ghaemiyeh.com
اشارات 91
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
خدایا!
نمیتوانم با تو نباشم. همه لحظههایم از تو سرشار است. تو تعیین کننده شکفتن منی؛ مثل بهار که میآید و تعیین میکند درخت چگونه شکوفا شود.
من تصویرم، تو آیینه؛ من بارانم، تو آسمان؛ من ماهیام، تو رودخانه؛ من قایقم، تو دریا؛ من درختم، تو بهار؛ من ذرّهام، تو آفتاب.
من آفریدهام، تو آفریدگار؛ من مجازم، تو حقیقت؛ من کثرتم، تو وحدت... و من ممکنم، تو مطلق... .
مرا از بهشت میرانی؟ بهشت من تویی. من جهنّم خویشم؛ سوزان سوزان؛ بهشت میشوم اگر فقط تو در دلم باشی.
مرا از اندیشه بهشت و جهنم رهایی ده! مرا از بلا تکلیفی برزخ جدا کن! میخواهم تنها به تو بیندیشم. با تو باشم و درتو حل شوم؛ چون قطره در اقیانوسهای جهان و چون ستاره در کهکشان. میدانم شایسته آن نیستم که این گونه بیپرده با تو سخن بگویم، ولی میاندیشم اگر شایسته نبودم، تو چرا مرا به خود خواندی و فرمودی: «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را».
تو بزرگتر از آنی که دردِ دلم را نشنوی و راهی پیشِ پایم نگذاری.
خدایا!
اگر بفرمایی مرا در آتش خاکستر کنند، هر ذره خاکسترم گواهی میدهد که دوستت دارم و اگر بفرمایی هزار قطعهام کنند، هر قطعهام زبان به مدح تو میگشاید. تقدیر چیست؟! مستوجب آتشم یا...؟!
ای محبوب ازلی و ابدی!
چه مستوجب آتش باشم، چه بهشت، دوستت دارم. نمیدانم کی و کجا، جرعهای از آب آتش گون اشراق عشق را به من چشاندی و من از «بلخ» تا «قونیه»، در شرقیترین سماع لحظهها، جاری شدم و «مولوی»وار از تو سخن گفتم و در «شمس» وجودت ذوب شدم.
نمیدانم چرا هر قصهای که میخوانم، روایت دلدادگیهای من و توست. نمیدانم چرا به هر جا مینگرم، تو را میبینم و نمیدانم این روزها چرا همه آیینهها فقط تو را به من نشان میدهند.
در موج صدای خود، تو را میبینم
در زمزمههای خود، تو را میبینم
نه آینه کاراست، نه چشمم؛ اما
در آینه، جای خود، تو را میبینم
صبح، بر دروازه خوابها و غفلتها میکوبد و من بلند میشوم تا در سحری تازه، تو را بخوانم.
ای طبیب قلبها! چشم میسپارم به پنجره طبیعت؛ همه در سجده و رکوع تواند. بادها در آرامش سحری، تو را زمزمه میکنند و بادیهها در سکوت بکر خود، تو را میسرایند. درختها، شاخههایشان را به دامن آسمان سپردهاند و مرغان سحری، به نیایش تو مشغولند... حالا منم؛ با کوله باری از غفلت و گناه و تویی ای بزرگ ستودنی، با دستانی پر از کتیبههای «غفار الذنوب» و «ستار العیوب». تو میبخشی و من آب میشوم در شرمندگی خودم.
الهی! گم کرده راه خویشتنم در هزاره غفلتها.
پای فرو رفتهام در مرداب معصیتها.
بخشنده یارا! بر من ببخشای.
پنجرهای نشانم بده که مرا به دریاها و روشناییها برساند.
چراغی بده از جنس بیداری و خودآگاهی، تا هیچوقت جاده رسیدن به تو را گم نکنم.
الهی! تو را میخوانم در گمگشتگیهای تاریک روحم.
چون خسی هستم درمسیرهراسان بادها. چون پرکاهی ناتوان که وزش هر نسیمی، به هر سو میکشاندش. این روح شتابان را برهان از گستردگی گمراهی و این جسم ناتوان را از عبادت محروم مساز.
الهی!
اکنون که در سایههای خاموش، به نور هدایتت چشم دوختهام و عطش رسیدن به سرچشمههای کوثر هدایتت را دارم، رهایم مکن و بر سوز اشتیاق درونم بیافزای.
الهی!
همواره تو را میخوانم و آیههای روشن دعا، هر آینه بر لبانم جاری است، زبان، شعلهور از نیایش توست. ای طبیب جانهای سوخته و ای نامت شفای همه دردها! این دل اسیر را از بندهای فریبنده مجهول برهان و خوان هدایتت را بر من بگستران.
الهی!
سرافکنده تمام کردارهای ناپسندم هستم؛ از کدام معصیت عذر بخواهم؟
الهی!
میخوانمت چون همیشه با تمام نفسهایم، رستگار نخواهم شد، اگر مرا درنیابی و نجات نخواهم یافت، اگر دستم را نگیری.
الهی!
با
همه سرکشیهای ناخواستهام، این بار با امید به آستان مغفرتت آمدهام؛ چشم روحم را به پنجره سپیدیها بگشا؛ روح آلودهام را پاک گردان. من از تو هستم؛ این من وابسته را به خویش بازگردان.
میآیم؛
اگرچه دستهایم مثل همیشه خالی است؛ اگرچه چشمهایم مثل همیشه از طراوت باران، بیبهره است؛ اگرچه دلم، سنگ است؛ اگر چه شانههایم از سنگینی بار گناهان خمیده است.
میآیم؛ اگرچه سیاه نامهتر از همیشهام و بیپر و بالتر از همیشه، ولی میدانم که مرا از بارگاه خویش نمیرانی و دست خالی بر نمیگردانی. پس امیدوارتر از همیشه میآیم.
وقتی سر به سجده میگذارم، گویی تمام جان، با تن زمینیام همدست میشوند تا بخوانمت. سراپای وجود خاکی ام در هیاهوی نیازت، ریشه میدواند، جوانه میزند و سبز میشود و اگر تو بخواهی، بار میگیرد.
تو از رگ گردن هم به من نزدیکتری.
خدایا! من میخواهم ستایشت کنم تا در ورطه فراموشی آخر الزمان گرفتار نشوم. میخواهم ستایشت کنم، ولی دستهایم میلرزد، پاهایم ناتوان است و زبان در دهان نمیچرخد. دستانم خالیتر ازهمیشه است... بیش از همیشه به تو محتاجم؛ دستم را بگیر.
یا خَیْرَ المدعُوّین! تو را میخوانم؛ چون بهترین بهترینهایی .
یا خَیْرَ الغافِرین! تو بهترین آمرزندهای ؛ چون بدترین گناهانم را میبخشایی.
یا خَیْرَ الفاتِحین! تو بهترین مشکل گشایی؛ چون سختترین مشکلاتم را برطرف میکنی.
یا
خَیْرَ الناصِرین! تو بهترین یاوری؛ چون در تنهاترین لحظههای زندگی ام، همنشین من هستی.
یا خَیْرَ الحاکِمین! همواره امیدوارم؛ زیرا بهترین قاضی درباره رفتارم حکم میکند که تویی.
یا خَیْرَ الرازِقین! پاکترین روزی ام رابهترین روزیرسان میدهد که تویی
ای بهترین بهترینها! بهترین خوبیها را نصیب من کن تابهترین بنده تو باشم.
شب پشت همین پنجرهها خواهم ماند
با دامنی از عطر دعا خواهم ماند
از خاک بر افلاک سفر خواهم کرد
تا روز ابد پیش خدا خواهم ماند
من معتقدم که توبه صد در دارد
هر یک درِ آن، بهشت دیگر دارد
کافی است که بد کرده به خود، در دل شب
برخیزد و یک کلید را بر دارد
چه پناه امن و محکمی است! چه آغوش مهربان و دلسوزی است!
کدام در، چنین به روی خلق دردمند گشوده میشود و کدام دست، چنین خلق درمانده را دست میگیرد؟ کیست که این در را بکوبد و چاره دردش را نیابد؟! کیست که به این خانه پناه آورد و در امان نماند؟!
این جا خانه اهل بیت خداست؛ خانه خاندان رسول؛ خانه امن امت و پناهگاه همه نیازمندان، دردمندان، ره گمکردگان و رهجویان.
خانهای با دری گشوده، تا میهمان به شرم و خجلت باز نگردد؛
خانهای با چراغی روشن بر سَرْدرِ خانه تا کسی راهش را گم نکند؛
خانهای با وسعت بیانتها تا همه را در آن راهی و پناهی باشد.
آن که به سوی این خانه رو کند، نجات یافته است و آن که بر در این خانه آید و دری بکوبد و قدمی پیش نهد، در امان است.
اینجا خانه خداست و اهل آن، اهل بیت خدا. دلت اگر با آنان باشد، تو را در آن خانه، راهی هست. اهل بیت خدا، محمد و خاندان او - که درود خدا بر آنان باد - شرط ایمانند و شاهراه امان. حصار محکم امتند و فریاد رس مظلومان، پناه گریختگانند و نگاهبان گناه گریزان.
چه هراسی از درماندن و فرو ماندن در کار، آن گاه که ریسمان محبت و ولایت خاندان وحی، در دست گرفتهای و چه وحشتی از لغزش در پرتگاههای گناه و خطا، آن گاه که در پناه گاه معرفتشان پناه جستهای !
دل آرام دار و خاطر آسوده که حزب خدا و امت رسول خدا را اندوهی نیست. چشم بگشا و دل بسپار، بشناس و بدان، پناه بگیر و آرام گیر، زبان بگشا و درود فرست:
درود خدا بر آنان که دستگیر دستهای ناتوانند و درمان دلهای دردمند!
سلام خدا بر آغوشهای گشاده به سوی گریختگان از زشتیها و پلیدیها و محافظان دلهای رمیده از گناه و خطا!
سلام و درود خدا بر نگاهبانان بیدار بوستان ایمان!
آن هجرت عظیم که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهدر راه حق آغاز کرد، راهی را گشود که سرانجام همه مردان حقیقت طلب از آن میگذرند. اگر پندار ما این است که هجرت رسول خدا، یک سفر دنیوی در دایره مکان و زمان رایج بوده و همه چیز در آن برهه از تاریخ رخ داده است، سخت در اشتباهیم!
سرّ آنکه هجرت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را مبدأ تاریخ اسلام قرار دادهاند، در این است که مؤمنان، به قافله سالاری پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله از ظلمات کفر و شرک، به نور ایمان مهاجرت کردند؛ «اللّه وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ».
کسی که بیخانمانی و آوارگی در راه حق را به جان نخرد، کجا میتواند به ثبات قدم در سبیل الهی دست یابد؟!
طبیعت
بشر راحتی و فراغت دنیا را خوش میدارد و اسلامی در کنج خانه امن خویش میطلبد، ولی کشاکش حوادث دهر، از آدمی، مرد میسازد و اگر امواج امتحان الهی نباشد، کجافرق میان کوه پابرجا
و سنگریزههای غلتان آشکار میشود؟! پس این راهی که هزار و چهارصد سال پیش، رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله
در آن قدم نهاد، مسیری است که هر مهاجر فی سبیل اللّه، در همه تاریخ از آن گذر خواهد کرد.
آن کس که تن به این هجرت عظیم تاریخی در طول حیات خویش نمیدهد، چون خفاش شب کوری است که هرگز روشنایی روز را درک نخواهد کرد و کی آفتاب ایمان حقیقی بر غار تاریکِ دل او خواهد تابید؟
مؤمن تا دل از خواستههای روزانه و راحتطلبی خود برندارد، هرگز توان آن را نخواهد یافت تا تیغ بر نفس درونش بگذارد و او را به اطاعت از حق وادارد؛ مگر نه اینکه در درون تمام انسانها، کفر پنهانی است که به حرکت مورچهای بر سنگی سیاه در دل شب میماند و چون موریانهای، ریشه ایمان آدمی را میخورد. تا این کفر پنهان، جای خود را به ایمان مستحکم ندهد، همواره آدمی در معرض لغزش بیدینی است.
فرق آن ایمان مستقر و مستودع که معصومین فرمودهاند، در همین ثبات و پابرجایی مؤمن بر حقطلبی و دینداری است و این افتخار به دست نمیآید، جز با قدم گذاشتن در سیر و سلوک الهی.
راز همراهی صحابهای که مهاجرین نام گرفتند، در هجرت درونیشان از ترس و تردید و تعلق به شجاعت و یقین و استغنا بود. آری، مردان حق را سزاوار نیست که سر و سامان بگیرند و به حیات دنیا دل خوش دارند، در حالی که ظالمان و فاسقان، حق را زیر پا مینهند.
«ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد»
ستارهای بدرخشید و قلب شب ترک برداشت. راهی گشوده شد از آسمان به زمین. ستارهای بدرخشید و گل به بار آمد؛ گلی که زمین، قرنها در انتظار آمدنش بود. آمد و ماه مجلس شد؛ ماه زمین و آسمان. نامش آن چنان که وعده حق بود، محمد صلیاللهعلیهوآله شد؛ پاک و مبارک و ستوده.
ستارهای بدرخشید؛ درخشانتر از خورشید. نیلوفران، دست به دامان کرامتش شدند. باران، لطافت و طراوت را از او وام گرفت. خاک خشک، با هر قدمش سبز و خرم شد و دریا، سخاوتش را مدیون چشمان بینهایت اوست.
ستارهای بدرخشید و خدا، زمین را آفرید تا آن ستاره برای اهل زمین قرآن بخواند؛ تا زمین، درّ یگانه آسمان را ببیند؛ تا او ولی و وصی زمین باشد؛ تا او و خاندان پاکش، زمینیان را از فرش به عرش برسانند.
ستارهای بدرخشید تا دنیا در تاریکی نماند؛ تا عشق بییاور نباشد؛ تا عاشقان بیراهبر نباشند؛ تا عارفان، پیام حق را از زبان او بشنوند؛ تا زمینیان، خدا را در سیمای آسمانیاش بنگرند.
اگر همه روزهایم را به نامت کنم، کم است.
اگر تمام صفحههای تقویم را به یادت ورق بزنم باز هم کم است.
اگر لای تک تک برگهای روزگار، گلهای محمدی برای تبرک بچینم، باز هم کم است.
اگر ثانیههایم را به عطر صلوات، عطرآگین کنم، باز هم کم است. کم است تمام صفحههای روزگار و تمام قلمها که از تو بنویسند و روزها و شبها که از تو بگویند.
تو، آینه گردان لطف پروردگار و بازتاب مهر الهی هستی. تو برترینی ای رسول رحمت!
از تو میگویم که واژهها با نام تو، راه ارادت میپیمایند.
وقتی که در جنگ بدر، بر دروازه اولین پیروزی بزرگ اسلام در برابر کفر ایستادی و غنایم بسیار برای جبهه حق به ارمغان آوردی، همه در اندیشه بودند که تو با این همه غنیمت چه خواهی کرد؟ سعد وقاص، از اشراف زادگیاش میگفت و رییسان قبیلهها از شأن و بزرگیشان تا سهم بیشتری بگیرند. و تو از بلندای عدالت، تمام دیوارهای طبقاتی را شکستی و دستور دادی غنایم، میان همه، برابر تقسیم شود؛ بیهیچ امتیازی.
تو، تمام جادههای خاکی زمین را با گلهای صفا و سادگی و مهربانیات، گلستان کردی. برای عطش بهشتی آدم، ردپای آسمان را به یادگار گذاشتی.
برای دلتنگی انسان، آینه انسان کامل را به او سپردی و الفبای سعادت را در آموزههایت هجی کردی.
هرچه از تو بگویم، بنویسم و بخوانم، باز هم کم است.
تمام دنیا تشنه معارف توست ای واپسین حلقه رسالت! ای رسول رحمت!
شب دامن گسترانده بود. در هجوم تیرگیها، فرزندان آدم راه گم کرده بودند. دختران بیگناهِ زنده به گور شده گواهی میدادند که زمین، اسیر جهل و زمان، گرفتار جمود است. جهان را سیاهی و بشر را تباهی فرا گرفته و سیطره بیپایان شب، عالم و آدم را دلگیر کرده بود. ناگهان از دل تاریکیها، خورشیدی دمید که به پرتو خویش، ظلمتکدهها را از نور آکند.
میسرایم تو را ای آیینه که یادت، فانوس آویزان در دل و نام زیبایت، ستاره پرفروغ شبهای تار زندگی است. تویی که زمین را به آسمان پیوند دادهای و جهان را سرشار از عشق و نور و رحمت کردهای.
ای ماه آرام گرفته در مدینه! دیده بگشا که امروز، سر تا سر گیتی را درخشانیات در برگرفته است، ولی هنوز ابولهبها و ابوسفیانها و اهالی کوی شرک، دست از ستیز با تو برنداشتهاند و قصد دارند پرتو افشانیات را خاموش سازند. بگو تا خندق، دهان بگشاید و در خویش فرو ببرد خوگرفتگان به تاریکی را.
امشب بر آستان تو ساییدهام سری
وا کردهام به سمت تو درهای دیگری
درهای دیگری همه از جنس آسمان
شاید شبیه ماه، از این کوچه بگذری!
پاییز بود و هیمنه بادهای تلخ
تا ناگهان گذشت شمیم معطری
با آب و دانه کلماتش نشسته است
... بر گنبد بلند نگاهت، کبوتری
آه ای شمیم پاک که در لایههای خاک
در عطر باغهای معلق، شناوری
نام تو از کمند خیالم گریخته است
ای ماه! از من و کلماتم، فراتری
ای آن که خاک از تو پر از رنگ و بو شده!
ای کاینات از نفست زیر و رو شده!
ای بارش مکرر خورشید بر زمین!
بر حلقه بلند فلک، آخرین نگین
بر صخرههای سخت زمان ایستادهای
ای ماه! روی چشم جهان ایستادهای
خورشید اگر که گرم غزلخوانی تو بود
از تابش طلایی پیشانی تو بود
ای موج آفتابی دریای کاینات!
ای فصل ناسروده منظومه حیات!
بیتابم و به سقف کلامت نمیرسم
هرگز به آستانه نامت نمیرسم
میآید از تمام زوایا، صدای تو
کِل میکشند پنجرهها در هوای تو
از صبح خاک تا شب افلاک رفتهایم
در جست و جوی شعشعه آشنای تو
آیینهزار حیرت یک قوم تشنه بود...
پیشانی منور محرابسای تو
ای آبها گداخته از هرم آه تو!
ای کوهها گریخته در شانههای تو!
خواندی؛ تمام خاک، چراغانی تو شد
ای آبشار ماه روان از حرای تو!
