ghaemiyeh.com
اشارات 65
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
به نام خداوند یگانه
خداوند را شاکریم که توفیق یافتیم بار دیگر، با زبان قلم، با شما به گفتگو بنشینیم.
ارجمندان!
باور ما این است که ما و شما، باید در مسیری گام برداریم که مقصد آن، غنای رسانه دینی، از ارزشهای اصیل دینی و اخلاقی است و صد البته در این مسیر، بینیاز از یاری یکدیگر نیستیم.
همه تلاش «اشارات» در حوزه رسالت خویش این است که با توجه به نیازهای یک رسانه دینی، ارایه طریق کند. اما نباید پنهان بماند که شما عزیزان «گروه صف» که بیواسطه و مستقیم، با رسانه درگیر هستید، بهترین یاریگر ما در این راستا خواهید بود.
این چند سطر، نه شکایت و گله گذاری، بلکه گپی صمیمانه است، با کمی چاشنی درد و دل.
عزیزان!
دوستان شما در ماهنامه، مطابق نیازسنجیهای شخصی خود، سعی کردند تغییراتی در فضای ماهنامه ایجاد کنند که از جمله آن، افزودن چند بخش جدید به ماهنامه است؛ بخشهایی چون «زخم زیتون»، «آفرینش»، «جلای جان» و «ساعت، که ویژه کودکان و نوجوانان است» از این جملهاند. البته بخش کودک و نوجوان ماهنامه، فعلاً ضمیمه «اشارات» نیست و امید است در آیندهای نزدیک، یک نشریه مستقل کودک و نوجوان، از این مرکز منتشر شود.
انتظار این بود که اگر از کار ما رضایت دارید، نقاط قوّتمان را به ما بگویید تا ما هم بیشتر دلگرم شویم و همه در تقویت نقاط قوّتمان بکوشیم و اگر انتقادی از ما دارید و نقصی در کارمان میبینید، نقاط ضعفمان را به ما بنمایانید تا در از بین بردن کاستیها و سستیها، بیشتر بکوشیم.
اما با تأسف فراوان، نه دست نوازشتان را احساس کردیم و نه مزه انتقادهای شما را چشیدیم -
البته قدردان و سپاس گزار دوستان اندکی که به ما لطف دارند، هستیم - ؛ با این حال، ما نه خسته میشویم و نه ناامید و دلشکسته.
دوستان خوب!
بنا داریم چند تغییر دیگر هم در ماهنامه ایجاد کنیم. از جمله این که در ستون «شهد وصال» که به شهادت و دفاع مقدس میپرداختیم، به ویژگیهای رفتاری شهیدان خواهیم پراخت و در ستون «زخم زیتون»، نگاهمان به جهان اسلام خواهد بود، نه خصوص «فلسطین».
دوست داریم، دیدگاه شما را هم بدانیم و از پیشنهادهای نوین شما، بهرهمند شویم.
چشم به راه نوازش قلمتان هستیم.
خدا نگهدار
سردبیر
خدایا!
همین که نامت از دهانم میروید، عطر بهشت را میشنوم.
وقتی کلماتم به از تو نوشتن میرسند، آهسته، حالت خضوع میگیرند، در اشک وضو میگیرند و به «خوف» و «رجاء»، به آستانِ نامت نزدیک میشوند.
میدانم که آن قدر مهربان هستی که از هزار و یک گناه ما درمیگذری، آری، در محضرِ تو، گناه خویش را شرمسارانه معترفیم، امّا به «توحید» تو شب و روز شهادت میدهیم، پای از دایره توحید بیرون ننهادهایم.
یا واحد!
به یگانگی ات سوگند میدهیم که از گناهان ما درگذر.
خدایا! به رسالت پیامبر ایمان آوردهایم و در نمازهایمان او را سلام میگوییم؛
ما را به برکتِ دین او و به برکت درودهایی که لحظه به لحظه نثارش میکنیم، از اهل بهشت قرار بده.
خدایا! تو مهربانتر از آنی که بتوانیم به درکِ حقیقت مهربانیهایت برسیم، «رحمتِ» تو «واسعه» است، آن چنان که «علم» تو بر تمامیِ اشیا احاطه دارد.
آن چنان که بر تمامِ اشیا محیط هستی، به جلوهای، جهانی آفریدی و انسانی را آفریدی که نظارهگر جمالت باشد.
چگونه چشم به دیدارت نداشته باشیم که میخواهیم از زمره «أَلَّذیِنَ یَظنّون اَنّهُم مُلاقوُا رَبّهم و انّهم إلیه راجعون» باشیم.
ندای تو از تاریکنای ضمیرم میآید
ندای تو در لابهلای سلولهایم ریشه دوانده است
تو بودی که وجودم بخشیدی.
تو بودی که لذت «بودن» را به ذائقه جان و دلم چشاندی.
خودت عاشقم کردی
خودت بیقرارم کردهای.
خودت متحیرم کردهای
اینک نیز خودت پاسخم باش
مگر نه این که نیمدر چشم هایم را گشودی تا ردی از تو بیابم.
مگر نه، دستهایم را برافراشتی تا بستایمت؟
دستهایم ناتوانند، چشمهایمنابینا.
بارالها! چشمهایم را تو بینایی بخش، دستهایم را تو توانایی
در این زمین خاکی که بیپناهیِ آدمهایش بیداد میکند، جز تو کیست که فریاد رسمان باشد؟
جز آن کورسوی امیدی که به تو داریم، چیست که از هلاک شدن نجاتمان بخشد؟
نهایتِ همه بیابانها به چشمه سرد حضور تو ختم میشود و آخر همه پیادهروها به ایستگاه ملاقات با تو.
ای که اول و آخر همه چیزی!
در این زمین خاکی که خانههایش را دیوارها جدا کردهاند و خیابانهایش را بلوارها، تنها تویی که در همه حال میتوان یافتش و تنها سایه مهر توست که بر سر همه جاندارها گسترده میشود.
همه را تو زیر سقف یاد خویش جای میدهی و خیس نمیشود هیچ کس زیر باران تنهایی؛ پس چگونه فریادت نزنم، چرا نخوانمت و چرا در حسرت رسیدن به تو اشک نریزم؟
«در دیده به جای خواب، آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران! چه جای خواب است مرا؟»
ندای تو - که فرا میخوانیام - بیقرارم کرده است
از هر چه زندگیِ بیتو و بیحضور تو گریزانم
تو که با من باشی، دیگر جای غمی نمیماند هر چه غم است، تاوان فراموش کردن توستاین کلام توست که گفتهای: «و مَن اَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکا»؛ هر که از یاد من روی بگراند، زندگی سخت و تنگی خواهد داشت».
ما زندگی را جز با تو، با هیچ چیز دیگری نمیخواهیم.
«ای آخرین صدای صداها»!
ای مخاطب درد دلهایی که در سکوت، به سویت روانه میشود.
نگذار که گرمی اتصالمان با تو به سردی بگراید نپسند که در این زمین خاکی، بیتو بمانیم.
ای دانایِ به هر چه دل است!
ای شنوایِ به هر چه سخن است!
الهی، ای محبوب، ای غمخوار ایوب، درد گناهان، ما را به بیچارگی کشانده، دیگر نای «ربِّ اِنّی مَسَّنی الضرّ»(1)
گفتنی هم نمانده، چشمهای از سلسبیل رحمتت جاری کن تا تعفّن این مرض را از دل و جانمان بزداید و روح پیر ما را جوان
1) . خدایا، گرفتاری به من روی آورد؛ انبیاء، 83 .
کند.
الهی، ای جمیل، ای زیبای بیبدیل، چون فرعونی افتاده در نیل، در زشتیهای خود دست و پا میزنیم، بیا و به عزّت هارون و موسی، ما را ازین وانفسا برهان تا به دست خود، اهرام نفسمان را بشکنیم و جای آن، کعبه عشق تو را بنا کنیم.
الهی! مرغ وحشی دلمان در این زمهریر بیمهری و از تو بیخبری، سر در زیر پر و بال افسردگی کرده و امید بال گشودنی از او نیست. تو به لطف خود، دانهای از مهربانی بر ایوان عرش بپاش، شاید به بهانه دانه، حرکتی کند و اوجی بگیرد، بلکه در آستانت لانه کند و به یاد آورد که روزی، «مرغ باغ ملکوت» بود، نه کبوتر غریب ناسوت.
الهی، ای خدا کعبه! در بیابان حیرت و جهالت سرگردانیم و قبلهنمای ایمانمان کار نمیکند؛ دل در اضطراب و هزاران راه پر پیچ و تاب، فروغی بر ما بنمایان تا راه را بیابیم، شاید به آن حرم راه یابیم.
الهی، ای نور، ای منوّر النور، ظلمت گناه و لغزشهای گاه گاه و دوری از آن بارگاه، همچون «ظلماتٌ بعضُها فَوق بَعض»، ما را احاطه کرد که اگر دست نیاز هم برآوریم، «لم یکد یراها». به تار گیسوی رسول و رشته چادر بتول، طومار این ظلمت را ببند و با جمال مهدی بر ما بخند تا نظری از آن مهر تابان، تاریکیهامان را سرشار از نور و کعبه ویرانمان را بیتالمعمور کند.
الهی، ای عزیز، ای از محبت لبریز! میدانم که عاشق بندگان هستی و مشتاق بازگشت شرمندگان؛ تا ذرهای از عشق خود را به ما نچشانی و دل را به کامی نرسانی، از این بیارادگان، انتظار حرکتی مدار.
الهی! دل و دین به نفس و شیطان سپردیم و از تو فرمانی نبردیم، بستان دلمان کویر شور گشت و گوهر دینمان در مزبله گناه، مستور. آنچه بودمان، نابود نمودیم و گستاخانه باز به درگاهت رو نمودیم. ناگزیریم؛ خجلت زدهایم و سر بزیریم؛ بیا و به یاد یوم «تُبدّل الارضُ غَیرَ الارض»، زمین جانمان را دوباره بستان کن و گوهر جانمان را دوباره به ما برگردان. ای راهنمای گمراهانِ سرگردان! «آمین».
خود را سپردهام به آسمان و لحظههای نورانی تک تک ستارگان.
خود را به معجزهای وصفناپذیر سپردهام که بزرگی ثانیههایی را وصف میکند که نبض رسیدن به توست؛ به معراجِ تو.
مرا بپذیر و دستان ناگزیر مرا که تنها برای قداست اسم آسمانی تو پرنده میشود، به اوج پروازی ملکوتی پیوند بزن!
خود را به تو سپردهام؛ مرا بپذیر! مرا و دستانم را به سوی آن چه که وصفش را تنها تو میدانی، دعوت کن.
مرا دعوت کن.
قنوت من، گواه زمزمههای نیازمند من است؛ زمزمههای امیدوار.
پرندههای دستانم را به آبیترین سرزمین ببر، به قاف عارفین. سیمرغِ روحم را در این مسیر راهنمایی کن. سجادهام را تا سطح نیلگون عرش بالا ببر، سجادهام را از سجدههای روشن نور متبلور کن.
مرا بالا ببر؛ آن قدر بالا که در نالههای سوزناک عاشقانت ذوب شوم. آن قدر بالا که آسمان، پیش روی رکوعم خم شود و سلامم را رسول آیههای صداقت پاسخ دهد. پله پله نیازم را تا اوج، امتداد بده و ذره ذره کلماتم را در روح تمام کائنات منتشر ساز و نسیم را خبر بده تا عِطر نفسهای نمازم را در جهان انعکاس دهد.
ای راز دان! مرا با آخرین گفتههای صادق عارفان آغاز کن و بمیران؛ مرا در آخرین دعای من که به سوی تو اوج میگیرد.
مرا بمیران تا زنده شوم؛ زنده به روشنای حضورت، زنده به درک بودن با تو.
مرا زنده کن؛ آن قدر که پذیرایم شوی، آن قدر که بتوانم تو را در خود احساس کنم، آن قدر که «أَقْرَبُ مِنْ حَبْلِ الْوَرِید» را ایمان بیاورم و آن قدر که که آسمان، فاصله من و تو نشود، مرا بپذیر!
آفریدگارا!
چنان اسیر آب و گلم، که پوسیده است در میانه دلم؛ مگر خودت گرهی بگشایی از این مشکلم!
آفریدگارا!
آنان که آرامش را در آسایش میجویند، تشویش نصیبشان میشود، من تشویش تو را دارم؛ آرامشم بخش!
چه پوچ بوده است هر آن چه غیر از تو بوده است! چه پر بوده است هر آن چه از تو بوده است!
آفریدگارا!
اینک من چه قدر خالیام!
آفریدگارا!
من اینک خود دوزخم برای خود؛ دوزخی که هزاران دوزخت در شعلههایش گم میشود. بهشت، تنها تویی و تنها کسی بهشتی است که در آغوش تواست.
آفریدگارا!
کسی که تو را گم کند، خود را گم کرده است. کسی که خود را گم کند، چگونه آرام بگیرد؟
آفریدگارا!
من بیقرار توم از تو چه کم میشود اگر با جرعهای از شراب ارغوانی وصالت قرارم بخشی؟
ای آرام بخش بیقراران!
من هم میدانم قرار ما از روز اول این نبود
من آن عهد نخستین را بستم و شکستم، شکستم و نبستم.
«تو جفا دیدی، وفا کردی. من وفا دیدم، جفا کردم».
من از تو گریختم، تو به دنبالم آمدی؛ «سایه به سایه، رخساره به رخساره»
من گم شدم، تو آمدی پیدایم کردی و دستان گرم نوازش بر سرم کشیدی.
من دوباره گم شدم، تو دوباره پیدایم کردی.
من...
تو چه قدر مهربان بودهای، ای گرامی!
«ای یار ای یگانهترین یار»
خوشا آنان که دلدارش تو باشی!
خوشا آنان که غمخوارش تو باشی!
هیچ کس شبیه تو حرفهایم را نمیفهمد، هیچ کس شبیه تو، عمق تنهاییهایم را نمیبیند، هیچ کس رازهای ناگفتهام را از سکوت چشمهایم نمیخواند، جز تو که هر روز، بغض سجادهام را برایت میگشایم و دستهای نیازم را به دستگیرههای اجابت گره میزنی. وقتی عصیان، پرونده کردارم را تیره میکند و زهر تلخ گناه، در تمام سلولهای احساسم میدود، وقتی در خودم سخت درگیر میشوم و فرسنگها از تو فاصله میگیرم، باز صدای گرم توست که بر وجدان خفتهام، تلنگر هوشیاری میزند، در جهانی که من عضوی کوچک و ناپیدا در یکی از سیّارات بزرگ آن هستم، تو باز هم مرا میبینی و از یاد نمیبری؛ حتّی برای یک چشم بر هم زدن و من آن قدر در خودم گم میشوم که گاه تو را با همه عظمت و جلال و جبروتت از یاد میبرم.
پروردگارا! خداوند نور و صدا و آینه! خالق اشک و شب و آرامش!
با کولهباری از تباهی و عصیان، به دامن رحمت تو آویختهام؛ به سرشاری
عطوفت بیمنتهایت.
از کرانههای سبز اجابت، زمزمه «ادعونی استجب لکم» را میشنوم، سینه مضطرّم آرام میگیرد، تمام اسباب مادّی در پای اعتقاد به قدرت لا یزال تو خرد میشوند، اینک از همه جا و همه کس دل بریدهام، به آغوش گرم تو - غیاث المستغیثین - پناه آوردهام.
خدایا، عذر تقصیرم را بپذیر،
بر شانههای تحمّلم قدرت زندگی عطا کن و لذّت محبّت خود را در بند بند وجودم جاری ساز!
پروردگارا!
جوارح مرا در راه اعمالی مأمور کن که محمود درگاه نورانیات باشد!
دعای هر شبم این است که مرا به دست خودم نسپاری و در ناکجاآباد تباهی، تنهایم مگذاری، که قدم، قدم از تو دور شدن، جز این نیست که بیگانه از خود میشوم.
الهی! غریبه از خودم و غافل از تو؛ نشناختم خودم را، آن گونه که باید و نشناختم تو را آن گونه که شایسته بزرگی توست. دستهایم را بگیر تا بشناسم خودم را و در خلوت تنهایی خود، غیر از تو، همدمی نداشته باشم.
الهی!
تردید و تزلزلم را، بر شاخههای یقین پیوند بزن و قوّتی در پاهایم قرار بده تا این کوچههای تاریک را نلرزند و استوار، به سمت روشنایی نابِ حضور، شتابان باشند.
الهی!
حرمتی در دستهایم قرار بده تا «نجواهای» شبانه مرا، به بالاها ببرند و از دامن آسمان، سبد سبد ستاره حضور بچینند و از سجّاده نمازم، راهی به رنگین کمانِ حضور تو بگشایند.
الهی! شمعدانیهای عاشقِ کنار پنجره، لحظه لحظه خود را محتاج خندههای گرم خورشید هستند و من، کنار سجّاده دعا، دلخوش گوشه مرحمتی، تا دانه دانه تسبیح، خودم را به آسمان پیوند بزنم؛ یاریام کن!
خود را گم کردهام، میان این همه خواستن و نرسیدن، میان این همه تمنّا و دعا.
به دستهای آلوده گناه خود نمینگرم، که خدای من، پوشانندهترین اسرار است.
در تاریکی فاصلهها، امید صبح روشن را چگونه باید داشت، وقتی که روشنایی چراغ دلت سوسوی آخرش را بزند و
زیر پایت، مردابهای گناه و گردابهای فراموش قد برافراشته باشند.
چه قدر سخت است که نتوانی روح تشنه خود را سیراب از چکامههای زلال باران کنی و مانند پرندگان عاشق، بالِ پرواز خود را زیر هق هق بارانِ شبانگاهی بشویی و تنهایی ات را با آن همه ستاره، تقسیم کنی.
الهی!
آگاهم و شرمنده، از محدودیت واژهها و بزرگی نامحدود تو. شرمندهام از خودم و دستهای خالی از شکوفههای بهار نارنجِ صداقت.
بدم، آن قدر که خودم هم باور نمیکنم؛ بدم و به خوبیِ خوب ترینِ دو سرا ایمان دارم. بدم و همچنان، چتر مهربانی پروردگار را روی سر بیپناهی خود میبینم.
الهی!
پنجرههای بسته دلم را بگشا و بهاری همیشگی را به اتاق تاریکِ دل من هدیه کن و پیچکهای وصال را از پنجرههای گشوده دلم، به سمت آسمانِ حضور پیونده بده.
ای مهربان!
لذّت همنشینی با خودت را بر ما بچشان و دستهایمان را حرمتی دِه تا در دعاهای حضور، عطر سیب بگیرند و بوی پونه.
الهی!
دل عطشناک مرا طراوتی تازه ببخش و از بهار سبز اجابت، دستهای ما را خالی به سینههایمان برنگردان.
خدایا!
به کلماتی که از زبان قلم بر سینه دفتر جاری میشود، روحِ تپیدن ببخش و کلماتِ محدود را حبل المتین بین ما و خودت قرار بده.
الهی!
ارزانی دار بر ما، آن چه که صلاح ماست، نه آن چه که خواستِ ماست.
خدایا! مرا با خود آشنایم کن و غریبه با غیر.
الهی!
این رود حقیر را در مسیر مردابهای سهمگین گناه قرار نده و به دریای زلال رستگاری برسان. آمین یا رب العالمین!
مولای من! تو ولیّ والای بندگانی هستی که لذّت رهایی، در پای زنجیر بستهشان حلقه زده.
آیا کسی خبر از روی لطف، رهایی را در مطلق بندگی، به جانها تقدیم میکند؟
گنجینههایت لبریز و از دریچههای «روزی» سرازیر است و من کاسه دستانم به طنین سکّههای عطا قانع میشود. آیا پاسخ میدهد سائلی را جز بخشایشی که در ذات توست؟
الهی! جاودانهای تا بینهایتِ ابدیّت و پایان پذیرم تا رجعت به جانب تو.
آیا غیر از بقای وجودت، کسی برای سرگردانی دلها، هدف را معنا میبخشد؟
سَرم از سنگینی تکبّر درد میکند، زبانم از تاول یاوه گویی میسوزد، دستانم را در تنبلی خواباندهام و پاهایم از ایستادن ورم کرده است؛ آیا عافیت میبخشد مرا جز طبیبی که باید او را باور کرد؟
الهی! وقتی از خویشتن عبور میکنم و بادهای باران آور در چشمهایم وزیدن میگیرد، تازه وقتِ آن رسیده است که علم و اندیشه مرا در پس کوچههای حیرت رها میکند. آیا هیچ چیز جز نوری که دلالت بر خورشید دارد، مرا تا «اللّه نورُ السَّمواتِ وَ الْاَرْض» هدایت میکند؟
«مَولایَ یا مَولای اَنْتَ الرَبُّ وَ اَنَا الْمَرْبوبُ وَ هَلْ یَرْحَمُ المَرْبوبَ اِلاّ الرَّبُ»
یا ربّنا! تو خلق کردی مطهر و پروراندی با عشق و تربیت را در نَفَس لاهوتی نبوّت نشاندی که از صد و بیست و چهار هزار منبر، به جانها ارسال شد؛ آیا غیر از این است که تو پرورده خویش را رحم میکنی؟
الهی! گاهی نسیم یادت، پلکهای پنجره دلم را میگشاید آرام، و آن، لحظهای است که شمیم یادت، بودنم را معنی میبخشد.
شبها، آن گاه که ذهن کوچه خواب است، زمزمه پنهانی مهتاب، تسبیح توست.
«یُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِی السَّموات وَ ما فِی الْأَرْضِ...»
الهی! این منم! همان فرو رفته در با تلاق گناه؛ پناهم ده که بر اسب سرگردانی سوارم.
رحیما! از کدامین آب بنوشم که بر عطشم نیفزاید؟
معبودم! دستهایم خالیست، سینهام پر از درد و چشمهایم، این سیاههای داغ، همواره تو را میجویند و تو، همین نزدیکیهایی؛
خدایا! درست با بوی خاک باران خورده میآیی.
«اِرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مالِهِ الرّجاء وَ سِلاحُهُ الْبُکاء؛ رحم کن بر کسی که
سرمایهاش امید است و سلاحش گریه».(1)
پروردگارا! نمیخواهم، دمی به خود وانهیام، که بیتو، همان برگ زرد بازیچه بادم.
حبیبا! ابرهای تیره نفس، همواره در آسمان ذهنم متراکمند و پناهی ندارم از این آذرخشها.
و تمنای لحظهها و التماس نَفَسهایم این است: «پناهم ده که ذهن شب، مسموم است و تن روز، شیطان زده!»
ای همیشگی و ای مهربان!
1) . فرازی از دعای کمیل.
هرگاه میخوانم، پاسخم گویی، اما تو همواره میخوانیام و من به سویت نمیشتابم؛
«الهی؛ اَعُوذُ بِکَ من عَذابِکَ وَ سَخَطِک؛ پناه میبرم به تو از عذاب و خشمت».
خدایا!
اینک که در پیشگاه عظمت و زیر سایه رحمتت به سر میبرم و رحمانیت تو بر سر تمام بندگانت سایه گسترده است، در حالی تو را میخوانم که وسوسه خوشههای گندم سرنگونم کرده است.
در حالی تو را میخوانم که در هبوط روح خویش سر در گم ماندهام در حالی تو ار میخوانم که در شرمندگی گناهانم، به بازگشت میاندیشم.
خدایا!
مرزهای توبه را شکستهام و در شکستگی وجودم، تار و پود گسستهام؛ این گسستگی وجود را دریاب!
ای متعال! چه بگویم که گفتار بسیار و کردار اندک است، ناثواب بسیار و ثواب کم.
چه بگویم که مقام «خلیفة اللهیام» را به دست فسیل خاطرههای فراموش شده سپردهام، که ایمان را در هیاهوی زندگی دنیوی، از یاده بردهام.
عشق را در کدامین سلوک عارفانه فریاد بزنم که درس اول خویش را فراموش کردهام؟
شانههایم سنگین و پاهایم در ماندهاند، تمام دنیای ذهنم، همین یک وجب خاک دنیاست.
خدایا!
گناهکارم و اگر «توّاب» نبودی، هیچ گاه به تو رو نمیکردم.
شعلههای وجودم را بسوزان تا تار و پودم را دوباره بسازم.
ای آن که هر چه رحمتت، نعمت، هر چه از تو برسد نیکوست
و هر رنج و سختی که از جانب تو باشد رحمت است! میخواهم هر نفسم، الهی و برای رسیدن به حقیقت باشد.
میخواهم هر قدمم الهی و برای رسیدن به ذات مقدس تو باشد.
اگر چه رنگ غفلت، تمام زندگیام را سیاه کرده است، اما از تو میخواهم به رنگ تمام دریاهایت آن را پاک کنی تا آسمان روشن وصلت قدری از نور و بیکرانگیاش بتاباند.
