبازان.. 215
کوتاه نویسی... 216
ضرورت کتاب کودک به بریل... 217
وضعیت نظام تلفیقی.. 218
نامه به مدیریت آموزشگاه. 218
روش تلفیقی... 219
آسیب شناسی... 223
تکریم و کارآمدی.. 227
بازنشستگی.. 232
نتیجهگیری.. 232
فصل چهارم: مطالعات معلولیت
جامعهپذیری.. 235
خانواده. 235
آموزشها و مهارتهای اولیه. 236
اخلاق.. 237
مناسبسازی و تردد. 239
عصا و کاربرد آن.. 239
اولین عصای سفید.. 240
اصلاح و مناسبسازی... 241
ارتباطات کلامی.. 243
روشهای هشتگانه. 243
اختراع و پیشرفت در ارتباطات... 244
تاریخچه خط بریل... 245
آموزش پذیری و حضور اجتماعی.. 247
استثنا یا اختلاف... 247
تصمیمگیری مبتنی بر شرایط اقلیمی و اجتماعی... 248
دانشگاه استثنایی... 248
آموزش عالی و معلولیت.... 248
پزشک سالاری... 249
تبعیض آموزشی... 250
مشکلات نابینایان در آزمون سراسری... 250
نامه به وزیر علوم، تحقیقات و فناوری... 253
مهاجرت معلولان نخبه. 257
ورزش معلولیت... 259
تاریخچه ورزش نابینایان در شهرستان نجفآباد. 259
فصل پنجم: مقالات
یادمان کشته عشق.. 265
رمز توفیق.. 267
مهارتهای شنیداری.. 271
ایده 276
مطالعه. 279
عدم رونق در روزنامه فروشی.. 281
موفقیت... 282
آیت اللّه سید محمود طالقانی.. 284
فاطمه زهرا سلام اللّه علیها 285
بعثت یا بیداری.. 287
از گفته تا عمل.. 289
دکتر علی شریعتی: مرد هنوز زنده 291
فصل ششم: شعر شمیم
شعر سرایی.. 297
اولین شعر. 297
شعر آموزشی... 297
مثنوی، غزل و چهارپاره. 297
مثنوی.. 298
بزرگداشت نجفآباد: شهر کسوف زده 298
راز دل: سعدی و درد دلی با او. 302
بزرگداشت قانون عصای سفید: وضعیت نابینایان ایران.. 307
غزل.. 311
أقرأ و ربّک الأکرم؛ اّلذی عّلم بالقلم.. 311
ایستگاه اندیشه. 311
ای واژههایت سر به سر الفاظ یزدان.. 312
تک سوار براق.. 314
چشم.. 314
زیور نافه. 315
صدای بال پرستوی آشنای نجات... 315
قدر هر کس..... 316
نبرد با تیرگی... 317
نه که در کوچه اندوه همش ول باشی... 317
نامعلوم. 319
خداحافظ حج.. 320
چهار پاره 321
آیهها 321
در ستایش مخترع خط بریل... 322
دکتر علی شریعتی... 325
روز ولادت پدر. 326
نگاه سبز. 327
واژه پرداز عشق... 327
فصل هفتم: سفرنامه
سفرنامه کربلا.. 333
استفاده از آرایههای هنری... 333
ترسیم وضعیت موجود. 333
یاد جنگ..... 334
استعارات و کنایات و تشابهها 334
رویکرد مذهبی... 334
مشاغل و زندگی مردم. 336
نتیجهگیری.. 337
سفرنامه مکه. 338
مقدمات سفر. 338
سوار هواپیما شدن.. 338
توصیف جُحفه. 339
استفاده از شعر و قطعههای ادبی... 340
استقلال حتی در سفر. 340
مباحثات... 341
خودسازی... 342
روز آخر مکه. 343
رفتن به مدینه. 344
بقیع.. 344
قرآن با خط بریل... 346
دیگر مباحث.... 348
نتیجهگیری و بررسی.. 349
فصل هشتم: در آینه رسانهها
یداللّه قربعلی: سالها تدریس بریل.. 353
آموزش کوتاه نویسی انگلیسی.. 357
فصل نهم: آلبوم
کودکی و نوجوانی 363
جوانی 364
فعالیتهای متنوع 367
فراوان شنیدهایم، معاصرت حجاب و مانع برای شناخت شخصیتها است. بزرگانی بوده و هستند که در زمان خودشان حتی همسایه دیوار به دیوار اطلاعی از او نداشته است. اما با فوت و مرگ، دیوارها فرو میریزد و ابعاد فردی و اجتماعی آن شخص هویدا و ظاهر میگردد. اما به نظر میرسد غیر از معاصرت، معلولیت حجاب دیگر و بلندتر از معاصرت است و معلولین در زمان خود کمتر شناخته شدهاند. شخصیتهایی هستند که اگر معلولیت نداشتند در ردههای بالای اجتماعی حضور میداشتند اما چون معلولیت دارند، کاملاً گمنام و فراموش شدهاند.
اما معرفی یک شخصیت معلول چه کارآیی و تأثیری برای فرد و جامعه میتواند داشته باشد؟ و عدم معرفی او چه پیامدی خواهد داشت؟ تفاوتی بین شخصیتها نیست و همه کمابیش وضعیت یکسان دارند و بین معلول و سالم فرقی نیست.
توضیح اینکه ملت و کشورها چندگونه سرمایه میتوانند داشته باشند، نفت، گاز، معدن طلا سرمایه مادی و مالیاند؛ پول و طلا و مسکوکات نوع دیگر از سرمایه است؛ نوع سوم، اطلاعات و دانستهها است. هر ملت بانکهای اطلاعاتی، آرشیوهای شامل انواع اطلاعات از نسخ خطی تا دانستنیهای نظامی و امنیتی تا معلومات پزشکی بیشتر داشته باشد در واقع ثروتمندتر است.
نوع چهارم سرمایه، دانش و تکنولوژی است؛ ملتهایی که در عرصه مثلاً پزشکی یا هستهای یا دانش تجارت داراییهای بیشتر دارند، قدرتمندتر و قویتر میباشند. کشور لبنان یا کشور امارات از نظر ذخائر نفت و گاز نیز معادن فلزی و کانی جات غنی نیستند. اما در عرصه فناوری و دانش تجارت و بازرگانی غنی هستند؛ و با به چرخش انداختن این سرمایه پیشرفتهای خوبی داشتهاند.
نوع پنجم سرمایه، شخصیتها هستند. نخبگان و مغزها اعم از هنرمندان، متفکران، روزنامهنگاران، استادان و معلمان همه اینها سرمایههای یک کشور محسوب میشوند. گاه سرمایه را به دو دسته مادی و معنوی یا راکد و در گردش تقسیم میکنند. و شخصیتهای نخبه را جزء سرمایههای معنوی طبقهبندی مینمایند.
هر نوع سرمایه اگر راکد بماند و چرخش تعامل و داد و ستد نداشته باشد به تدریج توانایی و نقشهای مختلف اجتماعی خود را از دست میدهد. مثال میزنند به بدن انسان که اگر ورزش و
فعالیت نداشته باشد به مرور اندامها، توانایی های خود را از دست میدهد و کمکم تحرک و تواناییهای ماهیچهها، عضلات و اعضاء و جوارح از بین میروند. اما فعالیت و ورزش موجب تحرک و شادابی و تقویت و تداوم حیات آنها میگردد. از اینرو توصیه شده سرمایه نباید راکد باشد و باید مدام در چرخش و فعالیت باشد.
اما در معلولین به چند دلیل، این سرمایه رکود داشته است. اول نهادهای دولتی متصدی امور معلولین و تشکلهای مردمی ویژه معلولین، اراده لازم برای ایجاد تحرک و گسترش این سرمایه را ندارند؛ چون در این زمینه فرهنگسازی نشده و راهکار آن را به درستی نمیشناسند.
اما فقدان چرخش سرمایه شخصیتی معلولین موجب انواع نابسامانیها و تبعات منفی در جامعه و فرهنگ معلولین شده است. مهمترین تأثیر منفی آن، فقدان هویت یا پیدایش بحران هویت در جامعه معلولین است. توضیح اینکه اگر در یک شهر چند نفر دارای معلولیت، در جاهای مختلف شهر و در اماکن عمومی مشغول گدایی باشند یا به شغلهای پایین اشتغال داشته باشند، افراد آن شهر، معلول را در چهره این افراد میشناسند. یعنی وقتی واژههای معلولیت و معلول را میشنود، در ذهنش تکدیگری یا دیگر مشاغل سطح پایین متبادر میگردد.
برعکس اگر در یک شهر یکصد نفرِ دارای معلولیت در مشاغلی مثل معلمی، استادی، مدیریت ارشد، راننده قطار و اتوبوس شهری، وکیل و پزشک اشتغال داشته باشند. ذهنیت مردم این شهر طوری شکل خواهد گرفت که چهره مثبت و زیبا از معلولین در ذهنشان خواهند داشت.
این دو چهره از معلولین در سرنوشت دیگر معلولین این شهر بسیار مؤثر است. چهره اول موجب هویت زدایی و بحران هویت در جامعه معلولین خواهد شد. یعنی معلولین این شهر پشتوانه اجتماعی نخواهند داشت. به همین دلیل وقتی جوان نابینایی از این شهر به خواستگاری دختری میرود، پاسخ منفی میشنود.
اما اگر مردم، نگاه مثبت به معلولان داشته باشند، هویت تعمیم و تعمیق پیدا کند و معلولین از پشتوانههای اجتماعی برخوردار گردند. از اینرو وقتی جوان ناشنوا به کارخانه ای برای کار میرود با او به عنوان یک انسان متشخص و فعال برخورد میشود؛ نه اینکه او را در تصویر یک آدم عقب مانده ذهنی و متأخر اجتماعی و دور از رشد اجتماعی و متعلق به طبقه بدبخت و عقب مانده جامعه دانسته و با او همکاری نکنند.
بنابراین معرفی نخبگان دارای معلولیت به صورت کتاب، فیلم، مقاله، چاپ عکسهای بزرگ و زیبا درباره آنان، آوردن آنها در رسانهها، با لباسهای شیک و زیبا بسیار مهم است. خود معلولین هم باید به این وضعیت کمک کنند. با سر و وضع و لباسهای تمیز ظاهر شوند. شیکپوش باشند، نابینایان حتماً عینک دودی استفاده کنند، ناشنوایان حتماً دندانهای تمیز و کاملاً سفید داشته باشند. عصا، ویلچر و دیگر وسایل آنان مرتب و منظم باشد. نزاکت اجتماعی را جدی بگیرند. خندیدن، سخن گفتن آنان بسیار سنجیده باشد. بالاخره طوری رفتار کنند که جامعه به آنان نگاه مقبول و مثبت داشته باشد.
دفتر فرهنگ معلولین بر اساس چنین باور و رویکردی، تا کنون اقدامات بسیاری انجام داده است: صدها شخصیت دارای معلولیت را شناسایی و محاسن آنان را معرفی کرده؛ همایشهایی به منظور تکریم آنان برگزار کرده؛ تدوین و نشر کتابها و مقالاتی درباره آنان منتشر کرده؛ با آنان گفتوگو نموده؛ بانک اطلاعات درباره آنان تأسیس کرده است. تا کنون برای بیش از شش هزار شخصیت زندگینامه تألیف و منتشر کرده است. از جمله برای یکی از نخبگان نابینا، آقای یداللّه قربعلی، دبیر و معلم بازنشسته آموزش و پرورش و فعال در عرصههای فرهنگی و اجتماعی، کتاب حاضر را تألیف و اکنون تقدیم علاقهمندان میگردد. ایشان خدمات مفصل و سازنده داشته است؛ حداقل چند دهه در عرصه تعلیم و تربیت فرزندان ایران کوشیده است. امید است با انجام این پروژه که توسط چند نفر از معلولین نخبه در این دفتر انجام یافته، از قسمتی از زحماتش تشکر گردد.
لازم به یادآوری است که در تدوین اینگونه کتابها، فقط به جنبههای مثبت و سازنده فرد نظر داشته و کاری به دیگر ابعاد فردی و اجتماعی شخص نداریم. هر شخصیتی را تا کنون، شروع به تألیف کردهایم، چند دلسوز تماس گرفته و با تذکار جنبههای منفی حتی خواهان توقف پروژه بودهاند؛ اما با توضیح خطمشی این دفتر و با بیان اینکه تأکید بر موارد منفی نه تنها مشکلی را برطرف نمیکند بلکه عوارض مخرب بسیار خواهد داشت، معمولاً نظرشان برگشته است.
باید از جناب آقای قربعلی تشکر کنیم که از آغاز پروژه همکاری صمیمانه داشت و اساساً بدون یاری و همکاری ایشان انجام این پروژه ممکن نبود.
در پایان بر خود فرض میدانیم از جناب حجت الاسلام والمسلمین سید جواد شهرستانی نماینده آیت اللّه العظمی حاج سید علی سیستانی تشکر کنیم؛ ایشان همواره با توصیه و راهنماییها راه اینگونه طرحها و پروژهها را گشودهاند.
محمد نوری
مدیر عامل دفتر فرهنگ معلولین
یداللّه قربعلی سال 1342 در شهر نجف آباد (شهری در 28 کیلومتری غرب اصفهان) چشم به جهان گشود و هم اکنون (1397)، پنجاه و پنج سال از عمرش میگذرد. دورانهای زندگی او و کارنامه فعالیتهایش در این فصل گزارش میگردد و معلوم خواهد شد، با وجود موانعی مثل نابینایی اما او هیچگاه از پا ننشست و ثمره عمرش مثل یک فرد معمولی است. چون مثل افراد عادی تحصیل کرده و تا مدارج عالی پیشرفت داشته است. با اینکه او از نظر امکانات و محیطی که در آن بزرگ شد، فاقد امکانات خاص برای پیشرفت فرهنگی و اجتماعی بود. با این حال با تلاش و کوشش توانست به مدارج عالی برسد.
او سالها در آموزش و پرورش اشتغال داشته و برای تربیت فرزندان این ملت تلاش کرده است؛ آنگاه بازنشسته شده؛ ولی بعد از بازنشستگی فعالیتهای فرهنگی و مدنی خود را ادامه داده است. از اینرو در مقایسه با افراد عادی مشکلی ندارد با اینکه مشکلاتی میتوانست مانع راهش شود؛ اما با درایت و تدبیر این مشکلات را مرتفع نموده است.
خلاصه اینکه سیر زندگیاش میتواند درس و تجربه سودمندی برای دیگر جوانان و به ویژه افراد نابینا باشد.
قربعلی در عرصه نویسندگی و پژوهش و نیز فعالیت رسانهای تبحر دارد، از اینرو چند زندگینامه از خودش منتشر کرده است. چون هر کدام از این نوشتهها خصوصیتی دارد و به موضوعاتی پرداخته، از اینرو همه را میآورم.
بنابراین این فصل شامل سه بخش اصلی است؛ بخش اول شامل گزارشهایی درباره مراحل زندگانی و کارنامه و فعالیت او از کودکی تا الآن است. البته برخی از این مطلب قبلاً منتشر شده و یا تکمیل آنها در اینجا هم ارائه خواهند شد.
بخش دوم شامل چهار مطلب به قلم خود آقای قربعلی است که در مجموع زندگینامه خودنوشت ایشان را تشکیل میدهد.
بخش سوم سالشمار و روزشمار زندگانی او است و تلاش شده اهم حوادث زندگیاش را در هر سال نشان دهیم.
یداللّه قربعلی نجفآبادی در 16 اردیبهشت 1342 متولد شد. او در شهر نجفآباد (استان اصفهان) سکونت دارد. سالها دبیر آموزش و پرورش استثنایی در رشته ادبیات فارسی بوده و در سال 1393 بازنشسته شده است. دارای مدرک کارشناسی ارشد است.
علاقهمند به موضوعات ادبی مثل شعر، رمان و داستان است. همواره دوست داشته کار فرهنگی کند و به فرهنگسازی و آموزش باور دارد. به مشکلات و آسیبها فراوان میاندیشد و حداقل به تجزیه و تحلیل مشکلات میپردازد. دوست دارد اندیشههای باز و روشن را بنگرد و با صاحبان افکار نو مباحثه داشته باشد.
به ادبیات و مسائل اجتماعی و به کتابهای ادبی به ویژه قصه و رمان، اجتماعی، موضوعات نقد اجتماعی و به موسیقی سنتی علاقه دارد. اما همه اینها را برای حلّ معضلات جامعه میخواهد و خود را موظف و متعهد میداند که برای جامعه هدف قدمی بردارد.
تلاش شده از نوشتههای به قلم خود آقای قربعلی بیشتر استفاده شود هر چند دارای مطالب و نکات تکراری باشد؛ در مجموع این مطالب شامل اهمّ موضوعات و اطلاعات درباره ایشان است.
یداللّه قربعلی بهار 1342 در یک خانواده ساده در شهرستان نجفآباد دیده به جهان گشود، خانوادهاش به دلیل ضعف بینایی او، بسیار نگران آیندهاش بودند. بیماری ارثی آب سیاه، چشمان او را در خردادماه 1352 به طور کلی از او ربود و دیگر دیدگانش از لذت تماشای گلهای بهاری که بسیار دوستشان میداشت، محروم ماند.
دوران کودکی را در محیطی ساده شهرستان نجفآباد و مانند تمامی کودکان آن دوره با کمترین آموزش مدون و منطقی سپری کرد؛ دورهای سرشار از بازیهای کودکانه همراه با شیطنتهایی که کمتر میتوان از یک فرد با ضعف بینایی انتظارش را داشت. او در آن محیط ضمن یادگیری بسیاری از کارها، در خصوص کمک به پدر نیز انجام وظیفه میکرد. پدر خشت زدن(1)را در همان کودکی به یداللّه یاد داده بود. او نیز با مهارت خاصی هم در خانه با قالب چوبی خشت میزد و هم در خشک کردن آن با پدر همکاری داشت، این خشتها برای تعمیر و تکمیل بنای منزل مسکونیشان مورد استفاده قرار میگرفت.
پدرش به کار بنایی مشغول بود و تمامی تلاشش را برای مداوای بیماری او صرف کرده بود، اما
1) . خشت زدن یا خشت مالی حرفه شایع در زمان قدیم بود. خاک را به آب مخلوط و گِل به دست آمده را در قالب چوبی مخصوص ریخته؛ سپس خشتها را در آفتاب خشک میکردند.
حتی همان اندک بینایی هم از او دریغ شد، چون مجبور شدند چشم را تخلیه کنند تا مبادا آسیبی به مغز وارد کند.
مادرش میگوید: وقتی در خردسالی او را برای معاینه به اصفهان میبردم، از دیدن افراد معلول که به تکدی مشغول بودند دلم میگرفت و همیشه از خداوند میخواستم که کاری کند تا فرزندم چنین سرنوشت رقتباری نداشته باشد. بیگمان همین دعای مادر نیز بهترین توشه راه پر آسیب و زندگی سختش گردید و او را به بوستانی برد که شمیم عنبرینش جان کودک را طراوت بهاران بخشید و دریچه قلبش را به روی ریحانههای خوشبوی اندیشه و دانش گشود.
یداللّه در سن ده سالگی به آموزشگاه نابینایان ابابصیر اصفهان رفت و دوران تحصیل را در کنار همنوعان نابینایش آغاز کرد. نخست در مدرسه ابابصیر و پس از آن در مدرسه راهنمایی احمدیه اصفهان. دو سال اول دوره متوسطه را در دبیرستانهای سید جمالالدین اسدآبادی و هراتی در اصفهان به سر برد و دو سال آخر دبیرستان را نیز در دبیرستان علامه طباطبایی شهرستان نجفآباد در رشته اقتصاد گذراند.
در آزمون سراسری 1362 رشته ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان را برای ادامه تحصیل برگزید و همراه با سایر افراد بینا به آن مشغول شد.
او تمام توفیقات خود را در مراحل مختلف تحصیل مرهون لطف همیشگی الهی میداند و معتقد است:
«اگر دست مهربان ایزدی پدر و مادری پر مهر و مشفق و برادران و خواهرانی حساس به من عطا نمیکرد، بیگمان هرگز راه به جایی نمیبردم.»
برادر بزرگش - مهدی که در سال 1362 در جنگ تحمیلی به عنوان یکی از سرداران اسلام شربت شهادت نوشید - در دوره ابتدایی و متوسطه با خواندن کتاب برای او، یداللّه را با دنیای خرد و اندیشه و مبانی عقیدتی اسلام آشنا کرد تا حدی که ذهن کوچک او با اندیشههای بزرگان انس گرفت و آنچه امروز دارد سرمایهای است که از مطالعه کتابهای فراوان به یاری برادر شهیدش در آن دوران اندوخته است.
هم زمان با قبولی در دانشگاه، به عنوان معلم حقالتدریس در آموزش و پرورش استثنایی کلاس نابینایان را در شهرستان نجفآباد راهاندازی کرد. پس از فراغت از تحصیل به عنوان دبیر ادبیات در مجتمع آموزشی ابابصیر به تدریس پرداخت. در سال 1370 موفق به ورود به مقطع کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد شد.
قربعلی نقش اعضای خانوادهاش را در تمامی مراحل زندگی تعیین کننده میداند. همسر و فرزندان شکیبا و پر مهری که در همه حال یار و مددکار او هستند و او به پشتوانه آن همه صمیمیت است که جسارت هر کاری را دارد.
وظیفه شغلی او به سه بخش تقسیم میشود: تدریس در آموزشگاه نابینایان، تدریس ادبیات در مدارس عادی شهرستان نجفآباد و سرکشی به دانش آموزان نابینا که در مدارس عادی به صورت تلفیقی به تحصیل اشتغال دارند.
او همواره تلاش خود را برای توفیق دانشآموزانش مبذول میداشت و بیش از آن که رابطه اداری
معلمی و شاگردی بینشان حاکم باشد، صمیمیتی همراه با احترام و رعایت حق معلمی و شاگردی بین آنها برقرار بود. صمیمیتی که هنوز هم با شاگردان دیرینه دارد و از آن لذت میبرد. او رمز موفقیتش را در این دوستیها دو چیز میداند: احترام متقابل و صراحت لهجه.
یکی از مفیدترین و لذتبخشترین مراحل کار قربعلی، تدریس او به جانبازان بوده است. او حدود هشت سال به آموزش نابینایان جانباز شهرستان نجفآباد پرداخت. در این میان میتوان به دو جانباز اشاره کرد که یکی علاوه بر نابینایی، هر دو دستش از بالای مچ قطع بود و دیگری نیز علاوه بر محرومیت از چشم قطع نخاع بود که میبایست با هر دوی آنها تمامی دروس را به طور شفاهی تمرین و تکرار نمود. او دروس ادبیات، عربی و زبان انگلیسی دوره دبیرستان را با آنان کار میکرد. قربعلی این زمان از خدمت خود را بهترین دورهها میداند. نه به این خاطر که معلم این دو جانباز بود، بلکه به این دلیل که آن دو درسهایی به او دادند که هرگز در هیچ کتابی بدان دست نیافته بود. درس همت و اراده و مردانگی. درس ایثار و پایداری. درس مقاومت در برابر مشکلات و مصائب. هم اکنون یکی از این دو فارغالتحصیل کارشناسی ارشد تاریخ دانشگاه اصفهان است و دیگری با مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی.
او فعالیتهایش را به محیط کار محدود نکرد. علاوه بر تدریس، در زمینههای زیر با مدارس و مراکز فرهنگی شهرستان و استان همکاری داشت:
تشکیل انجمنهای ادبی برای آموزش فن شعر و تحلیل اشعار
راهاندازی گروههای سرود برای مدارس
راهاندازی گروههای نمایش در مدارس
شرکت در مراسم صبحگاه مدارس و ایراد سخن برای دانش آموزان
راهاندازی تشکل مثل جامعه اسلامی نابینایان استان؛ او به عنوان عضو هیئت مؤسس و سپس به عنوان عضو هیئت مدیره با این تشکل همکاری داشت.
تأسیس مؤسسه فرهنگی - اجتماعی شمیم رویش در نجفآباد برای ارتقاء سطح آگاهی جامعه نسبت به نابینایان و نیز فراهم سازی زمینه مطالعه برای این قشر
تأسیس کتابخانه ویژه نابینایان در نجف آباد
از دیگر فعالیتهای فرهنگی قربعلی میتوان شرکت در انجمنهای ادبی را نام برد. او سرودههایش را که در قالب نیمایی و سنتی است، بیشتر به موضوعهای مذهبی و مسائل اجتماعی و... اختصاص داده است. روحیه زندگی و امید به زیستن را در تمامی اشعار او به خوبی میتوان حس کرد. تخلصش شمیم است و این نام خود به پویایی و حرکت در شعر او میافزاید.
قربعلی پس از سی و پنج سال سابقه فعالیت آموزشی، بازنشسته شده ولی همچنان به مشاوره، خدمت به آسیبمندان، راهاندازی کتابخانه، سخنرانی، شعر سرایی و خلاصه دهها نوع فعالیت دیگر اشتغال دارد. او همچنان در منطقه نجفآباد و اصفهان به فعالیت آموزشی و فرهنگی مشغول بوده است.
او بیش از یک صد حلقه نوار کاست آموزشی بر اساس متون ادب در مقطع دبیرستان را برای دانش آموزان نابینا تهیه کرده است تا دانش آموزان نابینا که از یادداشت مطالب متنوع در کلاسهای عادی
محروماند بتوانند با بهرهگیری از این گنجینه، بر توشه علمی خویش بیفزایند.
از کارهای تحقیقی او که مراحل پایانی خود را میگذراند، کتاب آموزش کوتاه نویسی انگلیسی است که آن را برای آموختن کوتاه نویسی انگلیسی به نابینایان به شیوه خودآموز تهیه نموده است.
از خاطرههای دلنشین او در دورههای مختلف، سخن فراوان میتوان گفت. خاطرههایی که همواره با تجربههای ارزنده همراه است. از به یاد ماندنیترین خاطرههایش حکایت صمیمیت و صداقت دانش آموزان بینا در دبیرستان حضرت فاطمه نجفآباد است. او میگوید: «روزی برگههای امتحانی درس تاریخ ادبیات دوم را که با همکاری همسرم تصحیح نموده بودم، به دانش آموزان دادم. یکی از بچهها پس از چند دقیقه به آرامی پیش آمد و پرسید: آقا برای من همین نمره را رد کردهاید؟ با تعجب بله برای همه همین نمره برگه را وارد لیست کردهام. گفت راهی برای تغییر ندارد؟ کمی ناراحت شدم، ولی با آرامی گفتم: نه! بعد با کمی تردید گفت: میتوانم خواهش کنم برگه مرا یک بار دیگر جمع بزنید. گفتم: مانعی ندارد. سپس خودش یکی از دانش آموزان را که میدانست من به او اعتماد کامل دارم صدا زد و گفت بیا همراه با آقا برگه مرا جمع بزن. او آمد. پرسیدم: مگر نمرهات چند است؟ نمره برگهام 12 است، اما فکر میکنم در جمع اشتباه شده است! گفتم: نمرهات باید چند شود؟ با خجالت گفت: 8. تعجب کردم. برگه را جمع زدم، درست میگفت. برق شادی در سیمایم درخشید. پیش خود گفتم کجایند آنانی که میگویند افراد بینا از معلمان نابینا سوء استفاده میکنند.»(1)
توصیه او به هر کس بر راه آموختن را پیش گرفته است، این است که ما سازنده شخصیت بچهها هستیم. تنها سلاح ما نیز دانش و اندیشه است. باید این میدان را با چیرگی دانش بر جهالت به پایان بریم. دانش آموزان نباید معلم را فردی ناامید و دلخسته بنگرند. گرچه سختیها فراوان است، اما کلاس عرصه نمایش آن نیست. وقتی وارد کلاس میشوید باید فقط اندیشه شما بالندگی دانشآموز باشد. تفکری که همه معلمان را به سر منزل مقصود میرساند. باید با دانشآموز جدی بود، اما هرگز تفاوتهای فردی را از یاد نبرد. هر دانشآموز را باید با زبانی به راه آورد و برای توفیق او شیوهای خاص به کار برد. معلمها باید سنگ صبور دردهای دل شاگردان خود باشند. بهترین توشه معلم نیز گنجینه خرد است. هرگاه وارد کلاس میشوید، باید یک دنیا مطلب جدید و با یک بغل حکایت و روایت باشید. هر جا که فرصت کلاس اقتضا میکند، گل خنده را بر رخسار کودکان و نوجوانان بنشانید، خستگی را از جانشان بزدایید و خرد و دانش را نیکوتر در قلبشان جای دهید.(2)
او هیچ گاه نسبت به دانش آموزان بیاعتماد نبود. از جمله این حسن ظنها -که خاطرهاش را هیچ گاه فراموش نمیکند- ماجرای دانشآموز نابینایی است که در دبیرستان عادی تحصیل میکرد. او از سوی استثنایی هر دو هفته یک بار به مدرسه آنان در یکی از شهرستانها سرکشی میکرد. دانشآموز نیز هر هفته به اصفهان میآمد تا برخی از دروس را در مرکز نابینایان بیاموزد. گاهی برگههای امتحانی دانشآموز برای تبدیل به خط بینایی توسط مدیر آموزش گاه به مرکز
ارسال میشد. بعضی از امتحانات کلاسی که از حساسیت چندانی برخوردار نبود، توسط خود دانشآموز به او داده میشد. گاهی بین مدیر و او نشانهای قرارداد میشد که در صورت به هم خوردن مشخص میشد دانشآموز به آن دست زده است. اما در طول این دوره که به دفعات زیاد دانشآموز برگهها را میآورد و باز میگرداند، حتی یک مورد هم مشاهده نشد که دانشآموز حتی چینش برگهها را دست کاری کرده باشد.
او هرگز نابینایی را سنگی در راه موفقیت خود ندانسته است و همواره با بهرهگیری از فرصتها زمینه را برای فعالیت خودش و دوستان نابینایش فراهم نموده است. او معتقد است: باید به نابینایان فرصت خودنمایی داد، باید آنان را پذیرفت و اجازه داد همسان دیگران در عرصههای فرهنگی و اجتماعی تلاش کنند. نابینایان نیاز به تجهیز دارند، آموزش آنان بسیار هزینهبر و طاقتفرسا است، اما نتیجهاش نیز بسیار دلنشین و ارزنده است. ایران زمین مهد نابینایانی چون دکتر خزائلی است، مردی که بدون کمترین امکانات خویش را به مدارج عالی رساند. امروز نیز در میهن افرادی چون خزائلی کم نیستند.(1)
تا اینجا اطلاعات کلی درباره شخصیت، افکار و مسیر زندگی یدالله قربعلی به دست دادیم.
یداللّه قربعلی نجفآبادی در اردیبهشت ۱۳۴۲ در یک خانواده ضعیف و کارگری دیده به جهان گشود. ولی از همان کودکی با مشکل ضعف بینایی بر اثر آب سیاه مواجه بود. این بیماری و معالجه نادرست و عدم شناخت آن او را در ده سالگی از نعمت بینایی به کلی محروم کرد.
از سال ۱۳۵۲ به آموزشگاه نابینایان ابابصیر اصفهان رفت و دوره ابتدایی را در آنجا گذرانید و سپس برای ادامه تحصیل به یکی از مدارس عادی راهنمایی شهر اصفهان یعنی مدرسه احمدیه رفت. دوره متوسطه را در اصفهان در دبیرستانهای سید جمال الدین اسدآبادی و هراتی آغاز کرد ولی از سال سوم دبیرستان به زادگاهش بازگشت و تا پایان تحصیلات متوسطه در رشته اقتصاد در آنجا ماند.
در سال ۱۳۶۲ در رشته ادبیات دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. همزمان به عنوان معلم حقالتدریس در شهرستان نجفآباد نخستین کلاس ویژه نابینایان را راهاندازی نمود. سال بعد به استخدام رسمی آموزش و پرورش درآمد. در سال ۱۳۷۰ در دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد در رشته کارشناسی ارشد ادامه تحصیل داد.
علاوه بر تدریس در آموزشگاههای نابینایی در مدارس عادی به تدریس ادبیات پرداخت. در کنار این فعالیتها آموزش به جانبازان نابینای نجفآباد را نیز به عهده داشت. در سال ۱۳۸۷ به عنوان معلم نمونه کشوری برگزیده شد.
او علاوه بر آموزش نابینایان در خصوص آموزش خط بریل و کوتاهنویسی انگلیسی و فارسی فعالیتهایی داشت. در خصوص کوتاهنویسی انگلیسی کتاب آموزش کوتاهنویسی انگلیسی را به
1) . همان
صورت خودآموز برای نوآموزان زبان انگلیسی تألیف نمود.
از دیگر فعالیتهای او سرودن شعر است که با زبانی شیوا و تصویرسازیهای خلاق شعرش را رونق و تحرک بخشیده است.(1)
در خصوص دو مقوله آموزش خط بریل فارسی و تحقیق در کوتاه نویسی خط بریل انگلیسی پارهای از تجربیاتش را نوشت و برای مجله توان نامه ارسال کرد:
اولین باری که اینجانب به فکر آموزش خط بریل افتادم در دوره متوسطه بود. وقتی کلاس سوم دبیرستان بودم شخص نابینایی به من مراجعه کرد تا از من بریل بیاموزد. چون تجربه اولم بود برای توفیق در آن مدتی اندیشیدم تا روشی جذاب و سریع را به کار برم. این دقت مرا واداشت تا در آن زمان هم در خصوص تقویت لامسه آن فرد ابتکاراتی داشته باشم و هم در خصوص روش کار و چگونگی آشنایی فرد با قالب خط بریل. گرچه پارهای از آنچه من به کار بردم در آموزشگاه ابابصیر از معلمان باسابقه دیده بودم ولی استفاده از سادهترین چیزها یکی از ملاکهای من بود. مثلاً برای شناخت نقطهها از بستههای قرص که به صورت ششتایی درآورده بودم استفاده میکردم یا از دکمههایی که بر روی پارچه به شکل نقاط بریل میدوختم استفاده میکردم.
در تابستان ۱۳۶۱ (که تازه سوم دبیرستان را تمام کرده بودم) برای شناسایی و آموزش نابینایان استان ایلام، به مدت یک ماه و به طور افتخاری به آن استان رفتم. در آنجا چند نابینای بزرگسال را شناسایی کردم و آموزش خط بریل را برای آنان نیز با همان ابتکارات آغاز نمودم. به موازات همین کلاس تعدادی از کارمندان بهزیستی استان را برای آموزش خط بریل به من معرفی کردند. آنان نیز با طرح ویژهای تحت آموزش قرار گرفتند. من در این خصوص تابلویی بینایی فراهم آوردم که پس از معرفی شش نقطه بریل جدول الفبای بریل را به صورت بینایی در آن آوردم و داوطلبان را با سرعتی بسیار آموزش میدادم. البته افراد بینا پیش از آموزش خط بریل باید نسبت به محدودیتهای عزیزان نابینا اشراف داشته باشند تا در فراگیری و نیز آموزش موفق باشند. کار من نیز پس از این آمادهسازی ذهنی آموزش خط بود.
در سال ۱۳۶۲ آموزش جانبازان نجفآباد را آغاز کردم. افراد بزرگسال در آموزش بریل نسبت به خردسالان بسیار کندتر میباشند. من سعی میکردم با نمونههای عینی و نیز تهیه وسایل کمک آموزشی ساده ذهن آنان را برای این کار آماده نمایم، لامسه آنان را تقویت کنم و پس از آن وارد آموزش بریل شوم.
در مهرماه ۱۳۶۲ نخستین تجربهام را با کودکان نابینا در آموزشگاه استثنایی نجفآباد آغاز کردم. برای آموزش بچهها خیلی فکر میکردم، گاهی راه میافتادم و در مغازههای اسباب بازی فروشی دنبال اسباب بازیهایی میگشتم که بتواند مرا در این کار یاری دهد، چرا که کودکان کمتر با وسایل جدی رغبت به کار داشتند. تفاوت اساسی بزرگسالان با خردسالان در این بود که به دلیل درک بالای
1) . برای نمونه دو قطعه شعر ایشان با عنوان «ستایش مخترع بریل: ایستگاه اندیشه» در مجله تواننامه، پاییز و زمستان 94، ص 154-155 منتشر شد.
بزرگسالان توضیح مطالب آسانتر بود، اما خردسالان در تقویت لامسه مشکلات بسیار کمی داشتند. کلاس آمادگی نابینایان را با شش دانشآموز آغاز کردم و از اسباببازی، وسایل دستساز، خمیر، موم، حبوبات، پارچه، دکمه و… برای تقویت لامسه و آموزش بهره میگرفتم.
آموزش خط بریل به افراد بینا در مدارس عادی، دانشگاهها، نمایشگاههای ویژه و… یکی دیگر از فعالیتهای من بود که هنوز هم ادامه دارد. آموزش بریل به دانشآموزان دیر نابینا، بزرگسالان و دانشآموزان معمولی، از تجربیاتی است که کارنامه خدمات آموزشی من بدان مزین است.
از پرافتخارترین دوران کاری خود میتوانم آموزش جانبازان نابینا را یاد کنم. وقتی انسان با کسانی انس میگیرد که جانشان از شمیم شهادت طراوت گرفته است و گرچه در بین ما زندگی میکنند جانشان در اندیشهای دیگر است، انسان واقعاً مشعوف و دلباخته میشود. مناسب است یادی از ناصر توبهایها کنم؛ او هم نابینا و هم قطع نخاع بود. ارادهای داشت برتر از دماوند و استوارتر از البرز. وسعت نظرش را دریا اندک مینمود و پارسایی و تواضعش همه را خیره میداشت. عاقبت این دنیای تنگ را برای رسیدن به وسعت جهانی در خور روح بلندش، به دنیا خواهان وانهاد و به خیل شهیدان پیوست.
من اعتقاد دارم هر گروهی هویت خود را با نمادی ثابت میکند و نماد هویت نابینایان دو چیز است: عصای سفید و خط بریل. از این طریق باید نابینایان شناخته شوند و همواره بتوانند این دو نماد هویت را در همه عرصهها به کار برند. کسانی که گمان میکنند کتابهای گویا میتواند جای کتاب بریل را بگیرد سخت در اشتباهاند. هرگز نباید خط و تأثیر و هویتبخشی آن را از یاد برد.
از سال ۱۳۶۳ تا سال ۱۳۶۶ در یک گروه کاری کشوری برای تدوین کوتاهنویسی فارسی کار کردم. گرچه در این خصوص نیز به نتایج بسیار خوبی رسیدیم، اما چون هنوز فضای مناسبی در کشور برای این کار فراهم نشده بود، این طرح به سرانجام درستی نرسید. گرچه بعدها افرادی با الگو قرار دادن آن تلاشها و تجربیات اقدام به تدوین طرحی دیگر نمودند، اما آن نیز نتوانست برای اجرا توفیق یابد.
اما در سال ۱۳۶۷ در آموزشگاه ابابصیر تدریس زبان انگلیسی دوره راهنمایی را بر عهده داشتم. در پایه سوم راهنمایی به فکر افتادم که این بچهها سال دیگر باید به دبیرستان بروند، کتاب انگلیسیشان نیز کوتاه است. کلاسی هم در این خصوص برایشان گذاشته نمیشود، لذا به طور ساده پارهای از علائم را به آنان در فرصتهای خالی کلاس زبان به عنوان یک کار فوق برنامه میآموختم و سعی میکردم با تمرین و یافتن نمونه در واژگان و یا جملات متفاوت، حداقل دانشآموزان را با این شیوه کمی آشنا کنم. در اوایل دهه ۷۰ علائم را به طور دستهبندی و همراه با مثال برای آنان شروع کردم و چون نتیجه بسیار خوبی گرفتم، آن را گسترش دادم تا اینکه کتاب آموزش کوتاهنویسی انگلیسی از جمعآوری تمرینها، دستهبندیها و تجربیات چندین ساله حاصل شد.(1)
پس از نقل تجارب قربعلی در زمینه خط بریل و کوتاهنویسی، کتاب آموزش کوتاهنویسی انگلیسی را معرفی میکنم:
1) . مجله توان نامه، فروردین - اردیبهشت 1393، ص 132-133.
این کتاب دارای ۹ درس و یک مقدمه و یک پیوست است. در مقدمه ضرورت آموزش کوتاهنویسی و فواید آن بیان شده است. نحوه آموزش و زمان بندی کتاب نیز تشریح شده است. در درس اول علائم نشانهگذاری به طور مختصر توضیح داده شده است. از درس دوم آموزش نشانهها آغاز گردیده است. هر درس شامل ۴ بخش است:
الف- معرفی نشانهها، در این بخش تعدادی از نشانهها معرفی و نیز نحوه کاربرد آن بیان گردیده است.
ب- بخش دوم نمونههایی از متن است که به هر دو صورت کوتاه و بلند آورده شده، هدف مقایسه و به ذهن سپردن بهتر این نشانهها بوده است.
پ- بخش سوم تمرین کوتاهنویسی است. نوآموز با توجه به آموختههای خود در دو بخش پیشین سعی میکند عبارات و متنهای ارائه شده را به صورت کوتاه بنویسد.
ت- در چهارمین بخش هر درس عبارات و متنهایی به طور کوتاه آورده شده است. نوآموز باید با استفاده از آموختههای خود، آن را به صورت بلند بنویسد.
درسها به صورت پلکانی به هم مربوط میشوند و فراگیری درس بعد بدون یادگیری درس قبل نتیجه مطلوبی ندارد.
در درس نهم نیز فقط تمرین خواندن کوتاهنویسی است. متنهایی از کتاب انگلیسی سوم راهنمایی، به صورت کوتاه نوشته شده، فراگیر باید با استفاده از علائم و نشانهها این متنها را به دقت بخواند و به طور بلند بنویسد. پیوست پایانی کتاب، جدولی شامل سه ستون است.
ستون اول عبارت یا واژهای است که قرار است کوتاه شده آن معرفی گردد. ستون دوم شکل کوتاه عبارت یا واژه ستون یک است. در ستون سوم معنی واژههای مستقل آمده است. در این ستون در برابر نیمواژههایی که دارای معنای مستقل نیستند، محل کاربرد آن در واژه آمده است. برای مشخص شدن توضیح نیمواژهها توضیح مربوطه در پرانتز آورده شده است.(1)
دستاوردهای آموزشی و پژوهشی آقای قربعلی در این مبحث گزارش شد. به ویژه در زمینه پژوهش درباره خط بریل و آموزش خط بریل، تجارب سودمندی دارد و امید است این تجارب در یک کتاب مستقل جمعآوری گردد و منتشر شود.
کمتر کسی هست که هم با مدیریتها و مراکز دولتی کار کرده و هم با مراکز مردمی؛ اما آقای قربعلی از جمله کسانی است که هم با آموزش استثنایی و اداره آموزش و پرورش و از طرف دیگر با تشکلهای مردمی همکاری گسترده داشت. خودش هم چند مرکز و کتابخانه را راهاندازی کرده است. از جمله مؤسسه فرهنگی و اجتماعی شمیم رویش را در سال 1384 تأسیس کرد.
1) . دوماهنامه توان نامه شماره 4-6، فروردین تا شهریور 1393، ص133؛ نیز ص 145-146. نیز نگاه کنید به کتاب آموزش کوتاهنویسی انگلیسی، تألیف یدالله قربعلی، پاییز 1385.
پیشزمینهها: در سال 1376 نمایندگی جامعه اسلامی نابینایان استان اصفهان به سرپرستی یداللّه قربعلی در نجفآباد آغاز به کار کرد. این آغاز به کار ابتدا به صورت خانگی بود و بیشتر کارها در منزل صورت میگرفت. در اواخر سال 1378 با پیگیریهای بسیار دفتری در طبقه فوقانی حسینیه ارشاد به جامعه نابینایان استان اصفهان شعبه نجفآباد اختصاص یافت.
از همان آغاز ایده سرپرست جامعه، مسائل فرهنگی نابینایان شهرستان بود. در سال 1379 مراسم روز عصای سفید که تقریباً همراه بود با افتتاح رسمی این دفتر در سینما لاله نجفآباد و با همکاری ادارات بهزیستی، ارشاد، آموزش و پرورش و شهرداری و با شکوه برگزار گردید. این برنامه شامل برنامههای فرهنگی و هنری بود. از جمله تئاتر نابینایان که با بازیگری و کارگردانی و نویسندگی سرپرست و جمعی از عزیزان به اجرا درآمد و استقبالی شایان را به دنبال داشت. این نمایش و نمایشهایی از این دست در بر دارنده معضلات جامعه نابینایان بود.
از همان سالهای نخست، امور فرهنگی و به ویژه فقدان کتابخانه ویژه نابینایان دغدغه مدیریت بود، در سال 1378 با مرحوم حاج آقا مجتبی آیت رئیس و متولی کتابخانه زهرائیه و جناب آقای حسین ایزدی مدیر آن کتابخانه به توافق رسید که کتابخانه ویژه نابینایان در بخشی از این کتابخانه تشکیل گردد. آقای آیت نیز نخستین بسته کتابخانهای را که شامل بیش از 200 جلد کتاب در موضوعات مختلف بود شخصاً خریداری و به نابینایان اهدا کرد. سپس با همت مهندس مصطفی طاهری نماینده وقت شهرستان در مجلس شورا بیش از 800 جلد کتاب خریداری و به این گنجینه اضافه شد.
در هر سال به مناسبتهای مختلف و به ویژه روز عصای سفید مجامعی فرهنگی و هنری و شب شعرهایی برگزار میشد. آقای قربعلی از اواخر سال 1383 به نتیجه رسید که نمایندگی یک تشکل دیگر، نمیتواند به شکل کافی تأمین کننده منافع عزیزان باشد. بدین لحاظ طی جلسات بسیار و با مشورتهای فراوان مبادرت به تهیه اساسنامه مؤسسه فرهنگی اجتماعی شمیم رویش ویژه نابینایان نمود.
تأسیس شمیم رویش: قربعلی از اردیبهشت ماه 1384 عملاً به تأسیس و راهاندازی تشکل جدید اقدام کرد. دوستش مدیر شرکت آهن فام آقای محسن پیرمرادیان پشتیبانی مالی و پرداخت اجاره را بر عهده گرفت و آقای ایران پور همکاری نمود تا اینکه مکانی برای انجام امور نابینایان اجاره گردید و به مدت 5 سال اجاره بهای این مکان توسط آقای پیر مرادیان پرداخت شد.
سرانجام پس از طی مراحل اداری در تاریخ تیرماه 1384 مجوز تأسیس مؤسسه فرهنگی اجتماعی شمیم رویش ویژه نابینایان از سوی فرمانداری وقت نجفآباد صادر گردید و در آذرماه همان سال نخستین دوره انتخابات هیئت مدیره برگزار گردید.
مجوز مؤسسه با نظر مساعد سازمان بهزیستی استان اصفهان و تأیید فرمانداری صادر گردید.
هیئت مدیره مرکب از خود نابینایان بود، زیرا درصدد بودهایم تا زمینههای رشد اجتماعی و فرهنگی نابینایان در اجتماع فراهم شود و خانوادهها و مردم با توانمندیهای بالقوه و بالفعل نابینایان آشنا شوند. نیز با معرفی توانمندیهای این قشر، مدیران مجاب میشوند تا از توانمندی آنان در مشاغل استفاده کنند.
تا کنون با برگزاری همایش، نمایشگاه، برگزاری جلسات آموزش خانواده و ... در راستای این اهداف گام برداشته است.
کتابخانه گویا و بریل نابینایان نجف آباد تنها منبع علمی قابل دسترس نابینایان است که با بضاعت اندک خود، توانسته است زمینه مطالعه برای نابینایان و کمبینایان ساکن شهرستان را فراهم نماید.
برگزاری اردوهای فرهنگی- تفریحی و زیارتی از دیگر گامهای مؤسسه بوده است، که ضمن تمدد اعصاب، موجب افزایش آگاهی آنان از مکانهای مختلف شده است.
تشکیل کلاسهای آموزشی زبان انگلیسی، نهجالبلاغه، رایانه، شطرنج، گلبال و نیز آموزش خط بریل به نابینایان جدید، اقدام دیگری برای نزدیک شدن مؤسسه به اهداف خود بوده است.
توزیع تسهیلات بانکی قرضالحسنه نیز گامی جهت کاستن از مشکلات اقتصادی عزیزان بوده است.
همکاری مستمر با اداره بهزیستی شهرستان در خصوص شناسایی نابینایان و ارائه خدمات مشاورهای نیز از دیگر اقدامات در راستای کاستن از مشکلات نابینایان بوده است.
در سال 1389 به دلیل عدم تأمین اجاره بهای مکان، این مؤسسه به منزل یکی از دوستان قربعلی با فعالیتهای مختصرتر انتقال یافت. از سال 1384 پس از انتخابات هیئت مدیره یداللّه قربعلی به عنوان مدیرعامل فعالیت مجدانهای را در راستای انجام امور و تحقق اهداف به انجام رساند.
پس از مواجهه جدی با مشکل مکان به هر جایی سر زد و از شهرداری چندین بار استمداد نمود و عاقبت نظر شورای اسلامی را به این امر معطوف کرد که مکانی شایسته جهت انجام امور فرهنگی نابینایان اختصاص دهند.
کتابخانه از سال 1378 با همکاری آقای آیت رئیس و آقای ایزدی مدیر کتابخانه زهراییه نجف آباد راه اندازی شد.
قربعلی هم زمان با این کار اقدام به راه اندازی دفتر جامعه اسلامی و سپس مؤسسه شمیم نمود. از سال 1384 امکانات زهراییه به دفتر مؤسسه منتقل شد اما همواره به طور مستقل اداره می شد. گرچه قربعلی مدیر عامل مؤسسه و مسؤول کتابخانه بود این دو مجموعه را به موازات هم اما جدای از یکدیگر اداره میکرد. در سال 1389 مؤسسه به حالت تعلیق و تعطیلی در آمد ولی فعالیت کتابخانه جدای از آن در سال 1391 در کتابخانه شهیدان فتاح الجنان راه اندازی شد. این مجموعه هیچگونه ارتباطی با مؤسسه شمیم رویش نداشت، گرچه مدیر عامل شمیم مسؤول کتابخانه نیز بود. از سال 1391 کلا مؤسسه تعطیل بود و دو مرحله انتخابات نیز نتوانست به راه اندازی آن کمک کند. هم اکنون نیز این مؤسسه به حالت تعطیل است و اعضای هیأت مدیره و مدیر عامل آن مستعفی میباشند.
در کتابخانه نابینایان نجف آباد از سالهای 1393 تاکنون کلاسهای بریل آموزی، تحرک و جهتیابی، رایانه، سفالگری، کاغذ و تا، کار روی نمد، و نشستهای ماهانه کتابخوانی برگزار میشده است.
راهاندازی مراکز دیگر: علاوه بر شمیم رویش، آقای قربعلی در تأسیس این مراکز هم نقش داشته است: مرکز مشاوره دانشجویان نابینای دانشگاه اصفهان. هیأت ورزشی نابینایان نجف آباد. بخش
نابینایان کتابخانههای زهراییه و شهیدان فتاح الجنان نجف آباد. جامعه اسلامی نابینایان استان اصفهان. انجمن ادبی آیینه شفق تحت پوشش خانه جوان نجف آباد.
تقدیر از زحمات: تا کنون شخصیتها و ارگانهای متعدد از زحمات او تشکر کرده و به او تقدیرنامه اعطا کردهاند.
مجتبی گودرزی رئیس شورای اسلامی شهر نجفآباد در 23 مهرماه 1388 در تقدیرنامهای خطاب به آقای قربعلی از خدمات او تشکر کرد.
یکی از خدمات یداللّه قربعلی تولید منابع علمی برای ارتقای سطح دانش و تجارب جامعه هدف بوده است. آثار ایشان را در چند بخش معرفی میکنم:
کتاب: هفت عنوان کتاب چاپ شده یا نشده از ایشان سراغ داریم. اکنون به معرفی آنها میپردازم:
تجدید چاپ: تهران، مجتمع توانبخشی رودکی [1389].
این کتاب برای مخاطبان نابینا تألیف شده و هدفش یاد دادن زبان انگلیسی به نابینایان به آسانترین شیوه ممکن است. شامل نه درس است. پس از هر درس تمارین آمده است یا مطلب آن درس کاملاً برای دانشآموز تفهیم گردد.
خود مؤلف درباره این اثر نوشته است: در سالهای اول دهه هفتاد، وقتی در ابابصیر به تدریس زبان میپرداختم، احساس کردم که دانش آموزان پایه سوم راهنمایی، بعد از فراغت از این پایه و با ورود به مقطع دبیرستان منبعی برای فراگیری کوتاهنویسی انگلیسی ندارند و اغلب به همین خاطر، دچار افت تحصیلی در درس زبان انگلیسی میشوند. برای رفع این مشکل ابتدا تمرینهایی از کوتاه نویسی را به بچهها میدادم، بعد از دو سال تجارب و نوشتههای خود را جمع کردم و به تدوین کتاب آموزش کوتاهنویسی انگلیسی اقدام کردم. این کتاب به خط بریل توسط آموزشگاه شهید سامانی اصفهان و بعداً مجتمع توانبخشی رودکی تهران چاپ و هم اکنون در اختیار دانشآموزان است.(1)
درباره این کتاب مقاله مفصلی در مجله تواننامه (شماره 4-6، ص 145-146) چاپ شده است.
تجدید چاپ، تهران، سازمان بهزیستی، 1366، 150ص.
این کتاب به مدیریت محمدحسن وجدانی و همکاری یداللّه قربعلی و جمع دیگری از کارشناسان خط بریل فارسی تدوین شده است. نام یداللّه قربعلی در چاپهای 64 و 66 در شناسنامه آمده است.
1) . زندگینامه خودنوشت
این کتاب سفرنامه یداللّه قربعلی به هنگام حج تمتع در سال 1394 است و هنوز جهت چاپ و نشر آن اقدام نشده است.
یداللّه قربعلی در سال 1386 سفری به کربلا داشت و سفرنامهای نوشت ولی هنوز منتشر نکرده است.
این کتاب گزارشی از ایام کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالی تا الآن است. تلاش کرده است تجارب و یافتهها و موفقیتها و شکستهایش را در این کتاب بیاورد. در حال تکمیل است.
اشعاری که در قالب غزل، قصیده، چهار پاره و شعر نو داشته در یک مجموعه تایپ کرده و مشغول ویرایش و نهاییسازی آن است.
خودش درباره این مجموعه نوشته است:
یکی دو سال است که به نگارش داستان کوتاه روی آوردهام و تعدادی داستان و در این راستا نگاشته شده است که امید است با رسیدن به یک حد قابل قبول اقدام به چاپ آن نمایم.(1)
شعر: قربعلی از سالهای نخست دهه شصت به سرایش شعر روی آورد. و با شرکت در محافل ادبی و انجمنهای ادبی سرودههایی را عرضه میکرد. در شبهای شعر، و به ویژه انجمن ادبی مولوی در نجفآباد تا چند سال شرکت میکرد. اما به دلیل اعتقاد برخی شاعران این انجمن که شعر نو را قبول نداشتند و نیاز شاعران نوگرا به پناهگاه مستقل در نجفآباد، او را بر آن داشت تا با همکاری مسئول خانه جوان این شهر، انجمن شعری با نام آیینه شفق تشکیل دهد و با جوانان و نوجوانان نوپرداز نشستهای نقد شعر برگزار کند. این جلسات حدود شش سال و تا زمان برقراری خانه جوان برگزار میشد. پس از تعطیلی این مرکز، متأسفانه جلسات انجمن نیز به تعطیلی کشیده شد.
سرودههای قربعلی در قالبهای سنتی مانند چهار پاره، غزل و مثنوی و قطعه است. سرودههای بسیاری دارد که به دلیل مشغلههای کاری بسیار تا کنون توفیق چاپ آنها را نداشته است. اما اشعاری از او در مجلات و روزنامهها منتشر شده است. از جمله، ماهانه دلتای مثبت و توان نامه و روزنامههای همشهری و ایران اقدام به اشعار نمودهاند. هم اکنون مشغول تدوین و آماده سازی مجموعهای از اشعارش برای چاپ است.
در نظر دارد اشعار خود را در چند کتاب با رویکرد شعر سنتی و شعر نو به طور مجزا چاپ کند. از
1) . زندگینامه خودنوشت
اشعار او در قالب مثنوی سه شعر بلند است: یکی در خصوص غدیر و حقانیت آن با حدود هشتاد بیت که سال 1376 سروده است:
دوم شعری در ستایش سعدی با حدود هشتاد بیت که در اردیبهشت 1378 سروده است.
سوم مثنوی شهر کسوف زده، در بزرگداشت شهر نجفآباد است که در مردادماه 1378 و به مناسبت بزرگترین خورشید گرفتگی قرن سرود. چون نجفآباد یکی از بهترین مناطق قابل رؤیت بود، عدهای از جهانگردان داخل و خارج را به این شهر کشاند. خطاب اصلی این شعر به این مهمانان و معرفی این شهر به تماشاگران آسمان است.
مجموعه اشعار ایشان در چند دفتر در حال آماده شدن برای چاپ است و غیر از آن در این کتاب هم فصل ششم به اشعار ایشان اختصاص یافته و اهم اشعارش را سعی کردهام بیاورم.
مقالات: دوازده عنوان از مقالات ایشان که در وبلاگ شخصیاش منتشر شده در اینجا معرفی میکنم:
از گفته تا عمل، 12 تیرماه 1391، وبلاگ یداللّه قربعلی
یادمان کشته عشق، بیتا، وبلاگ یداللّه قربعلی
رمز توفیق، بیتا، وبلاگ یداللّه قربعلی
مهارتهای شنیداری و شیوههای دستیابی به آن، بیتا، وبلاگ یداللّه قربعلی
ایده، 10 آذر 1395، وبلاگ یداللّه قربعلی
مطالعه، بیتا، وبلاگ یداللّه قربعلی
عدم رونق روزنامهفروشی، 6 اردیبهشت 1391، وبلاگ یداللّه قربعلی
موفقیت، 23 فروردین 1386، وبلاگ یداللّه قربعلی
آیتاللّه سید محمود طالقانی، 19 شهریور 1391، وبلاگ یداللّه قربعلی
فاطمه زهرا سلاماللّه علیها، 25 فروردین 1391، وبلاگ یداللّه قربعلی
بعثت و بیداری، 26 رجب 1426، وبلاگ یداللّه قربعلی
دکتر علی شریعتی: مرد هنوز زنده، بیتا، وبلاگ یداللّه قربعلی
مصاحبه: مصاحبه از ایشان سراغ داریم؛ هر چند مصاحبههای بسیاری با رسانهها داشته است.
گفتوگو با یداللّه قربعلی آموزگار نمونه، روزنامه ایران، 23 خرداد 1389
مصاحبه با موسی عصمتی و یداللّه قربعلی، 19 اسفند 1395، توسط خبرنگار مجله تواننامه
درسها و تجربهها، گفتوگو با یداللّه قربعلی، 18 اسفند 1397، توسط خبرنگار بانک جامع اطلاعات معلولان
کتاب گویا: مجموعهای از کتب درسی و آموزشی و مورد نیاز دانشآموزان و دانشجویان توسط آقای قربعلی گویا شده است. خودش طی نامهای به مدیریت مؤسسه ابابصیر چنین نوشته است:
احتراماً به استحضار میرساند این جانب یداللّه قربعلی دبیر آموزش و پرورش استثنایی استان
اصفهان در بخش نابینایان، در سالهای گذشته مجموعههایی از کتابهای ادبیات مقاطع دبیرستان و پیش دانشگاهی را به صورت شرح و تفسیر بر روی نوار کاست به عزیزان دانشآموز در این مقاطع تقدیم کردهام.
با توجه به نیاز عزیزان نابینا به یادداشت مطالب متنوعی که دبیران محترم در کلاسها ارائه میدهند و عدم امکان یادداشتبرداری توسط نابینایان بهطور کامل، این مجموعهها مورد استقبال آنان قرار گرفته است.
تمامی این مجموعهها در اوقات فراغت این جانب تهیه شده است و بابت آن هیچ ساعت کاری محسوب نشده است.
شیوه کار در تمامی این مجموعهها قرائت متون به صورت صحیح و قابل فهم به صورت بخش بخش، ارائه توضیحات لازم برای درک مطالب، برگرداندن متون نظم و نثر به فارسی امروز، راهنمایی برای پاسخگویی به خودآزماییها و حل تمرینهای پایان هر درس بوده است.
بدین وسیله خواهشمند است فهرست پیوست را جهت ارائه به مدیریت آموزش و پرورش استثنایی مورد تأیید قرار دهید.
پیشتر از نظر مساعد آن مدیریت نسبت به تأمین امکانات آموزشی فوقالعاده برای نابینایان نهایت سپاس را دارد.
یداللّه قربعلی
اسم این مجموعه را «فهرست نوارهای آموزشی ادبیات فارسی: در مقاطع تحصیلی دبیرستان و پیش دانشگاهی» گذاشته و شامل این آثار است:
الف: مقطع دبیرستان
ادبیات فارسی سال اول، شرح و تفسیر و نکتههای مهم، همراه با آرایهها ادبی و راهنمای پاسخ به خودآزماییها، تهیه تنظیم یداللّه قربعلی، 1382، تعداد: 10 نوار.
زبان فارسی سال اول دبیرستان، توضیح نکات مهم، راهنمای حل تمرینها، تهیه و تنظیم: یداللّه قربعلی، 1382، تعداد: 10 نوار.
ادبیات فارسی سال سوم دبیرستان، رشته ادبیات و علوم انسانی، شرح و تفسیر و بیان نکتههای ادبی، آرایههای ادبی، راهنمای پاسخگویی به خودآزماییها، راهنمای حل تمرینها، تهیه و تنظیم: یداللّه قربعلی، 1381، تعداد: 17 نوار.
آرایههای ادبی سال سوم دبیرستان رشته ادبیات و علوم انسانی، تدریس نکتههای ناگفته، بیان مثالهایی بیش از کتاب، راهنمای پاسخگویی به خودآزماییها و تمرینها. تهیه و تنظیم: یداللّه قربعلی، 1378، تعداد: 5 نوار.
ب - مقطع پیش دانشگاهی:
تهیه و تنظیم: یداللّه قربعلی، 1380، تعداد: 7 نوار.
زبان فارسی عمومی (2) دوره پیش دانشگاهی، شرح و تفسیر ابیات و عبارت دشوار و بیان نکتههای ادبی و دستوری و آرایههای ادبی، تهیه و تنظیم: یداللّه قربعلی، 1380، تعداد: 9 نوار.
ادبیات فارسی تخصصی (1) دوره پیش دانشگاهی رشته ادبیات و علوم انسانی عروض و قافیه، توضیح و تمرین اضافی و روش تقطیع در خط بریل. تهیه و تنظیم: یداللّه قربعلی، بازبینی و تطبیق: 1381، تعداد: 5 نوار.
ادبیات تخصصی دوره پیش دانشگاهی (2) متون نظم و نثر فارسی: شرح و تفسیر و بیان نکات ادبی و آرایههای ادبی، راهنمای پاسخگویی به خودآزماییها و تمرینها. تهیه و تنظیم: یداللّه قربعلی، 1380، تعداد 12 نوار.
9- تدریس زبان عربی پایه هشتم، توضیح و راهنمای حل تمرینها 1394، 15 ساعت.
10- فارسی پایه دهم متوسطه دوم، شرح و تفسیر و نکات ادبی و دستوری، راهنمای حل تمرینها، 1396، 15 ساعت، فایل صوتی.
11- فارسی پایه یازدهم متوسطه دوم، 1396، 15 ساعت فایل صوتی.
12- فارسی پایه دوازدهم شرح و تفسیر و نکات ادبی و دستوری، 1397، 15 ساعت فایل صوتی.
یداللّه قربعلی حدود 35 سال با آموزش و پرورش کار کرده و سالهای بعد از بازنشستگی هم بیکار نبوده و به فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی ادامه داده است. از اینرو در آموزش استثنایی پروندهای پر از اسناد و مدارک دارد که روزی باید منتشر شود. اما اکنون چند سند که گویای چهره کلی ایشان و فعالیتهایش است به عنوان نمونه، معرفی میکنم. در واقع این اسناد دورنمایی از فعالیتهای گسترده او است. اکنون این اسناد را همراه با توضیحاتی میآورم.
موفقیتها: قربعلی در چند رشته تا مدارج عالی رسید و نابینایی و فقدان امکانات در زندگیاش نتوانست مانع از پیشرفت و موفقیت او گردد. در زمانی که جوان 22 ساله بود توانست در مسابقات حفظ قرآن در سطح شهر گوی سبقت را از دیگران بِرباید. به همین دلیل، غلامحسین پزشکی رئیس اداره آموزش و پرورش این تقدیرنامه را به او اهدا کرد:
شرکت در همایشها و نشستها را برای خود یک وظیفه میدانست و همواره در این رخدادها مشارکت مینمود. «همایش ادبی ایثار و شهادت» که توسط بنیاد شهید برگزار میشد مورد علاقهاش بود. در برخی دورهها شرکت میکرد و به مدارج عالی رسید و تقدیرنامه دریافت کرد. از جمله در سال 1385 رئیس بنیاد شهید این تقدیرنامه را به او اهدا کرد:
در سال 1386 قرار شد جشن بزرگداشت و تکریم قهرمانان ورزشی برگزار گردد، آقای قربعلی در این رخداد مدنی و میهنی و استانی فعالانه کوشید و نهادهای مدنی این تقدیرنامه را اهدا کردند:
در سال 1387، آقای قربعلی به عنوان معلم نمونه کشوری معرفی گردید و وزیر آموزش و پرورش علیرضا علی احمدی این تقدیرنامه را برایش ارسال میکند.
نماینده نجفآباد در مجلس شورای اسلامی به خاطر تشکر از زحمات و فعالیتهای قربعلی در زمینه فرهنگ و جامعه تقدیرنامه زیر را اهداء کرده است.
در سال 81 در همایش حقوق کودکان و دانشآموزان استثنایی شرکت کرد و مقاله «ابعاد برنامهریزی برای اوقات فراغت کودکان استثنایی» را در این همایش ارائه کرد و دبیر این همایش، از این مقاله تشکر کرد:
همکاری با تشکلهای مردمی: یداللّه قربعلی مردمگرا و از جنس مردم است از اینرو با نهادهای مردمی فراوان همکاری داشته است. برخی جلوههای این همکاری را در اینجا با ارائه اسناد معرفی میکنم. سند زیر گویا است که او با خانه جوان نجفآباد همکاری داشته است:
تصویر
با کانون فرهنگی تربیتی فضیلت همکاری داشت و سند زیر گویای این همکاری است:
انجمن شعر و موسیقی عارف قزوینی محلی برای هنرنمایی افراد دارای معلولیت شده بود و آقای قربعلی از طرفداران و همکاران آن انجمن شده بود:
تصویر
همکاری با مراکز دولتی: قربعلی با نیروی انتظامی، بنیاد مستضعفان، فرمانداری و هیئت ورزشی نابینایان ارتباط نزدیک داشت و برخی از اسناد گویای این همکاریها عرضه میگردد. تقدیرنامه زیر را فرمانداری و رئیس اداره ورزش و جوانان در 22 اسفند ماه 1390 به او اهدا کرد.
تصویر
تلاشهای مستمر قربعلی در جهت تحصیل نوجوانان و جوانان و نیز آموزش جانبازان موجب شد تا بنیاد مستضعفان و جانبازان از او تشکر کنند:
تصویر
تلاشهای مدنی و همکاری منحصر به شعر و فرهنگ نبود. محدود به مرزهای خاصی نمیشود؛ در هر جا سازندگی، مهارتافزایی برای اقشار آسیبمند و دارای معلولیت بود، او هم حضور داشته است:
نیز رئیس شورای شهر نجف آباد به مناسبت روز عصای سفید به ایشان تبریک گفته است:
نتیجهگیری
زیر عنوان «گزارش دوران زندگانی» و ذیل پنج عنوان به گوشهها و زوایایی از زندگانی و فعالیتهای یداللّه قربعلی آفتاب تابانده شده و تلاش شد توضیح داده شود. البته در فصلها و بخشهای بعد عمیقتر و بر اساس منابع بیشتر به توضیح مباحث و موضوعات میپردازیم. نکات بسیاری هست که خود آقای قربعلی در بخش زندگینامه خودنوشت خواهد گفت و هر یک از فصلهای بعد یکی از گوشههای زندگی و فعالیت ایشان بیشتر توضیح داده خواهد شد.
یداللّه قربعلی فرازهایی از زندگیاش را به قلم خودش نوشته است. این نوشتهها در چند مقاله پراکنده بود و تلاش شد به صورت یک زندگینامه پیوسته عرضه گردد. اما اهمیت این زندگینامه در چند نکته است:
آقای قربعلی برخلاف بسیاری از نابینایان، از قلم و مهارت نویسندگی برخوردار است و فنون نگارش را رعایت کرده است؛
به کلیگویی نپرداخته و نکات و مسائل خرد و ریز را به خوبی تجزیه و تحلیل کرده و رخدادهای زندگیاش را معرفی کرده است؛
قلم او نسبتاً شیرین و جذاب است؛ چون از آرایهها و فنون هنری استفاده میکند؛
ساده نویس و جملاتش فاقد پیچیدگی و لغات و عبارات دیر فهم است، اما پرمحتوا نویس است و نوشته او مشحون از اطلاعات متنوع است.
این متن که با عنوان زندگینامه خودنوشت است در اصل چهار مقاله بود. مقاله اول با عنوان «روزهای خاطره انگیزه» شامل گزارش ده سال نخست زندگی، تولد تا 1352 یعنی رفتن به دبستان است. در آغاز آن، علت نوشتن آن را اینگونه شرح میدهد: چندی است میخواهم روزگار کودکی تا کنون خود را بنویسم ولی توفیق نیافتهام.
اما بعد از اینکه موفق به نوشتن شده فقط تا سال 1352 را شرح داده است.
مقاله دوم با عنوان «زندگی و شرح فعالیتهای یداللّه قربعلی در یک نگاه» است و در آغاز آن چنین نوشته است: این مطلب را در سال 1395 به درخواست دفتر فرهنگ معلولین نوشتم.
مقاله سوم با عنوان «تجربههای کاری» درباره اشتغالش در آموزش و پرورش و مفصل است. و بالاخره مقاله چهارم مطلبی درباره پدرش است.
این چهار مقاله زیر عنوان «زندگینامه خودنوشت» آماده شد تا استفاده از آن راحتتر باشد. قابل توجه اینکه دو مقاله نخست، با عنوانهای «دوره نخست زندگی: 42 تا 52» و «دوره دوم زندگی: تحصیلات و خدمات» در متن جدید ارائه خواهد شد. دوره نخست گزارشی از دوره کودکی قربعلی تا ده سالگی است. چون مدرسه ویژه نابینایی در شهر نجفآباد نبوده و مجبور بوده مسافت دوری را طی کند و در اصفهان به مدرسه ابابصیر برود، از اینرو سه سال دیرتر به مدرسه پا میگذارد. اما بعداً جبران میکند.
اما دو مقاله دیگر را در متن جدید با عنوانهای «دوره سوم زندگی: تجارب و دستاوردها» و «روز ولادت پدر» عرضه خواهد شد. این مجموعه که یک دوره زندگینامه خودنوشت آقای قربعلی است هیچ تغییر و تصرفی در محتوای مطالب داده نشده و تماماً به قلم ایشان است.
لازم به یادآوری است مقاله سوم ایشان با عنوان تجربههای کاری، در واقع گزارشی از فعالیتهای ایشان در آموزش و پرورش از 62 تا 93 یعنی از پذیرش در آزمون معلمی تا بازنشستگی است. این دوره 31 ساله در واقع دوره سوم از زندگی ایشان است. و در متن جدید با عنوان «دوره سوم زندگی:
تجارب و دستاوردها» ارائه خواهد شد. اما «دوره چهارم زندگیاش که از 93 تاکنون یعنی 97» است. ایشان در این سالها چند اقدام عملی داشته است:
تدوین تجارب و دستاوردهای گذشته
جمعآوری محصولات و تولیدات فکری و آمادهسازی برای انتشار
توسعه آموزشی و فرهنگی برای جامعه هدف از طریق راهاندازی مراکز فرهنگی، کتابخانه، سخنرانی و مصاحبه
دوره آخر زندگی برای شخصیتهای فرهنگی سرنوشتساز است؛ زیرا در این دوره، ادوار گذشته را تدوین و در طول تاریخ تثبیت میکند. و تمامی دستاوردها و تجاربش را به نسلهای آینده انتقال میدهد. گویا آقای قربعلی هم مثل دیگر نخبگان فرهنگی درصدد حداکثر بهرهبرداری از دوره چهارم زندگیاش است. اما گویا این دوره را هنوز گزارش نکرده یا به دست ما نرسیده است.
دوره نخست زندگی: 42 تا 52(1)
در خانواده شلوغ (نه فرزند) و پدری با شغل آزاد کارگری بنایی و بعداً بنا و فاقد امکانات فرهنگی، متولد و بزرگ شدم. درآمد پدر در حد سیر کردن شکم و لباس و پوشاک بچهها آن هم در حد پایینتر از متوسط بود. چشمان من هم از همان سال نخست تولد، مشکلی بر مشکلات افزوده بود و نگرانی نسبت به آیندهام تا مخارج پزشکی و مهمتر کم شدن یک نیروی کار در خانه، همه اینها باری بر دوش خانواده بود. هر چند در همان سالهای نخست کودکی خودم و پدر و مادرم همگی دانستیم این هم یک واقعیت است و باید در کنار دیگران کار کنم و نابینایی یا کمبینایی مانع کار نباشد و خلاصه یاد گرفتم سربار نباشم بلکه مثل دیگر برادرانم وظایفم را انجام دهم.
اما وجدانم راضی نشد تا تجارب پنج دهه زندگیام را در اختیار دیگران قرار ندهم و تصمیم گرفتم دوران زندگیام را بنویسم تا انبوه افرادی که شرایط مرا دارند، تجارب مرا تکرار نکنند و راه صحیح در پیش بگیرند. مطمئناً اگر کسی در دوره نوجوانی یا جوانی به من تجربه میآموخت، زودتر و بهتر موفق میشدم.
در نیمه اردیبهشت ماه 1342 و دقیقاً روز شانزدهم بود که به دنیا آمدم. البته در مورد ساعت دقیق آن، مادر میگوید بعدازظهر و لابد نزدیکیهای غروب. وقتی مرا داخل خانه و عصمت نامی به دنیا آورد، باز آنطور که مادر میگوید بیهوش بودم. آب سرد روی سرم ریختند تا به هوش آمدم. البته مادر همیشه همین را علت نابینایی من میداند. شاید هم درست باشد. من فرزند هشتم خانواده بودم. بعد از 5 خواهر که یکی در همان کودکی عمرش را به ما و دو برادرم داد؛ تقریباً فاصله هر یک از ما یک و نیم تا دو سال است. روزهای کمتر از سه سالگی را اصلاً به یاد ندارم. ولی میدانم که بعد از
1) . همانطور که در توضیحات آغاز این مبحث نوشتم این فصل را نویسنده «روزهای خاطره انگیز» نامیده ولی تیتر آن را تغییر دادم تا با دیگر متن هماهنگ شود (نوری).
من یک برادر و بعدش هم آخرین فرزند به دنیا آمد که دختر بود.
تولد این یکی را خوب یادم میآید. یک روز عصر و هوا نیمه آفتابی بود. مادر روی لبه ایوان(1)کمی میخوابید و کمی مینشست و به خود میپیچید. یک مرتبه به من گفت: برو مشهدی فاطمه را بگو بیاید. قطعاً کمتر از چهار سال داشتم. رفتم و آمد. بعدش رفت و ماماچه را خبر کرد و ما را به بیرون خانه و به خانه همسایهها فرستادند.
با این اولین خاطره ذهنی که از خانه پدر دارم، خوب است هم از خانه پدری و نحوه زندگی ما در آن روزگار توصیفی داشته باشم.
خانه ما با این هفت هشت بچه فقط دو اتاق داشت. در این مدت فقط خواهر اولم ازدواج کرده بود و یک بچه هم داشت. باید جالب باشد که خاله بچه خواهرم از خود کوچکتر باشد. زیرا خواهرم قبل از اینکه مادر آخرین بچه را به دنیا بیاورد، صاحب بچه شده بود.
در یک خانه زندگی میکردیم که حدود سیصد متر مربع وسعت داشت. از این زمین فقط دو اتاق و یک ایوان و یک مطبخ و یک مستراح ساخته شده بود. شاید همه ساختمان هفتاد هشتاد متر نبود. مطبخ جایی بود که غذا و نان میپختیم. تنور گلی و دیوارهای کاهگلی مطبخ و یک دودکش که من خیلی دوست داشتم بروم روی پشتبام و وقتی نان میپزند بوی مطبوع نان آمیخته به دود را استشمام کنم. آن آردهای محلی و یک دست و خمیر ورز آمده که ما میگفتیم ور آمده و بوی آتش چوب همه که مخلوط میشد واقعاً آدم را مست میکرد. از دوست داشتنیهای کودکیام یکی همین مراسم نان پختن بود که تا زمانی که حدود 28 سالم بود ادامه داشت و روندش همین بود و وسایل و تجهیزاتش هم همان.
خانه پدری در شهر نجفآباد در استان اصفهان و 28 کیلومتری غرب شهر اصفهان قرار دارد. بنای نجفآباد را به شاه عباس صفوی با طراحی و نظارت شیخ بهایی نسبت دادهاند.(2)
مادر هم خدا قوتش بدهد از صبح که پا میشد تا سر شب برای چند خانواده نان میپخت. یکی از جالبترین صداها صدای خمیر کردن بود. خوب یادم میآید که وقتی صبح پا میشدم میدیدم که مادر دارد خمیر میکند.(3)اغلب در اتاق که خمیر سرد نشود و هم دم دستش آب گرم باشد. صدای چلق چلق یا صدایی از این قبیل. حدود نیم ساعت این کار را انجام میداد و بعدش میگذاشت تا دو سه ساعتی بماند تا خمیر پُف کند و بالا بیاید. خمیر را در یک ظرف
1) . پیشگاه اطاق؛ بخش مسقف از ساختمان که جلو آن باز است و در و پنجره ندارد و مشرف به حیاط است (فرهنگ فارسی، محمد معین، ج1، ص 422)
2) . دانشنامه دانشگستر، ج16، ص729.
3) . امروز خمیر را با ماشین درست میکنند یعنی آب و آرد و نمک و مقداری خمیری که یک روز مانده و تخمیر شده را در دستگاه میریزند و دستگاه حدود نیم ساعت آن را به هم میزند. اما تهیه خمیر با دست کار بَس مشکل و نیاز به انرژی و تلاش بسیار دارد.
سفالی بزرگ درست میکردند که به آن قدح یا تغار میگفتند. این قدح که تقریباً حدود 12 کیلو آرد در آن خمیر میشد؛ بعد از اینکه خمیر به اندازه کافی ماند و به اصطلاح امروزیهای تخمیر یا ترش و به قول مادر ور آمد؛ به مطبخ میبردیم. آنجا باید چانه بگیریم یعنی خمیر را به تکههای حدود 200 گرمی تبدیل کنیم و به حالت گرد در بیاید. البته این چانهها بسته به نوع نانی که میپزند متفاوت است. مادر معمولاً یک مَن آرد را تقریباً سی عدد نان میکرد یعنی یک کیلو حدود 5 نان میشد. که در نتیجه وزن هر چانه مادر تقریباً 200 گرم بود. البته بعد از چانهگیری آتش کردن تنور هم بود که خودش آدابی و صفایی داشت. اولش باید مقداری چوب خشک در تنور ریخته و آن را آتش میزدیم و کمکم به آن هیزم اضافه میکردیم و گاهی چیزهایی مثل پوسته بادام و گردو روی آن میریختیم تا آتش شعلهور شود و خفه نشود. تنور یک استوانه است که سر بالاییاش تنگ میان آن گشاد و انتهای کمی تنگ است اما نه به اندازه آن قسمت بالایی. باید زیر تنور سوراخی میباشد تا انتقال هوا صورت بگیرد. به این سوراخ دامادون به لهجه نجفآبادی میگویند که فکر میکنم کلمه دمادم یا دما دمیدن باشد، یعنی این دم هوا و اکسیژن از آن انجام میشود. پس از فروکش کردن شعله آتش و ماندن آتش خالص، هم بدنه تنور داغ و هم آتش ملایم شده، حالا وقت نان پختن است. چانهها را باید یا با دست یا با وردنه پهن کرد. البته کمتر از وردنه استفاده میشود. با انگشتان دست خیلی خوب میشود چانه را پهن کرد. دور چانه با دو انگشت سبابه و وسط آرام آرام میزنیم تا پهن شود. این چانه از لحاظ پهنا شاید پنج شش برابر اولش بشود تا به اندازه یک نان باشد. بعدش این چانه پهن شده، روی شاته انداخته میشود. شاته چیزی مانند دمکنکهایی است که روی قابلمه میگذارند تا برنج دم بکشد. البته شاته حدود دو سه سانتیمتر قطر دارد و داخل آن را با الیافی پر کردهاند که انعطافپذیری مختصری داشته باشد. مادر شاته را میبرد داخل تنور و میزد به دیوارههای تنور به صورت مرتب و در کنار هم دو ردیف عمودی که هر ردیف شامل شش تا هشت عدد نان بود. حالا باید چند دقیقه صبر کرد تا نان پخته شود. در این هنگام که نان به تنور میچسبد اگر نیفتد و نسوزد نشانه مهارت نانوا است. اگر خمیر بد پهن شده باشد و یا ور نیامده باشد و یا خمیر ترش شده باشد؛ نان میافتد و به قول نجفآبادیها مایهاش کپ میشود. نان که پخته شد، باید آن را از تنور در آورد. این کار هم هنری میخواهد. سیخ تنوری وسیلهای است که نان را از تنور در میآورد. این سیخ حدود هفتاد سانتیمتر طول دارد. یک سر آن پهن و یک سر آن به صورت قلاب است. این قلاب برای مقاصد دیگر مثل آویزان کردن و یا در آوردن چیزی هم به کار میرود و اغلب وقتها در خانه را که کلیدش نباشد با آن، باز میکردند. سر پهن آن را زیر نان قرار میدهند و آرام آرام به این سو آن سو و به جلو حرکت میدهند تا نان بدون مشکل و زخمی شدن از تنور بیرون آید.
اما نان را به یک روش دیگر هم میپختند؛ به ویزه در جاهایی که تنور نبود. یک ظرف فلزی محدب را روی آتش میگذاشتند و وقتی داغ میشد، چانه پهن شده را روی آن میانداختند.
بعد از اینکه نانها را از تنور در آوردیم باید در یک جای خنک پهن میکردیم تا عرق نکند و کپک (در لهجه نجفآبادی کفه) نزند. بعد از اینکه مراسم نان پزی تمام میشد، نانها را تفکیک میکردند. اول کنارههای سوخته را میبریدند و بعد آن نانهایی که بیشتر برشته شده بود از نانهای دیگر جدا میکردند و برای اینکه کاملاً خشک شوند، آنها را مدتی میگذاشتند بماند و بهتر است این نان به
جایی تکیه داده میشد تا هوا از دو طرف آن عبور کند و زودتر نیمه خشک شود. نانهای نرم را باید زودتر مصرف میکردند. بعدش نانهای دونم یا نیمه خشک، یعنی نانهایی که کمی نرم و کمی خشک بود مصرف میشد. نانهای خشک که مدت بسیار زیادی میماند.
بعد از اینکه پخت نان تمام میشد نوبت پخت غذا با ته مانده آتش تنور میرسید. چقدر عطر مطبوعی داشت غذایی که با آتش پخته میشد. غذاهایی مانند کباب شامی، کوکو، قیمه ریزه، دمپختک، و حتی گاهی شیرینیهایی مانند کاماج(1)را در زیر ته مانده آتش تنور به خوبی پختند. خیلی مطبوع و خوش پخت بود، چون یک فر کامل بود. کاماج یک شیرینی محلی است. این شیرینی ترکیبی از آرد و شیر و شکر و روغن است، گاهی کشمش نیز به آن میافزایند. باید آن را خمیر کرد و مدتی آن را رها میکنند تا ور بیاید، سپس آن را در یک کماجدان مسی میریزند. البته قبل از اینکه مواد را در کماجدان بریزند باید کمی ته کماجدان را چرب کنند تا کاماج(2)نچسبد. بعد در آن را محکم میبستند و در میانه آتش قرار میدادند. روی آن را هم آتش مختصری میریختند تا از همه طرف آتش آن را احاطه کند. مدتی بیش از دو ساعت طول میکشید تا کاماج پخته شود. قطر کاماج حدود پنج سانتیمتر است. این شیرینی ماندگاری خوبی هم دارد و شاید بیش از یکی دو هفته بماند، البته پیداست که هرچه بیشتر بماند از تازگی و طعم و لذیذی آن کاسته میشود.
گاهی هم آبگوشت را زیر این آتش میگذاشتند و حالت دیزی داشت و دلپذیر و خوش خوراک.
این ماجرای یک روز نان پزی مادر بود و در آخر شب نیز خسته و بیجان یک گوشه میافتاد مجدداً صبح فردا زودتر از همه بلند شده و کارها را ادامه میداد. این است یک زندگی سالم و پر از تلاش.
اما ظاهراً در این صحنهها از پدر خبری نبود. پدر اولش کارگر بنایی بود و بعداً استاد بنا شده بود. پدرم اکثر وقتها بیرون از نجفآباد کار میگرفت، به روستاهای اطراف، و چند سال به کویت و یا به اصفهان میرفت. او با عمو میرود و یک هفتهای هم میماند. آخه رفت و آمد فقط انرژی و زمان از آنها میگرفت.
کار سخت بنایی، نیز روز و شبش غذا تهیه کردن و عبادت که جزء لاینفک زندگیشان بود. وقتی هم که خانه میآمد، باز هم در خانه کار میکرد. گاهی هم به روستاهای اطراف میرفت. پدر بیشتر به روستای بودان میرفت. این روستا حدود 50 کیلومتر از نجفآباد فاصله دارد. در آنجا هم شب خانه یکی از صاحب کارها میماند. روزهایی هم که نجفآباد است در خانه کار میکرد. ما را وا میداشت به خشتمالی (خشت زدن). که ماجرای مفصلی داشت و به جایش حرفش را خواهم زد. گاهی که پدر مرا میخواست نزد دکتر ببرد، باید صبح با او میرفتم تا عصر نزد دکتر بروم. برای من خیلی ملالآور و
خسته کننده بود که صبح زود بروم و آنجا بمانم تا مثلاً نزدیک غروب دکتر بروم. آن هم دکتری که بعداً معلوم شد هیچ فایدهای نداشته است. اما پدر از هیچ تلاشی فروگذار نبود. به این جا که رسیدیم خوب است از ماجرای نابیناییام هم کمی صحبت کنم. من وقتی به دنیا آمدم و همانطور که در اول گفتم، دچار ضعف بینایی بودم. مادر علت آن را ریختن آب سرد توسط ماماچه میداند. البته ما دارای بیماری آب سیاه ژنتیک هستیم. چون در فامیل ما یکی از دخترهای دایی قبل از من دچار این مشکل بود. یکی از چشمهای من به طور کلی دید نداشت و فقط نور را تشخیص میداد و چشم چپ شاید حدود شش هفت دهم میدید. البته این میزان دید بسیار خوب بود و کافی بود که مرا در رفت و آمد و سایر کارها یاری دهد. رنگها را هم به خوبی میدیدم و میشناختم. اولش برای معالجه مرا پیش دکتر روشنایی میبردند. دکتر مرد مذهبی و متعهدی بود. خیلی خوشاخلاق و با حوصله. البته چشمپزشک نبود ولی گمان میکنم اطلاعات خوبی در خصوص چشم داشت. چشمپزشک مورد اعتماد مدارس هم بود. مدتها نزد او میرفتم، بعداً بعضی به پدر توصیه کردند که مرا به اصفهان ببرد و این خود سرآغاز ماجرای نابینایی من شد. بقیه این ماجرا را میگذارم تا به موقعش یعنی سن ده سالگی برایتان بگویم.
ما در کودکی بازیها و سرگرمیهای زیادی داشتیم؛ بعضی از آنها را معرفی میکنم:
هفت سنگ: این بازی دارای یک توپ بود و هفت قطعه سنگ که باید روی هم چیده میشد. اول هفت سنگ روی هم چیده میشد؛ یکی باید توپ بزند و یکی یا هر تعداد دیگر که باشند باید سنگها را روی هم میچید. وقتی توپ به سنگ میخورد تمام یا تعدادی از سنگها میافتاد. بقیه به سرعت خودشان را به سنگها میرساندند و سنگها را میچیدند. آن فردی که توپ را زده باید با توپ زدن به آنها، از نزدیک شدنشان به سنگها و مرتب کردن آن جلوگیری میکرد. اگر کسی موفق میشد آخرین سنگ را روی سنگها بگذارد، برنده میشد و باید توپ را بگیرد و بازی دوباره از اول آغاز میشد.
پِل چُفتِه: این بازی گویا در هر منطقه ایران به گونه خاص اجرا میشود؛ اما در استان اصفهان به این شکل بود. دو قطعه چوب درختی بدون کجی و اعوجاج، یکی با طول 15 تا 20 سانتیمتر و قطر 5/1 تا 2 سانتیمتر و دومی با همین قطر و طول 70 تا 100 سانتیمتر انتخاب میشد. چوب کوچکتر که پِل نام داشت، دو سرش خراطی میشد یعنی مثل سر مداد با کارد و چاقو سر آن مخروطی میشد.
این بازی دو نفره یا دو تیم و هر دو تیم دو تا چهار نفر بودند. یک نفر یا یک تیم پشت چفته قرار میگرفت و یک نفر یا یک تیم در مسافتی 5 تا 20 متری مستقر میشدند.
پل انداز چهار قطعه سنگ یا آجر به شکل اِل میگذاشت و دو سر پل را روی دو سنگ و دو سر چفته را هم روی دو سنگ میگذاشت. قطر این سنگها حدود 5 سانتیمتر بود و پل و چفته باید از زمین فاصله میداشت. پل انداز یک سر چفته را میگرفت و سر دیگر را زیر پل میکرد و پل را به هوا پرتاب میکرد، سپس با ضربه دیگر در هوا به پل میکوبید.
تیم روبرو باید پل را در هوا میگرفتند. روش گرفتن به دو شیوه بود. به هر حال اگر در هوا میگرفتند برنده میشدند و به سمت دستگاه پل چفته میآمدند و تیم دیگر باید جای خود را به آنها میدادند. اما اگر نمیتوانستند در هوا و بدون اینکه به زمین بیفتد بگیرند و پل زمین میافتاد. تیم روبرو پل را برداشته و چفته را که روی دو سنگ با فاصله از زمین بود، نشانه میگرفتند. اگر میتوانستند پل را به چفته بکوبند، برنده میشدند و جایشان با تیم پلانداز عوض میشد.
اما تیم پلانداز اگر چفته را زیر پل میکرد ولی به هر دلیل موفق نمیشد پل را با ضربه به سمت تیم روبرو بفرستند پل روی زمین میافتاد، یک فرصت دیگر به این تیم داده میشد و باید با ضربه چفته به سر تیز پل میزد و با این روش پل را به سمت رقیب میفرستاد. اما ممکن بود پل به سمت جلو نرود ولی به هوا برود، در اینجا پلانداز میتوانست در هوا به پل بکوبد و آن را به جلو حرکت دهد.
اگر به هر دلیل تیم پلانداز توانایی حرکت پل را نداشتند و پل سه بار روی زمین میافتاد یا نمیتوانستند با ضربه به سر مخروطی آن، آن را حرکت دهند در اصطلاح میگفتند «چوس» شده یا چوس کردی. این بازی بسیار مفرح و جذاب و پرتحرک بود، جذابیت زیاد داشت. روزهای تعطیلی مثل جمعهها در هر محله چندین نفر مشغول پل و چفته بودند.
تُرتُری بازی: معمولاً لاستیکهای دوچرخه یا موتورهای گازی برای این کار مناسب است. بیشتر مسابقه سرعت است. چند نفری میشویم و هر نفر، یک ترتری برمیداشت و با یک چوب آنها را حرکت میداد و میدوید. هرکس تندتر میدوید و همچنین بیشتر دوام میآورد و ترتریاش به زمین نمیافتاد برنده بود.
بالو بازی(1): بالو یک کاردستی کاغذی است. یک صفحه بزرگ دارد که معمولاً از دو صفحه متصل دفتر مشق یا یک ورق امتحانی که کمی بزرگتر از A4 است تشکیل میشد. دو قطر این صفحه را با دو قطعه چوب نازک میچسباندند تا کاغذ حالت انعطاف خود را از دست ندهد. با کاغذهای باریک که به صورت نوار در آمده بود برای آن دم درست میکردند. دو سر هر نوار کاغذ را باید به هم میچسباندند. چسب برای این کار سریشم (نوعی چسب گیاهی) بود، پودری که با ریختن آب حالت چسبندگی پیدا میکرد و پس از خشک شدن، سخت میشد. عمدتاً برای چسباندن کاغذ روی دیوار به کار میرود. وقتی این نوار به هم چسبید یک نوار دیگر از آن عبور میدهند و آن را دوباره میچسباندند و باز هم نوار دیگری را از این دایره جدید عبور و میچسباندند. هرچه این نوارها باریکتر و بالو سبکتر باشد، پرواز آن آسانتر است. وقتی دم را به اندازه دلخواه درست کردند، آن را به دو گوشه پایین صفحه اصلی بالو که قبلاً وصفش رفت میچسباندند. سپس دو گوشه بالای و وسط صفحه را سوراخ خیلی ریز میکردند و نخ نازکی را از آن عبور میدادند و با چوب کبریت گره میزدند تا نخ از سوراخ خارج نشود. سه نخ از صفحه بیرون میآید و سر آنها را به هم وصل میکرده و یک قرقره نخ برداشته سر آن را به این مرکز وصل میکردند. وقتی بالو کاملاً خشک شد برای هوا کردن آن اقدام میکردند. نباید در مسیر بالو سیمهای برق و شاخههای درخت باشد.
1) . در شهر اصفهان به این بازی، ملا بازی میگویند.
با دویدن و سرعت گرفتن، بالو به بالا کشیده میشود و اگر کمی هم باد بوزد این صعود خیلی بهتر انجام میشود و آرام آرام باید نخ قرقره را باز کرد تا بالو اوج بگیرد. البته بالوبازی چیزی شبیه کبوتربازی است و یک نوع حوصله خاص و فضای مناسب میخواهد. خیلی وقتها برای صعود بهتر بالو به بالای بامها میرفتند و آن را از آنجا هوا میکردند. این کار راحتتر بود؛ چون نیاز به دویدن نداشت و به سیمها هم گیر نمیکرد. نه کسی متوجه میشد، بالو مال کیست که این یکی از همه مهمتر بود. گاهی اگر نخ نازک و محکم داشتند، بالو حدود صد متر هم اوج میگرفت. گاهی هم نخ پاره میشد و کنترل بالو از دست میرفت و به مکان نامعلومی سقوط میکرد و جعبه سیاه هم که نداشت، و به یک نقطه نامعلوم میرفت و اغلب به دست صاحبش نمیرسید. به دلیل نداشتن پول توجیبی کافی، اکثر اوقات قرقره نخ را از لوازم خیاطی مادر بر میداشتم و کاغذ هم که از دفتر مشق و کتابهای درسی برمیداشتم. میماند چوب که از چوبهای جارو و گاهی شاخه نازک درخت استفاده میکردم. فقط سریشم را میخریدم که ده شاییاش برای صدها بالو بس بود.
سنگ بر یک: تعدادی سنگ هم اندازه بر میداشتیم و آنها را به طور مساوی بین تعداد بازیکنها تقسیم میکردیم. سپس یک نفر بازی را شروع میکرد که آن هم با قرعه است. او سنگهایش را آرام به بالا پرت میکرد و دستش را زیر آنها میگرفت، هر تعداد در دستش ماند کنار میگذاشت و دوباره سنگهای روی زمین را یکی یکی به بالا میانداخت و هر کدام را میگرفت جمع میکرد و همینطور ادامه میداد.
گنبِذ لالای: مقداری خاک نرم را بر میداشتیم و فشار میدادیم تا محکم میشد، سپس آن را به صورت گنبد گرد کرده و با دست آن را آرام نوازش کرده تا ناصافیهای آن از بین برود.
گوله بازی: چند گلوله شیشهای یا چند گردو بر میداشته و کنار دیواری را گودال میکردیم و گلولهها را از دور روی زمین میغلطاندیم تا داخل سوراخ برود.
چنجولی: تاب بازی با طناب است که طناب بزرگی را به چهارچوب دربهای بزرگ اتاق میبستند و بازی میکردند. گاهی هم در باغها این کار را انجام میدادند. یادم میآید کلاس پنجم بودم. تابستان بود و ما به درگاه اتاق یک تاب بسته بودیم و بازی میکردیم. کسی در خانه را زد و من روی طناب بودم، همه به طرف در خانه رفتند و من نتوانستم تاب را کنترل کنم، به زمین خوردم و پشت سرم شکست و هنوز هم جای آن پیداست.
کولی بازی: این بازی بیشتر مخصوص بزرگسالان بود که برای ترساندن کوچولوها، با لباسهای عجیب و یا حتی گونی خود را میپوشاندند و به طور ناشناس یکی را بغل میکردند و به جای تاریکی میبردند و با صدایی ترسناک به او میگفتند که مثلاً میخورمت و یا میبرمت و از این قبیل الفاظ. واقعاً هم ما میترسیدیم. یک بار خاله مرا به این شکل دزدید و به جایی برد و صدایش را عوض کرد و من آنقدر ترسیده بودم که قلبم به شدت میزد و وقتی حتی معلوم شد که خاله است هم من حالم خوب نشد.
خانه بازی: این بازی که هنوز هم تا حدی بین بچههای رایج است، به این شکل است: یک مستطیل به عرض دو خانه حدود نیم متری کشیده میشود و طول آن بسته به فضای مکان بازی شاید گاهی 4- 5 متر. طول را هم به خانههای تقسیم میکردند و شماره میگذاشتند، از خانه 1
شروع میشد و خانههای طول را شمارهگذاری مثلاً تا خانه 6 میکردند. بعد به ردیف دیگر خانهها رفته و این بار از کنار خانه 6 خانه 7 شمارهگذاری کرده و تا خانه 12 که در کنار خانه 1 قرار میگیرد در واقع یک رفت و برگشت میشد. بعد از خانه 12 و بیرون از خانههای نیم دایره میکشند که دو سر کمان آن به دو زاویه خانه 12 چسبیده است، اسم این کمان، جهنم بود. فرد باید با یک پا و به صورت لِی لِی بازی کند و ابتدا سنگی را در خانه یک میگذارد و با پا این سنگ را به خانههای بعدی حرکت میداد. اولاً نباید پایش روی خط بین خانهها برود، همچنین نباید سنگ دو خانه را با یک ضرب طی کند و باید حتماً خانه به خانه سنگ را حرکت میداد. اگر سنگ دو خانه رفت یا پای فرد روی خط رفت طرف سوخته بود. همینطور اگر پایش را روی زمین گذاشت باز هم میسوخت. در این بازی یک خانه را برای راحتی و استراحت تعیین میکنند که فرد حق دارد در آن خانه استراحت کند یعنی با هر دو پا روی زمین بایستد. البته معمولاً این خانهها گچ یا زغال کشیده میشد. اگر طرف توانست یک دور کامل بزند و سنگ را از خانه 1 تا 12 میبرد و در جهنم هم نمیانداخت، به خانه 2 میرفت. هر وقت طرف میسوخت، نوبت به دیگری میرسید ولی در همان خانهای که در این مرحله سوخته میماند. مثلاً در خانه 3. حالا اگر بار بعد که نوبت به او رسید نتوانست سنگ را در خانه خودش بیندازد باز هم میسوزد.
این بازیها بیشتر در فضای باز انجام میشد. ولی بازیهایی هم هست که مخصوص اتاق و فصلهای سرد بود. البته نه اینکه این بازیها را در حیاط یا کوچه انجام نمیدادند، بلکه بیشتر برای مکانهای کموسعت و فضای بسته بود.
تاپتاپو: چند نفر جمع میشدند و یکی را به طور دمرو میخواباندند و با دست یک نفر روی پشت او چند ضربه میزد و این شعر را میخواند:
تاپ تاپو، پشت تاپو، عصارخونه، برنجکوبه، سیخِس یا گُمبِز. اگر دست او به طور مشت بود، باید میگفت گُمبِز. و اگر دستش به طور عمودی بود باید میگفت سیخ. اگر گفته فرد خوابیده با دست طرف همسان باشد، او برده است و اگر نه باز هم این کار تکرار میشد. البته برای سوزندگان بازی هم جریمههایی در نظر میگرفتند که اول بازی قرارش میگذاشتند. مثل بازنده باید ده دور به بقیه سواری بدهد.
پر و پوک: این بازی همان بازی گل و پوچ است و قوانین آن هم دقیقاً همان است. این بازیها مخصوص دختران یا پسران بود و البته دختران به بازیهای خانه بازی، تاپ تاپو و سنگ بر یک و پر و پوک بیشتر تمایل داشتند. این بازیها بیشتر در اوقات فراغت بود و مخصوصاً دخترها بعد از قالیبافی روزانه و انجام کارهای خانه به آن میپرداختند.
در نخستین روزهای زندگی، خانوادهام پی بردند که چشمانم حالت طبیعی ندارند. آنها مرا نزد پزشکان عمومی محلی بردند و آنان گفتند باید صبر کرد تا مشخص شود. در سن یک سالگی که شاید من میتوانستم نسبت به نور و چیزهای دیگر عکسالعمل نشان دهم، مشخص شد که یک چشمم فقط نور را میشناسد و دیگر چشمم نیز تقریباً حدود سی چهل درصد بیشتر دید ندارد. از همان روزها همت پدر و مادر برای درمان
چشمان من شروع شد.
حدود شش سال داشتم که هر دو هفته یک بار به اصفهان نزد دکتر میرفتم. چون بابا برای دکتر قبلاً کار میکرد و او هم دکتر چشم بود مرا هنوز هم پیش او میبرند. دکتر هم معمولاً یک قطره و کمی داروی دیگر میداد. آن داروهای دیگر را یادم نیست ولی شکل قطره یادم است. اسمش را هم نمیدانم. یک شیشه کوچک شش ضلعی که سرش هم یک قطرهچکان مجزا داشت و باید هنگام استفاده قطرهچکان را متصل کنیم و بعد دوباره جدا کنیم و در شیشه ببندیم. مدتی بود دیگر بابا برای دکتر کار نمیکرد ولی من همچنان نزد دکتر میرفتم. گاهی وقتها با مادر به اصفهان میرفتیم چون نمیخواستیم از صبح در اصفهان علاف بشویم. این هم خودش یک خاطره جالب دارد که خیلی وقتها برایم تکرار میشد و من فکر میکنم تعریفش خالی از لطف نباشد. خوب یادم است، درست یک روز، عصر دوشنبه بود، شاید من شش سال بیشتر نداشتم. وقتی از نجفآباد با آن سواریهایی خاص مشکی رنگ میرفتیم و دروازه دولت باید پیاده میشدیم. سواریهای شورولت که ما به آن شِوِلِت میگفتیم. اغلب چهار و شاید هم پنج نفر عقب سوار میکرد و دوتا هم جلو. دروازه دولت پیاده میشدیم، نزدیک داروخانه بوعلی، از بویش همیشگی جایش را میفهمیدم. نزدیک داروخانه یک فرد نشسته بود و گدایی میکرد و میگفت: به من عاجز کمک کنید، خدا نور چشمتان را نگیرد، الهی که چشمتان آب نیاورد. بعضی هم کمک میکردند، بعضی که نه خیلی. گاهی مادر چند قدمی بعد از این آقا که گمانم مسن نبود ولی جوری رفتار میکرد که سنش بالا میزد، میایستاد، آهی میکشید و خوب یادم میآید که بیشتر وقتها میگفت: خدایا من راضی نیستم، اگر بچه من این طور مثل این گدا بشه.
این روزها وقتی این جمله به یادم میآید، بیگمان و به یقین میدانم که خدا این دعای مادر را در حق من مستجاب کرده است. حدود سال 1348. یک روز پاییزی است امروز هم باز آمدهام اصفهان و قرار است عصر برویم دکتر. من در مکانی که بابا کار میکند، مینشینم تا عصر شود. فکر میکنم بیمارستان انگلیسها یا مسیحیها یا همین بیمارستان عیسی بن مریم فعلی بود. کسی مرا صدا زد، ظاهراً مرد موقّر و آرامی بود. از روی خاکها کمی تکان خوردم؛ او جلو آمد و پرسید: تو کی هستی؟ جواب دادم: من پسر استاد؛ گفت: کدوم؟ اوستا حسین.
چرا چشمت این طوریه؟
مامانم میگه ماماچه دبّه آب سرد را سرت ریخت، چشمت این طوری شده.
دکتر میری؟
آره همین امروز میخوام برم دکتر.
دوات چی؟
این قطره. و قطره نشانش دادم.
پاشو بیا بریم تو.
کمی ترسیدم.
مرد متوجه بناها شد و اوستا حسین را صدا زد. پدر پایین آمد و مرد کمی با بابا حرف زد. بابا به من گفت: با دکتر برو تا چشمتو ببینه. دکتر مرا به داخل برد و معاینه کرد. و بعد به کسی زنگ زد و او هم
آمد و مرا معاینه کرد و قطرهام را هم دید و بعد دکتر گفت این قطره چشمش را گشاد کرده. بعد از من میپرسد در آفتاب میتوانی راحت ببینی؟ میگویم: وقتی وارد آفتاب میشوم چشمم خیلی درد میگیرد و آهسته آهسته خوب میشود. دکتر که بعدها فهمیدم دکتر فروغی چشمپزشک بوده، به پدر گفت دیگر پیش دکتر قبلی نروید. این قطره را هم مصرف نکن. و هر وقت گفتم بیاور تا من ببینمش.