صدای پای تو در گوش کهکشان پیچید
به گرد نام تو گردون مدارها گردید
از این به بعد، مسلمان تو سلیمان است
که ملک عاشقیاش را خدا به تو بخشید
بت سکوت حرا را حبیب من بشکن!
بخوان به نام خدایی که دوستت نامید
محمد! ازنفس من چه قدر میخواهی؟
که برطرف شود این تشنه بودن جاوید
کسی که از طرف من شد عاشقت، مولاست
کسی که از طرف تو به عشق خود بالید
ببین که زنده به گور است دختر فانوس
که چون حباب در آغوش، یک نفس خشکید
به پیشواز بلندای تو سرازیر است
ز ناودان طلایی کعبه، مروارید
به زیر پای تو خورشید اشرفی ریز است
خدیجه مهر خودش را به ماه تو بخشید
دو چشم خویش ببند و فقط تماشا کن
که جور دیگری از این به بعد باید دید
بهانهای است که با واژهها گلاویز است
تمام پنجرهها در مسیر پاییز است
«دل رمیده»، فراوان و شب، شب خطر است
عجیب خنجر دندان گرگها تیز است
نظر به ماه، حرام و به چشم کوردلان
حدیث دم زدن از ماه، کفرآمیز است
شکسته گوشه محراب را خرافه سنگ
کجاست گوشه چشمی که آینه خیز است؟
کجایی آینه برگزیده عالم؟
نگاه آینهها از غبار لبریز است
شراب ناب بریزان به کام اهل زمین
در این مذاق که خشک از عذاب پرهیز است
رسول آینهها، ای بهانه خلقت
بهانهای است غزل از تو، گرچه ناچیز است!
شاید بهتر آن است که پیش از اینکه دیگران بر جنازهات نماز بخوانند، خود تا زندهای، اقامه نماز کنی. مگر نه آنکه نماز میت را از آن رو میخوانند که یاد دیرین خدا در دل تازه از دنیا رفته زنده بماند و او با آرامش و اطمینان، به دیدار خداوند برود؟!
به راستی در آن وقت که نه آشنایی به داد تو میرسد و نه عزیزی فریاد تو را میشنود، کدام دادرسی بهتر از نماز به یاری تو خواهد آمد؟!
در آن سفر که نه توشهای از مال دنیا با خود خواهی برد و نه زادی از اعتبار و شهرت خویش، کدام سرمایه، کوله بار خالی تو را پر خواهد کرد؛ جز «بهترین عمل»؟ پس «حَیَ عَلی خَیْرِ الْعَمَل». در آن گوشه تاریک قبر که نه دوستی تو را مییابد و نه رفیقی به سراغت میآید، لطف و مهربانی کدام هم سفر، تنهایی هولناک تو را سر و سامان خواهد بخشید؟
نماز و شفاعت اهل بیت
بگذار پیش از آنکه مرگ تو را دریابد، تو نماز را دریافته باشی و پیش از آنکه بمیری، نماز، قلب تو را زنده کرده باشد.
آنکه زندگیاش با نماز عجین شده است، چه هراسی دارد از احتضار خویش؟
در وقت مگر، اضطرار به سراغ کسی میآید که دست اعمالش از دامن نماز کوتاه است و هیچ امیدی به شفاعت صاحبان لطف و کرامت ندارد. مگر نشنیدهای که «شفاعت اهل بیت علیهمالسلام به کسانی که نمازشان را سبک میشمارند، نمیرسد»؟
خدایا!
میشنوم صدایت را حَیَّ عَلَی الصَلوة.
تو آن قدر بندهنوازی که روزی چند بار صدایم میکنی و مرا به خویش، فرا میخوانی.
اینک میخواهم به معراج بروم؛ سجادهام این را میگوید!
میخواهم برای خانه دینم، ستونی استوار بسازم. به سوی بهترین عمل میشتابم تا دژی بسازم در مقابل شیطان رجیم.
دوستم داری
خدایا! میدانم دوستم داری و رستگاریام را میخواهی. پس گامهایم را بلندتر بر میدارم برای رسیدن به رستگاری.
خدایا! کبریاییات مرا وا میدارد تا در برابرت رکوع و سجود کنم.
خدایا! پیشانیام را بر خاک میگذارم تا بندگیام را جار بزنم.
یا لطیف! اِرْحَمْ عَبْدَکَ الضَّعیف.
صبح از دریچه زمان آغاز شده است. خورشید، بیتابانه سر از افق بیرون کشیده است. به شط شوق زدهام تا صبح را با بزرگیات در تمامی اشیا بکاوم. جهان پلک گشوده است و زبانها بر اسمای کبریاییات درنگ کردهاند. یاد توست که قلبها را آرام و چشمها را خروشان میکند.
هوای رقیق سحرگاه
خدایا! در این لحظات سرشار که همه چیز بوی شکفتن گرفته است، موج لطف تو، روحم را مینوازد. با اولین گامهای عبورم، راهی دریچه گشوده مهربانی تو شدهام؛ مرا شبانگاهان از مسیر رسیدن شرمسار باز مگردان.
صبح، چون خونی تازه در رگهای زمین دویده است و من سرشارم از این طراوت. هوای رقیق سحرگاه در سرم پیچیده است. خدایا! در این صبح لبریز، مرا با اشراقی از نور بیامیز و چشمهایم را از خواب غلیظ فراموشی رها کن تا با دیده جان، نشانههایت را بنگرم.
نفس در هوای صبح
هوای صبح را از همه سو نفس میکشم. دستی بر شاخساران بلند نیایش و دستی به هیاهوی روزی و دغدغه نان، لابه لای
دقایق رها ساختهام.
«أَبْتَدِءُ یَوْمِی هَذا بَیْنَ یَدَیْ نِسْیانِی وَ عَجَلَتِی بِسْمِ اللّهِ وَ ما شاءَ اللّه».(1)
پروردگارا! با اولین قدمهایم بر جادههای صبح، نامت را عاشقانه زمزمه میکنم. کولهبار تمنایم خالی است و موج سخاوت تو، همچنان جاری. نمیایستم از حرکت تا باران مهربانیات نایستد. سپاس و ستایش از آن توست که با چنگ خورشید در پرده شب زدهای و صبح را چون جلوه جبروت خویش بر عالم گستردهای.
آی آورنده صبح!
جهان
از گردنههای تکاپو بالا میرود و دیدگان از جادههای غبار گرفته خواب گذشتهاند و توفان شبانگاه، از سر دقایق گذشته است. جهان پلک گشوده و هوا سرشار از نسیم پرستش است.
امروزم را چون هر روز، با نام تو آغاز میکنم؛ صبحی چنین خنک از چشمههای جان آفرین جبروت. خدایا! ای تنها معبود! چشم دلم را بگشا؛ میخواهم از بادهای خنک صبحگاهان سبکتر باشم.
ای آورنده صبح! در جذبه نورت تهنشین شدهام. هوایی چنین روشن، بیتابم میکند. در این لحظات که روزیام مقدّر خواهد شد، مرا با دستهایی گشوده بر درگاهت برانگیز.
خدایا! بر پیمان تو صبح کردهام و به وعدهای که با تو داشتهام، ایمان دارم.
«أَصْبَحْتُ عَلی عَهْدِکَ وَ وَعْدِکَ وَ أُومِنُ بِوَعْدِکَ وَ أَوْفی بِعَهْدِکَ»(2)؛ باید گامهایم را محکمتر بردارم؛ وقتی با هر نشانه روشن، بوی دوست را نزدیکتر حس میکنم. باید همه چیز در من آغازی تازه داشته باشد.
این منم؛ در صبحی سرشار، آغشته از خورشید.
«به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد» و روز را به نیک سرانجامی، خواهم کشاند.
میان من و تو، روزها برای آغاز شدن آمدهاند؛ روزها آمدهاند تا ما با سلام، رفتن را به سوی خورشید آغاز کنیم. هر صبح که پلک میگشایم، آفتاب را به مهمانی پلکهایم میبرم و فضا را از عطر خندههای یاد تو میآکنم. هر صبح، آغازی است برای رسیدن به تو. الهی، به امید تو!
پا به پای بادها
هم پای بادها میدوم تا صدایم در نیزارها بپیچد و فریادهایم فراگیر شوند.
در نیزارها میدوم تا عطر صبح را در هوا منتشر کنم. چه قدر باید خداوند را سپاس گویم که امروز دوباره پلکهایم را به روی روشنی گشوده است! هر شب، خواب صبحهای روشن فردا را میبینم و هر صبح، آفتاب در آستانه روز شدن، منتظر من است.
چقدر خوشبختم!
هر صبح که پلک باز میکنم، دیروزهای مبهم خود را در نامعلومترین جای کاینات دفن میکنم. هر صبح که پلک میگشایم،
هیچ گذشته تلخی را به یاد نمیآورم. من چه قدر خوشبختم که هنوز میتوانم صدای صمیمی گنجشکها را بشنوم! هر آدمی، میتواند با آغاز صبح، متولد شود.
تا صبح رسیدن تو...
من هر روز صبح را با نام تو آغاز میکنم که صاحب زمانی. همه ساعتهای روز من، متعلق به توست. هر صبح که پلک میگشایم، خدا راهزار مرتبه شکر میکنم که یک روز به روز رسیدن تو، نزدیکتر شدهام.
هر صبح، بلندتر از باد، به همه شمعدانیهای پشت پنجره میگویم؛ سلام، صبح به خیر»!
صدای روشن صبح، کوچهها را پر از قناری کرده است.
زیر طاقِ پگاه، همه، حرفهای سپید میزنند.
کسی نیست که آکنده از غزلهای پر گنجشک نباشد. پرهای لطیف خیال، کنار ابیات بلورین صبح میدرخشد.
شگفتا! چگونه میتوان از این همه اشارات صبح، بیسلام گذشت.
در دهان این ساعات شیری رنگ، مزههای شیرین گذاشتهاند. بی جهت نیست که خیابانها از جلوهگریهای بیشمار صبحدم، مدهوش شدهاند.
صبح آمده است و دل خوشیهای خوش رنگ را عادلانه میان پدیدهها تقسیم کرده است.
کوچههای شهر، صبح را با بوی نان تازه میشناسند.
صبح آمده است و با هوای مطلوب خویش، همه گیاهان را به بازخوانیِ حدیث روییدن فرا میخواند.
دریچه نگاهت را بگشا! آفتاب، تا افق روشنایی بالا آمده است؛ آن را میهمان آسمان دلت کن.
جهان، خود را به آغوش شادی افکنده و شب را با تمام سیاهی و سکوتش به روزی دیگر سپرده است. غصّههای دیروز را در چاه شب دفن کن و برای امروز، مثل خورشید، دوباره از نو آغاز کن. با یاد پروردگار مهربانیها به زندگیات برکتی هماره ببخش و بگو: «بسم اللّه».
سلام، خورشید!
دیدبان عمر خویش باش. از بام بلند روز، بالا برو و هر سحرگاه، زندگیات را دیدبانی کن. پایافزار اراده بپوش و سلام زیبایت را فریاد بزن: سلام خورشید! سلام بر صبح روشن! سلام بر دنیای تازه، سلام!
جهتْنمای هدف را در دست بگیر و دشت را لبریز قاصدکهای امید کن. زمین، تمام آینههایش را رو به روی تو گرفته تا تبسمهای زیبایت را تکثیر کند.
خورشید از پشت افقهای دور، سرک میکشد؛ گویی با همه چشمهای باز و بسته دنیا، بازی میکند! آرام آرام، لبخند میزند. لبخند او، نوازشگر پلکهای خستهای است که ساعتها غنودهاند.
چشمهای خروشید، مشتاق دیدار چشمهای روشن توست. دست نوازشگرش، پلکهایت را از هم جدا میکند تا زیبایی دنیا را در شکوه روشنایی صبح، به تماشا بنشینی.
حرکت کن!
بلند شو؛ گامهایت را استوار کن و پس از چند ساعت سکون، حرکت آغاز کن! آن وقت میتوانی با همه وجودت رضایت خداوند را احساس کنی بدان که این برکت کسب و کار است.
آغازی دوباره
در هوای پاک صبح، نفس بکش و تمام سلولهایت را از طراوت و تازگی پر کن!
گلهای باغچه، تشنه سلام بارانی تواند، میتوانی با یک درجه کشش به سمت خوبیها، دنیایی را دو چندان کنی. غصههای دیروز، در گذشته جا مانده است؛ تو به امروز رسیدهای و اکنون آغازی دوباره است تا آینده پر امیدت را رقم بزنی.
بلند شو؛ یا علی بگو.
امروز یکی از همان روزهای خوب خداوند است.
خیابانها ترک برداشتهاند. زیر لرزههای تانکها امنیت گریخته و آسمان مدیترانه را دود پر کرده است. شما بیاسایید که آسودن شما نشانه ذلت و شهادت ما نشانه عزت است. چه ننگی بالاتر از وعدههای پوچ و دستهای خالیتان هست؟ دل مسوزانید که دلسوزیتان اشک تمساح است. شر مرسانید که ما را به خیر شما امیدی نیست.
«آقایان! کراوات هایتان در گرمای روز و نقشههای خیالانگیز، چه سودی دارند امروز؟»(1)
زیتونها را به رگبار بستهاند، ابرها سیاه پوشیدهاند. فریاد العطش فرزندان بیت المقدس، به عیّوق میرسد.دیوارهای عریان را زیر تازیانه گرفتهاند. شقایقها را سر میبرند و شما فقط قهوهتان را مینوشید پشت میزهای دیپلماسی!
در شبهای خنک، چه خبر دارید از پای برهنه کودکان که تاول میزند. چه خبر دارید از ترکشهای گداخته که پوست بدن را پاره میکند؟ این سوی دنیا، هیولای جنگ، پنجه به پنجرهها میاندازد و آن سوی دنیا، اجلاس لبخندهای شوم شماست که از سر حقارت و بیچارگی، برگزار شده است و هیچ نتیجهای ندارد جز شرم بیشتر!
به خود بیایید
آیا فکر نمیکنید که ارادههایتان، عرض ارادت به ملکه تروریسم است؟
آیا فکر نمیکنید که زهرآبه ترس، در کامتان ریختهاند تا زهره «نه» گفتن نداشته باشید؟ آیا
1) . وامی از سمیح القاسم، شاعر فلسطین.
فکر نمیکنید عروسکهایی کوک شدهاید؛ عروسکهای خیمه شب بازی که تمام هستیتان را به بازی گرفتهاند؟
فرعون دارد بر میگردد. چنگیز دارد بر میگردد، هیتلر دارد بر میگردد. جغد جنگ، در تدارک سومین مهمانی خویش است.
اگر اندکی احساس در ضمیر پوسیده تان مانده باشد، مزه تلخ ظلم را خواهید چشید؛ خواهید دانست که اگر دیر به خود آیید، به زودی بر ویرانههای کاخ تمدن خواهید نشست.
ظلم، پایدار نمیماند
اهالی جمهوریهای دموکراتیک که از برف سفیدتر شدهاید!
اهالی بندهای حقوق بشر! آیا انسانهای آزاده دور و نزدیک راست میگویند یا رسانههای پر فریب شما؟
آیا عقل و وجدان انسانهای آزاده دنیا راست میگوید یا چشم و زبان مکّاره شما چند نفر که زیر کت و شلوارهای صلح دروغین پنهان شدهاید؟باید بگویم که حنایتان دیگر رنگی ندارد و دیگر کسی سکه نقدتان را به نسیه هم نمیخرد!
آقایان!
دولت کدام ظالمی پاییده است که دولت شما بپاید؟
لابد میدانید که سیل خون آمده است، پس بدانید به زودی شما را نیز با خود خواهد برد!
زخم همان زخم است؛ با همان انبوهی درد، همان زخم سالها باقی مانده بر پیکره خاک که سرباز کرده است. دشنه همان دشنه است؛ این بار پشت کدام سرزمین را نشانه رفته است؟ فلسطین؟ عراق؟ لبنان؟... دردی که در شقیقههای زمان تیر میکشد، دردی است کهنسال، دردی است که پایان آن جز با طلوع خورشید تا همیشه عدالت ممکن نیست. زخم همان زخم است که این بار بر پیشانی لبنان نشسته است ؛ با انبوهی کشتهها بر شانه شهر.
زخم تازه
هنوز بوی باروت و خون، خروش سنگ و مادران داغدار، خانههای ویران و خوابْآشوب درختان زیتون و رنج کودکان و اندوه
بیت المقدس تمام نشده است. هنوز فلسطین از کابوس هولناک مرزهای گسیخته رها نشده است که دژخیمان، تکهای دیگر از زمین خدا را لگدکوب گستاخی خویش کردهاند.
هنوز خواب بهار، پشت پلکهای خاک نگذشته است که خزان، بیرحمانه بر خاک، تاختن گرفته است.
لبنان، زخم تازه زمان است. لبنان، درد فراگیر تاریخ است.
فریاد از گلوی گداخته
حزب اللّه، فریاد بر آمده از گلویی است گداخته، فریادی که خاموشی نخواهد داشت و طنین آن، خواب مسموم شب را خواهد شکافت.
ایستاده است تا شب در دهان خاک فروکش کند؛ تا روز، میهمان پارههای پیکر خورشید شود. ایستاده است تا لبنان، راز نامیرایی خویش را فریاد کند، تا لبنان به امید روزهای روشن، شبهای انبوه درد را تاب بیاورد. ایستاده است تا لبنان، محکمتر روی زانوان خویش بایستد و از هم فرو نپاشد؛ با سرشاری ایمانی این چنین.
هوای پیروزی
هوای پیروزی را از تمام زاویهها نفس کشیده است؛ وقتی اسیر دامهای بلا، از تمام پنجرههای نیمه باز، برایش کبوتران بیسر آوردهاند.
هوای
پیروزی را خوب در این ظلمت گستاخ نفس کشیده است؛ وقتی هزار فانوس در دستهای اعتراض شهر روشن میشود، وقتی از مصادر خورشید، در تمام سلولهای شهر امید میجوشد.
لبنان ایستاده است؛ اگرچه شلاق زمان را بر فقراتش دردناک حس میکند، اگرچه سیلی حادثه را بر صورت برافروخته خویش حس میکند؛ اما همچنان فریاد پایداریاش را در جای جای خاک رها کرده است.
دردهایت را برایم روی ابرها بنویس تا رود رود، با دردهایت بگریم!
چه روزهاست که در مه راه میروم و در کوچ سارها غوطه میخورم.
روزهاست که در کلبه یاد تو اتراق کردهام.
