ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:آگاهی ائمه اثنی عشر علیهم السلام از غیب [کتاب]/ گروه پژوهش و پاسخ به شبهات ، عبدالکریم بهبهانی ؛ ترجمه: احمد ناظم ؛ تهیه کننده: اداره ترجمه معاونت فرهنگی
مشخصات نشر:قم: مجمع جهانی اهل بیت علیه السلام، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۱۵۵ ص.۲۱×۱۴/۵ س م.
فروست:در مکتب اهل بیت علیه السلام؛ ۱۰
وضعیت فهرست نویسی:در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
یادداشت:چاپ اول:۱۳۹۳.
شماره کتابشناسی ملی:۳۸۲۷۸۹۱
بسم الله الرحمن الرحیم
آگاهی ائمه اثنی عشر علیهم السلام از غیب
گروه پژوهش و پاسخ به شبهات ، عبدالکریم بهبهانی
ترجمه: احمد ناظم
تهیه کننده: اداره ترجمه معاونت فرهنگی
«کار اساسی شما [مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السّلام) ]... معرفی مکتب اهل بیت (علیهم السّلام) است به دنیای اسلام. بلکه به سراسر عالم، چون امروز همه دنیا تشنه معنویت اند و این معنویت در اسلام هست و در اسلامی که در مکتب اهل بیت(علیهم السّلام) معرفی می کند به نحو جامع و کاملی وجود دارد».
(از بیانات مقام معظم رهبری «مد ظله العالی»، 1386/5/28)
مکتب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السّلام) که تبلور اسلام ناب محمّدی(صلی الله علیه و آله) و متّکی بر منبع وحیانی است، معارف ژرف و عمیقی دارد که از اتقان، استحکام و برهان برخوردار می باشد و مطابق با فطرت سلیم انسان هاست؛ بر همین اساس است که حضرت امام رضا(علیه السلام) فرمودند:
«فإنّ الناس لو علموا محاسن کلامنا لاتّبعونا» [شیخ صدوق(رحمه الله)، عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج275:2]. این مکتب غنی و نورانی در پرتو عنایات الهی و هدایت ائمه ی اطهار(علیه السلام) و نیز مجاهدت هزاران جهادگر عرصههای علم و فرهنگ در طول قرون گذشته و حال، بسط و گسترش یافته است.
پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(قدّس سره) و تأسیس نظام اسلامی با تکیه بر قوانین اسلامی و با
محوریت ولایت فقیه، افق های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جدیدی را برای انسان های آزاده به ویژه مسلمانان و پیروان و محبّان اهل بیت(علیهم السّلام) گشود و توجه بسیاری از نخبگان و مستضعفان جهان را به خود معطوف کرد.
مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السّلام)، مولود این دگرگونی مبارک است که به ابتکار مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنهای (مد ظلّه العالی) در سال 1369 شمسی/ 1990میلادی تأسیس شد و تاکنون خدمات شایانی را در تبلیغ معارف قرآن و اهل بیت(علیهم السّلام) و حمایت از پیروان اهل بیت(علیهم السّلام) در سراسر جهان انجام داده است.
معاونت امور فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السّلام) در راستای رسالت خود جهت ارتقای شناخت و آگاهی پیروان اهل بیت(علیهم السّلام) در موضوعات، سطوح، مخاطبان و عرصه های مختلف، در حوزه های تولید کتاب و مجلات به زبان های متعدد و سائر محصولات فرهنگی به فعالیت پرداخته است .
این اثر با هدف معرفی معارف اهل بیت(علیهم السّلام) و پاسخ به شبهات مخالفین به ویژه وهابیان و سلفیها تهیه شده و حاصل تلاش علمی و پژوهشی گروهی از پژوهشگران و نویسندگان فرهیخته و صاحب نظر و ارجمند می باشد.
در اینجا بر خود لازم می دانم از دبیرکل محترم مجمع، حضرات اعضای محترم شورای کتاب، مدیران محترم اداره کل پژوهش و ترجمه، رئیس محترم گروه مطالعات بنیادی، دبیر محترم شورای کتاب و گروه مطالعات بنیادی، مترجمین عزیز و همکاران ادارهی ترجمه تقدیر و تشکر نمایم. همچنین از برادرانی که در ویرایش، تایپ، مقابله، تصحیح، آماده سازی، نشر و چاپ این کتاب تلاش کردند، تشکر می کنم و توفیق همگان را از خداوند متعال مسئلت دارم.
معاونت امور فرهنگی مجمع در راستای تعمیق و پویایی آثار منتشره در حوزه ی معارف اهل بیت(علیهم السّلام) در سراسر جهان، از دیدگاه ها و پیشنهادهای اساتید، فرهیخته گان، صاحب نظران و پژوهش گران ارجمند استقبال می کند تا زمینه های بسط و گسترش هرچه بیشتر معارف اهل بیت (علیهم السّلام)فراهم گردد.
به امید تعجیل در ظهور و فرج منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج).
نجف لک زایی
معاون امور فرهنگی
وحدت، همبستگی، اتّحاد و انسجام، از اصول عقلانی و برخاسته از اعماق سرشت انسانی است؛ هم چنان که یک اصل ثابت، مسلّم و همیشگی دین مقدّس اسلام نیز بوده و هست و تحقّق آرمان های آفرینش و نیل به اهداف عالی آن در این راستا قابل دسترسی است و قطعاً هیچ قوم و آحاد جامعهای، در جنگ و فتنه، نزاع و تفرقه، به خیر و سعادت و کمال انسانی، نخواهد رسید.
امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) می فرماید:
إنّ الله سبحانه لم یُعط أحداً بفُرقةٍ خیراً ممّن مضی ولاممّن بقی. (1)
«خداوند سبحان، نه به گذشتگان و نه به آیندگان ، با تفرقه و جدایی خیری را عطا نکرده و نمی کند».
در سایۀ وحدت و یک دلی است که جامعه به آرمان ها و پلّه های ترقّی، گام نهاده و زیباترین استحکامات را بر سرتاسر جامعه حاکم می کند و محبّت و صمیمیت و صلح و صفا را می گستراند.
از این رو، می بینیم قرآن کریم با لحن محکم و با هدف هدایت، چنین می فرماید:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَتَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَکُنْتُمْ عَلَی شَفَاحُفْرَة مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُم مِنْهَا کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ . (2)
«همه با هم، به حبل الله چنگ زنید و پراکنده نشوید و یاد بیاورید آن زمانی را که با هم دشمنی می کردید. پس خداوند دل های شما را به هم نزدیک کرد و الفت و برادری بر شما حاکم نمود و (نیز) یاد بیاورید آن زمانی را که شما، در لبۀ پرتگاه آتش قرار داشتید، پس خداوند شما را از آن نجات داد و خداوند این چنین آیات خود را تبیین می کند، شاید به هدایت دست یابید».
و نیز پیامبر اکرم؛ حضرت محمّد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) می فرماید:
«المؤمن للمؤمن کالبنیان یشدّ بعضه بعضاً». (1)
«نسبت فردِ با ایمان با مؤمن دیگر، همانند اجزای یک ساختمانند که هر جزئی از ساختمان، جزء دیگر را نگه داشته و محکم می نماید».
و نیز حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) می فرماید:
«المؤمن أخو المؤمن، کالجسد الواحد، إن اشتکی شیئاً منه وجد ألَم ذلک فی سائر جسده». (2)
«مؤمن برادر مؤمن است ، مانند آنکه یک جسد میباشند؛ اگر عضوی از آن به درد آید، درد و رنج آن به دیگر اعضاء خواهد رسید».
بنابر این تفرقه، کینه توزی، نزاع و خونریزی، هرگز مشروعیت و مصونیت نداشته و از کبائر و زشتیهاست که وجدان و عقل سلیم، آن را بی اساس و بی فرهنگی معرّفی کرده و در دین اسلام هم شدیداً مورد نکوهش و توبیخ قرارگرفته و مرتکب آن را به عذاب الهی، وعده داده است.
جهالت جاهلان و دسیسۀ دسیسه گران و فتنه انگیزان، در طول تاریخ مسلمین، کوشیده است که وحدتِ صفوف و یک پارچگی مسلمین، به جنگ و
خون ریزی تبدیل شده و کینه و بغض و بد بینی و اتّهام به خروج از دین و ورود در شرک را گسترش دهد. بنابر این بر مسؤلان و رهبران امّت و برآحاد جامعۀ اسلامی، فرض و حتم است که اجازه ندهند چنین فضائی بر جامعه اسلامی حاکم گردد و در نتیجه ذخائر و ثروت های امت اسلام، توسّط مستکبران روزگار و کافران خوش رنگ و نگار و صاحبان تراست ها و کارتل ها به راحتی و سهولت، غارت شود.
ما پیروان اهل بیت(علیهم السّلام)، برخود لازم می دانیم جهت وحدت بیشتر مسلمین و زدودن موانع این اتّفاق و انسجام، نسبتهای ناروائی که در طول تاریخ، به ویژه در این سالهای اخیر، به مکتب اهل بیت(علیهم السّلام) و به صورت ناجوانمردانه نسبت داده شده، از خود دورکنیم و با تمام وجود، از این تهمت ها و نسبت ها توسّط تکفیری ها و جریاناتی که آلت دست انگلیسی ها، صهونیستها، و غارتگران امریکا و ... هستند، اعلان انزجار و تبرّی بجوییم.
از باب نمونه:
1 - ما که کتاب آسمانی مصون از تحریف، یعنی قرآن کریم را تنها کتاب همۀ مسلمین و بدون آن که کم و زیاد شده باشد و عیناً، همان قرآن کریم حضرت خاتم الأنبیاء محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله) و ثقل اکبر و سرتاسر آن را داعی توحید و یکتاپرستی می دانیم؛
ما که بزرگ ترین موفّقیت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را نفی بتها (اصنام) و نفی عبادت لات و عزّی و اعلان و تحقّق کلمۀ توحید «لا إله إلا الله» می دانیم؛
ما که خطبه های غرّای توحیدی مولی الموحدین امیر المؤمنین(علیه السلام) را - شبانه روز - در مراکز آموزشی و پژوهشی، دانشگاه ها و حوزه ها و محافل علمی و تربیتی مان به تلاوت و تدریس و استضائه می نشینیم؛
«... متی غِبْتَ حتّی تَحْتاجَ إلی دلیلٍ یَدلُّ علیکَ... عَمِیَتْ عینٌ لا تراکَ... ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَک وَما الّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَک...». (1)
با همۀ این اوصاف، به صورت جاهلانه و مزوّرانه و مزدورانه به هدف بدبین کردن سایر مسلمین ناجوانمردانه به شرک متّهم شده و می شویم!!! (فما لهم کیف یحکمون)؟؟!!.
2 - اعتقاد به امام مهدی(علیه السلام) و مهدویت، ریشه قرآنی دارد و مذاهب و فرق اسلامی - روی هم رفته - به آن اعتراف دارند تا جائی که انکار آن را موجب قتل منکر آن دانسته اند. (2)
و نیز جایگاه رفیعی از سنّت و معرفت اسلامی را برای آن حضرت ذکر کرده اند و قاطبۀ علمای اهل بیت(علیهم السّلام) و بسیاری از علمای مذاهب اسلامی، روایات و احادیث و اخباری که در شأن و ولادت آن حضرت است، مورد تصریح و تصحیح و اعتراف قرارداده اند؛ مانند صاحب سنن ترمذی، قرطبی مالکی، ابوجعفر عقیلی، سیوطی، ابن حجر عسقلانی، حاکم نیشابوری، بیهقی، ابن اثیر، بغوی، ابن قیم، ذهبی، تفتازانی، ابن کثیر دمشقی، جزری شافعی، عبدالوهّاب شعرانی، متّقی هندی، عبدالباقی زرقانی، سفارینی حنبلی، محمّد امین
سویدی، شوکانی، مؤمن شبلنجی، قنوجی بخاری، کتانی مالکی، خضر مصری، غماری شافعی، ناصر الدین البانی، ابواعلی مودودی، کمال الدین ابن طلحه شافعی، یاقوت حموی، ابو نعیم اصفهانی، ابن جوزی حنبلی، گنجی شافعی، جوینی شافعی، ابن علی شافعی همدانی، حمد الله مستوفی، ابن شحنۀ حلبی حنفی، خواجه پارسا حنفی، ابن صبّاغ مالکی، سراج رفاعی، ابن طولون دمشقی، ابو عبّاس قرمانی حنفی، ابن عامر شبراوی، ساباط قاضی حنفی، قندوزی حنفی، حمزاوی شافعی مصری، زرکلی سلفی، یونس سامرایی، احمد طوسی بلاذری، ابن شاکر بدری شافعی، عبدالکریم یمانی، صبان شافعی، ابن عماد دمشقی حنبلی و غیر اینان... .
امام مهدی(علیه السلام) و مهدویّت - که در کتاب و سنّت، محکم ترین ریشه و اساس و برهان و این همه معترف به تواتر و صحت و ولادت و حیات از جمیع فرق اسلامی دارد- چگونه با زشتترین تعبیرها مورد استهزاء و تمسخر و افتراء و نسبتهای ناروا قرار گرفته است؟!.
از این عصارۀ انبیاء و خلف اوصیا، گاهی به «امام مزعوم» و گاهی به «معدوم» و ... تعبیر میشود !! و گاهی مینویسند که شیعیان کنار سرداب حلّه یا سرداب بغداد، یا سرداب سامرّا (1)و یا ... مرکبی را آماده میکنند تا آن که او وقتی که از آن سرداب خارج شد، سوار آن مرکب شود!. اینان هنگام نماز هم، هم چنان در کنار مرکب باقی میمانند، زیرا ممکن است که در همان وقت از سرداب خارج شود و کسی کنار مرکب نباشد تا او را سوار کنند!!.
1) (1) - بالآخره، معلوم نشد این سرداب کجاست!
وارونه نشان دادن حقایق، تحریف و سیاه نمایی در زمینۀ اعتقادات و معارف حقّه اهل بیت(علیهم السّلام) توسّط دشمنان و بقاء بر میتهای آکلة الاکباد و آنان که گوینده «لااله الاّ الله و محمّدٌ رسول الله» و معتقدان معاد و محشر و اهل قبله و قرآن را همانند گوسفند سر می برند و جهت جلب رضایت سردمداران کفر و غاصبان قدس، همه گونه خوش خدمتی دارند و در تمام دوران ننگین رژیم جعلی و سفّاک صهیونیستی، در حمایت از مظلومین فلسطین، و مقدسات مسلمین حتی یک فشنگ و یا تیری رها نکردهاند، امّا هر روز شاهد آنیم که دسته دسته اهل قبله و توحید و بعثت و معاد را با کمال شقاوت و بی رحمی، قطعه قطعه و به آتش میکشند و فتنه و تفرقه را بین امّت اسلام میگسترانند.
لازم به تذکر است: این دو مورد به عنوان نمونه بود و گرنه مسلمانان هر روزه شاهد نشر و بسط صدها مورد دیگر با هزاران سایت و کتاب و مقالات و نرم افزار، توسّط این مجموعۀ فاقد عاطفه و رحم و متحجّر و تکفیری با هدف شوم تفرقه افکنی و جنگ و جدال در امّت اسلامی می باشند، فإلی الله المشتکی.
در هر صورت، ما به عنوان این که به حفظ وحدت مسلمین و قطع ید اجانب از بلاد اسلامی و زدودن اتّهامات و افتراءات از مکتب اسلام و معارف اهل بیت(علیهم السّلام) مکلّفیم، بر خود واجب میدانیم جهت زایل کردن بدبینی از ذهنیّتی که اینان در بین عموم مسلمین با دروغ، نفاق، افتراء و بهتان ساختهاند، اقدام نماییم و انزجار و بی زاری خود را از این تفرقه افکنان و جنگ افروزان وابسته به استکبار و کفر جهانی، اعلان نماییم.
مجموعۀ «فی رحاب اهل البیت(علیهم السّلام)» (1)حدود چهارده سال پیش، جهت زدودن این ذهنیّت و زدودن برخی از موانع وحدت، در معاونت امور فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام و با کمک، مساعدت و همکاری گروهی از فضلا و محققین (2)، طرّاحی و سپس مورد تنظیم و تدوین قرار گرفت.
بحمدالله به سرعت و به طور گسترده و چشمگیر، مورد استقبال محافل علمی و پژوهشی و علاقه مندان و دوستداران وحدت مسلمین، قرار گرفت.
شخصیّتهای علمی و دست اندرکاران نشر و قلم و گروههای محاوره و مناظره، در همان زمان تدوین و نشر، پیشنهاد ترجمهی این مجموعه را به زبانهای زنده دنیا دادند که بحمدالله ترجمۀ فارسی آن توسّط ادارۀ ترجمۀ
1) (1) - این مجموعه بیش از چهل جلد است که هر یک از آنها به یک موضوع و یک شبهه اختصاص دارد و به زبان عربی و با سبک مقارنه و ارائه دلائل تنظیم یافته است.
2) (2) - جهت تقدیر از زحمات عزیزانی که در این مجموعه به نوعی تلاش داشته و نقشی که در تحقّق این کار علمی و فرهنگی داشتهاند. متذکّر می شویم: 1 - ابوالفضل اسلامی (علی)؛ مسؤول گروه و مشرف علمی پروژه. 2 - سید منذر حکیم؛ پیگیر امور مجموعه. 5 - 3 - سید عبدالرحیم موسوی(رحمه الله)، شیخ عبدالکریم بهبهانی و صباح بیاتی؛ تهیه کنندگان بعضی از متون مجموعه. 9 - 6 - شیخ عبدالأمیر سلطانی، شیخ محمّد هاشم عاملی، شیخ محمّد امینی و شیخ علی بهرامی؛ تصدّی مسائل استخراج و مقابله. 13 - 10 - سید محمدرضا آل ایوب، عباس جعفری، حسین صالحی و عزیز عقابی؛ در مسائل تصحیح و تطبیق و روند امور. ضمن آن که از نظرات ارزشمند آقایان: شیخ جعفر الهادی (خوشنویس)، شیخ محمّدهادی یوسفی غروی، استاد صائب عبدالحمید وغیر اینان در برخی از این متون استفاده کردهایم. جزاهم الله خیر الجزاء. (ناشر)
معاونت امور فرهنگی، آماده گردید و اینک مورد بررسی مجدّد و ویراستاری قرار گرفت و تقدیم علاقه مندان میشود.
امید است که این تلاش و جهاد فرهنگی، مورد قبول پروردگار متعال و عنایت حضرت بقیّة الله الأعظم(عج) قرار گرفته باشد.
گروه مطالعات بنیادی
ابوالفضل اسلامی (علی)
1392/8/28
انسان از (ترکیب) مادّه و روح آفریده شده است و هر یک از این دو، در دیگری تأثیر میگذارد. پژوهشهای پزشکی ثابت کرده است که بسیاری از بیماریها به ویژه زخم معده و دیابت (بیماری قند) که بیماریهای روان تنی نامیده میشوند، منشأ روانی دارند؛ از این رو، این بیماریها مانند افسردگی و روان گسیختگی (اسکیزوفرنی)، با مصرف قرصهای شیمیایی و غیره درمان نمیشود بلکه بیشتر این بیماریها در اغلب موارد، با شیوههای «روان درمانی» معالجه میشود.
در پی پژوهشهای علمی در این زمینه و به دنبال اقداماتی که برای روشن ساختن نسبت تأثیر متقابل، بین دو بعد مادّی و روحی انسان انجام گرفت، علمی به نام «خویشناسی(مَنششناسی)» پایه گذاری شد که هدف آن، جهت دهی نیروهای انسان و جامعه به سوی مقاصد اصلاحی و بهینهسازی روابط انسان با خود و دیگران است.
البتّه این اهداف باید پس از شناخت تواناییها و استعدادهای روان شناختی فرد، دنبال شود تا بیش از حدّ توان، بر دوش او بار گذاشته نشود. بهینه سازی و اصلاح استعدادها و تواناییها نیز باید به همین شیوه انجام گیرد تا پس از آن، تربیت انسان و سوق دادن او به سوی
کارهای شایسته و باز داشتن او از انجام کارهای ناشایست، امکانپذیر شود.
از سوی دیگر، انسان با آینده و حتّی با کشف اعماق گذشتههای دور، رابطۀ تأثیر گذاری و تأثیر پذیری دارد، مانند آنچه قرآن کریم از گذشته های دور، برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) بیان کرده است تا توشۀ او در امر اصلاح باشد؛ از جمله داستانهای بنی اسرائیل با حضرت موسی(علیه السلام)، توطئهها و موضعگیریهای یهود بر ضدّ پیامبران، مشکلات حضرت عیسی(علیه السلام) و آنچه برای حضرت یوسف(علیه السلام) رخ داد.
قرآن در به تصویر کشیدن گذشته با روایاتی که یهودیان در کتابهای آسمانی تحریف شده آوردهاند، تفاوت دارد.
خداوند متعال میفرماید:
تِلْکَ مِنْ أَنبَاء الْغَیْبِ نُوحِیهَا إِلَیْکَ مَا کُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُکَ مِن قَبْلِ هَذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ. (1)
«این از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم. پیش از این، نه تو آن را میدانستی و نه قوم تو، پس شکیبا باش که فرجام (نیک) از آن تقوا پیشگان است».
انسانی که برای ساختن جامعۀ توحیدی، تلاش میکند، خود را نسبت به شناخت آنچه تصویری از سرانجام جهان ارائه میدهد،
1) (1) - هود (11) : 49.
نیازمند میبیند؛ زیرا میخواهد حرکت کنونی او هدفمند و هماهنگ با خواستهها و آرزوهای او باشد؛ میخواهد حرکت او بر پایههایی محکم و مقدّماتی درست استوار باشد، نه پر پایۀ وهم و خیال، یا نیرنگ و تحریف.
و از سویی دیگر، سخن از «غیب» و آنچه بوده و خواهد بود، سخنی تشریفاتی و بی ارتباط با واقع نیست بلکه ریشه در اعماق تاریخ دارد و انسان به شکلهای گوناگون با آن برخورد کرده است.
مسألۀ «غیب» یک دغدغۀ مشترک میان انسانهاست و همۀ گروههای دینی و غیر دینی، با شیوهای خاصّ خود، به آن پرداختهاند و به جز کسانی که از فطرت، دور و منحرف شدهاند، یا یک غرض سیاسی مشکوک دارند، هیچ کس به هیچ وجه آن را انکار نکردهاست.
میراث دنیای غرب، با وجود مادّی بودن و دور بودن آن از منطق الهی، به این مسأله پرداخته است که پیشگوییهای «نوسترا داموس (1530-1556)» نمونۀ بارز آن است.
این مرد، از رخدادها و اخبار آینده از زمان خود تا آخر هستی، سخن گفته است، امّا پیشگوییهایی که در کتاب خود گرد آوری کرده است، از قرن شانزدهم میلادی تا پایان قرن بیستم را در بردارد. به دلایل مختلف، این پیشگوییها در دنیای غرب، از شهرت بسیاری برخوردار گردیده است به گونهای که این کتاب تقریباً 26
نوبت چاپ شده است و علاوه بر آن، در بین سالهای 1555 و 1643 چهار چاپ تحریف شده از آن منتشر شد.
مواردی که نوستراداموس پیش بینی کرده دقیقاً تحقّق یافته است؛ چه حوادث فردی و چه وقایع اجتماعی ونیز پیشگوییهای او از رخدادهای تاریخی، سیاسی، فکری، علمی، تکنولوژی و جغرافیایی را بازگو کرده است، مانند ساخت اسلحۀ جدید، اختراع بمب اتمی، استفاده از فضا برای جنگ و غیره.
او حتّی از توطئهها، ترورها و انقلابهایی که امکان ندارد به ذهن کسی که در زمان او میزیسته است برسد، به تفصیل سخن گفته است؛ از جمله: انقلاب فرانسه، اشغال بروسیه توسّط فرانسه در سال 1601، محاصرۀ پاریس، نبرد واترلو در 18 ژوئن 1815، مرگ هنری دوازدهم در 1559، فوت سلطان سلیم سوّم در سال 1807 یا 1808 و فتوحات ناپلئون (1).
از این رو، شارحان و مفسّران این پیشگوییها بسیارند و همچنین رهبران وسران بزرگی که در دورۀ پیشگوییها حکمرانی میکردند، برای آن اهمّیّت فراوانی قایل بودند و حتّی آن را ترویج مینمودند و از آن برای تبلیغات روانی به سود خودشان استفاده میبردند.
مثلاً هنگامی که جنگ جهانی دوّم درگرفت و به اوج خود رسید و به دستگاههای تبلیغاتی، بین سرویسهای اطّلاعاتی انگلیس و آلمان
1) (1) - مراجعه شود به نبوءات نوستراداموس: 51- 17، مکتبه مدبولی، 2000.
