ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی92-91 /عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج تفسیر
طسم (1 تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (2) نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (3) إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (4) وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (5)) سورهٴ مبارکهٴ «قصص» در مکه نازل شد شاهد نزول این سوره در مکه, عناصر محوری این سوره است چون سوَر مکّی ناظر به اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد از یک سو, و خطوط کلی فقه و حقوق و اخلاق بدون تفصیل از سوی دیگر است و بخشی از قصص انبیا(علیهم السلام) هم در این سوَر است. در این سورهٴ مبارکهٴ «قصص» از مسائل فقهی مبسوط نظیر جهاد, نظیر صوم, نظیر خمس, نظیر بخشهای تفصیلی صلات سخنی به میان نیامده.
مطلب دیگر آن است که فضای مکه در زمان نزول این سورهٴ مبارکه یک فضای خفقان و اختناق بود یک گروه کمی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ایمان آوردند و صنادید قریش, سران کفر هم با دعوت پیغمبر مخالف بودن هم با دعوای او, دعوت حضرت به توحید و نبوت و معاد بود, دعوای آن حضرت هم ادّعای رسالت بود او مدعی بود که من رسولم, پیامش هم توحیدی بود مشرکان مکه هم با دعوت حضرت مخالف بودند هم با دعوای او و این گروه اندکی که به حضرت ایمان آوردند تحت فشار و ظلم مشرکان قریش بودند در چنین فضایی ذات اقدس الهی هم برهان بر سنّت خود اقامه کرد که دأب الهی چیست و هم قصّه وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) را در بخش خفقان مصر ذکر کرد که در زمان خفقان مصر خدای سبحان کودکی را به دنیا آورد در همان مصر این را پروراند، فشار فرعون بر پیروان وجود مبارک موسای کلیم زیاد بود اینها مجبور به مهاجرت شدند سرانجام فرعون مصر به هلاکت رسید و همین بنیاسرائیل مستضعف دوباره وارث زمین شدند و در مصر حکومت کردند این بخش را ذات اقدس الهی برای تأیید مسلمانهای صدر اسلام در مکه نازل کرد.
کلمه قصص هم مفرد است جمع نیست اینکه فرمود: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ (1) نه «أحسن القِصص» سرّش آن است که این مفعول مطلق نوعی است «نحن نقصّ علیک قصصاً أحسن» که این أَحْسَنَ الْقَصَصِ مثل «جلستُ أحسن الجلوس» مفعول مطلق نوعی است «قعدت أحسن القعود» نه اینکه «أحسن القِصص» باشد جریان وجود مبارک یوسف از بهترین قصههای قرآنی باشد أَحْسَنَ الْقَصَصِ است نه «أحسن القِصص». در جریان وجود مبارک پیغمبر هم همین طور است فرمود ما قَصص حق داریم این مفرد است جمع نیست در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیه 62 به این صورت بود إِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ این یک داستانسرایی حق است باطل در آن نیست، گزاف در آن نیست، کم و زیاد در آن نیست. هم قَصص حقّ خبری است، هم حقّ مُخبری. هم خود این قصص و داستان حق است، هم گوینده مُحق است؛ همان طوری که در گزارشها و در خبرها دو عنصر لازم است یکی صِدق خبری، یکی صِدق مخبری؛ یعنی گزارشگر اگر دروغگو باشد انسان به خبر او اطمینان پیدا نمیکند ولو خبرش در خصوص این مورد راست باشد ولی او مورد وثوق نیست در اینجا هم قَصص حق است هم آن قَصّاص مُحق است خدا این قصص حق را برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تبیین میکند.
میفرماید این آیات قرآن کریم مقام و منزلتش والاست از آن آیات به تِلْکَ اشاره کرد با اینکه آیات حاضرند نظیر ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ (2) که این اشاره به بُعد منزلت و مقام است وگرنه «هذه الآیات» است نه «تلک الآیات»، ثانیا این کتاب خودش روشن است و روشنگر؛ هم حق را بیان میکند هم به وضوح بیان میکند تلاوت آیات این کتاب هم به عهده خداست هم خدای سبحان بالحق تلاوت میکند چون وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً (3) ، هم شنونده بالحق تلقّی میکند چون سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی. (4) نه مستمع کم و زیاد میکند چون اهل نسیان و فراموشی نیست، نه گوینده کم و زیاد میکند چون اهل نسیان و سهو و فراموشی نیست اگر در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود: بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ (5) سرّش آن است که هم گوینده حقّ محض است هم شنونده انسانِ کامل معصوم هم آورندهها فرشتههای امیناند بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (6) اینها فرشتگان امیناند امین وحی الهیاند لذا هم تالی بالحق تلاوت میکند هم شنونده بالحق دریافت میکند اگر سخن از تلاوت است صدر و ساقهاش حق است اگر سخن از قَصص است صدر و ساقهاش حق است اگر سخن از نبأ است مُخبر و خبر, صدق و حق است لذا فرمود: تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ٭ نَتْلُوا یعنی «نتلوها» عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ کلّ قصص حق است؛ اما در خصوص این سورهٴ «قصص» ما از جریان نوح و امثال آنها فعلاً نقل نمیکنیم چون در جریان نوح و امثال نوح یک عدّه کفر ورزیدند اما یک حاکم طاغی عَلاَ فِی الْأَرْضِ مفسد فی الأرض و امثال ذلک نبود مثل فرعون, در جریان مکه یک سلسله کفار و مشرکان طاغی فی الأرض بودند لذا قصّه موسی و هارون(علیهما السلام) را در این فضای خصوصی مکه ما برای شما نقل میکنیم نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ.
البته اخبار موسی و هارون(سلام الله علیهما) سه قسمت است یک قسمت مسائل جزئی تاریخی است موسی در کدام زمان بود چند سال قبل از میلاد بود چه روزی بود اینها بحثهای تاریخی است که اصلاً در قرآن کریم مطرح نیست چون قرآن کتاب تاریخ و قصه و اینها نیست. قسمت دوم مبارزات وجود مبارک موسای کلیم بود در بخشهای گوناگون همه آنها را در این سوره نقل نمیکند در این سوره قسمت سوم را نقل میکند که یک گروه مستضعفی صبر کردند و هجرت کردند و پیروز شدند و به حکومت رسیدند همین بخش را نقل میکند یعنی شما مسلمانها و مؤمنان مکه الآن در استضعافید بعد هجرت میکنید بعد به حکومت میرسید بعد برمیگردید مکه را اداره میکنید همان کاری که مستضعفان پیرو وجود مبارک موسای کلیم این کار را کردند اینها مستضعف بودند مجبور شدند مصر را ترک کنند بعد به حکومت رسیدند برگشتند مصر, مصر را هم اداره کردند. در زمان داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) اینها در مصر بودند قبلاً اینها در مصر زندگی نمیکردند وقتی وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) به مقام وزارت اقتصاد مصر رسید که فرمود: اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (1) حضرت از کنعان، از منطقه فلسطین که به مصر آمد بر اساس همان چاه و زندانی و خریداری و اینها بالأخره در مصر به سِمت رسید برادرانش و پدر بزرگوارش و اینها هم از کنعان آمدند به مصر آنها که آمدند دست اول و طبقه اول رحلت کردند فرزندان آنها در مصر زندگی کردند تکثیر شدند و جمعیّت زیادی از بنیاسرائیل در مصر به سر بردند وجود مبارک موسای کلیم که آمد همین بنیاسرائیل را سامان بخشید عدّهای از قِبطیها هم به وجود مبارک موسای کلیم ایمان آوردند فرعونی که حاکم ظلممدار بود هم بنیاسرائیل را تحت ستم قرار داد هم پیروان غیر بنیاسرائیلی را که به اینها ملحق شدند. قبلاً از این بنیاسرائیل به عنوان یک مهاجر بهرههای کارگری میبردند پُستهای کلیدی را به اینها نمیدادند کارگری را بر اینها تحمیل میکردند اینها یک گروه مستضعفی بودند و به اینها هم اجازه نمیدادند اینها بروند سرزمین اصلیشان وجود مبارک موسای کلیم که قیام کرد بعد از اینکه اینها را به توحید دعوت کرد و دعوای رسالتش را ابلاغ کرد معجزه خودش را نشان داد اوّلین حرفی که زد گفت: فأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرَائِیلَ (2) اینها را آزاد کن اینها هر جا میخواهند بروند, بروند و اینها هم در این کشور اگر زندگی میکنند در این منطقه اگر زندگی میکنند یک سهمی از زندگی طیّب و طاهر داشته باشند فأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرَائِیلَ (3) اینها را آزاد کن حالا ریشه اینکه یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ چیست آیا قصّه کاهن و منجّم است یا نه, نسلکشی اصولاً کار فرعون بود آن یک بحث خاصّ خودش را دارد بالأخره فرزندان اگر پسر بودند میکشتند دخترها را نگه میداشتند این وضع بنیاسرائیل در مصر بود که اولاً اینها گروه مهاجر بودند و چون یک اقلیّت ستمپذیری هم بودند کسی نداشتند از اینها حمایت بکند تحت سلطه ظالمانه فرعون بودند و کارهای دشوار را بر اینها تحمیل میکردند پُستهای کلیدی هم به اینها نمیدادند اینها یک گروه مستضعفی بودند وجود مبارک موسای کلیم که آمد اینها را احیا کرد که اوّلین حرفش این بود که فأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرَائِیلَ بعد هم اینها به مقصد رسیدند (4) که شبیه چنین جریانی هم برای مسلمانها در صدر اسلام در مکه بود که بعد فرمود: إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ (5) شما فعلاً در رنجید بعد مهاجرت میکنید بعد حکومت تشکیل میدهید بعد برمیگردید مکه و اینها را از بین میبرید همین طور هم شد با این سنّت الهی وجود مبارک پیامبر مسلمانها را راضی کرد قانع کرد صابر کرد به مقصد رسیدند.
فرمود آیات الهی مقام و منزلتش بالاست که در دسترس هر کس نیست ما آن را تنزّل دادیم به صورت کتاب مبین در اختیار شما قرار دادیم ما این آیات را بر تو تلاوت میکنیم مستحضرید که گرچه در مسائل علمیِ محض میگویند «اُنظر الی ما قال و لا تنظره الی مَن قال» (1) ولی کتاب الهی را نمیشود فقط گفت «اُنظر الی ما قال» این تنها عربی مبین نیست که آدم بگوید ما کار نداریم گوینده کیست شنونده کیست در تفسیر قرآن هم «اُنظر الی ما قال» هم «اُنظر الی مَن قال» هم «اُنظر الی مَن استمع» هم ببین چه کسی شنیده هم ببین چه کسی گفته هم ببین این لفظ چیست این طور نیست که انسان این را به عنوان یک عربی مبین نظیر سبعه معلّقه یا قصّههای دیگر بتواند معنا بکند این باید بداند گویندهاش کیست این باید بداند شنوندهاش کیست این باید بداند فضای صدر و ساقهاش چیست چه کسی این را آورده چطور آورده بنابراین یک کتاب عربی روشنی باشد که دیگری بتواند آن را ترجمه کند نیست بعضیها گفتند که ترجمه قرآن به خود عربی بسیار سخت است چه رسد به زبانهای دیگر واقعاً هم همین طور است یعنی کسی که بخواهد قرآن را ترجمه کند ولو به لغت عرب بسیار سخت است این حروفی که در این آیات به کار رفته کجا الف و لام برای عهد است کجا الف و لام برای جنس است کجا «مِن» برای تبعیض است کجا «مِن» برای جنس است رعایت اینها با خود زبان عربی دشوار است چه رسد به زبان فارسی! فرمود شما هم بخواهید قرآن را تفسیر کنید باید این سه عنصر را کاملاً رعایت کنید قواعد عربی و ادبی کاملاً باید محفوظ باشد که «اُنظر الی ما قال» باید بدانید که این را چه کسی گفته این حرف اگر از ذات اقدس الهی نازل شده تا چه اندازه بُرد دارد و چه کسی شنیده چون گوینده مشخص است شنونده مشخص است مثل آبشاری که از بالا میریزد روی سنگ سِتبری که بتواند آن را تحمل بکند مگر این قرآن بر کس دیگری میتوانست نازل بشود إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً (2) تازه وقتی حضرت میشنید به زحمت میافتاد این آبشارهای بلند را دیدید که از بالای کوه با فشار میآید این هر جا بریزد آن را لِه میکند یک سنگ ستبر صخره صمّا لازم است که این را تحمل بکند مگر این آبشار روی هر خاکی یا هر درختی یا هر تپّه و تلّی میتواند بریزد این إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً این است بعد ترشّحات این آبشار به دیگری میرسید افراد عادی واقعاً نمیتوانند این کتاب را تحمل بکنند. نَتْلُوا عَلَیْکَ آن هم مِن ما میگوییم خبر خب آنها خبر دارند نبأ دارند عربی با این زبانها خیلی فرق میکند از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) رسیده است که عربی مبین یعنی چه؟ فرمود «یُبین الألسن و لا تُبینه الألسن» (3) عربی میتواند هر زبانی را بیان بکند ترجمه خوبی بکند اما زبانهای دیگر نمیتوانند عربی را ترجمه بکنند میبینید ما کمبود فراوانی در فارسی داریم با اینکه فارسی یک فرهنگ وسیعی است ما در عربی برای یک نفر لفظ داریم برای دو نفر لفظ داریم برای سه نفر لفظ داریم برای مرد لفظ داریم برای زن لفظ داریم برای یک نفر میگوییم «أنت» دو نفر میگوییم «أنتما» سه نفر میگوییم «أنتم» برای مرد میگوییم «أنتَ» برای زن میگوییم «أنتِ» خب شما اینها را بخواهید با فارسی بیان کنید میبینید برای یک نفر داریم برای دو نفر نداریم دو نفر و سه نفر هر دو را میگویید شما ما تثنیه در فارسی نداریم زن و مرد هر دو میگوییم «تو» مؤنث و مذکر ما یکی است خب یک فرهنگی یک لغتی یک زبانی با همه گسترشی که در فارسی هست میبینید خیلی از جاها کمبود داریم خب ما چطور میتوانیم ترجمه کنیم ناچاریم که چند لفظ بیاوریم تا بگوییم که منظور دو نفر است ما به یک نفر میگوییم «تو» به دو نفر و بیش از دو نفر میگوییم «شما» به یک نفر چه مرد باشد چه زن باشد میگوییم «تو» ولی عربی این طور نیست. از نظر اشاره هم همین طور است ما در فارسی از این کمبودها فراوان داریم ما در عربی اگر مکان نزدیک باشد میگوییم «هذا»، متوسط باشد میگوییم «ذاک»، دور باشد میگوییم «ذلک» ولی در فارسی همین که نزدیک باشد میگوییم اینجا همین که نزدیک نباشد میگوییم آنجا متوسط هم باشد میگوییم آنجا دور هم باشد میگوییم آنجا. این کمبودها در این الفاظ عادی فراوان است چه رسد به آن معارف خب یک فرهنگ این چنینی در واقع توان آن را ندارد که عربی را بتواند ترجمه کند بخشهای دیگر هم همین طور است ما هر دو را میگوییم خبر اما عربی وقتی گزارش مهم باشد که نمیگوید خبر میگوید نبأ عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ ٭ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ (4) آن عظیم تازه برای تأکید گزارش مهم است نبأ آن خبر مهم است هر خبری را نمیگویند نبأ.
اینجا فرمود: نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ یعنی گزارش مهمّی است ما داریم برای شما میگوییم خب شما ببینید یک قدرت توانمند چندین ساله مصر را همه اینها ما جمع بکنیم بریزیم در دریا این یک کار مهم است با یک چوبدستی مسئله قدرت فرعون را زیر و رو بکنیم اینها کار مهم است دیگر نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بالحق ما گزارش میدهیم کم و زیاد نمیکنیم چون این سنّت ماست نه قضیة فی واقعه در جریان شما هم هست ما که گزارش خبری نداریم ما سنّت را نقل میکنیم آنچه واقع شده حق است نه تنها ما حق میگوییم نه تنها تو حق میشنوی نه تنها آورنده حق میگویند چهارم ما داریم حقیقتی را بیان میکنیم یعنی سنّت. این چنین نیست که این قضیة فی واقعة, گذشته باشد, بله یک قضیهای را ممکن است مخبر درست بگوید خبر درست باشد گزارشگر و رابط درست باشد اما قضیة فی واقعة بعدها هم چنین چیزی اتفاق میافتد یا نه آن از این خبر به دست نمیآید اما خدای سبحان میفرماید ما داریم حق را میگوییم یعنی آنچه اتفاق افتاد حق بود و حق همیشه پیروز است نه اینکه ما داریم درست نقل میکنیم خب اینها که در فارسی نمیآید اینها که در ترجمه نمیآید «نتلوا علیک بالحق» اینکه در آیه 62 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» بود إِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ یعنی این داستان, حق است نه گزارشش حق است یعنی این جریان حق است خب جریان الهی وقتی حق باشد همیشه هست دیگر پس این سنّت الهی که حق است برای شما هم که در مکه الآن در فشارید همین طور خواهد بود. نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ منتها لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ این آفتاب بالأخره روشن است دیگر اما کسی که چشم دارد بهره میبرد وگرنه آفتاب در روشنی و نورافشانیاش که کوتاهی ندارد در اول سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هم بود که الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (1) این هُدیً لِلنَّاسِ است شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ, (2) ذِکْرَی لِلْبَشَرِ, (3) جهانی است منتها آنها که بهره میبرد مردان طیّبالقلب و طاهرالصدرند اینجا هم لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ نه ما برای اینها نازل کردیم اینها بهره میبرند.
اصل جریان از اینجا شروع میشود فرعون نام آن سلطان مصر بود مثل اینکه لقب سلطان ایران را میگفتند شاه این قرنهای اخیر، در گذشته دور میگفتند کِسرا این کِسرا که در گذشته لقب شاهان ایران بود و کلمه شاه که در این سالها و قرنهای اخیر لقب مسئول ایران بود اسم کسی نبود فرعون هم همین طور است قیصر هم همین طور است خاقان هم همین طور است این لقب سلطان مصر بود نام شخصی او نبود چون قرآن کاری به این ندارد که حالا اسمش چه بود إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ این الْأَرْضِ الف و لامش الف و لام عهد است بر اساس قرینه سیاق یک وقت است میگوییم إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشَاءُ (1) معلوم میشود الف و لامش برای جنس است اما اینجا به قرینه سیاقی که دارد الف و لامش برای عهد است إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً چندین کار در مصر انجام گرفت یکی اینکه اهل مصر را چه مصری و چه مهاجر, چه قِبطی و چه نِبطی اینها را شیعه شیعه, گروه گروه قرار داد که وحدتی بین اینها نباشد اتحادی نباشد انسجامی نباشد همه را شیعه خود قرار داد شیعه یعنی پیرو و تابع، همه شیعه او بودند (یک) هر گروهی شیعه و پیرو یک رهبر بودند (دو) پس جمعیت مصر نمیتوانستند از حکومت مرکزی علیه فرعون استفاده کنند چون شیع بودند اختلافی در کار بود احزابی در کار بود هر گروهی از یک نفر حمایت میکردند ولی همه اینها شیعه او بودند یعنی پیرو او بودند وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً.
1) (19) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 128.
اینها را از حکومت خود یکسان برخوردار نکرده بود از مزایای کشوری یکسان برخوردار نکرده بود یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ این طائفه همان طائفه مهاجر بودند که از زمان وجود مبارک یوسف از سرزمین کنعان و فلسطین آمده بودند مصر کم کم زاد و ولد کردند و تکثیر شدند و شده بنیاسرائیل یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ حالا منشأ اینکه اینها را ضعیف قرار داده بودند ستم را بر اینها روا میداشتند فشار کار را بر اینها تحمیل میکردند آیا آن جریان کاهن و منجّم و امثال ذلک است یا از سابق بود که اینها مهاجرین را مزاحم خود میدانستند مطلب دیگر است یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ چون این یُذبِّحُ به منزله تفصیل آن اجمال است و تبیین آن مجمل است دیگر عطف نشده با واو ذکر نشده این یُذبِّحُ تفصیل همان یَسْتَضْعِفُ است تبیین همانیَسْتَضْعِفُ است یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ این نسلکشی بود که اینها دیگر رشدی نکنند وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ دختران اینها را زنده نگه میداشتند برای کارگری و امثال آن, پسرانشان را میکشتند إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ استمرار افسادش از کَانَ برمیآید کلمه «مفسد» هم اسم فاعل باب افعال نیست صفت مشبههای است به وزن اسم فاعل یعنی رشته و مَلکه و شیوه او این بود.
چرا ما این قصّه را برای شما نقل میکنیم برای اینکه شما هم در چنین وضعی هستید ما آنها را چطور نجات دادیم؟ ما کاری که قبلاً کردیم درباره شما هم میخواهیم بکنیم لذا اراده ما در گذشته و حال و آینده بر اساس همین جریان حق مستقر است وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ این وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ نه یعنی از این به بعد میخواهیم اراده کردیم چنین کاری بکنیم ما این طور هستیم خداییِ خدا اقتضا میکند که مستضعف را بر مستکبر پیروز کند به شرط استعانت او به خدا و تکیه کردن او به قدرت الهی چون این چنین نیست که غیر خدا در جهان حاکم باشد و این چنین نیست که قدرت به دست غیر خدا باشد قدرت فقط در اختیار خداست به ما گفتند اگر شما نه بیراهه بروید نه راه کسی را ببندید بر هر ظالمی پیروزید این هست این اراده الهی هم تکوینی است هم بیان سنّت است نه تشریعی است و نه مربوط به گذشته است و زمانبردار، فعلی که مربوط به ذات اقدس الهی است زمانبردار نیست که در زمانی در زمینی این چنین شده باشد مگر اینکه قرینهای باشد بر اینکه این قضیة فی واقعة مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان نقل میکند که گروهی این را درباره ظهور وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) تطبیق کردند (1) این هست منتها بیان مصداق کامل است این چنین نیست که مخصوص زمان حضرت باشد از زمان انبیای گذشته بود در زمان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود و ظهور کاملش مربوط به حضرت حجت(سلام الله علیه) است.
1) (20) . تبیان، ج8، ص129.
وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ ٭ وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ (1) اما با کدام شرایط؟ شرایطش هم بعد ذکر میکند فرمود ما تصمیمان جدّی است ما تصمیمان این است که به ظالم مهلت ندهیم این چنین نیست که حالا هر کسی دهنش باز باشد به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اهانت بکند ما تحمّل بکنیم حالا چطور خدا بخواهد این آمریکا و صهیونیسم را به ذلّت بکشاند گرچه وظیفه همه ما مبارزه کردن است جواب دادن است و مقاومت کردن است اما کار به دست کسی است که بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ (2) کلاً اینها را جمع میکند میریزد در دریا فرمود ما این طور نیست که حالا تحمل بکنیم یک بار, دو بار, سه بار اینها به وجود مبارک پیغمبر ما اهانت بکنند ما ساکت باشیم این نیست شما دیدید یک سونامی کمی این دریا را تکان داد شما یک کاسه را که تکان دادید خب آبهایش میریزد دیگر این اقیانوس به این عظمت نزد ذات اقدس الهی مثل یک کاسه کوچک است کمی تکان داد این شده سونامی. وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً اول انسان خیال میکند که کاری از او ساخته است خدا معین است خدا معاون است خدا ناصر است قدری که بالاتر آمد میفهمد خدا ولیّ است نه ناصر ما اوایل خیال میکنیم خدا کمک میکند با ما به زبان ما حرف میزنند میگویند از خدا کمک بگیرید إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ (3) قدری جلوتر رفتیم میبینیم که نه, سخن از نصرت نیست سخن از ولایت است فرق جوهری نصرت و ولایت این است که این طفل مادامی که شیرخوار است تحت ولایت پدر و مادر است پدر و مادر که ناصر او نیستند او را کمک بکنند او هیچکاره است طفل چطوری میتواند خودش را اداره کند تمام کارهای این کودک شیری را پدر و مادر انجام میدهند بعد وقتی نوجوان شد یا جوان شد قدری کار از او ساخته است بقیه کارها را پدر و مادر انجام میدهند میشود نصرت ما مثل نوجوان و جوان نیستیم که قدری کارها را ما انجام بدهیم قدری کارها را خدا انجام بدهد تا خدا بشود ناصر ما به زبان ما با ما سخن میگوید إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ بعد وقتی جلوتر رفتیم میبینیم نه, همهاش ولایت است نه نصرت. میبینید کسی که قرآنی زندگی میکند با ماها خیلی فرق میکند ما مسلمانیم قرآن تلاوت میکنیم نماز میخوانیم اما قرآنی زندگی نمیکنیم قرآن در زندگی ما نیست دین در زندگی ما نیست ما اهل نمازیم اهل روزهایم اهل حج و عمرهایم اهل زیارتیم اهل اعتکافیم اما اینها در گوشه زندگی ماست زندگی هم میکنیم! میبینید ما در حرف زدنها چطور حرف میزنیم ما اگر کسی یک ظرف میوهای برای ما بیاورد دو سؤال میکنیم میگوییم این چیست؟ میگویند این میوه است, میگوییم چه کسی داد میگویند زید, یک چیز دیگر به ما بدهد مثلاً پارچه بدهد میگوییم این چیست میگویند پارچه است؟ میگوییم چه کسی داد؟ میگویند عمرو. این زندگی همه ماست ما این طور حرف میزنیم و این راه, راه قرآنی نیست آن که قرآنی زندگی میکند سه حرف میزند میگوید این چیست؟ میگویند این میوه است, میگوید این را چه کسی آورد؟ میگویند فلان باغبان, چه کسی داد؟ خدا, این سومی مفروغعنه است این معنی زندگی قرآنی است این معنی زندگی توحیدی است چه کسی داد را ما خیال میکنیم این باغبان داد این باغدار داد فلان پارچهفروش داد همین! اما کسی که قرآنی زندگی میکند مواظب زبانش است هرگز نمیگوید چه کسی داد چون دهنده خداست مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (4) میگوید چه کسی آوردنه چه کسی داد, اگر آن باشد دین در زندگی ما هست چنین انسانی اگر شب برخیزد دعا کند اثری از صهیونیسم و اوباما نمیماند آن دعا یقیناً مستجاب است ما اگر این طور دعا کردیم یقیناً بساط آنها برچیده میشود اگر آن طور دعا نکردیم خیال میکنیم ما کاری میکنیم خدا هم ما را کمک میکند این طور نیست فرمود مگر ما نگفتیم مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ چرا میگویید فلان کس داد مگر ما نگفتیم أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (5) او به حرف در میآورد در درسها هم همین طور است میگوییم این مطلب چیست مثلاً این حکم فقهی این حکم اصولی این حکم تفسیری این حکم فلسفی و کلامی چیست میگوییم فلان, میگوییم چه کسی گفت, میگوییم فلان استاد گفت دیگر جلوتر نمیرویم چه کسی گویا کرد اصلاً مطرح نیست ما به جای اینکه بگوییم خدا گویا کرد از زبان فلان شخص شنیدیم میگوییم او به ما آموخت خیال میکنیم علم برای استاد است ما در همین دو مقطع میمانیم حالا روشن شد که دین در زندگی ما نیست ما مسلمانیم متدّینیم قرآن میخوانیم نماز میخوانیم اما یک گوشه کارمان دین است یک گوشه کار ما زندگی, دین در زندگی ما نیست لذا همیشه ما میگوییم چه کسی داد چه کسی گفت خب این شخص را چه کسی به زبان آورد أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ این است مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ این است. [مگر] نگفتند یکی از تعقیبات نماز ظهر و عصر و امثال ذلک این است «اللهمّ ما بنا من نعمة فمنک» (6) این را به ما گفتند بعد از نماز بخوانید تا ـ انشاءالله ـ زندگی ما زندگی دینی باشد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (3 إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (4) وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (5) وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ (6) وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ (8)) الهی بودن الفاظ و معانی قرآن
چون سورهٴ مبارکهٴ «قصص» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است و طرح قصص انبیا سهم تعیینکنندهای در این معارف دارد لذا جریان موسای کلیم و هارون(سلام الله علیهما) را بازگو فرمود و برای اینکه روشن بشود این مطالب معنیً همان است که خدا اراده کرد, لفظاً همان است که خدا ایجاد کرد اینچنین نیست که مطالب را فقط به حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) القا کرده باشد و الفاظ از خود پیامبر باشد بلکه معنیً و لفظاً از خداست فرمود ما جریان موسی و فرعون را برای تو تلاوت میکنیم یعنی معنا, تعلیم; لفظ, تلاوت نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ نه «نُعلّمُ» تا توهّم بشود که مطالب از خداست ولی ـ معاذ الله ـ لفظها از پیامبر است فرمود: نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ.
ص: 9
سرّ تعبیر مکرر به متکلّم معالغیر در آیات محلّ بحث
مطلب بعدی آن است که چون بیان سنّت الهی است و قضایای تاریخی و شخصی سهمی ندارد از جریان فرعون و هامان به عنوان یک اصل کلی و از جریان موسی و هارون(سلام الله علیهما) به عنوان اصل کلی یاد میکند و به صورت فعل مضارع، شش بار ضمیر متکلّم معالغیر را ذکر میکند تا معلوم بشود این سنّت, سنّت الهی است گذشته و حال و آینده را در برمیگیرد فرمود: وَنُرِیدُ (یک) أَن نَّمُنَّ (دو) که اینها همان متکلّم معالغیر است وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً (سه) وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (چهار) وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ (پنج) وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ (شش)؛ شش بار از این مطلب به صورت متکلّم معالغیر یاد میکند تا هم عظمت و جلال و شکوه ربوبیّت را تفهیم کند، هم در کار بودن مدبّرات امر را تفهیم کند، هم بفهماند که حال و گذشته و آینده یکی است. تعبیر مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که آنها که این جریان وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ را بر وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) تطبیق کردند از این تعبیر فعل مضارع خیلی کمک میگیرند چون جریان فرعون و هامان که گذشت, از اینکه به فعل مضارع یاد میکند معلوم میشود این نسبت به آینده تطبیق میشود (1) البته این سخن فیالجمله تام است لکن بیان سنّت الهی است سنّت الهی گذشته و حال و آینده را در برمیگیرد و آینده مربوط به وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) است.
استضعاف مؤمنان در زمین و عظمت آنان در ملکوت
ص: 10
1) (1) . التبیان فی تفسیر القرآن، ج8، ص131.
مطلب دیگر اینکه فرمود ما مستضعفین فی الأرض را به امامت میرسانیم این کلمه فِی الْأَرْضِ نشان میدهد که اینها گرچه مستضعف فیالأرضاند ولی «فی السماء» دیگر مستضعف نیستند در ملکوت عالَم اینها مستضعف نیستند همین روایتی که مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد مضمون کلام نورانی آن حضرت این است که اگر کسی برای رضای خدا عالِم بشود و برای رضای خدا به علمش عمل بکند و برای رضای خدا از علمِ عمل کرده استفاده کند و آن را تعلیم بدهد و دیگران را عالِم کند «مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً» (1) این را در ملکوت عالم فرشتهها میگویند آیت الله العظمی این در هر حدّی که باشد این کلمه «لله» در حدیثی که مرحوم کلینی نقل کرده یک بار ذکر شده این به نحو تنازع, مفعول واسطه است برای هر سه فعل برای «تَعلَّم» و «عَمِل» و «عَلَّم»؛ این «لله» شاهد است در درون او و بیرون که متعلّق به خصوص اخیر نیست این نظیر اینکه «و هذا شهر عَظَّمْتَهُ و کَرَّمته و شرّفته و فضّلته علی الشهور» (2) این «علی الشهور» مفعول واسطه است برای هر چهار فعل علی التنازع نه اینکه این وسطها قطع بشود این «لله» هم همین طور است اگر کسی برای رضای خدا عالِم شد و برای رضای خدا به علمش عمل کرد و برای رضای خدا این علم را به جامعه منتقل کرد این آیت الله عظماست نزد ملائکه، «دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً» این فِی الْأَرْضِ نشان میدهد که اینها مستضعفِ مطلق نیستند اینها مستضعف فیالأرضاند و مُستَعظَم فی السماء.
ص: 11
قرائن عظمت ملکوتی مستضعفان زمین
پرسش: استضعاف در زمین بالضروره کمال در آسمان را ثابت نمیکند.
پاسخ: نه نمیکند خدای سبحان برای اینها این سِمتها را که قرار داده است معلوم میشود اینها فقط در زمین مستضعفاند [نه اینکه در آسمان و ملکوت هم مستضعف باشند] برای اینکه اینها ائمهاند به جعل الهی و وارثاناند به جعل الهی. آن که مستعظَم در ملکوت نباشد که به امامت نمیرسد از صِرف اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ استفاده نمیشود لکن از این چهار فعل بعدی که فرمود: نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً, نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ, وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ, وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ از اینها استفاده میشود که اینها نزد فرشتهها مستعظماند.
عدم اختصاص آیات محل بحث به معصومان
پرسش:...
پاسخ: نه, عصمت که از آن در نمیآید مصداق کاملش البته آنها هستند وگرنه آنچه در زمان سابق گذشت این طور نبود وعده الهی هم این است که أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ (1) مصداق کاملش از آن باب است یک سلسله آیاتی است که طبق شواهد فراوانی که هست حصر دارد غیر معصوم را شامل نمیشود مثل آیه تطهیر, (2) آیه مباهله, (3) آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ (4) آنها قرائن خاصّ خودشان را دارند اما بعضی از آیات که مطلق است غیر معصوم را هم شامل میشود منتها فرد کاملش معصوم است اگر ما قرینهای نظیر آیه مباهله, آیه تطهیر، آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ, الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ (5) از اینها داشتیم بله اینها منحصراً برای معصوم است.
ص: 12
مؤمنان, مصداقِ وارثان در آیه محل بحث
پرسش: اگر مراد از مستضعفین, کل بنیاسرائیل باشد دلیل بر این میشود که ائمه فقط ائمه خیر هم نیست ائمه شرّ را هم شامل میشود.
پاسخ: نه برای اینکه به قرائن چهارگانهای که هست معلوم میشود مؤمنان آنها مرادند وگرنه آنهایی که روزی به دنبال وجود مبارک موسای کلیم رفتند روزی هم گفتند: یَا مُوسَی اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ (1) به دنبال سامری راه افتادند آنها را که نمیگوید.
پاسخ: فرمود ما وارث قرار میدهیم, معلوم میشود که منظور مؤمنان بنیاسرائیلاند وارث یعنی وارث, کافر که وارث خدا نیست فرمود ما اینها را وارث قرار میدهیم أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ نه این است که اینها وارث فرعون باشند. فرمایش مرحوم شیخ طوسی که در تبیان از آن گروه نقل میکند این است که آنها گفتند این ضمیر مِنْهُمْ به انصار حضرت حجّت برمیگردد «و نُرِیَ فرعون و هامانَ و جنودهما مِن انصار الحجة» به دلیل اینکه این نُرِیدُ فعل مضارع است و مربوط به آینده پس منظور, فرعون و هامان این عصرند و منظور از مِّنْهُمْ انصار حضرت حجّتاند (2) این البته تطبیق است این سخن درست است اما اصلش که مربوط به زمان بنیاسرائیل بود آن بنیاسرائیل مؤمن را میخواهد بگوید, آینده انصار حضرت حجتاند, گذشته مؤمنان حضرت موسی بودند اما آنهایی که روزی به دنبال حضرت موسی هستند روزی هم به دنبال سامری آنهایی که مثل خود فرعوناند به عذاب الیم گرفتار میشوند که یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ. (3)
ص: 13
پرسش: قدرت را در زمین به ارث ببرند کمال حساب نمیشود؟
پاسخ: نه, قدرت را اگر خدا ارث بدهد کمال است وگرنه قوم عاد و ثمود بعد از قوم فرعون وارث قدرت آنها شدند اما خدا ایراث نکرد اگر اینها وارثان الهی باشند حتماً آدمهای صالحیاند و خدا اینها را ائمه قرار میدهد.
پرسش:...
پاسخ: آنکه وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ نیست آن که خود فرعون است آنجا که ائمه است به ما فرمود: فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ (1) اما اینجا میفرماید: وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً (یک) فرعون و هامان عصر را به وسیله اینها ما سر جایشان مینشانیم (دو) معلوم میشود آدمهای صالحیاند حالا یا زمان حضرت موسی بود یا به تعبیری که مرحوم شیخ طوسی در تبیان از بعضیها نقل میکند به انصارالحجّه برمیگردد بالأخره اینها کسانیاند که یا با فرعون و هامان گذشته درگیرند یا با فرعون و همان عصر کنونی درگیرند بالأخره مردان صالحیاند اگر جزء ائمه کفر باشند که خدای سبحان به مؤمنین دستور میدهد فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ.
مؤمنان, واسطه خذلان و شکست ظالمان
پرسش: ...
پاسخ: امامتی که خدا رار میدهد که در برابر فرعون عصر بایستد امامت صالحان است یک وقت است که امامت طالحان است به ما میفرماید: این امامت طالحان دیگر فرعون و هامان را سر جایشان نمینشاند خودشان فرعون و هاماناند آنکه فرعون و هامان را چه در گذشته چه در آینده سر جایشان مینشاند انسانهای صالحاند.
فرمود: وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ چه فرعون و هامان اعصار گذشته که در زمان حضرت موسی(سلام الله علیه) بودند چه فرعون و هامان آینده به تعبیر تبیان شیخ طوسی که انصارالحجّه آنها را سر جایشان مینشانند وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ آنچه این فراعنه میترسیدند به وسیله مردان الهی عملی میشود ولی ما این کار را میکنیم به دست اینها نظیر آنچه فرمود: قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدیکُم (2) فرمود با آنها مبارزه کنید خدا با دست شما آنها را سر جایشان مینشاند قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدیکُم فرمود ما نشان میدهیم اما به دست شما وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم یعنی از این ائمهای که وارثان زمیناند مستضعفانی که به امامت رسیدند مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ.
ص: 14
پیروزی صالحان در سایه رهبری پیشوایان معصوم
مطلب دیگر اینکه یک وقت است ذات اقدس الهی معصومین را اراده میکند این معلوم میشود که برچین کرده جِبایه یعنی برچین اگر دستفروشی این میوهها را روی طبق چید شما دارید آن درشتها و سالمها را انتخاب میکنید میگویید برچین کرده این برچین را میگویند جِبایه, مُجتبیٰ یعنی جبایه شده برچین شده مثل مصطفاست اگر خدای سبحان بخواهد از معصومین سخن بگوید سخن از اجتباست سخن از اصطفاست که فرمود: إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ (1) اینها معصومیناند اما یک وقت است که نه, اعم از معصومین است منتها اینها زیر پوشش معصومین به کمال هم میرسند این میشود مردمسالاری دینی که اگر یک وقت حکومتی حاصل شد زیر پوشش معصوم بود یا به امر معصوم بود گرچه سخن از اصطفا نیست نظیر إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً و مانند آن, اما سخن از مستضعفان فی الأرض و مستعظمان فی السماست که فرمود ما این کار را کردیم بعد هم فرمود ما به وسیله اینها فرعون و هامان هر عصری را دفن میکنیم به خاک ذلّت مینشانیم البته در گذشته به رهبری وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) بود در آینده هم ـ انشاءالله ـ به رهبری وجود مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه).
منّت الهی بر مؤمنان و تمکّن آنان در زمین
اینکه فرمود: وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ گذشت که منّت «هی النعمة العظمیٰ» هر نعمتی را منّت نمیگویند آن نعمت بزرگ را میگویند منّت لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً (2) مسئله حکومت, مسئله امامت, مسئله ظلمستیزی, مسئله استقلال و عدل و قِسط اینها جزء نعمتهای بزرگ خداست از این نعمت بزرگ به عنوان منّت یاد میکند آن هم به صورت فعل مضارع که نشانه استمرار و بیان سنّت الهی است وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ ٭ وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ خب نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ کسانیاند که الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (3) خب چه کسانی متمکّن در زمیناند؟ کسانی که این اوصاف را داشته باشند این چنین نیست که اگر کسی با زورگویی بر زمین مسلّط شد جزء نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ بشود آنها کسانیاند که إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً (4) اما اینکه فرمود: الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ این چند کار را میکنند الآن هم فرمود: وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ بعد وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم از اینها مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ پس اینها در مقابل فرعون و هامان هر عصر و مصریاند.
ص: 15
وحی الهی به مادر حضرت موسی(علیهما السلام)
قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء», «نمل», «طه» بخشهایی از قصّه حضرت موسی را ذکر فرمود برخورد حضرت موسی با آن قبس و گرفتن نور به جای نار و دریافت وحی در کوه طور و اینها را ذکر کرد مبارزه با فرعون را ذکر فرمود مبارزه با سَحره را ذکر فرمود اینها در سورهٴ مبارکهٴ «طه» و مانند آن گذشت. قصه حضرت موسی از کودکی گوشهای از این در سورهٴ مبارکهٴ «طه» اشاره شده و بخشی هم در این سورهٴ مبارکهٴ «قصص». از کودکی حضرت موسی(سلام الله علیه) شروع میکند میفرماید ما برای براندازی نظام سلطه کودکانی را زیر پوشش خود داریم تا به مقصد برسانیم وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی عصر هم مستحضرید عصر خفقان بود که یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ در چنین عصری که نسلکشی بود پسرکشی بود مادر موسی(سلام الله علیهما) باردار شد وقتی این کودک به دنیا آمد معلوم شد پسر است خدا میفرماید ما به مادر موسی وحی فرستادیم این امور را از راه وحی به او القا کردیم وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی به او این مطالب را القا کردیم أَنْ أَرْضِعِیهِ تا آنجا که ممکن است این کودک را شیر بده فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ وقتی ترسیدی که مبادا مأموران فرعون اطلاع پیدا کنند و این کودک را بگیرند فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ این را بینداز در دریا.
از دریا نترس چون به ما دادی اگر از مأموران فرعون میترسی این یک امر عادی است برای اینکه اینها یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ (1) رسمشان بود ولی دریا حرف ما را گوش میدهد گرچه فرعون حرف ما را گوش نمیدهد فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ منظور آن بحر احمر و دریای سرخ نیست که در شرق مصر است از آنجا بگذری وارد شام و اینها میشوی منظور همین رود نیل است که از وسط شهر مصر میگذرد فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ؛ اما وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی خوف نسبت به آینده است حُزن نسبت به از دست دادن چیزی در گذشته فرمود شما این بچه را که در صندوقچه قرار دادی انداختی دریا غمگین مباش چون چیزی را از دست ندادی, نترس برای اینکه چیزی را از دست نمیدهی چون به ما سپردی ما هم این را کامل میکنیم به تو برمیگردانیم وَلاَ تَخَافِی نسبت به آینده وَلاَ تَحْزَنِی نسبت به گذشته, چرا؟ چون إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ ما او را سالم نگه میداریم (یک) به تو برمیگردانیم (دو) به مقامات والای رسالت میرسانیم (سه) که اینجا دو امر یکی أَرْضِعِیهِ یکی فأَلْقِیهِ دو نهی یکی لاَ تَخَافِی یکی وَلاَ تَحْزَنِی دو بشارت یکی إِنَّا رَادُّوهُ یکی جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ دو به دو قرین هم شش امر را بیان فرمود.
ص: 16
1) (18) . سورهٴ بقره، آیهٴ 49; سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 6.
وحی علمی خداوند به مؤمنان
قبلاً این بحث را در ذیل آیه وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ (1) بیان کردیم که ذات اقدس الهی چند گونه وحی دارد آن وحی تشریعی که شریعت و احکام است آن مخصوص انبیاست که دیگران سهمی ندارند آن از بحث خارج است اما وحیهایی که مربوط به علم غیب باشد ملاحم باشد تصمیمگیریهای خوب باشد اینها برای مؤمنین هم هست بخشی از این وحیها به صورت الهام علمی است مثل اینکه انسان دارد مطالعه میکند چون باتقواست بر اساس اتَّقُوا اللّهَ وَیُعَلِّمُکُمُ اللّهُ (2) مطلب خوبی را خدا به او یاد میدهد فقها, حکما, متکلّمین این بزرگواران نوآوریهایی که داشتند دیگر از خودشان که نداشتند برای اینکه خدای سبحان انسان را آفرید وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً (3) در کتابهای دیگر هم که نبود این علم نورانیّتی است وجودی است این وجود یک مبدأ فاعلی میخواهد انسان قابل علم است نه فاعل علم حتماً یک معلّم بیرونی میخواهد اگر انسان از جای دیگر یاد نگرفت اگر در کتابی ندید از همبحثش استفاده نکرد لابد کسی به او یاد داد دیگر اتفاقی که نیست کسی بگوید من خودم یاد گرفتم این حرف غیر معقولی است آخر فاعل و قابل که یکی نخواهد بود انسانی که جاهل است بگوید من خودم یاد گرفتم! حتماً کسی به او یاد داد حالا یا قبلاً شنید در گوشه ذهنش بایگانی شده بود الآن خودش را نشان میدهد یک وقت شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی(رضوان الله علیه) همین مطلب را فرمودند که گاهی انسان بیست سال قبل, سی سال قبل در مجلسی مطلبی را از کسی شنیده بعد این مطلب در گوشه ذهنش بایگانی شده چون تکرار نکرده بود آنجا مانده بعد از بیست سال, سی سال حالا که دارد مرور میکند مطالعه میکند کتابهایی که دم دست اوست مطالعه میکند دفعتاً آن مطلب سی سال قبل خودش را نشان میدهد این بنده خدا خیال میکند که این جزء ابتکارات اوست برای اینکه سی سال قبل که یادش نیست الآن هم که در کتابها ندیده میگوید ابتکارات من است این جزء فرمایشات ایشان بود بالأخره محال است که کسی مطلبی را از خود بفهمد, از خود بفهمد یعنی چه؟ یعنی علم که یک مطلب وجودی است خودبهخود پیدا شده فاعل ندارد خب تو که قابل بودی قابل که نمیتواند فاعل باشد تو پذیرا بودی بنابراین ممکن نیست مطلبی علمی پیدا بشود الاّ اینکه معلم دارد اگر حق باشد که فرشتگان الهیاند اگر جزء مغالطات باشد که إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ (4) این سیزده قسم مغالطه با همه زیرمجموعه ذاتی و عرضی همه اینها این القائات شیطان است که إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ تمام مغالطات به وسیله وساوس علمی شیطان است. بنابراین خدای سبحان مطلب علمی را اگر حق باشد یا به وسیله استاد یا به وسیله همبحث یا گاهی به وسیله شاگرد به انسان منتقل میکند اینها مربوط به علم است.
ص: 17
مشکل اساسی اهل علم
گاهی مطلب عملی را القا میکند در بحثهای قبل این قسمت گذشت که مشکل ما مُعمّمین مشکل علمی نیست مشکل ما مشکل عملی است یعنی ما اگر واقعاً آدم صالح و سالمی باشیم جامعه, جامعه نورانی خواهد بود جامعه معطّر بشود آنچه به مردم میگوییم عمل بکنیم, آنچه گفتیم عمل کرده باشیم, تا عمل نکنیم نگوییم, بر خلاف گفته عمل نکنیم, چون به خلوت میرسیم کار دیگر نکنیم ما اگر این چنین باشیم میشویم فرشته وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ (1) چند هزار فرشته در ایران زندگی کنند ایران میشود معطّر ما مشکل اساسیمان آن کمبود عمل است این عمل که ما عالِم بیعمل میشویم نه برای آن است که ما مشکل علمی داریم ما مطلب را خوب بیان میکنیم سخنرانی هم میکنیم قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ (2) را هم میگوییم نامحرم را هم نگاه میکنیم این برای چیست؟
تبیین جدایی قوای علمی و عملی انسان
چندین بار در بحثهای سابق گذشت که متولّی علم, غیر از متولّی عمل است ما یک دستگاه علمی داریم که حوزه و دانشگاه متولّی این کار است یک دستگاه عملی داریم که متولّی ندارد آن فنّ اخلاق است نه اخلاق نظری بلکه اخلاق عملی یعنی کسی که ما را بپروراند آن متولّی ندارد حالا گوشه, کنار چهارتا آدم صالح پیدا میشود حرف دیگر است آن طوری که علم متولّی دارد عمل که متولّی ندارد آن طوری که فقه و اصول و فلسفه متولّی دارد اخلاق که متولّی ندارد در بیرون ما چهار قسم وجود دارد؛ اگر هر روز هم ما این حرف را تکرار بکنیم برای ما سودمند است درون ما هم این چهار گروه است ما در بیرون یک سلسله قوا و تشکیلاتی داریم که مسئول و متولّی درکاند یک سلسله قوایی داریم که مسئول و متولّی عمل و حرکتاند ما چشم داریم گوش داریم تا با اینها ادراک بکنیم دست داریم پا داریم تا با اینها کار کنیم این متولّیها همه از هم جدا هستند انسان از نظر بیرون چهار گروه است بعضیها هستند که هم مجاری ادراکیشان سالم است هم مجاری تحریکیشان سالم است هم خوب میشنوند خوب میبینند هم دست و پا دارند خوب میتوانند بدوند این یک گروه, گروه دیگر کسانیاند که چشم و گوششان سالم است خوب میبینند خوب میشنوند ولی دست و پایشان فلج است سوم به عکس است دست و پایشان فعال است ولی چشم و گوششان بسته است چهارم از هر دو جهت محروماند این از نظر بیرونی, اقسام چهارگانه بیرونی نشان میدهد اگر کسی با چشم و گوشش صدای عقرب را شنیده یا خود مار و عقرب را دیده چون شنیده یا دیده, دست و پای او هم سالم است یا دفاع میکند یا فرار میکند اما اگر کسی دست و پایش فلج باشد این مار و عقرب را میبیند ولی قدرت فرار ندارد شما مرتب به او اعتراض بکن که چرا فرار نکردی چرا سنگ نزدی خب چشم که سنگ نمیزند چشم که فرار نمیکند آنکه فرار میکند که بسته است شما مرتب به او تلسکوپ بده میکرسکوپ بده دوربین بده نزدیکبین بده عینک بده او مشکل دید ندارد این مشکل عمل دارد چون دست و پایش فلج است نمیتواند فرار کند یا دفاع کند گروه سوم کسانیاند که دست و پایشان باز است ولی چشم و گوششان کر و کور است خب این هم مار و عقرب را نمیتواند دفع کند خب باید ببیند که فرار کند گروه چهارم کسانیاند که هم از نظر چشم و گوش نابینا و کورند هم از نظر دست و پا فلجاند؛ این اقسام چهارگانه در بیرون.
ص: 18
ما باید باور کنیم از نظر معرفت نفس درون ما هم همین طور است ما یک سلسله نیروهایی خدا به ما داد که متولّی اندیشه است آن عقل نظری است که جزم و تصدیق و مظنّه و احتمال و شک کار اینهاست یک سلسله نیروهایی داریم که مسئولیت اراده و اخلاص و عزم و نیّت و اینها را به عهده دارند جزم یعنی جزم, عزم یعنی عزم بین جزم و عزم مثل آسمان و زمین فرق است جزم چیز دیگر است عزم چیز دیگر است علم چیز دیگر است اندیشه چیز دیگر است انگیزه چیز دیگر است مسئولهایش فرق میکند متولّیانش فرق میکند اخلاق با بخش طلب کار میکند با بخش عزم کار میکند با بخش اخلاص کار میکند با بخش اراده کار میکند این اول در اثر مکروهات و معاصی صغیره و معاصی کبیره طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) «کَم مِن عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» (1) فلج شده, شیطان این را به بند کشیده عقل عملی او که باید تصمیم بگیرد اراده کند اخلاص داشته باشد این زنجیری است حالا شما مرتب نصیحت بکن این شخص مشکل علمی ندارد خودش استاد است این آیه را تدریس کرده اما نامحرم نگاه میکند غیبت هم میکند دروغ هم میگوید رشوه هم میگیرد چون آنکه باید عمل بکند فلج است الآن این معتادان مشکل علمی دارند؟! اینها که بیش از دیگران و پیش از دیگران این خطر را میبینند شما مرتب نصیحت بکن, نصیحت بکن که چی؟ او را عالِم بکنی؟ در اینجا از علم کاری ساخته نیست علم کار اندیشه را دارد انجام میدهد کار جزم و تصور و تصدیق و سخنرانی و مقالهنویسی و درس گفتن حوزه و دانشگاه را این انجام میدهد اما اراده و اخلاص و نیّت برای عقل عملی است که «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (2) که ائمه(علیهم السلام) این مرزها را جدا کردند این عقل عملی اگر به اسارت وسوسه و شیطنت در آمده است «کَم من عقل أسیرٍ تحت هوی امیر» از این کاری ساخته نیست.
ص: 19
ماهیت و عظمت وحی عملی الهی و شرط نیل به آن
خدای سبحان اگر ببیند شخصی آنچه فهمید درست عمل میکند مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (1) شامل اینها هم میشود گاهی همان طوری که مسئله علم را بالا میبرد کسی را بحرالعلوم میکند کسی را علامه میکند این بخش عملی, اراده, طلب, اخلاص, این را میبرد بالا این را مادر موسی میکند به مادر موسی علم نیاموخت به مادر موسی عزم و اراده القا کرد بینداز در دریا گفت چشم, این بینداز اراده میخواهد این وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ (2) نه «أن احْکُم کذا» فرمود ما به عدّهای فعل و انجام دادن کار را وحی میفرستیم این وحی با درسهای حوزه و دانشگاه فرق دارد این سلطان است این هر جا آمد کلّ فضا را روشن میکند اگر این وحی, وحی علمی باشد هم حوزه اندیشه را روشن میکند هم قلمرو اراده را فعال میکند اگر وارد قلمرو اراده بشود هم حوزه اراده و اخلاص را فعال میکند هم حوزه اندیشه را چون سلطان است.
فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ اینجا هم وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی بینداز دریا گفت چشم! این علم نیست این کار برای همه هست مادر موسی(سلام الله علیهما) نه پیغمبر بود نه امام بود چیزی از امامت و نبوّت و رسالت سهمیه آن بانو نبود اخلاص داشت و ذات اقدس الهی در حوزه اراده او وحی فرستاد و به صورت کلی هم وعده داد فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ ما به آنها نگفتیم نماز واجب است نماز را به پیغمبر گفتیم به آنها گفتیم بلند شوید نمازتان را بخوانید میبینید بعضیها بیتاباند مرتب ساعت نگاه میکنند که نماز اول وقت چه وقت است بخوانند, بعضیها بیتاباند منتظرند به استقبال ماه مبارک رمضان بروند اینها وحی فعل است مگر میشود آدم بچهاش را بیندازد در دریا فرمود ما وحی فرستادیم سلطنت وحی کلّ فضای قلب مادر موسی را روشن کرد او در کمال طمأنینه بچه را انداخت دریا وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی که بینداز در دریا بعد به دریا هم گفتیم این امانت ماست میبینید دو امر است یکی امر حاضر است یکی امر غایب؛ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ این امر حاضر است بعد فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ (3) این امر غایب است تو بینداز (یک) دریا ببرد سالم تحویل بدهد (دو) این تکوین است دیگر هم این امر حاضر تکوینی است تشریع که نیست هم آن امر غایب تکوینی است فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ این وحی فعل است این برای همه است.
ص: 20
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (5 وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ (6) وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ (8) وَقَالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَن یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (9)) تدبیرات الهی جهت استقرار عقل و عدل در عالم
تدبیر الهی بر این است که در جهان, عقل و عدل را مستقر کند از چند راه این تدبیر را اجرا میکند اولاً بشر را با عقل و عدلخواهی مجهّز میکند که با فطرت عقلمداری و عدلخواهی خلق میکند فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (1) این طور نیست که لوح نفس نانوشته باشد فجور و تقوای او را از راه الهام به او آموخت بنابراین هر کسی وقتی به دنیا میآید گرچه از علوم حصولی بیرون بیخبر است حتی نمیداند آتش گرم است و یخ سرد است از راه تجربه اینها را میفهمد اما عدل خوب است ظلم بد است تقوا خوب است فجور بد است اینها را کاملاً میفهمد راستی خوب است دروغ بد است اینها فطریات اوست که با اینها خدا او را خلق کرده است پس اوّلین راه برای عقلمداری جامعه و عدلمحوری جامعه همان سرمایههایی است که خدای سبحان به انسان داد.
ص: 21
1) (1) . سورهٴ شمس، آیهٴ 8.
دومین راه که مکمّل راه اول است و نوآوریهایی هم دارد راه انبیا و اولیای الهی است که خدا اینها را مبعوث کرده «یثیروا لهم دفائن العقول» (1) چراغی در بیرون روشن کردند (یک) آن چراغ درونی را هم افروختهتر کردند (دو) تا او بیراهه نرود و راه کسی را هم نبندد (سه) راههای بعدی آن است که اگر کسی با داشتن این راههای فطری و وحیانی بیراهه رفت خدا راه توبه و انابه و بازگشت را باز گذاشت سالیان متمادی مهلت میدهد و اگر نشد از راه تنبیه و مؤاخذه آنها را سر جایشان مینشاند که این جریان فرعون و آلفرعون از همین قبیل است.
تطبیق آیات محل بحث بر پیشوایان معصوم(علیهم السلام)
در ذیل این آیه, روایاتی که در کنزالدقائق و سایر تفسیرهای روایی نقل شده است ملاحظه فرمودید که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) کودکی بود حرکت میکرد وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) فرمود: «هذا من الذین قال الله عزّ وجل: وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ» (2) و خدا میخواهد اینها را جزء ائمه قرار بدهد و مانند آن. از این سنخ روایات در تفسیر روایی ما کم نیست منتها در همین روایات آمده «فهذه الآیة جاریةٌ فینا إلی یوم القیامة» (3) یعنی از باب جَرْی است از باب تطبیق است در تفسیر شریف المیزان در خیلی از موارد شما میبینید ایشان میفرمایند این «مِن الجَرْی» است. (4) یعنی این تفسیر مفهومی نیست که این آیه را اینچنین معنا کرده باشد این آیه بیان سنّت الهی است این سنّت الهی در عصر موسای کلیم بود در عصر عیسای مسیح بود در عصر ابراهیم خلیل بود در عصر نوح(سلام الله علیهم اجمعین) بود و در عصر قرآن و عترت هم هست این را میگویند تطبیق این را میگویند جری.
ص: 22
آسیبهای پیشروی علم حصولی
فرمود ما میخواهیم بساط ظلم را از راه تنبیه برداریم چه کار کردیم؟ به مادر موسی وحی فرستادیم یک وقت است علم حصولی است این علم حصولی شاید به عمل منتهی نشود (یک) بر فرض به عمل منتهی بشود راه جدایی دارد که انسان بعد از جزم علمی, عزم عملی پیدا کند (دو) اینکه میبینیم گاهی علم از عمل فاصله دارد ما عالِم بیعمل داریم برای آن است که علم حوزه و دانشگاه علمی نیست که ذاتاً اراده و عزم را به همراه بیاورد در حدّ شأنیت است میتواند اراده و عزم را به دنبال داشته باشد از آن طرف هم اگر کسی در جبهه جهاد اخلاقی شکست خورد این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» (1) خیلی از علما هستند که کُشته جهلشان هستند این جهل در مقابل عقل است نه در مقابل علم، این از نظر تصور و تصدیق و استدلال و قیاس و قضایا و سخنرانی و سخنخوانی خوب حرف میزند خوب بحث میکند اما کشته جهل است این جهل در مقابل عقل است.
تقابل جهل با عقل و عدم تقابل آن با علم
بارها ملاحظه فرمودید اینکه مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) اوّلین کتابش «کتاب العقل و الجهل» است دوم «کتاب فضل العلم» است علم مقابل ندارد علم یعنی سواد خب این سواد کاری نمیکند آنکه کار میکند یا به جهنم میبرد یا به بهشت عقل است و جهل, جهل انسان را مستقیم به جهنم میبرد و عقل مستقیم آدم را به بهشت میآورد آن عقل است که مقابل دارد نه علم, علم فنّی است ممکن است ما بگوییم باسواد و بیسواد اما میبینید مرحوم کلینی وقتی کافی را تنظیم کرده کتاب دومش کتاب العلم است علم دیگر مقابل ندارد انسان باسواد است خب باسواد است اما عقل است که مقابل دارد انسان یا اهل بهشت است یا اهل جهنم, جهنمیها یا درسخواندهاند یا نیستند همین! این دیگر مقابل ندارد اگر اهل عقل بود که «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجِنان» (2) این اهل بهشت است جهل در مقابل عقل اهل جهنم است انسان یا عاقل است که بهشتی است یا جاهل است که جهنمی است این جهنمی یا درسخوانده است یا درسنخوانده این است که کتاب العلم مقابل ندارد کتاب العقل مقابل دارد. اگر علم, علم حوزوی و دانشگاهی باشد این ممکن است با جهل در مقابل عقل هم بسازد لذا حضرت فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ»علم با جهل جمع میشود چون آن جهل در مقابل علم نیست در مقابل عقل است چون در مقابل عقل است ممکن است علمی باشد عین جهل یعنی همین سواد را در راه باطل پیاده کند بنابراین این علمها فیالجمله کمک میکند نه بالجمله.
ص: 23
آثار وحی الهی در حوزه علم و عمل
اما وحی و الهام الهی نورِ محض است این اگر در حوزه علم بتابد مستقیماً خدای سبحان کسی را عالِم بکند بالوحی أو الالهام کلّ زمینه این جان آدم و نفس آدم و سینه آدم مشروح میشود هم بخش علمیاش تأمین میشود انسان جازم میشود هم بخش عملیاش تضمین میشود انسان عازم میشود علمی است که عمل را به همراه دارد علمی نیست که گاهی با عمل باشد گاهی با عمل نباشد چون کلّ فضا را این روشن کرده است این میشود جزء جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ (1) اگر مَصبّ و جای ریزش این وحی و الهام, عمل باشد اراده باشد عزم باشد نیّت باشد این مستقیماً فضای عقل عملی را سنگین و وزین میکند و فضای عقل نظری اندیشه را هم شفاف میکند کمبود علم را هم تأمین میکند مثل آبشار بلندی که وقتی مستقیماً به یک جا ریزش کرد اطرافش هم شفاف و روشن و سرسبز خواهد شد.
تبیین و گسترهٴ وحی الهی
آن وحی تشریعی مخصوص انبیاست به احدی هم نمیرسد چون نبوّت است رسالت است که مربوط به احکام است که دین این است حکم این است فلان شیء واجب است فلان چیز حرام است اینها مخصوص انبیاست اما وحیهایی مربوط به علم غیب, مَلاحم, وقایع گذشته, آینده, بهشت, جهنم, اسمای حسنای الهی اینها دیگر وحیی است به علم غیب برمیگردد اینها هم برای انبیا(علیهم السلام) است هم برای ائمه(علیهم السلام) این وحیها آن قلّهاش آن مراحل بالایش برای اولیای الهی است مراحل وسطایش هم یا ضعیفش هم برای مؤمنین است که خدای سبحان برای مؤمنین هم این الهامها را مشخص کرده است که الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَةُ (2) این ملائکهای نیستند که وحی تشریعی بیاورند و مخصوص انبیا باشند این ملائکهای هستند که مأموران الهیاند وارد حوزه دل میشوند یا بخشی از مشکلات علمی یک شخص را حل میکنند وقتی مشکل علمی او حل شد فضای درون او روشن میشود عمل یعنی آن عقل عملی هم به راه میافتد, اگر به بخش عملی او اینها فرود بیایند که أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ (3) امید میآورند نشاط میآورند استقامت میآورند پایداری میآورند آنگاه شعاعش آن بخشهای علمی را هم روشن میکند بحثهایی که مربوط به أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ (4) گذشت ناظر به این قسم دوم است یک وقت وحی میآید که نماز واجب است فلان نماز مستحب است فلان نماز چهار رکعت است این وحی تشریعی است و مخصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است یک وقت وحی میآید که بلندشو نمازت را اول وقت بخوان این گرایشی که میبینید برخیها بیصبرانه منتظرند که چه وقت نماز میشود اول وقت نمازشان را بخوانند از همین قبیل است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرتب مواظب بود ببیند که چه وقت ظهر میشود به بلال بگوید: «أرِحْنا یا بلال» (5) بلندشو ما را از دنیا راحت بکن چند لحظهای با خدایمان مناجات کنیم اینها وحی فعل است اینها گرایش است اینها کشش است این کشش, کوششها را به دنبال دارد این کارهای عملی است.
ص: 24
وحی الهی به جمادات
در جریان مادر حضرت موسی(سلام الله علیهما) فرمود ما مستقیماً به او وحی فرستادیم چه اینکه به دریا دستور دادیم چه اینکه به زمین هم گاهی دستور میدهیم یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا ٭ بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا (1) این وحی به زمین هم میرسد برای اینکه بر اساس آن پنج طایفه آیات الهی همه موجودات آگاهاند بنده خدایند مطیع خدایند ساجد خدایند مُسلِم و منقادند مسبّحاند یک سلسله آیاتی است که از اسلامِ موجودات دم میزند طایفه دوم آیاتی بودند که از تسبیح موجودات سخن میگویند طایفه سوم آیات سجدهاند که لِلَّهِ یَسْجُدُ مَا فِی السَّماوَاتِ (2) طایفه چهارم آیه تسبیح همراه با تحمید است که إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (3) طایفه پنجم طایفه اطاعت و فرمانبرداری است که فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ (4) خب این طوایف خمسه نشان میدهد که هر موجودی مسلم است و مسبّح است و ساجد است و منقاد است و مطیع چنین موجودی صلاحیّت آن را دارد در حدّ خود که وحی الهی که مناسب با اوست دریافت کند فرمود: بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا (5) این نازلترین مرحله وحی است که به جمادات هم میرسد حالا آن وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ (6) در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» گذشت.
ص: 25
تاثیر وحی الهی در مادر حضرت موسی(علیهماالسلام)
اما این وحی برتر است که به مادر موسی(سلام الله علیهما) رسید هم بخش عملی او را بالاصاله تأمین کرد هم بخش آگاهی او را تأمین کرد و طوری فضای نفس او را روشن کرده است که سهمگینترین خطر را با مِیل خود استقبال کرده است خب چه کسی است که آن بچه نازپرورده خودش را بیندازد در دریا برای اینکه به دست دشمن نیفتد فرمود ما گفتیم او هم گفت چشم! بدون معطّلی این کار را کرد دیگر فکر نکرد که دریا انداختن یعنی چه وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ تا آنجا که ممکن است بچه را شیر بدهد همین که احساس خطر کردی احساس کردی که مأموران آلفرعون در راهند فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ این را بینداز در صندوق بینداز در دریا تو بینداز به دریا این امر حاضر, دریا باید بیندازد به ساحل, آن امر غایب, آلفرعون باید بگیرند, آن هم یک مأموریت, این مجموعه را خدای سبحان مرتب دارد امر و نهی میکند این آن کار را بکند او آن کار را بکند در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت که فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ این امر حاضر, فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ تو این کار را بکن او این کار را بکند خب این امر غایب به چه کسی متوجه است؟ در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که ملاحظه فرمودید این بود إِذْ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّکَ ما یُوحی ٭ أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ (1) تو این کار را بکن دریا این کار را بکند خب اینها امر و نهی است این امر و نهی از طرف ذات اقدس الهی یک امر تشریعی که نیست این امر از راه وحی وقتی وارد صحنه قلب مادر موسی(علیهما السلام) شد هم فضای عزم و اراده و طلب و نیّت و اخلاص او را تقویت کرد هم بخشهای علمی او را.
ص: 26
1) (19) . سورهٴ طه، آیات 38و39.
بشارت دادن مربوط به عقل عملی است که انسان خوشحال میشود آرام میشود مصمّم میشود مطمئن میشود اینها بخشهای عملی نفس است آن بخشهای تصور و تصدیق و ادراک و جزم و قطع و یقین و اینها بخشهای علمی است یک وقت است که نوری به این بدن بیمار افاضه میشود که این هم چشم و گوشش را درمان میکند هم دست و پای فلج را، مگر معجزه این طور نیست؟! این با یک اشاره با یک دعا با یک حمد با یک نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ (1) هم چشم نابینا, بینا میشود که مجرای ادراک است هم دست فلج به کار میافتد که مجرای حرکت است کاری در صحنه روح انجام میشود که هم مشکل علمی حل میشود انسان آگاه میشود هم مشکل تصمیم و عمل و اراده و عزم حل میشود انسان میشود مصمّم این دو کار را فرمود ما درباره مادر موسی(سلام الله علیهما) انجام دادیم.
تفاوت تاثیر علم حصولی و علم الهی در انگیزه انسان
پرسش:...
پاسخ: اگر تعلیم الهی باشد آن هم همین طور است عمل را به همراه دارد اگر تعلیم مدرسه و امثال ذلک باشد این گاهی با عمل همراه است گاهی نیست اما وقتی تعلیم الهی باشد ذات اقدس الهی بخواهد به وسیله فرشتهها یا علل و عوامل غیبی دیگر کسی را عالِم کند آن علم کلّ فضا را روشن میکند هم دست و پای عقل عملی را باز میکند انسان به آسانی تصمیم میگیرد هم مطلب برایش روشن است این طمأنینه این آرامش این آسایش مربوط به عقل عملی است. ما یک شک داریم یک تردید, شک مربوط به اندیشه است که آیا این محمول برای این موضوع است یا نه؛ تردید مربوط به انگیزه است که این کار را بکنم یا این کار را نکنم منافقان گرفتار تردید عملیاند مسئله برای آنها روشن شد اما در عزم تردید دارند فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ (2) تردید آن ردّ مکرّر است میبینید یک انسان نابینا وقتی که میخواهد از اتاقی بیرون برود چون در خروجی را بلد نیست به دیوار شرقی میرود میبیند راه بسته است به دیوار غربی برمیگردد راه بسته است این میشود تردید, تردید یعنی ردّ مکرّر یعنی راه خروج ندارد منافق این طور است عالِم فاسق, عالم بیعمل این طور است فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ این رِیْب به معنای شکّ علمی نیست برای اینکه مسئله برایشان روشن شد همین جریانی که وجود مبارک موسای کلیم به فرعون ملعون گفت تو یقین داری لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (3) برای تو هیچ شکّی نمانده که کارِ من معجزه است کار دیگران سِحر است تو چه مشکل علمی داری؟! خب میبینید انسان ممکن است تفسیر را بخواند تفسیر هم بنویسد سخنرانی هم بکند اما وقتی رومیزی و زیرمیزی دید بگیرد این معلوم میشود که علم حوزوی و دانشگاهی آن هنر را ندارد که عزم را بسازد اما علم وحیانی, علم الهامی اگر فرشتهای همین مطلب را در قلب کسی بیاورد کلّ فضا را روشن میکند هم آن بخشهای عزم و اراده را فعال میکند هم آن بخشهای جزم و تصور و تصدیق را آگاه میکند. این کار را خدا نسبت به مادر موسی کرد همین کار را هم ذات اقدس الهی وعده داد که فرشتهها برای مؤمنانی که مقداری امتحان بدهند میکند تَتَنَزَّلُ اینها که مخصوص انبیا و مخصوص اهل بیت نیست آن قلّههای علمی مخصوص آنهاست اما الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا که این را درباره مؤمنین هم تطبیق کردند معلوم میشود این آیات برای مؤمنان دیگر [غیر از معصومان(علیهم السلام)] هم هست این فرشتهها برای مؤمنین هم هستند.
ص: 27
محتوای الهام الهی به مادر حضرت موسی(علیهماالسلام)
وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی خب چه کار بکن اینها کارهای عملی است تصمیمگیری است أَنْ أَرْضِعِیهِ این کودک را شیر بده فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ بینداز در دریا این دریا هم بحر احمر نیست که در مشرق مصر است و بین مصر و شام و امثال اینهاست این همان رود نیل است که در وسط مصر میگذرد فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی آن وحی, خوف را برمیدارد حزن را برمیدارد طمأنینه میآورد آرامش و آسایش میآورد اینها همه فعل است همه وصف نفسانی است چرا؟ این إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ یک اِخبار غیب است شعاع آن وحی این علم غیب را هم به همراه آورده إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ آن وقت این مادر در کمال طمأنینه این را گذاشت در صندوقچه و انداخت در دریا, دریا هم فرمان الهی را کاملاً اطاعت کرده این امانت را برده به صاحبش داده فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ ببر در کنار دست دشمن قرار بده. سرانجام حضور حضرت موسی در کاخ فرعون
وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) در این صندوقچه قرار گرفت و افتاد در دریا این را که انداخت در دریا در سورهٴ مبارکهٴ «طه» قبلاً گذشت که فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ دریا هم موظف است که این را ببرد یک جای مشخص این مأمور پُست است باید ببرد آنجا و برد وقتی برد کنار قصر فرعون این لُقطه را ـ بین لَقیط و ضال مستحضرید در کتاب فقه فرق است یک چیز گمشده انسان باشد میشود ضالّه اگر کودکی گُم بشود میگویند لَقیط این لقیط از سنخ لقطه است منتها درباره خود انسان ـ فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ اما آلفرعون نمیدانستند که پایان این کودک چیست سرگذشت این کودک چیست این لام, لام عاقبت است نه لام هدف آنها برای اینکه این کودک دشمن اینها بشود و بساط اینها را براندازد نگرفتند اما پایان کار وجود مبارک موسی [در باطه با فرعونیان] این است لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً.
ص: 28
لطیفه ادبی آیه هشتم
زمخشری اصراری دارد که این جمله معترضه برای آشنایان به لطایف ادبی و عربی شگفتانگیز است (1) بین معطوف و معطوفعلیه این جمله، این یک سطر فاصله است معطوفعلیه چیست؟ این است که فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً وقتی گرفتند وَقَالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ این معطوف است آن هم معطوفعلیه فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ بعد از التقاط چه شد؟ وَقَالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ بعد از اینکه گرفتند, همسر فرعون گفت که این کودک را نکش برای اینکه یا به حال ما نافع است یا اگر نافع هم نباشد فرزندخوانده ماست گفت این جمله معترضه که بین معطوف و معطوفعلیه است برای آشنایان به صنایع و ظرایف ادبی معلوم میشود که چقدر اثرگذار است که اینها اصلاً بیراهه دارند میروند خاطیءاند خاطیء غیر از مُخطیء است مُخطیء نظیر اینکه «للمصیب أجران وللمخطیء أجرٌ واحد» (2) اینها که تلاش و کوشش میکنند در راه استنباط احکام بالأخره روشمندانه بررسی میکنند سالیان متمادی فقه و اصول خواندند علوم عقلی و نقلی را فرا گرفتند تا بتوانند احکام الهی را استنباط کنند اینها روشمندانه احکام الهی را استنباط میکنند منتها بعضی مُصیباند بعضی مخطیء, مصیب آن است که روشمندانه استنباط میکند به مقصد میرسد مخطیء آن است که روشمندانه استنباط میکند ولی خب اشتباه میکند این میشود مخطی, اما خاطی کسی است که بیگدار به آب میزند روشمندانه کار نمیکند اهل راه نیست حرف زمخشری این است که اینها خاطیءاند اصلاً بیراهه میروند چیزی را گرفتند که برای براندازی آنها تلاش و کوشش میکند چه چیزهایی زمخشری فهمید که میگوید اگر کسی آشنا به قواعد ادب باشد از محاسن ادبی اطلاعی داشته باشد آنگاه میفهمد که این جمله معترضه چقدر شیرین است إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ نه مُخطئین این جمله معترضه, معطوف بر معطوفعلیه این است وَقَالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ معطوفعلیه این است که فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً این را التقاط کردند.
ص: 29
معنای «قرة العین»
حالا که گرفتند چه حادثه اتفاق افتاد؟ چه گفتگویی به میان آمد؟ گفتگو این است همسر فرعون گفت: قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ این قرّةالعین است در بحثهای قبل هم کلمه قرّةالعین گذشت, قُرّه یعنی خنکی, هوای سرد را میگویند قارّ در برابر هوای حارّ هوای سرد را میگویند قارّ, انسان دو بار اشک میریزد یک بار در حال غم و اندوه و حزن که میگویند این اشک, اشک گرم است یک بار وقتی که دوستش از سفر بیاید چشمش روشن میشود اشک شوق میریزد میگویند این اشک, اشک خنک است و اشک سرد است وقتی میگویند «قَرّتَ الأعین» یعنی چشمهای شما اشک خنک بریزد یعنی حادثه خوبی به شما برسد خوشحال بشوید اشک شوق بریزید که آن اشک, اشک سرد است از این جهت حوادث زیبا و خوشایند را یا میلاد کودک را میگویند قرّةالعین یعنی انسان از دیدن اینها اشک شوق میریزد و این اشک, اشک سرد است.
سرّ اشتیاق پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نماز و تبیین معنای احسان
همین معنا درباره آن حدیث نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست که فرمود: «حُبّب إلیّ من الدنیا ثلاث» که سومیاش این است که فرمود: «وَ قُرّة عینی فی الصلاة» (1) نماز قرّةالعین من است برای اینکه من در نماز محبوبم را زیارت میکنم اشک شوق میریزم خود حضرت به دیگران سفارش کرده که عبادت شما در حدّ احسان باشد از حضرت سؤال کردند که احسان چیست؟ البته احسان یک معنای لازم دارد لازم در حوزه خودش ولو مفعول میگیرد یعنی «فَعَل فعلاً حَسنا» یک کار خوبی کرده شخصی که نماز خوانده روزه گرفته نماز شب خوانده اهل توجه بود اهل ذکر بود میگویند «أحسن» یعنی «فَعَل فعلاً حَسنا» قسم دوم احسان به غیر است که «أحسن» یعنی مشکل دیگری را حل کرده از دیگری عفو کرده دِیْن دیگری را ادا کرده این احسان به غیر است اینها فعل است اما آن احسانی که از حضرت سؤال کردند «ما الإحسان» آن مقام است این را فریقین نقل کردند هم ما نقل کردیم هم آقایان اهل سنّت از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کردند «الإحسان أن تَعبد الله کأنّک تراه فإن لم تکن تراه فإنّه یراک» (2) احسان, مقام است منزلت است فلان کس به مقام احسان رسید یعنی طرزی میگوید إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (3) که گویا خدا را میبیند این مقام «کأنّ» است از این بالاتر که دیگر آن مقام احسان نیست بالاتر از مقام احسان است دیگر مقام «کأنّ» نیست مقام «أنّ» است آن برای اهل بیت(علیهم السلام) است وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «ما کنت أعبد ربّاً لم أره» (4) , این دیگر مقام «کأنّ» نیست مقام «أنّ» است البته این برای ربوبیّت است نه هویّت مطلقه, هویّت مطلقه همان طوری که غالب عرفا فرمودند نه معقول هیچ حکیم است نه مفهوم هیچ متکلّم است و نه مشهود هیچ عارف نه نبی نه ولیّ آن مقام را احدی درک نمیکند چون یک حقیقت خارجی است (یک) و بسیط است (دو) و نامتناهی است (سه) دیگر تجزیهبردار نیست که ما بگوییم هر کسی به اندازه خودش آن را درک میکند اگر بسیط محض بود و نامتناهی بود یا همه یا هیچ چون همه محال است پس هیچ ضروری است مقام ذات را احدی دسترسی ندارد البته مفهوماً چرا کاملاً درک میکنیم. در اینجا وجود مبارک پیغمبر از آن جهت که محبوب خود را در مقام اسمای حسنا مشاهده میکرد چشمش روشن میشد و اشک شوق میریخت خیلیها در نماز گریه میکنند «خوفاً من العقاب» برخیها گریه میکنند «شوقاً الی الثواب» برخیها اشک میریزند به عنوان قرّةالعین فرمود: «قُرّة عینی فی الصلاة».
ص: 30
گوشهای از نادانی فرعونیان در جریان حضرت موسی(علیهالسلام)
به هر تقدیر همسر فرعون گفت: قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَن یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً خدای سبحان همان کَانُوا خَاطِئِینَ را اینجا به صورت دیگر بازگو کرد فرمود: وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ اصلاً نمیفهمند ما چطور تصمیم گرفتیم آنها دارند چه فکر میکنند کَانُوا خَاطِئِینَ آنها که دشمن اینها نبودند برانداز نبودند کُشتند اینکه برانداز است نکشتند نمیفهمند چه کار بکنند خیلی از کودکان را یُذَبِّحُونَ (1) که کاری از آنها ساخته نبود اینکه کاری از او ساخته است به این کاری نمیتوانند داشته باشند هم کَانُوا خَاطِئِینَ از یک سو, هم وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ از سوی دیگر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (29) . سورهٴ بقره، آیهٴ 49; سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 6.
وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (7 فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاًوَحَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ (8) وَقَالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَن یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (9) وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (10) وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (11) وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ (12)) آثار وحی الهی به مادر حضرت موسی
رسالت انبیا(علیهم السلام) گاهی در آغاز پیدایش آنها با معجزه همراه است گاهی در اثنای رسالت جریان حضرت مسیح این طور است جریان حضرت موسای کلیم این طور است میلاد مسیح(سلام الله علیه) از یک نظر با اعجاز همراه بود میلاد موسای کلیم(علیهما السلام) از نظر دیگر با معجزه همراه بود در جریان میلاد وجود مبارک موسای کلیم وحی ویژهای که ذات اقدس الهی به مادرش فرستاد در سورهٴ مبارکهٴ طه گذشت که از عظمت و جلال آن وحی اینچنین یاد کرد آیه 38 سورهٴ طه این بود إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی یعنی یک وحی ویژهای ما به مادر موسی ایحا کردیم این وحیی که کلّ فضای قلب آن بانو را علماً و عملاً روشن کرده است نه مشکل علمی برای او ماند نه مشکل عملی, هم در بخش اندیشه به نصاب رسید که فهمید این سالم برمیگردد هم در بخش عزم و اراده مطمئن بود که این کار را باید انجام بدهد این تعبیر آیه 38 سورهٴ طه نشان عظمت آن وحی است إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی.
ص: 31
عذاب سهمگین الهی
گاهی مِهر الهی وقتی به جایی رسید کلّ فضا را روشن میکند گاهی قهر الهی به جایی رسید کلّ فضا را خاکستر میکند در جریان زمین در سورهٴ مبارکهٴ یونس آنجا مشابه این آیه گذشت که وقتی زمین سرسبز و خرّم شد حَتَّی إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ آیه 24 سورهٴ مبارکهٴ یونس, فرمود گاهی ما زمین را مشمول قَهرمان میبینیم وقتی بخواهیم عذاب بکنیم کلّ آن زمین که روشن شد شفاف شد باران آمد سرزمینها را رویش داد و همه خیال میکردند که این سال تَرسالی است نه خشکسالی و به سود آنهاست قهر ما که آمد کلّ این بساطها را برمیچیند آیه 24 سورهٴ مبارکهٴ یونس این است حَتَّی إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا حالا یا شب دستور ما میرسد یا روز فَجَعَلْنَاهَا حَصِیداً کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کلّ این صحنه را طرزی ما برمیچینیم که گویا دیروز در اینجا نبودند بالأخره شما میبینید خانهها هست, درختها هست, مزرعه هست, باغ هست, راغ هست اینها وقتی خراب شد آثاری میماند دیگر این لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ که در سورهٴ مبارکهٴ یونس بحثش گذشت این است که طرزی ما اینها را ریشهکن میکنیم که گویا اصلاً دیروز اینجا نبودند لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ یعنی گویا دیروز اینجا نبود.
فرمود ما آثار پهلوی و امثال پهلوی را طوری برمیداریم که گویا اصلاً دیروز اینجا نبودند وقتی یک سرزمین مورد قهر خدا بشود أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیْلاً أَوْ نَهَاراً فَجَعَلْنَاهَا حَصِیداً این حصید فَعیل به معنی مفعول است محصود یعنی دروشده «یوم حصاد» (1) یعنی یوم درو کردن این را ما حصید قرار میدهیم مثل قتیل به معنی مقتول این محصود ماست دروشده است ریشهکن شده است طرزی ریشهکن میکنیم کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ یعنی گویا دیروز اصلاً اینجا نبود. همان طوری که قهر الهی این طور است هیچ اثری از گذشته نمیماند مِهر الهی هم همین طور است فضای قلب مادر موسی(سلام الله علیهما) پر از غم و اندوه بود خب آن یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْْ (2) که سنّت سیّئه آلفرعون بود این کودک هم که محبوب مادر است خب این خوفی دارد از یک سو, حزنی دارد از سوی دیگر, قلب او پر از خوف و حزن است طرزی این وحی الهی در فضای دل اثر کرد که این دل فارغالبال شد وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً.
ص: 32
دو وجه در تفیسر کریمه وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً
میبینید برخی از مفسّرین مثل مرحوم شیخ طوسی سه وجه ذکر میکنند بدون داوری که کدام یک از این وجوه صحیح است (1) گاهی به ترتیب ذکر میکنند که بیمیل نیستند که یکی از این وجوه صحیح باشد اینها گاهی اینچنین معنی میکنند میگویند وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً یعنی دل مادر موسی خالی شد نظیر آیه سورهٴ ابراهیم که وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ (2) یک انسان مضطرب میگویند دلش خالی شد میگویند فلان کس دل ما را خالی کرد یعنی خبر تلخی آورد که ما اصلاً راه تصمیمگیری نداریم این دل ما را خالی کرد یعنی ما را مضطرب کرد أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ یعنی دل اینها خالی است هر چیزی شما در این دل بیندازی باعث اضطراب اینهاست آنها گفتند: وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً یعنی «فارغاً من العلم و العزم و الارادة» از بس هول و هراس در این دل بود این دل نمیتوانست تصمیم بگیرد (3) و ما به وسیله وحی این را برطرف کردیم یک وجه این است یک وجه این است که نه, وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً یعنی قلب مادر موسی بعد از آن أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی این دیگر فارغالبال شد غمی در او نبود حزنی در او نبود ما به چه کسی میگوییم «فارغ البال» یک وقت است که میگوییم أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ یک وقت میگوییم فلان شخص فارغالبال است یعنی هیچ مزاحمی نداری هیچ شغل شاغلی نداری که حواس شما را پرت کند کاملاً مطمئنی.
ص: 33
دیدگاه علامه طباطبایی(ره) در تفسیر کریمه وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً
سیدناالاستاد دیگر کاملاً به میدان آمده گفت راه این است آن وجوه هیچ کدام اعتباری به آن نیست مرحوم شیخ طوسی سه وجه در تبیان نقل کرد جناب زمخشری دو وجه نقل کرد (1) بعد از مرحوم شیخ طوسی, مفسّران شیعه که این راه را طی میکنند اینها هم دو, سه وجه نقل کردند بعد از زمخشری, مفسّران اهل سنّت هم آنها هم این دو وجه را نقل کردند اما یک راه شفافی ارائه کنند که بالأخره این وجه درست است یا آن وجه درست است در کلمات این بزرگان کمتر دیده میشود اما آنچه در المیزان آمده این است که این دیگر فارغالبال شد (2) چرا؟ برای اینکه با آمدن وحی الهی جا برای نگرانی و خوف و حزن نیست این کلّ صحنه قلب مطهّر مادر موسی(سلام الله علیهما) شفاف شد مطمئن شد نه مشکل علمی دارد نه مشکل عملی دارد هم در مسئله جزم, بیشک جازم بود هم در مسئله عزم, بیتردید عازم بود فارغالبال بود فارغالقلب بود گفت بینداز دریا گفت چشم! به دریا دستور داد بینداز ساحل دریا گفت چشم! به دشمن هم گفت بگیر آنها هم گفتند چشم! فرمود: وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی (3) من تو را محبوب قرار دادم وقتی من تو را محبوب قرار دادم وقتی در خانه دشمن مشترک ورود کردی به عنوان محبوب از تو پذیرایی میکنند مگر دل به دست دلآفرین نیست «مقلّبَ القلوب» (4) مقلّب دلها نیست؟! فرمود من دلها را به سمت تو گرایش دادم وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی از ناحیه من, من تو را محبوب قرار دادم آن امرئه فرعون آن طور حرف میزند آن فرعون خشمناک خشن بدمشرب آن حرف را میزند آلفرعون که کار آنها یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ بود آن حرف را میزنند این کودک به عنوان محبوب همگان در بیت فرعون نزول اجلال کرد.
ص: 34
دلیل نگرانیهای حضرت مریم هنگام ولادت حضرت عیسی(علیهماالسلام)
پرسش:...
پاسخ: آنجا به مادر عیسی(سلام الله علیهما) وحی نیامده اگر وحی آمده بود او هم آرام بود منتها مادر عیسی(سلام الله علیهما) در برابر تهمت مردم خب مردمی که گفتند: مَا کَانَ أَبُوکِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً (1) در برابر این مردم خب بگوید یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً (2) خب اگر میبینید صدیقه کبرا(سلام الله علیها) هم آن فشار را میبیند میگوید «عجّل وفاتی» (3) این از دست مردم به ستوه در میآیند تقاضای مرگ میکنند نه اینکه اضطرابی در قلبش باشد ـ خدای ناکرده ـ در حقانیّت خودش شک بکند آن هم این طور نبود اما تهمتهای ناروا را که شنیدند گفتند: یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً بنابراین این فضای مطهّر قلب کلاً روشن شد علماً و عملاً ایشان فارغالبال شد.
تشابه و تفاوت و تعبیر قرآن در جریان مادر موسی و داستان حضرت یوسف(علیهم السلام)
خدای سبحان درباره یوسف(سلام الله علیه) یک تعبیری دارد درباره مادر موسی(سلام الله علیهما) یک تعبیر دیگر دارد درباره یوسف(سلام الله علیه) فرمود: وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ آیه 24 سورهٴ مبارکهٴ یوسف که قبلاً گذشت این بود وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ جریان آن زن با جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) به این صورت بود که آن زن اهتمام ورزید لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ قصد کرد که با او نزدیک بشود این برای این, درباره یوسف(سلام الله علیه) که نزدیکی انجام نشد قصد هم انجام نشد برای اینکه خدا فرمود: وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی این لَوْلاَ برای امتناع است دیگر, اگر برهان الهی را مشاهده نمیکرد او هم قصد میکرد اما چون برهان الهی را مشاهده کرد همان طوری که فعل واقع نشده قصد هم واقع نشده پس قصدی در کار نبود در فضای قلب مطهّر یوسف(سلام الله علیه) هیچ اراده خلافی نبود اینجا هم میفرماید: لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا اگر ما قلب مادر موسی را به خودمان مرتبط نمیکردیم این هم ممکن بود سخنی بگوید ولی هیچ حرفی نزد فارغالبال بود قلبش فارغ بود غم و اندوهی نداشت حزنی نداشت درباره بچهاش هیچ حرفی نزد برای اینکه ما قلبش را به خودمان مرتبط کردیم.
ص: 35
پس قلب اگر به دست «مقلّب القلوب» باشد هم در خطر فحشا انسان معصوم و مصون میماند هم در خطر قتل و خونریزی و هلاکت فرزند و دل به دریا زدن مصون میماند فرق آنجا و اینجا این است که آنجا فرمود یوسف دید اینجا فرمود ما پیوند زدیم بالأخره ما ربط دادیم از طرف ما بود آن هم از طرف خدا بود چون مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (1) اگر کسی آن صحنه را ببیند آرام میشود چون آن صحنه کلّ فضا و جان را روشن میکند علماً و عملاً اگر علماً روشن کرد انسان اهل ظن و خیال و قیاس و گمان و وهم نیست اهل جزم است اگر عملاً روشن کرد اهل تردید و دودلی و اضطراب و نوسان و اینها نیست اهل عزم است اگر این صحنه روشن شد هم بخش اندیشه به جزم میرسد هم بخش انگیزه به عزم میرسد آنجا فرمود: هَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ اینجا هم میفرماید: إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا این قلب را که ذات اقدس الهی به خود مرتبط کرد هیچ جا برای شک نمیماند.
عدم راهیابی شک و تردید در علم وحیانی و اولیّات
ما گرچه به وضوحِ علم شهودی و وحیانی نداریم ولی در مسائل عادی و عرفی ما یک سلسله بدیهیات داریم بدیهی یعنی بدیهی یعنی برهان دارد ولی لازم نیست مثل دو دوتا چهارتا, دو دوتا چهارتا یک صغرا دارد یک کبرا دارد یک قیاس منطقی دارد ولی نیازی نیست کسی برهانی اقامه کند معلوم است دو دوتا چهارتاست اوّلی یعنی محال است کسی برای او برهان اقامه کند او برهانپذیر نیست مثل جمع نقیضین, جمع نقیضین را کسی قدرت برهان ندارد ولی تا میخواهد برود فکر بکند فکر کردن با فکر نکردن دوتاست جمع نمیشود استدلال با لااستدلال جمع نمیشود صغرا با لاصغرا جمع نمیشود کبرا با لاکبرا جمع نمیشود قدم به قدم انسان تا بخواهد حرکت کند مهمان اصل تناقض است اصل تناقض را میگویند اوّلی, اوّلی یعنی برهانپذیر نیست بدیهی یعنی برهانپذیر است ولی نیازی به برهان ندارد ما در قضیّه اوّلی تردیدی نداریم وحی برای معصومان الهی در علم شهودی اگر قویتر از اوّلی ـ نه بدیهی ـ اگر قویتر از اوّلی نباشد همتای اوّلی است لذا هیچ تردیدی ندارند.
ص: 36
1) (13) . سورهٴ نحل، آیهٴ 53.
عدم راهیابی شک و تردید در علوم شهودی
علوم شهودی انسان
ما اگر بخواهیم از آن سنخ علمی داشته باشیم به این معناست مثلاً اگر کسی دندانش درد میکند این ممکن است شک بکند که آیا دندانم درد میکند یا دستم درد میکند یا پایم درد میکند؟! این دندانش درد میکند این اصلاً فرصت ندارد که حرف شما را گوش بدهد این درد دندان دارد میکِشد شما میگویید آقا دندانت درد میکند یا دستت درد میکند دندانت درد میکند یا دندانت درد نمیکند او ناله میکند از درد دندان این درد دندان را که حسّ حصولی ندارد حسّ شهودی دارد یک وقت است درختی است در خارج یا عابری است در خارج ما میبینیم عکسش در مردمک چشم ماست ما به او علم حصولی داریم نه علم حضوری اما این درد را که انسان احساس میکند اینکه درد حصولی نیست که وقتی میخواهد به طبیب بگوید بله منتقل میکند میگوید من دندانم درد میکند این الفاظ, مفاهیمی دارد که در ذیلش ترسیم میکند به ذهن طبیب منتقل میکند این میشود علم حصولی اما آن نالهای که دارد و دردی که دارد آن دیگر علم حصولی نیست آن دیگر علم شهودی است خب کسی که دندانش درد میکند با علم شهودی این شک دارد که دندانش درد میکند میگوید از کجا شک داری از کجا دستت درد نکنه یا میگوید من فرصت جواب دادن به این طرهّات را ندارم ما مشابه این بدیهیات شهودی را هم هر روز داریم گرسنه میشویم تشنه میشویم درد داریم نشاط داریم ما اصلاً با علم شهودی زندگی میکنیم این علم حصولی ما, بازده و گزارشگر این علم شهودی ماست خب انسان وقتی که غذا میخواهد انسانی که تشنه است انسانی که سیراب است انسانی که خسته است همه این مجموعه دائرةالمعارفی را که صدها دانش است ما با علم شهودی داریم زندگی میکنیم وقتی میخواهیم به دیگری سخن بگوییم بله میشود علم حصولی وقتی میخواهیم از اوضاع دیگران باخبر بشویم میشود علم حصولی وگرنه ما با علم شهودی زندگی میکنیم اینکه میگویند اگر کسی به خودش بپردازد اهل معرفت نفس بشود خیلی راه برایش روشن است برای همین جهت است خب بالأخره ما خاطراتی داریم رفت و آمدی داریم چه کسی وارد میشود چه کسی خارج میشود این خاطره کجا نشسته چه وقت پرواز کرده چون غافلیم, تلاش و کوشش ما این است که از حوزه و دانشگاه چیزی گیرمان بیاید ولی اگر به درون خودمان بپردازیم «او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد» (1) آن کسی که با ما هست در درون ما هست «أقرب إلینا من حبل الورید» (2) است با او سر و کار داریم او را میبینیم با او حرف میزنیم حرف او را میشنویم در مقام سوم یعنی مقام سوم نه مقام هویّت مطلقه که منطقه ممنوعه است نه مقام اوصاف ذات که مقام منطقه ممنوعه است مقام فعل او, وجه او, فیض او اصلاً با فیض او کار داریم منتها دنبال بیگانهها میگردیم اگر کسی اهل این شهود باشد جا برای تردید نمیماند. همان طوری که ما نه در علم اوّلیمان شک داریم نه در علم شهودیمان این فضا را آنچنان روشن میکند که جا برای عزم خلاف هم نیست لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ این بالقول المطلق است معلّق به چیزی نیست اما وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ چون برهان رب را دید قصد هم نکرد پس او معصوم بود علماً و عملاً و قصداً و نیّتاً.
ص: 37
طمأنینه مادر حضرت موسی(علیهما السلام)
در جریان مادر موسی(سلام الله علیهما) این هم همین طور بود برای اینکه وقتی وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی این هم در کمال طمأنینه این بچه را گذاشت در صندوقچه و انداخت در دریا أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ (1) این با تردید و به امید و اینها که نبود جزماً و عزماً؛ علماً جزماً عملاً عزماً انداخت این بچه را در صندوقچه, صندوقچه را هم انداخت در دریا منتها بعد میخواهد ببیند چه میشود این مطمئن بود که برمیگردد وگرنه رود نیل که جای کشتیرانی است که دریای روانی است آدم دخترش را نمیفرستد که ببین کجا رفته این معلوم میشود به جایی میخواست برود به دخترش یعنی خواهر موسی(سلام الله علیه) گفته بود برو به دنبالش ببین کجا میرود وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ اگر چیزی را کسی فرستاد دریای روان مثل نیل که جای کشتیرانی است این دیگر منتظر نیست که این رفته که برود اما نه, گفت این جایی باید برود جایی باید برود که به من دسترسی داشته باشد بعد به من برگردد با این طمأنینه دخترش را فرستاد.
فارغالقلب بودن مادر حضرت موسی(علیهماالسلام)
معنای وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً نه یعنی او واله و سرگردان بود دلش خالی شد از غصّه نمیدانست چه کار بکند بلکه او فارغالبال بود همّی نداشت غمّی نداشت آنچه در سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم آمده که وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ یعنی آیه 43 سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم مُهْطِعینَ مُقْنِعی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ در صحنه قیامت از شدّت اضطراب اینها تهیدلاند با آنچه در اینجا هست کاملاً فرق دارد آن یعنی از بس اضطراب و نوسان و خوف و هراس صحنه دل را پر کرده او قدرت تصمیم ندارد دلش خالی شد اما فارغالبال یعنی شاغل ندارد چیزی مزاحم او نیست میگویند فلان شخص فارغ است فراغت پیدا کرده یعنی مزاحم ندارد خب اگر دل مشغول خوف و هراس باشد که انسان فارغ نیست انسان مشحون است نه فارغ اما اینجا فرمود: وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً این کاملاً فارغالبال بود بال یعنی دل, قلبش فارغ بود از شاغل, دلش فارغ بود از شاغل اگر ما ربط نکرده بودیم دل را به خودمان إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ این إِن مخفّف مثقّله است یعنی «إنّها» آن مرئه کَادَتْ نزدیک بود که بگوید پسرم رفت بروید ببینید چه خبر است یا نگرانم از او از این حرفها اما هیچ از این حرفها نداشت و نام موسی را هم نبرد برای اینکه ما قلب او را به خودمان مرتبط کردیم و فضای قلب او هم کاملاً شفاف و روشن شد.
ص: 38
1) (16) . سورهٴ طه، آیهٴ 39.
فرمود: لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ خب قلبی که مرتبط به عنایت الهی باشد به ولایت الهی باشد به الهام و وحی الهی باشد این دیگر مضطرب نیست.
همراهی خواهر حضرت موسی با صندوقچه
وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ مادر موسی(سلام الله علیهما) به دخترش ـ خواهر موسی(علیه السلام) ـ فرمود به دنبال این صندوقچه برو ببین چه خبر است قصّه را که قصّه میگویند چون پیاپی و به دنبال هم یک جریان بازگو میشود قِصاص را هم که قصاص میگویند برای اینکه به دنبال آن جنایت است قَصّ یعنی پیگیری کرد قصّ یقصّ امر حاضرش میشود قُص این هم چون مؤنث است فرمود: قُصِّیهِ یعنی پیروی کن به دنبال این صندوقچه برو ببین کجا میرود قُصِّیهِ بعد خواهر موسی(سلام الله علیه) حرکت کرد چون این رود عظیم نیل مأمور نبود که این صندوقچه را به آن سمت رود یا وسط رود ببرد باید همین کرانه و کنارهها حرکت بدهد که بیاید در خانه فرعون. فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ این در جانبی بود در یک پهلو بود پهلو گرفت مواظب بود که این صندوقچه کجا میرود این خواهر فهمید که این صندوقچه مسیرش برگشت دارد میرود کنار قصر فرعون ولی آنها متوجه نبودند این متوجه شد اینکه میگویند از گناه اجتناب بکنید یعنی شما در یک جانب قرار بگیرید گناه در جانب دیگر قرار بگیرد آن طرفی که گناه است آن طرف نروید این معنی اجتناب است اگر کسی در همان طرف برود نمیگویند اجتناب کرده برای اینکه در جانب دیگر نرفته به همان جانب رفته «اجتنب, تَجَنَّب» یعنی جانب دیگر گرفته موضع دیگر گرفته اینجا هم یک موضع خاص گرفتند که کسی او را نبیند آنها متوجّه نشوند که خواهر موسی دارد این صندوق را بدرقه میکند ببیند صندوق کجا میرود این صندوق آمده تا درِ قصر فرعون. ص: 39
محبّت فرعونیان به حضرت موسی در نوزادی و خردسالی حضرت
فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً و این آلفرعون که گرفتند با محبّت برخورد کردند در اثر اینکه وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی حالا این کودک است به عنوان یک مائده غیبی برای آلفرعون رسیده که آن بانو ـ زن فرعون ـ نه تنها به فرعون گفت دست به کُشتن این نزن بلکه به صورت جمع خطاب کرد که لاَ تَقْتُلُوهُ یعنی مأمورانی که موظف بودند کودککُشی کنند دست به قتل این کودک نزنند نگفت «لا تقتله» گفت: لاَ تَقْتُلُوهُ. آنجا که گفت: قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ خدای سبحان میفرماید نه خیر, قرّةالعین برای آنها نیست ما این کودک را به مادرش برگرداندیم کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا که آیه سیزده همین سورهٴ مبارکه است تا قرّةالعین بشود برای مادرش وگرنه برای آلفرعون قرّةالعین نخواهد بود.
خب اینها در اثر القا محبّت الهی با این کودک مهربانانه برخورد کردند و این خواهر دید که اینها با مِهر و محبّت این کودک را از این صندوقچه درآوردند و این کودک محتاج به شیر است و گریه میکند و هیچ پستانی را هم قبول نمیکند همان خدایی که به دریا میگوید بگیر این امانت را سالم تحویل بده همان خدا به این لبان مطهّر موسای کلیم میگوید نمک هیچ چیزی را نمیمَکید فرمود: وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ گریه هم میکرد خب همه هم میدانستند کودک است شیرخواهر هم است محبوب هم است ماندند که چه کار کنند.
بررسی ادبی واژه الْمَرَاضِعَ
وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ این یا جمع مُرضِع است مُرضع یعنی زن شیرده چون این وصف مخصوص زنهاست دیگر تاء تأنیث برنمیدارند نمیگویند مرضعه مثل اینکه طالقه نمیگویند حائضه نمیگویند چون صفت مخصوص اینهاست با اینکه مرضعه نمیگویند تفاوتی هست بین مرضع و مرضعه هر دو صفت زن است مرضع یعنی زن شیرده, مرضعه یعنی زن در حالی که پستانش را در کام کودک گذاشته الآن اینجا این مراضع یا جمع مُرضِع است یا جمع مَرضَع, مَرضع یعنی جای شیر خوردن اینکه لبان مطهّر موسای کلیم باشد بالأخره نه مادرها توانستند پستانشان را در کام موسی(علیه السلام) بگذارند نه لبان مطهّر موسی(علیه السلام) پستانپذیر بود. ص: 40
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (10 وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (11) وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ (12) فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (13) وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (14)) منّت های الهی بر حضرت موسی (علیه السلام)
در جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) برای استقرار حکومت عقل و عدل فرمود ما به طور مستمر بر این گونه افراد مستضعف منّت روا میداریم منّت یعنی نعمت عُظما وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ (1) و این منّت یعنی نعمت عظما از دوران شیرخوارگی وجود مبارک موسی(علیه السلام) شروع شد به دلیل اینکه در بخشهای دیگر فرمود: وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْرَی ٭ إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ (2) آن وقتی که به مادرت وحی فرستادیم آغاز منّت بود پس کسی را که بخواهد بپروراند از همان دوران شیرخوارگی مورد نعمت عظما قرار میدهد.
تبیین قول صحیح در تفسیرفَارِغاً
مطلب بعدی آن است که بسیاری از این مفسّران مخصوصاً اهل سنّت این وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً را به همین معنا ذکر کردند یعنی قلب مادر موسی واله بود تهی بود از حیرت و دهشت و هراس و ترس ، مطابق آیه سورهٴ «ابراهیم» معنا میکردند که وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ (3) یا همین وجه را انتخاب کردند یا این را وجه اول قرار دادند شما میبینید در جامع قرطبی و مانند آن میگویند اگر کسی این فارغ را به معنای فارغالبال بگیرد یعنی قلبش فارغ از غم و غصه بود این تفسیر، نارواست و صحیح نیست (4) قبلاً دلش با یک سلسله براهین و ادله آرامبخش پر بود الآن دلش را خالی کردند فقط سرگردان شد اما چون بعد از وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی (5) است و آن وحی چند مطلب را در برداشت یکی اینکه بچه را بینداز به دریا خب آن با طمأنینه و آرامش با قلب فارغ به صورت فارغالبال بچه را انداخت به دریا , معلوم میشود این وحی, انسان را فارغالبال میکند نه واله و سرگردان حالا که با طمأنینه بچه را به دریا انداخت نگران چه باشد این با چه مطمئن شد آن با همان وحی مطمئن شد فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقیهِ فِی الْیَمِّ این هم گفت چشم! اگر کسی بچه را در صندوق میگذارد و صندوق را به دریا پرت میکند با آرامش پرت میکند این نگران چیست اگر وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی بعد از جریان وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی است معلوم میشود که تفسیر صحیح این است که قلب مادر موسی فارغالبال بود.
ص: 41
بله, اگر ما این فارغ را به معنای تهی شدن بگیریم نظیر وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ آنگاه این فَارِغاً با إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ این دوتا میتواند مرتبط باشد به لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا یعنی اگر ما قلبش را به خودمان مرتبط نمیکردیم دو حادثه اتفاق میافتاد یکی اینکه این تهیدل میشد دلش خالی میشد و سرگردان بود واله بود راهی برای تصمیمگیری نداشت دوم اینکه نزدیک بود قصّه موسی را افشا کند اما چون فَارِغاً به معنای فارغالبال بودن است هرگز با این إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ هماهنگ نیست این یک جمله جداست وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً چون وحی فرستادیم بعد دوباره درباره اصل قصّه بحث میکند که اگر ما قلب مادر موسی را به خود مرتبط نمیکردیم این ممکن بود داستان موسی را افشا کند لذا چون بین فراغت به معنای فارغالبال بودن با إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ هیچ رابطه نیست این لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا نمیتواند دلیل هر دو باشد ما آن وحی را فرستادیم که غمگین مباش محزون مباش بچه را به دریا بینداز به ما بسپار ما او را سالماً تحویلت میدهیم این هم باور کرده شروع کرده به فعالیت لذا وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً ولی اگر ما قلبش را به خود مرتبط نمیکردیم این نزدیک بود داستان موسی را افشا کند لذا لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا به خصوص إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ برمیگردد.
بله, اگر این وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی قبل از جریان وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ (1) بود در آغاز قصّه بود ممکن بود که این فارغ بودن نظیر همان آیه 43 سورهٴ «ابراهیم» معنا بشود که وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ یعنی دل آنها خالی است اگر کسی راهی برای تصمیمگیری نداشته باشد سرگردان است و متزلزل این برای قبل از وحی است اما بعد از وحی این وحی, علم حصولی که نیست شهود مادر موساست و آرامبخش است آسایش میآورد آرامش میآورد طمأنینه میآورد و مانند آن. وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً برای اینکه وَأَوَحَیْنَا هیچ کسی نمیتوانست به او اعتراض بکند که بچه را به دریا دادی برای چه چرا با دست خودت بچه را از بین میبری هیچ کس چنین حرفی نمیزد و خودش هم چنین احتمال نمیداد.
ص: 42
1) (6) . سورهٴ قصص، آیهٴ 7.
تثبیت الهی پیامبر اکرم
بعد فرمود: لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا در بحث دیروز یک نمونه ذکر شد و آن جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) بود که وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ (1) اما آنچه در این نوبت مطرح است در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» درباره خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مطرح است در آنجا فرمود: وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً ٭ وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (2) فرمود رسول من! اینها توطئههای فراوانی کردند حالا یا دسیسههای سیاسی بود یا اجتماعی بود یا رشوه بود یا قوم و خویشبازی بود به هر وسیله بود خواستند نفوذ پیدا کنند که شما بعضی از آیات را عوض کنید مخالف توحید ـ معاذ الله ـ سخن بگویید موافق شرک ـ معاذ الله ـ سخن بگویید خواستند این کارها را بکنی اگر ـ معاذ الله ـ مشرکانه سخن میگفتی آیات توحید را تغییر میدادی دیگر نزاع بین کفر و ایمان برداشته میشد تلاش و کوشش آنها این بود وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ آنها خواستند فریب بدهند با ترفند تو را از وحی و ایحای ما جدا کنند لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ غیر آنچه ما گفتیم به عنوان افترا ـ معاذ الله ـ به ما نسبت بدهی تلاش و کوشش اینها این بود اگر چنین کاری میکردی وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً آن وقت اینها دوست تو میشدند تصمیم مشئوم اینها این بود اما وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً بحث مبسوطش آنجا گذشت پیام این آیه 74 این است که ما موقعیّت تو را تثبیت کردیم تو را ثابت نگه داشتیم اگر تثبیت الهی نبود تو نزدیک بود که اندک مِیلی نسبت به اینها بکنی. فهاهنا امور اربعه نه تنها کار نبود یعنی افترا نبود نه تنها میل نبود نه تنها اندک میل نبود نزدیک به میل اندک هم نبود برای اینکه فرمود: لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ کادَ یعنی قَرُبَ, رَکَنَ یعنی مالَ میلاً قلیلا این می شود حرم امن این می شود وحی محض فرمود ما تثبیت کردیم تو به هیچ نحو به این بهانه و ترفند اینها بها ندادی لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً
ص: 43
فاعلیت خداوند در هدایت و تثبیت اولیای الهی
این کار درباره مادر موسی هم اتفاق افتاد درباره حضرت یوسف(سلام الله علیهم اجمعین) هم اتفاق افتاد منتها گاهی خدای سبحان به مبدأ قابلی نسبت میدهد گاهی به مبدأ فاعلی نسبت میدهد گاهی میفرماید ما این کار را کردیم گاهی میفرماید او فیض ما را دید برای اینکه روشن بشود آن جایی که به مبدأ قابلی اسناد داده شد و فرمود او فیض ما را دید از خودش ندید ما نشانش دادیم در آیه دیگر فرمود: لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ (1) ما نگذاشتیم فتنه به طرف او برود درست است او به طرف فتنه حرکت نکرد ولی ما یقه فتنه را گرفتیم پس کشیدیم نفرمود «لنصرفه عن السوء» نفرمود ما نگذاشتیم یوسف به طرف بدی برود فرمود: لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ ما بدی را اجازه ندادیم به طرف او برود معلوم میشود اگر او دید, به فیض ما بود و به افاضه ما بود, اگر مادر موسی با فارغالبال بودن بچه را به دریا انداخت به ایحای ما بود اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود خودتان را به زحمت نیندازید آفتاب را دست راست من, ماه را دست چپ من بدهید من کمی تغییر بدهم شدنی نیست (2) این هم به تثبیت ما بود.
آرامش قلب مادر حضرت موسی در پرتو وحی الهی
خب بعد از اینکه فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی جا برای اینکه قلب مادر موسی تهی شده, لرزان شده, پر از اندوه شده, وقتی شنید این بچه به دست فرعون افتاد غمگین شده اینها نیست آن که دریا را با امر میگوید ببر در خانه فرعون دریا میگوید چشم! همانجا هم فرمود من این را بردم تا با دست دشمن, دوست خودم را بپرورانم اینجا دیگر جای ناآرامی نیست بنابراین وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً فارغالبال بود, چرا؟ برای اینکه وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی بله, اگر ما این وحی را نفرستاده بودیم ممکن بود آن داستان موسی را افشا کند و مانند آن اما بعد از اینکه فرمودوَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی و او در کمال درایت و آرامش، بچه را در صندوق انداخت و صندوق را هم انداخت به دریا این دیگر نگران چه باشد.
ص: 44
سرّ همراهی صندوقچه توسط خواهر حضرت موسی
آن قدر این مادر مطمئن است که دخترش را میفرستد بگوید برو ببین کجا رفت مگر آدم بچه را میفرستد در دریای روان، نیل یک دریای روانی است که در آن کشتیرانی میشود بچه کجا رفت یعنی چه؟! خب این دریای خروشان بچه را میبرد دیگر این مادر مطمئن است خیر, از محدوده این کوچه و پس کوچه بچه بیرون نمیرود همین جاها میماند به دخترش گفت برو ببین کجا رفته این با طمأنینه این کار را کرده مگر کسی چیزی را بیندازد در دریا کسی را میفرستد می گوید برو ببین کجا رفته خب رفته رفته دیگر این مطمئن بود این میرود یکی از این خانهها آنجا میماند وقتی به دخترش گفته قُصِّیهِ برو ببین کجا میرود معلوم میشود هدفی دارد این صندوقچه هدفی دارد مأموریتی دارد باید جایی در همین خانهها برود اگر مأموریت نداشته باشد به دلخواه دریا میرود نه به دلخواه خودش اینکه به دخترش گفت برو ببین این صندوقچه کجا میرود معلوم میشود مأموریت دارد دیگر معلوم میشود جای آرامی میخواهد برود یکی از این خانهها میخواهد سرکشی کند همین! با این آرامش این کار را کرده خب هیچ نگران هم نبود.
ضرورت تلاش انسان در ضمن امدادهای غیبی الهی
مطلب مهم آن است که ما تا در دنیا نفس میکشیم نباید بگوییم همه کارها از راه غیب باید حل بشود برای اینکه دنیا دار عمل است در بحثهای مادر عیسی(سلام الله علیهما) آنجا هم گذشت که خدای سبحان به مریم(سلام الله علیها) از راههای غیب نعمتهای فراوانی دارد خب کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً (1) این بود, از راه غیب فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً (2) بود, از راه غیب مادر شد، بود از راه غیب فاجاءها المخاض الی جذع النخلة (3) این هم بود , حالا که همه اینها قدم به قدم از راه غیب بود این جذع نخله این درخت خشک خرما به هر وسیلهای که هست حالا پر بار شد اینجا دیگر خدای سبحان به مادر عیسی(سلام الله علیهما) میگوید تو هم دستی دراز کن این شاخه را تکان بده این خرما بریزد وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً (4) خب همه آن کارهای مهم را خدا از راه غیب کرده اگر این جذع را پرمیوه کرد این شاخه و خوشه را نمیتواند کمی پایین بیاورد در دسترس مادر قرار بدهد! فرمود تو هم بالأخره دستی تکان بده تو هم کاری بکن انسان تا زنده است ولو انبیا, اولیا, ائمه(علیهم السلام) باشند مسئولیتی دارد بالأخره فرمود: وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً اهتزاز یعنی به جنبش در آوردن, تکان دادن تو هم تکان بده میوه بریزد این کار لازم است.
ص: 45
خب این خدایی که با امر حاضر به مادر موسی میگوید بینداز در دریا به امر غایب به خود دریا میگوید ببر درِ خانه فرعون (1) خب از این به بعد نمیتواند از راه غیب بدون زحمت خواهر و مادر، این بچه را به مادر برگردد؟ خب یقیناً میتواند اما مادر هم باید تلاش و کوششی بکند به دخترش بگوید برو ببین این صندوقچه کجا رفته این مثل اینکه منتظر است بچه برگردد یک بهانه میخواهد خدای سبحان حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ کرده, وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی (2) کرده, اعدا عدوّ فرعون نسبت به او گرایش پیدا کرده بیت فرعون ملعون خدمتگزار او شدهاند منتها الآن یک بهانه میخواهد که این پسر به مادر برگردد خب این را بالأخره یک تلاش و کوششی باید کرد مادر تلاش و کوشش کرد خواهر تلاش و کوشش کرد بالأخره این فرزند به مادر برگشت تا زندهایم یک کار باید از طرف ما باشد اینچنین نیست که انسان دست روی دست بگذارد ولو پیغمبر هم که است همه کارها از راه غیب باشد این طور نیست هر اندازه کاری از انسان ساخته است باید آن را انجام بدهد.
اراده تکوینی الهی در امتناع حضرت موسی از نوشیدن شیر
وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ یعنی مادر موسی(سلام الله علیهما) به خواهر موسی فرمود: قُصِّیهِ یعنی به دنبال این جعبه برو ببین چه خبر است فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ این خواهر جعبه را دید منتها جانباً مُجتنباً مجانباً در جانبی قرار گرفت که آنها نبینند این خواهر به دنبال کودک است وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ خب حالا محبت این کودک را خدای سبحان در دل آنها انداخت آنها هم گرفتند گفتند: قُرَّتُ عَیْنٍ لی وَ لَکَ لا تَقْتُلُوهُ عَسی أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً (3) این بچه است بچه هم شیر میخواهد و گریه میکند هر پستانی هم به او دادند نپذیرفت. نپذیرفت یعنی همان خدایی که به دریا میگوید دست به این جعبه نزن سالم تحویل بده به لبان مطهّر موسی(سلام الله علیه) هم دستور میدهد نمک، هیچ پستانی را امتصاص نکن نگیر قبول نکن فقط گریه کن معلوم میشود گاهی گریه وسیله است وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ این تحریم تشریعی که نیست این تحریم تکوینی است مثل إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا (4) ما تکویناً حرام کردیم نگذاشتیم که این پستانی را قبول کند شیری را قبول کند غذایی را قبول کند وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ ما از قبل همه اینها را برنامهریزی کردیم خب به چه چیزی امر کردیم از چه چیزی نهی کردیم چه چیزی را تحلیل کردیم چه چیزی را تحریم کردیم اینها استمرار منّت الهی است آن فعل مضارع است که مفید استمرار است وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ (5) این کارهای مستمرّ الهی است معلوم میشود گاهی با گریه، آدم باید مشکل را حل کند این «سلاحه البکاء» (6) که در دعای «کمیل» آمده یکی از مواردش همین است خب اگر این گریه نمیکرد اگر آرام بود اگر درباریان فرعون را بیتاب نمیکرد اینها به دنبال دایه نمیگشتند. ص: 46
پیشنهاد خواهر حضرت موسی(علیهالسلام) به فرعونیان
خواهر موسی(سلام الله علیه) وقتی این صحنه را دید خودش را به آنجا نزدیک کرد گفت من خانوادهای نه مادر, اسم مادر را نبرد خانوادهای را میشناسم که علاقهمندند یعنی نمیخواهند شما در زحمت باشید تنها مهربانی آن خانواده نسبت به این کودک مطرح نیست این خانواده برای شما دایگی میکند که شما راحت باشید شما که این بچه علاقهمندید محبت این بچه در دل شما هست حالا که مورد علاقه شماست من خانوادهای را میشناسم که به سود شما کار میکنند این بچه را هم خوب پذیرایی میکنند خوب نگهداری میکنند هم نسبت به بچه، خالصانه او را پذیرایی میکنند هم خیرخواه شما هستند هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ آنها برای شما میخواهند این بچه را بپرورانند نسبت به این بچه هم کاملاً این بچه را خوب نگهداری میکنند وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ خب این حرف پذیرفتهشده است.
پاسخ مادر حضرت موسی در برابر شک فرعون
آنگاه آنها قبول کردند گفتند ما به عنوان امتحان میآزماییم ببینیم هست یا نه, مادر موسی(سلام الله علیهما) این بچه را پذیرفت آنها دیدند که این بچهای که هیچ پستانی را نمیمکید پستان او را قبول کرد. سؤال کردند, البته این در بحثهای روایی و تاریخی و اینهاست که چطوری این بچه که هیچ پستانی را قبول نمیکرد فقط از شما شیر میمکد؟ گفتند نه ما وضع ما این طور است که طیّبالرائحهایم شیر ما پاک است تنها این نیست هر بچهای هم که به ما بدهند شیر ما را قبول میکند (1) با این وضع از شرّ فرعون نجات پیدا کرد .
ص: 47
1) (21) . مجمع البیان، ج 7، ص381.
تحقق وعدههای الهی به مادر حضرت موسی
فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ ما به وعدهمان وفا کردیم, گفتیم دریا به شما برمیگرداند برگرداند, سالم میماند سالم ماند, به شما برمیگردانیم برگرداندیم, خوف و حزن شما باید برطرف بشود و شده, مانده یک وعده دیگر و آن رسالت است که آن زمان میبرد ما گفتیم وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (1) تا اینجا که عمل شده اما آن وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ زمان میبرد که آن هم در فرصتش انجام میدهیم فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا قرّةالعین بشود او خوشحال بشود اشک شوق بریزد این کار شده وَلاَ تَحْزَنَ چون چیزی را از دست نداد که غمگین بشود نه اینکه حزنِ آمده را ما برداشتیم این دفع است نه رفع، نگذاشتیم او غمگین بشود برای اینکه از همان اول وحی ما این زمینه را فراهم کرده است وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ علمِ مزید بشود ما وعده دادیم که به تو برمیگردانیم برگرداندیم, وعده دادیم خوف او را برطرف کنیم کردیم, وعده دادیم حزن او را برطرف بکنیم کردیم, لکن خیلیها نمیدانند که وعده الهی حق است این إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ (2) برای همیشه است میماند آن وعده دیگر فرمود آن زمان میبرد ما گفتیم: وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ آن قدری زمان میبرد وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً به آن هم عمل کردیم الآن آنکه این مادر میخواست این بود که بچه سالماً به او برگردد و برگشت در حضور او دیدیم که اعدا عدوّ او تسلیم شد آن دریای قهّار تسلیم شد کار ناشدنی, شدنی شد مانده مسئله بعدی که مسئله رسالت باشد که زمان میبردوَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ص: 48
وعده الهی به نصرت مؤمنان
حالا لازم نیست افراد دیگر دوران شیرخوارگیشان باشد به دریا بیفتند و بشوند پیغمبر، این وعده الهی است هر کس راه صحیح برود دستور الهی را انجام بدهد خوفش برطرف میشود حزنش برطرف میشود به مقامی میرسد میبینید این وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ نه یعنی شما را پیغمبر میکنیم, شما را هم از تحریم در میآوریم شما را از این فشار در میآوریم شما را از این مشکلات در میآوریم این طور نیست که ایران اسلامی اگر مقاومت بکند ـ معاذ الله ـ خدا به وعدهاش وفا نکند این وَکَذلِکَ اصل کلی قرآنی است نسبت به همه بندگان صالح, مبادا ـ خدای ناکرده ـ کسی در این تحریمها بلرزد این طور نیست فرمود اگر شما ثابتقدم باشید من همه نیازهای شما را تأمین میکنم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (14 وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ قَالَ هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌ مُبِینٌ (15) قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (16) قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (17) فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَی إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ (18) فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَی أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ (19)) ص: 49
بهرهمندی نیکان و محسنان از فیض الهی
جریان موسی(سلام الله علیه) که مطرح میشود بخشی مربوط به زمان وحی و نبوّت آن حضرت است که این با سلسلهٴ انبیا و مرسلین در ارتباط است، بخشی مربوط به قبل از وحی و نبوّت است که در آن باره میفرماید: وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ هر کس راه صحیح و احسان را طی کند همانند موسای کلیم از لطف الهی برخوردار میشود اما این مادون النبوّة و الرسالة است، البته اصل فیض که خدای سبحان به بندگان صالح عطا میکند چون مراتب و درجاتی دارد اگر به انبیا آن درجه برتر و عالی رسید برای افراد عادی آن درجات میانی و نازل فرض دارد لذا بعد از اینکه فرمود: سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ میفرماید: کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ. (1)
دو وجه در تفسیر آیه چهاردهم
بخش اول قصّه وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) یعنی کودکی او و شیرخوارگی او و دریارفتن او و برگشتش به مادر این تمام شد که در آیه سیزده همین سورهٴ «قصص» فرمود: فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ اما اینکه فرمود: إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (2) آن را بعد از رجوع از مدین به طرف مصر وقتی به کوه طور رسید محقق کرد آنجا که وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی (3) و مانند آن. اما آنچه در آیه چهارده آمد که فرمود: وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً اگر ناظر به تتمّه آن وعده باشد یعنی در آینده، وجود مبارک کلیم الهی به این مقام میرسد ولی فعلاً از نبوّت و رسالت آن حضرت خبری نیست و اگر ناظر به اصل معرفت و علم و حکمت و امثال ذلک باشد این نشان آن است که حضرت قبل از اینکه از مصر به طرف مدین مسافرت کند از حکمت الهی از حکم الهی از علم الهی برخوردار بود منتها این فیض به حدّ نبوّت و رسالت نرسیده است.
ص: 50
آگاه شدن حضرت موسی(علیهالسّلام) از شرایط سیاسی و اجتماعی مصر
در قرآن کریم درباره دوران پرورش وجود مبارک موسی در دربار فرعون چیزی نیامده که حضرت چطور زندگی میکرد؟ چه کسی او را میپروراند؟ دو سالگی, سه سالگی, چهار سالگیاش تا جوانیاش چه حوادثی در خانه فرعون اتفاق افتاد اینجا نقل نمیکند ولی این مقدار هست وقتی کاملاً رشد کرد از فضای سیاسی مصر باخبر شد از رذایل سیاسی, اجتماعی, فرهنگی و اخلاقی آلفرعون باخبر شد از انشعاب مردم به قبطی و نِبطی باخبر شد از مظلومیّت بنیاسرائیل باخبر شد این امور را از نزدیک بررسی کرد از تعبیر آیه پانزده که فرمود: وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ برمیآید که ظاهر این مدینه همان مصر است معلوم میشود قصر فرعون در داخل شهر نبود چه اینکه سلاطین، قصرها را در کنار شهر جای آرام و خوش آب و هوا معمولاً انتخاب میکردند قصر فرعون هم بیرون مدینه بود که جای وسیعتری باشد بازتری باشد که از شهر فاصله داشت وجود مبارک موسای کلیم از قصر فرعون وارد شهر مدینه شد تعبیر قرآن این است وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ وارد این شهر شد, چه وقت وارد شهر شد عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا مردم از ورود موسای کلیم و آمدنش باخبر نبودند او را نمیدیدند او هم مردم را نمیدید حالا یا نیمهشب بود یا نیمهروز بود یا در روز تعطیل بود روز عید بود بالأخره در وقتی که شهر خلوت بود حضرت وارد شد، خلوت بودن شهر هم علل و عوامل فراوانی دارد که به بعضی از اینها اشاره شد عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا پس معلوم میشود که قصر فرعون در خود مصر نبود در کنار مصر بود که امر عادی است و وجود مبارک موسای کلیم هم آنجا به سر میبرد و کلاً از وضع سیاسی مصر باخبر شد یعنی این چند امری که در اول سورهٴ «قصص» آمده إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ او باخبر شد از جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً باخبر شد از یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُم مستحضر شد از یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ باخبر شد و إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (1) را فهمید اینها فضای سیاسی, اجتماعی بود که حاکم در مصر بود وجود مبارک موسای کلیم آگاه شد.
ص: 51
1) (4) . سورهٴ قصص، آیهٴ 4.
یاریطلبی موحدی مظلوم از حضرت موسی(علیهالسّلام)
وقتی که شهر خلوت بود وارد شهر شد حالا در چه فرصتی از روز یا شب, روز تعطیلی یا نیمروز آن دیگر روشن نیست وقتی که وارد شد دید یکی از همین بنیاسرائیل پیروان وجود مبارک حضرت یعقوب که بالأخره وجود مبارک موسای کلیم از همان نسل بود اینها تحت استعمار و استثمار همین قبطیها و آلفرعون بودند هیزمکشی و کارهای سخت و کارهای نازل را به اینها میدادند این پیرو دین ابراهیمی همکیش و همدین وجود مبارک موسای کلیم بود منتها پیرو فکر او بود نه پیرو خود او چون حضرت هنوز به مقام رسالت نرسیده.
یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ در این گونه از موقعیتها تعبیر میکنند «أحدهما من شیعته والآخر من عدوه» ولی وقتی بخواهند آن صحنه گذشته را ترسیم کنند حاضر کنند احضار ماضی به صورت فعل حاضر یا وصف حاضر است به جای اینکه بفرمایند یکی از شیعیان بود دیگری از دشمنان بود میفرماید: هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ این احضار صحنه گذشته است و اگر از سنخ احضار صحنه گذشته نبود میفرمود «أحدهما کذا و الآخر کذا» هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه پناه خواست، کمک خواست به موسای کلیم گفت این قبطی به من زور میگوید این استعمارگر است استثمارگر است کارگری از من طلب میکند هیزمکشی از من طلب میکند زور هم میگوید ظلم هم میکند فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه به وجود مبارک موسای کلیم گفت به داد من برس. ص: 52
ضرورت حمایت از مظلوم
موسای کلیم چون حمایت از مظلوم جزء برنامههای بینالمللی اسلام است اختصاصی به حوزه اسلامی ندارد یعنی بر یک مسلمان لازم است وقتی میبیند یکی ظالم است دیگری مظلوم از مظلوم حمایت کند خواه آن ظالم و مظلوم هر دو مسلمان باشند یا هر دو کافر باشند یا یکی کافر یکی مسلمان, حالا کافری دارد به کافر ظلم میکند به انسان پناهنده شد و مقدور انسان هم است که از مظلوم حمایت کند خب بر او واجب است حمایت از مظلوم جزء دستورهای بینالمللی اسلام است اختصاصی به حوزه اسلامی ندارد.