شب بابا به مادر گفت که دکتر اشتباه کرده و دوای برای چشمش بد است و نباید این دوا را در چشمش بکنیم. با خودم فکر میکنم چقدر آدم باید بیانصاف باشد که چند سال فقط یک قطره به عنوان دارو به بیمارش بدهد آن هم هیچ تأثیری نبیند و باز هم دلش نیاید مرا رها کند.
به هر حال با پیشنهاد دکتر فروغی دارو را قطع کردیم و منتظر نظر دکتر بودیم. با تأسف خبر نهایی این بود، که دارو کاملاً بافتهای مردمک را از بین برده است و فعلاً نمیتوان برای آن کاری کرد. در آن موقع، حدود شش سال داشتم و بیناییام هنوز نسبتاً خوب و شیطنتهای بچگی کاملاً برقرار بود. یکی از مشکلات من با چشمم، عدم تطابق نور بود. من در بازی وقتی از جای کمنور و سایه وارد مکانهای روشن شدم، انگار کسی شمشیری از برق را در چشمم میکوبید و مرا ناگهان دچار افت دید میکرد.
صبحها این امر بسیار وحشتناک بود. من وقتی از خواب بیدار میشدم، اولش اصلاً چشمم نمیتوانست ببیند. باید آرام آرام خودم را با نور سازگار میکردم. به همین خاطر بیشتر وقتها یا یک پارچه ضخیم روی سرم می انداختم و تحمل می کردم تا چشمم به نور عادت کند و بعدش آزاد میشدم و باز اگر از سایه به آفتاب میرفتم همین قصه و همین وحشت بود. برای اینکه صبحها از خواب بهتر بیدار شوم مادر مرا به صندوقخانه میبرد و چون آنجا نور کمتر بود بهتر این انتقال صورت میگرفت.
به هر حال پدرم همواره هرجا دکتری مییافت که حدس میزد بتواند درباره چشمهای من نظری بدهد، فوراً خود را به او میرساند. چقدر سخت است که پدر با این همه تلاش، کمترین نتیجهای نگرفت. او هم تلاش میکرد و هم توکلی عجیب و تمسک عجیبتر و اعتقادی روشن به درگاه ایزدی و ائمه علیهم السلام داشت. چندین بار هم مرا برای شفا به آستان مقدس رضوی (ع) برد. در یکی از همین سفرها بود که شبی مادر در خواب دید که امام رضا (ع) به او میگوید چشمان بچهات خوب نمیشود، قسمت همین جوری است. البته پس از برگشت از مشهد باز هم مداوا ادامه داشت، ولی صد حیف که در سن ده سالگی به دلیل عفوت شدید هر دو چشمم تخلیه شد و مرا از دیدن گلهای سفید و بنفش روشن یاس که بسیار دوستشان میداشتم، محروم کرد.
در اکثر خانههای قدیمی یک اتاق در انتهای اتاق اصلی وجود داشت که اغلب ورودی کوچکی داشت و به عنوان انباری از آن استفاده میشد. در این مکان اغلب صندوق لباس و یا اشیا نسبت گرانتر را نگهداری میکردند. این مکان را به واسطه قرار گرفتن صندوق در آن، صندوقخانه مینامیدند. هنوز هم در خانههای قدیمی صندوقخانه وجود دارد که به جز فایده فوق، مکانی بسیار خنک برای خواب در بعدازظهرهای تابستان است. گاهی هم ارتفاع آن از سطح زمین
بالاتر است که به آن بالاخانه میگویند. البته به طبقه فوقانی خانهها هم بالاخانه میگویند. فکر میکنم این ضربالمثل هم که (بالاخانهاش را اجاره داده است) به نوعی ارتباط با این امر دارد چون منظور کمعقل بودن فرد است، یعنی طبقه بالایش را اجاره داده است.
خانه ما هم صندوقخانه داشت و بخشی از خاطراتم مربوط به این جا است.
من به دلیل ضعف بینایی سر موقع یعنی مهر 1349 نتوانستم به مدرسه بروم. البته در چند متری خانه ما مدرسهای بود که من اغلب اوقات میرفتم کنار آن میایستادم و با صدای همهمه بچهها کمی شادی میکردم. البته مدرسه نرفتن فقط به خاطر چشم من نبود بلکه در نجفآباد مدرسه برای نابینایان نبود و مدارس عادی هم مثل امروز دانش و تجربه لازم را نداشتند. اما برای اولین بار فکر رفتن به مدرسه در تابستان 1350 یعنی وقتی هشت ساله بودم، مطرح شد.
تابستان سال 50 بود و مطابق همیشه داشتم در کوچه تُرتُری بازی میکردم. نمیدانم ترتری یا سرنوشت مرا به سوی چهار راه کشاند. همان جایی که مغازه مشهدی حسینعلی نجار آنجاست. کمی نفسم گرفت و توقف کردم. تا نفسی تازه کنم. چوبی که با آن ترتری را حرکت میدادم، از دستم افتاد و حالش را نداشتم آن را از زمین بردارم. ترتری هم به دیوار تکیه کرده بود. از دور شخصی به طرفم میآمد. مردی بسیار موقر و آرام. به من که نزدیک شد، پرسید:
پاسخ دادم: یداللّه!
فکر کردم میخواهد به خاطر ترتری بازی با من دعوا کند، اما به صدایش نمیآید.
گفتم: نه. آخه چشمم درد میکند.
گفتم: سر کار.
با دست کوچهمان را نشانش دادم. بعد چوب ترتری و ترتری را به من داد و به طرف خانه مشهدی حسینعلی نجار رفت. من کلاً این مشهدی حسینعلی نجار را خیلی دوست داشتم. مردی مهربان و آرام و همیشه دکانش باز بود؛ حتی اگر در دکان نبود. از بوی چوبی که از آنجا میآمد خیلی خوشم میآمد. خیلی وقتها که خسته میشدم، ناخودآگاه به این سو کشیده میشدم. انگار یک جور اعتیاد به این بو پیدا کرده بودم. خوب این هم یک نوع علاقه است که نمیشود کاریاش کرد.
شب به در خانه ما آمد و با پدرم صحبت میکرد. از آنجا که کنجکاو بودم، رفتم و در دالان گوش
1) . در لهجه نجفآبادی و اصفهان به استاد، اوستا یا اوسا میگویند.
دادم. انگار درباره من، قراری با هم گذاشتند؛ و پدر با کمی ناراحتی داخل خانه آمد. مهدی (برادرم) گفت کی بود؟
داماد مشهدی حسینعلی. میگفت میخواهم اینو ببرم مدرسه. و با نگرانی به من نگاه میکرد. یک مرتبه برق در چشمان مهدی درخشید و فریاد زد: حسین آقا میخواهد یداللّه را ببرد!
پدر باز هم با نگرانی مرا نگاه میکرد و گفت: بله. مهدی گفت: اینکه خیلی خوب است و پدر اجازه نداد حرفش تمام شود، کجایش خوب است، بچه باید برود اصفهان و شبها هم بماند. ناگهان دلم تکان خورد و دلهره سراپایم را فرا گرفت.
مهدی: شما چی گفتید. پدر کمی تأمل کرد و با لحنی عصبی گفت: نتوانستم جوابش بدهم و قرار است دوشنبه هفته دیگر برویم و مدرسه را ببینیم. در این چند روز تا دوشنبه در خانه ما دائم پچپچ بود و من هم همهاش را گوش میکردم. مادر و پدر ناراحت خواهرها هم همینطور اما مهدی انگار یکجوری خوشحال بود. یک شب مهدی با شوخی به من گفت: دلت نمیخواهد مدرسه بروی؟ من هم مثل اینکه همه چیز را میدانم گفتم: من اصفهان نمیروم، من طاقتش را ندارم. البته این حرفها درست دوبله حرفهای بابا و مادر بود. این را هم بگویم که ما اون وقتها به جای مادر به ایشان نِنِه میگفتیم. مهدی کمی دلسرد شد و گفت: مگر تو اینها را میدانی؟ من سرم را پایین انداختم.
روز دوشنبه در مردادماه 1350فرا رسید و صبح که پا شدم، مادر بیش از روزهای دیگر به من میرسید. آفتاب روی زمین نشسته بود و آقای ایزدی آمد. این آقای ایزدی فرهنگی و داماد یکی از همسایههای ما و خانه آنها سر چهار امیرکبیر بود. {ایزدی دبیر زبان انگلیسی دبیرستانهای نجف آباد از سالهای دهه چهل تا اوایل دهه هفتاد بود. مردی آرام، دانا و دارای شخصیتی بسیار قاطع، صریح و محترم. او اولین رئیس اداره آموزش و پرورش نجف آباد بعد از انقلاب بود. سپس مدیر کل آموزش و پرورش لرستان گردید. ایشان همان شخصی است که مدیر کتابخانه زهراییه در دهه هفتاد بود و نخستین کتابخانه نابینایان نجف آباد با نظر مساعد و همت ایشان تشکیل شد. در دوره تدریس به دلیل داشتن دانش آموزان نابینا خط بریل را فرا گرفته بود و در خصوص آزمونها هیچ مشکلی نداشت. برای تعداد زیادی از نابینایان رشته زبان انگلیسی استان اصفهان کتاب درسی انگلیسی ضبط کرده است. به دلیل ارتباطش با ابابصیر تعداد زیادی از نابینایان محدوده نجف آباد و تیران و کرون را برای تحصیل به ابابصیر معرفی کرده است. هم اکنون با بیش از هشتاد سال سن، همچنان در خدمت عزیزان شهروند و مراجعان می باشد.} بعدها که خیلی با ایشان دوست شدم و رابطه کاری پیدا کردم فهمیدم که چه مرد عجیبی است. دلسوز، با فکر و بسیار متوجه مسائل. خدا را خیلی شکر میکنم که او را سر راه من قرار داد.
آقای ایزدی یک ماشین دارد که اسمش را نمیدانم. مرا صندلی جلو و کنار خودش مینشاند. یک سبد چوبی کوچک یا مقداری انگور سیاه داخل آن، دست من میدهد. من اینها را خوب میدیدم. حتی رنگ انگورها را تشخیص میدادم. در ماشین تقریباً سکوت است فقط گاهی پدرم آهی میکشید یا لا اله إلا اللّه میگفت. این خودش مرا میترساند. فکر میکردم اگر
مهدی آمده بود، بهتر نتیجه میگرفتیم. ولی آقای ایزدی فکر و نظر مرا نمیدانست. به هر حال چند بار در راه، آقای ایزدی به من گفت بیا مدرسه را ببین و اگر دلت خواست درس بخوان. حیف است که در این خاکها بازی کنی. ولی من مثل اینکه فکرهای بابا و مادر بیشتر ذهنم را درگیر کرده بود.
از ماشین پیاده شدیم و با پدر و آقای ایزدی تا در مدرسه رفتیم. یک در بزرگ آهنی که روی حیاط باز میشد. فکر میکنم قهوهای رنگ و ریلی بود. در مقابل در تا حدود سی متر با موزاییک فرش شده بود. سمت راستش چمنکاری بود و سمت چپش یک اتاقک آهنی و بعد یک اتاق بزرگ که درش در ایوان بود. در ادامه به سمت جلوتر، یک ایوان به عرض سه تا چهار متر و به طول حدود 20 متر بود. من صدای چند بچه را شنیدم. رفتیم داخل. قرار شد اسمم را بنویسند. در همان اتاقی رفتیم که سمت چپ در ورودی و به موازات لبه ایوان بود و درش داخل ایوان در گوشه سمت چپ. یک مردی آنجا بود که من کمی از او ترسیدم؛ چون صدای بلندی داشت. به او حاج آقا میگفتند. بعداً فهمیدم آقای مهدی اقاربپرست است. اسمم را نوشتند. در همان وقت، آقایی داشت میوه میآورد. به ما هم دادند و خربزه خیلی شیرینی بود. چند قاچش را خوردم و فکر میکنم کمی از استرسم کم کرد. قرار شد برویم و اول مهر مرا بیاورند. اول مهر مهدی مرا آورد. بر اساس ضوابط باید در شبانهروزی ابابصیر میماندم ولی من با اصرار نماندم و هرچه مهدی تلاش کرد نتوانست مرا راضی کند. به هر حال من پیروز شدم. سال بعد هم همین طور شد و به این ترتیب دو سال، اصرار و تشویقها نتیجهای نداد. از اینرو من دو سال از درس عقب ماندم. دو سالی که خسارتش جبران ناپذیر است و هنوز هر وقت آن سالها را به یاد میآورم از این اشتباه خود بسیار میرنجم و خیلی حرصم میگیرد و گاهی از خودم بدم میآید. سال بعدش هم باز مهدی تلاش کرد و من زیر بار نرفتم.
تابستان 50 یک سفر مرا به مشهد بردند. آن روزها وضع اقتصادی پدر خوب نبود و ما خیلی کم به سفر میرفتیم. این اول سفر مشهد من بود. پدر و مادر و من و داماد بزرگمان مشهدی حسین و خواهر و دخترش رفتیم. فقط 15 روز در مشهد ماندیم. معمولاً اول قم میرفتیم و بعد هم برمیگشتیم دوباره در قم کمی میماندیم. وقتی ما رفتیم مشهد عمو رضا شبها به خانه ما میآمد و نزد بچهها میماند. با اتوبوس نمیدانم ایرانپیما یا شمس الاماره رفتیم. بسیار خرابی داشت و قراضه بود. وقتی به مشهد رسیدیم یک خانه گرفتیم. روزی دو - سه بار حرم میرفتیم و یکی دو بار هم بابا ما را برد اطراف حرم گردشمان داد. یک بار هم گم شدم. مرا بردند در یکی از دفاتر انتظامات و یکی دو ساعتی طول کشید تا بابا مرا پیدا کرد. با چند شکلات از من پذیرایی کردند و این شد لذت گم شدن. یادم میآید اصلاً نترسیدم. در صحن که داشتیم با بابا میرفتیم یک مرتبه حس کردم بابا نیست. ایستادم و همین باعث شد که بیشتر جا بمانم و وقتی فاصله زیاد شد، دیگر نتوانستم پدر را ببینم. پدر عادت داشت، در راه رفتن تند تند میرفت و گاهی پشت سرش را نگاه میکرد و به ما نهیب میزد که بیایید. اما فکر میکنم در یکی از ورودیها پدر از ما غافل شد و من هم که از همه عقبتر بودم، کاملاً جا ماندم. کمی گریه کردم. سپس یک نفر مرا پیش پلیس برد، در یک اتاقک. اولش ترسیدم. بیسیم داشتند و همهاش سر و صدا و گاهی هم یک آژیر. به یک جا هم خبر دادند که یک بچه گم شده است و نشانیهای مرا دادند که چشمش نمیبیند و من خیلی بدم آمد. گریهام که بیشتر شد یکی از آنها
چند شکلات به من داد. آن روزها کمتر از این شکلاتها بود. و اصولاً ما به یک چیزهایی که مثل مداد دراز بود و در کاغذ پیچیده بودند شکلات میگفتیم و بقیه شکلاتها کام یا مینو بود. خلاصه نمیدانم چقدر طول کشید ولی شب مرا پیدا کردند و به خانه رفتیم. شب به دختر خواهرم گفتم اگر شکلات میخواهی از ما عقب بیفت تا ببرندت پیش پلیس و به تو شکلات بدهند. حرف مرا فاطمه برای مادر تعریف کرد و بابا شنید و خیلی ناراحت شد و سر من داد زد.
اما یک روز هم در حرم نشسته بودیم و بابا معمولاً زیارت میخواند و من سرگرم بازیهای الکی میشدم. وقت نماز بابا مرا گذاشت تا برود تجدید وضو کند، یک خادم آمد و از من پرسید چشمت چطور شده. گفتم: چشمم درد میکند. اصولاً آن روز همه خانواده این طوری میگفتند؛ چون میخواستند نگویند، کورم. کلمه نابینا را هنوز کسی زیاد به کار نمیبرد و من هم بلد نبودم. گفت با کی هستی. گفتم با مادر و بابام. تا داشت این حرفها را میزد بابا رسید و بعد فهمیدم که یک برگه دعوت از مهمانخانه را به ما داده است و ظهرش رفتیم سه غذا خوردیم. خورشت قیمه. هنوز مزهاش زیر دندانم مانده است و صحنه مهمانخانه حضرت چقدر باصفا بود. چند بار دیگر هم من رفتهام اما در دفعه اول انگار چیز دیگری بود.
بیشترین توقف ما در مشهد به این خاطر بود که مرا دخیل ببندند(1). شبها بیماران را کنار پنجره پولاد میبردند و دخیل میبستند. یک طناب را به دست یا پای بیمار و سر دیگر آن را به پنجره پولاد میبستند درست پانزده شب و هر شب اوایل شب مرا میبردند و دخیل میبستند و تا صبح بابا بالای سر من مینشست و دعا میخواند و با مادر گریه میکردند. من هم گاهی خواب میرفتم و گاهی مینشستم و همراه آنان گریه میکردم. پدر خیلی آه میکشید و مادر خیلی بیتابی میکرد. و گاهی من از گریه و ناراحتی آنها اشکم در میآمد. گاهی هم از بس نور چراغ در چشمم میخورد و اذیت میشدم، چشمهایم را میبستم و اشک از چشمهایم سرازیر میشد.
شب آخر بود. قرار بود فردا برگردیم و من هنوز خوب نشده بودم. پدر از سر شب ناراحتیاش را بیشتر نشان میداد. مادر هم بیشتر گریه میکرد. گاهی هم با صدایی که فقط من میشنیدم میگفت: یا امام رضا دیگر نمیتونم بمونم، من شفاشو از تو میخوام. در خواب و بیداری بودم گاهی خوابم میبرد و گاهی از جا میپریدم. یک دفعه کمی خوابم سنگین شد. خواب دیدم من روی صحن خوابیدهام و کبوترها دور و بر من پرواز میکنند. ناگهان یکی از کبوترها انگار میخواهد دانه از زمین برچیند، یک نوک محکم در چشم من زد. آن قدر درد گرفت که از خواب پریدم و ناخواسته از جا پریدم. به طوری که طناب دخیلیام کمی کشیده شد. داشتم میلرزیدم و چشمم از شدت ضربه منقار کبوتر بسیار درد میکرد. پدر گفت چی شده و من گفتم خواب بدی دیدم. مادر رفت و کمی آب برایم آورد. و من آرام شدم. اما خواب از چشمم رفته بود. کمی که گوش دادم دیدم مادر دارد برای پدر تعریف میکند. مادر میگفت که من خواب میدیدم که همین جا کنار این پنجره یداللّه را بسته بودیم
1) . دخیل بستن، یعنی التجاء و پناه بردن به ضریح معصومین علیهمالسلام، یا بستن فرد به ضریح معصومین علیهمالسلام جهت شفا یا دیگر حاجات.
و من داشتم گریه میکردم. یک مرتبه یک سیدی آمد و به من گفت چرا گریه میکنی؟ گفتم: 15 شب است بچهام را میآورم و میبندم و هنوز شفا پیدا نکرده است. سید گفت: بیا این شفای بچهات است. و بعد یک پاکت به دست من داد. مادر گریهاش گرفت و من هم یواشکی گریه کردم. بعد پدر گفت بعدش چی شد؟ مادر همانطور که اشک میریخت گفت سید رفت به طرف حرم و من نگاهش کردم تا به ضریح رسید و دیگر ندیدمش و نامه هنوز در دستم بود. بعد ناگهان دستش را تکان داد و گفت لای این دو تا انگشت گرفته بودم از خواب که بیدار شدم نبود. پدر بغض کرد. یعنی چه؟ آخه یعنی فایدهای نداره! و باز سکوت و بغض و ناگهان هقهق گریه هر دو که مرا هم به گریه انداخت.
این را بگویم که من از همان بچگی خیلی کنجکاو و خیلی تودار بودم. خیلی چیزها را نسبت به دیگران بهتر گوش میدادم و بهتر بلد بودم. خیلی حرفها را که فکر نمیکنم بچههای دیگر میفهمیدند من هم بلد بودم و هم میفهمیدم. و به همین خاطر از این بغضهای پدر خیلی دلم میگرفت و گاهی گریه میکردم. آن شب هم خیلی گریه کردم. گرچه کسی مرا بیش از یک بچه کور چیزی حساب نمیکرد، اما من عالم بزرگی در دلم احساسهای عجیبی و درکهای عجیبتری داشتم؛ من صبحها که پدر پا میشد تا سر کار برود و مینشست کنار سفره و نانهای خشک را با چایی به عنوان صبحانه میخورد، گریه میکردم. پیش خودم فکر میکردم چرا باید پدر صبح به این زودی پا شود و برود سر کار و این طوری نان بخورد و این طوری کار کند. اینها اشک مرا در میآورد و از اعماق جان میسوختم. دردی که هنوز در دلم هست. دردی که امروز فراگیر شده و وقتی از فقر و مشکلات چیزی میشنوم، ناخودآگاه اشکم در میآید و دست خودم هم که نیست یک شیشه آبغوره میگیرم تا راحت شوم.
به هر حال این آخرین باری بود که مرا به پنجره پولاد بستند و نتیجهای هم به ظاهر نگرفتند. البته شاید آن کاغذ که آن سید به مادر داد و گفت شفای بچهات است، نشانه تحصیلات باشد که من نتوانستم درست به انجامش برسانم. ولی امیدوارم نور معرفت باشد.
به هر حال فردا راه افتادیم و به قم آمدیم. یک شب هم قم ماندیم؛ سپس به اصفهان و بعد نجفآباد رفتیم. گمان میکنم حدود بیست روز طول کشید. سفری بسیار خاطرهانگیز.
نمیدانم چی شده بود که وقتی ما مشهد بودیم چند شب عمو رضا آمده بود و دیگر نیامده بود و همین مایه کدورت بین پدر و او شد. بعداً با چند موضوع دیگر قاطی شد و گره کوری در روابط خانوادگی آنان شد؛ به طوری که رابطه پدر و عمو تا پایان عمر عمو به صمیمیت نینجامید.
یکی از اتفاقات جالب دیگر دوران کودکی من، درمان گیاهی بود. بعد از اینکه دکتر فروغی گفت دیگر مرا دکتر نبرند، یک روز جمعه، حاجی مراد که در خیابان اصلی و حدود 200 متر از خانه ما فاصله داشت آمد و گفت یک مرد از شهرکرد به خانه ما آمده است. او با دعا و گیاهان بعضی بیماریها را خوب میکند. یداللّه را پیشش بیاور. پدر هم که از هیچ تلاشی برای مداوای من فروگذاری نمیکرد قبول کرد. عصر جمعه رفتیم. چند نفر نشسته بودند. نوبت من که شد، کمی دست به شقیقههایم کشید و بعد هم کمی دست به کف پاهایم. زیر چشمانم را کمی ماساژ داد و همینطور پیشانیام را. از پدر سؤالهایی کرد و بعدش سه دارو به من داد. یکی شیشه حاوی مایعی
که گفت به شقیقههایم بمالم. عجیب بود. بوی تندی میداد. وقتی میمالیدی، بسیار خنک میشد و حتی گاهی میسوخت و انگار سر و چشمت حال میآمد. من وقتی این مایع را میمالیدم، کیف میکردم. انگار چشمم هم حال میآمد و زلالتر میدید. داروی دیگر چیزی شبیه نخود بود که میگفت باید در آتش بیندازی و دود آن را به طور مستقیم از طریق یک چیزی شبیه لوله مستقیماً به چشم برسانی. این هم مثل همان داروی اول باعث ریزش آب بسیار از چشم میشد و نیز تورم چشم را کم میکرد. من که از دود آن خسته میشدم، بعدش چشمم حال میآمد و لذت میبردم.
اما سومین قلم داروی دکتر سنتی من، یک ریشه از گیاهی بود. این ریشه شبیه رشتههای ماکارونی بود. میگفت این را بگذار در بینیات تا کمی بخیسد و وقتی عطسهات گرفت آن را بیرون بیاور. این عطسهها که من عاشقشان بودم. چون از قدیم هر وقت عطسه میکردم سرحالتر بودم. به هر حال تا چند ماهی از این نسخه بهره بردم و الحق هم مفید بود. اما چندی بعد دکتر نیامد و من هم از داروهای تسکین دهندهاش محروم ماندم. البته اثر خوب آن تا چند ماه بعد از نیامدنش باقی ماند و حداقل مرا در انتقال به محیطهای پرنور کمتر اذیت میکرد.
بهار 51 و ماه اردیبهشت که خیلی دوستش دارم، فرا رسید. بوی یاس و پیچکها؛ سبزهها و شبدرها را بسیار دوست داشتم. من اردیبهشت را به خاطر نور ملایمش هم خیلی دوست دارم. شاید این دوستی به خاطر ماه تولدم هم باشد. خیلی دوست دارم بنشینم زیر گل یاس در باغچه و تابیدن خورشید را تماشا کنم. وقتی خورشید از لابهلای گلهای صورتی و یاسی رنگ گل یاس میتابد، رنگ بسیار زیبایی پیدا میکند. رنگی نه قرمز و نه سپید. رنگی زیبا که نمیتوانم توضیحش بدهم. ولی این رنگ آن قدر دلپذیر است که هنوز بعد چهل و چند سال از حافظه بصریام نرفته است. بهار و گل یاس. بهار و گلهای اطلسی تازه رسیده. بهار گلهای ختمی صورتی و سفید و بهار و گلهای داوودی. بهار و گلهای همیشه بهار که خیلی کوچک و ظریف و دلفریبند. بهار سایه زیبای گل یاس در حوض وسط خانه. نمیدانم این همه زیبایی چطور دلشان آمد چشم مرا به روی خود ببندند و مرا از لذت دیدنشان محروم کنند.
مدتی است طرف راست سرم درد میکند.چند مرتبه نزد دکتر روشنایی رفتم و نتیجهای نداشت و نمیدانم چرا؟؛ ولی خیلی اعصابم خرد شده بود. سردرد مرا خسته کرده بود. بالاخره دکتر روشنایی مرا به دکتری در اصفهان ارجاع میداد. چشم راستم در این سردردها خیلی درد میگرفت. آن قدر که گاهی به گریه میافتادم. من عادت بدی داشتم و هنوز هم از این عادت جدا نشدهام که وقتی بخشی از بدنم دچار مشکل میشود، خیلی با دست آن را لمس میکنم و تفسیرهای بد و فکرهای ناجور میکنم و به همین دلیل آسیب میبینم. وقتی چشمم را لمس میکردم کمی بزرگ شده بود. به هر حال یک روز برای رفتن به دکتر به اصفهان میرویم. صبح رفتیم چون نمیدانستیم که دکتر کی مطب است. وقتی متوجه شدیم بعدازظهر میآید، به خانه دایی رفتیم. دایی حسین همسر مهربانی دارد که دختر عمویم است. زنی مهربان و باسلیقه. وقتی رفتیم خانهشان خیلی خوب از ما پذیرایی کرد و قورمه سبزی ملس و خوشمزهای پخت که هنوز مزه آن زیر دندانم است. تا بعدازظهر
آنجا بودیم و برای دکتر به خیابان آمادهگاه آمدیم. آن روزها روانشناسی دکترها کمی ضعیف بود. وقتی دکتر چشم مرا دید گفت باید عمل بشود و چشمش را در بیاوریم. من که وسط مطب ایستاده بودم و دکتر سر پا داشت معاینهام میکرد، دیگر منتظر ادامه حرف دکتر نشدم و نمیدانم چطور پلههای مطب را پایین آمدم و چطور خیابان آمادهگاه را دویدم و نمیدانم مادر یا بابا به دنبالم. بالاخره وسط راه مرا گرفتند و سوار تاکسی شدیم و باز خانه دایی و بعدش فردای آن روز بیمارستان و من تسلیم دکتر شدم و چشمم را عمل کردند در بیمارستان رحیمزاده. آن روزها کمتر همراه برای بیماران میماند. در اتاق عمل دیدم که دارند مرا آماده میکنند. خانم مهربانی آمد و به من گفت چشمت چی شده. با ناراحتی گفتم این یکی که اصلاً نمیبیند. حالا دکترها میخواهند چه کارش کنند؟ با لحنی مهربان و از سر سوز گفت: خیلیها اینجا میآیند و خوب میشوند. و بعضیها هم برای اینکه بدتر نشوند باید عمل کنند. تو هم به خاطر اینکه از این بدتر نشوی باید چشمت را عمل کنی. کمی آرام شدم و منتظر ماندم. دکتر آمد و دوباره مرد دیگر نزدیک من ایستاد و دستم را بالا برد و آرام به بازویم آمپول زد؛ داشتم نگاهش میکردم که دیگر چیزی نفهمیدم. بعداً که به هوش آمدم، در یک اتاق خوابیده بودم و یک پرستار در کنارم نشسته و دستهایم را تکان میداد. سرم در دستم و لبهایم خیلی خشک بود. گفتم آب، ولی خانم پرستار گفت: عزیزم حالا خیلی زود است. بعد فکر کنم با قاشق چایخوری چند قطره آب در دهانم ریخت. خدا خیر بدهد به این پرستارها. آن روزها که خیلی رسیدگی میکردند. کاش حالا هم همینطور باشند.
بالاخره کمکم به هوش آمدم و میتوانستم کمی دستهایم را تکان بدهم. عصر مادر و بابا و خواهرم و مهدی آمدند ولی خیلی زود رفتند؛ خوابم برد. چند بار تا شب بیدار شدم و دستشویی و دوباره و خواب. صبح بسیار زود صبحانه آوردند. شیشهای شیر پاستوریزه. از آن شیشههای کوچک. شیشه را گرم کردهاند و یک تخممرغ آبپز. پرستار به من غذا داد و تا چند روزی بیمارستان ماندم و بالاخره آخر هفته مرخص شدم و به خانه برگشتم.
پس از طی دوران نقاهت دوباره همان زندگی تکراری، زندگی بیفایدهای که آهسته آهسته، خستهام میکرد. یک سالی به همین منوال گذشت. دوباره اردیبهشت سال بعد چشم درد و سردرد شروع شد.
بابا تازه به ذوب آهن میرفت و ما بیمه شده بودیم. این بار مرا برای معاینه پیش پزشک متخصص ذوب آهن بردند و باز هم همان عمل و باز هم تخلیه چشم. منتهی این بار دکتر فقط میگوید باید عمل بشود. شنبه صبح نوبت عمل در بیمارستان فولادشهر است. بیمارستانی که به واحد معروف است. صبح مرا آماده کردند. اتاق عمل خلوت بود و تنها بیمار من بودم. خانم پرستار با لباس سبز کمرنگی داشت، دور و بر من میچرخید و چیزهایی را روی میز تخت میگذاشت. چراغی بالای سرم روشن و نور زرد کمرنگی داشت. اینها آخرین صحنههایی است که من داشتم میدیدم و بعد از آن و شاید تا یک ساعت دیگر برای همیشه چشمانم به روی نور روشنایی که هیچ به روی همه چیز بسته میشد. چهره مهربان پرستار هنوز جلوی چشمم است و حالا بعد از بیش از 43 سال فکر میکنم اگر ببینمش باز هم اگر پیر و دچار تغییر نشده باشد، میشناسمش. به هر حال این بار قرار بود چشم چپم تخلیه
شود. آرام آرام دکتر و متخصص بیهوشی آمدند و مرا با همان داروی سحرآمیز از هوش بردند. وقتی به هوش آمدم ظهر بود. دوباره کمی آب و کمی کمپوت خوردم البته من هنوز نمیدانستم که چشمم تخلیه شده است و فکر میکردم مرا عمل کردهاند که بهتر بشوم. ولی وقتی دکتر آمد و چشمم را باز کرد، پرسیدم کی میتوانم ببینم. دکتر با صدای لرزانی گفت: مگر دیدن را در خواب ببینی. با این گفته من ناگهان جا خوردم و همین طور که دکتر داشت پانسمان را میبست با جفت پا به سینهاش کوبیدم. دکتر عصبانی شد و باز هم خانم پرستار به دادم رسید و دکتر پانسمان را عوض کرد و رفت.
بعد از این ماجرا، خانمی خیلی مهربان، گمانم دختری شیرازی بود، آمد و از من دلجویی کرد. البته چون خیلی وضع روحیام بد بود، رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گمان میکنم رفت تا از مسئول بخش اجازه بگیرد و مرا به حیاط بیمارستان برد. یک زمین چمن نسبتاً وسیع و تقریباً یک صبح بهاری. اینکه میگویم به این علت است که نه ساعت را میدانستم و نه از داخل آن اتاق وضعیت آفتاب و بعدش از هم از یک بچه ده ساله چه انتظار ساعت دانستن. به هر حال روی یک نیمکت نشستیم و او از میوههای بهاری برایم آورد و به من خیلی محبت کرد. گفت تو بعد از این باید به فکر مدرسه باشی. من در جوابش فقط اشک میریختم و سکوت. به هر حال سه روز دیگر که در بیمارستان بودم، او هر بار مرا به حیاط میبرد و یک روز هم مرا پیش یک بچه برد که در تصادف پایش قطع شده بود. این یکی خیلی روی من اثر گذاشت. خانم پرستار آرام دست مرا روی پای آن کودک کوچولو گذاشت و گفت بعد واسهات میگویم که چطور شده. بعد و بیرون از اتاق طوری که آن کودک نفهمد، گفت که در تصادف پایش از مچ قطع شده است. بعدش گفت تو که هم پایت سالم است و هم دستت و هم گوشت. و شاید راست هم میگفت. اگر هم نمیگفت، ولی آن قدر از سختی نداشتن پا گفت که من راضی شدم به همین که حتی اگر چشم هم نداشته باشم، از او وضعم بهتر است. و حالا میفهمم که این تلقین چقدر در روحیه من اثر مثبت گذاشت.
هر جا هست یادش به خیر. من نه اسمش را بلدم و نه نشانیاش را دارم، ولی لطفی که در حق من کرد، آن قدر مؤثر بود که هنوز بعد از چهل و سه چهار سال، هنوز به یادم مانده است. از محبتهای آقای ایزدی عشق معلمی در دلم لانه کرد، و از الطاف بیشائبه این خانم، علاقه خاصی به پرستاری پیدا کردم.
تابستان 52 از بیمارستان مرخص شدم و راهی خانه شدم، گرچه خیلی دلم میخواست بینایی داشتم، ولی با آن روحیهای که خانم پرستار در من ایجاد کرده بود، خیلی ندیدن برایم مهم نبود. آخر پیش از آن هم که من خیلی خوب نمیدیدم. یادم میآید چند بوته کدو در باغچه بزرگ خانهمان کاشته بودم. همین که رسیدم در خانه بدون هیچ معطلی رفتم و دستی به سر روی بوتههای کدو کشیدم. بیش از یک متر دراز شده بودند. در حالی که تا یک هفته پیش نصف این قدر هم نبودند. من نوازش گل و گیاه را خیلی دوست دارم. دوست دارم ساعتها کنار باغچهای بایستم و یکی یکی برگهای هر درخت یا شاخهای را با سر انگشتانم لمس کنم. اصلاً از این لطافت و
شادابی لذت خاصی میبردم. بازیهای کوچه فکر میکنم یکی دو هفته بعد از مرخصی از بیمارستان دوباره شروع شد. همان ترتری و بالو و هفت سنگ. و انگار نه انگار که حال من دیگر هیچ نمیبینم و نباید بازیهای خطرناک انجام دهم.
وسطهای تابستان 52، مهدی دوباره بحث مدرسه را پیش کشید و این بار انگار عطشی مرا به سوی مدرسه برد. یک روز رفتیم و دوباره ثبتنام کرد. بعدش هم با مهدی رفتیم کمی در اصفهان گشتیم. در چهار باغ، در یکی دوتا پاساژ و تا عصر اصفهان بودیم. خیلی از آن ساختمانها، از لحن مردم، از بوی لباس نو و بوی عطر و ادوکلن و به خصوص از لهجه افراد تازه به دوران رسیده خوشم آمد و تعجب کردم. صدای دختران و پسران کوچک که با لحنی قشنگ حرف میزدند. صداهایی که در ابابصیر هم شنیده بودم. یکی از چیزهایی که مرا به ابابصیر کشاند، لحن معلمها بود. نمیدانم چه دلیلی داشت که از شل شل حرف زدن همشهریهایم خیلی دل خوشی نداشتم. به هر حال خیلی چیزهای دیدنی دیگر و حتی شنیدنی را در اصفهان دیدم و شنیدم. همینها مرا حدود ده سال در اصفهان بند کرد. الآن هم هنوز خیابانهای اصفهان را خیلی خوب میشناسم.
مهدی مرا به یک مسجد برد و نماز خواندیم. بعدها فهمیدم که این مسجد سید است. من با این مسجد و بازارچه مجاورش خیلی انس داشتم. هم از فضایش لذت میبردم. درباره حیاط بسیار بزرگ و سکوی وسط آن، در خاطرات مدرسه خواهم گفت که چقدر با آن صمیمی شدم.
به هر حال این بار دیگر خودم سر عقل آمده بودم و در دلم یک حس علاقه خاصی به مدرسه داشتم. وقتی رفتیم به مدرسه قرار گذاشتند تا دو هفته بعد دوباره برویم و برای ثبتنام اقدام کنیم. وقتی دوباره به مدرسه رفتیم، دیدم مدیر به یکی از همکارانش گفت امسال آمادگی خیلی زیاد است. این هم برای من مایه دلخوشی بود. بعد که رفتیم مدرسه معلوم شد که واقعاً هم راست میگفت.
صبح اول مهر بود که نمیدانم چند شنبه بود، مهدی مرا برداشت و به سوی مدرسه رفتیم. وقتی رسیدیم مثل اینکه کمی دیر شده بود. مرا به کلاسی در طبقه بالای ساختمان بردند. خانمی با لهجهای مشابه شیرازیها معلمم بود. خانم بهبود. بعداً فهمیدم که خودش هم یک دختر هم سن و سال ما دارد. خیلی مهربان و باحوصله بود.
از آنجا که خاطرات ابابصیر خیلی زیاد است و لازم است محیط آن بهتر شناخته شود اول شناسایی مختصری از محیط پیدا میکنیم و بعد به سراغ خاطرههای مدرسه میرویم.
ابابصیر دو تا در ورودی داشت. یکی به حیاط باز میشد و دیگر به ساختمان. اگر کسی با وسیله بود حتماً از حیاط میآمد. در حیاط از صبح تا ظهر بیشتر اوقات باز بود. هر دو در یک کوچه حدوداً ده متری و در ضلع شرقی آن باز میشد. از سر کوچه که میآمدیم، اول در ساختمان بود که ما به آن
در کوچیکه میگفتیم. این در کوچیکه همیشه یک نگهبان داشت و همیشه بسته بود. در شیشهای بود و دستگیرهای مثل دستگیرههای در اتاق داشت. وقتی از این در وارد ساختمان میشدیم، یک محوطه تقریباً مستطیل شکل به ابعاد چهار در شش متر بود. از در که وارد میشدیم در سمت راست یک پیشخوان چوبی بود که روی آن معمولاً تلفن و دفتر حضور غیاب کارکنان را میگذاشتند. در انتها دیوار سمت راست یک در بود که به دفتر مدیر باز میشد. رو به در ورود و در گوشه سمت راست یک دفتر بود که جای حسابدار بود و کارهای تدارکی مدرسه از آنجا پشتیبانی میشد. درست رو به روی در یک راهرو بود که عرضش چهارمتری میشد. رو به روی در ورودی و در سمت چپ اتاق کتابخانه گویا بود و به دیوار سمت چپ راهرو و درست در رو به روی دفتر مدیر کتابخانه بود. چون در کتابخانه هم کار تکثیر بریل میکردند، به آن چاپخانه میگفتند.
بالاخره روز اول مهرماه 1352 اولین روزی بود که به مدرسه پا گذاشتم و دوره جدیدی در زندگیام گشوده شد. اما دو یا سه سال دیرتر آمده و باید تلاش میکردم و تمام حواسم را جمع میکردم تا عقبماندگیها را جبران کنم. اینجا دوره نخست زندگیام به پایان میرسد و دوره دوم زندگیام آغاز میگردد. دیگر چشم ندارم ولی امید و شوق و شور فراوان دارم.
دوره دوم زندگی: تحصیلات و خدمات فرهنگی(1)
«زندگی و شرح فعالیتهای یداللّه قربعلی در یک نگاه»
این تک نگاره شرح زندگی یداللّه قربعلی نجفآبادی است که در بهمنماه 1395 به نگارش در آمده است. نوشته حاضر به درخواست دفتر فرهنگ معلولان در قم فراهم آمده است و در آن سعی شده است به وقایع دوران مختلف زندگی پرداخته شود.
در واقع این مطلب گزارشی از دوره دوم زندگی او است یعنی از تولد تا آغاز رفتن به مدرسه ده سال طول کشید و از کلاس اول تا اخذ دیپلم و قبولی در آزمون معلمان و رفتن به کلاس جهت تدریس هم حدود ده سال طول کشید. اما این مبحث به پس از تحصیلات هم پرداخته و خدمات ایشان در زمینه آموزشی و فرهنگی را هم گزارش مینماید.
دوره کودکی و قبل رفتن به مدرسه ابتدایی، ده سال طول کشید؛ یعنی از تولدم در 42 تا رفتن به مدرسه در 52، ده سال تداوم یافت؛ این دوره را، دوره نخست زندگی نام نهادم. دوره دوم زندگی اینجانب از 52 تا 62 است. یعنی با تلاش کلاسهای ابتدایی را به روش جهشی گذراندم. از اینرو دوره ابتدایی و دوره راهنمایی و دوره دبیرستان را به علاوه شرکت در آزمون پذیرش معلم را در ده سال گذراندم و خودم را به دوره سوم زندگانیام رساندم. تصور کنید یک کودک در خانواده کارگری و فاقد محرکهای فرهنگی، به علاوه نابینا و داشتن مشکلات فراوان پزشکی، توانست در ده سالگی در شهر دیگر برای ابتدایی ثبتنام کند و هر روز 30 کیلومتر مسیر را برود و 30 کیلومتر برگردد، بدون امکانات خاص برای تردد. همه اینها گفتنش راحت است ولی عملاً بسیار سخت و صعب است اما من با حمایت خانوادهام همه این سختیها را پشت سر گذاشته و به اهدافی که میخواستم رسیدم.
از مهرماه 1352 یعنی در سن ده سالگی به ابابصیر رفتم و در این مرکز نابینایی آموزش را آغاز کردم. من توانستم مقطع ابتدایی را در سه سال به طور جهشی پشت سر بگذارم. در این دوره ضمن آموزش کتابهای درسی، پارهای از آموزشهای فوق برنامه مثل سرود و مهارتهای اجتماعی به ما آموزش داده میشد. در این دوره بود که علاقهای وافر در من برای مطالعه کتاب و به ویژه شعر به وجود آمد. درست یاد دارم که از ابتدای کلاس سوم دبستان، معمولاً به محض اینکه کتابهای درسی و مخصوصاً فارسی به دست میرسد ظرف مدت چند روز تمام درسهای آن را میخواندم و شعرهایش را حفظ میکردم. در همین زمان بود که برادر بزرگترم (مهدی) خواندن کتاب را برایم آغاز کرد. در ابتدا کتابهای محمود حکیمی و داریوش عبادالهی و صمد بهرنگی و بعداً عزیز نسین و دکتر شریعتی و دیگران. همه زیربنای فکری مرا آن سان پایهریزی کرد، که پیوسته رابطهای ناگسستنی با کتاب داشتهام و هنوز هم این پیوند هست. به طوری که 24 ساعت مشغول خواندن هستم. شاید فقط برای خوردن غذا و ادای نماز آن را تعطیل میکردیم. این امر به ویژه در ایام اعتصابات دوران انقلاب شدت بیشتری داشت. تازه اینها غیر از مطالعههایی بود که خودم با کتابهای بریل و گویا انجام میدادم.
1) . از اینجا تا پایان این مقاله را قبلاً آقای قربعلی با این یادداشت فرستاده است:
از سال اول راهنمایی به مدارس عادی رفتم و ابتدا در مدرسه راهنمایی احمدیه اصفهان و سپس در دبیرستانهای سید جمالالدین اسدآبادی و هراتی اصفهان درس خواندم. در سال 1360 بعد از هشت سال تحصیل در اصفهان به نجفآباد برگشتم و در دبیرستان علامه طباطبایی این شهر تا دیپلم در رشته اقتصاد اجتماعی ادامه تحصیل دادم.
سالهای 1354 تا 1362 سالهای طلایی مطالعه من بود. چرا که در این سالها مهدی برادر بزرگم وقت زیادی برای من میگذاشت. گاهی یک رمان طولانی را که حدود 600 یا 700 صفحه بود در یک 24 ساعت میخواندیم و در این فاصله فقط برای خوردن غذا و خواندن نماز کار را تعطیل میکردیم. این امر به ویژه در هنگام اعتصابات دوران انقلاب مداومت بیشتری داشت. یکی از نگرانی من وقتی به وقوع پیوست که مهدی در تابستان 57 به سربازی رفت و مرا از مطالعه محروم کرد. ولی خوشبختانه در آذرماه در جریان انقلاب فرار کرد و من خیلی خوشحال شدم. بیشتر به خاطر اینکه سرباز فراری بود و پدر نمیگذاشت از خانه بیرون برود و او مجبور بود بیشتر برای من کتاب بخواند.
یکی دیگر از خاطرات این دوران در مدرسه بود و آن هم اینکه یکی از سرپرستان شب مدرسه همیشه میگفت: هر وقت کسی اول کتابش پیدا شود و بعد خودش من مطمئنم که کسی جز قربعلی نیست.
من و برخی از هم دورهایهایم در ابابصیر در پی نوآوری در یاد گرفتن بودیم و از ابتکارات جدید، همیشه استقبال میکردیم. در تابستانهای سالهای 56 و 57 کلاسهای تابستانهای برای ما تشکیل شد که در آن از بهترین آموزشها، ماشین تحریر بینایی بود. همچنین کارگاه برق ساختمان. که این هر دو بسیار در زندگی من کاربرد داشت. من بعدها بسیاری از نوشتنهایم را بدون کمک گرفتن از افراد بینا و با ماشین تایپ بینایی انجام میدادم.
در خرداد 1362 دیپلم گرفتم و در آذرماه همان سال در پی دو مرحله آزمون سراسری در رشته ادبیات دانشگاه اصفهان پذیرفته شدم، تا از بهمن ماه با کلیه دانشجویان پذیرفته شده آن سال درس ادبیات را در دانشگاه آغاز کنم.
من از دوره دبیرستان به اجرای دکلمه علاقه خاصی داشتم. در دوره دبیرستان انشای خوبی داشتم و چون مطالعهام هم نسبتاً خوب بود، دستی در نوشتن قطعههای ادبی داشتم. اما تجربه سرودن شعر را بدون دانستن قواعد شعر شاید در سال 58 شروع کردم. این تجربه از زمانی شروع شد که ما در مدرسه اعتراضاتی بر علیه شرایط حاکم داشتیم و گاهی در زنگهای تفریح و یا فرصتهای بیکاری در حیاط راهپیمایی میکردیم و خواستههای خود را در قالب اشعاری بیان میکردیم. اما این کار را بهطور جدی از سال 1366 آغاز کردم.
در مهرماه برای یافتن کاری موقت تا شروع دانشگاه اول به بهزیستی مراجعه کردم و چون روی خوشی نشان ندادند به آموزش و پرورش و نزد یکی از معلمان با محبت گذشته که آن روزها کارشناس استثنایی در اصفهان بود رفتم. ایشان به من گفتند برو چند نابینا در نجفآباد پیدا کن و کلاسی راه بینداز. من هم نامهای گرفتم و رفتم و کارهای مقدماتی را انجام دادم و بعدش در امتحان حقالتدریس
شرکت کردم و پذیرفته شدم و با تمام ناباوریام به شغلی که از اول در سر میپروردم رسیدم.
در مهرماه همین سال و در روزهای اول شروع به کارم، خبر شهادت کوچکترین برادرم برایم اندوه و افسوسی فراوان به همراه آورد.
در این ایام برادر بزرگم مهدی در جبهه بود و فقط یکی دو روز آمد و رفت. خبر شهادت محسن زمینهای بود برای یک خبر بسیار ناگوارتر و آن هم شهادت مهدی. آری در نخستین روزهای سال 1363 و دومین روز سال نو، خبر شهادت مهدی، روزهای نوروزی ما را رنگی تازه بخشید و شهد شهادت و با شبنم گلبرگهای نوروزی فضای خانه عطرآگین کرد. شهادت مهدی روی من خیلی اثر گذاشت. در واقع من یک پشتیبان و یک پشتوانه اساسی را از دست داده بودم. حقیقت اینکه تا چند روزی نتوانستم روی پا بیایم. حتی تصمیم گرفتم دانشگاه را رها کنم که چند تن از همکلاسیهایم، مرا بسیار دلداری دادند و در مشکلات یاری نمودند تا توانستم با آن کنار بیایم.
از ترم دوم سال 1362 که درس را در دانشگاه شروع کردم، خیلی برایم سخت بود. صبحها باید به مدرسه در نجفآباد میرفتم و بعدازظهرها از ساعت 1 یا 2 در دانشگاه اصفهان کلاس داشتم. باید یک ساعت فرصت را در مسیر و برای صرف ناهار و نماز برنامهریزی میکردم و گاهی تا ساعت 7 شب هم کلاس داشتم. اینها همه برای من که از وسیله نقلیه عمومی استفاده میکردم، واقعاً دشوار و طاقتفرسا بود. حدود سه سال برنامهام این بود تا در آموزش و پرورش رسمی شدم و توانستم مأموریت تحصیلی بگیرم و کمی گشایش در کارم ایجاد شود.
در سال 1363 در روز میلاد حضرت امام رضا(ع) پیوند ازدواج خویش را به میمنت این روز مبارک جاری کردم. همسری که از آن پس نه تنها همدمی مهربان بود، بلکه در بسیاری از اوقات گرهگشای کارهای من بود. در تصحیح برگههای بینایی و هر کار دیگری که نیاز به چشم بود، او امین مورد اعتماد من و شریک تمامی کارهایم بود.
در سال 1365 توفیق یافتم که اولین سفر حج تمتع را در کنار پدر و همسرم بجای آورم و ضمن یافتن فرصتی برای آشنایی با فضای معنوی حج، توشه معنوی خوبی بگیرم. البته آن موقع نتوانستم از این سفر، خاطرههایی و یا سفرنامهای را بنگارم.
از مهرماه سال 1365 که در آموزش و پرورش رسمی شدم و توانستم از مأموریت تحصیلی استفاده کنم، در هفته 12 ساعت در بخش تلفیقی کار میکردم و دانشآموزان نابینای شاغل به تحصیل در مدارس عادی را تحت پوشش داشتم.
در سرمای زمستان و روزهای سرد دیماه 1366، دست لطف الهی مرا باز هم مورد لطف خویش قرار داد و فرزند دختری را به من هدیه داد که گویی قدم میمونش، هزاران خیر و برکت را برای من و خانواده به ارمغان آورد.
در سال 1367 پس از فراغت از تحصیل ضمن ادامه کار در آموزش و پرورش استثنایی و اشتغال به کار در مجتمع نابینایان ابابصیر، خودم را برای تدریس در مدارس عادی نیز
آماده کردم. ابتدا چهار ساعت تاریخ ادبیات دوم دبیرستان در دبیرستان دخترانه حضرت فاطمه به من داده شد و بعد با استقبال دانشآموزان، تمام کلاسهای دوم که این درس را داشتند، به من واگذار شد. کار سختی بود. اولاً کتاب به صورت نوار بود و من باید بسیاری از مطالب را در خانه مینوشتم تا در کلاس بهتر ارائه کنم. دوم، تعداد دانشآموزان این پنج کلاس چیزی در حدود 170 نفر بودند و تصحیح اوراق امتحانی آنان و حتی کنترل کلاس بسیار دشوار بود. اما انس الفت و حفظ کرامت انسانی دانشآموزان، به من این توفیق را داد تا بتوانم از پس این کار به خوبی برآیم. این کار در سالهای بعد با درسهای ادبیات فارسی، دستور زبان فارسی، عروض و قافیه و آرایههای ادبی ادامه یافت.
در یکی از روزها در کلاس دوم دو رشته فرهنگ و ادب و در کلاس تاریخ ادبیات، فرصتی برای گفتگو با دانشآموزان پیش آمد. از بچهها پرسیدم: شما از اینکه معلمتان نابینا است، مشکل خاصی را احساس میکنید؟ دختر خانمی که همیشه در کلاس خیلی آرام و بود و رفتاری بسیار متین داشت، با لحنی اعتراض آمیز گفت: آقا مگر تفاوتی میکند. من که اصلاً تا کنون به خود این اجازه را ندادهام که تصور کنم شما نابینا هستید. بعد از کلاس هم آمد و نکتهای را به من گفت هنوز هر وقت به خاطر میآورم، احساس شوق و افتخار میکنم. او بعد از کلی پوزش و ابراز شرمساری، گفت: من فکر میکنم شخصیت انسان خیلی بالاتر از این باشد که وابسته به ظواهری مثل چشم و ... باشد، بنابراین به عنوان یک فرد بینا از شما میخواهم هرگز این حس را در ذهن دیگران بر نینگیزید که جرأت کنند زمینه جسارت نسبت به شما را پیدا کنند. در نظرخواهیهای بدون نام من هر دو ماه یک بار نگاه بچهها را بررسی میکردم و چقدر زیبا در طی چند ماه دید بچهها نسبت به معلم نابینایشان تغییر کرد.
در سال 1368 توفیق یافتم که با چند تن از جانبازان نابینای نجفآبادی کلاسی را راهاندازی کنم و به تدریس آنان بپردازم.
من از سال 1362 با این دوستان مرتبط بودم. آنها مدت چند سالی را برای درمان سپری کرده بودند و چون درمان نتیجه خوبی نداده بود، تصمیم گرفتیم با هم بریل کار کنیم و دروس هر مقطعی را که آنان در آن در زمان بینایی تحصیل میکردند.
یکی از این عزیزان به دلیل قطع دست، بریل آموزی برایش مشکل بود. اولش سعی کردیم از انگشتان پا کمک بگیریم ولی میسر نشد و تمرکز ما روی حافظهاش بود.
دوست دیگر قطع نخاع بود و هم نابینا. به دلیل داشتن اسپاسم، لرزه بسیاری در دستانش بود. او نیز در بریل آموزی مشکل داشت. علاوه بر آن فراموشی نسبتاً زیادی هم داشت. ولی به مدد الهی شروع درس میزان فراموشیاش را بسیار کم کرد.
من در محضر این دو استاد، درس مقاومت، مردانگی، صبوری و خلوص را هر روز عملاً یاد میگرفتم. خداوند لطف بزرگی به من نموده بود که در خانه این دو عزیز حضور مییافتم و اگرچه به ظاهر چند جملهای درس زبان انگلیسی، ادبیات فارسی، دستور زبان، عربی و... به آنها یاد میدادم، اما در واقع این من بودم که در دانشگاه مقاومت و ایثار و صبوری و شکیب، از آنان و خانوادههای ارجمندشان هر لحظه هزاران درس میگرفتم. این همنشینی در ما رفاقتی را بنا نهاد که تا پایان عمر
شهید ناصر توبه ایها، یکی از این دو عزیز برقرار بود و من اگر هر چند روز یک بار با ایشان صحبت نمیکردم، انگار از نظر روحی ناآرام بودم.
در همکاری با این دوستان نابینا پس از چند ماه، به نتیجه رسیدم، که آنان به هیچ وجه از کتابهای بریل استفاده نمیکنند. برای رفع این مشکل شروع به تولید کتابهای درسی به طور تدریس بر روی نوار کاست نمودم. من وقتی در کلاس برای دوستان مطلبی را بیان میکردم، آنان نمیتوانستند مطلب را یادداشت کنند. بنابراین سعی کردم مطالب اصلی و قابل یادداشت کتاب را همراه با متن کامل کتاب برای این دو دوست ارجمند بر روی نوار ضبط کنم. این امر مرا تشویق کرد چنین کاری را به طور کلی انجام دهم و آن را به گونهای فراهم کنم که همه نابینایان و به ویژه کمبینایان –که اکثراً قادر به قرائت متن کتابها از خط بینایی نبودند- بتوانند از آن استفاده نمایند. تولید این کتابها که پیشتر توسط جناب آقای کربلایی در تهران برای ریاضی انجام میشد توسط این جانب در کتابهای ادبیات فارسی دوره دبیرستان، دستور زبان فارسی، عربی، آرایههای ادبی، صورت گرفت. هم اکنون بیش از 11 عنوان کتاب به صورت تدریس از این مجموعه هنوز قابل استفاده عزیزان است. این امر در فاصله سالهای 1370 تا 1390 برای کتابهای درسی با چاپهای متفاوت صورت گرفت.
در سال 1370 به پشتوانه همین دو دوست، از طریق بنیاد جانبازان، ورزش نابینایان در نجفآباد را راهاندازی کردم و با فراهم آوردن فرصت، برادران نابینای عادی به ورزش راغب نمودم.
در مهرماه 1370 در رشته زبان و ادبیات فارسی در مقطع کارشناسی ارشد به دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد راه یافتم. در شهریورماه 1374 نیز این مقطع را به پایان بردم.
در دوران اشتغال در مدارس نجفآباد علاوه شغل رسمی خویش که تدریس بود، به فعالیتهای فوق برنامه در مدارس میپرداختم. این فعالیتها به این شرح بود:
سخنرانی در مراسم صبحگاه یا هر مراسم دیگری که مدارس به آن دلیل برنامهای داشتند. موضوع اغلب این سخنرانیها توکل، اعتماد به نفس، تشویق و ترغیب دانشآموزان به برنامهریزی و استفاده از فرصتها بود. در بسیاری از موارد در کلاسهای آموزش خانواده به عنوان مدرس برای اولیای دانشآموزان ارائه بحثهای تربیتی داشتم.
در چندین مدرسه از سوی مدیران درخواست شعر و ساختن آهنگی برای سرود و تمرین و شرکت دادن آن در جشنوارههای سرود مطرح میگشت. این جانب نیز با استفاده از اشعار خویش و آهنگی که دوستان موسیقیدان نابینا بر آن مینهادند، سرودها را برای دانشآموزان فراهم میآوردم و ضمن تمرین، در جشنوارهها شرکت میدادم. چندین مرتبه نیز این سرودها رتبه استانی آورد.
گروه نمایش نیز راهاندازی شد. در تمرین نمایش نیز به چند شکل اقدام میکردم. یکی نوشتن
متن نمایش. دیگر تمرین و صداگذاری و به اصطلاح امروزیها افکت. یکی هم نمایش کودکانه بود که در مهدهای کودک آن روزها به ماکت حیوانات برگزار میکردیم و چقدر هم مورد استقبال بچههای خردسال قرار میگرفت و یکی از همین نمایشهای مقطع ابتدایی به نام برگریزان در جشنواره دانشآموزی استانی هم رتبه آورد.
اما مهمترین این نمایشها نمایش خواجه تاجدار بود که با فرزندان شاهد نجفآباد به روی صحنه آوردیم و بیش از 20 شب در معرض دید تماشاگران بود. این نمایش در سال 64 روی صحنه آمد.
در سال 1376 با نابینایان مرکز استان بنا به احساس ضرورت وجود یک تشکل نابینایی، به عنوان عضوی هیئت امنایی اقدام به تهیه اساسنامه جامعه اسلامی نابینایان نمودیم و در دورههای اول و دوم این جانب رئیس هیئت مدیره بودم، ولی به دلیل پارهای از مشکلات و دیدگاههای متفاوت، به خاطر حفظ وحدت از آنان کناره گرفتم. اما به عنوان نماینده آن جامعه شعبهای در نجفآباد تشکیل دادم و در آنجا بیشتر به اقدامات فرهنگی (که مدنظرم بود) پرداختم.
نخستین کتابخانه نابینایان نجفآباد را در مردادماه 1378 با حمایت رئیس فرهنگ دوست کتابخانه عمومی زهرائیه و با هزینه مرحوم حاج آقا مجتبی آیت – رئیس هیئت امنای وقت آن کتابخانه- راهاندازی نمودم.
بنا به ضرورت در سال 1384 اقدام به تأسیس یک تشکل ویژه نابینایان در نجفآباد و بهطور مستقل از اصفهان راهاندازی کردم. (مؤسسه فرهنگی اجتماعی شمیم رویش) سعی کردم تمام فعالیتهای نابینایی را در این تشکل انسجام دهم و بکوشم تا با نگاهی تازه برای امور فرهنگی اقداماتی اساسی را به انجام رسانم.
نگاه اصلی من به وضعیت فرهنگی نابینایان از این قرار است که هرگز آنان را برای کسب منابع مالی وسیله قرار ندهیم. من خود یک نابینا هستم، باید بکوشم تا دولت حق و حقوق این قشر را به آنان برساند. من معتقدم، همانگونه که دولت برای افراد عادی در زمینههای مختلف هزینه میکند، باید برای نابینایان و همه معلولان این کار را انجام دهد. دولت نباید به بهانه کم کردن تصدی خود از مسئولیتهای دولتی، سازمانهای نابینایان ضعیف کند. اگرچه این فرهنگ همیشه و از ابتدای تشکیل مراکز در کشور حاکم بوده است، که مراکز از طریق امور خیریه اداره شوند و دولت نمکی بر آش آنان بریزد، اما اینکه به هر قیمتی برای کسب درآمد مؤسسات درصدد تضعیف شخصیت نابینایان در آیند، نیز امری منطقی نمیباشد. ما در این سالها نیز شاهد بودهایم که با وجود سپردن پارهای از مسئولیتهای دولت به بخش خصوصی، اما چندان نتوانستهایم از کارکنان دولت بکاهیم و هنوز هم در بسیاری از ادارات نیروهایی هستند که پستی نه چندان مهم دارند و حقوقی را بر دوش دولت تحمیل میکنند.
در طول سالهای مختلف از سوی سیمای مرکز اصفهان چند فیلم از تلاشهای متعدد این جانب تهیه شد که اولین آن در سال 1372 بود که 23 مهرماه همان سال از شبه استانی پخش شد.
در سال 1387 به عنوان معلم نمونه کشوری از سوی وزارت
آموزش و پرورش برگزیده شدم و موفق به دریافت لوح تقدیر وزیر وقت آموزش و پرورش از دست رئیسجمهور شدم.
در سال 1393 با سابقهای بیش از سی و پنج سال از آموزش و پرورش استثنایی بازنشست شدم. البته این به معنای قطع همکاری با آن سیستم نبود و همچنان به طور حقالتدریس در بخش تلفیقی با آنان همکاری دارم.
در سالهای اول دهه هفتاد، وقتی در ابابصیر به تدریس زبان میپرداختم، احساس کردم که دانشآموزان پایهی سوم راهنمایی، بعد از فراغت از این پایه و با ورود به مقطع دبیرستان منبعی برای فراگیری کوتاهنویسی انگلیسی ندارند و اغلب به همین خاطر، دچار افت تحصیلی در درس زبان انگلیسی میشوند. برای رفع این مشکل، تمرینهایی از کوتاه نویسی را به بچهها میدادم، پس از دو سال تجارب و نوشتههای خود را جمع کردم و به تدوین کتاب آموزش کوتاهنویسی انگلیسی اقدام کردم. این کتاب به خط بریل توسط آموزشگاه شهید سامانی اصفهان و بعداً مجتمع توانبخشی رودکی تهران چاپ و هم اکنون در اختیار دانشآموزان است.
آثار شعری: از همان سالهای آغازین دهه شصت که به سرایش شعر روی آوردم در محافل ادبی و انجمنهای ادبی نیز شرکت میکردم. شرکت در شبهای شعر، و به ویژه انجمن ادبی مولوی در نجفآباد تا چند سالی ادامه داشت اما به دلیل اعتقاد پارهای شاعران این انجمن که شعری نو را اصلاً قبول نداشتند، نیاز به پناهگاهی برای شاعران نوگرا در نجفآباد، مرا بر آن داشت تا با همکاری مسئول خانه جوان این شهر، انجمن شعری با نام آیینه شفق را تشکیل دهیم و با جوانان و نوجوانان نوپرداز نشستهای نقد شعر داشته باشیم. این جلسات تا حدود شش سال و تا زمان برقراری خانه جوان برگزار میشد. پس از تعطیلی این مرکز، متأسفانه جلسات انجمن نیز به تعطیلی کشیده شد.
سرودههای حقیر در قالبهای سنتی مانند غزل و مثنوی و قطعه است. اما در قالبهای چهارپاره، شهر میکتیی، و قطعات ادبی نیز سرودههای بسیاری دارم.
به دلیل مشغلههای کاری بسیار تا کنون توفیق چاپ هیچ یک از آثار خویش را به طور مستقل نداشتهام، اما خیلی از اشعار این جانب در مجلات و روزنامهها منتشر شده است. از جمله، ماهانه دلتای مثبت و روزنامههای همشهری و ایران در سالهای 87 به بعد به این امر اقدام نمودهاند. هم اکنون این مجموعههای شعری در حال تدوین و آماده سازی برای چاپ است.
در نظر دارم اشعار خود را در چند کتاب با رویکرد شعر سنتی و شعر نو به طور مجزا چاپ کنم.
از اشعار این جانب در قالب مثنوی سه شعر بلند است که یکی در خصوص غدیر و بیان حقانیت آن است در حدود هشتاد بیت با این مطلع که در عید غدیر سال 1376 سروده شده است:
دیگر شعری در ستایش سعدی و باز هم با حدود هشتاد بیت که در سال اول اردیبهشت 1378 با این مطلع سروده شده است:
نیز مثنوی شهر کسوف زده، در بزرگداشت شهر نجفآباد است که در مردادماه 1378 و به مناسبت بزرگترین خورشید گرفتگی قرن سروده شد و چون نجفآباد یکی از بهترین مناطق قابل رؤیت بود، عدهای از جهانگردان داخل و خارج را به این شهر کشاند. خطاب اصلی این شعر به آنان است و
معرفی این شهر به این تماشاگران آسمان. مطلع آن چنین است.
اشعار دیگری در قالب غزل و چهار پاره و... که صرفاً تاریخ سرایش و مطلع برخی از آنها در این مقال میآید:
در خصوص آثار نثر، هم اکنون سفرنامه (خسی در بزم یار) آماده چاپ است که شرح سفر حج تمتع این جانب در به مکه مکرمه و مدینه منوره در سال 1394 میباشد. این حاوی خاطرات و بیان افکار نگارنده در خصوص پارهای از موضوعات حج است.
روزهای در یاد مانده دیگر اثر کمترین است که به خاطرات دوران کودکی و مدرسه تا روزگار حال دارد. این کتاب در چند بخش در حال نگارش است و در آن علاوه بر بیان خاطرات و تجربیات، توصیفی از زمانها و مکانهای گوناگون آمده است. امیدوارم این مجموعه هم به زودی برای چاپ آماده شود.
نیز سفرنامه مختصری از کربلای معلا در سال 1386 نگاشته است که به دلیل حجم کم آن باید در همان کتاب روزهای در یاد مانده جای گیرد.
یکی دو سال است که به نگارش داستان کوتاه روی آوردهام و تعدادی داستان و در این راستا نگاشته شده است که امید است با رسیدن به یک حد قابل قبول اقدام به چاپ آن نمایم.
بر خویش لازم میدانم باز هم یادآور شوم که آنچه در این مجموعه آمد نگاهی بود به یک زندگی معمولی یک نابینا که اگر میخواست و تلاش بیشتری میکرد قطعاً نتایجی بسیار مطلوبتر از این نصیب او و جامعهاش میگشت. اما به هر حال «قدر هرکس به قدر همت اوست»
زندگی یک مسیر طولانی است،
کوگپچههایش پر است از خم و پیچ،
خانههایش مکان سعی و تلاش،
سقفهایش بلند تا خورشید.
توی دشت و کویر و دامنهاش،
میشود بوته، گل، نمک، هم جست.
دست کم هرچه جستنی باشد،
هرچه در وصف گفتنی باشد،
هرچه در یاد ماندنی باشد،
همه را دلت بیا خلاصه کنیم.
زندگی زنگ صبح بیداری است،
زندگی بانگ روز هشیاری ست،،
گر نکوشی، نشاط میمیرد،
گر نخیزی امید میپوسد،
گر نخندی به روی سختیهاش،
سختی دست و پات میگیرد.
باید ای واژه امید و شکوه،
قدر بودن در این سرای سپنج،
قدر ماندن در این میانه وهم،
خویشتن را به خود بفهمانی.
زندگی را چو غنچه گردانی،
بشکفی تا که سبز گردد سرو،
بشکفی تا که شاد ماند باغ،
بر فرازی چو قامت شمشاد،
زندگی را پر از نهال کنی،
خستگی را پر از ملال کنی.
بر فروزی چراغ اندیشه،
تا فروغ خرد نگردد سرد،
تا صدای امید زنده کند،
زندگان فسرده در غم را،
خستگان اسیر ماتم را.(1)
1) . این نوشته به تاریخ بهمنماه 1395 با امضای یداللّه قربعلی به پایان رسیده است.
دوره سوم زندگی: تجارب و دستاوردها(1)
این مقاله گزارشی از رخدادهای سالهای 1362 یعنی پذیرش در آموزش و پرورش تا 1393 یعنی بازنشستگی است. مؤلف اسم این مقاله را «تجربههای کاری» نام نهاده و به تجاربی که آموزش و پرورش کسب کرده و تجاربی که به دست آورده میپردازد.
معلمی حرفه نیست، شغل نیست، شوق است، یک ذائقه است که به مذاق خیلیها خوش میآید و آنان را آن چنان در خود غرق میکند که هیچ گاه در لحظه کار فکری جز تعلیم و تعلم در سرشان نیست.
اما به تعبیر من معلمی یک رؤیای طولانی است که همواره با لذت همراه است. اگر در این رؤیا باشیم، پیوسته از آن شادمانگی و فرح بر میگیریم. تلاشی که در این رؤیا انجام میشود، نشاطآور و دلانگیز است؛ چه بسا در این روزگار که به معلمی به دید یک شغل نگاه میشود، این رؤیا بی تعبیر میماند و کسی تلاش نمیکند که آن را به تحقق پیوندد. به ویژه امروز که برخی از ما معلمها حتی حوصله نداریم تجربیات خود را برای بهرهگیری دیگران مکتوب کنیم.
البته این نکته را نباید با بحث تأمین معاش و رفاه در آمیخت؛ اینکه هر کسی به نسبت تلاشی که میکند و زحمتی که برای جامعه میکشد و تأثیری که در جامعه و فرهنگ و تربیت نسل آینده میگذارد، باید دستمزدی درخور دریافت کند، و چه گروهی به تمجید و تشویق و تقدیر و حمایت سزاوارترند از کسانی که بنیانهای فرهنگی جامعه را میسازند؛ آنانی که چونان شمع میسوزند تا بزم خرد و فرهنگ را برافروزند. اسفا که امروز همین تنگ نظری نسبت به معلمان باعث گرایش آنان به برخی مشاغل دوم و سوم شده است؛ حاکمان باید بر آن باشند که هم چون قضات؛ معلمان را نیز بنوازند؛ تا در رشد و بالندگی جامعه خللی وارد نگردد.
اما معلم نیز چون خود این رتبه و مرام را برگزیده است؛ باید تمامی زوایای آن را بنگرد و بپذیرد که گل وجود نونهالان این بوم و بر باغبانی را میطلبد که با طراوت جان خویش به آنان نَمیاز محبت ببارد و آنان را سرشار از شکوفههای خرد و دانایی نماید.
آزمودهها و تجربیات کاری در طی سالهای متمادی میتواند درسی برای نوکاران و فصلی برای درج در فرهنگ آموزش و پرورش هر کشوری باشد. آموزگاران و معلمانی که سالیان درازی را با کمترین امکانات سر کردهاند تا در جان تشنه دانش پژوهان چشمههای خرد را بجوشانند و از این چشمههای جوشان باغستان فرهنگ و تمدن ملت خویش و سایر ملل را سرشار نمایند؛ برترین گنجینه بازمانده و میراثی ارجمند است.
در این نوشته تلاش نگارنده بر آن است که آنچه را در طول سالهای متمادی خدمت آموخته و سپس آزمودهام، به محضر تمامی پویندگان اندیشه و خرد تقدیم نمایم. تا چه قبول افتد و چه
1) . یداللّه قربعلی این مطلب را در بیستم تیرماه 1392 به پایان برده است و با یداللّه قربعلی نجفآبادی دبیر آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان (کد پرسنلی 264665140) امضاء کرده است.
در نظر آید.
سر فصلهایی که در ذهنم هست و میخواهم ذیل هر یک، تجاربی که طی سالها به دست آوردهام، بنگارم، عبارتاند از:
1- دوره ابتدایی و تدریس در کلاسهای چند پایه نابینایان.
2- تدریس ادبیات در مقطع راهنمایی در آموزش گاه نابینایان ابابصیر.
3- کار در بخش تلفیقی دانشآموزان نابینا.
4- تدریس ادبیات در مدارس عادی.
5- فعالیتهای فوق برنامه در مدارس عادی.
6- آموزش جانبازان نابینا در مجتمع ایثارگران.
7- آموزش جانبازان قطع نخاعی در منزل.
8- تدریس کوتاه نویسی انگلیسی و ابداع شیوهای تازه در این موضوع.
9- تدریس کتابهای ادبیات فارسی و زبان عربی دوره دبیرستان به صورت نوار کاست و فایل صوتی.
10- فعالیت در بخش پرورشی و تدریس در این زمینه.
11- تهیه شیوه نگارش خط بریل و تطبیق آن با شیوهنامههای عادی.
12- مشاورههای تخصصی برای نابینایان.
13- آموزش خانوادههای نابینایان.
14- برگزاری جلسات آموزشی ویژه داوطلبان آزمونهای سراسری برای نابینایان.
15- مشارکت در تبدیل برگههای آزمونها برای نابینایان به ویژه امتحانات نهایی.
16- کار با دانشآموزان چند معلولیتی نابینا؛ نابینای جسمی- حرکتی، نابینای کمشنوا.
17- همکاری در تدوین کوتاه نویسی فارسی.
18- آموزش نابینایان بزرگسال.
19- زمینهسازی تولید محصولات فرهنگی برای نابینایان؛ کتابهای گویا.
20- گردشهای علمی و پدیدههای نو برای نابینایان.
21- شرکت در همایشهای علمی در موضوعات ادبیات، کودکان استثنایی، نابینایان.
22- فعالیتهای ورزشی، شرکت در مسابقات، تشکیل کلاسهای ورزشی برای نابینایان.
23- تشکیل و فعالیت در سازمانهای مردم نهاد ویژه نابینایان.
24- فعالیت در زمینه امور هنری: نمایش، سرود، فیلم، آهنگسازی و تمرین سرود ویژه مسابقات سرود دانشآموزان نابینا و عادی.
25- آموزش رایانه به نابینایان به ویژه جانبازان.
26- همکاری با کانونهای فرهنگی و دانشآموزی در خصوص تشکیل کلاسهای فن شعر، سخنرانی در موضوعات ادبی.
27- استفاده از وسایل کمک آموزشی ساده برای آموزش نابینایان؛ فکر بکر، چینه، گلساخت.
28- استفاده از ماشین تایپ بینایی پیش از رایانه و آموزش آن به نابینایان.
29- تشکیل کلاسهای فرهنگی برای فرزندان شهدا در خصوص شعر، نمایش، سرود و موسیقی.
30- تهیه مقاله و بولتنهای آموزشی در خصوص خط بریل، آموزش نابینایان، رابطه نابینایان و جامعه و درج آن در مطبوعات، به صورت اطلاعیه، انتشار از طریق سایتهای اطلاع رسانی.
31- همکاری با نهضت سواد آموزی در خصوص تهییج سواد آموزان و ایجاد انگیزه برای شروع به تحصیل.
32- همکاری با مدرسان دانشگاه و مراکز تربیت معلم در خصوص آموزش نابینایان.
شاید بهتر باشد که قبل از ارائه متن کاملی از تجربیات، این نکته را بیان نمایم که شیوه نگارنده در این مجموعه نوعی خاطره نویسی و داستان زندگی است. حکایتی که همهاش درس و تجربه است. سرگذشتی که برای خود نگارنده آموزههای بسیاری در بر داشته است.
تجربهام
بود بهین یادگار
بود
مرا هم چو صد آموزگار
من
که به دشت خرد افتادهام
تجربه
را مایه خرد دادهام
تجربه
و دانش و اندیشهام
بود
مرا راهبر پیشهام
هر کس برای انجام کار و شروع عملی انگیزه و محرک میخواهد و من هم میدانید چه شد که رو به معلمی آوردم؟
این را بگویم که هرگاه میدیدم نابینایان با تحصیلات بالا به کار اپراتوری تلفن مشغولاند، خیلی ناراحت و اندوهگین میشدم و پیش خود میاندیشیدم که من هم شاید روزی سرنوشتی این سان داشته باشم. به همین دلیل تصمیم گرفتم با تحصیلات عالی قدم به عرصه اشتغال بگذارم که هم مایهورتر باشم و هم بتوانم با دیدی بازتر به انتخاب شغل اقدام نمایم. اما اتفاقی افتاد که باز گفتنش خالی از لطف نیست.
در سال 1362 در کنکور سراسری - که اولین ماراتون بعد از انقلاب فرهنگی بود- شرکت کردم. تا مهرماه نتیجه نیامد، بعد هم اعلام شد که همه نتایج در اواخر آذرماه اعلام میشود و دانشجویان پذیرفته شده از بهمن ماه به کلاس میروند. مطمئن بودم که در رشته ادبیات قبول میشوم، به همین دلیل دنبال جایی میگشتم که چند ماهی حتی به طور افتخاری هم که شده کار کنم و تجربهای کسب کنم. به نظرم آمد که مرکز توانبخشی نابینایان اصفهان جای مناسبی باشد، به ویژه برای من که انسی با کتاب داشتم و از بچگی بیکتاب به سر نمیبردم. آن مرکز نیز کتابخانهای داشت که اگر در آنجا کار میکردم، میتوانستم از گنجینه کتابهایش بهرهمند شوم. تقاضایی را برای رئیس بهزیستی استان نوشتم و نزد ایشان بردم و چون شناسایی قبلی داشتم، فوراً به معاونت توانبخشی ارجاع شد. آن معاونت نیز چند فرم را تکمیل کردند و خلاصه حراست و نمیدانم گزینش و... تا آمدم به خود بجنبم شده بود حدود دو هفته و هنوز هم نتیجهای نگرفته بودم. اواسط مهرماه به معاونت توانبخشی بهزیستی مراجعه کردم، گفتند باید تحقیقات محلی نیز بشود و شما نشانی منزل خود را به حراست بدهید و چند معرف نیز مشخص کنید. به ایشان گفتم من بیشتر دوران تحصیل را در اصفهان بودهام و همین جایی که تقاضای کار در آن را دارم، مدت سه سال در آن زندگی کردهام و همه سران و بزرگان
بهزیستی هم که مرا میشناسند، تازه من هم که نمیخواهم استخدام شوم، میخواهم مدتی رایگان کار کنم. گفتند اگر میخواستی استخدام شوی که میگفتیم مجوز نداریم، چون رایگان و داوطلبانه است، باید بررسی شود.
پرونده را گرفتم، شمردم، بیش از 15 صفحه شده بود. به دفتر رئیس بهزیستی رفتم و خوشبختانه مدیر کل نیز بودند. خیلی ناراحت بودم. از شدت خستگی و ناراحتی حتی تعارف کردند که بنشینم، ولی نتوانستم. گفتم جناب مدیر کل! آیا اینجا سطل زباله دارید؟ با تعجب پرسید: چطور! گفتم میخواهم این پرونده را در آن بریزم. گفتند: مگر چیست؟ گفتم: یادتان است برای مدتی درخواست کار افتخاری در مرکز توانبخشی را داشتم. گفت: مگر نرفتی سر کار؟ با خنده گفتم: چرا آن هم چه جور. گفت: قضیه چیست؟ گفتم به این ترتیب که پیش میرود شاید تا بهمن ماه هم سر کار باشم. یعنی حیران و سرگردان از این اتاق به آن اتاق بروم و آخرش هم بگویند شایسته مفتی کار کردن هم نیستی. پرونده را پاره کردم و در سطل زباله مدیر کل ریختم و گفتم من رفتم، ولی این رسمش نیست که مرا –که سه سال در مرکز توانبخشی خودتان بودهام- برای کاری داوطلبانه این همه سرگردان کنید. ایشان خواست از من دلجویی کند، ولی من بسیار ناراحت بودم، بنابراین از اتاقش زدم بیرون.
از فرط ناراحتی دنبال کسی میگشتم که با او درد دل کنم و خود را تخلیه کنم. به یاد معلم دوران دبیرستانم –آقای حسین رهبر- افتادم. او به عنوان کارشناس در اداره کل آموزش و پرورش استان کار میکرد. به سراغش رفتم. اتفاقاً بودند و بسیار هم از دیدنم خوشحال شدند، این آقای رهبر همان کسی بود که اولین روز مدرسه، وقتی به ابابصیر رفتم، مرا بسیار خوب تحویل گرفت و از همان روزگار کودکی با من صمیمانه برخورد کرد، به حدی که صمیمیتمان خیلی بیش از معلمی و شاگردی بود. گرچه بیش از 20 سال اختلاف سن داشتیم، ولی همیشه مایه دلگرمی و امید من بودند.
به هر حال نشستیم و از هر دری سخن رفت تا اینکه گفت: ناراحت به نظر میرسی! گفتم: آخر ناراحتی هم دارد. بعد هم همه ماجرا را برایشان بازگو کردم. گفت خوب بنده خدا میخواهی بروی نجفآباد در یک مدرسه استثنایی یک کلاس برای نابیناها راه بیندازی و اینکه میخواهی اصفهان رایگان کار کنی، آنجا کار کن. از خدا خواسته پذیرفتم. همان لحظه نامهای نوشتند و مرا معرفی کردند و کارهای اداریاش را هم خودشان انجام دادند و یکی دو ساعت بعد از حضورشان خداحافظی کردم و آمدم نجفآباد. در اداره نجفآباد نیز با سرعت کارم انجام شد و به مدرسه معرفی شدم.
فردای آن روز به مدرسه استثنایی شهید ساربان نجفآباد رفتم. این مدرسه در شهرستان نجفآباد و در فاصله چند صد متری منزل مسکونی ما بود. در این مدرسه در آن زمان دانشآموزان عقبمانده ذهنی و ناشنوایان در مقطع ابتدایی مشغول به تحصیل بودند. کلاسها مختلط و حدود 10 کلاس تشکیل شده بود. شاید حدود 60- 70 دانشآموز داشت و حدود 15 نفر کادر آموزشی و اداری. نامهام را نشان دادم، مدیر که مرا دورادور میشناخت، با استقبال بسیار مرا به گرمی پذیرفت.
او به من گفت: خودت دانشآموزانت را پیدا کن، مکان و امکانات از ما.
رفتم بهزیستی نجفآباد و فهرست نابینایان را بررسی کردم. با مصیبت شش دانشآموز را یافتم. با
خانوادههایشان صحبت کردم و بعد از حدود یک هفته و تقریباً از هفته چهارم مهرماه و دقیقاً از روز جهانی نابینایان - 23 مهرماه 1362- کلاس را راه انداختم.
خیلی خوشحال بودم. با وجود اینکه هیچ دستمزدی نمیگرفتم، ولی احساس غرور عجیبی داشتم. افتخار بزرگی نصیبم شده بود که خود را عضو خانواده فرهنگیان بدانم، حالا چه افتخاری باشد چه رسمی.
هیچ تجربهای نداشتم. شاگردانم به این ترتیب دسته بندی شده بودند: یک دختر با سن قانونی هفت ساله که همه شرایطش طبیعی به نظر میرسید، به نام فهیمه. دانشآموز دیگر عبداللّه بود که به دلیل ترشحات مایه مغزی علاوه بر نابینایی مشکلات لامسه و تشنج هم داشت. سومین دانشآموز شهناز بود که به دلیل تصادف در کلاس دوم دبستان، نابینا شده بود و از تحصیل باز مانده. سه دانشآموز دیگر هم بودند که در مدرسه استثنایی بودند، البته به دلیل ضعف بینایی گمان کرده بودند کم توان هستند، ولی بعداً معلوم شد ضعف تحصیل آنان به دلیل ضعف بینایی آنان است. یکی دوم بود و دو تا اول. تصورش را بکنید سال اولت باشد یک کلاس چند پایه با میزان دید متفاوت و شرایط مختلف. ولی من احساس خوشی داشتم و انگار از همان روز حس کردم برای این کار ساخته شدهام. دل را به دریا زدم، از دیگران میپرسیدم و خود نیز تجربه میکردم. یک بار هم آقای رهبر به کلاس من آمدند و ضمن بیان رضایت و تشویق حقیر راهنماییهای سازندهای کردند که نه تنها آن موقع که همیشه به دردم خورده است.
یادم میآید، یک ساعت کلاس را که حدود 50 دقیقه بود به 4 قسمت تقسیم میکردم بچههای آمادگی را 10 دقیقه آموزش میدادم و بعدش اسباب بازیهایی که در راستای آن آموزشها بود به آنان میدادم و در حین کار با دیگران به آنان سرکشی میکردم. اولیها یک ربع ساعت و دومیها هم یک ربع ساعت و حدود 10 دقیقه هم مرور مطالب هر سه گروه. راستی که خیلی سخت بود و برای من که هیچ تجربهای نداشتم، دشوارتر ولی لذتبخش. شبها مینشستم و فکر میکردم که فردا با فلان دانشآموز چگونه کار کنم. گاهی به مدرسه نابینایان اصفهان میرفتم و از معلمان آنجا راهنمایی میگرفتم. به هر مغازه که میرفتم و هر چیز جالب که به نظرم میرسید برای مدرسه میخریدم. خیلی اسباب بازی و حتی اشیای گوناگون دیگر مانند ماکت حیوانات، اشیاء میوهها، انواع تکه پارچه، انواع حبوبات، گیاهان بودار، مایعات بودار، حتی گاهی انواع سنگ و خاک را به کلاس میبردم و دست بچهها را روی آن میکشیدم تا با انواع چیزها آشنا شوند.
هیچ گاه کنجکاوی بچهها را سرکوب نمیکردم، یادم میآید که فهیمه از همه کنجکاوتر بود، یک روز که به دفتر آمده بود، رفت سر میز مدیر و میخواست روی میز را ببیند، خانمی از همکاران به من تذکر دادند که زشت است که بچهها به اشیای روی میز دست بزنند. با لبخند گفتم: چرا؟ گفتند: شکل مطلوبی ندارد. پرسیدم پس کنجکاوی بچه چه میشود؟ جوابی نداشت. دست فهیمه را گرفتم بردمش سر میز مدیر. دستش را روی تک تک اشیای روی میز گذاشتم. این منگنه است، این یکی چسب است، این پانچ است که با آن کاغذ را سوراخ میکنند و داخل پوشه میگذارند. گفت پوشه چیه؟ یکی از پروندهها را از فایل در آوردم که به او نشان دهم، گفت: این صدای چی بود؟ گفتم اول
پوشه را ببین. بعد بردمش سر فایل و آن را هم نشانش دادم. آن روز چون دو تا از شاگردها آمده بودند، وقت زیادی داشتم، پس هر چی میشد نشانش دادم. آن همکار ارجمند هم نگاه میکرد. بعد از اینکه همه این چیزها را نشانش دادم، گفتم» ببین دخترم! این چیزهایی که روی میز است، مرتب چیده شده است، زیبا نیست که وقتی به دفتر میآیی، به آنها دست بزنی؛ من آنها را به تو نشان دادم تا بدانی که چیستند. اگر جایی رفتی و خواستی چیزی را ببینی، از مسئول آنجا اجازه میگیری و از او میخواهی که آن شیء را به تو نشان دهد. وقتی فهیمه رفت به آن خانم محترم گفتم: ببینید همکار عزیز! شما بینا هستید، این تصور برایتان مشکل است که نتوانید از اشیای دور و برتان سر دربیاورید. شما نه تنها روی میز بلکه تمامی در و دیوار را در بدو ورودتان دیدهاید و کسی هم به شما ایراد نگرفته است. به نظر من ما نباید حس کنجکاوی یک فرد نابینا را نادیده بگیریم، او هم حق دارد همه اشیا و مناظر اطرافش را حس کند، لمس کند و از این رهگذر کنجکاویاش را ارضاء کند. خودم هم همین طور بودم. وقتی جایی میرفتم که افراد بینا از چیزی صحبت میکردند، دوست داشتم آن را ببینم، لمس کنم و بشناسم. خانوادهام هم عادت کردهاند که هر جا چیز جالب و تازهای هست به من نشان بدهند. البته هر جایی شرایط خود را دارد. حتماً همه جا نمیشود اشیا را دید و از جایش برداشت و لمس کرد، اما در این گونه موارد نیز میتوان برای نابینا توضیح داد که مثلاً در فلان ویترین چیست یا در اینجا تابلویی با این مشخصات نصب شده است. یا اینکه این صحنه تصادف این طوری است. از دوران کودکی تا کنون از این نکته خیلی رنج بردهام که گاهی وقتها افراد بینای دور و بر من، چیزی را میبینند و فقط ابراز احساسات میکنند. من باید بپرسم تا علت سرور یا تعجب و یا ناراحتی آنان را بفهمم.
این گونه اتفاقها از همان روزهای اول برایم تجربه شد که با حس کنجکاوی یک نابینا باید با دقت و هوشیاری برخورد کرد و چون خودم نیز نابینا بودم، این حس را به خوبی درک میکردم و سعی میکردم تا جایی که امکان دارد رعایت کنم.
حدود یک ماه از تشکیل کلاسم میگذشت که روزی آقای رهبر زنگ زدند که قرار است از طریق آزمون چند معلم حقالتدریس بگیریم. من خود را آماده کردم. یک هفته بعد آزمون بود و دو سه روز بعدش نتیجه آمد و من نفر اول شده بودم. یادم میآید پنجاه داوطلب بودند که دو یا سه نفرشان را میگرفتند. بعدش یک دوره مختصر حدود صد ساعته در بعدازظهرها گذاشتند و سرانجام از همان تاریخی که معرفی شده بودم و شروع به کار کرده بودم، ابلاغ حقالتدریس برایم صادر شد.
در اوایل آبان ماه به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفته بودم. با یکی از مربیان آنجا که خانم جوان و فهمیدهای بود، آشنا شدم. یک روز ایشان یک فیلم حدود نیم ساعتهای از هلن کلر با نام معجزهگر به من نشان دادند و برایم روی تصاویر فیلم توضیحاتی دادند. گرچه ایشان فقط در نظرشان نمایش یک فیلم به عنوان فیلمی جالب بود، ولی من در این فیلم نه از زندگی هلن کلر بلکه از تلاشهای بیوقفه خانم آنا سالیوان مربی و معلم صبور و پرشکیب هلن درسهای بسیاری آموختم. درس جدیت، صبوری، نکتهیابی، ظرافت برخورد، مقاومت در برابر کج فهمیهای خانوادهها، استفاده از هر شیء یا حادثه نه چندان مهم برای به انجام رساندن پروسه آموزش. این فیلم که آن روز با دستگاه آپارات و با محبت خانم مربی کانون با لطف بسیار برای من به طور شخصی نمایش داده
شد، خیلی بر من اثر گذاشت، یعنی وظیفهام را به من شناساند و مرا مشتاقتر کرد که در راه تعلیم و تعلم از هیچ چیز کم اهمیت هم غافل نشوم. یک روز به آن خانم محترم گفتم که شما به من تجربهای را منتقل کردید که همیشه با من است و من به این واسطه هیچ گاه شما را فراموش نمیکنم. البته بعدها یکی دو بار هم فیلم را با تغییراتی در دوبلاژ از تلویزیون دیدم.
فهیمه در کلاس من شباهتهایی با هلن داشت، لجاجت، کنجکاوی، عدم بروز دانستهها. اگر یک چیز را به او یاد میدادم، به سختی میتوانستم بفهمم که یاد گرفته است یا نه. اگر هلن ناشنوا و لال بود، فهیمه فقط نابینا بود، اما از جواب دادن به سؤالها سر باز میزد. به زور میتوانستم از زیر زبانش بکشم که چیزی را یاد گرفته است یا نه. نمیدانستم این لجاجت را از کجا یاد گرفته است. الآن هم که با او صحبت میکنم، هنوز هم فقط میگوید لجبازی. البته چون فهیمه یک نمونه خاص است لازم بود تجربیاتم را در آموزش با او بیشتر توضیح میدادم.
یکی از چیزهایی که برای نابینایان خیلی مهم است، آشنایی با محیط اطراف است. برای اینکه بتوانم به دانشآموزانم محیط را خوب بشناسانم، اول باید خودم با محیط خوب آشنا میشدم. به همین خاطر یک روز از مدیر اجازه گرفتم که پس از کلاس در مدرسه بمانم و تمام زوایای مدرسه را شخصاً بررسی نمایم. آنها که رفتند با سرایهدار ناهار خوردیم و بعد به او گفتم من میخواهم تمام مدرسه را ببینم. زیرزمین، تمامی کلاسها، فضاهای دیگر و خلاصه تمام محیط با تمامی متعلقات آن. البته این کار را در هفته دوم ورودم به مدرسه انجام دادم.
البته من یک حس خوبی در شناسایی محیط دارم که تقریباً به زودی محیطها را میشناسم و زوایای آن را به خاطر میسپارم. در این باره یک خاطره جالب هم دارم که ذکر آن خالی از لطف نیست.
در تابستان سال 1364 همایشی در تهران و در دانشکده توانبخشی برگزار شد. من و یکی از نابینایان دیگر از اصفهان در آن همایش شرکت کرده بودیم. البته از اصفهان دوستان دیگری هم بودند، من و ایشان با هم به تهران رفتیم. حدود ساعت 2 بعدازظهر به محل دانشکده رسیدیم. قرار بود پذیرش از ساعت 8 شب آغاز شود. بنابراین هیچ کس از مسئولان نیز در آنجا حضور نداشتند. نگهبان ما را اجازه ورود داد و چون با نابینایان سر و کار چندانی نداشت فقط تا خوابگاه راهنمایی کرد و رفت. من و دوستم که برای نماز آماده میشدیم، در راهروها به دنبال سرویس بهداشتی حرکت کردیم، در این گشت و گذار که شاید حدود یک ساعتی طول کشید، خیلی جاها را شناختیم. شب پس از اینکه مهمانهای دیگر هم آمدند، برای صرف شام رفتیم. در حین صرف شام برق قطع گردید. عدهای از استادان دانشگاه از جمله دکتر افروز با ما بود. پس از شام قصد نماز داشتند، اما در تاریکی یافتن سرویسهای بهداشتی و نمازخانه برایشان ممکن نبود. من گفتم حاضرم شما را راهنمایی کنم. گرچه امید چندانی نداشتند، اما چارهای نیز جز این نبود. در مسیر دکتر افروز از من پرسیدند که دانشجوی اینجا هستم. گفتم من امروز برای اولین بار پا به این دانشکده گذاشتهام. ایشان گفتند که راه را خیلی خوب بلدی. گفتم نتیجه یک ساعت کندوکاو است. بالاخره آنها را ظرف مدت دو، سه دقیقه به مقصد رساندم.
به هر حال در شناسایی محیط بچهها را نیز سعی میکردم، همینطور عادت دهم که خودشان محیطها را با دقت شناسایی کنند و با کدگذاری در محیط دفعات بعد به آسانی از آن استفاده کنند.
برای این کار سعی میکردم در اواسط ساعات کلاسها که راهروها خلوتتر بود استفاده کنم. در یک مسیر چند بار بچهها را با دقت حرکت میدادم تا ترسشان از محیط بریزد. بعد خودم به تنهایی چندین بار آن مسیر را میپیمودم. سپس از بچهها میخواستم آرام آرام این مسیر را طی کنند. از همین رهگذر خیلی خوب میشد بهره گرفت. از همکاران و سایر بچههای بینا میخواستم که هرگز دست بچهها را نگیرند و فقط با راهنماییهای خود آنها را در مسیر حرکت دهند. اجازه بدهند که بچهها خودشان هم مسیر را گم کنند و بعد بگردند تا راه را پیدا کنند. یک روز یکی از بچهها رفت دفتر و خیلی دیر آمد. من رفتم در راهرو و دیدم که کاملاً جهت مخالف را طی کرده است، رفتم داخل کلاس و با صدای بلند با یکی از بچهها صحبت کردم، ولی او باز هم متوجه نشد؛ دوباره بیرون آمدم و فقط یک بار به اسم صدایش زدم. بالاخره با این کار راه را آرام آرام بازگشت.
نزدیک امتحانات سه ماهه اول شده بود، اولین باری بود که از پشت نیمکت کلاس به پشت میز معلم رفته بودم و در مقام کسی بودم که باید آنچه را یاد داده است، امتحان بگیرد؛ نه آنچه را خوانده است، امتحان بدهد. آمادگیها و اولیها چندان مشکل نداشتند، ولی دومیها را سؤال طرح کردم و با خط بریل از آنها امتحان گرفتم. خاطرم هست که سعی کرده بودم نکات مهمی که از دید من اهمیت داشت در سؤالات لحاظ شود. ولی بعد که سؤال را با همکاران دیگر بررسی کردم، متوجه شدم که دیدگاه معلمهای سابقهدار جامعتر و به قول منطقیون شاملتر است. از همان آزمون یاد گرفتم که به تمامی مطالب کتاب باید با دقت توجه کنم، نه به آنچه خیلی مهم است. یعنی یاد گرفتم که سؤالات را از تمامی بخشهای کتاب و هم مطالب آسان و هم مطالب مشکل، در نظر بگیرم.
در اواخر آذرماه نتیجه آزمون سراسری آمد و من در دانشگاه اصفهان رشته ادبیات را پذیرفته شدم. قرار بود از 23 بهمن ماه به کلاس دانشگاه هم بروم. ثبتنام کردم و جوری برنامهام را تنظیم کردم که صبحها مدرسه باشم و از ساعت 2 به بعد هم دانشگاه. خیلی سخت بود و دلچسب. از هر دو لذت میبردم. آن قدر نشاط داشتم که اصلاً خستگی را حس نمیکردم. شب تا به خانه میرسیدم ساعت 8 یا 9 بود. باید برای مدرسه فکر میکردم و طرح میریختم و هم درسهای دانشگاه را مطالعه میکردم. بالاخره خرداد آمد و من یکی از بارها یعنی مدرسه را توانستم کنار بگذارم و به دانشگاه بپردازم. امتحانات دانشگاه در تیرماه بود که مصادف با ماه رمضان هم بود. بعدش هم آموزش ضمن خدمت در تهران. دوره یک ماهه و هوای گرم تهران.
در این اثنا خانواده هم مرا به ازدواج تشویق که نه مجبور میکردند. به هر حال به آن هم تن دادم.
مهرماه برایم فصل سختی بود. هنوز حقالتدریس بودم. کلاسهای دانشگاه صبحها بود و عصرها باید کلاس میرفتم. از یک لحاظ بهتر بود، واحد کمی گرفتم در حدود 14 واحد. تا بتوانم ساعت 11 خودم را آزاد کنم تا ساعت 1 مدرسه باشم. تنظیم برنامه و رسیدن به بچهها خیلی وقتگیر اما لذتبخش بود. در سال جدید دو دانشآموز از کلاسم رفتند و به جای آن سه دانشآموز جدید را
آوردند. این سه دانشآموز جدید هر کدام جایی بودند. یعنی قبلاً مدرسه رفته بودند. البته کلاسم را یکنواختتر میکردند. چون کلاس دوم بودند و من هم که دو تا دومی داشتم، کارم شاید راحتتر بود. اما چون کمبینا بودند از این لحاظ کارم را مشکلتر کرده بود. چون دوم بودند و باید خط بینایی را نیز با آنان کار میکردم و من که نابینا بودم از پس این کار بر نمیآمدم. لذا با همکاری همکاران بینا مشکل خطشان را در کلاسهای دیگر حل کردم و خودم در محتوای دروس با آنان کار میکردم. در عمل فارسی و املا و جمله نویسی را به همکاران دیگر واگذاشته بودم و سایر دروس را با آنان کار میکردم. و تکالیف را نیز همکاران بینایم کنترل میکردند.
از سال دوم به این فکر افتادم که به سایر مهارتهای بچهها بپردازم. جهتیابی را با تقویت حواس آغاز کردم. یعنی اول شنوایی و بویایی و لامسه بچههای نابینای مطلق را تقویت میکردم.
لابد سؤال میشود که لامسه چه ربطی به جهتیابی دارد؟ اتفاقاً رابطهاش خیلی زیاد است. بچهها اگر یاد بگیرند که مثلاً با لمس دیوارها، کدگذاری کنند، یا با لمس سطوح مسیرها را نشانهگذاری کنند، خیلی راحت میتوانند مسیر خود را بیابند.
مثلاً عبداللّه را که کمی از نظر ذهنی مشکل داشت، به تنهایی میبردم در حیاط و از ورودی مدرسه به او یاد میدادم که مسیر را چطور پیدا کند. خوب یادم هست که وقتی وارد مدرسه شدیم موزاییکهای کف راهرو ورودی کمی برآمده شده بود، عبداللّه گفت: چرا اینجا اینطوری شده است؟ گفتم: عبداللّه این موزاییکها به علت نَمی که در زیر آن ایجاد شده، به این شکل در آمده است. بعد گفتم وقتی این برآمدگی تمام شد راهرو هم تمام میشود و تو میتوانی به سمت راست بروی و داخل حیاط شوی. به خاطر اینکه مجبور نباشد تمام حیاط را طی کند معمولاً از ایوان کمک میگرفتم. در همین سمت راست که وارد حیاط میشدیم یک پله بود، او را از پله بالا بردم. اول کلاس خانم ... بود بعدش کلاس آقای ... بعد به چپ میپیچیدیم، دفتر بود که هم از ایوان ورودی داشت و هم از داخل سالن. ولی چون کلاس ما داخل سالن بود، ورودی دفتر را کاری نداشتیم و فقط از جلوی آن میگذشتیم. این سه مکان را از صدای معلمها و بچههای کم توان و ناشنوا و نیز صدای مدیر و مستخدم، به عبداللّه معرفی میکردم. بعد به راست میپیچیدیم و وارد سالن میشدیم و پس از طی حدود چهار متر دوباره به راست میپیچیدیم. از پوشش دیوارها که در راهرو کاغذ دیواری بود، میشد او را راهنمایی کرد. داخل سالن که میرفتیم سمت راست دفتر بود که ما باید از آن میگذشتیم. بعد از دفتر هم کلاس ما بود. اگر از کلاس رد میشدیم بلافاصله به درب زیرزمین میرسیدیم. این زیرزمین دارای یک ورودی بود که در کف راهرو تعبیه شده بود. بچههای کلاس من اگر از کلاس رد میشدند، پایشان با در فلزی تعبیه شده در کف راهرو برخورد میکرد و فوراً برمیگشتند. ملاحظه نمودید که در این مسیر از شنوایی و لامسه خیلی استفاده کردم. یکی دیگر از حواس بویایی بود. از این حس نیز در جهتیابی خیلی استفاده میشود. من بویای بچهها را نیز تقویت میکردم. یکی از همکاران عطر خاصی میزد و یکی دیگر سیگاری بود. فهیمه از این دو موضوع خیلی خوب استفاده میکرد. یادم میآید که وقتی آن همکار از نزدیک کلاس میگذشت، فهیمه زیر لب میگفت آقای ... یا خانم ...
رفت. یک روز همین آقای ... که زیاد سیگار میکشید و کمی هم شوخ طبع بود بدون صدا و هیچ کلامی وارد کلاس شد تا آهسته در گوش من بگوید که میخواهد فهیمه را امتحان کند، اما قبل از هر حرفی فهیمه آرام گفت آقای ... آمد. او از تعجب ماتش برده بود. به من گفت فهیمه شاید میبیند. گفتم نه فقط دقت شنواییاش فوقالعاده بالاست و حس بویاییاش هم بسیار قوی است.
من در جهتیابی خیلی از حس بویایی کمک میگیرم. به دانشآموزانم نیز یاد دادم که این کار را انجام دهند. مثلاً در خیابان از بوی کتاب و دارو میتوان به وجود این قبیل فروشگاهها پی برد. این دو را به این خاطر مثال زدم که کمتر از دیگر فروشگاهها بویش به مشام میرسد. بعضی از بچهها حتی بوی مغازههایی مانند پارچه فروشی و لباس فروشی را تشخیص میدهند.
صداهایی که از مغازههای گوناگون بر میخیزد نیز به جهتیابی و یافتن مسیر بچهها کمک میکند. مثلاً آنها یاد میگیرند که از مغازه آرایشگری چه صدایی میآید، از مغازه نجاری یا آهنگری و... من چون خودم این کار را زیاد تجربه کردهام؛ به آنان یاد میدادم تا از این کدها نیز کمک بگیرند.
اما از حس لامسه نیز در جهتیابی خیلی استفاده میشود. آمیختن حس لامسه با شنوایی خیلی کار را آسان میکند. وقتی در یک کوچه راه میروی، اگر از کنار تیر چراغ برق بگذری و اطرافت ساکت باشد، به راحتی از رد و بدل شدن هوا میتوانی تشخیص دهی که حالا مثلاً این تیر چراغ برق سوم بود. من از انعکاس صوت نیز برای این کار کمک میگیرم. وقتی دارم راه میروم، اگر اتومبیلی در مسیرم پارک شده باشد؛ از حدود دو متری آن میتوانم با انعکاس صدا متوجه شوم. من این شیوه را طی سالهای متمادی به دانشآموزانم آموختهام. به آنان یاد دادهام که از هیچ علامتی نگذرند. هر جا به نشانهای میرسند که میتواند کدی برای راهنمایی آنان باشد؛ باید با دقت آن را به ذهن بسپارند.