شمعدانیهای شبنم زده، صبحهایم را خوشبو میکنند و محبوبههای شب، با نفسهایم میرقصند. آسمان تنهایی ما بر شاخههای بلوطهای پیر، تاب میخورد. دردهایت را برایم روی تن بادها بنویس؛ شاید دیوارها و کوهها و سنگها همدرد تو را زمزمه کنند با بادهای رهگذر.
کاش...!
هر روز، پشت پنجره ابرها، تنهاییام را میگریم. باران هم با باغچه ما قهر کرده است. خانههای تو، ایستادن را فراموش کردهاند. هر گوشه از کوچه ما، غمگین نشستهاند و در خودشان زار زار، تنهاییات را میگریند. کاش میتوانستم همه سنگهای دنیا را برایت پست کنم!
لبخند تو همیشگی خواهد بود
هنوز سالها فاصله است تا روزی که لبخندهای تو تمام شود. هنوز سالها فاصله داری تا روزی که قفسها بتوانند چشمهایت را ببندند.
هنوز تو از هوا به من نزدیکتری؛ همانگونه که من به تو. کاش فرصت داشتی تا دستکم برایم نامهای بنویسی! هنوز تو از هوا
به من نزدیکتری؛ هرچند تمام دیوارها بین من و تو ایستادهاند. بگذار روز به روز، دیوارهای خانهات را ویران کنند و دیوارهای اردوگاهها را ضخیمتر؛ نمیدانند که تو پرندهتر از همه ابابیلهایی خواهی شد که در خوابهایشان دیدهاند.
فردا دیر است
به جادهها سپردهام که راهشان را به سوی تو کج کنند. به رودها گفتهام که کوهها را تکهتکه کنند و برایت بیاورند. حتی ابرها به من قول دادهاند که در دامن تو سنگ ببارند تا مبادا روزی سنگ کم بیاوری! خدا تو را به قدر همه پرندههایش دوست دارد؛ من این را از سنگهای
فلاخنت شنیدهام. برخیز تا دوباره ستارهها را برای چراغانی راه بیتالمقدس، بچینیم که فردا دیر خواهد شد؛ برخیز!
یاختههای پولاد در طاقت توست
و داغهای متورّم در سینه ما
همه چیز به هم ربط دارد:
بمبهای مدرن بر سر فلسطین میریزد
از آن سو، کاخی در آمریکا میلرزد
سلام بر تو که همه تلویزیونها، مقاومتت را زیرنویس میکنند!
نامت، زندهترین نام جهان است؛
وقت پخش زیتونهای خونی از ماهوارهها،
رو به روی چرت سازمان ملل.
گرگان ولع، گوشتهای تو را میجوند؛
در ادامه زوزههایی که دیروز برای نفت عراق بود.
دنیا
تیتر میزند به کام روبهان غرب؛ اما زنان و کودکانت زیر آوار، قصیده سرخ کوچ را میسرایند.
رویداد سپید فردا
بگذار چند صباحی دنیا به کام اعراب آمریکایی هم باشد!
من اما میخوانمت ای رویداد سپید فردا که با چند تکبیر، فرا میرسی
در لبخندهای گل آذین؛ فلسطین!
فلسطین! امروز، خون جاری توست که با قانا جاری است و ادامه تظلّم ناموزونی است که سالهاست بر سرزمینت چنگ انداخته.
تو را چه بنامند؟ سرزمین زیتون و درختهای پرتقال؟ یا سرزمین خون، یا سرزمین سنگ؟
و این فریاد رسای توست که تا آسمانها بلند است. آسمان بیستاره تو را کودکان لبنان خوب میفهمند. غنچههای ناشکفته دلت
اگرچه پرپرند، اما بوی عطرشان هنوز در باغ بیانتهای شهادت میپیچد. گلهای پژمرده وجودت اگرچه زیر پای گوساله سامری له میشوند، اما خون توست که به نقشه جغرافیایی سرزمینت رنگ میبخشد.
میدانم زیاد صبر کردهای و میدانی که «انّ اللّه مَعَ الصّابِرین». آفرین بر نگاههای صبورتان!
تا فتح دروازههای سرزمینت...
بگذار سرمست باشند از خون آشامی هر لحظه شان! بیگمان، روزی خواهد رسید که از خواب مست خویش بیدار خواهند شد و بر این همه غفلت خویش، خواهند گریست.
روزی - که نزدیک است - خواهد رسید که نفسهای مجروحت، هرچه سنگ را گلولهای آتشین خواهد کرد و سهمگینتر از خمپارهها، دیوارهای عصیانگری را فرو خواهد ریخت.
... و آنگاه، تو دروازههای سرزمینت را فتح خواهی کرد.
الهی! زمین را با تمام زخمهایش دریاب؛ با خراب آباد بغدادش، با قدس محصور شدهاش و با بیروت در هم شکستهاش.
الهی! توفانی که از «تل آویو» میوزد، خواب سبز نخلستانها و مزارع زیتون را به کابوسهای شوم کشانده است؛ چه کنیم با هواپیماهای جنگی که آسمان را از پرندگان بیپناه گرفتهاند و با کوچههایی که زیر باران بمب، بیبازی کودکان، در خود فرورفتهاند؟
طعم آرامش
الهی! میبینی که چگونه کودکان، آرزوهای بادبادکیشان را به جای هوا کردن، در قبرستانها به خاک میسپارند؟ میشنوی که چگونه نیلبک هاشان آهنگ مرگ مینوازد و لبهای تشنهشان در حسرت طعم شیرین آرامش، چگونه ترک خورده است!
هرم
شکوههای سوخته که از سواحل غربی رود اردن برخاسته است، هوا را برای نفسکشیدن سنگین کرده است. زمین تاب آن همه لالایی خونآلود را ندارد؛ برسان فریادرسات را...
الهی! جنگ، این میراث قابیل، ما را کی رها خواهد کرد؟ این توفان شوم، کی فرو خواهد نشست و با آمدن کدام آدینه، امنیت به اهتزاز درخواهد آمد؟
لبنان، قامت برافراشت. کسی باور نمیکرد نسل ایستاده را که در گیرو دار جنگ، طلسم اهریمن را شکستند. فلک به تماشا نشسته بود تا ببیند که در قلمرو قانون جنگل، چه گلهای سرخی قد کشیدهاند و به انسانهای کره خاکی میخندند.
لبنان سربلند
لبنان، شعله ور در لهیب بمب و موشک، متلاطم در دریای پرموج خون، جار زد که ستم نمیتواند با توپ و تانک، با تیر و تفنگ، با بمب و مسلسل، درو کند سربلندیام را.
... و لبنان، سربلند شد.
یال پرموج چمن فریاد جاری کرده است
سنگ، خشمی برتر از پولاد جاری کرده است
تیشه دلدادگی افتاده روی دوش کوه
بیستون، خون از سر فرهاد جاری کرده است
بمب، مرگ بیاجل را میبرد در کاخ کفر
چون که حکم مردم الحاد جاری کرده است
میوزد فصل خزان بر قامت سبز درخت
برگ زرد از شاخه شمشاد جاری کرده است
از فشنگ شعله ور، خون کبوتر میچکد
رنگ سرخ کوچه را صیاد جاری کرده است
خاک با لبخند مردم میشکوفد در بهار
غنچه سر، از تن رها بر باد جاری کرده است
پنجشنبه
2 آذر 1385
1 ذیقعده 1427
23.nov.2006
هر صبح، آفتاب نگاه ما از مطلع گنبد طلایی تو سر میزند و دستهایمان چون گلدستههای سرکشیده بر افلاک، رو به آسمان بالا میرود. سبوی گلی دلمان، پر از عطر زلال یاد تو میشود و هزاران کبوتر مهربانی بر صحن وجودمان پر میکشد و این همه لطف که هر روز بر سر و روی ما میبارد، به خاطر سلامی است که هنگام عبور از مقابل حرمت ما را به لحظهای توقف وا میدارد؛ گویی اینجا دارالسلام است؛ سرای سلم و سلامت، بهشت روی زمین.
تو احوال ما را میپرسی
ما خوب میدانیم که این حضور روحانی کوتاه در مقابل حرمت که خیر و خوبی تمام روز ما را تضمین میکند، پاسخ کریمانه تو به ماست. مگر میشود دختر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهباشی و در سلام کردن پیشقدم نشوی؟! این پیشگامی تو در پرس و جوی احوال ماست که دل ما را به فروتنی و ارادت در برابر تو تسلیم میکند؛ وگرنه کجا ما را این معرفت است که دست از عادتهای بیمایه
و خواستههای ناچیز زندگیمان برداریم و در این شتاب هولناک دنیا که ما را با خود به قهقرای ظلمت میبرد، برای لحظاتی تأمل کنیم و تو را ببینیم؟
شمع یگانه شهر ما...
برای دیدن تو، از جا برخاستن من کافی نیست. تا صدای تو نباشد، از جانب من اجابتی نخواهد بود. اگر عطر مستانه تو نباشد، کدام بهانه ما را از پیلههای حقیر زندگیمان جدا خواهد کرد و به پروانگی و شیدایی خواهد کشاند؟
شمع یگانه شهر ما! هر روز، هزاران کوچک و ناچیز، به شوق سلام تو، پروانه میشوند و در هوای یاد تو پر میگشایند تا راه و رسم شیدایی را بیاموزند.
پلک گشودی و ستارههای روشن نگاهت، تقدیر تاریک جهان را چلچراغ شد، همین که بوی بهشتی نفست در شامه خاک پیچید، آینده زمین سبز و زیبا شد، نرگسها به تماشای چشمهایت، دسته دسته از دل خاک سرک کشیدند و ابرها،هیجان آمدنت را، به شوق باریدند. آمدی تا بهار، تمام شکوفه هایش را به معصومیت آسمانی نگاهت، گره بزند. آهنگ دلنواز و کریمانه قدمهایت، در گستره خاک خجسته باد!
خواهر تصنیفهای غربت
بوی گل یاس، تمام دنیا را پر کرده است. زمین در پوست خود نمیگنجد. تو را پیش از این، آسمان شبیه یک راز محرمانه، در گوش خاک، نجوا کرده بود. خاک، تمام لحظههایش را به شوق آن دقیقه موعود، نفس میکشید. از عطر آمدنت آکنده است تمام روزهای رفته و نیامده دنیا. تمام رودها تو را میشناسند که صفای نگاهت، زلالی و مهربانی چشمهای فاطمه علیهاالسلام را به تصویر میکشد. بانو! خاطرههای زمین، سرشار از حضور توست. ای خواهر تصنیفهای غربت! تو را تمام جهان، چشم به راه بود. بگذار خاک در هوای آسمانیات کمی نفس بکشد.
همه جا حرف آمدن توست
جادهها، تمام مسیر آمدنت را بیوقفه دویدهاند از شوق؛ مدینه تا قم، همه جا حرف تو آمدن توست.
میگویند آمدهای تا حنجره ابدیت، جاودانگی خاندان کرم را تا همیشه فریاد کند. آمدهای تا عشق را، قدم به قدم به کمال برسانی.
بانو! ای میراثدار غربت و رنج! شانههای زمین، کولهبار رنجت را عاشقانه بر دوش خواهد کشید و تاریخ، رد قدمهایت را در مسیرها و جادهها خواهد پیمود. از این پس، تمام پردهها، راز تو را نجوا میکنند.
بانو! آمدنت، مرهمی است بردلهای خسته، آمدنت، یک اتفاق شیرین است؛ در تکرر روزهای خسته زمین.
در هوای مهربانیات
کبوترانه بال گرفتهام در هوای یکریز مهربانیات تا دستهایم را به دامان پر از کرامتت بیاویزم، تا چشمهای مشتاقم را به پنجره مهربانیات دخیل ببندم.
تو را میشناسم از دور؛ تو را که آمدهای تا عشق را، به دلها هدیه کنی و لبخند را به لبها بیاوری. تو را میشناسم، بانوی بزرگوار قم! چندی است در هوای تو نفس میکشم. بهارانه آمدنت، بر همه هستی، خجسته باد!
پیدایی؛ مانند لبخندهای گرامی مادرت زهرا علیهاالسلام در تاریکترین روزهای بیچراغ حجاز. ستارهها سوگند خوردهاند که حتی پلک زدنی از تو جدا نمانند.
رودها، مسیرشان را به سوی زلال وجود تو تغییر دادهاند و آسمان در مجاورت خانه شما نشسته است.
به شوق آمدنت، آبشارها هم سر فرودآوردهاند و ابرها هم عطر نفسهایت را در پهنه دورترین دشتها باریدهاند. نخلها به شوق آمدنت، عطر رطبهایشان را به باد هدیه دادهاند.
برای تو مینویسم
برای تو مینویسم؛ که همه ابرها، بارانی تواند. تو که کبوترهای بیشماری را مهمان حرمت خواهی کرد. میدانم روزی خواهد آمد که با نام تو، زمین از خواب برخیزد. چگونه از تو بنویسم که هنوز سرچشمههای عصمت تو را درک نکردهام؟ چگونه بنویسم معصومه علیهاالسلام؛ من که هنوز در آغاز نام تو، گمشدهای بیش نیستم.
گرمم کن؛ که من از همه زمستانها سردترم؛ تنها خورشید تو میتواند جانم را گرم کند. امشب، شب آغاز نام توست. امشب تولد توست.
نَفَست بوی بهشت میدهد
دلم میخواهد زمان برگردد. کاش زمان برمی گشت تا در شب آمدنت، من هم در میان ستارههای بیقرار، چشم انتظاری را میفهمیدم؛ آن گاه که همه ستارهها، چشم انتظار آمدنت، خواب را فراموش کرده بودند.
دلم میخواست آن شب که آمدی، خاک بودم تا از بوی نفسهایت، بهشت را حس میکردم.
فروع چشمهای پدر! چقدر دوست داشتنی است عطر مهربانیهای همیشهات!
تو ازعشق زاده شدی و به عشق پیوستهای. تو از تبار آیههای کوثری، بانوی کرامت!
این، قلبهای ملتهب ماست که از همه جا رانده، به سمت کرامت تو روان است.
راستی، تو چقدر بوی عصمت میدهی!
قصه تولد تو
بانو! تو آمدهای تا بهارانی تازه بروید در خشکسال دلهای خسته و ناامید.
چون گلی معصوم، روییدی از باغستان پاکیها. تو، بوی گل سرخ میدهی.
تو، افقهای روشن دور دستهای امید و آرزویی. تو فرزند صبری و غربتهای غریبانه.
قصه تولد تو، قصه تولد پرستویی است که بال گشود تابه آشنای غریبش برسد. نامت، کرامت جاری است، بانوی بارانی قم!
چه معصومانه میخندی و کودکانه نگاه میکنی! تو پاکترینی و فرشته از چشمانت فرومیریزد.
پاکی و اصالت، از شاخسار خاندان معصومت ریشه میگیرد؛
پاکی تو که معصومه نام گرفتهای و مریم اهل بیتی و کریمه آسمان و زمین.
هلهله زمین
زمین، آمدنت را هلهله میکند. فرشتهها اسپند بر آتش میریزند تا چشمانی که تاب دیدن تو را ندارند، کور بمانند. ریسههای نور، از آسمان تا زمین کشیده شده است. این همه، به یمن آمدن توست؛ کریمه اهل بیت.
ریحانه بهشتی بودی و سرزمین من، عطش رایحه تو را داشت.
آمدی تا انیس و همدم خلوت برادر باشی و غم غربتش را با شانههای خود قسمت کنی. افسوس که راه، راهزن آروزهایت شد و تن رنجورت، آن همه اندوه را تاب نیاورد!
از
این افسوس پایدار، فانوس اشکهایمان را قرنهاست که روشن کردهایم، به یاد داغهای تو.
قم، بوی توس میدهد
امروز شهرمان را به یمن میلادت آذین بستهایم. گنبد طلایی حرمت، در هاله چراغهای رنگین و نوارهای نورانی، چقدر ملکوتی شده است! موسیقی شادی که از منارهها بلند است، در کوچه پس کوچههای شهر میپیچید. همه جا گل است و شیرینی؛ همه سرشار از شادمانیاند.
... اما نمیدانم چرا شهرم، عطر توس گرفته است! شاید مسافری غریب به تهنیت و شادباش آمده است؛ شاید برادری به دیدار خواهری... شاید...
تو در شهر همیشه عشق، مدینه، چشم به جهان گشودی و دل از دل عاشقان خویش ربودی. تو متولد شدی تا یاد مادرت،
زهرای مرضیه علیهاالسلام را در باغ ایّام شکوفا کنی. تو به دنیا آمدی تا درّ عفاف را به صدف هستی ببخشی، تو قدم بر زمین نهادی تا رنگ خاکی دنیا را افلاکی کنی. تو با حضور عاشقانه خویش، زیباترین غزل عشق را سرودی. تو به دنیا آمدی تا با حضور سبز خویش، بهار را برای کویر قم به ارمغان بیاوری. تو، سرچشمه پاکی و نجابتی.
زیرنویس
میلاد بانوی مهر و وفا، مظهر جود و سخا، حضرت معصومه علیهاالسلام مبارک باد!
معصومه
جان! عطر میلاد تو، چون نسیم بهشتی است که مشام دلها را مینوازد؛ میلادت مبارک!
معصومه جان! میلادت چون شکوفههای بهاری، به جانهای مشتاق، طراوت میبخشد.
میلاد نور دیده رضا، کعبه دلها، حضرت معصومه علیهاالسلام خجسته باد!
خورشید هر صبح با نگاه نورانیاش بر گرد وجودت طواف میکند و تو را سلام میگوید. فرشتگان به امتداد نگاه مهربانت تا ملکوت حرم پرواز میکنند و تو آرام و بیقرار به مردم شهر نگاه میکنی. هر روز هزاران دل دخیل بسته، عاشقانه به سویت میآیند و تو دامان کرامتت را میگشایی و به پیشوازشان میروی.
به یمن آمدنت
امروز، روز میلاد همه پروانههای عاشقی است که مست از آمدنت، بر گرد شمع آسمان میچرخند. امروز، روز میلاد توست. تو میآیی و من در هوای آسمانی آمدنت، تا عرش گلباران شده خداوند، پر میکشم. به یمن آمدنت، قطرههای زلال استجابت، از تمام اقاقیها، شبنم امید میگیرند. به یمن آمدنت، قلب بهار میتپد.
کرامت جاری
بانویی میآید از سوی آفتاب
ستارهای درخشان میآید که کرامتش، جاری لحظههای مردم میشود. کودکی میآید ؛ پروانهای که به شوق رضایتی سبز رهسپار دیار چلچراغهای خسته خواهد شد و بانوی تمام باغهای شهر. بانویی میآید که تفسیر حدیث عشق است. بانویی میآید که شفای تمام چشمههای خشکیده خواهد شد.