خطئی بودن قتل ظالم قبطی توسط حضرت موسی(علیه السلام)
فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه وجود مبارک موسای کلیم هم به حمایت از مظلوم ظالم را سر جایش نشاند مُشتی به سینه ظالم زد این را میگویند وَکز این مُشت زدن، این کار طبعاً و نوعاً کشنده نیست (یک) وجود مبارک موسای کلیم هم قصد قتل نداشت (دو) پس نه فعل, کشنده است؛ نه ضارب و فاعل قصد کشتن دارد این میشود خطأ محض وقتی خطأ محض شد دیگر جُرم نیست فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ دیگر اجل مقضیّ او فرا رسید و مُرد. سخنان حضرت موسی(علیهالسّلام) پس از کشتهشدن ظالم قبطی
این مضروب که مُرد وجود مبارک موسای کلیم سه حرف زد سه بار کلمه قَالَ در اینجا تکرار شد حرف اولش این است که وجود مبارک حضرت فرمود: هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ, هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ یعنی این درگیری شما که باعث قتل این شد این عمل شیطان است وگرنه حمایت از مظلوم که عمل شیطان نیست. کاری که زمینه قتل کسی را فراهم میکند این عمل شیطان است زیرا شیطان دشمن انسان است (یک) گمراهکننده است (دو) هم عداوتش شفاف و روشن است هم اضلال او شفاف و روشن است عدوّ مبین است مُضلّ مبین است (سه) این کلمه مُبِینٌ هم میتواند مربوط به هر دو باشد هم میتواند مربوط به اخیر؛ گرچه قدر متیقّنش اخیر است این قَالَ اول, قَالَ دوم با خدای خود گفتگو کرد چون از حکم الهی از علم الهی برخوردار بود و موحد بود قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی به او ظلم نکردم برای اینکه او استحقاق این را داشت که من او را طرد کنم ولی به خودم ظلم کردم که کار خطا از من صادر شده است البته این قبل از وحی و نبوّت است با توجه به این دو امر یکی اینکه این فعل, کشنده نبود یکی اینکه ضارب هم قصد کشتن نداشت قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی برای مردان الهی همین نقص محسوب میشود فَاغْفِرْ لِی مرا بیامرز این دعا مستجاب شد اگر حقّی از کسی ضایع شده بود خدا میفرمود بالأخره یا قصاص است یا حدود است یا دیه است یا تعزیر است باید حقّ دیگری را ادا کنی صرف استغفار که باعث بخشودن نیست از اینکه بخشود معلوم میشود او استحقاق این کار را داشت فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ این قَالَ دوم.
ص: 53
قَالَ سوم عرض کرد خدایا من از این کار پشیمان نیستم تو به من نعمت علم دادی، نعمت حکمت دادی، نعمت قدرت دادی، نعمتهای دیگر به من عطا کردی چون به من نعمت عطا کردی و من جزء مُنعَمعلیهم هستم این نعمتت را بهجا صرف میکنم بیجا صرف نمیکنم رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ که اگر این «باء» سوگند باشد یعنی به همین نعمت تو قسم یا به انعام تو قسم من جزء منعمعلیه هستم همین نعمتی که به من دادی حالا یا علم و حکمت است که در آیه چهارده فرمود: آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً یا نِعم دیگر است عرض کرد خدایا رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ این «لن» مستحضرید که برای نفی تأکید است نه تأبید چون اگر چیزی ابدی باشد دیگر غایت ندارد در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» گذشت فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی (1) اگر لَنْ برای نفی ابد باشد ابد دیگر «حتی» و «إلی» و امثال ذلک ندارد نمیشود گفت ابداً این کار را نمیکنم تا آن وقت, این تا آن وقت یا مگر فلان، این با ابدیّت سازگار نیست از اینکه فرمود: حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ (2) یا حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی در این گونه از موارد که با حَتَّی مغیّا شد معلوم میشود لَنْ برای تأکید نفی است نه تأبید. فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ من یقیناً پشتوانه و پشتیبان افراد مجرم نیستم. این سه قَالَ در برابر مُشتی که وجود مبارک موسای کلیم زد که این مربوط به قبل از نبوّت است فعل, کشنده نبود فاعل قصد کشتن نداشت مضروب هم استحقاق این کتک خوردن را داشت همه اینها سر جایش محفوظ. ص: 54
مسئلت توفیق یاری نکردن مجرمان, در نمازها
ما در نمازها به ذات اقدس الهی عرض میکنیم اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ (1) صراط مستقیم راهی است که سالکان این راه چه کسانیاند صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ (2) راهی است که منعمعلیهم راهیان این راهاند، منعمعلیه را هم که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مشخص کرد فرمود اگر کسی مطیع خدا و پیامبر باشد مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً (3) اینها منعمعلیهماند به صورت کلی, موارد دیگری هم ذات اقدس الهی نام انبیا را برده فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِم (4) . این آیه هفده هم به صورت شفاف وجود مبارک موسای کلیم را منعمعلیه میداند رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ. پس اینکه ما در نماز از خدا میخواهیم راه منعمعلیهم را به ما نشان بده و کمک بکن که ما این راه را طی کنیم یعنی راه انبیا که نمونهاش هم وجود مبارک موسای کلیم(علیهم السلام) است راه آنها هم این است که ما از ظالم حمایت نکنیم رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ معلوم میشود که ما در تمام نمازها از خدا میخواهیم خدایا آن توفیق را به ملّت ما بده که از ظالم حمایت نکند این نماز میشود نماز سیاسی این نماز میشود نماز اجتماعی این نماز میشود نمازی که تدیّن ما باعث تمدّن ماست این صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ یعنی خدایا هم راه را به ما نشان بده هم کمک کن که ما راهی این راه باشیم و این راه این است که ما از هیچ مجرمی حمایت نکنیم.
ص: 55
پرسش: این را در حالت عادی که نگفت...
پاسخ: نه, اصل کلی است دیگر اصل کلی این است که با خدای خود دارد عهد میبندد رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ منطق وجود مبارک موسای کلیم این است که خدایا نعمتی که به من دادی به شکرانه این نعمت من از هیچ مجرم و تبهکاری حمایت نکنم.
نقش سازنده حمایت نکردن از ظالمان و مجرمان
این کافی نیست برای یک تمدّن اساسی؟! این کافی نیست برای سعادت سیاسی؟! این در متن زندگی ماست در متن بندگی ماست در متن دین ماست ما هر روز از خدا میخواهیم خدایا راه أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ را هم به ما بفهمان و ما را به آن هدایت کن هم تأیید کن که ما همین راه را برویم و آن راهشان همین است آن وقت معلوم میشود که چرا نماز ستون دین است (1) این طور نیست که نماز خارج از دین باشد ما در متن نماز در هر نمازی حداقل دو بار به خدای سبحان عرض میکنیم خدایا آن توفیقی که دادی ما مسلمان شدیم هر قدرتی پیدا کردیم ولو یک قدرت محلّی یک قدرت اندک این قدرت را به عنوان صرف در حمایت از مجرمین استفاده نکنیم رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ ما هم از خدا میخواهیم صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ آن وقت این نماز میشود ستون دین این نماز میشود سازنده این نماز میشود تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ (2) واقعاً اگر کسی از خدای خود در هر رکعتی این دو مطلب را بخواهد معرفت صراط و استعانت پیمودن این صراط آن وقت جامعه میشود جامعه عقل و عدل دیگر. قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ حالا مجرم، اختصاصی به کافر ندارد هر کسی مجرم باشد من از او حمایت نکنم این عصارهٴ رفتار وجود مبارک موسای کلیم تا این مقطع بود.
ص: 56
علت عدم بازگشت حضرت موسی(علیه السلام) به قصر فرعون
چون حضرت موسی(علیه السلام) کسی را کُشت و این هم وابسته به قبطیها بود و مرز قبطیها از بنیاسرائیل جدا بود این خبر قطعاً به کاخ فرعون رسید وجود مبارک موسای کلیم دیگر برنگشت به قصر فرعون همان طور در شهر ماند فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ بالأخره از مظلوم حمایت کرد قتلی هم اتفاق افتاده و گزارش هم به قصر فرعون رسیده و بعد معلوم شد که وجود مبارک موسای کلیم از بنیاسرائیل است و آن وقت فرعون هم احساس خطر کرد دیگر وجود مبارک موسای کلیم برنگشت فَأَصْبَحَ وجود مبارک موسای کلیم ـ همه ضمیرها به حضرت موسی برمیگردد ـ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ.
پاسخ حضرت موسی(علیه السلام) به نصرتطلبی مجدد مظلوم بنیاسرائیلی
فردا که شد فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ فردا که شد, همین بنیاسرائیلی مظلومِ رنجدیده باز از وجود مبارک موسای کلیم کمک خواست که فلان قبطی دارد مرا آزار میکند آنگاه وجود مبارک موسای کلیم فرمود: إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ همیشه دعوا راه میاندازی بالأخره حسابی دارد صبری دارد. صبر از بهترین فضایل الهی است درست است که خدای سبحان حامی مظلوم است و ظالم را سر جایش مینشاند اما هر چیزی حسابی دارد «الْأُمُورُ مَرْهُونَةٌ بِأَوْقَاتِهَا» (1) تلاش و کوششی میخواهد زمانی میخواهد آزمونی میخواهد امتحانی میخواهد یک بلوغ حجّت میخواهد یک نصاب حجیّت میخواهد اینجا صبر, راهگشاست بالأخره از بهترین وسایلی که خدا به ما دستور داد به آنها توسل بجوییم صبر است وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ (2) اینچنین نیست که حالا وجود مبارک موسای کلیم هنوز به مقام نبوّت نرسیده بساط آلفرعون را بردارد این طور که نیست فرمود: إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ.
ص: 57
ضرورت حمایت از مظلومان و ایستادگی در برابر ظالمان
بالأخره اهل غوایتی اهل ضلالتی این طور نیست که هر روز دعوا راه بیندازی یک مقدار باید صبر کرد إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ بعد به او نصیحت کرد اما اینچنین نگفت که حالا بگذار این ظالم بزند این طور نبود، قبطی دیگری که دوباره میخواست همین مظلومِ بنیاسرائیل را مورد ضرب و شتم قرار بدهد گرچه حضرت به او فرمود یک مقدار تحمّل کن اما اینچنین نبود که ساکت باشد یکی از بیانات نورانی که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی نقل کرد که وجود مبارک امام صادق (سلام الله علیه) از حضرت مسیح(سلام الله علیه) نقل کرد این است که «إنّ التارکَ شفاءَ المجروح مِن جُرحه شریکٌ لِجارحِهِ» (1) اگر کسی زخمخوردهای را ببیند و برای درمان آن زخم تلاش و کوشش نکند این شریک جرم جارح است هر جارحی که این شخص را مجروح کرد جُرمی مرتکب شد اگر کسی توانایی داشته باشد که زخم او را درمان کند ولی زخم و جراحت او را رها کند این شریک جرم آن جارح است این حرف همه انبیاست البته, گرچه وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) این حرف را فرمود.
پرسش:...
پاسخ: نه, یعنی هر روز دعوا راه بیندازی بیصبری کنی نه, تا آنجا که ممکن است مقاومت اما هر روز دعوا راه بیندازی خب نمیشود دیگر ولی خود حضرت آمده از او حمایت کرده فرمود: فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی حضرت آمده که جلوی این ظالم را بگیرد درست است که به مظلوم سفارش کرده نصیحت کرده که یک مقدار بردبار باش اما جلوی ظالم را هم گرفته است.
ص: 58
1) (15) . الکافی، ج8، ص 345.
سخن فرد قبطی در برابر غضب حضرت موسی(علیه السلام)
وقتی حضرت خواست دوباره مشتی به ظالم بزند بطش داشته باشد غضب داشته باشد فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ موسای کلیم علیه السلام أَن یَبْطِشَ به آن قبطی که عَدُوٌّ لَهُمَا هم دشمن وجود مبارک موسای کلیم بود هم دشمن آن بنیاسرائیلی مستضعف قَالَ یَا مُوسَی آن شخص به وجود مبارک موسای کلیم گفت: أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ قصد کشتن مرا داری همان طوری که دیروز کسی را کشتی؟ این معلوم میشود اینکه دعوایی دیروز اتفاق افتاده و وجود مبارک موسای کلیم مشتی زده و یک قبطی را به هلاکت رسانده این در شهر پیچید و خیلیها فهمیدند این گزارش هم به قصر فرعون رسید اینکه خَائِفاً یَتَرَقَّبُ است در همین زمینه است أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ تو این روشی که داشتی مَنشی که داشتی نشانه صلاح نفسیِ تو و اصلاح غیری تو بود هم خودت صالح معرفی شدی هم به عنوان مصلح شناخته شدی ولی این آدمکشی باعث میشود که تو دیگر جزء مصلحان نباشی ـ معاذ الله ـ قصد ستمگری و مانند آن داری أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ الف و لام ارض هم الف و لام عهد است نه در مطلق زمین در همین محدوده مصر و امثال مصر وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ نه تنها مصلح نیستی بلکه جبّاری، برخیها هستند که توفیق آن را دارند که در جامعه دیگران اصلاح کنند که جزء مصلحان جامعه هستند بعضیها آن توفیق را ندارند جزء افراد عادیاند بعضی گذشته از اینکه جزء مصلحان جامعه نیستند جزء افراد عادی هم نیستند أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ آن سابقه دعوای دیروز و آدمکشی نشان میدهد که قصد داری که با جبّاریت در زمین زندگی کنی. آن شخص گفته: إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ در حالی که وجود مبارک موسای کلیم به عنوان یکی از مصلحان جامعه مطرح بود.
ص: 59
تصمیم شوم فرعونیان و اطلاع یافتن حضرت موسی(علیه السلام)
در چنین فضایی فرعون تصمیم گرفته که با این شخص چه کنیم شورای امنیتی تشکیل شده در آن شورای امنیت تصمیم گرفته شد که موسی را بگیرند. کسی که از نزدیکان همان قصر بود از همان محلّه آمده در شهر نبود از راه دور آمده همان جا که محلّه فرعون بود قصر فرعون بود فرعونیان تردّد میکردند از آنجا آمده وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی مردی با سعی و تلاش و کوشش و به سرعت، خودش را از همان محلّه فرعوننشین رسانده به وجود مبارک موسای کلیم که جای تو در مصر امن نیست از شهر بیرون برو قصد کشتن تو را دارند. از اینکه اول فرمود: وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ معلوم میشود قصر فرعون در شهر نبود از اینکه در این آیه بیستم میفرماید کسی از اقصای مدینه آمده از آنجا خبر آورده این هم نشان میدهد که کاخ فرعون در وسط شهر نبود در کناری بود که وسیعتر باشد و جادارتر باشد و از شلوغی شهر مصون باشد.
وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی با سعی و کوشش قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ (1) درباریان فرعون چون هم فرعون بود هم ملأ فرعون بود و هم مأموران اجرایی، تصمیمگیری مربوط به آن ملأ بود که با مشورت فرعون نظر میدادند اینها ائتمار کردند. این ائتمار که باب افتعال است گاهی معنای باب مفاعله را میدهد اینکه میگویند در فلان مؤتمر, مؤتمر فلان یعنی جایی که مؤامره میکنند یَأْتَمِرُونَ این است «مؤتمر» از همین باب است مثل اینکه میگویند اختلاف این اختلاف، باب افتعال است ولی کار مخالفت را میکند دو نفر وقتی با هم اختلاف نظر داشته باشند در حقیقت مخالف یکدیگر باشد میگویند اختلاف کردند اینجا باب افتعال کار همان مفاعله را میکند اینجا هم ائتمار کار آن مؤامره را میکند مؤتمر این است یَأْتَمِرُونَ این است گفت که ملأ ائتمار کردند در آن شورای امنیت نشستند مؤامره کردند امر یکدیگر را خواستند نظر یکدیگر را خواستند که درباره تو چه تصمیم بگیرند به این نتیجه رسیدند که تو را بکشند إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فوراً از شهر بیرون برو. ص: 60
1) (16) . سورهٴ قصص، آیهٴ 20.
خروج حضرت موسی(علیهالسّلام) از مصر
وجود مبارک موسای کلیم از مصر بیرون رفت. مستحضرید که نیل که بالأخره به منزله دریای روان است از وسط مصر میگذرد ولی آن بحر احمر دریای سرخ است که از شرق مصر میگذرد که مرز بین مصر است و شامات آنجا جای کشتیرانی رسمی است که وجود مبارک خضر سوار کشتی شد و آن کشتی را سوراخ کرد و امثال ذلک موسای کلیم هم اگر بخواهد از مصر خارج شود باید از همان بحر احمر و امثال اینها عبور کند مدین هم آن طرف بحر احمر و دریای سرخ است یعنی طرف شرق این بحر است باید عبور کند حالا راه خشکی دارد راه دریایی دارد وجود مبارک موسای کلیم بالأخره این راه را طی کرده حالا یا از راه کشتی یا از راه خشکی اگر داشت خودش را رسانده به مدین که آن طرف آب است در شرق بحر احمر و دریای سرخ است. این شخص که از اقصای مدینه آمد گفت: یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ (1) من غرضی ندارم اطلاع من هم اطلاع صحیح است وجود مبارک موسای کلیم هم که اوضاع را از نزدیک دیده بود آن شش امری که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «قصص» است وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از نزدیک بررسی کرد یعنی عَلاَ فِی الْأَرْضِ را دید, یَسْتَضْعِفُ را دید, یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ را دید, وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ را دید کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ را دید, در چنین فضایی دیگر نمیتواند دوباره برگردد قصر فرعون با اینکه دو نفر را تنبیه کرد یکی را با وکز و دیگری را هم با اراده بطش إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ.
ص: 61
1) (17) . سورهٴ قصص، آیهٴ 20.
حالات و سخنان موسای کلیم هنگام خروج از مصر
فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ (1) این همان است که وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در هنگام خروج از مدینه تلاوت فرمود (2) فَخَرَجَ مِنْهَا یعنی از مدینه مصر خَائِفاً اما یَتَرَقَبُ مواظب بود رَقبه میکشید مراقب بود, رقیب بود قبلاً هم ملاحظه فرمودید میگویند سرکشی کرده, سرکشی کرده که ببیند چه کسی در چه حالت است اگر کسی سرش خم باشد گردنش خم باشد اینکه نمیبیند این باید گردن بکشد سر بکشد رقیب باشد یعنی رقبهاش را به کار بگیرد تا بفهمد مثلاً اینها در امتحانات تقلّب میکنند یا نه, اگر کسی مراقب خود نباشد یا مراقب دیگری نباشد رقبه نکشد گردن نکشد نمیبیند این حالت را میگویند حالت ترقّب خَائِفاً یَتَرَقَبُ. بعد عرض کرد رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (3) در همه کارها این طور است میبینید این راهی که ذات اقدس الهی فرمود اگر کسی راه موسای کلیم را رفت ما چنین به او جزا میدهیم (4) در همه موارد سخن از رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ است یا رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ است این معنای موحّدانه به سر بردن است قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ تنها سخن از فرعون و امثال فرعون نیست. چه کار بکند به کدام طرف برود در هر جای مصر باشد که فرعون حرف اش این است که أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ (5) هر جا برود مِلک و مُلک فرعون است پس در محدوده مصر ممکن نیست چه این طرف نیل چه آن طرف نیل ناچار است به طرف مدین حرکت کند یعنی از بحر احمر بگذرد حالا یا راه خشکی دارد یا راه دریایی دارد ولی بالأخره متوجه شرق این دریای سرخ شد وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ. (6) ص: 62
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (17 فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَی إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ (18) فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَی أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ (19) وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ (20) فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (21)) آرامش کامل مادر حضرت موسی(علیهماالسّلام)
نکاتی که مربوط به بحثهای اخیر بود یکی این است که وقتی ذات اقدس الهی به مادر موسی وحی فرستاد آغاز و انجام جریان موسای کلیم(علیه السلام) را به صورت اجمال به او فرمود, فرمود این کودک را به دریا بینداز هیچ ترسی نداشته باش هیچ غمی نداشته باش ما او را به تو برمیگردانیم و جزء انبیا قرار میدهیم. جریان وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (1) یک بشارت بعدی است اما آنچه مربوط به این مادر و فرزند است با این وحی تأمین شده است نفرمود من او را از دریا نجات میدهم تا کسی بگوید که مادر موسی از القای این کودک به دریا نگران نبود اما از اینکه این جعبه به قصر فرعون رفت فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ (2) این باعث نگرانی مادر موسی شد زیرا وعده الهی تنها درباره صیانت موسی(علیه السلام) از دریا نبود گفت از آغاز این جریان تا روزی که به تو برگردد تحتالحمایه ماست ما به تو برمیگردانیم دیگر معنا ندارد که ما بگوییم خدای سبحان او را نسبت به دریا وعده داد اما وقتی مادر موسی فهمید فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ غمگین شد بنابراین هیچ غمی در محدوده قلب مادر موسی نبود.
ص: 63
تفسیر صحیح کریمه وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فارِغاً
این وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فارِغاً (1) گرچه وجوه فراوانی مخصوصاً در تفسیر فخررازی ذکر شد (2) تنها وجهی که میتواند تام باشد این است که بعد از وحی الهی, قلب مطهّر مادر موسی فارغالبال شد چرا؟ چون آنکه علم حصولی نبود علم شهودی و وحی الهی بود فضای قلب را هم در بخش اندیشه روشن کرد هم در بخش انگیزه آرام کرد هم درباره دریا آرام کرد هم درباره دربار فرعون آرام کرد گفت بچه را بینداز ما سالم تحویلت میدهیم دیگر معنا ندارد ما بگوییم مادر موسی از قسمت دریا آرام شد ولی از قسمت فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ نگران بود چه نگرانی چون خدا که نفرمود ما فقط او را از دریا حفظ میکنیم فرمود او را ما سالم تحویل تو میدهیم همین. إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (3) لذا قلبش فارغالبال شد این وحی که نصیحت نیست این وحی که موعظه عادی نیست که با هراس بعدی بسازد هر جا این وحی رفت کار تکوین را کرد به کودک گفت نمک گفت چشم, هیچ پستانی را قبول نکرد به مادر گفت آرام باش گفت چشم! مگر او دست از گریه برمیداشت این کودک مرتب گریه میکرد گرسنه بود مرتب غذا میخواست و هیچ پستانی را هم قبول نمیکرد تا کودک به مادر نرسد گریه میکند گرسنه است و گرسنگی را تحمل میکند هیچ غذایی را قبول نمیکند مادر هم تا بچه را نگیرد آرام است برای اینکه خدا قلب او را آرام کرده است.
ص: 64
دو نمونه قرآنی در تأیید تفسیر مذکور
تأیید این مسئله دو قصّه بود یکی مربوط به حضرت یوسف(سلام الله علیه) است یکی هم مربوط به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان یوسف(سلام الله علیه) فرمود: وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ (1) دیگر هیچ گوشهای نلغزید این طور نبود که در گوشهای بلغزد در گوشهای آرام باشد چون برهان رب را دید هرگز قلب مطهّرش نلغزید وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ آنکه درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده است در سورهٴ «اسراء» فرمود: وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً (2) ما تثبیت کردیم قلبت را, موقعیت قلبت را آرام نگه داشتیم لذا ذرّهای در وسط, اول, آخر به حرف قوم گرایش نداشت این دو قصه.
سرّ حزن و اندوه حضرت یعقوب و یوسف(علیهماالسّلام)
در جریان حضرت یعقوب و جریان حضرت یوسف که غمگین بودن وجود مبارک یعقوب(سلام الله علیه) همچنان ادامه داشت إِنَّمَا أَشْکُوا بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللَّهِ (3) محزون بود برای آن است که نه در حدوث جریان یوسف خدای سبحان چنین بشارتی داد نه در مرحله بقا به یعقوب چنین بشارتی دارد هر دو در حال آزمون بودند نه به یوسف(سلام الله علیه) فرمود برو در چاه, برو در زندان ما حفظت میکنیم که بر او وحی فرستاده باشد قصّه نبوّت وجود مبارک یوسف در سورهٴ «یوسف» نیست در جای دیگر است فقط یک گوشه وحی در موقع چاه انداختن به حضرت یوسف گفته شد که وَأَوَحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هذَا (4) وقتی میخواستند این را در چاه بیندازند وحیای آمده که روزی فرا میرسد که این جریان را به برادرانت میگویی اما دیگر حالا وحی تسدیدی و توحیدی که خوفی نباشد حزنی نباشد به حضرت یوسف چنین بشارتی نرسیده بود.
ص: 65
وعدهای از طرف خدا به یوسف(سلام الله علیه) برسد که تو حزنی نداشته باش خوفی نداشته باش بالأخره سرانجام به مقصد میرسی چنین وعدهای نبود مخصوصاً درباره یعقوب(سلام الله علیه) این اصلاً آزمون الهی است خب یعقوب(سلام الله علیه) برای اینکه به آن مقام والا برسد آن شامّه ملکوتیاش باز بشود امتحانی باید بدهد همان طوری که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) آزمون شد و امتحان داد بعد قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا (1) شد, بعد إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً (2) شد این هم همین طور است یعقوب(سلام الله علیه) در همان چند قدمی کنعان وقتی این بچه را به چاه میانداختند که خبر نداشت بنا نبود خبر داشته باشد اما وقتی که صبر کرد امتحان داد گفت إِنَّمَا أَشْکُوا بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللَّهِ از آزمون, سرفراز به در آمد آن وقت از فاصله هشتاد فرسخی بوی یوسف را میشنود اینچنین نیست که سعدی و امثال سعدی بگویند که گاهی بر طارم اعلا مینشینیم و گاهی پشت پا را نمیبینیم؛ (3) آن گاه هم حساب دارد این گاه هم حساب دارد رایگان خدا چیزی را به کسی نمیدهد این باید چندین سال امتحان ببیند بعد برسد به جایی که حالا شامّه ملکوتیاش باز بشود بگوید إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ (4) وگرنه رایگان خدا هر کسی را به هر جایی برساند که نیست.
ص: 66
سرّ تعبیر به هذَا در آیه پانزدهم
وجود مبارک موسای کلیم همین که به حدّ رشد رسید دید دربار فرعون دربار شرک است گاهی هم اعتراض میکرد و کم کم یک نگرانی بین دربار فرعون و وجود مبارک موسای کلیم حاصل شد اینکه فرمود: وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ این روشن میشود که قصر فرعون و کاخ فرعون کنار مصر بود و خارج از مدینه بود چه اینکه رسم هم همین است آنها یک جای بازتری یک کاخ و باغ و راغ بازتری دارند حضرت موسی(سلام الله علیه) از آنجا وارد مصر شد و این صحنه را دید. مطلب دیگر این است که گاهی برای ترسیم و تصویر قضایای گذشته به صورت حال ذکر میکنند هذا کذا و ذلک کذا با اینکه قصّه گذشته بود و به حسب ظاهر باید گفته میشود أحدهما کذا و الآخر کذا اما اینکه فرمود: هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ (1) این ترسیم قصّه گذشته است به صورت حال که این حرفهای ادیبانه ادباست. اما از جهتی که ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میتواند نسبت به وقایع گذشته شهود داشته باشد آن دیگر راه ادبی کافی نیست آن راهگشا نیست آن یک راه دیگری لازم است و آن این است که تمام اعمال ما در ملکوت ما حاضر است اگر در صحنه قیامت فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (2) کلّ اعمال در ملکوت این عالَم حاضر است و موجود اگر وحی الهی نسبت به انسان کامل معصوم ناظر به آن ملکوت اشیا باشد میشود گفت این و آن هذا و ذاک پس برای خود حضرت که میتواند اشیای گذشته را در ملکوتشان ببینند نه در مُلک, برای اینکه در مُلک زمان بود و گذشت هذا و ذاک معنا دارد برای ماها که دسترسی به ملکوت اشیا نداریم این همان نکته ادبی است که گاهی گذشتهها را به صورت حال ترسیم میکنند به جای اینکه بگویند یکی اینچنین بود دیگری آنچنان میگویند این اینچنین بود آن آنچنان.
ص: 67
مراد حضرت موسی(علیهالسّلام) از تعبیر ظَلَمْتُ نَفسی
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی (1) در بحثهای سابق داشتیم که ظلم به معنای نقص هم میآید نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت در سورهٴ «کهف» آیه 33 این بود که دو باغ بود برای یک فرد متمکّن و مالدار کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً اُکُل یعنی خوراکی نه خوردن, اینکه میگویند بهشت أُکُلُهَا دَائِمٌ (2) یعنی هر وقتی بخواهی حاضر است دیگر اینچنین نیست که زمستان و تابستان داشته باشد میوه تابستان در زمستان پیدا نشود اُکل یعنی ما یؤکل یعنی خوراکیِ درختهای بهشت, دوازده ماهه است حالا گاهی بهشتی میل میکند گاهی نمیکند أُکُلُهَا دَائِمٌ آیه 33 سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این است که این درختها نسبت به اُکلشان ظلم نکردند لَمْ تَظْلِم یعنی لم تَنقص هیچ کدام کم نیاوردند هر درختی میوه خودش را آورد پس ظَلم یعنی نَقَص ظَلَمْتُ نَفْسِی یعنی کاری کردم که از نظر خودم اظهار نقص میکنم نه یعنی گناه کردم چون این درخت که معنای ظلم و عدل در او راه ندارد که بگوییم این درخت عادل است و ظالم نیست گناه کرد یا گناه نکرد «ظَلَم» به این معنا یعنی «نَقص».
در بحثهای قبل داشتیم که اگر ترکی اُولیٰ باشد برای این است که وجود مبارک موسای کلیم کاری کرد که بهتر از آن هم ممکن بود این هم البته مربوط به قبل از نبوّت بود، اما از طرف دیگر خب آن یک کافر حربی بود آلفرعون کسانی بودند که این بنیاسرائیل مستضعف را کودکانشان را سر میبریدند این از همان گروه بود حالا اگر وجود مبارک موسای کلیم یک دانه از این قبطیهای آدمکش قاتل کذا و کذا را از پا در بیاورد که مشکلی نیست منتها حالا در مقام اثبات اینجا جایش بود یا نبود یا بهتر از این راهی داشت یا نداشت وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد ظَلَمْتُ نَفْسِی استغفار هم کرد و خدا هم فرمود بخشودم و مشکلی نداری.
ص: 68
نصرتطلبی مجدد قبطی مظلوم از حضرت موسی(علیه السلام)
فردای آن روز ـ این قبطیها هر کدام از این اسرائیلیها را گیر میآوردند بر اساس آن استعمار بود استثمار بود هر چه بود اینها را تحمیل میکردند ـ باز یکی از همین فرعونیها همان شخص بنیاسرائیل را در تحت فشار قرار داد داشت آزار میکرد یا میزد و اینها باز همان شخص از وجود مبارک موسای کلیم استصراخ کرده یعنی استعانت کرده کمک طلبیده وجود مبارک موسای کلیم به او گفت تو هم هر روز دعوا راه میاندازی آخر تو که میدانی در برابر اینها نمیتوانی بایستی خب بالأخره تو هم مقداری تحمل بکن إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ.
روایتی از امام رضا(علیه السلام) در تفسیر آیات محلّ بحث
در برخی از روایات آمده مثل عیونالأخبار و اینها که وجود مبارک موسای کلیم حرفی زد کاری میخواست بکند حرفی که زد این است که تو هر روز دعوا راه میاندازی آخر تو که قدرت آنها را نداری تو هم مثل سایر افراد مستضعف تحمل بکن مدتی باید صبر کرد إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ بعد أَرَادَ أَن یَبْطِشَ به همین بنیاسرائیلی که تو چه کار داری میکنی دیروز مشکلی دست ما دادی امروز هم میخواهی همان کار را بکنی این یَبْطِشَ را به این شخص اسناد دادند یعنی حضرت موسی(سلام الله علیه) خواست نسبت به این بنیاسرائیلی غضب بکند و بطش بکند آن وقت این بنیاسرائیلی دید که وجود مبارک موسی غضبناک شد گفت: أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ میخواهی با یک مُشت مرا هم از پا در بیاوری همین کاری که دیروز کردی. (1)
ص: 69
1) (18) . عیون اخبارالرضا ، ج1، ص 199.
پرسش:...
پاسخ: بله این عَدُوٌّ لَهُمَا را در عیون و امثال عیون تعبیر کردند به اینکه این بنیاسرائیل هم عدوّ قبطی است هم عدوّ موسی شد برای اینکه به موسی گفت: إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ.
آثار تأسفبار مهجوریت اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)
مستحضرید که این روایتها آنچنان نیست که انسان بتواند با آرامی به اینها سر بسپارد خدا این دودمان اموی و مروانی و عباسی را به عذاب الیم گرفتار کند از زمان امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) فقه ما زنده شد روایات تفسیری زنده شد روایات اخلاقی زنده شد حدود یک قرن تفسیر قرآن, فقه قرآن, اخلاق قرآن, تاریخ اسلامی همه دست اینها بود حوزه علمیه مکه را چه کسی اداره میکرد؟ ابنعباس, حوزه علمیه مدینه را چه کسی اداره میکرد؟ ابیبنکعب, حوزه علمیه عراق را چه کسی اداره میکرد؟ عبدالله بن مسعود امام حسن چه کاره بود؟ مسموم شد, سیّدالشهداء(سلام الله علیه) چه کاره بود؟ کربلا رفت, امام سجاد چه کاره بود, مشغول دعا خواندن بود این درد این است خب بالأخره این صد سال مکه مَهد حوزه علمیه شد, زعیم حوزه علمیه مکه چه کسی بود زعیم حوزه علمیه مدینه چه کسی بود زعیم حوزه علمیه عراق در این صد سال چه کسی بود؟! حالا تنها فقه و اصول این نیست که درش بسته شد تفسیر درش واقعاً بسته بود فراغتی که درباره فقه شده به لطف الهی که حشر اینها و اجر اینها با اولیای الهی باشد خیلی است در فقه دست انسان تقریباً یا تحقیقاً باز است خیلی زحمت کشیدند در رجال و درایه و همه اینها مشخص شد اما در روایات تفسیری ما مشکل جدّی داریم در روایات اخلاقی مشکل جدّی داریم در مقتل مشکل جدّی داریم در تاریخ مشکل جدّی داریم مگر حوزه علمیه مکه از اهل بیت کمک میگرفتند؟ مگر حوزه علمیه مدینه از اهل بیت کمک میگرفتند؟ مگر حوزه علمیه عراق که دستپرورده ذات مقدس حضرت امیر بود از اهل بیت کمک میگرفتند؟
ص: 70
اشاره به نقش روایات در تفسیر قرآن
به هر تقدیر انسان باید با جان کندن خود مطلب را از قرآن در بیاورد بعد روایات هم تأیید بکند البته روایت صحیح و معتبر که پیدا شد این میتواند مخصّص باشد, شارح باشد, مبیّن باشد, مفسّر باشد همه این کارها از روایت صحیح برمیآید اما حالا شما این روایت عیون را نگاه کنید سیدناالاستاد این را هم در المیزان نقل کرده (1) خب چقدر انسان باید مایه بگذارد که هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا را برگرداند به این بنیاسرائیلی که این هم عدوّ موسی است هم دشمن قبطی است بالأخره استظهاری میخواهد اُنسی میخواهد عقلی میخواهد نقلی میخواهد که اینها را جمع و جور کند.
اشک عاقلانه در مصائب اهلبیت(علیهمالسّلام)
غرض این است که ما در روضه که گریه میکنیم بخش مهمّ گریه ما برای اینهاست حالا فلان جا زدند فلان جا از این زد و خورد در عالم زیاد است از این زدنها و اینها ما برای اینها کمتر گریه میکنیم ما که در روضه میرویم گریه میکنیم قسمت مهمّ گریه ما برای همین است حالا فلان کس را زدند فلان کس را زنجیر کردند اینها البته گریه عاطفی دارد اما گریه عقلی برای این است شما دلتان میخواهد مکه میروید مدینه میروید به آسانی مرام اهل بیت را پیاده کنید خب الآن همین ظلم است دیگر شما وقتی میخواهید به دستور امام صادق(سلام الله علیه) حجّتان, عمرهتات را انجام بدهید میبینید راهش بسته است انسان برای این گریه میکند آدم دینش را میخواهد در کنار حرم پیاده کند نمیتواند.
ص: 71
1) (19) .المیزان، ج16، ص 22و23.
نقد روایت منسوب به امام رضا(علیه السلام)
غرض این است که وضع تفسیر این است, بنابراین باید تلاش و کوشش کرد آن عناصر محوری را از خود قرآن به دست آورد روایت اگر معتبر بود که میتواند در تمام این جهات سهم تعیینکننده داشته باشد اگر معتبر نبود میتواند در حدّ تأیید مطرح شود.
إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ خب این زبان, زبان آن بنیاسرائیلی نیست که همفکر موسای کلیم است و موسای کلیم هم برای نجات اینها تلاش و کوشش میکند بگوید تو میخواهی جبّار فی الأرض باشی این لسان هم لسان آن بنیاسرائیلی نیست. پرسش:...
پاسخ: بله خب این حق داشت برای اینکه تو هر روز دعوا راه میاندازی بالأخره الآن که میدانی قدرت با آنهاست «التقیّة دینی و دین آبائی» (1) این حرف همه انبیاست شما که قدرت نداری آخر به چه مناسبت دعوا راه میاندازی دیروز آمدی مزاحمت فراهم کردی مشکلی برای ما پیش آوردی من که نمیتوانم در برابر مظلوم بودن تو ساکت بنشینم.
در مصداق رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ
حالا در چنین وضعی وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ این اقْصَی الْمَدِینَةِ همان قصر فرعون است در دستگاه فرعون همان طوری که آسیه بود که اهل ایمان بود برخی افراد هم اهل ایمان بودند در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» که سوره «مؤمن» هم نامیده میشود آیه 28 این است قَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَکُم بِالْبَیِّنَاتِ مِن رَبِّکُمْ قبل از این جریان, وجود مبارک موسای کلیم وقتی وارد شد و دعوت به توحید کرد و ادعای رسالت داشت فرعون گفت: ذَرُونِی أَقْتُلْ مُوسَی وَلْیَدْعُ رَبَّهُ (2) کسی که در دستگاه آنها بود و مؤمن بود و ایمانش را کتمان میکرد و در حال تقیّه بود به فرعون گفت آخر چرا شما میخواهید موسی را بکشید این کاری به شما ندارد, این موحد است و شاهد هم آورد أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً که این رجل حرفش این است یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَکُم بِالْبَیِّنَاتِ معلوم میشود در دستگاه فرعون برخی از مؤمنانی اهل تقیّه بودند این وَجَاءَ رجلٌ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ محتمل است همان رجل باشد وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی فوراً خودش را به وجود مبارک موسای کلیم رساند گفت یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ.
ص: 72
مراد از یأتَمرون در آیه محلّ بحث
ائتمار در سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» آیه شش به صورت مشورت مطرح شده است فرمود: وَأْتَمِرُوا بَیْنَکُم ائتمار کنید یعنی مؤامره کنید مؤتمری تشکیل بدهید مشورت کنید که چگونه حل کنیم مؤتمر یعنی سالن همایش و مشورت, اینجا هم إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ یعنی اینها مشورت کردند به این نتیجه رسیدند که با شما مبارزه کنند و شما را از پا در بیاورند که البته موفق نشدند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ (20 فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (21) وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ (22) وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ (23)) مقاطع سهگانه زندگی حضرت موسی(علیه السّلام) در سوره «قصص»
بخشی از نکاتی که مربوط به بحثهای قبل بود این است که تاکنون دو مقطع از مقاطع سیره مبارکهٴ موسای کلیم(سلام الله علیه) گذشت مقطع اول دوران کودکی آن حضرت بود که نحوه شیرخوارگی او, به دریا افتادن او, برگشتش به مادر, اینها کرامتهای الهی بود که گذشت, مقطع دوم بعد از اینکه رشد پیدا کرد و وارد شهر شده بود و آن دو قضیه اتفاق افتاد که یکی را با مشت از پا در آورد و فردای آن روز دوباره همان شخصی که کمک میخواست از او کمک طلبید و حضرت فرمود: إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ (1) و أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا, (2) مقطع سوم جریان خروج وجود مبارک موسای کلیم از مصر و مهاجرتش به طرف مدین برای نجات از آلفرعون بود. نکاتی که مربوط به بخش اول و دوم بود غالباً گذشت اما برخی از نکات که مفسّران ذکر کردند یا خالی از نقد نیست یا خالی از تأیید نیست آنها باید مطرح بشود.
ص: 73
تحلیل ادبی و حِکمی کریمه فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً
در جریان فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً, (1) باید اشاره کنیم که معمولاً در این کتابهای ادبی میگویند لام دو قسم است یا برای تعلیل است یا برای عاقبت, لام عاقبت را مثال میزنند به فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً یعنی مأموران فرعون این جعبه را گرفتند این کودک را گرفتند تا اینکه این کودک, دشمن آنها باشد اینجا گفتند آنها برای اینکه دشمنپروری کنند نگرفتند آنها به این امید که قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ (2) و مانند آن گرفتند لکن چون عاقبت این کار به همان منتهی میشود که وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) عدوّ آنها میشود از این جهت فرمود: فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ این لام عاقبت با لام غایت در کتابهای ادبی مطرح است اما راه اساسیاش این است که هیچ چیزی در عالَم بیهدف نیست همان طوری که هیچ چیزی در عالم بدون سبب فاعلی نیست شانس, اتفاق, بخت و مانند آن جزء خرافات و موهومات است شانس یعنی بدون مبدأ فاعلی یا بدون مبدأ غایی بدون نظم فاعلی و غایی, شیئی پیدا بشود بخت و اتفاق و شانس جزء خرافات است. عالَم مطابق با نظم ریاضی خلق شده هر فعلی فاعلی دارد (یک) و به جایی هم ختم میشود منظماً (دو) هر حرکتی, هدفی دارد چه اینکه هر متحرّک هم هدفی دارد گاهی متحرّک به هدف نمیرسد ولی حرکت الاّ ولابد به هدف میرسد یعنی این حرکت, جهتی دارد گزاف و گُتره نیست به جایی میرود آنجا هدف اوست اینچنین نیست که این حرکت که شروع شده نسبتش به همه جهات علیالسواء باشد پس ما یک غایةالحرکه داریم یک غایةالمتحرّک، این غایةالحرکه و غایتالفعل را ادیب میگوید لام عاقبت، آن غایت فاعل را هم ادیب هم حکیم هر دو میگویند لام غایت است و لام هدف است اینکه فرمود: فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً این غایت حرکت است یعنی این کار, پایانش دشمنی وجود مبارک موسی(علیه السلام) با آلفرعون است وقتی که وارد آن دستگاه میشود کفر و عناد و بتپرستی آنها را میبیند دشمن آنها خواهد شد پس پایان این کار چه اینکه از قبل هم ترسیم شده بود این بود که وجود مبارک موسای کلیم عدوّ شرک و بتپرستی و ظلم و امثال ذلک است پس غایت فعل سر جایش محفوظ است منتها آنها که این صندوقچه را گرفتند آگاه نبودند به عنوان قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ گرفتند آنها به مقصد نرسیدند غایت فاعل گاهی حاصل میشود و گاهی حاصل نمیشود اما غایت فعل همیشه حاصل است.
ص: 74
هدفداری همه افعال
مطلب دیگر آن است که فعل بدون غایت ممکن نیست البته بعضی از افعال است که هدف عقلانی ندارد چون هدف عقلی ندارد کار خیالی است این کار را نسبت به عقل میسنجیم میگوییم کاری است بیهدف وگرنه کار بیهدف محال است, علت غایی از علل چهارگانه است مثل علت فاعلی همان طوری که فعل بیفاعل محال است فعل بیغایت هم محال است منتها حالا این فعل اگر فعل عقلانی باشد غایت معقول دارد فعل خیالی خب غایت خیالی دارد دیگر, کسی که اهل بازی است نباید شما توقع داشته باشید که آثار عقلانیّت بر آن بار باشد فعل خیالی, غایت خیالی دارد اینکه با تسبیح بازی میکند یا با محاسن بازی میکند همین است این «یلیق ان نذب عن أمر العبث» (1) همین طور است فعل بدون فاعل محال است فعل بدون غایت محال است منتها حالا این شخصی که با ریشش بازی میکند یا آن که با تسبیح بازی میکند یا آن که با خودکار دستش بازی میکند منشأ این فعل آن تخیّل است از این کار لذّت میبرد این لذّت خیالی باعث میشود که آن کار را انجام بدهد تا به آن تخیّلش برسد لذّت عادی همین طور است چون برابر عادت عمل میکند به مقصد میرسد وگرنه فعل بدون هدف صادر نمیشود مثل فعل بیفاعل. بنابراین اگر میگویند این فعل, هدفمند نیست یعنی هدف عقلانی ندارد نه اینکه فعل, هدف ندارد چون منشأ فعلش هم تخیّل است دیگر عادت است دیگر, دیگر برهان که نیست این شخص برابر آیات و روایات که حرکت نکرده که با محاسنش بازی کند یا با تسبیح دستش بازی کند این در اثر آن لذّت خیالی شروع کرده به لعب با لِحیه یا لعب با تسبیح لذّت خیالی هم میبرد. بنابراین همیشه لام برای غایت است یا غایت فعل است یا غایت فاعل منتها افراد گاهی آن مقصد اصلی را میدانند گاهی مقصد اصلی را نمیدانند.
ص: 75
1) (5) . شرح المنظومه, ج2, ص422.
عدم تنافی آیات بیان کننده هدف آفرینش
در سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» فرمود ما انسانها را برای عبادت خلق کردیم مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (1) این کار ماست ما این کار را کردیم چون خواستیم با اختیار, اینها بهشت بروند اینها را خلق کردیم راهنمایی هم کردیم اما راهی که اینها طی کردند به جهنم ختم میشود لذا فرمود: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ (2) ما خیلیها را برای جهنم خلق کردیم خب هرگز خدا غرض اوّلیهاش این نبود که کسی را برای جهنم خلق کند اینکه فرمود: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ, ذَرَأْنَا یعنی «خَلقنا» ما خیلیها را برای جهنم خلق کردیم با اینکه هرگز خدا کسی را برای جهنم خلق نکرد خدا همه را لِیَعْبُدُونِ خلق کرد هم غرض علمی را در پایان سورهٴ مبارکهٴ طلاق فرمود, فرمود ما شما را خلق کردیم برای اینکه دانشمند بشوید اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً (3) ما اصلاً شما را برای اینکه عالِم بشوید خلق کردیم این مربوط به معرفت و علم, آن بخش عملی را هم در سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» بیان کرده که فرمود: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ دیگر نیازی نیست که ما بگوییم لِیَعْبُدُونِ یعنی «لیعرفون», لِیَعْبُدُونِ یعنی لِیَعْبُدُونِ عملِ عبادی را این آیه, عمل علمی و معرفتی را آن آیه سورهٴ طلاق مشخص کرده فرمود ما شما را برای عالِم شدن شما را برای عابد شدن خلق کردیم. اگر غرض الهی باشد این است اما شما مطابق خیالتان به طرف جهنم میروید وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا (4) ما گفتیم برای علم خلق کردیم اینها به دنبال علم نرفتند, گفتیم برای عبادت خلق کردیم به دنبال عبادت نرفتند پس این لام لِجَهَنَّمَ درست است که لام عاقبت است مطابق حرفهایی که در کتابهای نحوی است اما یک راه علمی ندارد فعل, هدف دارد این فعل شما به جهنم ختم میشود این کار سر از جهنم در میآورد پایان این کار جهنم است اینجا هم فرمود: فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً پایان این کار, مبارزه موسای کلیم(سلام الله علیه) است حالا آنها چون نمیدانند, خیال میکنند این برای آنها قرّة العین میشود.
ص: 76
دو مورد از فواید بازگشت حضرت موسی(علیه السّلام) به دامان مادر
نکته دیگر آن است که خدای سبحان بعد از اینکه به موسای کلیم تکویناً امر کرد و برای او تحریم کرد مَکیدن پستان هر دایهای را هیچ دایهای را نباید قبول میکرد وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ (1) این کودک به دامن مادر برگشت اما وقتی که خدای سبحان میخواهد فواید برگشت کودک به مادر را ذکر بکند سه مطلب را ذکر میکند که یکی اصیل است و دوتا فرعی, آن که فرعی است فرمود: فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ ما این کودک را به مادرش برگرداندیم برای سه نکته کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا (2) تا چشمش روشن بشود ما گفتیم که این کار را نکن خوفت برطرف میشود حزنت برطرف میشود بینداز دریا ما سالم تحویلت میدهیم ما الآن سالم تحویل دادیم تا قرّةالعین بشود (یک) و حزن او برطرف بشود (دو).
عاطفی بودن حزن مادر حضرت موسی(علیهما السّلام)
خوفش مطرح نیست در آن آغاز که فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی فرمود این کار را بکن وَلاَ تَخَافِی با همین کار, خوفش برطرف شد دیگر به هیچ وجه نترسید و حزنِ به این معنا که احتمال بدهد او بمیرد یا آسیب ببیند این هم نبود خوفِ غرق و مرگ و امثال ذلک بالکلّ رخت بربست (یک) حزن و اندوه اینکه او آسیب ببیند این هم بالکلّ رخت بربست (دو) آن وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی (3) جای خودش را گرفته مطابق آن وحی, یک حزن عاطفی مانده بالأخره مادر بچهاش را میخواهد ببیند از فراق او رنج میبرد فرمود ما این بچه را به مادر برگرداندیم برای اینکه چشمش روشن بشود (یک) حزنش که در اثر فراق دامنگیر او بود این حزن هم برطرف بشود (دو) نه آن حزنی که احتمال میداد او از بین برود نه خیر آن حزن دیگر در کار نیست اما بالأخره انسان نوزاد خودش را میخواهد ببیند دیگر, پس این حزنی که حزن عاطفی بود و وجود مبارک موسی مدتی نزد مادر نبود این مادر محزون بود حالا میخواهد این حزن برطرف بشود و شد.
ص: 77
برجستهترین فایده بازگشت حضرت موسی به دامان مادر(علیهما السّلام)
اما آن نکته اساسی آن است که ما این کارها را کردیم تا توحید روشن بشود که وعده ما حق است این عالم را مدیری دارد اداره میکند میبینید دریا تابع ما بود دشمن تابع ما بود درست است دشمن, دشمنی تشریعی دارد ولی وقتی ما بخواهیم همین دوستمان را در دست دشمن میپرورانیم این کار ماست وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ (1) درباره این سومی فرمود: وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (2) خیلیها نمیدانند که کار را خدا دارد اداره میکند حتی مادر موسی هم باید بفهمد که ما که وعده دادیم عمل میکنیم یک وقت وعده عادی است مثل اینکه میگویند شما بروید کار بکنید خدا روزیتان را تأمین میکند یک کار عادی است اما یک وقت میگویند بچه را بینداز دریا ما تحویلت میدهیم خب این دیگر کرامت است این معجزه است یا بچه را به اعدی عدوّ او بده ما همین بچه را در دربار اعدا عدوّ او سالم میپرورانیم وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الآن هم همین طور است اکثر مردم از این وعدههای الهی باخبر نیستند.
طهارت اموال دربار فرعون برای حضرت موسی(علیه السّلام)
پرسش:...
پاسخ: آنها که برای وجود مبارک موسای کلیم طیّب و طاهر بود مثل جوایزی که معاویه میداد و اهل بیت میگرفتند کاری که بنیالعباس میکردند و وجود مبارک امام باقر و صادق میگرفتند این مال طیّب و طاهر بود مال اینها را به اینها میدادند گوشهای از مال اینها را به اینها میدادند مال دیگری را که به اینها نمیدادند آنها خودشان غاصبانه زندگی میکردند و آنچه حقّ مسلّم ولیّ خدا بود گوشهای از این حقوق را تقدیم حضرت میکردند.
ص: 78
پس خوف که بالکل مرتفع شد (یک) حزن به معنای اندوه احتمالی از خطر مرگ آن هم که بالکل با وحی الهی از بین رفته بود (دو) این حزن مادرانه که مادر, کودک را ندیده بود این با برگشت موسای کلیم برطرف شد (سه).
دلیل گناهکار نبودن حضرت موسی(علیه السّلام) در قتل قبطی ظالم
مقطع دوم زندگی موسای کلیم با همان برخورد بود که یکی از پیروان فکری موسای کلیم(سلام الله علیه) بود یکی هم از قبطیها که جزء ظالمین بود کُشتن آن قبطی این گناه نبود به دلیل اینکه خود وجود مبارک موسای کلیم وقتی شنید که شورای امنیتی تشکیل دادند مؤتمری تشکیل دادند و نتیجه آن مؤتمر و خروجی این ائتمار, تصمیم بر قتل موسای کلیم بود حضرت به ذات اقدس الهی عرض کرد رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ تنها سخن از فرعون نبود فرمود اینها ظالماند پس یکی از ظالمین را وجود مبارک موسای کلیم از پا در آورد اینچنین نبود که آن قتل, معصیت باشد گناه باشد حالا ممکن است در اثر اینکه زمان, تأخیر و تقدّمش دخیل باشد حضرت ترک اُولایی را قبل از نبوّت کرده باشد ولی کار «وَقع مِن أهله و صَدَر فی محلّه» اینها مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ بودند.
سرّ معتبر نبودن بسیاری از نقلها و روایات
حالا این روایات دیگر متأسفانه معتبر نیست گفتند این ـ همین مقتول ـ جزء مأموران طبخ غذای فرعون بود و این بنیاسرائیلی بیچاره را برای هیزمکشی وادار میکردند که برود بیرون شهر یا درون شهر بوته و خار و اینها را برای هیزم بیاورد (1) خب میدانید این تاریخها که انسان بتواند به آن اعتماد بکند کم است حدود صد سال در خانه اهل بیت(علیهم السلام) را بستند بسیاری از حرفهای که زمخشری نقل میکند مختصّ به ثعلبی است ثعلبی هم از آن قصص و داستاهایی که سیرهنویسان نقل کردند گرفته آنها هم در همان یک قرنی که در خانه اهل بیت کلاً بسته بود حرفها را نقل کردند شما میبینید وقتی اسلام ظهور کرد مردم تشنه اسلام و قرآن و حرفهای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هستند این صد سال اول دیدید که اثری از اهل بیت نبود در بحث دیروز گذشت سه حوزه علمیه در مکه و مدینه و عراق بود آن حوزه علمیه مکه را ابن عباس اداره میکرد حوزه علمیه مدینه را ابیبنکعب اداره میکرد حوزه علمیه عراق را عبداللهبنمسعود اداره میکرد دیگر سخنی از اهل بیت نبود اگر کسی بخواهد از لابهلای روایاتی که بعد از یک قرن از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است [مطلبی را بیابد] این تلاش و کوشش میخواهد اگر قرآن در حوزهها متروک باشد این مقدار شواهد و قرائن هم باز کافی نخواهد بود.
ص: 79
1) (15) . الکشاف, ج3, ص398.
عدم معصیت حضرت موسی(علیه السّلام) در کشتن قبطی ظالم
به هر تقدیر مقطع دوم قصه حضرت موسای کلیم که شروع شد حضرت هم فرمود: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ آنجا هم استغفار کرده فَغَفَرَ لَهُ (1) اگر این حقّالناس بود و اگر این جای قصاص بود خب با صِرف استغفار که حل نمیشود بالأخره یا قصاص است یا دیه است و مانند آن, هیچ چیزی را قرآن کریم نقل نکرده که وجود مبارک موسای کلیم بدهکار شده باشد.
خروج حضرت موسی(علیه السّلام) از قلمرو نفوذ فرعون
حالا این شخصی که از اقْصَی الْمَدِینَةِ آمده ظاهراً همان مؤمن آلفرعون است که یَکْتُمُ إِیمَانَهُ (2) او آمده گزارش داده که شورای تأمینی تشکیل شد و قصد کشتن تو را دارند از قلمرو قدرت فرعون برو بیرون از مدینه برو بیرون یعنی از حوزه اقتدار و سلطنت فرعون برو بیرون هر جا باشی که حکومت فرعون آنجا حضور و ظهور دارد دستگیرت میکنند وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ یعنی از حوزه استحفاظی اینها برو بیرون لذا موسای کلیم هم همین کار را کرد.
حالا از مصر میخواهد برود بیرون کجا برود؟ جایی که قدرت فرعون نباشد (یک) جایی که همفکران فرعون هم نباشند (دو) لذا مدین را انتخاب کرد که آلابراهیم در آنجا به سر میبردند شعیب(سلام الله علیه) در آنجا به سر میبرد (سه) نام مدین آمده ولی نام مبارک شعیب نیامده فَخَرَجَ مِنْهَا وجود مبارک موسای کلیم از همین مدینه مصر یعنی از حوزه استحفاظی فرعون خارج شد خَائِفاً یَتَرَقَبُ.
ص: 80
تفاوت خوف با خشیت
خوف غیر از خشیت است اینها از غیر خدا خشیتی ندارند اما خوف یعنی ترتیب اثر عملی یک مار آمد یک عقرب آمد یک اتومبیل سریع دارد میآید اینچنین نیست بگویند حالا چون پیغمبر است از مار و عقرب نمیترسد خیر, بالأخره فاصله میگیرد اما خشیت البته فقط منحصراً برای خداست برای اینکه آن تأثّر قلبی که منشأ اعتقادی داشته باشد و فرد بداند که اثر از کیست البته آن مخصوص خدای سبحان است.
افراد عادی هم از غیر خدا خوف دارند هم از غیر خدا خشیت دارند اما افراد الهی از غیر خدا خوف دارند اما از غیر خدا خشیت ندارند الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ (1) اینها در خشیت، موحّدند اما خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ (2) و خشیتهای دیگر برای افراد عادی هست اینها نسبت به غیر خدا هم خوف دارند هم خشیت دارند.
اشاره آیه چهاردهم به مقامات پیش از نبوّت موسای کلیم
وجود مبارک موسای کلیم هنوز به مقام نبوّت نرسیده اما درایتی, حکمتی, علمی, معرفتی را خدای سبحان به او داد که هم چند روزی که بعد از رشد در دربار فرعون زندگی میکرد با آنها محاجّه لفظی داشت که آنها فهمیدند که وجود مبارک موسای کلیم با روش و منش آنها موافق نیست و هم وقتی وارد شهر شد سخنانی مثل رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (3) را داشت هم حمایت از مظلوم داشت هم اینکه راه و روش ما پرهیز از حمایت از مجرمین است این همان نتیجه علم و حکمتی بود که در آیه چهارده خدا فرمود ما به او دادیم وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوی آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً این دیگر هنوز نبوّت نیست چرا نبوّت نیست برای اینکه در پایانش دارد وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ کسانی که اهل احساناند کار خوب میکنند نسبت به دیگران محسناند ما اینچنین به آنها جزا میدهیم خب اگر وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوی آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً این نبوّت باشد که خدای سبحان به افراد محسن به عنوان جزا که نبوّت نمیدهد آن ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ, (4) اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (5) مگر میشود انسان با درس و بحث, با کار خوب, با احسان به غیر به پیغمبری برسد به امامت برسد اینها که کسبی نیست اما آنجا فرمود هر کس راه احسان را طی کند ما علم و حکمت به او عطا میکنیم معلوم میشود آن حکم و علم, معرفت است عبادت است اخلاق است و مانند آن, شواهد دیگرش هم این است که وقتی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از مدین با عائله به طرف مصر برمیگشت آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً (6) آنجا دیگر مسئله نبوّت نصیبش شد.
ص: 81
معنای واژه «أشُد»
کلمه أشُد مستحضرید که جمع است غیر از أشَد است یک وقت است میگویند أشَد, أقوا, أحکم اینها افعل تفضیل است و مفرد است اما یک وقت میگویند أشُد، این أشد جمعی است که گفتند مفرد ندارد که میگویند وقتی جوان برومندی و برازندگیاش به سن نزدیکهای بیست برسد این اشُد اوست یعنی به شدیدترین مرحله کمال خود رسیده است از آن به بعد دیگر متوقف میشود، بالأخره غالباً رشد اینها تا بیست سالگی است لذا گفتند أشُدّ جمعی است که مفرد ندارد (1) وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی دیگر از این به بعد همین را دارد و حفظ میکند دیگر از این به بعد قد نمیکشد قد کشیدنش مثلاً تا همین بیست سالگی است آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً.
خدای سبحان وجود مبارک موسای کلیم وقتی به أشُدّش رسید به استوا رسید از حکم و علم او را متنعّم کرد برخوردار کرد که بالأخره او موحّد شد حقایق را درک کرد مسائل اخلاقی را درک کرد در همین حد اما سخن از وحی و نبوّت و اینها هنوز نرسیده.
خروج حضرت موسی(علیه السلام) از مصر به سوی مدین
اینجا که آن مؤمن آلفرعون گفت: فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ وجود مبارک موسای کلیم فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ و از حوزه استحفاظی و اقتداری و سیاسی فرعون خارج شد کدام طرف رفت؟ فرمود: وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ وقتی به طرف مدین حرکت کرد یعنی به طرف شرق مصر همان که به دیار شامات منتهی میشود حرکت کرد برای اینکه آلابراهیم در آن دیار زندگی میکردند وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ پس هدفش مشخص بود منتها راهبلد نبود و همراه هم نداشت قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ هدفم مدین است اما راه را نمیدانم امیدوارم ذات اقدس الهی آن راه مستقیم مدین را به من نشان بدهد، بالأخره خدای سبحان که راهنمای کل است او را به هر وسیلهای بود راهنمایی کرد به مدین رسید حالا با چه گرسنگی با چه تشنگی با چه خستگی با چه کوفتگی بالأخره رسید.
ص: 82
1) (24) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج6, ص117.
ضرورت مدیریت صحیح اقتصادی
وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وقتی وارد منطقه مدین شد خب قبلاً این طور بود این دامدارها این دامها را اطراف شهر اطراف روستا اداره میکردند، بالأخره باید کشاورزی طوری باشد که حالا اگر مدرن شد این روستاها طوری تأمین بشود که انسان برای علوفه دیگر ارز ندهد و برای علوفه شیر و ماست گران نشود داد مردم در نیاید این یک مدیریت میخواهد این به تحریم برنمیگردد این نفرین علی(صلوات الله و سلامه علیه) است فرمود شما آب دارید خاک دارید این روستاها را خراب کردید ویران کردید برای علوفه شما باید از خارج وارد بکنید «مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّه» (1) فرمود کسی آب دارد زمین دارد مع ذلک محصولات کشاورزیاش را بخواهد از جای دیگر وارد کند خدا او را از رحمت دور کند ما چه توقع داریم ما این تلویزیون را بردیم فوتبال را نشان دادیم این جوانها را از روستاها آوردیم شهر گفتیم سیگارفروشی کنید واکسزنی کنید روستاها ویران بشود ما علوفه وارد میکنیم حالا اگر تحریم شد علوفه به ما ندادند این شیر دو برابر میشود ماست دو برابر میشود عقل یعنی عقل, خب مگر علی(سلام الله علیه) این را نگفته این تنها روایت اخلاقی نیست روایت فقهی است مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) این حدیث را در کتاب وسائل نقل کرده «مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّه» درست است ما بخشی از زمینهایمان کویر است اما آب به اندازه کافی داریم روستاهای ما کاملاً میتواند علوفه را تأمین کند خب آدم وقتی مدیریت نکند همین میشود دیگر, باید اعتراض کرد باید راهنمایی کرد اما مبادا ـ خدای ناکرده ـ حرفی بزنیم که نظام آسیب ببیند این راهی است که ما خودمان رفتیم باید کاری بکنیم که هم کشور ما روی پای خودش بایستد ارزانی بیاید توقع نداشته باشیم که این قیمتهای ارز و دلار بالا رفته این شیر ارزان بشود آخر چه چیزی ارزان بشود چه کسی این را ارزان کند شما علوفه تحویل اینها بدهید شیر ارزان بخواهید علوفه را که باید با دلار تأمین کنند دلار هم که دو برابر شد غرض این است که ما حواسمان جمع باشد هم مدیریت صحیح, هم ذرّهای حرفی نزنیم که ـ خدای ناکرده ـ خونهای پاک شهدا آسیب ببیند دشمن هم که در کمین است. ص: 83
1) (25) . قربالإسناد, ص55; وسائل الشیعة، ج17، ص 41.
رخداد سرنوشتساز پس از ورود حضرت موسی به مدین
فرمود وقتی وجود مبارک موسای کلیم آمد دید که چاهی است اطراف مدین این گوسفندها را میآورند از این چاه به آنها آب میدهند خب این کار عادی بود هر کسی میآمد این رمهاش را میآورد از این چاه به گوسفندان آب میداد اینها سیراب میشدند میرفتند دید دوتا دخترخانم آنجا هستند اینها نمیگذارند گوسفندهایشان بیایند آب بخورند وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ دو چیز را یکی أُمَّةً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ یک عدّه گروه گروه به نوبت میآیند یا آب میبرند یا این دامهایشان را آب میدهند و کارشان را راه میاندازند این یکی, وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ دید دو خانم کنار هستند اینها هم چندتا گوسفند دارند تَذُودَانِ مرتب جلوی این گوسفندها را میگیرند که نیایند نزدیک چاه, نیایند نزدیک آب «ذادَ» یعنی «مَنع».
اهل بیت عصمت و طهارت, آینه تمامنمای الهی
شما این دعای نورانی رجب را خواندید آن دعایی که «اللهمّ إنّی أسئلک بمعانی جمیع ما یدعوک», تا وقتی میرسد به اهل بیت(علیهم السلام) میفرماید: «لا فَرْقَ بَیْنَکَ وَبَیْنَها اِلاَّ اَنَّهُمْ عِبادُکَ وَخَلْقُکَ فَتْقُها وَرَتْقُها بِیَدِکَ بَدْؤُها مِنْکَ وَعَوْدُها اِلَیْکَ اَعْضادٌ واَشْهادٌ ومُناةٌ واَذْوادٌ وَحَفَظَةٌ وَرُوَّادٌ فَبِهمْ مَلَأْتَ سَمآئَکَ وَاَرْضَکَ حَتّی ظَهَرَ اَنْ لا اِلهَ إلاَّ اَنْتَ» (1) آسمان و زمین را ولایت اهل بیت پر کرده اینها اسمای تو هستند این حرفها با فقه و اصول حل نمیشود با ادبیات حل نمیشود یک فلسفه میخواهد یک کلام میخواهد یک عرفان میخواهد این مثل «لا تنقضِ الیقین أبداً بالشک» (2) نیست که با پنج, شش سال درس خواندن حل بشود خیلی از بزرگان هم وقتی به اینها نمیرسند میگویند این احادیث جعلی است (3) این کتاب الأحادیث الدخیلة را که خواندید گفتند این جعلی است بعضی از مراجع فعلی(حفظه الله) فوراً جوابش را دادند خیر اینها جعلی نیست خب در اینجا دارد که فرقی بین اهل بیت و خدا نیست مگر اینکه او خالق است این مخلوق, او معبود است این عبد, هر چه در جهان امکان برای یک موجودِ ممکن باشد اینها دارند «لا فَرْقَ بَیْنَکَ وَبَیْنَها اِلاَّ اَنَّهُمْ عِبادُکَ وَخَلْقُکَ فَتْقُها وَرَتْقُها بِیَدِکَ بَدْؤُها مِنْکَ وَعَوْدُها اِلَیْکَ اَعْضادٌ واَشْهادٌ ومُناةٌ واَذْوادٌ وَحَفَظَةٌ وَرُوَّادٌ فَبِهمْ مَلَأْتَ سَمآئَکَ وَاَرْضَکَ حَتّی ظَهَرَ اَنْ لا اِلهَ إلاَّ اَنْتَ» اینها آینهای هستند که آسمان و زمین را پر کردند هر جای این آینه را میبینی, میبینی نوشته «لا اله الاّ الله» اینها چه کسانیاند اینها چه چیزی هستند؟! ترجمهاش برای خیلیها سخت است چه رسد به تفسیرش. در اینجا آمده است که اهل بیت چه کارهاند اعضادند اینها عَضدند کارهایی که انسان با دست انجام میدهد گاهی با پنجهها و این مراحل ابتدایی انجام میدهد گاهی با بین مچ و آرنج انجام میدهد که این بین مچ و آرنج را میگویند ساعد اگر کارها را چند نفر با ساعد انجام بدهند میگویند مساعده, برخی از کارها از ساعد برنمیآید از عضد برمیآید فاصله بین آرنج و دوش را میگویند عضد، بازو را میگویند عضد اگر چند نفر بازو به بازوی هم بدهند و کاری را حل کنند میگویند معاضدت, یکی معاضدت است یکی مساعدت است فرمود اینها اعضاد عالماند بازوان الهیاند «اَعْضادٌ واَشْهادٌ ومُناةٌ واَذْوادٌ» این أذواد یعنی اینها مانعاند حرم الهی, حریم الهی, دین الهی بخواهد مورد تجاوز قرار بگیرد اهل بیت «یَذودون» أذوادند.
ص: 84
گفتگوی حضرت موسی با فرزندان حضرت شعیب (علیهما السّلام)
این تَذُودَانِ یعنی تَمنعان یعنی اینها جلوی این گوسفندانشان را میگرفتند که نوبت اینها برسد موسای کلیم(سلام الله علیه) دید که همه میآیند آب میخورند آب میبرند به گوسفندانشان آب میدهند این دو بانو این دو خانم آنجا هستند جلوی گوسفندانشان را میگیرند وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ بعد از آنها سؤال کرد که چرا شما جلوی گوسفندانتان را میگیرید؟ گفتند بالأخره آنها نامحرماند ما سعی میکنیم نوبت ما برسد وقتی که خلوت شد ما میرویم آب میگیریم آب میخوریم گوسفندان را هم آب میدهیم قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ رعاء جمع راعی است راعی یعنی چوپانها, این چوپانها بروند نوبت ما برسد ما میرویم ما پدری پیری داریم وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ که از اینجا طلیعه رسیدن وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) به محضر شعیب(سلام الله علیهما) است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ (22 وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ (23) فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (24)) نعمتهای دنیوی, زمینه آزمون الهی
مقطع سوم از مقاطع سیره وجود مبارک موسای کلیم از مهاجرت آن حضرت به طرف مدین شروع میشود. بعد از آن جریان برخوردی که در مصر داشت و متوجه شد که شورای تأمین مصر درصدد قتل اوست بنا شد از مصر مهاجرت کند به سرزمینی که آلابراهیم در آن سرزمین بودند و آن مدین بود. مطالبی که مربوط به مقطع اول و دوم است غالباً بیان شد اما برخی از آن نکات مانده است و آن این است که هر نعمتی را که خدای سبحان در دنیا به کسی میدهد در عین حال که ممکن است پاداش اعمال گذشته باشد نسبت به آینده آزمون است کاری در دنیا انجام نمیشود که با مسئولیت همراه نباشد تنها نعمتهای بهشتی در بهشت است که مسئولیت را به عنوان امتحان الهی به همراه ندارد آنچه به مادر موسی(علیهما السلام) داده شد در عین حال که حالا یا ارهاص است یا کرامت خود مادر به هر تقدیر امتحان الهی است نسبت به قدردانی و حقشناسی از این نعمت اینچنین نیست که چیزی را خدای سبحان به کسی عطا کند و هیچ مسئولیتی او را همراهی نکند. پس اجلال و تکریم و امثال ذلک با امتحان هماهنگ است.
ص: 85
استحاله فریب دادن خدای سبحان
مطلب دوم مربوط به مقطع دوم است هرگز نمیشود خدا را فریب داد آن اسرائیلی که به وجود مبارک موسای کلیم پناهنده شد استنصار کرد استغاثه کرد درصدد فریب دادن خدا یا پیامبر نبود اگر در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آنجا سخن از فریب است یعنی آیه نُه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در آنجا فرمود منافقین درصدد فریب دادن هستند ولی اینها خودشان را فریب میدهند و نمیفهمند که خدا فریب نمیخورد یُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ اینچنین نیست که واقعاً خدا را کسی بتواند فریب بدهد زیرا وَعِندَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ (1) کسی مکری دارد نقشهای میکشد خدای سبحان نسبت به آن ماکِر آن مکر و آن محیط مکر کاملاً حضور علمی دارد فرمود: وَ لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ (2) بنابراین فریب دادن ذات اقدس الهی مستحیل است.
مرجع ضمیر در عبارت شریفه هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا
مطلب بعدی آن است که این هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا (3) ظاهرش به همان قبطی برمیگردد نه به اسرائیلی زیرا اگر به آن اسرائیلی برمیگشت دیگر لازم نبود بفرماید: هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا عبارت آیه این است که فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ (4) آن مردی که دیروز از وجود مبارک موسای کلیم کمک خواست و حضرت آن قبطی را مشت زد و آن قبطی از پا در آمد فردا همان شخص وجود مبارک موسای کلیم را دید از حضرت کمک خواست نسبت به قبطی دیگر فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ آنگاه وجود مبارک موسای کلیم به او فرمود: إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ اگر منظور آیه این بود که بخواهد بفرماید وجود مبارک موسای کلیم این اسرائیلی را مورد بطش قرار داد دیگر به همین جمله اکتفا میکرد میفرمود «فلما أن أراد أن یبطش به» برای اینکه قبلاً اسم همین شخص برده شد و آن این بود که إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ (5) اما از اینکه فرمود: أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا (6) معلوم میشود که مقصود, این اسرائیلی نیست مقصود آن قبطی است که عدوّ موسای کلیم است و عدوّ همین اسرائیلی بنابراین ظاهراً این هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا به همان قبطی برمیگردد.
ص: 86
توانمندی بدنی حضرت موسی(علیه السلام) و حمایت آن حضرت از مستضعفان
مطلب بعدی آن است که موسای کلیم(سلام الله علیه) از روشش پیدا بود که هم قدرت بدنی داشت هم حامی مظلوم و مستضعف بود اما قدرت بدنی داشت برای اینکه توانست با یک مشت آن قبطی را از پا در بیاورد هم توان آن را داشت که به تنهایی از مصر به طرف مدین حرکت کند آن هم مهاجرت هراسناکی که عدّهای در تعقیب بودند شورای تأمین مصر در تعقیب او بود إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ (1) خب کسی که جرأت میکند به تنهایی از مصر به مدین بیاید معلوم میشود توانی دارد وقتی هم که وارد مدین شد آن چوپانها هر کدام با کمک دیگری گوسفندهایشان را آب میدادند از چاه آب میکشیدند وجود مبارک موسای کلیم به تنهایی آمده از چاه آب کشیده و گوسفندان این دو بانو را سیراب کرده اینها همه نشان توانمندی وجود مبارک موسای کلیم است اما حمایتش از مظلوم و مستضعف هم که کاملاً پیداست از آن اسرائیلی حمایت کرده آن قبطی را از پا در آورده از این دو بانو حمایت کرده گوسفندان اینها را سیراب کرده هم حامی مظلوم و مستضعف بود و هم توانمند بود.
تجلی توحید در حیات طیّبه حضرت موسی(علیه السّلام)
بخش سوم خصیصه وجود مبارک موسای کلیم موحّد بودنش است لحظه به لحظه میگوید خدایا, خدایا چون پیرو دین ابراهیمی بود هنوز که به مقام نبوّت نرسیده.
پرسش:...
پاسخ: چون ظاهر مأموریتش از همان طور شروع شده وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی (2) آن حُکم و علم, مراحل کمالی است البته, اما نبوت و رسالت از آن در نمیآید جریان نبوّت و رسالت از کوه طور شروع شد به همان مناسبت حکم و علمی که از آیه چهارده به دست میآید در آیه پانزده فرمود اینکه انسان کاری انجام بدهد که باعث قتل کسی بشود مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ (3) است در آیه شانزده عرض کرد رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ در آیه هفده عرض کرد: رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ مرتب رَبِّ, رَبِّ این معلوم میشود موحّدانه دارد زندگی میکند بعد وقتی هم که خواست از مصر به طرف مدین بیاید عرض کرد رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (4) عرض کرد من کار بدی نکردم برای اینکه آنها قوم ظالم بودند من ظالمی را سر جایش نشاندم ولی تو باید ما را از دست اینها نجات بدهی وقتی آمده مدین, نیاز آن دو بانو را برطرف کرده گوسفندان آنها را سیراب کرده تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ باز اینچنین گفته رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ مرتب رَبِّ, رَبِّ در تمام امور به ذات اقدس الهی پناهنده میشد و از خدای سبحان کمک میگرفت و به او هم کمک میشد این برکت همان آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً (5) است که او را موحّدانه تأمین میکند.
ص: 87
رخداد سرنوشتساز پس از ورود حضرت موسی(علیه السّلام) به مدین
مطلب بعدی آن است که وقتی وارد این ماء مدین شد خوب نگاه کرد دید که این رعاء که جمع راعی است یعنی چوپان است اینها بالأخره حالا یا قدرتی دارند نوبتی دارند سهمیهای دارند از چاه آب میگیرند خودشان را سیراب میکنند گوسفندانشان را سیراب میکنند دیگر رعایت نمیکنند که این دو بانو که آنجا هستند اینها هم بالأخره سهمی دارند آن دو بانو که آن کنار بودند هم خودشان جلو نمیآمدند هم جلوی گوسفندانشان را میگرفتند تَذُودَانِ یعنی «تمنعان» خب گوسفند که تشنه باشد به طرف آب میرود اینها جلوی گوسفندان را میگرفتند هم خودشان پرهیز کردند از اینکه محرم و نامحرم کنار هم جمع بشوند هم جلوی گوسفندان را گرفتند که مزاحمتی برای آنها نباشد که تَذُودَانِ هم «تمتنعان» هم «تمنعان» هم خودشان امتناع میکردند از اینکه اختلاط بشود بین زن و مرد هم جلوی این گوسفندها را میگرفتند که گوسفندها با هم مخلوط نشوند که مزاحم دیگری نشود این کار را میکردند.
وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از آنها سؤال کرد مَا خَطْبُکُمَا این خَطب به معنی مخطوب است مثل «ما شأنکما» یعنی «ما مشئونکما» کارتان چیست چرا اینجا هستید آنها هم گفتند پدری داریم پیر و غیر از ما کسی را ندارد یعنی اگر ما آمدیم اینجا داریم دامداری میکنیم این ننگ نیست که کسی دامدار باشد اما اختلاط, ننگ است ما هرگز با نامحرم کنار هم جمع نمیشویم ولی چوپان بودن, دامداری کردن اینها ننگ نیست پدر ما هم غیر از ما کسی را ندارد نشانهاش این بود که گفتند: وَأَبُونَا شَیْخٌ پیرمرد است خب اگر پسری داشته بود برادری داشته بود کمککاری داشته بود که ما را به دامداری راهنمایی نمیکرد ما آمدیم اینجا هم دامداری میکنیم یک کسب حلالی است و هم از اختلاط زن و مرد پرهیز میکنیم حضرت جلو رفت و به هر وسیلهای بود ـ حالا آن قسمتهای تاریخی شاید خیلی معتبر نباشد ـ به تنهایی در اسرع وقت اینها را آب داد حالا چگونه نوبت گرفت با آنها گفتگو کرده یا گفته حقّ اینها را به اینها بدهید چرا اینها را محروم کردید این دیگر در آیات نیست ولی بالأخره رفت جلو و آن طناب را گرفت و دلو را گرفت و بالأخره به اینها آب داد حالا چگونه با آنها تفاهم کرد یک مطلب دیگر است با جِدّ تفاهم کرد که چرا شما جلوی نوبت اینها را گرفتید یا با خواهش بالأخره از چاه آب در آورد و اینها را تأمین کرد. بعد برای اینکه کنار آنها نباشد به سایهای پناهنده شد سایه درختی یا هر چه بود ـ معلوم میشود در هوای گرم بود ـ ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ بعد با خدای خود راز و نیاز کرد رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ آنچه شما دادی به نام برکت, نان و مانند آن این خیر است من فقیرِ «لِ»آن هستم که لام به معنی الی است «رب انی إلی ما أنزلت و تنزل فقیر» یعنی نیاز به آن دارم.
ص: 88
تأثیر سوء فقر اقتصادی
این را بارها ملاحظه فرمودید که فقیر به معنای ندار نیست فقیر به معنای کسی است که ستون فقراتش شکسته است شما به کتاب لغت که مراجعه میکنید مثل مجمعالبحرین و اینها که اساسی فکر میکنند میگویند به آن کسی که فقار ظَهْرش شکسته است میگویند فقیر, (1) ملتی که گرسنه باشد مشکل اقتصادی داشته باشد نتواند خودش را تأمین کند قدرت مقاومت ندارد وقتی قدرت مقاومت نداشت ستون فقرات این ملت شکسته است چون ستون فقرات این ملت شکسته است به آن میگویند فقیر وگرنه «فَقَرَ» به معنای نداری نیست آن ندار را میگویند فاقد, «فَقَدَ» یعنی ندارد این کریمهای که دارد تَظُنُّ أَن یُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ (2) هیمن است حادثه کمرشکن را میگویند فاقره آن حادثه کمرشکن وقتی ملتی را گرفتار کرد این ملت میشود فقیر این فقیر, فعیل به معنی مفعول است مثل قَتیل به معنی مقتول, فقیر یعنی کسی که مفقور است یعنی ستون فقراتش شکسته است حالا شما با چه وسیلهای میخواهی این ملت را به مقاومت وادار کنی آن دیگر معلوم نیست اگر کسی گرسنه باشد توان ایستادگی ندارد ولو ایستاده باشد! اگر کسی قدرت ایستادگی نداشت میشود فاقرةالظهر حادثه تلخ مخصوصاً گرانی, کمرشکن است وقتی کمر شکست دیگر ملت قدرت مقاومت ندارد «أعاذنا الله من الفقر»!
معنای فقر انسان
وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد: إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ اما من فقیر به تو هستم به احدی احتیاج ندارم. در بحثهای سالهای گذشته داشتیم که اسناد فقیر به انسان که یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ (3) این از سنخ عرض مفارق نیست نظیر اینکه انسان ابیض است یا احمر است یا کذا و کذا که گاهی باشد گاهی نباشد عرض مفارق نیست (یک) دوم: «الانسان فقیر» نظیر زوجیت اربعه نیست که لازمه ذات باشد زیرا لازم در مقام ملزوم نیست زوجیّت در مرتبه عدد نیست عدد در مقوله کمّ است زوجیّت کیفِ مخصوص به کمّ است این بیگانه است و خارج از ذات است و هر لازمی از مرتبه ملزوم جداست متأخّر از مرتبه ملزوم است اگر فقر برای انسان از سنخ زوجیّت اربعه باشد معنایش آن است که انسان در مقام ذات فقیر نیست سه: اگر گفته میشود «الانسان فقیر» نظیر «الانسان ناطق» هم نیست زیرا ناطقٌ ذاتی انسان است اما ذاتی ماهیّت اوست نه ذاتی هویّت او چون هویّت و هستی, اصل است و از هویّت اصیل, ماهیت برمیآید پس ناطقیّت و حیوانیّت که ذاتی انسان است یک مرتبه از هویّت او فاصله دارد اگر گفته شد «زیدٌ فقیر» یا «الانسان فقیر» از قضیه اول نیست از قضیه دوم نیست از قضیه سوم نیست قضیه چهارم است و آن این است که اگر بگویند «الانسان فقیر» این مثل «الانسان موجود» است هستیِ او وابسته به الله است این کمرشکسته است چه چیزی دارد؟! اگر چیزی سایه شد این سایه آن شمس است ذاتاً افتاده است چون او غنی است میشود قیّوم چون این فقیر است چون مُفتقر است, «لَا یَمْلِکُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لَا ضَرّاً وَ لَا مَوْتاً وَ لَا حَیَاةً وَ لَا نُشُورا» (4) چیزی که تمام هویّتش بسته به آن غنیّ قیّوم است این است دیگر, اگر گفتیم «الانسان فقیر» این از سنخ قضیه چهارم است نه آن قضایای سهگانه، آن وقت انسان میفهمد که این دعا یعنی چه «مولای یا مولای أنت الغنیّ و أنا الفقیر» (5) اگر کسی بفهمد معنای فقر چیست آن مناجاتش دلپذیر است.
ص: 89
به هر تقدیر وجود مبارک موسای کلیم گفت: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ فقیر هم هستم اما به طرف تو. ما به هیچ کدام از آنها بها ندادیم و نمیدهیم ولی فقیر تو هستیم تو اگر دست ما را نگیری ما قدرت قیام نداریم.
مراد از شیخُ کبیر
این را وجود مبارک موسای کلیم فرمود اما حالا آن دو بانو شنیدند یا نشنیدند یک مطلب دیگر است وقتی این دو بانو با آن گوسفندانشان زودتر به منزل رفتند آن پدر پیر دید اینها زودتر آمدند در قرآن ندارد که این شعیب بود دارد پدر پیر روایات مطلب دیگری است اما در آیه ندارد این شعیب بود. اگر پدرشان حضرت شعیب(سلام الله علیه) باشد که بار معنوی این آیات خیلی بالاست که روایات هم همین را تأیید میکند اما در آیه ندارد که پدرشان شعیب بود.
پیشنهاد دختران چوپان به پدر
وجود مبارک موسای کلیم به احدی مراجعه نکرد با خدایش مناجات میکرد رَبِّ, رَبِّ آنجایی که شورای تأمین مصر داشتند تعقیب میکردند رَبِّ (1) الآن هم که فقیرانه آنجا دارد زندگی میکند این مسافت سنگین را هم پشت سر گذاشته آمده اینجا میگویدرَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ اینها رفتند به پدر پیرشان گفتند پدر پیرشان دید که اینها زودتر آمدند گفت چه خبر است؟ گفتند کسی آمده نیرومند هم بود برای اینکه توانسته به تنهایی گوسفندهایمان را تأمین کند به تنهایی از چاه آب بکشد چه بهتر که این را شما اجیر کنید ما هم که بالأخره زن هستیم شما هم که فرزند ندارید گوسفندان هم که یک چوپان میخواهند یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ چرا؟ برای اینکه إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ.
ص: 90
1) (17) . سورهٴ قصص، آیهٴ 21.
عناصر محوری مدیریت اسلامی
حالا ملاحظه بفرمایید مدیریت اسلامی را قرآن چگونه تأمین میکند چه در این بخش چه در بخش سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» فرمود مدیر اسلامی, مسئول در یک نظام اسلامی گذشته از آن اوصاف عامه که باید اهل نماز باشد اهل روزه باشد معصیت نکند آنها که جزء وظایف عامّه هر مسلمان است از نظر مسئولیت مدیریتی دو عنصر را باید داشته باشد یکی اینکه مدیر خوب باشد درایت خوبی داشته باشد در کار خودش, یکی اینکه پاک باشد اگر کسی در رشتهای تخصص نداشت یا اینکه در آن رشته متخصّص بود ولی طاهر نبود او در نظام اسلامی مدیر نیست این هم باید امین باشد پاک باشد هم باید نیرومند باشد اهل درایت و مدیریت باشد این کار را خوب پیش ببرد إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ آنها شرایط عامّه است که باید داشته باشد اهل نماز باشد اهل روزه باشد چشمش پاک باشد گوشش پاک باشد آنها وظایف دیگر است اما این وظیفه خصوصی مدیران آن است که در هر رشتهای که سِمت پذیرفتند باید نیرومند باشند در همان رشته مدیریت داشته باشند و تدبیر خوب داشته باشند و از طرفی هم امین باشند پاک باشند ولو موسی باشد, ولو موسای کلیم اگر بخواهد شبانی را به عهده بگیرد باید الْقَوِیُّ الْأَمِینُ باشد در جریان یوسف صدیق(سلام الله علیه) در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» گذشت اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (1) وزیر باید اهل درایت و مدیریت خوب و طهارت خوب, چوپان باید اهل درایت و مدیریت خوب و طهارت خوب و بینهما هم مراتب. اگر کسی خواست رُفتگر باشد پیک بهداشت باشد در کارش باید متخصّص باشد و پاک, کسی خواست وزیر باشد در کارش باید متخصّص باشد و پاک این میشود مدیریت اسلامی این میشود نظام اسلامی این میشود اداره اسلامی, پاک بودن و مدیریت, اگر اینچنین باشد دیگر مشکلی پیش نمیآید.
ص: 91
1) (18) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 55.
تربیت نیکوی دختران چوپان, در داستان حضرت موسی(علیه السلام)
پرسش:...
پاسخ: در قرآن ندارد که پدر اینها شعیب بود ولی بالأخره این تربیت, تربیت صحیح است حالا یا از حضرت شعیب(سلام الله علیه) یا از خاندان شعیب تربیت خوبی است که قرآن کریم نقل کرده دیگر, قرآن این تربیت را میپذیرد منشأ تربیت اگر شعیب است خب بر همه ما لازم است که راه انبیا را برویم دیگر, اگر غیر شعیب بود خب آن غیر شعیب از خود شعیب(سلام الله علیه) استفاده کرده بالأخره محصول تربیت انبیاست دیگر.
ضرورت پرهیز از لهو و لعب
پرسش:...
پاسخ: نه, الآن کسانی که در روستاها زندگی میکنند عادی است میبینید این دامداری این کشاورزی این درو کردن الآن هم شما میبینید رسانهها دارند نشان میدهند هیزمبری در روستاها این کار را میکنند این کار عادی است اینکه ما آمدیم تمام این رسانههای ما شده نشان دادن این بازی این جوانها را از روستاها آوردیم اینها یا سیگار فروشاند یا واکسیاند بازی در درجه پنجم و ششم زندگی است مگر ما چقدر ورزش میخواهیم برای تأمین سلامت, روزی یک ساعت ورزش کردن چیز بسیار خوبی است پیادهروی چیز بسیار خوبی است.
پرسش:...
پاسخ: خب دیگر درست نیست این, دنیا را دیگران دارند میگردانند ما باید یک پیام جهانی داشته باشیم حرف جهانی داشته باشیم.
نزاهت ائمه هدی(علیهم السلام) از لهو و لعب
از وجود مبارک امام صادق(صلوات الله و سلامه علیه) سؤال کردند بعد از شما چه کسی به مقام امامت میرسد؟ فرمود: «لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَب» نفرمود کسی که علم غیب دارد آن را به خواص میفرمودند کسی بعد از ماست نام مبارکش چیست علم غیب دارد وارث انبیاست جفر جامع نزد اوست اینها را به خواص میفرمودند. فرمود: «لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَب» کسی که اهل بازی و بازیگری نیست طولی نکشید که وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) کودک چند سالهای بود برّهای هم حضرت برایش تهیه کرده بود این با این برّه وارد شد به این برّه گفت « اسْجُدِی لِرَبِّکِ» فوراً امام صادق(سلام الله علیه) این کودک را در بغل گرفت فرمود: «بِأَبِی وَ أُمِّی مَنْ لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَب» (1) به آن فرد فرمود اینها اماماند بازی حدّی دارد دیگر.
ص: 92
1) (19) . الکافی، ج1، ص 311.
بیانی لطیف در توصیف منحرفان و تبهکاران
چقدر این کتاب شیرین است فرمود یک عدّه اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَلَعِباً (1) بعضی دین را بازی قرار دادند مثل همین وضعی که شما گاهی میبینید با حِیَل شرعی آبروی نظام را میبرند دین را بازیچه قرار دادند اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَلَعِباً این یک معنا, گروه دیگری بازی را دین قرار دادند اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَلَعِباً یعنی «اتّخذوا اللهو دینا أو اتّخذوا الدین لهوا» آن که با بازیگری و با ریش گذاشتن و با مقدسنمایی آبروی نظام را میبرد با اختلاس سه هزاری, دین را نظام را به بازی گرفته آن که وارد مسائل سیاسی نیست اما به بازی, بیش از نماز و روزه اهمیت میدهد این بازی را دین خود قرار داده اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَلَعِباً برای گروه اول, یا «اتّخذوا اللهو و اللعب دینا» برای گروه دوم, بازی چیز خوبی است ورزش چیز خوبی است روزی یک ساعت اما نه این طوری که دنیا به آن سَمت رفته و ایران را دارد میگرداند ایران یک حرف جهانی دارد حرف الهی دارد پیام تازه دارد این پیام تازه را باید به گوش جهانیان رساند.
تجلی عناصر محوری مدیریت اسلامی در بیان قرآن و روایات
به هر تقدیر فرمود اگر چوپانی است این دو عنصر را باید داشته باشد وزارت است این دو عنصر را باید داشته باشد شرح مبسوطش آن عهدنامه وجود مبارک حضرت امیر است که تفسیر این آیات است از این شفافتر از این روشنتر از این بیان واضحتر که مسئول در نظام اسلامی باید درایت تام و مدیریت خوب داشته باشد از یک سو, پاک بودن از سوی دیگر این دو شرط است حالا آنها که جزء شرایط عامّه است که انسان چه مسئول باشد چه مسئول نباشد باید اهل نماز و روزه باشد چه زن چه مرد, چه پیرمرد چه جوان آنها که جزء شرایط عامّه است.
ص: 93
1) (20) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 51.
پس اگر وزارت است شرطش این است اگر دامداری و چوپانی است شرطش این است و بینهما هم مراتب اگر گفتند نظام اسلامی, مدیریت اسلامی, مدیریت قرآنی یعنی این عملش منتها دشوار است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (24 فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (25) قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ (26) قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ (27) قَالَ ذلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ (28)) اشاره به مقاطع سهگانه حیات حضرت موسی(علیه السّلام)
این بخش پایانی مقطع سوم سیره و زندگی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) است بخش اوّلش مربوط به دوران کودکی و شیرخوارگی بود که گذشت, بخش دوم مربوط به جوانی بود که آن دو حادثه پیش آمد, سوم حرکت ایشان و مهاجرت ایشان از مصر به طرف مدین بود که وارد مدین شد و دختران آن پیرمرد را دید. در جریان مقطع دوم ظاهراً آن ضمیر به آن قبطی برمیگردد نه به اسرائیلی آن قبطی گفت که أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ (1) برای اینکه وقتی کسی از آلفرعون از قبطیها کشته بشود فوراً گزارش میرسد به همان دلیل که إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ (2) معلوم میشود که فوراً گزارش رسید شورای تأمین تشکیل شد و قصد کردند که موسی(علیه السلام) را شهید کنند نمیشود گفت که آن قبطی از کجا فهمید.
ص: 94
گفتگوی حضرت موسی و دختران چوپان
اما حالا وقتی که وارد مدین شد به بچههای آن پیرمرد که حالا ظاهراً شعیب(سلام الله علیه) بود فرمود: مَا خَطْبُکُمَا یعنی شما یک مشکل جدّی دارید خَطْب آن کار مهم را میگویند هر سخنرانی را نمیگویند خطبه آن سخنرانی که مطالب مُعظَم در آن هست آن را میگویند خطبه خطیب جمعه چنین گفت یعنی مطالب مهمی را در نماز جمعه بیان کرد اگر یک امر عادی باشد و سهل باشد نمیگویند خطب کار مهم و مشکل را میگویند خطب. فرمود: مَا خَطْبُکُمَا مشکل جدّی شما چیست که در این گرما اینجا ایستادید چون از ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ معلوم میشود هوا گرم بود قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ (1) مشکل ما این است پدر پیری داریم ما مسئول این دامها هستیم این دامها را باید بپرورانیم آبشان بدهیم و مانند آن و اینها هم نامحرماند و نمیتوانیم با آنها در کنار این چاه یکجا به سر ببریم این مشکل ماست و کار جدّی ماست وجود مبارک موسای کلیم آمده این گوسفندها را سیراب کرده و رفته در سایهای و خواستهای با ذات اقدس الهی در میان گذاشت که من نیازمند به مسائل مالیام البته «خیر» در قرآن کریم بر مال حلال هم اطلاق شده است (2) بر اصل مال هم اطلاق شده است إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ. (3)
دلیل حمایت حضرت موسی(علیه السّلام) از دختران چوپان
ص: 95
پرسش:...
پاسخ: چون کسی که متعهّد است حامی مظلوم باشد خود را مسئول میداند اگر گفت: رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (1) اگر کسی ببیند مظلومی, محرومی یک گوشه افتاده است و این به حمایت او برنخیزد همان روایتی را که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد که عیسای مسیح(سلام الله علیه) فرمود: «إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِهِ» (2) همین است اگر کسی مظلومی را ببیند و به داد او نرسد و او را کمک نکند این شریک جرم آن جارح و ظالم است حالا اینجا سخن از ظلم نبود سخن از یک محرومیّت و استضعاف بود وجود مبارک موسای کلیم آن تعهّد را با خدای سبحان داشت که رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ کسی که در کنار سفره احسان الهی نشسته است خود را مسئول میبیند حالا این سه, چهارتا مشکل داشت این مشکلات یکی پس از دیگری حل شد و برخی هم دارد حل میشود عرض کرد: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ خب.
دو پاداش برای حضرت موسی(علیه السّلام)
در چنین وضعی که به سایه درختی یا سایه جایی پناهنده شد فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا یکی از این دو دختران آن پیرمرد حالا شاید شعیب(سلام الله علیه) بود از منزل برگشتند گفتند پدرم میخواهد اجرت کار شما را بدهد یک مطلب مربوط به اجرت آب دادن است، یک مطلب مربوط به عقد اجاره هشت یا ده ساله است اینها کاملاً از هم جدا هستند یک درآمد موقّتی است مربوط به این کار، یک درآمد سالانه است مربوط به آن اجاره هشت سال یا ده ساله فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا که این مربوط به آن اجاره هشت یا ده ساله نیست این اجرت این کار موقّت است فوراً دعای موسای کلیم مستجاب شد عرض کرد: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ طولی نکشید که آن دختر از راه رسیده گفت بیا اجرت را بگیر این استجابت دعاست سریعاً در یک شهر غربت.
ص: 96
تأکید همه انبیا و ادیان الهی بر حیا
فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ خب این حیا اختصاصی به شریعت حضرت خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد در دین موسی این طور بود در دین عیسی این طور بود در دین ابراهیم خلیل این طور بود اصولاً انبیا این حیا و عفّت را آوردند میبینید مسیحیت الآن با این وضع عریان و نیمهعریان دارد به سر میبرد با اینکه وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) گفت: یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً (1) ـ خب این منطق مسیحیّت اصیل است ـ ای کاش من قبلاً میمردم و از خاطره تاریخ رخت برمیبستم و این حرفها را نمیشنیدم اما الآن معاشرت آزاد و مباشرت آزاد برای آنها یک تمدن است قبلاً هم به عرضتان رسید که مشکل مسیحیّت این است که امام ندارند الآن مشکل مسیحیّت نداشتن امام است همین! دین, مکتب, حرف وجود مبارک مسیح همان حرف انبیای قبلی و بعدی است. اجابت شدن دعاهای حضرت موسی(علیه السّلام)
قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا این کار مربوط به اجاره هشت سال یا نه ساله نیست فَلَمَّا جَاءَهُ وجود مبارک موسای کلیم آمده نزد این پدر پیر حالا یا شعیب(سلام الله علیه) بود یا دیگری مرحوم شیخ طوسی در تبیان وجوهی که نقل کرد یکی از آن اقوال و وجوه این است که حضرت شعیب(سلام الله علیه) قبلاً رحلت کرده بود برخیها میگویند این پیرمرد همان حضرت شعیب(سلام الله علیه) است (2) فرمود: فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَصص قبلاً هم بحثش گذشت که مفرد است أَحْسَنَ الْقَصَصِ (3) همین است إِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ (4) همین است قَصص است و مفرد است یعنی اصل داستان, داستان را وجود مبارک موسای کلیم برای این پیرمرد بیان کرد آن پیرمرد فرمود همه مشکلاتت حل شد و تمام خواستههایت برآورده شد از اینکه گفتی: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ که آیه 21 بود لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ برای اینکه اینجا حوزه اقتدار فرعون نیست یک مملکت جدا و مستقلی است اصلاً در تحت نفوذ آلفرعون نیست اینجا سلطنت ندارد شما از خدا خواستید گفتی: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ, لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ این یکی, و گفتی: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ این هم اجاره نقدت که به فرزندانم کمک کردی حالا یک درآمد مستمرّی هم برای شما ما در نظر گرفتیم هم تشکیل خانواده بده و هم اینکه یک درآمد مستمر داشته باشی دو پیشنهاد هست آنجایی که وجود مبارک موسای کلیم میخواست از مصر به طرف مدین مهاجرت کند گفت: عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ (5) آن دعا هم که مستجاب شد بالأخره راه را گُم نکرده از مصر به شرق مصر رفته بالأخره در کمال سلامت به این منطقه رسیده پس اگر عرض کرد: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ این دعا مستجاب شد, اگر گفت: عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ این هدایت هم حاصل شد اگر گفت: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ این دعا هم مستجاب شد حالا مانده تشکیل خانواده و درآمد مستمر, وجود مبارک شعیب اگر این پیرمرد آن حضرت باشد فرمود شما میتوانید با یکی از فرزندانم ازدواج کنی و هشت سال یا ده سال اجیر ما باشی. ص: 97
عناصر محوری مدیریت, در بیان قرآن کریم
قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ یکی از این دو دختر به آن پدر پیر پیشنهاد دادند که این را برای حفظ رمه ما یا تأمین شئون زندگی ما اجیر بکن برای اینکه بهترین اجیر آن است که هم در کار خودش درایت و مدیریت داشته باشد هم از امانت و طهارت برخوردار باشد ما رفتار او را, گفتار او را آزمودیم او پاک است مدیریت هم که دارد و قدرت هم دارد قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ همان طوری که در جریان یوسف(سلام الله علیه) گذشت اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (1) و در جریان طالوت هم مشابه این گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» وقتی که طالوت به زعامت مبعوث شد و ذات اقدس الهی او را به عنوان زعیم مبعوث کرد آیه 247 سورهٴ «بقره» این بود که پیامبر آن عصر به مردم آن عصر فرمود: إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً قَالُوا أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ در مسائل نظامی هم اگر مطرح است فرماندهی که هم درایت و مدیریت نظامی دارد هم توانمند اجراست خب اینها سه نمونه است در اسلام و در قرآن کریم یکی مربوط به صدارت و وزارت است یکی مربوط به مسئله جنگ و امور نظامی است یکی هم مربوط به مسائل اجرایی است در جریان حضرت موسی کارهای اجرایی و کارهای عادی است, در جریان حضرت یوسف آن صدارت و وزارت است در جریان طالوت راجع به فرماندهی جنگ است ص: 98
1) (13) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 55.
گفتگوی قبل از عقد پدر دختران چوپان با حضرت موسی(علیه السلام)
در این قسمت وجود مبارک شعیب ـ بنا بر اینکه آن پیرمرد شعیب باشد ـ بعد از پذیرش پیشنهاد دخترش که گفت: یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ فرمود: إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ پیشنهاد از طرف آن پیرمرد بود نه از طرف حضرت موسی(سلام الله علیه) گفت من میخواهم یکی از این دو دختر را به عقد شما در بیاورم این گفتگوست عقد نیست تا گفته بشود که این با ابهام سازگار نیست این مقاوله قبل العقد است لذا از چند جهت با ابهام همراه است یکی معلوم نیست که کدام یک از این دو دختر باشد در حالی که در عقد باید زوجه مشخص باشد, یکی اینکه مهریه باید معین باشد در مهرالمسمّی اینجا مشخص نیست که مهرالمسمّی اجاره هشت ساله است یا اجاره ده ساله اینها گفتگوهای قبلالعقد است که حینالعقد مشخص بشود.
چون مقاوله قبل العقد است این ابهامها ضرر ندارد.
وجه تسمیه سال به «حِجّه»
بعد فرمود هشت حِجّه در روایاتی که ذیل این آیه است ملاحظه فرمودید از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که آیا قبل از اسلام مکه میرفتند یا نه؟ فرمود حج چیز رایجی بود و به همین آیه استدلال کردند چون هر سال یک بار مکه میرفتند به جای اینکه بگویند هشت سال میگفتند هشت حِجّه, حِجّه یعنی یک بار حج رفتن, چون سالی یک بار حج میروند اگر گفتند هشت حِجج یعنی هشت سال اگر گفتند ده حِجج یعنی ده سال این استدلال وجود مبارک حضرت است. (1) فرمود: عَلی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ هشت حجّه یعنی هشت سالی که هر سال یک بار حج میشود فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً اگر این هشت سال به ده سال رسید این از طرف شماست از طرف ما هم مانعی نیست میخواهد ده ساله باشد عیب ندارد اینها گفتگوهای قبلالعقد است.
ص: 99
1) (14) . تفسیر العیاشی، ج1، ص 60; تفسیر کنز الدقائق، ج10، ص 60
سخنان پدر دختران چوپان با حضرت موسی(علیه السّلام)
فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِکَ بعد هم فرمود ما نه کارِ سخت از شما میخواهیم نه یک مستأجر سختگیریم که موجر را در زحمت بیندازیم اگر اجاره به عین تعلّق بگیرد این شخصی که خانه ندارد میشود مستأجر آن مالک خانه میشود موجر اگر محور اجاره, کار باشد آن صاحبکار میشود مستأجر این کارگر میشود موجر این کارگر خودش را اجاره میدهد در برابر اجرتی میگیرد آن صاحبکار که این شخص را اجیر کرده میشود مستأجر این شخص میشود موجر. وجود مبارک شعیب(سلام الله علیه) بنا بر اینکه این پیرمرد شعیب باشد فرمود سه مسئله را من باید در میان بگذارم نه کار ما کار سخت است (یک) نه خود ما سختگیریم (دو) سوم اینکه ما نمیگوییم صالح واقعی هستیم, صَلاح واقعی را البته داشت, شما امیدواریم در این برخورد چند ساله احساس کنی که ما جزء صالحینیم سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ که تو میفهمی من انسان صالحم خب با اینکه فی نفسه «کان من الصالحین» اما عمده آن است که این اجیر در نحوه برخورد با صاحبکار صلاح او را احراز کند این سه مطلب را وجود مبارک شعیب با او در میان گذاشت فرمود: وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ فی أمرین نه اصلِ کار شاقّ است نه ما کارفرمای سختگیری هستیم هیچ کدام و برخورد ما هم برخورد صالحانه است. پرسش: گوسفندان را به چرا بردن کار سختی است.
پاسخ: خب فرق میکند یک وقت است که کمک میگیرد یک وقت است که غذای خوب میدهد یک وقت اصرار میکند که شما باید راه دور ببری که پر علف باشد, تا چه اندازه باشد.
ص: 100
اهمیت کار و نهی از مزدوری در اسلام
مستحضرید که کار در اسلام از پربرکتترین امور است افرادی که حضور پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشرّف میشدند معرفی میکردند که فلان شخص کارش این است فلان شخص کارش این است اگر نوبت به کسی میرسید بیکار بود از چشمان حضرت میافتاد دیگر حضرت با احترام او را نگاه نمیکرد البته در صورتی که کار داشته باشد و کار نکند پس اصلِ کار, فضیلت است روایات فراوانی است دوم اینکه آن قصّه معروف که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دست کارگر را بوسید (1) آن هم نشانه عظمت کار و کارگری است.
کاری که محترم است آن است که هر کسی برای خودش کار بکند نه مزدوری شما در کتاب اجاره بارها به عرضتان رسید این کتاب اجاره را ملاحظه بفرمایید روایاتی که مرحوم صاحب وسائل یا سایر محدّثان در مبحث اجاره نقل کردند غالباً این روایات را آوردند که مزدوری یعنی مزدوری, مزدوری مکروه است بلکه نه اینکه مکروه باشد مَنهی است این نهی را فقها حمل بر کراهت کردند جمعاً بین الأدلّه ظاهر نهی, خیلی تند و تیز است که آدم برای دیگری کار کند خب این میشود کرامت جامعه انسانی اگر لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ (2) است اینکه با مزدوری سازگار نیست حتماً یعنی حتماً وگرنه این درس نیست حتماً این روایات باب اجاره وسائل را میخوانید شما که به لطف الهی امکانات را دارید چند روایت هست ظاهر روایات چیست چرا فقها جمع کردند و حمل بر کراهت کردند گفتند این نهی تنزیهی است مشخص بشود تا ما بدانیم که در مملکت کار باید باشد (یک) مزدوری نباشد (دو) یعنی هر کسی برای خودش کار بکند این میشود کرامت جامعه.
ص: 101
ضرورت حفظ کرامت انسان
اینکه ما بیصبرانه منتظر ظهور آن حضرتیم برای اینکه جامعه را با کرامت اداره میکند خب اگر کسی مزدور دیگری باشد به دیگری نگاه میکند آن نان دیگر نان کریمانه نیست خدا نمیخواهد جامعه با اطعام اداره بشود شما الآن مهمان نزدتان آمد شما این را اطعام میکنید یا اکرام میکنید؟ یک مختصر غذا میدهید دستش یک میوه میدهید دستش یا بالأخره یک ظرف میوه میآورید مگر او چقدر میوه میخورد چقدر غذا میخورد شما با اکرام از او پذیرایی میکنید نه با اطعام خدای سبحان هرگز نمیخواهد امّت اسلامی اطعام بشود یعنی شکمشان سیر بشود اگر فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ میخواهد جامعه را با اکرام اداره کند با آبرومندی اداره کند اگر این روایات را ببینید آن وقت برای شما روشن میشود که چرا مزدوری در اسلام مکروه است حالا آنها که فتوا به حرمت دادند باید جواب بگویند ولی بالأخره ظاهر نهی خیلی تند و تیز است ما آبرویمان و حیثیتمان در اختیار خودمان نیست که هر کاری را انجام بدهید حالا مجبوریم مطلب دیگر است اداره جامعه اسلامی باید با کرامت باشد با اکرام باشد نه با اطعام.
جواز تسخیر متقابل
پرسش: در سورهٴ «زخرف» فرمود: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً (1) ؟
پاسخ: آن تسخیر متقابل است تسخیر متقابل جایز است کارگری است در خیابان ایستاده طبیبی است از سفر برگشته این ساکش را چمدانش را جابهجا میکند پس فردا که این کارگر مریض شد آن طبیب هم لباس محترم پزشکی را میپوشد و او را درمان میکند این یک تسخیر متقابل است این تسخیر متقابل را سورهٴ «زخرف» امضا کرده لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً نه «سِخریا» باید یکدیگر را تسخیر کنید جامعه هم با همین دارد سامان میپذیرد خب آن طبیب که از سفر برگشته اینکه نمیتواند بار خودش را جابهجا کند کارگری میخواهد این کارگر هم وقتی بیمار شد کسی نمیتواند آزمایش بکند آن طبیب آزمایش میکند جامعه با این دارد اداره میشود.
ص: 102
1) (17) . سورهٴ زخرف، آیهٴ 32.
عقلانیت جامعه پس از ظهور ولیّ عصر(ارواحنا فداه)
غرض این است که جامعه با کرامت باید اداره بشود ما واقعاً متحیّریم که وجود مبارک حضرت ظهور کرده چگونه جهان را اداره میکند یقیناً با کشتار فراوان نیست در روایات دارد که وقتی حضرت ظهور میکند «وَضَعَ الله یَدَهُ عَلَی رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ» (1) عقل مردم بالا میآید این واقعاً از هر شقّالقمری حیرتانگیزتر است, الآن اگر این هفت میلیارد عاقل باشند و حضرت 313 شاگرد هم مثل امام داشته باشد به خوبی اداره میکند اگر جامعه عاقل بود مردم عاقل بودند اداره افراد عاقل سخت نیست اما تمام حیرت ما در این است که حضرت چگونه مردم را عاقل میکند این عظمت او, جلال او, شکوه او چگونه است خدا میداند!.
تأکید اسلام بر کرامت انسان
یک وقت است آدم میگوید ما در فشاریم خدا این استکبار و صهیونیسم را به عذاب الیم گرفتار بکند مخذول و منکوب بکند جلوی پیشرفت ما را گرفتند خب این عذری است مقبول اما یک وقت میخواهد نظام اسلامی را معرفی بکند نظام اسلامی با اطعام اداره نمیشود با اکرام اداره میشود «الاسلام ما هو؟ النظام الاسلامی ما هو؟» این یک جواب دارد یک وقت است که خب خدا اینها را به عذاب الیم گرفتار کند راهها را بستهاند آن یک راه دیگر دارد اما اصلِ اسلام با اکرام همراه است آن وقت اشخاص هم باید بدانند که فروتنی غیر از فرومایگی است همه ما موظفیم فروتن باشیم متواضع باشیم اما موظف هستیم که خود را مزدور دیگری نکنیم به درایت و مدیریت برسیم که خودمان, خودمان را تأمین کنیم.
ص: 103
1) (18) . الکافی, ج1, ص25.
پاسخ حضرت موسی(علیه السّلام)
موسای کلیم در پاسخ فرمود: ذلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ بسیار خوب حالا یا ده سال یا هشت سال بعد تصمیم میگیریم عقد اجاره را میبندیم ولی اگر هشت سال شد شما دیگر توقّع نداشته باش اصرار بکنی که من دوسال دیگر بمانم یا اگر من پذیرفتم ده سال بمانم دیگر شما اعتراض نکنید که چرا بیش از هشت سال ماندید. هر کدام را پذیرفتم بعد دیگر کسی حقّ اعتراض ندارد اگر هشت سال عقد بستیم هشت سال و اگر ده سال بستیم ده سال وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ خدا را وکیل میگیریم که هم شاهد اوست هم حاکم اوست و هم مسئول اجرا اوست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
سَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (24 فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (25) قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ (26) قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ (27) قَالَ ذلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ (28)) اشاره به مقاطع سهگانه حیات حضرت موسی(علیه السّلام)
این بخش پایانی مقطع سوم سیره و زندگی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) است بخش اوّلش مربوط به دوران کودکی و شیرخوارگی بود که گذشت, بخش دوم مربوط به جوانی بود که آن دو حادثه پیش آمد, سوم حرکت ایشان و مهاجرت ایشان از مصر به طرف مدین بود که وارد مدین شد و دختران آن پیرمرد را دید. در جریان مقطع دوم ظاهراً آن ضمیر به آن قبطی برمیگردد نه به اسرائیلی آن قبطی گفت که أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ (1) برای اینکه وقتی کسی از آلفرعون از قبطیها کشته بشود فوراً گزارش میرسد به همان دلیل که إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ (2) معلوم میشود که فوراً گزارش رسید شورای تأمین تشکیل شد و قصد کردند که موسی(علیه السلام) را شهید کنند نمیشود گفت که آن قبطی از کجا فهمید.
ص: 104
گفتگوی حضرت موسی و دختران چوپان
اما حالا وقتی که وارد مدین شد به بچههای آن پیرمرد که حالا ظاهراً شعیب(سلام الله علیه) بود فرمود: مَا خَطْبُکُمَا یعنی شما یک مشکل جدّی دارید خَطْب آن کار مهم را میگویند هر سخنرانی را نمیگویند خطبه آن سخنرانی که مطالب مُعظَم در آن هست آن را میگویند خطبه خطیب جمعه چنین گفت یعنی مطالب مهمی را در نماز جمعه بیان کرد اگر یک امر عادی باشد و سهل باشد نمیگویند خطب کار مهم و مشکل را میگویند خطب. فرمود: مَا خَطْبُکُمَا مشکل جدّی شما چیست که در این گرما اینجا ایستادید چون از ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ معلوم میشود هوا گرم بود قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ (1) مشکل ما این است پدر پیری داریم ما مسئول این دامها هستیم این دامها را باید بپرورانیم آبشان بدهیم و مانند آن و اینها هم نامحرماند و نمیتوانیم با آنها در کنار این چاه یکجا به سر ببریم این مشکل ماست و کار جدّی ماست وجود مبارک موسای کلیم آمده این گوسفندها را سیراب کرده و رفته در سایهای و خواستهای با ذات اقدس الهی در میان گذاشت که من نیازمند به مسائل مالیام البته «خیر» در قرآن کریم بر مال حلال هم اطلاق شده است (2) بر اصل مال هم اطلاق شده است إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ. (3)
دلیل حمایت حضرت موسی(علیه السّلام) از دختران چوپان
ص: 105
پرسش:...
پاسخ: چون کسی که متعهّد است حامی مظلوم باشد خود را مسئول میداند اگر گفت: رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (1) اگر کسی ببیند مظلومی, محرومی یک گوشه افتاده است و این به حمایت او برنخیزد همان روایتی را که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد که عیسای مسیح(سلام الله علیه) فرمود: «إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِهِ» (2) همین است اگر کسی مظلومی را ببیند و به داد او نرسد و او را کمک نکند این شریک جرم آن جارح و ظالم است حالا اینجا سخن از ظلم نبود سخن از یک محرومیّت و استضعاف بود وجود مبارک موسای کلیم آن تعهّد را با خدای سبحان داشت که رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ کسی که در کنار سفره احسان الهی نشسته است خود را مسئول میبیند حالا این سه, چهارتا مشکل داشت این مشکلات یکی پس از دیگری حل شد و برخی هم دارد حل میشود عرض کرد: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ خب.
دو پاداش برای حضرت موسی(علیه السّلام)
در چنین وضعی که به سایه درختی یا سایه جایی پناهنده شد فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا یکی از این دو دختران آن پیرمرد حالا شاید شعیب(سلام الله علیه) بود از منزل برگشتند گفتند پدرم میخواهد اجرت کار شما را بدهد یک مطلب مربوط به اجرت آب دادن است، یک مطلب مربوط به عقد اجاره هشت یا ده ساله است اینها کاملاً از هم جدا هستند یک درآمد موقّتی است مربوط به این کار، یک درآمد سالانه است مربوط به آن اجاره هشت سال یا ده ساله فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا که این مربوط به آن اجاره هشت یا ده ساله نیست این اجرت این کار موقّت است فوراً دعای موسای کلیم مستجاب شد عرض کرد: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ طولی نکشید که آن دختر از راه رسیده گفت بیا اجرت را بگیر این استجابت دعاست سریعاً در یک شهر غربت.
ص: 106
تأکید همه انبیا و ادیان الهی بر حیا
فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ خب این حیا اختصاصی به شریعت حضرت خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد در دین موسی این طور بود در دین عیسی این طور بود در دین ابراهیم خلیل این طور بود اصولاً انبیا این حیا و عفّت را آوردند میبینید مسیحیت الآن با این وضع عریان و نیمهعریان دارد به سر میبرد با اینکه وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) گفت: یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً (1) ـ خب این منطق مسیحیّت اصیل است ـ ای کاش من قبلاً میمردم و از خاطره تاریخ رخت برمیبستم و این حرفها را نمیشنیدم اما الآن معاشرت آزاد و مباشرت آزاد برای آنها یک تمدن است قبلاً هم به عرضتان رسید که مشکل مسیحیّت این است که امام ندارند الآن مشکل مسیحیّت نداشتن امام است همین! دین, مکتب, حرف وجود مبارک مسیح همان حرف انبیای قبلی و بعدی است. اجابت شدن دعاهای حضرت موسی(علیه السّلام)
قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا این کار مربوط به اجاره هشت سال یا نه ساله نیست فَلَمَّا جَاءَهُ وجود مبارک موسای کلیم آمده نزد این پدر پیر حالا یا شعیب(سلام الله علیه) بود یا دیگری مرحوم شیخ طوسی در تبیان وجوهی که نقل کرد یکی از آن اقوال و وجوه این است که حضرت شعیب(سلام الله علیه) قبلاً رحلت کرده بود برخیها میگویند این پیرمرد همان حضرت شعیب(سلام الله علیه) است (2) فرمود: فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَصص قبلاً هم بحثش گذشت که مفرد است أَحْسَنَ الْقَصَصِ (3) همین است إِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ (4) همین است قَصص است و مفرد است یعنی اصل داستان, داستان را وجود مبارک موسای کلیم برای این پیرمرد بیان کرد آن پیرمرد فرمود همه مشکلاتت حل شد و تمام خواستههایت برآورده شد از اینکه گفتی: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ که آیه 21 بود لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ برای اینکه اینجا حوزه اقتدار فرعون نیست یک مملکت جدا و مستقلی است اصلاً در تحت نفوذ آلفرعون نیست اینجا سلطنت ندارد شما از خدا خواستید گفتی: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ, لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ این یکی, و گفتی: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ این هم اجاره نقدت که به فرزندانم کمک کردی حالا یک درآمد مستمرّی هم برای شما ما در نظر گرفتیم هم تشکیل خانواده بده و هم اینکه یک درآمد مستمر داشته باشی دو پیشنهاد هست آنجایی که وجود مبارک موسای کلیم میخواست از مصر به طرف مدین مهاجرت کند گفت: عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ (5) آن دعا هم که مستجاب شد بالأخره راه را گُم نکرده از مصر به شرق مصر رفته بالأخره در کمال سلامت به این منطقه رسیده پس اگر عرض کرد: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ این دعا مستجاب شد, اگر گفت: عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ این هدایت هم حاصل شد اگر گفت: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ این دعا هم مستجاب شد حالا مانده تشکیل خانواده و درآمد مستمر, وجود مبارک شعیب اگر این پیرمرد آن حضرت باشد فرمود شما میتوانید با یکی از فرزندانم ازدواج کنی و هشت سال یا ده سال اجیر ما باشی. ص: 107
عناصر محوری مدیریت, در بیان قرآن کریم
قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ یکی از این دو دختر به آن پدر پیر پیشنهاد دادند که این را برای حفظ رمه ما یا تأمین شئون زندگی ما اجیر بکن برای اینکه بهترین اجیر آن است که هم در کار خودش درایت و مدیریت داشته باشد هم از امانت و طهارت برخوردار باشد ما رفتار او را, گفتار او را آزمودیم او پاک است مدیریت هم که دارد و قدرت هم دارد قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ همان طوری که در جریان یوسف(سلام الله علیه) گذشت اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (1) و در جریان طالوت هم مشابه این گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» وقتی که طالوت به زعامت مبعوث شد و ذات اقدس الهی او را به عنوان زعیم مبعوث کرد آیه 247 سورهٴ «بقره» این بود که پیامبر آن عصر به مردم آن عصر فرمود: إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً قَالُوا أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ در مسائل نظامی هم اگر مطرح است فرماندهی که هم درایت و مدیریت نظامی دارد هم توانمند اجراست خب اینها سه نمونه است در اسلام و در قرآن کریم یکی مربوط به صدارت و وزارت است یکی مربوط به مسئله جنگ و امور نظامی است یکی هم مربوط به مسائل اجرایی است در جریان حضرت موسی کارهای اجرایی و کارهای عادی است, در جریان حضرت یوسف آن صدارت و وزارت است در جریان طالوت راجع به فرماندهی جنگ است ص: 108
1) (13) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 55.
گفتگوی قبل از عقد پدر دختران چوپان با حضرت موسی(علیه السلام)
در این قسمت وجود مبارک شعیب ـ بنا بر اینکه آن پیرمرد شعیب باشد ـ بعد از پذیرش پیشنهاد دخترش که گفت: یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ فرمود: إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ پیشنهاد از طرف آن پیرمرد بود نه از طرف حضرت موسی(سلام الله علیه) گفت من میخواهم یکی از این دو دختر را به عقد شما در بیاورم این گفتگوست عقد نیست تا گفته بشود که این با ابهام سازگار نیست این مقاوله قبل العقد است لذا از چند جهت با ابهام همراه است یکی معلوم نیست که کدام یک از این دو دختر باشد در حالی که در عقد باید زوجه مشخص باشد, یکی اینکه مهریه باید معین باشد در مهرالمسمّی اینجا مشخص نیست که مهرالمسمّی اجاره هشت ساله است یا اجاره ده ساله اینها گفتگوهای قبلالعقد است که حینالعقد مشخص بشود.
چون مقاوله قبل العقد است این ابهامها ضرر ندارد.
وجه تسمیه سال به «حِجّه»
بعد فرمود هشت حِجّه در روایاتی که ذیل این آیه است ملاحظه فرمودید از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که آیا قبل از اسلام مکه میرفتند یا نه؟ فرمود حج چیز رایجی بود و به همین آیه استدلال کردند چون هر سال یک بار مکه میرفتند به جای اینکه بگویند هشت سال میگفتند هشت حِجّه, حِجّه یعنی یک بار حج رفتن, چون سالی یک بار حج میروند اگر گفتند هشت حِجج یعنی هشت سال اگر گفتند ده حِجج یعنی ده سال این استدلال وجود مبارک حضرت است. (1) فرمود: عَلی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ هشت حجّه یعنی هشت سالی که هر سال یک بار حج میشود فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً اگر این هشت سال به ده سال رسید این از طرف شماست از طرف ما هم مانعی نیست میخواهد ده ساله باشد عیب ندارد اینها گفتگوهای قبلالعقد است.
ص: 109
1) (14) . تفسیر العیاشی، ج1، ص 60; تفسیر کنز الدقائق، ج10، ص 60
سخنان پدر دختران چوپان با حضرت موسی(علیه السّلام)
فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِکَ بعد هم فرمود ما نه کارِ سخت از شما میخواهیم نه یک مستأجر سختگیریم که موجر را در زحمت بیندازیم اگر اجاره به عین تعلّق بگیرد این شخصی که خانه ندارد میشود مستأجر آن مالک خانه میشود موجر اگر محور اجاره, کار باشد آن صاحبکار میشود مستأجر این کارگر میشود موجر این کارگر خودش را اجاره میدهد در برابر اجرتی میگیرد آن صاحبکار که این شخص را اجیر کرده میشود مستأجر این شخص میشود موجر. وجود مبارک شعیب(سلام الله علیه) بنا بر اینکه این پیرمرد شعیب باشد فرمود سه مسئله را من باید در میان بگذارم نه کار ما کار سخت است (یک) نه خود ما سختگیریم (دو) سوم اینکه ما نمیگوییم صالح واقعی هستیم, صَلاح واقعی را البته داشت, شما امیدواریم در این برخورد چند ساله احساس کنی که ما جزء صالحینیم سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ که تو میفهمی من انسان صالحم خب با اینکه فی نفسه «کان من الصالحین» اما عمده آن است که این اجیر در نحوه برخورد با صاحبکار صلاح او را احراز کند این سه مطلب را وجود مبارک شعیب با او در میان گذاشت فرمود: وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ فی أمرین نه اصلِ کار شاقّ است نه ما کارفرمای سختگیری هستیم هیچ کدام و برخورد ما هم برخورد صالحانه است. پرسش: گوسفندان را به چرا بردن کار سختی است.
پاسخ: خب فرق میکند یک وقت است که کمک میگیرد یک وقت است که غذای خوب میدهد یک وقت اصرار میکند که شما باید راه دور ببری که پر علف باشد, تا چه اندازه باشد.
ص: 110
اهمیت کار و نهی از مزدوری در اسلام
مستحضرید که کار در اسلام از پربرکتترین امور است افرادی که حضور پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشرّف میشدند معرفی میکردند که فلان شخص کارش این است فلان شخص کارش این است اگر نوبت به کسی میرسید بیکار بود از چشمان حضرت میافتاد دیگر حضرت با احترام او را نگاه نمیکرد البته در صورتی که کار داشته باشد و کار نکند پس اصلِ کار, فضیلت است روایات فراوانی است دوم اینکه آن قصّه معروف که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دست کارگر را بوسید (1) آن هم نشانه عظمت کار و کارگری است.
کاری که محترم است آن است که هر کسی برای خودش کار بکند نه مزدوری شما در کتاب اجاره بارها به عرضتان رسید این کتاب اجاره را ملاحظه بفرمایید روایاتی که مرحوم صاحب وسائل یا سایر محدّثان در مبحث اجاره نقل کردند غالباً این روایات را آوردند که مزدوری یعنی مزدوری, مزدوری مکروه است بلکه نه اینکه مکروه باشد مَنهی است این نهی را فقها حمل بر کراهت کردند جمعاً بین الأدلّه ظاهر نهی, خیلی تند و تیز است که آدم برای دیگری کار کند خب این میشود کرامت جامعه انسانی اگر لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ (2) است اینکه با مزدوری سازگار نیست حتماً یعنی حتماً وگرنه این درس نیست حتماً این روایات باب اجاره وسائل را میخوانید شما که به لطف الهی امکانات را دارید چند روایت هست ظاهر روایات چیست چرا فقها جمع کردند و حمل بر کراهت کردند گفتند این نهی تنزیهی است مشخص بشود تا ما بدانیم که در مملکت کار باید باشد (یک) مزدوری نباشد (دو) یعنی هر کسی برای خودش کار بکند این میشود کرامت جامعه.
ص: 111
ضرورت حفظ کرامت انسان
اینکه ما بیصبرانه منتظر ظهور آن حضرتیم برای اینکه جامعه را با کرامت اداره میکند خب اگر کسی مزدور دیگری باشد به دیگری نگاه میکند آن نان دیگر نان کریمانه نیست خدا نمیخواهد جامعه با اطعام اداره بشود شما الآن مهمان نزدتان آمد شما این را اطعام میکنید یا اکرام میکنید؟ یک مختصر غذا میدهید دستش یک میوه میدهید دستش یا بالأخره یک ظرف میوه میآورید مگر او چقدر میوه میخورد چقدر غذا میخورد شما با اکرام از او پذیرایی میکنید نه با اطعام خدای سبحان هرگز نمیخواهد امّت اسلامی اطعام بشود یعنی شکمشان سیر بشود اگر فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ میخواهد جامعه را با اکرام اداره کند با آبرومندی اداره کند اگر این روایات را ببینید آن وقت برای شما روشن میشود که چرا مزدوری در اسلام مکروه است حالا آنها که فتوا به حرمت دادند باید جواب بگویند ولی بالأخره ظاهر نهی خیلی تند و تیز است ما آبرویمان و حیثیتمان در اختیار خودمان نیست که هر کاری را انجام بدهید حالا مجبوریم مطلب دیگر است اداره جامعه اسلامی باید با کرامت باشد با اکرام باشد نه با اطعام.
جواز تسخیر متقابل
پرسش: در سورهٴ «زخرف» فرمود: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً (1) ؟
پاسخ: آن تسخیر متقابل است تسخیر متقابل جایز است کارگری است در خیابان ایستاده طبیبی است از سفر برگشته این ساکش را چمدانش را جابهجا میکند پس فردا که این کارگر مریض شد آن طبیب هم لباس محترم پزشکی را میپوشد و او را درمان میکند این یک تسخیر متقابل است این تسخیر متقابل را سورهٴ «زخرف» امضا کرده لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً نه «سِخریا» باید یکدیگر را تسخیر کنید جامعه هم با همین دارد سامان میپذیرد خب آن طبیب که از سفر برگشته اینکه نمیتواند بار خودش را جابهجا کند کارگری میخواهد این کارگر هم وقتی بیمار شد کسی نمیتواند آزمایش بکند آن طبیب آزمایش میکند جامعه با این دارد اداره میشود.
