ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسفندیاری، امیرحسین
عنوان و نام پدیدآور : سراب حقیقت : نگرشی بر فرقه ضاله وهابیت/ امیرحسین اسفندیاری ؛ بهسفارش مجمع جهانی شیعهشناسی .
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر،مجمع جهانی شیعهشناسی ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۱۸۴ ص.
فروست : آشیانه مهر؛ ۸۲
شابک : ۶۰۰۰۰ ریال: 978-600-6164-45-8 ؛ ۹۰۰۰۰ ریال ( گالینگور)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه:ص.[۱۸۱]- ۱۸۴؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : نگرشی بر فرقه ضاله وهابیت.
موضوع : وهابیه
موضوع : وهابیه -- تاریخ
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
رده بندی کنگره : BP۲۰۷/۶/الف۵۵س۴ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : ۳۱۳۶۴۵۶
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 9
مقدمه حضرت آیهْ الله میر عظیمی 15
پیشگفتار 17
فصل اوّل: بنیانگذار عقائد وهابیت / 19
محمدبن عبدالوهاب بنیانگذار آئین وهابی (1115 - 1207) 21
اظهار دعوت 26
فصل دوم: عقائد وهابیت گرفته شده از کیست؟ / 29
حسن بن علی بر بهاری 31
ابن بطه 37
فصل سوم: وهابیت و علمای اسلامی / 39
انعکاس عقاید محمدبنعبدالوهاب در میان علمای اسلامی 41
فصل چهارم: وهابیت و علمای اسلامی (2) / 53
انعکاس عقاید محمّدبنعبدالوهاب در میان علمای اسلامی 55
فصل پنجم: وهابیت، حنبلیها و خوارج / 67
فرقه وهابی و
فرقه حنبلی 69
شباهت وهابیها به خوارج 71
مخالفتهای علماء مردم با اعتقادات و روش ابن تیمیه و همفکرانش 89
فصل ششم: وهابیت و کشتار مسلمانان / 99
توافق محمّدبن عبدالوهاب با محمّد بن سعود برای کشتن مسلمانان 101
عثمان بن معمر نخستین قربانی این توافق 102
وهابیان و شرفاء مکه 108
فصل هفتم: وهابیت و تخریب قبور متبرکه / 113
بیانیه علمای مکه و نجد 115
ویران ساختن مقابر و مشاهد حجاز بوسیله وهابیان 116
بمباران مدینه و انعکاس آن در ایران و سایر ممالک اسلامی 119
فصل هشتم: کنفرانس اسلامی برای تعیین تکلیف مکه و مدینه / 125
جمیّعت اخوان 130
فصل نهم: حرکت وهابیها به سوی مکه (1217) / 139
فصل دهم: محاصره مکه توسط وهابیها / 151
تصرف مدینه 157
هجوم وهابیها به کربلا و نجف 158
انگیزه حمله وهابیها به دو شهر مقدس کربلا و نجف 165
حمله وهابیها به نجف اشرف 167
انعکاس حمله وهابیها به عتبات در منابع ایرانی 170
خاتمه 179
فهرست منابع 181
شباهت وهابیها به خوارج 71
مخالفتهای علماء مردم با اعتقادات و روش ابن تیمیه و همفکرانش 89
فصل ششم: وهابیت و کشتار مسلمانان / 99
توافق محمّدبن عبدالوهاب با محمّد بن سعود برای کشتن مسلمانان 101
عثمان بن معمر نخستین قربانی این توافق 102
وهابیان و شرفاء مکه 108
فصل هفتم: وهابیت و تخریب قبور متبرکه / 113
بیانیه علمای مکه و
نجد 115
ویران ساختن مقابر و مشاهد حجاز بوسیله وهابیان 116
بمباران مدینه و انعکاس آن در ایران و سایر ممالک اسلامی 119
فصل هشتم: کنفرانس اسلامی برای تعیین تکلیف مکه و مدینه / 125
جمیّعت اخوان 130
فصل نهم: حرکت وهابیها به سوی مکه (1217) / 139
فصل دهم: محاصره مکه توسط وهابیها / 151
تصرف مدینه 157
هجوم وهابیها به کربلا و نجف 158
انگیزه حمله وهابیها به دو شهر مقدس کربلا و نجف 165
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 9
مقدمه حضرت آیهْ الله میر عظیمی 15
پیشگفتار 17
فصل اوّل: بنیانگذار عقائد وهابیت / 19
محمدبن عبدالوهاب بنیانگذار آئین وهابی (1115 - 1207) 21
اظهار دعوت 26
فصل دوم: عقائد وهابیت گرفته شده از کیست؟ / 29
حسن بن علی بر بهاری 31
ابن بطه 37
فصل سوم: وهابیت و علمای اسلامی / 39
انعکاس عقاید محمدبنعبدالوهاب در میان علمای اسلامی 41
فصل چهارم: وهابیت و علمای اسلامی (2) / 53
انعکاس عقاید محمّدبنعبدالوهاب در میان علمای اسلامی 55
فصل پنجم: وهابیت، حنبلیها و خوارج / 67
فرقه وهابی و فرقه حنبلی 69
شباهت وهابیها به خوارج 71
مخالفتهای علماء مردم با اعتقادات و روش ابن تیمیه و همفکرانش 89
فصل ششم: وهابیت و کشتار مسلمانان / 99
توافق محمّدبن عبدالوهاب با محمّد بن سعود برای کشتن مسلمانان 101
عثمان بن معمر نخستین قربانی این توافق 102
وهابیان و شرفاء مکه 108
فصل هفتم: وهابیت و تخریب قبور متبرکه / 113
بیانیه علمای مکه و نجد 115
ویران ساختن مقابر و مشاهد حجاز بوسیله وهابیان 116
بمباران مدینه و انعکاس آن در ایران و سایر ممالک اسلامی 119
فصل هشتم: کنفرانس اسلامی برای تعیین تکلیف مکه و مدینه / 125
جمیّعت اخوان 130
فصل نهم: حرکت وهابیها به سوی مکه (1217) / 139
فصل دهم: محاصره مکه توسط وهابیها / 151
تصرف مدینه 157
هجوم وهابیها به کربلا و نجف 158
انگیزه حمله وهابیها به دو شهر مقدس کربلا و نجف 165
حمله وهابیها به نجف اشرف 167
انعکاس حمله وهابیها به عتبات در منابع ایرانی 170
خاتمه 179
فهرست منابع 181
الله تعالی: {... فَبَشّرْ عِبَادِ * الّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتّبِعُونَ أحْسَنَهُ}((1))؛ «پس بندگان مرا بشارت ده، کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند».
مکتب اسلام چنان متعالی و مترقی است که در صورت عمل به احکام و دستورات الاهی آن، سعادت دنیا و آخرت را نه تنها برای مسلمین، بلکه برای تمام بشریت تضمین مینماید. اصول و ضوابط ترسیم شده از طرف قرآن کریم و پیامبر اسلام|، به قدری عمیق و دقیق است که میتوانیم با تکیه بر آن اصول و ارزشها، جامعه اسلامی را به مدینه فاضله تبدیل نماییم.
از جمله مهمترین آموزهها و ارزشهای اسلامی،
رعایت اصول اخلاقی در رفتار، معاشرت، پرهیز از توهین، پرخاشگری، تحقیر و ناسزاگویی نسبت به پیروان دیگر مذاهب اسلامی، رعایت احترام متقابل و وحدت امت اسلام است.
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) فرمود: «خدای سبحان با الفت و وحدتی که در بین مسلمانان قرار داده است بر تمامی این امت منّت نهاده است... نعمتی که هیچکس
1) زمر / 17 و 18.
ارزش و بهای آن را نمیداند. برای اینکه نعمت وحدت، برتر از هر بهایی و مهمتر از هر امر گرانقدری است.»((1))ضرورت اتحاد مسلمین و رشد و تعالی امت اسلام، به ویژه در جهان امروز، بر هیچ کس پوشیده نیست. مسلم است که رضایت خداوند متعال و رسول گرامی اسلام| در اتحاد و همبستگی مسلمانان و رضایت دشمنان اسلام و
استکبار جهانی در تفرقه و پراکندگی مسلمانان است. به همین دلیل وظیفهی مسلمانی ما حکم میکند که همه در سایه اتحاد و احترام متقابل، در تلاش برای به دست آوردن مجد و عظمت اسلام عزیز باشیم.
البته کسانی که از بیان حق و حقیقت زیان میبینند و توان مقابلهی فکری و علمی با اسلام اصیل را ندارند، با ایجاد شبهات و نسبت دادن تهمتهای ناروا، تکفیر، تحریک احساسات، ایجاد تعصب و تشنج، شیرازهی همدلی و اتحاد امت بزرگ اسلامی را مورد هجمه قرار میدهند.
حاکمان ستمپیشه، ثروتمندان دنیاطلب، ارباب مذاهب غیر اصیل((2))
و جاهلان
1) نهج البلاغه، خطبه 192.
2) همچون سلفیه که در قرن چهارم به رهبری «بربهاری» م339 به حیات خود ادامه داد تا اینکه «در قرن هشتم توسط شخصی به نام احمدبن عبدالحلیم حرّانی» م728 معروف به ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم جوزی م 751 جانی تازه گرفت. این دو بر روی مسائلی چون حرمت ساختن بنا بر روی قبور، زیارت آنها، توسل و... تأکید کردند. تلاشهای ابن تیمیه پیروان چندانی پیدا نکرد تا اینکه در قرن دوازدهم هجری، محمدبن عبدالوهاب 1115 - 1206 افکار او را احیا نمود. (دانشنامه کلام اسلامی، ج 1، مدخل اهل حدیث) با کمال تأسف حتی هم اکنون که عصر بیداری اسلامی است، هنوز هم وهابیت در تلاشند تا با صرف هزینههای فراوان آرا و عقاید خود را به جامعهی اهل تسنن تحمیل نموده و آنان را با خود همراه نمایند.
متعصب درطول تاریخ، دشمنان اسلام اصیل و بدون انحراف بودهاند.
با این وجود میتوانیم با عقلانیت والا و اخلاقیات مترقی و خداپسندانهی اسلامی، پیوسته به دنبال عظمت و وحدت جهان اسلام باشیم، یعنی با فراهم نمودن بسترها و راهکارهای مناسب، جامعهای سالم، همدل، همراه و بدون چالش و اختلاف داشته باشیم و رویکردهای مختلف فقهی، کلامی و رقابت سالم، بین آنان، باعث از هم گسیختن این اتحاد نگردد.
بر همهی علمای شیعه و علمای اهل تسنن آشکار است که تنها فرقهای که عَلَم توهین و تکفیر را برافراشته و بر طبل اختلاف میکوبند، وهابیت هستند؛ آنان به نام
سلفیه((1)
بربهاری در قرن چهارم هجری به حمایت از سلفیگری حنابله پرداخت، سپس در قرن هفتم ظهور تازهای یافتند و ابن تیمیه، این گرایش را زنده کرد و در فراخوانی به آن، بسیار کوشید و مسایل دیگری به آن افزود. (تاریخ مذاهب اسلامی، ص 311) سالها بعد از ابن تیمیه، این تفکر توسط افرادی همچون محمدبن عبدالوهاب و شاه ولی الله دهلوی، در سطح وسیعتری شیوع پیدا کرد.
)تازیانه بر پیکر اصول و ارزشهای سلف اسلامی میزنند، چرا که به ظاهر دعوت به اصلاح و دوری از مظاهر شرک مینمایند، اما در واقع و حقیقت، باطن اعمال و رفتارشان چیزی غیر از تفرقهافکنی و ایجاد اختلاف میان مذاهب اسلامی نیست. خوشبختانه اکثر علمای اسلامی، به مقابله با افکار و عقاید
1) محمد ابوزهره مینویسد: منظور ما از سلفیه همان کسانی هستند که خود را به سلف منصوب کردهاند، گرچه در برخی از اندیشههای آنان که به مذهب سلف نسبت دادهاند مناقشه خواهیم کرد. آنان در قرن چهارم هجری ظهور کردند و چنین میپنداشتند که تمام آرایشان به امام احمد حنبل منتهی میشود.
آنان پرداخته و ردیههای فراوانی بر کتب و آثارشان نوشتهاند.((1))پدر و استادان محمدبن عبدالوهاب نیز با او مخالفت کرده و افکار و اعتقادات او را ضالّه میشمردند.
برادر محمدبن عبدالوهاب یعنی شیخ سلیمانبن عبدالوهاب تمیمی نجدی که فقیه حنبلی، و از قضات و علمای برجسته نجد است، با تألیف کتابی وزین به مقابله با افکار انحرافی محمدبن عبدالوهاب پرداخته است.((2))
شیخ سلیمان در مورد برادرش محمدبن عبدالوهاب مینویسد: «وی شخصیتی است که حتی یک ویژگی از خصلتهای اهل اجتهاد را ندارد... هر کس که با او به مخالفت برخیزد، تکفیرش میکند، او امت اسلام را کافر و جاهل میداند، پروردگارا! این گمراه را هدایت کن و او را به راه حقیقت باز گردان!»((3)). شیخ سلیمان، تبعیت بیچون و چرای برادرش محمدبن عبدالوهاب از ابن تیمیه و ابن قیم در تکفیر مسلمانان و جاری ساختن احکام مرتدین بر آنان
را مذمت کرده و خطاب به او مینویسد: «این برداشتها منحصر به شماست، از این روی از اتفاق و اجماع امت بیرون شدید؛ زیرا شما امت حضرت محمّد(ص) را تکفیر
1) الرد علی الوهابیهْ، حمادی الردیسی، بیروت، دار الطلیعهْ؛ الرسالهْ المرضیهْ فی رد علی الوهابیهْ، محمد ابن فیروز؛ الدرر السنیهْ فی أجوبهْ النجدیهْ، عبدالرحمنبن محمدبن قاسم العاصمی؛ الدرر السنیهْ فی اجوبهْ الوهابیهْ، احمدبن زینی دحلان، الصواعق الالهیهْ فی رد علی الوهابیهْ، شیخ سلیمانبن عبدالوهاب، چاپ مصر؛ مصباح الأنام وجلاء الظلام، علویبن احمد، نجد، مطبعهْ العامرهْ الشرفیهْ؛ و کتب فراوان دیگری همچون التوسل بالنبی وجهلهْ الوهابیون؛ مخالفهْ الوهابیهْ للقرآن والسنهْ؛ السلفیهْ بین أهل السنهْ والامامیهْ؛ السلفیهْ والوهابیهْ؛ الوهابیهْ فی صورتها الحقیقیهْ و... .
2) خلاصهْ الکلام، احمدبن زینی دحلان، ص 229، چاپ مصر.
3) الصواعق الالهیهْ، ص 37، شیخ سلیمان بن عبدالوهاب.
میکنید و میگویید، هر کس این اعمال را انجام دهد، کافر است و کسی که تکفیر نکند خودش نیز کافر است... به خدا سوگند، این روش و شیوهی شما، جنگ با خدا و رسول خدا(ص) و تمام علمای مسلمان است.»((1))شیخ سلیمان در پایان کتاب خویش 52 حدیث از صحاح سته و سایر کتب معتبر اهل تسنن نقل میکند که ملاک مسلمان بودن، بر زبان جاری ساختن شهادتین و انجام ضروریات دین است.((2))
برخی عقاید و آموزههای مشترک ابن تیمیه و محمدبن عبدالوهاب که مدعی گسترش سلفیگری و وهابیت هستند، عبارتند از: ابراز خشونت غیر شرعی، تعصب و ناسازگاری نسبت به دیگر گروهها و فرقههای اسلامی، برداشتهای ناصحیح از آیات و روایات به ویژه در موضوعات شفاعت، توسل، نذر، وقف، همچنین نسبت دادن آیات مربوط به کفار و مشرکین به مسلمانان و تکفیر مسلمین، فریب افکار عمومی و استفاده ابزاری از شعارهای دینی، لجاجت و سرسختی در تحمیل باورهای خویش، عدم پایبندی به منطق و استدلال، ظاهرگرایی و جمود عقلی نسبت به احکام دین((3))، بیاعتنایی نسبت به اتحاد مسلمین و ایجاد تفرقه و اختلاف میان آنان، عدم حساسیت و مخالفت با دشمنان
1) همان، ص 45.
2) همان، صص 172 تا 197.
3) با دقت و تدبر در فتوای زیر، پی میبریم که نه تنها ایشان دارای جمود عقلی هستند، بلکه اجتهادشان نیز غیرصحیح و فاقد ملاک و معیارهای فقه اسلامی است. برای نمونه ابن تیمیه میگوید: اگر کسی نمازش را تا غروب آفتاب به تأخیر بیندازد، قتل او واجب است. الفتاوی الکبری، ج 1، ص 156، استفتای 145.
اصلی اسلام، ایجاد بدعتهای متعدد در دین مبین اسلام، خشن و بیمنطق نشان دادن اسلام، تفسیر به رأی قرآن و نسبت دادن شبهات((1)) و نسبتهای ناروا به دیگر مذاهب اسلامی و... همه و همه نشان از عدم درک صحیح اسلام و همراهی وهمکاری جدی بادشمنان واقعی اسلام و مسلمین دارد. پژوهش علمی و بررسی جنبههای متعدد فردی و اجتماعی فرقههای انحرافی و جلوگیری از اثرات مخرب آنان از ارزش و عظمت فوق العادهای برخوردار است. در راستای انجام این مهّم، اندیشمند متفکر و نخبه اهل قلم جناب مستطاب امیرحسین اسفندیاری «زید عزّه الشریف» با قلمی ساده و روان به تبیین و تحقیق چنین موضوع با عظمتی پرداخته است. این محقق فرزانه با دلایل روشن و بیانات منطقی و صحیح اقدام به تألیف اثر گرانسنگ «نگرشی بر فرقه ضاله وهابیت» نموده است که برای عموم طبقات جامعه اسلامی منشأ آثار و برکات فراوانی است. انشاءالله کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الاسلام اجراً، ادام الله ظله ودامت افاضاته والسّلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المسلمین فی اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته.
انصاری بویراحمدی
1) از ضروریات غیرقابل انکار، حساسیت و عمل به موقع نسبت به شبهات است. شبهات اگر به موقع جواب داده نشود و شیوع پیدا کند، در ذهن افراد قرار میگیرد و در طول زمان، تبدیل به باور شده و به عنوان عقیده پذیرفته شده، طرفداران فراوانی پیدا خواهد کرد. شبهاتی همچون تکفیر شیعیان، شرک دانستن توسل، توسط طرفداران سلفیگری و وهابیت از این دست است. اینگونه شبهات است که عملیاتهای تروریستی و انتحاری را در جهان اسلام به دنبال خواهد داشت. نمونه آن عملیات انفجار مسجد جامع زاهدان در سال 1389 است.
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علیبن ابیطالب واولاده المعصومین(علیه السلام).
خداوند متعال را سپاس که ما را به بندگی خود نهاد و رسالت بهترین بنده خویش اشرف کائنات و سرور پیامبران محمد مصطفی| را برای ما برگزید و ما را به راه راست که همان اطاعت و پیروی از ائمه معصومین(علیه السلام)، هدایت کرد و از امت خاتم و وصی خاتم قرار داد.
اینک که در هزاره سوم به سر میبریم، هجوم حملات وحشیانه شعاری و فیزیکی به عقاید شیعه اثنی عشر دو چندان شده است؛ به گونهای که حتی جسارت بالا گرفته و دست به تخریب قبور ائمه معصومین(علیه السلام) میزنند. آنچه ما را بر آن داشت تا این مجموعه تنظیم شود، شناخت دشمن اصلی شیعه همان فرقه ضاله وهابیت است. البته کارهای بزرگی توسط علمای بزرگ صورت گرفته است و هدف ما دفاع از مکتب علوی و فاطمی است. این مجموعه به لطف پروردگار و توسط حجهْ الاسلام امیرحسین اسفندیاری با هدف نگرش بر عقاید و بنیانگذاران و اعمال و جنایات این فرقه به صورت خلاصه تهیه و تنظیم و گردآوری شده است. امیدوارم مورد رضایت حضرت حق و امام زمان(علیه السلام) قرار گیرد، باشد که ما را از شیعیان و مدافعان واقعی معصومین(علیه السلام) قرار دهد.
ان شاء الله سید جواد میر عظیمی، قم
1428 (ه-. ق)
بسم الله الرحمن الرحیم
یا صاحب الزمان ادرکنا
حمد و سپاس مخصوص خداوند یگانه و بیهمتایی است که خالق هستیبخش است؛ نعمتهای بیپایانش بر سر همه بندگان سایه افکنده و پیامبران و رسولان هدایت را برای رسیدن به کمال و سعادت واقعی بر بندگانش ارزانی داشته و دین اسلام را به عنوان بهترین دین برای ما برگزیده است. پس صلوات خداوند و ملائکه و بندگان صالح بر محمدبن عبدالله| و ائمه معصومین^ باد که افتخار پیروی از سنت او را به ما بندگانش عنایت فرموده است.
در این پیشگفتار بر آن بودم تا انگیزه خود را از تحریر این مجموعه بیان کنم. آنچه باعث این عمل گردید دیدن جنایات
بیشمار فرقه ضاله وهابیت است که از زمان تأسیس، اسلام و مذاهب اسلامی را در عذاب و نگرانی قرار داده است. جنایات بیشمار، حلال دانستن خون و
ناموس مسلمین به بهانه شرک و کفر، حمله به شیعیان مظلوم جهان، از بین بردن بارگاه ملکوتی ائمه بقیع(علیه السلام) و شهدای مدفون در بقیع، حمله به کربلا و ویرانسازی آن، هتک حرمت امامین عسکریین(علیه السلام) که بیشک قلب تمام مسلمین عامه و خاصه و خصوصاً حضرت بقیهْ الله الاعظم را به درد آورده و دهها مورد مشابه که این فرقه ضاله مرتکب
شده است. در چنین شرایطی که تمام فرق مسلمین باید بسیج شده و در برابر این توطئه به مبارزه عظیم دست بزنند حتی خود اهل سنت نیز از آزار این فرقه تندرو و خطرناک راحت نبوده و بارها آن را رد کرده و تکفیر کردهاند.
از آنجا که تبلیغات زیادی در مورد این فرقه در مرکز اسلام - که مکه و مدینه است - انجام و به تمام زبانهای زنده دنیا کتاب نگاشته میشود، لازم است که امت اسلامی با
عقاید باطل آنها آشنایی داشته و جواب لازم را در مقابل شبهات آنان بدانند به همین دلیل اینجانب به عنوان خدمتگزار کوچک دین تصمیم به انجام این کار گرفته و این مطالب را از منابع معتبر استخراج کرده و در کنار هم گذاشته و تحقیقاتی در این زمینه داشتم که امیدوارم مورد رضایت حضرت حق و ولی امر مسلمین حضرت حجت بن الحسن(علیه السلام) قرار گیرد و مورد استفاده شما عزیزان باشد. ان شاء الله
والسلام علیکم ورحمة الله
بنیانگذار مسلک وهابیت محمدبن عبدالوهاب تمیمی
نجدی است که نسبش به «وهیب تمیمی» میرسد. و این نسبت از نام پدرش «عبدالوهاب» گرفته شده است. وهابیان این نسبت را قبول ندارند و از اطلاق آن به فرقه ضاله خود ناراضی هستند و میگویند:
نام وهابی را بعضی از دشمنان معاصر محمد بن عبدالوهاب از روی دشمنی و حسد به آنان دادهاند تا به افراد نادان چنین وانمود کنند که آنان بدعتگذار و گمراه کننده هستند تا کسی که از آنها پیروی میکند، به وحشت بیفتد، بدین جهت نسبت فرقه را به شیخ محمد ندادهاند که مبادا پیروان این آئین به سبب همنام بودن با نام پیامبر، نوعی شرافت پیدا کنند.((1))
مورخان در تاریخ تولد و مرگ او اختلاف نظر دارند:
بعضی گفتهاند؛ محمدبن عبدالوهاب در سال (1111) هجری قمری در شهر «عینیه» از شهرهای نجد تولد یافت و در سال 1207 درگذشت((2)) و عمر طولانی حدود 96 سال داشت.
زینی دحلان با اینکه در کتابهای خود این قول را انتخاب کرده ولی در کتاب «فتنهْ الوهابیهْ» نوشته است.
بعضی در ماده هلاکت او گفتهاند: «بدا هلاک الخبیث» یعنی در سال 1206 هجری قمری به هلاکت رسیده است.((1))
به گفته آلوسی و برخی دیگر، فوت وی در سال 1206 هجری قمری بوده است.((2))
ولی مشهور این است که تولد وی در سال 1115 و فوتش در سال 1207 اتفاق افتاده است.((3))
او در شهرک عینیه از بلاد نجد متولد شد. پدرش در آن شهر قاضی بود. وی فقه حنبلی را از پدر خود که از علمای حنبلی بود، آموخت. نوشتهاند:
او از آغاز امر علاقه شدیدی به مطالعه تاریخ مدعیان نبوت مانند: مسیلمه، سجاح، اسود عنسی، طلیحه اسدی و مانند اینها داشت. گویند او از اوایل به مطالعه کتابهای ابن تیمیه و ابن قیم اهمیت زیاد میداد و آنها را زیاد مطالعه میکرد.((4))
وی بسیاری از اعمال مردم نجد را زشت میشمرد، پدرش که مرد سرشناسی بود، در وی احساس انحراف میکرد و او را مورد نکوهش قرار میداد.
وی برای ادامه تحصیل عازم مکه و مدینه گردید و از طلبههایی بود که در
میان مکه و مدینه در تردد بود و در نزد علمای آنجا مشغول تحصیل بود. در آغاز از محضر درس جمعی از علمای مکه و مدینه از جمله، شیخ محمدبن سلیمان کُردی و شیخ محمد حیاهْ سندی استفاده کرد. از همان آغاز مطالبی بر زبان او جاری میشد که اساتید و علما نسبت به آینده او بدبین بودند و پیشبینی میکردند که این شخص در آینده، مردم را گمراه خواهد ساخت و برادرش سلیمان ابن عبدالوهاب نیز بر وی ایراد میگرفت و مردم را از پیروی وی بر حذر میداشت.((1))
«ملطبرون» مینویسد:
اصل و منشأ وهابیگری آن است که عرب و به خصوص مردم یمن گفتگو میکردند که چوپان بینوایی به نام سلیمان در عالم رویا دید که شعله آتش از وی خارج و در روی زمین پخش شد و هرکه را که جلو میآمد، میسوزاند. او این رویا را به معبدی گفت و او چنین تعبیر کرد که فرزندی از فرزندان تو نیروی عظیمی پیدا میکند و دولت نیرومندی تشکیل میدهد و این رویا در نواده او «محمد» تحقق پیدا کرد.
وقتی که محمد بزرگ شد، نزد همشهریانش به خاطر این رویا که معلوم نبود همان است یا نه؟ عزیز و محترم بود. او نخست مذهبش را پنهانی تبلیغ کرد و پیروانی نیز پیدا نمود سپس به شام مسافرت کرد و چون در آنجا به آئین تازه او نگرویدند، دوباره پس از سه سال مسافرت به دیار خود بازگشت.((2))
آلوسی در کتاب «تاریخ نجد» مینویسد:
محمدبن عبدالوهاب در شهر عینیه یکی از شهرهای نجد نشو و نما کرد. فقه حنبلی را نزد پدرش فرا گرفت و از همان اوایل کودکی سخنانی ناآشنا میگفت و بر ضد بسیاری از اعمال و عقائد مورد اتفاق مسلمانان سخن میگفت و آنها را به بادانتقاد میگرفت ولی کسی او را یاری نکرد. پس از شهر عینیه به مکه و سپس به مدینه مسافرت کرد. در مدینه پیش شیخ عبدالله نامی درس خواند و شدیداً به استغاثه و توسل در کنار مرقد مطهر رسول اکرم| اعتراض نمود، آنگاه به نجد و از آنجا به بصره و شام روی نهاد. مدتی در بصره اقامت گزید و در جلسه درس شیخ محمد مجموعی حاضر شد و در این شهر نیز بسیاری از اعمال مذهبی مسلمانان را به باد انتقاد گرفت و مردم از آنجا بیرونش کردند و از آنجا بگریخت.((1)) اینک مسافرت او را از منابع دیگر پی میگیریم:
گویند: محمدبن عبدالوهاب در سفری که به حج رفت، بعد از انجام مناسک حج رهسپار مدینه شد و در آنجا توسل و استغاثه مردم را در کنار قبر پیامبر| مورد انکار قرار داد، سپس به نجد برگشت و ازآنجا سفر دورو دراز خود را به شهرهای اسلامی آغاز نمود.
ابتدا به بصره رفت به این قصد که از آنجا به شام برود. مدت چهار سال در بصره ماند((2)) و از یکی از علمای بصره - که شیخ محمد مجموعی نام
داشت - مدتی پیش او درس خواند((1)) و هنگامی که عقائد خود را اظهار نمود، مردم به مخالفت با وی پرداختند و او را مورد اذیت و آزار قرار دادند و سرانجام او را از شهر خود بیرون کردند و چیزی نمانده بود که در گرمای شدید بیابان میان بصره و زبیر هلاک شود که مردی از اهل زبیر او را نجات داد و به شهر زبیر برد.((2))
از آنجا عازم بغداد گردید و مدت پنج سال در آنجا ماندگار شد و سپس به کردستان رفت و یکسال هم در کردستان ماند و بعد به همدان رفت و در آنجا هم دو سال ماند((3)) و از آنجا عازم اصفهان
گردید و مدتی در نزد علمای اصفهان به تحصیل علم نحو و صرف و معانی و بیان پرداخت و نیز در فقه و اصول و مسائل شرعیه به حد اجتهاد رسید.((4))
طبق گفته احمد امین، وی در اصفهان فلسفه اشراق و تصوف را فرا گرفت.((5))
مؤلف کتاب «جزیرهْ العرب فی القرن العشرین» نوشته است:
شیخ محمد به ایران سفر کرد و در آنجا حکمت شرق و ساختن تفنگ و قسمتی از فنون جنگ را فراگرفت((6)) و از یک منبع دیگر که نسخه خطی آن در کتابخانه موزه بریتانیا موجود است، نقل شده است که شیخ محمد هفت سال در اصفهان ومدرسه عباسیه از بناهای شاه عباس صفوی اقامت کرده و در این مدت شرح تجرید قوشچی و شرح مواقف میر سید شریف
و حکمهْ العین کاتبی را نزد میرزا جان اصفهانی، محشی شرح تجرید، خوانده سپس از اصفهان به ری و از آنجا به قم آمده و با دوست همراه خود که علی قزاز نام داشت، یک ماه در این شهر ماند و سپس به بلاد عثمانی و شام و مصر رفت و از مصر به جزیرهْ العرب بازگشت((1)) و مدت هشت ماه از مردم دوری گزید، آنگاه به اظهار عقائد خود پرداخت.((2))
«لو تروب ستو دارد» آمریکایی نیز به مسافرت او به ایران اشاره کرده است.((3)) در این موقع که سال 1139 بود، پدرش شیخ عبدالوهاب از «عینیه» به «حریمله» منتقل شده بود.
شیخ محمد نیز ملازم پدرش گردید و باز کتابهائی را نزد او فرا گرفت و به انکار عقائد مردم نجد پرداخت و بدین جهت میان او و پدرش نزاع در گرفت و همچنین منازعات سختی میان او و مردم نجد بر اثر عقایدش رخ داد و این امر چندین سال ادامه داشت تااین که در سال 1153 پدرش شیخ عبدالوهاب فوت کرد.((4))
شیخ محمد پس از مرگ پدر، جرأت بیشتری برای اظهار مخالفت با اعتقادات معمول مسلمانان پیدا کرد و عقائد و اعمال مورد اتفاق مسلمانان را مورد حمله قرار داد.
گروهی از افراد بیخبر اطراف او را گرفتند و کار وی بالا گرفت. مردم حریمله متشکل از دو قبیله بودند و هر قبیله رؤسائی داشت و رؤسای شهر از مردم دو قبیله
بودند که هر کدام مدعی ریاست بر دیگری بود.
شیخ محمد پس از این از «حریمله» به شهر «عینیه» رفت و در آن وقت حاکم شهر عینیه مردی به نام عثمانبن حمدبن معمر بود. محمد بن عبدالوهاب او را به طمع حکومت نجد انداخت و به او قول داد که اگر از او حمایت کند، حکومت نجد از آن او خواهد بود.
عثمان نیز پذیرفت و او را گرامی داشت و در نظر گرفت وی را یاری دهد.
شیخ بعد از این، در ادامه ترویج عقائد خود به امر به معروف و نهی از منکر (طبق عقائد خود) پرداخت و در انکار کارهای مردم سختگیری بسیار نمود و عقائد خود را کاملاً آشکار ساخت. از کارهای او در عینیه این بود که دستور داد درختانی را که مورد توجه مردم بودند، قطع کردند و گنبد و ساختمان روی قبر زید بن خطاب را ویران ساختند.((1))
قبر زید در ناحیه جبلیه (نزدیک عینیه) قرار داشت، شیخ به عثمان گفت: بیا قبر زید و گنبد آن را خراب کنیم، عثمان گفت: این قبر زید و این شما، آن را ویران سازید، شیخ گفت: مادر صورتی میتوانیم آن را خراب کنیم که تو هم به ما کمک کنی.
عثمان با 600 نفر همراه شیخ و یارانش حرکت کرد اهل جبلیه درصدد منع برآمدند،اما چون توان جنگ با عثمان را نداشتند، خود را کنار کشیدند. عثمان به
1) زید برادر عمر بن خطاب بود که در جنگ یمامه جنگ مسلمانان با مسیلمه کذاب کشته شده بود و در آن منطقه قبرش مورد توجه مردم بود.
