ghaemiyeh.com
اشارات53
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
به نام خدا
برانگیخته شدی
برای زمینی که در قلمرو شب بود
و برای زمانهای که تشنه عدالت.
برانگیخته شدی
برای بشر، که همه هویت خویش را در پیشانی خدایان سنگی - که مخلوق دستان جهالتشان بود - میدید.
برانگیخته شدی
تا حقیقت را در ذهن تاریک و کرم خورده بشر جاری کنی
تا همه فطرتهای غبار گرفته را بتکانی
تا خدا را به یاد انسان فراموش کار بیاوری.
بعثت تو، انتشار برادری بود؛ انتشار «إنَّمَا الْمُوْمِنُونَ إِخْوَةٌ».
تو مبعوث شدی
تا رنگها مایه برتری نباشند
تا «جُثه»ها فرمانروایی نکنند.
تا «زر» و «زور» امتیاز نباشد
تا شرافت را فقط در میزان «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتقیکُمْ» جستجو کنیم.
... و تو آمدی
چونان نسیم سپیده دمان
چونان زلال شبنم که به باغ، صبح به خیر میگوید
چونان عطر گلهای بهشتی که مشام گلهای اردیبهشتی را میآشوبد
شایسته نام تو چیست، ای سفینه نجات، چراغ هدایت، وارث آدم!
شایسته نام تو چیست ای خون خدا،ای ...!
تا آمدی
قنداقه آسمانیات را به دست خورشید سپردند
خورشید، موسیقی ملکوتی اذان را در گوشت زمزمه کرد
میخواست تو را به نام صدا کند، اما باید منتظر اراده خداوند میماند
... و جبرئیل، نامت را از آسمان آورد: «این کودک را به نام پسر کوچک هارون - برادر موسی علیهالسلام - «شُبَیر»(1)بگذار؛ زیرا علی علیهالسلام نسبت به تو، همچون هارون نسبت به موسی علیهالسلام است، با این فرق که بعد از تو پیامبری نخواهد آمد»
پس نامت «حسین» شد.
حسین شدی و عزیز دل رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم
حسین شدی و ادامه نسل نور
حسین شدی و آقای جوانان بهشت
حسین شدی و...
سلام بر روز میلادت!
سلام بر لحظات سبزی که از مهربانیهای جدّت سرشار میشدی، آن گاه که دستان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، گرمترین نوازش خود را نثارت میکرد!
سلام بر قنداقه سپیدت، آن لحظه که در آغوش اقیانوس، آرام میشد!
سلام بر پیشانی روشنت، آن گاه که لبهای حضرت خورشید، بر آن بوسه میزد!
سلام بر زبان تکبیر گویت!
و سلام بر تو، تا همیشه تاریخ، تا همیشه انسان!
1) - در زبان عرب، شُبَیر به معنای «حسین» است.
سلام بر مولای سجاده نشین و سرور اهالی سجده!
سلام بر حضرت سجّاد علیهالسلام که پلک گشود، تا نسل خورشید ادامه یابد
پلک گشود، تا پرچم سرخ عاشورا بر زمین نماند
پلک گشود، تا هیبت پوشالی «شام» را در هم بشکند
پلک گشود، تا زمین از «حجت» خالی نماند
پلک گشود، تا...
... و سلام بر مولود نیمه شعبان، که موعود آخرین ماست!
سلام بر آقای سبزی که میآید، تا مظلومی در زمین نباشد
تا برای هیچ متجاوزی، هیبتی نماند
تا همه نابرابریها را از دم تیغ ذوالفقار عدالت خویش بگذراند
تا زمین و زمان، چشم به راه لحظهای باشند که نامههای «أَمَّن یجیب» شان، به آدرس اجابت پست شود.
آقا!
پلکی بزن، تمام مرا غرق نور کن
ای آفتاب گم شده من! ظهور کن
سخن آخر این که:
ستون «از دریچه زمان» این شماره، از مناسبت «نیمه شعبان» خالی است؛ چون خواستیم شادمانی میلاد آخرین موعود را به ندبههای چشم به راهی مان پیوند بزنیم، با این امید که آخرین جمعه انتظارمان هم سپری شود. پس، واژههامان را در ستون «تو را من چشم در راهم»، به پیشواز مولایمان، حضرت صاحب الزمان (عج) بردیم.
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته
سردبیر
از چه بگویم؟
و از کجا آغاز کنم؟
دستهای استغاثه را تا ارتفاع کدام آسمان بالا ببرم؟
جز این که در درههای تاریک روحم، دست به دامن ندبه و مناجات شده،
تو را صدا زنم و از تو مدد جویم.
«یا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِیَن فِی الظُّلَمِ»!
امتداد ظلمت را به نور خود قطع کن و بارقه امید را بار دیگر در دلم شعلهور ساز
جویبار مغفرتت را بر دشت نیازم جاری ساز تا از گلهای رحمت پر شود
ای قادر متعال!
هستیام در گِروِ بخشش توست؛ که «انت رئوف الرحیم» و «انت الرحمن»
اکنون که در حرارت شعلههای غفلت میسوزم، مرا دریاب.
میدانم آتش، تاوان سختی است برای گناهانم؛ پس ای بخشنده مهربان! از گناهانم در گذر
«حَّرم شیبتی علی النّار».
الهی! ای آن که هیچ خیالی را به درگاهش اجازه حضور نیست و پای هیچ وهمی را به آستانش اذن عبور! چگونه نخوانمت، حال آن که میشنوم نجوای ذرات عالم را که به ستایش نشستهاند قداست و شکوهت را؟!
نگاه امید خویش چگونه از تو بردارم، حال آن که لحظهای نگاه رحمت خود را از من بر نمیداری؟!
یارب! مگر میشود دست از دامن لطف تو بشویم و راه خویش بپویم، حال آن که ایمان دارم که جنبیدن هیچ ذرهای ممکن نیست، جز به اذن و اراده تو!
پروردگار من! چه میشود اگر از بی کرانگی روشناییات، پرتوی بر من بتابانی و این ذره ناچیز را به خورشید رسانی، که پای مرا نای رفتن نیست؛ چرا که راه، دراز و پای، ناتوان و توشه، اندک است.
اینک به درگاه تو رو آوردهام؛ چونان بندهای که هیچ پناهی ندارد، تا از روی کرامت مرا بنوازی، از فضل ببخشایی و از رحمت بپذیری و توشه اندکم را لبریز نمایی و راههای وصال را هموار.
الهی! اینک شرمساری، چهره بر خاک بندگی نهاده و دست نیاز به درگاه تو بلند کرده؛ چگونه از درخانهات نومید باز گردم، حال آن که با اعتماد به تو، وارد خانه گشتهام؟! آیا کریم کریمان، مرا دست خالی باز میگرداند؟!
الهی! چیزی ندارم که به آن نظر کنی و به من لطف نمایی، هر چه بوده و هست، شرمساری است و گناه، نافرمانی بوده و اشتباه! پروندهام از خیر و ثواب تهی است و آنچه دارم، تنها گناه است و گناه است و گناه!
امّا با این همه، باز هم رو به سوی تو آمدم؛ آن چنان که خود به من دستور دعا و عرض خواهش دادهای؛ اینک این بنده گناهکار و این خالق توّاب!
تا اراده تو چه باشد! که هر چه نمایی صاحب اختیاری!
که:
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو بنمایی، حکم آن چه تو فرمایی!
من ایمان دارم از چون تو خدایی، جز رحمت نیاید.
ای بی همتای مهربان!
چه آرام میشوم، وقتی پیشانی بر خاک تو مینهم و دل به مهر تو میبندم!
الهی!
اکنون که همه درها به رویم بستهاند، به سویت آمدهام
«شکسته دلتر از آن ساغر بلورینم
که در میانه خارا کنی زدست رها
خدای من!
آمادهام تا در دل ویران من جایگیری و من با فریادی بلند، تو را در دل شکسته بجویم، بجویم تا بیابم و از آن پس، همیشه دلشکسته بمانم تا تو بمانی در دلِ اینک آبادم.
ای بی انتها! دوست دارم همیشه به یاد تو باشم؛ اگر این زرق و برق بگذارد.
دوست دارم هماره دردهایم را جز تو با کسی نگویم و تنها در زیر سایه گره گشای تو، به آن همه مهربانیات بیاندیشم.
ای رحمان!
اکنون چه خوب به یاد میآورم، زمان درماندگی را؛ زمانی که هیچ دستی به یاری و هیچ چشمی به همدردی نمیشناختم. غریبانه، روزنه امیدی میجستم و دل پردردم را به هر سو میکشیدم
آه، خدایا! بارقه احسان تو چه خوشگوار بود بر طعم تلخ غریبی من و من حیران ماندم که چقدر مهربانی تو!
بارخدایا! بگذار همواره با تو بمانم، چشمانم جز تو را نبیند و خالی دستانم جز تو را نخواهد.
بگذار ویرانه دلم به یاد تو آباد باشد و صدایم گرمی از نام
تو گیرد.
خدایا!
در اندرون من دلی است که جز به یاد تو آرام نمیگیرد.
نازنین معبود من!
به نام تو آغاز میکنم؛ چرا که تو شایستهترینی برای هر آغاز.
خدایا!
ای ابتدای هر بدایت و ای انتهای هر نهایت؛ «یا اوّل الاوّلین و یا آخر الآخرین»!
آخر چگونه میتوان آن جا که ابتدا و انتهای هر چیزی تویی، سخن از تو نراند و بی مدد فیض تو قلم زد؟!
رشحات قلم، پیش از هر نامی تو را میجویند و اگر این برگ سبز، به جوهر این قلم، نام زیبای تو را بر خویش لمس نکند، اجازه ثبت هیچ حرف و حرکتی را به دست لرزان من نمیدهد.
ای پروردگار همه عالمیان!
این دست خسته و ناتوان و این قلم شکسته و نامیزان، با تبرک و تیّمن از نام دلکش توست که خویش را تطهیر ساخته، وضوی عشق میگیرند و برای سجود بر آستان ربّوبیت تو، خویش را در خویش تاب نمیآورند و با تمام کوچکی، در برابر عظمت تو به ذکر «سبحان ربّی الاعلی و بحمده»، خود را سیراب میکنند.
به راستی تکرار هر بار نام تو، تطهیر دوباره روح و روان آدمی است و قطرات آب این وضوست که خواهد توانست جسارت نگاشتن را در انگشتان بی رمق من به نهایت برساند و قلم شکستهام را ترمیم ابدی بخشد و به رطوبت جاودانه عشق، جوهر خشکیده این قلم را، چشمهای همیشه جاری سازد.
ای مدد فیض!
آن جا که هر چیز، آیتی از توست و دلیلی بر وجود مقدست، تمام وجودم به وجودت گواهی میدهد و تو چه زیبا، موجودات هستی را آیینه انعکاس نور وجود خویش ساختهای!
خدایا! اندیشه قاصر و قلب کوچکم را در برابر پرتو انوار این آیینهها مینهم تا شاید بتوانم گامی فراتر از ذهن ناتوانم، برای قرب تو بردارم.
مهربانا! دستان پر از نیازم را در شامگاه غربت انسان به سوی تو دراز میکنم و از تو میخواهم که شب یلدای انتظارمان را با ظهور فرزندی از تبار آسمانها به سپیده صبح شادمانی پیوند دهی.
خدایا! دل، بهانه دیدار دارد و جان را تاب ماندن نیست؛ مرا با جذبهای از نفحات رحمانی، میهمان حضور کن و کام دلم را از کوثر ذکر خود سیراب گردان.
مرغ دلم را در افقهای لا یتناهی ملکوتت به پرواز در آور تا بال در بال جبرائیل، در آسمان لاهوت گردش کنم؛ آن گاه، از مَلک نیز پرانتر شوم و در وادی وجود مطلق، با تو نجوا کنم.
خدایا! در این خزان برگ ریزان، وقتی باد، موسیقی مرگ را در گوش درختان زمزمه میکند، آن گاه که روح حیات از گیاهان گرفته میشود و برگها رنگ میبازند، من به نشانههای قدرت تو پی میبرم که تو، همانی که میآفرینی و میمیرانی؛ پس در مییابم که مرگ و زندگیام به دست توست.
ای مهر آفرین!
آن گاه که باران، چکامه زیبای مهر تو را در پاییز میسراید، من از بوی خاک خیس خورده میفهمم که همه از خاکیم و روزی به خاک باز خواهیم گشت و تنها یاد توست که در امتداد ابدیت باقی میماند.
الهی!
نه از خویش مرا پای گریز است و نه از دشمنی کردن با خود، مرا جرأت پرهیز. ایستادهام، به روی حرفهایی که مرا به باد داده است و طغیانش، نیستی را به گام هایم بخشیده است و آرامشش، فنا را.
الهی!
بی تو، نگاهی دور از دسترسم که به پای خویش میافتم و در نبض خویش میغلطم که ناچیزم و بی مقدار.
الهی!
آن قدر که به تو وابستهام، به خویش دل نبستهام و آن قدر که محو نظاره تو شدهام، هیچ ستارهای را توان تحمل این همه خیره سوختن نیست.
الهی!
پایان مرا تو میدانی و آن چه من از تو نمیدانم، پایانناپذیر است.
الهی!
گاه از خویش گفتهام و گاه به دامان خویش خفتهام؛ مرا که مأنوس مأوای خویشم از من جدا کن و به خویش بپیوند.
الهی!
دستهایم، این رشتههای به هم پیوسته با اشک را که به مهربانیات گرد خورده است، از من بگیر و به قلبم، آبیترین اطمینان را ببخش که این نیاز قلب است و احتیاج جان.
الهی!
سرمایههایی کوچک از چشمان خویش فراهم کردهام و نیازی آشکار به اجابت بارانی تو دارم که مرا با کوچکی بی مقدار خویش، توان هیچ کاری نیست.
الهی!
سیاهی سرشار سیمایم را با هزاران هزار اقیانوس، سفید نتوان کرد؛ که یک جرعه از تماشای گوارای تو، کار هزاران هزار اقیانوس را میکند و هزاران هزار چون مرا، غرق در مهربانی مواج خویش میسازد.
الهی! میهمان مهربانی توام و میزبان شرمساری خویش؛ مرا میهمان شرمندگی مکن که توان این همه شرمساری در برابر تو را ندارم.
الهی!
خود را که هیچم، به گناه آلودهام و هیچ گناهی آلودهتر از این نیست که هیچی خویش را به پای گناهان بگذارم.
الهی!
دقایقی گناه کارم را به رأفت و مهربانی خویش ببخش که سر بر ثانیههای ثنای تو بگذاشتهام و چشم بر راه مهربانی فراگیر تو.
الهی!
خرابهای در خوابم و ویرانهای در بستر تو فانی که هر صبح، در فرسودگی گمان خویش، گمانه زنی میکنم و هیچ نمییابم، جز آن که هر شام، فریب فرسایش فریبایی خویش را خوردهام.
الهی!
در شریانهای من شعور جاری کن و در نبض من نور
الهی!
چشمانم را از آبشار آفتاب سرشار کن.
آلودگی عریان مرا شستشو ده تا این شب زنگیوش و مشوّش را مالامال از جمال با تو بودن کنم.
الهی!
به هوای تو بال و پر میزنم و در هوایِ هوسانگیز و شوم پرور خویش دست و پا؛ تمام مرا سرشار از شوق پرواز کن و لبریز از مهربانی، تا در این شب دراز، در آخرین نقطه ناامیدی خویش به تو پیوند خورده، به صبحی بارانی برسم
«شب دراز به امّید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم»
الهی!
فاصله دستان من از تو، کوتاهتر از عمر تمنّای من است؛ نیازم، بلندتر از خواهش زمستانی سروها و صنوبرهاست.
الهی!
به نظاره از پای فتادن خویش نشستهام و به تماشای ایستادگی از دست رفته خویش؛ به نوازش دستان تو محتاجم و به دستگیری تو نیازمند.
الهی!
شایسته عقوبتم و سزاوار عذاب؛ هر آن چه خواهی کن که مرا توان تحمل این همه رسوایی نیست.
الهی!
استاد خطایم و شاگرد دل، استادیام را از من بگیر و به شاگردیام بیافزا.
الهی!
ظرفیت ظریف چشمهایم را زیاد کن؛ زیبایی تماشایی تو بی انتهاست.
الهی!
کدام کلمه از تو نشنیدهاست و کدام شکوفه، بی تو شکفته است و کدام خط، از تو نگفته است؟!
الهی!
کدام دست، بی تو، دست گیر است و کدامین پای در حضور تو از خود گریزان نیست؟!
الهی!
کدام لبخند بر گرفته از تبسم تو نیست و کدام شوق، وابسته به تماشای تو نیست؟!
الهی!
تو بهانه بهارانی و پشتوانه توفان، اراده توست که در رگهای هستی جاری است؛ تجلی توست که در صفحه گیتی نقش بسته است.
الهی!
کوچکیام را از یاد نخواهم برد؛ آن چنان که از کودکی به من آموختی که با تو بزرگ میشوم و بی تو، بزرگترین و تنهاترین کوچک باقی میمانم.
الهی!
آغازم با نگاهی به بزرگیات آغاز شد؛ پایانم را با نگاهی به رنگ آغازم، تماشایی کن.
الهی!
از هر دریچهای که به تو مینگرم، کوچکی خویش را میبینم. هر دری به سوی تو میگشایم، در بزرگی تو غرق میشوم.
الهی!
از من دور کن آن چه را که فاصله نام دارد، تا زبانم را به ستایشِ تو بچرخانم.
مرا به جریان دائمی اشکهای نیازم بپیوند، که هر آن چه دارم، از اشک است و هر آن چه بر من خواهی بخشید، نور است و روشنایی.
الهی!
هر قدر که تو را بیشتر طلب میکنم بر عطش احتیاجم افزودهتر میشود و هر اندازه برطاعت میافزایم، شوق عبادتت افزون میگردد
الهی! مرا گرفتار عجب مپسند.
«و لا تُفسد عبادتی بالعجب»
الهی!
کوچکی من کوچهای است که در آن بزرگ شدهام، مرا به سمت جاده خلوص ببر که از هر آن چه غیر توست، بیزارم و از آنچه رنگ تو ندارد، آزرده.
الهی!
اشتیاق وصف ناشدنی و عطش تبدارم را دریاب و خواهش و تمنای شکسته دلیام را از دستهای لرزانم بگیر و مرا با مهربانی خویش بنواز
الهی!
بر من خرده مگیر؛ که من خرد شده خیره سری خویشم و محو شده نفسهای واپسین وسوسه خویش.
الهی! بیشتر از تمام ستارگانی که هنوز متولد شدهاند، در خویش مردهام و چشم به طولانی بودن شب خاموشیام سپردهام.
الهی!
ستایش تو را، که با حمد خویش، بر بوستان ذکرت، اذن دخولم میدهی و من، بر سریر ابرهای رحمت تو از فرط جذبه وصل، اشک شوق میریزم و بر کوبه «بیت المعمورِ» شکر تو میآویزم
ستایش تو را، که در بوستان یادت، همه خارها شکوفه میدهند و گل میکنند و همه گلها در سجده سپاس تو، سرود میخوانند.
و همه اشیاء، زبان به حمد و سپاس تو میگشایند.
اَلْحَمْدَ لِلّهِ الذَّی خَلَقَ اَلْأَشْیاءَ ناطِقَةً بِحَمْدِهِ وَ شُکْرِهِ
سُبْحانَ اللّه
و منزه است ایزد من
به هر گاه و بیگاه
که چیزی یا کسی
به تسبیحاش میایستد
و به تسبیح اش زبان میگشایم، آن گونه که او میپسندد
آن سان که او شایسته تسبیح کردن است
آن طور که شایان بزرگواری و جلال اوست
وَ الْحَمْدُ لِلّه
و ستایش خدای را
به هرگاه و بیگاه
که چیزی یا کسی بستایدش
میستایمش، آنگونه که او دوست دارد
آن سان که او شایسته ستایش است
آن طور که شایان بزرگواری و جلال اوست
و لا اله الاّ اللّه
و نیست خدایی جز «اللّه»
«تهلیل» گویِ خداوند یکتایم
به هرگاه و بیگاه
که چیزی یا کسی
او را تهلیل میکند
تهلیل من، آنگونه که او میپسندد
آن سان که او شایسته تهلیل است
آن طور که شایان بزرگواری و جلال اوست
و اللّهُ اکبر
و آفریدگار من، بزرگتر از آن است که در وصف آید
به هرگاه و بیگاه
که چیزی یا کسی
او را به بزرگی میخواند
بزرگش میدانم؛ آن گونه که او دوست دارد
آنسان که او شایسته بزرگی است
آنطور که در خور بزرگواری و جلال اوست
سبحان اللّه و الحمد لله و لا اله الاّ اللّه و اللّه اکبر
پاکی و ستایش و یگانگی و بزرگی
نثار پروردگار من
به هر نعمتی که مرا ارزانی داشت
و همه آفریدگانش را؛
از آنان که بودند و
آنان که تا روز واپسین خواهند آمد
خدایا!
قدح نیاز مرا از هر خیری که گستره دانشت بر آن احاطه دارد، - چه آن نیکیها که چشم امید بدان دوختهام و چه آنها که ندوخته و نخواستهام - ، لبریز فرما
خدایا!
پناهنده آغوشِ أمن تو میشوم
از شرّ هر آن چه بر خویش میترسم
و هر آنچه - از فرط جهل خویش - از آن نمیترسم(1).
اللّه
سینه خاکی زمین و چشمان آبی هفت آسمان، لبریز از ترنّم تسبیح دلربای توست که پیوسته و ناگسسته، «اللّه» را که حاوی جمیع صفات نیکوی توست، زمزمه میکنند.
شب، به عشق نامت، کواکب درخشان را بر گیسوانش مینشاند و بر رجعت هر سحر، قلبش پر تپشتر میزند و روز، چه جلوه گرانه پرتوی
از انوار الهیات را در چشمانش آینه کاری میکند!
هُرم گرم نفس خورشد و سرخی گونههایش، تجسمی از اندیشه به «اللّه» است، رخساره ماه نیز بر میقات حضور صفات تو زرد است.
چشمان خونرنگ شفق، بی کرانههای تو را در حافظهاش به تصویر کشیده و جامه نقره فام عروس فلق، تلألوی نامتناهی نور توست.
کام عطش آلود اقیانوس را تنها برق نگاه تو سیراب میکند و لبان خشک ساحلش را امواج نام تو نمناک میسازد
1) - [با برداشتی آزاد از یکی از تعقیبات مشتر که نماز]
چشمان ابر، از تداعی نامت پر اشک شده و هق هق گریهاش، نبض زمین را به تپش واداشته.
اگر از تاروپود سبز برگ، نشانی از نردبان عشق گیریم، با خش خش تمنا به نسیمی مینگرد که از جنس سحر است و تا اوج، بال و پر میزند.
اگر از شنهایی که بر سینه سوزان صحرا جاریاست، قلبی را بپرسیم که تکرار تو جاویدش ساخته، به سنگی که غرق در خاموشی است میاندیشد که بام تا شامش طلیعه نام الهی «اللّه» را فریاد میزند.
همه هستی تو را میطلبند و به تو محتاجند؛ ما را نیز در زمره نیازمندان دائمی که بر درخانه کرمَت برای همیشه بیتوته کردهاند قرار ده و شکوفههای سپید ایمان را بر شاخسار هستی مان بنشان تا دوباره بهار فطرتمان را با نسیم حیات بخش جان تو تجربه کنیم و آن را جاودانه سازیم.
رحیم
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بَر
که کریم است و رحیم است و غفور است و دود
ستایش، شایسته آن رب رحیمی است که نیافرید انسان را، جز برای مهربانی کردن به او. بخشایندهای که طلیعه بی کرانی از مهرش را در سینه سپید ابرسیاه جای داد تا زندگی را بر پیکر سرد غبار آلود زمین جاری سازد.
آن گاه، فانوس ماه و چراغ مهر را در قاب خالی آسمان به تصویر کشید تا فرزندان زمین در تاریکی ابدی ساکن نشوند.
ای رحیم! اگر نبود نگاه مهربانت، بذر خاموش گیاه و دستان سرد زمین یخ میزد و دیگر نهال سبز محبت در حافظه خاک نمیروئید و هیچ ذائقهای شیرینی را نمیفهمید
رحیما! آن کدامین دراست جز در رحمت تو، که از صبح تا شام بر روی سیاه عاصی گشوده است و دقالباب آن، همان جاری زلال توبه است که پاکی میکند صورت و سیرت را؟!
پس ای مهربانترین مهربانان! نگاه آبیات را که از ابتدای بودن، با من است، تا انتهای وجودم از من دریغ مدار که خود فرمودی: هر چه میخواهید از فضل و کرم من بخواهید که به شما بندگان، همیشه مهربانم
رحمان
ستایش از آنِ بخشایش گر مهربانی است که مرا از ذلت نیستی رهانید و لذت هستیام بخشید؛ آن عطا کننده ذره پرور که از پاکترین خاک وجود، موجودم کرد و در جسم ساکن و خاموشم، نسیم
خوش عشق را که عرشیان پیوسته طالبش بودند، دمید و از آن پس، منِ انسان، طلوع کردم.
بخشندهای که میدهد و نمیستاند، عطایش بی منت است و وفایش بی حساب. رحمانی که رحمت بی کرانش را بی حد و حصر، همچون قطرات باران بر سر بندگانش فرو میریزد و از آستان فیضش و از سرچشمه زلال معرفتش، عاصی و بیگناه به میزان بهاری بودن دلهای فطرتشان، توشه بر میگیرند.
سرانگشتان هستی، وسعتی به بی منتهاییاش را میطلبد، تا توان شمارش کرامات سبزش را داشتهباشد، که جن و انس و پری از انجامش عاجزند و ناتوان.
اگر آواز هزاردستان را بر شاخسار هستی که اوج میگیرد تا آسمانی شود یا گریه کودک باران را در آغوش زمین و آوای زلال چشمه را با گوش جان میشنوم، همه از عطای اوست. و اگر...
احسان قدیمش در دستان پادشاه کشور عشق متجلی شد، آن هنگام که در نماز نیازش به رکوع بندگی رفت و نگین پادشاهی زمینش را بر دستانی که عطش نیاز، زخمدیدهشان کرده بود، بخشید که به حتم، حاتم طایی از دانستنش سر در گریبان خجلت فرو میبَرد و این همه نیست، جز ردپای دوست.
پس ای بخشایش گر مهربان! آفتاب رحمتت را بی دریغ بر پیکر تاریک و ظلمانی ما بتابان و پیچک احساس را که در باغچه امید دستانمان روئیده، تا اوج آن جا که فرشته نفس میکشد با لطف خویش همراه و راهنما باش!
الهی!
اشک، تنها روزنه امید من است و چشم به این امید دوختهام.
الهی!
سکوت شیشهای بغض هایم را بشکن و مرا در هق هق گریههای خویش رها کن تا برایت بگویم که چقدر دل تنگ بی تو بودنم.
الهی!
مینویسم و تشنه میشوم؛ میخوانم و تشنهتر و آن زمان از خویش سیر و از تو سیراب میشوم که مرا گوش میکنی. چونان دریایی که گوس ماهیان خفته را در تلاطم پیوسته خویش، به بی تابی فرا میخواند و به التهاب و اشتیاق میکشاند.
الهی!
مرا در جاده منتهی به مهرت نگاه دار
الهی!
سرگذشتم خیره سری بود و عصیان گری. سرنوشتم را از آفت سرگذشتم دور دار که میخواهم خوب در آفتاب خوبیات! خود را جلا دهم.
«ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت»
الهی!
میخواهم آفتاب آسا، سراپا سرشار از روشنایی پیدرپی تو باشم که بی حضور آفتابیات خاموشم و بی مهر سایه گسترت، آتشی بر آمده از عمق سینه خویشم.
الهی!
اسیر ناباوری و گرفتار شَکم؛ مرا از این تردیدهای پی در پی برهان و به خویش برسان
«هر آن که خاطری مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همقرین دارد»
الهی!
اگر چه آینهای زنگار گرفتهام، امّا هنوز هم احساس و آرزوی همدمی با تو در سینهام موج میزند، که اشتیاق دیر آشنایی تو، چون مهری است که بر تارو پود جان و دل، تشنه است و گره خورده است.
الهی!
از تو به جز نیکی سراغ ندارم و در خویش به جز عطوفت مالامال تو هیچ نمییابم و با این همه، این را همیشه در همه جا داد میزنم که ناسپاس تو تا همیشه منم و من.
الهی!
نه افسوس بعد از فسون را میخواهم و نه فسون سازی افسوس را که تو از هر نیتی آگاهی و از هر حیلهای مبرّا.
«زهی ربوده لعل تو صد فسون پرداز
فریب خورده چشمت هزار شعبده باز»
الهی!
هر چه با زبان خویش سرودم دروغ بود و هرچه از دل بر آمد، دروغتر، به من زبانی عطا کن تا که دل را رسوا نمایم و دلی ببخش تا جرأت آن را بیابم که زبان به رسوایی خویش باز کنم.
«ای جلال تو بیانها از زبان انداخته!
عزت ذاتت یقین را در گمان انداخته»
الهی!
پایانهای پی در پی میآیند و آغازهای بیوقفه میگذرند و این منم که بی وقفه در حال ایستادنم و پی در پی به خاموشی خویش میپیوندم و میگرایم و خوب میدانم که اگر تو بخواهی، بدون درنگ میمانم و اگر تو نخواهی، بی هیچ حادثهای، ثانیهای زنده به گور به دنیا میآیم؛ پایان پسندیده از تو میخواهم و آغازی دل نواز که به تو منجر شود.
الهی!
نه مرا پای گریز از خویش است و نه توان ستیز، مگذار در واماندگی خویش جا بمانم و از گریز پای عمر، عقب بمانم.
الهی!
مرا خاک کن، امّا آبرویم را به خاک مریز که آنچه از من بر آید و از من بهجا مانده است، همین بی مقداری اندک است و
نالههای ناچیز.
الهی!
هزار جاده از مرحلهای که به تو ختم میشود، دورم و هزار مرحله از بلندی آرزویت، پرت؛ آرام آرام، دستم را بگیر و به فانوسهای یک ریز بیاویز و تاریکیام را در تابوت تنهاییام، میخکوب کن
که در حضور تو باید سخن از عشق گفت و رسیدن، سخن از نور گفت و شکفتن، سخن از اشک گفت و گریستن.
الهی!
با این همه بی چیزی، چشم خانه محقری دارم از جنس پنجره و باران و دستهای مختصری دارم از جنس نیاز و تمنا؛ با این همه، امید به مهر تو دارم و دل به مهربانی تو بستهام.
«نیازم ز گیتی به توست ای نیازی
که دل را امیدی و جان را نیازی
ازیرا به شادی بنازم که دانم
دلم را نیازی و زو بی نیازی»
دیری است که در پی نشانی از او میگردم. هر خانهای را در زدم و از هر صاحب دلی پرسیدم. سخن به درازا کشید و من ماندم و بی نشانی. کسی گفت که خانه اهل بیت (علیهم السلام) تنها خانهای است که هرگز تو را نمیراند و دست خالی باز نمیگرداند.