ص: 112
1) (17) . سورهٴ زخرف، آیهٴ 32.
عقلانیت جامعه پس از ظهور ولیّ عصر(ارواحنا فداه)
غرض این است که جامعه با کرامت باید اداره بشود ما واقعاً متحیّریم که وجود مبارک حضرت ظهور کرده چگونه جهان را اداره میکند یقیناً با کشتار فراوان نیست در روایات دارد که وقتی حضرت ظهور میکند «وَضَعَ الله یَدَهُ عَلَی رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ» (1) عقل مردم بالا میآید این واقعاً از هر شقّالقمری حیرتانگیزتر است, الآن اگر این هفت میلیارد عاقل باشند و حضرت 313 شاگرد هم مثل امام داشته باشد به خوبی اداره میکند اگر جامعه عاقل بود مردم عاقل بودند اداره افراد عاقل سخت نیست اما تمام حیرت ما در این است که حضرت چگونه مردم را عاقل میکند این عظمت او, جلال او, شکوه او چگونه است خدا میداند!.
تأکید اسلام بر کرامت انسان
یک وقت است آدم میگوید ما در فشاریم خدا این استکبار و صهیونیسم را به عذاب الیم گرفتار بکند مخذول و منکوب بکند جلوی پیشرفت ما را گرفتند خب این عذری است مقبول اما یک وقت میخواهد نظام اسلامی را معرفی بکند نظام اسلامی با اطعام اداره نمیشود با اکرام اداره میشود «الاسلام ما هو؟ النظام الاسلامی ما هو؟» این یک جواب دارد یک وقت است که خب خدا اینها را به عذاب الیم گرفتار کند راهها را بستهاند آن یک راه دیگر دارد اما اصلِ اسلام با اکرام همراه است آن وقت اشخاص هم باید بدانند که فروتنی غیر از فرومایگی است همه ما موظفیم فروتن باشیم متواضع باشیم اما موظف هستیم که خود را مزدور دیگری نکنیم به درایت و مدیریت برسیم که خودمان, خودمان را تأمین کنیم.
ص: 113
1) (18) . الکافی, ج1, ص25.
پاسخ حضرت موسی(علیه السّلام)
موسای کلیم در پاسخ فرمود: ذلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ بسیار خوب حالا یا ده سال یا هشت سال بعد تصمیم میگیریم عقد اجاره را میبندیم ولی اگر هشت سال شد شما دیگر توقّع نداشته باش اصرار بکنی که من دوسال دیگر بمانم یا اگر من پذیرفتم ده سال بمانم دیگر شما اعتراض نکنید که چرا بیش از هشت سال ماندید. هر کدام را پذیرفتم بعد دیگر کسی حقّ اعتراض ندارد اگر هشت سال عقد بستیم هشت سال و اگر ده سال بستیم ده سال وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ خدا را وکیل میگیریم که هم شاهد اوست هم حاکم اوست و هم مسئول اجرا اوست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَعَلِّی آتِیکُم مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (29 فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن یَا مُوسَی إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (30) وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ یَا مُوسَی أَقْبِلْ وَلاَ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ (31) اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِکَ بُرْهَانَان مِن رَّبِّکَ إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (32)) چگونگی آگاهی دختران چوپان از امانت داری حضرت موسی
نکاتی که مربوط به مطالب گذشته است عبارت از این است که وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) برای دختران شعیب و تأمین آب گوسفندان آنها از چاه مدین آب کشید سؤال این است که از کجا آنها به امین بودن موسای کلیم پی بردند از قدرت او باخبر شدند اما از امانت او از کجا باخبر شدند که گفتند: إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ (1) پاسخش این است که وجود مبارک موسای کلیم را خدا به عنوان حکیمِ علیم معرفی کرد که در آیه چهارده فرمود: وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَویٰ آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً کسی که از حکم و حکمت الهی برخوردار است از علم الهی برخوردار است آثار حکمت و علم او در روش و منش و گفتار و رفتار او پیداست و دختران شعیب هم تربیتشده بیت وحی و نبوّتاند آنها هم بر اساس«اتقوا فراسة المؤمن فإنّه یَنظر بنور الله عزّ وجلّ» (2) از فِطانت برتری برخوردارند وجود مبارک موسای کلیم در عین حال که سعی کرد مسئله حجاب و عفّت محفوظ بماند مسئله پرهیز از اختلاط نامحرمها محفوظ بماند مسئله نوبت محفوظ بماند, با رعایت همه این کارها در سریعترین وقت نیاز دختران شعیب را برطرف کرد و دیگر با آنها حرف نزد و رفت کناری در سایهای نشست ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ با خدا مناجات کرد رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (3) این منش نشان داد که او گذشته از قدرت بدنی, از قداست روحی هم برخوردار است لذا دختر شعیب گفت: إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ.
ص: 114
تشابه مقاطعی از زندگی حضرت موسی با داستان حضرت موسی و خضر
مطلب دوم آن است که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این داستان مبسوطاً گذشت که وجود مبارک موسای کلیم با خضر(سلام الله علیهما) سه جریان سؤالبرانگیز داشتند سؤال اول این بود که وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) دید خضر(سلام الله علیه) آن کشتی را سوراخ کرده است ایشان سؤال کرد کشتی که شما سوراخ کردید آب نفوذ میکند و کشتی را غرق میکند اهلش را غرق میکند این چه کاری بود که شما کردید در جریان کشتن آن جوان هم خضر(سلام الله علیه) که یکی از جوانها را در آن حادثه کشت وجود مبارک موسی(سلام الله علیهما) سؤال کرد أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ (1) در جریان فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ (2) وجود مبارک موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) گفت: لَوْ شِئْتَ لأتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (3) ای کاش اجری میگرفتی رایگان این دیوار را بنا میکنی برای چیست این سه جریان که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» مبسوطاً گذشت برخی از تفطّنهای مفسّران گذشته هم بازگو شد که همین سه جریان برای خود موسای کلیم اتفاق افتاد ولی موسای کلیم از آنها سخنی به میان نیاورده و نمیآورد. در جریان دریا خود موسای کلیم در دوران کودکی بر اثر اینکه خدا به مادر موسی(علیهما السلام) وحی فرستاد که این را در صندوقچه بینداز أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ (4) این صحنه را عملاً آزمود یعنی یک کشتی به دریای روان نیل فرستاده شد و سالماً برگشت خب کسی که این قدرت را از ذات اقدس الهی میبیند و این معجزه را از نزدیک، خودش احساس میکند چگونه از خضری که عبد صالح خداست سؤالی دارد درباره اینکه این کشتی را سوراخ کردی و ممکن است غرق بشود با اینکه خودش در دریا افتاد و نجات پیدا کرد. در جریان کشتن آن جوان هم که خودش هم جوانی را فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ (5) این هم کشته شد در جریان لَوْ شِئْتَ لأتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً خودش هم که رایگان برای دختران شعیب آب کشید در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» مبسوطاً بیان شد که آنچه بین موسی و خضر(علیهما السلام) رخ داد برای خود موسی(سلام الله علیه) به تنهایی رخ داد و راز و رمزش هم در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت.
ص: 115
درخواست غذا از خداوند توسط حضرت موسی(علیه السّلام)
مطلب بعدی آن است که لابد این روایاتی که ذیل آیه است ملاحظه میفرمایید چند روایت دارد که رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ حضرت در آنجا سؤال کرد که مشکل مالی دارم, (1) از راه رسیدم اینجا هم غریبم و گرسنه هم هستم البته خیرِ فراوانی را که مردان الهی میخواهند سر جایش محفوظ است اما قدر متیقّن از خیر در اینجا مسئله مال است از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) در ذیل این آیه, روایتی است که وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) چند بار تقاضای غذا کرد یکی در آن سفر بود که فرمود: آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً (2) یکی هم خودش وقتی به وجود مبارک خضر(سلام الله علیهما) میگوید اینجا به عنوان مهمان ما را نپذیرفتند فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا (3) تَضییف یعنی ضیفپذیری؛ موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) فرمود ما مهمان مردم این شهریم آنها حاضر نشدند ما را به عنوان مهمان قبول کنند آن وقت شما آمدید کارگری میکنی یک کار ساده انجام میدهی آخر اجری بگیر که ما مشکل غذایمان حل بشود این بار دوم, بار سوم هم همین جریان است که رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (4) این بیان نورانی است که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) ذیل این آیه نقل شده است که وجود مبارک موسی(علیه السلام) سه بار راجع به غذا خواستن و تأمین نیاز بدنی سخن گفته است یکی آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً یکی هم لأتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً یکی هم رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ.
ص: 116
سرّ تعبیر از سال به «حجة» در آیه 27
در جریان ثَمَانِیَ حِجَجٍ (1) سالها حوادث فراوانی دارد در قرآن کریم چند جا و چند بار سخن از سَنه و سنین و اینها به میان آمد حوادث عادی میگویند چند سال, وقتی در جریان وجود مبارک یوسف صدیق بود فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ (2) چند سال حضرت در زندان بود جریان قحطی دستور داد که شما هفت سال کشاورزی کنید سَبْعَ سِنِینَ (3) در این گونه از موارد سخن از سَنه است و سنین و امثال ذلک اما وقتی قصّه موسی و شعیب(سلام الله علیهما) مطرح است نمیفرماید «ثمانی سنین» میفرماید: ثَمَانِیَ حِجَجٍ چون مهمترین حادثهای که در سال اتفاق میافتد همان مسئله حج است حِجّه واحده یعنی یک سال, دو حجّه یعنی دو سال, هشت حجّه یعنی هشت سال چون سالی یک بار حج میشود اینجا آن سال را به نام مهمترین رخداد عبادی ذکر میکنند اما در جریان زندان خب «لبث فی السجن بضع حجج» که نمیشود گفت آخر آنجا تناسبی ندارد بین زندانی شدن و حج کردن یا بین کشاورزی و حج کردن اما بین یک پیامبر بالفعل و یک پیامبر بالقوّه که روابط معنوی هست سال را به آن مهمترین حادثه آن سال یاد میکنند لذا در جریان حضرت موسی و شعیب(سلام الله علیهما) از سال به عنوان حجج یاد شده است.
مفاد روایات پیرامون اجیر شدن انسان
ص: 117
مطلب بعدی آن است که در جریان اجاره این روایات را به طور اجمال بخوانیم بعد تفصیلش را شما خودتان ملاحظه بفرمایید. بخشی از این روایات اجاره در کتاب اجاره وسائل هست اما بخشی از آنها در جلد هفدهم وسائل طبع مؤسسه آلالبیت(علیهم السلام) صفحه 238 به بعد هست, باب 66 از ابواب «ما یُکتسب به» عنوان باب هم این است «باب کراهة اجارة الإنسان نفسه و عدم تحریمها» این باب برای این منعقد شد که کسی بخواهد مزدور دیگری بشود این کار مکروه است حرام نیست چرا حرام نیست برای اینکه روایات جواز داریم چرا مکروه است برای اینکه روایات منع داریم چون روایات دو طایفه است یک طایفه نهی کرده یک طایفه تجویز کرده این روایات تجویز, نصّ در جواز است آن روایات منع, ظاهر در حرمت است این نص بر آن ظاهر مقدم است لذا روایات ناهیه حمل بر کراهت میشود روایات تنصیص بر جواز هم که جواز دارد.
این روایات را مشایخ ثلاث نقل کردند یعنی مرحوم کلینی نقل کرده مرحوم صدوق شیخ طوسی(رضوان الله علیه) هم نقل کرده آن روایتی که مرحوم کلینی نقل کرده است روایت اول باب 66 از ابواب «ما یُکتسب به» این است: «محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن أحمد بن محمد عن محمد بن اسماعیل بن بزیع عن منصور بن یونس عن المفضّل بن عمر قال سمعت أبا عبدالله(علیه السلام) یقول: مَن آجر نفسه فقد حَظَر نفسَه الرزق» این سود اقتصادی نمیبرد تمام درآمدهایش را صاحبکار میبرد خب چرا شما چنین کاری میکنید؟! اگر کسی مزدور دیگری شد اجیر دیگری شد تمام منافع کارِ او را صاحبکار میبرد اجرتی هم به او میدهد «و فی روایة اُخریٰ و کیف لا یَحظره و ما أصابَ و فیه فهو لربّه الذی آجَرَه» همین روایت را که مسنداً مرحوم کلینی نقل کرد مرسلاً مرحوم صدوق نقل کرد باز روایت دیگری را مرحوم کلینی که دلالت بر جواز میکند همین جریان حضرت موسی و خضر(سلام الله علیهما) این را نقل میکند این روایت دوم را باز مرحوم صدوق نقل کرده روایت سومی هم نقل میکند که عمار ساباطی میگوید من به امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم «الرجل یَتّجر فإن هو آجر نفسه أعطیَ ما یُصیب فی تجارته فقال: لا یؤاجر نفسَه و لکن یسترزق الله جلّ و عزّ و یتّجر فإنّه إذا آجرَ نفسَه فقد حَظَر علی نفسه الرزق» خودش را اجاره ندهد اجیر نکند خودش برای خودش کار بکند برای اینکه هر درآمدی که دارد برای خودش است اما در آنجا محصول کار او را دیگری میبرد چیزی هم به عنوان اجرت به او میدهد. این روایتی که مرحوم کلینی نقل کرد مرحوم صدوق هم نقل کرد شیخ طوسی(رضوان الله علیه) هم این را نقل کرده. روایت چهارم هم باز این است که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) است «مَن آجر نفسه فقد حَظَرَ علیها الرزق فکیف لا یحظر علیه الرزق و ما أصابه فهو لربّ آجره». روایت پنجم این باب هم از عبد صالح(سلام الله علیه) نقل شده است «سألتُه عن الرجل یستأجر الرجل بأجر معلومٍ فیبعثه فی ضیعته فیعطیه رجلٌ آخر دراهم فیقول اشتر لی کذا و کذا و ما ربحت فبینی و بینک قال إذا أذن له استأجَرَه فلیسَ علیه بأس» میگوید در ضمن اجاره اگر با دیگری عقدی ببندد اگر به اذن آن مستأجر قبلی باشد عیبی ندارد. مشابه این روایات هم در کتاب اجاره هست غرض این است که کار کردن در اسلام چیز بسیار خوبی است اما اجیر شدن, مزدور شدن تشویق نشده هر کسی باید برای خودش کار بکند حالا در جریان حضرت موسی یکی از ادلّه جواز همین است که در روایات این قصّه حضرت موسی را ذکر میکنند برخیها هم میگویند این مربوط به شریعت قبل است ولی بالأخره اگر در شریعت ما, نهی تحریمی روی آن نشده باشد بالأخره اصل جوازش باقی است. به هر تقدیر این مطلبی است که هر کسی باید کار بکند اما باید برای خودش کار بکند.
ص: 118
رؤیت آتش در کوه طور توسط حضرت موسی(علیه السّلام)
میماند این بخش بعدی, این بخش بعدی که فرمود: فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً این مقطع چهارم از مقاطع سیره زندگی وجود مبارک موسای کلیم است مقطع اول مربوط به دوران شیرخوارگی بود مقطع دوم مربوط به اینکه از خانه فرعون درآمده در مصر آن دو حادثه اتفاق افتاد, مقطع سوم مهاجرت ایشان بود از مصر به طرف شرق مصر یعنی مدین و گذراندن آن دوران هشت سال یا ده سال حالا مقطع چهارم این است که با عائله از مدین به طرف مصر یعنی از شرق مصر به طرف خود مصر حرکت کرده معلوم میشود که شب بوده راه را گُم کرده از این جریان که أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» قصّهاش گذشت معلوم میشود که شبانه بود (یک) راه را گُم کرد (دو) خب شب باشد و سرما باشد و همسفر داشته باشد ناری از دور ببیند به همراهانش فرمود شما بایستید من بروم یا آتش بیاورم یا ببینم که راه کجاست فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً آتشی را دید این قصّه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» به این صورت گذشت وَهَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ مُوسَی ٭ إِذْ رَأی نَاراً فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوْا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً (1) این أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً روشن میشود که آنجا بالأخره کسانی هستند که آتش روشن کردند راه را از آنها سؤال میکنم راهبلدی هست راهنماییمان میکند این هدایت نشانه همان راهنمایی طریق است. در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» بازتر گذشت سورهٴ مبارکهٴ «نمل» آیه هفت این بود که إِذْ قَالَ مُوسَی لأَهِلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَاراً سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ من گزارش این راه را میآورم یا بالأخره مقداری آتش میآورم که شما گرم بشوید اینجا هم فرمود وقتی که نار را دید قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ یعنی «أبصرت» ناراً لَعَلِّی آتِیکُم مِنْهَا بِخَبَرٍ که بالأخره راه را آشنا میشویم أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ اگر کسی بود که از او راه سؤال میکنیم اگر هم نبود که بالأخره یک مقدار آتش میآوریم که در این هوای سرد, گرم بشویم لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ گرم بشویم.
ص: 119
1) (16) . سورهٴ طه, آیات 9 و 10.
شنیدن ندای الهی توسط حضرت موسی از ورای حجاب
فَلَمَّا أَتَاهَا وقتی آمد کنار آتش نُودِیَ اینجاها دیگر فعل, فعل مجهول است نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن یَا مُوسَی وقتی که آمد کنار آتش صدایی شنید این صدا در همین محدوده بود این بُقعه, بقعه بابرکت بود (یک) در این بقعه در این مکان درختی بود (دو) از این درخت شنید و این درخت شد حجاب اینچنین نیست که از شاخهاش, از تنهاش, از ساقهاش, از برگش شنیده باشد او از این درخت شنید بدون اینکه درخت سخن بگوید درخت شده حجاب, درخت حرف نزد از حجاب درخت شنید. موقعیت مکانی خطاب الهی به موسای کلیم
این فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ برای آن مکان است این ندا از کجا شد ترسیم کنید یک سرزمین بابرکتی باشد درّهای هم باشد درّه بالأخره دو جانب دارد این وادی را میگویند درّه آنجا که آب ریزش میکند اودیه یعنی درّهها, وادی یعنی درّه این درّه دو جناح دارد دو جانب دارد یک دشت پهن دیگر دو جانب دارد مگر اینکه شما این را تقسیم کنید وقتی سخن از وادی مطرح شد باید معلوم بشود که کدام طرف وادی طرف راست وادی, طرف چپ وادی فرمود از جانب راست وادی شاطیء یعنی جانب, أیمن وصف شاطیء است نه وصف وادی ما وادی أیمن نداریم جانبِ أیمن وادی نه وادی أیمن, جانب غربی وادی که در آیات دیگر جانب غربی آمده (1) مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ أی مِن الشاطیء الأیمن للوادی یعنی طرف راست این درّه, البته گاهی ممکن است در ادبیات انسان به عنوان وادی ایمن یاد بکند آن محضوری ندارد ولی این دیگر برداشت قرآنی نیست از طرف راست این درّه; این چه شنید؟ از شجره شنید که شجره سخن گفت؟ نه خیر, کلّ این شجره شده حجاب, چه چیزی شنید یَا مُوسَی, نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ پس بقعه باید باشد وادی باید باشد جانب راست وادی باید باشد درختی در جانب راست وادی باید باشد از این درخت به عنوان حجاب شنید بدون اینکه درخت هیچ حرفی بزند حجاب بود یعنی خودش حرف نمیزد از ناحیه حجاب این شجره شنید یَا مُوسَی.
ص: 120
1) (17) . سورهٴ قصص, آیهٴ 44.
موقعیت مکانی خطاب الهی به موسای کلیم
خب این صدا شکبردار نیست ما الآن در علم حصولی, علمهای نظری داریم علمهای بدیهی داریم, یک علم اوّلی آن اوّلی یعنی اصل تناقض است که اصلاً شکبردار نیست حتی جمع بین شک و لاشک را که میگویند محال است به برکت همان اصل تناقض است اینها علم حصولی است قویتر از علم حصولی, علم شهودی است ما اصلاً غرق علم شهودی هستیم قبل از اینکه از علم حصولی یعنی از تصوّر و تصدیق و قضیه و قیاس اقترانی و استثنایی سخن به میان بیاوریم با علم حضوری کار داریم خودمان را درک میکنیم گرسنگیمان را درک میکنیم سیریمان را درک میکنیم دردمان را درک میکنیم درمانمان را درک میکنیم صدها علم داریم که همهاش حضوری و شهودی است دست ما خورد به جایی درد احساس میکنیم تشنهایم تشنگی احساس میکنیم اینها همه علم حضوری است اگر بخواهیم به یک طبیب بگوییم که ما مشکل داریم از این دردی که مشهود ماست الفاظی انتخاب میکنیم مفاهیمی انتخاب میکنیم این مفاهیم را با آن الفاظ به طبیب منتقل میکنیم آن طبیب، علم حصولی پیدا میکند که ما درد داریم اما خودمان درد را درد دست را درد پا را درد دندان را درد سر را همه را با علم شهودی درک میکنیم ما اصلاً شب و روز با علم حضوری داریم زندگی میکنیم وقتی با بیگانهها حرف میزنیم با مفهوم و اینها کار داریم ما علم شهودی داریم این علم شهودی ما شکبردار نیست هر کسی میداند خودش, خودش است اگر دندانش درد میکند مگر او شک میکند که دندانش درد میکند بگوید دستم درد میکند این یعنی چه؟! این دستش درد میکند که میفهمد دستش درد میکند دندانش درد میکند که میفهمد دندانش درد میکند, اگر گرسنه است که میفهمد گرسنه است اگر تشنه است میفهمد تشنه است این دیگر شکبردار نیست چون ما خود واقع را میبینیم نه اینکه صورتی از واقع را ببینیم علم شهودی, تصور ندارد تصدیق ندارد قضیه ندارد تصور و تصدیق و قضیه اینها همه برای مفاهیم علم حصولی است. از همه اینها قویتر آن وقتی است که ولیّای از اولیای الهی کلام خدا را میشنود از درون میشنود نه از بیرون لذا وجود مبارک موسای کلیم از شش طرف میشنید یَا مُوسَی این طور نبود که علم حصولی باشد که از راه این گوش بشنود این گوش هم اگر بسته بود باز یَا مُوسَی را میشنید لذا شکپذیر نیست مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل میکند که از کجا انبیا میفهمند که این صدایی که شنیدند وحی الهی است حضرت فرمود: «یُوَفَّقُ لذلک» این وِفق با حقیقت است این تردیدپذیر نیست.
ص: 121
اقسام خطاب الهی
موسای کلیم(سلام الله علیه) این صدا را شنیده این صدا صدایی نبود که کسی را مدهوش کند از این صداها برای انبیا فراوان هست در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» یعنی آیه 51 فرمود خدا با سه راه و سه قسم با بندگانش سخن میگوید؛ آیه 51 سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» این است وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً که بلاواسطه است أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ که نظیر جریان حضرت موسی است أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً نظیر اینکه فرشتهها به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وحی را میرساند و پیامبر هم همان وحی را به امّت اسلامی بدون کم و زیاد ابلاغ میکند فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ.
مدهوشی حضرت موسی در برابر تجلی الهی
در جریان طور هراسی برای وجود مبارک موسای کلیم پیش آمد نه از ناحیه شنیدن آن کلام, آن کلام آرامبخش است از اینکه فرمود: أَلْقِ عَصَاکَ عصا را انداخت و به صورت مار در آمد یک قصّه دیگری است که باز هم گذشت این گونه از وحیها کسی را مدهوش نمیکند چندین بار وجود مبارک موسای کلیم با خدا گفتگو کرد مناجات کرد کلام او را شنید وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً (1) هیچ کدام از آنها صَعقه را به همراه نداشت اما وقتی موسای کلیم(سلام الله علیه) عرض میکند: رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ (2) آن قوس بالا و قدرت بالا را طلب میکند که بخواهد خدا را مشاهده کند آنگاه تجلّی میشود و در آن صعقه و در آن مدهوشی بالأخره مطالبی برای وجود مبارک موسای کلیم به قدر قوّه بشریه روشن میشود که به برکت آن صعقه به عنایت موسای کلیم کوه متلاشی شد نه در اثر متلاشی شدن کوه موسی صعقه پیدا کرده باشد این انسان کامل است که کوه را متلاشی میکند نه تلاشیِ کوه انسان را مدهوش کرده باشد.
ص: 122
به هر تقدیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» آیه 51 آمده است أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ میتواند بر جریان موسای کلیم منطبق بشود و حضرت موسی «من وراء حجاب شجرة» این صدا را شنید خب این صدا آرامبخش بود.
ضرورت تقدم معرفت خداوند بر شناخت صفات الهی
شنید إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ در بحثهای سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آنجا گذشت که امام صادق(سلام الله علیه) فرمود انسان خدا را اول باید بشناسد بعد از ذات او پی به صفت ببرد که انسان یک موجود حاضر را اول خودش را میشناسد بعد به اوصافش پی میبرد مثل اینکه برادران یوسف گفتند تو یوسفی؛ از «أنتَ» پی به یوسف بردند نه از یوسف به «أنت», نگفتند یوسف تویی, گفتند تو که تو را میبینیم برای ما مشهودی تو یوسفی (1) وجود مبارک امام صادق فرمود باید اول خدا را دید بعد گفت تو ربّالعالمینی تو الله هستی اینجا هم وجود مبارک موسای کلیم در اثر کلام الهی شنید که خدا میفرماید من را که میبینی ـ حالا چگونه دید مطلب دیگر است ـ من خدایم نه خدا منم این را نباید به زمخشری و ابن هشام و اینها داد که چرا گاهی أنا مقدم است الله مؤخّر است گاهی الله مقدم است أنا مؤخّر است إِنِّی من را که میبینی إِنِّی أَنَا, اللَّهُ هستم نه اینکه الله منم آن اللّهی که شنیدی آن الله را بر من تطبیق بکن نه خیر, من را که میبینی من خدایم. وجود مبارک امام صادق فرمود شما خدا را که حاضر است با چیز دیگر نشناسید این از غرر احادیث ماست فرمود معرفت شاهد قبل از معرفت اسما و اوصاف اوست نگوییم الله اوست نگوییم ربّ العالمین اوست بگوییم این که میبینیم این ربّ العالمین است این الله است گفت برادران یوسف نگفتند یوسف تویی گفتند جناب عالی که تو را میبینیم کاملاً برای ما مشهودی یوسف هستی؟ او هم در جواب گفت بله, من یوسفم نه یوسف منم اینجا هم ذات اقدس الهی به وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) میفرماید مرا که میبینی من که برای تو معلومم من خدایم إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ حالا که اینچنین است عصایت را بینداز وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ.
ص: 123
1) (20) . تحفالعقول, ص327 و 328.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن یَا مُوسَی إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (30 وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ یَا مُوسَی أَقْبِلْ وَلاَ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ (31) اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِکَ بُرْهَانَان مِن رَّبِّکَ إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (32) قَالَ رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (33) وَأَخِی هَارُون هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (34) قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِآیَاتِنَا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَالِبُونَ (35)) مفاد محور وحی به حضرت موسی(علیه السّلام) در کوه طور
وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) بعد از گذراندن آن دوران هشت یا ده سال در خدمت شعیب، از مدین به طرف غرب مدین یعنی مصر حرکت کردند و خب ظاهراً شب بود راه را هم آشنا نبودند هوا هم سرد بود از بالای یک درّه، نوری دیدند به همراهانش فرمود شما اینجا بمانید من بروم اگر کسی هست که راهبلد باشد از او راهنمایی بگیرم اگر راهبلدی آنجا نیافتم از آتش مقداری بیاورم شما گرم بشوید که بحثش گذشت. وقتی که به این منطقه آمد آن بقعه, بقعه مبارک بود وادی بود یعنی درّه در آن درّه که بقعهای داشت که آن بقعه مبارک بود درختی بود در قسمت راست این وادی از حجاب درخت, اصول دین را شنید که اجمالش در سورهٴ «قصص» است تفصیلش در سورهٴ «طه» گذشت آنچه در این سوره یعنی سورهٴ «قصص» به طور اجمال بیان شد این است که ندایی که به موسای کلیم(سلام الله علیه) داده شد این بود که إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ اما در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که مبسوطاً گذشت این اصول بیان شده آیه یازده به بعد سورهٴ «طه» این بود فرمود: فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَی ٭ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی ٭ وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی ٭ إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِی ٭ إِنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا لِتُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَی در سورهٴ مبارکهٴ «طه» اصول کلی دین و جریان نماز مطرح شد توحید مطرح شد وحی و نبوّت مطرح شد إِنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا مطرح شد فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِی اما آنچه در این سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آمده است فقط اصل توحید است که فرمود: إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ.
ص: 124
تفاوت تعبیر سور طه و قصص درباره معجزات حضرت موسی(علیه السّلام)
آنچه درباره دو معجزه عصای موسی و ید بیضا در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت اینجا همان دو مطلب با یک عبارت دیگری بیان شده در سورهٴ مبارکهٴ «طه» به صورت سؤال و جواب بیان شده که وَمَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَی ٭ قَالَ هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمِی (1) وقتی فرمود: أَلْقِهَا یَا مُوسَی, فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَی (2) در سورهٴ «قصص» سخن از سؤال و جواب نیست مستقیماً فرمود: وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ, فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ یک مقدار فاصله گرفت و برنگشت که جلوی این مار بیاید و دست به مار بزند ما به موسای کلیم گفتیم خدا به موسای کلیم فرمود: أَقْبِلْ پس رو برنگردان لاَ تَخَفْ نترس برای اینکه تو از هر نظر در امنیتی، این یک معجزه است, آنجا که فرمود: سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی (3) به صورت مبسوط در سورهٴ «طه» بود و اینجا آن قسمت ذکر نشد.
معجزه ید بیضا
معجزه دیگر این بود که به موسای کلیم فرمود: اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ دست را در بغل بگذار این دست وقتی از بغل و کنار صدر مشروحت وقتی بیرون میآید خیلی شفاف و روشن میشود اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ گاهی ممکن است دست در اثر بیماری برص و مانند آن سفید بشود فرمود اینچنین نیست این بیماری نیست این کرامتی است نظیر آنچه درباره وجود مبارک زکریا گذشت که زبان مطهّرش سه روز بند آمد آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَیَالٍ اما سَوِیّاً (4) یک وقت است انسان زبانش در اثر بیماریها بند میآید یک وقت در اثر کرامت و معجزه است فرمود اینکه زبانت بند میآید نمیتوانی حرف بزنی أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَیَالٍ اما سَوِیّاً تو مستوی هستی سالم هستی صحیح هستی ولی نمیتوانی حرف بزنی به دلیل اینکه ذکر میگویی عبادت میکنی با خدا مناجات میکنی ولی با مردم نمیتوانی حرف بزنی این معلوم میشود بر اساس کرامت است.
ص: 125
دیدگاه زمخشری در تفسیر کریمهوَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ
مطلب مهم این است که این وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ این یعنی چه این به چه چیزی برمیگردد؟ چند قول در مسئله است که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) بعد از نقل آنها هیچ کدام از آنها را نپذیرفت. (1) زمخشری در کشاف مطلبی دارد که فخررازی در تفسیر کبیر میگوید این أحسن و بهترین تأویلی است در تفسیر این آیه (2) آنچه آنها معنا کردند این است که وقتی وجود مبارک موسای کلیم این عصا را انداخت عصا به صورت مار در آمد حضرت دستش را اینچنین کرد که علامت ترس بود انسانی که از چیزی میترسد این دستها را باز میکند وحی الهی این است که وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ این دستها را جمع بکن نترس این مار کاری به تو ندارد پس حضرت دست را به خاطر ترس باز کرده بود خدا فرمود دستت را جمع بکن. (3) تفاوتی که بین سورهٴ مبارکهٴ «طه» و «قصص» است این است که در سورهٴ «طه» آیه 22 به این صورت است وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ دستت را به طرف جناحت ضمیمه بکن, ببر، این جناح چیست مضموم چیست مضمومإلیه چیست، مضموم اینجا ید است به تعبیر زمخشری منظور دست راست است وَاضْمُمْ یَدَکَ یعنی دست راستت را به طرف جناح ببر در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که محلّ بحث است فرمود: وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ جناحت را به این طرف بیاور جناح را ایشان به قرینه آن ید, دست چپ گرفته و ید را دست راست گرفته دست راستت را به دست چپ, دست چپ را به دست راست یعنی این طور بغل بزن, (4) آرام باش این طور نکن دستت را باز بکنی علامت ترس که از مار بترسی و نگران باشی. پس منظور از ید در سورهٴ «طه» دست راست است منظور از جناح در سورهٴ «قصص» دست چپ است یعنی این دست چپ را ضمیمه دست راست بکن دست راست را ضمیمه دست چپ بکن این طور باش که نشانه آرامش است نه این دستها را باز کنی که نشانه ترس است.
ص: 126
نقد علامه طباطبایی(ره) بر تفسیر زمخشری
این تعبیری که جناب زمخشری در کشاف دارد و مورد پذیرش سیدناالاستاد نیست و مورد پذیرش فخررازی در تفسیر کبیر است آیا این تام است یا تام نیست؟ چرا سیدناالاستاد نقد میکنند میگویند این نمیتواند مراد باشد فرمایش سیدناالاستاد این است که اگر این وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ مربوط به جریان مار شدن عصا باشد که وجود مبارک موسای کلیم وقتی دید این عصا به صورت مار در آمد دستها را باز کرده علامت ترس بود این نباید فاصله باشد باید بلافاصله بعد از جریان مار شدن این قسمت ضَمّ ید باشد در حالی که اینجا فاصله شد یعنی قسمت مار شدن گذشت نوبت ید بیضا رسید بعد از ید بیضا میفرماید: وَاضْمُمْ یَدَکَ (1) آنچه در محلّ بحث است در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این است آیه 31 این است وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ که این علامت ترس بود یا موسیٰ أَقْبِلْ وَلاَ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ پس جریان هراسان شدن موسای کلیم تمام شد برای اینکه خدا وحی فرستاد نترس تو در امنیّت و امانی. بعد در آیه 32 قسمت ید بیضا مطرح شد اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ بعد از این فرمود: وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ جریان ید بیضا که رعبآور نیست جریان مار شدن عصا که رعبآور است گذشت اگر این وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ بعد از آن جریان مار شدن و قبل از جریان ید بیضا ذکر میشد ممکن بود توجیه زمخشری و مانند آن درست باشد اما وقتی بعد از جریان ید بیضا ذکر شد فاصله این ید بیضا نمیگذارد که این وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ به قسمت مار شدن تماس بگیرد باید معنای دیگر برای آن ذکر کرد. این عصاره نقد سیدناالاستاد است نسبت به آنها.
ص: 127
1) (9) . المیزان, ج16, ص34.
عدم ارتباط کریمه وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ با هراس حضرت موسی
لکن این ضمّ جناح گرچه این جا مِنَ الرَّهْبِ آمده ولی در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آن برای هراس از مار نیست فرمود دستت را به جناح، به بغل بگذار تا روشن برگردد شفاف در آید آیه 22 سورهٴ «طه» وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ آن اصلاً کاری به این ندارد یک وقت است انسان میگوید وقتی وجود مبارک موسای کلیم دید عصا مار شد دستها را بیرون آورد این طور علامت ترس بود بعد آیه آمد که شما دست را ضمیمه خودت بکن نترس اما در سورهٴ مبارکهٴ «طه» فرمود دستت را به جناحت بگذار تا بیضا و شفاف بیرون بیاید این کاری به جریان ترس از مار ندارد فرمود دستت را به بغل بگذار تَخْرُجْ بَیْضَاءَ آن وقت این جناح یعنی پهلو وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ.
نقدی دیگر بر کلام زمخشری
آن که زمخشری معنا کرده گفته ما یک مضموم داریم یک مضمومإلیه؛ مضموم دست راست است مضمومالیه دست چپ است (1) جناح یعنی بال, دست انسان هم به منزله بال اوست پرنده جناح دارد انسان دست, کاری که پرنده با بال میکند انسان با دست میکند این تعبیری که جناب زمخشری ذکر کرد این نمیتواند تام باشد برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» دارد وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ معلوم میشود جناح یعنی پهلو همین تعبیری که در سورهٴ «قصص» آمده اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ منظور از این جناح همان جَیْب است یعنی پهلو, دستت را به پهلو بگذار بیضا در میآید دستت را بگذار بغلت تَخْرُجْ بَیْضَاءَ اینکه بعدها بزرگان گفتند دست را به جِیب ببری چیزی به دستت نمیآید دست را به جَیب ببری میشود تَخْرُجْ بَیْضَاءَ از جِیب کسی از کیف کسی دست روشن نمیشود اگر جَیب و صدر مشروح پیدا کردی دست به جَیب زدی تَخْرُجْ بَیْضَاءَ به هر تقدیر کوشش و سعی جناب زمخشری به جایی نمیرسد برای اینکه اینها دو مسئله جدای از هم است در سورهٴ «طه» که دارد وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ, تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مطرح است سخن از خوف نیست نفرمود دستت را به دست دیگر بگذار این طور باش تا علامت آرامش باشد فرمود دستت را به جناحت بگذار تَخْرُجْ بَیْضَاءَ آن جناح که نمیتواند به معنی دست باشد برای اینکه با آیه سورهٴ مبارکهٴ «قصص» سازگار نیست آیه سورهٴ «قصص» این است که اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ ما این جناح را باید به معنی پهلو بگیریم که با جَیب هماهنگ باشد.
ص: 128
1) (10) . الکشاف, ج3, ص409.
بیان لطیف شیخ طوسی در تفسیر کریمه وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ
عمده آن است که در محلّ بحث این جمله آمده فرمود: وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ این نشان میدهد که به جریان ترس وابسته است یعنی به همان قصّه مار وابسته است در این صحنه این ضمّ ید به جناح مِنَ الرَّهْبِ نشان آن است که این دستها را به پهلو بگذار یا به هم بگذار که نترسی این کنایه است تعبیر لطیف شیخ طوسی(رضوان الله علیه) دارد که این منظور این نیست که دستها را روی هم بگذار بلکه همان طوری که در بخش بعدی یعنی آیه 35 همین سورهٴ «قصص» فرمود: سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ ما بازویت را به وسیله برادرت تقویت میکنیم که این یک امر کنایی است نه امر فیزیکی, جریان وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ هم یک امر غیر فیزیکی است یعنی دلت را نزد خودت بیاور جناح یعنی پهلو یعنی قلب یعنی سینه اینکه قلبت, سینهات, پهلویت مثل اینکه از تو فاصله گرفته این را به خودت بیاور آرام باش (1) اینچنین نیست که منظور یک کار فیزیکی باشد که حالا دست را به پهلو بگذار و مانند آن, آنکه دست را به پهلو میگذاری یا به سینه میگذاری تَخْرُجْ بَیْضَاءَ آن امر ظاهری است درست است اما اینکه فرمود: سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ کنایه است سیدناالاستاد میفرماید اینکه فرمود: وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ این معنای کنایی است همان طوری که وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) آمده منظور این نیست که بال پهن کن منظور آن است که متواضع باش یک انسان متکبّر متبختر باد به غبغب میکند دستها را باز میکند با این وضع حرکت میکند یک انسان متواضع دستها را جمع میکند به خودش میچسباند فرمود آن طور نباش که مثل انسان متکبّر متبختر دستها را فاصله بدهی حرکت کنی بلکه وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ یعنی متواضعانه زندگی کن متواضعانه حرکت کن (3) پس سخن از آن کار فیزیکی نیست آنچه زمخشری گفت آن نمیتواند باشد آنچه فخررازی تحسین کرده آن نمیتواند باشد.
ص: 129
تفسیر صحیح کریمه وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ
بنابراین اینکه فرمود: وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ این میتواند یک امر کنایی باشد یعنی هم ترس شما برطرف میشود هم ضعف شما برطرف میشود ضعف شما به وسیله داشتن یک وزیر و معاون خوب برطرف میشود, ترس شما به وسیله اینکه ید بیضا پیدا کردی و اینکه آن مار شدن عصا و برگشتنش در اختیار شما هست برطرف میشود که سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی خب این میتواند یک معنای کنایی باشد ترس را از یک راه برطرف میکند ضعف را از راه دیگر برطرف میکند وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِکَ بُرْهَانَان این معلوم میشود که به هر دو رابطه دارد این طور نیست که یک چیز بیگانه باشد یعنی ما ترسزدایی کردیم هم قدرت ید بیضا به تو دادیم هم قدرت اینکه عصا را مار کنی دوباره به حالت اوّلی برگردانی به تو دادیم فَذَانِکَ یعنی این دو بُرْهَانَان مِن رَّبِّکَ برهان اعم از حضوری و حصولی, ذهنی و عینی اینها خواهد بود اینها را بگیر إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ این دو معجزه را بگیر, مأموریتی داری که برای هدایت فرعون و ملأ او حرکت کنی إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ.
مشکلات حضرت موسی جهت رویارویی با فرعون
وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد من چند مشکل دارم یکی اینکه سابقه قتل دارم آنها که مرا به عنوان یک رهبر مذهبی نمیپذیرند چون فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ (1) آن سابقه قتل قِبطی باعث میشود که آلفرعون علیه من بشورند ثانیاً اینکه با اژدها نمیشود مردم را هدایت کرد با اژدها مردم را ساکت میکنند اما ساکن نمیکنند آنچه مردم را ساکن میکند بیانات علمی است من حرفهای خوب میزنم اما برادرم یعنی هارون أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً من تا چه وقت میتوانم با اژدها مردم را ساکت کنم اصلاً مگر میشود با ترس جامعه را آرام کرد با ترس هرگز جامعه ساکن نمیشود ساکت میشود فرمود من حالا بر فرض، ید بیضا نشان دادم بر فرض اژدها آوردم مگر ممیشود جامعه را با ترس اداره کرد من اگر بخواهم در افکار جامعه, علوم جامعه, اخلاق جامعه اثر بکنم باید حرفهای عالمانه بزنم حرفهای عالمانه هم طوری باشد که مردم را خسته نکند برادرم أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً این هنر ادبی است که میتواند جامعه را اداره کند این سخن است این گفتار است این نوشتار است این نثر خوب است این نظم خوب است که میتواند جامعه را هم ساکن کند هم ساکت کند اینها را وجود مبارک موسای کلیم پیشنهاد داد و خدای سبحان فرمود بله حق با توست من اینها را هم تأمین میکنم وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً من آن طور نیستم که نتوانم سخن بگویم اصل فصاحت را دارایم اما میدانید کسی بخواهد مسیر فکر کشوری را عوض بکند یک ادبیات شفاف و روشن میخواهد یک هنر خوبی میخواهد هنر گفتاری, هنر نوشتاری و مانند آن هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی این کمک من باشد مرا تصدیق کند حرفهای مرا به جامعه منتقل کند حرفهای جامعه را به من منتقل کند اگر مناظره است حضور پیدا کند اگر مباحثه است حضور پیدا کند اگر همایش و سخنرانی است حضور پیدا کند چون قدرت بیان او خوب است از من افصح است این کسی که پشت سر آدم مینشیند این دو ترکه مینشینند این را میگویند رِدء فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یعنی دنبال من باشد کمک من باشد اینها که دو ترکه مینشینند میگویند این ردء اوست رِدف هم میگویند رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ برای اینکه سابقه قتل هم که دارم از طرفی هم سوابق فراوانی، اینها در بتپرستی دارند قدرت هم دست اینهاست ثروت هم دست اینهاست آن جاهلیّت هم که دامنگیر اینها شده خب من چطور اوضاع اینها را عوض کنم اما کسی داشته باشم که عالِم باشد حکیم باشد مؤمن باشد متّقی باشد حرف مرا تصدیق کند حرف مرا به جامعه منتقل کند سؤالهای جامعه را به من منتقل کند این خیلی کمک میکند شرح صدر هم که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» از خدا خواست رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ٭ وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی ٭ یَفْقَهُوا قَوْلِی (2) هم مشکل مرا حل کن هم برای من ردء و کمک و معاون و وزیر قرار بده در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت وزیر آن کسی که وِزْر و ثِقل و بار سنگین مملکت به دوش اوست او را میگویند وزیر اگر بار سنگین مملکت را او نتواند حمل بکند دیگر وزیر نیست وَزِیراً مِنْ أَهْلِی باشد همین طور است آنجا وجود مبارک هارون را واجد این اوصاف معرفی کرد که هارون برادر من است اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ٭ وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (3) این وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی یعنی در مسئله وحی و نبوّت و رسالت و مکتبِ من, شریک من قرار بده.
ص: 130
سر تعبیر از اهل بیت(علیهم السّلام) به شریک قرآن
اینکه ما به اهل بیت عرض میکنیم «السلامُ علیک یا شریک القرآن» (1) به همین مناسبت است منهای مسئله وحی تشریعی و نبوّت و رسالت، اینها عِدل قرآناند وقتی عِدل قرآن شدند «انت منّی بمنزلة هارون مِن موسی» درست در میآید هارون چه سِمتی و چه نقشی نسبت به وجود مبارک موسای کلیم داشت؟ حضرت موسی به خدا عرض کرد که وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی آن نبوّت که خود وجود مبارک هارون هم نبوّت داشت اگر وجود مبارک پیغمبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود: «أنت منّی بمنزلة هارون مِن موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی» (2) منهای مسئله نبوّت و رسالت وجود مبارک حضرت امیر میشود شریک وجود مبارک پیغمبر اگر شریک پیغمبر است «فی غیر النبوّة و الرسالة» صحیح است که به ائمه(علیهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت بگوییم «السلامُ علیک یا شریک القرآن» چون آنجا با قرینه همراه است اگر حضرت امیر به منزله هارون است که است اگر هارون شریک موساست که است پس حضرت امیر شریک پیغمبر است شریک قرآن است «السلام علیک یا شریک القرآن» میماند مسئله وحی تشریعی و نبوّت و اینها که خب یقیناً استثنا شده فرمود: «إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (33 وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (34) قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِآیَاتِنَا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَالِبُونَ (35) فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَری وَمَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (36) وَقَالَ مُوسَی رَبِّی أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی مِنْ عِندِهِ وَمَن تَکُونُ لَهُ عَاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْظَّالِمُونَ(37)) ص: 131
تاسیسی بودن تمامی معارف عقلی و نقلی و اشاره به ماهیت اجاره
در جریان اجاره هشت سال مستحضرید که اجاره جزء امور عقلایی است که شارع مقدس امضا کرده است تأسیسی نیست البته همه امور تأسیس الهی است منتها خداوند برخی را با عقل, برخی را با نقل بیان میکند اینچنین نیست که بشر از خودش یک قاعده و اصلی داشته باشد بگوییم این قاعده، بشری است و شارع آن را امضا کرده بشر همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» وضعش بیان شده که وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً (1) این نکره هم در سیاق نفی است پس فاقد همه علوم است بعد هم بر اساس عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (2) یک سلسله حقایقی را خدای سبحان از درون انسان به انسان آگاه کرده این چراغ درون به نام فطرت و عقل را روشن کرد و چیزهایی را به او آموخت اینها هم تعلیم الهی است اگر خود عقل با این چراغ الهی به مطلبی پی برد نقل میشود تأیید و امضا و اگر عقل به آن دسترسی پیدا نکرد نقل میشود تأسیس ولی به هر حال آنچه بشر دارد تأسیس الهی است این طور نیست که بشر یک سلسله اموری را از خودش دارد و دین امضا کرده دین در نقل خلاصه نمیشود دین در قرآن و روایات خلاصه نمیشود هر مطلب برهانی خواه عقل به آن رسیده باشد خواه نقل، این دینی است منتها عقل را باید از مسئله قیاس و خیال و گمان و وهم جدا کرد برهان عقلی همان برهانی که با آن میشود خدا را ثابت کرد وحدانیّت خدا را, یگانگی و یکتایی خدا را, وحی و نبوّت را آنها همه دلیل شرعی است دیگر، این طور نیست که دلیل بشری باشد بنابراین آنچه خدای سبحان به عنوان عقل به انسان مرحمت کرده است این هم تأسیس شارع است معاملات که اجاره است همین قبیل است جزء اصول عقلایی است که شارع مقدس از راه عقل این امور را به بشر آموخت عبادات را از راه نقل که چگونه نماز بخوانید چگونه روزه بگیرید. اجاره از اصولی است که خدای سبحان در نهان و نهاد بشر نهادینه کرده است اینچنین نیست که در شرع قبل بوده و در شرع فعلی استصحاب کردیم یا نکردیم این قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست در حوزه غیر مسلمین هست این جزء امضائیات شارع مقدس است این راجع به اجاره.
ص: 132
فقر مطلق انسان در برابر خدای سبحان
پرسش: «کلما حکم به العقل حکم به الشرع» پس چطور است؟
پاسخ: بله این باید روشن بشود که آیا خود این عقلی است یا نقلی است این قاعده را خود عقل اگر گفته باید ثابت کند که هر چه من گفتم شرع میگوید این معنایش آن است که اگر چیزی را واقعاً عقل فهمید کشفِ حکم شرعی است عقل یک چیز ابداعی و تأسیسی ندارد عقل چراغ است حکم شرع را میفهمد عقل هیچ ـ به نحو سالبه کلیه ـ چیزی از خودش ندارد خدای سبحان این چراغ را به انسان داد و واقعیّت را گاهی با چراغ عقل و گاهی هم با چراغ نقل به انسان تفهیم میکند آن سالبه کلیه سر جایش محفوظ است یعنی اگر کسی خواست انسان را بشناسد با این دو, سه آیه انسان شناسنامهاش روشن میشود یکی در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» است که أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (1) انسان همان است یکی هم در سورهٴ «نحل» است که وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً این هم به صورت نکره در سیاق نفی, یکی هم در بخشهای دیگر فرمود در پایان عمر فرتوتی و فرسودگی و کهنسالگی دامنگیرتان میشود وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً (2) آن هم نکره در سیاق نفی است انسان یعنی این سه سلب, لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (3) است (یک) قبلاً هم که به دنیا آمده بدیهیترین بدیهیات را نمیفهمید (دو) خیلیها هستند که در آخر عمر هم از بدیهیترین بدیهیات خبری ندارند که نکره باز هم در سیاق نفی است لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً (سه) انسان این سه سلب است پس این وسطها هر چه دارد بر اساس مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (4) دارد دیگر.
ص: 133
نقصان عدم حضور دین در زندگی انسان
در بحثهای قبل هم عرض کردیم که ما مسلمانیم موحّدیم اما توحید در زندگی ما نیست در نماز و روزه ما هست در حج و عمره ما هست اما در زندگی ما نیست ما موحّدانه زندگی نمیکنیم نشانهاش آن است که مواظب حرفهایمان نیستیم اگر یک سبد میوه به ما برسد میگویید این چیست؟ میگویند این میوه است میگوییم چه کسی داد؟ میگویند فلان باغبان همین! ما به جای اینکه بگوییم چه کسی آورد بگوییم چه کسی داد این در فرهنگ ماست یا فلان بسته چیست؟ پارچه است این را چه کسی داد؟ فلان آقا داد اصلاً نمیدانیم چطور حرف بزنیم باید بگوییم چه کسی آورد یک موحّد که نمیگوید چه کسی داد. دین و توحید در زندگی ما نیست یک عدّه معتقدند که دین از سیاست جداست ما عملاً متأسفانه معتقدیم که دین از زندگی جداست ما در نماز و روزه بله خدا را عبادت میکنیم اما باید بدانیم درست نیست ما به جای چه کسی آورد بگوییم چه کسی داد این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که بارها خوانده شد فرمود: «إنّ المسکینَ رسولُ الله» (1) یعنی این نیازمندی که آمد درِ خانه شما خودش نیامد این را فرستادند مسکین, رسولِ الله است این نیازمند را فرستاده در خانه شما, در خانه ما ببیند ما چه کار میکنیم خب اگر «المسکین رسولُ الله» المعطی هم رسول الله, الباذل هم رسول الله نمیدانم شما برخورد کردید با مردان الهی و اوحدی از انسانها یا نه، آنها در حرفهایشان واقعاً موحّد بودند نمیخواستند مقدسمآبانه زندگی کنند میخواستند موحّدانه زندگی کنند ما از آن بزرگان نشنیدیم که یک وقت بگویند فلان کس به ما چیز داد میگفتند فلان کس آورد فلان کس این زحمت را کشید.
ص: 134
1) (7) . نهجالبلاغه, حکمت 304.
توفیقات انسان،مرهون عنایات الهی
غرض این است که در همه موارد همین طور است در علوم هم همین طور است این حرف قارونی است که بارها اینجا مطرح شد که میگوییم ما خودمان چهل سال, پنجاه سال زحمت کشیدیم عالِم شدیم این اصطلاح ناروای دود چراغ خوردن همین است قارون هم که بیش از این نگفته بود و نمیگفت, میگفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (1) من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم بسیاری از ماها اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم مگر او غیر از این گفت او گفت من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم ما هم خیال میکنیم خودمان زحمت کشیدیم خیلیها آمدند حوزه و چیزی نشدند خیلیها رفتند دانشگاه و چیزی نشدند خیلیها رفتند بازار و چیزی نشدند این طور نیست که هر کسی برود جایی چیز گیرش بیاید بگوییم إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی این همان اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است باید بگوییم «ما بنا من نعمة فمنک» دین یعنی ادلّه نقلی که کم نیاورد هم در قرآن هست مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ هم اهل بیت(علیهم السلام) دستور دادند در تعقیبات نماز بگویید «اللهمّ ما بنا من نعمةٍ فمنک» (2) این برای این نیست که ثواب ببریم تنها ثواب بردن نیست ثواب را بالأخره میدهند.
آثار حضور دین در متن زندگی
عمده آن است که این دین در زندگی ما بیاید وقتی در زندگی ما آمد ما راحتیم نه از گرانی میرنجیم نه از تحریم میرنجیم چون او دارد ما را اداره میکند واقعاً اگر ما باور کردیم که تمام مار و عقرب عالَم نزد خدا روزی دارند در پرونده خدا روزی دارند شرق و غرب عالَم بخواهند ایران را تحریم بکنند اثر ندارد ما این حرفها را باور نکردیم مگر آنها رازقاند؟! خدا در قرآن به صورت عَلَی فرمود: مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا (3) فرمود تمام مارها تمام عقربها عایله من هستند من عهدهدار روزی آنهایم این خداست! چون دین در زندگی ما نیست اگر شنیدیم یک مخذول منکوب ملعون ازل و ابد درصدد تحریم است میرنجیم میگوییم چه خواهد شد هیچ نخواهد شد فرمود اگر شما به راه باشید لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالأرْضِ (4) غرض آن است که ما مسلمانیم بر اساس این عقیده که دین از زندگی جداست عدّهای میگویند دین از سیاست جداست ولی روش ما این است که دین در زندگی ما نیست دین در نماز و روزه ما هست زندگی ما امر عادی است.
ص: 135
مراد از امضای مطلب عقلی، توسط شارع مقدس
این هم که میبینید گاهی گفته میشود این مطلب عقلایی است بشری است دین امضا کرده این هم گوشهای از همان مکتب نارواست اینچنین نیست که واقعاً بشر از خودش چیزی داشته باشد و دلیل نقلی آن را امضا کرده باشد.
اگر گاهی گفته میشود ـ در کلمات فقهای ما(رضوان الله علیهم) هم همین هست ـ که این مطلب، بشری است و شارع امضا کرده است یعنی قبلاً خدای سبحان به وسیله چراغ عقل و فطرت این مطلب را به بشر آموخت به وسیله چراغ نقل به ما فرموده است که من قبلاً به بشر گفتهام و همان را امضا میکند.
سر مسئلت موسای کلیم از خداوند جهت همراهی جناب هارون
به هر تقدیر وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد ما چنین سابقهای داریم إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً (1) از این جهت میترسم, از طرفی من بخواهم حرف بزنم یک سخنگو میخواهم من نمیخواهم کسی فقط بگوید موسی راست میگوید این یُصَدِّقُنِی معنایش این نیست که من حرف بزنم دو مطلب داشته باشم یکی دعوا یکی دعوت, دعوا داشته باشم بگویم «إنّی رسول الله» دعوت داشته باشم بگویم «لا إله إلاّ الله» جامعه را به توحید دعوت کنم و خودم مدّعی رسالت باشم بعد برادرم بگوید بله راست میگوید, من این طور نمیخواهم اگر این باشد که دیگر هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً نمیخواهد من سخنگو میخواهم اگر غرض این باشد که برادرم بگوید که آقا راست میگوید خب دیگر هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً نمیخواهد من کسی را میخواهم که حرفهای مرا به جامعه منتقل کند خودم هم سخنرانی میکنم اما هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً این نشان آن است که هنر سهم تعیینکنندهای در تبلیغ دارد حالا هنر لفظی باشد هنر خطّی باشد هنرهای دیگر باشد یکی از اقسام همین است هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً بنابراین منظور وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از اینکه عرض کرد: وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی یعنی معیناً معاوناً مصدّقاً تنها این نیست که برادرم بگوید آقا راست میگوید خب این دیگر أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً نمیخواهد من کسی را میخواهم که حرفهای مرا در جامعه خوب تبیین کند که دعوت به چیست دعوا به چیست من ادّعای چه چیزی دارم و جامعه را به چه چیزی دعوت میکنم و این برادرم این کار از او برمیآید و این گذشته از اینکه أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً است از خاندان من است گذشته از اینکه عقلاً هماهنگیم از جهت عاطفه هم هماهنگیم نسبت به من مهربان است, رئوف است این خصوصیت ندارد که انسان بستگان خودش را بیاورد ولی اگر کسی فداکار بود اگر برادرش سر و صورت او را گرفت او میگوید: یَبْنَؤُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلاَ بِرَأْسِی من داشتم فرمان تو را اطاعت میکردم چنین برادری شایسته است که وزیر باشد که تمام سفارشها و عتابهای وجود مبارک موسای کلیم را تحمل کند تا آنجا هم حاضر باشد هیچ حرف نزند نگوید من هم پیغمبر هستم خب اینچنین مقامی میخواهد وگرنه صِرف اینکه برادر باشد این سهمی ندارد هَارُونَ أَخِی ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی (2) این کسی است که تا آخرش ایستاده است و مرا به عنوان امام قبول دارد من چنین کسی را میخواهم کم کاری نکرد وجود مبارک موسای کلیم در حضور مردم نسبت به هارون فرمود: لاَ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلاَ بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ (3) وجود مبارک موسای کلیم تنها عتاب نکرد تنها اعتراض نکرد دست به سر و صورت برد. فرمود: وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً رِدیء یعنی معاون, کمک یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ میترسم آنها تکذیب بکنند من برای خودم نگران نیستم از این نگرانم که پیام شما را نپذیرند وگرنه ما همه جا حاضریم.
ص: 136
امدادهای الهی نسبت به حضرت موسی و هارون(علیهماالسّلام)
قَالَ خدای سبحان فرمود: سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ که این برای تأکید است تسویف نیست قبلاً فرق بین مساعدت و معاضدت و مرافقت گذشت کجا را میگویند مرافقت کجا را میگویند مساعدت کجا را میگویند معاضدت, آنجا که مرفقها با هماند میشود مرافقت, آنجا که ساعدها با هماند میشود مساعدت, آنجا که عضدها با هماند میشود معاضدت ولی مطلق اینها به معنی کمک خواهد بود. فرمود ما این کار را میکنیم وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً شما را مسلّط میکنیم این وعده الهی است فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا شما با همه سوابقی که در مصر دیدید و دارید آن قتل قبطی را در کارنامهتان دارید آن یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ که سالیان متمادی دیدید پس خشنتر از فرعون کسی نیست شما هم که سابقه قتل قبطی را در کارنامهتان دارید ولی نَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا اینها به شما دسترسی پیدا نمیکنند شما حرفهایتان را میزنید و به جامعه منتقل میکنید. سر تعبیربِآیَاتِنَا در آیه 36
بِآیَاتِنَا در طلیعه امر بیش از این دو آیه نبود یکی ید بیضا بود یکی آن عصا که خودش به صورت تثنیه فرمود: فَذَانِکَ بُرْهَانَان مِن رَّبِّکَ تثنیه است نه جمع آیا چون کلّ واحد اینها به چند آیه منحل میشود از این جهت تعبیر به جمع آورد برای اینکه دست ساده که به جَیب و گریبان میرود نورانی میشود دوباره به حالت اول برمیگردد این دو آیت است هم نورانی شدن آیت است هم نورانی امر عادی بشود آیت است عصا به صورت مار در بیاید معجزه است مار به صورت عصا مبدّل بشود معجزه است آیا چون هر کدام از اینها به چند معجزه و آیت منحل میشوند جمع آورد یا راه دیگری دارد که به لحاظ قرینه بعدی است در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «نمل» فرمود من چندین آیه به شما دادم با این آیات ما سفر کنید؛ آیه دوازده سورهٴ مبارکهٴ «نمل» این بود وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ فِی تِسْعِ آیَاتٍ معلوم میشود اینجا که آیات جمع آورد برای آن نیست که خود عصا به چند آیه منحل میشود یا ید بیضا به چند آیه منحل میشود منظور همان آیات نُهگانه است که فرمود: فِی تِسْعِ آیَاتٍ منتها بعضی بالقوّه است بعضی بالفعل, بعضیها را نقد نشان داد بعضیها را هم وعده داد که اگر یک وقت جریان طوفان شد جریان دم شد جریان ضفدع شد جریان قُمّل شد این آیات هم شما را تأیید میکند اگر این باشد خبر داد که شما با نُه معجزه میتوانی بساط فرعون را به هم بزنی; مربوط به این جمع آوردنش. فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِآیَاتِنَا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَالِبُونَ شما و بنیاسرائیل پیروزید قبطیها را ما از بین میبریم این گوشهای از آن وعدههای الهی. ص: 137
نقد دو وجه در تفسیر کریمهوَ اضْمُمْ إِلَیْکَ جَناحَکَ مِنَ الرَّهْبِ
در جریان رَهب برخیها گفتند رهب یعنی آستین، جناب زمخشری میفرماید: «و مِن بدع التفاسیر» این است که برخیها کلمه رهب را به معنی آستین گرفتند این آخر ریشه لغوی ندارد (1) رهب یعنی ترسیدن, مشکل خود جناب زمخشری که خیلی زحمت کشیده و فخررازی هم میگوید که این احسن ما قیل است (2) این است که ایشان خیال کرده هر جا جناح است به معنای دست است گفت جناح در پرندهها آن بال است در انسان دست است انسان دو جناح دارد یک جناح راست یک جناح چپ یعنی دست راست و دست چپ آنجا که فرمود ید مضموم باشد یعنی جناح راست, آنجا که مضمومٌالیه است جناح چپ (3) در حالی که در بخشهایی از همین سورهٴ مبارکهٴ «طه» فرمود: وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ جناح یعنی جیب یعنی گریبان دستت را به جناحت ببر تا بیضا بشود خب جناح به معنی بال نیست جناح به معنی دست نیست مگر دست را به دست میمالید تا بیضا میشد اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ اینجا جناحی که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آمده همان جَیْبی است که در سایر سوَر آمده پس گاهی جناح ممکن است به معنی دست باشد گاهی هم جناح یعنی گریبان و بغل، دستت را به بغل بگذار, اگر کسی ترسید خب دو دستش را طبیعی است دیگر بالا میبرد اما اگر کسی در آغوش گرفته احساس امنیّت میکند این را که سیدناالاستاد فرمود این دست در آغوش بگذار یعنی خودت را جمع بکن کنایه از تواضع است (4) این یکی از وجوه معقول است که میتواند مورد قبول باشد.
ص: 138
حالا وقتی که وجود مبارک موسای کلیم با هارون(سلام الله علیهما) با این معجزات آمدند که بعضی بالفعل, بعضی بالقوّة القریبة من الفعل است برخورد آل فرعون را ببینیم که چه بود فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ.
سر تعبیر به < ایمن > در آیه سی ام
مستحضرید که در جریان کوه طور فرمود از طرف راست این درّه؛ طرف راست و چپ و جلو و دنبال برای انسان است این شش جهتی که فرض دارد یکی بالا یکی پایین یکی طرف راست یکی طرف چپ یکی جلو یکی دنبال, درباره انسان مشخص است درباره موجودات دیگر مثلاً الآن این ستون طرف راست و طرف چپ و جلو و دنبال ندارد این جهات چهارگانه را انسان مشخص میکند انسان دست راستی دارد دست چپی دارد چهره ای دارد قفایی دارد این جهات چهارگانه با انسان سامان میپذیرد میشود امور اعتباری اما بالا و پایین را گفتند دیگر اعتباری نیست انسان اگر سر به زیر باشد پا هوا باشد بالأخره پا بالاست سر زمین است اینچنین نیست که هر جا سر باشد بالا باشد طرف آسمان بالاست و طرف زمین پایین است این دو جهت را میگویند اعتباری نیست اما یمین و یسار و اَمام و خلف با اعتبار خود انسان عوض میشود انسان وقتی وارد کوه شد درّهای دارد بُقعهای دارد درختی دارد این کوه این درّه طرف راست و چپ ندارد اما وقتی انسان رفت جلو اگر میگویند طرف راست یعنی طرف راست انسان, طرف چپ یعنی طرف چپ انسان وقتی وجود مبارک موسای کلیم روی این بقعه مبارکه آمد طرف دست راست وجود مبارک موسی شجرهای بود از آنجا این صدا را شنید وگرنه خود درّه خود کوه طرف راست داشته باشد طرف چپ داشته باشد اینچنین نیست.
ص: 139
پرسش: با توجه به روایت شیخ در تهذیب (1) ممکن است منظور از بقعه مبارکه کربلای معلّی باشد؟
پاسخ: باطنش آن است ولی ظاهرش محفوظ است اینها باطناً از همان فیض اهل بیت استفاده کردند نظیر اینکه آنچه وجود مبارک آدم(سلام الله علیه) تلقّی کرد نام اهل بیت(علیهم السلام) بود این ظاهرش سر جایش محفوظ است آن باطنش هم سر جایش محفوظ است آن باطنِ باطن هم سر جایش محفوظ است.
سخنان سه گانه فرعونیان در برابر دعوت حضرت موسی(علیه السّلام)
وقتی که وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) آمدند و حرفهایشان را بیان کردند فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ فرعونیان چند حرف زدند گفتند این سِحر است (یک) شما با نیرنگ این را به خدا افترا بستی (دو) ما ساحر فراوان داریم اما هیچ کدام آنها اهل افترا نیستند پس تو دو کار کردی یکی اینکه آنچه را که آوردی عصا اژدها شد سِحر است یکی اینکه این سِحر را هم ـ معاذ الله ـ به صورت معجزه به خدا اسناد دادی قَالُوا مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ (یک) مُفْتَری (دو) ما ساحر زیاد داریم آنها چنین کاری نکردند تو گذشته از اینکه سِحر داری, جعل هم کردی به نام خدا اسناد دادی سوم: معیار تصدیق و تکذیب ما هم مشخص است ما اگر چیزی را بخواهیم تصدیق بکنیم باید بگوییم إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (2) چیزی را بخواهیم تکذیب بکنیم میگوییم مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ معیار اثبات و نفی ما, فعل و ترک نیاکان ماست آنها اگر کاری کردند ما میگوییم این کار حق است از ما بپرسی چرا حق است میگوییم: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ آنها اگر کاری نکردند میگوییم این کار باطل است از ما بپرسی چرا, میگوییم: مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ این تقلید محض در هویّت آلفرعون رخنه کرده است که اثبات و نفیشان این است.
ص: 140
لزوم عالمانه بودن تصدیق و تکذیب انسان
این روایت جزء غرر روایات ماست حضرت فرمود امّت اسلامی یا تصدیق دارد یا تکذیب, اگر خواست تصدیق کند بگوید آری, باید برهان داشته باشد, اگر خواست تکذیب کند بگوید نه, باید برهان داشته باشد بدون برهان نه میگوید آری نه میگوید نه «إنّ الله خَصَّ» یا «حصَّنَ» یا «حضَّ» طبق سه نسخه در این روایت «عباده فی بآیتین من کتابه» با دو آیه مرزبندی کرده فرمود حرف خواستی بزنی فتوا خواستی بدهی دلیل خواستی بیاوری دهن باز نکن هر چه از دهنت در آمد بگویی تا برهان نداشته باشی یا حکیمانه یا فقیهانه حرف نزن خواست چیزی را نفی بکنی باید برهان داشته باشی یا حکیمانه یا فقیهانه (1) آن وقت این میشود جامعه علمی, فلان کس چنین گفته است گمانم این است این میشود با هوس زندگی کردن همان جاهلیّت است به صورت دیگر.
تقلید کورکورانه، محور تصدیق و تکذیب جاهلان
اگر در جاهلیّت چیزی را میخواستند اثبات کنند میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ اگر بخواهند چیزی را نفی کنند میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ خب حالا نشنیدی ما حرف تازه آوردیم چرا حرف باطلی است نیاکان شما این حرف را نداشتند موسای کلیم با معجزه آمد این حرف را دارد نفی و اثبات فرعونی به تقلید باطل است نفی و اثبات جاهلی به تقلید باطل است تا میخواهی حرف بزنی چیزی را اثبات کنی میگوید: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ تا میخواهی نفی کنی میگوید دیگران که نگفتند خب انبیا آمدند حرفهای جدیدی آوردند حرفهای تازهای آوردند بنابراین این سه مطلبی را که فرعون گفت هر سه بیّنالغی است اینکه معجزه را سِحر دانست بیّنالغی است اینکه حق را فِریه تلقّی کرد بیّنالغی است اینکه معیار معرفتشناسی خود را و تصدیق را حرفهای نیاکان قرار داد این هم بیّنالغی است وَمَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ آنگاه وجود مبارک موسای کلیم فرمود من هدایت آوردم.
ص: 141
1) (21) . الکافی, ج1, ص43; بحارالأنوار, ج2, ص186; الحاشیة علی اصول الکافی (رفیعالدین محمد بن حیدر النائینی), ص136.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَریً وَمَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (36 وَقَالَ مُوسَی رَبِّی أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی مِنْ عِندِهِ وَمَن تَکُونُ لَهُ عَاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (37) وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ (38) وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لاَ یُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ (40)) چگونگی وحی الهی به موسای کلیم در کوه طور
نکاتی که مربوط به بحثهای قبل بود عبارت از این است که کلام خدا همان طوری که در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» آمده است سه قسم بود که مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً (1) این آیه هم قبلاً خوانده شد و آنچه وجود مبارک موسای کلیم در جریان طلیعه وحی دریافت کرد ظاهرش مِن وَرَاءِ حِجَابٍ بود که از ورای درخت شنید صدا از درخت نبود در حقیقت از ذات اقدس الهی بود ولی وجود مبارک موسای کلیم از ناحیه درخت میشنید پس وحی بلاواسطه نبود وحی از راه فرستادن جبرئیل(سلام الله علیه) و مانند آن هم نبود بلکه مِن وَرَاءِ حِجَابٍ بود.
مسئلت والای حضرت موسی و مدهوشی آن حضرت
ص: 142
1) (1) . سورهٴ شوریٰ, آیهٴ 51.
مطلب دیگر اینکه مشاهده نار الهی یا نور الهی یک قسم, شنیدن کلام الهی قسم دیگر, اینها همه به مقامات فعل خدا برمیگردد آنچه را وجود مبارک موسای کلیم در اربعین طلب میکرد مقام برتر و بالاتر بود که عرض کرد: رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ بعد جواب آمد که لَنْ تَرَانِی (1) آن قداست موسای کلیم(سلام الله علیه) باعث شد که یک تجلّی از طرف خدا نصیبش شد که به برکت تجلّی ای که خدا برای موسی کرد خود موسی(علیه السلام) مدهوش شد و کوه متلاشی شد نه اینکه مدهوشیِ موسی به وسیله اندکاک کوه باشد بلکه امر به عکس, این طور نیست که کوه مجرای الهی باشد و وجود مبارک کلیم الهی بالتبع استفاده کند بلکه خدای سبحان برای موسای کلیم تجلّی کرد کوه متلاشی شد و موسی مدهوش که آن را در آیه دیگر باید مطرح کرد.
نقد نظر قرطبی در تفسیر کریمهاسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ
مسئله بعدی جریان این ضمّ جناح است تاکنون روشن شد که دست گاهی به عصا میرسد به اذن خدا, عصا مار میشود دوباره همین دست به مار میرسد سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی (2) به صورت عصا در میآید. همین دست به بغل میرود به اذن خدا تَخْرُجْ بَیْضَاءَ (3) این هم به عنایت الهی است جناب قرطبی در تفسیر الجامع لأحکام القرآن گفتند اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ منظور از این دست, دست راست است برای اینکه جناح در طرف چپ بدن است وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ این جناح چون طرف چپ است بنابراین منظور از این دست, دست راست است دلیلی نیاوردند که جناح, قسمت چپ را میگویند (4) جناح یعنی پهلو حالا گاهی راست گاهی چپ, از کجا استفاده میشود که جناح آن پهلوی چپ است این برهان ندارد برای اینکه جیب یعنی یقه, در سورهٴ مبارکهٴ «نور» گذشت که وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ (5) یعنی این زنها روسری را که به سر میگذارند باید ادامه داشته باشد تا یقه اینها را بگیرد نه «ولیضربنّ بخمرهنّ علی جیودهنّ» که با دال باشد یعنی گردن را بپوشاند بلکه جَیب را بپوشانند یعنی از پشت، گردن, از جلو، سینه پوشیده بشود وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ خِمار و روسری را که روی سر میگذارند سر پوشیده، جَیْد گردن، از پشت پوشیده, جیب یقه از جلو پوشیده. جَیب یعنی یقه این قسمت جلو یعنی سینه آن وقت از کجا معلوم میشود که منظور از این دست, دست راست است چون جَیب به معنای پهلوی چپ است این سخن ایشان ظاهراً مستدل نیست.
ص: 143
نقد بیان علامه طباطبایی(ره) در تفسیر کریمه وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ
میماند این وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ (1) چند وجهی را ملاحظه فرمودید سیدناالاستاد ذکر کردند نپذیرفتند خودشان این وجه را قبول کردند که وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ در قبال راه رفتن متبختران است افراد متبختر کسانی که با فخرفروشی حرکت میکنند دو طرف دستشان پهلویشان باز است با این وضع حرکت میکنند متبخترانه اگر کسی خواست متواضعانه حرکت کند این دستها را به پهلو میچسباند این طور نیست که بخواهد متبخترانه حرکت کند (2) این سخن درست است میتواند کنایه از تواضع باشد ولی مِنَ الرَّهْبِ با آن سازگار نیست این مِنَ الرَّهْبِ نشان آن است که برای اینکه از ترس نجات پیدا کنی چنین کاری بکن در آنجا که فرمود: وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ این نشانه تواضع است یا وقتی به پسر و دختر میگوید در برابر پدر و مادر پیر وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ (3) این نشانه پر پهن کردن است و تواضع و فروتنی.
آرای گوناگون در تفسیر کریمهوَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ و بیان قول صائب
اما اینجا میفرماید: وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ این نشان آن است که حادثههای غیر مترقّب و سهمگینی برای وجود مبارک موسای کلیم در آن شب تار پیش آمد یکی اینکه عصا بالأخره اژدها شد و اژدها به حالت اول برگشت یکی اینکه دست در بغل گذاشت و بیضا شد این تحوّلاتی که در بدن ایجاد میکند ترهیبی, تخویفی, در انسان ایجاد میکند فرمود جناحت را به خودت نه اینکه جناح راست را به چپ یا جناح چپ را به راست وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ یعنی خودت را جمع بکن دیگر نترس این ترس مربوط به خصوص آن عصا نیست بعد از جریان ید بیضاست این تحوّل بالأخره هراسی میآورد که این چه وضعی است فرمود: وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ با همین گفتن, این ایجاد میشود این دستور تشریعی نیست که مولایی به عبدش بگوید نترس تکلیف بکند همین افاضهٴ تکوینی است که با این خوف برطرف میشود اینکه گفته میشود اولیای الهی خوف و ترس ندارند این دو بخش است یک بخش به عنایت الهی است که وعده خداست که اولیای الهی هراسی ندارند ترسی ندارند برای اینکه ـ انشاءالله ـ از جهنم نجات پیدا میکنند از بهشت برخوردارند از شکست مصوناند پیروزی نصیب آنها میشود کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی (4) و مانند آن اما وظیفهای برای خود این ولیّ الهی است این همواره بین الخوف و الرجا باید به سر ببرد وعده الهی این است که اینها در معاد ترسی ندارند (یک) در دنیا پیروزند (دو) اما وظیفه شخص مؤمن و ولیّ آن است که همیشه بین الخوف و الرجا به سر ببرد این طور نیست که مطمئن باشد چون هر لحظه ممکن است اوضاع عوض بشود پس أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ (5) این خبر نیست که گزارش بدهد که اولیا این طور نیستند این جمله خبریهای است که به داعی انشا القا شده و وعده است که اینها نباید هراس داشته باشند برای اینکه خطری اینها را تهدید نمیکند و اما روایات فراوانی هست بخشی از آیات هم همین را تأیید میکند که مؤمن لا یزال، بین خوف و رجا به سر میبرد انسان که اطمینان ندارد. این وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ میتواند این معنا باشد این معنا نه آن است که در المیزان آمده نه آن است که مرحوم شیخ طوسی در تبیان فرموده (6) نه آن سه وجهی است که مرحوم سیدناالاستاد ذکر کردند و رد کردند این تحوّلی که در تو پیدا شد خودت را جمع کن جناح راست را به چپ یا جناح چپ را به راست نیست جناح خودت را به خودت منضم بکن یعنی خودت را جمع بکن چه هراسی داری؟! این ضمیمه کردن تعبیر دیگری از طمأنینه داشتن است یک انسان مطمئن, آرام است یک انسان مضطرب, شناور و لرزان است این لرزه این اضطراب این پراکندگی این نشانه جمع نبودن است حواسش جمع نیست فکرش پریشان است فرمود این کار را نکن خودت را جمع بکن هیچ هراسی هم نداشته باش.
ص: 144
مضطرب نباش آرام باش مطمئن باش این تحوّلی که پیدا کردی, حقیقتی است به سود تو, به سود دین و مانند آن, اینکه میبینی دستت وقتی از بغل در آوردی روشن میشود دوباره عادی میشود اینها نگرانت نکند حواست جمع باشد مطمئن باش با این طمأنینه حرکت کن لذا وجود مبارک موسای کلیم در کمال طمأنینه در کمال شهامت, حرفهایش را زده که در بحث دیروز حرفهایش گذشت.
استدلالهای متقابل فرعونیان و حضرت موسی(علیه السّلام)
فرعون آمده گفته که این سِحر است یعنی آلفرعون, ملأ, همه اینها گفتند این سِحر است (یک) در این مملکت ساحر کم نیست دو: فرق تو با ساحران آن است که آنها راست میگویند تو ـ معاذ الله ـ دروغ میگویی آنها میگویند سِحر است تو میگویی معجزه است فِریهای را روی این سِحر گذاشتی مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ (یک) مُفْتَریً (دو) بعد هم گفت ما این حرفها را از گذشتهها به یاد نداریم معیار ما در قبول و نکول, در تصدیق و تکذیب، حرفِ گذشتگان است اگر آنها چیزی را گفتند ما میپذیریم چون إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (1) چیزی را نگفتند ما نمیپذیریم میگوییم مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ یک سَلفیّت مذمومی هم اینها داشتند موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود نه إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ درست است نه مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ درست است شما ببینید برهان چیست حرف اول را ذات اقدس الهی میزند (یک) خدا میداند که من از طرف او برای هدایت شما آمدم (دو) نشانه, اینکه, گواهی او و خطّ او و نامه او و پیام او به دست من است (سه) این دو پیام هم نقد است یکی عصا یکی ید بیضا (چهار) من از طرف او آمدم به همین دو نشانه.
ص: 145
1) (13) . سورهٴ زخرف, آیات 22 و 23.
مراد ازشَهِیداً در استدلال نبی اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم)
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من از طرف او آمدم برای اینکه امضای او نزد من است خطّ او نزد من است نامه او نزد من است وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً (1) نه شَهِیداً یعنی «علیما» چون اگر کسی بگوید خدا میداند, اینکه دعوا را تمام نمیکند کسی میگوید من پیغمبر, یکی میگوید دروغ میگویی, بگوید خدا میداند, خب خدا میداند او میگوید خدا نمیداند, این نیست, اینکه برهان نشد اینکه دلیل نشد شَهِیداً نه یعنی «علیماً» شَهِیداً یعنی گواه, خدا گواهی میدهد که من از طرف او آمدم برای اینکه کتاب او دست من است نامه او دست من است امضای او دست من است خط او دست من است کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً اگر کسی بگوید خدا میداند که من عالِمم این معنایش ترک مخاصمه است کفایت مذاکرات آن هم میگوید نه, خدا نیست اینکه احتجاج نیست احتجاج وقتی تام است که آنها که میگویند: لَسْتَ مُرْسَلاً این بگوید نه, من رسولم کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً خدا گواه است نه خدا علیم است به چه دلیل گواه است؟ برای اینکه نامه او نزد من است خب این میشود حجّت بالغه.
مقصود از عالم بودن خداوند ، در برهان موسای کلیم
وجود مبارک موسای کلیم هم فرمود خدا میداند, خدا میداند یعنی در اینجا داوری کرده این محکمه را خدا اداره کرده برای اینکه کارِ او به دست من است معجزه کارِ اوست دیگر منتها به دست ولیّ او ظاهر میشود فرمود پروردگار من أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی مِنْ عِنْدَهُ او میداند چه کسی از طرف او آمده و شهادت هم داده آنها گفتند نه, این ـ معاذ الله ـ سِحر است و اینها.
ص: 146
1) (14) . سورهٴ رعد, آیهٴ 43.
عصاره سخنان حضرت موسی(علیه السّلام) با فرعونیان
قَالَ مُوسَی رَبِّی أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی مِنْ عِندِهِ (یک) بعد هم خیال نکنید یک مسئله علمی باشد من بگویم پیامبر هستم شما بگویید پیامبر نیستید مسئله خاتمه پیدا کند ما با شما کار داریم با جامعه شما با حکومت شما با سیاست شما با وضع زندگی شما کار داریم و سرانجام ما هم پیروزیم و سرانجام شما هم شکست میخورید این سه, چهار مطلب را با همین جمله بیان کرده خدا أعلم است داور محکمه است برای اینکه گواهی را به دست من داده علامتش را به دست من داده و من هم با شما کار دارم و در این صحنه ما پیروزیم و شما هم شکست میخورید این سه, چهار جمله را گفته فرمود: وَمَن تَکُونُ لَهُ عَاقِبَةُ الدَّارِ چه در دنیا چه در آخرت چه مجموع دارین پیروزی برای مردان مُحق است إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ این عصاره فرمایش حضرت موسی(سلام الله علیه). مراد فرعون از ادعای ربوبیّت
کاری که فرعون کرد در جریان آن مسابقه و اینها مطلب دیگر است فرعون ادّعایی دارد میگوید که من ربّم منظور از این رب, آفریدگار یعنی خالق آسمان و زمین نیست منظور از رب, ربّالعالمین یعنی کسی که کلّ جهان را دارد اداره میکند نیست چون آنها میدانند که آسمان و زمین قبل از فرعون بود بعد از فرعون هست منظور از رب یعنی پرورنده این جامعه, این جامعه را من باید اداره کنم فکر من, اندیشه من همان است که جامعه را میتواند اداره کند مَا أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشَادِ (1) بیش از این ادّعایی نداشت اینکه میگوید من ربّم یعنی پرورش شما با قانون من است با فکر من است همین نه اینکه من شما را خلق کردم یا من آسمان و زمین را خلق کردم خودش هم که بتپرست بود که در آیات قبل خواندیم به فرعون گفتند که اگر موسی(سلام الله علیه) را رها کنی یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ (2) اینکه میگفت: إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ (3) اینکه میگفت: مَا أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشَادِ یعنی سعادت شما در این است که مطابق فکر من کشورتان را اداره کنید, همین! از من اطاعت کنی.
ص: 147
وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه این حرف را زد او آمده یک مطلب میانهروی را مطرح کرده بعد آن داعیه اصلی خود را از یاد نبرده این نه تنها گفته دین شما را من باید تنظیم کنم دین یعنی قانون اداره مملکت, من باید اداره کنم إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ میگفت غیر از من کس دیگری نیست مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی من غیر از خود الهی نمیبینم این مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی یعنی «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» من که نمیبینم یعنی نیست دیگر, گرچه سیدناالاستاد این را نپذیرفتند (1) ولی این قابل قبول است.
عدم سریان قاعده «عدم الوجدان لایدلّ علی عدم الوجود» درباره خدای سبحان
یک وقت است که ما میگوییم «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» خب حالا شما نیافتی این دلیل نیست که وجود ندارد این جریان «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» این یک چیز حقّی است اما در حوزه امکان یعنی یک موجود محدود ممکن اگر چیزی را نیابد دلیل نیست که آن نیست زیرا ممکن است این شیء در جای دیگر باشد و این امر محدود نتواند به آن دسترسی پیدا کند پس «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» ولی اگر این حرف برای کسی بود که محیط مطلق بود مثل خدا, خدا اگر بفرماید من نیافتم یعنی نیست, من نمیدانم یعنی نیست چون خدا بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (2) است معدومِ محض که شیء نیست این معدومِ محض لفظی است که مفهومش در ذهن ترسیم میشود اما زیرش خالی است اگر کسی بگوید خدا آیا میداند یا نه باید بگوییم چه چیزی را میداند باید شیئی باشد که خدا آن را بداند علم یعنی ظهور علم یعنی کشف چیزی را روشن بکند لا شیء محض را که نمیشود روشن کرد لذا ذات اقدس الهی در چند قسمت از آیات قرآن دارد که این شرکی که اینها میگویند برای خدا شریک قائل شدند خدا نمیداند أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ این مضمون هم در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» است هم در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» (3) یعنی شما مشرکین حرفی دارید میزنید که خدا نمیداند, خدا نمیداند یعنی نیست اگر سخن از عدم الوجدان الهی است این قطعاً یدلّ علی عدم الوجود همین حرف بلند را فرعون دارد ادّعا میکند در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آیه هجده به این صورت است وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ شما دارید مطلبی را گزارش میدهید که خدا نمیداند شما میگویید بتها شریک الهیاند شما میگویید اینها ارباب ما هستند خب این را خدا نمیداند یعنی نیست این همان است که فرمود: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا (4) اگر شما کلمه رب را بر این صنم و وثن اطلاق کردید إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا اسمِ بیمسمّاست یعنی کلمه رب این راء و باء مضاعف این لفظ این مفهوم جایش خالی است شما هر چه در خارج بگردید صنم و وثن رب نیستند اسم بیمسمّا هستند و خدا ربوبیّت این صنم و وثن را نمیداند یعنی این نیست پس عدم الوجدان درباره ممکنات «لا یدلّ علی عدم الوجود» ولی درباره ذات اقدس الهی «یدلّ علی عدم الوجود» این خاصیّت محیط بودن, چنین ادّعای بلندی را فرعون دارد میگوید من غیر از خودم خدایی نمیدانم مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی.
ص: 148
مشابه تعبیری که در سورهٴ «یونس» هست در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» هم هست؛ در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» به این صورت بیان شده آیه 33 این است أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَی کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکَاءَ ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِی الْأَرْضِ أَم بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ شما چیزی را دارید در برابر خدا میگویید که خدا نمیداند یعنی نیست, معدوم مطلق است چنین ادّعای تندی را فرعون دارد میگوید: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی. بنابراین مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی یعنی غیر از من کس دیگری نیست گاهی از راه انصاف بخواهد محکمه را به سود خود بگرداند بگوید من نمیدانم, چنین اطلاعی ندارم.
نقد دیدگاه علامه طباطبایی(ره) در تفسیر کریمه مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی
سیدناالاستاد میفرماید این معنا با ذیل آیه سازگار نیست (1) برای اینکه در ذیل آیه نشان میدهد که او شک دارد لذا به هامان گفته است که قصری درست کن که ما برویم بالای قصر ببینیم در آسمانها خبری هست یا خبری نیست چون ذیل آیه نشانهٴ شکّ فرعون است پس این مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی معنایش این نیست که یقیناً غیر از من کس دیگری نیست خب فراز و نشیبهای فراوانی در گفتهها هست آن کسی که میگوید: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (2) این وقتی گفت مَا عَلِمْتُ لَکُم یعنی غیر از این کس دیگری نیست وقتی وجود مبارک موسای کلیم هم گفت من از طرف ربّ العالمین آمدم در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» این مضمون گذشت که فرعون گفت این حرف, حرف آدمهای دیوانه است (3) مگر غیر از من کس دیگری رب است؟! کسی که موسای کلیم را ـ معاذ الله ـ به جنون متّهم میکند میگوید این حرف, حرف دیوانههاست یعنی من یقین دارم غیر از من کس دیگری نیست آن وقت اگر در جملههای بعدی یعنی در ذیل آیه آن سخن را دارد این برای آن است که در محکمه عمومی در انظار عمومی که سخن از ملأ است انحای گوناگون احتجاجات رد و بدل میشود اینجایی که گفت: إِنِّی لَأَظُنُّهُ معنایش این نیست که من قدری احتمال میدهم او درست بگوید این صد درصد او را کاذب میداند برای اینکه گفت تو مجنونی اینکه گفت این سِحر است به گمانِ خود یقین داشت اینکه گفت تو مجنون هستی به گمان خود یقین داشت اینکه گفت اینها توطئه کردند میخواهند ما را از وطنمان آواره کنند (4) به گمان خود یقین داشت اینکه گفت: إِنِّی لَأَظُنُّهُ من گمانم این است یعنی من یقین دارم.
ص: 149
درخواست متوهمانه فرعون جهت رویت خداوند
پس اینکه وجود مبارک موسای کلیم این مطلب را گفت او گفت این کار را انجام بدهید من میخواهم تحقیق بیشتری بکنم مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی بعد به هامان که وزیر او بود دستور داد فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ سطح فکر آنها در معرفتشناسی همین حس و تجربه بود گفت کورهای فراهم کن که ما این خشتها را به صورت آجر در بیاوریم تا بتوانیم قصر رفیع بسازیم آن قصر اگر شیشهای باشد نظیر آنچه وجود مبارک سلیمان داشت و میگفتند صرح, صرح یعنی شفاف و روشن میگویند این مطلب را تصریح کرده یعنی روشن کرده آن قصری که درون و بیرونش شیشهای است پیداست صرح ممرّد است اگر یک برج بلندی باشد که بالای آن خیلی شفاف و روشن باشد انسان بتواند فضای دید بهتری داشته باشد میگویند صرح یعنی بالای آن تصریح میکند شفاف میکند روشن میکند گفت یک برج محکم مُتقن صرحگونه بساز که من بروم پشتبام ببینم خدا هست یا نیست اینها بر اساس لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (1) که معرفت حسّی و تجربی است که کف دانش است سخن میگفتند علم و دانش از معرفت حسّی و تجربی پایینتر ما نداریم ضعیفترین, پایینترین علم, علم تجربی است بعد نیمهتجربی است بعد تجریدی فلسفه و کلام است بعد تجریدی عرفان است بعد شهودی است چون در علوم تجربی مستحضرید که یقین بسیار کم است برهان در ریاضیات است و بالاتر از ریاضی، اینها در کف دانش بودند حرفهای بنیاسرائیل این بود که لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً یا میگفتند: أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً (2) همین فکر غالب در مصر برای فرعون هم بود فرعون هم گفت صرحی بساز برجی بساز که بالایش خیلی شفاف و روشن باشد من ببینم آنجا کسی هست به نام خدا یا نه یا آنجا رصدخانه درست کنیم لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ ٭ أَسْبَابَ السَّماوَاتِ (3) ببینیم در آسمانها خدایی هست یا نه, بالأخره از محدوده حس و تجربه نمیتوانم بگذرم بعد پاسخ متقنش را وجود مبارک موسای کلیم میدهد.
ص: 150
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ (38 وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لاَ یُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ (40) وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ لاَ یُنصَرُونَ (41)) سخنان فرعون در برابر ادعا و دعوت حضرت موسی(علیه السّلام)
بعد از اینکه وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) دعوای خود و دعوت خود را مطرح کرد یعنی فرمود من رسول ربّالعالمین هستم این ادّعای او, دعوت او هم توحید بود که غیر از خدا معبودی نیست فرعون نسبت به دعوا و دعوت او نقدی داشت نسبت به دعوای او نقدی داشت گفت دلیلی نداری برای اینکه آنچه آوردی سِحر است در این مملکت سِحر فراوان است این سِحر را معجزه پنداشتی این فِریه است و توطئه هم کردی که مردم را از این سرزمین بیرون کنی و مانند آن که آن مسابقه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» و «شعراء» و اینها گذشت. فرعون چند حرف داشت یکی اینکه خالق آسمان و زمین بله خداست, یکی اینکه اله عالَم هم خداست ما کاری به عالَم نداریم اما اله مصر و خدای مردم مصر فقط منم وقتی وجود مبارک موسای کلیم توحید مطلق را مطرح کرد که انسان و جهان مربوب خدایند مردم مصر هم باید موحّد باشند و خدا را بپرستند فرعون چند حرف داشت یکی اینکه اله مردم مصر منم در این تردیدی ندارم و منظورش از اله این بود که کشور را رأی من و اندیشه من باید اداره کند دین مردم همان قانون است و مقنِّن آن قانون هم منم معنایش این نبود که باید مرا بپرستند و عبادت کنند چون خودش بت میپرستید که یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ (1) پس اصل اوّلی که او داشت و برای او مسلّم بود و نیازی به فحص نداشت این بود که اله مردم مصر فرعون است این امر قطعی است مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی معنایش این نیست که «ما علمتُ للعالَم الهاً غیری» یا «ما علمت لموسی الهاً غیری» نه خیر, اله مصر منم این مفروغعنه است میماند اینکه موسی الهی را ادّعا میکند من باید فحص بکنم من گمانم این است که ـ معاذ الله ـ او دروغ میگوید. قصری بنا کنید که من بالای این قصر مثلاً رصدخانهای تأمین کنم ببینم کسی در جهان, آسمان, زمین هست که اله موسی باشد یا نه
ص: 151
1) (1) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 127.
یقین فرعون به الوهیت خویش و فحص او درباره خدای موسای کلیم
پس سخن فرعون این نبود که من شک دارم که آیا اله مردمم یا نه, نسبت به آن اظهار یقین کرد گفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی از جاهایی که خیلی ادّعای بلند و پرفروغ داشت یکی همین جاست آنجا که گفت: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (1) از همین قبیل است اینجا هم که میگوید: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی همین است یعنی عدم الوجدانِ من «یدلّ علی عدم الوجود» این حرف کسی است که محیط باشد اصلِ این را ذات اقدس الهی چه در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» (2) چه در غیر سورهٴ «یونس» (3) فرمود, خب آن درست است عدم الوجدان نسبت به وجود محدود «لا یدلّ علی عدم الوجود» یعنی اگر موجود محدودی بگوید من نیافتم این دلیل نیست که آن وجود ندارد ولی اگر یک موجود مطلقی یعنی ذات اقدس الهی بفرماید من نیافتم یعنی یقیناً نیست اینکه در چند جای قرآن خدا فرمود شما از شرک که سخن میگویید, خدا شرک را نمیداند یعنی نیست چون او بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (4) است اگر چیزی شیء باشد معلومِ خداست اما اگر لاشیء باشد یعنی معدومِ محض باشد خب آن تحت علم نمیآید علم یعنی کشف یعنی ظهور، فرمود شما چیزی را میگویید که خدا نمیداند یعنی نیست این درباره خدا درست است خدا وقتی بفرماید من چیزی را نمیدانم پس نیست این درست است چون محیط است اما فرعون چنین حرفی دارد گفت برای شما الهی غیر از این من نمیبینم سیدناالاستاد میفرماید این تعبیر درست نیست برای اینکه با ذیل آیه سازگار نیست (5) خب ذیل آیه که درباره مطلب دیگر است ذیل آیه درباره این است که شما قصری, برجی درست کنید که صرح باشد یعنی اشیا نزد آن مُصرّح و روشن باشند منطقه دیدش وسیع باشد هر جا را بخواهیم ببینیم بتوانیم چنین کاخی را میگویند صَرْح این مصرّح است این صریح است یعنی شفاف است صرحی درست کنید که من فحص کنم ببینم موسی الهی دارد یا ندارد آنکه او میخواهد فحص کند اله موساست آنکه میگوید من غیر از او نیافتم اله مصر است یعنی برای مردم مصر غیر از من الهی نیست من اگر به هامان میگویم صرحی درست کن رصدخانه درست کن من فحص کنم نه برای اینکه ببینم برای مردم مصر غیر از من الهی هست یا نه, آن امر یقینی است.
ص: 152
حس زدگی متفرعنان و مستکبران
مشکل فرعون و امثال فرعون و متفرعنهای کنونی این است که نازلترین درجه علم در دست آنهاست که از این پایینتر دیگر دانشی نیست و آن معرفت حسّی و تجربی است که این کف سواد است از این پایینتر دیگر علمی نیست کسی که سرمایه شناخت او حس و تجربه حسّی است این نازلترین سرمایه معرفتی را دارد بعد از این, معرفت نیمهتجربی است بعد از این بالاترش آن مسئله ریاضی محض است بالاتر از آن تجریدی است که کاری به تجربه و حس و اینها ندارد فقط برهان محض است که آن در فلسفه و کلام است از آن بالاتر آن تجرید ناب است که در عرفان نظری است از آن بالاتر, معرفت شهودی است شهودی هم درجاتی دارد پس از معرفت حسّی و تجربی ما پایینتر نداریم اینها گرفتار این حدّ از معرفت بودند آن بنیاسرائیل هم که میگفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً, (1) گاهی میگفتند: أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً (2) این قبطیها هم که حرفشان این است که من اگر بخواهم ببینم موسی(سلام الله علیه) الهی دارد باید برجی بسازم رصدخانه درست کنم فحص کنم ببینم که میشود پیدا کرد یا نه. همین گروه میگویند عقلانیّت, مدرن, پُستمدرن اینها عقلی حرف میزنند ولی حسّی فکر میکنند وقتی اینها میگویند مطلب عقلی است مطلب معقول است بر اساس عقلانیّت باید زندگی کرد یعنی بر اساس حس و تجربه, کسی که انسان را تا مرگ خلاصه میداند و درباره بعد از مرگ هیچ چیزی را نمیپذیرد و کسی که فرشتهها و خدا و وحی و نبوّت و عصمت و ولایت را قبول ندارد این هر چه بگوید عقلی این عقلی حرف میزند ولی حسّی فکر میکند این «حساسٌ متحرّکٌ بالارادة» همین! مشکل اکثری مستکبران جهان این است اینکه قرآن کریم جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) را مکرّر ذکر کرد برای اینکه موسی و فرعون الآن در عصر ما هستند آنچه فعلاً هست و در بسیاری از اعصار بود همین جریان تفکّر حسّی فرعونی است.
ص: 153
نقد کلام علامه طباطبایی(ره) در تفسیر کریمهمَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی
پس هاهنا امور امر اول این است که اله مردم مصر چه کسی است آن که منم یعنی دین اینها همین قانون است و لاغیر و قانون با اندیشه من باید تصویب بشود و لاغیر, نگفت «ما علمت للعالَم, ما علمت لموسی و هارون» گفت: یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِن إلٰه غَیری این امر اول. امر ثانی اینکه آیا موسی(سلام الله علیه) هم غیر از فرعون الهی دارد یا نه آن را گفت یک رصدخانه درست کنیم بررسی کنیم ببینیم دارد یا ندارد میدانید این فرمایش سیدناالاستاد که فرمود با ذیل سازگار نیست ذیلش درباره مطلب دیگر است اگر ذیل درباره این بود که صرحی بساز رصدی بکنیم ببینیم که برای شما یک اله دیگری هست یا نه, بله این با آن سازگار نبود اما آن رصد برای اله موساست این اوّلیاش مقطوعبه فرعون است که مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی اینجا دیگر رصد و صرح و قصر و برج نمیخواهد من یقین میدانم شما غیر از من الهی ندارید.
سر ادعای الوهیت فرعون در عین بتپرستی
این تفکیک دین از سیاست از دیرزمان بود یک پرستش عبادی, دعا, نیایش, تضرّع و زاری برای بتها بود که خود فرعون هم داشت یکی اینکه قانونی که کشور را اداره میکند چیست این قانون, دین مردم است اگر کسی قیام و قعودشان, معاملاتشان, تجاراتشان, عقودشان بر اساس یک اندیشه باشد خب دین همان خواهد بود گفت کارهای معاملاتی شما, روابط خانوادگی شما, روابط محلّی شما, روابط منطقهای شما, روابط بینالمللی شما با اندیشه من تنظیم میشود اینکه گفت: إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَن یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسَادَ (1) همین است.
ص: 154
1) (9) . سورهٴ غافر, آیهٴ 26.
چگونگی تفحص فرعون درباره خدای حضرت موسی(علیه السّلام)
برای فرعون قطعی بود که الهی برای مردم مصر غیر از او نیست مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی اما موسی(سلام الله علیه) که یک دعوا و دعوتی دارد که من از جای دیگر آمدم از خدا سخن گفتم که حرف او را باید اطاعت کنیم من باید جستجو کنم صرحی, قصری, رصدخانهای بسازم بررسی کنم ببینم که آیا برای موسی الهی هست یا نیست خب پس آن مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی مربوط به اله مصر است این یَا هَامَانُ فَأجْعَل لِی صَرْحاً برای فحص و بررسی الهی موسی است اما آن بقیه افسانه است که رفت بالای برج تیر زد و امثال ذلک یا قصری بسازد که بالای قصر جستجو کند این همه جبال شاهق هست کسی بخواهد روی مکان مرتفع برود که دیگر برج لازم نیست خب روی آن قلّهها میتواند فحص کند (1) این ظاهرش همان رصدخانهسازی است که در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» آیه 36 و 37 به آن اشاره شده ـ سورهٴ «غافر» یعنی همان سورهٴ «مؤمن» ـ در آن سوره آمده است وَقَالَ فِرْعَونُ یَا هَامَانُ ابْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ ٭ أَسْبَابَ السَّماوَاتِ فَأَطَّلِعَ إِلی إِلهِ مُوسَی اینجا هم یعنی سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هم که محلّ بحث است در آیه 38 فرمود فرعون گفته: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی این تمام شد فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی این برای من مشکوک است اینکه ایشان ادّعا میکنم من یک اله دیگری دارم ما باید بررسی کنیم ببینیم دارد یا ندارد خب این تفکّر همان تفکّر حسّی و تجربی است هر چه صاحبان هم این مکتب از عقلانیّت سخن بگویند اینها عقلی حرف میزنند و حسّی فکر میکنند از این پایینتر دیگر درجه علمی نیست آن وقت کسی بخواهد اینها را هدایت کند باید اول یک معرفتشناسی روشن و مُتقنی ارائه کند که اینکه شما دارید کف دانش است.
ص: 155
1) (10) . التفسیر الکبیر, ج24, ص599 و 600.
آگاهی فرعون به ربوبیّت الهی پس از مشاهده معجزات
پرسش:...
پاسخ: بله همین است او بعد از اینکه معجزات را دید برهان برای او یقینی شد دیگر فهمید که نه خودش اله است نه دیگری اله است بعد آن غرور نگذاشت در جریان وجود مبارک موسای کلیم فرمود وقتی که گفتند خدای تو کیست گفت ربّ من رَبِّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است (1) از طرف او آمدم یعنی خدایی که آسمان و زمین را آفریده و بعد او گفته که نگاه کنید این حرفهایی که او میزند این ـ معاذ الله ـ حرفهای یک انسان غیر عاقل است (2) بعد از اینکه این معجزات برایش روشن شد آیات بیّن جریان عصا جریان ید بیضا خوب برایش روشن شد در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که وجود مبارک موسای کلیم در آن بخش پایانی فرمود حالا برای تو صد درصد روشن شد حق با من است لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (3) برای تو روشن شد فهمیدی ربّالسماواتی هست ربّالأرضی هست این معجزات به دست اوست چوب را اژدها میکند اژدها را چوب میکند ید عادی را بیضا میکند ید بیضا را ید عادی میکند برای تو صد درصد روشن شد.
سر لغزش عملی انسان در عین علم و آگاهی
غیر از معصومین و غیر از اوحدی از افراد عادل, تفرعنی در درون ما هست یعنی ما چیزی را میدانیم که گناه است ولی میکنیم حالا از غیبت و تهمت و اینها شروع کرده تا نگاه به نامحرم با اینکه میدانیم مسئله زیرمیزی و رومیزی پوست زندگی آدم را میکَند اینکه قرآن فرمود رشوه سُحت است (4) به چه چیزی میگویند سُحت این نهالی که تازه کاشتند این پوستش را اگر یک گوسفند, یک بز بِکَند خب این خشک میشود فرمود پوستتان را میکَند بیآبرو میکند خشک میکند خب همه ما این را فهمیدیم معتقد هم هستیم اما وقتی رومیزی و زیرمیزی شد دستمان دراز است سُحت کارش پوستکَنی است ولی خب معذلک دست ما به طرف حرام دراز است چرا؟ این را اگر ما هر روز بگوییم باز جا دارد چون هم محلّ ابتلای علمی ماست هم محلّ ابتلای عملی ماست هر روز اگر هم این بحث بشود جا دارد سرّش این است که آنکه میفهمد یک چیز است آنکه تصمیم میگیرد و انجام میدهد و اجرا میکند چیز دیگر است بعضیها چشم و گوششان سالم و دست و پایشان سالم اینها کسانیاند که وقتی مار و عقرب را دیدند خب فرار میکنند چون دستش باز است پایش فلج نیست یک گروه دیگر هستند که چشم و گوششان سالم است مار را میبینند عقرب را میبینند اما دستشان بسته است پایشان فلج است خب این چطور فرار بکند اگر این نیش خورد مرتب به او اعتراض بکنند مگر مار را ندیدی مگر عقرب را ندیدی به این اشکالکننده نقد وارد است آخر مگر چشم فرار میکند مگر گوش فرار میکند دست و پا فرار میکند که فلج است مرتب شما آیه و روایت بخوان به او بگویی مگر نمیدانستی مگر ندیدی تو که این آیه را خودت سخنرانی کردی خب مگر عقل نظری مشکل را حل میکند مگر سواد مشکل را حل میکند مگر فهمیدن مشکل را حل میکند مگر جزم مشکل را حل میکند جزم یک متولّی دارد به نام عقل نظری کار به دست اراده و عزم و نیّت است این فلج است حضرت امیر فرمود: «کَم مِن عقل أسیرٍ تحت هوی أمیر» در جبهه جهاد او با سواد ما کار ندارد این سواد در مملکت فراوان است که چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است اینها که همه هم میدانیم آن مشکلات و دقایق است که خواص میدانند اینکه مملکت را آباد میکند همه ما میدانیم پس مشکل علمی نداریم همین رساله عملیه عمل بشود ایران میشود بهشت مشکل عملی داریم یعنی وقتی میخواهیم تصمیم بگیریم اراده کنیم نیّت کنیم طبق بیان نورانی حضرت امیر «کم مِن عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» (5) خب آن نیرویی که اهل عزم و اراده و نیّت است فلج است آن را به بند کشیدند اگر آن را به بند کشیده باشند شما مرتب آیه بخوان فایده ندارد اگر پای کسی فلج باشد دستش بسته باشد مرتب تلسکوپ بده, میکروسکوپ بده, دوربین بده, عینک بده او در دیدن مار و عقرب مشکلی ندارد خیلی هم خوب میبیند اما پا باید فرار کند که فلج است ما مشکل عملی داریم وجود مبارک موسای کلیم فرمود تو که صد درصد برایت روشن شده قرآن میفرماید: وَجَحَدُوا بِهَا اما وَاسْتَیْقَنَتْهَا أنْفُسُهُمْ (6) مُستیقِن یعنی کسی که صد درصد یقین دارد.
ص: 156
تمرد عملی فرعون در عین علم به ربوبیّت الهی
وجود مبارک موسای کلیم فرمود من آیات بیّن و شفاف آوردم آفتابی، تردیدی برایت نمانده خب چرا نمیپذیری؟! فرمود: وَجَحَدُوا بِهَا اما وَاسْتَیْقَنَتْهَا أنْفُسُهُمْ یعنی آن بخش اندیشهشان صد درصد میداند بخش انگیزهشان صد درصد فلج است اعتراض وجود مبارک موسای کلیم آن است که فرعون برای تو هیچ تردیدی نمانده لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ او مشکل علمی دارد استدلال وجود مبارک موسای کلیم این بود که شما هیچ مشکل علمی ندارید هیچ بهانهای ندارید من معجزهام پیچیده نیست در قرآن کریم چند جا از معجزات وجود مبارک موسای کلیم به عنوان آیات بیّن یاد کرد. (1)
غفلت عملی ، نقصان غالب انسانها
پرسش:...
پاسخ: بله, اما علمی که با عمل همراه باشد نگاه کنید هر جا علم است کنارش یک عمل صالح مطرح است وگرنه در بیانات نورانی حضرت امیر هست که «رُبّ عالِم قَد قَتَلَهُ جَهْلُه» (2) فرمود این عالِم است و کُشته جهل است بعد هم حضرت در روایت دیگر فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا» (3) این را به ماها گفته, غرض این است که ما شبانهروز باید مراقب باشیم اینها تمرین میخواهد بعد آدم راحت میشود این طور نیست که سخت باشد خیلی به راحتی انسان چیزی را که عالِم شده عمل میکند آن وقت وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ. (4)
ص: 157
پرسش:...
پاسخ: مشکل علمی که با درس و بحث حل است ما مشکل علمی نداریم از ما کسی نخواست شما حالا شبهه ابنکمونه را حل کنی یا اصالةالوجود را حل کنی آن برای خواص است الآن همین رساله عملیه اگر عمل بشود ایران میشود بهشت ما نه بیراهه برویم نه راه کسی را ببندیم همین! حالا آنها خیال میکنند مسئله تحریم راهگشاست به خدا قسم اشتباه میکنند مگر روزی به دست اینهاست؟! لَهُ مَقَالِیدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (1) فرمود: یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ (2) فرعون همین است این قصص قرآنی «حیٌّ لا یموت» حرف روز است آنها هم اگر میگویند عقلی یعنی حس و تجربه, اگر میگویند حرف ما باید باشد یعنی ادّعای الوهیّت دارند ممکن است کسی داعیه ترسا و مسیحیّت داشته باشد اما مسیحیّتی است که فقط در ذهن است و بیرون از زندگی این را که وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) نیاورد.
لزوم مراقبت عملی در پرتو فرامین دین
پرسش:...
پاسخ: خب همین تمرین عملی است همین عبادتها, همین دعاها, همین نیایشها که هر روز به ما گفتند مواظب باشید مراقب باشید «حاسبوا أنفسکم» (3) مراقب باشید یعنی رقبه بکشید گردن بکشید ببینید که دارید خلاف میکنید یا نمیکنید اینکه به ما گفتند هر کاری میکنید «بسم الله الرحمن الرحیم» بگویید البته «بسم الله الرحمن الرحیم» گفتن ثواب دارد ولی این یک قرنطینه است یعنی هر کاری که میکنید باید بتوانید بگویید خدایا به نام تو این قرنطینه است خب کارهای حرام و مکروه را که نمیشود گفت خدایا به نام تو, این کار یا مستحب است یا واجب مگر به ما نگفتند هر کاری میکنید بگویید «بسم الله الرحمن الرحیم» کفش میخواهی بپوشی بگو «بسم الله الرحمن الرحیم» ببین پا در کفش خودت میکنی یا پا در کفش دیگری! مگر میشود انسان مکروه را یا حرام را بگوید خدایا به نام تو؟! غرض این است که آن تفرعنی که در فرعون بود در بسیاری از ماها ـ معاذ الله ـ ممکن است خودش را نشان بدهد.
ص: 158
استکبار و غفلت فرعونیان از معاد
در این کریمه فرمود اگر الهی باشد برای موسی من باید با رصد حل کنم فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی نه «الی الهکم» شما فقط یک اله دارید مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی, من به دنبال الهی موسی هستم وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ بعد فرمود: وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ مستحضرید این بِغَیْرِ الْحَقِّ تأکیدی است [مثل یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ (1) مگر قتل نبی میشود به حق باشد خب یقیناً قتل نبی بِغَیْرِ الْحَقِّ است] استکبار مگر میشود به حق باشد استکبار یقیناً بِغَیْرِ الْحَقِّ است این اوصاف, اوصاف توضیحی است برای تأکید وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ و مهمترین مشکلشان این بود که مرگ, پایان زندگی است وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لاَ یُرْجَعُونَ ما هم اینها همه را جمع کردیم ریختیم دریا.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (24) . سورهٴ بقره, آیهٴ 61.
وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ (38 وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لاَ یُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ (40) وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ لاَ یُنصَرُونَ (41) وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَةً وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ (42) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولَی بَصَائِرَ لِلنَّاسِ وَهُدیً وَرَحْمَةً لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (43)) ص: 159
چگونگی ادعای فرعون درباره الوهیت خویش
در این بخش از قصه وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود فرعون بر اساس آن معرفت حسّی و تجربی که راهی برای اثبات واقع غیر از حس و تجربه نداشت اگر چیزی را نمیدید نمیپذیرفت چه اینکه فکر غالب بر بنیاسرائیل آن عصر هم همین بود آنها که میگفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (1) یا میگفتند: أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً (2) تنها معیار معرفتشناسی آنها حس و تجربه بود براهین تجریدی برای آنها مطرح نبود چون اینچنین بود فرعون میگفت مردم مصر غیر از من الهی ندارند اینکه گفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی من برای شما غیر از خودم نمیدانم یعنی الهی برای شما غیر از من نیست اگر کسی محیط بود بر شیئی احاطه کامل داشت وقتی او چیزی را نیابد دلیل نبودن است آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» (3) و غیر «یونس» (4) درباره خدای سبحان آمده است که خداوند بعد از بیان شرک مشرکان میفرماید شما که مشرک هستید حرفی میزنید که خدا نمیداند أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لا یَعْلَمُ (5) اگر چیزی را خدا نمیداند یعنی نیست عدم وجدانِ خدا یقیناً دلیل عدم وجود است چون خدا محیط مطلق است اگر چیزی را نیافت یعنی نیست. مسئله «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» در حیطه آن شیء محدود است اگر شیئی محاط بود و محدود بود و نیافت دلیل نیست که آن شیئی که یافته نشده وجود ندارد ولی اگر آن نیابنده, محیط مطلق باشد خب عدمِ وجدان او یقیناً دلیل بر عدم وجود است. فرعون ادّعای الوهیّت میکرد در محدوده مصر نه اله عالَم نه اله مشرق و مغرب میگفت اله این مردم منم اینکه گفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی شبیه أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لا یَعْلَمُ است که این را زمخشری در کشاف گفته (6) گرچه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) نقدی کردند. (7)
ص: 160
نحوه تفحص فرعون درباره خدای حضرت موسی(علیه السّلام)
این میگوید که غیر از من برای شما مردم مصر اله دیگر نیست حالا جهان، الهی دارد یا نه از حیطه بحث من خارج است موسی هم در همین سرزمین رشد کرد او الآن ادّعا میکند که غیر از من الهی دارد من باید اله او را ببینم در مصر که نیست یک برج روشن و شفاف و رفیعی بسازید که صَرْح باشد یعنی منطقه وسیعی را بالصراحه نشان بدهد یک بنای کوچک صرح نیست یک خانه محدود صرح نیست قصری که گرچه بلند باشد ولی اطرافش بسته است صرح نیست آن برجی که هم از نظر رفعت، مانع درونی ندارد هم از لحاظ مجاورها مانع بیرونی ندارد این صرح است یعنی فضا را صریحاً نشان میدهد بعد حرف فرعون این نبود که من بخواهم از راه علم بررسی کنم او میخواهد اطلاع پیدا کند اصلِ اطلاع به معنای معرفت نیست «طَلَع» یعنی «صَعَد» وقتی میگوییم آفتاب طلوع کرد یعنی از این زیر کرانه افق سر بر آورد اینکه گفت: أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی یعنی برسم به او نه معرفت پیدا کنم از راه رصد «طلع» و «اطّلع» به معنای «صَعد» است نه به معنای «عَلِمَ» و نشان آن هم استعمال کلمه «الی» است بعد از اطلاع, أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی نه اینکه «عرفته» و «عَلِمته» و امثال ذلک باشد میخواهم به او دسترسی پیدا کنم ببینم هست یا نیست.
غفلت از معاد ، عامل طغیان انسان
خب این جز بر اساس معرفت حسّی و تجربی هماهنگ در نمیآید و اگر کسی هم در همین حدّ از معرفت حسی و تجربی باشد ولی قیامت را باور کند بالأخره مواظب گفتار و رفتار خودش است برای اینکه در برابر کار خودش احساس مسئولیت میکند. در سورهٴ مبارکهٴ «ص» فرمود منشأ مشکلات اینها این است که بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ (1) اینها چون روز حساب را فراموش کردند خودشان را مسئول نمیدانند اگر کسی خود را مسئول ندانست خب جلوی خودش باز است آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «القیامه» است هم همین است فرمود اینها شهوت عملی دارند بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ (2) اَمام یعنی پیشرو، این میخواهد فجور کند فسق کند جلویش باز باشد کسی که قیامت را باور نکرده است این جلوی بازی میخواهد بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ جلویش باز باشد هیچ کسی جلوی او را نگیرد این بر اساس نسیان قیامت است هم بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ سورهٴ مبارکهٴ «ص» هم بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ سورهٴ مبارکهٴ «القیامه» نشان میدهد که اینها میخواهند جلویشان باز باشد فرعون هم در اثر اینکه قیامت را باور نداشت دست به این کارها میزد قدرت باشد بعد از مرگ ـ معاذ الله ـ حسابی هم نباشد همین فساد در میآید. فرمود اینها حرفشان این بود فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ یعنی «أصعد» إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ ٭ وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ این بِغَیْرِ الْحَقِّ برای تأکید آمده وگرنه استکبار در برابر ذات اقدس الهی که نمیشود دو قسم باشد یکی بالحق باشد یکی بغیر الحق تا بِغَیْرِ الْحَقِّ بشود برای احتراز.
ص: 161
سهولت عذاب تبهکاران برای خداوند
فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ همه اینها را ریختیم دریا. این همه اینها را ریختیم دریا برای آن است که نشان بدهد اینها مقدور الهیاند نظیر آیه چهارده سورهٴ مبارکهٴ «حاقه» که دارد وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً زمین و کوه این پَستی و بلندیها همه را یکجا گرفت و کوبید و نَرم کرد وقتی که سؤال کردند این جبال چطور میشود یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فرمود: فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً (1) اینها را پودر میکند این درّهها را پر میکند زمین میشود مسطّح یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً آنگاه طرزی تسطیح میکند که لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً (2) عِوَج, کجی, اَمْت, پستی و بلندی و انحراف در سطح زمین دیگر نیست همه یکدست میشود این جبال، کوبیده میشود درّهها پر میشوند آنگاه هیچ کسی در صحنه قیامت نمیتواند خودش را مخفی کند الآن شرمنده ممکن است پشت دیوار و پشت کوه و درخت خودش را پنهان کند فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ. اضلال کیفری الهی نسبت به فرعون
حالا از فرعون و امثال فرعون به عنوان رهبران کفر یاد میکند میفرماید اینها اول گرفتار مکروهات بعد معاصی صغیره بعد معاصی کبیره و مانند آن شدند بعد خدای سبحان اینها را مؤاخذه کرده کیفر اینها را که اضلال کیفری است و نه اضلال ابتدایی فرمود ما اینها را رهبران کفر قرار دادیم که این اضلال کیفری است که خدا اگر بخواهد کسی را بگیرد این است که نه تنها او را گمراه میکند بلکه او را رهبر کفار و منافقین قرار میدهد. بیان ذلک این است که خدای سبحان چراغی در درون, چراغی در بیرون به انسان داد که انسان با داشتن این چراغ راه را پیدا کند و به مقصد برسد هم عقل و فطرت را در درون, هم وحی و نبوّت و امامت را از بیرون که اینها دو کار میکنند هم راهنمایی میکنند چراغ دستشان است میگویند «إنّ الحسین مصباح الهدیٰ», (3) «کلّ امامٍ مصباح الهدیٰ», «کلّ معصومٍ مصباح الهدیٰ» این هست از طرف دیگر هم این فتیله درون اینها را بالا میکشند فطرت اینها را عقل اینها را بالا میکشند میشود «یثیروا لهم دفائن العقول» (4) هم چراغ دستشان است هم چراغ درون را افروخته نگه میدارند حالا اگر کسی با داشتن همه این راههای هدایت بیراهه رفت خدای سبحان چندین بار مهلت میدهد راه توبه را باز میکند راه برگشت را باز میکند اگر او عمداً درهای رحمت را به روی خود بست به جایی رسید که دیگر قابل هدایت نیست از آن به بعد ذات اقدس الهی اینها را میگیرد این یک مطلب. میگیرد یعنی چه؟ وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ (5) که منحصراً اضلال خدا برای فاسقین است.
ص: 162
تبیین اضلال کیفری خداوند
اضلال میکند یعنی چه؟ یعنی ـ معاذ الله ـ اینها را گمراه میکند چنین چیزی که نیست, عقل را از اینها میگیرد که نیست, انبیا, اولیا, علما تا آخرین نفس اینها را هدایت میکنند اضلال ابتدایی که محال بود اضلال کیفری هم امر وجودی نیست که خدا کسی را گمراه بکند بلکه آن توفیق و هدایت و رحمت ویژهای که تا حالا داشت آن را سلب میکند او را به حال خودش رها میکند در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» بود که مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ (1) کار خدا یا فتح است یا اِمساک یا میدهد یا نمیدهد چیزی به نام اضلال کیفری، یک امر وجودی باشد مثلاً ظلمتی, گناهی چیزی به کسی بدهد نیست آن لطف الهی را که تا حالا میداد حالا نمیدهد همین! نه اینکه ـ معاذ الله ـ چیزی به کفار بدهد به نام امامت کفار وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یعنی اینها را به حال خودشان رها کردیم اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض میکرد: «اللهمّ و لا تَکِلْنی إلی نفسی طَرفةَ عَین أبدا» (2) همین است یک لحظه انسان را به حال خودش رها بکنند انسان پایگاهی ندارد این نه تنها بیراهه میرود خیلیها را هم به طرف بیراهه میکشاند این میشود امامت باطل کافرانهٴ کافر این جعل, جعل ابتدایی نیست جعل کیفری است (اولاً) و جعل امامت هم امر وجودی نیست امر عدمی است (ثانیاً) عدمی بودن این است که اینها را به حال خودشان رها میکنیم (ثالثاً) خب اگر انسان به حال خود رها شد آن نفس امّاره آن شهوت و غضب در بخش عمل, آن وهم و خیال در بخش اندیشه، آخر چه چیزی برای انسان میماند؟! میشود همین وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ.
ص: 163
جایگاه رفیع امامت حق
وگرنه امامت حق, عهد الهی است این عهد الهی آن قدر با جلال و شکوه و جبروت است که هرگز کسی که اهل ستم باشد ولو در دوران گذشته امامت حق آنجا پرواز نمیکند لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ وقتی وجود مبارک ابراهیم عرض کرد وَمِن ذُرِّیَّتِی, قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ (1) انسان میتواند درس بخواند بشود مرجع, حکیم, فقیه, فیلسوف و مانند آن اما امامت, درسخواندنی نیست امامت دستیافتنی نیست امامت یک مرغ ملکوتی است که باید پرواز بکند و امامت است که باید بنشیند نفرمود کسی به امامت نمیرسد مگر به اذن من, فرمود امامتِ من باید برسد امامت من به همه نمیرسد این فاعل یَنَالُ, عَهْدِی است این عَهْدِی مرفوع است تا فاعل یَنَالُ باشد لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ امامت باید برسد نه مردم دسترسی پیدا کنند درس بخوانند امام بشوند هیچ ممکن نیست کسی با ریاضت با درس با بحث بشود پیغمبر, بشود امام, این طور نیست امامت باید برسد امامت به همه نمیرسد شما دیدید آن بلبلهای خوشطبع همه جا نمیخوانند اگر باغی کثیف باشد نمیخوانند امامت باید برسد این به همه نمیرسد نفرمود «لا ینال عهدی الظالمون» ظالمون به عهد من نمیرسند عالمون هم نمیرسند, عادلون هم نمیرسند هیچ کس به امامت نمیرسد امامت باید برسد لذا فرمود امامت به ظالمین نمیرسد لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ که این عَهْدِی فاعل است الظَّالِمِینَ اگر امامت یک مرغ ملکوتی است هر جا پرواز نمیکند امامت یقیناً درباره فرعون از این قبیل نیست.
ص: 164
1) (17) . سورهٴ بقره, آیهٴ 124.
عدمی بودن اضلال کیفری
فتحصّل که امامت آنها نسبت به کفار و منافقین از سنخ عدمی است نه وجودی و بازگشتش هم به امساک فیض است خدا چیزی به نام امامتِ باطل به کسی نمیدهد چیزی به نام ضلالت و کفر و نفاق به کسی نمیدهد همین که فیض را برداشت او میافتد اگر مادر دست از پذیرایی و پرستاری این کودک بردارد این کودک را رها کند میافتد.
اگر موجودی فقیر محض بود قیام نداشت کسی که تا حال او را سرپرستی میکرد فیضش را بردارد خب میافتد اینچنین نیست که امری باشد به نام ظلمت و ظلمانی را ما به آنها بدهیم نه خیر, وقتی که چراغ را خودش خاموش کرده قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (1) و چیزی برای او نمانده مگر وهم و خیال در بخش فکر و اندیشه و شهوت و غضب در بخش انگیزه, چیزی دیگر برایش نمیماند لذا فرمود: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ.
درجات قرآن کریم و مراتب تفسیر آیات شریفه
این یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ خب خیلیها این طور معنا کردند و به حسب ظاهر هم همین است که یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ یعنی «یدعون الی المعاصی الّتی یوجب ارتکابها دخول النار» (2) این معنایی است که غالباً میکنند, درست هم است اما قرآن درجاتی دارد قرآن حبل متین است طناب آویخته است نه انداخته و معنای انزال قرآن کریم هم این است که این حبل متین را خدا آویخت طبق آن حدیث معروف ثقلین که «طرفه بید الله» (3) است پس این حبل متین را ذات اقدس الهی آویخت به طوری که یک طرف این طناب به دست اوست یک طرفش به دست مردم است این را نینداخت به زمین, طنابِ انداخته به زمین مشکل خودش را حل نمیکند چه رسد به اینکه کسی با اعتصام به آن نجات پیدا کند طنابی اعتصام به او نافع است که به جای بلند بسته باشد این «اقرأ و ارقَ» (4) هم همین است لذا در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» دارد: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (5) یعنی قرآن یک طرفش عربی مبین است که شما در خدمت آن هستید یک طرفش علیّ حکیم است آنکه علیّ حکیم است بالای قرآن است لدی الله است اینکه عربی مبین است پایین قرآن است و لدی الناس است شما میتوانید از عربی مبین به علیّ حکیم حرکت کنید و هجرت کنید «اقرأ و ارق» لذا ظاهر, باطنی دارد باطن, باطنی دارد و هر کدام از اینها زمینه صعود به مرحله بالاتر است شما وقتی ظاهر این را میگیرید و این معنایی که غالب مفسّرین کردند این درست است یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ یعنی «یدعون الی المعاصی الّتی یوجب ارتکابها دخول النار» قدری که جلوتر همین طبقه ظالمین در جهنم گُر میگیرند که هیزم جهنم خود ظالم است.
ص: 165
ارکان سه گانه برافروختگی دوزخ
خود ظالم وقتی بخواهد گُر بگیرد آتشش از کجاست؟ نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ (1) آتشش از درون در میآید کلّ این شخص را میسوزاند و گر میگیرد الآن ما اگر بخواهیم کورهای درست کنیم چیزی را آب کنیم چه کار میکنیم یک موادّ اولیه فراهم میکنیم حالا یا هیزم است یا زغالسنگ است یا گازوئیل است یا نفت است یا بنزین است چیزی است که مواد اولیه سوخت و سوز است بعد یک مادّه انفجاری هم به آن میزنیم آن گر میگیرد بعد آن مواد را هم در آن میریزیم میجوشانیم قرآن میفرماید ما هر سه این را در جهنم داریم اما هر سه خود انسان است آن موادّ اولیه سوخت و سوز که هیزم است که خود ظالمین است قاسِط از قَسط است قَسط یعنی جور و ظلم قِسط یعنی عدل اما قَسط یعنی جور وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً اینها هیزماند این هیزمها را در جهنم ریختیم اینها موادّ اولیه سوخت و سوز است آن مادّه انفجاری که اینها را گُر میدهد چیست آن رهبران کفرند که از آنها به عنوان وَقُودُ النَّارِ یاد میکند وقود, ما توقد به النار است فرمود آلفرعون این طور است در بخشهای دیگر فرمود: فأتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ پس آن مادّه انفجاری آنکه دیگر اشیا را گُر میدهد آن رهبران کفر است آنها را که انداختند این گُر میگیرد وقتی گر گرفت افرادی را که باید بسوزانند فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ (2) این سه طایفه آیات مشخص میکند که مواد اوّلیه سوخت و سوز، ظالمیناند آن مادّه انفجاری که دیگران را در دنیا میسوزاند مشتعل میکرد در آخرت هم مشتعل میکند سران کفرند وقتی جهنم افروخته شد افرادی را که باید عذاب بکنند میبرند داخل آن.
ص: 166
حقیقت و باطن گناه
اگر این دید را آیات دیگر برای ما تشریح میکند وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ درست است دیگر مضافی در تقدیر نیست «الی المعاصی التی یوجب ارتکابها دخول النار» نه خیر نار است دیگر در قصّه وجود مبارک حضرت امیر در جریان ذیل قصّه عقیل که فرمود مگر رشوه را یک آدم عاقل میخورد برای اینکه این قیکرده افعی است (1) یعنی این واقعاً سم است تشبیه نیست حضرت ـ معاذ الله ـ نخواست که اغراق و مبالغه و اینها بکند فرمود این سم است یک وقت که اشیا باطنشان معلوم میشود آن وقت معلوم میشود رشوه واقعاً ظاهرش رشوه است و باطنش سم است بر اساس این تحلیل که آیات دیگر تأیید میکند وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ ظاهرش محفوظ است.