گسترش یافت، از رباعیّات نوستراداموس به عنوان یکی از شیوههای تبلیغاتی و ضدّ تبلیغاتی استفاده کردند. خلبانان متّفقین، رباعیّات جعلی و تحریف شدۀ نوسترا داموس را بر سر آلمانیان میریختند؛ زیرا ترس و وحشت در دل سربازان ایجاد میکرد.
دین اسلام، این شیوه را با تفاوتهایی در خاستگاه و هدف، تأیید کرده است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) هنگامی که برای جنگ با مشرکان حرکت میکرد، مسلمانان را به نصرت الهی وعده میداد و رزمندۀ مسلمانان نیز با اطمینان کامل با این مسأله برخورد میکرد.
قرآن کریم، این امر را تأیید کرده و خودش نیز در بعضی پیشامدها و اتّفاقات، به حتمی بودن پیروزی، وعده داده است.
خداوند متعال میفرماید:
لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ. (1)
«حقّاً خدا رؤیای پیامبر خود را تحقّق بخشید (که دیده بود) شما بدون شک، به خواست خدا در مسجد الحرام درخواهید آمد».
و میراث اسلامی نیز، مسایل غیبت و اخبار آخر الزمان و حکومت امام مهدی(علیه السلام) را در همین راستا مطرح میکند.
1) (1) - فتح (48) : 27.
سخن از امور غیبی در مسایل اجتماعی و نظامی، منحصر نشده بلکه به سرنوشت افراد نیز گسترش یافته است. نوستراداموس از این فراتر رفته و از زمان مرگ حیوانات خبر داده است.
یکی از دوستان نوستراداموس خواست موهبت غیبی او را امتحان کند. از او دربارۀ سرنوشت دو بچّۀ خوکی که در حیات خانۀ او (دوست) بودند، سؤال کرد. نوستراداموس گفت: «خوک سیاه را تو میخوری و خوک سفید را گرگ میخورد».
آن مرد، پیش آشپز خود رفت و به او دستور داد که خوک سفید را ذبح کند و برای شام آن شب آماده کند. دستور انجام شد، امّا از بدشانسی، تولۀ گرگ دست آموزی که در خانۀ آن مرد بود، گوشت را دزدید. آشپز که ترسیده بود، خوک سیاه را ذبح کرد و پخت و هنگام شام، بر سر سفره گذاشت. پس از صرف شام، دوست نوستراداموس به او اطّلاع داد که آنان خوک سفید را خوردهاند و وقتی نوستراداموس پافشاری کرد که آن غذا خوک سیاه بودهاست، آن مرد به دنبال آشپز فرستاد و او نیز به آنچه اتّفاق افتاده بود، اعترافکرد. (1)
در میراث اسلامی نیز این نوع رخدادهای غیبی در زمینههای تاریخی و عقیدتی، پیش بینی شده است.
1) (1) - نبوءات، نوستراداموس: 10.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) به عمّار فرمود:
«یا عمّار تقتلک الفئة الباغیة». (1))
«ای عمّار! تو را گروه ستمگر میکشند».
و پیشبینیهای دیگری از این قبیل.
در کتاب «کرامات الاولیاء» پیش بینیها و شگفتیهای غیبی ای که در کتابهای اسلامی غیر امامیّه آمده گردآوری شده است؛ از جمله این که «ابو مدین» هنگامی که فکری به نظرش میرسید، در گوشۀ لباسش نوشتهای میدید که این کار را انجام بده، یا انجام نده. (2)
همچنین در این کتاب آمده است:
«برخی از اولیا کارهای خصوصی مردم را آشکارا میدیدند و دیوارها و تاریکیها نمیتوانستند کارهایی که آنان درون خانههای خود انجام میدادند، از آنان پنهان کنند». (3)
برخی از آنان وقتی شخصی پیش آنان میآمد که مثلاً مرتکب زنا شده بود، یا شرابخواری، یا دزدی کرده بود، یا گناهی، یا ظلمی انجام داده بود، (اثر) آن را در عضوی که گناه از آن سرزده بود، به صورت خطهای سیاه میدیدند. (4)
آری، همۀ اینها ممکن است و به وقوع پیوسته است، امّا وقتی پیروان مکتب اهل بیت، روایاتی را از امام علی ابن ابی طالب و فرزندان معصومش(علیهم السّلام) نقل میکنند که از پیشگوییهایی سخن میگوید که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و او نیز به نوبۀ خود از خداوند متعال دریافت کرده، یا به او الهام شده است، در این صورت، آنان را تندرو و افراطی (غلات) مینامند.
به اصل بحث؛ یعنی مسألۀ «غیبت» در میراث غیر اسلامی بر میگردیم. در کتاب تلمود یهودیان - که آکنده از وعده به آینده است و فضای دینی دارد - آمده است:
«هنگامی که مسیح میآید، همۀ امّتها از او اطاعت و پیروی خواهند کرد؛ بنابراین، بر هر یهودی واجب است که همۀ تلاش خود را به کار گیرد تا نگذارد بقیّۀ امّتها به اختیار او درآیند؛ زیرا قدرت و سیطره برای یهود است، در هر کجا که باشند، امّا خواری و بینوایی بنی اسرائیل ادامه خواهد یافت تا این که حکمرانی بیگانگان پایان یابد. و قبل از این که یهود بر دیگر امّتها حاکم شود، آتش جنگ شعله ور میشود و پس از آن، دو سوّم جهان نابود میشود و در آن هنگام، امّت یهود، در نهایت توانگری و ثروتمندی خواهند بود؛ زیرا صاحب همۀ داراییهای عالم خواهند شد». (1)
1) (1) - الکنز الموعود فی فضائح التلمود، شرقاوی: 196.
گفتنی است آیندۀ دینی، با مقدّمات اندکی - که بر ارتباط با غیب مطلق خداوند تکیه دارد - تحقّق مییابد.
در مزامیر (1)آمده است:
«اگر از آبها بگذری، من در نهرها با تو هستم، پس تو را فرو نمیبرد و اگر در آتش بروی، تو را نمیسوزاند». (2)
و گفتهاند:
«اطمینان و اعتماد به خداوند - که انسان پرهیزگار، همواره باید آن را اظهار کند - بدین معناست که (انسان) حتّی در توفانهای سخت و ویرانگر، هرگز در قدرت خداوند و حتمی بودن نجات او شک نکند». (3)
نوستراداموس نیز به ارتباط میان خبر دادن از حوادث آینده و پیوند با خداوند اشاره کرده است. او به فرزندش میگوید:
«پسرم! تو با وجود عقل کوچکت میتوانی بفهمی که انسان میتواند وقایع را به کمک حرکت ستارگان و موهبت غیبگویی، پیش بینی کند. من مدّعی آنچه ندارم، نیستم، امّا تأکید میکنم که
الهام، چیزهای بسیاری را برای انسان پرهیزگار و نزدیک به خدا آشکار میکند». (1)
نویسندۀ چینی کتاب «ای چِنگ» نیز همین مطلب را گفته است. هنگامی که از او دربارۀ غیب سؤال کردهاند، پاسخهای معیّنی داده است، امّا از طرفی نزدیکی به خداوند سبحان را برای کسی که میخواهد وارد این میدان شود، شرط کرامات دانسته است. (2)
صاحب کرامات الأولیاء نیز این نکته را تأیید کرده و گفته است:
«به برخی از اولیا مقام فهم کلام خداوند و شنیدن صدای مخلوقات داده شده است، به گونهای که سخن گفتن جمادات را بنابر مراتب سخن گفتنشان درک میکنند». (3)
برای برخی از آنان جریان حیات در زندگان و اسراری که در هر موجود به حسب استعداد ذاتی آن نهاده شده است، آشکار میشود و همچنین روشن میشود که چگونه در طی این جریان، درجات عبادت برای موجودات، مشخّص میشود.
و کسانی از اولیا هستند که مراتب علوم نظری و اندیشههای درست و مغالطه هایی که به ذهن خطور میکند، بر ایشان معلوم میشود. (4)
خطّ اهل بیت در برخورد با علم غیب امام(علیه السلام) به مفهوم قرآنی و آنچه پیامبر(صلی الله علیه و آله) تأیید نموده پایبند بوده است، با این حال، نمیدانیم کسانی که علم غیب داشتن ائمّه را انکار میکنند و پیروان مکتب آنان را به تندرو بودن متّهم میکنند، چه حجّت و دلیلی دارند؟ با وجودی که این مکتب به سیرۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله) پایبند است و بر آن پافشاری میکند و علم پیشوایان آن همان علم پیامبر(صلی الله علیه و آله) است؛ یعنی علمی که خداوند متعال به آنها بخشیده است.
از آنچه گفتیم، چند نکته به دست آمد:
اوّل: خبر دادن از غیب، امری است که انسان در همۀ عصرها و به شکلهای گوناگون به آن پرداخته است.
دوّم: این مسأله از ارزش عملی و تربیتی برخوردار است و در ارتباط با نبرد حق و باطل، به کار گرفته شده است.
سوّم: نمیتوان غیبگویی و ارتباط با خداوند سبحان را از یکدیگر جدا کرد و از این رو، بزرگانی که در این عرصه سخن گفتهاند، پرهیزکاری و تجرّد نفس و صفای قلب و نزدیکی به خداوند را - با اختلافاتی در شیوۀ ارتباط - شرط دانستهاند.
کوتاه سخن این که: پرداختن به جزئیّات و تفاصیل این موضوع و حدود و فایدۀ آن و این که تفکّر اسلامی تا چه اندازه وارد این عرصه شده است، تنها پس از اعتقاد به عصمت ائمّه بر طبق دیدگاه امامیّه - که علم حضوری را نیز شامل میشود - ممکن است. همچنین ارتقا و
توسعه در این بحث، وقتی امکانپذیر است که بپذیریم جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید از همۀ صفات و ویژگیهای پیامبر(صلی الله علیه و آله) غیر از دریافت وحی، بهرهمند باشد.
بنابراین، بحث علم غیبی ائمّه از نظر رتبه، پس از بحث امامت و بحث عصمت قرار دارد؛ بنابر این، کوشیدهایم به تبیین جوانب این بحث بپردازیم، امّا از ابهامات و هیاهوی جاهلان و غرض ورزان در این بحث، به دور باشیم و از بررسی موضوع به شیوههای مادّی و بیگانه با اسلام بپرهیزیم و از نتایج بزرگی که عالمان مکتب اهل بیت(علیهم السّلام) در این زمینه به دست آوردهاند - و گفتار حاضر از احاطه به همه جوانب آن، ناتوان است - غافل نشویم.
در خلال بحث، بعضی از واژگان و اصطلاحات مربوط به بحث را نیز به طور مختصر توضیح دادهایم. شیوۀ ما بدین گونه است که مطلب هر فصل زمینه ساز مطالب فصل بعد است.
در فصل اوّل ، از نیاز انسان به ارتباط با غیب و ضرورت احاطه بر علم غیبی عطا شده از سوی خداوند و متوقّف بودن نقش کامل الهی بر احاطه به این علم، سخن رفته است.
در فصل دوّم ، پیوند بین عصمت و علم حضوری را بررسی کردهایم؛ زیرا معصوم به واسطۀ علم حضوری، قوانین حیات و علّتهای آن را در عالم غیب و شهود - به طور یکسان - درک میکند.
در فصل سوّم ، ابتدا به آیات مربوط به علم غیب در زندگی پیامبران و صالحان اشاره کردهایم، پس از آن، به آیاتی که امکان علم غیب را
برای غیر خداوند اثبات میکند، پرداختهایم و در ادامه آیاتی که اعطای علم غیب به خاتم پیامبران و نیز امامان را اثبات میکند، بررسی کردهایم.
در فصل چهارم ، از راه روانشناسی فلسفی، برای علم غیب، استدلال آوردهایم.
در فصل پنجم ، به نقد وبررسی دیدگاههای غیر امامیّه در مورد علم غیب پرداخته ایم.
و سرانجام، فصل ششم ، تاریخچۀ بحث و گرایشهای تفسیری آن از دیدگاه امامیّه و نیز خلاصۀ ساختار نهایی بحث را ارائه میکند.
قرآن کریم (مردم را) به فراگیری دانش دعوت میکند، به طوری که واژۀ «علم» در هفتصد آیه آمده است. (1)
دعوت قرآن به دانش اندوزی و تأکید بر اهمّیّت آن، خطاب به افراد خاصّی نیست بلکه همۀ مردم به طور عموم به آن دعوت شدهاند:
قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ. (2)
«بگو: آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند، یکسانند؟».
علاوه بر این که ابزارهای کسب علم برای همگان، فراهم و آماده است.
امّا قرآن به سوی چه علمی فرا میخواند؟ بدون شک به علمی که مصلحت انسان در آن است و با آن سازندگی و آبادانی، تحقّق مییابد. این علم، با تلاش و کوشش به دست میآید و از این رو، آن را «نسبی» خواندهاند:
یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ. (1)
«خدا (رتبۀ) کسانی از شما را که گرویده (و ایمان آورده) و کسانی که دانشمندند (بر حسب) درجات، بلند گرداند».
برخلاف علم حضوری که از سوی خداوند سبحان، تنها به بندگان پسندیدهاش عطا میشود.
علمی که به فراگیری آن سفارش شده است، محدود به عالم شهود و مادّی نیست، همچنان که منحصر در علومی که با ابزارهای حسّی قابل کسب باشند، نیست بلکه دایرۀ آن وسیع است و عالم دیگری که همان «عالم غیب» است را شامل میشود.
قرآن کریم، عالم غیب (نهان) و عالم شهود (آشکار) را از یکدیگر جدا نکرده و آگاهی از غیب و ماورای محسوسات را نیز «علم» به شمار آورده است و شخصی که یکی از این دو علم، یا هر دو را بداند، «عالم» و «دانشمند» نامیده است.
به دیگر سخن، علم به آنچه از حواس، پنهان است را «علم به غیب» گویند، از هر راهی که به دست آید.
گاهی «علم به غیب»، از راه برهانهای عقلی، یا ادلّۀ نقلی حاصل میشود، مانند علم به وجود صانع (آفریدگار) و یکتا بودن او.
1) (1) - مجادله (58) : 11.
همچنین علم به آنچه از حس و عقل (هر دو) پنهان است را نیز «علم به غیب» گویند؛ مانند آگاهی از اوضاع برزخ و روز قیامت و آنچه درآن هنگام، رخ خواهد داد.
به علم استقلالی؛ یعنی علم به آنچه از درک و فهم همۀ مردم بیرون است نیز «علم به غیب» گویند.
روشن است که انسان میتواند به نوع اوّل و دوّم از علم به غیب، دست یابد، امّا نوع سوّم، دست نیافتنی است.
در واقع همۀ مؤمنان و حتّی غیر مؤمنان، میتوانند دو نوع اوّل را از راه ادلّۀ عقلی حسّی به دست آورند.
همان گونه که ایمان داشتن به غیب، مستلزم علم به غیب است، بنابراین، پرهیزکارانی که به غیب ایمان دارند، به آن علم (نیز) دارند، همان طور که از طریق پیشگوییهای خداوند متعال در قرآن، از برخی امور غیبی آگاهند، مانند (خبر) پیروزی روم قبل از شروع جنگ و دانستن حوادث گذشته که حواسّ انسان به آنها دسترسی ندارد و این قرآن است که از آنها پرده برداشته است:
تِلْکَ مِنْ أَنبَاء الْغَیْبِ نُوحِیهَا إِلَیْکَ مَا کُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُکَ مِن قَبْلِ هَذَا. (1)
«این از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم؛ پیش از این، نه تو آن را میدانستی و نه قوم تو». (2)
منظور قرآن کریم از «علم»، علمی است که به خیر، صلاح و سعادت میانجامد و یقین آور است:
إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء. (1)
«از بندگان خدا تنها دانایانند که از او میترسند».
و انسان را به کار و حرکت بر میانگیزد:
کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ. (2)
«نزد خدا سخت ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندهید».
امّا آیا انسان میتواند به همۀ اسرار و راز و رمز دو جهان (غیب و شهود) و به برنامهها و قوانین بهم پیوستهای که در شکلگیری پدیده ها تأثیر گذاری و تأثیر پذیری دارند، احاطه پیدا کند؟
انسان (چه فرد انسان و چه مجموعۀ انسانها) محدود است و نمیتواند به پیرامون خود و گذشته و آینده احاطه پیدا کند و تجربهها و پژوهشها او را در یافتن همۀ علّتها و اسبابی که سرنوشت دو جهان را رقم میزنند و بر زندگی همۀ انسانها تأثیر گذارند، یاری نمیکنند، هر چند همان گونه که گفتیم، از نظر عقلی، این امر امکانپذیر است.
قرآن کریم بر سه چیز تأکید میکند:
1- پذیرفتن قاعدۀ ایمان به غیب.
2- پیوند داشتن با اموری که وحی به خاطر آن نازل شده است.
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ. (1)
«آنان که به غیب ایمان میآورند و نماز را برپا میدارند و از آنچه به ایشان روزی دادهایم، انفاق میکنند».
3- توجّه انسان به این قاعده؛ زیرا تمدّن بشری، تنها توسّط عنصری که از زمین (یا همان عالم شهود) فراتر است، پیشرفت میکند. غرق شدن در دنیایی که آن را پست و فرومایه خواندهاند، به این تصوّر که نیازهایش را خودش برآورده میکند، نادرست است؛ زیرا تاریخ به انسان، وابسته است و انسان به تاریخ و در صورت فرو رفتن در دنیا، انسان در تاریخ حبس میشود و این امر به انحطاط تمدّن میانجامد. این مسأله در تاریخ تمدّنها و فروپاشی آنها به چشم میخورد که علّت آن، امید بستن به افقهای محدود است:
إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ * الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلادِ * وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ * وَفِرْعَوْنَ ذِی الأَوْتَادِ * الَّذِینَ
1) (1) - بقره(2) : 3.
طَغَوْا فِی الْبِلادِ * فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ * فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ (1).
«صاحب (بناهایی چون) تیرکهای بلند که مانندش در شهرها ساخته نشده بود. و یا ثمود، همانان که در درّه تخته سنگها را میبریدند و یا فرعون، صاحب خرگاهها (و بناهای بلند) همانان که در شهرها سر به طغیان برداشته و در آنها بسیار تبهکاری کردند( تا آن که) پروردگارت بر سر آنان تازیانه عذاب را فرو نواخت».
علاوه بر این، موجود نسبی و نیازمند، برای ترقّی و پیشرفت، باید کمال خود را از موجود بی نهایت دریافت کند؛ از این رو، به خاطر وجود پیوند ازلی و محکم و پیوستگی فطری و ریشه دار، نمیتوان انسان را از عالم پهناور غیب، دور کرد:
فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِینَ. (2)
«پس وقتی آن را درست کردم و از روح خود در آن دمیدم، پیش او به سجده درافتید».
انسان، مخلوقی است که به غیب نزدیک است بلکه بخشی (تکّهای) از غیب است منْ رُّوحی . قرآن، در فرازی دیگر که گفتگویی است بین غیب محض - خدا - و انسان، از این نزدیکی و پیوند سخن گفته است:
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَی شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ. (1)
«و هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذرّیّۀ آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا گواهی دادیم تا مبادا در روز قیامت بگویید: ما از این [امر] غافل بودیم».
بنابراین، هنگامی که میخواهیم انسانی را به باور توحیدی فرا بخوانیم کافی است که به او یادآوری کنیم. شیوۀ پیامبران در دعوت به توحید نیز همان گونه بوده است؛ زیرا انسان با پشتوانۀ روحی دیرینهای که دارد، فطرتاً این باور را میپذیرد و از این روست که از دشمن مشرک، هیچ بهانهای - مثلاً غفلت - برای توجیه شرک، پذیرفته نمیشود.
آفرینش انسان به گونهای است که نمیتوان او را از عالم غیب، دور کرد؛ چرا که عالم مادّی و عالم غیب، بهم پیوستهاند و انسان به عنوان عالمی دیگر، با این دو ارتباط دارد و به طور کلّی، همۀ مخلوقات با یکدیگر در ارتباط هستند.
نوع انسان، استعدادها و تواناییهایی دارد که میتواند عناصر غیبی را - که در او و نیز در هستی به ودیعه گذاشته شده است - در
1) (1) - اعراف (7) : 172.
راستای آبادانی و سازندگی به کار گیرد؛ بنابراین، انسان به توجّه به عالم غیب و آگاهی از آن نیاز دارد؛ زیرا با شؤون خلافت، مرتبط است.
قرآن کریم، از ما میخواهد که با سنّتها [ی الهی] - به عنوان وسیلهای که واقعیّتهایی را که هنوز اتّفاق نیفتاده است و در پیشرفت انسان به سوی کمال نقش دارد، برای ما آشکار میکند - آشنا شویم؛ زیرا آگاهی از سنّتها و شرایط آن، انسان را در موقعیّتی قرار میدهد که قادر بر تعیین سرنوشت و مسلّط بر آن باشد و بتواند آنچه در خور زندگی اوست، با اطمینان برگزیند. بدین ترتیب، انسان با تکیه بر ثابت بودن سنّتهایی که وحی معرّفی میکند، آگاهانه تلاش میکند تا شرایط و اسباب آنها را فراهم کند.
بنابراین، شناختن سنّتها و شرایط آن، امری اکتسابی است، امّا با این حال، یک عامل غیبی نیز به شمار میرود.
به عبارت دیگر، سنّتها با ایمان به غیب مرتبط هستند؛ چه مسألۀ غیب را بپذیریم و چه نپذیریم، دامنۀ سنّتها تا نیّتهای قلبی، مشاعر و احساسات موجود در زندگی مردم نیز کشیده شده است:
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ. (1)
«به سبب آنچه دستهای مردم فراهم آورده فساد در خشکی و دریا نمودار شده است».
1) (1) - روم (30) : 41.
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَکِن کَذَّبُواْ. (1)
«و اگر مردمِ شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند، قطعاً برکاتی از آسمان و زمین بر ایشان میگشودیم، ولی تکذیب کردند».
قرآن کریم، به خاطر اهمّیّت سنّتها و نقش آنها در شکلگیری سرنوشت انسان، با برخورد کورکورانه و بی هدف با سنّتها که متّکی بر گزینش آگاهانه و علمی نیست، مخالف است.
از طرفی ممکن است انسان به شناخت دقیقی از سنّتها دست نیابد و بر فرض این که آنها را بشناسد و به جاری بودن یک سنّت خاص در یک شرایط مشخّص احاطه پیدا کند، امّا نمیتواند از راه علم اکتسابی آگاهانه، جریان یک سنّت در طول تاریخ را درک کند.
همچنین با علم اکتسابی، نمیتواند معارف الهی تأثیر گذار در زندگی همۀ انسانها را کاملاً بشناسد، در حالی که حرکت هستی، به سوی غایتهای بزرگ، در هر دو بُعد غیبی و حسّی، به این سنّتها و معارف مرتبط است.
(گذشته از ناتوانی علم اکتسابی در دست یافتن به سنّتها و معارف الهی) این علم نه میتواند اسرار تشریعی را کشف کند و نه میتواند از
1) (1) - اعراف (7) : 96.
اسرار تکوینی جاری در این جهان پهناور پرده بردارد؛ زیرا احاطه به همۀ امور، تنها با علم خدادادی ممکن است. دانشی که فرد، یا گروه کسب میکند، محدود به زمان و شرایط گذراست و نمیتواند [به همۀ مسائل] احاطۀ کامل پیدا کند، بنابراین، ناقص است و نقشی که ایفا میکند نیز ناقص است، در حالی که ارادۀ الهی به علمِ کامل تعلّق گرفته است. این محدودیّتها حتّی در قلمروها و عرصههای عالم مادّی نیز مطرح است، چه رسد به عالم پهناور غیب.
بنابراین، نوع انسان، نیازمند علم خدادادی است که تنها با شیوهها و راههای الهی مانند :وحی، الهام، نقش بستن در قلب و آموختن از کسی که به او وحی میشود، به دست میآید و با آن، میتوان کلّ حرکت تاریخ را درک کرد.
در بخشهای بعدی بحث، نقش این الگوی ربّانی (امام) و همچنین ضرورت هدایت و راهنمایی او - از راه اعطای ویژگیهای فطری (ملکه) و علم خاصّی که با آن، نقش واگذار شدۀ به او را به کاملترین وجه ادا کند - روشن میشود؛ چرا که خداوند، به مقتضای آبادانی و سازندگی در عالم دنیا، از علم خود به کسی که شایستگی آن را داشته باشد، میبخشد.
بحث از «عصمت و ضرورت آن» در این فصل، مختص به شخص امام نیست بلکه همۀ جزئیّات و تفاصیل بحث را تمام شده فرض میکنیم و بر این باور می شویم که «عصمت امام» مورد قبول است؛ زیرا بحث «علم غیب داشتن معصوم» از نظر رتبه بعد از بحث «عصمت» است و یا این که این دو بحث به یکدیگر پیوسته و متّصل هستند.