بر خانه صادق آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفتم و در آستانه درگاه خانه آن امام علم و دانایی نشستم تا سخنش با مفضل را بشنوم؛ میفرمود:
«به خدا سوگند ای مفضل! میبینم او را که وارد مکه میشود؛ در حالی که عبای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلمبر دوش او است و عمامه زرد آن حضرت بر سرش و کفشهای پینهدار آن حضرت بر پای او و عصای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در دست او و بزهای لاغری مقابل او است که آنها را حرکت میدهد تا به کعبه میرسد. احدی او را نمیشناسد و در سن
جوانی قیام خواهد کرد.»(1)
او میگفت و با هر واژه، نوری از جبین آن حضرت میدرخشید و بر قلب مفضّل مینشست. اسرار مگوی امام علیهالسلام در سینه فراخ و گشاده مفضل جای میگیرد و من که دلتنگی هایم، آزرده خاطرم
1) - بحار، ج 53، ص 6.
کردهاند، در برابر کلام مفضل مینشینم و از پس سالها، هنوز که هنوز است آن نور، نسل به نسل، زمان به زبان و جبین به جبین منتقل میشود و متصاعد.
مفضل میگوید و نفس من در سینه حبس میشود. طاقت واگویی سخنان او را ندارم. تنها این را میگویم که غوغایی در دلم بر پا کرد، ناگفتنی. مفضل از امام صادق علیهالسلام، نقل میکند که امام زمان (عج) پس از ظهور، بین رکن و مقام میایستد و فریاد میزند: «ای جماعت نیکان و خواص من
ای کسانی که خداوند قبل از قیام من، شما را برای یاریام ذخیره نموده است! با میل خود نزد من آیید.»(1)
سپس خداوند متعال صدای او را از شرق و غرب عالم به گوش یاران آن حضرت میرساند و آنان سخن او را میشنوند و در فاصله چشم بر هم زدنی، بین رکن و مقام نزد او حاضر میشوند.
میشود آیا آقا که ما بشنویم آن صدای آسمانی را و ببینم آن ماه نورانی که در شب تاریک، عالم را نورباران میکند؟
میشود آیا در برابر شما بایستیم و پشت سر شما قیام و قعود و سجده و رکوع کنیم؟ شنیدهام که جبرائیل امین، اولین کسی است که دست شما را میبوسد و بیعت میکند و دیگر فرشتگان آسمان از پی او و سپس... .
آه! در کدامین روز، عطر دستهای تو، هستی را معطر خواهد کرد؟
در کدامین لحظه، شمیم حضور تو مشام جانها را نوازش خواهد کرد؟
در کدامین سرزمین قدم میگذاری، تا کائنات، بوسه زنان بر خاک پای تو گرد وجودت طواف کنند؟
عطر گیسوان بلندت را کی افشان میکنی تا هوش از سر هر چه هست و نیست بپرد؟
مولا، آقا! تا کی سرِ راهت بنشینم؟ تا کی این قلم را امیدوارانه بر روی کاغذهای منتظر بچرخانم و دست نوازش بر سر نوشته هایم بکشم که:
دیر نشده است؛ میآید، به خدا میآید و گوشه چشمی به شما خواهد داشت! میآید و با دیدارش هر چه دست است بریده میشود و هر چه چشم است مبهوت و شاید صدایی در فضا پیچید که: حاشَ لله ما هذا بشرٌ ان هذا الاّ ملک کریم»(2)
«امام حسین علیهالسلام از کنار صفّهای میگذشتند؛ گروهی از فقرا را مشغول خوردن طعام دیدند. آنها از حضرت خواستند تا همراهیشان کند. امام فرمودند: خداوند، متکبران را دوست ندارد و با ایشان بر یک سفره نشستند و غذا خوردند. و آن گاه فرمودند: شما مرا خواندید و من اجابت کردم، اکنون من شما را میخوانم و شما اجابت کنید. آنها را به منزل خود برد و رباب را فرمود: هر چه آماده کردهای حاضر کن»
ما هم گدایان صُفّهایم؛ همراهی مان فرما!
لقمهای محبّت و کوزهای ارادت در سفره دلهایمان نهادهایم و دل هایمان را از صفایت به مروهات میفرستیم، تا هلهله «حسین» «حسین» سر دهد؛ جان هایمان از مشعر تو به منایت پر میکشد تا سنگها را بر شیاطینی که راه تو را راهزنند، بکوبد.
میدانیم، راهی را که تو با سرِ بُریده رفتهای، نمیتوان با آسودهطلبی و دنیا خواهی پیمود و مقصدی را که تو شتابان به سویش تاختهای، نمیتوان خرامان خرامان رفت.
دستِ طلبمان، پینه بسته سختیهای راه تو و پای ارادتمان آزرده رنجهای طریق تو است و همچنان، چشم امیدمان بر کوی سخا و کرم تو دوخته شده است.
ای دردانه رسول! ما را هم اجابت فرما و سر سفره عشقمان بنشین و شهد نوشیمان را تماشا کن و زمزمههای «یا حسین» مان را بشنو
ای عزیز زهرا و علی! ما را هم دعوت فرما و با خود به منزل و مقصدی که خود رفتهای بِبَر؛ رُبابت را بگو، آن چه از حماسههای مدینه و مکّه و کربلا و کوفه و شام توشه گرفته، حاضر کند تا ما هم چون کاروانِ پر شهید و پر اسیرت حسینی شویم.
شنیدهام که تو در زیبایی و بخشندگی چونان یوسف علیهالسلام هستی.(1)جمالت را به لحظه دیدار وا میگذارم امّا عطا و سخای تو، لحظه لحظه بر جانم پرتو میافشاند.
من هستی را میبینم که به خال وجود تو برپاست و اگر نبودی،
عالم بهانهای برای بودن نداشت. از عطای تو ای بخشندهای که کریمانه سفره میگستری! چه گویم که امام باقر علیهالسلام میفرماید:
اِذا قام قائِمنا وَضَع اللّه یَده عَلی رَؤسِ العِباد فَجمع بها عقُولهم وَ کَمُلت بِه أجْلامُهم»(2)
آنگاه که قائم ما قیام کند، خداوند دست رحمت بر سر بندگان نهد. پس خِرَد آنان تمرکز یافته و عقلهایشان کامل گردد.
به یقین تو میآیی و با آمدنت، تفرقهها و جداییها از بین میرود و همبستگی و وحدت بر جهان حاکم خواهد شد.
تو میآیی و دردها التیام مییابد و در آن روز، این عدالت و صداقت است که به زندگی معنا میدهد و دستهای بخشنده و یوسف گون تو، بزرگوارانهتر از هر کس و سخاوتمندانهتر از همیشه، برای کبوتران شکسته بال و پروانههای معصوم دانه میپاشند.
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم، به حقیقت، به از آنی
و تو بهترین آفرینه خدایی و محبوبترین مسافری که زمین و زمان به آمدنت چشم دوختهاند. پس بیا و چشم دل ما را روشن کن!
(نگاهی به نامه 45 نهج البلاغه)
چگونه یاریات کنم ای یگانه و ای بهترین؟!
ثروتمندی، فرماندار تو را بر سفرهای رنگارنگ دعوت کرد و تو از پذیرفتنِ او به خشم آمدی و شلاق کلام را بر تنش نواختی.
«عثمان بن حنیف» از فدائیان تو بود و آن گاه که معاویه تو را به ترور تهدید کرد، به همراه چهار تن دیگر، مخفیانه پشت سرت حرکت میکرد تا در وقت خطر، جان را فدایت کند؛ در عجبم که تو با نزدیکانت هم چنین بی پرده سخن میگویی: «گمان نمیکردم مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندانشان با ستم محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شدهاند.»
علی جان! ای آن که ادّعای پیرویات میکنیم و تو را الگوی خود میخوانیم! پیمان تو با نزدیکانت هم فقط خدایی است و نه جز آن! اگر راه خداوند را در معرضِ آسیب ببینی، تمامِ خویشاوندیها را زیر پا مینهی!
«آگاه باش! هر پیروی را امامی است که از او پیروی میکند و از نور دانشش روشنی میگیرد. آگاه باش! امامِ شما از دنیایِ خود به دو جامه فرسوده و دو قرصِ نان رضایت داده است.»
باورم شد... باورم شد ای مولای موحدّان! آن که در اوج قدرت، برخود چنین سخت گیرد، مسلّم است که عهد کسی جز خداوند را بر گردن ندارد.
«من نفس خود را با پرهیزکاری میپرورانم، تا در قیامت که هراسناکترین روزهاست، در امان و در لغزشگاههای آن ثابت قدم باشد.
من اگر میخواستم، میتوانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافتههای ابریشم برای خود غذا و لباس فراهم آورم؛ امّا هیهات که هوای نفس بر من چیره گردد و حرص و طمع مرا وا دارد که طعامهای لذیذ بر گزینم، در حالی که در «حجاز» یا «یمامه» کسی باشد که به قرص نانی نرسد، یا هرگز شکمی سیر نَخورد، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکمهایی که از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرهای سوخته وجود داشته باشد!».
یقین کردم... یقین کردم ای مولای موحدّان! کسی که همه عالم اسلام را همچون خانه خود به یاد دارد، مسلّم است که رفتار خویش را جز با خواسته الهی نظم نمیدهد، ولی... ولی ماندهام که چرا از من یاری خواستهای؟
من که با معادلات روزمره دنیازدگان، زندگی را توامان کردهام!
«با پرهیزکاری و تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی مرا یاری دهید».
چگونه مولای من... چگونه؟
«با پرهیزکاری و تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی مرا یاری
دهید».
من کجا و یاری تو کجا! من که خود اسیرم، من که خود در بندم... چگونه مولای من... چگونه؟
«با پرهیزکاری و تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی مرا یاری دهید».
مگر نه این است که تو را فخر و مولا و الگو میخوانم... پس باید کاری کرد. باید از روشهای جاهلیام بپرهیزم!
باید در گفتار و کردارم، راستی با تو و راه تو را پیشه سازم که نجاتم در گرو راستی با تو است!
پنجره را باز کردی تا آخرین نگاه آبی خود را از قاب چوبیاش به آسمان بدوزی.
فرصت زیادی تا پرنده شدن باقی نمانده بود و تو لحظه لحظه شعلههای درونت را فرو میخوردی تا در لحظه موعود، آنها را به آتش بکشی.
سجادهات را پهن کردی و دو زانو، روی پاهای نداشتهات نشستی. پروانهها را آهسته دور خودت جمع کردی تا آخرین خداحافظی را در رنگین کمان بالهایشان زمزمه کنی؛ بی آن که آوازهای خشک گلویت، خواب از پلکهای نگران مادر برباید.
اشک هایت را دانه دانه تسبیح کردی و کنار تربت سرخ کربلا گذاشتی. چشم هایت را به گستردگی آسمان دوختی و ناباورانه به آن نگاه کردی. گویی نمیتوانستی ققنوس خیالت را در وسعت فردای پرنده شدن اوج دهی.
دوباره پلک بر هم گذاشتی تا شاید تصویر آن رویای شیرین را برای چندمین بار در ذهن مرور کنی.
آتش بود، خون بود، دود بود، کبوتر بود و خطی ممتد از رنگهای آبی و بنفش که مثل ماری، تمام پرندهها را محاصره کرده بوند
بچهها، یکی یکی ستاره میشدند و از قاب آسمان به تو لبخند میزدند و دست تکان میدادند.
دوست داشتی همه فاصلهها را پرواز کنی، اما بالهایت زمینگیر سیمهای خاردار بودند.
دوست داشتی فریاد بزنی و کمک بخواهی، اما تا دهان باز کردی،
دودی غلیظ، حنجرهات را بلعید و آن قدر سرفه کردی که بیهوش شدی.
هنوز چند دقیقه از نفسهایت باقی مانده بود که یکباره، روشنایی، اطرافت را فرا گرفت. گمان کردی باز هم چند منور...
اما این بار، بوی عطر، فضا را عطرآگین کرده بود؛ قوّتی در خود حس کردی، بال هایت را از زمین چیدی تا به جمع ستارگان بپیوندی.
پلک هایت را باز کردی و چند دقیقه بعد، فانوس فانوس شعله گرفتی؛ آن قدر که شعلهها از گلویت زبانه کشید و با پروانههای اطراف خداحافظی کردی.
باورم نمیشود! تو برگشتی، اما این بار، نه با پای خودت، که تو را روی شانههای شهر آوردند. هنوز دلم در آتش هجرانت میسوخت که داغ آمدنت را حس کرد!
فکر دل مرا نکردی، مادر؟! نگفتی شاید طاقت نیاورم، شاید بشکنم، شاید از پا بیافتم؟!
هنوز خاطرههایت در کوچه کوچه ذهنم جریان دارد؛ چقدر روزها و شبها، به اصرار از من میخواستی پای رضایت نامهات را امضا کنم!
گفتم: عزیزکم! تو هنوز خیلی کوچکی! گفتی: کوچکتر از حضرت قاسم؟
گفتم: عزیزم، تو تمام هستی مادری؛ میترسم تاب نیاورم! میترسم ناصبوری کنم! گفتی: مادر! خانم زینب علیهاالسلام پشت و پناهت!
چه شیرین زمان بودی عزیزم! با آن سن و سال کَمت، چه حرفهای بزرگی میزدی!
آن قدر گفتی و گفتی، تا دلم رضا شد و زیر پای رضایت نامهات را انگشت زدم!
لبخند زدی و دستم را بوسیدی و گفتی: مادر! خدا خیرت بدهد. مُهر انگشت تو، کلید قفل بهشت من است! نمیدانی چه لطفی در حقّ پسرت کردی، مادر!
چقدر تو در آن لباسهای بسیجی، زیبا و مردانه شده بودی! انگار یک شبه بزرگ شدی!
هیچ وقت آن قدر سیر نگاهت نکرده بودم! آن قدر نگاهت کردم که نگاهت را با شرم به زمین دوختی
آن قدر نگاهت کردم که ترسیدم مبادا چشمت بزنم؛ اسپند دود کردم، اسپندها را مُشت مُشت دور سرت چرخاندم و در آتش ریختم، تا چشم دشمن کور!
خواستم دعا کنم، خواستم بگویم: خدایا! پسرم را حفظ کن! که تو گفتی: مادر! اگر میخواهی دعا کنی، فقط بگو: خدایا پسرم را قبول کن!
گفتم: عزیزم! تو مرد خانهای! گفتی: مادر! تو به من مردانگی آموختی.
پسرم! تو که هیچ وقت به مادر نمیگفتی خداحافظ؛ ولی آن روز، با لحن غریبی خداحافظی کردی. طعم بوسه هایت بر پیشانی خواهر کوچکت هم غریبانه بود!
موقع رفتن، پاکتی را روی طاقچه گذاشتی؛ دلم لرزید، دلم گواهی داد، که داخل پاکت، وصیّت نامه توست.
قاب عکس پدرت را برداشتی، بوسه بر آن نهادی! نمیدانم حس کردم، یا شنیدم نجوایت را که زیر لب گفتی: «بابا دعا کن لایق شهادت باشم»
و رفتی...
هنوز دلم با داغ رفتنت کنار نیامده بود که از داغ آمدنت سوخت! باورم نمیشد، تو داخل تابوت باشی و روی شانههای شهر؟!
انگار خوابم تعبیر شد! گفتم که خواب دیدم همان شب رفتنت؟
دود بود و آتش، و تو که در وسط میدان میجنگیدی! و من داخل خیمه بودم و تماشایت میکردم!
ناگهان غبار شد و تو نبودی، یا شاید هم چشمهای من تاب تماشا نداشتند!
چند لحظه بعد، تکه تکه بدنت را دیدم که به آسمان میرفت، شاید روی بال فرشتهها و من گریه کردم...
حالا تو آمدی؛ روی شانههای شهر...
پسرم! نمیگذارند ببینمت. میگویند چشم نداری. میگویند دست نداری، میگویند در سراسر بدنت، یک جای سالم نیست، امّا عزیز دلم!
خودت در وصیّت نامهات نوشته بودی:
«مادر! روزی که پیکرم را برایت آوردند، فقط خانم زینب علیهاالسلام را به یاد آور...»
یاران چه عاشقانه سرودند، چشمهای بارانی خود را و چه بی صدا در تلاطم غیرت، رگهای خویش را چون رودخانههایی بیتاب، به دریای آرامش رساندند!
یاران چه شجاعانه بیم و هراس را به رگبار بستند و رگهای خویش - این جادههای بریده - را تا آخرین قطره خون خویش، به رقص وا داشتند و چرخیدند و چرخاندند، چرخه از پای نیفتادن را!
هنوز بالهاشان، بوی باروت میدهد و تاولهای باران خوردهشان، شمیم داغ را در منتهی الیه کوچههای دلتنگی میپراکند.
هنوز که هنوز است، رنگ داغشان عوض نشده است و بر سر مزار هم قطارانم، لالهِ لاله باغ، در شکوفایی است.
هنوز که هنوز است، منتظریم تا هم قطارانمان برگردند و انتظارهای بی پایان را به آخر خط برسانند.
هنوز که هنوز است، دلهایمان در صف مقدم بی قراریهاست و
جستجوی طولانی در دوست داشتنِ از جنس «گلی گم کردهام» در دشت عباس، به پایان نرسیده است
و هنوز که هنوز است، تکه تکه خاطرات مدفون شده را میکاویم و چشم به راهیم.
اینجا سالهای سال است که خاموشی رایج شده است و بازار عشق از سکه افتاده است.
اینجا پرندهها به جرم داشتن مال، جریمه میشود.
هم قطارنم، چه ساده تا دورترین نقاط باران رفتند و زخمها را شناسایی نمودند!
هم قطارانم، چه ساده ناپدید میشدند و چه نامحدود دود میشدند و چه بی اختیار، چون غبار.
همسنگرانم، نه گم شدند و نه به بیراهه رفتند، نه خاموش شدند و نه به سردی گراییدند؛
هم سنگرانم، با عطشی که چهارده پنجره داشت، به آفتاب نگریستند و غروبها، فانوس فانوس گریستند و محو تماشای عشق شدند.
هم سنگرانم، در فصل مرگهای زرد و روز افزون، در فصل دردهای گوناگون، تنها به پیر خویش تکیه دادند و از کلام آفتابی او نوشیدند.
هنوز که هنوز است، زمزمه مادران شهید را میشنویم و بر مرگهای مشکوک و مبهم خویش، مُهر رضایت میزنیم و حجله میبندیم، امّا همقطارانمان، به موازات رودها رفتند و به زمزمههای آفتابی پیوستند؛ رفتند تا برتری بلند مرتبه و آسمانی خویش را از بام تمام نامها به پرواز در آورند و پرچم خون خویش را به اهتزاز.
ای از از تبار باران و عشق، خون و خاک، جبهه و تیر و تفنگ!
ای از نسل پرستوهای مهاجر!
ای هم قبیله نجابت و ای امیر قافله شهادت!
تویی که لبریز از نفحات دلنشین بارانی و پا گرفته از تنهایی علی علیهالسلام.
خوشا به حرمت دست هایت که نجوای شبانه «ربّنا»ی تو را به گوش آسمانها رساند و شهد وصالت را، از لابلای تیر و ترکش و خاکهای غرقه به خون، پر کرد.
خوشا به حرمت پاهایت، که تمام فاصلههای دلتنگی را یک شبه طی کردند و بر بالهای شهادت
سوار شدند، تو شهیدی که هفت شهر عشق را در یک طُرفة العین پشت سرگذاشتی و هم سفر ملایکه گشتی.
من غبطه میخورم بر وجب به وجب میدانهای مین؛ غبطه میخورم بر پیشانی بلندت؛ غبطه میخورم بر حال و هوای سحرگاهانت، غبطه میخورم بر روح متعالیات؛ غبطه میخورم بر گوشه گوشه مناطق عملیاتی که فقط آنها تو را فهمیدند و تو را شنیدند.
من امشب را میخواهم فقط از تو بنویسم؛ از آلالههای تکیده «اروند رود» حماسه تا «دوکوهه» ایمان و شور.
میخواهم کبوتر سبکبالی باشم که از تکّههای بهشتِ زمین خبر بیاورم، میخواهم از دلِ خاکریزها حرف بزنم؛ از دلِ زمینهایی که چونان مادری مهربان، در آغوشت کشیدهاند
میخواهم لحظهای هم که شده، از «کرخه» عشق وضو بگیرم و تا فراسوها پر بکشم.
میخواهم قاصدکی باشم و از ناگفتههای «قلاویزان» بگویم.
کاش میشد شاپرکی شد و خود را بر آتش شمع شهادت سوزاند!
امشب را پرستویی هستم که از میان دشنه و خون، از سرزمین حادثه و خطر، «جزیره مجنون» خبر میآورم، از نیزارهای نیمه سوخته؛ نیزارهای سر در آتش و ریشه در خون؛ نیزارهایی که هنگام وزش باد، نالههایش انسان را به جنون میکشاند.
از «دهلاویه» مینالم؛ از غریبه آشنای شبهای «دهلاویه»، «شهید چمران»...
از معراج خونین بزرگ مرد حادثهها «جهان آرا» میگویم؛ از این ناشناسِ دلیر.
امروز را من خودم نیستم، امروز را «من»، «تو» هستم، وقتی که با چشمهای «تو»، جهان خاکی را از تنگههای «چزابه» مینگرم که آسمان چقدر برای پریدن نزدیک شده است!
امشب، دلم را همسایه خرابههای مظلوم «بو فلفل» میکنم و لحظاتی، چلّه نشینِ آخرین شام غریبان بچّهها میشوم.
پر میکشم و به سرزمین چهار فصلِ خطر «جزیره مینو» اوج میگیرم و میگریم بر بدنهای ققنوسها، در زیر شلاق سوزانِ خورشید.
من امشب، تاریخ را به دادگاه چشمانت میکشانم و اراده آهنینِ خیبرشکنان را، «شلمچه شلمچه» بر پیشانی تاریخ میکوبم.
چقدر آدم سبکتر میشود، وقتی که لحظهای با «خود» و «تو» و «خدا»، خلوت میکند و «هویزه هویزه» مظلومیتِ تو را گریه میکند!
چگونه از شیرمردان همیشه بیدار «فکّه» نگویم و از ارتفاعات «چنگوله» که لحظه لحظه وجود آنها را فریادهای «اللّه اکبر» و «لااله الا اللّه» پر کرده است؟!
میگویم و باز میگویم از شیرهای بیشه «مهران» که دوش در دوش و شانه در شانه، ایستادند مردِ مردانه و عیار جان را به قیمت کیمیا معامله کردند.
امشب را میخواهم خودم نباشم؛ میخواهم پرستوی مهاجری باشم و همگام با «خلبان عباس دوران» سینه آسمانها را بشکافم و با تمام غرورم، خود را بر ساختمان بیداری بکوبم و از خواب غفلت بیدار شوم.
از اینپس میخواهم «همت» باشم، «زینالدین» باشم، «فکوری» باشم؛ میخواهم فقط خودم نباشم.
میخواهم من نیز «فتح المبین» بکنم؛ میخواهم ندای «هَل مِن ناصرٍ یَنصرُنی و مِن مُعین یُعننی» را را لبیک بگویم.
میخواهم سرمشق کودکیام «فهمیده»ها باشد و سر لوحه پیریام «احمد کوچکی»ها.
میخواهم وارث پرچم خونین تو باشم و تا ابد عَلم عشق تو را بر دوش بکشم و بر روی شانه هایم به اهتزاز در بیاورم. میخواهم بعد از این با تو قدم بردارم و برای خدای تو قدم بر دارم.
میخواهم من نیز، توقیعِ «قالوا بَلی» را امضاء کنم و فاصلهها را گلایه نمایم.
اگرچه پاهایم ناتوان است و ارادهام لرزان، ولی تا وقتی آینه راه تویی، هنوز هم برای «تو» شدن امیدی هست؛ ای شهید!
برادر جان! ما از یک قبیله، از یک تیره، از یک آسمان و از یک سرزمینیم!
چه آنهایی که چون تو پرکشیدند و چه آنهایی که مثل ما زمینگیر شدند، فرزند یک احساسیم.
من جا مانده چلچلههای باغ شهادتم و تو پرندهای کوچ کرده از زمستان بی وفاییها.
کاش ما را هم همسفره خوانِ معراجت میکردی؛ در شبی که تا فراسوی نگاه پر کشیدی و ما را با خوگرفتگانِ این قفس خاکی، تنها گذاشتی.
اراده آهنینات را میستایم که بر پیشانی خطر بوسه زد و خطر را در آغوش فشرد.
غیرت آمیخته با همّت تو را میسرایم که در رگ هایت میجوشید و دلِ دریاییات را میسرایم که زادگاه توفان عشق بود و دامن امواج خروشان شرافت.
ما از نسل شقایقهای سوختهایم و میراث دار «خون خدا»
این روزها، احساس میکنم که تو مرا به خود میخوانی و من بی تو هویتی ندارم.
یاد جاوید تو، نشان افتخار همه پویندگان راه شهدا است.
شنیدهام بر مزار فرهاد، درخت اناری خشکیده روییده که هر چشمی با دیدن آن، به اشک مینشست. اما بر مزار تو ای بزرگ! درختی دیدهام که هرگز نخشکیده و نخواهد خشکید.
من جریان سرخ خون تو را در رگ برگهای این درخت میبینم و چه خوش باغبانی که با خونِ خود نهال را لباسی همیشه سبز میپوشاند!
کجاست که ببیند فرهاد، آن کوه کن عاشق شیرین، که عشق چهها کرده در این سرزمین؟ که عشق، هزار هزار درخت سبز رویانده، بی آن که بخشکد، فردا و فرداها و فرداها!
و بیاموزد فرهاد، عشق ورزیدن را! آن گاه با تیشهای دیگرگون، معشوق را نه بر کوه که بر دل نقش زند؛ نقشی به ماندگاری این درختان همیشه سبز. آن گاه با دیدن این درختان سبز و خون جاری در رگ برگها، ققنوس را به خاطر آور، آن پرنده که خود را میسوزاند تا از خاکسترش ققنوسها سر بر آورند! ققنوسها در پی ققنوسها، و این جاودانگی، سزاوار آنانی است که خود فنا میشوند تا دیگرانی بر جای بمانند و این است معنای ایثار.
آری فرهاد! آنگاه به یقین آرزو میکنی، ای کاش از جنس اینان بودی، با عشقی این چنین سبز و سر به فلک کشیده، با تیشهای دیگرگون که نقشی بر قلب مینگارد نه بر کوه!
ای چشم بر همه نهاده جاوید، که پس از سالیان سال، هنوز خونت سرخ، در رگ درختان جریان دارد.
برخیز و مشق عاشقی ده مرا! بگو که چیست راز سرسبزی درخت، بر فراز مزارت؟
ای شهید پر کشیده! اینک چهره بنما تا من تمام عمر، نقش تو بر کوه بنشانم، تا شاید نقش زدن بر دل را بیاموزیم.
ای درختان سبز روییده بر مزارها! هماره جاوید خواهید ماند، که آب حیات، در رگ برگهاتان جاری است.
با بالهایی سراسر از جنس باروت و باران
آتش گرفتی و خود را نم نم رساندی به پایان
توفانتر از هر چه آتش، با خویشتن در کشاکش
چون بید مجنون، مشوش مثل شکوهی پریشان
تا آخرین قطره خون، از خود زدی سرخ بیرون
سرمست چون بید مجنون، با پای توفان گریزان
در آخرین نقطه خویش، چون سرو میرفتی از پیش
بادستهایی کم و بیش، سوی نیازی فراوان
رفتی و تنهای تنها، آتش گرفتی سراپا
آغوش مواج دریا! چرخان و پیچان و پیچان
رفتی به بالاترین حد، بی آن که باشی مردد
بالاترین حدّ یک مدّ، بالاترین حدّ امکان
در انفجار گل سرخ، در نوبهار گل سرخ
روی مزار گل سرخ، حک شد به نامت بهاران
ما مُهر برگشت خوردیم! راهی به جایی نبردیم
هرجا که بودیم، مُردیم، هر جا که هستیم الان
سرگرم سرمای خویشیم، خوابیده در پای خویشیم
محو تماشای خویشیم، در ازدحام زمستان
دلهایمان آهنی شد، از سرد بودن غنی شد
در جان ما ماندنی شد، احساسی از جنس سیمان
از زخم تا اشک و اندوه، از دشت تا جنگل و کوه
از خویش تا خیل انبوه، از کوچهها تا خیابان
برشانه، تابوت شالی است، تابوت از عقده خالی است
دلها در آشفته حالی است از قصه هم قطاران
ماندیم و گفتند رفتیم، رفتند و گفتیم، رفتند
با بالهایی سراسر، از جنس باروت و باران
روی مدار استقامت زمین نشستهای، سالهاست حول محور خون میچرخی، نصف النهار ایستادگی، درست از میان کوچه هایت عبور میکند.
ساعت مظلومیت انسان را با شمار شهیدانِ هر روزهات تنظیم میکنند.
به رسم دیرینه ایستاده میمیری!
شبیه شاخههای زیتونت قد میکشی، ایستاده میمیری!
مرگ را زیر گام هایت له میکنی، سنگ میزنی، تیر میخوری؛ ایستاده میمیری!
ارتعاش فریادت تا قطب شمال و جنوب ستم منتشر میشود، دردمی بری، فریاد میکشی؛ ایستاده میمیری!
کودکانت در خانه خوابیدهاند، دیوارهای خانه میلرزند، به یکباره فرو میریزند، شیطان بزرگ، پشت در ایستاده است، از چنگالهایش خون تازه میچکد، دردمی بری، فریاد میکشی؛ ایستاده میمیری!...
این ثانیههای بی تاب، تو را انتظار میکشند؛ برخیز! با دست زخمی هم میشود سنگ برداشت.
این سنگها، سلاح مظلومیت ملّتی است که تاریخ را با دستان مجروحش تکان میدهد.
این سنگها، بوی زیتون میدهند، بوی دردهای مردمی که روی گلوله راه میروند، در میان آتش بزرگ میشوند و زیر آوار میمیرند.
بگذار زخمهای جانت را در مقیاس حقوق بشر برانداز کنم!
بگذار اثرات تمدّن، فرهنگ، صلح و انسان دوستی غرب را در میان آوار اردوگاههایت پیدا کنم!
کودکان بی پناهت، روی خط خون راه میروند؛ کاش «یونسکو» تاولهای پایشان را میشمرد؛ شاید بیانیهای تنظیم میکرد!
ایمان دارم به حقیقت راهی که میروی.
شهادت، مغرورانهترین مسیری است که ذلّت زندگی را زیر گامهای اعتقاد، له میکند.
شهادت، روشنترین خط مشی ملّتی است که با سنگهای کوچکش، شوکت پوشالی «شارونیان» را به سخره گرفتهاند.
شهادت، منطوق عزّت است و مفهوم جانانه «إِحْدَی الْحُسْنَیَیْن»...