موجود بودن فعلی بهشت و دوزخ
پرسش:...
پاسخ: در دنیا وجود ندارد جهنم در جای خودش وجود دارد الآن موجود است الآن جهنم و بهشت و اینها همه موجودند وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) فرمود از ما نیست کسی که بگوید بهشت و جهنم خلق نشده (2) الآن جهنم موجود است الآن بهشت موجود است و عدّهای هم میبینند غرض این است که اگر بر اساس آن آیات باشد این دیگر احتیاجی به حذف مضاف و امثال ذلک نیست.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
ص: 167
وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ لاَ یُنصَرُونَ (41 وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَةً وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ (42) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولَی بَصَائِرَ لِلنَّاسِ وَهُدیً وَرَحْمَةً لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (43) وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ (44) وَلکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا وَلکِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ (45) وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَیْنَا وَلکِن رَّحْمَةً مِن رَّبِّکَ لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (46)) در جریان فرعون فرمود آیات الهی بر او آمد عقل و فطرت را هم ما به او دادیم او بر اثر خودخواهی و غرور همه این معارف درون و بیرون را زیر پا نهاد و در برابر وحی الهی ایستاد و داعی ربوبیّت داشت لذا هم خودش را به آتش کشاند هم عدّه زیادی را. در قیامت هم همین طور است یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَبِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ (1) این جعلی که خدای سبحان نسبت به امامت کفار ذکر فرمود یعنی اینها را ما به حال خود رها کردیم اینها به صورت رهبران کفر در آمدند عدّهای خواستند این جَعَلْنَا را به «عرّفنا» معنا کنند یعنی ما اینها را اینچنین به شما معرفی کردیم (2) یا خواستند نظیر وَجَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ (3) قرار بدهند (4) هیچ کدام از آنها ظاهراً درست نیست یعنی ما اینها را به حال خودشان رها کردیم اضلال کیفری ملاحظه فرمودید که امر عدمی است یعنی کسی را که خدای سبحان گمراه میکند بر اساس اضلال کیفری این طور نیست که دست او را بگیرد بیراهه ببرد بلکه فیض خود را از او قطع میکند سلب توفیق است آن عنایتی که خدای سبحان نسبت به مؤمنین دارد نسبت به اینها ندارد قدر مشترک هدایت را هُدیً لِلنَّاسِ (5) به همه عطا کرده است چه درباره کتابهای تشریع چه درباره کتابهای تکوین آن وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (6) را به همه داد قرآن را هم که هُدیً لِلنَّاسِ است ذِکْرَی لِلْبَشَرِ (7) است برای همه قرار داد این هدایت ابتدایی است و هدایت تکوینی و تشریعی است که خدای سبحان نسبت به همه اعمال کرده است اما اگر کسی قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (8) با داشتن همه این راههای هدایت, کجراهه برود بیراهه برود راه دیگران را هم ببندد خدای سبحان مدّتها به او مهلت میدهد دعوت میکند راه توبه و انابه و بازگشت را باز میگذارد بلکه برگردد اگر این تمام صحنه قلب خود را سیاه کرد و هیچ راهی برای توبه باز نگذاشت و درِ توبه را عمداً به روی خود بست با آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ وَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ» (9) خب این در دو لنگهاش را به روی بندگان باز کرد ولی عمداً کسی هر دو لنگه در را ببندد و راه توبه را ببندد از آن به بعد برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ فاطر با او عمل میشود در آیه دوم سورهٴ مبارکهٴ فاطر به این صورت آمد مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ ما نسبت به عدّهای که عقلشان, فطرتشان, وحی و نبوّت را محترم شمردند به راه آمدند یک فیض جدیدی اِعمال میکنیم درِ رحمت را به روی اینها باز میکنیم هیچ کس هم نمیتواند ببندد اما کسی که با داشتن همه حجّتهای درون و بیرون تمام راهها را به روی خود بست ما هم درِ توبه را به روی او باز کردیم او عمداً به سوء اختیار خود بست ما دیگر فیضمان را از او میگیریم وَمَا یُمْسِکْ ما کاری نمیکنیم او را به جهنم هُل نمیدهیم او را از راه مستقیم بیرون نمیبریم ما کاری به او نداریم فقط فیض خاصّمان را میگیریم او را به حال خودش رها میکنیم انسان اگر به حال خود رها بشود میماند شهوت و غضب در بخش عمل, وهم و خیال در بخش نظر, چنین انسانی خب سقوط میکند فرمود: وَمَا یُمْسِکْ ما اینچنین نیست که کسی را گمراه بکنیم فیضمان را میگیریم این در دعاهاست که «اللهمّ لا تَکِلْنا اِلی أنْفُسِنا طَرْفَةَ عَیْنٍ» (10) یا «لا تنزع منّی صالح ما أعطیتنی» (11) همین است خدایا آنچه را به ما دادید از ما نگیر خب اگر فیض را گرفت انسان میماند و هوا و هوس او این معنای یُضِلُّ مَن یَشَاءُ (12) است این طور نیست که اضلال یعنی خدای سبحان ـ معاذ الله ـ کسی را به طرف فساد و گناه تشویق بکند ترغیب بکند این طور که نیست همه راهها هست تا آخرین لحظه هم دستور شریعت هست انسان تا نفس میکشد راه توبه باز است چه کسی است که توبه بکند توبه او قبول نباشد حتی مرتدها حتی مرتدّ فطری بله, احکام فقهی سر جایش هست اما حکم کلامیاش قبول توبه است دیگر اهل جهنم نیست بنابراین تا آخرین لحظه که نفس میکشد در صورتی که به حال احتضار نیاید راه باز است راه کلامی باز است هیچ وقت راه توبه بسته نیست اما اگر کسی مدّتها بیراهه رفت دیگر خدا فیض را از او میگیرد حالا اگر اضلال شده امر عدمی چگونه اینها تفاوتهایی دارد برخیها «أشدّ کفراً» هستند برخیها «أشدّ نفاقاً» هستند و مانند آن. فیض خدا حقیقتی است میزانی است به نام صراط مستقیم, خدای سبحان این لطف خاصّ خود را از کفار و منافقینی که عمداً راه توبه را بستند سلب میکند این دیگر تفاوت ندارد اما این شخص چون هر روز دارد از صراط مستقیم دورتر میرود لذا بعضیها کفرشان کمتر است بعضی بیشتر, بعضی نفاقشان کمتر است بعضی نفاقشان بیشتر تا برسند به آن منافق عنود لدود که فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (13) است آن که در طبقه زیرین قرار گرفته برای اینکه فاصلهاش از صراط مستقیم به سوء اختیار خودش بیشتر شده نه اینکه این عدم, کم و زیاد داشته باشد این عدم همان عدم است خدا توفیق را از اینها گرفته اینها را به حال خود رها کرده اینها کسانیاند که فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ (14) بنابراین تفاوت درکات برای کفار و منافقین سر جایش محفوظ است اما ذات اقدس الهی که توفیق را گرفته این سلب توفیق دیگر درکات ندارد تشکیکی نیست اما درکات کفر, درکات نفاق کم و زیاد دارد که بعضیها فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ هستند جریان فرعون این طور بود این نه تنها بیراهه رفت بلکه سنّت باطل هم گذاشت لذا فرمود: وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَةً وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ.
ص: 168
1) (1) . سورهٴ هود, آیهٴ 98.
2) (2) . ر.ک: التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص154.
3) (3) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 19.
4) (4) . التفسیر الکبیر, ج24, ص601.
5) (5) . سورهٴ بقره, آیهٴ 185.
6) (6) . سورهٴ شمس, آیات 7 و 8.
7) (7) . سورهٴ مدثر, آیهٴ 31.
8) (8) . سورهٴ شمس, آیهٴ 10.
9) (9) . الصحیفة السجادیة, دعای 45; مصباح المتهجّد, ص642.
10) (10) . البلد الأمین, ص351.
11) (11) . تفسیر القمی, ج2, ص75.
12) (12) . سورهٴ رعد, آیهٴ 27; سورهٴ نحل, آیهٴ 93; سورهٴ فاطر, آیهٴ 8.
13) (13) . سورهٴ نساء, آیهٴ 145.
14) (14) . سورهٴ توبه, آیهٴ 125.
دین ما را به نوآوری, فنآوری اعتقادی, اخلاقی, عملی دعوت کرده است قبلاً هم این بحث گذشت که ما دو اجتهاد داریم یک اجتهاد فقهی و اصولی و امثال ذلک داریم که عدّهای از مراجعشان تقلید میکنند, اجتهادی داریم درباره سنّتگذاری این را دین به ما آموخت تشویقمان کرد آن اوّلی را هم از امام صادق(سلام الله علیه) است هم امام رضا(سلام الله علیهما) که هر دو را مرحوم صاحب وسائل در کتاب قضا نقل کرده این برای اجتهادپروری در فقه و اصول و امثال اینهاست در علوم عقلی و نقلی, یکی در مسائل اجتماعی و اداره جامعه و مدیریت جامعه و امثال ذلک است فرمود: «مَن سَنّ سنّة حسنة کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامة و مَن سَنَّ سنّة سیئة کان علیه وِزرها و وزر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامة» (1) این «مَن سنّ سنة حسنة» یعنی اجتهاد بکند ببیند در شرایط کنونی جامعه به چه چیزی نیاز دارد چطور ما جامعه را اداره کنیم که از فقر و گرانی نجات پیدا کنیم یک مدیریت صحیح یک تدبیر صحیح یک عقل صحیح یک درایت صحیح این سنّت صحیح میخواهد ما چه کار کنیم این کشور را به سَمت کشاورزی ببریم به سمت صنعت ببریم با داشتن همه نِعَم الهی چرا گرانی هست چرا فقر هست اگر کسی درایتی داشت مدیریتی داشت یک روش و مَنش خوبی ایجاد کرد مجتهد اقتصادی بود یک سنّت خوبی را در جامعه طرح کرد و جامعه را به این سَمت کشاند میشود «مَن سَنّ سنّة حسنة کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها» نمونه خیلی ضعیف و امر عادی همین درختکاریهاست که میگویند همه جمع بشویم درخت بکاریم یا سنّتگذاری که فلانجا درخت بگذاریم حرم تا حرم اینها کارهای عادی و غیر علمی است اما یک سنّت خوبی است که ما هر سال جمع بشویم یک روزی درخت بکاریم اما آنکه دین ترغیب کرده مدیریت صحیح جامعه است که جامعه را به سَمتی ببرد که این گرانی و فقر نباشد با داشتن همه امکانات «مَن سَنّ سنّة حسنة کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامة» این کشور را با امور کشاورزی از فقر برهاند که اگر بیگانهای یک روز درِ کشورها را بست تحریم کرد ما از هر نظر خودکفا باشیم دیگر علوفه را وارد نکنیم با اینکه این کشور از این جهت با داشتن دریا با داشتن جنگل با داشتن منابع با داشتن هوای ملایم در بخش وسیعی از ایرانزمین این میتواند بالأخره علوفه و دامداری و شیر خودش را تأمین بکند خب این میشود سنّت حسنه این را دین ترغیب کرده فرمود این کار را بکنید یک مجتهد اقتصادی میخواهد که سنّت حسنه بگذارد «مَن سَنّ سنّة حسنة کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامة» این اجتهاد است در امور سیاسی, اجتماعی, اقتصادی که مربوط به فقه و اصول نیست آن فقه و اصول و عقاید و اخلاق و اینها آن دو روایت نورانی است که هر دو را صاحب وسائل در کتاب قضا یکی از امام صادق یکی از امام رضا(صلوات الله و سلامه علیهما) نقل کرده اما این مسائل مدیریت است «مَن سَنّ سُنة حسنة کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها» این است فرعون آمده سنّت سیّئه گذاشته مردم را به خود دعوت کرده بتپرستی یعنی هواپرستی یعنی زعیمپرستی را ترویج کرده این سنّت سیّئه است چون سنّت سیّئه است هم وِزر خود را دارد هم وِزر پیروان خود را دارد لذا فرمود: وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَةً چرا؟ برای اینکه اینها یک عدّه را گمراه کردند دو کار کردند یکی ضلالت فی نفس بود یکی اضلال غیر بود، غیر که گمراه شدند آنها هم بار خودشان را باید بکشند اما اینها دو بار دارند وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ (2) نه اثقال الأتباع, اثقال اتباع را خود اتباع میکشند اینها دو بار را باید حمل کنند یکی بار ضلالت خود یکی بار اضلال پیروان اما بار ضلالت پیروان را خود پیروان میکشند این طور نیست که بار پیرو را آن راهنما بکشد نفرمود «ولیحملنّ أثقالهم و أثقال من اتّبعهم» فرمود: وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ که بار ضلالت را میکشند وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ یعنی بار اضلال را میکشند لذا فرمود: وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَةً بر اساس همان که در اوایل سورهٴ مبارکهٴ یس است وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ (3) آثار خوب باشد خدا مینویسد «مَن سنّ سنة حسنة» آثار بد باشد «مَن سنّ سنة سیّئة» آن هم مینویسد وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ بنابراین در دنیا لعنت اینها ادامه دارد کسی هم به نصرت اینها برنمیخیزد در قیامت هم به صورت زشت طرزی محشور میشوند که همه از اینها متنفّرند وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ این صفت مشبهه هست مَقبوح یعنی قبیح یعنی زشتمنظر طوری که همگان از اینها متنفّرند حتی در دوزخ, دوزخیان هم از اینها منزجرند وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَةً وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ بعد فرمود حالا اینکه قصّه فرعون و آلفرعون و ملأ فرعون و بتپرستها و هوامدارهاست اما آنچه ما به موسای کلیم عطا کردیم چیست؟ در جریان موسای کلیم فرمود شما پیروزید حالا پیروزی تنها به این نیست که فرعون و جنود فرعون را خدا بریزد به دریا و موسی زنده باشد پیروزی موسی(سلام الله علیه) به این است که آن مکتبش آن دینش زنده باشد در آیه 35 فرمود: سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِآیَاتِنَا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَالِبُونَ آن معجزاتی که ما دادیم باعث میشود آنها به شما دسترسی ندارند شما و پیروانتان پیروزید. در آنجا که خوانده شد میشود روی إِلَیْکُمَا هم وقف کرد روی بِآیَاتِنَا هم میشود وقف کرد اما اگر ما روی بِآیَاتِنَا وقف بکنیم بهتر است برای اینکه اگر روی بِآیَاتِنَا وقف نکنیم روی إِلَیْکُمَا وقف بکنیم لازمهاش این است که این بِآیَاتِنَا که متعلّق است قبل از این مبتدا واقع بشود و باید نکتهای داشته باشد که این متعلّق قبل از مبتدا قرار بگیرد اما اگر بِآیَاتِنَا را به قبل وصل بکنیم اُولاست دیگر تقدیم متعلّق بر مبتدا بلا وجهٍ نمیماند. آن صحنهای که به وجود مبارک موسای کلیم تورات داده شد آن صحنه را ذکر میکند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با کتاب آمده وقتی کوه حرا اقْرَأْ شنیده شد یعنی با وحی و کتاب, نبوّت و رسالت آن حضرت آغاز شد با کتاب الهی آمده به طرف مردم برای هدایت اما وجود مبارک موسای کلیم بعدها کتاب نصیبش شده اول اصلِ پیام نصیبش شده بعدها وقتی که میقات طور مطرح شد تورات نصیب آن حضرت شد حالا مسئله نزول تورات را دارند طرح میکنند فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ این الْکِتَابَ الف و لامش هم عهد است یعنی آن تورات را به او دادیم مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولَی ما اول این مانع را سر راه برداشتیم یعنی فرعون و جنودش را ریختیم در دریا کشور را آماده کردیم برای پذیرش کتاب الهی مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولَی این کتاب, بصائر مردمی است هدایت مردمی است رحمت مردمی است بصیرت است چشمِ دل را باز میکند انسان بسیاری از معارف را میفهمد وقتی که دید, به راه میافتد میشود هدایت وقتی که راه افتاد از رحمت و برکت الهی متنعّم میشود برخوردار میشود پس این هم بصیرت است هم هدایت است هم رحمت اما اختیار با مردم است برای این اهداف کتاب نازل کردیم ولی اینها میخواهند متذکّر باشند یا متذکّر نباشند مختارند ولی ما این کار را کردیم که شاید اینها متذکِّر باشند آنگاه به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود ما صحنه انبیا را قدم به قدم برای شما ترسیم میکنیم تو در آن صحنهها نبودی ولی گویا حضور داشتی میبینید طرزی صحنههای گذشته انبیا(علیهم السلام) را برای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ترسیم میکند که گویا حضرت آنجا حضور داشت فرمود تو در جریان کوه طور که نبودی وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ که وضع این شد مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ولی وضع این بود مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ ولی وضع این بود مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ در جریان قصّه حضرت مریم إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ ولی قصّه این است تو در آن صحنه نبودی ولی جریان این است آن صحنه نبودی, آن صحنه نبودی ولی این صحنهها را ما برای تو ترسیم میکنی این مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ, مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ, مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ, مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ (4) یعنی آن صحنهها نبودی ولی وضع این است آنگاه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از جریان قرعه زدن برای کفالت مریم باخبر بود از جریان جانب غربی باخبر بود از کوه طور باخبر بود از قصّه شعیب در مدین باخبر بود فرمود هیچ کدام از این صحنهها را تو نبودی ولی صحنه این است.
ص: 169
مطلب دیگر درباره جانب غربی و شرقی طور است بحثی قبلاً گذشت چه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که الآن محلّ بحث است چه در قسمتهای دیگر که فرمود وادی ایمن یا جانب ایمن, یمین و یسار, أیمن و أیسر به لحاظ خود شخص است ما جایی به نام طرف راست و طرف چپ نداریم بالا و پایین داریم اما طرف راست و طرف چپ و جلو و پشت سر را انسان تعیین میکند اما غربی و شرقی داریم اینکه فرمود: مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ (1) یعنی جانب راست درّه آن راست و چپ به لحاظ خود شخصی است که وارد شده اگر انسان به بالای کوه برسد یا به درّهای برسد میشود گفت طرف راست و طرف چپ و اگر کسی نباشد که طرف راست و چپ ندارد, جلو و دنبال ندارد اما غربی و شرقی دارد مدین در شرق مصر است وجود مبارک موسای کلیم بار اول از غرب به شرق رفت بار دوم که از مدین به مصر میآمد از شرق به غرب آمد به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید تو در جانب غربی نبودی که ما با موسای کلیم چه گفتگویی کردیم وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ که اضافه موضوف به صفت است إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ تو نزد موسی نبودی که گفتگوی ما را بشنوی (یک) و جزء شاهدان هم نبودی که وَاخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً (2) که آنها را آورد تا شهادت بدهند جزء آنها هم نبودی (این دو) ولی متن جریان این است وَلکِنَّا این «ولکنّ» اگر با «إنّا» و «أنا» و اینها ضمیمه بشود آن وقت مدّی روی آن میآید میشود «لکنّا» خب وَلکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً مدتها و قرنها فاصله شد و چون قرنها فاصله شد از جریان حضرت موسی تا شما فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ عمر طولانی شد قرنها گذشت آن خاطرههای اعجازآمیز وجود مبارک موسای کلیم از ذهنها رخت بربست اینها دیگر به جاهلیت مبتلا شدند ما دوباره وحی را تازه کردیم پیامبر جدید فرستادیم تا اینها احتجاج نکنند این احتجاج عقلی را ملاحظه بفرمایید قرآن روی آن خیلی تکیه میکند عقل را حجّت میداند فرمود ما انبیا فرستادیم هر از چند گاهی تکرار کردیم تجدید کردیم تا اینها در قیامت علیه خدا استدلال نکنند نگویند خدایا ما که نمیدانستیم بعد از مرگ چنین جایی هست تو که میدانستی ما با مردن نابود نمیشویم میدانستی بعد از مرگ چنین جایی میآییم میدانستی بعد از مرگ یک حساب و کتاب و سؤال و جوابی هست چرا راهنما نفرستادی این استدلال عقلی است خدا بر این استدلال عقلی صحّه گذاشت فرمود ما انبیا فرستادیم هر از چند گاهی تجدید کردیم تا اینها در قیامت علیه ما استدلال نکنند اصلش در سورهٴ مبارکهٴ نساء گذشت که چند بار آن آیه به مناسبتهایی مطرح شد آیه 165 سورهٴ مبارکهٴ نساء است که برای نبوّت عامه است فرمود: رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ گرچه بَعْدَ ظرف است (یک) ظرف مفهوم ندارد (دو) ولی ظرفی که در مقام تحدید باشد مفهوم دارد (سه) اینجا مفهوم دارد یعنی بعد الرّسل دیگر حجّتی نیست حجّت الهی تمام است اگر ما انبیا نفرستادیم بله شما حجّت دارید به خدا در قیامت میگویید ما که نمیدانستیم بعد از مرگ چه خبر است تو که میدانستی بعد از مرگ ما را چنین جایی میآورند چرا راهنما نفرستادی؟! ما انبیا فرستادیم تا بشر بر اساس عقل خدادادی که دارد علیه خدا در قیامت احتجاج نکند لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ اگر بَعْدَ الرُّسُلِ باشد دیگر حجّت نیست مشابه همین مضمون در سورهٴ مبارکهٴ مائده هم آمده در سورهٴ مبارکهٴ مائده آیه نوزده این است یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلَی فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَن تَقُولُوا یعنی مبادا أَن تَقُولُوا نظیر أَن تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ, (3) أَن تَقُولُوا مَا جَاءَنَا مِنْ بَشِیرٍ وَلاَ نَذِیرٍ فَقَدْ جَاءَکُمْ بَشِیرٌ وَنَذِیرٌ وَاللّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ مبادا یک وقت بگویید که نذیر نیامده در جهنم هم فرشتگان جهنم استدلال میکنند میگویند أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (4) مگر انبیا نیامدند مگر ائمه نیامدند مگر این روحانیون نیامدند به شما بگویند نمازی هست روزهای هست این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ اختصاصی به پیغمبر ندارد مگر زمان انبیا درِ خانه هر کسی هم پیغمبر میرفت همین علما که میرفتند حرفهای پیغمبر را میزدند به این جهنمیها میگویند مگر شما روحانی نداشتید مگر امام جماعت نداشتید مگر واعظ نداشتید اینها که به شما گفتند, این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ معنایش این نیست که مگر پیغمبر درِ خانه شما نیامده هیچ وقت پیغمبر درِ خانه تک تک افراد جامعه نمیرود این شدنی نیست هر کسی حرف پیغمبر را به مردم برساند این سفیران هدایت همین است این طرح هجرت همین است این ایام تبلیغ همین است این عزاداری سیّدالشهداء همین است این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ است اینها ـ معاذ الله ـ حرفهای خودشان را که نمیزنند حرفهای خدا و پیغمبر را میگویند خب این حجّت بالغه الهی است اگر کسی پای منبر بنشیند و حرفهای انبیا را به وسیله علما بشنود در آنجا حرفی برای گفتن ندارد فرشتگان دوزخ, ملائکة النار(سلام الله علیهم) میگویند: أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ مگر حرف دین به شما نرسیده اینکه گفته شد علما وارث انبیایند (5) بخشی از آن هم به همین معنا برمیگردد در جریان همین قسمت سورهٴ قصص که گفته شد ما این کار را کردیم فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ برای همین است مدتها طول کشیده آن وقت ممکن است اینها بگویند که برای ما انبیایی نیامده رسلی نیامده فرمود ما این کار را کردیم که دیگر آنها نگویند انبیایی نیامده فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ ما این کار را کردیم که اینها دیگر هیچ حجّتی نداشته باشند وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً ثاوی یعنی مکانگیر, مثوی یعنی مکان تو که در مدین نبودی وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ اما تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا ما این حقایق را لحظه به لحظه, قدم به قدم برای شما گفتیم شما عَلَی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ (6) شدید به صورت یقین این حرفها را عالِمی که به مردم ابلاغ بکنی.
ص: 170
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ (44 وَلکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا وَلکِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ (45) وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَیْنَا وَلکِن رَّحْمَةً مِن رَّبِّکَ لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (46)) بطلان استکبار فرعون
در مقطع بعدی داستان وحییابی وجود مبارک موسای کلیم(علیه السلام) را ذکر میفرماید. جریان فرعون به این صورت پایان پذیرفت که او هم ادّعای الوهیّت داشت هم ادّعای ربوبیّت این دو واژه مترادف نیستند ولی قابل اجتماعاند خدا هم اله است هم رب و فرق این دو در بحثهای قبل گذشت فرعون هم ادّعای الوهیّت داشت میگفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (1) هم داعیه ربوبیّت داشت میگفت: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (2) این دو ادّعا کنار هم جمع شد و هر دو بیدلیل بود و باطل بود آن یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ (3) را هم که داشت این دو ادّعا را هم که داشت بنابراین استکبار او, استکبار باطل خواهد بود و لاغیر. ممکن است کلمه تکبّر در مورد حق هم به کار برود مثل اینکه خدا متکبّر است کبریایی برای خداست و کبریایی مؤمنان به برکت کبریایی الهی است و مانند آن اما استکبار معمولاً بغیر حق است بر فرض استکبار دو قسم باشد در خصوص فرعون که ادّعای الوهیّت داشت, ادّعای ربوبیّت داشت, یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ (4) بود, یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ (5) بود, وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً (6) بود همه این فجایع اعتقادی و اخلاقی و عملی را که خدا ذکر کرد فرمود این فرعون و آلفرعون وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ (7) این استکبار یقیناً بغیر حق است درست است ممکن است که استکبار فرضاً دو قسم باشد آن تکبّر است که دو قسم است بر فرض استکبار دو قسم باشد با شواهد موردی, این استکبار یقیناً بغیر حق است لذا کلمه بِغَیْرِ الْحَقِّ درباره استکبار فرعون میشود قید توضیحی و تأکیدی نظیر یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ. (8)
ص: 171
سر تداوم لعنت فرعونیان
اما اینکه فرمود: وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَةً (1) برای آن سنّت سیّئهای است که گذاشت, ربوبیّت و الوهیّت را ادّعا کردن, ستم به مستضعفان کردن, جامعه را فرقه فرقه کردن اینها سنّت سیّئه فرعونی است این سنّت سیّئه باعث تداوم لعن است لذا فرمود: وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَةً بعد از غرق, چون سنّت سیّئه اینها همچنان مانده است در اثر این سنّت سیّئه که «مَن سَنَّ سنّة سیئة کان علیه وِزرها و وزر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامة» (2) اینها همچنان ملعوناند و در یوم القیامه مِنَ الْمَقْبُوحِینَ (3) اند.
مراد فرعون از ادعای الوهیّت و ربوبیّت
پرسش:...
پاسخ: بله این نسبت به جامعه بود یعنی جامعه را فکر ما و اندیشه ما باید اداره کند این بیان نورانی امام جواد(سلام الله علیه) بود که این ایام, ایام شهادت و رحلت آن حضرت است «مَن أصغیٰ إلی ناطقٍ فقد عَبَدَه» اگر کسی گوش به حرف دیگری بدهد دارد او را عبادت میکند یک وقت است که اعتقاد دارد او خالق است و اعتقاد دارد او محیی و ممیت است این مطلب دیگر است یک وقت او را دارد اطاعت میکند اطاعت, مرحلهای از پرستش است «مَن أصقیٰ إلی ناطقٍ فقد عَبَدَه فإن کان الناطق عن الله فقد عبد الله و إن کان الناطق ینطق عن لسان ابلیس فقد عبد ابلیس» (4) این از غرر فرمایشات امام جواد(سلام الله علیه) است هر ملّتی که گوش به حرف کسی میدهد و قانون او را محترم میشمارد و حرف او و اندیشه او را عمل میکند دارد او را عبادت میکند این در مقام عمل است یک وقت عبادت اعتقادی است که او شایسته پرستش است یک وقت نه, عملاً دارد قانون او را عمل میکند فرعون هم که میگفت: إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ (5) یعنی همین دینی که رایج است مَا أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشَادِ (6) یعنی قانون سعادتبخش مملکت برابر اندیشه من است خودش هم که بتپرست بود یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ (7) این ادعای الوهیّت و ربوبیّتی که داشت نسبت به قانونگذاری بود که من مقنّنم من هادیام اندیشه من سعادتبخش است و مانند آن. این باعث شد که استکبار او بغیر حق باشد (اولاً) و غرق بشود (ثانیاً) و این سنّت سیّئه او که مانده است باعث تداوم لعنت اوست (ثالثاً).
ص: 172
تعابیر دوگانه قرآن کریم درباره علم غیب پیامبر اکرم
بعد از جریان فرعون نوبت به وحییابی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) رسید وحیی که برای موسای کلیم(سلام الله علیه) رسید در مقاطع گوناگون بود خداوند آن وحی را به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) منتقل کرد چه اینکه وحی انبیای دیگر را هم به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) منتقل کرد لکن در انتقال وحی انبیا به پیامبر یا علومی که مستقیماً به وجود مبارک حضرت افاضه میکند تعبیرات قرآن دو قسم است یعنی آیات الهی در این زمینه دو طایفه است یک طایفه این است که شما این مطلب را قبلاً نمیدانستید ما به وسیله وحی به شما گفتیم, از هیچ کسی هم استفاده نکردی فقط از راه وحی باخبر شدی یک طایفه این است که شما در آن صحنه نبودی ولی قصّه از این قرار است این طایفه ثانیه هم تعلیمِ الهی را میرساند اما نمیگوید تو قبلاً نمیدانستی میگوید قبلاً آنجا حضور نداشتی اینکه میفرماید قبلاً حضور نداشتی مُشعر به این معناست که طرزی ما آن صحنه را برای شما تبیین میکنیم که گویا حاضر بودی مطالب علمی را میفرماید قبلاً نمیدانستی ما به شما گفتیم اما قصّههایی که واقع شده میفرماید شما در آن صحنه نبودی ولی طرزی ما آن صحنه را برای تو تبیین میکنیم که گویا حضور داشتی آیات در این زمینه ملاحظه میفرمایید دو قسم است یک بخش مربوط به این است که شما این را قبلاً نمیدانستی ما این را به شما آموختیم آیه 52 سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» این است: وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ تو قبلاً نمیدانستی قرآن چیست, قبلاً نمیدانستی ایمان چیست, علم تو که ذاتی نبود.
ص: 173
پیامبر اکرم ، برترین مخلوق الهی
درست است وجود مبارک آن حضرت صادر اول است طبق روایاتی که فرمودند: «أوّل ما خلق الله نور نبیّنا» (1) و درست است که در جهان امکان، موجودی بالاتر از روح مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست برای اینکه بالاتر از صادر اوّل چیزی باشد خب همان میشود صادر اول, اگر «أوّل ما خلق الله نور نبیّنا» است پس از وجود مبارک پیامبر بالاتر در جهان امکان کسی نیست اگر بود, او میشود صادر اول ولی همه اینها کمالاتی است که ذات اقدس الهی به آن حضرت عطا کرده است.
ذاتی نبودن علوم و معارف رسول اکرم (صلی الله علیه و آله )
فرمود تو از ذات خودت چیزی نمیدانستی و از ذات خودت قدرت نداشتی لذا در بخشهای دیگر فرمود: لَیْسَ لَکَ مِنَ الأمْرِ شَیء (2) چون ذاتاً خب یک موجود ممکن, فقیر است اما در همین آیه 52 سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» فرمود: وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ تو آن نیستی که از ذات خود اینها را بدانی با همه نبوغ و استعدادی که ما به تو دادیم این معارف در دسترس فرد عادی و غیر راه وحیانی نیست حتی فرمود: وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ (3) نه «ما لا تعلم» فرمود اینها مطالبی است که نه تنها تو نمیدانستی, نمیتوانستی هم یاد بگیری ولو صدها سال درس میخواندی برای اینکه این غیب است نفرمود ما به تو چیزی یاد دادیم که تو نمیدانستی, فرمود به تو چیزی آموختیم که تو آن نبودی که یاد بگیری وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ اینجا فرمود: مَا کُنتَ تَدْرِی تو آن نبودی که بدانی ولو صادر اوّلی, ولو از تو بالاتر در جهان امکان کسی نیست ولو مثل تو هم در جهان امکان کسی نیست.
ص: 174
معارف ناب و بی بدیل انبیا، در پرتو وحی الهی
درباره انسان هم همین طور است فرمود انبیا یک حرف جدیدی آوردند حرفی نیاوردند که انسان بتواند با فناوری و پیشرفت و ترقّی و امثال ذلک یاد بگیرد فرمود: وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمونَ (1) نه «ما لا تعلمون» به جامعه بشری میفرماید ما حرفهایی آوردیم که اصلاً در قدرت بشر نیست یاد بگیرد این کجا را میخواهد یاد بگیرد این در آسمان نیست در زمین نیست عمق زمین نیست اوج مریخ نیست این غیب است غیب یعنی غیب وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمونَ نه «ما لا تعلمون» همین تعبیر را نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود, فرمود: وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ نه «ما لم تعلم» خب ما چه میدانیم بهشت چه خبر است قیامت چه خبر است انسان بعد از مرگ کجا میرود نه راه تجربه است نه راههای دیگر است, آن را هم که خبر شد خبری باز نیامد (2) ما دسترسی نداریم چیزهایی وحی به آدم میگوید که اصلاً مقدور بشر نیست فرمود ما این چیزهایی که به تو یاد دادیم این چیزهایی نبود که تو نزد خودت یاد بگیری چه اینکه چیزهایی هم که برای بشر در قوانین الهی آوردیم این چیزی نیست که بشر با علم خودش بتواند کشف بکند, درک بکند تجربی نیست که با پیشرفت تجربی حل بشود در دسترس کسی نیست.
ص: 175
طوایف دوگانه آیات قرآن، درباره آگاهیهای غیبی نبی اکرم(صلی الله علیه و آله)
پس طایفه اُولیٰ این است که ما حرفهایی آوردیم که تو نه تنها نمیدانستی, ممکن هم نبود بدانی نه «ما لم تعلم» بلکه مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مشابه این در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» هم هست فرمود ما چیزهایی آوردیم که مقدور شما نیست وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ (1) پس طایفه اُولیٰ این است که ما چیزهایی گفتیم که شما نمیدانستید و مقدورتان هم نبود که یاد بگیرید طایفه دیگر آیاتی است که میگوید تو در آن صحنه نبودی, نه نمیدانستی, تو در آن صحنه نبودی ما هم داریم میگوییم این تو در آن صحنه نبودی ما هم داریم میگوییم یک بار مثبت بهتری داد یعنی طرزی بیان میکنیم که گویا بودی.
پرسش: واقعاً هم بودند؟
پاسخ: در عالَم معنا بودهاند اما در نشئه مُلکی نبودند برای اینکه حضرت به دنیا نیامده بود.
فرمود ما طرزی این صحنه را بیان میکنیم که گویا شما بودید در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» در قصّه حضرت مریم که عدّهای قرعه انداختند که کفالت مریم(سلام الله علیها) را به عهده بگیرند در آیه 44 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» فرمود: ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ نمیفرماید تو نمیدانستی خب نمیدانستی معلوم بود, فرمود در آن صحنه حضور نداشتی اینها مخاصمه میکردند نزاع کردند که چه کسی تکفّل کند سرپرستی مریم(سلام الله علیها) را به عهده بگیرد بعد هم نوبت به قرعه زدن رسید تو در صحنه قرعه حضور نداشتی که قرعه به نام چه کسی در میآید ولی کلّ این صحنه را ما داریم برای شما ترسیم میکنیم مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ مراسم قرعهزنی, وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ قبل از قرعهزدن این مَا کُنْتَ یعنی آنجا نبودی ولی قضیه این طور است ما طرزی برای شما ترسیم میکنیم که گویا آنجا حضور داشتی.
ص: 176
1) (21) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 48.
بعد از جریان سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» نوبت میرسد به سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آیه 102 این است ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ یَمْکُرُونَ تو در بالای چاه نبودی تو در آن مرتع اطراف کنعان نبودی که این برادرها چگونه نشستند مشورت کردند نظر نهاییشان به این رسید که یوسف را به چاه بیندازند ولی عین آن صحنه را ما داریم برای تو ترسیم میکنیم.
فرمود: وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ تو آنجا حضور نداشتی نفرمود تو نمیدانستی; یعنی طرزی ما قصّه وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) را تبیین میکنیم که گویا آنجا حضور داشتی. در سورهٴ مبارکهٴ «هود» هم مشابه این تعبیرات هست (1) مهمتر از همه همین آیات محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «قصص» است که طایفه ثانیه را اینها تکمیل میکنند فرمود تو در جانب غربی نبودی وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ و تو در مدین نبودی وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ آنجا مثوا نداشتی مکان نداشتی وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَیْنَا وَلکِن رَّحْمَةً مِن رَّبِّکَ در همین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهای هست که مربوط به آن طایفه اُولیٰ بود که میفرماید آنجا شما حضور نداشتید همین سورهٴ «قصص» آیه 86 این است وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِن رَبِّکَ نه تنها این حرفها را نمیدانستی, امیدش هم نداشتی آخر یک امر غیر عادی است یک وقت است کسی من امیدوارم که با تحصیلاتم به فلان درجه برسم اما کسی بگوید من امیدوارم پیامبر بشوم چنین چیزی در ذهن کسی رسوخ نمیکند فرمود امید این کارها را هم نداشتی در جامعه شما چنین چیزی هم نبود که کسی بعد از چند سال بشود پیغمبر شما امید این کار را نداشتی وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِن رَبِّکَ این آیه 86 سورهٴ مبارکهٴ «قصص» به آن طایفه اُولیٰ نزدیکتر از طایفه ثانیه است این طایفه ثانیه میفرماید تو در این صحنهها نبودی ما کلّ این صحنه را برای تو ترسیم کردیم این مَا کُنتَ غیر از «لم تعلم» است غیر از مَا کُنْتَ تَدْرِی است یک وقت است میفرماید تو نمیدانستی یک وقت میفرماید تو در این صحنه نبودی.
ص: 177
1) (22) . سورهٴ هود, آیهٴ 44.
آگاهی پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) از حوادث گذشته، در پرتو وحی الهی
انسان اگر بخواهد از حادثهای باخبر باشد یا باید در متن حادثه خودش ببیند یا آن نزدیکها باشد یا از دیگران بشنود فرمود هیچ کدام از این سه برای تو حاصل نبود تو در قصّه حضرت موسی(سلام الله علیه) نه در کنار موسی ایستاده بودی که متن جریان را مشاهده کنی نه نظیر وَاخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً (1) بودی که ولو در متن جریان نبودند آن صحنه را شهود نکردند لکن حاضر بودند وَاخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً آنها حضور داشتند نه شهود, هر که شاهد باشد یقیناً حاضر است اما هر که حاضر باشد اینچنین نیست که شاهد باشد در همین آیات محلّ بحث فرمود: وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ نه جزء آن هفتاد نفر بودی که وَاخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً نه مانند خود موسی(سلام الله علیه) شاهد صحنه بودی, میماند امر سوم, امر سوم این است که از کسی باید بشنوی خب خود موسی(سلام الله علیه) را هم که ادراک نکردی آنها هم که در آن صحنه بودند ادراک نکردی چون چند قرن گذشت لذا فرمود: وَلکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ پس کلاً رابطه تو با طور قطع است فقط ما از راه وحی این مراحل را به تو ابلاغ میکنیم برای اینکه نه در کنار یوسف بودی نه در کنار آن هفتاد نفر بودی نه بعد از کسی شنیدی برای اینکه چندین قرن گذشت خبرها منقطع شد رابطهای نیست تاریخ مدوّنی نیست از کجا خبردار باشی ولی ما این صحنه را برای تو ترسیم کردیم.
ص: 178
1) (23) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 155.
تو عَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّهِ (1) هستی یقین داری که در کوه طور چه گذشت قسمت غربی چه بود قسمت طرف راست وجود مبارک موسای کلیم چه بود همه را میدانی.
مراد از تعبیر قرآن در برخورداری حضرت موسی از « سلطان»
مطلب دیگر اینکه وجود مبارک موسای کلیم در اثر وعده الهی مثل سایر انبیا بر دشمن مسلّط شد اینکه فرمود: کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی (2) اینها مسلّط بر اعدای خودشان خواهند بود این معجزات و اینها گرچه گاهی بر برهان, گاهی بر معجزه, سلطان اطلاق میشود ولی مسلّط شدن بر دشمن با ابزار برهان یا ابزار معجزه شدنی است اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» فرمود ما سلطان قرار دادیم آیه 35 وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً یعنی شما مسلّط میشوید از چه راه مسلّط میشوید از راه معجزات ما چه اینکه در آن صحنه مناظره و مسابقه با سَحره فرمود تو پیروزی عصا را بینداز تا پیروزیات روشن بشود بعد از اینکه فرمود: فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی (3) یعنی «فأوجس موسی فی نفسه خیفة» موسی(سلام الله علیه) طبق تفسیری که وجود مبارک حضرت امیر فرمود, ترسید که اگر مردم تماشاچی در اثر جهلشان نتوانند بین معجزه موسی و سِحر ساحران فرق بگذارند آنگاه موسی چه کند (4) خب موسی(سلام الله علیه) هم عصا را بیندازد بشود مار آنها هم که طنابها و چوبها را انداختند شده مار فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی که این هراس, از مار و عقرب نبود از جهل مردم بود طبق استدلالی که وجود مبارک حضرت امیر دارد و آیه هم همین را تأیید میکند بعد خدا فرمود یا موسی ما به موسی گفتیم لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی (5) تو پیروزی نترس چرا پیروزی برای اینکه اینکه در دست توست معجزه است و معجزه سِحر را باطل میکند این اجازه نمیدهد که سحر ساحران همچنان باشد. استدلال آیه این است که تو پیروزی چون معجزه داری معجزه, آیه است سلطان نیست سلطنت تو, علوّ تو به استناد این معجزه است لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی پس أَلْقِ مَا فِی یَمِینِکَ (6) اینجا هم وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً این سلطنت شما, پیروزی شما به وسیله آیات ماست لذا سلطان با آیات میشود دوتا. در اینجا فرمود همه آن قصّهها را ما برای شما تبیین کردیم که گویا در آن صحنه بودی مثل جریان حضرت مریم(سلام الله علیها) که گویا در آن صحنه بودی بعد از اینکه این حرفها را فرمود, فرمود هیچ راهی برای کشف این حقیقت نیست مگر از راه وحی.
ص: 179
بهانه جویی کافران و پاسخ قاطعانه قرآن کریم
بخشی از اینها در تورات موسی هست صنادید قریش گفتند اگر شما پیامبرید باید معجزاتی مثل معجزات وجود مبارک موسای کلیم بیاوری آیه نازل شد که همین شما مشرکین حجاز قبلاً با اهل کتاب تماس گرفتید معجزه موسای کلیم(سلام الله علیه) را شنیدید از تورات او باخبر شدید به او کفر ورزیدید الآن به من میگویید چرا مثل موسای کلیم کتاب نمیآوری یا معجزه نمیآوری مگر شما نبودید که به همان کفر ورزیدید من هم همان حرفها را آوردم به هر دو کفر ورزیدید شما مگر قبلاً نگفتید که هر دو سِحرند قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا (1) مگر شما نگفتید ما هم به تورات کافریم هم به قرآن کافریم.
حجیّت عقل و سر ارسال رسل در بیان قرآن
مطلب بعدی آن است که حجیّت عقل را قرآن کریم در موارد فراوان بیان کرده مطابق آن حجیّت عقل هر جا اندیشه است باید وحی باشد هر جا فکر است و کار اختیاری است معصیت ممکن هست وحی لازم است چه در آسمان چه در زمین چه در شرق چه در غرب این آیات فراوانی که بخشی از اینها خوانده شد بخش دیگر هم امروز اشاره میشود ناظر به همین است آن آیه معروف که در کتب اصول آمده است آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» است مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً که محقّقین بر این هستند که این دلیل برائت نیست این ناظر به قصّههای زمینی است یعنی ما اگر بخواهیم امّتی را مورد عذاب قرار بدهیم بعد از وحی است و بعد از ارسال رُسل است و بعد از انزال کتب است این ناظر به برائت اصولی نیست به هر تقدیر حجیّت عقل را در این زمینه ثابت میکند فرمود: وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً ٭ وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِکَ قَرْیَةً کذا که آیه پانزده و شانزده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» است در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طه» هم مشابه این آمده است آن آیه 134 سورهٴ «طه» است وَلَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُم بِعَذَابٍ مِن قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ مِن قَبْلِ أَن نَذِلَّ وَنَخْزَی ما اگر قبل از انبیا کسی را به عذاب الهی گرفتار بکنیم اینها احتجاج میکنند میگویند خدایا چرا راهنما نفرستادی پیامبر نفرستادی قانون نفرستادی که ما اطاعت کنیم این همان مضمون وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً است آیه 165 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» که در دیروز خوانده شد آن درباره قیامت است که دنیا را هم البته شامل میشود آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «قصص» یعنی آیه 47 هم ناظر به همین مطلب است وَلَوْلاَ أَن تُصِیبَهُم مُّصِیبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فتحصّل که آیاتی که مربوط به علم غیب حضرت است دو طایفه است یک طایفه این است که تو از ذات خود نمیدانستی ما گفتیم, یک طایفه این است که تو در آن صحنهها حضور نداشتی ولی ترسیم آنها از این قبیل است. مطلب بعدی آن است که عقل حجیّتش چه درباره دنیا چه درباره آخرت مورد امضای قرآن کریم است و جایی که یک موجود اندیشمند مختار متفکّر باشد که راه اطاعت و عصیان داشته باشد راه تکامل داشته باشد حتماً خدا برای آنها پیامبر میفرستد برای اینکه آنها را میخواهد هدایت کند.
ص: 180
1) (30) . سورهٴ قصص, آیهٴ 48.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَوْلاَ أَن تُصِیبَهُم مُّصِیبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (47 فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا لَوْلاَ أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَی أَوَلَمْ یَکْفُرُوا بِمَا أُوتِیَ مُوسَی مِن قَبْلُ قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا وَقَالُوا إِنَّا بِکُلٍّ کَافِرُونَ (48) قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (49) فَإِن لَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (50)) ضرورت وحی و نبوّت
بعد از بیان نبوّت خاص وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) و بخشی از خصوصیات هارون(سلام الله علیه) به اصل نبوّت عام پرداختند فرمودند وجود نبوّت ضروری است یعنی در عالَم, نبوّت حق است «النبوّة حقٌّ» همان طوری که توحید, حقّ بالاصاله است نبوّت حق است در سایه توحید یعنی امر ضروری است نه اینکه نبوّت چیز خوبی است فضیلت است بلکه ضروری است و حتمی است در عین حال که عقل لازم است عقل کافی نیست خود عقل میگوید من بسیاری از امور را نمیدانم و حتماً راهنما میخواهم مهمترین دلیل ضرورت وحی و نبوّت را حکما اقامه کردند. برهانی که در این قسمت هست گوشهای از آن برهان نبوّت عام است اصل نبوّت عام را با دو تقریب که یکی مربوط به دنیاست یکی مربوط به آخرت میشود بیان کرد.
کیفیت استنباط مواد از مبانی و منابع
در جریان دنیا انسان چه در مسائل اخلاقی چه در مسائل حقوقی چه در مسائل اقتصادی یا در مسائل سیاسی یا فرهنگی بالأخره نیازمند به قانون است یعنی باید یک سلسله اصول کلی و مبانی را پذیرفت از آن اصول کلی و مبانی, مواد را استخراج کرد همان طوری که در فقه این کار انجام میشود در اخلاق, در حقوق, در سیاست, در اقتصاد, در فرهنگ هم باید بشود الآن شما مستحضرید که کار رسمی حوزهها همین استنباط فقهی است در فقه، این رسالههای عملی چه فارسی چه عربی که تدوین میشود اینها سه بخش دارند بخشی به عنوان موادّ فقهی است که چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است چه چیزی مستحب و مکروه و مباح است چه چیزی صحیح است چه چیزی باطل است کجا اعاده است کجا قضاست اینها مواد فقهی است این مواد را از یک مبانی میگیرند که آن مبانی یا به صورت قواعد اصولی است یا به صورت قواعد فقهی از آن مبانی این مواد را استنباط میکنند و در کتابها مینویسند آن مبانی نظیر قاعده «لا ضرر» است قاعده «تجاوز» آست قاعده «فراغ» است استصحاب در شکّ در مقتضی هست یا نیست, استصحاب در شکّ در مانع هست یا نیست اینها مبانی است که در اصول تنظیم میشود به استناد این مبانی, این مواد را استخراج میکنند و ارائه میکنند. آن مبانی را از منابع میگیرند یعنی این قواعد اصولی این قواعد فقهی که مبنای استنباط است یک منبع, این مبانی را از چه چیزی میگیرند از کتاب و سنّت و عقل میگیرند آنها میشود منبع، این وسطی میشود مبنا آنچه در رسالهها و کتابهای فقهی آمده میشود موادّ فقهی, فروع فقهی همین سه کار در اخلاق هست در حقوق هست در اقتصاد هست در سیاست هست در سایر مسائل فرهنگی و مانند آن هست اگر بخواهد مجتهدانه باشد.
ص: 181
نقص مبانی حقوق بشر
در همه اینها مخصوصاً در مسائل سیاسی و اجتماعی آن مواد سیاسی یا اجتماعی را از مبانی میگیرند مثل حریّت مثل استقلال مثل امنیّت مثل امانت مثل عدالت مثل مواسات مثل مساوات، اینها مبانی است از این مبانی آن مواد را استنباط میکنند تا اینجا درست است یعنی بر مبنای عدل بر مبنای مساوات بر مبنای مواسات یک سلسله موادّ حقوقی را استنباط میکنند میشود حقوق بشر یا حقوق محلّی یا منطقهای یا بینالمللی تا اینجا درست است. مهمترین مبنا در بین این مبانی که حرف اول را میزند و از همه مهمتر است مسئله عدل است عدل هم مفهومش خیلی شفاف و روشن است عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» شما از شرقی و غربی سؤال کنید عدل یعنی چه اینها میدانند عدل در حکمت عملی مثل دو دوتا چهارتا در حکمت نظری است دو دوتا چهارتا یک مفهوم روشنی دارد عدل هم یک مفهوم روشنی دارد عدل یعنی هر چیزی را سر جایش قرار دادن, این مفهومش مِن أظهر الأشیاست اما کُنهش فی غایة الخفاست عدل یعنی هر چیزی را سر جایش قرار دادن خب جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست زن جایش کجاست مرد جایش کجاست, میراث جایش کجاست, سرکه و شراب جایشان کجاست, گوسفند و خنزیر جایشان کجاست این اولِ جهل است آنچه به عنوان حقوق بشر مطرح است صبغهٴ علمی ندارد عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» آن وقت جای اشیا را به جای اینکه خالق معیّن کند خودشان معیّن میکنند این چه علمی است؟! میگویند زن و مرد مساوی است میگویند سرکه و شراب مساوی است میگویند گوسفند و خنزیر مساوی است هر دو حلال است خب این عین ظلم است جای اشیا را جای اشخاص را جای امور دیگر را کسی باید معیّن کند که آفرید و آن خداست اینها بدون منبع, مبنا دارند ناچار مبنا را از وهم و خیال خود میگیرند این میشود أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (1) خب بله, عدل یک چیز خوبی است همه قبول دارند عدل هم معنایش این است که «وضع کلّ شیء فی موضعه» اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست خب آن که آفرید باید از راه وحی مشخص کند که جای اشیا کجاست عقل گوشهای از اشیا و اسرار عالَم را میفهمد و بسیاری از مسائل را نمیفهمد و میگوید الاّ ولابد من راهنما میخواهم بنابراین تا منبع نباشد مبنا هوایی است مبنای هوایی قانون میشود هوایی دیگر الآن این حقوق بشری که در سازمان ملل است مبنای علمی ندارد شما این مبانی را از کجا میخواهید بگیرید از عادات میخواهید بگیرید از آداب میخواهید بگیرید از رسوم میخواهید بگیرید این هفت میلیارد که عادات و آداب و رسوم مشترک ندارند یک فطرت مشترکی دارند که فطرتآفرین میداند جهان هم یک قدر مشترکی دارد که جهانآفرین میداند آن را که گذاشتید کنار، اینکه شما میبینید گاهی اینها دفاع از سرزمین را ترور میدانند و گاهی ترور را دفاع میدانند همین است یعنی اینها باورشان شده که مقاومت, ترور است باورشان شده که ترور کردن برای این منافقین, دفاع است چون عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» اینها که اشیا و اشخاص را به خدا نسپردند به دست خودشان است اگر به دست خودشان است منبع ندارند وقتی منبع نداشتند مبنا هم نخواهند داشت و این قوانین میشود غیر علمی. این برهان را قرآن کریم در موارد گوناگون ارائه میکند میفرماید بالأخره شما منبع را که رها کردید به میل خودت با خودتان عمل کردید با جهان عمل کردید با دیگری عمل کردید کلّ اوضاع را به هم زدید إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً (2) خب این فساد دامنگیر شما هم میشود ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ (3) این برای دنیا.
ص: 182
سر اهمیت ویژه آخرت
در جریان آخرت که قسمت مهمّ کار ما با آخرت است برای اینکه ما در دنیا حدّاکثر مثلاً هشتاد یا صد سال بمانیم اما بعد از مرگ, ابدی هستیم و اگر نبود اصرار کتاب و سنّت بر ابدیّت انسان کمتر کسی ابدیّت را قبول میکرد میگفت مگر میشود یک موجود ممکن, ابدی باشد به دلیل اینکه ازلی را قبول نمیکنند بهشت هست و ابدی, بهشتیها هستند و ابدی, ابدانشان ابدی, ارواحشان ابدی, نعمتهای بهشت ابدی, درباره جهنم برخیها اختلاف کردند اما درباره بهشت احدی اختلاف نکرد انسان ابدی است که ابدی است! ابدی معنایش این است که سال و ماه ندارد چون خود زمان و زمین بساطش برچیده شد خب آدم عاقل تمام همّش را میگذارد برای ابدیّت.
همراهی دو آسانی با هر دشواری دنیوی
این وضع که در دنیاست به هر صورتی که باشد میگذرد آن هم چطور میگذرد آن قدر خدای مهربان وعده داد فرمود من جهان را بدون سختی نیافریدم جهان با سختی خلق شده لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ (1) اما این طور نیست که قدری صبر کنید بعد از سختی, آسانی است این طور نیست صبر معنایش این نیست که
بگذرد این روزگار تلختر از زهر٭٭٭ بار دیگر روزگار چون شکر آید (2)
معنای صبر این نیست چون قرآن نفرمود «إنّ بعد العُسر یُسرا» فرمود: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (3) در درون هر مشکلی, آسانی هست نه بعد از دشواری, چقدر این کتاب شیرین است اگر فرموده بود بعد از تحریم, تحلیل هست بعد از فشار, آسایش است میگفتیم صبر بکنید ما خیلیها که میگوییم صبر بکنید, خیال میکنیم صبر بکنید یعنی این دوران سختی باید بگذرد بعد روزگار چون شکر آید این طور نیست نفرمود «إنّ بعد العُسر یسرا» فرمود: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً جا دارد آدم, این کتاب را بالای سر بگذارد یا نه؟! فرمود در درون هر سختی دو آسانی است نه یک آسانی که این بارها از زمخشری و سایر ادبای تفسیری نقل شده که کلمه «عُسر» تکرار شده با الف و لام, کلمه «یُسر» تکرار شده بی الف و لام, این معرفهها عین هماند این نکرهها غیر هماند آن عُسر دومی همین عُسر اوّلی است آن یُسر دومی غیر از یُسر اوّلی است یعنی با هر دشواری دو آسانی هست (4) بگرد پیدا کن این صبر برای جستجوست نه اینکه بگذار این بگذرد روزگار چون شکر آید. این وضع دنیا; اما در جریان آخرت این طور نیست «ان العسر عسرٌ» آن طور نیست که اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ به عذاب الهی گرفتار شد یُسری هم در کنارش باشد اساس کار آنجاست.
ص: 183
ضرورت وحی از منظر حیات دنیوی و اخروی
اگر ـ معاذ الله ـ نبوّتی نبود وحی و رسالتی نبود دو گروه میتوانستند استدلال کنند هم خوشطینتان هم پَستفطرتان, خوشطینتان میتوانستند بگویند خدایا تو که میدانستی ما بعد از مرگ به چنین جایی سفر میکنیم و اگر انبیا آمده بودند و به مقام ولایت میرسیدیم از اولیا میشدیم از مؤمنین میشدیم از بهشت استفاده میکردیم همتای فرشتهها میشدیم چرا پیامبر نفرستادی اعتراض میکردند که چرا ما از خیر محروم شدیم, تبهکاران میگویند اگر پیامبر میآمد ما دیگر گرفتار سوخت و سوز نبودیم بالأخره هر دو گروه میتوانند استدلال کنند بنابراین مسئله ضرورت وحی و نبوّت هم برهانی مربوط به دنیا دارد که اگر کسی بخواهد [در دنیا] متمدّنانه زندگی کند هم مربوط به آخرت است که اگر کسی بخواهد [در دنیا] مؤمنانه و موّحدانه به سر ببرد فرمود اگر ما انبیا نمیفرستادیم وحی نبود اینها گرفتار مصائبی میشدند بعد اعتراض میکردند البته این واجب مِن الله است نه علی الله یعنی یقیناً خدای مختار حکیم چنین کاری میکند نه خدا باید چنین کاری بکند که ما یک قانون پیشنوشتهای ـ معاذ الله ـ داشته باشیم که آن قانون بر خدا حاکم باشد چون غیر از خدا هر چه هست عدمِ محض است چیزی در عالَم نیست که خدا کارش را مطابق با آن قانون انجام بدهد.
مراد از فیض منبسط الهی و تکثر عالم خلقت
و اگر فیض خدا میگویند فیض مُنبسط است وقتی نگاه عمومی و جمعی میکنند میگویند این یک واحد است «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد» (1) وقتی تقطیع میکنند میشود صادر اول و دوم و سوم و چهارم وقتی یک جا نظر میکنند میگویند فیض منبسط آن فیض منبسط اوّلی است که دومی ندارد چون از ازل تا ابد «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد» این طور نیست که کثیر باشد بر اساس آن فیض, یکی بیش نیست, وقتی به طور تفصیل نگاه میکنند بله عالَم عقول هست عالم نفوس هست ملائکه هستند حَمله عرش هستند صادر اول وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ارواح ائمه(علیهم السلام) است که مقدماند (اینها به طور تفصیل) بنابراین از دو منظر میشود ضرورت وحی و نبوّت را اثبات کرد که در این بخش فرمود ضروری است حالا که ضروری است بر اساس این مبنا که «الوحی حقٌّ النبوّة حقٌّ الرسالة حقٌّ» شما درباه تورات که آن حرف را زدید درباره قرآن که این حرف را میزنید یک کتاب بهتر بیاورید نمیتوانید بگویید ما کتابی نمیخواهیم بشر بدون کتاب مثل اینکه بدون هوا بخواهد زندگی کند دیگر زندگی انسانی نیست فرمود درباره تورات موسی که آن حرف را زدید درباره قرآن هم که این حرف را میزنید اصلِ وحی و نبوّت هم که ضروری است پس یک کتاب بهتر بیاورید.
ص: 184
1) (8) . دیوان حافظ, غزل 111.
خطر هواپرستی عالمان و اندیشمندان
پرسش: جناب استاد! اگر مبانی کفار و غربیها هوایی است چطور در آباد کردن دنیا توفیق زیادی داشتند؟
پاسخ: اینها دنیا را آباد کردند به خاطر داشتن آن عقلی که ذات اقدس الهی به همه داده است عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (1) این را داد بعد خدا فرمود من امکانات فراوانی به شما دادم شما روی دوش زمین سوار بشوید و از آن کمک بگیرید میدانید روی دوش این اسبهای وحشی سوار شدن چقدر سخت است فرمود: فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها (2) مِنْکَب یعنی دوش این کوهها دوش زمین است این تپّهها دوش زمین است انسان باید برود آنجا معدنها را کشف بکند روزی صحیح به دست بیاورد این علمی است که خدای سبحان به انسان داده است آن هوا باعث شد که این محصول علم را اینها بیجا مصرف کنند إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا ثروت دست یک گروه خاصی است صنعت هم دست گروه خاصی است بودجه هم صرف آدمکشی است خدای سبحان کم نداد اینها اگر عقل میداشتند که بالأخره بودجهها صرف آدمکشی نبود اگر کسی بخواهد رئیس جمهور بشود در آمریکا این کارخانهدارهای اسلحهسازی میبینند که طرز تفکّر او حمله کردن است یا نه, اگر ببینند او اهل جنگ است و به طبل جنگ میکوبد به او رأی میدهند و برای او تبلیغ میکنند برای اینکه اسلحه را بفروشند این است که فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ. (3)
ص: 185
این استدلال قرآن کریم در آیه 47 به این صورت بود وَلَوْلاَ أَن تُصِیبَهُم مُّصِیبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت (1) در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت (2) در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» جامعتر از همه اینها گذشت (3) که الوحی ضروریٌّ الرسالة ضروریٌّ الدین ضروریٌّ برای حفظ دنیا طبق آن برهان مربوط به عدل, برای حفظ آخرت برای اینکه ما از آخرت بدون راهنما خبری نداریم.
بهانه جویی مشرکان حجاز و پاسخ قرآن کریم
فرمود حالا که این شد «فإذا ثَبَت أن النبوّة حقٌّ» ما تورات فرستادیم اینها گفتند سِحر است موسی و هارون را گفتند سِحْرَانِ تَظَاهَرَا تورات و قرآن را هم ـ معاذ الله ـ گفتند اینها سِحْرَانِ تَظَاهَرَا اصل نبوّت هم که ضروری است این دو را هم که قبول نداشتید پس یک کتاب بهتر بیاورید اینکه میفرماید یک کتاب بهتر بیاورید بر اساس این مبناست که الوحی حقٌّ النبوّة ضروریٌّ وگرنه آنها میگویند اصلاً وحی و نبوّت برای چه اینکه قرآن میفرماید اگر شما درباره تورات و قرآن حرف دارید یک کتاب بهتر بیاورید بر اساس آن مبناست که «النبوّة حقٌّ و الدین ضروریٌّ» فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا وقتی وحی الهی آمد قرآن و اینها آمد قَالُوا لَوْلاَ أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَی شما یک معجزه بیّن و شفاف و حسّی بیاور مثل اژدها, یک کتاب جامع و دفعی بیاور مثل تورات موسی آیات متفرّقه نازل میشود این مثل تورات نیست معجزهات قرآن کریم است این نظیر اژدها نیست لَوْلاَ أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَی میفرماید مگر پدرانتان به حرف موسی کفر نورزیدند و شما قبل از اینکه قرآن نازل بشود مگر نسبت به موسی و عیسی کفر نورزیدید شما دنبال بهانه میگردید أَوَلَمْ یَکْفُرُوا بِمَا أُوتِیَ مُوسَی مِن قَبْلُ مگر شما درباره موسی و هارون(علیهما السلام) نگفتید این سِحْرَانِ تَظَاهَرَا مگر اینکه قرآن که نازل شده درباره تورات و قرآن هم همین حرف را نزدید نگفتید سِحْرَانِ تَظَاهَرَا گفتید دیگر! تکرار قَالُوا برای این است که مقولها فرق میکند قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا (یک) وَقَالُوا إِنَّا بِکُلٍّ کَافِرُونَ.
ص: 186
نقد سخن علامه طباطبایی(ره) در تفسیر آیه 48 و بیان قول صحیح
اگر إِنَّا بِکُلٍّ کَافِرُونَ آن طوری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند مربوط به اصل نبوّت باشد (1) آن وقت قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ پایگاهی نخواهد داشت برای اینکه اینها میگویند ما اصلاً وحی را قبول نداریم آن وقت شما بگویید کتابی بهتر از اینها بیاورید اصلاً کتابی بهتر از اینها نیست اصلاً اینها ـ معاذ الله ـ سحرند هر چه هم بیاید سِحر است میشود گفت مقول این است که ما نه تنها به این دو پیامبر بلکه به خیلی از انبیای دیگر هم کفر میورزیم نه به اصل وحی و نبوّت چون اصل وحی و نبوّت محور بحث نیست.
دو وجه در تفسیر واژه أَهْدَی
آنگاه قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا این أَهْدَی بودن اگر اینها سِحر باشد ـ معاذ الله ـ این أَهْدَی افعل تعیینی است نه تفضیلی نظیر أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ (2) و اگر نه, به نظر خود وجود مبارک پیامبر باشد رهبران الهی باشد کما هو الحق که اینها هادیاند این أَهْدَی میتواند أَهْدَی تفضیلی باشد بنابراین اگر کسی آنها را ـ معاذ الله ـ سحر دانست که آنها هدایت نیستند افسانهاند این أَهْدَی میشود أَهْدَی تعیینی نظیر أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ اما اگر فیالجمله به هدایتگیری آنها معتقد بود یا طبق نظر گوینده آنها هدایت و نور الهیاند این أَهْدَی میتواند أَهْدَی تفضیلی باشد قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ اگر راست میگویید به دنبال هدایت هستید به دنبال حق هستید یک کتاب بهتر بیاورید.
ص: 187
پایان تلخ ظلم و هوازدگی
بعد ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: فَإِن لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ اینها در مقام عمل پیرو میلاند اینکه میبینید بعضیها میگویند ما هر چه میخواهیم میکنیم هر چه میخواهیم میگوییم این مصداق روشن أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ بالأخره بشر یک منبع قانونی میخواهد اگر هدایت الهی نبود, هوای نفسانی است فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ این صغرا, وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً این هم کبرا خب این بِغَیْرِ هُدیً این وصف تأکیدی است [نظیر فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ یا یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ] بالأخره هوا که نمیتواند هدایت باشد این بِغَیْرِ الْحَقِّ یک وصف توضیحی است وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ اگر این راه را انتخاب کرد دیگر حالا «بگذار تا بیفتد و بیند جزای خویش», (1) دیگر کسی به دنبال او نمیرود او را به حال خودش رها کرده این إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ نفرمود «إنّ الله لا یهدیهم» این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است یعنی «هولاء الظالمون» إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ چرا؟ «لظلمهم» ظالم بما أنّه ظالم را خدا هدایت نمیکند هدایت نمیکند یعنی گرایش قلبی, توفیق قلبی, لطف الهی شامل حال او نمیشود فقط آن هدایت تشریعی است که هُدیً لِلنَّاسِ (2) است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ص: 188
وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (51 الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ یُؤْمِنُونَ (52) وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ (53) أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (54) وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ (55) إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56)) فرازهای سه گانه آیه 38 و تبیین ادعای ربوبیّت فرعون
برخی از نکاتی که مربوط به آیات قبل است این است که در آیه 38 فرعون چند حرف زد یکی به ملأ و درباریان و قوم خود خطاب کرد یکی هم به هامان خطاب کرد یکی هم به موسی(علیه السلام) آنچه به ملأ و قوم خود خطاب کرد این بود یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی به قبطیها به ملأ خود به وابستگان به دربار گفت من الهی برای شما غیر از خودم نمیدانم این نفی علم برای آن است که معلومی غیر از این نیست ادّعایش این بود که این «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» تفاوتی که بین قول فرعون با ذات اقدس الهی است که قبلاً گذشت این بود خداوند در آیه هجده سورهٴ مبارکهٴ «یونس» فرمود در کلّ جهان خدایی غیر از خودم نمیدانم وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنفَعُهُمْ تا میرسد به اینجا قُلْ أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ مشرکان حرفی میزنند که خدا آن را نمیداند اگر چیزی را دیگری نداند دلیلِ نبودن نیست «عدم العلم لا یدلّ علی عدم المعلوم», «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» اما اگر چیزی را آن قدیر مطلق و علیم مطلق نداند یعنی نیست, اگر چیزی باشد شیء است و اگر نباشد تحت علم نیست نمیشود سؤال کرد که آیا خدا میداند خب از ما سؤال بکنند چه چیزی را؟ میگویم نمیدانم, علم, کشف است ظهور است اگر چیزی معدومِ محض است تحت علم قرار نمیگیرد اگر به ممتنعات ذات اقدس الهی علم دارد ممتنع علی فرضِ وجود معلومِ حق است که از روایت امام رضا(علیه السلام) برمیآید و به آیه سورهٴ «انعام» استدلال کردند که لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (1) پس آنچه از آیه هجده سورهٴ «یونس» برمیآید این است که خدا فرمود در کلّ جهان غیر از خودم خدایی نمیدانم یعنی نیست و فرعون چنین ادّعایی درباره کلّ جهان نکرد درباره کلّ افرادی که در مصر زندگی میکنند نکرد درباره ملأ خودش چنین ادّعایی کرد گفت: یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ درباره اله موسی تأمّلی دارد گرچه میگوید: وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ (2) لذا به هامان دستور داد قصری, برجی شفاف و روشنی بسازد که مثلاً بالای آن رصدخانهای ترسیم بکند بعد اله موسی را کشف بکند پس ادّعای فرعون این بود که یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ نه اینکه «ما علمت الهاً غیری فی العالم».
ص: 189
عکسالعمل مردم مصر در برابر ادعای ربوبیّت فرعون
مطلب دوم اینکه مردم مصر این را نپذیرفته بودند بر اساس یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ, (1) یَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ, (2) جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً, (3) یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً (4) مجبور به سکوت بودند دیگر نمیشود گفت که مردم مصر که به عالِم بودن او به نحو اطلاق عالِم بودند چگونه او را نمیپرستیدند مردم بر اساس قهر, قانون او را اطاعت میکردند (یک) بتپرست بودند مثل خود فرعون (دو) و تفاوت اساسی مطلق و مقیّد است بین آنچه در سورهٴ «یونس» است و آنچه در سورهٴ «قصص» از فرعون نقل شده (سه).
آگاهی فرعون به وجود رب العالمین ، پس از معجزات موسای کلیم
پرسش:...
پاسخ: بعد از معجزاتی که وجود مبارک موسای کلیم اقامه کرد وگرنه قبلاً چنین چیزهایی نبود بعد از اینکه وجود مبارک موسای کلیم بیّنات و آیات شفاف ارائه کرد به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (5) با این معجزات روشن شد که ربّالعالمینی هست و اینها را ربّالعالمین فرستاد وگرنه قبلاً وجود مبارک موسای کلیم فرمود من از طرف ربّالعالمین آمدم گفت اگر دست برنداری لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ (6) بعد از ارائه آن معجزات، مسئله جَحَدُوا بِهَا (7) نازل شد مسئله لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ نازل شد.
ص: 190
محدوده و رسالت عقل نظری و عقل عملی
پرسش:...
پاسخ: نه یک یقین است یقین برای عقل نظری است برای او روشن شد که اینها معجزات الهیاند و از طرف خدا چون قبلاً گذشت که ما دو عقد داریم یک عقد بین موضوع و محمول است که قضیه را به این مناسبت عقد میگویند که «تُسمّی القضیة عقدا» آن گِرهی که بین موضوع و محمول میخورد در فارسی به صورت «است» در عربی به صورت «هو» میگوییم زید ایستاده است این «است» گِرهی است که موضوع را به محمول بند میکند یا در «زیدٌ هو قائمٌ», «هو» گِرهی است که موضوع و محمول را به هم مرتبط میکند ما یک نخ را گِره میزنیم چه کار بکنیم [این گِره زدن ما] عُقدهای ایجاد میکند که دو طرف این نخ به هم وصل میشوند این را میگویند عقد, گِره زدن این در قضیه هست کار عقل نظری است با برهان بین موضوع و محمول گِره میزنند این کارِ علم است اما ایمان یک عقد مستأنف است باید عصاره آن قضیه را به جان خود گِره بزند تا بشود عقیده یعنی باور کند آدم ممکن است چیزی را صد درصد بداند حق است و باور نکند اینکه معتاد است یقین دارد این ضرر دارد در ضرر داشتن آن شکّی نیست اما باید به جان خود گِره بزند دستش لرزان است باید با اراده گِره بزند با اندیشه که مشکل حل نمیشود با انگیزه حل میشود نیّت, اراده, اخلاص, عزم این فلج است خب اگر دست عزم, دست اراده فلج بود چطوری گِره بزند عقد را علم به عهده میگیرد, عقیده را ایمان به عهده میگیرد آدم ممکن است مطلبی را صد درصد بفهمد صحیح است ولی باور نکند آن تصدیقِ علمی, گِره بین موضوع و محمول است این تصدیق ایمانی که «آمنّا و صدّقنا» گره زدن آن عصاره علم است به جان، آن را با انگشت اندیشه گِره میزنند آن فلج نیست این را با انگشت انگیزه گِره میزنند این فلج است این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کَم من عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» (1) همین است که این انگیزه یعنی عزم, اراده, نیّت این بخش که باید علم را به جان گره بزند آدم باور بکند این فلج است لذا با اینکه عالِم است عمل نمیکند با اینکه عالِم است باور ندارد.
ص: 191
1) (10) . نهجالبلاغه, حکمت 211.
پیوستگی وحی الهی و تواتر سلسله جلیله انبیا
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ این وصل کردن گرچه برخیها میگویند این مخصوص قرآن کریم است که آیاتش به هم مرتبط, سوَرش به هم مرتبط, قصص انبیا مرتبط, قصص اُمم مرتبط, وعده و وعیدش مرتبط, اخبار و انشایش به هم مرتبط, جریان بهشت و جهنم مرتبط, ایمان و کفرش پشت سر هم میآید تا مطلب برای مردم تسجیل بشود اما نظر دیگران که جامعتر است این است که ذات اقدس الهی میفرماید ما بشر را بدون راهنما رها نکردیم از نظر کتاب, پشت سر هم کتابهای آسمانی آمده صحف آسمانی آمده تا بشر بدون کتاب مدوّن نباشد از نظر مفسّر, انبیا آمدند راهنمایان آمدند هیچ وقت سلسله نبوّت قطع نشد گرچه فاصلهای بین نبیّ قبلی و نبیّ بعدی بود اما جانشینان آن نبی, علمای آن مکتب, آن مکتب را حفظ کردند گرچه بین یک پیامبر تا پیامبر دیگر(علیهم السلام) یک مقدار فاصله بود ولی علمای او, جانشینان او, رهبران فکری او, آن مکتب را حفظ میکردند پس وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ چه اینکه درباره انبیا فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا, (1) تَتْرَا یعنی متواتر, اصلش وَتَرَ است تک تک وقتی که جمع شد میشود متواتر, هزار خبر واحد وقتی کنار هم چیده شد میشود خبر متواتر، همه اینها وَتْرند تک تک اینها وترند این وترها وقتی جمع شد میشود متواتر این تَتْرا اصلش وَترا بود فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا یعنی متواتر پس انبیا سلسلهشان متواتر است صُحف، سلسلهشان متواتر است اقوال ذات اقدس الهی هم سلسلهاش متواتر است چه تواتر بیرونی چه تواتر درونی درباره خصوص قرآن کریم هم فرمود ما هر از گاهی مرتب سوره نازل کردیم آیه نازل کردیم وعده دادیم وعید دادیم امر کردیم نهی کردیم خبر دادیم انشا کردیم قصّه خوبان را گفتیم قصّه بدان را گفتیم چیزی قطع نشد وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ این طور نیست که ما قدری گفته باشیم بعد قدری فاصله باشد یا بخشی را گفته باشیم بخش دیگر را نگفته باشیم هر چه لازم بود گفتیم این میشود وصلِ اقوال چه در علوم و معارف چه در اخلاق و اعمال و مانند آن, خرافات خرافاتیان را گفتیم بطلانش هم گفتیم, حقّ حقطلبان را گفتیم صحّت آنها را گفتیم همه این قسمتها را در ضمن قصص یا غیر قصص بازگو کردیم تا اینها متذکّر بشوند.
ص: 192
1) (11) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 44.
سرّ ایمان مومنان اهل کتاب به نبی خاتم
اما الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ قرآن کریم در عین حال که درباره تبهکاران اقوام گذشته کوتاه نیامده و کم نگذاشت, نسبت به پرهیزکاران امم گذشته هم جانب آنها را رعایت کرده آنجا که فرمود: مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ (1) همان یهودیهایی که پاکطینت بودند همان مسیحیهایی که پاکطینت بودن و نالههای شبانه داشتند قرآن از آنها به عظمت و نیکی یاد کرده اینجا هم میفرماید: الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ قبل از قرآن, هُم بِهِ به این قرآن یُؤْمِنُونَ برخیها خواستند این دو ضمیر یکی مِن قَبْلِهِ, یکی بِهِ به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برگردانند (2) آن هم درست است ولی ظاهرش این است که به قرآن برمیگردد فرمود اینهایی که جزء امم قبلی بودند و اهل ایمان بودند وقتی آیات قرآنی بر اینها تلاوت میشود إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ یعنی یُتْلَی این قرآن عَلَیْهِمْ به همین مناسبت میگویند آن دو ضمیر به قرآن برگردد اُولاست قَالُوا آمَنَّا بِهِ ما این حرفها را قبول داریم, چرا؟ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا هر چه از طرف پروردگار باشد حق است و هر چه حق باشد ما به آن ایمان داریم إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ما قبل از اینکه این آیات قرآن نازل بشود مسلمان بودیم یعنی چه مسلمان بودیم؟ آنچه را انبیا میآورند از نظر اصول اوّلیه اسلام است که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (3) دین به معنای اسلام تثنیهپذیر نیست چه رسد به جمع بگوییم ادیان, دین یکی است اما لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (4) هر پیامبری که آمد یک شریعت خاص دارد چند رکعت نماز بخوانند به کدام سمت نماز بخوانند چند روز روزه بگیرند چه ماهی روزه بگیرند اینها جزئیاتی است که در شرایع و مناهج انبیا فرق میکند اما خطوط کلی بیش از یکی نیست و آن خطوط کلی باعث اتّصاف آن معتقد است به اسلام لذا فرمود ما قبلاً مسلمان بودیم همین یهودیها همین مسیحیها میگویند ما قبل از اینکه این آیات نازل بشود مسلمان بودیم برای اینکه مسلمان یعنی کسی که خطوط کلی دین را بپذیرد ما هم پذیرفته بودیم لذا در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «حج» گذشت درباره حضرت ابراهیم آمده است مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ (5) این مِّلَّةَ أَبِیکُمْ منصوب به اغراست یعنی «خذوا ملّة أبیکم» شما یک شناسنامه دارید پدرتان مشخص است فرزندان ابراهیم اید شما که فرزندان ابراهیم اید دین پدرتان را بگیرید همه مسلمانها فرزندان ابراهیماند اینچنین نیست که حالا «أنا و علیّ أبوا هذه الامّة» (6) مخصوص اسلام باشد نه, وجود مبارک ابراهیم هم «أبو هذه الامّة» است. فرمود: مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَفِی هذَا خب شما پدری دارید دین پدرتان را بگیرید اگر هم بنا شد تقلید کنید خب از پدرتان تقلید کنید چرا از بیگانه تقلید میکنید او شما را قبل از این مسلمان نامید و خدا هم شما را قبل از این قرآن و قبل از این مکتب به عنوان مسلمان معرفی کرد لذا این اهل کتاب از دو منظر خودشان را مسلمان میدانند یکی اینکه خطوط کلی اسلام یکی است چه وجود مبارک موسی آورده باشد چه وجود مبارک عیسی چه وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) یکی هم به سبب تبشیری که انبیای قبلی به وجود مبارک رسول خدا داده بودند.
ص: 193
پاداش الهی اهل کتاب مؤمن به نبی خاتم
خدا میفرماید این گروه که آیات الهی وقتی برای آنها خوانده میشود این آیات الهی را میپذیرند بعد میگویند اینها حق است چون از طرف خداست اینها را قبول داریم آنچه موسی(علیه السلام) آورد حق است چون از طرف خداست آنچه عیسی(علیه السلام) آورد حق است چون از طرف خداست ما اینها را قبول داریم این گروه یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ هم اجر ایمان به انبیای قبلی را داشتند هم اجر ایمان به وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را دارند وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ چرا؟ برای اینکه إِنَّهُ الْحَقُّ است چرا؟ چون مِن رَبِّنَا هر کدام از اینها دلیل است برای تعبیر قبلی, ما به اینها ایمان آوردیم چرا؟ چون إِنَّهُ الْحَقُّ چرا حق است؟ چون مِن رَبِّنَا است خدا هر چه فرمود حق است الْحَقُّ مِن رَبِّکَ بعد فرمود: إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ما قبل از قرآن مسلمان بودیم حالا که این است خدا میفرماید: أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ اینها دو پاداش دارند هم قبل از قرآن آن دین قبلی را پذیرفته بودند خب پاداش الهی دارند بعد از نزول قرآن تعصّب نورزیدند دینِ قرآنی را قبول کردند پاداش جدید دارند نظیر یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ که در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» به این صورت آمده است آیه 28 سورهٴ مبارکهٴ «حدید» این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ که مصادیق فراوانی برای کِفْلَیْنِ ذکر شده است (1) یکی از آن مصادیق همین است که بخشی از رحمت مربوط به دین قبلی بود بخشی از رحمت مربوط به دین بعدی است (2) و شما در هر دو بخش صابرانه موفق بودید یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا این یک کار, از نظر اعتقاد.
ص: 194
فرهنگ دینی در برخورد با بیگانگان و اختلافات داخلی
از نظر عمل وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ انسان یک دشمن بیرونی دارد که مهاجم است این دشمن را باید سرکوب کند از مرز خود بیرون کند بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم این است که «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لاَ یَدْفَعُهُ إِلاَّ الشَّرُّ» (1) سنگی اگر از بیرون به داخل کشور شما عالماً عامداً پرت شد این سنگ را به جایش برگردانید ظلمپذیر نباشید «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لاَ یَدْفَعُهُ إِلاَّ الشَّرُّ» اینجاست که جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا (2) اما نسبت به داخل در جامعه اسلامی به این صورت نباشید که بگویید جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا در مسائل خانوادگی در مسائل اجتماعی در مسائل همسایگی در مسائل همشهری اگر کسی نسبت به شما بد کرد فوراً درصدد انتقام برنیایید نگویید جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا بلکه وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ با خوبی, بدی را بردارید نه بد را. در جریان اول فرمود بد را از سر راهتان بردارید «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لاَ یَدْفَعُهُ إِلاَّ الشَّرُّ» بد را از سرِ راهتان بردارید اما اینجا فرمود بدی را بردارید نه بد را, آن هم بدی را با خوبی بردارید نه با بدی وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ آن وقت این میشود جامعه عقلی این جامعه میشود الهی این میشود جامعه منتظر آن وقتی که حضرت(سلام الله علیه) ظهور کرد این یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ ظهور میکند اگر جامعه اینچنین باشد اداره این چند میلیارد بشری که روی کُره زمین است خیلی سهل است اگر یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ.
ص: 195
چگونگی دفع و رفع سیئات با حسنات
این یَدْرَءُونَ دفع کردن در قبال رفع نیست اولاً انسان در درون خود تا مشکل خودش را حل نکند مشکل جامعه حل نمیشود در حلّ مشکل خود سیّئه را با حسنه دفع میکند چطور دفع میکند؟ اگر قصد گناه کرد که سیّئه است این با استعاذه چون وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ (1) با استعاذه با پناه بردن به ذات اقدس الهی با رفتن در پناهگاه «کلمة لا اله الاّ الله حِصنی» (2) با دفع, جلوی سیّئه را میگیرد خودش را حفظ میکند آلوده نمیشود و اگر ـ خدای ناکرده ـ آلوده شد با رفع یعنی با توبه و انابه آن سیّئه را برطرف میکند که این میشود وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ دفعاً أو رفعاً این برای شخص, در محیط خانواده همین طور است در محیط همسایه همین طور است در محیط جامعه هم همین طور است وقتی مشکل خودش را دفعاً و رفعاً از راه حسنه حل کرد مشکل جامعه هم دفعاً أو رفعاً از راه حسنه حل میشود وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ اما وقتی به مقام قضا رسید یک قاضی باید حکم بکند وقتی مقام دشمن بیرونی رسیده است آنجا جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا.
منشئیت الهی کمالات انسان
وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ این گروه تنها معتقدِ محض نیستند گذشته از اعتقاد, صابرند و گذشته از صبر, جلوی سیّئه را میگیرند دفعاً أو رفعاً و نه تنها کارِ بد نمیکند بلکه آنچه ما به آنها دادیم آن هم در راه خدا انفاق میکنند وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ هرگز نمیگویند این مال خود من است إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (3) این نکته بارها گذشت که بسیاری از ماها اسلامی حرف میزنیم ولی قارونی فکر میکنیم اسلامی حرف میزنیم یعنی میگوییم ما مسلمانیم قارونی فکر میکنیم چون هر چه دست ماست میگوییم ما خودمان زحمت کشیدیم پیدا کردیم إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی آن وقت خودمان را مالک مطلق میدانیم در حسنات شرکت نمیکنیم در خیرات شرکت نمیکنیم در ارزان کردن ارزاق شرکت نمیکنیم در کمک کردن به نیازمندان شرکت نمیکنیم همیشه همین طور بود بسیاری از ماها اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم در علم هم همین طور است بعضی از ماها میگوییم ما سی, چهل سال خودمان زحمت کشیدیم عالِم شدیم خب خیلیها آمدند به جایی نرسیدند این طور نیست که هر که رفته باشد حوزه یا دانشگاه به جایی برسد یا خیلیها میخواهند بروند به سراغ علم ولی نصیبشان نمیشود این طور نیست که عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (4) را ما مجازیم نبینیم ما مجاز نیستیم که بگوییم ما خودمان چهل سال زحمت کشیدیم به جایی رسیدیم وگرنه آن قارون هم که غیر از این نگفته بود, گفت من خودم زحمت کشیدم مال پیدا کردم صاحباختیارم. ص: 196
ضرورت حضور دین در متن زندگی
ولی بیان قرآن این است که هیچ وقت نگویید من این کار را کردم اعضا و جوارح شما سربازان او هستند ما اعتزالی فکر نکنیم تفویضی فکر نکنیم نگوییم خدا خلق کرد و در قیامت از ما بازخواست میخواهد خیر, الآن هم او دارد اداره میکند ما اگر بدانیم اعضا و جوارح ما سربازان الهیاند هرگز نمیگوییم إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی نمونه دیگر همان حرفهایی بود که ماها چطور عادت کردیم زندگی کنیم آن اوحدیّ از موحّدان چطور. همان طوری که قبلاً عرض شد دین در زندگی عادی ما نیست اگر یک سبد میوهای به منزل ما برسد میگوییم این چیست؟ میگویند این میوه است, میگوییم چه کسی داد؟ میگویند فلان باغبان همین! اما آن موحّدین هرگز این طور حرف نمیزنند میگویند این چیست؟ میگویند میوه است, میگویند چه کسی آورد؟ میگویند فلان باغبان, چه کسی داد؟ معلوم است چه کسی داد دیگر; ما بین آن که میآورد با آن که داده فرق نمیگذاریم این در زندگی ماست حرف ماست فرهنگ ماست ما خیال میکنیم این داد خب آنکه در نهجالبلاغه است وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «إنّ المسکینَ رسول الله» (1) یعنی چه؟ یعنی اگر کسی در خانه شما آمد این را خدا فرستاد اگر نیازمندی به شما مراجعه کرد این رسول خداست «إنّ المسکینَ رسول الله» این بیان نورانی حضرت است در نهجالبلاغه حتماً این جملهها را به نهجالبلاغه مراجعه کنید به خاطر بسپارید و اینها کافی نیست این چون برنامه زندگی روزانه ماست فرمود: «إنّ المسکینَ رسول الله» چرا وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) هنگام صدقه دادن دست خودش را میبوسد, (2) برای اینکه «إنّ المسکینَ رسول الله» وقتی صدقه را به دست او میدهد میبیند به دست رسول الله رسید این باور کردند دست خودشان را میبوسند میبویند این است خب اگر «إنّ المسکینَ رسول الله» است المعطی هم رسول الله است آن که آمده حاجت خودش را با ما در میان میگذارد فرستاده خداست آن هم که سبد میوه آورده آن هم رسول خداست لذا ما نباید بگوییم چه کسی داد باید بگوییم چه کسی آورد آن که داد خداست.
ص: 197
ایمان به آخرت؛ منشأ انفاق مؤمنان
فرمود: وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ ما آنچه به اینها دادیم اینها انفاق میکنند برای اینکه با دست خالی که نمیشود سفر کرد اینها باور کردند آن طرف مرگ, انسان زنده است بدن دارد روح دارد مسکن میخواهد لباس میخواهد غذا میخواهد و هیچ خبری از روابط و ضوابط نیست نه آنجا بازار است برای فروش, نه رحامت و نسب است که از راه رابطه مشکل حل بشود خب اگر نه ضابطه است نه رابطه, فقر هم هست باید از اینجا برد آن طور نیست که آن طرف مرگ انسان غذا نخواهد مسکن نخواهد لباس نخواهد آن طرف مرگ نه ضابطه است لاَ بَیْعٌ فِیهِ نه رابطه است وَلاَ خُلَّةٌ (1) ما این طرف مرگ مشکلاتمان یا با ضابطه حل میشود اگر چیزی را احتیاج داریم میخریم یا با رابطه حل میشود اگر چیزی را احتیاج داریم پدر داریم, پسر داریم, برادر داریم, مادر داریم, خواهر داریم اینها حل میکنند آن طرف مرگ نه خبر از تجارت و ضوابط اقتصادی است لاَ بَیْعٌ فِیهِ این بیع, نماد تجارت و اقتصاد است نه خُلّت و خلیل و حبیب و دوستی در کار است همه از خاک برمیخیزند کسی پدر کسی نیست, کسی پسر کسی نیست فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ (2) اینها باور کردند که با دست خالی نمیشود سفر کرد و اگر این باور باشد جامعه ما کاملاً تأمین است چون همه چیز دارد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ص: 198
الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ یُؤْمِنُونَ (52 وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ (53) أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (54) وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ (55) إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56)) سرّ ایمان اهل کتاب به نبیّ خاتم
بعد از اینکه جریان وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) را در چند مقطع ذکر فرمود به وضع داخلی حجاز پرداخت فرمود گروهی از همین مردم حجاز به تورات وجود مبارک موسای کلیم ایمان نیاوردند هم موسی و هارون(علیهما السلام) را به ساحر بودن متّهم کردند و هم تورات را و نیز قرآن کریم را که اخیراً عرضه شد به سِحر بودن متّهم کردند اینها ایمان نیاوردند ولی گروهی از همان مردم اهل کتاب آنها در گذشته به کتاب آسمانی قبلی ایمان آورده بودند در شرایط کنونی که قرآن کریم نازل شد به قرآن ایمان آوردند برهان آنها این بود که قرآن «من عند الله» است هر چه «من عند الله» است حق است ما به آن ایمان داریم این برهان آنها، فرمود: الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ قبل قرآن, هُم بِهِ به این قرآن یُؤْمِنُونَ طوری است که وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ همین آیات الهی و کتاب الهی یعنی قرآن قَالُوا آمَنَّا بِهِ دلیل آنها این است که این حق است چرا حق است چون مِن رَّبِّنَا است و هر چه مِن رَّبِّنَا باشد حق است إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ما آنچه از طرف خدا آمده چه بشارتهایی که در کتاب انبیای قبلی راجع به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دادند ایمان داریم الآن که آن بشارت به فعلیّت رسید هم به آن ایمان داریم.
ص: 199
تکریم اهل کتابِ مؤمن به رسول اکرم, در بیان قرآن کریم
در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» از ایمان این گروه با اجلال و تکریم یاد شده است؛ آیه 83 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» این بود همین گروه اهل کتاب وَإِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاکْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ ٭ وَمَا لَنَا لاَ نُؤْمِنُ بِاللّهِ وَمَا جَاءَنَا مِنَ الْحَقِّ وَنَطْمَعُ أَن یُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِینَ ٭ فَأَثَابَهُمُ اللّهُ بِمَا قَالُوا جَنَّاتٍ (1) فرمود اینها کسانیاند که بیصبرانه منتظر نزول قرآن کریماند وقتی آیات الهی به وسیله وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر اینها تلاوت میشد اینها کاملاً میفهمیدند, باور میکردند و اشک شوق از چشمانشان میریخت که اینها مخاطب خدا قرار گرفتند خدا با اینها دارد حرف میزند کلام خدا را دارند تلقّی میکنند میگویند به جایی رسیدیم که آفریدگار عالَم با ما سخن میگوید اشک شوق از چشمانشان جاری میشود تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ در ذیل این آیه در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» قبلاً گذشت که یک وقت انسان اشک میریزد, گریه میکند «سلاحه البکاء» است یک وقت است که اشکهای فراوانی میریزد که این اشکهای چشم او دیگر این طور نیست که با دستمال چشمش را پاک کند بلکه کلّ این اشکها بر گونه او میریزد که از این اشکِ ریزان به عَبَرات یاد میکنند که اینها عبور میکند که وجود مبارک حضرت فرمود: «أنا قَتیل العبرة» (2) یعنی این طور اشک که عبور بکند ریزش بکند مثل آبشار, یک وقت است که آن قدر اشک, چشم را پر میکند که نمیشود گفت اشک میریزد بلکه باید گفت چشم میریزد برای اینکه آدم چشم را که نمیبیند این اشکها که در چشم پر شده انسان فقط این اشک را میبیند و خیال میکند این چشم است در چنین موقعیّتی وقتی این اشکها میریزد مثل اینکه چشم میریزد نفرمود «تری دموعهم تفیض» فرمود: تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ نفرمود اشکهایشان میریزد فرمود چشمشان میریزد برای اینکه چشمشان را شما الآن نمیبینید هر چه میبینید اشک است همینها دارند پایین میآیند مثل اینکه چشمشان دارد پایین میآید درباره کسانی هم که در زمان رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میخواستند به جبهه بروند هم این تعبیر آمده (3) تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ حق برایشان روشن شد اینها دلبسته حق بودند اشک شوق میریختند آنهایی هم که عازم جهاد بودند وقتی حضور مبارک حضرت میآمدند میگفتند ما را به جبهه اعزام بکنید حضرت میفرمود امکان اعزام نیست آنها اشک حسرت میریختند که أَلاَّ یَجِدُوا مَا یُنفِقُونَ. (4)
ص: 200
ویژگیهای اهل کتاب مؤمن به پیامبر اکرم و پاداش آنان
فرمود این گروه که در برابر آیات الهی این قدر شاهقانه اشک میریختند و حرفشان این بود که این کلام خداست و حق است فَأَثَابَهُمُ اللّهُ بِمَا قَالُوا ثواب اینها را ذات اقدس الهی به اینها خواهد داد جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَذلِکَ جَزَاءُ الْمُحْسِنِینَ. (1) در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که محلّ بحث است از همین گروه به این صورت یاد کرده است فرمود: وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ٭ أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ اینها هم اجرِ حَسنه دارند چون خوب فهمیدند, باور کردند, متخلّق شدند و عمل کردند هم اجر دفع السیّئة بالحسنه دارند که آثار سوء, نیش دیگران را, بدگویی دیگران را تحمل کردند با حِلم پاسخ دادند نه با جوابِ تند هم بر اساس آن ایمانی که آوردند اجر دارند هم بر اساس این صبری که کردند اجر دارند هم بر اساس وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ اجر دارند لذا فرمود: أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ نه تنها «بما آمنوا» بلکه بِمَا صَبَرُوا برای اینکه اینها در برابر بیگانگان این طعنها را داشتند اولاً آن طعنها و دشنامها و تحقیرها را که سیّئه بود با حسنه جواب دادند وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ که «إدْرَؤُا الحدودَ بالشبهات» (2) یعنی دفع کنید وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ در ذیل این آیه برخی از مفسران مثل قرطبی گفتند این انفاق اختصاصی به مسائل مالی ندارد آن که روزه مستحبی میگیرد آن که نماز مستحبی میخواند یا واجب این انفاق بدنی میکند (3) بالأخره سلامت و قدرت, روزی الهی است چه بهتر که انسان این روزی را در راه خدا صرف بکند گفتند زمستان «ربیع المؤمن» است برای اینکه روزهایش کوتاه است برای روزه گرفتن آماده است و شبهایش بلند است برای شبزندهداری و احیاءاللیل مناسب است (4) (لذا «ربیع المؤمن» است) اگر کسی از استراحت خود بکاهد به عبادت بپردازد این وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ است که جریان انفاق، اختصاصی به مسائل مالی ندارد.
ص: 201
پرسش:...
پاسخ: ایمان آوردن چه در آن مقطع چه در این مقطع, صبر را به همراه داشت هم آنجا اهانت میشدند هم اینجا, هم آنجا یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ هم اینجا, هم آنجا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ هم اینجا, لذا این مجموعه با این امور همراه است دلیلی که میآورد به صبر و دریء سیّئه به حسنه و انفاق یاد میکند.
ثمره دلپذیر عفو و گذشت
این گروه وقتی با تحقیر دیگران برخورد میکردند از راه صبر و بردباری، سیّئه را دفع میکردند که در بحث دیروز گذشت یک وقت است که در جریان حکم قضاست خب وقتی به دستگاه قضا رسیده است آن جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا اما جامعه را باید با یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ اداره کرد با گذشت با اغماض با صرفنظر کردن, اگر چنین کاری بشود آن کسی که بد گفته ولی مورد عفو قرار گرفته در کمال آرامش و درخواست گذشت برمیگردد ولیّ حمیم میشود (1) فرمود مبادا نسبت به همه تا آخرین مرحله دشمنی بکنید مقداری راه را برای دوستی بگذارید آن که بد کرد و شما گذشت کردید او ولیّ حمیم شما میشود دوست گرم و صمیمی میشود این سنگی که درونش خالی نیست پر است میگویند صمّا انسانی که نسبت به دیگری کم نمیگذارد میگویند دوست صمیمی اوست حمیم بودن این است صمیم بودن این است فرمود مقداری که شما گذشت بکنید آن دیگری که بد کرد و گذشت شما را بر اساس کرامت شما دید میشود ولیّ حمیم, جامعه را با این میشود اداره کرد.
ص: 202
1) (9) . سورهٴ فصلت, آیهٴ 34.
مصونیت اولیای الهی در برابر لغو و لهو
بزرگانی که در برابر تلخرفتاری و گفتاری دیگران قرار دارند قرآن کریم در چند مقطع از آنها به نیکی یاد میکند فرمود: وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ این گونه از بزرگان نسبت به لغو دو کار دارند نسبت به لهو هم دو کار دارند یک وقت است انسان عمداً به طرف لغو نمیرود دهنش باز نیست که هر چیزی بگوید ولی گاهی بالأخره لغو به طرف او میرود او را سرگرم میکند لهو و بازی هم اینچنین است برخیها به طرف لَعْب نمیروند یا به طرف لهو نمیروند ولی گاهی لهو و لعب به طرف آنها میرود اینها را سرگرم میکند مردان الهی و موحّدان ناب نه به طرف لغو میروند نه لغو به طرف آنها, نه به طرف لعب و لهو میروند نه لعب و لهو آن قدرت را دارد که به طرف اینها برود. در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» وقتی این گونه از مردان الهی را نام میبرد میفرماید مردان الهی کسانیاند کهعَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ؛ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (1) اینها کار لغو نمیکنند در محلّ بحث میفرماید اگر کسی کار لغو کرد حرف لغو زد این لغو نمیتواند آنها را سرگرم کند که آنها پاسخ لغو را به لغو بدهند وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ پس خودشان ابتدائاً به طرف لغو بروند اینچنین نیست اگر لغو آمده اینها را تعقیب کرده به اینها نمیرسد اینها مصون عن اللغوند در لهو هم همین طور است یک وقت بعضیها اهل بازیاند یک وقت است نه, گاهی در اثر مهمانی یا جشنها و مانند آن بازی به سراغ اینها میرود اینها را چند لحظه سرگرم میکند مردان الهی نه به طرف بازی میروند نه بازی به سراغ اینها میآید اما به طرف بازی نمیروند برای اینکه بازی هم در حکم کار لغو است و آیه سه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» شامل حال اینها میشود که فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ اما لغو به سراغ اینها نمیرود لعب و بازی و لهو و سرگرمی به طرف اینها نمیرود همان آیه معروف سورهٴ مبارکهٴ «نور» است که رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ (2) هیچ چیزی اینها را سرگرم نمیکند آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «نور» ندارد که مردان الهی به طرف لهو نمیروند فرمود چیزی آنها را سرگرم نمیکند لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ نه تنها لهو, بلکه تجارت هم آنها را سرگرم نمیکند تجارت برای آنها لهو است مگر اینکه کسی کسب حلال بکند برای تأمین رزق خود، آن میشود کوثر دیگر تکاثر نیست آن تجارتی که منتظر است چه وقت ارز گران میشود چه وقت ارز فلان میشود بازار سیاه درست کند مسلمانها را گرفتار بکند این تکاثر است أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ (3) هیچ گاه مردان الهی به فکر این طور درآمد نیستند رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ چیزی اینها را سرگرم نمیکند نه اینکه بازی، اینها را سرگرم نمیکند شب ببینند که چه کسی میبرد چه کسی گُل میزند اینکه هیچ, تجارت هم اینها را سرگرم نمیکند تجارت میکنند تجارت اینها لهو نیست کسب دارند کسب حلال دارند لهو نیست اینها را سرگرم نمیکند نه اینکه بازی اینها را سرگرم نمیکند اینها که اصلاً اهل بازی نیستند تجارت هم که برای عدّهای بازی است اینها را سرگرم نمیکند.
ص: 203
بیاعتنایی اولیای حق به گستاخی تبهکاران
پس مردان الهی نه به طرف لغو میروند نه لغو میتواند به اینها برسد نه به طرف لهو میروند نه لهو میتواند به اینها برسد مصون از لغو و لعب و لهوند لذا فرمود اگر هم چند نفر نسبت به اینها لغو گفتند اینها اعتنا نمیکنند چیزی نیست حالا غصه بخورند که به ما بد گفتند به ما اهانت کردند همان بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که آن مرد بددهن که گفت: «لک أقول» حضرت هم فرمود: «و عنک اُعرض» (1) همین است گفت آقا این فحشها را به شما گفتم, فرمود من هم از شما گذشتم.
فرمود وَإِذَا سَمِعُوا لغو را, اعراض میکنند چون لغو کوچکتر و کمتر از آن است که بتواند به سراغ اینها برود وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» هم مشابه این گذشت آیه 63 سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» این بود وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً لغو را هم که در آیه 72 اشاره کرد وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً چه درباره خود چه درباره دیگران در صحنه بازی نیستند در صحنه لغو نیستند خب خیلی هنر میخواهد که انسان به جایی برسد که نه تنها به لغو, لعب و لهو این امور سهگانه نظر مثبت ندارد اینها هم نمیتوانند به گردش برسند پس معلوم میشود جای دیگر هست.
سرّ مصونیت مخلَصین از وسوسههای شیطان
بعضیها به طرف گناه نمیروند خب اینها عادلاند بعضیها به قدری والا هستند که اصلاً گناه به طرف اینها نمیرود خب گناه وسوسه شیطان است شیطان نه آن قدرت را دارد نه آن جرأت را، چرا گفته من نسبت به مخلَصین کار ندارم برای اینکه مخلَصین چیزی میخواهند که ابزارش در دست شیطان نیست شیطان چیزهایی دارد که مطلوب آنها نیست شیطان مقام دارد, دنیا دارد این چیزها را دارد که بدلیِ آنهاست آنها اصلش را نمیخواهند چه رسد به بدلی! آن چیزی که آنها طلب میکنند شیطان اصلاً نمیفهمد برای اینکه سطح تجرّد شیطان معلوم است تا کجاست اینچنین نیست که بفهمد مخلَصین به دنبال چه چیزی هستند و آنها را به سبب محبّت یا لطف یا علاقه رها بکند چیزهایی آنها میطلبند که اصلاً شیطان نمیفهمد تا بدلیاش را بسازد شیطان همین چهار ابزار را دارد یک ابزارش جماد است یک ابزارش نبات است یک ابزارش حیوان است یک ابزارش انسان که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ این سرمایه فروشگاه و نمایشگاه شیطان است یا جمادات را عرضه میکند که قناطیر مُقنطَره است یا نباتات را عرضه میکند که کشاورزی و باغداری است یا دامداری را حیوانات را عرضه میکند یا از انسان ابزار میسازد مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ غیر از این که او چیزی ندارد در نمایشگاه شیطنت شیطان همین چهار رقم است آنها که از همه اینها گذشتند چیزی میطلبند که شیطان نمیفهمد چیزی میخواهند که در نمایشگاه شیطنت نیست خب چه کار میتواند بکند؟! اینکه گفت: لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ٭ إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (2) یعنی آنها در دسترس من نیستند من در نمایشگاهم همین چهار رقم را دارم آنها هم که اهل این چهار رقم نیستند من چگونه آنها را فریب بدهم.
ص: 204
نزاهت مخلَصین از گناه و دوری گناه از آنان
اگر کسی به آن مقام رسید نه تنها خودش به طرف گناه نمیرود گناه هم جرأت ندارد به طرف آنها برود لذا درباره مخلَصین فرمود گناه به طرف آنها نمیرود یعنی عرضه آن را ندارد گناه برای شیطنت شیطان است نمایشگاه شیطان هم مشخص است چیست فرمود: لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ (1) نفرمود ما نگذاشتیم یوسف به طرف گناه برود, به گناه اجازه ندادیم به طرف یوسف برود گناه را چه کسی انجام میدهد؟ شیطان انجام میدهد, وسوسه میکند دیگر، نمایشگاه شیطان چیست؟ همین چهار رقم است این چهار رقم برای مخلَصین جاذبه ندارند لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ نه «لنصرفه عن السوء و الفحشاء» این معنای مخلَصین است لغو و لعب و لهو هم همین طور است این رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ از همین قبیل است یعنی «نَصرف اللهو و اللغو و اللعب عن هؤلاء الرجال» آن وقت راحتاند دیگر گرفتار جهاد اوسط نیستند اینها وارد محدوده جهاد اکبرند.
محدوده جهاد اکبر و جهاد اوسط
اگر کسی خواست آدم خوب بشود باتقوا بشود بهشتی بشود در حدّ شیخ انصاری بشود این در جهاد اوسط است یعنی بخواهد تهذیب بکند آدم خوب بشود کسی از این مرحله گذشته وارد مرحله بحرالعلوم شده یا ابنطاووس شده یا دیگران, وارد حوزه جهاد اکبر است جهاد اکبر این است که همه آن اوصاف و فضایل اخلاقی را دارد آدم خوب و عادلی است اما به دنبال این است که بهشت را ببیند جهنم را ببیند اولیای الهی را مشاهده کند او اهل رؤیت است به دنبال آن دارد میگردد نه اینکه میخواهد بهشت برود میخواهد بهشت را ببیند این میشود جهاد اکبر چون این در دسترس غالب ماها نیست در آن روایت معروف از جهاد اوسط به جهاد اکبر یاد شده (2) و آن اکبرِ نسبی است نه نفسی، جهاد اکبر برای مرحله عقل و قلب است نه مرحله عقل و نفس آنجا که انسان میخواهد مشاهده کند. پس اینجا وجود مبارک یوسف را که خدا جزء مخلَصین معرفی کرد فرمود: لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ پس اینها نه به طرف سوء و فحشا میروند نه سوء و فحشا آن قدرت را دارد به طرف اینها برود لهو این طور است.
ص: 205
سهولت اعراض مؤمنان از لغو و لهو
لغو این طور است لَعْب این طور است اینها کسانیاند که وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ بیاعتنایی میکنند برای آنها هم آسان است نه اینکه حالا غصّه بخورند شب بنشینند فکر بکنند خوابشان نبرد که به ما اهانت کردند در فلان روزنامه این طور نوشتند در فلان مقاله این طور گفتند به ما هتک حرمت شده اینها نیست اصلاً در این بازیها نیستند آمدنش برای اینها فضیلت نیست چه رسد به اینکه رفتنش برای اینها رنج باشد اینها راحت زندگی میکنند اینها روح و ریحان دارند فرمود: وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که بحثش قبلاً گذشت اگر آیه 63 فرمود: وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً حرف سلامتآمیز میزدند و در آیه 72 همان سوره فرمود: وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً در آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هم فرمود: وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ مثل اینکه آدم در طبقه بالاست یکی به او سنگ بزند خب به او نمیرسد این خیال کرده سنگ به او رسید ولی او این سنگ را اصلاً ندیده گرفته قَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ این سلام تودیع است لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ ما با افرادی که جهلِ علمی دارند (یک) جهالت عملی دارند (دو) کاری نداریم مبارزهای نمیکنیم مناظرهای نمیکنیم گفتگو نمیکنیم برای اینکه حرف ما در شما اثر ندارد گفته شما هم که برای ما سودآور نیست.
مراد از واجب «من الله» بودن ارسال رسل
مطلب بعدی آن است که در بخشهای قبلی ذیل آیه 47 مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) میفرماید این دلیل بر وجوب لطف است (1) لطف که در کلام مطرح است نیازی به تتمیم و ترمیم دارد برهان اساسیاش که در حکمت عملی مطرح است عدل است عدل واجب است اما «مِن الله» نه «علی الله» آنها که منکر حُسن و قبح عقلیاند مثل اشاعره فتوا به وجوب نمیدهند آنها که قائل به حُسن و قبح عقلیاند فتوا به وجوب میدهند مثل معتزله منتها آنها نمیدانند که چیزی بر خدا واجب نیست ولی اینها صریحاً میگویند «یَجب علی الله» که این کار را بکند بر خدا واجب است که انبیا و اولیا و مؤمنین را به بهشت ببرد اما امامیه طبق رهنمود عقلی و نقلی ائمه(علیهم السلام) میفرمایند خدا محکومِ هیچ حکمی نیست اینکه مؤمنین را خدا به بهشت میبرد یقینی است اینکه خدا به وعده خود عمل میکند یقینی است اینکه انبیا و دین و مکتب خود را حفظ میکند یقینی است اما آیا «یَجب علی الله» است یا «یَجب عن الله» آیا ـ معاذ الله ـ چیزی بر خدا واجب است که ما قانون پیشنوشته داشته باشیم پیشفرض داشته باشیم از خارج، آن قانون بر خدا حکم بکند ـ چنین چیزی نیست ـ یا نه, خدایی که عالِم است قدیر است مختار است دارای قدرت ذاتی است یقیناً این کار را میکند این «یجب عن الله» است نه «یجب علی الله» ما یقین داریم خدا به وعدهاش وفا میکند یقین داریم خدا عادلانه رفتار میکند نه باید عادلانه رفتار کند چون آن قانون, جدای از فعل خدا نیست ما چیزی در خارج جدای از فعل خدا داشته باشیم به نام قانون که آن قانون بر خدا حکم بکند این طور نیست کلّ جهان معدومِ محض بود و خدا نقشه کشید و به نظام احسن جهان را آفرید چیزی در جهان جدای از فعل خدا نیست که بر فعل خدا حاکم باشد لذا در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که اصلاً خدا زیر سؤال نمیرود لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (2) یعنی از چه چیزی میخواهید سؤال کنید؟! یک وقت است از فاعلی سؤال میکنید آقا چه کسی وادارت کرده که این کار را بکنی این سؤال معقول است او هم جواب میدهد, سؤال میکنند که برای چه این کار را کردی؟ این سؤال معقول است این جواب میدهد که من به فلان مطلب نیاز داشتم این کار را کردم که به مقصد برسم یک وقت سؤال میکنند مبدأ مادیاش چه بود از چه چیزی این کار را ساختی؟ این جواب میدهد که از فلان مصالح, به چه صورت ساختی؟ به فلان صورتی که قبلاً در ذهنم بود سؤال در همین چهار محور است درباره ذات اقدس الهی که خداست و لاغیر نمیشود گفت چه کسی وادارت کرد چه کسی در کار نبود برای چه این کار را کردی خودش هدفِ محض است با چه چیزی عالَم را ساختی چیزی نبود بر اساس کدام الگو و مدل ساختی, الگو و مدلی نبود لاَ یُسْئَلُ یعنی لاَ یُسْئَلُ اصلاً سؤال فرض ندارد.
ص: 206
پرسش: جناب استاد وقتی در سؤال ملائکه میفرمایند: أتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ. (1)
پاسخ: خب در این محدوده است یعنی سماواتی هست ارضی هست بشر که زمینی باشد فساد میکند این سؤالِ داخلی است درونمرزی است اما اگر نسبت به کلّ عالَم کسی بخواهد سؤال بکند سؤال فرض ندارد نه سؤال بد است اصلاً سؤال به ذهن نمیآید لذا لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ.
کیفیت استدلال آیه 49 در برابر مشرکان
اگر کسی ملحد محض باشد بگوید: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا (2) با آن راجع به وحی و نبوّت یک طور دیگر استدلال میکنند اما اگر کسی خدا را قبول دارد ولو معاد را هم قبول نداشته باشد میشود به او گفت که شما اگر خدا را قبول دارید این خدا که جهان را آفرید بشر را آفرید باید قانون بفرستد او را هدایت کند حرف مشرکان این است که بشر نمیتواند از طرف خدا پیام بیاورد لذا هر بشری که پیام را ادّعا کند این افتراست این بر اساس مبنای خودشان قابل قبول است اما میگویند اگر خدا پیامی دارد باید به وسیله فرشته باشد پس خدا را قبول دارند رسالت بشر را محال میدانند هر کتابی که بشر بیاورد و ادّعا کند از طرف خداست این را فِریه میپندارند در چنین فضایی انبیا استدلال کردند بسیار خب, شما که خدا را قبول دارید خدا که جهان را آفرید باید بپروراند, پرورش انسان هم بر اساس قانون است کتاب است یک موجود متفکّر مختار را با قانون اداره میکنند اگر تورات را قبول ندارید اگر قرآن را قبول ندارید کتابی بهتر از این بیاورید حالا یا از راه فرشته است یا هر راه دیگر اگر بگویید خدا بشر را همین طور رها کرده اینکه با ربوبیّت او سازگار نیست وقتی میگویید بشر هر کاری بکند فریه است برای اینکه بشر نمیتواند پیامبر باشد شما کتابی بیاورید که بهتر از این باشد چون اگر مثل این باشد که خب مثل این است شما این را قبول ندارید باید ـ معاذ الله ـ بهتر از قرآن باشد باید ـ معاذ الله ـ بهتر از تورات باشد چون اگر مثل تورات یا مثل قرآن باشد که خب همینهاست شما که اینها را قبول ندارید شما فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ که هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا (3) در چنین فضایی این مناظره جدال احسن فرض دارد اما اگر کسی ملحد محض بود خدا را قبول نداشت یا اصلِ رسالت را چه برای فرشته چه برای انسان مستحیل میدانست این جدال احسن راه نداشت آنهایی که تا حدودی میپذیرند بشر ممکن است پیامبر بشود منتها میگویند یک انسان فقیری که از خانواده محروم برخاست او نمیتواند پیامبر بشود لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (4) باید بالأخره یکی از این سرمایهدارها و اشراف, رسول بشود بالأخره او باید کتابی بیاورد نمیشود گفت خدا جهان را آفرید و رها کرد این میشود جدال احسن اگر هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا در چنین فضایی تقریر بشود قابل قبول است.
ص: 207
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56 وَقَالُوا إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ رِزْقاً مِن لَدُنَّا وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (57) وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً وَکُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ (58) وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا وَمَا کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرَی إِلَّا وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ (59)) تأکید قرآن بر امنیت و اقتصاد مطلوب مکه، در پاسخ بهانهجویی مشرکان
بعد از اینکه بهانههای مشرکان مکه را ذکر فرمود که چرا شما کتابی همانند کتاب موسی(علیه السلام) یکجا نمیآورید و چرا معجزات حسّی همانند معجزات وجود مبارک موسای کلیم(علیه السلام) نمیآورید لَوْلاَ أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَی (1) بعد از اینکه ذات اقدس الهی پاسخ آنها را داد و از مسائل اعتقادی و کلامی فاصله گرفتند به مسائل اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی بهانه جستند گفتند ما اگر به شما ایمان بیاوریم مشرکین مکه هم از نظر اقتصاد ما را در زحمت قرار میدهند هم از نظر امنیّت, اینها غارتگرند اسلحه دست اینهاست قدرت دست اینهاست اینها جلوی امنیّت ما را میگیرند جلوی رزق ما را میگیرند این حرف آنها بود. آنگاه ذات اقدس الهی چندین جواب داد فرمود اصل در زندگی, اعتقاد است نه اقتصاد, اقتصاد با هر فراز و نشیبی گذراست آنچه باعث حیات و سعادت دنیا و آخرت انسان است اعتقاد است این یک, ثانیاً شما در مکه زندگی میکنید مکه دو عنصر اساسی را از راه غیب در خود دارد یکی اقتصاد سالم و فراوان, یکی امنیت سالم و کامل فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ (2) فرمود شما الآن به برکت کعبه در معجزه زندگی میکنید در سورهٴ مبارکهٴ «قریش» که فرمود: لاِیلاَفِ قُرَیشٍ ٭ إِیلاَفِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّیْفِ (3) فرمود: فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ که به برکت این بیت, خدا هم اقتصاد اینها را تأمین کرده هم امنیت اینها را تأمین کرده فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ.
ص: 208
غیر ذی زرع بودن مکه
مستحضرید که مکه نه جای صنعت بود نه جای دامداری بود نه جای کشاورزی, وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) هم به خدا عرض کرد رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الْمحَرَّمِ (1) خدایا من به دستور تو همسرم و فرزندم را در جایی قرار دادم که دایر نیست (یک) بایر نیست (دو) «لم یزرع» نیست (سه) غَیْرِ ذِی زَرْعٍ است (چهار) زمین یا دایر است مثل زمینهای کشاورزی یا بایر است ولی با آبیاری دایر میشود (دو) یا «لم یزرع» است این «لم یزرع» عدم مَلکه است یعنی لیاقت و شأنیّت آن را دارد که کِشت و زرع بشود ولی کسی نیست اینجا کشاورزی کند این «لم یزرع» است قسم چهارم غَیْرِ ذِی زَرْعٍ است غَیْرِ ذِی زَرْعٍ یعنی بایر نیست «لم یزرع» نیست بلکه قابل کشت و زرع نیست خب مستحضرید مکه قبل از جریان کنونی در کنار کوه ابوقبیس یک مشت سنگلاخ بود جای دامداری و کشاورزی هم که نبود این را میگویند غَیْرِ ذِی زَرْعٍ.
عرض کرد رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ این یک درّه است سنگلاخ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ است ولی تو هر کاری بخواهی میتوانی این ایمانِ وجود مبارک ابراهیم خلیل بود.
عنایت الهی در تأمین اقتصاد سالم و امنیت مکه
خدای سبحان هم به برکت این کعبه همه چیز را به اینها داد فرمود: فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ کسی در مکه گرسنه نمیماند همه نعمت در همه فصول فراوان است و کسی در مکه در معرض خطر و آدمربایی و غارتگری و جنگ نیست همه این غارتگریها و رهزنیها برای بیرون مکه است به احترام این کعبه این سرزمین را خدای سبحان حفظ کرده فرمود مگر اینها غیر از اقتصاد و غیر از امنیت چیز دیگری میخواهند ما هر دو را که تأمین کردیم. اینها کافرند (یک) بت در کعبه فراوان است (دو) شراب در کنار زمزم فراوان است (سه) کعبه هم جای قمار قماربازان صنادید قریش است (چهار) تولیت کعبه هم در این قمارها رد و بدل میشود (پنج) بعضی از همین متولیّان کعبه کلیددار کعبه بودند این حقّالتولیه را در پشتبام کعبه با مَشک شراب در قمار باختند (2) با کعبه این طور بازی کردند با همه این شرایط خدا به احترام کعبه این دو عنصر را به آن سرزمین داد فرمود شما چه مشکلی دارید اگر ایمان بیاورید همه این رذایل به فضایل تبدیل میشود آن کفر و شرکتان به توحید تبدیل میشود این بتکده بودن به مطاف و قبله شدن تبدیل میشود کعبه قبله است کعبه مطاف است نه بتکده, کنار زمزم دیگر سخن از میگساری نیست کعبه دیگر سخن از قماربازی نیست حقّالتولیه کعبه دیگر إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ قابل قماربازی نیست اگر این رذایل چندگانهای که شمرده شده به فضایل تبدیل بشود خدا چه میکند؟! بنابراین اگر بهانهتان این است که اگر ایمان بیاورید در خطر آدمربایی هستید امنیتتان, اقتصادتان آسیب میبیند یقیناً اشتباه میکنید چند برهان ذات اقدس الهی ذکر کرده که یکی پس از دیگری ـ انشاءالله ـ آن براهین خوانده میشود.
ص: 209
علاقه پیامبراکرم به هدایت قوم خویش و پاسخ الهی
قبل از این, آن جریان هست که وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) علاقهمند بود قومش ایمان بیاورند چون بالأخره یک علاقه مطلوبی است که انسان دلش میخواهد قبیله او, قوم او, همشهری او, همملیّت او موفق باشد و اصرار هم داشت که فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً (1) هم در همین زمینه نازل شد فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ (2) در همین زمینه نازل شد فرمود شما فقط کاری که میکنید این است که برهان اقامه میکنید ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (3) از راه استدلال از راه موعظه از راه نصیحت و از راه تمثیل و مانند آن اینها را راهنمایی میکنید اما حالا چه کسی اهل قبول است چه کسی اهل نکول به دست تو نیست آن به دست «مقلّبَ القلوب» (4) است شما کارتان همین است البته گاهی به وساطت شما فیض خاصّی نصیب دیگری میشود ولی نظام عالم بر این نیست که هر که را شما بخواهی هدایت کنی در بخشهای دیگر فرمود: لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ (5) خب بالأخره انسانِ کامل معصوم, خلیفه خداست خلیفه به اذن مستخلفعنه کار میکند خدای سبحان فرمود شما کارتان هدایت کردن یعنی راهنمایی کردن و ارائه طریق است اما کِشش قلبی, گرایش درونی, کوشش نفسانی اینها یک سلسله فیضهای خاصّی است که خدا میداند به چه کسی بدهد به بعضیها عطا میکند چون میداند حُسن عاقبت دارند به بعضیها نمیدهد همان هدایتها و براهین اوّلیه است.
ص: 210
ذاتی نبودن علوم معصومان(علیهم السّلام)
پرسش:...
پاسخ: ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیامبر یکی پس از دیگری این فیض را میفرستد و او آگاه میشود تا این فیض نیاید او طبق جریان عادی علاقهمند است که قومش ایمان بیاورند و تلاش و کوشش میکند که گویا دارد جان میدهد خصوصیّت رهبری همین است اگر کسی هادی امّت شد پیامبر امّت شد امام امّت شد ولیّ امّت شد رسول امّت شد علاقهمند است که قومش هدایت بشوند این طبع اوّلی است یک چیز خوبی هم است اما لحظه به لحظه که فیض میآید که شما تا اینجا وظیفه داری از اینجا به بعد وظیفه نداری او دیگر آرام میشود این طور نیست که حالا اگر کسی معصوم شد علوم اوّلین و آخرین را بذاته بداند, اگر علوم فراوانی دارد «متی أراد أن یعلم یعلم» با تعلیم الهی است وگرنه خدا نمیفرمود: مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ (1) تو نمیدانستی ولی ما به تو گفتیم تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ (2) اینها گزارشهای غیبی است که ما لحظه به لحظه به شما اطلاع میدهیم.
اینکه فرمود: إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ این ناظر به قوم خودش است نه ناظر به ابوطالب(سلام الله علیه).
قول صحیح در شان نزول کریمه إِنَّکَ لَا تهَدِی مَنْ أَحْبَبْت
زمخشری و سایر مفسّران اهل سنّت متأسفانه این را درباره ابوطالب(سلام الله علیه و رضوان الله علیه) تطبیق کردند (3) روایات اهل بیت(علیهم السلام) این است که ابوطالب(سلام الله علیه و رضوان الله علیه) مؤمناً رحلت کرده است آن حمایت بیدریغی که از وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشت آن اشعار فراوانی که مشحون به حق بودن نبوّت و رسالت است همه نشان میدهد که او مؤمناً رحلت کرده است هم روایات اهل بیت(علیهم السلام) دارد که او مؤمناً رحلت کرده است هم اشعاری که دلالت میکند بر حقانیّت قرآن, حقانیّت اسلام در کلمات ابوطالب فراوان است.
ص: 211
حکیمانه بودن برخورداری از هدایت ویژه و رحمت خاص خدای سبحان
إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ این یَهْدِی مَن یَشَاءُ همان هدایت به معنای ایصال به مطلوب است چون ذات اقدس الهی دو رحمت دارد یکی رحمت عمومی است که رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ یک رحمت خاصّه است که فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ (1) هدایت هم همین طور است یک هدایت عام است که هُدیً لِلنَّاسِ (2) است ذِکْری لِلْبَشر (3) است و مانند آن,یکی هدایت خاصّه است که به معنای ایصال به مطلوب است گرایش است میبینید بعضیها همین که نزدیک اول وقت میشود با تلاش و کوشش سعی میکنند خودشان را به نماز اول وقت برسانند بعضیها هم نماز میخوانند حالا هر وقتی شد, شد! این گرایش و علاقه یک چیز دیگر است به دست «مقلّبَ القلوب» است بعضیها در علم این طورند بعضی در اقتصاد این طورند بعضی در تولید این طورند بعضی در فنّاوری این طورند یک نعمت خاصّی یک موهبت مخصوصی است ذات اقدس الهی عطا میکند و کارهای الهی هم بر اساس مشیئت اوست و مشیئت او هم حکیمانه است این از اصول مُتقن امامیه است که وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) در همان صحیفه سجادیه دارد که «یا مَن لا تبدِّل حکمته الوسائل» (4) ای خدایی که تمام کارهای تو حکیمانه است اگر کسی بخواهد وسیله بیاورد توسّلی کند دعا و ناله کند که شما کاری را بدون حکمت انجام بدهید شدنی نیست «یا مَن لا تبدِّل حکمته الوسائل» با هیچ وسیلهای نمیشود به خدا عرض کرد که شما این کار غیر حکیمانه را بکن. ص: 212
هیچ وسیلهای نمیتواند مسیر حکمت او را عوض کند اینجا هم فرمود: یَهْدِی مَن یَشَاءُ خب یَهْدِی مَن یَشَاءُ حکیمانه است دیگر, رحمت خاصّهاش هم همین است در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 105 فرمود: وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ این کدام رحمت است آن رحمتی که رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ آن را که به همه عطا کرده همه را دعوت کرده همه را عقل داده همه را فطرت داده همه را هدایت کرده اما اینکه فرمود: وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ دید که این شخصی که ما به او نعمت دادیم قدر این نعمت را میداند هر اندازه که به او نعمت دادیم تلاش و کوشش میکند این نعمت را بجا مصرف کند خب لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ (1) دیگری با بیاعتنایی به نعمت ما برخورد میکند ما او را دیگر یک نعمت زایدی عطا نمیکنیم اینکه آنجا فرمود: یَهْدِی مَن یَشَاءُ در آیه 105 سورهٴ «بقره» فرمود: وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ, مَنْ یَشَاءُ حکیمانه است وقتی چند بار خدا دید این نعمت را این استعداد را این فروغ را این امکانات را به او داد ولی او هدر میدهد خب او را به حال خودش رها میکند اما اگر کسی از همین نعمتها حداکثر بهره را ببرد وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ.
پاسخ خداوند به بهانهجویی امنیتی مشرکان حجاز
برهانی که آنها آوردند گفتند إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا ذات اقدس الهی کاملاً پاسخ میدهد أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً امنیت برای اهل حرم است و این ظرف را و این مکان را اگر گفتند امنیت دارد به لحاظ اهل است فرمود اینجا سرزمین امن است همه قدّارهبندها بیرون مکه راهزنی میکنند این کعبه را همه احترام میکنند در مکه کسی راهزنی نمیکند آدمربایی نمیکند مزاحم کسی نیست أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً پس اگر امنیت میخواهند در مکه هست.
ص: 213
1) (18) . سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 7.
مراد از کُلِّ در آیه 57
اگر اقتصاد میخواهند یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ این کُلِّ به معنی کثرت است نه عمومیت چون همه میوههای عالَم که آنجا نیست بسیاری از میوههای جهان در فصول گوناگون در مکه فراوان هست نعمتهای دیگر آنجا فراوان هست با اینکه از خودش هیچ ندارد این معنی معجزه است.
عنایت الهی در تأمین امنیت مکه
در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» در بخشهای پایانی یعنی آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» این است أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ مگر شما نمیبینید اینجا با اینکه بتکده است چون بالأخره بِنا, بنای خلیل خداست آن دو پیامبر بزرگوار(سلام الله علیهما) هنگام ساختن این کعبه با زمزمه رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ساختند وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا (1) تک تک این سنگها این گِلها همه را که خواستند روی هم بگذارند با این زمزمه رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا این دو پیغمبر ساختند ولو چهارتا بت هم شما آنجا بردید ما به احترام این کعبه, این سرزمین را مهد اقتصاد سالم و امنیت کامل قرار دادیم شما ببینید همه جا ناامن است اینجا امن است با اینکه همه اینها مشرکاند چون اینچنین است اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ در همین مکه دست به ظلم بزند وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِن عَذابٍ ألِیمٍ (2) این آلسعود و امثال آلسعود باید از عاقبت خودشان بهراسند اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ اینجا بخواهد جلوی امنیّت زائران را بگیرد فرمود اینجا ما به کسی مهلت نمیدهیم این خصوصیت مکه است متولیّان مکه هم باید مردان باتقوا باشند إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ (3) پس این استدلال آنها که اگر ما ایمان بیاوریم آسیب میبینیم این درست نیست چرا؟ برای اینکه أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً.
ص: 214
پاسخ خداوند به بهانهجویی اقتصادی مشرکان حجاز
اقتصاد هم تأمین است که یُجْبَی جِبایه یعنی برچین کردن, جمع کردن, مجتبی هم یعنی کسی است که در بین افراد دیگر برچین شده نظیر مصطفاست یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ و این رِزْقاً مِن لَدُنَّا است تولید مردم نیست آنجا جای کشاورزی نیست جای دامداری نیست هیچ چیزی نیست رِزْقاً مِن لَدُنَّا است وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ پس اگر امنیّت باشد ما تأمین کردیم, اقتصاد باشد ما تأمین کردیم با اینکه این رذایل خمسه هست اگر این رذایل خمسه به فضایل خمسه تبدیل بشود چه خواهد شد!