بنابراین، بر ارتباط بین «عصمت» و «علم حضوری امام» تأکید میکنیم، از این جهت که این نکته پایه و زیر بنایی است برای بخشهای بعدی بحث.
مخلوقات، مستقل از یکدیگر آفریده نشدهاند بلکه در آفرینش آنها دیگر مخلوقات پیرامون آنها نیز در نظر گرفته شدهاند؛ بنابراین، جهان هستی یک مجموعۀ بهم پیوستۀ هماهنگ است و به شیوهای منظّم و تحت هدایت مقدّر الهی در حرکت است:
الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی. (1)
«کسی که هر چیزی را خلقتی که در خور اوست داده پس آن را هدایت فرموده است».
و همچنین:
وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ * وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ * لا الشَّمْسُ یَنبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلا اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَکُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ. (2)
«و خورشید به (سوی) قرارگاه ویژۀ خود روان است. تقدیر آن عزیز دانا این است؛ نه خورشید را سزد که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشی جوید و هر کدام در سپهری شناورند».
بر این اساس، همۀ موجودات در جهان هستی بر یکدیگر تأثیر میگذارند و انسان نیز از این قانون مستثنا نیست. او در چارچوب این قانون، آفریده شده و در نتیجه تابع آن است.
از یک سو، روشن است که انسان در این جهان، تأثیرپذیر است؛ زیرا (مثلاً) اگر فاصلۀ خورشید از زمین کم، یا زیاد شود، در زندگی همه و از جمله انسان اثر خواهد گذاشت.
از سوی دیگر، انسان بر موجودات اطراف خود تأثیر میگذارد که این مطلب نیاز به توضیح دارد.
خداوند متعال میفرماید:
وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن کُلِّ مَکَانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا کَانُواْ یَصْنَعُونَ. (1)
«و خدا شهری را مثَل زده است که امن و امان بود (و) روزی اش از هر سو فراوان میرسید، پس (ساکنانش) نعمتهای خدا را ناسپاسی کردند و خدا هم به (سزای) آنچه انجام میدادند، طعم گرسنگی و هراس را به (مردم) آن، چشانید».
معنای آیه این است که: ثبات، آرامش، حرکت هدفمند در پیوند بین افراد جامعه، کار، تولید، رفاه، فراوانی اجناس و فراگیر شدن امنیّت در همۀ زمینهها، همۀ این امور، پدیدههای نیکویی هستند که به سبب پایبندی مردم به جلوههای عملی شکرگزاری مثل عدالت، محبّت و مساوات به دست میآید، امّا اگر جامعهای از این ارزشها تهی شود و خدا را محور فعالیّت و حیات خود قرار ندهد و به گذشتۀ توحیدی درخشان خود کافر شود و آن را با خدایان متعدّد عوض کند - مثلاً دنباله رو انسانی توانگر شود، یا از نفس، شیطان و حبّ ثروت و قدرت پیروی کند - این امور باعث توزیع نادرست (ثروت) و سیطرۀ ظلم و ناامنی و شیوع ترس و فقر و اختلاف
1) (1) - نحل (16): 112.
طبقاتی میشود. زندگی در چنین جامعهای، هرگز سعادتمند نخواهد بود.
کفر، فسق و نفاق و هر موضعگیری فکری، یا رفتاری از سوی انسان، سرانجام بر محیط او تأثیر میگذارد. نباید مسأله را به جنبۀ مادّی اعمال انسان محدود کنیم بلکه موضعگیریهای قلبی و اعتقادی نیز داخل در این چارچوب است؛ زیرا اعتقاد نیز یک عمل است، پس «کفر» که یک عمل درونی است بر دیگر مخلوقات، تأثیر میگذارد و حتّی خطّ مشی خود انسان نیز تابع تصمیمگیریهای اعتقادی و درونی اوست. از این جهت است که فرشتگان - با ربط دادن بین فسق و خونریزی که ناشی از اراده است - (از خداوند) دربارۀ این مخلوق جدید؛ یعنی آدم و سرنوشت و زندگی و حرکت او در زمین و چگونگی برخورد او با مجموعۀ هستی، سؤال میکنند. آنان میدانند که هستی، تابع یک نظام جهانی واحد است که همگان بر اساس آن عمل میکنند و این موجود جدید نیز باید با نظام هستی منسجم و هماهنگ باشد، امّا از آن جا که به گونهای آفریده شده است که او را وادار به مخالفت با نظام هستی میکند، از این رو، خونریزی، ویرانی و خرابی به بار میآورد؛ زیرا هرج و مرج و بی نظمی در اثر اراده - که ممکن است به کفر، یا رخنه در نظام هستی و حملۀ به آن بینجامد - پدید میآید؛ بنابراین، پیدایش
این مخلوق جدید، خطری نه تنها برای او بلکه برای تمام هستی است:
أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء. (1)
«آیا در آن (زمین) کسی را میگماری که در آن فساد انگیزد و خونها بریزد؟».
امّا خداوند متعال، به اشکال و پرسشی که ملائکه در اعتراض به این که انسان، زمام خلافت را به دست گرفت، مطرح کردند، این گونه پاسخ داد:
إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا. (2)
«من چیزی میدانم که شما نمیدانید و (خدا) همۀ (معانی) نامها را به آدم آموخت».
خداوند، انسان را آفرید و علم به اموری که با مسؤولیّتهای الهی او مناسبت و هماهنگی دارد و او را در رسیدن به اهداف و غایات، کمک میکند، به او سپرد.
بنابراین، آگاهی انسان از همۀ اسما و نامها موهبت و بخششی از سوی خداوند سبحان است. خداوند، انسان را از حقیقت اشیاء و نظامهای حاکم بر هستی، آگاه ساخت، همچنین به او آموخت که در جهان هستی، چه جایگاهی دارد و چگونه باید در آن تأثیر بگذارد تا آن را در خدمت اهداف و آرمانهای خود در آورد.
وَکُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ. (1)
«و هر چیزی را در کارنامهای روشن بر شمردهایم».
خداوند، این علم را به پیامبران داد و پس از خاتم پیامبران، آن را به امامان طاهر از خاندان او سپرد.
این همان علمی است که معصوم به وسیلۀ آن، حقیقت اشیاء را آن گونه که هست و به طور روشن و تردیدناپذیر، درک میکند؛ علمی که این ویژگی را داشته باشد، مسلّماً به «عصمت» میانجامد.
برای روشن شدن مطالب مثالی میزنیم: «قانون جاذبه» یکی از قوانین هستی است که با انسان مرتبط است و انسان باید بر طبق آن عمل کند و از مخالفت با آن بر حذر باشد. ارتباط بین انسان و بین قانون، با ارتباط بعضی از مخلوقات با آن متفاوت است؛ مثلاً پرندگان به خاطر مصلحت خود، این قانون را نقض میکنند. به دیگر سخن، ارتباط این قانون با پرندگان از جهت دیگری است که با ارتباط انسان، تفاوت دارد. انسان از عمل پرندگان در نقض این قانون، میپرهیزد؛ زیرا آثار مترتّب بر انسان، غیر از آثار مترتّب بر پرندگان است؛ بنابراین، آگاهی انسان از این قانون و موارد نقض آن، به او «عصمت» داده است تا بر خلاف آن عمل نکند وگرنه انسان اراده دارد و میتواند برخلاف آن رفتار کند.
1) (1) - یس (36) : 12.
قانونهای دیگری هست که در زندگی انسان، بازتاب و انعکاس دارد و انسان این قانونها را میداند، امّا آثار و نتایج آنها را درک نمیکند؛ زیرا به آثار مترتّب بر مخالفت با آنها علم و آگاهی ندارد؛ مانند خوردن مال یتیم.
در قرآن کریم آمده است:
یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا (1).
«(آنان) آتشی در شکم خود می خورند».
معصوم، علمی دارد که با آن میبیند و در مییابد که مال یتیم، آتش است، در حالی که برای غیر معصوم، مالی لذّتبخش به نظر میآید، نه آتش سوزنده. تأثیر و بازتاب این کار در نزد معصوم، روشن و یقینی است، همان گونه که قانون جاذبه برای ما آشکار و مسلّم است و ما را بر آن میدارد تا از مخالفت با آن خودداری کنیم، هرچند توانایی آن را داشته باشیم، امّا از اثر مترتّب برخوردن مال یتیم، آگاه نیستیم؛ یعنی ما علمی نداریم که با آن، همۀ قوانین هستی را درک کنیم.
حضرت یوسف(علیه السلام) میتوانست مرتکب زنا شود؛ زیرا ارادۀ آزاد بر انجام آن داشت، امّا آن را کاری زشت میدید؛ زیرا به این قانون، علم داشت. این بدان معنا نیست که او مانند دیوار از لذّت جنسی و اراده بی بهره بود بلکه به آثار این قانون، علم داشت و از این رو، اصلاً بر خلاف آن عمل نکرد.
1) (1) - نساء (4): 10.
بر این اساس، پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السّلام) قایل به عصمت همۀ امامان هستند، حتّی امام جواد(علیه السلام) که در سن هفت سالگی به امامت رسیدند. امام به همه چیز عالم است، نه فقط احکام نماز و حج بلکه همۀ امور. او خدا را نافرمانی نمیکند و حتّی اشتباه هم نمیکند. دشمنان اهل بیت(علیهم السّلام) در آن زمان که حکومت را در دست داشتند، از این عقیدۀ شیعیان آگاه بودند . این یک عقیدۀ سرّی و پنهان نبود، آنان میدانستند که شیعیان، قایل به عصمت امامان خویش هستند.
حکومت با تمام امکانات و ابزارهای خود، کوشید تا این واقعیّت را تکذیب کند، امّا موفّق نشد.
امام جواد(علیه السلام) را که خردسال بودند، میآوردند و دانشمندان و در رأس آنان قاضی یحیی بن اکثم را نیز جمع میکردند. یحیی بن اکثم در جایگاه قضاوت خود مینشست و به امام جواد(علیه السلام) رو میکرد و میگفت: سؤالی بپرسم؟
امام (علیه السلام) فرمود:
«برخیز و همچون سؤال کنندهای در برابر سؤال شونده بنشین (و آنگاه سؤال کن)».
و یحیی بن اکثم با وجود کهنسالی بر میخیزد و همچون سؤال کنندهای، مؤدّبانه در برابر امام زانو میزند.
یحیی بن اکثم با خود اندیشید دربارۀ چه چیز از امام سؤال کنم؟ آیا دربارۀ نماز و احکام آن بپرسم؟ در حالی که او میدانست امام
و خانوادهاش هر روز نماز میخوانند، پس احکام نماز را میداند. با خود گفت: این پسر در بغداد زندگی میکند و به حج نرفته است؛ زیرا انسان در طول حیات خود، فقط یک بار حج واجب انجام میدهد و اگر توفیق پیدا کند مثلاً ده بار آن را انجام میدهد، گذشته از آن، امام هنوز کودک است و به حج نرفته است، پس به امام گفت:
« ای پسر رسول خدا! نظر شما دربارۀ مُحرمی که صیدی را کشته است، چیست؟».
امام(علیه السلام) جواب داد:
«او را در حل کشته است، یا در حرم؟ حکم مسأله را میدانسته یا نه؟ از روی عمد کشته است، یا اشتباهاً؟ مُحرم، آزاد بوده یا عبد؟ صغیر بوده یا کبیر؟ برای اوّلین بار کشته یا برای چندمین بار؟ آن صید، پرنده بوده یا غیر پرنده؟ کوچک بوده یا بزرگ؟ آیا بر کار خود پافشاری میکند، یا پشیمان است؟ شب آن حیوان را کشته یا روز؟ در هنگام کشتن، برای عمره مُحرم بوده یا برای حج؟».
یحیی بن اکثم حیرت زده شد و آثار عجز و ناتوانی در چهرهاش آشکار گشت. سپس امام به تفصیل جواب مسأله را داد که در کتابها آمده است. (1)
این ماجرا نشانۀ این است که امام دارای عصمت مورد عنایت خداوند است که علم حضوری را نیز در بر دارد. (2)
علمی که امام معصوم دارد و در اثر آن به اشیاء شناخت کامل پیدا میکند و اهداف رسالت با آن تحقّق مییابد، موهبتی است از طرف خداوند، بدون این که خود امام آن را کسب کرده باشد. هدف خداوند از اعطای این علم، این است که امام قدرت کامل برای محقّق ساختن اهداف الهی - که شایسته است به کاملترین شکل محقّق شود - داشته باشد و آن را بر همۀ دینها پیروز گرداند.
عَالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَدًا * إِلا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ. (3)
«دانای نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمیکند، جز پیامبری را که از او خشنود باشد».
علم عطا شده به امام - خواه از راه الهام، یا نجوای در گوش، یا آموختن از پیامبر(صلی الله علیه و آله) - که دامنۀ آن تا آگاهی از غیب نیز گسترش مییابد، غیر از علمی است که به خداوند سبحان اختصاص دارد. علم خداوند از غیر او و حتّی از فرشتگان مقرّب و پیامبران مرسل نیز پوشیده و پنهان است که همان «علم غیب مطلق» است؛ از این رو، علمی که خداوند به پیامبر(صلی الله علیه و آله) میدهد، یا به صورت آموزش غیر طبیعی است؛ مانند کتابهای آسمانی (الهی) که توسّط فرشتۀ وحی بر پیامبران نازل میشود و به حسب نوع رسالت هر پیامبر(صلی الله علیه و آله)، احکام و اخباری را دربارۀ حوادث گذشته، حال و حتّی آینده در بردارد.
تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن کَلَّمَ اللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ. (1)
«برخی از آن پیامبران را بر برخی دیگر برتری بخشیدیم. از آنان کسی بود که خدا با او سخن گفت و درجات بعضی از آنان را بالابرد».
و یا به صورت عملی است مانند معجزاتی که به دست پیامبر(صلی الله علیه و آله) انجام میشود. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فقط بر بُعد عملی این معجزات احاطه دارد و ممکن است از حقیقت علمی آن آگاه نباشد، امّا گاهی نیز به آن دست مییابد؛ مانند زنده کردن مردگان که جزو غیب مختص به
1) (1) - بقره (2): 253.
خداوند است، امّا مانعی ندارد که خدا آن را به برخی از پیامبرانش عطا کند مثل حضرت ابراهیم(علیه السلام):
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی. (1)
«و (یاد کن) آنگاه که ابراهیم گفتک پروردگارا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده میکنی؟».
یکی از فرقهای علم امام، با علم خداوند این است که: علم خدا قدیم است و قبل از معلومات وجود داشته و عین ذات خداست، امّا علم حضوری امام، این ویژگی را ندارد بلکه حادث است و بعد از معلومات، پدید آمده است و عین ذات امام نیست بلکه وجود این علم نزد امام به معنای آشکار و معلوم بودن امور برای اوست. اعتقاد به اشتراک و اتّحاد بین علم خدا و علم امام، شرک و غلوّ است و خود ائمّه(علیهم السّلام) نیز به آن قایل نیستند، چه رسد به پیروان ایشان.
کوتاه سخن این که: علم خدا ذاتی است، امّا علم امام، عرضی است و خداوند به او بخشیده است، پس بین آنها اتّحادی نیست .
حال اگر خداوند علم غیب مطلق و بی نهایت دارد و به هر یک از بندگان خاصّ خود که بخواهد از آن میبخشد، آیا کسی از این انسانهای خاص وجود دارد که به علم غیب دست یافته و به آن عمل کرده باشد؟ پاسخ به این پرسش در فصل بعد میآید.
1) (1) - بقره (2): 260.
علم امام معصوم و دامنه و خاستگاه آن را تنها از راههای نقلی «قرآن کریم و سنّت شریف» میتوان اثبات کرد؛ زیرا «عقل» به تنهایی، توانایی پرداختن به این بحث را - چه برای اثبات و چه برای نفی - ندارد؛ چرا که اثبات آن متوقّف است بر دانستن آن از راه غیب؛ از این رو، این مسأله را در چارچوب نقلی و در خلال چند بخش بررسی میکنیم.
قرآن کریم به این پدیده در زندگی پیامبران و صالحان تصریح و تأکید کرده است. آنان به اذن خداوند، علم غیب داشتهاند و از آن، در راستای رسالت خویش استفاده کردهاند که به چند نمونۀ از آن اشاره میکنیم:
1- حضرت یوسف(علیه السلام) به برادرانش فرمود:
اذْهَبُواْ بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا. (1)
1) (1) - یوسف (12): 93.
«این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهرۀ پدرم بیفکنید (تا) بینا شود».
و خداوند از آنچه پس از آن اتّفاق افتاد، خبر میدهد:
فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا. (1)
«پس چون مژده رسان آمد، آن (پیراهن) را بر چهرۀ او انداخت، پس بینا گردید».
ظاهر آیه بیانگر این است که حضرت یعقوب(علیه السلام) در اثر قدرت غیبی ای که حضرت یوسف(علیه السلام) داشت و به کار برد، دوباره بینایی خود را به طور کامل به دست آورد. روشن است که باز گرداندن بینایی حضرت یعقوب(علیه السلام) مستقیماً توسّط خداوند انجام نگرفت بلکه به اذن او و توسّط حضرت یوسف(علیه السلام) تحقّقیافت.
آن که سبب بازگشت بینایی حضرت یعقوب(علیه السلام) گردید، حضرت یوسف(علیه السلام) بود وگرنه به برادرانش دستور نمیداد که پیراهن او را ببرند و بر صورت پدرش بیفکنند بلکه تنها کافی بود که دعا کند و از خدا این امر را بخواهد. این یک اقدام غیبی است که از یکی از اولیای خدا؛ یعنی حضرت یوسف(علیه السلام) سر زده است. او به اذن خداوند، جریان طبعیت را تغییر داد و هیچ کس توان این کار را ندارد مگر این که خداوند به او سلطه و قدرت غیبی بخشیده باشد.
1) (1) - یوسف (12) : 96.
2- حضرت موسی(علیه السلام) با عصای خود، بر سنگی زد و از آن دوازده چشمه جوشید:
فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاکَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْناً. (1)
«گفتیم: با عصایت بر آن تخته سنگ بزن، پس دوازده چشمه از آن جوشیدن گرفت».
حضرت موسی(علیه السلام) در جای دیگر نیز قدرت غیبی خود را به کار گرفته است؛ هنگامی که با عصای خود به دریا زد و دریا شکافته شد و دوازده مسیر خشک در کف دریا برای بنی اسرائیل به وجود آمد تا از دریا عبور کنند:
فَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِب بِّعَصَاکَ الْبَحْرَ فَانفَلَقَ فَکَانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ. (2)
«پس به موسی وحی کردیم با عصای خود بر این دریا بزن تا از هم شکافت و هر پارهای همچون کوهی سترگبود».
در این دو مورد حضرت موسی(علیه السلام) از قدرت غیبی خدادادی خود - که به اذن و ارادۀ خدا تحقّق مییابد - استفاده کرده است.
3- حضرت سلیمان(علیه السلام) از قدرتهای غیبی متعدّدی بهرهمند بود و بر جنیّان و پرندگان، سیطره و تسلّط داشت و زبان پرندگان و حشرات را میدانست.
خدای متعال میفرماید:
وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُودَ وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ وَأُوتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ * وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ * حَتَّی إِذَا أَتَوْا عَلَی وَادِی النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا یَشْعُرُونَ * فَتَبَسَّمَ ضَاحِکًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَی وَالِدَیَّ. (1)
«و سلیمان از داوود میراث یافت و گفت: ای مردم! ما زبان پرندگان را تعلیم یافتهایم و از هر چیزی به ما داده شده است، راستی که این همان امتیاز آشکار است. و برای سلیمان سپاهیانش از جن و انس و پرندگان جمع آوری شدند و (برای رژه) دسته دسته گردیدند و تا آنگاه که به وادی مورچگان رسیدند، مورچهای (به زبان خویش) گفت: : ای مورچگان! به خانه هایتان داخل شوید، مبادا سلیمان و سپاهیانش - ندیده و ندانسته - شما را پایمال کنند. (سلیمان) از گفتار او دهان به خنده گشود و گفت: پروردگارا! در دلم افکن تا نعمتی را که به من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای، سپاس بگزارم».
1) (1) - نمل (27): 19- 16.
همچنین حضرت سلیمان(علیه السلام) تسلّط غیبی شگفت انگیزی بر باد داشت به گونهای که به دستور او، به هر کجا که میخواست می وزید.
وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ. (1)
«و برای سلیمان تندباد را (رام کردیم) که به فرمان او به سوی سرزمینی که در آن برکت نهاده بودیم، جریان مییافت و ما به هر چیزی، دانا بودیم».
(نکتۀ) جالب توجّه این است که: باد تَجْرِی بِأَمْرِهِ این امر نشانۀ چیرگی و کنترل حضرت سلیمان(علیه السلام) نسبت به سیر و جهت وزش باد است. (2)
آیا علم غیبی که خداوند به پیامبران و صالحان بخشیده است، برای مأموریّتی خاص و مصلحتی محدود بوده و سپس از آنان باز پس گرفته است؟ یا برای همیشه و به حسب تداوم مأموریّت و گستردگی رسالت هر پیامبر، یا امام است؟
برخی، اعتراف میکنند که پیامبران معجزه داشتهاند و خداوند به آنان علم غیب داده تا درستی رسالت خویش را اثبات نمایند، امّا معتقدند این علم به صورت اتّفاقی و محدود و در هنگام مصلحت پدید میآمده است، نه برای همیشه.
بعضی از آنان این علم را به شیر آب تشبیه کردهاند که هنگام نیاز و مصلحت باز میگردد و سپس بسته میشود، پس درست است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) قدرت غیبی دارد و میتواند معجزه انجام دهد، امّا این امر فقط به موقعیّتهای مشخّص اختصاص دارد و در غیر آنان این توانایی وجود ندارد.
امّا درست آن است که: توانایی پیامبران و علم غیب خدادادی آنان همیشگی و مستمر است، چند آیه از قرآن این مطلب را اثبات میکند؛ از جمله:
1- أَنِّی قَدْ جِئْتُکُم بِآیَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِّنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِیءُ الأکْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ. (1)
«در حقیقت، من از جانب پروردگارتان برایتان معجزهای آوردهام؛ من از گِل برای شما (چیزی) به شکل پرنده میسازم، آنگاه در آن میدمم، پس به اذن خدا پرندهای میشود و به اذن خدا نابینای مادرزاد و پیس را بهبود میبخشم، مردگان را زنده میگردانم».
این آیه ثابت میکند که توانایی حضرت عیسی(علیه السلام) بر انجام معجزات، مخصوص یک واقعۀ معیّن نبوده است؛ زیرا ایشان نفرمود:
1) (1) - آل عمران (3): 49.
«پرندهای برای شما ساختم و نابینای مادرزاد و پیس را بهبود بخشیدم و مردهای را زنده گردانیدم» تا از این سخن بفهمیم که منظور ایشان یک اتّفاق معیّن بوده که در گذشته رخ داده است.
نفرمود: «پرندهای برای شما خواهم ساخت و نابینای مادرزاد و پیس را بهبود خواهم بخشید و مردهای را زنده خواهم کرد» تا دریابیم که این کارها را در زمان مشخّصی در آینده و به طور اتّفاقی انجام خواهد داد بلکه کلام خویش را به زمان حال بیان کرد و دربارۀ نوع پرنده و نابینا و پیس سخن گفت (نه چند مورد خاص). فرمود: از گل پرنده میسازم و نابینا و پیس را بهبود میبخشم و مرده را زنده میکنم» که از آن چنین بر میآید که ایشان همواره این توانایی را داراست و هر زمان که اراده کند، میتواند این کارها را انجامدهد. (1)
2- خداوند متعال در قرآن کریم از قول حضرت سلیمان(علیه السلام) میفرماید:
قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لا یَنبَغِی لأَحَدٍ مِّنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ * فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخَاء حَیْثُ أَصَابَ. (2)
«گفت: پروردگارا! مرا ببخش و ملکی به من ارزانی دار که هیچ کس را پس از من سزاوار نباشد، در حقیقت تویی که خود بسیار
بخشندهای، پس باد را در اختیار او قرار دادیم که هر جا تصمیم میگرفت، به فرمان او نرم، روان میشد».
به خدمت گرفتن باد توسّط سلیمان به خاطر مستجاب شدن دعا و درخواست آن حضرت بود که به خداوند گفت:
هَبْ لِی مُلْکًا لا یَنبَغِی لأَحَدٍ مِّنْ بَعْدِی.