شیخ گفت: من متعرض قبر نمیشوم، شیخ خود کلنگ به دست گرفت و قبر را با زمین برابر کرد و این نخستین اقدام تخریبی پسر عبدالوهاب بود. پس از آن... به دستور شیخ زنی را سنگسار کردند.((1))و((2))خبر شیخ محمد و کارهای او به گوش سلیمانبن محمدبن عزیز حمیدی، امیر احساء و قطیف و توابع رسید، سلیمان نامهای به عثمان حکمران شهر عینیه فرستاد و او را به قتل پسر عبدالوهاب فرمان داد و از مخالفت فرمانش بر حذر داشت و نوشت: اگر این کار را انجام ندهی، خراجی که از احساء برای تو میفرستم قطع خواهم کرد. خراج مورد نظر یکهزار و دویست سکه طلا و مقداری مواد
غذائی و لباس بود.
چون نامه امیر احساء به عثمان رسید، قدرت مخالفت در خود ندید، شیخ را نزد خود خواند و گفت:
ما طاقت جنگ با امیر احساء را نداریم شیخ محمد پاسخ داد اگر به یاری من بشتابی تمام نجد را مالک میشوی، اما عثمان از او اعراض کرد و گفت:
امیر احسا فرمان قتل تو را داده ولی از مروت بدور است که ما تو را در شهر خود به قتل برسانیم هرچه زودتر از شهر ما بیرون رو، سپس سواری به نام «فرید ظفری» را مأمور ساخت تا شیخ را از عینیه بیرون راند.((3))
مؤسس و بنیانگذار مسلک وهابیت «محمد بن عبدالوهاب» از علمای «نجد» بود که در قرن دوازدهم هجری میزیست. ولی باید بدانیم که وی بدعتگذار و به وجود آورنده عقائد وهابیان نبود بلکه قرنها قبل از او این عقائد یا قسمتی از آنها توسط بعضی از علمای حنبلی اظهار شده ولی به صورت مسلک جدید در نیامده بود.((1))اینک به بعضی از کسانی که قرنها قبل از «محمد بن عبدالوهاب» این عقائد را اظهار داشتهاند، اشاره میکنیم:
در قرن چهارم عالم معروف حنبلی «ابومحمد حسن بن علی بن خلف بربهاری» قسمتی از این عقائد را اظهار داشت. وی در عصر خود شیخ و پیشوای حنبلیها بود که به سال 233 در بغداد متولد شد و در آنجا نشو و نما کرد و از دوران تحصیل و اساتید وی اطلاعی در دست نیست. او عالم کجاندیش و کینهتوز بود و سخنان منکر و ناشناخته زیادی میگفت. او بود که برای اولین بار زیارت قبور را منع کرد و نوحه گری و مرثیه خوانی بر امام حسین(علیه السلام) و زیارت
1) در حقیقت محمدبن عبدالوهاب جمعکننده و کاملکننده عقاید کسانی بود که در گذشته با آراء و نظرات خود به نوعی به اسلام و خصوصاً به پیروان اهلبیت(علیه السلام) ضربه میزدند و با نظرات خود باعث ایجاد تفرقه و عداوت بین مسلمانان شدهاند. (محقق)
او را ممنوع کرد و دستور کشتن نوحه خوانان را صادر کرد.
نوحهگری به نام خلب که در کار خود ماهر بود و صدای خوبی داشت. ولی قصیدهاش را با این بیت شروع میکرد:
«ایها العینان فیضا واستهلا لاتغیضا».
تنوحی مؤلف کتاب «نشوار المحاضرهْ» مینویسد این قصیده را در خانه یکی از روسا شنیدیم. در آن موقع حنابله در بغداد نفوذزیادی داشتند و از ترس آنها کسی جرأت نوحهگری و روضهخوانی بر امام حسین(علیه السلام) را نداشت مگر این که در نهان یا در پناه قدرت سلطان باشد نوحه هم جز مرثیههای امام حسین(علیه السلام) و اهلبیت(علیه السلام) نبود و هیچ تعرضی به سلف نمیشد با وجود این بر بهاری از این امر آگاه شد و دستور داد نوحهگر را پیدا کنند و او را به قتل برسانند. در آن موقع حنابله در بغداد مکرر به فتنهانگیزی و اذیت و آزار مردم میپرداختند آنها در بغداد مسجدی بنا کردند که مرکز فتنه و فساد بود به همین جهت مردم آن را مسجد «ضرار» نامیدند. و به علیبن عیسی و زید شکایت کردند و او دستور ویران کردن آنجا را داد.((1))
او دارای آراء مخصوص بود و هر کس با آراء و عقائد او مخالفت میورزید، شدت عمل به خرج میداد و یاران خود را وادار میکرد با خشونت با مردم رفتار کنند، خانههای
مردم را غارت نمایند و مزاحم کارهای مردم باشند و هرکس سخنانشان را نپذیرد او را بترسانند. یکی از موارد آن، داستان حمله آنها به «محمدبن جریر طبری» مورخ معروف است.
1) نشوار المحاضرهْ، ج 2، ص 134.
طبری در سفر دوم از طبرستان به بغداد در یک روز جمعه در مسجد جامع، حنبلیها نظر او را دربارة «احمد بن حنبل» و نیز حدیث نشستن خدا بر روی عرش پرسیدند.
پاسخی داد که مخالف «احمد بن حنبل» به حساب نمیآمد. حنبلیها گفتند: علماء در اختلافات او را به حساب آوردهاند، طبری جواب داد: من نه خود او را دیدهام که از وی روایتی شده باشد و نه با یکی از اصحاب او که مورد اعتماد باشد، برخوردهام. و اما حدیث جلوس خداوند بر عرش، امری محال است.
حنبلیها و اصحاب حدیث چون این سخن را از طبری شنیدند به او حمله بردند و دواتهای خود را به طرف وی پرتاب کردند او ناگزیر به خانه خود پناه برد، حنبلیها که تعدادشان به هزار تن میرسید، خانهاش را
سنگباران کردند به طوریکه در جلو خانه او تل بزرگی سنگ پدید آمد. «نازوک» رئیس شرطه بغداد با هزاران سپاهی در رسید و طبری را از شر حنابله رها کرد و یک روز تمام در آنجا ماند و دستور داد سنگها را از خانه او دور کردند.((1))
نویسندگان حنبلی مانند «ابن کثیر و ابن عماد» مطالب مبالغهآمیزی درباره بربهاری نوشتهاند:
بربهاری در نزد عموم مردم احترام زیادی داشت. روزی بالای منبر در حال موعظه عطسه کرد، تمام حاضرین او را «تشمیت» یعنی جمله «یرحمک الله» را بر زبان جاری ساختند، صدای اهل مجلس به کوچه و بازار رسید هر کس شنید او نیز گفت و این امر تا آنجا وسعت یافت که
1) ارشاد، یاقوت، ج 6، ص 436.
اهل بغداد، جمله یرحمک الله را بر زبان راندند، فریاد یرحمک الله مردم به قصر خلیفه رسید. این امر بر خلیفه گران آمد، جمعی نیز سعایت کردند، در نتیجه
درصدد دستگیری وی برآمدند. ولی او متواری شد و پس از یک ماه درگذشت.((1))
اما حقیقت این است که علت عمدهای که باعث شد تا خلیفه حکم دستگیری او را صادر کند، مطالبی بود که بر خلاف عقیده مردم اظهار میداشت.
خلیفه به وزیر خود «ابی علی بن مقله» دستور داد او را دستگیرکنند تا فتنهها بخوابد و اوضاع آرام بگیرد. «بربهاری» خود را مخفی کرد((2)) تا اینکه با جمعی از یارانش دستگیر و به بصره تبعید گردید.((3))
بربهاری در زمان راضی به سال 323 با یاران خود به بغداد برگشت((4)) راضی از جریان مطلع شد و به رئیس شرطه دستور داد در بغداد از یاران بر بهاری نباید دو نفر در یکجا جمع شوند.
«بدرخرشنی» صاحب شرطه گروهی از اتباع او
را به زندان افکند و خود بربهاری متواری شد. «ابوعلی مسکویه» مینویسد:
علت این اقدام این بود که بربهاری و پیروانش پیوسته فتنهانگیزی میکردند. درباره این گروه از طرف خلیفه «الرافعی» توقیعی صادر گردید، خلیفه در توقیع خود اعمال و معتقدات اتباع بر بهاری را از قبیل
اینکه شیعیان اهل بیت پیامبر| را به کفر و ضلالت نسبت داده و زیارات قبور امامان و پیشوایان را انکار کردهاند، ذکر نموده و به سختی بر آنان تاخته است و تهدید کرده که هرگاه دست از کارهای خویش برندارند گردنشان را خواهد زد و خانه و محلههای آنها را به آتش خواهد کشید.((1))
ابن اثیر در تاریخ خود در حوادث سال 323 تحت عنوان فتنه حنابله در بغداد، چنین نوشته است که در این سال کار حنبلیها در بغداد بالا گرفت و قدرتی پیدا کردند.
«بدر خرشتی» صاحب شرطه، در دهم جمادی
الاخر دستور داد:
در دو طرف جسر بغداد ندا کردند که از اصحاب بربهاری حنبلی دو نفر نباید با هم باشند و حق ندارند در خصوص مذهب خود مناظره کنند.
امام جماعتشان باید در نماز صبح و مغرب و عشا «بسم الله» را بلند و آشکارا بگوید.
این اقدام صاحب شرطه مفید واقع نشد بلکه فتنهجویی یاران بربهاری فزونی گرفت. نابینایانی که در مسجد منزل داشتند آنها را وادار کردند تا هر شافعی مذهبی که وارد مسجد شود، او را تا نزدیک مردن کتک بزنند.
ابن اثیر سپس از توقیع خلیفه که آن را برای حنابله خواندند، سخن گفته و این چنین ادامه داده است که خلیفه «الرافعی» یاران بربهاری را سخت توبیخ کرده و به شدت آنها را تهدید نموده است به این دلیل که برای خداوند، مانند و شبیهی قائل بودند و ذات احدیت را دارای کف دست و انگشتان دو پا با کفش
1) تجارب الامم، ج 5، ص 322.
طلا و صاحب گیسوان تصور میکردند و میگفتند که خداوند به آسمان بالا میرود وبه دنیا فرود میآید.
همچنین خلیفه آنان را چنین خطاب کرده:
ثم طعنکم علی خیار الائمه ونسبتکم شیعه آل محمد| الی الکفر والضلال ثم استدعاوکم المسلمین الی الدین بالبدع الظاهرة والمذاهب الفاجره التی لایشهد بها القرآن وانکارکم زیاره قبور الائمه وتشنیعکم علی زوارها بالابتداع وانتم مع ذلک تجتمعون علی زیاره قبر رجل من العوام لیس بذی شرف ولانسب ولاسبب برسول الله| وتأمرون بزیارته وتدعون له معجزات الانبیاء وکرامات الاولیاء فعلن الله شیطانا زین لکم هذه المنکرات وما اغواه... .((1))
به این معنی که آنان بر برگزیدگان از امامان طعن میزدند و شیعه آل محمد| را به کفر و گمراهی نسبت میدادند و مسلمانان را به بدعتهای آشکار و مذاهب زشت که در قرآن نامی از آنها نیست دعوت مینمودند؛ آنها در حالی که زیارت قبور ائمه(علیه السلام) را منع میکردند و عمل زائران قبور ائمه(علیه السلام) را زشت میشمردند و آنها را بدعتگزار میدانستند که خود به زیارت قبر مردی از عوام که هیچ نسبتی هم با رسول خدا| نداشت امر میکردند و برای او معجزاتی مانند معجزات پیامبران و اولیاء الهی ادعا مینمودند، خداوند شیطان را لعنت کند که این اعمال زشت را بر آنها زینت داده است.
از توقیع خلیفه چنین معلوم میشود که اتباع بربهاری در حالی که زوار قبور
1) کامل، ابن اثیر، ج 6.
ائمه(علیه السلام) را بدعتگزار میدانستند به زیارت قبر مردی از عوام که هیچ نسبتی هم با رسول الله| نداشت، امر میکردند. سرانجام بربهاری در سال 329 در سن 96 سالگی در حالی که در خانه زنی خود را پنهان کرده بود در گذشت و در همان خانه بدون اینکه کسی بداند او را غسل دادند و کفن کردند و در همانجا به خاک
سپردند.((1))
ملاحظه میکنیم، سخنان بربهاری که در توقیع خلیفه به آن اشاره شد، قسمتی از عقائدی است که بعداً بوسیله «ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب» اظهار شده است.
عبیدالله بن محمد بن محمد بن حمدان عکبری مکنی به «ابوعبدالله» و معروف به «ابن بطه» از فقهاء و محدثین حنبلی است که در سال 304 در عکبری واقع در ده فرسنگی بغداد متولد شد و در سال 384 در 83 سالگی در همانجا درگذشت. او برای تحصیل و فراگرفتن حدیث به مکه و سرحدات و بصره و سایر شهرها مسافرت نمود و سپس به زادگاه خود مراجعت و مدت چهل سال منزوی و خانهنشین گردید «الابانة علی اصول السنة والدیانة»((2)) را نوشت. او عالم کجاندیش بود که زیارت و شفاعت پیغمبر| را انکار کرد. وی معتقد بود
که سفر برای زیارت قبر پیغمبر| سفر معصیت است و باید نماز را در این سفر تمام خواند و قصر آن جایز نیست.((3))
وی عقیده داشت که هر کس سفر به زیارت قبور انبیا و صالحان را عبادت بداند، عقیده او مخالفت؛ سنت پیغمبر| و بر خلاف اجماع است.((1))
«خطیب بغدادی» شرح حال ابن بطه را ذکر کرده و ایرادهایی به او وارد آورده است و گفته روایات او ضعیف است.((2))«ابن تیمیه» و «محمد بن عبدالوهاب» هم عقائد خود را از او گرفتهاند.((3))
1) کتاب الرد علی الاخنایی، ابن تیمیه، ص 30.
2) تاریخ بغداد، ج10، ص270 تا 274، ترجمه شماره 5536 (عبیدالله بن محمد بن محمد بن حمدان ابو عبدالله العکبری، المعروف بابن بطة). ابن عساکر نیز در کتاب تاریخ مدینه دمشق همین نظر را درباره او بیان کرده است. (ج38، ص105 تا 112، ترجمه شماره 4488) همچنین ذهبی در میزان الاعتدال، ج3، ص15، ترجمة 5394. (محقق)
3) وهابیان مذهب خود را تازه نمیدانند بلکه میگویند این مذهب سلف صالح است و از این روی خود را سلفیه مینامند.
عقاید محمدبن عبدالوهاب را که با ترفندهای خاص او از مرزهای نجد فراتر رفته بود، پیگیری میکنیم. گفتیم اگرچه مسلک وهابیت در قرن دوازدهم توسط محمدبن عبدالوهاب پدیدار و منتشر گردید، ولی ریشههای اصلی آن به قرن چهارم به زمان بربهاری و ابنبطه و قرن هفتم و هشتم به زمان ابن تیمیه و شاگرد او ابن قیم نظائر آنها میرسد((1)). پس از پیدایش وهابیت بعضی از علما از اهالی غیرنجد نیز به آن مسلک گرویدند.
یکی از معاصران محمدبن عبدالوهاب «محمد بن اسماعیل صنعانی» (1099 - 1182) امیر و مجتهد یمن بود. وی که از جریان قیام مذهبی نجدیها آگاهی یافت، از این ماجرا بسیار خوشحال شد و قصیدهای سرود که مطلع آن این است:
سلام علی نجد و من حل فی نجد وان کان تسلیمی علی البعد لا یجدی سلام من بر نجد و ساکنانش باد اگرچه این سلام من از دور فائده ندارد.
1) البته در حقیقت این انحرافات فکری ریشه در افکار و روحیاتی داشت که در صدر اسلام نیز توسط بعضی افراد قدرت طلب و خودخواه تحت شعار حسبنا کتاب الله والحکم لله بروز میکرد تا بدین وسیله خود را از ولایت پیامبر| و اهلبیت پاک آن خارج کنند و دیگران را با این شعارها متوجه خود کنند و از اهلبیت(علیه السلام) دور نمایند. (محقق)
و در دنباله آن میگوید:
اعادوا بها معنی سواع ومثله یغوث و ودا لیس ذلک من ودی وقد هتفوا عند الشدائد باسمها کما یهتف المضطر بالصمد الفرد وکم نحروا فی سوحها من نحیرة اهلت لغیر الله جهلاً علی عمد وکم طائف حول القبور مقبلاً ویلتمس الارکان منهن بالایدی((1))
آنان خاطره بتهای سواع و ود را زنده کردند که ما را هیچ خوشآیند نیست. در شداید و مشکلات به آنها توسل میجویند، چنانکه انسان به خدای یگانه و بینیاز پناه میبرد، چهبسا در اماکن عمومی شتر ذبح میکنند و ندانسته یا دانسته نام غیر خدا را میآورند و چهبسا مردمی که اطراف قبرها را طواف میکنند و با دستهای خود ارکان آنها را لمس مینمایند.
وی در همین زمان رسالهای به نام «تطهیر الاعتقاد عن ادران الالحاد» تألیف کرده بود. آنگاه که از حقیقت قضیه اطلاع پیدا کرد و دید که جریان امر خالی از غرضورزی و توطئهچینی نیست، از کار خود به شدت پشیمان شد، اشعار دیگری ساخت که مطلع آن چنین است:
رجعت عن القول الذی قلت فی نجد فقد صح لی عند خلاف الذی عندی من از آنچه درباره نجد گفته بودم، برگشتم، چون خلاف آنچه پیش من بود، ثابت شد.
مرحوم علامه امین مینویسد:
از همین محمّد بن اسماعیل نقل شده است که وی در شرح قصیده یاد شده که به نام «محو الحوبهًْ فی شرح ابیات التوبه» معروف است، گفته
1) تطهیر الاعتقاد، به نقل کشف الارتیاب، ص 15.
است: هنگامی که قصیده اول من به نجد رسید، چند سال بعد مرد عالمی به نام شیخ مربد بن احمد تمیمی در ماه صفر سال 1170 پیش من آمد و او بعضی از کتابهای ابن تمیمه و ابن قیم را به خط خود فراهم آورده بود و سپس در ماه شوال همان سال به وطن خود بازگشت. او از شاگردان محمّد بن عبدالوهاب بود که ما قصیده خود را برای وی فرستاده بودیم. پیش از او شیخ فاضل به نام عبدالرحمن نجدی نزد ما آمده بود و از پسر عبدالوهاب مطالبی نقل کرده بود که برای ما بسیار عجیب و دردآور بود که قتل و غارت مسلمانان و آدم کشی ولو با خدعه و نیرنگ و به طور کلی تکفیر ملت مسلمان در تمام نقاط جهان از فتاوای منقول از محمّد بن عبدالوهاب بود.
ما در سخنان عبدالرحمن و در آنچه که وی از پسر عبدالوهاب نقل میکرد، در تردید بودیم، تا آن که شیخ مربد دوباره پیش ما آمد. او مردی شریف و زیرکی بود و برخی از رسالههای محمّدبن عبدالوهاب را همراه خود داشت که در آنها حکم کفر اهل ایمان و تجویز قتل و غارت مسلمانان نوشته شده بود. ما درباره نویسنده این رساله دقت کردیم و دیدیم که او مردی است که از شریعت اسلام اطلاع کمی دارد و آن هم سطحی است نه عمیق. ولی نزد استادی درس نخوانده که بتواند او را ارشاد و هدایت کرده به دانشهای مفید و سودمند راهنمایی کند و در احکام و مسائل دین فقیه و دانا نماید. او را شخصی یافتیم که برخی از کتابهای ابن تمیمه و ابن قیم را خوانده و بدون فکر و تامل از آنها تقلید کرده است، در صورتی که خود آنها تقلید را جایز نمیدانند. مرحوم امین پس از نقل این داستان مینویسد: ازسخنان محمّد بن اسماعیل صنعانی استفاده میشود که او از مسلک وهابیت برگشته است
و شاید تاریخ بازگشت او پس از نوشتن رساله «تطهیر الاعتقاد» باشد؛ زیرا خود این کتاب در گزافه گوئی و مغالطه دست کمی از کتابهای محمّد بن عبدالوهاب ندارد.((1)) نخستین کسی که بر رد محمّد بن عبدالوهاب کتاب نوشت، برادرش بود.
پس از آنکه محمّد بن عبدالوهاب عقاید خود را آشکار ساخت و مردم را به پذیرفتن آنها فراخواند، عده زیادی از علمای بزرگ اسلام با عقاید او به مخالفت پرداختند و نزدیکان او به جهت شناخت بیشتری که از او و عقائدش داشتند قبل از دیگران به مخالفت او پرداخته و لذا نخستین کسی که به شدت با او به مخالفت برخاست، پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش شیخ سلیمانبن عبدالوهاب بودند که هر دو از علمای حنبلی بودند.
شیخ سلیمان نخستین کسی بود که در رد عقاید برادرش کتابی تحت عنوان «الصواعق الالهیهْ فی الرد علی الوهابیهْ» را تألیف نمود. او که از ترس جان خود از «درعیه» به مدینه فرار کرده بود، همین کتاب را نوشت و برای شیخ محمّد فرستاد.
از مقدمه این رساله معلوم میشود که میان آن دو مکاتبه و پیامهای شفاهی در جریان بوده و شیخ سلیمان این رساله را در پاسخ نامههای او نوشته و فرستاده است.
وی در این رساله نوشت:
آنچه از گفتار اهل علم آموختهام برای تو مینویسم خواه تو قبول کنی یا نکنی اگر قبول بکنی چه بهتر و خدا را شکر و اگر قبول نکنی باز خدا را شکر که من به وظیفهام عمل کردهام.
1) به نقل از کشف الارتیاب، ص 15 - 16.
در آغاز رساله، خطاب به او مینویسد:
بدان خداوند تبارک و تعالی حضرت محمّد| را با قرآن و دین حق به عالم فرستاد تا آن را بر همه ادیان غالب گرداند و بر او قرآن را نازل فرمود تا حقیقت هر چیز را روشن نماید و خداوند وعده خویش را عملی ساخت و دینش را بر تمام ادیان غالب گردانید.
بعد با استناد به آیات و روایات ثابت میکند که امت پیامبر|، بهترین امتها هستند و این امر امت تا قیام قیامت ثابت و مستقیم است و پیروی از این امت را بر هر فردی واجب گردانیده آنجا که فرمود: {وَیُتَبِعْ غَیر سَبیلِ الْمُؤمِنینَ نَولّه ما تولَّی وَنصله جَهَنَمَ وَسائَتْ مَصیراً}.((1))
هر کس از راهی جز راه مومنان پیروی کند ما او را به همان راه که میرود، میبریم و به داخل دوزخ میافکنیم و جایگاه بدی دارد.
بدین ترتیب اجماع امت را حجت قاطع قرار داده که بر احدی جایز نیست از آن خارج شود.
سپس به جهالت و نادانی محمّد بن عبدالوهاب اشاره میکند و مینویسد:
«به موجب آنچه که از پیامبر اکرم (ص)
رسیده، آدم جاهل نباید استبداد رای داشته باشد بلکه بر او واجب است آنچه نمیداند از اهل علم سؤال کند، چنانکه خدای تعالی فرمودهاند:
{فَاسَئلوا اَهْلَ الْذِکرِ اِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمونْ}.
«اگر نمیدانید از اهل علم بپرسید».
1) نساء / 115.
در روایتی پیامبر اکرم| فرمود:
هل لا اذا لم یعلموا سئلوا فانما دواء العین السئوال.
چرا سؤال نمیکنید وقتی که نمیدانید؛ زیرا داروی نادانی و ناتوانی سؤال است.
بالاخره وظیفه جاهل و نادان سؤال کردن و این اجماعی است.
ابوبکر هروی مینویسد:
تمام علما اجماع دارند بر این که جایز نیست کسی ادعای امامت و پیشوائی بکند مگر این که جامع این اوصاف باشد.
سپس شیخ سلیمان اوصافی را که برای امام و پیشوا لازم است، از زبان هروی نقل کرده، و سخن وی را چنین ادامه داده است:
اگر این اوصاف در کسی جمع شد، در این صورت جایز است آن شخص امام و پیشوا باشد و بر دیگران نیز جایز است از او تقلید نمایند و اگر کسی جامع این اوصاف نباشد، یا فاقد یکی از آنها باشد، ناقص است و نمیتواند امام و پیشوا باشد و مردم از او تقلید نمایند وقتی که این شرایط برای صحت اجتهاد و امامت ثابت باشد، باید کسی که واجد این اوصاف نیست، از کسی که جامع این اوصاف است، تقلید نماید. به طور کلی مردم از نظر دین دو قسم هستند: مجتهد یا مقلد.
سپس در تایید این سخن، به کلام «ابن قیم، استناد کرده و گفته است:
ابن قیم در کتاب «اعلام الموقعین» نوشته است:
«مادامی که شرایط اجتهاد از جمیع علوم در کسی جمع نباشد، جایز نیست از قرآن و سنت حکم اخذ کند. احمد بن المنادی گفته است: مردی از احمد بن حنبل سؤال کرد: اگر کسی یکصد هزار حدیث حفظ کند آیا او فقیه است؟ گفت: نه. گفت: اگر دویست هزار حدیث چطور؟
گفت: نه.
پرسید: سیصد هزار چطور؟ گفت: نه. پرسید: چهار صد هزار چطور؟ گفت: آری ابوالحسن میگوید از جدم سؤال کردم، احمد چقدر حدیث حفظ داشت؟ گفت: ششصد هزار.
شیخ سلیمان پس از ذکر این مقدمه، میگوید:
من این مقدمه را برای این ذکر کردم تا قاعدهای باشد در آنچه بعداً ذکر میکنم.
بالاخره شیخ سلیمان پس از آن که در این مقدمه به شرائط صحت و سخت و سنگین اجتهاد اشاره میکند و ثابت مینماید که ادعای اجتهاد کار آسانی نیست و کار هر کس نمیباشد و او که بیش از هر کس از معلومات برادرش آگاه است، به او میفهماند که معلوماتش در آن حدی نیست که ادعای اجتهاد نماید و مثل یک مجتهد مسلم فتوا بدهد. سپس برادرش را به جهالت و گمراهی متصف ساخته و مینویسد:
فان الیوم ابتلی الناس بمن ینتسب الی الکتاب والسنة ویستنبط من علومها و لایبالی من خالفه واذا طلبت منه ان یعرض کلامه علی اهل العلم لم یفعل بل یوجب علی الناس الاخذ بقوله ومن خالفه فهو عنده کافر هذا وهو لم یکن فیه خصلته واحدة من خصال اهل الاجتهاد ولا والله عشر واحدة ومع هذا خراج کلامه علی کثیر من الجهال فانا لله وانا الیه راجعون.((1))
امروز مردم گرفتار کسی «برادرش محمّد بن عبدالوهاب» شدهاند که خود را در علوم قرآن و حدیث وارد میداند و از مخالفان خود هیچ باکی ندارد
1) الصواعق الالهیه، ص 4.
و اگر از او خواسته شود سخن خود را به اهل علم عرضه کند، هرگز این کار را نمیکند، بلکه مردم را ملزم میسازد که قول وی را بپذیرند و هر کس با او مخالفت کند، پیش وی کافر شمرده میشود. این در حالی است که حتی یکی از شرایط و اوصاف اهل اجتهاد در او نیست نه به خدا قسم حتی یک دهم آن شرایط در او نیست با وجوداین سخنان، او برای بسیاری از مردم جاهل پسندیده آمده است اینجا ست که باید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» با این که تمام ملت مسلمان یکصدا بر ضد او هم آواز شدهاند، به صدای آنها توجه نمیشود و همه را کافر و نادان میکنند. خدایا این مرد گمراه را هدایت کن و به راه راست برگردان.
کتاب پر مغز و پر مطلب «الصواعق الالهیه» شیخ سلیمان بن عبدالوهاب در رد عقاید محمّد بن عبدالوهاب و مسلک وهابیت از بهترین و محکمترین کتابهاست و اینک چند قسمت دیگر از این کتاب را در اینجا میآوریم.
علمای هر مذهب، اقوال و افعالی را که موجب مرتد شدن مسلمانی میشود، ذکر کردهاند ولی نگفتهاند که هر کس برای غیر خدا نذری بکند. یا از غیر خدا حاجت بخواهد، مرتد میشود و همچنین هیچ کدام به مرتد بودن کسی که برای غیرخدا ذبخ کند، یا قبری را لمس کند و از خاک آن بردارد، حکم نکرده است آن چنان که شما میگویید. اگر در این باره حرفی دارید، بگویید. زیرا کتمان علم جایز نیست لیکن شما به گمان خود عمل کرده و از اجماع مسلمانان جدا شدهاید و با این سخن خود که هر کس این اعمال را (نذر، لمس، ذبح و...) انجام دهد کافر است، و هر که مرتکبین آن اعمال را کافر نداند، او هم کافر است، بدین
ترتیب همه امت محمّد| را کافر دانستهاید. در حالی که همه مردم میدانند که بیشتر از هفتصد سال است که این اعمال (نذر، ذبح و زیارت و...) همه مناطق اسلام را پر کرده و اهل علم اگر چه خود، این کارها را انجام ندهند، مرتکبین آنها را تکفیر نکرده و احکام مرتد بر آنان جاری نساختهاند. بلکه احکام مسلمین را جاری نمودهاند. شما شهرهای مسلمین را بلاد کفر مرتدین مینامید، حتی حرمین شریفین را دارالکفر قرار دادهاید، در حالی که در احادیث صحیح از پیامبر اکرم(ص) تصریح شده است این دو شهر همواره دو شهر اسلامی بوده و بت در آن دو شهر پرستیده نمیشود و حتی دجال که در آخرالزمان همه شهرها را زیر پا میگذارد داخل مکه و مدینه نمیشود ولی همه این شهرها در نظر شما بلاد حرب است و اهل آنها کافرند. زیرا به قول شما بتها را پرستیدهاند و به عقیده شما همه آنها مشرک و از ملت اسلام خارج هستند. فانا لله وانا الیه راجعون.((1))
این امور و اموری که وهابیها موجب شرک و کفر میدانند قبل از احمدبن حنبل و در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود. جمعی هم آنها را انکار کردند ولی ازهیچ کدام از ائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور مقابله با
1) الصواعق الالهیه، ص 7.
آنان را داده باشند، یا اینکه شهرهای مسلمانان را همانگونه که شما میگویید بلاد شرک یا دارالکفر نامیده باشند، و نیز در این مدت هشتصد سال که از زمان ائمه میگذرد، از هیچ عالمی روایت نشده است که این امور را کفر دانسته باشد، بلکه هیچ عاقلی چنین گمان نمیکند.
به خدا قسم لازمه گفتار شما این است که تمام امت اسلامی و علماء و آنهائی که بعد از زمان احمد بن حنبل تا کنون آمدهاند، کافر و مرتد باشند. انا لله و انا الیه راجعون.
شیخ سلیمان در اینجا با حالت تأثر و اندوه میگوید: «واغوثاه الی الله واغوثاه» از این سخن شما که میگویید: هیچ کس دین اسلام را نشناخته است.((1))
شیخ سلیمان ظاهراً کتاب دیگری هم موسوم به «فصل الخطاب فی الرد علی محمّدبن عبدالوهاب» در رد عقاید برادرش نوشته است که فعلاً از آن خبری نیست.
«عباس محمّد عقاد» نویسنده نامی مصر مینویسد:
«بزرگترین مخالفان شیخ محمّد، برادرش شیخ سلیمان صاحب کتاب «الصواعق الالهیه» است. عقاد همچنین گفته است که شیخ سلیمان برادر
شیخ محمّد که از بزرگترین مخالفان او بود، در ضمن
اینکه سخنان برادرش را به شدت رد میکند، میگوید: اموری که وهابیان آن را موجب شرک و کفر میدانند و آن را بهانه مباح شدن مال و جان مسلمانان میپندارند، در زمان ائمه اسلام بوجود آمده بود، ولی از هیچ یک از ائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور جهاد با آنان را داده باشند و یا اینکه بلاد مسلمانان را همانگونه که شما میگویید؛ بلاد شرک و دارالکفر نامیده باشند.((1))
خلاصه، وقتی محمّدبن عبدالوهاب عقاید خود را آشکار ساخت و مسلک وهابیت را بنیاد نهاد، علمای معاصر وی از این مسلک احساس خطر کردند و در رد او کتابها و رسالهها نوشتند و گفتیم اولین کتاب را در رد او برادرش شیخ سلیمان نوشت.
البته پدرش شیخ عبدالوهاب نیز از مخالفان سرسخت فرزند خود محمّد بود و او رابر انحرافش از آئین اسلام سخت نکوهش میکرد ولی ظاهراً او کتابی در این زمینه ننوشته است.
1) الاسلام فی القرن العشرین، ص 7 تا 136.
کتابها و رسالههایی که معاصران محمّدبن عبدالوهاب و علمای متاخر از عامه در رد عقاید یا به عنوان نصیحت او نوشتهاند، خیلی بیشتر از آن است که در اینجا ذکر شود. در کتاب «التوسل بالنبی و بالصالحین» تالیف ابی حامدبن مرزوق، نام چهل و دو کتاب در این باره ذکر گردیده است که در اینجا فهرست آنها را نقل میکنیم.
شیخ محمّد بن سلیمان کردی شافعی استاد محمّد بن عبدالوهاب در تقریظی که به رساله سلیمان بن عبدالوهاب نوشته، او را (محمدبن عبدالوهاب) ضال و مضل خوانده است.
استاد دیگر وی، عبداللهبن عبدالمطلب شافعی کتابی در رد محمّد بن عبدالوهاب نوشته و آن را «تجرید سیف الجهاد لمدعی
الاجتهاد» نامیده است.
«الصواعق و الرعود» تألیف علامه عفیف الدین عبداللهبن داود حنبلی در بیست جزء. بر این کتاب علمای بصره و بغداد و حلب و احساء و بلاد دیگر تقریظ هایی نوشتهاند و محتویات کتاب را تأیید کردهاند و این کتاب را محمّد بن بشیر قاضی راس الخیمه تلخیص کرده است.
علامه محقق «محمّد بن عبدالرحمن بن عفالق» حنبلی در رد پسر عبدالوهاب کتاب بزرگی نوشته و آن را «تهکم المقلدین بمن ادعی تجدید الدین»
نامیده است. وی در آن اقوال و نظریات محمّد بن عبدالوهاب را به بهترین وجه رد کرده است.