اما در تدریس مفاهیم انتزاعی با فهیمه خیلی مشکل داشتم. یک روز به او گفتم که دفتر گفته باید دو تا عکس بیاوری. فردایش دو تکه مقوای کوچک آورد. گفتم فهیمه اینکه عکس نیست. گفت با این چه فرقی دارد؟ بعد عکسها را آورد. گفتم کاغذش را ببین. گفت خوب روی این مقوا هم عکس هست. راست هم میگفت. میخواست بفهمد تفاوت عکسهای مختلف در چیست و چون درک درستی از دیدن نداشت، این امر برایش ممکن نبود. من هم در این زمینه تلاش بسیاری کردم، اما نتیجه زیادی نگرفتم.
اما بعضی مطالبی که در این ایام آموختم و در تمام طول دوره خدمت به کمک آن توانستم بسیاری از اهدافم را پیش برم، نکاتی بود که به ذکر پارهای از آن میپردازم:
اولین نکتهای که در رابطه برقرار کردن با بچهها تجربه کردم، رابطهای بود که من اسمش را گذاشته بودم یک به یک. یعنی با بچههای به گونهای برخورد میکردم که هرگاه فرد یک قدم پیش میآمد من نیز گامی پیش میرفتم. گرچه گام نخست با من بود اما همواره با دانشآموزان به طور شرطی این گونه شده بودیم. مثلاً فهیمه اغلب وقتها تلاش میکرد تا با سکوتش مرا خسته کند، همان طور که پدر و مادرش را خسته کرده بود. اما من در همین راستا وقتی قدمی پیش مینهادم، منتظر میماندم تا او نیز یک گام پیش بیاید. گاهی فهیمه برای پیش آمدن یک هفته معطل میکرد. ولی دوست
داشت که آهنگی را برایش بگذارم. من نیز یک هفته معطلش کردم. آخر کار حوصلهاش سر میرفت و با من کنار میآمد. فهیمه با وجود اینکه هشت سال بیشتر نداشت، اما لجاجت عجیبی در رفتار داشت. اگر نمیخواست کاری را انجام دهد، محال بود بتوانی پس او بر آیی. گاهی افراد نیز با گفتن واژه لجباز او را در این خصوص تشویق میکردند. من طی سه سالی که آنجا بودم. تلاشم را روی این امر متمرکز کرده بودم، که فهیمه پی نبرد که من از لجاجت او عصبانی میشوم. همین هم مرا موفق کرد تا گامهایی در آموزش او بردارم، اما بعدها معلمهای دیگر این شیوه را ادامه ندادند و با محرومیت و حتی پارهای از تنبیهات نیز به هیچ نتیجهای نرسیدند.
نکته دوم در خصوص رابطه با بچهها؛ این بود که با آنها از در دوستی در میآمدم. یعنی این حس را در آنها بر میانگیختم که من و آنها دو دوستیم. البته این تجربه بعدها در دوره راهنمایی بیشتر کارآمد بود که به جای خود توضیح بیشتری خواهم داد.
سومین نکته نیز استفاده از تجربیات دیگران بود. بسیاری از اوقات که کلاس نداشتم یا بچهها نبودند و فرصتی پیش میآمد در کلاس همکاران حضور مییافتم و از نحوه کار آنان یا الگو میگرفتم و یا عدم موفقیتشان مرا بر آن میداشت که روشی غیر از آن را پیش گیرم. گرچه دانشآموزان مدرسه ساربان نجفآباد یا کم توان بودند یا ناشنوا، اما من بیشتر به رفتار کار داشتم.
نکته مهم دیگری که در این ایام من زیاد از آن استفاده میکردم، رابطه با والدین بود. آن روزها خیلی از خانوادهها فقط بچه خود را در مدرسه میگذاشتند و شاید بیش از تعلیم و تربیت به فکر نگهداری از بچه بود. خوب یادم هست که روزی به مادر یکی از بچهها گفتم که فرزند شما باید در خانه کارهای شخصیاش را خودش انجام دهد، او گفت: خدا خیرت بدهد، تو فقط صبح تا ظهر نگهداریاش کن بس است. من فقط صبح تا ظهر میخواهم این بچه تو خونه نباشه تا من به کارام برسم. انتظار ندارم کاراشو خودش بکنه چون خراب کاریهاش بیشتره.
اما من تأکیدم این بود که بچهها قبل از درس، باید با مهارت روزانه و مهارتهای اجتماعی آشنا شوند. برخلاف بیشتر خانوادهها پدر فهیمه –که خدایش رحمت کناد- نظر مرا داشت. او همت بلندی در تربیت فرزندش داشت. کارش را جوری تنظیم میکرد که خودش فهیمه را بیاورد و هر روز حداقل 15 دقیقه در ابتدای مدرسه یا پایان کار با او صحبت میکردم. البته انتظارش کمی بالا بود. فهیمه دارای حافظه کلامی بسیار خوبی بود، اما متأسفانه در کارهای عملی، دروس و پاسخ دادن به معلم بسیار بدقلق بود. خیلی سخت بود بدانی امروز باید با او چطور برخورد کنی، محال بود رفتار دو روزش را بشود با هم مقایسه کرد.
یکی از دلایلش را به مرور فهمیدم: اگر در خانواده والدین مسائل کودکان را در حضور آنان مطرح نکنند، میتوانند سیاستهای تربیتی را درست به کار ببرند، ولی اگر بچه بفهمد که والدینش چه نقطه ضعفهایی دارند، به سختی میتوان روش تربیتی مناسبی را توسط والدین به کار برد.
نکته دیگری که بعداً و در زمانهایی که در دبیرستان کار میکردم و پدر فهیمه هنوز با من معاشرت و مشاوره داشت؛ در یافتم، این بود که فهیمه دچار یک ناسازگاری ذهنی نیز بود. مشکلات عصبی نیز داشت و این دو امر باعث شده بود که با همه کس ارتباط برقرار نکند. البته به چند چیز حساس بود، از صدای قشنگ، لهجه تهرانی، بوی عطر و لباس ظریف خیلی لذت میبرد و کسی که این ویژگیها را
داشت، در ارتباط با فهیمه موفقتر بود. گاهی سراغ افرادی را از من میگرفت که وقتی آنان را در ذهن خود تجسم میکردم، دقیقاً در مییافتم که دارای این ویژگیها هستند. چون من خودم نابینا بودم، این نکته را دقیقاً حس میکردم. بنابراین بسیاری وقتها به خانوادهها توصیه میکردم و هنوز هم بر این عقیدهام که اگر مادر با ظاهری خوشبو، لباسی ظریف و کلامی دلنشین با فرزند نابینایش صحبت کند، بیگمان کودک به او بیشتر جذب میشود. لمس یک لباس از جنس لطیف، لمس صورت مادر، لمس دستهای گرم و خوش بوی مادر و پدر، موهای آراسته افراد، همانطور که برای همه لذتبخش است برای نابینایان نیز لذتبخش و آرامش آور است.
در سالهای بعد که فهیمه به اصفهان رفت و با معلمی مواجه شد که نه از صدایش خوشش میآمد و نه از لهجهاش، مشکلات فهیمه بالا گرفت. من گر چه نتوانستم در مدت سه سال فهیمه را به پایه سوم برسانم، اما این ارتباط را با او حفظ کردم، هنوز هم که گاهی با او صحبت میکنم، دقیقاً درمییابم که از آن روزها خاطرههای جالبی دارد. البته چون این دانشآموز را خیلی مورد بحث قرار دادم، خوب است خاطرنشان کنم که به همان دلایل و ویژگیهایی که داشت با سختی تا پنجم دبستان پیش رفت و متأسفانه هم اکنون نیز در خانه بلاتکلیف است. چرا که هیچ یک از روان شناسان و روانپزشکان نتوانستند مشکل او را حل نمایند، اما با این حال تلاش پدر فقیدش بر هیچ کس پوشیده نبود. او سالیانی دراز فهیمه و خواهر و برادر دیگرش را –که آنها نیز نابینا و ناسازگار بودند- به اصفهان برای آموزش میبرد و تا ظهر میماند و آنان را باز میگرداند. به نظر من اگر چه فرزندان این پدر در تحصیل موفق نبودند، اما این پدر در تعلیم و تعلم آنان صدها برابر وظیفهاش تلاش کرد. خدایش غریق بحار رحمت خویش کناد.
در دوره ابتدایی تا مهرماه 1365 فعالیت داشتم. در این مقطع علاوه بر کار در مدرسه استثنایی شهید ساربان، در امور تربیتی با سایر مدارس همکاری تنگاتنگ داشتم. از سخنرانی در مراسم صبحگاه گرفته، تا تشکیل گروه سرود و نمایش. یکی از بارزترین فعالیتهای این جانب با همکاری چند تن از همکاران استثنایی تشکیل یک گروه هنری خودجوش بود. ما در این گروه چند نوع فعالیت داشتیم؛ اول کارهایی شبیه به کارتن بود که برای مهدهای کودک انجام میدادیم. با استفاده از سادهترین وسایل و امکانات، نمایشی را طراحی میکردیم و با یکی دو بار تمرین سرپایی و گاهی حتی بدون تمرین اجرا میکردیم.
خیلی خوب یادم میآید که گاهی تمام گریم ما خلاصه میشد در یک صورتک کاغذی رنگ شده از حیوانات؛ که با آن نمایشی را طراحی و اجرا میکردیم.
دومی نوع کار ما اجرا تکه نمایشهایی برای همکاران بود. در دوره ریاست مرحوم غلام حسین پزشکی بر آموزش و پرورش نجفآباد –سالهای 63 تا 66- از سوی ایشان برنامهای به طور ماهانه برای معلمان اجرا میشد، هر ماه در یک مکان. موضوع این جلسات آزاد بود. مرحوم پزشکی معتقد بود که باید با معلمها نشست و به حرفها و درد دلهای آنان گوش داد، حتی از بسیاری از آن سخنان میتوان استفاده کرد. هر جلسه موضوعی طرح میشد و به بحث و گفتوگو گذاشته میشد. هر ماه گروه هنری ما نیز تکه نمایشی با محوریت یکی از موضوعات
مطرح آموزش و پرورش به صحنه میآورد. البته قالب کار ما طنز بود. من علاوه بر ایفای نقش؛ معمولاً کار صدا را نیز انجام میدادم. موسیقی متن نمایش، گویندگی برخی از عناوین، و خلاصه نیم ساعتی لبخندی بر لبان همکاران مینشاندیم.
سومین کار این جانب تهیه سرود و تمرین آن با بچهها برای شرکت در مسابقات سرود مدارس بود. خودم شعر سرود را میسرودم و با همکاری برخی از دوستان آهنگ آن را تنظیم میکردم و تمامی سرودهایی که در این مدت کار کردم، به مرحله استانی راه یافتند و چند نمونه نیز اول شدند.
چهارمین کار هنریام تشکیل گروه نمایش بچههای بینا بود. از این نمونه نیز نمایش برگریزان که رتبه اولی استان در مقطع ابتدایی را آورد و خواجه تاجدار که برای بنیاد شهید کار شد و حدود 20 شب بر روی صحنه بود. در این دو کار هنری این جانب وظیفه افکتوری و نیز گویندگی را بر عهده داشتم.
همکاری این جانب با امور تربیتی به این موارد خلاصه نمیشد. یکی از عرصههای کار من که هم بسیار برای من مفید بود و هم برای مدارس قابل استفاده و جذاب، سخنرانی برای دانشآموزان در مراسم صبحگاه و یا سایر مراسم بود. از مقطع ابتدایی گرفته تا دبیرستان و حتی مراکز تربیت معلم. چه صبح و چه عصر و ساعات اداری و غیر اداری. حتی گاهی در همایشهای دانشآموزی نیز شرکت میکردم و برای بچهها یا از اشعار خود و دیگران که خیلی جذاب بود استفاده میکردم و یا برایشان در موضوعات گوناگون سخن میگفتم. از مسائل سیاسی گرفته تا مسائل مذهبی و اجتماعی و مشاورههای تحصیلی.
بیشتر مدیران بر آن بودند که من یک الگوی مناسب برای پیشرفت دانشآموزان هستم؛ این مرا بر آن میداشت که زندگی دانشمندان مختلف را مطالعه کنم. از خاطرات آنان برای بچهها بگویم. در برخی از مدارس دخترانه، دانشآموزان خیلی تحت تأثیر قرار میگرفتند. خوب یادم هست که اولین باری که برای سخنرانی دعوت شدم، دبیرستان سالدورگر بود. دبیرستانی که عمدتاً دختران رشته ریاضی و تجربی در آن درس میخواندند. در اوایل سال تحصیلی 1363- 64. سیزدهم آبان بود و در مدرسه مراسمی برگزار شده بود و من هم به عنوان سخنران دعوت شده بودم. به من گفتند حدود 45 دقیقه وقت دارید. بچهها در حیاط مدرسه برنامههای متنوعی داشتند. برنامه از ساعت نه و سی دقیقه شروع میشد. من با مدیر آموزشگاه صحبت کردم. از آنان اجازه گرفتم و در مراسم شرکت کردم. صحبتهایم در خصوص جوانی و انگیزههای دوران دانشآموزی و اندیشه برای آینده بود. شعر بلندی هم که از پیش از انقلاب حفظ کرده بودم، مرا مدد داد تا سخنانم را پربارتر و جذابتر نمایم. خداوند مرا در این اولین برنامه آن قدر یاری کرد که هم کلامی دلنشین بر زبانم جاری شد و هم مفید. در طول سخنرانی کف زدن بچهها مرا بر آن میداشت که به آنچه مد نظر آنان است توجه بیشتری کنم. برایم بسیار جالب بود که حدود 500 دانشآموز به سخنان من گوش میدهند، نه از این بابت که به خودم اعتماد نداشتم، بلکه از این نظر که پیش خود فرصتی را مجسم میکردم که میتواند طی چندین سال زمینه تبلیغ خیلی افکار روشنگرانه را ایجاد کند. در همان سخنرانی و در اثنای کلام به خاطرم افتاد که گریزی نیز به مسائل نابینایی بزنم و این جرقه ناخودآگاه زمینه یک
سلسله از سخنرانیهایی شد که هنوز هم ادامه دارد. همان روز تصمیم گرفتم هر جا که برای سخنرانی میروم در حد اقتضای مجلس از مسائل نابینایی نیز ذکری به میان آورم. گرچه خود حضور من یک تبلیغ نابینایی بود.
پس از سخنرانی؛ بچهها دور من جمع شدند و از مسائلی که مطرح کرده بودم، پرسیدند و یا خواستند که شعری را که خواندهام، به آنان بدهم. عکس گرفتند و خیلی محفل خوب و پر از تجربهای بود. یک دستگاه ضبط صوت واکمن داشتم که بعدها تصمیم گرفتم سخنرانیهایم را ضبط کنم و در فرصت مناسب آنها را گوش دهم و اشکالهایش را بررسی نمایم. این کار آزمودههای مرا بسیار افزون کرد و به من این درس را داد که خودت بهترین منتقد خویش میتوانی باشی. نه تنها در سخنرانی بلکه در همه امور زندگیات. اینکه امام صادق(ع) ما را به محاسبه نفس دعوت فرمودهاند، یعنی انتقاد از خود. یعنی ارزیابی کار روزانه، هفتگی، ماهانه و سالانه خود. یعنی ارزیابی عمر خود. این اولین درسی بود که از این سخنرانیها آموختم و الحق که چقدر برایم مفید بود.
از آن روز به بعد یک کار پر مشغله و انرژی برایم رقم خورد و آن سخنرانی در مدارس بود. گاهی برای اولیا هم سخن میگفتم. البته این کار مرا مجبور میکرد که مطالعهام را نیز زیاد کنم. هنوز این عادت بسیار خوب را ترک نکردهام که هرگاه مرا برای ایراد سخن دعوت میکنند حداقل به اندازه دو برابر آن زمانی که باید سخن بگویم، مطالعه میکنم. شعر تازه؛ حدیث؛ خاطره؛ داستان؛ و... میتواند رهتوشه من در این محافل باشد.
این سخنرانیها تنها در محیط آموزش و پرورش نبود؛ بلکه در سایر محافل از قبیل مساجد، ادارات و مراکز تبلیغی نیز انجام میشد. بیش از 10 بار در نماز جمعه نجفآباد و چندین بار در نمازهای جمعه شهرهای اطراف. خوشبختانه خداوند مرا اعتباری داد که هرگاه مطرح میشد که در جایی سخنرانی کنم، حتی در یک مورد نیز مخالفتی را مشاهده نکردم.
اینکه این موارد را در اینجا ذکر کردم، بدون دلیل نیست؛ من همیشه از ارتباط با دیگران لذت میبردم و از دیگران حتی اگر کوچکتر از خودم بودند، تجربه میآموختم. در این مجموعه کارهای هنری چند تجربه کاری کارآمد به دست آوردم که ذکر آن خالی از لطف نیست.
با بچههای بینا همیشه رابطهام دوستانه و خیلی محترمانه بود و به همین دلیل کمتر کسی از من سوء استفاده میکرد. بعضی از آن بچههایی که آن روز کلاس چهارم یا پنجم بودند و حالا برای خودشان مردی شدهاند، وقتی مرا میبینند؛ با احترامی ویژه با من برخورد میکنند و با لذتی خاص از آن ایام یاد میکنند، زیرا هدف ما انجام یک کار هنری صرف بود بدون در نظر گرفتن عواید مادی. من و یکی از همکارانی که در این زمینه با یک دیگر برای بچهها کار میکردیم، جمعه و سایر روزهای هفته نمیشناختیم، ساعت کاری و غیر کاری نمیشناختیم، مدرسه خودمان یا مدرسه دیگر برایمان تفاوتی نداشت. این روحیه به من یاد داد که آنچه آموختهام به دیگران ببخشم. من از همان روزهای کودکی یاد گرفته بودم که هر چه بلدم، نه در ازای پول بلکه فقط به خاطر ارزش آن به دیگران بیاموزم و هنوز هم خداوند این روحیه را در من نگه داشته است، - که دائماً سپاسگوی این لطف الهی هستم.
آن چه تو را داد فلک رایگان
بر همه خلق چو باران ببار
بذر خرد را به همه بوم پاش
تا که درخت خرد آید به بار
در مهرماه 1365 پس از قطعی شدن حکم استخدام، توانستم برای ادامه تحصیل از مأموریت تحصیلی استفاده کنم و چون شامل تقلیل ساعت میشدم، نمیتوانستم با 12 ساعت کار در ابتدایی بمانم، لذا به بخش تلفیقی رفتم. البته اداره یک نفر را به جای من معرفی کرد که چون بومی نجفآباد نبود، پس از چند سالی، تعهدش که تمام شد؛ از نجفآباد انتقالی گرفت و رفت و کلاس نابینایان را منحل کرد. البته دوباره در سال 1379 با یکی از همکاران صحبت کردم و او را راضی کردم که یک کلاس در نجفآباد راهاندازی شود. این کار با مداومت و پیگیریهای بسیار این جانب طی مدت شش- هفت ماه به نتیجه رسید و سرانجام با توافق اداره استثنایی استان و اداره آموزش و پرورش شهرستان نجفآباد؛ در دبستان حکمت –که یک آموزشگاه عادی بود- یک کلاس ضمیمه برای نابینایان تشکیل شد. من گرچه نه معلم این کلاس بودم و نه از نظر آموزشی و اداری در این خصوص مسئولیتی داشتم؛ اما بر خویش لازم میدانستم که در هر زمینه که مدرسه نیاز دارد؛ با آنان همکاری نمایم.
این کلاس هم اکنون هم چنان پا بر جاست و به جای یک کلاس؛ سه کلاس در مدرسه استثنایی گلهای امام تشکیل شده است و حدود 15 نفر نابینا در آن به تحصیل مشغولاند.
در بخش تلفیقی نیز از سال 1365 تا کنون مشغول به کار هستم. خلاصه تجربیات این مقطع را بدین شرح بازگو میکنم:
از آنجا که این شیوه آموزشی در بسیاری از کشورها مورد توجه است، من هم از دوره راهنمایی خود بدین روش درس خواندهام. یعنی در مدرسه عادی بودهام و از سرویسهای آموزشی و پارهای خدمات مراکز استثنایی برخوردار میشدم.
حالا هم که خودم باید این کار را میکردم، نیازهای دوره راهنمایی و متوسطه بچهها را بررسی میکردم و هر جا باید از نفوذ یا قانون و غیره استفاده کنم، از آن دریغ نمیکردم.
ابتدای هر سال تعدادی دانشآموز بر حسب امتیاز و منطقه و غیره در اختیار دبیر رابط قرار میگیرد تا بر اساس جدول هفتگی از دو تا چهار ساعت برای دانشآموز انجام وظیفه کند
اولین دانشآموزی که در سال 1365 به من داده شد، خانم نابینایی بود که در سال چهارم دبیرستان تحصیل میکرد. او را باید برای شرکت در امتحانات نهایی و کنکور سراسری آماده میکردم. روز اولی که به مدرسه آنان –دبیرستان حضرت فاطمه نجفآباد- رفتم؛ با مدیر محترم و بعضی از همکاران، - که اغلب معلمان خودم نیز بودند- درباره نحوه تدریس و پارهای مسائل دیگر صحبت کردم. چون رشته دانشگاهیام ادبیات بود و به دلیل تسلط نسبتاً خوبی که بر زبان عربی و انگلیسی در حد دبیرستان داشتم، سعی میکردم اشکالات دانشآموز در این بخشها که عمده نیاز او بود، رفع کنم.
برای امتحانات نهایی با ریاست اداره صحبت کردم، تا حتیالامکان بعضی از درسها به خط بریل
تبدیل شود، آنان نیز پذیرفتند. قرار شد درسهای ادبیات فارسی، زبان انگلیسی، عربی به خط بریل تبدیل شود. به من ابلاغ کردند که شب قبل از برگزاری هر آزمون باید به اداره بروم و در قرنطینه بمانم. سؤالات را یکی از همکاران برایم میخواند و من تبدیل به بریل میکردم. پس از انجام این کار نتیجه مطلوب آن برای دانشآموز بسیار نمایان بود. این اولین قدم سنتی بسیار پسندیده شد و در سالهای بعد نیز اداره در این خصوص همکاری بسیار خوبی داشت. تا حدی که در سال 1376 این همکاری به اوج رسید و من توانستم چهار دانشآموزی را که امتحانات نهایی داشتند، در یک مدرسه متمرکز کنم، و همه دروس آنان را به خط بریل برایشان آماده نمایم. این کار گمان میکنم در بخش تلفیقی و در مدارس عادی برای اولین بار تجربه میشد. همین کار برای بچههای اصفهان در سالهای بعد الگو شد ولی در یک حوزه مستقل. در امتحانات داخلی نیز این تجربه را به خوبی تکرار کردم. به خوبی در خاطر دارم که گاهی شبها با مسئول متوسطه وقت به اداره میرفتم و سؤالات هماهنگ شهرستان را به بریل تبدیل میکردم. در بسیاری از اوقات نیز مدیران محترم برگههای امتحانات داخلی را به من میدادند و با نهایت اعتماد از من میخواستند تا آن را به بریل تبدیل کنم. در این خصوص مدیر محترم دبیرستان امام خمینی نجفآباد –جناب آقای محمدی و همکارانشان- از بیشترین لطف مرا بهرهمند میساختند و آن چنان به من اعتماد داشتند که بسیار شرمندهشان میگشتم. زیرا در طول چند سال بیشترین نابینا در بخش تلفیقی در این دبیرستان تحصیل میکردند. در سالهای 75 و 76 تعداد 6 دانشآموز نابینا در این دبیرستان مشغول به تحصیل بودند و این جانب هفتهای دو روز جهت رفع اشکالات و تدریس دروس مورد نیاز و سایر امور در خدمت این مدرسه بودم.
در اینجا لازم میدانم نام برخی از بزرگانی را که در طول مدت فعالیت در بخش تلفیقی همکاری تنگاتنگی با این جانب به عنوان رابط آموزش و پرورش استثنای داشتند، ذکر کنم:
مسئولان محترم دایره امتحانات در چندین دوره: جناب آقای محمدی، جناب آقای موسویان، جناب آقای علی حقی، نیز کارشناسان متوسطه اداره آموزش و پرورش نجفآباد به ویژه برادر ارجمند جناب آقای مرتضوی که در دوره تصدی خود بنای بسیار درستی را جهت تبدیل سؤالات داخلی با نهایت اعتماد به این جانب نهادند که هنوز آثار و برکات آن باقی است.
از دیگر کارهایی که در بخش تلفیقی این جانب سنگ بنای آن را گذاشتم و بعدها در مرکز استان نیز از آن الگو گرفته شد، تشکیل کلاسهای ریاضی با استفاده از دبیران بخش عادی بود. این کار را در اوایل دهه هفتاد بنا نهادم. وقتی که دانشآموزانی در دوره متوسطه داشتم و از تدریس ریاضی به آنان ناتوان بودم، با ریاست وقت اداره مذاکره و مکاتبه کردم و سرانجام مقرر شد در هفته چهار ساعت از جناب آقای خادمی –دبیر ریاضی که در آن زمان در حراست مشغول به کار بودند- استفاده شود. گرچه دبیرانی که در سالهای بعد معرفی میشدند بعضاً آن گونه که باید دلسوزی و احساس مسئولیت نمیکردند، ولی اداره نیز با گزارش این جانب سریعاً آنان را تغییر میداد. در همین ابتدای سال تحصیلی 91- 92 دبیری برای 6 ساعت تدریس ریاضی معرفی شد که به دلیل عدم برخورد مناسب و تدریس ضعیف، فوراً از سوی اداره تغییر کرد.
روش کار من در بخش تلفیقی علاوه بر هماهنگیهای اداری
در خصوص امتحانات –چه داخلی و چه نهایی- زمینه سازی برای آزمونهای سراسری ورود به دانشگاه بود. در این راستا نیز از همکاریهای بیشائبه بخش امتحانات تا سال 1389 به خوبی برخوردار بودم. اما از وقتی آزمونها به دانشگاه پیام نور و آزاد سپرده شد، متأسفانه کمتر توانستم از حقوق عزیزان دفاع کنم.
برای برگزاری بهتر آزمون سراسری برای دانشآموزان نابینا تجربه کنکور خود را مد نظر داشتم. خوب یادم هست که وقتی در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کردم؛ در تهران و در یکی از معتبرترین دانشگاهها، برای من یک نفر دیپلم کشاورزی را گذاشته بودند. این فرد این قدر با مسائل ادبی ناآشنا بود که وقتی برگه نثر فارسی را دید با تعجب گفت (آقای نصر اسمتون رو هم که اشتباه نوشتهاند.) گفتم: چطور؟ گفت: مگه اسمتون آقای نصر فارسی نیست. تازه فهمیدم که نام درس را که نثر فارسی است با نام داوطلب اشتباه گرفته است و از آن مصیبتبارتر اینکه نمیداند یک کلمه (نثر) با (ث) نیز وجود دارد. ابتدای آزمون بود. بلند شدم و نزد یکی از مراقبان و عاقبت نزد مسئول حوزه رفتم و گفتم: آقا ایشان برای این کار اصلاً صلاحیت ندارد. با برخوردی بسیار بد گفت: تو کسی را میخواهی که تقلب به تو برساند. گفتم: این آقا اصلاً نمیتواند فارسی ساده را بخواند، چه رسد به عربی و کلیلهودمنه و سایر نثرهای ادبی قدیم. بعد هم با کمال شهامت حوزه را ترک کردم و گفتم اگر من زیر بار این ظلم بروم که یک فرد ناشی را بپذیرم، حق بچههای دیگر نادیده گرفته میشود. از همان جا به سازمان سنجش رفتم و اعتراض کتبی خود را تقدیم کردم و پای آن ایستادم. البته در سالهای بعد وضع بهتر نشد، ولی به مرور زمان این مشکل ضعیفتر شد. الآن هم گاهی این کار صورت میگیرد که منشی نامناسبی را برای بچهها چه در مقطع دیپلم و کارشناسی و... میگذارند.
اما من در نجفآباد دوستان اداری را توجیه کردم که یک نابینا باید بتواند مانند همه افراد به خوبی از عهده خواندن آزمون برآید. برای این منظور پیشنهاد کردم که منشی یک نفر نباشد. مسئول حوزه جزء مراقبان هم متخصص عربی داشته باشد و هم زبان انگلیسی و هم ادبیات و هم ریاضی. اگر منشی اصلی در خواندن برخی از دروس ضعیف و یا ناتوان بود؛ رئیس حوزه فوراً جای او را با منشی تواناتری عوض کند. این کار معمولاً به سلامت و با نهایت اعتماد به منشیها صورت میگرفت و هیچ گاه نیز مشکلی برای همکار محترمی که منشی نابینا بود پیش نیامد و هرگز هم تقلبی گزارش نشد. این راه کار هنوز هم در مراکز استان انجام نمیشود و متأسفانه بیاعتمادی به مراقبان باعث تضییع حق نابینایان میگردد. در اینجا لازم میدانم از دو برادر ارجمند جناب آقای حسین ایزدی دبیر زبان و جناب آقای جمال ایزدی دبیر عربی نهایت سپاس را داشته باشم؛ چرا که هرگاه اداره به من میگفت چه کسی را پیدا کنیم که بشود به او اعتماد کرد؛ من نام این دو عزیز را میبردم و اداره دیگر حرفی برای گفتن نداشت و میپذیرفت.
از سالهای میانه دهه 70 به این فکر افتادم که دانشآموزان نابینا برای شرکت در آزمون سراسری نیاز به اطلاعاتی دارند که کمتر از سوی رسانهها در اختیارشان قرار میگیرد. به همین دلیل به رئیس وقت مجتمع ابابصیر پیشنهاد دادم که چند جلسه توجیهی در این خصوص با بچهها داشته باشیم. تا آمد این پیشنهاد به ثمر برسد، نزدیکیهای
آزمون شده بود. اما اولین جلسه از این دست با حضور تعداد زیادی از بچهها در اوایل تیرماه 1375 و چند روز مانده به آزمون در ابابصیر برگزار شد. امکانات خوبی نیز فراهم شد. صبح روز پنج شنبهای بود، من به عنوان برنامهریز جلسه، سعی کردم محتوای جلسه را به گونهای تنظیم کنم که اولاً از استرس ناشی نزدیک شدن به آزمون کاسته شود و نیز مطالب ارزندهای در جلسه ارائه شود. در پایان جلسه، دقیقاً همه اذعان کردند که اگر چند جلسه از این دست برایشان گذاشته میشد، تأثیر بسیاری در نتیجه آزمون آنان داشت. قرار شد برای انتخاب رشته نیز یک جلسه برای بچهها بگذاریم ولی چون تابستان بود و احتمال اینکه جلسهای برگزار نشود وجود داشت، من تلفن منزل را به بچهها دادم و اعلام کردم که به طور تلفنی نیز آماده راهنمایی در زمینه انتخاب رشته هستم.
در زمینه انتخاب رشته نه تنها برای نابینایان و کمبینایان بلکه برای بسیاری از دانشآموزان عادی نیز راهنمای خوبی بودم. در هنگام اعلام اسامی مرحله اول آزمون؛ من اغلب تعداد بسیاری از افراد عادی را برای این منظور راهنمایی میکردم. حتی بسیاری از آنان هنوز هم معترفند که رشته خوب دانشگاهی خود را مدیون راهنماییهای بنده هستند.
در سالهای بعد از این قبیل جلسات در طول سال چند بار تشکیل میشد و علاوه بر آن دانشآموزان به صورت تلفنی در خصوص مشکلاتشان از من راهنمایی میگرفتند. در این جلسات که حدود 10 سال ادامه داشت؛ از نحوه ثبتنام در آزمون سراسری، شیوه مطالعه، زمانبندی، تستزنی، نحوه مقابله با استرس، تغذیه، خواب، انتخاب رشته، تأمین منابع مطالعاتی، استفاده از تجربیات نابینایان موفق و... سخن به میان میآمد.
از دیگر کارهای منحصر به فردی که این جانب انجام دادم و بسیار مورد اقبال دانشآموزان عزیز در بخش تلفیقی قرار گرفت، تهیه کتابهای صوتی تدریس ادبیات و عربی و زبان انگلیسی بود. گرچه رشته اختصاصی این جانب ادبیات فارسی است، اما در زبان عربی و انگلیسی نیز دستی دارم. برای اینکه نابینایان در کلاسهای بینایی از یادداشت مطالب بیان شده توسط دبیران محرومند و فرصت این کار برایشان میسر نیست، هم چنین دانشآموزان کمبینا از قرائت متون کتاب عادی که با خط تحریری نگاشته شده است، اغلب رنج میبرند؛ بر آن شدم که این خلأ را به نحوی جبران کنم، بدین لحاظ از سال 1370 بنای کاری را نهادم که بعداً گسترش بسیاری یافت. با وجود اینکه تازه در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شده بودم، اما این احساس نیاز مرا بر آن داشت تا در آن شرایط سخت مبادرت به ضبط کتابهای ادبیات بر روی نوار کاست نمایم. اولین سری از این مجموعه کتاب عروض سال چهارم دبیرستان بود. در این کتاب بیشتر به طور مفهومی کار کردم. یعنی ضمن بیان مطالب نحوه تقطیع؛ نوشتن به خط عروضی و نیز تقطیع به ارکان را به گونهای توضیح میدادم که دانشآموز با ماشین تایپ نابینایی بنشیند و مانند کلاس تمرین کند.
اما در کتابهای ادبیات، شیوه کار این جانب در این مجموعهها به این شکل است. ابتدا تلاش میکنم که دانشآموزان بتوانند متن را درست بخوانند. بعد از درست خواندن به بیان معنی واژگان و اصطلاحات میپردازم و سپس به شیوهای بسیار موجز به بیان معنی ابیات و عبارات میپردازم.
بسیاری از دانشآموزان که امکان حضورشان در کلاس نبود با استفاده از این نوارها توانستند با نمره بسیار عالی درس را بگذرانند. یکی از دانشآموزان بسیار درسخوان و موفق تعریف میکرد که من نوارهای شما را گوش میکنم و به کلاس میروم. وقتی دبیر درس میدهد، من نیز اظهار نظر میکنم و حتی به پرسشهایش به درستی پاسخ میگویم. دبیر یک روز به من گفت تو مگر کلاس خصوصی میروی که این قدر قشنگ مطالب را بلدی. بعد دانشآموز میگفت که من این افتخار را مدیون شما هستم. پیش خودم میگفتم مگر من جز انجام وظیفه چه کردهام که این همه سپاس را نثار من میکنند.
به هر حال بعدها که کامپیوتر آمد توسط یکی از همین بچههای پر انرژی این نوارها به سی دی تبدیل شد و برخی از آنها نیز بازخوانی و یا اصلاح گردید. هم اکنون از این قبیل مجموعههای صوتی این کتابها موجود است:
زبان فارسی اول دبیرستان
ادبیات فارسی اول دبیرستان
ادبیات فارسی دوم دبیرستان
زبان فارسی سوم دبیرستان.
ادبیات فارسی سوم دبیرستان
زبان و ادبیات فارسی دوره پیش دانشگاهی عمومی.
متون نظم و نثر رشته ادبیات دوره پیش دانشگاهی.
عروض و قافیه دوره پیش دانشگاهی.
آرایههای ادبی سال سوم رشته ادبیات.
عربی سال اول دبیرستان.
زبان انگلیسی سال سوم راهنمایی.
جا دارد نسبت به همه کسانی که در بهبود کیفی این مجموعهها تا کنون با انتقادهای خود مرا یاری کردهاند ادای احترام نمایم.
در بخش تلفیقی با دانشآموزان به طور هفتگی ملاقات داشتم. در هر جلسه بسته به نیاز دانشآموز به اقداماتی مبادرت میکردم که عنوان بعضی از آنها را با توضیح مختصری میآورم:
تدریس ریاضی در دوره راهنمایی؛ از آنجا که یادگیری دروسی مثل ریاضی و هندسه برای عزیزان در کلاسهای عادی مشکل و بسیار کند انجام میشد، تلاش میکردم لااقل مشکل این عزیزان را در این بخش در حد توان علمی رفع نمایم.
تدریس زبان انگلیسی در همه مقاطع؛ با وجود کتابهای بریل اصولاً یادگیری زبان برای برخی از دانشآموزان مشکل بود که این جانب با فراگیری زبان سعی میکردم در حد دبیرستان مشکلات بچهها در این بخش را رفع نمایم. البته از اول دبیرستان خط کوتاه نویسی انگلیسی برای عزیزان یک معضل بود که این جانب برای عزیزان در این خصوص روشی را ابداع کردم که در جای خود به آن
میپردازم. ولی به هر حال تا دانشآموز از خط کوتاه انگلیسی اطلاعی نداشت نمیتوانست حتی یک کلمه از کتاب انگلیسی اول دبیرستان به بعد را بخواند.
آشنا نمودن بچهها با برخی از مسائل مورد نیاز آنان؛ از قبیل تحرک و جهتیابی، شناسایی محیط آموزشگاه، مهارتهای روزانه.
توجیه خانوادهها در خصوص مشکلات عزیزان، مسائلی از قبیل ارتباطات خانوادگی و نیز نحوه برخورد صحیح خانواده با آنان.
نیز گاهی لازم میشد که به خانه عزیزان بروم و با والدین از نزدیک صحبت کنم.
در طول مدت 27 سال کار در بخش تلفیقی در مناطق مختلف استان کار کردم، گرچه همواره محل سکونتم نجفآباد بود. مناطقی از قبیل: فولاد شهر دو دوره چهار ساله. تیران یک دوره چهار ساله و یک دوره هشت ساله. ناحیه 5 آموزش و پرورش اصفهان- خانه اصفهان دو سال. ناحیه یک اصفهان چهار سال. خمینیشهر- کوشک سه سال. البته در این مناطق هفتهای یک روز مراجعه داشتم.
در اینجا لازم میدانم به چند نمونه از برخوردهای موردی و نحوه رفع مشکل عزیزان در بخش تلفیقی در تمامی بخشهای آن اشاره نمایم:
در سال 1371 یک روز بعدازظهر در راهروی ابابصیر در حال حرکت از کلاس به سوی دفتر مدرسه بودم. تقریباً اواخر آبان ماه بود. یکی از دانشآموزان بخش دخترانه وارد سالن شد و مرا به نام صدا زد. برگشتم و با او احوالپرسی کردم. با لحنی معصومانه گفت آقای قربعلی دوستم - م- با شما کار دارند. بعد دوستش را صدا زد. - م- را از قبل کمی میشناختم. گاهی که دبیر ادبیاتشان مرا به جای خود میگذاشت در کلاس با او آشنا شده بودم. پس از احوالپرسی گفت که میدانید که من اهل مبارکه هستم و کسی از دبیران حاضر نشده است برای من به عنوان دبیر رابط بیاید و من هم خیلی مشکل دارم. چون سابقه درسیاش را میدانستم، گفتم از دست من چه کاری برمیآید. خودش سرش را پایین انداخت. احساس کردم خجالت کشیده است. دوستش با لحنی آرام و توأم با خجالت گفت شما نمیتوانید دبیر رابطش بشوید. کمی سکوت کردم. بعد گفتم فاصله نجفآباد تا مبارکه را درست نمیدانم و دقیقاً هم نمیدانم چطور باید به آنجا بروم. اما شماره تلفن - م- را گرفتم و قرار شد تحقیق کنم و چنانچه بتوانم از پس کار برآیم، به او قول دادم که از همکاری دریغ نخواهم کرد. شب از دوستان و کسانی که به آن مسیر تردد داشتند سؤال کردم. تقریباً اکثر افراد مرا از این کار منع میکردند، اما من احساس دیگری داشتم. نمیتوانستم خواهش صادقانه دو دانشآموز را به راحتی نادیده بگیرم. پیش خودم گفتم به یک بار تجربهاش میارزد. لااقل یک بار میروم تا ببینم مسیر چطور است، شاید بشود برایش کاری بکنم. شب دوشنبهای بود به - م- زنگ زدم و برنامهاش را پرسیدم و تصادفاً روزهای دوشنبه برنامه آنها سبک بود. به او گفتم من فردا میآیم تا ببینم میتوانم از پس مسیرش برآیم یا نه! برای رفتن به مبارکه باید از نجفآباد به فولاد شهر و از آنجا به زرین شهر و سپس به مبارکه رفت. تازه از ایستگاه انتهایی زرین شهر در مبارکه تا مدرسه راه زیادی بود. در نجفآباد نیز تا ایستگاه فولادشهر باید با یک وسیله نقلیه میرفتم. برای این مسیر 5 بار باید
تغییر ماشین میدادم و حدود دو ساعت و نیم در راه باشم. به هر حال ساعت 6 صبح از خانه زدم بیرون به این امید که شاید ساعت هشت و نیم یا نه مدرسه باشم. در ایستگاه نزدیک منزل منتظر اتوبوس بودم که یک سواری ایستاد و با نام به من سلام کرد. جواب دادم. گفت کجا میروی؟ گفتم باغ ملی. سوار شدم. در راه گفت من تا فولادشهر هم میروم. گفتم اگر اشکال ندارد مزاحمتان میشوم. گفت ماشین خودتان است. بعد با هم صحبت کردیم و معلوم شد کار ایشان در مغازهای در مبارکه است و دقیقاً در چند متری مدرسهای که - م- در آن درس میخواند. گفت من هر روز ساعت 7 از نجفآباد میروم. امروز هم چون کاری داشتم کمی زودتر آمدم. به هر حال قرار شد من دوشنبهها با ایشان بروم و ظهرها هم برگردم. خیلی جالب بود. وقتی به مدرسه رفتم، هنوز مراسم صبحگاه مدرسه آغاز نشده بود. کمی نشستم تا مدیر و بقیه همکاران آمدند و پس از معرفی خود گفتم که برای چه کاری آمدهام. به هر حال با معلمان صحبت کردم و بعد هم - م- آمد. به او گفتم دیشب چه دعایی کردی؟ با نجابتی که توأم با اضطراب بود گفت چطور مگه. ماجرا را برایش تعریف کردم. خوشحالی عجیبی به او دست داد. دو سال به این منوال به مبارکه میرفتم و علاوه بر ایشان دانشآموزی را که در یکی از روستاهای آنجا بود تحت پوشش داشتم. - م- دانشآموز فوقالعاده مورد اعتمادی بود. برای نمونه روزی مدیر دبیرستان به من زنگ زدند و گفتند که - م- امتحان زبان دارد و باید برگهاش به بریل تبدیل شود. قرار شد برگه را توسط همان دوستی که هر روز به نجفآباد میآمد برسانند تا به من برساند. از قضا آن روز ایشان نرفته بود. قرار شد سؤالات توسط - م- که گاهی برای طرح کاد به اصفهان میآمد به دست من برسد. اما مدیر گفت من میگویم یک نامه برای فلانی دارم، تو ببر. البته قرار شد نشانهای در نامه گذاشته شود که معلوم شود باز شده یا نه. وقتی امانت به دست من رسید مطمئن شدم که - م- دستی در پاکت نبرده است. از این قبیل چندین بار اتفاق افتاد. حتی یک بار برگه امتحانیاش را که تصحیح کرده بودم به او دادم تا به مدرسه ببرد. نه از من نمرهاش را پرسید و نه از روی برگه دید. بعد زنگ زد که نمرهام چند است؟ گفتم دختر برگه که دستت بود، در پاکت هم که باز بود. گفت من اجازه نداشتم داخل پاکت را ببینم. هنوز هم بعد از گذشت 20 سال از آن زمان همچنان این اعتماد و صداقت را در او میبینم. خیلی خدا را شکر میکنم که مرا در آن سالها یاری کرد تا به کسی کمک کنم که این همه استعداد و اعتماد را با خود داشت.
یکی دیگر از دانشآموزان در این بخش مصطفی بود. او علاوه بر نابینایی کمشنوا هم هست. تصورش سخت است که کسی هم نبیند و هم نتواند به خوبی بشنود. او فوقالعاده منظم، شیکپوش و ورزش دوست بود و از طرف داران پر و پا قرص تیم استقلال. همیشه آبی میپوشید و با وجود شنوایی ضعیفش، اخبار ورزشی در این خصوص را خیلی خوب دنبال میکرد. اگر یک روز تیم استقلال برده بود، مصطفی تا چند روزی سر حال و قبراق بود و خدا نکند که ببازد، آن وقت مصطفی چند روزی دمق و کسل و افسرده میشد. وقتی میخواستم با او کار کنم، اول ناشنیدههای معلمها را برایش بازگو میکردم. گاهی همکاران میگفتند که فلان چیز را اشتباه فهمیده است، من هم اگر با کلام از پسش بر نمیآمدم، برایش مینوشتم. بعدش نوبت به کارهای خودمان میرسید. کوتاه نویسی انگلیسی از کارهایی بود که اولش بسیار سخت بود، ولی با جدیت من مصطفی از همه هم سالانش در این زمینه سر بود. چون در کارهای عملی فوقالعاده دقت داشت. حالا مصطفی کارشناسی علوم
تربیتی را دارد. یک سالی است که با او کامپیوتر کار میکنم. البته مطالب را اول برایش مینویسم و حلاجی میکنم، بعد به سراغ کامپیوتر میرویم و نکته به نکته عمل میکنیم. از برجسته نگار نیز استفاده کردهام و هم اکنون او با وجود اینکه از شنوایی کمی برخوردار است، اما از نرمافزارهای شرکت پکتوس به ویژه کتاب خانه بسیار استفاده میکند. او در سال گذشته اغلب کتابهای موجود در کتاب خانه نوید 5 را مطالعه کرده است.
در تجربه کار با مصطفی چیزی که خیلی مهم بود، حوصله زیاد و کندی کار بود. گاهی مجبور بودم یک مطلب را به چند روش بگویم تا یکی از آن موارد در ذهنش جای بگیرد. گاهی هم که یک روش جواب نمیداد، وقتی میخواستم از راه دیگری وارد شوم، کار حضرت فیل بود. چون باید آنچه در ذهنش بود پاک کنم و بعد مطلب جدید را بگویم و از محالات است که اگر مصطفی چیزی را یاد گرفت، بتوان از یادش برد.
مصطفی آدم درونگرایی است، یک روز با یکی از دبیران در دفتر نشسته بودیم. بحث از سقراط به میان آمد. همکارمان گفتند که مصطفی خیلی در فلسفه مطالعه دارد و من که برایش امتحان فلسفه را مینوشتم تمامی پاسخها را درست داد. بعد پرسید مصطفی نظرت درباره فلسفه چیست؟ بیمقدمه گفت از سقراط خیلی خوشم میآید اما از اینکه او را به ناحق کشتند خیلی متأثرم. این مطلب بود تا سال گذشته که داشت فهرست کتابهای نوید 5 را میدید، ناگهان آهی کشید. گفتم چی شده مصطفی؟ گفت خیلی ناراحتم که افرادی مثل سقراط دچار نادانی مردم شدند و عاقبت نیز کشته شدند. فاصله این دو حکایت بیش از 7 سال است، اما تأثیر آن به همان تازگی در ذهن او باز مانده است.
در اواخر دوره دبیرستان مصطفی کمتر از کتابهای گویا استفاده میکرد. من بسیاری از متون را که دبیران جزوه میکردند میگرفتم و برایش به بریل تبدیل میکردم. گرچه وقت بسیاری نیاز داشت، اما لذتی فوقالعاده نیز داشت. وقتی مصطفی نمرهای میگرفت که در کلاس نسبتاً عالی بود، برای من بسیار دلانگیز و لذتبخش بود.
از دیگر دانشآموزان من در بخش تلفیقی خشایار بود. او به ریاضی خیلی علاقهمند بود. دو سال هم رشته ریاضی را خواند و نمراتش هم خوب بود، اما چون احساس کردم در این رشته انرژی زیادی مصرف میکند و ممکن است نتواند از آن استفاده درستی بکند و این باعث سرخوردگیاش شود، با زبانی بسیار ملایم و ظرف مدت چند ماه او را ترغیب کردم که به رشته انسانی تغییر رشته بدهد. بعد هم او را از دبیرستان سما به دبیرستان شاهد آوردم و تا اواخر دوره پیش دانشگاهی نیز آنجا بود. سرانجام به بندر عباس رفت و در کنکور رشته زبان را پذیرفته شد. پس از اخذ لیسانس نیز به کانادا رفت و با استفاده از بورس تحصیلی هم اکنون در حال انجام پروژه پایاننامهاش در رشته زبانشناسی است. در این ایام او گیتار نیز کار میکرد و انصافاً سر انگشتانی هنرمند داشت. فردی آرام، خوشپوش، مؤدب، پرکار و جدی بود. مادرش نیز حقیقتاً در راه توفیق او تلاش میکرد. گاهی وقتها که برای تدریس به خانهشان میرفتم، یک حس نگرانی نسبت به آینده را در لحن کلام مادرش میدیدم. با او صحبت میکردم و میگفتم نگران آینده خشایار نباشد. چند وقت پیش که مادر خشایار زنگ زد گفت حالا به حرفت رسیدهام. اگر چه خشایار پیش من نیست و از دوریاش
خیلی دل گرفتهام، اما خیلی خوشحالم که روی پای خودش ایستاده است. باور نمیکردم که خشایاری که این همه به ما وابسته بود، بتواند در یک کشور خارجی به این راحتی زندگی کند و درس بخواند و موفق هم باشد.
از دیگر دانشآموزانی که در بخش تلفیقی برای من نمونه جالب و آموزنده بود، یک دانشآموز جسمی حرکتی بود. من سه سال است که با این دانشآموز در منزل کار میکنم. مهدیه علاوه بر نابینایی از بیماری راشیتیسم رنج میبرد. به همین خاطر معمولاً پزشکان توصیه میکنند که کمتر تردد داشته باشد. گاهی یک برخورد که نه یک تماس خیلی مختصر پای او به مانعی ممکن است به شکستن استخوانش منجر شود. در این سه ساله که من دبیر رابط او بودهام، 5- 6 بار دچار ای شکستگی شده است و هر بار بیش از 45 روز پایش در گچ. حافظهای فوقالعاده دارد. خیلی منظم است، دوست دارد مثل بچههای بینا باشد؛ حتی تکالیفش را در دفتر بینایی مینویسد. امسال سوم راهنمایی را به پایان برد. بسیار کمرو، کم حرف و ساکت است. اگر چیزی از او بپرسی به سختی جواب میدهد، چه رسد به اینکه خودش شروع کننده کلام باشد.
من هفتهای چهار ساعت به منزلشان میرفتم، چون مدرسه کم میرفت، بیشتر درسها را باید کنترل میکردم. البته کم لطفی کارشناس نابینایان را به هیچ وجه فراموش نمیکنم. برای خیلی از همکاران که با او رابطه خوبی داشتند، ساعتی بیش از 4 را نیز در نظر میگرفت، اما وقتی پای یک دانشآموز چند معلولیتی به میان میآمد، آن چنان قوانین باید اجرا میشد که مبادا ...
بگذرم؛ برای پیش برد کار مهدیه علاوه بر دروس، کامپیوتر را نیز با او آغاز کردم. در طول این سه سال کاری کردم که حداقل برای بیان نیازش به دفتر مدرسه برود، یا تلفن را جواب دهد یا با بچهها تماس داشته باشد. واقعاً سخت است؛ از دوره ابتدایی مجبور باشی روی ویلچر بنشینی و نبینی. اما مهدیه خیلی هوشیار و دقیق است. این امر هم به او خیلی کمک میکند تا در آینده موفق باشد. با وجود اینکه خانواده دارای وضعیت اقتصادی مناسبی نیست و هر ماه باید هزینه بسیاری برای داروی مهدیه و مخارج بیمارستان صرف کند، اما با این حال همتی بسیار برای رفع مشکلات او دارند. مادر با وجود داشتن دو فرزند خردسال، بسیاری از روزها باید مهدیه را پیاده به مدرسه ببرد و ظهر برگرداند. البته همکاریهای بیشائبه مدیر محترم آموزش گاه و همکاران ارجمندشان نیز قابل ستایش است. چه در امتحانات و چه در میزان حضور مهدیه در مدرسه، همواره با پذیرش مسئولیت تمامی امور سعی میکرد خاطر والدین را آسوده نماید.
یکی از کارهایی که من بنای آن را نهادم و اغلب همکاران نیز از من الگو گرفتند این بود که در تمامی مدارسی که دانشآموز تلفیقی داشتم، به شکل زیر عمل میکردم؛
در اولین جلسه سال تحصیلی که وارد مدرسه میشدم، نزد مدیر آموزش گاه میرفتم و پس از معرفی خود و اینکه هفتهای چند ساعت در مدرسه باید حاضر باشم؛ نکاتی را درباره بچههای تلفیقی با مدیر در میان میگذاشتم و سپس از ایشان میخواستم که در اولین جلسه شورای دبیران نیز شرکت کنم و وقتی برای من مقرر شود که با دبیران در خصوص دانشآموزان نابینا صحبت کنم. سؤالات دبیران را پاسخ بگویم و حتی اگر کسی مایل است در خصوص درس تخصصیاش با او صحبت کنم. نیز گاهی افرادی مایل به یادگیری خط بریل بودند که این کار را نیز انجام میدادم. یک جلسه نیز در
صبحگاه مدارس سخنرانی میکردم و دانشآموزان را با شیوه تلفیقی آشنا میکردم و به آنان خبر میدادم که یک نابینا در مدرسه آنها است و باید با او چه برخوردی داشته باشند.
لازم بود دبیران یک متن برای شیوه آموزشی در اختیار میگذاشتند تا بر اساس آن مراحل آمورش را به پیش میبردند؛ از اینرو تجاربم را نوشتم و متن زیر را تنظیم کردم و در اختیار مدیر آموزشگاه قرار دادم تا در اختیار دبیران قرار دهد. البته این متن را در اختیار کارشناس نابینایان مدیریت استثنایی نیز قرار دادم تا به همه دبیران بدهد و آنان به مدیران تحویل دهند تا بسیاری از مسائل روشن شود؛ اما نمیدانم آیا این کار را کردند یا نه. به هر حال این متن نیز که حاصل تجربههای بیش از بیست سال در بخش تلفیقی است در اینجا عرضه میشود. با این شیوه میتوان آموزش فراگیر را با وحدت رویه و یکسانسازی در همه جاها به اجرا گذاشت.
نابینایی و کم بینایی یک محدودیت است، نه یک نوع ناتوانی. محدودیتها را نیز میتوان با جایگزینها به حداقل رساند.
روش تلفیقی شیوهای است که در آن دانشآموزان نابینا و کمبینا در مدارس عادی به تحصیل میپردازند و با گرفتن سرویسهای گوناگون از قبیل: کتابهای درشت خط، کتابهای بریل، کتابهای گویا و دبیر رابط از آموزش و پرورش استثنایی کمبودها و کاستیهای خود را جبران میکنند. هدف از اجرای این روش، همزیستی بهتر افراد نابینا و کمبینا با دانشآموزان عادی است. از این رو نباید در شیوه برخورد همکاران با این افراد هیچگونه ترحمی که باعث تزلزل شخصیت آنان گردد، وجود داشته باشد. دبیران باید ضمن توجه به تفاوتهای فردی، تلاش کنند، همان تکالیف و وظایفی را که بر عهده دانشآموزان عادی میگذارند، از این افراد نیز بخواهند. برای آشنایی و برخورد مناسبتر همکاران گرامی با دانشآموزان نابینا و کمبینا موارد زیر را به آنان یادآوری مینمایم تا با آگاهی از آن مشکلات کمتری را با این گونه دانشآموزان داشته باشند:
دانشآموز نابینا و کمبینا مانند همه دانشآموزان عادی باید دارای نمره کلاسی باشد و هرگز از امتحانات کلاسی و یا پرسشهای شفاهی معاف نیست. همکاران باید در خصوص آزمونهای داخل کلاس، دانشآموز را در نظر داشته باشند و چنان چه امکان گرفتن امتحان کتبی نیست، حداقل با چند پرسش شفاهی میزان پیشرفت او را در یابند. هیچ گاه بهانههایی از قبیل نداشتن کتاب یا سی دی درسی نمیتواند توجیهی برای ندادن امتحان باشد. در این خصوص چنان چه دبیر رابط مطلب را تأیید کند، میتوان برای دانشآموز تخفیفی در نظر گرفت.
2- دبیر رابط: از سوی مدیریت آموزش و پرورش در هفته بین دو تا چهار ساعت دبیر رابط به دانشآموز نابینا یا کمبینا اختصاص داده میشود. این فرد وظیفه دارد دبیران را نسبت به روش تدریس بهتر دروس مختلف برای دانشآموزان استثنایی راهنمایی کند. نیز دبیر رابط میکوشد تا نیازهای دانشآموزان را از طریق مدیریت استثنایی و یا مدارس نابینایی مرکز استان رفع نماید. هم
چنین او وظیفه دارد:
الف- برگه سؤالات بینایی برخی از دروس مانند ریاضی، زبان انگلیسی، عربی و... را به خط بریل برگرداند تا دانشآموز نابینا بهتر بتواند سؤالات آزمون را بخواند و پاسخ دهد. نیز برگههای امتحانات دانشآموز به خط بریل را به خط بینایی برگرداند و در اختیار دبیران بگذارد تا تصحیح نمایند و نمره دانشآموز را بدهند.
ب: در زمینه اصلاح رفتار نامناسب دانشآموز تلاش نماید.
پ: دانشآموز را با محیط آموزش گاه آشنا نماید.
ت: دانشآموزان عادی را با ویژگیهای دانشآموز و کلاً با مسائل نابینایی آشنا نماید تا در آنان انگیزه برخورد بهتر با دانشآموزان نابینا را ایجاد کند. همچنین با حضور در مراسم صبحگاه یا هر مراسم دیگر و یا در کلاس دانشآموز، همکلاسیها و هم مدرسهایهای او را با شرایط او بیشتر آشنا کند. این امر بسیار مهم است و در وضعیت درسی دانشآموز بسیار مؤثر میباشد.
ث: خانواده نابینا را نیز توجیه کند تا با برخورد مناسب و تهیه امکانات مورد نیاز، فرزند خود را در رسیدن به موفقیت بهتر همراهی کنند. نیز والدین را توجیه نماید که دانشآموز را در زمینه انجام فعالیتهای روزانه، از قبیل: نظافت شخصی، خوردن غذا، پوشیدن لباس، رفت و آمد، برخورد مناسب با افراد آموزش دهند.
ج: توجیه کادر اداری و آموزشی آموزش گاه در خصوص نحوه برخورد و انجام امور دانشآموزان نابینا و کمبینا. دبیر رابط میتواند برای انجام این منظور در شورای دبیران و یا هر اجتماع دیگری که مدیریت آموزش گاه صلاح بداند، دبیران مرتبط با این دانشآموز را توجیه نماید و یا شبهات ذهنی آنان را برطرف نماید.
چ: رفع اشکالهای درسی دانشآموز در پارهای از دروس که در حد تخصص دبیر رابط باشد.
به جاست مدیر آموزشگاه برای انجام وظیفه بهتر دبیر رابط، در آموزشگاه مکان مناسبی را به او و دانشآموز اختصاص دهد.
منابع درسی دانشآموزان نابینا و کمبینا به صورت کتاب بریل، کتاب درشت خط، کتابهای گویا تهیه میشود. برخی از کتابها که نیاز به متنخوانی دارند مانند ریاضی، زبان انگلیسی، زبان فارسی، ادبیات فارسی، زبان عربی، قرآن و دین و زندگی به صورت کتابهای بریل یا درشت خط در اختیار دانشآموز قرار میگیرد. دانشآموز باید این کتابها را همراه داشته باشد و همراه افراد عادی از آن استفاده نماید. تفاوت این کتابها با کتب عادی فقط از لحاظ نحوه نوشتن است وگرنه از نظر متن هیچ تفاوتی با کتابهای عادی ندارد. اما به دلیل هزینه بالا و نیاز به صرف وقت بسیار برای تبدیل کتابهای عادی به بریل یا درشت خط، بخش دیگری از کتابها که میتوان به طور شفاهی از آن استفاده کرد، به صورت صوتی و گویا تهیه میشود. در این شیوه متن کتاب توسط یک گوینده متخصص بر روی نوار کاست و یا فایل صوتی تهیه میگردد و پس از ویرایشهای لازم در اختیار دانشآموزان قرار میگیرد. این متن نیز هیچ تفاوتی با کتاب بینایی ندارد، اما فقط دانشآموز نمیتواند آن را در کلاس مورد استفاده قرار دهد. این دلیل نخواندن درس نیست و دبیران نباید به دلیل نداشتن کتاب بریل و یا سی دی بودن کتاب تکالیف مربوطه را از دانشآموز نخواهند. بیشتر
دروس تاریخ، جغرافیا، زیست شناسی، تاریخ ادبیات، جامعه شناسی، روانشناسی، فلسفه و منطق، حرفه و فن، اجتماعی، علوم، دینی، و... به این صورت تهیه میشوند. برخی از دانشآموزان که به هر دلیلی به تازگی دچار مشکل ضعف بینایی شدهاند، تا زمانی که به خط بریل مسلط نشدهاند، از هیچ یک از کتب درشت خط یا بریل نمیتوانند استفاده کنند. امتحانات این قبیل دانشآموزان نیز با استفاده از منشی انجام میشود.
4- دبیران محترم در درسهای هندسه فقط رسم شکل را نباید از دانشآموز بخواهند ولی بقیه موارد کتاب حتماً جزء برنامه درسی دانشآموز میباشد. بخش هندسه را نیز در حد تعریف و محاسبه باید از او بخواهند.
5- بخش آزمایشهای علوم، زیست شناسی، شیمی، فیزیک:، و غیره را دانشآموز باید بداند، یعنی فرایند هر آزمایش و نحوه انجام آن به او تخفیف داده نمیشود، فقط از انجام آزمایش معاف است.
6- در دروس هنر و پرورشی از فعالیتهایی که در توان نابینا است، استفاده شود. مثلاً سرود، نمایش، داستاننویسی، استخراج مطالب از جراید، خلاصه کتاب، تهیه بروشور، تهیه روزنامه دیواری با همکاری همکلاسیها. او برای دستیابی به منابع مطالب خود میتواند از رادیو، کتابهای بریل و یا گویا و مجلات بریل استفاده نماید.
7- بخش عملی حرفه و فن را با آشنایی دانشآموزان با وسایل کار و غیره و نیز انجام پارهای از کارهایی که در حد توان اوست، ارزیابی کنند و در غیر این صورت به میزان نمره عملی سؤالات نظری به او بدهند. در خصوص این دو بند اخیر نشان دادن وسایل آزمایشگاه و کارگاه به نابینا بسیار ضروری است و حتماً دانشآموز نابینا باید از طریق لمس با اشیایی چون لوله آزمایش، وسایل نجاری و... آشنا شود و از طریق بویایی با برخی از مواد مورد استفاده در آزمایشگاه نیز آشنا شود.
8- نابینا به هیچ وجه از ورزش معاف نیست. دبیر محترم باید حرکتهای نرمشی را با استفاده از دانشآموزان به او به صورت انفرادی بیاموزد و بخش قوای جسمانی را نیز با آموزش قبلی از او بخواهد. چون انجام حرکات نرمشی و فعالیتهای ورزشی نقش مؤثری در رفع تیکهای ناشی از نابینایی دارد و از سوی دیگر او را در جهتیابی، رفت و آمد، استقلال فردی بسیار یاری میدهد، دبیر محترم ورزش باید به این امر اهمیت زیادی بدهد. از دادن نمرههای بالا و غیر واقعی به دانشآموز خودداری شود و تلاش شود نمره خوب دانشآموز را در گرو انجام وظیفه قرار دهند.
9- رسیدگی به موارد انضباطی دانشآموز از قبیل غیبت، و سایر موارد امری ضروری است و همکاران چه در کلاس و دفتر آموزشگاه با حساسیت آن را پیگیری نمایند.
10- شرکت در فعالیتهای پرورشی مدرسه نیز برای دانشآموز بسیار ضروری است. نباید نابینایی مانع انجام فعالیتهای پرورشی، حضور در صبحگاه و نماز و سایر مراسم گردد. عدم حضور و فعالیت او در این گونه امور با برخوردی همسان دیگر دانشآموزان مواجه شود.
11- در طرح سؤالات امتحانی پرسشهایی که پاسخ آن منوط به دیدن شکل است و یا رسم شکل، از عهده نابینا خارج است و دبیر محترم باید به جای آن سؤال دیگری را طرح نماید و یا نمره آن بخش را در بقیه قسمتها تقسیم کند.
وقت آزمونها برای افراد نابینا به شرح زیر است:
الف- ریاضی، زبان انگلیسی، علوم و دروس مشابه آن دو برابر وقت دانشآموزان عادی.
ب- سایر دروس: یک و نیم برابر وقت دانشآموزان عادی. در خصوص این اختصاص وقت همکاران گرامی باید با شکیبایی و حوصله اجازه دهند دانشآموز از تمامی وقت خود استفاده نماید. مدیران محترم نیز برنامه امتحانی را طوری تنظیم کنند که دانشآموز نابینا یا کمبینا بتواند از نهایت فرصت خود استفاده نماید.
13- نوشتن املای تقریری در کلاس برای دانشآموز حتمی است. او باید از وسایل بریل نویسی از قبیل ماشین تحریر یا لوحه استفاده کند و همراه دیگران متن املا را بنویسد. چنان چه از لوحه استفاده میکند همکار در گفتن متن کمی کندتر باشد، تا بتواند با او همراهی کند، اگر از ماشین تحریر کمک میگیرد، او را در قسمتی از کلاس بنشانند که صدای ماشین تحریر برای دیگران ایجاد مزاحمت نکند.
چون نوشتن جزوههای کلاسی برای نابینا دشوار است همکاران اجازه دهند اگر او خواست صدای دبیر را ضبط نماید و اگر ممکن است جزوه دانشآموزان بینا بعداً برای او توسط خانوادهاش ضبط گردد و یا به صورت بریل تهیه شود. برای بهتر انجام شدن این امر همکاران دانشآموزان خوشخط و باسوادتر را که جزوههایشان با اشکالات کمتر فراهم شده است، توجیه کنند تا آن جزوه در اختیار فرد نابینا قرار گیرد و یا حداقل دانشآموز بتواند یک نسخه از روی آن زیراکس کند و بعداً مورد استفاده قرار دهد.
چنان چه همکاران گرامی دانشآموزی را در کلاس یا آموزش گاه مشاهده نمایند که دچار مشکل بینایی میباشد یا حدس میزنند که ممکن است به خاطر ضعف چشم نتواند از امکانات آموزش عادی استفاده کند، لازم است وی را از طریق اداره به مدیریت آموزش و پرورش معرفی نمایند، تا پس از انجام تست بینایی و سایر کنترلهای دیگر، دانشآموز چنانچه شامل آموزشهای ویژه گردد، از این امکانات بهرهمند شود.
در طول سال تحصیلی سعی میشود برای دانشآموزان نابینا و کمبینا کلاسهای تقویتی ویژه در پایگاه تشکیل گردد. لذا همکاران ضمن هماهنگی با دبیر مشاور، دانشآموزان به این پایگاهها هدایت شوند.
در پایان ضمن سپاس از همکاران گرامی که با شکیبایی و حوصله وصفناپذیر خود، زمینه رشد و اعتلای این دانشآموزان را فراهم میکنند، از آنان استدعا دارم به موارد این نوشته با دقت توجه نمایند و برای رفع هرگونه ابهام، سؤالات خویش را با این جانب مطرح نمایند تا در صورت بضاعت علمی آنان را راهنمایی نمایم.
همکاران گرامی میتوانند با شماره تلفن: 09131315475 نظرات و مشکلات خویش را مطرح نمایند.
با تقدیم احترام و آرزوی سربلندی
دبیر آموزش و پرورش استثنایی
یداللّه قربعلی
در بخش تلفیقی گاهی به پدیدههای نو، مشکلات و موانع برمیخوردم که مناسب است به آنها هم بپردازم. اولین موضوع تربیتبدنی دانشآموزان به گونهای است که مستقل و خودکفا و غیر وابسته شوند. من اصولاً بر آن هستم که وقتی دانشآموزی را تحت پوشش قرار میدهم، حداقل نیازهای اولیهاش را به گونهای برطرف نمایم که در سالهای بعد کمتر نیاز به دبیران رابط داشته باشد. یکی از آسیبهای احتمالی نظام تلفیقی اتکا و وابستگی دانشآموز به دبیر و مربی است. لازم است این آسیب را از بین برد و دانشآموز را مستقل بار آورد.
نکته دوم مربوط به دبیران است. در بسیاری از موارد دبیران رابط فقط نقش یک پستچی را عمل میکردند. اغلب برای بردن کتاب و نوار و دیگر امکانات به کار گرفته میشوند و از میزان ساعتی هم که باید در مدرسه بمانند، بیش از چند دقیقهاش را استفاده نکرده و به مدیر میگفتند چون دانشآموز کاری ندارد، ما میرویم. لازم است به دبیران تعهد و مسئولیت شناسی آموزش داده شود و کارهای مختلف به آنان تفهیم گردد. بالاخره به روشهایی مانع فرار از زیر بار مسئولیت شد.
من سعی میکردم، خودم دانشآموز را به کار بگیرم. به بسیاری از کارها که وظیفهام نبود، روی میآوردم تا دانشآموز را راغب کنم که به هر کاری که نیاز دارد، اقدام کند. در خصوص ترغیب بچهها به مطالعات غیر درسی خیلی جدیت داشتم. من خودم از کسانی هستم که هیچ گاه از کتاب جدا نمیشوم. بیشتر بچهها را نیز به این سمت کشاندم. دیگر اینکه در خیلی از درسها مهارت پیدا کردم تا بتوانم نیاز بچهها را برطرف کنم. هم چنین سعی کردم در زمینه رایانه نیز برای بچهها برنامهای پیاده کنم تا با این رشته از علم نیز ارتباط نزدیک پیدا کنند. دانشآموزان را باید آموزش داد تا مربی را به کار و تلاش وا دارند و از آنان مسئولیت بخواهند.
در سالهای 1376- 1378 از طرف اداره مأمور بودم که هفتهای یک روز به وضعیت دبیران و دانشآموزان در بخش تلفیقی رسیدگی کنم و نحوه کار و حضور وغیاب دبیران و میزان کار آنان با بچهها را از طریق مدیران و خود بچهها بررسی کنم. طی این دو سال آنچه حاصل شد این بود که در بالا ذکر کردم. گزارش کار را نیز به کارشناسی میدادم، اما دریغ از اقدام. این نه به خاطر عدم نیاز دانشآموز بود بلکه به دلیل نداشتن آیین نامهای درست در شرح وظایف و نحوه کار دبیران تلفیقی بود. آیین نامهای که سالهاست دارد تهیه میشود؛ ولی نه هنوز ابلاغ شده است و شاید نه هنوز امضا.
در دورههای باز آموزی دبیران تلفیقی نیز در تهران بارها این موضوع از سوی بسیاری از همکاران تذکر داده میشد؛ اما آنچه کمتر اثر داشت ناله من در گوش سنگین کارشناسان تهران نشین بود.
خمود و کسالت و بیتحرکی در نابینایان و در همه قشرهای استثنایی، آثار منفی و پیامدهای روانی و جسمی فراوان دارد. از اینرو برای ورزش نیز اهمیت خاصی قائل هستم، بدین لحاظ در نجفآباد تلاش بسیاری کردم تا تیم ورزشی دختران و پسران را فعال نمایم. حتی به خاطر اهمیت این امر، با برخی از دبیران به توافق رسیدیم که نمره ورزش نابینایان را از طریق هیئت نابینایان به مدارس اعلام کنیم. البته ای کاش ادارات استثنایی نیز به این امر بها میدادند و در خصوص این امر از طریق قانونی بخش نامهای صادر میکردند و میکوشیدند که بچههای جدیدی وارد مسیر ورزش کنند نه
اینکه مثل حالا نزدیکیهای تابستان یک معلم راه بیفتد چند نفر را پیدا کند برای مسابقههای ورزشی کشوری، البته این معلم نیز دلش به حال بچهها نمیسوزد، بیشتر هدفش رفتن به یک اردو است و گرفتن چندرغاز حق مأموریت. من معتقدم تا زمانی که با ورزش مدارس استثنایی این طوری برخورد میشود، وضع از این بهتر نمیشود. حتی کسانی آمدند سالهای زیادی با بودجه این بچههای مظلوم دوره دیدند، اما بعد شدند فلان کاره، و اصلاً به ورزش نگاهی نکردند؛ فقط اگر اردویی باشد برای گرفتن حق مأموریت ناچیز یا گذراندن چند روزی در اردو و بعد پز دادن، به این کار روی میآورند، البته نه به خاطر ورزش که به خاطر جیبشان. کاش اداره استثنایی از هر همکاری تعهد میگرفت که اگر به این دوره رفتی باید 5 سال کار در این رابطه داشته باشی. البته چنین چیزی هست، اما فقط روی برگه. معلمی که تعهد خود را زیر پا میگذارد و مدیر یا کارشناسی که به آن رضایت میدهد، هر دو دارند نقش ورزش را از زندگی نابینایان حذف میکنند.
متأسفانه بیش از این نمیتوانم وارد خط قرمزهای آموزش و پرورش شوم. فقط در این خصوص با یک خاطره بحث را جمع میکنم.
یک سال مسابقات شعر و سرود مدارس نابینایی کشور در اصفهان برگزار میشد. نزدیکیهای مسابقات متوجه شدم که یکی از داوران مسابقه کسی است که در ادبیات و موسیقی هیچ سر رشتهای که ندارد هیچ، حتی نمیتواند از روی یک شعر درست بخواند. نزد مدیریت وقت استثنایی رفتم. بعد از تعارفات معمول گفتم آیا برای مسابقات ورزشی فوتبال یا والیبال و غیره داور نمیخواهید؟ آخر قرار بود بعد از مسابقات ادبی، مسابقات ورزشی نیز در اصفهان برگزار شود. رئیس با تعجب گفت چطور کسی را سراغ دارید؟! گفتم بله! خودم! گفت جدی نمیگویید. گفتم اتفاقاً خیلی هم جدی میگویم. گفت آخر تو که نمیتوانی. گفتم همان طور که آقای ... میتواند داور مسابقات شعر و سرود باشد، من هم میتوانم داور مسابقات ورزشی باشم. همان قدر که او با ادبیات و شعر و سرود و موسیقی بیگانه است، من هم با ورزش افراد عادی بیگانهام. من میخواستم به رئیس بفهمانم که دارد در حوزه او چه میگذرد اما گویا ایشان بیش از اینها با مسائل زیر دستشان بیگانه بودند که فقط از گفته من روی ترش کرد و مرا اجازه مرخص شدن داد. آمدم بیرون و با خود گفتم «آخر فضولی مگه! به تو چه! هر کاری میخواند بکنند، وقتی حاضر نیستند یک انتقاد صادقانه را گوش دهند، انتظار وضع بهتری را نداشته باش.
چون صد چراغ دارد و بیراهه میرود، بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
نامهای در نقد وضعیت موجود: در پایان این بخش لازم میدانم نامهای را که در بیان مشکلات متعدد تلفیقی و کلاً وضعیت نابینایان استان به مدیریت آموزش و پرورش استثنایی نوشتهام بیاورم. این نامه گویای آسیبها و راهکارهای اصلاحی امور است که بر اساس تجارب چندین ساله به دست آمده است. این نامه را در 12 آذرماه 1389 نوشتهام.
بسمه تعالی
مدیریت آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان
با سلام و تبریک خجسته اعیاد قربان و غدیر و هفته ولایت
احتراماً معروض میدارد وضعیت آموزش نابینایان در استان اصفهان به دلیل سیاستهای نامشخص و عدم برنامهریزی، در طول سالهای گذشته دستخوش تغییرات نامطلوبی شده است که متأسفانه سابقه و افتخارات چهل و چند ساله آن به فراموشی سپرده شده است، تا حدی که بسیاری از استانها که روزی اصفهان برایشان الگو بود، امروز در بسیاری از موارد از استان ما پیشی گرفتهاند.
در زیر ضمن اشاره به پارهای از دلایل این امر، پیشنهادهای خویش را جهت برون رفت از این شرایط بسیار نامطلوب تقدیم میدارد:
امید است آنچه به دلیل احساس مسئولیت و وظیفه شناسی، عرضه میگردد به جای بایگانی در اداره مورد توجه قرار گیرد و نقطه عطفی در شکوفایی آموزش نابینایان باشد:
مشکلات و دلایل رکود آموزش نابینایان در اصفهان:
1- عدم وجود مدرسههای راهنمایی و دبیرستان برای نابینایان و ارجاع تمامی آنان به تلفیقی. این امر باعث شده است که بسیاری از افراد که شرایط رفتن به تلفیقی را نداشتهاند، به آن بخش ارجاع داده شوند و در نتیجه کلیه دبیران نیز به آن سیستم سوق داده شوند.
2- عدم معرفی سیستم تلفیقی برای آموزش و پرورش عادی، به طوری که بسیاری از مدیران و حتی کارشناسان آموزش و پرورش با وجود چندین دانشآموز در آموزشگاههایشان، نمیدانند که آیا این دانشآموز تحت پوشش آنان است و یا دبیر رابط از نیروهای آن آموزش گاه؟
3- به دلیل نبود چند واحد آموزشی برای نابینایان، همکاران در یک محیط یا دو محیط ولی در تماس با یکدیگر کار میکنند. این امر به دلیل همنشینی چند ساله از حس احترام متقابل کاسته است و هیچگونه رقابتی برای پیشبرد کارها نیست، حتی اکثراً میکوشند در کم کاری و راههای شانه خالی کردن از مسئولیت بر یکدیگر سبقت گیرند.
4- ضعف امکانات آموزشی و کمک آموزشی مدارس عادی برای نابینایان و عدم توان علمی بسیاری از دبیران تلفیقی برای رفع مشکلات آنان، باعث شده است که یا مدیران و کادر آموزشی با بیتفاوتی از کنار مشکلات آنان بگذرند و یا با ترحم و ارفاقهای بسیار و نمرههای ناپلئونی دانشآموزان را به پایههای بالاتر بفرستند.
5- نبود آیین نامهای برای کنترل ساعات کار دبیران تلفیقی. این امر تا حدی علنی شده است که برخی از دبیران نام این شیوه را تفریحی گذاشتهاند. برخی از همکاران به جای هفتهای چهار ساعت فقط یک زنگ تفریح را با دانشآموز به احوالپرسی و خوش و بش میپردازند و شاید کسانی باشند که 12 ساعت کار یا حتی بیشتر را در فاصله شش ساعت صبح چند مدرسه سپری میکنند آن هم فقط در یک روز. البته چون گواهی انجام کاری که مدیر باید امضا کند در دست دبیر است آن را بر وفق مراد خویش تکمیل میکند که اداره استثنایی نیز بویی نبرد. تازه اگر کارشناس مربوطه نیز بویی ببرد، چه اهرمی برای مبارزه با این امر در اختیار دارد! و یا این برگهها چه ارزشی برای امور اداری دارد که همکار از آن حساب ببرد!
6- نیاز شدید دانشآموزان به دبیران تخصصی در رشتههای ریاضی، زبان، عربی، فیزیک، شیمی و...
7- عدم اختصاص سرانهای ویژه به مدارس عادی برای رسیدگی بهتر به دانشآموزان تلفیقی در همه انواع آن.
8- نبود آیین نامه ارزشیابی دبیران تلفیقی و سلیقهای عمل کردن مدیران مدارس مرجع، - در حالی که ممکن است دبیر تلفیقی حتی یک ساعت هم در آن مدرسه نباشد.-
9- مشخص نبودن نحوه محاسبه زمان تردد دبیران تلفیقی بین چند ناحیه و چند منطقه.
10- گسترش روز افزون مدارس مهارتهای حرفهای و گرایش بسیاری از دبیران رشته نابینا به آن سوی به دلیل وجود اضافه کار، ساعات بیشتر حضور در مدرسه در یک روز، سهولت کار و عدم انتظار دانشآموز از آنان. البته این انتقاد نیز به مدیریت وارد است که در چند سال اخیر هزینهای گزاف را برای گسترش این گونه مدارس صرف نمودهاند و در عوض هیچگونه همتی برای بهبود مدارس نابینایی وجود نداشته است و با وجود به یغما رفتن تمامی امکانات آموزشی نابینایان و حذف گنجینه سرشار از امکانات ابابصیر که با کمکهای مردمی و دولتی طی بیش از چهل سال فراهم آمده بود، قدمی برای بازگشت آن برداشته نشده است!
11- پراکندگی بیش از حد دانشآموزان تلفیقی و نبود دبیر رابط بومی در بسیاری از مناطق باعث صرف هزینه (یا بهتر بگویم تلف شدن ساعت کار دبیر در مسیر) از کیفیت ضعیف کار باز هم کاسته است.
12- نیاز به پارهای از تخصصهای ویژه نابینایان برای دبیران رابط. خیلی از دبیران رابط در حد وظیفه خود حتی بریل را هم به خوبی نمیدانند، چه رسد به علائم ریاضی و کوتاه نویسی انگلیسی.
13- تنوع مشکلات گروه نابینا: کتب بریل، نحوه برگزاری آزمونها، کتابهای گویا، نیاز به دبیران متخصص، ... همه باعث شده است که به تمامی این مشکلات به طور سطحی نگریسته شود.
پیشنهادها:
ا: تأسیس یک مرکز شبانهروزی و سپردن خیلی از دانشآموزان مناطق دوردست به این مرکز.
ب- راهاندازی مدرسه راهنمایی و دبیرستان ویژه نابینایان تا از این رهگذر هم دبیران متخصص بیشتر را بتوان جذب کرد و هر دانشآموز یا دبیری را به تلفیقی ارجاع نداد.
ج: باید دبیران رابط غیر مفید را در اختیار امور اداری قرار داد تا هر جا که میتوانند کار کنند و به هر حال چون کادر نابینا رو به بازنشستگی نهاده است، سعی شود در این فرصت مناسب هم تصفیه نیروهای ناکارآمد صورت گیرد و هم دبیران علاقهمندتری را به این بخش جذب کرد. به ویژه اکنون که حق استثنایی نیز حذف شده است و یکی از انگیزههای سودجویان از آمدن به این سیستم از بین رفته است.
د: الزام کردن دبیران تلفیقی به اینکه حداقل ساعاتی از کار خود را باید به کلاس بروند و نباید تمام وقت در اختیار تلفیقی باشند. حتی اگر مایل به کار در آموزش و پرورش عادی باشند، برای آنان مانعی وجود نداشته باشد.
ه: متأسفانه تا کنون هدف پر کردن وقت دبیر بوده است نه رفع مشکل دانشآموز. ما هزینه صرف میکنیم که دانشآموز بهرهمند گردد و در کنار آن دبیر نیز با کمترین مشکل بتواند کاری مفید را در
محیطی آرام و بدون استرس با در نظر گرفتن تمامی حقوق طرفین کار کند. اگر دبیری مایل است چنین باشد سیستم باید از آن استقبال کند، ولی دلیلی ندارد ما به دبیری که سالهاست شاید 24 ساعت کار خود را در چیزی در حدود 10 ساعت خلاصه میکند، میدان فعالیت دهیم و در این رهگذر حق مسلم دانشآموزان مظلوم و معصوم را نادیده بگیریم.
واو: مدیران مدارس عادی نیز باید اهرمهای تشویقی داشته باشند تا با میل رغبت بیشتر دانشآموز ما را بپذیرند. اختصاص سهمیه تشویق، کمک مالی برای استفاده در جهت گرفتن منشی و ... همه میتواند کمکی مؤثر در پذیرش بهتر دانشآموزان باشد.
ز: تشکیل جلسات توجیهی برای مدیران مدارس و کارشناسان مقاطع مختلف عادی در خصوص آموزش تلفیقی. این امر باید مداوم باشد و هر سال حداقل دو جلسه را به خود اختصاص دهد.
ح: حضور و غیاب دبیر تلفیقی باید توسط مدیر مدرسه عادی کنترل شود و در صورت عدم حضور همچون دبیران دیگر گزارش دیرکرد یا غیبت او به منطقه مربوطه و نیز به مدیریت استثنایی در اسرع وقت گزارش شود. فقط دبیر تلفیقی برگههای کارانهای تکمیل نماید که نشان دهنده کار با دانشآموز است.
ط: آنچه مسلم است همه دانشآموزان نباید و نمیتوانند در بخش تلفیقی به تحصیل ادامه دهند، لذا لازم است کمیتهای جهت تعیین پارامترهایی برای حضور در بخش تلفیقی تشکیل گردد و از این پس هر دانشآموز با گذر از این صافی به تلفیقی ارجاع داده شود.
ی: همچنین ضوابطی برای اشتغال به کار دبیران در سیستم تلفیقی تدوین گردد و چنانچه شخصی این ملاکها را داشت، بتواند به این شیوه راه یابد.
ک: باید تمامی دبیرانی که بیضابطه از بخش نابینایان به سایر رشتهها انتقال یافتهاند، مورد بررسی قرار گیرند و نیروهای مفید و مورد نیاز بازگشت داده شوند.
در پایان این جانب آمادگی خود را جهت ارائه توضیحات بیشتر، و نیز همکاری در خصوص تحقق بخشیدن به موارد فوق اعلام میدارد و انتظار دارد با عنایت به آنچه صادقانه مطرح شد، آن مدیریت گامی جدی برای بهبود وضعیت آموزشی نابینایان بردارد.
پیشتر از عنایت آن مدیریت محترم نهایت سپاس را دارد.
با تقدیم احترام
یداللّه قربعلی
یکی از مهمترین نیازهای دانشآموزان تلفیقی از اول دبیرستان به بعد، کوتاه نویسی انگلیسی است. به دلیل حجم بالای خط بریل و نیز کندی سرعت خواندن –که به همان دلیل حجم بالاست- انگلیسیها و خیلی از کشورهای دیگر خط کوتاهی نویسی را ابداع کردهاند. در این شیوه، یک حرف یا چند حرف به جای یک کلمه قرار میگیرد. گاهی نیز بخشی از کلمه کوتاه نوشته میشود. لذا هر نابینا باید بیش از 200 علامت اختصاری را حفظ کند، تا بتواند کتابهای انگلیسی درسی را از اول دبیرستان به بعد بخواند. به دلیل حافظه لغوی اندک دانشآموزان در دوره راهنمایی؛ نمیتوان این شیوه را به بچهها به خوبی یاد داد. حفظ کردن علامت نیز چندان
کاربردی نیست و نمیتواند مشکل را حل نماید. از طرفی دانشآموزان باید تا شروع دبیرستان، اطلاعات نسبی خوبی از این شیوه داشته باشند، تا بتوانند در اول سال از کتاب استفاده کنند. این مشکلات و مسائل، مرا بر آن داشت، تا در سال سوم راهنمایی کار را با بچهها به عنوان یک کار فوق برنامه در ابابصیر آغاز کنم. برای این کار نیاز به جزوهای داشتم. تا آن زمان نیز فقط جزوهای شامل علائم و نشانهها وجود داشت بدون هیچ راهنمایی. یکی دو کتاب نیز ترجمه شده بود که کاربرد چندانی نداشت. این کتابهای برای استفاده کسانی بود که میخواستند در یک سطح عالی با این روش آشنا شوند. مثلاً کسانی که انگلیسی را به خوبی میدانستند ولی میخواستند از کوتاه نویسی نیز استفاده کنند. این جانب ابتدا علائم را به هشت دسته تقسیم کردم. سپس بچههای کلاس سوم راهنمایی را از اواسط سال تحصیلی به فراگیری این شیوه با روشی که توضیح خواهم داد ترغیب کردم. ابتدا به آنان کاربرد کلیه نشانههای خط بریل را طی چند جلسه آموزش دادم. به دلیل اینکه بخش اول علائم کوتاه نویسی نشانههایی است که علاوه بر کاربرد در کوتاه نویسی، به عنوان علائم نشانهگذاری در تمامی زبانها کاربرد دارد. بنابراین باید ابتدا نوآموزان از کاربرد درست و دقیق این نشانهها باخبر باشند، سپس کاربرد خاص آن را نیز بیاموزند. به همین دلیل در این زمینه وقت بسیاری را صرف کردم. ولی نتیجه خوبی داشت.
در مرحله بعد تلاش کردم تا دانشآموزان حروف الفبای انگلیسی را به خوبی بدانند و در خواندن و نوشتن سرعت عمل بالای داشته باشند. سپس از دانستههای آنان برای آموزش استفاده کردم. گنجینه لغوی آنان تا دوره راهنمایی را بررسی کردم. در این بررسی کوشیدم تا فراوانی لغات را نیز بررسی کنم. آن گاه درس اول را شروع کردم. هر درس را به چهار بخش تقسیم کردهام. در بخش اول، تعدادی از علائم را معرفی میکردم. در دروس ابتدایی این علائم حداکثر 20 نشانه بود. کاربرد آن را نیز با دقت به آنان گوش زد میکردم. سپس در بخش دوم نمونههایی عینی را برای آنان مثال میزدم. کاربرد یک نشانه را در واژه نشان میدادم. شکل کوتاه و بلند یک کلمه یا عبارت و یا جمله را نمایش میدادم. بچهها با دقت در این نمونهها، الگوهای ذهنی مناسبی را مییافتند و میتوانستند این الگوها را به ذهن بسپارند. دو بخش پایانی هر درس شامل تمرین بود. دانشآموز در بخش سوم باید تعدادی کلمه یا عبارت و یا متنی را که به خط معمولی نوشته شده است، به خط کوتاه بنویسد. باز هم اینجا مشکل اساسی کمبود واژگان است که دست مرا میبست. اما تلاش میکردم و واژههای کتابهای اول و دوم و سوم را در این قسمت میگنجاندم. در بخش بعدی تمرین خواندن بود. این بخش هدف نهایی هر درس بود. در اینجا تلاش بر آن بود که دانشآموز بتواند یک متن کوتاه شده را به درستی بخواند و به خط معمولی بنویسد. اگر بچهها در این بخش موفق میشدند، نتیجه کار برای من بسیار مطلوب بود. طی مدت چند سال با ممارست بسیار این کار را انجام دادم و از نمونههای بیشتری استفاده کردم. سرانجام مجموعه این دروس را در کتابی آماده چاپ نمودم. این کتاب که شامل نه درس است به انضمام چند فهرست در دسترس همکاران و دانشآموزان است. با استفاده از این کتاب دیگر نیاز به معلم نیز به حداقل میرسد. یعنی کتاب به صورت خودآموز طراحی شده است. دانشآموز ابتدا با روش کار کتاب آشنا میشود و سپس هر درس را یاد میگیرد و تمرینهای آن را انجام میدهد. این تمرین باید طبق مراحل کتاب پیش رود تا نتیجه مطلوب را داشته باشد.
در پایان کتاب چند متن از کتاب سوم راهنمایی به عنوان درس نهم آورده شده است. دانشآموز باید این متنها را بخواند و به صورت بلند بنویسد. باید بکوشد تا سرعت عمل خود را نیز در خواندن بالا برد.
در پیوستهای انتهایی کتاب نیز چند جدول آورده شده است. این جداول شامل فهرست کامل علائم به صورت الفبایی است، سپس کاربرد آن در واژه نشان داده شده است. یعنی مثلاً در کجای کلمه نشانه به صورت کوتاه به کار میرود و در کجا کاربرد ندارد. سپس بسیاری از واژگان کوتاه نویسی که دارای مفهوم هستند نیز در ستونی معنی شدهاند. این ستون برای بچهها جذابیت کتاب را بیشتر و یادگیری را آسانتر و امکانپذیرتر میکند.
کتاب در ابتدای خود مقدمهای را دارد، که در معرفی و توجیه نیاز استفاده از کوتاه نویسی بسیار مفید است. در بخشهای مختلف کتاب نیز تیترهایی آورده شده است که خواننده را برای مطالعه آن تشویق و ترغیب مینماید. این تیترها در واقع مشوق افراد برای روی آوردن به کتاب و کتابخوانی است. از آنجا که به دلیل سهولت استفاده از کتابهای گویا، کمتر دانشآموزان به متنهای خطی روی میآورند و این امر باعث ضعف در نگارش و نوشتار آنان شده است، ضرورت توجه به فرهنگ مکتوب بسیار اهمیت دارد.
در ابتدای کار و سالهای 1364 به بعد با پیشنهاد چند تن از نابینایان سراسر کشور بر آن شدیم که همانند زبانهای دیگر برای انگلیسی نیز طرح کوتاه نویسی پیاده کنیم. این فکر در یکی از همایشهای نابینایی سراسری به ذهن دوستان افتاد. داوطلبان اعلام آمادگی کردند و قرار شد ماهانه جلساتی در تهران برگزار شود. اولین قدم این بود که ما فراوانیهای واژگان و میان واژها را تعیین کنیم. مثلاً مشخص شد که میانوندهایی مثل را، لا، ند و غیره در زبان فارسی فراواناند. به این خاطر تلاش کردیم کاری بکنیم که به جای دو خانه برای نوشتن آنها از یک خانه استفاده شود. این کار با ممارست فراوان و مطالعه بسیار و فیشبرداریهای درازمدت انجام شد. یادم میآید چون منابع کتبی نداشتیم از منابع شنیداری کمک میگرفتیم و رادیو در این خصوص کمک بسیار خوبی بود. بسیاری از برنامههای رادیو را ضبط میکردیم و به فیشنویسی از واژگان آن میپرداختیم. این کار حدود دو سال به طول انجامید، تا سرانجام منجر به تهیه یک جزوه شامل علائم کوتاه نویسی فارسی شد. البته کار ما که گروه پژوهش بودیم بسیار سخت و طاقتفرسا بود ولی آنچه باید میشد، تصویب این طرح برای اجرا بود. در طرح ما چیزی در حدود شصت درصد صرفهجویی میشد و علاوه بر آن سرعت خواندن نیز چیزی در حد چهل درصد افزایش مییافت. اما مثل بسیاری از طرحها که چون باسلیقه یک نفر جور نیست تمام مزایایش فراموش میشود، این طرح نیز برای سالیان دراز مسکوت ماند و در ابتدای دهه هشتاد یکی از دوستان به عنوان پایاننامه دوران تحصیل کارشناسی ارشد آن را با شکلی نه چندان تغییر یافته ارائه داد و بعد هم برای آموزش آن دوره ضمن خدمت گذاشته شد و بعد هم دوباره مسکوت ماند.
از سال 1367 در مجتمع ابابصیر به
تدریس ادبیات در دوره راهنمایی نیز پرداختم. من به تدریس ادبیات فوقالعاده عشق میورزیدم. کلاس من یک کلاس پویا بود. در تمامی آن دانشآموزان مشارکت داشتند. اصلاً من وقتی میخواستم درس بدهم به بچهها نمیگفتم که دارم درس میدهم. گاهی یک مثال میزدم و نظر بچهها را درباره آن جمله میپرسیدم و بعد نکاتی را که منظور من بود یکی یکی از بچهها میپرسیدم. اکثر بچهها با این روش کنجکاوانه منتظر میماندند تا مقصود من از این مقدمهچینی را بیابند. گاهی هم خودم این ذهنیت را برای آنان ایجاد میکردم تا بگویند و حدس بزنند که من میخواهم با این صغری و کبری کردنها چه مطلبی را بیان کنم. چون آن روزها کتاب دستور زبان در دل کتابها نبود و برای خودش مستقل بود، فرصت مانور نیز زیاد بود. از تمرینها مثال
میزدم و بچهها را کنجکاو میکردم تا ببینم تا چه حد در تمرینها دقت دارند.
کار دیگری که در آن سالها انجامش را خیلی ضروری میدانستم؛ درست نویسی بود. یعنی بچهها باید ضمن یادگیری مطالب دستوری، بتوانند در درست نویسی از آن استفاده کنند. برای همین کار جملاتی را که از نظر دستوری غلط بود با طنز بیان میکردم. بچهها نیز با دقت در مییافتند که باید اشتباه جمله مرا متوجه شوند. این کار را در برخوردم با بچههای کوچک تجربه کردم. اگر دقت کرده باشید کودکان نو سخن، گاهی فعلها را به شکلی به کار میبرند که به نظر ما غلط است، اما از نظر ساختاری اشتباه نیست. مثلاً کاربرد نمیگفت به جای نمیگفت. این نکته مرا بر آن داشت تا در این زمینه دقت بیشتری بکنم. نتیجه اینکه میشود با استفاده از همین روی کرد ذهنی به بچهها آموخت که اساس بعضی از کلمات به خاطر مثلاً منفی بودنشان این گونه بوده است و در گذشت زمان تغییر یافته است. این کار کمک میکند تا دریابیم که تلفظهای گذشته با امروز به چه دلیل تغیر کرده است.
در نگارش و انشای نویسی نیز با بچهها بسیار همراه بودم. یکی از کارهای من در تقویت بنیه نوشتاری بچهها، تمرین خاطرهنویسی بود. یادم میآید که یک بار به دیدن رئیسجمهور وقت رفته بودیم. در راه به نظرم آمد که از بچهها بخواهم گزارش این سفر را به صورت خاطره یا خبر بنویسند. خودم هم همین کار را کردم. من در کاغذهای بریل سه صفحه گزارش نوشتم که شاید یک برگه A4 بشود. بعد در کلاس همه نوشتهها را خواندیم و اشکالاتش را بیان کردیم. شاید این خاطره ملموس به بچهها بیش از خواندن یک کتاب خاطرات کمک کرد. گاهی هم به بچهها میگفتم برای تقویت در نوشتن، همین ساعتی را که با هم بودهایم، توصیف کنید و به صورت یک خاطره بنویسید. کمکم به آنها گوش زد میکردم که میتوان در نوشتن از تخیل و ذهنیتها نیز استفاده کرد. یعنی فقط نباید تمرکز کنیم روی آنچه اتفاق افتاده است. بلکه گاهی هم آنچه در ذهنمان نقش بسته است و یا در ذهنمان میگذرد نیز میتواند کمک خوبی برای تقویت نوشتن ما باشد.
موضوع دیگری که خیلی برای من مهم بود درست نویسی از نظر املایی بود. به همین خاطر شاید در طول مدت 10 سال اتفاق نیافتاد که یک املا از بچهها را خودم تصحیح نکنم و غلطهای آنها را در پایین برگه ننویسم.
گاهی شبهای زمستان تا دیر وقت مینشستم و املاهای بچهها را تصحیح میکردم و غلطهای آن را در پایین برگه مینوشتم و از توصیههای لازم هم بینصیبشان نمیگذاشتم. گاهی در پایین برگه
املا نصف همان املا را بازنویسی میکردم.
بزرگترین مشکل من در متنخوانی بچهها بود. چرا که به دلیل کمبود کتابهای غیر درسی بچهها کمتر مطالعه میکردند و اگر هم کسی چیزی میخواند از طریق کتب گویا بود. اول مدرسه را راغب کردم تا تعدادی کتاب بریل خریداری کند. بعد بین بچهها مسابقه کتاب خوانی را برگزار نمودم. یک کتاب مدتی نزد دانشآموز بود بعد چندین سؤال از آن به او داده میشد تا پاسخ دهد. این پاسخ دادن به طور حضوری بود و بچهها باید در یک جلسه آزمون با وقت معین به سؤالات کتاب پاسخ بگویند. البته سعی ما کتابهای رمان، تاریخ و... بود چرا که یادگیریاش آسان و مطالعهاش با کشش بیشتری همراه است. این نوع کتابها میتواند حلاوت مطالعه را به دانشآموز بچشاند و بعد این خود دانشآموز است که برود مطالعهاش را تکمیل کند.
در کتب درسی گویا نیز نقصی عمده وجود داشت و آن ندانستن طرز نوشتن کلمات چند املایی بود. به گویندگان کتابهای گویا توصیه کردم که در پایان هر بخش کلماتی را که ممکن است دو یا سه املایی باشد، هِجی کنند تا دانشآموز نابینا طرز نوشتن آن را نیز در ذهن خود مجسم کند.
در دوره راهنمایی یک دوره سه ساله به تدریس عربی و زبان انگلیسی و قرآن نیز پرداختم. اصولاً در درس زبان انگلیسی این جانب تا حد تدریس در دبیرستان کار کردهام؛ بدین خاطر از پس کتاب دوم و سوم راهنمایی به راحتی بر میآمدم. نسبت به بعضی از دبیران نیز که دارای مدارک دانشگاهی بودند، ضعیفتر بودم؛ اما از پس کار در ابداع روشها بر میآمدم.
چون خیلی از نابیناها از کتابهای گویا استفاده میکنند، لازم دیدم مطالبی را نیز در این خصوص تهیه و در اختیار آنان قرار دهم تا در مطالعه کتابهای گویا به آنان کمک کند. برای ارتقای سطح شنیداری نابینایان شیوهنامه و دستورالعمل زیر را تهیه کردهام. البته کامل نیست و درصدد تکمیل آن هستم. اما به عنوان گام نخست خوب است.
بشر با تمامی پیشرفت و تکاملی که پیدا کرده است، همه ترقی خود را مدیون مهارتهایی است که در مراحل مختلف زندگی کسب نموده است و به آن پرداخته است. در صحنههای سیاست و اقتصاد و فرهنگ و آموزش تمامی برد با کسانی است که خوب شنیدهاند و در مذاکرات خود از شنیدههای خویش بهره جستهاند.
دین اسلام نیز تأکید بسیاری بر بیشتر شنیدن و کم سخنی دارد.
کسانی که زیاد حرف میزنند کمتر میاندیشند.
اگر میخواهی سخن سنجیده بگویی باید چندین برابر آنچه میگویی بیندیشی و در برابر گفتههای دیگران زبان بگشایی.
یکی از مؤسسههای آمریکایی بر آن شد تا در خصوص مهارتهای شنیدن برنامهای را به اعضای خود بیاموزد و با آموزش مهارتهایی در خصوص شنیدن آنان را در مذاکره یاری نماید و تا حد موفقیت پیش برد.
برای اینکه گوش دادن نتیجه دهد باید با مخاطب ارتباط برقرار کرد. این پیوند از طریق گوش دادن
انعکاسی ممکن است. یعنی باید در برابر شنیدن کلام دیگران عکسالعمل نشان داد.
مؤسسه spray قوانین برای بهتر شنیدن و کسب مهارتهای مربوط به آن پیشنهاد داده است که در زیر میآید:
در برابر حواس پرتی مقاومت کنید.
ببینید در سخنانی که دارید میشنوید چه چیز جالبی برای شما وجود دارد.
محتوای سخن را بسنجید، نه نحوه بیان و ارائه آن را.
پیش از آنکه صحبت را به طور کامل بفهمید درباره بحث یا قضاوت نکنید.
برای دست یافتن به نظریات مهم گوش کنید، نه فقط برای کسب اطلاعات.
متناسب با صحبت کننده و یا موضوع سخن برای یاد دشت برداری از روشهای گوناگون استفاده کنید.
تا حد ممکن گوش کنید و نشان دهید که به موضوع علاقهمند هستید.
گاهی با خواندن متنهای مشکل، فکر خود را تمرین دهید. خواندن متنهای ساده که برای سرگرمی نوشته شدهاند، به تنهایی برای پرورش فکر شما کافی نیست.
فکر خود را باز نگاه دارید. (خوب گوش کنید) و به سرعت و از روی احساسات جواب ندهید.
برای فکر کردن زمان کمتری لازم است تا صحبت کردن. بنابراین سعی کنید در مواجهه با صحبت کنندگان کند و خسته کننده، حواستان پرت نشود.
یک شنونده خوب مطالب ارائه شده را خلاصه و ارزیابی میکند و به لحن و آهنگ صحبت کننده نیز توجه دارد.
اگر به افزایش توانایی شنیداری کارکنان خود علاقه دارید، در این مورد دست به عمل بزنید و کاری کنید که افراد اهمیت خوب گوش دادن را دریابند.
اگر میخواهید افراد خوب گوش کنند، برای این کار به آنها پاداش دهید و این مسئله را در فرایند ارزشیابی خود از کارکنان بگنجانید.
برای آشنایی با میزان دقت خود در شنوایی از سه آزمون زیر کمک بگیرید.
آزمون اول
الف- گوش دادن خود را با یکی از واژههای زیر توصیف کنید:
عالی- خوب- بالای متوسط- متوسط- زیر متوسط- ضعیف - خیلی بد.
ب- بر اساس واژگان فوق به خود از صد تا صفر نمره بدهید. بین هر واژه پانزده امتیاز فاصله است. عالی =100 خوب =85
آزمون دوم
بر اساس مقیاس از صد تا صفر افراد زیر به شما چه نمرهای میدهند.
بهترین دوست شما- کارفرمای شما- یک همکار- کارکنان شما- همسر شما-
میانگین نمرات در این دو آزمون باید 55 باشد، یعنی کسی که نمره 55 میگیرید، شنوایی
متوسطی دارد.
آزمون سوم
در موقع گوش دادن عادتهای بد شنوایی زیر تا چه حدی از شما سر میزند. با یکی از کلمات زیر آن را مشخص کنید و بر اساس جدول به خود نمره بدهید.
کلید نمرات: تقریباً همیشه =2
معمولاً =4
بعضی اوقات =6
به ندرت =8
تقریباً هیچ وقت =10
عادت شنوایی:
تقریباً همیشه - - - - معمولاً - - - - بعضی اوقات- - - به ندرت - - - - تقریباً هیچ وقت- - - - نمره - - - -
انتقاد کردن از نحوه سخن صحبت کننده یا رفتار او
بیش از حد تحریک شدن با شنیدن بعضی از چیزها
عمدتاً گوش کردن برای کسب اطلاعات (در حالی که باید بیشتر حواس خود را برای شنیدن نظریات و موضوعات اصلی جمع کرد)
تلاش برای فهرست بندی کردن تمام موضوعات
تظاهر به گوش دادن به صحبت کننده
اجازه حواسپرتی به خود دادن
اجتناب از مطالب مشکل
شنیدن کلماتی که بار احساسی دارند، باعث برانگیخته شدن احساس دشمنی و مخالفت در شما میشود.