روشن است که خداوند، دعای سلیمان(علیه السلام) را برای یک لحظه، یا یک حادثۀ مشخّص مستجاب نکرده است بلکه به خدمت بودن باد جزو سلطنتی بود که خداوند متعال در نتیجۀ دعای سلیمان(علیه السلام) به او ارزانی داشت و در قرآن از آن چنین یاد شده است:
هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسَابٍ. (1)
«این بخشش ماست، (آن را) بی شمار ببخش، یا نگاه دار».
بنابراین، فرمانروایی حضرت سلیمان(علیه السلام) بر باد، به اذن خدا به طور پیوسته و دائم بوده است.
3- خداوند در قرآن میفرماید:
وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ. (2)
«آهن را برای او نرم گردانیدیم».
نرم گرداندن آهن برای داوود به طور موقّت و در یک مورد معیّن و به سبب خاصّی نبود بلکه فضل دائمی خداوند بود که به او بخشید و آیۀ کریمه این نکته را آشکارا بیان میکند:
یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَالطَّیْرَ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ. (1)
«و به راستی داوود را از جانب خویش مزیّتی عطا کردیم (و گفتیم:) ای کوهها! با او (در تسبیح خدا) هم صدا شوید و ای پرندگان! (هماهنگی کنید) و آهن را برای او نرم گردانیدیم».
حال باید ببینیم آیا این بخشش دائمی الهی (علم غیب) تنها به پیامبران داده میشود، یا دیگر بندگان صالح را نیز در بر میگیرد؟ قرآن کریم آشکارا میگوید که: این عطای الهی مختص پیامبران نیست بلکه خداوند آن را به هر بندۀ صالحی که از او خشنود باشد، میبخشد.
خداوند متعال میفرماید:
قَالَ یَا أَیُّهَا المَلؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ* ... قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ. (2)
«گفت: ای سران (کشور)! کدام یک از شما تخت او را - پیش از آن که مطیعانه نزد من آیند - برای من میآورد. کسی که نزد او دانشی از کتاب (الهی) بود، گفت: من آن را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی، برایت میآورم».
«آصف» با گفتن أَنَا آتِیکَ بِهِ. از قدرت خود بر این کار خبر داده است؛ یعنی من توانایی آوردن آن را دارم، به ویژه با در نظر گرفتن سؤال سلیمان که: چه کسی توانایی این کار را دارد؛ أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا.
علاوه بر این که: خداوند متعال از او این چنین یاد کرده است: قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ. که نشانگر این است که علّت قدرت داشتن، همان علم به کتاب است و این مطلب را روایات اهل بیت(علیهم السّلام) نیز تأیید میکند، پس اگر آصف این علم را فراموش نکند، برای همیشه و هرگاه بخواهد، توانایی انجام آن کار را دارد. (1)
گذشت که علم به غیب یکی از پدیدهها و جلوههای مطرح در زندگی پیامبران و صالحان است؛ بنابراین، مقصود آیاتی که علم غیب را منحصر در خداوند سبحان دانسته از دیگران نفی میکنند چیست؟
خداوند متعال در قرآن میفرماید:
قُل لا یَعْلَمُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ الْغَیْبَ إِلا اللَّهُ. (2)
«بگو: هر که در آسمانها و زمین است - جز خدا - غیب را نمیشناسد».
وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ. (1)
«و کلیدهای غیب، تنها نزد اوست».
وَلاَ أَقُولُ لَکُمْ عِندِی خَزَآئِنُ اللّهِ وَلاَ أَعْلَمُ الْغَیْبَ. (2)
«به شما نمیگویم که گنجینههای خدا پیش من است و غیب نمیدانم».
وَلِلّهِ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَإِلَیْهِ یُرْجَعُ الأَمْرُ کُلُّهُ. (3)
«و نهان آسمانها و زمین، از آن خداست و تمام کارها به او بازگردانده میشود».
یَوْمَ یَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُواْ لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّکَ أَنتَ عَلاَّمُ الْغُیُوبِ. (4)
«(یاد کن) روزی را که خدا پیامبران را گرد میآورد، پس میفرماید: چه پاسخی به شما داده شد، میگویند: ما را هیچ دانشی نیست، تویی که دارای رازهای نهانی».
این قبیل آیات که علم غیب را مختص به خدا میداند، با آیاتی که علم غیب را برای دیگران نیز اثبات مینماید، تعارض و اختلاف
ندارند؛ زیرا شیوۀ رایج قرآن در بیان افعال الهی مانند آفریدن، روزی دادن و میراندن به این گونه است که از یک جهت، نفی و از جهت دیگر، اثبات میکند؛ مانند آیۀ:
اللَّهُ یَتَوَفَّی الأَنفُسَ. (1)
«خدا روح مردم را به تمامی باز میستاند».
که ظاهراً انجام عمل به طور مستقیم و بی واسطه را میرساند. و آیۀ:
قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ. (2)
«بگو: فرشتۀ مرگی که بر شما گمارده شده جانتان را میستاند».
که از آن، وجود واسطه در این کار بر میآید، امّا با تأمّل در آیات، در مییابیم که آیۀ اوّل یک جهت را اثبات میکند و آیۀ دوّم، جهت دیگر را، پس تعارض، یا نفی و اثبات وجود ندارد؛ زیرا آیۀ اوّل، ثابت میکند که در اصل، خداوند جان مردم را میگیرد و آیۀ دوّم، ثابت میکند که فرشتۀ مرگ (عزرائیل) به فرمان خداوند، این کار را انجام میدهد، پس بر اساس هر دو آیه خداوند توسّط عزرائیل جانها را میگیرد.
در مورد «علم غیب» نیز همین گونه است، آن دسته از آیاتی که علم غیب را مخصوص خداوند میداند، ناظر به علم ذاتی و ازلی خداست که به او اختصاص دارد، امّا آن دسته از آیات که دربارۀ
علم غیب دیگران (غیر خدا) است، از علم غیر ذاتی سخن میگوید که خداوند به بندگان برگزیدهاش میبخشد تا آنانرا از برخی حقایق آگاه سازد، پس بین این دو دسته تعارض و اختلافی نیست.
در قرآن کریم، آیاتی هست که دربارۀ امکان علم غیب برای غیر خداوند سخن میگوید؛ مانند:
هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا. (1)
«آیا تو را به شرط این که از بینشی که آموخته شدهای به من یاد دهی، پیروی کنم؟».
قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا * وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا. (2)
«گفت: تو هرگز نمیتوانی همپای من صبر کنی و چگونه میتوانی بر چیزی که به شناخت آن احاطه نداری، صبر کنی؟».
وَلَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ. (3)
«و اگر غیب میدانستم قطعاً خیر بیشتری میاندوختم».
وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا. (1)
«و بگو: پروردگارا! بر دانشم بیفزای».
در بخش قبل به این نتیجه رسیدیم که علم غیب مختص به خداوند سبحان است و به هر که بخواهد از آن عطا میکند و بین این دو علم، هیچ تعارضی در نفی و اثبات نیست. به همین ترتیب میتوان تعارض (ظاهری) بین آیاتی که علم غیب را منحصر در خداوند میداند و آیاتی که دربارۀ امکان علم غیب برای غیر خداوند سخن میگوید را برطرف کرد.
از آیاتی که دربارۀ دادن علم غیب به غیر خداوند سخن میگوید بر میآید که این علم با اذن، اراده و رضایت خداوند به دست میآید و به هیچ وجه بیرون از حوزۀ اراده و اختیار خداوند و بی ارتباط با او نیست.
آیاتی که امکان دستیابی به علم غیب را برای برخی از بندگان اثبات میکند، بر شمردیم. همچنین به آیاتی که اعطای علم غیب به غیر خداوند را اثبات میکند، اشاره کردیم؛ مانند:
وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا. (2)
«(خدا) همۀ (معانی) نامها را به آدم آموخت».
قَالَ لاَ یَأْتِیکُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَن یَأْتِیکُمَا. (1)
«غذایی را که روزی شماست، برای شما نمی آورند، مگر آن که من از تعبیر آن به شما خبر میدهم پیش از آن که (تعبیر آن) به شما برسد».
وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ. (2)
«تأویلش را جز خدا و ریشه داران در دانش، کسی نمیداند».
در همین راستا دستهای از آیات هست که اعطای «علم غیب» به خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله) را بیان میکند؛ مثل:
وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلا وَحْیٌ یُوحَی. (3)
«و از سر هوس سخن نمیگوید، این سخن به جز وحیی که وحی میشود، نیست».
سَنُقْرِؤُکَ فَلا تَنسَی. (4)
«ما به زودی (آیات خود را به وسیلۀ سروش غیبی) بر تو خواهیم خواند تا فراموش نکنی».
ذَلِکَ مِنْ أَنبَاء الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیکَ. (5)
«این (جمله) از اخبار غیب است که به تو وحی میکنیم».
از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که فرمود:
«نه به خدا سوگند! عالم هرگز جاهل نباشد؛ ممکن نیست چیزی را بداند و چیزی را نداند. خدا بالاتر از آن است که فرمانبری از بندهای را واجب کند که علم آسمان و زمینش را از او پنهان داشته است». (1)
امام صادق(علیه السلام) نیز فرموده است:
«همانا خدای عزّوجلّ پیامبرش را تربیت کرد و نیکو تربیت کرد؛ چون تربیت او را تکمیل نمود، فرمودند:
وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ (2)
«و راستی که تو را خویی والاست».
سپس امر دین و امّت را به او واگذار فرمود تا سیاست بندگانش را به عهده گیرد، سپس فرمود:
وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا (3).
«آنچه را پیامبر به شما داد، آن را بگیرید و از آنچه شما را بازداشت، باز ایستید».
«همانا رسول خدا استوار، موفّق و مؤیّد به روح القدس بود و نسبت به سیاست و تدبیر خلق، هیچ گونه لغزشی نداشت و به آداب خدا تربیت شد». (1)
اگر شأن پیامبر چنین است و خداوند به خاطر کامل شدن رسالت و اداره کردن بندگان و گستراندن عدالت، به او علم غیب ارزانی داشته و توسّط روح القدس او را راهنمایی کرده است، آیا در راستای همین اهداف، این تواناییها و نیز علم غیب را به جانشینان او (اهل بیت) - که آنان را برای تمام کردن رسالت پیامبر پسندیده است - نیز داده است؟ در بخش بعد به این مسأله میپردازیم.
گفتیم که خداوند سبحان به پیامبران و بندگان صالح خود «علم غیب» داده است. (و از سویی) امامان معصوم کسانی هستند که خداوند - به تصریح قرآن و سنّت - آلودگی را از آنان زدوده و آنان را پاک و پاکیزه گردانیده است. آنان جانشینان پیامبر در به انجام رساندن مسؤولیّتها و اهداف رسالت هستند و لازمۀ این امر، آن است که همانند پیامبر، علم به غیب داشته باشند.
1) (1) 1- اصول کافی: 1 / 266، ح4.
1- از این رو، امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرمایند:
«علمی که آدم از آسمان به زمین فرو آورد و همۀ آنچه پیامبران تا پیامبر خاتم به آن برتری یافتهاند، در خاندان آخرین پیامبر، گرد آمده است». (1)
2- از عبدالله بن ولید سمّان نقل شده است که امام باقر (علیه السلام) به من فرمود:
«ای عبدالله! شیعیان دربارۀ حضرت علی(علیه السلام) و حضرت موسی و حضرت عیسی(علیه السلام) چه میگویند؟ گفتم: فدایت شوم! در چه زمینهای سؤال میکنید؟ فرمود: آنان در فضل برابرند. از نظر علم پرسیدم، گفتم: فدایت شوم! شایسته است دربارۀ آنان چه بگویم؟ فرمود: به خدا سوگند! او (علی) از آن دو داناتر است.
سپس فرمود: «ای عبدالله! آیا شیعیان قایلند که علی همان علم پیامبران را دارد؟ گفتم: بله. فرمود: در این باره با آنان مخالفت کن. خداوند متعال به موسی فرمود: وَکَتَبْنَا لَهُ فِی الأَلْوَاحِ مِن کُلِّ شَیْءٍ؛ (2)و در الواح (توارت) برای او در هر موردی نگاشتیم، که از آن بر میآید، خدا همه امور را برای او آشکار نساخته است، امّا به حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) فرمود: وَجِئْنَا بِکَ عَلَی هَؤُلاء شَهِیدًا؛ (3)و تو
را بر آنان گواه آوردیم. [و فرمود]: وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِّکُلِّ شَیْءٍ؛ (1)این کتاب را که روشنگر هر چیزی است، بر تو نازل کردیم». (2)
3- در قرآن کریم آمده است:
قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ. (3)
«کسی که نزد او دانشی از کتاب (الهی) بود، گفت: من آن را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی، برایت میآورم».
علّت این که «آصف بن برخیا» قدرت داشت این عمل را - که نقض کنندۀ قوانین عادی طبیعت بود - انجام دهد، این بود که (دانشی از کتاب الهی) داشت. آیه نشانگر این است که قدرت او سبب دیگری نداشت و ولایت و قدرت او، بر مدار دانشی از کتاب میچرخید. تا زمانی که دانشی از کتاب باشد، این ولایت و قدرت نیز برای او باقی است. اگر مقام و منزلت کسی که دانشی از کتاب دارد، این چنین باشد، پس منزلت کسی که همۀ علم کتاب را دارد تا چه حداست؟
4- امام صادق(علیه السلام) به شخصی به نام «سدیر» دربارۀ علم امامان به آنچه در کتاب است، چنین میفرماید:
«ای سدیر! آیا قرآن نخواندهای؟ سدیر جواب داد: بله خواندهام. امام فرمود: آیا در آنچه خواندهای به این آیه برخورد کردهای:
قُلْ کَفَی بِاللّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ. (1)
«بگو: کافی است خدا و آن کس که نزد او علم کتاب است، میان من و شما گواه باشد.»
«سدیر گفت: فدایت شوم آن را خواندهام. امام فرمود: آیا کسی که همۀ علم کتاب نزد اوست، داناتر و برتر است، یا کسی که جزئی از علم کتاب را دارد؟ سدیر گفت: کسی که همۀ علم کتاب را دارد. پس امام با دست به سینۀ خود اشاره کرد و فرمود: به خدا سوگند! همۀ علم کتاب نزد ماست، به خدا سوگند! همۀ علم کتاب نزد ماست». (2)
5- خداوند در قرآن میفرماید:
إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا. (3)
«خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان (پیامبر) بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند».
إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ. (1)
«به یقین خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان، برتری داده است»
با توجّه به این که زدودن آلودگیها و پاک کردن از همۀ عیبها و نقصهای ظاهری و باطنی و انحرافات و تاریکیهای نادانی و غفلت، به طور عام بیان شده است، نتیجه میگیریم که علم آنان عام و بالفعل است. (2)
6- عبدالاعلی بن اعین میگوید:
«شنیدم امام صادق(علیه السلام) فرمود: من زادۀ رسول خدا هستم و به قرآن دانایم. آغاز خلقت و آنچه تا روز قیامت رخ میدهد و خبر آسمان و زمین و بهشت و دوزخ و اخبار گذشته و آینده در قرآن آمده است. تمام اینها را میدانم چنانکه به کف دست خود مینگرم. خداوند میفرماید: این کتاب، روشنگر هر چیزی است». (3)
7- ابوبصیر از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است که:
«پیغمبر(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) هزار باب از علم آموخت که از هر باب آن، هزار باب گشوده میشود... همانا جامعه نزد ماست...
طوماری است به طول هفتاد ذراع پیامبر، که به املای آن حضرت و دستخطّ حضرت علی(علیه السلام) نگاشته شده است. تمام حلال و حرام و همۀ احتیاجات (دینی) مردم حتّی جریمۀ خراش در آن موجود است. سپس با دست به بدن من زد و فرمود: به من اجازه میدهی ای ابامحمّد؟ گفتم من از آن شما هستم، هر چه میخواهی بنما، آنگاه با دست مبارک مرا نشگون گرفت و فرمود: حتّی جریمۀ این نشگون در جامعه هست، در حالی که حضرت خشمگین به نظر میرسید». (1)
8- حسین بن ابی علا میگوید:
«شنیدم که امام صادق(علیه السلام) فرمود:همانا جفر سفید نزد من است. عرض کردم: در آن چیست؟ فرمود: زبور داوود و تورات موسی و انجیل عیسی و صحف ابراهیم، حلال و حرام و مصحف فاطمه، امّا در آن، چیزی از قرآن نیست. در جفر، چیزهایی است که (به خاطر آن) مردم به ما احتیاج دارند و ما به کسی احتیاج نداریم حتّی مجازات یک تازیانه و نصف تازیانه و ربع تازیانه و جریمۀ خراش در آن است». (2)
9- ربعی بن عبدالله از امام صادق(علیه السلام) روایت کرده است که:
«خداوند خواسته است که کارها را توسّط اسباب آن فراهم آورد، پس برای هر چیزی، سبب و وسیلهای قرار داد و برای هر سببی، شرح و گشایشی مقرّر داشت و برای هر شرحی، نشانهای (دانشی) گذاشت و برای هر نشانه دری گویا نهاد؛ گروهی آشنا به این در و جماعتی نادان به آن می باشند. این درِ گویا رسول خدا و ما هستیم». (1)
10- بکر بن کرب صیرفی میگوید:
«شنیدم که امام صادق(علیه السلام) فرمود: نزد ما چیزی است که با آن از مردم بی نیازیم و مردم به ما نیاز دارند؛ نزد ما کتابی است که رسول خدا آن را املا نموده و حضرت علی نوشته است؛ صحیفهای که هر حلال و حرامی در آن است». (2)
11- در حدیثی طولانی - که هشام بن حکم از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده - آمده است:
«خداوند در زمین حجّتی قرار نمیدهد که دربارۀ چیزی از او سؤال شود و بگوید: نمیدانم». (3)
12- سوره بن کلیب میگوید:
«به امام صادق گفتم: امام با چه ابزاری فتوا میدهد؟ فرمود: با کتاب (قرآن). گفتم: اگر چیزی در کتاب نبود (چطور)؟ فرمود: با
سنّت. گفتم: اگر چیزی در کتاب و سنّت وجود نداشت؟ فرمود: همه چیز در کتاب و سنّت وجود دارد. سوره بن کلیب میگوید: یک بار یا دو بار (سؤال آخر را) تکرار کردم. فرمود: خداوند او را به راه درست راهنمایی میکند و به او توفیق میدهد، امّا آنچه تو میپنداری، درست نیست». (1)
13- حرث بن مغیره میگوید:
«از امام صادق(علیه السلام) شنیدم که میفرمود: همواره در زمین، عالمی هست که مردم به او نیاز دارند و او از مردم بی نیاز است و حلال و حرام را میداند». (2)
14- هشام بن سالم میگوید:
«به امام صادق(علیه السلام) گفتم: حقّ خداوند بر خلق چیست؟ فرمود: (حقّ خدا بر خلق آن است که) آنچه میدانند، بگویند و در آنچه نمیدانند، دست نگه دارند، اگر این طور عمل کردند، حقّ خدا را ادا کردهاند». (3)
15- امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«در اموری که با آن مواجه میشوید و حکمش را نمیدانید، وظیفه ندارید جز این که دست نگه دارید و درنگ کنید و حکم آن
را به ائمّۀ هدی ارجاع دهید تا ایشان شما را به اعتدال وا دارند و گمراهی را از شما بردارند و حقّ را به شما بفهمانند، خداوند میفرماید: فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ؛ (1)پس اگر نمیدانید، از پژوهندگان کتابهای آسمانی، جویا شوید». (2)
16- ابواسحاق نحوی میگوید:
«شنیدم که امام صادق(علیه السلام) میفرمود: خدای عزّوجلّ پیغمبرش را بر محبّت خود، تربیت کرد و فرمود: وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ و راستی که تو را خویی والاست. سپس کارها را به او واگذار کرد و فرمود: وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا؛ آنچه را فرستادۀ (او) به شما داد، آن را بگیرید و از آنچه شما را بازداشت، باز ایستید. و فرمود: مَّنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ (3)هر کس از رسول، اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده.
«پیغمبر خدا کارها را به علی واگذار کرد و او را امین شمرد، شما (شیعیان) تسلیم شدید و آن مردم (اهل سنّت) انکار کردند، به خدا سوگند! ما دوست داریم که شما هرگاه ما بگوییم، بگویید و هرگاه سکوت کنیم، سکوت کنید. ما واسطۀ میان شما و خدا هستیم. خدا برای هیچ کس در مخالفت با امر ما خیری قرار نداده است». (4)
17- اسحاق بن عمّار از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است:
«زمین هیچ گاه از امام خالی نمیشود تا اگر مؤمنان چیزی (در اصول یا فروع) افزودند، آنها را برگرداند و اگر چیزی کم کردند، برای آنان تکمیل کند». (1)
18- ابن طیار از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است:
«خدا با آنچه به مردم داده و به ایشان معرّفی کرده برای آنان دلیل آورده و حجّت را بر آنان تمام کرده است». (2)
از آن جا که امام علی ابن ابی طالب(علیه السلام) - بنابر ادلّۀ نقلی و عقلی که در جای خود اثبات شده است - جانشین تعیین شده پس از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است، پس خداوند سبحان به امام نیز علم غیب بخشیده است، همان گونه که به پیامبر عطا فرمود، تا توانایی ایفای مسؤولیّتهای رسالت خود را داشته باشد. در این راستا، برخی از آیات و روایات که علم غیب امام را تأیید میکند، میآوریم:
1- وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ. (3)
«و کسی که علم کتاب نزد اوست».
که همۀ (شیعه و سنّی) گفتهاند: «منظور علی ابن ابی طالب(علیه السلام) است». (1)
2- ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا. (2)
«سپس این کتاب را به آن بندگان خود که (آنان را) برگزیده بودیم، به میراث دادیم».
و در روایات آمده است: «منظور علی(علیه السلام) است». (3)که از روشنترین مصادیق بندگان برگزیدۀ خداوند است.
3- وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ. (4)
«و گوشهای شنوا آن را نگاه دارد».
همۀ شیعه و سنّی گفتهاند که: «این آیه نیز دربارۀ حضرت علی(علیه السلام) نازل شده است». (5)و همچنین روایت کردهاند که حضرت علی(علیه السلام) فرمود:
1) (1) - شواهد التنزیل، حاکم حسکانی: 1/ 307؛ توضیح الدلائل، علامه شهاب الدین شیرازی: 163؛ النور المشتعل، حافظ ابی نعیم احمد بن عبدالله شافعی: 125؛ تنزیل الآیات، حافظ حسین حبری (نسخه خطی): 15. ینابیع المودّة: علامه قندوزی حنفی (چاپ استانبول): 103؛ ارجح المطالب، علامه شیخ عبیدالله حنفی: 111و 86 (چاپ لاهور)؛ الجامع لاحکام القرآن، علامه ابی عبدالله محمّد بن احمد انصاری: 336/9؛ الاتقان، سیوطی: 1/ 13.
2) (2) - فاطر (35): 32.
3) (3) - ر.ک: شواهد التنزیل: 1 / 103؛ و ینابیع المودّه: 103 (چاپ استانبول).
4) (4) - حاقّه (69): 12.
5) (5) - التفسیر الکبیر: 30/ 107; تفسیر طبری: 29/ 31؛ اسباب النزول: 249؛ تفسیر ابن کثیر: 4/ 413؛ الدرّ المنثور: 6/ 260؛ روح المعانی: 29/ 43؛ ینابیع المودّة: 120؛ نور الابصار: 105؛ کنزالعمّال: 6/ 408.
«هیچ یکاز سخنانی که از پیامبر شنیدم، فراموش نکردهام». (1)
آن کسی که علم کتاب دارد و جزء برگزیدگانی است که کتاب را به ارث بردهاند، درب علم پیامبر است و این علم، علوم غیبی و غیر آن را در بردارد و بر طبق این آیات و روایات، به امام علی(علیه السلام) داده شده است.
4- حضرت علی(علیه السلام) دربارۀ حوادث غیبی فرموده است:
«سوگند به خدا! اگر بخواهم میتوانم هر کدام شما را از آغاز و پایان کارش و از تمام شؤون زندگی، آگاه سازم، امّا از آن میترسم که با این گونه خبرها نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کافر شوید. آگاه باشید! که من این اسرار گرانبها را به یاران رازدار و مورد اطمینان خود میسپارم. سوگند به خدایی که محمّد را به حقّ برانگیخت و او را برگزید! جز به راستی سخن نگویم. پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) همۀ اطّلاعات را به من سپرده است و از محلّ هلاکت آن کس که هلاک میشود و جای نجات کسی که نجات مییابد و پایان این حکومت، همه را به من خبر داده و مرا آگاهانده است، هیچ حادثهای بر من نگذشت جز آن که در گوشم نجوا کرد و مرا از آن مطّلع ساخت». (2)
5- همچنین از کارهایی که قرامطه (1)مرتکب شدند، خبر داد و فرمود:
«آنها در ظاهر و به دروغ به ما عشق می ورزند، در حالی که کینه و دشمنی ما را در دل دارند و نشانهاش این است که وارثان ما را میکشند و از کودکان ما روی میگردانند» (2).