رسالهای که علامه احمد بن علی قبانی بصری شافعی نوشته است.((1))6. رساله عبدالوهاب بن احمد برکات شافعی احمد مکی.
رساله شیخ عطاء مکی موسوم به «الصارم الهندی فی عنق النجدی».
رساله شیخ عبدالله بن عیسی مویسی.
رساله شیخ احمد مصری احسائی.
یکی از علمای بیتالمقدس رسالهای نوشته، موسوم به «السیوف الصقال فی اعناق من انکر علی الاولیاء بعد الانتقال».
«السیف الباتر لعنق المنکر علی الاکابر» تالیف سید علوی بن احمد الحداد.
رساله شیخ محمّد بن شیخ احمد بن عبداللطیف احسائی.
«تحریض الاغبیاء علی الاستغاثهْ بالانبیاء و الاولیاء» تالیف علامه عبداللهبن ابراهیم میرغنی، مقیم طائف.
سید علوی بن احمد الحداد گفت: در مکه در مقام ابراهیم شیخ محمّد صالح زمزمی شافعی را دیدم که در این باره کتابی جمع آوری کرده است.((2))
سید علوی گفت در طائف، طاهر حنفی را دیدم که کتابی بنام «الانتصار للاولیاء الابرار» در این باره تألیف کرده بود.
جمع آوری کرده بود.
سید علوی گفته است: شیخ محدث صالح فلانی مغربی با یک کتاب پر حجم که در آن نامهها و رسالهها و جوابها جمعآوری شده بود، پیش ما آمد، همه آنها از علمای مذاهب اربعه، حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی در رد محمّد بن عبدالوهاب بود.
هنگامی که محمّد بن عبدالوهاب جمعی را که سرهایشان را نتراشیده بودند، بیرحمانه کشت. علامه سید منعمی قصیدهای دررد او سرود که مطلع آن این است:
افی حلق راسی بالسکاکین والحد حدیث صحیح بالاسانید عن جدی
«بدت فتنة کاللیل قد غطت الافقا وشاعت فکادت تبلغ الغرب والشرقا».
«الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیهْ»، تالیف شیخ سلیمانبن عبدالوهاب نجدی.
«رساله در رد رساله ابن عبدالوهاب» تالیف: علامه محقق شیخ الاسلام تونسی، شیخ
اسماعیل التمیمی مالکی (متوفی 1248).((1))
رساله علامه محقق شیخ صالح کواش تونسی.((2))
رساله علامه محقق سید داود بغدادی حنفی.
شیخ ابن غلبون اللیلی در رد قصیده صنعانی که در آن ابن عبدالوهاب را مدح کرده، به همان وزن قصیدهای سروده که تعداد ابیات آن 40 بیت است که مطلع آن این است:
«سلامی علی اهل الاصابة والرشد ولیس علی نجد ومن حل فی نجد».
«بحمد ولی الحمد لا الذم استبدی وبالحق لا بالخلق للحق استهدی».
دیگری سرود و گفت: «رجعت عن القول الذی قلت فی النجدی...».((1))
کتاب «سعادهْ الدارین فی الرد علی الفریقتین الوهابیهْ ومقلدهْ الظاهریهْ» تالیف علامه شیخ ابراهیم سمنودی منصوری، که در دو جلد چاپ شده است.
سید احمد دحلان مفتی مکه (متوفی 1304) در رسالهای موسوم به «الدرر السنیهْ فی الرد علی الوهابیهْ» عقاید وهابیان را رد کرده است.
البته سید احمد زینی دحلان مفتی مکه علاوه بر رساله «الدرر السنیهْ» فصلی را هم در کتاب معروف «الفتوحات الاسلامیهْ» زیر عنوان «فتنه الوهابیهْ» به همین موضوع اختصاص داده و در آن به شیخ محمّد و عقاید او سخت تاخته است. وی در همین کتاب قسمتی از سخنان محمّد بن سلیمان کردی را نیز که در رد عقاید محمّد بن عبدالوهاب و خطاب به وی میباشد، ذکر کرده است.
«شواهد الحق فی التوسل بسید الخلق» تالیف شیخ یوسف نبهانی که این کتاب، هم در رد ابن تیمیه و هم در رد محمّد بن عبدالوهاب است.
«الفجر الصادق فی الرد علی منکری التوسل و الکرامات و الخوارق» تالیف علامه عراق جمیل صدقی افندی زهاوی.
«اظهار العقوق ممن منع التوسل بالنبی والولی الصدوق» تالیف شیخ مشرقی مالکی جزائری.
مرحوم علامه مفتی فاس شیخ مهدی وازتانی رسالهای در جواز توسل نوشته که در
آن محمّد بن عبدالوهاب را رد کرده است.
1) ادامه بیت او چنین است: «فقد صح لی عنه خلاف الذی عندی». (تجدید کشف الارتیاب، ص15) (محقق)
«جلال الحق فی کشف احوال اشرار الخلق» تالیف شیخ ابراهیم حلمی قادری اسکندری.
«البراهین الساطعهْ» تألیف علامه شیخ سلامه عزامی «متوفی 1379».
«النقول الشرعیه فی الرد علی الوهابیهْ» تألیف شیخ حسن شطی حنبلی و دمشقی.
رسالهای در حکم توسل به انبیاء و اولیا نوشته شیخ محمّد حنین مخلوق.
«المقالات الوافیه فی الرد علی الوهابیهْ» تالیف شیخ حسن خزبک.
«الاقوال المرضیهْ فی الرد علی الوهابیهْ» تالیف شیخ عطا الکسم دمشقی از فقهای حنفی.
علامه شیخ عبدالعزیز قرشی علجی مالکی احسائی در رد ابن عبدالوهاب قصیدهای است گفته که 95 بیت است و مطلع آن این است.
الا ایها الشیخ الذی بالهدی رمی من یک مسعاه النفیس لربه سترجع بالتوفیق حظا و مغنما سعی النصر فی مسعاه ایان یمماالا ایها الشیخ الذی بالهدی رمی
من یک مسعاه النفیس لربه سترجع بالتوفیق حظا و مغنما سعی النصر فی مسعاه ایان یمماگذشته از اینها، کتابهای دیگری در رد عقاید محمّد بن عبدالوهاب تألیف یافته است که یک یک عقاید او را مطرح و با دلیل رد کردهاند:
کتاب «الاصول الاربعهْ فی تردید الوهابیهْ» تالیف خواجه محمّد حسن جان صاحب سرهندی مجددی (به زبان فارسی). خواجه در این کتاب به نقل از کتابها و رسالههای طرفداران وهابیت در هند و برخی از رسالههای دیگر، مینویسد: عقاید وهابیان متجاوز از 250 مورد است و قسمتی از آنها را ذکر کرده است سپس در مقام رد آنها برآمده است.
«تطهیر الفؤاد من دنس الاعتقاد» تالیف شیخ محمّد بخیت مطبعی حنفی از علماء الازهر مصر.
کتاب «ضیاء الصدور لمنکر التوسل باهل القبور» تألیف ظاهر شاه میانبن عبدالعظیم میان مدینی.
«المنحهْ الوهبیهْ فی الرد علی الوهابیهْ» تالیف داودبن سلیمان بغدادی نقشبندی (1299 ه-).
«اشد الجهاد فی ابطال دعوی الاجتهاد» تالیف شیخ داود موسوی بغدادی که همراه با کتاب منحهْ الوهبیهْ به چاپ رسیده است.
«کشف النور عن اصحاب القبور» تالیف عبدالغنیبن اسماعیل نابلسی.
«سیف الابرار المسلول علی الفجار» تالیف محمّد عبدالرحمن سلهتی حنفی هندی (به زبان فارسی).
«سیف الجبار المسلول علی الاعداء الابرار» تالیف شاه فضل رسول قادری (به عربی و فارسی).
«مدارج السنیهْ فی رد علی الوهابیهْ» به کوشش عامر قادری، معلم دارالعلوم کراچی.
«کشف النقاب عن عقاید ابن عبدالوهاب» تألیف سید علینقی هندی.
«ازهاق الباطل فی الرد علی الوهابیهْ» تالیف امام الحرمین میرزا
محمّدبن عبدالوهاب آل داود همدانی (1303 ه-).
«اللمعات الفریدهْ فی المسائل المفیدهْ» تالیف سید ابراهیم رفاعی.
رساله «الاوراق البغدادیه فی الحوادث النجدیه» تالیف سید ابراهیم راوی رفاعی (1276 - 1365 ه-).
«صلح الاخوان فی الرد علی من قال علی المسلمین بالشرک و الکفران» تألیف داود بن سلیمان بغدادی (1299 ه-).
«علماء المسلمین و الوهابیون» تألیف جمعه حسین حلمی ایشیق.
«فصل الخطاب فی الرد علی محمّد بن عبدالوهاب» تألیف شیخ سلیمان، برادر محمّد بن عبدالوهاب.((1))
«فصل الخطاب فی رد ضلالات ابن عبدالوهاب» تألیف احمد بن علی بصری مشهوربه قبانی.
«الوهابیهْ فی نظر علماء المسلمین» تألیف احسان عبداللطیف بکری.
«البراءهْ من الاختلاف فی الرد علی اهل الشقاق والنفاق والرد علی الفرقهْ الوهابیهْ الضالهْ» شیخ علی زین العابدین سودانی.
«التوسل» تالیف شیخ علامه مفتی محمّد عبدالقیوم قادری هزاری.
«الدولهْ المکیهْ بالمادهْ الغیبهْ» تألیف احمد رضا خان، صاحب قادری.
«البصائر لمنکری التوسل باهل المقابر» تألیف شیخ حمدالله داجوی هندی.
علماء شیعه نیز در نقد آراء ابن عبدالوهاب دوشادوش علماء اهل سنت تلاشهای فراوانی نموده و کتابهای ارزشمندی نوشتهاند:
«آیات والبینات فی قمع البدع و الضلالات» تالیف شیخ محمّد حسین کاشف الغطاء بن حسین (متوفی 1373).
«منهج الرشاد» تألیف شیخ جعفر کاشف
الغطاء (متوفی 1228).
این اثر اولین کتابی است که از طرف علماء شیعه بر رد عقاید محمّد بن عبدالوهاب نوشته شده است. نویسنده محقق، این کتاب را در پاسخ به مسالهای که
1) این اولین کتابی بوده که در رد وهابیت نوشته شده است. (ایضاح المکنون، اسماعیل پاشا البغدادی، ج2، ص190؛ نقض فتاوی الوهابیهْ، شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، ص67، شماره 161). (محقق)
یکی از امراء آل سعود به نام «عبدالعزیز بن سعود» برای او فرستاده بود، نوشت و در آن رساله قسمت عمده عقاید محمّدبن عبدالوهاب جمع آوری شده است.
«آلایات الجلیهْ فی رد شبهات الوهابیهْ» تألیف شیخ مرتضی کاشف الغطاء (متوفی 1349).
«البراهین الجلیه فی دفع شبهات الوهابیهْ ودفع تشکیکهم» تألیف سید محمّد حسن قزوینی (متوفی 1380) این کتاب تحت عناوین زیر به فارسی برگردانده شده است:
«فرقه وهابی و پاسخ به شبهات آنها»، ترجمه علی دوانی، چاپ وزارت ارشاد اسلامی.
«نقدی بر اندیشه وهابیها»، ترجمه حسن طارمی، چاپ وزارت ارشاد اسلامی.
مامقانی.
«دعوی الهدی الی الورع فی الافعال و الفتوی» تألیف شیخ محمّد جواد بلاغی.
«الرد علی الوهابیهْ» تألیف شیخ محمّد علی غروی اردوبادی.
«الرد علی الوهابیهْ» تألیف سید حسن صدر کاظمی.
«کشف الارتیاب فی اتباع محمّد بن عبدالوهاب» تألیف علامه سید محسن امین عاملی شامی (متوفی 1372) این کتاب گرانقدر که مکرر چاپ شده است، از جامعیت خاصی برخوردار است که هم تاریخچه و هم عقاید و افکار آنها را به صورت بسیار گسترده و مشروح مطرح کرده و مورد نقد و بررسی علمی قرار داده است. و در سال 1962 میلادی توسط فرزند فاضل مولف تجدید
چاپ و فصلهای تازه و پاورقیهای مفیدی بر آن افزوده شده است. این کتاب به وسیله سید ابراهیم سید علوی و تهرانی و سید حسن افتخار زاده به طور جداگانه ترجمه و تلخیص شده است.
وهابیگری آن طور که در کتابهای آنهاست، مورد بحث قرار گرفته است و تناقض و اختلال سخنان و افکار آنان را خاطرنشان ساخته است و این کتاب توسط سید ابراهیم سید علوی به نام «این است آئین وهابیت» به فارسی ترجمه شده است و به وسیله انتشارات غدیر تهران چاپ شده است.
«الوحدهْ الاسلامیهْ» تألیف محمّد خنیزی نجفی، این کتاب در رد کتاب «الصراع بین الوثینهْ و الاسلام» تألیف عبدالله قصیمی نویسنده وهابی مصری است که وی آن را در رد «کشف الارتیاب» نوشته است.
«التبرک» تالیف شیخ احمد علی میانجی، این کتاب محور و موضوع اصلی خود را پیرامون تبرک جستن صحابه و تابعین به آثار پیامبر| و صالحان اختصاص داده است و در این نوشته ثابت شده است که تبرک جستن به آثار رسول خدا| به خلاف ادعای وهابیان نه تنها شرک نیست، بلکه نشانه ایمان و یقین نیز هست.
«المواسم و المراسم» تألیف سید جعفر
مرتضی عاملی که در تهران چاپ و درباره مشروعیت اقامه مراسم جشن در اعیاد و سوگواری و حزن در ماتم سخن گفته است.
«وهابیان» نوشته علی اصغر فقیهی، بررسی و تحقیق گونهای درباره عقاید و تاریخ فرقه وهابیت است که تاکنون سه مرتبه چاپ شده است.
«آئین وهابیت» تالیف شیخ جعفر سبحانی، این کتاب مکرر چاپ شده است.
مؤلف کتاب غیر از «آئین وهابیت» کتابهای دیگری نیز در رد وهابیت نوشته است: «مع الوهابیین فی خططهم و عقائدهم»، «الوهابیهْ فی المیزان» و «اخیر الردود لآخرها».
غیر از اینها، کتابها و رسالههای دیگری نیز توسط علمای شیعه و سنی در رد وهابیت نوشته شده است که ذکر این تعداد در اینجا
کافی است.((1)) ولی ناگفته پیداست وهابیان متعصب غالباً حاضر نیستند حتی یک صفحه از این کتابها را مطالعه کنند، اعم از آنچه از سوی علمای اهل سنت نوشته شده باشد یا علمای شیعه. آنها نه تنها این کتابها را کتب ضلال میپندارند بلکه مطالعه بسیاری از آثار اسلامی، حتی کتب فقهی که از سوی علمای اهل سنت نوشته شده را نیز موجب کفر میدانند؛ زیرا آنها همه مردم را جزء خودشان کافر و مشرک خیال میکنند و طبعاً آثار آنها را ضلال و گمراه میپندارند.
1) برای آشنایی بیشتر با کتبی که در ردّ وهابیت منتشر شده است میتوانید به کتاب «آراء علماء السنهْ فی الوهابیهْ، نوشته سید مرتضی رضوی، صفحه 113 تا 137»و نیز «مجلهْ تراثنا، مؤسسه آل البیت، ج17، ص146 تا 179» و نیز کتاب «نقض فتاوی الوهابیهْ، شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، ص39 تا 1174» و کتاب «معجم ما ألفه علماء الامهْ الاسلامیهْ ضد الوهابیهْ، سید عبدالله محمد علی» که به صورت مستقل در این موضوع تألیف شده و در آن بیش از دویست کتاب و رساله معرفی شده است و نیز کتاب «السلفیهْ بین اهل السنهْ والامامیهْ، سید محمد کثیری، ص 364 تا 390».
اگرچه نویسندگان ایرانی معاصر((1)) محمّدبن عبدالوهاب و برخی از نویسندگان عثمانی، وی را حنفی مذهب دانستهاند ولی با توجه به نحوه تعلیمات او و موافق بودن آنها با مذهب حنبلی و اینکه پدرش و برادرش از علمای حنبلی بودند و پیروانش همواره خود را حنبلی میدانستهاند، دیگر شکی باقی نمیماند که بنیانگذار مسلک وهابیت در آغاز امر، مذهب حنبلی داشته است و این مسلک از مذهب حنبلی سرچشمه گرفته است و عموم بنیانگذاران عقائد وهابیت، مانند ابومحمّد بربهاری، ابن بطه، ابن تیمیه و ابن قیم و محمّدبن عبدالوهاب همه از علمای حنبلی بودهاند و به همین جهت وهابیان، خود را ازاهل تسنن و حنبلی مذهب میدانند.
صبحی محمّد صافی در این باره مینویسد:
... رواج مذهب حنبلی از سه مذهب دیگر اهل سنت و جماعت کمتر است، مجدد این مذهب سالها پس از ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم بودند، و سالها بعد، در قرن دوازدهم هجری محمّدبن عبدالوهاب تجدید نظری در آن مذهب کرد و عقیده دینی خود را بر مذهب حنبلی استوار ساخت و مذهب جدیدی پدید آورد که به نام او مذهب وهابی
1) ناسخ التواریخ، ج 1، ص 119.
خوانده میشود و اکنون در عربستان سعودی رواج دارد.((1))
ولی طبق نوشته دکتر زکی، وهابیها از دو جهت با حنبلیها تفاوت دارند:
یکی اینکه تقلید از غیر پیشوایان چهار گانه اهل سنت یعنی مالک و ابوحنیفه و شافعی و ابن حنبل را منع میکنند و مذاهب دیگر و از جمله مذاهب شیعه را قبول ندارند.
دوم: اینکه وهابیها در برخی از مسائل فرعی، هرگاه نظری متکی به نص جلی از کتاب و سنت یا از یکی از پیشوایان سه گانه (غیر از احمد حنبل) صادر شده باشد و به صدور آن یقیین کنند، به آن رای عمل میکنند و در آن مساله به خصوص به رای احمد حنبل عمل نمیکنند.
دکتر زکی در دنباله آن میافزاید:
«مذهب وهابی هم مانند فرقههای دیگر مذهبی و سیاسی و اجتماعی، دستخوش دگرگونیهایی شده است و اختلاف سلیقه در درک تعالیم آن و کیفیت اجراء و عمل به آن اثر گذاشته است.
عبدالعزیز آل سعود، که پیشوا و امام وهابیان به شمار میرفت، در سال 1934 میلادی بعد از جنگ که میان او و امام یحیی پادشاه شیعی زیدی مذهب، یمن رخ داد؛ با امام یحیی عهد نامه دوستی بر اخوت اسلامی امضاء کرد و در آن عهد نامه اعتراف نمود که ملک یحیی، حاکم شرعی یمن است که این خود اعتراف ضمنی به مذهب زیدی است با اینکه اعتراف مذکور با آنچه قبلاً گفته شده که وهابیها، مذاهب دیگر غیر از مذاهب
اربعه را قبول ندارند، منافات دارد.((2))
البته گذشته از این دو امر میان وهابیها و حنبلیها تفاوتهای دیگری نیز وجود دارد. احمد بن حنبل و پیروانش گرچه قسمتی از اموری را که وهابیان منع میکنند، آنها هم منع میکردند و گاهی هم در زمان بربهاری شدت عمل به خرج دادند و تبدیل به فتنه میشدند، ولی به کفر فرقههای دیگر اسلامی حکم نمیکردند و شهرهای اسلامی را دارالکفر نمیدانستند و کسانی را که به زیارت قبر مطهر رسول اکرم| و یا یکی از بزرگان دینی میرفتند، تکفیر نمیکردند و مشرک نمیخواندند.
از نظر محققان، مسلک وهابیت شباهت زیادی با مسلک خوارج دارد و چنین مینماید که کیش وهابی ادامه تاریخی فتنه خارجیگری و اندیشه خوارج است. میدانیم که فرقه خوارج در جنگ صفین از جریان حکمیت پیدا شد
که خود داستان مفصلی دارد.
ریشه اصلی و پایه اعتقادات خوارج را چند چیز تشکیل میدهد:
تکفیر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و عثمان و معاویه و اصحاب جمل و اصحاب تحکیم، به طور کلی کسانی که به حکمیت رضایت دادند.
تکفیر کسانی که قائل به کفر کسانی که یادآور شدیم، نباشند.
ایمان تنها عقیده قلبی نیست، بلکه عمل به اوامر و ترک، جزء ایمان است.
وجوب قیام و شورش بر ضد حاکم و امام ستمگر.((1))
این گروه آشوبگر و شورشی با این عقاید تند افراطی به جایی رسیدند که تمام مسلمانان را کافر و همه را مهدور الدم و مخلد در آتش میدانستند.
1) فضل بن شاذان، الایضاح، ص 48.
مرحوم علامه سید محسن امین در کتاب گرانقدر «کشف الارتیاب فی اتباع محمّدبن عبدالوهاب» درباره شبهاتهای وهابیها وخوارج بحث نسبتاً مفصلی دارد که خلاصه آن را در اینجا ذکر میکنیم:
{وَاِنْ خِفْتُمْ شِقاق بَیْنَهُما فَابْعَثوا وَحُکْمَاً مِنْ اَهْلِه وَحُکْمَاً مِنْ اَهْلِها...}.((1))
هرگاه ترسیدید که میان زن و شوهراختلاف پدید آید، داوری از خانواده مرد و داوری از خانواده زن برگمارید.
و در آیه دیگر میفرماید:
{یَحْکُمُ بِهِ ذوا عَدْلٍ مِنْکُمْ}.((2))
دو نفر عادل از شما داوری کند و حکم نماید.
شعار وهابیها این است:
لا دعا الا لله، لا شفاعة الا لله لا توسل الا بالله، لا استغاثة الا بالله و... .
دعا، شفاعت، توسل و مدد خواهی جزء از خدا و برای خدا نیست.
این سخن، درست است ولی وهابیها منظور نادرستی را از آن اراده کردهاند.
آری! دعا، شفاعت، توسل و استغاثه از خداست و در حقیقت خداست که خوانده میشود و برای رفع ناملایمات و بدیها و جلب فائده، تنها به او توسل میشود و کمک و مددکار واقعی او است و امر شفاعت به دست اوست. اما مقصود وهابیان آن است که نباید کسی را
که خداوند بزرگش کرده((1))، ما نیز او را بزرگ بداریم و به اوتوسل بجوئیم تا در پیشگاه خداوند برای ما شفاعت کند و برای ما دعا نماید.
امیرمؤمنان علی(علیه السلام) فرمود:
لاتقاتلوا الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فاخطاه کمن طلب الباطل فاصابه.((2))
پس از من با خوارج نجنگید؛ زیرا کسی که در جستجوی حق بوده و خطا کرده مانند کسی نیست که طالب باطل بود، و آن را یافته است.
آری! خوارج مردمانی بودند که به ظاهر از محرمات اجتناب میکردند تا
1) خدای متعال مردم را به او متوجه ساخته و او را الگوی بندگان قرار داده و توسل کردن به او را وسیله پذیرفتن توبه و استغفار بندگان قرار داده و فرمود: {وَما أرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللهِ وَلَوْ أنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّابًا رَحیمًا}. (نساء/64) (محقق)
2) نهج البلاغه، کلام شماره 61.
آنجا که یکی از آنان خوکی را با شمشیر کشت، دیگری اعتراض کرد و گفت: این عمل تو فساد در روی زمین است و باز یکی در سر راه خود خرمایی پیدا کرد و آن را برداشت و در دهان گذاشت دیگری رسید و خرما را از دهان او بیرون آورد که چیز حرامی میخوری!
وهابیها نیز این چنیناند به ظاهر تعصب در دین دارند و در مسائل دینی سختگیرند، نماز را به موقع میخوانند و از محرمات ظاهری اجتناب مینمایند تا آنجا که از تلگراف که حکم شرعی آن معلوم نیست، استفاده نمیکنند.
از شواهد تعصب و مقدس مآبی آنها آنکه من خودم یک نفر نجدی (وهابی) را دیدم ریالهای جدید را با ریالهای کهنه با تفاوت صرف میکرد، مردی خواست به او ریال قدیم با اضافه ریال جدید بدهد، وهابی فوراً گفت: نه هرگز این رباست.
دلال یهودی همراه او بود وقتی که خواست از او جدا شود، یهودی گفت: ما را دعا کن. گفت: خداوند تو را هدایت کند، آنگاه رو به من کرد و گفت: این مرد یهودی است.
قرآنی که حمایل کردهای، تو را میکشیم!(1))
آری! او را در کنار آب سر بریدند و خونش را بر جوی روان ساختند.((2))
خوارج هر گاه زنان مسلمان را اسیر میگرفتند آنها را میان خود خرید و فروش میکردند و... وهابیها نیز وضعی مشابه آنها را دارند. آنان سایر مسلمانان را مشرک میدانند و خون و مال آنها را حلال میشمارند و مسلمانان را مشرک خطاب میکنند و کشورهای اسلامی را سرزمین کفر معرفی مینمایند و هجرت از آنها را لازم و ضروری میدانند و کسی را که نماز را ترک کرده اگر چه منکر آن نباشد، واجب القتل میشمارند.((3))
سلیمانبن عبدالوهاب در رسالهای در رد برادرش محمّد بن عبدالوهاب مینویسد: ابن قیم معتقد است خوارج دو ویژگی داشتند که آنها را از سایر مسلمانان و پیشوایان آنان جدا شدند:
نخست: آنکه از سنت فاصله گرفته و آنچه را که سنت نیست، سنت پنداشتند دوم: اینکه مسلمانان را به سبب ارتکاب گناه کافر دانستند و در اثر آن حکم به حلیت خون و مال آنها دادند و سرزمین اسلام را سرزمین کفر شمردند.
پس سزاوار است که مسلمان از این دو اصل و پایه غلط برحذر باشند و از
1) در این جریان فریبکاری و قساوت آنها مشخص میشود چون این صحابی مظلوم مرتکب گناهی نشده بود که او را به آن گناه مجازات نمایند بلکه طبق امر پیامبر(ص) به علیبن ابیطالب(علیه السلام) محبت داشت و میبینیم که آنچه برای آنان بیان شده شعاری برای ضربه زدن به دین میباشد. محقق
2) این جنایت در روایت کتب اهل تسنن نیز ذکر شده است. (مسند احمد، ج5، ص110، حدیث خباب بن الأرت) (دار صادر، بیروت). (محقق)
3) رساله دوم از مسائل الهدیهْ السنیهْ، ص 65 و 86.
نتایج آن دو اصل دشمنی مسلمانان و لعن و سرزنش آنان و حلال شمردن خون و مال آنها و به طور کلی از هر بدعتی، بپرهیزند و این ویژگی که او برای خوارج بیان کرده در وهابیان وجود دارد.
همان طوری که خوارج در شبهههای خود به ظاهر برخی از آیات که به زعم آنها به کفر مرتکب کبیره دلالت دارند، استنادکردهاند وهابیها نیز در این شبهه به ظواهر بعضی آیات و ادله که گمان میکنند بر حرمت و شرک بودن استغاثه و استعانت از غیر خدا، دلالت دارند، تمسک جستهاند.
خوارج جنگ و قتال و قیام بر ضد اسلام را حلال میشمارند؛ زیرا به عقیده آنها، همه آنها ائمه ضلال و گمراهی هستند، عقیده وهابیها نیز همین طور است.
جهالت و تعصب خوارج در حدی است که در جنگ با مسلمانان باکی از مرگ نداشتند و آن را با آغوش باز استقبال میکردند؛ زیرا چنان میپنداشتند که پس از مرگ به بهشت خواهند رفت.
آوردهاند که یکی از آنها در جنگ نیزهای خورد و او همینطور خود را به دشمن رسانید و او را بکشت و این جمله را میخواند:
وعجلت الیک رب لترضی.
به سوی تو پروردگارا شتاب کردم تا از من خشنود شوی.
وهابیها نیز در میدان جنگ از خود گذشتگی و فداکاری نشان میدهند و به گمانشان اگر
مردند راهی بهشت میشوند و در جنگ این رجز را میخوانند:
هبت هبوب الجنة؛ وین أنت یا باغیها.
خوردن خرمائی که در سر راه افتاده بود، خودداری میکردند و کشتن خوک را در بیابان، فساد در زمین میپنداشتند ولی کشتن صحابی پیامبر را که روزهدار بوده و قرآن به گردن داشته را واجب میدانستند و تمام مسلمانان را کافر تصور نموده و هر گناه کبیره را کفر تلقی میکردند.
روزی گروهی از مسلمانان با خوارج رو به رو شدند، خوارج از آنها پرسیدند، شما کیستید؟ یکی از مسلمانان که خیلی باهوش بود، گفت: بگذارید من پاسخ دهم. او چنین پاسخ داد: ما طائفهای از اهل کتاب هستیم به شما پناه آوردهایم تا کلام خدا را بشنویم، سپس ما را به نقطه اصلی برسانید. خوارج به همدیگر گفتند: پیمان پیامبر را
محترم بدارید تا بخشی از قرآن را به آنها بخوانید و کسی را بر آنان بگمارید تا آنها را سالم به نقطه امن برسانند. به عبداللهبن خباب صحابی پیامبر گفتند: نظرت درباره علی بن ابیطالب چیست؟ او شروع به مدح و ثنای امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) کرد. به او گفتند: تو از کسانی هستی که مرید نام اشخاص هستید ایشان را کشتند به نحوی که گذشت.
وهابیها نیز از این گونه قشریگری و کوتهنظری برخوردار هستند؛ از یک طرف رحمت فرستادن و ذکر گفتن را حرام میدانند و در حلیت تلگراف تردید نشان میدهند و استعمال دخانیات را حرام و مرتکبش را مجازات میکنند ولی از سوی دیگر مسلمانان را کافر و مشرک میدانند و خون و مالشان را حلال دانسته و قتلشان را به بهانه اینکه از صاحبان شفاعت طلب شفاعت میکنند و به بندگان مقرب الهی توسل میجویند، لازم میشمارند.
خوارج چنان در
مسائل دینی زیادهروی میکنند که سرانجام مانند تیری که ازکمان جدا شود، از دین خارج میشوند.((1)
در روایات زیادی در کتب اهل تسنن با تعابیر مختلف از رسول خدا| خروج خوارج روایت شده که به بعضی از آنها اشاره میکنیم: مسند احمد، مسند علیبن ابی طالب رضی الله تعالی عنه، ج1، ص91 و 107 و 147 (دار صادر، بیروت) و ج5، ص44، حدیث أبی بکرهْ نفیع بن الحرث بن کلدهْ (دار صادر، بیروت)؛ سنن دارمی، ج2، ص213، باب فی قتال الخوارج؛ صحیح بخاری، ج8، ص51، کتاب استنابهْ المرتدین والمعاندین و...، باب قتل الخوارج والملحدین بعد اقامهْ الحجهْ علیهم؛ صحیح مسلم، ج3، ص114، کتاب الزکاهْ، باب ذکر الخوارج وصفاتهم. (محقق)
)دربارة وهابیان نیز احادیثی از رسول خدا| نقل شده که امام احمد بن حنبل در مسند خویش به آن اشاره کرده است.
مضمون حدیث این است: ابن عمر گوید: رسول خدا| فرمود: خدایا! کشور شام را برای مامبارک گردان! خدایا! کشور یمن را نیز برای ما مبارک گردان، حاضران گفتند: سرزمین نجد را نیز مبارک فرما، رسول خدا| باز در حق شام و یمن دعای خویش را تکرار فرمودند، حاضران باز سرزمین نجد را اضافه کردند. پیامبر فرمودند: نه!
این سرزمین، با میمنت و مبارک نیست، در اینجا آشوبها رخ میدهد و حوادث تکان دهندهای پدید میآید، شاخ شیطان از این نقطه سر بیرون میآورد.
بخاری هم این حدیث را در کتاب فتن از ابن عمر روایت کرده و در نوبت سوم پیامبر جمله مذکور را فرمودند. ترمذی نیز این حدیث را در مناقب روایت کرده است.
1) مسند، احمد بن حنبل، ج 2، ص118، مسند علیبن ابی طالب رضی الله تعالی عنه.
احمد در مسند از عبدالله بن عمر و مسلم در صحیح خود این سخن پیامبر را نقل کردهاند که آن حضرت در حالی که رو به مشرق داشت، فرمود:
الا ان الفتنة هیهنا الا ان الفتنة
هیهنا من حیث یَطلَعُ قرنَ الشیطان.((1))
آگاه باشید که فتنه از آنجاست، آگاه باشید که فتنه از آنجاست از این جهت که شاخ شیطان پدیدار میگردد.
بخاری هم در کتاب فتن «باب آشوب از سمت مشرق» از ابن عمر روایت کرده است که پیامبر به طرف منبر میرفت و میفرمود:
آشوب از اینجاست آشوب از اینجاست، آنجا که شاخ شیطان درآید یا فرمودند: آنجا که آفتاب سردر آورد.
در کتاب قاموس آمده است:
شاخ شیطان و دو شاخ آن، یاران و پیروانش میباشند یا منظور نیروی آن و انتشار و تسلطش در روی زمین است.
مسلم در صحیح خود مینویسد:
راس الکفر نحو المشرق.
و در روایت دیگر آمده است:
الایمان ایمان والکفر قبل المشرق.
یعنی ایمان در یمن است و کفر از سوی مشرق میآید.
دو حدیث اول که در آنها اسم «نجد» برده شده، بقیه احادیثی را که کلمه مشرق و مطلع شاخ شیطان در آنها به کار رفته، تفسیر میکند و روشن میسازد که منظور از مشرق همان سرزمین نجد است؛ زیرا «نجد» در مشرق مدینه قرار
1) صحیح مسلم، ج 2، ص 599.