میخواهم که مرگ را وسیلهای قرار دهی برای رسیدن به ذات خودت، نه وسیلهای برای وحشت و ناامیدی از زندگی.
خداوندا!
پردههای حجاب، را بین خود و تو دوست ندارم؛ پس هر آن چه را که باعث جدایی من و توست از میان بردار.
پروردگارا، مرا ببخش.
بار خدایا!از جلال تو چه بگویم که قلم از هیبتش به رعشه افتاده است.
اگر چه بال پروازم، افقی دلپذیرتر از ملکوت تو نیافت، اما ایام را به غفلت از تو و رغبت به غیر تو سپری کرد، و دستهایم نعمتهای تو را که باید بستر عبادت تو باشد، وسیله آلودگی به منکرات و پستیها قرار داد.
خدایا!
چشمهایم زنگار گناه و زشتی گرفتهاند، پس، آیینه تماشای تجلی تو نیستند.
الهی!هر روز،از رزق سرشار شدیم و از رازق ماندیم.
واسطههای اجابت حاجات را دیدیم و از اجابت کننده غافل ماندیم.
آمین گفتیم و لبیک را نشنیده گرفتیم.
شفا گرفتیم و از شفا دهنده واماندیم.
الهی!مرکب رمیده گناه، هر روز ما را از «صراط مستقیم» تو دور میکند و به «مغضوب علیه» نزدیک.
وای که قدرت مهار این نفس افسار گسیخته را نداریم.
الهی! ما را از «اسفل السافلین» خودبینی به «اعلی علیین» تجلی خود برسان.
الهی! اگر چه گرفتار نفس امارهام، اما کبوتر مهر تو را در دل آشیان دادهام. چگونه تو بر من رحم نکنی که مهربانترین مهربانانی؟
اینجا سرزمین غربت و زادگاه معصیت است، جایی که یک فصل دارد:فصل سردی و دلسردی.
آدمی از جنس خاک است،اما کارهایش خاکی نیست، کسی که بوی نامطبوع گناه، آزارش میدهد.خداوندا میخواهم ازموج نترسم تا به اوج برسم: فرصت کم است. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.
خدایا!
بی تو، با همه دنیا هم که باشم، به جایی نمیرسم، میخواهم با تو به همه جا برسم، رسیدنی که اندکش، بسیاراست و بسیارش تمام نشدنی.
پروردگارا! چیزی به نفسهای آخر لحظات شکست خوردنم نمانده است، باید زندگی را از لابلای آوازهای پرندگان از سر بگیرم. دستانم به یاریات نیازمندند، دستانی که بی بضاعتتر از همیشهاند.
خدایا! اگر چه خودم را تباه کردم، اگر چه روحم را با گناه فرسوده کردم، اما امید به تو- تنها سرمایهام - هنوز با من هست،اگر تو رهایم کنی، اسیر روزگار خواهم شد، گرفتار روزگار مپسند.
پرودگار من!
کوله بار خاطراتم از گناه پر است، باید از خویشتن فرار کنم:
ای خدا!به وسعت مهربانیات، آبرویم را مریز و دست نیازم را از آستان بی نیازت خالی برمگردان. میگویند: هر چه بشکند، از قیمت میافتد، اما اگر دلی بشکند، قیمتی میشود، تو را به قدر و قیمت دل قسم، دل شکسته و قیمتیام را نگه دار.
تو ماه هستی!
پا به پای تمام مسافران میآیی.
و کنار پنجره خیال شاعران مینشینی.
تو چراغ آسمان هستی.
کشتیها در شب دریا تو را میجویند و راه را پیدا میکنند.
تو ساعتی هستی که زمانها را نشان میدهی.
شب به شب پا به پای تمام شب زنده داران میگریی،آن قدر که کوچک و کوچک میشوی و هیچ گاه از دایره مشیت الهی برون نمیروی:
نور از خورشید میگیری، اما هیچگاه او را نمیبینی، چنان که آدمی در پرتو عنایات و تجلیات جضرت حق قرار دارد، با این همه او را نمیتوان دید.
تو ماه هستی، شب آسمان را زینت میبخشی و عکس رویت را آسمان میان حوضها و پنجرههای شهر، تقسیم میکند.
تو صمیمیترین همراه تنهایان عالم هستی.
شاعرانت به هزار و یک نام خواندهاند.
تو را بر بام آسمان آویختهاند، تا شاهد تاریخ غربت آدمی باشی.
شبها که برفراز شهر، بر میآیی، شب زندهداران را میبینی که اهل نافله و نیاز هستند و بر غفلت خفتگان دریغ میخوری.
ای ماه!
حال نشان آخرین مسافر را از تو میپرسم.
تو که کرانههای زمین را قدم میزنی، بگو که ستاره رد پاهای موعود،بر شاخه کدام جاده ریخته است؟
قدم هایت را آهستهتر بردار.
کوه به تماشایت نشسته است.
دشت به تماشایت نشسته است.
و دریا که در خروش هر بارش، چنگ به دامنت میزند.
قدم هایت را آهستهتر بردار.
در کوچهها هنوز پنجرههایی برایت دست تکان میدهند و نمیخواهند تماشایت را برای لحظهای از دست بدهند:
قدم هایت را آهستهتر...
شاعری روی ایوان، با خودش زمزمه میکند: «ماه بالای سرت آبادی است...».(1)
قدم هایت را...
هنوز نماز معرفت درختان در قنوتی که شب هنگام گرفتهاند، به پایان نرسیده است.
گیسوانت را بریز بر شاخههایشان که به آرامی شانهاش میکند.
1) . سهراب سپهری
راستی، به کدام سمت رهنمون میکنی قنوت این همه شب زنده دار را؟!
در چشمهایت، فروغ که را به تماشا نشستهاند؟
از جاودانگی که میگویی، پای صحبتت کشاندهای، دریاهای بیتاب را و دشتها را و این کوه را که سر بر شانه هایش گذاشته،آیه آیه معرفت برایش تلاوت میکنی.
بگو، روزنه کدام جهانی که به سمت این خاک گشوده شدی؟
دیوانهها پریشان رازی شدهاند که در چشمهایشان ریختهای.
پنجرهها، حقیقت را از دست تو میکشند.
با این همه، جام لبریز قدم هایت را آهستهتر بردار، بگذار تشنگان، لاجرعه سرت بکشند.
قدم هایت را آهستهتر!
قدم هایت را آهستهتر بردار.
میخواهم قنوت نور بگیرم.
ای دست پرورده خوشید! ای شعله روشن شبها! تو قلب آسمان هستی که میتپی و از تپش نورانی ذرات روشنت، شبهای ما «روز» را باور میکند. ای شاهد مناجات عارفین! ای آویخته بر پیشانی بلند یقین! سکوت شب را همواره با تو قسمت میکنم. ای درخشش در ظلمات! ای
روح شب! آن ستارهها که در اطراف تو پرسه میزنند، خیالهای من هستند.
ذرات فکر منند که در آسمان قصهها پراکنده است. ای ماه، ای پنجره گشوده آسمان در شبهای مکرر ما، ای شاهد نیازهای زمین، ای دست پرورده خورشید! انعکاس مهر انگیر «او» را در دلم بتابان!
مرا با نور آشنا ساز!
و قسم به تو که مهرنورانی آفرینش، بر صفحه شبانگاهانی!
هر شب، درخشش تو را از لابهلای درختان میبینم، هر شب، درخشش تو را در آب نقرهای حوضچه کوچک خیال شاهد و هر شب، عکس تمام رخ روشنی ات، در قاب پنجره ثبت میشود و هر شب، زندگی با تو آغاز میشود ای دست پرورده خورشید!
ای تجلی احساس نور در تاریکی!
ای نوازنده روشنی در سکوت تاریک شبهای پیدرپی!
ای رازناکترین پدیده آسمان!
تو همواره در چشمانم پیدایی، در شب چشمهایم.
خورشید شب! طلوع کن ای فرزند خورشید!
ما و کودکانمان (و اندامهایی که به تناسب زمان بر این خاک گسترده شدهاند) به تو پیوستیم.
تو در ما سایه انداختی، سایه بلند عشق.
ما و تمام بود و نبودمان، به تو پیوستیم و با تو بالیدیم، با تو نفس
کشیدیم و با تو همیشه هستیم.
وقتی که روبه روی آیینه میایستیم، وقتی که در خلوت ذهن خویش، به دنبال نشانه شناسایی خود میگردیم. یا وقتی که در غوغای جهان، به جستوجوی خود بر میخیزیم، جز تو کسی را نمیبینیم که بتوانیم با آن، خود را بشناسانیم.
تو برگ هویت مایی. تو نام ما، نام خانوادگی ما، ملیت ما و تمام هستی مایی.
وقتی کسی از من بپرسدکه کیستی، یا از کدام کشوری، فرهنگت، تمدنت، دینت،ایمانت، نشانه پرچمت؟ در پاسخ، تو در ذهنم سبز میشوی، تنها تو.
من شیعهام و چه شورانگیز است وقتی که بعد این واژه، نام تو میآید، شیعه علی.
وقتی که با غرور فریاد میزنم که «شیعه»ام، شیعه علی، همه مرا میشناسند و آنان که تو را میشناسند، پیوستن به تو، به من هویت میدهد، هستی میدهد، عشق میدهد و اعتباری که
باعث میشود گامهایم روی زمین نلرزد و دلم را روشنی میبخشد که وسوسه را به ناچاری در من فرو مینشاند.
جهان پر از غوغاست علی علیهالسلام،جهان پر از بی هویتی است پدر! مردم جهان، خودشان را با چیزهایی سرگرم میکنند که جز نیستی در آنها نیست، چیزهایی که در شأن آدمی نیست. چیزهایی که آدمیت را ذره ذره در خود فرو میبرد.
ترسها، خیانتها، دشمنیها، کشتارها، برهنگیها، بی هویتیها و حیوانیتها.
این است تمام دارایی جهان امروز.
پدر، آنها ما را از دایره خودشان بیرون میدانند. آنها میکوشند با معیاری که خودشان ساختهاند، ما را بی فرهنگ جلوه دهند. آنها فرهنگ را تنها در سرعت جنون آسای پیش رفتن به سوی بی هویتی و عریانی میدانند، عریانی از همه آن چه که به جهان ماورای ماده مربوط میشود. عریانی از عشق، عریانی از ایمان، عریانی از اخلاق و عریانی از مثل تو بودن.
با این همه، من افتخار میکنم که این گونه بافرهنگ نباشم. من وقتی که تو را دارم، وقتی که میدانم که چیزی هست که میشود در لحظات وسوسه و تنهایی و ترس، به او پیوست و در او پناه گرفت.
کسی هست که در برهان بی هویتیها و سرگردانیها بشود با او پرواز کرد، یا نه، دست کم با او و در سایه او از این برهوت رهایی یافت، دیگر چه اهمیتی دارد که با آنها باشم. در موج دست ساخت آنها که جهان را به قهقهرای نیستی میکشاند غرق شوم.
با این همه، با این که با تو بودن، حتی اگر نتوان چون تو بود، خود میتواند راهی باشد برای رهایی. راهی برای راهیابی به آستانه نجات؛ ولی شیعه بودن یعنی علیوار
زیستن. چون علی عاشق بودن، چون علی مومن بودن، چون علی خدا را دیدن و...
چون تو نیستیم. چون تو نمیتوانیم باشیم. به تو رسیدن، نه کار ماست و نه آرزوی ما.
هدف ما رفتن در راهی است که تو برایمان ترسیم کردی. پاگذاشتن در مسیری که سایه تو بر آن جاست.
من شیعهام، -و همه مرا به این نام میخوانند- تو برگ هویت منی، تونشانه من در جهان پر از ایسمها و مکتبها.تو تمام هستی منی.
من شیعهام و این پناهی است از برای من در بیابان پر از توفان و سنگلاخ.
با این همه، میدانم که این کافی نیست. این فقط فیضی است که نصیب من شده. لطفی که از تو و خدای تو به من رسیده...آیا من به راستی لایق با تو بودن هستم؟
ناامیدی کفر است. ناامیدی یعنی از دست دادن تو، از دست دادن تو هم یعنی گم شدن...یعنی نیستی پس ناامید نیستم...با تو میمانم، با تو زندگی میکنم با تو تا همیشه هستم؛ باشد که روزی که چون تو شوم.
حاشا اگر نبود تن پوشی / تن پوشی که از لایههای سپید روح تو/ بر قامت ما و فرزندانمان / گمراهی چه نزدیک بود / مرگ نزدیکتر
کدام چشمه روشن از چشمهای لایزالی است سرازیر میشود در تشنگی لحظات؟
تو را در کدام آسمان، ملایک دست به دست گرداندهاند که گویی تمام ستارهها بر مدار چشمهایت میگردند؟
دست هایت ستون هفت آسماناند.
بهاری در راه، در گریبان چاکیده کعبه نفس میزند.
رد گامهای خورشید کشیده میشود بر خاک، هوا، هوایی لبریز، بوی پونهها و بابونهها، بوی بالهای گسترده ملایک، بوی جوانههای جوان درختان در مناظر باران خورده، بوی رسیدن.
خورشید، قطره قطره میچکد بر بلندای کعبه
کعبه غرق در نور. بلند میشود، دست هایش آسمان را میفشرد از شوق، رودها بر جدارهها و کنارهها میکوبند، کعبه سراسر نور، کعبه سراسر شور میشود، هزاران کبوتر در پیراهن کعبه بال میزنند به سمت نور شوق عجیب در تن خاک میدود:
آمده بودی تا صدایت شمشیر برّان حقیقت شود.
آمده بودی تا دست هایت سایبان آرامِ یتیمان شود، تا گام هایت ضربان زمین، نفس هایت سرشاری فضا، طنین کلامت جاری در شریانهای خاک،
آمده بودی تا بهار در آستینت شکوفه دهد، تا خورشید، بر آستان نورت ذوب شود، تا ذوالفقار، خط بزند شب را از ذهن خاک خورده تاریخ،
آمده بودی تا شبهای تار کوفه، بی چراغ نماند
هزاران فانوس، در سرانگشتهایت سوسو میزدند شبهای تاریک پیرامون را:
آمده بودی تا نخلستانهای کوفه، رد گامهایت کشیده شود، ماه سر بر چاه فرو میبرد.
دستهایت پیوند خاک است با افلاک
جذبه نگاهت بیخویش میکند شهر را، آن گاه که مادر از کعبه پا بیرون میگذارد و کعبه از شوق، گریبان میدرد. ملایک در هوای رقیق کل میکشند و هلهله میکنند آمدنت را.
نخلستانها در باد آشفته گیسو رها میکنند، اندوه سالهای پس از اینت را.
چاه، با چشمی از شوق، اشک میریزد آمدنت را و با چشمی از خون، موج میزند دردهای نهانت را.
یادگاری از تو لابهلای کتابهای غبار گرفتهام دارم. بوی نخلهای شبانه میدهد، بوی ماه و سکوت، بوی خیبر، بوی شکاف کعبه، بوی ذوالجناح، بوی غدیر، بوی آسمان، بوی پنجرههای گشوده، بوی محراب و بوی فرق شکافته، بوی زمان گمراه، بوی غربت غریب آب، بوی درد دل با چاه، بوی دعای کمیل، بوی سپیدههای روشن دعا، بوی سجده آخر، بوی عدالت گسترده.
یادگاری از تو لابهلای کتابهای غبار گرفتهام دارم. یادگاری از تو، ای زبانزد در بلاغت و فصاحت، ای بلیغ!
ای نهج تمام صفات آسمانی!ای قرآن مجسم!ای جاودان شده در نهایت زمان!
یادگاری از تو لابهلای کتابهای غبار گرفتهام دارم؛ یادگاری که فریاد میزند، میخروشد، غوغا میکند، اشک میریزد، موعظه میکند،خار در چشم و استخوان در گلو دارد و از نامردی
زمانه، غمی در چشمهای مشرقیاش ته نشین شده است.یادگاری که واگویههای سرخ عدالت را فرق شکافتهاش زمزمه میکند.
یادگاری از نسل هاشمیان، از نسل ستارههای روشن، از اقمار منیره.
یادگاری از تو،لابهلای کتابهای غبار گرفتهام دارم؛یادگاری از نسل کلمات روشن، یادگاری از نسل هجاهای در خون آمیخته.
باید ورق زد و ایمان آورد،
باید ایمان آورد به پادشاه سخن.
باید ایمان آورد به بلاغت گسترده جاودانه.
باید عظمت سخن را به تواضع نشست.
باید کلام را از تو آموخت.
باید صدا را از حنجره تو پروراند.
سخن،محتاج واژههای نورانی توست. ایمان در تک تک الفبای معرفت تو خانه دارد.
ای مولود آسمانیترین قبلهگاه حدیث! ای بزرگ محدث سرمایههای آسمان! ای تاریخیتر از خط و ای جاودانیتر از تاریخ!تو را با کدامین روایت باید به سخن کشید؟ تو را از کدامین دریچه باید یقین کرد؟ معرفت تو را چگونه تاب آوریم، وقتی این قدر ناتوان، در کشف رازهای کلام تو ماندهایم؟
ای بلاغت بی نظیر! یادگاری از تو، لابهلای کتابهای غبار گرفتهام دارم.
آن جا که سخن از «دستگیری» و «جوانمردی» میرود، تمام زبانها به تلفظ نام مولا علی علیه السلام میچرخند.
علی علیهالسلام کاروان سالار ولایت است و ولایت، مهربانی است و مهربانی هر چه که باشد، دستگیری از ناتوانان نیز هست.
باید به اقتدای مولایمان علی علیهالسلام به دستگیری ضعیفان بشتابیم.
باید برای تزریق به رگهای گل سرخها تشنه، سرم شبنم بفرستیم.
باید به کشتی مورچهها کمک کنیم تا به سلامت از جویبار بگذرند.
باید به پرندههایی که آشیانشان را باد برده است، پناه دهیم.
باید برای کودکی که چند ماه است دفتر مشق تازهای نخریده است، کاغذ و کلمه هدیه ببریم.
باید با عروسکی کوچک، به میهمانی سفره عاطفه دخترکی بیپناه برویم.
باید به دیدار سالمندانی برویم که در انتظار یک «سلام» مهربان، چشم به در دوختهاند.
باید علی وار، به دور از چشم دیگران، به اکرام یتیمان و اطعام مساکین بپردازیم.
میشود از آن چه که دوست میداریم، ببخشیم که: لَن تَنالوا البرَ حتی تُنفِقوا ممّا تُحبون.
ای کاش از آن دسته افرادی باشیم که «و فی أموالِهم حَقٌ معلوم للسّائل و المحروم»
کاش همچون علی علیه السلام، لوجه الله اطعام کنیم!
کاش با دستگیری از افتادگان، طعم مهربانی را بچشیم!
انسانیت را در کجا به تماشا بنشینیم، وقتی سهم فقیری از پیادهرو، فقط گوشه دیوارهاست؛ تا رهگذری بلکه بگذرد و سکهای ناچیز در دست هایش بگذارد؟
انسانیت را در کجا به تماشا بنشینیم، وقتی که کودک صغیری باید ترازو بردارد و وزن بزرگ شدن دیگران را گِرَم به گِرَم بشمارد؟
انسانیت را در کجا به تماشا بنشینیم، وقتی که پلکهای خسته مادری در شهر، روی هم
میافتد تا شب در خانه سفره اشک هایش پهن نباشد؟
همیشه گفتهاند:
تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن
به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی
اگر، دست هامان در دست هم نباشد، نه پدری شرمنده از زندگی خواهد شد، نه مادری گریه هایش را جرعه جرعه خواهد نوشید:
دنیا چه سیاه میشود، وقتی که دستهای ناتوان کنار میافتند و دستهای توانا شادی را فقط در باغچه خودشان میکارند.
دنیا آن قدرها بزرگ نیست، ولی دل کوچک آدمها، از دنیا هم بزرگتر است، وقتی کسی معنی ناتوانی هم نوعش را لمس میکند.
دنیا، تلخ و شیرین نمیداند که چیست؛ تلخ و شیرین زندگی را همدلی ما آدم هاست که میسازد.
انسانیت را در کجا به تماشا بنشینیم، آن جا که کسی دستهایش را به دیگری هدیه میکند تا یخ نزند، در زمستان سرنوشت؟
مبادا که رنج محرومان فراگیر شود و آه مظلومان دامن گیر!
حیف است که نگاههامان با هم غریبه شوند و آن قدر دور شویم از هم که یکی مان مجبور شود کاسه نداری به دست بگیرد!
«دستگیری ناتوان»، شاید رفتن، پابهپای نابینایی باشد که عصای سپیدش، چراغ سبز و خط عابر پیاده را احساس نمیکند.
در همین کوتاهی عرض جاده، از بلندای ارتفاعات معرفت.
دستگیری ناتوان، شاید نوازش کودکانی باشد که بغض یتیمی، راه گلویشان را بر لذتهای شیرین کودکی بسته است.شاید به غنچههای قرمز رز و گلهای مریمی باشد که به شوق سلامی در خانه سالمندان، پر از مرواریدهای شبنم میشود.
شاید، دلجویی از قلبهای شکستهای باشد که پارههای درد دل هایش، سالها است زیر آواز زمان باقی مانده...
و دستگیری ناتوان، لحظهای اندیشیدن به غیر از «من» است. لحظهای که میتواند تنهایی ام را به وحدانیت «او» پیوند زند.
از لابههای همین جمعیت، با دلی که دستهای نیاز را نایده نمیگیرد، از کنار چشمهایی که التماس را پشت پلکهای آبرو پنهان کرده است.
امام صادق(علیه السلام): «صدقه واقع شود در دست پروردگار تبارک و تعالی، پیش از آن که واقع شود در دست بنده.»(1)
«پدرم وقتی صدقه میداد، میگذاشت آن را به دست سائل، پس از آن میگرفت، میبوسید و میبوییدش و دوباره به سائل تقدیم مینمود.»(2)
روزی که مسیر کوچه، آخرین لبخندت را قاب گرفت. روزی که چمدانت را بستی، پوتینهایت را پوشیدی و مادر، با آب، امتداد راهت را روشن کرد، آن روز شاید میدانستی که مقصد تو دریاست، چرا که دل تو رودخانهای بود که در هیچ جا جز دریا آرام نمیگرفت.
امرزو، عکس چشمانت، سمت دریا را به ما نشان میدهد و لبخند ابدیات در قاب عکس، خانه را روشن میکند.
تو را «شهید» مینامند؛ توهمان مردی هستی که به آستانه «شهود» قدم نهادی و «شاهد» جلوه «حقیقت» بودی و از اینان به ارتفاع «شهادت» پر گشودی.
هر گوشه شهر را که نگاه میکنیم، ردّی از نام تو را میبینیم، با این همه همه «حضور»، مگر میتوان فراموشت کرد؟
امرزو، هر ستاره، حجلهای است که در آسمان به یاد شهیدی برپای داشتهاند.
آسمانیها میگویند: شهادت ستارهای است که به نرمی شبنم، بر شانه کسی مینشیند که لیاقتش را داشته باشد؛ کسی نمیتواند با تور به چیدن ستاره شهادت برود.
ای شهید!
خوشا به حالت که با کوله باری از آیینه، به دیدار آفتاب شتافتی!
هر صبح، نسیم، شهادتت را سرودی میخواند و آفتاب، بر رد پایت بوسه میزند. مبادا که فراموشمان کنی!
مبادا که عطر لبخند، دیگر به مشام خاکی ما نرسد!
مبادا ک روز به روز، به درد غفلت دچار آییم؛ آن قدر که لبهایمان، برای تلفظ پروانه نامت سنگین شوند و به درد «غرور» و «خودفراموشی» دچار شویم!
در کجا مزارت را جستجو کنم؟
مزار تو دریاست، مزار تو توفان است، مزار تو کوه است.
مزار تو تمام آبیهای دنیاست، مزارتو تمام روشنیهاست.
هر سبزه که از زمین میروید، اشاراتی است به روح سبزت، که به ولایت خاندان بهار سر سپردی و تا پای جان بر سر عهد خویش، ماندی.
هر شقایقی که میروید، پیراهن خونین رویای توست.
مرد روشن!
تو «گمنام نیستی» ستاره، ماه، خورشید، چشمه، باران و نسیم نامهای تواند.
نامهای تو در حافظه جهان میدرخشند.
سلام بر تو که از نام خویش گذشتی و غریبتر از نام خود شدی!
ای شهیدی که نام گمنامت پر آوازهترین نام دنیاست!
تو در قلب جهان خانه داری. تو «وجدان» خاک هستی و نامت مثل خون،در رگهای غیرت جهان میجوشد و از «سنگرهای کلیدی جهان» سر بر میآورد.
گمنامیات جهان را فتح میکند. گمنامیات همه نامهای سیاه جهان را خط میزند.گمنامیات حقیقت نامهای ظالمان را آشکار میکند. گمنامیات حقیقتی است که جهان را محاکمه میکند. و بر توجیه ستمکاران خط بطلان میکشد و زمان آزادی آزادگان را صادر میکند.