ابن ابی الحدید میگوید:
«پیشگویی آن حضرت درست بود؛ زیرا قرامطه افراد بسیاری از خاندان ابی طالب(علیه السلام) را کشتند». (3)
6- در یکی از خطبههای امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) آمده است:
1) (1) - قرمطی: با کسر اوّل و سکون دوّم، بر وزن دلبری و آن لقب «ابو سعید جنابی» است سر حلقه قرامطه که در سال 286 در بحرین بپاخاست و جمعی از اعراب را گرد خویش فراهم کرد و فراسوی بصره تاختن برد و معتضد عبّاسی آهنگ سرکوفتنش کرد و لشکری به سرکردگی عبّاس بن عمرو غنوی برای سرکوبی اش فرستاد و میان لشکر معتضد و لشکر ابو سعید قرمطی، به شدّت جنگ در گرفت و در پایان، لشکر معتضد، شکست خورد و ابو سعید، فیروز گردید و عبّاس و بقیّت لشکر او را به اسیری گرفت و همچنین نوشتند که: ابو سعید، اسیران را بسوزانید و عبّاس را آزاد کرد تا خبر واقعه را به معتضد رساند و این قضیّه در سال 287 رخ داد. ودر سال 289 ابو سعید به شام تاختن برد و در سال 301 به دست خادمش در گرمابه کشته گردید و فرزندش ابو طاهر سلیمان بن ابی سعید بر جای پدر نشست و داستان تاختن قرامطه به مکّه و بردن حجر الأسود در زمان همین ابو طاهر قرمطی است و ... (راهنمای دانشوران / سیّد علی اکبر برقعی قمی: 2/ 127/ چاپ دفتر انتشارات اسلامی/ 1384).
2) (2) - شرح نهج البلاغه: خطبه: 14/10
3) (3) - شرح نهج البلاغه: خطبه: 14/10
«از من بپرسید، پیش از آن که مرا نیابید، به خدا سوگند! نمیپرسید از گروهی که صد نفر را گمراه، یا هدایت میسازد، جز آن که شما را آگاه میسازم از آن کسی که مردم را بدان میخواند و آنان که از آنان پیروی می کنند تا روز قیامت».
در این هنگام مردی برخاست و گفت: چند تار مو در سر و صورت من وجود دارد؟!
حضرت فرمود: «به خدا سوگند! رسول خدا از آنچه پرسیدی با من سخن گفته بود (بدان که) بر هر تار مویی از سر تو، فرشتهای است که تو را لعن میکند و بر هر تار مویی از ریش تو، شیطانی است که تو را تحریک میکند و در خانۀ تو کودکی است که پسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را خواهد کشت، اگر اثبات جواب سؤال تو (تعداد موها) دشوار نبود، تو را از آن آگاه میکردم، امّا نشانۀ آن (علم غیب دانستن من) لعن شدن تو و پسر ملعون تو است که از آن خبر دادم».
در آن هنگام پسر او کوچک بود و همو بعدها کشتن امام حسین(علیه السلام) را به عهده گرفت. (1)
1) (1) - شرح نهج البلاغه: 2/ 448، و 1/ 208 که این روایت را از کتاب «الغارات» از ابن هلال ثقفی روایت کرده است. و سنان بن انس نخعی (که همان کودک مذکور در روایت است) از کسانی بود که در قتل امام حسین* شرکت کرد. (ر.ک به تهذیب التهذیب: 7/ 337؛ کنزالعمّال: 1/ 228؛ ینابیع المودّه: 73).
7- امام امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) حکمهای شگفت انگیزی صادر کرده که بیش از حدّ شمارش است و به نوبۀ خود، نشانۀ علم خدادای امام است؛ زیرا ایشان احکام الهی را که دیگران از پاسخ به آن عاجز میماندند، بیان فرموده است؛ مانند ماجرای دعوای دوزن بر سر یک کودک که حضرت دستور داد کودک را با شمشیر دو نیمه کنند و مادر واقعی برای نجات جان کودک خود از ادّعایش دست برداشت و بدین ترتیب، حق روشن گردید. (1)یا مانند تقسیم درهمها بین صاحبان نان (2)و بیان حکم خنثی (3)و احکام اهل بغی (مفسدین فی الأرض) به طوری که شافعی گفته است: حکم اهل بغی را از علی آموختیم». (4)
8- در کتاب اسد الغابه در معرّفی غرفۀ الازدی آمده است:
«او از یاران پیامبر و از اصحاب صفّه است که پیامبر برای او دعا کرد تا معامله و خرید و فروش او برکت پیدا کند. وی میگوید: در مورد علی(علیه السلام) دچار شک شده بودم. روزی در ساحل فرات همراه آن حضرت میرفتیم. حضرت راه خود را کج کرد و در نقطهای ایستاد و ما نیز اطراف آن حضرت ایستادیم. ایشان با
دستش اشاره کرد و فرمود: این جا سرزمین رحلتشان و منزلگاه سوارکارانشان و محلّ ریختن خونهایشان است. پدرم به فدای کسی که در زمین و آسمان یاوری جز خدا ندارد! هنگامی که (امام) حسین(علیه السلام) به شهادت رسید، به محلّ شهادت او آمدم، همان گونه بود که علی(علیه السلام) گفته بود، بدون هیچ اشتباهی، پس، از خدا به خاطر شک دربارۀ علی(علیه السلام) طلب بخشش کردم و دریافتم که علی(علیه السلام) به سبب ویژگیها و صفاتی که در او هست، از دیگران برتر و بر آنان مقدّم است». (1)
9- امام علی ابن ابی طالب(علیه السلام) از کشته شدن ذی الثدیه - که از خوارج بود - خبر داد و وقتی شایعۀ عبور خوارج از نهر به امام رسید، فرمود: «نه، آنان از رود عبور نکردهاند». (2)
10- امام از شهادت خویش خبر داده است. (3)
11- امام پیش بینی کرد که مغولان، حکومت را از بنی عبّاس خواهند گرفت. (4)
12- همچنین از به صلیب کشیدن «میثم تمّار» و این که دهمین نفر، نیزه در بدن او فرو میکند، خبر داد و نخلی را که بعدها
«میثم» را بر ساقه آن دار زدند، به او نشان داد. این جنایت را عبیدالله بن زیاد - لعنت خدا بر هر دوی آنان باد - مرتکب شد. (1)
1- در حدیث قدسی آمده است:
«ای فرزند آدم! من بی نیازی هستم که نیازمند نمیشوم. دستورات مرا اطاعت کن تا تو را بی نیاز گردانم. ای فرزند آدم! من زندهای هستم که نمیمیرم، دستورات مرا اطاعت کن تا به تو حیاتی جاودانه ببخشم. ای فرزند آدم! من به هر چه بگویم موجود باش، موجود میشود، دستورات مرا اطاعت کن تا به تو مقام و قدرتی دهم که به هر چه بگویی موجود باش، موجود شود». (2)
ائمّه(علیهم السّلام) خداوند متعال را اطاعت کردند تا آن جا که خدا بر عصمت آنان گواهی داد، پس آنان سزاوارترین کسانی هستند که این حدیث قدسی بر آنان منطبق است.
2- رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«من شهر علم هستم و علی در آن است». (3))
3- ابن عطای مکّی میگوید:
«مشتاق دیدار امام باقر(علیه السلام) شدم، از این رو، از مکّه به مدینه رفتم (در بین راه) به سرمای شدیدی دچار شدم. نیمه شب به خانۀ امام رسیدم، با خود گفتم: آیا در این موقع شب در بزنم، یا تا صبح منتظر بمانم؟ در این بین ناگاه شنیدم که امام(علیه السلام) به کنیز خود فرمود: در را برای ابن عطا باز کن، امشب سرمای سختی به او رسیده است و کنیز در را باز کرد». (1)
4- ابو کهمس میگوید:
«در شهر مدینه در خانهای اقامت داشتم. در آن خانه کنیزی بود که از او خوشم میآمد. شب هنگام (به سوی اتاق او) رفتم و در زدم و وقتی در را باز کرد، دستان او را گرفتم، فردای آن شب خدمت امام صادق(علیه السلام) رسیدم، فرمود: ای اباکهمس! از کاری که دیشب مرتکب شدی، توبه کن». (2)
وجود ائمّه - که از ممکنات است - محدود و غیر ازلی است، در حالی که امور غیبی، حد و مرز ندارند. با توجّه به این مطلب، برخی گفتهاند از آن جا که به حکم عقل، محدود نمیتواند غیر محدود را فرا گیرد، پس ائمّه(علیهم السّلام) علم غیب ندارند و از این رو، علم غیب، مختص به خداوند متعال است که محدودیّت ندارد؛ چرا که در محدود بودن پیامبر و امام، هیچ شک و تردیدی نیست و همچنین اختصاص علم غیب به خداوند، امر مسلّمی است که هیچ یک از مسلمانان، انکار نکرده است.
امّا این سخن درست نیست؛ زیرا ادّعای ما این است که خداوند متعال، ایشان را با مطّلع ساختن از برخی اخبار غیبی، بزرگ و گرامی داشته است. خدا به آنان علم غیب بخشید و بدین ترتیب، امور غیبی برای ایشان روشن گردیده است، هر چند از دیگران پوشیده و پنهان است. خداوند به خاطر این که ایشان به وسیلۀ عمل صالح، نیّت درست، اخلاص، پرهیزگاری و تلاش و کوشش، به او نزدیک شدند، این علم را در اختیار آنان قرار داده است.
این علم از روی اجبار و اکراه به آنان داده نشده بلکه به خاطر این است که دارای ویژگیهایی هستند که آنان را برای رسیدن به درجات و مقامات [بالا] آماده میکند و همچنین به خاطر شایستگیهایی است که در اثر [سربلندی در] فتنهها، آزمایشها و رنجهای بسیار به دست آوردهاند.
امامان، به تنهایی و به طور مستقل، از غیب - که گذشته و حال و آینده را در بر میگیرد - آگاهی ندارند بلکه به وسیلۀ وحی الهی که بر قلب پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل میشود، یا از راه الهام به خود ایشان، از آن باخبر میشوند. با دانستن این نکته، بعید شمردن و انکار کردن علم غیب امامان، امر بی ارزش و بی اهمّیّت خواهد بود.
پس از آن که از راه نقلی ثابت شد امامان(علیهم السّلام) به فیض الهی و موهبت او به علم غیب دست یافتهاند، به جنبۀ فلسفی بحث میپردازیم. شیوۀ تحقیق در این مسأله تنها با اصول عقلی مورد استفاده در برهانهای فلسفی؛ یعنی اصول بی نیاز از دلیل (مفاهیم ثانیۀ فلسفی) صورت میگیرد؛ مثلاً برای این که بدانیم «حقیقت علم» چیست؟ آیا شیئی مادّی و از اعراض جسم انسان است، یا پدیدهای فراتر و برتر از افق مادّه و مجرّد از عالم؟ اگر از ویژگیهای بُعد غیر مادّی انسان است، رابطۀ آن با او چیست؟ چگونه علم، نقش خود را ایفا میکند؟ بلکه اصلاً نقش و عملکرد علم چیست و حد و مرز آن کدام است؟ پاسخ همۀ این سؤالها را بر طبق گذارههای یقینی عقلی
میتوان به دست آورد. حال ببینیم فلسفه چگونه ما را در این بحث یاری میکند.
1- در «معرفتشناسی» تأکیدی میشود که حقیقت علم در «پرده برداشتن از جهان واقع و آشکار کردن آن» (1)نهفته است؛ بنابراین، علم، واقعیّت را برای ما روشن میکند و این امری بدیهی است.
2- کشف واقعیّت از ویژگیهای مختص انسان است به گونهای که فرض جدایی آن از او محال و غیر ممکن است؛ چرا که این کار، جدایی او از خودش است.
3- علم، یا کشف واقع، پدیدهای فراتر و برتر از مادّه است؛ زیرا ویژگیهای مادّه همچون تقسیم پذیری و نابودی و تبدیل پذیری و... بر آن تطبیق نمیکند؛ بنابراین، علم، ویژگی موجود مجرّد از مادّه است و در نتیجه نفس، امری ما ورای مادّه است.
4- علم و آشکار شدن واقع در اثر اتّصال وجودی و واقعی بین نفس (عالم) و امری که میخواهیم بشناسیم (معلوم) پدید میآید و بدون این اتّصال، فرض انکشاف واقع و پیدایش علم، ناممکن و محال است؛ زیرا سببی برای آن وجود ندارد.
1) (1) - در اصطلاح فلسفی، کاشفیّت از واقع گفته می شود (مترجم).
5- راههای اتّصال علمی با واقع عبارتند از:
الف: اتّصال از طریق حواسّی که به پدیدههای مادّی مربوط میشوند.
ب: اتّصال از راه عقل که کار آن، درک کلّیّات است.
ج: ارتباط مستقیم با واقع، بدون واسطه بودن عقل یا حس که آن را «شناخت شهودی» یا «قلبی» مینامند.
6- ارتباط با پدیدههای مجرّد از مادّه و شناخت آنها برای نفس انسان، امری ممکن و دست یافتنی است؛ زیرا نفس، هم رتبه و هم سطح مجرّدات است و هیچ مانعی آنها را از یکدیگر جدا نمیکند؛ چرا که موانع علم و کشف، یا خارجی هستند و در زمان و مکان - زمکان - که مختص امور جسمانی هستند، پدیدار میشوند و یا باطنی و معنوی هستند که در سرگرم شدن (به امور دیگر) و بی توجهی، نمود مییابند و از آن جا که ثابت شد نفس و ادراک آن، فراتر از مادّه است، پس مانعهای زمکانی، به آن مربوط نمیشود بلکه به جنبۀ جسمانی نفس - که ارتباطی با علم و کشف واقع ندارد - اختصاص دارد، امّا مانعهای معنوی میتوانند بر سر راه نفس قرار گیرند؛ به این ترتیب که نفس به ادراکات حواس، مشغول و سرگرم میشود و به آنها خو میگیرد و (در نتیجه) از حقایقی که ماورای آنها هستند، غفلت میکند.
قرآن کریم در این باره میفرماید:
یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ. (1)
«از زندگی دنیا ظاهری را میشناسند و حال آنکه از آخرت غافلند».
این آیه کسانی را که با علم خود بر ظاهر دنیا تکیه و اعتماد میکنند و به باطن و حقیقت آن رو نمیآورند، سرزنش میکند. اگر دست یافتن به باطن امور ناممکن بود، این سرزنش نیز بی جا و بی مورد میشد.
نتیجۀ بحث این که: شناخت امور مجرّد - با یکی از انواع شناخت - برای نفس انسان میسّر و ممکن است و امری فراتر از طاقت او و بیرون از دایرۀ تواناییهایش نیست. این جهت اوّل بحث است.
امّا جهت دوّمی که در این بحث مطرح میشود، جهت «عالم» است که در بحث ما «امام» سلام الله علیه است و دو بُعد دارد:
1- بُعدی که در آن با سایر موجودات مشترک است و به تعبیر دقیقتر «جهت عالم بودن در امام، همان نفس شریف اوست که از نظر نفسانی، شبیه سایر نفوس میباشد».
2- بُعدی که در آن با سایر مردم تفاوت دارد و او را به مراتب بالا؛ یعنی «مقام ولایت عظمی» میرساند.
و باز به تعبیر دقیقتر - اگر این چنین باشد - «کیفیت عالم بودن امام و گسترۀ وسیع آن که موجب تفاوت نفس امام با نفوس سایر مردم میگردد».
1) (1) - روم (30): 7.
تحقیق در این زمینه بر عهدۀ «روان شناسی فلسفی» است نه «روان شناسی تحلیلی» که مکاتب جدید روان شناسی به آن میپردازند.
فرق حقیقی بین «روان شناسی تحلیلی نوین» و «روان شناسی فلسفی» - که یکی از شاخههای فلسفۀ اسلامی به شمار میرود - این است که روان شناسی تحلیلی از بحث دربارۀ خود نفس، چشم میپوشد و مظاهر و تجلّیّات نفس؛ یعنی صفات و افعال آن را بررسی میکند در حالی که روان شناسی فلسفی، به اثبات وجود نفس میپردازد و آن را از نظر کیفیّت پیدایش و حالات باطنی آن، پس از مرگ و نیز حشر و معاد و دیگر مسائل مربوط به آن، بررسی میکند.
حال ببینیم روان شناسی فلسفی چگونه ما را در این بحث یاری میکند؟
1- اوّلین چیزی که پژوهشهای این علم برای نفس انسان اثبات میکند این است که «نفس» از نظر شدّت و ضعف، در تجرّد از مادّه و سیر به عالم بالا، دارای مراتب، مقامات و درجات است و کم یا زیاد بودن توجّه و التفات نفس، ناشی از این امر است. از آن جا که ادراک، مجرّد از مادّه است و از ویژگیهای نفس انسان به شمار میرود، بنابراین، بررسی سطح تجرّد ادراک، بیانگر سطح تجرّد نفس است. این پژوهشها ادراک محسوسات را از پایینترین و
ضعیفترین مراتب ادراک قرار میدهد؛ زیرا این ادراک از مادّه جدّاً نمیشود و حتّی بدون اتّصال به مادّه تحقّق نمییابد. حیوانات در این مرتبه با انسان مشترک هستند و چه بسا برتر و قویتر از او باشند.
همچنین این پژوهشها، ادراک کلّیّات را - که بر اساس آن، انسان از نظر افق تجرّد، از حیوان برتر است - از مراتب متوسّط تجرّد معرّفی میکند، امّا بالاترین مرتبۀ ادراک از نظر تجرّد و فراگیری، مرتبهای است که «ادراک قلبی»، یا «شهودی» نامیده میشود و در اصطلاح فلسفی به آن «علم حضوری به واقع» میگویند. خود این مرتبه نیز مراتب و درجاتی دارد که پایینترین آن، رؤیاهای صادقه، مرتبۀ متوسّط آن، الهام و سخن گفتن ملائکه و بالاترین مرتبۀ آن، دریافت وحی است.
2- نفس امام، با سایر نفوس از این جهت تفاوت دارد که دامنۀ ادراک امام گسترده است و به عالم واقع تسلّط و احاطه داشته، از مادّه، تجرّد تام دارد، به گونهای که برای علم پیدا کردن به امور، از حس، یا عقل کمک نمیگیرد که این امر، نشانگر بزرگی نفس و مرتبۀ بلند و جایگاه والای آن است. و قرآن کریم نیز این نتیجه را تأیید میکند:
وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَکَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ. (1)
1) (1) - سجده (32): 24.
«و چون شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند، برخی از آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت میکردند».
این آیه «امامت» را که همان هدایت مردم به فرمان خداست، ناشی از «صبر» و متوقف بر آن قرار داده و صبر را نیز ناشی از «یقین به آیات الهی» دانسته است. «یقین» بالاترین درجۀ ادراک است؛ زیرا بنابر فرمودۀ قرآن، متعلّق آن در افقی فراتر از مادّه قرار دارد.
وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ. (1)
«و این گونه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جملۀ یقین کنندگان باشد».
کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ. (2)
«هرگز چنین نیست، اگر علم الیقین داشتید، به یقین دوزخ را میبینید».
بنابراین، روشن شد که برای نفسی که به مقام امامت رسیده باشد، کشف واقعیّتهای غیر مادّی و آگاهی از آنها از ضروریّات مقام وجودی آن نفس به شمار میرود.
جهت سوّمی که در این بحث مطرح میشود، «معلوم» یا «متعلّق ادراک» است؛ یعنی چیزی که میخواهیم بشناسیم و به آن
دست یابیم. از این نظر، بحث ما به مسألۀ «شناخت وجود اشیاء و مراتب آنها» کشیده میشود. به تعبیر دقیق و معروف: «معرفة الشیء بعلله؛ شناخت شیء توسّط علّتهای آن است»؛ زیرا ضروری است که با این بُعد از بحث نیز آشنا شویم تا ببینیم شناخت تفصیلی از سرنوشت، چگونه تحقّق مییابد و علم، چگونه به آن دست مییابد؟
1- بنابر نظام علّی و معلولی حاکم بر هستی، مسألۀ تشکیکی بودن وجود اشیاء، با برهان، ثابت و قطعی میشود. آنچه در مرتبۀ مادّی اشیاء قرار دارد، رشحهای از مرتبۀ قبلی (بالاتر) آنها و بلکه پرتو کم فروغ و محدودی از وجود آن است؛ بنابراین، اشیاء دارای وجود دیگری فراتر از مادّه و زمان هستند که در ظرف تجرّد و دهر قرار دارد و آگاه شدن و اطّلاع یافتن از آن در آن مرحله، اطّلاع و آگاهی تام و کامل است.
2- امّا حوادثی که به اختیار انسان رخ میدهد - که از اعیان (اشیاء) نباشد - آگاهی یافتن از علل آنها آگاهی یافتن از خود آنها است (یعنی وقتی علل آنها را بشناسیم، خود آنها را شناختهایم)؛ زیرا در جای خود ثابت شده است که «العلم بالعلّة علم بمعلولها؛ علم به علّت، علم به معلول آن است»؛ بنابراین، اطّلاع کامل از اراده - که یکی از این علل است - و همچنین اطّلاع از دیگر عللی که یک پدیده را به وجود میآورند، موجب کشف واقع و پیدایش علم میگردد.
3- بالاترین مرتبۀ وجودی هر شیء، از جمله اشیایی که به تجربۀ انسان در میآیند، وجود آن در ظرف علم تامّ خداوند سبحان است و بنابراین، علم پیدا کردن انسان به آن، به واسطۀ خداوند و از راه آگاهی بخشیدن او صورت میگیرد.
قرآن کریم نیز از این نتیجه سخن گفته است و برای اشیاء، نوعی وجود فراتر از مادّه اثبات کرده و وجود مادّی را مرتبۀ نازل و پایین آن دانسته است و میتوان گفت: قرآن کریم یک وجود واحد تشکیکی برای همۀ اشیاء اثبات میکند، همان گونه که در این آیه آمده است:
وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ. (1)
1) (1) - حجر (15): 21.
«و هیچ چیز نیست مگر آن که گنجینههای آن نزد ما است و ما آن را جز به اندازهای معیّن، فرو نمیفرستیم».
«اندازۀ معیّن از هر شیء» همان است که در مرتبۀ پایین و مادّی آن قرار میگیرد و تمام وجود آن شیء نیست.
خداوند میفرماید:
وَلاَ حَبَّةٍ فِی ظُلُمَاتِ الأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ (1).
«و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی نیست، مگر این که در کتابی روشن (ثبت) است».
بدین ترتیب، نحوهای از «وجود جمعی» برای اشیاء است که خداوند متعال آن را «کتاب مبین» خوانده است. واضح است که صفت «مبین؛ روشن» در این جا به ذات خداوند بر نمیگردد؛ زیرا هر چیزی برای خداوند این چنین است و خبر دادن از آن، معنایی ندارد.
بنابر آیات قرآن کریم، «علم» میتواند از قسمتی از این کتاب، یا وجود جمعی مطّلع شود و این علم به کتاب، توانایی و قدرت بر شیء معلوم را به همراه دارد.
قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ. (2)
«کسی که نزد او دانشی از کتاب (الهی) بود، گفت: من آن را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی، برایت میآورم».
و سرانجام قرآن کریم میفرماید: این وجود جمعی اشیاء، در «امام مبین» بر شمرده شده است.
وَکُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ. (1)
«و هر چیزی را در کارنامهای روشن، برشمردهایم».
هر چند مفصّلاً در تعیین هویّت «امام مبین»، اختلاف نظر دارند، امّا تحقیقات ما در این بحث، محکم و استوار است. (2)
گرایش مخالف با مکتب اهل بیت(علیهم السّلام) برای پدیدۀ «علم غیب در زندگی پیامبران و صالحان و اولیا» چند اصطلاح به کار میبرد؛ از جمله مکاشفه، کرامت و فراست (زیرکی) که به آنان داده میشود.
اکثر فرقههای این گرایش (اصلِ) این پدیده را قبول دارند، ولی در پایهها و مبانی تحلیلی و ادلّۀ شرعی برای اثبات آن، اختلاف دارند. در سراسر این تحلیلها و استدلالها، سستی، ضعف و ناپایداری، موج میزند و به نظر میآید که این گرایش از بررسی و ژرف نگری در این مسأله کوتاهی کرده است، شاید به این علّت که آنان به «امامت» که جایگزین «نبوّت» است و «عصمت» را ایجاب میکند، اعتقاد ندارند؛ چرا که اعتقاد به علم غیب معصوم، از سوی کسانی که آن را پذیرفتهاند، مورد بحث و جدل و بررسیهای عمیق قرار گرفته است، به گونهای که این بررسیها در ساختن مبانی آن، به صورت فنّی و ممتاز، نقش داشته است.