جامه سپید پرواز، بر جان صد چاکت برازنده باد!
این راه، میراث آئین مردی است که پرچم لااله الاّ اللّه را بر فراز بام دنیا افراشت.
این راه امتداد خون «هابیل» است.
یادگاری از دردهای «مرد تبردار» است.
زخمهای دل موسی علیهالسلام است.
آتش سینه عیسی علیهالسلام است.
این راه که تو میروی، مسیر عزّت و آزادگی است، در فرهنگ محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم.
به حقیقت راهت ایمان دارم.
سنگ را به سینه فرعون نشانه رفتهای! درست هدف گرفتهای؛
درنگ مکن!
سیاست سرخت را در گوش آنتنهای خبری فریاد کن!
تکّههای جانت را جمع کن؛ پوتینهای سیاهشان به هیچ چیز رحم نمیکند، حتّی به پاره پارههای پیکرت!
شهد شهادت گوارایت! «هَنِیئا مَریئا»، تاریخ تو را تحسین میکند.
قدس!
ای نبض تمام زخمها! ای صبح پشت دروازههای طلایی آفتاب ایستاده!
شوق و آرزوی تو را در سر دارم و سر در آستین و آستین در آتش و خون.
قدس!
ای زادگاه تحول تاریخ! ای قربانی خیانتها! ای قربانی پیوسته قرون!
قدس!
ای جراحت عمیق روزافزون و ای پسر زخمهای گوناگون! جلادها در آستانه آستانت ایستادهاند و راه را بر صداقت و صراحت صدایت بستهاند؛ اما تو ایستادهتر از آنی که سرو میایستد و با شکوهتر از آنی که کوه میماند.
قدس!
ای سنگ صبور «حیفا» و «نابلس»! ای اتکای «عکا»! بایست، تا بازگشت پرندگان را از روزنههای باران خورده مسجد الاقص به تماشا بنشینم
بایست، تا آفتاب بر فراز کوه صهیون بایستد.
بایست و پیکر پلیدی را درخشم مذاب خویش بسوزان.
بایست، آنگونه که خیبرشکنان بر فراز دروازههای فتح
ایستادند.
قدس!
ای تاریخ به تاراج رفته!
خرابتر زدل من غم تو جای نیافت
که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
بایست، که تاریخ، چشم به راه شکوفایی تو در آن سوی دروازههای زیتون است. بایست، که حادثهها از راه خواهند رسید و تمام واژههای تند و تیز، در برق حضور ناگهانیات محو میشوند.
قدس!
ای سرزمین پهناور زخمها و رنجها! ای ازدحام سینههای از درد و داغ مالامال!
قدس
ای هماره استوار و بی تردید! ای همیشه تبدار چون خورشید! بایست، که سرسبزی به غارت رفتهات را از ریشههای خشکیده یهود، به تو باز خواهم گرداند؛ آنسان که از خیانت یهود، جز نامی خالی بر جای نماند.
بایست، تا که در یک صبح زود هنگام، آسمان در گوشت آیههای «والفجر» را تلاوت کند. و تو سرشار از روشنایی پیرامون خویش گردی و چشم از شکوفایی خویش بر نداری
قدس!
بایست که نبض تلاطم، در «بحر المیت» است و تمام توفانها، نمک گیر سفره دل غمگینش.
قدس!
ای جاریترین شیدایِ آشوب آشنای من! ای کشاکش بی تردید! سلام بر تو و بر برگ برگ خاطرات سوختهات!
سلام بر تو و لحظه لحظه مهربانیات!
هنوز کوچههایت بوی باران میدهد و خیابانهایت بوی باروت.
هنوز هم در آستانه زخم و آتش، آوازهای نیمه تمام داوود علیهالسلام را میشنوم
هنوز هم در مشام اورشلیم، عطر تنهایی مسیح در جریان است
هنوز هم ذره ذرههای خاکت، خاطرات دیر آشنای همنشینی با خلوت نورانی محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به خاطر دارند.
قدس!
اگرچه در زیر پایت مرداب است و بر فراز آسمانت کرکس، امّا هنوز تو سرشارترین آفتابی و لبریزترین دریای بی تاب که موجهای حادثه از تو وام میگیرند.
قدس!
ای قانون آواز داوود، ای قبله جان و جهان! ای قبله دل و دین! ای انتظار طولانی سالهای سال! بایست، تا تاریخ، یک بار دیگر بازگشت پرندگان را از روزنههای باران خورده مسجد الاقصی به تماشا بنشیند.
اینک پیکر زخمی فلسطین، بسیجی بسیار میخواهد تا دل آرام پذیرد.
جای «حاج همت» در فلسطین خالی است.
این خاک مجروح، صدها هزار «حسین فهمیده» را به استمداد میطلبد.
این کشتی توفان زده، امروز ناخدای «حاج بصیر» میخواهد.
و «انتفاضه»، بسیج فلسطین است؛ اگر خائنین بگذارند!
و «شیخ یاسین»، جانشین و خلف صالح «شیخ عزالدین قسام» شهید.
اما این کافی نیست؛ که در رهایی این «وادی مبارک طور» و این خاک پاک، از چنگال فرو رفته دژخیم صهیونیسم، «بسیج مسلمین عالم» باید!
تا هر مسلمان - به گفته آن پیر سفر کرده جمارانی -، اگر سطل آبی به سوی اسرائیل گسیل دارد، سیل وحدت، بنیان این نسل نژاد پرست و آزمند صهیونیسم را برخواهد چید و آن گاه است که دیگر هیچ ستم پیشهای، دچار حرص بی جا نخواهد گشت.
جای آن است که از دل خون بگرییم بر همه ستمهای ناگفتهای که هرروز بر این دیار غریب میرود.
فلسطینم!
یاد تو را در غمخانهام پاس میدارم،
تو را عضو پیکرم میشمارم، ذکر یونسیه سجدههای نیازم، همواره تو خواهی بود.
آه! ای مسجد الاقصای سرخ!
«مرا با درد تو انسی است پایا
چه کرد این نالههایت با دل ما؟!»
ای شهر پیامبران رحمت!
همیشه از تو خواهم گفت، تا رهایت ببینم
که سینهام پر از کینه ناجوانمردان صهیون است.
آه، ای خانه پاک، که قلبت از جنایت دشمن غدّار و خیانت دوستِ نابکار شرحه شرحه است!
بُغض سنگین تورا در حنجره انتقام خویش برای روز خنجر پاس میدارم.
صبور باش برادر! که سپاه فرشتگان الهی در راه است؛ به امامت «بقیة اللّه»
و رگبار غمها و توفان مصیبتها زود گذر.
و آفتابی بهار، پاداش انتظار ماست.
هر آینه، تشویش دیرینه من و این قلمِ سرخ، سالهاست که از شماست. مینویسم و صفحه صفحه، سرخ میکنم، نه سیاه؛ که هر کلام، آغشته است به خونِ صدها چون من، صدها غم آلوده، صدها آواره، صدها مظلوم و به زنجیر گرفتار، صدها هم پیکر.
پس آن گاه که از پیکر پاره پارهای قلم میگسترانم، گویی که
ذره ذره، خویشتنم را از خویش فرو میچکم، که بی شک هر واژه، قطعهای از من است که هر لحظه فرو میریزد.
دستانم اینک خونین است از پیکر برادرانی که بر دوش گرفتهام و دهانم خونین از آن همه مرثیهای که در رثای گدازنده همپیکرانم ضجّه کشیدهام و چشمانم خونین از آن همه تصویر سرخ و وحشت زا که لاجرم، چون آینهای دیدهام و انعکاس دادهام به چشمِ تمامی آنان که نمیبینند یا نخواستهاند که ببینند.
آری! این منم که دوباره نعره بر آوردهام از عمیقترین قسمت حنجره پوسیدهام که اگر این حنجره بار رسالتی نداشت، تا به حال شاید چیزی از آن باقی نمانده بود!
و این منم که دست دراز کردهام به سوی تو ای قدس! ای اوّلین سمت و سویی که اجداد مؤمن من بر آن نماز گذاردهاند! همه قلم میلرزد آن گاه که ستون هایت را لرزان میبینم از هجوم آن همه موشهای حفّار، که بیرحمانه کمر به ویرانی تو محکم کردهاند، بی آن که هیچ کس باشد تا بتواند از معرکه این جنگ خونین، پیروز بیرون آید.
ولی پیروزی به چه معناست؟ آن که رفت و جنگید و خونین بال پرکشید، البّته پیروز بوده است، لکن تکلیف ستونهای مسجد الاقصی چیست که هر لحظه، به سمت فروپاشی میبَرَندش و هر روز با سرعت بیشتر؟
آری! تکلیف ستونهای بیت المقدس چیست؟
بگذارید من بگویم! آن چه میگویم، لرزه آور است. آن چه میگویم، باشد که موی بر بدنها راست کند.
نیک بشنوید! این جمله مرا با فریاد بخوانید، با بلندترین صدای حنجرهتان، در حالی که سراز پنجره بیرون آوردهاید!
آری! آن گونه بخوانید که من آن را نوشتهام: زمین، آبستن خوفناکترین زمین لرزهای است که خانه موشهای مهاجم را فرو خواهد ریخت؛ نه سقف بیت المقدس را.
زمین لرزه در راه است، روزی توفان خواهد شد؛ نعره بزنید و تکرار کنید: روزی توفان خواهد شد!
زمین لرزهای که زیرِ ستونهای بیت المقدس را پُر خواهد کرد؛ محکم و استوارتر از همیشه.
حالا آرامتر تنفّس کنید و اگر آسودهتر شدید گریه کنید. هق هق فروخفته همه سالیان دغدغه و التهاب را بیرون بیاشید. بغضهای خفه شده، دیر زمانی است که مفّری میجویند.
این سیلِ چشمان یکپارچه شماست که میتواند ویرانگر لانه موشها باشد. گریه کنید! پس از آن همه فریاد، اشک، آسایشی دلانگیز است. حالا حنجرهام خسته است و قلمم نیز، و اشک آسایش، خاکِ صفحهام را گِل کرده است.
من خستهام؛ چونان هزاران خسته چون من.
خوابی غریب، پُشت پلکهایم را ویران کرده است؛ پس ستارهها را میشمارم؛ ستارههایی که هر لحظه در گوشهای از آسمان گم میشوند و در گوشهای پیدا.
ستارهها را دوباره میشمارم و میدانم که تا ابد، ستارهها روشن خواهند ماند، بی آن که حتّی یکی از آنها کم شود
پس با خیال راحت چشم میبندم، در حالی که هنوز به زمین لرزه
بزرگ میا ندیشم و به توفان که روزی...
سنگ!
زمین از حضور سنگ سرشار است و دستهای تو هنوز قدرت پرتاب دارند.
چقدر این سنگها را دوست داری! اینها فشنگ اسلحه توست. هیچ وقت نگران تمام شدن فشنگهایت نیستی؛ چون زمین، هر چقدر بخواهی به تو خواهد داد! شاید به همین دلیل است که این قدر دوستشان داری و عاشقانه در مشت میفشاری!
هر سنگی که از لوله خشم دستان تو پرتاب میشود، به جهان میفهماند که من - فلسطینی - هنوز تیرهایم تمام نشده است، هنوز دستانم خسته نشده است و هنوز...! انقلاب سنگ ادامه دارد.
چفیهات را دور سرت میپیچی. دیشب، دوباره خواب پرواز دیدی. از خانه بیرون میآیی.
گفتم: خانه؟ ببخشید! شما که خانهای ندارید، خانهات زیر پای فیلهای ابرهه له شده است. آن قدر بی رحمانه که ندیدند خواهر کوچکت را. و تو از آن لحظه، با واژه «خانه» خداحافظی کردی.
از چادر بیرون میآیی، چشمت به کودکان میافتد؛ کودکانی که به جای عروسک، با سنگبازی میکنند.
آرام قدم بر میداری؛ قدمهای مطمئن. کیسه سنگینی در دست داری. خیلی دوست دارم بدانم درون کیسهات چیست. در پیچ کوچههای پنهان میشوی و به انتظار مینشینی و باز خاطرات کودکی، ذهت را به بازی میگیرند. تو، کودکی بودی، مثل همه، بی هیچ دلواپسی، به دور از تمام غمهای دنیا، داشتید بازی میکردید؛ تو و محمّد، که جنازه خونین پدرت را آوردند. راستی! آن لحظه به چه فکر میکردی؟ حتماً میگفتی: اگر بزرگ شدم، انتقام میگیرم، نه؟ و حالا تو بزرگ شدی؛ آن قدر بزرگ که قانون جنگ را بلدی: سنگ، دستهای قوی، نشانه، پرتاب!
راستی! چه کسی اولین بار این قانون را وضع کرد؟
پشیمانی و خشم(1)
وطنم!
ای عقابی که منقار شعله ورش را پنهان میکند
در چشم هایم
از خلال شاخههای چوب
تمام آنچه را که در پیشگاه مرگ مالکش هستم
پیشانی است و خشم.
و من وصیت کردهام که قلبم را چون درختی بکارند
و پیشانیام را لانهای برای گنجشکان کنند
1) - شعر معاصر عرب، صص 69 - 70.
ای عقابی که سزاوار بالهایت نیستم
وطنم، ما با زخم تو زاده و بزرگ شدیم
و درخت بلوط خوردیم
که شاهد میلاد سحرگاهت باشیم
ای عقابی که بیسبب در قید به سر میبری
ای مرگ خرافی که محبت میورزیدی
همچنان منقار سرخت در چشمانم
شمشیری از آتش است
و من سزاوار بالهایت نیستم
تمام آنچه را که در پیشگاه مرگ مالکش هستم
پیشانی است و خشم
کودکان زیتون(1)
مجد از برای شهیدان است و زندگان ملتم
و از برای محرومان پایدار
مجد از برای کودکان است در شبهای عذاب
و در خیمهها
مسجد برای زیتون است
در سرزمین صلح
1) - شعر معاصر عرب، ص 53.
و برای گنجشکان کوچکی است
که در کشتزارها جستجوگرند
و برای سپاه سنگر گرفته
در مرزهای وطن بزرگ
مجد برای شاعران است و نویسندگان
دوستداران زندگی امروزی
در گیر در آوردگاه سرنوشت
مجد برای بیماران است بر بسترهای شیون و زاری
و برای زنان رنجیده
مادران.
سه شنبه
1 مهر 1382
26 رجب 1424
2003 .Sep. 23
برای دیدار گلهای بهاری اندیشه، چقدر برگهای خزان زدهام را شمردهام!
چقدر زیر وزش تند باد پاییزی، صبورانه قامت تماشا بر افراشتم!
برای پذیرایی نگارهای بوستان علم، سرمای زمستانیام را تعدیل کردهام و چشم به جادههای ساکت تعطیلات دوختم تا هیاهوی کودکان برخیزد و همهمه پریشانی ماههایم را به تکاپویی طلایی بدل سازد.
به روزهای آغازین مهرِ مهربانیام که نزدیک میشوم، شوری غیبی در ساحل مواج حیاتم برپا میشود. رشتههای مرواریدی را از آسمان، تا روزها و لحظه هایم میکشند و ملائک، بالهای استقبالشان را بر سنگفرشهایم گستردهاند.
باران، شستشوی درختهای خاک خوردهام را بهانه زیارت این نوباوگان جوینده علم نموده. همه به تماشای درخشش نگاه معصومانهشان آمدهاند؛ در تلاقی دستانی که هنوز به گرفتن مدادهای امداد الهی، در نشیب و فراز کسب دانش، عادت نکرده است. پاهای پر جنب و جوش کودک بازیگوشی که رفتن به راه رستگاری را گام به گام از آموزگارنش خواهد آموخت و زبان شیرینی که کلام کمال را حرف به حرف هجی خواهد کرد.
گیسوان طلایی خورشید، به نسیم ملایمی میماند که از پس ابرهای اندک تیره پاییز، دستان گرمابخشش را بر شانه هایشان میگذارد.
من به ریزش برگ هایم غبطه میخورم که زیر قدمهای شیطنتآمیز دانشآموزان تازه وارد، به خش خش خفیفی اعلام وجود میکنند و با خاک پای جویندگان راه علم، متبرک میشوند.
چه بسیار فرزانگان و فرهیختگان که چون این برگهای خزان خورده، مزار خویش را بر درگاهی مکاتب و مدارس قرار دادهاند تا بعد از توفان مرگ نیز از فیض بهار فضیلت خواهی و دانش اندوزی، مستفیض شوند.
چقدر بهاری شدهام!
احساس میکنم بهار، میهمان شریانهای وجود و آوندهای حیاتم شده است و شاید بهار، همین هیاهوی زیبای دانشآموزان است، همین کتابهای گشوده، قلمهای بر افراشته و سینههای فراخ، با گامهای
استوار و جستجوگر!
شاید بهار همینجاست!
چهار شنبه
2 مهر 1382
27 رجب 1424
2003 .Sep. 24
پیامبر، پی در پی از سرچشمه وحی نوشید و آفتاب، در ثانیههای معلق و معطر و باران خورده، شکفتهتر از پیش گل میکرد و سر شاخههای احساس، سرشار از شکوفههای شبنم نور میشدند و پیامبر، به فراگیرترین حادثه تاریخ مبعوث میشد.
بیتابی زنی در دامنه کوه، اشتیاق همسری در سراشیبی اشک و شوق و لبخند، میرفت تا به اقیانوس بی حد و مرز پیامبر بپیوندد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، سر بلند از آفتاب، برون آمد و از صخرههای سرسخت، با گامهایی ملایم و موزونتر از باران به راه افتاد، تا در کنار تشنگی خدیجه، عشق را سیراب از زمزمه گوارای آسمانی خویش کند؛ که «عشق، جریانی است خنک در سحرگاهی خشک برای کامی تشنه، جریانی خیس که چشمان خسته گرفتار شب را میشوید.
که عشق فرصتی است تا جامه خودی از تن به در آید و در زلال آئینه، تصویر بی خودی نقش بندد».
پیامبر روشنی، پیوسته و پی در پی، خویش را چون سایهای همراه و همدم خویش میدید. آن چه را که با زبان زمزمه میکرد، از دل میشنید.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایستاد و تکیه بر عصای موج دار موسایی اش زد و با تبسمی به خواب رفت و چون به خویش آمد، محو در نگاه دریایی خدیجه، غوطه در شوریدگی سرشار خویش میزد و از عشق میسرود.
و پیامبر چون خوب نگریست، با بیتابی تاول خورده اشکهایش هم نوا و هم آهنگ شد. دلی شوریده داشت و سری شوریدهتر. که او پیام آور لحظههای زلالی و روشنی بود؛ برای لحظههای روشنی جو، برای لحظههای به خواب غفلت رفته.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد، تا بلال و ابوذر و مقداد و عمار و یاسر، سر از پای نشناسند و سرمست از شمیم زلال «لا اله الا اللّه و محمّدٌ رسول اللّه» شوند.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیامبر شد، تا ریشههای یقین را در ذهن خشک و خاک آلوده انسان جاری کند و معرفت و بینش و ایمان را به بار نشاند و شاخههای نیایش و شکوه و تماشا را شکوفه پوش کند.
هر شب که پر شکوفه شده روی آسمان
در چشم من شکوفه وش آید خیال یار(1)
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیامبر شد، تا قلبهای عاشق را به تکاپو وا دارد و چشمهای مشتاق را به تماشای روشنی رهنمون شود.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیامبر شد، تا جاهلیت جنون زده انسان را در بن بست نیستی مدفون کند و کوچههای دلتنگ را منتهی به گل و آبشار و نور کند. محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیامبر شد، تا خورشید، بر فراز مکه چرخ زند و چرخ، تا خواب مقدس خدیجه تعبیر شود
و محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیامبر شد، تا تمام ستارگان، خود را به حبل المتین دامنش بیاویزند و در پناه روشنایی او سوسو زنند.
1) - خاقانی.
جهان، ملتهب انفجار و مهیّای انقلاب است.
چشم زمین، از دیدن زشتترین چهره آدم، نابینا و گوش آسمان، از شنیدن کریهترین آوازهای جهالت، ناشنوا و زمان، بدترین ثانیههایش را از پستوی لحظات بیرون کشیده است.
صبر، طاقت از کف داده و تاب تحمّل بار سنگین ذلّت را ندارد.
شب از دیدن سیاهترین چهره بشر، وحشت زده از خواب بر میخیزد و روز، در سیاهی اوهام شبپرستان بت پرست، در خود مچاله شده است.
غم و اندوه، مقیم آستانه دلهای دردمند است و حسرت، خیمه سیاهش را بر سینههای چاک چاک گسترده و آه، پرنده خلد آشیانی است که در آسمان بی کسی پرواز میکند و بیچارگی بشر را آواز میدهد.
ناله بی پناهان و ضجّه بردگان، با همهمه زوزه مستانه شهوت پرستان قریش درهم آمیخته است. بشر به اوج توحش رسیده و با زنده به گور کردن دختران، ترس جاهلانهاش را در پشت توجیه احمقانهاش، مخفی میکند.
... و خداوند جهان را به سپیده دم آزادی نوید میدهد. پلاس پوسیده جهالت و ندامت را از تن اندیشه و عمل بشریّت بیرون میکشد و جهان را مهمان زیباترین سفره کرامتش میسازد و محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با سبدی به وسعت آفرینش، پر از میوههای رحمت، به خانههای ستم سوخته بشر، میفرستد.
همگان را به خوان یکتاپرستی فرا میخواند، کامشان را با شهد آزادی، شیرین و نامشان را با خلعت آزادگی، رنگین میکند. در دلهاشان بذر ایمان میپاشد تا از اعمالشان، خوشه تقوا، درو کنند.
درهای خدعه و نیرنگ شکسته و بازار مکاره ناجوانمردی، بسته میشود، و پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم در یک دست، خورشید رسالت و در دست دیگر ماه هدایت را به جهانیان هدیه میکند.
چه زیباست، چادر سبز رسالت بر آسمان آبی هدایت!
چه دیدنی است پرواز کبوتران مشرف بر قله جوانمردی!
چه تماشایی است در سپیده دم آزادی، خرامیدن غزال آزادگی در مرغزار انسانیت!
شب بود و شب پیشگان لات و هبل پَرست، غرق در تمنّای دست ساز و دست پرورده خویش بودند و محو بی حاصلی جهالت تراشیده خویش.
شب بود و شب شیوع خفاشها.
شب بود و شب تشویش گستر حاکمان زر و زور و تزویر. و چه نا به هنگام، دیوارهای عطشناک شهر، با لبخندهای آرام بخش تو بوی شکفتن گرفتند و هوای شکوفههای شگفتانگیز بهار را از لابهلای نسیم عبای تو استنشاق نمودند! و چه نا به هنگام بود که گرمی نفس محبّت گسترت، سرتاسر سیاهی سال خورده و چروکیده حجاز را زیرور کرد و معصومیت کلام آفتابی تو در سرتاسر عالم شکفت!
شب بود و و کوخها در هق هق پنهان خویش فرو میریختند و کاخها سر به فلک میکشیدند.
شب بود و جغد وحشت، در تمام کوچههای حجاز، آواز مرگ میخواند و در شورهزار خشک و خاموش و سترون حجاز، مرداب مرامان، در اندیشه بلعیدن آفتاب بودند.
و آسمان، زمین و زمان، سر به دامن ستم رسوای خویش نهاده بودند که چه نا به هنگام، آفتاب جمال محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، از مشرق ملکوت و شکوه طلوع کرد و روشنی، از دوردستترین احتمال تاریخ به راه افتاد، تا کوچههای جهل و خاموشی، با نور آشنا شوند و با ترنم دمساز.
باد صبح است که مشاطه جغد چمن است
یادم عیسی پیوند نسیم سمن است
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد؛ از پشت سکوت خمیده نخلستانها
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد، تا خانه سرد و سیاه و ساکت قلبها، همدم روشنایی سر زده و گسترده اذان بارانیاش شوند.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد، تا چراغ خیره سری خاموش شود و آتشکده بتپرستی و خرافه پرستی، به خاموشی همیشگی و جاوید خویش بپیوندد.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم مبعوث شد، تا روشنی را به نمایش بگذارد. آمد، تا آخرین پرده بردگی را به پرندگی پیوند زند.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد؛ با گامهایی موزونتر و سرشار از ترنّم نور و آرامتر از احساس و شکفتن گلها در نسیم.
و این صدای خدا بود که میخواست تا محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بخواند، هر آن چه را که انسان فراموش کرده است.
و این صدای خدا بود که میخواست تا محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آسمان را تلاوت کند و لرزه بر جانهای خاکیان اندازد.
و این صدای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود که در امتداد روشنی بی حد و مرز، آیه آیه باران را به دریچههای تنگ و زنگ خورده انسان بارید و بارید، تا عشق، شکوفه دهد و محبت، فراگیرترین واژه هستی شود.
بشکاف آسمان! اینک تمام رحمت حق را در یک زمان با هم فرو بریز.
با ابرهای مشتعل عشق، بارانِ آگاهی بباران بر فراز پیکر مردی که خود، عصاره آسمان است و آگاهی.
خود عصاره عشق است.
هان ای حرا، ای غار پُرشکوه، ای مثلث نورانی! ای نقطه تلاقی خورشید و کهکشان، آنگاه که جبرییل، خورشید گونه، آسمان را شکافت و ابرها را کنار زد تا به کهکشانی در خاک بپیوندد؛ کهکشانی که دیرگاهی است خفته بود و منتظر؛ منتظرِ شکفتن، منتظر نورانی بودن و روشن کردن. سرزمینی را که در ظلمانیِ شبانِ بی پایان به اسارت نشسته بود.
مردی در انتظار لحظه حادثه، لحظهای برای گسیختن زنجیرها از روح آن همه انسان که بردهوار، در زیر بارِ سنگهای تراشیده به دست خویش، لِه میشدند.
مردی در انتظار لحظه موعود، آن گاه که آسمان، تبر ابراهیم را بار دیگر به دست فرزند ابراهیم دهد تا لرزهای بر پیکر بتخانهها افکنده شود.
مردی در انتظار که دست دختران خردسال عرب را بگیرد و از گورهای تازه آب خورده بیرون کشد؛ پس آن گاه، دیگر هیچ مادری دختر نوزادش را از ترسِ گورهای از پیش کنده شده، پنهان نخواهد کرد.
اینک ای بزرگ مرد! برخیز که لحظه حادثه فرا رسیده است: «اِقْرَأْ» یا محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم!
بخوان به نام پروردگارت که تو را آفریده است.
پروردگاری که دختران خردسال را برای زنده به گور شدن خلق نکرده است و نیز سنگها را برای پرستیده شدن.
پروردگارت که ظلمات جهل را از تو و از قوم تو خواهد زدود و بی شک، همین است رسالت عظیم تو.
پس اقراء یا محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم! این است همان لحظهای که غار حرا، عمری نالههای شبانه تو را در انتظارش شنیده بود. پس خلوت خود را بشکن و از کوه فرود آی که اینک گاهِ توست.
برخیز و فرود آی که جهانی اینک تو را فریاد میزند. برخیز و فرود آی که کعبهای که یادگاه خداوند یگانه تو و نیای توست، اینک از بتهای سنگی به ستوه آمده است؛ بتهایی که در جامه خدای یگانه، سالهاست که نقش گرفتهاند و اگر تبر ابراهیمی دوباره، در کار نباشد، همچنان هر روز در این نقش، ماندگارتر خواهند شد؛ پس تبر بردار و به یقین «بسم اللّه» بگو و پا بر گرداب این توفان هرزه بگذار. در توفان این سرزمین که موج جهل، هر لحظه ویران میکند و فرازمندتر بر میآید.
پس ایمان میآورم به تو، و به خدای یگانهای که به فریاد میخوانیاش.
ایمان میآورم که تویی برگزیده خداوند عشق و آسمان و آن که آفرید، پس میخوانم: «إقراْ بِسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَق»
از فراسوی شهر تاریک مردگان متحرک
از پس خانههای رخوت گرفته تباهی
آنجا که فطرت، در سکوت ابدی دست و پا میزد و کمی آن سوتر از لانه بومان کور چشم، که بر شانه سنگی بتهای ناتوانی آشیانه کرده بودند، در سینه کوهی از جنس نور، قلب روشنایی میتپید. دستان خواهشش همیشه سبز بود و چشمان بیدارش به یاد خالق، پر آب و چهل بهار سپید را در کوله بار عمر به دوش میکشید و حلاوت بندگی را بر دل.
و ناگهان ندایی به گوش جانش رسید: بخوان به نام خالق یکتا!
فرشته مهربانی، از جانب آن رب رحیم، رسول آفتابش خواند و چنین گفت. بشکن مُهر سکوتت را
فرو ریز کاخهای تباهی را در سرزمینهای سرشار از سیاهی! بیدار کن عدالت به خواب رفته را! فریاد زن پرواز را در گوش گنگ منیت انسانهای خاک گرفته!
تصویر کن، گلبانگ بندگی را بر سر منارههای نور!
بنوشان جرعههای نور را به کامهای خشکیدهای که تنها خاک را مزمزه کردند
برهانشان از کمند نحس شیطان و بر سریر بندگی بنشانشان!
طلوع سپیده را با نور برایشان هجی کن و سیاهی را تا ابد به سیاهچال نیستی بیانداز!
گرمای حضورت را فاتح زمهریر دلهای غافلشان ساز تا بدانند رحمة للعالمینی!
مطلع الفجر عشق، در دستان گرم تو روئیده، سر انگشتان خشکیده از عصیانشان را سبزی حیات بخش و جوانه نیایش را با دستانشان آشنا کن!
امین روحشان باش و امانت دار جانشان، تا از گزند گناه که تنها همنشینش آه است، ایمن شوند.
تو به رسالت دل برانگیخته شدی تا نقش ازلی خداوند مهربانی را بر صحیفه سینه انسانیت به تصویر کشی؛ آن سان که نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و... بودند.
تو مبعوث شدی تا مزرعه ایمان انسانیت را آباد و پر ثمر کنی و حصار تقوا را گرداگردش برپا بداری.
بخوان به خون بسته انسان، اینک ای محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم!
حرا نورباران است و محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم حیران، و چنگ وحشیِ شب، گشوده بر دشت مکه و او هر لحظه چنین میشنود:
بخوان محمّد، بخوان!
و محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم همچنان لرزان، چشمان گشوده بر نور و لب
خشکیده از حیرت: من خواندن نمیدانم.
و صدا فریاد بر میآورد که: بخوان به نام پروردگارت!
این چه آشوب است اینک که بر پاست در جان محمّد، که چنین مضطرب از کوه فرود میآید!
یا محمّد! خجسته باد برانگیختیات به رسالت و صلوات بر تو و خاندانت.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرود میآید، با شور دعوت.
میآید با بار سنگین هدایت بر دوش.
آن نگار به مکتب نرفته میآید تا پیامبر بزرگ بشر بخوانندش.
از فراسوی کوه نور، دسته دسته فرشته به مبارکباد آمدهاند که هیچ پیام رسالتی، این چنین با شکوه نبوده است.
