ghaemiyeh.com
سرشناسه:یوسفیان، محمد، ۱۳۴۸ -
عنوان و نام پدیدآور:تنهای با هم: اعتکاف/ مولف محمد یوسفیان.
مشخصات نشر:قم: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری:۶۴ ص.؛ ۵/۱۴ × ۵/۲۱ سم.
شابک:978-600-95868-9-9
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
عنوان دیگر:اعتکاف.
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. مرکز تخصصی مهدویت
رده بندی کنگره:PIR۸۳۳۱ /و۵۴۶۶ت۹ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی:۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۴۱۹۷۱۹۲
بسم الله الرحمن الرحیم
تنهای باهم
اعتکاف
تنهای باهم (اعتکاف)
مؤلف: محمد یوسفیان
ناشر: انتشارات مرکز تخصصی مهدویّت
صفحهآرا و طراح جلد: عباس فریدی
نوبت چاپ: اول/ بهار 1395
شابک: 9-9-95868-600-978
شمارگان: دوهزار نسخه
قیمت: 2500 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
oقم: انتشارات مرکز تخصصی مهدویت/ خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان، پ24/
oص.پ: 119-37135/ تلفن:37841440/ 37749565 و 37737801 (داخلی123) / فاکس: 37737160-025
owww.mahdi313.ir
oentesharatmarkaz@chmail.ir
کد فایل0290087
مدت زیادی بود که راضیه با بیحوصلگی و افسردگی، روزها را به شب میرسانید؛ تا جایی که در غذا و خوراک و ارتباط او با اطرافیان نیز تأثیر گذاشته بود. این وضع در چند روز اخیر بیشتر شده بود چون بیخوابی شبها هم به آن اضافه شده بود، با اینکه روزها خسته و کوفته بود و شب با خستگی به رختخواب میرفت؛ اما بعد از چند لحظه دوباره افکاری که در ذهن داشت به سراغ او میآمد و خواب را از چشم او میربود و نهایتاً نزدیکیهای صبح خوابش میبرد، به همین خاطر بیدار شدن صبح برای او در دانشگاه هم خیلی مشکل بود. حوصله حرف زدن و گرم گرفتن با رفقایش را نداشت؛ در ساعاتی هم که کلاس نبود گوشهای را پیدا میکرد و در افکار خودش غوطهور میشد، پرسشهایی را در ذهنش مطرح میکرد و به آنها جواب میداد و بعد به پاسخهای خودش ایراد میگرفت. در این حال و هوا بود که دید چند نفر از دوستانش در گوشهای از دانشگاه زیر سایه درختی جمع شدهاند و طوری سرهایشان را به هم نزدیک کرده اند و با هم حرف میزنند که
انگار نقشه عملیات جنگی را میکشند و مواظب هستند تا کسی از آن مطلع نشود. با خودش گفت درسته که من فعلاً حوصله نشست و برخاست با آنها را ندارم، ولی تعجب از آنهاست که حالا که اینطور در مورد یک چیز مشترک با هم تبادل نظر میکنند چرا به من خبر ندادهاند، به همین جهت کمی برایش گران تمام شد و خود را به جمع آنها نزدیک کرد، تا دوستانش متوجه شدند که راضیه به آنها نزدیک میشود، سرهای خود را از هم جدا کردند و خودشان را به آن راه زدند، اما راضیه از آنها پرسید چه خبر است؟ حالا ما نامحرم شدیم اگر خبری هست به من هم بگویید. سمانه نگاهی به راضیه کرد و گفت: خبری که به درد تو بخورد نیست و حرف توی حرف آورد و موضوع را عوض کرد.
راضیه متوجه شد که خبری هست ولی از او مخفی میکنند به همین خاطر به افکار پریشان و پرسشهایی که در ذهنش داشت موضوع جدید دیگری نیز اضافه شد. بعد از ظهر که به خانه رفت هر کاری کرد نتوانست خود را کنترل کند به همین خاطر با سمانه تماس گرفت و اولش او را حسابی دعوا کرد، بعد به او گفت: وقتی امروز صبح از شما سؤال کردم که چه خبر است یک کلام میگفتید چه شده من هم راضی میشدم، حالا آنها نگفتند از تو انتظار داشتم که همان وقت یا بعدش بگویی! ولی هرچه منتظر شدم تماس نگرفتی، حالا جون بکن
بگو چه خبر است؟ سمانه کمی او را دلداری داد و گفت: چون میدانستم معمولاً تو اهل آمدن به آن جایی که میخواهیم برویم نیستی به همین خاطر به تو نگفتیم! راضیه گفت: حالا به سلامتی کجا میخواهید تشریف ببرید؟
سمانه گفت: چند روز دیگه در ماه رجب مراسم اعتکاف است که سه روز در حالی که روزه باید گرفت به مسجد میرویم و در آنجا میمانیم.
راضیه گفت: ای بابا، سه روز با زبان روزه، در مسجد و دور از خانواده، این دیگه چه مراسمی است؟
سمانه گفت: به همین خاطر به تو نگفتیم، چون میدانستیم تو اهل آمدن نیستی.
آن شب هنگام خواب راضیه واقعاً از خودش بدش آمد، شبهای قبل هنگام خواب یکی از دلایلی که خوابش نمیبرد این بود که احساس میکرد از خدا خیلی دور است، امشب با توجه به حرف سمانه که به او گفته بود تو اهل رفتن به اعتکاف نیستی با خودش گفت: من با خودم چه کرده ام؟! حتی دوستانم هم متوجه شدهاند که جای من در مسجد یا جایی که حرف خداست و یا عبادتی است، نیست. بعد از آن چند بار با خودش گفت: بعد از این حرفها، حالا این اعتکاف چی هست؟ نکند جای خوبی باشد و به دوستانم خوش بگذرد و از دست من برود.
بالاخره دسته جمعی آنجا میروند و هر وقت دسته جمعی جایی رفتهایم خوش گذشته است اما از طرف دیگه حرفهای سمانه درباره اعتکاف را در ذهن خود مرور میکرد سمانه به او گفته بود: آنجا روزه هستیم و حق بیرون آمدن از مسجد را نداریم، من که نفهمیدم اینچه عبادت و مراسمی است که هرکس برای خودش تنهایی عبادت میکند و در عین حال با هم در مسجد در کنار هم هستند! چه طوری چنین چیزی ممکن است؟ من که در جمع اصلاً نمیتوانم حواسم به خودم باشد.
راضیه هرچه بیشتر به حرفهای سمانه درباره اعتکاف فکر میکرد، گیجتر میشد و پرسشهایش بیشتر میشد، آنقدر فکر کرد تا خوابش برد. فردا صبح وقتی از خواب بیدارشد اولین چیزی که بر صفحه فکر و ذهن تابش کرد کلمه اعتکاف بود؛ چند بار باخودش کلمه اعتکاف را تکرار کرد، حتی هنگامی که میخواست از خانه به طرف دانشگاه حرکت کند مادرش به او گفت: راضیه جان چرا دیشب در خواب حرف میزدی؟ راضیه گفت: چی میگفتم؟ مادرش گفت: چند بار شنیدم که میگفتی اعتکاف. راضیه تا کلمهی اعتکاف را شنید جا خورد و چند لحظه دم درب خانه میخکوب شد و بعد حرکت کرد و در راه دانشگاه همینطور با خودش تکرار میکرد: اعتکاف، اعتکاف، اعتکاف…..
در دانشگاه دوباره سمانه را دید که با رفقایش که قرار بود به اعتکاف بروند دور هم جمع شدهاند، خودش را به جمع آنها رسانید و بیمقدمه گفت: شماها که میخواهید اعتکاف بروید چند بار کلمه اعتکاف را در خواب و بیداری تکرار کردهاید؟
همه با تعجب به او نگاه کردند و بعد با هم خندیدند؛ اما وقتی دیدند که راضیه با حالت جدی به آن ها نگاه میکند، آنها هم خنده را فراموش کردند.
راضیه گفت: من دیروز تا حالا تو خواب و بیداری بیشتر از صد بار کلمهی اعتکاف را در ذهنم مرور کردهام، حالا یک سؤال دارم، تو اعتکاف میشه حرف زد؟
مرضیه گفت: نه خانم مگر اعتکاف جای حرف زدن است.
راضیه پرسید: میشه کتابهای درسی بیاریم و آنجا بخونیم؟ راحله گفت: ای بابا، مگه اعتکاف مدرسه است. راضیه گفت: میشه خوابید؟ طاهره گفت: نه جونم، مگه خوابگاست.
راضیه گفت: میشه اگر پرسشی داشتم بپرسم؟ نرگس گفت: اگر جوابش راحت باشه اشکالی نداره.
راضیه گفت: خاک بر سر من که از شماها دارم سؤال میکنم.
سمانه گفت: بچهها اذیتش نکنید، راضیه جان برای چه میپرسی، دوست داری با ما بیایی؟
راضیه گفت: همهی شما میدونید که من مدتی است خودم را از جمع، جدا کردهام و غرق در افکار و مشکلات ذهنی خودم هستم، اما در جمع شما اعتراف میکنم که خسته شدهام؛ راستش را بخواهید یک سؤال دارم اگر درست و درمون جواب آن را میدهید بپرسم که اگر جواب شما آری بود شاید من هم اعتکاف آمدم.
سؤالم این است که: توی اعتکاف میشه در عین حالی که برای خودم هستم، با دیگران هم ارتباط داشته باشم و اگر حوصلهام سر رفت با اونها حرف بزنم و یا کمکی از آنها داشته باشم؟
سمانه گفت: آره خواهرم، اصلاً آنهایی که درست و حسابی و هدفدار اعتکاف میروند در عین حالی که به فکر خودشان هستند تا راه درست در زندگی را پیدا کنند و به گذشته و آینده خود فکر کنند و تصمیمهای درست بگیرند، این کار را در خانه انجام نمیدهند، بلکه در مسجد جامع شهر جمع میشدند و در کنارهم هستند؛ اگر یکی از آنها به کمک نیاز داشت، او را کمک میکنند، نماز جماعت برپا میکنند و خلاصه در عین حال که تنها هستند با هم هستند، یعنی تنهای با هم.
راضیه گفت: حال که اینطور است من هم میآیم، با صحبتهای شما یک روشنی در دلم احساس میکنم که امیدوارم مشکلاتم در
آنجا حل شود. هنوز نرفته و تجربه نکرده، احساس خوبی به آنجا دارم. راضیه به طرف کلاس حرکت کرد و در بین راه این حرف سمانه را زیر لب تکرار میکرد، تنهای با هم، تنهای با هم، تنهای با هم،…..
دانشجوهای دختر با سر و صدا و هیجان در حالی که کیف و پتو در دست داشتند از اتوبوس واحد پیاده شدند، چند قدم که جلو آمدند یکی از آنها گفت: بچهها همه وسایل را از اتوبوس پایین گذاشتید؟ راضیه که به خیال خودش، پتویش پیش دوستش سمانه است، صدا زد، سمانه پتوی مرا آوردی؟
سمانه با نگرانی گفت: نه، در اتوبوس جا ماند.
راضیه، وسایلش را به دوستش داد و با سرعت به طرف اتوبوس که تازه حرکت کرده بود رفت و خودش را به اتوبوس رسانید و بعد از نگهداشتن اتوبوس پتو را برداشت و به سرعت برگشت.