تو را سلام میگوییم، ای شهیدی که گمنامی نامت، روشنترین نام دنیاست.
وطن چرخید؛ دور سرش چرخید، آوار شد، زخم شد، شکست.
وطن، پناهمان بود. چیزی مثل مادر با شکستگی چندی که در سر و صورت داشت و چینهای عمیق پیشانی. وطن همه چیز بود... وطن پناهمان بود که حال داشت پرپر میزد. بال نگشوده، داشت سقوط میکرد.
چیزی تماشایی نبود، شکوهی نداشت. نگاهمان را باید میگرفتیم از بالهای شکستهاش، از آوارهایش، از شکستنش.
نگاهمان را گرفتیم. در خود فرو رفتیم. ما شکستیم. عریان شدیم از همه آن چه که امیدمان بود...
تو را نمیشناختم تا پیش از این - چشمانی داشتی به ظاهر مثل نگاههای من (و من عمیق نگاه تو را درک نکرده بودم) دستانت گره شده بود در روزهای متوالی کار و کار و کار و تنها لحظههای که صدای موذن از دریچه مسجد بیرون میزد، دستهایت را رهاتر از همیشه دل سپرده به آب میدیدم و جان سپرده به محراب.
پاهایت استوار بودند با کمی خمیدگی رو به جلو...کفشهایی که حال درست یادم نیست، سیاه بودند یا قهوهای یا گیوههای پنبه رنگ.
تا بعد که...آن روز وطن آوار شد. زخم شد و شکست.ما نگاهمان را گرفته بودیم، عریان شده بودیم ما، بی هیچ تاب و توانی.
پاشنه کفش هایت را کشیده بودی تو.دست هایت را از گره روزهای کار باز کردی.به مسجد آمدی و دست را از حوض همیشه زلال مسجد باز گرفتی، جانت را و دلت را اما دو چندان به محراب سپردی.
دعای کمیلت را از جیب بغل کتت درآوردی...چیزی انگار از سینه ات بیرون آمده باشد و ریخته باشد روی صورتت. نور نبود، شور بود، یا دغدغهای که شیرین بود و دلواپست میکرد.
نه دلواپس همسری که خود مرد بود و راز چشمان تو را میدانست و نه دلواپس پاره شدن گره این روزهای کار.
دغدغهاش وطن بود که دور سرش چرخید، آوار شد، زخم شد، شکست...
بسیار دیده بودمت پیش از این. آن جا در بازار ترهبار، جعبههای میوه را جابه جا میکردی.
بسیار دیده بودمت پیش از این، در کوچه و بازار و اداره و دانشگاه...یا حتی پشت میزهای پرخاطره مدرسه. باکیفی در دست یا کتابهایی زیر بغل؛ لرزان در سرمای زمستان و عرق ریز در گرمای مرداد.
اما آیا چیزی از انگارهای متفاوت ذهن میدانستم؟ یا راز چشمان درخشانت.
سرم پایین افتاده بود. نگاهم در نگاهت گره نمیخورد. سرم را پایین انداخته بودم تا نگاه پرسشگرت را ببینم. گرم شده بودم با این حال. چیزی عریانیام را میپوشاند. مرهمی مثل این که بر زخم هایم نشسته بود. ترک برداشته بود، دلم و حالا داشت چیزی ترکها را به هم بر میآورد.
به مسجد آمدی تو،نام نوشتی و اسلحه گرفتی و رفتی.
و من میدانستم که دیگر نخواهمت دید. جز در هیأت نسیمی رهگذر، که بر گلستانی پاک قدم میگذارد. سوخته بودی پیش از این.جایی برای دوباره سوختن نداشتی. همه چیزیت، روحت بود و دلت که همیشه میسوخت. پرنده بیقراری که پیش از تنت پر گشوده بود.
اما نمیدانم چرا دستهایم این قدر عرق کردهاند. سینهام به سختی میزند و نگاهم نمیتواند تا سرخط نامت بالا بیاید. میدانم که تو گواهی، تو شهیدی و شاهد و...
آیا باز هم میتوانمت دید و اگر دیدمت آیا میتوانم چشم در چشمت بدوزم؟
قسم به لحظههای آخر که از پیچ کوچه گذشتی و دل مادر را به در آویختی. تو بزرگترین آیه انسان به روی زمین هستی!
قسم به وقتی که پیشانی بند «یا حسین» پیشانیات را بوسه زد تو سرخ ترینی!
ای آگاه! تو در واژه نمیگنجی!تو در اشک خلاصه میشوی و در روح، فهمیده.
تو از تبار کدام سوره آفرینشی؟ تو نسلت آیا به باران نمیرسد؟ تو آیا زاده لحظههای شورانگیز اذان نیستی؟
ای مسیحای لاله گون! آیا نسیم، ذرهای از دم گرم تو نیست که دل و جان ما را زنده از یاد تو میکند؟
آیا شقایقها، پیام سحر تو نیستند که در چشمهای ما مینشینند و فریاد میزنند «هیهات منّا الذّلة» تو را؟
آیا آسمان، تصویر قاب گرفته معراج تو نیست؟
آیا صبح، هر روز تو را یادآروی نمیکند؟
آیا شب، تصویر خالصانه وصل تو با مطلق بی نظیر نیست؟ زمان به بازوی سبز تو تکیه داده که این چنین استوار ایستاده است و تاریخ، غرورش را وامدار «اللّه اکبر» آخرین توست.
ای صادقانهترین شکل ایمان! ای معیار دقیق سنجش اخلاص!
ای گواه! ای شاهد! ای معجزه! ای شگفت انگیز! ای جاویدان! ای روح تاریخ! با کدامین واژه، ذرهای از عظمت تو را یادآوری کنم؟
ای بشارت دهنده آزادی!ای سیمای نورانی عرفان!
تو از وطن دفاع کردی.تو از خاک، از آسمان، از نور، از آیهها و از انسان دفاع کردی. تو آسمان را به زمین آوردی و پرواز را با نمایشی بینظیر در خاک به تصویر کشاندی. تو معلمی! تو راز خلقت انسانی!تو هدف آفرینشی!
خدا از آغاز، عظمت نام تو را میخواست. خدا جهان را برای تو آفرید، برای تو که تا ابدیت زندهای.
زنده باد فریاد حسین گونهات در گوش تاریخ!
زنده باد روایت آتشین جانبازیات!
ای مرز سرخ حماسه را نهایت! ای شورآفرین! ای بر دستهای شکوهمند وحی تشیع شده!
ای آرمیده در جوار رحمت صاحب عشق! ای به وصال رسیده!
ای اجابت شده! ای پذیرفته شده! مبارک باد بر تو این افتخار مبارک باد بر تو این سرنوشت!
میآیی و میروی در جادههای پشت سر و پیش رو،
نفس میکشی و نمیکشی در هوای دیروز و امروز دستت در آسمان مچاله میشود و فریادهای زخمی است در آسمان میپیچد
سرت در کائنات میچرخد، صدای خوب گامهایت، تاریخ را به لرزه در میآورد، بند پوتینت را محکمتر ببند! بگذار رد گام هایت، ذهن خاک را خط بزند، سرشار میشود از بوی بهار، شکوفههای سوخته در دستت و شقایقهای نورسته در زخمهای کهنهات، پونههای باران خورده در چشم هایت،
بهار میشوی، از خاک میگذری، ناسوت، مچاله در زیر گام هایت، به ملکوت فکر میکنی، سبکبارتر از نسیم، چفیه ات را به گردن میاندازی، پلاکت را، قمقمهات را، تفنگت را، و پیرامونت بوی عروج میگیرد، درمنشوری از چشمههای روشن، تن میشویی از غبار عبور. حل میشوی در رنگ، در نور،
بالهایت، گسترده در آسمان، خورشید بر پیشانی ات، نفست بند میآید، خاکریز، زیر پایت میلرزد، بوی بهشت، از خود بیخودت میکند، فریاد میزنی، صدای گلوله در سرت تیر
میکشد،هوایت سرشار میشود، غبار تو را در خود میپیچد شریانهایت منبسط میشوند، لباس رزمت حل میشود در رنگ، در سرخی، سرت سبز، دستهایت نور را میشکافد، محو میشوی، هزاران ستاره بر مدارت میچرخند، آسمان در آغوشت میکشد، سنگر به سجده میافتد، دست هایت را باز میکنی، هزاران کبوتر از سرشانههای بسترت آسمان را زیر بال میگیرند، بهشت سرازیر میشود در نفست، صدایت در دهلیزهای درهم پیچیده زمان طنین انداز میشود، رد میشوی از مرز مکان و زمان بی خویش، سرشارتر از همیشه، صدای کمیل شانههای سنگر را میلرزاند، بوی عبور میدهد این خاک.
هوای پرواز در سرت میپیچد، ملائک به پیشوازت آمدهاند، جادههای مهآلود روبرویت گستردهاند، جادههایی که در انتهایشان تصویری از طلوع میدرخشد، بهشت منتظر گام های توست، منتظر نفسهای بهاریات. دستهای در آسمان میآیند و نمیآیند، نفس میکشی و نمیکشی در هوای سرشار امروز و هوای راکد امروز.
بچگیهامان که یادت هست؟
شبها از نردبان چوبی حیاط بالا میرفتیم و روی پشت بام خانه پدربزرگ، ستاره هایمان را به هم نشان میدادیم.
چند سال بعد که بزرگتر شدیم، فکر میکردیم که هر که از دنیا برود،میرود آن بالا و شبها به شکل ستاره میآید به زمینیها سر میزند.
آنوقتها با هم به توافق رسیده بودیم که آن ستاره نورانی، حتما پسر دایی جواد است که شهید شده است.
مهربان، لب بام مینشستیم و پسر دایی را تماشا میکردیم؛ وقتی ستاره چشمک میزد،سرمان را پایین میانداختیم و ریز میخندیدیم و میدویدیم پیش بزرگترها.
بیآنکه رازمان را به کسی بگوییم، آرام میگفتیم، دیدی؟ پسر دایی به ما چشمک زد.یادت میآید؟
چه قدر دلمان میخواست بزرگ میشدیم، شهادت قسمتمان شود.و ستارهای باشیم که از آن بالا به بچهها چشمک میزند و آنهارا میخنداند.
کسی
چه میداند؛ شاید یکی از ستارههای آن دورترها، شاید روی بازوی شرقی کهکشانی از آن طرف عالم،درست در همان نقطهای که با کهکشان راه شیری در تقارن است، روزی ستارهای به نام من و تو رقم بخورد.مگر نشنیدهای که «در باغ شهادت باز، باز است»؟
پس دعا کن؛ به امید ستاره شدن.
چه سبکبار، شانه هایت را با سنگینی هزاران زخم بالا کشیدی!
چه صبورانه، بر بغضهای شیشهایات پا گذاشتی!
و تو از روزنههای نور گذشتی.
سالهاگذشته است از آن همه حماسه و شهامت!
سالهاست که نسیم آزادی، بیقرار و بیتاب از نبودتان میوزد.
سالهاست که در امتداد هر آن چه حماسه، نام شما میدرخشد.
سالهاست که شقایقها گیسو به باد سپردهاند.
دیروز را باید به یاد سپرد؛
دیروز که پرده از اندیشهها برداشتید،
واژهها را تکاندید،
عشق را شوراندید
و حماسه آفریدید.
اینک، در استمرار پرهیاهوی زندگی، چشمان شهودمان تار میبیند.
باید امروز چشمها را شست.
دیروز، از گوشه چشمهایتان، خورشید میچکید.
مهتاب در دستان شما موج میزد،
از حماسهتان بوی قیامت میآمد و از کلامتان، زمزمههای سرخ میبارید.
دیروز، در حوالی شما، بوی بال فرشتگان میآمد. وقتی کوچیدید، گلها پژمردند و پای زمان لنگید.
باید امروز چشمها را شست. دیگر اشکهامان را از شما پنهان نمیکنیم.
خاک، از تشنگی آتش میگرفت.
در شب بیهویتی
و شانههای زخمیات، بار مسوولیت را احساس کردند
پرنده شدی و از لابلای آتش و خنده، پر گشودی
آسمان را در آغوش کشیدی
به حرم دستهایت ایمان داشتی
ابرها را، از دامن خاک گرفتهات تکاندی
تا شاید آسمان، باران بباراند
تشنه بودند؛ شاپرکهایی که دستهای زخم خورده خاک را میبوسیدند
و تو، قطره قطره، سرخ باریدی
بر روی تاولهای بال قاصدکها
و هنوز هم که هنوز است
بر روی نبض ثانیهها، حک شده ای
چنان که نجوای شبانه آن روزهایت.
هایهای میگریم
در سکوت بلندیهای «قلاویزان» به گوش میرسی
در نیزارهای خاطره «جزیره مجنون»، خود را فریاد میزنی
تو تشییع میشوی هر شب،
روی دستهای خاطره و در مشایعت پروانه ها
در شبستانهای حضور، که بزم وصال برپا بود
و سفره سجاده عشق، گسترده،
هویتی غیر از «گمنامی» نداشتی.
که هویت عاشق، ذوب شدن در زلال بیریایی است.
از بس که شنیدیم تب سوختنت را
از یاد گرفتیم سراغ بدنت را
یعقوب به یعقوب در آغوش کشیدیم
اندوه شفابخش تو و پیرهنت را
این خاک ترک خورده که خو کرده به پاییز
یکباره گلستان شده گلهای تنت را
دردا که کلاغان به تماشا بنشینند
پروانه من! در شط خود پرزدنت را
کو قاصدک بی خبری؟ مادرت این بار
چادر به سر آماده شده آمدنت را
یک رود ستاره است که جاری شده بر خاک
وا کرده کسی گوشه سرخ کفنت را
این خاک چرا بوی پر سوخته میداد
وقتی خبر آورد کبوتر شدنت را
هر شب به پاس خاطرههایت
چون اشک میچکم
و در غربت یاد تو
خاکستر نگاهت را
تند باد
و پیام سرخت را فریاد میشوم
شیرین من!
من در سوگ چشمهای تو
فرهاد میشوم
این خاک از آنِ شما نیست.
ردّ پاهایتان را جمع کنید، سیم خاردارهایتان را بردارید
و به جای دیگری از دنیای که از شما بیزار است، بروید.
هیچ گل سرخی، در زیر چکمه پاییز، حقیقت بهار را انکار نمیکند.
هیچ ساقه جوانی در این باغ، در مقابل توفان بی عدالتی، سرخم نمیکند.
حقیقت ساعتهای جهان را فراموش کردهاید
و به خوابهای «عتیق» پناه آوردهاید،
این گونه است که تا مگر از خواب غفلت بیدراتان کنیم، هر روز با «سنگ» به مراسم استقبالتان میآییم.
تا هنگامی که از این خاک نرفتهاید، زخم سینههامان همچنان تازه است
و همچنان خون شهیدانمان، به دنبال انتقام از شما، در پیتان جاری است.
ای کاش میدانستید که ستمکاران را هنگام انتقام نزدیک است:
«وَ سَیَعْلمُ الَّذینَ ظلموا أیُّ مُنْقَلبٍ یَنْقلِبون»
بیهوده رویاهای «عتیق» خویش را بر ما مخوانید که ما یقین داریم به: «نصرٌ من اللّه و فتٌح قریٌب».
شما مثل کسی هستید که در شبی تاریک، آتشی خُرد برافروخته است.
به آتش موقت خویش، دل خوش مدارید که خداوند،
نورتان را خواهد برد و همچنان در بیابانهای ذلت سرگردان خواهید ماند.
سلام بر گلسنگهای شهر سنگستان!
سلام بر غریبترین شهر خدا و مأذنههای تکیده در حنجره خاموشی!
سلام بر کوچه پس کوچههای همیشه پاییزان و پنجرههای بسته آسمان قدس!
نگاه میکنم بر دیوارهای شهر که سینههاشان، از مشت خمپارهها، گل زخم برداشته است.
نگاه میکنم بر سکوت ممتد ثانیههایی که در نبض آزادی، گر گرفته است و زیر خاکستر سکوت. آتشفشانی پا گرفته است.
تزیین خیره کننده تابلوی «سازمان حقوق بشر» را مینگرم که بر بلندای بام تزویر، استوار ایستاده است و نمیبینند، گلوی آزادی را که از دندانهای تیز کرکسهای خشونت، زخم برداشته است و نمیبیند سلاخی شدن حقیقت را در خیابانهای سرخ فلسطین، یا میبینند و مهر خاموشی بر لبها زدهاند.
کاشیهای خیابانهای شهر، رنگ شهادت بر تن دارد و تنپوشی از آزادی سرخ.
شهر خلیل علیهالسلام، میعادگاه رجم شیاطین است و جایگاه افتادن بتهای غرور.
شهر خلیل علیهالسلام، شهر پرندگان عاشق و قاصدکهای خونین بال است.
آسمان شهر سنگ، بوی سوخته باروت و گوگرد میدهد که ریه تنفس پرندگان بال سوخته را میسوزاند.
سینه آبی آسمان، حریم امن گستره بال پرستوهاست. آسمان، جایگاه زیباترین غزل آزادی، از زبان سینه سرخهای عاشق است، اما زمانی که آبی آسمان،زیر بال نحس کرکسها تیره نشده باشد، اما تا زمانی که پرستوهای آزادی، زیر چتر رنگین کمان بال بگسترند و نغمههای آزادی سر دهند.
«خفاشها» پرواز را بیآبرو کردند».
آری، امروز که دهان ثانیهها،از تکرار صداقت یخ بسته است و وسعت چشمها، از سیاهی ممتد شب پرستان، بالاتر نمیرود، امروز که سرزمین مقدس، در حصار خرقهپوشان یهود دست و پا میزند. دریا، دل گرفتهاش را بر شنهای صبور ساحل میکوبد و ماهیها، دل تنگشان را در هیاهوی موجها گم کردهاند.
تمام گوشماهیها روی ساحل غمگین، گوش ایستادهاند تا با اولین آتشفشان خروش آزادی روی سینه دریا، گردن بند سفید آزادی بچینند و ماهیها را به مهمانی آزادی دعوت کنند.
چگونه دست هایشان را از سنگها پینه نبندد، که آزادی در زیر یوغ تجاوز مچاله شده است و جواب بیگناهیها، آتش تانکها است و هجوم وحشیانه پوتینها؟
دریا را در توفان وجودم میتکانم و روی کاشیهای سرخ خیابانها میریزم. زیتون را میتکانم و روی زخمهای فرشتگان زمین میگذارم. فلسطین را میبینم که با شکوفههای سرخ انار، لباس سفید آزادی بر تن کرده است.
نفس هایش، بوی حضور پرستوهای مهاجر را میدهد که دسته دسته، روی دامن وطن مینشینند و همصدا با هم، سرود آزادی سر میدهند و بالهای زخمی خود را زیر باران میشویند.
خانهای آن سوی ابرها دور از هیاهوی چکمههای خودخواه، در رویاهای تو نقش بسته است؛ خانهای که کسی نمیتواند آن را از تو بگیرد، خانهای فقط برای تو.
خانهای که جای چکمههای خودخواه، بر روی آن دیده نمیشود. چندی پیش، این خانه رویایی، بر روی زمین بود و تو ساکن آن خانه رویایی، ولی رویای شیرینت دیری نپایید که از هم پاشید و وقتی به خودت آمدی، دیدی که در این دنیای به این بزرگی، یک تکه کوچک، حتی یک تکه کوچک برای تو نیست. و حالا تو هستی و آسمانی که حتی جایی برای بادبادک تو ندارد. آسمانی که بوی باروت و سر و صداهای بمب افکنها، خواب ستاره هایش را به هم زده است.
ولی یک روز، خانه رویایی آن سوی ابرها را بار دیگر بر روی زمین خواهی دید. خانهای دور از هیاهوی چکمههای خودخواه، خانهای که کسی نمیتواند آن را از تو بگیرد. خانهای فقط برای تو. خانهای که از دیوارش یک درخت زیتون پیداست؛ زیتونهایی زخمی که پیغام صلح را فریاد میزنند. زیتونهایی ک زخم تاریخ سرزمین تو را به تفسیر نشستهاند. خانهای آن سوی ابرها در انتظار توست. آن خانه را باید با مشتهای گره کرده به دست آوری. آن خانه را باید شهادت به تو ارمغان بدهد.
تو باید آن خانه را با قطرههای روشن خون، بر روی زمین طراحی کنی. آن خانه در انتظار توست. آن خانه فقط برای توست.خانهای آن سوی ابرها، خانهای آکنده از عطر زیتونهای زخمی، خانهای دور از هیاهوی چکمههای خودخواهی.
در کیفش جای مداد، سنگ میبرد
جای گل، در باغچه هایش سنگ میکاشت
اساب بازی هایش از جنس سنگ بود؛
سنگ، سنگ، سنگ
با سنگ پیمان بسته بود که تا بیرون راندن کفتارها، آرام ننشیند، پیمان بسته بود که یک قدم پس نگذارد و به تانکها بفهماند که سنگ، حرف کمی نیست.
قول داده بود آن قدر در باغچهاش سنگ بکارد، که فردایش را از دل همین سنگها بیرون بکشد.
مدتی بود که جای مداد، سنگ به دست میگرفت و چنان آن را در دست میفشرد که قلمهای شرق و غرب، زبان به اعتراف گشودند.
شانه هایش، صلابت را قسم میخورد؛ چشمهایش خشم را، مشتهایش سنگ را.
باد، در پیراهنش غرور مردان آهنین را میپیچید.
کودکی اش به مردانی شباهت داشت که کوه را به رویارویی فرا میخواند.
فاصله گهوراه تا گور را مردانه ایستاده بود؛ آن قدرکه فراموشش شده بود خواب را در کدام بستر جا گذاشته است.
پاهایش، غرور را در رگهای سرزمینش میریخت. هر قدم که بر میداشت، پیمانی بود که با سرزمینش میبست.
حالا این سرزمین، به ده سالههایش، به چهاردهسالههایش و به مشتهایشان که از بچگی آموخته بودند چگونه گره شوند، افتخار میکرد. حالا میتوانست به مشت هایشان قسم بخورد.
لحظه به لحظه، خشم دندانها بیشتر میشود، غرور پاها بیشتر و مشتها فشردهتر.
حالا این سرزمین میتواند ببیند که از دل سنگها، فردایی طلوع میکند که در آن، کودکان، چفیههایشان را بیرق رفیعترین قلههای پیروزی کردهاند و از سنگها، قلمی تراشیدهاند که تاریخ را با قلم خودشان بنگارند. فردا سرنوشتی است که با قلمهای سنگی همین کودکان، بر صفحه صفحه تاریخ خواهد چکید.
صدای ضجه هایتان، سرفصل همیشگی اخبار سیاسی جهان است.قامت زیتون هایتان را به آتش میکشند، خانه هایتان را منفجر میکنند. گلولههای قساوت، سینههای بیباکتان را میدرد، اما تابهحال هیچ دینامیتی نتوانسته است بنیان محکم اعتقادتان را نابود کند.
هیچ سلاحی برای انفجار غرورتان نساختهاند - و یا ساختهاند، امّا غرورتان را حریف نبود -
فلسطین! برای فرزندان تو روی هیچ نقشه جغرافیایی جهان، مساحتی قایل نیستند.
کاش شورای امنیت برای زخمهای سینهات، قطعنامهای صادر میکرد!
کاش جامعه جهانی، حق نفس کشیدن تو را به رسمیت میشناخت.
فلسطین! روی دیوارهای شهرت جای چنگالهای دژخیم مانده است.
صدای چکمههای زمخت استبداد، هر صبح، خواب کودکانت را آشفته میکند؛ کودکانی که مرگ را مزه مزه میکنند ودر بازیهای کودکانهشان، عملیات استشهادی را تمرین میکنند، کودکانی که هر روز جوان میشوند، جوانانی که هر روز شهید میشوند و اسطورههایی کهتاریخ را مبهوت جسارتشان میکنند.
روزی فراخواهد رسید که تو وارث زمین میشوی.تا آن روز صبر کن؛ «الصبرُ مفتاحُ الفرج».
خورشید، در بغض دستهایت سنگ میشود، تا عقدههای سرزمین اشغال شدهات را بر سر غاصبان آوار کنی.
برخیز! مگذار نگاه مرگآور چکمه پوشان قدس، شقیقههایت را هدف قرار دهد.
فریاد شو و نعره بزن؛ چنان که شهرکهای کفر، بر سر اهالیاش ویران شود و خواب بیخبران جهان را بر آشوبد.
تلماسههای نفرت را بر چهره متکبرشان آوار کن که قدس، چشم بر بازوان تو دوخته است.
برخیز؛ پیش از آن که خورشید عمر مادران این خاک، به غروبی ابدی فرو رود.