خیالپردازی در هنگام گوش دادن به صحبت کنندگان کند، به خاطر سرعت بیشتر تفکر (در مقایسه با سرعت صحبت کردن)
در این آزمون نمره متوسط 62 است.
حالا که فهمیدید در کدام بخش ضعیف هستید چهار عادت بد خود را (نقطه ضعف خود) در نظر بگیرید و برای رفع آن تلاش کنید.
بهترین ملاک آزمون سوم است، هر مورد که در آن نمره کمتر از 8 گرفتهاید، به عنوان مورد ضعیف تلقی کنید و برای بالا بردن نمره آن بکوشید.
شنیدن را بیش از مهارتهای دیگر تقویت کنید.(1)
بر اساس تجارب به دست آمده، راهنماییهایی به نابینایان برای تقویت مهارتهای شنیداری عرضه میشود و لازم است مربیها و خود نابینایان به این نکته اهتمام جدی داشته باشند. چون نابینایان باید بیشتر مطالب نظری را از طریق ضبط صوت و یا دستگاههای پخش سی دی و دیویدی و یا رایانه و حتی تلفن همراه و... بشنوند و در این راستا ممکن است از تمرکز لازم برای شنیدن برخوردار نباشند؛ به آنان توصیههای زیر ارائه شد، تا در کسب اطلاعات از منابع صوتی موفقتر باشند. در اینجا به پارهای از آن توصیهها اشاره میشود:
نخست: مکان مطالعه با مکان خواب متفاوت باشد. سعی کنید در جایی درس را بشنوید که امکان دراز کشیدن نباشد؛ زیرا با صدای یکنواخت گوینده ابتدا کسل و کمکم به خواب میروید.
دوم: سعی کنید در هنگام گوش دادن به فایل صوتی، وسیله یادداشت در دست رس داشته باشید و پارهای نکات مهم متن را یادداشت کنید. این یادداشتها گذشته از اینکه شما را از حالت کسلی درمیآورد؛ بعدها برای مرور دروس بسیار مفید است.
سوم: سعی کنید همیشه مطالب کتاب را در فضایی از نظر حرارتی ملایم گوش کنید؛ زیرا حرارت مکان مطالعه نیز میتواند به کسالت و خواب آلودگی شنونده کمک کند.
چهارم: برای بهتر به خاطر سپردن مطالب، سعی کنید کلید واژههایی را پیدا کنید و حروف اول این کلید واژهها را کنار هم بگذارید و با ساختن واژهای نو؛ آن را به خاطر بسپارید.
پنجم: همیشه یک فایل صوتی را به چند بخش کوچکتر تقسیم کنید و هر بخش را جداگانه مطالعه نمایید و سپس پیوند بین آنها را ایجاد نمایید.
ششم: بکوشید تا توانایی پیدا کنید تا پس از گوش دادن به یک درس؛ خلاصه مطالب آن را برای خود بیان کنید و یا یادداشت کنید. این کار را پس از اتمام هر کلاس نیز میتوانید انجام دهید؛ این کار به ثبت بهتر مطالب در حافظه شما بسیار کمک میکند.
از سال 1367 پس از فراغت تحصیل از دانشگاه اصفهان در رشته ادبیات فارسی، تصمیم گرفتم خود را در عرصهای دیگر نیز بیازمایم. این اندیشه نو کار در دبیرستانهای عادی بود. برای این منظور نزد سرگروه وقت رشته ادبیات شهرستان (مرحوم محمود معین) رفتم. فکر خود را با او در میان گذاشتم. با استقبال ایشان مواجه شدم و خیلی خوشحال شدم. قرار شد با مدیر محترم دبیرستان حضرت فاطمه مذاکره کنند و چند ساعت از درس تاریخ ادبیات دوم دبیرستان را برای تدریس به من بدهند. در آن سال دبیرستان حضرت فاطمه 5 کلاس در رشته فرهنگ و ادب داشت. ابتدا دو کلاس برای من تعیین شد و سپس با درخواست دانشآموزان دیگر سه کلاس دیگر نیز به من داده شد. در اینجا بر خود لازم میدانم از دیدگاه روشن
1) . برگرفته از کتاب چگونه مذاکره کننده بهتری باشیم.
جناب آقای معین یاد کنم و این نگاه باز ایشان را ستایش نمایم. این اندیشه واقع بینانه باعث شد که زمینهای جدید برای کار من که نه بلکه نمایش توانمندی یک نابینا بازگردد.
روز اولی که به کلاس رفتم، برایم بسیار خاطره انگیز است. کلاس دوم 2 و در طبقه بالای مدرسه فاطمه بود. ساعت 10 صبح روز سهشنبه بود. وقتی وارد کلاس شدم و پس از سلام و احوالپرسی و معرفی خودم و اینکه قرار است با هم یک کتاب تاریخ ادبیاتی را بخوانیم که خیلی از شما با آن رابطه خوبی ندارید و غیره؛ به ذهنم زد که نظر بچهها را در خصوص داشتن یک معلم نابینا نیز بپرسم. وقتی این فکر را با آنان در میان گذاشتم؛ یکی از دانشآموزان اجازه گرفت و گفت به نظر من این پرسش منطقی نیست، شما مثل معلمهای دیگر ما هستید. من الآن فکر نمیکنم که شما نابینا هستید بلکه به میزان اطلاعات شما و روش کارتان فکر میکنم. شاید این نوع پرسشها خودش ذهنیت آفرین باشد. به این نگاه زیبا و مثبت آفرین گفتم و به خودم این اطمینان را که اگر این بچهها شاگردهای تو باشند هرگز نگران نباش.
پنجشنبه نیز دو ساعت کلاس داشتم. وقتی صبح پنجشنبه به مدرسه آمدم، تعدادی از بچهها پیش آمدند و از من خواستند تا کلاس آنان را نیز بپذیرم. گفتم با مدیر صحبت میکنم و در صورت امکان قبول خواهم کرد. خوشبختانه خود مدیر نیز نظر بچهها را انتقال داد و قرار شد 10 ساعت کلاس تاریخ ادبیات همه دومها را به من بدهند. روزهای دوشنبه دو ساعت و سهشنبه و پنجشنبه نیز هر کدام چهار ساعت کلاس داشتم.
روشم در این کلاسها دو چیز بود:
اول نحوه اداره کلاس؛ من با بچهها هم صمیمی بودم و هم هرگز از احترام گذاشتن به آنها دریغ نمیکردم. یاد ندارم که در طول این سالها اسم آنها را بدون ذکر پیشوند خانم و یا آقا به زبان آورده باشم. از الفاظ سبک و نامناسب اصلاً استفاده نمیکردم. چند تا از بچهها را نیز به طور مخفیانه معین کرده بودم که افراد شلوغ را به من معرفی کنند. چنان چه کسی در کلاس نزاکت را رعایت نمیکرد؛ چه خودم متوجه میشدم یا بچههای مأمور میگفتند، آنها را بیرون از کلاس صدا میزدم و با آنها صحبت میکردم. اغلب هم نتیجه مطلوب داشت. رابطهام با بچهها به گونهای بود که برخیها مسائل خصوصی و مشکلات خانوادگی را با من در میان میگذاشتند و من نیز در حد بضاعت علمی و تجربیام آنان را راهنمایی میکردم.
دوم: برای استفاده از تابلو و نوشتن مطالب روی آن چند تا از بچه را نامزد کرده بودم. آنچه میخواستم روی تابلو نوشته شود در خانه روی برگه مینوشتم و در اختیار آنان میگذاشتم تا روی تابلو بنویسند.
برای تصحیح ورقه نیز از خانواده کمک میگرفتم.
یکی از نعمتهایی که خداوند مرا نصیب کرده است و هرگز نتوانستهام حق شکرش را به جای آورم، خانوادهای مهربان و صبور است. همسرم در تمامی دوران زندگی من همراهی بسیار مهربان و صبور بوده است. او همیشه غیر از شریک صادق زندگی، جای خالی چشمانم را نیز پر کرده است. اینکه هیچگاه از نابینایی ننالیدهام؛ دلیلش همین است. بعدها هم دخترم همچون مادر بازوی مهربانی برای تکیه بابا شد. راستی که خداوند نعمتهایی را به ما عطا کرده است که یک لحظه
نبودشان یک عمر سختی است.
آری برای استفاده از کتابهای کمک درسی و راهنمای معلم و نوشتن برگههای سؤالات همهاش آنها مرا یاری میکردند.
از این سالهای خوب خاطرات خوشی دارم که به یکی دو تا از آن اشاره میکنم:
روزی پس از امتحانات سه ماهه اول برگههای بچهها را آوردم و به آنها دادم تا اگر اعتراضی دارند رسیدگی کنم و آنگاه نمره نهایی را بدهم. خانمی از دانشآموزان با لحنی بسیار محترمانه و آرام نزد من آمد و گفت آقا ببخشید شما نمره مرا اشتباه دادهاید. گفتم چطور گفت من هرچه جمع میکنم درست در نمیآید. فکر کردم و بعد گفتم خوب بیا با هم جمع بزنیم. نمرهها را یکی یکی خواند و من جمع کردم و نهایتاً گفتم خوب میشود هشت و نیم. با لحنی باز هم محترمانه ولی پر از شرم مخصوص دختران این سن، گفت ولی شما نمره مرا اشتباه دادهاید. گفتم مگر نمره برگهات چند است؟ باز هم با صدایی سرشار از حیا و خجالت گفت آقا شما به من یازده دادهاید. من هم برای چند لحظه مات ماندم. نه به خاطر نمره بلکه به خاطر صداقت او. با خودم گفتم تو تا با این دختران صادق و باادب مواجه هستی، هرگز نگران نباش. اینها این قدر برای تو ارزش قائلاند که حاضر نیستند نمره اشتباهی تو را مخفی نگه دارند.
یک بار هم یکی از دانشآموزان به من گفت آقا شما برگهها را چطور تصحیح میکنید. گفتم خانواده کمک میکنند. باز هم با حیایی معصومانه گفت اگر اشکالی نداشته باشد، من نیز حاضرم در این کار به شما کمک کنم. چون در جایی دیگر کلاس ادبیات داشتم، فکر کردم بد نیست او را امتحان کنم. یک روز برگههای آن کلاس را آوردم و در مدرسه با هم چندتایی از آن را تصحیح کردیم. در این مورد نیز حق با او بود و از نهایت دقت و حوصلهاش بسیار لذت بردم.
برای امتحانات سؤالات را تایپ میکردم. در دهه 60 هنوز مدارس دستگاههای زیراکس و کامپیوتر نداشتند. باید برگههای امتحانی را روی برگههای استنسیل مینوشتیم و بعد در دستگاه خاص میگذاشتیم و چاپ میکردیم. بیشتر دبیران این کار را با دست انجام میدادند، ولی من که از دوره راهنمایی با ماشین تایپ بینایی کار کرده بودم؛ سؤالها را تایپ میکردم. این هم یکی از مزیتهای کار من بود.
گاهی دبیران دیگر نیز از من میخواستند تا سؤالات آنان را تایپ کنم. رابطه خوبی با همکاران داشتم و از نشست و برخاست با آنان خیلی لذت میبردم و از تجربیاتشان صد چندان بهره.
چند سال در دبیرستان فاطمه (س) بعد در دبیرستان بزرگ سالان حضرت مریم (س) و چند سالی نیز در مرکز پیش دانشگاهی آل یاسین به تدریس ادبیات در دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی مشغول بودم. در دبیرستان و پیش دانشگاهی بحر العلوم نیز چند سال در مقطع پیش دانشگاهی زبان فارسی و ادبیات تخصصی رشته ادبیات را تدریس کردم.
باز یکی از خاطرههای من برمیگردد به قضاوت دانشآموزان صادق و خوشبین. در زمانی که در پیش دانشگاهی آل یاسین تدریس عروض و قافیه داشتم؛ دانشآموزی داشتم که پدرش مدیر یکی از دبیرستانها و مراکز پیش دانشگاهی غیر انتفاعی اصفهان بود. روزی دانشآموز به من گفت که پدرم تلفن شما را میخواهد. پدرش با من تماس گرفت و خواهش کرد که چند جلسه رفع اشکال برای
بچههای آن مرکز بگذارم. بعدها فهمیدم که آن آقا این کار را برای سنجیدن من انجام داده است. زیرا از ترم بعد، هفتهای چند درس در آن مرکز برای من گذاشت.
در دوره پیش دانشگاهی درس مشکل عروض و قافیه را نیز تدریس میکردم. درسی که فوقالعاده نیاز به نوشتن روی تابلو داشت. ولی با ابتکارات بسیار توانستم از عهده آن برآیم؛ به طوری که گاهی برخی از همکاران دانشآموزان خود را نزد من میفرستادند تا با آنان عروض کار کنم. البته علت تسلط من بر عروض این بود که خود مختصر طبع شعری داشتم. چون شعر میگفتم در کاربرد عروض نیز چیرگی نسبتاً خوبی داشتم.
یکی از شیوههای من در عروض این بود که قبل از تقطیع و موارد مربوط به آن به طور سماعی و ضربی بچهها را با وزنها آشنا میکردم. این شیوه جذاب به آنان کمک میکرد تا گوششان با وزن شعر آشنا شود. گاهی من شعری میخواندم و به بچهها میگفتم با ضربه وزن آن را بیان کنید. اصولاً سه چهار جلسه اول کلاس عروض را به این شکل تمرین میکردیم و بعد که اغلب بچهها با این شیوه آشنا میشدند؛ میرفتیم سر اصل موضوع که آنها یاد گرفته بودند ولی به طور کلاسیک نیز باید یاد میگرفتند.
روزی خانم دانشآموزی از یکی از مدارس دیگر به کلاس من آمده بود، وقتی با این روش مواجه شد، خیلی لذت برد و گفت آقا من تا حال از عروض چیزی نفهمیده بودم؛ ولی امروز به راحتی این درس را فهمیدم. گفتم البته روش هر دبیری قابل احترام است و شیوه من هم ممکن است برای خیلیها قابل استفاده نباشد ولی به هر حال خوشحالم که شما توانستید مشکل خویش را رفع کنید.
در سال 1372 تلویزیون اصفهان جهت تهیه یک فیلم مستند از زندگی من و نیز تدریس در مدارس عادی به نجفآباد آمد و پس از طی مراحل قانونی از کلاس دوم دبیرستان که در آن سال ادبیات تدریس میکردم نیز فیلمی تهیه شد و چندین بار نیز از تلویزیون پخش شد. این فیلم از کلاس دوم بزرگسالان حضرت مریم تهیه شد و رئیس وقت اداره آموزش و پرورش نیز با حسن نظر کامل مجوز آن را صادر کردند.
در اواخر سال 1368 یکی از همکلاسان دوره دانشگاه به من پیشنهاد داد که بیا بچههای جانباز را نیز آموزش بده. او خودش از ناحیه دست مجروح بود. در آن زمان در نجفآباد پنج نفر جانباز بودن. یکی از آنها را قبلاً به طور خصوصی آموزش داده بودم، ولی با بقیه آشنایی نداشتم. از این چهار نفر باقی مانده، دوتاشان فقط نابینا بودند و یکی علاوه بر نابینایی دو دستش نیز از بالای مچ قطع بود. دیگری نیز دچار ضایعه نخاعی شده بود و به همین خاطر انگشتانش دچار لرزش بود و برای یادگیری بریل بسیار سخت بود. آن دو نفر که غیر از نابینایی مشکلی نداشتند در مجتمع ایثارگران مشغول به تحصیل شدند. کلاس اول راهنمایی بودند. قرار شد من علاوه بر خط بریل دروس زبان، ریاضی، ادبیات و عربی را با آنها کار کنم و بقیه دروس را از دبیران عادی و در کلاسهای معمولی که بقیه جانبازان و ایثارگران درس میخوانند، استفاده کنند.
اما آن جانباز عزیزی که دچار ضایعه نخاعی بود؛ قرار شد در منزل با او به آموزش مشغول شوم. اول خط بریل را شروع کردم که چون پیشرفت کمی داشت، برایش خسته کننده بود. تصمیم گرفتم به
طور شفاهی دروس را به او تدریس کنم و تکرارهای بسیار او را در حفظ دروس یاری دهد. از وقتی با این اسوه صبوری و مقاومت آشنا شدم؛ این من نبودم که معلم او بودم، او استاد من در همه زندگی بود. من اگرچه به او الفبای خط میآموختم، اما او مرا با رموز مقاومت و پایداری آشنا میکرد. وقتی در حضور او بودم، ساعت برایم مفهومی نداشت، خستگی نیز واژهای بیمعنی و پوچ بود. احساس میکردم در مقابل کوهی استوار باید زانو زد و آموخت آنچه زندگی به من نیاموخته است. راستی کوه نیز در استواری مردانی از این دست میماند. به هر حال دروس دوره راهنمایی را با او شروع کردم. در همین اثنا ازدواج کرد. مدتی کلاس تعطیل شد. خانمش که آمد زندگیاش رنگ دیگری گرفت. این زن نیز با صبوری بسیار با مشکلات مرد کنار آمد. وقتی به خانه جدید رفتند دوباره کلاس را شروع کردیم. سوم راهنمایی را با هم تمام کردیم. خانمش نیز مشغول به تحصیل در دبیرستان شد.
راستی که چه روزهای خاطره انگیزی بود. هفتهای چهار جلسه چهار ساعته قرار تدریس داشتیم در سال اول دبیرستان. زبان انگلیسی، عربی، ادبیات فارسی و گاهی هم در کنار یکی دوتا از همکاران عادی روش تدریس به نابینایان را بیان میکردم؛ البته روش تدریسی را که من در آموزش با این جانباز عزیز یاد گرفته بودم یا تجربه کرده بودم. هم اکنون نیز با او مرتبطم و اگر گرفتاریهای روزمره بگذارد میروم و ساعاتی در پیشگاهش زانو میزنم و صبوری و پایمردی برمیچینم.
آن دوست جانبازی نیز که دستهایش قطع بود، پس از مدتی از اصفهان بازگشت. در یادگیری بریل توفیقی نیافته بود، زیرا انگشتی نداشت که خط را لمس کند، از انگشت پا نیز نتیجهای نگرفته بود. فقط توانسته بود با دستهایش بیاموزد که کارهای شخصیاش را انجام دهد. از اول دبیرستان با او درس را شروع کردم. در منزلشان حاضر میشدم و باز هم این من بودم که صبوری و حوصله را تجربه میکردم. او به من درس آرامش میداد، درس صبوری و شکیب، درس ناتوانی را حس نکردن. یک روز که از خاطراتش میگفت پیش خودم زمزمه کردم که راستی خداوند چه کسانی را برگزیده است. اگر من جای این مرد بودم روزی هزار بار از فرط ناراحتی و خستگی فریاد بر آسمان برمیکشیدم.
به هر حال به او یاد دادم که از ضبط صوت استفاده کند. بعد ساعت را با هم تمرین کردیم. کارهای شخصیاش را با تدابیر همسر مهربان و بیآلایشش یاد گرفته و تجربه کرده بود. با همین دستها غذا میخورد و عصا میگرفت و به خیابان میرفت و...
در یکی از همین روزها شخصی به دیدن او آمد. من هم بودم. پس از احوالپرسیهای معمول گفت که چرا در فلان جا شرکت نمیکنی. من تو را ندیدهام. دوست ما نیز با کمال شهامت گفت من منتظر بودم که از من بپرسید که نیازهای اولیهات را چطور برطرف میکنی؟ نه اینکه در فلان محفل چرا شرکت نکردهای!
روش کار من با این عزیز نیز شفاهی بود. دروس را به طور خلاصه بر روی نوار کاست ضبط میکردم و از او میخواستم مرور کند. امتحانات را نیز با حضور نماینده مجتمع ایثارگران به طور شفاهی میگرفتیم و خود به عنوان منشی ایشان عمل میکردیم و سپس در برگه پاسخهای ایشان را وارد میکردیم.
آن دو دوست که به جز نابینایی مشکلی نداشتند؛ تا دیپلم پیش رفتند. اما این دو دوست با این
همه مشکلات یکی تا مقطع کارشناسی و دیگری تا کارشناسی ارشد پیش رفت.
در عصر توسعه و پیشرفت من نیز بر آن شدم تا ضمن آموزش رایانه، دانشآموزان نابینا را نیز با این فنآوری آشنا سازم. به اصفهان میرفتم و هم در کلاسهای عمومی و هم به طور خصوصی از دوستان میآموختم. من تمامی اطلاعات خود در زمینه رایانه را مدیون تلاشهای همکار ارجمند و همکلاسی صمیمیام جناب آقای مرتضی هادیان و دانشآموز سابقم، آقای مجتبی خادم هستم. اینان که گذشته از کلاس به طور تلفنی نیز مرا آموزش میدادند و اشکالات مرا برطرف مینمودند.
تا کنون دو دوره آموزش رایانه برای بچههای نجفآباد برگزار نمودهام و برای دوستان جانباز نیز با همکاری بنیاد شهید و ایثارگران یک دوره طولانی مدت رایانه را همراهی کردهام.
معمولاً نابینایان در سه مهارت خواندن، نوشتن و تایپ ضعیف هستند و به ندرت افرادی در بین نابینایان پیدا میشود که مثل بیناها بتوانند این مهارتها را به خوبی اجرا کنند، حتی برخی بر این باور هستند که ممکن نیست یک نابینا بتواند این مهارتها را داشته باشد. اما من از جمله نابیناهایی هستم که مثل افراد عادی این سه مهارت را فرا گرفته و اجرا میکنم. برای اینکه به دیگر نابینایان بگویم، فراگیری و اجرای این مهارتها برای نابینایان امکانپذیر است، گزارشی از خودم تقدیم میکنم.
من از دوره راهنمایی علاقه عجیبی داشتم که مانند افراد بینا بتوانم بنویسم و رابطه نوشتاری خوبی با افراد بینا داشته باشم. در تابستان 1357 یک دوره کلاس تایپ بینایی از سوی مدرسه ابابصیر برای ما گذاشته شد. من در این کلاسها با میل و شوق و رغبت بسیاری شرکت کردم و جزء موفقترین افراد این دوره بودم. بعدها پس از انقلاب و دوره دانش جویی یک دستگاه ماشین تایپ خریدم و تمرینهای زیادی کردم تا توانستم مانند یک فرد بینا و با سرعتی حتی بیش از افراد بینا تایپ کنم. این کار تا پیش از آمدن رایانه و وفور آن بسیار لازم بود. من تا این اواخر حتی برگههای امتحانی نابینایان را با استفاده از این ماشین تایپ به بینایی تبدیل میکردم. تایپ نامههای اداری و شخصی نیز از جمله استفادههای بسیار متداول من از این ماشین تایپ بود. در دوره دانش جویی در مقطع کارشناسی ارشد بسیاری از مقالات و تکالیف دانش گاهی را نیز به این ماشین تایپ تهیه میکردم.
در سالهای اوایل دهه هفتاد در مجتمع ابابصیر چند دوره کلاس تایپ با ماشین بینایی نیز برای نابینایان برگزار نمودم و بسیاری از بچهها با این شیوه کار کردند. این روش مقدمهای هم بود برای کار با رایانه، زیرا کسانی که حروف ماشین تایپ را میدانستند با صفحه کلید بینایی رایانه نیز بسیار راحت کار میکردند. جالب است بدانید که برای نابینایان خیلی راحتتر است که با صفحه کلید بینایی کار کنند تا اینکه برایشان صفحه کلید خاصی تهیه شود.
یکی از تجربههای بسیار مفید و ارزندهام؛ کار با دانشآموزان کم توان ذهنی بود. گرچه من مدت زیادی با دانشآموزان نابینا کار کرده بودم و به سرعت
یادگیری آنان خو گرفته بودم؛ برایم این تجربه بد نبود. ولی برای من بسیار سخت بود که ببینم بچهها با کندی درس را یاد میگیرند. در طول کلاس باید با قصه و داستان و حکایت و غیره حواسشان را جمع کرد. البته یادگیری ادبیات برایشان با شیوه من خوب بود. من تلاش میکردم که هرچه میخواهم بگویم با سادهترین زبان بگویم و بعد هم جمله به جمله از آنان بپرسم. بسیار جالب بود، این بچهها چون اکثراً در سن بلوغ و بالاتر از سن دانشآموزان عادی بودند؛ اغلب باید درست را با چاشنی مسائل ازدواج و غیره مطرح کنی، تا به دلشان بنشیند. به هر حال چون گروه نابینایان به من نیاز داشت بیش از یک سال در آن مرکز نماندم. البته چون تعهد من نابینایی بود؛ درست ندیدم به سراغ گروهی بروم، که هر کسی از پس کارشان بر میآید.
تدوین و آموزش برای بزرگسالان خود روش خاصی دارد و نیاز به مهارتهای ویژه خود است. سوادآموزی به بزرگسالان در ایران به نام آموزشگاههای اکابر از دهه چهل شمسی راهاندازی شد. پس از پیروزی انقلاب به نام نهضت سوادآموزی فعالیت شده است. من هم تصمیم گرفتم در این زمینه هم تجربه آموزی داشته باشم. اکنون گزارش عملکرد خودم در این حوزه را تقدیم میکنم.
در تمامی دوران کاری خود این افتخار را داشتم که به همراه برخی از همکارانی که در نهضت سواد آموزی کار میکردند، به روستاها برویم و در مساجد و پایگاههای نهضت مردم را جمع کنیم و در تهییج آنان برای سواد آموزی بکوشیم. زبان من یکی از بهترین بازوهای نهضت سواد آموزی نجفآباد بود که برای تهییج و تشویق نو سوادان از آن بهره گرفته میشد. وقتی یک روستایی مرا میدید که با وجود نابینایی مدارج عالی علمی را طی کردهام، تحریک میشد که او نیز به تحصیل مشغول شود و از مشکلات و ناتوانی نهراسد.
از آنجا که آموزش معلمان و دانش جویان و آشنایی آنان با ویژگیهای نابینایان، زمینه ساز کار بهتر و دقیقتر با آنان است، از دوران دانشجویی در دانشگاه اصفهان، در کلاسهای رشتههای روانشناسی و کودکان استثنایی شرکت میکردم و در کنار اساتید این دروس؛ به توضیح مسائل نابینایی میپرداختم. در همین کلاسها بود که طی یک جلسه خط بریل را نیز به این دانش جویان میآموختم و نتیجه آن را سالها بعد مشاهده میکردم. وقتی یک شاگرد نابینا در کلاس یکی از این افراد قرار میگرفت و بیان میکرد که من خط بریل را بلدم و میتوانم به تو کمک کنم؛ فرد نابینا بسیار خوشحال میشد و آرامش مییافت.
از این قبیل برنامهها در دانشگاه اصفهان، دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد، دانشگاه پیام نور مرکز نجفآباد، مرکز تربیت معلم شهید آیت نجفآباد، آموزشکده سمیه نجفآباد و... چندین سال داشتم و با درخواست اساتید آن به این کلاسها میرفتم و به آنان آنچه در خصوص نابینایی باید بدانند، میآموختم.
در پی کسب معرفت و تجربه به هر جایی سر میزنم. من
مشتاق یافتنم. من دوست دارم بیشتر و بهتر بدانم. در این راستا هرگاه همایشی یا دورهای بود که میتوانست مرا ارضا کند، ناخودآگاه به سوی آن کشیده میشدم. در اولین سال خدمتم، دوره ضمن خدمت آموزش معلمان نابینا در تهران برگزار میشد که چون من رسمی نبودم، نمیتوانستم در آن شرکت کنم؛ اما با تلاش بسیار و پرداخت بخشی از هزینه آن، موفق شدم در آن دوره یک ماهه شرکت کنم. در همایش کودکان استثنایی در تالار وحدت تهران نیز که سازمان استثنایی وقت برگزار میکرد، با جدیت شرکت نمودم.
همایش توانبخشی و مسائل نابینایی در دانشگاه علوم توانبخشی تهران نیز از دیگر همایشهایی بود که در آن شرکت داشتم.
نیز در دو همایش آموزش ادبیات فارسی که از سوی آموزش و پرورش در کردستان و یزد برگزار شد، با مقاله شرکت کردم.
بعدها نیز در ضمن خدمتهای مختلف فعالانه شرکت کردم. اما باید حرف دلم را بگویم؛ در این دو ساله اخیر که ضمن خدمتهای اینترنتی آمده است، از ضمن خدمت بیزار شدهام. همکاران میروند ثبتنام میکنند و بعد به جای هم امتحان میدهند و بابت آن گواهی میگیرند. نمیدانم این عالمان بیعمل چرا چنین میکنند. ما که اگر یک دانشآموز فقط یک نگاه ناچیز به برگه بغل دستیاش بکند، آن چنان آبرویش را میبریم که فقط خواجه حافظ شیرازی نمیفهمد؛ چرا خودمان با تقلب ضمن خدمت میدهیم و گواهی میگیریم و یا تجربیات کاریمان را از اینترنت میگیریم؟! آری مرکز تحقیقات معلمان نیز با دریافت هزینه به ما تجربیات دوران کاری میدهد! نمیدانم چرا کسی چیزی نمیگوید. شاید من اشتباه میکنم که نشستهام و تمام دوران کاریام را مرور کردهام و نوشتهام. بیشک این نوشته من مثل آن نوشتهها نیست، اما به قول پروین:
از آن حریر که بیگانه بود نساجش هزار بار برازندهتر بود خلقان
در برگزاری محافل ادبی و انجمنهای شعر نیز تلاش بسیاری داشتم. در کانون فضیلت نجفآباد و نیز انجمن اسلامی دانشآموزان کلاس نقد شعر داشتم. مدت چهار سال نیز در خانه جوان نجفآباد انجمن ادبی آینه شفق را اداره کردم و بسیاری از جوانان را در فن شعر راهنمایی نمودم.
در سال 1377 اقدام به برگزاری همایش پیر خلوتنشین نمودم. این همایش به مناسبت روز بزرگ داشت خواجه حافظ در بیستم مهرماه آن سال برگزار شد. محفلی که در آن اساتید ادبیات دانشگاه اصفهان به ایراد سخن پرداختند.
از سالهای دهه 60 به سرودن شعر اقدام نمودم و در تمامی قالبها و به ویژه شعر نو طبع آزمایی نمودم. با تخلص شمیم سرودههایم را آذین میکنم. افتخار داشتهام که بیشترین سوژههای شعرم مسائل اجتماعی و فرهنگی و مذهبی بوده است. در پایان این مجموعه نیز چند قطعه از سرودههای خویش را به آستان پر مهر خوانندگان تقدیم مینمایم.
در سال 1387 پس از یک دوران کاری بیست و هفت ساله به عنوان معلم نمونه کشوری برگزیده شدم و مفتخر گردیدم از دست رئیس جمهوری لوح تقدیر دریافت نمایم.
این بود آنچه به نظرم آمد؛ میتواند به عنوان تجربههای آموزشی دوران کار در اختیار سایر دبیران
قرار گیرد. این مجموعه هر چه هست؛ برگ سبزی است تحفه درویش.
بیگمان بسیاری از آنچه بیش از اینها میتوانست قابلیت عرضه به دوستان باشد، شاید از حافظه این جانب حذف گردیده باشد، اما نگاشتههای این متن بیان صادقانهای بود از دوران کار و تجربههایی برای بهرهگیری همکاران ارجمند.
یداللّه قربعلی بخشهایی از کارنامهاش را گزارش نمود. حتماً و قطعاً این گزارش همه فعالیتهای او نیست اما همین اندازه هم قابل توجه است و درباره آن لازم است چند نکته یادآور شوم:
1- کسانی که با تردید به توانمندیهای معلولان و نابینایان مینگرند، آقای قربعلی یک نمونه عینی و پیش روی آنها است. با توجه به اینکه ایشان از نظر امکانات فرهنگی در خانوادهای فاقد زمینههای رشد، متولد و بزرگ شده، یعنی نه پدری پولدار داشته، نه خَدَم و مربی خاص داشته و نه دیگر امکانات، حتی اسباببازی او ترتری یعنی یک لاستیک فرسوده و مستعمل دوچرخه و یک قطعه چوب بوده است. از چنین فضا و محیطی، معلمی پدید آمده که دهها ابتکار دارد، معلم نمونه کشوری شده و در بسیاری از زمینهها به مقامات کشوری و استانی دست یافته است.
2- متأسفانه در فرهنگ ما، به فرزندان رشید و توانمند خودمان باور نداریم و مرغ همسایه را غاز میپنداریم. هلن کلر و نابینایان خارجی را تکریم میکنیم و بزرگ میشماریم اما وقتی به قربعلیها میرسیم با سردی و بیتوجهی از کنار آنها میگذریم. برای آچیچ خارجی در تهران مراسم بسیار پر زرق و برق میگذارند اما آیا چند بار مراسم کوچک تکریم برای نخبگان دارای معلولیت برپا کردهاید.
3- افرادی مثل قربعلی در عرصه فرهنگ، شعر، مهارتافزایی و دهها حرفه و مهارت میتوانند تجارب و یافتههای خود را انتقال دهند. اکنون که نهادهای دولتی کمتر از این افراد حمایت میکنند خود مردم باید آستین بالا زده و از این فرزندان حمایت کنند. افراد هم محله در مسجد محل برای چنین افرادی، میتوانند بزرگداشت برپا کنند؛ نیز همکاران آنها میتوانند در اداره جلسه گذاشته و به تجلیل اینگونه افراد بپردازند.
ولادت پدر(1)
روز ولادت پدر است. روز دستبوسی مردیست که مرد بود و مردانه تمام زندگیاش را به پای وفای به عهد خویش نهاد. روز رشادت است، مگر نه اینکه ابوالفضل را رشید میخوانند، آیا این رشادت در پدر او بیش از خودش نبود؟
راستی پدر یعنی همین. صداقت، سمبل تلاش بودن، نماد تکیه، مردی در اوج مهر، نمیدانم. چیزی که این همه معنی در یک واژه باهم آمده است و شده است پدر.
اینک قامتی خمیده و درد کشیده و بر عصایی تکیه کرده. در صف نماز که میبینیاش دلت قوت میگیرد. در راه خانه که به او میرسی و در صدای عصایش سکوت میکنی، قدرت صبر را در این ضربان حیات به وضوح حس میکنی.
ارادهاش را و آرامش و برنامه مرتب زندگیاش را که بعد از نود سال هنوز مرتب است.
نصف شبها میپرد و نه یک بار که شاید چندین بار و دوباره کمی نیایش و عبادت و دوباره کمی سر نهادن به بالین. از پشت پنجره من نور خانهاش میپایم، اگر شبها بیدار بمانم میتوانم پند بار خاموشی را در آن خانه ببینم. این به خاطر سختی خواب برای اوست. برمیخیزد و میخوابد تا شاید در طول شب دو- سه ساعتی استراحت کند.
البته اینها که خیلی برایش سخت نیست. او تحمل سختیهای بسیاری را داشته است. از جوانیاش که میگوید و من اصلاً نبودهام که به یاد داشته باشم، میفهمی که یک دنیا تلاش بوده است تا ما ده نفر را در راحتی بنشاند. حالا هم که ما همه رفتهایم، باز مادر را میپاید و غم او را میخورد. ما هم که چسبیدهایم به زندگی تکراری خود و گاهی برای رفع تکلیف سری میزنیم و احوالی میپرسیم.
آن روزها که کارگری میکرد، میرفت کویت، میرفت اصفهان، میرفت در روستاها. یادم میآید که گاهی این طور تعریف میکند:
در کویت باید خودمان کار صبح تا شب را میکردیم و بعدش تازه برای تهیه سور و سات دست به کار میشدیم. چند نفری با هم چیزی درست میکردیم و بعدش تازه نوبت عبادت شب بود. البته چند سالی این طوری. بعدش برگشتیم و اصفهان میرفتیم. یا هفتگی میماندیم یا بیشتر. پدرم در ساختمان بیمارستان دکتر بهشتی که آن روزها نام دیگری داشت و تعمیر مدرسه چهار باغ؛ کتابخانه فرهنگ و خانههای بزرگان اصفهان، در خیابان آمادهگاه و کوچه سید علیخان؛ بیمارستان احمدیه و بسیاری جاهای دیگر نقش داشته است.
بعدش آمدم نجفآباد. آن روزها اجارهنشین بودیم. آخه پولی نبود که بتوان خانه خرید. این حرفها را که میزند کمی دلم میسوزد. من از وقتی یادم میآید که گاهی میرفت بودان و گاهی
1) . یداللّه قربعلی این مطالب را درباره پدرش به تاریخ 12 اردیبهشت 1395 (13 رجب 1437) نوشته است. امروز روز تولد حضرت علی علیه السلام و روز پدر است. او به زیبایی و با شهامت به دستبوسی پدرش اقدام کرده است.
داخل نجفآباد کار میکرد. مدتی هم برای دکتر دانشگر چشمپزشک کار میکرد. مرا هم پیش او میبرد و بعدها معلوم شد که بیماری مرا درست تشخیص نداده و موجب شده اندک بیناییام هم از بین برود. عصرها که برمیگشت، در خانه خشت میمالید و ما بچهها هم کمکش میکردیم. یک قالب چوبی بود مربع شکل و به ضلع 20 سانتیمتری از داخل. یعنی وقتی پر از گلش میکردی یک قالب 20 سانتیمتری در میآمد. من هم خیلی خوب و با دقت خشت میزدم. البته آن روزها خشتمالی یک شغل معروف بود. و افراد زیادی هم به این کار مشغول بودند و لقب خشتمال گرفته بودند. بعد که خشت یک روز میماند باید آن را پا میگرفتی. یعنی روی یک ضلع و افقی میگذاشتیم، به طوری که یکی از لبههایش کمی با لبه دیگر تماس داشته باشد. تنها آن ضلع روی زمین و آن لبه در حدود 2 سانتیمتر با اطراف تماس داشت و بقیه قسمتها برای خوردن هوا و خشک شدن باید آزاد بود. یک روز هم این طوری میماند و بعد جمعش میکردی و به طور مرتب کنار دیوار میچیدی. من همه این کارها را در سن هفت هشت سالگی میکردم و چه لذتی هم میبردم. اما پدر که ما را مثل خودش پرکار بار آورده بود بیشتر ایام آخر هفته را به روستای بودان میرفت. سال 50 رفت ذوب آهن و در کارهای ساختمانی کوره بلند مشغول به کار شد. آن هم کاری بسیار سختتر از این کارهای معمولی بنایی بود. اینها را دیگر خودم خوب یادم میآید. صبحها زود بیدار میشد و من هم که بیدار و خودم را به خواب زده بودم متوجه میشدم. مادر سماور روشن کرده است و پدر بنا به فصل؛ پیش از نماز یا بعد از آن مینشست و با نان خشکی که آن هم دست پخت مادر بود کمی صبحانه میخورد. هنوز صدای خرد شدن تکههای نان زیر دندانهایش را فراموش نکردهام. گاهی که این صدا را میشنیدم، گریهام میگرفت. و شاید چند دقیقهای اشک میریختم. سفره ناهارش را که معمولاً نان و پنیر و ماست بود و از همان نانهای خانگی دو نم برمیداشت و میرفت. با اینکه ذوب آهن ناهار میدادند، خیلی کم از ناهار آنجا میخورد. میگفت اگر ظهر غذای سنگین بخورم کار کم پیش میرود. عصر که میآمد ما میرفتیم سراغ بقچهاش. بازش میکردیم و تهماندهاش هرچه بود با آن نانهای نم گرفته و نرم شده. چه لذتی داشت. هنوز طعمش زیر دندانم لذت میآورد. بعدش هم که بابا قلیانش تمام شده بود تازه ما بچههای جسور مسابقه نفس با قلیان میگذاشتیم. خوب یادم میآید که یک روز تصمیم گرفتم برنده شوم. هنوز ده سالم نبود. اول مهدی گرفت که تا 20 شمردیم و دوام نیاورد و بعدش حیدر و او هم همینطور. من نفس گرفتم و یادم هست که تا 17 18 19 را شنیدم و دیگر چیزی نفهمیدم. یک مرتبه دیدم دارند روی من آب سرد میپاشند. ظاهرا خیلی گیج شده بودم. بعد پدر عصبانی شد و نزدیک بود بزند قلیان را بشکند. بعدها که مدتی رفت مس سرچشمه قلیان را با سیگار عوض کرد و بعدش هم کمکم سیگار را در 60 سالگی با ارادهای قوی و با اصرار مادر کنار گذاشت.
اینها را که دارم مینویسم اشکم در میآید. نمیشود تصور کرد. داشتن نه تا بچه که من هفتمیشان بودم. من درست با خواهرزاده اولیام هم سالم. بعد از من هم دوتای دیگر. عروسیهای خواهرهای بعدیام را خوب یادم میآید. حتی آخرین زایمان مادر را که من شاید سه سال و نیم بیشتر نداشتم، خوب یادم میآید. پدر بودان بود و مادر لب ایوان به خود میپیچید. به من گفت برو به همسایه بگو برود عصمت یا سکینه را خبر کند. اینها دو زن قابله بودند که میآمدند در خانه و زایمان را انجام میدادند.
شاید این حرفها که دارد در ذهنم مرور میشود، مرا بیشتر به قدر پدر واقف کند. همه زندگی آنها رنج است. الآن هم رنج پیری و کهولت سن. گرچه بیماری خاصی ندارد ولی ضعف پیری او را شکسته است. البته وقتی محسن و مهدی به فاصله چهار ماه شهید شدند هم مادر شکست هم پدر. اما پدر نشان نمیداد. من که کمی حساس بودم در صدایش این شکست را کاملاً حس میکردم. مادر هم که بعد از آن داغهای جانکاه دیگر روی پای نیامد. دچار داروی اعصاب شد و دائم تنش رعشه داشت و تنلرزههای عصبی و بعد هم همهاش دکتر و داروی آرامبخش و حالا هم فراموشی و هزار مسئله دیگر که باز پدر باید جورش را بکشد.
راستی زندگی پدران ما آیا چیزی جز این است. کار و سختی و روزی حلال. همین یکیاش کفایت همه آن سختیها را میکند. آن نان و نمک حلالی که در خانه ما بود باید هم دوتا شهید میپرورد. من هم هرچه دارم از همین لقمه دارم. یعنی همه ما نه نفر.
خدا حفظ کند همه پدرها را و سلامت بدارد هم مادرها را. یک دنیا تجربه و یک گنج گرانبهای ماندگار. ذخیرههای خداوند در زمین.
امروز بس است حرف زدن باید رفت سری به پدر زد و کمی پای صحبتهای آن دورههایش نشست و دلش را به دست آورد.
نمیدانم چیز قابل عرضهای بود یا نه. ولی بخوانید و بضاعت من در برابر پدر را همین بدانید. هم نظر خویش را در این مقوله پای نوشته من بچسبانید و دیگر بدرود تا روزی دیگر و سخنی بهتر از این کلام شکسته.
1342 تولد (16 اردیبهشت ماه)
1343 مشخص شدن ضعف بینایی
1352 نابینایی مطلق: اردیبهشت
1352 رفتن به آموزشگاه نابینایان ابابصیر (کلاس اول در مهر ماه)
1352 جهش از کلاس اول به دوم (دیماه)
1353 جهش از کلاس سوم به چهارم (دیماه)
1354 شاگرد ممتاز کلاس پنجم
1355 ورود به مدرسه عادی احمدیه و کلاس اول راهنمایی (اول مهر ماه)
1358 شاگرد ممتاز درس دینی و قرآن در کلاس سوم راهنمایی (خرداد ماه)
1358 دیدار با امام خمینی به مناسبت شاگرد ممتاز شدن در دروس دینی و قرآن (خرداد ماه)
1358 ورود به مقطع دبیرستان در دبیرستان سید جمالالدین اسدآبادی.
1359 ورود به رشته اقتصاد در دبیرستان هراتی اصفهان.
1360 انتقال به نجفآباد و ورود به کلاس سوم دبیرستان در دبیرستان علامه طباطبایی (مهرماه)
1362 اخذ مدرک دیپلم در رشته اقتصاد اجتماعی (خرداد ماه)
1362 شرکت در آزمون سراسری در رشته فرهنگ و ادب
1362 راهاندازی نمایشگاه وسایل آموزشی و کمک آموزشی نابینایان در نجفآباد (تیرماه)
1362 راهاندازی کلاس مخصوص نابینایان در آموزشگاه شهید ساربان نجفآباد (23 مهرماه)
1362 شهادت برادر کوچکتر (28 مهرماه)
1362 شرکت در آزمون گزینش معلمان حقالتدریس آموزش و پرورش اصفهان (اول آبانماه)
1362 ورود به آموزش و پرورش به عنوان معلم حقالتدریس (10 دیماه)
1362 ورود به دانشگاه اصفهان در رشته زبان و ادبیات فارسی (دیماه)
1362 شهادت برادر بزرگتر به نام مهدی (28 اسفند ماه)
1363 شرکت در نخستین دوره ضمن خدمت به عنوان معلم حقالتدریس (4 مرداد ماه)
1363 ازدواج (18 مرداد ماه)
1363 پذیرفته شدن به عنوان معلم پیمانی (مهرماه)
1364 احراز مقام اول در مسابقات حفظ قرآن
1365 حضور در سفر معنوی حج تمتع (مردادماه)
1365 پذیرفته شدن به عنوان معلم رسمی در آموزش و پرورش استثنایی (مهرماه)
1365 ورود به مدارس عادی به عنوان معلم دانش آموزان تلفیقی نابینا (مهرماه)
1366شروع به سرودن شعر
1366 شرکت در محافل ادبی (تابستان)
1366 تولد فرزند دختر (23 دیماه)
1367 اخذ مدرک کارشناسی رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه اصفهان (شهریور ماه)
1367 شروع تدریس در مدارس عادی به عنوان معلم ادبیات
1367 آغاز تدریس در دبیرستان دخترانه حضرت فاطمه نجفآباد (مهرماه)
1367 شروع تدریس در آموزشگاه نابینایان ابابصیر اصفهان (مهرماه)
1368 تشکیل کلاس برای نابینایان جانباز در نجفآباد (مهرماه)
1370 پذیرش در کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی (مهرماه)
1370 راهاندازی ورزش نابینایان در شهرستان نجفآباد (مهرماه)
1370 پخش فیلم مستند از زندگی و فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی (23 مهرماه)
1374 اخذ مدرک کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه آزاد اسلامی (شهریور ماه)
1376 انتخاب به عنوان رئیس هیئت مدیره جامعه اسلامی نابینایان استان اصفهان (تیرماه)
1376 راه اندازی جامعه اسلامی نابینایان نجفآباد (دیماه)
1376 شرکت در نخستین کلاس آموزش رایانه ویژه نابینایان در شهر اصفهان (تیرماه)
1378 راه اندازی نخستین کتابخانه ویژه نابینایان در کتابخانه زهرائیه نجفآباد (تابستان)
1378 راه اندازی انجمن ادبی آیینه شفق در خانه جوان نجفآباد
1378 برگزاری کلاسهای نقد شعر (مهرماه)
1384 تأسیس مؤسسه فرهنگی اجتماعی شمیم رویش ویژه نابینایان و کمبینایان (تیرماه)
1386 توفیق زیارت کربلای معلا در (تیرماه)
1387 برگزیده شدن به عنوان معلم نمونه کشوری (اردیبهشت ماه)
1387 دیدار با رئیسجمهور و گرفتن لوح تقدیر از ایشان (14 اردیبهشت ماه)
1388 تقدیرنامه از طرف رئیس شورای شهر نجفآباد جهت تشکر از زحمات
1391 تأسیس کتابخانه مستقل برای نابینایان در کتابخانه شهیدان فتاحالجنان (30 آبان ماه)
1393 بازنشستگی از آموزش استثنایی با بیش از سی و پنج سال خدمت (مهرماه)
1394 حضور در حج تمتع برای بار دوم (26 شهریور ماه)
1394 تألیف سفرنامه حج
1395 وفات پدر
1395 عضویت در شورای علمی همایش مرحوم مجاب در قم
1395 مصاحبه با مجله تواننامه
1396 همکاری در تألیف یک جلد کتاب درباره زندگی و فعالیتها
1397 کنارهگیری از مؤسسه فرهنگی شمیم رویش
یداللّه قربعلی از ده سالگی در مهمترین مرکز آموزش و پرورش نابینایی کشور یعنی مؤسسه آموزش ابابصیر شروع به فراگیری کرد. ابابصیر در سالهایی که قربعلی در آنجا بود یعنی 52 تا 55 بهترین شرایط آموزشی و مدیریتی و امکانات و کتابخانه و کادر آموزشی را داشت.
قربعلی هم توانست حداکثر استفاده را بنماید و در سه سال، دوره ابتدایی را به اتمام رساند و مدرک پنجم را در سال 55 دریافت کند. در این سه سال، بیش از یک هزار ساعت کتاب گویا گوش داد و به حافظه سپرد. زیرا گنجینه بینظیر کتاب گویا و کتاب بریل ابابصیر در اختیارش بود. علاوه بر آن برادرش مهدی مثل یک دستیار و منشی در اختیارش بود و دائم کتاب برایش میخواند. به قول خودش فقط به هنگام غذا خوردن و خواب مختصر و نماز کتاب خواندن و شنیدن تعطیل میشد. بالاخره توانست پیشرفت چشمگیری داشته باشد. بعد از آن هم در مدارسی بود که کمتر از ابابصیر نبودند. از اینرو گنجینهای از اطلاعات را توانست به حافظه بسپارد. به علاوه از 62 در بخشهای مختلف آموزشی شروع به تدریس کرد و به دلیل ارتباطات و روابط با اقشار گوناگون مردم به ویژه با نخبگان، فرصتهایی در اختیارش قرار گرفت و او از همه اینها بهترین بهرهها را بُرد و مجرب و آب دیده گردید.
من ساعتها با قربعلی گفتوگو داشتهام و نیز با کارشناسان آموزشی دیگر و حتی با مدیران ارشد استثنایی؛ اما قربعلی متفاوت از دیگران همچون معدنی از تجربه و دانش در عرصه آموزش و پرورش استثنایی است.
لازم بود این گنجینه تخلیه میشد و اطلاعات او به روشهای علمی گرفته و به دیگران منتقل میگردید. تاکنون به شیوه گفتوگو و مصاحبه و نیز میزگردهای جمعی یا برگزاری نشستها از ایشان استفاده کرده و دستاوردهای او را ضبط و ثبت نمودهایم.
دفتر فرهنگ معلولین تاکنون حدود ده ساعت با ایشان گفتوگو داشته که در این فصل منعکس خواهد شد. اما این فصل شامل یک مصاحبه کوتاه با ایشان در سال 89 با روزنامه ایران و دو مصاحبه مفصل در سالهای 95 و 97 در دفتر فرهنگ معلولین با مجله تواننامه و بانک اطلاعات معلولان است.
گفتوگو با یداللّه قربعلی(1)
اشاره
یداللّه قربعلی اردیبهشت 87 به عنوان معلم نمونه کشوری انتخاب شد و رئیسجمهور وقت بر سینه او نشان معلم نمونه کشور را نصب کرد. به همین مناسبت روزنامه ایران مصاحبه با او انجام داد، ولی دو سال بعد از رخداد معلم نمونه شدن منتشر کرد و دیر هنگام بود. از طرف دیگر جامعیت لازم را ندارد و گویا خبرنگار توجیه نبوده است.
آقای قربعلی تجارب سودمندی دارد. یکی از تجارب او این است که در دو نظام آموزشی تدریس کرده است. یکی در آموزش و پرورش استثنایی و دوم در مدارس عادی در مقطع راهنمایی به تدریس زبان انگلیسی اشتغال داشته است. مقایسه این دو تجربه مشتمل بر نکات خوبی خواهد بود. هر چند خبرنگار مصاحبهگر در این مصاحبه عجله کرده و به سرعت رد شده است. اگر تجارب و دیدگاههای ایشان در عرصههای مختلف جمعآوری گردد خود کتاب حجیمی خواهد شد.
1) . منتشر شده در روزنامه ایران، 23 خردادماه 1389.
یادم هست که یک ماه پس از اینکه بهطور مطلق نابینا شدم، به مدرسه رفتم. مدرسهای که شبانهروزی بود.
من الآن با خرسندی میبینم که تعداد زیادی از دانشآموزان من در حال حاضر از نیروهای فعال و
موفق آموزش و پرورش هستند.
1) . روزنامه ایران، 23 خرداد 1389.
گفتوگو با یداللّه قربعلی و موسی عصمتی
اشاره
اسفندماه 1395 آقایان موسی عصمتی و یداللّه قربعلی به همایش مرحوم مجاب دعوت شدند و به قم تشریف آوردند. مجله تواننامه وابسته به دفتر فرهنگ معلولین فرصت را غنیمت شمرد و با آنان گفتوگویی داشت. مباحث این گفتوگو فرهنگ و امکانات فرهنگی نابینایان مثل کتاب گویا و کتاب بریل است.
این گفتوگو در 19 اسفند 95 در محل دفتر فرهنگ معلولین انجام شد. مصاحبه کننده محمد نوری است. متأسفانه حدود نیم ساعت آغاز مصاحبه ضبط نشده است.
جناب آقای قربعلی ممکن است یک نگاه و یک تحلیل کلی از منابع موردنیاز نابینایان عرضه کنید.
قربعلی: مهمترین منبع علمی نابینایان مثل دیگر اقشار جامعه کتاب است. اما کتاب نابینایی را میتوان به انواع و دستههای مختلف طبقهبندی و هر طبقه و دسته را جداگانه بررسی و نقادی کرد. خلاصه اینکه، یک دسته از منابع که به نام مرجع معروفاند مثل دایرةالمعارف، مأخذشناسی و راهنماها.
این دسته از منابع در فرهنگ نابینایی بسیار کم است و شاید چند عنوان بیشتر نداشته باشیم مثل کتابشناسی آثار بریل که کتابخانه ملی ایران منتشر کرد. البته دفتر فرهنگ معلولین هم چند عنوان مثل فرهنگنامه نابینایان قرآنی منتشر کرده که در شمار آثار مرجع است.
یک دسته دیگر کتب به خط بریل است. در این زمینه کمبودها فراوان است. بر اساس آمار تاکنون حدود شش هزار عنوان بریل در ایران تولید و منتشر شده است. اگر آمار نابینایان را یک میلیون نفر بدانیم، تقریباً به دو نفر یک کتاب بریل اختصاص مییابد. در حالی که یک نابینا تا وقتی دیپلم میگیرد حداقل به 120 عنوان کتاب بریل نیاز دارد. در مجموع جامعه نابینایان ایران بر اساس حداقل شاخصها به یک میلیون نسخه و 100 هزار عنوان کتاب بریل نیاز دارد. این نیاز بر اساس حداقل شاخصها است.
در مورد کتاب گویا حداکثر در ایران 200000 ساعت کتاب گویا تولید و عرضه شده است. یعنی هر پنج نابینا یک ساعت. با اینکه بر اساس حداقل شاخصها باید 3 میلیون ساعت کتاب گویا داشته باشیم.
درباره کتابهایی مثل تاریخ نابینایی، جامعه شناسی نابینایی و امثال این موضوعات که در فرهنگسازی بسیار مؤثراند، هیچ کتابی نداریم یا بسیار کم داریم. بیشترین کتاب در زمینه توانبخشی جسمی است و مهارتآموزی مثل جهتیابی و آموزش و پرورش است.
عصمتی: بعضی از آثاری که این دفتر تولید کرده شنیدهام و بعضی را هم در این سفر به قم میگیرم و بعد از گوش دادن، میتوانم داوری کنم.
عصمتی: بله، همکلاس من بوده است. اصالتاً یزدی هست و الآن در دانشگاه تدریس میکند.
قربعلی: فکر کنم ایشان یک موقعی به من تماس گرفت در دو کتاب میخواست گویا شود و کتاب غریب الاسماء بود. من گفتم به نظر من این کتاب خیلی مشتری و خواهان ندارد و به جای این کتاب، آثار بهتر و اولویتدارتر هست که لازم است آنها گویا شود.
قربعلی: بله - چون یک بُعدی بود. بله دقیقاً انتقادی بود که وارد بود.
قربعلی: البته یک نکتهای هست و از یک نظر خوب است. در هر رشته تخصصی، مجموعه آثار
تخصصی در یک مجموعه کامل شناسایی و گویا شوند، خوب است. یعنی ما مجموعه کتاب گویا در رشتههای تخصصی نداریم. مثلاً کسی که میخواهد درباره یک موضوع مثل آموزش کودکان، منابعی را گوش دهد، یک مجموعه با یک سیر خاص نیست که از یک جایی شروع و به ترتیب پیش برود تا به انتها برسد.
قربعلی: گاه یک کتاب در سطح پایین و یک کتاب در سطح عالی گویا شده و در کنار هم و روی یک CD پخش میشوند. اساساً باید این روش که هر کتابی بدون ارزیابی و بدون مناسب سازی گویا میشود، کنار گذاشته شود و کتابها توسط افراد خبره و کتابشناس گزینش شوند.
قربعلی: در این مجموعه شما هم همه یک جور نیستند و مثلاً مجمعالبیان خیلی استقبال آن بیشتر است تا تفسیر المیزان
قربعلی: قرار است صدای ایشان هم بگذارید؟
قربعلی: برنامه نرمافزاری را همین جا تهیه کردهاید؟
قربعلی: منظورم این است که به صورت نصب نرمافزار است یا فقط سی دی؟
نرمافزاری کردن آن فکر کرد.
عصمتی: خیلی جالب است.
قربعلی: این کاری بوده است که تا حالا انجام نشده است. برای معلولین و گسترش فرهنگ اتفاق جالبی است. اگر همه مراکز در زمینه تأمین نیازها چنین روشی را اجرا کنند، ظرف چند سال به وضعیت مطلوبی میرسیم.
قربعلی: یک مسئله کمبود تولید است ولی مشکل معظم و مهمتر همین نکته است که تولیدات موجود هم در اختیار همگان قرار نمیگیرد. دو مسئله اینجا قابل بحث است. گاه فردی با خرج و امکانات شخصی، کتابی را تولید کرده است، این فرد حق دارد، در مقابل ارائه متوقع باشد و نمیتواند راحت و رایگان در اختیار دیگران قرار دهد.
اما گاه یک مرکز دولتی است که دولت هزینه داده و تولیداتی دارد یا خیرین هزینه دادهاند. و تولیداتی شده است. این مورد، مورد بحث ما است در چنین موردی مدیریت آن مرکز یا جایی که تولید در اختیارش است حق ندارد در اختیار عموم نگذارد و ممسک باشد. در واقع چنین تولیداتی متعلق به عموم است.
برای نمونه مجموعهای که خانمی در تهران با مساعدت دولت خاتمی، تولید کرد و گویا شد. سپس ایشان مدعی بود این مجموعه در تملک شخصی او است و میگفت هر کس میخواهد باید هر ساعت 40 هزار تومان بدهد. در افواه غلط یا درست هست که ایشان، دو میلیارد تومان از دولت گرفته است.
دفتر فرهنگ معلولین یک نمونه است. از ابتدا تولیدات را رایگان و به وفور در اختیار دیگران گذاشتهایم و اکنون بزرگترین مجموعه را در ایران داریم.
قربعلی: بله من هم به این تجربه باور دارم چون دیدهام. اما این تجربه خاص و محدود به کتاب گویا نیست در همه زمینهها اینگونه است. مثلاً در زمینه کتابهای بینایی یا کاغذی در ایران تا چند سال قبل مشخصاً تا سال 1390 رشد کتاب معلولیتی بسیار کند بود. یعنی در سال 1390 بر اساس آمار خانه کتاب کمتر از یک هزار عنوان کتاب کاغذی درباره معلولین و معلولیتها داشتیم. در همان زمان حداقل 2 میلیون عنوان کتاب بینایی نیاز داشتیم؛ چون بر اساس برخی آمارها دو میلیون معلول داشتیم.
اما در برخی کشورها مثل عربستان رشد و توسعه کتاب کاغذی در زمینه معلولین قابل توجه است. یک دلیل آن همین نکته است. برای مثال دانشگاه تهران پایاننامهها را حبس کرده و حاضر نیست در اختیار بگذارد اما عربستان دسترسی پژوهشگران به پایاننامههای درباره معلولیتها و معلولان را آزاد گذاشته. پیامد آن انتشار سالانه صدها پایاننامه است.
دانشجویی که پایاننامهای نوشته فکر میکند شاهکار ادبی قرن است و وقتی به او میگوییم یک نسخه بده برای کتابخانه معلولین، میگوید از روی پایاننامه من برداشت و رونویسی میکنند و من نمیدهم. با اینکه خودش از روی دیگران نوشته و عین مطالب او در آثار دیگران هست. نتیجه اینکه کسی پایاننامهای بهتر از او مینویسد و منتشر میکند. به همین دلیل آن پایاننامه که فکر میکرد شاهکار تاریخ است کلاً از انتفاع ساقط میشود و کسی حاضر نیست یک ریال بابت آن بدهد. یا کسی شعر گفته مثلاً درباره حضرت علی علیه السلام میگوییم بده در مجله چاپ کنیم، میگوید نه میخواهم یک کتاب شود و خودم چاپ کنم. چندین سال میماند در اسبابکشی منزل مفقود میشود یا در آتشسوزی، میسوزد یا شاعر مشهورتری مجموعهای بهتر درباره حضرت علی چاپ میکند، و آن شعر بدون استفاده میشود.
قربعلی: درست است شما در ایران در اماکن مذهبی، در حرم امام رضا علیه السلام مشهد و قم از متصدی حرم یا خادمین اطلاعات خاصی مثلاً در حرم چه امکاناتی برای نابینا هست بپرسید، خواهند گفت نداریم. ولی من نزدیک مسجدالنبی ایستاده بودم به خادمین گفتم قرآن دارید من همین جا بخوانم. گفتند در این شرایط خواندن قرآن حرام است. گفتم قرآن بریل، گفت: فردا بیا- فردا صبح رفتیم، کارت شناسایی را دید و به همسرم گفت همینجا توقف کن. من با او رفتیم در قسمت بریل، مشخصات من را گرفت و هنوز اطلاعات من را کامل نگرفته بود. کارتونی جلوی من گذاشت. سپس گفتم: کتاب صوتی میخواهم. گفت: با فلش بیا فلان جا. رفتیم و مجموعهای که داشت روی فلش ریخت. تقریباً 32 گیگ برای من فایل ریخت. این مدتی که من آنجا بودم در مدینه روز اولی که من رفتم باب عمر بن الخطاب اکثر اینها با من آشنا شده بودند. تا من آنجا میرفتم قرآن میخواندم و موقع نماز قرآن بریل را از من میگرفت و توی قفسه میگذاشت بعد از نماز قرآن را دوباره تحویل
میداد. حتی اینقدر همکاریشان خوب بود، گاهی اوقات که روی فرش مینشستم سجادههایی هست که مهر حصیری روی آن هست را میبردم آنجا - یک بار جانماز را پهن کرد - بعد دستم را گذاشت روی مهر و خودش رفت. من در کاروان گفتم با اینها رفیق و دوست شدم. گفتند چطور. گفتم اول من پرسیدم این باب اسمش چی هست؟ گفت: باب عمر بن خطاب رضی اللّه عنه؛ بعد من آهسته گفتم عمر بن خطاب. گفت: لا تقل هذا و قل عمر بن خطاب رضی اللّه عنه. من دوباره گفتم رضی اللّه عنه؛ گفت: لا، قل عمر بن خطاب رضی اللّه. با من روبوسی کرد و گویا من بیمه شدم. باور کنید من حرم امام رضا علیه السلام در مشهد چند بار رفتم و گفتم کتاب بریل اصلاً نمیدانند میگویند مسئول آن قسمت تبلیغ هست و برو آنجا. یا در همین قم، اکثراً نمیدانند بریل چیست؟ یعنی خادمها و حتی مدیران توجیه نیستند.
چند ماه پیش، بچههای نجفآباد را حرم قم بردیم، بعد رفتیم کتاب بریل بگیریم گفتند مسئول و متصدی کتابخانه نیست. اصرار کردیم، تماس گرفتند و از کتابخانه دیگر کسی آمد. همه اینها به خاطر این است که آموزش ندیدهاند و دانش لازم را ندارند و تلاش هم نمیکنند یاد بگیرند.
قربعلی: سیستمی که الآن در کشور داریم. نسبت به کشورهای دیگر گستردهتر است و تعداد ارگانهایی که برای نابیناها کار میکند، خیلی زیادترند. ولی عملاً مشکلات داریم. در نجفآباد یکی از کارها، میخواستند مناسبسازی کنند. گفتم اول خودتان را مناسب سازی کنید. یعنی اول مددکارها باید شناخت درباره ماشین پرکینز، عصاها، نابینایی و موضوعات مانند اینها پیدا کنند، مسئولین و مدیران آموزش ببینند. شرکت پکتوس دستگاه برجسته نگار در بانکها گذاشته تا نابیناها استفاده کنند. من با یکی از بانکها تماس گرفتم و گفتم چقدر استفاده دارد. گفت. شما چه کسی هستی؟ گفتم: یکی از مراجعین هستم. گفت: اگر بانکدار هستی پولت را در چاه نریز. گفتم: چطور؟ گفت: من 6 ماه است که 15 میلیون هزینه کردهام. خودم هم روز اول چند نابینا را آوردم و برای هر کدام 50 تومان حساب قرضالحسنه عابر بانک باز کردم. آنها صبح حساب را باز کردند و بعدازظهر رفتند از کارت برداشت کردند. ولی 15 میلیون که هزینه کردهایم، هدر رفت. اما از شرکت پکتوس تماس گرفتند که در نجفآباد توجیه کنم. گفتم: اگر شما میخواهید لطفی بکنید، این دستگاه را به کتابخانهها بدهید. چون در نجفآباد فرض کنید 50 شعبه بانک وجود دارد. اگر در هر شعبه یک باجه مخصوص معلولین بگذارند و آموزش دیده باشند، کافی است و نیاز نیست هزینه اضافی بشود.
این روش چیست؟
قربعلی: در اروپا بیمهها و مراکز تأمین اجتماعی مسئول فقط درمان نیستند بلکه هر نیازمندیها را زیر پوشش میبرند و تأمین میکنند.
در کویت و عربستان و امارات شیوه دیگری هست و بانکها متکفل تأمین این وسایل هستند، البته خیرین و نهادهای خیریهای هم در سطح وسیع اقدام میکنند. لذا نابیناها بدون اینکه درخواست بدهند در خانه هستند و برایشان میفرستند.
عصمتی: به نظر میرسد اگر دستگاهها واسطه نداشته باشد قیمت آن تا یک چهارم پایین میآید. بنابراین قیمت آن خیلی بالا نیست. اما در ایران واسطهها قیمت را بالا میبرند و هر واسطه چند درصد روی کالا میکشد.
مطلب دیگر اینکه وقتی یک نابینا تأمین میشود و انواع وسایلی که میخواهد در اختیارش میگذارند، امید و شور و شوقش چند برابر میشود، روحیه پیدا میکند و نیز کارآیی او بالا میرود و شروع به کار و تلاش میکند.
تصور کنید اگر در یک شهر هزار نیروی کار متخصص و کارآمد در چند رشته افزوده شوند، تولید بالا میرود و درآمد افزایش مییابد و چرخههای اقتصاد فعالتر میگردد. این وضعیت موجب افزایش منافع شرکتها هم میشود.
قربعلی: من بارها شاهد بُردن کالاهای موردنیاز به انبارها بودهام. وقتی پنجاه دستگاه ضبط صوت یا بیست دستگاه پرکینز به انبار میرود معنایش این است که افرادی این وسایل را ندارند. یعنی کارآیی ندارند، یعنی مهارتآموزی ندارند یا کار و تولید ندارند و همه اینها به معنای ضرر و زیان است.
به علاوه بعد از چند سال این دستگاهها فرسوده شده، از کار افتاده و یا دستگاه مدرنتر آمده و آنها از دور خارج شده و ارزش خود را از دست داده است.
قربعلی: به قول معروف انسان دو پا، شیطان را هم درس میدهد و هر کاری بکنند به جوری در آن دغلکاری میکنند. ولی شفافسازی درصد زیادی مانع از سوءاستفاده میشود.
عصمتی: کشورهایی که با تربیت انسان و فرهنگسازی اقدام کردهاند، سوءاستفادهها را به
حداقل رساندهاند. چون وقتی کسی درست تربیت شود، پلیسی در درون او قرار میگیرد و از درون بر او نظارت میکند. این چیزی است که اسلام و قرآن در پی آن هستند و به نام ایمان، ایقان، تقوا، فرقان از آن یاد میکنند.
قربعلی: متأسفانه انواع «محوریت»ها مثل خودمحوری، سالم محوری، پزشک محوری، مرکز محوری، جامعه و فرهنگ ما را از درون میخورد و میپوساند. «محوریتها برگردان خودخواهی در مقابل دیگر خواهی و ایثار و انفاق است.
تجربه نشان داده جوامعی رشد کردند که هماندیشی و دیگر خواهی و در نظر گرفتن منافع جمع به جای منافع فرد در آنها رشد کرد و جوامعی به بدبختی و عقبماندگی رسیدند که مردم خودخواه و متکبر و همه چیز را برای خود خواستن و انحصارطلب شدند. این مسئله مراحل و مدارج مختلف دارد، نظامی که نخبگان شهرهای دور و حتی دهات مرزی را در نظر نمیگیرد و نگاهش فقط به تهران است، رفاه و آسایش را فقط برای تهران میخواهد، این هم نوعی خودخواهی و انحصارطلبی است. من و آقای عصمتی اگر در تهران بودیم قطعاً وضع ما متفاوت بود ولی به رغم کارنامه پر حجم و دارای ابتکارات و آثار بسیار اما نگاهی به ما نشده است.
برای نمونه ابتکاری در زمینه کوتاهنویسی به ویژه در زمینه انگلیسی داشتم، یک کتاب مستقل در این باره تألیف کردم و سالها با تجربه اندوزی این موضوع را کار کردهام. اما آیا بر اساس آن امتیاز دادند و آن را در پروندهام لحاظ کردند؟ پاسخ منفی است.
نیز آقای عصمتی در زمینههای فرهنگ و ادب و شعر و اشتغال به معلمی باید به عنوان یک نخبه ملی معرفی شود.
عصمتی: شما لطف دارید، به نظر میرسد تربیت نسل جوان بسیار متکی به الگوسازی است. الگوسازی مثل استشمام هوا است، انسان هوا را به داخل ریه میکشد چه هوای پاک باشد و چه هوای آلوده. اگر ما نتوانیم الگوهای درست در جریان الگوگیری داشته باشیم قطعاً الگوهای منفی جایگزین میشوند.
قربعلی: در مورد معلولین گاه شنیده میشود آنان چون سلامت ندارند شأنیت الگو شدن هم
ندارند. اما من در کلاسهای خودم با پرسشهای غیر مستقیم نظرخواهی میکردم و بین 70 تا 98 درصد روش و منش مرا مطلوب میدانستند. اگر گزارش قرآن را قبول کنیم، در زمانی که حضرت یعقوب با شعیب یا اسحاق یا ایوب نبی بودند و رهبری مردم را بر عهده داشتند، معلولیت هم داشتند. بنابراین معلولیت با شخصیت انسانی در تعارض نیست.
قربعلی: درست است. من وقتی معلم نمونه کشور شدم شایع کردند چون برادرش شهید شده، نمونه شده، در حالی که ریز پروندهام را بررسی کردند.
قربعلی: بله، خوب است. ولی این را سوق بدهیم. من اعتقادم این است اینقدر جامعه ما ذهنش بسته نیست که نتواند از آنها استفاده نکند. شرطش این است که باور آن به وجود بیاید. شما کاری که دارید انجام میدهید. همان باور است که دارید ایجاد میکنید. ولی آیا ما در چه حدی بتوانیم آن باور را محکمتر کنیم. من پیشنهادم این است که یک زمانی، موضوع یکی از مجلات را ویژه این بحث کنید.
نامش را هم توانمند سازی، کارآفرینی و اشتغال بگذاریم. الآن ما یک دوستی در آمریکا داریم من به ایشان زنگ زدم. ما فکر میکنیم، در خارج به نابیناها همینطوری پول میدهند. ایشان یک نابینا بودند به خاطر مسائل سیاسی فرار کرد و به آمریکا رفت. بعد فوق لیسانس روانشناسی گرفت. آنجا 50، 60 نابینا زیر دستش کار میکند. بعد ایشان میگفت که در آمریکا زمانی که میخواهد برود دانشگاه باید یک آیتمهایی داشته باشد. برای کسی که توانمندی ندارد هزینه نمیکنند.
توانمندی فرد شرط اصلی است. من خودم در تمامی سنوات کاریام کوشیدهام هرگونه توانی را برای برابری با همکاران بینا پیدا کنم. در سال های 67 و 68 که همه معلمان بینا سؤالات امتحانیشان را با دست مینوشتند؛ من با ماشین تایپ مینوشتم و حتی برای خیلی از همکاران بینا نیز این کار را میکردم.
سالها در آموزش و پرورش بودید، شما نظرتون در مورد این موضوع چیست؟
قربعلی: مؤسسه آموزشی ابابصیر اصفهان، با همه انتقادهایی که داشت از سال 52 تا 57 که در آنجا بودیم از شکوفاترین دورههای آن زمان بود. یک آقای اقارب پرست داشتیم، مدیر ابابصیر بود. ایشان آدم سختگیری بود این کارش فقط آموزش نبود. چیزی که بود سختگیری اینها در کارهای شخصی بود. ابابصیر ما را مجبور میکرد، سالن جارو کنیم، ظرفشویی کنیم. صبحها، نان بخریم، هر هفته یک بار حمام بیرون برویم؛ لباسهایم را خود بشوییم، سر و صورت خود را اصلاح کنیم. گرچه ابابصیر از لحاظ خفقان فکری ما را خیلی در مضیقه میگذاشت. مثلاً ما حق نداشتیم، رادیو گوش بدهیم، داستان شب رادیو گوش بدهیم. ولی از این لحاظ خیلی خوب بود. باورتان نمیشود، ما شبهای یکشنبه یک اشتیاقی داشتیم برای اینکه نوبت ما بشود. ظرفها را بشوییم. من روزهای عصر شنبه کارم این بود از ساعت 4 در آشپزخانه بروم. کمک آشپز مدرسه بشوم. ولی الآن مدارس ما یک مشکلی که دارند. یک مقداری در این قضایای اینجوری کوتاهی میکنند. الآن دیگر در اصفهان شبانهروزی نداریم.
مدارس استثنایی فقط یک مشت مطالب در سر بچهها میریزند ولی از نظر آداب و رفتار و زندگی مستقل چیزی به آنها یاد نمیدهند.
اگر کسی بخواهد همسر شما بشود و ذهن او پر از مطلب باشد ولی نه ظرفشویی، نه لباسشویی، نه اداره خانه، نه رفتار درست، نه آداب معاشرت داشته باشد شما حاضر هستید او را قبول کنید. قطعاً نه.
معلولان و نابینایان امروز کله پر مطلب دارند ولی زندگی اجتماعی را نمیدانند و مهمتر آن را تمرین نکردهاند.
عصمتی: من خودم واقعیتش یکسری برنامههای برای نوشتن بچهها را تشویق میکنم. بعضی اوقات هم به جلسات ادبی سطح شهر میبرمشان. خودم به صورت خودجوش این کارها را انجام میدهم.
اما استثنایی برای بچههای ما دو حالت دارد، یکسری از بچههای ما واقعاً این توانمندی را دارند که در مدارس عادی درس بخوانند. اینها باید به مدارس عادی بروند. اما یکسری از بچههای دیگر هستند که باید از آنها حمایت کرد و از تجربیات خودمان به آنها آموزش دهیم.
قربعلی: الآن بر اساس اجبار، مثلاً در اصفهان هر کسی را به تلفیقی فرستادهاند. این کار خوبی نیست. به هر حال یک عدهای از بچهها آمادگی این شرایط را ندارند و بقیه را هم بدنام میکنند. بعد از آن طرف یک عدهای بهششان ظلم میشود و نباید در مدرسه استثنایی بمانند و درست این است که به عادی بروند.
باید فرد را از لحاظ شخصیتی، توانمندی تحلیل کنند. ما الآن در مدرسه یک دانشآموزی داریم. معلمها الکی بهش نمره میدهند. یک دانشآموز دیگر هم داریم این اصلاً یک نابغه است. این دوتا را واقعاً نمیشود کنار هم گذاشت.
عصمتی: در پیش دانشگاهی بعضی بچهها را به مدرسه شاهد فرستادیم، نتیجهاش عقب رفت بچهها شد.
قربعلی: یک شاگردی به نام جواد در روستایی حدود 30 کیلومتری نجفآباد داشتیم. سوم راهنمایی بود میخواست بیاید تهران، مدرسه شهید محبی. گفتم: آقا جواد چرا میخواهی بیایی شهید محبی، گفت: چون میگویند امکاناتش زیاد است. گفتم: اگر امکانات اینجا را برایت فراهم بکنم، نمیآیی. خلاصه ما این را راضی کردیم در روستا ماند و رتبه 94 رشته روانشناسی بالینی را در کنکور سراسری کسب کرد.
همان سالی که ما رتبه زیر هزار داشتیم. 4 نفر به شهید محبی رفتند، اما بهترین آنها رتبه 5 هزار آورد. یعنی عقب رفت داشتند.
عصمتی: در سن 12 سالگی نابینا شدم. بیماری مننژیت گرفتم.
عصمتی: از کلاس دوم راهنمایی
عصمتی: اول شعرم یادم است که یک کاری برای امام بود. اتفاقاً تو یک مقدمه کتاب اشاره کردم.
عصمتی: الآن نقدهایی که هست. میگویند شعرهای شما متفاوت است. به این دلیل که از روی دست دیگران نوشته نشده یعنی از دیگران اقتباس یا کپیبرداری نکردهاید؛ و میگویند عصمتی تجربیات شخصی خودش را به صورت شعر گفته است.
عصمتی: آقای سپاهی، خانم دکتر منیژه رضوان، که در سایتها است.
عصمتی: الآن نظرات منتقدان را نگاه کنید. میگویند ایشان شعرها را از روی دست کسی ننوشته. یعنی سعی کرده ابتکار خودش باشد. حتی محمدکاظم کاظمی، دبیر جشنواره شعر فجر هستند. ما هر سال یک جشنواره فیلم فجر داریم. یک جشنواره شعر فجر هم داریم. که یکی از شاعرها که مقام معظم رهبری هم به شدت به ایشان ارادت دارند و شاعر مشهور افغانستان است و در ایران خیلی معروف است.
یک مقدمه نوشته آنجا بیشتر از زندگی شخصی خودش گفته، از زاویه دید خاص خودش به موضوع نگاه کرده او به همین خاطر شعرهایش غالباً ابتکاری در آمده.
عصمتی: همه شعرها را دوست دارم. به طور مثال نگاتیوهای سوخته را دوست دارم، اولین شعر سپید کتاب است. شعر سپید همه را دوست دارم. خانم مریم کرباسی، ایشان به من یادداشتی نوشت، تلفنی میگفت: من شعر سپیدتان را میخوانم گریه میکردم. میگفت: اینها به ایشان الهام شده.
عصمتی: در جلد نگاه کنید، یک شعر غدیریه است، در مورد غدیر است.
عصمتی: من اعتقاد دارم. مثلاً یک شعر در مورد بهار باشد که آدم را به فکر فرو ببرد، آن هم یک شعر مذهبی است. یک شعری که اندیشههای والای انسانی را بگوید که در واقع در ادیان هم آمده آن هم یک شعر مذهبی است.
اما از نظر صراحت، شعر غدیر، امام رضا علیه السلام، امام حسین علیه السلام، شعر انتظار مذهبیاند.
عصمتی: ویژگی طرح ابتکاری خود شعرها است. شعر غالب سنتیاش را حفظ کرده ولی از زاویه دیدش متفاوت است. به طور مثال میآییم برای امام رضا شعر میگوییم. همه به طور معمول در مورد گنبد، ضریح و صحن این موارد شعر میگویند. من آمدم یک شعری گفتم به نام انگور از زبان انگور گفتم.
شما نسبت به شعرهای مذهبی آقای مجاب چه فکری میکنید. در مورد اشعار آقای مجاب دو دیدگاه صددرصد متضاد وجود دارد. یک دیدگاه آقای سنگری، استادهای دانشگاه مثل آقای مقدس. گفتند این شعرها خیلی عالی هستند از جهت روان و ساده بودن. از جمله شعرهایی است که بچهها میتوانند در مدارس بخوانند. ولی افرادی هم هستند که میگویند شعرهای آقای مجاب، شعرهای روضهخوانی بوده. در روضهها ایشان ابتدا به ساکن مطرح کرده. بعد نوشته و خیلی نیست. آقای عصمتی از نظر شما یک تحلیلی در مورد شعرهای آقای مجاب داشته باشیم.
عصمتی: به عنوان نقد کارهایشان را نخواندم. فقط همینطوری به عنوان اینکه یک لذّتی برده باشم نگاه کردم. ولی کلاً من معتقدم یک زمانی بحث بود که شعرهای آغاسی مثلاً چه سطحی دارد. بعضیها میگفتند. آوانگارد پیشرو نیست. ولی یکی از دوستان نظر داشت میگفت. این بالاخره مخاطب خاص خودش را داشته. توانسته یک بخش از لایه جامعه را که در واقع بقیه با شعرها ارتباط برقرار نکردند. آن بخش را توانسته پوشش دهد. شعرهای آقای مجاب هم تقریباً در همین فاز است. مثلاً ما یک جاهایی مسیرهای نارفتهای داریم خیلیها نتوانستند با این شعرهای روز ارتباط برقرار کنند. ولی در عوض با شعرهای آقای مجاب در پای منبر مخاطب عام توانستند ارتباط برقرار کنند.
مخاطب عام بیشتر هستند. اون لایه از جامعه که مورد توجه قرار نگرفته. با بیان خودشان راحت توانستند پوشش بدهند و فکر میکنم از این لحاظ بسیار ارزشمند است.
قربعلی: من چیزی که به ذهنم میرسد این است که ما به زمان شعری که سروده شده هم نگاه کنیم. چون یک وقتی آن ذهنیت جامعه ما به طرف یک چیزی است که ما 30 سال بعد بخواهیم در مورد آن زمان بگوییم اصلاً قضاوت منطقی نمیآید. چون زمان سرودن شعر، موضوع و شرایط را فراهم کرده ولی در کل با در نظر گرفتن این نکتهای که است خیلی دقتی که انجام دادم، شاید در حدّ یک نقد کلی نباشد. ولی سوژه کلی شعرها را نگاه می کنید به نظر میآید این شعرها عمدتاً در دهههای 30 الی 50 سروده شده. در آن زمان به خاطر انحطاطی که در جامعه آن زمان ما بوده. این شعرها مخاطبهای خاص خودش را میطلبیده. آقای مجاب در شعرهایش دنبال یک خط فکری بوده هنوزم در شعرهایش یک رگه ذهنی در جامعه ما است.
عصمتی: دو نکته را میشود در شعر آقای مجاب دید. یکی، فکر و اندیشه کار است در واقع همان اندیشه آرمانی و انسانی است به خاطر همین مردم هنوز هم دنبال این آرمان و تفکر هستند. و یک بُعد زبانی است. بالاخره یک عده زبان پیشرو و نو را میپسندند. یک عده هم زبان سنتی میپسندند. ایشان زبانشان سنتی است. ولی مهم اندیشه است. یعنی شما یک شعری را که بعداً بخواهید ترجمه کنید. چیزی که از آن باقی میماند وزن و قافیه و... آن نمیماند. چیزی که در آخر از آن باقی میماند همان اندیشه است.
اندیشه شعر آقای مجاب، اندیشه والای انسانی است. یک نکته دیگر هم اینکه آقای مجاب به
عنوان واعظ قطعاً ایشان مخاطب شناس بودند. یعنی میدانستند که مخاطبشان چه چیزی میخواهند. سطح فکری مخاطب را در نظر گرفتن قطعاً شاید بر اساس آن جمعیتهایی که در منبرشان حاضر میشدند آن کلیّت قضیه را در نظر میگرفتند در پای منبرشان شاید علما و مجتهدین هم بودند. ولی افراد عمومی هم بودند. و ایشان برای آن مخاطب عام قرار است صحبت کند. آن نکته را هم در نظر گرفتن و طبق خواستهها و شرایط آن، آن زبان را هم پیدا کردند که مخاطب بتواند مطلب را بگیرد. مهم آن اندیشه است که اندیشه والایی دارد.
قربعلی: فکر میکنم در شعر آقای مجاب یک صداقت خاصی در سراسر شعر آقای مجاب موج میزند. یعنی شما وقتی نگاه میکنید یک صداقت خاصی دارد، به طور مثال همین شعر اجیرینا، یک توسل خیلی صمیمانه است.
گفتوگو با یداللّه قربعلی
اشاره
یداللّه قربعلی (متولد 1342)، اکنون که سال 97 است 55 بهار از عمرش میگذرد. تقریباً تمامی عمرش را به تدریس و تعلیم و تربیت نوجوانان و جوانان و نیز نابینایان و بعضاً افراد با دیگر معلولیتها گذرانده است. در سال 93 از آموزش و پرورش بازنشست شد ولی همچنان تدریس و فعالیتهای فرهنگی را کنار نگذاشت و هنوز ادامه داده است.
وقت آن رسیده که کارنامهاش را مرور کنیم، تا موفقیتهای او برای دیگران الگو شود و نسلهای امروز و فردا از تجارب او درس گرفته و راه صحیح را در پیش گیرند.
این دومین بار است که با او به گفتوگو مینشینیم. این دفعه محتوای گفتوگو را به حضور تاریخی نابینایان در اصفهان، نقش تاریخی آنان، عملکرد آنان در حوادث دوره جدید اختصاص دادیم. آقای قربعلی به دلیل اینکه در مجامع مختلف حضور داشته و در چهرههای گوناگون ایفای نقش کرده؛ معلم، شاعر، پژوهشگر، مدیر تشکل مردمی و همکاری با نهادهای دولتی بوده و در رخدادهای مهم تاریخ اصفهان حضور داشته از اینرو دارای اطلاعات تاریخی سودمند، تحلیلهای واقعگرایانه و شنیدنی است. او اطلاعات خوبی دارد و با اینکه نابینای مطلق است، یک تاریخ شفاهی در محدود نیم قرن اخیر اصفهان است. کمتر نابینایی داریم که اینقدر اطلاعات و معلومات اجتماعی و تاریخی داشته باشد.
این گفتوگو چهار ساعت طول کشید و در محل دفتر فرهنگ معلولین (قم) در 19 اسفندماه 97 انجام یافت، پرسشگر محمد نوری بود.
تفاوت داشت؛ ششم در آموزش و پرورش با قشرهای وسیع دبیران و دانشآموزان مرتبط بودم.
اما گفتوگو کلید حل این مشکل است. با گفتوگو افراد به یکدیگر نزدیک شده و شقاق و نقارها و کینهها از بین میرود و نوعی تفاهم اجتماعی پدید میآید. چون مردم جامعه یکدیگر را نمیشناسند یا تنفیر از یکدیگر دارند، حرفهای یکدیگر را هم بر نمیتابند. اما وقتی دلها به هم نزدیک شد، حرفهای یکدیگر را با حسن ظن قبول میکنند.
اصفهان در جزء سی اجرا کردیم. بالاخره درباره خودم هر نکتهای را آمادگی دارم بگویم اما درباره دیگران سخت و مشکل است.
اگر جنابعالی به اسم تاریخ نابینایان یا معلولان اصفهان یا تاریخ محلی معلولیت، یا هر به اسم دیگر بنویسید بسیار مناسب است و جایش خالی است. به ویژه یک فصل آن روششناسی باشد و این یک ضرورت است و تاکنون مطرح نشده است. ابن خلدون یک تاریخ جامع برای تحولات دوره اسلامی تا زمان خودش نوشته است و مقدمهای بر این تاریخ نوشته به نام مقدمه ابن خلدون و درباره روش تاریخ نگاری و اصول و قواعد تاریخ توضیح داده است. مقدمه ابن خلدون مهمتر از تاریخش است. مقدمه تاریخ نابینایان اصفهان هم مهمتر از تألیف حوادث است. من باید بنشینم و بنویسم. در واقع از نظر فکری، کار خوبی است. یک تاریخ انتقادی یا چنین چیزی که واقعاً به ارزیابی بپردازد و فقط نقل و روایت حوادث نباشد، تحلیل هم باشد. این خوب است؛ وقتی نقاط قوت کریستوفل را مینویسم، نقاط ضعفش را هم بنویسیم و با دیگران مقایسه کنیم و بر اساس معیارها و ضوابط او را معرفی کنیم. نیز روش تاریخ نگاری را هم بررسی کنیم. این پروژه یک ضرورت جدی است.
شما میگویید تألیف تاریخ ضرورت دارد، این لزوم و ضرورت را باز کنید؟
اما معنای دیگر تاریخ یعنی ثبت و تدوین رخدادها و حوادث خاص و در یک دوره است. تاریخ ایران در قرون دهم تا پانزدهم قمری به معنای تدوین و ثبت رخدادها و حوادث تحقق یافته در ایران در این
دوره زمانی است.
تاریخ به معنای اول چه بخواهیم و چه نخواهیم وجود دارد. یعنی رخدادهای مربوط به نابینایان ایران یا معلولان اصفهان یک واقعیت است و تحقق خارجی دارد. یعنی مدرسه ابابصیر بوده، آقای اقارب پرست آنجا را مدیریت میکرده، روش ویژه تربیتی اجرا میشده، مؤسسات و مراکز نابینایان بوده و عضو داشتهاند و فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی داشتهاند و دهها و صدها حادثه این گونهای جریان داشته است. ضرورت و لزوم در مورد این تاریخ معنا ندارد. اما ثبت و نگارش و تدوین تاریخ را لازم و ضروری میشمارند، چون تاریخ مکتوب آینهای است که چهرههای خادم و خائن را نشان میدهد، موفقیتها و شکستها را مینمایاند به طوری که میتوان از آن عبرت و پند گرفت. بنابراین تاریخ سند هویت و شناسنامه یک ملت است و بدون آن در واقع آن جامعه بیهویت است و نمیتواند خودش را اثبات کند.
نابینایان و نابینایی تا زمانی که تاریخش تدوین نشود، نمیتواند به مشکلات خود فائق آید، زیرا نمیتواند راه درست را از راه خطا باز شناسد، چون اطلاعات درباره صحت و سقم ندارد. به این دلایل تدوین و ثبت تاریخ معلولین یک ضرورت است.
بود و فکر میکردم خیلی شهامت دارم که این کار را میخواهم بکنم. در کلاس مطرح کردم و هر کس یک نظری داد. یک خانمی هم بلند شد گفت آقا ببخشید، گفتم بفرمایید: گفت خدا میداند ما 35 تا 36 تا دانشآموز که در این کلاس حضور داریم، 27 تا 28 نفر از ما اصلاً کاری به این نداریم که تو نابینا هستی یا نیستی، ما به این کار داریم که تو چطوری داری تدریس میکنی؟ درس دادن و آموزش شما اهمیت دارد نه نابینایی.
ادبیات و عروض درس میدادم و باید بیشترین استفاده را از تخته سیاه میکردم، اما روشم برای استفاده از تابلو، این بود که شبها در خانه، مطالبی که میخواستم روی تابلو بیاورم به کمک خانمم روی کاغذ میآوردم، صبح اول کار که میرفتم، آن موقع کامپیوتر و اینجور چیزها نبود، پنج شش تا صفحه داشتم، دو سه تا دانشآموز را هم معین کرده بودم برای اینکه صفحات را روی تابلو مینوشتند. بعد بچهها میگفتند تو از همه معلمها بیشتر از تخته سیاه استفاده میکنی، چطور ما فکر میکنیم که تو نابینا هستی؟ اینها را تو مینویسی یا یک دانشآموز دیگر مینویسد، این برای ما اصلاً فرقی ندارد.
اتفاقاً من خودم از بچگی این ویژگیم بود و حتی مادرم پریشب تعریف میکرد که من شاید دانشآموز دبستان بودم و در عروسی خواهرم مشغول نوشتن مشقم بودم، مادرم میگفت ما اینقدر حرص میخوردیم که تو داشتی مشقت را مینوشتی. یعنی خجالت نمیکشیدم که در عروسی خواهرم که کلی مهمان نشستهاند. لوح و قلم بریلم را در بیاورم مشقهایم را بنویسم.
من همیشه یک کتاب، دستم است. من زمانی که مدرسه میرفتم، در اتوبوس واحد، در اصفهان به نجفآباد، همیشه کتابم را در میآوردم شروع میکردم به خواندن. یعنی از مطالعه کتاب بریل در تاکسی و اتوبوس واهمه و هراس ندارم.
همه اینها به این معنا است که نابیناها نباید خود را مخفی کنند بلکه باید مثل مردم عادی زندگی کنند تا در معرض قرار گیرند و در تاریخ ثبت شوند و حضور داشته باشند.
نابینا یا هر فرد دارای هر نوع معلولیت دیگر اگر از حضور اجتماعی گریز داشته باشند، موجب میشود مورخین، جامعهشناسان، روانشناسان و دیگر کارشناسان آنها را نبینند و از آنها غافل شوند، لذا مشکلات آنها مثل اشتغال مخفی بماند. برخی معتقدند معلولان باید خود را بُلد و برجسته کنند و خود را مطرح نمایند؛ ولی من میگویم عادی و مثل دیگر اعضاء جامعه رفتار شود. چون رفتار نرمال و عادی، کارشناسان را به واقعیت میرساند ولی رفتارهای افراطی و برجسته گاه موجب خطای کارشناس میگردد.
مقولهای در جهت خلاف و منفی و اگر معلولی چنین نیتی نداشته باشد، سوءاستفاده هم ندارد.
اما ترحم به معنای دلسوزی در مواردی درست و مفید و در مواردی غلط است. در همه دنیا مردم متعهد هستند به معلولین کمک کنند. از آن طرف برعکسش هم وجود دارد. صرف نابینا بودن، تقدس برای آدم نمیآورد. چون خیلی وقتها هم مردم اینجوری نگاه میکنند که یک فرد چون نابیناست، فکر میکنند از هر عیب دیگر مبراست. درباره این دیدگاه در خاطراتم یک چیزهایی نوشتهام که نکات جالب و روانشناسی است.
کوتاه نویسی متون انگلیسی با خط بریل است. این اثر چون متن آموزشی بوده، چند بار منتشر شده است، به صورت بریل دو بار منتشر شده است. مشخصات این چاپها را در کتاب درباره خودم آوردهام. اما غیر از این اثر در کتابهای دیگر که جمعی تألیف شده، و من یکی از مؤلفین بودم مثل کتاب کوتاهنویسی به مدیریت آقای محمدحسن وجدانی، اینها هم جزء کارنامهام است.
فکر کنم ده عنوان بشود. مشغول نهایی سازی هستم و امیدوارم بتوانم هر سال چند عنوان از آنها را به اتمام برسانم.
قبلاً یعنی از دهه شصت اشعار یا مقالات کوتاه در نشریاتی مثل نسل فردای اصفهان یعنی در نشریات محلی و چند مقاله و گزارش در مجله ایران سپید منتشر کردهام.
آوردهام تا قلمرو لغوی دانشآموزان افزایش پیدا کند.
این دفتر الگویی شد تا دانشجویان نابینا و سپس دیگر معلولان در دانشگاههای مختلف، مراکز و تشکلهایی ایجاد کردند؛ نیز ریاست و مدیریت دانشگاهها، دفترهای مشاوره دانشجویی را تأسیس کردند. نطفه همه اینها به سال 1363 باز میگردد که سه نفر یعنی من، هادیان و وجدانی دفتر
فرهنگی نابینایان را راه انداختیم.
پس از رفتن به آنجا، به آقای هادیان گفتم، خوب است یک اطلاعیه بزنیم، دانشجوهای بینایی که حاضرند با ما همکاری کنند برای کتاب خواندن، اینها را هم بیاوریم صحبت بکنیم و این پروژه شروع شد، از کار دانشجویی شروع شد. یعنی ابتکاری کردیم و با دو یا سه دانشجوی بینا صحبت کردیم و بعد رفتیم با آقای یزدانی (یادش به خیر خیلی همکاری کرد) که مدیر اداره رفاه دانشجویان دانشگاه اصفهان بود، مذاکره کردیم و قرار شد دانشجویان بینا که صدای خوب دارند و توانمند هستند به اداره رفاه و آقای یزدانی معرفی کنیم، آنها قرارداد میبستند و ما به آنها کتاب میدادیم تا گویا کنند. بنابراین کتب زیادی از این طریق گویا شد.
البته این پروژه چندین کارآیی داشت، اولاً مشکل منبع علمی نابینایان را رفع میکرد، دوم برای دانشجویان اشتغال و درآمد ایجاد میشد، سوم نابینایان صاحب هویت جمعی و سرمایهای میشدند که میتوانستند پیرامون آن تجمع کنند. یعنی کتابخانه ویژه خودشان پیدا کرده بودند.
حسین هادی دانشجوی دیگر نابینا بود که بعداً معلم در مدرسه ابابصیر شد. او گویا در سال 85 یا 86 فوت کرد. مرتضی هادیان که رشته علوم اجتماعی میخواند دانشجوی فعال بود. او الآن مسئول مرکز امور دانشجویان نابینای دانشگاه اصفهان است؛ وی در سال 1398 بازنشسته خواهد شد. نیز سالها در ابابصیر معلم علوم اجتماعی بود.
من و آقای هادیان هسته این کار بودیم و طرح اولیه را ما دادیم. طرح اینگونه بود. نابینایان برای جذب دانشگاه شدن و برای ارتقای سطح دانش آنها و گرفتن مدرک، باید موانع سر راه آنها برداشته میشد. یکی از این موانع متون درسی و مطالعاتی بود. از اینرو بعد از اینکه نابینایان فهمیدند متون مطالعاتی گویا تولید شده آمارشان در دانشگاه افزایش یافت.
اما در آن زمان در شرایط جنگی بودیم و کتابها باید روی نوار کاست ضبط میشد، نوار کاست هم یا نبود یا در بازار گران بود. لذا با معرفی دانشگاه به سراغ اداره بازرگانی رفتیم. و سهمیهای برای ما معین شد و باید هر ماه به تهران میرفتیم و از شرکت سونی دریافت میکردیم. مشکل بعدی استودیو بود که نداشتیم و مجبور بودیم آزاد و بدون استودیو ضبط کنیم. لذا نیاز به ضبط صوت داشتیم و تعدادی دستگاه ضبط صوت از طریق دانشگاه تهیه شد.
اما دانشجویان بینا و دارای ویژگیها مثل صدای خوب را به اداره رفاه معرفی میکردیم و آنها قرارداد میبستند و حقوقشان را پرداخت میکردند. پس از ضبط ما گوش میدادیم و نظارت میکردیم.
بنابراین اولین نسل از کتب گویا که متن درسی دانشگاهی باشد در دانشگاه اصفهان تولید شد و موجب شد دیگران هم از ما یاد بگیرند و نتیجه آن گسترش تحصیلات دانشگاهی در نابینایان شد.
میکند. در حالی که آقای هادیان حالا حداقل برای توسعه محصولات کامپیوتری و ابزارهای مورد نیاز پکتوس و نرمافزارهای فارسی خوان برای اولین بار در اصفهان بسیار زحمت کشید. اما اسمش نیست. اینگونه افراد فکر میکنند اگر تواضع داشته باشند، دیگران برای آنان تلاش خواهند کرد. در حالی که وقتی دیگران نمیدانند و اطلاع ندارند، کاری هم نخواهد کرد.
این دو کانون را میتوان ریشه و اساس تحولات در تاریخ نابینایان اصفهان دانست و بسیاری از حوادث ریشه در این دو مرکز دارد.
یعنی اگر کسی بخواهد حوادث و تاریخ نابینایی اصفهان از 1307 تا 1360 را بررسی کند، حتماً باید به مدرسه کریستوفل بپردازد. اما این مدرسه در ماههای نخست پیروزی انقلاب اسلامی، اشغال و مصادره شد و کادر خارجی آن از ایران رفتند، کادر مدیریتی و آموزشی ایرانی آن پراکنده شدند و دانشآموزان آن هم پراکنده و متشتت شدند. بسیاری از نخبگان آنها به خارج مهاجرت کردند. بالاخره پس از انقلاب اسلامی هیچ نقش و جایگاه و تأثیری در تاریخ نابینایی نداشته است.
آقای نصراللّه رضایی در جوانی نابینا شده و مدتی در ابابصیر مربی و معلم ریاضیات بود و بالاخره خدمات بسیاری برای نابینایان اصفهان داشته است.
نصراللّه رضایی با آقای هادیان زمینههای کاری مشترک داشتهاند. در آموزش و توسعه دانش کامپیوتر در جامعه هدف اصفهان، گسترش آموزش و پرورش در جامعه نابینایی اصفهان هر دو بسیار تلاش کردند و نام هر دو در تاریخ تحولات این استان باید ثبت گردد.
مهمترین ویژگی آن این است که صوتی و گویا است و در زمانی راهاندازی شد که این فناوری هنوز رشد و توسعه نداشت.
اما الآن که دقیقتر آن حوادث را مرور میکنم و در همان زمان هم احساس میکردم که جنس من و گرایش من چیز دیگر است. من درصدد پیشرفت فرهنگی و فکری نابینایان هستم و فعالیت برای نان و گوشت و اقتصادیات را فرع آن میدانم. یعنی اصل و اولویت نخست این است که نابینایان از نظر فکری و فرهنگی و اخلاقی رشد کنند و برای آنان برنامههایی در این راستا برنامهریزی گردد، وقتی چنین شد رفاه، اشتغال و معیشت خود به خود میآید. اما اگر بدون تربیت و آموزش بخواهیم رفاه و معیشت داشته باشیم مثل چاهی است که از خودش آب نداشته باشد و مدام در آن آب ریخته شود.
آموزش و فعالیتهای فرهنگی مثل این است که چاه نابینایان را آبدار کنیم تا ذاتاً و روی پای خود آب بدهد نه اینکه قسری و با زور دیگران به رفاه برسد. بنابراین از ابتدا ذائقه من با دیگر افراد جامعه نابینایان متفاوت بود و بالاخره جدا شدم.
غیر وابسته به دولت است. شخصی به نام آقای آیت که از طرف دفتر آیتاللّه منتظری حمایت شد آنها را دایر کرده بود. در سال 1378 فضایی برای چیدن کتب نابینایان به ما داد.
آقای ایزدی از طرف آقای آیت مدیر آنجا بود و معلم بود و با هم ارتباط صمیمی داشتیم. در ابتدای کار آقای آیت یکصد و پنجاه عنوان کتاب که برای نابینایان سودمند بود تهیه کرد و در اختیار ما گذاشت. سپس نماینده مردم نجفآباد در مجلس شورای اسلامی بازدید کرد و مبلغی کمک کرد که با آن هزار و سیصد جلد کتاب تهیه کردیم. و اینجا محلی برای حضور و مطالعه نابینایان شد و کتب گویای مورد نیاز نابینایان نجفآباد تهیه شد.
انسانها بسیار زیاد است به ویژه افرادی که بنیه اقتصادی خوبی ندارند، با اهدای سبد کالا در چند سال به وضع ایدهآل نمیرسند. این سبدها در حد نجات از گرسنگی و مرگ خوب است ولی تأثیر آن زیاد نیست. به خاطر همین من میگویم اینگونه اقدامات اولویتدار نیست و باید به سراغ راه کارهایی رفت که جامعه هدف از اساس و از ریشه متحول شود و آن چیزی نیست جز اجرای کارهای فرهنگی. برای مثال، با آموزش به نابینایی، او روزنامهنگار یا برنامهنویس کامپیوتر یا مربی قرآن میشود و میتواند روی پای خود بایستد و درآمد داشته باشد. اما همان مبلغ را چند ماه به نابینای دیگر امکانات و رفاهیات میدهیم. بعد از چند ماه او وابستهتر شده و نیازمندیهای او بیشتر شده است.
اما ناغون اسم محلهای در اطراف اصفهان است و گویا به طرف شهرکرد باشد. ولی الآن فامیلش را به اخواننژاد تغییر داده است. او معلم ابتدایی و کارمند آموزش و پرورش بود و الآن بازنشسته است.
ناغونیان اول کارش را در مدارس بود، یک مدرسه به او داده بودند و چند بار جابهجا شدند. بعد آمدند جنب مدرسه شهید سامانی و آموزشگاهی دایر کرد. اینجا مدتی جنب گلستان شهدا بودند تا دیگر جانبازها تقریباً ته کشیدند از لحاظ آموزشی و ایشان هم بعد از ده پانزده سالی که آنجا بود بازنشست شد.
البته این دو جریان با هم قاتی نشود؛ یعنی انجمن اسلامی نابینایان استان، با آن کار جانبازها، دو فعالیت مستقل بود. حالا اگر یک تاریخچهای از آن بخواهیم، من خیلی حضور ذهن ندارم، تلفن آقای ناغونیان را خدمت شما میدهم که اگر خواستید تماس بگیرید. چون ایشان هم از نابیناهایی بود که پشت پرده کارهایی انجام میداد. اولین کار آموزشی جانبازان به طور رسمی در اصفهان بر عهده آقای ناغونیان بود و ایشان اولین اقدامات را آغاز کرد.
بعد در این مدت کارهایی که ما کردیم، یک سری همایشها به مناسبت 23 مهر میگذاشتیم، بیشتر همایشهای آموزشی و تحقیقی و اینها که حالا هم جنبه همایش داشت و هم جنبه جشن داشت. و یک نمایشگاه بزرگ کتاب و دستاوردهای توانمندیهای نابینایان برگزار کردیم.