دارد و از مجموع احادیث استفاده میشود که مقصود از مشرق که در مقابل حجاز آورده شده همان «نجد» است.((1)
الف) صحیح بخاری:
أبواب الاستسقاء؛ باب ما قیل فی الزلازل والآیات (ج2، ص 22-23): «حدثنا محمد بن المثنی قال حدثنا حسین بن الحسن قال حدثنا ابن عون عن نافع عن ابن عمر قال اللهم بارک لنا فی شامنا وفی یمننا قال قالوا وفی نجدنا قال قال اللهم بارک لنا فی شامنا وفی یمننا قال قالوا وفی نجدنا قال قال هناک الزلازل والفتن وبها یطلع قرن الشیطان».
کتاب الخمس؛ باب ما جاء فی بیوت أزواج النبی صلی الله علیه وسلم وما نسب من البیوت إلیهن وقول الله تعالی وقرن فی بیوتکن ولا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم (ج4، ص46): «حدثنا موسیبن إسماعیل حدثنا جویریة عن نافع عن عبدالله رضی الله عنه قال قام النبی صلی الله علیه وسلم خطیبا فأشار نحو مسکن عائشة فقال ههنا الفتنة ثلاثا من حیث یطلع قرن الشیطان».
کتاب بدء الخلق؛ باب صفهْ إبلیس وجنوده (ج4، ص93): «حدثنا عبدالله بن مسلمة عن مالک عن عبدالله بن دینار عن مالک عن عبدالله بن دینار عن عبدالله بن عمر رضی الله عنهما قال رأیت رسول الله صلی الله علیه وسلم وسلم یشیر إلی المشرق فقال ها ان الفتنة ههنا ان الفتنة ههنا من حیث یطلع قرن الشیطان».
کتاب بدء الخلق؛ باب نسبهْ الیمن إلی إسماعیل (ج4، ص157): «حدثنا أبو الیمان أخبرنا شعیب عن الزهری عن سالم ان عبد الله بن عمر رضی الله عنهما قال سمعت رسول الله صلی الله علیه وسلم یقول وهو علی المنبر الا ان الفتنة ههنا یشیر إلی المشرق من حیث یطلع قرن الشیطان».
کتاب الفتن؛ باب قول النبی صلی الله علیه وسلم الفتنهْ من قبل المشرق (ج8، ص95): «حدثنا عبداللهبن محمد حدثنا هشام بن یوسف عن معمر عن الزهری عن سالم عن أبیه عن النبی صلی الله علیه وسلم انه قام إلی جنب المنبر فقال الفتنة ههنا الفتنة ههنا من حیث یطلع قرن الشیطان أو قال قرن الشمس».
«حدثنا قتیبة بن سعید حدثنا لیث عن نافع عن ابن عمر رضی الله عنهما انه سمع رسول الله صلی الله علیه وسلم وهو مستقبل المشرق یقول الا ان الفتنة
ههنا من حیث یطلع قرن الشیطان».
«حدثنا علی بن عبد الله حدثنا أزهر بن سعد عن ابن عون عن نافع عن ابن عمر قال ذکر النبی صلی الله علیه وسلم الله بارک لنا فی شأمنا اللهم بارک لنا فی یمننا قالوا وفی نجدنا قال اللهم بارک لنا فی شأمنا اللهم بارک لنا فی یمننا قالوا یا رسول الله وفی نجدنا فأظنه قال فی الثالثة هناک الزلازل والفتن وبها یطلع الشیطان».
ب) صحیح مسلم؛ کتاب الفتن و اشراط الساعه؛ باب الفتنه من المشرق من حیث یطلع قرنا الشیطان (ج8، ص180-182).
«(حدثنا) قتیبة بن سعید حدثنا لیث ح وحدثنی محمد بن رمح أخبرنا اللیث عن نافع عن ابن عمر انه سمع رسول الله صلی الله علیه وسلم وهو مستقبل المشرق یقول الا ان الفتنة هاهنا الا ان الفتنة هاهنا من حیث یطلع قرن الشیطان».
«(وحدثنی) عبیدالله بن عمر القواریری ومحمد بن المثنی ح وحدثنا عبیداللهبن سعید کلهم عن یحیی القطان قال القواریری حدثنی یحیی بن سعید عن عبید الله ابن عمر حدثنی نافع عن ابن عمر ان رسول الله صلی الله علیه وسلم قال عند باب حفصة فقال بیده نحو المشرق الفتنة هاهنا من حیث یطلع قرن الشیطان قالها مرتین أو ثلاثا وقال عبید الله بن سعید فی روایته قام رسول الله صلی الله علیه وسلم عند باب عائشة».
«(وحدثنی) حرملة بن یحیی أخبرنا ابن وهب اخبرنی یونس عن ابن شهاب عن سالم بن عبد الله عن أبیه ان رسول الله صلی الله علیه وسلم قال وهو مستقبل المشرق ها ان الفتنة هاهنا ها ان الفتنة هاهنا ها ان
الفتنة هاهنا من حیث یطلع قرن الشیطان».
«(حدثنا) أبو بکر بن أبی شیبة حدثنا وکیع عن عکرمة بن عمار عن سالم عن ابن عمر قال خرج رسول الله صلی الله علیه وسلم من بیت عائشة فقال رأس الکفر من هاهنا من حیث یطلع قرن الشیطان یعنی المشرق».
«(وحدثنا) ابن نمیر حدثنا إسحاق (یعنی ابن سلمان) أخبرنا حنظلة قال سمعت سالما یقول سمعت ابن عمر یقول سمعت رسول الله صلی الله علیه وسلم یشیر بیده نحو المشرق ویقول ها ان الفتنة هاهنا ها ان الفتنة هاهنا ثلاثا حیث یطلع قرنا الشیطان».
«(حدثنا) عبد الله بن عمر بن ابان وواصل بن عبد الأعلی وأحمد بن عمر الوکیعی (واللفظ لابن ابان) قالوا حدثنا ابن فضیل عن أبیه قال سمعت سالم بن عبد الله بن عمر یقول یا أهل العراق ما أسألکم عن الصغیرة وأرکبکم للکبیرة سمعت أبی عبد الله بن عمر یقول سمعت رسول الله صلی الله علیه وسلم یقول إن الفتنة تجئ من هاهنا وأومأ بیده نحو المشرق من حیث یطلع قرنا الشیطان وأنتم یضرب بعضکم رقاب بعض وإنما قتل موسی الذی قتل من آل فرعون خطأ فقال الله عز وجل له وقتلت نفسا فنجیناک من الغم وفتناک فتونا قال أحمد بن عمر فی روایته عن سالم لم یقل سمعت».
ج) سنن الترمذی:
هذا حدیث حسن صحیح».
د) مسند احمد (مسند عبداللهبن عمر):
«حدثنا عبدالله حدثنی أبی ثنا یحیی عن عبیدالله أخبرنی نافع عن ابن عمر عن النبی صلی الله علیه وسلم أنه کان قائما عند باب عائشة فأشار بیده نحو المشرق فقال الفتنة ههنا حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص18)
«حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا وکیع حدثنی عکرمة بن عمار عن سالم عن ابن عمر قال خرج رسول الله صلی الله علیه وسلم من بیت عائشة فقال رأس الکفر من ههنا من حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص23)
«حدثنا عبدالله حدثنی أبی ثنا وکیع ثنا عکرمة بن عمار عن سالم عن ابن عمر قال خرج رسول الله صلی الله علیه وسلم من بیت عائشة فقال إن الکفر من ههنا من حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص26)
«حدثنا عبدالله حدثنی أبی ثنا محمدبن عبدالله الزبیری ثنا سفیان عن عبداللهبن دینار سمعت ابن عمر یقول قال
رسول الله صلی الله علیه وسلم وأشار بیده نحو المشرق فقال ها ان الفتن من ههنا ان الفتن من ههنا ان الفتن من ههنا من حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص50)
«حدثنا عبدالله ثنا أبی ثنا أبو سعید مولی بنی هاشم ثنا عقبة بن أبی الصهباء ثنا سالم عن عبداللهبن عمر قال صلی رسول الله صلی الله علیه وسلم الفجر ثم سلم فاستقبل مطلع الشمس فقال ألا ان الفتنة ههنا ألا ان الفتنة ههنا حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص72)
«حدثنا عبد الله حدثنا أبی ثنا عفان ثنا عبد العزیز بن مسلم ثنا عبد الله ابن دینار عن عبد الله بن عمر قال رأیت رسول الله صلی الله علیه وسلم یشیر إلی المشرق ویقول ها ان الفتن ههنا ان الفتن ههنا حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص73)
«حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا أبو عبد الرحمن ثنا سعید ثنا عبد الرحمن بن عطاء عن نافع عن ابن عمر أن رسول الله صلی الله علیه وسلم قال اللهم بارک لنا فی شامنا ویمننا مرتین فقال رجل وفی مشرقنا یا رسول الله فقال رسول الله صلی الله علیه وسلم من هنالک یطلع قرن الشیطان ولها تسعة أعشار». (ج2، ص90)
«حدثنا عبدالله حدثنی أبی ثنا أبو النضر ثنا لیث حدثنی نافع عن عبد الله أنه سمع رسول الله صلی الله علیه وسلم وهو مستقبل المشرق یقول الا ان الفتنة ههنا الا ان الفتنة ههنا من حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص91-92)
«حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا مؤمل ثنا سفیان ثنا عبد الله ابن دینار سمعت ابن عمرقال سمعت النبی صلی الله علیه وسلم وأو ماء بیده نحو المشرق ههنا الفتنة ههنا الفتنة حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص111)
«حدثنا عبد الله ثنا أبی ثنا أر هر بن سعد أبو بکر السمان أنا ابن عون عن نافع عن ابن عمر أن النبی صلی الله علیه وسلم قال اللهم بارک لنا فی شامنا اللهم بارک لنا فی یمننا قالوا وفی نجدنا قال اللهم بارک لنا فی شامنا اللهم بارک لنا فی یمننا قالوا وفی نجدنا قال هنا لک الزلازل والفتن منها أو قال بها یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص118)
«حدثنا عبدالله حدثنی أبی حدثنا أبو الیمان انا شعیب عن الزهری أخبرنی سالمبن عبدالله ان عبد الله بن عمر قال سمعت النبی صلی الله علیه وسلم وهو یقول علی المنبر الا ان الفتنة ههنا یشیر إلی المشرق من حیث یطلع قرن الشیطان». (ج2، ص121)
«حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا یونس ثنا حماد بن سلمة عن بشر بن حرب سمعت ابن عمر یقول سمعت رسول الله صلی الله علیه وسلم یقول اللهم بارک لنا فی مدینتنا وفی صاعنا ومدنا ویمننا وشامنا ثم استقبل مطلع الشمس فقال من ههنا یطلع قرن الشیطان من ههنا الزلازل والفتن». (ج2، ص126)
«حدثنا عبدالله حدثنی أبی ثنا حجاج ثنا لیث ثنا عقیل عن ابن شهاب عن سالم بن عبدالله عن عبداللهبن عمر أن رسول الله صلی الله علیه وسلم قام یخطب فقال الا وان الفتنة ههنا من حیث یطلع قرن الشیطان یعنی المشرق». (ج2، ص140)
در مجموع وقتی در روایات دقت میشود متوجه میشویم که رسول خدا| به دو مکان با عبارت قرن الشیطان بیان کردهاند یکی به مسکن یکی از همسران خود که بخاری روایت آن را در بابی به عنوان «باب ما جاء من بیوت ازواج النبی صلی الله علیه و سلم» ذکر کرده و در روایت صحیح مسلم صراحتاً وقتی از منزل عایشه خارج شدند فرمودند: «راس الکفر من هنا من حیث یطلع قرن الشیطان» دیگری در ردیف شام و یمن که دو اسم علم برای مکان مشخص میباشد و در جواب کسانی که اسم نجد را ذکر کردند تا برای آن نیز ان حضرت دعا کنند این تعبیر را فرمودند. (محقق)
)1) این مسئله یکی از پیشگوئیهای اعجازگونه رسولخدا| میباشد و در روایات بسیاری در کتب معتبر اهل تسنن ذکر شده که به جهت اهمیت آن و برای استفاده بیشتر به بعضی از آنان اشاره میکنیم:
پس اینکه برخی از بعضی وهابیان گفتهاند: مقصود از «نجد» سرزمین عراق است چون آنجا بلندتر از حجاز است و «نجد» از نظر لغت به سرزمین مرتفع میگویند، کاملاً بیپایه و بیاساس است؛ زیرا هر کجا کلمه «نجد» به کار برده شود و قیدی بر آن اضافه نگردد، منظور همان سرزمین نجد است؛ چون «نجد» نام
سرزمینی است از قدیم تا کنون اهل آنرا «نجدی» گویند و پادشاه آنرا پادشاه نجد مینامند و سخن اهل لغت و همچنین اشعار عرب در این باره صراحت کامل دارد.
در صحاح مینویسد:
«نجد» سرزمین عربی است و آن را «غور» گویند و غور سرزمین «تمامه» است و هر زمین مرتفعی از تهامه گرفته تا سمت عراق را نجد نامند.
در مصباح آمده است: «نجد» سرزمین معروفی است از بلاد عرب پشت سرزمین عراق و آن جزو
کشف الارتیاب
لمع الشهاب فی سیرهْ محمد بن عبد الوهاب
محاضرات فی تاریخ الدولهْ السعودیهْ، ابو علیه عبد الفتاح
مرآهْ الحرمین
مسند احمد بن حنبل
مسیر طالبی
مفتاح الکرامه، علامه سید محمد جواد عاملی
ملوک المسلمین المعاصرون
المنتظم، ابن جوزی
ناسخ التواریخ
نشوار المحاظرهْ، قنوحی
نظام آل سعود
نظام آل سعود، روزنامه نگار فرانسوی اکلود فویبه
نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو
نیل الاوطار
وهابیان، علی اصغر فقیهی
هدیهْ الاحباب
هدیهْ السبیل
کشف الارتیاب
لمع الشهاب فی سیرهْ محمد بن عبد الوهاب
محاضرات فی تاریخ الدولهْ السعودیهْ، ابو علیه عبد الفتاح
مرآهْ الحرمین
مسند احمد بن حنبل
مسیر طالبی
مفتاح الکرامه، علامه سید محمد جواد عاملی
ملوک المسلمین المعاصرون
المنتظم، ابن جوزی
ناسخ التواریخ
نشوار المحاظرهْ، قنوحی
نظام آل سعود
نظام آل سعود، روزنامه نگار فرانسوی اکلود فویبه
نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو
نیل الاوطار
وهابیان، علی اصغر فقیهی
هدیهْ الاحباب
هدیهْ السبیل
کشف الارتیاب
لمع الشهاب فی سیرهْ محمد بن عبد الوهاب
محاضرات فی تاریخ الدولهْ السعودیهْ، ابو علیه عبد الفتاح
مرآهْ الحرمین
مسند احمد بن حنبل
مسیر طالبی
مفتاح الکرامه، علامه سید محمد جواد عاملی
ملوک المسلمین المعاصرون
المنتظم، ابن جوزی
ناسخ التواریخ
نشوار المحاظرهْ، قنوحی
نظام آل سعود
نظام آل سعود، روزنامه نگار فرانسوی اکلود فویبه
نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو
نیل الاوطار
وهابیان، علی اصغر فقیهی
هدیهْ الاحباب
هدیهْ السبیل
کشف الارتیاب
لمع الشهاب فی سیرهْ محمد بن عبد الوهاب
محاضرات فی تاریخ الدولهْ السعودیهْ، ابو علیه عبد الفتاح
مرآهْ الحرمین
مسند احمد بن حنبل
مسیر طالبی
مفتاح الکرامه، علامه سید محمد جواد عاملی
ملوک المسلمین المعاصرون
المنتظم، ابن جوزی
ناسخ التواریخ
نشوار المحاظرهْ، قنوحی
نظام آل سعود
نظام آل سعود، روزنامه نگار فرانسوی اکلود فویبه
نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو
نیل الاوطار
وهابیان، علی اصغر فقیهی
هدیهْ الاحباب
هدیهْ السبیل
کشف الارتیاب
لمع الشهاب فی سیرهً محمد بن عبد الوهاب
محاضرات فی تاریخ الدولهْ السعودیهْ، ابو علیه عبد الفتاح
مرآهْ الحرمین
مسند احمد بن حنبل
مسیر طالبی
مفتاح الکرامه، علامه سید محمد جواد عاملی
ملوک المسلمین المعاصرون
المنتظم، ابن جوزی
ناسخ التواریخ
نشوار المحاظرهْ، قنوحی
نظام آل سعود
نظام آل سعود، روزنامه نگار فرانسوی اکلود فویبه
نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو
نیل الاوطار
وهابیان، علی اصغر فقیهی
هدیهْ الاحباب
هدیهْ السبیل
پس اینکه برخی از بعضی وهابیان گفتهاند: مقصود از «نجد» سرزمین عراق است چون آنجا بلندتر از حجاز است و «نجد» از نظر لغت به سرزمین مرتفع میگویند، کاملاً بیپایه و بیاساس است؛ زیرا هر کجا کلمه «نجد» به کار برده شود و قیدی بر آن اضافه نگردد، منظور همان سرزمین نجد است؛ چون «نجد» نام سرزمینی است از قدیم تا کنون اهل آنرا «نجدی» گویند و پادشاه آنرا پادشاه نجد مینامند و سخن اهل لغت و همچنین اشعار عرب در این باره صراحت کامل دارد.
در صحاح مینویسد:
«نجد» سرزمین عربی است و آن را «غور» گویند و غور سرزمین «تمامه» است و هر زمین مرتفعی از تهامه گرفته تا سمت عراق را نجد نامند.
در مصباح آمده است: «نجد» سرزمین معروفی است از بلاد عرب پشت سرزمین عراق و آن جزو
حجاز نیست اگر چه جزو جزیرهْ العرب محسوب میشود.
این بود نظر گروهی از اهل لغت که همگی صراحت دارند که عراق غیر از نجد و حجاز و یمن و شام است و منظور از «نجد» مقابل «تهامه» است که «غور» نیز نامیده میشود. علاوه بر اینکه سخن صحابه به رسول خدا| که خود اهل حجاز و در حجاز بودند «نجدما نیز مبارک باد» خود شاهد بر آن است که مقصود از «نجد» همان نجد حجاز است، یعنی سرزمین وهابیها که در مشرق حجاز قرار دارد. پس سخن وهابیها که میگویند منظور از «نجد» عراق است، کاملاً واهی و بیاساس است.
در کتاب «قاموس الامکنهْ و البقاع» آمده است:
نجد سرزمینی است واقع در مشرق حجاز و آن دو ناحیه است: نجد حجاز و نجد عارض. قرمعلیها و مسلیمه کذاب و وهابیان از این سرزمین سر در آوردهاند و مرکز آن «ریاض» است که سی هزار نفر جمعیت دارد.
پس حدیث نبوی که فرمودند: شاخ شیطان و
فتنه و آشوب در نجد پدیدار میشود، اشاره به خروج مسیلمه کذاب و قرمعلیها و وهابیهاست.
از دانشمندانی که این احادیث را بر وهابیان تطبیق کرده و نیکو استدلال نموده، شیخ سلیمانبن عبدالوهاب برادر محمّد بن عبدالوهاب است.
وی پس از نقل این روایات مینویسد:
اقول اشهد ان رسول الله| لصادق فصلوات الله وسلامه وبرکاته علیه وعلی آله وصحبه اجمعین لتدادی الامانة وبلغ الرسالة.
میگویم شهادت میدهم که پیامبر راست فرمود و رسالت خویش را ادا کرد.
قال الشیخ تقی الدین فالمشرق عن مدینة| شرقاً ومنها خرج مسیلمة الکذاب الذی ادعی النبوة وهو اول حادث حدث بعده واتبعه خلائق... .
ابن تیمیّه معتقد است:
مشرق مدینه بود که مسیلمه کذاب از آنجا ظهور کرد و مدعی نبوت شد و این نخستین رویداد بدی بود که پس از رحلت
آن بزرگوار رخ داد و عدهای از مردم از او تبعیت نمودند.((1))
این حدیث شریف نبوی «ان الایمان یمانی والفتنة تخرج من المشرق» هشداری بود که مردم در رویدادهای این سرزمین بیندیشند و با آگاهی آنها را بسنجند و زود فریب مدعیان آنجا را نخورند؛ چرا پیامبر مکرر برای حجاز و اهل آن دعا کرد ولی از دعا درباره «نجد» خودداری فرمود؟ اگر بنا بود آداب و سننی که در حجاز و یمن و مکه و مدینه رواج داشت، آداب ضد دینی و شرک و کفر محسوب شود، پس چرا پیامبر آن مناطق را دعا کرد ولی سرزمین «نجد» را که این آداب و سنن در آنجا ریشه کن شده، دعا نکرد. شما وهابیها فقط سرزمین
1) در روایت از اتفاقات آنجا به لفظ جمع ذکر شده و چنین بیان شده که در آنجا زلزلهها و فتنهها (زلازل و الفتن) رُخ خواهد داد و همانطور که در عبارت ابن تیمیه آمده نخستین اتفاق آن شاید همین فتنه مسیلمه باشد و فتنههای دیگر آن نیز بعد اتفاق افتاده است. (محقق)
خود را سرزمین اسلامی میدانید و سایر کشورها و شهرهای اسلامی را بلاد کفر میپندارید، این عقیده و رفتار شما با سخن و دعای پیامبر چگونه سازگار است؟!
پیامبر اکرم| که از همه حوادث مهم و غیر مهم خبر میدهد، اگر میدانستند که سرزمین نجد و زادگاه محمدبن عبدالوهاب بعدها دارالایمان خواهد بود و امت برگزیده در آنجا به وجود خواهد آمد، حتماً در حق شما و سرزمین شما دعا میکرد.
آری! شما بر خلاف سخنان رسول خدا| سرزمین فتنه و آشوب را دارالایمان و شهرهای مکه و مدینه و یمن را دارالکفر میخوانید و هجرت از آنجا را لازم میشمارید.((1))
از اخباری که با اوضاع و اعتقادات وهابیها تطبیق میکند، سخن رسول خدا| در حق «ذوالخویصره» تمیمی است که فرمود: از قوم و خویش این مرد کسانی بوجود آیند که قرآن میخوانند لیکن آیات قرآن از حنجره آنان فراتر نمیرود و در دلشان نمینشیند؛ آنان همچون تیری که از کمان جدا شود، از دین فاصله میگیرند؛ مسلمانان را میکشند و بتپرستان را آزاد میگذارند، هرگاه من آنان را درک کنم، همهشان را نابود میکنم.
برخی از رؤسای خوارج از قبیله تمیم یعنی قبیله شخص «ذوالخویصره» بودند، محمّدبن عبدالوهاب نیز از همین قبیله تمیم است. این حدیث بر حال او و پیروانش نیز تطبیق میشود.((2))
1) الصواعق الالهیهْ فی الرد علی الوهابیهْ، ص 43 و 44.
2) در این موضوع در کتاب «صحیح بخاری» چنین روایت با تعابیر مختلف به آدرسهای ذیل ذکر شده است: کتاب المغازی، باب بحث علیبن ابیطالب و خالد بن الولید رضی الله عنهما الی الیمن قبل حجهْ الوداع، (ج5، ص110 و111)؛ کتاب تفسیر القرآن، باب قوله والمؤلفهْ قلوبهم (ج5، ص205)؛ کتاب الأدب، باب ما جاء فی قول الرجل ویلک (ج7، ص111)؛ کتاب استتابهْ المرتدین والمعاندین وقتالهم، (ج8، ص52 و 53)؛ کتاب التوحید، (ج8، ص178). (محقق)
مومنان تطبیق مینماید.
در «خلاصهْ الکلام» آمده است:
در صحیح بخاری از عبداللهبن عمر در وصف خوارج نقل شده که پیامبر| فرمودند: آنان آیاتی را که راجع به کفار است، بر مومنان شامل میدانند.((1)
فتح الباری در شرح صحیح بخاری، (ج12، ص253، کتاب استتابهْ المرتدین...، باب قتل الخوارج...) نظر ابن عمر را درباره خوارج چنین بیان کرده است: «یراهم شرار خلق الله وقال انهم انطلقوا إلی آیات أنزلت فی الکفار فجلعوها علی المؤمنین». (محقق)
) و در حدیث دیگر باز از ابن عمر در غیر بخاری نقل شده است که پیامبر| فرمودند.اخوف ما اخاف علی امتی رجل متاول للقرآن یضعه فی غیر موضعه.((2))
خطرناکترین چیز بر امت من مردی است که قرآن را تاویل کند و آن را بر افرادی شامل بداند که شامل نیست.
1) صحیح بخاری، کتاب استتابهًْ المرتدین والمعاندین، باب قتل الخوارج والملحدین، (ج8، ص51) و نیز ابن عبد البر در کتاب الاستذکار (ج2، ص501، ح448) و نیز ابن حجر در کتاب
2) به همین معنی از معاذ بن جبل از رسول خدا| روایت شده که فرمودند: «اخوف ما أخاف علی امتی ثلاث رجل قرأ کتاب الله حتی إذا رأیت علیه لهجة وکان علیه رداء الاسلام أعاره الله ایاه اخترط سیفه وضرب به جاره ورفاه بالشرک...». (المعجم الکبیر، طبرانی، مغدی کرب عن معاذ، ج20، ص88). (محقق)
از ابن عباس روایت شده است:
لا تکونوا کالخوارج تاولوا آیات القرآن فی اهل القبلة... .
همچون خوارج نباشید که آیات قرآن را تاویل میکنند و شامل اهل قبله و مسلمانان میدانند» در صورتی که آن آیات در حق اهل کتاب و مشرکین نازل شده است.
آنها معنی این آیات را درک نکردند، خونها ریختند و اموال مردم را غارت کردند و در حالات وهابیان میبینیم که عین همین کارها را وهابیها نیز کردند.
مسلمانان کشتهاند، بیآنکه گناهی از آنها سر زده باشد. کافی است که به تاریخ آنها مراجعه کرده و کشتار بیرحمانه آنها را در حمله به مکه و مدینه و طائف و کربلا و یمن و نجف و سایر بلاد اسلامی از نظر بگذرانیم در صورتی که در همین زمان، کفر و الحاد در روی زمین گسترده و عالمگیر شده بود وهابیان به فکر پیکار با آنان بر نیامدند، بلکه با انگلیسیها و دیگر بیگانگان هم پیمان شدهاند و مسلمانان را قتل عام کردند.
کلما قطع منهم قرن نجم قرن.((1))
1) در کتاب سنن ابن ماجه (باب فی ذکر الخوارج، ج1، ص61، ح174) از رسول خدا| چنین روایت شده است: «ان رسول الله| قال: ینشأ نشء یقرؤن القرآن لایجاوز تراقیهم کلما خرج قرن قطع، قال ابن عمر سمعت رسول الله صلی الله علیه وسلم یقول کلما خرج قرن قطع اکثر من عشرین مرة حتی یخرج فی عراضهم الدجال». (محقق)
هرگاه شاخی از آنها قطع شود شاخی دیگر بروید و ظاهر گردد.
بارها خوارج ریشهکن شدند، باز گروهی ازجای دیگر سربلند کردند و همین طورند وهابیان، شریف و محمّد علی پاشا با فتنه آنان به پیکار برخواستند و فرزندش ابراهیم پاشا به مرکز درعیه حمله کرد و به شدت با آنان جنگید ولی باز از جای دیگر سردرآوردند و فتنه و آشوب بپا کردند.((1))
جمعیت خوارج که در اواخر دهه چهارم قرن اول هجری در اثر یک اشتباه خطرناک به وجود آمده بودند، بیش از یک قرن و نیم دوام نیاوردند و در اثر تهورها و بیباکیهای جنونآمیز مورد تعقیب خلفا قرار گرفتند و خود و مسلکشان را به نابودی و اضمحلال کشاندند و در اوائل دولت عباسی یکسره منقرض گشتند ولی این مسلک خطرناکترین اثر خود را باقی گذاشت.
افکار و عقاید خارجیگری در سایر فرق اسلامی نفوذ کرد و طرز فکر خارجیگری در مسلک وهابیت به شکلی مقدس مآبانهتر و خشونتآمیزتر و مصیبت بارتر احیا شده و
رواج دارد و موجب بروز فاجعههایی در قلب عالم اسلام گشته و میشود. بنابراین فرقه خوارج اگرچه منقرض شده ولی مکتب و طرز فکر خارجیگری در جهان اسلام باقی است.
مردم و علمای اهل تسنن در آن زمان مخالف رویه معدود کسانی بودند که روش متحجرانه ابن تیمیه و همفکرانش را داشتند و لذا با آنان به شدت به مخالفت بر میخواستند با این وجود عدهای بودند که پیروی از آراء ابن تیمیه
1) ) کشف الارتیاب، از ص 112 تا 117.
کردند که از آنان میتوان به ابن کثیر (متوفی 744) نام برد او در اکثر مسائل دینی موافق اقوال ابن تیمیه فتوا میداد و به همین دلیل در زحمت و ابتلا بوده است. او در روز فوت ابن تیمیه به قلعه دمشق رفت و بر سر جسد او نشست و صورتش را باز کرد و بوسید.((1))
از علمای معاصر ابن تیمیه که از او دفاع کرده و به سبب اختلافانگیزی و مخالفت مردم با او در رنج افتاد، حافظ و محدث مشهور وهابیون «ابوالحجاج مزی» صاحب کتاب «تهذیب الکمال» (معتبرترین کتاب وهابیون) است که در سال 742 درگذشته است.((2))
«احمد بن محمّد مری لبلی» سرانجام اخنائی، قاضی مالکی او را احضار کرد و آنقدر زد تا خونینشد و سپس او را وارونه سوار قاطر کردند و در شهر گرداندند.
بزرگترین شاگرد و مدافع سرسخت ابن تیمیه بیشک شمس الدین محمّدبن ابی بکربن ایوب، معروف به «ابن قیم الجوزیه» است که در همه اقوال و عقائد تابع و حامی بیچون و چرای او بود و نشر و بسط عقائد ابن تیمیه را در زمان حیات او و پس از مرگ او بر عهده داشت، کتابهای او را شرح میکرد و بارها با وی به زندان رفت و به همین سبب او را تازیانه زدند و سوار بر شتر در شهر گرداندند و با ابن تیمیه در قلعه دمشق
زندانی کردند. او از سال 712 تا سال مرگ ابن تیمیه ملازم او بود و با مخالفان او از جمله «تقی الدین سُبُکی» درافتاد، از این رو نام او همیشه با نام استادش ابن تیمیه قرین است.((3))
«زرکلی» صاحب کتاب «الاعلام» درباره وی مینویسد:
از حدود اقوال و نظرات استادش ابن تیمیه فراتر نمیرفت، بلکه به تایید و تکمیل آرای او میپرداخت و کتابهای او را منتشر میساخت.((1))
دکتر «نزار رضا» در مقدمه کتاب «اخبار النساء» تالیف ابن قیم، که خود آنرا تحقیق و تصحیح کرده است، شرح مختصری از زندگی و تألیفات او را آورده و مینویسد:
بیشترین بهره را از ابن تیمیه برده است و سخنان و اندیشههای او را پذیرفته است و به نشر افکار او پرداخته است و با او در رای و عمل مشارکت و همراهی داشت. در زندان همراه او بود.((2)) شخص بصیر و بینا با مطالعه آثار و تالیفات او، به خوبی پی میبرد که او نیز همچون استادش ابن تیمیه در مسائل اعتقادی دچار لغزشها و خطاها و انحرافات فراوانی بوده است و در جهل مرکب باقی مانده است.
یکی از انحرافات ابن تیمیه و همفکران او من جمله ابن قیم مساله «رویت حسّی خداوند» است((3))
و ابن قیم در قصیده طولانی خود به نام «کافیهْ الشافیهْ» صریحاً به این عقیده خطا اعتراف دارد و درباره اینکه اهل بهشت، خداوند متعال را میبینند و به وجه کریم او نظر میاندازند، گفته است:
ویرونه سبحانه من فوقهم
رویا العباد کما یری القمران
هذا تواتر من رسول الله(ص) لم ینکره الا فاسد الایمان((1))
اهل بهشت خداوند را از بالای سر خود میبینند، به همانگونه که خورشید و ماه را بالای سر خود میبینند، این مطلب به طور متواتر از پیامبر رسیده است آنرا انکار نمیکند، مگر کسی که ایمانش فاسد است.
یکی از علمای حنبلی به نام «احمد بن ابراهیم» همین قصیده را در دو جلد موسوم به «توضیح المقاصد» مفصل شرح کرده است.
وی مینویسد:
تمام پیامبران و مرسلین و صحابه و تابعین و پیشوایان اسلام بر این امر دیدن اهل بهشت ذات احدیت را، اتفاق نظر دارند!!! اما اهل بدعت مانند جعمیه و معتزله و باطنیه و رافضه، منکر رویت هستند.((2)
رؤیهْ اهل الجنهْ ربهم...، ج2، ص568. (محقق)
)ابن قیم دربارة همین قصیده گفته است:
در همان وقت که اهل بهشت، سرگرم عیش و نوش و سرور و غرق در نعمت و لذت و مشغول تبریک گویی به یکدیگر هستند، ناگهان نوری میدرخشد که همه جای بهشت را روشن میسازد، سرها را به طرف نور بلند میکنند میبینند نور خداست که بر هیچ کس نهان نیست، در همین حال، خدا را بالای سر خود مشاهده میکنند که برای سلام دادن به اهل بهشت آمده است آنگاه خداوند خطاب به آنان میگوید:
السلام علیکم، در این هنگام اهل بهشت پروردگار قادر خویش را آشکارا، مشاهده میکنند.