در مسیر برگشت با سرعت حرکت میکرد تا به رفقایش برسد، چون واقعاً نمیدانست چه باید بکند، به علت اینکه سرعتش زیاد بود، در نزدیک مسجد، به خانمی که او هم کیف و پتو در دست داشت، برخورد کرد و نقش بر زمین شد.
آن خانم، دست راضیه را گرفت و از زمین بلند کرد و لباسهای او را که گرد و خاکی شده بود تکاند و راضیه هم حسابی از او معذرت خواهی کرد.
راضیه وقتی دید آن خانم، کیف و پتو در دست دارد، به او گفت: فکر کنم شما هم، به اعتکاف میروید؛ آن خانم، نگاهی خاص به راضیه کرد و بعد از کمی سکوت گفت: انشاء الله اگر توفیق باشد و در ادامه گفت: من محدثه رحمتی هستم و از آشنایی تصادفی با شما خوشحالم.
راضیه با خنده گفت: پس رفقای تصادفی که میگویند یعنی این!
راضیه با خانم رحمتی در حال گفتگو بودند که چند متر آن طرفتر از آنها، سروصدا و همهمهای را شنیدند و هر دوی آنها صورتشان را به آن سمت برگرداندند.
در کنار یک ماشین مدل بالا، یک پیرزن که از قیافه اش مشخص بود که زن ثروتمندی است مشاهده کردند که چند نفر زن و دختر اطراف او را گرفتهاند و مراقب او هستند. یکی از آن زنها با آن یکی به لهجه اصفهانی گفت: آبجی مواظب مامان باش، اینجا پر از چاله چولَس. زن دیگر گفت: آخه مامان جون قربون اون اراده و ایمونت برم، شما دیگه برا این کارا پیر شدهاید.
مادرشان گفت: شما بروید یک فکری به حال و روز خودتون بکنید، تازه حالا فهمیدهام که چه کار باید بکنم، فقط مواظبم باشید که زمین نخورم.
در این حال یکی از دختران، کتف مادر را بدجوری گرفت که داد مادر بلند شد.
خانم رحمتی خود را به سرعت به آنها رسانید و بعد از سلام و احوال پرسی، به آن دختر خانم گفت: دخترم، برای اینکه مادرتان کمتر اذیت شود، اینطوری کتف او را بگیرید که فشار روی کمر و پاهای او نیاید و خودش هم به آنها کمک کرد.
راضیه که کمک خانم رحمتی به آن پیرزن ثروتمند را دید، به طرف آنها رفت و وسایل خانم رحمتی را از روی زمین برداشت و گفت: خانم رحمتی، وسایلتان را من میآورم، شما نگران نباشید و همگی با هم حرکت کردند.
چند قدم مانده به درب مسجد، پیرزن رو به دخترانش کرد و گفت: شما دیگه بروید، چند قدم باقیمانده را با این خانمها میروم، بروید که بچههایتان در خانه تنها هستند؛ بروید خوب آنها را تربیت کنید که فردا روزی که شما پیر شدید شماها را در خانة سالمندان نگذارند و سال به سال هم به شما سر نزنند. یکی از خانمها گفت: مامان مُلوک میخواهید یکی از ماها، دنبالتان بیاییم؟
پیرزن گفت: نه مادر، دفعه اولم که نیست، خدا را شکر دختران و خانمهایی مثل این دو نفر که الان میبینید، اینجا زیاد هستند، حیف که نمیدانید کجا میروم و چه بهشتی است و الّا شماها هم میآمدید؟!
راضیه به کمک خانم رحمتی، پیرزن را به داخل حیاط مسجد آوردند. وقتی وارد مسجد شدند، خانم رحمتی، کفشهای راضیه و ملوک خانم
را همراه کفش خودش جفت کرد و داخل جاکفشی گذاشت که باعث تعجب راضیه شد.
وقتی وارد مسجد شدند، رفقای راضیه کنار دیوار، وسایل خود را پهن کرده بودند که به درخواست راضیه، جایی کنار دیوار برای ملوک خانم باز کردند و او هم از همه آنها تشکر کرد و خانم رحمتی نیز کمی دورتر، کنار ستون مسجد وسایل خود را گذاشت و نشست.
شب سیزدهم
بعد از چند ساعت که از شب گذشت خانم احمدی که مسئول اعتکاف آن مسجد بود، ضمن خیر مقدم به همه، خودش را معرفی کرد و گفت:
می دانید کجا آمده اید؟ چه کار کرده اید که این توفیق را پیدا کرده اید؟ اعتکافی که آمده اید خداوند دستور آماده کردن آن را به پیامبر بزرگش حضرت ابراهیم (ع) برای معتکفان داده است و سنتی است که پیامبران و ائمه و اولیاء خدا بر آن تأکید داشته اند.
تصمیم گرفته اید چند ساعتی از مُلک جدا شده و ملکوتی فکر و عمل کنید، دو سه روزی سر در گریبان خود فرو برید؛ گرچه در میان جمعید و رهبانیت مسیحی ندارید؛
به خانه خدا آمده اید، میهمان و زائر خدا هستید، جای پاکی آمده اید و پاکی طلب کنید، تا چشم به هم بزنید تمام می شود و خوشا به حال کسانی که از این چند ساعتی که نسیم الهی وزیدن گرفته کمال استفاده را میکنند، ان شاءالله سعی کنیم در این ایام، امام زمانمان(عج) را فراموش نکنیم؛ چون ایشان به یاد ما هستند، طبق فرمایش خود حضرت که فرمودند: «انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم» یعنی ما شما را فراموش نکرده ایم و به یاد شما هستیم.
پس بیائید اعتکاف امسال را به نیت نزدیکی ظهور و فرج ایشان انجام دهیم و حوائج و نیازهای معنوی خود را از ایشان بخواهیم و احساس دوری و بیگانگی با آن حضرت نداشته باشیم؛ که هر کجا و در هر حالی که باشیم، اگر او را صدا بزنیم، امام زمان(عج) به ما توجه خواهندکرد؛ برای این که این معنا را متوجه شوید مثالی برای شما بیان می کنم:
بدن انسان پنجاه تریلیون سلول دارد (عدد پنج با سیزده صفر) که عدد واقعاً بزرگی است. اگر بخواهید بزرگی این عدد را بفهمید، فرض کنید از عدد یک شمارش کنیم تا به این عدد برسیم و هر عدد هم یک ثانیه طول بکشد، به نظر شما چه زمانی طول میکشد تا این عدد شمارش شود؟ شاید تعجب کنید که بدانید وقتی بدانی حدود یک میلیون و ششصدهزار سال طول میکشد تا شمارش شود.
حال اگر مثلاً به نوک انگشت شما سوزنی زده شود با این که تعدادی از سلولهای سرانگشت آسیب میبیند ولی در زمان بسیار کوتاهی خبر این آسیب دیدگی به مرکز فرماندهی بدن ارسال میشود و مرکز فرماندهی بدن دستور میدهد که دست، از محل خطر خود را دور کند و یا دستورات لازم دیگر را میدهد. اگر هم زمان انگشت دیگر دست یا پا نیز آسیب ببیند یا به چیز خطرناک نزدیک شود، مرکز فرماندهی نیز هم زمان به تکتک آنها، جواب و راهکار مناسب را ارسال میکند، نتیجه این که خداوند بزرگ در بدن انسان یک مرکز فرماندهی قرار داده تا این پنجاه تریلیون سلول را
مدیریت و رهبری کند تا نظام و اساس بدن استوار و صحیح بماند، به همین شکل خداوند مهربان برای کل این جهان یک فرمانده و امام و رهبر قرار داده که نظام و قوام و اساس این عالم وابسته به اوست و آن شخص در زمان ما، امام زمان علیه السلاممیباشد؛ همانگونه که تک تک سلولها با مرکز فرماندهی بدن مرتبط بودند،ما نیز به همان شکل به امام زمانمان ارتباط و پیوند داریم، بنابراین در هر حالتی و در هر کجا که عمل نیکی انجام بدهیم او متوجه خواهد شد و برایمان دعا خواهد کرد.
در ادامه خانم احمدی گفت: چون امشب، شب تولد آقا امیرالمؤمنین علیه السلام است و شب اولی است که در اعتکاف حضور داریم، اعتکاف خود را با نام امام علی علیه السلام آغاز میکنیم که «ذِکْرُ علیٍ عباده» نام امام علی علیه السلام عبادت است، به همین خاطر چند بیت شعر در مدح امیر المومنین علیه السلام برایتان میخوانم.
یا علی گفتیم و دلهامان بهاری میشود
یکصد و دهبار این دلها بهاری میشود
چشمههای نور از چشم تو جاری شد علی
زخم دل با تیر عشقت باز کاری شد علی
آه! میروید فقط در این غریبستان تو
من شفا میگیرم از خرمای نخلستان تو
حضرت بارانی، ای مولا، به فریادم برس
قطرهی ناچیزمای دریا به فریادم برس
باز امشب من همان چیزی که میخواهی شدم
«اشهد انّ علیاً حجت الله»ی شدم
بر لبم دارم طنین از «قل هو الله احد»
روی قلبم حک نمودم یا علی مولا مدد
رنگ و بوی صوفیان در خود ندارم من ولی
یکصد و دهبار بر قلبم نوشتم یا علی
بعد از آن خانم احمدی رو به معکتفین گفت: خانمها، نماز شب اول را فراموش نکنید. بعد از صحبتهای خانم احمدی، دوستان راضیه برای خواندن نماز بلند شدند، اما راضیه که چگونگی خواندن نماز را نمیدانست، مانده بود که چه کار کند و همینطور به اطراف نگاه میکرد و خجالت میکشید که از دوستانش یا خانم احمدی سؤال کند. در همین حال، چشمش به ملوک خانم افتاد که به اطراف نگاه میکرد؛ راضیه احساس کرد باید به کمک او برود، بلند شد و به طرف او رفت و گفت: مادر جان، چیزی میخواهید؟
ملوک خانم گفت: گمان کردم امسال هم میتوانم ایستاده نماز بخوانم ولی الان هر چه فکر میکنم، میبینم نمیتوانم، نمیدانم اینجا صندلی مخصوص نماز پیدا میشود که نماز این سه شب را روی آن بخوانم؟
راضیه به نزد خانم احمدی رفت و بعد از سلام و احوالپرسی درخواست ملوک خانم را مطرح کرد خانم احمدی ضمن تشکر از دلسوزی و اهمیتی که راضیه به دیگران داده، صندلی را تهیه کرد و به راضیه داد.
راضیه صندلی را نزد ملوک خانم آورد. ملوک خانم ضمن تشکر و دعای خیر برای او مفاتیح را دست او داد و گفت:
دخترم، عینکم را در بین وسایلم پیدا نکردم، سالهای قبل نماز امشب را خواندهام ولی برای اطمینان بیشتر زحمت بکشید، اعمال شب سیزدهم ماه رجب اعمال را بیاور و کیفیت نماز امشب و دو شب دیگر را برایم بخوان.