و از همان روز، جبرئیل امین خود را برای پیشواز از معراجی بزرگ مهیا میکند، تا پذیرای این پیام آسمانی باشد
و بتپرستان، عرق ریزان از تداوم کاری پوچ، اینک نوری، چشمهایشان را خیره کرده است؛
امّا چرا عبوس مینگرندش؟
محمّد! بگو، بگو پیام پروردگارت را که امروز بر جانت نثار کرد.
بگو کهای شب پرستان بی شوکت! من آمدهام؛ در دستانم بال پرواز که بسپارمشان به شایستگان، تا پرده بر اندازم و باز گویم راز جهل شمایان را.
دست نگه دارید! پیغام آسمانی بر لبان من است.
دختران زنده به گور جهل تان را برخیزانید. به راستی هیچ فراموشی نیست اینک؛ بلال برادر من است و بردههاتان برادران شما نیز.
یک شنبه
6 مهر 1382
1 شعبان 1424
2003 .Sep. 28
برای تو که صداها را میبویی/داوودخان احمدی
صدایت میکنم...، لبخند میزنی؛ انگار رنگ صدایم را میدانی و از پشت مردمکان زلالت، به عمق دردِ صدایم میرسی تا در دنیای سپید سینهات، زیباترین گل را با رنگ و بوی صدای من، طرح بزنی.
صدایت میکنم، نگاهم میکنی، بی آن که صدایم را بشنوی؛ چرا که تو صداها را، نگاهها را و تمام شعلههای برآمده از انسان را بو میکنی، میبینی و بعد، طرح یکی از گلهای روییده در ژرفای سینهات را بر میگزینی...
بعضی وقتها هم صداها، بیرون از گوش تو میرقصند، پیچ و تاب میخورند و بالا و پایین میروند، ولی راهی به گلستان ذهن تو
نمییابند و در بیرون از بهشت سینه تو، میآشوبند و جیغ میکشند، تا در لبخند آگاهانه تو، به واقعیت بیهودهشان پی ببرند و بدانند که در بیرون از بهشت سینه تو، تنها شعلههای سیاهند که راهی به تو نمییابند؛ که نمیتوانند بوییده شوند، رنگ بگیرند و... گل شوند؛ هر چند با پوزخندی که بوی شکست و سیاهی میدهد، نجوا کنند که: «تو نمیشنوی»...
بگذار هر چه میخواهند، بگویند. هر چه میخواهند فکر کنند و بگویند؛ چرا که نمیدانند گل شدن، بوی ویژهای میخواهد، رنگ ویژهای میخواهد و اصلاً هر صدایی که نمیتواند بروید و گل کند!
تو... تو اصلاً ناشنوا نیستی. تو بوی صداها را میشنوی؛ حسشان میکنی، میبینی شان، نقاشیشان میکنی و دوباره میآفرینی؛ صداهای بی رمق دنیا را
این حقیقت را وقتی فهمیدم، که تو را در پاکترین لحظات صبح، در صدای روشن اذان، شناور دیدم و دیدم که سبکتر از خواب شاپرکها و زیباتر از زلالی چشمه، «اللّه اکبر» را دوباره میآفرینی؛ با زمزمه بهشتی، در عمق سینهات و با زبانی رؤیایی تکرارش میکنی.
صدایت میکنم. صدایم غصهدار است؛ درست مثل کسی که گریه را بازور، از حنجرهاش جدا کنند. صدایت میکنم و گریه میکنی؛ در آیینه خیس چشمانت تکثیر میشوی؛ هر بار، زیباتر و خداییتر از بار پیش. و من میدانم - خوب میدانم - که از صدایم، گل شکستهای درست کردهای شبیه مادر، وقتی که غمهایش را در موسیقی خیس گریه، در گوش آفرینندهات نجوا میکند. درست شبیه خودت؛ وقتی که صدایی را نمیتوانی نقاشی کنی.
وقتی که مجبوری صدایی را بیرون از گلستان سینهات به دست بادهای فراموشی بسپاری.
سهشنبه
8 شهریور 1382
3 شعبان 1424
2003 .Aug. 30
این چه مولودی است که با آمدنش، اشک میهمان چشمان پدر است و این چه مولودی است که با آمدنش، سرزمینی به نام کربلا، از شرمساری درهم خمیده میشود؟!
کو آن تصویر خون آلود سرهای بر نیزه و لبهای ترک خورده از
عطش و کمی بالاتر، فرشتگان سر بر زانوی غم هشته؟!
حسین میآید؛ به رنگ سرخ غروب دلگیر همیشه تاریخ.
حسین میآید؛ با گلویی درخشان از نوری که سالها بعد، حکایتها خواهد گفت. و من اکنون چه شادم از آمدنش که اگر نمیآمد، من هیچ بهره از اشک و افتخار نمییافتم و خون، چه کم بها میشد، اگر نبود عاشورای تو!
مبارک باد آمدنت! چون آمدی تا سفینه نجاتمان شوی و چراغ هدایت و حسینمان باشی و اشکهایمان برای تو، آتش دوزخ از جسم ضعیفمان بر گیرد.
یا اباعبداللّه! ای کودک علی! ببین چه کردی با عالمی که حتی در آمدنت نیز چشمها اشکبار است.
و ما دانستیم خدا چگونه بندهاش را عزیز میگرداند، اگر بخواهد ای مولود پاک! نسیم شادی من از آمدنت از این است تا بیاموزم که چگونه وفادار بمانم به دینم و چگونه با غربت و شرف، سر بر خاک نهم.
و ببینم این بدن خاکی، چگونه میتواند تا اوج علیین پرواز کند، تا بوی خوب خدا.
مبارک باد آمدنت!
امروز، دستهای کوچکت را ای نوزاد فاطمه! به شفاعت میطلبم؛ و همین نزدیکیها، در سایه ظهر گرم دهه عاشورا، سر خونین بر نیزه سوارت را نیز.
سلام بر تو و روزی که زاده شدی، یا حسین! مبارک باد آمدنت بر همه جستجوگران افتخار!
در میلاد تو، ای شاه بیت غزلهای محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم!
باید چگونه نیاز کرد؟
اشک شویم و بر گونههای خویش گرم بباریم؟
یا خنده شویم و بر ارتفاعات صورت به اهتزاز در آییم؟
این سنت پیامبر لبخند است که در شکفتن تنها تو، سیلاب اشک بر دشت چهره سبزش، خیل سؤال بر فوج فوج ساحل نشینان فراتِ غمزهاش هیمه کرد، که چرا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در میلاد حسین علیهالسلام میگرید؟
اوّل کسی که گریستن بر مصیبتها و رنجهای تو را سنّت نهاد، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود که با دیدن قنداقه درخشانت، یاد بر افروختگی عاشقانه عصر عاشورای تو افتاد و به گلو و سینه و پیشانی پر تقدیرت، بوسهها نثار کرد و فرمود:
«اُقَبِّلُ مَوْضِعَ السُّیُوفِ»
جای شمشیرها و نیزهها و سنگها را میبوسم.
رخ بر غبار مقدمت ای گل گذاشتم
دل در نهال عشق و ولای تو کاشتم
آخر فروغ مهر تو رویم سپید کرد
چون رو به سوی شمسِ جمال تو داشتم
فرشتهها گوش به رنگ صدای توأند!
زمین و زمان، سرشار از انتظاری دلنشیناند!
آسمانیان لحظهای نگاه از خاک بر نمیدارند.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، تبسّم بر لب، لحظه موعود را به شوق ایستاده و امیرمومنان علی علیهالسلام، لحظه شمار در آغوش فشردن توست!
مدینه دوباره محور توجّه است. هر لحظه که میگذرد، التهاب بیشتر میشود و انتظار، شیرینتر! و ناگهان...
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قنداقه نور دیدهاش را در آغوش گرفته و نگاه از ماه رخسارش بر نمیدارد! برازنده نام این طفل چیست؟
جبرئیل خواهد آمد! باید منتظر بود؛ منتظر اراده خداوند.
و حسین علیهالسلام انتخاب مخصوص پروردگار است.
مدینه، برای مبارکباد آمده است؛ اجازه ورود میخواهد. تمام ساکنان ملکوت هم برای عرض تهنیت، اجازه حضور در زمین را یافتند.
فرشتگان مدام بین زمین و آسمان در رفت و آمدند. به یُمن حضور حسین علیهالسلام، درهای رحمت خداوند گشوده میشود! وجود حسین علیهالسلام معجزه میکند! آخر حسین علیهالسلام، فقط دارالشفای خاکیان نیست؛ طبیب افلاکیان هم هست.
سلام بر حسین علیهالسلام، برگزیده خداوند در زمین!
سلام بر خلاصه خلقت!
سلام بر او که با حضورش، آینده زمین، روشنتر رقم میخورد!
سلام بر زینت بخش شانههای رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم!
هنوز در گوش تاریخ میپیچد، طنین صدای روح بخش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که میفرمود: حسین علیهالسلام از من است و من از حسینم!
ای آفتاب ِ هستی بخش شیعه! ای «چراغ هدایت» وای «کشتی نجات»! خوش آمدی.
درود بر تو، که معلم عشقی و مفسر راز خون.
آغازین روزهای ماه «شعبان» است و دلم در اوج لحظههای سبز، با یادت پر میگیرد؛
تا آن سوی پروازهای آبی عشق!
تا آن سوی تبسّمهای سپید یاس!
تا سبزترین کوچه، در نگاهِ مشتاق «مدینه»!
تا آبیترین آستانه احساس!
باز هم کربلا! کربلا! باز هم در اوج لحظههای سبز، با فراوانی
یادت همراه میشوم؛ مدینه! و «قنداقهای» که فرشتگان برای تماشایش، از روح القدس علیهالسلام نوبت میگیرند!
مدینه و هیجان توّلد نیمه دوم سیب!
مدینه و تبسّمهای تازه شکفته پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم!
مدینه و عشق بازیِ نگاه عاشقانه مولا علیهالسلام!
مدینه و آغاز مرثیهای در چکامه زهرا علیهاالسلام!
مدینه و کوچههایی که در عطر سیب گم میشوند!
مدینه و...
باز هم کربلا، باز هم تصویر میدان: نیزه و شمشیر و زخمی سختْ جانکاه!
آه! نمیشود بی نام کربلا، یاد از «حسین علیهالسلام» کرد.
باز هم ذهن مرا «قنداقه» ای آکنده از عطر سیب، از کربلا به سمت مدینه میبرد؛ هنگامی که تمام فرشتهها، برای دیدارش نوبت میگرفتند و آسمان به پاسِ قدمش، کهکشانی از نور، زیر پایش گسترده بود.
تولّدی بسیار شبیه به هم! یکی سبزسبز عروج میکند، دیگری سرخ سرخ!
یکی از آغوش مدینه به معراج میرود، دیگری از آغوش کربلا!
عرش، به تبسّم امام حسین علیهالسلام لبخند میگشاید و به گلخند علی اصغر علیهالسلام، تلخ میگرید!
مولا جان، ای زیباترین نام شهادت، ای جاودانهترین داغ کربلایی!
خوش آمدی، که اگر نمیآمدی، عاشق شدن معنایی نداشت!
فدای دقایق شیرین تبسّمت که آکنده از عطر سیب بود.
میخواهم از سرور و شادمانی ولادت تو بگویم مولا! و از جشن بزرگی که باید برپا کرد به میمنت تولّدی چنین مبارک. آری! میخواهم این گونه بنویسم، اما... شرم میکنم.
قلم نمیچرخد مولا! مگر میشود که حسین علیهالسلام گفت و نگفت: عاشورا...؟! از مصیبت بگذرم. بگذار از شادباش بزرگی قلم بچرخانم که اینک بر زبان فرشتگان جاری است.
هان ای پنجمین ستاره معصوم! بگذار من هم اینک پس از قرنها، کسی باشم که خوش آمد میگویم سرخترین ستاره درخشانی را که تا به حال زاده شده است.
بگذار اینک پس از قرنها، نقبی بزنم در پیچ و تاب زمان و همزبان تمام زمینیان و آسمانیان، همزبان همه موجوداتی که هم عصر حادثهزاده شدن ستارهای این چنین بودند. آری! همزبان همه اینها، بگذار نام تو را فریاد زنم و شادباش بگویم آمدنت را به جدّ آسمانیات، به پیغمبر بزرگ که اینک شادمان، بر بالین نوزاد مطهرّ خویش فرو نشسته است!
و بگذار شادباش بگویم به پدری آن چنان عظیم، چندان که خود،
چنان کهکشانی است که ستارهای چون تو، پاره پیکرش باشی.
و شادباش بگویم به مادری که خود، مهتاب است و فرزند آسمان و مادر تمام ستارگان پُر فروغی که تابه حال، جهان به خود دیده است.
پس آن گاه، چشم گشودی و دیدگانت در همان لحظه اوّل، اشک آگین شد از دیدنِ جهانی که از ابتدا خوب میدانستی با تو چگونه نامهربان خواهد بود.
چشم گشودی و از همان ابتدا، برق تاریک خنجر «شمر بن ذی الجوشن»، چشمانِ تازه زادت را آزرد.
و داغ را حس کردی؛ داغ فرزند را و داغ وفادارترین یاران تاریخ را که چگونه در برابر دیدگانت تکه تکه خواهند شد.
و داغ پدر را حس کردی که از فرق دو نیم شدهاش، نور فوران میکرد.
و داغِ مادری که از دردِ سهمگین پهلوی خویش، همواره دست به دیوار، راه میپیمود.
حس کردی، داغ برادر را و جگرِ سوختهاش که شاید در آخرین لحظات، آن گاه که تداومِ رسالتِ بزرگ را به تو میسپرد، و نیز به تو میاندیشید و به لبهای تشنهات، آن گاه که خونین میشوند.
بی شک، نام حسین علیهالسلام، عجین است با همه این داغها و دردها. امّا همه اینها بی تردید چیزی از حلاوتِ ولادتش نخواهد کاست و از روشنایی آسمان کم نخواهد کرد، آن گاه که ستارهای چون تو را به زمین میفرستد.
تو اینک آمدهای، پس همگی به تمامی، کمر خم میکنیم در برابر حضورِ عظیمِ تو و دستان هر چند بی بضاعت خویش را به خوش آمد گویی پیش میآوریم.
از ما بپذیر شادباش کوچکمان را که به پیشگاه قدّیس خویش آوردهایم.
زمین از حضورت روشن و آسمان، مفروش گامهای زلزله خیز تو باد، مولای من!
سلام ای حضرت عاشق!/نزهت بادی
سلام ای حضرت عاشق!
که سلامتِ همه چشمهای پر از تغزل در غروبهای پنجرههای بسته، از آنِ نگاه توست!
سلام ای حضرت نور!
که سلامت همه لبخندهای پر از شکوفه انار، در پایین لبهای تشنه، به عطوفت توختم میشود!
سلام ای حضرت مهربانی!
که سلامت همه دستهای پر از جوانههای گندم، در فصل آشیان سازی گنجشکهای بی خانمان، از سخاوت تو ریشه میگیرد.
سلام ای حضرت اشک!
که سلامت همه نگاههای پر از آفتاب، در بارانیترین سحرگاههای دشت، به عطشناکی تو میرسد.
سلام ای حضرت شِفا!
که سلامت همه دلهای پر از عطر بهار نارنج، در بعد از ظهرهای تبدار کویر، بوی تُربت تورا میدهد.
سلام ای حضرت گل!
که سلامت همه پاهای پر از بوی باد بهاری، در بی خوابی ماهیهای نقاشی کودکان، از حُسن تو رنگ مییابد.
و سلام ای حضرت خون خدا!
که سلامت همه سرمای پر از گل آفتابگردان در تنور نانهای خانگی، وارث سرسپردگی تو میباشد. و به راستی آیا پاسخی برای سلامهای پر از آواز چکاوکها در وقت زیارت نیهای سربریده نیست؟
آیا امیدی برای اذن دخول به بی خانمانی حلزونها در زیر ناودان بامهای پر از کبوتر نمیباشد؟
شاید دعای شمعدانیهای حیاط خانه همسایه در وقت وضوی ستارگان، بین گلهای انگشتانه نگاهم و پنجرههای فولاد باغ حضرت دل، وصل حاصل کند!
در کوچههای تنگ بنی هاشم، شور و نشاطی به وسعت آسمان و زمین برپاست. کوچهها، مست حضور نورٌ علی نورند، سرشار از غرور، که هم قدم استوارترین گامها خواهند شد.
دیوارها تا فلک اوج گرفتهاند که در ارتفاع رفیعترین قلّه شرف و ایثار قد میکشند و نخلها، سیراب و سرفراز و سرسبز ایستادهاند که طراوتشان را از بهاریترین شکوفه آفرینش، وام گرفتند.
و پنجرهها، چشم به در دوختهاند و شکوفه خوشبوی امامت را متنظرند و حضور سومین خورشید را چشم به راهند تا چشمان بی فروغشان، در تلالؤ نور چشمانش، منّور و افق نگاهشان را از دریچه چشم او به عالم هستی گسترش دهند.
خاک به خود میبالد که بوسه زن پای دوست میشود و به افتخار سجدگاه بهترین مخلوق خدا، نایل میگردد و مشام جان زیباترین و معنویترین ثانیههایش را با بوسیدن سروپای عاشقترین سیمرغ عشق و زیباترین طاووس هدایت و پرندهترین نسیم امامت، نوازش خواهد داد.
پرنده آبی خیال، در آسمان عشق و امید، پر و بال گسترده و پرواز کنان، تا بینهایت هستی اوج میگیرد. عشق، خانه به خانه او را میبوید و امید، کوچه کوچه او را میجوید.
ایثار، ردا از دوش افکنده تا خود را در زیر ردای او بیفکند و عدالت، خبرش را از صبح صادق میگیرد و معرفت، سایه سارش را میطلبد تا خود را از عطر صفا و صداقتش خوشبو سازد.
و فرشتگان، بر هودج نور نشسته و فوج فوج به سوی خانه گلین فاطمه رهسپارند.
افلاک سر تعظیم بر آستانش میسایند و حریزنگاهشان از دیوارهای گلی عبور میکند و غنچه نورسته بوستان علوی را میبوسد و
میبوید.
جبرئیل، پیشاپیش فرشتگان بر آستان خانه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرود میآید و سلام و تهنیت خداوند را به رسولش صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرضه میدارد و تولد تداوم بخش نسل نبوی را مژده میدهد و مژدگانی میطلبد.
چشمههای امید، جوشان و آبشاران عشق، سرازیر میشود.
گل لبخند بر لبان پیامبر شکفته میشود و در حالی که عاشقانه به حسن علیهالسلام مینگرد، حضور قدوم مبارک حسین علیهالسلام را انتظار میکشد.
نسل پیامبر ادامه مییابد. و فاطمه علیهاالسلام، سلسله دوار نبوی و آیینه دار ولایت علوی میشود.
ای حسین علیهالسلام! تو آمدی تا جمال بی زوال آیات خدا، در پردههای سیاه تحریف پوشیده نشود و هر معاویه قدرت و عمروعاص مکروفریبی به خود اجازه سوءاستفاده ندهد و با جهل سیاه یزید، راه سفید ولایت، مسدود نشود و شاهراه اطیعواللّه و اطیعواالرسول و اولی الامر، به بن بست نرسد.
ای پاسدار میهن در نیمه شبان آتش و باروت! چه زبون میشد دشمن، آن هنگام که نام نامیات در فضای جبهه منفجر میشد.
آن زمان که خطوط تهاجم را میشکستی و کمربندهای خاردار هراس را هنگام حمله، چونان بهانهای برای بهشت، در آغوش میکشیدی تاپلی شوی برای پیروزی.
ای پاسدار پاسی از میهن در نیمه شبان هجوم!
یقین دارم، هیچ کس بوی خاک و باروت را چون تو استشمام نکرد و سنگرهای شلمچه، هویزه و دهلاویه، هنوز تو را به یاد دارند.
جای چکمههای تو بر خاک جبهه، مُهر وفاداری تو به پیرمرادت و نشان غیرت توست.
چشمانت، بوی وفا میدهد.
بدان که هر لحظه حضور تو، لرزهای است بر اندام دشمن و نشانی است از استقامت، که مباد روزی بخواهد چنگال دژخیمانش را بر این مرز پرگهر بگستراند.
در صبحگاه حادثه، لباس سبز برتن، در دستت قرآن و در دست دیگرت اسلحه، پیشتاز دفاع از این آب و خاکی.
چه باک میهن را از گزند پلیدان روزگار و منافقان و دورویان، که خدا تو را بر این قطعه از زمین، نگاهبان قرار داد؟!
چه خوش نشستهای در مسیر ولایت و چه آرام بر بلندای ایمان!
لباس سبز و زیبای مقاومت چقدر راستِ قامت توست!
درود بر تو باد و بر پاسداریت!
سلام بر هر صبحگاه و شامگاه ایمانت! سرنیزه، قمقمه، قرآن کوچک و تفنگی آن سوتر؛ بردارشان و چشم در چشمهای آن طرفتر
دشمن، در هر سو، در داخل یا در آن سوی مرزها، تا دشمن بداند که هر اندیشه نامبارکی، به دست آهنین تو درهم خواهد شکست.
چه لحظه سرشاری! امّا تو نیستی که ببینی.
مژده دیر سالی را که وعده داده بودی، اینک به حقیقت رسیده است؛ آن چنان که فریادهای پیروزمندانه همسنگرانت که آزادی و فتح و ایمان را فریاد میزنند، به گوش منتظرت فرو میریزد.
اینک، تیتر درشت روزنامهها، در همان نگاه آغازین، نام تو را در یاد هر خوانندهای زمزمه میکند «خرمشهر آزاد شد.» نام خرمشهر، همیشه آغشته است به نام تو؛ همچنان که آغشته است به خون، آغشته است به حماسه و ایمان. و تا ابد در خیلِ همپرواز انت، آنان که با تو و چون توبال گشودند و چه خونین، بال گشودند! نام تو چه خوش میدرخشد! تو میدانستی، بی شک میدانستی لحظه آزادی را و نیک شنیده بودی فریادهای فاتحانه «اللّه اکبر» را که از حنجره همرزمانِ بعد از تو، به پرواز بر میخاست و فرو مینشست در ذهن لگدکوب شده این خاک و غرور جاودانهاش را ترمیم میکرد.
تو نیک میدانستی و هیچ کس هرگز ندانست که از کجا دانستهای.
میگفتند آن لحظه روشن، آن آخرین لحظهای که آخرین نفس را فرو دادی، در همان آخرین بازدم، آزادی خرمشهر را بار دیگر وعده دادی؛ قاطعانهتر از حضور بعد از شهادت خویش، و چشمانت برقی زدوبسته شد، در حالی که نگاهت چون سبکبالترین کبوتر سپید، به سوی افق خرمشهر بال گشوده بود و تبسّمی روشن و امیدوار، بر لبان خشکیده و ترک خوردهات کشیده شد. پس کلامِ رؤیاگونهای، شهید! چه زود جامه حقیقتی بی انکار بر تن گستراند!
سخن گفتی؛ چونان قدّیسی که لحظات روشن را از پیش میداند و آزادی خرمشهر - شهر خیسِ خون - روشنترین لحظهای بود که در ذهن و کلام یک قدّیس میتوانست جاری باشد. سخن از پیوند یک قطعه خاک تفتیده به مامِ این سرزمین نیست؛ سخن از قدرتِ حماسه یک ملت است که بی شک، از عمیقترین نقطه ایمان سرچشمه میگیرد؛ ایمان به عشق، ایمان به آزادی، ایمان به شرافت و عزّت، ایمان به غرور.
سخن از لحظه سرشاری است که تمام وسعتِ این خاک، یک بار دیگر افتخار و عزّت شایسته خویش را سلول به سلول به تجربه مینشیند.
سخن از پیروزی عشق است؛ پیروزیِ ماندگار عشق بر تمام پنجههای ابلیس گونهای که گردهم آمده بودند و هر ساعت، دلخوش به دسیسهای تازه، در جولانگاه تاریک خویش به تاختی دوباره بر
میآمدند و پنجه از خونِ گلوی مردمان بی گناه و بی دفاع، رنگین میکردند.
آری! تمام شد؛ تصویر دیوارهای فروریخته، شکافهای گلوله در عمق خانههای بی پناهترین مردم، ظرفهای غذایی که تا همیشه، روی اجاقهای خاموش ماندند و کپک زدند، بی آن که دیگر هیچ کس باشد که دغدغه فرزندان خسته و گرسنهاش را داشته باشد؛ آنگاه که از مدرسه بر میگردند، و مردانی که هرگز به خانه بر نگشتند، و اجساد خون آلود جوانانی که هیچ اعلامیه فوتی در سوگشان به هیچ دیواری نصب نشد و بی آن که هیچ مجلس تشییعی داشته باشند، غریب گونه در حوالی شهر، در گورهای دسته جمعی مدفون شدند؛ بی آن که هرگز کسی آنها را بیابد.
آری! تمام شد. همه این تصاویر وحشت زا و اشک آور تمام شد؛ به همّت مردانی که روحشان آن قدر بزرگ بود و عظیم که در جسم خاکی نمیگنجید.
پس آنگاه که رسالت خویش را به انجام بردند، عاقبت از تنِ حقیر بال گشودند و ارواح عظیمِ ایشان، به آفتاب گره خورد؛ چون شعاع نوری که پرتاب میشود و در مرکز نورانی خورشید ذوب گردد.
آری! من از تو سخن میگویم دلاور! که خود، چون گلستانی، جهان به وجودت آراسته بود، ای جهانآرا!
اینک خرمشهر آزاد شد؛ امّا تو نیستی که ببینی، دریغ!
دلت گرفته، میدانم! دل ما نیز.
هر چه میچرخی به دور خودت، نمیبینیاش. آن سوی شط، اینجا کنار مسجد جامع، آنجا در کنار تپههای شلمچه یا... نه، ما نیز.
ناگهان فریاد؛ جهان، لب بگشا!
کجاست مرد روزهای خطر، جهان آرا؟ خرمشهر غمگین است، اما بوی فرمانده بر مشام خونینِ شهر، به یادگار مانده است و به فریادی دوباره میگوید:
کجایی محمّد، سردار پیروز من؟ کجایی تا به بودن تو سرافراز باشم؟! تن زخمی من، اینک پر از برادههای سیاه هجوم است، پر از جای پای شیطان و... پر از تکههای فرزندان.
کجایی که دانه سربها را از تنم بیرون کنی و شیطان را؟ محمّد! تکههای برادرانت، انتظار تو را میکشند.
و جهان آرا نبود که ببیند، آزادی شهر را و بیشک، اشک و لبخند را بیامیزد و پیشانی شکر بر خاک نهد.
چه معصومانه به ما مینگریستی، هنگام رفتن و چه سخت بود دوری تو پس از سالها با هم بودن! اکنون شادباش، محمّد جهان آرا! اکنون شادباش که همرزمانت، پای بر جای پای تو، همچنان که میخواستی، شهر را باز پس گرفتند و میدانم که در لحظات آخر دیدار، هیچ جز این نمیخواستی.
امروز عکس تو، ماندگار بر بلندای خرمشهر میدرخشد و نامت را
هر کودک خونین شهری بر حافظه همیشه خود حک خواهد کرد تا تاریخ نیز نام چونان تویی را هرگز فراموش نکند.
اگرچه خرمشهر در عزای تو، همیشه داغدار خواهد بود، اما دیدار یاران تو، نفس هم نفسانت و تکرار نام تو در فضای شهر، آرامشی است برای تسلای درد فراق.
امروز حجلهای برایش بستهایم به وسعت خرمشهر، با هزار هزار عکس چراغانی شده و پلاکی بیتن که در روزهای خطر و دفاع، بر گردان هر جوانِ خونین شهری میدرخشد.
هنوز مولانا نشده بود و آفتاب معرفت، از مشرق گریبانش طلوع نکرده بود و مناره «شمس» در افق اقبالش ندرخشید بود.
محتشم بود و محترم
با خویش بیگانه بود؛ با عشق بیگانهتر.
هنوز پیرو «غزالی» بود و هنوز آتشفشانی بود که از دل، به زبان جاری نشده بود و زبان به زمزمه نگشوده بود.
هنوز وابسته مدرسه بود و پای بند میز و کتاب.
هنوز کشته تدریس بود و مرده تحصیل، هنوز عاشق نشده بود تا بگوید:
«مرده بدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم»
اما هنوز چشم به راه تولد دیگری از خویش بود. هنوز چشم به راه «تازهتری» از خویش بود که در یک تماس بارانی، «شمس» آمد و آتش آورد، شمس آمد و عشق آورد.
شمس آمد و مولانا آمد، شمس آمد و بهار آمد؛ چون عید که میآید و بیتابی و طراوت را هدیه میآورد. شمس آمد و بی تابی و عشق را به مولانا هدیه داد تا او نیز این گوهر را دست به دست بچرخاند و بگرداند و به ما هدیه دهد.
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکندم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم.
و مولانا، از لحظه لحظه خویش دست کشید و جدا شد و رهایی یافت و «عید» شد. درست، مثل آن چه که شمس شده بود و میخواست در
خویش نگنجد؛ چون چشمهای جوشان، دست از تماشای خویش شست و پای از خویش برید و روان شد و روان، تا به جریان در حال حاضر بپیوندد؛ جریانی که نه کهنه میشود و نه ساکن، نه میایستد و نه میداند که مفهوم ایستادن چیست، میرود و میرود؛ لحظه به لحظه در تولد و دقیقه به دقیقه سرشار از حال و اکنون.
مولانا میرفت و میرفت؛ «نه غم را میشناخت و نه بیش و کم را، نه اندوه را میشناخت و نه در مقابل خویش کوه را؛ میرفت و میرفت و فقط به رفتن فکر میکرد که:
«باده، غمگینان خورند و ما ز میخوشدل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی که گرد ما گردید شد در خون خویش
مولانا «یک غزالیِ عاشق» شده بود و غزالی گریز پا. میرفت تا از طرب آکنده شود و از خویش، کنده. میرفت؛ سرشار از شوق و لبریز از عشق.
میرفت و چرخان و پیچان و رقصان و میسرود:
«گفت که سرمست نهای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم در طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نهای، در طرب آغشته نهای
پیش رخ زنده کنش، کشته و افکنده شدم»
سیر عشق بود و گرسنه سیر عشق شدن.
عشق و ایمان را به هم آمیخت و از عقل گریخت تا عاشقی لایق شود و بی قراری عاشق.
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نهای
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
مرید آفتاب بود و افق دید شمس.
اسیری بود که بندبند وجودش، اسیر محبوب بود.
آزادی بود که اسیران را به بند میکشید.
تو به پرست شد و آیینههای خودبینی را شکست و ازدام خویشتن رست؛ تهی پای، امّا نه تهی دامن، تهی دست، امّا نه تهی آغوش، دست افشان و رقصان، مواج و مواج
چون موج در خود میشکست و از خویش میگذشت.