امّا گرایش دیگر که پس از پیامبر، «عصمت» هیچ کس را قبول ندارد، با مسألۀ عصمت به طور سطحی برخورد نموده است و ریشههای آن را دنبال نکرده و ابعاد آن را نشناخته است و مثلاً بین مکاشفه، فراست، کرامت و علم حضوری معصوم، خلط کرده و آنها را با هم اشتباه کرده است، از این رو، مهمترین نظریّات تحلیلی آنان دربارۀ این پدیده را بررسی میکنیم:
او برای اثبات این مسأله به منابع و شیوههای نقلی استدلال نموده و پنداشته است که «علم به غیب» (نوعی) فراست است! و برای نمونه به این حدیث استناد جسته است:
«اتّقوا فراسة المؤمن فإنَّه یری بنور الله». (1)
«از فراست و زیرکی مؤمن بپرهیزید که او با نور خدا میبیند».
او «حذیفة بن یمان» صحابی پیامبر را به عنوان مصداق این حدیث نام میبرد؛ زیرا او با فراست خود، منافقان را میشناخت.
امّا واقعیّت این است که: «فراست» غیر از علمی است که حذیفه داشت؛ زیرا او علم و شناخت نسبت به منافقان را به خاطر شایستگیهایی که داشت، از پیامبر دریافت کرده بود، پس این علم،
1) (1) - کافی: 1/ 218 ح3.
موهبتی از سوی خداوند بود و با فراست فرق داشت، هر چند فراست نیز نوعی موهبت الهی است.
گذشته از آن، اشتباه دیگر شوکانی این است که شیطان میتواند در کرامت، یا مکاشفه راه یابد و بر آن چیره شود و از آن جا که علم حضوری عطا شده به معصوم، از دسترس شیطان به دور است، پس علم معصوم، غیر از کرامت، یا مکاشفهای است که در کلام شوکانی آمده است.
او همچنین خبرهای درست و مطابق با واقع از سوی کسانی که ولایت، یا کرامت دارند را نشانگر درستی و صحّت مکاشفه دانسته است، امّا این امر بعید است؛ زیرا علم حذیفه با علم دیگران تفاوت داشت؛ او منافقان را با مکاشفه نمیشناخت هر چند گفتههای او درست و مطابق با واقع بود. در مورد کسی که علم حضوری، یا مقداری از آن را دارد نیز همین گونه است.
شوکانی میگوید:
«مکاشفه امری ممکن الوقوع است و هیچ کس نمیتواند آن را انکار کند و از نمونههای آن، حذیفۀ بن یمان است که میتوانست منافقان را بشناسد؛ بنابراین، هیچ کس نمیتواند مکاشفات درست و مطابق با واقعی که برای اولیای خدا رخ میدهد را انکار کند». (1)
1) (1) - قطر الولی علی حدیث الولی، شوکانی، با تحقیق و مقدّمة ابراهیم هلال: 249.
در این زمینه حدیثی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسیده است که میفرماید:
«از فراست و زیرکی مؤمن بپرهیزید که او با نور خدا میبیند».
امّا باید این مکاشفات را به شرع، عرضه کنیم تا از (درستی) آنها مطمئن شویم. (1)
گاهی شیطان، برخی از مردم که دارای درک و احساس قوی و عواطفی جوشان هستند را میفریبد و به انواع طالع بینیها و حرکتهای عجیب و غریب - که با احکام اسلامی، سازگار نیست - میکشاند. این امور که «شطحات (اوهام)» نامیده میشود، از نظر آنان اسرار و رموز به حساب میآید. ظاهر این افراد، باطن و حقیقت آنان را نشان نمیدهد.
امّا این رفتارها (شطحات) عقاید بسیاری از مردم را تباه و فاسد کرده و آنان را به کفر و ارتداد از اسلام، واداشته است. (2)
او کارهای خارق العاده را به چند دسته تقسیم کرده است:
الف: مکاشفه که از نوع علم است
ب: تصرّفات و کارهایی که از جنس قدرت و تسلّط است.
ج: کارهایی که از بی نیازی و دارایی، سر چشمه می گیرد. (1)
ابن تیمیّه در جای دیگر میگوید:
«اگر کسی از این امور - که خداوند به او عطا کرده است - در راستای آنچه خدا دوست دارد و میپسندد و باعث نزدیکی او به خدا و بالا رفتن مرتبۀ او میشود، استفاده کند، بر مقام نزدیکی او به خدا و رسول افزوده میشود. و اگر آنها را در اموری که خدا و رسول از آنها نهی کردهاند مانند شرک و ستمگری و کارهای زشت، به کار گیرد، شایستۀ سرزنش و عقاب است، از این رو، در بسیاری از موارد، کسانی که توانایی کارهای خارق العاده را دارند، مجازات و عقاب میشوند؛ گاه به از دست دادن این توانایی، همچنان که پادشاهی از حکومت خود عزل میشود، یا عالمی، علم خود را از دست میدهد؛ گاهی نیز توفیق مستحبّات و کارهای نیک از او گرفته میشود و از ولایت خاصّه به ولایت عامّه منتقل میشود و گاه به مرتبۀ فاسقان سقوط میکند و گاهی نیز از اسلام بر میگردد و مرتد میشود». (2)
این تقسیم بندی برای کارهای خارق العاده یا اموری که «مکاشفه» خوانده میشود، کاملاً با آنچه مکتب اهل بیت(علیهم السّلام)
بدان قایل است، مغایرت دارد؛ زیرا خداوند، پس از آن که «معصوم» بنابر تقدیر الهی، شایستۀ دریافت «عصمت» - که در بردارندۀ علم حضوری است - شد، آن را از او سلب نمیکند. عصمت و همچنین علم حضوری خدادادی را نمیتوان بر خلاف ارادۀ الهی به کار بست؛ زیرا معصوم در اثر این علم، شایستۀ عصمت شده است و خداوند نیز این علم را به امامی که پیامبر منصوب کرده است، میبخشد تا نبوّت را تصدیق کند و دین او را اجرا نماید و مردم را به سوی آن رهنمون شود، پس گرفتن این علم از امام با غرض الهی که باید پس از پیامبر توسّط معصوم تحقّق یابد، منافات دارد.
امّا میتوان کلام ابن تیمیّه را این گونه معنا کرد که: منظور، نوع دیگری از امور خارق العاده است، نه علم خارق العادۀ خدادادی که بنابر نظر مکتب اهلبیت، از لوازم «عصمت» به شمار میرود.
امّا سخنی که ابن ابی الحدید برای فهم موضوع و نزدیک کردن آن به ذهن گفته است، همۀ جوانب و تفاصیل مسأله را در بر ندارد و تنها به برطرف کردن تعارض بین آیۀ:
وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا (1)؛
«و کسی نمیداند که فردا چه به دست میآورد».
1) (1) - لقمان (31): 34.
و علم پیامبر(صلی الله علیه و آله) به فتح مکّه و جنگ با ناکثان و مارقان بسنده کرده است و میگوید:
«این آیه حدّاکثر میتواند بر نفی علم به آنچه در آینده رخ میدهد، دلالت کند، امّا اگر این عمل از سوی خدا عطا شود، آیه آن را نفی نمیکند؛ زیرا این که خداوند، پیامبر خود را از آینده آگاه و با خبر سازد، امری امکانپذیراست». (1)
پرداختن به مسأله در این حد، مقصود و خواستۀ ما را برآورده نمیکند، امّا با مذهب اهل بیت(علیهم السّلام) نیز تعارضی ندارد.
از نظر «ابن خلدون» ولایت، مکاشفه و علم به غیب، مستلزم کسب علم، رفتار و کردار درست و مطابق با امر و نهی الهی نیست و از این رو، وی تأکید میکند که خداوند، این ولایت، مکاشفه و علم به غیب را به مردمانی نادان و احمق بخشیده است! مردمی بهلول صفت و کم خرد که به دیوانگان شبیه ترند تا به عاقلان و با این همه مقامات ولایت و حالات صدّیقان دربارۀ آنان، به صحّت پیوسته است و کسانی از اهل ذوق که با آنان تفاهم دارند، این گونه احوال را از ایشان در مییابند، با آن که آن گروه، محجورند و مکلّف نمیباشند و در عین حال، اخبار شگفت آوری دربارۀ مغیّباتی که
1) (1) - شرح نهج البلاغه: 1/ 427.
برای آنان دست میدهد، نقل میکنند؛ چه آن گروه، به هیچ چیز مقیّد نیستند و از این رو، در این باره بی هیچ تکلّفی سخن میگویند و از شگفتیهایی خبر میدهند و چه بسا که فقیهان، منکر مقامات ایشان باشند؛ چه آنان را از تکلیف ساقط مییابند و معتقدند ولایت جز با عبادت میسّر نمیشود، ولی این پندار غلط است؛ زیرا خدا احسان و کرم خویش را به هر که بخواهد، ارزانی میفرماید». (1)
روشن است که «ولایت» و «مکاشفۀ» مورد نظر ابن خلدون، غیر از ولایت و علم معصوم است؛ زیرا علم خدادادی معصوم و رفتار و کردار او از یکدیگر جدا نیستند. علّت پدید آمدن رفتار و کردار، علم و یقین به وجود شیء واحساس نیاز به آن است.
این گونه نیست که رفتار انسان به علّت عدم علم پدید آید، یا این که با علم او مخالف باشد و الّا مانند کسی است که یقین دارد پشت سر او آب وجود دارد و با این که نیازمند به آب است، در غیر آن جهت، به دنبال آب میگردد.
وی در کتاب تفسیر خود، (2)تنها «کرامت» را در قرآن اثبات میکند، نه بیشتر، در حالی که ما میخواهیم علم خدادادی را به عنوان یک ویژگی لازم برای معصوم اثبات کنیم. تنها چیزی که
میتوانیم از مباحث فخر رازی استفاده کنیم، امکان کرامت برای غیر معصوم است و نیز این که «کرامت» نمیتواند برای هیچ یک از مردم، «ولایت» را اثبات کند.
امّا مذهب ما - بر خلاف مبنای فخر رازی - «ولایت» را تنها به تعیین پیامبر(صلی الله علیه و آله) میداند و این امر به نوبۀ خود، بیانگر «عصمت» است که علم حضوری را نیز در بر دارد؛ از این رو، «کرامت» از نظر ما نمیتواند راه اثبات «ولایت» باشد.
پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السّلام) بر این باورند که «پیامبر(صلی الله علیه و آله)» باید آگاه به همۀ نیازهای امّت باشد؛ زیرا «جهل»، نقص است و پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید کاملترین مردم باشد تا شایستگی رهبری آنان را داشته باشد. به همین ترتیب، «امام» نیز باید دانا و آگاه باشد تا شایستۀ جانشینی پیامبر در امر رهبری و فرماندهی باشد و الگوی مردم به حساب آید.
پس از آن، دایرۀ علم پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امام مطرح میشود. آیا منظور فقط علم به احکام است؟ یا علم به اشیاء (موضوعات خارجی) و رویدادهای جهان از جمله امور غیبی گذشته و آینده را نیز شامل میشود؟
امامیّه بر این باورند که علم پیامبر و امامان، مطلق است و مختص، یا مقیّد به امر خاصّی نیست، مگر مواردی که دلایل قطعی بر بیرون بودن آنها از دایرۀ علم امام وجود دارد.
به این باور امامیّه از چند جهت اعتراض و اشکال شده است که در این جا تنها به دو جهت آن میپردازیم؛ زیرا بحث و جدل در محافل امامیّه اطراف این دو محور میچرخد:
اوّل: پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امام از غیب آگاه بودند و ناگزیر باید اموری که به آنها ضرر و آسیب میرساند، بشناسند و از سویی، عقل و شرع حکم میکنند که باید از آنچه موجب ضرر و زیان میشود، اجتناب و دوری کرد، در حالی که میبینیم پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امام به اموری که موجب زیان و آزار آنان شده گرفتار شدهاند. خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز در این آیه به این حقیقت تصریح نموده است:
وَلَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَمَا مَسَّنِیَ السُّوءُ إِنْ أَنَاْ إِلاَّ نَذِیرٌ وَبَشِیرٌ لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ. (1)
« و اگر غیب میدانستم، قطعاً خیر بیشتری میاندوختم و هرگز به من آسیبی نمیرسید، من جز بیم دهنده و بشارت گر برای گروهی که ایمان میآورند، نیستم»
اگر ائمّه علم غیب داشتند به کارهایی که سرانجام به شهادت، یا فوت، یا آزار آنان میانجامید، اقدام نمیکردند؛ مثلاً امیرالمؤمنین(علیه السلام) در شبی که ابن ملجم با شمشیر به آن حضرت ضربه زد، به مسجد نمیرفت تا به شهادت برسد و یا امام حسین(علیه السلام) به کربلا نمیرفت
1) (1) - اعراف(7) : 188.
تا کشته شود و خاندان او اسیر گردند و دارایی او به غارت رود. همۀ این حوادث اگر با علم و آگاهی به آنان رخ داده باشد، از روشنترین مصادیق به هلاکت افکندن خویش است که خداوند در قرآن کریم از آن نهی فرموده است:
وَلاَ تُلْقُواْ بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ وَأَحْسِنُوَاْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ. (1)
«و خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید و نیکی کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد».
این اشکال از زمانهای بسیار دور مطرح بوده است به طوری که حتّی بر خود ائمّه نیز عرضه شده و پس از آن، در قرنهای بعد، پی در پی دربارۀ آن بحث شده و پاسخهای متعدّدی به آن داده شده است.
دوّم: اگر فرض کنیم که یک تکلیف و وظیفۀ پنهان وجود داشته که امام را با وجود علم به سرنوشت خویش، به در افتادن در هلاکت فرا میخوانده است، در این صورت، نهضت امام حسین(علیه السلام) به عنوان یکی از امامانی که علم غیب داشتهاند، اقدامی بیهوده و بی فایده خواهد بود؛ زیرا امام در پیش روی خود، گزینهای جز حرکت به سوی سرنوشت نداشته است.
1) (1) - بقره (2): 195.
امّا اگر فرض کنیم که امام از سرنوشت خویش آگاه نبوده است، در این صورت قیام، یکی از گزینههای پیش روی آن حضرت بوده است و فرق بین این دو فرض، بسیار زیاد است.
قبل از این که به تاریخچۀ مسأله و مبانی تحلیلی آن بپردازیم، باید مقدّمهای را اثبات کنیم که بحث و جدل در این زمینه را از ریشه قطع میکند و آن مقدّمه این است که: اگر امامت بر عهدۀ کسی قرار گرفت، آن شخص ناگزیر میباید شرایط اساسی امامت را داشته باشد و از جملۀ این شرایط - از نظر امامیّه - «عصمت» است که به معنای «خودداری اختیاری از گناه و سرکشی» است.
همچنین امام باید به جزئیّات و تفاصیل احکام شرعی علم داشته باشد .
با توجّه به این مقدّمه کسی که امامت او مسلّم و ثابت و همۀ شرایط آن را دارا باشد، نمیتوان دربارۀ او تصوّر کرد که کار حرامی انجام دهد و مثلاً خود را به هلاکت بیفکند - که قرآن از آن نهی کرده است - و یا دست به کاری بیهوده بزند بلکه باید کارها و اقدامات او مشروع باشد.
بنابراین، نمیتوان برای انکار علم غیب امام، به حرمت «به هلاکت افکندن خود» یا کارهای بی فایده استناد کرد؛ زیرا بحث از علم امام به غیب، بعد از قبول امامت او مطرح میشود و با فرض امامت، امکان انجام حرام منتفی میشود؛ بدین معنا که کاری که امام انجام میدهد، حلال و مشروع است چه علم غیب بداند یا نداند،
پس نمیتوان به خاطر حرام بودن به هلاکت افکندن خویش و نیز اقدام به کار بیهوده و بی فایده، علم غیب را از امام نفی کرد.
بنابراین، به این نتیجه میرسیم که با توجّه به حقّانیّت امامت که در کتابهای کلامی و مباحث امامت اثبات شده است، این دو اشکال برای کسی که به شرایط امامت معتقد باشد، پیش نمیآید و آن دسته از اشکالاتی که در این زمینه در میراث ما مطرح میشود، فرضهایی است که برای دفع شبهههای مخالفان و پاسخ به اشکالاتشان در نظر گرفته میشود.
موضوع «علم غیب ائمّه(علیهم السّلام) در زمان حیات ایشان» به عنوان یک پدیدۀ اعتقادی و عملی در محافل شیعیان امامیّه شکل گرفت و از سوی شیعیان، مورد بحث و جدل و پرسش قرار گرفت. هر کس در احادیثی که در کتابهای حدیثی گرد آمده است، با تأمّل بنگرد، در مییابد که این احادیث، بیانگر اهمّیّت بالای این موضوع نزد ائمّه است، همچنین در مییابد که این مسأله از جنبۀ تربیتی برای مردم لازم و ضروری است و برای برخورد آگاهانه با آن باید درک و شناخت کاملی از مفهوم آن به دست آورد. به همین جهت،
پاسخهای ائمّه دربارۀ این موضوع، دارای جنبههای گوناگون بوده و در عین حال، ابهامات موجود در این زمینه را برطرف نموده است تا از انحراف و لغزش در آن جلوگیری شود.
اینک برخی از احادیث مربوط به این موضوع رابررسی میکنیم
1- حسن بن جهم میگوید:
«به امام رضا(علیه السلام) گفتم: امیرالمؤمنین(علیه السلام) قاتل خویش را میشناخت و از مکان و شبی که در آن به شهادت رسید، آگاه بود، علاوه بر آن، هنگامی که فریاد غازهای خانه را شنید، فرمود: فریادهایی که شیون و زاری به دنبال دارد و وقتی امّ کلثوم از آن حضرت خواهش کرد: امشب در خانه نماز بخوانید و به شخص دیگری فرمان دهید نماز جماعت را برگزار کند، حضرت نپذیرفت و در آن شب، چندین بار بدون اسلحه از خانه بیرون رفت و همچنین میدانست که ابن ملجم - لعنت خدا بر او باد! - ایشان را با شمشیر خواهد کشت، با توجّه به این امور، جایز نبود امام خود را در معرض خطر قرار دهد؟
امام رضا(علیه السلام) فرمود: همۀ این امور درست است (یعنی آن امام به علم غیب از شهادت خویش آگاه بود) امّا در آن شب، ایشان مخیّر شد تا تقدیر خداوند را رقم بزند (یا نزند)». (1)
1) (1) - کافی: 1/ 359.
از این حدیث چند نکته به دست میآید:
اوّل: این اشکال از زمان خود ائمّه و در سطح بالایی مطرح بوده است؛ زیرا یکی از راویان بزرگ از آن سؤال کرده است؛ یعنی «حسن بن جهم بن بکیر بن اعین، ابومحمّد زراری شیبانی» که از اصحاب خاص امام رضا(علیه السلام) بوده و از امام کاظم(علیه السلام) نیز حدیث نقل کرده و برخی از بزرگان شیعه نیز از او روایت کردهاند.
در کتابهای رجالی، به توثیق او تصریح شده و کتاب معروفی دارد که در کتابهای فهارس از آن، نام برده شده است.
همچنین در کتب اربعه روایات بسیاری از او نقل شده است. (1)او از بزرگان «خاندان زراره» است؛ خاندانی که پایبندی آن به مذهب تشیّع، زبانزد است.
دوّم: آگاهی امام از زمان شهادت خویش و نیز سخنان و کارهایی که در روایت ذکر شده نشانۀ این است که امام، شهادت را انتخاب نموده و به آن مبادرت ورزیده است. همۀ اینها در عصر امام رضا(علیه السلام) اموری مسلّم و مشهور بودند.
سوّم : سؤال راوی این است که: علّت اقدام امام به این امور چیست؟ و با توجّه به این که امام میدانستند این امور به قتل ایشان میانجامد، چگونه جایز است خود را در معرض آنها قرار دهند؟ این سؤال در واقع همان اشکال دوّم است.
1) (1) - معجم الاعلام من آل اعین الکرام: 204، شماره 12.
چهارم: جواب امام رضا(علیه السلام) - که فرمودند: «ذلک کان» - تأییدی بود بر همۀ سخنان و کارهایی که سؤال کننده بر شمرده بود. عدم مخالفت و انکار امام نسبت به این امور، نشانۀ این است که امام رضا(علیه السلام) با اعتقاد سؤال کننده دربارۀ علم امام به زمان قتل خویش، موافق بودند.
پنجم: این که امام رضا(علیه السلام) در پاسخ این سؤال، اقدام امام را توجیه نمودند و به اصل علم غیب داشتن امام اعتراض نکردند، نشانۀ قبول این اصل از سوی ایشان است، پس اشکال اوّل وارد نیست.
ششم: پاسخ امام - که فرمودند: «لکنّه خیّر» - آشکارا بیانگر آن است که به حضرت علی(علیه السلام) در امر مرگ، حق انتخاب داده شده بود و ایشان نیز کشته شدن را برگزید تا امور بر طبق تقدیرات تعیین شده در غیب، پیش رود ، این امر نشانۀ تسلیم بودن امام در برابر ارادۀ خدا و تن دادن به تقدیر او بود.
عبارت «خیّر» روشنترین و مناسبترین معنا برای این بحث است. امّا بنابر نسخهای که «حیّن» (1)نوشته شده و علامۀ مجلسی آن را نقل نموده معنا چنین است که زمان و هنگام قتل امام بر اساس مقدّرات حتمی الهی تعیین شده بود؛ بنابراین، حدیث مزبور فقط بر علم امام به زمان قتل و نیز بر مبادرت به آن و عدم خودداری از آن دلالت
1) (1) - وقت آن تعیین شد.
میکند و همچنین از حدیث فهمیده میشود که امام بر طبق تقدیر و در راستای آن، عمل کرده است، امّا بنابر نسخهای که «حیّر» (1)آمده است، هیچ معنایی نمیتوان در نظر گرفت؛ زیرا سرگردانی امام نمیتواند توجیهی برای اقدام آگاهانه به قتل خویش به حساب آید بلکه آن را نقض میکند و علاوه بر آن، با عنوان این باب (علم غیب امام) تناسبی ندارد؛ بنابراین، احتمال آن منتفی است.
شاید این نسخه در اصل «خبّر» به معنای «باخبر شد» بوده است که در این صورت، تن دادن به تقدیر و عمل کردن به آن از سوی امام، به علّت باخبر ساختن و آگاه کردن امام بوده است (یعنی امام را از زمان شهادت آگاه کردند تا به تقدیر تن دهد) امّا این احتمال نیز جای تأمّل دارد.
بنابراین، بهترین و مناسب ترین معنا همان «خیّر» است که توضیح آن گذشت و بنابر آن، دلالت حدیث بر آگاه بودن امام از زمان شهادت و نیز انتخاب آن، کاملاً روشن است.
امّا پاسخ اشکال اوّل (به هلاکت افکندن خویش) این است که: امام، موت و قتل خویش را به گونهای که مقدّر شده بود، انتخاب کرد تا اطاعت خود از ارادۀ خدا و عشق و شوق به او و لقای او و نیز فانی شدن در او را آشکار کند و از امامان(علیهم السّلام) نقل شده است که فرمودهاند:
1) (1) - سرگردان شد.
1- «به خشنودی تو خشنودیم و در برابر فرمان تو تسلیم هستیم، معبودی جز تو نیست».
2- شخصی که (در زندان) خدمت امام موسی کاظم(علیه السلام) رسیده بود، میگوید:
«امام خبر داد که مسموم شده است و فردا در حال احتضار خواهد بود و پس فردا به شهادت خواهد رسید». (1)
دلالت این روایت بر آگاهی امام از زمان موت خویش، واضح است.
3- امام صادق(علیه السلام) از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده است که نزد پدرم امام سجّاد(علیه السلام) آمدم، ایشان فرمود:
«این شبی است که من از دنیا میروم و در همین شب، پیامبر(صلی الله علیه و آله) رحلت فرمود». (2)
دلالت این حدیث نیز بر آگاهی امام از شب وفات خویش، روشن است.
4- شخصی از امام رضا(علیه السلام) نقل میکند که به او فرمود:
«پیامبر(صلی الله علیه و آله) را در خواب دیدم که به من فرمود: ای علی! آنچه نزد ماست برای تو بهتر است». (3)
روشن است که این سخن، امام را به آنچه نزد پیامبر است، فرا میخواند که کنایۀ آشکاری از مرگ است و خود امام رضا(علیه السلام) آشکار بودن این سخن را به آشکار بودن وجود مارها در چاه - که در ابتدای حدیث آمده است - تشبیه کردهاند.