برخیز؛ پیش از آن که شاخههای زیتون، دست چین سفره ناپاکان شود.
اگر چه امیدهایت را پرپر کوچهها و خیابانها کردند، اگر چه پدر و برادرهایت، جان، نثار گنبد بیمثال قدس کردند...پا عقب نکش!
بدان که چشم قدس، امروز بر تو است.
مشتها را گره کن و خشم خو را در سنگهای ویرانههای خانه ات بریز و نثار پیشانی این دیو درنده کن.
بدان که تاریخ، در انتظار حادثه بزرگی است که تو میآفرینی.
تو فردای تاریخ را رقم میزنی.
مگذار تا فرزندان کوچک امروز، فردا را در زنجیر کنند.
چهارشنه
1 مهر 1383
6 شعبان 1425
2004 .Sep. 22
دیگر داشتم در خلوت و تنهایی خودم میپوسیدم، از بس که گوش خواباندم. به صدای سکوت، به هوهوی باد.
خسته شدم؛ از خودم، از کلاسهای خالی، از دیوارهای همیشه ساکت، از روزهای تا ابد تکراری.
هر بارکه دلتنگ میشدم، در رویاهای خود به دور دستها سفر میکردم؛ به سرزمین خاطرات تلخ و شیرین، همهمه بچهها، صدای خندههای بلند، صدای زنگ؛ وقتی بابای مدرسه، با یک چکش، برروی ورقه آهنی میکوبید.
دلم برای همه چیز تنگ میشود، حتی برای صدای خمیازههای بلند و کشدار.
چه روزهای خوب و شیرینی! کلاسهای درس، آواز شادی بچهها، صدای جیرجیر گچ که سکوت تخته سایه را میشکست و من که سال به سال، پابهپای بچهها، از کلاس اول میخواندم و بزرگ و بزرگتر میشوم.
شروع هفت سالگی، الف، ب، پ؛ و قصّههای شیرین فارسی.که، مادر همیشه در باران میآمد، و آن مرد، که هیچ وقت نفهمیدم که بود.
صدای چوپان دروغگو که در دشت میپیچید و مردم سادهای که هر بار گول میخوردند و...
چه دروان خوبی!
دلم برای همه چیز تنگ میشود؛ برای روزهای دلهرهآور امتحان، چهرههای مضطرب دانش آموزان، روزهایی که حتی بازیگوشترین بچهها را به تلاش فرا میخواند.
لحظه پرشور کارنامه گرفتن؛ خنده قبولیها و ناراحتی تجدیدیها -که نمیدانم از دوباره خواندن درسها بود یا از سرزنشهای پدر و مادر- و بعد، یک روز سکوت، شاگرد همیشه کلاسهایم شد؛ سه ماه جدایی.
من ماندم و کلاسهای بدون شاگرد.
من ماندم و مدرسه بدون محصّل.
یک چاردیواری سوت و کور. من ماندم و سه ماه انتظار و تمام وقت، گوش به زنگ صدای پاییز بودن.
ازخواب که بیدار شدم، حس کردم امروز، با تمام روزها فرق دارد.
بابای مدرسه، جاروی بلند و دستهدارش را برداشت و شروع کرد به رُفتن غبار از چهره پنجرهها و راهروها و حیاط.
نیمکتهای درهم و برهم را مرتّب کرد، شیشههای غبارگرفته را شُست، پنجرهها را باز کرد و اجازه داد تا ریههای کلاس، هوای تازه را نفس بکشند.
«باز ماه مهربان، باز ماه مدرسه»
دوباره بچهها را خواهم دید؛ کلاس اولیها که هفت سالگیشان را در دنیایی تازه جشن میگیرند و کلاس بالاییها
که به شوق دیدار دوستان، سر از پا نمیشناسند. و من، که همیشه مشتاق بچهها هستم. همین!
انگار صدای پایی میشنوم! خیابانها شلوغند. صدای همهمه و صدای زنگ.
چه قدر من صدای زنگ را دوست دارم. بچههای من! خوش آمدید.
یکشنبه
5 مهر 1383
10 شعبان 1425
2004 .Sep. 26
پشت این دیوارها بوی مرگ میآید؛ بوی شیون و درد. باید این هوای بی هنگام را شکافت.
آبادان در زنجیر، چون پلنگ زخم خوردهای در کمین خفتگان است.
حادثهای بزرگ، عروق زمین را میدرد و بر ناآرامی خاک میتازد.چشم سرداران، خیره شده است در خون. باد، مسافر بازگشته از خاکسترهاست.
چنگ در چارهها زدهاند. این هوای مانده، فرشتههای غیرت را میآزارد. آبادان ویران بر مزار مهتابی خویش زانو زده است. صفیر گلولههای پیاپی، سکوت بیابانها را در هم میریزد. موریانهها، تمامی راهها را جویدهاند. ماه گلآلود در جذر و مدّ بی رنگ قبایل فرو مرده است. بادهای مسموم، غرور خوزستان را محاصره کردهاند. پرندهها در شریانها قد میکشند تا بر
شاخساران آن سوی دیوار، سرود پرواز بخوانند. پیراهنم خشم را چاک زدهاند و در خروش رملها شال میتکانند.
بادهای ویرانگر فروکش کردهاند و صلابت دیوارها باقی نیست. تکبیرها و دلهرهها در آمیختگی خون و نفت، میپیچید. مشتهای آکنده از غیرت در هوا پرتاب میشود. دندانها شعله میکشند و زنجیرها رسوا از هم میگسلند.
فتح بزرگ نزدیک است.
از بهار پیش رو، بوی گلهای سوخته میآید.
نعشها و نالهها، پیکرهای پوسیده و یادهای به جا مانده بر خاکستر هوا عجیب تازه میشود! شهر کوچک را مادران که در آغوش میکشند.
فتح نزدیکتر شده است. صدای سورههای شادی بخش در زاویهها منتشر میشود. از هر دریچه، جبرئیلی سرود ظفر
میخواند. خروش سرداران به لنجهای گسیخته بی تاب است. شط، از سودای جهان خواری خالی است. حماسه و هیجان، شناسنامه جنوب را مهر خون میزنند. گلدستههای خالی از طنین، کبوتران بیپرواز و کوچههای بیهیجان. نخلها به جان باد آتش میکشند. اما چیزی به پایان این همه نیست.
آفتاب، ردای خونینش را بر سر جهان میگسترد. حرامیان در خیال گستاخانه خویش ته نشین شدهاند. از آنها به جز ردّ مردهای باقی نیست.
ای خاک! دریچه فریادت را بگشا! باید غزلهای ناسروده را بانگ برداشت. خشمی که در گلوی من است، حنجرهام را میآزارد. میخواهم با مشتی از فریاد بر جدارههای سنگی جهان بکوبم. «رود رود» دختران قبیله را در واپسین بوی دریا میپیچم و بر شاخههای رهاشده میآویزم. آبادان در زنجیر را بر کتفها خستهام خواهم کشید. ای خاک! مرابه زانوان نازکم ببخش! توانی در شانههایم نمیشناسم. ایستادهام بر سجاده خاک و با حالی غریب، سرم را بر دوش نخلها میگذارم. پنجرهای هست برای پرواز، اما بالهایم مثل بغض جنوب فروریخته است.
فقط شهر را محاصره نکردهاند. فقط به دور یک تکه خاک حلقه نزدهاند و با سلاحهایشان تنهایک وجب زمین را نشانه نرفتهاند؛ بلکه دل را محاصره کردهاند، تکههای قلب پاره پاره شده را بر سر نیزه کردهاند و بر دروازه آبادان کوبیدهاند و منتظرند تا با اندک فرصتی، آن چه را در خرمشهر و سوسنگرد و هویزه و بستان انجام دادند، این جا هم تکرار کنند.
تنها چیزی که جلویشان را گرفته است، باریکه رود است که مغرورانه جلویشان ایستاده است- مغرور نه از این جهت که رود است،بلکه از جهت مردان کوچک اندامی که با لباسهای خاکی، پشت آن سنگر گرفتهاند-، با غرور جریان دارد.
آن سوی رود، هر شب از سنگرها صدای رقص و آواز میآید و صبحها، مردانی با اونیفرمهای زیتونی و چشمهای قرمز، از شبزندهداری دیشب، باران گلوله را بر سر مدافعان شهر میبارند.
این سوی رود، هر شب از داخل خانههای خراب و سنگرهای کوچک دست ساز، صدای هق هق گریه بلند است و صبحها، مردانی بدون اونیفرم و با چشمانی قرمز از مناجات دیشب، به دقت، رود را نگاه میکنند؛ تا متجاوزی جرأت نکند از آن رد شود و قدمهای آلودهاش را بر خاک آبادان بگذارد.
شبها و روزها میگذرد و دلهای محصور در حصار، به این فکر میکنند که اصلا خارج از این حصار، آسمان، به چه رنگی است و آیا کسی به یاد آنها هست؟ و هر بار، با قطره اشکی، چشمانشان را بر بیشمار ستارههای آسمان که به یکسان بر همه جا میتابند، میبندند.
اما فرسنگها آن سوتر، در نیمه شبی پرستاره، پیر جماران، با قطره اشکی، چشم از آسمان بر میگیرد و در دل برای دل به حصر کشیده فرزندانش در آبادان دعا میکند. شب میگذرد و فردا روز، همان پیر اشکریز دیشب، فرزندان خویش را فرا میخواند و تنها با چند کلمه، جان مشتاقان را به آتش میکشد:
«حصر آبادان باید شکسته شود».
جانهای مشتاق و دلهای آتش گرفته به راه میافتند و حصر خاک را به همراه حصر دل، با هم میشکنند. یک وجب زمین به همراه صدها دل مشتاق، دوباره به آغوش وطن باز میگردد تا در تاریخ ثبت شود که حصر آبادان، تنها با یک جمله شکسته شد.
یادش به خیر!
چه دوران خوشی بود، تنگ غروب آواز دلنشین جاشوها و ماهیگیران. بازگشته از صید، با آن طراوت همیشگی که خبر از تورهای پر از ماهی و بخشندگی همیشه دریا میداد.
و جزر و مد امواج شوخ و بازیگوش که لنجهای منتظر را به بازی میطلبید.
یادش به خیر!
نخلهای تناوری که سربلند و مغرور، تا آسمان قد کشیده بودند و مثل دیدهبانهای همیشه بیدار، نگاهبان دشتها و نیزارهای دوردست بودند.
یادش به خیر!
فصل خرما پزان و همهمه کودکان و زنان خرماچین، با زنبیلهای بزرگ پر از رطب...
آبادان، خواب میدید و آه میکشید...
روزهای از دست رفته...، رهایی در حصار گرفتار آمده را، رویاهای به تاراج رفته را...
آبادان خواب میدید و...
یا «ثامن الائمه»
صدا بلند شد؛ فریادی، سکوت را شکست، صدا، غرور حصار اسارت را در هم ریخت...
صدا خیبر شکن بود...
از حنجره «غیرت» برخاست و ارکان قدرت پوشالی دشمن را به لرزه درآورد.
طلسمی میشناسید که در برابر «عشق» ایستادگی کند...؟!
قفلی میشناسید که به کلید «غیرت و رشادت» باز نگردد؟!
کدام سد، در مقال سیل ایمان، تاب مقاومت دارد؟!
آبادان، پلک بگشا رهاییات را.
لبخند بزن،تولد دوباره ات را.
به شوق بنشین، آینده روشن و دل انگیزت را.
این کبوتران عاشق، نویدبخش آزادی تواَند.
که ابابیلوار، به جنگ ابرهه آمدهاند.
آبادان، خوزستان، جنوب. میخواستند به تاراج ببرند حمیّت سرزمینت را!
با چشمان مهگرفته به سرزمینی پای نهادند که سمبل مقاومتهای سخت بود
صدای کرخت ناجوانمردی و بیایمانی در سرزمین به گوش میرسید.
بوف شوم نامردی، چهره دیارت را نزدیک بود کریه کند! خاک بیتابت، توان از کف داده بود و رگبار گامهای استوار جوانان غیورت، دل خاکریزهای دشمنت را نشانه رفته بود تا تو و سرزمینت، بر پای بمانید.
صدای مسلسلها دل صدها پیر و جوان جنوب، لرزه بر اندام غاصبان انداخت.
قلب سنگرهای سرزمینت به تپش افتاد و چون دژی پولادین، در برابر غاصبان ایستادگی کرد!
خاکت، هنوز هم بوی خون میدهد؛ بوی خون مردانی که آن روز، در کوچه پس کوچههای بی پناهت، در خون شقایقهای دلسوخته غلتیدند و آبادان، دوباره جاری شد!
پرواز پرندگان آزادی، بر بام خوزستان تماشایی بود!
بوی عطر لبهای دوباره شکفته آبادان، ایران را فرا گرفت.
«انفجار نور»ی دیگر بود. حصر آبادان شکسته شد!
دوشنبه
6 مهر 1383
11 شعبان 1425
2004 .Sep. 27
این روزها که میگذرد، احساس میکنم جهان گدازندهتر از پیش است. بوی نسیم تازهای از باغهای فرادست میآید. پیامبر واری از دامان لیلا بر میخیزد و بیابانهای دنیا را به هلهله وا میدارد.
شانههای رشتهوار خاک، در سرودی شفاف میغلتد و انبوه، در رگهای تپنده آسمان شتاب میگیرد.
پلکهای کوچکت را به هم بزن نوزاد مدینه!دستهای تازهات، گلوگاه پدر را مینوازد. آماده باش برای کفن پوشی. باید از همین امروز بر سودای سفّاکانه جهان بتازی. باید اوج بگیری بر اسبی که نیست. و ابروان محمد صلیاللهعلیهوآلهوارت را چون پاسخی حتمی به روی عافیت بالا بیندازی. توبه
دنیا آمدی تا ستاره شوی در شبی که آسمان سرود میخواند. اولین پلکهایت شروع توالی روز و شبهاست. پدر در تو خیره میشود و تو پلک هایت را بر هم میفشاری. دریا را به روی دریا نبند. نامت «علی» است. نامی که شکوه افلاک را در هم میپاشد. تولد تو، تولد «علی علیهالسلام» است در محمد صلیاللهعلیهوآله.
آه! که تو چگونه مردی خواهی بود. تو شهید به دنیا آمدهای. ولادت یافتی و چون آغوشی خونین به روی جهان گشوده شدی. همه چیز از پیشانی بلندت شروع خواهد شد. در چشمهایت اطمینانی بزرگ میدرخشد. محکم در قنداقهات بایست که بزرگ خواهی شد و نینوای فردا را زیر گامهایت به بستر مرگ خواهی کشاند. محکم بایست بر شانههایت که امروز گاهواره آسمانهاست. فردا که در بدرقه خاموش ستارگان ناپدید میشوی، در بیابانهای خونآلود، لیلایت را بر براق جنون خواهی نشاند. لیلای بیلیلا، آشفته روی کدام دریچه فروخفته خواهد بود؟
تو کیستی که شهپرت را هر چه بشکنند، بلندتر خواهی پرید؛ آن قدر بلند که نامت را در هوای قبیلههای بالادست، چون شرابی پاک سر میکشند.
خاک را در حسرت گامهایت باقی میگذاری و میروی.
چشم هایت را باز کن کودک دلبند حسین! فرصت زیاد نیست. همین فرداست که پدر، تو را در آغوش خواهد کشید.
یا حضرت علی اکبر علیهالسلام!
تو از نگاه نگران پدرت متولد شدی، آن گاه که تو را هنگام تاختن به قلب میدان شهادت بدرقه کرد.
به دنیا آمدی،
در زیر سایه دستانِ کریمِ پدرت بالیدی،
با تمام جوانیات با دشمنان دین خدا جنگیدی،
و آن گاه که بر خاک افتادی، هزار سرو تناور، به نشان قامت تو از خاک روییدند.
آیینهای بودی، زیبایی جدّت پیامبر را؛ پس آن گونه که در تو مینگریستند که گویی در خواب، پیامبر را دیده باشند.
و تو به دنیا آمدی،
هم از آن هنگام ک نگاه نگران پدر، بدرودت گفت.
درختی بودی قدکشیده،
و پیش از آن که بر خاک افتی،
آسمانت در آغوش کشید و فرابرد.
«یا که بر ماه از خط مشکین، نقاب انداختی
لطف کردی، سایهای بر آفتاب انداختی
پرده از رخ برفکندی،یک نظر در جلوهگاه
وز حیا، حور و پری را در حجاب انداختی»
...و زمین، بوی قدمهای آسمانیات را حس کرد و به شکوفه و گل نشست.
باد، عطر تنت را عاشقانه و بیتاب، کوچه به کوچه وزیدن گرفت...
درختان، سروقامتت را قیام کردند و افلاکیان، خاک مقدمت را سجود.
تو پلک گشودی و آفتاب طلوع کرد.
تو پلک گشودی و مدینه، در نور، گم شد.
تو پلک گشودی و دنیا، زیبا گشت.
قلبت تپید و نبض زمان تنظیم شد.
لحظه باشکوه تولدت را آسمان به شوق نشست و آهنگ دلنواز گریستنت را فرشتگان به وجد آمدند. پدر، به گوش راستت، اذان غیرت خداوند و در گوش چپ، اقامه شهادت، تو را به سینه چسابند و جرعه جرعه، زلال ایمان و معرفت، در قلبت ریخت.
و تو نقطه عطف ماه و آفتاب گشتی؛ محل تلاقی دو اقیانوس، مرکز انعکاس دو نور؛ یکی به نام محمد صلیاللهعلیهوآله، یکی به نام علی علیهالسلام.
«ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین، از گوهر والای تو
جلوهگاه طایر اقبال باشد هر کجا
سایه اندازد، هجای چتر گردونسای تو
گرچه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو»
زمین به خود بالید و گاهواره وجود آسمانیات شد.
طلوعت مطلع تمام عاشقانه و سرفصل قشنگترین افسانه جاودانگی است. قدم به چشم خاک نهادی و خاک، به افلاک رسید.
کربلا حرای دیگری شد، تا به شوق بنشیند، نزول دوباره سوره انسان را.
ستون خیمههای عشق، تکیه بر گامهای استواریات دارند.
تا تو هستی، اهل حرم، بیم ندارند... خونت، هنوز بارورکننده خاک است.
کلامت، هنوز تفسیر کننده عشق است، آن گاه که پدر، پرده از راز کربلا بر میدارد و شهود در قلبت میریزد و تو، مست از جام دلدادگی، میپرسی: که آیا بر حق هستیم، و این یعنی عشق.
تو میآیی تا اولین سراینده قصیده بلند شهادت و جاودانگی باشی در دشتی بلاخیز.
تو میآیی تا زینبیان به تماشا بنشینند، رشادت و جوانمردی شبیهترین فرد به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را.
تو میآیی، تا مؤذن اذان سرخ شهادت باشی، بر بلندای عاشورا...
تو میآیی...تا دنیا به یمن وجودت بهانهای برای بودن داشته باشد.
در و دیوار خانه بی قرار و دل نگران، لحظات انتظار را طی میکنند.
قلب زمین به شماره افتاده و دریاها را حوصله تلاطم نیست.
نسم گذران شهر، ساکن است تا شاید همراه خود خبری خوش به صحرا ببرد و کوه به کوه و دشت به دشت عالم را در ولوله این اتفاق، شریک کند.
سقف آسمان میشکافد و هالهای از نور، گهواره متلاطم خانه را زینت میدهد و انتظارها به پایان میرسد. انگار تمام کائنات، دگرگون شدهاند! صدای هلهله کوهها فضا را پر کرده است و دست افشانی موجها و صخرهها، تا عرش شنیده میشود. نسیم، ملتمسانه عطری از قنداقه معطرش طلب میکند
تا غرور و خودپسندی گلها را به سخره بگیرد و با آن، مشام صحراها را بنوازد.
بوی نزول قرآن، دیوارهای کاهگلی شهر را به قدمهای جبرئیل مزین کرده است.
این کودک کیست که چهره در بال فرشتگان پنهان کرده است.
خدای من! انگار محمد صلیاللهعلیهوآله است که دوباره متولد میشود.
خوش آمدی به خانه حسین علیهالسلام!
چشم هایت را به هر سو بچرخانی، نشانهای از غرور بر باد رفته پیشینیان را احساس میکنی.
در کوچههای جهان، بر هر دریچهای که بکوبی، نجوای فروخفتهای را بیدار خواهی کرد.
زمستانهای زیادی بر سر جهان آمده است وتو در جستجوی ته مانده شکوه آدمی، بر جادههای دنیا زدهای.
میایستی که از انسان فراموش شده، عکسی به یادگار بگیری. بادلی عبرت بین، بر این همه ایوان مدائن در گوشه گوشه دنیا چشم دوختهای.
سفر تو را سخت به فکر فرو برد؛ سرت را در دست میگیری وبه گذشتهای توفانی میاندیشی که از پیشانی زمین گذشته است.
با کولهباری از حیرت، قدم در راه گذاشتهای و تمام خویش را تا مقصدی بی رنگ، میخندی و میگریی.
گاه، در حسرتی عمیق میغلتی و گاه، از اعماق جهان آه میکشی.
در گلویت راز ناگشودهای است که هر لحظه، بیم فروریختنش میرود. چگونه شناسنامه خاک، این گونه باطل شده است؟
چگونه میتوان در گوشهای نشست و این همه گذشته پر خم و پیچ را چون پنجره پوشیدهای، بر خویش نگشود؟ جهان رازآلود، تو را به سیر در زاویههای خویش میخواند.
برخیز و به آهنگ قدمهایت شتاب ببخش. زمین، کتاب کهنهای است که بر سطر سطر آن، راز ناگشوده پدران انسان، مکتوب است.
محکم به راه افتادهای. چشمهایت در حدقه میچرخند و تو احساس میکنی یک سر و گردن از تمام بامهای چهان پیش افتادهای.
از نزدیک در چشم تمدن خیره میشوی؛ آن قدر نزدیک، که صدای خرد شدن جمجمه فرمانروایان، سخت آزارت میدهد. باور نمیکنی تو تنهایی،انسان تنهاست..
در این برهوت سهمگین، خشم عطشآور جادهها تو را در خویش میبلعد.
جهان، جهّنم کوتاهی است.
زیر هر صخرهای، زخمی ناسور، زمین را-زمین مادر را-آزار میدهد.
هنوز صدای نفس نفس بردگان را میشنوی.
صدای قهقهه، صدای دوره گردان بیدرنگ بر سواحل ویران، تو را به خواب قرنها میبرد.
شتاب میگیری، دور خودت میچرخی و همراه با شناسنامه خاک، باطل میشوی.
هیچ چیز به تو وابسته نیست؛ این فکر به سختی عذابت میدهد.
باشی یا نباشی، به حیثیّت این خاک لطمهای وارد نخواهد شد.
تو کوچکتر از آنی که گردی بر دامن دنیا باشی.
سخت در گریبان خویش فرو میروی. دوربینت را بر میداری و عکس میگیری از بادی که میآید تا تو را با خویش ببرد. سرت به دوران افتاده است. میشنوی که دستی میخواهد روی تو، روی تو، روی سرنوشت تو، روی تمام خاطرههای تو خط بطلان بکشد. شناسنامهات را درمیآوری و بر سواحل ویران میگذاری.
خوب میدانی که روزی فرا خواهد رسید که چون دریایی در خویش غرق شدهای و گردشگران، براستخوانهایت لبخند خواهند زد.
«زمین بساط خداست».
کفشهای سرگردانت بر پاهای عبورت، جادههای مقابل در التهاب رسیدن، کوله باری بر دوش، دهان دقایق روبرویت باز و زمین گسترده زیر گامهایت. چشم هایت را باز میکنی و دریچههای مقابل را میکاوی.
این جا زمین است، تبعیدگاه آدم، به بهانه بوی سیبی.
ای جا زمین است، پیچیده در دود و غبار، گامهای عبورت را بر جادههای مقابل سنجاق کن خاک، بوی عبور میدهد، زمین،گستره عبور توست، نفس تازه کن در هوای مجاور. غبار پلک هایت را بتکان در پیچیدگی جادهها. امروز روز توست، با آن کفشهای مشتاق با کوله باری مهیا.
جهان در اختیار توست، با گستردگی پوست کشیدهاش در فرازها و فرودها. با سربلندی و درختانش که چنگ در عمق خاک بردهاند.
این جا متعقل به توست، اگر بالهای پروازت، کرانههای آسمان ار در انعکاس زمین پر بزنند.
هر دریچه روبروی تو، به دنیایی جدید باز میشود، اگر اراده کنی تا دستهایت بکاوند رکود صفحات مبهم خاک را.
این جا متعلق به توست، با همه زیبایی هایش -امواج خروشان رودها که بر جدارهها و دیوارهها میکوبند، کوههای پیوسته در انبوهی از ایستادگی- بلند شو! دستهایت را به آسمان گره بزن، بند کفشت را محکمتر ببند. هر تکه از خاک زمین، تو را فرا میخواند به آن چه در آغوش نهان کرده است.