اطلاعات داشتند گفتم بیایید با ما همکاری بکنید که کسی قبول نکرد. حالا فراخوان عمومی ندادیم، این کسانی که میدانستم دستشان در یک سری کارهایی هست و میتوانند همکاری کنند را خصوصی بهشان گفتم آقای فلانی بیایید همکاری کنید، کسی قبول نکرد. آن موقع آقای سلیمیان تازه داشت فوق دیپلم در رشته صنایع غذایی از دانشگاه علمی کاربردی جهاد کشاورزی میگرفت.
آقای سلیمیان حاضر شد داوطلبانه بیاید اینجا بایستد همکاری بکند. هیچ قول اقتصادیای هم در روز اول ما به ایشان ندادیم. یعنی من به ایشان گفتم تو بیا تجربیاتت بالا برود. اگر توانستیم شهرداری را راضی کنیم که شرایط به کارگیری شما فراهم بشود، همکاری میکنیم. گفتم اگر زمانی جایی کار پیدا کردی که میروی. ولی تا زمانی که بیکار هستی اینجا باش. ایشان هم آمد و همکاری کرد.
به دلیل اینکه رشته تحصیلی آقای سلیمیان جوری نبود که آن زمان با کتابهای صوتی رابطهای داشته باشد، چون دیپلمش صنایع غذایی بود و فوق دیپلمش هم همینطور، خیلی با کتابهای گویا کار نکرده بود. اینجا یک زمینهای هم فراهم شد که اصلاً خودش به کتاب گویا روی بیاورد و شروع کند دوباره در رشته دیگری تحصیل کند که کتابهای صوتی در آن بیشتر استفاده بشود.
سپس به طور مکرر با شورا و اینها مکاتبه کردیم که با ایشان قرارداد ببندند؛ تا اینکه بالاخره شورا موافقت کرد؛ ولی شهرداری موافقت نمیکرد. تقریباً تا مهر 1395 ایشان رایگان میآمد و کار میکرد و هیچ پولی هم به ایشان پرداخت نمیشد. یعنی یک چیزی حدود یک سال و سه چهار ماه. سپس با شورای شهر مکاتبه جدید کردم، دو سه بار اعضای کمیته فرهنگی آمدند و از نزدیک کارها را دیدند؛ تا اینکه مهرماه 1395 شورای شهر جلسهای گذاشت و گفت ما میخواهیم بیاییم مشکل را حل کنیم.
در این حین که آمدند مشکل را حل کنند، یک شخص کمبینای دیگری که از دوستان من بود و در منطقه دیگری از شهرداری تلفنچی بود را فرستادند و ایشان هم زنگ زد به من که فلانی به من گفتهاند فردا بیا کتابخانه. خیلی برایم عجیب بود که این تصادف چرا در این زمانی پیش آمده است. ولی به هر حال خیلی تلقی بدی نکردیم. شورای شهر آمدند، ایشان هم آمد و کارش را اول مهر 1395 شروع کرد.
آقای سلیمیان وقتی که دید ایشان آمده به من گفت من چه کار بکنم؟ گفتم تو مختاری، میتوانی بیایی در کنار ایشان باشی. دو سه روزی آقای سلیمیان آمد که یک سری کارها را به ایشان آموزش بدهد، ولی ایشان هم اطلاعات کامپیوتری نداشت، با نرمافزارهای نابینایی هم ارتباطی نداشت. خودش روز اولی که آمد به من گفت فلانی من دوست ندارم اینجا باشم. چون من حقوق بگیر شهرداری هستم، هر جایی بروم حقوقم را میدهند. دلم میخواهد یکی از بچههای نابینا اینجا بیاید. من به شورا اعلام کردم، ایشان نه خودش خیلی مایل است اینجا بماند، نه اطلاعات و علاقه دارد.
به هر حال تا دیماه مسئول سازمان رفاهی تفریحی شهرداری دوباره ما را احضار کرد، و قرار شد که آن آقا برود در سازمان رفاهی کار دیگری را به عهده بگیرد، و آقای سلیمیان را به طور نیمه وقت در کتابخانه قرارداد ببندند و یک مبلغی کمک بکنند. بالاخره. تقریباً اولین فقره کمک به او در سال 1396 بود که حدود دو میلیون تومان بابت شش هفت ماهی که ایشان کار کرده بود پرداخت کردند. بعد گفتند هر سه ماه یک بار یک مبلغی میدهیم، که دو تا یک میلیون دیگر تا آخر سال 1396 دادند.
در یکی از نشستهای ماهانه کتابخانه در مرداد سال 1396 یکی از بچههای نابینا آمد گفت که فلانی بعضی از بچهها میگویند این پولها چطور میشود؟ گفتم کدام پولها؟ گفتند آن پولهایی که تو از فرمانداری میگیری. گفتم اول دوستان ثابت کنند که من از فرمانداری پول میگیرم، تا من بعد بهشان بگویم که من چه کار میکنم. بعد این دوستان گفتند ما میگوییم که باید شفاف باشد. گفتم شهرداری اینقدر، آن موقع دو میلیون تومان داده بود، گفتم آقا شهرداری اینقدر به ما کمک کرده، مثلاً اگر بخواهید حساب بکنید، در این دو سالی که ایشان آمده، با احتساب مبلغ دو میلیون تومانی که شهرداری داده، شاید ساعتی هزار تومان هم نشود.
واقعاً با تلاشهای ایشان کتابخانه سامان گرفت. چون کتابخانه به هم ریخته بود، نه کتابها مرتب بود، نه فهرستبندی داشتیم، نه اصلاً عنوان کتابها روی جلد کتابها بود، خیلی وضعیت بدی بود. کتابها گرد و خاک گرفته بود، من هم تنها بودم و نمیرسیدم که همه کارها را انجام دهم. کتابهای صوتی به روز نبود. دیگر ایشان آمد و من مسئولیتهایی را به ایشان دادم و با هم کار میکردیم. تا اینکه این دوستان رفته بودند فرمانداری، از فرمانداری به من زنگ زدند گفتند که اینجوری است. گفتم آقا این انجمن بحثش اصلاً با بحث کتابخانه جداست، انجمن الآن تعطیل است، انجمن فعال نیست. گفت چرا گزارش ندادهای؟ گفتم من دو سه بار گزارش دادهام به فرمانداری. گفت چرا انتخابات نکردید؟ گفتم دو بار خواستیم انتخابات برگزار کنیم ولی مانع تراشی کردند حتی به شلوغکاری و کتککاری رسید و من دیدم امنیت نیست و ممکن است فردی، صدمه ببیند، بالاخره انتخابات را کنسل کردیم. یک بار هم بهزیستی بهم زد، یک بار خود کارمندان بهزیستی آمدند
انتخابات را برگزار کنند ولی عملاً ممکن نشد. و خودشان فهمیدند که موانعی هست، لذا بر هم زدند و منحلش کردند. بعد هم گفتم من خیلی انگیزهای برای اینکه با این انجمن کار کنم ندارم، چون چیزی برای من ندارد. من نفوذ خودم بیشتر است تا با این انجمن کار است. یعنی زمانی که من پیش شهردار میروم، شهردار من را بیشتر میشناسد تا مُهر انجمن را. هفت هشت تا قرضالحسنه بود که من تلفن میزدم آقای فلانی مثلاً به این بنده خدایی که میآید، با یک یادداشت دستی من به این وام میدادند. حالا ما یک مدتی از برگههای انجمن برای کار استفاده میکردیم، یک موقعی نمیکردیم، ولی ما هیچ استفاده مادیای یا درآمدزایی از برگههای انجمن نداشتیم. حتی بهزیستی هم اگر از سال 1391 کمکی به این انجمن کرده بود، اینها در حسابها موجود است و همین الآن هم هنوز دست نخورده مانده، سالی یک دو تومان. چون حساب از سال 1391 مسدود بوده است.
ولی بیشتر کار ما اینجور بود که من رفقایی داشتم، پدر من یک مقداری سالانه کمک میکرد و ایشان از قدیم یک اعتقادی داشت که برای بچههای نابینا یک پولی را نزدیک سال مالیش کمک میکرد و من این پول را یا خرج کتابخانه میکردم یا به بچههای کم بضاعت کمک میکردم. یک سری دوستان دیگر هم کمک میکردند؛ بر اساس اعتباری که نسبت به من داشتند. دیگر در واقع یک سری امکانات را از این طریق برای کتابخانه فراهم کردیم، سایتش را راهاندازی کردیم، یک پرینتر بریل خریدیم حدود سیزده چهارده میلیون تومان. اینها همه با کمکهایی که دوستان میکردند فراهم شد.
بعد از اعتراضاتی که بچهها کردند شهرداری یک مدت کتابخانه را تعطیل کرد و به آقای سلیمیان گفت تو دیگر نیا. شهرداری یک جلسهای گذاشت و ما اموال کتابخانه را تحویل شهرداری دادیم، برای اینکه قرار بود کتابخانه منسجم بشود و بماند. شهرداری اموال کتابخانه را تحویل گرفت. اما تا تیرماه 1397 یک طبقه مجزا دستمان بود. شهرداری آمد آن طبقه بالا را برداشت و مخزن کتابهای عادی را هم آورد با مخزن ما یکی کرد و در واقع یک کتابدار بینایی را که هیچ اطلاعاتی از امکانات نابینایی نداشت آنجا گذاشت و به آقای سلیمیان گفت شما دیگر نیا.
ما هم نرفتیم، خیلی اقدامی نکردیم تا اینکه دوباره اولیا بچهها و افرادی که نیاز به کتاب داشتند یک سری اعتراضهایی کردند. دوباره من یکی دو تا جلسه آذرماه با مسئول سازمان رفاهی تفریحی داشتم، سازمان رفاهی تفریحی گفت ما اصلاً کاری به انجمن نداریم، شما بیایید فعالیتتان را شروع بکنید. و آقای سلیمیان دوباره از اول بهمن دعوتش کردند و زیر نظر آن خانمی که مسئول کتابخانه است شروع به کار کرد. من هم در کنارش کارهای تخصصی نابینایان را کمکشان انجام دادهام. ولی متأسفانه فضایی که ما الآن در اختیارداریم با فضایی که سابق دستمان بود خیلی فرق کرده، یعنی سالن مستقلی که ما داشتیم، امکاناتمان، یک مقداری میتوانستیم جلساتی را بیشتر برنامهریزی بکنیم، خب آنها دیگر یک مقداری ضعیف شده، که تا بعد دیگر حالا باز به مرور زمان بتوانیم گسترش بدهیم.
انتخابات انجام شد و هیئت مدیرهای انتخاب شد، سپس درصدد ثبت هیئت مدیره بودند و هستند. آن دوستانی هم که به ما اعتراض میکردند، علی رغم اینکه خودشان آمدند این انتخابات را راه انداختند، ولی هنوز هم این انتخابات را قبول ندارند، چون اصلاً هیچ کدامشان رأی نیاوردند، و به دلیل اینکه هیچ وجههای بین بچهها نداشتند هر کدام دو سه تا رأی آوردند. و دوستانی که الآن رأی آوردند در انتخابات، بالاخره کسانی بودند که مثلاً اگر بخواهیم جناحبندی بکنیم، به جناح همفکران ما بیشتر گرایش دارند. مهم این است که آنان حتی هیئت مدیره جدید که رأی آورده را هم تمکین نکردند، و باز هنوز دارند چوب لای چرخ میگذارند و فضاسازی میکنند. هیئت مدیره و مدیرعامل را اذیت میکنند، به حدی که وجهه انجمن را بین عموم تخریب کرده و چهره ناپسندی از نابینایان عرضه کردهاند.
هفت تیر یا همان مدرسه کریستوفل زیر نظر اداره بهزیستی اصفهان بود.
یک جورهایی علاقه پیدا کرده بودم که در کتابخانه کار بکنم. و علاقه به کتابدار شدن داشتم. پس از دادن کنکور، شش هفت ماهی بیکار بودم. رفتم پیش رئیس بهزیستی گفتم اجازه بدهید من شبها در خوابگاه بمانم، روز هم در کتابخانه برایتان رایگان کار کنم. ابتدا گفتند یک نامهای بنویس و درخواست بده. درخواست دادم، ولی پاسخ آن طولانی شد. پیگیری کردم، دیدم پرونده قطوری شده و بیست سی صفحه نامه و نظریه حراست و فلان و فلان شده است. من خسته شده بودم. سال 62 بود، یک روز رفتم پیش مدیرکل بهزیستی آقای شانه و گفتم آقای شانه سطل آشغال در اتاقتان دارید؟ گفت برای چه؟ گفتم میخواهم این دستورات شما را پاره کنم بریزم داخل سطل. گفت برای چه؟ گفتم برای اینکه من یک نابینا هستم که اگر کسی قرار بود درباره من تحقیق بکند باید از شما میآمدند تحقیق میکردند که این چطور آدمی است. حالا من به خاطر اینکه رایگان بیایم برای شما کار بکنم، بیست سی صفحه نامه و پرونده قطور برایم تشکیل شده است. هنوز هم اجازه به من نمیدهید. و اسناد را پاره کردم ریختم سطل آشغال و ناراحت بیرون آمدم. رفتم اداره کل آموزش و پرورش، یکی از معلمهایمان آقای حسین رهبر آنجا کارشناس استثنایی بود. رفتم پیش ایشان، ناراحت هم بودم. پرسید چرا ناراحت هستی؟
من با آقای رهبر خیلی صمیمی بودم، هنوز هم خدا حفظشان کند خدوم و دلسوز است. لازم است به عنوان یکی از خادمین نابینایان اصفهان با ایشان مصاحبه شود. ایشان اصالتاً از شهرستان آباده شیراز است. لیسانس ادبیات عرب دارد و از ابتدا معلم ابابصیر بود. الآن تقریباً بیش از هفتاد سال سن دارد و خانهنشین است. بر اثر تومور مغزی فلج و خانه نشین شده است. ساکن خود شهر اصفهان است.
آقای رهبر گفت اگر میخواهی رایگان کار بکنی، بیا برو نجفآباد و کلاسی برای نابینایان راه بینداز، چهار تا نابینا را جمع کن. نزدیک خانهتان هم هست و نیاز به خوابگاه هم نداری. من نامهاش را میدهم.
من نامه را گرفتم رفتم نجفآباد و شش تا دانشآموز را پیدا کردیم کلاس را راه انداختیم و یک مدت همین طور مشغول بودم. بعد در آزمون حقالتدریسی آموزش و پرورش شرکت کردم و قبول شدم. سال بعد به روش پیمانی سر کلاس رفتم و تدریس را آغاز کردم. اینگونه جذب آموزش و پرورش شدم و معلم شدم.
سال اول را تقریباً بدون دریافت هیچ هزینهای کار کردم، تا اینکه در سالهای بعد حقالتدریسی شدم و چند سال بعد استخدام شدم.
در زمانی که هنوز کامپیوتر نبود، از دوره راهنمایی در سال 57 تایپ بینایی را با ماشین تحریر
بینایی کار میکردم. تایپ بینایی چون گویا نیست و صفحه کلید گویا ندارد، بسیار سخت است ولی مهارت آن را یاد گرفتم تا در آموزش و پرورش چند قدم جلوتر باشم. میخواستم ارتباط نوشتاریم با افراد بینا باشد، و به این دلیل هیچ وقت سعی نمیکردم حالا به خاطر اینکه من مشکل دارم کارم را به دوش دیگران بیندازم. سعی میکردم راهکاری را برای اینکه خودم بتوانم مستقل کارم را انجام دهم پیدا کنم.
دوم یک حس احترام متقابل با همکاران و دانشآموزان داشتم. دوستان میگویند تو چطوری کلاس عادی را کنترل میکردی! من یک حس احترام متقابلی را با بچهها داشتم که باعث میشد کمتر بچهها سوء استفاده کنند و کاری میکردم خودشان احساس وظیفه کرده و کلاس را خودشان اداره کنند.
یکی از دانشآموزهای من به نام آقای قانعیفر الآن در واحد قرآنی اداره ارشاد کار میکند. گاهی وقتها که میروم پیشش، ایشان تعریف میکرد که من در کلاس سرم را پایین گرفتم، فلانی گفت آقای قانعی پس چرا سرت پایین است! یعنی یک دقت خاصی داشتم، معمولاً با حس احترام. هیچ وقت به دانشآموز سعی نکردم فرصت بدهم تا توهین یا شوخی کنند. روی آنها را نمیگذاشتم باز شود و به من برگردد. این مهمترین چیزی بود که، چه با دانشآموزهای نابینا و چه عادی داشتم. شما اگر از دانشآموزهایی که دبیر رابطشان من بودم بروید تحقیق کنید، یک صمیمیت خاصی ما با بچهها داشتیم، ولی با حس احترام. این هم یکی از رمزهایی بوده که به من کمک کرده که موفق بشوم.
یکی هم اینکه هیچوقت دست خالی سر کلاس نمیرفتم. یعنی من همیشه دستم پر بود، حالا چه با مطلب، چه با اسباب و ابزارهای آموزشی در دوره ابتدایی وقتی من میخواستم یک مفهومی را به بچهها بگویم، دو سه روز پا میشدم میرفتم اسباب بازی فروشیها وسیله پیدا بکنم، برای اینکه بیایم مطلبی که به بچهها میخواهم یاد بدهم را به یک شکل بهتری یاد بدهم. و از انواع و اقسام ابتکارهای ذهنی که داشتم استفاده میکردم، برای اینکه آموزش بهتری داشته باشم. در آموزش خط بریل به شیوههای ابتکاری رو آوردم.
عامل دیگر اینکه سعی کردم بین نابینایی و بینایی زیاد دیوار نکشم. به همین خاطر در اولین جلساتی که در مدارس عادی کلاس داشتم سعی میکردم خط بریل را به بچههای بینا هم یاد بدهم. یعنی من شاگردهایی که با آنها کلاس داشتم در دورههای مختلف کاریم، تقریباً خط بریل را اکثرشان اگر یاد هم نگرفته باشند یا یادشان رفته، ولی یک نسخه الفبای بریل را در خانهشان خیلیهایشان دارند. اینکه نگذاشتم بچهها حس بکنند مثلاً یک فاصلهای بین ما هست، و یک دیواری به خاطر نابینایی بکشیم.
و مسأله دیگر ارتباط خیلی خوبی بود که با مسئولین شهر داشتم به هرحال آنها پذیرفته بودند من را در نجفآباد بهعنوان یک کسی که حرف من را گاهی وقتها مثلاً به عنوان بخشنامه وزارتخانه برای کارهای نابینایی قبول میکردند، و در این راستا اعتماد خاصی به من داشتند. چندین بار برای تکثیر سؤالهای بریل امتحانات دیپلم بچههای نابینا در نجفآباد، من در قرنطینه آموزش و پرورش میرفتم برای اینکه، حتی برای یک دانشآموز، سؤالات را بریل کنم.
یکی از لطفهایی که خدا به من کرد در دوره راهنمایی و دبیرستان، این بود که برادرم، خدا رحمتش کند و شهید شد، ایشان خیلی کتاب برای من میخواند.
دانشآموزی که کتاب را مطالعه کرده و آمده، بعد مینشینیم باهم صحبت میکنیم، و درباره مثلاً کتاب شاهزاده و گدا بحث میکنیم که خواندهای چه نکتههایی در آن دیدهای؟ و بعد از معلمانشان هم میخواهم که از این دانشآموز استفاده کنند، در کلاس بیاید این کتاب را خلاصه کند، که بداند کاربرد دارد، در انشایش بکار ببرد.
نکته بعدی هم این است که کتاب به روز ما برای بچههایمان کم داریم، بخصوص کتاب کودک در ایران خیلی کم کار شده. الآن ضعفی که عمدتاً انتشارات کتاب بریل دارد ضعف کتاب کودک است. به این خاطر ضعف املای بچهها هم خیلی زیاد است. چون بچهها فقط کتاب درسی دارند و فوقش یکی دو تا مجله. کتابی که در دستشان باشد خیلی کم است. خودم الآن در کتابخانه نجفآباد یکی از دغدغههایم تولید کتاب کودک است، که الآن دارم این کار را انجام میدهم.
من اعتقادم این است که الآن کتاب خوب هم در کشورمان خیلی زیاد چاپ میشود. من میخواستم که کتاب تایپ کنم، رفتم کانون پرورش به مسئول کانون گفتم، خانم شما محبت کن و بگو این کتابی که در یک سال گذشته خیلی آمدهاند سراغش و بچهها جذبش شدهاند چه بوده است؟
منظور این است که از سلایق بچهها و جوانان آمار داشته باشیم، اگر بدانیم آنان دنبال چی هستند، و همان را تولید کنیم، قطعاً موفقیت خواهیم داشت.
متأسفانه در مورد کتابهای بریل و کتابهای گویا آمارگیری نیست و نمیدانیم این آثار تولیدی چقدر بُرد دارد.
مشغول ویرایش هفت هشت ده عنوان کتاب هستم که کانون آن را برای من تایپ کرده و فرستادهاند. با بررسی این آثار متوجه شدم عوامل جذب و عوامل مشوق کم است؛ مثلاً نویسنده آنها مشهور نیست. کتابهایی که بخش نابینایی کتابخانه آیتاللّه خامنهای در قم برای نابینایان منتشر میکند از نظر زیبایی خوباند ولی محتوای آنها قابل بحث است.
نسبت به صحافی و جلد آنها انتقاد دارم. ظاهر جلدش خیلی زیباست، طرح دارد و پا به پای کتاب
بینایی، بر اساس عنوان طرح جلد خورده، ولی این کتاب بعد از چند بار باز و بسته شدن تمام برگههایش بیرون میزند.
اما از نظر محتوا، کتاب کلاً برای معلولین باید تزئینی نباشد، و محتوای جذابی داشته باشد. و تا حالا نتوانستهایم کتابهایی چاپ بکنیم که محتوایش خوب باشد، و مخصوصاً در بریل این اتفاق نیفتاده، و تمام اینهایی که دارد چاپ میشود فقط زیباست.
یک مشکل دیگری که در زمینه کتابهای بریل وجود دارد این است که بررسی و مطالعه شده نیست. هم اکنون مؤسسه رودکی که بزرگترین چاپخانه بریل را دارد کتابهایش را بدون کارشناسی انتخاب و به بریل تبدیل میکند. خانم مسئول انتخاب آثار میگفت: به سراغ ناشران رفته و چند CD فایل کتاب میگرفته و میآورده به بخش بریل میداده و همینها بریل میشود.
لذا بسیاری از کتابهای سودمند و مورد نیاز گویا یا بریل نمیشود چون ناشران آنها، فایل این کتابها را نمیدهند. اما در مجتمع ابابصیر گرچه انتخاب کتاب بیشتر با موضوع مذهب بود؛ اما در این راستا گزینش بهتری بود و با نظر کارشناسی انجام می شد و در حد خود و از بین کتاب های قبل از انقلاب کتابهای خوبی انتخاب می شد. بحث فایل کتاب نیز نباید در این عبارت بیاید؛ چون ابابصیر در دوره ای کتاب می نوشت که چاپگر در مرکز وجود نداشت و تکنولوژی هم آن قدر پیشرفت نکرده بود که بتوان مانند امروز از فایل متنی نسخه بریل تهیه کرد.
اما در زمینه کتابهای گویا بیشتر دستمان باز است که انتخاب بکنیم. در این صد و پنجاه و شصت تا کتابی که ما تهیه کردهایم، سعی کردهام کتاب خارجی کتاب داخلی، ولی کتاب پر مشتری و به روز را انتخاب بکنم. این است که در کتاب صوتی یک مقداری دستمان باز است، ولی در چاپ این مشکل وجود دارد.
یداللّه قربعلی به دلیل علاقه به کتاب در سال 1362 پس از اخذ دیپلم، از بهزیستی درخواست کرد، اجازه دهند افتخاری در کتابخانه بهزیستی کار کند، اما پس از مانع تراشیها؛ آن درخواست به نتیجه نرسید. او به سراغ آشنایی میرود تا از او راهنمایی بخواهد. او پیشنهاد میکند، نابینایان شهر نجفآباد را جمعآوری کند و کلاسی برای آنها تشکیل دهد. قربعلی از این پیشنهاد استقبال کرد و پس از چندی کلاس را با موفقیت تشکیل داد. همین رخداد، منشأ جذب او به تدریس و معلمی و آموزش و پرورش است. او به دلیل اینکه در مجتمع آموزشی ابابصیر تحصیل کرده، اساساً فردی خود ساخته و با روحیه و آیندهنگر است؛ با توجه به اینکه نظام آموزشی معلولان نیاز مبرم به چنین افرادی دارد. افرادی که در ناز و نعمت، رفاه و آسایش کامل بوده و بعداً به دلیل داشتن پارتی در آموزش و پرورش اشتغال یافتهاند، اساساً برای آموزش معلولان سودمند نیستند بلکه ضرر هم دارند. اما افراد خودساخته میتوانند به خوبی فرزندان دارای معلولیت را به گونهای تربیت کنند تا در آینده نه تنها سر بار نباشند بلکه سودآور و در تولید ملی نقش آفرین باشند.
علاقه ذاتی آقای قربعلی به تربیت فرزندان این کشور بر کسی پوشیده نیست. موفقیت او را در این زمینه میتوان از علاقه دانشآموزان به کلاسهای ایشان دانست.
علاوه بر تجارب درسی، در زمینههایی هم ابتکار و نوآوری داشته است. از جمله در آموزش بریل ابداعاتی دارد که جالب است. این فصل، فعالیتهای آموزشی و پرورشی آقای قربعلی را در دو بخش عادی و استثنایی معرفی خواهد کرد.
تجربههای قربعلی در آموزش و پرورش ارزشمند است. این تجارب و دستاوردها در اینجا صرفاً گزارش میگردد اما لازم است دو اقدام دیگر در مورد آنها عملی گردد:
1- نهادهای دلسوز برای آموزش و پرورش معلولان و به ویژه نابینایان با دعوت کارشناسان رشتههای جامعهشناسی، روانشناسی، تاریخ و غیره به تجزیه و تحلیل این دستاوردها پرداخته و حتی نقادی کنند. برای مثال دستاوردهای قربعلی در زمینه شیوه تلفیقی لازم است از منظرهای گوناگون به آن پرداخت.
2- در مرحله بعد تصمیمسازان آموزش و پرورش به این تجارب اهتمام کنند و موارد ضروری را در مراحل مختلف آموزشی به کار گیرند و اجرا کنند.
یداللّه قربعلی در طی سالهای 62 تا 93 یعنی 31 سال و از 93 تاکنون (97) یعنی 4 سال مدام به تدریس در مدارس عادی و مراکز استثنایی مشغول بوده است. بخش استثنایی را بعداً گزارش میدهیم و اکنون به فعالیتهای ایشان در نظام آموزش عادی میپردازم.
او مشخصاً با بخش آموزشی دخترانه، بزرگسالان و جانبازان همکاری داشته است. از اینرو به دلیل تنوع در قلمرو کاریاش، تجربه کاریاش هم قابل توجه است. کسانی که تحلیلها و سخنان او در زمینه مسائل آموزش و پرورش را شنیده باشند، اذعان کرده که آقای قربعلی دارای ذهن استراتژیست در زمینه آموزش و پرورش است. چون در بخشهای مختلف کار کرده و تجربه آموخته و اطلاعات گسترده از مشکلات و موانع و راهکارها دارد و نیز توانسته راهکارهای مختلف را در مقام اجرا ارزیابی کند. در اینجا به گزارش فعالیتهایش در بخشهای مختلف میپردازم.
آقای قربعلی از سال 1367 پس از اتمام دوره کارشناسی رشته ادبیات فارسی در دانشگاه اصفهان تصمیم گرفت، به تدریس در دبیرستانهای دخترانه هم اقدام کند. به سراغ مرحوم محمود معین سر گروه رشته ادبیات در آموزش و پرورش شهرستان نجفآباد رفت و این اندیشه را به عنوان مشورت با او در میان گذاشت. او از این پیشنهاد استقبال کرده و راه برای تدریس در دبیرستان حضرت فاطمه علیها السلام باز گردید.
این دبیرستان، پنج کلاس ادبیات فارسی داشت و قرار شد چند ساعت رشته ادبیات فارسی را در دو کلاس تدریس کند. پس از شروع به کار و جذابیت شیوه او، سه کلاس دیگر هم درخواست کردند تا با ایشان کلاس داشته باشند، از اینرو پنج کلاس ادبیات فارسی این دبیرستان را شروع به تدریس کرد. خودش درباره روز نخست که سر کلاس دختران رفته، چنین نوشته است:
روز اولی که به کلاس رفتم، برایم بسیار خاطرهانگیز است. کلاس دوم و در طبقه بالای مدرسه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها و ساعت 10 صبح روز سهشنبه بود. وقتی وارد کلاس شدم و پس از سلام و احوالپرسی و معرفی خودم گفتم: قرار است با هم کتاب تاریخ ادبیاتی را بخوانیم که خیلی از شما با آن رابطه خوبی ندارید. به ذهنم آمد که نظر بچهها را در خصوص داشتن یک معلم نابینا نیز بپرسم. وقتی این فکر را با آنان در میان گذاشتم؛ یکی از دانشآموزان اجازه گرفت و گفت به نظر من این پرسش منطقی نیست، شما مثل معلمهای دیگر ما هستید. من الآن فکر نمیکنم که شما نابینا هستید بلکه به میزان اطلاعات شما و روش کارتان فکر میکنم. شاید این نوع پرسشها خودش ذهنیت آفرین باشد. به این نگاه زیبا و مثبت آفرین گفتم و به خودم این اطمینان را که اگر این بچهها
شاگردهای تو باشند هرگز نگران نباش.(1)
او با مشاوره گرفتن از افراد خبره و اخذ تجارب آنان، تلاش کرد کلاس مفید، جذاب و کارآمد داشته باشد و بچهها را هم راضی و هم فعال نگه دارد. روش قربعلی در این کلاسها اینگونه بود:
در اداره کلاس؛ او با بچهها هم صمیمی بود و هم هرگز از احترام گذاشتن به آنها دریغ نمیکرد. اسم آنها را با لقب و با پیشوند خانم و یا آقا به زبان میآورد. از الفاظ سبک و نامناسب اصلاً استفاده نمیکرد. شوخی در حدی که کلاس خشک نباشد، آن هم سنگین استفاده میکرد. چند تا از بچهها را نیز به طور مخفیانه معین کرده بود که افراد شلوغ را به او معرفی کنند. چنان چه کسی در کلاس نزاکت را رعایت نمیکرد؛ جلوی بچهها به آنها چیزی نمیگفت و بیرون از کلاس صدا میزد و با آنها صحبت میکرد. رابطهاش با بچهها به گونهای بود که برخیها مسائل خصوصی و مشکلات خانوادگی را با او در میان میگذاشتند و او نیز در حد بضاعت علمی و تجربیاش آنان را راهنمایی میکرد.
برای استفاده از تابلو و نوشتن مطالب روی آن چند تا از بچهها را نامزد کرده بود. آنچه میخواست روی تابلو نوشته شود در خانه روی برگه مینوشت و در کلاس در اختیار آنان میگذاشت تا روی تابلو بنویسند.
تلاش میکرد خود دانشآموزان را در اداره کلاس مشارکت دهد به طوری که کلاس را از خود بدانند و به خوبی آن را مدیریت کنند. دانشآموزانی که احساس بیگانگی با کلاس و حتی مدرسه کنند، درصدد معارضه جویی برمیآیند ولی وقتی احساس خودی داشته باشند سعی میکنند از آن نگهداری کنند. مسئله دیگر با توجه به سن و سال دختران که بلوغ را پشت سر گذاشته و به دوره عقلانیت پا گذاشتهاند، تلاش میکرد تجارب و علل موفقیت را برای آنان در لابهلای درس بگوید و صرفاً درس خشک نباشد بلکه به آنان فهم و آگاهی و شعور میداد. نتیجه این تلاشها موفقیت او در دوره دبیرستان بود و ظرف دو سه سال پایش به دبیرستان حضرت مریم سلام اللّه علیها و مرکز پیشدانشگاهی آل یاسین و پیشدانشگاهی بحرالعلوم هم باز شد.
خود قربعلی تحلیل و نظرش درباره دانشآموزان دبیرستان حضرت فاطمه و تدریس در آنجا را در زندگینامه خودنوشت آورده است.
در جوامعی که ادعای برابری زنها و مردها را دارند، کودکان پذیرای نقشهای جنسیتی کاملاً برابر میشوند و در جوامعی که باورها و تعصبات جنسیتی حکم فرماست، کودکان نیز به نوعی پذیرای نقشهای جنسیتی متعصبانه و نابرابر میشوند؛ و به همین ترتیب و با گسترش این عوامل، در دوران جوانی افکار و رفتار آنها به شدت متأثر از این گرایشات نابرابر جنسیتی خواهد بود. این رفتارها ابتدا در خانه و سپس توسط دوستان، مدرسه، برنامههای تلویزیونی و ... شکل گرفته و تقویت میشوند.
اما در این میان تأثیر خانواده انکارناپذیر است. والدین با انتقال باورهای تبعیضآمیز جنسیتی،
1) . زندگینامه خودنوشت.
خواسته و ناخواسته در شکلگیری این رفتارها در کودکان نقش بسزایی دارند. با توجه به این تأثیرات، محدود نکردن کودکان به نقشهای جنسیتی خاص و سوق دادن آنها به هر دو سو مفیداست به شرطی که به کلی منکر تفاوتها نشویم.
کودکان از سنین پایین، با معنای دختر بودن و پسر بودن در جامعه امروزی آشنا میشوند؛ آنها در متن جامعه، از میان کلیه رفتارهای آشکار و اشارههای نهان، تفاوتهای جنسیتی را تجربه میکنند. تربیتی صحیح است که کودک در حالی پا به سن نوجوانی بگذارد که هم به نقشهای جنسیتی خود واقف است و هم از کلیشههای غلط و تعصبآمیز به دور است مانند اینکه پسران از دختران در ریاضیات برترند یا این عقیده که تنها زنان قادر به پرورش کودکان هستند. با رشد سنی، این باورها نیز در افراد تقویت شده و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند.
چگونگی تعامل والدین با کودکان نقش بسزایی در احتراز از شکلگیری برخی از این باورهای غلط دارد.
روحیه و ساختار روانی - روحی دختران با پسران متفاوت است، از اینرو کارشناسان آموزشی نظام آموزشی آنها را به گونه خاص طراحی کردهاند. این نظام مبتنی بر قواعد زیر است:
اعتماد به نفس: با تشویق و تحسین به موقع، خصوصیات خوب را در او گسترش دهید. "تو خیلی شجاع هستی که به تنهایی از پلهها بالا رفتی" بگذارید متوجه شود که شما به او اعتماد کامل دارید و او را دختری باهوش و لایق میدانید.
غرور و استغنا: احساس شایستگی و لیاقت را در کودک خود ایجاد کنید؛ اجازه دهید هر آنچه را میتواند به تنهایی انجام دهد. به طور مثال: گرفتن فنجان آب میوه، شانه کردن موها و یا ساختن برخی از مکعبهای پلاستیکی بدون کمک دیگران. شما تنها با تذکراتی جزئی یا با فراهم کردن وسایل مورد نیاز (مثل چهار پایه برای دسترسی به سینک) او را در به انجام رساندن کارها یاری کنید.
خلاقیت و هماهنگی: اسباب بازیهای مختلفی در اختیار او قرار دهید تا بازیهای او منحصر به نوعی خاص نشود. به طور مثال: ماشین و تراکتور، مکعبهای خانهسازی و انواع توپها و دیگر وسایل بازی که بتواند از آنها بالا رود یا بر آنها سوار شود.
آمادگی جسمانی: با او به انجام بازیهایی بپردازید که نیاز به فعالیتهای فیزیکی دارند به طور مثال: گرگم به هوا. تخلیه انرژی و هیجانات ناشی از بازی در زمین بازی مثل سرسره بازی و یا دویدن و حتی موفقیت در پشت زدن، برای دختر بچههایی که هنوز برای انجام فعالیتهای ورزشی کوچکاند بسیار مفید است.
مهارت تصمیمگیری: به او امکان تصمیمگیری بدهید و شرایطی فراهم کنید تا خود را در قبال تصمیمگیریهایش مسئول بداند. انتخاب بشقاب و لیوان مخصوصش و حتی انتخاب همبازیهایش را بر عهده خود او بگذارید.
ظاهر فیزیکی را برای او پر اهمیت جلوه ندهید. سعی کنید بیشتر به تحسین او به انجام رساندن کارهایش بپردازید تا زیباییاش در لباس میهمانی.
کنجکاوی: شرایطی فراهم کنید تا به شناخت محیط اطرافش بپردازد. در سنین کودکی، شرایط خانه را طوری ترتیب دهید که بیهیچ خطری در خانه رفت و آمد کند همچنین او را با محیطهای خارج از خانه از جمله پارک، باغوحش، مغازه، کتابفروشی و ... آشنا سازید.
تصویر ظاهری: ظاهر فیزیکی را برای او پر اهمیت جلوه ندهید. سعی کنید بیشتر به تحسین او به انجام رساندن کارهایش بپردازید تا زیباییاش در لباس میهمانی.
توجه به حساس بودن: دختر حساستر است چون روحیه او ظریف است. لذا آسیبپذیری او بیشتر است. در آموزش باید نکاتی به او یاد داد که او را از نظر شعور و عقلی تقویت کند.
نقشهای جنسیتی متعارف: ما نه میخواهیم و نه صحیح است که منکر تفاوتهای جنسیتی شویم. با توجه به شرایط فرهنگی و خانوادگیتان وظایف و نقشهایی که از او در آینده انتظار خواهد رفت را به او بیاموزید اما از تلقین اینکه چون دختر است فقط باید به فکر آشپزی و بچهداری باشد خودداری کنید بلکه در کنار تشویق او برای آموزش مهارتهای مختلف مثل ورزش، هنر، علم و ... به او یاد دهید که زن باشد و از زن بودن و مادر بودن در وقت خود نهراسد و به بهترین نحو وظایفش را انجام دهد.
ایمان به خدا: دختر شما از همان کودکی باید بیاموزد تا در زندگی بهترین تکیهگاه خداوند است و در مواقع مشکلات تنها نیرویی که میتواند کمکش کند اوست. این احساس بهترین حامی او در زندگی خواهد بود.(1)
تدریس ادبیات فارسی به عنوان یک رشته تخصصی آن هم برای بزرگسالان، نیاز به حوصله و انرژی فراوان دارد. آموزش بزرگسالان Adult Education از سال 1315ش رسماً با تأسیس «اداره تعلیمات اکابر» در ایران شروع شد. به مدارس بزرگسالان، اکابر میگفتند ولی از سال 1335 آموزش بزرگسالان بر عهده نهضت مبارزه با بیسوادی گذاشته شد.(2)اکنون نهضت سوادآموزی عهدهدار آموزش بزرگسالان نظارت و مدیریت آن است.
قربعلی به رغم اینکه نابینا بود با شجاعت به آموزش بزرگسالان هم ورود پیدا کرد و موفقیتهایی در این زمینه هم داشت. در دبیرستان بزرگسالان حضرت مریم چند سال ادبیات تدریس میکرد. نیز چند سال در پیشدانشگاهی بحرالعلوم و آل یاسین تدریس میکرد.
در دوره پیشدانشگاهی درس مشکل عروض و قافیه را نیز تدریس میکرد. این درس نیاز بسیار به چشم و بینایی دارد و درسی است که نیاز به نوشتن روی تابلو دارد. ولی با ابتکار روشی توانست از عهده آن بر آید و موفق شود؛ به طوری که گاهی برخی از همکارانش دانشآموزان خود را نزد او
میفرستادند تا با آنان عروض کار کند. البته علت تسلط او بر عروض این بود که خود مختصر طبع شعری داشت. چون شعر میگفت بر کاربرد عروض چیرگی داشت.
یکی از شیوههای او در آموزش عروض این بود که قبل از تقطیع و موارد مربوط به آن به طور سماعی و ضربی بچهها را با وزنها آشنا میکرد. این شیوه جذاب به آنان کمک میکرد تا گوششان با وزن شعر آشنا شود. گاهی شعری میخواند و به بچهها میگفت با آهنگ، وزن آن را بیان کنند. اصولاً سه چهار جلسه اول کلاس عروض را به این شکل تمرین میکرد. و بعد که اغلب بچهها با این شیوه آشنا میشدند؛ به سراغ اصل موضوع و یاد دادن اوزان و قواعد میرفت.
یداللّه قربعلی برای افزایش تجارب و توانمندیهایش تلاش میکرد با قشرهای مختلف کار کند. از اینرو مدتی در مدرسه شاهد مرضیه که اغلب فرزندان شهدا هستند تدریس میکرد. مدیریت این مدرسه تقدیرنامه به او داده که گویای نکات بسیار است:
در اواخر سال 1368 یکی از همکلاسان دوره دانشگاهش به او پیشنهاد داد که به دانشآموزان جانباز آموزش بدهد. او خودش از ناحیه دست مجروح بود. در آن زمان در نجفآباد پنج نفر جانباز دانشآموز بودند. یکی از آنها را قبلاً به طور خصوصی آموزش داده بود. ولی با بقیه آشنایی نداشت. از این چهار نفر باقی مانده، دوتاشان فقط نابینا بودند و یکی علاوه بر نابینایی دو دستش نیز از بالای مچ
قطع بود. دیگری نیز دچار ضایعه نخاعی شده بود و به همین خاطر انگشتانش دچار لرزش بود و برای یادگیری بریل بسیار سخت بود. آن دو نفر که غیر از نابینایی مشکلی نداشتند در مجتمع ایثارگران مشغول به تحصیل شدند. کلاس اول راهنمایی بودند. قرار شد او علاوه بر خط بریل دروس زبان، ریاضی، ادبیات و عربی را با آنها کار کند. و بقیه دروس را از دبیران عادی و در کلاسهای معمولی که بقیه جانبازان و ایثارگران درس میخوانند، استفاده کنند.
اما آن جانباز عزیزی که دچار ضایعه نخاعی بود؛ قرار شد در منزل با او به آموزش مشغول شود. اول خط بریل را شروع کرد که چون پیشرفت کمی داشت، برایش خسته کننده بود. تصمیم گرفت. به طور شفاهی دروس را به او تدریس کند. و تکرارهای بسیار او را در حفظ دروس یاری دهد. بالاخره موفق شد سوم راهنمایی را با او تمام کند.
آن دوست جانبازی نیز که دستهایش قطع بود، پس از مدتی از اصفهان بازگشت. در یادگیری بریل توفیقی نیافته بود، زیرا انگشتی نداشت که خط را لمس کند، از انگشت پا نیز نتیجهای نگرفته بود. فقط توانسته بود با دستهایش بیاموزد که کارهای شخصیاش را انجام دهد. قربعلی از اول دبیرستان با او درس را شروع کرد. در منزلشان حاضر میشد و به او درسهای مختلف را آموزش میداد.
روش کار قربعلی با او نیز شفاهی بود. دروس را به طور خلاصه بر روی نوار کاست ضبط میکرد و از او میخواست مرور کند. امتحانات را نیز با حضور نماینده مجتمع ایثارگران به طور شفاهی میگرفت. و خود به عنوان منشی ایشان عمل میکرد. و سپس در برگه پاسخهای ایشان را وارد میکرد.
آن دو دانشآموز که به جز نابینایی مشکلی نداشتند؛ تا دیپلم پیش رفتند. اما این دو دوست با این همه مشکلات یکی تا مقطع کارشناسی و دیگری تا کارشناسی ارشد پیش رفت.
اینها نمونههایی از تلاشهای قربعلی در آموزش جانبازان بود و با تلاشهای او و تقویت پایههای علمی آنها، توانستند به مدارج بالایی برسند.
قربعلی در اصفهان، نجفآباد و خمینی شهر با چند مرکز آموزشی شاهد و ایثارگران و جانبازان همکاری داشت و توانسته خدمات بزرگی از این طریق انجام دهد. در بخشهای دیگر این کتاب اسناد این همکاری ارائه شده و در اینجا تکرار نمیشود.
درباره مدرس و دبیری است که ادارههای آموزش و پرورش نجفآباد، خمینی شهر و اصفهان از او تشکر کرده و لوح تقدیر برای او صادر کردهاند.
استاندار اصفهان آقای سید مرتضی بختیاری در دهم اردیبهشتماه 85 به آقای براتی رئیس آموزش و پرورش استان اصفهان توصیه میکرد به مناسبت روز معلم از دبیران و معلمان برجسته تقدیر و تشکر کند و آقای براتی خطاب به آقای قربعلی متن زیر را فرستاد:
تصویر
مثل همین متن در سالهای دیگر مثل سال 89 خطاب به آقای قربعلی اعطا شده است. غیر از آموزش و پرورش استان اصفهان، ریاست آموزش و پرورش نجفآباد هم در چند سال و به مناسبتهای مختلف از خدمات قربعلی تشکر کرده و گاه هدایایی هم به ایشان اعطاء شده است:
در تقدیرنامه فوق، مدیر آموزش و پرورش نجفآباد از تلاشهای قربعلی در راه شکوفایی استعدادها و رشد معنوی و علمی آیندهسازان میهن اسلامی تشکر کرده و یک گروه تشویقی هم به او اعطا کرده است.
نیز تقدیر و تشکر زیر در سال 89 خطاب به قربعلی صادر شده است:
همچنین رئیس اداره آموزش و پرورش خمینی شهر هم از آقای قربعلی تقدیر و تشکر کرده است. حسن سلطانی رئیس آموزش و پرورش خمینی شهر در 10 اردیبهشت 1370 ضمن تبریک فرارسیدن روز معلم، از زحمات و تلاشهای او تقدیر و تشکر کرده است.
این مدارک نشانگر این است که یداللّه قربعلی در سه منطقه یعنی شهر اصفهان، شهرستان نجفآباد و شهرستان خمینی شهر فعالیت آموزشی داشته و با مراکز و نهادهای آموزشی و علمی در این شهرها همکاری داشته است. متن زیر از طرف رئیس آموزش و پرورش خمینی شهر اعطا شده است:
تصویر
قربعلی حداقل با مجتمع آموزشی ابابصیر و با مدرسه ایثارگران حمزه سید الشهداء به عنوان دبیر در نجفآباد همکاری داشته است. آقای کمالی رئیس آموزش و پرورش در 12/2/71 خطاب به وی این لوح را ارسال کرده است:
قربعلی از هر فرصتی برای ارتقای تجربی و علمی و اداری خودش بهره میبرد؛ بارها در مسابقاتی که اداره آموزش و پرورش برگزار میکرد شرکت کرد و با کسب رتبههای خوب و عالی، مدارج جدیدی کسب کرد. در سال 75 در مسابقه علمی رشته ادبیات دوره راهنمایی شرکت کرد و رتبه چهارم را دریافت کرد.
تصویر
تصویر
خلاصه اینکه قربعلی دارای فعالیت گسترده در استان اصفهان داشت و با آموزش و پرورش چند شهر همکاری داشت، آن هم با مدارس مختلف بزرگسالان، ایثارگران و جانبازان، دختران و مدارس عادی دیگر. البته همکاریها او با بخش آموزش و پرورش استثنایی و فعالیتهایش در این زمینه بسیار گستردهتر است و بعداً معرفی خواهد شد.
لازم میبود، مراکز و مدارس و مجتمعهایی که قربعلی با آنها همکاری داشته معرفی میشد و تاریخچهای از هر یک عرضه میشد و به خود ایشان هم پیشنهاد شد از تمام مدارس و نهادهایی که همکاری داشتی اطلاعات اولیه بدهد تا در این کتاب آنها را معرفی کنیم.
کمتر دبیر و معلمی هست که تقریباً در همه پایهها و برای همه قشرها اما فقط در چارچوب یک رشته یعنی ادبیات فعالیت کرده باشد. به ویژه در شهرهای مختلف به هر حال یکی از قوتهای آقای قربعلی گسترده جغرافیایی و قلمرو وسیع انسانی و اجتماعی فعالیت ایشان است.
کشورهای مختلف نظام آموزشی از ابتدایی یا تحصیلات عالی را برای افراد عادی و نُرمال تأسیس کردند اما افرادی هستند که هر چند اقلیتاند ولی به دلیل تفاوتها یا اختلالات یا نواقص و بالاخره داشتن یکی از انواع معلولیتها، توانایی تحصیل در مدارس و نظام آموزشی عادی را ندارند. این افراد استثناء شده و برای آنها نظامی متناسب با توانایی و ظرفیت خودشان دایر کرده؛ تا در آن نظام تحصیل کنند. این نظام را آموزش و پرورش استثنایی مینامند. در این نظام هر فرد به فراخور و متناسب ویژگیهای شخصیتی، ذهنی و جسمی خود، میتواند آموزش دیده و مطالب مورد نظر را فراگیرد.
اخیراً بر آموزش و پرورش فراگیر اصرار شده و در کنوانسیون حمایت از حقوق معلولین تأکید شده معلولین در مدارس دارای نظام فراگیر تحصیل کنند.
منظور از فراگیر نظامی است که همه دانشآموزان به رغم تفاوتهایی که دارند در کنار هم تحصیل میکنند اما مدیریت و مربیها تفاوتها و تواناییهای هر فرد را باید در نظر گیرند و متناسب با آن به آن فرد آموزش دهند. از طرف دیگر به روشهای همگرایانه، دانشآموزان را بر اساس اشتراکاتشان با یکدیگر مرتبط سازند بنابراین آموزش فراگیر متضاد با آموزش استثنایی نیست بلکه آموزش استثنایی در درون فراگیر جای میگیرد.
نظام استثنایی به معنای جداسازی و مستثنی سازی مکانی دانشآموزان نیست. بلکه چنین شیوهای را غلط میداند. بلکه به معنای توجه به تفاوتها و توانمندیهای افراد است. اما دانشآموزان به رغم این تفاوتها مبتنی به اشتراکهایشان باید در یک نظام و یک مدرسه و در ارتباط با یکدیگر تحصیل کنند.
یداللّه قربعلی در آموزش و پرورش استثنایی فعالیتهای گستردهای داشت، به همین دلیل از حدود سال 70 تا 93 رؤسای آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان و شهرستان نجفآباد چندین بار و در سالهای مختلف از او تشکر کردهاند. اکنون برخی از تقدیرنامههایی که به او اهدا شده را اینجا معرفی میکنم.
رئیس آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان در سال 1372 از زحمات و موفقیتهای او در زمینه آموزش نابینایان و معلولان تشکر کرد:
تصویر
سپس رئیس جدید استثنایی استان به پاس تلاش آقای قربعلی در تعلیم و تربیت دانشآموزان استثنایی تقدیر و تشکر نمود و از اینکه قربعلی معلم نمونه شده به او مباهات نمود:
ده سال بعد رئیس استثنایی جدید استان به جدیت، پشتکار و مساعی قربعلی در تدریس و آموزش دانشآموزان دارای معلولیت اشاره کرده و این تلاشها را مورد توجه و تشکر قرار داده است:
تصویر
آقای حیدری رئیس استثنایی استان اصفهان در روز جهانی معلولین، اصلاح نگرش جامعه را در جهت ارتقای موقعیتهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی افراد معلول مهم دانسته و تلاشهای قربعلی را در این راستا دیده و از او تشکر کرده است:
آقای عبداللّهیان رئیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور و معاون وزیر آموزش و پرورش در بهمنماه 1390 از آقای قربعلی تشکر کرده است:
تصویر
کریم حیدری رئیس استثنایی استان برای اولین بار به زحمات و فعالیتهای قربعلی به نابینایان و اهمیت تعلیم و تربیت به دانشآموزان نابینا اشاره کرده و از این منظر او را معرفی و از خدماتش تشکر کرده است:
آقای قربعلی با چندین آموزشگاه استثنایی در سطح استان اصفهان همکاری داشته و این همکاریها ادامه دارد؛ با اینکه در سال 93 بازنشسته شده است. اکنون برخی از اسنادی که نشانگر همکاری او با این مدارس است را میآورم.
بیشترین همکاری او با آموزشگاه مشتاق از استثناییهای مستقر در شهر نجفآباد، بوده است. اولاً درباره اسم این مدرسه، در اسناد چندگونه معرفی شده است مثل آموزشگاه مشتاق، آموزشگاه مهارتهای حرفهای مشتاق، مدرسه راهنمایی مشتاق؛ آموزشگاه استثنایی مشتاق و دبیرستان حرفهای مشتاق.
رئیس آموزش استثنایی اصفهان به جدیت و پشتکار قربعلی در آموزشگاه مشتاق اشاره و از او تشکر کرده است:
استاندار و رئیس شورای آموزش و پرورش استان اصفهان، علیرضا ذاکر اصفهانی از سید مجید عاملیان رئیس اداره استثنایی استان درخواست کرده معلمان و دبیران مؤثر و دلسوز را معرفی و از آنها تشکر نماید و آقای عاملیان از آقای قربعلی شاغل در راهنمایی مشتاق تشکر کرده است:
تصویر
از قربعلی به عنوان شاغل در آموزشگاه مهارتهای حرفهای مشتاق تشکر شده است:
به مناسبت روز عصای سفید، حیدری رئیس اداره آموزش و پرورش استثنایی اصفهان از جدیت و پشتکار در زمینه تعلیم و تربیت نابینایان تشکر کرده است.
تصویر
در سال 1390 رئیس آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان پوستری با ساختار و مطالب جدید منتشر کرد. اینگونه کارها مسبوق به سابقه نبوده، نیز مطالبی که در بخش نوشتاری آن آمده جدید است:
تصویر
سیروس محمدی فرماندار و رئیس شورای آموزش و پرورش شهرستان نجفآباد، از خدمات شایسته آقای قربعلی به عنوان شاغل در آموزشگاه استثنایی مشتاق تشکر کرده است:
یداللّه قربعلی به عنوان شاغل در دبیرستان دوره دوم حرفهای مشتاق به دلیل خدماتش در آموزش استثنایی تشکر و تقدیر شده است:
مجتمع آموزشی ابابصیر، مرکز آموزش استثنایی ویژه نابینایان بود که یداللّه قربعلی چند سال در آنجا به تدریس اشتغال داشت:
تصویر
دبستان و پیش دبستان نابینایان شهید احمد سامانی، زیر نظر آموزش و پرورش ناحیه 3 اصفهان است و در سال 1386 تأسیس شده است. به درخواست مدیر این آموزشگاه آقای قربعلی مدتی با آنجا همکاری داشت. تقدیرنامه ذیل گویای مراتب ارادت مدیریت این آموزشگاه نسبت به آقای قربعلی است:
تصویر
مرکز آموزش استثنایی ساربان در اصفهان، مجتمع دیگری است که قربعلی تدریس میکرده است:
آموزشگاه شاهد مرضیه وابسته به اداره آموزش و پرورش استثنایی شهرستان نجفآباد، مرکز دیگری است که قربعلی تدریس داشته است:
آموزشگاه گلهای امام وابسته به اداره آموزش و پرورش استثنایی اصفهان، محلی برای تدریس آقای قربعلی بوده است. چند سال زحمات بسیار در این مرکز برای دانشآموزان دارای معلولیت متحمل شد. از اینرو در دو سند زیر در سالهای 85 و 86 در او تشکر شده است:
تصویر
موارد یاد شده برخی از مراکز آموزش و پرورش استثنایی بوده که قربعلی سالها با آنها همکاری داشته است. قطعاً آموزشگاهی که او با آنها همکاری داشته بسیارند ولی اسنادی که در اختیار دارم و گویای این همکاریها است، محدود به موارد مزبور بود. البته اکثر این اسناد توسط خود آقای قربعلی در اختیار اینجانب قرار گرفت.
اما تدریس و فعالیتهای آموزشی ایشان در مراکز مزبور، دستاوردهایی به همراه دارد و او به یافتهها و تجاربی رسیده و پس از بررسی آنها بعضاً به صورت مقاله حتی منتشر کرده است. اکنون متن این مقالات را میآورم.
آموزش و پرورش نابینایان در ایران(1)
میهن اسلامی ما، ایران، در میان کشورهای جهان همواره در صف اول ممالک متمدن بوده و دارای سوابق درخشان فرهنگی میباشد. این حرکت فرهنگی پرافتخار، پس از ظهور اسلام به اوج خود رسیده و مردم این مرزوبوم در سایه پیشینه فرهنگی خود و معارف اسلامی خدمات فراوانی به جهان تمدن ارائه نمودهاند.
چه بسیار شاعران، سخنوران، دانشمندان و فلاسفه نابینا میان فرهیختگان بعد از اسلام به چشم میخورند که در دامان اسلام تربیت شدهاند. البته باید توجه داشت که آنها هیچگونه اطلاعی از خط و نوشتن نداشتند، با این وجود آثار فراوانی از خود باقی گذاشتند که جهت اطلاع بیشتر در این زمینه میتوان به کتبی همچون "سخنوران نابینا" مراجعه نمود.
اشاره به مطلب فوق این نکته را روشن میکند که تعلیم و تربیت نابینایان و آموزش خط به آنها دو مقوله کاملاً جدا از یکدیگر بوده و به طور همزمان وارد کشور ما نشده است.
بعد از سال 1300ش کشیش آلمانی به نام کریستوفل از طریق کشور ترکیه وارد تبریز شد و پس از کسب مجوز از وزارت معارف وقت و در سال 1307 اقدام به تأسیس مدرسه خاصی برای نابینایان نمود. بعد از مدتی دامنه اقدامات خود را گسترش داد و اصفهان را به عنوان مرکز فعالیت خود انتخاب نمود و در آنجا نیز مدرسه کریستوفل را ایجاد کرد.
پیش از سال 1320 مرکز دیگری جهت نگهداری و آموزش دختران نابینا در اصفهان تأسیس شد که اداره آن پس از جنگ جهانی دوم به عهده کشیشان و برخی مؤسسات خیریه انگلیسی گذاشته شد.
جهت پذیرش نابینایان در این مدارس محدودیت سنی وجود نداشت و کودکانی از سن 2 سالگی تا 7 سالگی و نیز افرادی حتی تا 30 سالگی بین آنها مشاهده میشد.
هدف مؤسسین این آموزشگاهها در درجه اول نگهداری و سپس حرفه آموزی و آموزش نابینایان بوده، به گونهای که شاهد آموزشهایی از قبیل: بافندگی، کشاورزی، آموزگاری، تلفنچی گری، مترجمی، سایکوتراپی و کارهای دستی دیگر میباشیم به طوری که برای آموزشهای فوق کارگاهها و مزارعی به وجود آوردند.
بعد از سال 1340 توسط عدهای از روحانیون و خیرین شهر اصفهان اقداماتی جهت تأسیس آموزشگاهی برای نابینایان صورت گرفت که منجر به تأسیس آموزشگاه ابابصیر گردید این موسسه
1) . قربعلی تجارب آموزشی خود را مینوشت و با انتشار در وبلاگ خودش، این تجربهها را به اشتراک میگذاشت. اکنون چند نمونه از این مطالب را که گویای دیدگاههای ایشان درباره موضوعات و مسائل آموزشی است، میآورم.
خدمات فراوانی به نابینایان ارائه نمود و در واقع حرکتی بود در برابر تبلیغات مذهبی میسیونرهای مسیحی که اداره کنندههای اصلی مراکز کریستوفل و نور آئین بودند.
توسط چاپخانه موسسه ابابصیر پیش از پیروزی انقلاب اسلامی کتب زیادی که بیشتر جنبه مذهبی داشتند، به خط بریل تبدیل و در اختیار نابینایان سراسر کشور قرار میگرفت.
نخستین آموزشگاه نابینایان تهران با تلاش عدهای در سال 1343 تأسیس شد و به صورت شبانهروزی عدهای از دختران و پسران نابینا را تحت پوشش قرار داد.
این آموزشگاه (شهید محبی فعلی) در طول حدود 35 سال فعالیت پر بار خود عده زیادی از نابینایان را آموزش داده تا راهی دانشگاههای سراسری و خارج کشور نماید که در حال حاضر عدهای از آنان در مشاغل مختلفی از قبیل تدریس در دانشگاهها، مدارس و مسئولیتهای بالای مدیریتی فعالیت میکنند.
محمد خزائلی در سال 1292ش در کوهرود اراک متولد شد. در هجده ماهگی بر اثر ابتلا به بیماری آبله، بینایی خود را از دست داد. در آن زمان آموزش و پرورش ملی و مدرن وجود نداشت و بچهها و به اجبار نابینایان باید به مکتبخانه میرفتند.
نابینایان پس از جلب موافقت شیخ یا استاد، باید همراه یک نفر به کلاس میرفت و تماماً به حافظه تکیه داشت، یعنی هر چه میشنید حفظ میکرد.
خزائلی از هفت سالگی به مکتب شیخ حسین مدنی رفت. در دوازده سالگی قرآن را کاملاً حفظ کرد.
در سال 1308 اولین مدرسه مدرن به نام مدرسه صمصامیه در اراک تأسیس شد. در این زمان محمد 16 ساله بود، با این حال او در این مدرسه ثبتنام کرد و سر کلاس رفت.
از 1312 شروع به تدریس در خانه کرد و کودکان را خواندن و نوشتن یاد میداد. در 1321 در وزارت فرهنگ استخدام شد. ابتدا در دبستان و سپس در دبیرستان تدریس میکرد.
خزائلی در 1311، آموزشگاه خزائلی را در اراک تأسیس کرد. سپس این آموزشگاه را در تهران تأسیس کرد و در چند منطقه تکثیر نمود سپس «آموزشگاه نابینایان بزرگسال» را دایر کرد. آموزشگاههای خزائلی در ارتقای فرهنگ و دانش نابینایان مؤثر بوده است.(1)
1) . دکتر خزائلی قانونگذار روشندل، قدرت اللّه عفتی، قم، دفتر فرهنگ معلولین، 1391؛ معلولین نامدار ایران و جهان، محمدرضا بیگدلی و دیگران، بیجا، سازمان آموزش و پرورش استثنایی، بیتا.
این مرکز برای نابینایان در اصفهان در سال 1348 تأسیس شد. اسمش را به صورتهای سازمان آموزشی ابابصیر، مدرسه ابابصیر و مجتمع آموزشی ابابصیر ضبط کردهاند.
سازمان آموزشی ابابصیر اصفهان در سال 1348 به همت جمعی از خیرین مسلمان و با هدف مقابله با سازمان نابینایان کریستوفل که توسط آلمانیها در اوایل قرن حاضر بنا شده بود و نیز مرکز نابینایان دختران نورآیین که توسط دایره اسقفی اداره میشد، بنیان نهاده شد. این سازمان دارای دو بخش مردمی و دولتی بود. کادر آموزشی و امکانات مورد نیاز آن عمدتاً با بودجه دولتی تأمین میشد و خدمات شبانهروزی و کتابخانه و کارگاههای فنی آن با استفاده از اعانات مردمی و کمکهای بلاعوض کارخانهها، شرکتها و برخی سازمانها و ارگانهای دولتی مانند استان داری، بهزیستی، شهرداری، ذوب آهن و شرکت فولاد و قبوضی که در اختیار مردم عادی قرار میگرفت؛ اداره میشد.
پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، مشهور بود که ابابصیر یکی از پایگاههای انجمن حجتیه در اصفهان است و آن انجمن از طریق ابابصیر برنامهریزی و فعالیتهای خود را از آنجا مدیریت میکند. این روند پس از انقلاب گویا ادامه داشت، به ویژه وقتی این انجمن از سوی مقامات جمهوری اسلامی مورد انتقاد قرار گرفت، مسئولان ابابصیر سعی میکردند به گونهای عمل کنند که نقطهضعفی به دست مقامات دولتی ندهند. از سوی دیگر، با استفاده از عوامل خود در ادارات و ارگانها، اهداف خود را پیش میبردند.
پیش از انقلاب اسلامی؛ هرگاه دریافت کمک از دولت مطرح میشد، از سوی مسئولان مخالفت میشد و میگفتند باید مستقل بود و نباید از دولت طاغوت کمک گرفت، این در حالی بود که خیلی از کارکنان بخش خصوصی از بیمه و برخی حمایتهای دولتی به همین دلیل محروم مانده بودند؛ اما بعضی از مدیران این آموزشگاه از بورس دولتی برای گذراندن یک دوره تحصیلی درباره نابینایان در انگلستان استفاده کرده بود.
پیش از انقلاب فعالیتهای سازمان شامل این بخشها میشد: کتابخانه، کارگاههای برس بافی، حصیربافی، غلطک زنی، ساخت انواع جارو، اسکان حدود 100 نفر به طور شبانهروزی در سه بخش خردسالان و بزرگ سالان پسر و یک خواب گاه ویژه دختران. اما پس از انقلاب این خدمات فقط شامل خدمات آموزشی، شبانهروزی و کتابخانه بود.
پس از انقلاب اسلامی برخی از نابینایان از مسئولان ابابصیر خواستند که چون حکومت اسلامی شده، این مرکز تحت پوشش کامل دولت قرار بگیرید و اجازه دهید نابینایان نیز در تصمیمگیریهای سازمان دخالت کنند. مسئولان هرگز به این خواستههای نابینایان توجهی نکردند. در سال 1358 سازمان کریستوفل از دست دایره اسقفی گرفته شد و به ابابصیر سپرده شد، اما با اعتراضات نابینایان پس از چند ماه ابابصیر مکان کریستوفل را رها کرد و تعدادی از نابینایان را با خود به ساختمانی برد که
از چند سال پیش از انقلاب در حال ساخت آن بودند.
در این سالها ابابصیر به همان روش پیش از انقلاب ولی با کمکهای بیشتر دولتی و مردمی اداره میشد، اما هیچگاه مسئولان آن به مقامات آموزش و پرورش اجازه ندادند نظارتی بر بخش مردمی سازمان داشته باشند.(1)
از اواخر دهه 70 به بعد اعتراضات نسبت به نحوه اداره مرکز و صرف اعانات مردمی و نیز استفاده از برخی کمکهای افراد مقیم خارج از کشور، بالا گرفت، ولی مدیریت ابابصیر بدون توجه به تمامی این اعتراضات که از سوی مسئولان آموزش و پرورش استثنایی و نیز کارمندان سازمان بود، هم چنان به رویه خویش ادامه میدادند. سرانجام در سال 1385 مجوز فعالیت مرکز تمدید نشد. و طی مدت دو سال آموزش و پرورش استثنایی دانش آموزان خود را به همراه بخش اندکی از امکانات از آنجا خارج کرد. بسیاری از امکانات خاص نابینایان مانند کتب بریل، چاپگر ویژه خط بریل، در مرکز بلا استفاده ماند. حتی ساختمان مرکز نیز اجاره داده شد و برخی از وسایل از قبیل مینیبوس در معرض فروش قرار گرفت.
آقای قربعلی نامهای را برای درج در ایران سپید در مردادماه 1390 ارسال کرده و هدفش نقد و تکمیل مقالهای بود که درباره ابابصیر در آن روزنامه چاپ شده بود.مطالب مندرج در این نامه هم دیدگاههای شخصی ایشان است. به نظر اینجانب انتقاد خوب و لازم است ولی باید همراه با اسناد و مدارک و مبتنی بر استدلال و منطق باشد.
به نام ایزد دانا و توانا
در چند شماره از روزنامه ایران سپید مطالبی درباره ابابصیر درج گردید. از آنجا که این مطالب نیاز به تکملهای داشت، بر آن شدم تا این متن را تقدیم نمایم. انتظار میرود این نوشته نیز با مسئولیت این جانب در آن روزنامه درج گردد.
این جانب یداللّه قربعلی (دبیر آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان، نابینا) از سال 1352 در سازمان آموزشی ابابصیر مشغول به تحصیل شدم و به مدت 6 سال در آن محیط و بخش شبانهروزی آن به سر بردم. از سال 1364 نیز به عنوان معلم در آن آموزشگاه به مدت حدود 20 سال فعالیت داشتم. ضمناً در دورههایی که به عنوان نیروی رسمی آن آموزشگاه نبودم، ارتباط تنگاتنگی با آن سازمان و دانش آموزان و پرسنل آن داشتم، لذا شاید یکی از کسانی باشم که بیشترین اطلاعات را در این خصوص دارد و بسیاری از مسائل را با تمام وجود حس کرده است.
در مورد ساختار ابابصیر به جز مطالبی که در روزنامه آمده بود، چند نکته قابل یادکرد است:
اول اینکه هیئت مدیره ابابصیر چندان خوش نداشتند فردی از نابینایان به عضویت آنان در آید.
دیگر اینکه این حضرات حتی از تصدی مشاغل و پستهای حساس توسط نابینایان ابا میکردند.
1) . این مطلب در وبلاگ شخصی آقای قربعلی منتشر شده است.
سومین نکته اینکه دوران چهل ساله عمر این مرکز را باید به سه بخش تقسیم کرد: اول دوران طلایی و رشد این سازمان بود که از بدو تأسیس تا پیروزی انقلاب را به خود اختصاص داده است. دوره دوم دوره حرکت معمولی و روزمره این مرکز است که از پیروزی انقلاب تا اواخر دهه 70 را در بر دارد. به نظر میرسد در دوره اول به دلیل داشتن رقیب یعنی مدرسه کریستوفل این مجتمع موفقیتهای بسیاری کسب کرد. نحوه آموزش، محتوای کلاسهای فوق برنامه و حتی فعالیتهای اشتغال زایی آن نیز قابل توجه بود. اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی و انحلال مراکز نابینایی دیگر، این مرکز یکه تاز میدان و تمامی امکانات 50 ساله نابینایی در استان را قبضه نمود. اما به دلیل پارهای از اعتراضات خودجوش نابینایان، این وضعیت چند ماهی بیش نپایید و آنان مجبور شدند امکانات خویش و بخشی از امکانات مرکز کریستوفل را نیز با خود به مرکز نوبنیاد انتقال دهند. بسیاری از دانش آموزان نیز با آنان رفتند و تعدادی از آنان در مرکز کریستوفل –که حدود چند ماه در اختیار ابابصیر بود- ماندند. این مرکز نیز تا تشکیل سازمان بهزیستی توسط دادگاه انقلاب اداره میشد و پس از تشکیل سازمان بهزیستی همراه با سازمان رفاه نابینایان و نورآیین –مرکز دخترانه نابینایان دایره اسقفی- به آن سازمان واگذار شد.
از همان اواخر سالهای 56 و 57 بسیاری از نابینایان از اعضای هیئت مدیره میخواستند که در جلسات تصمیمگیری خود از نظر نابینایان استفاده کنند. ایده این افراد بر این اساس بود که ما که معتقدیم نابینا باید توانمندی اداره امور خویش و در حد تخصص همنوعان خویش را داشته باشد، باید در این محیط میدان بروز خلاقیتهای خویش را داشته باشد. اما این امر مورد نظر هیئت مدیره نبود. گرچه در این ایام نابینایانی در کادر آموزشی این مرکز به صورت رسمی یا غیر رسمی کار میکردند، اما از آنان در ردههای تصمیمگیری خبری نبود.
گذشته از آن فضای بسیار بسته حاکم بر محیط اجازه هیچگونه اعتراضی را به کسی نمیداد. این تنگنای فضایی با پارهای از اعتقادات مذهبی به هم آمیخته بود و گرچه محیطی مذهبی را فراهم آورده بود، اما این فضا با آگاهی افراد همراه نبود و گروهی خاص اعتقادات خود را بر بقیه تحمیل میکردند. نابینایان این مرکز حتی از شنیدن موسیقیهای مجاز و بسیار آرام منع میشدند، و از تشکیل کلاس موسیقی که نمیشد حرف زد. به هر حال پس از جایگیری ابابصیر در مکان جدید به مرور زمان اعتراضاتی به آنان وارد شد. این اعتراضات شاید از اواخر دهه 60 جدیت بیشتری گرفت. از جمله این اعتراضات میتوان به چند مورد زیر اشاره کرد:
نخست اینکه اکنون که نظام ایران مبتنی بر اسلام است و سازمان ابابصیر نیز بر همین اساس بنا نهاده شده است، چرا سازمان حاضر نیست به طور کامل تحت نظر دولت اداره شود؟
دوم اینکه هیچگاه اموال و دارایی این مرکز به طور دقیق نه به مراکز دولتی اطلاع داده شد و نه حتی چند باری که ادارات آموزش و پرورش بر آن شدند که داراییهای این مرکز را ثبت کنند، توفیقی حاصل نکردند. این مورد نیز در ذهن بسیاری از کارکنان و نابینایان نکتهای مبهم بود.
سومین موردی که بیشتر از همه موارد فوق بیان میشد و به گوش تکتک اعضای هیئت مدیره میرسید و این جانب شاید بسیاری از موارد آن را دقیقاً در خاطر داشته باشم، بعد مسافت این مرکز از شهر بود. ابابصیر در جوار روستایی از توابع شهرستان خمینی شهر اصفهان واقع است که حداقل با
مسیر فرعی آن 8 کیلومتر با شهر اصفهان فاصله دارد. برای نمونه از نقاط مرکزی شهر اصفهان تا مرکز بدون سرویس مستقیم شاید بیش از یک ساعت وقت لازم باشد. سرویس دانش آموزان نیز اغلب از حدود ساعت شش صبح نخستین مسافر خود را سوار میکردند تا حدود ساعت 8 صبح در مرکز باشند. علاوه بر سرویس اصفهان، از خمینی شهر، نجفآباد، فلاورجان و تعدادی از روستاها دانش آموزان به مرکز آورده میشدند. پر واضح است دانشآموزانی که حدود دو ساعت وقت خود را در سرویس میگذراند و بعدازظهر هم همین میزان وقت برای بازگشت از وی هدر میرود، تا چه حد توان یادگیری در کلاس را دارد. خستگی ناشی از سوار شدن بر سرویسهایی که اغلب مینیبوس بودند و بسیار طاقتفرسا، کمتر انرژیای برای فراگیری برای دانش آموزان باقی میگذاشت. معلمان نیز کمتر رغبت میکردند در محیطی با این فاصله از شهر کار کنند.
در مورد انتخاب مدیر نیز هیئت مدیره دست ادارات آموزش و پرورش را بسته بود. به خاطر دارم هنگامی که مدیر ابابصیر پس از 16 سال بازنشسته شد، برای تعیین مدیر جدید مشاجراتی بین هیئت مدیره و مسئولان درگرفت و این برخورد تا حدی تند و خشن بود که یکی از اعضای هیئت مدیره شخصاً به ما گفته که: «من زنگ زدم به مدیر کل و گفتم مدیر استثنایی میخواهد برای مدرسه من مدیر بگذارد». روال انتخاب مدیران ابابصیر به این شکل بود که شخصی را باید هیئت مدیره تعیین کند و فقط اداره ابلاغ ایشان را صادر کند.
آمار دانشآموزان: در اینجا بد نیست به آمار تقریبی این مرکز در سالهای دهه 70 و 80 اشاره شود: دانش آموزان شبانهروزی دختر و پسر تا دوره راهنمایی: حداکثر تا 100 نفر.
دانش آموزان روزانه دختر و پسر: حداکثر 120 نفر.
دانش آموزان تلفیقی که در مدارس عادی تحصیل میکردند و فقط سرویس آموزشی از قبیل کتاب، نوار، و... از ابابصیر میگرفتند حدود 300 نفر.
کادر رسمی مدرسه که حقوقشان از طریق دولت و اداره آموزش و پرورش استثنایی تأمین میشد: گاهی تا حدود 120 نفر هم میرسید.
کادر غیر رسمی که حقوق آنان را هیئت مدیره میپرداخت بالغ بر 20 نفر.
کمکهای مردمی و به صورت جنس یا پول نقد در پارهای موارد در سال به بیش از 120 میلیون تومان میرسید.
دوره سوم: دوره سوم فعالیت ابابصیر سالهای 1380 به بعد است. در این دوره اعتراضهای کادر و برخی نیروهای مرتبط نسبت به پارهای امور بالا گرفت، این اعتراضها گذشته از مواردی که در بالا ذکر شد، به تظلمهایی برمیگشت که به نیروهای غیر رسمی میشد. یا اعتراض به استفاده از نزدیکان مسئولان. البته سوء استفاده برخی از مسئولان از امکانات برای مصارف شخصی نیز جزء این موارد بود. گاهی از برخی دانش آموزان توانمند در رشتههای رایانه و برخی موارد دیگر میشنیدم که برای مسئولان سیدیهایی را برای فروش تهیه میکردند. این افراد با دستمزدی ناچیز و گاهی رایگان کار میکردند و حضرات از فروش انبوه آن استفاده میکردند و یا در جهت افکار سازمانی از آن بهره میگرفتند.
در دوره مدیریت آقای شرافتی در آموزش و پرورش استثنایی، ایشان تلاش کردند تا پارهای از امور
ابابصیر را تحت نظارت خود در آورند اما هیئت مدیره با استفاده از اهرمهای فشار خود ایشان را در این امر ناکام گذاشت، اما به هر حال پارهای از مسائل که بهطور مخفی انجام میشد با اعتراضات ایشان کمی برملا شد.
اعتراضات همکاران در مرکز در گذشته بیشتر به صورت شفاهی بود ولی در دهه 80 این اعتراضها کتبی گردید و به برخی مقامات نامههایی مبنی بر تخلفات مسئولان گزارش شد. اما اوج مشکل این مرکز از سال 85 با عدم تمدید مجوز فعالیت سازمان آغاز گردید. عدم تمدید مجوز بیشتر به دلیل شکایات اعضاء و نیز ارتباط مسئولان با انجمن حجتیه بود، این سازمان از همان بدو تأسیس با اعضای انجمن حجتیه ارتباط نزدیک داشت. در این اواخر که انجمن حجتیه مورد نقد پارهای مراجع و مقامات گردید، فعالیتهای ابابصیر نیز زیر سؤال رفت.
به هر حال اگر سازمان مردم نهادی انحلال یابد باید امکانات و داراییهای آن با نظارت دولت به مصارفی در راستای اهداف آن برسد یا طبق اساسنامه مصرف آن تعیین گردد. این سازمان علی رغم انحلال رسمی هنوز بهطور غیر رسمی هم به جمعآوری اعانات مردمی میپردازد و هم اجاره بهای ساختمانی را که بیش از 40 سال اموال دولتی و سرمایههای مردمی در آن هزینه شد تا مأمنی برای نابینایان باشد، معلوم نیست به چه مصرفی میرسانند.
مذاکره با هیئت مدیره: این جانب در چندین مذاکره که با اعضای هیئت مدیره داشتم، از آنان نسبت به نحوه هزینه شدن اجاره بهای مرکز و سایر درآمدهای آنان سؤال کردم که اغلب با جوابهای سر بالا مواجه شدم. فعلاً هنوز قبوض سازمان در برخی مکانها توزیع میشود و تعدادی از صندوقهای صدقات آنان هنوز در سطح شهر اصفهان بر جاست و هنوز هم بسیاری از مردم به گمان اینکه مرکز ابابصیر –که خانه امام زمانش میخواندند- برای نابینایان کار میکند، کمکهای صادقانه خود را به آنان تحویل میدهند یا به صندوقهای آنان واریز میکنند. اما خود مرکز در خانهای که باز برای ابابصیر و در راستای مصرف برای نابینایان وقف شده است، فعالیت مختصری برای معیشت نابینایان دارد.
این بود آنچه باید به آن مطلب مفصل نویسنده محترم ابابصیر از تأسیس تا انحلال اضافه کرد.
اما چون جناب آقای حیدری مدیر محترم آموزش و پرورش استثنایی مطالبی را در آخرین بخش این مطلب در مصاحبه خود بیان فرموده بودند، لازم دیدم توضیحاتی را در نقد سخنان ایشان به استحضار خوانندگان فهیم ایران سپید برسانم. اولاً به دلیل سیاستهای نادرست کارشناسان استثنایی در سالهای گذشته بسیاری از نیروهای متخصص در امر نابینایان به گروههای استثنایی دیگر به ویژه مهارتهای حرفهای روی آوردهاند، به طوری که هم اکنون استانی که در بسیاری از موارد پیشگام فعالیتهای نابینایی بود، اینک حتی به آموزگار و دبیر نیاز مبرم دارد. در اینجا لازم است به آمار نابینایان و کلاسهای دایر در مدارس ضمیمه و مدارس مستقل اشاره شود: هم اکنون تعداد 131 نفر دانشآموز در مقطع ابتدایی در دو مرکز مستقل شهید سامانی و شهید عابدی در شهر اصفهان و شش کلاس ضمیمه در شهرستانهای نجفآباد، شهرضا، کاشان، دولتآباد، خمینی شهر و بادرود مشغول به تحصیل هستند. تعداد 81 نفر دانشآموز نابینا دختر و
پسر در مقاطع راهنمایی و دبیرستان به تحصیل اشتغال دارند که دبیر رابط و امکانات آموزشی از استثنایی دریافت میکنند. حدود 300 دانشآموز کمبینا نیز در مدارس عادی به تحصیل مشغولاند که بعضاً از دبیر کمکی (دبیران عادی مدارس خود) استفاده میکنند.
دوما به دلیل گسترش بیرویه آموزش تلفیقی و نداشتن نیرو و امکانات برای حمایت از دانش آموزان، وضع تحصیلی بچهها چندان مطلوب نیست. بسیاری از دانش آموزان در مناطق دور افتاده استان از داشتن دبیر رابط متخصص محرومند، برخی به تهران روی آوردهاند و بسیاری نیز خانه نشین شدهاند و تعدادی از دانش آموزان مستعد نیز به دلیل نبود امکانات و دبیر رابط متخصص افت شدید تحصیلی یافتهاند.
آقای حیدری اشاره کرده بودند که همه بچهها پرکینز دارند! باید به عنوان یک معلم آگاه از وضعیت پرکینز بچهها اعلام کنم که بسیاری از ماشینهای در دست بچهها فرسوده و دچار اشکالات اساسی میباشد و بسیاری از بچهها حتی از این ماشینهای ناسالم نیز محرومند.
در مورد بچههای روستایی علی رغم گفتههای رئیس آموزش و پرورش استثنایی، تعدادی از همان بچههایی که در دوره فعالیت ابابصیر به طور روزانه از روستاهای نزدیک به اصفهان میآمدند هنوز هم میآیند که تعدادشان در دو مدرسهای که ایشان اشاره کردند به 10 یا 15 نفر نمیرسد. در حال حاضر در مناطق نجفآباد، شهرضا، خمینی شهر، دولتآباد، بادرود و کاشان برای نابینایان کلاسهای ضمیمه دایر است که اغلب آنها در دهه 60 و 70 تشکیل گردیده است و هیچ یک پس از انحلال ابابصیر تشکیل نشده است.
در مورد خرید چاپگر بریل ایشان فرمودهاند که ما در حال خرید یک دستگاه بسیار پیشرفته هستیم، نبود چاپگر مشکل نابینایان اصفهانی نیست، مشکل این است که یک دستگاه چاپگر که با پول نابینایان و به اسم نابینایان خریداری شده است و هیچ مصرفی جز برای نابینایان ندارد، هم اکنون بلا استفاده مانده است! آیا رواست با وجود چنین دستگاهی باز هم مدیریت مبلغی بیش از 100 میلیون تومان هزینه کند؟ این در حالی است که نیازهای بسیاری برای نابینایان باقی مانده است که با هزینه کردن مبالغی بسیار کمتر از این میتوان آن را تأمین کرد.
اما یکی از ضروریترین نیازهای نابینایان استان اصفهان یک آموزشگاه در مقاطع راهنمایی و متوسطه است. با وجود تعداد زیاد دانشآموز در بخش تلفیقی همان طور که پیشتر ذکر شد، متأسفانه همه دانش آموزان به دلیل نبود مدارس راهنمایی و دبیرستان، بدون هیچ گزینشی به بخش تلفیقی سپرده شدهاند. این کار به چند دلیل برای سیستم فرایند مناسبی ندارد:
نخست اینکه بسیاری از دانش آموزان از بهره هوشی کمی برخوردارند و نمیتوانند هم پای بچههای بینا پیش روند و از این رهگذر بینش خوبی نسبت به نابینایان در میان افراد عادی ایجاد نمیشود، به ویژه اگر دانش آموزان با روشهای ترحم برانگیز کادر مدارس را ترغیب به ارفاقهای بیمورد کنند.
دیگر اینکه نیروی متخصص کافی برای سرکشی و رسیدگی به وضعیت درسی این عده زیاد در
اختیار بخش نابینایان نمیباشد.
سوم اینکه بعد مسافت باعث شده است که کمتر کسی به مناطق دور جهت سرکشی مراجعه کند و چنان چه کسی نیز این مسافت را طی کند، انرژی چندانی برایش باقی نمیماند که بازدهی خوبی برای دانشآموز داشته باشد. علاوه بر اینکه یک دبیر برای عزیمت به مناطق دوردست با ساعت تعیین شده معمول اقدام نمیکند و برای این کار ممکن است چند ساعت اضافه درخواست کند که به هر حال منطقی به نظر نمیرسد. بنابراین یا باید از نیروهای بومی استفاده شود و یا دانش آموزان به یک مدرسه خاص آورده شوند، تا آنان که امکان استفاده از خدمات آموزشی در مناطق خود را ندارند در محیط شبانهروزی اسکان یابند و از مدرسه نیز استفاده کنند و آنان که امکان ادامه تحصیلشان در بخش تلفیقی نمیباشد بتوانند از آموزش استفاده بهتر و بیشتری بنمایند.
با وجود اینکه در تهران دو مرکز آموزشی ویژه دختران و پسران تا مقطع دبیرستان وجود دارد و استانهای فارس و خراسان و آذربایجان شرقی و شاید بعضی استانهای دیگر مدارسی تا مقاطع متوسطه دارند، آیا نباید اصفهان که بنای فعالیتهای نابینایی کشور از حدود 80 سال پیش در آن نهاده شده است، در حد یک استان متوسط هم باشد؟ جای شگفتی است که این استان زمانی مرکز مراجعه بسیاری از نابینایان کشور بود و از کمترین امکانات به بهترین شکل برای ترقی نابینایان استفاده میشد، در حالی که هم اکنون با بیمهریهایی که نسبت به آن شده است، آفتاب آن رو به افول است.
شایان یادکرد است که علاوه بر مدارس استثنایی، دو مرکز شهدای هفتم تیر و فاطمه زهرا تحت پوشش بهزیستی به ارائه پارهای از خدمات مشغولند و نیز پنج سازمان مردم نهاد در استان با مجوز بهزیستی فعالیت میکنند که متأسفانه به دلیل عدم وجود وحدت رویه در امور مختلف اغلب هر یک مسیر خود را میپویند.
آنچه گذشت درد دلی بود که لازم بود به اطلاع عزیزان نابینایی برسد که بارها از چگونگی وضعیت نابینایان در اصفهان از افراد مطلع سؤال میکنند. این سخنان گرچه کمی تلخ است اما عمدهترین معضل است که باید برای رفع آن اقدامی جدی نمود.
امید که مسئولان به جای فرافکنی و انحراف اذهان به مسائل حاشیهای گامی جهت رفع مشکلات عدیده نابینایان استان بردارند.
در پایان شایان یادکرد است که این جانب در ابتدای سال تحصیلی ضمن دیداری با مدیریت آموزش و پرورش استثنایی اصفهان بسیاری از مطالب را که گوشهای از آن ذکر شد، بیان کردم و آمادگی خود را جهت پیگیری و عمل کردن به آن اعلام کردم، اما با تأسف تا کنون که هیچگونه اقدامی نشده است و حتی یک تماس نیز در این خصوص با این جانب گرفته نشده است.(1)
1) . مقاله درباره مؤسسه آموزشی ابابصیر توسط یداللّه قربعلی تألیف شده و دیدگاههای شخصی ایشان است. اما اینجانب به عنوان مؤلف این کتاب درباره ابابصیر هم یک کتاب مفصل نوشتهام که منتشر شده و تلاش کردهام بر اساس شواهد و مدارک کافی به بررسی تاریخ تحولات ابابصیر بپردازم.
مجتمع آموزشی ابابصیر به مناسبت روز معلم از خدمات و فعالیتهای یداللّه قربعلی تقدیر کرده و تقدیرنامهای در سال 73 به او اعطا کرده است.
همچنین محمدجواد احمدی رئیس آموزش و پرورش خمینی شهر از یداللّه قربعلی در سال 1382 به عنوان دبیر مدرسه راهنمایی ابابصیر تشکر کرده است. زیر او در اعتلای تعلیم و تربیت نوباوگان و نوجوانان میهن اسلامی تلاش درخور و شایسته داشته است:
تصویر
تصویر
مطلبی که با عنوان «آموزش و پرورش نابینایان ایران» درج شد، تألیف آقای قربعلی است و به روشنی گویا است که اختلافات بسیار بر جامعه نابینایان سایه افکنده و در همه شهرها این اختلافات وجود دارد و مثل خوره بر پیکر توانمندیهای آنان، موجب ناتوانی و عدم پیشرفت آنان شده است. این مطالب را نقل کردم تا معلوم گردد ریشه مشکلات کجاست؟
در اروپا نهادها و مراکزی با چند سده قدمت فعالیت دارند، اما متأسفانه در ایران عمر مراکز به دلایل مختلف کوتاه است. راهکار در این است که افراد با تجمع به گفتگو بپردازند و اختلافات خود را با دلیل و استدلال کمتر سازند.
یداللّه قربعلی مثل بسیاری از نابینایان نیاز به خط بریل داشت تا از این طریق با دیگران ارتباط برقرار کند، مکنونات و تجارب خود را به دیگران منتقل کند و از دانش و یافتههای دیگران بهرهمند گردد. از اینرو از وقتی پا به مدرسه و آموزش گذاشت و با اینکه چند سال دیرتر به مدرسه رفته بود، ولی با جدیت خط بریل را فرا گرفت و توانست در این زمینه منشأ ابتکارات گردد.
نیاز او به بریل چون مربی و دبیر بود، بیش از یک فرد معمولی بود. چون برای آموزش به افراد باید مطالعه میکرد و اندوختههای خود را افزایش میداد و نیز خط بریل را به نابینایان یاد میداد. این مطلب را آقای قربعلی نوشته و قبلاً در مجله تواننامه منتشر شده و گویای دیدگاهها و تجارب ایشان در زمینه بریل است.
این خط در طول تاریخ دارای تحولات زیادی بوده و رفته رفته تغییر شکل یافته تا به صورت خط کنونی در آمده است؛ و بین عوام بعضاً به خط میخی مشهور است. شاید علت این نامگذاری قلمی باشد که برای نوشتن از آن استفاده میشود.
البته جا دارد اشارهای نیز به خط ماه کنیم که هنوز هم کتب آن در برخی از کشورها رایج است و دارای علائم برجستهای است که بیشتر شبیه هلال ماه میباشد. این علائم به جهات مختلف و با کم و زیاد کردن خطوط مرتبط آن حروف خط ماه را تشکیل میدهد.
مبتکر خط کنونی بریل فردی است به نام "لویی بریل فرانسوی" که خود نابینا بود. بعد از ابداع این خط توسط او که مورد استقبال فراوانی قرار گرفت کشورهای دیگر جهان از آن تبعیت نمودند و به فراخور الفبای خود، تغییراتی در آن خط ایجاد کردند.
خط بریل توسط کریستوفل وارد ایران شد و از آنجایی که آشنایی او با زبان فارسی کافی نبود تا بتواند تمام نیازمندیهای زبان را به وسیله آن برطرف نماید، فردی به نام محمد علی خاموشی در تکمیل خط بریل فارسی به او کمک کرد.
بعد از مدتی خود نابینایان به نواقص حروف بریل واقف شده و درصدد آن برآمدند و با هماهنگی بخش فرهنگی یونسکو خط بریل را اصلاح کردند.
در خصوص دو مقوله آموزش خط بریل فارسی و انگلیسی پارهای از تجربیاتش را میخوانیم:
اولین باری که اینجانب به فکر آموزش خط بریل افتادم در دوره متوسطه بود. وقتی کلاس سوم دبیرستان بودم شخص نابینایی به من مراجعه کرد تا از من بریل بیاموزد. چون تجربه اولم بود برای توفیق در آن مدتی اندیشیدم تا روشی جذاب و سریع را به کار برم. این دقت مرا واداشت تا در آن زمان
هم در خصوص تقویت لامسه آن فرد ابتکاراتی داشته باشم و هم در خصوص نحوه کار و چگونگی آشنایی فرد با قالب خط بریل. گرچه پارهای از آنچه من به کار بردم در آموزشگاه ابابصیر از معلمان با سابقه دیده بودم ولی استفاده از سادهترین چیزها یکی از ملاکهای من بود. مثلاً برای شناخت نقطهها از بستههای قرص که به صورت شش تایی درآورده بودم استفاده میکردم یا از دکمههایی که بر روی پارچه به شکل نقاط بریل میدوختم استفاده میکردم.
در تابستان ۱۳۶۱ (که تازه سوم دبیرستان را تمام کرده بودم) برای شناسایی و آموزش نابینایان استان ایلام، به مدت یک ماه و به طور افتخاری به آن استان رفتم. در آنجا چند نابینای بزرگسال را شناسایی کردم و آموزش خط بریل را برای آنان نیز با همان ابتکارات آغاز نمودم. به موازات همین کلاس تعدادی از کارمندان بهزیستی استان را برای آموزش خط بریل به من معرفی کردند. آنان نیز با طرح ویژهای تحت آموزش قرار گرفتند. من در این خصوص تابلویی بینایی فراهم آوردم که پس از معرفی شش نقطه بریل جدول الفبای بریل را به صورت بینایی در آن آوردم و داوطلبان را با سرعتی بسیار آموزش میدادم. البته افراد بینا پیش از آموزش خط بریل باید نسبت به محدودیتهای عزیزان نابینا اشراف داشته باشند تا در فراگیری و نیز آموزش موفق باشند. کار من نیز پس از این آماده سازی ذهنی آموزش خط بود. در سال ۱۳۶۲ آموزش جانبازان نجفآباد را آغاز کردم. افراد بزرگسال در آموزش بریل نسبت به خردسالان بسیار کندترند. من سعی میکردم با نمونههای عینی و نیز تهیه وسایل کمک آموزشی ساده ذهن آنان را برای این کار آماده نمایم، لامسه آنان را تقویت کنم و پس از آن وارد آموزش بریل شوم.
در مهرماه ۱۳۶۲ نخستین تجربهام را با کودکان نابینا در آموزشگاه استثنایی نجفآباد آغاز کردم. برای آموزش بچهها خیلی فکر میکردم، گاهی راه میافتادم و در مغازههای اسباب بازی فروشی دنبال اسباب بازیهایی میگشتم که بتواند مرا در این کار یاری دهد، چرا که کودکان کمتر با وسایل جدی رغبت به کار داشتند. تفاوت اساسی بزرگسالان با خردسالان در این بود که به دلیل درک بالای بزرگسالان توضیح مطالب آسانتر بود، اما خردسالان در تقویت لامسه مشکلات بسیار کمی داشتند. کلاس آمادگی نابینایان را با شش دانشآموز آغاز کردم و از اسباب بازی، وسایل دستساز، خمیر، موم، حبوبات، پارچه، دکمه، و… برای تقویت لامسه و آموزش بهره میگرفتم.
آموزش خط بریل به افراد بینا در مدارس عادی، دانشگاهها، نمایشگاههای ویژه و… یکی دیگر از فعالیتهای من بود که هنوز هم ادامه دارد. آموزش بریل به دانشآموزان دیر نابینا، بزرگسالان، دانشآموزان معمولی، از تجربیاتی است که کارنامه خدمات آموزشی من بدان مزین است.
از پر افتخارترین دوران کاری خود میتوانم آموزش جانبازان نابینای سرفراز را یاد کنم. وقتی انسان
با کسانی انس میگیرد که جانشان از شمیم شهادت طراوت گرفته است و گرچه در بین ما زندگی میکنند جانشان در اندیشهای دیگر است، انسان واقعاً مشعوف و دلباخته میشود. به جاست یاد پولاد ارادهای را زنده کنم که هم نابینا بود و هم قطع نخاع. ارادهای داشت برتر از دماوند و استوارتر از البرز. وسعت نظرش را دریا اندک مینمود و پارسایی و تواضعش همه را خیره میداشت. او جانباز سرافراز حاج ناصر توبهایها که عاقبت این دنیای تنگ را برای رسیدن به وسعت جهانی درخور روح بلندش، به دنیا خواهان وانهاد و به خیل شهیدان پیوست.
من اعتقاد دارم هر گروهی هویت خود را با نمادی ثابت میکند و نماد هویت نابینایان دو چیز است، عصای سفید و خط بریل. از این طریق باید نابینایان شناخته شوند و همواره بتوانند این دو نماد هویت را در همه عرصهها به کار برند. کسانی که گمان میکنند کتابهای گویا میتواند جای کتاب بریل را بگیرد سخت در اشتباهاند. هرگز نباید خط و تأثیر و هویت بخشی آن را از یاد برد.
از سال ۱۳۶۳ تا سال ۱۳۶۶ در یک گروه کاری کشوری برای تدوین کوتاه نویسی فارسی کار کردم. گرچه در این خصوص نیز به نتایج بسیار خوبی رسیدیم، اما چون هنوز فضای مناسبی در کشور برای این کار فراهم نشده بود، این طرح به سرانجام درستی نرسید. گرچه بعدها افرادی با الگو قرار دادن آن تلاشها و تجربیات اقدام به تدوین طرحی دیگر نمودند، اما آن نیز نتوانست برای اجرا توفیق یابد.
اما در سال ۱۳۶۷ در آموزشگاه ابابصیر تدریس زبان انگلیسی دوره راهنمایی را بر عهده داشتم. در پایه سوم راهنمایی به فکر افتادم که این بچهها سال دیگر باید به دبیرستان بروند، کتاب انگلیسیشان نیز کوتاه است. کلاسی هم در این خصوص برایشان گذاشته نمیشود، لذا به طور ساده پارهای از علائم را به آنان در فرصتهای خالی کلاس زبان به عنوان یک کار فوق برنامه میآموختم و سعی میکردم با تمرین و یافتن نمونه در واژگان و یا جملات متفاوت، حداقل دانشآموزان را با این شیوه کمی آشنا کنم. در اوایل دهه ۷۰ علائم را به طور دستهبندی و همراه با مثال برای آنان شروع کردم و چون نتیجه بسیار خوبی گرفتم، آن را گسترش دادم تا اینکه کتاب آموزش کوتاه نویسی انگلیسی از جمعآوری تمرینها دستهبندیها و تجربیات چندین ساله حاصل شد.
کتاب دارای ۹ درس و یک مقدمه و یک پیوست است. در مقدمه ضرورت آموزش کوتاه نویسی و فواید آن بیان شده است. نحوه آموزش و زمانبندی کتاب نیز تشریح شده است. در درس اول علائم نشانهگذاری به طور مختصر توضیح داده شده است. از درس دوم آموزش نشانهها آغاز گردیده است. هر درس شامل ۴ بخش است:
الف- معرفی نشانهها، در این بخش تعدادی از نشانهها معرفی و نیز نحوه کاربرد آن بیان گردیده است.
ب- بخش دوم نمونههایی از متن است که به هر دو صورت کوتاه و بلند آورده شده است، هدف مقایسه و به ذهن سپردن بهتر این نشانهها بوده است.
پ- بخش سوم تمرین کوتاه نویسی است، نوآموز با توجه به آموختههای خود در دو بخش پیشین سعی میکند عبارات و متنهای ارائه شده را به صورت کوتاه بنویسد.
د- در چهارمین بخش هر درس عبارات و متنهایی به طور کوتاه آورده شده است، نوآموز باید با استفاده از آموختههای خود، آن را به صورت بلند بنویسد.
درسها به صورت پلکانی به هم مربوط میشوند و فراگیری درس بعد بدون یادگیری درس قبل نتیجه مطلوبی ندارد.
در درس نهم نیز فقط تمرین خواندن کوتاه نویسی است. متنهایی از کتاب انگلیسی سوم راهنمایی، به صورت کوتاه نوشته شده است، فراگیر باید با استفاده از علائم و نشانهها این متنها را به دقت بخواند و به طور بلند بنویسد. پیوست پایانی کتاب، جدولی شامل سه ستون است.
ستون اول عبارت یا واژهای است که قرار است کوتاه شده آن معرفی گردد. ستون دوم شکل کوتاه عبارت یا واژه ستون یک است. در ستون سوم معنی واژههای مستقل آمده است. در این ستون در برابر نیم واژهایی که دارای معنای مستقل نیستند، محل کاربرد آن در واژه آمده است. برای مشخص شدن توضیح نیم واژها توضیح مربوطه در پرانتز آورده شده است.(1)
تبدیل کتب کودک و نوجوان نویسندگان نجفآبادی به خط بریل ایدهای بود که به ذهنم رسید.
مسئول کتابخانه شهید فتاحالجنان (کتابخانه نابینایان) نجفآباد از تبدیل کتب نویسندگان نجفآبادی در رده سنی کودک و نوجوان به خط بریل خبر داد. در حاشیه بازدید رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نجفآباد از کتابخانه نابینایان شهرستان، مسئول کتابخانه از تبدیل کتب کودک و نوجوان نویسندگان نجفآبادی به خط بریل خبر داد. یداللّه قربعلی گفت: در راستای غنیسازی کتابخانه نابینایان شهرستان نجفآباد و با توجه به نیاز نابینایان کشور، مؤسسه فرهنگی اجتماعی «شمیم رویش» در نظر دارد کتب نویسندگان نجفآبادی در رده کودک و نوجوان را بهتدریج به خط بریل تبدیل نماید و در اختیار کودکان و نوجوانان سراسر کشور قرار دهد. یداللّه قربعلی مسئول مؤسسه فرهنگی اجتماعی «شمیم رویش» و بنیانگذار کتابخانه نابینایان نجفآباد و از شاعران نویسندگان و فعالان فرهنگی و هنری شهرستان نجفآباد است.(2)
در دهههای اخیر موضع نظام آموزش و پرورش دولتی ایران معمولاً دفاع از نظام تلفیقی بوده است. یعنی خواستهاند یک نظام ویژه برای نابینایان و ناشنوایان نداشته باشند و آنان در مدارس عادی تحصیل کنند. مگر اینکه بعضی بچهها شرایط ویژه داشته باشند. مدیران دولتی همواره ادلهای برای گسترش نظام تلفیقی داشتهاند. این در حالی است که بسیاری از کارشناسان از نظام ویژه استثنایی برای افراد دارای معلولیت دفاع میکنند یا معتقد به شرایط بهتر و اصلاح وضع موجود هستند.
آقای قربعلی چند دهه در این زمینه تجربه دارد. خلاصه تجارب و نظرات خود را در یک مقاله بلند عرضه کرده است. این مقاله شامل توصیهها برای بهتر سازی وضع نظام تلفیقی است.
سزاوار بود این چنین مطالبی در سطح ملی منتشر میشد و از همه کارشناسان و دبیران نظرخواهی میکردند. یا جلساتی در بررسی و هماندیشی گذاشته میشد.
هم اکنون وضعیت آموزش و پرورش نابینایان و ناشنوایان مطلوب نیست و مدیران نظام آموزشی، کارشناسان، اولیاء و خود دانشآموزان هر کدام گلایهها و اعتراضهای خود را دارند. از طرف دیگر اقدامی در جهت کاهش مشکلات و ایجاد خرد جمعی و مفاهمه عمومی برداشته نشده است.
به هر حال مطالبی مثل مقاله آقای قربعلی به دلیل اتکا بر تجارب میدانی، میتواند مبنا و مبتدای خوبی برای حرکتها و اقدامات بعدی باشد.
ایشان طی نامهای مقالهاش را به مدیریت آموزشگاه معرفی میکند و از او میخواهد این مطلب را در اختیار همکارانش در دیگر جاها قرار دهد. به دلیل اهمیت تاریخی این اسناد، همه را در اینجا جمعآوری میکنیم.
همکار ارجمند، مدیر محترم آموزشگاه
با سلام و تبریک آغاز سال تحصیلی و آرزوی توفیق در تمامی مراحل زندگی
از اینکه سال جاری نیز با آغوش باز پذیرای دانشآموز نابینای آموزش و پرورش استثنایی هستید، از شما صمیمانه سپاسگزارم.
این همکاری صادقانه شما و همکاران ارجمندتان زمینهساز رشد این قبیل دانشآموزان میباشد و بیگمان پاداش آن تا ابد نصیب تمامی دستاندرکاران این امر خواهد بود.
به پیوست مطالبی پیرامون آشنایی با دانشآموزان تلفیقی نابینا و نحوه برخورد با آنان تقدیم میگردد.
استدعا دارد این مطالب تکثیر گردد و در اختیار دبیرانی که با دانشآموز نابینا کلاس دارند، قرار گیرد، تا با مطالعه آن شیوه رفتار مناسبی را با دانشآموز نابینا پیش گیرند و از این رهگذر منشأ خدمات بیشتری برای این عزیزان باشند.
اینجانب نیز آمادگی کامل دارم که در جلسه شورای دبیران و یا هر زمان دیگری (که حضرتعالی صلاح بدانید) همکاران گرامی را در این خصوص توجیه نمایم و پاسخگوی پرسشهای آنان باشم.
نیز پیشنهاد میگردد در خصوص توجیه عزیزان دانشآموز در زمینه مسائل نابینایی در مراسم عمومی و حتی کلاسی که دانشآموز نابینا در آن مشغول به تحصیل است، برنامهریزی گردد، تا بتوانیم با همکاری تمامی افرادی که با دانشآموز نابینا سر و کار دارند، فرصت مناسبی برای تعالی او برداریم.
در پایان ضمن آرزوی توفیق خدمت برای حضرتعالی و همکاران محترمتان، از ایزد یکتا سربلندی و کامرواییتان را در تمامی عرصههای زندگی خواستارم. با تقدیم احترام، یداللّه قربعلی، دبیر آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان.
نابینایی و کم بینایی یک محدودیت است، نه یک نوع ناتوانی. محدودیتها را نیز میتوان با جایگزینها به حداقل رساند.