5- از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است:
«پدرم به من سفارش کرد که اعمالی را در هنگام غسل و کفن و در قبر گذاشتن او انجام دهم، در حالی که هیچ نشانهای از موت در او نبود. فرمود: پسرم! آیا نشنیدی که (پدرم) علی بن حسین از پشت دیوار ندا میداد: ای محمّد! بیا، عجله کن». (1)
این حدیث نیز مانند حدیث قبل بر دعوت به سرای دیگر، دلالت میکند و در این جا قرینه روشنتر است؛ زیرا امام(علیه السلام) در هنگام وصیّت به اعمال غسل و کفن (تجهیز)، این سخن را فرموده است.
دلالت این دو حدیث بر مختار بودن امام و داشتن حقّ انتخاب واضح است؛ زیرا صرف دعوت شدن، هیچ اجباری در اطاعت کردن و امتثال به دنبال ندارد بلکه متوقّف بر پذیرفتن اختیاری است.
6- عبدالملک بن اعین از امام باقر(علیه السلام) نقل میکند که فرمود:
«خداوند متعال پیروزی را بر امام حسین(علیه السلام) عرضه کرد به گونهای که بین آسمان و زمین قرار داشت و آنگاه به او اختیار داد
1) (1) - مدینة المعاجز: 4/ 437 به نقل از کافی: 1/ 260، ح7.
تا پیروزی، یا لقای خداوند را برگزیند و او لقای خداوند را برگزید». (1)
این حدیث، آشکارا دلالت میکند که امام(علیه السلام) مختار بود و خودش لقای خداوند را انتخاب کرد.
ابتدا آرای برخی از علمای پیشین که به این مسأله پرداختهاند را ارائه میکنیم:
ایشان معتقد است که ائمّه علم غیب دارند، امّا صفت ذاتی آنان نیست و وجوب عقلی ندارد بلکه کرامتی است که خداوند به ایشان داده و در ادلّۀ نقلی نیز بیان شده است.
وی این عقیده را به همۀ پیروان مذهب امامیّه نسبت داده و تنها
افراد معدودی از غلات را از آن استثنا کرده است. ایشان میگوید:
«ائمّه از ما فی الضمیر برخی مردم آگاه بودند و اموری را پیش از آن که رخ دهد، می دانستند، امّا این علم و آگاهی، جزو ویژگیهای لازم آنان و از شرایط امامتشان به حساب نمیآید بلکه
1) (1) - تاریخ آل زراره : 124؛ کلمات الامام الحسین*: 483
خداوند بدین وسیله آنان را گرامی داشته و به آنان این علم را بخشیده است تا مردم از آنان اطاعت کنند و به امامت آنان چنگ زنند. ما این مطلب را از راه عقل به دست نیاوردهایم بلکه از راه نقلی به ما رسیده است.
امّا این که ائمّه(علیهم السّلام) علم غیب مطلق دارند و از همه چیز آگاهند، قولی است که بطلان و نادرستی آن آشکار است؛ زیرا چنین علمی، تنها شایستۀ کسی است که خودش مستقلاً به اشیاء علم داشته باشد، نه این که از علم دیگران بهره ببرد و این ویژگی مختص خداوند عزّوجلّ است. همۀ پیروان مذهب امامیّه بر این عقیدهاند، مگر گروه هایی که از آنان جدا و منحرف شدهاند؛ مانند مفوّضه (1)و غلات (2)».(3)
شیخ مفید در کتاب الارشاد، برخی از روایات را در زمینۀ خبر دادن ائمّه چه از زمان گذشته و چه آینده و حتّی از آنچه مخاطبان در
1) (1) - مُفوّضه: فرقه ای از غلات شیعه که گویند: خدا محمّد را خلق کرد و سپس خلق دنیا را به او تفویض نمود و محمّد خالق دنیاست. و گفته شده است که این کار را به علی* تفویض کرد و... (برای اطّلاع بیشتر ر.ک: لغتنامه دهخدا/ واژه مُفوضه). 2- غلات: اسم عام جمیع فرقه هایی است که در باب پیغمبر اسلام و یا ائمّه شیعه، یا بزرگان اسلام، غلّو کرده و ایشان را درجه الوهیّت داده اند (همچنین) کسانی که درباره علی ابن ابی طالب * غلوّ کرده و او را مرتبه الوهیّت داده اند (جهت اطّلاعات بیشتر ر.ک: فرهنگ معین/ واژه غلات).
2) (2) 3- اوائل المقالات: 67 چاپ کنگره شیخ مفید: 77.
درون خود پنهان میدارند، گرد آورده است. این روایات در فصلی که به احوال هر یک از ائمّه اختصاص دارد، برای دلالت بر امامت ایشان ذکر شده است.
در زمان شیخ مفید، این سؤال برایشان مطرح شد: به عقیدۀ ما امام میداند چه اتّفاقی خواهد افتاد، پس چرا امیرالمؤمنین(علیه السلام) با وجودی که میدانست کشته خواهد شد و قاتل خود را میشناخت و از زمان قتل نیز آگاه بود، به مسجد رفت؟
چرا امام حسین روانۀ کوفه شد؟ در حالی که میدانست آنان او را وا می گذارند و یاری نمیکنند و در آن سفر کشته خواهد شد؟ چرا هنگامی که در محاصرۀ دشمنان بود و میدانست که اگر فقط چند ذراع زمین را حفر کند، به آب میرسد، امّا حفر نکرد و بر خود سخت گرفت تا این که از تشنگی تلف شد؟! چرا امام حسن(علیه السلام) با معاویه سازش کرد در حالی که میدانست او پیمان شکنی میکند و وفادار نمیماند و شیعیان پدرش را میکشد؟
ایشان در جواب سؤال فوق گفته است:
«این که گفتهاند: امامیّه اجماع دارند که امام هر آنچه اتّفاق خواهد افتاد میداند، بر خلاف واقع است و شیعه هرگز بر این قول اجماع ندارد. اجماع آنان بر این است که: امام حکم هر آنچه اتّفاق میافتد، میداند نه این که به خود آنچه رخ میدهد، به طور تفصیلی و دقیق، عالم و آگاه
باشد. بر این اساس، فرضی که همۀ سؤالات فوق بر آن مبتنی بود، باطل میشود.
البتّه انکار نمیکنیم که ممکن است خداوند علم به خود حوادث را نیز به امام عطا کند، امّا قایل نیستیم که امام از آنچه اتّفاق میافتد، به طور مطلق آگاه است؛ زیرا دلیل و حجّتی بر این قول نداریم». (1)
بنابراین جواب، شیخ مفید تا زمانی که این علم از سوی خداوند به امام افاضه نشود، بین علم به احکام و علم به موضوعات (خود اشیاء و حوادث) فرقی نمیگذارد. این قول نیز درست است که امام بر همۀ آنچه اتّفاق میافتد، به طور مطلق، علم ندارد.
نظر شیخ طوسی در این مسأله نیز از پاسخی که به این سؤال داده است روشن میشود. در سؤال، فرض شده است که ائمّه علم غیب دارند و امام علی ابن ابی طالب(علیه السلام) از قتل خویش در آن شب آگاه بود و امام حسین(علیه السلام) نیز شهادت خویش را میدانست، امّا به هر دو، امر شده بود که در برابر آن بردبار باشند.
شیخ - رحمة الله علیه- در پاسخ گفته است:
1) (1) - مصنفات، شیخ مفید: 6/ 69.
«نقل شده که بزرگان ما در این مسأله اختلاف دارند؛ برخی از آنان (1)این امر را ممکن و جایز شمردهاند و گفتهاند: مانعی ندارد که ایشان تعبّداً و از روی بندگی این مصیبتها را تحمّل کرده باشند؛ زیرا قتلهایی که اتفاق افتاده است - هر چند که زشت و ناپسند بوده - امّا تحمّل آن خوب است و ثواب بسیاری دارد و چه بسا بالاتر از این حد باشد؛ زیرا بردباری و تحمّل، با وجود علم به کشته شدن، دشوارتر و سختتر از جایی است که احتمال پیروزی و رسیدن به هدف، وجود داشته باشد.
برخی نیز گفتهاند: این امر جایز نیست؛ زیرا دور کردن ضرر و زیان از خود عقلاً و شرعاً واجب است. و جایز نیست که تعبّداً و از روی بندگی، یک امر ناپسند، تحمّل شود؛ زیرا کار پسندیده تعبّداً تحمّل میشود و بدون شک قتلهایی که اتّفاق افتاده زشت و ناپسند و بلکه زشتترین زشتها بوده است.
این بزرگان، روایاتی که از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) دربارۀ آگاهی از قتل خویش رسیده است، چنین توجیه میکنند که آن حضرت به
1) (1) - در حاشیه کتاب تلخیص الشافی آمده است: منظور، شیخ مفید و شیخ کلینی هستند. شیخ کلینی در اصول کافی، یک باب مستقل به این امر اختصاص داده است و آن را «باب أنّ الائمّة یعلمون متی یموتون» نامیده است و در آن برخی از روایات ائمّه را در اثبات این مطلب آورده است.
طور اجمالی علم داشته و زمان دقیق آن را نمیدانسته است و به همین ترتیب، شبی که در آن به شهادت رسید را میدانسته امّا لحظهای که قتل در آن رخ داد، نمیدانسته است. سیّد مرتضی - رحمة الله علیه- این نظر را پذیرفته است، امّا به نظر من این مسأله جای بحث و مناقشه دارد». (1)
شیخ طوسی، آرای پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السّلام) در مسألۀ علم غیب امامان را در دو قول منحصر میداند. این دو قول، در اصلِ علم غیب داشتن ائمّه اختلاف ندارند بلکه از این نظر که آیا آنان زمان قتل را به طور دقیق میدانستهاند، یا به طور اجمالی؟ اختلاف دارند و دربارۀ علم تفصیلی به غیر این امر (زمان قتل) اتّفاق دارند که این اتّفاق نظر اقتضا میکند امام عالم به احکام باشد.
شیخ طوسی، قول علم اجمالی (به زمان قتل) را به سیّد مرتضی نسبت داده است و بنابراین قول، سیّد مرتضی در زمینۀ علم امام به اموری غیر از زمان قتل و از جمله علم به احکام، با مذهب شیعه مخالف نیست.
1) (1) - تلخیص الشافی/ طوسی: 4/ 190- 188 و در حاشیه آن آمده است (برای توضیح بیشتر ر.ک به مرآة العقول/ مجلسی: 3/ 123؛ بحارالأنوار: 259/42؛ الدرة النجفیة، بحرانی: 85 و غیر آن).
ایشان در پاسخ به سؤال مزبور گفته است:
«شاید آن حضرت(علیه السلام) تنها از وقوع قتل و نیز شب قتل خبر داده و از زمان دقیق آن و یا از امکان آن خبر نداده است. و یا این که تکلیف امام(علیه السلام) با تکلیف ما تفاوت دارد؛ یعنی جایز است امام مکلّف شود که خون شریفش را در راه خداوند متعال بدهد، همان گونه که بر یک رزمندۀ مجاهد نیز استقامت و پایداری واجب است، هر چند به کشته شدن او بینجامد و به خاطر آن سرزنشنشود». (1)
ظاهراً علامه در پاسخ به این سؤال، چنین در نظر گرفته است که القای این شبهه از سوی کسانی که به امامت و ضروریّات آن معتقدند نیست بلکه از طرف یکی از مخالفان (اهل سنّت) مطرح شده است که به امامت امام اعتقاد ندارد و به شرایط معروف آن از جمله «عصمت» و »علم» و غیره پایبند نیست.
بنابراین، اگر بخواهیم او را به پذیرفتن علم امام و نیز تصدیق روایاتی که بیانگر آگاهی امام از کشته شدن خویش است - و هیچ کس آنها را انکار نکرده است - واداریم، ناگزیر باید سؤال را به یکی از صورتهایی که علّامه ذکر کرده است، پاسخ دهیم؛ یعنی یا این که خبر داربودن امام را محدود بدانیم و بگوییم: امام تنها از
1) (1) - اجوبة المسائل المهنائیّه: 148.
اصل قتل و شخص قاتل خبر داشته است نه از زمان دقیق آن، یا این که امام از یک مکان معیّن خبر نداشته است.
بنابراین دو فرض، علم امام، یا اقدام ایشان به قتل (یعنی رفتن به مسجد) منافاتی ندارد؛ زیرا از زمان و مکان دقیق قتل، باخبر نبوده است تا وظیفه داشته باشد از آنها اجتناب کند، پس این اشکال که امام خود را به هلاکت افکنده است، وارد نیست.
امّا پاسخ سوّم علامه حتّی برای سؤال کنندهای که به امامت معتقد
باشد نیز مناسب است. آن جواب این است که امام وظیفه و تکلیف خاصّی دارد و باید تعبّداً به آن عمل کند، همانند رزمندهای که وظیفه دارد بجنگد هر چند به شهادت برسد؛ بنابراین، امام مانند رزمندهای که به شهادت میرسد، مورد نکوهش قرار نمیگیرد و دربارۀ او گفته نمیشود که خود را به هلاکت انداخت؛ زیرا عمل او از روی اطاعت
است و حرام و گناه نیست.
علمای معاصر به تحلیل و توضیح این مسأله بیشتر پرداختهاند که به برخی از آنها به طور کوتاه اشاره میکنیم:
از نظر ایشان امام حسین(علیه السلام) به سرنوشت خویش علم داشت، امّا در عین حال قانون بداء در آن جاری بود و میتوانست آن را دگرگون کند. به دیگر سخن، تصویری کم رنگ و مبهم از امور برای امام حسین(علیه السلام) قابل مشاهده بود.
وی میگوید:
«بدون شک، ائمّه(علیهم السّلام) با اخباری که پیامبر از وحی دریافت کرده بود، از همۀ وقایع آگاه بودند، امّا احتمال می دادند که بداء - که در لوح محو و اثبات قرار دارد - در آن راه یابد و در علم مکنون که خداوند آن را به خود اختصاص داده است، چیزی بر خلاف آن وجود داشته باشد». (1)
این «علم» را که ممکن است تبدیل به «جهل» شود و خلاف واقع باشد، تنها با مسامحه میتوان علم نامید؛ زیرا علم چیزی است که واقعیّت را روشن و آشکار میکند، امّا چیزی که به نظر میآید واقعیّت را نشان میدهد، به رتبۀ ظن و گمان تنزّل پیدا میکند و به مرتبۀ علم راه نمییابد، مگر این که وضعیّت آن، تغییر کند و از دایرۀ قانون بداء بیرون رود. این نکته جای درنگ فراوان دارد.
1) (1) جنه المأوی: 42.
پس به این نتیجه میرسیم که دیدگاه مزبور - بر فرض که آن را بپذیریم - نمیتواند جوانب مسأله را به یک نقطه ارجاع دهد.
وی معتقد است: علّت علم امام حسین(علیه السلام) به غیب و حتمی بودن شهادت در کربلا به این امر باز میگردد که مسائل سیاسی و اجتماعی، جدای از مسائل غیبی نیست بلکه تابع آن است؛ بنابراین، واقعیّتهای غیبی و اجتماعی از یکدیگر جدا و گسسته نیستند.
شهید صدر میگوید: امام حسین(علیه السلام) مسألۀ کربلا را در ضمن چند شعار مطرح نمود و تلاش کرد تا امّت را با توجّه دادن به این شعارها اصلاح کند:
شعار اوّل: حتمی بودن قتل: عدهای از جمله عبدالله بن زبیر به امام حسین(علیه السلام) اعتراض کردند و گفتند: «چرا (از مکّه) خارج میشوی؟» امام(علیه السلام) در جواب فرمود:
«من چه خارج شوم و چه خارج نشوم، به هر حال کشته خواهم شد. بنی امیّه مرا رها نخواهند کرد، حتّی اگر در سوراخ حشرهای باشم، مرا بیرون خواهند آورد و خواهند کشت. من هر جا که باشم، بنی امیّه مرا دنبال میکنند؛ بنابراین، من در هر حال؛ چه در مکّه باشم و چه از آن خارج شوم، کشته میشوم و بهتر این است که در مکّه کشته نشوم تا حرمت آن شکسته نگردد». (1)
این شعار، گذشته از واقعی بودن آن، با روحیّۀ خودباختگی و ناامیدی حاکم بر امّت در آن زمان نیز هماهنگ است. هیچ منطقی نمیتوانست در احساس ناامیدی و یأسی که امّت اسلامی در آن به سر میبرد، نفوذ کند و حرکت امام حسین(علیه السلام) را تبیین نماید.
امام حسین(علیه السلام) فرمود:
«من به هر حال کشته میشوم» و همۀ ظواهر نیز به این امر گواهی میداد. همۀ قراین و شواهد، حاکی از این بود که بنی امیّه مصمّم هستند امام حسین(علیه السلام) را حتّی اگر به پردههای کعبه درآویخته باشد، به قتل برسانند هر چند از راه ترور؛ بنابراین، مطرح کردن این شعار برای روشن شدن موضع امام(علیه السلام) بسیار مناسب بود و علاوه بر آن، روحیّۀ خودباخته و ناامید (مردم) را نیز قانع میساخت و در عین حال، یک شعار واقعی بود.
شعار دوّم: غیبی بودن مسألۀ قیام: اشخاص دیگری نزد امام(علیه السلام) میآیند و به او اعتراض میکنند، میگویند: «چرا میخواهی (از مکّه) حرکت کنی؟» محمّد بن حنیفه در ابتدای شب میآید و امام را با اندرزهای متعدّد نصیحت میکند. امام(علیه السلام) میفرماید:
«دربارۀ آنچه گفتی، فکر میکنم». محمّد بن حنیفه بر میگردد و در پایان شب میشنود که امام حسین(علیه السلام) به راه افتاده است. به سرعت نزد او میآید و شتر آن حضرت را میگیرد و میگوید:
« ای برادر! قول دادی که فکر کنی».
امام(علیه السلام) فرمود: «آری، امّا هنگامی که شب خوابیدم، رسول الله(صلی الله علیه و آله) را در خواب دیدم که به من فرمود: تو کشته میشوی». (1)
(این بار) امام این گونه پاسخ میدهد و میگوید:
«برنامه و دستوری غیبی است که از عالم بالا صادر شده است».
شخصی که دارای روحیّۀ ناامیدی و خودباختگی است، اگر به امام حسین(علیه السلام) و خواب آن حضرت ایمان داشته باشد، نمیتواند این فرمان غیبی صادر شده از عالم بالا را انکار کند. امام حسین(علیه السلام) دربارۀ رؤیای خود با عبدالله بن زبیر - که به آن رؤیا ایمان نداشت - سخن نگفت بلکه آن را برای محمّد بن حنفیّه و افرادی مانند او بازگو نمود.
بنابراین، شعار دیگری که امام حسین(علیه السلام) مطرح کرد، حتمی بودن مرگ از سوی عالم بالا بود؛ این که یک فرمان غیبی و آسمانی بر او واجب کرده است که بمیرد، خودش را فدا کند، خودش را به خطر بیندازد و به این سفر که به قتل میانجامد، برود.
شعار سوّم: ضرورت پذیرفتن دعوتهای اهل کوفه: در جای دیگر، امام(علیه السلام) شعار سوّمی را مطرح مینماید و هنگامی که در طول راه مکّه تا عراق در منزلهای متعدّد به اشخاصی برخورد میکرد که به او نصیحت میکردند به سمت عراق نرود، به آنان فرمود:
1) (1) - الملهوف علی قتلی الطفوف، ابن طاووس: 128.
«من از مردم کوفه دعوتنامه هایی دریافت کردهام که به سوی آنان بروم، شرایط در کوفه فراهم شده است تا به آن جا بروم و حقّی را بپا دارم و باطلی را نابود سازم».
امام، سفر خود را چنین وانمود و تحلیل میکرد که پاسخ و واکنشی است (به خواست مردم کوفه) چرا که امّت به حرکت درآمده و اراده کرده است و بدین ترتیب حجّت بر امام تمام شده است و باید حرکت کند.
در واقع، امام حسین(علیه السلام) در حرکت جهادی خویش به این اکتفا نمیکرد که مردم از او درخواست کنند والا پیش از هر چیز و در گام نخست، با رهبران پایگاههای مردمی خویش در بصره مکاتبه نمیکرد و آنان را به حرکت فرا نمیخواند.
امّا در عین حال، امام(علیه السلام) این جنبه (دعوت مردم کوفه) را بیش از جنبۀ دیگر منعکس میکرد؛ زیرا این جنبه با روحیّۀ خودباختۀ مردم، هماهنگی و سازگاری بیشتری داشت؛ یعنی روحیّۀ ناامیدی مردم در برابر انسانی که میگوید: «از من دعوت کردهاند» و شرایط این دعوت برای پاسخ گویی و حرکت به سوی دعوت کنندگان مناسب است، جوابی ندارد.
طبیعتاً فرق بسیاری است بین کسی که ابتدا و خود به خود حرکت میکند و کسی که در پاسخ به جمعیّتی که به او و به رهبری و پیشوایی او ایمان دارند، حرکت میکند. افراد مأیوس و
خودباخته (دربارۀ فرد اوّل) میگویند: او شتابزده عمل میکند، به عاقبت کار نمیاندیشد، خودش را به خطر افکنده است، امّا هنگامی که این حرکت در پاسخ به دعوت جماعتی باشد که همۀ فضاها و شرایط لازم برای دعوت را فراهم کرده است، این روحیّۀ ناامیدی و شکستپذیری دربارۀ آن نمیگوید: این اقدامی حساب نشده و کودکانه و بررسی نشده است.
همۀ شعارهایی که امام حسین(علیه السلام) مطرح نمود، واقعی بود و در عین حال، با خطّ مشی و تفکّر امّتی که از نظر روحی، فکری و روانی، خودباخته و شکست خورده بود، همخوانی داشت.
شعار چهارم: ضرورت قیام بر ضدّ سلطان ستمگر: امام حسین(علیه السلام) در کنار همۀ این شعارها، شعار واقعی را نیز مطرح مینمود و تأکید میکرد که رسول الله(صلی الله علیه و آله) فرموده است:
«هر کس سلطان ستمگری را ببیند که به غیر احکام خداوند، حکم میکند و با قول، یا فعل خود برای تغییر آن سلطان، اقدام نکند، سزاوار است خداوند او را به جایگاه آن سلطان (جهنّم) وارد سازد». (1)
امام حسین(علیه السلام) در کنار شعارهایی که با آنها به عمل خود در برابر نگرش امّت، مشروعیّت میبخشید، همواره شعار واقعی و
1) (1) - بحار الانوار: 382/44.
زندهای را مطرح میکرد که بی تردید، پایه و اساس روحیّۀ نوینی بود که او میخواست در ساختار این امّت اسلامی، پدید آورد. (1)
وی میگوید:
«آیا سیّد الشهداء در سفر خود از مکّه به کوفه میدانست که به شهادت خواهد رسید یا نه؟ به دیگر سخن، آیا ایشان به قصد شهادت به سمت عراق حرکت کرد، یا به قصد تشکیل یک حکومت اسلامی دادگستر؟»
امام حسین(علیه السلام) در عقیدۀ شیعیان، امامی است که اطاعت از او واجب است. او سوّمین جانشین پیامبر و دارای ولایت کلیّه است. امام به اذن خداوند متعال به اشیاء و رویدادها علم دارد. همچنین به همۀ حقایق عالم هستی، در هر شرایطی که باشد - اعمّ از این که در محدودۀ حس و قابل تجربه باشد، یا بیرون از دایرۀ حس و تجربه - علم دارد، مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و رویدادهای آینده. بر این مطلب این گونه استدلال میکنیم:
روایات متواتری در کتابهای جامع حدیثی شیعه مانند: کافی، بصائر، کتابهای صدوق، بحارالأنوار و غیره هست که بیش از حدّ
1) (1) - الفکر الاسلامی، شماره 70 :17.
شمارش است. از این روایات بر میآید که امام از طریق موهبت الهی - نه راه اکتسابی و تحصیلی - از هر چیز آگاه است و به هر چیز بخواهد، به اذن خدا و با کمترین توجّه، علم پیدا میکند.
آیاتی در قرآن کریم هست که علم غیب را منحصر در ساحت مقدس خداوند میداند، امّا استثنایی که در آیۀ در:
عَالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَدًا * إِلا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ؛ (1)
«او دانای نهان است، و کسی را بر غیب خود آگاه نمیکند، جز پیامبری را که از او خشنود باشد».
آمده است، روشن میکند که اختصاص داشتن علم غیب به خداوند متعال به این معناست که این علم، به طور مستقل و ذاتی، تنها از آنِ خداوند است و هیچ کس جز او چنین علمی ندارد، امّا پیامبران برگزیده میتوانند این علم را از خداوند متعال فرا بگیرند و همچنین برگزیدگان دیگری نیز میتوانند آن را از پیامبران بیاموزند. در بسیاری از روایات آمده است که پیامبر و نیز هر امامی در آخرین لحظات حیاتش علم خود را به امام بعدی میسپارد.