تلألؤ درخشان خورشیدی جهانافروز، میدرخشد از سمت مدینه. خداوند، پرتوی از پرفروغترین انوار الهی را به زمین ارزانی داشته است. پرواز ملایک از عرش، به شوق دیدن روی شکوفهای از گلستان سلاله پاک محمدی صلیاللهعلیهوآله، بانوی مهر و آیینه و عشق و ایثار، شتاب گرفته است. بانوی مهر آمده تا به یمن وجود و لطف حضورش، قم سرزمین قرب و اجابت شود، آمده تا جهانی را به آستان کرامتش فراخواند. آمدنش گرامی!
خواب دیده است که مسلمانان، بندگی خود را به تقدس مسجد الحرام میسایند. این آغاز حج عمره است و باید بروند. فرقی نمیکند؛ از هر قبیله که باشند، گرد هم میآیند با هفتاد شتر برای قربانی.
او که رسالت ابراهیم را به دوش کشیده است، میرود بگوید که: زیارت خانه خدا خرافه نیست ؛ هر چند هالهای از تحریف آن را پوشانده باشد.
میرود تا همگان، دینش را بر فراز کعبه افراشته ببینند. به شوق زیارت در ماهی حرام، رهسپار میشود تا فکر آشوب را از ذهنهای درگیر بزداید.
اینجا امنیت موج خواهد زد
حالا ناقه پیامبر در حدیبیه فرود آمده است. بار بگشایید! اینجا امنیت موج خواهد زد و پیروزی بزرگ نازل خواهد شد؛ بیآنکه شمشیری از نیام بیرون آید. دیگر به بیعت رضوان چیزی نمانده است. باید عهد ببندید که مبادا پیامبرتان در نیمه راه تنها بماند و نقش بر آب شود! باید ایمان خود را به اوج برسانید. سهیل بن عمرو که بیاید، کار تمام خواهد شد؛ زیرا او زبان قریش است و شما تنها برای زیارت آمدهاید؛ هر چند به سال بعد موکول شود.
مذاکره آغاز میشود؛ یک سو شرک تمام و دیگر سو توحید محض.
پیروزی مبارک!
بگذارید «بسم اللّه الرحمن الرحیم»، به نفع بسمک اللّهم کنار برود.
اجازه بدهید این بار نام محمّد صلیاللهعلیهوآله، بیلقب «رسول اللّه» نوشته شود.
از مفاد عهدنامه نترسید. باید تعصب واهی قریش فرو بنشیند؛ این به نفع شما و به سود قبایل بیپناه است.
بگذارید مسلمانان مکه، در سایه این پیمان نفس بکشند! ده سال صلح برای تکثیر اسلام، کافی است؛ حتی اگر مشرکان مکه پیمان خود را نادیده بگیرند.
مبارکتان
باد! این آغاز پیروزی شماست. حال شترها را قربانی کنید و به شهر و دیارتان برگردید.
شش سال از هجرت میگذشت. رسول خدا در مدینه بود؛ دور از زادگاه توحیدیاش.
طواف کعبه را در رؤیا دیده و حالا راهی سفری نامعلوم بود. آیا دروازههای مکه به رویشان گشوده خواهد شد؟!
کاروان امید، دل به ساربان سپرده و راه افتاده بود؛ «لَبَّیْکَ اللَّهُمَّ لَبّیْک»
با فریاد خشم و کینه گفتند: «باید بایستید!»
ایستادند. گفتند: «اگر پیشتر بیایید، با شمشیرهای زهرآگین قریش رو به رو خواهید شد.» مسلمانان گفتند که برای صلح و ارامش آمدهاند ؛ نه جنگ و خونریزی، برای زیارت آمدهاند. با لجاجت و انکار گفتند: «اگر زیارت است، امسال نه! سال دیگر تا آماده شویم». پیامبر فرمود که برای وصل آمده است، نه جدایی؛ صبر خواهد کرد تا سال دیگر تا در آرامش به طواف کعبه توحید بیاید.
فرمود: «از ما نکشید، ما نیز از شما نخواهیم کشت؛ یاران مارا به اسارت نگیرید، ما نیز با شما کاری نخواهیم داشت؛ شما در امان ما و ما در امان شما تا دشمنیها به صبر، آرام گیرد». پذیرفتند پیمانی را که در حدیبیه امضا شد؛ صلح حدیبیه.
فتح مبین
خورشید، چشمان خویش را در غروبی دلگیر، میبست و کاروان زایران خانه خدا، از نیمه راه باز میگشت به سوی مدینه
در حلقه اشکهای آسمانی شان، خاطره مکه و کعبه میدرخشید.
رسول مهربانیها، لبخند امید بر لب داشت. فردای روشنی را که مکه، دروازه پیروزی به رویشان خواهد گشود: اِنّا فَتَحْنالَکَ فَتْحا مُبینا.
سپیدترین صفحه
تاریخ را ورق میزنم، موریانهها، گذشته جهل و کینه و خونریزی را از برگهای روزگار خورده و نابود کردهاند و از صفحههای سیاه روزگار، چیزی باقی نگذاشتهاند.
اما از گذشت و مهربانیها، از صبر و بردباریها، از برادری و دوستیها، از صلح و محبت، صفحههای سپید بسیاری به جای مانده است و صلح حدیبیه، سپیدترین صفحه است.
یکشنبه
5 آذر 1385
4 ذیقعده 1427
26.nov.2006
ای قامت پایدار! تو را که میبینم، دریاییترین لحظه را به من هدیه میکنی و بهاری از شکوفه و شبنم در دلم میروید. تو را که میبینم، دلم را چون آیینهای زلال، بر طاقچه افق میگذارم و تو را در دریاییترین هدیهام، به تماشا مینشینم؛ تو را که هنوز بوی خاکی رد پایت، آسمان را مست میکند.
سلام بر تو
سلام بر تو که در خلوت دریاییات، بهاری برای شکفتن داری! سلام بر تو که معنی پرواز و حماسه را در ملکوت محبت، وسعت میدهی!
سلام بر تو که آبروی لالههایی و حیثیت شقایق و بهار!
به دیدارت آمدهام
به دیدارت آمدهام؛ در روزی که روز توست و زمین و آسمان از عطر بهشتی تو سرشار است.
به دیدارت آمدهام؛ با شاخه گلی و قرآنی در دست. بر لبانم نام معطر بسیج جاری است و در ذهنم، مقاومت، به بلندای آفتاب و هفت آسمان نفش بسته است.
بسیجی شهید!
امروز، همراه با دلم و با همه کسانی که گلی گم کردهاند، به دیدار تو و به زیارت آلالههای سرخ پرپر آمدهام. خاطرات با شما بودن، روانترین رودخانه جهان است که در دل و چشمهایم جاری است. خاطرات «حلبچه»، «پنج وین» و کربلای یک، تا کربلای بیست و پنج.
فاتحهای برای خودم
کسی میگوید: فاتحهای بخوان!
به دریای مواج گلزار شهیدان مینگرم و میگویم: در حضور این همه زنده جاوید، بگذار برای خودم فاتحه بخوانم.
پاییز است
غروب،
چفیهای است خونین
بر شانههای کوهستان
شهیدانِ دوست
آسمان را
بال بال میزنند!
ملتمسانه
به دستهایم مینگرم
زمین
از کبوتر خالی است
و
من هنوز
بال درنیاوردهام.
تو هنوز هم
بوی روزهای جبهه میدهی
بوی روزهای عشق
بوی روزهای رزم
بوی بزم آسمانی سحر
که خاک جبهه
غرق در ستارههای چشمهای روشن تو بود
و روز حمله
عطر آن دو گانههای نیمه شب
جوشن تو بود
تو هنوز هم
بوی روزهای جبهه میدهی
بوی آن زمان که دشمنت
از شنیدن صدای رعد نام تو
گنگ و گیج بود
نام تو بسیج بود
نام تو بسیجی است
با همان لباسهای رنگ خاک
با همان شناسنامه و پلاک
با همان
هیبتی که نام آسمانی تو داشت
تو همان بسیجیِ
عصر عشق و جبههای ؛
فقط
سنگرت عوض شده است
جمعه
10 آذر 1385
9 ذیقعده 1427
1.Dec.2006
قرار بود پرنده آزادی، زیر نگاه اخموی رضا خان، بال بال بزند و خونین، جان بدهد. به نام جمهوری خواهی، چکمههای سیاه و سنگین، بر سینه مردم فشار بیاورد و همه تسلیم زور، دم نزنند.
قرار بود خاطره استقلال و رد وابستگی به غولهای پراشتها، از ذهن همه پاک شود؛ کسی چیزی نفهمد و آرام و بیصدا، همه در قفس بمیرند.
کسی چه میدانست؟ کسی چه میشناخت؟ اما همه دانستند. همه شناختند؛ وقتی گلوی کوچک اما نیرومند قناری، ترانه آزادی خواند.
مدرس؛ نامی بلند
سیلی استبداد، گونههای مردانه مدرس را سوزاند، ولی حتی یک آه هم نکشید. این، درس بزرگِ مردی است که با مفهوم بزرگواری، مهربان است و با زور و تحقیر، آشتی نمیکند.
مدرس، نام بلند اجتهاد و مردمی بودن است؛ نام زیبای ساده زیستی و حقیقت؛ کسی که حبس و سیلی و تبعید و مرگ را در برابر آفتاب حقیقت و آزادگی، چیزی نمیدانست.
صراحت کلامش، ترس را ترسانده بود و هر چه از طنین کوهها میفهمید، بیپروا، پژواک
میکرد: «من در این کشمکش، چشم از حیات پوشیده، از مرگ باک ندارم. آرزو دارم اگر خونم بریزد، فایدهای در حصول آزادی داشته باشد».(1)
هنوز خاطرهاش جاری است
مدرس، گاه قلم میشد برای فقه و تفسیر قرآن و آن گاه که وظیفه ایجاب میکرد، زبان میشد برای نطق و اعتراض یا طرح بر کرسی مجلس.
هنوز صندلیهای مجلس، از کلام آتشین و گرم او بیدار مانده و خاطره نمایندگی شجاع ملت، فروتن در تاریخ مجلس و در گوش زمان پیچیده است.
کجاست فریادهای با شکوهت که سیلی به صخرههای پرصلابت میزد؟ در شبیخون سکوت اهالی تنها کلام ابوذرانه تو جانها را میآشفت. حراست شورانگیز حرفهایت، احاق عدالت را روشن نگاه میداشت.
آه، سیّد! بیتو و بیمرام تو، بهارستان، بهار را گم خواهد کرد.
صدایت، قد علم کرد، صدایت بال گرفت. صدایت دسته دسته کبوتر شد رها در آسمان شهر، صدایت خورشید شد در سرنوشت ابرهای تیره و روزهای یکدست سیاه شهر را آفتابی کرد.
راز ماندگاریات
انگار همین دیروز بود، که بر کوچههای شهر، قدم برمی داشتی و از گوشه عبایت، دسته دسته میخک و یاس به زمین هدیه میدادی.
هنوز بهارستان از بهارانه سبز حضورت لبریز است.
عطر تو را پس از سالها، میشود از تمام کوچههای شهر شنید.
راز ماندگاریات، تا همیشه در خاطرهها باقی است.
شهر، رهاییاش را مدیون صبوری توست. هنوز هوای حوالی از طنین نفسهایت
1) . از کلام شهید مدرس.
، شکوفهریز است. هیچ ابری جرئت انکار ندارد تو را ؛ وقتی آفتاب پیشانیات، اینقدر روشن و زیبا میتابد.
سید! زخمهایت، امروز به گُل نشستهاند. صدایت را امروز از تمام حنجرهها میتوان شنید. کاش بودی و میدیدی که چگونه قدمهای کوچک، ردّ سپید گامهای تو را دنبال میکنند! یادگاریهایت، سینه به سینه چرخیدهاند. کاش میدیدی رنجهایت را که به بار نشستهاند! از آن زمان که تو وجودت را عاشقانه به تبرهای تبعید سپردی، دیگر هیچ درختی بر زمین نیافتاد، هیچ جوانهای ناکام نماند، هیچ چشمی به خواب نرفت. پس از صدای تو، پردهها افتاد، بازیها آشکار شد و نقشهها نقش بر آب. کاش میدیدی چگونه ابلیس، در بازی سیاست، مات شد!
نجوای تازهای از لحظات، در گوشت طنین انداخته است. لحظه به لحظه، سرختر از پیش بر ساعات و جهات میتازی. شهادت در کوچههای حوالی، دنبال تو میگردد و اندوه، بر شانههای من سنگینی میکند؛ وقتی صدای خوب گامهای کهنسالت را نمیشنوم. «بهارستان» در خزانهای بعد از تو رنگ باخته است. سخت به هم ریخته است زمان.
بزرگمرد! صدایت میپیچد که «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما» هوا سرشار از هرم نفسهای زلال توست؛ اما خودت نیستی.
سرشار از خورشید
بر کمین گاه نشستهاند تا تو را آرام آرام از خویش تهی کنند اما چه بیهوده! تو سرشاری از خورشید. شهادت، به رویت آغوش گشوده است و تو از جسمت بیرون زدهای. روحت زلال و وسیع، شانههایت سبکتر شدهاند.
مجلس، رو به روی پلکهای سنگینت، انتظار میکشد. پشت خطوط پر رنگ پیشانیات، دردی بزرگ پایان گرفته است. رها شدهای و عبای کهنسالت، بر دامنههای مردانگی گسترده است.
در آغوش شهادت
گامهایت را بر جادههای پر مخاطره رفتن استوار کردهای. دستی بر آسمان گسترده بالای ابروانت میکشی. شهادت چون خونی تازه در رگهایت دویده است. بر لبانت راز عبور، تازه شده است و گامهایت بلند و کشدار، کوچههای شهر را در مینوردد.
بهارستان، پلک نمیزند. نفسهایت بهت زمان را میشکند. گرمی خونت، شهر را به تپش وا میدارد. آخرین نفسهایت را شهر، بریده بریده میشنود. شب شروع میشود و خورشید، لابه لای چشمانت خاموش میشود.
از تو میهراسیدند
سر فرو نیاوردهای جز بر استان دوست. تاریخ، پیاپی ستایشت میکند. بزرگمرد! میهراسیدند از برآمدن نفست که جهان تاریکشان را بسوزاند. میهراسیدند از طنین صدایت که در کوچههای شهر بچرخد و بشکفد. میهراسیدند از دیوارهای قد کشیده مجلسی که مشتاق کلام کوبنده تو بود.
میهراسیدند و صدایت را در تاریکترین دهلیزهای تلخ حادثه خاموش کردند؛ ولی هرگز عظمت تو را خاموشیای نیست؛ فراموشیای نیست.
دلم را در گلدانی کوچک میکارم؛ درست مثل همه نهالهای سربلندی که تو کاشتی و امروز سروهای تنومندی شدهاند. بر روی تپههای باستانی میایستم و نامت را فریاد میزنم تا همه کوهستانهای اطرافم با من، نامت را پژواک کنند.
تو را فریاد میزنم و آن گاه، شبیه مهربانی تو میشوم. سید حسن! وقتی که نامت را میآورم، یاد غربت جد بزرگوارت امام حسن علیهالسلام میافتم.
هنوز صدایت در مجلس میپیچد
یاد آن روزها که با هر کلامت، رودهای آرام را ملتهب میکردی و ستونهای ستم را میلرزاندی! هنوز طنین صدایت در صحن مجلس میپیچد. هنوز بهارستان، عطر کلامهای تو را
فراموش نکرده است. دیوارهای مجلس، خیابان بهارستان و تمام پرندههایی که در آن حوالیاند، هنوز به شوق دیدنت روزشماری میکنند؛ حتی دقیقتر از همه سررسیدها. هر گاه صدای عصایی در صحن مجلس میآید، صندلیها به احترام تو میایستند، اما دریغ که دیگر هیچ گاه این دیوارها، این فضا، این کوچهها و خیابانها عطر تو را نخواهند شنید، همان گونه که صدایت را.
شیرینترین روزه
مینوشی؛ هر چند میدانی که برایت سرنوشتی تلختر از شوکران خواستهاند. روزهات را با زهر افطار میکنی. شیرینتر از این روزه سراغ ندارم؛ روزهای که به پرندگی ختم شود. زهر را مینوشی؛ همان گونه که جدت امام حسن مجتبی علیهالسلام نوشید. مینوشی با طمأنینه؛ عطر بهار از پاییز اتاقت لبریز میشود. هنوز استوارتر ازهر سروی، به کسانی که آمدهاند تبر به ریشهات بزنند مینگری. دیوارها دیگر عطر نفسهایت را حس نمیکنند، دستار سیاهت بوی زندگی گرفته است؛ بوی جان، بوی تو را گرفته است، سید حسن مدرس!
قلم در دستهای توست تا به اندیشهای زلال، خوشبختی را بر پیشانی شهر بنویسی. میدانی که پشت این درهای بسته، هزار هزار چشم امید به توست؛ به تو که برگزیده شدی تا در تلاطم و هجوم توفانهای سیاست، امنیت و آسایش شهر را کشتیبان شوی. درست از آن روز که تمام آرزوهایم را خلاصه کردم در برگهای و نام تو را به صندوق هدیه دادم. از آن روز که یقین و اعتمادم رابه روشنی دستهای تو گره زدم و انتخابت کردم تا جای من، بر صندلیهای مجلس بنشینی. تا صدای من باشی از گلوی قانون، تا نماینده آرزوهای کوچک و بزرگ من باشی در بازار گرمی لایحهها. پس، آن هنگام که ستارههای خوشبختی و عدالت را بین دستهای امیدوار تقسیم میکنی، مرا از یاد مبر.
تکیه بر صلابت تو
آینده، روشنایی خود را در سایه تلاش تو قدم میزند؛ آن گاه که لحظههایت را به دستهای عشق میسپاری و خوابهایت را به بیداری گره میزنی، تا فرصتها، پشت تلّی از غفلت، فراموش نشود.
ملّت، به استواری و صلابت حضورت تکیه کرده است. رنجهایمان را به صلابت شانههایت سپردهایم که پشتوانه دیروزها و امروزهاست. شکوه خستگیناپذیر کلامت، کوهها را از نفس انداخته است. پل میزنی امروز را به آینده، با واژه واژه کلامت، عشق را جان میدهی. اجاقهای معرفت از حرارت حرفهای شما روشن است. در چهاردیواری مجلس، سرنوشت شهر را، وطن را مینگارید. آرمانها و اعتقادهای یک ملت را تصویب میکنید تا ایمان، چلچراغ همیشه
روشن وطن باشد و عشق، حرف اول و آخر همه. من یقین دارم که در قاموس تو، هیچ قانونی بالاتر از سرافرازی وطن نیست.