پایان شوم تبهکاران
میماند مطلب دیگر, شما برای اقتصاد و مسائل مالی, مشکل اعتقادی را تحمل کردید خیلیها بودند که زندگی خوبی داشتند و بدعاقبت مُردند وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا این منصوب به نزع خافض است اَشِر بودند بَطر بودند خودکامه بودند با داشتن همه نعمتها با عیش و نوش گذراندند ولی چیزی گیرشان نیامده بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً خانههایی ساختند قصرهایی ساختند خودشان منقرض شدند چند صباحی هم بچههایشان بودند کلاً ریشهکن شدند که در بعضی از آیات دارد وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ, (1) وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ یعنی الآن نام اینها فقط در کتابهای تاریخ دفن شده یک مورّخ باید نبش قبر بکند این تاریخها را ببیند ورق بزند اسم اینها را از لابهلای کتاب تاریخ در بیاورد فرمود ما این را حدیث قرار دادیم, تاریخ قرار دادیم وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ که میگویند روزی در این سرزمین پهلوی بود, روزی در این سرزمین قجر بود ما اینها را به این صورت در آوردیم وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ.
ص: 215
1) (22) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 44.
بقای عالمان الهی
اما «العلماء باقون ما بَقی الدهر» (1) این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که دارد «العلماء باقون ما بقی الدهر» از همان آیه گرفته شده که خدای سبحان از عالمان دین به عنوان أُولُوا بَقِیَّةٍ (2) یاد میکنند این کلمه طیّبه «بقیّةالله» مخصوص وجود مبارک ولیّ عصر(سلام الله علیه) نیست البته آن اوجش مخصوص حضرت است عالمان دین که راهیان راه حضرتاند هم بقیّةاللهاند فرمود عالمان دین أُولُوا بَقِیَّةٍ هستند میتوانند بمانند خب آدم وقتی میتواند بماند چرا بپوسد؟! آن با علم است (یک) با عمل صالح است (دو) آدم میتواند سالیان متمادی بماند الآن شما میبینید روزانه در حوزههای علمیه قم و نجف و مشهد و جاهای دیگر حداقل ده هزار نفر میگویند قال الشهید(رحمه الله), قال العلامه(رحمه الله) این کم, کمال نیست روزی هزارها نفر بگویند شهید(رحمه الله) چنین فرمود, علامه(رحمه الله) چنین فرمود, فخری بالاتر از این بعد از ائمه هست؟! این برای علمای دین است اگر أُولُوا بَقِیَّةٍ عالمان دیناند و اگر «العلماء باقون ما بقی الدهر», به اینها هم فرمود شما خب به این سمت بروید چرا به سمتی میروید که مَساکِنُهُم لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً چند صباحی خودشان بودند چند روزی هم بچههایشان بودند چیزی هم از آنها فعلاً روی زمین نمانده لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً وَکُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ.
سرّ نزول عذاب الهی
بعد هم میفرماید ما اگر اینها را خاک کردیم بیجهت نبود عقل دادیم, نقل دادیم, فطرت دادیم, موعظه کردیم, اثر نکرد بعد اینها را خاک کردیم وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا آیات الهی را تلاوت بکند با علم و برهان و یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (3) باشد, وَیُزَکِّیهِمْ (4) باشد حالا اگر کسی به سوء اختیار خودش نپذیرفت مسئول خودش, خودش خواهد بود اگر این حسنات را به سیّئه تبدیل کرد دیگر گرفتار عذاب الهی میشود.
ص: 216
اهمیت روز عرفه
فردا که عرفه است چون الآن دیگر روزها کوتاه است و شبها بلند آن کسی که قدرت بدنی دارد ـ انشاءالله ـ این روزه فردا را فراموش نکند چون زمستان که روزها کوتاه است در روایات ما هست که «ربیع المؤمن» است یعنی روز برای روزه گرفتن و شب برای شبزندهداری (1) این دعای پربرکت عرفه را امشب ـ انشاءالله ـ مطالعه میفرمایید اگر شد فردا صبح مباحثه کنید بعدازظهر هم این را ـ انشاءالله ـ کاملاً تلاوت بفرمایید و قرائت بفرمایید چون بیش از هر چیزی ما نیازمند به دعاییم اگر فعلاً در کشور از نظر اقتصاد مشکلی داریم امنیت ما به لطف الهی تأمین است سعی بکنیم هم ـ انشاءالله ـ اقتصادمان صد درصد سالم بشود هم امنیّتمان سالم بشود این کشور ولیّ عصر که با این خونهای طیّب و طاهر تأمین شده است ـ انشاءالله ـ آسیب نبیند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (27) . الامالی (شیخ صدوق), ص237.
إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56 وَقَالُوا إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ رِزْقاً مِن لَدُنَّا وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (57) وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً وَکُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ (58) وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا وَمَا کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرَی إِلَّا وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ (59) وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (60) أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاَقِیهِ کَمَن مَتَّعْنَاهُ مَتَاعَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ (61) وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ (62)) ص: 217
بیان الهی در پاسخ به علاقه شدید پیامبر به هدایت قوم خویش
بعد از بیان آن مقاطع گوناگون جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) به اصل مطلبی که سورهٴ مبارکهٴ «قصص» درباره آن است پرداخت و آن عناصر محوری اصول دین است توحید, وحی و نبوّت و مانند آن. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خیلی علاقهمند بود که قوم او ایمان بیاورند یک امر مطلوب و مرغوبی است که انسان علاقهمند است همشهریان او و قبیله او, همملّیت او موفق و مؤیّد باشند یک نعمت خوبی است. فرمود شما آن کسانی را که دوست دارید نمیتوانید هدایت کنید هدایت تشریعی به معنای ارائه طریق که برای همگان هست این قرآن هُدیً لِلنَّاسِ (1) است ذِکْریٰ لِلْبَشر (2) است, تو هم رحمةٌ للعالمین هستی (3) همه این آیات اشاره شده ناظر به این است که قرآن برای هدایت همه مردم آمده و وجود مبارک حضرت هم همین کارها را میکرد تبلیغ میکرد با فعلش با قولش مردم را هدایت میکرد اما آن گرایشی که شما دارید که بتوانید در قلب اینها نورانیّتی ایجاد کنید که اینها این دین را بپذیرند آن کار شما نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «شوری» اینچنین فرمود: وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ تو کارت هدایت کردن است راهنمایی کردن است و این کار را هم میکنی پس هدایت به معنای ارائه طریق از راه تعلیم کتاب و حکمت این هم وظیفه حضرت است هم برنامه رسمی او, خدای سبحان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به عنوان اینکه تالی کتاب خداست به عنوان اینکه معلّم حکمت است به عنوان اینکه معلّم کتاب است معرفی کرد بالصراحه هم در آیه 52 سورهٴ «شوری» فرمود ـ با جمله اسمیه با تأکید «إنّ» ـ وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ اما تو بخواهی کسی که قلبش مُرده است قلبش را زنده کنی قلب تاریک را نورانی کنی آن یک فیض خاص میخواهد آن دیگر به عنایت الهی است آن نه مأموریت شماست و نه مقدور شما, آری, اگر ذات اقدس الهی اراده بفرماید شما وسیله خیر باشید آن را میتوانید انجام بدهید آیه 122 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» ناظر به این بخش است فرمود: أَوَمَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا.
ص: 218
مراتب حیات انسان
برخیها حیات گیاهی دارند که فقط تغذیه میکنند بالندهاند و جامه خوب میپوشند اینها نامیِ بالفعلاند و حیوانِ بالقوّه به فکر عواطف و پدر و مادر و قبیله و مسائل خانوادگی و اینها غالباً نیستند اینها نامیِ بالفعلاند, حیوان بالقوّه مقداری که رشد کردند مسائل عاطفی و همسرداری و فرزندداری و اینها پیدا شد همین کاری که حیوانها هم دارند این حیوان بالفعل است و انسان بالقوّه اگر در همین حد ماند که این حیوان میمیرد اگر از این حد بالاتر آمد آن انسان بالفعل است و مَلک بالقوّه اگر از این مرحله هم بار دیگر مقرّب شد و پرّان شد و رفت این هم مَلک بالفعل است و هم حامل عرش و الآن دیگر آنجا قوّهای در کار نیست فرمود عدّهای مُردهاند ما به اینها حیات میدهیم عدّهای بعد از حیات در ظلمتاند ما به اینها نور میدهیم اینها روشن میشوند جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ مؤمن میشوند این کارِ خداست اگر ذات اقدس الهی ارادهاش تعلّق گرفت که شما مجرای این فیض باشید بله این کار به وسیله شما انجام میشود به اذن الله بنابراین این هدایتی که در قلب نورانیّتی پیدا بشود گرایشی پیدا بشود تلاش و کوشش بکنند یک حیات نورانی حیات قلبی پیدا بشود این در اختیار ذات اقدس الهی است أَوَمَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَاکَانُوا یَعْمَلُونَ این برای إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ است برای اینکه او أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ است فضل الهی هم مطابق با حکمت است اگر بداند کسی از این فضل بهره میبرد آن کار را خواهد کرد اما اگر بداند این هدر دادن یک فضل زاید است به او عطا نمیکند.
ص: 219
بهانههای علمی و عملی کفار و مشرکان
مطلب بعدی آن است که مشرکین, کفار, منحرفین اینها یک راههای علمی داشتند یک راههای عملی, آن راههای علمیشان این بود که معیار حق و باطل, معیار معرفتشناسی ما در قبول و نکول, فعل و ترک نیاکان ماست اگر چیزی را آنها گفتند ما میپذیریم إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (1) اگر مکتبی را آنها نپذیرفتند ما هم رد میکنیم میگوییم مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (2) پس تصدیق و تکذیب ما, قبول و نکول ما به فعل و ترک نیاکان ماست این از نظر بحثهای علمی که داشتند و این راه هم البته ابطال شد اما راههای عملی میگویند حرفی نداریم شما دعوت صحیح دارید و مثلاً توحید حق است و شرک باطل است و اینها ولی ما اگر مسلمان بشویم مؤمن بشویم موحّد بشویم اینجا جای اختطاف و آدمربایی است ما امنیت نداریم مشکل مالی داریم مشکل جانی داریم امنیّت نداریم در امان نیستیم در اقتصاد سالم نیستیم اینها بهانههای اینها بود. در بخشهای علمی آن شبهات را قرآن قبلاً گفت و رد کرد در بخشهای عملی پنج, شش جواب به این شبهه عملی میدهد میفرماید اینجا امنیت تأمین است اقتصاد هم تأمین است فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ (3) هم اقتصاد مردم مکّه تأمین است هم امنیّت اینها، در زمان جاهلیّت همه جا ناامن بود اختطاف و آدمربایی بود جنگ و خونریزی و راهزنی بود مکه به احترام کعبه امن بود پس شما در مکه مشکلی ندارید اگر مشکلتان از نظر امنیت است اینجا پنج, شش جواب در کنار هم آمده. فرمود: قَالُوا إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا ما را از سرزمینمان بیرون میکنند تبعید میکنند و مهاجرتمان ضروری است یا آدمربایی ضروری است چندین پاسخ میدهد یک: أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً اینجا امن است محلّ امن است حیوانات در امنیّتاند چه رسد به شماها اینجا کسی رهزنی ندارد آدمکشی ندارد از نظر مسائل اقتصادی هم همان طوری که در سورهٴ «قریش» فرمود: أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ اینجا هم میفرماید: یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ, کُلِّ شَیْءٍ به معنای عموم نیست به معنای کثرت است در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» گذشت که وقتی آن ملکه سبا را خواستند معرفی کنند فرمودند: أُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ (4) نه اینکه او همه چیز را داراست این کُلِّ ناظر به کثرت است نه ناظر به تعمیم، ناظر به عمومیّت نیست نظیر «کلّ نار حارّة» بلکه ناظر به کثرت است یعنی او اشیای فراوانی دارد اینجا هم ناظر به کثرت است ناظر به عموم نیست کُلِّ در اینجا معنی کثرت را به همراه دارد یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ اکثر میوهها, اکثر بهرهها و نتایج در مکه هست, این رِزْقاً مِن لَدُنَّا اینها نمیفهمند از کجا سرزمینی که نه تنها دایر نیست, بایر نیست, موات نیست, لم یُزرع نیست, غَیْرِ ذِی زَرْعٍ است که قسم پنجم است [این همه برکت در آن هست] غَیْرِ ذِی زَرْعٍ به آن زمین موات نمیگویند چون موات قابل احیاست «مَن احیی ارضا میتة فهی له», «لَم یزرع» هم عدم مَلکه است یعنی شأنیت کِشت و زرع دارد ولی کسی نیست کشت و زرع بکند, غَیْرِ ذِی زَرْعٍ نه یعنی موات, نه یعنی «لم یزرع» یعنی شما نمیتوانی احیا کنی برای اینکه نه آب دارد نه خاک یک مُشت سنگلاخ بیش نیست وجود مبارک ابراهیم عرض کرد رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ (5) خب چه کسی باید اینجا را آباد بکند آنها که از نزدیک رفتند میدانند اولاً خود کعبه در تَه درّه است یعنی بالای کوههای مکه اگر کسی برود میبیند این از هر طرف این شیارها میآید تَه درّه مکه است از این پایینتر دیگر نیست وادی یعنی درّه, تَه این وادی است که چندین بار سیل هم آمده کعبه را ویران کرده این وادی هست غَیْرِ ذِی زَرْعٍ هم است یک مشت سنگلاخ جا برای کشاورزی نیست فرمود خیلیها نمیدانند که چطوری در تمام مدّت سال نعمت اینجا فراوان است این را خیلیها نمیدانند اینجا لاَ یَعْلَمُونَ است نه «لا یعقلون» وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ بعد میفرماید برهان دیگر خب شما برای دنیا میگویید, خیلیها بودند که وضع مالیشان خوب بود همه این خانهها و بساطهایی که داشتند ویران شده بخش ضعیفی از این خانهها مانده فرمود: وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا این منصوب به نزع خافض است یعنی «بطرت فی معیشتها» خودکام و عیّاش را میگویند «بَطِر» فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً این إِلّا قَلیلاً یعنی قسمت مهمّ این روستا یا این شهر یا این منطقه ویران شده بخش ضعیفی از آن خانهها مانده برخیها میگویند لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً به لحاظ ساکن است نه به لحاظ مسکن یعنی کسی اینجا به طور رسمی سکونت نمیکند مگر عابرین و مسافرینی که اینجا را به عنوان کاروانسرا انتخاب بکنند شبی در اینجا بیتوته بکنند (6) ولی ظاهرش همان است که قسمت مهمّ این بناها ویران شده مختصری از آثار خرابه مانده وَکُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ ما ارث بردیم این کُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ برای آن است که مالک حقیقی خدا بود قبلاً, مالک حقیقی خداست بعداً, مالک حقیقی خداست فعلاً, چون این مِلک اعتباری آمده این پردهای شده نمیگذارد ما آن مالک حقیقی را ببینیم میفرماید این مِلک اعتباری که به وسیله هلاکتِ ساکنان رخت بربست آن وارث بودن ما روشن شد وگرنه در تمام این سه مقطع مالک حقیقی ما بودیم.
ص: 220
فرمود: وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً این مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً (1) و آنچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طه» آمده; (2) چه آیه سورهٴ «اسراء» چه آیه سورهٴ «طه» چه این آیه، همین معنای مشترک را میرساند لذا میبینید محقّقین از اصول میگویند مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ دلیل برائت نقلی نیست این درصدد این است که اگر خدا بخواهد ملّتی را عذاب بکند بعد از اتمام حجّت است این کاری به مسئله کلامی دارد نه مسئله اصولی اینجا هم میفرماید: وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی هرگز خدای سبحان اهل قریهای را, شهر و روستایی را به هلاکت محکوم نمیکند مگر اینکه در آن هسته مرکزی آن منطقه به اصطلاح پایتخت یا تعبیر دیگر, در آن اُمّالقرا راهنمایی را مبعوث بکند که حرفش از آنجا به همه مردم آن منطقه برسد وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا یعنی امِّ آن قریٰ رَسُولاً که این رسول این کار را میکند یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا خب این یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا همان هدایت است اگر تلاوت باشد گاهی تلاوت در مقابل تعلیم و تزکیه است آنجا چون تفصیل, قاطع شرکت است جداگانه ذکر میفرماید: یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (3) اما وقتی تقابلی نباشد تفصیلی نباشد که قاطع شرکت است منظور از یَتْلُوا هم تلاوت است هم تعلیم کتاب است هم تعلیم حکمت است هم تزکیه, لذا اگر در اینجا فرمود: إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ یعنی آن هدایت تکوینی, آن ایصال به مطلوب و مانند آن مقدور تو نیست اینجا هم فرمود در تمام قُرا ما بالأخره در آن هسته مرکزی کسی را میفرستیم که آیات ما را تلاوت کند تفسیر کند تعلیم بدهد کتاب و حکمت را و مانند آن, بعد تکرار فرمود: وَمَا کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرَی إِلَّا وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ در اثر ظلم اعتقادی, ظلم عملی ما اینها را به هلاکت محکوم کردیم اینها یکی پس از دیگری جواب همین بهانهگیرهاست که بالأخره این خطر هست شما را خدا هلاک میکند آنجا تبشیر است اینجا انذار, در کنار این انذارها تبشیر هم ذکر میکند جواب دیگر: میفرماید اینکه شما الآن میگویید دین حق است ولی ما اگر بپذیریم آسیب میبینیم معنایش این است که ما دینی که حق است را رها کردیم برای دنیا, خلاصه حرفتان این است; فرمود: وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا پس اگر یک وقت حرف علمی داشته باشید که معیار حق و باطل, حرف نیاکان است آن را در جای دیگر نقل کرد و ابطال فرمود اگر حرف عملی داشته باشید شما هیچ بهانهای ندارید اینجا سرزمین امن است مهد امن است اقتصاد تأمین, امنیت تأمین و اگر این حرف را دیگران بگویند باید بدانند که چیزی که از بینرفتنی است در اثر اطاعت نکردن فرمان ذات اقدس الهی, به هلاکت گرفتار میشود خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ (4) و میدانید خلاصه حرفتان چیست, خلاصه حرفتان این است که دین را ما فهمیدیم حق است عالماً عامداً آن را قبول نمیکنیم برای اینکه دنیای ما در خطر است خلاصه حرفتان این است, بر اساس این خلاصه, چند جواب داده شد یکی از جوابها همین آیه شصت است وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا اینها زینت شما نیست اگر کسی زمینی پیدا کرده باغ و راغی درست کرده و ساختمانی درست کرده آن زمین را مزیّن کرده نه خود را, زینةالأرض است نه زینةالانسان زینت انسان را در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» مشخص کرد که فرمود خدای سبحان حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ (5) زینت انسان عقل است و فطرت است و ایمان است و عدل آن زمین و راغ و باغ زینةالأرض است نه زینةالإنسان اگر آنچه خارج از جان انسان است زینت دنیاست نه زینت انسان فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا آنچه در درون انسان هست آن میشود زینةالانسان شما آنچه عندالحیاة الدنیاست را مقدّم داشتید بر آنچه عند الله سبحانه و تعالی است أَفَلاَ تَعْقِلُونَ خب یک آدم عاقل که این کار را نمیکند آنجا که فرمود مکه که جای امن است و امنیت است و رزق فراوان یک مسئله علمی است که کسی باید بررسی کند که چطور همه جا ناامن است اینجا امن کم کم پی میبرد که به برکت کعبه است و امثال ذلک لذا آنجا فرمود: أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ اینجا که خطاب رو در رو با آنهاست اینها میگویند ما فهمیدیم دین حق است ولی اگر بپذیریم دنیای ما در خطر است میفرماید شما عاقل نیستید برای اینکه العقل «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (6) شما آمدید زینت حیات دنیا را بر زینت انسان مقدّم داشتید خب این عقل نیست.
ص: 221
پرسش:...
پاسخ: این مشکلات که برای همه است در همه شرایط، این فشارها این طور نیست که برای دیگران نباشد آن که ما را آفرید یعنی ذات اقدس الهی سوگند یاد کرد فرمود شرق بروی غرب بروی انسان در فشار است لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ (1) کَبد یعنی رنج, مُکابده یعنی رنج لام, لام قسم است خب اگر کسی که ما را آفرید قسم خورد که من این را در رنج دارم اداره میکنم خب هر جا برویم همین رنج است این طور نیست که حالا اگر کسی غرب رفت یا شرق رفت رنج نباشد آنها رنجشان یا مثل ماست یا بیشتر از ما منتها رنجها فرق میکند این زد و خوردها این دعواها این همه جا هست این طور نیست که حالا اگر کسی کافر بود در امنیّت است او یک رنج بیشتری دارد اینجا جای آسایش نیست اینجا جای آزمون است خب انسان در کلاس آزمون با دلهره نشسته است منتها آزمون هشتاد سال یا صد سال این لام, لام قسم است آن که ما را آفرید فرمود قسم یاد میکنم که انسان روی آسایش را نمیبیند آسایش جای دیگر است اینجا جای امتحان است آدم هشتاد سال در کلاس امتحان همهاش نشسته, همهاش اضطراب منتها حالا ما غافلیم چون غافلیم خیال نمیکنیم این امتحان است بعد یک وقت بیدار میشویم میبینیم که تمام فضا را درد گرفته این زن نامحرم را خدا فرستاده دارد ما را امتحان میکند از یک طرف به حاجی و معتمر میگوید وقتی که احرام بستی صید حرام است از طرفی که به این آهوهایی که بالا دارند میچرند میگویند قدری پایینتر بیا در تیررس قرار بگیر در دسترس قرار بگیر ببنیم اینها چه میکنند لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ (2) از آن طرف میگوید قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ (3) از یک طرف بدحجابی یا بیحجابی را از کنار چشم عبور میدهد از یک طرف میگوید أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ (4) رومیزی, زیرمیزی, حرام بیّن الهی است از آن طرف یک راشی را به سراغ آدم میفرستد. هیچ به نحو سالبه کلیه هیچ لحظهای نیست در طیّ این هشتاد سال که ما در کلاس امتحان نباشیم منتها آنها که غافلاند خب ورق سفید میدهند فرمود من انسان را با درد خلق کردم برای اینکه کار ابد با او داریم این یک موجود ابدی است یک میلیارد سال و دو میلیارد سال و هزار میلیارد سال نیست ابد را او باید بسازد بنابراین این مقدار فشار همه جا هست آن مقداری که آنها میخواستند راه باز بود ممکن بود ایمان بیاورند و تقیّه کنند خب تقیّه را فرمود شما قبول داشته باشید وقتی قدرت شد اظهار کنید اینها حاضر نبودند اگر واقعاً کسی بخواهد اظهار کند در زحمت است خب دین فرموده اظهار نکن اگر بین خود و خدای خود, خدا را قبول کردی و در منزلت نماز خواندی کسی هم نفهمید هم دنیایت تأمین است هم آخرت اما بهانه آنها این است که نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا فرمود اولاً شما چیزی را عالِم نیستید دوم اینکه نسبت به چیزی عاقل نیستید, عالِم نیستید برای اینکه نمیدانید که همه جا ناامن است مگر مکه به برکت بیت ما این کار را کردیم لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ عاقل نیستید برای اینکه دنیا را بر آخرت ترجیح دادید وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی أَفَلاَ تَعْقِلُونَ تازه برای در راه است یعنی اگر کسی اهل راه است میخواهد بهشت برود این آیه برای بهشتیهاست نه برای جنّتاللقائیها آنجا که برای جنّتاللقاست نمیفرماید وَالْآخِرَةُ خَیْرٌ وَأَبْقَی (5) یا وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی میفرماید: وَاللَّهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی (6) برای ماها که گرفتار زاد و توشه هستیم آدمی که در راه است رهتوشه میخواهد وقتی به مقصد رسید مقصود میخواهد نه زادراه آن آیه دیگر به ماها نمیگوید وَاللَّهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی آن برای اوحدی از مؤمنان است فرمود شما در این [بهره] حداقلی هستید این حداقلی باید بفهمد عاقل باشد که مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی چرا این عقل است برای اینکه آن چند روز زرق و برق است بعد سوخت و سوز شما چند روز یک مختصر رنج است بعد نیاز و ناز خب خیلی فرق دارد دیگر اینچنین نیست که اینها که اینجا راحتاند بعد مُحضر نباشند ما اینها را کشان کشان دعوت میکنیم برای عذاب این اولاً زینت حیات دنیاست (یک) زودگذر هم است (دو) ملحوق به احضار است (سه) شما خیر و ابقا را دارید (یک) بعد دیگر ملحوق به احضار نیست (دو) لقاء الله را هم دارید (سه) خب آدم آن اوّلی را بر دومی ترجیح بدهد بیعقلی است دیگر, این میشود تحلیل قرآنی فرمود: وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا در طرف مقابل وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی نه وَاللَّهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی آن برای اوحدی است برای ماها نیست أَفَلاَ تَعْقِلُونَ در بحثهای قبلی که فرمود: یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ آیه 54 این ناظر به آن است که اینها که قبلاً یهودی بودند ده ها کار داشتند ده ها اجر دارند وقتی مسلمان شدند ده ها کار دارند ده ها اجر دارند این دو نوع است این مَرَّتَیْنِ به معنی مرّتین است نه به معنی بیش از دو بار آنجا ده ها کار خیر کردند همه آنها زیرمجموعه یهودیّت راستین اجر دارد اینجا ده ها کار خیر کردند صبر علی الطاعه, صبر عن المعصیه, صبر علی المصیبه, صدها و ده ها کار خیر کردند اینجا هم اجر دارند این برای آن مَرَّتَیْنِ اما اینجا فرمود شما بررسی کنید آن سهتا را با این سهتا آن زینت حیات دنیاست زودگذر است بعدش هم عذاب این مَا عِندَ اللَّهِ است دیرپاست بعدش هم لقاء الله خب بیعقلی است که انسان آن سهتا را بر این سهتا مقدم بدارد لذا فرمود: أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاَقِیهِ کَمَن مَتَّعْنَاهُ مَتَاعَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ سخن در این نیست که متاع دنیا بهتر است یا متاع آخرت متاع دنیا زودگذر است ملحوق به احضار است احضار در فرهنگ قرآن برای کسانی است که کشان کشان میبرند در جهنم، مؤمنین را نمیگویند احضار کردیم این جلب برای تبهکاران است فرمود آخرتش این است اما کسی که مؤمن باشد وعده دارد وعده حَسن دارد در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» فرمود وَعد خدا حق است؛ آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «یونس» این است که أَلاَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ آگاه باشد این ثابت است دیگر تغییرناپذیر است أَلاَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ اینجا فرمود: أفَلاَ یَعْقِلُونَ برای اینکه ترجیح مرجوح بر راجح است ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ.
ص: 222
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ (62 قَالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ رَبَّنَا هؤُلاَءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ (63) وَقِیلَ ادْعُوا شُرَکَاءَکُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَرَأَوُا الْعَذَابَ لَوْ أَنَّهُمْ کَانُوا یَهْتَدُونَ (64) وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ (65) فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ یَوْمَئِذٍ فَهُمْ لاَ یَتَسَاءَلُونَ (66) فَأَمَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَعَسَی أَن یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ (67)) همراهی دو آسانی، با هر دشواری
نکاتی که مربوط به بحثهای قبل بود یکی جریان یُسر بعد العسر است. در بحثهای قبل اشاره شد که هر دشواری در عالَم باشد آسانی در کنار اوست (اولاً) دو برابر آن است (ثانیاً) از او جدا نیست بلکه با اوست (ثالثاً) چنین کاری باعث این خواهد بود که حجّت الهی بالغ است یعنی در هر امتحانی که انسان با سختی روبهروست بیان قرآن کریم این است که اگر یک امتحان سختی برای بشر پیش بیاید آسانی در کنار آن سختی هست (یک) دو برابر آن است (دو) با اوست جدا نیست بیگانه نیست (سه).
این حرف قبلی بود که از قرآن کریم برمیآید از کجای قرآن برمیآید از اینکه فرمود: فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (1) این کلمه «عُسر» تکرار شده «یُسر» هم تکرار شده منتها عُسر با الف و لام تکرار شده یُسر بیالف و لام تکرار شده آن عُسری که با الف و لام تکرار شده دومی عین اوّلی است معرفه است این یُسری که بیالف و لام است نکره است دومی غیر از اوّلی است فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً یعنی با هر دشواری یک آسانی است (این یک) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ این عُسر دومی همان عسر اوّلی است یُسْراً این یُسر دیگر است این مطلب اول.
ص: 223
1) (1) . سورهٴ انشراح, آیات 5 و 6.
مطلب دوم این است که اگر یک دشواری هست دو آسانی هست. مطلب سوم این است این آسانی با دشواری است نه بعد از دشواری است نفرمود «إنّ بعد العُسر یسراً» فرمود: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً.
ظهور آسانی پس از دشواری
میماند آیه سورهٴ «طلاق» در آیه سورهٴ «طلاق» یعنی آیه هفت آنجا اینچنین فرمود: وَمَن قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ لاَ یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا مَا آتَاهَا سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً این برای مقام ظهور است جعلِ اظهاری است یعنی این یُسر در کنار عُسر است منتها تا خودش را نشان بدهد یا تا شما آن را ببینید ممکن است زمان ببرد ولی آنجا وجود دارد جعلِ ظهوری و جعلِ اظهاریاش بعد از عُسر است وگرنه اگر کسی درونبین باشد میبیند که در کنار هر دشواری دو آسانی آنجا هستند روایات را حتماً باید مراجعه کرد گرچه بعد از خطوط کلی قرآن باید مراجعه کرد برای اینکه روایات را باید بر قرآن عرضه کنیم روایات در آن جعل هست و مانند آن باید خطوط کلی قرآن مشخص بشود به عنوان یک ترازو بعد روایات را بر این ترازو عرضه کنیم و بهرهبرداری کنیم در روایات دارد که «لو کان العسر فی کوّة» اگر دشواری مثل ماری باشد که خودش را در سوراخ کرده باشد «لجاء یسران فأخرجاه» (1) دو برابر آن, یُسر میآیند آن را از آن سوراخ در میآورند آنگاه ظهورش ممکن است زمان ببرد اگر کسی اهل درونبینی بود هماکنون آن آسانی را در کنار این دشواری میبیند.
ص: 224
1) (2) . الفرج بعد الشدة, ج1, ص43.
هدایت شدن مستمر و ویژه پیامبر اکرم و انسانهای کامل
مطلب دیگر اینکه ذات اقدس الهی همه را آفرید و به همه انسانها به اندازه استحقاقشان کمال داد درباره انسانهای کامل مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) لحظه به لحظه اینها را کمک میکند و تأیید میکند درباره وجود مبارک نوح فرمود شما این کار را انجام بدهید بِأَعْیُنِنَا (1) شما در دیدِ ما هستید خب همه انسانها در دیدند اما یک دید خاصّی که خدای سبحان نسبت به انسانهای کامل مثل انبیا و ائمه(علیهم السلام) دارد نسبت به دیگران ندارد نسبت به بعضیها فرمود اصلاً خدا اینها را نگاه نمیکند با اینکه إِنَّهُ بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ (2) است او عَلَی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ (3) است بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (4) است اما لاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ (5) در قیامت که شد بعضیها را اصلاً نگاه نمیکند با بعضیها حرف نمیزند این نظر تشریفی است کلام تشریفی است و مانند آن. درباره انسانهای کامل مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) لحظه به لحظه ذات اقدس الهی برنامهریزی میکند او را تدبیر میکند وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) آن طوری که در نهجالبلاغه هست فرمود وجود مبارک رسول خدا در دوران کودکی تحت کفالت و تدبیر و مراقبت و مواظبت فرشته بزرگ الهی بود «مِن لدن أن کان فَطیماً» (6) این یک اصل.
ص: 225
رهنمودهای هادیانه خداوند به پیامبر و محدوده هدایتگری حضرت
اما قرآن کریم برنامهها را هم مشخص کرده لحظه به لحظه به او گفته, وقتی که به مقام رسالت رسید اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ (1) و امثال ذلک شروع شد دعوت خیلی علنی و شفاف و رسمی نبود بعد از گذشت مدتی دستور آمد که حالا دعوت را رسمی کن فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ (2) برای اینکه إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ (3) آنها که تو را مسخره میکردند برای آنها این حرف آشنا نبود ما آنها را طرد کردیم از این به بعد تو صادع باش یعنی صریح و شفاف دعوت کن. قدم به قدم دستور میداد چه در مکه چه در مدینه دستور میداد بعد فرمود هدایت دو قسم است یک هدایت تشریعی است یک هدایت تکوینی است هدایت تشریعی یعنی دعوت داشتن, دعوا داشتن تو ادّعا داشته باش بگو إِنِّی رَسُولُ اللّهِ (4) دعوت هم داشته باش به توحید دعوت بکن به معاد دعوت بکن و مانند آن اما بخواهی در قلب اینها گرایش ایجاد بکنی علاقه ایجاد بکنی که اینها از شرک دست بردارند موحّد بشوند آن دیگر در اختیار تو نیست.
نقد سخن فخررازی در تفسیر کریمه إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ
فخررازی این دو هدایت را یکی میداند یعنی اینجایی که خدا فرمود: إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ (5) با آیه 52 سورهٴ «شوری» که خدا فرمود: إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ هر دو را بر اساس تفکّر اشعری و جبری یکی میداند (6) که این درست نیست آنکه در آیه 52 سورهٴ مبارکهٴ «شوری» است إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ همان هدایت تشریعی است که دعوت کردن, راهنمایی کردن, یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ (7) است, وَیُزَکِّیهِمْ (8) است, وَیُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (9) است اینها راه تعلیم و تربیت است که اختیار را حفظ کرده اما بخواهد در قلب گرایشی ایجاد کند که آنها مشتاقانه دین را بپذیرند این در اختیار رسول خدا نیست لحظه به لحظه ذات اقدس الهی این دستورها را میدهد.
ص: 226
1) (9) . سورهٴ علق, آیهٴ 1.
2) (10) . سورهٴ حجر, آیهٴ 94.
3) (11) . سورهٴ حجر, آیهٴ 95.
4) (12) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 158.
5) (13) . سورهٴ قصص, آیهٴ 56.
6) (14) . التفسیر الکبیر, ج25, ص5.
7) (15) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
8) (16) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آلعمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
9) (17) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آلعمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
نمونههایی از اوامر هدایتگرانه خداوند به رسول اکرم
در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت که خدای سبحان به وجود مبارک پیغمبر فرمود در نظام تکوین شما مسئولیّت نداری اگر فیضی بخواهد به وسیله شما به دیگران برسد آن سرِ جایش محفوظ است آن شفاعت است وسیله بودن است و امثال ذلک اما اگر در مواردی دیگر بخواهی دخالت بکنی اینجا روا نیست (1) نظیر اینکه درباره منافقین فرمود: لاَ تَقُمْ عَلَی قَبْرِهِ (2) اگر کسی منافق بود و درگذشت نماز میّت نخوان بالای قبرش نایست برای اینکه فایده ندارد سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِر لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ (3) هفتاد بار هم استغفار بکنی بیاثر است خدا اینها را نمیآمرزد (4) قدم به قدم در این زمینه آیه نازل کرد اگر گفته میشود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تمام شئونش در تحت تدبیر الهی است حق است اما لحظه به لحظه تدبیر میشود, لحظه به لحظه دستور داده میشود که آنجا برو آنجا نرو آنجا بنشین آنجا ننشین آنجا بجنگ آنجا نجنگ در سورهٴ مبارکهٴ «حج» گذشت که تاکنون مجاز نبودی دفاع کنی به قول بعضی از ظُرفا سیزده سال که حضرت در مکه تشریف داشتند سیزده سال خورد بود نه زد و خورد ده سال مدینه ده سال زد و خورد بود وگرنه آن کسی که قیام نمیکرد دفاع نمیکرد وقتی که وارد مدینه شدند و حکومت اسلامی تشکیل شد فرمود از این به بعد مأذونی أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا (5) بله اذن دفاع به شما داده شد پس کجا بجنگ کجا نجنگ اینها همه آمده کجا استغفار بکن کجا استغفار نکن آمده. درباره افراد عادی فرمود بله, زنده و مُرده تو اثر دارد اینها اگر کنار شما بیایند حضور شما بیایند استغفار بکنند شما برای آنها استغفار بکنی لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرَوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِیماً (6) میآیند حضور تو استغفار بکنند تو برای آنها طلب مغفرت بکنی خدا میآمرزد اما نسبت به منافقین فرمود به خودت زحمت نده روی قبر اینها نرو به جنازه اینها نماز نخوان چه استغفار بکنی چه استغفار نکنی بیاثر است آنجا فرمود اگر بیایند استغفار بکنند وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِیماً اینجا میفرماید به خودت زحمت نده برای اینکه آنها مؤمناند اینها منافقاند خب کجا بجنگ کجا نجنگ, کجا دفاع بکن کجا دفاع نکن, کجا استغفار بکن کجا استغفار نکن همه لحظه به لحظه به وسیله فرشته وحی مشخص میشود وجود مبارک حضرت هم امتثال میکند.
ص: 227
عدم تأثیرگذاری ذاتی پیامبر در نظام خلقت
در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت که خدای سبحان چهار مطلب را فرمود, دو مطلب را اثباتی به خودش اسناد داد اوّلی و دومی, چهارمی و پنجمی را هم به خودش اسناد داد فرمود این چهارمی و پنجمی برای من است اوّلی و دومی برای من است این سومی این وسط برای شماست آنکه وسط برای شماست این است که شما هیچ کارهاید این پنج امر را ملاحظه بفرمایید که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت دو امر اول و دوم, دو امر چهارم و پنجم, اول و دوم برای خدا, چهارم و پنجم برای خدا, این سومی که وسط است برای پیغمبر است فرمود تو هیچ کارهای آن چهار امر این است آیه 126 به بعد فرمود: وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلَّا بُشْرَی لَکُمْ وَلِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُم بِهِ وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ امور پنجگانه اوّلی و دومی: لِیَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا (یک) أَوْ یَکْبِتَهُمْ فَیَنْقَلِبُوا خَائِبِینَ (دو) أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ (چهار) أَوْ یُعَذِّبَهُمْ (پنج) اینها کارهای خداست این چهارمی و پنجمی که مثبت است, اوّلی و دومی که مثبت است اینها برای خداست آنکه برای پیغمبر است که سومی است این است که لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ کار به تو مربوط نیست تو هم مثل اینها مخلوقی اگر به تو دادم میگیری اگر ندادم نمیگیری آن اوّلی و دومی به مصلحت من است چهارمی و پنجمی به صلاحدید من است تو بخواهی کسی مورد غضب قرار بگیرد ذاتاً برای تو نیست بله, وقتی من بخواهم لطفی به کسی بکنم از راه شفاعت و وسیله و مجرای فیض بودنِ شما بله, حالا از این به بعد «بِیُمْنِه رُزق الوریٰ» (1) این درست است بنابراین آنچه به ذوات قدسی اینها ذاتاً برمیگردد همین امر سومی است لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ این هم نکره در سیاق نفی تو از آن جهت که ممکنی, مخلوقی هیچ سِمتی در عالَم نداری اما وقتی که فیض الهی بخواهد برسد خدا بخواهد به برکت تو کسی را ببخشد بله, لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرَوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِیماً.
ص: 228
1) (24) . ر.ک: مفاتیحالجنان, دعای عدیله.
تدبیر الهی شئون انسانهای کامل
بنابراین اگر گفته میشود انسان کامل همه شئونش تحت تدبیر الهی است این حق است همه اینها لحظه به لحظه میآید دستور هم لحظه به لحظه میآید نفی و اثبات هم لحظه به لحظه میآید کجا استغفار بکن کجا نکن, کجا دخالت بکن کجا دخالت نکن, کجا دفاع بکن کجا دفاع نکن بنابراین همه کارهای اینها تحت تدبیر الهی است منتها لحظه به لحظه همه حسابشده است.
اتمام حجّت خداوند با تبهکاران در قیامت
حالا در صحنه قیامت که ذات اقدس الهی با مشرکین گفتگو دارد گاهی درباره توحید است گاهی درباره وحی و نبوّت, درباره توحید همین آیه اوّلی که قرائت شده است وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ قبل از بهشت و جهنم باید حجّت، بالغه بشود در دنیا ممکن است غفلتی باشد علل و عواملی باشد شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَأَهْلُونَا (1) باشد و مانند آن اما در آخرت هیچ شغلی هیچ مانعی هیچ رادعی در کار نیست آنجا حقایق روشن میشود انسان باید حرفش را درست بزند خدا قبل از اینکه به جهنم ببرد در صحنه محاکمه افراد را به محاسبه میکشاند میفرماید شما غیر از خدا را پرستیدید آنهایی که شریکالباری بودند آنها الآن کجا هستند آنها که شما را گمراه کردند از آنها بخواهید شما را تأیید کنند چطور شما گمراه شدید.
پاسخ معبودهای دروغین به چگونگی گمراهی تبهکاران
در آن صحنه هم تابعان هستند هم متبوعان, متبوعان اگر نظیر فرشتهها و حضرت مسیح(سلام الله علیه) و اینها باشند که اینها از همان اول فرمودند خدایا تو میدانی ما همواره آنها را به تو دعوت کردیم فرشتهها منزّه از آن هستند که به سوء اختیار خودشان معبود کسی بشوند, وجود مبارک مسیح منزّه از آن است و مانند آن, آنها از همان اول عرض کردند خدایا ما فقط به اذن تو مردم را به تو دعوت کردیم اما بتها و فرعونها و امثال ذلک که معبودهای دروغین این مشرکان بودند اینها حضور دارند در این صحنه ذات اقدس الهی از مشرکین سؤال میکند که خب شُرکای من که شما شریک قرار دادید کجا هستند چطور گمراه شدید معبودها میگویند خدایا ما اینها را گمراه کردیم آن طوری که خودمان گمراه شدیم ما را کسی گمراه نکرد اینها را هم در حقیقت کسی گمراه نکرد ما دعوت کردیم تبلیغ کردیم انبیا آمدند اولیا آمدند حرفِ تو را گفتند ما آمدیم حرف هوا و هوس را گفتیم اینها میخواستند نیایند در این صحنه که یَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ, قَالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ استحقّ العذاب و حقَّ علیهم قولِ عذاب و مانند آن یعنی شیاطین یعنی بتها یعنی ارباب متفرّق یعنی کسانی که مردم را به خودشان دعوت میکردند اینها میگویند: رَبَّنَا هؤُلاَءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا اینها همانهایی هستند که ما اینها را گمراه کردیم اما چطور گمراه کردیم یعنی مجبورشان کردیم نه, أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا ما را که کسی مجبور نکرد ما به سوء اختیار خودمان گمراه شدیم اینها هم به سوء اختیار خودشان گمراه شدند أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا.
ص: 229
1) (25) . سورهٴ فتح, آیهٴ 11.
محاجّه شیطان با ظالمان و مشرکان در قیامت
در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آیه 22 سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» صحنه محاکمه همین تبهکاران که مطرح شد شیطان از یک طرف, تبهکاران از طرف دیگر اینها میگویند خدایا شیطان ما را گمراه کرد شیطان در حضور خدا در حضور همه میگوید من چه گمراهی کردم من یک وسوسه کردم همین! دعوت کردم یک دعوتنامه نوشتم بیش از این که نبود شما عقل داشتید فطرت داشتید از درون, وحی و نبوّت و قرآن و عترت داشتید از بیرون, این همه انبیا و اولیا و صُلحا و صدّیقین و شهدا دعوت کردند خب میخواستید آنجا بروید من هیچ سلطهای بر شما ندارم من فقط دعوت کردم این صحنه محاکمه در آیه 22 سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ عرض کرد: إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ خدا یک وعده حق داد من یک وعده باطل وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ من که مسلّط نبودم اختیار دست خودتان بود إِلَّا أَن دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی اگر یک دعوت باطل یک وسوسه باطل هست دو هدایت حق در کنارش هست چون «ان مع العسر یسرین» این است دیگر اگر یک اغوا هست دو هدایت هست اگر یک اضلال هست دو هدایت هست خب انبیا آمدند و شما میخواستید حرف آنها را گوش بدهید وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُکُمْ همین, فَاسْتَجَبْتُمْ لِی لذا فَلاَ تَلُومُونِی مرا ملامت نکنید وَلُومُوا أَنفُسَکُم خودتان را ملامت کنید امروز نه من به داد شما میرسم نه شما به داد من، هر دوی ما اهل جهنّمیم نه من مُصرخم که صریخ و ناله شما را جواب بدهم نه شما مُصرخید که صریخ و ناله مرا جواب بدهید مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمَا أَشْرَکْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ این صحنه محاکمهای است در صحنه قیامت در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» هم همین مضمون آمده در سورهٴ «صافات» به این صورت بیان شده وَمَا کَانَ لَنَا عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ بَلْ کُنتُمْ قَوْماً طَاغِینَ ٭ فَحَقَّ عَلَیْنَا قَوْلُ رَبِّنَا إِنَّا لَذَائِقُونَ ٭ فَأَغْوَیْنَاکُمْ إِنَّا کُنَّا غَاوِینَ (1) ما مسلّط نبودیم.
ص: 230
1) (26) . سورهٴ صافات, آیات 30 ـ 32.
نعمت بودن وسوسههای شیطانی و نفسانی
وسوسه, نعمتی است در نظام احسن برای اینکه هر کس به جایی رسید و به جهاد اوسط و بالاتر از جهاد اوسط بار یافت در اثر مجاهده نفس است خب چرا انسان بالاتر از فرشته میشود برای اینکه فرشته همین که هست, هست دیگر جهادی بکند و جهاد اصغر و جهاد اوسط و جهاد اکبر و اینها داشته باشد که نیست همین که هست, هست و خدمهٴ انسانها همین فرشتهها هستند حالا آن اوحدی از فرشتهها حسابشان جداست اما انسان است که می گوید «بار دیگر از مَلک پرّان» یا «از مَلک قُربان شوم» (1) یعنی از او مقرّبتر میشوم و میشود خب این در اثر اینکه وسوسه هست این مبارزه میکند جهاد نفس میکند از مَلک قُربان میشود یعنی مقرّبتر از مَلک میشود او اینچنین نیست لذا همان حدّی که دارد, دارد فرمود: وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ. (2)
نتیجه اخروی دوستیهای دنیا
بنابراین هیچ سلطنتی برای شیطان نسبت به انسان نیست در همین آیه محلّ بحث هم ذات اقدس الهی میفرماید وقتی ما گفتیم, آنها جواب روشنی دارند یعنی آن رهبران کفر میگویند ما دعوت کردیم میخواستند نیایند این آیه الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ دشمنان یکدیگرند میتواند ناظر به همین قسمت باشد در دنیا این طور است نسبت به یکدیگر دوستاند ولی در آخرت عدوّ یکدیگرند که الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ (3) آنهایی که دوستیشان با تقوا همراه بود خب شفیع یکدیگرند آنچه در روز مبارک غدیر عقد اخوّت خوانده میشود اینها خلیل یکدیگرند در قیامت هم خلیل یکدیگرند که با شفاعت یکدیگر به بهشت میروند.
ص: 231
پیروی غضب خداوند از رحمت واسعه الهی
پرسش:...
پاسخ: در همه موارد این طور است نظام «سَبَقَت رحمته غَضبه» (1) است قبلاً هم گذشت که معنای «سَبَقَت رحمته غَضبه» این نیست که رحمت خدا بیش از غضب اوست معنایش این است که رحمت خدا پیش از غضب اوست نفرمود «زادت رحمته علی غضبه» فرمود: «سَبَقَت رحمته غَضبه» این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه همین است «أنت الذی تسعیٰ رحمته أمام غضبه» (2) خدا اگر بخواهد جایی غضب بشود کسی را عذاب بکند خب چطور عذاب میکند چه کسی نقشه میکشد رحمت پیشاپیش حرکت میکند نقشه میکشد که اینجا این عذاب است اینجا این عذاب است اینجا این عذاب است بعد عذاب میآید; به دستور رحمت, غضب میآید مثل اینکه به دستور پزشکی این چاقو را پزشک میگیرد آن قلب را میشکافد اینچنین نیست که غضب الهی در مقابل رحمت باشد غضبِ رحیمانه است «یا مَن سَبَقَت رحمته غَضبه» (3) نه «من زادتْ».
مراد از غضب نداشتن خدای سبحان
بنابراین اصلاً خدا غضبی ندارد مثل اینکه پزشک اصلاً غضبی ندارد چون نقشه غضب را رحمت میکشد چقدر این بیان امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه لطیف است «أنت الذی تسعیٰ رحمته أمام غضبه» هر وقت میخواهی غضب بکنی این جناب مهندس رحمت را پیشاپیش میفرستی نقشه میکشد که چقدر باید غضب بشود به چه کسی باید غضب بشود چطور باید غضب بشود تا چه وقت باید غضب بشود این است اگر کسی گفت اصلاً غضبی در عالَم نیست درست گفته است اگر کسی گفت در جهان غیر از رحمت چیز دیگر نیست درست گفته است یک وقت است کسی چاقوکشی میکند خب آن معصیت است و غضب است اما همین چاقو و همین ارباً اربا هر روز دست پزشکان هست این پزشک وقتی که میخواهد قطعه قطعه کند اَمامِ قطعه قطعه کردنِ او فنّ شریف پزشکی قرار دارد بنابراین او چاقوکش نیست:
ص: 232
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفتآفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد (1)
حرف حافظ این است که در عالَم اشتباهی نیست غضبی نیست چرا؟ برای اینکه آن مهندس را دارد میبیند استاد ما آن مهندس را دید آن بالایی را دید آن بالایی که رحمت است این غضب را میپوشاند آفرین بر نظر پاک و بلند استاد ما که آن بالا را میبیند «آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد» یعنی آن رحمتی که این خطا را میپوشاند [مدنظر استاد است] اگر کسی «تسعیٰ رحمته أمام غضبه» را ببیند آن مهندس را ببیند میگوید در عالَم غضبی نیست اگر کسی پزشک را ببیند علم پزشکی را ببیند میگوید چاقوکشی در بیمارستان نیست.
طبیب اگر دوا دهد در آن دوا, شفا بوَدحبیب اگر جفا کند در آن جفا, وفا بوَد
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (33) . دیوان حافظ, غزل 105.
وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ (62 قَالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ رَبَّنَا هؤُلاَءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ (63) وَقِیلَ ادْعُوا شُرَکَاءَکُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَرَأَوُا الْعَذَابَ لَوْ أَنَّهُمْ کَانُوا یَهْتَدُونَ (64) وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ (65) فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ یَوْمَئِذٍ فَهُمْ لاَ یَتَسَاءَلُونَ (66) فَأَمَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَعَسَی أَن یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ (67) وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَیَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ (68) وَرَبُّکَ یَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا یُعْلِنُونَ (69) وَهُوَ اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (70)) ص: 233
بهانههای علمی و عملی مشرکان
بعد از بیان جریان وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) و سایر مباحث, نتیجهگیری کردند که توحید حق است معاد حق است وحی و نبوّت حق است و مشرکین بیراهه میروند. مشرکین جوابشان دو بخش بود یک بخش میگفتند که ما در معارف اعتقادی تابع نیاکانیم هر چه را آنها پذیرفتند ما میپذیریم إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (1) هر چه را آنها رد کردند ما رد میکنیم میگوییم مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (2) این به اصطلاح بخش علمیشان بود, از نظر بخش عملی در مسائل اقتصادی یا اجتماعی یا سیاسی میگفتند اگر ما تابع اسلام بشویم ما را از سرزمین بیرون میکنند مشکل سیاسی داریم, اقتصادی داریم و مانند آن إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نَتَخَطَّفُ (3) گرچه حق با شماست ولی اگر ما مسلمان بشویم در زحمتیم اینها دنیا را بر هدایت ترجیح دادند.
پاسخ خداوند به بهانههای علمی و عملی مشرکان
جواب گروه اول را فرمود: أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ (4) خب نیاکان شما عاقل نبودند در مسیر نبودند اهل هدایت نبودند چرا میگویید: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ چرا میگویید: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ این جواب آن بخش اول بود. جواب بخش دوم دو قسمت است یکی اینکه شما گفتید: إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نَتَخَطَّفُ این درست نیست برای اینکه مکّه امن است هم از نظر اقتصاد هم از نظر امنیت و آرامش فرمود: أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ (5) در بخشهای دیگر هم فرمود: أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ (6) مگر نمیبینید همه جا ناامن است رهزنی هست جنگ و درگیری هست به استثنای مکه که همه نعمتها آنجا هست این یک جواب, بنابراین صغرا ممنوع است یعنی «لا تتخطفون من ارضکم». جواب دوم این است که کبرا ممنوع است بسیار خوب بر فرض شما اگر ایمان بیاورید در زحمت باشید چرا دنیا را بر آخرت ترجیح دادید آخرت بر دنیا ترجیح دارد برای اینکه مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی (7) همین معنا به دو تقریب بازگو میشود یکی اینکه شما که گفتید: إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ دنیا را بر هدایت ترجیح دادید حق این است که هدایت بر متاع دنیا رجحان دارد (این یک) ثانیاً خیلی افرادند که وقتی ایمان آوردند هم حسنه دنیا دارند هم حسنه آخرت همه مَا عِندَ اللَّهِ است چه کسی گفته شما اگر مؤمن بشوید مسلمان بشوید مشکل دنیایی دارید این اختصاصی به مکه ندارد تا ما بگوییم که حرم امن قرار دادیم این یک اصل کلی است پس اگر کسی بگوید من ایمان بیاورم در زحمتم این درست نیست برای اینکه هم ایمان بالاتر از متاع دنیاست و هم جمع بین حسنه دنیا و حسنه آخرت ممکن است.
ص: 234
مصداق عبارت شریفه فَهُوَ لاَقِیهِ
مطلب دیگر اینکه فرمود: فَهُوَ لاَقِیهِ (1) همان طوری که مؤمنین به لقای ثواب الهی میروند کفار و مشرکین هم به لقای عقاب الهی میروند اینجا که فرمود: أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاَقِیهِ (2) که مشابه این را در مسئله وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُوراً (3) فرمود در قبالش هم فرمود عدّهای عذاب را ملاقات میکنند جهنم را ملاقات میکنند فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیّاً (4) پس لقای جهنم مثل لقای بهشت هر دو در آخرت است اگر یک عدّه وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُوراً عدّهای هم وَوَجُوهٌ یَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ ٭ تَظُنُّ أَن یُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ (5) این لقا هم نسبت به جهنم درست است هم به نسبت به بهشت, هم نسبت به وعده درست است هم نسبت به وعید.
دوری تبهکاران از خدا، در عین نزدیکی خداوند به همگان
در این بخشهایی که اینها را در صحنه قیامت آوردند گاهی ذات اقدس الهی اینها را با ندا مخاطب قرار میدهد معلوم میشود اینها دورند که یُنَادِیهِم با اینکه خدا به اینها نزدیک است اینها از خدا دورند یک اضافه مادی نیست که قُرب و بُعدش متوافقةالأطراف باشند در مسائل مادی اضافهها این طور است دو طرفی است و اما در مسائل معنوی اضافه میتواند یک طرفی باشد اضافهها گاهی متوافقةالأطراف است نظیر اخوّت, مساوات و مانند آن اگر گفتیم این ستون محاذی آن ستون است خب آن ستون هم محاذی این ستون است اگر زید برادر عمرو است عمرو هم برادر زید است این اضافه متوافقةالأطراف است گاهی اضافه متخالفةالأطراف است مثل اینکه زید پدر عمرو است و عمرو پسر زید این متخالفةالأطراف است قُرب و بُعد [در مسائل مادی و حسّی] از اضافههای متوافقةالأطراف است یعنی اگر الف به باء نزدیک بود باء هم به الف نزدیک است اگر الف از باء دور بود باء هم از الف دور است این جزء اضافههای متوافقةالأطراف است در مسائل مادی و حسی اما در مسائل معنوی ممکن است الف به باء نزدیک باشد ولی باء از الف دور باشد ذات اقدس الهی به کافر و مؤمن علی وزانٍ سواء نزدیک است نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (6) یا وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنکُمْ وَلکِن لاَ تُبْصِرُونَ (7) ولی مؤمن به خدا نزدیک است چون کارهای قُربی انجام داد نماز را قربة الی الله, روزه را قربة الی الله, حج و جهاد و عمره را قربة الی الله این کارهای قُربی او را به خدا نزدیک کرد کافر که کارهای قُربی انجام نداد یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ (8) خدا به کافر نزدیک است محیط است ولی کافر از خدا دور است این یک اضافه متخالفةالأطراف در میآید یعنی همین قُرب و بُعدی که در مسائل حسّی متوافقةالأطراف بود وقتی به حساب امور معنوی گذاشته بشود گاهی متوافقةالأطراف در میآید گاهی متخالفةالأطراف لذا با اینکه خدا به اینها نزدیک است اینها از خدا دورند تعبیر به ندا کرد.
ص: 235
سخن مستقیم و باواسطه خدا با تبهکاران در قیامت
در صحنه قیامت گاهی خدا ندا میدهد گاهی به مأموران صحنه قیامت دستور داده میشود که با اینها گفتگو کنید حرف اینها را بشنوید و مانند آن. در همین جا سه بخش ذکر شده که دو بخش آن ندای الهی است یک بخش آن به دستور خدا عدّهای با آنها گفتگو میکنند آن عدّه چه کسانیاند در این قسمت آیه مشخص نشده در آیه 62 فرمود: وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ در آیه 65 هم فرمود: وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ اما در آیه 64 فرمود: وَقِیلَ ادْعُوا این قائل چه کسی است روشن نیست خدا به چه کسی دستور میدهد به آنها بگو این روشن نیست پس دو ندای الهی است یک حرف قائل است که قائلش روشن نیست در این صحنه ذات اقدس الهی یک بار ندا میدهد میفرماید: أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ آنهایی که فکر میکردید شریکالباری هستند آنها کجایند.
سخن سران کفر و شرک درباره گمراهی خود و دیگران
عدّهای که اینها را گمراه کردند خود بتها که حرفی برای گفتن ندارند چون دارد ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ (1) یعنی انسان در شب تار چیزهایی بر اساس موهومات نزد او مجسّم میشود خیال میکند کوه است درّه است تپّه است و شخص است در شب تار در بیابان وقتی آفتاب طلوع کرد معلوم میشود هیچ چیزی نبود اینها که در تاریکی عدّهای را شریکالباری میپندارند وقتی أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا, (2) میبینید کسی نبود چیزی هم نبود ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ. حالا آن برای بتهاست یک عدّه اینها را گمراه کردند نظیر فرعون و امثال فرعون اینها را اغوا کردند به شرک و بتپرستی یا خود آنها را بپرستند یا بتها را بپرستند اینها پاسخ میدهند, اینها کسانی هستند که حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ, اینها کسانی هستند که رهبران کفرند که جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ (3) اینها در جواب میگویند که هؤُلاَءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا اینها که ما گمراهشان کردیم أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا ما چطور گمراه شدیم؟ با اختیار گمراه شدیم اینها هم با اختیار به دنبال ما آمدند مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ ما مجبورشان نکردیم ما دعوت کردیم, وسوسه کردیم, تبلیغ کردیم اینها به دنبال ما راه افتادند انبیا آمدند اولیا آمدند شما کتابهای آسمانی فرستادید خب میخواستند به دنبال آنها بروند هؤُلاَءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا ما را کسی مجبور نکرد ما هم اینها را مجبور نکردیم این أَغْوَیْنَا به تعبیر جناب زمخشری این صفت است برای الَّذِینَ اگر هم صفت نباشد باز همین معنا را میتوان از آن استنباط کرد قَالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ یعنی این ائمه نار, ائمه کفر رَبَّنَا هؤُلاَءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا اینها هیچ جوابی ندارند همان طوری که ما جواب نداریم آنها هم جواب ندارند ما را کسی مجبور نکرد ما به سوء اختیار خود دنیا را بر آخرت ترجیح دادیم اینها هم همین طور اینها مطلبی به عنوان جواب نخواهند داشت.
ص: 236
تبرّی مشرکان از یکدیگر در صحنه محشر
بعد تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ در بخشهایی دارد که إذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوْا این رابطه بینشان قطع میشود اینها که در دنیا به یکدیگر گرایش دارند در راه باطل, در قیامت از یکدیگر فاصله میگیرند فرمود: هؤُلاَءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ اینها به میل و اختیار خودشان بیراهه رفتند مثل اینکه ما به میل و اختیار خودمان بیراهه رفتیم اگر راه را مییافتیم امروز گرفتار عذاب نمیشدیم آنگاه وَرَأَوُا الْعَذَابَ لَوْ أَنَّهُمْ کَانُوا یَهْتَدُونَ آرزو میکردند اگر هدایت میشدند دیگر عذاب را نمیدیدند.
سؤال همگانی و اختصاصی خداوند در معاد
بخش سوم, این یَوْمَ یُنَادِیهِم در آیه 65 است وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ خب شما مسئله توحید را که جوابی برای گفتن نداشتید بسیار خب, حالا انبیایی را که ما فرستادیم جواب اینها را چه گفتید در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» فرمود در قیامت همه مورد سؤالاند آیه ششم سورهٴ «اعراف» این است که فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ ما هم از انبیا سؤال میکنیم هم از مرسلالیهم سؤال میکنیم همه مورد سؤالاند سؤالی است که باید پاسخ بدهند سؤالی است که سؤال بازخواستی است سؤالِ زیرسؤال بردن است سؤال محاکمهای نیست یک وقت سؤال و جواب دارد چه کار کردی این جواب میدهد یک وقت سؤال میکنند که چرا این کار را کردی این سؤال بازخواستی برای یک گروه مخصوصی است فرمود: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (1) اینها را بازداشت کنید «قِف» یعنی اینها را بازداشت کن, قِفُوهُمْ یعنی اینها را بازداشت کنید وَقِفُوهُمْ برای اینکه إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ در یک مقطع یک ایست بازرسی هست فرمود اینها زیر سؤالاند در اینجا که دارد ما از انبیا سؤال میکنیم از مرسلین سؤال میکنیم این سؤال به معنای زیر سؤال بردن و بازخواستی نیست از همگان سؤال میکنند باید جواب بدهند فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ.
ص: 237
1) (19) . سورهٴ صافات, آیهٴ 24.
پرسش: جناب استاد این سؤال بازخواستی چه نتیجه مستقیمی دارد؟
پاسخ: خب یک نحو توقیف است یک نحو تعذیب است با اعتراض همراه است که چرا این کار را کردی.
در بخشهای دیگر فرمود ما همه را یکجا جمع میکنیم از همهشان هم سؤال میکنیم در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» آیه 109 میفرماید: یَوْمَ یَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ.
کوتاهی و سهولت قیامت برای مؤمنان و صالحان
قیامت پنجاه هزار سال است شاید این پنجاه هزار سال به لحاظ پنجاه هزار موقف باشد هر موقفی یک سال معطّلی دارد از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند «ما أطول هذا الیوم» چه روز طولانی است حضرت فرمود: «والذی نفس محمد بیده» قسم به ذات کسی که جانم در دست اوست این روز پنجاه هزار سال برای مؤمن کوتاهتر از صلات مکتوبه است (1) یک نماز واجب را انسان خیلی با تأنّی بخواند مثلاً نماز ظهر را ده دقیقه یک ربع, فرمود این پنجاه هزار سال برای یک مؤمن ده دقیقه بیشتر طول نمیکشد برای اینکه او برای چه معطّل بشود این همه کارها را انجام داده خدا هم که سَرِیعُ الْحِسَابِ (2) است خب همان طوری که در دنیا به سرعت از دیگران جلو زده, پنجاه هزار سال دیگران را هم [در آخرت] این ده دقیقه طی میکند.
سؤالهای سه گانه خداوند در قیامت
در این موقفها از انبیا سؤال میکنند از امّتها سؤال میکنند که فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ بعد جداگانه از انبیا سؤال میکنند که به شما چه جواب دادند بعد جداگانه از امم سؤال میکنند که جواب انبیا را چه دادید این آیات میشود سه طایفه یک طایفه همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» است که فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ یکی هم در آیه 109 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» است که فرمود: یَوْمَ یَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ خدا انبیا را جمع میکند از آنها سؤال میکند که گزارش بدهید به شما چه جواب دادند نتیجه کار شما چه بود از چه کسی گِله دارید از چه کسی رضایت دارید چه چیزی آوردید مَاذَا أُجِبْتُمْ آنها عرض میکنند لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ (3) یک وقت است نه, مستقیماً از خود اینها سؤال میکنند وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ از خود امم سؤال میکنند که جواب انبیا را چه دادید.
ص: 238
تحیّر و عدم پاسخگویی تبهکاران در برابر خداوند، در معاد
اینها که مشرک بودند تبهکار بودند و مانند آن فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ گزارش در مقام سؤال و جواب همان حجج و ادلّه است اگر در مقام مباحثات علمی باشد اگر گفتند انبا و خبر یعنی جواب علمی اما در محکمه اگر گفتند گزارش کور دارد یعنی دلیل کور دارد دلیلی ندارد بالأخره فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ یعنی «فعمیت علیهم الأدلّة و الحجج» وقتی حجّت نداشتند دلیل نداشتند میشوند سرگردان و متحیّر وقتی سرگردان و متحیّر شدند قبلاً میتوانستند با خودشان گفتگو کنند الآن با خودشان هم نمیتوانند گفتگو کنند در بخشهایی از قرآن فرمود اینها در قیامت با هم تسائل دارند از یکدیگر سؤال میکنند با هماند این تسائل, مشترک بین تبهکاران است در سورهٴ مبارکهٴ «طور» آیه 25 این است وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ از یکدیگر سؤال میکنند چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» هم مشابه این هست یعنی آیه 27 سورهٴ مبارکهٴ «صافات» این است وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ اما وقتی که دلیل و حجّت برای اینها کور شد راه حرف زدن را هم ندارند لذا لاَ یَتَساءَلُونَ خب این لاَ یَتَساءَلُونَ مربوط به موقفی است که وقتی از اینها سؤال کردند مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ, فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ یعنی وقتی که حجج و ادلّه کور شد اینها راه گفتگو را ندارند متحیّرند اما در موقف دیگر یا قبل از اینکه نوبتشان برسد یا بعد از اینکه نوبتشان رسید و بیرون رفتند آنجا بله, «یتسائلون» گفتگو دارند کسانی که در دنیا به تعبیر قرآن کریم فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ (1) هستند کسی که منظم حرف نمیزند منظم فکر نمیکند منظم زندگی نمیکند به تعبیر قرآن کریم فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ حرج و مرج یعنی بینظم, مریج یعنی هرج و مرج یعنی نه راهش نه حرفش نه قولش نه فکرش سامان علمی ندارد فرمود اینها که میبینی یا به دنبال بازیاند یا به دنبال فیلمهای سرگرمکنندهاند فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ یعنی در هرج و مرج دارند زندگی میکنند از آنها سؤال بکنی چرا؟ میگویند برای سرگرمی, خب سرگرمی که جواب اتلاف عمر نیست فرمود: فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ کسی که در هرج و مرج زندگی میکند وقتی صحنه قیامت شد فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ میشود خبرها برایش کور میشود یعنی راه برونرفت ندارد بالأخره, انبیا از یک طرف صف کشیدند صُحف از یک طرف صف کشیدند ملائکه از طرف دیگر صف کشیدند مؤمنین از طرف دیگر صف کشیدند و از اینها سؤال میکنند که مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ اینها جوابی برای گفتن ندارند لذا فرمود: فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ انبا به معنای خبر قیامت همان ادلّه و براهین خاص است.
ص: 239
1) (23) . سورهٴ ق, آیهٴ 5.
سرّ عدم پرسش خداوند از برخی از معصیتکاران، در قیامت
فرمود: فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ یَوْمَئِذٍ فَهُمْ لاَ یَتَسَاءَلُونَ پس منافات ندارد که در بخش دیگر تسائل داشته باشند سؤال و جواب هم همین طور است در سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» که دارد فَیَوْمَئِذٍ لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ (1) در آن موقف جایی برای سؤال نیست چرا جا برای سؤال نیست جوابش در این آیه است یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ (2) خب این شخصی که از این عقبه کئود گذشت و جواب قانعکننده نداشت محکوم شد حالا که محکوم شد علامت محکومیّت در پیشانی اوست این سیاهچهره است این انسان سیاهروی خب جوابی نمیخواهد شما چه سؤالی میخواهی بکنی گاهی انسان به صورت حیوان در میآید مطابق همان آیه فَتأتُونَ أفْواجاً (3) حالا کسی که به صورت گرگ در آمده این از او چه سؤال بکنی این معلوم است درنده بود کسی به صورت مور در آمده معلوم میشود انسان طمعکار محتکر بود چرا لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ برای اینکه یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ شما از او میخواهی چه سؤال بکنی شما از گرگ سؤال میکنید که چطور بودی؟! خب معلوم است درنده بود اگر فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً به این معناست که عدّهای به صورت حیوان در میآیند (4) یا عدّهای سیهروی و سیاهصورت میآیند خب آنجا برای چه سؤال بکنی یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ آن وقت فَیُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِی وَالْأَقْدَامِ. (5)
ص: 240
مواقف سه گانه قیامت، در رابطه با سؤال الهی
بنابراین سه مقطع میشود یا قبل از سؤال است یا مقطع و موقف سؤال است یا خروجی سؤال آنجا که دارد سؤال نمیشود که قبل از موقف سؤال باشد برای اینکه هنوز نوبت اینها نشده آنجایی که نوبت اینها شده همینجاست که سؤال و جواب میکنند که مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ ٭ فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ یَوْمَئِذٍ فَهُمْ لاَ یَتَسَاءَلُونَ و امثال ذلک بعد وقتی خارج شدند بالأخره یا سیاهصورتاند یا به صورت حیوان در میآیند یا به صورت دیگر در میآیند آنجا دیگر لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ.
باز بودن راه توبه برای همگان
فَأَمَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً الآن هم راه باز است هر مشرکی بخواهد توبه کند راه باز است قانون جَبّ هم «الاسلام یجبّ ما قبله» (1) همه گذشتههای او را تصفیه میکند شستشو میکند از این به بعد باید عمل صالح داشته باشد فَأَمَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَعَسَی أَن یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ البته انسان تا در دنیا هست با عسی و لیت و لعلّ زندگی میکند برای اینکه حکم جزمی برای ذات اقدس الهی مشخص است ما تا زندهایم بین نفی و اثباتیم ممکن است ـ معاذ الله ـ کسی بلغزد. تفسیر آیه 68 و نقد نظر برخی از مفسران
بعد فرمود: وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَیَخْتَارُ شما این انتخاب را که دنیا بهتر از آخرت است به عهده خودتان گذاشتید در حالی که ذات اقدس الهی دنیا را آفریده آخرت را آفریده شما را آفریده موجودات اخروی را آفریده او فرموده هدایت بهتر از زُخرف و متاع دنیاست شما قدرت انتخاب که ندارید شما را راهنمایی کرده بگویید که دنیا بهتر از آخرت است آخر نه میدانید نه شما آفریدید رَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَیَخْتَارُ برخیها خواستند بگویند این ناظر به این جریان است که میگفتند اگر رسالت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حق است باید فلان سرمایهدار معروف طائف یا مکه مثل ولید بشود پیامبر (2) البته این میتواند آن را هم شامل بشود ولی لسان, لسان اختصاصی نیست که در آن زمینه وارد شده باشد یک لسان کلی است درباره مطالب قبلی یعنی خدای سبحان آفرید و حقّ اختیار و انتخاب با اوست که چه چیزی خوب است چه چیزی بد است چه چیزی بدتر است چه چیزی بهتر است مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ اینها حالا بیایند اختیار بکنند بگویند که ما متاع دنیا را بر هدایت انتخاب کردیم اینها حق ندارند سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ.
ص: 241
وظیفه انسان در تحقیقات و مسائل علمی
مطلب مهم در مسئله خلقت است مستحضرید در همه اصول, اختصاصی به خلقت ندارد در همه اصول چه توحید چه نبوّت چه معاد ما از آن جهت که بشریم و ادراک ما محدود است موظّفیم مقداری تلاش و کوشش علمی بکنیم اما اساس کار این است بگوییم خدایا آنچه تو فرمودی انبیای تو فرمودند اهل بیت فرمودند ما به آنها معتقدیم حالا اگر درس و بحث ما مطابق آن شد نِعم الوفاق, نشد آنچه به فکر ما رسیده و درست نیست این مضروب علی الجدار است آنچه تو فرمودی و انبیای تو آوردند حق است این وظیفه ماست.
دشواری فهم حادث بودن اصل فیض الهی
اما در همین محدوده که انسان جستجو میکند میبیند بعضی از چیزها برای او روشن است بعضی از چیزها برای او روشن نیست مثلاً جریان حدوث سماوات و ارض, اثبات اینکه آسمانها حادثاند زمین حادث است اینها خیلی سهل است اما اصلِ فیض حادث است مثل ارواح انبیا, عرش, لوح, کرسی, مقام نبوّت, مقام رسالت, مقام ولایت اینها حادثاند این را عقل نمیفهمد حادثاند یعنی چه, اصل فیض حادث باشد هر چه شما بررسی کنید میبینید چیزی گیرتان نمیآید بیان ذلک این است که انسان آسمان, زمین, همه اینها آنجا که مخصوصاً متحرّکاند یک موجود جزیی هستند, اینها را کاملاً میفهمد که قابل حدوثاند یعنی ذات اقدس الهی که خالق کل است اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1) میداند که فلان شیء را اگر زودتر خلق بکند مصلحت نیست دیرتر خلق بکند مصلحت نیست باید در فلان وقت باشد این درکش آسان است اما اصلِ فیض, خداست و عدم محض, شما اصل فیض را حادث فرض کنید این یعنی چه؟ بگویید الآن مصلحت نیست «الآن» در کار نیست فعلاً مصلحت نیست «فعلاً» در کار نیست اینجا مصلحت نیست «اینجا و آنجا» ندارد «الآن و فردا» ندارد «این موقع و آن موقع» ندارد «مصلحت و مفسده» ندارد خداست و عدم محض, فرض ندارد نه اینکه مفروض محال است اینکه گفته میشود او قدیم هم نیست چون بگوییم قدیمِ زمانی است خب زمان میخواهد او «دائم الفضل علی البریّة» است, «دائم الفیض علی البریّة» (2) خدا غریق رحمت کند مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب قیّم توحید این روایت را نقل کرد که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) بعد از اینکه مطلبی را فرمود «ثمّ أنشأ یقول» این شعرها را حالا یا خود حضرت انشا کرده یا انشا شده دیگران را حضرت انشاد کرده است «ثمّ أنشأ یقول»
ص: 242
و لم یزل سیّدی بالحمد معروفا٭٭٭ و لم یزل سیّدی بالجود موصوفا (1)
خدای من در ازل جواد بود جود, صفتِ فعل است یک وقت است کسی ده سال تفسیر میآید میشود مفسّر خوب یک وقت همین ده سال میآید تفسیر میشود یک واعظ یک پیشنماز خب اتلاف عمر حقیقتِ شرعیه ندارد همین اتلاف عمر است یعنی کسی ده سال تفسیر بیاید و مفسّر خوب نشود خب این اتلاف عمر است یعنی شما توقّع دارید که خدا آیه نازل بکند «یا ایّها الذین آمنوا» اگر کسی ده سال درس تفسیر رفت مفسّر نامی نشد اتلاف عمر کرده؟! هر چه گفته میشود باید مراجعه بشود به سند مراجعه بشود به روایت مراجعه بشود جمعبندی بشود استدلال بشود بعد بتوانید تدریس کنید فرمود:
و لم یزل سیّدی بالحمد معروفا٭٭٭ و لم یزل سیّدی بالجود موصوفا
خدا در ازل جواد بود شما فرض کنید خداست و لاغیر, بعد حادث میشوند یعنی چه؟ خدا ارواح انبیا را الآن خلق نکرده بعداً خلق کرده الآن و بعد ندارد فعلاً مصلحت نیست بعداً مصلحت است «فعلاً» ما نداریم مصلحتی نداریم مفسدهای نداریم خداست و عدم محض, اگر خداست و عدم محض, حدوث اصلِ فیض معنا ندارد هر چه شما فکر بکنید میبینید قابل درک نیست عالَم یعنی سماوات و ارضین و اینها, اینها اثبات حدوثشان سهل است خیلی سهل است بله آسمان حادث است زمین حادث است راه شیری حادث است اینها همه حادثاند چون بعد از مراحلی از وجودند اما اصلِ فیض آیا قابل حدوث است چه اینکه قابل قِدم هم نیست مثلاً ما بگوییم در امتداد چه چیزی بود. بنابراین او «دائم الفیض علی البریّة» است, او «دائم الفضل علی البریّة» است, «کلّ منّه قدیم» است.
ص: 243
1) (33) . التوحید (شیخ صدوق), ص309.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَیَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ (68 وَرَبُّکَ یَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا یُعْلِنُونَ (69) وَهُوَ اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (70) قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِضِیَاءٍ أَفَلاَ تَسْمَعُونَ (71) قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ (72) وَمِن رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (73)) اشارهای به مباحث گذشته
چون عناصر محوری مطالب سوَر مکّی اصول دین است و در بین اصول دین, توحید از دیگر اصول اهمّ است معارف توحیدی را یکی پس از دیگری بیان فرمودند بعد از مشرکین سؤال کردند فرمودند این کارهای نظام هستی از معبودهای شما به هیچ وجه برنمیآید بعد در صحنه قیامت هم شما را احضار میکنند آنها را هم حاضر میکنند آنها خودشان را تبرئه میکنند (یک) از شما تبرّی میجویند (دو) شما نه حرفی برای گفتن دارید نه کاری از آنها ساخته است که مشکل شما را حل کند.
مراد از واژه کُلِّ در آیه 57 سورهٴ «قصص»
برخی از مطالبی که مربوط به مسائل گذشته بود این بود که درباره مکّه فرمود: یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ (1) در تبیین آن آیه هم گفته شد که منظور از این کُلِّ کثرت است نه عموم یک وقت است سخن از عموم است مثل اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (2) که همه اشیا را شامل میشود یک وقت سخن از کثرت است نه عموم نظیر اینکه ملکه سبا دارای عرشی بود وَأُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ, (3) اُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ نه یعنی همه اشیای عالَم را این بانو داشت بلکه اشیای کثیرهای را در اختیار داشت که این کُلِّ برای کثرت است نه برای عموم. در آیهای که قبلاً گذشت یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْ آیه 57 همین سوره گفته شد برای کثرت است نه برای عموم اگر مکّه بوستان و گلستان و مرغزار و جنگل و اینها در آن نیست این منافی با کلمه کُلِّ نیست.
ص: 244
خلقت انسان در رنج و راه رهایی از آن
مطلب دیگر درباره انسان است که انسان در رنج خلق شده است لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ (1) و خدای سبحان برای رهایی انسان از رنج راههای فراوانی را در اختیارش گذاشته او را قادر کرده احکام شریعت هم برای آن است که او هم راحتتر زندگی کند هم از آسایش و آرامش نسبی برخوردار باشد با راهنماییهایی که فرمود: وَآتَاکُم مِن کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ (2) و دستورهای اخلاقی که داد که انسان با صبر و قناعت زندگی کند راه یُسر و آسانی است.
انحصار خالقیت و ربوبیت برای خدای سبحان
بعد از بیاناتی که به مشرکین فرمود از بتهای شما کاری ساخته نیست فرمود چه در «کان» تامّه چه در «کان» ناقصه برای معبودهای شما هیچ سهمی نیست نه در آفرینش نه در پرورش هم او خالقِ کلّ شیء است مطابق آن آیه اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ هم او ربّ کلّ شیء است که میپروراند ناقص را به کمال میرساند او ربّ کلّ شیء است ربّ العالمین است از معبودهای شما کاری ساخته نیست وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ که مشیئت او هم برابر حکمت است وَیَخْتَارُ چه چیزی بیافریند چه چیزی نیافریند به بعضیها فرزند پسر میدهد به بعضیها دختر میدهد به بعضیها هم پسر میدهد هم دختر میدهد وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً (3) این برابر مشیئت حکیمانه خودش است کاری که در جهان هست چه کان تامّه چه کان ناقصه چه آفرینش چه پرورش برای خداست برای غیر خدا نه خلقت است که روشن است که اینها خالق نیستند نه حقّ انتخاب و اختیار برای اینکه نه اینها از گذشته باخبرند نه از آینده باخبرند نه در نظام تکوین آن احاطه علمی را دارند که در خلقت اظهارنظر کنند نه در نظام تشریع آن احاطه علمی را دارند که در احکام الهی اظهارنظر کنند در جریان میراث فرمود این سهامی که ما برای ورثه تقسیم کردیم شما دست به آن نزنید لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً (4) شما که از آینده خبر ندارید آینده دختر چه میشود آینده پسر چه میشود آینده نوهها چه میشود یکی را کم کنید یکی را اضافه کنید اینچنین نباشد این سهامی که خدا تعیین کرده همین سهام را به ورثهتان منتقل کنید لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً شما که نمیدانید اینها چیست. پس از نظر انتخاب چه در تدبیر چه در آفرینش دیگران حقّ انتخاب ندارند برای اینکه آن علم را ندارند کسی که چیزی را نیافرید نمیتواند درباره او اظهارنظر کند.
ص: 245
آزادی تکوینی انسان و لزوم تبعیت از شریعت الهی
در نظام تکوین شما مختارید یا قبول یا نکول یا اقرار یا انکار بشر مختار است آزاد است همین آزادی, نشانه کمال اوست اگر او مجبور بود در یکی از این امور که کمال نبود. فرمود اینها از نظر پذیرش یا نفی آزادند و تکامل هم در این است که اینها با آزادی یک طرف را انتخاب کنند ولی از نظر ما در نظام شریعت مأمورند برایشان واجب است که این مطهّرات را رعایت کنند حرام است که به خبائث تن در دهند در نظام تشریع آزاد نیستند برای اینکه بعضی از چیزها صحیح است بعضی چیزها باطل است اینها نمیدانند بعضی چیزها واجب است بعضی چیزها حرام است اینها نمیدانند إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ (1) این إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ یکی از مراحل چهارگانه توحیدی است که در همین آیه هفتاد بیان شده که حالا خواهد آمد از این جهت که فرمود: وَاللَّهُ یَحْکُمُ لاَ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ (2) از اینکه فرمود: إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ از اینکه فرمود: وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَی أَمْرِهِ (3) از اینکه لَهُ خبر مقدم است و الْحُکْمُ مبتدای مؤخّر است و مفید حصر است در وَلَهُ الْحُکْمُ همه این آیات نشان میدهد که حکم منحصراً برای خداست اگر خدا و پیامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حکمی کردند دیگران حقّ انتخاب ندارند وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ (4) پس در اصل نظام تکوین میخواهند بپذیرند یا نپذیرند آزادند چه اینکه راه جهنم هم باز است راه بهشت هم باز است اما اگر نپذیرفتند خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (5) در پی هست در نظام تشریع آزاد نیستند گرچه میتواند هم عسل و هم سمّ هر دو را بنوشد اما واجب است که آن عسل را انتخاب کند و از سمّ بپرهیزد قبلاً هم این کلمه ولنگاری معنا شد که این کلمه, کلمه بسیط نیست این کلمه, کلمه مرکب است انگار یعنی انگیزه و خیال و انگاره یعنی خیال کردن, وِل یعنی رها بودن, آدمی که خیال میکند رهاست یا خیالِ رهایی دارد به او میگویند آدم ولنگار, ولنگاری این کلمه که مرکب از دو کلمه است این راه علمی ندارد راه شرعی و عقلی و نقلی ندارد انسان رها نیست أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (6) سُدیٰ یعنی رها, یاوه, این طور نیست که انسان یاوه خلق شده باشد پس در نظام تکوین او میخواهد بپذیرد یا نپذیرد قدرت انتخاب را خدا به او داده است ولی در نظام تشریع الاّ ولابد باید راه صحیح را طی کند.
ص: 246
سرّ عدم نفی خالقیت از غیر خدا در آیه 68
از اینکه فرمود: وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ (یک), وَیَخْتَارُ یعنی «ربّک یختار ما یشاء» (دو) چون جریان خلقت روشن است که لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (1) کسی نمیگوید که غیر خدا خالق است در مقام تدبیر, مدیریت و مانند آن ممکن است اظهارنظر کنند لذا درباره دومی نفی فرمود وگرنه درباره اوّلی چون بیّنالغی بود آن را دیگر نفی نفرمود, نفرمود «ما کان لهم الخلق» خب این چون بیّن بود اما فرمود: وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ (یک) وَیَخْتَارُ یعنی «ربّک یختار ما یشاء» (این دو), مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ (این سه) اینها حقّ انتخاب ندارند اما «ما کان لهم الخلق» دیگر نیازی به گفتن نداشت.
علت تعبیر به اسم ظاهر در عبارت سُبْحَانَ اللهِ در آیه 68
در همین زمینه با اینکه ضمیر ممکن بود «سبحانه» نفرمود, سُبْحَانَ اللَّهِ فرمود تا اینکه تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت باشد اگر میفرمود «سبحانه و تعالی» مطلب تام بود چون سخن از ربّ بود ربّ خداست, ضمیر یَخْلُقُ خداست ضمیر یَخْتَارُ خداست خب کلمه «ربّ» ذکر شده چند بار هم ضمیر ذکر شده اگر میفرمود «سبحانه» کافی بود اما برای اهمیّت مطلب, اسم جلاله را تصریح کرده فرمود: سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ شما که شرک میورزید خدا منزّه از آن است. از این ارباب شما نه خلقت ساخته است نه خِیَره و اختیار دست اینهاست که مدیریت داشته باشند برای شما هم نه کارآمدی تقریبی دارند نه کارآمدی شفاعی, شما از اینها شفاعت میخواستید میگفتید: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (2) از اینها برنمیآید از اینها تقریب میخواستید گفتید: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (3) از اینها برنمیآید پس در نظام تکوین، خلقت و اختیار برای خداست در نظام محکمه و محاکمه الهی تقریب و شفاعتی که شما میپنداشتید برای اینها نیست لذا فرمود: سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ.
ص: 247
آگاهی خداوند از اهانتهای پنهان و آشکار علیه پیامبر اکرم
بعد فرمود شما اصلاً کینه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در دل دارید این اهانتهایی که به وجود مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میشود همان اهانتهای صنادید قریش است چیز دیگری نیست فرمود: وَرَبُّکَ یَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ آنچه دلهای اینها مَکنون و مستور کرده است خدا میداند (یک) وَمَا یُعْلِنُونَ آنچه هم که علنی نسبت به وجود مبارک آن حضرت اهانت میکنند توهین میکنند تحقیر میکنند خدا میداند (این دو) الیوم هم همین طور است آنچه «تُکنّ» صدور بیگانهها خدا میداند آنچه هم که «یُعلنون» در روزنامهها و کاریکاتورها و بدگوییهایشان را هم خدا میداند فرمود: وَرَبُّکَ یَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا یُعْلِنُونَ.
وحدانیّت خداوند در الوهیّت و محمود بودن
آن وقت جمعبندی این بخش از مطالب به این است وَهُوَ اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ این توحید در الوهیّت, در همان اوایل دعای نورانی «عرفه» وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه آنجا دارد «اله کلّ مألوه» (1) مثل «ربّ کل مربوب» (2) تنها اله عالَم خداست و همه مألوه او هستند تنها ربّ عالم خداست و همه مربوب او هستند او «ربّ کل مربوب» است «اله کلّ مألوه» است و مانند آن, این توحید در الوهیّت (یک) لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی وَالْآخِرَةِ این توحید در محمود بودن، حمد برای خداست چرا؟ چون حمد در برابر نعمت است نعمت را غیر از خدا کسی نمیدهد مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ نعمت دنیا نعمت آخرت همه از ناحیه اوست اگر مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ است اگر «اللهم ما بنا من نعمة فمنک» (3) است پس لَهُ الْحَمْدُ چه در اُولیٰ چه در آخرت, در اُولیٰ که نعمتهای دنیایی است لَهُ الْحَمْدُ در آخرت وقتی بهشتیها وارد بهشت شدند میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ, (4) الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ, (5) وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (6) چون وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ است, الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ است, الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ است, پس لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی وَالْآخِرَةِ این هم توحید در حمد.
ص: 248
حاکمیت مطلق خدای سبحان
سوم: وَلَهُ الْحُکْمُ که این تقدیم خبر هم مفید حصر است حکم برای اوست إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ (یک) وَاللَّهُ یَحْکُمُ لاَ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ (دو) وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَی أَمْرِهِ (سه) حکم برای اوست یعنی در نظام هستی که کسی نمیتواند عالَم را اداره کند و داور بین اشیا باشد مگر خدا, در نظام تشریع هم اوست که حاکم عدل است اوست که در برابر حکم او نمیشود کسی اظهارنظر بکند چون علیمِ به کلّ مصالح است علیم به کلّ مطالب گذشته و حال و آینده است.
بسته بودن راه عمل در قیامت و برزخ
پرسش: جناب استاد! کفار و اهل جهنم نمیتوانند در دوزخ حمد و تسبیح بکنند؟
پاسخ: نه, چون «انّ الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» (1) همین که انسان مُرد, تکامل عملی قطع است! اگر کسی بتواند کاری انجام بدهد که به وسیله آن کار به ثوابی برسد یا از عِقاب بِرَهد این میشود عمل صالح و عمل اختیاری اگر عمل اختیاری ممکن باشد شریعت میخواهد انسان در خواب چطور است وقتی که بیدار شد میگوید ای کاش من آن صحنه را که دیدم فلان مطلب را سؤال میکردم در خواب انسان کار میکند ولی کارش محصول و نتیجه مَلکات زمان بیداریاش است کار اختیاری از انسان در خواب ساخته نیست این گوشهای از نمودار قیامت است سه قسم بحث در معاد هست یکی تکامل علمی است که فراوان انسان به کمالهای علمی میرسد برای اینکه فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ (2) میشود, رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا (3) میشود خیلی از مطالب برای کفار بعد از مرگ کشف میشود برای دیگران هم کشف میشود این تکامل علمی است که مرز و حد ندارد. دوم تکامل فیض الهی است ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ (4) ممکن است ذات اقدس الهی به کسی فیضی برساند فضلی برساند گناهان او را ببخشد یا تخفیف بدهد اگر دوزخی است اهل اعراف بکند اگر اعرافی است او را اهل بهشت بکند این هم ممکن است نتایج کارهایی که مؤمنان یا فرزندان او در دنیا برای او انجام میدهند مطابق وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ (5) به او میرسد اینها هم هست. سه: خودش بخواهد کاری انجام بدهد که یک قدم پیش برود این محال است آنجا دیگر جا برای عمل صالح نیست اگر عمل صالح ممکن باشد حتماً شریعت میخواهد باید برابر قانونی باشد آن وقت آن دیگر میشود دنیا دیگر آخرت نیست.
ص: 249
پرسش:...
پاسخ: بله, اما عمل صالح حساب نمیشود آن تسبیحاتی که میکنند نتیجه اعمال دنیاییشان است این طور نیست که حالا یک «الحمد لله» گفتند وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ یک حسنه برایشان بنویسند این اذکارشان نتیجه ملکاتی است که در دنیا تحصیل کردند برخیها زبانشان بند میآید قدرت حرف ندارند.
پرسش: درباره قرآن که میگویند «اقرأ و أرق» (1) چطور است؟
پاسخ: یعنی این آیات را بخوان به همان اندازه که در دنیا بالا رفتی به همان اندازه بالا میروی اگر کسی در دنیا درجهاش ده بود یکی پس از دیگری این آیات را میخواند به درجه ده میرسد آنجا متوقّف میشود نه اینکه «إقرأ» آنجا مثل «إقرأ» اینجا یک ثواب داشته باشد اگر عمل صالح در آنجا ممکن باشد قانون میخواهد یک دین میخواهد یک شریعت میخواهد آن وقت این میشود دنیا دیگر آخرت نیست.
پرسش:...
پاسخ: «إذا مات ابن آدم انقطع عمله» آن وقت این «الاّ عن ثلاث» به استثنای منقطع شبیه است برای اینکه اثر عمل اوست «ولدٌ صالح یدعو له» یا «صدقة جاریة» وقفی, کتابی و مانند آن (2) این نتیجه اعمال اوست.
پرسش:...
پاسخ: فرق نمیکند در برزخ هم همین طور است برزخ یک قیامت صغرایی است انسان همین که مُرد آن دو راه ممکن است یعنی کشف علمی برایش ممکن است فضل الهی ممکن است که گناهان او بخشوده بشود درجاتی به او افزوده بشود اینها ممکن است سومی ممکن نیست که کاری انجام بدهد نظیر دنیا که با این کار ثواب ببرد اینچنین نیست نتیجه اعمالی که مؤمنین طلب مغفرت میکنند از آن جهت که او جزء جامعه اسلامی بود اگر کسی گفت «اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات» (3) فضلی نصیب این میشود اینها در بخش اول و دوم هست اما انسان بعد از مرگ کاری بکند که با آن کار به ثواب برسد خب اگر این طور باشد خیلیها توبه میکنند نجات پیدا میکنند در حال احتضار راه بسته میشود چه رسد به برزخ.
ص: 250
نظم حکیمانه شب و روز, نشانه تدبیر الهی
در این بحثها یکی پس از دیگری ادلّه مشرکین بازگو شد و ابطال شد و بهانههای آنها ذکر شد و ابطال شد و بعد جمعبندی کردند. حالا وارد مقطع دیگری از مسائل توحید میشوند میفرمایند شما در دنیا که زندگی میکنید شبی دارید روزی دارید اینها را چه کسی تنظیم کرده فصول چهارگانه را خدا تنظیم کرده برای تأمین اقتصادتان ارزاقتان که قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ (1) یعنی این فصول چهارگانه اگر همهاش زمستان یا پاییز یا تابستان یا بهار بود که اقتصادتان سامان نمیپذیرفت فرمود فصول چهارگانه است تا نیازهای شما در مناطق گوناگون تأمین بشود; این قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ. روز را برای کار کردن شب را برای آرامش, برای اینکه آرام باشید فضا تاریک شده برای اینکه کار کنید فضا روشن شده حالا اگر این محرّکی که شمس و قمر را میگرداند و اداره میکند طرزی اینها را دستور بدهد که برخی از حرکت بایستند این شب مستمر بشود چه کسی میتواند برای شما روز بیاورد, روز مستمر بشود چه کسی میتواند برای شما شب بیاورد؟! پس شب و روز که هر دو هماهنگ هم برای تأمین نیازهای شماست این نشانه تدبیر آن مدبّر حکیم است. قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِضِیَاءٍ مگر نمیبینید این أَفَلاَ تَسْمَعُونَ, أَفَلاَ تُبْصِرُونَ اینها چیزهای بدیهیات است آن أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (2) و امثال ذلک نیازی به اندیشههای علمیتری دارد آنجا أَفَلاَ تَعْقِلُونَ, أَفَلاَ تَتَذَکَّرُونَ, (3) أَفَلاَ تَتَفَکَّرُونَ (4) و مانند آن است فرمود این چیز روشنی است از این بتها که کاری ساخته نیست اگر زمان همهاش شب بود یا همهاش روز بود که زندگی مختل بود این نظم حکیمانه را خدا دارد اداره میکند مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِضِیَاءٍ أَفَلاَ تَسْمَعُونَ ٭ قُلْ أَرَأَیْتُمْ تک تک اینها احتجاج است إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ.
ص: 251
ضرورت شکرگزاری, جهت برخورداری از نعمت شب و روز
یک کار این است که وَمِن رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ (یک) یعنی شب منظم است وَالنَّهَارَ (دو) این هم منظم است لِتَسْکُنُوا فِیهِ بر اساس لف و نشر مرتّب یعنی در آن لیل وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ بر اساس لف و نشر مرتب یعنی در نهار، آن اصل جامع این است که برای آرامش شب باید شاکر باشید برای کسب و کوشش روز هم باید شاکر باشید (این سه) این وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ جامع بین لیل و نهار است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شُرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ (74 وَنَزَعْنَا مِن کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً فَقُلْنَا هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ فَعَلِمُوا أَنَّ الْحَقَّ لِلَّهِ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ (75) إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسَی فَبَغَی عَلَیْهِمْ وَآتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُوْلِی الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لاَ تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ (76) وَابْتَغِ فِیَما آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ (77) قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی أَوَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً وَلاَ یُسْأَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ (78)) خالقیت و ربوبیّت احسن الهی
بخشی از مطالب مربوط به آیات قبل این است که در آیه 68 فرمود: رَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَیَخْتَارُ آن خلقت ناظر به کان تامّه و خالقیّت خداست این اختیار, ناظر به کان ناقصه و ربوبیّت اوست دو اصل را قرآن کریم در آیات فراوان ذکر میکند گاهی به طور تفصیل, گاهی به طور اجمال; به طور تفصیلش این است که هر چه شیء است مخلوق خداست اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1) این کان تامّه است آنچه مربوط به کان ناقصه است و ربوبیّت است این است که فرمود: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ (2) هر چه آفرید نیکو آفرید هیچ نقصی در آن نیست که مثلاً اگر زمین این طور بود بهتر بود اگر آسمان این طور بود بهتر بود اگر وضع جماد یا نبات یا حیوان یا انسان یا فرشته طرز دیگر بود بهتر بود این ممکن نیست زیرا اگر وضعی و نظامی بهتر از نظام کنونی فرض میشد و خدای سبحان آن را نمیآفرید إما للجهل بود أو للعجز بود أو للبُخل و التالی بأسره مستحیل فالمقدّم مثله این یک قیاس استثنایی است اگر نظامی بهتر از این ممکن بود و خدا آن نظام را نیافریده بود یا برای آن است که ـ معاذ الله ـ علمش را نداشت یا برای آن است که ـ معاذ الله ـ قدرتش را نداشت یا برای آن است که ـ معاذ الله ـ آن جود و سخا را نداشت و بخل ورزید تالی از این سه قسم بیشتر فرض نمیشود و هر سه قسمش محال است فالمقدّم مِثله پس نظامی از این نظام زیباتر و احسن فرض ندارد. آیهای که فرمود: أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ناظر به همین است هر چیزی را که آفرید زیبا آفرید پس اصل اول کان تامّه است و خالقیّت خدا را تبیین میکند اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ «کلّ ما صدق علیه أنّه شیء فهو مخلوق الله سبحانه و تعالی» اصل دوم ناظر به کان ناقصه است که به ربوبیّت خدا برمیگردد فرمود: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ این خَلَقَهُ جمله در محلّ جر تا صفت باشد برای شَیْءٍ هر چه آفرید زیبا آفرید.
ص: 252
مخلوقات عالم, مختار و برگزیدهٴ خدای سبحان
به تعبیر برخی از بزرگان اهل معرفت هیچ چیز زایدی در عالَم نیست در عالم اصلاً زباله وجود ندارد در بین مخلوقهای خدا زباله وجود ندارد اگر وارد دستگاه انسان [و مانند انسان] بشود میشود حثاله و کناسه و مانند آن, همین عذرخواهی که انسان باید بکند برای اینکه آن موجودات دستشویی به انسان میگویند ما سیب بودیم گلابی بودیم یک ساعت با شما بودیم ما را به این صورت در آوردیم وگرنه ما سیب و گلابی بودیم ما نان و گوشت بودیم این انسان است که زباله درست میکند. پس آن دو اصل کلی یکی کان تامه یکی کان ناقصه یکی خلقت یکی ربوبیت آن دو که در آیات دیگر مفصّلاً بیان شد در این آیه مجملاً بیان شد فرمود: رَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ این ناظر به کان تامّه است وَیَخْتَارُ ناظر به کان ناقصه است یعنی هر چه هست مختار اوست خِیَره اوست مصطفای اوست مجتبای اوست انتخابشدهٴ اوست برگزیدهٴ اوست چیزی در عالم نیست که برگزیده خدا نباشد بنابراین هر چه در عالم هست زیباست و احیاناً اگر ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ، بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ است اینکه فرمود: وَرَبُّکَ یَخْلُقُ اصل اول, وَیَخْتَارُ اصل دوم آن ناظر به خلقت, این ناظر به ربوبیت.
ربوبیّت خداوند در نظام تکوین و تشریع
حالا که ناظر به ربوبیت شد ربوبیت هم در تکوین است هم در تشریع, خدای سبحان آسمان و زمین و جماد و حیوانات را اداره میکند با یک سب خاصّ غریزی و مانند آن, انسان را تدبیر میکند ربّ انسان است مدیر و مربّی انسان است بالوحی و التشریع انسان را بخواهد بپروراند اینکه مثل درخت نیست که پرورشش پرورش گیاهی باشد انسان را با دین میپرورانند با عقیده و اخلاق و عمل میپرورانند بنابراین نظام تشریع در اختیار خداست چه اینکه نظام تکوین در اختیار خداست او أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ است «احسن کلّ شیء أنزله» لذا فرمود قرآن را که ما آفریدیم با بهترین وجه این کتاب را آفریدیم انسان را فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (1) آفریدیم اگر داستانی برای شما میگوییم به بهترین وجه داستانسرایی میکنیم و مانند آن.
ص: 253
1) (3) . سورهٴ تین, آیهٴ 4.
خیر بودن تمامی مخلوقات الهی
پرسش:...
پاسخ: ما اگر خدا را بشناسیم «از خیّر محض جز نکویی ناید» (1) ما این مقدار را که میبینیم که الآن سالیان متمادی است که بشر درباره نظم عالَم فکر میکند تازه به یک گوشهاش پی برده است پس آفرینندهٴ او حکیمِ مطلق است اگر حکیم مطلق باشد از او جز خیر چیزی نشئت نمیگیرد جودی بالاتر از جود او نیست او امِساکی ندارد بخل ندارد لذا هر چه در عالَم باشد خیر و رحمت و برکت است.
نقد سخن برخی از اهل معرفت در تفسیر آیهٴ 68
برخی اهل معرفت احتمال دادند که این «ما» موصوله باشد و منصوب باشد و مفعول یَخْتَارُ باشد (2) معروف بین اهل تفسیر این است که وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ این ناظر به کان تامّه (یک) وَیَخْتَارُ ناظر به ربوبیّت است کان ناقصه (دو) مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ بشر نه در خلقت حقّ انتخاب دارد نه در پرورش و ربوبیت چه در تکوین چه در تشریع اما برخیها احتمال دادند که این «ما» منصوب باشد مفعول «یختار» باشد فرمود: وَیَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ (3) خدا انتخاب میکند چیزی را که خیر و رحمت و برکت مردم در آن است خب این تفطّنی میخواهد ذوقی میخواهد معروف بین اهل تفسیر این نیست ظاهرش هم این نیست اما این تفطّنی است وَیَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ هر چه را که خیر مردم است خدا انتخاب میکند البته این معنا حق است از آیات دیگر استفاده میشود که هر چه خیر مردم است ذات اقدس الهی انتخاب میکند این طور نیست که شرّ کسی را بخواهد نشانهاش هم نظم شب و روزی است که بعد ذکر میکند.
ص: 254
اشاره آیهٴ هفتاد به اقسام چهارگانه توحید
بعد وقتی که خدا را از شرک تنزیه فرمود فرمود خدا میداند مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا یُعْلِنُونَ (1) بعد چهار توحید را ذکر فرمود, «لا إله الاّ الله» است توحید در حمد است توحید در حکم است توحید در مرجعیّت. برای همه اقسام چهارگانه توحید مخصوصاً برای توحید در محمود بودن, جریان نظام آسمان و زمین و شب و روز را ذکر میکند اینها نعمت الهیاند در برابر هر نعمتی باید حمد کرد پس لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی وَالْآخِرَةِ (2) درباره آفرینش شب, آفرینش روز و مانند آن اگر فرمود: لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی وَالْآخِرَةِ این اجمال را این متن را دارد شرح میدهد که شبها این طور است روزها این طور است یکی را برای کار یکی را برای آسایش.
نمونهای از سنّت انذاری بشر در نظام احسن خلقت
حالا بشر آنچه خدای سبحان آفرید و با نظام احسن آفرید وضعش را به هم میزنند اینها روز میگیرند میخوابند شب تا پاسی از شب مغازهها باز است انرژی مصرف میشود وقت مصرف میشود بهترین فرصت برای عبادت و مطالعه, بیجا مصرف میشود خب اینکه میبینید کتاب خواندن و مطالعه کردن و مسائل علمی در جامعه ما رواج ندارد برای اینکه اینها شب را در مغازهها میگردند برای خرید و فروش, فرمود روز برای کسب است شب برای مطالعه و تأمّل و عبادت و استراحت و اینها.
علت تقدّم لفظی شب بر روز در آیات 71 و 73
ص: 255
حالا اگر خدای سبحان لیل را ادامه بدهد زندگی فلج است روز را ادامه بدهد زندگی فلج است ولی در غالب موارد لیل را بر نهار مقدّم داشتند در تعبیرات چه در آیه قبل چه در آیه بعد قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ (1) بعد فرمود: وَمِن رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ (2) چه در تفصیل چه در جمعبندی لیل را مقدم داشتند حالا به لحاظ ماههای قمری البته لیل مقدّم است چون هلال است هلال در شب طلوع میکند وگرنه عندالتحقیق لیل و نهار هیچ کدام مقدّم نیستند برای اینکه این کُره زمین همواره یک طرفش روز است یک طرفش شب اینچنین نیست که روز مقدم بر شب باشد یا شب مقدّم بر روز باشد این کُره که خلق شد در برابر شمس قرار گرفت یک طرفش شب است یک طرفش روز دیگر فرض ندارد که ما بگوییم شب مقدم است یا روز مقدم است بله, این فرض دارد که آن رُبع مسکون آن قسمتی که بشر روی آن زندگی میکند اول این قسمت رو به آفتاب بود یا آن قسمت, این فرض دارد وگرنه ما بگوییم شب مقدم بر روز است یا روز مقدم بر شب این فرض علمی ندارد در سورهٴ مبارکهٴ «یس» آمده که برای لیل این نیست که از نهار سبقت بگیرد (3) اینها نظمشان محفوظ است هیچ کدام جلوتر از دیگری نبودند.
خدای سبحان با رحمت این نظم را آفریده بعد فرمود وقتی صحنه قیامت قیام کرد ما اینها را احضار میکنیم اتمام حجّت میکنیم بعد وقتی که محکوم شدند به عذاب گرفتار میشوند اگر قابل شفاعت نباشند.
ص: 256
سرّ تکرار مفاد آیه 62 در آیه 74
این وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ که در آیه 74 هست یک ترجیعبندگونهای است که در قبل هم به همین صورت بود وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ آیه 62 همین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این بود وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ یعنی قیامت که شد اینها را احضار میکنیم سؤال میکنیم که معبودهای شما چه چیزی هستند به چه وجه آنها را عبادت میکردید آنها جوابی برای گفتن ندارند باز چون سرفصل مطلب بعدی است این آیه را بازگو میفرمایند آیه 74 وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شُرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ دیگر حالا آنها چه چیزی گفتند که قبلاً گذشت آن را دیگر بازگو نمیکنیم.
شاهدان و گواهان اعمال در روز قیامت
بعد میفرمایند صحنه قیامت که میشود ما شاهدهای فراوانی داریم زمین شهادت میدهد و اشیای مجاور شهادت میدهند دست و پا شهادت میدهند و مانند آن, یک عدّه اولیای الهی هم شاهدند انبیا هستند ائمه هستند اهل بیت هستند و در قرآن کریم از اصل جامعشان به عنوان مقرّبین یاد میکنند که إِنَّ کِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ (1) الیوم مقرّبون شاهد اعمال ابرارند فضلاً از غیر ابرار, ابرار که اصحاب یمیناند هر کاری که بکنند در مشهَد و محضر مقرّبیناند آنها کاملاً میفهمند گذشته از اینکه فرمود: قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ (2) ائمه میبینند اینجا هم فرمود مقرّبون شاهدند یعنی الیوم وجود مبارک ولیّ عصر میبیند کسی دارد شب و روز چه کار میکند به طور رسمی میبیند إِنَّ کِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ که یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ فرمود ما شهدا زیاد داریم.
ص: 257
مراد از تعبیر «شهدا» در بیان قرآن کریم
شهدا در قرآن کریم ظاهراً بر همان شهدای اعمال اطلاق میشود آن کسی که شهید در معرکه است(رضوان الله علیه) قرآن از او به عنوان قَتیل فی سبیل الله یاد میکند شاید شهید یاد نکند شهید اصطلاح روایی است که از روایت به فقه آمده وگرنه شهیدِ قرآنی همان شهید اعمال است گرچه برخی از مفسّران احتمال دادند که فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً (1) منظور از این شهدا, شهدای معرکه باشند (2) از شهید در میدان جنگ به عنوان قتیل فی سبیل الله یاد شده است لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ, لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أمواتاً. (3)
آگاهی اولیای الهی از اعمال انسان, مشروط به اذن خدای سبحان
شاهد بودن اینها به جعل خدای سبحان است ذات اقدس الهی اینها را شاهد قرار میدهد یک وقت است که خدا نمیخواهد پرده کسی دریده بشود در دعای «کمیل» ما چه میخوانیم خب خدا اصلاً بعضی از ملائکه را فرستاده مأمور کرده که اعمال ما را ببینند و یادداشت کنند اصلاً کارشان همین است إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ (4) اما گاهی خدا برای اینکه آبروی ما را حفظ بکند اجازه نمیدهد آنها ببینند, در دعای «کمیل» میخوانیم خدایا «و جعلتهم شهوداً علیَّ مع جوارحی» اما «کنتَ أنت الرّقیب علیَّ مِن وَرائهم و الشّاهد لما خَفِیَ عنهم و برحمتک أخفیته و بفضلک سَتَرْتَهُ» (5) خدایا اصلاً اینها را فرستادی مواظب ما باشند ولی گاهی اجازه نمیدهی آنها ببینند که ما نیّتمان چیست تا یادداشت کنند برای اینکه آبروی ما نزد اینها نرود تو چنین خدایی هستی ما با تو کار داریم. ذات مقدّس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به خدای سبحان عرض کرد که خدایا اعمال امّت مرا به من واگذار کن به اجازه شما از طرف شما حسابرس اینها باشم که امّت من در حضور دیگران خجل نشوند حسابشان با من باشد پاسخی که هست روایتی که هست این در نهجالفصاحه هست در کلمات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است فرمود آنها حسابشان با من است من برای اینکه آبروی آنها محفوظ باشد حتی اجازه نمیدهم تو ببینی (6) بعضیها هستند که با من کار دارند من مستقیماً حساب آنها را دارم آنها کسانی هستند که آبروی هیچ کس را نبردند اگر غفلتی کردند من هم نمیخواهم آبرویشان برود حتی نزد تو, اینها در تمام مدّت سعی کردند آبروی دیگران را حفظ بکنند حالا یک بار غفلتی کردند حساب اینها را من خودم به عهده میگیرم که حتی تویِ پیغمبر هم نبینی که نزد تو خجالت بکشند این خداست! خب اگر اینها شاهدند اینچنین نیست که شهید بالذّات باشند این مَا کُنتَ, مَا کُنتَ (7) که قبلاً خواندیم همین بود آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» بود این بود که لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ درست است که ما همه این چیزها را به تو دادیم اما بالذّات که برای تو نیست تو مخلوقی اگر دادیم میدانی, ندادیم نمیدانی ما بعضی از موارد را به تو هم نمیگوییم این خداست.
ص: 258
1) (14) . سورهٴ نساء, آیهٴ 69.
2) (15) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج3, ص250; مجمعالبیان, ج3, ص111.
3) (16) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 169.
4) (17) . سورهٴ انفطار, آیات 10 و 11.
5) (18) . مصباح المتهجّد, ص849.
6) (19) . الجامع الصغیر (سیوطی), ج2, ص36; نهجالفصاحه, ص517, ح1715.
7) (20) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 44; سورهٴ قصص, آیات 44 ـ 46 و... .
روشن شدن حقیقت برای تبهکاران در قیامت
به هر حال فرمود خیلیها شاهدند وَنَزَعْنَا مِن کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً بعد در آن صحنه به اینها میگوییم هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ شما که به غیر خدا پناهنده میشدید غیر خدا را میپرستیدید دلیلتان را بیاورید فَعَلِمُوا أَنَّ الْحَقَّ لِلَّهِ حق فقط برای ذات اقدس الهی است وَضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ این فِریه و افترا و ترفندی که داشتند غیر خدا را شفیع میدانستند غیر خدا را مقرِّب میدانستند غیر خدا را رب میپنداشتند همه اینها گُم شده است وقتی که آفتاب طلوع بکند همه آن پندارها رخت برمیبندد دیگر.
نصیحت قوم حضرت موسی(علیه السلام) به قارون
بعد قصّه قارون را ذکر میکند ارتباط وجود مبارک موسی با فرعون و آلفرعون در آن مقاطع دیگر گذشت حالا به زراندوزی و مالمداری قارون میرسد میفرماید قارون از قوم موسی بود حالا چون به موسی ایمان آورد از قوم او بود یا نِبطی بود نه قِبطی از اسرائیلیها محسوب میشد نه از فرعونیها ولی دارد مِن قُومِ مُوسی بود قوم موسی هم به او نصیحت میکردند که این قدر تظاهر به ثروت نکن و این مقداری که خدا به تو داد بخشی را هم به مستمندان بده سهمت هم از دنیا فراموش نکن وَلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا یک زندگی قابل قبولی داشته باش بعد هم بدان موقع رفتن کَفنی بیش نمیبری هم مادامی که زندهای سهمت را فراموش نکن هم موقع رفتن هم بدان که یک کفن بیشتر نداری تظاهر به ثروت و رنجاندن طبقه فقرا را مرتکب نشو این گفت مال خودم است اختیار دارم و هر کاری دلم بخواهد میکنم.
ص: 259
ضرورت حضور دین در متن زندگی
ببینید بسیاری از ماها ـ در روزهای قبل هم داشتیم که ـ دین در زندگی ما نیست ما مسلمانیم نماز میخوانیم روزه میگیریم زندگی هم میکنیم یعنی مرز بندگی از زندگی جداست ما یک زندگی داریم یک بندگی اما اگر موحّدان را شما دیده باشید اینها مرزشان جدا نیست یعنی بندگیشان در زندگیشان است مثالی که ما آن روز داشتیم این بود که اگر یک ظرف میوهای به ما برسد میگوییم چیست؟ میگویند میوه است, میگوییم چه کسی داد؟ میگویند فلان باغبان همین! اما یک موحّد هرگز این طور حرف نمیزند میگوید این چیست؟ میگویند میوه است, میگوید چه کسی آورد, میگویند فلان باغبان, چه کسی داد؟ خدا, هرگز نمیگوید آن باغبان داد هرگز نمیگوید فلان کس داد این اصلاً مواظب زبانش است این خیلی فرق میکند با کسی که بگوید چه کسی داد خب چه کسی داد خدا داد اگر در قرآن است فرمود: مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (1) گفتند در تعقیبات نماز بگویید «اللهم ما بِنا مِن نعمةٍ فَمِنک» (2) زندگیِ ما با بندگیِ ما تقریباً متأسفانه دوتاست همین حرف در خود ماها هم هست این غزالی آن کتابی که نوشته بعد مرحوم فیض(رضوان الله علیه) این را زنده کرد به برکت روایات اهل بیت آمده آن نقص و عیب و مشکلاتی که در احیاء علوم الدین بود برطرف کرده حرف او این است که اگر کسی برای رضای خدا درس خوانده برای رضای خدا تعلیم میدهد برای رضای خدا تبلیغ میکند اگر رفته روستایی یا شهری یک چهل, پنجاه سال یا کمتر و بیشتری آنجا بود به عنوان امام جماعت یا واعظ و خطیب بعد آقایی آمده مردم او را رها کردند رفتند به سراغ او, پای منبر او, پشت سر او نماز بخوانند اگر هیچ تحوّلی در او پیدا نشد معلوم میشود این چهل سال در خدمت خدا بود اما اگر گِله کرد عجب مردم خوشاستقبال و بدبدرقهای هستند ما این همه زحمت کشیدیم معلوم میشود این چهل سال خودش را میخواست, (3) اینکه میبینید ما یک طور زندگی میکنیم یک طور بندگی میکنیم برای آن تفکیک است همین حرفی که قارون زده متأسفانه در زندگی ما هم هست ما میگوییم ما خودمان سی, چهل سال دود چراغ خوردیم زحمت کشیدیم عالِم شدیم آن محروم هم غیر از این نگفت وقتی به او گفتند مواظب مالت باش درست صرف بکن گفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم خیلی از اغنیای ما همین حرف را دارند خیلی از علمای ما همین حرف را دارند ما خودمان زحمت کشیدیم این همه رنج بردیم عالِم شدیم خب این با مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ هماهنگ نیست بسیاری از ماها اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم مادامی که خودمان را میبینیم همین مشکلات را داریم که امیدواریم ـ انشاءالله ـ توحید نصیب همه ما بشود!
ص: 260
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسَی فَبَغَی عَلَیْهِمْ وَآتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُوْلِی الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لاَ تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ (76 وَابْتَغِ فِیَما آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ (77) قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی أَوَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً وَلاَ یُسْأَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ (78) فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ (79) وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً وَلاَ یُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ (80)) اشاره سوره « قصص» به مشکلات اعتقادی و اقتصادی مکه و راه حل آن
سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که در مکه نازل شد باید مشکلات مکه را کاملاً تبیین کند و راهحل ارائه دهد در مکه بخش وسیعی از مشکلاتش مربوط به اصول اعتقادی بود یعنی درباره توحید, وحی, نبوّت, معاد مشکل جدّی داشتند بخشی هم مربوط به مسائل اقتصادی, سرمایهداری, فاصله طبقاتی, تظاهر به ثروت, رنجاندن فقرا, تحمیل اغنیا بر فقرا این گونه از مشکلات.
سرکشی قارون و نصایح قوم حضرت موسی به او
بعد از بیان جریان موسی(سلام الله علیه) که با فرعون مبارزات کلامی داشتند و آن راهها را پشتسر گذاشتند جریان قارون را نقل میکنند که مشکلات اقتصادی, اجتماعی است. فرمود قارون از قوم موسی بود ما به او اموال فراوانی دادیم او خیال میکرد این مالها را با قدرت شخصی خود به دست آورده با تظاهر به ثروت, عواطف مردم را میرنجاند گذشته از ستمهای دیگری که بر مردم روا میداشت که فرمود: فَبَغَی عَلَیْهِمْ قوم او چند مطلب را به عنوان نصیحت با او در میان گذاشتند یکی اینکه تو باید بدانی این اموال از ناحیه خداست خودت به تنهایی پیدا نکردی خدا نسبت به تو احسان کرد تو هم نسبت به دیگران احسان بکن أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ این یک مسئله کلامی است که بدان این نعمتی که در اختیار شماست داده خداست شما جزء ابزار کارید وگرنه آن فاعل حقیقی و مالک حقیقی و واهِب و مُعطی حقیقی خداست چون این مال را خدا به شما داد به عنوان احسان, شما هم در راه خدا به عنوان احسان از آن استفاده کن نصیب خودت را هم فراموش نکن.
ص: 261
دو وجه در تفسیر عبارتلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا
این لاَ تَنسَ نَصِیبَکَ میتواند به چند معنا باشد یکی از آن معانیاش این است که تو یک حظّ خاصّی داری یک بهره مخصوصی داری یادت نرود که سهم توست بقیه امانت الهی است لاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا مبادا فراموشت بشود که نصیب تو چقدر است بهره تو چقدر است خیال بکنی همهاش برای توست این یک وجه برایلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا.
وجه دیگر این است که بهرهای که انسان از دنیا میبرد همان است که ره توشه او باشد زادراه او باشد او را به مقصد برساند وگرنه آنچه مصرف میکند و از بین میبرد که بهره او نیست با دست خالی و روی سیاه سفر کردن سخت است شما اگر بخواهید از مالت بهره ببری باید به عنوان زادراه چیزی تهیه کنی و این همان است که أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ پس بهره خودت را فراموش نکن.
سخنان خدای سبحان در برابر خودکامگی قارون
او خیال میکرد چون مال فراوان دارد میتواند از هر خطری محفوظ بماند خدای سبحان فرمود اولاً این مال را ما به او دادیم (یک) این مال به عنوان آزمون است (دو) هیچ کس را ما با مال گرامی نداشتیم (سه) او خیال میکند که خودش فراهم کرده است این آن فاعل قریب را میبیند فاعل اساسی را نمیبیند یا فاعل به معنای مابه را میبیند فاعل به معنای مامنه را نمیبیند یعنی ابزار کار را میبیند ولی خود صاحبکار را نمیبیند خیال میکند مال خود اوست. بعد فرمود کسانی قبل از قارون بودند که قدرت مالی آنها بیش از قارون بود ما همه آنها را به خاک سپردیم این درباره قارون, چه اینکه درباره سرمایهداران و زراندوزان مکه هم فرمود اینها باید بدانند که کسانی قبل از سرمایهداران مکه بودند و خدا آنها را از بین برد که سرمایهداران کنونی مکه یک دهم ثروت آنها را نداشتند و ندارند وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ (1) یعنی اینها یک دهم ثروت گذشتهها را نداشتند این خطرات آن روز در مکه بود چه اینکه امروز هم در جهان فعلی هست قرآن کریم کاملاً اینها را تبیین کرد و آن تظاهر به ثروت را مطرود کرد خوشحالیِ بیجایِ به ثروت را محکوم کرد تأسف و اندوه را هم روا ندانست و بندگی را آورد در زندگی ما.
ص: 262
1) (1) . سورهٴ سباٴ، آیهٴ 45.
ضرورت حضور دین در متن زندگی انسان
این مشکل جدّی برای همه ماست ما مسلمانیم شیعهایم ـ انشاءالله ـ تابع قرآن و عترتیم و ـ انشاءالله ـ اهل بهشتیم ولی بندگیِ ما جدای از زندگی ماست یعنی ما مواظب حرفهایمان نیستیم مواظب فکرمان نیستیم مواظب خاطراتمان نیستیم آن عبادتهای ما, نماز و روزه و حج و عمره ما جدای از زندگی ماست میبینید همان طوری که در مسئله اِنعامی که به ما میشود ما مواظب زبان نیستیم کرامتهایی که خدای سبحان نسبت به خود ما روا میدارد ما هم مواظب زبانمان نیستیم اوحدیّ از اهل ایمان یک نحو حرف میزنند ماها که عادی هستیم طور دیگر حرف میزنیم آن نمونهها و مثالهایی که قبلاً ذکر شده بود این بود که اگر کسی یک سبد میوه برای ما بیاورد ما میگوییم این چیست؟ میگویند میوه است, میگوییم چه کسی داد؟ میگویند فلان باغبان همین! در حالی که باید بگوییم چه کسی آورد نه چه کسی داد آن که داد خدای سبحان است که مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ, إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ (1) غیر از خدا کسی چیزی به ما نمیدهد اینها میآورند نه بدهند اما اوحدی از اهل ایمان مواظب زبانشان هستند اگر هم بنا شد سؤال بکنند میگویند چه کسی آورد نمیگویند چه کسی داد ما خیال میکنیم دیگری عطا میکند.
نمونه ای از تفکر قارونی در عرصه تعلیم و تعلم
ما در بحثهای خود ما هم که حالا کارهای علمی که به اصطلاح در حوزهها و دانشگاهها مطرح است عرض میکنیم ما اگر بگوییم شما این مطالب را بلدید؟ بله, نزد چه کسی درس خواندی؟ هم سؤال ما نارواست هم جوابی که او میدهد ناتمام است میگوید فلان کس به ما آموخت او معلّم ما بود خب ما هم در همین دو مقطع سؤال و جواب داریم در حالی که آنهایی که بر اساس أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (2) همه نطقها را با انطاق الهی میسنجند و موحّدانه زندگی میکنند یعنی طوری است که بندگی آنها در زندگیشان حضور و ظهور دارد نمیگویند فلان آقا به ما یاد داد میگوید ما این حرفها را از او شنیدیم معلّم ما خداست عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (3) برای اینکه أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ اگر کسی سخنرانی کرد یا چیزی نوشت ما درسش رفتیم و یاد گرفتیم کسی او را انطاق کرد به نام خدا که همان او به وسیله این, این علم را به ما داد بنابراین ما هرگز تعلیم را به او اسناد نمیدهیمعَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ یا مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (4) باعث میشود که ما خودمان هم به خودمان اسناد ندهیم نگوییم ما چند سال درس خواندیم به این مقام رسیدیم بگوییم خدا توفیق داد به برکت قرآن و عترت این چیزها به ما رسیده است میبینید.
ص: 263
شواهدی دیگر از وجود تفکر قارونی در زندگی انسان
حرفی که قارون زده است مشکل رسمی بسیاری از ماهاست بسیاری از ماها اسلامی حرف میزنیم ولی قارونی فکر میکنیم اینکه قارون گفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی من خودم علم اقتصاد بلد بودم و زحمت کشیدم این مشکل رسمی صاحبان ثروت روز است اینها خودشان را مالک میدانند به آنها بگویید باید وجوهات بدهید میگویند مال خودمان است, بگویید این قدر تفاخر نکنید میگوید مال خود من است, بگویید صاحب وسائل این روایت را از معصوم نقل کرده است که اگر کسی بیش از اندازه خود برجسازی کند فرشتهها میگویند: «یا أفسق الفاسقین أین تُرید» (1) گوش نمیدهند! یک وقت است انسان برج میسازد برای اینکه مشکل مسکن جامعه را حل کند خب این یک خیر و رحمت و برکت است یک وقت برای خودش بدون اینکه نیاز داشته باشد طبقاً فوق طبق میسازد همین معنا که در سورهٴ «قصص» محلّ بحث است و قارون این حرف را زده شما ملاحظه بفرمایید در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» به عنوان یک مشکل رسمی حوزه اسلامی مطرح است آیه سورهٴ مبارکهٴ «زمر» این است فَإِذَا مَسَّ الْإِنسَانَ ضُرٌّ دَعَانا اگر مشکلی پیش بیاید خدا را میخوانند ثُمَّ إِذَا خَوَّلناهُ نِعْمَةً مِنّا یعنی أعطیناه, تَخویل همان اعطاست وقتی نعمتی دادیم مشکل او را حل کردیم شفا پیدا کرد قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ (2) من خودم به طبیب مراجعه کردم یا خودم طبیب بودم یا راه درمان را بلد بودم خودم را معالجه کردم میفرماید این نیست آن علم را چه کسی داد فکر را چه کسی داد کسی که نگذاشت این طبیب در تشخیص بیماری اشتباه کند چه کسی بود در تشخیص دارو اشتباه کند چه کسی بود نگذاشت که داروهای تاریخ مصرف گذشته را به شما بدهند چه کسی بود نگذاشت که آن پرستار در کیفیت صرف دارو اشتباه بکند چه کسی بود کسی که نگذاشت دستگاه گوارش شما بینظم باشد و دارو را بهموقع بپذیرد چه کسی بود در همه بخشها چه کسی این کارها را کرد. فرمود ما وقتی این کار را کردیم قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ من خودم زحمت کشیدم این مشکل جدّی همه ماست این است که میبینید خیلیها میگویند ما چند سال زحمت کشیدیم عالِم شدیم یا به فلان مقام رسیدیم این معلوم میشود که إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (3) نصیب همه نیست آن اوحدیّ از انسانها هستند غیر از معصومین(سلام الله علیهم اجمعین) گروهی هم که درباره آنها فرمودند «سلمان منّا أهل البیت» (4) یا فلان شخص قمی «منّا» یا فلان شخص فلانجایی «منّا أهل البیت» چون این عبارت «منّا أهل البیت» درباره خیلیها آمده (5) اینها مواظب زبانشان هستند اینها بندگیشان در زندگیشان هست یعنی فکرشان این است زبانشان این است میفرماید ما اگر نعمتی به دیگری بدهیم مشکل او را حل کنیم قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ, بَلْ هِیَ فِتْنَةٌ این یک آزمون است وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ, (6) قَدْ قَالَهَا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَمَا أَغْنَی عَنْهُم مَا کَانُوا یَکْسِبُونَ (7) خب شما مگر چقدر علم دارید تازه آن مختصر هم که دارید مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ است بنابراین این مشکلی که در حجاز بود با مشکلی که در عصر وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) بود همه آن مشکلات در عصر کنونی ما در قاطبه مردم هست چه در بخشهای مالی چه در بخشهای علمی.
ص: 264
1) (6) . المحاسن (برقی), ج2, ص608; وسائل الشیعه, ج5, ص311.
2) (7) . سورهٴ زمر, آیهٴ 49.
3) (8) . سورهٴ انعام, آیهٴ 162.
4) (9) . عیون اخبار الرضا, ج2, ص64.
5) (10) . الامالی (شیخ طوسی), ص45 و 525; ر.ک: الاختصاص (شیخ مفید), ص223; رجال الکشی, ص214 و 332; ر.ک: الثاقب فی المناقب, ص281.
6) (11) . سورهٴ زمر, آیهٴ 49
7) (12) . سورهٴ زمر, آیهٴ 50.
اهمیت تلاش در تولید و قناعت در مصرف
إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسَی یعنی این طور نبود که او قبطی باشد و از آلفرعون باشد جزء درباریان فرعون باشد بلکه از قوم موسی بود جزء بنیاسرائیل بود یا نه, مِن قَوْمِ مُوسَی بود یعنی از کسانی بود که به موسای کلیم(سلام الله علیه) ایمان آورد که حالا سِمتی داشت که از ناحیه آن سِمت, بَغی و ستم را روا میداشت یا همین ستم سرمایهداری بود ربا میگرفت, تظاهر به ثروت میکرد عواطف را میرنجاند و اینها, وگرنه آدم تلاش و کوشش بکند از بهترین برکات است تلاش در تولید, قناعت در مصرف, چنین سرمایهداری محبوب جامعه است یعنی کسی که فکر اقتصادیاش را به کار ببندد مشکل جامعه را حل بکند گرانی را حل بکند تورّم را حل بکند خودش هم مثل افراد دیگر زندگی بکند این تلاش در تولید و قناعت در مصرف جمع بین این دو از بهترین فضایل اقتصادی است و انسان راحت هم زندگی میکند این بیماری گوارشی همه مطبها را شلوغ کرده دین هم فرمود وقتی احتیاج به غذا نداری خب غذا نخور, مقداری مانده که سیر بشوی از سفره برو کنار مگر نمیخواهی سالم زندگی کنی مگر نمیخواهی طولانی زندگی کنی خب آدم آن قدر پر میخورد که در مجلس آروغ بزند این دین که سر تا پا فرشته است و جای بوسیدن دارد همه این حرفها را به ما گفته, فرمود آخر تلاش در تولید, قناعت در مصرف; این انسان را نزد خدا محبوب میکند نزد فرشته محبوب میکند نزد اهل بیت محبوب میکند نزد جامعه محبوب میکند چه چیزی بهتر از این! از آن طرف فرمود تظاهر به ثروت کردید فرشتهها میگویند: «یا أفسق الفاسقین أین تُرید» کجا میخواهی بیایی؟! خب این روایت نورانی را مرحوم صاحب وسائل نقل کرده در این بخش هم إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ. ص: 265
شادمانی ممدوح و مذموم
یک وقت است فرح ممدوح و محمود است مثل فرح شهدا که فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (1) این محمود و ممدوح است یک وقت انسان با عبادت خوشحال میشود که «قرّة عینی فی الصلاة» (2) این فرح, محمود و ممدوح است یک وقت با تظاهر برج و امثال برجسازی فرحناک است إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ. فرمود غیر از مشکل توحید و مشکل وحی و نبوت, مشکل اقتصادی, اجتماعی هم در مصر بود وجود مبارک موسای کلیم حل کرد در مکه بود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حل کرد در عصر ما هم هست ما هم به تبع قرآن و عترت باید حل کنیم.