راضیه که احساس کرد از غیب برای او کمک رسیده است، مفاتیح را باز کرد و گفت: ملوک خانم نوشته، نماز امشب دو رکعت است؛ در هر رکعت یک مرتبه سوره حمد و بعد از آن سوره یس و ملک و توحید خوانده میشود و در رکعت دوم نیز همینطور و در شب بعد دو رکعت دیگر به همین کیفیت به آن افزوده میشود و در شب سوم دو رکعت دیگر به همین کیفیت به آن اضافه میشود که امام صادق علیه السلام در فضیلت این نماز فرمودهاند: هر کس این نماز را بخواند جمیع فضیلت این سه ماه (رجب - شعبان - رمضان) را دریابد و جمیع گناهانش غیر از شرک آمرزیده شود.
ملوک خانم رو به راضیه کرد و گفت: دخترم سعی کن تا جوان هستی و حال داری با خدا آشنا شوی و راه درست را پیدا کنی و اهل عبادت و مناجات با خدا باشی، من همیشه این شعر سعدی را با خود زمزمه میکنم:
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم
دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم
بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم
پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
پیری و جوانی چو شب و روز برآمد
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
امروز که خاک دگران در قدم ماست
فرداست که ما خاک قدوم دگرانیم
همانطور که شاید به نظرت آمده باشد من آدم پولداری هستم که اگر بخواهم حواله یا چک بانکی برای کسی بکشم، نگاه به موجودی در حساب بانکی خودم میکنم که آیا این مقدار در حسابم موجودی دارم یا نه؟ این دوران زندگی ما هم برای این است که بتوانیم موجودی خود را در حساب الهی افزایش دهیم؛ این سه روز اعتکاف هم همینطور است، به هر اندازه این سه روز از معنویات و اخلاق توانستی ذخیره کنی، بعد از اعتکاف میتوانی به حساب آن چک بکشی و از آن برداشت کنی. یکی از آن چیزهایی که موجودی حساب را افزایش می دهد همین نماز است که کیفیت خواندن آن را برایم خواندی و دیدی که امام صادق علیه السلام چقدر برای آن فضیلت بیان نمودند؛ حالا دخترم پاشو نماز امشب را بخوان تا وقت آن نگذشته است و برای این
مادر پیر و از کار افتاده هم دعا کن، معلوم نیست سال آینده زنده باشم و بتوانم اعتکاف بیایم، دعا کن عاقبت به خیرشوم.
راضیه مشغول نماز شد و بعد از نماز حس و حال خوبی پیدا کرد و دقایقی به افرادی که اطراف او بودند نگاه کرد و احساس کرد، اینجا همان جایی است که به سؤالاتش پاسخ داده میشود و دلش آرام میگیرد.
آخرهای شب لامپهای مسجد را خاموش کردند، فقط لامپهای کمی در اطراف مسجد و حیاط مسجد روشن بود؛ به همین اندازه که اگر کسی خواست رفت و آمد کند، چشمش ببیند.
رفقای راضیه برای استراحت پتوهای خود را پهن کردند و سریع خوابشان برد، اما راضیه هر کاری کرد خوابش نمیبرد و در افکار خودش غوطهور بود که من کجا و اینجا کجا! شاید اینجا همان جایی باشد که خدا خواسته من بیایم تا به او نزدیک شوم؟ خدایا اگر چنین است به من توفیق بده تا از فرصت به دست آمده بتوانم خوب استفاده کنم، شاید اگر به اعتکاف و جاهایی مثل آن، رفتوآمد می کردم اینقدر گرفتاریها و دغدغههای ذهنی و افسردگی نداشتم؟!
مقداری متکای خود را بالا آورد و کنار دیوار لَم داد. بعد از لحظاتی، متوجه رفت و آمد اعدهای از خانماها در آشپزخانه و انتهای سالن شد. خانم احمدی را دید که آهسته گام بر می دارد تا کسانی که خوابیده اند،
بیدار نشوند. وقتی کنار راضیه رسید، و متوجه شد که او بیدار است با اشاره او را صدا زد.
راضیه آهسته و به گونهای که رفقایش بیدار نشوند به همراه خانم احمدی به آخر مسجد رفت، در آنجا راضیه به خانم احمدی سلام کرد و متعجب از اینکه چرا خانم احمدی او را صدا زده است. خانم احمدی به راضیه گفت: دخترم برای سحری معتکفان میخواهیم آماده شویم، دیدم خوابت نبرده، یاد اولین اعتکاف خودم افتادم، که خوابم نمیبرد؛ گفتم بیایی اینجا که هم کمکم کنی و هم با یکدیگر آشنا شویم. راضیه همین طور که کمک میکرد از خانم احمدی پرسید: اولین دفعه است که در اعتکاف شرکت میکنم و ساعات اولیه آن است، دوست دارم اولین کاری که باید بکنم را به من بگویید؟ خانم احمدی نگاه مهربانانهای به راضیه کرد و مشغول کارش شد و گفت: مقاله ای را با عنوان
اعتکاف، فرصتی برای نمره دادن به خویش! نوشته ام و در دفترم که روی میز است، گذاشته ام اگر توانستی دست خطم را بخوانی به آن نگاه کن.
راضیه بعد از آن که به خانم احمدی کمک کرد، با اجازه او دفتر را باز کرد و این مطلب را خواند:
یکی از مهمترین خواستههای ادیان الهی از انسان، این است که به خود رجوع کند و با کمی تفکر و تأمل، فرصت ظهور آن نهاد پاک و
فطرت الهی را مهیا کند. از همینرو در احادیث اسلامی فکر کردن از بزرگترین عبادات دانسته شده و اعمالی چون روزه، اعتکاف و حج، زمینه مناسب را برای تأمل و تفکر فراهم میکنند.
اعتکاف، دعوت به تفکر است؛ یعنی آنچه نه تنها ما مسلمانان، بلکه بشر امروز کمتر از هر زمانی برای آن فرصت دارد. خلوت بهترین زمینه تفکر است و اگر خوراک درست برای تفکر یافت نشود، نه تنها مفید نیست که مضر هم خواهد بود. اعتکاف بهترین موقعیت برای خلوت کردن است و در این خلوت می توان به تفکر پرداخت. ارزیابی کارهای گذشته و خودانتقادی از مهمترین پیامدهای مثبت تفکر در اعتکاف است.
از قرآن کریم و روایات شریف به دست میآید که یکی از مهمترین عواملِ مؤثر در بیداری، تفکر است. معمولا عادت ما انسانها این است که در مواجه با پدیدههای عالم، به خصوص اگر تکرار شوند، با نگاهی سطحی از کنار آنها میگذریم و چندان با دقت به آنها نمینگریم. قرآن کریم از عادتِ سطحینگری مردم گله کرده، میفرماید: «وَکَأَیِّن مِّن آیَةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ»؛ چه بسیار است نشانههای خدا در آسمانها و زمین کهدر پیش چشم مردم قرار دارند، اما آنها اصلا به این آیات توجه نمیکنند». تفکر کردن در روایات شریف هم بسیار تشویق شده است. بنابر نقلی، امام صادق علیه السلام
میفرمایند: «تفکر ساعه خیر من عبادة السنة؛ (1)یک ساعت تفکر بهتر از یک سال عبادت است». یک سال عبادت شوخی نیست! ما با یک ساعت عبادت خسته میشویم، اما حضرت میفرمایند: انسان یک ساعت بنشیند و درست فکر کند، ثواب آن از یک سال عبادت بیشتر است! پیشوایان دینی ما به صورتهای مختلف ما را تشویق به تفکر و دوری از سطحینگری میکنند. حقیقت این است که همه پیشرفتهای انسان چه در امور مادی و چه در امور معنوی مرهون فکر و دقت است. انسانهای موفق کسانی هستند که هنگام مواجهه با یک پدیده به راحتی از کنار آن نمیگذرند.
گاهی انسان مطلبی را میداند، اما تنها، قضاوتی سطحی درباره آن دارد و به عمق آن مطلب توجه ندارد. دقت و ژرفنگری درباره چنین مطالبی نیز نوع دیگری از تفکر است. این نوع از تفکر، موجب تقویت دانستههای انسان، رسوخ و ثبوت آنها در جان آدمی و حضور بیشتر آنها در قسمت آگاهانه ذهن میشود. از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است: «من اکثر الفکر فی ما یعلم اتقن علمه و فهم ما لم یکن یفهم؛کسی که در آنچه میداند زیاد فکر کند دانستههای خویش را اتقان بخشیده، مطالبی را میفهمد که پیش از آن نمیفهمید». این
1) . بحارالانوار، ج68، ص 357.
سخن بدان معنا نیست که انسان با این کار مجهولاتی را کشف میکند، بلکه معنای آن این است که به ظرایف و لطایفی که در اطراف دانستههای او وجود دارد توجه پیدا میکند و هر چه بیشتر فکر میکند، این نکات برای او بیشتر روشن میشود و فهم دقیقتری از آنها پیدا میکند.
بعد از اینکه آثار نیکوی تفکر را دانستیم، نوبت به این مسأله میرسد که درباره چه موضوعی فکر کنیم؟ انسان درباره هر چیزی میتواند فکر کند؛ اما باید بدانیم که تفکر در هر موضوعی خوب نیست. از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است: «من کثر فکره فی المعاصی دعته إلیه؛ (1)کسی که زیاد به گناهان فکر میکند به سوی آنها کشیده خواهد شد». کسی که مرتب به گناهان فکر میکند، خواه مرور گناهانی باشد که خود انجام داده و خواه اندیشه در گناهان دیگران باشد، به تدریج این افکار او را به گناه میکشاند. در نقلی دیگر آمده است: «من کثر فکره فی اللذات غلبت علیه؛ (2)کسی که زیاد به لذتها بیاندیشد آن افکار بر او غلبه خواهد کرد و او را به عمل وادار میکند».
در مقالا اندیشه در کارهای خوب، انسان را به انجام کار خوب میکشاند در روایات آمده است: «التفکر فی الخیر یدعو إلی العمل به و الندم علی الشر یدعو إلی ترکه؛ (1)تفکر در کارهای خیر انسان را به انجام آن کارها میکشاند و پشیمانی از کارهای شر، انسان را به ترک آن اعمال فرا میخواند.»
برای نمونه تفکر در قیامت و جهان آخرت، تقوی و پرهیز از گناهان را به دنبال دارد. تفکر در عفو و بخشش الهی بسترساز تقویت روحیه استغفار و توبه و امید به رحمت الهی میشود. تفکر در نظارت الهی، حیاء و عفت، نسبت به اعمال خود در محضر خداوند متعال را به دنبال میآورد. تفکر در بیوفایی دنیا و بیارزش بودن آن سبب زهد و عدم وابستگی نسبت به دنیا میشود.
پس از مدتی بعد آن خانم احمدی به راضیه گفت: وقت آن شده که معتکفان را برای سحری بیدار کنیم، زحمت بکش و لامپها را روشن کن.
راضیه، یکی یکی لامپهای مسجد را روشن کرد و با روشن شدن لامپها، آنهایی که خوابیده بودند، بیدار شدند.
1) . مجموعه ورام، انتشارات مکتبة الفقیه، ج 1 ص 251 باب التفکر.