از مرزها بگذر، دیوارهای پوسیده، قصد شانهات را دارند در این رکود نفسگیر.
آماده شو.
باید زیر گام بگیری خاک را.
چشمهای مشتاقت، بیتابانه میکاوند فراتر از مرزها را. جهان،متعلّق به توست، اگر کوله بار سفرت آماده باشد: اگر باور کنی که خاک،تبعیدگاه توست و اگر ایمان بیاوری که تکهای از بهشت زمین زیر پای توست و آن چه در زمین است، بخاطر توست، آن گاه که آماده میشوی تا چشمهایت را به اعجاب هر گوشه از زمین بدوزی.
روز جهانگردی، کفشهای سرگردانت برپای عبور ثانیههاست، عقربهها میدوند و تو هنوز ایستادهای؟
سه شنبه
7 مهر 1383
12 شعبان 1425
2004 .sep. 28
دیگر شمع، معیار فدا شدن به خاطر دیگران نیست.
این تویی که بوی سوختن را خانه خانه نفس میکشی تا دیگران را از بیم فرو ریختن برهانی.
ای جاری در تمامی رگهای زمین، نامت قرین فداکاریست.
برای رسیدن به آرمان بزرگت، هیچ مرزی را به رسمیّت نخواهی شناخت، جسورانه بر نام خویش و بر هستی خویش پا
میگذاری و برای نسوختن بشر در شعلههای بی هنگام، از زندگی خود نیز سبقت میگیری.
تو قطره قطره خون خویش را بر شعلههای آتش میریزی آب نیست که از شتاب دستان تو میتراود؛
این عرق شرم توست که خشم شعلهها را به باری میگیرد.
روزها تنها با حضور تو رنگ آرامش به خود خواهد گرفت.
انسان گرفتار در زنجیرهای باروت، هیچ گاه بی تکیه گاه دستهای تو احساس امنیّت نخواهد کرد.
دلت دریچه آرامش است. توفانی در دستهای توست که بر لشکر خدایان افسار گسیخته آتش میتازد.
تو هیچ گاه در بستر عافیت قرار نخواهی یافت.
از جنس آب و آینه خلق شدهای تا جهانی را به طراوت بی مرز بسپاری.
جهانی خالی از دلهره و یاس، در چشمهایت دریایی بزرگ آفریدهاند.
بلندتر از جدارههای آتش ایستادهای و به آن سوی سرشار از حادثهها میاندیشی؛ حادثه هایی با طعم مرگ، حادثه هایی با افسون رنج. باید خودت را به سمت گدازنده آن سوی دیوارهها پرتاب کنی.
هیچ کس را یارای نگاه داشتنت نیست
تو آمدهای که به خاطر دیگران، قطره قطره فرو بریزی
بوی آتش و دود، عذابت میدهد
جهان اطراف تو همیشه خاکسترست
چشم میچرخانی، تمام نگاهها دوخته به توست
چشمان امید، سرسختانه تو را میکاوند، آرزوهایی که در آتش میسوزند- پدری که از سرنوشت آتش گرفتهاش مینالد، مادری که کودکانه بر دامان شعله ور زندگیاش شیون میکند و کودکانی که تو هیچ گاه نعره هایشان را از جگر، تاب نیاوردهای.
به دست هایت خیره میشوی، گامی در مرگ داری و گامی در حیات، بی تابتر از همیشه بر دیوارهای شعله ور، یورش میبری.
جنون در برابرت دیوانه میشود.
این تو هستی که در آتش، فواره میشوی.
لحظهای درنگ، میتواند تباهت کند، بوی خاکستر در مشامت میپیچد.
همه چیز تلخ است، زندگی تو امّا بدون رسیدن به آرمان بلندنت از آن همه، تلختر. ناگهان دستی بر شانه هایت فرو میافتد.
تو زندهای و زندگی به خاطر تو نفس میکشد زنی با دامن شعله ور، به رویت لبخند میزند.
پدری سرنوشتش را بر گونههای تو میبوسد و کودکانی که تو هیچ گاه نعره هایشان را از جگر، تاب نمیآوری...
چهار شنبه
8 مهر 1383
13 شعبان 1425
2004 .sep. 29
عقول دهگانه و افلاک نه گانه،
گرد سرت میچرخند.
وقتی بر پنجه هایت میایستی و شانه به شانه فرشتگان میچرخی
دانای روم و فارس! حتّی سنگها میشناسندت.
مراد قبیلههای در راه! اسطوره نفسهای بر نیامده! کدام گوشه خاک،
از نجوای خیره کنندهات خالی است؟!
خداوند تو را چون سبویی برای شرابهای پاک آفریده است.
قرنها، از تو دیوانه شدهاند. سالی نیست که بینامت بگذرد. از «بلخ» تا «قونیه»،
بر صخرههایت کندهاند و تو چون آوازی حزن آور، در گوش ذرّات میپیچی. دست افشان و پای کوبان، بر کدام محفل داخل شدهای؟
بی تابیات را چه میتوان گفت؟ ای صبح بی شمس! تنهایی ات را ذرات معلّق در ملکوت، خوب میفهمند.
برخیز و از کمرکش این قلّهها نهراس؛ قلّهها را برای تو آفریدهاند.
«شمس» تو پشت همین کوه هاست، کدام کوه؟ کوهی که عاجزانه در پیشگاه زانوان سبترت زانو خواهد زد.
حلقه حلقه کواکب را برقصان بر مدار خویش.
بر لبانت، شفیره کلامی ست که روزگاری به هیأت اشک، از دیدگان انسان کامل فرو چکیده است.
بلندتر از همگان قد کشیدهای در سماوات در برابر عظمت تو کلمات، سخت بی تابند.
ای جهانی که در گوشهای نشستهای، دستار تو پرچم توست- رایت بلند قامتی ات در میهمانی سپید ران -
لب وا کن و حرف و صوت و گفت را در هم بریز و فارغ از این هرسه،
در جذبههای شعله ور بالا دست چرخ جنون بزن.
امروز در شولای کلمات، و فارغ از این هرسه،
چه قدر خواستنیتر شدهای!
از باغستان مثنوی ات توان بیرون شدنم نیست.
حرف هایت به شیوه لبخند افلاکیان است. سرت هنوز به شانه آسمان هاست.
بی ستاره و فانوس، کوچههای غلیظ شبانه را چراغان کردهای، شاخههای زمان،
هیچ وقت خاموشی ات را نخواهد دید.
قناری وار، بر آستانه این زمین بیبهار ایستادهای و رشحات لبانت،
خاک را از عطشی کهنه رها ساخته است.
حتّی سنگریزهها با تو میچرخند.
پر میکشی در افقهای دور دست. تو با هیچ خورشیدی غروب نخواهی کرد.
با هر صبح و شام چشم وا میکنی و سرود میخوانی.
سالها از تو میگذرد و تو با بال هایت، چون نسیمی از گونه خرد میگذری.
پشمینه پوش پیر! پشت همین کوهها، اجاق خورشید را آتش بزن. ذرات هوا، صدایت را جابه جا میکنند و تو چون منشوری ارغوانی،
بر تمام طاقچهها منتشر خواهی شد.
مولوی! ای جان شوریده!
از «بلخ» تا «قونیه» آواز کاروان تو به گوش میرسد،
ای که سراسر زندگی ات، سفری معنوی بود که تو آن را «مثنوی» سرودی؛
همان مثنوی که شرح سفر غریبانه آدمی بود، از هنگام بریده شدن از نیستان «وصال» و دچار آمدن به درد «فراق» تا به هنگام باز جستن روزگار «وصل» و بازگشتن به «اصل».
آری، در مثنوی معنوی خویش، حکمتها گشودهای و رازها نمودهای. همچنان مثنوی ات، دیوان غزل هایت نیز نیستان اشتیاق است. دیوان تو، دیوان خورشید است. تو منظومهای
از خورشیدها را سرودهای که هیزم دلها را به آتش بکشی و جهانی را از شور کلمات خویش، مست کنی که تو خود گفتهای:
«شرابخانه عالم شده است سینه من
هزار رحمت بر سینه جوانمردم»
و تو بی پا و سر چون ماه، به ملاقات خورشید معرفت شتافتی. چه عارفانه کتاب را به آب سپردی و از بازار مسگران عالم تا به آسمان شهود، به سماع در آمدی.
ای پیر بلخ! ای که زندگی ات به مرگ عارف بودی و این گونه سرودی:
مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم بی رنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
ای عارف شوریده! ای جان بهشتی! وقتت خوش باد که از سراسر کلامت عطر کتاب خدا به مشام میرسد.
زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا
چه گرمیم، چه گرمیم، از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
جذبه واژههای توست که میگدازد چون خورشید، دستهای توست که بلند میشوند به سماع،
در رستاخیز کلمات بر صفحات کاغذ، تو را از کدام دریچه باز، به نجوا خواندهاند که ذرات وجودت سرشار میشود از عبور؟
بوی انارستانهای دور میدهی
کدام فانوس روشن در سر انگشت هایت سوسو میزند که در هر چرخ، روشنتر از پیش میشوی؟ این کدام «حال» است که بی خودیات را فریاد میزنی بی ردا و دستار در کوچههای «قونیه»؟
این جذبه «شمس» است در تو یا تو در خورشید؟
شور تو را کدام جام وام داده است که هیچ ساغری تو را چنین سرمست نمیکند و هیچ نشئهای، تار و پود وجودت را به سماع بر نمیانگیزد جز عطش رسیدن تا نور، تا تکامل، تا عبور از هر آن چه «وادی».
بچرخ در سماعی شگفت، فراتر از ادراک، روزها و شبهای متوالی ات را، فراتر از زمزمه زمینیان شیفتگیات را چون زمزمهای عاشقانه پای بکوبان بر خاک، همراه کائنات، دست در
دست افلاک هوای پیرامون، یله در شکافت گریبانت، نفس نفس میزنی قلّههای رسیدن را در بلندترین مکان ممکن دست هایت را بلند میکنی،
«شمس» میشوی،
سرشارتر از همیشه خونی که در شریان هدایت میجوشد، چون غزلی تازه به وجدت میآورد. بیرون از محدوده مکان و زمان، راه عبور توست نردبانی از نور، رسیده تا افلاک. گریبان بدران تا رها شوی از خویش، بی تن و کبوتر روحت، پرواز در آسمان آبی بیخودی را بال بگیرد.
«درآ تا خرقه قالب در اندازم همین ساعت
درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت»
تو را هیچ جرعهای بی خود نمیکند، تو را کلمات، خوب میشناسند.
تو را واژهها به سجده میافتند- خداوندگار- چشم هایت میگریزند از پیوستگی روزها و شبها، میکاوند صفحات افلاک را، دستار از سر بر میگیری. این راه رسیدن توست به خورشید، ذرّه ذرّه نور میشوی، خورشید، قطره قطره در چشم هایت ذوب میشود. شور تو را از کدام ترانه بنوشم تا دهانم بوی نور بگیرد؟
«اگر سزای لب تو نبود گفته من
بیار سنگ گران و دهان من بشکن»
«بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند»
«حرف و گفت و صوت» را بر هم بزن، نی بزن.
در ورای قرنها و کشورها، زبانهای تشنه به نوای اهورایی ات صف کشیدهاند،
«بوی ترانههای ازل» میدهد شعرهایت انگار!
چشم هایت، آن چشمهای به ساحل نشسته، مهاجران اعماق دریای اسرارند،
نی بزن تا ماهیان، در آب برقصند، برگها بر درخت بجنبند و ریگها در کویر بلرزند.
نی بزن که نینوا به پا میکنی
«از نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند»
نی بزن، به قافیه میندیش.
از خویش بگو که چگونه آتش در سوختگان عالم زدی.
چه سرّی بود تو را با «شمس تبریزی» که کلمه کلمه شعر شدی، جمله جمله سیل و جاری گشتی.
نی بزن، نغمه ات به فراسو میبرد آدمی را.
متصل است به عمق دریاهای لایتناهی.
مترنم است به اوج ترنم عرفان.
خمیره «دوست داشتن» را تو در جان غزل سرشتی.
نردبان نهادی که خوابگردها، کوچکی زمین را ببینند و بدانند که اگر زنده به عشقند، زندهاند؛ و اگر نه، آدمی نیستند؛ عالم را عشق میچرخاند.
«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق»
هفت قرن میگذرد، و تو قرن هاست که از ورای زمان گذشتهای، ولی نی میزنی هنوز.
ماهیان در آب میرقصند، برگها بر درخت و ریگها در کویر
نفسها را به عرشه انداختهای و خود، آرامتر از همیشه، کام روای از حیات،
در جوار آبی عشق و ابدیت، آرمیدهای.
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگاری وصل خویش»
باید گذشت، باید پا بر خویش نهاد و گذشت،
تا رسیدن به اصل روشن خورشید.
باید «مولوی» شد، باید ذره شد و مثل آفتاب پرستها، چشم به نور دوخت.
باید چشمها را بست تا نی نالههای جدایی را در بیابان قلب خود شنید.
باید آموخت که بوی رازقیها، از جای دیگری است.
بوی پونهها و بابونههای تشنه و آدمی نیز همچنین
فقط باید جارو برداری و خاکروبههای وهم پندار را کنار بزنی، تا همه را «او» ببینی
«روزها گر رفت گو رو، باک نیست
تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست»
چقدر غم داشت مولانا! او به تنهایی یک نیستان بود.
شرار ناله هایش، تمام نیستانهای جهان را شرر افکنده است. نالههای او از غم نان نبود، از غم جان بود. هر کس جان ندارد، نالههای مولانا را نمیشنود. مولانا زبان جان است.
جان اگر جان است مولاناوش است آن که مولانا وش است از سر خوش است.
هرگاه دلت خواست لب دریا بروی و جزر و مد جان را تماشا کنی، به تماشای مولانا برو دیوان شمس را بردار، ببین چه قدر جانت پر از آفتاب میشود.
دلت ناگهان شروع میکند به تابیدن، درخشیدن. دلت چنان متجلی میشود که حس میکنی تو، چیزی دیگر شدهای. حس میکنی که صبح شده است و آفتاب از سینه ات طلوع میکند و افق،
لحظه به لحظه روشن و روشنتر میشود. گاهی اگر پیوندت با مولانا شگرف باشد، احساس میکنی خودت هم چه قدر شبیه مولانا بودی. اما نمیدانستی. این حس یگانگی، ناگهان تو رامانند مولانا میکند. تو هم عاشق میشوی، حیران میشوی، شروع میکنی به شکایت. شکایت از یار، شکایت از دیار.
«بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند»
یکباره حس میکنی معشوق همین جا است. فریاد میزنی معشوق همین جاست،
بیایید، بیایید
دامن معشوق را چنان میگیری که او چارهای جز کرامت ندارد. او تو را میپذیرد. از تقصیرهایت چشم میپوشد. حس میکنی با معشوق، به یگانگی رسیدهای. شهد وصال را میچشی آن گاه تو احساس میکنی چه قدر مولانا شدن آسان بوده است. چه قدر مولانا شدن زیبا بوده است و آرزو میکنی که کاش همیشه مولانا باشی. ناگهان این جمله در جانت جان میگیرد: خوش به حال مولانا که همیشه مولانا بوده است. او چه قدر خوش زیسته است، زیستن برای او
چه قدر شیرین بوده است! این گونه است که من میگویم دریا و مولانا بسیار شبیه هم اند. هرگاه مثنوی معنوی نداشتی،
سراغ دریا برو، خود را در آغوش دریا رها کن.
یک زمان حس میکنی که مولانا تو را در بغل گرفته است.
آن گاه از مولانا بخواه که برایت شعری بخواند؛
او شروع میکند:
«هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشویید
هله، تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهان است نه که عشق جان آن است
که جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
آری، مولانا زیستن، تنها راه زندگی است. اگر میخواهی زندگی شیرین باشد به کامت، اگر میخواهی از خودت لذت ببری، اگر میخواهی....از پی مولانا برو. مولانا چشمه زندگانی است؛ اگر عمر جاودانت آرزو است، از جام مولانا آب بنوش. او خضر راه است.
پنجشنبه
9 مهر 1383
14 شعبان 1425
2004 .Sep. 30
آنها که بر دروازههای مه آلود این شهر، تو را نمیشنوند، آنها که در لایههای پنهان خویش فرورفتهاند، دردهای ناگفتنیات را هیچ وقت نخواهد شناخت؛ تو به سادگی شنیده نخواهی شد.
معصومیت تو را بر تمام دیوارهای این شهر باید نوشت.
تو فارغی از این هیاهوها؛ هیاهویی پوچ برای ریختن در شعوری گنگ.
تو رهاشدهای از پرسه زدن در هیچ. دست هایت را بر شقیقهات بگذار و خاموشانه با تمام اشیا حرف بزن.
خوب به سکوت گوش بده.
این همیشه صدا را فراموش نکن. دست هایت را بر شقیقه ات بگذار و تمام کلمات برنیامده از گلوها را بشمار. تو هیچ گاه در حسرتی از این دست نخواهی ماند.
جریان همواره تازه است
چشم هایت به رنگ پرسشهای بیجواب در آمده است
لحظه به لحظه آرامتر میشوی
تکیه دادهای به تمام دیوارهای خروشان دنیا، اما با حیرتی شفاف، هوا را در مشت میفشاری
راه تو چه قدر نزدیک است!
فاصله گرفتهای از صداهایی که جهان را میآزارد
آرام و پیدرپی، به دنبال خویش میگردی
چه قدر خوب چشم هایت را به هم میزنی! حس میکنم جهان برای تو هیچ وقت رازآگین نبوده است
چهره آبیات را خوب میشناسم؛ اطمینانی که در شانههای تو شدت گرفته است.
از شکوه تو سخت بیتابم.
چون روی وسیع، آرام و بی صدا، سر به شانه دریا میگذاری و خاموش، جهانی را بر سواحلت مینوازی.
دنیای ما دنیای فریب هاست، دنیای نیرنگها. تو خودت را کندهای از این همه رنج بیقراری در خویش.
اگر بیطاقت میشوی، زیر بار دغدغههای خودت شدهای. جذبه فریبندهای درگیرت نمیکند
خالی از رنجهای همگان، پنجه بر شقیقهات میکشی. دستهایت یله در اندوه است.
حس میکنی همه چیز را میشنوی. به درد، مالامال جهان لبخند میزنی.
همه چیز برایت تکراری است است.
این هیاهوی دیرین سال، عذابت میدهد
سرت را در دست میفشاری واز گریبانت صدای جهان برخاسته است
در خودت میچرخی هیچ کس تو را نمیشنود، ولی تو همگان را چون قصّهای نافراموش شنیدهای.
فارغ از این همه هیاهو، دست در گردن اشیا میاندازی و در تمام باغستانهای جهان، آواز میشوی.
از کدام مسیر آمدهای پیچیده در مه و دستانت که در ابرها گم شدهاند؟
چشمهای حیرتت را میگشایی رو به هیاهوی خاک و نمیشنوی جز سکوت، جز صدای حرکت ابرها. نمیشنوی این روزهای انبوه را.
در تراکم لحظات گم میشوی.
نه این که تو نمیشنوی، که شهر نمی شنود صدایت را، آن گونه که پلک میزنی و در حنجرهات، صدا میماسد بدون این که بشنوی خود، آن چه را میخواهی به زبان بیاوری.
سکوت پیرامون، سر میخورد در گریبانت. بیصدا تکیه به دیوارهای ناممکن میدهی، دست هایت را دراز میکنی و شاخههای ترد صدا میچینی. میتراوی در روزهای خاکستری مجاور.
هوا را میفشاری در مشت واز لابلای انگشتانت شرّه میکند اندوهی عمیق و از چشمهایت شروع میشود و در تمامیات میپیچد.
در تار و پود لحظاتت، نگاهت را میگیری از دریچههای بسته و میدوزی بر روزنهای نیمه باز، هیچ صدایی تو را نمیلرزاند، هیچ صدای تو را به خویش نمیخواند، حتی اگر صدای خوب گامهای کسی بپیچد در کالبد خاک تو، ذرهای از این دغدغه را نمیشنوی.
با چشمهایی چون دو فانوس آویخته بر دیوارههای فروریخته نگاه میکنی و میکاوی، در حالی که هیچ کس بغض فروخوردهات را نمیشنود. فریاد میزنی، پنبهزاری در گوش شهر است، سر بر جدارهها میگذاری، طغیان میکنی در سکویت متراکم، اما شهر صدایت را
نمیشنود که بر هیاهوی این روزهای سیاه، شاخههای نورس صدایت میشکند. آرام میشوی، میگذری بیصدا، ردّ گامهایت، خاک را به زانو درآورده است. ضربان قلبت، شریانهای خاک را منبسط میکند؛ گوشهایت را میگیری و میگذری تا مبادا افسون این روزهای پرنیرنگ، سکوتت را به هم بزند.
نه این که تو نمیشنوی، که شهر، صدای سکوت تو را خوب حس نکرده است، نه این که تو نمیشنوی، که آن قدر آرام میگذری ک خواب خاک را نمیآشوبی.
نه اینکه تو نمیشنوی، که آن قدر از زمزمههای آبی افلاکی پری که نمیتوانی بدآهنگی این همه سیاهی را تاب بیاوری.
یک شهر برای شنیدن صدای تو گوش شده است و تو آرام میگذری در سکوتی که تا همیشه باید.
تکیه بزن به ساقههای زیتون تا از این شاخه، رنج بیش از پنجاه سال غربت سرزمینت را بتکانی. مشت هایت را به هم بفشار و دندان هایت را، تا خشمی فراگیر، قطره قطره از پیشانی ات فرو بریزد.
ستون فقرات زمین تیر میکشد، وقتی نامت در دالانهای مهیب تاریخ میپیچد.
با آن چفیه خاکستری بر بلندترین قلّهها بایست و درد سرزمینت را از اعماق فریاد کن.
جریان گرفتهای چون رودخانه، در بستری کبود. شانه به شانه درد، پیش میروی و آمادگی را چون باری سنگین، به دوش میکشی. شیطان در میدانگاه «اقصی» میرقصد و تو چکمههای هیولا را به گلویت حس میکنی. پلک هایت را بر هم بگذار و در خوابی خونین دست و پا بزن.
خانه ات کجاست؟
دیگر حتّی جای ویرانهها را هم نمیدانی. میان تو و تاریخ تو، میان تو و آرزوهای تو، میان تو و سرزمینت، حتی میان تو و خاطره پدرانت دیوار کشیدهاند. امّا نامت فراموش نخواهد شد.
تو بر تمام خشتهای این دیوار حک شدهای. بارها و بارها در پای آن فرو ریختهای. تو را در آغوش پدرت به رگبار بستهاند.
تو را بر دامان مادرت تکّه تکّه کردهاند. از تو در حیرتم، سخت به تو میبالم.
ای دریچه واشده شگفت، وطنت را تنگ در بغل بگیر.
از لهجه کبودت سنگ میبارد. چهره خاکستری ات پیدا نیست. در دود و تاول قد میکشی؛ پا به پای پرتقالهای خونی. سفره ات از عطر عافیت خالی ست.
بادامنی از «والتین و الزیتون» پشت تمام پنجرههای دنیا ایستادهای.
دنبال جان پناهی میگردی بر گریستن. شانههای غریبانهای کجاست؟ به چراغ چشم هایی میاندیشی که در حسرت افروختن در کوچههای «بیت المقدس»
خاموش میشوند. به قصّه هایی زل زدهای که هرگز به شب نشینیهای «حیفا» نخواهند رسید. کرکسان در ارتفاعات، به نام فراموشت چشم دوخته اند- باچنگالهای کینه و خشم - به ساقهها تکیه بزن - درد در مهره هایت شدیدتر شده است؛ جز صخرهای، بالش تو نیست.
عاشقانه در توفان قدم میزنی. معشوق تو در زنجیر است. معشوق تو هیچ وقت پرتقالی نداشته است. برخیز! چفیه ات را بردار، مرگ در باغهای زیتون تنهاست؛ تو را به میهمانی خویش میخرامد. سوداگران جوانیات در راهند و معشوق تو -وطن تو- هر صبح، چشمانش را بر شاخههای فرو ریخته زیتون خواهد گشود.
این آخرین چکامهها رابر سنگ ها بکنید با دست هایی از جنس آهن.
فریاد هایتان را از صخرههای زخمی میشنوند که میدوید در کوچههای غبار گرفته، که دست هایتان نمیچیند از شاخههای زیتون، که سنگ تنها دلخوشی تان است. عروسک را بگذار تا پلکهای سوخته بر هم گذارد، عروسک را بگذار تا پیراهن دریدهاش را باد با خود ببرد مویه هایت را ماه میشنود. کودکی ات را اشک میریزی و به جای عروسکت، جنازه مادرت را در آغوش میکشی، صدایت میپیچد در دهلیزهای تو در توی تاریخ، چشم انداز اشک هایت، ضریح بیتالمقدس است که میلرزد و فرو میریزد، فریاد بزن عقدههای پوسیده در گلویت را،
فریاد بزن کودکی نورس ات را که از دردهای متراکم میلرزاندت و بی سرپناهیات را که سایبانی نیست، جز آکنده ابرهای اندوه. دیگر کسی نیست تا گیسوان رها در باد توفانت را دست نوازشی بکشد.