دو وجه در معنای واژه «مَفاتِح» در آیه 76
إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسَی فَبَغَی عَلَیْهِمْ وَآتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ این مَفاتِح جمع مِفتَح است مثل اینکه مفاتیح جمع مِفتاح است برخیها گفتند که مَفاتِح جمع مَفتَح یعنی مخزن هم است (3) این کلمه «تَنوا» فقط در قرآن یک جا ذکر شده است و آن هم همین آیه است «ناءَ به» یعنی «أثقله حمله» وقتی چیزی سنگین باشد آدم به زحمت بخواهد آن را بردارد میگویند «ناء به», «تَنوء به» یعنی این مفاتح آن قدر زیاد بود که حملش برای یک گروه قوی و نیرومند دشوار بود عُصبه ده نفر را میگویند همان طوری که برادران یوسف گفتند: نَحْنُ عُصْبَةٌ حالا اگر منظور کالا باشد یعنی کالاهایی که حملش برای یک عدّه دشوار باشد این معقول است اما اگر کلید باشد کلید چقدر بود که حمل این کلید برای یک عدّه نیرومند دشوار بود آن کلید را با چه چیزی میساختند یا ضبط و معرفت و شناساییاش برای عُصبه دشوار بود ولی به هر تقدیر این مفاتِح جمع مِفْتَح باشد به لغت نزدیکتر است تا جمع مَفتح به معنای مخزن. ص: 266
خوشحالی و نشاط مُجاز و مذموم
إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لاَ تَفْرَحْ خوشحال نباش یک وقت است یک خوشحالی درونی است که تظاهر به ثروت نیست آن خیلی عواطف جامعه را جریحهدار نمیکند یک وقت فرحناک بودن است و تظاهر به ثروت است که از بخشی از آیات بعد که دارد فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ برمیآید که تظاهر به ثروت میکرد. فرمود: لاَ تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ خوشحالی صادق را برای شهدا مقرر کرده است که فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فرحناکاند اما آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» آمده به این صورت است که جمع کرده بین افسوس و فرح, آیه 23 سورهٴ مبارکهٴ «حدید» این است لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ یک فرحِ طبیعی نصیب انسان میشود که آن مذموم نیست بالأخره یک تفاوت حالی در انسان پیدا میشود مگر اینکه اوحدیّ از انسانها چنین چیزی نداشته باشند اما یک تظاهر به ثروت است تظاهر به نشاط است. خیالزدگی زراندوزان فخور
این جمله وَاللَّهُ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ نشان میدهد که اگر کسی در اثر زراندوزی فرح کاذب داشته باشد یک انسان مُختال است مختال یعنی خیالزده, خیالباف کسی که در حدّ خیال زندگی میکند به او میگویند مختال در برابر عاقل که با عقل زندگی میکند مختال یعنی انسان خیالزده که با خیال دارد زندگی میکند خیال میدانید منشأ علمی ندارد راه علمی ندارد قابل ضبط و کنترل هم نیست هر صورتی بیاید هر صورتی برود خیال را باید عقل, عِقال کند این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود عقل, شهوت و غضب را عقال میکند (1) همان طوری که عقال, زانوهای شتر چموش را میبندد عقل هم این شهوت و غضب را، وهم و خیال را عقال میکند زانوهای اینها را میبندد انسانی که مثل شتر سرکش است و زانوبند ندارد دهنبند ندارد خب هر حرفی میزند هر جایی هم بخواهد میرود این میشود مختال چون مختال است به جای بندگی, فخرفروشی دارد شما میبینید در دعای «عرفه» وجود مبارک امام سجاد به خدا عرض میکند: «و زِدْنی إلیک فاقة و فَقرا» خدایا آن نیازم را زیاد بکن آن حاجتم را زیاد بکن که من بفهمم به تو محتاجم این دنبال تظاهر به ثروت میگردد فخرفروشی بیجا دارد وَاللَّهُ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ آن وقت این مختالِ فخور را توضیح میدهد الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَیَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَمَن یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (2) اینکه فرمود به قارون گفتند که شما رعایت بکن گفت که إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی این مشکل جدّی است که در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» مبسوطاً بیان کرده که وضع انسان این طور است اگر نعمتی ما دادیم این خیال میکند که برای خودش است.
ص: 267
نصحیت قوم قارون به او
آنها گفتند که وَابْتَغِ فِیَما آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ این را توضیح دادند گفتند ما نمیگوییم همه اموال را در راه آخرت صرف بکن گفتیم: وَابْتَغِ فِیَما آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ اما ما نمیگوییم که همه را لاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا بهره خودت را هم از دنیا باید ببری و باید بدانی تنها بهرهای که انسان از مال خود در دنیا میبرد همان است که رهتوشه او باشد وگرنه آنچه میخورد و از بین میبرد که دیگر نصیب او نیست وَلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا به دنبال آن وَابْتَغِ فِیَما آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ فرمود: وَأَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ مبادا بگویی من خودم کسب کردم خدا احسان کرد تو هم نسبت به دیگران احسان بکن.
بیانی لطیف در تفسیر کریمه هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ
البته این هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ معنای دیگر دارد که البته با این هماهنگ نیست در برابر احسان الهی شما هم باید احسان بکنید این درست است اما آن هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ (1) میتواند این باشد اگر کسی نسبت به ما احسان کرد ما اگر معادل آن را انجام بدهیم این عدل است نه احسان, اگر کسی در حالتی که نیاز داشتیم مشکلی داشتیم او مشکل ما را حل کرد اگر او به چنین مشکلی مبتلا شد ما مشکل او را حل کردیم این جزای او نیست این عدل است نه احسان, یک بار که او ـ خدای ناکرده ـ مبتلا شد و ما مشکلش را حل کردیم این عدل است احسان آن است که مقابل نداشته باشد یعنی کسی بدهکار نباشد بار دیگر اگر او مشکلی پیدا کرد ما مشکل او را حل کردیم این میشود احسان، این احسان جزای آن احسان است عدل, جزای احسان نیست احسان جزای احسان است نه عدل, جزای احسان او اگر مشکل ما را حل کرد بعد خودش مشکل پیدا کرد ما مشکل او را حل کردیم کار ما عدل است نه احسان ما بدهکاریم دیگر اما اگر این دِیْن را ادا کردیم دیگر او چیزی از ما طلب ندارد دوباره مشکلی پیدا کرد ما مشکلش را حل کردیم این میشود احسان این دومی جزای آن احسان است.
ص: 268
1) (18) . سورهٴ الرحمن, آیهٴ 60.
پرسش:
پاسخ: خوبی عدل است عدل هم خوب است حَسَن است نه احسان, عدل است, عدل, حَسن است دیگر, واجب هم است اما احسان نیست احسان بالاتر از عدل است که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» گذشت إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ (1) که احسان بالاتر از عدل است اگر فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ (2) باشد این عدل است خوب است اما لَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ (3) میشود احسان. فرمود قومش این حرفها را به او گفتند وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ را بازگو کردند این قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی هم علم را به خود اسناد داد هم بهرهگیری از علم را به خود اسناد داد خدا میفرماید: أَوَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً قبل از قارون با اینکه مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ کسانی بودند که سرمایهدارتر از او بودند که آنها را از بین بردیم و اجازه عذرخواهی هم ندادیم.
سرّ سؤال نشدن از گناهان برخی مجرمان در قیامت
در مسئله وَلاَ یُسْأَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ در روزهای قبل بحث شد که در قیامت مواقف فراوانی است در یک جا میگویند: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (4) یک جا لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ (5) قبل از آن موقف سؤال, جای سؤال نیست در موقف سؤال وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ بعد از موقف سؤال هم دیگر لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ (6) حالا مشخص شد که این آقا چه کاره است سیما, وَسْمه, علامت در چهرهاش هست سیما به معنای صورت نیست سیما یعنی علامت, موسوم یعنی علامتدار فرمود علامت اینها در چهره اینهاست حالا کسی به صورت حیوان در آمده خب معلوم است چه کاره بود, دیگر از چه چیزی سؤال بکنی وَلاَ یُسْأَلُ عَن ذَنْبِهِ اِنسٌ وَلا جان چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ گاهی هم در همان صحنه قیامت کسی اجازه میخواهد که عذرخواهی کند که یک مقدار از نظر روانی سبک کند فرمود: لاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ (7) ما اجازه عذرخواهی هم به آنها نمیدهیم که از نظر روانی مقداری سبک بشوند این لاَ یُسْأَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ میتواند آن قسم را هم شامل بشود.
ص: 269
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ (79 وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً وَلاَ یُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ (80) فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا کَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَمَا کَانَ مِنَ الْمُنتَصِرِینَ (81) وَأَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکَانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَوْلاَ أَن مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَیْکَأَنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ (82) تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَلاَ فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (83)) مرجع ضمیر الیه در آیه هفتاد
چند نکته مربوط به مسائل گذشته مانده است که باید مطرح بشود یکی در آیه هفتاد که فرمود: وَهُوَ اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ برخیها خواستند بگویند ضمیر «إلیه» به «حُکم» برمیگردد یعنی «إلی حُکم الله ترجعون» (1) و آن آیاتی هم که دارد إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (2) یا فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (3) آنها هم بازگشتش به همین است به حکم خدا مراجعه میکنید لکن این منافاتی ندارد که انسان به لقای الهی برسد هر کسی به اندازه خاصّ خود منتها برخی جمال الهی را و برخی جلال الهی را هر دو حکم خداست چون آیه إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (4) این لازم نیست که تخصیصپذیر باشد یا توجیهپذیر باشد همه به لقاءالله میرسند منتها بعضیها به حکم بهشت و بعضیها به حکم دوزخ.
ص: 270
معانی واژه کل و مراد از کُلّ در آیه 57
در بحثهای قبلی هم گذشت که کلمه «کُل» گاهی برای عموم است گاهی برای کثرت آنجا که برای عموم باشد مثل اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1) یعنی «کلّ ما صَدق علیه أنّه شیءٌ فهو مخلوق الله سبحانه و تعالی» اما گاهی برای کثرت است نه برای عموم نظیر مَلکه سبا که أُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ (2) این طور نیست که جمیع اشیای عالَم را او داشته باشد بلکه اشیای کثیر را دارد قهراً وَمِن کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ (3) این هم کثرت است یعنی هر چیز مادی و مانند آن وگرنه مسئله وحی و نبوّت و ولایت و رسالت و امامت و خلافت و اینها اشیا هستند اینها نه از آب خلق شدند که وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ (4) نه زَوْجَیْنِ آنها را همراهی میکند پس برای کثرت است در همین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» موردی داشتیم که کلمه کُلّ (5) به معنای کثرت است نه به معنای عموم.
همراهی دو آسانی با هر دشواری
مطلب دیگر درباره فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (6) با آنچه در سورهٴ «طلاق» آمده است که سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً (7) این سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً یعنی عُسر گذراست تبدیل به یُسر میشود این طور نیست که همیشه عُسر باشد این تحوّل و تبدّلی است که در زندگی هست اما فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً این است که همزمان دو عامل یُسر هست که عُسر را از آن لانهاش بیرون میآورند برای حلّ عُسر، دو یُسر همزمان وجود دارند اینها هماهنگاند تا عُسر را برطرف کنند آن روایتی که دارد «لو کان العسر فی کوّة لجاء یسران فأخرجاه» (8) همین است یعنی اگر دشواری مثل یک مار برود در سوراخش, دوتا یُسر با فشار آن را از سوراخ در میآورند حالا بعدها یُسرهای فراوانی هست بله منافات ندارد پس فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً که عُسر با الف و لام است یُسر بیالف و لام است نشانه آن است که عُسر دوم همان عُسر اول است ولی یُسر دوم غیر از یُسر اول است (این یک) و اینکه یُسر در کنار عُسر است منتها ظاهر نیست دارد کَند و کاو میکند که این عُسر را در بیاورد (دو) با دشواری, آسانی هست وگرنه چه چیزی دشواری را برطرف میکند که نوبت به یُسر برسد آن یُسرها میآیند که دشواری را برطرف میکنند این هم راجع به آن بحثهایی که مربوط به یُسر و عُسر بود.
ص: 271
سرّ تفاوت بخش پایانی آیات 71 و 72
در آیه 71 آنجا که مربوط به لیل بود که إن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ فرمود: أَفَلاَ تَسْمَعُونَ در آیه 72 آنجا که مربوط به نهار بود فرمود: أَفَلاَ تُبْصِرُونَ تناسب اِبصار با ضیاء و تناسب سمع با لیل باعث شده است که در جریان شب مسئله سمع مطرح بشود در جریان روز که ضیاء و روشنی است مسئله ابصار مطرح بشود در ذیل آیه 71 أَفَلاَ تَسْمَعُونَ آمده در ذیل آیه 72 أَفَلاَ تُبْصِرُونَ.
انحراف قارون و پاسخ او به نصیحت قوم خویش
اما آنچه قارون مبتلا بود فعلِ منکر بود و ترک معروف هم احسان نمیکرد هم فساد میکرد آنچه قوم قارون به او گفته بودند هم امر معروف بود هم نهی از منکر اصلش این بود که إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسَی فَبَغَی عَلَیْهِمْ (1) این منکری بود که مبتلا شد, معروف را هم که ترک کرد احسان نمیکرد قوم او به او گفتند: وَابْتَغِ فِیَما آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ (2) (این یک) وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ (3) (دو) پس قارون هم مبتلا بود به ترک معروف و فعل منکر, هم قومی که او را نصیحت میکردند او را به معروف امر کردند و از منکر نهی کردند لکن دیدگاه قارون این بود میگفت من عالِمم (یک) بر علمم سلطه دارم که با عَلَی یاد کرده است إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ (4) چون من علم اقتصاد دارم و بر علمم مسلّطم و این علم تحت سلطه من است این قدرت را پیدا کردم با همین تظاهر به ثروت بیرون آمد در جامعه رفت و آمد میکرد دو گروه در جامعه در برابر این متظاهر به ثروت که تارکِ معروف و فاعل منکر بود نظر دادند.
ص: 272
پرسش: خداوند متعال در جای دیگر زینت را به دنیا نسبت داد (1) اینجا به قارون نسبت داد.
پاسخ: این هم دنیاست دیگر چون اهل آخرت که نیست, این هم مرد دنیاست اینکه مرد آخرت نیست.
عکس العمل دو گروه در برابر دنیازدگی و تفاخر قارون
فرمود: فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ دو گروه درباره قارون که متظاهراً بالزّینه و با زینت در جامعه ظهور پیدا کرد نظر دادند قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا آنهایی که دنیاخواه بودند نه فقط دنیاخواه چون بعضیها هستند که فقط اهل دنیایند و منکر آخرتاند این گروه منکر آخرت نبودند برای اینکه حرفهای همین گروه در ذیل آمده معلوم میشود اینها هم موحّد بودند هم به آخرت معتقد بودند ولی دنیامدار بودند اساس کارشان را بر همین حیات دنیا قرار داده بودند قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا اینها میگویند: یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ ای کاش ما هم همین را میداشتیم آرزویشان این بود چرا؟ برای اینکه قارون ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ است و حظّ عظیم مطلوب است ای کاش ما میداشتیم این رأی کوتهنظران اما وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ معلوم میشود علم نافع آن است که بداند حظّ عظیم چیست وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ وای بر شما! ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ نه این ثروتی که قارون دارد این ثواب بهتر است (یک) راهش هم ایمان است و عمل صالح (دو) ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ از نظر اعتقاد, وَعَمِلَ صَالِحاً از نظر عمل, وَلاَ یُلَقَّاهَا یعنی این کلمه را, مگر کسی که صابر باشد یک انسان صابر آن توفیق را دارد که بفهمد چه چیزی خوب است چه چیزی بد است حُسن و قبح را, خیر و شرّ را, حق و باطل را, صدق و کذب را عالِمان به علم نافع تشخیص میدهند.
ص: 273
1) (17) . سورهٴ حدید, آیهٴ 20.
اقسام دوگانه دنیامداران، از منظر قرآن کریم
اینکه فرمود: قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا افرادی که دنیامدارند دو گروهاند یک عدّه هستند که فقط دنیاست که هیچ خبری از آخرت نیست این گروه را در سورهٴ مبارکهٴ «نجم» مشخص کرد آنها کسانیاند که اصلاً سخن از آخرت ندارند فرمود: فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا (1) این فقط دنیا میخواهد یعنی خیال میکند مرگ آخر خط است بعد از مرگ خبری نیست و انسان با مردن میپوسد نه از پوست به در آید بعد خبری هم نیست اینها که گرفتار حس و تجربهاند از نظر معرفتشناسی و از سقف حس و تجربه بالا نیامدند محصولی جز همین نخواهند داشت. فرمود: ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ اینها از نظر معرفتی از نظر علم و دانش قدری پول خُرد دستشان است چون پایینترین, نازلترین علم همین حس و تجربه است از نظر معرفتشناسی که از این پایینتر دیگر علمی نیست اما از این بالاتر نیمهتجربی است بعد مسئله ریاضی است بعد مسئله کلامی است بعد مسئله فلسفی است بعد مسئله عرفان نظری است بعد مسئله علم شهودی; اینها همکف زندگی میکنند یعنی از این پایینتر دیگر دانشی نیست شما اگر بخواهید خدا را ثابت کنید آخر با چه چیزی ثابت میکنید وحی و نبوّت و بهشت و اینها که حسّی و تجربی نیست اینکه مثل درخت و دامداری و کشاورزی نیست وحی را نه با حس و تجربه میشود ثابت کرد نه با حس و تجربه میشود نفی کرد چون اصلاً آن محسوس نیست فرمود: ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَی که این آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «نجم» است پس برخیها فقط دنیاطلباند آنها که منکر مبدأ هستند منکر معادند یا منکر معادند به تنهایی ولی در محلّ بحث اینها اینچنین نبودند اینها کسانی بودند که آخرت را قبول داشتند به دلیل اینکه وقتی قارون مُنخَسِف شد به زمین فرو رفت و زمین دهن باز کرد شقّالأرض شد در برابر شقّالقمر در برابر شقّالبحر در برابر شقّالحجر چون با معجزه موسای کلیم هم شقّالبحر شد که فرعون غرق شد هم شقّالحجر شد که فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْناً (2) دوازده چشمه از آن سنگ جوشید هم شقّالأرض شد که این زمین دهن باز کرد و قارون را به کام خود فرو برد. بعد از آن جریان وَأَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکَانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَوْلاَ أَن مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَیْکَأَنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ اینها فردا که دیدند قارون به کام زمین فرو رفت گفتند خوب شد که ما گرفتار وضع قارون نشدیم خدای سبحان به هر که مصلحت بداند چیزی عطا میکند معلوم میشود اینها به مبدأ معتقد بودند البته از آخرت در جمله اینها خبری نیست.
ص: 274
اراده الهی در برابر گرایش دنیازدگان و طالبان آخرت
مطلب دیگر این است که آنها که یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا فقط دنیا میخواهند قصّه و شرح اینها در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت فرمود ما جهان را برابر میل و اراده افراد اداره نمیکنیم مدیریت عالَم برابر حکمت الهی است هر کس دنیا بخواهد یک حساب دارد هر کس آخرت بخواهد حساب دیگری دارد آنها که فقط دنیا میخواهند به عنوان قضیه مُهمله که در قوّه قضیه جزئیه است به اینها وعده داد آنها که آخرت میخواهند به عنوان قضیه موجبه کلیه وعده داد.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیه هجده به این صورت آمده است که مَن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ کسی که دنیا میخواهد که امر نقد است و عاجل است عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا اما با دو قید مَا نَشَاءُ (یک) لِمَن نُرِیدُ (دو) این طور نیست که هر دنیاطلبی به مقصد برسد یا هر دنیاطلبی که به مقصد میرسد به جمیع خواستههایش برسد خیر, دو قضیه مهمله که در قوّه دو قضیه جزئیه است فرمود هر اندازه که ما بخواهیم نه هر اندازه که آنها بخواهند, به هر کسی که ما بخواهیم نه به هر کسی که خودش بخواهد این دو قضیه مهمله که در قوّه دو قضیه جزئیه است نشان میدهد که هر کسی دنیاطلب بود اینچنین نیست که به مقصد برسد مَن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ (یک) لِمَن نُرِیدُ (دو) میشود دوتا موجبه جزئیه ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاَهَا مَذْمُوماً مَّدْحُوراً اما وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ وَسَعَی لَهَا سَعْیَهَا وَهُوَ مؤمِنٌ این به نحو موجبه کلیه وعده داد فَأُولئِکَ کَانَ سَعْیُهُم مَّشْکُوراً (1) این موجبه کلیه است اینچنین نیست اگر کسی آخرت بخواهد و عمل صالح داشته باشد هر اندازه که خدا بخواهد یا به هر که خدا بخواهد خیر, خدا خواست هر اندازه که آنها کار کردند و هر کسی که کار بکند پس آن دو موجبه کلیه برای کسانی که آخرتخواهاند و در مسیر آخرت قدم برمیدارند آن دو موجبه جزئیه برای کسی که دنیاخواهاند و در مسیر دنیا قدم برمیدارند اینهایی که یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا گفتند: یَا لَیْتَ لَنَا.
ص: 275
1) (20) . سورهٴ اسراء, آیات 18 و 19.
دو گونه متفاوت آرزوهای انسان ، در بیان قرآن کریم
مطلب دیگر این کلمه یَا لَیْتَ که آرزوست خب انسان باید چیزهای خوب آرزو داشته باشد میبینید هم شهدا آرزو دارند هم راهیان راه شهادت آرزو دارند شهدا آنجا خب به همه نعمتها رسیدند آرزویش این است که ای کاش راهیان راه ما هم بفهمند که اینجا چه خبر است در سورهٴ مبارکهٴ «یس» شهید سورهٴ «یس» وقتی وارد بهشت شد قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ (1) ای کاش خانواده من میفهمیدند اینجا خبر است خدا با ما چه کرد درست است آنها گریه میکنند از نظر عاطفی ولی وقتی بدانند که همه خواستههای آنها اینجا هست دیگر نالهای ندارند و خدا مرا جزء مُکرَمین قرار داد مستحضرید که مُکرَم در فرهنگ قرآن به آن ملائکه میگویند در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت در وصف ملائکه که بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (2) این میگوید: یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ ای کاش خانواده من میدانستند که خدا با ما چه کرد از این طرف راهیان شهدا هم میگویند: «یا لَیْتَنا کُنّا مَعکم فَنفوز فوزاً عَظیماً» (3) خب اینها هم مقام شهدا را میطلبند, شهدا هم میگویند این کاش شما میدانستید اینجا چه خبر است این یک «یا لیت»گویی است یک «یا لیت»گویی هم برای یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا است که به فکر دستیابی به آن ثروت قارونیاند خب این دو گونه فکر است یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ولی قرآن فوراً این فکر را باطل کرده است.
ص: 276
خدای سبحان،تنها عطاکننده علم و دانش
وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ این أُوتُوا در برابر إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ است این بر اساس مبنای صحیح است یعنی اینچنین نیست که علم را خود بشر [به دست آورده باشد], بشر ظرف علم است بشر, قابل علم است نه معلّم علم, علم را دیگری عطا میکند علم یک امر وجودی است یک مَلکه نوری است یک مبدأ فاعلی میخواهد و هو الله است خدای سبحان به وسیله فرشتگانش, انبیایش, اولیایش به افراد علم عطا میکند اینکه میبینید دفعتاً ذهن برق میزند آدم باید بفهمد که دیگری داده است و فوراً حمد کند نه اینکه به خودش اسناد بدهد انسانی که ندارد فاقد از آن جهت که فاقد است مُعطی نیست که به خودش علم عطا کند علم، امر وجودی است و مبدأ فاعلی میخواهد و مبدأ فاعلیاش خداست و لاغیر لذا اینجا به صورت فعل مجهول یاد کرده است وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ ادراک حقیقت ثواب الهی ،بهره صابران
آنهایی که از علم درست برخوردار بودند علم نافع, به اینها میگویند: وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ نه ثروتِ قارون, اگر کسی ایمان بیاورد یعنی از نظر اعتقاد, حُسن فاعلی وَعَمِلَ صَالِحاً حُسن فعلی داشته باشد مجموع این دو حُسن, ثواب الهی را به همراه دارد و این کلمه را جز افراد صابر کسی نمیتواند تلقّی کند ممکن است کسی این حرفها را درس و بحث داشته باشد در این زمینه سخن بگوید بحث بکند مفهومش را تصوّر بکند بعد تصدیق بکند اما به لقای این مطلب نمیرود با این مطلب برخورد نمیکند اگر بخواهد برخورد کند باید عمل باشد نمیشود گفت که ما با این مفهوم برخورد کردیم با این لفظ برخورد کردیم انسان با حقیقت برخورد میکند حقیقت این معنا را افراد صابر تلقّی میکنند مفهومش را حوزوی و دانشگاهی درک میکنند این مهم نیست اما به لقای این حقیقت بخواهند بروند به ملاقاتش بروند با آن دیدار کنند مَلکه صبر میطلبد وَلاَ یُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ.
ص: 277
درماندگی قارون هنگام نزول عذاب الهی
جریان فرعون و ملأ فرعون و آلفرعون بر اساس فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ (1) گذشت, جریان قارون با فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ دارد میگذرد این زمین دهن باز کرد قارون را و اموالش را که لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ خانهٴ او یعنی همه مایَملک او را این زمین دهن باز کرد و فرو برد فَخَسَفْنَا مُنخَسِف شد در چنین حالی اینکه قدرتی داشت لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ بود گروه فراوانی انباردار او بودند گروهی کلیددار انبارهای او بودند هیچ کدام از آنها نتوانستند مشکل قارون را در حال خَسف حل کنند نه خودش توانست نه آنها مشکلی را حل کردند نه ناصر داشت نه قدرت انتصار, انتصار یعنی انتقام, اگر خود شخص از خودش دفاع بکند و از دشمنش انتقام بگیرد میگویند انتصار کرده است در سورهٴ مبارکهٴ 47 که خدای سبحان فرمود: لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ همین است یعنی اگر خدا میخواست از دشمنهای شما انتصار یعنی انتقام میگرفت وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ (2) نظام عالَم بر آزمون و امتحان است ببیند شما با استکبار و صهیونیسم چه میکنید گرچه دعا هست فیض خدا هست تأیید الهی هست تأیید فرشتگان الهی هست اما قیام مردمی حرف اول را میزند از نظر بحثهای تکلیفی، فرمود: لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ یعنی «لانتقم من أعداء المسلمین» وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ در اینجا فرمود قارون نه خودش مُنتصِر بود که بتواند دفاع کند نه ناصری داشت فَمَا کَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ یَنصُرُونَهُ از غیر خدا یعنی غیر خدا گروهی باشند که او را از خطر حفظ بکنند وَمَا کَانَ مِنَ الْمُنتَصِرِینَ خودش هم مُنتصِر و منتقم نبود که بتواند از خودش دفاع بکند.
ص: 278
معنای حلم وتاثیر آن در علم
پرسش:...
پاسخ: ما در فارسی میگوییم بردبار, حلم از آن کلماتی است که معادل فارسی ندارد حلیم یعنی بردبار, این بردبار مرکب است یعنی بار را میبرد انسان حرف سخت که میشنود یک بار سنگینی است روی دوش او, هر کسی نمیتواند این بار را به مقصد برساند فوراً عصبانی میشود یا یک حادثهای پیش آمد نمیتواند این بار را به مقصد برساند فوراً اظهار ضعف میکند بعضیها توانمندند این بار را میبرند ما در فارسی میگوییم بردبار یعنی میتواند این بار را به مقصد برساند آنها میگویند حلیم, حِلم را میگویند وزیر علم است (1) علمی که همراه با حِلم باشد برکت دارد هم علم را حفظ میکند (یک) هم باعث مزید علم است (دو).
سخنان دنیاطلبان پس از عذاب قارون
وَأَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکَانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللَّهَ این «وَی» کلمه هلاکت است, نفرین است وای بر شما! وَیْکَأَنَّ اللَّهَ این کلمه «وَی» یعنی هلاک وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ روزی به دست اوست او امتحان میکند وَیَقْدِرُ, «یَقدِرُ» یعنی «یُضیّق» فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ از «قَدَر, یَقدِر» است «قَدَر, یَقدِر» یعنی «ضیّق یُضیّق» نه «قَدر, یَقدُر» آن «یقدُر» به معنای قدرت است وَمَن قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ (2) این قُدِرَ فعل مجهول از «قدر, یَقدِر» است نه «قدر یَقدُر» آنکه وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ (3) یعنی «ظنّ أن لن نُضیّق» نه ـ معاذ الله ـ «ظنّ أن لن نَقدُر» هرگز پیامبر گمان نمیکند که خدا ـ معاذ الله ـ نسبت به او قدرت ندارد اینکه شدنی نیست یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَوْلاَ أَن مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا خدا بر ما منّت نهاد که ما را به این سادهزیستی عادت داده است اینها به آن علم رسیدند یعنی به حرف کسانی رسیدند که قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ اینها بعد از آزمون تلخ به آنجا رسیدند گفتند: لَوْلاَ أَن مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَیْکَأَنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ اینها به فلاح نمیرسند. ص: 279
جمال و شکوه آخرت ، بهره مومنان صالح
بعد خدای سبحان میفرماید: تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ خب مستحضرید که آخرت هم جهنم دارد هم بهشت اما وقتی خدا میفرماید آخرت برای مؤمنین است یعنی آخرتِ زیبا و جمیل و با جلال که مقصود از تعبیر تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ است این برای مردان مؤمن است تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَلاَ فَسَاداً اگر مال هم دارند متذکّر نعمت الهیاند عواطف کسی را هم جریحهدار نمیکنند تظاهر به ثروت هم نمیکنند چرا گفتند کنار بچههای یتیم فرزندانتان را نوازش نکنید این برای اینکه عاطفه او مجروح میشود خب کنار افراد ضعیف هم انسان تظاهر به ثروت بکند همین است میبینید بعضی از اساتید ما تا کجا این را رعایت میکردند یکی از علمای بزرگ که خدا همه آنها را غریق رحمت کند پسری داشت فاضل, سیّد بزرگواری بود این در جوانی رحلت کرد یکی از اساتید ما(رضوان الله علیهم اجمعین) خواست برای عرض تسلیت برود به آن پدر داغدیده تسلیت بگوید یکی از دوستان و مسجدیهای خودش را گفت شما بیا با هم برویم آنجا بعد رفتند و تسلیت گفتند و برگشتند گفتند میدانید من چرا شما را به همراه بردم با اینکه پسر داشتم میتوانستم او را ببرم, برای اینکه من اگر با پسر خودم میرفتم آنجا این پیرمرد قلبش جریحهدار میشد من نخواستم قلب او جریحهدار بشود با پسر خودم نرفتم خب تا اینجا اینها رعایت میکردند که مبادا آدم کاری بکند که قلب کسی درد بیاید خب این الهی فکر کردن است هرگز به ذهن کسی نمیآمد که این آقا با داشتن پسر چرا به یکی از مسجدیهایش میگوید با هم برویم برای تسلیت, بعد گفت سرّ اینکه ما زحمت شما را زیاد کردیم این بود که من نخواستم آن پدر بزرگوار که فرزندش را از دست داد مثلاً متأثّر بشود این هم همین است تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَلاَ فَسَاداً قارون گرفتار فساد بود منکَر داشت ناهیان منکر گفتند: لاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ (یک) خَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ بود «أراد علوّاً فی الأرض» (دو) فرمود کسی که قارونی فکر میکند از آخرت محروم است بسیاری از ماها بارها عرض شد که اسلامی حرف میزنیم و ـ معاذ الله ـ قارونی فکر میکنیم میگوییم این خودمان زحمت کشیدیم پیدا کردیم نمیدانیم این خودمان زحمت کشیدیم پیدا کردیم این بار منفی فراوانی دارد خب خیلیها در این مسیرند و به مقصد نمیرسند مگر ممکن است عقلاً انسان چیزی را که ندارد خودش فراهم بکند انسان یک مبدأ قابلی است از قابل بما أنّه قابل, فعل صادر نمیشود تلاش و کوشش برای استعداد و ظرفیّت است آن وَمَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (1) از آنجاست وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ.
ص: 280
1) (29) . سورهٴ نحل, آیهٴ 53.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکَانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَوْلاَ أَن مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَیْکَأَنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ (82 تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَلاَ فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (83) مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (84) إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ قُل رَبِّی أَعْلَمُ مَن جَاءَ بِالْهُدَی وَمَنْ هُوَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (85)) دلیل تقدم إِیَّانا بر فعل در عبارت مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ
برخی از نکاتی که مربوط به آیات قبل بود این است که در آیه 63 به این صورت آمده است که بتها گفتند مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ این إِیَّانَا را که ضمیر منفصل است بر یَعْبُدُونَ مقدّم داشت آیا این موهم حصر است یعنی فقط ما را عبادت نمیکردند معبود دیگر هم داشتند یا نه. گاهی تقدیم مفعول بر فعل برای افاده حصر است یا تقدیم متعلّق به آن اصل و عنصر رسمی قضیه برای افاده حصر است نظیر آیه هفتاد همین سوره که فرمود: وَلَهُ الْحُکْمُ این وَلَهُ الْحُکْمُ که خبر بر مبتدا مقدّم شد مفید حصر است یا إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ که متعلّق, بر فعل مقدّم شد مفید حصر است و نکته دیگر هم دارد البته. گاهی برای افاده حصر نیست برای رعایت فواصل است نظیر همین آیه 63 سورهٴ «قصص» که محلّ بحث است چون این جملهها پایان اینها همه با واو و نون و یاء و نون ختم شده است اگر میفرمود «ما کانوا یعبدون ایّانا» این آیه با آیات قبل و بعد هماهنگ نمیشد پس تقدیم إِیَّانَا بر یَعْبُدُونَ اگر نکته دیگر نمیداشت ممکن بود برای افاده حصر باشد اما چون اینجا برای رعایت فواصل است دلیلی بر حصر نیست.
ص: 281
عدم تقدم شب یا روز بر یکدیگر و رجحان نسبی شب
مطلب دیگر در تقدیم لیل و نهار است لیل و نهار مستحضرید بر اساس کُرویّت زمین در خارج یکی بر دیگری مقدّم نیست و از نظر شرافت و فضیلت هم نمیشود گفت ذاتاً شب بر روز مقدّم است برای اینکه اینها اجزای یک ماهیّتاند و این تقطیع به لحاظ تنظیم کارهای ماست وگرنه مرتّب زمین دارد به دور خودش میگردد و شب و روز تولید میشود و به دور شمس میگردد سال و ماه تولید میشود این یک حرکت است قطع نشده انفصالی هم در کار نیست دلیلی ندارد که یک گوشه این حرکت ذاتاً راجح باشد نسبت به اجزای دیگر, گذشته از اینکه همین جزء از زمان که برای یک عدّه شب است برای یک عدّه روز است فرض ندارد که این بخش از زمان ذاتاً راجح باشد بنابراین اگر رجحانی هست رجحان نسبی است نه نفسی و اضافی است نه مطلق و اگر گفته بشود که زمان به لحاظ اینکه در مخزن الهی وجود دارد آنجا تفاوتی بین اجزای زمان هست بین لیله قدر و سایر لیالی هست بین شب و روز هست آنجا هم زمان از آن جهت که تابع متزمّن است زمان اگر در مخزن الهی وجود داشته باشد وجودی مناسب با همان مخزن دارد در همان مخزن هم تابع متزمّن خودش است که متزمّن آن در مخزن الهی به وجود ملکوتی رجوع دارد اما اثبات رجحان نسبی آسان است برای اینکه در قرآن کریم فرمود: إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً ٭ إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً (1) روز سرگرم کارهای عادی هستید اما شب یک نشئه خاصّی است از شب به عنوان یک نشئه خاص به عنوان یک ناشئه مخصوص یاد کرده است إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً برای نماز شب یا برای مناجات و مانند آن بنابراین تقدّم لیل بر نهار تقدّم نسبی و اضافی است نه نفسی و مطلق و گذشته از اینکه این تقدیمها تقدیمهای لفظی است با فاء و ثمّ و امثال ذلک عطف نشده است.
ص: 282
1) (1) . سورهٴ مزمل, آیات 6 و 7.
پرسش: میشود گفت تقدم معنوی است چون اول سکون و آرامش باشد بعد ... .
پاسخ: نه, باید اول کار و کوشش باشد وقتی خسته شد میآرمد اول آرامش باشد برای چه, اول که خسته نشده بود.
توقیفی نبودن کتابت قرآن
در جریان این وَیْکَأَنَّ که تکرار شده است این کلمه «وَیْ» به معنای افسوس و مانند آن باید جدای از «کأنّ» نوشته میشد اینکه «وَی» با «کأنّ» یکجا نوشته شده برخیها نقل کردند که این خطّ مُصحف قیاسی نیست سماعی است و باید به همین وضع باشد که این مطلب را فخررازی از آنها نقل کرده است که خطّ مُصحف, تعبّدی است یا توقیفی است «لا یُقاس علیه» (1) این هم صغرایش سند میخواهد هم کبرایش چون بعد از اینکه بنا بود قرآن را عدّه زیادی مکتوب کنند اول چندتا قرآنی در مدینه بود بعد این چندتا شده چند هزار برای اینکه تمام این شهرها و روستاها قرآن داشتند در خدمت قرآن بودند آن روز که چاپ نبود هر چه بود قرآن دستنوشته بود و خطّی و این خطّیها هم بالأخره هر کدام بر اساس قواعدشان بر اساس ادبیّاتشان کم و بیش الف را متّصل بنویسند یا منفصل بنویسند مثلاً الف کوچک بنویسند ولی بخوانند این اختلاف ادبیات هر عصر و مصر بود تمام الفاظی که در قرآن کریم هست که الآن ما در خدمت آن هستیم این همان است که از زبان مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شنیده شد این «ممّا لا ریب فیه» است منتها در نوشتن آیا متّصل بنویسیم یا منفصل بنویسیم, الف کوچک بنویسیم یا الف «اولئک» را بزرگ بنویسیم این در نوشتهها و خطوط قرآنی اختلاف داشت «إنّما» و «أنّما» جاهایی باید متّصل نوشت جاهایی باید منفصل نوشت وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم (2) این «أنّ» حروف مشبهة بالفعل است آن هم اسمش است این جای اتّصال نوشتن نیست. این گونه از موارد هست کُلَّ مَا رُدُّوا إِلَی الْفِتْنَةِ أُرْکِسُوا فِیهَا (3) این باید «کلّما» نوشته میشد اما در قرآن فعلی کُلَّ مَا نوشتند آن «کلّما» حرف است و این «کلّ ما» اسم است و مضاف است و مبتداست اینها با هم فرق میکند این حرفی که دیگران گفتند و جناب فخررازی نقل کرد هم صغرایش نیاز به اثبات دارد هم کبرا, اگر ما یک روایت معتبری از معصوم(علیه السلام) داشته باشیم که خطّ مصحف این است «آمنّا و صدّقنا» اگر روایت معتبری از معصوم(سلام الله علیه) باشد که آنچه خطّ مصحف بود در عصر اول نباید تغییر بکند «أطعنا و سمعنا» اما نه صغرا سند دارد نه کبرا; میگویند خطّ مصحف «لا یُقاس علیه» قیاسی نیست توقیفی است, خب خطّ مصحف این است دلیل میخواهد, حالا که این است چرا قیاسی است نباید بر اساس قواعد با آن برخورد کرد دلیل میخواهد هم صغرا روایت میخواهد هم کبرا روایت میخواهد این مجمع تقریب و مانند آن باید کاری انجام بدهند که بالأخره این سامان بپذیرد یا لااقل موافقت کنند که خطّ نستعلیق که خطّ زیبای ما ایرانیهاست با این خط, قرآن نوشته بشود در داخلهٴ ایران فرزندان ما با این خط به خوبی میتوانند قرآن را یاد بگیرند اما خطّ عثمانطه و مانند آن برای فرزندان ما بسیار دشوار است ما بگوییم این الف کوچکی که به زحمت میبینی خواندنش الف است ولی نوشتنش الف نیست خب این برای او دشوار است اگر بخواهد قرآن را به خوبی یاد بگیرد با آن بهترین خط که خط نستعلیق است میتواند, این هیچ تحریفی هم در قرآن کریم نیست این هیچ هتکی هم در قرآن کریم نیست یا در سطح عموم موافقت کنند یا در سطح محلّی; بالأخره اینکه فخررازی نقل کرد که خطّ مصحف «لا یقاس علیه» صغرایش روایت میخواهد کبرایش هم روایت میخواهد ولی فعلاً وَیْکَأَنَّ «وَیْ» با «کأنّ» متصل نوشته میشود.
ص: 283
پشیمانی حقیقی دنیاطلبان پس از عذاب قارون
مطلب بعدی آن است که این کلمه وَیْکَأَنَّ مُشعر یا موهم به تشبیه و امثال ذلک است معلوم میشود که این گوینده جزم ندارد لکن این طلیعه گفتار آنهاست جزم و قطع آنها از جمله بعد به دست میآید وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ اما بالصراحه با ضرس قاطع گفتند: لَوْلاَ أَن مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا این بیانِ قطعی است این سخن از تشبیه و تردید و شک نیست یک وقت انسان در طلیعه سخن از گویا استفاده میکند گویا اینچنین است ولی وقتی به جمعبندی میرسد حرف نهایی را میخواهد بزند میگوید یقیناً لطف خدا کارساز است.
سرّ تعبیر به تِلْکَ در آیه 83
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ این تِلْکَ را گفت با اینکه آخرت حاضر است اگر اعم از [آخرت] صغرا و کبرا باشد همین که «مَن مات فقد قامت قیامته» (1) و اگر آخرتِ کبرا باشد خب مشهود است موجود است لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (2) آن اوحدی انسانها جهنم را میبینند بهشت را میبینند برایشان مشهود است اما چون منزلت آن بالاست از آن به تِلْکَ یاد شده است نظیر ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ که اشاره به رفعت منزلت است. این تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ یعنی خصوص بهشت.
رستگاری و سعادت اخروی در پرتو تقوا
نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ (یک) وَلاَ فَسَاداً (دو) وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (سه). این جمعبندی این قصّه است که سورهٴ مبارکهٴ «قصص» اوّلش از قصّه فرعون شروع شده بعد قصص دیگر و قصّه قارون بخش پایانی بود. در جریان فرعون فرمود: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ (3) در جریان قارون فرمود قوم او به او گفتند: لاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ (4) پس یک علوّ مطرح شد یک فساد مطرح شد. برخیها خیال کردند که اگر کسی علوّ فرعون را نداشت و فساد قارون را نداشت مشمول تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا خواهد بود به این آسانی! در حالی که اصل مهم آن بخش پایانی و جمله سوم است ممکن است کسی علوّ فرعون را نداشته باشد ممکن است کسی فساد قارون را نداشته باشد اما گرفتار معاصی دیگر باشد عمده آن است که وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ اگر اهل تقوا بود پایان کار به سود اوست پس «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا للمتّقین» نه «نجعلها للذین لا یریدون علوّاً فی الأرض فقط أو فساداً فقط». ص: 284
پرسش:...
پاسخ: خب بالأخره علوّ فرعون خیلی بد است فساد قارون هم خیلی بد است سیّئات دیگر چطور؟ میبینید آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) خب آن برای اوحدی است ما را به آنجا نمیرسد ولی آن دید هم هست حضرت فرمود اگر کسی به شِراک نَعلش یعنی بند کفشش افتخار کند که بند کفش من از بند کفش دیگری بهتر است این مشکل دارد (1) این علوّ فی الأرض است خب این یک تفسیر است یک تفسیر سادهای است که همین طوری روان که بگوییم معیار علوّ, علوّ فرعون است معیار فساد, فساد قارون; خب بالأخره آدم سعی میکند لباس خوب بپوشد لباس بادوام بپوشد این چیز خوبی است اما با تفاخر و فخرفروشی لباس بپوشد که بند کفش من آنکه در روایت از وجود مبارک حضرت است این است که شِراک نعل من بهتر از شراک نعل اوست یعنی بند کفش من چون این دو قسمت را به هم بند میکند میگویند شِراک شِراک نعل من بهتر از اوست این مشکل دارد این تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نصیب او نیست برای اینکه این «یرید علوّاً فی الأرض» این یک حساب است یک حساب هم بالأخره انسان میخواهد به بهشت برسد به تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ برسد تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ را ذات اقدس الهی به انبیا و اولیا و ائمه(علیهم السلام) داده است و شاگردان آنها هم سهمی میبرند اما در آن دعای نورانی ندبه ما چه میخوانیم؟ قبل از اینکه مقامات اینها را ذکر بکنیم میگوییم خدایا «بعد أن شَرطْتَ علیهم الزّهد فی درجات هذه الدنیّا الدنیّة» (2) این اصل است نه اینکه اگر کسی علوّ فرعون را نداشت فساد قارون را نداشت تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ برای اوست ممکن است او را نسوزانند اما به تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ ببرند هنر است بنابراین این طور نیست که معیار آن باشد بلکه معیار آن جمله سوم است جمله سوم وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ است.
ص: 285
فساد، مانع نیل به سعادت اخروی
مطلب دیگر آن است که این علوّ فی الأرض هم مصداقی از مصادیق فساد فی الأرض است اینها دو شیء جدا و مباین هم نیستند فساد گاهی با چاه است گاهی با جاه همین! یک وقت آدم برای دیگری چاه میکَند که او را ساقط کند یک وقت خودش جاهطلب است این هم فساد فی الأرض است این علوّ فی الأرض مصداقی از مصادیق فساد فی الأرض است آنکه فرمود: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ (1) همه فساد چاهی که نیست فساد جاهی هم است, بنابراین فساد بالمعنی الأعم این نمیگذارد کسی از آن تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ سهمی ببرد چون تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ در حقیقت «للمتّقین» است گرچه وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ مطلق است یعنی در هر بخشی از بخشهای تاریخی دنیا و بعد در آخرت در هر بخشی پایان کار به سود اهل تقواست میتواند مطلق باشد چه اینکه در بخشهای دیگر, قصّههای پایانی دنیا را هم ذکر میکند ولی اینجا چون فرمود: تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ صدر آیه مربوط به آخرت است وَالْعَاقِبَةُ یعنی نسبت به قیامت لِلْمُتَّقِینَ گرچه وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ این میتواند هم اهل دنیا را شامل بشود هم اهل آخرت را.
حفظ و بقای عمل، شرط نیل به پاداش اخروی
بعد فرمود حالا که صحنه آخرت برقرار شده است مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ این در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «نمل» به این صورت بود که مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَهُم مِن فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ ٭ وَمَنْ جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ که بحث مبسوطی در ضمن آیه 89 و 90 سورهٴ مبارکهٴ «نمل» گذشت این یک تعبیر بسیار لطیف قرآنی است که معیار, حالِ فعلی است نفرمود «مَن فعل الحسنة» ممکن است کسی در دنیا کار خوب کرده باشد اما آن را حفظ نکرده به هم زده, در قیامت در صحنه معاد کسی که کار خیر دستش است مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ حَسنه بیاورد در دستش باشد نه «مَن فعل الحسنة» پس حفظ عمل, دوام عمل, نگهداری عمل, عدم ابطال آن عمل سهم تعیینکنندهای دارد اینکه کسی در دنیا کار خوبی کرده بعد با مشکلات سیّئاتی آن را از بین برده این باعث بهرهبرداری از تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نیست اگر کسی کار خیر کرده و آن را آن قدر حفظ کرده که هیچ شرایطی آن را از دستش بیرون نیاورد فعلاً این کار خیر دستش است.
ص: 286
1) (11) . سورهٴ روم, آیهٴ 41.
پرسش:...
پاسخ: احباط که نه یقیناً نیست ولی وقتی سیّئات فراوان شده است و جلوی آن حسنات را گرفته این را محو کرده همان طوری که إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ (1) همان طور هم ـ خدای ناکرده ـ اگر کسی ارتداد پیدا کرد اعمال صالح او رخت برمیبندد این احباط نیست این به هم زدن است اگر کسی کار خیر کرد بعد ـ خدای ناکرده ـ ارتدادی پیدا کرد و مانند آن رخت برمیبندد عمده آن است که وقتی در صحنه قیامت میآید حسنه در دستش باشد.
پرسش: کسی که یک حلال انجام داد خداوند توفیق میدهد که چند حلال دیگر انجام بدهد در این دنیا؟
پاسخ: در دنیا ممکن است بله, این مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ اختصاصی به قیامت ندارد منتها در آن روز شکوفاتر است و شفاف ولی این آیات چون در بخش قیامت است فرمود: تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَلاَ فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ بعد فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ این معلوم میشود که مسئله قیامت را مطرح میکند.
ضرورت حفظ اعمال صالح تا روز قیامت
به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این جریان روایت غیبت, حاکم بر این امور است در روایات غیبت دارد اگر کسی کار خیر کرد بعد غیبت دیگری کرد اگر استحلال کرد رفت حلیّت طلب کرد آبروی او را حفظ کرد خب بخشوده میشود وگرنه حسنهای از حسنات او را میگیرند به دیوان عمل آن غیبتشده میگذارند و اگر او حسنه نداشت سیّئهای از سیّئات آن غیبتشده را میگیرند در نامه اعمال غیبتکننده میگذارند در صحنه قیامت این شخص بر اساس فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ (2) عرض میکند خدایا من فلان کار را کردم ولی الآن نمیبینم شما هم فرمودید: فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ فرمود تو نکردی چون خودت منتقل کردی به دیگری, این روایات حاکم بر این آیه است میگوید اگر کسی عمل کرده باشد این الآن عملِ شما نیست مثل اینکه کسی کسب کرده فرش پیدا کرده بعد فرش را فروخته خب فروخته دیگر, اگر کسی «اشتری الحیاة الدنیا بالآخرة» (3) آبروی کسی را برده کارِ خیر او به دیگری منتقل میشود دیگر عمل او نیست تا ببیند و همچنین درباره سیّئه در قیامت عرض میکند خدایا این گناه را من نکردم چطور در نامه عمل من هست میگویند چرا, آن غیبتی که تو کردی باعث انتقال آن سیّئه از غیبتشونده به غیبتکننده است این روایات طبق بیان لطیف سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) تفسیر حکومتی دارد نسبت به آن آیات.
ص: 287
پرسش:...
پاسخ: از این خَیْرٌ مِنْهَا فقط خَیْرٌ مِنْهَا به دست میآید اما از عَشْرُ أَمْثَالِهَا عشر برمیآید از آیه 261 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هفتصد به دست میآید, هزار و چهارصد به دست میآید وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ که لاحدّ به دست میآید. غرض آن است که انسان وقتی وارد محکمه میشود باید در دستش باشد که من این را آوردم همین را هم باید ببیند اگر کار خیر کرد آن را ـ معاذ الله ـ بالارتداد باطل کرد که نمیبیند یا کار خیر کرد آن را با غیبت به دیگری منتقل کرد که نمیبیند اگر کار خیر کرد آن را به هم نزد این را میبیند معیار این است که به همراه بیاورد نه معیار این است که در دنیا کار خیر کرده باشد اگر به هم نزده باشد مرتد نشده باشد غیبت نکرده باشد عمل صالح او در دست اوست همین را خودش میبیند عمل خودش را میبیند, میبیند یکی است وقتی ذات اقدس الهی بخواهد پاداش بدهد این را ده برابر میکند.
سرّ تعبیر به الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ در آیه 84
وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ تعبیر لطیف قرآن کریم این است که در اینجا نفرمود «من جاء بالسیّئة فهو کذا» تعبیر تعلیق حکم بر وصفی دارد ملاحظه بفرمایید فرمود: وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ نفرمود «فلا یُجزی الاّ مثلها» فرمود: فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ دو بار این را تکرار کرده آنجا که جریان معرفت انسان است و انسانشناسی است و لسان, لسان ترغیب است نظیر سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آنجا حَسنه و احسان را تکرار میکند در آنجا در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیه هفت میفرماید: إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا (1) آنجا دیگر اِسائه را تکرار نمیکند احسان را فقط تکرار میکند این ترغیب نفس است دعوت به کرامت است دعوت به پرورش انسانی است و مانند آن إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ که این «لام» برای اختصاص است نه برای نفع وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا اینکه «فعلیها» نفرمود برای مشاکله نیست تا ما بگوییم اینجا اسائه علی نفس است چرا «لها» فرمود این برای اختصاص است مثل«الجلّ للفرس» عمل مخصوص عامل است عامل را رها نمیکند عمل نه از بین میرود نه عاملش را رها میکند نه سرگردان است نه به دامن غیر عاملش مرتبط میشود مادامی که ارتباط محفوظ باشد إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا دیگر اسائه تکرار نشده اما در محلّ بحث که سخن از آخرت است و رعایت تقواست فرمود: وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم اگر کسی خودش را از گناهان بزرگ حفظ کرد به عنایت الهی, گاهی مبتلا شد به گناهان صغیره ممکن است مورد عنایت الهی باشد إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم این در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آیه 31 است وَنُدْخِلْکُم مُدْخَلاً کَرِیماً اما در اینجا سخن از سیّئه مهم است لذا با جمع الف و لام ذکر کرده فرمود آنها که گناهان زیاد دارند ما آنها را درگیر میکنیم ولی کسانی که گناهان بزرگ ندارند گاهی لغزشهایی دارند آنها ممکن است که مشمول عفو الهی باشند دیگر «شرّ منها» دامنگیر آنها نیست حصر است إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ قبلاً هم گذشت که یک جا در قرآن کریم جَزَاءً وِفَاقاً (2) دارد آن هم مربوط به سیّئه است که سیّئه حتماً بیش از خود کیفر ندارد این حصرش یکجانبه است نه دوجانبه وگرنه وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (3) این «یا مَن یقبل الیسیر و یعفو عن الکثیر» (4) از این آیه گرفته شده از خیلی از لغزشها صرفنظر میکند این حصر نسبت به مازاد است نه نسبت به مادون دِماء در حال عادت, این دو طرفش حد دارد اما کُر یک طرفه حد دارد یعنی کمتر از این نباید باشد بیشتر از این شد, شد اینجا هم بیشتر از این نفی میشود نه اینکه کمتر از این نمیشود فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ یعنی بیشتر از این نمیشود نه کمتر از این نمیشود. ص: 288
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (84 إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ قُل رَبِّی أَعْلَمُ مَن جَاءَ بِالْهُدَی وَمَنْ هُوَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (85) وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِن رَبِّکَ فَلاَ تَکُونَنَّ ظَهِیراً لِلْکَافِرِینَ (86) وَلاَ یَصُدُّنَّکَ عَنْ آیَاتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنزِلَتْ إِلَیْکَ وَادْعُ إِلَی رَبِّکَ وَلاَ تُکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ (87) وَلاَ تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (88)) شبهه ای پیرامون عبارت فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا و پاسخ آن
این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قصص» است که به منزله جمعبندی و نتیجهگیری معارف این سوره است آیه 84 که فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا برخیها گفتند که بعضی از حسنات خَیْرٌ مِنْهَا ندارند بالاتر از خود ندارند مثلاً حسنهٴ توحید بالاتر از خود ندارد بالاتر از حسنهٴ توحید دیگر چه چیزی هست؟! (1) پاسخش این است که بالاتر از ذات اقدس الهی چیزی نیست مثل خدای سبحان چیزی نیست اما موحّد بودن, توحید داشتن, عقیدهای است, وصفی است برای یک انسان مکلّف این وصف که خود این شخص دارد هر اندازه که او زحمت علمی و عملی کشید پاداشش بیش از آن است سخن در این نیست که بالاتر از حقیقتِ توحید چیزی هست یا نه, سخن در این است که بالاتر از وصف و علمِ این آقا چیزی هست بهتر از این را خدای سبحان به او عطا میکند.
ص: 289
1) (1) . ر.ک: مجمعالبیان, ج7, ص371; ر.ک: التفسیر الکبیر, ج24, ص575.
تشابه وقایع مربوط به پیامبر اکرم با داستان موسای کلیم
سورهٴ مبارکهٴ «قصص» با قصّه وجود مبارک موسای کلیم در چند مقطع شروع شد محرومیّت وجود مبارک موسای کلیم در یکی از این مقاطع زندگی, تلاش و کوشش ایشان در مقطع دیگر, برخورد ایشان با فرعونی که داعیه شرک داشت در مقطع دیگر, مبارزات نفسگیر آن حضرت با فرعون و ملأ فرعون از نظر دیگر, مبارزاتش با قارون که فَبَغَی عَلَیْهِمْ (1) در مقطع دیگر, سرانجام آنها به هلاکت رسیدند و موسای کلیم(سلام الله علیه) پیروز شد و قوم مستضعف او نجات پیدا کردند این قصّه مبسوط که در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» بخش مهمّش آمده درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم مطرح است فرمود شما الآن در مکه هستید وجود مبارک موسای کلیم هم در مصر بود اما در اثر فشاری که بر آن حضرت آوردند ناچار شد از مصر فاصله بگیرد بعد مقتدراً به مصر برگردد شما هم چنین روزگاری دارید از مکه خارج میشوید به عنوان هجرت بعد مقتدراً به مکه برمیگردید إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ این إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ جملهای است که در وسط ذکر شده به منزله تعلیل است یعنی همان خدایی که این حقیقت قرآن را به شما داد و شما فکر نمیکردید به مقام وحی و نبوّت و رسالت و خلافت الهی برسید همان خدا شما را میتواند دوباره به مکه برگرداند مقتدراً, این سورهٴ «قصص» در مکه نازل شد در زمان نزول این سوره وجود مبارک حضرت در مکه بود اما اینکه میفرماید: إِلَی مَعَادٍ شما را دوباره برمیگرداند یعنی شبیه قصّه حضرت موسای کلیم است که موسی(سلام الله علیه) در مصر بود رنجهای فراوانی بر آن حضرت تحمیل شد همه را با حِلم تحمّل کرد از مصر بیرون رفت ولی مقتدراً قوم او به مصر برگشتند, ولو خود آن حضرت ممکن است در آن تیه رحلت کرده باشند إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ برخیها خواستند بگویند این معاد همان معاد مصطلح است یعنی بعدالموت به معاد برمیگردید (2) آن حق است در آیات فراوانی هم به آن مطلب اشاره شده ولی مناسب با این قسمت نیست این تنوین مَعَادٍ هم این تنکیرش برای تفخیم و تعظیم است که به یک نحو خاصّی به معاد برمیگردی که مقتدراً به معاد برمیگردی, فاتحاً به معاد برمیگردی همان حرفی که وجود مبارک موسای کلیم به ملأ فرعون زد که رَبِّی أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی (3) اینجا هم وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مأمور شد بگوید که رَبِّی أَعْلَمُ مَن جَاءَ بِالْهُدَی و همان طوری که وجود مبارک موسای کلیم مأمور شد بگوید که رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (4) اینجا هم ذات اقدس الهی به آن حضرت میفرماید: فَلاَ تَکُونَنَّ ظَهِیراً لِلْکَافِرِینَ این همآوایی و اشتراک در معارف و در اخلاق و در عمل کاملاً مشهود است.
ص: 290
غیرمنتظره بودن نیل به مقام رسالت، برای پیامبر اکرم
در جریان قرآن که فرمود: إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ این را بازتر ذکر فرمود, فرمود: وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ شما هیچ فکر نمیکردی که پیامبر بشوی خب این رحمت الهی بود این عنایت الهی بود الآن هم به حسب ظاهر هیچ فکر نمیکنید که شما بر این صنادید قریش پیروز بشوید همه اینها از بین بروند و آنها که ماندند تسلیم بشوند یا مُسلِم بشوند یا مُستسلِم مکه با همه عظمت در اختیار شما قرار بگیرد هیچ فکر نمیکنید. بنابراین وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِن رَبِّکَ درست است که این شبیه آن آیات فراوانی است که در همین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» گذشت که خدای سبحان به وجود مبارک پیامبر میفرماید تو در آن صحنه نبودی وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ, (1) وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ, (2) وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ (3) که در سورهٴ «آلعمران» درباره حضرت مریم آمده فرمود تو در فلان صحنه نبودی ولی قصّه همین است اما اینجا که میفرماید: وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِن رَبِّکَ تنها ناظر به اِخبار به غیب نیست ناظر به این هم است که شما هیچ فکر نمیکردید به مقام نبوّت برسید و الآن هم هیچ فکر نمیکردید به مقام حکومت برسید که حاکم الهی و حاکم دینی بشوید و مقتدراً به مکه برگردید ولی این توفیق نصیب شما هست.
ص: 291
شأن نزولهای عبارت شریفه لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ
برخیها نقل کردند که وجود مبارک حضرت با اینکه سورهٴ «قصص» در مکه نازل شد و حضرت هنوز در فضای مکه و در محدوده مکه بود وقتی وارد آن غار شدند از غار که بیرون آمدند تا به آن راه اصلی برسند میل این داشتند که شهرشان را ترک نکنند به جُحفه که رسیدند آن راه اصلی که باز شد چنین آیهای جبرئیل(سلام الله علیه) نازل کرد که گرچه شما مایلید به مکه برگردید ولی إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ منتها الآن زود است. (1) جحفه را مستحضرید که قبلاً جحفه نبود یک منطقه وسیعی بود که به آن میگفتند مهیعه در این صلواتی که در ظهر روزهای پربرکت شعبان با آن دعای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) خوانده میشود ما مأمور شدیم عرض کنیم که «و طریقاً إلیک مَهیعا» (2) مَهیع یعنی راه باز, زمین باز وسیع را میگویند مهیعه یعنی راه رسیدن به الطاف و برکات و هدایتهای نبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باز است بسته نیست یک راه باریک نیست یک خیابان نیست که یک عدّه زیادی بخواهند بروند گرفتار ترافیک و اینها بشوند این طور نیست الآن این بیابان بازی که بین تهران و قم است خب هر کس بخواهد برود راه باز است اما در خیابان بخواهد برود در این جادّه صاف بخواهد برود بله این سخت است مهیعه چنین بیابانِ بازی را میگویند. وقتی سیل آمد اجحافی نسبت به این زمین شد بخش قابل توجّهی از این را بُرد و این را به یک صورت محدودتری در آورد، شده جحفه وگرنه اسم اوّلی و اصلیاش مهیعه بود نه جحفه, بعدها شده جحفه, جحفه یعنی سرزمینی که مورد اجحاف سیل قرار بگیرد. این جحفه وقتی که وجود مبارک حضرت به آنجا رسید علاقه خاص داشت که به مکه برگردند در اینجا آیه نازل شد که إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ بنابراین ممکن است معاد بر معاد مصطلح حمل بشود یا بر رجعت طبق بعضی از روایات حمل بشود (3) لکن مصداق روشن و شفافش همین معاد به معنای مکه است آنها هم ممکن است از مصادیق این مطلق یا عام باشند.
ص: 292
بیان امیر مؤمنان درباره آثار شوم اختلاف
پرسش:... پاسخ: حالا آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که فرمود شما مواظب باشید که این فضیلتهایی که خدای سبحان به شما داد این را حفظ بکنید خدای سبحان صحنه را صحنه امتحان قرار داد در قرآن فرمود: إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا, (1) إِن تَعُودُوا نَعُدْ (2) این طور نیست که ما چیزی به شما بدهیم شما مسئول نباشید ما مرتّب برای شما حفظ بکنیم چه بد باشید چه خوب باشید إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا, إِن تَعُودُوا نَعُدْ وجود مبارک حضرت امیر در خطبه قاصعه وضع حجاز را تبیین کرد فرمود مردم شما جایی بودید به نام حجاز که این حیاط خلوت دو امپراطوری بود امپراطوری ایران برای شما حساب باز نمیکرد امپراطوری روم هم برای شما حساب باز نمیکرد قرآن و وحی و نبوّت و دیانت و اینها را ذات اقدس الهی نصیب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کرد و عدّهای به او ایمان آوردند و همین حیاط خلوت یعنی حجاز این دو امپراطوری را رام کرد و آنها تابع شدند و پذیرفتند اگر شما ـ خدای ناکرده ـ این مسیر اصلی دین را حفظ نکنید باز اکاسره و قیاصره, این اکاسره و قیاصره در همین خطبه قاصعه وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه هست فرمود هم کسراهای ایران هم قیصرهای روم شما را اینجا این وسط خفه میکنند مگر شما ندیدید همین گروه بعد از حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) با فرزندان ابراهیم چه کردند فرمود در همین خاورمیانه در همین محدوده مکه در همین محدوده خاص که شما آشنایید پیغمبری به نام وجود مبارک حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) ظهور و حضور پیدا کرد انقلابی کرد, توحید آورد, دست به تبر کرد, بتها را شکست در امواج آتش رفت گلستانش کرد کلّ این منطقه را بیدار کرد و شده رهبر مردم که إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً (3) بعد از او کم کم فرزندان او, وابستگان او, انقلابیّون او, حامیان او, راهیان خطّ او اختلاف کردند وقتی اختلاف کردند همین اکاسره همین قیاصره همین غربیها همین شرقیها آمدند پیغمبرزادهها را این پیغمبرزادهها را چاروادار کردند اصحاب دَبَر و وَبر کردند آن روز شترها بالأخره یک چاروادار میخواست این چهارپادار چه کار میکند اگر زخمی روی دوش این شتر باشد این چاروادار باید حل کند پشم سینه شتر را این چاروادار باید بچیند. فرمود یک عدّه از همین پیغمبرزادهها وقتی اکاسره و قیاصره وارد حجاز شدند و آن منطقه را گرفتند که به اینها شغلهای خوب ندادند به اینها مسئولیت ندادند اینها را چاروادار کردند گفتند زخمهای این شترها را شما باید درمان کنید تیمار کنید پشمهای این شترها را هم شما باید بچینید اصحاب وَبر, چاروادارهای مخصوصی بودند که این پشمها را میچیدند اصحاب دَبر آن چاروادارهایی بودند که زخمهای روش دوش شتر را خوب میکردند فرمود من را تنها نگذارید بگذارید این نظام بماند الآن هم ـ خدای ناکرده ـ اگر در بین مسئولین اختلاف بشود, اگر در بین ملت اختلاف بشود, اگر در بین ملت و مسئولین اختلاف بشود هم غرب, هم شرق میآید این مسئولین ما را ماشینشوی میکند حالا دل خوش کردند که مثلاً با بی.بی.سی و امثال بی.بی.سی تماس بگیرند این طور نیست که آنها به اینها سِمت بدهند شغل بدهند اگر آنها بیایند همان کاری که با پیغمبرزادهها کردند با اینها هم میکنند فرمود اختلاف نکنید مرا تنها نگذارید بگذارد این مسائل حل بشود کدام مشکل علمی است که حل نشود اینکه مشکل علمی نیست این خودخواهی و مقام است خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را ماها هم عملاً قرآن را میبوسیم کسی قرآن بخواهد دست ما بدهد یا ما بخواهیم قرآن دست کسی بدهیم میبوسیم این عادت همه ماست اما حالا نهجالبلاغه را به ما دادند ما ببوسیم این کم است گاهی ممکن است افرادی پیدا بشود که این کتاب را مثل قرآن ببوسند ولی سیدناالاستاد نهجالبلاغه را میبوسید مثل قرآن این طور نبود که با آن مثل یک کتاب عادی عمل بکند این کاملاً نهجالبلاغه را مثل قرآن میبوسید.
ص: 293
زوال دین انسان, در اثر کینه و اختلاف
فرمود برای هیچ, اختلاف نکنید این مقامها که عفطه عنز است آنها که خردمند و دانشمندند که برای اینها حساب باز نمیکنند یک چیز زودگذری است این عطفه عنز است عطسه عنز است و مانند آن فرمود مبادا با هم اختلاف داشته باشید این اختلاف, تیغ است «إنّ البغضَة حالقة الدین» (1) فرمود این اختلاف, تیغ تیزی است که شما دارید دینتان را تیغ میکنید چه کسی از علی راستگوتر است؟! در طیّ این سالها آزمون شده که یک عدّه در زبالهدان رفتند اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ راه امام را, خون شهدا را, این نظام را سبک بشمارد همان در میآید فرمود این تیغ تیزی است شما نمیدانید اختلاف چه میکند این با مال شما که کار ندارد با دین شما کار دارد این را تیغ میکند اگر کسی یک تیغ تیز در دستش است دارد دینش را تیغ میکند دیگر دینی نمیروید. به هر تقدیر وجود مبارک حضرت امیر فرمود اگر اختلاف کردید این اکاسره این قیاصره در راهند میآیند شما را چاروادار میکنند و همین کار را هم کردند بعداً این عربها همین طور شدند این برای آن خطبه قاصعه. وصیتنامه حضرت هم همین است در وصیتنامهاش این را فرمودند «إنّ البغضة حالقة الدین» «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
غیرمنتظره بودن فتح مقتدرانه مکه توسط رسول اکرم
به هر تقدیر فرمود کتاب الهی به تو داده شد تو فکر نمیکردی حالا هیچ کس فکر نمیکرد که وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) مقتدراً وارد مکه بشود و مکه را فتح کند و خانه ابوسفیان را بست قرار دهد و بر آنها منّت بگذارد فرمود: «اذهبوا فأنتم الطلقاء» (2) که زینب کبرا(سلام الله علیها) سند رسوایی اینها را در شام امضا کرده فرمود: «أمِنَ العبد یابن الطلقاء» (3) برای همیشه هم مانده فرمود شما فکر این را نمیکردید مگر آن نبوّت را فکر میکردید اینها را هم فکر نمیکردید اینها را ما به شما دادیم و میدهیم.
ص: 294
وحی الهی به پیامبر، در تحذیر حضرت از پیروی مشرکان
فرمود: وَلاَ یَصُدُّنَّکَ عَنْ آیَاتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنزِلَتْ إِلَیْکَ فرمود مبادا میل به آنها یا ترس از آنها وادارت بکند که کوتاه بیایی, کم بیاوری, تساهل کنی, تسامح کنی, صَدّ یعنی منصرف کردن, کافران اهل صدّند هم «ینصرفون بانفسهم» هم «یصرفون غیرهم» اینها که یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ یعنی همین, راه خدا را میبندند نه خودشان میروند نه اجازه میدهند دیگری برود فرمود مبادا میل به اینها از یک سو یا هراس از اینها از سوی دیگر صد کند, منصرفت کند, نگذارد این راهت را ادامه بدهی البته فعلاً دشواری هست ولی پیروزمندانه برمیگردی وَلاَ یَصُدُّنَّکَ عَنْ آیَاتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنزِلَتْ إِلَیْکَ همین آیاتی که هرگز تو فکر نمیکردی اینها بر تو نازل بشود وَادْعُ إِلَی رَبِّکَ نه تنها کوتاه نیا همان راهت را کاملاً ادامه بده مبادا از مشرکین باشی البته پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) مادامی که در جهان امکان هست مکلّف است تکلیف با عصمت منافات ندارد امر و نهی با عصمت منافات ندارد فرمود اگر این کار را کردی اگر لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ (1) خواه به صورت قضیه شرطیه خواه به صورت قضیه حملیه به معصومی امر کرد به معصومی میشود نهی کرد و او یقیناً امتثال میکند غرض آن است که تکلیف با عصمت منافات ندارد مادامی که معصوماند مختاراً قادراً جلوی هوا و هوس را میگیرند.
برهانپذیر نبودن شرک
وَلاَ تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ این مضمون در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت؛ آیه 117 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون»: وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ فرمود اصلاً شرک, برهانپذیر نیست نه اینکه احتیاج دارد ما دلیل بیاوریم بر اینکه خدا شریک ندارد چون یک حقیقت نامتناهی است حقیقت نامتناهی جا برای خدای دیگر نمیگذارد عبارت آیه 117 این است وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ اینجا باید وقف کرد این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ این جمله در محلّ نصب است تا صفت باشد برای إِلهاً آخَرَ اصلاً إِلهاً آخَرَ برهانپذیر نیست مثلاً اگر کسی بگوید «دو دوتا پنجتاست که دلیلپذیر نیست فهو کذا و کذا» این دلیلپذیر نبودن, صفت دو دوتا پنجتاست مَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ اگر کسی غیر از خدا, خدای دیگری را بخواند که دلیل ندارد این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ این جمله در محلّ نصب است تا صفت باشد برای إِلهاً آخَرَ آن مضمون چون در آن آیه مبسوطاً گذشت دیگر اینجا تکرار نمیشود چه اینکه تعبیر لَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ در آیه هفتاد همین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» قبلاً گذشت اینجا هم که فرمود: لَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ این مطابق با آیه هفتاد همین سورهٴ «قصص» است که قبلاً بحث شد که فرمود: وَلَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ که تقدیم خبر بر مبتدا یا تقدیم متعلّق بر فعل در آن دو جمله مفید حصر است. ص: 295
1) (18) . سورهٴ زمر, آیهٴ 65.
بررسی وجوهی در تفسیر کریمه کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ
اما عمده این است که کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ هر چیزی هالک است مگر وجه الله, اگر این «هالک» که مشتق است به معنای متلبّس بالفعل باشد نه متلبّس آینده معنایش این است که هر چیزی هماکنون ذاتاً هالک است این دیگر استثناپذیر نیست مگر فیض خدا, اگر وجه به معنای ذات بود که برخیها گفتند (1) خب ذات خدا منزّه از هلاکت است ولی قرآن کریم درباره ذات خدا, درباره الله چنین چیزی را استثنا نمیکند که مثلاً «کل من علیها فان و یَبقی الله» او بالاتر از آن است که اصلاً به این وصف و به این حکم در بیاید اسمای حسنای او از بین رفتنی نیست اسمای حسنای او که به وسیله او اولیا به او متوجّه میشوند از بین رفتنی نیست مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید از معصوم(سلام الله علیه) نقل کرده که «قد قامت الصلاة» یعنی چه؟ فرمود: «حان وقت الزیارة» (2) زیارت معصوم حساب دیگری دارد که انسان کنار مزارش میرود یا از دور زیارتنامه میخواند اما بخواهد به زیارت الله برود نماز میخواند نماز, زیارتنامه خداست همان طوری که معصومین زیارتنامهای به اذن خدا دارند فرمود معنای «قد قامت الصلاة» یعنی «حان وقت الزیارة» صلات, زیارتنامه خداست اسمای حسنای الهی وجه الله است اگر وجه به معنای ذات بود که خب روشن است کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ مگر وجه خدا یعنی ذات خدا اما اگر وجه به معنای اسمای حسنای او بود مثل الله, مثل حیّ, مثل قیّوم, مثل قدیر, مثل علیم و اینها بود باز هم کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ یعنی هر چیزی ذاتاً هالک است الیوم هالک است الآن هالک است مگر وجه او و اما اگر این «هالک» اسم فاعل بود و به معنای آینده بود یعنی «سیهلک» آنگاه باید یک معنای قابل جمع با آیات و روایات کرد چون دیگر بهشت از بین رفتنی نیست قیامت از بین رفتنی نیست ارواح مؤمنان, ابدان مؤمنان که وارد بهشت شدند دیگر از بین رفتنی نیستند در دنیا بله, «کلّ شیء فی الدنیا سیهلک», کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ (3) یعنی «علی الأرض فان» اما نسبت به آخرت اینچنین نیست که ما بگوییم آنها هم از بین میروند چه اینکه عرش الهی, اسمای حسنای الهی, مخزن الهی اینها از بین نمیروند به دلیل همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «نحل» که فرمود: مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ (4) یکی از مصادیق وجه خدا که سهمی از بقا دارد و منزّه از فناست دین خداست دین خدا از بین نمیرود ادیان دیگر نسخ شدهاند اما دین وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نسخشدنی نیست بنابراین اگر هَالِکٌ به معنای هماکنون هالک باشد بله این کُلُّ هم للکثرة است هم للعموم, هر چیزی ذاتاً هالک است مگر اسمای حسنای الهی.
ص: 296
فقر و نیازمندی، ذاتیِ هویت ممکنات
قبلاً هم گذشت این کلمه یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ (1) که گفته میشود «الانسان فقیرٌ» چهار قضیه فرض شده بود که سه قضیهاش ناتمام بود یک قضیهاش تام, اگر میگوییم «الانسان فقیرٌ» نظیر «زیدٌ قائم» نیست که قیام یک عرض مفارق باشد دو: نظیر «الأربعة زوجٌ» نیست که فقر برای انسان عرض ذاتی باشد چون اگر لازم ذات بود لازم در مقام ملزوم نیست عرض در مقام معروض و موضوع نیست اگر فقر, عرض ذاتی باشد نظیر زوجیّت اربعه معنایش این است که در مقام ذات انسان نیست سه: اگر گفته میشود «الانسان فقیر» نظیر «الانسان حیوانٌ ناطق» نیست زیرا ناطق گرچه عرضِ ذاتی نیست ذاتیِ جنس و فصل است اما ذاتیِ ماهوی است و چون ماهیّت تابع هستی است و بعد از هستی است و در مرحله هستی نیست اگر فقر برای انسان نظیر ناطقیّت و حیوانیّت باشد لازمهاش این است که این در مقام هویّت نباشد. این قضایای سهگانه تام نیست بلکه چهارمی تام است اگر گفتیم «الانسان فقیر» مثل اینکه گفتیم «الانسان موجودٌ» هویّت او [فقیر است] ذاتیِ به معنای هویّت نه ذاتیِ به معنای ماهیّتِ جنس و فصل این عمیقترین فقری است که در درون ذات هر کسی نهادینه شده است انسان فقیر است قبلاً هم گذشت که فقیر به معنای ندار و گدا نیست فقیر به معنای کسی است که ستون فقراتش شکسته است و قدرت قیام ندارد انسان در برابر ذات اقدس الهی اینچنین است فقیر است یعنی ستون فقراتش شکسته است و قدرت قیام ندارد میگوید: «بحول الله و قوّته أقوم و أقعد» (2) یعنی در تمام موارد قدرت تو, حول تو و قوّه تو دستم را میگیرد من قدرت ایستادن ندارم, قدرت نشستن ندارم, قدرت خوابیدن ندارم, قدرت حرف زدن ندارم «بحول الله و قوّته تعالی أتکلّم و اُبصر و أسمع و آکُلُ و أمشی» و مانند آن این نماز دارد به ما مکتب توحید یاد میدهد نه یعنی قیام و قعود درباره نماز. دیگر حالا به پایان سورهٴ مبارکهٴ «قصص» رسیدیم همه شما را به خدای سبحان سپردیم ـ انشاءالله ـ بعد از تعطیلات دهه محرّم.
ص: 297
«و الحمد لله ربّ العالمین»
الم (1 أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ یُفْتَنُونَ (2) وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ (3) أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ أَن یَسْبِقُونَا سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ (4)) نام سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» ظاهراً علم بالغلبه است سورههایی مثل «فاتحةالکتاب» مثل «یس», «اخلاص» اینها سورههایی است که در زبان خود معصوم(علیه السلام) به این نامها نامیده شدند. نام برخی از سوَر علم بالغلبه است الآن برخی از تفسیرهایی که برای قبل از هزار سال است دارد که «فی تفسیر السورة الّتی یُذکر فیها البقرة», (1) «فی تفسیر السورة التی یُذکر فیها النساء» (2) کم کم برای تخفیف گفتند «سورة النساء» بنابراین اسامی سوَر قرآنی بخشی از اینها در زبان خود معصوم(علیه السلام) است این معلوم میشود اسم آن سوره است البته ممکن است یک سوره چند اسم داشته باشد بخشی از اینها هم علم بالغلبه است.
مطلب بعدی آن است که این الم بحث مبسوطش در اول سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت در اینجا مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) میفرماید این حروف مقطّع اسم است برای همین سوره یعنی ص (3) اسم است برای سورهٴ «ص» و همچنین یس (4) اسم است برای سورهٴ «یس» این الم اسم است برای همین سورهٴ «عنکبوت» بعد میفرماید دیگران نظرشان این است که این الم اسم است برای قرآن, این دو قول را ایشان اینجا نقل میکنند. (5)
ص: 298
سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» مضمونش نشان میدهد که در فضای خفقان و فشار و آزمون و فتنهگری مشرکان و اینهاست افرادی ایمان آوردند مشرکان اینها را در فشار قرار دادند یا با تهدید گفتند باید دست از دین بردارید وگرنه آسیب میبینید یا اینها را تحبیب کردند یا تطمیع کردند گاهی هم عوامانه سخن گفتند که اگر گناهی باشد به عهده ما وَلْنَحْمِلْ خَطَایَاکُمْ (1) این یک حرف خیلی عوامانه است مگر میشود اثر عمل کسی به عهده دیگری باشد؟! عمل, زنده است (یک) عامل را رها نمیکند (دو) فرمود: أنَّ لَیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی (2) نه عمل از بین میرود نه رابطه عمل و عامل گسیخته میشود که به حساب دیگری بنویسند; یعنی چه که اگر گناهی بود به عهده من؟! لذا فرمود: وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ (3) هرگز ممکن نیست دیگری خطای کسی را به عهده بگیرد.
در چنین فضایی برخیها هم احیاناً زمزمه کردند یا متزلزل شدند که دست بردارند در چنین فضایی دو بخش از آیات این اوایل سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» نازل شد:
بخش اوّل راجع به مؤمنانی که احیاناً در معرض تزلزل و اضطراب بودند یکی هم مربوط به آن مشرکان و سران ستم و صنادید قریش که این طبقه مستضعف را تهدید میکردند فرمودند کسی که ایمان آورد بدون آزمون نیست خدا حتماً امتحان میکند امتحان, سنّت الهی است اختصاصی به امّت اسلامی هم ندارد اُمم گذشته هم امتحان شدند پس امتحان, سنّت الهی است تا ایمان مؤمنان و کمالات آنها از قوّه به فعل بیاید و آنچه اینها به عنوان ایمان دارند این عملاً ظهور پیدا کند و علمِ فعلی حق هم ـ نه علم ذاتی, علم ذاتی حق که «عالِمٌ إذ لا معلومٌ» (4) سر جایش محفوظ است ـ محقّق بشود که چه کسی مؤمن است چه کسی مؤمن نیست پس در مقام اول ایمان یقیناً باید با آزمون تکمیل بشود که معلوم میشود ایمان هست یا نه.
ص: 299
بخش دوم ناظر به تبهکارانی است که مؤمنان ضعیف را تهدید میکردند فرمود این کار شما این فتنه شما این شرّ و ترفند شما, شما را از عذاب الهی نجات نمیدهد شما هر جا بروید تحت قهر خدایی هستید که بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (1) است شما نمیتوانید سابق باشید و قدرت خدا را مسبوق قرار بدهید جلو بزنید این ممکن نیست قرآن کریم این توهّم را از تبهکاران میگیرد که شما سابق باشید قدرت خدا مسبوق باشد نتواند شما را بگیرد نیست: وَمَا کَانُوا سَابِقِینَ (2) شما معجِز باشید قضا و قدر ما را عاجز کنید توان ما را عاجز کنید ما نتوانیم شما را تنبیه کنیم نیست, نه ما مسبوقیم و نه شما سابق, گاهی میفرماید: وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (3) که شما حالا جلو بیفتید ما نتوانیم به شما برسیم شما هر جا بروید تحت قهر خدای محیط هستید چون وَاللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُحِیطٌ (4) گاهی میفرماید اینها خیال نکنند که جلو افتادند و تبهکارانه قدرت حق را پشتسر گذاشتند وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَبَقُوا (5) گاهی سبقت آنها را نفی میکند گاهی مسبوق بودن خودشان را نفی میکنند فهاهنا مقامان: مقام اول اینکه امتحان هست و امتحان, سنّت الهی است و برای همه اُمم بود مقام دوم این است که این تبهکارانی که مؤمنان را در فشار قرار میدهند اینها از قهر الهی بیرون نیستند. اما در مورد امتحان, هیچ لحظهای نیست مگر اینکه انسان در کلاس امتحان است منتها امتحانها فرق میکند یک امتحانهای جزئی است که در هر زمان و در هر زمینی هست هر کسی که از کنار چشم انسان میگذرد امتحان است هر حرفی که از گوش انسان میگذرد امتحان است که آیا آدم نگاه میکند یا نه, آیا گوش میدهد یا نه. یک سلسله امتحانهای رسمی و جمعی سالانه است که حالا یا سالی یک بار یا سالی دو بار چنین امتحانی اتفاق میافتد که فرمود: یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ (6) که در بخش پایانی سورهٴ «توبه» آمده است; فرمود بعضی از امتحانهاست که سالی یک بار است بعضی از امتحانهاست که سالی دو بار است آن جبهههای جنگ این طور بود مسئله غزوهها این طور بود مسئله سریهها این طور بود این طور نبود که هر روز جنگ باشد اما جریان إِنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ (7) زن و فرزند, مقام, پُست و اینگونه از امور امتحان است اینها هر لحظه است. پس عصاره مقام اول این شد که امتحان هست, سنّت الهی است, اختصاصی به امّت اسلامی ندارد, از دیرزمان بود, تا روز قیامت امتحان یک اصل کلی است و مطلب بعدی همین مقام اول آن است که امتحان یا جزئی است و آن در هر زمان و هر زمین است هیچ چیزی نیست مگر اینکه مورد امتحان باشد یا امتحان جامع و کلّی است که مربوط به امّت اسلامی است آن سالی یک بار یا دو بار است که یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ نظیر این امتحانهایی که در مدرسهها میگیرند امتحانی است که استاد هر روز سر کلاس امتحان میگیرد یعنی میآزماید که کدام شاگرد هوشمندانه درس میخواند کدام نمیخواند, یک سلسله امتحانات عمومی است که سالی یک بار یا دو بار است این نظیر همین کارهای معمولی است اما جریان اینکه دیگران خیال نکنند که از قدرت ما فاصله گرفتند, چون إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ (8) اینها در هر زمان و زمینی باشند تحت قهر خدای سبحاناند فرار از قضا و قدر ممکن نیست نه اینکه ممکن باشد ولی دیگری او را تعقیب کند و بگیرد.
ص: 300
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) به ما میفهماند که فرار از قضای الهی اصلاً محال است یک وقت است میگوییم فلان شخص خیلی قوی است نمیشود از دست او فرار کرد این ممکن است انسان چند قدم فرار بکند بعد او بگیرد اما درباره خدای سبحان فرض ندارد برای اینکه آن بیان نورانی حضرت امیر این است که «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» (1) این اعضا و جوارح شما, سربازان الهیاند خب اگر تمام اعضا و جوارح ما سرباز خدای سبحان باشند آن وقت ما با سرباز خدا که نمیتوانیم فرار کنیم گاهی خدا با همین سربازها ما را میگیرد ـ معاذ الله ـ یک وقت انسان حرفی میزند مسلوبالحیثیه میشود, جایی را امضا میکند مسلوبالحیثیه میشود اگر خدا کسی را خواست بگیرد با دست او میگیرد از جای دیگر که لشکرکسی نمیکند با زبان او میگیرد با پای او میگیرد جایی که نباید برود میرود حرفی که نباید بزند میزند چیزی را که نباید ببیند میبیند انسان چطور فرض بکند با سرباز خدا میخواهد فرار بکند خب خود همین سرباز آدم را میگیرد بنابراین فرار از قضا و قدر و قدرت الهی فرض ندارد نه اینکه انسان شکست میخورد.
پرسش:...
پاسخ: خب بالأخره این شریعت حلال و حرام را مشخص کرده بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ ٭ وَلَوْ أَلْقَی مَعَاذِیرَهُ (2) ذات اقدس الهی در درون ما یک دستگاه قضایی خوبی قرار داد به نام وجدان, نفس لوّامه; هر کسی بخواهد خودش را فریب بدهد شدنی نیست ولو هر عذری بیاورد دیگران را بخواهد قانع کند چندین عذر بتراشد و طرح کند عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ این بَصِیرَةٌ تاء آن تاء مبالغه است تاء تأنیث نیست «الانسان علی نفسه بصیرٌ» نفرمود, فرمود: بَصِیرَةٌ مثل «علامة» هیچ کس نیست که خودش را نشناسد بنابراین میداند بد کرده یا بد نکرده این راه شریعت مشخص است اگر اهل شریعت نبود در بسیاری از مسائل, عقل, فجور و تقوا را در اثر الهام الهی آگاه است میداند چه چیزی بد است چه چیزی خوب است اگر یک وقت خلاف کرد میداند که این کیفر است اگر هیچ خلافی نکرد میداند آزمون الهی است یک وقت است هم کیفر است نسبت به گذشته, هم آزمون است نسبت به آینده.
ص: 301
مطلب بعدی آن است که این کلمه «حِسبان» یعنی گمان یا توهّم اینها همهاش مربوط به قضایاست در مفردات نه قطع راه دارد نه ظن راه دارد نه شک راه دارد نه توهّم راه دارد چون مفرد حکم ندارد اینها مسائلی است مربوط به حکم, اگر جایی حکم باشد انسان محمولی را برای موضوعی ثابت کند این یا به نحو قطع است یا به نحو ظن است یا به نحو شک است یا از این طرف وهم است و مانند آن اما در مفردات که حکمی نیست جا برای قطع و ظن و حِسبان و امثال ذلک نیست اینکه فرمود: أَحَسِبَ النَّاسُ خیال کردند أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا اینها خیال کردند همین که گفتند «آمنّا» اینها را رها میکنند این یک تصدیق است اگر تصدیق نباشد جای هیچ کدام از این امور نیست چون در مفردات نه صواب است نه خطا الآن انسان این ستون را میبیند باصره نه اشتباه میکند نه به مقصد میرسد باصره فقط دیدن را به عهده میگیرد اما تشخیص اینکه آیا واقعاً آن مرئی همین است که به رؤیت بیننده آمده یا نه این کارِ ذهن است اگر ذهن خطا کرده نباید خطای ذهن را به حساب باصره آورد برخیها خیال میکنند که این چشم اشتباه میکند برای اینکه ستاره به این بزرگی که در آسمان است ما آن را کوچک میبینیم چشم اشتباه نمیکند چشم که حکم ندارد تا اشتباه بکند چشم یک دستگاه فیزیکی است میگوید در این فاصله نوری فراوان من ستاره را اینقدر میبینم و باید هم همین قدر ببیند اگر بزرگتر از این میدیدید دیگر چشم نبود باصره نبود اشتباه میکرد, اگر کسی بخواهد حکم این باصره را به مقصد برساند وظیفهاش این است بگوید که من در فلان نقطه که ایستادهام با فاصله نوری چند سال، فلان ستاره را اینقدر میبینم این درست است اما بگوید ستاره این قدر است خودش اشتباه کرده نه باصره به دو دلیل نمیشود باصره را متّهم کرد یکی اینکه باصره, حس است حس, حکم ندارد مفردات ارائه میکند تصور که خطا و صواب و اینها برنمیدارد تصوّر, تصوّر است صواب و خطا و صدق و کذب و اینها برای قضیه است برای حکم است وقتی که حکم نباشد که خطا نیست بنابراین بحث مفردات سر جایش محفوظ است ثانیاً اگر کسی خواست حکم صحیح بکند باید بگوید من در فاصله مشخص، ستاره را به این اندازه میبینم اما آیا آن ستاره در حدّ خود به همین اندازه است یا بزرگتر از آن است چقدر بزرگتر است آن را باید علوم دیگر مشخص کنند حِسبان, گمان برای قضیه است برای تصور نیست اینها قضیهای دارند و آن این است که میگویند: «اذا قلنا أن نحن مؤمنون کفی» همین!
ص: 302
بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» فرمود: أیَحْسِبُ الإنسانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (1) انسان خیال میکند که رهاست و آزاد است این درباره مؤمن و غیر مؤمن صادق است غیر مؤمن هم خیال میکند رهاست گاهی مؤمن هم خیال میکند همین که ایمان آورده کافی است بقیه دیگر رهاست انسان رها نیست هر لحظه آزمون میشود.
پرسش: کفاری که برای آنها انذار یا عدم انذار علیالسویه است آنها هم باید امتحان بشوند؟
پاسخ: بله, چون تا انسان نفس میکِشد مختار است و راه برگشت باز است میتواند برگردد, چون خیلی از کفار و ملحدان بودند که برگشتند تا زنده است مختار است تا زنده است راه برگشت باز است.
بنابراین گمان مربوط به قضیه است اینها که میگویند «آمنّا» این قضیه را دارند خیال میکنند اگر کسی گفت أنا مؤمن این کافی است آن وقت این قضیه خطاست گمان است برهانی ندارد و آنها که اینها را تحت فشار قرار میدهند بدانند که هرگز از قهر الهی بیرون نیستند. در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیه 146 فرمود بسیاری از اُمم و انبیای گذشته آزمون شدند وَکَأَیِّنَ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَکَانُوا وَاللّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ این اختصاصی به شما ندارد بسیاری از اُمم بسیاری از انبیا به این وضع بودند باز در همان سورهٴ «آلعمران» آیه 186 به این صورت است لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوَالِکُمْ وَأَنْفُسِکُمْ ابتلا یعنی آزمون, بخشی از اینها از آن ماده بِلا و کهنگی است اینکه میبینید در تعبیرات فارسی کسی بخواهد از دیگری خبر بدهد بگوید که من او را چندین سال آزمودم میگوید من او را کهنه کردم یعنی چندین بار با او زندگی کردم آزمودم, ابتلا یعنی کهنه کردن در اثر آزمون ببیند که این در چه حد میارزد در چه حد پایدار است در چه حد موفق است این امتحان هر لحظه است که إنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ همه سِمتهایی که در دنیا در اختیار انسان است در عین حال که مسئولیت است و گاهی هم نعمت, با امتحان الهی هم همراه است.
ص: 303
1) (20) . سورهٴ قیامت, آیهٴ 36.
سورهٴ مبارکهٴ «انفال» به مقام ثانی خطاب کرده آیه 59 وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَبَقُوا مبادا اینها خیال بکنند جلو افتادند نه خیر, جلو باشند پشت سر باشند شرق باشند غرب باشند هر جا باشد فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ آنجا قهر الهی هست. در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیه شانزده به این صورت است أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَکُوا وَلَمَّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنکُمْ وَلَمْ یَتَّخِذُوا مِن دُونِ اللّهِ وَلاَ رَسُولِهِ وَلاَ الْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً شما خیال میکنید همین که گفتید ما مؤمنیم کافی است بلکه باید در بسیاری از موارد آزمون بشوید منتها آزمونها فرق میکند آزمونی که مربوط به حلال و حرام و زشت و زیبای روزانه است هر لحظه است اما آزمونهایی که مربوط به دفاع مقدس باشد مسائل دیگر باشد آن دیگر سالی یک بار هست گاهی چند سال, یک بار هست این فرق میکند در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیه 126 فرمود: أَوَلاَ یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ این در مقام تحدید نیست که حالا فقط سالی یک بار یا دو بار, گاهی ممکن است بیشتر باشد گاهی ممکن است امتحانی که مربوط به امت است چهار سال, پنج سال, یک بار باشد اینها به عنوان تمثیل ذکر میشود نه تعیین, گاهی طوری است که هر چهار سال, پنج سال یک امتحان عمومی پیش میآید نظیر اینکه در صدر اسلام گاهی هر شش ماه یا یک سال یک امتحان عمومی پیش میآمد مسئله سریه بود مسئله غزوه بود امتحانهای امّت و امتحانهای عمومی این دیگر سالی یک بار یا دو سال یک بار و مانند آن است لذا فرمود: أَوَلاَ یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ راجع به مقام ثانی که قدرت الهی سابق است و مسبوق نیست در همین سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» آیه 22 این است وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ شما آسمان بروید زمین بروید قضا و قدر الهی را نمیتوانید عاجز بکنید لَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ این مرگ شما را ملاقات میکند (1) کجا میخواهید بروید هر جا بخواهید بروید بالأخره تحت قهر الهی هستید.
ص: 304
1) (21) . سورهٴ نساء, آیهٴ 78.
آیه معروف سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» هم همین است نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (1) ما مسبوق نیستیم ما سابقیم هم سابقیم هم قدرت ما پشت سر شماست طرف راست شماست طرف چپ شماست هر طرف بروید تحت قهر ما هستید ما مسبوق باشیم شما سابق باشید که شما از دست قضا و قدر ما و انتقام ما و حکم ما خارج بشوید نیست و خیال هم نکنید که رها هستید آیه 36 سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» این است أیَحْسِبُ الإنسانُ أَن یُتْرَکَ سُدی.
فتحصّل که اینجا دو مقام محور بحث است در مقام اول هیچ کس خیال نکند صِرف اینکه گفت من مؤمنم کافی است بلکه در امتحان است یا مثل همین مسائل عادی یا امتحانهای عمومی سالی یک بار یا سالی دو بار و آنها که مؤمنین را در فشار قرار میدهند بدانند که إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ خدا در کمین است و خدا از جای دیگر لشکرکشی نمیکند با اعضا و جوارح خود انسان, انسان را میگیرد خب اگر چنین قدرتی هست چه اینکه هست جا برای فرار نیست راه برای فرار اصلاً فرض ندارد لذا فرمود: وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ تا صدق و کذب افراد روشن بشود اگر گفتند ما مؤمنینم باید در عمل صادق باشند و اگر مطابق ایمان عمل نکردند, معلوم میشود کاذباند أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ أَن یَسْبِقُونَا سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ این یک اشتباه است, آن وقت فرمود: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ اللَّهِ (2) که مطلب بعدی است.
ص: 305
«و الحمد لله ربّ العالمین»
الم (1 أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ یُفْتَنُونَ (2) وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ (3) أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ أَن یَسْبِقُونَا سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ (4) مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (5) وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ (6) وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ (7)) سورهٴ مبارکه عنکبوت مانند سایر سوَر مکّی عناصر محوری شان راجع به مسائل اعتقادی است و خطوط کلی فقه و اخلاق و همچنین دعوت به صبر و شکیبایی و تحمل در برابر ناملایماتی است که از طرف مشرکان بر آنها تحمیل میشود. چند مطلب را در طلیعه این سوره میفرماید که بخشی از آنها گذشت. یکی اینکه انسان خیال نکند رهاست که در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» هم این مطلب آمده است أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (1) انسان خیال نکند رهاست حساب و کتابی در کار نیست, یکی هم درباره خصوص مؤمنان است که فرمود کسانی که ایمان آوردند خیال نکنند به همین ایمان اکتفا شده است بلکه آزمونهای فراوانی در راه هست سوم درباره کسانی که فکر میکنند قدرت اینها میتواند مشکل اینها را حل کند بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (2) میخواهند زندگی کنند این کسی که بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی فکر میکند گمان باطلی دارد این دو مطلب اخیر در صدر این سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» مطرح است.
ص: 306
اقسام فِتْنه و مراحل اِفتنان در این روایات کنزالدقائق و اینها حتماً ملاحظه فرمودید که اقسام و درجات گوناگونی دارد (1) پس انسان اگر بخواهد بگوید که من چون مؤمنم همین مقدار کافی است این رسا نیست هم گذشتگان امتحان شدند هم آیندگان, چون جزء سنّت قطعی الهی است لذا هم نام مبارک الله ذکر شده هم با نون تأکید ثقیله این تأیید شده است فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ پس امتحان, یقینی است بعد فرمود کسانی که فکر میکنند بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی پیشرفت میکنند در اشتباهاند زیرا اینها در قبضه خدای سبحاناند امتحان الهی هم گاهی بر اساس زمان و زمین خاص است مثل اینکه در سرزمین عرفات, مکه, مِنا یک امتحان مخصوصی است یک اعمال خاص دارد یا در زمان خاص مثل ماه مبارک رمضان یا در مواقیت صلات, احکام عبادی است. بخش دیگر امتحانات مربوط به زمان و زمین خاص نیست در همه شئون, انسان آزموده میشود در بخشی از سورهٴ مبارکهٴ «فجر» دارد که فقر, امتحان است غنا, امتحان است همه مبتلایند اینچنین نیست که ما فقط با فقر امتحان بکنیم بلکه برخیها را با داشتن و ثروت امتحان میکنیم فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ٭ کَلَّا (2) بعضیها مبتلا به فقرند, بعضی مبتلا به غنایند مبتلا یعنی ممتحن, برخی در بیمارستان مبتلا به مرضاند, برخی مبتلا به سلامتاند مثل ما در این حال, ما هم مبتلاییم آنها هم مبتلایند, ما مبتلا به سلامتیم آنها مبتلا به مرضاند مبتلا یعنی ممتحَن, هم غنی, مبتلاست هم فقیر, مبتلاست مبتلا بودن یعنی مورد امتحان قرار گرفتن در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» هر دو را با عنوان ابتلا یاد کرده است فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ, این کَلَّا. بنابراین امتحانها گاهی به لحاظ زمان است گاهی به لحاظ مکان است گاهی در شرایط خاص است و گاهی هم به لحاظ آن حالات عمومی است که ما داریم پس ما در هر لحظه مورد امتحانیم هم در سلامت و هم در بیماری, هم در خواب, هم دربیداری همیشه در حال امتحانیم, اینکه میگویند روزی چند بار خدا را حمد کنید به همین مناسبت است برای اینکه انسان از نعمت سلامت برخوردار است.
ص: 307
درباره خیال باطل کسانی که میگویند ما چون قادریم بر مسلمانها یا بر ضعفا پیروزیم این هم اشتباه است برای اینکه اینها مبتلا به قدرتاند, آزمایش شدند و در حیطه قبضه قدرت ذات اقدس الهی هستند, این مربوط به بحثهای گذشته. جریان لقای خدا از رهاوردهای پربرکت قرآن کریم است یعنی در کتابهای عقلی پیشینیان, ادراک خدا مطرح بود تصوّر مفهومیِ خدا همین برهانهایی که در کتابهای عقلی مطرح است ذکر میشد اما شهود خدا معمولاً در کتابهای عقلی نبود این از رهاوردهای قرآن کریم است به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که انسان خدا را مشاهده کند (1) آن بحث مبسوطش در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت آنجا که وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ (2) ایشان آن بحث مبسوط را آنجا دارند که بنده میتواند به لقاءالله موفق بشود (3) البته مستحضرید که براهین عقلی که برای اثبات وجود خدای سبحان است اینها مفهوماند این مفهوم در حیطه ذهن ما مشکل ما را حل میکند ما به حسب عادی بیش از این قدرتی نداریم و همین مقدار که این مفاهیم عقلی در ذهن ما به صورت برهان حاصل بشود بعد باور کنیم که این مفهوم, مصداق خارجی دارد و آن مصداق خارجی خداست همین مقدار برای ما کافی است اما اینها دیگر هیچ کدام لقاءالله نیست, شهود خدا نیست, رؤیت خدا نیست.
ذات اقدس الهی را هم که ملاحظه فرمودید در هیچ جایی از کتابهای فلسفی یا عرفانی, ذات خدا موضوع قضیه نیست او در دسترس احدی نیست برای اینکه آن ذات, بسیط محض است (یک) و نامتناهی است (دو) اگر بسیط است جزءبردار نیست و اگر نامتناهی است کنهبردار نیست نمیشود گفت ما خدا را به اندازه خودمان درک میکنیم اندازهپذیر نیست این مفاهیم است که ما درک میکنیم که این مفاهیم, مصداق خارجی دارد برای ما همین مقدار کافی است در کتاب توحید صدوق مرحوم ابن بابویه هست که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود ما همین مقدار مکلّفیم و الاّ «لکان التوحید عنّا مرتفعا» (4) اما خدای سبحان در درجه اول آینه آفرید بعد در همه این آینهها تجلّی کرد در بخش سوم هر کسی خدا را در این آینه میبیند ـ معاذ الله ـ اگر ما بخواهیم تشبیه بکنیم اگر آفتاب در آینهها تجلّی کرده, هر آینه به اندازه خود، آفتاب را نشان میدهد اینکه میگویند هر کسی خدا را به اندازه خود میشناسد یعنی در حیطه خودش نه اینکه بالا میرود و گوشهای از گوشههای خدا را میشناسد چون آنجا بالارفتنی نیست. به هر تقدیر ما به لقای خدای سبحان میرسیم غالباً به لقای اسمای حسنا میرسیم اگر ـ انشاءالله ـ مؤمن بودیم به لقای اسمای جمال و رحمت و عفو و مغفرت و بخشش الهی میرسیم اگر ـ خدای ناکرده ـ تبهکار بودیم خدا را با اسم جلال و قهّار و با إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ (5) ملاقات میکنیم همینهایی که باور ندارند جهان, خدایی دارد در قیامت میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا (6) هم خدا را در حدّ خودشان در محدوده آینه میبینند نه در محدوده ذات اقدس الهی و هم جهنم او را مشاهده میکنند بنابراین مسئله لقاءالله برای هر کسی در حدّ خاص خودش مطرح است هیچ کس نیست که به لقای الهی نرود یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (7) حالا یا اسمای رحمت و عنایت الهی را یا اسمای قهر و جلال و انتقام الهی را; منتها مدّت میخواهد فرمود: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ اللَّهِ یک مدّت صبر کنید فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ این مدّت به سر رسید شما وقتی این نشئه را رها کردید آنگاه لقاءالله نصیب شما میشود آنهایی که به موت ارادی مُردهاند اجلشان آمده است اینها کسانیاند که این مدت را گذراندند در دنیا که هستند نظیر حارثة بن مالک که مرحوم کلینی نقل کرده که «کأنّی أنظر إلی عرش ربّی» (8) اینها در حدّ خودشان به لقاءالله در دنیا رسیدهاند یعنی چیزی مانع از شهود الهی نیست. به هر تقدیر این لقاء یقینی است برای برخیها هم در دنیاست هم در آخرت نظیر انسانهای کامل, پیغمبر, اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) برای دیگران بعد از رسیدن اجلشان, آنها خدا را ملاقات میکنند یعنی اسمای الهی را مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ این شأن نزولهایی که برای این آیات ذکر کردند (9) هر کدام اینها بر فرض صحّت سند در جای خود معتبر است ولی هیچ کدام مخصّص عموم یا مقیّد اطلاق نیستند آیه میتواند به عموم اطلاق خود باقی باشد آن فشارهایی که در مکه بر عمار و امثال عمار وارد شده است اینها به عنوان مصداق روشن و شفاف است اختصاصی به آن سرزمین و آن افراد ندارد. عمده مسئله جهاد است فرمود شما در سرزمین مکه الآن که مبتلا هستید به صنادید قریش اگر جهاد کردید برای خودتان جهاد میکنید خدا از هر دو عالم بینیاز است وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ اگر کسی جهاد کرد به سود خود جهاد کرد البته نفعش به مملکت و امّت و امثال ذلک میرسد ولی بهره اساسی را خود مجاهد و مدافع میبرد چون خدا از هر دو عالم بینیاز است. عمده مسئله جهاد و اقسام جهاد است آنچه در مکه اتفاق افتاد میتواند شأن نزول باشد همین جهاد اصغر است جهاد را هم به سه قسم تقسیم کردند گفتند جهاد اصغر است و جهاد اوسط است و جهاد اکبر, چون غالباً ما دسترسی به جهاد اکبر نداریم همین جهاد اوسط را به نام جهاد اکبر برای ماها معرفی میکنند مثل آنهایی که به علم تجریدی راه نداشتند این نیمهتجربی یعنی مسئله ریاضی را قلّه میپنداشتند و خیال میکردند مَلکهٴ علوم, ریاضیات است در حالی که ریاضیات در همین قریبِ همکف است علمِ همکف همان علم تجربی است یعنی تجربه حسّی بعد علم ریاضی بعد تجرید کلامی بعد تجرید فلسفی بعد تجرید عرفان نظری بعد قلّهاش هم علم شهودی, اینها چون به بالاتر دسترسی نداشتند خیال میکردند که ریاضیات ملکه علوم است ما هم غالباً هم به آن قلّه دسترسی نداریم این جهاد اوسط را جهاد اکبر مینامیم.
ص: 308
1) (5) . المیزان, ج8, ص240.
2) (6) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 143.
3) (7) . المیزان, ج8, ص237 ـ 242.
4) (8) . الکافی, ج1, ص84; التوحید (شیخ صدوق), ص245.
5) (9) . سورهٴ سجده, آیهٴ 22.
6) (10) . سورهٴ سجده, آیهٴ 12.
7) (11) . سورهٴ انشقاق, آیهٴ 6.
8) (12) . الکافی, ج2, ص54.
9) (13) . مجمعالبیان, ج8, ص427; التفسیر الکبیر, ج25, ص25.
روایت معروف وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «الجهاد الأکبر» (1) این جهاد اکبرِ نسبی است جهاد اصغر همین است که انسان با دشمن بیرون میجنگد که معروف است جهاد اوسط این است که با «أعدی عدوّک نفسک الّتی بین جنبیک» (2) جهاد کنیم در روایات هم آمده است که «جاهدوا أهواءَکم کما تجاهدون أعداءَکم» (3) همان طوری که با دشمن بیرون میجنگید با دشمن درون هم که هوس است بجنگید این جهاد اوسط است که انسان سعی میکند آدمِ عادلِ باتقوای خوبی باشد همین! این جهاد اوسط در حدّ تأمین رهتوشه و زاد است که فرمود: تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی (4) زاد و توشه تهیه کنید جهاد اوسط برای تهیه توشه است تقوا توشه است عدالت توشه است عبادت توشه است توشه مستحضرید برای راه است که انسان را به مقصد برساند خب اگر تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی زاد تهیه کردید این سؤال از آن به بعد مطرح است که خب ما زاد و توشه تهیه کردیم که کجا برویم؟ پس مقصدی هست (یک) حالا که به مقصد رسیدیم مقصود ما در آن مقصد چیست؟ (دو) این دو, مانده است آن را میگویند جهاد اکبر.
جهاد اکبر این نیست که انسان تلاش و کوشش بکند در حدّ شیخ انصاری بشود آدم خوب بشود, جهاد اکبر این است که در حدّ بحرالعلوم بشود ببیند یک وقت انسان تلاش و کوشش میکند میشود منتظر ولیّ عصر بله, این میشود جهاد اوسط, یک وقت هر وقت خواست خدمت حضرت برسد میرسد آن میشود جهاد اکبر, هر وقت خواست بهشت را ببیند میبیند هر وقت خواست جهنم را ببیند میبیند.
ص: 309
بیان نورانی حضرت امیر در خطبه همّام که فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» (1) همین است هر وقت خواست درِ جهنم را باز کند ببیند چه کسانی دارند میسوزند ببیند, هر وقت خواست درِ بهشت را باز کند ببیند چه کسانی متنعّماند میبیند, جهاد اکبر تلاش و کوشش بین عقل است و قلب نه بین عقل و نفس بین حکمت است و عرفان نه اینکه میخواهد آدم خوب باشد آدم خوب است این کَف آن است این اوّلش شرطش است نمیخواهد بفهمد, میخواهد ببیند, در قرآن که آمده کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (2) اگر آن راه را طی کرده باشید هماکنون جهنم را میبینید نه اینکه بعد از مرگ میبیند, بعد از مرگ کافر هم میبیند میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا این جهاد اکبر عبارت از انتقال از مفهوم به مشهود است خیلی از بزرگان ما میشوند جامع معقول و منقول اما اوحدیّ از اهل معنا هستند که جامع معقول و منقول و مشهودند آن برای اوحدی است یعنی واقعاً بهشت را ببیند واقعاً جهنم را ببیند.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در خطبه همّام متأسفانه سیّد رضی گوشهای از این را نقل کرد و تقطیع کرد آن خطبه که دارد مردان الهی کسانیاند که «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ» رفتند, رفتند, تا به «باب السلامة» (3) رسیدند آن هم گوشهای از همین خطبه همّام است منتها ایشان تقطیع کرده اگر کسی مجموعه خطبه را یکجا ببیند آنگاه میفهمد چرا «فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً کانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا» بیهوش شد و افتاد و مُرد, بنابراین جهاد اکبر که در دسترس ماها نیست این است که انسان از مفهوم به مشهود منتقل بشود یعنی هماکنون جهنم را ببیند هماکنون بهشت را ببیند, هماکنون زوزههای کلاب جهنم را بشنود حارثة بن مالک ادّعا کرده در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم), پیغمبر هم تصدیق کرد فرمود: «عبدٌ نوّر الله قلبه أبْصَرْتَ فأثبُتْ» (4) اینکه مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرده که حارثة بن مالک گفت من گویا عرش خدا را میبینم گویا زوزه سگان جهنم را میشنوم.
ص: 310
عُواء یعنی زوزه اینها که مثل سگ درندگی میکنند کلاب نارند و زوزه میکشند اینها که بیان ندارند اینها عُوا دارند اینها نهیق دارند من اینها را میشنوم حضرت فرمود: «عبدٌ نوّر الله قلبه أبصَرْتَ فاثبُتْ» این میشود جهاد اکبر, پس جهاد اوسط این است که آدم با نفس راه پیدا کند بشود آدم خوب, بشود باتقوا, بشود عادل, رهتوشه تهیه کرده زادراه تهیه کرده این تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی نشان میدهد که از این به بعد هم خبری هست برای اینکه آدم زاد را برای چه میخواهد الآن کسی مشهد مشرّف میشود بالأخره رهتوشهای میخواهد خب رهتوشهاش برای این است که او را تا مشهد برساند از آن به بعد چطور؟ از آن به بعد مقصودی دارد زیارت امام است این نرفته مشهد که بگردد رفته به حضور حضرت برسد تا مشهد رفتن توشه میخواهد مشهد, مقصد است مقصود او زیارت ثامنالحجج(علیه السلام) است پس ما راهی داریم و یک زادراه, مقصدی داریم و یک مقصود, تقوا و آدمِ خوب شدن و عادل و باتقوا شدن, راه است پس معلوم میشود بالاتر از راه, چیز دیگر هم هست تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی یعنی بدان که بعد از اینجا هم قلّهای هست منتها آن را برای اوحدی گفتند, اوحدی را گفتند: کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ مقصود این است که ما بهشت را هماکنون ببینیم, جهنم را هماکنون ببینیم و اهل بهشت و اهل جهنم را ببینیم اینها قلّه جهاد است بنابراین جهاد از مرتبه ضعیف شروع میشود جهاد اصغر است بعد جهاد اوسط است بعد جهاد اکبر, البته شأن نزول این و تطبیق این نسبت به همان جهاد اصغر است که مردم مکه مبتلا بودند و مجاهدت میکردند و ذات اقدس الهی آنها را دعوت به صبر و بردباری کرد فرمود اگر شما مؤمن بودید و عمل صالح انجام دادید یعنی دو کار کردید هم حُسن فاعلی هم حُسن فعلی, هم آدم خوب بودید یعنی جانتان پاک بود بالإیمان, هم کارِ خوب کردید یعنی واجبها را انجام دادید و محرّمات را ترک کردید یعنی حُسن فعلی, اگر حُسن فاعلی بود به عنوان الَّذِینَ آمَنُوا و حُسن فعلی بود به عنوان عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ من هم دو کار میکنم شما که معصوم نیستید خیلی از شما عادل هم نیستید بالأخره لغزشهایی دارید ما هیچ کدام آن لغزشهای شما را به حساب نمیآوریم ما آن لغزشها را میپوشانیم در صورتی که حقّ مردم را ضایع نکرده باشید ظلمی نکرده باشید ما آن لغزشهای شما را میپوشانیم بعد شما را به عنوان اینکه دارای اعمال صالحه هستید به محکمه دعوت میکنیم میخواهیم بسنجیم وقتی هم بخواهیم بسنجیم آن اعمال ضعیفتان را روی ترازو نمیآوریم شما اگر هزارتا عمل دارید, صدتا عمل دارید از ریز و درشت ما فقط آن درشتها را حساب میکنیم بقیه را به حساب آن درشتها به شما جزا میدهیم شما این دستفروشها که طبقدارند و میوه دارند هر طبقی بالاٴخره مثلاً پنج, شش عدد آن درشت است خب اگر کسی بخواهد کریمانه با این سیبفروش معامله کند آن پنج, ششتایی که درشت است را قیمت میکند بقیه را هم مثل همان میخرد این حساب کریمانه است فرمود بالأخره شما هزارتا عمل داشته باشید پنج, ششتای آن برجسته است ما همه را هم به حساب آن پنج, ششتا از شما میخریم این وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ است به ارزش آن احسنِ اعمال با شما محاسبه میکنیم این میشود مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (1) دیگر از این بالاتر فرضی ندارد فرمود آن زشتیهایتان را که ما به حساب نمیآوریم این خوبیهایتان هم آن ضعیفهایتان را هم مثل متوسط نمیخریم بلکه ضعیف و متوسط را مثل آن أحسن میخریم این میشود کریمانه برخورد کردن, این میشود با خدای کریم معامله کردن که فرمود اگر کسی این کار را بکند وَالَّذِینَ آمَنُوا (یک) از نظر عقیده باید پاک باشد حُسن فاعلی وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ از نظر عمل هم باید واجبهایش را انجام بدهد محرّمات را ترک بکند این کار را بکند ما هم سه کار میکنیم آن لغزشهای او را میپوشانیم مُکفِّر سیّئاتیم «یا مُکفّر السیّئات» (2) این کار را میکنیم و دو کار دیگر هم میکنیم همه اعمالشان را قبول میکنیم و اما همه اعمال را به حساب برجستهترین اعمالشان پاداش میدهیم وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ بالأخره در هزارتا عمل, یکی, دوتای آن خیلی برجسته است ما همه را به حساب همان دو عمل پاداش میدهیم.
ص: 311
پرسش: تکفیر که ما قبول نداریم چیست؟
تکفیر این است که بدون حساب باشد این با حساب است فرمود در صحنه عمل همهاش محفوظ است مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (1) دیگر تکفیری نشده, احباطی نشده همهاش حاضر است از آن به بعد ما زشتیها را میپوشانیم (یک) خوبیها را میپذیریم (دو) و این ضعیفها را و متوسطها را به حساب آن اعلا و برجسته میآوریم (سه) نه اینکه اینجا به صورت تکفیر باشد یا به صورت احباط باشد نه, مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ آنجا میبیند ذات اقدس الهی دارد این سیّئات او را میپوشاند و امثال ذلک.
جریان جهاد حالا که ما دستمان به آن قلّه نمیرسد این اوّلی و دومی را باید رعایت کنیم دومی که وظیفه عمومی ماست مواظب باشیم که بالأخره اعدا عدوّ ما که نفس است حرف او را گوش ندهیم با او بجنگیم ـ انشاءالله ـ مشکلی پیدا نکنیم.
عمده آن است که طبق شأن نزول این آیات در مکه نازل شد فشاری هم که برای عمّار و امثال ذلک بود اینها به عنوان شأن نزول این آیات است ما هم در محرّم هستیم جریان سیّدالشهداء(سلام الله علیه) هم مطرح است الآن آنچه مسئله روز ماست جهاد اصغر است البته اگر کسی در جهاد اوسط تا حدّی توفیق پیدا کرد این میتواند در جهاد اصغر موفق بشود ما الآن در جریان محرّم و در جریان سیّدالشهداء هستیم و شما بزرگواران هم رهبران شیعه هستید که به لطف الهی نهضت حسینی را باید بررسی کنید اما حیف است که عزاداری پسر پیغمبر به همین مسائل عاطفی و گریه کردن و اینها ختم بشود ببینید دین آمده مسئله جهاد را در ردیف بهترین عبادتهای ما قرار داده ما یک عبادت رسمی داریم به عنوان اعتکاف که خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در دهه آخر ماه مبارک رمضان میرفتند مسجد و معتکف میشدند این اعتکاف اقلّش سه روز است اکثرش حدّ خاصی ندارد. این اعتکاف به عنوان یک عبادت رسمی است مرزی دارد, اقلّش سه روز, در کتاب جهاد ملاحظه فرمودید بحثی از مباحث کتاب جهاد به مرابطه برمیگردد این را عرض میکنم برای اینکه این عزیزانی که با پژاک در مرزها یا مرز کردستان یا مرزهای شمال غربی دارند کار میکنند همینها اگر دسترسی به اینها پیدا کردید اینها را واقعا باید تشویق بکنید این مرزداری نظیر اعتکاف یک عبادت رسمی است اگر کسی بخواهد مرزدار باشد مرابطه داشته باشد اقلّش سه روز است اکثرش چهل روز است حالا بعد از چهل روز حکم جهاد را پیدا میکند (2) چیز دیگر است. یک وقت است کسی میرود در مسجد سه روز عبادت میکند میشود معتکف, یک وقت کسی سلاح دست میگیرد میرود مرز را نگه میدارد که پژاک و امثال پژاک مزاحم نشوند میشود مرابط, دین هم برای مرابطه, حکم فقهی دارد حدّش را مشخص کرده مرزش را مشخص کرده ثوابش را مشخص کرده اعتکاف در مسجد را هم حدّش را مشخص کرده ثوابش را مشخص کرده نباید از مسجد بیاید بیرون مگر برای ضرورت آن هم نباید مرز را ترک کند مگر برای ضرورت این طور است میبینید مهمترین عبادت ما که اعتکاف است به قدری اعتکاف مهم است که روزه که از ارکان پنجگانه دین ماست تازه شرط اعتکاف است همان طوری که وضو, شرط نماز است روزه با اینکه از آن مبانی خمسه دین است تازه شرط اعتکاف است اعتکاف چه جلال و عظمتی دارد که تازه روزه شرط آن است این اعتکاف که سه روز است و روزه, شرط آن است مشابه این در مرزهاست این مسئله روضهخوانی چیزی نیست که انسان خودش مطالعه بکند برود منبر, ما پذیرفتیم که وجود مبارک سیّدالشهداء از رسول خدا(صلوات الله و سلامه علیهما) است که «حسینٌ منّی» (3) خب پیغمبر چه کار کرد؟ پیغمبر فرمود باید نماز بخوانید آمده نماز خوانده, فرمود: «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی» (4) فرمود باید حج بروید همه را جمع کرده برده سرزمین وحی فرمود: «خذوا عنّی مناسککم» (5) آن غزوهها و امثال ذلک که بر حضرت تحمیل کردند خب مردم از نزدیک دیدند اما این جهاد را, این استقلال را, این حریّت را, این امنیت را, این عظمت را, این شهادت را بالأخره کسی باید باشد به مردم یاد بدهد بگوید مردم از من مبارزه را, استقلالطلبی را, آزادی را, امنیت را یاد بگیرید این برای آن ذوات قدسی میسّر نشد سالار شهیدان(صلوات الله و سلامه علیه) آمده به میدان با همه تشکیلات و جلال و شکوهش فرمود: «أیّها الناس خذوا عنّی استقلالکم و دفاعکم و جهادکم و حریّتکم و شهادتکم» مردم دین, جهاد آورده, شهادت آورده, استقلالطلبی آورده, آزادیخواهی آورده ببینید چیست آن حرفهایی که در کتابهاست که کافی نیست اگر کافی بود که پیغمبر مکه نمیرفت نمیفرمود: «خذوا عنّی مناسککم» شما شنیدید شهادتی هست اما نمیدانید که شهادت یعنی چه «خذوا عنّی شهادتکم» استقلال مملکت را شنیدید اما نمیدانید چطوری دین را مستقل کرد «خذوا عنّی استقلالکم» شنیدید ملّتی باید آزاد باشد اما آزادی را که نچشیدید «خذوا عنّی حریّتکم» آن خواهرش(سلام الله علیها) هم همین طور است این جریان عقیله بنیهاشم برای هر دو هست هم حسین بن علی عقلیه بنیهاشم است هم زینب کبرا این «تاء» که «تاء» تأنیث نیست این «تاء», «تاء» مبالغه است میگوییم آدم, خلیفة الله است نمیگوییم خلیف الله است این خلیفةالله یعنی خیلی لیاقت دارد جانشینی ذات اقدس الهی را داشته باشد «تاء», «تاء» مبالغه است هم حسین بن علی عقیله بنیهاشم است هم زینب کبرا عقیله بنیهاشم است هم این میگوید «خذوا عنّی شهادتکم» هم او میگوید «خذوا عنّی اسارتکم» اینکه میبینید عدّهای در اسارت بیگانگان و صدام بودند و خم به ابرویشان نیامد برای اینکه از زینب کبرا(سلام الله علیها) شنیدند «خذوا عنّی اسارتکم» آدم وقتی آزاده میشود چطور آزاده باشد, وقتی شهید میشود چطور شهید بشود اینها یک مکتب عمیق علمی است اینها باید در منبرها گفته بشود البته آن عزاداری و اشک و سینه زدن و ناله کردن که فخر همه ماست اما بالأخره این آمده بگوید «خذوا عنّی شهادتکم» وگرنه این همه انبیا را کشتند چطور خبری از آنها نیست قَتْلِهِمُ الْأَنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ, (6) وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ (7) اما این طور نیست کسی برایشان در عالَم به سر و سینه بزند هفتاد میلیون خاک شدند در جنگ جهانی اول و دوم اما آن 72 نفر کلّ عالَم را گرفتند با اشک محض, با روضه محض, با مدّاحی محض نیست باید این مکتب باز بشود که این چه چیزی آورده که این 72 نفر همچنان ماندهاند بیش از هزار سال, این هفتاد میلیون همین طور رفتند خاک شدند که خاک شدند آنها هم مظلومانه کشته شدند این طور نیست که در جنگ جهانی این بیچارهها که خاک شدند تقصیری داشته باشند بنابراین یک وقت میبینید هفتاد میلیون خاک میشوند خبری نیست, 72 نفر شهید میشوند و کلّ عالَم را تسخیر میکنند الآن در محرّمیم شما بزرگواران باید بگویید حسین بن علی گفت مردم! همان طوری که جدّم رفته مکه گفت حج را از من یاد بگیرید الآن شهادت را از من یاد بگیرید یکی از برکات, همان جریان غزّه بود که این روزها شنیدید این برای جهان پیام داد آن که در قتلگاه فرمود: «إن لم یکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا أحراراً فی دنیاکم هذه» (8) این به شیعه گفته, به سنّی گفته, به مسیحی گفته, هر جای عالَم سخن از مبارزهٴ حق علیه باطل باشد نام حسین بن علی(صلوات الله و سلامه علیه) میدرخشد.
ص: 312
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ (7 وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (8) وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصَّالِحِینَ (9) وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنَّا کُنَّا مَعَکُمْ أَوَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِی صُدُورِ الْعَالَمِینَ(10)) سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» در این بخش از آیاتش جریانهایی که در صدر اسلام اتفاق افتاده است, رنجی که برخی از مؤمنان تحمل کردند روش منافقانهای که عدّهای به ظاهر مسلمان داشتند مطرح شد نکاتی که مربوط به آیات گذشته است این است که در آیه پنج فرمود: هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ در بسیاری از آیات ذات اقدس الهی به اسمای حسنا وصف شده است در بعضی از روایات دارد که خدای سبحان را به این اوصاف وصف نکنید او عظیم است نه به عظمت, او علیم است نه به علم, او سمیع است نه به سمع, نگویید او علیم است او سمیع است او لطیف است او عظیم است و مانند آن. (1) آن روایات ناظر به وصف کردن خدای سبحان به اوصاف زاید بر ذات است یعنی نگویید خدا علیمِ بالعلم است که برخی از اهل سنّت میگویند, (2) بگویید او ذاتاً علیم است نگویید عالِم بالعلم است, قادر بالقدرة است که این وصف موجودهای امکانی است انسان، عالِم بالعلم است ذاتاً عالِم نیست وقتی این علم ضمیمه او شد, وصف او شد, انسان میشود عالِم اما الله همانطور که ذاتاً موجود است ذاتاً حیّ است ذاتاً عظیم است ذاتاً علیم است.
ص: 313
خطبه نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه به عنوان اوّلین خطبه است شاهد خوبی است برای جمع این آیات و روایات. آن خطبه صدر و ذیلش در وصف ذات اقدس الهی است خدا را وصف میکند این مطلب اول.
مطلب دوم دارد کمال توحید, اخلاص است و کمال اخلاص هم «نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ», خب خطبه که صدر و ذیلش وصف خداست شما هم که کمال توحید را دارید کمال اخلاص را دارید چگونه میفرمایید «کَمالُ الْإِخْلاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ»آنگاه دو برهان در همان خطبه در ظرف یک خط اقامه شده فرمود: «کَمالُ الْإِخْلاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ» چرا؟ لبرهانین: «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ» (1) چون هر صفتی شهادت میدهد که غیر موصوف است پس خدا را نمیشود وصف کرد چون هر موصوفی شهادت میدهد که غیر صفت است پس خدا را نمیشود وصف کرد خب این دو شاهد که هر کدام حدّ وسط یک برهاناند چون دو حدّ وسطاند میشود دو برهان, وحدت و کثرت برهان به وحدت و کثرت حدود وُسطای براهین است اگر ما یک حدّ وسط داشتیم به تقریبات گوناگون بیان کردیم این بیش از یک برهان نیست زیرا معیار وحدت و کثرت برهان, وحدت و کثرت حدّ وسط است اگر ما یک حدّ وسط داشتیم به عبارتهای دیگر بیان کردیم این بیش از یک دلیل نخواهد بود ولی اگر دو حدّ وسط داشتیم میشود دو برهان, اینجا حضرت دو حدّ وسط اقامه میکند یکی اینکه صفت زاید بر ذات میگوید من غیر ذاتم, یکی اینکه آن موصوفی که ذاتاً خالی از وصف است و وصف, محمول بالضمیمه است این موصوف میگوید من غیر وصفم مستحضرید وقتی گفتیم که «علیمٌ» اگر علم, زاید بر ذات بود و محمول بالضمیمه بود این قضیه آن همسایه را نشان میدهد خود ذات را نشان نمیدهد اگر گفتیم «الجسم أبیض» این قضیه, مجاور جسم را نشان میدهد یعنی رنگ را نشان میدهد اما این جسم چیست, این قضیه آن موضوع [یعنی جسم] را نشان نمیدهد در قضایایی که محمول, محمول بالضمیمه موضوع است همسایه و مجاور موضوعاند این قضیه آن همسایه را نشان میدهد اما این جسم آیا از اشجار است از فلزات از جمادات دیگر است اینها را نشان نمیدهد.