راضیه همراه خانم احمدی و تعداد دیگری از خواهران، سفره سحری را انداختند. چندین بار خانم احمدی گفت: مواظب باشید غذا را درست درون ظرفها بریزید و درست ببرید تا چیزی از آنها بیرون ظرف و اطراف نریزد. بعد از آنکه سحری تمام شد، باز مقداری برنج توی سفره و ظرفها از بین رفته بود، که خانم احمدی خیلی ناراحت شد. خانم احمدی به راضیه گفت: خیلی باید مراقب باشیم تا درست از نعمتهای خدا استفاده کنیم و آن را اسراف و خراب نکنیم. یکی از دلایلی که توجه به این امر نداریم، برای این است که هیچکدام حساب نمیکنیم که چقدر نعمتهای خدا را بیجهت از بین میبریم! برای مثال از تو میپرسم هرکدام از ما ایرانیها به طور متوسط هر روز چند دانه برنج را در ته بشقاب یا توی سفره یا ته قابلمه و یا در مهمانیها از بین میبریم؟
راضیه گفت: عدد آن را که نمیدانم، اما خانهی ما که سعی میکنیم اسراف و دور ریز نداشته باشیم، معمولاً سبد کنار ظرفشویی پر از دانههای برنج است که به هر دلیل خورده نشده است.
خانم احمدی گفت: اگر فرض کنیم هر ایرانی روزانه 10 عدد برنج اسراف کند که عدد واقعی چند برابر آن است، بیا حساب کنیم چقدر برنج در ایران اسراف میشود.
اگر جمعیت ایران را 70 میلیون نفر در نظر بگیریم بنابراین روزانه 700 میلیون دانه برنج اسراف میشود؛ کارشناسی در یکی از برنامههای تلویزیون میگفت: هر 10 عدد برنج یک گرم میباشد بنابراین روزانه 70000 کیلو یا به عبارتی 70 تن برنج اسراف میشود که مقدار خیلی زیادی است، خدا انشاء الله قلم عفو و بخشش بر همهی گناهان ما، خصوصاً آنهایی را که به حساب نمیآوریم بکشد.
روز سیزدهم
اذان صبح پخش شد و حاج آقا جهت اقامه نماز به مسجد آمدند، بعد از خواندن نماز، حاج آقا گفتند: قبل از خواندن دعای عهد روایت جالبی را مطالعه کردم که تصمیم گرفتم در این صبح با فضیلت برای شما بیان کنم مرحوم کلینی در کتاب کافی، به اسنادش از یونس بن یعقوب نقل میکند که به او گفت: جمعی از اصحاب امام صادق علیه السلام از جمله حمران بن اعین، محمد بن نعمان، هشام بن سالم و طیاردر محضر حضرتش گرد آمده بودند. هشام بن حکم - که هنوز جوانی نورس بود -نیز در میانشان حضور داشت. حضرت، خطاب به هشام فرمود: «ای هشام! خبر نمیدهی که با عمرو بن عبید چه کردی و چه از او پرسیدی؟» هشام عرض کرد: «ای پسر رسول خدا! شما را بسیار بزرگ میدانم و از سخن گفتن در محضر شما شرم دارم، به طوری که زبانم در برابرت گنگ مینماید».
امام علیه السلام فرمود: "چون شما را دستوری دادم، انجام دهید". هشام لب به سخن گشود و گفت: "از مجلس بحث عمروبن عبید در مسجد بصره، با خبر شدم. آهنگ بصره کردم و روز جمعه به آنجا رسیدم. حلقه درس بزرگی در مسجد برقرار بود و مردم از عمرو پرسشهایی میکردند. در میان جمعیت، راهی باز کرده، جلو رفتم و نشستم. سپس خطاب به عمرو گفتم: آیا چشم داری؟ گفت: پسر جان! این چه پرسشی است؟
چرا از چیزی که خودت میبینی، میپرسی؟ گفتم: پرسش من همین است، آیا چشم داری. گفت: گر چه پرسشت احمقانه است، اما… آری! چشم دارم. گفتم به چه کارت میآید؟ گفت: باآن، رنگها و اشخاص را میبینم و تشخیص میدهم.
گفتم: بینی هم داری؟ گفت: آری! گفتم: به چه کارت میآید؟ گفت: با آن بوها را استشمام میکنم. گفتم: آیا دهان نیز داری؟ گفت: آری! گفتم: با آن چه میکنی؟ گفت: غذا میخورم و مزه آن را میچشم گفتم: گوش داری! گفت: آری! گفتم: با آن چه میکنی گفت: صداها را میشنوم.
گفتم: آیا قلب داری؟ 1 گفت: آری! گفتم با آن چه میکنی؟ گفت: به وسیله آن، هر آنچه اعضا و حواسم درک میکنند، امتیاز و تشخیص میدهم.
گفتم: مگر این اعضای حسی و ادراکی، تو را از قلب بینیاز نمیکنند؟
گفت: نه! گفتم چطور بینیاز نمیکنند و حال آن که همه، صحیح و سالماند؟ گفت: پسر جان! وقتی آنها در چیزی که حس میکنند، تردید داشته باشند، در تشخیص آن به قلب مراجعه میکنند تا، یقین حاصل و شک، باطل گردد.
گفتم: آیا خداوند، قلب را برای رفع شک و حواس، قرار داده است؟
گفت: آری! گفتم: پس قلب باید موجود باشد، وگر نه برای حواس، یقینی حاصل نمیشود؟ گفت: آری! گفتم: ای ابا مروان! خداوند تبارک و تعالی، حواس تو را بیامام، رها نکرده و برای ایشان، امامی قرار داده است، تا صحیح را آشکار وشکشان را به یقین تبدیل کند. حال، این خلایق را در شک و حیرت و اختلاف رها نموده و امامی برایشان منصوب نکرده تا آنان را از شک و تردید، خارج سازد؟ عمرو مدتی خاموش ماند. سپس روی به من کرد وگفت: "اهل کجا هستی؟ "پاسخ دادم: "کوفه" گفت: "پس تو هشام بن حکمی! "
سپس مرا در آغوش گرفت و در جای خود نشانید و خود کنار رفت و دیگر چیزی نگفت تا من بر خاستم. در این هنگام امام صادق علیه السلام خندید و فرمود: «ای هشام! چه کسی این مطلب را به تو آمو خته؟» هشام پاسخ داد: " چیزی است که از شما یاد گرفته ام". «حضرت فرمود: "به خدا قسم، این مطلب در صحف ابراهیم وموسی، مکتوب است ".
بعد از رفتن حاج آقا، دعای عهد و بعد از آن زیارت عاشورا خوانده شد، اما راضیه به خاطر اینکه شب را نخوابیده بود و حسابی هم خسته شده بود، سرش را روی مهر گذاشت و دیگر چیزی متوجه نشد. بعد از تمام شدن دعا و زیارت یکی از رفقایش او را صدا زد و به او گفت: چقدر میخوابی؟ مگر برای خواب به اینجا آمدهای؟
راضیه کمی حالش گرفته شد و نزدیک بود که بگوید من دیشب بیدار بودهام و کار میکردم که منصرف شد و گفت: ریحانه جان، عمری است که خوابم، دعا کن این چند روز بیدار شوم.
ریحانه گفت: بابا شوخی کردم، یقیناً خواب تو بهتر از بیداری ماست، فقط خداست که از نیتها خبر دارد، خداوند انشاء الله همه ما را از خواب غفلت بیدار کند.
دو ساعت مانده به ظهر، خانم احمدی همه را دعوت کرد که جلوتر بیایند تا برنامه مداحی، سخنرانی و بعد از آن نماز جماعت برگزار شود.
وقتی همه جمع شدند، یکی از خواهران بلند شد و بستههای شکلاتی را بین خواهران پخش کرد و به شوخی گفت: الان نخورید بگذارید برای افطار و در میان صحبتهایش میگفت: خواهران در این مراسم باشکوه و در این مکان مقدس، شهدا را فراموش نکنید همه آنها برگردن ما حق دارند، اگر اینطور با آرامش و امنیت در این مکان جمع شدهایم و از این فضای معنوی استفاده میکنیم، بخاطر رشادت و ایثار و خون شهداست.
راضیه، جایی برای خودش کنار ملوک خانم پیدا کرد و نشست. ملوک خانم گفت: در این چند سالی که من به اعتکاف میآیم، این خانم هم میآید و شکلات پخش میکند و از شهدا سخن میگوید. از او پرسیدم چرا همیشه از شهدا سخن میگوید؟ از سخنان او متوجه
شدم جنازة فرزند شهیدش علی را بعد از چندین سال مفقود الاثر بودن آوردهاند، او بعد از آن تصمیم میگیرد هر سال به نیت پسرش در روز میلاد امام علی علیه السلام در مراسم اعتکاف، شکلات پخش کند.
بعد از آرام شدن جلسه، مداح در وصف امام علی علیه السلام، مدیحهسرایی کرد و بعد از آن حاج آقا برای سخنرانی بر روی منبر رفتند. راضیه که بعد از خواندن مقاله خانم احمدی تصمیم گرفته بود با دقت وتفکر بیشتری به اطراف و سخنان داشته باشد، دفتر خود را باز کرد و آماده نوشتن شد. حاج آقا گفتند: با توجه به این که شنیدم عدهای از شما دانشجو هستند، داستانی که در مورد یک دانشجو است را به عنوان مقدمه و شروع بحث قرار میدهم. یکی از دوستان برایم تعریف کرد: روزی در بین شیعیان لبنانی در حال وضو گرفتن بودم که جوانی لباسهای مندرس و تقریباً کهنه را دیدم که قیافهای غیرلبنانی و اروپایی داشت. به همین علت از او پرسیدم شما لبنانی هستید؟ گفت: نه، من آلمانی هستم. گفتم: اینجا چه کار میکنید؟
گفت: من مسیحی بودم و شیعه شدم و چند بار قرآن را به زبان غیر عربی خوانده ام، اما فهمیدم اگر بخواهم بیشتر و بهتر قرآن را درک کنم و از آن لذت ببرم باید زبان عربی را یاد بگیرم؛ به همین علت این جا آمده ام تا زبان عربی را یاد بگیرم.
از او پرسیدم: چگونه شدکه شیعه شدی؟ گفت: من دانشجوی فیزیک هستهای در دانشگاه آلمان بودم، یک روز که در کتابخانه دانشگاه مطالعه میکردم، خسته شدم، بلند شدم و شروع کردم در بین قفسهها به قدم زدن و کتابها را نگاه میکردم. چشمم به کتابچهی کوچکی افتاد و آن را برداشته و باز کردم و آن رامطالعه کردم. عبارتی را دیدم که معنای بسیار بلندی داشت به همین علت حساس شدم تا بفهمم که این جمله توسط چه کسی گفته شده است؟ بعد از تحقیقات متوجه شدم این جمله قسمتی از دعایی است که از شخصی به نام علی که از امامان شیعه میباشد، نقل شده است. تصمیم گرفتم بیشتر با این شخصیت آشنا شوم. بنابر این کتابهایی را مطالعه کردم و از کسانی که آشنایی با ایشان داشتند پرسوجو کردم و هرچه جلوتر میرفتم بیشتر عاشق او میشدم تا در نهایت، تصمیم گرفتم شیعه شوم. حاج آقا به این جای صحبتشان که رسید گفت: خواهران محترم، برای این که بدانید آن جملهای که دانشجوی آلمانی از امام علی علیه السلام دیده بود، چه جملهای است، مقدمهای را میگویم؛ بعد هر کس توانست زودتر آن جمله را بیان کند، جایزه خواهد گرفت.