ابن قیم در این سخن به روایتی از ابن ماجه، استناد جسته است باز میگوید:
خداوند با خطابی لذتبخش، برای اهل بهشت، به نوعی قرآن را تلاوت میکند که گویی چنین تلاوتی را قبل از این، هرگزنشنیدهاند.((1)
وروی ابن ماجة مسندا عن جابر
بیناهم فی عیشهم وسرورهم
واذا بنور الساطع قد اشرقت
رفعوا الیه رؤوسهم فرأوه نو
واذا بربهم تعالی فوقهم
قال السلام علیکم فیرونه
خبرا وشاهده ففی القرآن
ونعیمهم فی لذة وتهان
منه الجنان قصیها والدانی
والرب لایخفی علی انسان
قد جاء للتسلیم بالاحسان
جهراً تعالی الرب ذو السلطان
توضیح المقاصد و تصحیح القواعد فی شرح قصیدهْ الامام ابن القیم، فصل فی رویهْ اهل الجنهْ ربهم...، ج2، ص573. (محقق)
) این را طبرانی نیز روایت کرده است، شنیدن قرآن به طور مطلق و حقیقی، این است و آنچه ما در دنیا میشنیدیم نوعی دیگر است.اعتقاد صحیح درباره باریتعالی این است که وی دیده نمیشود و با هیچ یک از حواس درک نمیگردد؛ و در قرآن فرموده است:
{لاتُدْرِکُهُ الأبْصار وَهُوَ یُدْرِکُ الأبْصار}.((2))و((3))
1) ابن قیم در قصیده خود چنین میگوید:
2) انعام/ 103؛ منهاج الکرامه، ص 82.
3) در قرآن عقیده به رؤیت رد شده و در دو آیه قرآن اینطور بیان شده که بنی اسرائیل وقتی که از موسی خواستار دیدن خدای تعالی شدند دچار عذاب الهی شد آنجا که گفته بودند {لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللهَ جَهْرَةً}. (بقره / 55) و حضرت موسی(ع) نیز وقتی که خواسته قوم خود را در دیدن خدای تعالی بیان کرد از طرف خدا او چندین بار خطاب شده «لن ترانی یا موسی» «یعنی تو هرگز مرا نخواهی دید» و برای اینکه محدودیت موجودات را برای این چنین درخواستیشان دهد فرمود: {وَلکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ مُوسی صَعِقًا فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ} (اعراف / 143) و به این صورت خدای تعالی محال بودن این مسئله را تا ابد نشان داد و این مانند بیانی است که در سوره اعراف، آیه 40 بیان شده است. (محقق)
از دیگر همفکران او محمّد بن علی شوکانی صنعانی (1173 - 1250) است.
او کتابی به نام «السیل الجرار» را تألیف نمود و در آن اجتهادات و آرائی را مطرح کرد که باعث شد میان او و اهل زمانش، مناقشاتی رخ دهد و آنها علیه او قیام کردند. او تقلید را حرام میدانست و در این باره رسالهای هم تالیف کرد و آن را «القول المفید فی حکم التقلید» نامید.
وقتی این کتاب نوشته شد، جمعی از علمای
وقت بر او حمله کردند و از او به شدت انتقاد نمودند. بدین جهت در صنعای یمن، میان طرفداران تقلید و اجتهاد فتنه و آشوب بپا شد و طرفداران تقلید، شوکانی را متهم کردند که قصد ویران کردن مذهب اهل بیت(ع) را دارد. عقیده او باب اجتهاد را مسدود نمیدانست و صفات باری تعالی را که در قرآن و حدیث آمده است حمل بر ظاهر میکرد و با تاویل مخالف بود. او ساختن بنا بر روی قبور و سفر برای زیارت قبور را شرک میشمارد.
او عقائد و سخنان خاص خود داشت از آن جمله:
منکر بودن مجاز در قرآن و حدیث است((1))و((2)) و هر لفظ را به معنی حقیقی
آن میگیرد، مثلاً ید (دست) در لغت عرب به معنای زیادی اطلاق میشود که یکی از آنها دست است و دیگری (نعمت) و (قدرت) و (حکومت) و (تسلط) و معنی حقیقی همان دست است بقیه معنای خارجی است. به عقیده شوکانی «ید» هر کجای قرآن که استعمال شده به معنی «دست» است مثلا در آیه شریفه:
{وَقالَتْ الیَهودْ یَدُ الله مَغْلولَة غُلَتْ اَیدِیهِمْ وَلُعِنوا بِما قالوا بَلْ یَداهُ مَبْسوطَتان یُنْفِقُ کَیفَ یَشاء...}.((3))
یهود گفتند: دست خدا به زنجیر بسته است، دستهایشان بسته باد و به خاطر این سخن از (رحمت الهی) دور شوند!
بلکه هر دو دست (قدرت) او گشاده است هر گونه بخواهد میبخشد... .
همه مفسرین به قرینه اینکه خداوند جسم نیست و دست حقیقی ندارد، «ید» را به معنی مجازی گرفته و آن را به معنی «قدرت» و به معنی مجازی حمل کردهاند. شوکانی به موجب چند آیه برای ذات احدیث دست و گوش و چشم و چهره و دیگر اعضا قائل شده است.
1) ارشاد الفحول، ص 3 - 22.
2) یکی از علمای شیعه نزد «ابن باز» که یکی از علماء وهابیت بوده و همفکر شوکانی میباشد رفت و از او درباره آیه 72 سوره اسراء پرسید آنجا که خدای تعالی میفرماید: {وَمَنْ کانَ فی هذِهِ أعْمی فَهُوَ فی اْلآخِرَةِ أعْمی وَأضَلُّ سَبیلاً}، بن باز که خودش نابینا بود طبق این آیه و نظر خودش باید در آخرت اعمی و گمراه باشد، و با این آیه شریفه به او اشتباه اعتقاداتش را نشان داد. (محقق)
3) مائده/ 64.
در مورد امکان تاویل در اصول عقائد و صفات حق تعالی، سه قول وجود دارد:
الف: تاویل در اینها راهی ندارد و باید بدون هیچ گونه تاویلی حمل به ظاهر بشود و این قول مشبهه است.((1))
ب: آنها تاویل دارند لیکن ما از آن، خودداری میکنیم بدون اینکه عقیده به تشبیه یا تعطیل داشته باشیم؛ زیرا خداوند فرموده
است که {وَما یَعْلَمُ تَأویلَهُ اِلاّ الله}.((2))و((3))
شوکانی نیز این را اختیار کرده است، یعنی تاویل وجود دارد ولی ما از آن خودداری میکنیم.
مفهوم سخن شوکانی این است که به موجب ظاهر آیات، خدا را میتوان دید و همچنین میتوان برای او اعضا و جوارح قائل شد.
ج: تأویل در امور مذکور راه دارد. ازاین سه قول، بنا به گفته «ابن برهان» اولی باطل و دو تای دیگر از صحابه نقل شده است وسومی از حضرت علی(ع) و ابن عباس و ابن مسعود و ام سلمه روایت نشده است.
1) مشبهه: کسانی بودند که خدا را جسم میدانستند و به انسان تشبیه میکردند.
2) آل عمران / 7.
3) وهابیون و همفکرانشان چون نخواستهاند به سفارشات و روایات فراوانی که از رسول خدا| رسیده مانند حدیث ثقلین و جریان غدیر و بسیاری از روایات که در معرفی امام و جانشین بعد از پیامبر| صراحت دارد آنها را قبول کرد و عمل کنند دچار حیرت و سردرگمی شدهاند در حالی که رسول خدا| در حدیث ثقلین حقیقت آیات قرآن را که میفرماید {إِنَّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ}. (رعد/7) {وَما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ} (آل عمران/7 و 8) و آیه {فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ} (نحل/43) و آیه {کَفی بِاللهِ شَهیدًا بَیْنی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ} (ابراهیم/43) و آیه {وَکُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ} (یس/12) و آیه {إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ} (مائده/55) را مشخص کرده است. (محقق)
اصل اباحه این است که هر چیزی که نصی بر منع آن نیست، ارتکاب آن مباح و جایز است و اصل منع این است که هر چیزی که دلیلی بر جواز آن نباشد، انجام آن ممنوع است. شوکانی اصل اباحه را از جمعی از فقها و گروهی از شافعیه و از محمّدبن عبداللهبن عبدالحکم و از بعضی از متاخرین نقل کرده و اصل منع را به جمهور نسبت داده است ولی خود با استدلالهایی، اصل اباحه را اختیار کرده است((1)) و این بر خلاف عقائد وهابیان است.
شوکانی با اینکه زیارت قبور را جایز میداند ولی درباره تعمیر قبور و ساختن بنا بر روی آن و سفر به قصد زیارت، همان سخنانی را که ابن تیمیه قبل از او گفته بود و محمّد بن عبدالوهاب در زمان وی میگفت را تکرار کرده است و همان تهمتهایی که آنان به ناحق به مسلمانان و به خصوص به شیعیان دادهاند را بیان میکند و آنچنان به آنها تهمت شرک و نفاق و دیگر الفاظ را میزند که مسلمانان را به کشتار آنان ترغیب کرده و خون آنان را بر زمین بریزد.((2))
سرانجام پسر عبدالوهاب از «عینیه»بیرون رانده شد و به سال 1160 به شهر «درعیه» رفت (همان شهری که مرکز مسیلمه کذاب بود) و در خانه مردی به نام «عبدالله بن سویلم» فرود آمد. در آن موقع حکمران این سرزمین «محمّد بن سعود» (جد آل سعود) از قبیله «عنیزه» بود. محمّد بن سعود زنی داشت به نام «موصی» دختر «ابی وحطان» از آل کثیر که زنی سیاستباز و فرصتطلب بود. این زن از وضع شیخ اطلاع یافت و به محمّد، شوهر خود اظهار داشت که این مرد غنیمتی است که خداوند برای تو فرستاده، مقدم او را گرامی بدار و در بزرگداشت وی کوشا باش و یاری او را غنیمت شمار.
ابن سعود پیشنهاد زن خود را پذیرفت و درخانه عبدالله بن سویلم به دیدن شیخ رفت و به عزت و نیکی به او مژده داد. شیخ نیز قدرت و تسلط بر همه بلاد نجد را به وی بشارت داد و درباره روش پیامبر اکرم| و اصحاب آن حضرت در امر به معروف و نهی از منکر در راه سخن گفت و همچنین به او یاد آور شد که هر بدعتی گمراهی است و این که مردم نجد بدعتهایی بکار میبرند و مرتکب ظلم میشوند و دچار اختلاف و تفرقه هستند.
محمّد بن سعود، سخنان شیخ محمّد را به مصلحت خود تشخیص داد و آنها را پذیرفت و به وی اطمینان داد که به یاریش برخواهد خاست و با مخالفان،
جهاد خواهد کرد ولی به دو شرط یکی آنکه وقتی کارها رو به راه شد، شیخ از او جدا نشود و با دیگری رابطه
برقرار نکند. دوم اینکه مجاز باشد خراجی را که همه سال از اهل درعیه، دریافت میدارد، باز هم دریافت کند. شیخ شرط اول را پذیرفت و درباره شرط دوم گفت: امید است خداوند فتوحات و غنائم بسیاری بیشتر از
خراج درعیه نصیب تو گرداند.((1))
بدین ترتیب محمّد بن عبدالوهاب و محمّد بن سعود در مورد جنگ با مسلمانان و با شعار امر به معروف و نهی از منکر و اقامه شعائر دین (طبق عقاید خود) با یکدیگر بیعت کردند.
بعضی از مستشرقین مثل «فیلیپ حتی»((2)) و «گلذریهر»((3)) و برخی دیگر گفتهاند: محمّد بن سعود پسر خود عبدالعزیز را داماد شیخ ساخت و اگر این امر صحیح باشد، موجب رابطه نزدیکتری میان آن دو گردید و این عهد و پیمان میان آل سعود و عائله عبدالوهاب تا به امروز همچنان استمرار دارد و روابط فامیلی نیز همچنان میان آنها در جریان است.
گفتیم که «عثمان بن معمر» امیر عینیه شیخ را از آن شهر بیرون کرد، اما وقتی «محمد بن سعود» امیر درعیه به یاری شیخ شتافت و با یکدیگر بیعت کردند و کار او بالا گرفت. عثمان از کار خود به شدت پشیمان شد و به این فکر افتاد که
شیخ محمد را دوباره به «عینیه» برگرداند و بدین منظور با جمعی از یاران خود به درعیه رفت و شیخ را به بازگشت به عینیه ترغیب کرد اما شیخ بازگشت خود را موکول به اجازه «محمد بن سعود» نمود. محمد هم به هیچ وجه به این امر راضی نشد و عثمان به عینیه بازگشت
در حالیکه سخت پشیمان و بیمناک بود. ((1))
طولی نکشید که شیخ محمد به قصد انتقام حکم کفر عثمان بن معمر را صادر کرد و گفت: «ان عثمان بن معمر مشرک کافر» و دو نفر را مأمور کشتن او نمود. آن دو نفر در نماز جمعه شرکت کردند پس از پایان نماز او را
در محراب مسجد در ماه رجب سال 1163 به قتل رساندند. روز بعد محمد بن عبدالوهاب به عینیه آمد و «مشاری بن معمر» را که از پیروانش بود، به عنوان حاکم عینیه تعیین کرد.((2))
با اینکه «عثمان بن معمر» همیشه کمک مردم درعیه بود و با تزویج کردن دخترش با «عبدالعزیز بن محمد» با سعودیها روابط نزدیکتری برقرار کرده بود و از این دختر فرزندی به دنیا آمده به نام «سعود» که در عصر او وهابیها به اوج قدرت رسیدند ولی شیخ اولین کاری که کرد، عثمان را به بهانه اینکه کافر شده به قتل رساند و شخصا به «عینیه» رفت و دستور داد قصر آل معمر را با خاک یکسان کردند.
حال نمیدانیم چگونه «عثمان بن معمر» حاکم عینیه کافر و مشرک شده بود که در روز جمعه در محراب نماز به قتل رسید؟! در آن وقت که شیخ محمد به درعیه آمد و با محمد
بن سعود برای کشتن مسلمانان توافق کرد. مردم درعیه در
نهایت تنگدستی و احتیاج بودند و برای قوت روزانه خود کار میکردند و نیز در مجلس شیخ حاضر میشدند تا به وعظ او گوش فرا دهند.
«ابن بشر نجدی» چنین میگوید:
من (ابن بشر) شهر درعیه را بعد ازاین تاریخ در زمان سعود مشاهده کردم در حالیکه مردم آن از ثروت فراوان برخوردار بودند و سلاحهای ایشان با زر و سیم تزیین شده بود و بر اسبهای اصیل سوار میشدند و لباسهای فاخر به تن میکردند و از هر نظر در نعمت و رفاه بودند، به حدی که زبان از شرح و بیان آن ناتوان است. روزی که در یکی از بازارهای درعیه دیدم که مردها در طرفی و زنها در طرف دیگر قرار داشتند، در آنجا، طلا و نقره و اسلحه و شتر و اسب و گوسفند و لباسهای فاخر و مواد غذائی به قدری زیاد بود که زبان از وصف آن عاجز است تا چشم کار میکرد، بازار دیده میشد و من فریاد فروشندگان و
خریداران را میشنیدم که مانند زنبور عسل همهمه میکردند که یکی میگفت فروختم و دیگری میگفت خریدم.((1))
«ابن بشر» از ثروتهای انباشته در درعیه، سخن گفته وی شرح نداده است که این ثروتهای هنگفت از کجا پیدا شده بود ولی از تاریخ پیداست که آنرا از حمله به قبائل و شهرهای دیگر نجد و کشتار و غارت کردن اموال دیگر مسلمانان به بهانه شرک و کفر آنان بدست آورده بودند. خود ابن بشر در ضمن بیان سیره سعود بن عبدالعزیز (درگذشته 1229) گفته است که وی در حملات
1) عنوان المجد، ج 1، ص 13.
خود به غیر از کودکان نابالغ و زنان و سالخوردگان همه را از دم شمشیر میگذارنید و تمام اموال را تصاحب کرد.((1))
پس از آنکه محمدبن عبدالوهاب برای کشتار مسلمانان با حکمران درعیه محمد بن سعود پیمان بست، آنگاه به رؤسای قبائل و تمام ردم نجد و قاضیان نامه نوشت و آنها را به قبول مذهب تازه فرا خواند. برخی پیروی کردند و برخی نیز بیاعتنایی نمودند. او مردم درعیه را به جنگ و پیکار فرا خواند، آنان به ندای وی پاسخ گفتند. و درباره مخالفان با بدعتهای او اعلام نمود:
کفرة تباح دماؤهم نساؤهم ومتملکاتهم والمسلم هو من آمن بالسنه التی یسیر علیها محمد بن عبدالوهاب ومحمد بن سعود.((2))
کافران خونها و زنها و اموالشان مباح است و مسلمان کسی است که به سنتی که محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود سیر میکنند، ایمان بیاورد.
بعد از پنج سال از پیمان «محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود» هنوز سلطه امیر درعیه در منطقه حتی در نزدیکترین آبادیها پذیرفته نشده بود. در «حریمله»، «سلیمان» برادر «محمد بن عبدالوهاب» مردم را بر ضد
وهابیها تحریک میکرد و به تمام شهرهای نجد نامههایی فرستاد و در آنجا تعالیم برادرش را مصیبت بار خواند، نامههای او در مردم اثر میگذاشت، الا اینکه «عبدالعزیز» با 800 نفر پیاده و 20 سواره بر «حریمله» استیلا یافت و «سلیمان» به طرف «سدیر» فرار کرد.((3))
«ملطبرون» میگوید:
او در سرزمین نجد مذهبش را آشکار ساخت و سعود از وی تبعیت نمود. او مردی بود زیرک و محکم کار. هر یک خود را با دیگری تقویت کرد، سعود با پیروی از آئین تازه «محمد بن عبدالوهاب» پایههای حکومت خویش را محکم میکرد و پسر عبدالوهاب هم در اثر کمکهای نظامی سعود به زور شمشیر او داعیه خویش را بگسترد و تقویت نمود و در نتیجه، سعود حکمران منطقه و محمدبن عبدالوهاب رهبر مذهبی مردم شد.
فرزندان هر یک پُست پدر خود را اشغال میکردند و بعد از آنکه سعود بر قبیله خود پیروز گشت و بر دو قبیله دیگر از یمن نیز غلبه یافت و قبائل بسیاری از عرب و نیز همه اعراب نجد به وهابیت گرویدند، شهر درعیه را که در جنوب شرقی بصره واقع است، پایتخت خویش قرار داد و پس از پانزده سال، حکومت سعود توسعه پیدا کرد و باز به توسعه بیشتری حرص میورزید.
او از پیروان خود یک دهم چهار پایان، نقدینه و اجناس، بلکه انسانها را میگرفت. او با قرعهکشی یک دهم نیروی انسانی پیروان خود را به خدمت خویش میگماشت، در نتیجه ثروتی کلان بهم رساند و سپاهی انبوه تدارک دید که بر یکصد و بیست هزار رزمنده بالغ میشد.((1))
زینی دحلان در کتاب «خلاصهْ الکلام فی امراء البلد الحرام» مینویسد:
ابتدای ظهور محمدبن عبدالوهاب به سال 1142 (هجری قمری) میرسد پس از پنج سال آئین او شهرت پیدا کرد و عقاید واهی او در نجد ظاهر شد و تعالیم خود را بر مردم علنا بخواند.
1) به نقل از کشف الارتیاب، ص 13.
حکمران درعیه محمد بن سعود به یاری او شتافت و اهالی این شهر را به متابعت از وی فراخواند. آنها نیز جملگی تبعیت کردند و به تدریج طوائف بسیاری از عربها از او پیروی نمودند تا نیروی او عظیم شد به حدی که عربهای بدوی از او بیمناک شدند.
برنامه دعوتش این بود که میگفت:
انما ادعوکم الی التوحید وترک الشرک بالله.
من شما را به توحید و یگانه پرستی و ترک شرک به خدا فرا میخوانم.
در دائرهْ المعارف اسلامی آمده است:
«محمدبن سعود» پس از توافق با «محمدبن عبدالوهاب در سال 1159، از هر طرف به بلاد مجاور و مناطق بدویانی که به او نزدیک بودند، حمله میبرد و اموالشان را غارت میکرد این امر باعث شد امرای نیرومند نجد که با او همسایه بودند، مانند بنی خالد از «لحایا»، «احسا» و
«آل مکرمی» از نجدان در کار او مداخله نمایند، اما آنها نتوانستند جلو پیشرفت وهابیت را بگیرند.((1))
نخستین کسی که با «محمد بن سعود» به دشمنی برخاست، «دهام بن داوس» بود که به درعیه حمله برد و دو پسر محمد، فیصل و سعود را به قتل رساند.((2))
در سال 1162 اشراف مکه، جریان کار وهابیان را به باب عالی عثمانی اطلاع دادند و این نخستین بار بود که حکومت عثمانی از فتنه وهابی اطلاع یافت.
ابن بشر مینویسد:
سال 1178 برای محمد بن سعود سختترین سالها بود، زیرا «عرعربن خالدی» حاکم احسا و «حسن بن هبهًْ الله» حاکم نجران با یکدیگر هم قسم شده بودند که به «درعیه» حمله کنند و دعوت جدید دینی را از میان ببرند و شوکت مروجان آنرا در هم شکنند. از طرفی محمدبن سعودمیدید که هنوز سپاه عرعر و دیگر مخالفان او نرسیده، فرزندش در ناحیه حائر، ما بین خرج و ریاض شکست خورده حدود 500 کشته و 200 اسیر داده است. این پیشامدها او را بسیار نگران ساخته بود، اما شیخ محمد او را با سخنان خود، دلگرم میساخت. در اینجا شیخ محمدبن عبدالوهاب یک زیرکی بزرگ دیبلوماسی
نشان داد و قبل از رسیدن حاکم احساء با حاکم نجران پیمان صلح برقرار نمود و به همین دلیل نجرانیها بدون اینکه منتظر آمدن سپاه عرعر بشوند، منطقه را ترک گفته به سوی احساء حرکت کردند((1)) و بدین ترتیب خطری که در این ناحیه، محمدبن سعود را تهدید میکرد، از میان رفت و پس از رفتن آنها سپاه عرعر فرا رسید و در پشت حصار درعیه ماندند و کاری نتوانستند انجام بدهند.
«زینی دحلان» مینویسد:
وهابیها در زمان حکومت شریف سعود متوفی به سال 1165 سی تن از علمای خود را برای بحث و گفتگو به مکه و مدینه فرستادند. شریف سعود از علمای حرمین خواست که با آنان به بحث و گفتگو بپردازند و علمای
1) ابن غنام، تاریخ نجد، ج 2، ص 66 - 65.
مکه با آنها بحث کردند و سرانجام عقائد آنها را فاسد و بیاساس یافتند و قاضی شرع، حکم کفر آنان را صادر کرد و به حبشیان فرمان داد، برخی از آنان را زندانی کردند و برخی دیگر فرار را بر قرار ترجیح دادند.((1))
«زینی دحلان» در کتاب دیگر مینویسد:
وهابیان نزد شریف سعود عدهای را فرستادند تا از او اجازه حج دریافت دارند، مقصود نهایی آنها این بود که معتقدات خود را به مردم حرمین شریفین عرضه کنند، آنان قبل از این، سی تن ازعلمای خود را فرستاده بودند تا به اثبات تباهی عقاید اهل مکه و مدینه بپردازند.
وهابیان تا آنجا حاضر بودند که در مقابل دریافت اجازه حج، پرداخت مالی را به طور سالیانه بر عهده بگیرند. مردم مکه و مدینه پیدایش مسلک وهابی را شنیده بودند ولی از حقیقت آن آگاه نبودند. چون علمای نجد به مکه رسیدند، شریف سعود، دستور داد علمای حرمین با آنان به مناظره بپردازند، سرانجام شریف به قاضی شیخ دستور داد سند به کفر آنها بنویسد و آنها را زندانی کرد و دست و پایشان را درغل و زنجیر نهاد.((2))
در سال 1179 محمد بن سعود پس از سی سال فرمانروایی به هلاکت رسید.
«عبدالعزیز» بزرگترین پسر محمد بن سعود به جای پدر نشست و زمام امور را در دست گرفت. «ابن غنام» و «ابن بشر» نوشتهاند که «عبدالعزیز» تنها حاکم و صاحب تخت نبود، بلکه امام و پیشوای وهابیها به حساب میآمد.
او در راه پیشرفت مسلک وهابی و توسعه حکومت خود، بسیار کوشش کرد.
وی در سی سال اول فرمانروایی خود، مدام با قبائل مجاور در حال جنگ بود و بیشتر آنها را شکست داده و رام کرده بود و در سال 1208 منطقه احساء را فتح کرد و با فتح احساء و قطیف، وهابیان بر کرانههای خلیج فارس راه یافتند.
البته سلطه سعودیها تنها قائم به سلاح نبود، بلکه به مجرد فتح یک منطقه، عدهای از علمای وهابی از درعیه میرسیدند و مردم را به قول خودشان به توحید حقیقی دعوت میکردند.
بنابراین قسمتی از ساکنان درعیه را علماء و مبلغین وهابی تشکیل میدادند که برای تبلیغ مسلک وهابی به سراسر منطقه اعزام میگردیدند.
گفتیم: که محمد بن عبدالوهاب عدهای ازعلمای وهابی را برای اظهار دعوت و گرفتن اجازه حج نزد شریف سعود فرستاد ولی شریف سعودبعد از آشکار شدن عقایدشان دستور دستگیری آنان را صادر کرد و حکم به کفرشان داد و اجازه حج هم به آنان نداد.
وهابیها تا زمان فوت «شریف سعود» (1165) از شرکت در مراسم حج محروم بودند، بعد از شریف سعود برادرش «شریف مساعد بن سعید» به امارت مکه رسید. وهابیها برای دریافت اجازه حج عدهای را نزد او فرستادند، او نیز مانند برادرش از دادن اجازه خودداری کرد.
«مساعد» در سال 1184 درگذشت و برادرش «شریف احمد» به جای او نشست. امیر درعیه عدهای از علمای وهابی را نزد او فرستاد.
شریف به علمای مکه دستور داد آنها را بیازمایند علمای مکه آنها را آزمایش کردند و آنها را بیدین و زندیق تشخیص دادند و شریف اجازه حج به آنها نداد. و در سال 1186 «شریف سرور بن مساعد» امارت مکه را از عمویش گرفت.
وی اجازه زیارت خانه خدا را به وهابیان داد به شرط اینکه مانند رافضه و عجمها صد راس اسب بپردازند، ولی آنان از اینکه مثل رافضیها باشند، از پرداخت آن امتناع کردند.((1))
و چون در سال 1202 شریف مسرور درگذشت، «شریف غالب» جانشین او گردید. باز وهابیها عدهای را برای گرفتن اجازه به مکه فرستادند، شریف غالب نیز از دادن اجازه به آنها امتناع ورزیده و آماده جنگ با «عبدالعزیز» امیر وهابی گردید و در سال 1205 لشگری جهت جنگ با وهابیت آماده ساخت.
«عبدالعزیز» که همواره در فکر تصرف مکه بود و بهانهای برای این کار میجست، بلافاصله به سوی مکه لشگر کشید و میان او و شریف غالب جنگ آغاز گشت. این
جنگ از سال 1205 تا سال 1220 ادامه داشت و در این مدت پانزده ساله وقایع مهمی میان طرفین رخ داد ولی کار یک طرفه نشد.
«صلاح الدین مختار» مولف کتاب «تاریخ المملکهًْ العربیهًْ السعودیهْ» درباره این جنگ مینویسد:
در سال 1205 شریف غالب، سپاه گرانی که تعداد آنان به ده هزار تن بالغ میشد، و بیش از 20 عدد توپ همراه ایشان بود، به فرماندهی برادرش «عبدالعزیز» برای جنگ با مردم نجد، تجهیز کرد ولی این سپاه کاری از پیش نبرد.
نویسنده، دفاع وهابیان را به طرز مبالغهآمیزی وصف کرده و از جمله نوشته است که سپاه عظیم شریف غالب که در بین راه جمعی از عشایر
1) الدرر السنیه، ص 43.
حجاز و شمر و مطیر و افراد دیگر نیز به آنها ملحق شده بودند، نتوانستند قصر بسام را که فقط سی تن از آن دفاع میکردند، به تصرف خود درآورند و همچنین نتوانستند قریه شعرا را بعد از یک محاصره طولانی فتح کنند در حالی که بیش از چهل تن از آن دفاع نمیکردند. این جنگها همچنان ادامه داشت و محمد بن عبدالوهاب آخرین سالهای عمر خود را میگذارند، عبدالعزیز برای تحکیم موفقیت خود وخاندانش با صلاحدید شیخ، سلطنت را در خانواده خود ارثی ساخت و پسرش سعود را در حال حیات خود به ولایتعهدی انتخاب کرد و شیخ نیز آن را تأیید نمود. و سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 به هلاکت رسید و حکومت پادشاهی وهابی براساس مسلک محمد بن عبدالوهاب در نجد برقرار شد.
علمای مکه و در رأس آنها، شیخ عبدالقادر شیبی کلید دار خانه کعبه، به دیدن ابن سعود آمدند. ابن سعود سخنانی ایراد کرد و در ضمن آن از دعوت محمدبن عبدالوهاب یاد کرد و اظهار داشت که احکام دینی ما، طبق فقه احمدبن حنبل است، حال اگر این سخنان در نزد شما پذیرفته است، بیایید تا برای عمل کردن به کتاب خدا و سنت خلفای راشدین با یکدیگر بیعت کنیم، همه با او بیعت کردند.
سپس یکی از علمای مکه از ابن سعود درخواست کرد که مجلسی ترتیب بدهد تا علمای مکه و نجد در اصول و فروع به مباحثه بپردازند، وی این پیشنهاد را پذیرفت و در روز یازدهم جمادی الاولی، پانزده نفر از علمای مکه و هفت نفر از علمای نجد، اجتماع کردند و مدتی با هم بحث کردند و در پایان بیانیهای از طرف علمای مکه صادر شد، مبنی بر اینکه در پارهای از مسائل اصولی، میان علمای مکه و علمای نجد موافقت گردید، از جمله اینکه هر کس میان خداوند و خود واسطه قرار دهد، کافر است و تا سه بار توبه داده میشود و اگر توبه نکرد، باید کشته شود. دیگر ساختمان بر روی قبور و چراغ روشن کردن در اطراف قبور و نماز خواندن در کنار آنها حرام است و نیز اگر کسی خدا را به جاه و مقام کسی بخواند، مرتکب بدعت شده و بدعت در اسلام حرام است.((1))
1) تاریخ المملکهًْ العربیه السعودیه، ج 2، ص 344.
وقتیکه وهابیان وارد طائف شدند، گنبد مدفن ابن عباس را خراب کردند، چنانکه این کار را یکبار دیگر نیز انجام داده بودند و هنگامی که وارد مکه شدند، قبههای قبرهای عبدالمطلب جد پیامبر اکرم| و ابوطالب عموی پیامبر| و خدیجه(س) امالمؤمنین و همسر اول پیامبر| و همچنین بنای زادگاه پیامبر| و حضرت فاطمه زهرا(س) را با خاک یکسان نمودند.
در جده قبه قبر حوا را ویران ساختند و به طور کلی تمام مقابر و مزارات را در مکه، جده و طائف و نواحی آنها از بین بردند و زمانی هم که مدینه را محاصره کرده بودند، مسجد و مزار حمزه و مقبره شهدای احد را که بیرون شهر بود، خراب کردند.
مرحوم علامه امین مینویسد:
و شایع است که آنها گنبد مرقد مطهر نبوی| را هم به توپ بستند، اما خود وهابیها منکر چنین چیزی هستند. چون این خبر به گوش ملت ایران رسید، سخت دچار نگرانی شدند و علما و بزرگان اجتماع کردند و این پیش آمد را امری بزرگ تلقی نمودند و ما در دمشق از یکی از علمای بزرگ خراسان و از شهر مقدس مشهد تلگرافی دریافت نمودیم که طی آن حقیقت قضیه را از ما سؤال کرده بودند، سپس دولت ایران گروهی را برای تحقیق به حجاز اعزام داشتند تا از حقیقت
ماجرا دولت خویش را مطلع سازند.((1))
1) کشف الارتیاب، ص 55.
پس از تسلط وهابیها بر مدینه منوره قاضی القضات وهابیها، شیخ عبداللهبن بلیهد در ماه رمضان 1344 از مکه به مدینه آمد و اعلامیهای صادر نمود و ضمن آن از اهل مدینه سوال کرد که درباره خراب کردن قبهها و مزارات چه میگویند؟
بسیاری از مردم از ترس جوابی ندادند و بعضی از آنان خراب کردن را لازم دانستند و متن سؤال و جواب را منتشر ساخت.((1))مرحوم علامه سید محسن امین در ادامه مینویسد:
مقصود شیخ عبدالله از این سؤال استفتاء حقیقی نبود، زیرا وهابیها در وجوب خراب کردن تمام قبهها و ضریحها حتی قبه روی قبر پیامبر اکرم| هیچ تردیدی ندارند، این 2 قاعده و اساس مذهبشان میباشد و این سؤال مزبور تنها برای تسکین خاطر مردم مدینه بود.
بعد از سؤال مذکور، آنچه در مدینه و اطراف آن گنبد و ضریح و مزار بود، ویران ساختند از جمله گنبدهای ائمه معصوم^ در قبرستان بقیع که عباس عموی پیغمبر| نیز در آن مدفون هستند و دیوارها و صندوق روی قبور، همه را خراب کردند، همچنین گنبدهای عبدالله پدر بزرگوار پیامبر| و حضرت آمنه÷ مادر آن حضرت و نیز گنبدها و قبور زوجات پیامبر| و گنبد عثمانبن عفان و اسماعیلبن جعفر الصادق× و مالک پیشوای مذهب مالکی را ویران ساختند. خلاصه سخن اینکه در مدینه و اطراف و در بقیع قبری باقی نگذاشتند.
مرحوم علامه سید محسن امین عاملی& در ادامه مینویسند:
وهابیها از ترس نتیجه کارشان از خراب کردن گنبد و بارگاه رسول
1) کشف الارتیاب، ص55، هجوم الوهابیین علی الحجاز واستیلاؤهم علیه. (محقق)
اکرم(ص) خودداری کردند وگرنه آنان هیچ قبر و ضریحی را استثناء نکردهاند، بلکه قبر پیامبر| از جهت آنکه بیشتر مورد احترام و علاقه مردم است، از نظر آنها اولی به خرابی است. اما آنچه پادشاه سعودی اظهار داشت این بود: «ما قبر پیامبر| را محترم میدانیم» بدون شک چنین
کلامی بر خلاف عقائد آنهاست و این سخن را جز برای مصلحت و جلوگیری از تحریک عواطف جهان اسلام، بر ضدشان نگفته است و اگر از این نظر خاطر جمع میشدند، حتما قبر پیامبر| را نیز ویران میساختند بلکه نخست و پیش از سایر مزارات آنجا را خراب مینمودند.