عشق را نشانه گرفت و چون تیر، از کمان قامت خویش جست و بر دل «دوست داشتن» نشست.
آتش عشق خدا بالا گرفت
تیر تقدیر خدا جست از کمان
هر آنچه داشت را به کناری نهاد و ماضی و مستقبل را به آتش کشید، تا به حال آید. قمار کرد و خویش را باخت، تا توانست مولانا شود. قمار کرد و خویش را باخت، اما با شناخت. و چه خوب میدانست که عشق، جز قربانی نمیخواهد!
گام در جادهای نهاد که خطر، اولین شرطش بود و قربانی شدن، عاقبتش.
«خنک آن قمار بازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الاّ هوس قمار دیگر».
دستهای جستجوگر خویش را در ناگهانی از نور و اشراق، با عشق پیوند خورده یافت و تا چشم گشود، دستهای گره گشای خویش را چونان کلیدی یافت که گشاینده مخزن الاسرار است:
«یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشاییدن ابواب رسیده»
و اینک، او که گام در آتش نهاده بود، آرام آرام سر از اقیانوس عشق بر میآورد و چون شمع، در آغوش خویش محو روشنی میشد.
میرفت و میرفت؛ چون چشمه جوشان؛ در لحظه سرشارتر از پیش؛ و چشم به راه تولدی دیگر از خویش در آخرین لحظهای که هست؛ در لحظهای که جریان دارد، در لحظهای که آفتابی است، در لحظهای که «شمس» آن را به مولانا هدیه داد.
این بار من یک بارگی، در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی، از عافیت ببریدهام
یک چند ناپیدا بُدم، با او به هم یک جا بُدم
در مُلک اَوْاَدنی بُدم، دیدم هر آن چه دیدهام!
عشق، چنان او را به هم پیچیده بود که فرقی میان دستار و گیسو نماند!
سلولهایش با هر تپشی، مشغول سماع میشدند و ضربان عشق، لحظه لحظه به ناکجا آبادش میسپرد!
حیف بود خلوت تنهاییاش، تهی از رندانگیها باشد!
ابر «طریقت»، جادههای «حقیقت» را پوشانده بود و خبری از «شمسِ» جمالی نبود، تا با پرتو خویش جمال و جلال حقیقت را نمایان سازد.
کتابی بود و کاغذ و قلمی! کلمات مرده! جوهرهای خشک و بی روح! و قلمی که خمودهتر از صاحبش بود.
باید کلمات جان میگرفتند و جوهر نوشتههایش، مثل آبشاری با ضرب آهنگ قلم، به رقص در میآمد! باید از دل کتابهایش، شعر بیرون میآمد و استغنای حال؛ نه خمودگی قال و مقال!
گویی این باغ خشکیده، محتاج رودی خروشان است، تا آوای تنببور، شاخه شاخه درختان را به رقص آورد!
مرده بُدم، زنده شدم؛ گریه بُدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم
گفت که سرمست نِهای؛ رو که از این دست نِهای!
رفتم و سرمست شدم، وزطرب آکنده شدم
دولت عشق، از جمال «شمس» تراویدن گرفت و پرتو جاودانیاش، چنگ بر دل عارفش زد. «عارف»؛ آری! میان عارف و «عاشق» فاصله بسیار است.
عاشق یعنی سراپا حال! یعنی سراسر شور! یعنی شمعِ پروانهوش و پروانه شمع آیین!
ذرهای از پرتو انفاس ربانی شمس، بر سینه «مولانا» تابید؛ تنها ذرهای! - گاه حتی شرارهای برای آتش انبوه کافی است!
عقل بدید آتشی، گفت: که عشق است و نی
عشق ببیند مگر، دیده بینای عشق!
عشق ندای بلند کرد به آواز پست
کای دل، بالا بپر؛ بنگر بالای عشق.
خلوتنشین شد و خانه به جمال «یار» پرداخت که شمس، سفیر یار بود و پیغام ازلیِ «عشق» را به همراه داشت.
حیف بود که به چله عُمر بنشیند، ولی به «چله معرفت» دست نیافته باشد! سراپا شور شد، حال شد و قال و مقال از یاد برد.
این بار دیگر معنویت «مثنوی» بود و انفاس روحانی شعر!
سُکر «دیوان شمس» بود و میخانه انباشته از خُم عشق!
مزّه هزار خرابات را در جامی «هفت خطّ» جمع کرد، تا بیت بیت غزلش، ساغر ساغر دُردناب را به تشنگان معرفت بنوشانند و هر کسی را فراخور مال، به «وجد» وادارند!
دیگر «مولانا» آن مرد خمیده قامتِ مکتب نشین نبود؛ هر شب زهره و ناهید، دست افشان ترانههای افلاکیاش میشدند و پدر پیر فلک، چنگ نواز لحظه لحظه سماعش بود! گاهی به «عرش» و گاهی به «فرش» گام مینهاد و عشق، او را از «صوفیانگی» به «عاشقانگی» تغییر داده بود:
با قدسیان آسمان، من هر شبی یاهو زنم
صوفی دم از اِلاّ زند، من دم ز اِلاّهو، زنم!
هر چند «آذرپادها و آذر گشسبها» خاموش شُدند، امّا آتش «عشق الهی» مولانا همواره روشن است؛ روشن از معرفت، تا کمال جویان عشق، فانوس دل با آن روشن کنند.
هنوز شعله شعله سماعش از دیوان شمس، نمایان و افق افق آیینه معرفتش، از «مثنوی معنوی» هویداست.
تا دلی هست و شکایتی، تا نایی هست و حکایتی، بشنو:
بشنو از نِی چون حکایت میکند
از جداییها، شکایت میکند...
چهارشنبه
9 مهر 1382
4 شعبان 1424
2003 .Oct. 1
لبخندت، جان پدر را تازه میکند، کودک من!
پلکهایت را آرام باز کن؛ میخواهم چشمهایت را تماشا کنم.
این چشمها، تماشاییترین دریای غیرت و عشق و مردانگی میشوند.
کودک من! گل نورس من!
دستهایت را به من بسپار! این دستها، متبرکترین پل استجابت میشوند. این دستها، قیامتی به پا میکنند که قامت بیداد را درهم میشکنند.
اسطوره تاریخ میشدند و مثنوی موزون ایثار را در شاهنامه ذهن بشر حک میکنند.
پسرکم! پسرماهروی من!
بگذار پیشانیات را ببوسم؛ بوی بهشت، مستم میکند.
بگذار صورت به صورتت بگذارم و برایت قصّهای بگویم که تو «ابوالعجائب» آن میشوی.
به حکم عشق، به نام خدا و به رسم جانبازی، سینه خط را پاره پاره میکنی و مشک همیشه سرشارت را از جرعههای حقیقت پر میکنی.
از درد و عطش واهمهای به خود راه مده!
بر جادهای اقتدا کن که گامهای برادرت را لمس کرده باشد.
دستهایت را در دستهای او گره میزنم و میدانم این پیوند، تو را بال در بال ملائک پرواز میدهد.
میدانم ذوالفقار من شایسته دستهای توست؛ اسب مردانگی را زین کن! تاریخ تو را تماشا میکند و علقمه، در عاشورای سال 61 هجری تو را به انتظار نشسته است.
پسرکم! کودک ماهروی من!
پلک هایت را آرام ببند! آرامش گهواره، گوارایت باد! میدانم خواب حسین علیهالسلام را میبینی.
از آن سو، فراتر از دیوار سپید عاطفه، پشت نخلهای قد قامت بسته، از خانه که غایت نور بود، صدایی از هستی به گوش زمان میرسید. نوزاد آفتاب، قدم بر چشمان سیاه آن شب فراگیر ظلمانی گذاشته بود و قداست سپیده را نوید میداد.
فرش فرش آن خانه بال و پر حضور فرشتگانی بود که ظهورش را
مبارک باد میگفتند.
گوشه گوشهاش «صفا» به اعتکاف نشسته بود و از خشت خشتش رایحه «فردوس» به مشام آسمان میرسید.
غنچه نور را به دستان گرم پدر آفتاب سپردند؛ پدر، نگاهی که حلاوت عشق در آن موج میزد، به فرزند بخشید. با سرانگشت محبت، دستان کوچک غیورت را لمس کرد؛ ژاله اشک بر گونهاش جاری شد. بر سیمای مادر عاطفه، موجی از اضطراب نشست؛ سبب را پرسید، و پدر چنین فرمود:
این دستان، شجاعت را به حیرت وا میدارند
این دستان، پاسبان خیمه خورشیدند و نگاهبان آستان برادر.
لبخند با لبان مادر احساس آشنا شد و برخاست، طفل را همچون پروانه به طواف شمع وجود حسینش برد و به دستان او سپرد. هر دو، چشم در معراج چشمان یکدیگر دوختند؛ آنان در دشت نگاهشان یکدیگر را مییافتند. از ازل، خالق آب و آئینه آن دو را برای هم سرشته بود و حسین علیهالسلام، این حقیقت آبی را نیک میدانست.
آری! او میدانست آن هنگام، طفلی را در آغوش سبزش دارد که در آیندهای نزدیک، کاشف الکرب سیماش خواهد بود. میدانست، چشمانی را نظاره میکند که به انتظار نوشیدن زهر تیر دشمنان او میدرخشد و میدانست...
شکوه دیدار دو پاره نور، حاضران مجلس انس را به وجد آورده بود و تنها زمان بود که کمال این همه دلدادگی را در ظهر عشق نظاره میکرد.
آن روز، آغاز و فرجام مردانگی رقم خورد.
وقتی پهلوانی نباشد، سایه بلند هیچ مردی، بر دیوار فرو ریخته کوچههای عربستان، قد نمیکشد! آواز شطحیات شبانه هیچ قلندری، در وقت سحر، به چاووش خوانی نور نمیانجامد!
کودکان شهر، کم کم فراموش میکنند که حماسههای پهلوان قصههای مادرانشان را هر شب در خواب ببیند! پیرترهای قبیله، چشم سپید میکنند به راه شهسواری که با بالاپوشی از آبلههای غیرت، به عشیره خویش عزیمت میکند!
وقتی پهلوانی نباشد، مطلع قصیده دلاوریهای بوتراب، در شاهنامه عرب ناتمام میماند و صاعقه رجزهای حیدر کرار، در فصل طلب هم مبارز، در بی جوابی خویش خاموش میگردد!
بالا بلندی از تبار علی علیهالسلام، باید سکوت مردان ایل را بشکند و عتاب نامهترسشان را بخواند!
مردی از خون حیدر که صدای پایش چون طنین آهنگ ذکر «یا مرتضی علی علیهالسلام» هر درویشی میباشد که در کشکول انتظار خود، رزقی از برکت کوله بار سخاوت علی علیهالسلام را میطلبد!
هزاران مرد جنگی، بعد از علی علیهالسلام آمده بودند، ولی نام هیچ
یک در خاطره تاریخ نمانده بود، جز همانانی که در مقابل علی علیهالسلام از پا افتاده بودند.
اما مردمان، در پرسش مبهمِ رجعت پهلوانی بودند که پیشانیاش برخاک نیفتد، مگر در وقت سجده نماز و کمر خم نکند، جز به بهانه دستگیری از مستمندی از پا فتاده!
و امالبنین علیهاالسلام، مادر پهلوان آرزوهای عشیره خویش شد!
و همین فرزانگی برای او بس بود که از میان همه دختران دم بخت، که خواب کنیزی خانه فاطمه علیهاالسلام را میدیدند، او انگشت نشان مرد محبوب زهرا (سلام اللّه علیها) شد و ندیمهوار، به بیت نور راه پیدا کرد! اما دیگر این از فضای طَیَران خیالش فراتر بود که روزی، پهلوان افسانهای عرب را که ادامه دلاورانه علی علیهالسلام است، بر دامان مادری خویش ببیند!
بلندای نگاه عباس علیهالسلام/ محمّد کامرانی اقدام
آغوشش را که گشود، میهمان لبخندهای صمیمی حضرت امیر علیهالسلام شد و میزبان بی قراری و بی تابی زلالش.
آغوشش را که گشود، آشوب در چشمهایش موج میزد و شوق و التهاب، از بی قراریاش سر به اوج.
نگاهش لبریز از عطش بود و دستهایش سرشار از شکفتن. فرات از سرانگشتان زلالش جاری بود و آفتاب، از افق نگاهش پیدا.
اولین تمنای او حسین علیهالسلام بود، تا آخرین آغوشش را در اولین تمنای خویش رها کند.
گهوارهاش، دستهای ترک خورده حضرت امیر علیهالسلام بود و آرام بخش بی تابیاش، مهربانی مالامال حسین علیهالسلام.
هم بازیاش، عشق بود و عطوفت و هم کلامش، آب بود و آب؛ آبی که چند سال بعد، خود را در دستهای عباس شعله ور خواهد یافت. آبی که سرشار از تصویر کودکان لب تشنه میشود و لبریز از تشنه کامی مشک سقا.
و عباس علیهالسلام، همچنان لبخند میزد و به دستهای خویش مینگریست؛ به دستهایی که هیچ زمانی از کار نمیافتند، به دستهایی که باید گره گشایی کنند. و عباس همچنان لبخند میزد.
کمی که بزرگتر شد، فهمید که عطش، اتفاقی است که یک روز در چشمهای بارانیاش میافتد.
بزرگ میشد و بزرگتر؛ بزرگتر از تمامی نامها و نشانها، در سایههای زخمهای حضرت امیر علیهالسلام و همراه غربت برادرش امام حسن علیهالسلام. هنوز زمان مانده بود تا دست در آغوش وداع کند و دستهای عطوفت پرور خویش را در نسیم فرات رها سازد.
هنوز زمان مانده بود تا نبض دستانش، به آسمان آغشته شود. قلبش لبریز بود از عشق و جرأت، ایمان و حرارت، تپش و شجاعت، محبت و عطوفت؛ قلبی که در آن، هیچ هراسی به خویش، جرأت نزدیک شدن به آن را نداد.
و اینک، عباس علیهالسلام بزرگ شده است؛ بزرگتر از آن چه که تصورها به خاطر بیاورند و تصویرها به صفحه نشان دهند؛ بزرگتر از آن
چه که بزرگترها شنیداند و دیدهاند؛ بزرگتر از آن چه که تاریخ، قادر به تماشایش باشد.
و قامت عباس علیهالسلام سایه سار تنهایی حسین علیهالسلام شد.
روزها به استقبال آغوش حسین علیهالسلام میرفت و شبها به خویشتن نمیاندیشید. سر به زیر میانداخت و لبخندهای برادر را از زمین میچید.
وقتی میگریست، فرشتهها زیر باران اشکهایش شستشو میکردند.
و وقتی نمیگریست، هوا ابری بود؛ که عباس علیهالسلام، در بیتابی نگاه برادر بزرگ شده بود و در کنار سکوت شبهای نخلستان، بالغ.
عباس علیهالسلام بزرگ شد، تا سرها به کوچکی رفتار خود پی ببرند و سرفرازی را از بلندای نگاه عباس علیهالسلام بیاموزند.
عباس علیهالسلام، ترنمی تازه و شکفتنی بی انداز شد که تمام اعترافها آن را به زبان آوردند.
عباس علیهالسلام ابوالفضل شده بود، عباس علیهالسلام، سقا شده بود و حسین علیهالسلام میدانست که دستهای عباس علیهالسلام کار سازنند و گرهگشا؛ دستهای عباس علیهالسلام مهربانند و مهر گستر.
حسین علیهالسلام میدانست که عباس علیهالسلام، توان تماشای تشنگی کودکان را ندارد.
حسین علیهالسلام میدانست که کربلا، تابلویی است که با دستهای عباس علیهالسلام کشیده میشود.
حسین علیهالسلام میدانست که کربلا، جادهای است که با دستهای عباس علیهالسلام، بریده میشود حسین علیهالسلام میدانست که جز خیانت و خنجر، هیچ کس و هیچ چیز را توان ایستادگی در مقابل شکوه فزاینده و مواج عباس علیهالسلام نیست.
حسین علیهالسلام میدانست که عباس علیهالسلام تازهترین تبسم تاریخ است و سرشارترین شکفتن به یاد ماندنی.
حسین علیهالسلام میدانست و عباس در خود نمیگنجید
حسین میدانست و عباس آغوشش را میگشود؛ آغوشی که بی قراری و بی تابی در آن موج میزد و شوق و التهاب سر به اوج. آغوشش را گشود و در عطشی سیریناپذیر، خیمه زد تا فرات از سرانگشتان زلالش بنوشد و بنوشاند.
آن روز همه منتظر آمدنت بودند. شور و شعفی وصفناپذیر، رُخسار علی علیهالسلام را شکفته بود.
در آن هیجان که ملایک به رقص آمده بودند، لبان علی مترنم باران ذکر بود.
همه منتظر آمدن تو بودند در آن لحظات که شیرینتر از رویای نوعروسان بهشت بود، برای آمدنت، زمان نیز متحیرانه در نگاه اهل خانه ایستاد و زمین از شوق به وجد آمد. همه منتظر بودند و علی علیهالسلام، دل را میهمان حضور دوست داشتنی یاد حضرت معشوق کرده بود.
نسیمی ملایم، گیسوان سیاه حسین علیهالسلام را نوازش میداد و زینب
علیهاالسلام بی قرار، چون پروانه، گِرد امالبنین میچرخید. قاصدک، در گوشه خانه گلین علی علیهالسلام کِز کرده بود. باز نسیم وزید و رایحه بانویی بینشان را به ارمغان آورد و خانه را سرمست عطر یاس کرد.
زمین و زمان، در سکوتی بهتانگیز فرو رفته بودند و حتی صدای سیر سیرکها نیز به گوش نمیرسید. در چشمان علی علیهالسلام، انتظاری سبز موج میزد و لبان علی علیهالسلام ذکر میگفت.
ناگهان باد وزید، قاصدک در هوا رقصید، صدای گریه، حجم سکوت را شکست و زیباترین موسیقی خلقت نواخته شد.
عباس علیهالسلام آمد، عشق آمد، ماه تابید، ستاره بارید و حسین علیهالسلام خندید.
مادر، کودک را که چون ماه شب چهارده بود، در حریر سپید مهر پیچید و به دست علی علیهالسلام داد؛ علی علیهالسلام بر مناره بلند ایمان، آواز بندگی را در گوش فرزندش زمزمه کرد و عباس علیهالسلام، صدای غربت مردی را شنید که مظلومیتش، بر گرده تاریخ، سنگینی میکند؛ و او گریست...
زمین و زمان، در گردشی مستانه، در تکاپو بود تا عباس علیهالسلام، در ادبستان علی علیهالسلام، درس وفاداری و عشق بیاموزد.
عباس علیهالسلام، چون شبنم در سپیده سحر علی علیهالسلام شکفت و با نگاه بارانی پدر، تا آن سوی آبی آسمان پرواز کرد و خود را محو مردی دید که بی کرانها را در نوردیده و با وجود لایتناهی خداوند، هماره گرم مناجات بود.
عباس علیهالسلام، در مکتب علی علیهالسلام آموخت که عشق را باید در کنار نخلستانها جستجو کند و شیدایی را در خانه یتیمان بیابد و حرارت عشق را در صحنه کارزار تجربه کند.
شجاعت، میراث ماندگار علی علیهالسلام بود که او میراث دارش شد.
... و عباس علیهالسلام، دلش سرشار از شور «حسین» علیهالسلام بود و عشقی که از فواره نگاه عباس علیهالسلام میتراوید، در نگاه حسین علیهالسلام گم میشد.
همه «عباس علیهالسلام» در کربلاست!
فداییات خواندند و «فادی» لقبت دادند.
چه زیبا بود این نام و چه با مُسّما بود این اسم!
بگذار همگان علی علیهالسلام را تنها بگذارند!
بگذار مدینه بر ولیِ خدا سخت بگیرد!
بگذار سلامِ وصیِ رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم را پاسخ نگویند!
بگذار خانه نشینی، عدالت را به بند بکشد!
بگذار بُغضِ گلویِ یتیمان، در نبود پدر، سیلی از اشکِ مَلَک به راه اندازد و ناله بابا در فقدانِ زهرا علیهاالسلام، دور از چشمِ کودکان، عرش را بلرزاند.
فاطمهای در راه است... میآید تا غبار از خانه دلها بِروبَد.
میآید تا غمِ بی مهری امّت را از چشمها بشوید.
میآید تا زخمها را مرهم باشد، دردها را مُداوا و اشکها را تسکین.
فاطمهای در راه است... چهار پسر خواهد آورد تا اُم کلثوم را برادر، زینب را خادم، حسین علیهالسلام را پیرو و حُسین علیهالسلام را یاور باشند.
... و در این میان، یکی هست که فضیلت و معرفت را پدر است و حیدر کرّار را نیکو پسر.
یکی هست که رشادت را سَروَر است و حسین را غلام...؛ جُز «مولا» صدایش نمیزند.
فاطمهای در راه است و چهار پسر... و در این میان، یکی هست که قنداقهاش گِردِ سَرِ فرزندانِ فاطمه - سلام اللّه علیها - میچرخد و «بیعت» را متحیّر میسازد که این چگونه پیمانی است و چگونه به انجام خواهد رسید؟
«بیعت» به انتظار مینشیند تا عاقبت کار را ببیند.
پدر، زمامِ حکومت را در دست میگیرو عبّاس، جلوتر از «حَسَنین» پای نمیگذارد؛ مگر به وقت خطر.
پدر با فرق خویش بر سَرِ پیمان الهیاش میماند و عبّاس علیهالسلام چون شاگردی، فرق پدر را نظاره میکند و درس میآموزد.
پدر، دستِ عباس علیهالسلام را در دستِ حسین علیهالسلام میگذارد و کربلا را سفارش میکند و عبّاس علیهالسلام، اشک را امضایِ این پیمان میکند و «بیعت» همچنان منتظر، تا عاقبت کار را ببیند.
عاشورا میآید و تشنگی طبل میکوبد.
عبّاس علیهالسلام علمدار است و سقّا.
ذرّیه فاطمه زهرا علیهالسلام، گرد فرزند فاطمه اُمّالبنین میچرخند و به او دل خوش دارند.
زمان، سخت میگذرد و «بیعت» منتظر است تا عاقبت کار را ببیند. یک اقیانوس غیرت و یک کاروان تشنگی، رو در رویِ هماند... اقیانوس به خروش میآید؛ دشمن اسیر توفانها میشود و مشک عبّاس علیهالسلام از لب فرات، سیراب.
شرم و مروّت، عبّاس علیهالسلام را معلّم میبیند و بساطِ شاگردی خویش پهن میکند و میآموزد که در نهایت تشنگی، بر مولای خود پیشی نگیرد و پیش از او و فرزندانش آب ننوشد.
«بیعت» را قنداقهای به یاد میآید و دستانِ علی علیهالسلام و حسین علیهالسلام و عبّاس علیهالسلام.
دیگر «بیعت» هم ملتهب است و سردرگم، که عاقبت کار چه خواهد شد؟ دستها شمشیر میزنند و «بیعت»، نگران، تماشا میکند... لحظهای بعد، دست شمشیر میزند و باز «بیعت»، پریشان، تماشا میکند... دمی بعد، دندانها، آویزه مشک را در آغوش میکشند و چشم، سنگینی دَردِ تیر را به جان میخرد.
«بیعت» را دیگر تاب تماشا نیست؛ روی بر میگرداند. طولی نمیکشد که فرقِ پسر، چون پدر، فوّاره خون میشود.
فرزند زهرا علیهاالسلام سوی فرزند امالبنین میشتابد و اشک میریزد.
دست عبّاس علیهالسلام در دست حسین علیهالسلام است.
سر عبّاس علیهالسلام بر دامن حسین علیهالسلام است؛ ولی کجاست جان عبّاس؟
فداییات خواندند و «فادی» لقب دادند. چه زیبا بود این نام و چه با مسمّا بود این اسم!
مولای بزرگ در انتظار تو بود؛ آنگاه که گفت همسری برایم بیابید از قبیلهای دلاور.
آری! تو را انتظار میکشید و طلب میکرد. تو را انتظار میکشید که باید میآمدی.
پس بی تو، حسین علیهالسلام باید پشت به پشت کدام برادر، استوار میکرد؟
چه کسی علمدار سپاه کوچک امّا بسیار بزرگ برادر میتوانست باشد و چه کسی سقّای تشنهترین و جگرسوختهترین لشگر تاریخ؟
تو باید میآمدی تا افتخار دیگری سربلند کند در شجره بنیهاشم.
نقطه روشن دیگری طلوع کند در تاریخ آنان که دل به فرزندان علی علیهالسلام سپردهاند، تا به تو دل خوش دارند و مباهات کنند و نام تو سندی باشد بر شجاعت و غیرت و ایمان علیزادگان.
و از تو بگویند و بسرایند؛ از استواریِ یقین تو، از بیرق نورانی برادر که هرگز از دستِ تو فرو نیفتاد؛ حتی آنگاه که دستی بر بدن نداشتی.
و از مشک سوراخ شدهای بگویند که به دندان کشیدی.
و از شمشیر ذوالفقار گونهات بگویند، آری! از تو بگویند؛ از تو که اسطوره شجاعت ایمانآورندگان بودهای.
اینک بر ما هبوط کردهای. پس قلب امیر مؤمنان، به حضورت گرم میشود و آرامتر، که بی شک، هیچکس بهتر از تو پاسدار ایمان نخواهد بود، و پاسدار واقعی مسیری که علی علیهالسلام، خود، سالها پاسداریش کردهاست.
اینک بر ما هبوط کردهای. پس اگر به آسمان، کسی نگاهی بیفکند، بیشک رسولِ بزرگ خدا را خواهد دید که متبسّم و سرشار، بر دروازه کاخ بهشتی خویش ایستاده است و گروهی ملائک بیشمار را برای گفتن شادباش به سوی وصیِّ دلاور خویش فرو فرستاده است؛ و نیز، زهرای اطهر علیهاالسلام که شادمان مینگرد و پیغام تبریک به سوی همسر گرامی روانه کرده است. آری! رسول بزرگ، زین پس، خیال راحتتری خواهد داشت که خداوند، محافظ دلاوری برای مکتب او گسیل داشتهاست.
اینک از راه رسیدهای.
هان، برخیز! ای وارث خلف ذوالفقار! که دسته تیغ علی علیهالسلام از هم اینک، دستان دلاورِ تو را میطلبد که چونان پدر، حماسه بیافرینی و حیرت؛ آخر، تو فرزند همانی که به یک دست، دروازه سهمگین خیبر را از جای بیرون کشید. خون علی علیهالسلام در رگهای تو جریان دارد و نیّت علی علیهالسلام در قلب تو.
اینک از راه رسیدهای. پس پدرت، مولای ما، به دستان کوچکت که
معصومانه حرکتشان میدهی، نگاهی میاندازد و بغضِ فرو خفتهاش امان نمیدهد. او از هماینک داستانِ فرات و مشک و تیر و دستان بریده تو را خوب میداند. خوب میبیند.
کمر راست کن! کمر راست کن که خوش رسیدهای. هان، عباس! ای صاحب خشم و ای صاحبِ عشق و عطوفت، ای ابوالفضل! ای پدرِ فضل و کرامت! ای بزرگِ هرچه نیکی! خوش رسیدهای، دلاور!
میدانِ حماسههای بزرگ، از هماکنون در عطشِ گامهای زلزلهوارِ تو نفس نفس میزند و در انتظارِ غرّش تیغ امیرمؤمنان علیهالسلام، که در دستان تو میچرخد، لحظه میشمارد و ثانیهها را تُندتُند، سَر میبُرد.
سُمِ اسبِ تو که روزی نزدیک، بر کویرِ فتنه ولی حماسه خواهد کوفت، از هماکنون تنِ بیابان را به رعشه نشاندهاست و آب فرات را موجخیزتر و توفانی.
خوش رسیدهای، ای استوارترین برادر تاریخ! ای نهایت تبلورِ ایمان و یقین! خوش رسیدهای، قدمت گرامیباد!
ای سنّت وفا!
ای چشمه زلال ادب!
ای فانوس دریایی ساحل حسین علیهالسلام در توفان خاکستری عاشورا!
نگهبان نسترن و یاسی و پاسبان خیمه الماس؛
در هجوم سهمگین پیچکها
در مِهِ غلیظِ مترسکها
و دستان تو،
پشت و پناه اقاقی،
ای به خیمهها ساقی!
و دستان تو
«باب الحوائج» کبوترها،
ای شکوفه شجاعت حیدر!
نیلوفر وفا و سخاوت مادر!
هنوز رجز رسای تو در تار و پود فرات جاری است:
وَ اللَّهِ اِنْ قَطَعْتُمُوا یَمِینی
اِنِّی أحامِی اَبَّدا عنْ دِینی
هنوز، وصیت تو، هر ساله بر ما جبرئیل میشود که:
دانی که چرا آب فرات است گلآلود؟
شرمنده لعل لب عطشان حسین است
آقا!
آبآور حرم!
نگهبان خیمهها! پشت و پناه حسین! امیر دل زینب!
کاش میگشتم فدای دست تو
تا نمیدیدم عزای دست تو
خیمههای ظهر عاشورا هنوز
تکیه دارد بر عصای دست تو
یک چمن گلهای سرخ نینوا
سبز میگردد به پای دست تو
گلشنی از لالههای زخم شد
ابتدا تا انتهای دست تو
رود شد، دریا شد اقیانوس شد
چشمهای از ماجرای دست تو
میشود آن سوی اقیانوس رفت
تا خدا با ناخدای دست تو(1)
1) - «با همین واژههای معمولی»، صادق رحمانی، ص 15.
عروس معرفت، در میان هلهله زنان، به بوستان عشق هدایت میشود. سینهاش ملتهب دیدار خورشیدهای کهکشان حماسه و عشق، فاطمه زهراء علیهاالسلام، است؛ کبوتر نگاهش در آسمان عشق پرواز میکند و خانه سرور زنان عالم را میجوید؛ افتخار خدمتگزاری حوریان زمینی، آبشار وجودش را به دریای بیکرانه حماسه و عشق پیوند میزند.
... امّا در اندرونش، همهمهای است که هلهله زنان مدینه نمیتواند آب بر آتش بیم و امیدش باشد؛ آخر، اینجا کعبه آمال زمین و آسمان است. جبرئیل، بیاذن، داخل نمیشود، افلاک به گرد این خا نه در گردشاند.
هر سپیده دم، این خانه، متبرک به سلام و تهنیت خداوند و مترنّم به آواز پر و بال فرشتگان است که به گردش طواف میکنند. زمین، مفتخر به بوسیدن خاک قدومشان است.
گرد و غبار راهشان، جلوهگر جمال خاک
گل به نسیم زلفشان میدمد از زمین پاک
آسمان در ارتفاع منزلت این خاندان، قد کشیده است و دریا، در حجم بیکرانه اقیانوس مطهر وجودشان، تطهیر گشتهاست و عشق، هر سحرگاه، جبین ارادت بر آستان این درگاه میساید و شرف، جیرهخوار خوان کرم خداوندان این ساحت مقدّس است.