همکاران گرامی!؛ روش تلفیقی شیوهای است که در آن دانشآموزان نابینا و کمبینا در مدارس عادی به تحصیل میپردازند و با گرفتن سرویسهای گوناگون از قبیل: کتابهای درشت خط، کتابهای بریل، کتابهای گویا و دبیر رابط از آموزش و پرورش استثنایی کمبودها و کاستیهای خود را جبران میکنند. هدف از اجرای این روش، همزیستی بهتر افراد نابینا و کمبینا با دانشآموزان عادی است. از اینرو نباید در شیوه برخورد همکاران با این افراد هیچگونه ترحمی که باعث تزلزل شخصیت آنان گردد، وجود داشته باشد. دبیران باید ضمن توجه به تفاوتهای فردی، تلاش کنند، همان تکالیف و وظایفی را که بر عهده دانشآموزان عادی میگذارند، از این افراد نیز بخواهند. برای آشنایی و برخورد مناسبتر همکاران گرامی با دانشآموزان نابینا و کمبینا موارد زیر را به آنان یادآوری مینمایم تا با آگاهی از آن مشکلات کمتری را با اینگونه دانشآموزان داشته باشند:
1- دانشآموز نابینا و کمبینا مانند همه دانشآموزان عادی باید دارای نمره کلاسی باشد و هرگز از امتحانات کلاسی و یا پرسشهای شفاهی معاف نیست. همکاران باید در خصوص آزمونهای داخل کلاس، دانشآموز را در نظر داشته باشند و چنان چه امکان گرفتن امتحان کتبی نیست، حداقل با چند پرسش شفاهی میزان پیشرفت او را دریابند. هیچگاه بهانههایی از قبیل نداشتن کتاب یا سی دی درسی نمیتواند توجیهی برای ندادن امتحان باشد. در این خصوص چنان چه دبیر رابط مطلب را تأیید کند، میتوان برای دانشآموز تخفیفی در نظر گرفت.
2- دبیر رابط: از سوی مدیریت آموزش و پرورش در هفته بین دو تا چهار ساعت دبیر رابط به دانشآموز نابینا یا کمبینا اختصاص داده میشود. این فرد وظیفه دارد دبیران را نسبت به روش تدریس بهتر دروس مختلف برای دانشآموزان استثنایی راهنمایی کند. نیز دبیر رابط میکوشد تا نیازهای دانشآموزان را از طریق مدیریت استثنایی و یا مدارس نابینایی مرکز استان رفع نماید. همچنین او وظیفه دارد:
الف- برگه سؤالات بینایی برخی از دروس مانند ریاضی، زبان انگلیسی، عربی و ... را به خط بریل برگرداند تا دانشآموز نابینا بهتر بتواند سؤالات آزمون را بخواند و پاسخ دهد. نیز برگههای امتحانات دانشآموز به خط بریل را به خط بینایی برگرداند و در اختیار دبیران بگذارد تا تصحیح نمایند و نمره دانشآموز را بدهند.
ب: در زمینه اصلاح رفتار نامناسب دانشآموز تلاش نماید.
پ: دانشآموز را با محیط آموزشگاه آشنا نماید.
ت: دانشآموزان عادی را با ویژگیهای دانشآموز و کلاً با مسائل نابینایی آشنا نماید تا در آنان انگیزه برخورد بهتر با دانشآموزان نابینا را ایجاد کند. همچنین با حضور در مراسم صبحگاه یا هر مراسم دیگر و یا در کلاس دانشآموز، همکلاسیها و هم مدرسهایهای او را با شرایط او بیشتر آشنا کند. این امر بسیار مهم است و در وضعیت درسی دانشآموز بسیار مؤثر میباشد.
ث: خانواده نابینا را نیز توجیه کند تا با برخورد مناسب و تهیه امکانات مورد نیاز، فرزند خود را در رسیدن به موفقیت بهتر همراهی کنند. نیز والدین را توجیه نماید که دانشآموز را در زمینه انجام فعالیتهای روزانه، از قبیل: نظافت شخصی، خوردن غذا، پوشیدن لباس، رفت و آمد، برخورد مناسب با افراد آموزش دهند.
ج: توجیه کادر اداری و آموزشی آموزشگاه در خصوص نحوه برخورد و انجام امور دانشآموزان نابینا و کمبینا. دبیر رابط میتواند برای انجام این منظور در شورای دبیران و یا هر اجتماع دیگری که مدیریت آموزشگاه صلاح بداند، دبیران مرتبط با این دانشآموز را توجیه نماید و یا شبهات ذهنی آنان را برطرف نماید.
چ: رفع اشکالهای درسی دانشآموز در پارهای از دروس که در حد تخصص دبیر رابط باشد.
به جاست مدیر آموزشگاه برای انجام وظیفه بهتر دبیر رابط، در آموزشگاه مکان مناسبی را به او و دانشآموز اختصاص دهد.
3- منابع درسی دانشآموزان نابینا و کمبینا به صورت کتاب بریل، کتاب درشت خط، کتابهای گویا تهیه میشود. برخی از کتابها که نیاز به متنخوانی دارند مانند ریاضی، زبان انگلیسی، زبان فارسی، ادبیات فارسی، زبان عربی، قرآن و دین و زندگی به صورت کتابهای بریل یا درشت خط در اختیار دانشآموز قرار میگیرد. دانشآموز باید این کتابها را همراه داشته باشد و همراه افراد عادی از آن استفاده نماید. تفاوت این کتابها با کتب عادی فقط از لحاظ نحوه نوشتن است وگرنه از نظر متن هیچ تفاوتی با کتابهای عادی ندارد. اما به دلیل هزینه بالا و نیاز به صرف وقت بسیار برای تبدیل کتابهای عادی به بریل یا درشت خط، بخش دیگری از کتابها که میتوان به طور شفاهی از آن استفاده کرد، به صورت صوتی و گویا تهیه میشود. در این شیوه متن کتاب توسط یک گوینده متخصص بر روی نوار کاست و یا فایل صوتی تهیه میگردد و پس از ویرایشهای لازم در اختیار دانشآموزان قرار میگیرد. این متن نیز هیچ تفاوتی با کتاب بینایی ندارد، اما فقط دانشآموز نمیتواند آن را در کلاس مورد استفاده قرار دهد. این دلیل نخواندن درس نیست و دبیران نباید به دلیل نداشتن کتاب بریل و یا سی دی بودن کتاب تکالیف مربوطه را
از دانشآموز نخواهند. بیشتر دروس تاریخ، جغرافیا، زیستشناسی، تاریخ ادبیات، جامعهشناسی، روانشناسی، فلسفه و منطق، حرفهوفن، اجتماعی، علوم، دینی، و ... به این صورت تهیه میشوند. برخی از دانشآموزان که به هر دلیلی به تازگی دچار مشکل ضعف بینایی شدهاند، تا زمانی که به خط بریل مسلط نشدهاند، از هیچ یک از کتب درشت خط یا بریل نمیتوانند استفاده کنند. امتحانات این قبیل دانشآموزان نیز با استفاده از منشی انجام میشود.
4- دبیران محترم در درسهای هندسه فقط رسم شکل را نباید از دانشآموز بخواهند ولی بقیه موارد کتاب حتماً جز برنامه درسی دانشآموز میباشد. بخش هندسه را نیز در حد تعریف و محاسبه باید از او بخواهند.
5- بخش آزمایشهای علوم، زیست شناسی، شیمی، فیزیک:، و غیره را دانشآموز باید بداند، یعنی فرایند هر آزمایش و نحوه انجام آن به او تخفیف داده نمیشود، فقط از انجام آزمایش معاف است.
6- در دروس هنر و پرورشی از فعالیتهایی که در توان نابینا است، استفاده شود. مثلاً سرود، نمایش، داستاننویسی، استخراج مطالب از جراید، خلاصه کتاب، تهیه بروشور، تهیه روزنامه دیواری با همکاری همکلاسیها. او برای دستیابی به منابع مطالب خود میتواند از رادیو، کتابهای بریل و یا گویا و مجلات بریل استفاده نماید.
7- بخش عملی حرفهوفن را با آشنایی دانشآموزان با وسایل کار و غیره و نیز انجام پارهای از کارهایی که در حد توان اوست، ارزیابی کنند و در غیر این صورت به میزان نمره عملی سؤالات نظری به او بدهند. در خصوص این دو بند اخیر نشان دادن وسایل آزمایشگاه و کارگاه به نابینا بسیار ضروری است و حتماً دانشآموز نابینا باید از طریق لمس با اشیایی چون لوله آزمایش، وسایل نجاری و ... آشنا شود و از طریق بویایی با برخی از مواد مورد استفاده در آزمایشگاه نیز آشنا شود.
8- نابینا به هیچ وجه از ورزش معاف نیست. دبیر محترم باید حرکتهای نرمشی را با استفاده از دانشآموزان به او به صورت انفرادی بیاموزد و بخش قوای جسمانی را نیز با آموزش قبلی از او بخواهد. چون انجام حرکات نرمشی و فعالیتهای ورزشی نقش مؤثری در رفع تیکهای ناشی از نابینایی دارد و از سوی دیگر او را در جهتیابی، رفت و آمد، استقلال فردی بسیار یاری میدهد، دبیر محترم ورزش باید به این امر اهمیت زیادی بدهد. از دادن نمرههای بالا و غیرواقعی به دانشآموز خودداری شود و تلاش شود نمره خوب دانشآموز را در گرو انجام وظیفه قرار دهند.
9- رسیدگی به موارد انضباطی دانشآموز از قبیل غیبت، و سایر موارد امری ضروری است و همکاران چه در کلاس و دفتر آموزشگاه با حساسیت آن را پیگیری نمایند.
10- شرکت در فعالیتهای پرورشی مدرسه نیز برای دانشآموز بسیار ضروری است. نباید نابینایی مانع انجام فعالیتهای پرورشی، حضور در صبحگاه و نماز و سایر مراسم گردد. عدم حضور و فعالیت او در اینگونه امور با برخوردی همسان دیگر دانشآموزان مواجه شود.
11- در طرح سؤالات امتحانی پرسشهایی که پاسخ آن منوط به دیدن شکل است و یا رسم شکل، از عهده نابینا خارج است و دبیر محترم باید به جای آن سؤال دیگری را طرح نماید و یا نمره آن بخش
را در بقیه قسمتها تقسیم کند.
12- وقت آزمونها برای افراد نابینا به شرح زیر است:
الف- ریاضی، زبان انگلیسی، علوم و دروس مشابه آن دو برابر وقت دانشآموزان عادی.
ب- سایر دروس: یک و نیم برابر وقت دانشآموزان عادی. در خصوص این اختصاص وقت همکاران گرامی باید با شکیبایی و حوصله اجازه دهند دانشآموز از تمامی وقت خود استفاده نماید. مدیران محترم نیز برنامه امتحانی را طوری تنظیم کنند که دانشآموز نابینا یا کمبینا بتواند از نهایت فرصت خود استفاده نماید.
13- نوشتن املای تقریری در کلاس برای دانشآموز حتمی است. او باید از وسایل بریل نویسی از قبیل ماشین تحریر یا لوحه استفاده کند و همراه دیگران متن املا را بنویسد. چنان چه از لوحه استفاده میکند همکار در گفتن متن کمی کندتر باشد، تا بتواند با او همراهی کند، اگر از ماشین تحریر کمک میگیرد، او را در قسمتی از کلاس بنشانند که صدای ماشین تحریر برای دیگران ایجاد مزاحمت نکند.
14- چون نوشتن جزوههای کلاسی برای نابینا دشوار است همکاران اجازه دهند اگر او خواست صدای دبیر را ضبط نماید و اگر ممکن است جزوه دانشآموزان بینا بعداً برای او توسط خانوادهاش ضبط گردد و یا به صورت بریل تهیه شود. برای بهتر انجام شدن این امر همکاران دانشآموزان خوشخط و باسوادتر را که جزوههایشان با اشکالات کمتر فراهم شده است، توجیه کنند تا آن جزوه در اختیار فرد نابینا قرار گیرد و یا حداقل دانشآموز بتواند یک نسخه از روی آن زیراکس کند و بعداً مورد استفاده قرار دهد.
15- چنانچه همکاران گرامی دانشآموزی را در کلاس یا آموزشگاه مشاهده نمایند که دچار مشکل بینایی میباشد یا حدس میزنند که ممکن است به خاطر ضعف چشم نتواند از امکانات آموزش عادی استفاده کند، لازم است وی را از طریق اداره به مدیریت آموزش و پرورش معرفی نمایند، تا پس از انجام تست بینایی و سایر کنترلهای دیگر، دانشآموز چنانچه شامل آموزشهای ویژه گردد، از این امکانات بهرهمند شود.
16- در طول سال تحصیلی سعی میشود برای دانشآموزان نابینا و کمبینا کلاسهای تقویتی ویژه در پایگاه تشکیل گردد. لذا همکاران ضمن هماهنگی با دبیر مشاور، دانشآموزان را برای بهرهگیری از این کلاسها راغب و تشویق نمایند و چنان چه میسر است بخشی از نمره مستمر دانشآموز را نیز از دبیر این کلاسها بخواهند.
در پایان ضمن سپاس از همکاران گرامی که با شکیبایی و حوصله وصف ناپذیر خود، زمینه رشد و اعتلای این دانشآموزان را فراهم میکنند، از آنان استدعا دارم به موارد این نوشته با دقت توجه نمایند و برای رفع هرگونه ابهام، سؤالات خویش را با اینجانب مطرح نمایند تا در صورت بضاعت علمی آنان را راهنمایی نمایم.(1)
1) . پنجشنبه پنجم دیماه ۱۳۹۲ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
دانشآموزان
نابینا که وارد سیستم تلفیقی میشوند در عین اینکه برای آنها بعضاً محاسنی دارد، معایبی هم دارد. لازم است تلاش شود معایب به حداقل برود و محاسن رشد و گسترش پیدا کند. اکنون به ارزیابی این نظام و بیان مشکلات آن میپردازیم:
ارتقاء سطح تعامل اجتماعی: به دلیل عدم ارتباط این دانشآموزان با هم نوعان خود انتقال تجربیات بسیار اندک است و از سوی دیگر فرصت دیدار نیز برایشان میسر نمیباشد.
از طرف دیگر این دانشآموزان بدون هیچ تجربه و پیشینهای وارد مدارس عادی میشوند و اغلب در نخستین ماههای ورود مشکلات بسیاری را پیش روی خود میبینند و به دلیل نداشتن راهکار، از آن به سادگی میگذرند. بدیهی است که دبیر رابط نیز نه زمانی مناسب برای این کار دارد و بعضاً نه تجربه و اطلاعی.
با این صورت مسئله باید چگونه برخورد نمود.
نخست اینکه پیشنهاد میگردد در ابتدای ورود دانشآموز به بخش تلفیقی، یک دوره آموزشی در حدود یک هفته و به طور شبانهروزی طراحی و برگزار گردد. در این دوره دانشآموزان و به ویژه نابینایان مطلق با مسائل ارتباطی، مقدمات حضور در مدارس عادی، نیز دبیر رابط و نحوه کار او، و کلاً مواردی که دانشآموز نابینا و کمبینا در مدرسه خاص فکرش را نمیکند و اینک در مدرسه عادی با آن مواجه است، آشنا شود.
شبانهروزی بهترین راه استقلال نوجوانانی است که تا کنون تجربه یک زندگی مستقل چند روزه در قالب سفر یا اردو را نداشتهاند.
دوم خانوادهها در جلسات توجیهی با این مسائل بیشتر آشنا شوند و دریابند که فرزندشان دارد به یک دنیای تازه وارد میشود و حمایت و راهنماییهای درست و دقیق آنان میتواند او را بهتر به سرمنزل مقصود برساند و همواره در تلفیقی اصل استقلال حرف اول را میزند و اگر مادر و پدر پشتیبان بلافصل دانشآموز باشند، او به هیچ وجه به اندیشه استقلال نمیافتد و در دانشگاه این مشکل خودنمایی میکند و در محل کار ضربهاش را هم به خود نابینا و هم به کسانی که ممکن است بعد از او برای استخدام اقدام کنند، بسیار ناجوانمردانه خواهد زد. پس از همین حال باید به این فکر بود و چاره کار را آن سان که بیان شد، از نخست به کار بست.(1)
تعامل مدیران و دبیران مدارس عادی با دانشآموزان تلفیقی: از آنجا که دبیران و مدیران مدارس عادی آشنایی اندکی با عزیزان نابینا و کمبینا و نحوه برخورد با آنان دارند، به جاست به موارد زیر توجه و در صورت برنامهریزی و ایجاد امکانات بدان عمل شود:
1) . وبلاگ یداللّه قربعلی، 1 اسفندماه 1392
دبیران و مدیرانی که معمولاً با دانشآموزان نابینا و کمبینا سر و کار دارند در قالب یک دوره ضمن خدمت با مسائل آموزشی و محدودیتهای آنان آشنا شوند. دوره ضمن خدمت تعهدآور و دارای مدرک است و لذا از آن استقبال بیشتری میشود.
در غیر این صورت به طور مدرسهای و در قالب جلسات شورای دبیران این آموزشها به همکاران داده شود. این جانب در خصوص این امر هر ساله اقدام کردهام و چنان چه مدیران همکاری نمایند، بسیار ساده و قابل پیگیری و انجام است.
والدین نابینایان و کمبینایان نیز بسیار نیازمند آموزشهای پیگیر و مداوم و تعهدآور میباشند. در این راستا نیز پیشنهاد میشود جلسات آموزش خانواده برای والدین دانشآموزان تلفیقی در هر منطقه برگزار شود. این جانب در سطح شهرستان نجفآباد در هر سال بسته به توان یک یا دو جلسه را برگزار نمودهام. اما چون این کار فردی است برای خانواده الزامآور و شرکت در آن جدی گرفته نمیشود. چنان چه اداره و مدارس مرجع این کار را برنامهریزی نمایند، نتیجهای بسیار مفید و قابل استفاده خواهد داد.(1)
عدم تحرک نابینایان مطلق دانشآموز در مدارس عادی: با توجه به بیتحرکی و ناتوانیهای بدنی دانشآموزان نابینای مطلق و حتی برخی کمبینایان، روند روزافزون چاقی، غیر فعال بودن و انزواگزینی پدیدههایی است که در بین این عزیزان به وفور خودنمایی میکند.
برای رفع این نقیصه گذشته از روی آوری دانشآموزان به ورزش باید تحرک آنان در سطح مدرسه، خانواده، اجتماع و حتی تجربه حرکت بدون وابستگی به والدین بررسی و کنترل شود.
بر روی یک دانشآموز بسیار سرسخت این فعالیتها به مدت یک سال انجام شد و نتایج زیر حاصل شد:
خود دانشآموز ابتدا بیرغبت بود ولی آرام آرام به دلیل کسب برخی مهارتها به آن تن داد.
حرکت با عصا در خیابان شلوغ اولین تجربه او بود به ویژه با یک فرد نابینای دیگر –که دبیر رابطش هم بود.- این تجربه بر جرأت او میافزود و چون مرا میدید، خودش راغب میشد که تجربههای مرا تمرین کند.
خانواده فرد استقبالی در حد صفر داشتند و حتی در پارهای از اوقات عدم توجه آنان به سرنوشت فرزندشان باعث میشد به دلیل نداشتن وقت خودشان کارهایش را انجام دهند و لذا او در بیتحرکی و آسانی آن بماند و از لذت تنبلی آن نیز برخوردار شود و در نتیجه در کنار من این امر را مطرح کند که بیناها خیلی راحتتر هستند و اگر ماشین پدر و کمک او باشد، چه لزومی به عصای ماست.
به هر روی، عوامل توفیق در این مورد بسیار سخت میسر میشود و من تا کنون طی مدت چند سال در تحرک موفقیت نسبتاً متوسطی را کسب کردهام.
1) . وبلاگ یداللّه قربعلی، 2 بهمنماه 1392.
خوب است کلاسهای ورزشی گسترش یابد تا در این امر دانشآموزان نابینای مطلق کسب مهارت و موفقیت بیشتری داشته باشند.(1)
بریل آموزی دانشآموزان دیر نابینا: برخورد با موارد بسیاری از دانشآموزان که پس از طی چند سال مدارس عادی و تحصیل با خط بینایی، از خواندن کتب عادی ناتوان میگردند و گرایش به آموزش خط بریل در آنان بسیار اندک است. نیز خانوادهها از آن سر باز میزنند چرا که آن را یک نوع ناتوانی میانگارند.
نقاط ضعف و کاستیها: ناتوانی دانشآموزان در بهرهگیری از کتب بریل، ضعف املا و نگارش، عدم توجه دبیران به آنان، احساس بیهودگی آموزش این گونه افراد، ترحم و محبتهای بیجای کادر مدرسه و فقط ایجاد فرصتی برای گذر فرد از این مرحله.
راهکارهایی که این جانب در طی یک دوره سه ساله برای یک دانشآموز کمبینا به کار بستم:
-نخست به محض حس نیاز او تلاش خود را مبنی بر توجیه دبیران و کادر مدرسه به کار بستم. به آنان توصیه کردم که پیوسته به دانشآموز اشکالات عدم استفاده از کتاب و مزایای مطالعه با کتاب گوش زد شود.
در دروسی که قرائت آن ضروری است، بخش روخوانی با تأنی و تأمل نمره داده شود.
خانواده را با مواجهه با افراد نظیر فرزندشان و میزان موفقیت آنان در دانستن بریل آشنا کردم و سعی نمودم این روند را پیوسته تکرار کنم.
خود دانشآموز را نیز ضمن آموزش و تکرار و تمرینهای مداوم، در مکانهای متفاوت و حتی گاهی در حضور دبیران به آموزش آوردم و این باعث شکسته شدن دیوار هراس و شرم او شد.
اینک این دانشآموز توانسته است خط فارسی را به آسانی بخواند و بنویسد و مقدمات آشنایی با خط انگلیسی نیز برایش فراهم شده است.
از موانع بسیار شکننده و کاهش دهنده سرعت کار، مقاومت خانواده فرد بود که به مرور کم شد اما همین مخالفت خانواده باعث کاستن سرعت و ایجاد تردید در فرد میکرد.(2)
الگوی منفی: معلم باید از هر نظر الگوی رفتاری و نمونه اخلاقی دانشآموزان باشد اما گاه رفتارهایی از معلمین مشاهده میشود که خلاف مسیر الگو شدن آنان است. برای مثال حادثهای را آقای قربعلی نقل میکند:
وزیر جدید از وقتی آمد، چون خودش معلم بود گفت: کاری میکنم که رستم هم نکرده باشد.
بیمه طلایی راه انداخت که خیلی خوب بود ولی مثل اینکه با بالا گرفتن نرخ طلا نشد طلایی بماند و ناچار نقرهای شد و اخیراً هم که رنگی ندارد.
سبد کالا دادنهایش، پذیرایی نوروزانهاش، ضیافت افطاریاش! فکر میکنم هیچ وزیری این قدر به معلمها نرسیده باشد. آخر معلم که نیاز به نوازش دارد، باید او را دلجویی کرد. اما گاه معلمها بازیچه بعضی دسیسهها میشوند؛ وقتی اعلام کردند تعاونی فلان وسایل را میدهد، انگار هفت سال دوم قحطی مصر میخواهد شروع بشود و صفها و به سر و کله یکدیگر زدنها.
در تلویزیون اعلام میکنند مطالبات فرهنگیان، اما همیشه مطالبات افراد دیگری رو میدهند. یک نفری میگفت اگر دادند که حرفی برای گفتن نیست.
رفتارهای یک معلم در کوچه و بازار، در اتوبوس، در صف نانوایی و غیره باید الگو باشد. چون معلمان تحت مراقبت صدها چشم هستند و همواره کارهایشان زیر نظر است.
یداللّه قربعلی به دلیل کثرت فعالیتها و نوآوری و خلاقیت آموزشی بارها مورد تکریم و تقدیر قرار گرفت. اولین بار در سال 65 توسط ستاد مرکزی بزرگداشت مقام معلم، تکریم شد و لوح زیر به او اعطاء گردید:
در سال 1371 به مناسبت روز معلم و به عنوان دبیر مدرسه ایثارگران حمزه سیدالشهدا از زحماتش تشکر گردید:
تصویر
قربعلی در سال 1374-1375 به عنوان معلم نمونه انتخاب شده و نیز از زحماتش تشکر گردید و لوح سپاس زیر خطاب به او تقدیم شد:
به تاریخ اردیبهشت 1376 روز معلم را به او تبریک گفتهاند:
در سال 87 از خدماتش تشکر شده و یک پایه حقوقی به او اعطا شده است:
در سال 1387 به عنوان معلم نمونه کشوری برگزیده شده است:
پیشرفتهای قربعلی فقط در عرصه آموزش نبوده بلکه او از هر فرصتی برای ارتقاء سطح دانش و تجارب علمی خود هم استفاده میکرده است.
تصویر
موفقیتها و جذابیتهای قربعلی در آموزش و پرورش، رسانه ملی را متقاعد کرد تا فیلمی درباره او تهیه و منتشر کنند. خودش در این باره نوشته است:
در سال 1372 تلویزیون اصفهان جهت تهیه یک فیلم مستند از زندگی من و نیز تدریس در مدارس عادی به نجفآباد آمد و پس از طی مراحل قانونی از کلاس دوم دبیرستان که در آن سال ادبیات تدریس میکردم نیز فیلمی تهیه شد و چندین بار نیز از تلویزیون پخش شد. این فیلم از کلاس دوم بزرگسالان حضرت مریم تهیه شد و رئیس وقت اداره آموزش و پرورش نیز با حسن نظر کامل مجوز آن را صادر کردند.
آقای قربعلی در تابستان 1393 از آموزش و پرورش بازنشسته شد. او از سال 62 تا 93 یعنی 31 سال مشغول بوده اما بر اساس ضوابط برای او 35 سال در نظر گرفتند.
پس از بازنشستگی، فعالیتهای فرهنگی و آموزشی را کنار نگذاشت بلکه فعالیتهایش را زیادتر کرد و علاوه بر تدریس، مراکز مردمی، تأسیس کتابخانه و چندین رشته دیگر تلاش نموده است. اما در مورد حقوق بازنشستگیاش این نامه را خطاب به ریاست جمهوری نوشت:
ریاست محترم جمهوری اسلامی و رئیس شورای عالی آموزش و پرورش کشور
موضوع: اعمال سنوات ارفاقی کارکنان آموزش و پرورش استثنایی و پرداخت بازنشستگی سهم دولت.
با سلام؛ ضمن خیر مقدم مبارک حضرتعالی به استان فرهنگپرور اصفهان و با امید به اینکه سفر جاری منشأ خیر و برکت برای دولت و ملت و شهروندان این خطه باشد.
احتراماً بدین وسیله معروض میدارد: طبق قانون تأسیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی هر پنج سال خدمت کارکنان این بخش شش سال محسوب میگردد و کارکنان پس از 25 سال کار با سابقه سی ساله و سی روز حقوق بازنشست میشوند. این امر منوط به پرداخت حق بازنشستگی این سنوات ارفاقی از سوی دولت به صندوق بازنشستگی است.
هر ساله به دلیل عدم پرداخت سهم دولت بازنشستگی همکاران استثنایی نسبت به سایر شاغلان آموزش و پرورش با چندین ماه تأخیر صورت میگیرد. هم اکنون در سال جاری 65 تن از نیروهای آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان بازنشست شدهاند که متأسفانه پس از گذشت بیش از پنج ماه هنوز اعتبار مورد نیاز (که حدود 300 میلیون تومان است) به صندوق بازنشستگی پرداخت نشده است و در نتیجه هیچگونه اقدامی برای صدور حکم بازنشستگی و برقراری حقوق این افراد انجام نگردیده است. البته این امر همه ساله در استان اصفهان اتفاق افتاده است و هر سال حدود 5-6 ماه بعد از کارمندان عادی حکم آنان صادر شده است.
بدین وسیله استدعا دارد ترتیبی اتخاذ گردد که ضمن تأمین اعتبار این امر در سال جاری هرچه سریعتر حقوق ما کارکنان برقرار گردد و نیز اعتبار این امر همواره به هنگام صدور حکم سنوات ارفاقی پرداخت گردد تا با انباشته شدن مطالبات امکان وصول آن با دشواری صورت نگیرد و اعتبار آسانتر تأمین گردد.
پیشاپیش بذل محبت آن ریاست جمهور محترم را مایه امتنان میداند و از یکتای بیهمتا توفیق و سربلندی حضرتش را خواستار است. (یداللّه قربعلی)
این فصل فعالیتهای قربعلی را در دو بخش عادی و استثنایی بررسی و گزارش کرد. در بخش استثنایی نکات و مطالب مهمی درباره خط بریل، تلفیق و تحولات در تاریخ آموزش و پرورش را آورده که میتواند منبع سودمندی برای پژوهشهای بعدی باشد.
مطالعات معلولیت (Disabilltis study یا Study of Disability) یک رشته دانشگاهی است که جوانب و ابعاد معلولیت را بررسی میکند. این رشته در برخی دانشگاههای اروپایی و بعضی کشورهای دیگر راهاندازی شده است ولی هنوز آموزش عالی در ایران متقاعد و مجاب نشده این رشته را ایجاد کند.
رشته مطالعات معلولیت، یک رشته بین علومی و میان رشتهای است و متکی به چند علم و رشته میباشد. یکی از شاخههای آن مطالعات نابینایی است.
اما کسانی مثل آقای قربعلی در ایران هستند، بدون اینکه در رشته مطالعات نابینایی تحصیل کرده باشد، با تجربه و مطالعه، به یافتهها و تجاربی رسیدهاند که شبیه مسائل و یافتههای رشته مطالعات نابینایی است.
با توجه به اینکه حل بسیاری از مشکلات معلولین در ایران منوط به دانش بهروز است و بدون روشهای علمی نمیتوان این مشکلات را ساماندهی کرد، از این رو دانش و تجربه و دستاوردهای این افراد مؤثر است. اما متأسفانه تاکنون جمعآوری و تدوین نشده است. به همین دلیل درصدد برآمدم تا تجارب افراد فعال در عرصههای مختلف معلولیتی را جمعآوری و تدوین کنم.
اما برخی از نوشتههای ایشان درباره موضوعات و مسائل این رشته را به دلیل تناسب با موضوعات و محتوای فصلهای پیش در آنجا آوردم. مثلاً مطالب ایشان درباره روش تلفیقی و آموزش و پرورش نابینایان از معلولان در فصل «خدمات فرهنگی و آموزشی» آمد.
به هر حال تجزیه و تحلیلها و مطالب قربعلی منبع سودمندی برای پژوهشگرانی است که در عرصه مطالعات معلولیت و مطالعات نابینایی کار میکنند.
یکی از مهمترین اهداف آموزش و توانبخشی نابینایان، آماده سازی آنان برای حضور در جامعه است. آنان باید بتوانند به راحتی در اجتماع حرکت کنند و با دیگران ارتباط صحیح و آسانی داشته باشند. برای رسیدن به این مرحله، نخست باید خود نابینا از محدودیتهای خود باخبر شود و بپذیرد که از راههای گوناگون این محدودیت را به حداقل برساند.
موفقیت نابینایان منوط به حضور اجتماعی آنان است و شکست و بدبختی آنان به دلیل گوشهگیری از جامعه دوری از جامعه است. در ضربالمثلها و حکایات ایرانی و فارسی به فراوانی آمده که تک افتادن یک بره گوسفند از گله موجب میشود که زودتر طعمه دشمنانی مثل گرگ شود و طومار زندگیاش در هم پیچیده خواهد شد. یا در فرهنگ فارسی هست که یک چوب نازک با ضربه کوچکی شکسته میشود اما اگر چندین چوب کنار هم قرار گیرند، نیروی زیاد هم به راحتی نمیتواند آنها را بکشند و خُرد کند.
هر مقدر ضریب ناتوانی و آسیب افراد بیشتر باشد، ضرورت تشکیل جمع و تجمع و حضور با جمع بودن بیشتر احساس میشود.
از اینرو مبحث و جامعهپذیری در جامعه معلولان و در نابینایان یک التزام و ضرورت جدی است. اما متأسفانه درباره این مباحثی مثل جامعهپذیری، هماندیشی اجتماعی، تجمعسازی عمومی معلولان کمتر پژوهش شده است. لازم است درباره چنین سرفصلهایی خود معلولان نخبه به بررسی و تألیف کتاب و مقاله بپردازند.
کوچکترین نهاد اجتماعی خانواده است. همانطور که یک کتاب از فصلها و فصلها از پاراگرافها و پاراگرافها از جملات تشکیل شده، جامعه نابینایان ایران از نابینایان در شهرها و در اقوام و این واحدها از خانوادههای دارای نابینا تشکیل شدهاند. خانوادهای که شامل یک فرد نابینا یا چند فرد نابینا است اگر نقش خود را به درستی ایفا کند، برآیند آن جامعه کارآمد خواهیم داشت. اما اگر خانواده، وظیفه خود را درست انجام ندهد. جامعه آسیبمند خواهیم داشت.
اولین مکانی که فرد در آن پرورش مییابد، خانواده است که باید والدین آموزشهای لازم را برای رشد و تربیت کودک نابینای خود ببینند. پدر و مادر باید نخست بپذیرند که یک فرزند با نیازهای خاص دارند. سپس یاد بگیرند که با او از همان روزهای اول چگونه رفتار کنند.
برخی از والدین کودکان نابینا فکر میکنند بر اثر گناهی که مرتکب شدهاند، خداوند آنان را مجازات کرده است و یک فرزند نابینا به آنان داده است. بدین لحاظ او را از انظار پنهان میکنند. این نکته را با ادبیات مذهبی بیان میکنند و میگویند معلولیت کفاره گناه است یعنی نوعی مجازات
است. اما افراد به محض شنیدن این نکته میپرسند، معلولانی که بر اثر اشتباه پزشکان نابینا، ناشنوا و غیره شدهاند به دلیل اینکه با آن ذهنیت ناسازگار است، چه توجیهی دارد؟ به علاوه این مسئله با عدل الهی چگونه سازگاری و تطابق پیدا میکند. چون پدر و مادر مرتکب فلان گناه شدهاند، چرا فرزند و طفل معصوم و بیخبر از همه جا باید تاوان آن را پس بدهد؟ به هر حال دهها پرسش این چنین در برابر کسانی که معلولیت را کفاره گناه میدانند، مطرح شده است. حتی در فرهنگ مذهبی در اسلام چنین رویکردی وجود ندارد.
گروهی دیگر فرزند خود را بسیار لوس و پرتوقع بار میآورند، گرچه او را همه جا میبرند اما آن قدر به او محبت بیجا میکنند که کودک به خود اجازه نمیدهد کوچکترین کار شخصی خود را نیز انجام دهد. غذا را در دهانش میگذارند و غیره.
دسته سوم از کودک بیزاری میجویند و فقط نیازهای مادی او را فراهم میکنند و او را در زمینههای معنوی و تحصیلی و غیره یاری نمیدهند. اینان هم به نوعی نسبت به کودک خود، روش ترحمآمیز دارند؛ و مثلاً میگویند خدا او را زده است، ما نباید کاری به کارش داشته باشیم. مهارتآموزی نمیخواهد، سواد و مدرسه نیاز ندارد، باید او را به حال خودش رها کرد.
اما این شیوهها غلط است و والدین باید ضمن توجه به ویژگیهای فرزند نابینای خود، بکوشند بدون ابراز محبتهای بیجا، کودک را در همه زمینههای تربیتی یاری دهند و زمینه رشد او در تمامی مراحل را فراهم نمایند. - باید کودک نابینا را آموزش داد که کارهای شخصی خویش را همسان کودکان سالم خودش انجام دهد. حمام کردن، پوشیدن لباس، غذا خوردن، قضای حاجت، مسواک زدن، رفت و آمد و دیگر نیازهای شخصی را به او یاد داد؛ به طوری که بتواند نیازهای شخصیاش را مستقلاً انجام دهد و وابسته به دیگران نباشد.
خانوادهها یعنی در گام نخست پدر و مادر و بعداً برادران و خواهران باید شیوه صحیح ارتباط و تعامل با عضو نابینا را فرابگیرند و یک دوره نزد مشاوران آموزش ببینند و مهارتهای ضروری را یاد بگیرند. اگر چنین کنند و راه درست را از ابتدا شروع نمایند، تا ثریا این بنا درست ساخته میشود و نابینایی عضو خانواده نه تنها مزاحم و مخلّ به برنامههای آنان نیست بلکه همکار و عضو کارآمد و وظیفهشناس خواهد شد.
یداللّه قربعلی حتی در دوره کودکی و سالهای نخست نوجوانی به پدر و مادرش کمک میکرد. وقتی مادر به پختن نان مشغول بود، یداللّه، نانها را پس از سرد کردن دسته میکرد و وقتی پدرش خشتمالی داشت او به خشتمالی میپرداخت تا در ساختن اتاقهای خانهشان وظیفه خود را به انجام رساند. به همین دلیل در بزرگسالی و به هنگام اشتغال در آموزش و پرورش به خوبی یک کلاس شلوغ را اداره میکند.
فرزند نابینا را از خردسالی باید آموزش داد؛ او را با مقولههایی مثل وظیفهشناسی، محبت به دیگران آشنا ساخت. اکنون سرفصلهایی که لازم است به او یاد داد، معرفی میکنم:
نابینا را باید در اجتماعات مختلف برد و او را با رفتارهای عمومی نیز آشنا کرد.
باید به حس کنجکاوی او پاسخ مثبت داد و او را یاری کرد که آنچه را نمیبیند، لمس کند و تا حدی شناخت افراد عادی از محیط را نیز به دست آورد.
والدین و اطرافیان موظفاند آنچه در اطراف نابینا وجود دارد، یا به او نشان دهند و یا دربارهاش توضیح دهند.
نابینایان مادرزاد زودتر با مشکل خود کنار میآیند ولی افراد دیر نابینا، هرچه در سن بالاتری به نابینایی دچار شوند، به همان میزان نیز دیرتر با مشکل خود کنار میآیند. البته این مورد به روحیات فرد نیز بسیار بستگی دارد.
نقش تحرک و ورزش در شکلگیری تواناییهای فردی نابینا انکارناپذیر است. وقتی فرد ورزش میکند طبیعتاً چابک و زرنگ و پرتحرکتر از دیگران است. بدین لحاظ باید تحرک نابینایان را با ورزش توأم کرد و از خانوادهها خواست که کودکان خود را راغب به انجام حرکات نرمشی نمایند.
ضرورت آموزش جهتیابی؛ توانایی نابینا در شناسایی جهت خود در مکانهای گوناگون لازم است.
لزوم موقعیتیابی یا محیطشناسی؛ نابینا باید با آموزشهای مکرر بتواند در محیطهای مختلف خود را دریابد و با توضیح اندکی از سوی اطرافیان بتواند خود مکانی را که در آن به سر میبرد با دقت شناسایی نماید. بدیهی است هرچه مکان ناآشناتر باشد این شناسایی کندتر صورت میگیرد. مکانهایی که قرار است نابینا برای مدت چند روز در آن بماند، مانند هتل، خوابگاه، و ... باید برای او شناسایی شود. بیشتر نابینایان در چنین مواقعی مایلاند خود به تنهایی مدتی را برای شناسایی محیط صرف نمایند و از کدهایی که در محیط مییابند، موقعیتهای گوناگون را در ذهن خود ثبت نمایند، از روی صداهای موجود در محیط، کفپوشهای محیط، بوهای مکانهای خاص و دیگر متغیرها محیط را شناسایی کند. محیطها متفاوتاند مثل مسیر تردد نابینا، کلاس درس، اتاقخواب، اتاق مدیر و غیره، هر یک از این محیطها را باید بر اساس متغیرهای خاصی بشناسد.
این شش سرفصل در مجموع به نابینا درک و فهم لازم را میدهد و ضرورت دارد به او آموزشهای لازم داده شود تا مهارتهای شناختی لازم را پیدا کند.
موفقیت نابینایان مشروط به این است که قواعد و ضوابط اخلاقی را مراعات کنند. به ویژه نسبت به نخبگان و گروههای مرجع لازم است با مراعات احترام، دل آنان را به دست آورده تا در شرایط سخت از آنان دفاع کنند. جامعهپذیری بدون اخلاق ممکن نیست. اما گاه حرکتها و فعالیتهای ضد اخلاقی در جامعه هدف مشاهده میشود. یکی از این حرکتها سخنان آقای علیرضا محمد بیگینیا خبرنگار ایران سپید با رئیسجمهور بود که توسط آقای قربعلی نقد شده است، اکنون نقد قربعلی را عیناً در ادامه میآورم:
خبرگزاری دانشجویان ایران ایسنا
با سلام و تقدیم احترام
بدین وسیله استدعا دارد متن زیر را – که اعتراض نابینایان استان اصفهان نسبت به خبرنگار ایران سپید است- در آن سایت منتشر نمایید.
ملت شریف ایران؛ رئیسجمهور محترم
در دو مصاحبه مطبوعاتی رئیسجمهور محترم پدیدهای رخ داد که نه تنها موجب اهانت به نابینایان سراسر کشور بود بلکه به وجهه منطقی و مستدل خبرنگاران نیز خدشه وارد کرد.
آقای خبرنگار روزنامه ایران سپید با لحنی نامناسب در پیشگاه خبرنگاران و ریاستجمهور و میلیونها انسان فرهیخته ضمن طرح سؤال خود، الفاظی را به کار برد که در شأن چنین فضایی نبود.
امضا کنندگان این متن با کمال پوزش از آستان ملت فهیم ایران و رئیس جمهوری محترم، اعلام میدارند که: اولاً این شخص هیچگونه تعلقی به نابینایان کشور ندارد و در میان نابینایان دارای هیچ وجهه و جایگاهی نیست.
دوماً همانطور که ریاست جمهوری در مصاحبه پیشین بیان کردند، به نظر میرسد ایشان هم از آن دسته افرادی هستند که بدون بلیط بر اتوبوس پست خویش نشستهاند و اینک از پیاده شدن هراس دارند.
سوماً از خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران و روزنامه ایران سپید (روزنامه ویژه نابینایان) انتظار میرود در اینگونه مجامع، از خبرنگاران خوش برخورد و بدون عصبیتهای فردی استفاده شود، زیرا این انتخاب موجب وهن آن خبرگزاری و روزنامه ایران سپید نیز گردیده است.
چهارم: از سازمان بهزیستی کشور انتظار میرود از روزنامهای حمایت مالی وسیع کنند که دارای مدیر مسئولی فهیم، صبور، معتقد به حقوق متقابل، مسلط بر خویش و آشنا به فن بیان در مجامعی از این دست باشند.
در پایان باز هم از پیشگاه ملت خردمند ایران اسلامی و رئیس جمهوری محترم و خبرنگاران اندیشمند تمامی رسانهها پوزش میطلبیم و حساب تمامی نابینایان ایران را از این فرد کاملاً جدا مینماییم و این برخورد و نظایر آن را شدیداً محکوم میکنیم.
با تقدیم احترام
جمعی از نابینایان استان اصفهان
یداللّه قربعلی، مدیرعامل مؤسسه فرهنگی اجتماعی شمیم رویش ویژه نابینایان و کمبینایان نجفآباد، مرتضی مسیح پور عضو هیئت مدیره مؤسسه فرهنگی اجتماعی شمیم رویش.
محمدرضا بزمشاهی، رضا چراغی، محمدعلی هاشمپور، رمضان ژیانی، رضا رضوانی، حمید پورقیصری، محمد عباس زاده، حسین موحدزاده، علیاصغر دهقانی، فرهاد ناطقی عضو مجمع تشکلهای معلولین استان اصفهان، علی رضوان.(1)
1) . چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
مناسبسازی و تردد(1)
افرادی به دلیل ندانستن چند نکته جزئی موجب خسارتهای بسیار شدهاند و حتی جان نابینایان را به خطر انداختهاند. روشهای غلط مثل گرفتن دست نابینا یا گرفتن لباس نابینا یا گرفتن عصای او هنوز وجود دارد. اکنون شش دستورالعمل برای روش صحیح حرکت دادن و بردن یک نابینا را میآورم:
وقتی میخواهید نابینایی را همراهی کنید و او را به جایی ببرید، بهتر است اجازه دهید نابینا پشت بازو شما را بگیرد و کمی عقبتر از شما حرکت کند. بدین ترتیب هر اتفاقی در مسیر بیفتد، اول شما از آن باخبر میشوید، مثلاً پله، تغییر سطح، و ... چنانچه راه باریک میشود، دست خود را به طرف پشت ببرید تا نابینا بداند که باید از پشت سر شما بیاید. نابینایان ماهر حتی اگر دست فرد را بگیرند و کمی عقبتر از او راه بروند، این اطلاعات را به راحتی در مییابند.
وقتی به پله میرسید، کمی توقف کنید و سپس به آرامی بالا یا پایین بروید تا نابینا نیز از موقعیت باخبر شود و همراه شما حرکت کند.
برای گذشتن از جوی آب و یا جداول دارای ارتفاع، نابینا را باخبر کنید، مثلاً پای خود را روی بلندی جدول بگذارید یا به نابینا بگویید اجازه بده من از جوی آب عبور کنم، بعد بهگونهای بایستید که نابینا به راحتی پای خود را در کنار پای شما و روی لبه دیگر جوی بگذارد و به آسانی از آن عبور کند.
برای عبور از دربهای ورودی یا خروجی بهتر است دست نابینا را روی دستگیره درب بگذارید تا خود موقعیت را متوجه شود و یا خود به او تذکر دهید که اجازه بده درب را باز کنم.
برای سوار شدن به ماشین دست نابینا را روی دستگیره در بگذارید و اجازه دهید خودش موقعیت را بیابد و سوار شود. چنانچه روی صندلی مسافری نشسته است و ممکن است نابینا با او برخورد کند، به او تذکر دهید که مثلاً روی صندلی عقب بنشیند و به هر حال او را از موقعیت داخل اتومبیل یا اتوبوس باخبر کنید.
اگر نابینایی وارد مجلسی شد که همه روی فرش نشستهاند، شما با راهنمایی او به وی تذکر دهید که جهت مجلس از کدام طرف است و اگر قرار است در وسط مجلس بنشیند، مکان او را در مقایسه با افراد دیگر تعیین کنید و به او بگویید.
وسایل مدرن مثل پله برقی، آسانسور و مترو روش خاص خود را دارد که بر اساس تجارب به دست آمده است. دستورالعمل درباره این وسایل مدرن را بعداً میآورم و معرفی میکنم.
عصای سفید نشانه حضور نابینایان است، باید همه نابینایان شدید و خیلی شدید، از آن استفاده کنند و به عنوان یک وسیله ضروری حداقل دو عدد از آن را در دسترس داشته باشند.
1) . این مطلب که دستورالعملهایی برای همه نابینایان است قربعلی در وبلاگ خود منتشر کرد.
عصا باید تا حدود سینه نابینا بلند باشد تا بتواند با آن مسافت بیشتری را کنترل کند و با آسودگی بیشتری حرکت کند.
هنگام عصا زدن، بهتر است نابینا عصا را به طور افقی و مایل در جلوی خود قرار دهد و حتیالامکان دست خود را در جلوی شکم بگیرد و عصا را به سمت چپ و راست حرکت دهد. لزومی ندارد عصا را روی زمین بزند، حرکت آرام نیز در صورتی که با زمین تماس دارد، کافی است.
-گاهی نابینا به هنگام عبور از حاشیه خیابان عصای خود را مماس با لبه جوی آب یا جدول قرار میدهد و گاهی نیز آن را جلوی خود میآورد تا موانع احتمالی را نیز ببیند. در پایان این مجموعه تاریخ عصای سفید و قانون عصای سفید به اختصار معرفی شده است.
سعی کنید در راهنمایی نابینا از واژههایی مانند سمت چپ، سمت راست، استفاده کنید و از کلماتی نظیر این طرف، آن طرف و غیره کمک نگیرید.
از کدهای دارای صدا یا بو برای آدرس دادن به نابینا استفاده کنید، مثلاً کنار مغازه میوه فروشی، نجاری، قنادی، یا داخل قسمت آسفالت و غیره. خوب است بدانید که نابینایان بسیاری از مکانها را از بوی آنها مییابند، نانوایی، روزنامه فروشی، کتابفروشی، قنادی، پمپ بنزین، رستوران، داروخانه. بعضی از مکانها را نیز از روی صدایی که در آنها تولید میشود میتوانند پیدا کنند، آهنگری، نجاری، سلمانی، نانوایی ...
لامسه نیز در جهتیابی نابینایان سهم زیادی دارد، سطوح مختلف، موزاییک، آسفالت، چمن، نوع موزاییک، و سایر کفپوشهای معمول کمک میکند تا نابینا با قرار دادن نشانههای ذهنی مسیر خود را به دقت دریابد.
شنیدن نیز در جهتیابی بسیار مؤثر است. انعکاس صدا یکی از مواردی است که نابینایان برای شناسایی محیطهای مختلف از آن استفاده میکنند. آنان با ورود به یک اتاق و یا سالن از پیچش صدا مساحت آنجا را میتوانند حدس بزنند. گاهی در برخی مکانها از انعکاس صدای عصا و غیره متوجه میشوند که کوچه بنبست است یا نه.
استفاده از عصا بهعنوان وسیله کمکی در رفت و آمد نابینایان از قرنها پیش متداول بوده است ولی استفاده از عصای سفید به شکل امروزی و به عنوان نمادی برای شناخت نابینایان به بعد از جنگ جهانی اول بر میگردد.
در سال 1921 میلادی یک عکاس اهل شهر بریستول کشور انگلستان با نام جیمز بیگز که در اثر یک سانحه بینایی خود را از دست داد برای در امان بودن از خطر وسایل نقلیه که در خیابانهای اطراف محل زندگی وی در حال رفت و آمد بودند ابتکار استفاده از عصا به رنگ سفید را که به راحتی برای همگان قابل دید باشد را به کار برد.
پس از آن دو تن از برجستهترین محققین آمریکایی به نامهای دکتر ناولپری، ریاضیدان و دکتر جاکوپس تنبروک، حقوقدان توانستند قانونی را در پانزدهمین روز از ماه اکتبر به عنوان قانون عصای
سفید به تصویب رسانند و این روز را به عنوان روز جهانی نابینایان نامگذاری کنند. در این قانون کلیه حقوق اجتماعی فرد نابینا به عنوان عضوی از یک جامعه متمدن انعکاس یافته است؛ مواردی از این قانون به شرح زیر است:
نابینایان حق استفاده از کلیه امکانات رفاهی معمول در جامعه را دارند. آنان حق دارند از پیادهروها، خیابانها، بزرگراهها و وسایل حمل و نقل همگانی مانند هواپیما، قطار، اتوبوس، اتومبیل، کشتی، هتل، اماکن عمومی، مراکز تفریحی و مذهبی استفاده کنند. اگر در بعضی اوقات، محدودیتی برای استفاده از این تسهیلات و اماکن وجود داشته باشد باید فراگیر همه افراد جامعه باشد و اگر شخص یا سازمانی فقط برای نابینایان در استفاده از تسهیلات همگانی، محدودیت ایجاد کند یا حقوق نابینایان عاقل و بالغ را نادیده بگیرد، مجرم شناخته میشود.
رانندگان وسایل نقلیه موظفاند مراعات کامل نابینایان را که هنگام عبور و مرور، از عصای سفید استفاده میکنند، بنمایند.
دولت موظف است که نابینایان را به مشارکت در امور دولتی تشویق کند تا آنان به کار مشغول شوند.
مسئولان دولتی همه ساله باید روز 23 مهرماه / 15 اکتبر را به عنوان بزرگداشت نابینایان و قانون عصای سفید، به نحوی شایسته ارج نهند و از مردم بخواهند که رفتار معقولانهای با نابینایان داشته باشند و گامهای صمیمانه و مؤثری برای آنان بردارند.
برای اصلاح جامعه نابینایی، میتوان از تجارب و دستاوردهای دیگران استفاده کرد. گاه روشهای اصلاحی را به صورت شعار تدوین و در اختیار نخبگان و مردم گذاشتهاند، تا مردم با استفاده دائمی از آنها، بتوانند به خوبی بهرهگیری کنند.
گاه آنها را به صورت شعار، تراکت و پلاکارد آورده میشود تا از آن به مناسبت روز جهانی عصای سفید (پانزدهم اکتبر، بیست و چهارم مهر) استفاده شود. اکنون به این روشهای اصلاحی و مناسبسازی توجه کنید:
دکتر محمد خزائلی محقق، استاد دانشگاه، نویسنده، نماینده مردم در مجلس شورای ملی در دهه 1340 شمسی، مسلط به چهار زبان زنده دنیا، نابینا بود.
تحصیلات عالی، عرصهای برای شکوفایی استعدادهای نابینایان است و آنان را همپای جامعه، جهت ارتقاء فرهنگ و تمدن آماده میسازد.
ترحم نسبت به نابینایان، آنان را از تلاش و رهسپاری به سوی موفقیت باز میدارد.
-عصای سفید نماد حضور نابینایان در جامعه است، احترام به حقوق شهروندی نابینایان وظیفه همه ماست.
محدودیت ندیدن هرگز باعث اختلال در شخصیت انسان نمیشود، بکوشیم تا در همه عرصههای جامعه شخصیت نابینایان را محترم بشماریم.
از پارک خودروها در مقابل پلهای عابر پیاده، داخل پیادهروها، و ورودی پیادهروها خودداری کنیم.
-ازدواجهای
فامیلی یکی از عوامل مهم نابیناییهای ژنتیک است، مشاوره ژنتیک قبل از ازدواجهای فامیلی را جدی بگیریم.
اشتغال و رسیدن به خودکفایی اقتصادی، بهترین راه برای استقلال شخصیت انسان است، فرصتهای شغلی مناسب برای نابینایان را برای آنان فراهم سازیم.
نابینایی یک محدودیت است، بکوشیم تا با مناسبسازی جامعه، زمینه حضور بیشتر نابینایان را فراهم سازیم.
نابینایان توانمند میتوانند در عرصههای فرهنگی و آموزشی و اقتصادی هم پای افراد بینا بکوشند، بکوشیم تا جایگاه اصلی آنان در جامعه مشخص گردد و جامعه نیز از خلاقیتهای آنان بهرهمند شود.
-اشتغال و امرار معاش حق مسلم نابینایان است، بکوشیم در عرصههای مختلف زمینه اشتغال آنان را فراهم کنیم.
عبور و مرور از پیادهروها و سایر معابر حق شهروندی نابینایان است، با پاکسازی و مناسبسازی این معابر، حضور نابینایان را در جامعه آسانتر سازیم.
جهت پیشگیری از نابینایی، مشاوره به هنگام ازدواج را فراموش نکنیم.
نابینا برعکس ناشنوا از طریق شنیدن و لمس کردن با محیط اطراف و اشخاص ارتباط برقرار میکند. از اینرو کارشناسان از قدیم در فکر اختراع وسایلی برای نابینایان بودهاند که گفتار آنها را بهبود ببخشد و به عنوان یک ابزار ارتباطی به کار گیرد. همچنین از ظرفیتهای حس لامسه آنها در جهت گسترش ارتباطات آنان استفاده شود. اینجا به راهکارها و روشها و ابزارهایی میپردازم که ارتباطات کلامی نابینایان را توسعه میبخشد.(1)
کارشناسان هشت شیوه برای ساماندهی به ارتباطات نابینایان گفتهاند، اکنون به معرفی این روشها میپردازم:
هنگام صحبت و گفتوگو با یک نابینا به جای استفاده از حرکات بدنی، از عکسالعملهای صوتی نظیر بله، خیر، آه، وای، چه عالی! و امثال اینها استفاده کنید. مثلاً به جای سر را بردن بالا به معنای نه، کلمه را باید گفت.
وقتی به مکانی که یک نابینا در آن به سر میبرد، وارد میشویم، باید با صدای آشکار ورود خود را اعلام کنند، با سلام یا صدا زدن فرد و یا هر چیز دیگری که نابینا را از حضور ما آگاه سازد. یعنی از ورود مخفیانه و بدون سر و صدا پرهیز کرد.
وقتی با او احوالپرسی میکنیم، برای اینکه متوجه شود میخواهیم با او دست دهیم، دست خود را به طرفش ببریم و دست او را به آرامی لمس کنیم.
در خیابان اگر به نابینا برخوردیم و خواستیم ما را بشناسد، سعی نکنیم در انظار عمومی از او تست هوش بگیریم و مثلاً با گفتن کلماتی از قبیل اگر گفتی من کیم؟ یا از صدایم مرا نشناختی؟ زیرا این باعث میشود که افراد عادی متوجه شوند و این در نظر نابینا وجهه خوبی ندارد.
وقتی با یک نابینا وارد محیطی میشویم، باید او را از موقعیت محیط، افرادی که آنجا هستند، سبک نشستن: صندلی یا زمین، و غیره مطلع سازیم. چنانچه قرار است او روی صندلی بنشیند، بهتر است اجازه دهیم او تکیهگاه صندلی را لمس کند و خود برای نشستن اقدام کند، هرگز برای این کار از نشیمنگاه صندلی استفاده نکنیم، زیرا ممکن است در اثر خم شدن به تکیهگاه صندلیهای دیگر برخورد کند.
هنگام پذیرایی نیز اقلام پذیرایی را جلوی او بگذاریم و اجازه دهیم او ظروف را لمس کند و از موقعیت آنها باخبر شود. ظروف مایعات را کمی دورتر از دسترس او قرار دهیم و بگذاریم آن را خودش لمس کند و یا در جایی که مایل است بگذارد تا در هنگام استفاده دچار مشکلی نشود.
1) . این مبحث از وبلاگ شخصی قربعلی اخذ شد.
اشیاء موجود در مکانهای مختلف را برای او توصیف کنیم و چنانچه امکان دارد اجازه دهیم آنها را لمس کند.
با مراعات این هشت دستورالعمل نابینایان در یک محیط میتوانند ارتباطات سازنده و بدون ابهام با افراد عادی داشته باشند.
مهمترین مشکل نابینایان طی قرون گذشته ناتوانی در ارتباط با دیگران بود. آنان نمیتوانستند ذهنیت، یافتهها و تجارب خود را به دیگر همنوعان خود منتقل کنند و داشتههای آنان را اخذ نمایند. اما لویی بریل این مشکل را برای آنان آسان کرد و با اختراع خط بریل ارتباطات نابینایان را تسهیل نمود.
لویی بریل در چهارم ژانویه 1809 در شهر کوچکی در نزدیکی پاریس متولد شد. پدرش کارگاه کوچکی داشت و خانواده کوچک خود را اداره میکرد. متأسفانه هوش سرشار لویی برایش بسیار گران تمام شد. تنها سه سال داشت که هنگام کنجکاوی زیاد در مورد ابزار کار پدرش، در اثر برخورد یک ابزار به یکی از چشمانش دچار کم بینایی شدید شد و به خاطر گسترش عفونت، یک سال بعد به کلی نابینا شد. این حادثه تأثیر بسیار بدی بر زندگیاش گذاشت. هنگامیکه نابینا شد، مادرش با گریه به پدر لویی گفت: او هم مانند گدای کور دهکده خواهد شد. اما پدرش گفت: گدای کور دهکده پدر و مادر نداشت اما لویی پدری مثل من و مادری مثل تو دارد. در سن 6 سالگی هنگامیکه پدرش او را برای سرگرمی به کارگاهش برد، از او خواست قطعات چرمی کوچک، بزرگ و متوسط را از هم جدا کند، اما هنگامیکه برگشت نتوانست آنچه را که میدید باور کند.
پسر بچه 6 ساله، علاوه بر جدا کردن قطعات کوچک، بزرگ و متوسط، رنگها را هم از هم جدا کرده بود. وقتی در این مورد از پسر پرسید، لویی گفت: سیاهها زبرند، قرمزها برآمدگیهای منظم دارند و قهوهایها نرمند. پسرک انگار با انگشتانش همه چیز را میدید. او به خاطر نابینایی دیگر نتوانست در مدرسه شهر کوچکشان درس بخواند و در 10 سالگی وارد مدرسهای که مخصوص کودکان نابینا بود شد. لویی مطمئن بود برای یادگیری باید راه بهتری وجود داشته باشد اما شروع چنین کار بزرگی برای یک نوجوان نابینا غیر ممکن به نظرمی آمد. شاید روزگار منتظر تولد این مرد آهنین بود تا بدون اهمیت دادن به ناتوانی جسمانیاش قدم در راهی بگذارد که تمامی نابینایان تاریخ
را در روشنایی شریک کند. نخستین جرقه اختراع بزرگ او، ملاقات وی با یک سرباز فرانسوی به نام کارلوس باربیر بود که به خاطر ارائه روشی به نام نوشتن در شب تا حدی شهرت کسب کرده بود. این روش استفاده از 12 نقطه برجسته بود که به سربازان در برقراری ارتباط در مواقع بحرانی جنگ، کمک میکرد. تنها افرادی که از رمز آن باخبر بودند میتوانستند پیامش را درک کنند. اما مشکلی که لویی داشت این بود که یادگیری ترکیبهای مختلف 12 نقطه برای کسانی که نابینا به دنیا آمده بودند بسیار سخت بود. به همین خاطر 12 نقطه را به شش نقطه کاهش داد. لویی در این هنگام تنها 15 سال داشت. هنگامی که در سال 1829 میلادی نخستین کتابش را با الفبای ابداعی خود نوشت، هر چند مخالفتهای زیادی صورت گرفت، اما به راحتی راه خود را در میان نابینایان تشنه علم و دانش باز کرد. در واقع اولین کاربران روش لویی بریل، همکلاسیهای باهوش و بی امکاناتش بودند. لویی تنها به الفبا قانع نبود. به این علت در سال 1837 میلادی علائم مربوط به ریاضیات و نتهای موسیقی را هم به الفبای خود اضافه کرد. کودکان نابینایی که از الفبای بریل اطلاع داشتند، مجبور بودند این الفبا را نزد خود فرا بگیرند زیرا به خاطر عدم اعتماد عموم مردم و مسئولین، این الفبا هنوز اجازه آن را نیافته بود که به طور رسمی تدریس شود. بعد از مدتی طرح ابتکاری بریل در تمام مؤسسات تعلیم و تربیت فرانسه به رسمیت شناخته شد و به یادبود وی به نام خود او (بریل) معروف شد و 16 سال بعد از مرگش، به صورت یک الفبای جهانی از طرف همه کشورهای دنیا پذیرفته شد. لویی بریل که برای همیشه نامش بر روی الفبای ساده و ابداعیاش به یادگار ماند در سن 43 سالگی درگذشت.
تا پیش از به وجود آمدن خط فعلی نابینایان، آنان با استفاده از حروف برجسته بینایی برخی از متون را که با سختی فراوانی تهیه شده بود، برای مطالعه مورد استفاده قرار میدادند. بزرگترین عیب این روش، حجم بسیار زیاد آن بود، علاوه بر اینکه خود نابینایان نیز نمیتوانستند آن را بنویسند.
اما لویی بریل فرانسوی شیوهای را اختراع کرد، که معایب فوق را از میان برد و با استقبال بسیار نابینایان مواجه شد.
لویی که خود در کودکی بر اثر اصابت درفش چرم سازی در چشم، از فروغ دیدگان محروم شده بود، با استفاده از پارهای تجربههای پیشین و آزمایشهای فراوان که توسط او و دوستان نابینایش انجام شد، این روش را به نابینایان سراسر جهان تقدیم کرد. او که به عنوان آموزگار مدرسه نابینایان پاریس، به همنوعان خویش آموزشهای متفاوت میداد، با احساس نیازی شدید در کمبود امکانات مطالعه و نیز روش ناکارآمد آن زمان، حدود 25 سال از بهترین اوقات خویش را صرف ابداع این شیوه نمود و سرانجام در آخرین سالهای عمر کوتاه ولی پربارش، توانست این ارمغان ارزنده را به تمامی نابینایان جهان عرضه کند و با خاطری آسوده از اینکه حاصل تلاشهای بیوقفهاش به عنوان یک خط رسمی برای نابینایان پذیرفته شده است، راهی دیار جاودانگی شد.
خط بریل یک شیوه بینالمللی است که همه زبانهای جهان برای استفاده از آن لوازم یکسانی را به کار میبرند. اما هر زبان با تدوین و تنظیم الفبای خود و تطبیق آن توانسته است نابینایان را برای
دستیابی به متون مختلف یاری نماید.
خط بریل - که به پاس زحمات لویی بریل، به این نام خوانده میشود- دارای شش نقطه است که به صورت یک مستطیل عمودی با دو ستون که هر یک دارای سه نقطه است، تشکیل شده است. هر حرف شامل تعدادی نقطه از این کادر شش نقطهای میباشد. اشکال ایجاد شده توسط چند نقطه نماینده حروف و علائم است. با تغییر تعداد و مکان نقطهها 63 نشانه به وجود آمده است که از آنها برای حروف الفبا و سایر نشانههای هر زبان استفاده شده است.
این روش تقریباً در همه زبانها دارای شکلی ثابت است و چنانچه بیش از 63 نشانه نیاز بوده است، از علائم ترکیبی در دو یا سه خانه استفاده شده است.
لویی بریل با اختراع این شیوه سودمند، توانست نابینایان را از لذت همنشینی با کتاب و خلوت دلکش آن بهرهمند سازد.
در گذشته این ذهنیت وجود داشت که معلولین عموماً از نظر ذهنی و هوشی توانایی یادگیری را ندارند و نمیتوانند مطلبی فرا بگیرند و مهارتآموزی داشته باشند. بر این اساس آنان را دور از جامعه نگه میداشتند. اما در دوره جدید برای همه قشرهای دارای معلولیت راهکارهای آموزشی کشف شد. نابینایان با اختراع خط بریل توانستند به مهارتهای خواندن و نوشتن برسند، ناشنوایان از طریق زبان اشاره و زیرنویس فیلمها و دیگر روشها، آموزش دیدند و مهارتهای فنی و غیر فنی یاد گرفتند. به تدریج نظریه آموزش پذیری معلولین جای آموزش ناپذیری را گرفت و در پی آن تحولات بسیاری را تاکنون شاهد بودهایم. در اینجا برخی تأملات و بررسیهایی که در گفتوگو، وبلاگ شخصی یا نوشتههای پیشین آقای قربعلی بود، استفاده کردم و چند موضوع را تدوین کردم.
یکی از مباحث مهم راهاندازی نظام ورزشی ویژه و نظام آموزشی ویژه برای معلولین است. نظام ورزشی معلولان به نام پارالمپیک موفقیتهای بسیار داشته است. و نظام آموزشی ویژه معلولین به نام آموزش و پرورش استثنایی در کشورهای مختلف فعالیت داشته مدارس خاص معلولان، مربیان و معلمان، کتب آموزشی ویژه آنان تدارک دیدند و خلاصه یک سیستم آموزشی برای آنان راهاندازی شد.
پس از آن برخی درصدد برآمدند نظام پژوهشی ویژه، نظام شغلی و مالی و اقتصادی خاص برای معلولان ایجاد شود. خلاصه در همه شئون، نظامهای ویژه برای معلولان را ضروری دانسته و معتقدند معلولان باید در نظامهایی که متناسب با شرایط آنها دایر میشود، زندگی کنند. چون آنان از نظر شرایط بدنی و روحی و امکانات اجتماعی و مدنی همانندی با افراد عادی ندارند بلکه مستثنی هستند و استثنا بودن آنان یک اصل و قاعده است.
در مقابل دیدگاهی هست که معلولان را مستثنی از دیگران ندانسته و معتقد است همانطور که در یک جامعه انواع اختلافات به چشم میخورد و همه افراد شرایط یکسان ندارند، معلولان هم به نوعی با دیگر آحاد جامعه اختلاف دارند نه اینکه استثناء باشند.
دیدگاه اول در زمینه آموزش، بر این باور است که معلولان در صورتی میتوانند آموزش دریافت کنند و مهارت فراگیرند که در نظام خاصی که برای آنان برنامهریزی شده و دارای امکانات و مربیان و دیگر نیازمندیهای ویژه آنان است، تحصیل کنند. از اینرو اینان به شدت طرفدار نظام آموزش و پرورش استثنایی هستند.
اما در مقابل این نظریه کسانی هستند که میگویند لازم است معلولان در مدارس عادی تحصیل کنند، نهایتاً برای آنان مربی و مشاور ویژه در نظر گرفته شود. اینان نوعی نظام آموزش و پرورش فراگیر
یا آموزش و پرورش همگانی یا آموزش و پرورش تلفیقی را پیشنهاد میکنند.
شرایط جوامع و سطح فرهنگ معلولان در کشورهای مختلف متفاوت است و نمیتوان برای همه یک نوع تصمیم گرفت بلکه لازم است برای هر جامعه و هر کشور متناسب با شرایط خاص خودش تصمیم گرفت. نسبت به ایران پیشنهاد میکنم، دیدگاهها و تجارب مربیان و معلمان و مدیران آموزشی جمعآوری و بر اساس آنها تصمیمگیری شود. حتی در ایران برای کودکان که قدم به پیش دبستان و مهدکودک میگذارند و دارای معلولیتاند و نوجوانان و جوانان در مقاطع مختلف تحصیلی باید یک تصمیم نگرفت. کودک دارای معلولیت اگر یک بار در کودکستانی که همه عادی هستند قرار گیرد ممکن است شوکی به او وارد شود. اما اگر به تدریج آماده شود، احتمالاً در مقاطع بعدی میتواند به مدرسه عادی برود.
در ایران آموزش و پرورش استثنایی به مقطع ابتدایی و راهنمایی و در برخی استانها به مقطع متوسطه و دبیرستان و هنرستان محدود شده است. یعنی دانشگاه استثنایی برای معلولان در ایران نداریم و در بسیاری از شهرها و استانها حتی دبیرستان و هنرستان ویژه معلولین وجود ندارد و معلولان ملزم و مجبوراند به دبیرستان عادی بروند و در کنار افراد عادی تحصیل کنند.
در جهان دانشگاههایی مثل دانشگاه گالودت در واشنگتن هست که موفقیتهای بسیار در جامعه هدف داشته است. اگر در ایران یک دانشگاه ویژه معلولین دایر شود میتواند دانشجویانی از کشورهای همجوار و همسایه را هم جذب کند. پیش از انقلاب مرکز آموزش عالی در تهران و شیراز دایر بود که فعالیت بینالمللی داشتند و از کشورهای منطقه در این مراکز تحصیل میکردند.
راهاندازی مراکز آموزش عالی بینالمللی یا دانشگاه ویژه معلولین با رویکرد بینالمللی در ایران موجب اشتغال و رونق کسب و کار برای معلولین خواهد شد. البته به شرط اینکه از حضور معلولان در پستهای مختلف آموزشی و تدریسی حمایت گردد.
در بسیاری از کشورها، رشتههای مطالعات معلولیت، مطالعات نابینایی، مطالعات ناشنوایی، زبان اشاره، خط بریل، کتاب صوتی، جامعهشناسی معلولیت، روانشناسی معلولیت، اشتغال معلولیت، مناسبسازی و ارتباطات اجتماعی ناشنوایان دایر است. به همین دلیل نخبگان و کارشناسان در مطالعه مشکلات معلولان و حل مشکلات آنان ورود یافته و مسئولیت میپذیرند. اساساً در هر جا آموزش عالی حضور و ورود داشته، مشکلات به صورت علمی حلّ شده است. چون آموزش عالی، نخبگان و تحصیل کردگان و کارشناسان را نمایندگی میکند. اما هر جا از این ظرفیت استفاده نشده، مشکلات فراوان به چشم میخورد.
در ایران یک دلیل وفور مشکلات معلولان و کثرت مشکلات در جامعه معلولان همین نکته است و آموزش عالی در عرصه معلولیت حضور جامع ندارد. نهایتاً متخصصان پزشکی و توانبخشان و تا حدی معماران در زمینه مناسبسازی ورود داشتهاند. اما رشتههای دیگر مثل جامعهشناسی، مردمشناسی، ارتباطات، اقتصاد، تاریخ، حقوق، ورزش، ادبیات، اخلاق، کلام و فلسفه، کتابداری، چاپ و نشر و زبان اشاره ورود جامع و همگانی نداشتهاند.
دانشگاه بهزیستی و توانبخشی که وابسته به سازمان بهزیستی است از نظر ساختار و محتوای رشتهها، تفاوتی با دیگر دانشگاهها ندارد. یعنی از نظر پذیرش دانشجو، ویژه معلولان نیست و از نظر رشتهها هم، ویژه رسیدگی به امور معلولان نیست.
فقدان حضور کارشناسان از رشتههای مختلف علوم انسانی و رشتههای مهندسی و صنعتی و کشاورزی و رشتههای عملی مثل ورزش و رشتههای حرفهوفن مثل تعمیر وسایل تردد و حرکت موجب شده فضا و جا برای پزشکان باز باشد و پزشکان در نیم قرن اخیر بر همه امور معلولان سیطره و حاکمیت داشتهاند و نظام خاصی به نام پزشکی سالاری یا پزشک سالاری شکل گرفته است. حلّ تمامی مشکلات و معضلات را از پزشکان انتظار دارند و برای رفع مشکلات به سراغ پزشکان میروند. به همین دلیل است که رؤسای سازمان بهزیستی که تنها نهاد متصدی معلولان است، تماماً پزشک مدیران ارشد این سازمان پزشک بودهاند.
اما هر جا پزشکان ورود و سیطره داشته باشند، خطمشی خاصی پیدا میکند؛ زیرا پزشکان دارای روحیه، اخلاق و روانشناسی خاصی هستند که با دیگر قشرها تفاوت جدی دارند. پزشکان به دلیل اینکه به لحاظ رفاه و سطح زندگی، از قشر متوسط به بالای جامعه هستند؛ البته اغلب آنان به طبقه مرفهین و متمولین تعلق دارند. چنین افرادی با پایینترین طبقه جامعه یعنی معلولان و دیگر قشرهای جامعه هدف مرتبطاند. یعنی دو سر جامعه، در دو قطب کاملاً متضاد در ارتباط با هم قرار گرفته و قرار شده قشری متمول و مرفه به حلّ مشکلات قشری فاقد هر نوع امکانات رفاهی بپردازند.
کسانی که میخواهند در این زمینه واقعیتها را متوجه شوند به اسناد و مدارک منتشره در سال نخست تأسیس سازمان بهزیستی در سال 1359 مراجعه کنند. یعنی اولین مصاحبه نخستین رئیس سازمان بهزیستی که در جراید آن زمان منتشر شده اگر مطالعه شود و با اسناد و مدارک فعلی مقایسه گردد بسیاری از حقایق به دست میآید. درباره مدیریت پزشکان به ویژه اداره نهادهایی که میخواهد برای قشرهای پایین جامعه فعالیت کند، بحث زیاد است؛ ولی اگر حداقل ده سال سازمان بهزیستی را به افراد فرهنگی بسپارند و فرهنگ محوری به جای پزشکی سالاری سیطره پیدا کند، و اگر نتیجه مثبت به دست نیامد باز گردند و مجدداً پزشکان را باز گردانند.
معلولانی که قرار است در رشتههای مختلف در دبیرستان یا دانشگاه تحصیل کنند. در شرایط نابرابر هستند. نابینایی که رشته ادبیات تحصیل میکند نسبت به همشاگردیهای خود، منابع درسی ندارد یعنی کتابها و جزواتی که استادان هر روز پیشنهاد میکنند، نه گویایی و نه بریل آنها نیست و این دانشجوی نابینا مجبور است به گوش و شنوایی خود تکیه کند و سرکلاس با دقت به حرف استادان گوش دهد.
از طرف دیگر دانشجویان سخنان استاد را مینویسند و یادداشت برمیدارند اما این فرد نابینا امکانات یادداشتبرداری هم ندارد. اگر گفته شود ضبط کند. اولاً بعضی استادان اجازه ضبط نمیدهند دوم گاه صدای استاد دور و پایین است و امکان ضبط نیست. نداشتن ضبط با کیفیت و امکانات و نیز همکاری نکردن همشاگردیها به هنگام ضبط مشکلات دیگر او است. همه این شرایط نابرابر در یک طرف، اما همین نابینا در امتحانات شرایط مساوی با دیگران دارد و هیچ امتیازی برایش منظور نمیکنند.
مشکلات نابینایان در آزمون سراسری(1)
داوطلبان نابینای شرکت کننده در آزمون سراسری همه ساله نسبت به افراد بینا از فرصتهای نابرابر بسیاری رنج میبرند و از این رهگذر دچار زیانهای فراوانی میشوند. این امر ناشی از محدودیتها و نارسایی امکانات تحصیلی و شرایط آزمون میباشد، که به پارهای از آنها اشاره میشود:
1- امکانات درسی دانش آموزان نابینا در مقایسه با افراد بینا در دبیرستان بسیار ناچیز است. عدم استفاده از کتب کمک آموزشی که برای افراد بینا به وفور یافت میشود و تنها به منابع اصلی بسنده نمودند.
2- عدم استفاده از کلاسهای ویژه تقویت و باز آموزی برای شرکت در آزمون سراسری.
3- به دلیل استفاده از امکانات صوتی، سرعت مطالعه محدود است و در همه مکانها نیز امکان استفاده از کتب گویا یا بریل وجود ندارد.
4- استفاده بیشتر از شنود برای یادگیری که در مقایسه با چشم میزان آن بسیار کمتر است.
5- فرصتهای نابرابر در آزمونها هم در دوره دبیرستان و هم در آزمون سراسری. در تمامی آزمونها معمولاً برای نابینایان از منشی استفاده میشود، که اغلب فردی که بتواند همه دروس را به طور مسلط برای آنان قرائت کند، در اختیار نمیباشد. اگر به این امر طولانی بودن جلسه آزمون سراسری و یکنواختی لحن و آهنگ گوینده را نیز به آن بیفزاییم، واضح خواهد بود که با ایجاد خستگی در اثنای آزمون توان پاسخگویی بسیار کاهش مییابد.
6- زمان آزمونها برای نابینایان کافی نیست و حتی از وقت اضافی کمتر نابینایان را برخوردار میکنند. البته اگر هم وقت اضافی با این شرایط در اختیار فرد قرار گیرد، به دلیل خستگی
1) . این مطلب در اصل نامه یداللّه قربعلی به رئیس جمهور وقت آقای احمدینژاد در سال 1388 بود که پاسخی دریافت نکرد.
مفرطی که در طول آزمون عارض شده است، بازدهی چندان مطلوبی نخواهد داشت. ناگفته نماند که در سالهای اخیر، برخی از دروس برای نابینایان به خط بریل تبدیل شده است و یا به صورت درشت تهیه گردیده است. گرچه این تلاش سازمان سنجش ستودنی است، اما تمامی جوانب آن در نظر گرفته نشده است. برای نمونه قرائت دفترچه 25 سؤالی زبان و ادبیات فارسی برای یک نابینا که با سرعت بسیار بالا قادر به خواندن باشد، حدود 25 دقیقه طول میکشد. اگر به این زمان وقتی را هم برای تمرکز و پاسخگویی بیفزاییم، بیگمان چیزی در دو 35 دقیقه وقت برای یک دفترچه ادبیات عمومی زمان نیاز است. این امر برای زبان انگلیسی و زبان عربی قطعاً به حدود 50 دقیقه میشد! پر واضح است که اگر این امر نسبت به همه دروس تعمیم یابد، شاید چیزی در حدود دو یا دو و نیم برابر یک آزمون عادی برای نابینایان زمان نیاز است، که لابد در بین آن نیز زمانی برای تجدید قوا لازم است. بنابراین با شرایط فعلی استفاده از خط بریل نیز نتوانسته است به خوبی پاسخ گوی نیاز عزیزان نابینا باشد.
نگارنده با تجربهای بیش از بیست سال در زمینه امور تحصیلی نابینایان که عمدتاً به آزمونهای سراسری بر میگردد، به جرأت بیان میدارد که در شرایط فعلی با وجود ملاحظات بسیار و تمهیدات فراوان سازمان سنجش هنوز نابینایان از فرصتی برابر با افراد عادی در آزمون برخوردار نیستند و فاصله این فرصتها شاید در حد یک دوم باشد.
از سوی دیگر بسیاری از نابینایان به دلیل عدم پاسخگویی یکی- دو سؤال، از انتخاب رشتههای روزانه باز میمانند و به رشتههای شبانه تن میدهند.
یکی از تمهیدات دیگر سازمان سنجش برای رفع این تبعیض قرار دادن نابینایان در سهمیهای از مناطق است که با سهمیه منطقه آنان یک درجه فرق دارد. مثلاً نابینایان منطقه یک جزء سهمیه منطقه دو قرار میگیرند. با وضعیت فعلی نابینایان باز باید اذعان داشت که نابینایان حتی از محرومترین مناطق کشور نیز امکانات کمتری در اختیار دارند.
به طور کلی از آنچه گذشت میتوان به این نکته رسید که هیچ یک از تمهیدات فوق نتوانسته است نیاز نابینایان را مرتفع نماید و آنان را در فرصتی یک سان با افراد بینا قرار دهد. بنابراین نگارنده پیشنهاد میکند که حد نصاب نمره قبولی نابینایان نسبت به افراد بینا چیزی در حدود بیست درصد کاهش یابد. یعنی اگر نابینایی هشتاد درصد حداقل نمره قبولی یک رشته را کسب کرد، بتواند در آن رشته قبول شود. چنانچه این پیشنهاد مراحل قانونی خود را طی نماید و به تصویب شورای انقلاب فرهنگی برسد، شاید تمامی دانشجویان رشتههای شبانه به روزانه انتقال یابند که از این رهگذر مشکل شهریه آنان مرتفع خواهد شد. نیاز نیست دولت هر ساله برای این امر بودجهای را اختصاص دهد.
نگارنده در دیدار معلمان نمونه کشوری در محضر ریاست جمهور محترم این امر را با ایشان در میان گذاشت که آن مقام محترم نیز ضمن توافق شفاهی با آن خواستار مکاتبه شد. من نامهای در همان زمان به دفتر ایشان ارسال کردم، ولی پاسخی دریافت نکردم و تا کنون از سرنوشت آن اطلاعی کسب نشده است.
نکته مهم دیگری که از شهریور ماه سال جاری خاطر دانشجویان نابینایان دانشگاههای شبانه، پیام نور و آزاد را به خود مشغول کرده است، عدم پرداخت کامل شهریه این دانشگاهها از سوی دولت
به آنان است. مطابق قانون جامع حمایت از حقوق معلولان دولت موظف است در تمامی مقاطع برای معلولان امکان تحصیل رایگان را فراهم نماید. در سالهای اخیر به دلیل عدم اختصاص بودجه کامل این ماده، بسیاری از شهریهها پرداخت نشده است. لذا در سال جاری سازمان بهزیستی با طرح پرداخت بخشی از شهریه بودجه اختصاصی را در حد توان برای همه تخصیص داده است. این در حالی است که هنوز کمک هزینههای تحصیلی دانش آموزان و دانشجویان در سال تحصیلی گذشته پرداخت نشده است.
هزینههای تهیه منابع تحصیلی: اگر به گرانی کتب گویا و سایر هزینههای تحصیلی نابینایان را علاوه کنیم، روشن خواهد شد که نگرانی این قشر بسیار منطقی به نظر میرسد.
یکی از مسائلی که باز در سالهای اخیر گریبان گیر دانشجویان و دانش آموختگان نابینا برای مطالعه شده است، عدم پاسخگویی مؤسسات ویژه به نیازهای مطالعاتی آنان است.
مؤسسه نهادگزاری خدمات گویا که بودجه خود را از منابع دولتی و غیر دولتی برای تأمین منابع دانشگاهی تهیه نموده است، چند سال است که به دلیل عدم دریافت بودجه حتی از تحویل کتب تهیه شده نیز به نابینایان دریغ میکند! اخیراً نیز اعلام کرده است که هر نابینا برای استفاده از آرشیو نوارها و سیدیهای این مرکز باید هر ترم 000/500/2 ریال بپردازد!
مرکز خدمات توانبخشی و فرهنگی رودکی نیز که تنها مرکز دولتی برای تهیه امکانات مطالعه نابینایان است، از چندین ماه پیش به دلیل طرح مسئله واگذاری به بخش خصوصی دچار بینظمی و تولید کند کتب شده است. البته در زمانهای گذشته نیز این مرکز از عهده بخش اندکی از کتب بر میآمد.
درخواست از رئیس جمهور: با توجه به موارد فوق لازم است کمیتهای از سوی ریاست جمهوری برای بررسی موارد مطروحه در این مقاله تعیین گردد. همانگونه که ورزشکاران تیم ملی و باشگاههای فوتبال از بودجه عمومی کشور سهم دارند، معلولان دوچندان به آن نیازمندند و اسلام نیز رسیدگی به امر معلولان از لحاظ معاش، تحصیل و مسکن را وظیفه دولت اسلامی میداند.
رئیس جمهور محترم توجه دارند که معلولان در همه نظامها و نیز در اسلام حق و حقوق دارند و شما که قلبتان برای افراد آسیب پذیر میتپد، راضی نشوید، فرزندان نابینایتان به دلیل نبود یا کمبود بودجه از رشد در عرصههای علم و فرهنگ باز مانند! همه نابینایان منتظر دست خط گرهگشای شما برای رفع معضل آزمون سراسری و بودجه شهریه دانشگاههای شبانه، پیام نور، آزاد و غیر دولتی و غیر انتفاعی هستند.
فرزندان نابینایان انتظار دارند با رسیدگی فوری به کلیه مراکز تولید کتاب گویا و بریل برای نابینایان، ضمن جلوگیری از صرف بودجه در مسیرهای نادرست، با هدایت کلیه امور فرهنگی نابینایان زیر نظر نماینده مستقیم خود، پیوسته بر امور آنان نظارت داشته باشید، تا شاهد خاک خوردن بیش از 000/500 حلقه نوار کاست در مؤسسه نهادگزاری خدمات گویا نباشیم.
در پایان انتظار دارد با رسیدگی به این خواست بر حق نابینایان در تمامی مقاطع تحصیلی، زمینهای مناسبتر برای رشد و خلاقیت نابینایان در عرصه فرهنگ فراهم آید.
آقای قربعلی در سال 1389 نامهای به وزیر علوم دکتر کامران دانشجو نوشت و وضعیت نابینایان در نظام آموزش عالی را توضیح داد. متن این نامه را عیناً میآورم؛ چون دارای مطالب مهم و در تاریخ ماندگار است. قبلاً و در سال 1388 آقای قربعلی نامهای به رئیس جمهور وقت آقای احمدینژاد نوشت و از تبعیضها و مشکلات تحصیلی نابینایان گلایه نمود. اما پاسخی دریافت نکرد. مجدداً بخشی از نامه به رئیسجمهور را همراه با مطالب جدید و به روش مستدلتر برای وزیر علوم ارسال کرد. البته این دفعه هم پاسخی دریافت نکرد. اکنون متن نامه به وزیر علوم را عیناً میآورم:
حضور محترم وزیر علوم تحقیقات و فنآوری
جناب آقای دکتر کامران دانشجو
با سلام و تبریک ایام خجسته ماه ذیحجه به ویژه اعیاد قربان و غدیر
احتراماً این جانب در خصوص مشکلات همنوعان خود در آزمون سراسری و مقاطع مختلف تحصیلی در دانشگاه، مطالبی را تقدیم میدارد.
طرح مشکلات پیوست نادیده گرفتن گامهایی که تا کنون برای همنوعان برداشته شده است، نمیباشد، بلکه قدمی خواهد بود برای رفع اساسی این معضلات.
در همین آغاز بر خویش لازم میداند از همه دستاندرکاران آزمون سراسری ویژه نابینایان و کمبینایان و نیز نیروهای شاغل در بخشهای مختلف آن وزارتخانه در دانشگاههای مختلف، -که در رفع مشکلات نابینایان و کمبینایان مجدانه میکوشند- از صمیم جان سپاسگزاری و قدردانی نماید.
پیشتر از عنایت آن وزیر محترم و همکاران نهایت سپاس را دارد.
با تقدیم احترام
طرح مشکلات نابینایان و کمبینایان در آزمون سراسری و دورههای تحصیلی دانشگاهی(1)
داوطلبان نابینا و کمبینای شرکت کننده در آزمون سراسری و پذیرفته شدگان در رشتههای مختلف در مقاطع گوناگون همواره نسبت به افراد بینا از فرصتهای نابرابر بسیاری رنج میبرند و از این رهگذر دچار زیانهای فراوانی میشوند. این امر ناشی از محدودیتها و نارسایی امکانات تحصیلی و شرایط آزمون میباشد، که به پارهای از آنها در دو بخش اشاره میشود و نیز در پایان پیشنهادهایی برای کاهش این مشکلات و رفع آن تقدیم میگردد:
آزمونهای سراسری: اکنون به مشکلات و راهکارها میپردازم:
1- امکانات درسی دانش آموزان نابینا و کمبینا در مقایسه با افراد بینا در دبیرستان بسیار ناچیز است. عدم استفاده از کتب کمک آموزشی که برای افراد بینا به وفور یافت میشود و تنها به منابع اصلی بسنده نمودن.
1) . آقای قربعلی قبلاً همین مطلب را برای رئیس جمهور ارسال کرد و اکنون آن را کاملتر کرده و برای وزیر علوم ارسال کرده است.
2- عدم استفاده از کلاسهای ویژه تقویت و باز آموزی برای شرکت در آزمون سراسری.
3- به دلیل استفاده از امکانات صوتی، سرعت مطالعه محدود است و در همه مکانها نیز امکان استفاده از کتب گویا یا بریل وجود ندارد.
4- استفاده بیشتر از شنود برای یادگیری که در مقایسه با چشم میزان آن بسیار کمتر است.
5- فرصتهای نابرابر در آزمونها هم در دوره دبیرستان و هم در آزمون سراسری. در تمامی آزمونها معمولاً برای نابینایان و کمبینایان از منشی استفاده میشود، که اغلب فردی که بتواند همه دروس را به طور مسلط برای آنان قرائت کند، در اختیار نمیباشد. اگر به این امر طولانی بودن جلسه آزمون سراسری و یکنواختی لحن و آهنگ گوینده را نیز بیفزاییم، واضح خواهد بود که با ایجاد خستگی در اثنای آزمون توان پاسخگویی بسیار کاهش مییابد.
6- زمان آزمونها برای نابینایان و کمبینایان کافی نیست و حتی از وقت اضافی کمتر آنان را برخوردار میکنند. البته اگر هم وقت اضافی با این شرایط در اختیار فرد قرار گیرد، به دلیل خستگی مفرطی که در طول آزمون عارض شده است، بازدهی چندان مطلوبی نخواهد داشت. ناگفته نماند که در سالهای اخیر، برخی از دروس برای نابینایان و کمبینایان به خط بریل تبدیل شده است و یا به صورت درشت تهیه گردیده است. گرچه این تلاش سازمان سنجش ستودنی است، اما تمامی جوانب آن در نظر گرفته نشده است. برای نمونه قرائت دفترچه 25 سؤالی زبان و ادبیات فارسی برای یک نابینا و کمبینا که با سرعت بسیار بالا قادر به خواندن باشد، حدود 25 دقیقه طول میکشد. اگر به این زمان وقتی را هم برای تمرکز و پاسخگویی بیفزاییم، بیگمان چیزی در حدود 35 دقیقه وقت برای یک دفترچه ادبیات عمومی زمان نیاز است. این امر برای زبان انگلیسی و زبان عربی قطعاً به حدود 40 دقیقه میرسد! پر واضح است که اگر این امر نسبت به همه دروس تعمیم یابد، شاید چیزی در حدود دو برابر یک آزمون عادی برای نابینایان و کمبینایان زمان نیاز است، که لابد در بین آن نیز زمانی برای تجدید قوا لازم است. بنابراین با شرایط فعلی استفاده از خط بریل نیز نتوانسته است به خوبی پاسخ گوی نیاز عزیزان نابینا و کمبینا باشد.
در شرایط فعلی با وجود ملاحظات بسیار و تمهیدات فراوان سازمان سنجش هنوز نابینایان و کمبینایان از فرصتی برابر با افراد عادی در آزمون برخوردار نیستند و فاصله این فرصتها شاید در حد یک دوم باشد.
از سوی دیگر بسیاری از نابینایان و کمبینایان به دلیل عدم پاسخگویی به یکی-دو سؤال، و رتبهای نزدیک به رشتههای روزانه، از انتخاب رشتههای روزانه باز میمانند و به رشتههای شبانه تن میدهند.
یکی از تمهیدات دیگر سازمان سنجش برای رفع این تبعیض قرار دادن نابینایان و کمبینایان در سهمیهای از مناطق است که با سهمیه منطقه آنان یک درجه فرق دارد. مثلاً نابینایان و کمبینایان منطقه یک جزء سهمیه منطقه دو قرار میگیرند. با وضعیت فعلی نابینایان و کمبینایان باز باید اذعان داشت که نابینایان و کمبینایان حتی از محرومترین مناطق کشور نیز امکانات کمتری در اختیار دارند. ناگفته پیداست که با وجود این همه نقیصه و کاستی، بسیاری از نابینایان و کمبینایان با مساعی طاقتفرسای خویش و مساعدتهای وصفناپذیر خانواده توانستهاند این فاصله را به کمترین حد برسانند.
مشکلات دانشجویان نابینا و کمبینا در مقاطع مختلف
1- از آنجا که در مقاطع مختلف دانشگاهی عمدتاً منابع دروس متنوع و متعدد است، نمیتوان در دراز مدت کتبی را برای دانشجویان نابینا و کمبینا مناسب سازی نمود، تهیه کتاب به صورت بریل که مقرون به صرفه نمیباشد و تهیه کتاب گویا نیز نیروی متخصص نیاز دارد که اغلب دانشجویان از عهدهاش برنمی آیند.
البته تلاشهای بسیاری از سوی مراکز مختلف نابینایی و دفاتر ویژه دانشجویان نابینا در دانشگاههای گوناگون کشور صورت گرفته است که همگی قابل ستایش و شایسته قدردانی است، اما هنوز تا حد بسیار زیادی کمبود منابع محسوس است. شاید قابل تصور نباشد که در دنیای نشر امروز که تعداد عناوین کتب منتشر شده تا حد بسیار زیادی بالاست، بتوان در یک مقایسه اذعان داشت که هنوز تعداد کتب مناسبسازی شده برای نابینایان و کمبینایان به صد هزار عنوان نرسیده است.
البته خوشبختانه دست رسی به سایتهای متعدد و گنجینههای آن تا حدی گرهگشا بوده است اما این امر تا حد بسیار زیاد نیاز به مدیریت و حمایت دولت محترم دارد تا برای آن گشایشی ایجاد شود.
2- نبود کتب مرجع به صورت بریل یا گویا، و در صورت وجود صعوبت استفاده از آن امری است که در مقاطع دانشگاهی بسیار محسوس است.
3- نبود یک مرکز تهیه و توزیع کتب دانشگاهی ویژه افراد نابینا و کمبینا نیز از مشکلاتی است که هنوز برای رفع آن برنامهریزی نشده است. در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 مرکز نهادگزاری و مطالعات نابینایان به طور نیمه خصوصی و با استفاده از بودجه وزارت خانههای علوم، علوم پزشکی، سازمان بهزیستی و پارهای از نهادهای انقلابی بنیان نهاده شد ولی متأسفانه در سالهای اخیر به صورت نیمه تعطیل در آمده است و نه به تولید کتاب اقدام میکند و نه حتی گنجینه کتب خود را به آسانی در اختیار دانشجویان و دانش آموختگان قرار میدهد. شایان یادکرد است که برخی از دانشگاهها به صورت خودجوش و در قالب مراکز مشاوره دانشجویان نابینا مبادرت به این امر نمودهاند که راهگشای همه عزیزان بوده است.
4- دانشجویان کمبینا نیز از این نظر که تا حدی میتوانند مسیر خویش را ببینند کمتر مشکلشان برای دیگران نمایان است و از این رهگذر کمتر به آنان توجه شده است. عدم یا کندی استفاده از کتب درسی و سایر منابع، نیز دشواری یادداشتبرداری در کلاسها، عدم یا نارسایی استفاده از تابلو یا سایر منابع دیداری در کلاسها، همگی عواملی است که باعث شده است این گروه نیز از دسترسی به امکانات مانند سایر افراد محروم باشند.
5- راه یابی افراد کمبینا به برخی از رشتههای غیر معمول برای نابینایان و کمبینایان –که تا حدی از قبل برای آن منابعی آماده شده است- خود سختیهای بیشتری را برای راه یافتگان ایجاد کرده است. رشتههایی از قبیل رایانه، ریاضی، نشان از استعداد و علاقه وافر و همت بلند و ستودنی آنان است، اما متأسفانه عدم وجود منابع و امکانات تحصیلی برای آنان مشکلات بسیاری را فرارو نهاده است.
6- در رشتههایی که در بند 5 بدان اشاره شد، تهیه کتاب به صورت گویا نیز کمتر کاربرد دارد و این عزیزان صرفاً باید یا از باقی مانده دید خود کمک بگیرند و یا از افراد بینا.
7- تهیه پایاننامه، تهیه تحقیقات کلاسی، انجام پژوهشهای مورد نیاز دروس، خود گذشته از نیاز به صرف وقت بسیار به یک نیروی انسانی متخصص نیز نیاز دارد که با دانشجوی نابینا یا کمبینا همیاری نماید.
8- امتحانات پایان ترم و نبود منشی متخصص و عدم وجود قانونی مبنی بر برگزاری یک آزمون دقیق، باعث شده است که هر مرکز به طور سلیقهای مشکل عزیزان را به طور مقطعی رفع نماید ولی با این حال هر دانش جو به ویژه در مقاطع بالاتر از کارشناسی نزدیکیهای پایان ترم از استرس ناشی از نبود منشی مناسب رنج برد.
9- زمان مورد نیاز برای پاسخگویی به سؤالات آزمونهای پایان ترم نیز اغلب مناسب نمیباشند و فرد کمبینا یا نابینا نمیتواند در زمان تعیین شده از عهده آن برآید.
10- به هنگام فراغت از تحصیل نیز معضلی بسیار بزرگ به سراغ این دانش آموختگان ساعی و پرتلاش میآید و آن هم عدم استفاده از تحصیلات است، آنان در زمینه استخدام نیز از فرصتهای بسیار اندکی بهرهمند میشوند، شاید نتوان اسم آن را فرصت گذاشت، بلکه بیشتر باید گفت برای بعضی از آنان شانس کارایی دارد و شاید هم عوامل دیگر. اغلب به وجود قوانین مناسب از استخدام این گروه سر باز زده میشود.
پیشنهادها: آنچه گذشت مشکلاتی بود که نابینایان و کمبینایان از پیش از ورود به دانشگاه تا پایان مقاطع دکترا با آن مواجهند. در خصوص رفع این مشکلات یا کاهش آنچه گذشت پیشنهادهایی تقدیم میگردد تا گشایشی برای آن مشکلات باشد:
ایجاد یک دفتر در سازمان سنجش و جمعآوری نظرها و پیشنهادهای افراد خبره و صاحب نظر در وزارت علوم، آموزش و پرورش استثنایی، سازمان بهزیستی در سراسر کشور و بررسی آن در یک کارگروه متشکل از متخصصان آموزش نابینایان و کمبینایان. لازم به ذکر است که خود داوطلبان شرکت در آزمونهای سراسری یکی از بهترین گروههای صاحب نظر میباشند. این کار گروه میتواند در خصوص رفع مشکلات پایه و حتی مسائل مقطعی تصمیمگیری نماید و با تصویب مراجع ذیصلاح آن را برای اجرا به دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی ابلاغ نماید.
تشکیل مرکز تهیه و توزیع کتب دانشگاهی ویژه نابینایان و کمبینایان. این مرکز وظیفه خواهد داشت تمامی منابع دانشگاهی را برای گروه هدف خود تأمین نماید. این مرکز با مدیریت بر تمامی دفاتر مشاوره نابینایان سراسر کشور در خصوص جمعآوری منابع درسی از دانشگاههای متفاوت تلاش خواهد نمود و آنچه فراهم میآید در بین دانشگاههای متعدد توزیع خواهد کرد. هم چنین این مرکز باید ضمن جمعآوری تجارب مراکز گوناگونی که تا کنون در این خصوص تلاش نمودهاند، بکوشد در خصوص تولید کتب ویژه گروه هدف، رویه واحدی را اعمال نماید.
تصویب آیین نامه امتحانات نابینایان و کمبینایان و تصویب آن در مراجع ذیصلاح و اعمال یک رویه واحد در برگزاری آزمونهای هر ترم تحصیلی.
قرار دادن یک نیرو به صورت کار دانشجویی از دانشجویان داوطلب و هم رشته با دانشجوی نابینا یا کمبینا. این فرد باید مطابق شرح وظایفی که آیین نامه تعیین میکند، با فرد در خصوص
تحقیق و پژوهش از منابع گوناگون همکاری نماید.
ایجاد یک سایت که محتوای منابع درسی نابینایان و کمبینایان را در خود بگنجاند و نابینایان با استفاده از نرمافزارهای صفحه خوان بتوانند با سهولت بیشتری از این منابع یاری گیرند.
قائل شدن سهمیهای برای استخدام نابینایان و کمبینایان در دانشگاهها.
برگزاری همایشهای سالانه با حضور نابینایان و ارائه طرحها و راهکارهای اجرایی برای کاستن از مشکلات موجود.
در پایان این نکته قابل ذکر است که بندهای 2 تا 7 از پیشنهادهای فوق با تشکیل کارگروه پیشنهاد شده در بند 1 جنبه قانونی و اجرایی بیشتری پیدا خواهد کرد. لذا اهتمام به تشکیل چنین کارگروهی قدمی اساسی فراروی همه دستاندرکاران خواهد بود
چو غنچه گرچه فروبستگی ست کار جهان تو هم چو باد بهاری گرهگشا میباش.
فرار مغزها به افراد عادی محدود نشده و افراد بسیار دارای معلولیت در چند دهه اخیر به اروپا، امریکا و دیگر کشورها مهاجرت کردهاند و اکنون در این کشورها دارای پستهای مهم و مشاغل عالی میباشند. محمد نباتی نابینایی مطلق نخستین دانشآموز جذب شده در کلاس نابینایان در سال 1349 در دانشگاه سوربن فرانسه دکترا گرفت و به تدریس پرداخت و هرگز به ایران بازنگشت.
اسکندر آبادی نابینای مطلق که در اصفهان و سپس دانشگاه تهران تحصیل کرد به آلمان رفت و اکنون در صدای ملی آلمان (دویچه وله) در سمت یکی از مدیران ارشد و در سالهای اخیر مدیر بخش فارسی این رادیو است. علاوه بر آن در چند دانشگاه تدریس دارد. او دارای دو مدرک دکترا در حقوق و دینشناسی است.
خانمها و آقایان با معلولیتهای گوناگون بسیار رفته و دانش و تجربه خود را در دیگر کشورها استفاده میکنند با اینکه اگر در ایران جذب میشدند میتوانستند به عنوان سرمایه ملی ایرانی خدماتی داشته باشند. اکنون به زندگینامه خشایار حمیدزاده میپردازم.
برتری یک نابینا در دانشگاه کانادا: باز هم یک نابینا گل کرد. خشایار حمیدزاده در دانشگاه کانادا در رشته زبان شناسی نفر برتر دکترا شد.
خشایار تا سوم دبستان را در مدرسه نابینایان دکتر خزائلی تهران گذراند و در پی سکونت در شهرستان نجفآباد در ابابصیر اصفهان تا سوم راهنمایی تحصیل کرد. سپس به دبیرستان سمای نجفآباد رفت و دوره دبیرستان را در آنجا ادامه داد. در رشته ریاضی سال دوم شروع به تحصیل کرد و پس از تغییر رشته به علوم انسانی در دبیرستان شاهد نجفآباد ادامه تحصیل داد. خشایار ضمن داشتن نمرات بالا و موفقیت تحصیلی تلاش کرد تا در موسیقی هم بدرخشد و برای این کار ساز گیتار را برگزید. او رشته زبان را در دانشگاه بندرعباس شروع کرد، به این دلیل که خانوادهاش به آن شهر منتقل شد.
پس از اخذ لیسانس به کانادا عزیمت کرد و ابتدا با هزینه شخصی و سپس از طریق بورسیه ادامه
تحصیل خود در رشته زبان شناسی را پی گرفت. او چند ماه پیش برای دکترای زبان شناسی آزمون داد و در رشته خود نفر برتر شد و هم اکنون با بورس دانشگاه مشغول تحصیل است.
برای او و همه کسانی که با تکیه بر همت خویش مسیر راستی و صداقت را پیش گرفتهاند و موفقیت خود را در کامیابی همنوعان میبینند، آرزوی توفیق روز افزون داریم. بنده نیز افتخار داشتم در دوره دبیرستان به عنوان دبیر رابط خشایار را همراهی کنم.(1)
نتیجهگیری: لازم است جامعه شناسان به مطالعه پدیده مهاجرت معلولان پرداخته و با کشف علل و عوامل آن راهکارهایی برای اصلاح این مشکل بیندیشند. معلولان سرمایه ملی هر کشوراند و میتوانند نقش اساسی در تولید ناخالص ملی داشته باشند.
1) . جمعه ششم دیماه ۱۳۹۲ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
یکی از سرفصلهای مطرح در رشته مطالعات معلولیت، ورزش است. ورزش معلولان از جنبهها و منظرهای مختلف جامعه شناسی، روانشناسی، اقتصاد و کسب و کار و اخلاق و کلام قابل بحث است و تا کنون مقالات و کتابهای بسیار در خارج از کشور در این زمینهها نوشتهاند.
روند تحقیق و تألیف کتاب درباره ورزش معلولین ایران در سه دهه اخیر رو به گسترش بوده؛ اما اغلب از منظر توانبخشی به آن پرداختهاند.
در ایران زمینههای مطلوبی برای پیشرفت ورزش معلولان هست و میتوانند به سرعت قلههای این رشته را فتح کنند اما همه اینها مشروط به این است که اولاً اراده جدی در حمایت از ورزش معلولان باشد و دوم از کارشناسان رشتههای مختلف کمک گرفته شود و ابعاد مختلف آن را وارسی و تجزیه و تحلیل نمایند، آنگاه به تصمیمگیری بپردازند.
آقای قربعلی مقاله زیر را درباره تاریخ ورزش نابینایان نجفآباد نوشته و منتشر کرده که عیناً ارائه میکنم.