ص: 314
1) (3) . نهجالبلاغه, خطبه 1.
ذات اقدس الهی صفتی که غیر ذات باشد ندارد چرا؟ «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ» پس آن روایاتی که دارد خدا را به عظمت وصف نکنید یعنی به عظمتِ زاید بر ذات چون کمالِ اخلاص, نفی صفات است و این آیاتی که خدا را به عظمت و به سمع و علم و حیات و اوصاف دیگر وصف میکند برای اینکه اینها اوصاف ذاتیاند و اوصاف ذاتی, عین ذات است.
مطلب دیگر اینکه در جریان جهاد در صدر اسلام در مکه گرچه قتال نبود قتال در مدینه بود که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» گذشت که أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا (1) از آن به بعد اذن در قتال آمده وگرنه در مکه فقط دفاع بود دفاع اینها به صبر بود تسلیم نمیشدند در برابر بیگانهها مقاومت میکردند دفاع اینها دفاع صبری بود جهاد بود جهاد اقسامی دارد درجاتی دارد درجه ضعیفش در مکه بود چون اینها در ضعف بودند.
مطلب بعدی آن است که در آیه هفت فرمود: وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ. مشابه این تعبیر درباره تبهکاران هم آمده در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» راجع به تبهکاران آمده است که خدای سبحان اینها را أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ کیفر میدهد [یعنی در] آیه 27 سورهٴ مبارکهٴ «فصلت»; فرمود: فَلَنُذِیقَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا عَذَاباً شَدِیداً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ خب این أَسْوَأَ اگر به این معنا باشد که ما همه اعمال آنها را به حساب بدترین کار اینها میآوریم اینکه با عدل الهی سازگار نیست این با جَزَاءً وِفَاقاً (2) که در قرآن آمده سازگار نیست این با مَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی إِلَّا مِثْلَهَا (3) و مانند آن سازگار نیست. در سورهٴ «قصص» گذشت که خدای سبحان حسنه را به بهتر از آن جزا میدهد ولی سیّئه را برابر همان سیّئه جزا میدهد هرگز سیّئه را بیش از آن کیفر نمیدهد آیه 84 سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این بود مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ کیفر که بیشتر از گناه نخواهد بود با عدل الهی سازگار نیست دلیل عقلی, با جَزَاءً وِفَاقاً سازگار نیست دلیل نقلی, با جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا (4) هم سازگار نیست دلیل نقلی, پس این تعبیری که در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» آمده ما اینها را به أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ کیفر میدهیم این یعنی چه؟ وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ این را چند پاسخ دادند یکی اینکه آنجا أَسْوَأَ به معنای سیّء است نه به معنای افعل تفضیلی (یک): یکی اینکه این ناظر به بدترین عمل است فرمود ما از بدترین عمل اینها نمیگذریم حالا به اعمال عادیشان, سیّئشان نظر ندارد (دو): (5) به هر کدام از این دو تقریب, معنای آیه این نیست که ما تمام اعمال اینها را به اندازه آن أسوأ کیفر میدهیم. این بحثهایی بود مربوط به آیات گذشته.
ص: 315
جریان جهاد اکبر که آن حدیث معروف پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) (1) اشاره شد که آن اکبرِ نسبی است نه اکبر نفسی, اکبر نفسی بین عقل است و قلب; اکبر نسبی که جهاد اوسط است و نزد ما به عنوان جهاد اکبر معروف است بین عقل است و نفس, نفس به رذیلت دعوت میکند لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ (2) عقل «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (3) است بین اینها جهاد اوسط است که همین جهاد اوسط نسبت به جهاد اصغر, جهاد اکبر نامیده میشود اما عقل با قلب درگیر است قلب میگوید من میخواهم ببینم عقل میگوید من همین که بفهمم کافی است آن به دنبال مفهوم میگردد به دنبال معقول میگردد این به دنبال مشهود تلاش و کوشش میکند. در سورهٴ مبارکهٴ «تکاثر» فرمود: کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (4) اگر به علمالیقین برسید زمینه هست که شما معقولتان را مشهود کنید, مفهومتان را به مصداق تبدیل کنید و مانند آن و اگر مُردید همین شهود شما به شهود برتر میرسد هم علمالیقین قابل تشکیک است هم عینالیقین قابل تشکیک است هم حقّالیقین قابل تشکیک است اگر کسی پنج برهان بر مطلبی اقامه کرده با کسی که یک برهان دارد فرق میکند علمالیقین هم شدّت و ضعف دارد, عینالیقین هم شدّت و ضعف دارد و حقّالیقین هم این چنین است.
ص: 316
در آیه محلّ بحث فرمود اگر کسی ایمان بیاورد حُسن فاعلی داشته باشد و عمل صالح انجام بدهد حُسن فعلی داشته باشد ما چند کار میکنیم بعضی از این کارها را در آیه هفت بیان فرمود که در بحث دیروز گذشت بعضی از کارها را در آیه نُه بیان میکند که در بحث امروز آمده که ما اگر کسی مؤمن بود و عمل صالح داشت این را با صالحان محشور میکنیم در بحثهای قبل این مطلب گذشت که بین عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ با صالحان فرق است عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کسانیاند که در مقام فعل, کارهای خوب میکنند کارهای صالح انجام میدهند, صالحان کسانیاند که به گوهر ذات رسیدند که آن گوهر ذات, صالح است اگر درباره حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) آمده است که وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (1) و اگر درباره سلیمان(سلام الله علیه) در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» گذشت که با اینکه دارای نبوّت است عرض کرد وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ (2) این ناظر به آن است که بعضیها به جایی میرسند که گوهر ذاتشان صالح است دیگر از آن به بعد لغزشی از اینها صادر نخواهد شد بر خلاف کسانی که در مقام عمل, صالحاند ممکن است ـ معاذ الله ـ لغزشهایی از اینها صادر بشود ذات اقدس الهی کسانی که حُسن فاعلی داشتند حُسن فعلی داشتند بعد از تکرار این دو وصف [ایمان و عمل صالح] و عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ را ذکر کردند یعنی همه کارهای صالح را انجام دادند که آن هم جمع محلاّ به الف و لام است فرمود ما اینها را در قیامت در زمره بندگان صالح قرار میدهیم اما مِنَ الصَّالِحِینَ شدن کار آسانی نیست داخل در طایفه صالحین شدن وعده اینهاست.
ص: 317
درباره ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ نه «فی الصالحین» اما درباره این گروه بشارتی که میدهد فرمود ما اینها را در زمره صالحین قرار میدهیم نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که آنها که مؤمناند و متّقیاند و مطیع خدا و پیامبرند مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً (1) ما این گروه را در زمرهٴ آن بزرگان قرار میدهیم نه از آنها قرار بدهیم بنابراین بین عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ با الصَّالِحِینَ فرق است (یک) بین فِی الصَّالِحِینَ و مِنَ الصَّالِحِینَ هم فرق است (دو). در اینجا بخشهایی که در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» راجع به پدر و مادر هست در آیات دیگر هم همین مطلب را مطرح فرمودند. مستحضرید وقتی گفتند اسلام دین جهانشمولی است یعنی برای جهانیان برنامه دارد اگر همه اینها مسلمان شدند که دین همه را دعوت میکند برای آنها برنامه دارد اگر بعضیها مسلمان بودند بعضیها موحّد غیر اسلامی بودند مثل اهل کتاب, برنامه دارند بعضیها یا مشرکاند یا ملحد برای اینها برنامه دارد بالأخره ما مسلمانها با آنها باید زندگی بکنیم یا نکنیم اگر گفتند هُدیً لِلنَّاسِ (2) است, ذِکْرَی لِلْبَشَرِ (3) است, لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً (4) است, کَافَّةً لِّلنَّاسِ (5) است برای همه مردم جهان برنامه دارد برنامههای بینالمللی اسلام غیر از برنامههای محلّی و منطقهای است محلّی همین نماز و روزه و احکامی است که با همه اینها آشناییم الحمدلله و باید انجام بدهیم منطقهای آن است که مشترکات بین ما و اهل کتاب است اما بینالمللی بین ما و جهانیان است فرمود شما هر دینی که پدر و مادرتان دارند یا اصلاً دینی ندارند این اصول را باید مطابق اسلام درباره آنها رفتار بکنید در جریان وفای به عقد اینطور است, وفای به عهد اینطور است, ادای امانت اینطور است, صدق اینطور است, رعایت امنیت و امانت اینطور است فرمود پدر و مادر شما چه مسلمان, چه یهودی, چه مسیحی, چه زرتشتی, چه مشرک, چه ملحد پدر و مادر هر دینی دارند یا بیدین محضاند احترام آنها را باید حفظ بکنی این جزء برنامههای بینالمللی اسلام است برنامه منطقهای نیست برنامه محلّی نیست فرمود: وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً توصیه هم معنایش در قبال وجوب نیست که اگر گفتیم این سفارش است این توصیه است کاری به امر ندارد در بعضی از موارد وقتی ذات اقدس الهی از توصیه و ایصا سخن به میان آورده در پایان فرمود: فَرِیضَةً مِنَ اللّهِ (6) در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» ملاحظه فرمودید صدر آیه سخن از توصیه است آیه یازده سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلاَدِکُم لِلْذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ در جریان ارث, در پایان آیه فرمود: فَرِیضَةً مِنَ اللّهِ مبادا خیال کنید اینها یک سفارش استحبابی است نه, اینها فریضه است در این جریان هم [که فرمود: وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً] این امر به احسان است یعنی واجب است که انسان به پدر و مادرش احسان کند امرِ الهی است و این امر را در موارد فراوانی ذات اقدس الهی بازگو کرده در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آنجا هم سخن از دستور به احسان به پدر و مادر است فرمود: وَقَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ (یک) وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً (دو) اینها چون مجرای فیض خالقیّتاند احترام به اینها را در کنار مسئله توحید ذکر میکند وَقَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَهُمَا قَوْلاً کَرِیماً ٭ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیراً (7) یک وقت هم به همین مناسبت این نکته عرض شد که یکی از علمای بزرگوار سیّد محترمی بود در شهر وجیهالملّه بود این حسینیه ساخت مردم کمک کردند, حمام ساخت مردم کمک کردند, مسجد ساخت کمک کردند, یک وقت نزد ما گِله کرد گفت که ما همه این کارها را کردیم حاضر شدیم ولی خواستیم برای سالمندان خانه بسازیم کسی ما را کمک نمیکند گفتم از این مردم باید تشکّر بکنی نباید گِله بکنی مردمی که حاضر نیستند در شهرشان خانه سالمندان باشد هر کسی پدر و مادر خودش را خودش اداره میکند اینها برکتاند اینکه مسجد نیست که کمک بکنند اینکه حسینیه نیست شرف یک ملّت این است که پدر و مادر خود را حفظ بکند چه توقّعی داری که خانه سالمندان حالا الآن که متأسفانه بچهها در مهدکودک میروند خب نباید توقّع داشت این بچه, پدر و مادر خودش را در خانه نگهدارد این هم میبرد در خانه سالمندان اینکه عاطفه ندید این هفت سالی که بچه در آغوش پدر و مادر است یک دانشکده عاطفه است مگر میشود آدم هفت سال در آغوش پدر و مادر باشد بعد پدر و مادر خودش را ببرد در خانه سالمندان؟! گفتم باید از این مردم قدردانی بکنی, تشکر بکنی مردم خیّرند بله مسجد میسازند ولی خانه سالمندان که مثل مسجد و حسینیه نیست خب این دین است فرمود اگر پدر پیر شد مادر پیر شد مبادا ببری خانه سالمندان خودت نگهداری کن این میشود عاطفه.
ص: 318
نظام, نظام عاطفی است جامعه, جامعه عاطفی است جامعه عاطفی که نه بیراهه میرود نه راه کسی را میبندد. فرمود توحید محترم است احترام پدر و مادر هم محترم است در آیه چهارده سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود: قَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً خب اینکه احترام پدر و مادر را در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» در کنار توحید ذکر میکند, شکرگزاری از پدر و مادر را در کنار شکرگزاری ذات اقدس الهی ذکر میکند برای اینکه اینها مجرای فیض خالقیّتاند بعد فرمود این اختصاصی به اسلام, به یهودیّت یا مسیحیّت یا زرتشتیّت یا صابئی بودن ندارد مشرک هم باشد همینطور است ملحد هم باشد اینطور است اگر هم مشرک بودند مبادا بگویید چون حالا مشرکاند و کافرند من بروم اینها را تحویل خانه سالمندان بدهم این کار را نکنید البته اگر اصرار دارند که شما ـ معاذ الله ـ دست از توحیدتان بردارید اصلی است که جزء جوامعالکلم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که «لا طاعةَ لمخلوقٍ فی معصیة الخالق» (1) این به منزله قانون اساسی است آبی از تخصیص است آبی از تقیید است این اصلی نیست که بگوییم حالا کلی است «خَرج منه ما خرج» نه قابل تخصیص است نه قابل تقیید است که بگوییم در فلانجا میشود بگوییم «المأمور معذور» و طاعت خلق را بر معصیت خالق مقدّم بداریم فرمود: وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً (2) «لا فی الدین, لا فی الآخرة» در دنیا با اینها از راه معروف رفتار کنید نیازهای اینها را برطرف کنید واجبالنفقه شما هستند باید نفقه اینها را بدهید ولو ملحد باشند اما حالا حرف اینها را بخواهید در مسائل دینی گوش بدهید اینچنین نیست هم در آیات دارد که وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا هم در روایت از وجود مبارک حضرت هست که «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق». آیاتی که در زمینه احترام پدر و مادر هست دو قسم است یک قسم صِرف اطلاق است که خدای سبحان سفارش کرد امر کرد که به اینها احسان کنید بعضی از آیات مُعلَّل است که اینها در دوران کودکی تلاش و کوشش کردند وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ کذا, بنابراین حقّ مسلّم بر شما دارند شما این کار را بکنید. پس این دو طایفه از آیات، ما را دستور میدهد که احترام اینها را حفظ بکنیم در حدود همان برنامههای دنیایی اما بیش از آن حق نداریم و خدای سبحان هم اجازه نداد ولو آنها اصرار بکنند.
ص: 319
انبیا را که ذات اقدس الهی میستاید میفرماید یحیی کسی بود که نسبت به پدر و مادرش احترام میکرد عیسی کسی بود که نسبت به مادرش احترام میکرد خب این یک فضیلت الهی است در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» درباره حضرت یحیی آیه چهارده این است که وَبَرَّاً بِوَالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُن جَبَّاراً عَصِیّاً در همان سورهٴ مبارکهٴ «مریم» آیه 32 درباره حضرت عیسی(سلام الله علیه) دارد که وَبَرّاً بِوَالِدَتِی وَلَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّاراً شَقِیّاً احترام به پدر و مادر به عنوان برجستهترین وصف انبیا آمده است این دستور الهی است.
سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» به این صورت است آیه چهارده وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ برای اینکه حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَی وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ این دلیل را اول ذکر میکند, أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ در سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» هم به همین صورت است آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» این است وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً برای اینکه حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَوَضَعَتْهُ کُرْهاً وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی کذا و کذا, چه آن طایفه اُولیٰ چه طایفه ثانیه ما را دستور میدهد که به پدر و مادر احترام کنیم. عاقّ والدین, عَقَّ یعنی عَصیٰ, عُقوق یعنی عصیان, عاق اسم فاعل است یعنی عاصی, عاقّ والدین شدن یعنی معصیت کردنِ اینها از گناهان کبیره است این میگوید که برای من فلان کار را انجام بده این نافرمانی میکند معصیت میکند این معصیت کبیره است چون حرف پدر و مادر را گوش نداد اطاعت از پدر و مادر واجب است یک وقت است که یک خواهش بیجا دارند یک وقت است که نه, مریض است میگوید برو برای من این دارو را تهیه کن مورد نیاز اوست یک وقت خواهش بیجا دارد تمنّای بیجا دارد هیچ, تمنّی بیجا و خواهش بیجا نه, نیازمند است به پسر گفته برو این کار را برای من انجام بده و این نمیرود و پدر را میرنجاند خب یک وقت است که پدر یک کس دیگری را دارد یا نمیرنجد یا بر اساس عاطفهای که به پسر دارد رنجیده خاطر نمیشود قلبش درد نمیآید که خب هیچ! اما یک وقت نه, قلبش درد میآید این میشود معصیت کبیره عقوق والدین از معاصی بزرگ است این کار خطر دارد.
ص: 320
حالا در آیه محلّ بحث که فرمود اگر پدر و مادر امر کرده شما باید این امر را اطاعت کنید مقیّد هم کرده فرمود اگر یک وقت اینها توقّع بیجا داشتند خواستند ـ معاذ الله ـ از نظر اعتقاد با اینها هماهنگ باشید این کار را نکنید وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ در صدر اسلام عدّهای به جوانهایشان گفتند شما باید دست از دین جدید [یعنی اسلام] بردارید آنها آمدند حضور پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آیه نازل شد که فَلاَ تُطِعْهُمَا (1) اینجا دو برهان ذکر فرمود. وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا اگر شما بخواهید حرف اینها را در مسائل اعتقادی گوش بدهید این حرام است اینجا نهی است فَلاَ تُطِعْهُمَا شرک را ذات اقدس الهی چند قسمت بیان فرمود یکی اینکه تو دلیل نداری که شرک حق است و توحید باطل است دوم این بالاتر, نه تنها تو دلیل نداری احدی دلیل ندارد برای اینکه شرک, دلیلپذیر نیست پس یک بار قضیه, قضیه شخصی است یک بار قضیه به عنوان موجبه کلیه است قضیه شخصی این است که تو که دلیل نداری شرک حق است چرا حرف اینها را گوش میدهی وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا ما هم در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گفتیم لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (2) چیزی را که علم نداری تبعیّت نکن هر کاری که میکنی باید عالمانه باشد صغرا را در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» بیان فرمود, کبرا را در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء»، فرمود تو عالِم نیستی (یک) چیزی هم که علم نداری نباید به دنبالش بروی (دو) پس نباید به دنبال حرف پدر و مادر مشرکت بروی (سه) این صغرا و آن کبرا و این هم نظم منطقیاش. بعد یک حرف جهانی میزند میفرماید اصلاً شرک، برهانپذیر نیست مثل اینکه یک وقت بگوییم که آقا اگر پدر و مادرت به تو گفتند دو دوتا پنجتا تو چون علم نداری و نمیتوانی ثابت کنی حرف اینها را گوش نده بعد در بخش دیگر به عنوان موجبه کلیه بگوییم آقا دو دوتا پنجتا برهانپذیر نیست آنجایی که دارد وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ که قبلاً بحثش در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت همین است این به نحو موجبه کلیه است در پایان سورهٴ مبارکهٴ «قصص» یعنی آیه 88 هم همین است که فرمود: وَلاَ تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ که لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» که به صورت مبسوط بحث شد یعنی آیه 117 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این بود وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ در محلّ نصب است تا صفت باشد برای إِلهاً آخَرَ, إِلهاً آخَرَ برهانپذیر نیست مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی ادّعا کند دو دوتا پنجتا که دلیل ندارد حکمه کذا, این «که دلیل ندارد» وصف آن دو دوتا پنجتاست وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ.
ص: 321
پرسش: کسی که گرفتار مغالطه میشود چطور؟
پاسخ: اگر فطرتش را بگذارد کنار و گُتره سخن بگوید البته این جاهل مقصّر است اما اگر ضعف عاقله داشته باشد و شاکّ متفحّص باشد در دیار کفر باشد مادامی که دارد تحقیق میکند و حق برای او روشن نشده است معذور است شاکّ متفحّص معذور است اما کسی در اثر بیاعتنایی، به برهان توجه نکرده مطلب دیگر است.
ذات اقدس الهی چه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» چه در سورهٴ «لقمان» چه در سورهٴ «احقاف» چه در سورهٴ «مریم» جریان احترام به پدر و مادر را ذکر فرمود و اگر آنها در مسائل اعتقادی خواستند نفوذ کنند رخنه کنند بر اساس «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق» این پسر [یا دختر] موظف است مسائل دینی خودش را حفظ بکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصَّالِحِینَ (9 وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنَّا کُنَّا مَعَکُمْ أَوَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِی صُدُورِ الْعَالَمِینَ (10) وَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِینَ (11) وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنَا وَلْنَحْمِلْ خَطَایَاکُمْ وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ (12) وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ وَلَیُسْأَلُنَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَمَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ (13) وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عَاماً فَأَخَدَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ (14) فَأَنجَیْنَاهُ وَأَصْحَابَ السَّفِینَةِ وَجَعَلْنَاهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ (15)) در جریان احترام به پدر و مادر کلمه جهاد مطرح شد یعنی اگر اینها هر چه تلاش و کوشش بکنند که شما را از عقیدهتان منصرف کنند شما اطاعت نکنید خب اگر نهایت سعی را کردند که جوانشان را از دین منحرف کنند جوان نباید اطاعت کند مادون این را یقیناً نباید اطاعت کند وقتی تمام سعی و کوشش پدر و مادر این است که جوان دست از دین خود بردارد جوان موظف است متدیّن بماند اگر کمتر از آن شد یقیناً موظف است که دینش را حفظ کند لذا فرمود: وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (1) اما اگر کمتر از جهاد و تلاش بود یقیناً جوان باید دینش را حفظ کند.
ص: 322
1) (1) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 8.
مطلب دیگر در آیه نُه که فرمود: لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصَّالِحِینَ منظور این نیست که ما این مؤمنین را در جامعه صالح در امّت صالح قرار میدهیم بلکه منظور این است که در قیامت ملحق به صالحین میشود در زمره صالحان محشور خواهد شد. آیه دهم نفرمود «و من الناس من یؤمن» فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ یعنی اینها کسانیاند که لفظاً مسلمان و مؤمناند میگویند ما ایمان داریم نشانهاش آن است که اگر مقداری آسیب ببینند این آسیب دنیایی را مثل عذاب خدا میدانند عذاب الهی مانع کفر است اما اینها آسیب دنیایی را مانع ایمان میبینند همانطوری که عذاب الهی مانع کفر است آسیب دنیایی را اینها مانع ایمان میبینند عذاب الهی صارف است مانع کفر ورزیدن است خدای سبحان انذار کرده فرمود اگر کسی گناه کرد گرفتار عذاب الهی میشود این انذار این وعید این عذاب الهی مانع کفر است آسیب دنیایی را آنها مانع ایمان میدانند چون اینها واقعاً مؤمن نیستند میگویند ما مؤمنیم «و من الناس من یؤمن» نیست وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِیَ فِی اللَّهِ یعنی درباره این ایمان اگر آسیب ببیند جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذَابِ اللَّهِ همانطوری که عذاب الهی صارف از کفر است اینها آسیب بشری را صارف از ایمان قرار میدهند و اگر کمکی به اسلام و مسلمین برسد اینها مدّعی اسلاماند میگویند ما هم سهمی داریم وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنَّا کُنَّا مَعَکُمْ لذا در این نصر سهیم هستیم. بعضیها خواستند با این آیه بگویند این سورهٴ عنکبوت مدنی است نه مکّی یا این چند آیه در مدینه نازل شد نه در مکه چرا؟ زیرا در مکه سخن از نفاق مطرح نبود اسلام شوکتی نداشت که آنها برای شوکت و احتشامی که برای اسلام قائل بودند مسلمان بشوند درآمدی هم نداشت که آنها به غبطه و سود اسلامی مؤمن بشوند چون نه ضرری داشت نه نفعی بنابراین نفاق معنا ندارد (1) لکن نفاق در مدینه فراوان بود اما نه اینکه در مکه هیچ نفاقی نبود شواهدی هم هست که در مکه سخن از نفاق بود درآمد، تنها غنیمت و امثال غنیمت نیست جهاد تنها مبارزه مسلّحانه نیست اینها در مدینه بود در مکه نبود ولی بالأخره وجود مبارک حضرت محبوبیّتی داشت اینها هم لفظاً ایمان آوردند که اگر سودی بود در سود سهیم باشند و اگر ضرری بود فوراً برگردند پس اینها دلیل نیست که سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» یا این آیات در مدینه نازل شد جهادی هم که در اول این سوره آمده است بخش مهمّش گرچه ناظر به جهاد نفس است ولی آن مرحله ضعیف که مقاومت در برابر کفار است هم یک نوع جهاد است صبر, استقامت, مقاومت اینها هم به معنای حضور در صحنه جهاد است وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِیَ فِی اللَّهِ این فِی اللَّهِ غیر از «فی سبیل الله» است یک وقت است کسی در جهاد شرکت میکند در مرابطه شرکت میکند این ایذای فی سبیل الله است یک وقت در راه اصلِ ایمان آسیب میبیند این ایذای فی الله است در پایان همین سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» میبینید جهاد فی الله با فی سبیل الله اینها کنار هم ذکر شده معلوم میشود دو چیز است در پایان سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» در آیه 69 یعنی آخرین آیه سوره, به این صورت فرمود: وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا نه «الذین جاهدوا فی سبیلنا», جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا اگر فِینَا به معنای «فی سبیلنا» بود که تکرار بود یک وقت است انسان در جبهه جهاد در صحنه مبارزه تلاش و کوشش میکند این جهاد فی سبیل الله است در آنجا خدا فیض و نصرت نصیبش میکند اما اگر بفرماید: وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا معلوم میشود این جهاد «فینا» غیر از جهاد «فی سبیلنا» است:
ص: 323
1) (2) . ر.ک: المیزان, ج16, ص106; ر.ک: روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم, ج10, ص345.
جهاد در اصلِ ایمان, مؤمن بودن, معتقد بودن, زحمت دارد پس اگر جهاد در اصلِ ایمان بود مشمول الَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا است; یا جهاد اوسط یا جهاد اکبر کسی که دارد مجاهدت میکند بر اساس «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» (1) یا میخواهد از جهاد اوسط به جهاد اکبر منتقل بشود این جهاد فی الله است اما آن کسی که دارد نظام را یاری میکند دفاع میکند با دشمن میجنگد این جهاد فی سبیل الله است چون جهاد فی الله با فی سبیل الله فرق دارد لذا در بخش پایانی این سوره فرمود: وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا اینجا هم که فرمود اگر فِی الله اذیت بشود یعنی در اصل ایمان نه فی سبیل الله.
پرسش:...
پاسخ: اگر آن باشد میشود تکرار, برای اینکه تکرار نشود فرمود: وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا کسی ما را میخواهد ما راهش را هم فراهم میکنیم اما اگر کسی فی سبیل الله جهاد بکند او را یاری میکنیم که إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ (2) جهاد فی سبیل الله مثل حضور در صحنه مبارزه و نبرد این پیامدش یاری الهی است اما جهاد فی الله پیامدش هدایت به سبیل خداست فرمود اگر کسی بخواهد به حضور ما بیاید ما راهها را نشانش میدهیم این خیلی فرق میکند با کسی که بخواهد در راه خدا جهاد کند که خدای سبحان او را یاری میکند.
فرمود: فَإِذَا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذَابِ اللَّهِ و نصر اختصاصی به غنیمت و پیروزی ندارد تا بگوییم این در مکه نبود و در مدینه بود هر گونه پیروزی اعم از جلال, شکوه اعم از محبوبیّت اجتماعی و اینها باشد آنها میگویند ما سهیم هستیم لَیَقُولُنَّ إِنَّا کُنَّا مَعَکُمْ, أَوَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِی صُدُورِ الْعَالَمِینَ مگر ذات اقدس الهی به دلهای همه مردم چه جمعاً چه فُرادا عالِم نیست بلکه اعلم است نه تنها اعلم از دیگران است اعلم از خود انسان هم است برای اینکه خیلی از موارد است که انسان از آن درون درونش غافل است و خدای سبحان از آن باخبر است فرمود: إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی (3) فرمود اگر حرف را بلند و آشکار بگویید خب معلوم است خدا میشنود و علیم است لذا آن را جواب نداد نفرمود «إن تجهر بالقول فإنّه یعلم» فرمود: إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وقتی سرّ را میداند یقیناً جهر را میداند إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ سرّ این است که انسان آگاه است و دیگران آگاه نیستند یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی اخفای از سرّ آن است که برای خود انسان مخفی است در درونِ درون انسان چه گذشته است و چه چیزی نهادینه شد که انسان بر اساس آن حبّ و بغض دارد و مانند آن خیلی از موارد است که برای خود انسان هم روشن نیست فرمود اخفای از سرّ را هم ذات اقدس الهی میداند لذا او اعلم است به اسرار خود صاحبسرّها أَوَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِی صُدُورِ الْعَالَمِینَ هر جمعیّتی, هر گروهی, هر فرقهای و قبیلهای ذات اقدس الهی به اسرار آنها اعلم است. بعد فرمود چون اینچنین است از اسرار مؤمنان باخبر است از اسرار منافقان باخبر است وَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِینَ
ص: 324
منافق در مقابل مؤمن است در مقابل مؤمن, عدّهای منافقاند عدّهای کافر حالا اینجا سخن از منافقان است. کفار مکه دو حرف داشتند این دو حرف را یا در دو مقطع نسبت به یک گروه گفتند یا این دو حرف را به دو گروه گفتند یکی وعد بود یکی وعید, وعیدشان همان فتنه بود و ایذا و اذیت بود که فَإِذَا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ ناظر به آن است که با تهدید با ارعاب با شکنجه با ایذا و مانند آن مؤمنین را میرنجاندند نسبت به عدّهای دیگر یا نسبت به همین عدّه در مقطع دیگر وعده دادند وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنَا به اینها میگفتند که راهی را که ما رفتیم که راه شرک و کفر است شما بیایید الآن ببینید همین حالا هم در برخی از عوامها هم همین سنّت سیّئه هست که میگویند این کار را بکن اگر گناهی داشت به عهده من, اگر خطری داشت به گردن من, این حرف خب خیلی حرف خرافی است اگر گناهی بود که دیگر به حساب او نمینویسند اگر خطری بود که به حساب او نمینویسند هر کسی گرفتار کار خودش است. اینها تحبیب میکردند وعده میدادند وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اینها دو امر داشتند وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا دو امر داشتند یک: اتَّبِعُوا سَبِیلَنَا دو: وَلْنَحْمِلْ خَطَایَاکُمْ این هم امر است امر متکلّم معالغیر است ما حتماً اشتباهات شما اگر گناهی باشد تحمل میکنیم. این دستور که شما بیایید راه ما را ادامه بدهید اگر خطری داشت به عهده ما برای یک گروه عوام سادهلوح شاید اثربخش باشد وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنَا (یک) وَلْنَحْمِلْ که این متکلّم معالغیر است و امر است و مجزوم است خَطَایَاکُمْ (دو) اگر اشتباهی هست به گردن ما. در این بخش فرمود: وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ اولاً آنها اگر بیایند راه کفار را طی کنند یقیناً خطاست از نظر علمی, خطیئه است از نظر عملی این یقیناً و یقیناً این خطیئه عملی و خطای علمی به حساب خود آنها نوشته میشود لَیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی (1) و هرگز خطای کسی یا خطیئه کسی را به حساب دیگری نمینویسند وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ این هم نکره در سیاق نفی است نه اشتباهات علمی آنها را نه خطیئههای عملی آنها را کفار هرگز نمیتوانند به عهده بگیرند به حساب آنها نمینویسند هیچ خطایی از کسی به حساب کسی نمینویسند وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ چون عمل, زنده است (یک) یک موجود زنده در عالَم شناور و سرگردان نیست (دو) حتماً باید به جایی مرتبط باشد (سه) جایی غیر از عامل در جهان [برای عمل] نیست (چهار) لذا لَیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی (پنج) مگر انسان حرفی زد یا اندیشهای داشت یا انگیزهای داشت یا کاری کرد این نابود میشود, مگر میشود چیزی در عالَم باشد سرگردان باشد به جایی ارتباط نداشته باشد این هم که نیست, مگر میشود کار زید را به حساب عمرو بگذارند خب رابطه علّی و معلولی به هم میخورد رابطه فعل و فاعل به هم میخورد هیچ کاری را به حساب دیگری نمینویسند این کار سرگردان نیست کار, کارگر را رها نمیکند.
ص: 325
1) (6) . سورهٴ نجم, آیهٴ 39.
بیان نورانی قرآن کریم که فرمود هر کسی در گِرو کار خودش است همین است کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ, (1) کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (2) این کار او را به گِرو میکِشد او بدهکار است یک آدم بدهکار باید گِرو بدهد وثیقه بدهد وثیقه در مسائل اقتصادی خانه است و زمین است و فرش است و ظرف است و امثال ذلک اما در مسائل اعتقادی که خانه و فرش را گرو نمیگیرند خود آدم را گرو میگیرند اینکه میبینید بعضیها واقعاً گرفتارند میگویند هر چه میخواهیم ترک کنیم نمیشود یا هر چه میخواهیم سحر بلند بشویم نمیشود راست میگویند برای اینکه در بندند این مجاز نیست این تعبیر قرآن کریم حق است و صدق وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً (3) این واقعاً گرو است فقط اصحاب یمیناند که آزادند (4) کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ, کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ این عمل زنده است انسان اگر یک غذای سمّی بخورد بالأخره دستگاه گوارشش در گرو آن است این هر چه بخواهد جامه خوب در بر بکند ولی دلش درد میکند این رودهاش زخم است دستگاه گوارشش زخم است این غذای سمّی همین طور است کار سمّی هم همین طور است کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ, کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ اما اصحاب یمین آزادند برای اینکه اصحاب یمین بدهکار نیستند این به استثنای منقطع شبیهتر است تا متصل برای اینکه او حقّی به گردن ندارد وظایف خودش را انجام داده هم حقّ الله را داده هم حقّ الناس را داده بدهکار نیست تا او را گرو بگیرند.
ص: 326
اینها گفتند که ما خطایای شما را حمل میکنیم فرمود خیر, وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ بعد فرمود: إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ مستحضرید که صدق و کذب از اوصاف خبر است نه وعده, صدق و کذبپذیر است نه وعید اینها انشایند انشا که صدق و کذب ندارد چرا در این گونه از موارد که اینها انشایی وعده دادند قرآن تعبیر به کذب میکند این یا به تشبیه و تمثیل و امثال ذلک است یا به لحاظ لوازم این قضیه است اینها از اعتقادشان خبر میدهند اعتقادشان این است که شخص میتواند گناه دیگری را به عهده بگیرد عقیدهشان مطابق با واقع نیست نه حرفشان مطابق با عقیده نیست عقیدهشان چون مطابق با واقع نیست میشود کذب.
درباره اینکه فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ نه «من الناس من یَعبد» شبیه آیه سورهٴ مبارکهٴ «حج» است که قبلاً گذشت که فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ گرچه آنجا سخن از «یقول» نیست اما عَلَی حَرْفٍ قرینه است که این در لبه دین است حرف یعنی طرف این در این جاده خاکی حرکت میکند که اگر کمی آسیب ببیند فوراً برود بیرون اینچنین نیست که در صراط مستقیم باشد این در حرف است در طرف است که تا آسیب ظهور کرد این خودش را بیرون بیندازد این در متن نیست در صراط نیست وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ فوراً برمیگردد خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ. (1)
جریان حمل خطایا در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» گذشت که اینها بیراهه میروند فرمود: وَإِذَا قِیلَ لَهُم مَّاذَا أَنزَلَ رَبُّکُمْ قَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ٭ لِیَحْمِلُوا أَوْزَارَهُمْ کَامِلَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ هر گنهکاری تمام گناه خود را و بار خود را در قیامت باید به دوش بکشد (این یک) وَمِنْ أَوْزَارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُم بِغَیْرِ عِلْمٍ (2) گناه اضلال دیگران را هم باید به دوش بکشد (این دو) نه گناه دیگران را, برخی از گناهان دیگران که در حقیقت به اضلال اینها وابسته است خود ضلالت و گناه دیگران را خود دیگران باید حمل کنند هرگز گناه کسی را دیگری حمل نمیکند منتها این تبهکاران که دیگران را با اضلالشان به ضلالت محکوم کردند چون دو گناه کردند دو بار دارند یکی اینکه خودشان گمراه شدند معصیت کردند یکی اینکه دیگران را اضلال کردند چون سه گناه است دو گناه را این طبقه مستکبر دارند یک گناه را آنها, دو گناهی که این کفار و مشرکان دارند این است یکی اینکه خودشان کفر ورزیدند دیگر اینکه دیگران را به کفر تشویق کردند تبلیغ کردند و مانند آن؛ هم بار ضلالت خود را هم بار اضلال دیگران را اما گناه سوم ضلالت دیگران است ضلالت دیگران به عهده خود دیگران است لذا فرمود: وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ آنها دو بار دارند یکی بار کفر خود, یکی بار اضلال دیگران; ولی کفر و ضلالت و تبهکاری این گروه دیگر را خود آن گروه میکشد .
ص: 327
لِیَحْمِلُوا أَوْزَارَهُمْ کَامِلَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَمِنْ أَوْزَارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُم بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلاَ سَاءَ مَا یَزِرُونَ (1) یک وقت است که دیگری اصلاً مکلّف نیست این تقریباً دیگری را به کار وادار کرده خب در حقیقت این بالتسبیب عهدهدار آن معصیت است در این بخش فرمود: وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ لکن سه مسئله است یکی اینکه خود اینها کفر ورزیدند بار کفر را باید ببرند دیگر اینکه دیگران را به کفر تشویق کردند بار تبلیغ سوء را باید ببرند اما آن گروهی که خودشان کفر ورزیدند آنها هم بار خودشان را باید ببرند. فرمود: وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ که کذبش یا به تشبیه است یا برگشتش به لوازم انشاست که قسمتهای خبری باشد وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ (یک) وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ (دو) که هر دو ضمیر جمع به خود کفار و مشرکین برمیگردد مشرکین گناه خودشان را میبرند گناهانی هم در کنار گناهان خودشان دارند که این گناه اضلال باشد نه اینکه گناه و اثقال و اوزار طبقه دیگر را به عهده بگیرند وَلَیُسْأَلُنَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَمَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ این دروغی که بستند که گفتند خبری نیست یا ما حمل میکنیم این هم حرفی است این فِریه و دروغ و افترایی که بستند در قیامت مورد سؤال قرار میگیرند. پرسش ...
پاسخ: در جهنم مستکبران و مستضعفان تابع آنها اینها جدالی دارند اولاً هر گروهی که وارد شدند کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا (2) این او را لعن میکند او این را لعن میکند مستضعفان در قیامت میگویند خدایا ما هم که جهنمی هستیم اینها هم جهنمی هستند عذاب مستکبران را دو برابر بکن رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَ الْعَذَابِ (3) خدایا عذاب این مستکبران را دو برابر بکن اینها گفتگویی در جهنم دارند که جدال باطل است مستکبران در جواب میگویند که خب چرا عذاب ما دو برابر بشود آنها میگویند: رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ (4) ما به دنبال اینها راه افتادیم مستکبران میگویند نه, شما خودتان مقصّرید عقل داشتید فطرت داشتید انبیا آمدند اولیا آمدند ائمه(علیهم السلام) آمدند خب میخواستید آن راه را بروید جمعبندیاش را ذات اقدس الهی در جهنم به اینها اعلام میکند که لِکُلٍّ ضِعْفٌ هم مستکبران دو عذاب دارند هم مستضعفان تندرو و افراطی یا تفریطی دو عذاب دارند قَالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ (5) مستکبران دو گناه کردند شما هم دو گناه کردید گناه مستکبران این بود که خودشان کفر ورزیدند (یک) شما را هم به کفرورزی دعوت کردند (دو) هم ضال بودند هم مُضل شما هم دو معصیت کردید یکی اینکه کفر ورزیدید یکی اینکه با داشتن ائمه و اهل بیت(علیهم السلام) در خانه اموی و عباسی رفتید شما اینها را خانهنشین کردید شما یک گناه نکردید اگر شما یک گناه کرده باشید بله, شما با داشتن حجّتهای الهی, درِ خانه اینها را بستید رفتید به سراغ دیگران قَالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ. اما اگر مستضعفی این گناه دوم را نداشته باشد بله اینها دیگر فقط یک گناه دارند.
ص: 328
این بخش اساسی که فرمود حالا این مسائل کلی را با جریان تجربی همراه میکند یک سلسله مسائل معقول و کلی را که بیان فرمود با مسائل تجربی هماهنگ میکند قصص انبیا(علیهم السلام) سهم تعیینکنندهای در مسئله تجربه دارند فرمود نوح(سلام الله علیه) آمده 950 سال مردم را دعوت کرده, عدّهای کفر ورزیدند ما بساط همه را جمع کردیم و یک آیت و معجزه جهانی نشان دادیم که همیشه آن قصّه محفوظ است این کفرورزی آن خطر را هم در پیش دارد یعنی مسئله معقول با مسئله تجربی تاریخی تأیید میشود فرمود: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عَاماً اگر از همان اول میفرمود 950 سال دیگر استثنا نمیخواست اما تعبیر به ألْفَ تعبیر جامعی است و این کلمه یک کلمه جاندار است و استثنای پنجاه سال از عظمت آن کم نمیکند تعبیر به ألْفَ این سهم را دارد و کلمه سَنَةٍ تکرار نشده اول سَنَةٍ است بعد عَاماً نفرمود «الاّ خمسین سنة» یا نفرمود «ألف عاماً» یک جا سَنَةٍ, یک جا عَاماً که تکرار نشود فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عَاماً فَأَخَدَهُمُ الطُّوفَانُ چرا برای اینکه وَهُمْ ظَالِمُونَ بحثی در روزهای قبل شد که وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) الگوی همه مبارزان است اینکه در زیارتهای آن حضرت در تعبیرات روایی از وجود مبارک حضرت آمده است که حسین بن علی قَتیل عَبره است (1) :
عَبره یعنی آن اشک فراوانی که از شبکه چشم جاری بشود عبور بکند به صورت برسد اگر کسی مقداری اشک بریزد که چشمش تر بشود این را نمیگویند عَبَره برای اینکه عبور نکرده اما این گونه از تعبیرات که در زیارتها و روایات آمده این تعبیرات, حصر نیست که من فقط برای گریه کشته شدم فقط برای عزاداری شهید شدم الآن شما ببینید چه در مصر چه در تونس چه در یمن چه در بحرین همه جا سخن کربلاست: «هیهات من الذلّة» این بر همه واجب است که این شعار را حفظ بکنند که دفاع مقدس ما هم با همین شعار پیش رفته هم اشک و ناله است بر اساس «أنا قَتیل العبرة» هم «هیهات مِنّا الذّلة» (2) است.
ص: 329
چون قصّه نوح مکرّر در قرآن بازگو شد و مبسوطاً ذکر شد دیگر درباره این دو آیه ما بحثی نداریم فَأَنجَیْنَاهُ وَأَصْحَابَ السَّفِینَةِ وَجَعَلْنَاهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ چند کار است که قرآن کریم از آنها به عنوان جهانی و جهانشمولی یاد میکند جریان مریم و فرزندش(سلام الله علیهما) فرمود: وَجَعَلْنَاهَا وابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ (1) یک آیت جهانی است جریان مسیح و مادرش, جریان طوفان هم فرمود این یک آیت جهانی است چه اینکه در تمام قرآن یک جا فقط خدا سلام جهانی دارد و آن برای نوح(سلام الله علیه) است, این تعبیر فِی الْعَالَمِینَ در قرآن یکجاست آن هم مخصوص حضرت نوح است کسی که تقریباً ده قرن تلاش و کوشش کرده پاداش جهانی مییابد سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ (2) اینجا هم درباره سفینه نوح فرمود: وَجَعَلْنَاهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِبْرَاهِیمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ (16 إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إِفْکاً إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَاعْبُدُوهُ وَاشْکُرُوا لَهُ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (17) وَإِن تُکَذِّبُوا فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِّن قَبْلِکُمْ وَمَا عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ (18) أَوَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ (19) قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (20) یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ وَیَرْحَمُ مَن یَشَاءُ وَإِلَیْهِ تُقْلَبُونَ (21) وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ وَمَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ (22) وَالَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ أُولئِکَ یَئِسُوا مِن رَحْمَتِی وَأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (23) فَمَا کَانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (24)) ص: 330
در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» راجع به اصل سنّت الهی نسبت به مردم اختصاصی به ملّت و نِحلت معیّنی ندارد فرمود: أَحَسِبَ النَّاسُ بنابراین مسئله آزمون الهی یک امر جهانی است اختصاصی به مسلمانها یا یهودیها یا مسیحیها و مانند آن ندارد أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا (1) پس ابتلا, فتنه, امتحان یک امر عمومی است این مطلب اول بود که گذشت. به معاصران رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود ما امتهای قبل از اینها را آزمودیم پس اصل کلّی این است که انسان تا در دنیا هست محلّ آزمون است.
مطلب دوم این است که ما این آزمون را نسبت به امتهای گذشته انجام دادیم قهراً امت اسلامی و امم آینده از این قانون مستثنا نیستند. طبق این دو مطلب عام که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» گذشت قصّه هفت پیامبر از انبیای الهی را, هفت امت از امم گذشته را بازگو میکند جریان حضرت نوح, جریان حضرت ابراهیم, جریان حضرت لوط, جریان شعیب, جریان هود, جریان صالح, جریان موسی(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را در این سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» ذکر میکند. تفاوتی که هست در کوتاهی یا بلندی این داستانهاست در بعضی از سوَر قصّه حضرت نوح را وسیعتر ذکر میکنند و قصّه انبیای دیگر را کمتر. در این بخش جریان حضرت نوح را به همان عالَمی بودن قصّه نوح و جریان نوح بسنده فرمود, فرمود: وَجَعَلْنَاهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ (2) ولی جریان حضرت ابراهیم را یک مقدار بازتر ذکر میکند.
ص: 331
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) بخشی از معارفش و قصّهاش مربوط به بین او و خدای اوست و خداوند ما را هم در این بخش سهیم کرده فرمود ببینید ابراهیم با خدای خود چه رابطهای داشت شما همان مسیر را طی کنید منتها مقدورتان نیست, کوتاهتر و کمتر; ولی کاری که ابراهیم با خدای سبحان داشت شما همان کار را ادامه بدهید منتها در خورِ خود. بخشی از کارهای وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) دعوت به توحید و نفی شرک بود که این مشترک بین همه انبیاست عالمان دین که وارثان انبیایند (1) آنها هم همین رسالت و مأموریت را دارند هم خودشان را موحّد بار بیاورند هم جامعه را به توحید دعوت کنند. بخشی هم مربوط به مبارزه وجود مبارک ابراهیم با دستگاه عصر بود که آن را در سورههای دیگر بازگو فرمود. این آیاتی که از آیه شانزده شروع میشود تا آیه بیست و سوم این بخشها ناظر به دعوت ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) است گرچه ممکن است بعضی از این آیات به عنوان جمله معترضه مربوط به پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد ولی کلّ این چند آیه میتواند مجموعاً بیانات نورانی وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) باشد.
ابراهیم(سلام الله علیه) قوم خود را به توحید دعوت کرد در خاورمیانه آن روز غیر از الحاد و شرک خبری نبود ممکن بود در زوایای کشورها افراد مؤمنی پیدا بشوند ولی حکم غالب یا الحاد بود یا شرک. وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) به فرمان الهی قیام کرد اولاً رابطه خود را با خدای خود تنظیم کرد که عرض میکنیم آن رابطه چیست, بعد مردم را به توحید دعوت کرد و از چند راه توحید را ضروری دانست این راهها که کارساز نبود تبر برداشت و بتها را ریز ریز کرد تا حدودی عدّهای را متوجه کرد بعد هم در برابر حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ (2) تحمل کرد و با دستور الهی یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (3) آن آتش, گلستان شد و به برکت آن حضرت خاورمیانه طعم شیرین توحید را چشید. این توحید را وجود مبارک ابراهیم با این جان کَندن تحویل خاورمیانه داد عالمان و دانشمندانی که حقشناس بودند آن را در کشورهایشان حفظ کردند ابوریحان بیرونی که معاصر مرحوم بوعلی است در کتاب معروفش به نام تحقیق ماللهند گِلهای از علمای هند دارد میگوید در بخشی از خاورمیانه مثل یونان، سقراطی پیدا شد که به استقبال شهادت رفت و توحید را حفظ کرد و شاگردان موحّدی تربیت کرد اگر عالمان هند هم چنین کاری میکردند دیگر مسئله بودا و برهما در هند پیش نمیآمد (4) تلاش و کوشش ابراهیم(سلام الله علیه) به دست عالمان دین باید محفوظ بماند عدّهای تا مرز شهادت رفتند توحید را حفظ کردند عدّهای این کار را نکردند زیر گوش اینها مسئله بودا و برهما و اینها آمد الآن با اینکه عصر, عصر علم است اگر الآن عصر علم نباشد پس چه وقت عصر علم است شما هیچ فکر نمیکردید یک پهباد جاسوسی را این برادران سپاه با اندک فرصتی شکار بکنند اگر الآن عصر علم نباشد پس چه وقت عصر علم است الآن که عصر علم است شما میبینید گاو و موش را دارند در شرایط کنونی میپرستند اگر انبیا نباشند بشر اینطور به درّه سقوط میافتد همین الآن که بیش از دوچرخهای که در کوی و برزن ماست ماهواره بالای سر ماست همین الآن هند با همه عظمتش دارد گاو را میپرستد, موش را میپرستد بالأخره بشر گمشدهای دارد آن گمشده را انبیا آمدند به او گفتند این گاو نیست این موش نیست این فلان شیء نیست حتی فرشته نیست بلکه الله است این کار ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) بود. به هر تقدیر وجود مبارک ابراهیم خلیل سه برهان اقامه کرد بعد از اینکه رابطه خودش را با خدا تنظیم کرد رابطه حضرت ابراهیم با خدا در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» بیان شد که فرمود من چیزی که گاهی هست و گاهی نیست و قائم به ذات نیست اصلاً دوست ندارم لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ (5) و هنرمندانه حکمت و جهانبینی را احیا کرد شما میبینید در هیچ کتاب فلسفی در جهانبینی سخن از دوستی و غیر دوستی نیست سخن از هست و نیست است سخن از محبت و غیر محبت نیست برهان میگوید یا خدا هست یا ـ معاذ الله ـ نیست اما من دوست دارم من دوست ندارم این در فلسفه و جهانبینی و حکمت نظری جا ندارد شما میبینید در مسائل ریاضی جا ندارد کسی بگوید من دوست دارم دو دوتا چهارتا بشود آخر سخن از دوستی و غیر دوستی نیست این علم است در فقه ما هم همین طور است من دوست دارم فلان قضیه باطل باشد یا من دوست دارم فلان قضیه حرام باشد آخر حرمت و حلیّت که به دوستی ما نیست این به حکم خدا وابسته است ولی وجود مبارک ابراهیم این را بست یعنی بین عقل نظر و عقل عمل بست انسان خدا را برای چه میخواهد برای اینکه محبوب او باشد به او سر بسپارد در برابر او خضوع کند لذا مسئله حکمت نظری را با حکمت علمی دوخت یعنی جهانبینی را با جهانداری و جهانآرایی دوخت گفت: لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ خدا باید محبوب باشد اینکه گاهی هست و گاهی نیست که نمیتواند محبوب باشد خدا هم فرمود: وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (6) ما باطن این عالَم, ملکوت عالم را نشان ابراهیم خلیل دادیم او اهل رؤیت بود رؤیت یعنی شهود, همین خدایی که درباره خلیل خود فرمود او ملکوت را دید ما نشان دادیم او دید ما را تشویق میکند که چرا شما نگاه نمیکنید خب این نگاه برای این است که ما ببینیم آن را در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» فرمود: أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (7) او اهل بصر بود شما اهل نظر باشید, او اهل دیدن بود شما اهل نگاه کردن باشید, این نگاه گاهی شما را به دیدن میرساند این بخش در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و اعراف گذشت که بخش مبسوطی هم بود اما دعوت وجود مبارک ابراهیم نسبت به توحید با سه برهان است هم درباره معبود هم درباره عبادت هم درباره عابد, درباره معبودها فرمود اینها سنگ و چوباند از سنگ و چوب کاری ساخته نیست درباره عبادت فرمود این فسون است و فسانه این خرافه است درباره عابد هم فرمود شما برهان ندارید دروغ میگویید خلاف میگویید معبودان شما اوثان است سنگ و چوب بیش نیست إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم این اسم خالی است شما این سنگها و چوبها را میگویید اله این اله یک لفظ است (یک) مفهومی دارد در ذهن (دو) زیرش خالی است (سه) شما این اله را بر چه چیزی میخواهید تطبیق کنید:
ص: 332
کلمه «رب» لفظی است که میگویید, مفهومی است که در ذهن دارید اما زیرش خالی است این «رب» را بر چه چیزی میخواهی اطلاق کنی بر چوب بر سنگ؟! إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ (1) پس معبودتان سنگ و چوب است عبادت سنگ و چوب هم افک است و فسون است و فسانه شما هم که میگویید اینها مقرّب ما هستند شفیع ما هستند دروغ میگویید دروغگو به مقصد نمیرسد, خرافه به مقصد نمیرساند از سنگ و چوب کاری ساخته نیست سه حد وسط است در بحثهای قبلی هم داشتیم که تعدّد براهین به تعدّد حدود وسطای آنهاست اگر ما سه حدّ وسط داشتیم میشود سه برهان, گاهی ممکن است یک حدّ وسط باشد با سه تقریب بله این میشود یک برهان, اما وقتی سه حدّ وسط داشتیم میشود سه برهان. وجود مبارک ابراهیم خلیل از سه منظر توحید را ثابت کرد و دعوت کرد بعد فرمود شما خوب بحث کنید از مسئله توحید که فراغت پیدا کردید به مسئله معاد میرسید بالأخره این عالَمی که نظم محیّرالعقول دارد پوچ و افسانه و خالی از هدف است یا مقصدی دارد بالأخره, این نظم محیّرالعقول برای آن است که هر کس هر چه کار کرد, کرد و هر چه به دستش رسید بکند این هیچ حسابی و کتابی نیست یا حساب و کتابی هست آن حساب و کتاب هم که در این عالم نیست برای اینکه این عالم, عالم امتحان است عالم آزمون است, پس حسابی هم هست آن حساب یقینی است و آن حساب هم یقیناً در دنیا نیست برای اینکه دنیا دار آزمون است چه اینکه در صدر این سوره گذشت پس یک عالَم دیگر باید باشد به نام بعد الدنیا, بگویید چگونه خدا بعد از دنیا افراد را خلق میکند خب اینکه «کان» ناقصه است وقتی «کان» تامّه را قبول کردید «کان» ناقصه را به طریق اُولیٰ، خدا وقتی هیچ را موجود کرد هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (2) بعد از مرگ هم که چیزی پیش نمیآید بدنتان متفرّق است جانتان هم هست چیزی از بین نرفته این پراکندهها را جمع میکند جان هم که به اینها تعلّق میگیرد إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ چون إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ این برهان توحید, برهان معاد، اینها را وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) برای قومش بازگو کرد. برخی از آیاتی که در وسط این صفحه است این ممکن است چه اینکه برخیها گفتند مربوط به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد (3) به عنوان جمله معترضه اما سیاق اقتضا میکند که این یک صفحه همه بیانات نورانی حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) باشد و در آیه 24 که میفرماید: فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ پاسخ آن قوم باشد. فرمود: وَإِبْرَاهِیمَ این وَإِبْرَاهِیمَ منصوب است به وَأَرْسَلْنَا در آیه چهارده فرمود: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إلی قَومِهِ اینجا وَإِبْرَاهِیمَ یعنی «لقد ارسلنا ابراهیم» برخیها مثل زمخشری در کشّاف گفتند این «ابراهیم» منصوب است به «اُذکر» که مقدّر است (4) یعنی «واذکر ابراهیم إذ قال» آن وقتی که این حرف را زد وَإِبْرَاهِیمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ چه چیزی فرمود, فرمود: اعْبُدُوا اللَّهَ این سیاق, سیاق توحید است گرچه لفظ مفید حصر نیست که «لا تعبدون الاّ الله» در آن نیست اما اعْبُدُوا اللَّهَ دارد دعوت به توحید میکند سیاقش سیاق توحید است و از او بهراسید وَاتَّقُوهُ این برای شما خیر است این کلمه خَیْرٌ در این گونه از موارد یا فارغ از معنای افضلیّت است صیغه افعل تفضیل نیست اصلِ فضیلت را میرساند یا اگر معنای افضلیّت را به همراه دارد به زعم اینها چون عبادت اوثان و اصنام خوب بود ایشان میفرماید عبادت خدا بهتر از عبادت صنم یا وثن است به هر تقدیر خیر یا معنای افضلیّت را ندارد یا اگر دارد به گمان و زعم آنهاست. ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ این إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ هم ترغیب به عالِم شدن است بعد حالا برهان اقامه میکند میفرماید: إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً شما سنگ و چوب را میپرستید از سنگ و چوب چه کاری ساخته است؟!
ص: 333
انسان اصلاً چرا عبادت میکند برای اینکه مشکلش حل بشود یا «خوفاً من العذاب» است یا «شوقاً الی النعمة» است یا «حبّاً» آن «حبّاً» که مقدور شما نیست یا «خوفاً من النقمة» است یا «شوقاً الی النعمة» از سنگ و چوب هیچ کاری ساخته نیست خب چرا اینها را میپرستید؟! بشر را رها کنی در عصر علم هم باشد گرفتار حس است الآن این موشپرستی, الآن این گاوپرستی, الآن این عضوپرستی که در هند است برای چیست اینها خیال میکنند که با این مشکلشان حل میشود انبیا آمدند گفتند آن که مشکل را حل میکند خداست إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً پس معبودتان دروغین است (یک) دو: وَتَخْلُقُونَ إِفْکاً شما دروغآفرین هستید این خلقت یعنی جعل, اِفک چیزی را از جای خود گرفتن به جای دیگر بردن, منصرف کردن را میگویند اِفک, یُؤْفَکُونَ یعنی یُصرفون, عبادتی که برای خداست به غیر خدا میدهید مشرکین اینطور نبودند که نظیر ریاکار قدری برای خدا, قدری برای غیر خدا عبادت کنند مشرک اصلاً خدا را نمیپرستید اینکه فرمودند مشرک است معنایش این است که عبادتی که برای خداست به غیر خدا دادند غیر خدا را شریک او دانستند همتای او دانستند او را دارند عبادت میکنند وگرنه مشرک فقط بت را میپرستید خدا را نمیپرستید اینجا هم فرمود: وَتَخْلُقُونَ إِفْکاً.
إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً این سنگ و چوب که کاری از آنها ساخته نیست آخر شما عبادت میکنید برای کاری است بالأخره, چرا آنها را احترام میگذارید برای اینکه مشکل شما را حل کنند در حالی که از آنها کاری ساخته نیست پس به جایی مراجعه کنید که همه کار به دست اوست فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ و او را عبادت کنید و با دریافت رزق از ذات اقدس الهی سپاسگزار او باشید و بدانید که بازگشت شما هم به سوی اوست نه شما از بین میروید نه به غیر خدا بازگشت میکنید به بتها باز نمیگردید اصل رجوعتان ضروری است «لا ریب فیه» است و رجوعتان هم الی الله است این هم «لا ریب فیه» است نه اصل رجوع را میتوان انکار کرد نه رجوع به غیر خدا را میتوان پذیرفت وَإِن تُکَذِّبُوا حالا اگر شما آمدید تکذیب کردید اولاً خودتان دروغ میگویید, ولی بدانید پیش از شما کسانی هم بودند که حرف انبیا را تکذیب کردند و به کام غرق رفتند همان جریان حضرت ابراهیم مسبوق به جریان حضرت نوح(سلام الله علیهما) بود امت این هم مسبوق به آن امتاند هر چیزی که انسان را احاطه کند بالأخره انسان را دور بزند دور انسان طواف کند به آن میگویند طوفان خواه آب باشد خواه باد باشد خواه گرد و خاک باشد خواه آتش باشد منتها حالا درباره آب شهرتی پیدا کرده هر چیزی که آدم را دور میزند آدم را احاطه میکند این میشود طوفان. فرمود: وَإِن تُکَذِّبُوا فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِّن قَبْلِکُمْ وَمَا عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ این گونه از آیات است که برخی از مفسّران احتمال دادند اینها جمله معترضه باشد مربوط به خود پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد که در وسط قصّه حضرت ابراهیم واقع شده البته چه بیان مربوط به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) باشد چه بیان مربوط به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد برهانی است و حق است. ص: 334
برای اثبات معاد فرمود شما اگر بررسی کنید مطلب به قدری روشن است از نظر علمی که گویا قابل دیدن است وقتی بدیهی باشد میگویند این مثل آفتاب روشن است از بس بدیهی است که به مرحله رؤیت میرسد فرمود: أَوَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ خب این نظم محیّرالعقول شما ببینید یک قطره آب را ذات اقدس الهی به این صورت انسان در آورد که ده ها دانشگاه و صدها دانشکده درباره شناخت بدن انسان دارند کار میکنند هنوز آغاز راهند انواع و اقسام بیماریها کشف نشده, انواع و اقسام داروها کشف نشده تازه این برای بدن انسان اما قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (1) حساب دیگری دارد فرمود یک قطره آب را خدا به این صورت در آورده یعنی در عالَم خبری نیست أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (2) آفریدگاری نیست؟! شما میبینید در آیه چهارم سورهٴ مبارکهٴ «رعد» گذشت فرمود: وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ یک تکّه زمین حالا یک هتکار زمین خاک یکی, آب یکی, هوا یکی, باغبان یکی, شمس یکی, همه این امور یکی اما میبینید رنگهای گوناگون, میوههای گوناگون نُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ; وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ اما میوههایشان شبیه هم نیستند خب این نظم یک ناظم ندارد؟! فرمود مطلب به قدری روشن است که دیدنی است أَوَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ بعد اگر بگویید که چگونه زنده میکند میگوییم همان طوری که اول آفرید این دیگر روشن است ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ اصلِ معاد ضروری است اگر نباشد که عالَم میشود لغو که هر کسی بیاید هر کاری بکند برود طاغی و باتقوا آن کسی که اهل تقواست آن کسی که اهل طغیان است اینها هر دو بروند و خاک بشوند و خبری نباشد خب معنایش این است که عادل و ظالم میشود یکسان! چون بعد از مرگ اگر عدم باشد «لا میز فی الأعدام» در اعدام که خبری نیست آن وقت معنایش این است که حق و باطل ـ معاذ الله ـ در عالَم یکی است! خب میشود اوّلین لهو, اوّلین لغو, فرمود ما بازیگر نیستیم َمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (3) ما بازیگر نیستیم عالَم بازیچه نیست که هر که بیاید هر کاری بکند, بکند ما بالحق آفریدیم این مقصدی دارد اینچنین نیست که هر کسی بیاید هر کاری بکند چه خیر چه شرّ و هیچ خبری هم نباشد پس حساب و کتابی هست. چه کسی دوباره زنده میکند خب همان که بار اول آفرید اینکه مشکلی ندارد فرمود: أَوَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ ٭ قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ حالا که اینچنین شد حسابی هست, کتابی هست, جهنمی هست, بهشتی هست, نعمتی هست, نقمتی هست بر اساس حکمت الهی کار انجام میشود.
ص: 335
بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که در صحیفه است این از غرر بیانات آن حضرت است که فرمود: «یا مَن لا تبدّل حکمته الوسائل» (1) ای خدایی که با هیچ توسّلی نمیشود مسیر حکمت تو را عوض کرد که ما حالا با وسیله بخواهیم ـ معاذ الله ـ تو کاری بکنی که حکیمانه نباشد تمام توسّلات برای آن است که کار ما را در ردیف حکمت خود قرار بدهی عفو کنی, ببخشی و مانند آن «یا مَن لا تبدّل حکمته الوسائل» مشیئت الهی بر اساس حکمت است فرمود: یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ وَیَرْحَمُ مَن یَشَاءُ بعد فرمود شما همین طور به حضور خدا نمیروید آن باطنتان میآید بیرون منقلب میشوید و تمام اعمالتان در دستتان است میروید آنجا, هیچ نمیتوانید انکار کنید یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ (2) اگر کسی تمام اعمالش آمده رو شد [نمیتواند انکار کند] اینکه گفته شد آن روز لاَ رَیْبَ فِیهِ این به چند معناست یکی اینکه «لا ریب فی وقوعه» اصطلاح لاَ رَیْبَ فِیهِ در قرآن همان اصطلاح بالضروره منطق است ما میگوییم دو دوتا چهارتا بالضروره این قضیه بالأخره جهت دارد «الانسان ناطقٌ بالضروره» یک قضیه ممکنه داریم میگوییم «زید عالمٌ بالامکان» اما میگوییم «النار حارّةٌ بالضروره» قضیه بالأخره جهتی دارد یعنی ربط محمول به موضوع یا شُل است یا محکم, اگر محکم باشد جهت قضیه ضروره است میگوییم «الانسان ناطق بالضروره» اگر شُل باشد جهت قضیه امکان است میگوییم «زیدٌ عالم بالامکان» این «بالضروره» در منطق همان است که در قرآن کریم به عنوان لاَ رَیْبَ فِیهِ یاد میشود لاَ رَیْبَ فِیهِ یعنی شکبردار نیست امر ضروری قطعی شکبردار نیست رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ, (3) «المعاد حقٌّ, المعاد آتٍ بالضروره» این «بالضروره» منطقی به صورت لاَ رَیْبَ فِیهِ قرآنی است و در آن روز هم جا برای شک نیست همه چیز بیّن و شفاف است خب اگر سرائر انسان ظهور کرد طوری که فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (4) جا برای تکذیب نیست فرمود شما میروید نزد خدا اما منقلباً میروید نه بسته بروید تا بتوانید انکار کنید یعنی بعد از اینکه تمام اسرارتان از درون به بیرون آمد شفاف شد که راه برای انکار نیست با این وضع میروید خب دیگر آن روز جا برای انکار نیست یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ وَیَرْحَمُ مَن یَشَاءُ اما وَإِلَیْهِ تُقْلَبُونَ این قویتر از إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ است إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ یک سطح متوسّطی را میفهماند اما إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ معنای بالاتر و دقیقتری را میفهماند میفرماید چنین چیزی هست شما بخواهید در برابر این صحنه مقاومت کنید مقدورتان نیست, بخواهید فرار کنید میدان را ترک کنید این هم مقدورتان نیست وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ فرقی بین آسمان و زمین نیست آنجا بروید قانون همین است زمین باشید قانون همین است هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلهٌ (5) نه موجودات آسمانی میتوانند قضا و قدر الهی را عاجز کنند و نه شما وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ و نه یاریکنندهای دارید غیر از خدا و نه سرپرستی, میدانید بالأخره عجز انسان روشن است این حرفی در آن نیست در بعضی از موارد به حسب ظاهر برخی از کارها را انجام میدهد برخی از کارها را مُعین و معاون او انجام میدهد در برخی از موارد اصلاً کاری از او ساخته نیست حالا یا در دوران کودکی است یا در دوران کهنسالی و فرتوتی است آنجایی که یک مقدار کار را خود انسان انجام میدهد بقیه را دیگری, میشود جای نصرت که دیگری ناصر انسان است آنجا که هیچ کاری از انسان ساخته نیست نظیر دوران کودکی یا دوران کهنسالی دیگری ولیّ انسان است بالأخره او تَر و خشک میکند کاری از انسان ساخته نیست فرمود غیر از خدا شما ولیّ بگیرید ندارید, ناصر بگیرید ندارید, خودتان هم بخواهید مشکلتان را حل کنید که مقدورتان نیست فرمود: وَمَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ ٭ وَالَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ اینها هستند که از رحمت خدا مأیوساند در حالی که ما درِ رحمت را تا آخر باز کردیم اما اگر خود اینها این در را بستند و با درِ بسته وارد معاد شدند دیگر از رحمت الهی خودشان را مأیوس کردند وَأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
ص: 336
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَوَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ (19 قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (20) یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ وَیَرْحَمُ مَن یَشَاءُ وَإِلَیْهِ تُقْلَبُونَ (21) وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ وَمَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ (22) وَالَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ أُولئِکَ یَئِسُوا مِن رَحْمَتِی وَأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (23) فَمَا کَانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (24) وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُم مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً مَّوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ثُمَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْضٍ وَیَلْعَنُ بَعْضُکُم بَعْضاً وَمَأْوَاکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُم مِن نَّاصِرِینَ (25)) در صدر سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» اصل کلی را بیان فرمود که انسان بدون آزمون نخواهد بود أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا (1) این اصل کلی, بعد فرمود این اصل کلی را ما در امتهای سابق پیاده کردیم وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ (2) تنها اصل علمی نیست بلکه یک قانون کلی است که پیاده شده; در مسائل بعدی فرمود امتهایی نظیر امت نوح(سلام الله علیه) و امت ابراهیم(سلام الله علیه) اینها مورد آزمون قرار گرفتند. فرمود افراد چند گروهاند بعضی واقعاً مؤمناند در شداید صابرند و فتنه مردم را به حساب عذاب خدا نمیآورند فرق میگذارند بعضیها هستند که واقعاً مؤمناند در شرایط سخت احساس سختی میکنند شاید گِله بکنند و مانند آن, اینها افراد ضعیفالایماناند برخیها هستند که وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ (3) حرفشان مطلق است که ما ایمان آوردیم در حالی که در قلبشان ایمانِ مقیّد است که اگر روزگار به سود آنها بود میپذیرند و اگر به سود آنها نبود نمیپذیرند این گروه سوم نه مؤمن قویالایماناند نه مؤمن ضعیفالایمان بلکه منافقاند اگر در آیه یازده فرمود: وَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِینَ ناظر به این سه گروه است گروه اول مؤمنان قویالایماناند, گروه دوم مؤمنان ضعیفالایماناند که واقعاً مؤمناند منتها ایمانشان ضعیف است, گروه سوم منافقاند.سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم این آیه یازده را همینطور معنا کردند که اینها کسانیاند که اظهار ایمان میکنند بالقول المطلق در حالی که در قلبشان ایمان محدود است که اگر به سود آنها بود مؤمناند و اگر به سود آنها نبود مؤمن نیستند (4) در حقیقت اینها به سود, ایمان دارند نه به الله, بنابراین فرمایش سیدناالاستاد هم مطابق همان چیزی است که قبلاً گفته شد وَلَیَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِینَ که در آیه یازده آمده با همین وضع ذکر میکنند.
ص: 337
مطلب بعدی آن است که در بعضی از سوَر قصّه وجود مبارکهٴ نوح را مبسوطاً ذکر میکنند و جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیهما) را متوسط یا کم, (1) در اینجا قصه حضرت نوح را به طور اجمال ذکر فرمودند, قصّه حضرت ابراهیم را یک مقدار مبسوط, تقریباً یک صفحه فرمایشات حضرت ابراهیم را ذکر میکنند که وجود مبارک ابراهیم مردم را به توحید دعوت کرد فرمود شما اگر بررسی کنید میبینید که این عالَم خالقی دارد این نظم, ناظمی دارد اگر شما بخواهید برهان قویتر اقامه کنید بالأخره این موجودی که قائم بالذّات نیست نیازمند به یک موجود قائم بالذّات است این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه همین است بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در توحید مرحوم صدوق همین است که «کلّ قائم فی سواه معلولٍ» (2) یعنی هر چیزی که هستیِ او عین ذات او نیست و به غیر تکیه میکند معلول است یک علّت میخواهد بر اساس آن, برهان علیّت, قویتر از برهان نظم است که بالأخره ذات اقدس الهی روشن میشود بعد اگر کسی دقیقانه این مبدأ را و اصل خلقت را بشناسد به معاد پی میبرد که این عالَم حساب و کتابی دارد به حق خلق شده است اینطور نیست که هر کس هر حرفی زد هر کاری کرد هباء منثور بشود نشئهای هست به نام حساب; اگر دقیقاً نظر بکند هم به مبدأ میرسد هم به معاد ولی چون توده مردم به آن نظر دقیق راه پیدا نمیکنند بررسی این عالَم اینها را موحد میکند انبیا آمدند یک مطلب دیگری را که به عنوان اثارهٴ دفائن عقول است به اینها آموختند که به دنبال این, معادی هم هست. این دو آیه [نوزدهم و بیستم] را شما ملاحظه بفرمایید جناب زمخشری یک نحو معنا میکند, سیدناالاستاد طور دیگر معنا میکند گرچه راهی که سیدناالاستاد رفتند راهِ رفتنی است ولی دقت برای جناب زمخشری است حالا بررسی کنید میبینید که در آیه نوزده اینچنین آمده است أَوَلَمْ یَرَوْا این رؤیت همان نظر علمی است البته برای اولیای الهی مشهود است ولی برای انسانهای متمکّن معقول است و مفهوم, معمولاً ماها که فرد عادی هستیم با برهان عقلی مطلب را میفهمیم آنها که جزء اولیای الهی هستند همین معقول را مشهود میبینند میگویند شما هرگز از راه برهان به مقصد نمیرسید آنها یک راه دیگر دارند آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در اوصاف متّقیان همین است فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» (3) مردان الهی و باتقوا گویا الآن بهشت را میبینند, گویا جهنم را میبینند این مسئله شهود است ماها که دسترسی به آن مقام نداریم که الآن جهنم موجود است, بهشت موجود است, جهنم را میبینیم بهشت را میبینیم با برهان باید ثابت بکنیم که قیامتی هست و بهشتی هست و جهنمی هست آنها که اهل شهودند میگویند شما هر چه تلاش و کوشش کنید آن معنای حقیقی قیامت نصیب شما نخواهد شد شما یک مطلب نظری پیچیدهای دارید که بهشت یعنی چه, جهنم یعنی چه این یک مطلب نظری پیچیده است که حل نشده بعد با برهان میخواهید حل کنید که خدا هست, حکیم است, عادل است, نقلی هست هم وعده داده شد هم وعید داده شد یک عدّه عادلاند, یک عدّه ظالماند, حسابی باید باشد, بررسی باید باشد با این براهینی که حدّ وسط یکی عدل خداست, حدّ وسط دیگری حکمت خداست با شواهد نقلی ثابت میکنید که بهشتی هست, جهنمی هست یقین هم پیدا میکنید اما آنها که خودشان هماکنون بهشت را میبینند, جهنم را میبینند میگویند شما با یک مفهوم بدیهی یک مفهوم نظری را حل کردید و باور کردید این هم حق با شماست تا همین اندازه ولی خون را با خون شستید
ص: 338
آفت ادراک آن قال است و حال٭٭٭خون به خون شستن محال است و محال (1)
شما یک مفهوم نظری داشتید آن را با مفهوم بدیهی حل کردید مفهوم را با مفهوم حل کردید مفهوم را با مصداق باید حل کرد نه با مفهوم؛ خون را با آب باید پاک کرد نه با خون بیشتر, یک خون شفافی داشتید یا کمرنگی داشتید این را ریختید در خون غلیظ آن را از پا در آوردید میبینید اگر کسی اصلاً عسل ندیده و نچشیده کسی برایش مکتب باز کند عسل را معنا کند گُل را معنا کند زنبور را معنا کند کندو را معنا کند همه این امور را برای او شرح بدهد او کاملاً معنای عسل و کندو و زنبور را میفهمد ولی کامش شیرین نمیشود با مفهوم بدیهی, مفهوم نظری را آدم میتواند به خوبی حل کند و مخاطب خودش را توجیه کند قانع کند عالِم کند ولی کام او شیرین نمیشود اینکه میگویند
آفت ادراک آن قال است و حال٭٭٭خون به خون شستن محال است و محال
یعنی مفهوم پیچیده نظری یک خون پررنگی است یک خون کمرنگی ریختید این خون را به حسب ظاهر شستید ولی بالأخره آلوده است مفهوم بدیهی نمیتواند مفهوم نظری را حل کند تا کام کسی شیرین بشود اگر کسی واقعاً عسل چشید این میفهمد عسل یعنی چه, اگر کسی چشم باطنش باز شد هماکنون جهنم را دید, هماکنون بهشت را دید طبق بیان نورانی حضرت امیر در خطبه همّام او میفهمد بهشت یعنی چه, جهنم یعنی چه و مانند آن. از لحاظ برهان نظری انسان وقتی این عالَم را خوب بررسی کند پی میبرد که قیامتی هست.
ص: 339
1) (8) . مثنوی معنوی, دفتر سوم،بخش 226.
سیدناالاستاد آیه را اینچنین معنا میکند میفرماید: أَوَلَمْ یَرَوْا این یَرَوْا یعنی نظر بدهد یعنی نظریه بدهد نظریهپردازی کند, یعنی برهان اقامه کند کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ چگونه ذات اقدس الهی این عالَم را آفرید خب این عالَم باید به مقصد برسد چون این همه ظلم و فسادی که هست یک حساب و کتابی باید باشد اگر حساب و کتابی نباشد میشود عالَم باطل و یاوه و بیهوده همین أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی پس چون هدفمند است مقصدی دارد ثُمَّ یُعِیدُهُ این ثُمَّ یُعِیدُهُ را سیدناالاستاد عطف بر یُبْدِئُ گرفتند یعنی اگر کسی نظریهپردازی کند نظر بدهد اهل نظر باشد هم به مبدأ پی میبرد هم به معاد, هم میفهمد خدا چگونه عالَم را آفرید هم میفهمد خدا چگونه قیامت را به پا میکند این ثُمَّ عطف میکند یُعِیدُهُ را بر یُبْدِئُ «أولم یروا کیف یبدیء الله ثمّ یعیده» یعنی اگر کسی اهل نظریهپردازی باشد هر دو مطلب را میفهمد (1) این بیان سیدناالاستاد است.
جناب زمخشری میگوید این عطف جمله بر جمله است نه عطف یُعِیدُهُ بر یُبْدِئُ اینطور نیست که خیلیها وقتی بررسی کنند میفهمند قیامتی هست اینطور نیست این ثُمَّ یُعِیدُهُ خبر است ابتدایی است از طرف خود ذات اقدس الهی بیان شده فرمود اینها که خوب بررسی کنند میبینند که این جهان مبدیی دارد باید بفهمند که معادی هم دارد برای اینکه همان خدایی که اصل عالَم را آفرید توان آن را دارد که دوباره ایجاد کند وگرنه توده مردم با بررسی این عالَم پی به معاد نمیبرند این ثُمَّ یُعِیدُهُ عطف این جمله است بر اصلِ جمله أَوَ لَمْ یَرَوْا, أَوَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ این یُعِیدُهُ بیان ذات اقدس الهی است و عطف است بر اصل جمله. شاهد اینکه آیه باید اینطور معنا بشود ثُمَّ یُعِیدُهُ باید عطف بشود بر اصلِ أَوَ لَمْ یَرَوْا آیه بیست است آیه بیست این است که قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ این تصریح به اسم و به جمله اسمیه آوردن, با «ثمّ» عطف کردن نشانه آن است که دو مطلب است نه اینکه شما با نظریهپردازی و بررسی به دو مطلب میرسید شما به یک مطلب میرسید که این عالَم حساب و کتابی دارد و آفریده خداست بعد بدانید که همین خدایی که اصلِ این عالَم را آفرید قیامت هم دارد برای اینکه حساب و کتاب را بررسی کند و این کار بر خدا سخت نیست برای اینکه اول را آفریده, دوم هم مثل اول است فرق نمیکند (2) قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ سیر علمی کنید فَانظُرُوا یعنی نظریهپردازی کنید که کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ «ثمّ ینشیء» نفرمود, جمله اسمیه آورد الله را ذکر کرد, اگر میفرمود «کیف بداٴ الخلق ثمّ ینشیء» همان معنا را ممکن بود بفهماند اما کاملاً مسیر جمله دوم را عوض کرد اول فرمود: کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ بدون اینکه نام مبارک الله برده بشود اما در جریان معاد جمله را اسمیه کرد آن قبلی فعلیه بود این اسمیه است تصریح به الله شده ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ چرا, إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ این بیان جناب زمخشری اقرب به ذهن میرسد.
ص: 340
مطلب دیگر اینکه این آخرت و دنیا دو عالَم نیست که وسط, عدم متخلِّل باشد بین متحرّک و هدف, عدم, متخلّل نیست یعنی مرگ, عدم نیست که این قافله قبل از اینکه به مقصد برسد معدوم بشود بعد دوباره پدید بیاید و راه بیفتد اینچنین نیست این قافله مرتب در سیر و حرکت است و اگر سخن از فوت است و مانند آن نِسبی است نه نفسی لذا از موت به وفات یاد میشود نه فوت «کما تقدّم سابقاً» در فوت «تاء» جزء کلمه است به معنای نابودی است در وفات «تاء» زاید بر کلمه است وفا, استیفا و مانند آن یعنی کاملاً قبض میشود چیزی از شما فروگذار نمیشود شما متوفّا هستید الله متوفّی است کار شما وفات است نه فوت, بین دنیا و آخرت, عدم نیست که این قافله معدوم بشود بعد دوباره زنده بشود اگر فقدانی هست, زوالی هست نسبت به ماست وگرنه یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (1) همهاش کَدْح است و سیرِ شدید چیزی در وسط به نام عدم باشد انسان معدوم بشود نیست این است که در بعضی از روایات ما ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «تنتقلون مِن دارٍ الی دار» (2) مهاجرت میکنید اگر کسی هجرت کرد از جایی به جایی این جای مهجورٌعنه را ترک کرده و دیگران او را دیگر نمیبینید خیال میکنند او از بین رفته در حالی که هر لحظه میلادی برای او مطرح است «تنتقلون مِن دارٍ الی دار» اگر ما این ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ قرینه قرار بدهیم که در آیه نوزده هم که فرمود: ثُمَّ یُعِیدُهُ این یُعِیدُهُ عطف باشد بر اصلِ جمله أَوَ لَمْ یَرَوْا این مناسبتر است.
ص: 341
یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ وَیَرْحَمُ مَن یَشَاءُ این مطلق است چه در دنیا چه در آخرت, منتها مشیئت او حکیمانه است که هرگز کاری بر خلاف حکمت نخواهد کرد, وَإِلَیْهِ تُقْلَبُونَ که در بعضی از آیات نظیر سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آنجا گذشت که وَرُدُّوا إِلَی اللَّهِ آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «یونس» این بود هُنَالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ وَرُدُّوا إِلَی اللَّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ فرمود آنچه این بشر در دنیا انجام داد همین برای او یک جامه خواهد شد لباس خواهد شد عبا و ردا و قبا خواهد شد آن قدر میپوشد تا این را کهنه کند ولی کهنهشدنی نیست بِلا یعنی کهنگی, فرمود: هُنَالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ هر چه را در دنیا پشت سر گذاشت همین را باید بپوشد منتها این کهنهشدنی نیست هر روز, هر شب آنجا که لیل و نهاری نیست این لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً (1) فقط همین جامه را باید بپوشد به قول فردوسی: اگر بار خار است خود کشتهای٭٭٭وگر پرنیان است خود رشتهای (2)
وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ یک وقت یک حادثه تلخی, زمینلرزهای پیش میآید علم حالا بر فرض پیشرفت کرده انسان فوراً بگوید حالا که اینجا آشوب است زمین آشوب است زمینلرزه است یا جنگ جهانی است من بروم در کُره مریخ فرمود آسمان بروی, زمین بروی حکم همین است هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلهٌ (3) چه آسمان بروی چه زمین بروی حکم همین است که ما میگوییم. آن روز برای نجات از طوفان پسر نوح گفت من میروم بالای کوه, امروز برای نجات از خطر میگویند ما میرویم مریخ فرق نمیکند آنجا هم بروید هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ این سَآوِی إِلَی جَبَلٍ (4) بیاثر است سآوی الی السماء بی اثر است فرمود هر چه گویید وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ، وَمَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ این بیان نورانی حضرت ابراهیم بود که انبیای دیگر هم همین را فرمودند, فرق ولایت و نصرت هم در بحثهای قبل گذشت پس اینچنین نیست که خودتان بتوانید مشکل را حل کنید یا دیگری بتواند مشکل شما را حل کند اینچنین نیست لَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ مرگ و قدرت الهی به سراغ شما خواهد آمد (5) و هیچ فراری هم برای شما مقدور نیست. ص: 342
وَالَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ اینها که معجزات الهی را منکرند (یک) معاد را هم منکرند (دو) هم راجع به مبدأ هم راجع به معاد, هم راجع به وحی و رسالت منکرند اینها یَئِسُوا مِن رَحْمَتِی این یَئِسُوا مِن رَحْمَتِی که جمله فعلیه است یا به داعی انشا القا شده یعنی اینها باید ناامید باشند این وعید است یا نه, جمله خبریه است میفرماید اینها چون کافرند تکیهگاهی ندارند احساس پوچی میکنند در حال خطر به چه چیزی متوسل بشوند یا به صبر و جخد متوسل میشوند یا به شانس متوسل میشوند که همه اینها فسون است و فسانه, شانس جزء خرافات است, سیزده جزء خرافات است, بخت و اتفاق جزء خرافات است من شانس آوردم یا بدشانسی بود یا خوششانسی بود خب چیزی از این خرافیتر که شما ندارید وَأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ این بیانات نورانی حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) بود که فرمود. آن وقت فَمَا کَانَ جَوابَ قَوْمِهِ یعنی قوم حضرت ابراهیم إِلَّا أَن قَالُوا حالا یا مسئولشان نمرود و آنها این حرف را زده, درباریان امضا کردند یا مجمع شورایی اینها جلسه مشورتی اینها همه این حرف را زدند بالأخره یا زعیمشان گفته, دیگران پذیرفتند یا با هماهنگیِ هم این تصمیم را گرفتند گفتند یا اعدام کنید یا با آتش بسوزانید و چون با آتش بسوزانید هم مرگ است هم سوختن و عذاب الیم است لذا تصمیم نهایی این بود که وجود مبارک حضرت را به آتش بسوزانند إِلَّا أَن قَالُوا اقْتُلُوهُ یک عدّه نظرشان این بود, أو حَرِّقُوهُ یک عدّه نظرشان «حرّقوا» بود سرانجام تصمیم مشترک و نهایی این بود که حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ (1) که در آیات دیگر است, همین کار را کردند اما فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ ذات اقدس الهی او را از آتش نجات داد. آن روز درست است خبر مثل امروز سریعاً منتشر نمیشد ولی وقتی خبر مهم باشد در کوتاهترین زمان کلّ خاورمیانه را میگیرد بالأخره اینها ناچار شدند بپذیرند که وجود مبارک ابراهیم پدیده الهی است إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ اما اگر کسی ایمان نداشته باشد یا میگوید سِحر است یا میگوید شانس خوبی آورد و مانند اینها.
ص: 343
1) (18) . سورهٴ انبیاء, آیهٴ 68.
تتمّه براهین وجود مبارک حضرت ابراهیم راجع به توحید فرمود شما بُت را پذیرفتید این بت, عامل پیوند مشترک شماهاست این پیوند, وهمی است وقتی وهمی شد روزی که حق ظهور کند وهم برطرف میشود این عامل پیوند بین شما گسسته خواهد شد شما در کنار این پیوند کاذب به یکدیگر دل بستید آن روز هم یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْضٍ هم یَلْعَنُ بَعْضُکُم بَعْضاً برای اینکه عامل مشترکتان بت است و بت هم هوس و هوا بیشتر نیست إِنَّمَا اتَّخَذْتُم مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً اینها چندتا بت داشتند هر قبیلهای یک بت داشت در جریان حضرت نوح که فرمود وَدّ و یعوق و نسر و امثال ذلک (1) همین است از بقایای ود همین بود که در جاهلیّت عصر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یکی از بتها به نام وَد بود این عمربنعبدود هم از همین جریان است وَدّ و یعوق و نسر و امثال ذلک که به عنوان بتهای رسمی آن عصر بود در قصه حضرت نوح میشمارند این گونه از نامها و اصنام و اوثان ادامه داشت تا عصر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یکی از آن بتها به نام وَد بود که بعضیها به جای عبدالله, میگفتند عبدود این سلحشور مهاجم معروف عمرو بن عبدود بود بعضیها عبد یعوق بودند, عبد نسر بودند و مانند آن. فرمود: أَوْثَاناً مَّوَدَّةَ بَیْنِکُمْ عامل دوستی شما همین بتها بود. در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود شما اینها را مثل خدا دوست دارید آیه 165 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که گذشت این است وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِدُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْدَاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ نَدِید یعنی مَثیل و نظیر, «لا ندّ له» یعنی «لا مثل له» أنداد یعنی أمثال, اینها بتها را اَنداد خدا, امثال خدا, شرکای خدا قرار دادند یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ همان طوری که مؤمنین, الله را دوست دارند اینها این بتها را دوست دارند. مَوَدَّةَ بَیْنِکُمْ یعنی هم این اوثان محبوب شماست هم عامل محبّت بین شماست اما وقتی قیامت فرا میرسد برابر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیه 94 آمده است این رشته وهمی، گسسته میشود آیه 94 سورهٴ «انعام» فرمود: وَمَا نَرَی مَعَکُمْ شُفَعَاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکَاءُ لَقَد تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ این رابطه گسسته شد همین بتها در قیامت دشمنان شما خواهند شد که در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» به این صورت بیان شد که وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِّیَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً ٭ کَلَّا سَیَکْفُرُونَ بِعِبَادَتِهِمْ وَیَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدّاً (2) همین اوثان و اصنام در قیامت علیه اینها شهادت میدهند ضدّ اینها خواهند بود و مانند آن, پس اینها در دنیا یک مقدار اوثان و اصنام را پرستیدند و میپرستند برای اینکه عامل پیوند باشد هم آن معبود علیه این عابدها در قیامت سخن میگویند هم اینها که تبلیغ میکردند مردم را به وثن و صنمپرستی دعوت میکردند یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْضٍ وَیَلْعَنُ بَعْضُکُم بَعْضاً اینکه فرمود: الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ همین است إلاَّ الْمُتَّقِینَ (3) متّقین استثنا شدند که خُلّت اینها و دوستی اینها مطابق با واقع است. اینها دوستیشان دوستی کاذب است و دوستی کاذب, دشمنی صادق را به همراه دارد اگر دوستی کاذب بود یقیناً دشمنی صادق است اینها واقعاً دشمن یکدیگرند و ظاهراً و در دنیا دوست یکدیگرند در بخشی از آیات قرآن میفرماید: وَإِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ (4) وقتی اینها را امر به معروف و نهی از منکر میکنند اینها عزیزانِ بیجهتاند کسی که عزیزِ بیجهت باشد ذلیلِ باجهت است چون معنا ندارد که هم عزّتش دروغ باشد هم ذلّتش دروغ باشد اگر عزیزِ بیجهت بود عزّت بیجهت داشت ذلیلِ باجهت است ذلّت باجهت دارد این ذلّت باجهت در قیامت که روز حق است ظهور میکند غیر از آن سوخت و سوز, آن رسوایی آن ذلّت, یک عذاب صادق است اگر کسی عزیزِ بیجهت بود ذلیلِ باجهت است و قیامت هر چه باجهت است ظهور میکند.
ص: 344
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَمَا کَانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (24 وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُم مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً مَّوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ثُمَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْضٍ وَیَلْعَنُ بَعْضُکُم بَعْضاً وَمَأْوَاکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُم مِن نَّاصِرِینَ (25) فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقَالَ إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَی رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (26) وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْکِتَابَ وَآتَیْنَاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ(27)) مطالبی که مربوط به صدر این سوره بود تا بحث کنونی مقداری از آنها باید بازگو بشود. در صدر این سوره از آزمون الهی سخن به میان آمد که فرمود: أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ یُفْتَنُونَ (1) آنچه تا پایان سوره مطرح است اینها همه به عنوان آزمون الهی است گاهی تصریح به امتحان میکند مثل آیه ده که فرمود: فَإِذَا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذَابِ اللَّهِ و گاهی تصریح به آزمون و افتتان و امثال ذلک نمیشود نظیر جریان حضرت ابراهیم و القای در نار و صبر آن حضرت که همه اینها امتحان الهی است.
در مسئله آزمون هم اشاره شد که انسان تا زنده است در معرض ابتلا و امتحان است برخیها به بیماری مبتلایند برخیها به سلامت, برخیها به فقر مبتلایند برخیها به غنا, آیات سورهٴ فجر که خوانده شد در همین زمینه بود در آیات سورهٴ فجر این مضمون آمده که خدا گاهی انسان را به فقر مبتلا میکند گاهی به غنا و ثروت مبتلا میکند فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ٭ کَلَّا (2) فرمود ما بعضیها را به ثروت مبتلا میکنیم بعضیها را به فقر. از همانجا مسئله سلامت و مرض هم بازگو شد آن که هماکنون در بیمارستان بستری است که خدا شفا بدهد مبتلا به مرض است ما که اینجا نشستهایم و سالماً بحث میکنیم مبتلا به سلامتیم این سلامت یک امتحان است آن بیماری هم یک امتحان, چیزی در عالَم بدون آزمون نیست منتها آزمونهای الهی فرق میکند بعضی هر روزه است برخیها امتحانی است که سالی یک بار یا سالی دو بار است که در سورهٴ توبه اشاره شد که فرمود: یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ (3) هر چه در دنیا برای انسان هست آزمون الهی است بعضیها به علم مبتلایند بعضیها به جهل, بعضیها به سلامت, بعضیها به غنا و مانند آن.
ص: 345
مطلب بعدی آن است که بعضیها برای ایمان به خدا جهاد میکنند اگر برای اصل ایمان تلاش و کوشش کردند خدای سبحان راه رسیدن به مقصد را به آنها نشان میدهد نه نشانِ تشریعی بلکه نشانِ تکوینی, نه نشان ارائه طریق بلکه ایصال به مطلوب که در پایان همین سورهٴ مبارکهٴ عنکبوت آمده وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا (1) اینکه فرمود ما راههای ویژه را به مجاهدان نشان میدهیم آن هدایت تکوینی است نه تنها تنها ارائه طریق باشد به معنای نشان دادن تشریعی باشد بلکه گرایش در قلب اینها ایجاد میکنیم (اولاً) وسیله را فراهم میکنیم (ثانیاً) او به سرعت این راه را طی میکند (ثالثاً) به مقصد میرسد (رابعاً) وگرنه خود قرآن هُدیً لِلنَّاسِ (2) است برای همه هدایت است چه برای مجاهد چه برای غیر مجاهد و از اینکه جهاد فی الله را با هدایت به سبیل الله در کنار هم قرار داد تفصیل قاطع شرکت است معلوم میشود جهاد فی الله غیر از اهتدای به سبیل الله است (یک) و اهتدای به سبیل الله بالاتر از جهاد فی الله است (دو) برای اینکه آن جهاد فی الله کار ابتدایی است همیشه نتیجه برتر از مقدّمه است بالاتر از مقدّمه است اگر کسی بخشی از کارها را ابتدائاً انجام بدهد آنگاه خدای سبحان قلبش را متیّم به حبّ خود میکند به آسانی این راه را طی میکند با سرعت این راه را طی میکند این اهتدای به سبیل الهی تکوینی است یعنی ایصال به مطلوب است نه تشریعی یعنی ارائه طریق و این اهتدا بالاتر از آن جهاد ابتدایی مجاهد است که [این اهتدا] به صورت نتیجه ذکر میشود بنابراین اول تا آخر این سوره درباره آزمون است منتها بعضی شدیدتر بعضی شدید, بعضی آسان بعضی آسانتر.
ص: 346
در جریان جزا و کیفر, جزای عمل صالح هم از نظر کیفیت بهتر از خود عمل است که مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (1) هم از نظر کمیّت بیش از آن است مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (2) لذا درباره جزای حسن نیامده که جزا, وفاق با عمل است (چون این آیه یک جا ذکر شده آن هم در خصوص کیفر تبهکاران) ولی جزای عمل سیّء نه از نظر کیفیت بیشتر از خود گناه است نه از نظر کمیّت بلکه کاملاً جزا, وفاق عمل است لوجهین: یکی اینکه اگر این کیفر بیش از آن عمل باشد این عدل نیست و جهت دیگر دلیل نقلی است که جَزَاءً وِفَاقاً (3) نشان میدهد که کیفر گناه, معادل گناه است اما اینکه در سورهٴ نساء آمده است که اگر کسی مؤمنی را بکُشد به جهنم میرود و سخن از خلود است (4) برای اینکه اگر کسی مؤمن را کُشت دو کار کرد هم حقّ الناس را از بین برد هم حقّ الله را, حقّ الناس را از بین برد برای اینکه خون محقونالدمی را ریخت, هم حقّ الله را برای اینکه حکم خدا را اطاعت نکرده و معصیت کرده, اگر توبه بکند و قصاص بشود نه حقّ الله میماند نه حقّ الناس و اگر توبه بکند و قصاص نشود یوم القیامه باید جواب اولیای دم را بدهد و اگر قصاص بشود و توبه نکند بالأخره جهنّمش مسلّم است برای اینکه یک کار حرام و قطعی را مرتکب شده فرمان خدا را زیر پا گذاشته و این فرمان را که زیر پا گذاشت در برابر خدا ایستاد در برابر خدا ایستادن کیفرش را خدا باید معیّن کند بنابراین اینچنین نیست که اگر به جهنم میرود تنها برای این باشد که خون بیگناهی را ریخته, خون بیگناهی را ریخته (یک) در برابر فرمان الهی هم ایستاد (دو) پس عمل سیّء کیفر آن نه از نظر کیفیت بیشتر است نه از نظر کمیّت اما عمل صالح هم از نظر کیفیت جزای آن بیششتر است برای اینکه فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا هم از نظر کمیّت بیشتر است برای اینکه فرمود: مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا او با فضل عمل میکند نه با عدل اینکه «الهی عامِلنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» همین است درخواست بخشش, درخواست مزید لطف همان معاملهٴ با تفضّل است و اگر با عدل عمل کند کمتر کسی به مقصد میرسد.
ص: 347
پرسش: اینکه در قرآن میفرماید: فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً این چطور باید توجیه شود؟
پاسخ: بله, برای اینکه انسانکُشی جامعه را ناامن میکند از نظر حقوقی «النفسُ بالنفس» است (1) ولی اگر کسی دست به آدمکشی زد جامعه ناامن میشود فرق نمیکند چه چند نفر چه یک نفر, وقتی امنیت از جامعه گرفته شد زندگی در جامعه دشوار است از نظر حقوقی و مسئله قضا مسئله حدود و مانند آن «النفس بالنفس» است از نظر مسائل امنیتی, مسائل سیاسی, مسائل اجتماعی مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً (2) فرمود: فَکَأَنَّمَا با فَکَأَنَّمَا که حکم حقوقی ثابت نمیشود. بنابراین در جزای عمل صالح لطف الهی است در جزای عمل طالح, عدل الهی است نه کیفاً بیشتر است نه کمّاً.
پرسش: طبق عدل الهی باید بین جرم و کیفر تناسب باشد؟
پاسخ: تناسب است.
پرسش: آخر چرا آتش؟
آتش تازه خفیفترین عذاب است کسی که اصل هستی را به آدم داد, عالَم را آفرید این سفره را گسترده مهمان دعوت کرده انسان بیاید در برابر او بایستد همین است, باطن گناه این است در قیامت روشن میشود که خود این گناه یک ماده انفجاری است ما که از باطن گناه خبر نداریم ما ظواهری را میشنویم آن معصوم آن ولیّ خدا میبیند که چه خبر است گناه کردن یک مادّه انفجاری را در درون خود جاسازی کردن است ما حالا از اسرار جهنم و کیفیت سوخت و سوز جهنم که خبر نداریم امیدواریم هم که از نزدیک خبر نشویم! ولی از این مقداری که از ظاهر قرآن برمیآید باخبریم در سورهٴ مبارکهٴ جن فرمود بالأخره ما از جای دیگر هیزم جمعآوری نمیکنیم وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (3) یعنی هیزم جهنم خود آدم ظالم است این که ظلم میکند به جامعه, مال مردم, جان مردم, ناموس مردم را هدر میدهد این هیزم است این خیال میکند آدم است این هیزم گُر میگیرد اگر حقیقت گناه را انسان بفهمد میداند دست به چه چیزی دارد میزند.
ص: 348
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه است که حضرت ـ معاذ الله ـ نخواست شاعرانه سخن بگوید اغراق کند, مبالغه کند فرمود رشوه, زیرمیزی, رومیزی, سم است دست به سم نزنید فرمود اگر زکات و صدقه و اینهاست که به ما نمیرسد اگر قصد چیز دیگر داری «أمختبط أنت» مگر مخبّطی اگر چیزی را مار بخورد بعد قِی بکند قیکرده مار را کسی به صورت یک غذا در بیاورد هیچ آدم عاقلی حاضر نیست آن را بخورد ـ از بالا آوردهٴ خودش متنفّر است چه رسد به بالا آورده مار که دو بار از مسیر سم گذشت ـ فرمود رشوه این است (1) وجود مبارک حضرت که ـ معاذ الله ـ نخواست اغراق بکند این است باطن رشوه اگر کسی باور نکرد فردا باید ببیند بالأخره انسان یا باید حرف علی و اولاد علی(علیهم السلام) را قبول بکند یا صبر بکند ببیند آینده چه خبر است این رشوه است در برابر خدا ایستادن انسان را اینطور میکند فرمود: وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً دفعتاً این شخص میبیند گُر گرفته جای دیگر هیزم نیاوردند خود این شخص گُر گرفته اینها چیزهایی نیست که ما عقلمان برسد اگر انسان مثل اولیای الهی باشد یک حرف دیگر است انسان یا باید مثل حارثة بن مالک بشود یا نشد, حرف علی و اولاد علی(علیهم السلام) را گوش بدهد ما که خبری نداریم ما چه میدانیم آن طرف دنیا چه خبر است ممکن نیست خدا عذابش بیش از گناه باشد منتها گناه سم است در برابر خدا ایستادن است کسی که تمام هستیِ ما را او داد و کلّ نظام را آفرید و ما را به عنوان مهمان دعوت کرد گفت نه بیراهه برو نه راه کسی را ببند.
ص: 349
1) (13) . نهجالبلاغه, خطبه 224.
درباره مؤمنان فرمود: أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ را جزا میدهیم درباره کفار فرمود: أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ, (1) أَسْوَأَ الَّذِی معنایش این نیست که کیفر ما اسوأ از کار اوست معنایش این است که این شخص گناهان زیادی دارد ما از آن گناه بزرگش نمیگذریم اگر کسی مؤمن بود کارهای خیر فراوانی دارد فرمود ما آن کار خیلی مهمّش را پاداش میدهیم و این بقیه را هم به همان قیمت میخریم در آن مثال قبلی همینطور گفته شد اگر کسی خواست به دستفروشی احسان بکند همه میوههای او را به قیمت آن چهار, پنجتای درشت بخرد این احسان است فرمود اگر مؤمنی کار متوسط داشته باشد کار برجسته داشته باشد ما همه را با همان کار برجسته حساب میکنیم و اگر کافری بیاید کار سنگینی دارد ما از آن کار سنگینش نمیگذریم نه معنایش این است که کارِ ما أسوأ از کار اوست یا کار ما بهتر از کار اوست کار خدا بهتر از کار مؤمن است اما آن با دو آیه دیگر حل میشود مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا کیفاً, مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا کمّاً اما وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ (2) یعنی ما به آن قلّه اعمالش نگاه میکنیم و همه را آنطور میخریم خب اگر باغی چندتا میوه داشت کسی بخواهد به این باغبان احسان بکند و همه میوهها را به قیمت آن میوه برجسته بخرد این احسان است اگر کسی خواست تبهکاری را کیفر بدهد اگر آن اسوأ او را صرفنظر کند آن گناه بزرگ را صرفنظر کند گناهان کوچک را کیفر بدهد یک احسان است اما در مقام تهدید میفرماید ما از آن گناهان بزرگش نمیگذریم بگوییم کیفر خدا اسوأ از کار تبهکار است هرگز اینچنین نیست عقلاً و نقلاً اما خداوند أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ را کیفر میدهد.
ص: 350
پرسش:...
پاسخ: بله, چون بدترین گناهشان مورد کیفر خداست نه اینکه کیفر خدا اسوأ از کار آنهاست اینها گناه بزرگ دارند و متوسط و کوچک چون در مقام تهدید است فرمود ما آن اسوأ آن را کیفر میدهیم از اسوأ آن نمیگذریم ممکن است از صغیرش یا گناه متوسطش بگذریم اما از اسوأ آن نمیگذریم أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ برخیها گفتند أَسْوَأَ به معنای سیّء است ولی لازم نیست حالا ما بگوییم أَسْوَأَ به معنی سیّء است هم آن أَسْوَأَ به معنای خودش است هم این أَحْسَنَ به معنای خودش است.
مطلب دیگر این است که در بخشهای فراوانی قرآن کریم تبشیر و انذار را کنار هم ذکر میکند ولی چون انذار اثربخشتر است لذا گاهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرُ (1) یا حضرت میفرماید: إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ (2) که حصر میکند گاهی میفرماید: قُمْ فَأَنذِرْ (3) سخن از «أنذر و أبشر» یا «أنذر و بشّر» نیست, فقها را هم که وارثان انبیا هستند فرمود بروند حوزههای علمیه فقیه بشوند متفقّه در دین بشوند «لیبشّروا» در کار نیست لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ (4) اینها هم تبشیر دارند هم انذار, ولی انذار اثربخشتر است. در آیات مورد بحث هم با اینکه هر دو کارِ ذات اقدس الهی است اما چون اثربخشی تعذیب و انذار بیش از اثربخشی تشویق و ترغیب و رحمت است یُعَذِّبُ را قبل از یَرْحَمُ ذکر فرمود. (5)
ص: 351
پرسش: «یا مَن سَبَقت رحمته غَضبه» (1) چه میشود؟
پاسخ: آنجا اشاره شد که این یعنی رحمت خدا پیش از غضب اوست نه بیش از غضب او, البته ادلّه دیگری هست که رحمت او بیشتر از غضب اوست عالَم را رحمت خدا دارد اداره میکند ما مهندسی داریم به نام رحمت این مهندس, مهندسانه نقشهکشی میکند که کجا کیفر باشد کجا بخشش باشد و مانند آن نقشه به دست غضب نیست (یک) نقشه به دست غضب و رحمت نیست (دو) «یا من سَبَقت رحمته غضبه» رحمت خدا پیش از غضب اوست نه بیش از غضب اول البته شواهد دیگر هست که رحمت او بیش از غضب اوست خب این عالَم را چه کسی نقشه کشید آن مهندس که دارد نقشه میکشد خوب نقشه کشیده میبینید یک مهندس ساختمان یک جا را هال درست میکند یک جا را اتاق پذیرایی درست میکند یک جا اتاق مطالعه درست میکند یک جا آشپزخانه درست بکند یک جا هم جای دیگر درست میکند که انسان باید بینیاش را بگیرد خب آنجایی که به نام دستشویی است در برابر آشپزخانه و هال و پذیرایی جای بدی است اما چه کسی این جای بد را به طور صحیح و درست تنظیم کرد آن مهندس, مهندس که نقشه کشید عالمانه نقشه کشید این دستشویی نسبت به آشپزخانه بد است وگرنه نسبت به مهندسی که بد نیست مهندسیِ عالَم را نه به دست غضب دادند نه به دست رحمت و غضب دادند بلکه فقط به دست رحمت دادند.
بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) این است که «أنت الّذی تسعی رحمته أمام غضبه» (2) خدا کجا میخواهد غضب بکند این غضب منتظر است ببیند که رحمت چه دستور میدهد خب اگر دادِ مظلوم را از ظالم نگیرند که یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ نخواهد بود این بیچاره چگونه تَشفّی پیدا کند یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ و مانند آن, صدام و صهیونیسم و استکبار را باید کیفر کرد؟ بله باید کیفر کرد این عدل است, چرا؟ چون جناب رحمت نقشه کشیده عالَم را رحمت دارد اداره میکند
ص: 352
از رحمت آمدند و به رحمت روند باز خلقمن رحمة بدا و إلی رحمة یعولمهندسِ عالَم, رحمت است «أنت الّذی تسعیٰ رحمته أمام غضبه» اینکه صحیفه را ما میبوسیم بر اساس این نکات است اینکه صحیفه را بالای سر میگذاریم به خاطر این نکات است غرض این است که نقشه عالَم نقشه رحیمانه است صدام و امثال صدام را کیفر دادن رحمت است نه عذاب, بله نسبت به امور دیگر که میسنجیم بله عذاب است نسبت به خود صدام میسنجیم عذاب است وگرنه در کلّ عالمَ وقتی شما این را حساب میکنید میبینید مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ (1) صدر و ساقه عالَم, رحمت است.
برای اینکه روشن بشود اینها از زیر ذرّهبین حسابگری خدا مغفول نخواهند بود دو بار کلمه اُولئِکَ را در آیه 23 ذکر فرمود, فرمود: وَالَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ أُولئِکَ یَئِسُوا مِن رَّحْمَتِی وَأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ اینها تا زندهاند درِ رحمت باز است ولی در قیامت دیگر از رحمت ما مأیوساند دو بار پشت سر هم أُولئِکَ, أُولئِکَ اینها, اینها! برای تأکید. این تنوین عذاب هم تنوین تفخیم است عذاب الیم برای آنهاست اینها در برابر انبیا ایستادند در برابر اولیا ایستادند شما الآن میبینید کلّ فضای مجازی را برای انحراف این جوانها این نسل پاک, اینها با انواع حِیل دارند میگیرند و این جوانها را منحرف میکنند ببینید اینها با داشتن همه راههای هدایت این کار را میکنند جا دارد که خدا بفرماید: اُولئِکَ یَئِسُوا مِن رَّحْمَتِی وَأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ.
مطلب بعدی آن است که فرمود اینها مشورت کردند که درباره حضرت ابراهیم چه کار بکنند تصمیمشان این شد که این را بسوزانند سورهٴ مبارکهٴ انبیاء مبسوطاً این بحث را به عهده داشت از آیه 51 سورهٴ انبیاء فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ, از همینجا [بود] که [فرمود] شما برای اینکه یک رابط اجتماعی داشته باشید بتها را عَلَم کردید مَوَدَّةَ بَیْنِکُمْ این یک مطلب, این مودّت یک مودّت باطل است ایمان به بتها یک ایمان باطل است این دو مطلب, قیامت هر چه باطل است از بین میرود و مقابل آن که حق است ظهور میکند این سه مطلب, بر اساس ظهور حق چون ایمان شما به این بتها باطل بود کفر به بت حق است لذا در قیامت یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْضٍ به بتها به بتپرستها, دوستی شما نسبت به یکدیگر باطل بود اگر دوستی باطل بود دشمنی حق است در قیامت دشمن یکدیگر خواهید شد یَلْعَنُ بَعْضُکُم بَعْضاً این دو قسمتی که در سورهٴ عنکبوت محلّ بحث بود برای آن است که آن مودّت دروغ بود و آن ایمان دروغ بود وقتی آن ایمان به بت دروغ بود کفر ظهور میکند مودّت نسبت به یکدیگر و مودّت نسبت به بت دروغ بود لعن که درست است ظهور میکند. بعد فرمود: إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ (2) تا اینجا که وقتی وجود مبارک ابراهیم دست به تبر برد و همه آنها را ریز ریز کرد مراسم آتشسوزی را به پا کردند حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ (3) ما هم قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (4) و او را نجات دادیم وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ ٭ وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ (5) بعد به او فرزند دادیم (یک) نوه دادیم (دو) (6) کتاب و نبوّت را در ذریّه او قرار دادیم که اینها شده انبیای ابراهیمی (سه) به بعضی از فرزندان او تورات دادیم به بعضی از فرزندان او انجیل دادیم به بعضی از فرزندان او قرآن دادیم همه اینها در ذریّة وجود مبارک ابراهیم است که وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْکِتَابَ.
ص: 353
غرض این است که اگر در این سورهٴ مبارکهٴ عنکبوت قصّه وجود مبارک حضرت ابراهیم را به صورت کوتاه نقل کرده آنجا بیش از بیست آیه بیان فرمود.
جریان حضرت لوط که همشیرزاده ابراهیم(سلام الله علیهما) بود اینکه فرمود: فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ ایمان آورد معنایش این نیست که لوط ـ معاذ الله ـ سابقه عدم ایمان داشت حالا ایمان آورد نه, این آیات بیّنهای که وجود مبارک ابراهیم ارائه کرد تک تک اینها را وجود مبارک لوط(سلام الله علیه) ایمان آورد اصل ایمانش که محفوظ بود. فرمود: وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُم مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً مَّوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا تعبیر لطیف قرآن کریم این است که اگر فرمود آخرت یعنی آن دنبال همین است و این اُولاست و آن آخرت است پس معلوم میشود عدمی در کار نیست غرض این است که مبادا ما خیال کنیم ما در دنیا هستیم (یک) بعد معدوم میشویم (دو) بعد در قیامت دوباره زنده میشویم (سه) اینطور نیست ما زنده هستیم که هستیم که هستیم! ما مرگ را میمیرانیم نه مرگ, ما را به دلیل اینکه در این مصاف در این درگیری ما او را هضم میکنیم میرویم برزخ دیگر مرگ نیست, میرویم قیامت دیگر مرگ نیست, انشاءالله میرویم بهشت دیگر مرگ نیست انسان, مرگ را میمیراند.
چون اینچنین است تعبیر قرآن این است که آخرت است معلوم میشود دنیا اول است این آخر, اگر بین اول و دوم یک عدم فاصله باشد نه دومی, دومی است نه اوّلی, اوّلی; اگر کسی اینجا موجود بود این از بین رفت یک کس دیگر در یک گوشه دنیا آمد آن شخص یک شخص دیگر است این شخص یک شخص دیگر آن آخرِ این نیست اینکه تعبیر دارد یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ یعنی یک واحد متّصل است این سَرش اول آن سرش آخر نه اینکه این در دنیا هست بعد نابود میشود بعد یک چیز دیگری آنجا پدید میآید این تعبیر لطیف و ظریف قرآن کریم که فرمود: ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ (1) این است تعبیر آخرت در قرآن فراوان است یعنی آخرِ این است پس معلوم میشود این اول است آن آخر, پس وسط, عدم در کار نیست اگر ما الف داشته باشیم این الف از بین برود رأساً, بعد یک چیز دیگر هم موجود بشود آن دیگر آخرِ این نیست نه این اولِ آن است نه آن, آخر این است بیگانه است اما وقتی فرمود آخِر یعنی این اول است یعنی چیزی از بین نمیرود این همان بیانی است که ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «تنتقلون مِن دارٍ الی دار» (2) .
ص: 354
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْکِتَابَ وَآتَیْنَاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (27 وَلُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَکُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِینَ (28) أَءِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ وَتَقْطَعُونَ السَّبِیلَ وَتَأْتُونَ فِی نَادِیکُمُ الْمُنکَرَ فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا ائْتِنَا بِعَذَابِ اللَّهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (29) قَالَ رَبِّ انصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ (30) وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَی قَالُوا إِنَّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَهَا کَانُوا ظَالِمِینَ (31) قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطاً قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِیهَا لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ (32)) سر سنگینی ظاهری جزای برخی سیئات
نکاتی که مربوط به مباحث قبل است این است که مسائل حقوقی که در اسلام مطرح است با مسائل حدود و تعزیرات و حقّ جامعه با هم ملحوظ است در جریان قطع دست دزد چند شبهه هست که از سابق به این شبهات پاسخ دادند یکی از آن شبهات این بود که دست در اسلام معلوم نیست که چقدر میارزد زیرا اگر کسی دست دیگری را قطع کند دِیه فراوانی دارد و اگر همان صاحب دست, مال کسی را از جایِ حرز به سرقت ببرد به اندازه یک چهارم دینار, یک چهارم مثقال طلا, این دست را قطع میکنند خب اگر دست به اندازه یک چهارم مثقال طلا میارزد چرا دیهاش چندین برابر است اگر دست چندین برابر میارزد چرا در هنگام سرقت یک چهارم دینار دستش را قطع میکنند این دست اگر به ربع دینار میارزد «یدٌ بخمس مئین عسجد ودیت» دستی که پانصد مثقال دِیه اوست «ما بالها قُطِعَت فی ربع دینارٍ» چرا برای یک چهارم دینار قطع میشود؟ دستی که پانصد دینار میارزد برای یک چهارم دینار قطع بشود این متعادل نیست. عدّهای جواب دادند که دستها فرق میکند دست پاک با ناپاک یکسان نمیارزد
ص: 355
هناک مظلومَة عزّت بقیمتهاو هاهنا ظَلَمَت هانت علی الباری (1) آنجا که دست، مظلومانه قطع میشود پانصد مثقال دیه دارد آنجا که ظالمانه مال مردم را سرقت میکند یک چهارم دینار میارزد اینچنین نیست که همه دستها یک اندازه بیرزد بنابراین مسئله قصاص, مسئله صبغه حقوقی و اینها با هم در نظر گرفته میشود کسی که سرقت کرده است امنیّت جامعه را به هم زده چون امنیّت مالی جامعه را به هم زده است این جزا معادل با عمل اوست یا کمتر از عمل او, هرگز کیفر عمل و جزای عمل بدتر از عمل نیست منتها عمل را باید در نظر گرفت عملِ سرقت گذشته از اینکه مال شخصی را از بین میبرد امنیّت جامعه را آسیب میرساند لذا با توجه به سلب امنیّت, این قطع دست جزای اسوأ نیست.
سر تعبیر بهثُمَّ در آیه بیستم
مطلب بعدی درباره اینکه تعبیر به ثُمَّ شده است ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ (2) این ترتیب به لحاظ سیر انسان است که از دنیا وارد آخرت میشود وگرنه بهشت موجود است جهنم موجود است و از بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) هم برمیآید که از ما نیست کسی که باور نکند هماکنون بهشت و جهنم موجود هستند, (3) پس این ثُمَّ به لحاظ سیر کسی است که «کادحٌ إلی ربّه کدحاً فملاقیه» (4)
ص: 356
تفاوت معنای «سماء» و «سماوات» در بیان قرآن
مطلب سوم آن است که کلمه سماء گاهی مطلق است گاهی جمع آنجا که جمع است نظیر سماوات برای شمول همه آسمانهاست آنجا که مطلق است آن هم همه را شامل میشود این فرد نیست مطلق است اگر فرمود: وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ (1) این سما مطلق است مفرد نیست در قرآن کریم گاهی سماوات مطرح است که جمع است, گاهی مطلق مطرح است که کار همان جمع را انجام میدهد.
تفاوت معنای «اجر» با «اجرت» و «جزا»
مطلب چهارم فرق بین اجر و اجرت و جزاست اجرت را معمولاً در مسائل مالی و امثال ذلک مطرح میکنند اگر کسی اجیر شد مستحقّ اجرت است اجر را معمولاً در مطالب دینی مطرح میکنند این حصر نیست ممکن است آنجا هم به اجرت یاد بشود ولی تعبیر رایج این است که اجر را درباره مسائل معنوی ذکر میکنند اجرت را درباره مسائل اقتصادی و مادی. اما جزا, جزا با اجر فرق میکند جزا چه درباره حسنه چه درباره سیّئه مطلقا استعمال میشود ولی اجر درباره سیّئه استعمال نشده یعنی نمیشود, نمیشود که اجر کافر جهنم است اجر را درباره مسائل پاک و خیر و لطف و رحمت به کار میبرند اینها نکاتی بود که مربوط به مسائل گذشته است.
سرّ عدم تصریح به نام حضرت اسماعیل(علیه السّلام) در آیات محل بحث
پرسش: در آیه شریفه وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ چطور از حضرت اسماعیل نام نبردند؟
ص: 357
1) (5) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 22.
پاسخ: چون وجود مبارک اسماعیل آن طوری که برخی از مفسّران مخصوصاً زمخشری در کشاف دارد میگوید شهرت او باعث بینیازی از نام بردن اوست در بعضی از آیات مفصّلاً مسئله ذبح او و تَلَّهُ لِلْجَبِینِ (1) اینها را آورده دیگر اسماعیل(سلام الله علیه) أشهر از آن بود که نیازی به تسبیح داشته باشد این حرف عدّهای از مفسّران «منهم زمخشری» در کشّاف است.
نمونه هایی از پاداشهای معنوی خداوند به حضرت ابراهیم(علیه السّلام)
فرمود ما به وجود مبارک ابراهیم, اسحاق دادیم که فرزند اوست یعقوب دادیم که نوهٴ اوست وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) از ما فرزند خواست ما دعای او را مستجاب کردیم به او اسحاق دادیم که فرزند اوست در بعضی از سوَر کلمه یعقوب را که ذکر فرمود, نافله را کنار آن ذکر کرد فرمود: وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ این تمام شد برای اینکه اجابت دعاست وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً (2) این نَافِلَةً برای یعقوب است یعقوب نوهٴ اوست او از ما فرزند خواست ما دعای او را مستجاب کردیم به او فرزند دادیم به نام اسحاق, نوه هم دادیم به عنوان نافله, نافله یعنی بیش از آن مقداری که او خواسته است نَفل یعنی زاید, زاید بر خواستهٴ او ما به او نوه هم دادیم این مربوط به آن آیاتی است که کلمه نَافِلَةً را ذکر میکند که این نَافِلَةً وصف یعقوب است نه وصف اسحاق وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ این تمام شد وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً اما اینجا سخن از نافله نیست فرمود: وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ بعد فرمود نه تنها در برابر این کارهای خداپسندانه خلیل الرحمان(سلام الله علیه) به او فرزند و نوه دادیم بلکه در ذریّه ابراهیم(سلام الله علیه) نبوّت را قرار دادیم انبیای ابراهیمی همه ذراری حضرت ابراهیماند چهار کتاب از کتابهای رسمی الهی را به نوههای او دادیم به موسای کلیم تورات دادیم به عیسای مسیح انجیل دادیم به داوود زبور دادیم و به وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) قرآن دادیم این کتب چهارگانه فیضی است که ذات اقدس الهی به ذریّه ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) داد.
ص: 358
برخی از پاداشهای دنیوی خداوند به حضرت ابراهیم(علیه السّلام )
پرسش: اجر دنیاییاش همین بود؟
پاسخ: نه, اجر دنیاییاش که فراوان بود فرمود: وَآتَیْنَاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیَا آن تلاش و کوششی که ابراهیم خلیل کرد ما به آن اوج عظمت رساندیم مشکلات او را حل کردیم او هم به ما مطمئن شد وقتی که هاجر(سلام الله علیها) به وجود مبارک ابراهیم عرض کرد «إلی مَن تدعُنا» فرمود: «إلی ربّ هذه البنیة» (1) این میشود توحید تام بالأخره این زمین و زمان را خدا آفرید و میتواند اداره کند این توحید تام آن برکات را هم داشت آنجا را آباد کرد طوری آباد کرد که یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ در تمام فصول چهارگانه آنجا نعمتها موج میزند با اینکه از خودش هیچ چیزی ندارد اینها نعمتهای الهی است و به وسیله برکت ابراهیم خلیل, وقتی که هاجر عرض کرد «إلی من تدعُنا» داری میروی من و این بچه شیری را به چه کسی سپردی با ضرس قاطع فرمود: «إلی ربّ هذه البنیة» خیلی از مشرکان سعی میکردند خودشان را به وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) مرتبط کنند.
پرسش: قرار دادن نبوّت در ذریّه, برای حضرت ابراهیم چه برکتی داشت؟
پاسخ: بالأخره «ولد صالح یدعو له» (2) همین است آنکه خود زکریا(سلام الله علیه) گفت: رَبِّ لاَ تَذَرْنِی فَرْداً وَأَنتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ (3) همین است هر کار خیری که ولد انجام میدهد درباره والد انجام میشود چه «یدعو له» چه «لا یدعو له», اثر خیر اوست, فرزند, برکت اوست تمام کار خیری که پسر میکند پدر از آن طرْفی میبندد.
ص: 359
پرسش: حضرت ابراهیم رسول هم بوده؟
تبیین رسول بودن حضرت ابراهیم(علیه السّلام)
پاسخ: بله, برای اینکه پیام خدا را رسانده رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ (1) این پیام الهی است که به نمرود میرساند فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً (2) دست به تبر برداشت با آنها استدلال کرد.
پرسش: درباره حضرت موسی فرمود: رَسُولاً. (3)
پاسخ: این هم همینطور است لازم نیست کلمه رسول را بگوید وقتی احتجاج میکند با عموی خود, احتجاج میکند با نمرود, احتجاج میکند با قوم خود که بتپرستاند این رسالت است.
احتجاجهای وجود مبارک ابراهیم در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ ٭ إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُم لَهَا عَاکِفُونَ (4) لا نعنی بالرسالة الاّ همین! این از طرف خدا آمده با مردم دارد سخن میگوید احتجاج میکند آنها را محکوم میکند دست به تبر میبرد مبارزه میکند معنی رسالت همین است بالاتر از همه اینها مسئله امامت است که وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً (5) اینکه إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ بعد آنها پاسخ میدهند حضرت استدلال میکند دست به تبر میکند بتکده میرود بتها را ریز ریز میکند اینها مأموریت یک رسول است اگر نبیّ بود فقط خبر دریافت میکرد که این کارها را انجام نمیداد.
ص: 360
در آیه 72 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» فرمود: وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً
سر تعبیروَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ با وجود صالح بودن ابراهیم خلیل در دنیا
الآن بحث در این است که در خیلی از موارد از این ذوات قدسی [یعنی انبیا] به عنوان صالحین یاد شده است در آیه 72 سورهٴ «انبیاء» این بود که وَکُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِینَ در این گونه از آیات از وجود مبارک ابراهیم به عنوان صالح یاد شده است ولی در آیه 130 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» و همچنین آیه محلّ بحث [و نیز آیه 122 سورهٴ «نحل»] دارد وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ اینکه فرمود: وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ این چه نکتهای را میتواند در بر داشته باشد چطوری است که در آخرت جزء صالحین است مگر الآن جزء صالحین نیست؟ اگر در آیه 130 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود: وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَیْنَاهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ این نشان میدهد که صالح بودن مراتبی دارد مراتب وُسطای این صالحین در دنیا نصیب انبیا و مرسلین هم هست کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ (1) اما وقتی در چند جا فرمود: إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ میفرماید این در آخرت «من الصالحین» است این معلوم میشود که صالح بودن مراتبی دارد و آن مرتبه علیایش که برای اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است وجود مبارک ابراهیم به این مرحله میرسد یا أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (2) که بعضی از انبیا از خدای سبحان مسئلت میکند این است.
ص: 361
امکان تکامل علمی و ممکن نبودن تکامل عملی در قیامت
پرسش: با توجه به اینکه انسان با عمل صالح به مقام صالحین میرسد و در قیامت جای عمل نیست, این چطور است؟
پاسخ: نه, قیامت جای جزاست نه اینکه او با عمل در قیامت به صالحین برسد اعمالی که در دنیا انجام میدهد بعضی از آن اعمال استحقاق او را جهت لحوق به صالحین وسطا تأمین میکند (یک) برخی از اعمالاند که اگر او را بخواهد به صالحین اعلا ملحق کند, این به قیامت است (دو) نه اینکه در قیامت کاری انجام میدهد که به وسیله آن کار، صالح میشود در قیامت تکامل علمی هست خیلی از چیزها برای انسان در قیامت روشن میشود که در دنیا روشن نبود اما تکامل عملی نیست چون مثلاً کسی کاری انجام بدهد که واجب باشد یا مستحب و او به مقامی برسد بله, آثاری که او در دنیا گذاشته یکی پس از دیگری باید به او برسد تا او به مقام صالحین اعلا راه پیدا کند بر اساس «مَن سَنّ سنّة حسنة» (1) یا جَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْکِتَابَ همه کتابهایی که مورد عمل جوامع بشری است همه انبیایی که خدمات خوبی کردند همه اینها در ضمن اینکه در نامه اعمال خود انبیا نوشته میشود در نامه عمل وجود مبارک ابراهیم هم نوشته میشود اینها زمینه فراهم میکند که وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ بشود.
سخنان حضرت لوط(علیه السّلام) با قوم خویش
در آیه چهارده سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» که فرمود: لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ این نُوحاً منصوب است به آن أَرْسَلْنَا بعد هم فرمود: وَإِبْرَاهِیمَ و قصّه ابراهیم را ذکر فرمود که برخیها مثل زمخشری در کشّاف دو احتمال دادند یکی اینکه این ابراهیم منصوب باشد به جهت عطف بر نُوحاً یعنی «أرسلنا إبراهیم» یکی اینکه منصوب باشد به «اُذکر» (2) یعنی «اُذکر ابراهیم إذ قال» این لوط هم عطف است بر نُوحاً یعنی «و أرسلنا لوطاً» اگر قرآن کریم دارد وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ بعد دارد: وَإِبْرَاهِیمَ که ظاهراً عطف است بر نُوحاً یعنی «أرسلنا ابراهیم» معلوم میشود جزء مرسلین است بعد فرمود: وَلُوطاً یعنی «أرسلنا لوطاً» لوط هم میشود جزء مرسلین إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَکُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِینَ فرمود آنها به یک سیّئه بیسابقهای مبتلا بودند این کار را شما چرا انجام میدهید شما آن راه که حفظ نسل است, نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ, برای فرزند صالح است آن را رها کردید و از طرفی هم وَتَقْطَعُونَ السَّبِیلَ هم که به همین معنا ذکر شده است مناسب است برخیها گفتند اینها گذشته از اینکه به یکدیگر اکتفا میکردند رهگذرها را, عابرین را هم مورد صدْمه قرار میدادند راهزنی هم داشتند که وَتَقْطَعُونَ السَّبِیلَ به آن معنا هم ذکر شده (3) اینها مقابل هم نیستند که ما بگوییم یا آن معناست یا این معناست ممکن است به هر دو جنایت تن در داده باشند هم راهزنی کرده باشند راه دیگران را گرفته باشند راه افراد را میبستند و به آنها اهانت میکردند و هم اینکه راه تولید را میبستند أَءِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ وَتَقْطَعُونَ السَّبِیلَ
ص: 362
آسیبهای جدایی دین و علم
میبینید اگر علم باشد و دین نباشد چه خطر دارد دین باشد و علم نباشد هم چه خطر دارد اگر دین باشد و علم نباشد جریان گالیلهسوزی و رسوایی قرون وسطا را به همراه دارد علم باشد و دین نباشد جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم را به همراه دارد انسان جرأت نمیکند بگوید تلفات این دو جنگ چقدر بود اینکه میبینید الآن اروپا به حسب ظاهر دموکراسی را پذیرفته این بر اساس ترس است نه بر اساس عقل, از بس آدم کشتند نرم شدند دینِ بیعلم گالیله را میسوزاند علمِ بیدین دو جنگ جهانی را ایجاد میکند. اینکه انسان قبر انبیا را میبوسد در و دیوار این حرم را میبوسد برای همین جهت است اینها انسان را آدم کردند الآن مگر ژاپن از نظر صنعت عقبافتاده است ولی بدترین خرافات و بتپرستی در گوشه و کنار همین ژاپن هست در چین هست اینکه آدم این کتاب را بالای سر میگذارد این بالای سر گذاشتن تنها برای شبهای قدر نیست همیشه قرآن بالای سر ماست اینها آمدند بشر را آدم کردند فرمود این کارها چیست که شما میکنید فرزند را شما باید حفظ بکنید نسل آینده را حفظ بکنید أَءِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ وَتَقْطَعُونَ السَّبِیلَ.