مصوبه عشق
از گذشتههای دور میشناسمت. از همان لحظه که نامت را بر برگهای از دلم نوشتم و تصمیمهای مهم زندگیام را به قاطعیت کلامت حواله کردم، میدانستم که اشتباه نکردهام. تو آمدهای با رنج هزارهها بر دوش، تا هوای مجلس، خالی از عطر حقیقت نباشد، من به دستهای پرتوانت ایمان دارم که واژه واژه عظمت و شکوه ایران را خواهی نگاشت. میدانم که غرور باستانی میهن در اندیشهات جاری است. میدانم که عقابهای ستیهنده باغیرت، بر فراز باورهایت آشیان دارد. میدانم که سیاهی جوهر خامهات، هرگز پا بر قداست و سرخی خون شهیدان نخواهد گذاشت. تو میراثدار غرور و صلابت ایران زمینی؛ میراثدار تاریخ باشکوه باستانی میهن، وارث بر حق «مدرّسها». باران عاشقانه کلامت، مرزهای پرگهر ایران را به آبادی و سرسبزی پیوند میزند و آینده سرزمین ایران را به بلندی و آزادگی میرساند. امروز روز توست؛ روز قانون مهربانی تو، درمصوّبه عشق. صدایت در کنگره عدالت و آزادگی هماره طنینانداز باد.
فردا از آن ماست
فردا از آن من است؛ وقتی سرنوشت باغ، در دستهای بهارانه توست. تو که گلهای بالندگی، از زلالی اندیشهات سیراب میشوند و درختان تناور سازندگی، به تجربههای سبز همیشگیات قلمه میخورد. نسیم حضورت، عطر رویش است در ذهن تمام گلدانها، تو باغبان دلسوزی هستی که پاییز را از رؤیای باغ میگیری و ترانه آبادانی سر میدهی. با تلاش شبانه روزی تو، نتیجه تمام درختها، سیبهای خوشبختی است. وقتی تو نگهبان باغ باشی، خواب پرچینها طلایی است و پاییز، هرگز زهره رویش ندراد. قانون شکفتن در دستهای سبز تو تصویب میشود تاآینده باغ، همیشه بهاری باشد.
سلام بر پیامآوران بقای جامعه که روزهای ما را از عطر ملایم تصویبهای خویش، سرمست میسازند.
درود بر مردانی از تبار آینه که سیاهیهای احتمالی را که در پی ریشه دواندن است، میزدایند!
مجلس، یعنی تجمع گلهای بوستان که گرد هم میآیند تا تصویر نوروز میهن را جهانی کنند.
چقدر لباس یکرنگی و اتحاد، به قامت رعنای مجلس میآید؛ آن هنگام که چهره دروغپرداز فتنه، به دست کُرسینشینان آن، یک صدا بر ملا میشود!
مجلس، یعنی تدوین کتابی ضروری که سطرهای آن، سرشار از اندیشههای منضبط و افکار منسجم است.
مجلس، یعنی هدایت آحاد ملت به سمت جادههای دلگشای کمال.
شنبه
11 آذر 1385
10 ذیقعده 1427
2.Dec.2006
برافراشته از جنگل
نامت
میرزا کوچک خان بود و دلت بزرگ؛ بزرگتر از تمام جنگلهایی که میشناسیم. وقتی تو از جا برخاستی، همه نشسته بودند تا این که سرانجام، از پا افتادی و همه برخاستند. راز تمام درختان جنگل در همین است. آن همه جوانان جنگل که در پی قیام تو قدبرافراشتند، شاخههای خرد و کوچکی بودند که تا دیروز، زیر دست و پای هر بیگانهای میشکستند. آنان به ایستادگی و شجاعت تو اقتدا کردند که هرگز در برابر توفانهای تهدید و تطمیع و تخریب، سرخم نکردی و استوار و پا بر جا ماندی.
سردار بیسر
میرزا! تو برای قیام حسینیات، سرت را دادی تا تمام دنیا بفهمند که خون سیدالشهدا علیهالسلام در سبزی نهضت جنگل ریشه دوانیده است.
شهادت تو، بسان قطع درختانی است که ریشههایشان در تمام خاک جنگل پراکنده شده است و کجا دیدهای یک جنگل با قطع بزرگترین درختش، نابود شود؟!
بعد از تو...
میرزا! نهضت تو را کسانی دنبال کردند که دل دریایی دارند؛ سهمگین و خروشان!
پس از تو هزاران عاشق حسینی علیهالسلام، دل به دریای نهضت تو زدند و از وجب به وجب این خاک مقدس دفاع کردند. روحتان در جوار سید الشهدا علیهالسلام قرین رحمت باد!
میرزا! کجای غربت جنگل ایستادهای و شهر، پشت سرت چشم میچرخاند و انتظار مرگت را میکشد؟! هر شاخه، داری است برای خاموش کردن صدای سرشارت. هر درخت، به دنبال تو میدود تا چشمهای مشتاق خورشیدت را در این شب تاریک، خاموش کند.
فانوسی برای دستهای ویرانت نیست. از کدام رفیق کمک میطلبی که در بیابانهای روح خویش فرو نریخته باشد؟
میرزا! جنگل، رو به روی اندوهت سخت گداخته است.
انتهای حادثه کجاست؟
صدای گلوله، جنگل را به زانو درآورده است. انتهای حادثه چیست؟ انتهای جاده کجاست؟ در این خرمن انبوه تاریکی، سخت به برقی از دیدگان روز محتاجی؛ اما همچنان شب در برابرت ایستاده است و هزار دشنه نامردی، شانههای استوارت را نشانه رفته است. بر لبانت نجوای آرام عبور است و جنگل، بر مدار سم کوب اسبت شتاب گرفته است. جنگل در چشمهایت سخت تهنشین شده
است. تو را به مرگ فراخواندهاند تبرداران. تو کیستی که استوار چون درخت ایستادی و هیچ دست تبرداری جز مرگ، قدرت فرو انداختنت را نداشت؟!
تو کیستی که آزادی را آنچنان فریاد کردی که هیچ کس صدایت را برای شنیدن نپسندید؟
راهی کدام تکه از جنگل شدهای که درختان، پشت سرت خنجر نکشند؟!
مگر در تو اتفاقی است سرخ؛ این جذبه استخوان سوز را چه مشتاق، با تمام یاختههایت نفس کشیدهای!
ایستادهای سبز؛ گذشتهای سرخ
پشت پلکهایت، شهادت سنگینی میکند. ایستادهای سبز و گذشتهای سرخ. در لحظههای آغازین روز، روح رها شدهات را از لابه لای درختان برداشتی و رفتی.
هنوز باران سخت میکوبد بر حادثه تلخ شب پیشین.
صدای گلوله، خواب جنگل را آشفته است. جنگل، کابوس عبور تو را از میان پلکهای خویش مرور میکند.
مرگ، در شقیقههای زمان میتپد و صدای گلوله تندتر میشود.
چشمها لابه لای دستان شرم، میگریزند و تو هنوز نمیدانی از کدام دستههای نامرد دشنه خوردهای.
جنگل، خالی و خاموش بر زانوان خسته خویش فرو ریخته است.
درختان، نامت را از جگر میخوانند. در هیچ ثانیهای جنگل از یاد تو خالی نیست. زمان، زنجیری طغیان خویش است.
روز، سفر شبانه خویش را از سر گرفته است. صدای گلوله است و جنگل وامانده از حادثه.
میرزا! بزرگی نامت را درختان چون چتر آرامشی بر سر کشیدهاند.
صدای شیهه اسب و دود و بوی گلوله و باروت، شانههای سنگین جنگل را رها نمیکند. یادت سبز!
هنوز جنگل، خواب تو را میبیند. وقتی صدایت نسیم میشود و به گوش درختها، لالایی میخواند. نامت را پرندگان بر شاخسارها، به آواز بلند میخوانند. جنگل، همیشه دلواپس نبودن توست، حتی درختها به استواری حضورت تکیه دارند. بیتو، اندیشه بهتر، کابوس همیشگی و تلخی است. تمام درختها تو را میشناسند. تو سلطان همیشه جنگلهای شمالی، سراغت را باید از کوههای سفیدپوش گرفت که ردّ گامهایت را، همچون رازی بزرگ، پنهان کردهاند. بوی تو را از دریا باید شنید که پیچ و تاب گیسویت را سالهاست، آشفته مانده. نام تو را، از تمام پرندگان باید پرسید، که بکرترین آوازشان را از نام تو الهام میگیرند. برگرد میرزا که بیتو جنگلهای شمال صفایی ندارد.
قد قامت عشق
تو در متن جنگل زاده شدی؛ پا به پای افراها قد کشیدی. درختها، صف به صف، پشت «قد قامت» دلدادگیات ایستادند و به بستر شانههایت تکیه زدند. صدای آزادگیات را بادها وزیدند و انقلاب سرخت را، جنگل به شکوفایی نشست. ایستادی، بر شانههای «گیلوان» و ترانه رهایی خواندی از گلوی جنگل که تمام نهالهایش، از نجوای حماسهات، لبریزند. درختهای کهن سال اگر لب باز کنند چه قصهها که از رشادت تو میگویند! برگرد میرزا و روح رویش و شکفتن را، در تن خشکیده جنگل بیدار کن.
تو جاودانه شدی
میرزا! هنوز کوههای شمال، لحظه آمدنت را، گردن کشیدهاند و منتظرند. هنوز درختان، صلابت فرمان تو را «خبردار» ایستادهاند، تا آزادباش دهی. هنوز، بوی باروت تفنگ تو را میشود از تمام برگهای درختان شنید، هنوز از حنجره یخ زده کوهستان، نام بزرگ تو، به گوش میرسد. تک تک درختان، درس آموخته رشادت و استواری تواند. نامت را، افراها، مؤذّنوار به تکرار نشستهاند. تو را دریا، به لهجه محلی، مویه میکند. جنگلهای باران خورده و خیس شمال، نامت را، آوازه میخواند. تو بزرگ شدی، ای در قلب اهالی.
تو در اعماق تاریخ جاودانه شدی. در تمام ترانههای گیلکی، افسانهات ماندگار است.
ایستادهای بر شانههای گیل و دیلم، بر فراز حماسهای سرخ و هنوز نهضت جنگل، زیر بیرق نگاهت، پر صلابت است. بر گرد میرزا. بیتو هوای شمال، گرفته و بارانی است.
دوباره جنگل از خواب میپرد. درختان این جنگل، بهتر از هر درختی، در هر جنگلی بوی تند باروت را میشناسد.
محال است جایی تو باشی و بوی باروت دشمنیها نباشد.
میرزا! تو آمدهای تامرده سالی خاک را شفا دهی. صدای گلولههایت، فریاد بلند آزادی است. تو، مرگ را به جان خریدهای تا آغاز زندگی آزاد پرندههای در قفس مانده باشی و نفس که میکشی، جنگل به شوق دیدن تو از خواب بر میخیزد.
قسم به نام تو
محال است نام تو را ندانند. حاضرم به نام بلندت قسم بخورم. میرزا! همه پرندههای مهاجر هم اگر به اینجا میآیند، به شوق دیدن توست.
اگر از اینجا میروند، به شوق این است که قصه دلاوریات را مشتاقانه برای درختان تنهای آن سوی آبها تعریف کنند.
کاش جنگل، لب واکند!
چه روزهای غریبی را باید چشم انتظار آمدنت بنشیند، جنگلی که سالها با تو بالیده است. چه روزهایی را باید با دلشوره نیامدنت در آستانه فصلها بنشیند، این جنگل پیر! جنگل هم پیر شده است از غم نیامدنت. کاش تک تک درختان، زبان باز میکردند تا تو را بسرایند! کاش زبان میگشودند تا از خاطرههای دلاوریات بگویند!
چه خاطرات خوشی دارد از تو این جنگل پیر، این زخم خوردهای که سال هاست چشم انتظار لبخندهای صمیمی تو نشسته است! کاش این جنگل لب وا کند!
بوی نام تو
هنوز برف که میآید، عطر دوباره آمدنت جان میگیرد. خاک، دلتنگ صدای قدمهای توست. میرزا! عطر دستارت را به کدامین بادها سپردی؟ ردایت را بر تن کدام صندوقچه پوشاندی؟
برخیز مرد! برخیز که نفس خاک، به شماره افتاده است!
بیتو، تبرها دارند جنگلت را از ریشه در میآورند.
برخیز مرد! برخیز و ببین که روزهای ایستادگیات، گل کرده است و ما امروز با بوی نام تو، آزادی را نفس میکشیم.
میرزا! خون جاری رگهایت، جوشیده از حرارت عشق بود؛ عشق به وطن، یک صدا شور بودی و عشق. اندیشهات به اقلیم پرچمهای سرخ شهادت تعلق داشت.
عطر نفسهایت، هنوز پیچیده است در جنگلهای گیلان. بال گشودی و شادمانه خندیدی به هر چه سختی.
از خویشتن گذشتی
عهد کرده بودی که بگذری از خویشتن و گذشتی؛ گسستی بندهای اسارت را. خورشید، در قلبت تابیده بود و سیاهی هرگز در وجودت راه نیافت.
فانوسوار، روشن کردی شبهای تاریک جنگل را.
تو، مرد شالیزارهای آزاد بودی و لحظهای تاب نیاوردی در اسارت زیستن را.
پرواز از آن تو بود و بالهایت، رهایی تو را میخواستند بر فراز درختان سبز آزادی. آزادیات مبارک، گیله مرد بزرگ، میرزا کوچک خان!
یکشنبه
12 آذر 1385
11 ذیقعده 1427
3.Dec.2006
از خاک تو هنوز بوی مُشک هدایت میآید و عنبر تقوا! سرشت تو با آب رسالت آمیخته شده است.
آیههای صحیفه قرآن، با تو آنچنان صمیمی بودند که هرگز آیهای نمیخواندی جز آنکه در ژرفای دریاییاش، غوطهور شدی.
بیست و چند بهار شکوفه بر تو گذر کرده بود که مینشستی بر قدمگاه مسجد رسول نور و سیراب میکردی عطش فتوا را در کام ایمان آوردگان و این معجزه تو بود!
آواز تکبیر
ای اقیانوسِ هر پاسخ در گستره بیکرانه تشنگی!
تو از تبار بالا بلند سخاوتی. تاریکی شبها، با گامهای تو آرام میگرفت؛ وقتی آهسته راه میپیمودی و آبروی ایثار و دستگیری میشدی.
جاودانه باد خاطره آن نمازِ حضورِ عید که آسمان و دیوار و کوهها، با مردمان و مردمان با تو آواز تکبیر میدادند.
ای طنین شکوهمند حدیث سلسلة الذهب! وقتی چشمهای حیران و دستهای ملتمس تو را طلب میکردند، پرده از روی کنار زدی، زبان گشودی و از قلعه مستحکم لا اله الّا اللّه، حماسهای سرودی. زنده باد خاطره قلمها و مرکبها، وقتی زنجیره طلایی کلام تو را مکتوب کردند!
اکنون رستاخیز عشق است. زمین، به مهمانی آسمان میرود. اهالی ملکوت، کجاوه هدایت را به دوش گرفتهاند. دسته دسته ستاره، پشت در خانه موسی بن جعفر علیهالسلام صف کشیدهاند تا رضای الهی را در رضای تو بجویند.
دستهایت در دستهای قرآن است و خورشید هدایت، از مشرق چشمهایت طلوع میکند. تو آبروی شیعهای و آبروی اسلام. شیواییات، اهل کتاب را به تردید میاندازد. عقل، زیر سایه اندیشه زلالت مینشیند تا گَرد هر چه ناراستی را بزداید و لکه هرچه تردید را بپیراید. قدم که بر میداری، ترس از دو راهیها محو میشود و گردنههای پیچا پیچ، بزرگراهی میشود مستقیم؛ بیهیچ بیمی از سقوط.
گنبد طلایی
به کبوتران حرم غبطه میخورم که شب و روز، مهمان تواند و اجازه دارند بر شاخه انگشتهایت بنشینند و زمزمه نام تو، غذای هر صبح و شامشان است.
به کبوتران حرم غبطه میخورم که حیاتشان عشق است و مرگشان عشق و لباس احرامشان، بال و پر سپیدشان است؛ تنها کافی
است سبکبالانه برخیزند تا در طواف گنبد طلاییات، برقصند.
محرم حریم
رستاخیز عشق است. عشق، یعنی کبوتر شدن و در امتداد رد پای تو دویدن، یعنی پاک شدن؛ زیرا دلهای ناپاک، محرم حریم یار نخواهند شد.
«چشم آلودهنظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
غسل در اشک زدم؛ کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز»
درختان صف به صف، شکوه جاودانه آمدنت را به تماشا ایستادهاند و آبشارها، قد کشیدهاند زلالی و سرفرازی نگاهت را. جادهها، شوق رسیدنت را، سراسیمه دویدهاند. بوی تو وزیدن گرفت و تمام گردنهها به سمت مدینه چرخیدند. تمام دشتها پیراهن گل به تن کردند.
یا غریب الغربا! شور آمدنت، چه رستاخیزی بر انگیخته در چهار گوشه عالم! پلک که وا میکنی، تمام شادیها متولد میشوند با تو، خوشبختی و رستگاری همیشگی است. نزول جاودانه مهربانیات، بر شورهزار غربت و تنهایی زمین، خجسته باد.
آفتاب لبخند
پلک بگشا نوازد مدینه! تا پرندگان خوش الحان، آشیان گزیده بر شاخسار نگاهت، دنیا را زیر پر و بال سعادت بگیرند. تا در تاریکنای دنیا، آفتاب لبخندت، «شمس الشموس» لحظههای بیکسی انسان باشد. تو در ادامه مهربانی خدا در مقدسترین دقایق موعود، زاده شدی، تا خواب تمام باغستانهای عقیم، از عطر نفسهای تو، به شکوفایی و رویش برسد.
سوغات
خاک، بوی قدمهایت را حس کرد و آسمانی شد. قاصدکها، تادورترین سرزمینها را، چرخیدند و مژده آمدنت را به چشمهای تشنه رساندند. خاک، قدم گاه قدمهای ملکوتی تو شد و فرشتهها، زایر همیشگیات تا به هر بهانه، به زیارت چشمان روشنت بیایند و بوی خوشت را برای آسمانها سوغات ببرند.