از آنجا که نقش تربیت بدنی و تحرک و جهتیابی در زندگی نابینایان انکار ناپذیر است، مبادرت به فعالیتهای ورزشی برای این عزیزان امری بسیار ضروری و اجتناب ناپذیر است.
پس از انقلاب اسلامی و در سال 1359 نخستین مسابقات کشوری گلبال نابینایان در تهران برگزار شد. در این مسابقات نگارنده به همراه 5 تن از نابینایان استان نخستین شرکت کنندگان در این رقابتها بودیم و خوشبختانه با وجود نبود امکانات و تمرینات بسیار اندک، مقام قهرمانی را کسب کردیم. پس از آن در سالهای دهه 60 نیز چندین بار در مسابقات کشوری استان اصفهان مقامهای قهرمانی و یا نایب قهرمانی را به خود اختصاص داد. در سالهای 1360 تا 1370 نگارنده برای شرکت در تمرینهای گلبال هفتهای یک جلسه به اصفهان میرفتم و گاهی زمان بازگشتم به پس از ساعت 10 شب منتهی میشد.
در همین ایام با پیشنهاد جمعی از دانشآموزان و عزیزان جانباز تصمیم گرفتم بحث ورزش را در شهرستان راهاندازی کنم. با دوستانی که در اصفهان بودند و به خاطر سابقه کار در ورزش با آنان آشنایی داشتم مذاکرات بسیاری شد تا سرانجام با مساعدت رئیس تربیت بدنی وقت شهرستان نجفآباد جناب آقای غیور و همکارانشان توانستیم یک سانس از سالن انقلاب را در ساعت 6:30 صبحهای جمعه در اختیار بگیریم و با مساعدت برادر عزیز جناب آقای علیرضا پورقیصری و تعدادی از عزیزان نابینای شهرستان و شهرستانهای اطراف کار را شروع کنیم. چه روزهای باصفایی بود! صبحهای جمعه با شوق و ذوقی وصف ناپذیر در سالن حاضر میشدیم. گاهی بچهها تغذیهای هم
فراهم میکردند. شیر داغ و کلوچه و ...
چون دروازه نداشتیم تمرینهای ما اصولی نبود. ولی به هر حال تلاش میکردیم. سرویس ما نیز در بسیاری از مواقع ژیان فرسوده مربی بود. ژیانی که در نیمههای راه به جای اینکه مسافر را جابهجا کند، این مسافر بود که آن را جابهجا میکرد.
در سال 74 یک دوره مسابقه استانی در نجفآباد برگزار شد و چون برای مسابقه دروازه لازم بود از اصفهان آوردند و ما با توافقی که با مسئولان ورزش استان داشتیم، دروازهها را نگه داشتیم.
در آن سالها مسؤولیت ورزش نابینایان و جانبازان به عهده بنیاد جانبازان بود و چون دوره مربیگری برگزار نمیشد، آقای پورقیصری به عنوان داور در دوره آموزشی شرکت کردند و حدود 10 سال با این تیم در فراز و فرودهای مختلف همکاری داشتند. از بدترین وقایع این سالها تصادف جانگداز و منجر به فوت آقای عسکرپور بود که هنوز وقتی خاطرهاش یاد میشود، اندوه سراپای همه هم بازیهای او را فرا میگیرد. چون سرویس ایاب و ذهاب نداشتیم، بعضی بچهها که بینایی مختصری داشتند، با دوچرخه میآمدند و آقای عسکرپور نیز از همین افراد بود که از یزدانشهر به نجفآباد میآمد. متأسفانه در یکی از روزها، هم زمان با طلوع آفتاب او از مسیر کنار جاده میگذشته است تا خود را به سالن برساند، اما یک دستگاه اتوبوس به دلیل انحراف به چپ با او برخورد میکند و متأسفانه جان میبازد.
در این سالها چندین بار در مسابقات کشوری و استانی شرکت کردیم و گرچه رتبههای چندانی نتوانستیم کسب کنیم اما بعضی از بچهها به خاطر تواناییهایشان توانستند به عنوان عضو تیم منتخب استان نیز درآیند.
در سال 1388 در دوره مربیگری گلبال استان سه نفر نیز از نجفآباد شرکت کردند که سرکار خانم ابراهیمی با پیگیریهای بسیار توانستند گلبال بانوان را راهاندازی کنند.
در طول سه دوره هیئت نابینایان در نجفآباد، گرچه نگارنده هیچگونه عضویت رسمی در هیئت نداشتهام، اما بسیاری از مسائل را به کمال میل برای بچهها انجام دادهام. گرفتن سالن در سالهای اخیر بسیار مشکل بود که با مساعدت ریاست محترم تربیت بدنی و باحوصله اعضای سختکوش تیم گلبال فعلاً با وجود سالنهای محدود سه سانس در سالن انقلاب به ما اختصاص یافته است. خواهران هم اکنون از این سانسها استفاده میکنند ولی متأسفانه برادران استقبال چندانی از آن نکردهاند. در تابستان سال 90 در پی حادثهای که برای یکی از عزیزان پیش آمد، با مساعدت بهزیستی و تربیتبدنی کلیه کسانی که در سالن ورزشی حاضر میشدند، بیمه شدند که گمان میکنم 15 نفر بودند.
گرچه اداره بهزیستی شهرستان به عنوان رئیس هیئت نابینایان باید اقدامات جدیتری را برای جذب بودجه و امکانات داشته باشد، تا بتوان زمینه استقبال بیشتری را برای عزیزان فراهم نمود.
یکی از اساسیترین مشکلات ورزشکاران معلول در شهرستانها، پراکندگی محل سکونت آنان و نبود سالنهای متعدد است. بدین لحاظ باید بهترین سالن از نظر مسیر به این عزیزان اختصاص یابد.
در نجفآباد این امر تا حدی صورت گرفته است، اما چون از نقاط مختلف شهر تا سالن انقلاب گاهی شاید 15 کیلومتر مسافت باشد و وسایط نقلیه عمومی نیز به خوبی در دسترس نمیباشد، لازم است برای رفع این مشکل، فکری اساسی شود. گرچه تا کنون اداره بهزیستی و تربیت بدنی گوشهای از این مشکل را با مسکنهایی موقتاً رفع نمودهاند، اما راهکار اساسی رفع این مشکل تأمین هزینهای برای سرویس ایاب و ذهاب است.
نکته دیگر عدم استقبال عزیزان است که باید با مقرر نمودن امتیازهایی آنان را به این امر تشویق نمود.
به هر حال در پایان این نوشته بر خویش لازم میدانم از یکایک کسانی که در فعالیتهای ورزشی نابینایان گامهایی برداشتهاند، از صمیم قلب سپاسگزاری نمایم و به ویژه از برادر ارجمند جناب آقای محمدرضا سپیانی، آقای علیرضا پورقیصری، سرکار خانم ابراهیمی، و رؤسای ادارات تربیت بدنی و بهزیستی در دورههای مختلف. اما از عزیزان نابینایی نیز باید سپاسگزاری نمود که در سرما و گرمای فصول مختلف و در ساعات گوناگون با هزینه شخصی خویش و حتی بدون چشمداشت تنور ورزش را گرم نمودند.(1)
1) . چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
این فصل شامل دوازده مقاله است. سبک و روش قربعلی در نوشتن مقاله خاص خودش است. از رفرنس و منبع به ندرت استفاده میکند، گزارش محور است. اما این عناوین که در این فصل آمده همه مقالات او نیست. برخی از مقالات ایشان در فصل اول و سوم و چهارم هم آمده است. در واقع مقالاتی که از نظر محتوایی متناسب با فصل دیگر نبود و نیز گویای سبک نویسندگی ایشان است در این فصل آمده است.
اغلب نابینایان از نظر مهارت نویسندگی ضعیف هستند ولی آقای قربعلی با تلاش مضاعف توانست مهارتهای خواندن و نوشتن و نیز شنیداری خود را تقویت کند و در نتیجه توانست در نویسندگی هم دستی داشته باشد. اهمیت محتوای این فصل در اینست که میتواند دست مایه برای یافتن شیوه درست نویسندگی در نابینایان باشد و آسیبها و مشکلات کارشان را نیز کشف و با آموزش روش صحیح به آنان مهارت نویسندگی را در آنان تقویت نماید.
نیز این فصل به دیدگاهها و دغدغههای فکری قربعلی در عرصه مسائل اجتماعی میپردازد.
چقدر فرصتمان میدهند تا درباره آنچه میگذرد بیندیشیم؟ همین 50 سال پیش بود که پیامبر با انتخاب نخستین جانشین خود سر بر بالین هجرت نهاد و سفر سرای دیگر را در پیش. شاید هنوز پیکرش گرم بود، که نشستند و پیمانها را شکستند. وصیتش را بلاتکلیف رها کردند و خود را سردمدار حکومتی دانستند که شمشیر علی (ع) با چه مشقتها به ارمغانش آورده بود.
30 سال ولایت امام را که فقط 5 سالش خلافت بود با چه سختیها که همراه نکردند. عاقبت نیز به محرابش کشتند و حتی تهمت کافری بر قامتش راست کردند که شرمآور بود.
بعدش باز سر جا ننشستند و امام حسن را به زهر کین مسموم کردند و وقتی نوبت به حسین رسید دیگر تیغ تیز کشیدند و اکنون سال 61،
و بیش نیم قرن از هجرت پیغمبر اسلام نگذشته،
عدالت رفته عادل خوار و آزادی زبون گشته،
همه خفته، همه مرده، همه خوابند و تنها یک نفر بیدار میباشد،
نمیگیرد ندای باطنش آرام،
در این پیکار بدفرجام،
میان این همه حیوان خون آشام.
آری حسین از سنگلاخ عهدشکنیها راه پیموده و همه جا شاهد سختیهای جد و پدر و برادرش بوده است و اکنون نیز زمام امامت به دست دارد. نه قصد تسلیم دارد و فکر گذشتن از هدف. او آمده است تا با همه بودنش حقیقت را امضا کند.
او با همسر و فرزندان و عشیرهاش آمده است تا بر جبین تاریخ خط سرخی از رشادت را بنگارد. تا تاریخ را گواه حقیقت کند. تا زندگی را معنایی دیگر بخشد. این سردار پاکباز عشق از هیچ کس بیعت نگرفته است. آنان که همراه او جان در طبق نهادهاند، همه مردانی راستین و سینه چاکانی غیور که حریم زیستن به خیانت نیالودند.
آنان دانسته بودند که زندگی را هدفی است و زیستن همان گام برداشتن در راه آرمانهای والا است. حسین(ع) زیستن با ظالمان را جز مشقت نمیداند و مرگ در راه ایدههای والای حق را زیوری بر تارک انسان.
او وقتی سفر عشق را آغاز کرد دیگر نام انسانیت دچار تزلزل شده بود دیگر اندیشه و خرد رخت سفر بسته بود و به جز گروهی اندکی هیچ کس راهی برای رسیدن به دانش و تقوا سراغ ندارد مگر جانبازی در راه راستین پیامبر.
اینجا حسین همه را به شهادت خوانده است. هر کس حقیقت را میفهمد باید راه به این سوی بنهد. اما هرکه سر نجات از این جنگ را دارد سر خویش گیرد و قامت حیران خویش را در منجلاب یک دنیای سیاه رها کنند.
هرکه همراه حسین است مرد میدان است و شیر دشمن افکن. هرچه تیر است در ترکش کردهاند تا با تمامی ستم دست به گریبان شوند و سینه نابخردان را به ضرب نیزه راستی آن سان بدرند که دیگر یارای سر برداشتن شان نباشد.
او گرچه برای جنگ نیامده است و هرگز نیز شعله آن را بر نمیافروزد، اما هرگاه زمانه با او سر تیز دارد او از همه چیز به نفع اثبات حق دریغ نمیکند، او جان خویش را ارمغان آورده است تا بر تارک زمانه بنگارد که زیستن ماندن نیست، از خویش حیات را باقی گذاشتن است. آن سان که پدرش علی علیه السلام نیز چنین فرمود: الموت فی حیاتکم مقهورین والحیاة فی موتکم قاهرین(1).
عصر آن روز وقتی تاریخ را دور میزنی میبینی همه سر بر بالین ایثار نهادهاند. همه جان به یار دادهاند، همه گذر زمان را به سخره گرفتهاند، آنان گفتهاند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی،
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی ستانم رنگ رنگ،
او ز من دلقی ستاند بیبها
1) . نهجالبلاغه، صبحی صالح، خطبه 51.
مرا آنچه تا کوی مقصود راند، نخست التفات خداوند توفیق بود. روزهای زندگی همه انسانها در شرایط برابر یکسان است، اما در این یکسانی شرایطی گاهی کسانی سوی مقصود بهتر گام میزنند و زمانی افرادی از مسیر رشد باز میمانند.
فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید، دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد (حافظ)
در مورد دوران کودکی و نوجوانی این جانب نیز عواملی که راه را به سوی مقصدی مشخص رهنمون ساخت، فقط عنایت الهی بود که در مسیر زندگیام پدری مشفق با درآمدی حلال، مادر متوکل و راضی به تقدیر الهی، برادری اندیشه دوست و کوشا در راه به انجام رساندن اهداف عالیه و معلمان و استادانی یکدل و پرمحبت که مرا نه شاگرد خویش بلکه از فرزند خویش نیز گرامیتر میداشتند. در این باب لازم میدانم این نحوه تعامل را به بیان مختصر بیاورم:
پدر (رحمة اللّه علیه) با وجود اینکه مرد سختی کار بنایی و کارگری و تنوع محل کاری، در شهرستانهای گوناگون و حتی گاهی کویت، هرگز در درمان اولیه چشمان من هیچ کوششی را رها نمیکرد و هیچگاه به بهانه نبودن و یا نداشتن پول و علل دیگر از معالجهام سر باز نمیزد. یاد دارم که مدتی طولانی باید ماه یکی دو بار به اصفهان میرفتیم و نزد پزشک متخصص. چه روزهایی که پدر مرا صبحها میبرد و تا شام از کار بیکار میشد و هیچگاه از او کلمهای مبنی بر خستگی نشنیدم و همه نگاهش مهر بود و انجام وظیفه.
مادر را نیز با یکی دو خاطره کوتاه در این باب معرفی میکنم. روزی در اصفهان فرد نابینایی در کنار خیابان به تکدیگری مشغول بود. مادر نگاهی از سر تأثر به او انداخت و نگاهی دیگر از سر عبرت به من، -که آن موقع کمی میدیدم- بعد سرش را به سوی آسمان بر آورد و با صدایی محزون و لحنی ملتمسانه گفت: خدایا راضی نیستم اگر روزی بچه من مثل این ... شود.
و الحق هم در رسیدن به استجابت این دعا، از هیچ تلاشی باز نایستاد.
باز به یاد دارم که مرا در سنی شش تا هشت سالگی به مشهد بردند و دخیل حضرت رضا نمودند. هر شب پدر و مادر مینشستند و من کودک را به پنجره فولاد میبستند و به دعا و نیایش مینشستند. مادر هنوز هم با وجود فراموشیهای بسیار این خاطره را به یاد دارد و برایم تعریف میکند.
مادرم نه تنها به وضع غذایی من بسیار رسیدگی میکرد بلکه به مسائل دیگر هم حساس بود. باز همین روزها که یادش به آن ایام میافتد با لحنی محزون میگوید: «بعضیها میگفتند پسرت را برای چه به مدرسه میفرستی، مگر او چیزی میشود. یا یکی میگفت مگر چه کار کردهای که بچهات ... شده است.»
این طعن و سرزنشها میتوانست او را از هر تلاشی ناامید کند، اما اراده مادر و پدر تربیت من، ارادهای خدایی بود و نظر آنان انجام وظیفه بود. بارها یاد دارم که پدر یا توی مسجد و سر نماز صبح به
آرامی میگفت: «خدایا من توکلم به توست، از تو میخواهم او را هر طور صلاحش است، محافظت کنی.» شاید این نگاه که در خانوادهای بیسواد و بسیار کم درآمد حاکم بود، خود درسی باشد برای والدینی که امروز از داشتن یک فرزند با نقصی جزئی دچار خستگی میشود. آن روزها مراجعه به یک پزشک متخصص نه به این راحتی میسر بود و نه تخصص تا حد امروز بالا بود. آن روزها درآمدها آنقدر ناچیز بود که خیلیها از پس هزینههای اصلی زندگی برنمیآمدند، چه رسد به خرجهای اضافی، مانند دارو و درمان. من پدر و مادر خویش را –گرچه ممکن است به برخی از رفتارشان در آن روزها انتقاد داشتم- و –با اینکه سوادی چندان نداشتند- و –باز هم با اینکه درآمدی اندک داشتند- از آن کسانی میدانم که هرچه توانستند در تعلیم و تربیت من از خویش مایه گذاشتند، شاید نه آن چنان که باید ولی صد چندان بیش از آنکه بتوانند.
بعد از پدر فرزند پسر ارشد (مهدی) بود که ارادهای عجیب در تربیت من داشت. او گاهی که پدر و مادر در فرستادن من به اصفهان و ماندن در شبانهروزی نگرانی داشتند، با وجود اینکه یک دانشآموز دبیرستانی بود، آنچنان آرام و مستدل و صمیمانه آنها را دلگرم میکرد و حتی یاد دارم که یکی دو بار شبی مادر را به اصفهان آورده بود و دورادور مرا نشانش داده بود، تا ببیند که تا چه حد من در محیط خوب و راحتی هستم و چه میخورم و چه کار میکنم.
مهدی همه سرمایه فکری مرا نیز تأمین میکرد. مطالعه غیر درسی من از سالهای پنجم دبستان شروع شد که مهدی اصلیترین مشوق من بود. او تمام کتابهای عزیز نسین ترک و داستانهای محمود حکیمی و داریوش عباد اللّهی و صمد بهرنگی و بعد کم کم کتابهای دکتر شریعتی را برای من میخواند و مرا با وجود اینکه نوجوانی سیزده ساله بیش نبودم، به همه محافل علمی و انقلابی آن دوران میبرد. همین اهمیت بود که شالوده فکر مرا بسیار خوب و محکم کرد و در بسیاری از موارد مرا از پذیرش اندیشه ناجور باز میداشت و از قرار گرفتن در مسیرهای نادرست مصون میداشت. حتی از مجلات مکتب اسلام و پیام شادی آن دوره که درست در خاطر ندارم از سوی کدام نهاد منتشر میشد، مرا بیبهره نمیگذاشت. روزنامهخوانی و شنیدن رادیوهای مختلف نیز راه دیگر کسب اطلاعات و اندیشه بود، که با همکاری و مساعدت مهدی میسر میشد.
آری به حق مهدی مرا در تمامی امور یار غار بود و در هر مشقت و سختی، در کنار. این روند از سال 53 تا سال 62 و نزدیکیهای شهادتش همچنان ادامه داشت. آخرین نکتهای که در این مسیر از مهدی برایم باز مانده است، تماسی بود که بعد از شنیدن خبر قبولیام در کنکور سراسری سال 62 با من گرفت و تنها کسی بود که من تبریک گفت و به من امید داد که حتماً آن گونه که باید اگر بکوشی، قطعاً موفق خواهی شد. و من با خنده گفتم: همه همین طورند و مهدی با لحنی جدی گفت: ولی من به تو امید دیگری دارم و از تو انتظار بیشتری و بعد تلفن قطع شد و یک بار هم بعد به مرخصی آمد و در هنگام رفتن دوباره توصیه کرد و دیگر ندیدمش.
به غیر از مهدی جناب آقای حسین ایزدی نخستین کسی بود که مرا به مدرسه نابینایان راهنمایی
کرد و بعدها و حتی هنوز هم از سر لطف مرا مدیون مهر و محبت خویش مینماید.
از معلمان مدرسه آقایان رهبر، وجدانی، رومیزاده خیلی روی من تأثیر گذاشتند. آنان به تناسب رشته و تخصصشان خیلی به من لطف داشتند و هنوز هم دارند. اما تأثیر در رفتارهای اجتماعی و فعالیتهای فرهنگی را مرهون مساعی مجدانه حجةالاسلام کوچکزاد هستم و اگر مختصر طبع شعری هست حتماً به مدد تلاش ایشان در وجود من برانگیخته شد.
اما بعد از ازدواج و در عرصههای شغلی، دست مهربان همسری صبور، کم توقع و دارای خلوص نیت و تواضع، برتر سرمایهام بود. من اگر به پشتوانه این شریک عزیز زندگیام نبود، هرگز جرأت برخی جسارتهای کاری را نداشتم. وقتی میخواستم در مدارس عادی کلاس بگیرم، تدارک بسیاری از کارهایم به عهده ایشان بود و حقا که در همه مراحل، نیز مراحل در پشت صحنه حمایت میکرد و هنوز هم دست حمایتش، مایه دلگرمی و امید من است. برای اینکه بتواند در قرائت کتابها بیشتر مرا یاری کند، در یک دوره سخت به دبیرستان هم رفت و درس خواندن را با وجود داشتن سه فرزند، ادامه داد. دوران تحصیل خانم یکی از دورههای خوب و به یاد ماندنی زندگی ماست. البته من هم سعی میکردم به توفیق با او همکاری کنم. این همکاری از تدریس برخی دروس به او و همکلاسیهایش گرفته، تا مراقبت از بچهها. او توانست ظرف مدت کوتاهی از مقطع ابتدایی خود را به دیپلم برساند و حتی وارد دانشگاه شود. این همدلی و صمیمیت او در دوره کارشناسی ارشد برای من غنیمت بسیار ارزندهای بود و سختترین دوران تحصیلم را برایم به فصلی سرشار از توفیق بدل کرد.
به قول سعدی:
کسی از جهان میبرد کام دل، که یک دل بود با وی آرام دل
غیر از او فرزندان عزیز و مهربان و دلسوز، به ویژه دختر عزیزم، همواره نه تنها نور چشم من که خود چشم من بود و هست.
بیگمان فامیل محترمی که مرا در بسیاری از امور طرف مشورت و محبت قرار میدهند، این دلگرمی خانواده دو صد چندان میکند.
و این همه را چه سان میتوان سپاس گفت که واژهها اندکاند و قدر آنان بس گران.
بیگمان آنکه لطفش همواره شاهد و پشتیبان من بود، شاهد تمامی این شایستگیهای است و هرگز آن مساعی را از دیدگان همیشه بیدار خویش دور نداشته و نخواهد داشت و به گنجینه پاداش همگان هزار از آن بیش خواهد افزود.
در پایان این مقال یاد این نکته خالی از لطف نیست، که خانواده اگر به جای محبتهای بیجا و غیر ضروری به نیازهای واقعی فرزندان معلول خویش توجه درست کنند و برای نیل به داشتن فرزندی مستقل، پارهای از مشقتها را به جان بخرند، مسیر زندگی فرزند معلول خود را طوری رقم میزنند که او خود مشتاق مستقل زیستن میشود و در هر مشکلی، با استفاده از آموزههای گوناگون که توشه راه کرده است، آسان و بدون هراس گام پیش مینهد.
توصیه اکید حقیر به خانوادههای دارای فرزند معلول به ویژه نابینا این است که هیچگاه دریچه شناخت واقعیتها را بر روی فرزند خویش نبندند. همتشان این باشد که فرزندشان با محدودیت ناشی از معلولیت خویش به خوبی آشنا شود و از نیروهای دیگر نهفته در وجود خویش، برای جبران آن تلاش کند.
پژمرد اگر گل نگاهم، اندیشهام آسمان آبیست
مانند دل پر از امیدم، تصویر نگاهم آفتابیست
اهتمام به مهارتهای شنیداری و شیوههای دستیابی به آن در زندگی بشر یک ضرورت است. بشر با تمامی پیشرفت و تکاملی که پیدا کرده است، همه ترقی خود را مدیون مهارتهایی است که در مراحل مختلف زندگی کسب نموده است و به آن پرداخته است. در صحنههای سیاست و اقتصاد و فرهنگ و آموزش تمامی برد با کسانی است که خوب شنیدهاند و در مذاکرات خود از شنیدههای خویش بهره جستهاند.
دین اسلام نیز تأکید بسیاری بر بیشتر شنیدن و کم سخنی دارد. کسانی که زیاد حرف میزنند کمتر میاندیشند. اگر میخواهی سخن سنجیده بگویی باید چندین برابر آنچه میگویی بیندیشی و در برابر گفتههای دیگران زبان بگشایی.
یکی از مؤسسههای آمریکایی بر آن شد تا در خصوص مهارتهای شنیدن برنامهای را به اعضای خود بیاموزد و با آموزش مهارتهایی در خصوص شنیدن آنان را در مذاکره یاری نماید و تا حد موفقیت پیش برد.
برای اینکه گوش دادن نتیجه دهد باید با مخاطب ارتباط برقرار کرد. این پیوند از طریق گوش دادن انعکاسی ممکن است. یعنی باید در برابر شنیدن کلام دیگران عکسالعمل نشان داد.
مؤسسه spray قوانین برای بهتر شنیدن و کسب مهارتهای مربوط به آن پیشنهاد داده است که در زیر میآید:
در برابر حواسپرتی مقاومت کنید.
ببینید در سخنانی که دارید میشنوید چه چیز جالبی برای شما وجود دارد.
محتوای سخن را بسنجید، نه نحوه بیان و ارائه آن را.
پیش از آنکه صحبت را به طور کامل بفهمید درباره بحث یا قضاوت نکنید.
برای دست یافتن به نظریات مهم گوش کنید، نه فقط برای کسب اطلاعات.
متناسب با صحبت کننده و یا موضوع سخنرانی یادداشت برداری از روشهای گوناگون استفاده کنید.
تا حد ممکن گوش کنید و نشان دهید که به موضوع علاقهمند هستید.
گاهی با خواندن متنهای مشکل، فکر خود را تمرین دهید. خواندن متنهای ساده که برای سرگرمی نوشته شدهاند، به تنهایی برای پرورش فکر شما کافی نیست.
فکر خود را باز نگاه دارید. (خوب گوش کنید) و به سرعت و از روی احساسات جواب ندهید.
برای فکر کردن زمان کمتری لازم است تا صحبت کردن. بنابراین سعی کنید در مواجهه با صحبت کنندگان کند و خسته کننده، حواستان پرت نشود.
یک شنونده خوب مطالب ارائه شده را خلاصه و ارزیابی میکند و به لحن و آهنگ صحبت کننده نیز توجه دارد.
اگر به افزایش توانایی شنیداری کارکنان خود علاقه دارید، در این مورد دست به عمل بزنید و کاری کنید که افراد اهمیت خوب گوش دادن را در یابند.
اگر میخواهید افراد خوب گوش کنند، برای این کار به آنها پاداش دهید و این مسئله را در فرایند ارزشیابی خود از کارکنان بگنجانید.
برای آشنایی با میزان دقت خود در شنوایی از سه آزمون زیر کمک بگیرید.
آزمون اول
الف- گوش دادن خود را با یکی از واژههای زیر توصیف کنید:
عالی- خوب- بالای متوسط- متوسط- زیر متوسط- ضعیف- خیلی بد.
ب- بر اساس واژگان فوق به خود از صد تا صفر نمره بدهید. بین هر واژه پانزده امتیاز فاصله است. عالی =100 خوب =85
آزمون دوم
بر اساس مقیاس از صد تا صفر افراد زیر به شما چه نمرهای میدهند.
بهترین دوست شما- کارفرمای شما- یک همکار- کارکنان شما- همسر شما-
میانگین نمرات در این دو آزمون باید 55 باشد، یعنی کسی که نمره 55 میگیرید، شنوایی متوسطی دارد.
آزمون سوم
در موقع گوش دادن عادتهای بد شنوایی زیر تا چه حدی از شما سر میزند. با یکی از کلمات زیر آن را مشخص کنید و بر اساس جدول به خود نمره بدهید و.
کلید نمرات: تقریباً همیشه =2
معمولاً =4
بعضی اوقات =6
به ندرت =8
تقریباً هیچ وقت =10
عادت شنوایی:
تقریباً همیشه ---- معمولاً ---- بعضی اوقات--- به ندرت ---- تقریباً هیچ وقت---- نمره ----
انتقاد کردن از نحوه سخن صحبت کننده یا رفتار او
بیش از حد تحریک شدن با شنیدن بعضی از چیزها
عمدتاً گوش کردن برای کسب اطلاعات (در حالی که بادی بیشتر حواس خود را برای شنیدن نظریات و موضوعات اصلی جمع کرد)
تلاش برای فهرست بندی کردن تمام موضوعات
تظاهر به گوش دادن به صحبت کننده
اجازه حواسپرتی به خود دادن
اجتناب از مطالب مشکل
شنیدن کلماتی که بار احساسی دارند، باعث برانگیخته شدن احساس دشمنی و مخالفت در شما میشود.
خیال پردازی در هنگام گوش دادن به صحبت کنندگان کند، به خاطر سرعت بیشتر تفکر (در مقایسه با سرعت صحبت کردن)
در این آزمون نمره متوسط 62 است.
حالا که فهمیدید در کدام بخش ضعیف هستید چهار عادت بد خود را (نقطه ضعف خود) در نظر بگیرید و برای رف، آن تلاش کنید.
بهترین ملاک: آزمون سوم است، هر مورد که در آن نمره کمتر از 8 گرفتهاید، به عنوان مورد ضعیف تلقی کنید و برای بالا بردن نمره آن بکوشید.
شنیدن را بیش از مهارتهای دیگر تقویت کنید.
تقویت
با مراعاتهایی میتوان مهارت شنیدن در نابینایان برای استفاده بهینه از فایلهای صوتی تقویت گردد.
خیلی از دانش آموزان از اینکه نمیتوانند به خوبی از فایلهای صوتی بهرهمند شوند، گلایه دارند. آنان اشکالاتی از قبیل خوابآلودگی، یکنواختی صدای گوینده و نیز طولانی بودن فایل، سرعت خواندن، نحوه خواندن، تن صدای گوینده، و... دلایلی میدانند که میزان یادگیری آنان را در هنگام شنیدن پایین میآورد.
بر اساس آنچه در مهارتهای شنیدن –که در فوق به آنها اشاره شد- باید موارد فوق را با اصلاحاتی برای عزیزان نابینا مناسب سازی نمود، تا بتوانند از فایلهای درسی و هر فایل صوتی دیگر به خوبی استفاده کنند.
نگارنده گذشته از توصیههایی که به طور کلی برای همگان در مهارت شنیدن مفید است، به موارد زیر اشاره دارد که کمک بسیار زیادی به عزیزان نابینا مینماید تا بتوانند در خصوص مطالعه توفیق بیشتری حاصل نمایند.
روش تولید کتابهای گویا:
1- فایلهای صوتی حتیالامکان کوتاه و در حدود 10 تا 15 دقیقه باشد.
2- گوینده متن سعی کند در هنگام انتقال از صفحهای به صفحه بعد شماره صفحه را بیان کند.
3- برخی از واژگان که جنبه اهمیت آنها بیشتر است و یا از نظر املایی مهم به نظر میرسد، در انتهای هر بند دوباره تکرار و نحوه نوشتن آن بیان شود، در واقع حروف تهجی آن با دقت بیان شود.
4- سعی شود برای قرائت یک کتاب از چند گوینده استفاده شود تا هر متن را چند نفر قرائت کنند
و تغییر صدا باعث تغییر ذهن شنونده گردد.
5- گویندگان از میان افرادی انتخاب شوند که حتیالمقدور دارای صدایی رسا و تلفظی واضح و آشکار باشند و انتهای واژگان را حتماً در هنگام قرائت به زبان بیاورند.
نکات لازم برای مطالعه کنندگان کتاب گویا
آنچه بیان شد، طبعاً به تولید کنندگان کتابهای گویا مربوط میشود و زیاد مربوط به شنونده نیست، اما این موارد میتواند میزان جذابیت کتاب گویا را افزایش دهد.
اما نکاتی که شنوندگان نابینا و کمبینا باید در هنگام مطالعه از طریق کتابهای صوتی بدان توجه کنند، به اختصار در زیر آورده میشود:
1- تقسیم بندی متن: مطالعه کننده باید یک متن را به چند قطعه تقسیم کند و هر قسمت را به دقت به خاطر بسپارد. او باید در این تقسیم بندی میزان ارتباط قطعات را رعایت کند و تا جایی که امکان دارد مطالب مربوط به هم را در یک قسمت قرار دهد.
2- در هنگام مطالعه فرد حتماً باید بنشیند و کاری کند که حالت کسلی به سراغش نیاید. لازم است همواره در هنگام مطالعه محیطی مناسب را انتخاب کند که امکان لم دادن و تکیههای کسلکننده برایش کم باشد.
3- در هنگام مطالعه و گوش دادن به فایل صوتی لازم است خلاصه برداری و یادداشت نمودن را نیز مدنظر داشته باشد.
برای این کار از ماشین تحریر یا یک دستگاه ضبط کننده کمک بگیرد. در این امر ماشین تحریر یا نوشتافزار بریل بسیار کارآمد و مفید میباشد. بهتر است عین متن کتاب را یادداشت نکند بلکه برداشت درست خود را بنویسد و از واژگان خویش استفاده کند.
4- بهتر است از محیطهایی که در اطراف آن صداهای متنوع است دوری کند و سعی کند در جایی مطالعه کند که اصوات حواس پرت کننده در آن کم باشد.
5- استفاده از هدفون بر خستگی شنونده میافزاید، بنابراین سعی کند از صدای بلندگوی دستگاه استفاده کند تا موجب خستگی گوش و حواس پرتی او نگردد. از سوی دیگر دستگاههایی از قبیل هدفون و گوشیهای هندز فری باعث آسیبرسانی به گوش میگردد و پیوسته به ضعف شنوایی کمک میکند و نابینایان که گوش یکی از حواس بسیار پرکاربرد برایشان است، باید در حفاظت از آن خیلی بکوشند.
6- برای افزایش در تمرکز در هنگام گوش دادن به فایلهای صوتی، واژگان را در ذهن خود تجسم کنند. نحوه نوشتن آن را خوب به خاطر بسپارند. این امر علاوه بر افزایش تمرکز آنان باعث تقویت املا نیز میگردد.
7- نوشتن واژگان کلیدی متن در یادگیری و به خاطر سپردن و ایجاد تمرکز بسیار مفید است.
8- ابداع واژگان جدید با در کنار نهادن حروف اول برخی از واژههای عناوین یا بخشهای یک متن.
این واژگان هرچه با متن مأنوستر باشد در یادگیری و تمرکز در هنگام مطالعه مفیدتر است.
9- از خوردن و آشامیدن در هنگام گوش دادن به فایل صوتی خودداری شود تا از میزان تمرکز نکاهد.
10- پیش مطالعه به ویژه در دروسی که به صورت صوتی تهیه میگردد، در افزایش تمرکز در کلاس و هنگام تدریس دبیر بسیار مفید است.
11- نت برداری در کلاس نیز میزان تمرکز در شنیدن دروس را بالا میبرد.
12- مطالعه دروس با فاصله کمی پس از تدریس دبیر نیز کمک میکند که تمرکز افزایش یابد و یادگیری نیز ماناتر باشد. اگر دانشآموز نابینا فقط پنج دقیقه بعد از اتمام هر کلاس خلاصه آنچه را که از کلاس سپری شده در خاطر دارد بنویسد و ضبط کند، بعد از مدتی در مییابد که چقدر میزان یادگیری بالا میرود. اما اگر درس را برای هفته بعد رها کند، مطمئناً این میزان یادگیری حتی با صرف وقت بسیار بیشتر نیز حاصل نمیشود.
به نام آنکه هستی ذرهای از گردونه قدرت اوست.
این روزها، روزهای آخر ماه صفر است. روز رحلت مردی که هستی را با پیامهای دل انگیزش بیدار کرد. جهانی با نور ایدههای کاربردیاش به روشنی کشاند.
دوست داشتم کمی در این خصوص سخن بگویم. بگویم که ما که به دنبال یک انگیزه برای رشد بیشتر هستیم، کمتر در دریای گنجینه ایدههای پیامبر غوطه خوردهایم و کمتر با وجود مهربان و سرشار از اندیشهاش عجین شدهایم، بدین لحاظ افسار اندیشه خویش گسیختهایم و سرگردان در راهی پا نهادهایم انتهای بیراههای بیش نیست.
من فکر میکنم، آدمها بهطور فطری نیاز به یک تکیهگاه محکم دارند. تکیهگاهی که بتواند آلام روحی آنان را تسکین دهد و در کنج سختیها دست آنان را بگیرد و همنوای دلشان زمزمه امید و رهایی سر دهد.
ما که حافظ میخوانیم به دنبال همین اشتراک احساس با حافظ همراه میشویم. نه حافظ گرهگشای کار ماست و نه ما باید به سخن حافظ تنها تکیه کنیم، اما همین که چند غزل از حافظ را میخوانیم و یا میشنویم، دلمان راه امید و نشاط پیش میگیرد و روحمان در دریای مواج امید بر قایقی از نور به سوی تعالی راه میپوید.
خوب پس تأثیر نیروهای معنوی را هیچکس انکار نمیکند، حتی روانشناسانی که به مذهب معتقد نیستند به این نکته رسیدهاند که تأثر معنویات در بازسازی روح و روان انسان بسیار مؤثر است. نه از قرصهای آرامبخش و آمپولهای مخدر که حتی از الحان موسیقایی. معنا درمانی امروزه در تمامی مکاتب روانشناسی بحثی جدی است.
دیگر اینکه هویت انسانی خود بهترین تکیهگاه برای ثبات اندیشه و درمان بسیاری از ضعفهای روحی است. کسانی که از هویت خویش جدا میشوند و یا اصولاً برای خویش هویتی ترسیم نکردهاند، نه پایبند اصولیاند و نه خویش را ملزم به رعایت قواعدی میدانند که آنان را برای اعتلای خانواده و جامعه دستگیری کند، بدین لحاظ در بحران بیهویتی ماندهاند.
دیگر نکته اینکه در این بحران مردان رندی آمدهاند و از این خلأ مردم بهره سوء جستهاند و ذهن مردم را با خرافات مسموم کردهاند! آمدهاند برای کسب دکانی و دکهای اعتقادات مردم را رو به مسیری ناهنجار بردهاند. حالا منی که ادعا دارم انسانی روشن و فرهیختهام، آیا اگر به یک مغازه یا رستوران رفتم و غذایی مسموم خوردم، بدین معنی است که باید گوشت را و برنج را و کلاً رستوران را از صفحه روزگار برانداخت، چون من نادان بدون تحقیق از یک رستوران گوشت مسموم خوردهام مسموم شدهام! پیداست که این سخن حرفی ناپخته و بیارزش است و همه حتی یک کودک خرد اندیشه هم بدان میخندد.! حالا نمیدانم چه شده است که عدهای پیدا شدهاند، با افکاری روشنگرانه، داعیه
روشنگری دارند و معتقدند چون عدهای از دین سوء استفاده میکنند پس باید مکاتب الهی از صفحه روزگار برافتند تا ما که حال تحقیق و مطالعه نداریم، پایمان در سوراخهای نادانی نرود! گمان میکنم این سخن حرفی بسیار ناسنجیده است. یقین دارم ما هم که چنین حرفی را میزنیم به خاطر این است که خودمان داریم نوعی خرافه بدتر از خرافات را در مغز مردم با نام روشنگری فرو میکنیم و به این کجفهمی خویش اصرار هم داریم.
بنده مخالف این نیستم که از دین خیلی بهرههای غلط بردهاند، خیلیها دین را بازیچه کاسبی خویش کردهاند، همانطور که خیلیهای خیلی چیزهای دیگر را ملعبه کاسبی خویش کردهاند. قطعاً آن کسانی که از پزشکی سوء استفاده کردهاند پزشک نبودهاند، مشتی رند بودهاند که از خریت ما بهره جستهاند و ما را که بدون توجه و تحقیق به سراغشان رفتهایم طعمه مناسب یافتهاند و ... برخی دینفروشان بیدین نیز همینطور. پس کجای دین مقصر است. این من انسان که اگر سوار یک ماشین شدم و مرا بردند و از من سوء استفاده کردند و همه هستیام را بردند، بیدقتی کردهام، آن دزد نامرد هم از این سادهلوحی من بهره جسته است و مرا غارت کرده است. پس از این به بعد دیگر سوار ماشین نشوم و در خیابان هم نروم چون عدهای هستند که از من سوء استفاده میکنند.
برگردم به سر حرف اولم. پس دین به نوعی میتواند راهگشا باشد، عقیده میتواند راهنما باشد، اما اگر من دارای فکر درستی باشم و درست بدان عمل کنم. مگر این پیامبر ما نبود که تحمل میکرد حتی خاکستر دشمن را. مگر این حضرت علی نبود که در اوج قدرت افراد ضعیف را از همه بیشتر مدنظر داشت. اگر او رفت و با بچههای یتیم بازی کرد، نه اینکه خلیفهای بیکار بود، بلکه او به من و شما نشان داد که ارزشهای اجتماعی باید حفظ شود باید حاکم مسلمین ضمن توجه به مرزهای کشور نباید از حال درویشان و مظلومان جامعه بیخبر باشد.
خوب حالا برسیم به اینکه آیا نیروهای ماورایی چقدر تأثیر بر عوامل طبیعی میگذارند.
در بالا گفتم که معنی درمانی امروزه از مهمترین و کاربردیترین شیوههای رواندرمانی است. چطور ممکن است گوش دادن به یک آهنگ ساده و بدون محتوا مرا از حالی به حالی تغییر دهد اما عقیده به یک منبع والا نتواند. اگر قرار است تکیهگاهی باشد، باید تکیهگاهی درست باشد. اگر قرار ستون خانه هر لحظه تغییر کند، بنای ساختمان نیز هیچگاه استوار نمیماند، پس این مغلطهای بیش نیست که ما برای حذف نشر دین به کار میبریم.
این مطالب چکیده مقاله ایست که امیدوارم بتوانم آن را به زودی ارائه دهم اما همین قدر در اینجا یادآور شوم که معرفی غلط، عمل نادرست به ارکان و احکام دین، و... هرگز دلیل ضعف دین نمیشود، بلکه به همین میزان که دین تأثیرگذاری مثبت داشته است، عدهای بر آن شدهاند تا با آمیختن خرافات به آن رنگ و نقش اصلی آن را در جامعه کمرنگ کنند. و من و امثال من هم که نه مطالعهای درست داریم و نه مبنای درستی برای زندگی یا به دنبالشان افتادهایم و کورکورانه از آنان تبعیت کردهایم و یا دین را به خاطر این رفتار ناشایست کنار گذاشتهایم.!
امیدوارم این مختصر واگویه ای دل انگیز باشد تا به فرصتی مناسب تحلیل اساسی آن را بر همگان
درباره مطالعه و ایجاد انگیزش باید ابعاد فرهنگی و شیوههای زندگی در زمانهای متفاوت را مدنظر داشت. اما آنچه امروزه جامعه ما را با مطالعه کمتر انس داده است، چند عامل است:
تنوع تکنولوژی، نحوههای خبر رسانی نو، سایتهای اینترنت، شبکههای ماهواره و حتی رادیوهای اینترنتی و به ویژه نوع تفریحات.
برای اینکه بتوان تأثیر این پدیدههای غیر قابل انکار را کاست، باید شیوههای نو در مطالعه را بررسی و کاربردی نمود. برای نمونه مراکز فرهنگی همواره باید پارهای از اطلاع رسانی خود را از طریق مکتوب به مخاطبان ارائه دهند.
نحوه جلسات آموزشی و فرهنگی را باید با حضور کتاب شکل داد، برای مثال جلسات آموزشی و روزمرهای که دائماً از یک کتاب استفاده میشود، به گونهای باشد که حاضران متن کتابی را که سخنران در اختیار دارد در پیش رو داشته باشند.
خود این امر کشش به مطالعه و آگاهی از مطالب را افزایش میدهد. یعنی مخاطب با تورق چند کتاب خود به خود کنجکاو میشود که سری به کتاب بزند.
راه اندازی ایستگاههای مطالعه نیز عاملی دیگر است که افراد را با کتاب صمیمی میکند. هرگاه افراد کتاب را در معرض دید خویش ببینند، حتی اگر با عنوان آن آشنا شوند، خود زمینهای برای گرایش به آن است. شاید آن حسینیه این امکان را داشته باشد که فضایی را در ورودیهای حسینیه برای این کار اختصاص دهد که هر عابری که حتی از کنار حسینیه میگذرد چشمش به کتاب بیفتد و از هر صد نفر شاید یکی به فکر مطالعه.
در گزینش موضوع و عنوان کتاب نیز دقت لازم است. گاهی در برخی برههها تاریخ خیلی مشتری دارد و در زمانی دیگر مشتری ادبیات زیاد است و یک وقت هم مشتری کتابهای مذهبی و امروز بیشتر کتابهای رمان. ما باید ذائقههای مخاطبان را در نظر بگیریم. مثلاً یک مکان مذهبی صرفاً به کتب مذهبی گرایش نداشته باشد، بگذاریم خواننده موضوع کتاب و نوع آن را انتخاب کند و فقط ما در گسترش مجموعههای کتاب به او کمک کنیم.
یکی دیگر از علل کمتوجهی به کتاب گرایش به کتابهای کمک درسی و آسان است. امروزه دانش آموزان و دانشجویان به دنبال کتابهایی هستند که پاسخهای راحت امتحانات در آن باشد یا خودآموز باشد، این است که فروش این گونه کتابهای در رده اول است. اگر تلاش اساتید به ارجاع دانشجویان و دانش آموزان به کتب مادر معطوف شود، اجبار در روی آوری به آن کمی افزایش مییابد.
برگزاری مسابقاتی که تکیه اصلی آن کتاب باشد، راه دیگری برای گسترش فرهنگ مطالعه است.
یکی از کارکردهای مراسم مذهبی و نذورات مردمی در مساجد و حسینیهها تأمین خوراک جسم است، آیا تا کنون به این فکر افتادهایم که یک شب هم به جای یک وعده غذا به شرکتکنندگان در مجلس امام حسین و یا سایر اهل بیت یک جلد کتاب به عنوان خوراک روح اهدا کنیم؟ این امر اگر آرام آرام نهادینه شود، این همه نذورات در ایام محرم را میتواند جهتدار کند، سعی ما جلب مشتری
معنوی است و باید در این راه هزینهاش را نیز بپردازیم.
تنوع در نحوه مطالعه نیز میتواند گرایش به آن را افزایش دهد. امروزه یکی از منابع مطالعاتی افراد کتابهای صوتی است که نسبتاً مشتریهای خوبی هم داشته است. فرد در ماشین و در حال رانندگی، عابر پیاده با استفاده از تلفن همراه و به جای گوش دادن به بسیاری از موارد بیهوده، میتواند یک فایل صوتی از یک کتاب را گوش دهد. خانم خانهدار در آشپزخانه با این شیوه به کتاب علاقهمند میشود.
از دیگر موارد توجه به کودکان است، ما از دوران خردسالی اگر به جای جلوه دادن خیلی چیزهای غیر مفید کودکان را با کتاب مأنوس کنیم، به آنان کتاب هدیه بدهیم، آنان را در فضاهایی که کتاب وجود دارد آزاد بگذاریم، به نمایشگاههای کتاب ببریم، در همین محافل عاشورایی مهدهای کودکی داشته باشیم که بچهها را با کتابهای مناسب و جذاب آشنا کند قطعاً در جذب آنان به کتاب خیلی موفق خواهیم بود.
یکی دیگر از موارد جذب الگوها هستند، به نظر میرسد اگر یکی از موارد که همیشه همراه افراد سرشناس است کتاب باشد، امام جماعت، استاد دانشگاه، معلم، رئیس اداره، مربی مهد، افراد با دیدن آن فرد –که کتابی در دست دارد- به کتاب روی میآورند زیرا با الگوگیری در آنان این انگیزه تحریک میشود.
فروشگاههای چند منظوره نیز در لابهلای مواد غذایی، پوشاک و لوازم خانگی غرفه کتاب نیز بگنجانند تا افراد با سرکشی به آن شاید دلشان به هوس افتاد و کتابی هم خریدند.
اینک که نزدیک نوروز هستیم خودمان سعی کنیم به جای تهیه کادوهای بیمصرف و یا کممصرف به بچهها و حتی بزرگترها کتاب هدیه دهیم.
با همه این تفاسیر باید کتاب را در دسترس قرار داد، یکی از سهلترین چیزهای قابل دستیابی کتاب باشد، تا همه در همه جا آن را ببینند و بر سفره آن بنشینند و از گلستانش گل و ریحان بچینند.(1)
1) . به قلم یداللّه قربعلی
روز چهارم اردیبهشت برای کاری عصر از خانه زدم بیرون. به دلیل اینکه سفارش من مدتی برای انجام وقت نیاز داشت، به من گفتند که یک ساعت و نیم دیگر بروم. با خود گفتم حالا که وقت دارم سری به روزنامه فروشی نزدیک بزنم. قبلاً که به این دفتر میآمدم، از بس روزنامه و نشریه داشت، بوی کاغذ روزنامه از چندین متری مغازه را به من نشان میداد. اما این بار با شک توانستم بویی از روزنامه استشمام کنم. به هر حال وارد دفتر شدم. نمیدانم چطور میتوان این فضا را توصیف کرد. روی پیشخوان از هر روزنامه تعداد اندکی وجود داشت. از خانمی که متصدی آنجا پرسیدم چرا اینقدر روزنامه و نشریه کم است؟ اولش به آرامی گفت خوب به هر حال همین طور است. اما کمی که با او صحبت کردم معلوم شد که از تعدادی از روزنامههای کثیرالانتشار چند نسخهای میآورند و آن هم مشتری ندارد. از جراید محلی که پرسیدم، درد دلش باز شد که آخر هیچیک از مسئولان نه مصاحبه میکنند و نه گزارشی میدهند، تا جایی که گاهی دفاتر اصفهان برخی از جراید با شگفتی از نبود خبر در نجفآباد مواجه میشوند.
با خودم گفتم خوب است هوس نکردم یک جریده راه بیندازم. اما از خودم پرسیدم آخر چرا یک شهر به این بزرگی باید وضع مطبوعاتش این جور باشد. برخی از روزنامهها قیمتش حتی از یک نان یا یک نخ سیگار کمتر است، اما کسی همت نمیکند آن را بخواند. شاید همین روزنامه را افراد بازیافتی هم به همین قیمت بخرند. و عاقبت به این نتیجه رسیدم که حرف دل خواندن دارد!(1)
1) . چهارشنبه ششم اردیبهشتماه ۱۳۹۱ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن، که خواجه خود روش بندهپروری داند
در هر کاری اراده الهی برترین دست مایه انسانی است و همت و توانمندیهای فردی در سایه تلاشی وصف ناپذیر با توکل به یکتای بیهمتا بهترین نتیجه را حاصل میکند.
تو را دین و دانش رهاند درست ره رستگاری ببایدت جست.
کسب دانش یکی از راههای کامیابی در زندگی است. اما تنها راه نیست. رسیدن به موفقیت در زندگی از راه کسب دانش و تحصیل در مدارج عالی امری است، که امروزه ذهن خیلیها را به خود مشغول کرده است. برای اینکه قدمهای آغازین این مسیر را بهتر برداریم شایسته است به نکاتی چند در خصوص فعالیتهای خود توجه داشته باشیم:
1- نابینایان و کمبینایان باید فرمهای مربوط به نوع و میزان معلولیت خود را از اداره پذیرش و هماهنگی سازمان بهزیستی استان دریافت نمایند و نزد خود نگهداری کنند.
2- سعی بر اتمام دوره پیشدانشگاهی امری بسیار ضروری است تا حدی که اگر در آزمون قبول شوند و قبولی پیشدانشگاهی را نداشته باشند، نه تنها قبولی آنان بیفایده است، بلکه یک دوره قبولی در دانشگاه را نیز از دست میدهند.
3- تنظیم وقت و کنترل میزان استراحت و رسیدگی به مواد مورد استفاده برای تغذیه همه موجب فراهم آمدن نشاط دانشآموز خواهد بود، تا بتواند بدون کسالت روزها را مطالعه کنند. گرچه مطالعه صبحگاهی هیچگاه با سایر اوقات دیگر شبانهروز قابل مقایسه نیست. بسیاری از روان شناسان میزان یادگیری صبحگاهی را چندین برابر سایر اوقات میدانند.
4- استفاده از کتب راهنما، آزمونهای آزمایشی و... همه موجب رفع دلشورههای هنگام آزمون است. نقایص فردی در آن مشخص میشود و داوطلب یاد میگیرد که چگونه در آزمون تنظیم وقت نماید، به کدام پرسشها چه موقع پاسخ دهد، روش قرائت منشی را تجربه نماید و حتی نوع پرسشهای آزمون را بهتر بشناسد.
5- مبادله تجربیات هر فرد با همکلاسیاش، هم از نظر امکانات و هم از دید کسب تجربه بسیار مفید است. گر چه آزمون یک رقابت است، اما در رقابت کسب تجربه و بالا بردن سطح اطلاعات بسیار ارزنده است.
6- خانواده در ایام آزمون باید فرزند خود را آزاد بگذارد و تا میشود اجازه دهد خود داوطلب زمان خوردن غذا، میزان آن و نحوه و مکان خوردن غذا را نیز تعیین نماید. گرچه مهمان عزیز است اما داوطلب ما مهمان عزیزتر از هر کس دارد که باید بدان برسد، بنابراین تا زمان آزمون فرزند خود را مجبور به ملاقات میهمانان نکنید. سرنوشت فرزند خود را با اظهار نظرهای اقوام به مخاطره نیفکنید.
7- انتظار قبولی در یک رشته خاص برای دانشآموز امری بسیار دشوار است. او خود تلاش میکند ما والدین نباید انتظار داشته باشیم که حتماً فرزندمان در رشتهای خاص که ما میخواهیم قبول شود. حتی او را راهنمایی کنیم که برخی رشتهها ممکن است از نظر اسمی خیلی دهان پر کن باشند اما
معلوم نیست برای نابینا کارایی درستی داشته باشند.
8- در مورد منشی آزمون باید به چند نکته توجه شود:
اول: اینکه منشی باید تابع فرد نابینا باشد و نباید هرگز با او رو در بایستی داشت. اما نباید بهگونهای نیز با منشی برخورد شود که احساس ناآرامی و خستگی کند و نتواند تا پایان آزمون همراه فرد باشد.
دوم: پیش از آزمون و در هنگام گرفتن کارت پس از تعیین نوع معلولیت نیاز به منشی را به اطلاع مسئولان برگزار کننده آزمون خبر دهید
سوم: در ابتدای آزمون روشی را که راحتتر هستید منشی برای شما قرائت کند به او یادآور شوید.
9- سعی کنید چند روز پیش از آزمون مطالعه را کم کنید. ذهن ما فرصتی میخواهد تا آنچه در آن ریخته با سریعترین فرصت بتواند آن را مطابق خواسته ما یادآوری کند و به برگه منتقل نماید. این استراحت مختصر خیلی لازم است و سفارش میشود که حتماً بدان توجه شود. سعی کنید روز پیش از آزمون خیلی کم مطالعه کنید و از 12 ساعت مانده به آزمون مطالعه را کاملاً کنار بگذارید.
10- پس از دریافت کارنامه باید برای انتخاب رشته یک جلسه مشاوره داشته باشید. البته مشاوران عادی شاید نتوانند آن گونه که باید شما را راهنمایی نمایند، ولی این جانب برای هرگونه راهنمایی به شما داوطلب عزیز اعلام آمادگی میکنم. چنان چه یک جلسه با حضور همه افراد مجاز به انتخاب رشته تشکیل شود، بسیار مناسبتر است. امیدوارم بتوان چنین جلسهای را هماهنگ کرد.(1)
1) . به قلم یداللّه قربعلی در 23 فروردین 1386.
به نام آن که ما را فکرت داد و اندیشهمان را سامان بخشید.
درست یادم میآید، صبح بیست شهریورماه ۱۳۵۸ بود با ناباوری از رادیو شنیدم که او دیشب درگذشته است. فکرش را نمیکردم. آخر همین دو روز پیش نماز جمعه را خواند. تازه روز قبل از وفاتش نیز یک یا دو دیدار داشت.
عجیب است! عدهای گفتند ... . عدهای دیگر چیزهای دیگری گفتند. اما به هر حال او رفت. ابوذر زمان، برنده خنجر دو دم، یل دلاوران.
سخنش را که میشنیدی آن قدر صمیمی و استوار بود که در اعماق جانت مینشست. صدایی گیرا و پرطنین داشت، گویی از ابهتی برخوردار بود که در کمتر کسی دیدهای. یک سرفه به قول من مهندسی هم در بسیاری از جاهای کلامش آذین سخنش بود. من آن روزها که با آقا شوخی داشتم، میگفتم این سرفه خیلی کلاس دارد. نمیدانم چرا این صدای گیرای پر طنین هیچگاه از ذهنم نمیرود؟! اوایل انقلاب در تلویزیون تفسیر میگفت، اسم برنامهاش با قرآن در صحنه بود، مثل اینکه از کاخ سعدآباد برنامه را ضبط و بعد پخش میکردند. در کلامش گاهی صدای پرندگان یک موزیک متن و زیر کلام زیبا ایجاد میکرد.
راستی طالقانی چه ایدهای داشت، او آزاد اندیشی متفکر بود که هرگز ملاحظه مصلحت نمیگذاشت که حقیقت را نگوید. با همه اقشار پیوند داشت، با همه معاشرت میکرد و به همه اطمینان داشت. درست یادم است که چند روزی پیش از وفاتش آقای فیدل کاسترو آمده بود دیدنش. وقتی رهبر کوبا از دیدار با آقا برگشت یک جمله گفت و آن هم این بود که اگر اسلام این است که آقای طالقانی میگوید من سالیان درازی است که مسلمانم اما خودم نمیدانم. چرا که همه احکام اسلام آنهایی که باعث سعادت آتیه است و همه مکاتب به دنبال آن هستند در اسلام به کاملترین شکل بیان شده است. آری آیت اللّه طالقانی هرچه تلاش داشت در راه ثمر بخشیدن به این ایده سر کرد. یادش گرامی باد و سخنش جاودانه آویزه گوشمان.(1)
1) . یکشنبه نوزدهم شهریورماه ۱۳۹۱ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
از این روزها چطور باید سخن گفت؟ روزهای عجیبی است! کسانی هستند که فاطمه را میشناسند و فقط میشناسند!
گاهی آدم در شگفت میشود از اینکه میبیند یا میشنود عدهای عزادار فاطمهاند یا به نام فاطمه و به انگیزه یادگیری از فاطمه راه میافتند که وای که حجاب و هزار وایهای دیگر! اینکه چیز بدی نیست، فقط کمی رنگش قدیمی است. یعنی قدیمیاش کردهاند! گفتهاند به نام فاطمه یک روز این دختران دبیرستانی و راهنمایی را بیاوریم در خیابانها شعار بدهند تا شاید بیحجابها عبرت بگیرند! مگر کار بدی است؟ مگر تو با حجاب مخالفی؟ مگر تو چه رنگش را دوست داری؟
من خودم از خودم حرف نمیزنم. همهاش از اسوه بودن گفتن که فایدهای ندارد. باید اسوه بود؟ چند تا از ما که تبلیغ حضرت فاطمه را با صدای بلند سر میدهیم، رفتهایم ببینیم: زندگی فاطمه چطوری بوده است؟ ما که هر روز از فاطمه دم میزنیم، برایش گریه میکنیم، نذری یا نرذی میدهیم، چند تا از ما که نمازش را میخوانیم، چند تا از ما که به قول خودمان از حجابش الگو گرفتهایم، کاری کردهایم که رفتار اجتماعی فاطمه باشد؟ مثلاً آن شب که فاطمه تا دم صبح برای همسایههایش دعا کرد، یا آن سه شب که تنها غذایشان را به سائل و یتیم و مسکین دادند، آیا ما مرد کدامش هستیم؟ آیا حاضریم از زندگیمان چیزی را جدا کنیم و به دیگران بدهیم! آیا حاضریم شب عید یک صدم از مخارجمان کم کنیم و به کسانی که نیاز دارند کمک کنیم! این است که باید گفت فاطمه به گریه ما، اشک ما، نذر ما، و ... . ما نیاز ندارد. اصلاً این فاطمه نیست که در چیزی به ما نیاز داشته باشد! این ماییم که به رفتار فاطمه، شیوه زندگی فاطمه، فرزند پروری فاطمه، شوهرداری فاطمه، علم فاطمه، تقوای فاطمه، شیوه سخنوری فاطمه، روش دفاع از حق فاطمه، ما به همه اینها نیاز داریم. یعنی ما باید از او یاد بگیریم، باید یک حلوایی نذر بکنیم برای خودمان که شیرینی زندگی فاطمه را در آن بچشیم. این کار سختی نیست. کمی حوصله و صبر و دقت میخواهد. کمی صبوری میخواهد. کمی انصاف میخواهد. کدامش را ما از خودمان نشان دادهایم که انتظار داریم فاطمه به دادمان برسد؟
میگویند فاطمه نوجوان یا جوان بود! کدام دختر هجده ساله امروز ما بلد است با مادرش درست حرف بزند؟ کدام دختر هجده ساله امروز ما بلد است زندگی کند؟ اصلاً کی دختر هجده ساله ما را آدم حساب میکند که از او انتظار داشته باشد که انسان باشد، بتواند خودش تصمیم بگیرد، خوب! چطوری این دختر میخواهد پا جای پای فاطمهای بگذارد که پیامبر ام ابیهایش میخواند.!
این روش فاطمه نیست که ما ادعایمان زیاد باشد ولی چیزی بارمان نباشد. همهاش هم عدهای باشند، که به اسم فاطمه مجلس بگیرند، ختم بگیرند، نذری بدهند، ما هم برویم بخوریم و بعدش هیچ. کمی فکر کنیم و کمی بیندیشیم و اگر درست بود، کمی عمل کنیم.
مادرم، معلم عزیزم، دختر مهربان و دانایم! ما باید یاد بگیریم مثل فاطمه فکر کنیم، مثل فاطمه سالم زندگی کنیم و مثل فاطمه هرچه داریم برای همه داشته باشیم، مثل فاطمه اول عمل کنیم بعد حرف بزنیم.
این طوری شاید بشود گفت که فاطمه را شناختهایم و از زندگیاش عبرت گرفتهایم.
این روز که روز عزای فاطمه است، مهربانتر با فرزندمان باشیم.(1)
1) . یکشنبه بیست و پنجم فروردینماه ۱۳۹۲ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
آنقدرها از او فاصله ندارم که نتوانم ببینمش. ولی نوری او را احاطه کرده است، که فقط شعاع آن نور پیداست و قامتش لابهلای آن شعاع نورانی در حرکت است. اینجا شب است اما هم چون درخشانترین روزها میدرخشد. دلم میخواست با آن شعاع آسمانی به راه بیفتم و هر جا میرود، با او باشم. درست یادم میآید: دو بار تا حالا به کنار حرا رفتهام. یکی سال ۶۵ بود و در مردادماه. یک بار هم سال ۸۷ باز هم در مردادماه. البته دفعه اول که چیزی حالیم نبود. دفعه دوم هم درست صبح نیمه شعبان بود. وقتی به کناره بیابان رفتیم و چون وقت نبود اجازه بالا رفتن از کوه نبود، گوشهای کز کردم و رفتم در فکر. خودم را بردم تا حدود چهارده قرن عقب. بعد زیر پایم سنگریزهها را حس کردم. با اینکه روز بود خودم را بردم تا اعماق شب. دو تا شب بود. یکی شب زمان که گمان میکنم هنوز هم شب است و تاریخ هنوز روز نشده است. اما آن شب رؤیایی! آن شب که محمد شولای پیامبری را بر دوش کشید و از کوه سرازیر شد. آمد پایین تا زمین لم یزرع مکه را با اندیشه جارو کند و باز با بذر تفکر در آن دانه اندیشه بپاشد. آمد تا به عرب عصر جاهلیت که نه، به بشر متمدن عصر اتم و انرژی هستهای و فضا بگوید که هنوز هم راستی و صداقت و امانتداری خریدار دارد.
آمد به حاکمان سرخط کشورداری بفرستد و به آنان گوشزد کند که میان محمد و بلال حبشی در هنگام بندگی تفاوتی نیست و این ملاکهای ساختگی هیچ ارزشی ندارد.
آمد تا همنشین بزم عالمان شود و در حلقه بحث آنان بنشیند تا باز هم بگوید که فکر یک ساعت به از هفتادسال طاعت است.
آمد تا دختران زنده به گور امروز را که زیر خاکهای رنگین تجدد با دست خویش مدفون شدهاند، گرد زدایی کند.
زیور تجدد را از تنشان بزداید و بر جانشان شمیم اندیشه بیفشاند، تا گمان نکنند که زندگی غرقابی از این همه رنگ و نیرنگ است.
فاطمه را آورد تا دختر بودن را معنی بخشد.
با خدیجه همسری کرد تا مفهوم زندگی را، ایثار را، همدردی را، همپیمانی را حتی در شعب ابیطالب با هم مزمزه کنند.
معجزهاش کتاب بود و خواندن. دانستن و دانایی.
من دارم این رؤیا را تصویر میکنم که مدیر کاروان مرا به خود میآورد که پاشو دارد دیر میشود و هوا هم سوزان شده است. دلم میخواست مجالی بود تا چند تا از این همسفرها را میبردم بالا توی حرا میایستادیم و میگفتم چشمانتان را ببندید و بروید تا چهارده قرن عقب. مثل آن سریال که زمان را عقب میبرد. دلم میخواست تصور کنند آمدهاند کجا؟ ولی دیدم بیشترشان یا چند قوطی پودر مصنوعی موز و پرتقال و آناناس در دست دارند یا چندین بوته گلهای مصنوعی و یا چیزهای کمبهای چینی بسیار بیکیفیت. با خودم گفتم ما که نیامدهایم از حرا و کوهستان بعثت درس بگیریم، آمدهایم جنس بنجل ببریم. حتی با این همه هزینه و با این همه انتظار کم در ما آدمی پیدا میشد که واقعاً
آمده باشد اینجا، که سایه پیامبر را از بالای حرا ببیند.
اتوبوس دور زد و من هنوز دلم در آنجا مانده بود که سرعت گرفتیم و همه خاطرات ذهنم در آن بیابان به جا ماند، ولی صدای جارچیان اجناس چینی و کالاهای بیمقدار همچنان گوشمان را میآزرد.
با خودم گفتم عصر جاهلیت هم همین طوری بوده است. تا میآمد محمد حرفی بزند هزار تا صدای دیگر میآمد و جلوی گوشها را میگرفت. شاید آن روزها محمد خیل راحتتر بود، چون امروز از پس قرنها سمپاشی و تبلیغات دیگر چیزی نمیگذارد صدای او را از پس آن همه قرن بشنویم.(1)
1) . یکشنبه ۲۶ رجب ۱۴۴۶ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
گاهی آدم به کسانی بر میخورد که ادعایی بسیار دارند. البته اینکه آدم لیاقتهای خودش را نشان دهد، چیز بدی نیست، ولی اینکه به واژههایی از قبیل میدونم، یا مثلاً با فلانی هم کلاسی بودهام که الآن فلان پستو داره و یا خیلی از این حرفای دهن پر کن، این عیب بزرگیه که امروز گریبون ما رو گرفته. یادم میاد که دهخدا داستان قشنگیو در این باره داره. قضیه پختن فسنجون. داستان از این قراره که مردی مدتی به چین سفر میکنه و مورد لطف و محبت یکی از تجار اون جا قرار میگیره. در هنگام بازگشت از آن تاجر میخواد که حتماً به ایران بیاد و به او سری بزنه. آقای چینی هم قول میده. البته توی پرانتز بگم که تاجر چینی نه برای فروش کالاهای بنجل به ایران اومد و رفت داشته، بلکه برای خرید محصولات ایرانی میاومده و میرفته. به هر حال وقتی به ایران میاد به دوستش خبر میده که فلان روز من به منزلتون میام. مرد ایرانی هم که دلش میخواسته حسابی جلوی این چینی در بیاد به عیال محترمش میگه باید یه غذای خیلی خوشمزه بپزی که این چینیه نه تنها غذا که ظرفشو هم بخوره! زن میگه نترس که من یه کدبانوی نژاده هستم. یعنی کدبانو بودن توی خوانواده ما ژنتیکه. مرد میگه) البته توی ذهنش( تا حالا که ما سی چهل ساله چیزیشو ندیدیم. اما چون چارهای نداره میگه دلم میخواد یه فسنجون خیلی عالی بپزی. زن میگه خیالت راحت باشه. من استاد کار خودم هستم. مرد از خانه بیرون میره. زن به سراغ زن همسایه میره و ازش میخواد که بگه فسنجونو چه طوری میپزه! البته زن میگه من خودم خیلی عالی بلدم، اما چون هر آشپزی یه جوری میپزه دلم میخواد روش پخت شما را هم بدونم. زن میگه برای فسنجون گوشت مرغ و ربع انار و مثلاً گردو لازمه. زن میگه میدونم. زن میگه مرغ رو اول توی تابه کمی تفت بده. زن میگه میدونم. همسایه میگه بعد مقداری آب به آن اضافه کن. زن میگه: میدونم. همسایه میگه ربع رو نباید زود به مواد اضافه کرد. زن میگه میدونم. همسایه: چون فسنجون گردو داره روغن زیاد نمیخواد. زن: میدونم. همسایه: بهتره از سینه مرغ استفاده کنی. زن: میدونم. همسایه: ظرف خوراک پزی خیلی مهمه. باید مسی باشه. زن: میدونم. همسایه از این همه دانم دانم زن کم کم عصبانی میشه و پیش خودش میگه یه دانم دانمی یادت بدم که هیچ وقت یادت نره. همسایه میگه: در آخرین مرحله پخت فسنجون باید در دیگ رو جوری بپوشانی که بخار آن خارج نشه. برای این کار بهتره از یک خشت استفاده کنی! زن باز هم میگه: میدونم. همسایه میگه:
این عروس ما کنون آبستن است، چهار ماهش تا به گاهزادن است
اگه بوی فسنجونو بشنوه ممکنه از خود بیخود بشه. من هم امکان پخت ندارم. اگه ممکنه کمی از آن فسنجون استادانه پخته شده را براش بیار. زن قبول میکنه.
زن از پشتبام پایین میاید و مشغول پخت میشه. مهمون هم طبق قرار میرسه. زن مشغول پخت غذاست، او در آخرین مرحله خشت خامی را روی دیگ میذاره و منتظر دم کشیدن میمونه! ساعتی بعد که گمان میکنه موقع برداشتن غذا از روی آتشه به سوی آن میره و برای اطمینان از پخت خشت
را از روی دیگ بر میداره. در این هنگام خشت که بر اثر بخار آب دیگ خیسیده است به داخل دیگ میریزه و تمام غذا را به گل آلوده میکنه.
دهخدا در پایان داستان میگه:
این خسان که جمله دانم دانمند، مدعاشان یمی و کم از نمند
آره همین جوره، خیلیها اندازه یک دریا ادعا دارند اما خودشون کمتر از نمی هستند.(1)
1) . دوشنبه دوازده تیرماه ۱۳۹۱
دیشب داشتم یکی از سخنرانیهای دکتر شریعتی را میشنیدم. درباره روشنفکری حرف میزد. این سخنرانی مال قبل از سال ۱۳۵۰ است، یعنی ۴۱ سال پیش. او روشنفکری را دانستن و از بر بودن نمیداند، او معتقد است که روشنفکر کسی است که بداند فکر او چه تأثیری روی جامعه میگذارد. او معتقد است ما باید بدانیم درباره چه چیزی فکر کنیم که موجب تحول در جامعه بشود. افرادی که افکاری به ربط با شرایط جامعه دارند، نه روشنفکرند و نه فکرشان بر جامعه اثر میگذارد.
شرایط بدی پیش آمده است. هر کس با چند سال درس خواندن و گرفتن چند رتبه مدرک و درجه دانشگاهی، هارددیسک ذهنش را از مطالبی که خیلیهایش را هم نفهمیده است، پر کرده است. نه یک ترا و دو ترا که شاید خیلی بیش از اینها. نامهایی که فقط برای فضل فروشی است، کسانی امروز خود را روشنفکر میدانند که در سخن خود نام چند دانشمند خارجی را بیاورند، حتی بدون اینکه مخاطب او را بشناسد. تازه مخاطبها بدبختتر از اینها که فکر میکنند او از جایی خبر دارد و یا خیلی کتاب خوانده است. هفته پیش رمان موخوره از عزیز نسین را میخواندم: در جایی یکی از شخصیتها بیان میکند که: قرار بود یک کنفرانس برای سرطان برگزار شود. من که در روزنامهای کار میکردم مأمور شدم مطلبی درباره سرطان بنویسم. من که تا آن زمان حتی نام سرطان را نیز نشنیده بودم، شروع کردم به نوشتن. آن قدر نوشتم که شد یک مقاله قابل عرضه در مطبوعات. بعد از چاپ هم هیچکس نگفت این دکترهای خارجی که تو اسم بردی، چه کسی بودند و کتابشان چیست و یا در کدام نشریه مقاله نوشتهاند. تازه این سیل هدیه و پیام تبریک بود که به سویم سرازیر شده بود. حالا شما تصور کنید امروز هم همین طور نیست. جوجهای سر از تخم بیرون نیاورده، به جای جیک جیک و دنبال مادر دویدن قصد دارد تخم بگذارد و پرواز کند و ...
این آفت متأسفانه چندی است که مانند خوره به جان جامعه ما افتاده است و دارد بنیان آن را میپوساند.
اندیشمندان راستین نیز از باب تواضع وی که مقام علم واقعی برایشان ایجاد کرده است، خیلی مایل نیستند که عقلشان را سر عقل اینگونه افراد کنند. شریعتی از حدود سی سالگی تا چهل و چهار سالگی که به دیار ابدیت پر کشید، از گنجینه فهم خود آن قدر به جامعه چشاند که هنوز خیلی از ما با مزمزه کردن افکارش جانمان را نشاط میبخشیم. هنوز وقتی کتاب پدر مادر ما متهمیم یا فاطمه فاطمه است را میخوانیم، حس میکنیم همین امروز و در همین فضای جامعه امروز ما دارد سخن میگوید.
آری ای کویر نشین سبز اندیش! با تو از چه دردی بگویم، که خود عین دردمندان درد کشیده زخم استخوانهای همه را چشیدهای و نمک بر جراحتهای اندیشه را با تمام وجود حس کردهای.
این چهارپاره را به تو تقدیم میکنم که از سر درد سوختی و آخر هنوز بهار عمرت پایان نیافته بود که خزان جانت را ربود و مرا که آن روزها تازه داشتم با اسمت و فکرت آشنا میشدم، در بهتی کشنده رها کرد. درست روزهای غمانگیز تیرماه ۱۳۵۶ حالا در خاطرم زنده شد. تو که رفتی چند روز بعدش
گفتند که شریعتی خودکشی کرده است! بعدش گفتند که سکته کرده است! آخرش هم گفتند که به طور مرموزی مرده است! اما بعدها گفتند به طور مرموزی کشته شده است!!!!؟ چه فرقی میکند، توی لندن یا ایران، مرگ مرموز و یا غیر مرموز، سکته یا چیز دیگر، فقط آنچه نمیگنجید خودکشی بود؟
تو جوان بودی و رفتی و چه یادگارها که برایم گذاشتی. صدای گرم و گیرایت، لهجه نیمه مشهدیت، سخنرانیهای بی مدتت، موضوعهای متنوع و خیلی چیزهای دیگر. کتابها و دست نوشتههایت، همه مانده است و من که میخوانمشان، جویباری از امید در دلم جاری میشود. تو زندهای، چون حرف همین امروز در همه جای کلامت پیداست.
من هم این شعر را که حدود ده سال پیش در تنهاییم برایت سرودهام به تو تقدیم میکنم. شاید تسکین درد دلم باشد:
به نام خدا
این چهار پاره در 29 خرداد 1381 و به مناسبت شهادت دکتر علی شریعتی معلم شهید و استاد دانشگاه، و روحبخش ایمانی تازه در جوانان آن دوره و تمامی عصرها.
ای آمده از کویر سرسبز شمشاد نگاه و فکرت تو
آویزه گوش اهل بینش اندیشه پاک و فطرت تو
شمع خردت زبانه افراشت بر بام سرای کشور دل
هر واژه ز هر کتابت آموخت صد نکته به بزم باور دل
از چشمه بینش تو رویید در باغ خرد نهال بینش
وز قدرت عشق و شور ایمان تابید چراغ آفرینش
اکسیر شریعتی چو زر کرد خاکی ز کویر بیبها را
آموخت به خستگان دلسرد اسرار علوم کیمیا را
بیداری و کوشش و تفکر رستن ز جهان زور و تزویر
آموزهای از شریعتی بود آن مرد خرد، مراد هر پیر
هم راز ستاره در کویری هم ناله بردگان به اهرام
ای پیک امید و سرفرازی در خلوت خستگان شب فام
آه از دل دردمندت افکند بر خرمن خفتگان شراری
پاییز سیاه آرزوها از عطر نگاه تو، بهاری
نیلوفر جان تو کتابی بر صفحه روزگار مانده
درس جهش و تلاش و بینش اندیشه از این کتاب خوانده
تو فصل بلند شعرها را شهنامهای از حماسه بودی
فردوسی و حافظ زمانه اندیشه و عشق میسرودی
تازه ست هنوز نغمههایت گیراست طنین واژههایت
اندیشهات انقلابی از عشق آمیخت به وزن شعرهایت
نام تو شریعتی چراغیست بر تارک آبی زمانه
اندیشه تو عروج ایمان پرواز تو سبز و جاودانه(1)
1) . یکشنبه ۲۸ خردادماه ۱۳۹۱ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
یداللّه قربعلی در شعر هم دستی دارد؛ قطعههای زیبا درباره موضوعات، اشخاص و رخدادهای مختلف سروده است. تخلص او شمیم است. از جوانی و مشخصاً از وقتی دو دهه از عمرش میگذشت استعداد سرایش شعر را در وجود خودش کشف کرد. البته در صورتی که این استعداد در کودکی یا نوجوانی کشف شده بود و اقدامات و امکانات برای پیشرفت در اختیارش قرار میگرفت؛ حداقل یک مربی برای او میگذاشتند، حتماً قربعلی پیشرفتهتری امروز داشتیم. اینها تجربه و درسهایی است که خانوادهها نباید از آن غفلت نمایند و لازم و ضروری است پس از معلوم شدن نوع معلولیت، تلاش شود و از کارشناسان مشاوره گرفته شود تا استعدادها کشف گردد؛ سپس برای فرصتهایی طلایی در سنوات کودکی و نوجوانی و جوانی جهت باروری و رشد آن استعدادها برنامهریزی گردد. تصور کنید اگر از سه سالگی، شعر سرایی قربعلی کشف میشد و هر سال برای ارتقای این استعداد برنامهریزی میشد و تحت تعلیم یک مربی کار آزموده قرار میگرفت، نتیجه آن در بیست تا سی سالگی به دست میآمد و او جزء شاعران مبرز این مرز و بوم قرار میگرفت.
کشف استعداد شعر سرایی او را تصادفی بوده و بدون هیچ مقدمه و برنامه و مطالعهای خودش متوجه این توانایی در وجودش شده است؛ با اینکه در ابابصیر یعنی بهترین مجتمع آموزشی نابینایان تحصیل میکرده و بعداً دوره متوسطه را در مجتمع هفت تیر (مدرسه کریستوفل سابق) گذرانده است. یعنی در جاهایی بوده که دبیران و مربیان مبرز و مجرب حضور داشتهاند اما چرا متوجه این توانایی او نشدهاند، قابل بررسی است. این گونه رخدادها برای مراکز آموزش و پرورش حداقل این توصیه را دارد که بیشتر توجه کنند و استعدادهای دانشآموزان را بخشی از سرمایه ملی بدانند که نیاز به مراقبت دارد.
اگر کارشناسان و مدیران وزارت نفت، در مورد اکتشاف چاهها و منابع نفتی قصور کنند و تلاش همه جانبه نداشته باشند و موجب شوند تا منابع نفتی در زمان مقرر کشف نشده و ذخایر آن هدر رود یا بعد از کشف شدن، تدبیر و برنامهریزی برای مراقبت نداشته باشند، قطعاً مستحق توبیخاند. همین وضعیت در مورد کارشناسان آموزش و پرورش هم هست و باید به درستی استعدادهای کودکان را کشف کنند و در رشد آنان دقت نمایند.
هر شاعر، یک باره و دفعاً به مدارج عالی نمیرسد و به تدریج و قدم به قدم مدارج و مراحل سرودن و هنر شعر را میپیماید تا بالاخره کسی مثل حافظ، سعدی و مولانا یا رودکی و فردوسی میشود. یعنی تکامل سرودن و سرایش هم مسیر و سیر خاص دارد. از وقتی اولین شعر را میسراید تا به شهرت برسد و به درجه عالی واصل گردد، چندین سال وقت نیاز دارد، به علاوه نیاز به آموزش و مشاوره و امکانات دارد.
وقتی دختر خردسالش برای مراسم نماز در مدرسهاش، قطعه شعری از آقای قربعلی درخواست کرد، او به فکر فرو رفت و تمام حواسش و مکنوناتش را در جهت سرودن این شعر بسیج نمود. بالاخره قطعه شعری سرود؛ این شعر گل کرد و از بهترین اشعار در استان شناخته شد. همین نکته موجب تشویق آقای قربعلی شد و سرودن شعر را به عنوان یک اشتغال فکری و اجتماعی آغاز کرد.
پس از این در انجمنهای شعر و مراسم سرایش شعر شرکت میکرد و شعر خود را عرضه مینمود و نیز تجربه کسب میکرد.
قربعلی چون با دانشآموزان سر و کار داشت و معلم تربیتی بود، به مناسبت تولد یا شهادت بزرگان و امامان علیهم السلام و نیز مراسم و مناسبتهای ملی باید قطعهای را آماده میکرد، سپس با دانشآموزان تمرین میکرد. از اینرو بسیاری از اشعار او رنگ و بوی مدرسه و حال و هوای آموزشی دارد.
بعضی اشعارش مثل شعری که درباره خط بریل سروده یا شعری که درباره لویی بریل مبتکر و مبدع خط بریل سروده برای بالا بردن سطح دانش، دانشآموزان نابینا مؤثر است.
اشعاری در قالب مثنوی درباره شهر خودش نجفآباد سروده است. نیز قطعهای درباره سعدی و حافظ سروده است. اما بیشترین احساساتش را در غزلهایش ریخته است.
رودکی نابینای مادرزاد بوده و اشعار زیبایی سروده است. بعضی اشعار قربعلی، یاد و خاطره اشعار رودکی را زنده میکند.
در بیستم مردادماه 1378 کسوف کلی در ایران اتفاق افتاد که یکی از بهترین مکانهایی که رؤیت این پدیده در آن کاملتر دیده میشد، شهرستان نجفآباد بود. به همین دلیل افراد بسیاری از نقاط مختلف کشور به این شهر سفر کردند تا این واقعه شگفت انگیز را از نزدیک مشاهده کنند. این مثنوی در معرفی شهر نجفآباد و خطاب به میهمانانی که برای رؤیت کسوف آمده بودند، در تاریخ 19 مرداد همان سال سروده شده است.
آسمان جان چراغان میشود
شهر دل خورشید باران میشود
کاروان عاشقان مهر و نور
شهر را افکنده در شور و سرور
عزم خورشید است و عزم دلبری
در دل ظلمت پی روشنگری
شهر من برخیز آمد کاروان
بامهایت مسند نام آوران
هست هر سو بانگ شور و هلهله
کاروان سرمست و هر جا ولوله
آفتاب شهر تا گیرد کسوف
ماه روی شهر کی گیرد خسوف
آفتاب شهر من نور دل است
ز آن تشعشع برق ایمان حاصل است
شهر من آیینهای از رازهاست
شهر من یادآور پروازهاست.
شهر ما را بال دانش شهپر است
شهر ما را تاج ایمان زیور است
چون ز دانش خشت اول کردهاند
خاک آن را با خرد پروردهاند
چون بهایی آن حکیم دیده ور
در بنای شهر ما بسته کمر
فکر آن فرزانه والا گهر
باغ دانش را دهد اینجا ثمر
گر برآرد سر ببیند شهر را
خطه دانش وران دهر را
این بنا نی همت شیخ بهاست
مایه ور از شوکت شیر خداست
راهیان بارگاه مرتضی
ز آن سبب کردند اینجا را بنا
کز نسیم تربت شاه نجف
شهر ما یابد فر و زیب و شرف
چون ز دیدار نجف دلشاد شد
نام این وادی نجفآباد شد
قرنها بگذشت و شد آبادتر
از وصال روی دلبر شادتر
هم چنان بر پای ماند، بیقرار
عشق مولا باشدش بس افتخار
عشق مولا هر که را در سر بود
دین و ایمانش جهان گستر شود
این دیار از شهد شیرین شهید
هم چو لاله سرخ شد، در خون تپید
این زمین بوم هزاران لاله است
شاهد گلبرگ صد آلاله است
دشت آن مهد هزاران عاشق است
پرورش گاه یلان لایق است
جبهههای غرب و میدان جنوب
میشناسد شیرهای شرزه خوب
صد هزاران لاله خورشید فام
جان سپردند و رها کردند نام
بهر حفظ مکتب و پاس وطن
گشت خونین پیکر بس سیمتن
دانش اینجا با شجاعت همره است
عشق در سر دارد عاشق آگه است
دانش اینجا کارسازی میکند
با خرد پیوسته بازی میکند
نوجوانان خرد ورز صبور
آشنای وادی ایمان و نور
گوی سبقت را ز هر جا بردهاند
علم را بس رتبهها آوردهاند
علم و صنعت را چو مهد و مادر است
نام نیکش شهره هر کشور است
عالمانش در همه فن اوستاد
نامشان جاوید تا تاریخ باد
در ریاضی و نجوم و علم دین
در طب و فیزیک فردند و گزین
فقه پویای زمان و علم دین
از نجفآباد باشد خوشه چین
عالمانش قرنها کوشیدهاند
جام دانش را همه نوشیدهاند
مرد سال علم فیزیک جهان
خاست از این خطه گوهرفشان
دانشآموزان این بوم عزیز
هوشمند و با خرد، اهل تمیز
چون به دانشگاه دنیا روی
بیگمان نامی از ایشان بشنوی
مردمش را بهترین سرمایه کار
حرفهها و پیشههاشان بیشمار
کشت و کار مردمش پاینده است
باغهایش چون جنان سرزنده است
گردکان و توت و بادام و انار
باغ گیلاس و هلوی آبدار
زودپز، چاقوی تیز خوش نگار
کارد زینجا برده هرکس یادگار
قالیاش رشک نگارستان چین
نقشهایش خوشنما و دلنشین
رنگرز با خامههای رنگ رنگ
محو کرده چشم نقاش فرنگ
ناز شست دختران دلنواز
کآفریدند این هزاران نقش باز
ای نجومی مردم اختر شناس
حرمت این شهر را دارید پاس
آسمان را دیدن از هر جا رواست
سر فرود آرید کاینجا شهر ماست
از تلسکوپ دیده بردارید باز
عینک خود را جدا سازید باز
میهمانان یک قدم غیرت کنید
شیشههای دودی خود بشکنید
چشم سر بربستن اینجا خوشتر است
چشم دل بگشا که شهری دیگر است
ساعتی اینجا سکوت است و درنگ
تا که از دیده بباری تو شرنگ
مردمانی هر زمان در سعی و کار
هر یک اندر همت خود استوار
ساده و یک رنگ و هشیار و متین
با خدا و پارسایان همنشین
یا ربا! این شهر و مردان غیور
باد هر دم از فساد و فتنه دور
بار الها! مردمش سرزنده دار
نام نیکش تا ابد پاینده دار
هرکه نامش را نخواهد آشکار
نامش از گیتی خدایا محو دار
و آن که میخواهد به عزت رایتش
جاودان کن، ده هر آن چه بایدش
از (شمیم) عشق صد جامش فزای
کامرانش کن به هر بوم و سرای
مثنوی بلندی در بزرگداشت مقام سعدی و سخن گران سنگش
چه خوش میرسد مژده زان بوستان
که باشد هوایش به سان جنان
گلستانی از یاس و نسرین و ورد
ز مریم نسیم افق لاجورد
بود نسترن عطر بستان فزا
گل یاسمین زیب آیینهها
یکی پیچک از باغ سر میکشد
چو نیلوفری را به بر میکشد
شقایق به کف جامی از ارغوان
ز نارنج خیزد همی عطر جان
نوای خوش قمری است و هزار
به هر گوشه نجواگر گوش یار
به گلدسته گل دهد نغمه سر
یکی بلبل مست شیرین اثر
نه شیراز کاین جا بهشت عدن
ریاحین فرحبخش و محنت فکن
یکی بزم سعدی بیاراسته
می و ساغر و انگبین خواسته
گلستانی از ورد در پیش رو
به دل بوستانی خوشش آرزو
ز شبنم فتاده بسی در ناب
بر آن عارض خوشتر از آفتاب
همان قطره باران چکیده ز ابر
به دشت خرد گشته دری ستبر
ز عهد صغر قصه آرد به یاد
ز آشوب خلق او به غفلت فتاد
بدانست ره بی توکل خطاست
چو آمد عنایت جهان آشناست
همانجا که لقمان ز ناباوری
شود کار گل را ز دل مشتری
خرد یابد و دانش و معرفت
به اندرز گیرد ره عافیت
به دنیایی از قصههای بلند
دلش گاه خندان زمانی نژند
چو طفلی بر آورد دندان تیز
پدر بهر نانش بود در ستیز
بخندد همی مادر مهربان
که دندان بود از پی آب و نان
چو در زیر صخرهست روزی کس
چه غم؟ هست روزی، چو باشد نفس
چو از طبع خاک است انسان پاک
نباید چو آتش شدن هولناک
تواضع خود اینگونه کردهست پیش
که ز اندوه مردم دلش ریش ریش
چو شکر و سپاس او به جای آورد
همی رحم بر بینوای آورد
چو ساید همی جبهه بر خاک سرد
چه سود ار نه اخلاص سرمایه کرد
ز شیراز چون پا نهد او برون
شود تجربتها پیاپی فزون
به دریا ز کشتی هراسان غلام
چو غرقاب بیند شود شادکام
چو آسیب ناید کسی را به کف
نگردد چو پولاد محکم ز تف
فقیهی اگر پند باید ز مست
که از نخوت ایمان نیاید به دست
سراسر به بستانش ار بگذری
ز هر برگ گل باغ معنی بری
چو نبود تو را تکیه بر بازوان؟
«نشاید طلب کردن از آستان»
«چه خوب است تشریف میر کهن!
وز او خوبتر خرقه خویشتن»
گلستانت ای شیخ پند و سخن
بود زیب گلخانههای ختن
هنرمند را قدر دادن رواست
که از بی هنر هیچ معنی نخاست
تو گفتی خرد به ز بازو و زور
هنر ناید از مرد پرخوار و شور
مؤذن چو بد نای و ناساز دشت
بگو وقت تکریم دین درگذشت
حریصی که در کیش بافد خیال
نداند که چندش بود این مجال
به کشتی یکی فن بباید گذاشت
که روز مبادا بر آن دست داشت
وگرنه حریفت کند واژگون
بمانی بدان زور و بازو زبون
الا! ای یل گرد دشت سخن
فروزنده شمع هر انجمن
به گفتار نغز و سخنهای پاک
ز معنی تو کن جان ما تابناک
تو ای شاهباز حریم سخن
مسلمان و بودا و هم برهمن
چو زرتشت جویای کردار خوب
«که آمیزگاری بپوشد عیوب»
هم از نغز بستان و آن گلستان
وزان در غلطان درج گران
بیفشان مرا شبنمی از خرد
که ایمان به جان اندرم پرورد
غزل خوان ز گنجینه عشق خویش
به بزم حریفان طرب آر بیش
از آن طیبات طرب زای ناب
خواتم که باشند مهر شراب
بدایع که خود دفتری دیگر است
غزل نی، غزال خرد پرور است
همه بیتها با خرد هم سرشت
«که بر دیده باید یکایک نوشت»
به پا خیز! داریم دست نیاز
به درگاه آن منعم چاره ساز
چو شاخیم پر از گنه سر به زیر
ز پا اوفتاده به دریای قیر
بخوان تا نباشیم نومید و زار
به شعری دل و جانمان زنده دار
نگفتی که میبخشد آن ذات هست
هم افتاده اندر خرابات مست
خرابیم و افتاده و شرمناک
به آب خرد زنده گردان و پاک
شرابی که شیراز را زنده کرد
جهان را بدان جام پاینده کرد
شرابی ز گفتار شیرین و نغز
که افزون کند استخوان را و مغز
همه جرعه نوشیم جام تو را
طربهای شرب مدام تو را
«اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است»
سرای سعادت کجا، ما کجا
ره راستی را تو بر ما نما
«شمیم»ی از آن گلشن دل فروز
که سازد شب جان ما را چو روز
نسیمی ز بستان ایزد نمای
که تا زنده سازد نوایی ز نای
ز آب حیات و شمیم خرد
جهان جام از خم تو میبرد
«شمیم» ار به وصف تو بیتی سرود
نه در حد وصفت، که ناچیز بود
همی دارد او چشم لطف کرم
که باشد به نزدت دمی محترم
مرا نیست در خورد شعرت سخن
ز نامت شود جاودان شعر من
بخواه از حکیم سخن آفرین
که سازد مرا با خرد همنشین
نشاند مرا بر مقام رضا
به جانم خرد بخشد و هم صفا
به دیگر سرا سازدم سربلند
قرین شه دین امیر خجند
خدایا به حق وصی امین
بیفزای هم دانش و رأی و دین
به مهر پیمبر، به عشق علی
به دلدادگان سرای، ولی
به زهرای دانای نیکو خصال
رهان جانمان از طریق ضلال
ببخشای ما را بدان خاندان
که نبود امیدی جز آن آستان
اول اردیبهشت 1379، نجفآباد، یداللّه قربعلی. شمیم(1)
1) . یکشنبه 1 اردیبهشتماه ۱۳۹۲ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
یداللّه قربعلی این شعر را به مناسبت روز عصای سفید در 4 مهرماه 1387 سروده است. مجدداً آن را در 27 مهرماه 93 در وبلاگ خودش باز نشر داده است. او به روش طنز و شوخی وضع نابینایان ایران را به نقد کشیده است.
به هنگام اشتراک گذاشتن این شعر از مهر 93 این یادداشت را در طلیعه شعرش آورده است:
لطفاً هدیه مرا نیز به مناسبت روز عصای سفید بپذیرید و اگر نقدی داشتید برایم ارسال کنید. حتی اگر میتوانید به شعر. خلاصه درد دلی بود که کمی طنزناک هم هست ولی بیشترش حرف دل.
از اینکه در بیست و سه مهرماه نشد ارسالش کنم، جرم خودم کم است، بیشترش تقصیر اینترنت است که توی این دو - سه روز هر وقتی من رفتم سراغش یاریام نکرد. شاید مایل باشد که چند بیتی نثارش کنم. البته حالا حالاها حسش نیست تا ببینم
این شما و این هم شعر من، دانلود کنید و بخوانید و بخندید یا بگریید و یا هم به ریش من بیکار لبخند بزنید.
دوستان بیست و سه مهرمه است
ماه اکتبر شد و پانزده است
شهر در غلغله و جوش و خروش،
از بریل است سخن اندر گوش
روز تاریخی نابینایان،
که به دنیا شده پرتو افشان
بود روزی که در آن اهل خرد،
انجمن کرد که قانون آرد
گشت قانون که از آن پس آدم،
حق بودن بدهد ما را هم
حق رفتن به خیابان شلوغ،
حق بشنیدن الفاظ دروغ
حق رفتن به سفرهای دراز،
اصفهان و پکن و هم شیراز
با قطار و اتل و هم پرواز،
با عصا یا سگ با ما دمساز
کار باید بکند نابینا،
تا بگیرد زن و شوی دانا
یک عصا در کف او چون موسی،
که نشانه ست ورا در هر جا
گشت قانون که به روز تصویب،
آفرین باشد و مجد و ترحیب
تا مقامش برود بالاتر،
یافت تقویم به نامش زیور
چقدر کار قشنگی کردند،
چه سخنها به زبان آوردند
بعد از آن گشت جهان در کوشش،
تا دهد ما همگان را پوشش
گشت هر گوشه بنا بنیادی،
سمنی، مرکز مردمزادی
تا بگیرد حق این جمع عزیز،
حق مردان همه اهل تمیز
تا حقوقش بشود کامل باز،
ساخت یک شرکت و کمپانی جاز
نوبت آمد به نوید و پکجاز،
تا بخواند لغت پارس به ناز
پارس آوار چو بیامد از راه،
کرد خود فاصلهها را کوتاه
همه جا حرف همه از حق بود،
گوییا بودن ما ناحق بود
تا کند چاره درد خود، خود،
انجمنهای خودی برپا شد
درد را دردکشان میدانند،
بهر بهبود دوایش دانند
درد ما دیدن و نادیدن نیست،
درد ما خوردن و خوابیدن نیست
درد ما نیست غذا و پوشاک،
یا سخنهای حزین غمناک
درد من اینکه خودت میدانی،
که خودت نیز چو من میمانی
درد من عقده شخصیت بود،
نه دلم در پی کمیت بود
درد من این که شدم آلت دست،
تا به نامم برسد پول به دست
درد من این که چو افزون باشیم،
پول در کیسه فزون میپاشیم
جمع ما گشت سبب بهر همه،
تا که پر جیب شود بی صدّمه
بعد از این عمر فزون از هفتاد،
که ز قانون عصا پس افتاد
حاصلش باز کلام و حرف است،
حرف هم چو تموز و برف است
گشت تصویب به ایران جامع،
که بود بهر عزیزان نافع
لیک چو لایحهاش قانون شد،
بخت بگرفته ما افسون شد
هر کجا تبصرهای مطرح بود،
واضع بند بدان میافزود:
«که بود بودجهاش نامعلوم،
اعتبارش نشناسند عموم»
انجمنها همه شورا کردند،
به زبان زور و فشار آوردند
تا که تحصیل مجانی گردد،
ورق از بخت سیه برگردد
تا شود مسکن و تزویج آسان،
تا نباشی تو دگر سرگردان
لیک افسوس که قانون ورق است،
سخنی شسته میان طبق است
باید ای دوست به قانون بزنیم،
یا که سرگشته به هامون بزنیم
باید اندیشه اجرا آورد،
ورنه روی من و تو باشد زرد
باید از فکر و خرد یاری جست،
دست از نفع من و مایی شست
باید این دوست عصای وحدت،
فکند بر کس و ناکس وحشت
تا شود روز و شب ما زین به،
قدرت فکرت ما هم فربه
شکم فکر چو بالا آمد،
زآن هنرهای دگر میزاید
فکر خود را بکش ای جان بالا،
ذهن خود پر بنما از معنا
کینه چبود که به دل میبندی،
ز چه غمگینی و ناخرسندی
گر زما یک نفری نامی شد،
شهره کشور اسلامی شد
یا که از پله دانش بجهید،
به مقامات جهانی برسید
تو از آن بهره بری افزونتر،
میشوی از هنرش خود برتر
نام او نام تو را نیک کند،
کامیابی تو نزدیک کند
بشنو یک سخن از شعر «شمیم».
دل خود را مکن از غصه دو نیم
تا توانی دل خود بینا کن،
سینهات هم چو دل دریا کن
تا نظر گاه تو دریا باشد،
کی تو را فکر همینجا باشد
مثل دریا و سما بیحد شو،
آن چه میدانی و میباید شو
به نامش که آیینهی خلوت است،
شب خستگان را بهین نعمت است
چو رخ سایی بر آستان نیاز،
شود همتش جمله را کارساز
چو دست تمنا بر آری سحر؛
خرد بخشد و بر گشاید بصر
به فرمان او باش فرمان پذیر؛
که بنمایدت دیدهی دل بصیر
بیاموز و در کار کن خوانده را؛
که کردار نیکو سزد بنده را
به توفیق حق باش امیدوار؛
که لطفش بر آرد خزان و بهار(1)
این جا کنار باغ داناییست، بنشین،
اینجا نیایشگاه تنهاییست، بنشین
بزم کتاب است و نگاه دانش و فکر،
بستان زیبای تواناییست بنشین
با این ورقها زندگی را تازهتر کن،
گلزار افسونهای رؤیاییست، بنشین
تا ایستد اندیشهات در سیل، برجا،
پایانهی خورشید داناییست، بنشین
تا ایستگاه آرزو راهی نمانده،
گلگشت احساس و شکوفاییست بنشین
1) . این شعر را آقای قربعلی در آغاز مقاله تجربههای کاری آورده بود. من از آنجا حذف و به فصل شعر میآورم.
یاس خرد در دستهایت می درخشد،
در خانهی اندیشه غوغاییست، بنشین
رقص پرستوی خرد را تا نبینی،
آرام رو، این باغ میناییست، بنشین
حتی اگر یک صفحه فرصت داری ای دوست،
فرصت غنیمت دان، عجب جاییست، بنشین
تا با شمیم دانش آمیزد روانت،
پروا مکن، جای تن آساییست، بنشین
ای واژههایت سر به سر الفاظ یزدان؛
ای آیه هایت سفرهی رنگین رحمان
هر آیه ات راهی به سوی زندگانی؛
هر واژهات بهر هدایت نور تابان
در طا و سین و میم تو پنهان نفوذی؛
کان میشکافد دست و پای سخت شیطان
یاسین تو نور امید است و هدایت؛
از دل زداید ناامیدیهای انسان
جانم الم بگرفت و روحم نیز آزرد؛
اندر الف لام است میمت جمله درمان
گلزار جنت را به تصویر دلارا؛
بنمودهای در سورهی زیبای رحمان
از هر پیمبر قصهای آموختم من؛
در انبیا و کهف و هم در آل عمران
ای واژههای دست ناخورده درونت؛
از گفتههای ناب رب حی سبحان
هر صبح تا برق نگاهت میدرخشد؛
تا شام روزم میشود زیبا و خندان
هر صبح تا لب میگشایی در سرایم؛
پا مینهد در خانهام انوار یزدان
هر شام تا سر مینهم بر بستر ناز؛
تا صبح میگردد مرا نورت نگهبان
ای آینهای بازتاب مهر محبوب؛
ای پرچم اندیشههای ناب؛ قرآن
ای در تو رمز زندگی سرشار و جاری،
ای رسم زیبای سعادتهای انسان
در پندهایت نقش زیبای سعادت؛
در قصههایت رازهای زنده پنهان
گر یک سر سوزن بگیرد دست پاکت؛
یک عمر میسازد مرا از رنج شادان
گر واژههایت با عمل گردد هم آغوش؛
دنیا سراسر میشود چون باغ رضوان
افسوس ای پیک توانای خدایی؛
اندر عمل سست است ما را پای ایمان
افسوس کز لفظت گذر کمتر نمودیم؛
بستیم بر خود راه رَستن زین بیابان
چون شاعران سرگشتهی وادی حیرت؛
چون غافلان آوارهی دنیا شتابان
ما را نصیب از تو همین خواندن نهادند؛
کو بهرهی دل از معانی تو قرآن
سهم دل ما یک ورق گر بود هر بار؛
یا قسمت ما آیهای زآن باغ و بستان
گر جان شنا میکرد در بحر گهرزات؛
یا شسته میشد روح در رود خروشان
گر میزدودی زنگ غفلت از روانم؛
مییافت باغ خاطرم رشد فراوان
بنمای بر من راه آزادی ز پندار؛
بنشان مرا در کشتی خضرت به فرمان
تا جانم آرامش پذیرد ای خدا گنج؛
در سینهی من گنج خود را ساز پنهان
در باغ جانم تاک مستی سبز گردان،
تا مست گردد جانم از جام تو قرآن
باغ دل از نوای
تو سرشار میشود
دشت فسرده با
تو چو گلزار میشود
آنخواببردهسر
به گریبان جهل و کین
با غمزه نگاه
تو بیدار میشود
مجنون راه برده
به صحرای بیخودی
با آیههای ناب
تو هشیار میشود
بلبل چو لحن
نغز تو بشنید سر فکند
سوسن زبان
بریده ز گفتار میشود
آیین دلربای تو
در مکتب خرد
سرمشق لوح و
اول پندار میشود
با مقدم تو باغ
بهاران به گل نشست
صحرای خار رسته
شکربار میشود
معراج و جبرئیل
و براق و تو تکسوار
تا کیست آنکه
لایق دیدار میشود
خلق عظیم و روی
نکوی تو آیتی است
از بهر آنکه
مایه انکار میشود
مه سینه چاک میکند
اندر اشارتت
امر تو را
ستاره خریدار میشود
تاریک روز جهل
شد از روی تو سپید
تاریخ با قیام
تو بیدار میشود
نو رسته لالههای
به خاک آرمیده را
از کوثرت حیات
پدیدار میشود
جان «شمیم» از
نفست عطر و بو گرفت
نام تو زیب هر
در و دیوار میشود
چشم(1)
چیستآنشمعفروزانکهتورا
تاج سر است
مایه دل بری و
منشأ صدها ثمر است
طرب افزای دل و
زیور هر رخسار است
مجلس آرای و
جهان بین و سراسر گهر است
رهنمای همه
اعضا و به حق چشمه جان
برتنوجان بشر
جوشن و چون صد سپر است
جلوهگاهی همه
از لعبتکان دل بر
یا نشیمن گه
افسون گری هر نظر است
نیسترخشندهچوناودرهمه
عالم شمعی
مایه حسن جمال
است، چه گویم، بصر است
نیست جز زحمت
دل هر جهش از پروازش
اثرش جان شکر و
خواب گه صد شرر است
آینه ست آن که
در او جلوه کند طلعت یار
نه که آرام گه
خاطر هر بد گهر است
خرد و همت مرد
است سزاوار ثنا
دیده را بستن و
اندیشه نمودن هنر است
جلوهگاهی ز حق
و پرتو لطف ازلی است
دیدهور نیست
اگر صاحب آن بیبصر است
نیست جز خانه
دل دار نگاه تو «شمیم»
که بدان دیدن و
نادیدن چشمان هنر است
1) . در برخی آثار شاعر این شعر به نام فضیلت چشم است.