وقتی بچهای یک اسباب بازی یا عروسکی را دست بچهای دیگر میبیند، آرزو میکندای کاش من آن عروسک را داشتم؛ به همین علت روزها و شب هایش در آروزی داشتن آن عروسک سپری میشود.
کمی که بزرگ تر میشود، دو چرخهای قشنگ را در مغازهای میبیند، دو باره دل او هوایی میشود و شبها خواب میبیند که سوار دوچرخه شده و با سرعت زیاد در خیابانها و دشت و صحراها با آن بازی میکند و یا روزها به آن نگاه میکند و آرزوی به دست آوردن آن را دارد. بزرگ تر که شد وقتی ماشین را دید، همین آرزو، شب و روز او را پر میکند و بعد از آن خانه، پول، مقام و خلاصه تمامی ندارد و یک روزی متوجه میشود که تمام زندگی اش به همین آرزوها گذشت و به آن هدفی که منظور از خلقت و آفرینش او توسط خدا بود، نرسیده و این آرزوهای طولانی او را در قفسی قرار داده که او را از رسیدن به اهداف متعالی و بلند باز داشته است.
وقتی صحبت حاج آقا به این قسمت رسید، یکی از خواهران اجازه گرفت و بعد گفت: حاج آقا این مطلبی که فرمودید، یکی از فرازهای دعای کمیل امام علی علیه السلام است که میفرمایند: «وَ حَبَسَنی عَنْ نَفْعی بُعْدُ أمَلی»
حاج آقا به آن خواهر احسنت گفت و جایزهای نیز به او اهدا کرد و گفت: حال که تا این جای داستان آن دانشجوی آلمانی را گفتم ادامه آن نیز جالب است.
دوستم گفت: از آن شیعه آلمانی پرسیدم: ببخشید چرا این قدر لباسهای شما مندرس و کهنه است با این که تحصیل کرده و جوان هستید؟
گفت: وقتی شیعه شدم به پدر و مادرم گفتم آنها هم شیعه شوند، مادرم قبول کرد و شیعه شد ولی پدرم قبول نکرد و چون دکان شراب فروشی داشت، من نمیتوانستم از پول او استفاده کنم. به همین علت هم درس میخوانم و هم کار میکنم تا بتوانم مخارج خود و مادرم را از راه حلال به دست آورم. بعد از آن حاج آقا صحبت خود را ادامه دادند و با چند دعا سخنرانی به پایان رسید.
ساعاتی مانده به مغرب راضیه با رفقای دانشجویش در کنار دیوار، حلقهای دوستانه تشکیل دادند و از هر دری سخن میگفتند. نحوة صحبتهای آنها و گهگاه خندة آنان باعث جلب توجه اطرافیان به آنها شد.
ملوک خانم هم با حسرت و به یاد دوران جوانی و شور و حالی که داشت، به آنها نگاه میکرد و دنبال بهانهای بود که خود را در جمع آنها داخل کند. در بین گفتگوها سخن از طول عمر امام زمان علیه السلام به میان آمد که چگونه ممکن است شخصی، عمری طولانی داشته باشد؟ هر کدام از دانشجوها پاسخهایی را دادند.
ملوک خانم، صدا زد: دختر خانمها! اجازه بدهید که عروس خانم هم نظرش را بدهد.
راضیه گفت: منظورتان از عروس خانم کیست؟
ملوک خانم گفت: ای داد، اعتکافت باطل است و هیچ چیز از فیوضات اعتکاف را درک نکردهای، منظور از عروس خانم، خودم هستم.
ملوک خانم ادامه داد: البته عروس خانم پنجاه، شصت سال پیش و اما در مورد موضوع بحثتان بگویم که سواد من، مثل شماها نیست اما برایتان مثالی بزنم، شما الان اگر به من نگاه کنید، خواهید دید که موهای من و بعضی از ابروهای من سفید شده اما مژههای چشم من هنوز سیاه است؛ از طرف دیگر موهای سر شما تند تند رشد میکند و هر چند وقت یکبار نیاز به کوتاه کردن و رسیدگی دارد، اما موهای مژه در طول چندین سال تغییر زیادی نمیکند، منظورمن از بیان این مثال این است که خدایی که قادر است در یک صورت این قدر تفاوت ایجاد کند که موهای مختلفی که از یک بدن تغذیه میکنند، بعضی از آنها در طول عمر سفید میشود و بعضی نمیشود، بعضی رشدی سریع دارند و بعضی خیلی کم رشد میکنند، همین خدا قادر است که به بعضی عمر کوتاه، به بعضی عمر طولانی یا بسیار طولانی بدهد. همان طور که
عمر حضرت نوح علیه السلام را تا دو هزار سال هم گفته اند که 950 سال آن را پیامبر بود.
البته ببخشید که من وارد بحث شدم، فقط چون بحث در مورد امام زمان علیه السلام بود، دوست داشتم، اسم من هم در لیست دوستداران حضرت نوشته شود؛ حالا برای سلامتی امام زمان علیه السلام و برای اینکه به زودی زود انشاء الله همتون عروس بشید، صلوات بفرستید.
راضیه نگاهی به ساعت کرد و از جمع دوستانش جدا شد و به طرف خانم احمدی رفت و سلام و احوالپرسی کرد. خانم احمدی به او گفت: خوب وقتی آمدی، میخواهیم افطاری را آماده کنیم، اگر زحمتی نیست، به خواهران کمک کن، خدا عاقبت به خیرت کند.
راضیه گفت: چه زحمتی اصلاً برای همین کار آمدم.
شب چهاردهم
راضیه بعد از جمعآوری سفره، برای استراحت به دیوار تکیه داد که بعد از لحظاتی، محدثه یکی از رفقای دانشجویش پیش او آمد و بعد از خسته نباشی به او گفت: خوب با خانم احمدی و خانم مثبتا رفیق شدهای، تو که از این تیپ آدمها بدت میآمد و خیلی با آنها چفت نبودی؟
راضیه کمی سکوت کرد و نگاه معناداری به رفیقش کرد و بدون آنکه موضع خصمانهای بگیرد به او گفت: راست میگویی، احساس میکنم با آمدن به اعتکاف، نگاهم به خیلی از موضوعات عوض شده، مثل اینکه تازه متولد شدهام و همه چیز را باید از نو شروع کنم راهی که تاکنون رفتهام، راه درستی نبوده است و باید با آدمهای متدین و مؤمن بیشتر ارتباط داشته باشم، فکر میکنم اگر… که محدثه، حرف او را قطع کرد و گفت: ای بابا، اینطوری که تو داری پیش میری و بچه مثبت میشی باید فکر یک شوهر مثبت هم برایت باشیم.
راضیه گفت: منظورم تجدید نظر در افکار و مُراوداتم بود، تو اگر حال و هوای دیگری داری، دیگران را با خودت مقایسه نکن، خداوند انشاء الله حاجات همه را برآورده به خیر بگرداند، آمین یا رب العالمین.
بعد از کمی استراحت، راضیه نماز شب دوم اعتکاف را به جا آورد و بعد از نماز، با دوستانش خوراکیهایشان را رو کردند و دور آن حلقه زدند و گَپ و گفت دانشجویی را شروع کردند.
راضیه بلند شد و به سراغ خانم احمدی و خانم رحمتی رفت تا آنها را به جمع خودشان دعوت کند. ابتدا از ته سالن خانم احمدی را با احترام خاصی دعوت کرد و به او گفت: خانم احمدی فقط با بزرگان نپرید به ما بچه مَچهها هم سری بزنید! خانم احمدی گفت: نه دخترم، افتخار دارم که در خدمتتان باشم، همه شما خانمید و همراه او حرکت کرد، وسط مسجد که رسیدند، راضیه، خانم رحمتی را نیز دعوت کرد، احترام خاص خانم احمدی به خانم رحمتی، راضیه را متعجب کرد. به هر حال آن دو نفر هم به جمع رفقای راضیه اضافه شدند و جمع آنها کمی رسمی شد.
یکی از دانشجویان گفت: معنای این حدیث که در تابلو نوشته شده که روز قیامت اول به نماز انسان نگاه میکنند، اگر قبول شد، بقیه اعمال را نگاه میکنند، اما اگر قبول نشد به بقیه اعمال نگاه نمیکنند چیست؟
هر کدام از حاضران جوابی داد و به نقد و بررسی آن پرداختند، بعد از مقداری گفتگو، خانمی که در کنار حلقه آنها نشسته و دانشجوها متوجه
حضور او نشده بودند، اجازه گرفت که او هم جوابی به این پرسش بدهد.
وقتی که نگاهها متوجه او شد، گفت: کوچیک شما یوسفی هستم، اینقدر با شور و حرارت بحث علمی میکردید که حیفم آمد، من هم چیزی نگویم. نماز همانند نمره انضباط در کارنامه نمرات دانشآموز است هنگامی که دانشآموزی از مدرسهای به مدرسة دیگری ارتقاء پیدا میکند در مدرسه جدید، خصوصاً مدارسی که به اخلاق و تربیت بچهها اهمیت میدهند، بعد از آنکه دانشآموز جهت ورود به آن مدرسه، کارنامهاش را داد، مدیر آن مدرسه، اولین نمرهای را که در کارنامه نگاه میکند، نمره انضباط است، اگر نمره انضباط دانشآموز مورد قبول مدیر مدرسه بود، به نمرات دیگر نگاه میکند ولی چنانچه نمره انضباط، نمره بدی باشد، همان وقت عذر او را میخواهد، چون مسئولان مدرسه میدانند نمرهی انضباط در کارنامه تحصیلی، نمرهای است که با تمام نمرهها ارتباط دارد. دانش آموزی که نمره انضباط او عالی است، این نمره نشان میدهد به موقع به مدرسه میآمده و منظم سر کلاس حضور پیدا میکرده و به معلمان احترام میگذاشته و نظافت خود و مدرسه را رعایت میکرده و دهها قانون دیگر که لازم بوده در مدرسه رعایت شود را مراعات میکرده است؛ بنابراین، کم آوردن
نمرهی انضباط توسط دانش آموز، به معنای عدم رعایت و توجه نکردن به خیلی از چیزها بوده است.
به همین جهت مسئولان مدرسهی جدید، این حق را به خود میدهند که اگر نمره انضباط دانش آموزی خوب و عالی نبود از پذیرش او در مدرسه خودداری نمایند.