1) (1) - جن (72): 27 - 26.
براهینی وجود دارد که بر اساس آن، امام(علیه السلام) - به حسب مقام نورانی اش - کاملترین انسان عصر خویش و مظهر تامّ اسما و صفات الهی است و به طور بالفعل به همۀ وقایع فردی و شخصی علم دارد و به حسب گوهر وجودی اش به هر سو روی گرداند، همۀ حقایق برای او آشکار میگردد.
این براهین با یک سلسله مسائل عقلی، درهم پیچیده است که سطح آن بالاتر از این مقاله است و لذا آن را به بحثی دیگر وامی گذاریم.
در این جا نکتهای هست که باید به آن توجّه کنیم: چنین علمی - که با ادلّۀ عقلی و نقلی ثابت شد - غیر قابل تخلّف، یا تغییر است و در اصطلاح، علم به چیزهایی است که در لوح محفوظ، ثابت است و یا با خبر بودن از اموری است که قضای خداوند به آن تعلّق گرفته است.
لازمۀ بیان فوق این است که: هیچ گونه رابطهای بین متعلّقات این علم و هر نوع تکلیف وجود ندارد؛ زیرا متعلّقات این علم، حتمی الوقوعند. همچنین ارتباطی بین ارادۀ انسان و متعلّقات این علم وجود ندارد؛ زیرا هرگاه رابطۀ بین تکلیف و فعل، رابطۀ امکانی باشد و انجام و ترک آن، هر دو در اختیار مکلّف باشد، خواست و ارادۀ انسان به آن فعل تعلّق میگیرد، امّا اگر فعلی حتمی الوقوع و متعلّق قضای حتمی الهی باشد، محال است که مورد تکلیف واقع شود.
این که مثلاً خداوند متعال به بندهاش بگوید: بر تو واجب است عملی را که انجام و ترک آن برای تو امکانپذیر است، انجام بدهی، درست و صحیح است، امّا محال است که بگوید: بر تو واجب است عملی که بنا بر مشیّت تکوینی و قضای حتمی من مسلّماً پدید میآید و در تحقّق یافتن آن، هیچ شک و تردیدی وجود ندارد، انجام بدهی، یا ترک کنی؛ زیرا چنین امر، یا نهیی لغو و بی اثر است.
بنابراین، در مواردی که وقوع و عدم وقوع فعل، امکانپذیر است، انسان میتواند دارای اراده باشد و همچنین میتواند مقصود، هدفی داشته باشد و برای محقّق ساختن آن، سخت تلاش کند، امّا در مواردی که یقیناً رخ میدهد و تغییر و تأخیر در آن محال است و قضای حتمی خداوند به آن تعلّق گرفته است، ارادۀ انسان نمیتواند نقشی داشته باشد.
ارادۀ انسان نمیتواند امری از این نوع را که ناگزیر تحقّق مییابد، طلب کند، یا فرو بگذارد.
از آنچه گذشت روشن میشود که:
1- علم خدادادی امام در کارها و تکالیف خاصّ او تأثیری ندارد، به طور کلّی، هر امر الزامی، از آن جهت که قضای حتمی الهی به آن تعلّق گرفته است، هیچ ارتباطی با امر، یا نهی، یا عمل و نیّت انسان ندارد. آری، چیزی که متعلّق قضای حتمی خداوند و مشیّت قطعی اوست، میتواند مورد رضایت و خشنودی (انسان) قرار گیرد، همان گونه که سیّد
الشهداء(علیه السلام) در آخرین لحظات عمر خود و در حالی که در خاک و خون غلتید، فرمود:
به قضای تو خشنودیم، در برابر فرمان تو تسلیم هستیم، معبودی جز تو نیست.
و همچنین در خطبهای که هنگام بیرون آمدن از مکه خواند فرمود:
خشنودی خدا خشنودی ما اهل بیت است.
2- حتمی بودن فعل انسان از جهت تعلّق گرفتن قضای الهی به آن، با اختیاری بودن آن از جهت نقش و تأثیر در اراده و اختیار ما منافات ندارد؛ زیرا قضای الهی به همۀ جزئیّات فعل تعلّق میگیرد نه فقط به مطلق فعل، مثلاً خداوند اراده میکند که شخصی یک عمل اختیاری را به اختیار خود انجام دهد، در این حالت تحقّق یافتن این عمل اختیاری از آن جهت که ارادۀ حتمی خداوند به آن تعلّق گرفته امری غیر قابل اجتناب است و در عین حال، برای انسان اختیاری است و با او رابطۀ امکانی دارد.
3-این که ظاهر کارهای امام را میتوان با عمل و اسباب ظاهری تحلیل کرد، نمیتواند دلیل بر عدم وجود علم خدادادی، یا گواه بر جهل امام نسبت به وقایع باشد.
گفته میشود: اگر سیّد الشهداء(علیه السلام) از آنچه اتّفاق افتاد آگاه بود، پس چرا مسلم بن عقیل را به عنوان نمایندۀ خود به کوفه فرستاد؟ چرا صیداوی به اهل کوفه نامه نوشت؟ چرا خودش را به
هلاکت افکند؟ در حالی که خداوند متعال میفرماید: لا تلقوا بأیدیکم الی التهلکة (1)چرا؟ چرا؟ آنچه گفتیم پاسخ همۀ این سؤالات را میدهد و تکرار آنها معنایی ندارد.
قرآن کریم تأکید می کند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و همچنین امامانی که از خاندان پاک آن حضرت اند، همگی انسانهایی هستند مانند سایر انسانها و کارهایی که در طول حیات خویش انجام میدهند، مانند کارهای سایر انسانها به اختیار خود و بر پایۀ علم عادی صورت میگیرد.
امام علی(علیه السلام) مانند دیگران، نیکی و بدی و سود و زیان را تشخیص میدهد و همۀ کارها نیز از راه علمی انجام میگیرد؛ هر کاری را که شایسته و نیکو باشد، آن را اراده میکند و برای انجام آن تلاش مینماید و هر زمان که عوامل و اوضاع و احوال مناسب باشد، غایات و اهداف آن کار تحقّق مییابد و اگر اسباب و شرایط نامناسب باشد، اهداف آن محقّق نمیشود. علمی که امام - با اذن خدا - به همۀ جزئیّات حوادث گذشته و آینده دارد، تأثیر در کارهای اختیاری او ندارد که توضیح آن گذشت.
امام، مانند دیگر افراد بشر، بندۀ خدا و مکلّف به مقرّرات و تکالیف دینی است و با توجّه به جایگاه رهبری - که خداوند به او عطا کرده
1) (1) - بقره (2): 195.
است - باید آن تکالیف را با شیوههای عادی بشری انجام دهد و نیز همۀ تلاش خود را در راه زنده کردن کلمۀ حق و محافظت از دین به کار گیرد. (1)
تأمّلی در روایت: «و إنّهم لایموتون إلا باختیار منهم» (2)از کتاب کافی آقای جلالی، سخنان مرحوم کلینی را چنین خلاصه کرده است. عبارت:
«وانّهم لا یموتون الاّ باختیار منهم» که مرحوم کلینی در عنوان باب آورده است، بدین معناست که موت الهی - که خداوند بندگان خویش و دیگر موجودات را بدون استثنا با آن مقهور و مغلوب خود ساخته و تنها اوست که باقی میماند - ناگزیر امامان را نیز شامل میشود و راه فراری از آن ندارند، امّا برجستگی و برتری آنان در برابر دیگر مخلوقات، این است که خداوند اختیار موت آنان را به دست خودشان قرار داده است، این امر میرساند که:
اوّلاً: آنان هنگام موت، اختیار دارند تا اجلهای معلّق را قبل از آن که حتمی شود، برگزینند، این انتخاب که به خاطر شوق آنان به لقای هر چه زودتر خداوند و نیز به منظور دست یافتن به آثار و نتایج بزرگی که بر شهادت آنان در آن زمان مترتّب است، انجام
میگیرد، از روی اختیار، اراده و علم آنان است. این سخن با اختیاری و غیر اجباری بودن اقدامات ائمّه و نیز مطابقت آن با قضا و قدر الهی، سازگارتر و مناسبتر است و بدین معناست که خداوند از آنان خواسته است که آن کارها را انجام دهند بدون این که ضرورت و اجباری در میان باشد؛ چرا که اگر انجام آن کارها قضای حتمی و اجل قطعی باشد، چگونه در آن اختیار دارند؟ و پذیرفتن و موافقت با امری که امکان تغییر در آن نیست و گزینۀ دیگری در کنار آن وجود ندارد، چه معنایی دارد؟
ثانیاً: آنان میتوانند نوع مرگ خویش را انتخاب کنند که مثلاً کشته شدن با یک ضربۀ شمشیر باشد، همان گونه که امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) برگزید، یا با نوشیدن سم، یا خوردن غذای مسموم باشد، همان گونه که بیشتر امامان انتخاب کردند و یا با جدا کردن مفصلها و بریدن رگها و تن دادن به تیغها و دردهای جنگ و نبرد و تحمّل تشنگی باشد، همان گونه که امام حسین(علیه السلام) اختیار کرد.
با توجّه به عام بودن عنوان:
لایموتون الّاباختیار منهم میتوان آن را بر همۀ این امور حمل کرد. هر چند در معنای دوّم، این استبعاد و ناسازگاری مهمّ اجتماعی نهفته است که ائمّه(علیهم السّلام) با توجّه به شرایط، رویدادها، قراین و شواهد پیرامون خود و بدون نیاز به استفاده از غیب، میدانستند که خلفای ستمگر و کسانی که با زور بر مردم و شهرها حاکم شده بودند، با هر وسیلۀ ممکن، اقدام به کشتن آنان میکردند؛ زیرا آنان حکومتهای فاسد و بیدادگر را که به ناحق و
به نام اسلام بر مردم حکومت میکردند و با رفتارهای زشت خود، چهرۀ درخشان اسلام را خدشه دار میکردند، مطرود و مردود میدانستند و از این رو، آنان نمیتوانستند وجود ائمّه را تحمّل کنند.
ائمّه اطهار(علیهم السّلام) نماد اعتراضی بر حق و پویا (علیه حکومت ظالمان) بودند و هر چند (در ظاهر) ساکت بودند و به اسلحۀ آهنین دست نمیبردند، امّا وجود شریفشان بمبهایی بود که هر زمان قابل انفجار بود، رهنمودها و ارشادات شان فریادها و بانگهایی بود که علیه اهل باطل طنین انداز میشد و درسها و منش و رفتارشان جرقّه هایی بود بر ضدّ آن حکومتها (با این اوضاع) دستگاههای فاسد چگونه میتوانستند وجود ائمّه(علیهم السّلام) را یک لحظه تحمّل کنند؟
ائمّه(علیهم السّلام) میدانستند که سرانجام آنان، در برخورد با این ستمگران، مرگ است؛ میدانستند که ظالمان برای آنان توطئه چینی میکنند و در کمین اند تا آنان را به سختی و گرفتاری مبتلا سازند و برای کشتن آنان و رهایی از وجودشان نقشه میکشند و (از سوی دیگر) تلاش میکنند تا جنایات خود را مخفیانه و پنهانی مرتکب شوند تا مسؤولیّتی نداشته باشند و در برابر تاریخ مؤاخذه و بازخواست نشوند. اگر از بین بردن ائمّه پنهانی و به شیوهای که آنان مایل بودند، انجام میگرفت، برای اهدافشان سودمندتر و کاراتر بود.
امّا ائمّه(علیهم السّلام) باید نیرنگها و آسیبهای ستمگران جنایتکار را نقش بر آب میکردند و در این شرایط مهم و خطرناک، ابتکار عمل را به
دست میگرفتند و خودشان بهترین شکل مرگ را بر میگزیدند تا مظلومیّت شان را آشکار کند و بر ستمگریهای آنان فریاد برآورد و قاتلان شان را رسوا سازد و جنایتها و نیرنگهایی که بر آنان روا رفته است، علنی کند و از هدر رفتن جان و خون پاکشان جلوگیری کند.
اگر امام امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در خانه خود، یا در یکی از کوچههای بیرون مسجد، کشته میشد، چه کسی شایعات دروغینی که بنی امیّه در بین مردم شام پراکنده بودند که علی(علیه السلام) نماز نمیخواند، تکذیب و محکوم میکرد؟
هنگامی که مردم شنیدند علی(علیه السلام) در مسجد کشته شده است، به جعلی و دروغین بودن آن شایعات گمراه کننده پی بردند.
اگر امام حسین(علیه السلام) در مدینه کشته میشد، چه کسی از دادخواهیهای او مطّلع میشد؟ حتّی اگر در مکّه نیز کشته میشد، علاوه بر این که او را سرزنش میکردند که با قتل او به حرم، اهانت و بی احترامی شده است، خون او در میان غوغا و هیاهوی حجّاج به هدر میرفت.
اگر امام حسین(علیه السلام) در سرزمینی غیر از کربلا کشته میشد، در کجا؟ و چگونه؟ و در این صورت، تفسیر روایات و اخباری که از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دربارۀ فرات، کربلا و خاک سرخ رنگ آن، نقل شده بود، چه میشد؟
این انتخاب امام حسین(علیه السلام) - گذشته از معانی عرفانی ای که به آن خواهیم پرداخت - نشانۀ تدبیری حکیمانه، بینشی سیاسی،
نگرشی دقیق و تصمیمی راسخ است که ائمّه(علیه السلام) در زندگی سیاسی خود در برابر ستمگران به کار بستند؛ ستمگرانی که همۀ نیروها و قدرتها را در دست داشتند و همۀ آزادیها را حتّی آزادی انتخاب کمّیّت، کیفیّت، زمان و مکان مرگ را از مردم گرفته بودند.
ائمّه(علیهم السّلام) با تدابیر حکیمانه خود، از تحت سیطرۀ حاکمان در این میدان بیرون آمدند و از ارادۀ آنان فراتر رفتند و زمان انتخاب را به دست گرفتند و عالیترین و آرمانیترین شیوۀ مرگ را برگزیدند که این امر در آن شرایط دشوار و طاقت فرسا، یک پیروزی چشمگیر به شمار میرود.
آیا محافظت از جان و میل به عدم خونریزی و ترس از کشته شدن، میتواند مانع از ادای واجب شود و راه مسؤولیّت بزرگ محافظت از اسلام و حریم مقدّس آن را سد کند؟ علاوه بر آن که پس از دعوتها و کمک خواستنهای پی در پی، حجّت بر امام تمام شده بود.
گذشته از آن، آیا پس از گذراندن مراحل مبارزه که کمترین نتیجۀ پیش بینی شده در آن کشته شدن است؟ آیا محافظت از جان معقول است؟
یزید تصمیم قطعی گرفته بود که امام حسین(علیه السلام) را بکشد؛ زیرا او را تنها سدّی میدید که مانع بهره برداری از تلاشهای پدرش برای تشکیل سلطنت ستمگر اموی است؛ بنابراین، ناچار بود امام را از سر راه بردارد.
حکومت اموی، آرزو میکرد امام حسین(علیه السلام) بی حرکت و آرام بایستد - هر چند برای یک لحظه - تا بتواند او را هدف بگیرد و به قتل برساند و چقدر خوب بود اگر قتل امام حسین(علیه السلام) به صورت پنهانی و ترور انجام میگرفت تا خونش پایمال شود و دادخواهی اش به هدر رود.
امام حسین(علیه السلام) اعلام کرده بود که آنان دوست دارند او را این گونه بکشند و در این کار، مصمّم و جدّی هستند حتّی اگر او را در سوراخ حشرهای بیابند.
یزید به مزدورانش دستور داده بود که حسین(علیه السلام) را در هر کجا که یافتند بکشند، هر چند به پردههای کعبه درآویخته باشد، حال چرا امام بر آنان پیشی نگیرد و بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شکل کشته شدن را انتخاب نکند؟
زمان، عاشوراست که در عالم غیب ثبت شده و در صحیفههای گذشته ضبط گردیده است و اخبار غیبی دیگری که به آنها خواهیم پرداخت.
مکان، کربلاست؛ سرزمینی که از زمان انبیا [ی پیشین] نام آن بر سر زبانها بوده است.
و امّا کیفیّت قتل خویش را این گونه برگزید: نبردی شهادت طلبانه و بی پروا، نبردی که طنین قهرمانیها و چکاچک شمشیرهایش باقی است. و فریادهای حسین(علیه السلام) که روشنگر اهداف
و مظلومیّتهای او است، در گوش تاریخ - تا زمانی که ادامه دارد - طنین انداز است و آسایش ستمگران و تحریف کنندگان حقایق را پریشان میکند.
امام حسین(علیه السلام) با این اقدام، نام خود و ماجرای کشته شدنش را در صفحههای روزگار، جاویدان ساخت تا از خیانت تحریف گران و انکارِ کنندگان و نیرنگ و تزویر حیله گران در امان باشد و همچون حق و دین، جاوید بماند. (1)
در پایان، گفتنی است، شیخ کلینی که به گواهی نجاشی «موثّقترین و استوارترین شخص در نقل حدیث است»، کتاب خود «کافی» را بر پایهای محکم تألیف نموده است. و از جمله شواهد محکم بودن کتاب این است که بابی را تحت عنوان «باب نادر فی ذکر الغیب» مطرح نموده و در آن، احادیثی که اشکال اوّل را حل میکند و همچنین احادیثی که در پاسخ به سؤال
«أتعلمون الغیب» (2)از ائمّه(علیهم السّلام) صادر شده است را گرد آورده است و نتیجۀ این باب را موضوع برای بابهای بعد قرار داده است.
از جملۀ این احادیث، حدیث حمران بن اعین است که به امام باقر(علیه السلام) عرض کرد:
نظر شما دربارۀ آیۀ شریفۀ: عَالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَدًا؛ (1)دانای نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمیکند، چیست؟ امام باقر(علیه السلام)فرمود: إِلا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ... (2)جز پیامبری را که از او خشنود باشد، و به خدا سوگند! محمّد (صلی الله علیه و آله) جزو کسانی بود که خداوند از او خشنود بود». (3)
کلینی(رحمه الله)ترتیب کتاب خود را ترتیبی روشمند و برهانی قرار داده است تا نتایج حتمی خود را به شکل منطقی و قابل قبول، ارائه دهد و به این شکل، کتاب خود کافی را سدّی برای دین قرار داده است که کافران نمیتوانند با شبههها و تشکیکهای خود، در آن رخنه کنند و بر آن پیروز شوند. (4)
در خلال این بحث، ثابت شد که نوع انسان به گونهای آفریده شده است که از ارتباط با غیب، بی نیاز نیست به طوری که مسؤولیتهای مکتبی و دینی او متوقّف است بر:
اوّلاً: ارتباط با غیب.
ثانیاً: شناخت آن به منظور تعامل با آن.
چرا که محقّق ساختن اهداف الهی، متوقّف بر آگاهی از عالم پهناور «غیب» است، همچنین تعارضی میان آزادی و ارادۀ انسان و روند هستی که بر پایۀ «جبر» استوار است، وجود ندارد؛ زیرا انسان مجهّز به علم است که به وسیلۀ آن از اسرار هستی و حرکت علّی و سرانجام آن آگاه میشود. این علم از «عصمت» - که انسان را از سوء استفاده کردن از این اسرار، باز میدارد - جدا نیست؛ زیرا عصمت به این معناست که معصوم با این علم، حقایق اشیاء را آن گونه که هست، به طور واضح و تردید ناپذیر درک کند و آن را در راستای دین به کار برد.
مقصود از این علم، علمی نیست که با تلاش و کوشش قابل اکتساب باشد؛ زیرا چنین علمی، ناقص و محدود است، در حالی که دین برای این علم، نقش کامل و مهمّی در نظر گرفته است؛ بنابراین، مقصود «علم حضوری» است که از سوی خداوند متعال عطا میشود.
علم امام و علم خداوند، جدای از یکدیگرند و با هم فرق دارند؛ زیرا علم خداوند، قدیم و عین ذات اوست و قبل از معلومات، وجود داشته است، امّا علم حضوری امام، هیچ یک از این ویژگیها را ندارد؛ زیرا حادث و غیر ذاتی است و بعد از معلومات، پدید آمده است؛
بنابراین، علم امام، عرضی و موهبتی از سوی خداوند است و اتّحادی بین این دو علم نیست.
آیات بسیاری از قرآن کریم دربارۀ «علم غیب» در زندگی پیامبران و صالحان همچون حضرت یوسف، حضرت سلیمان و حضرت عیسی و حضرت داوود(علیهم السّلام) سخن گفته است.
بین آیاتی که علم غیب را در خداوند متعال منحصر میداند و از غیر او نفی میکند و آیاتی که علم غیب را برای غیر خداوند، اثبات مینماید، تعارضی وجود ندارد؛ چرا که دستۀ اوّل، علم غیب را بالأصاله (و به طور استقلالی) اثبات میکند و دستۀ دوّم، بالتبع (و وابسته به علم خداوند) علاوه بر آن که علم حضوری معصوم، دارای تداوم و استمرار است و منظور از آن، علم به همراه توانایی و قدرت است، نه علم تنها.
همان گونه که در «معرفتشناسی» بیان شده حقیقت علم، آشکار کردن واقعیّت است و علم، یا کشف واقعیّت، پدیدهای فراتر از مادّه است؛ زیرا ویژگیهای مادّه بر آن منطبق نیست، پیدایش علم و کشف واقعیّت، تنها در اثر اتّصال وجودی و واقعی بین نفس و شیئی که میخواهیم بشناسیم صورت میگیرد، بنابر آنچه مشهور است، ابزارها و شیوههای ارتباط علمی با واقعیّت عبارتند:
1- حواس
2- عقل
3- ارتباط مستقیم با شیء، بدون واسطه بودن حس یا عقل، که آن را «شناخت شهودی» یا «قلبی» مینامند. این ابزارهای تحصیل علم برای همگان بدون استثنا قابل دسترسی است.
از سویی بنابر پژوهشهای روانشناسی فلسفی، نفس انسان دارای مقامات و مراتبی است و توانایی درک کلّیّات را نیز دارد و بالاترین مرتبۀ آن، ادراک قلبی، یا شهودی، یا علم حضوری به واقع نام دارد. خود این مرتبه نیز دارای درجات و مراتبی است که پایینترین آن، رؤیاهای صادقه، مرتبۀ متوسّط آن، الهام و سخن گفتن فرشتگان و بالاترین درجۀ این سلسله بلند و طولانی، دریافت وحی است.
با توجّه به این مطالب، نفس امام از جهت گستردگی ادراک و احاطه به واقع و نیز تجرّد تام از مادّه، با دیگر نفوس تفاوت دارد؛ امام از نظام علّی و معلولی حاکم بر هستی، آگاهی کامل دارد و روشن است که علم به علّت، علم به معلول را به همراه دارد؛ بنابراین (از آن جا که) امام از اراده - که یکی از این علل است - و نیز سایر علّتها اطّلاع کامل دارد، از همۀ معلولها نیز آگاه است.
بالاترین مرتبۀ وجود اشیاء و از جمله اموری که اختیار انسان به آن تعلّق میگیرد، در علم تامّ خداوند موجود است؛ بنابراین، از طریق خبر دادن و آگاهی بخشیدن از سوی خداوند، میتوان به این امور، علم پیدا کرد.
مذاهب و فرقههای غیر امامیّه این مسأله را بدون هیچ گونه تردیدی تأیید میکنند و میپذیرند که «علم غیب» نه تنها به پیامبران بلکه به انسانهای غیر معصوم نیز عطا شده است، امّا از سویی قایلند که این علم، ولایت به وجود نمیآورد بلکه ولایت فقط با نصّ و تعیین الهی تحقّق مییابد.
و از سوی دیگر، آن را «کرامت» و نوعی انکشاف میخوانند، نه «علم حضوری» که از نظر ما با «عصمت» همراه است.
امامیّه در طول تاریخ معتقد بودهاند: این علم که پیامبر یا امام باید از آن بهرهمند باشد، علم به اشیاء (موضوعات خارجی) و سایر حوادث هستی و نیز علم به احکام است.
در زمان خود ائمّه(علیه السلام) نیز برخی از اشکالات دربارۀ این مسأله مطرح شده است و همۀ پاسخهای ائمّه(علیهم السّلام) بر این نکته تأکید کرده است که ایشان علم حضوری دارند که با مسألۀ به هلاکت افکندن خود، یا بی فایده بودن اعمال، تعارضی ندارد.
بین آرای علمای شیعه مانند: شیخ مفید، شیخ طوسی، علامۀ حلّی و علمای معاصر نیز دربارۀ این مسأله اختلافی وجود ندارد و تنها در چگونگی تفسیر و تبیین این مسأله اختلاف نظر هست.