این روزها تنهایی ات را هیچ کس نمیشنود- صدایت را که میپیچد در سکوت سنگین بیت المقدس - این جا خانه توست؛ خانه پدریات، خانه آبا و اجدادت؛ امّا به کدام گناه تو را میدوانند بی سر پناه در کوچههای خاک آلود، آن جا که صدای گلوله، میلرزانت و هجوم تانکها، پیکر عروسکت را پاره پاره میکند بی خانه، بی خانواده، دردهایت را درمانی نیست، دستهای کوچکت، چنگ میبرند بر پیشانی خاک،
آن جا که تقدیر تو را با خون و دود نوشتهاند، همراه شاخههای شکسته زیتون، اشک هایت جاری رودهایی ست که بعد از این، چون سیلی طغیان زده، دردهایت را با خود خواهد برد. هنوز مشتهای تو کوچک ند و سنگها، اندازه دستان تو نیستند. هنوز تو را تمام دلبستگیهای کودکانه به خویش میخوانند،
امّا میدوی و نعره میکشی، میدوی و درد سالها در به دریات را اشک میریزی و دستهای کوچکت کمانه میکنند و سنگها بال میگیرند. از میان گودی دستهایت آن سوتر،
عروسک تکه تکهات در خاک میغلتد و تو را با چشمهای بسته تحسین میکند.
روبان قرمز موهایت را باد میبرد و برایت، چفیه خونین پدرت را باز میگرداند. هنوز چشمهای معصومت میکاوند کرانههای آسمان را که پلکانی از نور تو را قد میکشد تا افلاک -بزرگتر از همیشه -، فریاد میزنی و دستهای کوچکت، جوانههای سنگ میدهند و این سوتر ما از هر دریچه، چشم هایمان را برایت پرواز میدهیم و این سوتر ما، دستهای مشت شده مان بال میگیرند در فضایی از نفرت و با تو فریاد میزنیم دردهای ناگفته ات را، صدا میپیچد در دهلیزهای زمان و پشت خاک میشکند،
هزاران کبوتر، زخمهای کودکی ات را بر بال میکشند.
جمعه
10 مهر 1383
15 شعبان 1425
2004 .oct. 1
ای آخرین حجّت:
اگر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نبود، خدا افلاک را نمیآفرید.
و خدا پیامبر را آفرید،
تا تو با نام او، دوباره ظاهر شوی و ستمدیدگان را وارث زمین گردانی.
یا مهدی!
میلاد تو، تولّد هزار گل نرگس بود، در کویرهای زمین.
اگر به دنیا نمیآمدی،
«امید» و «عدل» در کهنهترین دائرة المعارفهای دنیا میپوسیدند.
به دنیا آمدی، تا امید، در باور مستضعفین عالم رنگ بگیرد.
به دنیا آمدی تا خون تشیع، همواره در رگهای جهان جاری باشد.
دنیا آمدی تا به خون خواهی جدت حسین، گرد و غبار از آینه دین خدا بزدایی.
به دنیا آمدی تا چراغ امامت خاموش نگردد و پیوند آسمان و زمین،
برقرار بماند.
یا مهدی!
میلاد تو، میلاد آینه و روشنی است.
میلاد تو، میلاد تمام خوبی هاست.
موعود عالم!
روز ازل، به هنگام خلقت آدم، هنگامی که فرشتگان از خواب «فساد در زمین» و «ریختن خونها» بر آشفته بودند، خداوند، رؤیای سبز آمدنت را نقاشی کرد.
تو به دنیا آمدی،
تا باز آمدنت، فرجام روشن تاریکیهای عالم باشد.
گفت:
شراب اگر خوری، از کف هر خسی مخور
با ده بیا منت دهم، پاک شده ز خار و خس
من، آتشم؛ آن گاه که موسی را خدا به سوی من میخواند «کفش هایت را به در آور؛ این جا سرزمین مقدس طوی است» من وادی مقدس، طویام مقدسترین جایگاه نام خداوند؛ خوش بو شده به معطرترین نامها؛ محمد، علی، فاطمه، یاسین منم که پروردگار به شوق، نام مرا سوگند میخورد. من آن شهر امنم که خداوند به من قسم میخورد؛ «... وهذا البلد الامین». من آدمم، آغاز کننده رساترین نیایشها، آن که فرشتگان و پری زادگان پیش پای من به خاک افتادند؛ زیرا که
خداوند از به پا داشتن قامت من بر خویشتن آفرین گفت. که خداوند، نیکوترین آفریدگاران است. نوح منم؛ بر پا دارنده کشتی امنیت. که اگر من نبودم، آرامش بر زمینیان نبود و نه آرامی بر آسمانیان من، پناه اهل زمینم. موسی منم؛ شکافنده دریاها و آرام کننده توفانها. راه سازنده از میان بی راههها؛ هموار و بی سنگلاخ.
عیسی منم؛ روح شفابخشی که هر آن، دل بیمار که روی سوی من آرد،
به نفس زندگی بخشم، شفایش میبخشم. بر هر آن سینه مجروح که یاد من در او جوانه زند، مرهم خواهم شد و بر آن ذهن و اندیشه که بر من بیاندیشد، آرامش خواهم شد و از پراکندگی اش خواهم رهانید.
ایوب، کودک من بود، به شاگردی شکیباتر، پیش من گماشته.
ایوب، درنگ و چشم داشت را از من آموخت و پیش من، راه استواری پیشه کرد.
خضر منم؛ داننده راههای پنهان و گزیرهای ناپیدا. دانش فرسنگهای ناپیموده و واژگان نانوشته در من است.
محمد صلیاللهعلیهوآله منم؛ در غار حرا به نجوا برخاسته؛ من در سینه محمد بودم، من آرزوی همیشه اویم. رامشگر. پرورش گر روح بی قرار من... چون کبوتر مادری دانه دانش در سینه من نهاد.
منم محمد؛ ستایش شده و ستایش گر. آخرین آغاز کننده راه نو.
منم علی؛ صاحب ذوالفقار ستایش شده. دلاوری که بدر و حنین و خیبر و صفین،
نامش را در سینه کوه و دشت نگاشتهاند.
منم علی؛ قهرمان روزهای سوار و شبهای انتظار و اشک.
یکه تاز میدان نبرد و بنده شبهای تنهایی.
فاطمه منم؛ آن کسی که او را نشناخت. آن که به زنده کردن اسلام برخاست و فریادهای رسایش را در حمایت از علی علیهالسلام، مرد و زن شنیدهاند.
منم حسن؛ مظلوم و غریب. تنهایی که در نهایت مظلومیت زیست.
حسین منم؛ به پا دارنده نماز، فرا خواننده به نیکیها و باز دارنده از زشتیها.
منم حسین؛ گواه و شاهد و شهید.
منم باقر؛ شکافنده دانشها و بر پا کننده مشعل علوم در جهان
منم صادق؛ راست گفتاری که دروغ را دشمن میدارد و دژخیم ناراستی است.
منم کاظم؛ خشمگین بر ناپاکان غرض ورز و مدارا کننده با غفلت کنندگان لغز شکار.
فرو خورنده خشم بر اشتباه کنندگان تبسّم و رحمت بر دوستان.
منم رضا؛ آن که از تقدیر پروردگار خشنود است و آن که پروردگار از او راضی است.
منم جواد؛ بخشنده بخشیدنیها و گستراننده خوانهای روزی و دانش.
منم تقی؛ پرهیزگار و با تقوا. او که گناهان، هرگز با او بودن را تجربه نکردهاند و نخواهند کرد.
منم عسگری؛ تنهای محاصره شده، امیدواری که در تاریکی،
خورشید میپرورد؛ خورشید عشق و امید و انتظار.
منم مهدی؛ منتظر و چشم به راه.
منم مهدی؛
فریاد فرو خفته مردمان ستم دیده. پیش روی ارث برندگان زمین، آنان که به بیگاری کشیده شده بودند!
من میان شما هستم و آگاه به روزگارتان؛ با این همه، خود بگویید، کدام تان یک صبح و شام آگاهانه و به خشنودی، نام روشنگر مرا یاد کردهاید.
من از شما هستم و از برای شما؛ با این همه، کدام تان، کدام شما از برای من است و از برای خودتان؟
اسکله را غروب به خواب کشانده است
چه کسی بیدار خواهد ماند که طلوع «بلم»های آفتاب را ببیند؟
کدام موج، انتظارش و ماسهها را بشارت خواهد داد؟
کدام ناخداست که دورا دور، برایمان دست تکان میدهد؟
کران تا کران سرزمین پدری مان ابری است بوی «باران» میآید
ابرها را چه کسی خبر دار میکند؟
بابونههای سوخته هنوز ایستادهاند و بهار نیامده را ورق میزنند
الا یا حضرت «باران»!
صبح یا غروب
امروز یا فردا
دیر یا زود...
و ما هم چنان آمدنت را انتظار میکشیم.
آسمان ابری است
بوی «باران» میآید
ریشهها میخشکند
بوتههای دلمان آتش گرفته، اما دریغ از نم نم اشکی!
قدم بر جگر تفتیده بیابانها بگذار، کویر سوزان را لمس کن!
کوزههای تب زده را کدام دست، پر آب خواهد کرد؟
کدام چشمه به رفع تشنگی ریگ زارها قیام خواهد نمود؟
کدام هوای مطلوب، پیغام «باران» را به ارمغان خواهد آورد؟
شمال و جنوب جهان ابری است
بوی «باران» میآید
تمام ساحلهای غریب میدانند که هوا بارانی است... و دریا باز میگردد
قاصدکهای بندر را به یاد داشته باش فانوسها شروه میخوانند!
شکوفهها بر حاشیه مهربانی شکفتهاند.
قلب تمام غزلها میتپد.
گلها، رنگ انتظار دارند و آبها، طعم انتظار.
ثانیهها، امواج رسوب کرده زمان را به هم میسایند.
فرشتهها، مهتاب را به ساقه ترد ابرها آویختهاند.
باد، شانههایش را از آن خویش میداند.
سروها در امتداد انتظار، قد علم کردهاند.
چشم بچرخان تا ببینی شور زندگی را در چشمان مهتاب و درخشش زندگی را در نگاه بهار!
شکوفه شکوفه شبنم ببارید و دامن دامن ستاره!
امشب از کعبه اشراق، نوری مشرقی میتابد!
امشب، پنجره آسمان تا صبح باز است، تا ثانیههای شتابان.
مردی میآید؛ مردی که نگاه اهوراییاش، رشته حیات را به ساقه بازوان طبیعت گره خواهد زد. مردی که سالها غصه و صبوری را بر شانههای سترگش خواهد کشید.
و روزی هیاهوی آمدنش، همه هستی را پر خواهد کرد!
باد را بگویید جستجو گرانه بجوید!
نسیم را بگویید شتابناک از دشتها بگذرد!
ماه را بگویید فوج فوج، در رگهای آسمان جاری شود!
فردا خورشید، طلوع نور را شاد باش میگوید
و باد، تضنیف عشق میسراید. امشب از ماه، قطره قطره آفتاب میچکد.
ماه پنهانم!
خستهام از این همه تشبیهات و استعارات!
واژه آن نیست که بتواند حقیقت تو را بسراید!
ماه آن نیست که بتواند زیبایی تو را بنمایاند!
کاش میشد به دامانت آویخت! کاش میشد با نفس هایت زنده شد! دریچهای از قلبها به سوی تو گشود!
با گامهای اشتیاق، به سوی تو دوید!
با زبان آب، با تو سخن گفت!
خوب میدانم،
حیات، از جویبار دستان تو جاری میشود!
بیا و گرد هزاران سال ناسپاسی را از چهره بشریت بزدا.
ای حضورت دلنواز و ای بودنت فخر زمین، خوش آمدی! ای معجزه جاوید و ای ناطق سر فصلهای آیات آسمانی! مقدمت گرامی. آرزوی چشمهای ما بر آورده شد. ای انتظار مانده بر پلکهای پنجره، ای معجره، خوش آمدی! لبان تو سرود رهایی انسان را زمزمه میکند و «جاء الحق»، بر لوح تمام
دلهای آسمان نقش بسته است. لحن طلوع خورشید، فرق کرده است و صبح این بار، تولد تاریخی کسی را بشارت میدهد که نجات دهنده است.
او پیامبر صلح و دوستی است و عدالت، از روح زلال او جاری خواهد شد. وسعت دستانش در زمین، عشق میکارد و زبان زد تمام خوبیها است.
آشیانه
هامان گشوده است به سمت آمدنش. رسیدنت مبارک، ای حجة اللّه فی الارض! ای وعده داده شده، ای وصیّت شده، ای صالح، ای قاسم حق از باطل، ای نور و ای زاده نور، خوش آمدی!
جهان از آغاز آفرینش، تو را انتظار میکشید. آسمان برای روز آمدنت، فکرهای آبی در سر داشت و زمین در ضمیر خود، برای روز آمدنت لاله میپروراند؛ لالههای سرخ آتشین.
ای زلال، ای یقینیتر از صبح صادق، ای کمال مطلق و ای سبب اتصال زمین و آسمان، خوش آمدی! از آغاز آمدنت، زمین و زمان، دعای عهد را زمزمه میکنند.
ای هادی، مهدی، ای عدالت گستر!
زمین را دود و آتش فرا گرفته است. صدای مظلومیت بشر به بلندیهای نمیرسد. افعیهای ستم و نفرت، از غارهای تاریخ بیرون آمدهاند. صدای مظلومیت بشر میآید که زیر چکمههای بیداد، پامال شده است. کیست که عراق را شناسد؟ سرزمینی که در سیم خاردارها زندانی اش کردهاند و به نام آزادی و حقوق بشر، آوار مرگ بر سرشان میریزند. چشمهای قدرت را خون گرفته است. جان آدمهای را حتی به تاراج میبردند.
گرگها زوزه میکشند، کیست که فلسطین را نشناسد؟
فلسطین را تنها زندان و آوارگی میشناسد
چاقوی کهنسال جنایت را این روزها نه «چنگیز» و «نرون»، که «بوش» و «شارون» برداشتهاند، قدّاره بستهاند به زبانهای بی گناه، تا هر کجا دستشان میرسد، اهریمنی کنند.
زمین خدا، دوزخ ظلم و تبعیض شده است.
یزیدها، هنوز که هنوز، قدم گامهای شیعیان علی علیهالسلام را بو میکشند. اما دیوها چه میدانند که خورشید برای همیشه پشت ابرها نمیماند.
وعده، خداست که مستضعفان عالم، وارثان زمین خواهند شد. مژده باد قدمهای تکیده را که سیاهی شب، دیری نمیپاید
مردی میآید. کوچههای ظلم و ستم را نسیم عدل و داد فرا خواهد گرفت.
مردی میآید و زمین خدا بهشت میشود.
خروس خوان صبح را که بیدار میشوی، چادر گلدارت را به سر میکنی تا نماز بخوانی، استکانها را که در حوض وسط حیاط آب میکشی، سماور، چند دقیقهای است که میجوشد. با جارو کردن برگهای خشکیده، یادت به انارها میافتد؛ نهالی در دستهای پدربزرگ بودند که کاشته میشدند و اینک،
سایه شاخه هایش، تابستان را خنک میکند برایتان، آب پاش بر میداری و برگ برگ گلدانهای شمعدانی را آب میدهی، شمعدانیها هم نشاط از تو میگیرند. هنوز و هنوز، پس از سالها، سحرهای آفتاب نزده را که بیدار میشوی، دم و باز دمهای توست که به زندگی حیات میبخشد. سفره صبحانه نان و پنیر بی لبخند تو خوردن ندارد. چه نسبتی است تو را با گلهای اطلسی، با برگهای نعنا، با طاقها و رواقهای دور تا دور خانه که بوتههای نیلوفر، دورهاش کردهاند. عمری است با زیر و بمهای روزگار، نواختهای، سوختهای و ساختهای؛ قلبت آن قدرها گسترده شده است که محبتهای دنیا در آن لانه کردهاند.
تو قلب خانهای. تپش شادیهای ما در قلب توست که میزند؛ سماورت را خاموش نکن! پنجرهها هنوز و هنوز به هوای لمس دستهای گشودهات، پیش از تو بیدار میشوند، چه کسی
باغچه را از خواب بیدار میکند؟ فوّاره را از خواب بیدار میکند؟ سپیده را از خواب بیدار میکند؟ تو را به حرمت آرزوهایی که از سر انگشت هایت روییدهاند، چشمهای حوالی را به لبخند ملیحی مهمان کن! ای لبخند ملیحت گره گشای دلتنگیها! نگذار خوشبختی «در کنار تو بودن» مان پوسیده شود!
حرف که میزنی، صمیمیت و صداقت، مثل تگرگ بر سرمان میبارد. بیدار شو مادربزرگ! صبح شده است...
به بهار، از دریچه تنگ دل نگاه میکند. عروس شده است و سبزی را در زیباترین واژگان، شعر میکند. بهار، رخت تماشا به تن کرده است. راهی کشیده میشود از زیر درختان سرو و صنوبر، جا پای هزاران راهگذر به هزار زبان و هزار اندیشه که هنگام گذشتن در ذهن داشتند، پی رنگی مانده است. پیری، اندوهی است ناگزیر، تپیدن لحظات، به کندی و به شتاب. گوشهای که تو را در پایان گره میزند به
تنهایی، گره میزند به غربت، گره میزند به واپس ماندگی. راهی کشیده میشود از زیر نارونها که هزار چشم بر او دوخته شده است و بر دروازهای که در پایان این شب هم چنان درهم و سنگین، بسته مانده است. راهی کشیده میشود از هزار چشم به راهی، از هزار تپش گاه و بی گاه دل و لزرش دست.
دستی به چرخ میساید و صندلی روانش را به جلو میکشد. قد میکشد از پشت شیشه عریان آسایشگاه به بیرون نگاه میکند؛ بهار، رخت تماشا به تن کرده است. عروس کرده درختان را و چمن را در زیبایی واژگان، نو کرده است. اما به چشمش راه نمییابد به هیچ یک از این واژگان. با خودش میگوید: پیری، دردی است ناگزیر و بی درمان. تپیدن لحظات، به کندی و با شتاب. «در فضایی که بیرحمانه تهی است». انبوه دستهای گرم و انبوه چشمهای سرد، دوخته شده به راههای بیرهگذر.
از گوشه میآید بیرون پیرزن، به حیاط میآید تا چشم هایش، رهاتر از پیش، انتظار کسی را بکشند که باید از دروازه رد شود و به درون آید به دستان «جوانی فکر میکند که پوست
چروکیدهاش را با نوازش به لب برند و واژگانی که به اندوهی مهربان، گوشش را نوازش کند. پیرزن، جوانی اش را فروخته و هزار چین و چروک گرفته. جوانی اش را در کوچههای مهربان گذشته جا گذاشته و به ناگزیر، به گوشهای خزیده که تنهایی، قدر مشترک همه اهالی آن است.
نسیمی میآید و صدای لالایی مادری را از لای شاخ و برگها به درون حیاط آسایشگاه میریزد و دست پیرزن را میگیرد و به درون گذشته میبرد. به درون عشقها و مهرورزیها و از خود گذشتگیها. به روزهای هلهله و پای کوبی و عروس شدن. به لحظات تلخ و شیرین هم خانگی با عشق و هم صحبتی با زمزمههای عاشقانه. بعد،
درد زایمان به سراغش میآید و فریادهای درد در بیمارستان. و پس کودکی که صدای گریهاش آرامش است بر تمام دلواپسیها. به درون شب هایی میرود که تا صبح، فرزند را در آغوش و به سینه میگرفت تا آرامش کند. صدا آمد و پنجاه سال شکفت و جوان شد. پا گذاشت در حریم لالاییها و مهرها. در حریم جان فشانیها و بی دریغ، عشق نوشاندنها...
صدا که رفت، پیرزن برگشت. راهی که از زیر نارونها و صنوبرها به دروازه بسته میرسید، هم چنان بی رهگذر بود و کور، اما چشمان پیرزن هنوز بسته بودند به راهی که شاید رهگذری، روزی از آن بگذرد دستی جوان بیاید و چروک دستها و پیشانی اش را به بوسهای نوازش کند.
من پیام آور نسل خوشیم.
پیام آوری با گنجینههای تجربه و خزانههای دانش و اندیشه. من برای لحظه جوانان روزگارم، پیامی تازه دارم؛ پیام هایی که به بهای یک عمر زندگی در صندوقچه جان اندوختهام. این سرمایه هایم را رایگان به شما خواهم داد. فقط کمی نزدیکتر بیایید. این همه فاصله چرا؟
چرا مرا از خانه مهر و محبّت خویش راندهاید و در این زمستان، به سرد خانههای احساس تبعیدم کردهاید؟! من اهل عشق و عاطفهام! سپیدی هر تار مویم، زمستانی است که بهارش را به پای شما به سر کرده است. خمیدگی قامتم، کمان استقامتی است که در توفان روزگار، پناهگاه فصل نونهالی شما بوده است.
هر چین چهرهام، حاصل پیچ و خمهای روزگار است که مرکب عمر را به شتاب در پی خود برده و اینک، آرام آرام، به آخر مسیر نزدیک شده است. من خلوت نشین گذشتههای پر شور خویشم.
نیمکت پارکها و سکوت صبحگاهان شهر، با قدمهای آرام و بی شتاب من آشناست.
هر روز، تصویر گذشته را در آینه تجربه میبینیم و در آلبوم خاطرات ورق میزنیم. همه غصهها و غمها، شادیها و خوشیهایی که با شما داشتهایم و حالا چه قدر به حضور مهربانانه شما در کنار سفره سالمندی عمرمان نیازمندیم!
آن چه شما را به شتاب و هراس در پیاش میدوید، سال هاست که دریافتیم و آرامن و با تأنّی در پشت صحنه زندگی، به تماشای تکاپوی بی تأمل شما نشستهایم. لحظهای بایستید و آرام بگیرید؛ این همه شتاب چرا؟! ما را هم در خلوت بی شتاب تنهایی هایمان دریابید. در گذر نسیم، بر برگهای زرد پاییزی، در خش خش برگهای خشکیده و در عریانی تنه تنومند درختان خزان زده. ما را که نه آینده خود را خواهید دید. آیندهای که با احتیاج گره خورده و چندان هم دور نیست.
این جا خانه مهربانی است. اهالی این خانه بزرگند؛ آن قدر بزرگ، که بی مهری فرزندانشان را، به سادگی میبخشند. همه شبیه هم هستند. انگار از یک ریشهاند! همه دوست داشتنی اند و مهربان سالخوردهاند، اما دردشان، درد کهنسالی نیست.
«من پیر سال و ماه نیم، یار بی وفاست
بر من چو عمر میگذرد، پیر از آن شدم»
پدر بزرگی، نوه هایش را، عاشقانه در آغوش گرفته و باران یکریز بوسه هایش، بر سر و صورت نوهها میبارد.
مادر بزرگی، دستان پسرش را، غرق بوسههای دلتنگی و فراق میکند. و در این میانه تو، روی تخت، آرام و بی صدا نشستی و نگاه جستجو گرت را به دور دستها دوختهای، انگار خسته شدهای.
از مرور این همه خاطرات، از شمارش دیروزها، از تماشای آلبوم عکسهای همیشه تکراری.
روی تختت، آرام و بی صدا نشستی و در سکوت و حسرت، شادی دیگران را آه میکشی. به کودکان نگاه میکنی و به یاد نوه هایت میافتی: یعنی، الان کجا هستند؟ اسمشان چه بود؟ حتماً بزرگ شدهاند... کاش این جا بودند و تو، صورتشان را غرق بوسه میکردی و عطر تنشان را نفس میکشیدی! در آینه، خود را به تماشا مینشینی. راستی، دنبال چه میگردی؟ خودت را، جوانی ات را یا...؟! لبخند میزنی. نمیدانم کدام خاطره شیرین زندگی ات، تبسّم را به لب هایت هدیه میبخشد، شاید دوران خوش نوجوانی، شاید لحظهای خوب یا... شاید؟! این چهره شکسته غمگین، یک روز پر از لبخند بود، در هر چین و چروک پیشانیات، هزار خاطره، پنهان است برای هر تار سپید مویت، یک روز از عمرت را، نثار کردی.