چون این عمل زشت وهابیان در حجاز و آنچه نسبت به قبور ائمه بقیع(ع) کرده بودند، به گوش مسلمانان در نقاط مختلف جهان رسید، این جنایت را بزرگ شمردند و در محکومیت آن، تلگرافهایی از عراق و ایران و سایر کشورها به ابن سعود مخابره شد و به عنوان اعتراض درسها و نماز جماعتها تعطیل شد و مجالس سوگواری تشکیل گردید.
مطلبی که بیشتر موجب نگرانی شد، انتشار این موضوع بود که گنبد روی قبر مطهر پیامبر اکرم| را نیز به گلوله بستهاند (و حتی قبر مقدس را خراب کردهاند) اما بعدا معلوم شد این خبرصحت نداشته خود وهابیها هم آن را انکار کردند.
صابری انصاری در کتاب «تاریخ اصفهان» در ضمن وقایع سال 1343 هجری به داستان حمله وهابی در حجاز و ویران ساختن قبور اشاره میکند و مینویسد:
ضریح پولادی که حاج امین السلطنه در سال 1312 دستور داد در اصفهان دو سالی ساختند (از روی قبور ائمه بقیع(ع)) برداشتند و چون وهابیها خواسته بودند وارد مرقد مقدس ختمی مرتبت شوند یکی از آنان این آیه را خوانده بود:
{یا أیُها الْذینَ آمَنوا لاتَدْخِلوا بُیُوتَ النَّبی...}.
لذا از آن جسارت گذشتند.((1))
مؤلف کتاب «تاریخ بیست ساله ایران» حسین مکی، تحت عنوان فوق مینویسد:
تقریبا در اوایل شهریور 1304 برابراوایل صفر 1343 در نتیجه محارباتی که بین طائفه وهابیها (ابن السعود ملک نجد و حجاز) که بعدها به نام کشور عربی سعودی موسوم گردید و صاحب الاحساء و ملک حسین شریف بخاطر مکه و مدینه روی داد، برخی از شهرهای مکه و مدینه بمباران گردید و پس از تصرف مدینه، شهر از طرف قوای ابن السعود، بمباران شد. بعضی از مقابر صحابه و مساجد و مقابر ائمه شیعه(ع) ویران گردید. خبر این بمباران در عالم اسلام و مخصوصا عالم تشیع صدای عجیبی کرد و عواطف مذهبی مردم را سخت تحریک نمود، از تمام نقاط ایران تلگرافاتی به علمای تهران شد و علمای مرکز نیز جلساتی تشکیل داده و در اطراف این موضوع به مذاکره و بحث پرداختند. سردار سپه نیز در این زمینه بخشنامه زیر را صادر نمود:
متحد المال تلگرافی و فوری است. عموم حکام ایالات و ولایات و مأمورین دولتی به موجب اخبار تلگراف از طرف طائفه وهابیها اسائه ادب به مدینه منوره شده
و مسجد اعظم اسلامی را هدف تیر توپ قرار دادهاند. دولت از استماع این فاجعه عظیم بینهایت مشوش و مشغول تحقیق و تهیه اقدامات مؤثره میباشد. عجالتا با توافق نظر آقایان حجج
1) تاریخ اصفهان، ص 392.
اسلام مرکز تصمیم گرفته شده است که برای ابراز احساسات و عمل به سوگواری و تعزیه داری یک روز تمام مملکت تعطیل عمومی شود، لهذا مقرر میدارم عموم حکام و مأمورین دولتی در قلمرو مأموریت خود به اطلاع آقایان علمای اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتی و عموم مردم این تصمیم را ابلاغ و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطیل و عزاداری اعلام نمایند.
ریاست عالیه کل قوا و رئیس الوزراء... رضا مکی میافزاید:
بر اثر تصمیم فوق روز شنبه شانزدهم صفر تعطیل عمومی شد، از طرف دستجات متخلفه تهران مراسم سوگواری و عزاداری به عمل آمد و بر طبق دعوتی که به عمل آمده بود در همان روز علما در مسجدسلطانی اجتماع نمودند و دستجات عزادار با حال سوگواری از کلیه نقاط تهران به طرف مسجد سلطانی عزیمت کرده در آنجا اظهار تأسف و تأثر به عمل آمد و عصر همین روز یک اجتماع چندین ده هزار نفر در خارج دروازه دولت تشکیل گردید و در آنجا خطبا و ناطقین نطقهای آتشین و مهیجی کرده نسبت به قضایای مدینه و اهانتی که از طرف وهابیها به گنبد مطهر حضرت رسول الله| به عمل آمده بود، اظهار انزجار و تنفر شد.((1))
وضع قبور ائمه بقیع(ع) پیش از خراب کردن وهابیها در سفر نامههای حج به تفصیل شرح داده شده و تصاویر از آنها ارائه گردیده است. میرزا حسین فراهانی سال 1302 قمری توفیق زیارت حج پیدا کرده و درباره قبور ائمه
1) ) حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، ج 3، ص 365 و 366.
بقیع(ع) چنین نوشته است:
قبرستان بقیع، قبرستان وسیعی است که در شرق سور (بارو) مدینه متصل به
دروازه سور واقع شده و دور تا دور آن را دیوار سه ذرعی از سنگ و آهک کشیدهاند و چهار درب دارد، دو درب آن از طرف غرب و در کوچه پشت سور است و
یک درب طرف جنوب و درب دیگر آن شرق و طرف حش کوکب است که در کوچه باغهای بیرون شهر است و از بس در این قبرستان سر هم دفن کردهاند، اغلب قبرستان یک ذرع متجاوزانه سطح زمین ارتفاع بهم رسانیده است و در اوقات آمدن حجاج به مدینه، همه روزه درهای این قبرستان تا وقت مغرب باز است و هر کس میخواهد میرود و در غیر وقت حج، ظهر روز پنجشنبه باز میشود و تا نزدیک غروب روز جمعه بعد بسته است مگر آن که کسی بمیرد و آنجا دفن کنند.
چهار نفر از ائمه اثنی عشر(ع) بر بقعه بزرگی که به طور هشت ضلعی ساخته شده، واقعند و اندرون گنبد او سفیدکاری است و بنای این بقعه معلوم نیست که از کی و چه وقت بوده است؟ اما محمد علی پاشای مصری در سنه 1234 به امر سلطان محمود خان عثمانی آن را تعمیر کرده وبعد همه ساله از جانب سلاطین عثمانی این بقعه مبارکه و سایر بقعهجات در بقیع تعمیر میشود و در وسط این بقعه مبارکه، صندوق بزرگی است از چوب جنگلی خیلی ممتاز و در وسط این صندوق بزرگ دو صندوق چوبی دیگر است و در این دو صندوق پنچ نفر مدفونند:
یکی امام ممتحن حضرت حسن(ع) و یکی حضرت سجاد× و یکی امام محمد باقر(ع) و یکی حضرت صادق(ع) است و یکی عباس عم رسول الله(ص) که بنی عباس از اولاد اویند و در وسط بقعه مبارکه در
طاقنمای غربی مقبرهای است که به دیوار یک طرف او ضریح آهنی ساختهاند و میگویند:
قبر حضرت فاطمه زهرا(س) است.
چند محل است که مشهور به قبر صدیقه طاهره÷ است: یکی در بقیع در حجرهای که بیت الاحزان میگویند و به همین ملاحظه اغلب در بیت الاحزان نیز زیارت صدیقه کبری(س) را میخوانند و در جلو همین قبر مبارک، پرده گلابتون دور گنبد آویخته و از گلابتون بیرون آوردهاند که سلطان احمدبن سلطان محمدبن سلطان ابراهیم،
(سنهْ احدی و ثلثین و مأهْ بعد الالف 1131).
مرحوم فراهانی میافزاید:
در این بقعه مبارکه دیگر زینتی نیست مگر دو چلچراغ کوچک و چند شمعدان برنز و فرش زمین بقعه، حصیر است و چهار پنج نفر متولی و خدام دارد که ابا عن جد هستند و مواظبتی ندارند و مقصودشان اخذ تنخواه (پول) از حجاج است. حجاج اهل تسنن بر سبیل ندرت در این بقعه متبرکه به زیارت میآیند و برای آنها ممانعتی در زیارت نیست و تنخواهی از آنها گرفته نمیشود. اما حجاج شیعه هیچ یک را بی دادن وجه نمیگذارند داخل بقعه شوند مگر که هر دفعه تقریبا از یک قران الی پنج شاهی به خدام بدهند و از این تنخواهی که با این تفصیل از حجاج میگیرند با سهمی به نائب الحرام و سهمی به سید حسن پسر سید مصطفی که مطوف عجم است برسد و بعد از دادن تنخواه هیچ نوع تقید در زیارت و نماز نیست و هر زیارتی سراً یا جهراً میخواهندبکنند آزاد است و ابدا لسانا و یدا صدمهای به حجاج شیعه نمیرسانند. پشت گنبد ائمه بقیع(ع) بقعه کوچکی است که بیت الاحزان حضرت زهرا(س) میباشد.
فراهانی، سپس به تعریف و توصیف قبور بقیع و بنای روی آنها میپردازد.((1))
از جمله سفرنامه نویسان حاج فرهاد میرزا است که در سال 1292 قمری به سفر حج رفته و در سفرنامه خود به نام «هدیهْ السبیل» مینویسد:
از باب جبرئیل درآمده به زیارت ائمه بقیع(ع) مشرف شدم که صندوق ائمه اربعه(ع) در میان صندوق بزرگ است که عباس عم رسول الله| نیز در آن صندوق است ولی صندوق ائمه که در میان همان صندوق بزرگ است، مفروز است که دو صندوق است.
مرحوم فرهاد میرزا مینویسد:
متولی آنجا درب ضریح را باز کرده به میان ضریح رفتم و طوافی دور ضریح کردم و طرف پائین پا خیلی تنگ است که میان
صندوق و ضریح کمتر از نیم ذرع است که به زحمت میتوان حرکت کرد.((2))
مؤلف کتاب «تحفهْ الحرمین» نائب الصدور شیرازی که در سال 1305 قمری به مسافرت حج تشرف یافته درسفرنامه خود، چنین نوشته است:
وادی بقیع به دست راست است مسجد پوشیدهای است مانند اطاق بر سر او نوشته هذا مسجد ابیبن کعب و صلی فیه النبی| غیر مرهْ» این مسجد ابی بن کعب است که پیغمبر| مکرر در آن نماز گزارد. بقعه ائمه بقیع جناب امام حسن(ع) و امام زین العابدین(ع) و امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) در یک ضریح میباشند. میگویند: عباسبن عبدالمطلب آنجا مدفون است و آثاری در آن بقعه در پیش روی
ائمه به طرف دیوار مانند، شاهنشین ضریح و پرده دارد میگویند جناب صدیقه طاهره(س) مدفون هستند.((1))
ابراهیم رفعت پاشا که در سالهای 1318 و
1320 و 1321 و 1325 قمری که در سفر اول به عنوان رئیس نگهبان محل قافله حجاج مصر و سفرهای بعدی به عنوان امیر الحاج مصر بوده برای سفرهای چهارگانه خود سفرنامه مفصلی به نام «مرآهْ الحرمین» نوشته است. وی در این کتاب ارزشمند وضع قبور اجداد پیامبر| و ام المؤمنین خدیجه÷ در مکه و قبور ائمه مدفون در بقیع را قبل از سال 1344 قمری یعنی قبل از خراب کردن وهابیها به تفصیل شرح داده و تصاویری روشن از آنها ارائه داده است. وی وضع قبور بقیع و افراد معروفی که در آن مدفونند از صحابه پیامبر| و غیر آنان ذکر کرده و گفته است که قبر اهل بیت^ از بقعههای دیگر بلندتر است.((2))
خلاصه تا سال 1344 قبل از تسلط وهابیها بر حجاز، قبور بقیع و پارهای قبور دیگر در مکه و مدینه دارای گنبد و بارگاه و فرش و شمعدان و چراغ و قندیل بوده است. بسیاری
از کسانیکه قبل از این تاریخ آنجا را دیدهاند، وضع بنا و دیگر خصوصیات مربوط به مقابر را با ذکر جزئیات و احیانا با ارائه تصاویری در گنبد و بارگاه آنها، در سفرنامههای خود ذکر کردهاند.
ابن سعود که در فتح برخی از شهرهای حجاز بیش از حد تندی نشان داده و نفرت همگان را برانگیخته بود، برای پیشبرد مقصود خود و جلب توجه مسلمانان دست به ابتکاری زد و پس از تصرف دو شهر مقدس مکه و مدینه، بهتر دید که تعیین تکلیف و چگونگی حکمروایی در این دو شهر را به نظر مسلمانان واگذار نماید، بدین جهت از کشورهای مستقل اسلامی: ترکیه، ایران، افغانستان، یمن و همچنین از رؤسای سرزمینهای دیگر از قبیل مصر، عراق، شرق اردن و نیز امیر عبدالکریم ریفی و حاج امین الحسینی مفتی بزرگ فلسطین و والیان تونس و دمشق و دیگر زعمای اسلامی دعوت کرد تا برای انعقاد یک کنفرانس اسلامی نمایندگان خود را اعزام دارند، این دعوت در تاریخ دهم ربیع الثانی 1344 قمری انجام گرفت.
بیشتر سرزمینهای اسلامی به خاطر نفرتی که از ابن سعود داشتند، این دعوت را رد کردند و تنها چند کشور آن را پذیرفتند و در تشکیل کنفرانس شرکت نمودند. از جمله شرکت کنندگان مسلمانان هند بودند.((1)) آنها پیشنهاد کردند در حجاز یک حکومت جمهوری که تمام مسلمانان در آن شرکت داشته
1) آن موقع هند و پاکستان از یکدیگر جدا نشده بودند.
باشند، برقرار گردد که قسمت مهمی از هزینه آن را به عهده بگیرند((1)) و این پیشنهاد به عللی عملی نبود.
در این کنفرانس که در مکه دایر شده بود، تعداد 69 نفر از نمایندگان برخی از کشورهای اسلامی شرکت داشتند و با تأسیس این کنفرانس برای عبدالعزیز دیگر شکی باقی نماند که او زعیم و رهبر سرزمین حجاز است، گرچه برخی از شرکت کنندگان با او به مخالفت برخاستند ولی مخالفت آنها فائدهای نداشت و نتوانستند چیزی را تغییر بدهند و به خصوص اینکه مفتی و رئیس گروه مسلمانان روسیه «رضا الدین سحر الدنیوف» از طرف کنفرانس قطعنامهای را صادر کرد که در آن تصریح شده بود که حامی و نگهبان حرمین شریفین (مکه و مدینه) ابن سعود میباشد.((2)) بدین
ترتیب ابن سعود به مقصود خود رسید و خود را به عنوان سلطان نجد و حجاز در مجامع اسلامی و سطح بینالمللی مطرح ساخت.
«جواهر لعل نهرو» مینویسد:
کنگره اسلامی که در مکه تشکیل شد، تصمیم مهمی نگرفت و شاید اصولاً به منظور اتخاذ تصمیمی هم تشکیل نشده بود و فقط وسیلهای بود که ابن سعود با آن موقعیت خویش را مخصوصا در مقابل قدرتهای خارجی تحکیم و تثبیت کند. هیئت نمایندگی کمیته خلافت مسلمانان هند که در آن کنگره شرکت کردند و تصور میکنم «مولانا محمد علی» یکی از ایشان بود ناامید و مأیوس و خشمگین از ابن سعود به هند بازگشتند. اما این وضع برای ابن سعود اهمیت زیادی نداشت او در
موقعی که لازم داشت، کمیته خلافت هند را مورد استثمار قرار داده بود و اکنون میتوانست بدون هواداری این کمیته هم به خوبی کار خود را ادامه دهد.((1))
طبق نوشته مرحوم علامه امین، دولت ایران در نظر داشت نماینده خود را برای شرکت در انجمن مذکور به مکه اعزام دارد ولی چون از ویرانی قبور ائمه بقیع^ اطلاع یافت، از فرستادن نماینده خودداری نمود و به عنوان اعتراض بر این امر تصمیم به عدم شرکت گرفت و برای اینکه مبادی خطری متوجه حجاج ایران شود، سفر حج را تا سال 1346 قمری ممنوع ساخت و چون از وجود خطر مطمئن شد اجازه به مردم داد((2)) بعد از کنفرانس اسلامی، سی تن از اعیان جده به مکه آمدند و در آنجا به اتفاق سی تن از شخصیتهای مکه، انجمن تشکیل دادند و در 22 جمادی الثانی سال 1344 به اتفاق آراء مقرر داشتند با سلطان عبدالعزیز آل سعود به عنوان پادشاه حجاز بیعت کنند و خواستند وقتی را برای بیعت معین نماید.
روز جمعه 25 ماه جمادی الثانی بعد از نماز جمعه مردم جلو باب الصنعا گرد آمدند. ابن سعود نیز در آن مراسم حاضر شد، سید عبدالله (ملوجی) یکی از نزدیکان او، صورت بیعت را بر مردم خواند((3)) و در این موقع یکصد و یک تیر هوائی شلیک شد.
بدین ترتیب ابن سعود عنوان پادشاه نجد و حجاز را پیدا کرد و نخستین
دولتی که او را به رسمیت شناخت، دولت شوروی بود، سپس انگلستان و فرانسه و هند و ترکیه و به تدریج دیگر دولتها آنرا به رسمیت شناختند.
سلطان عبدالعزیز از این پس کوششهای فراوانی برای تثبیت وضع کشور و حکومت خود بکار برد با بسیاری از دولتها روابط
برقرار نمود. جمعیت اخوان که در به قدرت رسیدن عبدالعزیز نقش مهمی داشتند، به تدریج از سلطان خود ناراضی شدند، به خصوص انتصاب یکی از رجال محلی به عنوان والی مکه به جای دو تن از رهبران اخوان که حجاز را فتح کرده بودند، آنان را بر آشفته کرد، در واقع متوجه شدند که با سلطان خود اختلاف نظر دارند. ابن سعود تنها برای نیل به هدفهای دنیوی حکم جنگ و جهاد داده بود.
نارضایتی «اخوان» موقعی به منتهی درجه رسید که در پی عملیات یک گروه کماندویی که چندین قهوهخانه و مغازههای لوکس محله تجاری مکه را زیر و رو کردند، ابن سعود ورود اخوان را به محله ممنوع کرد.((1))
معیت اخوان در دوره اخیر وهابیها نقش به سزایی داشتهاند، از این رو مناسب است کمی به بررسی وضع آنان بپردازیم:
عبدالعزیز در جریان نبردهایی که علیه آل رشید و قوای ترک انجام داده بود، از اینکه عربهای بادیهنشین او را در بحبوحه پیکار رها میکردند و نمیتوانست چنانکه باید از پیروزیهای خود بهره بگیرد و یا اینکه حتی موجب شکست وی میشدند، ناراحت بود. نقشهای کشید و طایفههای بیابانگرد را در اطراف آبادیها
1) نظام آل سعود، ص 58.
گرد آورد و با اعطای موقوفات و تجهیزات و امتیازاتی آنان را در آن مکانها به طور ثابت مستقر ساخت. به این معنی طایفههای بیابانگرد را در حاشیه شهرها و آبادیها اسکان داد به این منظور که در آنان ایجاد وفاداری نسبت به خاندان حاکم کند به طوریکه بتواند در مواقع لزوم از میان آنان اقدام به بسیج قوای منضبط نماید.
بدین سان نخستین جمعیت «اخوان» با هدف مبارزه جهت گسترش فرقه وهابی به وجود آمد. نخستین گروه «اخوان» در «عرطاویه» ایجاد شد((1)) و بسیاری دیگر در اردوگاههای نظامی به نام «حجره» مستقر شدند همانگونه که در
عصر آغاز فتوحات اسلام اعراب بیابانگرد زندگی سرگردان خود را رها کردند تا در شهرهای نظامی فتح شده توسط مسلمانان ساکن شوند.
تعداد اردوگاههای «حجره» دقیقا معلوم نیست. اما احتمالاً صدها «حجره» بوجود آمد که هر کدام توانست بین ده تا ده هزار رزمنده را بسیج کند.((2))
صلاح الدین مختار درباره علت تشکیل این فرقه مینویسد:
ملک عبدالعزیز آل سعود، چون دید که قوم او در بیابان پراکندهاند و خیلی زود گرد فتنه و فساد میگردند و
آشوب بپا میکنند به این فکر افتاد بوسیلهای میان این قبایل جاهل و فتنه گر اتحاد و هماهنگی ایجاد کند و برای عملی ساختن منظور خود، فکر کرد هیچ عاملی بهتر و مؤثرتر از تمسک به دین و نشر احکام دینی و اقامه حدود میان قبایل بدوی نیست.
ابن سعود برای اجرای نظر خود، از عالم نجد، شیخ عبداللهبن محمدبن
عبداللطیف خواست که کتابهایی به زبان ساده به طوریکه بدویها بفهمند و بپذیرند، براساس مذهب حنبلی تألیف کند و در بین همه قبایل منتشر سازد. ابن سعود، همچنین عدهای از شاگردان شیخ عبدالله را به عنوان خطیب و راهنما به میان قبایل فرستاد و ایشان تعالیم دینی را ساده و روشن برای بدویها تشریح میکردند که از اعماق قلب آنها را حفظ مینمودند به این ترتیب یک عاطفه دینی در بین بدویها بوجود آمد و از مجموع این اقدامات فرقه اخوان پدیدار گشت.
این تدابیر در زمانی به کار رفت که خود بدویان از کثرت خونریزی میان آل سعود و آل رشید به تنگ آمده و درصدد بودند خود را از آن حال رها سازند و زندگی تازهای پیدا کنند.
بنابراین آنان تشنه تعالیم دینی بودند، تعالیمی که ایشان را از خونریزی منع میکرد و به عدالت و آرامش دعوت میکرد. این تعالیم در جسم بدوی نیز تأثیر کرد. او که در بدترین حالات توحش و بربریت به سر میبرد و هر شش ماه یا یک سال هم تن خود را با آب نمیشست اکنون به امر نظافت و پاکی تن سخت توجه داشت تا به حدیث
«النظافة من الایمان» عمل کرده باشد.
بدوی که زندگیاش بر نهب و غارت اموال بندگان خدا پایهگذرای شده بود، اینک همواره این دعا بر زبان او جاری بود که «اللّهم اغننا بحلالک عن حرامک» در نتیجه تدبیر مذکور امنیت کم نظیری بوجود آمد که اگر کسی در راه خود یا در صحرا، پول نقد یا هر چیز دیگری را میدید فوری به حاکم اطلاع میداد.((1))
1) تاریخ المملکهْ العربیهْ السعودیه، ج 2، ص 146.
حافظ وهبه درباره «اخوان» مینویسد:
هرگاه در حدود عراق یا شرق اردن یا کویت نام اخوان برده شود، ترس بر دلها مستولی میگردد و همه به قلعهها و در پشت برجها و باروها پناه میبرند. این قاصدان ترس و ناراحتی در بلاد چه کسانی هستند؟
در سالهای اخیر، اخوان به اعراب بادیه نشین گفته شد که خانه بدوشی را ترک کردند و در محلهای معینی سکنی گزیدند و برای سکونت خانههای گلین ساختند که به آنها «حجره» گفته میشد یعنی اینکه از زندگی زشت سابق دوری جسته و به زندگی خوب بعدی پرداختند. این خانههای گلی به جای چادر و خیمه، نخستین بار در سال 1330 هجری بنا شد و ساکنان آنها آمیختهای از چند قبیله بودند، اعراب زندگی قبلی را جاهلیت و زندگی جدید را اسلام نامیدند.((1)) فیلبی «عبدالله» درباره پیدایش جمعیت اخوان نوشته است:
کوششهای کسانیکه از طرف ابن سعود برای ارشاد قبائل به میان آنها رفته بودند در سال 1912 میلادی (1331 ه-.ق) به ثمر رسید، در این سال گروهی از قبیلههای حرب و مطیر در ناحیه حرما (از توابع نجد) گرد آمدند. این جماعت که شماره آنها در بدو امر به پنجاه تن میرسید مقرر داشتند که بنام شناخته شوند و محل اقامت خود را در محلی که در سر راه کویت به قصیم بود، قرار دادند به تدریج بر جمعیت آنان افزوده شد و سپاهی که بر مبنای دین استوار بود بوجود آمد.
ابن سعود که هدفش از تشکیل این جمعیت بوجود آوردن سپاهی متعصب و
1) جزیرهْ العرب فی القرن العشرین، ص 313.
بیباک و صبور بود، همه تسهیلات لازم را از مال و حبوب و وسایل کشاورزی و سرانجام اسلحه و ذخائر جنگی برای دفاع از دین در اختیارشان گذاشت. اخوان قتل و غارت میان قبایل و راهزنی و استعمال دود و زندگی مرفه و خوب را حرام کردند و عمده اهتمام آنها ذخیره اندوزی برای آخرت بود. آنان جز خود همه مردم حتی تمام فرقههای دیگر اسلامی را مشرک و بت پرست میخواندند.
هنوز سال 1912 میلادی به پایان نرسیده بود که ابن سعود خود را در رأس سپاهی محلی و داوطلب دید که از بدویهای شهری تشکیل شده بود، سپاهی که تا پای جان، در راه او میجنگیدند اما سپاهی نامنظم که تابع هیچ نظم و قاعدهای نبود.
هنگام جنگ این سپاه نیز همراه سپاهیان منظم و تعلیم دیده حرکت میکردند، لیکن از آنها جدا بودند و پرچمشان هم پرچم مخصوص خودشان بود.
اخوان تا پانزده سال به همین حال باقی بودند و از آن پس ثروت و آسایش غرور در ایشان کرد به حدی که همه پیروزیهای ابن سعود را نتیجه کوششهای خود میدانستند.((1))
گرچه اصل فکر تأسیس جمعیّت اخوان از ناحیه قاضی ریاض عبداللهبن محمدبن عبداللطیف ازآل الشیخ و قاضی احساء شیخ عیسی و عبدالکریم مغربی بود، ولی علمای وهابی شور و شوقی در پشتیبانی از این اقدام و اصلاحات به خاطر جنبه متجدد مآبانهای که داشت، نشان ندادند ولی جلب پشتیبانی آنان برای موفقیت طرح مذکور ضروری بود؛ زیرا نفوذ خود را در میان اهالی منطقه گسترده بودند و در رأس روحانیت عربستان، اعقاب مستقیم محمدبن عبدالوهاب قرار داشتند که طبقه
1) تاریخ نجد، ص 305 به بعد.
ممتاز شیوخ را تشکیل میدادند. عبدالعزیز ناچار شد به علماء ضمانتهایی بدهد ولی تعهد کرد که خود مبلغ افکار وهابی شود و هدف از تأسیس «اخوان» تبلیغ وهابیت باشد. مذهبهای وهابی بدین ترتیب به این کار رضایت دادند و دستگاه تبلیغاتی خود را به حرکت انداختند تا در سراسر سرزمینهای تابع عبدالعزیز اعلام کنند و تبلیغ نمایند که در قوانین الهی ایجاب میکند که وفاداری به امیر کل منطقه بر وفاداریهای طایفهای و قوم و قبیلهای باشد.
«اخوان» میگفتند که اگر کمک آنان نبود ابن سعود هرگز نمیتوانست حجاز را فتح کند و همان امیر ریاض باقی مانده بود.
آنان به خود مغرور بودند و کمکم معتقد شدند به اینکه مبادی و تعالیم دینی همان است که آنها فرا گرفتهاند و هرچه جز این است، ضلالت است. از این روی به غیر از خود و از جمله به شهرنشینان نجد، با بد گمانی
نگاه میکردند و حتی به ابن سعود هم بدگمان شده بودند و اعتقاد داشتند که عمامه بر سر گذاشتن سنت است ولی عقال به سر بستن بدعت زشتی است و بعضی از ایشان در این باره آنقدر غلوکردند که گفتند عقال لباس کفار است و کسی که عقال میبندد باید از او دوری جست.
بسیاری از آنان معتقد بودند که هر کس چادر نشینی را ترک نکند هر قدر هم در دین قوی باشد، باز هم مسلمان نیست بدین جهت به بادیهنشینان سلام نمیکردند و جواب سلامشان را نمیدادند و از ذبیحه آنها نمیخوردند و نیز معتقد بودند که شهرنشینان گمراهند و جنگ با آنان واجب است و این که این امر از سوی خدا به ایشان القاء شده و بنابراین سخن هیچ کس را در مورد منع از جنگ نمیپذیرفتند. جمعی از اخوان به سلطان عبدالعزیز ایراد گرفتند که با کفار
دوستی میکند و در دین سهل انگاری مینماید. جامه بلند به تن میکند و شارب خود را کوتاه نمیکند و عقال به سر میبندند. خلاصه اینکه فرقه اخوان هرچه را مطابق میلشان نمیدیدند، حرام میدانستند و با آن مبارزه میکردند.
سید ابراهیم رفاعی مینویسد:
جمعیت اخوان، گروهی از عوامالناسند و آنطور که به من رسیده است، کسی از آنها که قادر به قرائت قرآن نیست، به قاری قرآن میگوید: تو قرآن بخوان و من آنرا برای تو تفسیر میکنم.((1))
گویند: این روح سرکش و این تعصبات ناپسند، نتیجه تلقینات غلطی بود که شاگردان شیخ عبدالله که برای راهنمایی بدویان رفته بودند؛ به آنان القاء کرده بودند.((2))
حافظ وهبه در این مورد مینویسد: سال 1335 قمری را باید سختترین سالها در تاریخ نجد، به حساب آورد؛ زیرا در این سال نزدیک بود که یک فتنه داخلی در این سرزمین برپا شود و جنگ سختی میان فرقه اخوان و حکومت سعودی و مردم شهرنشین رخ دهد.
ابن سعود برای جلوگیری از خطری که نجد را تهدید میکرد، جمعی از طلاب علوم دینی را به سوی اخوان فرستاد تا به اصلاح آنچه فرستاده شدگان قبلی فاسد کرده بودند، بکوشند، ضمناً دست مبلغین قبلی که تخم ضالت و گمراهی را کاشته بودند از کاری که به عهده داشتند کوتاه شد و از سکونت در «حجره» (خانههای گلی) منع گردیدند.
این تدبیر اگرچه بسیار سودمند واقع شد، ولی نتوانست آنچه در اذهان اخوان جایگیر شده بود به کلی از میان بردارد و اگر از شمشیر و سلطان عبدالعزیز بیمناک نبودند، هرج و مرج شبه جزیره عربستان را فرا میگرفت.((1))
حافظ وهبه درباره اوصاف اخوان مینویسد:
اخوان از مرگ نمیترسند و برای نیل به شهادت (مطابق عقیده خود) و رفتن به سوی خدا، به مرگ رو میآورند، مادر وقتی با فرزند خویش وداع میکند و میگوید: خداوند ما و تو را در بهشت گرد یکدیگر برآرد. هنگام حمله و هجوم شعارشان «ایاکَ نَعْبُدْ وَایاکَ نَسْتَعینْ» بود، من (حافظ وهبه) شاهد بعضی از جنگهای ایشان بودم و دیدم که چگونه خود را به مرگ میسپارند و دسته دسته به طرف دشمن پیش میروند و هیچ یک جز شکستن و کشتن سپاه دشمن اندیشهای ندارند.
در دل عموم اخوان ذرهای رحم و شفقت وجود ندارد، هیچ کس از دستشان رها نمیشود هر کجا بروند، قاصدان مرگند، قدرت و خطر اخوان در جنگ در حملههای مکرر به عراق و کویت و شرق اردن معلوم شد. با اینکه امامشان ابن سعود، آنان را از
این جنگها نهی میکرد و همواره دستور میداد که رفق و مدارا بکار برند و مردم را به قتل نرسانند، علماء نیز به ایشان سفارش میکردند که اسیران و پناهندگان را مقتول نسازند، گوش آنان به سخن هیچ کس بدهکار نبود.
هر گاه یکی از اخوان کسی را در راه ببیند که شارب او بلند است وی را به سنت پیغمبر(ص) دعوت میکند، سپس با دست خود قسمت زیادی را
1) جزیرهْ العرب فی قرن العشرین، ص 313.
با مقراض کوتاه مینماید و اگر عابر از میان خانههای محل سکونت ایشان بگذرد، منع کردن او از داشتن شارب بلند با شدت عمل و با زور و جبر است نه از راه نصیحت و با زبان ملایم و همچنین اگر جامه کسی را دراز ببینند، زیادی را با مقراض میبرند با همه اینها و با اینکه فرقه اخوان در مقابل حکومت از حد خویش تجاوز کردند، ابن سعود از آزار آنان چشم پوشید و کارهای ایشان را با صبر و بردباری تحمل کرد و میگفت که مرور زمان این شدت و تعصب را تخفیف خواهد داد و از شدت آنان خواهد کاست.((1))
1) جزیرهْ العرب فی قرن العشرین، ص 314 و 315.
سعود با سرعت زیاد رو به سوی حجاز نهاد و با ابن شکبان و یارانش در راه ملاقات نموده آنان را نیز با خود برگردانید. وقتی که به «العینیاء» (قریهای که در سه منزلی مکه واقع است) رسیدند، مردم مکه و زائران خانه خدا که از رسیدن وهابیها مطلع شدند، سخت به وحشت افتادند به خصوص اینکه از اوضاع دلخراش مردم طائف مطلع گشتند. در میان حجاج آن سال سلطان بن سعید، امام مسقط، نقیب ملکی و امیر حجاج شامی عبدالله پاشا و سرپرست زائران مصری، عثمان بیک قرجی و به همراه آنان سپاهیان زیادی حضور داشتند.
روز توریه شایع گردید که سعود در صحرای عرفه فرود آمده است، مردم از شنیدن این خبر خیلی ترسیدند ولی طولی نکشید که این خبر تکذیب شد، اتفاقا سعود آن سال در موقع مراسم حج نیامده بود؛ زیرا که آن سال حجاج به قدری زیاد بود که سابقه نداشت.