بر آمد مهر و شد گیتی گلستان از نگاه تو،
خجل شد مهر زرین از رخ برتر ز ماه تو
ارس در زیر پای تو گهر افشان و پاکوبان،
به رقص آید همه سرو و سمن در پیشگاه تو
صبا مشکین ز گیسویت، دم او نافه کویت،
که از بتخانه رویت نمایان قدر و جاه تو
ز گردشهای بیپایان فلک اختر همی ریزد،
ز انجم بس درخشانتر همه برق نگاه تو
شکوه کوهساران را، سجود آبشاران را،
نیاز لاله زاران را، نظرگه بارگاه تو
بگیرد زیور نافه ختا زآن بوستان یک دم،
چو آهوهای سرگردان فرستد در پناه تو
غزال آستانت را غزل هر صبح و هر شامی،
که تا خواند ز سرمستی سرود صبحگاه تو
کبوترهای بستانت حریم عرش را محرم،
برید مهر و پیک جان، غریب بیپناه تو
خوش آن فیروزه گنبد را که بر گردون شرف دارد،
ثنا لعل بدخشان را که شد نامی ز راه تو
ز بستان زر افشانت، «شمیم» زعفران خیزد،
که باشد خوش رهاوردی ز خاک بارگاه تو
دیشب صدای
پنجرهها را شنیدهام
پرواز سبز آینه
را خوب دیدهام
دیشب تمام قامت
خود را برای او
از صخرههای
کوه به بالا کشیدهام
سنگ از نگاه
روشن او لعل میشود
من خسته از
زمانه به کنجی خزیدهام
از ساکنان خامش
این شهر بیکسی
آهنگ کوه و دشت
بیابان گزیدهام
دیوان پر ز سخنهای
جهل را
از گفتههای
پوچ سراسر دریدهام
بر سجدهگاه
قله کسی میکند صدا
میخواندم، چه
سود! ز حسرت رمیدهام
دیشب دوباره
پنجرهها را شکست شب
وای من، از
تداوم شبها خمیدهام
من با «شمیم»
روی تو ای پیک دوستی
از کوی جهل سوی
رهایی پریدهام
قدری درنگ کن
که از جاده سکوت
یک لحظه بیش
نیست بدین جا رسیدهام
«قدر هر کس به قدر همت اوست»
زندگی یک مسیر طولانی است،
کوچههایش پر است از خم و پیچ،
خانههایش مکان سعی و تلاش،
سقفهایش بلند تا خورشید.
توی دشت و کویر و دامنهاش،
میشود بوته، گل، نمک، هم جست.
دست کم هرچه جستنی باشد،
هرچه در وصف گفتنی باشد،
هرچه در یاد ماندنی باشد،
همه را در دلت بیا خلاصه کنیم.
زندگی زنگ صبح بیداری است،
زندگی بانگ روز هشیاری ست،
گر نکوشی، نشاط میمیرد،
گر نخیزی امید میپوسد،
گر نخندی به روی سختیهاش،
سختی دست و پات میگیرد.
باید ای واژه امید و شکوه،
قدر بودن در این سرای سپنج،
قدر ماندن در این میانه وهم،
خویشتن را به خود بفهمانی.
زندگی را چو غنچه گردانی،
بشکفی تا که سبز گردد سرو،
بشکفی تا که شاد ماند باغ،
بر فرازی چو قامت شمشاد،
زندگی را پر از نهال کنی،
خستگی را پر از ملال کنی.
برفروزی چراغ اندیشه،
تا فروغ خرد نگردد سرد،
تا صدای امید زنده کند،
زندگان فسرده در غم را،
خستگان اسیر ماتم را
بیست و دوم بهمن ماه 1395
در بهار دل من،
زندگی گلرنگ است
نغمه جنبش و
شور، آسمانی رنگ است
گرچه چشمان مرا
رونق دیدن نیست
لیک دنیای دلم
همه آبی رنگ است
بستهام دیده
خود من ز ناکامیها
زآنکه در پرتو
چشم، زندگی بیرنگ است
سینهامدشتیسبز،
بیشه شمشاد است
با سپاه زردی
خاطرم در جنگ است
آسمان آبی رنگ،
مهر زرین، رخشان
روز زیبای مرا،
همه با شب جنگ است
با نسیم سحری،
میروم تا دل روز
شب تاریک مرا
سوی روز آهنگ است
روز اگر هست تو
را موسم سعی و تلاش
روزسستیوسکوت،سردوبسشبرنگاست
شب و روز از پی
هم گذران عمر است
عاشقان را شب
وصل، به ز روز ننگ است
ای(شمیم)ار
گذری سویجانان داری
دیدهآسیبرهاست،
نقشها نیرنگ است(1)
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
نه که در کوچه اندوه همش ول باشی
هم چون گل تازه قبا کن که بهار آمده است
از چه رو بی سر و سامان و چو نخ غل باشی
باید امروز بریزی همه کینه برون
نه که در چشم همه تیز چو فلفل باشی
باز کن لب که بخندی چون گلِ نورُسته
نکند مثل کنه بند به مشکل باشی
عاقبت روز تو زین به شود و کار درست
پس چرا آینه دق به محافل باشی
1) . این اشعار، در نجفآباد مهرماه 1373 سروده شده است.
موی خود شانه کن و چون چمن باغ بایست
بهتر آن است که حلال مشاکل باشی
خر خود را بنشین و بگذر از برزن
نکند فکر اتلهای اراذل باشی
غیبت و تهمت و ناراستی و بدعهدی
کن رها تا که پی کسب فضایل باشی
چون سگان میته مخور، غیبت احرار مکن
زشت باشد چون گدا مفسده سائل باشی
خرمگسوار مرو گرد کثافات و عیوب
خوش بود مثل عسل شهد منازل باشی
از دلت میبرد این خندهی نوروزی غم
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
بگیر عیدی و بکن خرج و خوشی کن چون باد
مثل دیوانه چه خوب است که عاقل باشی
فکر فردا مکن و غصه امروز مخور،
حال دریاب که در حال محلل باشی
غم دیروز تو را لاغر و فرتوت کند
فربه در شادی خود چون متأهل باشی
بکن از پنجرهی خانه نگاهی به هوا
نغمه پرداز چو قمری و بلابل باشی
گوشی خویش برآر و بزن ای دوست تو زنگ
تا بپرسی ز کسی حال که مقبل باشی
ندهد آنتن اگر گوشی تو باکی نیست
چونکه باید متعرض به ایرانسل باشی
توی اسکایپ برو یا که تلگرامی شو
ز آن که باید به مد روز تو کامل باشی
سر خود شانه نما و بنما روغنیاش
چه قشنگ است که با موی پر از ژل باشی
با شمیم سحری خیز ز خواب دم صبح
حیف باشد که در این دم توی بِد ول باشی
کاش و ای کاش رها کن که کنون حال خوش است
باید ای دوست چو دیوانه عاقل باشی...
که نداده ست ز کف لحظه خوش بودن حال
غم فردا چه خوری خیز که خوشدل باشی
اینکه ما را جمله الگو
کردهاند
با من و تو خلق را
پروردهاند
خلق از دست ما پرورده
شد
بایدش در پیش ما چون
برده شد
لیک ما از روی زهد و
حلم و مهر
کله مان وا ماند از اوج
سپهر
کلهمان چون از تواضع
زیر شد
هرکسی بی هیچ بر ما چیر
شد
دانشآموزان ادب
بگذاشتند
سرکشی کردند و هیچ
انگاشتند
چون شدی رانندهشان توی
آژانس
روح ما را برد با خود
آمبالانس
پس شکوه و هیبت ما را
شکست
عزت ما را به باد خنده
بست
دوره گردان را به ما ترجیح داد
در مزیتهای آن توضیح
داد
گفت مردم: کاین معلم
خوش بود
بسکه تعطیل است غمگین
میشود
جمعهها بد پنجشنبه هم
فزود
چون هوا آلوده شد،
تعطیل بود
بین تعطیلات را تعطیل
شد
عید را تعطیلیاش تعجیل
شد
بسکه تعطیل است، دل
آزرده است
از غم بی آلتی افسرده
است
من نمیدانم چنین باشد
صحیح
لیک اندر شأن ما باشد
قبیح
زشت باشد با معلم این
چنین
بود باید از معلم خوشه
چین
هر کجا استاد را تکریم
بود
جهل در آن جایگاه تسلیم
بود
جهل سر افکنده شد از
رأی تو
تکیه نتوانست زد بر جای
تو
قصه ما و شما این جوری
است
گر که تکریمی بود
مجبوری است
هرکه خواهد حرمت
آموزگار
باید آموزد ز رب کردگار
باید آموزد ز استاد خرد
از علی مردی که عالم
ناورد
گفت من خود بنده
آموزگار
کاو بود اندیشهها را
پاسدار(1)
1) . سهشنبه هفدهم اردیبهشتماه ۱۳۹۲ توسط یداللّه قربعلی در وبلاگ شخصیاش منتشر شده است.
این شعر را در سال 94 پس از بازگشت از سفر حج تمتع سروده است.
خیال روی تو در هر طریق میبینم،
ز روی تو گلبرگ عشق میچینم
نگاه من به تمنای تو در این عالم،
تو را بجوید و من بیقرار بنشینم
غزل سرایم در واژهها بمانم بیش،
غزال جان من و آرزوی رنگینم
که با تو باشم اندر تمام هستی خویش،
طواف کعبه دل در سرای تو بینم
دلی گرفته و جانی رمیده و محزون،
صفای جان من ای مهربان شیرینم
نیرزد این که دل از روی تو بگردانم،
که نیست بهتر از آشیانه تمکینم
سحرگه است و مرا بوی کوت میخواند،
که شام وصل تو باشد دوا و تسکینم
شبی خجسته که در وادی تو افتادم،
سحرگهی که تو باشی قرار بالینم
شمیم روحنواز تو راحت جانم،
وصال مهرفزای تو درد دیرینم
قربعلی سه قطعه شعر در ستایش پیامبر اعظم، اسوه صلح و کرامت انسانی، و یک قطعه شعر در مدح امام رضا علیه السلام پیشوای صبر و شکیبایی و امام علم و رضایتمندی. سروده و به دبیرخانه کنگره بزرگداشت شعر رضوی فرستاده است.
آمد از جادههای نورانی،
مردی از آسمان درخشانتر
بسته شولایی از مسلمانی،
رنگش از کهکشان نمایانتر
گوشه چشمش آفتاب بلند،
دلش آیینه محبت و مهر
در زمین بود لیک میبالید،
به نگاهش تمام خلق و سپهر
راستی در دو دست او پیدا،
چون نگین خرد به رخسارش
در کفش از کلام حق نوری،
جاودان و متین و رخشنده
آیههایش تمام آبی رنگ،
واژههایش بلند و بالنده
در دو دستش نهاده اختر و مهر،
بر لبانش ترانه توحید
دست هر کس به دامنش آویخت،
سبز گردید و پاک چون خورشید
از «شمیم»ش جهان گلستان شد،
وز سرودش فلک سراسر شور
نام زیبای احمد و محمود،
با «محمد» ترانهای از نور
ماجرا و علت سرودن شعری درباره لویی بریل
مدتها بود دوست داشتم این شعر را تقدیم شما و دوستان کنم. مایل بودم به نوعی از لویی تقدیر شود. ولی فرصت آن فراهم نمیآمد؛ تا این در ایام ولادتش، فرصت را مغتنم شمرده و گفتم چه شادباشی از این بهتر. پس شعر چهار پارهای تقدیم میکنم. ای دوستان، انتظار دارم آن را بخوانید و لویی را در آن متصور شوید. نیز هر کسی هم دستی به جایی دارد که بتواند آن را بیشتر انتشار دهد، یا سرودش کند و یا هر جور استفادهی دیگر آزاد است. اما خاطرهاش بد نیست. این شعر وقتی سروده شد، بچههای مدرسهی ابابصیر آن را به صورت سرودی میخواندند. یک روز به یکی از مدارس تلفیقی رفتم. روز عصای سفید بود. یک دانشآموز نابینا در آن مدرسه بود. قرار شد اول او یک قطعه شعر را که سروده بود، بخواند و بعدش من صحبت کنم. وقتی آن خانم رفت پشت تریبون، گفت که این شعر را خودش سروده است و طبع مختصر شعری هم دارد. اولش خیلی خوشحال شدم، اما بعد که تمام و کمال شعر مرا خواند، خندهام گرفت. وقتی میخواستم صحبت کنم، همینطور میآمد توی ذهنم و باعث آمدن لبخندی روی لبانم میشد. خودم را خیلی کنترل کردم. بعدش که نزد دانشآموز رفتم، به او گفتم از طبع شعرت خبر نداشتم. با کمال بیاعتنایی گفت خوب گاهی آدم یک چیزی مینویسد و میشود یک شعر. راستش پیش خودم گفتم نکند من شعر او را سرقت کرده باشم! لیکن از هر چیز اطمینان نداشتم از اینکه این شعر را من سرودهام، صد در صد یقین داشتم. تصادفاً سرودش به همراهم بود.
به او گفتم که چند وقت است که این شعر را گفتهاید؟ گفت چند روز پیش. گفتم چرا نمیدهید چاپش کنند. گفت فرصت نشده است. گفتم چندمین بار است که آن را میخوانی؟ گفت فقط توی خانه خواندهام. گفتم ممکن است، این سرود را بشنوی؟ گفت چرا که نه! گفتم سرودی است به مناسبت تولد لویی بریل. بعدش سرود را با واکمن پخش کردم. خیلی تعجب نکرد. فقط گفت ممکن است کس دیگری هم این شعر را گفته باشد! دیگر کشش ندادم.
خوب این شما و این هم 14 دیماه و 4 ژانویه و تولد لویی عزیزمان. این شعر را به او و شما هدیه میکنم. پس از این قطعه، شعر دیگری در وصف کتاب و تشویق برای نشستن در کتابخانه و مطالعه کردن که لویی عزیزمان وسیلهاش را برای ما فراهم کرده، تقدیم میکنم.
به مناسبت چهارم ژانویه که تولد لویی بریل است، بد ندیدم که این چهار پاره را تقدیم آن عزیز و تمامی فرهیختگان نابینا بنمایم. این شعر در یکی از شبهای پاییزی سروده شده است ولی جای آن
توی این سرمای زمستان است که لویی عزیز متولد شد و با همت خویش تمامی ما را مدیون خویش نمود. تقدیم به او:
با دستهایم نقطهها را
مانند گلها میشمارم
بر صفحهی بیرنگ کاغذ
من نقشها از نقطه دارم
گر دیدگانم بیفروغ است
در سینهام صد شور کار است
در باغ پر اندیشهی من
حتی زمستان هم بهار است
مردی قوی مانند پولاد
در فصل سرمای ندیدن
شش نقطه را آیینهای کرد
بر روی من تا شهر دیدن
او نقطهها را شکلها داد
تا برگشاید راز دانش
دست مرا در دست آنها
خندان پی پرواز دانش
ز آن پس من و آهوی امید
در دشت دانش بیش راندیم
در سنگلاخ زندگانی
آسودهتر از پیش راندیم
در دستهایم نقطهها را
چون دست آن یار نکونام
با مهربانی میفشارم
تا روح او آساید آرام
او دیدهی بیرنگ ما را
با شهر گلها آشنا کرد
او کلبهی تاریک ما را
پر از محبت، از صفا کرد
او با (شمیم) مهربانی
ما را به شهر آرزو بُرد
وز چهرهی غم رنگ ما، او
زنگار شب یکباره بِستُرد
(مهرماه 1380، نجفآباد)(1)
1) . این شعر همراه با یادداشت آن قبلاً در مجله توان نامه، پاییز و زمستان 1394، ص155 چاپ شده است.
این چهار پاره را در 29 خرداد 1381 و به مناسبت شهادت دکتر علی شریعتی معلم شهید و استاد دانشگاه، و روح بخش ایمانی تازه در جوانان آن دوره و تمامی عصرها سروده است.
ای آمده از کویر سرسبز،
شمشاد نگاه و فکرت تو
آویزهی گوش اهل بینش،
اندیشهی پاک و فطرت تو
شمع خردت زبانه افراشت،
بر بام سرای کشور دل
هر واژه ز هر کتابت آموخت،
صد نکته به بزم باور دل
از چشمهی بینش تو رویید،
در باغ خرد نهال بینش
وز قدرت عشق و شور ایمان،
تابید چراغ آفرینش
اکسیر شریعتی چو زر کرد،
خاکی ز کویر بیبها را
آموخت به خستگان دلسرد،
اسرار علوم کیمیا را
بیداری و کوشش و تفکر،
رستن ز جهان زور و تزویر
آموزهای از شریعتی بود،
آن مرد خرد، مراد هر پیر
هم راز ستاره در کویری،
هم نالهی بردگان به اهرام
ای پیک امید و سرفرازی،
در خلوت خستگان شب فام
آه از دل دردمندت افکند،
بر خرمن خفتگان شراری
پاییز سیاه آرزوها،
از عطر نگاه تو، بهاری
نیلوفر جان تو کتابی،
بر صفحهی روزگار مانده
درس جهش و تلاش و بینش،
اندیشه از این کتاب خوانده
تو فصل بلند شعرها را،
شهنامهای از حماسه بودی
فردوسی و حافظ زمانه،
اندیشه و عشق میسرودی
تازه ست هنوز نغمههایت،
گیراست طنین واژههایت
اندیشهات انقلابی از عشق،
آمیخت به وزن شعرهایت
نام تو شریعتی چراغی ست،
بر تارک آبی زمانه
اندیشهی تو عروج ایمان،
پرواز تو سبز و جاودانه
این شعر را اول مقالهای درباره پدرش آورده است.
در واژههای شعر من نام تو پیدا،
عدل و لیاقت، یاری مظلوم تنها
عشق و لطافت در تمام زندگانی،
یکتا حکیم حاکم ایمان و معنا
سبز است نگاه من همیشه،
مانند بهار، پاک و یک دست
در خاطر من نشسته گلها،
شاداب و پر از ترانه، سرمست
پروانهی شوق من پیاپی،
در باغ خیال میکشد پر
در مزرع سبز آفرینش،
در کوی پر از بهار باور
عطر گل و بوی یاسمنها،
پیوسته نشسته در خیالم
شور جهش و شمیم بودن،
آمیخته با دل زلالم
پژمرد اگر گل نگاهم،
اندیشهام آسمان آبی است
مانند دل پر از امیدم،
تصویر نگاهم آفتابی است
اردیبهشت 1383- نجفآباد
از فراز بلندی ایمان
آشیانی به آسمان میبرد
هم سفر با صفای آینهها
پای تا اوج کهکشان میبرد
رشتههای نگاه را میدید
لرزه بر جان خسته میافتاد
با نگاه ستارههای سپهر
زنده میگشت و باز جان میداد
شیشه عمر دشمنان در کف
لیک مردانه راه میپیمود
سر تسلیم زیر فرمان داشت
لیک یک دم ز غم نمیآسود
عاقبت مرغ صبر او پر زد
تا که آبی به کومهها آرد
آتشی بر تمام عالم زد
تا فلک مرد را که بشمارد؟
آسمان را به زیر پا طی کرد
با سمندی به ژرف دریا زد
آستین اراده زد بالا
دست بر آبی مصفا زد
تا ببینند مردیش مردان
آب را بر لبان خود آورد
تا زبون سازد اهرمن را باز
دستها را ز هم دمی گسترد
با سه کس در ستیز بود آن مرد
با عطش، با هوا و با دشمن
از عطش میگریخت بیهیچ آب
و آن دو دیگر به گرد او توسن
کوله بارش ز می چو شد سرشار
عزم دوری ز ژرف دریا کرد
تا رساند به دست یار آن را
عزم راهی برون ز اعدا کرد
تیر باران خشم شب گردان
راه را بست و جام را افکند
زخمهای سپاه نامردان
مرد فرخنده نام را افکند
چهره چون در نگاه یار آورد
آسمانش دوباره رخشان شد
یار اگر خسته بود و دل رنجو
آسمان دلش چراغان شد
ماه میرفت و یار میلرزید
راه دشوار و کاروان اندک
در نگاه برادر، اما دید
تشنه کامان خرد را تک تک
«کامشان را که آب خواهد داد
چشمهاشان به راه تا کی باز؟
رایت نصرت برادر، وای
روی دوش که میکند پرواز؟
خواهر و کودکان و خیمه و باز
بی سواری امین، که میپاید؟
در پی آن غروب خون باران
شام غربت، چه باز میزاید؟»
با (شمیم) رضایت اما گفت
واژه رهسپاری خود را
واژه پرداز عشق میداند
قصه پایداری خود را
یکی از شاخصهای توانمندی نابینایان و دیگر افراد دارای معلولیت، مسافرت آنها است. مسافرت گویای استقلال، تدبیر، برنامهریزی یک فرد نابینا است، نیز نشان میدهد آموزشها و مهارتآموزیها چه اندازه در او مؤثر بوده است.
نابینایانی که در بین سالهای 48 تا 70 در ابابصیر تحصیل کردهاند به دلیل مربیان کار آزموده و مجرب به خوبی در زندگی استقلال داشته و روی پای خود امور روزانه شخصی خودشان را انجام میدهند. زیرا به هنگام تحصیل آنها را مجبور میکردند ظرفها، لباسهای خودشان را بشویند و اتاق زندگی خودشان را به نوبت نظافت و مرتب کنند، مجبور بودند هر هفته یک بار به حمام عمومی بروند و به نوبت وسایل آشپزخانه را از بازار تهیه کنند و در آشپزخانه به آشپزها در پوست کندن پیاز و سیبزمینی و غیره کمک کنند.
این افراد وقتی از تحصیل فارغ شدند بدون همراه به سفر رفته و در همایشها شرکت کرده یا در شهرهای دیگر به تحصیل در دانشگاه میپرداختند.
اما سفرنامه نابینایان غیر از جنبه استقلال، از منظرها و از جنبههای دیگر هم اهمیت دارد. چون سفر زیارتی - سیاحتی اکثراً به بینایی و دیدن اتکا دارد، به همین دلیل نابینایان اغلب دوست ندارند به سفر بروند یا سفر را فقط به خاطر حضور افراد مماثل و همانند دوست دارند. اما به هر حال نابینایانی که درصدد تحقیق و تألیفاند باید از طریق سفر هم اطلاعات به دست آورند و بر تجارب خود بیفزایند.
بالاخره این جنبههای سفرنامههای قربعلی اهمیت دارد؛ اما متن کامل سفرنامهاش را میخواهد به صورت یک کتاب مستقل منتشر کند و اینجا فقط گزارشی از آن ارائه میگردد این گزارش با رویکرد به جنبههای آموزنده برای نابینایانی که به سفرنامه نویسی علاقه دارند تألیف و عرضه میگردد.
ایشان دو سفرنامه به کربلا و مکه نوشته است ولی امید است سفرهای داخلی به شهرهای قم، مشهد، تهران را هم گزارش بنویسد و جزء نابینایانی باشد که از هر نظر رکورد سفرنامه نگاری را شکسته است.
این سفر به قصد عزیمت به شهرهای زیارتی نجف اشرف، کربلا، سامرا و کاظمین از 7 تیرماه 1386 آغاز شد. مبدأ آن شهر نجفآباد در سی کیلومتری غرب اصفهان بود.
قربعلی پس از بسماللّه چهار بیت شعر آورده و سفرنامهاش را با اشعار زیبا شروع کرده است. نیز در جاهای دیگر سفرنامه از شعر، ضربالمثل و طنز بهره برده است. از این نظر سفرنامهاش نمکین شده است.
وقتی دل مشتاقی اندر طلبت باشد،
هر سو نظر اندازد بیند همه رویت را
چشمی که تو را بیند، عقلش همه در بازد،
جانی که تو را جوید، صد دیده کند قربان
در دیده نمیگنجی ای برتر از اندیشه،
وز وهم برون باشی ای ساغر اندیشه
عشق و تو و جان هر دم، بازی چه میداند،
باید که برد دل را تا دیده شود حیران
با اینکه چهرهها و منظرهها و اوضاع را نمیدیده اما آنها را زیبا ترسیم و بیان کرده که گویا همه واقعیتهای خارجی را میدیده است. آغاز سفر و صحنه و بدرقه را اینگونه ترسیم کرده است:
سفر در روز 11 تیرماه 1386 ساعت 3 بعدازظهر آغاز شد. بدرقه کنندگان که میآیند آدم دلش میخواهد اشک را نثار راهشان کند، دلش میخواهد این همه صمیمیت و اعتماد را که به او دارند، جستوجو کند، آخر من و این همه محبت. آخرش هم به خاطر میآورد که من خیلی جاهای دیگر رفتهام و کسی حتی نفهمیده است، لابد آنکه به سویش میروم به من این لطف را داشته است که مرا مورد لطف مردم قرار داده است.
مسیر و شهرهای بین راهی به ویژه شلمچه را اینگونه تبیین کرده است:
مسیر نجفآباد به سوی خوزستان را با گذر از شهرهای خّرم آباد، اندیمشک و آبادان و خرمشهر طی کردیم و ساعت 8:15 صبح روز سهشنبه 12 تیرماه به شلمچه رسیدیم. همان جایی که قامت سرو قدانی آسمانی در خاکش سجده کردهاند، با دوست به نجوا نشستهاند و از همان صحرای سوزان
به سوی خدا پر کشیدهاند. اینجا یادمان مردانی است که از هستی خویش برای اثبات حقیقت گذشتند و با کمترین توان به قدرتمندترین اسلحهها لبخند تمسخر زدند.
شلمچه نقاشی عشق است و ترسیم ایمان. شلمچه ستاره درخشان تاریخ جنگ است و برگ زرین فتوحات مردانی که دستهای خالیشان را برای مبارزه با دشمن برآوردند و از آنکه باید کمک گرفتند و یاری خدا نیز نومیدشان نکرد. اینجا قدمگاه شهیدانی است که راه عرفان را یک شبه پیمودند و بر سفره شناخت حقیقت یزدانی بیهیچ واسطه زانو زدند و مردانه راه حسینی را پیش گرفتند که نامش همواره جانشان را به شوق و شور وا میداشت.
قربعلی دو برادر خود را در جنگ تحمیلی از دست داده است به ویژه برادری به نام مهدی داشت که بسیار به او کمک میکرد و عصای دستش بود. هر جا به جنگ و رخدادهای جنگ میرسد لحن و تحرک دیگری به قلمش میدهد.
یاد برادران شهیدم افتادم، چه شبهایی که در زیر این آسمان پر ستاره ولی سوزان در سنگرهای ناامن نشستند و چشم انتظار فرمان حمله سر از آسمان نیایش برنداشتند.
اینجا حریم مردانی است که بدون چشم داشتی حفاظتش میکردند و اکنون ما وارثان ناخلف، این میراث پاک و گرانمایه را چه سان قدر مینهیم!
با دقت و هنرمندی از روشهای زیباسازی ادبی استفاده کرده است. پس از گذشتن از مرز سوار اتوبوسهای عراق شده و درباره این اتوبوسها نوشته است:
راننده اتوبوس گراز وحشیاش را در میان جادههای بسیار فرسوده و ناهموار آنچنان میتازاند که گویی بر کشتی نوح سوار است و در بحر احمر میراند. اصلاً گویی از بس این راه را رفته بود همه پیچوخمها و دستاندازهایش را از بر بود.
این سفرنامه نشانگر باورها و اعتقادات قربعلی است. او اولین ورود خود به حرم امام علی علیهالسلام را اینگونه شرح میدهد:
به دروازه شهر نجف رسیدیم تقریباً موقع نماز مغرب بود. قرار گذاشتیم که اولین نماز را پس از صرف شام در حرم مولای عشق به جای آوریم. پیش خودم گفتم این هم از مظلومیت امیر مؤمنان است که ما شیعیان اسمیاش، یک نماز دیر وقت را با آن همه نقصان، به او عرضه کنیم. او که در نمازش همه چیز از یاد میرفت با نماز ما که همه چیز در آن وجود دارد جز یاد خدا!
ساعت 10:30 وارد آن جایی شدم که هرگز باورش را نداشتم. اولش کمی شوکه شدم، راهنمای عزیزم به محض اینکه وارد صحن مولا شدیم، آرام به من اطلاع داد و بغض گلویش نگذاشت که چیز
دیگری بگوید.
پس از چند ثانیه به خود آمدیم و سر حساب شدیم که دارد وقت نماز مغرب میگذرد. فوراً نماز را به جماعت خواندیم و بعد زیارت امین اللّه را. پس از آن نیز مدت کوتاهی به بارگاه دلپذیر مولایی رفتیم که پیوسته نامش برای ما شکوه و عظمت را به یاد میآورد. زیارت مختصری که اقتضای شرایط ما را داشت. از ساعت 12 نیمه شب حرم تا اذان صبح بسته میشد. از این رو ما نیز تابع امر بودیم و میبایست هر چه زودتر از حرم خارج میشدیم.
صبح زود ساعت 3:30 بامداد برای رفتن به حرم آماده شدیم. پس از حدود 30 ساعت حرکت با اتوبوس خواب دو-سه ساعته حالمان را جا آورده بود. مشتاق و محزون به سوی حرم به راه افتادیم. از بلندگوی حرم صدای تلاوت قرآن میآمد. سوره انسان را به شیوه محزون و دلنشین قرائت میکرد. نه ترتیل و نه قرائت. گویی به سبک دعا میخواند. هر چه بود به آن حال و هوای ما مناسبت بسیار داشت. پس از گذر از ایستگاههای بازرسی که شرحش بعداً خواهد آمد، وارد بارگاه سردار عدالت و امیر وحدت شدیم. تازه میخواست اذان بگوید. نماز در صحن و در فضای آزاد برگزار میشد. البته نماز جماعت رسمی در کار نبود. هر کاروانی با روحانی خود میآمد و نماز میخواند. گاهی که کاروانی صف جماعتی بسته بود، دیگران با آن همراه میشدند و نمازشان به جماعت میخواندند. البته این کار اغلب از سوی ایرانیها انجام میشد. نمیدانم چرا نجف با آن همه سابقه علمیاش، چرا به این روز افتاده است که در سرای پیشوای نخستین شیعیان –که روزی پایگاه وحدت مسلمین بود- نباید نمازی به جماعت به طور رسمی خوانده شود؟ چرا علمای نجف نتوانستهاند در خصوص برقراری این امر مهم به اتفاق نظر برسند؟ به هر حال نماز که خواندیم، زیارت حضرت و زیارت جامعه کبیره را با کاروانیان خواندیم و من به اتفاق دوستم وارد حرم امام علی علیه السلام شدیم. او مرا در کناره ضریح آن رادمرد تاریخ رها کرد و گفت دقایقی با خودت باش. اولش کمی مکث کردم، تا ببینم دیگران چه میکنند. اما وقتی در ذهنم وجود مقدس حضرت را تصور کردم، سخنان ایشان را که در خاطر داشتم، مرور کردم، تاریخ زندگیاش را از نظر گذراندم، جنگهایش را و دلیل آنها را، یتیم نوازیاش را، و خیلی چیزهای دیگر، توانستم ارتباطی نزدیک با او برقرار کنم، که حال خاصی به من دست داد. دعا میکردم راهنمایم هم دلش پیش حضرت گیر افتاده باشد و به این زودی به سراغم نیاید. اتفاقاً همین طور هم شده بود. چون پس از اینکه توانستم خود را از خیل کنار ضریح دور کنم، ایشان به سراغم آمدند. وقتی در کنار خلوت با حضرت بودم، اولش چاههای مدینه به یادم آمد. دلم میخواست علی از اعماق تاریخ و از ژرفای آن چاههای مأنوس آوایی به گوش میرساند. دوست داشتم بدانم، چاه از علی چه شنیده است! آن شیر مرد را چه دل بود که زمینیان یارای شنیدنش را نداشتند! بعدش ناگهان راهی خانهاش در مدینه شدم. جایی که پس از رحلت پیامبر، در آنجا با آن همه عهد و پیمان، تنهایش گذاشتند. یادم آمد که فاطمه در مدت حدود دو ماه نیم پس از وفات پدر چه کشید! و علی سان آن همه زجر و کینه و نامردی را تحمل کرد و لب به شکایت نگشود. به بعد از غصب خلافت و حکمرانی آنان که نباید، چه خون دلش افکند! با خود اندیشیدم، که ما رهگذران تاریخ، گاهی آن همه صفحه را چطور میخواندیم و هیچ در اندیشه نمیرفتیم! و حالا چه شد که من بدون اختیار فیلم تاریخ را دارم مشاهده میکنم، اشک صورتم را خیس کرده بود و دلم نمیآمد این آرامش را به هم بزنم. راستی که به
همین سادگی علی را کسی نشناخته است. آمدم توی کوچههای مدینه، بعد وفات حضرت زهرا، نشستم گوشهای و چشم عبرت گشودم. علی از کنار کوچه آرام به سوی نخلستان میرفت. شب بود، حالا که وقت کار نبود. دلم دنبالش کرد.، این دیگر نتوانست او را همراهی کند. ناگاه از نظرم ناپدید شد. اما صدایش از لابهلای صفحات تاریخ به گوشم رسید، گویی ربانش به سخن آمده بود و داشت از نامرادی نااهلان گلایه میکرد. گویی از دینفروشان دنیا پیشه به ستوه آمده بود. اما ناگاه دوباره خاموش شد. در آن فضای معنوی که با علی سیر میکردم کمتر در این اندیشه بودم که با علی چه بگویم، دوست داشتم ساکت باشم و نجواهای علی را به گوش جان بشنوم. اما دریغ که میان من و او فاصله بسیار بود. فاصله زمانی نه! بلکه فاصله اندیشه! یعنی من نمیتوانستم درک کنم که علی چه مردی است! چه انسانی است! چه جایگاهی دارد! ایمانش را نمیتوانستم حتی تصور کنم. من کجا و نیایشهای علی! من کجا و کمیل علی! من کجا و نهجالبلاغه علی کجا! باز با خود گفتم من و اصحاب و شیعیان علی نیز با هم بسیار فاصله داریم. نه دانستن کاری میکردم، نه وجهه و شغل و نه هیچ چیز دیگر. فقط اینجا دل کارا بود، اگر دلت میشکست و راهی بارگاهش میشد، میتوانستی ارتباطی برقرار کنی وگرنه هیچ! البته از این نیز خوشحال بودم که توانستهام تا حدی با او مأنوس شوم، اما شرم داشتم از اینکه علی من کوچک ناچیز را اگر بخواند، برای عرضه در محضرش چه دارم! آیا میتوانم با او اندکی بنشینم و سخنی ازسر دل و با راستی بگویم! این را اصلاً در خودم سراغ نداشتم. به هر حال از کنار یار آرام آرام دور شدم، با محبت راهنمایم، در گوشه خلوتی نماز زیارتی خواندم و پس از چند دقیقه نشستن و نظاره کردن زائران، مجال را تمام شده یافتم و همراه با دوست ارجمندم راهی محل اقامت شدم.
قربعلی درباره عمران و شهرسازی در کربلا و نجف و وضع بهم ریخته تیرهای برق و سیمکشی شهری و خانهسازی و خیابانکشی تا شغلهای مردم و درآمد آنها نکاتی نوشته و اطلاعات جزئی ولی همه جانبه عرضه کرده است. او درباره شغل قهوهچی و چای فروشی و شغل گاریچی چنین نوشته است:
ظاهر زندگی در این دو شهر مذهبی که بیشتر ما شاهد آن بودیم، یک زندگی بسیار ساده با کمترین امکانات بود، مغازهها بسیار نامرتب و از نظر بهداشتی بسیار ضعیف. غذاهای طبخ شده فروشگاهها به هیچ وجه قابل اعتماد نبود. دست فروشانی که گوشه و کنار نشسته بودند و به توزیع صبحانه و چای و سایر اغذیه میپرداختند، دیدنی بود. چای سنتی این شهروندان عبارت بود از یک منقل آتش و یک کتری آب جوش و یک قوری چای به انضمام یک ظرف آب برای شستن استکانها و چند عدد استکان و نعلبکی. این فروشگاه که هر روز سر پا بود توسط زنی یا پیر مردی اداره میشد. مغازهدار محترم، مشتری عزیزش را در کنار خیابان به نوشیدن چای دعوت میکرد. ابتدا استکانی را د آب رنگ برگشته از صبح تا آن زمان شاید بارها بار در آن استکان شسته بود، تکانی میداد و آن چنان صدایش را در میآورد که میکروب سهل است اگر حیوانی دیگری نیز در آن شناور بود خود را قلع قمع
یافته تلقی میکرد، از طرفی مشتری نیز از ته دل یقین میکرد که کاملاً اصول بهداشت رعایت شده است. گمان نمیکنم این ظرف آب شست و شو تا پایان روز یک بار هم تخلیه میشد. از این نمونه میتوان به سایر موارد نیز پی برد. هوای بسیار گرم و طاقتفرسای منطقه آنان را بار آورده بود که ساعتها زیر آفتاب سوزان بنشینند و خم به ابرو نیاورند. زمین سوزانی که ما با پای برهنه جرأت ایستادن چند ثانیه بر روی آن را نداشتیم، نشیمنگاه دائمی آنان بود. حتی دختر بچگانی که با چادر و مقنعه در زیر این آفتاب کشنده، مینشستند و گویی زیر هوای خنک کننده کولر نشستهاند، خمی به ابرو نمیآوردند. مردمی سخت و مقاوم که نه بیماری بر تنشان کارا بود و نه میکروب. شاید هم بود ولی کسی نمیدید.
از دیگر مشاغل پر درآمد این دو شهر زائرپذیر باید به گاریهای مسافرکش و باربر اشاره کرد. گاریهایی که روی گرانجان ترین ماشینهای شخصی ما را سفید کرده بودند. مسافتی در حد 500 متر تا حداکثر 2000 متر محدوده حرکتشان بود. این رانندگان تیزرو چهار مسافر را بر کادیلاک خود سوار میکردند. مرکبی که نه سوخت میخواست و نه هوایی را آلوده میکرد. اما در عوض بیش از یک ماشین دربست کرایه میگرفت. بیشتر مسافران آن افراد بیمار، پیرزنان و پیرمردان و گاهی هم جوانان برای تفنن بودند. هر گاری با چهار مسافر مسافت 500 متر یا 2000 متر را 500 تومان میگرفت. اصلاً قابل قیاس با درآمد ماشینهای ما نبود. البته مسافران این تاکسیهای رو باز که فقط کف چوبی آن محل نشستن بود و شاید قیمتش به بیش از 5000 تومان نبود، ایرانیها و شاید مسافران کشورهای دیگر بودند. بنابراین به نظر درآمد آنان مقطعی بود و بسته به میزان مسافر.
اما بعدازظهر وعده ما در یکی از مکانهای بسیاری مقدسی بود که هر کس به عتبات میرود، زیارت آنجا را بر خود لازم میداند.
این سفرنامه هرچند کامل نیست و گویا آقای قربعلی فرصت پیدا نکرده راجع به همه دیدنیها و همه رخدادها و جریانات سفر مطلب بنویسد ولی تا همین اندازه هم غنیمت است. به دلیل جزئینگری و پرداختن به مسائل و موضوعات متنوع و اجتماعی و اعتقادی توانسته نکات سودمندی را بیاورد.
یداللّه قربعلی در سال 1394 جهت زیارت به مکه و مدینه رفت و سفرنامهای درباره این سفر با عنوان خسی در بزم یار: خاطرات مکه نوشت. او درصدد است این سفرنامه را در یک کتاب مستقل منتشر کند. و اینجا فقط گزارشی از این کتاب را میآورم.
قربعلی یک بار در سال 1365 حج تمتع و یک بار در 1387 به حج عمره رفته بود و مجدداً در سال 94 به حج تمتع رفت. چون دو بار قبلاً به مکه رفته بود، درباره مسائل و سیر این سفر اطلاعات کافی داشت و توانست سفرنامه مطلوب و مقبولی بنویسد.
کسانی که عازم تمتعاند چند جلسه آموزش دارند، روحانی کاروان، پزشک، مدیر کاروان و دیگر مسئولین حج برای آنان صحبت کرده و به پرسشهای آنان پاسخ میگویند. قربعلی در چند صفحه اولاً اقدامات و سخنان مسئولین را نقل و گزارش نموده و سپس به نقد آنان پرداخته است. کمتر سفرنامهای هست که به صورت جزئی رفتار مسئولین حج را وارسی و تجزیه و تحلیل نماید.
او همه اعمال و رفتار عوامل حج را زیر نظر داشت و به نقد و بررسی آنها میپرداخت.
اواخر شب در روز 24 شهریور 94 در فرودگاه اصفهان سوار هواپیمای شرکت سعودی شده در اوایل روز 25 شهریور 94 به فرودگاه رسیدند. درباره این پرواز نکاتی نوشته است که بعضی را میآورم:
تا آمدیم از هواپیما پایین بیاییم شد حدود ساعت 12:35 دقیقه. مهماندار خانمی که در هواپیما پذیرایی میکرد، دست مرا گرفت و هم کیفم را و مرا تا پله اتوبوس رساند. توی مسیر که مرا راهنمایی میکرد فهمیدم که انگلیسی را خیلی سلیس صحبت میکند و بعد هم از او پرسیدم که انگلیسیست یا عرب؟ خندید و پاسخم را این طور داد: I am English but I live in soaudi.
برای کار راهنمایی نیز بسیار استادانه عمل میکرد. مثلاً از ایستگاه پله بین مسیر خوب اطلاع میداد و جهتها را به انگلیسی میگفت. برایم حتی وقتی جلوی راه مسافری بود از واژه wait استفاده میکرد. تا رسیدیم کیفدستی مرا داد و رفت.
از یکی از گیتها مسافر کمتر معطل میشد ولی از گیت ما مسافران به کندی عبور میکردند. در اینجا اول گذرنامه را با بارکدی که داشت در سیستم مییافت و سپس ما را مطابقت میداد و آنگاه انگشتنگاری میکرد و بعدش هم با وب کم عکس میگرفت و ثبت میکرد و بعدش گذرنامه را مهر میکرد تا برویم سر خوان بعدی. مردی دیگر ایستاده بود و آنچه آن قبلی فرستاده بود را چک میکرد و دوباره میفرستاد جلوتر. رسیدیم به سالن تحویل بار. در گوشهای ساکهای ما را گذاشته بودند. محشری بود از انواع ساک. مدیر ما برای اینکه ساکهای ما راحتتر پیدا شود به دستهاش پارچهای
قرمز بسته بود. خود این کمک میکرد که زودتر آن را پیدا کنیم. باز هم آن دوست عزیز و خانمش کمک کردند تا ساکها را پیدا کنیم و بگذاریم روی چرخ و ببریم تا دوباره ببینند. رفتیم جلوتر ساکهای مار روی دستگاه و نوار نقاله گذاشتند و به سامسونت کوچکم گیر دادند و بازش کردم و چون لپتاپ بود حساس شدند و قرار شد مأمور بیاید و آنچه در این سیستم وجود دارد را ببیند و از نظر بگذراند. به هر حال آمد و دید. اولش خیلی محترمانه از من خواست که آیا اجازه میدهم لپتاپ را روشن کند> بعد گفت که خودت روشن کن. گفتم شاید نمیخواهد یا نمیتواند خودش باز کند و بعد که باز شد و روشن شد به من گفت که برو درایو c رفتم. گفت: تفحص. گشتم. گفت go to drive d. رفتم. و فهمیدم کمی انگلیسی بلد است. بعد درایو f. و بعدش گفت: let me see it again. و من هم اجازه دادم تا ببیند. انگار دنبال عکس یا فیلم باشد تا چیز دیگری و بالاخره سراغ بخشی رفت که من کتاب زیادی در آن داشتم و ترسیدم حداقل پاکشان کند. اما نگاهی ساده و از همان نگاههای عاقل اندر سفیه به آن انداخت و بدون اینکه از من بخواهد فوری آن را خاموش کرد و به من داد و کلی عذر و پوزش و از او که عفواً و از من که شکراً.
چیزی که توی همین یکی دو ساعت ورودم به عربستان، بسیار مشهود است، اینکه به ما همیشه گفتهاند که با بدبینی به این سعودیها نگاه کنیم. خود این بد دیدن موجب بداخلاقی میشود و ممکن است خیلی هم کار دست آدم بدهد. هر کارمندی قبل از اینکه کارمند دولت هر کشوری باشد، یک انسان است. او هم احساسات دارد و وجدان. شاید اگر به همین میزان بدگویی که بین دولتهای ما هست، تبلیغات هم رویشان اثر کند! اما به نظر میرسد صرف نظر از وهابی بودن و سنی بودن و خیلی چیزهای دیگر ما اگر از بعد آدمیتیش به قضیه نگاه کنیم، میشود حداقل با آنها تعامل بدی نداشت. میشود انتظار داشت که با ما برخورد بد نکنند. میشود کاری کرد که کمتر سخت بگیرند. از قدیم این جمله را توی ذهنم داشتهام که تا پا روی دم سگ نگذاری گاز نمیگیرد. اینها که انسانند چرا با آنها کنار نیاییم، بیگمان هرچه بهتر برخورد کنی زهرشان کمتر ریخته میشود. تازه باید نگاهی به خودمان بکنیم. وقتی یکی از همین مادر مردههای بخت برگشته به کشور ما بیایند و ما با آنها آن برخوردهای ناجور را داشته باشیم چه؟ خلاصه تعامل فرهنگی خیلی مشکل است چه برسد به تعامل اخلاقی.
جُحفه کجاست و برای چه به آنجا میرویم: حاجیان برای ورود به مکه باید حتماً محرم شوند و محرم شدن حتماً باید بیرون از مکه و در یکی از میقاتهای چهارگانه صورت بگیرد. بنابراین چهار نقطه که از چهار مسیر مختلف به مکه منتهی میشود، در نظر گرفته شده است. میقات کسی که از جده و مناطق هم مسیر با آن میآیند، مسجد جُحفه است. این مسجد تقریباً در هشتاد کیلومتری مکه است. اینجا میقات اهل یمن و کلاً کسانی است که از طریق فرودگاه جده میآیند. اما کسانی که از مدینه میآیند باید در مسجد شجره محرم شوند. مسجد شجره در نزدیکی مدینه است. آن سالی که عمره بودیم از مسجد شجره محرم شدیم. البته به دلیل اینکه فاصله شجره تا مدینه بسیار کم است،
حدود نیم ساعت راه با اتوبوس و شاید چیزی در حدود 20 30 کیلومتر، عمدتاً لباس احرام در مدینه پوشیده میشود و فقط در شجره نیت احرام میکنند. صرف پوشیده احرام انسان را محرم نمیکند، باید کلمه لبیک و عبارات بعدیاش به این شکل و به لفظ صحیح عربی تلفظ و بر زبان آورده شود:
لبیک، اللّهم لبیک، لبیک، لا شریک لک لبیک، أّن الحمد و النعمة لک والملک، لا شریک لک لبیک.
حدود ساعت یک همه محرم شدیم. یعنی لباس پوشیدیم و لبیک گفتیم. با پوشیدن لباس تا زمانی که لبیک نگفتهایم، محرم نیستیم. چون محرم شدن شرایط سختی دارد، باید آمادگی کامل باشد، تا محرم شویم. در حال احرام 18 چیز بر انسان حرام میشود. نه چیزهای حرام بلکه آن چیزهایی که تا حالا هیچ اشکالی نداشته است. مثلاً کشتن حشرات، استعمال بوی خوش، همسران و پوشیدن لباس دوخته برای مردان و اصلاح کردن و نگاه در آینه کردن و در ماشین سقفدار سوار شدن.
قربعلی به دلیل حافظه خوبش در جاهای مختلف از سفرنامه از اشعار و ضربالمثلها و طنزهای سعدی، حافظ یا نظامی و دیگران استفاده کرده است.
هر کسی را که نخوانده است برای برهانی است که فقط در دست خودش است. بس کنم با این شعر نظامی:
جناب کبریایی لا ابالی است،
منزه از خیالات محالی است.
سعدی نیز در پایان این مقال میتواند حسن ختام جالبی داشته باشد:
یکی در خراباتی افتاده مست،
یکی حلقه کعبه دارد به دست
نه مستظهر است این به اعمال خویش،
نه آن را در توبه بسته ست پیش.
اگر آن ببخشد، که نگذاردش؟،
وگر این براند که باز آردش؟
قربعلی در مجتمع ابابصیر تحصیل کرده و در آنجا یاد گرفته باید در امور روزانه و امور زندگی و شخصی متکی به دیگران نباشد. در جاهایی از سفرنامهاش یاد میدهد که چگونه یک نابینا میتواند مستقلاً و بدون اتکا به دیگران و اطرافیان، اجرای کارهایش را به خوبی انجام میدهد. اکنون توجه شما را به بخشی از سفرنامه ایشان جلب میکنم:
از جمعه 27 شهریور عمدتاً به جز رفتن به حرم و تاب خوردن اطراف حرم و نیز تلاوت قرآن و سایر کارها در هتل برنامه خاصی نداشتیم. من در این روزها فرصت را غنیمت میشمارم و تا میتوانم بدون راهنما در راهروها و لابی هتل و طبقات مختلف ساختمان میگردم تا بتوانم هر چه مستقلتر در این ساختمانی که قرار است حدود 23 روز در آن باشیم، حرکت کنم و هر کسی نیاید دستم را به یک طرف بکشد و مرا بدون اینکه بخواهم به جایی که خودش هم نمیداند درست است یا غلط راهنمایی کند. اولش آسانسورها را کشف کردم. روی تابلوی آن با خط برجسته بینایی شمارهای طبقات نوشته شده بود. همین طور وقتی به هر طبقه میرسید میگفت و نیز وقتی در باز میشد و یا در حال بسته شدن بود عبارتهای انگلیسی opening the door و یا closing the door را بیان میکرد. ضمناً آسانسور مؤدبی هم بود، گاهی که درب آن زیاد باز میماند میگفت: sorry for keep you waiting که یعنی از اینکه شما را معطل کردم معذرت میخواهم. عجب که این عربها مانند ما ایرانیها یاد نگرفتهاند لااقل اینها را ترجمه کنند. شاید فکر کردهاند چون اغلب مسافرها میآیند، خرج الکی نکنند یا اینکه اصلاً به این نشانهها کاری نداشتند. یکی از چیزهایی که مرا خیلی بهتر از بیناها به سوی اتاقمان راهنمایی میکرد این بود که در انتهای راهرویی که به اتاق ما منتهی میشد یک نورگیر بود که تا پایین به همه طبقات و از جمله رستوران مشرف بود و اگر صدایی از رستوران میآمد قابل تشخیص بود، در حالی که در راهروی قرینه آن که هیچ فرقی بین ظاهرشان نبود این صدا اصلاً وجود نداشت و من وقتی از آسانسورها که چهار تا بود و در دو طرف راهرو قرار داشت و اغلب اشتباه میکردند، میآمدم بیرون، کمی گوش میدادم و فوراً راهم را مییافتم.
هر فرصتی پیش میآمد و چند نفر تجمع داشتند، موضوعی را پیش کشیده و به مباحثه و گفتوگو میپرداخت. برخی از این گفتوگوها را در سفرنامه آورده است.
پس از برگشتن از جمرات و صرف صبحانه، هر چند نفر در یک گوشه مشغول صحبت بودند. من با حاج آقا خزائلی حدود یک ساعتی در باره مسائل مذهبی و نیز برخی مسائل اجتماعی ایران گفتوگو کردم. بعدش نزد آقای پیرمرادیان رفتم و با ایشان و چند تن از زائران در خصوص رفتار مسلمانان و غیره بحث شد. در اثنای این صحبتها هم زائران شربت خاکشیر و هم شکلات توزیع میکردند و چای هم که از اجزای اصلی جمعهای ایرانی است به راه بود.
ظهر نماز جماعت و ناهار که استانبولی با لوبیا سبز بود و ماست و نوشابه و غیره صرف شد. میوه هم بعد از ناهار و همراه با کنسرو آناناس توزیع شد. امسال فکر میکنم آناناس نیز به جمع میوهها اضافه شده بود. گاهی هم میچسبید. اتفاقاً عصر با آقای اسدپور و یکی دیگر از دوستان یکیاش را باز کردیم و چقدر هم چسبید. عصر از کاروان دیگر آقای ولایتی آمد. من داشتم با بچهها درباره اخلاق اجتماعی ایرانیهای خودمان صحبت میکردم. آقای پیرمرادیان طرف صحبت بود، او از نهجالبلاغه عبارتی را خواند که ماحصلش این بود که مردم تحت تأثیر رفتار حاکماند و هر حاکمی میتواند به طور مستقیم در رفتار مردم و در نتیجه عملکرد جامعه به راستی تأثیر بگذارد. من اضافه کردم که خود مردم
نیز باید آداب دینی و اجتماعی و اخلاقی خود را درست کنند. فرض کنیم بهترین حاکم بیاید و رفتار مردم درست نباشد، در جامعه دروغ و تهمت و غیبت و نزول و دزدی و اختلاس و غیره توسط همین اقشار باشد، سابقه کشور نیز به کوروشی برسد که شهره آفاق است، ولی چه سود؟!
ما باید در فکر این باشیم که یک خودسازی ملی و اجتماعی و در واقع یک تجدید حیات اخلاقی بین مردمانمان اتفاق بیفتد تا از این بحران اجتماعی بیرون برویم. آمدن مکه، عبادتهای فردی، نماز و غیره تا زمانی که من و تو را آدم نکند، فقط انجام تکلیف است. منی که تظاهر به انجام دستورات دینی میکنم، کی میتوانم بشوم یک شیعه درست. با گفته امام علی و تفسیر آن به یاد این سخن که گمان میکنم از پیامبر باشد افتادم: صِنْفَانِ مِنْ أُمَّتِی إِذَا صَلَحَا صَلَحَ النَّاسُ، وَإِذَا فَسَدَا فَسَدَ النَّاسُ: السُّلْطَانُ، وَالْعُلَمَاءُ(1). دو طایفه از مردماند که هرگاه صالح شوند جامعه صالح میشوند و هرگاه فاسد شوند جامعه نیز فاسد میشود، آن دو دسته علما و امیرانند. حقیقتاً هم همینطور است چون تبلیغات و منابع آموزشی و رسانهها در دست دولت است و آنانند که میتوانند روی اخلاق و رفتار مردم تأثیر بگذارند به خصوص در مورد کشورهایی مثل ایران که بیشتر امورشان با تبلیغات کاذب تغییر میکند.
به هر حال چایی که رسید رشته مطلب گسیخته شد. افراد رفتند تا آماده نماز شوند. نماز را خواندیم و شام را قرار شد بدهند، آن شب همه مهمان دولت سعودی بودیم.
حج در نگاه قربعلی نوعی انسانسازی یعنی تفسیر اندیشهها و اعمال و رفتارهای انسان بر اساس الگوهای خاص و مطلوب است. تلاش میکند از نمادها، از مناسک حج درس گرفته و از خودش عهد میگیرد که اشتباهات و خطاهای گذشته را تکرار نکند.
ساعت به 4 نزدیک میشد. اما با خودم امشب یک عهد باید بکنم. عهدی که هرگز شکستنی نیست و آنچنان باید محکم باشد که بر آن خللی نرود. آن پیمان این است که در هیچ کاری دخالت نکنم. در بحثی که به من مربوط نیست نظر ندهم و در امری که هیچ اطلاع و تخصصی در باب آن ندارم، هرگز نظر ندهم. گرچه اگر نپرسند بدانم که نظرم درستتر از کاری است که دارند انجام میدهند.
حالا تقریباً چهار روزی میشود که از خانه و کاشانه ثابتمان توی هتل مکه آمدهایم و توی بیابان بیتوته کردهایم. و این شب آخر بود و امروز ظهر خواهیم رفت. حالا ببینیم چی بار کردهایم. مگر کاروانها که اتراق میکنند تجدید قوا نمیکنند. مگر بارشان را محکمتر نمیبندند! مگر غذایی نمیخورند و خوابی نمیروند و برای راهی طولانی آماده نمیشوند. پس من چی؟ من که چهار روز تمام است توی این بیابانها اتراق کردهام، شیطان را سنگ زدهام، قربانی کردهام، سر تراشیدهام، از خیلی حلالها با فرمان خدا دوری کردهام و خیلی کارهای دیگر، حالا که ساعتهای آخر است چه توشهای برداشتهام! چه باری بر دوش کشیدهام و برای خودم چه رهاوردی گزیدهام! خدا نکند که
1) کنز العمال، ج ۱۰، ص ۱۹۱، ح ۲۹۰۰۷.
هیچ. من توشههایم را توی کیسه دلم ریختهام. توی جوالی بزرگ و کولهای سنگین. این کوله را باید تا پایان عمر بر دوش بکشم و از اندوختهها و با خود آوردههایش در تمام زندگی بهره گیرم.
راستی مگر حج جز این است. باری و توشهای برای عمری. خورجین خردت را از سرمایه تواضع و انبان دلت را از گنجینه تجربه سرشار کردن و باتری زندگیات را شارژ کردن و ویندوزت را عوض کردن و یک نوع ری استارت در تمامی برنامههای حیاتت. بشوی نو. لباس تنت که عوض شد لباس جانت را هم تغییر دهی و دلت را از کینه و دورویی و نفاق خالی کنی و بر دوشت صداقت و راستی را انبان کنی. این حداقل انتظاری است که از توی حاجی و من باید داشت. راستی آیا مردش هستیم و یا فقط آمدهایم اینجا که وقتی برگشتیم و رفتیم توی شهر و دیارمان ما را با لقب حاجی و یا حاجآقا بخوانند و همه فکر کنند که چون مکه بودهایم دیگر همه چیزمان درست است و اگر اعتماد همه را جلب کرده باشیم که همه کاری را به این اعتماد میکنیم و چقدر خوب میشود. بله باز یادتان بیاورم همان سخن حضرت علی را که در دعای کمیل فرمود چه ستایشهایی که من درخور آن نبودم و تو در حق من منتشر نمودی. ما همین طوریم و همین طور ماندهایم. همین مسیری را که بارها رفتهایم و از آن بارهای بسیار سوء استفاده نمودهایم.
امشب شب آخری است که در مکهایم. بیش از 21 روز و نیم که دقیقش میشود 21 روز و 18 ساعت. امشب قصد دارم مثل هر شب بروم حرم. دوست دارم امشب حال بیشتری پیدا کنم. به ما گفتهاند تا نماز صبح نمانیم و طوری از حرم برگردیم که برای نماز صبح هتل باشیم. چون بعد از نماز اتوبوسها شلوغ میشود و امکان بازگشت به موقع ممکن است فراهم نشود. شبی بسیار غمانگیز است. آدم 21 روز مانده است و امشب که میخواهد برود انگار دلش نمیخواهد، انگار هنوز خیلی کار دارد و شاید این تعبیری از زندگی ما باشد. وقتی به آخر خط میرسیم یادمان میآید که خیلی کارهای نکرده داریم. اینجا مفهوم گفته قیصر را خوب درک کردم که گفته بود: ناگهان چقدر زود دیر میشود. واقعاً یک مرتبه به حساب میافتیم که توی اتوبوسیم یا توی هواپیما و انگار همهاش یک موج یا یک خواب بود. به هر حال هم طواف وداع و هم خیلی حرفها که با حکیم همیشه دانا باید گفت و البته که ناگفته میداند و نانوشته میخواند، ولی من و تو به آن توصیه شدهایم که بخوانیمش و او ما را پاسخی درخور و به موقعش میدهد. حالا امشب میمانم و حرفهای ناگفته. دلی محزون و جانی از فراق دوست وامانده. راستی مثل اینکه این یک ماه که مکه و مدینه هستیم، آمدهایم تعمیرگاه آدمسازی و پیش استاد سازنده خودمان. آمدهایم تا ما را آچارکشی کند، قطعاتمان را تعویض یا تعمیر کند. ذهنمان را بشوید و موتور وجودمان را طوری تنظیم کند که با اراده ما اما به گرد قامت بی وصف او بچرخد و همیشه هم پیچ و مهرههایش محکم و صیقلی باشد و آینه دلمان هم بی زنگ و نیرنگ شود. حالا نمیدانم توی این شب آخری که میخواهم از سرویس بیایم کاملاً بیعیب شدهام و یا اینکه هنوز به چکش تنبیه او نیاز است و به تازیانه ادبش حاجت.
17 مهرماه 94 از مکه عازم مدینه شد. یعنی حدود 22 روز در مکه بودند. گزارش قربعلی از مدینه به تفصیل مکه نیست ولی مباحثی به همان روش درباره موضوعات و رخدادهای مدینه نوشته است. آغاز رفتن به مدینه را اینگونه گزارش کرده است:
برای رفتن به مدینه هم اول قرار بود ساعت 8 شب برویم و به خاطر بهرهمندی از آخرین کمیل مدینه گفتند ساعت 1 بعدازظهر و بعد سازمان حج ساعت 8 صبح را تعیین کرد و از ساعت 8 که دعای وداع مکه را خواندیم و اتاقها را تحویل دادیم، در لابی هتل ماندیم تا ساعت 11. تا سر و کله اتوبوسها پیدا شد و باز هم شماره یک را نشستیم و راه افتادیم. تا آمد ماشین بیاید خیلی غرغر کردیم و خسته شدیم و این هم از لوازم سفر است. برای اولین بار با خانم رفتیم سراغ یکی از مغازههای نزدیک هتل و دو –سه قلم سوغات کودکان خریدیم که از مکه دست خالی نرفته باشیم.
به هر حال ساعت 11 صبح بود که سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. ما اولین اتوبوس بودیم بین راه جایی برای نماز ایستادیم که اولش گفتند آب نیست و شلوغ است و ما با بطری آب وضو گرفتیم و بعد از نماز سرویس. بین ناهار هم دادند و یکی دو بار بستههای نذری که متعلق به دولت سعودی بود و شامل بیسکویت و آب میوه و یک بار هم ساندویچ آماده نان و پنیر و یک قوطی شیر. خوب رفتیم و رفتیم تا ساعت حدود 16:45 دقیقه آقای سرمدی مژده رسیدن به مدینه را داد و کمی روضه خواند که جا هم داشت و برای دل گرفته ما بسیار تسکین بود. توی راه با زینب یک بار و با میثم و محمد هم در تماس بودیم و خبر میدادیم که کجاییم. ساعت 17 رسیدیم و مقابل هتل از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم داخل. یکی دو کاروان دیگر هم آمده بودند. از ظاهر هتل صافی الیاس بر میآمد که خیلی قدیمی است و بعداً گفتند که سی سالی است که بار اقامت مسافران آستان نبوی را بر دوش میکشد. استقبالشان خیلی گرمتر از مکه بود. با وجود شلوغی زیاد و تردد کاروانها اما مدیر ثابت هتل خیلی جدیتر و با عنایت بیشتری به زائر توجه داشت. البته نقایصی هم بود که مربوط به هتل بود. به هر حال نشستیم و چای نوشیدیم و تذکرات را گوش دادیم و بعدش کلید گرفتیم و رفتیم توی اتاق. خانم اتاق خودش و من هم. بعد آمد تا مرا از موقعیت اتاق باخبر کند. وضو گرفتم و قبله را یافتیم و نماز مغرب و عشا را خواندم و منتظر ماندم تا کاروان بیایند و برویم شام و بعد دعای کمیل عمومی که در کنار بقیع برگزار میشد.
بعد از نماز و حدود ساعت 6:30 دقیقه بامداد بود که برای زیارت ائمه بقیع رفتیم. بقیع فعلاً یک محیط محدود و بسته است که برای زیارت برنامهای تنظیم کردهاند و چندین سال است که طبق این برنامه عمل میشود. صبحها حدود یک ساعت و نیم و عصرها همینطور. زائران هم در حد عبور و توقف خیلی مختصر میتوانند قبور ائمه را زیارت کنند. صبح جمعه که بود خیلی شلوغ بود و اصلاً امکان ماندن نبود. دستم توی دست آقای موحدی بود و با هم حرکت میکردیم و از فشار جمعیت هم چندان در امان نبودیم. بسیار کند و آرام حرکت میکردند و اصلاً مجال ماندن و زیارت نبود. پیش
خودم گفتم چرا من وقت خودم را توی این شلوغی تلف کنم. تصمیم گرفتم هر بار به مسجدالنبی میروم ائمه بقیع و پیامبر را یک بار زیارت کنم. این زیارت با قرائت زیارت جامعه کبیره و گاهی با زیارت امین اللّه و گاهی هم به طور شفاهی و یک زیارت ساده بود. در این صورت نه اذیت کسی میکردم و نه وقت کسی را تلف میکردم. ضمن اینکه ما معتقدیم برای بعد معنوی انسان مکانی وجود ندارد و امامی که روح بلندش زنده است از همه جا میتواند ما را ببیند و زیارتمان را بشنود و پاسخ سلاممان را بدهد و حتی او قبل از اینکه ما چیزی را بر زبان برانیم به امر الهی از ضمیر ما نیز ممکن است باخبر باشد. پس گمان نمیکنم ضرورتی داشته باشد که من خودم را در مظان اتهام و اعتقاداتم را مورد وهن عدهای قرار دهم به خاطر اینکه بخواهم مثلاً دست روی قبر امامی بگذارم و فاتحهای بخوانم. ما متأسفانه امام و پیشوایمان را پیش از اینکه یک انسان کامل بدانیم و به واسطه کمال روحش و تعالی شخصیتش او را مورد ارادت قرار دهیم، بیشتر یک امام را به عنوان یک واسطه و یک کار چاقکن میشناسیم و از او همیشه میخواهیم که مثلاً توی آستان الهی برای ما فلان کار را انجام دهد و کاری کند که فرزندمان به سر کار برود یا مورد خوبی برای ازدواجش پیش بیاید و خیلی خواهشهای سطحی. البته آدم باید آرزوی دلش را برای کاملترین کسی که میداند بیان کند اما اینکه ما از امام و پیامبر و حتی خدا به همینش بسنده کردهایم، این مورد شاید خیلی که چه عرض کنم اصلاً منطقی نباشد.
بگذرم با این تصمیم بود که دیگر خیلی اصرار نکردم که داخل شوم. چند باری با خانم آمدیم کنار بقیع و از پشت آن نردههای حزنانگیز سلامی به آستان امامانی کردیم که انگار پشت میلههای زنداناند. انگار اصلاً شخصیتی ندارند که چنین غریبانه آستانشان غبار محنت گرفته است و سطح سنگ مانند قبورشان خالی از زائر است. اینها همان کسانیاند که دامان پیامبر جایگاهشان بود و همان عصمت مسلمی هستند که به دریای دانش و اندیشهشان حتی وهم هم راه نمییابد. این مردان نه قهرمان یک مکتب که الگوهای شخصیتهای انسانی در تمام تاریخ و برای تمامی بشریت در سراسر عالماند. پس با این اوصاف به قول پرویز خرسند پس چرا چنین. فکر کردم از بس ما شخصیت پرست شدیم این اصل را فراموش کردیم و چون این اصل از یاد رفت دیگر نامی و نشانی نماند. دیدم راست هم هست، ما که فقط از امام یک ذکر مصیبت را گرفتهایم و اصلاً به کنه قیامشان نظری نداریم، خوب باید هم به همین قبور حساس باشیم. همین امام سجاد را ببینیم. آیا کدام یک از ما که این همه دم از غربتش میزنیم تا حالا یک بار درست و حسابی صحیفهاش خواندهایم و برای درکش و بعد هم برای عمل به آن تلاشی نمودهایم. اینکه پیشکشمان. حتی اگر کسی در جایی خواست که ما را با این موارد آشنا کند، با بیحوصلگی او را میرانیم و فقط دنبال یک ذکر مصیبتیم و دو قطره اشک و فکر میکنیم که همینها سفینه نجات است و آب حیات. چندی پیش با یکی گفتوگو میکردم. گفتم راستی چرا ما برای امام سجاد گریه میکنیم. مگر کسی که با وجود بیماری و تحمل چندین مصیبت و چندین روز سفر در بدترین شرایط و شنیدن انواع اهانتها و تحمل رنج خویش و خانواده، در برابر سردمدار ستم مردانه آن چنان سخن میگوید که زمین و زمان به لرزه در میآید، گریه دارد! ما باید افتخار کنیم که چنین پیشوایانی داریم. ما باید شاد باشیم که زنی چون زینب زمام کاروانی را در دست میگیرد و مردانه در برابر یزید از مکتب و ایمان ما دفاع میکند. آیا زینب به گریه ما نیاز دارد یا اینکه
باید بنشیند و به حال خودش گریه کند که ما پیروانش هستیم. زینب مردی بود به تمامی معنی مردانگی. فاطمه و امام سجاد و امام حسن و امام باقر و امام صادق که توی این بقیع فقط دنبال سنگ قبرشانیم، و تأسف میخوریم که چرا این قدر مظلوماند! در اوج سربلندیاند. در اعلی مرتبه افتخارند. زیرا یک دم نیز از بندگی و عبودیت الهی سر نپیچیدند و هرگز ارزشهای مکتب را فدای امیال و رغائب شخصی خویش ننمودند و به قول دکتر شریعتی هرگز حقیقت را فدای مصلحت نکردند. ما اما در فاطمه هیجده ساله چیزهایی که سراغ داریم، قبر ناپیداست و در به پهلو خوردن و فدکش را گرفتن و حکومت شوهرش را غصب کردن. فاطمه سید زنان اهل جنت است. مگر فاطمه را با عواید مادی فدک کاریست؟ مگر زهرا از خوردن در به پهلویش زار زار گریه میکرد که من و توی غافل و زنانمان به خاطرش شیون میکشند و گاهی یکی آن چنان شیهه میکشد که صدایش به هر نامحرمی میرسد و بعد که اعتراض میشود میگوید تو مخالفی. تو عقیده نداری، تو چیزی حالیت نیست و خیلی چیزهای دیگر.
برای نابینایان فرهنگی و اهل مطالعه، کتب با خط بریل و کتب صوتی اولویت دارد و آنان به این منابع نیاز دارند. دولت عربستان قرآن به خط بریل رایگان در اختیار آنان قرار میدهد. قربعلی خاطرات خود در این باره را میآورد.
بعدازظهر قرآن بریل برده بودم و کمی مردد بودم که وقت نماز آن را کجا بگذارم. نزدیکیهای نماز بلند شدم تا جایی بیابم. یکی از همین شرطهها آمد و گفت: ماذا ترید؟ چه میخواهی. گفتم أرید أن أجعل مصحفی فی مَکانٍ مناسب؟ آن را گرفت و گفت هر وقت خواستی بلند شو تا بیایم و بگیرم و ببرم و بعد از نماز برایت میآورمش. گفتم شاید یادش برود. تأکید کردم و او خندان گفت ابدا. بعد از نماز که شاید از هنگام تحویل قرآن 1 ساعتی گذشته بود و من هنوز در فکر گرفتن آن نبودم و شاید هم یادم رفته بود که قرآن را به کسی دادهام" ناگهان دستی بر شانهام نهاده شد و آرام قرآن را در دستم نهاد. گفتم شکراً و او گفت عفواً و رفت. چند لحظه بعد برگشت و گفت که نگران نباش به همکارانم گفتم که هر روز تو را ببینند و قرآنت را در جای مناسب بگذارند. انصافاً هم در 5 روز باقیمانده 5-6 بار قرآن بردم و از این لحاظ کاملاً بدون مشکل بودم.
عصر یک شنبه کمی دیر رفتیم و برای خانم جای نماز در مسجد نبود. رفتم و از مأمور ورودی خواستم که قرآنی را برایش بیاورد که گفت حرام است. گفتم میخواهد برای من بخواند و باز گفت که حرام. ناگهان گفت که قرآن هدیه گرفتهای؟ گفتم نه و خیلی هم دنبالش بودم. البته توی مکه یک بار اقدام کردم که چون ساعات کار معلوم نبود و در ایام حج برخی بخشها تعطیل بود نشد به جایی برسم. اینجا هم گفته بودند که روزها از ساعت نه تا دوازده میتوانی به درب 18 مراجعه کنی. ولی حالا که خودش گفت، مکان را هم نشان داد و دیدم که به ما هم بسیار نزدیک است و نیازی حتی به همراه هم نیست، تصمیم گرفتم صبح دوشنبه بروم. و رفتم و ساعت 10 آنجا بودم. مرا برد داخل و فقط شماره کارت شناساییام را نوشت و بعدش فوری قرآنها را که در یک کارتن بود، تحویل داد. یک
برگه هم داد که در ورودیها نشان دهم و در ورودی 17 که عبور همیشگیمان بود از من گرفتند. بعدش چون نماز نزدیک بود از آن مأمور خواستم که آن را نگه دارد تا در برگشت از ایشان بگیرم که نپذیرفت. گفتم ببرم داخل و کنار خودم بگذارم، باز هم نگذاشت. خلاصه مجبور شدیم برگردیم منزل و بگذاریم و برای نماز باز گردیم. که همین کار را هم کردیم و ساعت حدود 11 بود که دوباره توی مسجد بودیم. یعنی گرفتن یک دوره قرآن کریم شش جلدی به خط بریل فقط تا رسیدن به منزل یک ساعت کار داشت. قابل توجه قرآن فروشان بریل ایرانی که برای تحویل یک دوره از این قرآن ممکن است بعضی وقتها ماهها علافت کنند. البته بعدش برای دریافت کتابهای صوتی هم زبان باز کردم و توانستم یک مکان به نام مکتبة الصوتیة پیدا کنم که رفتم به آنجا و با آنها صمیمانه دوستی پیدا کردم و با هم عربی حرف زدیم و چقدر هم استقبال کردند. بعدش گفت که فلش بیاور و چون فلش 32 نداشتم رفتم و خریدم و بردم و 11 ترتیل از قراء حرمین برایم کپی کرد و یک مجموعه کتاب صوتی که بعدش فهمیدم فقط فهرست است. البته یک فایل آموزش قرآن به نابینایان داد که آن هم در حد خود به زبان عربی چیز جالبی بود.
صبح سه شنبه 21 مهرماه. باز برای نماز صبح رفتیم حرم نبوی. تقریباً ساعت 4 داخل مسجدالنبی بودیم. با خانم خداحافظی کردم و قرارمان شد حدود ساعت 7. وقتی وارد مسجد شدم، فردی دستم را گرفت. به عربی از او خواستم که مرا نزدیک اولین ستون راهنمایی کند. دیدم دستم را گرفت و تند تند شروع کرد به رفتن. خیلی رفت. هرچه میگفتم لا او التفاتی نمیکرد. حدود سه-چهار دقیقه مرا برد و بعدش گفت Here is your request. تازه فهمیدم که عرب نیست. به انگلیسی گفتم اینجا کجاست و او گفت که پشت ستون توبه و تو میتوانی نماز بخوانی. اتفاقاً خیلی هم شلوغ نبود و شد که یادی از همه دوستان بکنم. دوست انگلیسیام هم کنارم بود. کمی با او صحبت کردم. فهمیدم از بنگلادش است و فعلاً در برمه سوپرمارکت دارد. شیعه است و فعلاً هم که با مبلغی بیش از بیست میلیون تومان ما به قول خودش 7 هزار دلار آمده است تمتع. نماز صبح شد. پس از نماز به او گفتم اگر قصد دارد به جایی برود و یا کار خاصی دارد، من مزاحمش نمیشوم. گفت اگر میل داشته باشی روضه نبوی و حضرت زهرا را هم زیارت کنیم و در کنار آن نمازی بخوانیم. خوشحال شدم و بلند شدیم و رفتیم. داشت شلوغ میشد. قرار بود از 6 و نیم به بعد هم خانمها بیایند بنابراین ازدحام جمعیت بیشتر بود و فشار هم نسبتاً بد نبود. به سختی میشد از لابهلای مردم عبور کرد و وقتی به آن قسمتی رسیدیم که همه داشتند وارد روضه میشدند فشار جمعیت خیلی زیاد شد. ولی اصلاً به یاد منا و فاجعه آن نیفتادم. شاید چون من اولش قصد نداشتم و نمیخواستم برای کسی ایجاد زحمت شود حالا خودشان مرا اینطوری به زیارت دعوت کردند. گرچه فشار بود و جمعیت هم زیاد اما نامرتب نبود، همه منظم بودند و به تذکرات و یا ایما و اشارهها توجه خوبی داشتند. این خودش بسیار خوب بود. به هر حال بعد از زیارت دوستم مرا از مسیر بیرون راهنمایی کرد تا رسیدیم به باب 17 و منتظر خانم ماندم و او پس از رد و بدل کردن شماره و نشانی الکترونیکی خداحافظی کرد و رفت. چون تماس گرفتم معلوم شد اینجا که من ایستادهام ورودی هفده است، نه درب مسجد. به همین خاطر هم خانم بسیار سرگردان شد و از دست من تا حدی مکدر وکمی هم غر زد که من هم ... توجیه درستی نداشتم.
از دیگر ماجراهای جالب این بود که صبح چهارشنبه 22 مهرماه دوباره صبح برای نماز رفتیم و پس از نماز من مقداری قرآن خواندم و بعدش خواستم کمی توی فضای مسجد تا زمان قرار برگشتن تاب بخورم و در اثنای گشتن و اینکه گاهی با کسی هم کلام میشدم، یک نفر به عربی گفت که درب 17 بسته است و اینجا نشستهاند تا قرآن بگیرند. من هم چون نیم ساعتی تا قرار برگشت وقت داشتم، گفتم خوب من هم میآیم. مردی هندی بود که آرام آرام با هم انگلیسی صحبت کردیم. نشستیم و منتظر نیم ساعتی شد، موبایل آنتن نداشت و نمیشد به خانم خبر بدهم. با آن هندی مشغول صحبت شدم. گفت که برای مسجد منطقهشان قرآن میخواهد و از من خواست به متصدی قرآن به عربی بگویم. عرب گفت اگر نامهای با مهر مسجد یا یک مکان فرهنگی آموزشی باشد قرآن میدهند و قرآن شخصی فقط در فرودگاه به هنگام رفتن. من جواب خودم را گرفتم. قرار شد مرد هندی نامهاش را فردا صبح بیاورد و من بروم برایش عربی را به انگلیسی و انگلیسی را به عربی بگویم. تصورش خیلی خندهدار است. منی که نه درست عربی میدانم و نه انگلیسی، چند جمله را از انگلیسی گرفتم و خدا میداند چقدرش را عربی گفتم و جواب عرب را تا چه اندازه به انگلیسی گفتم. به هر حال چه درست یا غلط، دوست هندیام توانست مجوز تهیه 200 جلد قرآن را بگیرد و حالا کی برود بگیرد و چطوری ببرد و آیا ممکن است یا نه، بماند. البته با دوست هندی کمی هم درباره مسائل ایران و انقلاب ایران صحبت کردم. گفت توقعتان از انقلاب تأمین شده است، آیا آنچه انتظار داشتهاید از انقلاب تأمین شده است؟ برایم سؤالش کمی ابهام آمیز بود، اما حس کردم هم باید جوابی بدهم که مقصودم و طرز فکرم را بیان کرده باشم و هم اگر قصد سوء استفاده دارد، نتواند از آن بهرهای ببرد. یکی از مواردی که با هم صحبت کردیم تعصب ما ایرانیها بود. به او گفتم ما گرچه از تمدن بزرگ و والایی برخورداریم، اما آنچه باید از آن بهره برد، سابقه تمدن نیست، تأثیر تمدن است. ما باید ببینیم که از این سابقه درخشان چه بهرهای بردهایم. چه نتیجهای از تمدن باستان و فرهنگ والایمان گرفتهایم و چه گلی به سر مردممان زدهایم. نکته دیگر این بود که دین چه کاری کرده است؟ به او گفتم دین عملکرد ما را باید درست کند و فرهنگ باستان هم. حالا اگر من کمیتم توی دین و یا فرهنگ لنگ باشد، حالا هر جوری فکرش را بکنم، با بهترین نوع حکومت و خیلی چیزهای دیگر چه کاری میشود کرد! خندهاش گرفت و گفت دقیقاً با من هم فکرید. کمی تأمل کردم. بعدش از مصدق پرسید و تاریخ حکومت شاه و انقلابهای ناموفق آن دوران و اینکه به نظر من کدام یک زمینهساز این انقلاب بود. برایش توضیح دادم و گفتم نمیتوان به طور یک طرفه، یکی از این عوامل را دست گذاشت. همه آنها عامل بودهاند، در عین اینکه هیچیک هم دلیل اصلی نبودهاند. بعدش مثال زدم که اگر خاک و آفتاب و آب باشد و دانه نباشد، هیچ گیاهی نمیروید و اگر دانه هم باشد و هیچ یک از آنها نباشد، باز هم گیاه نمیروید. فهمیدم که مقصودم را خوب درک کرده است.
آقای قربعلی یا حاج آقا قربعلی به رغم نابینایی، درک و فهم مقبولی از رخدادها و حوادث دارد،
نگاه او به مسائل جامع و جزئی نگرانه و همراه با درسآموزی و اخلاق مداری است. ایشان تلاش کرده موضوعات و رخدادهای مختلف را از منظر اخلاقی و اجتماعی و درسآموزی بررسی کند و راه درست را از لابهلای حوادث کشف نماید. موضوعات بسیار در این سفرنامه آمده که پرداختن به همه آنها موجب تطویل است و فقط چند موضوع را گزینش کردم و آوردم.
اما دیگر مباحث و موضوعات که در این سفرنامه آمده عبارتاند از:
صبحانه و کلاً درباره غذاهایی که مدیریت حج میدهد، بسیار مطلب دارد و گاه به نقد نوع غذا، زیادی یا کمی، اسراف و تبذیرها
مدیریت و اداره کاروان و هتل و کلاً مدیر حج را از نظر ساختار و چگونگی اداره و نقد رفتارها و عملکرد مدیران گزارش میکند.
گاه شخصیت و نوع افکار و رفتار یک مدیریت را گزارش میدهد.
چندین صفحه درباره برج الولی محل اقامتشان در مکه نوشته است و تماماً جزئیات سالنها و طبقات گزارش داده است.
درباره همراهان و هم اتاقیها و هم بحثیها نکات فراوان نوشته است.
راجع به بازارها و اجناس به ویژه کالاهای چینی موجود در بازارهای مکه و مدینه گزارش داده است. برگشت از فرودگاه مدینه و درباره این فرودگاه.
استقبال از آنها در خانه خودشان در نجفآباد.
این سفرنامه عمومی است یعنی تخصصاً بر یک موضوع عمیقاً نپرداخته بلکه درصدد است رخدادهای مختلف را گزارش دهد. ویژگیهای دیگر این سفرنامه عبارت است از:
1- ویژه نابینایان نیست بلکه مثل دیگران به ویژه الگویش سفرنامه حج دکتر شریعتی و خسی در میقات جلال آلاحمد بوده است. اما آنچه بیشتر مورد نیاز معلولان و نابینایان است، تجارب موجود در کشور عربستان که برای نابینایان سودمند است و انتقال این تجارب به این جامعه است. مسائلی مثل وضع چاپ و نشر کتاب برای نابینایان و آمار کتب منتشره، نیز مجلات و پایاننامههای درباره نابینایی را میتوانست گزارش دهد. البته در این سفرنامه نکاتی هست که میتواند برای نابینایان سودمند باشد ولی درباره مسائل ویژه نابینایی و نابینایان کمتر مطلب نوشته است.
3- هر سال معلولان و نیز نابینایان بسیار به حج میروند ولی تاکنون هیچ سفرنامهای با رویکرد به مسائل این قشر تألیف و عرضه نشده است. آقای قربعلی به عنوان یک شخصیت فرهنگی میتوان در همین سفرنامه ضرورت و نیز روش پرداختن و گزارش نوشتن درباره مسائل ویژه این قشر را آموزش دهد.
3- این سفرنامه عمدتاً به مسائل اخلاق فردی و اخلاق اجتماعی و فرهنگی عمومی پرداخته و میتوان آن را جزء سفرنامههای اخلاقی - اجتماعی طبقهبندی کرد.
مؤلف تلاش میکند اخلاقیات مذموم حجاج را نقادی کند و اشکالات و رفتارهای ناپسند و مردم را
نقادی کند.
4- این سفرنامه نیاز به تبویب، سیماوندی و کلاً ویرایش علمی و ادبی نیاز دارد. به ویژه لازم است تیترگذاری گردد.
5- آخرین نکته این است که زمینه خوبی برای سفرنامه نویسی در معلولان و نابینایان هست ولی از این فرصت استفاده نشده است. برای معلولانی که عازم سفر به عتبات و کلاً قصد سفر سیاحتی یا زیارتی و غیره دارند، کلاسها و دوره آموزشی برگزار کند و نکاتی را یادآور شود. نیز دفاتری به آنها داده شود تا نکات و مطالب خود را بنویسند و به بهترین آنها جایزه داده شود، نیز آثار خوب آنان را منتشر کند تا تشویقی برای آنان باشد.
البته تجربه نشان داده بهزیستی چنین اقداماتی را انجام نمیدهد و لازم است خود تشکلها اقدام کنند. اگر آقای قربعلی یک جزوه راهنما در این باره بنویسد و شروع کند کلاسهایی برگزار نماید و آموزش دهد.
درباره شخصیت و فعالیتها یا آثار آقای قربعلی گاه در رسانهها مطالبی درج شده است. نیز گاه گفتوگوهایی با ایشان انجام شده و در رسانهها آمده است. این فصل درصدد معرفی این مطالب و نوشتهها است. البته موارد مهم که دارای محتوای معتنابه و قابل توجه است، خود متن را آوردهام.
هر کس اطلاعاتی از مطالب ایشان در رسانهها دارد تمنا میکنیم یاری کند و آن رسانهها را معرفی کنید.
بی شک قربعلی مصاحبههایی با رسانههای یا مطالبی از او در رسانه ها منتشر شده است که از آنها خبر نداریم، معرفی اینگونه آثار موجب تکمیل این مجموعه میشود.
سید رضا حسینی امین(1)
یداللّه قربعلی نجفآبادی در اردیبهشت 1342 در یک خانواده ضعیف و کارگری در شهرستان نجفآباد دیده به جهان گشود. او از همان کودکی با مشکل ضعف بینایی بر اثر آب سیاه مواجه بود. این بیماری و معالجه نادرست و عدم شناخت آن او را در ده سالگی از نعمت بینایی به کلی محروم کرد.
از سال 1352 به آموزشگاه نابینایان ابابصیر اصفهان رفت و دوره ابتدایی را در آنجا گذرانید و سپس برای ادامه تحصیل به یکی از مدارس عادی راهنمایی شهر اصفهان رفت. دوره متوسطه را در اصفهان آغاز کرد ولی از سال سوم دبیرستان به زادگاهش بازگشت و تا پایان تحصیلات متوسطه در رشته اقتصاد در آنجا ماند.
در سال 1362 در رشته ادبیات دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. همزمان به عنوان معلم حقالتدریس در شهرستان نجفآباد نخستین کلاس ویژه نابینایان را راهاندازی نمود. سال بعد به استخدام رسمی آموزش و پرورش در آمد. در سال 1370 در دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد در رشته کارشناسی ارشد ادامه تحصیل داد.
او علاوه بر تدریس در آموزشگاههای نابینایی در مدارس عادی به تدریس ادبیات پرداخت. در کنار این فعالیتها آموزش به جانبازان نابینای نجفآباد را نیز به عهده داشت. در سال 1387 به عنوان معلم نمونه کشوری برگزیده شد.
او علاوه بر آموزش نابینایان در خصوص آموزش خط بریل و کوتاه نویسی انگلیسی و فارسی فعالیتهایی داشت. در خصوص کوتاه نویسی انگلیسی کتاب آموزش کوتاه نویسی انگلیسی را به صورت خودآموز برای نوآموزان زبان انگلیسی تألیف نمود.
از دیگر فعالیتهای او سرودن شعر است که با زبانی شیوا و تصویرسازیهای خلاق شعرش را رونق و تحرک بخشیده است.
در خصوص دو مقوله آموزش خط بریل فارسی و انگلیسی پارهای از تجربیاتش را میخوانیم:
اولین باری که این جانب به فکر آموزش خط بریل افتادم در دوره متوسطه بود. وقتی کلاس سوم دبیرستان بودم شخص نابینایی به من مراجعه کرد تا از من بریل بیاموزد. چون تجربه اولم بود برای توفیق در آن مدتی اندیشیدم تا روشی جذاب و سریع را به کار برم. این دقت مرا واداشت تا در آن زمان
1) . آقای یداللّه قربعلی به درخواست مجله توان نامه گزارشی از زندگی و تجارب خود در زمینه خط بریل را تدوین و ارسال نمود و این مقاله بر اساس نوشته آقای قربعلی تدوین شد. این مطلب در مجله تواننامه، شماره 4-6، ص 132-133 منتشر شده است.
هم در خصوص تقویت لامسه آن فرد ابتکاراتی داشته باشم و هم در خصوص نحوه کار و چگونگی آشنایی فرد با قالب خط بریل. گرچه پارهای از آنچه من به کار بردم در آموزشگاه ابابصیر از معلمان با سابقه دیده بودم ولی استفاده از سادهترین چیزها یکی از ملاکهای من بود. مثلاً برای شناخت نقطهها از بستههای قرص که به صورت شش تایی درآورده بودم استفاده میکردم یا از دکمههایی که بر روی پارچه به شکل نقاط بریل میدوختم استفاده میکردم.
در تابستان 1361 (که تازه سوم دبیرستان را تمام کرده بودم) برای شناسایی و آموزش نابینایان استان ایلام، به مدت یک ماه و به طور افتخاری به آن استان رفتم. در آنجا چند نابینای بزرگ سال را شناسایی کردم و آموزش خط بریل را برای آنان نیز با همان ابتکارات آغاز نمودم. به موازات همین کلاس تعدادی از کارمندان بهزیستی استان را برای آموزش خط بریل به من معرفی کردند. آنان نیز با طرح ویژهای تحت آموزش قرار گرفتند. من در این خصوص تابلویی بینایی فراهم آوردم که پس از معرفی شش نقطه بریل جدول الفبای بریل را به صورت بینایی در آن آوردم و داوطلبان را با سرعتی بسیار آموزش میدادم. البته افراد بینا پیش از آموزش خط بریل باید نسبت به محدودیتهای عزیزان نابینا اشراف داشته باشند تا در فراگیری و نیز آموزش موفق باشند. کار من نیز پس از این آماده سازی ذهنی آموزش خط بود.
در سال 1362 آموزش جانبازان نجفآباد را آغاز کردم. افراد بزرگ سال در آموزش بریل نسبت به خردسالان بسیار کندترند. من سعی میکردم با نمونههای عینی و نیز تهیه وسایل کمک آموزشی ساده ذهن آنان را برای این کار آماده نمایم، لامسه آنان را تقویت کنم و پس از آن وارد آموزش بریل شوم.
در مهرماه 1362 نخستین تجربهام را با کودکان نابینا در آموزشگاه استثنایی نجفآباد آغاز کردم. برای آموزش بچهها خیلی فکر میکردم، گاهی راه میافتادم و در مغازههای اسباب بازی فروشی دنبال اسباب بازیهایی میگشتم که بتواند مرا در این کار یاری دهد، چرا که کودکان کمتر با وسایل جدی رغبت به کار داشتند. تفاوت اساسی بزرگ سالان با خردسالان در این بود که به دلیل درک بالای بزرگسالان توضیح مطالب آسانتر بود، اما خردسالان در تقویت لامسه مشکلات بسیار کمی داشتند. کلاس آمادگی نابینایان را با شش دانش آموز آغاز کردم و از اسباب بازی، وسایل دستساز، خمیر، موم، حبوبات، پارچه، دکمه، و... برای تقویت لامسه و آموزش بهره میگرفتم.
آموزش خط بریل به افراد بینا در مدارس عادی، دانشگاهها، نمایشگاههای ویژه و... یکی دیگر از فعالیتهای من بود که هنوز هم ادامه دارد. آموزش بریل به دانش آموزان دیر نابینا، بزرگسالان، دانش آموزان معمولی، از تجربیاتی است که کارنامه خدمات آموزشی من بدان مزین است.
از پرافتخارترین دوران کاری خود میتوانم آموزش جانبازان نابینای سرفراز را یاد کنم. وقتی انسان با کسانی انس میگیرد که جانشان از شمیم شهادت طراوت گرفته است و گرچه در بین ما زندگی میکنند جانشان در اندیشهای دیگر است، انسان واقعاً مشعوف و دلباخته میشود. به جاست یاد
پولاد ارادهای را زنده کنم که هم نابینا بود و هم قطع نخاع. ارادهای داشت برتر از دماوند و استوارتر از البرز. وسعت نظرش را دریا اندک مینمود و پارسایی و تواضعش همه را خیره میداشت. او جانباز سرافراز حاج ناصر توبهایها که عاقبت این دنیای تنگ را برای رسیدن به وسعت جهانی درخور روح بلندش، به دنیا خواهان وانهاد و به خیل شهیدان پیوست.
من اعتقاد دارم هر گروهی هویت خود را با نمادی ثابت میکند و نماد هویت نابینایان دو چیز است، عصای سفید و خط بریل. از این طریق باید نابینایان شناخته شوند و همواره بتوانند این دو نماد هویت را در همه عرصهها به کار برند. کسانی که گمان میکنند کتابهای گویا میتواند جای کتاب بریل را بگیرد سخت در اشتباهاند. هرگز نباید خط و تأثیر و هویت بخشی آن را از یاد برد.
از سال 1363 تا سال 1366 در یک گروه کاری کشوری برای تدوین کوتاه نویسی فارسی کار کردم. گرچه در این خصوص نیز به نتایج بسیار خوبی رسیدیم، اما چون هنوز فضای مناسبی در کشور برای این کار فراهم نشده بود، این طرح به سرانجام درستی نرسید. گرچه بعدها افرادی با الگو قرار دادن آن تلاشها و تجربیات اقدام به تدوین طرحی دیگر نمودند، اما آن نیز نتوانست برای اجرا توفیق یابد.
اما در سال 1367 در آموزشگاه ابابصیر تدریس زبان انگلیسی دوره راهنمایی را بر عهده داشتم. در پایه سوم راهنمایی به فکر افتادم که این بچهها سال دیگر باید به دبیرستان بروند، کتاب انگلیسیشان نیز کوتاه است. کلاسی هم در این خصوص برایشان گذاشته نمیشود، لذا به طور ساده پارهای از علائم را به آنان در فرصتهای خالی کلاس زبان به عنوان یک کار فوقبرنامه میآموختم و سعی میکردم با تمرین و یافتن نمونه در واژگان و یا جملات متفاوت، حداقل دانش آموزان را با این شیوه کمی آشنا کنم. در اوایل دهه 70 علائم را به طور دستهبندی و همراه با مثال برای آنان شروع کردم و چون نتیجه بسیار خوبی گرفتم، آن را گسترش دادم تا اینکه کتاب آموزش کوتاه نویسی انگلیسی از جمعآوری تمرینها دستهبندیها و تجربیات چندین ساله حاصل شد.
کتاب دارای 9 درس و یک مقدمه و یک پیوست است. در مقدمه ضرورت آموزش کوتاه نویسی و فواید آن بیان شده است. نحوه آموزش و زمان بندی کتاب نیز تشریح شده است. در درس اول علائم نشانه گذاری به طور مختصر توضیح داده شده است. از درس دوم آموزش نشانهها آغاز گردیده است. هر درس شامل 4 بخش است:
الف- معرفی نشانهها، در این بخش تعدادی از نشانهها معرفی و نیز نحوه کاربرد آن بیان گردیده است.
ب- بخش دوم نمونههایی از متن است که به هر دو صورت کوتاه و بلند آورده شده است، هدف مقایسه و به ذهن سپردن بهتر این نشانهها بوده است.
پ- بخش سوم تمرین کوتاه نویسی است، نوآموز با توجه به آموختههای خود در دو بخش پیشین سعی میکند عبارات و متنهای ارائه شده را به صورت کوتاه بنویسد.
د- در چهارمین بخش هر درس عبارات و متنهایی به طور کوتاه آورده شده است، نوآموز باید با استفاده از آموختههای خود، آن را به صورت بلند بنویسد.
درسها به صورت پلکانی به هم مربوط میشوند و فراگیری درس بعد بدون یادگیری درس قبل نتیجه مطلوبی ندارد.
در درس نهم نیز فقط تمرین خواندن کوتاه نویسی است. متنهایی از کتاب انگلیسی سوم راهنمایی، به صورت کوتاه نوشته شده است، فراگیر باید با استفاده از علائم و نشانهها این متنها را به دقت بخواند و به طور بلند بنویسد. پیوست پایانی کتاب، جدولی شامل سه ستون است.
ستون اول عبارت یا واژهای است که قرار است کوتاه شده آن معرفی گردد. ستون دوم شکل کوتاه عبارت یا واژه ستون یک است. در ستون سوم معنی واژههای مستقل آمده است. در این ستون در برابر نیم واژههایی که دارای معنای مستقل نیستند، محل کاربرد آن در واژه آمده است. برای مشخص شدن توضیح نیم واژهها توضیح مربوطه در پرانتز آورده شده است.
سید رضا حسینی امین(1)
کتاب آموزش کوتاه نویسی انگلیسی از یداللّه قربعلی(2)در پاییز 1385 در اصفهان توسط مؤلف منتشر شده است. آقای قربعلی از و دبیران روشندل آموزش و پرورش استثنایی استان اصفهان است و 31 سال سابقه دبیری دارد. وی تجارب حدود سه دهه خود را در این کتاب جمعآوری و تنظیم کرده و در اختیار دیگران، به ویژه نسل بعد قرار داده است. این وظیفه شناسی را اگر همه معلمان و استادان و حتی همه کسانی که تجربهای دارند، رعایت کنند و کولهبار دانش و اندوختههای خود را منتقل نمایند، بیشک سرمایه عظیمی گردآوری خواهد شد. البته شرط دیگر اثرگذاری این رویه در این است که نسل جدید و نسلهای آینده از این سرمایه سود ببرند و کفران نعمت نکنند.
پیشینه ثبت علائم بریل انگلیسی: برای اولین بار در سال 1378 آقای محمدرضا ظروفی کتابی درباره علائم بریل نوشت و بخشی از آن را به انگلیسی و مختصر نویسی در انگلیسی اختصاص داد. سپس در سال 1390 این اثر تکمیل گردید و با عنوان دایرةالمعارف خط بریل منتشر شد. بخش چهارم این کتاب با عنوان علائم بریل انگلیسی است و فصل دوم آن درباره علائم کوتاه نویسی انگلیسی (بریل2) است.
اگر کتاب یداللّه قربعلی را با دایرةالمعارف خط بریل از محمدرضا ظروفی مقایسه کنیم به امتیازات و نکات ابتکاری و جدید در کار قربعلی برمیخوریم. این ویژگیها را در چند محور میتوان دید:
1- قربعلی، علائم اختصاری بریل انگلیسی را برای فارسی زبانان گسترش داده و به صورت 9 درس قابل فهم برای دانشآموزان نابینا مطرح کرده است. بعداً به محتوا و عناوین این درسها میپردازم.
2- پس از هر درس و در پایان، تمرینهایی ارائه شده است.
3- در هر مورد، مثالهایی آورده که مطلب را قابل فهمتر میکند.
4- مؤلف تلاش کرده علائم بریل را در متن انگلیسی و با جمله انگلیسی نشان دهد.
اهمیت: قربعلی درباره ضرورت این پروژه در مقدمه چنین نوشته است: عصر جدید دوره سرعت انتشار اطلاعات است، زمانیکه انتقال اطلاعات به لحظه بستگی دارد و هر کس با شتاب بیشتری دانش خود را به سراسر جهان عرضه نماید، کامرواتر است.
در این راستا شیوههایی که بتواند به شتاب اطلاعرسانی کمک نماید، مورد استقبال
دستاندرکاران،
خواهد بود.
یکی از روشها کوتاهتر کردن نوشته است بدون آسیبرسانی به بار معنایی آن. شیوهای که از دیرباز توسط دانشمندان به کار میرفته است. نمونه بارز آن را در فرهنگنویسی میتوان مشاهده کرد. اختصارهایی که معمولاً در سرآغاز فرهنگها معرفی میشود و به دلیل کاربرد فراوان در توضیحات فقط همان نشانه معین و پذیرفته شده به کار میرود.
در زبان انگلیسی برای استفاده آسانتر از واژگان، گاهی چند حرف از آنها را بر میگزینند و به عنوان نماد کلمه به کار میبرند. این ساختار را abbreviation (ابریوییشن) مینامند.
برای مثال به چند نمونه اشاره میشود.Street, Mr MISTER, Ave Avenue Dr Doctor, Eng English, St
نوع دیگری از کوتاه کردن واژهها، استفاده از حروف اول واژههای یک عبارت و ساخت واژهای جدید که همان مفهوم را برساند. این ساختار را Acronym (اکرونیم) مینامند. از این ساختار در اغلب زبانها استفاده میشود و حتی به حدی در میان گروههای مختلف کاربرد دارد که گاهی اصل آن به فراموشی سپرده میشود. گاهی نیز این ساختار به حدی زیباست که کسی گمان نمیکند علامت اختصاری باشد مثلاً هما که مختصر (هواپیمایی ملی ایران) است: پیش از آنکه یک علامت اختصاری به نظر آید، واژه هما مفهوم پرنده سعادت را در ذهن تداعی میکند. نمونههایی از اکرونیم بیان میشود:
ناجا: نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران
شابک: شماره انتشارات بینالمللی کتاب
سمت: سازمان مطالعه و تدوین (کتب دانشگاهی)
دبا: دائرةالمعارف بزرگ اسلامی
RAM: random access memory
UNICEF: united nations international children emergency fund
LASER: light amplification by stimulated emission radar
MASH: Mobile army surgical hospital
ساخت چنین اختصارهایی گرچه بسیار مفید است اما، باید با در نظر گرفتن معیارهای هر زبان صورت گیرد تا در ایجاد این گونه اختصارها هرج و مرجی پیش نیاید و هر کس بر اساس سلیقه خود اقدام به ساخت یک واژه اختصاری نکند. آنچه از ابریوییشن و اکرونیم در زبانهای مختلف مورد استفاده قرار میگیرد با تأیید مراکز رسمی واژه گزینی همراه است و قطعاً فرهنگستان زبان و ادبیات هر کشور بر آنها نظارت دارد. هرگز نمیتوان گونههای خود ساخته و پیچیدهای را که در بسیاری از پیامهای کوتاه رد و بدل میشود به عنوان واژههای کوتاه شده رسمی قلمداد کرد. باید همگان برای جلوگیری از هرج و مرج در واژه سازی و واژه گزینی، از این گونه ساختهای بیاساس پرهیز کنند و حریم والای زبان را با اصطلاحات نامفهوم و گنگ نیالایند.
در پایان شایسته است به این نکته نیز اشاره شود که کوتاه نویسی ویژه خط بریل نبوده است و در
دورههای مختلف این شیوه مورد استفاده عموم بوده است. اما آنچه به عنوان کوتاه نویسی در خط بریل مورد استفاده قرار میگیرد، به کارگیری گسترده مجموعهای از نشانههاست که تقریباً شامل تمامی واژگان میشود و با استفاده از آن، هرگز اصل واژگان به فراموشی سپرده نمیشود.
محتوا و سرفصلها: پس از مقدمه و پیش درآمد، درس اول را با این عنوان آغاز میکند. آشنایی با الفبای انگلیسی و علائم نشانهگذاری.
دیگر سرفصلها اینگونه است:
درس2: یک علامت به جای بخشی از واژه1
درس3: یک علامت به جای بخشی از واژه2
درس4: یک حرف یا یک علامت به جای یک واژه
درس5: نقطه پنج پیش از نشانهها
درس6: ادامه علائم ترکیبی
درس7: نشانههای میانی- پایانی
درس8: چند حرف یا علامت به جای یک واژه
درس9: تکرار و تمرین
ضرورت همسان سازی: به احتمال بسیار از اینگونه آثار در موضوعات مختلف بریل در دیگر شهرهای ایران هم تألیف و عرضه شده است؛ از اینرو همسان سازی لزوم جدی مییابد. نهادهایی مثل سازمان آموزش و پرورش استثنایی یا سازمان بهزیستی باید با تشکیل جلسات و دعوت از اینگونه معلمان دلسوز از نظریات آنان استفاده کرده و یک رویه واحد و سراسری را در این باره تصویب نمایند.
گاه یک عکس به اندازه یک مقاله پیام دارد؛ از طرف دیگر ماندگاری تصاویر در ذهن بیشتر است و در مجموع بهتر میتواند وضعیت و شرایط فردی، خانوادگی و اجتماعی یک فرد را نشان دهد.
البته به دلیل محدودیت حجم کتاب مجبور هستیم گزیدهای از تصاویر را بیاوریم و نمیتوانیم همه آنها را بیاوریم.
درصدد هستیم آلبوم جامع از عکسهای یداللّه قربعلی همراه با توضیحگر در چند بخش زیر، مستقلاً در یک جلد منتشر شود:
دوره کودکی و نوجوانی
دوره مدرسه و تحصیلات
دوره دانشگاه و دوستان
دوره اشتغال در آموزش و پرورش
دوره خدمات و فعالیتهای فرهنگی - اجتماعی
امیدواریم افرادی که عکس از ایشان دارند یاری کرده و یک نسخه از آن را در اختیار ما قرار دهند. اما در اینجا فقط چند عکس درباره دوره کودکی، نوجوانی و جوانی و درباره فعالیتهای متنوع ایشان عرضه خواهیم کرد.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
یداللّه قربعلی و موسی عصمتی
دفتر فرهنگ معلولین، 19 اسفند 1395
تصویر
تصویر
همایش بزرگداشت مرحوم آیت اللّه مجاب
دفتر فرهنگ معلولین،اسفند ماه 1395
تصویر
تصویر
دفتر فرهنگ معلولین، اسفند ماه 1397