عروس معرفت، بر درگاه مقدس خورشید معرفت، فاطمه کوچک، زینب کبری، پیشانی ادب بر خاک مینهد، خاک پایش را توتیای چشم میسازد و اذن دخول میطلبد. «تا زینب اجازه ندهد، داخل نمیشوم».
امالبنین است؛ عشق به اهلبیت، اکسیر وجود اوست. نسیم قدمهای زینب از پشت پرچین حسرت فراق مادر، روانه باغ اشتیاق خدمتگزاری به فرزندان فاطمه علیهاالسلام، میشود.
افق نگاه کبوتر عشق و وفاداری، در خورشید جمال فاطمه کوچک، گره میخورد.
شرارههای عشق زبانه میکشد و در آسمان وفا پر و بال میگشاید و سر تعظیم فرود میآورد و امالبنین، محو جمال فاطمه کوچک، دست در دست زینب علیهاالسلام و بال به بال ملائک، وارد خانه میشود.
امالبنین، هر صبح و شام، چشم در چشم خورشید عشق و معرفت، عقیله بنیهاشم میدوخت و کوزه وجودش را از زلال آبی اقیانوس صفا، پر میساخت و کمال خود را در آیینه جمال علم و معرفت زینب علیهاالسلام، جستجو میکرد و از این دریای بیکران، صیدها داشت.
اکنون، امالبنین، در بستر آرمیده و عباس علیهالسلام در پارچه سپیدی در کنارش؛ ناگهان، چشم باز میکند؛ حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام و زینب علیهاالسلام و امکلثوم علیهاالسلام را میبیند در کنار بسترش نشستهاند؛ شرم، چونان مه غلیظی، کوه عشق و وفا را احاطه
میکند؛ آنجا که زینب نشسته است، من آرمیده باشم؟ بر میخیزد، نوزاد را در آغوش میکشد و به گرد کعبه جمال فرزندان فاطمه علیهاالسلام، طواف میکند و میگوید، خودم و پسرم، فدای فرزندان فاطمه علیهاالسلام! و طواف میکند و طواف میکند و فرشتگان نیز همآوا با او.
و نسیم بالهای ملائک، هوای کعبه دلهای بیقرار را عطرآگین میسازد.
آنک، علی علیهالسلام در بستر افتاده، حسنین علیهالسلام در کنارش، عباس علیهالسلام در گوشهای زانوی غم بغل کرده و آرام آرام میبارد. او فرزند معرفت است، از دامن عشق زاده شده و از پستان معرفت، شیر نوشید، آنجا که فرزندان فاطمه علیهاالسلام حضور دارند، او را نرسد که ابراز وجود کند. علی علیهالسلام، عباس را صدا میزند؛ جلو میآید، علی علیهالسلام، دست حسین علیهالسلام را در دست عباس علیهالسلام میگذارد و عباس، پیمان میبندد که هرگز بی اذن مولایش، آب ننوشد و تا آخر پیمانه حیات، جرعهنوش جام ولا باشد.
و اینک، بوی قافله عشق، مشام جانها را نوازش میدهد و حجم اشتیاق، قلب انتظار را میآشوبد و تپهها، پشت به پشت، سرک میکشند و در آرزوی به آغوش کشیدن قدمهایش انتهای جاده را میپایند و قلب کویر، در هرم نگاه آسمان تبدار است و در عطش دیدار قافلهسالارِ عشق، سر بر دامن گذاشته است و آسمان، چشم در چشم کویر، راه سپید مردان حماسه و عشق را دنبال میکند. خورشید، حیاتش را در آیینه چشمان خورشید حقیقت میجوید.
مردان پر غرور و سرافراز، همقدم با نسیم و همنفس با شنهای تفتیده، راه بیانتها را میپیماند.
نبض زمین، در التهاب رویش حادثهای عظیم میتپد و اسبان، نجیب و باوقار، گام بر میدارند و روح آزادهشان را زیر قدمهای آزادهترین آزادگان عا لم قربانی میکنند و به آن میبالند.
و شتران، به نرمی حریر راه میپیمایند تا سختی راه بر لطیفترین روحهای پاک، گران نیاید و جسم عزیز زیباترین حوریان زمینی، مغموم نگردد.
و فرزند معرفت، ماه بنیهاشم، بال به بال ملائک، چشم به افق نگاه خورشید امامت دوخته و از پنجره نگاه حسین علیهالسلام، افقهای دورست حیات با عزّت را نظاره میکند و اهلبیتش را از تیررس نگاه هر حادثهای دور میسازد و جان در سر قدومشان مینهد و تاج عزتش، شرف خدمتگزاری فرزندان فاطمه علیهاالسلام است.
هرم نگاهت، دل شیطان شکست
«آب ز عمق شرفت، مست گشت»
آب، شرمنده از حجم شرم تو در آخرین تبسم چشمانت به اهلبیت حسین علیهالسلام؛ و مشک؛ شرمنده از ارتفاع آه تو در آخرین ترنم لبهایت برای اهلبیت حسین علیهالسلام و خاک، شرمنده از ماه جمالت، چون صورت مهجبین تو را بر گل دید.
و چشمههای عطش خشکید؛ چون دستهای تو را بر ساحل دیدو شکست قامت خورشید در آخرین قیام صدایت، «یا اخا ادرک اخاک»
تولد تو، تولد نسیم وفا بر مرغزار ولاست.
تولدت، تولد عشق در بوستان حقیقت است.
تولدت، تولد ذوب شدن مرید در خورشید نگاه مراد است.
با صندلی چرخدارت که راه میروی، دلم آرام میگیرد؛ میگویم هنوز هستی، هنوز نفس میکشی، هنوز میشود روی پاهایت حساب کرد.
با صندلی چرخدارت که راه میروی، نگاهت منوّر پخش میکند، دستهایت قصّه علمدار را تداعی میکنند و پاهایت، با پیمان نجابت همیشگی، میگویند: نیمی از ما، در آرامش اروند غوطهور است.
اروند فقط توانست پاهایت را بگیرد؛ دلت را هیچ چیز نمیتوانست تصرّف کند.
با صندلی چرخدارت که راه میروی، هر لحظه، هزار هزار آیه بر دلم نازل میشود.
من با تو، تمام خودم را مرور میکنم؛ چقدر کوچک میشوم!
کاش تکّهای از تو بودم و در التهاب «والفجر8» پاره پاره میشدم!
کاش تکّهای از تو بودم، تا عطر دلانگیز کربلا، در تار و پود ذرّ اتم رسوخ میکرد!
کاش تکّهای از تو بودم... تجسّم زنده برادران شهیدت...
تو هر روز شهید میشوی. هر روز حسین علیهالسلام بر بالینت حاضر میشود. شهادتین عروج، هر لحظه از زبانت میچکد.
با صندلی چرخدارت که راه میروی، صدای ضربان قلب زمین را احساس میکنم.
تو آنقدر بزرگ شدهای، که جادهها برایت سجده میکنند؛ وقتی که چرخهای صندلیات با رمز «یا عبّاس» میچرخند.
تو آنقدر بزرگ شدهای، که خورشید، هر روز از مشرق چشمهایت طلوع میکند.
تو آنقدر بزرگ شدهای، که هر جا میروی، پس از چهارده قرن، هنوز عطر علقمه را میپراکنی.
با صندلی چرخدارت که راه میروی، دلم آرام میگیرد. میگویم هنوز هستی، هنوز نفس میکشی، هنوز میشود روی پاهایت حساب کرد.
بچههای خط اوّل(1)
ماهیایِ سرخ عاشق، توی حوضی از اسیدن
دلشون یه دریا درده، کی میدونه چی کشیدن؟!
میدونی چه دردی داره، بیصدا ترانه خوندن؟!
میدونه چه سوزی داره، تو آتیش نفس کشیدن؟!
هدهد سبا شدیم و هفت شهرِ عشقو گشتیم
ما نفس کم نیاوردیم، معلومه کیا بریدن!
سینه آتیش خلیله، اینجا عشقه که دلیله
ببین این دلای عاشق، چه بهشتی آفریدن!
بچههای خط دوّم، سرشون به خاکه، اما
بچههای خط اول، آسمونو سر کشیدن
فکر اول گُلای سرخم که سرا رو خم نکردن
میمیرن، ولی نمیگن که گلوشونو بریدن
لالهها کی گفته تنها هموناییین که رفتن؟
اینایی که پر شکستهن، مگه کمتر از شهیدان؟
1) - «عشق علیه السلام»، صص 69 - 70.
تو شبیه اشکهات
صاف و سادهای
تو شهید نیستی
ولی
بر فراز قله شهادت ایستادهای
سرفه میکنی،
فرشتهها دعات میکنند
شاهدان «عند ربهم» صدات میکنند
یادگار روزهای سنگر و دعا،
حماسه و خطر!
یادگار خسته از سفر!
تو هم
پیش لالههای سرخ
رو سپید میشوی
عاقبت شهید میشوی!
من سالمندم، اما فرسوده و پوسیده و ملول نیستم.
سنوسالم را میتوانی از چین و چروکهای دستها و پیشانیام بخوانی
از من مپرس که این همه خط را از کجا آوردهام.
از من مپرس که اولین خط را کدام حادثه بر پیشانیام نوشت و به دستهای لرزانم هدیه داد. خطوط پیشانیام را تو خوب میخوانی، اما بین خطوط را فقط آنگاه میتوانی بخوانی که دستهای لرزانت قادر به باز کردن پنجره روبهروی تنهاییات نیست.
من سالخوردهام و چرخ روزگار، شالوده شادمانی را از من گرفته است؛ با این وجود،هنوز که هنوز است، گرمی عشق را با تمام وجود خویش احساس میکنم.
من پیر عقلم و جوانی جنون را از لابهلای خاطرات تَرک خورده خویش میخوانم و میدانم که... خاموش میشوم، امّا هرگز به سردی نمیگرایم؛ که زندگی جریانی است ناخواستهتر از تمام اتفاقها که:
«پیر خرد مرا به خموشی اشاره کرد
یعنی ببند رخنه دیوار زندگی»
دیرزمانی است که بغضهای خویش را بر سر خاطرهها، خالی میکنم و تنهایی روزافزونم را در گوشههای خیس سکوت، با قدم زدن سپری میکنم.
دیرزمانی است که لبخند را از من گرفتهاند و چاشنی هر صبح من، گریههایی است که تازه از راه میرسند، تا جای خالی فرزندان مرا پر کنند.
دیرزمانی است که طعم طراوت و تبسّم را از من دزدیدهاند و من جای خالیاش را با آیینههای زنگار خورده میپوشانم تا به تنهایی خویش سرپوش نهم.
من سالخوردهام، امّا تنها نیاز مبرم من، عشق است و صمیمیّت، محبّت است و لبخند.
من سالخوردهام و در آستانه پیری؛ چه کسی از من خواهد پرسید که به کدام دلخوشی، تکیه میزنم؟
قلبم شکسته است، امّا به تکه تکههای آن تکیه میکنم که مرا جز استواری خویش، هیچ تکیهگاهی نیست.
اگرچه پایم را توان ایستادن نیست، امّا بر پوکی استخوان خویش میایستم که بدانید، غرور من پیر نشدنی است.
من روی زانوان خودم ایستادهام
بالاتر از زمان خودم ایستادهام
پنجشنبه
10 مهر 1382
5 شعبان 1424
2003 .oct. 2
چشمانِ منتظر «جهانشاه»، دخت «هرمز»، در امتداد نگاه درخشانِ فرزند نازنینش «علیبن الحسین علیهالسلام» درخشید و این سبحه صد دانه یاقوت فرخنده دل حسین علیهالسلام، در طلوع ناز خویش، نماز کرد و سجده کرد و «سیدالساجدین» شد؛ چه، سجدهگری کوشاتر از او در باغ خلسه نتابید.
و «زینالعابدین» شد؛
چه، بر تارک بندگان چشمه قدیم، زلال میدرخشید که شبی در محراب عبادت به تهجّد ایستاده، نماز میکرد؛ آنگاه شیطان پلید، صورت ماری عظیم به خود گرفت تا آن حضرت را از نمازش غافل کند؛
اما هیهات که این تاجر عطر و سجاده، به تدلیس آن خبیث، مغبون گردد!
در این پدیده، شنیده شد صدای هاتفی که او را چنین خواند:
انت زینالعابدین، انت زینالعابدین، انت زینالعابدین.
تو را باید از آب سراغ گرفت که مهر مادرت بود و مُهر لبهایت.
بعد از آن حادثه عظیم که بر جان جهان فرود آمد، هرگاه کبوتر نگاهت در حوالی آب به پرواز میآمد، چشمهایت، بهاری میشد و دامن دامن شکوفه بر خاک میافشاند و جان تشنهات، خود را در چشمهسار دیدگانت به دست آب میسپرد و کام دلت، در بارش جانت سیراب میشد و شرم آب، که تا ابد همخانه قاتلان حسین علیهالسلام خواهدبود.
تو را باید از سرخی بُهت نگاه آفتاب سراغ گرفت.
بعد از آن اتفاق بزرگ، از سرسبزی سایبان پرهیز میکردی و شرم خورشید که از بیشرمی نامردمان، به خود میپیچید و در سایه اندوه فرو میرفت. تو را باید از خاک سراغ گرفت که محمل عروج سجدههای خاکی و بوسهگاه لحظههای افلاکیات بود.
تو را باید از گوش دیوار و از چشم در سراغ گرفت که چشم بر
آفتاب جمالت و گوش بر آوای کمالت سپرده بودند و مشام جانشان را با تلاوت آیاتت، با طراوت میساختند.
تو را باید از صبر سراغ گرفت تا سفره دل باز کند و از بردباریات بر آن مصیبت عظمی، سخن بگوید و از سکوت بیشرمانه مردم بیحیا، ناله سر دهد.
تو را باید از صحیفهات سراغ گرفت که چاه صبر تو و منشور زندگی آدمیان، دفتر ایمان، کتاب عشق و آزادگی و عروهالوثقای دین و دنیای نیازمندان است.
ای سجادهنشین محراب دل!
زلال خود را در چشمهسار اندیشهات میجوییم و از حبلالمتین دعایت، به آسمان دل صعود میکنیم و از خاک تا به افلاک اوج میگیریم.
ما را در این راه بینهایت یاریگر باش!
تو را
باید از آب جست
و شرمی که در چشم ریگ است و سنگ
و اشکی
که ازچشم خورشید جاری شود.
و از بُهت سرخ نگاه زمین
که از سبزی سایه
دوری کنی.
تو را باید از گوش دیوار جست
که خود را در آیات قرآن
طراوت دهد
تو را باید از صبر جویا شد
که تا بردباریت
قرائت کند.
پیش از آن که تو بیایی، ما دروازههای کشور دلمان را به حرمت نام فاطمه علیهاالسلام به روی لشکریان اسلام، گشوده بودیم و به جای آن که برق شمشیرها، نگاهمان را وادار به تسلیم کند،د ل به عطر محمدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم سپرده بودیم و آذرخش توحید، قلبمان را زیر و رو کردهبود.
پیش از آن که تو بیایی، ما به بهانه سلمان فارسی، با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم احساس قرابت و خویشاوندی میکردیم و خود را به خاندان وحی منتسب میدانستیم؛ اما تو که آمدی، زنجیره اتصال ما به قبیله بنیهاشم، رسمیت یافت!
دیگر کسی نمیتوانست ادعای خویشاوندی ما با پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را انکار کند؛ که تو با آن
چشمهای شرقی و نجابت ایرانیات، گواه صادقی بر مدّعای ما بودی.
تا قبل از آنکه شهربانو علیهاالسلام از سرزمین ما برود، شاهزاده خانم یکتای دربار سلطنتی خاک فارس بود؛ اما وقتی تاج همسری
سید جوانان اهل بهشت - حسین بن علی علیهالسلام - که ایرانیان، نادیده، عشقش را در دل میپرواندند، بر سر دختر شاه ایرانی نهاده شد، افتخار شهربانو دیگر به خاطر تعلق او به سلطنت ایرانیان نبود، بلکه از آنرو مایه فخر و مباهات و غرور فارسیان شد که امیرالمؤمنین علیهالسلام او را به عنوان عروس خانه خویش پذیرفت و با قرائت خطبه عقد، گویی تمام مرزها را در هم نوردید و همسایگی مارا از دو کشور، به همخانگی دودل کشانید.
اما تا تو نیامده بودی، چیزی از لطف عشق، در سفره دلمان کم بود و شادیمان ناقص مینمود! وقتی شهربانو علیهاالسلام تو را به دنیا آورد، انگار امامی از دروازههای شرق متولد شد و جاده فارس و عرب، به یک نقطه ختم گردید؛ نقطهای نورانی و زیبا به اسم علیبنحسین علیهالسلام.
ولادتت بیش از همه شیعیان، ایران را شادمان کرد که دخترشان، فرزندی از نسل حیدر علیهالسلام را به دنیا ارزانی کرد! از اینرو، تا همیشه خدا، از بانوی عالمیان - فاطمه زهرا علیهاالسلام - سپاسگزاریم که دختر ما را به کنیزی خویش پذیرفت و با چنین منّتی، بر خویشاوندی ما با اهالی نور، امضای قبولی زد!
چهارشنبه
16 مهر 1382
11 شعبان 1424
2003 .oct. 8
نامت، تکرار جاودانه مهر است، در هجامههای مکرر درد.
نامت به گل میماند؛ زیبایی... سکوت... و پرپر شدن.
نامت به شادی میماند؛ سرور رقصانی که سینه پدر را به گُل مینشاند، وقتی که در ازدحام بیکسیهایش فریاد میشود.
نامت به شادمانی میماند، علی! حتی در میان هجوم نیزه و تیر و... بیکسی.
و به برادر و به یاور. و به پدر بزرگ؛ وقتی که پدر، دلتنگ آغوش گرم محمد0ص) میشود، وقتی که پدر میخواهد به آرامش و سکوت چهرهای فراموش شده در اذهان سنگ شده مردم پناه ببرد. نامت بزرگ است؛ یک بزرگی آرام؛ یک بزرگی بیانتها که ساحل را میشود در زلالی دریای چشمانت یافت... نامت بزرگ است، «اکبر»!
نامت به تشنگی میرسد... ؛ درست وقتی که از لبان خشکیده پدر، آب طلب میکنی و مولای تشنگان، نام بلندت را در صفحه اول تشنگان، سرخ مینویسد و از آنجاست که با تشنگی، خویشاوند میشوی میسوزی، خاکستر میشوی و آنگاه، در تاریخ، جاودانگی را حک میکنی.
نمیدانم چرا نامت همیشه پس از آب میآید؛ دو واژه بعد از تشنگی؟ کسی که خویشاوند نزدیک زلالی است...، از خانواده دریا، کسی که به کوثر میرسد چرا؟ تشنگی چرا؟!
و پدر هم تشنه است؛ حتی تشنهتر از گریههای پیچیده در خیمه، حتی تشنهتر از غیرت متلاطم شمشیرِ عمو، حتی تشنهتر از... تو.
برو، برو پسرم! و چه نزدیک است سیراب شدنت؛ آن هم از دست زیباترین مخلوق هستی، از دست جدّت، محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم! برو پسرم!
هلال ماه جبینش از دل شبِ زلفش رخ نمود، ابرهای پلکواره از هم دور شد و برق نگاه یک جفت ستاره، آسمان مهتابی رخسارش را شکافت!
این نخستین تصویر از شمایل شهزاد بنیهاشم در قاب نگاه چشمهای لیلا علیهاالسلام بود!
از وقتی که پنجره چشمهایش را به روی جاده بیانتها نگاه لیلا باز کردهبود، خواب را از دیدگان او ربوده بود؛ نه از آن جهت که دستی باید گهواره بیتابیهایش را تکان میداد و یا جرعههای شیره گل، لبان او را به شبنم مینشاند!
لیلا نیز مثل هر زن دیگری، راه و رسم مادری میدانست و سلوک مهربانی میشناخت، اما آنچه در گهواره دستان او تکان میخورد، یک کودک نبود که سپیدی موی مادر را به پای بزرگ شدن خویش بطلبد.
او از هماینک بزرگ بود!
همانند اسم اعظمی که بر وی خطاب میکردند و غیرت بوتُراب را در برق چشمان او به تماشا مینشستند! انگار که از هماکنون با ذوالفقار نگاهش، دروازههای کربلا را میگشود!
آن جلال و جبروتی که کودک لیلا را بر تخت بزرگی و شوکت مینشاند، تکرار خطوط نسخه وجود حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر صفحه هستی علیاکبر علیهالسلام بود. گویی برگهای از کتاب جان پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم در پیش چشم لیلای دور مانده از خاتم رُسُل قرار گرفته بود و او در آن نظر نمیافکند و چیزی نمیخواند، جز آنچه به امیناللّه منتسب بود!
لیلا دیگر مادر کودک خویش نبود، بلکه دایه کودکیهای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدهبود! و چه موهبتی برتر از آنکه زنی موسپید شود در راه روسپیدی عشق!
مگر نه آنکه چیزی نخواهد گذشت که کودک رسولواره لیلا، دلاور صحنههای کربلا خواهد شد؟!
تکّهای از دوردستترین ستاره روشن، زاده میشود و هبوط میکند به رسمِ تمامیِ شهابانی که تابهحال دیدهاند.
پس اشکِ دریغ از قلمِ سوختهام فرو میچکد و دفترم آتش میگیرد.
اینک تو از راه رسیدهای؛ مرد دیگری از سلالهای روشن، از مطّهرترین تباری که شجرهنامههای زمین، تا بهحال در خویش به
تجربه نشستهاند.
خوش آمدی دلاور مرد! امّا حیف از تو! حیف از عظمتی چون تو که اسیر پنجه خونین جهانی اینچنین ناپاک و نامهربان شود!
زاده شدهای و نگاهت که میکنم، اگرچه نوزادی تازه رسیدهای، امّا گویی که دستان قدرتمندت، از هماینک دسته شمشیر را خوب میشناسند!
به سینه بستر تو که چشم میدوزم، غصّهای تاریک، تمام تنم را میلرزاند که آخر، این سینه، در ظهر تفتیدهای نهچندان دور، مکان فرودی خواهد شد برای دردناکترین تیرها که از دست
شقیترین کمانداران پرتاب خواهند شد.
تصویری از بارش یکریز سنگ و تیر و نیزه، در چشمان کوچک و معصوم تو پیداست و لبهای ظریفت از حالا، چنان عطشناک و خشکند، گویی تجربه و تمرینی میکنی برای بیابان موعود!
خطوط پیشانی روشن و بلندت، از همین آغاز زیستن تو، سرنوشتی غریب را فریاد میزنند، هرچند چندان حیرتانگیز نیست؛ که آخر، مردان بزرگ تاریخ، همیشه چنین زیستهاند. گویی بزرگی و عظمت، قیمت گزافی دارد که باید آن را پرداخت. آری! تیر و خنجر، داغ و عطش و ظلم، هماناند که روزی بر تو، وحشیانه باریدن خواهند گرفت؛ بر تو که شبیهترینی به جد ّ بزرگِ خویش، حضرتِ رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم، به پیغمبری که ختم تمامی آسمانیان بودهاست.
آیا کدام تیغی خواهد بود که بر پیکرِ تازه سالِ تو فرو بنشیند و از شرم، به یک لحظه ذوب نگردد؟
کدام تیری خواهدبود که پرتاب شود از کمانی که چهره تو را نشانه گرفته باشد، ولی آن تیر پرواز کند واز حرارتِ خجلتِ خویش، در راه آتش نگیرد و خاکستر نشود؟!
کدام خنجر است که تاب بیاورد، آنگاه که در دستی هرزه، میچرخد و پیچ و تاب میخورد و سر از پیکر مطهرترین جوان تاریخ جدا میکند؟! ... جوانِ بنیهاشم اینک زاده میشود؛ آری! سرسبز و سربلند، چونان شکوفهای، بهاری که بر شاخسارِ بلندترین درخت زمین، تابناک میروید. و امّا هزاران دریغ و افسوس، که هر شکوفهای آنگاه که میشکفد، لاجرم چیده خواهدشد با دستانی که هرگز خواهان ماندگاری و طراوت و عطرپراکنیِ هیچ گلی نیستند!
دریغ که سرافرازترین گلها، در اوج شکوفایی و زیبایی خویش، از شاخسار فرو افتد!
هان ای غنچهای که اینگونه شکوفا پدید آمدهای! تبریک و اظهار شادمانیام را بپذیر؛ اگرچه چشمانم، اشکآلود داغ حادثهای است که به زودی اتفاق خواهد افتاد.
نیک آمدهای و نیکتر خواهی رفت؛ این قصّهای است که تاریخ از تو روایت کردهاست؛ امّا چه فرق میکند؟ مهم این است که همواره خاطره زیباترین گلها، جاودانه در مشام عطرپرستِ ایمان آورندگان و گلخواهان تکرار میشود.
گلهای همیشه سرخ را مگر میشود که از یاد برد؟
از آن زمان که تو را دانستهام، سالهاست که هر لحظه در ذهنِ هرچند حقیرم، زاده میشوی و هر روز، روز تولّد زیبای یگانه توست.
پس در هر بهار، که گلستانی آفریده میشود، تداعی سرسبزترین
گلی است که در عظیمترین و معطّرترین گلستان تاریخ، روزی زاده شد.
امّا درد از زمستانی که هرسال، به تاراج گلها بر میخیزد و تا بهار بعد، باید در هجران گدازندهای، تنها دل به خاطرات خوش ساخت و به عطری که هر از گاه، در کوچه پس کوچههای خاطرِ لبریز، میپیچید!
آری! تو بیشک همیشه هستی، همیشه بودهای و همیشه خواهی ماند.
دلاور مرد! قدمت گرامی!
ویژهنامه میلاد آخرین موعود
حضرت صاحبالزمان(عج)
ما حلقه اگر بر درِ مقصود زدیم از بندگی حضرت معبود زدیم این الفت ما به دوست، امروزی نیست یک عمر، دم از «مهدی موعود» زدیم
فردا روز گل نرگس است/مریم سقلاطونی
ایمان دارم به فردایی که میآید
فردای سبز
فردای روشن از گل
فردای سراسر سپیده
فردای بارانخیز
علیرغم همه ناامیدیها
علیرغم همه بیعدالتیها
علیرغم همه بیتفاوتیها
زنجیرها
تازیانهها
شکنجهها
به فردایی که روز گل نرگس است
روز جهانی باران و پونه است
روز جهانی مهربانی است
روز جهانی اقاقیا
روز جهانی عدالت است
با وجود همه رنجها
نامرادیها
مصیبتها
با وجود این بیشمار آدمهای آهنی و سنگ
با وجود این همه برجهای دروغین
این همه دیوارهای شعارزده
این همه مرزهای ناامن
این همه آدمهای انساننما
ایمان دارم به فردایی که روز بارش صلوات است
روز بارش یکریز «ایاک نعبد و ایاک نستعین» است
روز شرمساری گناه است
روز آشکاری حقیقت است
روز قیامت انتظار است
ای زیباترین سلام صریح
زیباترین نگاه شگفتانگیز!
از امروز، لحظهها، آمدنت
را شادباش میگویند
و بر تمام پرندههای عاشق فروردین
لبخند میزنند
از امروز، آواز قدمهای تو را
تمام دقیقهها به گوش ایستادهاند
چیزی به تماشا نمانده است
فردا، روز طلوع گلهای آفتابگردان
روز نزول باران اردیبهشت
روز فراگیری شادی است
هرگز آدینههامان رنگ نمیبازد
هرگز کوچههامان یتیم نمیشوند
هرگز بهارمان ناپایدار نیست
هرگز دستهامان خالی نمیشود
لبخندهامان نمیمیرند؛
اگر تو یک آن، صدایت را در گوش جانمان بپراکنی
اگر طلوع کند چشمهایت بر ما
اگر بر زمین بپاشی شکوفه لبخندت را
آواز قدمهایت را به گوش ایستادهاند
تمام دیوارهایی که تکیه دادهای به آن
تمام پنجرههایی که عطر پیراهنت را وزیدند
نماز ظهورت را قامت بستهایم
إِیَّاکَ نَعْبُدُ و إِیَّاکَ نَسْتَعِین(1)
تو را صدا میزنیم
ایاک نعبد و ایاک نستعین
تو را که فردای نقرهای زمینی
ایاک نعبد و ایاک نستعین
تو را که آمدنت شگرف است
1) - اشاره است به نماز امام زمانعج که ولیّ خداست و میآید تا همه را به توحید فرا خواند.
ایاک نعبد و ایاک نستعین
تو را که لبخندت زیباست
ایاک نعبد و ایاک نستعین
تو را که جمعهها، بهانهات را گرفتهاند
ایاک نعبد و ایاک نستعین
تو را که آفتاب، بهانه نگاه توست
...
تا کدام روز، این بغضهای بیگمان کشنده
این زخمهای بیگمان عمیق
این گریههای بیگمان سوزناک را
صبور باشیم
در نماز دو رکعتی دیدارمان
تا کدام روز، سوگوارانه زخمهایمان را
هجی کنیم
ای فرزند آفتاب
ای سپیدهتر از سپیده
ای روشنتر از روشن!
در این حوالی یکریز پائیز
در این سراشیبی یکریز تاریک
در این عمیق یکریز وحشت
در این روزگار بیگمان دلگیر
که لبخند در هیچ کوچهای نمیشکفد، تا بیایی
که درختان در معرض مصادرهاند، تا بیایی
که باران در معرض عقیم شدن است، تا بیایی
و زمین در معرض ویرانی است، تا بیایی
آه!
از این سیاه
این تاریک
این ترس همیشگی موهوم
این زمین سرگردان
آه! از این وصفهای طویل
اتوبوسهای فشرده
دقیقههای بیدریغ
این برجهای تا هنوز بلند
این دهانهای تا هنوز چندشآور
این دیوارهای تا هنوز مرگبار
این چشمهای تا هنوز نگران
آه! از این مناجاتهای بیاجابت
هوای این روزهای بیتو
مرده و سنگین است
بیپروا و مغرور است
بیرحم و متلاطم است
دریغ! از این دقیقههای سرد و بیفانوس
دریغ! از این همیشههای حزنآور
چهل چهارشنبه را نذر آمدنت کردیم
چهل جمعه را تا جمکران پیاده آمدهایم
تا زیارت خوانی چشمهایت
تا ندبه خوانی لبهایت
آمدیم و ناامید برگشتیم
آمدیم و تو را ندیدیم
امّا
تو آمدی و روشن شد زمین
تو آمدی و باران گرفت
تو آمدی و...
ما تاریک ماندیم
همچنان کور، همچنان ناسپاس، همچنان بیتفاوت...
ستارههای به زمین آمدهاند
درختان از شکوفه آذین بستند
کوچهها
کوچههای صمیمیت است
کوچههای مهربانی است
کوچههای یکدست اردیبهشت
چشمها؛ بوی پنجره گرفتهاند
باز و روشن
سبز و جاری
خیابانها دلباختهاند
روز انتشار باران است
روز انتشار نور است
فصل شمعدانیهاست
فصل طلوع لبخندست
هزار شاخه صلوات تقدیمت
هزار شاخه سلام تقدیمت
هزار شاخه گل نرگس تقدیمت
ای صراحت سبز!