حَرَمت، قبله دلهای شکسته است، جهان، نگرانیها و غمهایش را، همین که به پنجره فولاد
تو گره میزند، آرام میگیرد. مرا کبوتر گنبدت کن آقا! سرگردانی ام را سامان ببخش، یا امام رئوف! من به محبت و ولایت تو پناه آوردهام. مرا از هوای دلانگیز ولایت، سرخوش کن.
سلام ضامن آهو! دل شکسته من، به پای بوس نگاهت غریب میآید.
هوای عشق
بوی خوش کدام بهار است که شامه زمین را مینوازد؟ هوای پیراهن کدام یوسف است، که دنیا رابه سرمستی فرا خوانده است؟ این همه پروانه شناور در هوای عشق، زاده کدام لبخند است؟
ذیقعده، یازدهمین روزش را چراغانی کرده است. روشنی از روزنهها جاری است. خورشیدی از دامان «نجمه» طلوع کرده است تا سرنوشت تاریک دنیا را به روشنایی و روز برساند. شوق، در رگهای ذیقعده میدود. هشتمین خورشید، دمیده است.
روز آمدنت
عباس محمدی
چقدر دوست داشتنی است روزهای آمدنت! کاش میتوانستم هر سال، روز تولدت را در حرم نفس بکشم! شب تولد تو که میشود، حرمت از آسمان پر ستاره نیز پرستارهتر میشود. چقدر آدم اینجاست که در هفت آسمان، غیر از تو ستارهای ندارند. تو امشب به دنیا آمدی تا ستاره همه بیستارهها باشی؛ این را بارها از کبوترهای حرمت شنیدهام.
سیب سرخ
مثل بهار، ناگهان میرسی همه پنجرهها را به آغوش باغچهها میکشانی.
با آمدنت، بهار بر شانه ابرها میایستد و همه درختان گمشده را فریاد میزند.
امشب
باران با خاک آشتی خواهد کرد و همه صداها، به کوههای فراموش شده خواهند رسید.
امشب رودها همه به دریا سرازیر خواهند شد. امشب میشود از همه ستارههای دور از
دست، به تعداد همه دستهایی که به سوی تو دراز شدهاند، سیب سرخ چید. وقتی از تو مینویسم، کلمات میخواهند از خوشحالی بال در بیاورند.
تو که متولد شدی، خاک، خشکسالی را فراموش کرد و همه شعرها شکوفه دادند.
تو که آمدی، آسمان در حاشیه امن لبخندهای تو به باران نشست و صدایت را همه رودخانهها آواز کردند تا در گوش همه درختان بخوانند.
تو که آمدی، همه ترانهها عاشقانه شدند و شعرها از لبخند شروع شدند. تو که لبخند زدی همه آیینهها شکوفه دادند و خاک درخت شد و شعلهها باران رحمت.
روز آمدنت
عباس محمدی
چقدر دوست داشتنی است روزهای آمدنت! کاش میتوانستم هر سال، روز تولدت را در حرم نفس بکشم! شب تولد تو که میشود، حرمت از آسمان پر ستاره نیز پرستارهتر میشود. چقدر آدم اینجاست که در هفت آسمان، غیر از تو ستارهای ندارند. تو امشب به دنیا آمدی تا ستاره همه بیستارهها باشی؛ این را بارها از کبوترهای حرمت شنیدهام.
سیب سرخ
مثل بهار، ناگهان میرسی همه پنجرهها را به آغوش باغچهها میکشانی.
با آمدنت، بهار بر شانه ابرها میایستد و همه درختان گمشده را فریاد میزند.
امشب
باران با خاک آشتی خواهد کرد و همه صداها، به کوههای فراموش شده خواهند رسید.
امشب رودها همه به دریا سرازیر خواهند شد. امشب میشود از همه ستارههای دور از
ص:58
دست، به تعداد همه دستهایی که به سوی تو دراز شدهاند، سیب سرخ چید. وقتی از تو مینویسم، کلمات میخواهند از خوشحالی بال در بیاورند.
تو که متولد شدی، خاک، خشکسالی را فراموش کرد و همه شعرها شکوفه دادند.
تو که آمدی، آسمان در حاشیه امن لبخندهای تو به باران نشست و صدایت را همه رودخانهها آواز کردند تا در گوش همه درختان بخوانند.
تو که آمدی، همه ترانهها عاشقانه شدند و شعرها از لبخند شروع شدند. تو که لبخند زدی همه آیینهها شکوفه دادند و خاک درخت شد و شعلهها باران رحمت.
روز آمدنت
عباس محمدی
چقدر دوست داشتنی است روزهای آمدنت! کاش میتوانستم هر سال، روز تولدت را در حرم نفس بکشم! شب تولد تو که میشود، حرمت از آسمان پر ستاره نیز پرستارهتر میشود. چقدر آدم اینجاست که در هفت آسمان، غیر از تو ستارهای ندارند. تو امشب به دنیا آمدی تا ستاره همه بیستارهها باشی؛ این را بارها از کبوترهای حرمت شنیدهام.
سیب سرخ
مثل بهار، ناگهان میرسی همه پنجرهها را به آغوش باغچهها میکشانی.
با آمدنت، بهار بر شانه ابرها میایستد و همه درختان گمشده را فریاد میزند.
امشب
باران با خاک آشتی خواهد کرد و همه صداها، به کوههای فراموش شده خواهند رسید.
امشب رودها همه به دریا سرازیر خواهند شد. امشب میشود از همه ستارههای دور از
ص:58
دست، به تعداد همه دستهایی که به سوی تو دراز شدهاند، سیب سرخ چید. وقتی از تو مینویسم، کلمات میخواهند از خوشحالی بال در بیاورند.
تو که متولد شدی، خاک، خشکسالی را فراموش کرد و همه شعرها شکوفه دادند.
تو که آمدی، آسمان در حاشیه امن لبخندهای تو به باران نشست و صدایت را همه رودخانهها آواز کردند تا در گوش همه درختان بخوانند.
تو که آمدی، همه ترانهها عاشقانه شدند و شعرها از لبخند شروع شدند. تو که لبخند زدی همه آیینهها شکوفه دادند و خاک درخت شد و شعلهها باران رحمت.
هنوز نام تو گره گشاترین است. نامت که میآید، همه سنگها به احترام بر میخیزند و درختها صلوات میفرستند. هر کجا نام تو ای هشتمین ستاره هفت آسمان میآید، هوا معطر میشود و آبها متبرک میشوند. در این غربتکده خاکی درکنار غربت تو، همه تنهاییها را فراموش میکنیم و دخیل میبندیم به حریمت اشکهای دلتنگیمان را. کاش در پیش پای تو تمام میشدم، شاید من هم کبوتری میشدم مثل همه کبوترهایی که شادمان گرد حرمت میگردند.
زمان، از دشواریهای دنیا، دل کنده است.
آمده است، رو به روی قبله صافیها و صمیمتها، کنار سقاخانه امید.
امروز، با شهر توس، مدینه دلها چراغانی شده است.
اشعار مدح و ثنا از بوی تازگی میتراوند وخراسان، در حد و اندازههای عشق ظاهر میشود.
کتاب قطور بهشت هشتم که درمدینه نگاشته شد، در نیشابور و توس برای مشتاقان، به انتشار رسیده است.
ص:59
اینک، چشمههای سعادت و بهکامی، جاری شدهاند در صحن و رواقها.
نقارهخانه، آهنگ صفا را مینوازد.
آفرین
چه میتوان گفت؟ واقعیت در کدام قطعه، کدام غزل میگنجد؟
امروز، واژههای دنیازده را دور باید ریخت و آفرین باید گفت بر دستهای توانگر دنیایی دیگر که لحظاتی بدیع و ابدی را فراهم کرده است.
امروز، روز تکثیر آینه دلهای زایران است؛ روز تشنگان وادیِ صفا و خشنودی که خود را درمییابند و با نور و شادمانی، نسبتی پیدا میکنند و عطر یاقوتی گل را به سوغات میبرند. امروز، اثری از فروماندگی در بساط خاک نیست؛ اگر خود را فرشِ پایِ زایران کرده باشد.
میآیی؛ با بهار
میآیی؛ با خنکای نسیم امید، از روضه رضوان وجودت.
میآیی؛ با سبد سبد ستاره که در آسمان نگاهت سوسو میزند.
میآیی؛ با ردای سیادت بر دوش، پرچم ولایت بر دست و هشتمین خورشید هدایت که از افق نگاهت، طلوع کرده است.
میآیی ای مسافر غربت! ای غریب آشنا!
جشن گل
ذیقعده، تمام قاصدکهای خوش خبرش را پرواز داده است.
یازده
خورشید را به غروب سرخ نشانده، یازده روز را صبورانه در شب به انتظار نشسته است.
طاق زیبایی را به هزاران ستاره، آذین بسته، تا آسمان و زمین را در جشن ولادت خورشید، میهمان کند.
ص:60
از نسل آبی آسمان
حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام بر باغ بیخزان خدا ایستاده است تا میوههای سعادت بچیند؛ تا با ظهور خورشید هشتم، کهکشان امامت را به آغوش امین او بسپارد.
تا جادههای پاکی را در طهارت و عصمت رضایش، امتداد دهد.
تا از نسل آبی آسمان، آسمانیترین هدیه را به زمین ببخشد.
پروانه
مولود مدینه، مسافر توس خواهد شد؛ مسافر سرزمینی سرشار از پروانههایی که عطش نور دارند، سرزمین خواهشهای آسمانی.
آهوی جان
غبار سفر را با اشک شستهام آقا! دلم هوای حلقههای ضریحت را کرده است تا در حلقه ارادتت، گره بخورم.
مولای عشق و صفا یا امام رضا علیهالسلام، نان و نمک خورده سفره توام و دست احتیاج، تنها به آسمان شما برافراشتهام.
آهوی جان، به ضمانت آبروی آسمانیتان آوردهام تا از گناه و غفلت، برهانیام.
یا ضامن آهو! یا اباالحسن علی بن موسی الرضا علیهالسلام! ادرکنی.
روزها چون باد میگذرند تا این که خورشید یازدهم ذی القعده سال 148 هجری، از پشت ابرهای زمان طلوع میکند. فرا میرسداز گذرگاه زمان، روزی که امام صادق علیهالسلامآن را انتظار میکشید، ولی افسوس که نمیتواند شکوفا شدن نوگل پسرش، امام موسی کاظم علیهالسلام را ببیند در دفتر ایام از حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام روایتی از نور ثبت است که میفرماید: «شنیدم از پدرم جعفر بن محمد علیهالسلام که مکرر به من میفرمود که: عالم آل محمد علیهمالسلام در صلب توست و کاشکی
من او را درک میکردم. پس به درستی که او هم نام امیرالمؤمنین علیهالسلام است» آری! عطر حضور گلی
ص:61
از بوستان امامت در شهر نور و آیینه، مدینه میپیچد قدم بر زمین میگذارد مردی آسمانی که نامش علی، کنیهاش ابوالحسن و لقبش رضاست.
گلباران
کودکی به دنیا آمد که سریر ملک دلهاست. او آمد تا آیینه دار امامان عشق باشد، تا اهالی سرزمین سعادت را به مقصد سبز رستگاری برساند، تا تشنگان حقیقت را به زلالترین لحظهها بسپارد، تا ضامن آهوان دشت تنهایی باشد. میلادش گلباران.
از آسمان تا زمین، چراغانی بود.
در نگاه کودک، مهربانی موج میزد و برق نگاهش، دلها را به سمت چشمههای زلال میکشاند؛ پای جوشش آبهای قدمگاه.
غرق تماشا
تا قدم به چشم جهان گذاشتی، برق رضایت در چشمان هر دوست و دشمنی دیده میشد.
از همان آغاز، سراپایت مهربانی بود. هیچ کسی از مهربانیهایت بینصیب نماند، حتی تن بیجان زمین.
در آغوش آسمان
او در میان بهشت رویید.
وقتی در آغوش آسمان به روی موسی بن جعفر علیهالسلام لبخند میپاشید، طراوتش تمام آسمان را تازه میکرد.
تا پایش به زمین خشک رسید، برکت، تمام زمین را در آغوش کشید. هیچ کبوتری در بند نماند. آب و نور از آسمان سرازیر شد و زیر پاهای کوچکش، چشمه جان گرفت.
ص:62
ستاره هشتم
هفت ستاره، میان آسمان نور میپاشیدند. تاریکی از زمین و زمان رخت بربسته بود. ایمان و نور، میان انسانها تقسیم شده بود. تا ستاره هشتم جوانه زد، آسمان بغل بغل مهربانی بخشید. سهم هر انسانی، ایمان و نور مهربانی شد. ناگهان هزار هزار ستاره از بطن آسمان رویید.
زخمیتر از همیشه تو را داد میزنند
این آهوان خسته که فریاد میزنند
صحرا غریبه است و پر از دامهای مرگ
هر جا نگاه میکنی انگار پای مرگ
اینجا کسی برای کسی سرپناه نیست
رحمی که نیست، کشتن آهو گناه نیست
هر کس برای خاطر خود صید میکند
ضامن که نیست، هیچ کسی دادخواه نیست
اینجا مسائلی است که دیگر عجیب نیست
گرگ از شکار کردن خود رو سیاه نیست
حالا که هیچ راه فراری نمانده است
غیر از حریم امن شما بارگاه نیست
حالا منم که رو به ضریحت نشستهام
زخمیتر از همیشه و تنها و خستهام
آماده میشوم که دلم را برای صید...
در دام عشق افکنیام تا برای صید
دل بر ضریح عشق تو تنها گره زدم
خود را به تو حقیقت زیبا! گره زدم
دستی بکش تو بر سر آهوی خسته که...
از دامهای این همه صیاد رسته که...
ص:63
پنجشنبه
16 آذر 1385
15 ذی قعده 1427
7.Dec.2006
کبوتران روحت را اسیر رکود نکن! چشمت را در تاریکیها نگستران! برای پرواز به سمت کار...های بلند دانش، بالهای پروازت را در زلالی آبیها رها کن. - یله در نسیم نور - .
میان این همه پرسش، کتابهایت را بردار وذهنت را در دستهایت بگیر و آماده باش؛ کلاس، گامهای محکم تو را انتظار میکشد، هوای روز را از تمامی سمتها نفس بکش! نگذار دچار خاموشی وفراموشی شوی. امروز روز توست.
چراغ راه
دستت را بلند کردهای؛ هزار سؤال در ذهنت به هم پیچیده است. گلویت بوی بهارهای در راه میدهد. شکوفه دادهای، شکفته ای، قد کشیدهای. بزرگتر از خودت فکر میکنی. روزها را به سرانگشت پرسشگریهایت ورق میزنی و میکاوی، دانش، چراغ راه توست. انتهای جادهای که در آن قدم میزنی، جز سر بلندی کشورت نیست؛ پس محکمتر گام بردار.
ص:64
بهاران
انگشت به هر پنجرهای بزنی، توان گشودنش را خواهی داشت. خورشید برای نور شدن تو را کمک میکند؛ اگر صفحات خاک گرفته ذهنت را ورق بزنی و روشن بیندیشی. پشت صندلیهای جوانی نشستهای و میآموزی آنچه را برای فردایی رها نیاز خواهی داشت.
سرزمینت با هر نفسهای مشتاق تو جوانه خواهد داد؛ وقتی بهارانه، سبز نفس میکشی.
روز روشن
با جزر و مد شوق به آموختن، به هیجان آمدهای. باشکوه و بلندگام برمیداری. هواسرشار از عطر جوانی توست. فردا از آن توست؛ از آن دستهای دانشت. علم بر پنجره ذهنت میکوبد، چشمهایت را رو به روشنی گشودهای، هر روز روز توست؛ وقتی که میتازی به سمت صبح، در مسیری که در آن چیزی جز دانش تو را سرشار نمیکند.
طعم بهار
آمیخته از شور و دانشی، طعم هیاهو را با تمام تنت حس میکنی، کلاسهایی که تو را کوهوار میخواهند، کتابهایی که دریچههای روشن پرواز تواند و شناخت که در تو چون خونی تازه میجهد و راز جوانی که بر لبانت تازه میشود. دیروز، امروز، فردا، همه روزها به نام توست، وقتی در صفحه به صفحه تاریخ، بر قلههای سربلندی ایستادهای «دانشجو»؛ این نام سرشارت میکند از بهار.
دیوار صوتی مرگ، شکسته شده بود. سکوت اندوهناکی بود. سه قطره خون بر صحن پاک دانشگاه؛ آرام، اما با عزت.
رژیم کودتا، روی تخت شاهانه، مستانه نعره میکشید و خواب خرگوشی ملت را جشن میگرفت؛ غافل از اینکه نبض بیدار دانشجو، چندی است که رخت خواب به دور افکنده است.
همه چیز زیر پردهای از فریب، مرده بود. دانشجوهای دانشگاه تهران، به سپیده فکر میکردند؛ وقتی که هیچ ردی از ستاره نبود.
ص:65
تا سپیده
چیزی نمانده بود تا سپیده، اما روباه پیر که بیکار نمینشست؛ مدام کابوسهای بیتعبیر میساخت. تراکم خشونت و سیاهی، نتوانست خود را کنترل کند. سلاحهای بیرحم، دانشکده فنی را نشانه میرفت، اما باید میدیدید که دانشجوها، آن همه خشم را به مسخره گرفته بودند و ایران سربلند را آرزو میکردند. کیسههای دلار، چشمهای مزدورها را کور کرده بود، اما رنگ سرخ خون دانشجو، کار خودش را کرد و آنها را به خود آورد.
گوشهای خود فروختهها، پر از پنبه شده بود؛ اما صدای شلیک گلوله بر قلب میخکهای جوان، شنوایشان کرد. و 16 آذر، روز تولد حماسه شد؛ حماسه آگاهی ذهنهای جویای دانش و قصیده عزت و ظلم ستیزی و بیداری دانشگاه.
از همان 16 آذر 1332، میخکهای قرمز، تصمیم گرفتند که هر سال، همان روز، جشن تولد بگیرند؛ جشن تولد شجاعت جوان بیدار ایرانی.
دستهایت، ستارههای علمند؛ برخاسته از پیکره زمین و «حیات طیبه»، هدیهای است که به قدمهای تو ارزانی میشود.
دهان که بگشایی، درختان برای شنیدن حدیث بیداری سَرخَم میکنند.
ستارگان،
دانه دانه فرو میریزند تا قدم گاهت را ببوسند. حیات در شیار انگشتهای تو جاری است. طومار جهل را بپیچان، تا نقطه پایان گذاشته باشی بر هر چه فریب و گمراهی و نادانی.
لوح سفید
برخیز؛ برخاستن تو، آتش در دل دیو جهالت خواهد افکند و جرئت خواهد بخشید به جویبارهای آرام، به باغچههای ساکت، به قلبهای خاموش.