ای کاش برای درد استخوان هایت، برای چشمهای کم سویت، برای لرزش دستانت، برای چین و چروک پیشانی ات و برای این همه تنهایی ات، مرهمی مییافتی! نگاه بارانی ات را به آن سوی پنجره دوختی، در چشم هایت انتظار موج میزند. تو همیشه منتظری، تا آشنایی از راه برسد. و فقط چند دقیقه همدم تنهایی ات باشد؛ دست کم به پاس آن همه خوبی که نثارش کردی، به پاس جوانی و عمرت که به پایش ریختی، به پاس مهربانیهای بی دریغت که هدیهاش کردی، به پاس لالاییهای شبانه ات، شب زنده داریهای مادرانهات، نوازشهای عاشقانه ات. به پاس...
دور کرسی، پای قصههای شیرین پدربزرگ، و بازی کلافهای رنگی بافتنی مادربزرگ، نمیدانم، چه چیزی بهانه آن جمع دوست داشتنی بود. آن خانهی کوچک کاه گلی، آن کرسی چوبی قدیمی، آن ظرفهای سفالین پر از آجیل و کشمش... قدیمیها میگویند، پدر بزرگها و مادربزرگها، برکت خانه هایند، من هم روزی پیر خواهم شد.
پشت این چشمها رازی است که باید دید... دردی است که باید شنید... سکوتی است که باید فهمید. کوله باری از تجربه، انبوهی از تلخ و شیرین زندگی، قصه سالهای گذشته... رنج چشم هایش همه چیز را فریاد میکند. فقط کافی است پای حرف هایش زانو بزنی، خاطراتش را بشنوی و
با او تا روزهایی سفر کنی که درست شبیه من و تو میدوید و میخندید.
یاد روزهایی که فقط غبار یادشان در خاطرش مانده. پشت به اتاق، روبه روی پنجره، به آسمان خیره مانده است. حس میکند کسی صدایش را نمیشنود، حس میکند هیچ کس برای با او نشستن وقت ندارد، یا شاید... بغض هایش را آهسته در گلو نگه میدارد، خستگی یک عمر تکاپو روی شانه هایش سنگینی میکند. حالا چه قدر خسته، چه قدر تنها، رو به روی پنجره گذشتهاش نشسته؛ من و تو چه قدر مغروریم، نمیخواهیم زبان احساس او را بفهمیم، نمیخواهیم آرزوهای خاممان را به سالها تجربه او گره زنیم. رؤیای جوانی غافلمان کرده و نمیدانیم این فقط یک روی سکّه زندگی است. در آئینه فردا، صورت ما هم پر از چین سالخوردگی میشود.
دو شنبه
13 مهر 1383
18 شعبان 1425
2004 .oct. 4
امام عزیز!
این فصلی دیگر از کتاب هجرت توست؛
که تو از زمره «یهاجرون فی سبیل الله» هستی.
امّا این سفر، بازگشت به وطن نیست، که سفر از غربتی به غربت دیگر است، تا همچنان دل مشتاقان، به یادت بتپد و همچنان دلهای منتظر، خواب رجعت بهاری ات را به خاک خزانی میهن ببینند.
ای امام! نام تو گردبادی است که تمام شهرهای جهان را تسخیر کرده است:
پاریس، قاهره، واشنگتن،... نام تو روح «قیام» است.
سالها چون بهارت انتظار کشیدیم و با آمدنت، شاخه به شاخه جوانه زدیم و ریشه هایمان را مستحکم کردیم و به جنگ دشمنان بهار رفتیم.
نام تو حقیقتی است که همچنان در حافظه جهان میدرخشد.
ای امام! در عراق باشی یا در فرانسه، «روح خدا» هستی.
دلهای پاک را به یاد خدا میاندازی. در رودخانههای «قیام» را به طغیان وا میداری.
ای امام! جویبارهای خرد از آفتاب سوزان نامت بیم دارند، و موجهای دریا با مشتهای گره کرده، وفاداری ات را فریاد میزنند؛ و امروز که لبخند مهربانت را کسی نمیبیند، حضورت حقیقتی است، بی تردید.
جمعه
17 مهر 1383
22 شعبان 1425
2004 .oct. 8
روز توست. روز باد بادکهای رها در آسمان. روز لی لی گچی بر زمین سیمانی دبستان. روز توست. روز خندههای بی دغدغه. روز آسمان پر از ستاره در شبهای گرم تابستان.
روز قصههای شگفتانگیز مادر بزرگ! روز توست؛ روز ماهیهای قرمز در حوض آبی رنگ و روز فواره نقرهای.
روز «پسر شجاع» است و روز «پینوکیو» و «سندباد».
روز لواشک و آب نباتهای چوبی، روز روز توست. روز از درخت بالا رفتن و رسیدن به میوه روشن آفتاب، روز تاب بازی و رها شدن در آغوش خنک باد، روز کشف یک گل زرد کوچک در حاشیه باغچه، روز رسیدن انارهای کال تاج قرمز.
روز روز توست؛ روز روبانهای زرد و صورتی، روز بادکنک هایی که زود میترکند و شادی تو را میپرانند. روز بی چتر در باران رفتن است، حتّی اگر بزرگترها نگران باشند که مبادا تو سرما بخوری.
روز دویدن تا سر کوچه است، بدون هیچ مقصد معلوم.
روز روز توست؛ روز دندانهای افتاده شیری، روز موهای بافته خرگوشی.
روز عیدی گرفتن است از بهار، روز قایم باشک و عمو زنجیر باف، روز یواشکی در گهواره داداش کوچکتر خوابیدن، روز آدامس باد کردن و ترکاندن، روز نقاشی بروی دیوارهای کوچه، روز دعوا کردن برای نشستن کنار پنجره اتوبوس، روز ناخنک زدن به شیرینیهای بالا ی کمد، روز شکستن قلک، روز 7خانه ساختن با گل و سنگ و خراب کردن آن در یک چشم به هم زدن.
روز، روز توست؛ روز شعر «یه توپ دارم قل قلیه»، روز جوجههای ماشینی که خیلی زود میمیرند و تو زود گریهات میگیرد، از دیدن جای خالی آنها. روز سؤالهای پی در پی توست از آدم بزرگ هایی که شاید زیادتر از تو ندانند. روز شناست در جوی روبه روی خانه، روز قهر و آشتیهای زود گذر، روز پوشیدن کفشهای مامان و باباست و زود بزرگ شدن.
روز خاله بازی است با یک عروسک پارچهای و با چشمان دکمه ای
روز، روز توست؛ روز فرفرههای رها در باد، روز بستنی قیفی، روز چرخ و فلک که زود باید از آن پیاده شوی، روز
ورق زدن کتابهای پر از عکس است و آشنایی با سرزمین رنگارنگ داستان.
روز پول تو جیبی گرفتن اوّل هفته است از پدر، روز گذاشتن عینک پلاستیکی با شیشههای آبی، روز لیز خوردن از سرسره است و روز شمردن از یک تا ده؛ درست درست. روز بوییدن گلهای محمدی است و ریختن آب، پای آنها، روز بازی گل و پوچ است و روز اتل متل توتوله. روز معلق زدن از روی رختخواب هاست. روز بستن یک ساعت مچی پلاستیکی به دست و ندانستن زمان. امروز روز توست؛
روز تو، روزت مبارک!
آن روزها، بال هایم برای پرواز، فرصت نمیخواستند؛
که من همیشه در اوج آسمان آبی آرزوهایم بودم.
هنوز به یاد میآورم کودکی هایم را، هر چند، میان ما، سالها فاصله است.
یادش به خیر!
بوی تمام زیباییها را میشناختم!
درخت نقاشی هایم همیشه پر بود از میوههای رنگارنگ!
چشمه هایش همیشه جوشان بودند!
ماهیانش همیشه در خنکای زلال آب، شناور.
یادش به خیر!
قلّک کودکی هایم که همیشه پر از صدای مکّرر سکّه بود و حوض فیروزهای حیاط، وسط روزهای داغ تابستان که پر از ماهی بود.
همیشه بیمناک بودم از گل آلود شدن نهر نقّاشی ام
و یا خراب شدن کلبه چوبی آرزوهایم.
یک روز در همین حوالی، با روزهای سیاه و سفید کودکی ام وعده میگذرام!
کفشهای قدیمی و کوچکم را به پا میکنم.
تمام کودکانه هایم را در دست میگیرم،
مداد رنگیهای شکسته و کوتاهم
نخ های جا مانده از باد بادکهایم!
دست و پای شکسته عروسک هایم!
همه را در کیف کهنه کودکی هایم میگذارم و از سالها آشفتگی و بی سامانی جدا میشوم!
میشوم همان کودک بازیگوشی که سنگ شیطنت هایش، شیشههای ترد غم را در کوچههای تنگ دوستی میشکست.
هر صبح، با شوقی جدید متولد میشدم.
خشکاندن پروانههای هفت رنگ!
یا کندن بال سنجاقکهای رنگارنگ!
سوار اسب بالدار قصّهها میشوم.
از روی ابرهای خاطره میگذرم!
با آدم برفی حیاط مادربزرگ عکس میگیرم و به کفش دوزکها اجازه میدهم از نوک انگشتانم بالا روند. در نهر نقاشی هایم آب تنی میکنم. و قلک عیدی هایم را میشکنم - شاد و خرسند، آوازهای کودکی را زمزمه میکنم و تمام شب را با خاطراتم میگذرانم.
باز میگردم به پشت نیمکتهای تنگ و کوچکی که امروز برایم کوچکتر است.
امروز من راضی به کفشهای کودکی ام نیستم.
بیمی هم از آلوده شدن نهر نقاشی هایم ندارم.
و یک روز در همین حوالی، باز میگردم به پشت آن میزهای چوبی!
به یاد آن روزهای ناب، جانی تازه میگیرم و برای چند سال دیگر، همهمه و بی سامانی خود را مهیّا میسازم!
امروز در فکر فرداییم!
کاش امّا دیروز کودکی هایمان را از دست نمیدادیم!
دوشنبه
20 مهر 1383
25 شعبان 1425
2004 .oct. 11
شمارش معکوس آغاز میشود- سالها قبل- شمارش معکوس، به انتهای خود نزدیک میشود - دقایقی پیش - از بی نهایت شمردهام و چیزی به عدد یک نمانده است. دیر گاهی ست که میشمارم: سالها و ماهها و هفتهها و...
چه روزها که با یادش زیستهام و چه شبها که همنوا با خیل بی سر و پایان گرفتار «زلف چون کمندش» گریستهام.
شمارش معکوس دیدنش را سالها ست که نفس کشیدهام و اینک چیزی به انتهای این انتظار اگر چه سربی و سنگین امّا شگفت و شیرین، نمانده است.
دیدگان همیشه سر به زیرم، برای دیدنش همه جا را چشم میدوانند و قلب همیشه آرامم، سخت به تپیدنی از گونه تپیدنهای قلب عاشقان دچار است.
اگر تا دیروز، فاصلهام تا او، فاصله شهرها و فرسنگها بود، اکنون منم و چند پلّه سیمانی و او، «لحظه دیدار نزدیک است»!
از پلّههای سیمانی بالا میروم و «نردبان آسمان» را طی میکنم. اینک به آخرین پلّه رسیدهام و اگر چه در حلقه انبوه عاشقانش «قصه گیسوی» او جاری ست، من میمانم و او میماند و دیگر هیچ...
سر بر سردی سیمان میگذارم و در آغوشش میگیرم. پیشانی بلندش را که سجده گاه آفتاب است، میبوسم و نجوا کنان در گوش همیشه شنوایش میخوانم:
«تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری، همّت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود».
فاتحهای میفرستم و همّتی میطلبم. بر میخیزم و حافظیه در گودی نمناک چشمانم محو میشود.
در آن هنگام که وجود «شیخ شمس الدین محمد» در بلندای معنا و از پس ابرهای واژه حلول میکند، شعر حافظ، حافظ را تفسیر مینماید.
«سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب، کلید گنج مقصودست
بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی»
او را در وسعت اعتمادی که از لطف الهی در قلبش سایه انداخته مییابم. در خیمههای شبی که به زنده داری قدر میداند و به شعله آهی روشن، و در نوروز صبح که آسمان از لباس عزا در میآید، اوست که کبوتران دعا را رها میسازد تا با سپیدی آفاق، یگانه شوند.
«عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت»
دست او را عشق میگیرد و با خود میبرد؛ از مطلع جزء یکم تا فراز پایانی جزء سی ام. از آیههای سپاس در «الحمدللّه رب العالمین» تا پناه بردن به عظمت خدا «مِنَ الجِنَّةِ وَ النّاسِ».
«حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همّت شحنه نجف»
ایمان به ایمان علی علیهالسلام او را بدرقه میکند تا به تغزل عارفانه دست یابد. نه دست کشیدن از دامان فراگیر امامت و نه انکار طلاییترین ظهری که ولایت را، شاهد بود.
«ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
محراب ابرویت بنما تا سحر گهی
دست دعا بر آرم و در گردن آرمت»
نفسی که به محراب ابروی «موعود» گره خورد، تنها از قلم او میآید تا ادیبانه مسئولیت خویش را بسراید. برای آنها که عشق را در زیر و زبر لفّاظی گم نکردهاند و حول محور «دل خواستن» نمیچرخند، که حافظ در «ابیات انتظار» میسوزد و شعله کشان عروج مییابد.
میگفت:
«در بحری است بحرِ عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست»
نامش چون «کوکب طالعِ سحرگهان» در دلِ آسمانِ حکمت و معرفت میدرخشید.
هم رازِ دلبری میدانست و هم سِرِّ «سکندری».
مَحرَمِ اسرارِ نهان بود و «مُحْرِمِ» آفتاب.
آمده بود؛ ایستاده «بر نقطه پرگارِ وجود»، تا عابدانِ آفتاب را «قِصّه اربابِ معرفت» بیاموزد و مَحرمانِ خلوت را «طریقتِ عشق».
«هر که شد محرمِ دل در حَرَمِ یار بماند
و آن که این کار ندانست در اِنکار بماند
اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند»
آمده بود تا آتش معآبر افروزد از «جگر جام» و نشان دهد «ملک این مزرعه» فانی است. آمده بود تا سِرِّ حکمت باز گوید و قِصّه معرفت!
نیامده بود در «پی حشمت و جاه» وترکِ «عشق و شاهد و ساغر»
نه بر اسبابِ دنیوی دل بست و نه بر تختهای خسروی!
در پیِ نامِ خدا از نامِ خود گذشت و از پا تا به سر، همه نورِ خدا شد!
نه دیده به «بریدن» آلود و نه «جامه» به سیاهی.
چهل سال شمعِ محفلِ عارفان بود.
چهل سال آتش بر دلِ عاشقان زد.
تا امروز در گذر از همه دقایقِ فارغ از عشق و کمال و روشنی و علم و فضل، کیمیایِ کلامش را مَرهم زخم خوردگانِ دل سازیم
و سِرِّ سخنانش را بشارتی برای خاک نشینانِ زمینی!
چهل سال باده خورِ وادیِ علم و فضل بود تا فهمید:
«در راهِ عشق مرحله قرب و بُعد نیست»
چهل سال، هفت شهر عشق را گشت،
تا امروز از پَسِ واژگانِ شور آفرینش، لهجه خوش آوازِ «مرعانِ باغِ ملکوت»
را بشنویم و نیرنگهای مجسم «دلق پوشان صومعه» را تجسم کنیم.
تا امروز «جدل با سخنِ حق» نکنیم،
چهل سالِ اسرار الهی را نگاشت،
تا امروز با تفألاتش «چو بید بر سرِ ایمان خویش بلرزیم»
و از شرِ ارادت، سر بر آستان «حضرت دوست» نهیم و بخوانیم:
«غلام آن کلماتم که آتش انگیزد
نه آبِ سرد زند در سخن بر آتش تیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توأم نیست هیچ دست آویز»
که هنوز سروده هایش، آیینهای است «خدای نما»
حماسهاش جاودان!
چندی است که در رگهای حافظه شیراز جاری میشوم و از حافظیه سر بر میآورم.
چندی است که میهمان کلمات آتش افروز او هستم:
«غلام آن کلماتم که آتش افروزد
نه آب سرد زند از سخن بر آتش تیز»
گاه به بوی وصل، دلم را خون میکند که:
گر دولت وصالت، خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیّل بر آستان توان زد
و گاه از «هجر»، بیم ناک میکند که:
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کفایتی است که از روزگار هجران گفت
با این همه، هیچ گاه نومیدم نمیخواهد؛
همواره به پند و بشارت، میگویدم که در مقام «رضا» باشم و به فضل دوست دل خوش دارم.
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفتکه در مقام رضا باش وز قضا مگریز
و همواره به «توکّل» رهنمونم میسازد:
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد «توکّل» بایدش
در گذار از شعر او، از خاک مولای نجف همّت میگیرم که:
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان عشق
بدرقه رهت شود، همّت شحنه نجف
و به همراه «صبا» تا بر «ساحل رود ارس» به پیش میتازم:
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
چرا که شعر او مرزها را در نوردیده است:
به شعر حافظ شیراز میرقصند و مینازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
حافظ، حافظهای است که هیچ گاه فراموشم نمیکند. چندی است، هم «حریف شهر» و هم رفیق سفر من شده است و این سفر، سفری است که پر از لطائف بسیار است.
هم میتوان در آن در «ظلمت شب» «آب حیات» نوشید که:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
و هم میتوان هوای بهشت ازل را در آن استشمام کرد که:
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
و به ناگاه، آدمی را به یاد غربت ازلی اش میاندازد که:
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
آری! «فَاَزَلَّهُما الشَّیْطانُ عَنْها فَاْخْرَجَهُما مِمّا کانا فِیه...»(1)
امّا این تبعید، ابدی نیست، چرا که خود او بشارت میدهد که:
خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
مردی که پس از رفتنش نیز خاکش، زیارتگه رندان «جهان» است:
«بر سر تربت ما چون گذری همّت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود»
چندی است روحم، زیارتگاه رندان جهان را زیارت میکند و خاک مردی را میبوسد که هر چه کرده است، از «دولت قرآن» کرده است:
صبح خیزی و سلامتطلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
خورشید در گریبانت له له میزند، ایستادهای بر قلههای دست نیافتنی در شولایی از مه، نگاهت سنگین است و دست هایت سرشار از کلمات.
تکان میدهی شان و شعر جاری میشود از لابلای انگشتانت.
چشمهایت را میبندی و باز میکنی و در این جذبه بی خویشیات را فریاد میزنی، عرفان کلمات تو سرشار میکند. این خاک بیهوده را از افلاک، میبینی و نمیبینی، میگذری و
ص:10
1) . «پس شیطان آنها آدم و حوا را گمراه کرد و آن دو را از جایی که بودند، اخراج نمود».
نمیگذری، غزل میتراوی و در خوش آهنگی اش هر آن چه رود، بر جدارهها میکوبند و هر آن چه درخت، گیسورها در باد و هر آن چه آسمان، به زانو در میآیند. توان آن نیست تا گام هایت دنبال شوند، که میگذری و ردّ پایت تا همیشه ادامه خواهد داشت.
گوش آسمان کر میشود از اوزان عروضی ات، تفألی و دیگر هیچ؛ و چه زیبا میگنجی در واژهها و ابیات.
تو در ترانه شیراز میتراوی باز
برای شهر بخوان شور ناگهانت را
چون منشوری از نور میشکافی هوای خفه این حوالی را، هیچ ترکتازی به گره عبورت نمیرسد این تو و این ستیغ شعر، غرور خویش را تا ماه نعره بکش.
رشحات بهار، بر لبانت میرقصد، دستانت میچرخند در هوا و بال میکوبی در بال عرشیان، بال میگیری و میگذری از این سکوت و سیاهی.
دستانت را گره میزنی در نور و صدا، بی خویش، «جرعه جرعه مست عرفان میشوی»
«به می سجّاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبوَد ز راه و رسم منزلها»
میگذری از جادهها و سنگریرهها، بوی باغستانهای دور، سرشارت کرده است.
این شب غلیظ، میپیچد در پاهایت و میگذری چرخوار بر آبی بالا دست.
عصاره کلمات را مینوشی و مست میسرایی در حجاب.
نگاهت میکاود سقف سماوات را.
غزل، اعجاز دستهای ساحری توست. خاطر خوش دار به آن چه میبینی در آسمانها که زمین، جای تو نیست.
تو مست عطر بهاری؛ بهاری تازه. تو را امید وصال کیست که چنین بی خودانه به فریاد آورده است؟
دستهایت را به آسمان پیوند زدهای. به کدام دریچه روشن بال میکوبی؟ افلاک، همصدای اشعار تواند.
«حافظا، چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم»
و تهی از هیاهوی این روزها، غرق نور، میسرایی و نسیم، با خود میبرد شمیم دلکش اشعارت را در هر طاقچه، در هر خانه و در هر دست امیدوار؛ که این سحر کلمات تو نیست، نور عرفانی توست.
توان بال زدن نیست تا تو، تا خورشید
به سمت نور، بلندای آسمانت را
چهارشنبه
22 مهر 1383
27 شعبان 1425
2004 .oct. 13
انگشت هایت را به دنبال میکشد جذبه قلم، بر صفحات پیوسته تاریخ. چشم هایت را باید بچرخانی در زوایای پیچیده خاک و دستانت، چراغهای جستجو در کوره راههای پشت سر است.
سحر کلماتت، «تاریخ» را به لرزه در میآورد، آن گاه که مینویسی آن چه دیدهای و آن چه حس کردهای. صفحه به صفحه میکاوندت کلمات و تراوش میکنند از فشردگی ذهنت.
کور سو میزند فانوسهای مقابلت و چشم هایت، چراغ شب زنده داری ست برای آن که بنوشی، برای آن که پس از سالها حوادث را با قلمی شیوا، زندهتر از همیشه در شریانهای خاک، به جریان بیندازی.
تو را کلمات خوب میشناسند، در سفر، در حضر، در خلوتهای طولانی، در زیر گذر لحظات، همه جا قلم در دستهای ساحریات مچاله میشود و صفحات، سیاه میشوند و نمیگنجی
در حافظه ماه و سال، در پیوستگی کلمات.
فراتر میروی از صفحات، میتراوی بر آسمان و زمین، مینویسی و میکاوی، دیر یا زود را.
دستانت سنگین میشود، قلم میشکند در هجوم کلمات اساطیری، فوّاره وار از ذهنت تراوش میکند، تاریخ- تاریخ... صدایت میپیچد در دهلیزها و پستوها و انعکاسی که خاک را به لرزه در میآورد، چراغی میطلبی، روشنتر از چشم هایت؟
سیاهیها را مینگاری با کلماتی از روشنی، خط میزنی، دوباره مینویسی، واقعیّات چشم هایت را باز میکند، مینویسی بی هراس از آن چه پیش خواهد آمد بی کم و کاست،
واقعیّات قلبت را میفشرد، از هر دریچه نیمه باز نیز کبوتر ذهنت پرواز میکند.
کلمات، رژه میروند روبرویت. تو ناگزیری بنویسی تاریخ را،
چشم هایت را نبند، قلم، رسالت بزرگ توست بر دوش انگشت هایت بکش، چشم هایت را نبند بر آن چه واقعیّت است، حتّی اگر تاریک، حتّی اگر تلخ، حتّی اگر زهر، حتی اگر...
بگذار چشمهای جستجو گرت بکاوند این صفحات پوسیده را، این خون کلمات توست که در شریانهای تاریخ میجوشد تا رنگ نبازد تاریخ در هجوم سال های سکوت و سیاهی.
قلمت را در خاک دفن نکن، بگذار دستهای جوهری ات بلغزد، حتّی اگر پس از سالها این صفحات کتاب تاریخی توست با کلماتی به رنگ حقیقت، حتّی اگر پس از سالها...
جمعه
24 مهر 1383
29 شعبان 1425
2004 .oct. 15
از کدام دریچه...؟
دنیا را از کدام دریچه به تماشا مینشینی.
ماندهام، دنیای تو کدام رنگ ندیده را دارد.
نقاش زندگی، دنیای تو را به کدام رنگ بافته است؟ کدام رنگین کمان، در بقچهاش از رنگهایی که به دنیایت زدهای، دارد؟
انعکاس کدام نور در قطره قطره کدام باران، میتواند رنگ گلخانه هایت را به تصویر کشد؟
حق با توست، دنیای اطرافمان را کوریم.
حق با توست؛ برای دیدن، چشم، دریچه بستهای است. چشم، با دنیای حقیقت بیگانه است.
چشم، روزنهای به سوی تخیل است.
برای دیدن آن چه نادیدنی است، دریچهای نه از جنس چشم نیاز است. چشم با نرمی برگها و زمخت سنگها بیگانه است. حق با توست
هنوز نمیدانم باد، چه رنگی است، روز بارانی چه رنگی است
هنوز نمیدانم خنده، گریه، عشق،... هنوز نمیدانم نسیم، کدام لباسش را در بهار میپوشد و کدام را هنگام پائیز.