ای روشنیِ بیوقفه!
چشم نرگس روشن!
چشم تمام ستارهها روشن!
چشم تمام گلدستهها روشن!
دل زمین روشن!
و تو رسیدی و باران گرفت و شببو
و تو رسیدی و سپیده شد و بهار
و تو رسیدی و گلها شکفتند و چشمها
و تو چونان صبح؛ دمیدی بر تن شب گرفته زمین
مقدمت نور باران!!
سلام بر ...(1)
سلام بر مولود نیمه شعبان!
سلام بر محبت زمین و زمان!
سلام بر قبلهگاه فرشتگان و سجدهگاه پاکان و صالحان!
سلام بر پادشاه خیمهنشین آفرینش و ناجی مضطرّ بشریّت، که خود، برای ظهورش لحظهشماری میکند و انتظار گشایش امر الهی را میکشد! سلام بر ناظر منتظر!
سلام بر غایت همیشه حاضر!
1) - با استفاده از «زیارت صاحبالامر، دعای عهد، دعای ندبه، و دعای امام زمانعج»، مفاتیح الجنان.
سلام بر خورشید شبشکن الهی! سلام بر ماه پردهنشین خلقت!
سلام بر پور بیابانگرد زهرا علیهاالسلام! سلام بر وارث ذوالفقار حیدر علیهالسلام، صبر تلخ حسن علیهالسلام و اقتدار مظلومانه حسین علیهالسلام! سلام بر گوهر مستور کائنات!
سلام بر جنگاور خانهنشین فاطمه علیهاالسلام! سلام بر «شمشیر از نیام کشیده حق»، که برای دادرسی دادخواهی مظلومان، لحظهشماری میکند! سلام بر «عادل مشهور عالم»! سلام بر «ماه شب چهارده»، که در کنج آسمان سیاه غفلت انسانها اسیر است. سلام بر فرماندهی که چهارده قرن برای تدارک سیصد و سیزده یار مخلص، صبر کرده است! سلام بر «عزتبخش دوستان و خوارکننده دشمنان»!
سلام بر «یادگار گذشتگان و به یادآورنده شرافت مخلصان»!
سلام بر «بهار مردم و خرمی زمان» که سالیانی است، فصلهای خزانزده روزگار را برای ترجمه بهاری بهشتی و بهاری همیشگی، به صبوری نشسته است!
سلام بر «صاحب شمشیر قدرت و شکافنده فرق اهل ظلم»!
سلام بر «آورنده حق جدید»؛ حقی که معیار راستی بود، امّا پذیرفتنش برای دوستان نیز سخت است! سلام بر «منتظری که زمین و زمان، انتظار ظهورش را میکشد تا به آرامش حضورش تن در دهد» و از لرزههای سهمگین تکبر و نخوت بشری نجات یابد.
سلام بر «حجت دین خدا» که اسلام، درگذر بیوفایی دوست و دشمن، انتظار یاری او را سالیان سال است به دوش میکشد.
سلام بر تو «از زبان همه آسمانیان و زمینیان، تا زمانی که ستارگان بدرخشند و درختان به سبزی و خرمی میوه دهند و چرخ روزگار بچرخد».
ای حجت خدا! ای فرزند پاکی و نجابت! ای نجاتبخش بشریت! یا صاحبالزمان! «دلهامان از گرفتاریهای بزرگ به تنگ آمد و زمین، با همه پهناوری، تنگ شد و آسمان نیز رحمت را از ما دریغ نمود.
پروردگارا! اعتمادمان در سختی و آسانی به تو و نجوای شاکیان نیز به سوی توست. بر محمّد و آل او درود فرست و گشایشی در امر فرج مولایمان فرما؛ گشایشی سریعتر از نهادن پلکها بر هم یا گشودن چشمها و بلکه سریعتر از این! بفریادمان رس ای فریادرس! یا غیاث المستغیثین!»
صبح جمعه بود که شکفتی و گیتی، به طلوع غنچه سرخت لبریز از شور و شعور شد؛ صبح جمعه پانزدهم شعبان المعظّم، سال 255 هجری.
شهر سامرّا در سکوتی سرد و سنگین، ثانیهها را میشمرد. مِهِ سکوت بر پیکر شهر چیره و مردم، در خوابی عمیق، سخت پژمرده بودند.
نفخه فرحبخش و زندگیزای سحرگاهان، در کمینگاه کوهها، به امید نور، عزلت گزیده بود و در اعتکافی مبارک، عاشقانه تسبیح میگفت.
و ستارهها که به سینه آسمان، مدالوار چسبیده بودند، بر جمع ستارگان زمین که در خانه امام حسن عسگری علیهالسلام خوشه پروین شهره بودند به لبخندهای هزاره، غمزه میزدند،
«ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ بِنَعیمِ الْجَنَّةِ»
خندان و بشارت ده به میلاد مهدی موعود(عج).
آن شب، «حکیمه - عمه امام عسگری علیهالسلام - به اجابت پسر برادر آمده بود تا شاهد نورافشانی آخرین ستاره کهکشان امامت باشد.
و «نرجس» خاتونِ دو سرا آرام و بیصدا با رؤیای فرزند دلبندش، تنفس میکرد که ناگاه، ایجاد نوری را در پیکر شریف خویش احساس کرد.
لحظات بعد...
خورشید سیمین تن، از گریبان افق درخشید و چادر گل نشان شب را از سر روز انداخت و ماه که از فرط شرم، ناپیدا بود، موسیقی تطهیر مینواخت به میمنت تابش آفتاب زلالِ قائم آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم
یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا
«نام تو کناره سبزه جاری ای گل!
تو شهرت آفتاب داری ای گل!
تو رویش لالههای زخمی، یعنی
تاریخ تولّد بهاری ای گل!»
و من هر صبح جمعه، به یاد صبح جمعه میلادت، اشکهایم را از مشکهایم ندبه میکنم و نثار مقدمت میسازم.
و هر صبح جمعه، به جاروب مژگان و گلاب اشک، بزرگراه حضورت را آب و جارو میکنم.
به امید صبح جمعهای که میآیی...
هالهای از انوار سبز، آسمان را فرا میگیرد و نقطه نقطه کاینات، سر تواضع فرود میآورند.
پرده از چهره انتظار گرفته میشود.
چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید بُرد، نام جان!
به پیشش جان چه کار آید؟ مگر از بهر قربان را
رسید آنکه انتظار، به پایش پیر خواهد شد و شکوفههای عدالت، با یادش جوان! رسید آنکه بهار را جاودانی خواهد کرد و کویرها را از برکهها، سیراب! رسید آنکه ترنّم آهنگ «زبور» است و طور تجلّیِ «تورات»! رسید آنکه دم مسیحایی «اِنجیل» است و آیینه تماشایی «فرقان»! رسید آنکه نور «زهرایی»اش در دل و شور
«مولایی»اش در بازوان ستبر نهفته و ذوالفقار عدالت، به قامت آسمانیاش مینازد!
رسید آنکه چکامههای مَدحش را لاهوتیان، با زیبایی تمام ترنّم میکنند:
بتشکن مثل حیدر کرّار علیهالسلام، لطف دست خلیل علیهالسلام دارد او
در سپاهش که مرد میداناند، صف به صف جبرییل علیهالسلام دارد او
میکِشد ذوالفقار حیدر را، میزند ریشه ستمگر را
آفتاب است و در کفِ قدرت، قوّت بیبدیل دارد، او!
عشقِ حور و مَلَک، پَری، آدم؛ سُکر کوثر، نبیّ، ولیّ، خاتم
در نگاهِ قشنگ هاشمیاش، نشئه سلسبیل دارد، او
آیه آیه، نجابتِ دین است؛ سوره سوره، کرامت آیین است!
پور طه و فجر و یس است؛ ریشههای اصیل دارد او
دست هر غنچه عطر او دارد؛ هر سپیده به نام او زیباست
بسکه در قامت دلارایش؛ نکهتِ یا جَمیلْ دارد او!
با زیباترین تبسّم خلقت بر لب، از جا برمیخیزد و به وسعت تمام اندیشهها، به نیایش پروردگار «جلّ جلاله» میپردازد؛ خروشی تمام هستی را فرا میگیرد؛ اینک این «ولی اللّه اعظم(عج)» است که قنوت گرفته است...
«یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلانِ طریقش گل و نسرین من است»
آقای من مهدی(عج)، همان امامی است که عیسی ابن مریم، مأمومش خواهد بود. همان است که عمر دراز خضر، در برابر عمر بلند حضرتش کوتاه است.
همان است که تصوّر ظهورش، در ردیف تصور وقوع قیامت است.
مهدی(عج) همان است که در مدت سلطنت چندین و چند سالهاش از فرط عدالت، بسیاری در بسیار، حکومت علیوارِ او را تاب نیاورده و از حکومتش میگریزند. مهدی(عج) همان است که ارواح مردگان به گاه ظهورش، قیام قائم آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به یکدیگر مژده میدهند. مهدی(عج) همان موعودی است که نهتنها شیعه، که مسلمانان، مسیحیان، کلیمیان، زرتشتیان، برهمائیان، هندوها، ژرمنها، اِسلاوها، همه و همه معتقدند که: «او خواهد آمد».
«وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ اْلأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ؛ و ما در زبور داوود، از پس همه کتابهای آسمانی گذشته،
نوشتهایم که سرانجام زمین را بندگان شایسته ما صاحب شوند».(1)
یابن الحسن! بیا که شد از روز غیبتت
دنیا پر اضطراب و جهان در مخاصمه
1) - انبیاء، 105.
از آن یکهتاز غریب نوازِ صحراهای بیساز، در تماشاخانه یاد تاریخ، چیزی نمانده جز یک راز؛ راز کودکی که در پیشتازی صف نماز عقل بزرگان طایفه، پنهان شد از دیدگان عقولِ باز! تا کی که بازگردد آن فارِسُ الحجاز!؟
از آن کماندار نامدارِ سرزمینهای سر به دار، در قوس ابروان فلک، چیزی نمانده جز یک خار!
که تیری است برای آخرین کار، که یادگار بماند در این گنبد دوّار، عشق آن حیدر کرّار!
از آن منصور سلحشورِ معرکههای نبرد کور، در غنائم سالهای دور، چیزی نمانده جز یکخط عبور! که راهی است به سوی نور.
از آن دیدهبان نهانِ سنگرهای ادیان، در زمان دلق پوشان ریاکار جهان، چیزی نمانده جز غم هجران!
در آه غربت دینداران!
از آن میرعباس ناشناسِ شهر مردمان ناسپاس، در میان ازدحام عوام الناس، چیزی نمانده جز عطر گل یاس! که فقط میرسد بر مشام دلهای حساس.
از آن شهسوار غصهدارِ کوچههای داغدار، در خاطره هر علمدار، چیزی نمانده جز غُبار دستار! که با نسیم انتظار، میکند دل روزگار را از عشق، سرشار.
و از آن موعود مسعودِ عصر نمرود، در ترنم هر سرود، چیزی نمانده جز بوی عنبر و عود و غزلهای آسمانی داوود!
تا فرا رسد وقت معهود، لحظه موعود.
پس بر آن نرگس جادو که دل از باغ ربود، صلوات و درود!
آن شب که در ضیافت نورانی رؤیایت، به تماشای بانوی آفتاب نشستی، نمیدانستی که بخت خواب زدهات، تو را به چه هوشیاری مستانهای کشانده است و قلم عشق بر پیشانی تقدیرت چه خطوطی رقم زده است!
حتی از پنجره خیالت هم نمیگذشت که روزی بیاید و خورشید، از مشرق چشمهای تو بر عالم بتابد. فقط وقتی تو را نرگس نام نهاد، احساس کردی عطر و بوی گل گرفتهای و به جای قطرات عرق، چکههای
گلاب از چهرهات جاری شده است؛ بی آنکه بدانی «نرگس» نام گلی در مُصحف باغ آل طه است.
در انتظار شنیدن آیههای امید، عقیق دلت به خون نشست و رخسار بهاریات به خزان فراق، زرد شد و به جای پاسخی برای ابهام چشمهای سلطنتی روم، دیده بر هم میگذاشتی تا شاید دوباره به آن خیال مبارک راه یابی!
اما چیزی نگذشت که در ملکوت بیداری نگاهت، قاصدی از سرزمین یار آمد تا تو را به زیارت صبح ببرد. و تو به اندازه پلک بر هم زدنی، از دالان تاریکی شب جهلت به معبر درخشان اسلام مشرّف شدی و در پناه اسم یک مرد آسمانی، که حُسن سلوکش، نوازش دل غریبان بود، به عقد یازدهمین ستاره درآمدی!
خانهات به بزرگی کاخ پدریات نبود، اما همیشه بوی گل میداد و شوکت باغ را درنظرت خیالانگیز مینمود؛ اگرچه هنوز نمیدانستی که طلوعمهر، از بام خانه کوچک خوشبختی تو خواهدبود.
برای تو همین دلخوشی بس بود که وقتی امامت، تو را به حضور میطلبید، تمام وجودت سراسر عشق میشد، اما سرزمین طور قلب تو مقدستر از آن بود که قصه نیکبختیات، به همین نقطه نور، ختم شود. سینه سینای تو منتظر انکشاف حضور حق بود و تو از این حس مسعود، به وجد میآمدی!
... و دانستی که امانتدار وارث بانوی رؤیاهای دخترانه خود هستی!
و دوباره وجودت غرق بوی گل شد، گل نرگس!
آنگاه که تو آمدی آقا! نور حضور سراسر سرورت، دل سیاه از شب دیجور میدرید. آنگاه که تو آمدی، نسیم سحرگاهان، از کمینگاه کوهها به سوی شهر «سُرَّ مَنْ رأی» وزیدن گرفت.(1)
آنگاه که تو آمدی، چکاوکان خوش الحان، به نغمهسرایی عطر دل آویزت مدهوش شدند.
آنگاه که تو آمدی، آبشاران سنگی، به کوفتن طبل بشارت، به سماع صوفی، قدح صافی درکشیدند و قمریان، جارچیان شکفتن مبارک تو شدند.
زمانی نپایید که مردانِ سیاه، کوی به کوی، معبر به معبر و خانه به خانه از پشت اندیشههای کبود، خاموشی تو را زوزه میکشیدند تا این چراغ نو شکفته، خلیفه خدا را و نور چشم اولیاء خود را همچون پدران شریفش، به شهادت رسانند.
فقُتِلَ مَن قُتِل و سُبیَ مَن سُبِی و اُقْصِیَ مَن اُقْصِیَ
امّا
دور باد که سنت خدا چنین باشد که زمین از «حجت» خالی بماند
«لَوْلاَ الْحُجَّةُ لَساخَتِ الْاَرْضُ بِأَهْلِها»
که اگر «حجت خدا» لحظهای در زمین نباشد زمین، اهلش را در کام خویش فرو میبرد. و این چنین، چشمه نور از دید دیدگانِ شورِ اصحاب شرور، رخ در نقاب غیبت کشید؛ «اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» تا آن زمان که فقط خدا از آن آگاه است. و امام حسن عسگری علیهالسلام، خدای موسی بن عمران را به نیازش میخواند و فرزند بیهمتا و یگانه خویش را به دستان با کفایت روحالقدس میسپارد.
گفتم: که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رُخم عیان است
گفتم: که از که پرسم جانا نشان کویت؟
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بینشان است(2)
به امید آن روز که بیایی و نقاب از چهره برکشیده، عیان بر ما بتابی.
افکار سرگردان، باز هم مرا در خویش میپیچد و میتابد و به گردابی دوباره میافکند که مرا با خویش به عمق فرو میغلتاند.
و جز تو آیا چه کسی است که دست مرا از این مهلکه همیشگی خواهد گرفت؟
آری! فقط تو، مولا! که باز هم سوار سفیدپوش جادههای غبارآلودهای.
تشویش من، باز هم مرا ناخودآگاه به سمت تو گسیل میدارد ای آخرین تکیهگاه! تا باز هم همین چند کلامی که به نام تو از خاطرم فرو میچکد، نقطه امنی باشد و آسایشی یا انگیزهای برای باز هم زیستن و تحمّل کردن و باز هم انتظار و انتظار و...
روز میلاد تو، تصویر معابر چراغانی، همه حضورم را آتش میزند. بگذار بگریم!
جمکران، دوباره میزبانِ چشمان اشکآلود من است و هق هق هر هفتهام.
در خلوتترین ساعات روز، دنجترین نقطه دنیا همواره شاهد ضجّههای غریبانهای است که از خستهترین حنجره تاریخ بیرون میپاشد. بگذار فریاد بکشم!
ای مردم! ای همه مردم! صدای مرا بشنوید.
ای کاش کلمات زبانی داشتند تا احساس مرا واقعیتر نشان میدادند! آن وقت، به یقین، صدای این متن، کودک خوابآلود را وحشتزده میکرد.
با تو سخن میگویم، ای آخرین امید! امّا اینکه چرا پاسخی نمیدهی، هرگز ندانستهام. شاید من لایق شنیدنِ پاسخی نبودهام. شاید هنوز آن چنان عاشق نیستم! شاید هنوز لال ماندهام و آن گونه که باید، نمیتوانم تو را بخوانم! نمیدانم؛ تنها چیزی که میدانم این است که تو را میشناسم و فریادت میزنم، به تنها
زبانی که آموختهام و با تنها نیّتی که در جان آزردهام پنهان است.
آه ای آخرین نواده معصوم علی علیهالسلام! اینک صدای پای حادثه تو، صدای آمدنِ آن روزِ ناگریز، عابرانِ خمیده شب را حرارتی و جانی دوباره میبخشد.
افکار سرگردان، همچنان در فضای اندیشهام میپیچد و میتابد و مرا به عمق میفرستد. مقرّی نیست و گریزگاهها، دیریست مسدود ماندهاند. هرچه مینگرم، جز تو پناه نمییابم.
مولای من! دیر است. انتظار، فرسایشِ زندگی است؛ بر ما مپسند که اینگونه بیقرار بمانیم. تاب تحمّل، دیر زمانی است که از دست رفته است. به ساعتِ خورشید نگاهی بینداز مولا! شاید وقتش رسیده باشد...
تمام سروها قد کشیدند و ما هم انتظار...
نرگس هم اهل زمستان است و انتظار، با تمام صبوریهایش گاه ناشکیبی میکند برای آمدنت. اینجا هوا، هوای ناشکیبی است، هوای بیتابی است، اینجا تشنگی فریاد رسایی دارد که به ذهن مشوش دریاها خطور نمیکند. حال و هوای اینجا را با کدام فعل چشم به راهی میشود صرف کرد؟ ای خواستنیترین آرزوی هر دل! ای تصور نامتصور! ای دور، ای نزدیکتر از نزدیک، ای حقیقت مبهم و ای راز مگوی هستی! فاش شو، آشکار شو، برون آی!
اینجا خمودگی، مجال سرودن به گلواژههای نیاز نمیدهد. اینجا خاموشی، جریان تند سراشیبیهای غفلت است. اینجا عدم، نقطه پیوند هستی با «هیچ» است. اینجا از «هیچ» حقیقتی معلوم ساخته است که از «نمیدانم»های بیشمار و از مجهولهای بیهویت سرچشمه میگیرد.
اینجا... همان «نمیدانم کجا»یی است که برهوت آدمهای عصر ماست.
اما اگر تو بیایی...
اگر تو بیایی، مردابهای باورمان به چشمهساران زلال روشنی و امید بدل میشود. اگر بیایی، دشتستان نابارور خیال، تا ناکجای ذهن بارور میشود و ثمره یقین میدهد. اگر بیایی، تاریکی محض جهان میمیرد، خورشید زنده میشود و گندمزاران طلایی عدالت، خوشه خوشه، موج میزنند و در پرتو گرمای دستهای سخاوت تو در مزرعهای به وسعت تمام جهان، رقصکنان میدرخشد.
بیا که موعد آمدنت را تمام گلدستههای مساجد شهر جار میزنند و غبار رسیدنت را تمام جادههای موازی تنفس میکنند.
ای قلب حیات!
نبض زندگی در گامهای آمدنت میتپد و طنین قدمهایت، تولد دوباره روح متعالی انسان است. و عروج سبکبالانه انسان تا ملکوت آسمانها...
صبح جمعه، صبح ندبههای جاری در قنوت نگاه. صبح جمعه، صبح عطرآگین آیینههای سبز تماشا. صبح جمعه، صبح دلانگیز انتظار.
با نام تو آغاز میکنم تمام بودن را! و تمام بغضهای پیچیده در صدایم، تنها تو را فریاد میکنند.
تو ای افق سبز امید فرا راه خورشید، ای همیشهترین فرمانروای دلها، مولاجان! فدای تکبیرت، وقتی که آسمان را به سجده میخواند! فدای صدای مهربان تو، ما نه آرامش دلها است! فدای نگاهت، که چتر عاطفه را میگستراند و دلسوختگان را در سایهسار عنایتت مینشاند.
بیا که بسیار دلتنگ توایم، مولاجان!
یا مهدی(عج)!
والفجر
و آفتاب خواهد دمید، ابرهای غیبت، کنار خواهد رفت و نور، از تمام روزنهها جاری خواهد شد. ای خورشید پنهان! تو را انتظار میکشیم، حضور روشن تو را به دعا نشستهایم!
آیا وقت آن نشده است که بیایی؟!
آیا عقربهها، هنوز به ساعت ظهور نرسیدهاند؟! آیا ثانیهها، آهنگ ظهور را نمینوازند؟!
آیا وقت آن نیست تا اشارتی بکنی و عالم پیر جوان شود؟!
زمان آن نیست تا پلک بگشایی و ذرّات کائنات را به میهمانی نور بخوانی؟! آقا! دیگر وقت آن است که چشمها، فصل روشنایی را به تجربه بنشینند.
وقت آن است که حضور تو، از در و دیوار متجلّی شود. وقت آن است که در آدینهها، فقط تصویر زیبای تو پدیدار شود. آقا! نزدیک است فرو ریختن ایمانها، ریزش امیدها، ناباوریِ عقیدهها، کوتاهی دستان دعا، فرو بستن لبها از خواهش، خشکسالی چشمها از گریه، اسارت ارادتهای پاک و جولان بیوقفه هوی و هوسهای دور و دراز.
وقت آن است پدیدار شوی؛ که بسیار نزدیک است، مظلومی دین و بیپناهی قرآن. ای خورشید مه آلوده حضور! دریاب فریادهای ناامید را!
دریاب دستهای سر در گم را! دریاب چشمهای منتظر را! دریاب جانهای تشنه را!
دریاب ندبههای پریشان را! اینها تو را میخوانند! این ندبهها، تو را ضجّه میزنند!
این اشکها، دست به دامان تو گشتهاند! این نالههای سوزناک که از جگرهای سوخته میآید! کجایی ای بقیة اللّه؟!
کجایی ادامه خداوند در زمین؟! «ای فرزند یاسین! بیش از این فراق را بر ما بیچارگان مپسند! بیش از این جانهای عاشق را در
آتش هجران مگداز!» نمیدانم، کدام روز، پایان امتحان سخت انتظار است؟!
نمیدانم، تو، کدام لحظه خواهی آمد؟! چه بسیار دیدهها که در حسرت دیدارت پژمردند!
چه بسیار جانها، که در آتش هجرت سوختند و افسردند!
میترسم، که من نیز لایق دیدارت نباشم!
«میترسم که مرگ، بین من و شما فاصله اندازد!
میترسم آن قدر دیر بیایی که دیگر نباشم!!» هر چند که تو دورترین نزدیکی و حاضرترین غایب!
ای ترانهساز رودها و ای مخاطب تمام درودها! سلام بر تو باد، که در همیشگی نامت، تاریخ زیسته است و با غربت هزار سالهات، انسان گریسته است.
سلام بر تو ای تصور طولانی جادهها، ای آخرین تکاپوی تمام نشدنی تاریخ! سلام بر تو که میآیی و تکامل را به سرمنزل مقصود میرسانی.
سلام بر تو، ای گم شده دست یافتنی و ای خلوت خواستنیتر از هر گریستنی که:
«صد هزاران اولیا روی زمین
از خدا خواهند مهدی را یقین»
ای شکوه بیپایان که در همه جا از تو میگویند و تمام سمت و سوها تو را میجویند! طلوع کن، که میدانم با طلوع تو، آفتاب در حاشیه خجالت خویش، ذره ذره محو تماشای تو میشوند. طلوع کن، که میدانم:
«ماه من پرده ز رخساره اگر برگیرد
مِهر از شرم ره کوه و کمر میگیرد»
طلوع کن، تا فروغهای دروغین را اسیر طلسم مادرزادشان کنی. طلوع کن که طلوع تو، نیاز روزافزون روزهاست و تمنای گمشده شبهای غربت اندود.
«فروغ دیده تو آیت شکوفایی است
نگاه لطف تو ای گل، بهار زییایی است»
طلوع کن که میدانم در ذهن تمام ذرهها خطور میکنی و از مقابل تمام پنجرهها عبور.
میدانم که متن موسیقی نور را تو مینویسی و آواز تمام رودها و آبشارها را تو میسازی و میسرایی.
میدانم که به احترام گامهای تو، دریا و هر آنچه در آن است، در مقابل شکوه شورانگیز تو از جای بلند میشود و تمام احترام ما، در حضور تو ابراز میشوند. و این تو خواهی بود که حرف آخر
انسان را با تمام وجود بارانیات فریاد میکشی. میدانم که میآیی!
«عبور میکند از متن سایهها یک مرد
که از تبار بهار است و از قبیله درد»
تو میآیی و از رد پای آمدنت، زیستنی فراگیر به جریان میافتد.
تو میآیی و هیچ کس از حضور تو غافل نخواهد شد.
تیغ بر کف داری و مرهم به دست دیگرت
جا نمیافتد کسی از چشمت حتی یک نفر
موجهای حادثه آن روز در دامان توست
چشمها غرق تماشا مرد دریا یک نفر
و چه خوب میدانم جمعهای که میآیی، تمام رنگها، زمینهای سبز دارند و تمام لحظهها متنی آبی رنگ! با روشنایی توست که واژهها آراسته میشوند.
خوب میدانم که میآیی و صداقت لهجه تو، زبان آبها را بند میآورد و تمام علامتهای سئوال، مبدل به علامتهای تعجب میشوند؛ تعجبی از جنس یقین. خوب میدانم که چه باشم و چه نباشم، تو میآیی، که تو صاحب صدایی و وارث وارستگی.
«چه باشم و چه نباشم بهار در راه است
بهار هم نفس ذوالفقار در راه است
نگاه منتظران، عاشقانه میخواند
که آفتاب شب انتظار در راه است
کدام جمعه ندانستهام! ولی پیداست
که آن ودیعه پروردگار در راه است».
انتظارت را میکشم تا بیایی و این نفسهای حبس شده را مجال رهایی ببخشی و این درنگهای نامأنوس را از نادانی نابههنگام و نامربوط انسان بزدایی. تنها من نیستم که در آتش اشتیاق تو، شعله شعله شناورم؛ که هر آنچه آفتاب و ماه، روزها و شبها کارشان انتظار است و التماس عطش است و بیتابی، سکوت است و سوختن.
تنها من نیستم که تو را میجویم و از تو میگویم؛ که جهانی است چشم به راه آمدنت، ای آنکه تمام شنیدنیهای تاریخ در تو خلاصه شده! ای تصور بیمقیاس و ای حضور بارانی! کیست که رؤیای تو را در خیال خویش نپرورده باشد و آرزوی وصال تو را در سر نداشته باشد؟!
کیست که از تو نشنیده باشد و از تو نخوانده باشد؟
کیست که پنجره خیال تو را به روی خویش نگشوده باشد؟!
بیا، که چشم طمع از هر طرفی، در ازدیاد است! بیا که:
اینجا که شعر در کف نامردمان رهاست
موعود من! صدای تو عاشقترین صداست
این جغدهای خفته که آواز شومشان
در ژرفنای تیره و خاموش شب رهاست
باور نمیکنند که چشمان روشنت
دیری است قبلهگاه تمام ستارههاست»
بیا، حضور اهورایی و ای موعود تماشایی! بیا و مشام مرا در ازدحام این همه تلخکامی، لبریز از رایحه خوش آمدنت کن؛ که این داغها و رنجها، بیتو پایان ناپذیرند.
بگو از کدام سمت آرزوهایم میآیی، تا خویش را قربانی قدمهایت کنم؟
ای روشنترین سایه بر سرم! بگو که از کدام پنجره در سکوت سر به فلک کشیدهام گل میکنی؟
بیا و انسان آلوده را وادار به دور ریختن خود کن.
بیا و ایمان آلوده انسان را از نو بازسازی کن
بیا، که کوچههای منتهی به نیامدنت، آهسته آهسته در بنبستهای انتظار فرسوده میشوند و فرو میریزند.
بیا، که گرد و غبار غربت و فراموشی، بر سر و رویم نشسته است.
«اینجا تمام پنجرهها رو به غربتند
ای آشنای عاطفه کی میکنی ظهور؟
بیتو، نگاهها همه پژمرد و خشک شد
بیتو ز لوح خاطرهها پاک شد سرور»
کاش روزگارانِ چشم بر راهی به سر میآمد و آفتابی، خواهشی، آرزویی و چیزی یافتنی و دیدنی میشدی!
کاش در آسمان مهر تو، دلی به وسعت پرندهها داشتم و آنچه که میخواستم و سر آن داشتم، برای رسیدن به آنها با همه شوق بال میزدم!
کاش به پهنای هستی، ابر میشدم و به شوق آمدنت، میباریدم!
بیتو، میان باغ و بهار، پنجره و روشنی و تشنه و آب، فصل فصل فاصله است.
بیتو، نگاهی تا آسمان امید نمیتراود و لبی به ترنّم ترانه وا نمیشود. شاید یک روز پر شتابتر از همه روزهای خدا، پرآهنگتر از نوای خوش بهشت، لابهلای تبسم صبح، صفحهای از صفحات تقویم هستی رقم بخورد و لحظههای خلوت را با آمدنت، سرسبزترین روز تاریخ کنی.
جهالت، از خمیازههای خوابزدگان مست است. آدمها خواب سیب سرخ میبینند و روزها را ورق میزنند و خود را مرور میکنند. خورشید چشم آمدن تو را دارد و پیالههای نیازش چیده است.
هستی در خلوت خانه رازش، راه دارِ آمدن توست.
صبح، پیاپی هم میآید و باز کوچک و بزرگ، صبحی دیگر را چشم
به راهند؛ صبحی که هنوز نیامده است و هیچ کس ندیده است. روزی که از دامن نرگس، گل محمدی، غنچه لب وامیکند، صبح بهشتی خداست. زخمها، چشمدار مرهم مهر توست؛ چه میشود که بیایی و پلک از هم بگشایی! شب و روز، دیدگان به آسمان کعبه داریم و گوش به آوای قاصدی فرشتهگون، تا آمدنت را مژده دهد.