پس از پایان مراسم حج شخصی از طرف شریف، امیر مکه اعلام کرد که مردم برای جهاد با وهابیها آماده شوند. شریف پاشا والی جده با سپاهیان حرکت کرد و سعود را به اندازه مسافت دو روز عقب راند.
شریف، امیران حج و سرپرستان زائران خانه خدا را گردآورد و از آنان خواست در جنگ با وهابیان با وی همراهی نمایند. آنان به بهانه اینکه آذوقه و وسائل کافی ندارند، موافقت نکردند. شریف به طور مجانی برای آنها آذوقه و لوازم
تهیه نمود باز نپذیرفتند و گفتند به سعود نامه مینویسیم اگر برگشت که هیچ و گرنه با او میجنگیم. اتفاقا سعود در پاسخ آنها به تهدید متوسل شده در این موقع میان خود آنان اختلاف افتاد. شریف دوباره از آنها درخواست کرد که در جنگ با سعود وی را یاری نمایند و یادآوری شد که جنگ با وی حفظ آبروی دولت است و گفت: من تمام نیازمندیهای شما را به عهده میگیرم، باز آنها بهانه آوردند و نپذیرفتند و کسی رانزد سعود فرستادند، این بار سعود ضمن تهدید اخطار کرد که ظرف سه روز همه حجاج مکه را ترک کنند، آنان از مکه حرکت کردند.
اشراف و بزرگان مکه دسته جمعی پیش امیر و سرپرست حجاج شامی رفتند و از وی خواستند ده روز دیگر در مکه توقف کند ولی او از قبول این پیشنهاد خودداری کرد و در پنجم ماه محرم 1218(هجری قمری) از مکه خارج شد و روز بعد نیز امیرالحاج مصری مکه را ترک گفت و شریف پاشا هم به سوی جده عزیمت کرد و چون شریف غالب تنها ماند، او هم از ترس جان خود به جده عازم گردید و برادرش شریف معین را به جای خود گذاشت.((1))
جبرتی مینویسد:
شریف غالب از حاکم جده و از امیران حجاج شامی و مصری درخواست کرد که چند روز دیگر در مکه بمانند، تا او اموال ودارائی خود را به جده منتقل سازد آنان پس از دریافت مبلغی پذیرفتند و دوازده روز در مکه ماندند و سپس خود وی نیز با همراهی آنان مکه را ترک گفت پس از آن که بدست خود خانهاش را آتش زد.((2))
شریف عبدالمعین پس از رفتن برادرش نامهای به سعود نوشت و برای مردم مکه امان خواست و خود وی اظهار طاعت و بندگی کرده و از وی تقاضای حکومت مکه را نمود و این نامه را بعضی از علمای مکه چون شیخ محمد طاهر سنبل، شیخ عبدالحفیظ عجمی، سید محمد بن محسن عساط و سید میر غنی، پیش سعود بردند و با وی در «وادی السبیل» در دو منزلی مکه ملاقات کردند،
سعود در پاسخ آنان گفت: «انما جئتکم لتعبدوا الله» سعود در اینجا آیهای از قرآن را که درباره اهل کتاب یهود و نصاری است، خطاب به اهل مکه ذکر کرده که مضمون آیه چنین است:
ای اهل کتاب بیایید به سخنی که ما وشما به آن اعتقاد داریم رو آوریم که جز خدا را نپرستیم و برای او شریکی برنگیزینیم و برخی از ما برخی دیگر را ارباب و صاحب خود نداند اگر از این سخن رو بگردانید بگوئید گواه باشید که ما مسلمانیم.
سپس سعود میگوید:
شما در راه خدا و در راه سعود امیر مسلمانان گام بردارید و امیر شما عبدالمعینبن مساعد است سخن او را بشنوید و تا آنجا که او فرمان خدا را میبرد فرمانش را ببرید.
این نامه را مفتی مالکیها در مکه، شیخ حسین در هفتم محرم 1218 پس از نماز جمعه برای مردم خواند. روز هشتم محرم سعود در حالیکه لباس احرام پوشیده بود، وارد مکه شد پس از سعی و طواف در باغ شریف فرود آمد. در روز دوم ورود به مکه از طرف سعود بیان شد که فردا ظهر با مردم مکه اجتماع خواهد کرد، مردم هم، ظهر همان روز جمع شدند. سعود روی بلندی صفا قرار گرفت در حالیکه مفتی مکه در سمت راست و قاضی درطرف چپ وی ایستاده
بودند، خطابهای ایراد کرد و پس از حمد ثنای خداوند، همان دعایی را خواند که پیامبر اکرم| به هنگام فتح مکه خوانده بودند، آنگاه سعود سکوتی کرده و بعد به سخنان خود چنین ادامه داد:
ای مردم مکه، شما همسایگان خدائید به امن او در امان هستید، شما ساکنان حرم او هستید شما بدانید که شهر مکه مورد احترام است گیاه و علف آن چیده نمیشود، شکار در آن رم داده نمیشود و درخت آن قطع نمیگردد، فقط ساعتی از یک روز حرمت آن دریده شد، ما از ضعیفترین عرب بودیم وقتی که خدا خداست این دین و اسلام غالب شود ما عرب، مردم را بر این دین دعوت میکردیم ولی مردم ما را مسخره میکردند و به همین خاطر با ما میجنگیدند، آنها چهارپایان ما را از ما میگرفتند و ما دوباره آنها را میخریدیم و ما مدام مردم را به اسلام فرا میخوانیدم و همه قبایلی که به چشم میبینید و به گوش میشنوید، فقط با این شمشیر اسلام آوردند آنگاه شمشیرش را به سوی کعبه بلند کرد. من امسال قصد حمله به عراق داشتم وقتی که جریان طائف را شنیدم و دانستم که مسلمانان (وهابیها) با مردم طائف جنگیدهاند، و رو به سوی شما آوردهاند، تا با شما نیز جنگ کنند از عربهای بادیه نشین برای شما ترسیدم خدا را سپاس گویم که شما را به سوی اسلام رهنمون فرمود و از شرک نجاتتان داد! من شما را دعوت میکنم که شما خدا را بپرستید و از شرکی که گرفتار آن بودهاید دست بکشید، من از شما میخواهم با من بر دین خدا و رسولش بیعت کنید دوست خدا را دوست و دشمن او را دشمن بدارید و در خوشی و ناخوشی مطیع فرمان او باشید.
آنگاه نشست، عبدالمعین سپس مفتی و قاضی و بقیه مردم با وی بیعت کردند و گفت بعد از نماز عصر بین رکن و مقام منتظر من باشید تا برای شما
دین و شرایط اسلام را توضیح دهم و در اجتماع دیگری به مردم دستور داد قبههایی که روی قبور بنا شده بود، خراب کنند.((1))
صبح روز نهم، وهابیان در حالیکه جمع کثیری از مردم بیل بدست همراهشان بودند به خراب کردن قبور و گنبدها پرداختند. نخست گنبدهای قبرستان معلی را با خاک یکسان ساختند تعداد این گنبدها بسیار بود، سپس گنبد محل تولد پیامبر| و جایی را که محل تولد ابوبکر و علی(س) میدانستند و گنبد خدیجه کبری(س) و همچنین قبه روی چاه زمزم و قبههای خانه کعبه و تمام بناهایی که بلندتر از کعبه بود، خراب کردند.
بعد از آن تمام جاهایی که مزار صالحان در آنها قرار داشت پیدا کردند و ویران ساختند. وهابیان به هنگام ویران ساختن قبرها و گنبدها رجز میخواندند و طبل مینواختند و آواز میخواندند و در ناسزا گفتن به ساختمانهای قبور مبالغه میکردند، در عرض دو سه روز تمام آثار را از بین
بردند.((2))
عمر رضا کحاله مینویسد:
در مکه بسیاری از آثار تاریخی وجود داشت از قبیل محل تولد پیامبر اکرم| و خانه خدیجه کبری(س) و خانه ابوبکر و آثار دیگر که وهابیها این آثار را نیز ویران کردند.((3))
ابن بشر می نویسد:
که سعود بیشتر از بیست روز در مکه ماند و یاران او و به تعبیر ابن بشر،
مسلمین متجاوز از ده روز از اول صبح به ویران ساختن بناها و قبههای روی قبور و مشاهد،میپرداختند و با این عمل به خدای واحد تقرب میجستند تا همه آنها را با خاک یکسان کردند.((1)) زینی دحلان نوشته است:
وهابیان چهارده روز در مکه ماندند و در این مدت مردم را توبه میدادند و به گمان خود، اسلام مردم را تجدید میگردندو از کارهایی که به اعتقاد ایشان شرک بود، از قبیل توسل و زیارت قبور منع مینمودند((2)) سعود پس از دستور ویرانی مقابر دستور دیگری صادر نمود مبنی بر اینکه به استثناء نماز عشا پیروان مذاهب اربعه حق ندارند در یک زمان با هم در مسجد الحرام نماز جماعت بپا دارند بلکه نماز صبح را شافعی، ظهر را مالکی عصر را حنبلی و مغرب را حنفی بخواند و نماز عشاء را هر که بخواهد و نماز جمعه را مفتی مکه عبدالملک القلعی الحنفی بپا دارد.((3))
وی همچنین دستور داد کتاب «کشف الشبهات» محمد بن عبدالوهاب در مسجد الحرام تدریس شود و خواص و عوام در حلقه درس حاضر شوند.((4))
سپس امیر وهابی نامهای به «سلطان سلیم»
نوشت و از فتح مکه به او خبر داد و از او خواست حکام دمشق و قاهره را وادار نماید که از این پس با محمل
و طبل و نی و امثال اینها به مکه نیایند؛ زیرا این قبیل امور شرعی نیست.((1))
بعد به امیرالحاج یمن نامهای نوشت و اوراقی مشتمل بر عقاید خود برای او فرستاد. وی در این نامه که جبرتی متن کامل آنرا ذکر کرده به کسانی که به مردگان توجه میکنند و از ایشان حاجت میخواهند و برای قبور ذبح میکنند و به آنها استغاثه مینمایند، سخت حمله کرده است.
و همچنین تعظیم قبور انبیاء و اولیاء و ساختن گنبد بر روی آنها و چراغ برافروختن در کنار قبور و خادم برای قبر قرار دادن و اینگونه امور را به شدت انکار کرده و ویران کردن گنبدهای روی قبور را هم واجب دانسته و گفته است که هر کس دعوت ما رانپذیرد با او جنگ میکنیم.((2))
سعود برای دستگیری شریف غالب به سوی جده حرکت کرد و نامهای به مردم جده نوشت و از آنها خواست که از وی اطاعت کنند. مردم جده در پاسخ سعود نوشتند که ما رعیت شریف هستیم. اطاعت او بسته به اطاعت ماست و اگر از تو اطاعت کنیم آیا چیزی هم از ما میخواهی؟ او در پاسخ آنها پیام فرستاد آری دویست هزار ریال و شصت طاقه قماش به قیمت شش هزار ریال و به دنبال آن کس فرستاد تا آنها را تحویل بگیرد. در همان موقع با سپاهیانش به جده رسید و آنجا را به محاصره در آورد ولی به علت اینکه جده دارای حصار استوار و وسائل دفاعی نیرومندی بود، نتوانست به آن دست یابد. شریف آماده دفاع شد و توپها و شمشیرها فراهم ساخت و سرانجام وهابیها شکست خوردند و عده
زیادی از آنها کشته شدند و هشت روز تمام ماندند ولی کاری از پیش نبردند، سعود به شدت ناراحت شده بود وبه عثمان مضایفی دشنام میداد؛ زیرا او بود که سعود را به جنگ با مردم جده وادارش کرد و بالاخره بدون آنکه وارد مکه شوند به سرزمین نجد برگشتند.((1))
شریف غالب از غیبت سعود استفاده نمود به
مکه بازگشت و بدون هیچ مزاحمتی و مقاومتی از طرف برادرش عبدالمعین، آن شهر را به تصرف درآورد ولی وهابیها به هیچ قیمت حاضر نبودند مکه را از دست بدهند، شریف غالب نیز مانند سابق خواستار حکمرانی مکه بود. بدین جهت بار دیگر آتش جنگ میان آن دو شعلهور شد و تا سال 1220 (ه-.ق) ادامه یافت، لیکن میان آنها صلحی برقرار شد بدینمنظور که وهابیان وارد مکه شوند پس از اداء مناسک حج به بلاد خود برگردند.
در محرم سال 1219 (ه-.ق) وهابیها با دوازده هزار جنگجو به عزم محاصره جده حرکت کردند.
شریف غالب با روی شهر مکه را محکم کرد؛
زیرا میدانست که آنان جده را نخواهند توانست بگشایند، ممکن است به مکه حمله کنند لذا فرمان داد که همه مردم حرکت نمایند این بود که مردم مکه از تمام طبقات با اسلحههای خود به «زاهد» آمدند و هفت روز در آنجا ماندند.
اما وهابیها که شهر جده را به محاصره داشتند، سه روز بیشتر نتوانستند بمانند آنها هر روز یکبار به شهر حمله میکردند ولی توپخانه شهر آنها را پراکنده
1) تاریخ جزیرهْ العربیهْ، ص 379.
میساخت و عدهای کشته میدادند و به چادرهای خود باز میگشتند آنقدر از آنها کشته شد که گودالها و جویها از لاشه مرده آنها پر شد و حتی ده بیست نفر را در یکجا دفن میکردند وقتی این وضع را دیدند از محاصره شهر دست کشیدند و رفتند و در مسیر راه به هر قبیلهای که میرسیدند میکشتند و اموالشان را غارت میکردند.
شریف سپاهی را از راه خشکی و سپاهی دیگر را از
راه دریا به همراه ده کشتی بزرگ پر از آذوقه و سلاح از جمله توپهای بزرگ به دنبال وهابیها فرستاد، سپاه دریایی که به آنها رسید، آنها همگی بدون جنگ و خونریزی تسلیم شدند و پس از سه روز چهار هزار نفر از وهابیها به آنها هجوم آوردند، جنگی سخت میان آنها درگرفت و با هزیمت وهابیها پایان پذیرفت و بسیاری از آنها کشته و زخمی شدند و در حالیکه سرهای مردههای وهابیها روی نیزهها بود به مکه بازگشتند. در همان موقع طائف در تصرف وهابیها بود، شریف غالب با سپاهی عظیم به سوی طائف حرکت کرد و وهابیها را در طائف ده روز تمام به محاصره گرفت ولی کاری از پیش نبرد و به مکه بازگشت. آنگاه یکی از فرماندهان با سپاهی عظیم وارد «لیث» شد. شریف با سپاهیان خود به جنگ او بیرون رفت و جنگی در گرفت که ابتدا پیروزی با شریف بود ولی بعدها وهابیها پیروز شدند و از طرفین حدود دو هزار نفر کشته شدند ولی بیشتر کشته شدگان از وهابیها بودند و سواران شریف باقی ماندههای آنها را دنبال کردند و بعد به مکه مراجعت نمودند.
در سال 1219 (ه-.ق) وهابیها از هر طرف مکه را در محاصره گرفتند و از هر طرف راهها را بستند و مانع رسیدن آذوقه شدند، در آن سال گرانی، به علت بسته بودن راهها شدت گرفت و این وضع از اواخر ماه ذیحجه سال 1219(ه-.ق) شروع و تا ماه ذی القعده سال 1220 (ه-.ق) ادامه داشت قیمت اجناس و مواد غذایی به دهها برابر رسید.
مردم مکه تمام دارایی خود را به نازلترین قیمت فروختند و آنگاه آذوقه در شهر تمام شد و مردم از هر راهی که ممکن بود، سد جوع میکردند، حتی خون، پوست حیوانات، گوشت گربه و سگ و هر حیوان دیگر را میخوردند.
برخی از مردم به فرمانده سپاه وهابیها «مضایفی» نامه نوشتند و بعضی هم شبانه مخفیانه پیش او رفتند شریف که از این جریان اطلاع یافت عدهای را زندانی کرد و عدهای را اعدام نمود ولی بسیاری از اشراف از شدت ناراحتی به وهابیت گرویدند. و بیشتر عربهای اطراف مکه نیز با وهابیها از هر طرف راهها را بسته و مأمورانی گذاشته بودند که نگذارند آذوقه و لوازم به مکه برده شود.
در این موقع عدهای از جنگجویان وهابی به فرماندهی «مضایفی» به سوی جده حرکت کردند و شهر جده را نیز محاصره کردند. آنان با خود نردبان و کلنگ همراه داشتند و نگهبانان برج و باروی شهر وهابیها را به توپ و گلوله بستند و بسیاری را کشتند و مضایفی را وادار به عقبنشینی کردند. سپس
مضایفی عقبنشینی کرد و راههای جده، یمن، صحرای نعمان و قلعه مدره را به شدت بستند و هر که را هم سد راه میدیدند، اعم از زائر خانه خدا و غیره میکشتند یا اسیر میکردند؛ زیرا آنان مسلمانان را کافر مشرک میدانستند و سپس به چهل تن از قبیله هزیل مأموریت دادند که راه میان مکه و عینیه رابگیرند و راهزنی کنند
و راهها را ناامن سازند آنها مانع از این شدند که مردم از «تنعیم» محرم شوند و برخی را که به عمره میآمدند در راه کشتند.
در اثر ناامن بودن راهها قیمت مواد غذایی آنقدر بالا رفت که مردم قادر نبودند برای خود آذوقه تهیه نمایند و بالاخره قحطی و گرانی آنقدر شدید شد که بسیاری از مردم از گرسنگی میمردند، جنازه مردهها کوچه را پر کرده بود و در مکه جز اندکی نماندند و حتی صف اول نماز جماعت در مسجد الحرام پر نمیشد و تمام مغازهها و دکانها بسته شده بودند.
در این شرایط یکی از علمای وهابی به نام عبدالرحمن بن نامی نزد شریف آمد و به او پیشنهاد صلح کرد به این شرط که شریف به آنان اجازه زیارت خانه خدا را بدهد. آنها پس از زیارت به سرزمین خود برگردند و همه مردم مکه و اطراف آن تحت حکومت وهابیها باشند منتها حکومت شهر مکه به دست شریف باشد و تعهد کردند که با مردم مکه به
مهربانی رفتار کنند و بنا را بر این گذاشتند که سعود را از جریان باخبر سازند و به انتظار پاسخ بنشینند.
وهابیها پس از این قرارداد وارد مکه شدند و در مراسم حج شرکت کردند آنها به هنگام طواف پایکوبی میکردند و به طرف حجر الاسود با چوب و عصا اشاره میکردند. بیشتر مردم شهر که فرار کرده بودند، به شهر بازگشتند و اوضاع آرام شد و قیمتها پایین آمد و در همین سال زائران شامی به سرپرستی عبدالله
پاشا با نیروی فوقالعاده حدود 1500 سوار رسیدندو خود سعود نیز در مراسم حج شرکت کرد.
سعود به عبدالله پاشا و نیز به امیر حاج مصر به خاطر محملهایی که با خود آورده بودند اعتراض کردند. آنها در پاسخ گفتند:
اینها علامت و نشانههایی هستند که حجاج قافلههای خود را پیدا کنند، سعود آنها را تهدید کرد که اگر باز آنها را بیاورند خواهد شکست و شرط کرد که به هنگام انجام مراسم حج نباید طبل و نی و شیپور بزنند.
وهابیها تا یازدهم محرم 1221 در مکه ماندند و بعد آنجا را ترک کردند آنها در مدت اقامت خود در مکه به بیماری آبله مبتلا شدند و بسیاری از آنها مردند و آنقدر مرده زیاد شد که چندین جسد را در یک قبر دفن میکردند و عدهای هم که از آنها سالم مانده بودند، به کارهای پست مشغول شده بودند.
در آغاز همان سال بود که شریف غالب مأموران خود را به اطراف فرستاد و خود وارد جده شد و به کارهای خود سر و سامان داد و مشغول مرمّت خرابیهای ناشی از جنگ شد آنگاه تعداد بیست نفر از وهابیها از درعیه وارد جده شدند، آنها حامل نامهای از سعود بودند و این نامه در رابطه با صلح بود، مردم را به مسجد عکاش فرا خواندند و رساله محمد بن عبدالوهاب را که طی آن همه مسلمانان را کافر خوانده بود، برای مردم جده خوانده شد.
شریف غالب از جنگ با وهابیها خسته شده بود و از طرفی نیروی مقاومت در خود نمیدید و از طرف دیگر سخت علاقه داشت که بقیه نفوذخود را حفظ کند از این روی چارهای نداشت جز اینکه به مسلک وهابی تظاهر نماید و طبق تمایلات وهابیها رفتار نماید و با پذیرفتن دین خدا و رسولش با سعود دست
بدهد((1)) و قول داد که همه کارهای ممنوع از طرف وهابیها را ممنوع سازد. برای اینکه خلوص نیت خود را بهتر به ثبوت رساند، دستور داد بقعه هائی را که وهابیها خراب نکرده بودند، ویران سازند و دستور داد مردم با شنیدن اذان نماز، جملگی برای شرکت در نماز جماعت حاضر شوند و رسالههای محمد بن عبدالوهاب تدریس شود و نماز جماعت در مسجد الحرام به طور مکرر برگزار نشود و... با همه اینها اعمالی از او سر میزد که سعود را نسبت به خلوص وی بدگمان میساخت.
از کارهای جالب توجهی که از شریف سر میزد، این بود که از بازرگانان اموالی به عنوان «عشور» دریافت میکرد و چون مورد اعتراض قرار میگرفت، میگفت: این بازرگانان
مشرکند (مقصودش این بود که چون وهابی نیستند، پس مشرک هستند) و بنابراین من این مال را از مشرکین دریافت میکنم نه از مسلمانان موحد.((2))
مورخان نوشتهاند:
سرپرست حجاج شامی آن سال باز عبدالله پاشا بود وقتی که قافله وی به نزدیکی مکه رسید، یکی از مأموران وهابی به او اخطار کرد که جز به شرط سال گذشته نباید وارد مکه شوند او هم نپذیرفت و قافله وی بدون انجام مراسم حج از همان جا به شام برگشتند و محمل مصریها به دستور سعود به آتش کشیده شد و پس از پایان مراسم حج کسی از طرف سعود اعلام کرد که سال دیگر کسی که ریش خود را بتراشد حق
شرکت در حج را ندارد و ضمنا آیه شریفهای را خواند:
{یا اَیُها الْذینَ آمَنْوا اِنَما الْمُشْرکونَ نَجِس فَلا یَقْرَبوا الْمَسْجِدالْحَرام بَعْدِ عامَهم هذا...}.((1))
ای کسانیکه ایمان آوردهاید! بدانید که مشرکان پلیدند پس از امسال دیگر به مسجد الحرام نزدیک نشوند. از همین سال کاروان حج شامیها و مصریها قطع شد((2)) و به طور کلی غیر از وهابیان همه مسلمانان از شرکت در مراسم حج و زیارت خانه خدا منع شدند؛ زیرا آنان جز وهابیها را شرک میدانستند.
جبرتی در ضمن حوادث سال 1220 مینویسد:
وهابیها نزدیک به یک سال و نیم مدینه را در محاصره داشتند و از ورود آذوقه به شهر ممانعت میکردند، سرانجام مردم مدینه ناگزیر تسلیم شدند و وهابیها شهر را به تصرف درآوردند. استعمال تنباکو و توتون را منع کردند و گنبدهای روی قبور را به جز گنبد روی قبر پیغمبر| همه را ویران ساختند وتمام اشیای گرانبهایی را که در حرم پیامبر| وجود داشت، به تصرف آوردند و قاضی مکه و مدینه را که از طرف عثمانیها بودند، از شهر بیرون کردند، آنگاه پُست قضاوت مکه را به شیخ عبدالحفیظ و پست قضاوت مدینه را به برخی از علمای این شهر دادند، آنان مردم را از زیارت قبر پیامبر| منع و باز میداشتند.
بنابر نوشته صلاح الدین مختار چون سران و بزرگان مدینه دریافتند که شریف غالب قصد بیعت با سعود را دارد، به سعودیها پیشنهاد کردند بیعت اهل مدینه را مبنی بر پذیرفتن دین خداو رسول| و فرمانبری از سعود قبول کنند، پس از این پیشنهاد اهل مدینه به ویران ساختن قبهها و بناهای روی قبور اقدام کردند.
به این ترتیب، وهابیها حکومت حجاز را نیز بدست آوردند و عمال عثمانی را بیرون کردند و نام پادشاه عثمانی را از خطبهها انداختند و به این هم قانع نشدند به فکر تصرف عراق و سوریه افتادند.
امیر حیدر شهابی در تاریخ مینویسد:
وهابیها در این سال 1225 (ه-.ق) به سرزمین حوران یورش بردند و تمام اموال مردم را تاراج کردند و غلات را آتش زدند و مردم بیگناه را قتل عام نمودند و خانههایشان را ویران ساختند و فساد و آشوب بپا کردند و گفتهاند: معادل سه میلیون درهم به این منطقه خسارت وارد آوردند.
بنا بر نوشته مورخان حملات وهابیها به کربلا و نجف از سال 1216 (ه-.ق) زمان حکومت عبدالعزیز آغاز شد و تا بعد از سال 1225 (ه-.ق) - دوران حکومت سعودبن عبدالعزیز- ادامه داشت و در طول مدت دوازده سال چندین بار کربلا و نجف و مناطق مرزی عراق مورد تاخت و تاز وهابیها قرار گرفت.
ظاهرا نخستین بار در سال 1216 (ه-.ق) بود که سعود بن عبدالعزیز با لشگر عظیمی به کربلا حمله کرد. آنچه در زیر میخوانید، عصارهای است که از نوشتههایی که سه گروه از مورخان سنی و مورخان وهابی و مورخان شیعه و علمای بزرگی که خود شاهد و ناظر بودهاند و مورخان غیر اسلامی، درباره این حملات نوشتهاند.
صلاح الدین مختار، از نویسندگان
وهابی در این باره چنین مینویسد:
در سال 1216 (ه-.ق) امیر سعود (پسر عبدالعزیز) در رأس سپاهی از مردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و تهامه و نواحی دیگر به قصد عراق حرکت نمود و در ماه ذیقعده به شهر کربلا رسید و آن را محاصره کرد. سپاه مذکور باروی شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند، بیشتر مردم را در کوچه و بازار و منازل به قتل رسانیدند و نزدیک ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارج شدند و در آبی به نام ابیض گرد آمدند. خمس اموال را خود سعود برداشت و بقیه را به هر پیاده یک سهم و به هر سواره دو سهم قسمت کرد.
مورخ نجدی، در شرح این واقعه نوشت:
در سال 1216 (ه-.ق) در ماه ذیقعده سعود، با سپاهی مرکب از جمیع شهرنشینان و بادیه نشینان نجد و جنوب
و حجاز و تهامه و نقاط دیگر به قصد حمله به سرزمین کربلای حسینی حرکت کرد و در بیرون شهر فرود آمد. سپاه وی دیوار شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند. بیشتر مردم را در بازارها و خانهها به قتل رسانیدند و گنبد روی قبر را ویران ساختند و صندوق روی قبر را که زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده شده بود، برگرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا و نقره و قرآنهای نفیس و غیر آنها هرچه یافتند، غارت کردند، نزدیک ظهر از شهر بیرون رفتند در حالیکه قریب به دوهزار تن از اهل کربلا را کشته بودند.
صلاح الدین مختار پس از نقل سخن ابن بشر مینویسد:
امیر سعود به شهری حمله برد و غارت کرد که در نظر شیعه، شهری است که رعایت احترام آن لازم است.
یکی از مستشرقین درباره جنایات هولناک وهابیها در کربلا مینویسد:
12 هزار وهابی غافلگیرانه به ضریح امام حسین(ع) هجوم آوردند. بعد از آنکه به غنائم عظیمی دست یافتند هرچه میتوانستند با خود حمل کردند و هرچه باقی ماند طعمه حریق ساختند. پیرمردها و زنها و کودکان به شمشیر عربهای وحشی قتل عام شدند. قساوتهای آنها هرگز اشباع نمیشد و آنقدر کشتند که خون مثل نهر آب جاری شد و در نتیجه در این جمله سبعانه بیش از چهار هزار نفر به قتل رسیدند و آنچه غارت کردند و با خود بردند چهار هزار بار شتر بود و بعد از غارت و کشت و کشتار ضریح امام(ع) و هرچه در اطراف آن بود، کوبیدند و به صورت تل خاکی درآوردند و همه چیز را ویران ساختند و به خصوص منارهها و قبرها را به اعتقاد این که از طلا ساخته شدهاند.((1))
مرحوم علامه سید محمد جواد عاملی مولف «مفتاح الکرامه» که حمله سبعانه وهابیان به کربلا و نجف در حال حیات او اتفاق افتاده و خود شاهد حمله آنها به نجف بوده در خاتمه جلد پنجم «مفتاح الکرامه» مینویسد:
سعود وهابی که در سرزمین نجد سر به شورش برداشته و در منطقه آشوب به پا کرده بود، بدعتهای زیادی در دین گذاشت و خونهای زیادی ازمسلمانان بریخت و قبور ائمه شیعه(ع) را با خاک یکسان کرد و در سال 1216 (ه-.ق) به شهر الحسین هجوم برد، مردان و کودکان را کشت، اموال مردم را گرفت و در بیاحترامی نسبت به آستان مقدس زیاده روی کرد و آنرا ویران ساخت و از ریشه درآورد و آنچنان در
1) فاسیلیف، تاریخ العربیهْ السعودیهْ، ص 48.
حرم شریف فساد و ویرانی به بار آورد که خدا میداند.((1))
در ادامه مینویسد:
در نهم ماه صفر سال 1221 قبل از طلوع صبح، سعود وهابی به نجف حمله آورد و ما را غافلگیر کرد حتی برخی از هواداران او از دیوار سور نجف بالاآمدند و نزدیک بود شهر نجف را به تصرف خود درآوردند که از امیرالمؤمنان علی(ع) کرامات آشکار و معجزات روشن ظاهر گشت، از سپاهیان او عده زیادی کشته شدند و او ناکام برگشت.
باز در جلد ششم «مفتاح الکرامه» مینویسد:
در ماه جمادی الاخر سال 1223 (ه-.ق) آشوبگری به نام «سعود» از نجد با بیست هزار پیکارگر بلکه بیشتر به عراق هجوم آورد، به ما اطلاع رسید که او میخواهد غافلگیرانه به نجف اشرف حمله کند، ما خود را آماده ساختیم و همه مردم در داخل سور قرار گرفتیم آنها شبانه به سوی نجف رو آوردند ما آماده پیکار شدیم و همگی داخل سور رفتهایم. و توپها و گلولهها فراهم ساختهایم آنها کاری از پیش نبردند نجف را به سوی حله ترک کردند، اهل آنجا را هم مجهز یافتند آنگاه به سوی کربلا رو نهادند و این شهر را در روز روشن محاصره کردند، کشتهها دادند و از دشمن نیز بکشتند وسرانجام در آن حمله، سعود ناامید بازگشت. او در عراق فساد و تباهی راه انداخت و بر مکه و مدینه چیره شد و برنامه حج را سه سال به صورت تعطیل درآورد.
1) مفتاح الکرامه، ج 5، ص 512.
مرحوم علامه عاملی در جلد هفتم «مفتاح الکرامه» مینویسد:
این جزء از کتاب بعد از نیمه شب نهم رمضان المبارک 1225 (ه-.ق) بدست مصنف آن خاتمه یافت در حالی که دل نگرانی و تشویق بود؛ زیرا اعراب «عینیه» که وهابی هستند اطراف نجف اشرف و شهر حسین(ع) را محاصره کردهاند، راهها را بسته و زوار حسین(ع) را که از زیارت نیمه شعبان به وطن خود باز میگشتند غارت نمودهاند و جمع کثیری از آنان (بیشتر از زوار ایرانی را) به قتل رسانیدهاند، گفته میشود عدد مقتولین (در این بار) یکصد و پنجاه تن بوده است، البته کمتر از این هم گفتهاند.
نویسندگان شیعه بیشتر از قتل عام کربلا در روز هیجدهم ذیحجه (عید غدیر) سال 1216(ه-.ق) نوشتهاند از جمله مولف «روضات الجنات» در شرح حال مولی الصمد همدانی حائری نوشته است که در روز چهارشنبه هجدهم ذیحجه که عید غدیر بود، پس از آنکه وهابیان این عالم را با حیله و مکر از خانه بیرون و به دست آنها به شهادت رساندند.((1))و((2))
دکتر عبدالجواد کلیددار که خود از اهل کربلاست، در تاریخ کربلا و حائر امام حسین(ع) از تاریخ کربلای معلی نقل کرده است.
واقعه را این چنین شرح میدهد:
در سال 1216 (ه-.ق) امیر سعود وهابی سپاهی مرکب از بیست هزار مرد جنگی تجهیز کرد و به شهر کربلا حمله ور شد. کربلا در این ایام در
نهایت شهرت و عظمت بود. زوار ایرانی و ترک و عرب بدان روی میآوردند، سعود پس از محاصره شهر سرانجام وارد آن گردید و کشتار سختی از موافقین و ساکنان آن نمود. سپاه وهابی در این یورش وحشیانه چنان رسوایی در شهر به بار آوردند که به وصف نمیگنجد حتی گفته میشود که در یک شب بیست هزار تن را به قتل رسانیدند.((1))
همین نویسنده ادامه میدهد:
پس از آنکه امیر سعود از کارهای جنگی فراغت یافت به طرف خزینههای حرم، متوجه شد. این خزائن از اموال فراوان و اشیای نفیس انباشته بود وی هرچه در آنجا یافت برداشت. میگویند که درب مخزنی را باز کرد که سکههای بسیار در آن گردآوری شده بود. از چیزهایی که به چنگ آورد گوهر درخشان بسیار بزرگی بود با بیست قبضه شمشیر که همه با طلا زینت یافته و با سنگهای قیمتی مرصع شده بود، ظرفهای زرین و سیمین و فیروزه و الماس از ذخائر گران قیمت همه رابرداشت دیگر چهارهزار شال کشمیری، دو هزار شمشیر طلا، تعداد زیادی تفنگ و اسلحه، همه به غارت رفت.