آری، دریچهای که تو از آن مینگری، رنگ باران را، باد را و نسیم را که هر روز، لباس هایش را به شاخه درختان میآویزد، نشان میدهد.
دریچهای که تو از آن مینگری، دنیایی را نشانت میدهد که در آن، تمام رنگها یک حقیقتند؛ انگار از منشوری گذشتهاند.
رنگها در دنیای تو یک حقیقتند؛ یک حقیقت.
دلهای بینایتان را سپاس، ای اسطورههای همت و تلاش!
روح روشن تان را دست مریزاد، ای آیههای نورانی امید به زندگی!
جهان خارج، تنها یک جهان است، ولی درون تان هزاران جهان را در خود جای داده است؛ جهانی پر از رنگ و نور، جهانی پر از حس شگفت آموختن، جهانی پر از شناخت، شناختی قلبی. شناختی که بر اساس حقیقت است، نه ظاهر اشیا.
میگویند عقل آدمها به چشمشان است، امّا شما از این قاعده مستثنی هستید. شما با دل میبینید، با روح میبینید. شما هیچ وقت با دیده، عاشق نمیشوید، شما با دل عاشق میشوید. سراسر احساسید یکپارچه کشف و شهود. حروف بریل طبیعت را شما با سر انگشتان روح خود، بهتر از هر کس دیگر درک میکنید.
گوش شما، ترانه زیبای باران را بهتر از هر کس دیگر میشنود. پرندگان در گوش شما زیباتر میخوانند. شما خدا را عمیقتر احساس میکنید. خدا در دلهای شماست؛ آن قدر در دلهای شما متجلی است که میتوان به دلهای روشن تان دخیل بست.
دلهای بینایتان را سپاس، ای اسطورههای همت و تلاش!
:«شروع شعر...»
:«کجا؟»
:«انتهای چشمانت!
وَ کُلِّ شعر...»
:«برای؟»
:«برای چشمانت!
فضای خانه ما و طنین گرم صدات
کبوتر دل ما و هوای چشمانت
خدا میان دو چشمت نشسته، پس دیگر
بگو که را بپرستم به جای چشمانت؟
سپرده کشتی چشمان بی پناهم را
به آبهای جهان، ناخدای چشمانت
نه من، که ماه و تمام ستارگان مست اند
از آن شبی که شدند آشنای چشمانت
مدار گردش دنیاست، چرخش چشمت
کجاست مرکز دنیا؟ کجای چشمانت؟
تو پلک بستهای و روز شب شده(خورشید
طلوع میکند از ابتدای چشمانت)
نخواه شعر بخوانم من از به جز چشمت
که هر چه شعر شده مبتلای چشمانت
تویی و عینک مشکی و یک عصای سفید
من و دو چشم، که هر دو فدای چشمانت
همیشه چشم تو بسته ست (قلبت اما نه)
قبول کن که تویی چشمهای چشم هاست».
شنبه
52 مهر 1383
1 رمضان 1425
2004 .oct. 16
چشمهای همیشه جویای تو را به تماشا نشستهام. نوشتی که زانوهای تحیّر را خواهم لرزاند... و لرزاندی صفحه به صفحه در جستجوی حقیقت گم شده، لحظه به لحظه عمر را مزیّن ساختی. تنها کوچه پس کوچههای «افشنه» نبود که قدمهای توانمندت را به جان میپذیرفت، بلکه سرنوشت «ماوراء النهر»، به تدبیر حکیمانه تو سامان گرفته بود. تو با قلم خود، شمشیرهای سفاهت و بلاهت را کند کرده بودی. جهالت در مکتبه درس و دانایی تو به زنجیر کشیده شده بود.
هنوز که هنوز، شفای علم را از «شفای» تو میجویند و فلسفه بعد از تو، مگر رویشی نو از ریشهای که تو پروردی، نیست. نوشتی که مرزهای دانش را با قلم و دوات مشکین عشق، در
خواهی نوردید... و در نوردیدی؛ نه تنها سیم خاردارهای جغرافیا، که ثانیه شمارهای تاریخ را نیز درنوردیدی... و هم چنان میدرخشد. در شب، در گردنههای باریک شک و شبهه.
نوشتی که جهان، پیچیدهتر از خود اندک ما، اسرار آمیزتر از «منطق» منظم ماست و دست آدمی کوتاهتر از طاقچه «حقیقت مطلق» است.
دفینههای معرفتت دست به دست میچرخد.
هنوز که هنوز، تشنگان کمال و رستگاری، کنار برکه «اشارات و تنبیهات» تو دست میشویند و از حوضچه «نجات» ات آب بر میدارند.
تو آموختی مان که جوهره آدمی به تلاش و پایوری اوست، اما فراتر از چینههای سرنوشت نیز نمیتوان قدم زد.
از عظمت تو همین بس که به کلمه «بی قراری» معنا بخشیدی و آموختی مان که آدمی، بی قرار هیچ قراری نیست، مگر قراری که با عشق میبندد؛ چنان که تو خود نیز زندگی را عاشقانه پیمودی.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
اینک؛ چشمهای تو نیست که فرو میمیرد،
ماییم که چشمهای همیشه جویای تو را به تماشا نشستهایم.
جهان، «قانون» و «شفا» را از دست داد. شاهزاده اطبا غروب زندگی اش را به چشم دید؛ او که غروب زندگی بسیاری را با دم مسیحایی خویش به طلوعی دوباره تبدیل کرده بود.
شیخ الرئیس، اشراق را داغدار سکوت خویش نمود. اوج علوم اسلامی در عروجی ناباورانه، حسرت را در دل دوستداران معرفت گذارد و پر گشود.
حجت حق، رخت خاکی خویش را از تن کند و جامه آخرت پوشید و دستهای شفا بخش و قلب مهربان و حافظه سرشارش، خاک شد. او رفت، ولی هنوز که هنوز است، شیخ الرئیس است.
هنوز حجت حق است. هنوز شاهزاده اطبا است. هنوز هم دلهای ما شفای خویش را از «شفا» میخواهند و «قانون»، هنوز قانون زندگی همه است. او رفت، ولی رفتنش از حضورش نکاست. او رفت و هنوز در جهان ادامه دارد. هنوز فلسفه و منطق، مدیون اوست. هنوز عشق از زبان او میگوید. او رفت، ولی هنوز طبابت میکند دلهای جست جو گر دانش را.
او رفت ولی هنوز که هنوز است، چون گذشته، «ابن سینا»، ورد زبان است. هنوز ابن سینا، ابنسیناست.
ای آن که بندگی را آن چنان با «ماهیة الصلوة»، به اثبات رساندی! هنوز هم راز نماز را سالکان از این رساله نوش میکنند. ای آن که انسان را جهانی دانستی، بزرگتر از این جهان ظاهری! جهان درون ما عزادار نبودن توست؛ عزادار چشمه علوم، عزادار مردی از سلاله عشق و شهود، مردی که هنوز، با آثار ارزشمندش در جهان، جاودانه حضور دارد.
«شفا» میدهد قلب آشفته را
«اشارات پنهانی چشم تو»
قاطعیّت راه را بی تابانه دویدهای، هزارهای ست که عقل بالا میرود از نردبانی که تو پای آسمان گذاشتهای.
شیخِ این طایفه را چراغ هاست. تو هیچ گاه پرسش آشکار و نهان جماعت را ابرویی بالا نخواهی انداخت.
طبیبانه بر بالین عقل مینشینی و روح آشفته جهان را دست میکشی.
هزارهها فراموشت نخواهند کرد. چگونه میشود لحظات حزن آلود وداعت با کوچههای نقش جهان را از خاطر برد؟! فانوس فلسفه از تو روشن است و رنج جهان را «قانون» شفا بخش تو مرهمی جاویدان خواهد بود. از اصفهان تا همدان، اندوه هزاران سال جهان را رقم زدی. دردی که در پوست و خون تو میدوید، شفیره دردهایی بود که پدرانه تسکین دادی.
دانش بشری، خلاصه دغدغههای توست ای شیخ! این را انسان گسیخته امروز، با تمام وجود فریاد خواهد کشید. از بخارا تا آسمان را روح افروختهات چراغان کرده است. عقل به احترامت کلاه از سر بر میدارد و تو بی تابتر از سیارگان، بر مدار تکاپوی محض میچرخی. چون جهانی بنشسته در گوشهای با فرشتگان ذکر و فکر خلوت کردهای. آن بارگاه نوازشگر که فوّاره وار از جهندگی خاک برخاسته است، تو را سخت به آسمان نزدیک میکند، برخیز و در این حیرت دست و پا گیر نمان. تو باید رنج جاویدت را در گره بستگی زمین پنهان کنی. راهت روشنتر از پیش است. برخیز و طعم شرابهای بالا دست را جرعه جرعه بر خاک بفشان. روزی که موریانههای رخوت، پیالههای زمین را جویدهاند. تو محکمتر از همگان، از دیوارهایی که دور خویش کشیدهای بالا خواهی رفت و در آن سوی کهکشان، پارههای خورشید را در چنگ خواهی فشرد. از حسّی تازه لبالب میشوم، وقتی نامت را لاجرعه سر میکشم.
تو بزرگتر از آنی که در کوتاهی کلمات بگنجی. در گوشهای نشستهام و یادت را با ستارهها میشمارم. آسمان پس از تو ویران است و عقل، چون دیوانهای، خانه به خانه، جهان را میکاود. هیچ کس در به روی خرد وا نخواهد کرد و تو هنوز مثل دانههای آخرین تسبیحات بر سر انگشتهای جهان تکرار میشوی. آخرین ذکرهایت هنوز در گوشهاست. از بخارا تا نقش جهان «اشارات» چشمت گیسوی آشفته خاک را «شفا» خواهد داد.
دروازههای شهر، مردی را به دوش میکشد که روزگاری، تمام فلسفه را یک تنه به دوش میکشید و جهل و نادانی، زیر انگشتهایش به تحلیل میرفت.
صفحههای کتابخانه بلخ، بوی انگشت هایش را میدهد که ورق ورق کتابها را میگشاید. زیر زمین خانه هنوز صدای گام هایش را میشنود که آرام آرام، از پلکان دانایی بالا میرود. دست
نوشته هایی که در طاقچه گرد و خاک میخورد، چه خوب حرارت دانشطلبی اش را به یاد دارد؛ دواتش خشکیده، قلمش نتراشیده رها شدهاند؛ زانوانی که روزی در حضورش میلرزیدند، اینک در غیابش به خاک افتادهاند.
دروازههای شهر، مردی را به دوش میکشند که اهالی، به درستی نمیشناسندش، بازارچههای هرات شاید به یاد داشته باشند که وقتی میگذشت، دست فروشها هم به تماشایش ایستاده بودند و «ستاره»(1)
اشک میریخت.
بنویس جرجانی!
امروز دروازههای شهر را گشودند و مردی را به دوش میکشند که دوان دوان از جغرافیای سطرهاو صفحهها فراتر رفت.
بنویس جرجانی! بنویس، شاید از خاطرات آن شبها، اندکی به یادت مانده باشد. بنویس: در «زمین» متولد شد، مسافر «حقیقت» بود و عاشقانه سفر کرد؛ او بود که دفینههای عقل را از زیر خروارها خاک پا خورده بیرون کشید، کودکی اش را در کتابخانه گذراند، جوانی اش را حکیم زیست و پیری اش را خودش هم به چشم ندید.
او میرود اما همه بر میگردند!
امروز دروازههای شهر را گشودهاند، تابوت مردی را به دوش میکشند که شانه هایش هنوز تکیه گاه فلاسفه است؛
شیخ الرئیس...
حجة الحق...
فیلسوف اعظم...
مردی که نامش «ابن سینا» ست.
1) . نام مادر ابن سینا.
هر چه بیشتر از تو مینویسم، بغض قلم بیشتر میشود.
هر چه بیشتر نامت را میبرم، باران تندتر میبارد.
هر چه از تو مینویسم، نامت تمام نمیشود. نام تو تا انتهای جهان ادامه دارد.
نام تو چتری است که ستمدیدگان در زیر آن پناه میگیرند.
حالا غروب جمعه است،
کلمات سوخته انتظار، مثل گنجشکهای غمیگین در عصری پاییزی
از دهانم پر میگیرند،
حالا غروبی دیگر از جمعهای دیگر است،
جهان، هفت روز دیگر قدم برداشته است، خودش را جلو کشیده است.
جهان، هفت روز دیگر برای رسیدن به ارتفاع قامت آفتابی ات قد کشیده است.
پس کی ذهن خسته جهان، از پس مرور این همه تقویم کهنه صبح بهاری آمدنت را خواهد دید؟
پس کی این همه جمله سؤالی، به پاسخ روشن دیدارت خواهند رسید؟
ای حضور روشن!
دریغ ما تنها از آن نیست که نمیبینمت؛ از آن افسوس میخوریم که هزار آینه داریم، میبینیم و نمیشناسیمت.
تا کی جهان میخواهد خود را به دلخوشیهای کوچک عادت دهد؟
تا کی کودکان گرسنه جهان، به هدیههای خیالی «بابا نوئل» دلخوش باشند و کسی را که بین آنها نان و گل و لبخند تقسیم خواهد کرد و در کفش هایشان ستاره خواهد گذاشت، نشناسد؟
آقای مهربان!
با این همه تانک و تفنگها که آدمها را میکشند و این همه سیم خاردار که دور جهان کشیدهاند، که نمیشود بازی کرد.
نکند که آخرین تکّه رؤیاهایمان در جیب هایمان تمام شود و کفشهای تاریکمان در شبانه بیابان تردید گم شوند!
هر چه هست، دلمان برای تو میتپد.
مرد خورشیدی!
ساعتمان را با کدام ستاره تنظیم کنیم که در صبح طلوعت بیدار شویم؟
تپش قلبم به شماره افتاده است. سال هاست که آمدنت را انتظار میکشم!
موعودم، انتظار شیرینم! بیا که شبهای یلدای نبودنت به درازا کشیده است!
دلتنگم؛ چه میشد اگر زودتر میآمدی و تمام لحظات دلگیر ما را با حضورت شاد میکردی و ما را سر بلند از بودنت؟
رویای دیدار ملکوتیات، روج سرکشم را مطیع خویش ساخته است. دردمندانه، غربت تشیع را با چشمان اشکآلود، زیر لب زمزمهگر، و آمدنت را در ذهنم به تصویر میکشم. با خودم میگویم روزی شهسوار ملکوت میآید و تمام لحظات، به پایش قربانی میشوند!
موعودم! به این دلهای پریشان از عشقت، نیم نگاه بینداز!
بیا که سخت مشتاق شنیدن صدای ملکوتی توام!
در نالههای شبانهام آمدنت را میخوانم و بر سجاده عشق، نیاز آلود، از خالقم تمنا میکنم که هر چه زودتر فرجت، کلید بسته شدن تمام درهای ستم گردد!
باپاهای پینه بسته از درد دوریات، به کویر تنهاییام پناه میبرم، دستان نیاز آلودم را به سوی آفریدگارم بالا میبرم و با تمام وجود، فریاد میکشم! تمنای آمدن و بودن و ماندت را فریاد میکشم!
از اندوه جهان به تو پناه میبرم، از اندوه دوری تو باید به کجا پناه میبرم.
شفای تمام ناخرسندیهایم را در تمنّای نگاه تو میبینم، ندیدن چشمان تو را - که ناخراسندترین دلواپسیهاست - به چه درمان کنم؟ بیپشتوانه و تنها؛ گریزی از این تنهایی بیتو نیست. جز تو که میتواند با من اندوههای باز نگفته را بازگوید؟
جز تو که میتواند آوازهای غریبی این غربت نشین شکسته دل را واگویه کند؛ به زبانی که تو تنها میدانی.
میدانم، مرگ حق است و پاکشیدن از این سرا؛ ناگریزی که از آن گریز نیست. با این همه، تو را ندیدن و مرگ را چشیدن سخت است. عمری در زمستان به سر بردن، به امید بهاری که روزی از راه میرسد. به امید نسیمی که روزی به تن بیجان زمین زندگی میبخشد، بیآن که بهار رادیدن و جان سپردن، سخت است.
«بازآی و روح در تن این مردگان بدم»
سست اندیشگان، واژگون شدهاند و باورمندان هنور منتظر.
به خدا پناه میبرم. به خدا پناه میبرم از آن که از روی دلتنگی و به جان آمدن، تو را عتاب کنم.
چرا که میدانم تو خود نیز دلتنگی. تو خودنیز منتظر. تا کی ابرهای انتظار، جامه درانند و تو از پس گرفتگی آسمان، به درخشیدن بنشینی.
ماندن به ناگزیر و نشستن و چشم دوختن به افق. همه کارها این نیست، اما آنگاه که دوری تو رمق از عاشقان میگیرد؛ جز این آیا میتوان از دل خستگان انتظار داشت؟
به دردهایم گوش بسپار!
ناله بادی شدهام در بیتابی نیستان، که هر بار تو را در هوهویم زمزمه میکنم.
به کدام سو بوزم؟ از کدام سمت این نیزار غمگین، رقص گیرم که به دشت دامنهدارِ نزدیکِتر برسم؟
به کدام کوه سر بکوبم؟ سر به که امین بیابان بگذارم؟ از کدام راه ناگهانی سر بر آرم که به تو ختم شود؛ به تو که ردّپایت را تمام جادههای زمین و آسمان به دوش میکشند؟
تمام بادها، هوهوی بودن تواند.
تمام پنجرهها، حضورت را به تماشا نشستهاند و تمام کوچهها، به عبور تو دلخوشند.
آه، ماندهام، به سوی که سودای تو را دارد چگونه سر کنم؟ تو در همه جا حضور داری و من ماندهام که جای این زمین ایستادهام که نمیبینمت.
آه، برای کسی که این همه از تو میشنود، ندیدنت مرگی است که در لحظه لحظهاش چیکده است.
بویت را حس میکنم، امّا خودت میدانی برای برکهای که به طغیان میاندیشد، این موجهای گهگاه، سهم کمی است. دلتنگی غریب است آرزوی دیدنت برای چشمهایی که لیاقت دیدن ندارند.
این بادها که سر بر آرامش شیشههایم میکوبند، نمیخواهند در خواب ببینمت، نمیخواهند پلکهایم را برای مباداهایم پر کنم.
آه! بگذار لحظههایم را پر کنم از هوای بودن تو.
بگذارم باور کنم، هر جا که باشم، به نالههای من که همچون هوهوی، باد، در نیستان پیچیده، گوش میدهی.
میخواهم، باور کنم این دلگویهها به گوشت میرسند.
صدای غربت انسان بر روی دوش زمان و چکامههای بلند انتظار بر زبان.
کی میرسد، صاحب زمان، کی آهنگ گامهای استوارش خواهد آمیخت، با زمزمه پرندگان؟
آه، خستهام از این «صبحهای جمعه» که وارث روزهای بیاو بودن است؛ روزهایی که او حضور دارد و غایب است.
هر کجا هست، در دل ماست. هر کجا هست، در زمزمههای ماست. او حضور بیواسطه آب و روشنی است. او حضور نسیم است در یک صبح دلانگیز.
هر روز، یک امید، همراه صبح ما شکوفا میشود. هر روز در پس لبخند خورشید نوید آمدن تو طلوع میکند. هر روز با صدای نغمه پرندگان، چشم به راه آمدنت هستیم.
تا کی، هر روز خانه تکانی کنیم واژهاممان را و تا کی هر روز مشق کنیم آمدنت را و تو نیایی؟
ای اوّلین دعا و آخرین دعای ما! بیا، تا قنوتهامان، بوی اجابت بگیرند. بیا تا به شکرانه این اجابت، اشک بریزیم و در محبت تو، یک لحظه قرار نداشته باشیم.
«لیت شعری أین استقرت بک النوی؛ کاش میدانستم کجای این جهان هستی؟» کاش میدانستم...
تو میآیی، در یک روز سبز، در باران اشکهای بیقرار، در یک فصل که نه بهار است، نه تابستان، نه پاییز و نه زمستان. فصل، فصل توست، فصل آمدن تو...
تصویر آمدنت، پشت قاب پنجره، همیشگی میشود.
در فصل تو، از سرمای سخت و گرمای طاقتفرسا خبری نیست. زخمهامان خوب خوب میشود و دعاهامان، زود زود، مستجاب.
تو حتّی حال کوچههامان را هم میپرسی و حال درختان حاشیه خیابان را.
تو میرسی یک روز، در فصل خودت.
آن فصل، کجای زمان ایستاده است؟
چاله چشمانم گودتر میشود و کم سوتر از همیشه تو را جستجو میکند. زمین در هبوط ارزشها غوطه میخورد و زمان با سرعت به سوی انحطاط خویش رهسپار است.
ما اسیران تاریکی، مفّری جز تو نمیشناسیم.
جادههای امیدمان تو را انتظار میکشد، اگر چه چشمهای آلوده ما توان دیدن نور تو را ندارد. عالم در انتظار طلوع بیغروب عدالت توست.
آه، مولای من، کجاست ضربان پای تو، تا تپش دوبارهای برای جهان مرده امروز باشد.
کجاست دستان سبزت تا کویر دلها را همسایه بهار کند؟
کجاست لبخند اهوارییات تا جهل و عصیان را از دلها بزداید ونور ایمان را بر قلبها مُهر بزند؟
کجاست شمشیر عدالتت تا گردن کشان را لرزه بر اندام اندازد و به جهنم خشم الهی دچارسازد؟
کجاست صبح سیمای تو، وقتی که از کعبه ظهور، و جهان را به عشق دعوت میکنی؟
کجاست طنین صدای «انا بقیة اللّه» تو تا تن خسته و خواب آلود زمین را نشاطی تمام نشدنی بخشد؟
مژده میدهم به تمام چشمهایی که در ساحل اشک خانه کردهاند
مژده میدهم به تمام دستهایی که پینه مشقّت بستهاند
مژده میدهم به تمام سینههایی که سوز مظلومیت دارند
مژده میدهم به تمام اسیرانی که خواب آزادی میبیند
مژده باد بر مردمانی که بار مظلومیت انسان را بر شانههای سترگ صبرشان حمل میکنند
کسی از افقهای روشن انتظار خواهد آمد!
کسی از ماورای ادراک انسان، از قلّههای غیب طلوع خواهد کرد.
خورشیدی است در پشت ابرهای حجاب، مردی از نسل گل و شمشیر، مردی از حجاز
مردی که سوار بر مرکب عدالت است و میزان حق از باطل.
آرزوی چشمهای خسته، پشتهای شکسته، دستبهای بسته.
در عصر آهن و عصیان، کسی از راه خواهد رسید که تمام معادلات سیاسی را با برق تیغ عدالت بر هم میزند. ساکنان کاخهای سیاه و سفید را راهی دوزخ میکند وبر تن مستضعفان، جامه شوکت میپوشاند
مردی که انتقام تاریخ مظلومیت شیعه را خواهد گرفت... . در امتداد جادههای غیبت قدم میزند، صاحب گل و پرچم و افتخار
از راه میرسد، از افقهای روشن انتظار از کرانه تابناک وعدههای الهی
از حقیقت «اَنّ الارضَ یَرثها عبادی الصّالحون؛ به درستی، بندگان صالح من، وارث زمین میشوند».
خواهم کوچید، از کوچههای بی تو، خواهم گذشت از گذشتههای دور از تو، خواهم رفت از خیابانهای منتهی به بیابان.
بیا، بانیِ پناهای باستانیِ بودن؛ بیا و بمان با من برای همیشه.
شبهای جمکران، قناری باران است و من در پیادهَ رویهای تنهاییام، پیادهروترین جادهها را دیدهام که به تو میرسند.
من همه پلههای اضطراریِ برج وجود را در تاریکی بالا میروم؛ شاید آنجا باشی. دیگر پشت غبار جادهها، انتهای کوچههای مه گرفته و در مسیر هیچ کاروانی، منتظرت نمیشینم.
از این به بعد، فقط به آسمان خیره خواهم شد و از پلههای آن به هر زحمتی که باشد، بالا خواهم رفت و تو را خواهم یافت.
آن روز، حتی اگر روی زمین باشی، میدانم از جنس زمین نیستی.
ای آسمان من! همین که ویزای پرندگیام را امضا کنی، خواهم کوچید از کوچههای بیتو.
زمان نشسته کناری به انتظار شکفتن
کجاست؟ آن که بیاید، پر از بهار شکفتن
تمام وسعت باران! زمین بدون تو پژمرد
جهان دوباره بروید، به اعتبار شکفتن
حضور مبهم رویش، در آستان غروب است
طلوع کن! تپشی ده! به اقتدار شکفتن
قیام سبز جوانه، در این زمانه گناه است!
چه وقت میرسد از راه؟ روزگار شکفتن
بیا به روح تماشا، دوباره بال دگر ده
حضور آینهها را ببر کنار شکفتن
تو ای قیام حماسه! بیا و معجزهای کن
بهاره، میچکد از، زخم ذوالفقار شکفتن