نماز، در نامهی اعمال، همانند نمره انضباط در کارنامه تحصیلی دانش آموزان است، که اگر نماز انسان نمرهی قبولی را گرفته باشد، به بقیهی اعمال نگاه میکنند و چنانچه خدای نکرده کسی نماز نخوانده باشد به بقیه اعمال او نظر نمیکنند، همان طور که برای گرفتن نمره عالی در انضباط، لازم بود که بسیاری از چیزها رعایت شود، برای قبولی و پذیرش نماز نیز، شرایطی لازم است از جمله: 1. ایمان به خدا؛ 2. پذیرفتن امامت و رهبری امام علی علیه السلام؛ 3. اهل تقوا و پرهیزگاری بودن؛ 4. پرداخت حقوق مردم؛ 5. خوش رفتاری با زن، شوهر، پدر و مادر، فرزند، همسایگان و مسلمانان. بنابراین، اگر نمازی قبول نشود یا مقداری از آن قبول نشود، معلوم میشود اشکال در عملهای دیگر بوده است و نماز صحیح و سالم قبول شده، نشانهی سلامت و درستی بقیهی اعمال است؛ مانند آمپرهایی که در ماشین وجود دارد که اگر آمپر سرجای مشخص شدهی خود باشد معلوم است موتور و دیگر وسایل ماشین درست کار میکنند، اما اگر آمپر به سمتی دیگر حرکت
کرد، باید نگران عیب و اشکال در موتور بود. بنابراین، نماز، آمپر و شاخصی است که همهی اعمال دیگر با آن سنجیده میشود.
بنابراین نماز قبول شده، گذرنامهی ما برای رسیدن به سعادت و خوشبختی است که حتماً باید آن را همراه خود داشته باشیم و هیچ چیز دیگری جای آن را نمیگیرد، در غیر این صورت جلوی ما را خواهند گرفت، همانند پلیس راهی که از راننده ای، گواهینامهی رانندگی را بخواهد. اگر راننده، گواهینامهی پزشکی، پروانهی ساختمان، مدرک مهندسی و هر مدرک دیگری را به او نشان دهد، پلیس از او نمیپذیرد، تنها در صورت داشتن گواهینامهی رانندگی اجازه عبور میدهد. در قیامت نیز شرط رسیدن به بهشت، گواهینامهی نماز است که اگر نباشد، هیچ عملی مورد قبول و نجات بخش نیست.
بعد از صحبتهای خانم یوسفی، دانشجوها به خاطر مشارکت او در بحث و همچنین مثال زیبایی که در پاسخ گفتند از او تشکر کردند و حلقة خود را باز کرده و در جمع خودشان جایی برای او باز کردند.
وقتی خانم یوسفی نشست، یکی از دانشجوها در حالی که عرق پیشانی خود را پاک میکرد رو به جمع کرده و گفت: این عرق من از گرما و حرارت بحثهای علمی و پرشور و با حال است یا اینکه کولر باد گرم میزند؟ با صحبت او، تازه همه متوجه شدند که چقدر گرم است و همة به کولری نگاه میکردند که معلوم شد باد گرم میزند.
ریحانه از میان جمع بلند شد و گفت: کار را به استاد فن واگذار کنید، الان در یک چشم بهم زدن یک معاینه فنی انجام میدهم و انشاء الله که آن را درست کنم.
خانم احمدی گفت: دخترم صبر کن، تلفن بزنم از بیرون تعمیرکار بیاید آن را درست کند.
ریحانه گفت: خانم احمدی ما را دستکم نگیر، پدر من تعمیرکار وسایل خانگی است و بالاخره از فضل پدر ما را هم نصیبی هست، اجازه بدهید اول من نگاهی میکنم، اگر درست نشد به پدرم تلفن میکنم که او بیاید، اتفاقاً قبل از آمدن به اعتکاف پدرم به من گفت: دخترم اگر در اعتکاف جایی نیاز به کمک من شد هر موقع از شبانهروز که باشد، تلفن بزنی خودم را میرسانم.
الان کلید برق را قطع کنید و برای استاد کل، صندلی یا چهار پایهای بیاورید تا این کولر بیمار را معاینه کنم، شاید خیلی خنک کرده و سرما خورده، دوای آن مقداری شربت روغن است.
خلاصه ریحانه از چهار پایه بالا رفت و درب سمت پمپ آب آن را باز کرد و به دست راضیه و خانم احمدی داد، در حالی که اکثر معتکفان به او نگاه میکردند سرش را داخل کولر کرد و همانطور که سرش داخل کولر بود فریاد زد: فهمیدم.
راضیه گفت: ریحانه، فهمیدی که نمیتوانی درست کنی! قربان دستت ثوابش را بردی، انشاء الله که خداوند پاداش درست کردن یک عدد کولر را به همراه ثواب اعتکاف خالصانه به تو بدهد، بیا پایین که جمعی از خلایق را مشغول خودت کردهای.
ریحانه گفت: شاگرد خوبم! اگر میخواهی یک روز استاد شوی، بیاحترامی به استادت نکن، استاد که نمیشوی هیچ، عاقبت بخیر هم نمیشوی. فهمیدم و درست هم فهمیدم، لولة پمپ آب آن در آمده که الان با یک حرکت سریع آن را درست میکنم.
ریحانه بعد از درست کردن، دریچه را با کمک دیگران سر جای آن گذاشت و گفت که برق را وصل کنند، بعد از وصل شدن برق و روشن شدن کولر، صدای جریان آب و ریختن آب بر روی پوشالها شنیده شد، ملوک خانم گفت: برای سلامتی استاد کولرساز صلوات، و راضیه گفت: استاد روسفیدم کردی.
ریحانه به نشانه افتخار و خوشحالی دو دستش را در هم گره کرد و بالای سرش تکان داد و حواسش پرت شده بود که بر روی چهار پایه ایستاده است که ناگهان از همان بالا به روی زمین سقوط کرد و با فریاد او، جیغ اطرافیان او بلند شد.
خانم احمدی با دیدن این صحنه، با صدایی نسبتاً بلند گفت: خانم دکتر دستم به دامانت، و سریع به طرف ریحانه رفت و سرش را روی زانوهایش گذاشت.
همه به اطراف نگاه کردند و منتظر آمدن کسی بودند که خانم رحمتی به سرعت به طرف وسایل خود رفت و از میان وسایلش، کیف کوچکی را برداشت و خودش را بالای سرریحانه رسانید.
خانم احمدی نگاهی به خانم رحمتی کرد و گفت: خانم دکتر، ریحانه طوری شده؟
خانم رحمتی گفت: اجازه بدهید معاینهاش کنم، انشاء الله که چیزی نیست.
بعد از معاینهای سریع گفت: الحمدالله چیزی نیست، فقط بیش از حد ترسیده و مقداری هم شست دستش زخمی شده که آن را هم الان ضدعفونی و باند پیچی میکنم. بعد شروع کرد به باندپیچی دست ریحانه و به او گفت: استادکار که نباید اینقدر ترسو باشد، مردم از ساختمان چند طبقه پایین میافتند و سرشان متلاشی میشود و اصلاً نمیترسند.
ریحانه لبخندی زد و گفت: ترس من که چیزی نیست، مردم خانم دکتر هستند و به اعتکاف میآیند و اصلاً خبر نمیدهند که ما هم احترام بگذاریم و بعد هم تو خونه پُز بدهیم که با خانم دکتر بودیم.
خانم احمدی رو به ریحانه کرد و گفت: ریحانه جون هنوز معنای اعتکاف را متوجه نشدهای، اعتکاف یعنی همین که میبینی.
ریحانه گفت: خانم احمدی، تازه دارم متوجه میشوم این یکدلی و یکرنگی که اینجاست، به همهی دنیا میارزد و مثل این است که در بهشت هستیم. بعد از این گفتگوها و حوادث، همه برای استراحت به محل خود رفتند و اکثر لامپهای مسجد خاموش شد.
یکی دو ساعت از خاموشی گذشت، کم کم ولی دوباره راضیه خوابش نمیبرد. نگاهش به سمت محراب مسجد افتاد و دید که، مادر و دختری که با هم به اعتکاف آمده بودند، هر دو مشغول خواندن نماز شب بودند، راضیه با دیدن این صحنه، اشک از چشمانش جاری شد و به حال آنها غبطه خورد و از طرف دیگر با دیدن آن مادر و دختر، بفهمی نفهمی دلش برای مادرش تنگ شد و پیش خودش گفت: مامان الان چه کار میکند، فکر کنم راحت خوابیده و از غُر و لوندهای من در این دو روز راحت بوده است.
راضیه بلند شد، وضو گرفت و مشغول نماز شب شد، چند مرتبه قبلاً نماز شب خوانده بود اما لذتی را که این نماز شب داشت، کمتر جایی احساس کرده بود، در رکعت آخر نماز شب قنوت گرفت و برای 40 نفر از دوستان و اقوام طلب مغفرت کرد، 70 مرتبه استغفار کرد و بعد از آن شروع کرد به 300 بار طلب عفو و بخشش از خدا، الهی العفو، العفو،
العفو،… نماز که تمام شد ناگهان دستی را بر روی شانههای خود احساس کرد. به عقب که نگاه کرد از آنچه دید تعجب کرد و شوکه شد، مادرش در کنار او نشسته بود، ناخودآگاه او را بغل کرد و گفت: قربونتون برم چند سال است که شما را ندیدهام، شما کجا، اینجا کجا، نکنه روح مادر منی؟
مادر راضیه هم به احساسات او جواب داد و گفت: هر کار کردم خوابم نبرد به بابات گفتم مرا به مسجد بیاورد که برای یک لحظه هم که شده دخترم را ببینم، هرچه بابات گفت: الان دیر وقت است و همه خوابیدهاند و از طرف دیگر به مسجد راه نمیدهند، گفتم حالا برویم، امید به خدا، آمدم در مسجد و با خواهشی که به خانم احمدی کردم مرا راه داد و جای تو را نشانم داد و گفت: مادر جان، آهسته برو، یک لحظه او را در خواب ببین و برگرد وقتی آمدم دیدم سر جایت نیستی، ترسیدم، بعد که دیدم در حال نماز هستی دلم قرار گرفت و خدا را شکر کردم.
چی شده مادر، تو نماز صبح را در خانه به زور بلند میشدی، الان که وقت خواب است در حال نماز هستی؟ راضیه گفت: مادر نمیدانی اینجا کجاست! آدمهایش طوری دیگر هستند، در اینجا مثل اینکه مهمان خدا هستی و فرشتهها از تو پذیرایی میکنند، فکر میکنم چیزی شبیه بهشت است، نه کینهای، نه حسدی، همهاش صدق و صفاست.
روز دوم
دو ساعت مانده به ظهر، بعد از مداحی، خانمی از حوزة علمیه برای سخنرانی به اعتکاف آمدند، راضیه دفترش را باز کرد و سخنرانی را یادداشت میکرد:
امامان معصوم علیهم السلام به ما آموخته اند که اعتراف به گناه مهمترین وسیله قرب الهی است. اعتراف به گناه یعنی خود را مقصر دانستن و گناه و اشتباه را به دیگران نسبت ندادن. در دعای کمیل میخوانیم: «ظَلَمتُ نَفسی و تَجَرأتُ بِجَهلی؛ خدایا من به خودم ظلم کردم و راه خویش را گمراهانه انتخاب کردم» این که ما خودمان را مقصر بدانیم، وسیلهای بزرگ برای تقرب به خداوند متعال است. در مناجات شعبانیه نیز میخوانیم: «فَقَد جَعَلتُ الاقرارَ بِالذَنبِ الیکَ وَسیلَتی؛ خدایا من اعتراف به گناه خود را وسیلهای برای رسیدن به سوی تو قرار دادم». اعتراف به گناه مهمترین وسیله تقرب به خدای متعال است. در بعضی از دعاها آمده است: «لاتَخرُجنی عَن التَقصیر؛ خدایا چنان کن که ما از مقصر دانستن خویش خارج نشویم». همانطور که در معارف اسلامی یاد شده، انسان، عامل مهم سعادت و شقاوت خویش است. انسان موجودی خود مختار و دارای اراده است که باعث بدبختی یا خوشبختی خویش میشود و عوامل دیگر زمینه گناه را فراهم میآورند.