باید به علم مسلح شوی تا زهره شیرانهات، غولهای سفسطه را بیفکند به زمین. مغزها، تشنه روشنگریاند.
دژخیمان عدالت و آزادی، تو را انداختهاند به صید روانهای مستعد. مبادا لوح سفید قلبها را با خط تیره ضلالت بیالایند!
فریاد بزن؛ فریاد تو، پوچی سکوت را برملا خواهد کرد و جغدهای شوم را خواهد تاراند.
ص:66
گامهای اندیشه
خدیجه پنجی
تمام ذرات را به تکاپو فرا میخوانی. قدمهایت آماده رفتنند، گستره خاک، چه تند زیر گامهایت میدود. چقدر راهها کوتاهند در مقابل قدمهای مشتاق تو! سرک میکشی به آینده نزدیک خویش. حس میکنی بزرگ شدهای؛ آنقدر بزرگی که دیگر کره زمین، با همه عظمت و بزرگیاش، زیر قدمهای تو کوچک است. جهان با تو حرف میزند. تمام دریچهها، رو به ذهن روشن تو باز میشوند.
«هستی»، نگاه ژرف تو را میطلبد؛ تو را که «دانشجو»یی و جویای دانش و معرفت.
فصل توست
نام تو را امروز برسردر شکوه واقتدار کشور حک کردهاند کدام عرصه از طنین گامهای اندیشهات تهی مانده است!
تو آمدهای تا دستهای نادانی شهر را بگیری و آرام از کوره راههای جهل و ناتوانی، به سر منزل سعادت و آبادانی برسانی. ویرانههای شهر، سرسبزی دستان تو را به تمنا نشستهاند، فصل، فصل توست. تو، تجربههای دیروز را به تلاشهای فردا پیوند میزنی تا آیندهای بسازی لبریز از روزهای تازه. رو به زیباترین و خوشبختترین منظرههای زندگی.
زبان عشق
تو از تبار بهاری، در تنت، هزار جوانه به رویش نشستهاند، هزار جویبار در اندیشهات جریان گرفته است. تو با زبان قلم آشنایی، تو با واژهها، به گلچینیِ حقیقت میروی. دست در دست کلمات، پا به پای پرسشها، کوچه گرد ناشناخته عالم میشوی؛ گاهی در قعرزمین، گاهی در کهکشان. امروز روز توست. سرزمین علم و آزادگی، صلابت قدمهایت را میطلبد. امروز روز توست. «دانشجو»! در تاریک خانههای میهن، فانوس دانایی بیاویز.
ص:67
دوشنبه
20 آذر 1385
19 ذیقعده 1427
تکبیر گفتهای و برای تشنگیات در ملکوت، دنبال نهری میگردی. همه چیز با کلمهای که بر زبان آوردهای آغاز شده است.
ایستادهای و بار هیاهوی خاک از شانههایت افتاده است. دریغ که نمیفهمند بالهای عبورت را گستردهای و در فضای نور نفس کشیدهای! حادثهای سرخ اتفاق میافتد و آرام آرام، ثانیهها از بوی بالهای سوخته پروازت سرشار میشوند.
عاشقانه
زمزمه آشوبگر حادثه از پیشانی زمان فرو میچکد. محراب ایستاده است تا در ایستادگیات قد بکشد. کلمات زلال میگذرند از دهانت ایستادهای روبهروی عظمت خداوند. جمعهای این چنین منتظر، نامت را عاشقانه زمزمه میکنند. محراب، شهیدش را در آغوش فشرده است وهایهای میگرید. همچنان جمعه، پیچیده در منشوری از نور و نمازی که پایانش پرندگی توست.
ص:68
سرت را بر جدارههای آسمان گذاشتهای و با معبود خویش نجوا میکنی.
دژخیمان، بر خشم فشرده جادههای بیبرگشت، دنبال نشانهای از تو میگردند. نفس زمان برآمده از هیاهوست. تو را در محراب یافتهاند. جریان حقیقت جاری در تو و کلامت را تاب نمیآورند و حرمت محراب نمیشناسند.
«دستی از غیب برآمد و تو خورشید شدی».
عاشقانه فریاد زدهای پروردگارت را که این نام، نشانه رهایی است. بوی پرواز میدهد آیه آیه نمازی که اینچنین سرخ، پایان گرفته است.
رهایی
ایستادهاند بر درههای مه آلود وهم و تو ایستادهای بر ستیغ بلند مردانگی.
چشمهاشان را روبهروی خورشید بستهاند و تو سرشار شدهای از نور. محراب، تو را با خود به عظمت شگفت رهایی رسانده است. زیر خشت خشت فرو ریخته محراب، پاره پاره بدنت، خورشید شده است. آنقدر از تو دورند که دم به دم نشسته در خاکند و برخاسته در خون.
رسوایی لحظات، از اولین نگاه حادثه آغاز شده است.
بیهراس، کبوترانه گذشتی و ادامه نماز جمعهات را در صفهای به هم پیوسته ملایک جست و جو میکنی.
زیر چتر گشوده محبت خداوند، شهادت به پیشوازت آمده است.
در گوشهای از صحن «شاهچراغ»، نام تو میدرخشد.
به یاد میآوریم محراب دوران انقلاب و جایگاه نماز جمعه که در گوش ما به زمزمه مینشستند: «دستغیب صد پاره شد دیگر نمیآید».
به یاد میآوریم که نقشهای گریه بود که بردر و دیوار دل زده میشد.
امان از این داغ کمرشکن، برای درخت تناور انقلاب! امان از موجهای عزا در پسکوچههای خاطرات با تو بودن!
دنیا
از تو «داستانهای شگفت» به یاد دارد که با تقوا پیشگی و خلوص، عقد برادری بسته
بودی.
ص:69
قلب محراب
از سوز پژواک دعای کمیل تو هنوز در خاطرههایمان اشک میریزیم.
هیچ رهگذری در وادی تقرب نیست که نام تو را نشنیده باشد.
هیچ حاضری در حلقههای انس نیست که از جامهایِ عرفانی کتابهایت بهره نجسته باشد.
تاریخ هنوز از این همه دشنه که در قلب محراب وانقلاب فرو رفته است، آه میکشد.
به نماز که میایستادی، محراب در جذبه لاهوتی حضورت به مناجات مینشست. در تسبیحهای ملکوتیات به رکوع میرفتی و سایهات، سایه آسمانها میشد. هیجان سجدههایت، در دل بیتاب سجاده، رستاخیزی به پا میکرد. منبر و محراب، از حضورت سرشار شد. اینک از حنجره افلاک، نامت شنیده میشود.
آرزوی دیرینه
به گمانشان بالهای پرندگیات را چیدهاند و برای همیشه زمین گیر خاکها کردهاند، به گمانشان نامت را از زبانها دزدیدهاند؛ بیخبر از آنکه شهادت، سکوی پرواز سرخت بود و محراب، نردبان بلند رستگاریات. «سبز» زیستن، قانون زندگیات بود «سرخ»رفتن، آرزوی دیرینهات. قفسها، کوچکند برای بستن بالهای دلدادگی.
ردایت جهاد بود و دستارت، عشق.
چه جانهای مشتاقی که پای منبرت مکتبنشین اخلاص و تقوای گفتارت بودند و خوشه چین معرفت از کلامت! تو پروانهوار، گرد شعله شمع عشق، طواف کردی.
راه عشق
«راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست»
سجدهات به پرواز پیوست تا خاک، هرگز از ترانه پرواز خالی نماند. مأذنههای شهر، نام بزرگت را جار میزنند.
ص:70
تو، قناریوار، بر شاخساران فطرتهای بیدار، ترانه رستگاری سرودی و در تلاطم امواج سهمگین حادثههای انقلاب، در هجوم توفان مهیب بیداد و ستم، صلابت گفتارت، عصای موسی شد و شکافنده نیل حادثهها و راه گشای گم شدگان طریقت وصل.
مرد مسجد و میدان! تو اقتدا کردی به پیشوای سپیدرویان عالم و با ذوالفقار خطبه، به جنگ طاغوت رفتی.
محراب، گواهی میدهد لحظه لحظه رستگاریات را؛ آن هنگام که دعوت پروردگار را، لیبک گفتی و شهادتین را با سرخترین لهجه عالم، زمزمه کردی تا نام و خاطرهات بر کتیبه شهیدان محراب، جاودانه شود.
ردای خونین
در معراجی سرخ. بر روی دستهای ابدیت، بهارانه شکفتی.
محراب از تو به یادگار ماند و نجواهایت را تا همیشه به خاطر سپرد. باد، بوی ردای خونینت را، فرسنگها وزید و عطر رستگاری را به شامه جهان رساند.
«سبز» آمدی، «سبز» زیستی و سرخ سرخ، به آغوش مهربانی خدا شتافتی.
در آخرین نماز جمعهات، در رستاخیزی خونین، «انا لله» را به «الیه راجعون» پیوند زدی.
ص:71
شنبه
25 آذر 1385
24 ذیقعده 1427
روز پژوهش است؛ روز عطش جستوجو، روز دغدغه پاسخ. وقتی پرسشی روی آینه ذهن، میافتد. در پی حقیقتیم حقایقی که هنوز پیدایشان نکردهایم و جستوجو از همان لحظه آغاز شده است.
از دل مزرعه پرسشهای تو در تو، چه میروید جز خوشههای حرفهای تازهتر و نگاههای سبزتر؟ دستهای پژوهش گر، مثل زبری مهربان دستهای دهقان، رو به افقهای نروییده باز میشود و آن وقت است که حتی برگ درختان سبز هم میشود دفتری که هر ورقش، خود کتابی است برای معرفت کردگار.
وقتی همه چیز، گنگ و مبهم، در سکوتی ابدی مانده و معجزهای طلب میکند، این برق کشف تازه توست که از جایی میدرخشد و پایان میدهد به مکث بیهوده اشیا و آدمیان.
ص:72
ارمغان
کسی نیست که سوار بر اسب بیاید و تو را با خود ببرد به ییلاقهای خنک؛ این جستوجو و یافتنهای دم به دم توست که میبردت به همان جاهایی که آرزویشان میکنی و حالا از آن دوری؛ پس بجوی تا بیابی.
جوینده هم که یابنده است؛ مگر نه؟!
روی گونههای باد، از دورها نقشی خوش نشسته است. بویش کن و ببینش. این ارمغان رسیده است که برای تو، یک الهام تازه است و یک جرقه کوچک؛ جرقه کوچک الهام را از دست مده.
چراغ
به آن دورها نگاه کن؛ جملههای نانوشته، فرمولهای به قلم نیامده، عنصرهای مدفون و ذرههای تنها مانده که بیتابند برای تو؛ میبینیشان؟
بلند شو؛ گرد نشسته روی کتابها را پاک کن. زمین کتابخانهها را جارو بزن و چراغها را روشن کن. قلم را بیدار کن. کاغذ را صدا بزن و جشن تولد اندیشه و کشف را برپا کن.
صفحههای سپید، دلهای آماده روزگارند تا دل به آنها بسپاری.
صفحههای سپید، ابرهای بارانزای رحمتند تا گوهر دیده به پایشان بیافشانی.
صفحههای سپید، امانتداران گنجینههای گرانقیمتند تا آنها را به صندوقچهشان بسپاری. قلم در دست بگیر؛ قلمی را که پروردگار به رسالتش قسم خورده است؛ «ن و القلم و مایسطرون»
پایافزار اراده بپوش؛ ارادهای پولادین تادانش را ولو «بالصین» بجویی.
توفان آگاهی
برخیز! با توفان آگاهی، برندانستههایت بر آشوب!
برخیز و بشکاف دل ذره را و برافروز چراغ لحظهها را.
ص:73
قلم توست که دنیا را میسازد، میشوراند، میمیراند و زنده میکند.
قلمت را در دست بگیر؛ دنیا منتظر است.
دانستهها
در جستوجوی راه تازه باش! با کشف دریچههای نو، دروازههای دانش را به روی مردم بگشا! آستین همت بالا بزن، پای افزار اراده بپوش. میدان رزم تو، میدان دانش و پژوهش است؛ میدان تلاش و کوشش.
سپیدی کاغذها را لبریز دانستههایت کن و از جام آگاهی، یک جرعه بنوش و دیگران را نیز بنوشان.
این است راه تازه، که هر روز تازهتر از پیش میجوشد. برخیز که جاده منتظر توست و راه هنوز باقی است.
ص:74
دوشنبه
27 آذر 1385
26 ذی قعده 1427
ما از تو جدا افتادهایم. از این خیابانهای شلوغ، راهی به کنج عاشقانههای تو نمیتوان برد. ما از تو دور افتادهایم، ولی هنوز لابهلای گفتوگوهای ما، نامت موج میزند. تو دریایی هستی که موجهایت را به بیداری ساحلهای گمراهی ما فرستادی. هنوز عطر کلامت را ازدهکدههای بهشتی میشنویم. تو آمده بودی تا شور و شوق وآگاهی دانشگاهها را با باطن زلال حوزههای علمیه پیوند دهی. تو پرچمدار علم ودین بودی. چه فرق میکند حوزه و دانشگاه برای تو که مرد عمل و مرد جهاد بودی؛ همه جا سنگر تو بود.
آفتاب
چون گنجشکهای در برف مانده، سراغ آفتاب را از ابرهای سیاه بیشمار میگیرم. این همه ابر از خورشید چه میخواهند؟ بوی پاییز که میآید، دلم شور میزند؛ مثل همان روزهایی که دلشوره نیامدنت را خشت خشت خانه تاب نمیآورد. تو خورشیدی بودی که حتی آفتاب، تحمل تماشایت را نداشت. گمان کردند اگر شهید شوی، شهد کلامت فراگیرنخواهد شد. صد حیف که همچنان پس ازشهادتت، کور ماندند وآفتاب ماندگار نامت را ندیدند.
ص:75
گرمای مهربانی
فانوسی را که تو روشن کردهای، تاهمیشه، بر جادههای گمراهی خواهد درخشید و گمشدگان را به روشنی آواز خواهد داد. با این همه ستارهای که بر شب ما آویختهای، شک دارم که هیچ مسافری در راه بماند. تو دستهای گرمت را دراز کردی تا دستهای غوطهور در مه ما را بگیری. دستهای ما هنوز گرمای مهربانی دستانت را فراموش نکرده است. هنوز جادههای ما به سمتی که تو نشانمان دادی میروند.
تقویم، هزار و سیصد و هفتمین بهارش را عاشقانه گل کرد. هیجان و شوق نو رسیده همدان، اتفاقی بکر و تازه بود در بطن زمان. کودک، «محمد» نام گرفت.
کسی آن روز از سرنوشت روشن نوزاد خبر نداشت. کسی نمیدانست قدمهای کوچک این طفل، در حافظه تاریخ، ماندگار خواهد شد.
«محمد مفتح» پا به دنیا نهاد تا رسالتی بزرگ را بر شانههایش تاب آورد در خفقان روزگار و حنجرهاش، مفتاح اعتراض باشد، در سکوت سنگین شهر و صدایش، روح بیداری مردم.
صدای ملّت
مفتح آمد تا صدای ملت باشد بر منبرها و اندیشههای زلال و نابش؛ آمد تا طلایهدار بیداری و خروش مردم شود.
و اینک 27 آذر، دقیقهها بوی خون میگیرند. حوزه و دانشگاه، سیاهپوش میشود و «محمد مفتح» به قافله شهادت میپیوندد. آذر، بیست و هفتمین روزش را، سیاه پوشیده است، خاک ضجه میزند اوج اندوه را. ققنوسی در آتش میسوزد که حنجرهاش، شاهراه حقیقت بود و سینهاش، آتشفشان ناآرام مجاهدت، مردی که سلاحش قلم بودو خطابه. مردی که دست دانش را در دست دین گذاشت و حوزه ودانشگاه را بر سر یک سفره نشاند.
اگرچه گروه شیطانی «فرقان» که فرق حق و باطل را نمیدانند، ققنوس عرصه دین و دانش را خاکستر کردند، اما ققنوس هرگز نمیمیرد و از خاکسترش، هزار ققنوس سربر خواهد آورد.
ص:76
هوا، سرشار از عطر اطلسیهای عاشق است.
اگر دل به من بسپاری، بزرگترین بنای توفیق را بر ستیغ بلندترین قله انسانیت بنا خواهیم کرد و اگر همراه همیشگی هم باشیم، ترس از هیچ سقوطی، بزم عارفانه ما را در آستانه پیروزی، به مجلس یأس نخواهد برد.
در انتظار رویش
روزها برای هم مبارزه کردیم و قلبهایمان برای هم تپید و حالا روز یکپارچگی کامل دل و جان ماست.
من از سنگر علم دانشگاه و تو از پایگاه مقدس دین، حوزه.
من منتظرم که تا بندگیات، پیشانی تلاش مرا نور باران کند و تو چشم به راهی که دستان پر تلاش مرا در دست بگیری.
وطن، منتظر ماست تا شاهد وجین علفهای هرز غربزدگی باشد و در انتظار مزرع سبزی که در هفت فلک، نشانی از آن نیست.
قطعه بهشت
ای با غرور و مردانگی درآمیخته!
شوق انگیزترین شعر شوریدگی!
آمادهام تا دست در دست هم، این قطعه پاک بهشتی را جرعه نوش استقلال کنیم؛ با دو بال دین و دانش.
ص:77
تو هنوز هم مهمان یار دبستانی منی.
یادت هست روزهایی را که هر دومان دل آزرده و خسته، کنج زندان استعمار افسرده بودیم؟
یادت هست که زیر شلاق سیاه طاغوت، تنهای مجروحمان را به این سو و آن سو میکشاندیم؟
یادت هست که چه دشنههایی را از دل سرد و پرکینه دشمن خوردیم؟
یادت هست که چه یاران و هم پیمانانی را زیر تیر نگاه خشمشان، از دست دادیم؟
یادت هست روزهایی را که دستانمان در غل و زنجیر خودخواهیهایشان بود.
یادت هست که اندیشههای مشترک پروازمان را از بالها مان گرفته بودند؟
یادت هست روزهایی را که با هم، بر سر واژه وحدت، هم قسم، شده بودیم؟
باید یادمان باشد که پرواز، دو بال میخواهد. اگر مقصد، آسمان است، بیبال، نمیتوان پرید. و من و تو، هر کدام، یک بالیم؛ باید بال به بال هم پرواز کنیم.
ص:77
پنجشنبه
30 آذر 1385
29 ذیقعده 1427
قلم، در قالب سوگ، به محضری پر جود و کرم شتافته است تا بنای فروغ خویش را از مصالح ماندگار توسل و شفاعت ساخته باشد. کلام، از همین راه دور، به زیارتی دلچسب، همت گماشته است تا ارکان واژگان خود را قوام دهد.