دشت، تشنه قامت توست و گوش دار آوای تاختنت.
کوه، بیتابانه پژواک فریادت را لحظهشماری میکند.
آبشار انتظار، یکسره میریزد. در کوچههای آشنایی، گفتوگوی توست. دلم میخواهد ابرهای تیره روزگاران را کنار بزنم و دیدگانم را با روشنی نگاهت سرمه کشم.
لبریز باورم و اندوه؛ بیا آقا!
ای ندای عدالتخواهی ستمکشان گیتی!ای ذکر «یا قدّوس» فرزندان شلمچه! ای ورد «یا مغیث» زخم خوردگان حلبچه! ای «حبل المتین» الهیِ زینب، در انتقام خون خدا
کجایی؟ خدا کند که بیایی
أَیْنَ الْمَنْصُور عَلی مَنِ اعْتَدی عَلَیْهِ أَیْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلاء
ماندیم و ندیدیم به ناز آمدنت
چون سرو سرافراز فراز آمدنت
دل در خم کوچه شهادت مانده است
یک عمر در انتظار باز آمدنت
ای سایه گسترده لطف خدا بر سر همه بلاکشان رنج دیده!
ای امام مستضعفین در وراثتِ جانشینی خدا!
وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ
و اراده خداست که بر ستمدیدگان و مستضعفین عالم منت نهاده و آنها را امام و وارث خویش در زمین قرار دهد.
ای طراوت سبز! ای عطش آبی! ای زلال سپید!
لشگر حسن تو نازم که دل هر بشری
پیش مژگانِ سیاه تو سپر میریزد
هر که جز عشق تو مهر دگری برگیرد
هستی خویش به سیلاب خطر میریزد
کن شتاب ای شه والا، پی تعمیر جهان
که ز دیوار و درش فتنه و شرّ میریزد
واگویههای پریشانی(1)
ای فرزند نجیبان و شریفان! دیده بر عالم ما بگشا که حسرت نجابت نرگسی، شرافت حسینی و عزّت علیگونهات را در سینه داریم.
ای فرزند ستارگان فروزنده! ای آخرین خورشید هدایت! چشمان ظلمت کشیده و خواباندود شب را نورافشان کن که سایههای توهم، رنگ بازد و جهالت، بار غصه بر بندد. ای فرزند راههای روشن و نشانههای آشکار! سراپای وجودمان، زخمیِ کورمال رفتن در وادی حیرت و سرگشتگی است.
بَلدِ راههای آسمانی! دست دلهایمان را تنها تو راهنما توانی بود.
ای عصاره معجزات الهی! این قلب مسخ شده بشریت را به معجزه ظهورت مسحور خویش ساز تا گردن تکبّر براندازد و قامت عبادت بر زمین ساید.
ای فرزند «طه و یس» و آیات محکم الهی! به روح زمینیان نازل شو تا در برابر شعلههای درخشان وحی الهی، جلای عروج و عرفان بیابند.
1) - کل متن برداشتی است از دعای ندبه.
ای همه معنای عشق و معرفت! «تا چند هیاهوی این مردم بیگانه در گوشم بپیچد و نجوای آسمانی تو از سکوت ذهنم برنخیزد؟!» تا کی دیوانهوار، زوایای دنیای دردآلود خود را بگردم و برای همدردی تنهایی محبوب خود راهی نیابم؟» تا چند دیدگانم به تماشای خلق مشغول باشد و از دیدن گل روی تو محروم؟ مپسند که ناله دردمندانهام، جز کلام شفابخش تو، پاسخگویی داشته باشد! مپسند مرا اسیر این گریههای طولانی که شبم را به روز و روزم را به شب پیوند میزند! در این غربت تاریکخانه غیبت، دنبال یاریگری برای نالهسرایی خویش خواهم گشت، که تا ظهورت، اشکهایم جاری و نالهام در فراقت بلند باشد.
آیا کسی هست مرا یاری کند تا بهمراه نالههای او به یاد محبوب نهان از دیدگانم شب و روز ناله کنم!
آیا دیدهای هست که به خار و خسی اشک ریزان شده و مرا در سیلاب بارش اشکهایم، همراهی کند؟
آیا ناله کننده بیتابی هست که من در خلوت تنهایی او شریک شوم و بار غصه غیبت تو را با نالههای جانسوزم سبک نمایم؟
منتظر حضورت را مژده دیدار ده تا یعقوبوار چشم تماشا بگشاید! تشنه وصل را مژده ظهور ده تا کام دل برگیرد و جان به لقای دوست بخشد!
پرچم پیروزی و عدالت برافراز تا مظلومان ستمدیده جهان، سر برافرازند و دشمنانت خواری کیفر را بچشند. ای یادگار خدا در زمین! ای منتقم دشمنان الهی! ما را دریاب!
دستها به لحظهها قنوت نزدیک میشوند و سحرگاهان دعا، سرشار از یادت میشود: «اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن. صلواتُک علیه وَ علی ابائِه... چشمه چشمه، چشمها میجوشند و نگاهها،
مثل اولین روزهای بهار، بارانی میشوند. آه! ای آرزوی دیرین عدالت! اینک این من و این دستهای پر از تاول! انگار نجوای سحرگاهان، هیچ فرقی با سنگینی سکوت غروب و آسمانِ لبریز از شفق ندارد! غم و غربت و اندوه، دل را میپوشاند و سجاده، شاهدِ بارش بارانی لطیف و عاشقانه میشود! آه، ای مولای من!
این تنها، من نیستم که میگریم؛ محرومان تمام تاریخ با من، میگریند! کجاست، دستهای بهاریات؟ کجاست آیینه نگاهت؟ تا کی برای شهود نگاهها، باید راه جمکران را پیمود؟ آسمان به دستهای تو نیاز دارد؛ تا از بار نالهها بکاهد! آسمان به دستهای تو نیاز دارد؛ تا از نامههای برگشتی خجالت نکشد! آسمان، ناتوان از انعکاس جمال توست؛ بتاب ای زیباترین! به ابدیّت نگاهت قسم که طاقت روزگار، از دست خواهد رفت! اگر نیایی، مولا! مرگ فراگیر خواهد شد. کویر، دستهایش را به سمت جلگهها خواهدگشود! از باران، تنها خاطرهای به جا خواهد ماند! ابرهای سیاه کینه و نفرت، به سرزمینهای نور هجوم خواهند آورد! بزرگ راههای آرزو، طولانی خواهند شد و عبادتهای تقلّبی را در بازارچههای بین راهی، خواهند فروخت! بتاب، ای آفتاب حقیقت، بتاب! بتاب؛ همین امروز که آسمان را توان درخشیدن باقی است! قسم به والشمس، به والعصر، به والفجر، به یس، به طه...! که دستهای نیاز را برای همیشه، قنوت خواهیم گرفت و تو را از سپیده موعود، خواهیم خواست؛ سپیدهای که یک روز لبریز از تو خواهد شد. صبح آدینه، سپیده میدمد از شرق چشمهای بارانی، کجایی ای دوست! ماییم و عمری چشم به راهیات، باز آی...!
تو میآیی!
تو میآیی و پرندگان به پرواز در میآیند؛ در آسمان نگاه تو هیچ پروازی ممنوع نیست.
تو میآیی و تمام گلها سرشار از عطر «گل محمدی» میشوند.
تو میآیی و تمام جادهها به گل و لبخند ختم میشوند.
ای بهانه بهار! جای تو در کنار تمام سفرههای هفت سین خالی است بیا!
بدون تو همه ما غریب میمیریم
کنار سفره امّن یجیب میمیریم
بدون تو دل ما زخم خورده میماند
و خون ما به حساب سپرده میماند
بیا! که بیتو، نتیجه بغض انسان، در گذرگاه بیتفاوتیها رها میماند. و پایمال بیسرانجامیها میشود.
بیا و گردوغبار کدرآفرین را از سیمای باد - این فروشنده دورهگرد بیتابیها - پاک کن و آسمان را محو روشنایی دست نخورده خویش کن.
و چه خوب میدانم که تو میآیی و به تمام انسانها هدیه خواهی داد حضور یکرنگ گونه خویش را.
ای آبی سیال و ای تمام بلندی اقبالها!
تو میآیی و در هر ثانیه، لحظه آمدنت را تمام تولّدها به انتظار نشستهاند که از لحظه تولد انتظارت، تمام ستارهها چشم به راه افول خویشند تا خاموشی سرد دور از تو بودن را به خاطر بسپارند.
آن زمان که تو بیایی، هیچ شکی در شکفتن گلدانها باقی نمیماند و خوب میدانم که اگر نیایی:
اگر سپیده نیایی بهار تقدیرم
به رنگ غنچه در آغوش خویش میمیرم
تو میآیی و تیرگی، از دامن شبهای فراگیر فرار میکند و روشنی، بر تخت جهان بخت برگشته، جلوس میکند.
تو میآیی و تمام نامهها خود را به دستان تو میرسانند و تمام محبتها به تو منتهی میشوند و جهانی برای تو خواهد نوشت که تمام التماس دعاها به تو پیوست خوردهاند.
تو میآیی و بعد از سالهای سال نخستین خرسندی تاریخ را رقم میزنی و زیباترین ترانه را به لهجهای مرسومتر و دل نوازتر از باران، میخوانی.
تمام آرزوهای گم شده در تو قامت میگیرند و تمام هیجانهای دروغین، هویت کاذب خویش را در خاموش مطلق پنهان میکند. تو میآیی و تمام دغلها و غولها را به غل و زنجیر میکشی.
سلام بر تو که در همه جایی و همه جا در تسخیر توست! سلام بر تو که تمام تصویر و تصنیفهای تماشایی، در تصرف نگاه توست و تمام تسبیحها در تسخیر توست!
در ذهن تمام ذرهها، رد پای عبور توست که نقش بسته است و در نگاه تمام رودها، تماشای توست که جاری است؛ که تو، «عین ناظره، اُذن سامعه و لسان ناطق» میباشی.
سلام بر تو ای تقاضای تمام نشدنی و تماشایی تاریخ! بزرگتر از هر چه تصویر وای تمامتر از هر ماه و ای کاملتر از هر تکامل! سلامهای سر به زیرم را بپذیر و دستهای رو به بالایم را دست گیر که:
پرواز نگاه من به بالای تو کی؟
آن لحظه محو در تماشای تو کی؟
تو میآیی و هیچ کس را توان ایستادن در مقابل شکوه اشراقیات نیست.
تو میآیی و هیچ ادعای را به رسمیت نخواهی شناخت و هیچ ستمگری را جرأت پناه بردن به مهربانی و خشم تو نیست.
تو میآیی تا تقیه برای همیشه به خاطره خاموش تاریخ پیوندد و همنشین فراموشی شود که در صراحت توفانی تو، تمام حقوق بشر، ادا خواهد شد. «یَقُوم القائم وَ لیسَ لِاَحَدٍ فی عُنُقِهِ عَهْدَ و لا عَقْدٌ و لا بَیْعَةٌ»(1).
تو میآیی و طراوت را باز میگردانی و دستهای ناگهانات، آشنای تمام قفلهای بیکلید میشود.
میآیی و تصویر مرگ را از تصوّر زرد برگها پاک میکنی.
تو میآیی از سمت چشم انتظاریهای در حال ازدیاد تو میآیی، ای نیاز مبرم فصلها و ای تقاضای قانونی اصلها.
1) - اصول کافی، ج 1، ص 342.
تو میآیی و طبیعت از تو تبعیّت میکند و تمام واژهها در مقابل تو زانو میزنند. تو میآیی و میدانی که:
بهار بیتو خودش را زیاد خواهد برد
صدا به روی دو دست سهتار خواهد مُرد
تو میآیی و تمام فرعونهای مومیایی شده، در بین چشمهایت غرق میشوند و به نیستی دوباره میپیوندند.
تو میآیی؛ درست لحظه خاکسپاری زمان، در حالی که آغوش پراکنده باد، بوی باروت فشرده را میدهد.
تو میآیی و تمام آینهها، به حقیقت روشن تو اعتراف میکنند. تو میآیی و تمام انسان، با آن سوی خویش، روبهرو میشود و به فراسوی آشنایی میرسد. تو میآیی و تمام تپشهای ماسیده بر دیوارهای ماسهای، در آغوش توفانی و متلاطم تو رها میشوند.
تو میآیی؛ نرمتر از تمامی قوهای آزاد در باد و سبک بالتر از پر پروازهای بیوقفه در اوج.
تو میآیی از سمت دورترین قصههای سرزمینهای شرقی.
سالهاست که میهمان رؤیاهای من هستی و چشمهای شبْپیمای من، آنگاه که به انتهای شب میرسد و برای لحظهای، پلکهای خستهام را باهم آشنا میکند، از برق دیدار رؤیاییات بیدار میشود.
آه! این شب تا به کی ایستاده است بر پای؟!
و من در کناره جاده دنیا نشسته و به دور دستها، به آن سویی که قبله نماز من است، مینگرم و با گلهای نرگس که برای استقبال تو آوردهام، راز دل میگویم. باور من است که این انتظار، سبز است و از جنس انتظارهای بیرنگی نیست که با دیدار یار به سر آید و عاشق را در فراقِ انتظار بسوزاند!
نه آنکه با وصال یار سرخوش نگاه دارد؛ نه! هرگز انتظار من به رنگ انتظارهای بیمعنای زمانه نیست؛ که اگر چنین بود، نسیم جانافزای وجودش، به ژرفای جانم نفوذ نمیکرد.
من میدانم که انتظار من زیبا است؛ چرا که سخن امام صادق علیهالسلام هماره در گوشم طنین انداز است: «کسی که منتظر فرج میباشد و از دنیا برود، مانند کسی که در خیمه حضرت مهدی(عج) و همراه آن حضرت باشد».(1)
ای خیمهنشین صحراهای ناآشنا، ای همه حقیقت هستی، ای مهدی فاطمه علیهاالسلام! اگر نفس کشیدن با یاد تو و سخن گفتن، قدم زدن و قلم زدن با نام تو چشم به قافله دقیقهها دوختن به انتظار تو چنان است که در خیمه عشق و همراه تو ای یوسف زهرا علیهاالسلام باشیم، من همه هستی را میدهم تا لحظهای و حتی کمتر، از این خیمه دور نباشم و اندیشه و احساسم را در جویبار جاری که در حاشیه این خیمه است تطهیر سازم و درخت طوبای ولایت را نظاره کنم؛ همان درختی که امام علیهالسلام از آن چنین میگوید: «درخت طوبی برای کسی
است که در زمان غیبت قائم ما، از ما پیروی کند و قلبش منحرف نشود.»(2)
از کودکی شنیده بودم که «طوبی» درختی است در بهشت که اصل آن در خانه امام عدالت، علی علیهالسلام است و هیچ مؤمنی در بهشت نیست، جز آنکه شاخه از آن درخت، در خانه او خواهد بود. و من در پی این درخت و در پی تو که صاحب این درخت هستی، عمری را پاک اندیشیدم، پاک نگریستم و جز پاکی نخواستم و نمیخواهم.
اینک، آیا مرا با برگهای آن درخت پاک آشنا خواهی کرد؟ آیا در خانه دلم، درختی خواهی کاشت که میوه آن انتظار است و شاید هم ثمرهاش، دیدار آن آشناروی؛ او که دیدمش پیش از این و نمیشناختم، او که یوسفوش، گندمهای احسان و فضل خود را در کیسه بیوفایی برادرانش میریزد و او که برای ماندن امت خود، در پی بهانهای است و اشکهای زلالش را برای تطهیر این قلبهای تاریک غافلان، بر پهنه صورتش میغلطاند؟
نمیدانم، نمیدانم، تو در کدامین گوشه جهان، برای من و ما دل میسوزانی؟ تنها این را میدانم که غم فراق تو مرا اسیر خود کرده است، آقا!
چنان گوشم به در، چشمم به راه است
تو گویی خانهام زندان و چاه است(3)
آسمان، به اعتکاف مینشیند و زمین، در ازدحام کویر، زیر حجم انتظار، ترک میخورد.
کرانههای در سکوت لایتناهی، طلوع را به ادراک میرسند که هر سپیدهدم از نفسهای روشن خورشید، زمزمههای «عهد» در کالبد، میتراود:
«بِاسْمِکَ الَّذی اَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ و الاَرَضُونَ و بِاسْمَکِ الّذی یَصْلَحُ بِهِ الاْوَّلُونَ وَ الاْخِرونَ»(1)
... تا تکامل کائنات یک ظهور شبشکن و یک حضور لایزال در پس پلکهای سنگین زمان باقی مانده است: بَقیَّةُ اللّه خَیرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُم مُؤمِنینْ»(2)
شاید بلوغ عاشقانههای انتظار قدمهای چهلگانه اشک باشد تا «سهله»
سلامهای سر به آستانِ «ال یاسین» باشد تا اشکباریهای «اَیْنَ» در «ندبه»
شاید عطر نیازی باشد که سحرگاه جمعه در نیلوفر دستانی میپیچد: «اَللهمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجْ».
«اللّهم و صلِّ علی ولیّ اُمرک القائم المؤمل و العَدل المُنتَظرِ.»
«پروردگارا! به ولیّ امر خود که قیام کننده آرمانی و عدل مورد انتظار همه است، درود بفرست.
... و انتظار، این آخرین جرعههای امید، از سبوی شکسته منتظرانت، بر شنهای تفتیده بیابان ناامیدی میچکد؛ یا اباصالح المهدی!
با این حال، مَتی تَرانا و نَراکَ: کی گوشه چشمی به ما میکنی و کی زیارتت میکنیم؟
شاید آن صبحگاهی که دریا، صداقت خود را بین اهالی تقسیم کند و لبهای تشنه را، به جرعهای آشنایی، سیراب.
شاید آن آدینهای که آسمان، چتر آبیاش را بر سر شقایقهای وحشی بگستراند و ابر، جرعه جرعه مِیِ وصالْ بر جام اطلسیهای بزمِ انتظار بریزد.
ای غریبه آشنا، ای تنها امید مظلومیت کوچه بنیهاشم، ای گلِ سرسبز امامت؛ «ای شوکتِ نماز، ای شکوهِ روزه، اصالت حج، کرامت
زکاة، شرافتِ دین، هیبت عدل»!
هر صبح آدینه، دلم میگیرد و پرنده در بدر چشم انتظارِ تو، بر بام اشتیاق مینشیند، تا در این شب تیره و تار از این بیسر پناهی - آشنایی، او را مهمان کند؛ دریغ از پنجره نیمه گشوده دریغ از لبخندی آشنا! تو را با واژه نمیخوانم تو را باید با دل خواند، با دل دید و با دل بوئید.
«خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار، خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا از آرزو دستی برآرم
ای خوش آن دستی که رنگِ آبرو از پینه دارد
ناگهان قفل بزرگی تیرگی را میگشاید
آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد»
از هفت شهر عشق گذشتن و بر هفت آسمان وصال رسیدن کارِ هر کسی نیست؛ مجنون میخواهد.
حالا، چه میشود که به مسلخ جنونم بکشانی و با دستهای آیینهگونِ خود، زنگار سینهام را صیقل دهی و با طلای نابِ عشقت، نام ولای خود را بر سنگِ قلبم حک کنی؟
کاش سری به ساحل غمگرفته این اهالی بزنی! کاش دستهای بارانیات، آبیاری کنند، شمعدانیهای پشت پنجره بسته را!
دیروز تنگ غروب، با دلم خلوت کرده بودم پس کی میآید آن نور چشم زهرا؟
«اَمّا و اللّه لیدخلنَّ القائم علیهالسلام علیهم عدله جُوفَ بیوتهم کما یَدخُل الحَرُّ و القرُّ»
مهدی علیهالسلام عدالت را، چنان که گرما و سرما وارد خانه میشود، وارد خانههای مردم میکند و دادگری او همه جا را میگیرد.
زندگی، مسافر زخمی و تشنهای است که منتظر نوازش دست مرهم است، تا طبیب ریش درون و زخم بیرونش باشد و پیالهای که تشنگیاش را به آب بسپارد.
جهان، سبوی تشنهای است که در گذار خشک و بیروح بیابان درک و شعور و عاطفه، چشم در چشم آسمان عشق، بارش محبت را لهله میزند و حیات دوباره را به انتظار نشسته است. ای صحیفه آزادی! دفتر جهان، از سیاهکاری ستمگران و تباهکاری فاسدان و زشتکاری فاسقان نازیبا شده و خطوط تعدی و تجاوز، حریم حرمتش را شکسته است.
قلمهای متجاوز، بر سطور پاکش نشسته و نقش تباهی میزنند و دستهای تعدی، بذر تجاوز میپاشند و آزادی انسان را به سخره میگیرند.
ای اشتیاق عدالت بر دل بیشکیب انتظار!
حسرتِ شمشیر عدالت گسترت، قلب زخمی انتظار را برآشفته و صبر
ای جاریترین جویبار طراوت! چشمههای عطش، گریبان چاک به نماز باران نشستهاند و بارش بهاریترین طراوت را استغاثه میکنند.
ای آفتابیترین بهانهها بودن! پنجرهها، دست دعا بر آسمان دارند و حضور سپیده را فریاد میزنند. ای سحریترین نسیم سرودن، قصیدههای بلند رویش، بیت بیت هستی خود را قربانی قدوم مبارک زیباترین غزل آفرینش میکنند تا دلنشینترین آهنگ زندگی از پس پرده انتظار شکوفا شود.
ای بهاریترین نغمه رویش! شاخه ستبر انتظار، لطیفترین گلهای امید را در باغ آرزو شکوفا کرده است.
ای بلیغترین نهجالبلاغه خلقت! زبانها در کام و دلها در دام ماندهاند و کتابها، گنگ و اندیشهها، منگ شدهاند از وصف رنگهای گوناگون که بر پرده نقش بسته است و عدالت، در قربانگاه ظالمان ذبح میشود و در پیشخوان عدل فروشان عالم به معرض مذاکره گذاشته میشود.
دعا، پرچم همیشه برافراشتهای است که بر بام سرای دلهای بیقرار، به اهتزاز درآمده و سر بر آسمان اجابت میساید.
ای توفندهترین گردباد ستمسوز! ستارههای توهم، از وحشت سردی و سکون، به دامن شب آویختهاند و شب دیجور، وحشیترین نظم نوینش را بر گرده زمین تحمیل کرده است.
ای روح پنهان عدالت در کالبد زمان! جهان از دیدن وحشیترین متمدنهای تاریخ، قالب تهی کرده است و جهانیان سر در گم و سرگردان، به هر بیشهای پناه میبرند بیا و جهان را از این سرگردانی نجات بده و جهانیان را به سرزمین امن، مهمان کن و در ناکجاآباد زمین اسکان بده.
ای بغض نشکفته زمین! شکوفا شو، که خشمهای فرو خورده، چشم به تو دوختهاند و فریادهای در گلو مرده، آیینهدار تواَند.
آقا بیا!
که جمال جانفزایت، دل عاشقان ربوده
صنما، دمی نگاهی، که دل جهان فسرده
مأمن آشفتگان(1)
امام مأمن آشفتگان است و آرامگاه شوریدگان. امین اللّه است بر پهنه خاک و امین بندگانش. ایمان به مأمون ثمرهاش امان است: «یا ایّها الّذین آمَنوا آمِنوا...»(2). امان نامه من این نگاشتههاست که نثار پیشقدمت داشتهام. تو در دل ما خانه کردهای و ما در دل تو...؟ چه میتوان گفت؟! تو خود این
جمله را به پایان بر!... تو را از شمشیر چشمها دور بردهاند. تو را از تیغهای پنهان در امان داشتهاند. تو در سایهسار امنیّت خدایی! و آدمیان در چتر رعایت تو، تو راعی مایی و ما گوسفندان تو!...شبان مهربان! ساعتی بیاسای! کنار این رمه بنشین و نوای شوق برآور از نای!... «بشنو از نی چون حکایت میکند»... گرگها در کمینگاهند؛ باد و باران، درّهها و پرتگاهها، سراشیبیها و فرازها، همه آسودگی ربودهاند از خیال ما. اما نه! ما سر به هواییم! غافلیم! تو باید نگذاری! تو باید پراکندگیها را به را به الفت بدل کنی! تو باید چوپانی کنی!...
... السّلام علیک ایّهاالامام المأمون...
«آنگاه علامت «پسر انسان» پدیدار گردد... پسر انسان را ببینید که بر ابرهای آسمان،با قوّت و جلال میآید...»(1)
«خدا تسلّی بخش دیگر به شما عطا خواهد کرد؛ تا همیشه با شما بماند؛ یعنی روح راستی که جهان نمیتواند آنرا بپذیرد؛ زیرا او را نمیبیند و نمیشناسد. اما شما او را میشناسید؛ زیرا با شما میماند و در میان شما خواهد بود...»(2)
«عصای قدرت و سلطنت یهود، دور نخواهد شد تا او بیاید...»(3)
«پسر انسان با ابرهای آسمان آمد و سلطنت و جلال و ملکوت به او داده شد...»(4)
«وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ اْلأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ»(5)
تو را به ما وعده دادهاند در انجیل، تورات، زبور و کتاب دانیال و فراتر از همه در کتاب آسمانی رسول آخرین - قرآن - و
تو را بر همه چیز مقدّم داشتهاند؛ در خلقت، کمال، اطاعت و محبّت... تو را همه آرزو بردهاند. در سحرگاه خلقت آنگاه که دستان طمع قابیل، گلوی معصومیّت هابیل را فشرد، آن دم که سیل اشک پیش از سیلاب بلا در دیدگان نوح علیهالسلام راه برد، موسی علیهالسلام که پس از سالها ایستادگی، پیروانش را گوسالهپرست یافت، آن زمان که عیسی علیهالسلام در گاهواره، به پاکدامنی مریم علیهاالسلام
شهادت داد، احمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم که سنگ بر پیشانی تاب آورد، علی که خار در دیده یارست، حسن که پارههای جگر خویش در تشت تماشا کرد و... غروب عاشورا وقتی زینب دستهای استیصال بر سر، میان قربانگاه و خیمهگاه هروله میکرد، لبها همه در تب و تاب ذکر تو و دلها به هوای تو در تلاطم:
... السّلام علیک ایّها المقدّم المأمول...
ای بیکران!
ای بیکران آهنگ جاری،
در نغمههای زندگی بخش قناری!
صبحی که میگیرد شمیم اولین فصل شکفتن را به دامان
آیا مرا با لحظههای بینظیرش دوست خواهی کرد، یا نه؟
من در سکوت این شب آرام
در لابلای خاطرات شمع و آیینه
در عمق محراب بلند کهکشانها
در وسعت دلگرمی صد دشت فانوس
تصویر صبحی را تجسّم کردهام با یک جهان اشراق پنهانی
آیا مرا در لحظههای انتظارت، یار خواهی شد؟
ای بیکران!
ای بیکران آهنگ جاری...
تکبیر میپیچد درون دشت، امّا
ردّ سواری را نمیبیند نگاهم!
گویی تمام لحظهها را بُهت یک تصویر، در تکبیر پوشاندهست.
با من بگو، آیا گناهم...
یا نگاهم.
یا نغمههای همچنان خاموش لبها
در باور خود تازه بودن را، چرا کرده فراموش؟
خشکند این گلبرگهای ارغوانی!
تنها نشانِ مانده داغِ غربتِ ماست!
شاید نسیم صبحگاهان برده شبنمهای زیبا را به مهمانی!
کو آن سحرگاه پرندین؟
کو آن بلور تازهتر از روح شبنم؟
تصویر صبحی را که من؛
در لابلای خاطرات اشک و آیینه تماشا کردهام، هر شب
آیا مرا با لحظههای انتظارت دوست خواهد کرد، یا نه؟
ای بیکران آهنگ جاری،
در نغمههای زندگیبخش بهاری! آیا مرا...؟
چون رود میرود دل من جمعهها غروب
مگذار تا بگیرد از این جاده، پا غروب
من دل خوشم به اینکه سرانجام میرسی
مفهوم میدهی تو به یک عمر بیکسی
در لحظههای روشن در حال ازدیاد
خواب تو را در آینهها دیدهام زیاد
بردار از مقابل چشمم نقاب را
تکثیر کن در آینهها آفتاب را
لبریز کن وجود مرا از گل و صدا
سرشار از پرنده و لبخند کن مرا
گرچه رسیدهام به خط آخر خودم
برخوردهام به تازهترین باور خودم
در فصل پنجم از تو همه حرف میزنند
انبوه مردم از تو همه حرف میزنند
مولای لحظههای تکاپو! طلوع کن
آئینهام شکسته، از این رو طلوع کن
بیدار کن جهان فرو رفته را ز خواب
تعبیرهای مبهم و آشفته را ز خواب
عرض ارادت دل ما را قبول کن
ناقابل است و لطف کن از ما قبول کن
پایان عمر دلهرهگیها! کمی بخند
پرونده جنایت تاریخ را ببند
چشمان توست در همه جا موج میزند
در چشم تو شکوه خدا موج میزند
چشمت اگر اشاره کند، بی قرار اوست
دریا بدون چون و چرا موج میزند
تا میپراکنی نفست را به جان من
فوج پرندههای رها موج میزند
وقتی به آفتابیِ تو خیره میشوم
در نقرهای اشک، طلا موج میزند
مولا تویی که عشق، چو نام تو را شنید
نام تو را به خاطر عشق تو برگزید
در ذهن ذرّهها، همه نام تو جاری است
موسیقی ملایم گام تو جاری است
آب است روشنایی و چشمان تو، ترند
فانوسهای در جریانی شناورند
آیینهدار اشک تو ماه است و آفتاب
گرد و غبار گام تو آیینه گسترند
شبها گم است صورت تو در ستارهها
تا مردم از نگاه تو سر در نیاورند
وقتی به آسمان غزل، بال میدهی
گنجشکهای شعر من از جای میپرند
مینوشد از نگاه تو پی در پی، آفتاب
تا کی ستاره گریه کند، تا کی آفتاب؟
میخواهمت برای تماشا، هزار چشم
تا بنگرم شکوه تو را با هزار چشم
... میآید(1)
1) - «گزیده ادبیات معاصر»، شماره 32، ص 59.
عاقبت آن سوار میآید
آخرین ذوالفقار میآید
برکهها را بگو به رقصد آیند
آبشار، آبشار میآید
سالخوردهترین صنوبر گفت:
با پرستو بهار میآید
چهره غم گرفته شهرم
با تبسّم کنار میآید
از نگاه کبوتران پیداست
از خم کوچه یار میآید
گل(1)
ای با نگاه سبز تو باران گل
خورشید این شکوه نمایان، گل
بردم به شوق آمدنت یک عمر
بر شانههای گرم خیابان گل
از یمن دستهای غزلخوانت
زد خیمه در غروب بیابان گل
یک روز میرسی تو و خواهم دید
در دستهای سرد زمستان گل
شاید صدای پای تو میآید
میریزد از زبان درختان گل
1) - «گزیده ادبیات معاصر»، شماره 32، ص 58.