تمام مجرمان جهان، براساس حب ذاتی و غروری که دارند، مجرمیت و بزهکاری خود را گردن دیگران میاندازند.
گریز از تقصیر خویش شکلهای گوناگونی دارد که بعضی از آنها را خدمتتان بیان میکنم:
یکی از مصادیق آن گناه خویش را گردن دیگران انداختن است. برای نمونه ابلیس که خودش مقصر بود و براساس غرور و تکبر، به حضرت آدم علیه السلام سجده نکرد و گناه خویش را به گردن خدا انداخت و گفت: «رب بما اغویتنی؛ خدایا به آن جهت که تو مرا گمراه کردهای».
برخی نیز کمکاری و تنبلی خود را به خدا نسبت میدهند و میگویند خدا نخواست ما به مقامی برسیم، در صورتی که خدا خواست، ولی غفلت از خود انسان است.
عدهای نیز شکست خود را به روزگار نسبت میدهند. شاعران و ادیبان بسیاری، به روزگار ناسزا گفتهاند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «لاتَسبّوا الدّهر؛ به روزگار ناروا نگویید». انسان باید خود را مقصر بداند و عیوب خود را بکاود و نقصهایش را بجوید.
شیطان را بهانه ارتکاب گناه قرار دادن نیز، از مصادیق گریز از تقصیر خویش است. برخی افراد، حتی برخی مؤمنان و خداباوران، علت تامه و اصلی جرم و گناه را شیطان میدانند و میگویند: شیطان مرا وسوسه کرد. درست است که شیطان وسوسه میکند، ولی علت قطعی برای
جرم نیست. اگر چنین بود، خداوند متعال هیچ گناهکاری را بازخواست نمیکرد و تنها عامل جرم را شیطان میدانست و هیچ قاضیای نیز حق مجازات مجرمی را نداشت. در قرآن کریم آمده است که شیطان میگوید من تنها شما را به گناه دعوت کردم و بر شما سلطه نداشتم. از اینرو شیطان برای مرتکبان گناه، دلیل قانعکنندهای نیست.
برخی محیط آموزشی، خانوادگی یا اجتماعی را مقصر به گناه افتادن خود میدانند. محیط علت گناه محسوب نمیشود. مصداق بارز موجه نبودن این دلیل، آسیه همسر فرعون است، زن خدا باوری که در کانون شرک و کفر فرعونی، از گناه دوری جست. نتیجه میگیریم که محیط نیز عامل گناه نیست.
سخنرانی و نماز که تمام شد راضیه بعد از مقداری استراحت، برای قرائت قرآن، مکان خلوتی را در نظر گرفت و مشغول قرائت قرآن شد، بعد از تلاوت قرآن با حالت خاصی به جمعیت و محیط اطراف نگاه کرد، از دور یک لحظه چشمش به خانم یوسفی افتاد که به او نگاه میکند، تا خانم یوسفی فهمید که راضیه متوجه او شده به طرف او حرکت کرد، سلام کرد و در کنارش نشست و سر صحبت را باز کرد و از راضیه تعریف و تمجید کرد و به او گفت: چقدر توفیق داری! هم اهل عبادت و تهجد هستی، هم در مسائل علمی، مشارکت خوبی داری و نسبت به اطرافیان خودت هم، اهل کمک و خیر رسانی هستی! خداوند
به پدر و مادرت طول عمر با عزت بدهد که چنین دختری را تربیت کردهاند. سپس از او پرسید: راستی راضیه چطور شد که به اعتکاف آمدی؟
راضیه که تا اینجا ساکت بود و گوش میداد، گفت: خانم یوسفی از حُسن ظن شماست که اینگونه دربارة من میگویید و گرنه من عددی نیستم.
و اما دربارة آمدنم به اعتکاف، راستش را بخواهید، من اهل این برنامهها نبودهام و اصلاً اطلاعی هم از چگونگی اعتکاف و اعمال آن نداشتم، اما آنچه عامل آمدن من شد، این بود که از مدتهای قبل، احساس میکردم رابطه من با خدا، خیلی کمرنگ شده و بعد از آن یکسری سؤالات و شبهاتی ذهنم را مشغول کرده بود که به مرور زمان این سؤالات و پرسشها، باعث آزار و اذیت من شد و کسی را پیدا نمیکردم که از او جواب آنها را بگیرم و یا اگر حقیتش را بخواهید روم نمیشد از کسی بپرسم و میترسیدم فکرهای بد در مورد من بکنند، به هرحال گرفتار شده بودم؛ چه جور هم.
تا اینکه مدتی قبل در حیاط دانشگاه دیدم رفقایم در مورد موضوعی با همدیگر پچ پچ میکنند، از آنها پرسیدم، چه میگویید؟ گفتند: حرف مَردونه میزنیم و تو اهلش نیستی. اول فکر کردم شوخی میکنند، ولی دیدم که دوباره مشغول صحبتهای خودشان شدند؛ فهمیدم که بحث
جدی است این بود که به سمانه گفتم: سمانه، دست شما درد نکن، از بقیه توقع نداشتم اما با تو که از ابتدا تا حالا همکلاسی بودهایم، بیش از این انتظار دارم. خلاصه با وساطت سمانه، وارد بحث آنها شدم و فهمیدم میخواهند برای ثبتنام اعتکاف اقدام کنند. بعد از صحبت، به سمانه گفتم: اعتکاف چی هست؟ سمانه مقداری برایم توضیح داد که آنجا دور هم هستیم و از طرف دیگر به عبادت و راز و نیاز میپردازیم و توضیحات دیگر.
پس از صحبت او، تصمیم گرفتم به اعتکاف بیایم اولش بخاطر اینکه در اعتکاف دور هم هستیم، اما بعد احساس کردم نیرویی خاص در درونم مرا به اعتکاف میکشاند و شاید در آنجا برای پرسشهایی که ذهنم را مشغول کرده، جوابهایی پیدا کنم. این بود که با وجود لایق نبودنم برای اعتکاف، اما توفیق آن را خداوند به من عنایت فرمود و الان که اینجا هستم، خدا را شاکرم.
خانم یوسفی به راضیه گفت: خوب حالا دخترم، آن سؤالات و شبهاتی که داشتی، جوابش را پیدا کردی؟ راضیه گفت: الحمدالله با سخنرانیها و گفتگوهایی که در این مدت صورت گرفت، اکثر آنها مرتفع شد که بعضی از آنها بخاطر اینکه از فضای عبادت و رابطه نزدیک با خدا و دوستداران خدا دور بودهام، ایجاد شده بود که خدا را شکر در این مکان با حس و حال خوبی که دوستان دارند و برنامههای
خوبی که اعتکاف دارد، بعضی از آن شبهات، خود به خود در دورنم حل شد. اما متأسفانه ما جوانان در دنیای امروزی، هر ساعت و دقیقه مواجهه هستیم با سوالات و شبهاتی که از طریق گوشی همراه، اینترنت، ماهواره و همه رسانه ها، که معلوم نیست ما را به کجا میبرند، که احساس میکنم جنگی اتفاق افتاده که نمیدانیم دوست کیه، دشمن کیه؟ خانم یوسفی که بادقت به حرفهای راضیه گوش میداد گفت: راضیه جان راست میگویی، الان در جنگی هستیم که نام آن جنگ نرم است.
جنگ نرم به معنای فروپاشی از درون و در حقیقت شامل هرگونه اقدام روانی و تبلیغات رسانهای است که جامعة هدف یا گروه هدف را نشانه میگیرد و بدون درگیری نظامی و گشوده شدن آتش، رقیب را به انفعال یا شکست وا میدارد.
بنابراین میتوان گفت که جنگ نرم عبارت است از هرگونه اقدام غیر خشونتآمیز که ارزشها و هنجارها را مورد هجوم قرار داده و در نهایت منجر به تغییر در الگوهای رفتاری و ایجاد الگوی جدیدی میشود که با الگوهای رفتاری نظام حاکم تعارض داشته باشد. آیا تاکنون دقت کردهای که دشمنان ما حیا و عفت زنان و دختران ما را بدون جنگ و خونریزی به غارت بردهاند؟ اباحهگری و تکلیفگریزی در جامعه ما پیامد جنگ نرم دشمن است، اهمیت و جایگاه جنگ نرم
به مراتب بیشتر از جنگ سخت است؛ علل توجه جبهه باطل به جنگ نرم عبارت است از:
در جنگ نظامی و جنگ سخت، تلفات و خرابیها محسوس و ملموس است و در ضمن با هزینهکردن، قابل بازسازی است، ولی در جنگ نرم ویرانیها و آسیبها نامحسوس است و به آسانی بازسازی نمیشود. تغییر سبک زندگی، حاکمیت تجملات در زندگی، کاهش حرمت پدر و مادر، بیحجابی و… به آسانی از بین نمیرود. گاه باید دهها سال کار فرهنگی کرد تا بتوان حیای بر باد رفته جامعه را بازگرداند. اما در جنگ نظامی در چند سال میتوان ساختمان ویرانه را بهتر از گذشته بازسازی کرد.
گسترة جنگ نرم؛ فکر، اندیشه و فرهنگ ملتها است، لکن گسترة جنگ سخت و نظامی مرزهای جغرافیایی یک یا چند کشور است. در دفاع مقدس شهرهای مرزی ایران نظیر خرمشهر، بستان، مهران و… درگیر جنگ و ویرانی گسترده بودند. اما در جنگ نرم و فرهنگی همه مردم ایران تهدید میشوند ولو هزاران کیلومتر با مرز فاصله داشته باشند و در با کیفیتترین ساختمان زندگیکنند.
سیاست جنگ نرم به دست آوردن باورها و اعتقادات ملتها و به حاشیه کشاندن فرهنگ دینی- ملی جوامع است، ولی هدف از حملة
نظامی و جنگ سخت تصرف زمین و کسب منابع و مراکز مهم اقتصادی است.
جنگ نرم؛ بلندمدت، کم دردسر و کم هزینه، اما جنگ سخت و نظامی؛ کوتاه مدت، پردردسر و پرهزینهتر است. هزینه ساخت یک جنگنده میلیونها دلار است. اما هزینه تولید عکسی که انسان را به گناه دعوت کند کمتر از ده دلار میباشد.
تلفات انسانی در جنگ نظامی تحت عنوان شهادت با ارزش و ماندنی، ولی در عرصه فرهنگی و جنگ نرم ذهنها و اندیشهها آسیب میبیند و کمتر قابلیت معنویتسازی ملموس و محسوس وجود دارد.