انسان امروز، با عطر فضای کاظمی، رهایی را به تجربه مینشیند.
داغ
امروز فضیلتها در دلهای کاظمینی به اوج میرسند.
امروز شیعیان داغدار، پارهای از دل خویش را در کاظمین میگریند و مرثیهها همیشه مسافتها را درهم میشکنند و مشهد و کربلاو کاظمین را جلوی چشمانت مجسم میکنند.
حریم نور
حال و هوای کاظمین، پر اندوه است. در و دیوار صحن، پذیرای بوسههای اشک ماست. امروز همه جای حرم، غم خانه کرده است. پیاله پیاله اندوه ریختهاند در لحظات حرم. نگاه افلاک میچرخد تا در حریم نهمین نور، قرار یابد.
ص:79
جوان بود و جوانه امامتش، بهاریترین تصویر روزگار، مولایی که در کودکی، اعجاز امامت را به تصویر کشید و بالیدن بیوقفهاش، خار چشم دشمنان شد.
چنان عطر و بوی آسمان داشت که زمین، مدهوش تماشایش بود.
چشمه چشمه حکمت و الهام از سینهاش میجوشیدو هر چه ناپاکی را در زلال عصمتش میشست.
مناظرههای
جاهلان را عالمانه پاسخ میداد و سد انحرافی معتزلهها را به پایداری میشکست.
نقشههای دقیق مأمون را نقش بر آب و کاخ پوشالی اعتبارش را بر سرش خراب میکرد.
مأمون، سنگ بر سنگ کینه مینهاد و معتصم، آتش بر آتش انتقام.
حادثهای در راه بود.
حلقه
محرم خانه بود و نامحرم اسرار.
از اهالی خورشید نبود؛ با نور غریبه بود. میخواست حلقه اتصال توطئهای شوم شود. در دستانش گدازههای آتش زبانه میکشید، وقتی زهر را به جان آسمان میریخت.
تسلی
سالیانی است کاظمین، غنچه جوان ولایت را میهمان است و ما با حلقه حلقه اشکهای چشممان، دلهامان را به ولایتش پیوند میدهیم.
حال که مجال رفتن به کاظمین نداریم، در دیاری نزدیکتر، به پابوس پیشوای هشتم میرویم؛ غریبی در دیاری آشنا.
آقا سیاهپوش و عزادار، به تسلی آمدهایم با همه کبوترانههای نوحه و ندبه.
سلام بر شما و بر فرزندان و خاندان بزرگوارتان.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیهالسلام! السلام علیک یا محمد بن علی الجواد!
ص:80
بادها مرثیه میخوانند.
پاییز، پنجرهها را نشانه گرفته است و آسمان، داغ ستاره بیست و پنج سالهاش را ضجه میزند؛ داغ جوانترین بهار شهیدی را که رفتنش، خواب پلکهای زمین را آشفته است، داغ امامی که خورشید هم درسآموز سخاوتش بود.
انگار خورشید
سکوت، اندوه لحظهها را دو چندان کرده است.
بغداد، سیاهپوش میشود با زهر «ام الفضل»هایی که در احاطه شیطانند، با جهل و خیانت «معتصم»هایی که حقیقت خورشید را انکار میکنند!
نفرین به دستهایی که این داغ بزرگ را بر دل زمین و زمان نشاندند!
نفرین بر چشمهایی که بیوفایی را از جام نادانی و نفاق سرکشیدند تا کوچهها، مویه گر مولایی شوند که فصاحت و بلاغتش، دلهای ملحدان را هم به خداوند نزدیک میکرد!
سوگوارانه
باد، تابوت نهمین خورشید امامت را بر دوشت میبرد؛ به سمت کاظمینی که یک بار پیش از این هم سوگوار خورشیدی دیگر شده بود؛ سوگوار حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام.
کاظمین، هنوز سوگوار داغ شهادت اوست.
ص:81
... و تو سلام بر تو آن دم که از مشرق انتظار، طلوع میکنی، تا تفسیر خلقت انسانی باشی!
سالیانی است باد، بر گلدسته کوه، اذان تو را مویه میکند و موج، در سینه دریا، از بیقراری تو سر بر صخره میکوبد. خاک، گوش به زنگ موسیقی قدمهایت مانده و آتش در هرم عطش تو، شعله میسراید.
ای ترجمه آسمان به زبان خاک!
ای شرح بینهایت آب و ای شأن نزول آفتاب!
آیا هروله انسان را در عطش عدالت میبینی و آیا سعی عاشقان را در وادی انتظار درمییابی؟!
انجماد
مبادا نسیان زمین، سد راه فریاد مشتاقان حضورت شود!
نکند انجماد زمستانی بشر، شکوفایی بهار عاشقان را بپوشاند!
بگو که در پس این شام
تأسف، صبحترین رویش انسان نهفته است.
دنیا چه میداند جاده بیمقصد، مسافر را از پای درمیآورد؟
ص:82
حنجر توفانی
دریاب این چشمهای به خون نشسته مهجور را!
دریاب این نفس خسته دوران را!
ای خلاصه رسالت انسان! ای تفسیر بعثت پیامبران! ای محصول خلوت حرا! ای نتیجه پیوند غدیر! ای مسند مستند فاطمه علیهاالسلام! ای پاسخ سکوت مجتبی علیهالسلام!
ای امتداد رگ بریده حسین علیهالسلام! ای حنجر توفانی سجاد علیهالسلام! ای منشور دانش باقرالعلوم علیهالسلام! ای پایان نامه مکتب صادق علیهالسلام! ای پنجره رهایی امام کاظم علیهالسلام! ای نهایت خشنودی رضا علیهالسلام! ای تصویر کرامت جوادالائمه علیهالسلام! ای تعبیر هدایت امام هادی علیهالسلام! ای یگانه میراث امام عسکری!
دریاب این سرگردانی عالم را و به فریاد عدالت متروک، در این غفلتستان زمین برس!
زمین، سراسر، کربلای عطش است و نینوای جنون!
سلام بر تو که آخرین پاسخ خداوند به اولین نیاز خلقتی! ای پاسخ عادلانه عشق!
ابرها فرزندان دریایند و دریا فرزند آسمان؛ و بدین سان، در قاموس هستی، دریا، آیینه زمین است؛ در بیکرانهترین لحظههای آفرینش.
ای ظهور دریایی! ای دریا! نگاهت آبی، کلماتت آسمانی، وسعتت دلگشا و موسیقی لطیف گامهایت عرفانیترین آواها و نواها. دریا! نمیدانم با این واژههای زمینی، شایسته سرودنت هستم؟
نمیدانم این حروف خاکی که از کویر دلم برمی خیزد، سزاوار آسمانی وجود توهست؟
مواج
دل کویری ام را بسرایم یا نگاه آبی عنایتت را که مواجترین انتظار دریاییام در برهوت تنهایی من است؟
دریا! بیا و تنهایی کویری ام را از من بگیر و از دلم، ساحلی بساز که میخواهم تا همیشه، زیرنوازش دستهای مواج تو باشم...
ص:83
دریا تویی
مولا!دریا تویی که لحظههای آبی عشق، از بهشت حضور تو آغاز میشود.
دریا
تویی که دل، با شنیدن نام مقدست، چون پرندههای در قفس افتاده بیتاب پرواز میشود.
دریا تویی که آسمان و زمین، به خاطر وجود نازنین تو پابرجایند.
دریا تویی که درختان جهان، به امید دیدار تو دست به دعایند.
دریا تویی که آسمان، به خاطر تو باران میباراند و زمین، به عشق تو از دلش گیاه میروید.
دریا تویی که وسیعترین اندیشههای آسمانی، در دلت جاری است. دریا تویی که زیر گامهای مبارکت گل میشکوفد و دل عاشقانت به یاد سبز تو بهاری است... و دریا تویی و تنها تو.
«دری به خانه خورشید»
مولا! نبض زمان، در دستهای توست و قلب زمین، در انتظاردیدن روی آفتابیات میتپد.
انتظار، کوچه باغی است که به بهار ظهور تو ختم میشود.
ما منتظران کوی عشق توایم. چشم به راهیم که چه وقت میآیی و «دری به خانه خورشید» میگشایی.
منتظرانت را دریاب که دیری است در جستوجوی تو، چون قاصدکان سرگردان، هم سفر توفانیم.
سالهاست که صدایت را میبویم، از همه بادهایی که میآیند، تو را میپرسم. همه این خیابانهایی را که به ولیعصر ختم میشود بارها قدم زدهام.
درختهای نارون، چقدر تنها شدهاند، چقدر پیر شدهاند! چقدر این خیابان از تو دور افتاده است؛ درست مثل خود من که قرنها با تو فاصله دارم.
ص:84
گل سرخ
نمیدانم کدام یک از همین جمعههایی که مثل همه جمعههای پیش است، این سکوت سربی را که دارد شب و روزم را خفه میکند، خواهی شکست!
تو تنها صدایی هستی که میتوانی آسمان را میان این همه پرنده بیآشیان تقسیم کنی. دلم میخواهد جوان شوم؛ درست به اندازه بهارهایی که در راهند. قلبم را برایت پست خواهم کرد تا برایت دسته دسته گل سرخ بیاورد.
به خودم قول دادهام که برایت شعر بگویم. شیرینتر از همه میوههای بهشتی. باران که میبارد، من روبهروی دلم مینشینم و با هم از غم ندیدن تو میگوییم.
نرگسها
کاش دوباره باران بیاید تا تقویمها سبز شوند و جمعه از بوی تو سرشار شوند!
کاش صدایت تکهتکه کبوتر شود و بر شانهام بنشیند! کاش همه نرگسها، روز جمعه آمدنت را در گوش خوابهایم زمزمه کنند! کاش ابرها به من نزدیک شوند و برای دل غمگینم ببارند!
نمیدانم چند کوچه بالاتر از مایی.
کاش نشانی تو را داشتم، شاید یکی از همین نامههای ننوشته را برایت پست میکردم!
کاش به بادها بسپاری که آوازهایت را برایم بیاورند، پیش از آنکه از تنهایی دق کنم!
دورها و فاصلهها، حال مرا نمیفهمند؛ چنانکه پنجرههای بسته از هوای جاری میخکها و شمعدانیها محرومند.
دستهای منتظرانت، تا کدامین بهار، باید از دامن آسمانها آویخته باشد و گلهای باغچه امید به انتظار کدامین باران بهاری، «ندبه» و «استغاثه» سر دهند. نمیدانم کدامین کوچه این خیابانها، تو را به من خواهد رساند. ای آخرین فریادرس.
ص:85
باغستان
بر شانههایم دست بگذار، ای ایلیای باغستانهای حضور و انتظار!
بر شانههایم دست بگذار، شاید که سبکتر تو را فریاد بزنم.
اگر این جمعه هم نیامده باشی، جمعه دیگرم نیز بوی ندبه خواهد گرفت؛ میایستم و پیراهن بلند آسمان را آنقدر میتکانم تا دستهایم پر از ستاره شود.
غروب جمعه که فرا برسد، روی ایوان خانه خواهم نشست و دستهایم را به سمت کوهها و فاصلهها خواهم فرستاد؛ باشد که جرعهای از دلتنگیهایت را برای ما بفرستی، ای آخرین پرنده شبهای روشنم!
«مَضَی الزَّمانُ وَ قَلْبِی یَقُولُ اِنَّکَ ءاتٍ».(1)
حریم سبز
سالها میگذرد و روزها و هفتهها، سوار بر قطار زمان، میگذرند. روزها میآیند و میروند، تا این که به جمعه میرسند. جمعهها، سالیان سال است که پیراهن تازه به تن میکنند و دریغ از پیراهن همیشه سبز که بر تنش خواهد ماند و آن زمان، زمان خوش ماندن و آواز خواندن در حریم سبز ملکوت است.
تو را خواهم خواند. آمدنت را نفس نفس منتظرم.
تو میآیی، در جمعهای نزدیک که منارهها و میدانها، بوی تو را میدهند.
شاید این جمعه؛ شاید هم جمعه دیگر و شاید...؛ ولی میدانم که میآیی.
وقتی
نیستی، جمعهها، دکان غربت تعطیل نیست. وقتی تو نیستی، بهار تقویم، پاییزی دیگر است.
تو هستی.
تو برای همه لحظههای ما که بوی سیب میدهند، تعریف شدهای. مگر میشود آفتاب، بیاجازه نگاهت بتابد؟!
ص:86
1) . مصرعی از شعر نظامی گنجوی.
پنجرههای بیاحساسی که تو را نمیشناسند، محکوم به بسته شدن ابدیاند. روزگار، دروغی بیش نیست؛ اگر راست قامتی تو نباشد.
غربت
لطف
تو همواره هست. عنایت تو مدام هست و ما صبحها با شکر افشانی دعای «عهد»، به شور و اشتیاق میرسیم. با این همه اما جمعههای ما غریب افتادهاند و نگاهشان به سمت آن اتفاق است.
اگر تو بیایی، تمام پنجرههای بسته، به روی وسعت بیکرانه اشراق باز خواهد شد. اگر تو بیایی، آینههای غبارآلود، سرشار از سخاوت باران میشوند. اگر تو بیایی، چارفصل پاییزی دلهامان، پرشکوفه میشود.
اگرتو بیایی، زمین تمام ثروتهای نهفتهاش را نثار قدومت میکند.
اگر
تو بیایی، هیچ اشک غربتی بر گونهها نمیچکد و صدای هیچ دادخواهی بیپاسخ نمیماند.
اگرتو بیایی، هیچ بغضی در گلو نمیشکند و هیچ حنجرهای از غم فراقت مویه سر نمیدهد.
همیشه بهار
مولای عشق!
ای آخرین بازمانده سلسله نور!
بیا که بینفس گرمت، جرعه جرعه اندوه سر میکشیم و دامن دامن اشک میریزیم.
بیا ای نامت، یادآور سالها رنج و انتظار!
بیا ای آخرین یادگار، ای گل همیشه بهار!
«السلام علیک یا عین الله فی خلقه»
سلام بر تو که چشم خدایی در میان آفریدههایش و مگر چشم خدا را حجابی است؟
ص:87
مگر میتوان چیزی را از چشم خدا پنهان کرد؟
آه، با خیالات کودکانهمان، چه زشتیها را از چشم مردم پنهان کردیم و پنداشتیم که از چشم تو نیز... آه، چه مکانهایی را خلوت و به دور از نگاه غیر یافتیم و به آلودگی گناه رضایت دادیم؛ غافل از آنکه...!
آه! فدای چشمهایت شوم؛ چند قرن است این همه سیاهی و آلودگی و ستم را میبینی و میسوزی؟ آخر تو غیرت اللّه هم هستی. حال میفهمم چرا گفتهاند چشمانت سرخنامه است. وای که دود این همه ستم و بیعدالتی وگناه، با آن چشمان آسمانیات چه کرد!
آقاجان!
ببند آقاجان! لحظهای ببند چشمان خستهات را؛ آخر تا کجا؟ دمی چون ما خود را به بیخیالی بزن... اما نه! زبانم لال مگر تو مثل مایی؟
نمیدانم چه بگویم. فقط شنیده بودم خدا گناهان برخی بندگانش را از چشم همه، حتی فرشتگان کاتب اعمال هم پنهان میکند، ولی از چشم تو چه؟ تو که خود چشم اویی. آه، میدانم که دیدن گناه ما دوستانت، چقدر دلت را میسوزاند. ببخش آقاجان! ببخش.
با پایی پیاده و برهنه، با دلی بیقرارتر از همیشه به خیابان زدهاند؛ به خیابانی که به نگاه زیبای تو، با آن چراغهای چشمکزن دور گنبدت منتهی میشود.
از چشمهای آبی گلدستههایت پیداست که همیشه انتظار آمدنمان را میکشی. تو همین جا ایستادهای به انتظار و ما چقدر تو را منتظر گذاشتهایم .
فراموشی
همیشه به خودمان وعده دادهایم: اگر بیایی، خاک پایت را توتیای چشم خود میکنیم و پای رکابت، جان به قربانگاه میبریم و...
ص:88
آدمیزاد است و فراموشی! پاک فراموش کردیم، همین ما که چشم به راهیات را همواره فریاد میزنیم، راههای آمدنت را یکی یکی، با جهالت خویش، بستهایم.
میدانم که میرسی؛ با چمدانی ازبهار و شکوفه. لبخندهایت، نوید جاودانگی و دستهایت، ارمغان سرنوشت دلانگیز جهان است.
بگو از کدام سمت، طنین گامهایت، به گوش پنجرههای بغض کرده چشم به راهت میرسد؟
غروب جمعه
هرچند آمدنت حتمی است، من اما در هراس نبودن خویشم.
کاش نسیم، عطر نفسهایت را به غربتم برساند!
«در آ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که درتن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز».
سلام علی آل یاسین
تو را سلام میگویم و باز چشم میدوزم به تمام ستارههایی که به راه آمدنت، سوسو میزنند و آرام آرام اشک میریزند.
چقدر غریبند و سرد، این واژهها و لحظههای بی تو، این جمعههای بیحضور، این دلتنگیهای بینور، این کوچههای مملو از عطر یاس و این انتظار مه آلود!
ص:89
صبح و امید
آقایم! برمیخیزم؛ کنار جاده عشق میایستم و لبریز از عطر وصال، به تمام بهارهای بیتو مینگرم. باران میبارد و من اشکهایم را به زلالی نگاه باران پیوند میزنم. سجاده نیاز میگشایم. در محراب انتظارم، دو رکعت نماز عشق میخوانم.
سلام میکنم به تمام کوچهها، به تمام راههایی که شاید از آن عبور کرده باشی!
میگریم برای تمام جمعههایی که منتظر و عاشق، به صبح و امید سلام میکنند و عاشقانه از پس هر لحظهای، آسمان را سرک میکشند تا ندایی ملکوتی، آرامش توفانیشان را دریابد. میگریم برای تمام لحظههای بیتو.
خدا کند که دل من فقط برای تو باشد
درون کلبه قلبم همیشه جای تو باشد
مرا نسیم نگاهت به باغ آینهها برد
خوشا کبوتر عشقی که در هوای تو باشد
قنوت سبز نمازم به التماس درآمد
چه میشود که مرا خیری از دعای تو باشد
به گور میبرد ابلیس آرزوی دلش را
اگر که تکیه دستم به شانههای تو باشد
در این دیار، حریمی برای حرمت دل نیست
بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد
خدا کند که دلم را به هیچ کس نفروشم
خدا کند که دل من فقط برای تو باشد
ص:90