کربلا پس از این حادثه به وضعی درآمد که شعرا برای آن مرثیه میگفتند:
فشد لایثنی هواه الثانی
و هدم الشباک والرواقا
و قتل النساء و الاطفالا
لانهم زاروا الغدیر قصدا
ومزق الکتاب والمثانی
و استلب الحلی و الاعلاقا
اذ لم یجد فی کربلا رجالا
افارخوه بغدیر عدا((2))
کسانیکه جان سالم بدر برده بودند، بتدریج به شهر بازگشتند و به اصلاح پارهای از خرابیها برخاستند.
بنابر آنچه «لونکریک» در تاریخ خود نوشته است (چهار قرن از تاریخ عراق) تمام پایتختهای کشورهای اسلامی از این واقعه بشدت لرزید.
همین نویسنده در جای دیگر از کتاب خود به نقل از «لونکریک» این چنین آورده است:
خبر نزدیک شدن وهابیها به شهر کربلاغروب روز دوم نیسان 1801 میلادی در حالیکه بیشتر ساکنان آن شهر به قصد زیارت به نجف رفته بودند، رسید. مردم کربلا با عجله دروازهها را بستند وهابیها که تعداد آنها به ششصد پیاده و چهارصد سوار تخمین زده میشود، به کنار شهر فرود آمدند و چادرهای خویش را برافراشتند و آذوقههای خود را به سه قسمت کردند، آنگاه از طرف محله باب المخیم سوراخی در باروی شهر به وجود آوردند و از آن سوراخ وارد خانهای شدند و از آنجا به نزدیکترین دروازهها حمله بردند و به زور آنرا گشودند و داخل شهر شدند. مردم وحشت زده و سراسیمه پا به فرار نهادند وهابیها به طرف ضریحهای مقدس سرازیر گشتند، شروع به خرابی آنها نمودند. اشیاء نفیس و نذورات قیمتی و هدایایی که فرمانروایان و پادشاهان ایران تقدیم کرده بودند، همه را غارت کردند. همچنین زینت آلات دیوارها و طلاهای سقف را کندند، شمعدانها و قالیهای گران قیمت و قندیلهای پر ارزش را بردند،درهای مرصع و آنچه از اینگونه یافته میشد، همه را کندند و قریب پنجاه نفر زائر را نزدیک و پانصد نفر را بیرون ضریح و در صحن به قتل رسانیدند و به هر کس میرسیدند بدون رحم با قساوت تمام کشتند، بر پیران و خردسالان هم ترحم نکردند بعضی تعداد
کشتگان را هزار تن و بعضی دیگر نه برابر تخمین زدهاند.
آری! وهابیها در این یورش سبعانه به سالمندان و خردسالان و زنان، کوچکترین ترحمی ننمودند به جنایاتی دست زدند که قلب هر انسان را به درد میآورد، تعجب آور است که به قول «مستر لونکریک» وهابیها این جنایات هولناک را به نام دین انجام میدادند و نام آن را جهاد فی سبیل الله گذاشته بودند!!
همانطوری که ملاحظه میشود مورخان تعداد لشگریان سعود و همچنین تعداد مقتولین را با اختلاف زیاد نقل کردهاند، بعضی تعداد سپاه سعود را بیست هزار و بعضی یک هزار یا میان این دو گفتهاند.
با توجه به نوشتههای نویسندگان وهابی که قسمتی از آنها قبلاً نقل گردید و قرائن دیگر، گویا تعداد لشگریان سعود در حمله 1216 (ه-.ق) بیست هزار و تعداد کشته شدگان پنج هزار تن باشد.
عداوت شدید آنها نسبت به شیعیان به خاطر احترام فوق العادهای که آنها برای قبور ائمه اهل بیت(ع) قائلند. دوم دوختن چشم طمع به ذخائر فراوانی که در خزائن و حرمهای این بزرگواران وجود داشت و در یک کلمه «غارتگری» آنها در مرحله اول در حمله خویش به کربلا پیروز شدند ولی در حملات دیگر به نجف و کربلا بر اثر هوشیاری مردم مسلمان ناکام بازگشتند.
صاحب نظران علل غلبه وهابیها به شهر کربلا را در مرتبه اول در چند مورد زیر خلاصه کردهاند:
پاشا والی بغداد از طرف سلطان عثمانی برای حفاظت شهر کاری انجام نداد و هیچ اقدامی نکرد، بلکه به سبب تعجب تسنن با وهابیها همزبان و هم قول بود و به همین جهت مورد مؤاخذه سلیمان پاشا قرار گرفت و سرانجام اعدام گردید.((1))
علاوه بر نداشتن استحکام برج و باروی شهر کربلا نیروی کافی برای دفاع از آن وجود نداشت.
وقوع وبا در مدت کوتاهی قبل از آن بطوریکه گروه عظیمی از مردم تلف و عدهای از شهر فرار کرده بودند و به این ترتیب شهر آمادگی کافی برای دفاع نداشت.
هنگام هجوم وهابیها به شهر کربلا طبق نوشته مولف «مفتاح الکرامه» قبائل شیعی مذهب اطراف از قبیل قبیله خزاعل و آل بعیج و آل جشعم، با یکدیگر اختلاف داشتند و سرگرم زد و خورد بودند و مجال جلوگیری از وهابیها را نداشتند.
از همه مهمتر اینکه مردان و جوانان به طور عموم به مناسب عید غدیر رهسپار نجف اشرف شده بودند و کسی نبود که از شهر دفاع کند و در برابر مهاجمان بایستد در شهر فقط زنان و سالخوردگان و کودکان باقی مانده بودند که از ایشان کاری ساخته نبود.((2))
ولی این حادثه اثر عمیقی در شیعیان عراق گذاشت، حاکم شهر را برکنار کردند و او را به عنوان قصاص کشتند و یکی از عراقیان به نجد رفت و با
وهابیان خو گرفت و در یک فرصت مناسب، عبدالعزیز را به قتل رساند. برج و باروی کربلا و نجف را محکم کردند و آذوقه و اسلحه بقدر کافی فراهم نمودند و در حملات دیگر در مقابل وهابیان با رشادت تمام مقاومت کردند.
از علمای بزرگی که برای دفاع از شهر نجف و مقابله با وهابیان کوشش و تلاش فراوان نمود مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء بود که طلاب نجف و مردم آن شهر را برای مقابله باوهابیان بسیج کرد و این بسیج همگانی اثر قابل ملاحظهای در دفع آنها داشت.
عبدالله فیلبی میگوید عمل سعود در حمله به کربلا گذشته از شیعه، همه جهان را به هیجان آورد و نقطه استواری بود برای قیامهایی که در برابر وهابیت انجام یافت و عواقب وخیمی برای دولت سعودی به بار آورد.((1))
سعود بن عبدالعزیز در سال 1216 (ه-.ق) که کربلا را قتل عام کرد و به جنایات بیسابقهای دست زد، متوجه نجف اشرف گردید. این حادثه را مؤلف کتاب «ماضی النجف و حاضرها» از قول کسیکه خود شاهد بوده چنین نقل میکند:
سعود به نجف هجوم آورد و آنرا محاصره کرد؛ دو طرف شروع به تیراندازی نمودند از مردم نجف پنج تن که یکی از آنان عموی من سید علی حسینی مشهور به «براقی» بود، به شهادت رسیدند. اهل نجف چون از اعمال و رفتار وهابیان درکربلا و مکه و مدینه آگاه بودند، سخت در اضطراب و نگرانی به سر میبردند، زنان چه پیر و چه جوان از خانهها
1) تاریخ نجد، ص 99.
بیرون آمدند و در حالیکه در شهر میگشتند به هر دسته از مدافعان که میرسیدند، جملههای تهیجآمیزی مربوط به دفاع از شهر و حفظ نوامیس بر زبان آوردند و حمیت و غیرت ایشان را به جوش آوردند تمام مردم شهر با گریه و فریاد به خداوند متعال استغاثه میکردند و از امیرمؤمنان× مدد میخواستند. خداوند به فریادشان رسید دشمن گریخت و جمعش پراکنده گشت.((1))
مردم نجف احساس کردند که وهابیها دست بردار نیستند و به هر حال به نجف حمله خواهند کرد. نخستین اقدامی که کردند این بود که خزانه حرم امیرمؤمنان علی(ع) را به بغداد منتقل ساختند تا مانند خزانه حرم نبوی به غارت نرود پس از آن آماده دفاع از وطن و جان خویش شدند.
پیشوا و رهبر مردم در دفاع از شهر نجف عالم بزرگ شیعه علامه شیخ جعفر کاشف الغطاء& بود که علمای دیگر نیز او را یاری میکردند. مردم شروع به جمعآوری اسلحه نمودند و چند روز بعد سپاه وهابی در اطراف شهر فرود آمدند و شب را در بیرون حصار ماندند.
گویند: عده تمام کسانی که در آن موقع از نجف دفاع میکردند بیش از دویست تن نبودند؛ زیرا مردم نجف پس از اطلاع از هجوم وهابیها، گریخته و به عشایر عراق پناه برده بودند. تنها جمعی از مشاهیر علما از قبیل شیخ حسین نجفی و شیخ خضر شلال و سید جواد صاحب مفتاح الکرامه و شیخ مهدی ملا کتاب و گروهی دیگر از علما باقی مانده بودند که کاشف الغطاء را یاری
1) ماضی النجف و حاضرها، ص 325.
میکردند آنان همه تن به مرگ داده بودند؛ زیرا شماره دشمنان و مهاجمان بسیار و ایشان اندک بودند. اما با کمال تعجب مشاهده شد که سپاه وهابیان در حالیکه شب را در بیرون دروازههای شهر به روز میرساندند هنوز
سپیده دم نزده بود که همه آنها از اطراف شهر پراکنده شده بودند و از کسانیکه خود شاهد و ناظر جریان بوده است، تعداد وهابیان مهاجم به نجف را 15000 تن ذکر کرده که 7000 نفر از ایشان به هلاکت رسیدند.
ابن بشر مورخ نجدی در تاریخ نجد درباره حمله وهابیها به نجف مینویسد:
در سال 1220(ه-.ق) سعود با سپاهی انبوه از نجد و نواحی آن بیرون شهر معروف در عراق (نجف) فرود آمد و مسلمانان را (وهابیان) در اطراف شهر پراکنده ساخت و دستور داد باروی شهر را خراب کنند؛ چون یاران او به شهر نزدیک شدند، به خندقی عریض و عمیق برخورد کردند و هرچه خواستند نتوانستند از آن عبور کنند و در جنگی که در میان دو طرف رخ داد، در اثر تیراندازی از بارو و برجهای شهر جمعی از وهابیها و به تعبیر ابن بشر از مسلمانان کشته شدند و آنها ناچار از شهر عقب نشستند و به غارت نواحی و اطراف پرداختند.
اینچه خندقی بود که دور نجف کنده شده بود و وهابیان از آن نتوانستند عبور کنند؟ مورخان دیگر هیچکدام از چنین خندقی سخن نگفتهاند و کیفیت و جریان ما وقع را شرح ندادهاند.
تنها مرحوم «سید جواد عاملی» که خود شاهد و از مدافعان نجف بوده، گفته است که حتی بعضی از آنان به بالای دیوار شهر نیز راه یافتند و نزدیک بود که شهر را به تصرف درآورند اما از امیرمؤمنان(ع) معجزات و کراماتی به وقوع پیوست که باعث نابودی بسیاری از دشمنان و عقبنشینی آنها گردید.
خلاصه اینکه سعود بن عبدالعزیز (لعنهْ الله علیه) گاه بگاه به نجف هجوم میآورد و چند تنی را در بیرون شهر مییافت و به قتل میرساند، اما وارد شدن به شهر برای او امکانپذیر نبود، اهل نجف در دفع وهابیها به خداوند متعال پناه میبردند و به امیرمؤمنان(ع) استغاثه مینمودند و مورد حمایت قرار میگرفتند.
میگویند: علت اینکه وهابیها مکرر به نجف
حمله میکردند این بود که محلی به نام «رحبه» را در نزدیکی نجف پایگاه خود قرار داده بودند، هنگامیکه سعود از رحبه به قصد حمله به نجف حرکت میکرد، مردم شهر با خبر میشدند و دروازهها را میبستند. وهابیها در اطراف حصار شهر حرکت میکردند و اگر کسی را مییافتند به قتل میرساندند و سرش را به داخل حصار میانداختند و عقب نشینی میکردند و کاری از پیش نمیبردند.
نویسندگان ایرانی که همزمان با حمله وهابیها به کربلا یا نزدیک به آن زمان بودند، این حمله وحشیانه را دقیقتر در کتابهای خویش آوردهاند. میرزا ابوطالب اصفهانی که به فاصله یازده ماه از قتل عام کربلا وارد آن شهر شده، و خرابیهای شهر را با چشم خود دیده و اخبار آنرا از مردم کربلا با گوش خود شنیده است، در این باره نوشته است:
مجملی از حادثه مذکور اینکه هیجدهم ذیحجه روز عید غدیر خم که اکثر مردم کربلا به زیارت مخصوصه نجف رفته بودند، چون بعضی از آنها در لباس زوار قبل از این داخل شهر شده بودند و عمر آغا حاکم به سبب تعصب تسنن به آنها زبان داشت (یعنی با آنها همزبان بود و تبانی داشت) به حمله اول اندرون شهر درآمده صدای «اقتلوا لمشرکین» و
آوازه «اذبحوا الکافرین» سر دادند، عمر آغا به دیهی گریخته آخر کار به فرمان سلیمان پاشا به قتل رسید. بعد از قتل میخواستند که خشتهای گنبد را کنده ببرند از غایت استحکام میسر نیامد، لهذا قبر اندرون گنبد را با کلنگ و تبر خراب کرده و قریب به شام (یعنی شب) بی خوف و سببی ظاهر به وطن خود برگشتند، زیاده از پنج هزار نفر کشته شدند و زخمیها خود حساب نیست از آن جمله میرزا حسن نام شاهزاده ایرانی و میرزا محمد طبیب لکنهوی و علی نقی لاهوری با برادرش میرزا قنبر علی و کنیز و غلام و آنچه اسباب کار آمدنی بود، خصوص طلا و نقره از سر کار حضرت وسایه سکنه شهر به تمام به جاروب غارت پاک رفتند در صحن مقدس خون مذبوحان روان گنبد و حجرههای صحن از لاش مقتولین پر بود به جز محله حضرت عباس و گنبد آن جناب، کسی از آن بلیه رهایی نیافت و شدت آن حادثه به جایی رسید که من بعد از یازده ماه از آن وارد شهر شدم هنوز آنقدر تازگی داشت که به جز نقل آن حدیثی دیگر در شهر نبوده و روات در اثنای حکایت میگریستند و از استماع آن موها بر اندام راست میشد. اما مقتولین این حادثه اکثرا به نامردی کشته شدند، بلکه چون گوسفندان دست و پا بسته خود را به قصاب بیرحم سپردند.
بعد بیرون رفتن وهابی، اعراب اطراف خود فوج فوج داخل شهر گشتند مس و برنج و اموال ثقیله و آنچه از وهابیان مانده بود به غارت بردند، تمام آن شب و روز دیگر تاراج آنها امتداد داشت هر کس در آن وقت به شهر رفت، کشته شد، از اصول و فروع ملت وهابی و حسب و نسب مخترع آن هر چند تفحص کردم از کسی مفصل معلوم نشد؛ زیرا که مردم این ملک به اغوای امرای عثمانی و از غایت سبک عقلی، حسابی از
او برنداشته امر او را قابل ضبط و حفظ نمیدانند.((1))
مؤلف «ناسخ التواریخ» مرحوم میرزا محمد تقی سپهر نوشته است:
عبدالعزیز را به خاطر آمد که بر قلعه نجف اشرف تاختن کرده قبله مبارک راست کند (یعنی خراب کند) و موقوفات بقعه مبارک را برگیرد و زائران آن حضرت را که به گمان خود بتپرست میباشند، را مقتول سازد، پس لشگری به سعود داده او را بدین مهم مأمور ساخت و سعود با مردم خود به طرف نجف اشرف سرعت نمود قلعه نجف را به محاصره انداخت و چند کرت یورش به قلعه برد و مقصود حاصل نکرد و از آنجا بی نیل مرام مراجعت کرده آهنگ کربلا نمود با دوازده هزار تن از ابطال رجال خود چون سیلاب بلا، مفافضه به کربلا درآمد و این هنگام،بامداد روز عید غدیر بود.
پس نخستین تیغ بیدریغ در سکنه آن بلده نهاده پنج هزار تن از مرد و زن مقتول ساخته و ضریح مبارک را در هم شکستند و آلات زر و سیم و جواهر رنگین و لآلی ثمین که سالهای فراوان از همه کشوری و کشور ستانی بدانجا حمل داده و خزینه نهاده بودند به نهب و غارت برگرفتند و قنادیل زرین و سیمین را فرود آوردند و خشتهای زر أحمر را از ایوان طلا باز کردند و چندانکه توانستند در تخریب آثار و بنا کوشش کردند بعد از شش ساعت از شهر بیرون شدند و اشیاء منهوبه را به شتران خویش نهاده به جانب درعیه کوچ کردند.((2))
این نقل مرحوم سپهر با نوشته اغلب نویسندگان تفاوت دارد، زیرا طبق نقل
مورخان دیگر وهابیها نخست به کربلا حمله کردند و سپس به نجف هجوم بردند.
سید عبداللطیف شوشتری نیز در کتاب
«تفحهًْ العالم» به حمله وهابیها به کربلا اشاره کرده و مختصری از عقاید آنان را نوشته است. وی درباره هجوم وحشیانه وهابیها به کربلا مینویسد:
بالجمله در آنجا (بمبئی یکی از جزائر هند بودم که خبر کدورت اثر عبدالعزیز وهابی رسید که در هیجدهم ذی الحجهًْ سنه 1216 (ه-.ق) با جیشی از اعراب در أرض اقدس کربلا معلی تاخت آورد و به قدر چهار پنج هزار کس از مؤمنین را به قتل رسانید و سوء آدابی که از ایشان به آن روضه منوره رسید که در خور نگارش نیست. شهر را غارت نموده اموال به یغما ببرد و باز به مقر ریاست خود که درعیه است، باز گردد.((1))
رضا قلی خان هدایت نیز درباره هجوم دردمنشانه وهابیها به کربلا مینویسد:
در اواخر سال 1216 (ه-.ق) صباح روز هیجدهم ذی الحجهْ عید غدیر، سعود و همراهانش بناگاه به قلعه کربلای معلی مشهد امام همام حسینبن علی(ع) تاختن کردند، شهر را بی خبر به تصرف درآوردند چه بسیاری از اعزه آن شهر، طاعت را به نجف اشرف غروی رفته بودند و جمعی مردمان ضعیف الحال و شکسته بال، زاهد، عابد، رُکع ساجد، بر جای مانده در حرم مطهر به نماز و ذکر اوراد و دعوات اشتغال داشتند، چندین هزار تومان اموال تجاوز و غیره و کروی چند از نقود و اجناس سکنه حرم محترم به غارت بردند و کمال خلاف ادبی و الحاد به ظهور آوردند که قریب به شش ساعت هفت هزار عالم فاضل و مرشد کامل از
1) ذیل التحفه، ص 477.
علمای محققین و فضلای صاحب یقین به قتل درآوردند و آنچه در سر و بر مردان و زنان بود برکشیدند خون پیروان و جوانان خداشناس صاحب بینش و دانش، چون سیلاب جریان گرفت و تنهای چاک چاک متقیان حق پرست چون پشته پشته بر فراز یکدیگر برآمد و گروهی بزرگوار که در زمان امتحان و گاه حیات این جهان معاصر و معاون سیدالشهداء حسین بن علی(ع) نبودند و در این عهد در آن مرقدمبارکه آرزوی شهادت رکاب آن حضرت همی کردند به حکم سعادت در این روزگار در حوالی مرقد آن امام مطهر(ع) بلکه در حضور پاک آن امام معصوم قتل و در سلک شهدای گذشته مسطور و مذکور شدند.((1))
طبق نوشته میرزا ابوطالب حمله ویرانگرانه وهابیها به کربلا به اطلاع سلطان روم و پادشاه عثمانی و پادشاه عجم (فتحعلی شاه قاجار) مکرر میرسید ولی کس از ایشان اقدامی نمیکرد و لذا عبدالعزیز وهابی دلیر گشته به تقلید پیامبر خاتم| به دعوت سلاطین عالم نامهها ارسال ساخت چنانچه ترجمه نامهای که به پادشاه ایران نوشته در این مقام ثبت است:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
من عبدالعزیز امیر المسلمین الی فتحعلی شاه ملک عجم
آنکه چون بعد از رسول خدا محمد بن عبدالله(ص) شرک و بت پرستی در امت شیوع یافته بود، چنانچه مردم بقعات کربلا و نجف پیش قبور که از سنگ و گل ساخته ایشان است به خاک میافتند و سجده کرده عرض حاجات میدارند. این اضعف عباد الله چون میدانستیم که سیدنا علی و
1) روضهْ الصفا، ناصری، ج 9، ص 381.
حسین(ع) به این افعال راضی نیستند کمر همت به تصفیه دین مبین بسته به توفیق حق تعالی نواحی نجد و اکثر بلاد عرب را از آلایشها پاک ساخته، خدمه و سکنه کربلا و نجف که بنا بر اغراض نفسانی، منعپذیر نبودند، صلاح منحصر در فنا و اعدام ایشان دانستم، لهذا فوجی از غزات به کربلا فرستاده چنانچه معلوم شده باشد سزای لایق بدیشان داده شد. اگر ملت عجم هم بدین عقیده بوده باشد، باید از آن توبه کند، زیرا که هر کس بر شک و کفر اصرار ورزد بدو آن خواهد رسید که به سکنه کربلا رسید و السلام علی من اتبع الهدی.((1))
میرزا ابوطالب در کتاب خود پاسخ فتحعلی شاه را در جواب سعود بن عبدالعزیز ذکر نکرده ولی مؤلف «گنجینه نشاط» متن عربی نامه فتحعلی شاه را در پاسخ سعود بن عبدالعزیز ذکر کرده که در اینجا خلاصه ترجمه این نامه که در ضمن آن چندین آیه از قرآن به مناسبت آورده شده چنین است:
... نامهای از جانب توبه ما رسید، شگفتا و شگفتا که تو ما را به توحید و نفی شرک دعوت کردهای در حالیکه فطرت ما بر توحید است و دیر زمانی است که زبان ما به آن گویا بوده و پیوسته این راه مستقیم ماست و شما در نامه خود یادآور شدهاید که یکی از علمای خود را نزد ما میفرستید تا از آن چه شما میگویید ما آگاه گردیم و از آنچه ما میگوییم شما آگاه گردید، او را هرچه زودتر بفرستید که به موجب آنچه از مذهب شما به عرض ما رسانیدهاند، غیر از چیزی است که نوشتهاید، پس در این باره عجله کنید تا پرده از کار شما برداشته شود و شرک و ریب برطرف
1) مسیر طالبی، ص 412.
گردد. و ما به حسینعلی میرزا، شیر بچه خلافت و صاحب قدرت در سواحل عمان فرمان میدهیم که به درخواست کمک شما از ما چه در خشکی و چه در دریا در نهان و آشکار را پاسخ دهد که خداوند شهرها را برای ما تسخیر کرده و تدابیر امر دریاها را به عهده ما قرار داده است.
چنانکه میبینیم لحن نامه فتحعلی شاه در این نامه بسیار ملایم است و هیچ تناسبی با لحن نامه سعود بن عبدالعزیز ندارد که در آن نامه شاه و مردم ایران را مشرک خوانده و تهدید کرده است که اگر توبه نکنند به سرشان همان خواهد آمد که به سر مردم کربلا آمد، در حال حاضر کسی نمیداند چرا فتحعلی شاه به سعود وهابی پس از آن همه جنایات هولناک که در حرمین شریفین و کربلای معلی و نجف اشرف مرتکب شده بود این چنین ملایم جواب داده است و همین سهل انگاری و عدم احساس مسئولیت سران کشورهای اسلامی سبب شد وهابیهای نجد جدیتر شوند و گستاخی را به آنجا برسانند که امیر آنها پس از آن همه جنایات و هتک حرمت از اماکن مقدسه و کشتن مردم بیگناه به زمامداران کشورهای اسلامی با این لحن زننده نامه بنویسد و خود را به جای پیامبر اکرم(ص) بگذارد و آنها را به مسلک خود فراخواند.
بعضی گفتهاند، عبدالعزیز به کربلا حمله کرد و این شهر مقدس را تصاحب نمود و حرم مطهر امام حسین(ع) را ویران کرد و مدت شش ساعت به قتل عام مردم پرداخت. فتحعلی شاه خواست به جنگ وهابیها بشتابد، اما جنگ روسیه تزاری و ایران مانع انجام این لشگرکشی شد.((1))
1) نظام آل سعود، نوشته روزنامه نگار فرانسوی «کلود فویبه»، ص 22.
با اینکه در ظاهر به نظر میرسد فتحعلی شاه در برخورد با مسأله وهابیت شدت عمل به خرج نداده است ولی مورخین نوشتهاند که او با حرکت سنجیدهای باعث شد که که سلطان عثمانی عکس العمل مناسبی در این باره از خود نشان داد.
میرزا عبدالرزاق مینویسد:
بعد از سنوح این سانحه خدیو بهرام انتقام (یعنی فتحعلی شاه) اسماعیل بیک غلام را روانه بغداد و شرحی به سلیمان پاشا (والی بغداد از طرف عثمانیها) مرقوم داشتند که اگر از رهگذر تداخل سپاه ایران به مملکت عثمانیه اولیای آن دولت علیه بعضی اندیشههای دور از راه به خاطر نرسد اظهاری شود تا به یاری جناب دفع ماده فساد طائفه وهابی شده تا کار آنها هنوز استوار نشده است به سهولت چاره آنها شود.
سلیمان پاشا در جواب عرض نمود که قرار حکم دولت عثمانیه اسباب قلع مواد فساد آن طایفه بد نهاد از هر طرف فراهم آمده و عما قریب اثری از آنها در صفحه روزگار نخواهد ماند و حاجتی به زحمت سپاه ایران برای این کار خیر وی نخواهد بود، تعمیر روضه طاهره و سرانجام عوض اسباب تلف شده آن بقعه هم بر عهده این دولت است.
اتفاقا در همان اول سلیمان پاشا به عالم باقی شتافت.((1))
در کتاب «منتظم ناصری» آمده است:
چون خبر قتل عام و تخریب کربلا به سمع فتحعلی شاه پادشاه ایران (که در آن وقت، چند سالی بود که به سلطنت رسیده بود) رسید، اسماعیل بیک بیات را نزد سلیمان پاشا والی بغداد (از طرف سلطان عثمانی
1) مآثر سلطانیه، ص 86.
فرستاد) و از او خواست که به رفع وهابیان بپردازد، سلیمان پاشا قبول کرد ولی چیزی نگذشت که درگذشت. مؤلف کتاب «روضهْ الصفای ناصر» این موضوع را مفصلتر نوشته آنجا که میخوانیم:
چون فتحعلی شاه از این خبر آگاه شد، نخست اسماعیل بیک بیات را نزد سلیمان پاشا فرستاد سپس حاج حیدر علیخان برادر زاده حاج ابراهیم خان شیرازی را که نایب الوزراء عباس میرزا بود؛ به سفارت مصر منصوب داشت و نامهای ملاطفتآمیز به ضمیمه یک قبضه شمشیر خراسانی گوهر نشان، در نزد محمد علی پاشا که در آن وقت فرمانروای مصر بود فرستاده و از او خواست که در دفع وهابیها بکوشد و گرنه اطلاع دهد تاپادشاه ایران از راه خشکی و دریا سپاهی به نجد گسیل دارد وهابیها را قلع و قمع کند.
چون سفیر ایران به مصر رسید و محمد علی پاشا از حقیقت حال اطلاع یافت، ربیب خود ابراهیم پاشا را به دفع آن طایفه مأمور کرد تا شهر درعیه را خراب و عبداللهبن سعود امیر وهابی را مقید و مغلول روانه اسلامبول (پایتخت عثمانی) نمود و به دستور پادشاه عثمانی به قتل رسید و سفیر ایران مقضی المرام از راه به شام به تبریز وارد شد و به حضور عباس میرزا نائب السلطنه رسید.((1))
اقدامات فتحعلی شاه در منابع غیر ایرانی درج نشده است ولی بعضی از مستشرقین به این موضوع اشاره کردهاند. مسلماً اقدامات فتحعلی شاه در این زمینه بیتأثیر نبوده است.
1) روضهًْ الصفای ناصری، ج 9، ص 585 و 586.
آنچه در این فصول بیان شد، سعی شده
اطلاعاتی به صورت مختصر در زمینه این فرقه ضاله به اطلاع شما عزیزان و مشتاقان حقیقت برسد.
آنچه از همه مهمتر میباشد این است که این خطر بزرگ در این زمان در کمین مسلمانان است که عقاید آنها و شعائر اسلامی در دست شیاطین استکبار جهانی بیفتد و اثری از اسلام نائب محمدی باقی نماد.
انگلیس این استعمارگر پیر با تأسیس وهابیت و روسیه نیز با تأسیس بهائیت سعی در ایجاد انحراف در اسلام دارد و بعد با به رسمیت شناختن حکومتهای آنها از آنان حمایت نمودند و در تحکیم آنها تلاش نمودند و در این زمینه موفقیت نسبی هم بدست آوردند.
محمد بن عبدالوهاب آتشی که به جان اسلام افتاد، در دامان انگلیس و تحت ولایت مستر همفر و معشوقهاش صفیه (جاسوس مسیحی انگلیسی) تربیت شد جریان تخریب حرم امامان بقیع و اماکن مقدسه مکه و مدینه در کتاب خاطرات مستر همفر انگلیسی مفصلاً بیان شده که چگونه انگلیس این فرقه ضاله را اختراع کرده است. هدف اصلی آنان ریشه کن کردن اسلام است و هر آنچه باید نابود شود ابتدا آثار و تاریخ آن باید از بین برود.
امروز وقت آن رسیده که ما با حفظ شعائر و عقاید خود هرچه بیشتر در نابودی این توطئه بزرگ اقدام کنیم و نگذاریم نسل جوان ما دچار این انحرافات گردند. با برپا کردن مجالس مناقب و مصائب اهل بیت(ع) و بیان دیدگاه ائمه معصومین^ در خصوص اسلام نقش تأثیرگذار آنها پدیدار خواهد شد.
امید است روزی شاهد باشیم که اثری از این فرقه ضاله باقی نماند و مرکز
توحید مکه مکرمه و مدینه منوره بدست امام زمان مهدی موعود از این شیاطین پاک شود و خداوند انشاءالله ما را در راه دفاع از اسلام و مسلمین و مذهب بزرگ و اسلامی شیعه توفیق عنایت فرماید.
قرآن کریم
نهجالبلاغه
ابجد العلوم، قنوجی
اخبار النساء، ابن قیم
ارشاد الفحول
ارشاد، یاقوت
ازالهْ الشبهات
الاسلام فی القرن العشرون، عباس محمد عقاد
الاعلام، زرکلی
امروز جهان اسلام
ایضاح المکنون، فضل بن شاذان
آراء علماء السنهْ فی الوهابیه، سید مرتضی رضوی
البدایهْ والنهایهْ، ابن کثیر
تاریخ اصفهان، صابری انصاری
13.تاریخ المملکهْ العربیهْ السعودیه،صلاح الدین مختار
تاریخ بیست ساله ایران، حسین مکی
تاریخ جبرتی
تاریخ عرب، فیلیپ حتی
تاریخ کربلا و حایر حسین(ع)، دکتر عبد الجواد کلیددار
تاریخ نجد، ابن غنام
تاریخ نجد، آلوسی
تاریخ نجد، عبدالله فیلیپی
تحفهْ الحرمین
تذکرهْ الحفاظ، ذهبی
تطهیر الاعتقاد عن ادران الالحاد، صنعانی
توضیح المقاصد و تصحیح القواعد فی شرح قصیده الامام ابن القیم، احمد بن ابراهیم بن عیسی، المکتب الاسلامی، بیروت، 1406.
جزیرهْ العرب فی قرن العشرون، حافظ وهبه
جغرافیا ملبطرون، ترجمه رفاعه بک
جغرافیهْ شبه جزیرهْ العرب، عمر رضا کحاله
دائرهْ المعارف اسلامی
دائرهْ المعارف، فرید وجدی.
الدرر السنیهْ، زینی دحلان.
الدرر الکاملهْ
ذیل التحفه
رسالهْ الاوراق البغدادیه، سید ابراهیم رفاعی
روضهْ الصفا، ناصری
روضهْ المحبین ونزههْ المشتاقین، ابن قیم
زعماء الاصلاح
سفرنامه فراهانی
صحیح مسلم
الصواعق الالهیهْ، سلیمان بن عبد الوهاب
العقیدهْ الواسطیهْ، ابن تیمیه.
العقیده والتشریعهْ، گلذریهر
عنوان المجد، ابن بشر
فتنهْ الوهابیهْ
فلسفه التشریع، صبحی محمد صافی
الکامل، ابن اثیر
کتاب الرد علی الاخنایی، ابن تیمیه
کشف الارتیاب
لمع الشهاب فی سیرهْ محمد بن عبد الوهاب
محاضرات فی تاریخ الدولهْ السعودیهْ، ابو علیه عبد الفتاح
مرآهْ الحرمین
مسند احمد بن حنبل
مسیر طالبی
مفتاح الکرامه، علامه سید محمد جواد عاملی
ملوک المسلمین المعاصرون
المنتظم، ابن جوزی
ناسخ التواریخ
نشوار المحاظرهْ، قنوحی
نظام آل سعود
نظام آل سعود، روزنامه نگار فرانسوی اکلود فویبه
نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو
نیل الاوطار
وهابیان، علی اصغر فقیهی
هدیهْ الاحباب
64.هدیهْ السبیل