گفتنی است هر جنگی ابزاری دارد در جنگ نظامی از جنگنده، موشک، توپخانه، پهباد و…. استفاده میشود. ابزار جنگ نرم وسایل ارتباط جمعی نظیر اینترنت، ماهواره و… میباشد. ویژگیهایی وسایل ارتباط جمعی به خاطر ویژگیها و خصوصیاتی که دارند به ابزاری منحصر به فرد در جنگ نرم تبدیل شدهاند. برای نمونه: تعداد گیرندگان وسایل ارتباط جمعی نسبتاً زیاد است؛ ترکیب گیرندگان آن بسیار متنوع است، با ارسال پیام از طریق وسایل ارتباط جمعی، نوعی تکثّر پیام به وجود میآید، توزیع پیام سریع است و هزینه برای مصرفکننده کم است.
همین امر سبب گشته که استقبال از این وسایل در جامعه ما دوچندان گردد. به عبارتی شهروندان دنیای امروز اگرچه در اوج توسعهیافتگی و رفاه ظاهری و همچنین کثرت مراودت به سر میبرند، ولی در عمل، سر در انزوای خود دارند. این انبوه، انبوه تنهاست؛ انبوهی که در همین کثرت و ازدحام شهرها، در بعد شخصی و روانی تنهاست. در این روزگار، انسان، ارتباط خود را بیشتر نه با همنوعان خویش، که به واقع با رسانهها برقرار میکند. مردمان امروزه در اوج حیات ماشینی و پر ازدحام عصر حاضر به واقع تنها میباشند و این تنهایی فرصت بیبدیلی را برای رسانهها فراهم آورده است تا خلأ روانی انسان متمدن امروزی را پر کنند و به تفسیر فکر و ذهن و اندیشه وی اقدام نمایند. رسانهها معجزة بیبدیل عصر حاضرند که حضوری مرئی و نامرئی در زندگی روزمره انسان متمدن یافتهاند، بر روح و جان وی حکم میرانند و فکر و اندیشه و روش زندگی وی را در تسخیر خود گرفتهاند.
انسان امروز محصول رسانه است. این، آن نسبت عمیقی است که در عین تلخی و تندی ناگزیر از قبول آنیم.
امروزه در جهان هیچ قدرتی بزرگتر از قدرتی که در دست فریبدهندگان افکار عمومی میباشد، نیست. این قدرت نه تنها با قدرت پاپ یا شاهان در گذشته و نه ژنرالهای پیروز یا سرمایهدارانی که تواستهاند یک قدرت را از پیش پای خود بردارند، برابری نمیکند،
بلکه با ناتو، این قدرت در خانه همگان یافت میشود و تقریباً در تمامی ساعات کار میکند.
تهدیدات نرم رسانهای در طول تاریخ، با دو نوع سنتی و مدرن به کار گرفته شدهاند: در گونههای سنتی، تهدیدات رسانهای، ذیل تهدیدات نظامی مطرح بودند و بیشتر متوجه پنهانکاری، توجیه یا فریب اذهان عمومی بودند؛ حال آنکه در گونههای مدرن بیشتر «تصویرسازی» موضوعیت دارد و از این حیث، تهدیدات رسانهای بر تهدیدات نظامی مقدماند و حتی اولویت و اهمیت بیشتری دارند. و این به خاطر بروز تحولی بزرگ در ماهیت تهدیدات نرم است.
فراتر از این، رسانهها سبک زندگی ما را تغییر میدهند. دسترسی راحت و بدون هزینه به سایتهای مستهجن، عفت در نگاه را از ما گرفته است. در گذشته انجام گناه هزینه داشت، زمانبر بود و مکان خاصی را میطلبید و اما امروزه وسایل دیجیتال هزینه گناه را کم کرده است. امروزه استفاده از این وسایل بایدها و نبایدهایی دارد. اگر به نبایدهای استفاده از این وسایل توجه نشود خیلی زود دیر میشود.
در حالی که خانم یوسفی با راضیه صحبت میکرد، دختری که از ظاهر او معلوم بود که دانشجو است در حالی که کلاسور و روانویسی در دست داشت خودش را به خانم یوسفی نزدیک کرد و بدون درنگ گفت: استاد میان کلامتان، پایاننامهام که زحمت استاد راهنمایی آن را
قبول کردهاید، فصل اولش تمام شده که آن را آوردهام تا نگاهی به آن بیندازید، بعد از اعتکاف که دسترسی به شما مشکل است؛ این بود که از این فرصت استفاده کردم و مزاحمت مرا خواهید بخشید.
راضیه تا شنید که خانم یوسفی استاد دانشگاه است، خیلی تعجب کرد. به همین خاطر حالت ادب به خود گرفت و رو به خانم یوسفی کرد و گفت: خانم یوسفی! ببخشید، چرا نفرمودید که استاد دانشگاه هستید؟! اگر بیادبی از من دیدید حلال کنید.
خانم یوسفی دستی روی شانه راضیه زد و گفت: دخترم، در این مکان آنچه میخرند، اخلاص در عمل است نه استادی و هر درجهای دیگر، آن چیزهایی که در این مدت من از تو دیدم، ارزشها، همینهاست؛ استاد دانشگاه بودن، اگر همراه اینها باشد نورٌ علی نور است و الاّ هیچ اندر هیچ است. اعتکاف فرصتی است که از این القاب و عناوین جدا شویم و به خدا وصل شویم انشاء الله.
شب سوم
آخرین شب اعتکاف و از طرفی شب رحلت حضرت زینب (س) بود، خانم احمدی همه را دعوت کرد تا جمع شوند تا مرثیه سرایی و سخنرانی آغاز شود. همه جمع شدند و خانم احمدی گفت: قبل از هر چیز از خانم سعادت دعوت میکنم تا مطلبی که در مورد حضرت زینب سلام الله علیها نوشته را برای همه ما بخوانند. راضیه دفترش را باز کرد و این مطالب را نوشت:
گاهی «عظمت در نگاه است، نه در چیزی که بدان می نگرند، آنگونه که برخی گفتهاند، آری گاهی هم زیبایی در نگاه و دید انسان است، نه در دیدنیها».
آنکه به چشم «نظام احسن» به همه هستی مینگرد، از این نگاه، خیلی چیزها هم «دیده» میشود، هم «زیبا» دیده میشود، تا چه عینکی بر چشم زده باشیم و از کدام زاویه به هستی و حوادث بنگریم.
«زیبادیدن» هستی و حیات، هم به روح و وجدان آرامش میبخشد، هم صلابت و پایداری و پایمردی میآفریند و هم قدرت تحمل ناگواریها را می افزاید. از این نگاه، «عاشورا» همانگونه که زینب کبری سلام الله علیها فرمود، جز «زیبایی» نبود.
آنچه زینب قهرمان در مقابل طعنه و طنز دشمن نسبت به این حادثه، بر زبان راند: ما رأیت الّا جمیلا؛ جز زیبایی ندیدم؛ پیشتر آرزوی امام حسین علیه السلام بود که در طلیعه این سفر، آرزو و اظهار امیدواری کرده بود که آنچه پیش میآید و آنچه اراده خداست، «خیر» برای او و یارانش باشد، چه به صورت «فتح»، چه به شکل «شهادت». زیبا دیدن خواهر و خیر دیدن برادر، مکمل یکدیگرند. جلوههای زیبایی و نمادهای جمال در آینه این سخن زیبا و والای زینب کبری سلام الله علیها بسیار است؛ که به اجمال میتوان گفت در مقامات و مراحل عرفانی و سلوک، رسیدن به مقام «رضا» بسی دشوار و ارجمند است. اگر حضرت زینب، حادثه کربلا را زیبا میبیند، به خاطر بروز این شاخصه متعالی در عملکرد ولی خدا، سیدالشهدا علیه السلام و یاران و دودمانش است.
کربلا تجلّیگاه رضای انسان به قضای خدای متعال بود. امام حسین علیه السلام در واپسین لحظات حیات در قتلگاه چنین زمزمه میکرد: «الهی رضاً برضائک».
این مرحله از عرفان، یعنی خود را هیچ ندیدن و جز خدا هیچ ندیدن و در مقابل پسند خدا اصلا پسندی نداشتن. این مبنای جانبازی و عشق حسین است و زینب عزیز، این را زیبا میبیند و این منطق و مرام را میستاید. از زیباییهای دیگر این سخن زینب کبری سلامالله علیها، مفهوم تازهای از «پیروزی» است. عدهای به غلط، پیروزی را تنها در
«غلبه نظامی» می پندارند و شکست را در مظلومیت و شهادت. عاشورا نشان داد که در اوج مظلومیت هم میتوان «فاتح» بود و با کشته شدن هم میتوان دفتر و کتاب پیروزی را نگاشت و با خون هم ترسیم «تابلوی ظفر» میسر است.
روز سوم
صبح روز سوم بعد از نماز صبح حاج آقا، قبل از دعای عهد مطلبی را گفتند که برایم جالب بود و آن را در دفترم یادداشت کردم، ایشان گفتند: وقتی که به کودکی میگویی: دوستت دارم، میگوید: اگر راست میگویی، برایم بستنی بخر! این سخن نشان میدهد که بچه ها هم به خوبی میدانند که دوستی و عشق، علامت و نشانه دارد و نشانه آن عمل و اقدام است. ما هم اگر امام زمان (عج) را دوست داریم، باید دست به کار شویم و به دستورهای خداوند که اهل بیت علیهم السلام برای ما آوردهاند، عمل کنیم و به خواستههای آنها تن در دهیم. وجود نازنین آن حضرت هم فرموده است: «فَلیعمَل کُلَّ امرِء منکم بما یقَرّبُ به من مَحَبَّتنا و یتَجَّنبُ ما یُدنیه من کِراهتنا و سَخَطِنا ؛ پس هر یک از شما باید کاری کند که وی را به محبت و دوستی ما نزدیک سازد و از آنچه خوشایند ما نیست و باعث کراهت و خشم ماست، دوری گزیند»
اگر منتظر او هستی، باید اقدامی عملی انجام دهی؛ چون که انتظار فرج خود عمل است، بلکه افضل اعمال است: «أفضل الأعمال اِنتظاُر الفرج»
امام صادق علیه السلام فرمود: «مَن سَرأَن یکُون مِن أصحابِ القائمِ فَلینتظر والیعمَل بالورعِ وَمحاسِنِ الأخلاقِ و هو مُنتَظِر ؛ هرکسی دوست دارد از اصحاب
قائم باشد، منتظر بماند و تقوا پیشه کند و به محاسن اخلاق پایبند باشد و در همان حال انتظار بکشد.»
روز سوم بعد از نماز جماعت ظهر و عصر، قرائت سورههایی که باید خوانده شود، آغاز شد و بعد از آن عمل امّداود و…
نزدیکیهای مغرب، اعمال اعتکاف تمام شد و با گفتن اذان مغرب، عملاً اعتکاف تمام شد و معتکفان آماده رفتن به خانههایشان شدند و راضیه با تک تک رفقا و خانم جوادی و خانم یوسفی و رحمتی، خداحافظی کرد.
راضیه در راه رسیدن به خانه، به آنچه برای او گذشت، خیلی فکر کرد، به خانه رسید، زنگ خانه را زد؛ مادرش در را باز کرد، راضیه به مادرش سلام کرد، اشکهایش از گوشه چشمش جاری شد، خم شد و دست مادرش را بوسید، دست مادرش را بوسید، دست مادرش را بوسید….