انحراف قوم لوط، در ارتکاب منکر در مجالس عمومی
پرسش: تأتون لازم نیست؟
پاسخ: نه, به همین معناست نه آمدن و رفتن این کنایه از همان کار است چون کنایه از آن کار است متعدّی است.
فرمود: وَتَأْتُونَ فِی نَادِیکُمُ الْمُنکَرَ اینجا هم متعدّی است و مفعولبه گرفته نه یعنی میآیید, قرآن کریم گاهی با کنایه از یک مطلب یاد میکند تا برسد به آن تصریح, کتاب عفّت است و ادب. فرمود شما در نادی مجلسی که خالی باشد نمیگویند نادی اما وقتی که جمعیت باشد میگویند نادی فرمود در حضور مردم در محفلهایتان این کارهای زشت را انجام میدهید این الْمُنکَرَ اگر الف و لامش عهد ذکری باشد مخصوص همین لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ است اما آن طوری که برخی از مفسّران نقل کردند بسیاری از کارهای زشت را اینها در جلسات عمومی انجام میدادند (1) اینها که میگویند اخلاق, قراردادی است همین است دیگر نمیدانند انسان باید تکامل پیدا کند کمالش به امر حقیقی و تکوینی است نه قراردادی مگر میشود یک موجود تکوینیِ حقیقیِ خارجی را به امور قراردادی کامل کرد اخلاق, حقیقتی است واقعیّتی است منتها به صورت امر و نهی در آمده به صورت قانون در آمده تکیهگاهش حقیقت است نتایجش هم حقیقت است اخلاق امر اعتباری است یعنی چه؟!
ص: 363
1) (21) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص202.
عکسالعمل قوم لوط در برابر هدایتگری آن حضرت
وَتَأْتُونَ فِی نَادِیکُمُ الْمُنکَرَ آنها میگفتند که اینها را بیرون کنید أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِن قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ این مقدّسنماها را از شهر بیرون کنید این مرتجعان را بیرون کنید این عقبافتادهها را از شهر بیرون کنید أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِن قَرْیَتِکُمْ در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» فرمود: وَلُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ وَأَنتُمْ تبْصِرُونَ این أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ نشان میدهد که «أتی» به معنی آمدن نیست أَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِن دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ٭ فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِن قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ (1) این مقدّسنما که ادّعای پاکی دارند اینها را از شهر بیرون کنید این حرفهای رسمی آنها بود الآن که به ستوه آمدند آخرین بار که دیدند وجود مبارک لوط دستبردار نیست گفتند ائْتِنَا بِعَذَابِ اللَّهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ اگر راست میگویی عذاب خدا را بگویید بیاورند. در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» به این صورت بیان شده که وَلُوطاً آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِینَ ٭ وَأَدْخَلْنَاهُ فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ (2) در آنجاها تهدید بود اما در اینجا فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا ائْتِنَا بِعَذَابِ اللَّهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ اگر راست میگویی عذاب بیاور دعای حضرت لوط و علت تفاوت تعبیر آیات 22 و 25 درباره نصرت
اینجا وجود مبارک لوط دعا کرد و عذاب آمد قَالَ رَبِّ انصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ این نصرت هم مستحضرید گاهی مفرد, گاهی جمع ذکر شده در همین سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» که محلّ بحث است آیه 22 دارد که وَمَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ که مفرد است در بعضی از آیات دیگر دارد که برای اینها ناصرینی نیست آیه 25 این است وَمَأْوَاکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُم مِن نَاصِرِینَ اِفراد آنجا و جمع اینجا به این است که آنجا مطلق مراد است یعنی هیچ نصیری هیچ ولیّی برای تبهکاران نیست اینجا که نَاصِرِینَ فرمود, جمع ذکر کرد برای آن است که این گروه فراواناند برای هیچ کدام از اینها ناصر نیست اگر اینها صد نفرند گفته میشود که این اوّلی ناصر ندارد دومی ناصر ندارد سومی ناصر ندارد وقتی جمعبندی میکنند میگویند این گروه ناصرین ندارند پس سرّ جمع آوردن ناصر در آیه 25 و مفرد آوردن نصیر در آیه 22 این است. حالا لوط عرض کرد: رَبِّ انصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ
ص: 364
اجابت دعای حضرت لوط و گفتگوی فرشتگان با حضرت ابراهیم
و خدا هم استجابت کرد استجابت خدا از کجا معلوم میشود از اینجا که فرمود: وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ فرشتههای الهی اول وارد محضر ابراهیم(سلام الله علیه) شدند چون خود لوط به حضرت ابراهیم وابسته بود اصلِ دین را داشت ولی آیات بیّنهٴ او را کاملاً تصدیق کرد که فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ (1) این فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ معنایش این نیست که ـ معاذ الله ـ لوط سابقه ایمان نداشت تازه به وسیله ابراهیم مؤمن شد این فرشتهها هم وارد محضر ابراهیم شدند و بشارت دادند که ما میخواهیم ریشه ظالمان را برکَنیم قَالُوا إِنَّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ که تبهکارانه زندگی میکنند إِنَّ أَهْلَهَا کَانُوا ظَالِمِینَ وجود مبارک ابراهیم عرض کرد شما اگر بخواهید این قریه را ویران کنید لوط در آنجا زندگی میکند آنها گفتند ما نه تنها میدانیم لوط زندگی میکند میدانیم فرزندان او هم هستند و اگر کسی هم به او ایمان آورده باشد آنها را هم میشناسیم و در خانواده او هم کسی است که نباید نجات پیدا کند او را هم میشناسیم شما سفارش کردی که ما لوط را نجات بدهیم ما این چهار مطلب را به اطلاع شما میرسانیم لوط را میدانیم, آللوط را میدانیم, مؤمنین به لوط را میدانیم, زنِ او باید هلاک بشود آن را هم میدانیم قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطاً بعد آنها عرض کردند نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِیهَا میدانیم در این قریه چه کسی است لَنُنَجِّیَنَّهُ این لوط که شما فرمودید ما او را نجات میدهیم (یک) و اهل او را نجات میدهیم اهل او یعنی اعضای خانواده او و اگر کسی در این قریه به او ایمان آورده باشد او را نجات میدهیم إِلَّا امْرَأَتَهُ که این جزء ماندههاست که این باید عذاب ببیند إِلَّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ حالا وقتی فرستادههای الهی متمثّل شدند وقتی وارد این منطقه شدند عدّهای طمعکارانه میخواستند وارد خانه لوط بشوند که برخی از اینها در مباحث آیات قبل گذشت.
ص: 365
1) (24) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 26.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَی قَالُوا إِنَّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَهَا کَانُوا ظَالِمِینَ (31 قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطاً قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِیهَا لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ (32) وَلَمَّا أَن جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالُوا لاَ تَخَفْ وَلاَ تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوکَ وَأَهْلَکَ إِلَّا امْرَأَتَکَ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ (33) إِنَّا مُنزِلُونَ عَلَی أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ (34) وَلَقَد تَرَکْنَا مِنْهَا آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (35)) قیامت صحنه بروز بیزاری کافران از یکدیگر
برخی از مطالبی که مربوط به مباحث گذشته است این است که در آیه 25 این سوره فرمود در صحنه قیامت عدّهای عدّه دیگر را از همین کفار لعن میکنند یَلْعَنُ بَعْضُکُم بَعْضاً چه اینکه یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْضٍ متبوعها از تابعین و بالعکس تبرّی میکنند بتپرستها از بتها و همچنین بتها از بتپرستها تبرّی دارند و و بتپرستها هم یکدیگر را لعن میکنند در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 166 به این صورت است: إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوْا وَرَأَوُا الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبَابُ که هم مسئله بتپرستی بطلانش روشن میشود و هم تابع و متبوع از یکدیگر جدا خواهند بود از یکدیگر تبرّی میکنند. در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» لعن آنها هم مطرح است آیه 38 سورهٴ «اعراف» که کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا جهنمیها وقتی وارد جهنم میشوند هر گروهی دیگری را لعن میکند این به آن میگوید تو باعث شدی, آن به این میگوید تو سبب شدی اینها دوستان دنیاییاند که الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ (1) این راجع به آیه 25 که فرمود: یَلْعَنُ بَعْضُکُم بَعْضاً.
ص: 366
1) (1) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 67.
بررسی ادبی جزای احسن به مؤمنان در قیامت
اما درباره آیه هفت این سوره که فرمود: وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ تاکنون چند بار این مضمون در بحثهای قبل گذشت و در آینده هم ممکن است مطرح بشود عمده آن است که این کلمه أَحْسَنَ افعل تفضیل است ولی افعل تفضیل گاهی با اضافه استعمال میشود گاهی با «مِن» یک وقت میگوییم «أفضل منه» یا «منهم» این معنایش این است که برتر است و بهتر است یک وقت میگوییم «أفضل الأنبیاء کذا» یعنی بهترین پیامبر این عصر, بین «أفضل منهم» با «أفضلهم» خیلی فرق است وقتی گفته شد «أفضل الأعمال أحمزها» (1) یعنی بهترین عمل نه بهتر از دیگران, ممکن است این بهتر از دیگران با بهترین یک مصداق مشترک داشته باشند ولی وقتی گفتیم «أفضل منهم» با «أفضلهم» خیلی فرق میکند. در اینجا فرمود: أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ نه «أحسن من الذی کانوا یعملون» آن طوری که معنا شد یعنی به بهترین اعمال آنها پاداش میدهیم و آن طوری که جناب زمخشری و همفکرانشان معنا کردند این است که بهترین جزا را به آنها میدهیم (2) آن هم ممکن است با این معنایی که ذکر شده نزدیک باشد ولی از نظر لفظ دور است اگر گفتیم وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ یعنی آنها را به بهترین کاری که کردند پاداش میدهیم نه اینکه آنها را به بهترین پاداش, پاداش میدهیم.
تبیین پاداش مضاعف الهی بر مؤمنان
ص: 367
مطلب دیگر اینکه «أحسن مما کانوا یعملون» نیست چون اگر «أحسن مما کانوا یعملون» بود در سورهٴ مبارکهٴ «نور» دیگر نمیفرمود ما أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا پاداش میدهیم و اضافه میکنیم آیه 38 سورهٴ مبارکهٴ «نور» این است که لِیُجْزِیَهُمْ اللَّهُ أحَسْنَ مَا عَمِلُوا وَیَزِیدَهُم مِن فَضْلِهِ یعنی اینها اگر صد عمل دارند چند عملشان جزء برجستهترین اعمال آنهاست ما اعمال اینها را به حساب آن برجستهترین محاسبه میکنیم به آنها پاداش میدهیم و اضافه هم میدهیم اگر «أحسن مما کانوا یعملون» بود دیگر اضافه معنا نداشت.
تصریح قرآن به رسالت حضرت ابراهیم(علیه السلام)
مطلب بعدی در جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) قرآن کریم گاهی به عنوان أَرْسَلَنَا ذکر میکند گاهی به عنوان «رسل» ذکر میکند در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» فرمود: لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ این به منزله متن و اصل, در ضمن این اصل, فرمود: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً وَإِبْرَاهِیمَ خب نوح میشود «مِن المرسلین» ابراهیم میشود «مِن المرسلین» اول فرمود: لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بعد به عنوان صغرای این کبرا, مصداق این معنای جامع فرمود: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً وَإِبْرَاهِیمَ وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتَابَ (1) در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» فرمود: إِنَّا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ کَمَا أَوْحَیْنَا إِلَی نُوحٍ وَالنَّبِیِّینَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَیْنَا إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَعِیسی وَأَیُّوبَ وَیُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَیْمانَ وَآتَیْنَا دَاوُود زَبُوراً ٭ وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ همه اینها جزء مرسلین است وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً همه اینها را که گفتیم رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ. (2) اینها تصریحی است که قرآن کریم درباره رسالت وجود مبارک حضرت ابراهیم دارد اما در جریان آیهای که فعلاً محلّ بحث است فرمود این کاری که قوم لوط کردند این کاری است که هیچ کسی نکرده.
ص: 368
بیان مأموریت فرشتگان ملاقاتکننده با حضرت ابراهیم(علیه السلام)
آیه 31 این سوره این است که فرستادههای ما آمدند به ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) بشارت بدهند که به او خدا فرزندی میدهد به نام اسماعیل و مثلاً بعدها این فرزند به چه صورتهایی در میآید و چه خدماتی میکند اینها برای این بشارت آمدند چون لوط زیرمجموعه ابراهیم(سلام الله علیهما) بود و قوم لوط به آن فجیعه مبتلا بودند اینها دو مأموریت داشتند یکی تبشیر نسبت به ابراهیم(سلام الله علیه) یکی انذار نسبت به قوم لوط. بخشی از این در آیات سورهٴ مبارکهٴ «هود» گذشت مقداری هم در سورهٴ «شعراء» و «نمل» گذشت فرمود: وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَی اینها دو حرف زدند اول بشارت دادند به وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) که فرزندی پیدا خواهید کرد بعد انذار کردند نسبت به قوم لوط گفتند: إِنَّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ چرا, برای اینکه إِنَّ أَهْلَهَا کَانُوا ظَالِمِینَ اینها به انسانیّت, به دین, به شرف انسانیّت ستم کردند.
دو وجه مطرح در مراد حضرت ابراهیم(علیه السلام) از جمله إِنَّ فِیهَا لُوطاً
حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود در این قریه, لوط زندگی میکند غالب مفسّرین نظرشان این است که شما که بخواهید قریه را ویران کنید خب لوط پیامبر در اینجا هست آیا نظرشان این بود که شما مواظب باشید به لوط آسیب نرسد یا راهی که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند که غرض ابراهیم(سلام الله علیه) این است که شما به احترام لوط کاری به اینها نداشته باشید اینها را بگذارید به عذاب قیامت اینها را عذاب کنید ویران کنید این محل را به صورت تلّی از خاک در بیاورید این کار را نکنید به برکت لوط و احترام لوط به اینها آسیب نرسانید (1) آیا منظور وجود مبارک ابراهیم آن بود یعنی در این محل لوط زندگی میکند شما اگر بخواهید این محل را زیرورو کنید لوط آسیب میبیند آنها میگویند نه, ما مواظبیم که به لوط آسیب نرسد یا نه, منظور ابراهیم(سلام الله علیه) آن است که چون لوط در این محل زندگی میکند به برکت لوط این محل را آسیب نرسانید این زکریا بن آدم که در شیخان مدفون است به امام هشتم عرض کرد که برای من زندگی در این شهر خیلی آسان نیست اجازه میدهید من از قم بروم بیرون؟ پاسخی که وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) به زکریا بن آدم که در شیخان دفن است داد این است که نه, تو در قم باش خدا به برکت تو عذاب را از این منطقه برمیدارد همان طوری که به برکت قبر پدرم موسی بن جعفر(سلام الله علیهما) عذاب را از آن منطقه برمیدارد (2) این قبر یک روحانی وفادار به ولایت است. وجود مبارک امام رضا فرمود به احترام تو عذاب برداشته میشود همان طوری که به احترام قبر پدرم عذاب برداشته میشود یعنی وجود تو به منزله قبر پدر من است حالا ابراهیم(سلام الله علیه) میخواهد بگوید که به برکت لوط شما شهر را زیرورو نکنید حالا بگذارید به عذاب قیامت اینها معذّب بشوند آیا منظور حضرت ابراهیم آن بود یا این. سیدناالاستاد میفرمایند به قرینه آیات سورهٴ مبارکهٴ «هود» منظور حضرت ابراهیم شفاعت بود.
ص: 369
کیفیت مهمانی فرشتگان با حضرت ابراهیم(علیه السلام) و همسرش
در سورهٴ مبارکهٴ «هود» به این صورت است آیه 69 به بعد سورهٴ «هود» وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیَم بِالْبُشْرَی قَالُوا سَلاَماً قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ یعنی طولی نکشید که وجود مبارک ابراهیم خلیل آن گوسالهای را بریان کرده برای مهمانان آورد که برخیها در ذیل این استفاده کردند که ادب ضیافت و پذیرایی این است که غذا را ببرند نزد مهمان نه مهمان را ببرند نزد غذا (که فعلاً اینطور رسم است) ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) امکاناتی داشت همین گوسالهای را که بریان کرده و در آنجا آماده کرده ممکن بود در اتاق دیگر آماده بکند و مهمانها را نزد غذا ببرد که رسم کنونی این است ولی اینچنین نکرد غذا را نزد مهمان آورد که فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ (1) نه «قرّبهم الیه» غذا را نزد مهمان برد نه مهمان را نزد غذا که آن هم در بخشهای دیگر قرآن کریم است وقتی که غذا را آورد دید که اینها غذابخور نیستند فَلَمَّا رَأی أَیْدِیَهُمْ یعنی دستهای این فرشتهها که لاَ تَصِلُ إلَیْهِ به این غذا, آن وقت احساس کرد که پس شما چه کسی هستید؟ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً.
قَالُوا لاَ تَخَفْ ما فرستادگان خداییم آن که ذاتاً عالِم است ذات اقدس الهی است اینها لحظه به لحظه با الهام الهی, با وحی الهی, با گفتار فرشتهها عالِم میشوند قَالُوا لاَ تَخَفْ برای اینکه ما مأموریتی داریم هم آن بشارت را و هم این انذار را إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی قَوْمِ لُوطٍ در این حال همسر وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) ایستاده بود وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ همسرش ایستاده بود او هم لبخند زد ما به حضرت ابراهیم گفتیم تو فرزند پیدا میکنی, نوه پیدا میکنی و اینها, همسرش که ایستاده بود قَالَتْ یَا وَیْلَتَی ءَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذَا لَشَیءٌ عَجِیبٌ که بحثش در آن سوره گذشت قَالُوا أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ. ص: 370
1) (8) . سورهٴ ذاریات, آیهٴ 27.
ظهور محدودیت شفاعت در مجادله حضرت ابراهیم(علیه السلام) با فرشتگان
این صحنه که گذشت فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِیمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَی این قصّه بُشرا تمام شد به حضرت ابراهیم گفتیم تو پدر میشوی نوه پیدا میکنی اسحاق فرزند توست, یعقوب نوه توست این صحنه که گذشت یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ حالا دارد با ما مجادله میکند که شما آمدید میخواهید آن منطقه را زیرورو کنید اینها بالأخره بشرند به قیامت واگذار کنید یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ چرا؟ برای اینکه إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ این سه خصلت را دارد ولی ما گفتیم یَا إِبْرَاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذَا حلم, حسابی دارد صبر هم حسابی دارد شکیبایی هم حسابی دارد یَا إِبْرَاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَإِنَّهُمْ آتِیِهمْ عَذَابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ این معلوم میشود که شفاعت انبیا(علیهم السلام) هم بر اساس مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ (1) است, اینجا وجود مبارک ابراهیم مأذون نبود شفاعت کند یعنی به او اذن ندادند فرمود عذاب, قطعی است اینها دیگر حقّ حیات ندارند قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَإِنَّهُمْ آتِیِهمْ عَذَابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ و عذاب قطعی شد. سیدناالاستاد به شهادت این بخش از آیات سورهٴ مبارکهٴ «هود» میفرماید آنچه در سورهٴ «عنکبوت» هست و وجود مبارک ابراهیم میگوید: إِنَّ فِیهَا لُوطاً یعنی به احترام لوط عذاب را از این منطقه بردارید نه اینکه مواظب باشید به لوط آسیب نرسد.
سرّ نگرانی حضرت لوط(علیه السلام) هنگام مشاهده فرشتگان
وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً حالا وقتی که از محضر وجود مبارک ابراهیم فاصله گرفتند به حضور لوط رسیدند قصّه فرشتهها و لوط و قوم لوط مطرح است وقتی اینها با چهرههای زیبا و جمال فرشتگی در آمدند و وجود مبارک لوط اینها را دید سِیءَ بِهِمْ خیلی به او بد گذشت سِیءَ فعل مجهول است نایب فاعلش لوط(سلام الله علیه) است به وسیله آمدن آنها به او خیلی سخت گذشت (یک) بعد اینها مهمانان لوطاند چگونه لوط از اینها پذیرایی کند وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً (دو) ما در ادبیات فارسی میگوییم فلان شخص دستش باز است عرب میگوید این رحبالذراع است یا میگوییم فلان شخص دستش بسته است عرب میگوید ضیقالذراع است یعنی دستش بسته است ضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً یعنی برای پذیرایی آماده نبود جریان حضرت ابراهیم نبود که آن قدرت را داشته باشد جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ باشد. بنابراین این سِیءَ بِهِمْ این سِیءَ فعل مجهول است و نایب فاعل آن وجود مبارک لوط است ـ حالا برخیها احتمال میدادند که خود بِهِمْ نایب فاعل باشد (2) ـ بِهِمْ یعنی به وسیله اینها به حضرت لوط خیلی سخت گذشت و برای پذیرایی اینها هم دستش باز نبود اگر دست انسانی باز باشد امکانات داشته باشد میگویند رحبالذراع, اگر بسته باشد میگویند ضیقالذراع ما هم در ادبیات فارسی میگوییم دست فلان کس باز است دست فلان شخص بسته است سِیءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً این در سورهٴ مبارکهٴ «هود» بود. ص: 371
نجات حضرت لوط(علیه السلام) و عذاب قوم ایشان
اما در اینجا هم وقتی ابراهیم(سلام الله علیه) دید مهمانان آمدند قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطاً ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود در این قریه لوط است منظورش همان یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ بود قَالُوا آنها گفتند نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِیهَا اگر بنا شد به احترام لوط, اهل آن محل نجات پیدا کنند به ما میگفتند, خدا عالِم بود به ما گفت ما هم عالِمیم در اینجا لوط زندگی میکند ما هم احترام لوط را حفظ میکنیم هم این محل را ویران میکنیم احترام لوط به این حفظ میشود که ما به او میگوییم شما و اهلتان به استثنای آن همسر این محل را ترک کنید وقتی این محل را ترک کردند ما این محل را ویران میکنیم نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِیهَا راه را به ما گفتند که چگونه لوط را و اهلش را نجات بدهیم بعد محل را ویران کنیم لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ یعنی جزء ماندهها هستند وَلَمَّا أَن جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِیءَ لوط بِهِمْ, وَضَاقَ لوط بِهِمْ ذَرْعاً دستش بسته بود که از این مهمانان محترم چگونه پذیرایی کند بر خلاف حضرت ابراهیم که جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ آنها گفتند: لاَ تَخَفْ وَلاَ تَحْزَنْ نه خوف داشته باش نسبت به آینده نه حزن داشته باش نسبت به اینکه چیزی از دست دادی ما تو را و اهل تو را به استثنای همسرت نجات میدهیم این میماند شما از این محل بیرون میروید بعد ما این محل را ویران میکنیم إِلَّا امْرَأَتَکَ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ ٭ إِنَّا مُنزِلُونَ این به صورت جمله اسمیه با تأکید إِنَّا مُنزِلُونَ عَلَی أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ یک عذاب, یک پلیدی از آسمان نازل میکنیم در اثر اینکه فسق ورزیدند بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ.
ص: 372
بشارت ایمنی مؤمنان از اثرات مخرّب عذاب معجزهگونه الهی
پرسش: در بعضی روایات هست که بهلول نبّاش وقتی کنار پیغمبر آمد حضرت فرمود از من دور شو که عذابت من را نگیرد (1) احتمال دارد که این ترس حضرت ابراهیم برای حضرت لوط برای این بود که مبادا عذاب او را بگیرد؟
پاسخ: نه, معجزات الهی یک وقت است یک امر عادی است آن امر عادی ممکن است که به همه آسیب برساند اما عذاب الهی که معجزه است میبینید کاملاً بین مؤمن و کافر فرق میگذارد در جریان همین رود نیل بود که وقتی پیروان حضرت موسی آب مینوشیدند آب بود آنها میخواستند آب بنوشند خون بود این وقتی معجزه باشد فرق میگذارد البته اگر حادثه عادی باشد ممکن است که افراد آسیب ببینند آن هم آزمون الهی است ولی معجزه که باشد کاملاً فرق میگذارند.
آسیبهای جدایی دین و علم
پرسش: این سِیءَ بِهِمْ از نظر کیفی نتوانست مهمانی کند یا...؟
پاسخ: نه آن سِیءَ بِهِمْ برای اینکه این جوانهای فرشتهمنش آمدند اینها هم که یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ.
عبرتآموزی عذاب قوم لوط بر آیندگان
در اینجا فرمود: إِنَّا مُنزِلُونَ عَلَی أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ بعد فرمود طولی نکشید که ما این قریه را زیرورو کردیم و اگر کسی آثار باستانی را میشناسد میراث فرهنگیشناس باشد راهش را ما نشان میدهیم وَلَقَد تَرَکْنَا مِنْهَا از آن قریه آیَةً بَیِّنَةً لِقَومٍ یَعْقِلُونَ یک آدمهای بفهم, یک آدمهای میراث فرهنگیشناس, یک آدم وسمهشناس, یک آدم سِمهشناس, یک آدم سیماشناس اینها میتوانند کند و کاو بکنند که چه کسی اینجا دفن شده. عاقل غیر از آن مؤمن است مؤمن خدا را قبول دارد پیغمبر را امام را اما حالا بفهمد یک تکّه سفال برای چند قرن قبل است که متوجه نمیشود در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» این بحث مبسوطاً گذشت فرمود شما که از مکه به طرف شام میروید این سر راهتان است این راهها دو قسم است آن اتوبان به اصطلاح بزرگراه را عرب میگوید امام که اگر کسی وارد این راه شد به مقصد میرسد دیگر لازم نیست از این و آن سؤال بکند اتوبان, بزرگراه آدم را به مقصد میرساند این را عرب میگویند امام, هر راهی را نمیگوید امام از مکه به شام امامی داشت بزرگراه داشت که قافله از آنجا میرفتند کسی وارد آن راه میشد مستقیماً به شام میرسید یا از شام حرکت میکرد مستقیماً به مکه میرسید یک راههای فرعی هم دو طرفش دارد فرمود ما این قریهها را که ویران کردیم دو محل بود إِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ یعنی برِ اتوبان است اگر وسمهشناس باشید متوسّم باشید آثار فرهنگی بشناسید میراث فرهنگی بشناسید تشخیص میدهید اینها برای کدام قرن است فرمود: فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ (2) این برِ اتوبان است منتها شما باید متوسّم باشید اگر مسئله آیت و معجزه و اینها باشد آن را مفرد آورده فرمود برای مؤمنین این معجزه است لَآیَةً لِّلْمُؤْمِنِینَ (3) اما برای متوسّم, متوسّم از وَسَمة است وَسمة یعنی علامت, موسوم یعنی علامتدار سِمه اصل آن وَسم بود سیما به معنی صورت نیست سیما به معنی علامت است فرمود اگر کسی سیماشناس باشد سِمهشناس باشد موسومشناس باشد که از او به عنوان متوسّم یاد میکنند این میفهمد میراث فرهنگی اینجا چیست چه قومی اینجا بودند إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (4) خب ما این کار را کردیم برِ اتوبان هم است نزدیک جاده عمومی است بروید تحقیق کنید إِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ یعنی بَرِ اتوبان است بر بزرگراه است اینجا هم فرمود ما آیه بیّن و علامت روشن گذاشتیم وَلَقَد تَرَکْنَا مِنْهَا آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ اگر کسی دانشمند باشد فرهیخته باشد میراث فرهنگیشناس باشد میتواند بفهمد پس آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» است آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» است ناظر به این است که این اقوام هر قدرتی که داشتند آثار آنها, ظروف آنها الآن زیر خاک است اگر کسی زیر خاکشناس باشد میتـواند بررسی کند.
ص: 373
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَارْجُوا الْیَوْمَ الْآخِرَ وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (36 فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دَارِهِمْ جَاثِمِینَ (37) وَعَاداً وَثَمُودَ وَقَد تَبَیَّنَ لَکُم مِن مَسَاکِنِهِمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَکَانُوا مُسْتَبْصِرِینَ (38) وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءَهُم مُّوسَی بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ وَمَا کَانُوا سَابِقِینَ (39) فَکُلّاً أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُم مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِباً وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَنْ أَغْرَقْنَا وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلکِن کَانُوا انفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (40)) برخی از مطالبی که مربوط به آیات قبل است این است که در قرآن کریم برای انبیا(علیهم السلام) و برای مرسلین(علیهم السلام) تفاضلی هست اینها همهشان یکسان نیستند گذشته از اینکه بعضی جزء اولواالعزماند و دارای کتاباند و برخی حافظ کتاب و شریعت دیگریاند تصریح به تفاضل انبیا و مرسلین هم شده است که لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ, (1) تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (2) درباره اولیا یک بحث دیگری است ولی درباره انبیا و مرسلین این تفاضل هست.
فاصله بین نوح و ابراهیم(سلام الله علیهما) از خود این آیات مشخص نمیشود ولی از برخی از آیات برمیآید که وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) فضلیتی دارد که مخصوص خود آن حضرت است درباره انبیای دیگر غالباً سخن از سلام الهی هست سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ, (3) سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ (4) و مانند آن اما در تمام قرآن یک جا سلام جهانی هست و آن سلام مخصوص نوح(سلام الله علیه) است که دارد سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ (5) چنین سلامی در هیچ جای قرآن برای هیچ پیامبری نیست این نشانهٴ عظمت اوست که او شیخالأنبیاست و نُه قرن و نیم تلاش و کوشش او باعث چنین سلام جهانی شده است سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ قهراً آن مذاکرهای که نوح(سلام الله علیه) با ذات اقدس الهی درباره فرزندش داشت آن برای اینکه روشن بشود برای خود او و جواب مردم را هم بدهد چون خداوند به حضرت نوح فرمود تو و اهلت نجات پیدا میکنی وقتی پسر نوح غرق شد برای حضرت نوح سؤال مطرح شد که خدایا شما وعده نجات اهل دادی و فرزند من از اهل من بود آنگاه پاسخ داده شد که این اهل تو نیست برای اینکه منظور اهل ایمانی و دینی است تنها شناسنامهای نیست. علوم اینها لحظه به لحظه با وحی الهی و عنایت الهی است تنها مبدیی که علمش ذاتی است فقط ذات اقدس الهی است بنابراین نمیشود گفت که وجود مبارک ابراهیم چون حلیم و اوّاه و مُنیب بود (6) از نوح(سلام الله علیه) افضل بود.
ص: 374
مطلب بعدی درباره خود حضرت ابراهیم است حضرت ابراهیم سؤالاتی که دارد سؤال علمی نیست که مثلاً رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی (1) تا من به مقام یقین و طمأنینه برسم و قلبم آرام بشود چون خود آن حضرت با طمأنینه قلب در محاجّه با نمرود بالصراحه فرمود: رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ (2) این برهان قاطع را اقامه کرد و ذات اقدس الهی هم بر اساس برهان و استدلال ابراهیم صحّه گذاشت فرمود: أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ (3) کذا, این حجّت بالغه ابراهیم را خدا امضا کرد پس وجود مبارک ابراهیم «علی طمأنینة من المبدأ و المعاد» بود اما اینکه عرض کرد رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی این چهارمین قصّه معاد قرآن است یک بخش علم حصولی است که احتجاج ابراهیم با نمرود است یک بحث درباره قومی که خَرَجُوا مِن دِیَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ که از دیاری خارج شدند مُوتُوْا ثُمَّ أَحْیَاهُمْ (4) عدّهای برای فرار از مرگ از محلّی که در اثر بیماری مرگزا بود خارج شدند خدا آنها را در خارج یا همان منطقه اماته کرد بعد احیا کرد بعد به اینها نشان داد. قسم سوم جریان عُزیر یا اِرمیا یا کس دیگری بود که مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا خدا همین صحنه احیا و اماته را درباره خود او پیاده کرد فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ. (5) قسمت چهارم کاری اصلاً به قبل ندارد به وجود مبارک حضرت ابراهیم چیزی یاد داد و حضرت ابراهیم هم همان را میخواست حضرت ابراهیم نمیخواست بگوید خدایا من میخواهم مطمئن بشوم چگونه مُردهها را زنده میکنی عرض کرد یاد بده من هم مثل شما مظهر محیی بشوم مظهر ممیت بشوم من هم مرده را زنده کنم فرمود راهش این است چهارتا مرغ میگیری میکُشی میخوانی میآیند. وقتی دارد عرض میکند رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی معنایش این نیست که چگونه مردهها را زنده میکنی او یقین داشت نه «ربّ کیف تحیی» نه, به من نشان بده که من هم مظهر محیی بشوم من هم مظهر ممیت بشوم بعدها وجود مبارک عیسی هم همین کار را کرد مظهر محیی شد ممیت شد وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی (6) عرض کرد نشان بده من هم این کار را بکنم فرمود راهش این است من میخواهم به این طمأنینه برسم که مظهر «هو المحیی» (7) بشوم مظهر «هو الممیت» (8) بشوم فرمود این راهش این است که این چهارتا مرغ را میگیری میکُشی میکوبی ذرّاتشان را به هم مخلوط میکنی ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِیَنَّکَ سَعْیاً (9) ما در قیامت یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ (10) تو هم در اینجا هر یک از اینها را سرش را بگیر صدا بزن یا فلان این زنده میشود این چیز دیگر است کاری با سه قسم قبلی ندارد.
ص: 375
1) (7) . سورهٴ بقره, آیهٴ 260.
2) (8) . سورهٴ بقره, آیهٴ 258.
3) (9) . سورهٴ بقره, آیهٴ 258.
4) (10) . سورهٴ بقره, آیهٴ 243
5) (11) . سورهٴ بقره, آیهٴ 259.
6) (12) . سورهٴ مائده, آیهٴ 110.
7) (13) . التوحید (شیخ صدوق), ص269.
8) (14) . نهجالبلاغه, نامه 31.
9) (15) . سورهٴ بقره, آیهٴ 260.
10) (16) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 71.
اوج مقام ابراهیم(سلام الله علیه) آنجاست که شده مظهر «هو المحیی» وگرنه میدانست که چه کار بکند اما در اینجا چون حلیم است اوّاه است مُنیب است بر اساس «الآیات یُفسّر بعضها بعضا» (1) آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «هود» گذشت جدال و گفتگوی وجود مبارک ابراهیم با فرشتهها را شرح میدهد که درباره قوم لوط مجادله میکرد که بالأخره اینها گناه کردند صبر کنید ببخشید یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ نه درباره خود لوط, مگر میشود پیغمبر نداند که لوط پیغمبر مورد عذاب قرار نمیگیرد آن وقت بر اساس این «الآیات یُفسّر بعضها بعضا».
سیدناالاستاد این حرفی که وجود مبارک ابراهیم زد به فرشتهها فرمود: إِنَّ فِیهَا لُوطاً آنها گفتند: نَحْنُ أَعْلَمُ (2) مشکل آنهاست که درست به مطلب ابراهیم نرسیدند نه مشکل ابراهیم, گاهی شاگرد حرف استاد را نمیفهمد و آن جریان فرشتهها هستند و انسان کامل، مشکل فرشتهها بود نه مشکل ابراهیم برای اینکه ما یک سلسله مدبّرات در عالَم داریم به نام فرشتهها از این مدبّرات سؤال کنیم شما شاگردان چه کسی هستید یعنی نزد چه کسی درس خواندید میگویند نزد انسان کامل از کجا انسان کامل معلّم شماست؟ برای اینکه خدای سبحان جهان را با اسما اداره میکند اینکه در دعای «کمیل» میگوییم «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» (3) جهان را اسمای الهی اداره میکند اسما آن مرحله چهارم است یعنی لفظ نیست مفهوم نیست مصداق نیست آن حقیقتِ ظاهر در این مصداق که این مصداق مظهر آن است آن اسم است خدا با اسما جهان را اداره میکند این اسما را به خلیفه خودش یاد داد عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ بعد به فرشتهها فرمود شما اینها را بلدید عرض کردند نه, اگر استعداد داشته بودند که خدا یادشان میداد اینها دو مرحله عقباند یکی استعداد آن را ندارند که شاگرد بلاواسطه خدا باشند وگرنه خدا این اسما را یاد ملائکه میداد دو: حالا که شاگرد انسان کاملاند آن لیاقت را ندارند که علم اسما را یاد بگیرند در حدّ اِنبا و گزارش باخبر میشوند قَالَ یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (4) دو مرتبه فرشتهها از انسان کامل دنبالاند مشکل فرشتهها بود که حرف ابراهیم را نفهمیدند نه مشکل ابراهیم خلیل.
ص: 376
بیان نورانی حسن بن علی(علیهما السلام) در بحث روایی ملاحظه فرمودید سیدناالاستاد این روایت را نقل کرده در بحث روایی این حدیث شریف از وجود مبارک حسن بن علی(علیهما السلام) هست که فرمود وجود مبارک ابراهیم با فرشتهها گفتگو کرده است «یَستبقیهم» درصدد این است که اینها عذاب نشوند چرا, «و هو قول الله عزّ و جلّ یُجَادِلُنَا فِی قُومِ لُوطٍ» (1 حضرت به برکت و شهادت آیه سورهٴ «هود» دارد استدلال میکند که گفتمان ابراهیم و فرشتهها(علیهم السلام) برای نجات این قوم بود نه برای نجات لوط.)پرسش:...؟پاسخ: همان, اشکال در آنهاست که حرف ابراهیم را متوجه نشدند.پرسش:...؟پاسخ: نه, غرض این است که اگر اینچنین معنا بکنیم حمل بر صحّت است وگرنه ظاهرش این است که اینها متوجّه نشدند که مسیر فرمایش ابراهیم کجاست ابراهیم(سلام الله علیه میداند که هیچ پیغمبری مورد عذاب نیست این را همه مؤمنین میدانند, ابراهیمی که جزء مخلَصین است نداند که لوط جزء معذّبین نیست.)پرسش:...؟پاسخ: نه, اگر شفاعت الهی شامل حال اینها بشود فرمود: ﴿مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (2) همین است این دعایی که میخوانیم «یا مَن یقبل الیسیر و یعفو عن الکثیر» (3) از همین آیه گرفته شده فرمود بسیاری از گناهان است که خدا میبخشد ما نمیدانیم اسرار عالَم چیست چه وقت میخواهد پاسخ بدهد در دنیا پاسخ میدهد در برزخ پاسخ میدهد در قیامت پاسخ میدهد ولی آن رحمت و عنایت و اوّاه و حلیم بودنِ کسی ایجاب میکند که از خدا بخواهند صرفنظر کند اینها هم میفرمایند نه, اینها دیگر به نصاب تعذیب رسیدند این بیان نورانی حسن بن علی که فرمود وجود مبارک ابراهیم «یستبقیهم» و به جمله یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ استدلال میکند همین است سیدناالاستاد با یک چشم نورانیشان آیات را میدیدند با چشم نورانی دیگر روایات را, گرچه قرآن به صورت «القرآن یفسّر بعضها بعضا» است اما در محور میزان, در تشخیص موزون الاّ ولابد با یک نظر قرآن و با یک نظر روایات این روایت حسن بن علی را هم خود سیدناالاستاد نقل کرده هم در تفسیر کنزالدقائق.
ص: 377
پرسش: در آن روایت میفرماید: «یملأ الله الأرض به قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جورا» (1) یعنی با قسط و عدل ظلم و جور را برطرف میکنند چطور است که در امم گذشته با هلاکت و عذابهای اینچنینی [ظلم را برطرف میفرمود]؟
ذات اقدس الهی فرمود وجود مبارک پیغمبر خصیصهای دارد که الآن بخشی از آن خصیصهها به وسیله ائمه(علیهم السلام) ثابت شده است و امروز به وجود مبارک ولیّ عصر زنده است فرمود دو چیز در امّت اسلامی رافع عذاب است یکی استغفار مردم, یکی وجود نورانی حضرت وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ وَمَا کَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (2) .
وجود مبارک حضرت امیر همین مطلب قرآنی را در نهجالبلاغه فرمود خدای سبحان دو امان دارد یکی استغفار, یکی هم وجود مبارک پیامبر بعد فرمود مردم! آن وجود مبارک پیامبر را هم به حسب ظاهر از دست دادید استغفار را از دست ندهید (3) اگر ذوات مقدس اهل بیت(علیهم السلام) از بخشی از جهت, نظیر وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هستند ما چه میدانیم به وسیله آن ذوات مقدس آن عذاب استئصال را عذاب عمومی را برمیدارد عذاب مقطعی البته هست آنجایی که فرمود: وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ یعنی عذابی نظیر عذاب اُمم قبلی که عذاب استئصال باشد وگرنه مقطعی عذاب آمده جاهای شخصی عذاب آمده اما عذابی که امت را زیر و رو کند نیامده و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که «رحمةٌ للعالمین» است (4) این اثر را دارد الیوم هم ممکن است وجود مبارک حضرت ولیّ عصر این اثر را داشته باشد آن را که نمیدانیم ولی این معلوم است که اگر حجّت خدا از ذات اقدس الهی درخواست کند عذاب میآید اینجا هم حضرت لوط عذاب درخواست کرد عرض کرد که رَبِّ انصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ (5) وقتی که کار به مراحل نهایی رسید در آیه سی همین سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» لوط عرض کرد که رَبِّ انصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ آن وقت عذاب الهی آمد.
ص: 378
مطلب بعدی آن است که در جریان انبیا قصّه را سه نحو ذکر کردند یک وقت است که از پیامبر(علیه الصلاة و علیه السلام) شروع میکنند به امت میرسند مثل جریان نوح مثل جریان ابراهیم مثل جریان لوط مثل جریان شعیب, گاهی از امّت شروع میکنند به پیامبرشان(علیهم السلام) میرسند مثل جریان قارون, جریان فرعون, جریان هامان که اول اینها را ذکر میکند بعد میفرماید: جَاءَهُم مُّوسَی گاهی قصّه خود امت را ذکر میکند نه مسبوق است به نام پیامبرشان نه ملحوق است مثل عاد و ثمود آنچه در این یک صفحه و نصف یا دو صفحه از قصص انبیا آمده در همین سه محور است که گاهی میفرماید: لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً (1) بعد اسم قومش را میآورد وَإِبْرَاهِیمَ (2) بعد اسم قومش را میآورد بعد لُوطاً (3) اسم قومش را میآورد, بعد وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً گاهی اول اسم قوم است بعد اسم پیامبر, گاهی اسم پیامبرشان اصلاً نیست برای اینکه مبسوطاً در آیات دیگر گذشت.
مطلب بعدی آن است که اگر عذابی بیاید و منطقهای را ویران کند و در بین آنها آدمهای صالحی باشند حتماً آن آدمهای صالح به وظیفهشان که امر به معروف و نهی از منکر باشد عمل نکردند این روایت نورانی را مرحوم کلینی در کافی هم نقل کرده که فرشتههای الهی مأمور شدند منطقهای را زیر و رو بکنند وقتی نزدیک آن منطقه رسیدند دیدند کسی هست که اهل نماز شب است گفتند ما عذاب بفرستیم, نفرستیم, وقتی از ذات اقدس الهی سؤال کردند فرمودند این فقط گرفتار کار خودش است امر به معروف نکرده, نهی از منکر نکرده به فکر اصلاح جامعه نبوده این دین خدا را حفظ نکرده این به وظیفه خودش عمل نکرده (4) این روایت را مرحوم کلینی در کافی نقل کرده بنابراین اگر عذاب الهی بیاید و کسی در آن منطقه به وظیفه خودش عمل کرده باشد حتماً خدا او را نجات میدهد جریان قوم موسی اینطور بود جریان بسیاری از امم اینطور بود که مؤمنینشان را نجات میدادند و کفارشان را تعذیب میکردند.
ص: 379
وجود مبارک لوط از منطقهای آمده اینجا و مهاجر بود إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَی رَبِّی (1) البته نزدیک بود به منطقه زیست حضرت ابراهیم(سلام الله علیهما) برای اینکه فرشتهها گفتند: مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ (2) حالا یا چون آنهایی که قوم لوط بودند از نظر جغرافیایی نزدیک محلّ زیست ابراهیم(سلام الله علیه) بودند یا نه, عهد ذهنی و ذکری بود ولی به هر حال ظاهرش این است که مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ نزدیک بودند.
جریان قوم لوط اگر واقعاً کسی حالا یا زن است یا مرد ـ اگر خنثی باشد باید خودش را معالجه کند ـ اگر مشکل غریزهای دارد حتماً باید درمان بشود اینطور نیست که درمان برای این بیماری نباشد خیلی از بیماریهاست که درمانش ناشناخته است این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) را مرحوم کلینی نقل کرده است «کلّما أحدث العباد مِن الذنوب ما لم یکونوا یعملون أحدث الله لهم من البلاء ما لم یکونوا یعرفون» (3) فرمود گناهان تازه, عذابهای تازه میآورد گناهانی که سابقه نداشت اگر انجام دادند عذابهایی میآید که اصلاً نمیدانند از کجاست «کلّما أحدث العباد مِن الذنوب ما لم یکونوا یعملون أحدث الله لهم من البلاء ما لم یکونوا یعرفون» این تلازم هست انسان چیزی جدای از عالَم نیست همانطوری که حوادث عالَم در انسان اثر میگذارد اعمال انسان هم در رخداد عالَم بیاثر نیست اینطور نیست که آدم بگوید چه بد چه خوب زلزله یک امر طبیعی است، بله زلزله امر طبیعی است اما چه وقت بیاید و کجا بیاید و چقدر بیاید نظمی دارد حساب و کتابی دارد باران یک امر طبیعی است اما چه وقت بیاید و کجا بیاید و چقدر بیاید هر قطرهای را فرشتهای میآورد (4) حساب و کتابی دارد در روایات هست که اگر مردم نالایق بودند ما به این ابرها دستور میدهیم باران را ببرد در دریا بریزد (5) این طور نیست که اعمال ما اثری نداشته باشد از آن طرف فرمود: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ (6) بیگانه هوس باطل دارد تحریم میکند کار به دست دیگری است رازق دیگری است از تحریم هیچ کاری ساخته نیست در صورتی که ما در مسیر دین باشیم فرمود: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ والارضِ زمین در اختیار خدا, آسمان در اختیار خدا, نیروها در اختیار خدا, فرمود مگر دیگری رازق است؟! اینها طبل باطل میکوبند واقعش این است فرمود اگر شما درست راه رفتید ما همه نعمتها را به شما میدهیم فرمود: وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِم مِن رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ این سنّت الهی است مسیحی این طور است یهودی اینطور است مسلمان اینطور است هر کسی با خدا بود دستور خدا را انجام داد در هر زمان و زمینی باشد این است الیوم تنها دین, دین اسلام است باید این کار را کرد آنجا که فرمود: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی برای آن بخش است اینجا وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ برای این بخش است غرض این است که اگر ذات اقدس الهی زلزله دارد بر اساس نظمهای ریاضی است اما چه وقت و کجا حسابشده است باران دارد بر اساس نظمهای ریاضی است برف و تگرگ دارد بر اساس نظمهای ریاضی است اما چه وقت و کجای آن به صلاحدید خود ذات اقدس الهی است عذاب هم همین طور است در جریان ذکورت و انوثت هم اگر کسی گرایش باطل داشت حتماً باید خودش را معالجه کند اینطور نیست که بگوید حالا چون گرایش به همجنس دارد این کار برای او حلال باشد یا نه, بیماری است و بیماری باید درمان بشود اگر این بیماری درمان نشده اگر کسی راه صحیح را طی کند ذات اقدس الهی فکر طبیب را به تشخیص بیماری هدایت میکند این دعا و توسل حداقل در پنج بخش اثر دارد یک وقت است کسی حمد میخواند بیمار فوراً شفا پیدا میکند آن یک کرامت است یا با دعای نورانی کسی که دم مسیحایی دارد فوراً درمان میشود آن کرامت است اما این حمدهای ما یقیناً اثر دارد این در پنج بخش اثر دارد اولاً خود بیمار متحیّر است به کدام پزشک مراجعه کند خدای سبحان با این حمدها با این توسلها با این استشفاها فکرش را هدایت میکند که نزد کدام طبیب برود خب اطبّا هم اینچنین نیست که کاملاً به همه علوم آگاه باشند گاهی اشتباه میکنند با یک «ببخشید» میخواهند مسئله را حل کنند رهبری و هدایت فکر طبیب به تشخیص مرض تصادفی نیست این به برکت آن حمد است بخش سوم اگر بیماری را تشخیص داد داروی معالجش چه چیزی هست گاهی اشتباه میکند گاهی به مقصد میرسد اینکه تصادف در کار نیست هدایت فکر طبیب به تشخیص داروی معالج به برکت آن حمد است حالا وقتی که این سه کار تمام شد این به کدام داروخانه برود که خوشانصاف باشد آن تاریخ مصرف گذشته را به او ندهد با یک ببخشید بخواهد مسئله را حل کند این حمد او را هدایت میکند از کسی دارو بخرد که دارویش تاریخ مصرف گذشته نباشد آن دارو مؤثر باشد, بخش پنجم این است که حالا آورده کدام پرستار اشتباه نکند دارو را اشتباهی ندهد با یک ببخشید بخواهد مسئله را حل کند کسی پرستاری او را به عهده میگیرد یا خودش به عهده میگیرد که اشتباه نکند به موقع مصرف بکند حالا ششم بماند که دستگاه گوارش او را پذیرای درمان بکند قدم به قدم این حمدها اثر دارد ما نباید توقّع داشته باشیم حمدی که خواندیم کار مسیحا(علیه السلام) را بکنیم. غرض این است که هر وقت گناهان بیسابقه انجام دادند دردهای بیسابقه, عذابهای بیسابقه است اینها هم یک نحو عذاب است «کلّما أحدث العباد مِن الذنوب ما لم یکونوا یعملون أحدث الله لهم من البلاء ما لم یکونوا یعرفون».
ص: 380
جریان حضرت شعیب فرمود: وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً فرمود مشکل آنها اقتصادی بود کمفروشی بود و بحث مبسوطش در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» گذشت و در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» قصّه عاد و ثمود و این بخشها مبسوطاً گذشت قصّه لوط از آیه 160 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» خیلی مبسوطتر از آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» است گذشت, قصّه وجود مبارک شعیب از آیه 176 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» گذشت کَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَیْکَةِ الْمُرْسَلِینَ ٭ إِذْ قَالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ أَلاَ تَتَّقُونَ ٭ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ٭ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ ٭ وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمینَ این إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمینَ حرف همه انبیا بود و ذات اقدس الهی که درباره حضرت ابراهیم فرمود: وَآتَیْنَاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (1) یعنی او از ما خواست ما هم دادیم حالا چه چیزی خواست ما به او چه چیزی دادیم تفسیرش را آیات دیگر به عهده دارد قصّه حضرت شعیب آنجا مبسوطاً گذشت لذا اینجا به طور اختصار بیان میفرمایند که حضرت شعیب(سلام الله علیه) به آنها فرمود: یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ (یک) وَارْجُوا الْیَوْمَ الْآخِرَ به فکر معاد باشید شما هرگز از بین نمیروید حالا یا زود یا دیر پاداش اعمال را میبینید.
عَثو و عِیث یکی ناقص است یکی اجوف هر دو معنی فساد است وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ این تأکید است حال مؤکّده است منتها از آن ماده نیست و از همان معناست مثل «لا تفسدوا فی الأرض مفسدین», فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ این لرزه آمد بساط آنها را به هم زد آن زمینلرزه و ویران کردن فَأَصْبَحُوا فِی دَارِهِمْ جَاثِمِینَ اینها راکد, به زانو افتاده, ویرانشده در همان دیارشان ماندند این جریان قوم شعیب اما جریان عاد و ثمود را چون در سوَر دیگر مبسوطاً فرمودند که صالح و هود(سلام الله علیهما) پیامبران آنها بودند در این بخش فقط از امت سخن به میان آمد نه امام وَعَاداً وَثَمُودَ وَقَد تَبَیَّنَ لَکُم مِن مَسَاکِنِهِمْ ما گفتیم, آدرس دادیم, شما هم الآن سینه به سینه تاریخ عاد و ثمود را شنیدید در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» دارد که در جریان لوط وَإِنَّ لُوطاً لَّمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ إِذْ نَجَّیْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِینَ ٭ إِلَّا عَجُوزاً فِی الْغَابِرِینَ ٭ ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ ٭ وَإِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِم مُّصْبِحِینَ ٭ وَبِاللَّیْلِ (2) فرمود شما شامگاه و صبحگاه عبورتان این است شما که از مکه به شام میروید و از شام به مکه برمیگردید سر راهتان است هم مُصْبِحِینَ هم بِاللَّیْلِ آنها که قافلههای شبرو هستند این ویرانهها را میبینند آنها که صبحرو هستند این ویرانهها را میبینند این برای لوط, درباره عاد و ثمود هم فرمود: وَعَاداً وَثَمُودَ وَقَد تَبَیَّنَ لَکُم مِن مَسَاکِنِهِمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَکَانُوا مُسْتَبْصِرِینَ این گناه یک گناه پیچیدهای نبود بارها به عرضتان رسید یکی از مشکلات مهمّ این کشور مشکل اخلاقی است یعنی چندین میلیون پرونده که روی میز دستگاه قضاست حداکثر این پروندهها برای الفبای دین است برای همین بداخلاقی است کمفروشی بد است گرانفروشی بد است فحش گفتن بد است تجاوز بد است چک بیمحل کشیدن بد است احتکار بد است خب اینها چیزی نیست که کسی نداند یعنی اینها جزء مسائل پیچیده قضایی یا فقهی است که کسی نداند اینها حرام است؟! اخلاق است که مشکل قسمت مهمّ جامعه را حل میکند بودجههای سنگین, نیروهای فراوان صرف همین بداخلاقی است که ما الفبای دین را عمل نمیکنیم اگر مسجدهای ما, اگر حسینیههای ما معمور بود هرگز ما این مشکلات را نداشتیم از تلویزیون کارِ مسجد ساخته نیست همین حرفها را ما در تلویزیون میزنیم کم اثر دارد اما در مسجد و حسینیه که میگوییم با چندتا اشک همراه است با توبه همراه است کار مسجد را فقط مسجد میکند, کار حسینیه را فقط حسینیه میکند وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَکَانُوا مُسْتَبْصِرِینَ این قسم دوم یعنی نام پیامبر نیامده فقط نام امت آمده, قسم سوم آنجایی است که اول نام قوم آمده بعد نام پیامبرشان وَقَارُونَ این قارون از قوم موسی بود جزء قبطیها نبود إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسَی (3) متأسفانه 2بیراهه رفته وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءَهُم مُّوسَی اول نام اینهاست بعد نام پیامبرشان با معجزات آمده اینها فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ ولی جلو نیفتادند اینها خیال کردند با زر و زور میتوانند جلو بیفتند ولی مَا کَانُوا سَابِقِینَ کسی ما را نمیتواند دور بزند از ما جلو بزند فرمود همه اینهایی که ما قصههایشان را گفتیم خلاصه جمعبندی کنیم این «فاء», «فاء» نتیجه است فَکُلّاً از قوم نوح گرفته تا قوم فرعون أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُم مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِباً با سنگهای آسمانی آنها را از پا در آوردیم وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ رعد و برق و مانند آن وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ که قارون بود وَمِنْهُم مَنْ أَغْرَقْنَا مثل قوم نوح و مثل قوم موسی هم فرعون را به دریا سپردیم هم طوفان نوح قومش را فرا گرفته ولی جمعبندی نهایی این است که خدا به احدی ستم نکرد با «کان» هم ذکر فرمود وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلکِن کَانُوا انفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
ص: 381
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ (41 إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ مِن شَیْءٍ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (42) وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ (43) خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (44)) خلاصه مباحث گذشته
سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» اول با یک اصل کلی شروع شد و آن آزمون عمومی بود فرمود: أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ یُفْتَنُونَ بعد آزمون اُمم قبلی را به صورت اصل جامع ذکر فرمود آنگاه بعد از چند آیه قصّه پنج پیامبر(علیهم السلام) را ذکر کرد جریان حضرت نوح, جریان حضرت ابراهیم, جریان حضرت لوط و شعیب و موسی(علیهم السلام) را ذکر فرمود بعد در پایان, آیه چهل جمعبندی کرد فرمود آنها که تبهکارانه با انبیا برخورد کردند به عذاب الیم گرفتار شدند بعضیها با عذاب سماوی بعضیها با عذاب زمینی بعضی با عذاب دریایی ما اینها را معذّب کردیم.
خدای سبحان ،تنها رافع نیاز انسان
بعد میفرماید بالأخره انسان, محتاج است این اصل اول, پناهگاهی میخواهد این اصل دوم هیچ کس نمیتواند بگوید من نیاز ندارم نیاز انسان ضروری است چه درباره مسکن چه درباره غذا چه درباره پوشاک چه درباره امنیّت چه درباره مسائل دیگر, انسان نیازمند است عمده آن مرجعی است که انسان به او مراجعه میکند تا نیازهای خودش را برطرف کند آنهایی که ملحدند انسانمحورند خیال میکنند انسان خودکفاست میتواند مشکل خودش را حل کند معبود اینها هوای اینهاست أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (1) اینها میگویند انسان محتاج است و نیازمند است ولی خودکفاست خود انسان میتواند مشکل خودش را حل کند هر چه را که فکر او رسید همان حق است. گروهی به وثن و صنم پناهنده شدند اینها مشرکاند آن گروه اول ملحد این گروه دوم مشرک فرمود چه آنهایی که به خودشان مراجعه کردند چه آنهایی که به صنم و وثن مراجعه کردند گرچه تشخیص اوّلشان درست است چون بدیهی است که انسان محتاج است ولی تشخیص دوم آنها ناصواب است نه از هوا کاری ساخته است نه از صنم و وثن, نه از خود انسان کاری ساخته است نه از بتها, غیر خدا هر چیز یا هر کس باشد «کبیت العنکبوت» است خانهای سستتر از خانه عنکبوت نیست هیچ کسی و هیچ چیزی غیر خدا سهمی در حفظ انسان ندارد اگر کسی به غیر خدا تمسّک کرد مثل آن است که به خانه عنکبوت رفت و سستترین خانه, خانه عنکبوت است.
ص: 382
1) (1) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 22.
عدم اختصاص آیه 41 به بتپرستی
مطلب دیگر سخن از نفی بتپرستی نیست تا کسی بگوید الآن بعضیها اومانیستاند بتپرست نیستند انسانمحورند و مانند آن, سخن از نفی ولایت است نه نفی الوهیّت میفرماید بسیار خوب شما مشرک نیستید بت را نمیپرستیدید اصل عبادت را قبول ندارید ولی بالأخره به جایی تکیه میکنید آن تکیهگاه شما بیت عنکبوت است اینها که به بیگانهها پناهنده میشوند و درخواست پناهندگی میکنند همین است خب اگر از نظام اسلامی فرار کرد به جای دیگر رفت و به آنجا پناهنده شد معنایش غیر از این آیه چیز دیگر نیست میخواهد آنجا راحت باشد امنیّتش را آنها تأمین کنند زندگیاش را آنها تأمین کنند یعنی به غیر خدا پناه بردن است حالا معلوم میشود که آیات قرآن, حرف روز را میزند سخن از آلهه نیست تا کسی بگوید اینها که بتپرست نیستند سخن از اولیاست نه آلهه آنها آلهه را برای ولایت میخواستند اینها به سراغ غرب و شرق میروند که ولیّ آنها شرق یا غرب باشد این پناهندگی همان است. فرمود انسان به خودش پناهنده بشود یا به بیگانه پناهنده بشود مثل آن است که دستاویزش را به بیت عنکبوت وابسته کرد. فرمود: مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ نه «من دون الله آلهه» اینها که آلهه را معبود قرار دادند به عنوان اینکه ولیّ اینها باشد مقرّب اینها باشد شفیع اینها باشد ضارّ و نافع است برای اینها, اینها آلهه را برای همین میخواستند اینها که به مسئله قیامت معتقد نبودند اینها اگر میگفتند شفاعت یعنی شفاعت دنیا, تقرّب یعنی تقرّب دنیا, حیات و ممات اینها در همان محدوده دنیا بود مردم حجاز که معتقد به معاد نبودند که بگویند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1) در معاد یا هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (2) در معاد, میخواستند بگویند مشکل ما را این بتها حل میکنند. پس به غیر خدا مراجعه کردن چه به هوا باشد چه به دولت بیگانه باشد چه به صنم و وثن باشد مثل آن است که به خانه عنکبوت مراجعه کند این مدّعا.
ص: 383
سرّ تاثیر اهل بیت(علیهم السّلام) در رفع نیازها و حلّ مشکلات
پرسش: استاد اینکه ما میگوییم «یا محمد یا علی یا علی یا محمد اکفیانی» ...؟ (1)
پاسخ: چون کافی بودن به اذن الله است «کافی» (2) از اسمای حسنای ذات اقدس الهی است از اسمای فعلی است از اسمای ذاتی که نیست اسمای فعلی خارج از ذات است پس کافی, رازق, شافی, قابض, باسط, آخذ اینها اسمای فعلیاند اکثر اسمای نورانی دعای «جوشن کبیر» اسمای فعلی است این اصل اول; فعل, خارج از ذات است این اصل دوم, میشود حوزه امکان, حوزه امکان مظاهری دارد آن دو منطقه, منطقه ممنوعه است که احدی به آنجا راه ندارد یکی منطقه هویّت مطلقه است که مقام ذات است, یکی هم اکتناه صفات ذات است که عین ذات است بقیه صفت فعل است وجه الله شدن, عین الله شدن اینها فعل خداست فعل, خارج از ذات است خارج از ذات شد میشود ممکن آن وقت مظاهر فراوانی دارد حالا اگر فرشتههایی که مدبّرات امرند مشکل آدم را حل کنند کسی گِله نمیکند اهل بیت که معلّم مدبّراتاند [اگر بگوییم مشکل را حل میکنند] آن وقت سخن از گِله است! بالأخره این مدبّرات امر, عالَم را به اذن خدا تدبیر میکنند یا نه, کسی روح میآورد میشود اسرافیل این کودک به دنیا میآید زنده است کسی روح میگیرد میشود عزرائیل(سلام الله علیهما) این شخص میمیرد منتقل میشود خب عزرائیل, اسرافیل, جبرائیل, میکائیل(علیهم السلام) اینها مدبّرات امرند اینها با اسمای الهی کار میکنند اینها در مکتب انسان کامل این مسائل را یاد گرفتند یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (3) این آدم «قضیة فی واقعة» که نیست مقام آدمیّت است مقام انسانیّت است الیوم این تاج روی سر وجود مبارک ولیّ عصر است اینچنین نیست که حالا اگر ملائکه جزء مدبّرات امر بودند کاری کردند آدم گِله نکند و انسان کامل که استاد آنهاست گِله بکند ولی مشکل این است که خودمانی است ما او را میبینیم در بین ما زندگی میکند توقع نداریم بالأخره اینها از آن جهت که صادر اولاند ، معلّم ملائکهاند. از آن جهت گِله نیست که این همه کارها را ذات اقدس الهی در مقام فعل که مقام امکان است دستور میدهد مدبّرات انجام میدهند اما نه تفویض, همه جا او حضور دارد اینچنین نیست که انسان اگر کاری را با دست خود انجام میدهد دست انجام بدهد انسان به کار از خود دست نزدیکتر است دست ابزار کار است اگر «مَن عرف نفسه» روشن بشود (4) و معلوم بشود منطقه بحث, منطقه فصل سوم است آن دو منطقه, منطقه ممنوعه است احدی به آنجا راه ندارد مشکلی پیش نمیآید.
ص: 384
پاسخ به شبههای پیرامون آیه 32، با بیان درجات فرشتگان
ملائکه هم چندین درجه دارند یک عدّه حاملان عرشاند آن که حامل عرش است مثل جبرئیل میآید در قلب مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ این در خانه که نمیآید مثل دحیه کلبی که نیست آن که حامل عرش است میآید در قلب معلوم میشود یک راه دیگری است بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ (1) خب چطور آمده کجا آمده نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ (2) بعد از قلب تو به گوش تو, از قلب تو به چشم تو, از قلب تو به اعضا و جوارح تو, این برای آن ذوات مقدس است بعد از آنها ملائکه میانی است بعد از آنها ملائکه درجه سوم است بعد از آنها ملائکه درجه چهارم و پنجم و ششم تا برسد به ملائکةالأرض این فرشتههایی که مأمور ارضاند در بیانات نورانی امام سجاد هست که هر قطره بارانی که میآید فرشتهای آن را همراهی میکند (3) این دیگر یک فرشته حامل عرش که نیست در آن زیارت سوم شعبان سیّدالشهداء(سلام الله علیه) عنوان فرشته نیامده سخن از فطرس است (4) ولی بالأخره اگر روایتی بود که مَلکی معصیت کرد این مَلک جزء ملائکه بهشت نیست جزء ملائکه خازن جهنم نیست که لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ (5) جزء ملائکه نیست که بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (6) که سورهٴ «انبیاء» آمده آن ملائکة الأرض, ملائکة الهوا, ملائکة البحر, ملائکة البرّ هستند الی ما شاء الله وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ (7) اگر برخی از این ملائکههای درجه هشت و ده سخن ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) را متوجه نشدند مشکلی نیست اینکه جبرئیل و میکائیل نیست دسترسی به آن ذوات قدسی هم کار هر کسی نیست برخی از بزرگان و مشایخ ما روزی یک مقدار عبادت انجام میدادند و به پیشگاه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) تقدیم میکردند که توفیقی پیدا کنند که در زمان مرگ, حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) را ببینند و آسان جان بدهند مگر آن حضرت برای هر کسی میآید؟! اوحدیّ از مؤمنان هستند که حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) جانشان را میگیرد بقیه افراد را تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (8) است وگرنه برای برخیها که به مقام والا رسیدند حضرت عزرائیل میآید اینطور نیست که حالا برای زیر و رو کردن یک روستا یا یک شهر آنها بیایند. بنابراین این ملائکه که به صورت ملائکةالأرضاند و به صورتهای دیگر در میآیند اینها ممکن است که فرمایش حضرت ابراهیم را درست بررسی نکنند.
ص: 385
محذور نداشتن تأثیر اهل بیت(علیهم السّلام) در رفع نیازها
غرض آن است که کافی بودن, شافی بودن, قابض بودن, آخذ بودن اینها فعل است فعل یعنی ممکن, مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) مستحضرید که ایشان در کافی احادیث را جمع کردند خود مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در اول تا آخر این هشت جلد خیلی کم فرمایش دارند چند جایی بیانات لطیف دارند که بیانات دقیق است وگرنه بقیه همهاش روایاتی است که ایشان نقل میکنند. یکی از فروقی که بین صفات ذات و صفات فعل ایشان قائلاند این است که صفت ذات, نفی و اثبات برنمیدارد که بگوییم گاهی هست گاهی نیست (1) حیات از این قبیل است قدرت از این قبیل است علم از این قبیل است قضیه سالبه آنجا راه ندارد که بگوییم «قد یعلم قد لا یعلم, قد یَقدر قد لا یقدر, قد یکون موجودا قد لا یکون موجودا» اینطور نیست او موجود است بالقول المطلق, قدیر است بالقول المطلق, علیم است بالقول المطلق, حیّ است بالقول المطلق, اما شفا, «قد یَشفی قد لا یشفی» معلوم میشود صفت ذات نیست اگر صفتی گاهی سلب دارد گاهی ایجاب دارد گاهی هست گاهی نیست معلوم میشود عین ذات نیست «قد یقبض قد یَبسط قد یشفی قد لا یشفی, قد یعطی قد لا یعطی, قد یرزق قد لا یرزق» اینهاست, اگر فعل شد این فعل را فرشته انجام بدهد مشکلی ندارد علی و اولاد علی انجام بدهند مشکل دارد مشکل وهّابیها این است که اینها در توحید و در مراحل توحید گیرند این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که فرمود این حِصن شروطی دارد و ما از شروط آن هستیم همین است فعل, شرط آن کار است غرض این است که این محذوری از این جهت ندارد منتها باید منطقههای بحث مشخص بشود.
ص: 386
1) (16) . ر.ک: الکافی، ج1، ص111.
گستره مفاد کریمه 41
بعد فرمود هر کس بالأخره احتیاج را احساس میکند اما نمیداند چه کسی مشکل او را حل میکند گاهی خیال میکند مشکل خودش را خودش حل میکند این أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلههُ هَوَاهُ اینجاست که بزرگان گفتند که کثیفترین و غلیظترین بتها, بتهای سنگ و چوب است نازکترین و لطیفترین بتها, بتهای هوا و هوس است (1) بالأخره بت است این کسی که میگوید من هر چه بخواهم میکنم, هر چه دلم بخواهد میکنم یعنی معبود من, هوس من است این کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً یا آن کسی که به بیگانه و کافر پناهنده شد آن هم همین است یا آن که به صنم و وثن پناهنده میشود آن هم همین است این اصل جزء جوامع الکلم است همه اقسام را شامل میشود و سخن از آلهه نیست سخن از ولیّ است آن که پناهنده میشود والی میخواهد ولیّ میخواهد که مشکل او را حل بکند فرمود: مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ نه «آلهه» آنها هم که مشرکاند آلهه را برای اولیا بودن میخواهند آنها که ملحدند هوا را برای ولیّ بودن میخواهند یا پناهنده به بیگانه میشوند بیگانه را برای ولیّ بودن میخواهند به عنوان ولایت میخواهند کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً.
اشاره ای به مراتب معارف قرآن کریم
در قرآن مطالب عمیق فراوان ذات اقدس الهی دارد که در خیلی از موارد شاید در این سالها تجربه کردید ما اصلاً وارد آن حریم نمیشویم مقدور ما نیست یکی از آنها هم یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ وَیَرْحَمُ مَن یَشَاءُ وَإِلَیْهِ تُقْلَبُونَ این وَإِلَیْهِ تُقْلَبُونَ دیدید ما زود به سرعت از آن رد شدیم ـ آیه 21 همین سوره بود ـ واقعاً نمیفهمیم مرتب مجاز میگیریم, مضاف تقدیر میگیریم إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ یعنی چه؟ إلی الله منقلب میشویم یعنی چه؟ إلَیْهِ تُرْجَعُونَ (2) را میفهمیم اما إلیه منقلب یعنی چه؟! إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ (3) را میفهمیم اما در سورهٴ «حج» که فرمود: لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ; (4) یَنَالَ یعنی یَنَالَ! تقوا به او میرسد یعنی چه؟! به ذات میرسد یعنی چه؟! این چیزهایی است که اینکه گفتند حضرت وقتی ظهور کرد قرآن از حالت بِکْری در میآید شامل همینهاست این راهش معلوم است اما مطالب دیگری که مطالب میانی است انسان میتواند بفهمد فرمود اصلِ حاجت که معلوم است شما این حاجت را میخواهی با چه کسی حل کنی با خودت حل کنی با بیگانه حل کنی با صنم و وثن حل کنی این مثل بیت عنکبوت است ای کاش شما میدانستید این لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ هم میتواند به معنای تمنّی باشد ای کاش اینها میدانستند هم میتواند مقدمه قیاس استثنایی باشد که الآن عرض میکنیم.
ص: 387
پرسش:...؟پاسخ: بله, مشرک چند گروه است در حقیقت آن کسی که هوای خود را اله قرار داد او هم مشرک است آن کسی هم که به بیگانه پناهنده شده است بر اساس وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ (1) او هم مشرک است منتها شرک مصطلح نیست که صنم و وثن را عبادت بکند این است که قرآن کریم بین مشرکین و ملحدین فرق گذاشته سرّش همین است.
دو دیدگاه در تفسیر عبارت شریفه لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ
غرض این است که آن چیزهایی که واقعاً آدم هر چه تلاش و کوشش بکند مقدورش نیست ما به سرعت باید رد بشویم قدری مضاف تقدیر بگیریم قدری بگوییم مجاز است استعاره است کنایه است از این قبیلها تا بالأخره خودمان را قانع کنیم اما اینها قابل فهم است فرمود اینها اگر بفهمند, معلوم میشود یک عدّه میفهمند این لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ میتواند تمنّی باشد یعنی اگر اینها خوب فکر بکنند و بفهمند میدانند که نه به خودشان باید مراجعه کنند نه به بیگانه نه به صنم و وثن این در صورتی که لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ تمنّی باشد اما اگر مقدمه قیاس استثنایی باشد این است که لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ مثل «لو کانت الشمس طالعة» اگر این کار را میکردند «لکانوا عاقلین», لکانوا کذا و کذا «ولکنّهم لیس بعاقل» معلوم میشود «لیس بعالِم» چون اگر میدانستند, عاقل میشدند چون عاقل نیستند معلوم میشود نمیدانند. عمده تلازم بین مقدم و تالی است نفرمود اگر میدانستند مؤمن میشدند معلوم میشود فصلی است بین علم و ایمان, انسان که عالِم شد باید عاقل بشود وقتی عاقل شد راه را خوب تشخیص میدهد و دستاویز خوبی دارد او به حبل متین اعتصام دارد.
ص: 388
1) (21) . سورهٴ یوسف, آیهٴ 106.
قابل فهم بودن غالب معارف قرآن کریم
فرمود این حرفها را که ما میگوییم این مَثل است قرآن کریم مطالب عمیقی دارد آیات فراوانی دارد که بسیاری از علما با زحمت به آن آیات میرسند برخی از آیات است که مقدور کسی نیست, آن آیات دشواری که میرسند نظیر حالا فرض بفرمایید مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً (1) برخی از بزرگان به آن استدلال کردند برای برائت نقلی, بزرگان دیگر مثل مرحوم آخوند و اینها اشکال کردند این در دسترس هر کسی نیست که آیا مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً مسئله اصولی را میخواهد حل کند برائت نقلی را میخواهد حل کند یا نمیخواهد یا راجع به عذاب دنیاست چیست؟ این درکش مقدور همه نیست اما بعضی از مطالب را یا همان مطلب را قرآن کریم به صورت مَثل بیان میکند که همان مطلب پیچیده اصولی که بزرگانی باید درباره آن بحث کنند در دسترس فهم همه باشد بنابراین همه قرآن به استثنای آن اوجش که علیّ حکیم است (2) در دسترس همه است بعضیها با مَثل میفهمند بعضیها خود آیه را میفهمند این «امثال» برای دو هدف است یکی اینکه دست کوتهدستان را میگیرد بالا میبرد یکی اینکه آن مطالب بلند را میکشد پایین میآورد تا دامن آن مطالب اوجگرفته همسطح دستِ بالاآمدهٴ اوساط مردم بشود تا اینها بفهمند خاصیّت مَثل زدن همین است یک استاد در کلاس درس برای نوآموزان یا دانشآموزان یک مقدار مطالب را تقریر میکند ذهن اینها را بالا میبرد بعد میرود پای تخته مَثل ذکر میکند مطلب را یک مقدار پایین میآورد اینکه پایین آمد آن دست که بالا رفت همسطح میشود و او درک میکند خاصیّت مَثل این است.
ص: 389
امثال قرآنی، مقدمه فهم حقایق قرآن
فرمود ما این مَثلها را میزنیم اما این مَثلها نردبان است کسی میتواند از این نردبان بالا برود و به جایی برسد که از آن به بعد میتواند به مقصد برسد که عالِم باشد معلوم میشود علم, نردبان است وقتی انسان عالِم شد کم کم این نردبان را میگیرد بالا میرود وقتی بالا رفت میشود عاقل هنوز به مقصد نرسید وقتی عاقل شد ایمان میآورد به مقصد رسیده است فرمود: وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ ما برای همه مثل میزنیم اما وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ این نردبانی است که ما ایجاد میکنیم کسی نمیتواند بالای نردبان برود مگر دست و پا داشته باشد علمِ حوزه و دانشگاه به منزله این نردبان است علم، زمینه است (یک) عقل به مقصد رسیدن را نزدیک میکند (دو) وقتی انسان عاقل شد عقل «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (1) (سه) عاقل، ایمان میآورد برای اینکه این چراغ است این نور است هیچ مانعی هم ندارد کار عقل نظری همان علم است انسان میخواهد بفهمد ممکن است انسان بفهمد بعد ایمان نیاورد ولی این فهمیدن, بالا رفتن نردبان است تا انسان عاقل بشود نه عقل نظری, عقل عملی که «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» آن وقت دیگر راحت است هیچ عاقلی جهنم نمیرود عالِم جهنم میرود ولی عاقل جهنم نمیرود فرمود ما این مَثلها را میزنیم برای همین جهت.
ولایت اهل بیت(علیهم السّلام)، باب نیل به توحید
پس این لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ اگر برای تمنّی باشد معنایش این است که ای کاش اینها میفهمیدند که به چه کسی دارند مراجعه میکنند ما یک قلعه بیشتر نداریم یک شرط هم بیشتر نداریم قلعه, قلعه توحید است یعنی دژ, دژبانش هم خداست شرطش هم ولایت اهل بیت است این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) اینچنین نبود که منحصراً وجود مبارک امام رضا فرموده باشد, فرمود: «بشروطها و أنا مِن شروطها» نه «أنا» تمام شرطش, من یکی از آنها هستم من یکی از آن چهارده نفر هستم از کدام در وارد بشویم این شرط این در همانطوری که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» (2) ذات اقدس الهی فرمود: «التوحید حِصنی و الولایة بابه» همین! اینچنین نیست که توحید به جای دیگر وابسته باشد این شرط توحید باشد این درِ توحید است این بیان چقدر لطیف است شما در نهجالبلاغه ملاحظه بفرمایید فرمود هر کسی چیزی یاد گرفته از ماست ـ چون اینها در علماند ـ منتها اگر حقّ ما را ادا نکند به نام ما نباشد سارق است الآن فرشهای دستباف پرنیانی و ابریشمی این شهر را خب یک عدّه بافتند کسی بیاید اینجا سرقت کند بگوید به نام ماست ما خودمان بافتیم این فرش همان فرش ابریشمی است ولی این سارق است این بیان نورانی علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) است فرمود اگر کسی از این راه نیاید راه ولایت نیاید «سُمّی سارقا» (3) مطلب, مطلب حق است منتها از ما گرفته و انکار میکند ما این حرفها را نشر دادیم خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را ایشان میفرمود که از دوازده هزار نفر تا بیشتر اسامی کسانی که محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را درک کردند ثبت شده خب این دوازده هزار نفر یک طرف, وجود مبارک حضرت امیر یک طرف, آن دوازده هزار نفر به اندازه حضرت حرف نیاوردند اینطور است. دوازده هزار نفر کار یک نفر را نتوانند بکند عمری هم بعضیها با حضرت بودند فرمود: «سُمّی سارقا» بنابراین این «بشروطها» وقتی شما این را باز کنید هاهنا امور اربعه: امر اول پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أنا مدینة العلم» امر ثانی فرمود: «و علیّ بابها» یعنی ولایت, باب نبوت است امر ثالث و رابع هم همین است: «کلمة لا إله الاّ الله حِصنی» امر سوم, «بشروطها و أنا من شروطها» (4) یعنی امامت و ولایت اهل بیت امر چهارم این هم درِ آن است اگر اینچنین است.
ص: 390
معنای عقل و نقش آن در لقای بهشت الهی
اگر کسی عاقل باشد یقیناً اهل بهشت است چون عقل «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» نه علم, عقل آن است که شهوت و غضب را عِقال کند وهم و خیال را عقال کند وقتی عقال کرد آدم مانعی ندارد در بیانات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده فرمود عقل زانوی وهم و خیال را در بخش علم, شهوت و غضب را در بخش عمل عقال می کند (1) عقال همان زانوبندی است که نمیگذارد شتر جموح و چموش, چموشی کند این عقل نمیگذارد شهوت و غضب چموشی کنند وهم و خیال چموشی کنند خب اگر چموش را ما بستیم دیگر مشکلی نداریم فطرت ما هم که فطرت الهی است بنابراین این لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ اگر تمنّی باشد یعنی ای کاش میدانستند که چه باید بکنند و اگر مقدمه قیاس استثنایی باشد این است که «لو کانوا یعلمون لکانوا عُقَلاء و لکنّهم لیسوا بعقلاء» معلوم میشود «و لیسوا بعالمین» این میشود استدلال.
پرسش:...؟پاسخ: بله, کسی که عاقل باشد که خودش را نمیبیند چون العقل «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» آن کسی که عقل را آفرید به وسیله معصومین عقل را معرفی کرده چراغ چیست آنکه روشن بکند عقل چیست آنکه زانوی وهم و خیال را ببندد زانوی شهوت و غضب را ببندد خب اگر کسی زانوی شهوت و غضب را بست, زانوی وهم و خیال را بست دیگر نمیگوید «أنا» هر جا سخن از «أنا» است حرف شیطان است او گفته أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ در بخشهای سورهٴ مبارکهٴ بقره گذشت که وقتی آن پیامبر گفت طالوت رهبر شماست گفتند: نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ (2) این نَحْنُ أَحَقُّ پیام همان أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ است که حرف شیطان است اما اگر کسی واقعاً عاقل شد نمیگذارد وهم و خیال چنین حرفی بزند شهوت و غضب چنین حرفی بزند بنابراین این لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ میتواند به دو وجه باشد.
ص: 391
دو ویژگی ضروری ولیّ انسان
بعد فرمود خدا میداند و شما نمیدانید که به هوا تکیه کنید بیت عنکبوت است به بیگانه پناهنده بشوید بیت عنکبوت است به صنم و وثن متّکی بشوید بیت عنکبوت است إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ مِن شَیْءٍ وَهُوَ الْعَزِیزُ (یک) الْحَکِیمُ (دو) این دو برهان است چون دو حدّ وسط است شما ولیّ میخواهید ولیّ باید مقتدر باشد عزیز اوست, ولیّ باید حکیم باشد حکیم اوست, دیگران یا سفیهاند یا ضعیفاند وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ اما وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ (41 إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ مِن شَیْءٍ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (42) وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ (43) خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (44) اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلاَةَ إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ (45)) مراد از تعبیر یُجَادِلُنَا در کریمه 74 سوره «هود»
بخشی از مطالبی که مربوط به آیات قبل است عبارت از این است که در جریان قوم لوط که فرشتگان به حضور ابراهیم(سلام الله علیه) آمدند آیات قرآن چند بخش است یک بخش آن مستقیماً جریان بشارت، بعد قصّه تعذیب قوم لوط را به عرض ابراهیم(سلام الله علیه) میرساند در بخش دیگر سؤال و جدال وجود مبارک ابراهیم مطرح است و منشأ این جدال هم جهل نیست بلکه حلیم و اوّاه و منیب بودن ابراهیم خلیل است در بخشی پاسخ ابراهیم خلیل ارائه میشود باید مشخص بشود که وجود مبارک ابراهیم خلیل این سؤالش بر اساس جهل نبود بر اساس حلم و اوّاه و منیب بودن آن حضرت بود (یک) آیا این مجادلهٴ ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) با فرشتگان بود یا با ذات اقدس الهی (دو) آیه سورهٴ مبارکهٴ «هود» این است که یُجَادِلُنَا (1) بسیاری از مفسّران گفتند یُجَادِلُنَا یعنی «یجادل رسلنا» (2) که یعنی ملائکه, برخیها مثل مرحوم شیخ طوسی و همفکرانشان همانطوری که در سورهٴ مبارکهٴ «هود» گذشت فرمودند: «یحتمل معنیین» یک وجه این است که «یجادل رسلنا من الملائکة» یک وجه این است که از خود ما مستقیماً سؤال میکنند (3) الحاح دارند, اصرار دارند در دعا و شفاعت که ما این عذاب را برداریم اینها یکی پس از دیگری که بحث شد به طور اجمال باید مرور بشود.
ص: 392
عدم دلالت نشناختن قاصد وحی توسط نبی، بر رجحان قاصد وحی
مطلب دیگر اینکه اگر فرستادهای از طرف ذات اقدس الهی آمد برای یک پیامبر و آن پیامبر چون این فرستاده به صورت یک بشر عادی در آمد او را نشناخت و از پیام او هم خبر نداشت این هیچ دلالت ندارد که آن فرستاده اعلمِ از این پیغمبر است یا مساوی این پیغمبر است اگر قاصد ناشناسی آمد و یک پیام مخصوصی آورد و آن پیامبر(علیه الصلاة و علیه السلام) نه این قاصد را شناخت و نه از پیامش باخبر بود هیچ دلیلی نیست که این قاصد از پیامبر اعلم است یا مساوی اوست, بلکه اینها به تدریج گزارش را به عرض آن پیامبر میرسانند.
منشأ سؤال حضرت ابراهیم از فرشتگان و مخاطب مجادله ایشان
عمده این دو مطلب است که آیا وجود مبارک ابراهیم بر اساس ندانستن, سؤال کرد یا بر اساس حلیم بودن, دوم این است که با چه کسی گفتگو کرد با فرشتهها گفتگو کرد یا با خدای سبحان؟ در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» آن بخش اوّلی که یاد شده است مطرح شد یعنی مستقیماً فرشتههای الهی به وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) گزارش دادند ما آمدیم به شما بشارت بدهیم بعد برویم قریه لوط را ویران کنیم به استثنای لوط و اهلش در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» آمده است که وجود مبارک ابراهیم فرمود: فَمَا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ برای چه آمدید؟ قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی قَوْمٍ مُجْرِمِینَ که آنها را میخواهیم عذاب بکنیم إِلَّا آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ ٭ إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَا إِنَّهَا لَمِنَ الْغَابِرِینَ (1) بعد رفتند و با لوط(سلام الله علیه) گفتگویی داشتند اینجا دیگر سخن از مجادله مطرح نیست مشابه این قصّه در سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» آمده در سورهٴ «ذاریات» این است که وجود مبارک ابراهیم فرمود برای چه آمدید فَمَا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ ٭ قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی قَوْمٍ مُجْرِمِینَ ٭ لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجَارَةً مِن طِینٍ ٭ مُسَوَّمَةً عِندَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفِینَ (2) و کار قطعی ما این است خب این یک بخش است که برای اصل گزارش است اما در سورهٴ مبارکهٴ «هود» یک سؤال و جوابی هم مطرح است وقتی که جریان ابراهیم از نظر بشارت گذشت فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِیمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَی یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ با ما مجادله میکند چرا مجادله میکند؟ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ (3) همانطوری که مرحوم شیخ طوسی در تبیان فرمود: «یحتمل معنیین» روشن نیست که با فرشتهها گفتگو کردند شاید با خود خدا گفتگو کرد با ما مجادله میکند نه با فرستادههای ما و منشأ این مجادله هم حلیم بودن او, اوّاه بودن او, منیب بودن اوست.
ص: 393
علت سوال حضرت نوح از خداوند درباره فرزند خویش
در همان سورهٴ مبارکهٴ «هود» درباره حضرت نوح(سلام الله علیه) بعد از غرق فرزندش یک سؤال علمی برای حضرت مانده جا برای شفاعت نیست چون بعد از هلاکت فرزند است یک سؤال علمی مانده چون لحظه به لحظه اینها علمشان را از ذات اقدس الهی میگیرند این رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (1) اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد همه انبیا میگویند «ربّ زدنی علما» در سورهٴ «هود» آیه 45 به بعد آمده است که وجود مبارک نوح بعد از غرق پسرش که دیگر سخن از شفاعت نیست عرض کرد رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی شما هم که فرمودید تو و اهلت نجات پیدا میکنید راز هلاکت پسرم چیست إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَإِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ ادب را هم رعایت کرده عرض نکرد که شما گفتید اهلت را نجات میدهم به صورت جامع عرض کرد که وعده تو که حق است راز هلاکت پسرم چیست وَأَنتَ أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ ما اعتراضی نداریم فقط میخواهیم بفهمیم, خدای سبحان فرمود: یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ صغرای قیاس ممنوع است شما گفتید اهل من است و اهل من طبق وعده باید نجات پیدا کند این کبرا درست است ما اهلت را نجات دادیم اما صغرا ممنوع است این اهلت نبود إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ چرا؟ چون إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ فَلاَ تَسْئَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ این میخواست جهلش را برطرف کند ذات اقدس الهی فرمود من موعظه میکنم که باید ساکتِ محض بودی, بنابراین سؤال گاهی برای رفع جهل است گاهی به عنوان شفاعت این حلیم بودن, اوّاه بودن, منیب بودن سهم تعیینکنندهای در شفاعت دارد روایت نورانی امام حسن بن علی(علیهما السلام) هم تأیید میکند.
ص: 394
1) (7) . سورهٴ طه, آیهٴ 114.
تأثیر دعا در دفع بلا و تغییر قضای الهی
مستحضرید در تأثیر دعا آمده است که دعا «یردّ البلاء و قد اُبرِمَ ابراماً», (1) «یردّ القضاء و قد اُبرم ابراماً» (2) آن قلّه و نهایت نهایی که به صد درجه رسید البته دیگر دعا بیاثر است وگرنه تا به آن قلّه نرسید در روایات دعا ملاحظه فرمودید که دعا «یردّ القضاء و قد اُبْرِمَ ابراماً» ولو محکم هم بشود باز این دعا میتواند جلوی قضای الهی را بگیرد مگر اینکه به آن مرحله صد درصد برسد.
مراد از اهل حضرت نوح(علیه السّلام) در بیان قرآن کریم
پرسش: به قطع میدانست اهلش است گفت: إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی.
پاسخ: نه, اهل شناسنامهای که معیار نیست.
پرسش: آیا نمیدانسته یا...؟
پاسخ: نه, چون خدای سبحان فرمود اهلت نجات پیدا میکنند شاید این نجات پیدا میکرد غرق نمیشد بعداً با موعظه حل میشد توبه میکرد و مانند آن همه این احتمالات مطرح است علم اینها هم لحظه به لحظه به تعلیم الهی است به اعلام الهی است علم اینها که ذاتی نیست لحظه به لحظه ذات اقدس الهی به اینها چیز یاد میدهد اینها هم یاد میگیرند.
دعا مستحضرید که «یردّ البلاء» مگر اینکه امر به آن قلّه نهایی برسد و صد درصد برسد دعا سهم تعیینکننده دارد صدقه سهم تعیینکننده دارد صِله رَحم سهم تعیینکننده دارد اینها در عالَم قَدَرند مگر به آن قضای حتمی برسند.
ص: 395
ادلال در مناجات، بهره اولیای خاص الهی
جریان جدال هم مستحضرید که ذات اقدس الهی به بندگان خاصّ خودش اجازه اِدلال, دَلال و جدال داده است بارها گذشت که در همین دعای نورانی «افتتاح» که از بیانات وجود مبارک حضرت ولیّ عصر است جزء توقیعات آن حضرت است عرض کرد خدایا میخواهم با تو مُدلاّنه سخن بگویم «مُدلاّ علیک» (1) این ادلال با دلال است یعنی با غنج و ناز است خدایا من میخواهم با تو ناز کنم نیاز سر جایش محفوظ است آن نیازها و حاجت و فقر و نیازمندی که در دعا فراوان است اما ناز کردن را هر کس مجاز نیست وجود مبارک حضرت خودش مجاز بود عدّهای هم یا این جمله را سریعاً میخوانند رد میشوند یا بالنیابه میخوانند رد میشوند یا همان عبادت لفظی دارند چه کسی میتواند با خدا ناز کند؟! این ناز را در دعای نورانی «افتتاح» اجازه دادند که «مُدلاّ علیک» من میخواهم دلال کنم غنج کنم ناز کنم, این ناز در «مناجات شعبانیه» به صورت شفاف آمده که مخصوص خود ائمه(علیهم السلام) است این مناجات از وجود مبارک حضرت امیر بود و ائمه(علیهم السلام) هم میخواندند در آن مناجات میبینید آدم که گاهی موفق میشود به سرعت رد میشود یا بالنیابه میخواند در آنجا غنج و ناز صریحاً آمده که خدایا «اِنْ اَخَذْتَنی بِجُرْمِی اَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ وَاِنْ اَخَذْتَنی بِذُنُوبی اَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ» (2) خدایا اگر تو در قیامت به من اعتراض کنی که چرا گناه کردی من هم اعتراض میکنم که تو چرا نبخشیدی خب این حرف چه کسی است چه کسی میتواند چنین حرفی را در قیامت بزند که لاَ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً (3) خب این غنج است این ناز است این دلال است مگر کسی جرأت میکند زبانش باز میشود که به خدا بگوید خدایا تو اگر به من بگویی چرا گناه کردی من میگویم تو چرا نبخشیدی تو که بزرگتر بودی تو که عَفُوّی خب این میشود غنج میشود دلال میشود ناز این برای کسی است که أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً.
ص: 396
جدال الهی حضرت ابراهیم، جهت شفاعت از عاصیان قوم لوط
برای انسانهای کامل مثل وجود مبارک ابراهیم که حلیم است اوّاه است منیب است وقتی خدا فرمود فرزندت را قربانی کن عرض کرد چشم, دیگر آنجا جدالی نبود این معلوم میشود تسلیم محض است این شخص برای دیگران به خودش اجازه جدال میدهد, بنابراین این دو احتمالی که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان ذکر کرده اینها همهاش درباره شفاعت است استدعاست, دفع بلاست و مانند آن, وقتی هم که وجود مبارک حسن بن علی میفرماید «یَسْتَبقیهم» (1) برای همین است آنجایی هم که به فرستادههای ذات اقدس الهی میفرماید: إِنَّ فِیهَا لُوطاً (2) یعنی به احترام لوط هم که شد عذاب نکنید.
وجود مبارک ابراهیم وقتی برایش مشخص شد که إِنَّهُمْ آتِیِهمْ عَذَابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ (3) تسلیم محض شد حرفی نزد. بنابراین روشن نیست آنها مجازند که مجادله کنند بالاتر از مجادله, به غنج و دلال و ادلال اجازه یافتند.
مجادله مدلانه حضرت ابراهیم، محصول نیل حضرت به قرب نوافل
مستحضرید اینها به قرب نوافل راه یافتند روایات معتبری که هم مرحوم کلینی در کافی از ما نقل کرده و در سایر جوامع ما هم آمده هم اهل سنّت نقل کردند این روایت مقبول و منقولِ من الطرفین است که ذات اقدس الهی فرمود برخی از بندگان من در سایه اطاعت و آوردن فرایض و نوافل مخصوصاً نوافل محبوب من میشوند وقتی محبوب من شدند من زبان آنها میشوم چشم آنها میشوم گوش آنها میشوم اگر «کنت سمعه.. بصره.. و لسانه الذی ینطق به» (4) اگر کسی به قرب نوافل رسید و ذات اقدس الهی زبان او شد این زبان, زبان الهی است آن وقت با زبان الهی با خدا غنج میکند نه با زبان ابراهیمی آن وقت وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی, (5) «و ما سألت إذ سألت و لکن الله سأل و ما جادلتَ إذ جادلت و لکن الله جادل» برای اینکه «کنت لسانه الذی ینطق به» و آن وقتی که تویِ علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) گفتی: «اِنْ اَخَذْتَنی بِجُرْمِی اَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ وَاِنْ اَخَذْتَنی بِذُنُوبی اَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ», «ما قلت إذ قلت و لکن الله قال» مگر کسی میتواند با زبان خودش به خدا عرض کند که اگر تو بگویی چرا گناه کردی من میگویم تو چرا نبخشیدی تا این لسان, لسان الهی نشود تا انسان به قرب نوافل بار نیابد تا مشمول آن حدیث معتبر نشود «کنت لسانه الذی ینطق به» دستش هم دست پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نشود, مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ نمیشود, «ما قلت إذ قلت» نمیشود, «ما جادلتَ إذ جادلت», نمیشود «ما سألت إذ سألت» نمیشود آن وقت با زبانی که لسان الله است ابراهیم عرض میکند که از اینها بگذرد آنها که میفرماید لوط در آن هست نه اینکه بخواهد بگوید لوط در آن هست تا آن فرشتهها بگویند ما لوط و اهلش را نجات میدهیم خب اهل لوط که باعث نجات یک ملت نمیشوند میخواهد بگوید لوط در بین آنهاست شما به احترام لوط این شهر را ویران نکنید وگرنه اهل لوط باشند خب اهل لوط آدمهای معمولیاند بنابراین معیار مجادله باید مشخص بشود (یک) و این جدال غیر از «یدعو» است غیر از «یسألنا» است ما مجازیم سؤال کنیم مجازیم دعا کنیم اما مجازِ مجادله نیستیم مجادله برای کسی است که خدای سبحان به او اجازه داد در اثر قرب نوافل خود خدا لسان او شد اینها هم در فصل سوم است مستحضرید که فصل اول که هویّت ذات است منطقه ممنوعه است فصل دوم که اکتناه صفات ذات است که عین ذات است منطقه ممنوعه است این فصل سوم وجه الله است فیض الله است فعل خداست همه مقام امکان است در مقام امکان که خارج از ذات است همه این تحولات، امکانات راه دارد.
ص: 397
نتیجه شفاعت اولیا در دنیا و آخرت
پرسش: در قیامت هم امکان دارد که شفاعت ولیّ خدا رد بشود؟
پاسخ: چون در قیامت به اذن خداست آنجا لاَ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً آنجا تا اذنِ صریح تکوینی نیاید شفاعت نمیکند و اگر اذن آمد دیگر شفاعت نفی نمیشود و اما در دنیا تکوین و تشریع هر دو مطرح است اینجا ممکن است شفاعت بکنند و قبول نشود اما آنجا احدی بدون اذن خدا سخن نمیگوید وقتی خدا اذن داد یقیناً شفاعت پذیرفته شده است.
بنابراین جریان وجود مبارک حضرت ابراهیم با این حسابها حل خواهد شد.
آفرینش جهان هستی با حق
میماند مسئله آفرینش این عالَم مهندس بودن از اوصاف فعلی خدا یعنی فصل سوم است این مهندس هم که بارها ملاحظه فرمودید عربی نیست این معرّب است این معرّب اندزه است که اندزه, مخفّف اندازه است این عربی نیست این معرّب است در روایات دارد خدای سبحان مهندس این عالم است حالا عالم را که خدای سبحان معماری کرده مهندسی کرده برای ما شرح میدهد که این عالم را با چه مصالحی ساخت اگر یک معمار امین و صادقی به ما گزارش بدهد که مثلاً این مسجد را با فلان مصالح ساختیم ما مطمئنیم ذات اقدس الهی فرمود ما این عالَم را با یک مصالح ویژه ساختیم و آن مصلحت, حقیقت است ما با حقیقت عالم را ساختیم یعنی سنگ و گِل را با حقیقت ساختیم خود سنگ و گل مصالح ساختمانی است اما سنگ و گِل با چه چیزی ساخته شد سنگ و گِل با حق ساخته شد ارض و سما با حق ساخته شد.
ص: 398
ضرورت معاد در نظام خلقت
وقتی کلّ این نظام با حق ساخته شد مصالح ساختاری ساختمانش حق است میشود هدفمند اگر ـ معاذ الله ـ معادی نباشد عالَم میشود پوچ و باطل بعد از اینکه فرمود این عالَم حق است فرمود پس حساب و کتابی هست هر کس هر چه را کرد میچشد اینطور نیست که هر کس هر چه گفت, گفت; هر چه کرد, کرد; نه تنها عالَم دارای معاد و حساب و کتابی هست بلکه در هر مقطع تاریخی حق پیروز است.
تفسیر افعال الهی با یکدیگر
لطیفترین تعبیری که در این زمینه میشود گفت آن است که درست است که قرآن «یفسّر بعضه بعضا» (1) به تعبیر زرکشی که قبل از سیوطی آن کتاب البرهان فی علوم القرآن را نوشته ایشان دارند بهترین روش تفسیری تفسیر قرآن به قرآن است و از طبری که قبل از هزار سال است تا المنار که برای عصر اخیر است در همه این کتابهای تفسیری شما مراجعه کنید مضمون اینکه قرآن «یفسّر بعضه بعضا» هست منتها کمتر موفق شدند که کاملاً به این اصل عمل کنند این فرعی است که اقوال خدا مفسّر یکدیگر است اصلش آن است که افعال خدا مفسّر یکدیگر است یعنی هر حادثهای که پیش آمد حادثه بعد آن را تفسیر میکند اینطور نیست که حادثه گُم باشد گمنام باشد بیشناسنامه باشد ابتر باشد سرتاسر جهان خلقت کوثر است هیچ چیزی ابتر نیست «فعل الله یفسّر بعضه بعضا» وقایع جهان هستی «یفسّر بعضه بعضا» اینطور نیست که حادثهای بیاید صحنهای بیاید بعد مبهم بگذرد و روشن نشود که حق با چه کسی است حق با چه چیزی است چه چیزی بود و چه چیزی گذشت فعلِ خدا, حوادث الهی «یفسّر بعضه بعضا» آنگاه قول خدا که از فعل خدا حکایت میکند آن هم «یفسّر بعضه بعضا».
ص: 399
1) (18) . الکشاف, ج2, ص430.
حقانیّت نظام آفرینش
لذا فرمود عالَم با حق بافته و ساخته شد گاهی به صورت قضیه سالبه فرمود باطل در اینجا به کار نرفت ما متاع تقلّبی به کار نبردیم هیچ بطلانی در صدر و ساقه این عالَم راه پیدا نکرد گاهی به صورت قضیه موجبه ذکر میکند که عالم به حق ساخته شد گاهی این را به صورت حصر در میآورد که جز حق چیزی در عالَم نیست شما ملاحظه بفرمایید در سورهٴ مبارکهٴ «ص» آنجا با قضیه سالبه ذکر شده آیه 27 سورهٴ مبارکهٴ «ص» این است وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً ما در لابهلای آجرِ این عالَم باطل جا ندادیم هیچ یعنی هیچ به نحو سالبه کلیه, کسی خلاف بکند بگوید گذشت در و دیوار عالَم دارند میبینند و شهادت میدهند و لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ (1) همه مواظباند که حمله شروع بشود وقتی حمله شروع شد همه میگیرند اینچنین نیست که در یک گوشه عالَم باطل راه داشته باشد این به صورت قضیه سالبه, به صورت قضیه موجبه به این صورت آمده است خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ (2) یعنی اول و آخر عالَم حق است آستر و اَبره عالَم حق است ظاهر و باطن عالم حق است لیل و نهارش حق است مصالح حق در آن به کار رفته خب اگر همه عالم حق است کسی بخواهد حرف باطل بزند همه عالم او را میگیرد لذا «خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل» (3) هیچ ممکن نیست که کسی کار باطل بکند و نتیجه صحیح بگیرد آیه 44 محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» همین است خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ ما به حق آفریدیم خانه را با چه چیزی آفریدند بله با سیمان, سیمان را با چه چیزی آفریدند, ماده را با چه چیزی آفریدند جان عالم چیست؟ حقیقت است, پس باطل در عالم راهی ندارد إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَةً لِلْمؤمِنین.
ص: 400
علم، زمینه نیل به عقل
در بیانات وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست که «العالِم الذی عَقل عن الله فَعَمِل بِطاعته وَ اجْتَنَبَ سَخطه» (1) عالِم این است اینکه در بحث دیروز گذشت فرمود: لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ خب اگر عالِم بودند باید عاقل میشدند چون عاقل نشدند پس عالم نیستند یعنی علم, زمینه عقل است اینها تازه درباره بحثهایی که حوزه و دانشگاه با آن کار دارد در حوزه و دانشگاه ممکن است اول آدم عالِم بشود بعد عاقل بشود فرمود این حرفهای ما را علما میفهمند عقلا میفهمند اما نزدیک بشوند دست بزنند نیست.
مسّ حقیقت قرآن، در پرتو طهارت جان
مسئله مِساس, مساس است در آیه سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» فرمود: لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ نه «لا یعلمه» نه «لا یفسّره» نه «لا یعقله» اینها از علمای عادی ساخته است کسی برود قرآن را بغل کند در آغوش بگیرد معانقه کند این برای اهل بیت است سخن از «لا یعلمون» و «لا یعقلون» و اینها که نیست که کار حوزه و دانشگاه باشد این برخورد است برخورد قرآن, طهارت میطلبد اگر کسی بخواهد حکم فقهی از آن استفاده کند این ضمیر لَا یَمَسُّهُ به قرآن برمیگردد إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ٭ فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ ٭ لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ (2) باید باوضو باشد اما اگر کسی خواست با کتابِ مکنون تماس بگیرد باید جانش پاک باشد جان چه کسی پاک است برابر آیه تطهیر, (3) اهل بیت جانشان پاک است درباره آنها سخن از عالِم بودن نیست بلکه فوقاند سخن از عاقل بودن نیست بلکه فوقاند اینها قرآن را در آغوش دارند با قرآن مِساس دارند تماس دارند معانقه میکنند لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ نه «لا یُدرکه» نه «لا یعقله» نه «لا یقعله» یک چیز دیگر است.
ص: 401
نجوای انسان با خدا در پرتو نماز و خطاب خدا به انسان با تلاوت قرآن
فرمود: خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ حالا این اوجی که گرفته مستحضرید که قرآن برای همه طبقات است گاهی اوج است گاهی آسمان است گاهی زمین است فوراً تنزّل میدهد که شما نماز را بالأخره یادتان نرود مگر نمیخواهید با متکلّم رابطه برقرار کنید اگر خواستید با او حرف بزنید همین نماز است خواستید حرفِ او را بشنوید که قرآن است اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ تا مخاطب او باشید وَأَقِمِ الصَّلاَةَ تا متکلّم با او باشید بالأخره دو راه دارد یا انسان مستمع است یا متکلّم بخواهی با او حرف بزنی, نماز, بخواهی حرف او را گوش بدهی, قرآن; او با تو حرف میزند اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلاَةَ آنجا اگر گوش دادی فرمود: إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا (1) خودت هم که داری میخوانی گوش بده ببین چه چیزی داری میگویی برخی حمل بر وجوب کردند که إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا وجود مبارک امام باقر که امروز میلاد آن حضرت(صلوات الله و سلامه علیه) است فرمود این مربوط به نماز جماعت است (2) در نماز جماعت وقتی امام جماعت مشغول قرائت است لازم است که مأموم ساکت باشد بعضیها بر استحباب حمل کردند بعضیها فتوا به وجوب دادند إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا را حمل بر نماز جماعت کردند بالأخره خودت هم که داری میخوانی گوش کن ببین چه چیزی داری میگویی نه اینکه إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا برای دیگران باشد خودت هم که میخوانی با حواس جمع بخوان نه اینکه حواست جای دیگر باشد آن وقت قرآن هم بخوانی اینطور نیست إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ چه خودت بخوانی چه دیگری بخوانی گوش کن ببین متکلّم چه میگوید إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا بعد هم بخواهی با او حرف بزنی أَقِمِ الصَّلاَةَ اسلام وقتی به ایران آمده همه جای ایران یکسان افسران و سربازان اسلام و حجاز که نرفتند آنجا که متأسفانه افسران تیم و عدی رفتند خب اهل گروه دیگر شدند آنجا که سادات و فرزندان پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آمدند آنها شیعه شدند اینکه میبینید در بعضی از استانها امامزادهها فراوان است سرّش همین است. در طبرستان اینطور بود وقتی که قرآن میخواندند ـ تازه قرآن به ایران آمده بود ـ میگفتند گوش بدهید ببینیم طبق إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا یعنی چه, وقتی گویندهای سیّدی اهل حجازی آنجا آمده بود بیان نورانی حضرت امیر را میخواست نقل کند میگفتند گوش بدهید ببینیم علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) چه چیزی میگوید اینها در شیعه ناب بودند با بیانات نورانی حضرت امیر همان عمل را میکردند که با بیان قرآن میکنند این گونه هم باید بکنیم غیر از این هم نیست اگر آن بیان, بیان الهی است منتها از زبان معصوم خب «إذا قال علیّ(علیه السلام) إذا قرأ علیّ(علیه السلام) فأستمعوا له و أنصتوا» چون از خودش که نمیگوید چه روایت صحیح چه قرآن هر دو حرف یک جاست بالأخره. اگر کسی خواست با قرآن حرف بزند نماز فرصت خوبی است اگر خواست مستمع خوبی باشد خدا با او حرف بزند قرآن حرف خوبی است لذا هر دو را جمع کرده فرمود: اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلاَةَ که ـ انشاءالله ـ امیدواریم همه اهل این دو فضیلت باشیم!
ص: 402
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ (41 إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ مِن شَیْءٍ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (42) وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ (43) خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (44) اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلاَةَ إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ (45)) تشبیه تکیه بر غیر خدا به خانه عنکبوت
صدر این سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» از یک اصل کلی نام برده شد که آزمون است بعد به دنبال آن, قصه پنج پیامبر(علیهم السلام) و امتهای آنها را ذکر فرمود و سرنوشت شیرین و تلخ گذشتهها را بازگو کرد بعد فرمود به غیر خدا هر که تکیه کند مثل آن است که به بیت عنکبوت تکیه کرده است اعم از آن است که ملحد باشد به خود متّکی باشد أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (1) یا مشرک باشد که به صنم و وثن متّکی است یا به اشخاص یا گروههای وابسته به یک نظام حقوقی مرتبط باشد در همه این احوال فرمود این مثل بیت عنکبوت است.
روشنی سستی خانه عنکبوت برای توده مردم
مطلب دیگر اینکه فرمود این مَثلی است برای توده مردم ممکن است ما خانهای داشته باشیم از بیت عنکبوت موهونتر و سُستتر ولی آن را باید علم تشخیص بدهد در تشخیص توده مردم نیست توده مردم بیت عنکبوت را به عنوان أَوْهَنَ الْبُیُوتِ میشناسند این معنایش این نیست که خانهای سستتر از خانه عنکبوت نیست ممکن است حشرات ریزتری و ضعیفتری باشند که خانه آنها از خانه عنکبوت ضعیفتر باشد ولی آن دیگر در دسترس توده مردم نیست اینکه فرمود: وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ برای همین است که توده مردم این را به عنوان أَوْهَنَ الْبُیُوتِ میشناسند.
ص: 403
1) (1) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 23.
نفی ولایت غیر خدا محور آیه مورد بحث
بعد فرمود اگر اینها عاقل باشند به ولیّی غیر از خدا مراجعه نمیکنند پس معلوم میشود تنها صحبت علمی نیست که آیا در جهان غیر از خدا منشأ اثری هست یا نیست بلکه بحث عملی است یعنی سخن از نفی اله نیست سخن از نفی ولیّ است دیگران اله را یعنی همه اله را برای این میخواهند که از فیض او, لطف او و برکت او استفاده کنند تحت ولای او باشند که اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا (1) پس اله را برای آن میخواهند که سرپرستی آنها را به عهده بگیرد حالا یا «خوفاً من العقاب» است یا «شوقاً الی الثواب» است یا «قُرباً إلیه و حبّاً له و شکراً إیّاه» است (2) که سه مشرب است به هر حال اله را برای آن ولایتش میخواهند فرمود غیر از خدا کسی ولیّ نیست این مدّعا آن هم با آن مثال, این مدّعا را در آیه 44 برهانی کردند فرمود آنچه در نظام هستی میبینید «کان» تامّه و «کان» ناقصه آنها را خدا به عهده دارد هم خدا آفریدگار همه است (یک) هم پروردگار همه است (دو) اگر خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ او آفرید و او اداره میکند آن وقت به غیر او چرا تکیه بکنیم؟! پس آن مدّعا این هم دلیل.
مجموعه نظام هستی مخلوق خدای سبحان
مطلب دیگر این است که گاهی قرآن کریم یا همچنین ادعیه, سماوات را در برابر اهل سماوات قرار میدهند زمین را در برابر اهل زمین قرار میدهند سماء و زمین را در برابر مَا بَیْنَهُمَا و مانند آن قرار میدهند این مثل دعای فرج (3) یعنی همین دعا که در قنوت خوانده میشود.
ص: 404
در سورهٴ مبارکهٴ «دخان» هم بخشی از این مطالب آمده آیه 38 سورهٴ مبارکهٴ «دخان» این است وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ گاهی منظور از سماء و ارض مجموع نظام هستی است دیگر آنجا «ما فی السماء» ذکر نمیشود, «ما فی الأرض» ذکر نمیشود, «و ما بینهما» ذکر نمیشود این آیه در مقام تحدید نیست که خداوند آسمانها را آفرید ولی اهل آسمانها را ـ معاذ الله ـ خلق نکرد زمین را خلق کرد اما اهل زمین را خلق نکرد یا آسمان و زمین را خلق کرد ما بینهما را خلق نکرد برای آن نیست غرض آن است که اگر منظور از آسمان, خصوص آسمان باشد ما فی السماء را جدا ذکر میکند یا اگر منظور ارض, خصوص ارض باشد من فی الأرض را جدا ذکر میکند نظیر اینکه در آیه 38 سورهٴ «دخان» منظور از سماء و ارض, ما بینهما نبود لذا وَمَا بَیْنَهُمَا را جداگانه ذکر فرمود ولی وقتی اهل سما ذکر نشود اهل ارض ذکر نشود «ما بینهما» ذکر نشود وقتی میفرماید سماوات و ارض یعنی مجموعه نظام هستی.
خلقت و تدبیر جهان مختص خداوند
دو مطلب است یکی «کان» تامّه است یکی «کان» ناقصه, «کان» تامّه این است که اصل هستی این نظام را خدا داد که فرمود: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1) این موجبه کلیه است دوم اینکه او ربّ کلّ شیء است پرورنده هر چیزی است او میشود رَبُّ الْعالَمِینَ (2) این «کان» ناقصه است در پرورش فرمود: أحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ (3) هر چیزی را که آفرید زیبا آفرید, زیبا او را تربیت میکند تدبیر میکند پس اگر اصلِ هستی نظام, فعل خداست و اگر پرورش این نظام موجود, فعل خداست و برای غیر خدا سهمی نه در اصل هستی است نه در نگهداری هستی پس وَمَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ (4) و اگر کسی به غیر خدا تمسّک کرد مثل آن است که به جای اینکه خانه محکم بسازد در حصنی که «کلمة لا إله الاّ الله حِصنی» (5) برود در حِصن توحید و ولایت میرود در خانه عنکبوت, خب در خانه عنکبوتی جا برای زیست نیست. آن مدّعا این هم دلیل.
ص: 405
حقانیّت و هدفمندی جهان؛ دلیلی بر ضرورت معاد
در بحث دیروز اشاره شد که فرمود مصالح ساختمانی آسمان و زمین, حقیقت است یعنی اگر از مهندسی سؤال بکنی که این خانه را با چه چیزی درست کردی میگوید با سیمان و آهن, از خدا بپرسیم عالَم را با چه چیزی خلق کردی عالَم را نه خصوص زمین را یا خصوص فلان بِنا را, میفرماید عالَم را من با حقیقت آفریدم لذا هر کاری که در عالَم میشود باید مطابق با حق باشد و اگر مطابق با حق نبود برمیگردد به خود آدم و اگر هدفی در عالَم نباشد مرگ ـ معاذ الله ـ پایان زندگی باشد إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا (1) باشد هر که هر چه کرد, کرد حساب و کتابی نباشد میشود باطل لذا در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» فرمود متفکّران فکر میکنند درباره آسمان و زمین میگویند: رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً (2) در سورهٴ مبارکهٴ «ص» فرمود عالَم باطل نیست (3) در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «زمر» فرمود عالَم حق است (4) پس معادی هست, هدفی هست اگر چیزی ابتر باشد باطل است و این باطل میشود لهو, میشود لغو, میشود بازی, بازی هدفِ عقلی ندارد هدف وهمی و خیالی دارد که آن لدی العقل هدف نیست لذا فرمود ما بازیگر نیستیم اگر عالَم مقصدی نداشت و مقصودی نداشت و هدفی نبود میشد بازی فرمود ما بازیگر نیستیم در سورهٴ مبارکهٴ «دخان» همین است دیگر فرمود: وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ ما بازیگر نیستیم.
ص: 406
چگونگی بازیچه بودن دنیا و بازیگر نبودن خداوند
میماند مطلب دیگر و آن این است که دنیا و آخرت هر دو را خدا آفرید بر اساس این اصل کلی, در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» هم فرمود دنیا جز بازیچه چیز دیگر نیست آن وقت فکیف الجمع بین آیه سورهٴ «حدید» که میفرماید: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (1) و اینکه میفرماید ما بازیگر نیستیم خب پس این بازیچه را چه کسی آفرید؟ پاسخش این است که دنیا بازیچه است و ما بازیگر نیستیم ما حکیمیم, نفرمود ما بازیچه خلق نکردیم فرمود ما بازیچه خلق کردیم ولی ما حکیمیم. بیان ذلک این است که یک پدر حکیم, یک پدر فرزانه, یک پدر بزرگوار برای بچه و کودکش اسباب بازی میخرد این اسباب بازی, اسباب بازی است اسباب علم نیست اما کودک را به بازی گرفتن حکمت است این پدر, بازیگر نیست این پدر حکیم است این پدر عالم است این پدر فرزانه است بچه را به بازی گرفتن حکمت است ولی اگر بچه همهاش به بازی سرگرم باشد عمر خودش را تلف کرده. فتحصّل أنّ هاهنا اموراً الأول: العالَم بالحق; الثانی: «أن الله بالحق»; الثالث: «أنّ الدنیا لهو و لعب»; الرابع: بازی گرفتن کودکان حکمت است و آن مدیر و مدبّر بازیگر نیست میبینید هیئت مدیره مدرسه برای بچهها برنامه تنظیم میکنند میگویند پنج ساعت که باید کار بکنند چهار ساعتش کارهای علمی یک ساعت هم بازی بکنند بچهها را در مدرسه به بازی گرفتن حکمت است مدیر, بازیگر نیست فرمود این مقامها و پُستها و من و ماها بازیچه است همه شما که سلمان و اباذر نیستید که لوجه الله کار بکنید اکثری مردم بالأخره تشویقی میخواهند رفاهی میخواهند و مانند آن که این پُست برای من است این مقام برای من است ما به اینجا رسیدیم این بازیچه است این بازیچه برای اینکه بقیه عمر را به کار و خدمت صرف بکند اگر کسی همه عمر را به این بازیچه صرف بکند میشود لَهْوٌ وَلَعِبٌ اینچنین نیست که دنیا را غیر خدا خلق کرده باشد دنیا را هم او آفرید چه اینکه موت و حیات را هم او آفرید آخرت را هم او آفرید ولی این اسباب بازی را برای بازیگرها خلق کرد که اینها مقداری کار کنند بعد مقداری خستگیشان را با بازی رفع کنند اما کسی که همهاش عمر را به بازی گذرانده این یک کودک هشتاد ساله است این به دنبال مریدبازی و دستبوسی و امثال ذلک که باشد این یک بچه هفتاد, هشتاد ساله است این هنوز بزرگ نشده این هنوز بالغ نشده, فرمود ما بازیگر نیستیم شما هم اگر بخواهید به اخلاق الهی متخلّق باشید بازیگر نباشید چند ساعتی برای رفع خستگی حالا عیب ندارد بازی بکنید اما نه کسی را بازی بدهید نه خودتان به بازی سرگرم بشوید و یک انسان محقّق هم متحقّقانه زندگی میکند.
ص: 407
1) (14) . سورهٴ حدید, آیهٴ 20.
عدم راهیابی لهو و لعب در افعال خدای سبحان و امامان(علیهم السّلام)
فرمود این عالم حق است بازیچه آفریدن حق است بازی کردن باطل است ما بازیگر نیستیم نه تنها در سورهٴ مبارکهٴ «دخان» در موارد دیگر هم آمده که اصلاً لعب در کار ما نیست (1) از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند امام بعد از شما کیست فرمود کسی که « لا یلهو و لا یلعب» امام هفتم کسی است که اهل بازی نیست طولی نکشید که وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) بچهای بود وارد شده برّهای همراه او بود به این برّه گفت: «اسجدی لربّک» بعد فوراً وجود مبارک امام صادق این کودک را یعنی امام کاظم(سلام الله علیهما) را در بغل گرفت فرمود: «بأبی و اُمّی مَن لا یَلهو و لا یعلب» (2) این میشود امام; درست است گوسفند با افراد عادی حرف نمیزند ولی خب با ولیّ الله که حرف میزند ولیّ الله هم میتواند به او دستور بدهد فرمود: «اسجدی لربّک» خب این میشود «لا یلهو و لا یلعب» اینها حاضر نیستند حیوانات را به بازی بگیرند چه رسد به جامعه انسانی.
وجود حدّ نصاب تکلیف در همه مکلّفان
پرسش: مگر همه کودکان علیالسویه دارای تربیت واحد نیستند؟
پاسخ: نه, آن نصاب لازم را دارند ولی «الناس معادن» این بیان نورانی رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضّة» (3) البته آن نصاب لازم را برای تکلیف همه دارند یعنی نصابی که باید مکلّف باشند و دستور خدا را اطاعت کنند اما درجات هوششان که یکسان نیست.
ص: 408
سه اصل ضروری برای حقانیّت نظام هستی
پرسش:... پاسخ: حق در قبال باطل است یعنی چیزی که منشأیی دارد همراهی دارد مقصدی دارد نظامی دارد سه مرحله را یک شیء باید دارا باشد تا حق باشد, نظام فاعلی, نظام داخلی, نظام غایی این در سورهٴ مبارکهٴ «طه» مشخص شده وقتی فرعون به وجود مبارک موسی عرض کرد که خدای تو کیست, فرمود: رَبُّنَا الَّذِی که این سه نظام را به عالم داده رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی (1) نظام فاعلیاش مشخص, ساختار داخلیاش مشخص, هیچ چیزی در درونش کم نیست نظام غاییاش هم مشخص, راهش هم مشخص کجا میرود هم مشخص, اگر چیزی دارای این عناصر سهگانه بود راه فاعلیاش تام بود غیر خدا دخالت نداشت ساختار داخلیاش کمبود نداشت راهش به هدف مشخص بود هم هدفدار بود هم راهش مستقیم بود میشود حق رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی این سه اصل که باشد میشود نظام حق.
جهان هستی تجلّی آثار و افعال خداوند
وقتی برهان این شد دیگر غیر او هر که باشد و هر چه باشد میشود بیت عنکبوت الآن چیزی نیست تا به عنوان بیت عنکبوت باشد برای اینکه سراسر عالَم مسبّحاند ساجدند, مسلماند, منقادند, مطیعاند فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ (2) بر فرض اگر غیر خدا و غیر از آثار خدا, افعال خدا, آیات خدا, چیزی در عالَم باشد کبیت العنکبوت است ولی چیزی در عالَم غیر از آثار او نیست در بیانات نورانی حضرت امیر بود که بارها خوانده شد فرمود بیراهه نروید خدا اگر بخواهد کسی را بگیرد از جای دیگر سرباز نمیآورد «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» (3) فرمود دست و پای شما سربازان او هستند او اگر بخواهد بگیرد شما را با دستتان میگیرد با پایتان میگیرد با زبانتان میگیرد انسان ـ خدای ناکرده ـ حرفی میزند آبرویش میرود دیگر اینطور نیست که از جای دیگر سربازکِشی کند یک جا انسان امضا میکند کلاً سقوط میکند جایی که نباید برود میرود کلاً سقوط میکند با پای آدم میگیرد با سرِ آدم میگیرد با زبان آدم میگیرد با دست آدم میگیرد غیر از فعل خدا و آثار خدا و آیات الهی چیزی در عالَم نیست اگر بر فرض باشد «کبیت العنکبوت» است اگر چیزی راه ورودیاش مشخص, راه خروجیاش مشخص, ساختار درونیاش مشخص این میشود حق.
ص: 409
منظور از «حق مخلوقبه»
منظور از «حق» در آفرینش نظام هستی با حق
در اینجا فرمود: خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ این عبارت «حق خلق است مِن وجهٍ» (1) که در کلمات اهل معرفت است این حقّ مخلوقبه است نه آن حقّی که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ آن اصلاً منطقه ممنوعه است احدی به آن دسترسی ندارد این حق همان حقّی است که به آن میگویند حقّ مخلوقبه, این مخلوقبه که میگویند برای این است که در آیات آمده ما آسمان و زمین را بالحق خلق کردیم این همان است که فرمود: الْحَقُّ مِن رَبِّکَ (2) غیر از ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هوَ الْبَاطِلُ (3) آن حق, مقابل ندارد و احدی هم به آن دسترسی ندارد این الْحَقُّ مِن رَبِّکَ است که «علیٌّ مع الحق» (4) با اوست وگرنه کسی با خدا نیست اگر اینچنین است الْحَقُّ مِن رَبِّکَ خدا آسمان و زمین را به «الحق» خلق کرد آن وقت این میشود حقّ مخلوقبه این است که میگویند حق, خلق است من وجهٍ و غیر آن است من وجهٍ یعنی فیض با مستفیض از یک جهت یکیاند از یک جهت دوتا هستند یکی مطلق است یکی مقیّد.
تلاوت قرآن و اقامه نماز؛ دو راه ارتباط با خداوند
ص: 410
فرمود حالا که این شد اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ ما این حرفها را از راه وحی به تو گفتیم همین را بخوان اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ بخواهی بشنوی حرف خدا را بشنو برای اینکه آن کسی که عالَم را آفرید دارد عالم را تفسیر میکند انسان را تفسیر میکند گذشتهٴ او را, آینده او را, جهان او را, فعلیّت او را, روح او را, بدن او را دارد تفسیر میکند پس این را تلاوت کن اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ بخواهی با او حرف بزنی أَقِمِ الصَّلاَةَ بالأخره با چه کسی میخواهی حرف بزنی غیر از او و آثار او و آیات او و مخلوق او که در عالَم نیست فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ (1) مگر اینکه کسی ـ معاذ الله ـ نابینا باشد جایی را نبیند که لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور. (2)
قرآن دربردارنده حکمت نظری و حکمت عملی
مراد از «حکمت» در فرهنگ قرآن
فرمود: اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ این مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ هم به حکمت نظری نظر دارد هم به حکمت عملی, قرآن کریم کتاب الهی است هم بحثهای جهانبینی را دارد که در عالَم چه چیزی هست چه چیزی نیست, هم جهانداری را دارد که چه باید چه نباید, هم بود و نبود را که بحث نظر است هم باید و نباید را که فقه و اخلاق است همه را بیان کرده از آیه 22 تا آیه 39 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که گذشت همین است فرمود اینها حکمت است ما به شما گفتیم آیه 22 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ از توحید شروع کرده فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَّخْذُولاً بعد احترام به پدر و مادر را ذکر کرده بعد ایتای ذیالقربا حقّ آنها را ذکر کرده حرمت تبذیر و اینها را ذکر کرده پرهیز از اسراف را ذکر کرده حرمت قتل اولاد را ذکر کرده حرمت زنا را ذکر کرده حرمت قتل نفس را ذکر کرده حرمت سوء استفاده از مال یتیم را ذکر کرده حرمت کمفروشی را ذکر کرده جلوی بیجا حرف زدن را گرفته, جلوی حرفهای غیر عالمانه را گرفته لاَ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً را ذکر کرده, بعد فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ ما به تو حکمت دادیم حکمت این است که بخشی به جهانبینی و توحید و مسئله نظری برمیگردد بخشی هم به اخلاق و حقوق برمیگردد حکمت به اصطلاح قرآن غیر از حکمت رایج است چه اینکه فقه هم به اصطلاح قرآن غیر از فقه رایج است جهانبینی, فلسفه, کلام و مانند آن به اصطلاح قرآن کریم فقه است فقه یعنی فهم دین آنجا که سخن از خدا و آیات الهی و وحی و نبوّت است فقه است خواه مربوط به خداشناسی باشد که بحث عقلی است خواه مربوط به حلال و حرامشناسی باشد که بحث نقلی است فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ اینها را تلاوت کن.
ص: 411
تبیین وحی علمی و وحی عملی خداوند
بعد یک وحی فعلی دارد که آن وحی فعلی جای تلاوت نیست ملاحظه فرمودید ما یک جزم داریم که حوزه تصوّر و تصدیق و قضیه و قیاس اقترانی و استثنایی این کارهایی که حوزه و دانشگاه دارند در این ردیف است یک حوزه عزم, عزم و اراده و نیّت و اخلاص داریم که تصمیم است و عمل است کاری به علم ندارد خدای سبحان برای اولیای خود از دو منظر وحی دارد هم مطالب علمی را وحی میفرستد که گذشتهها چه بود قصص انبیا چه بود جهان آینده چیست, هم در تصمیمگیری گاهی میبینید در قلب انسان تصمیمی پیدا میشود انسان در تشییع شهیدی یا تشییع دوستی یا عیادت بیماری دفعتاً یک تصمیم خوبی میگیرد این تصمیم از جایی آمده چه اینکه ـ معاذ الله ـ اگر کسی قصد خلافی کرده تصمیم کار باطلی گرفته این تصمیم از جای دیگر آمده اگر تصمیم, باطل باشد این یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ ٭ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ (1) است که وسوسه نام دارد این هم وحی ابلیس است اگر این تصمیم, خیر و رحمت و برکت و صلاح و فلاح باشد وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ نام دارد یک وقت خدا میفرماید: أَقِیمُوا الصَّلاَةَ خب آن یک راه علمی است یک وقت میفرماید من وحی فرستادم که بلندشو نماز بخوان خب اینکه انسان دفعتاً تصمیم میگیرد همیشه نمازش را اول وقت بخواند همیشه باوضو باشد این تصمیم است اینکه علم نیست این اراده است این تصمیم است این نیّت است این بالأخره از جایی آمده تصادف و شانس و اینها که ـ معاذ الله ـ نیست اگر کسی مشمول عنایت الهی باشد تصمیمهای خیر را خدا به او عطا میکند عهد کردم که دیگر حرف کسی را نزنم این تصمیمگیری است این تصمیمگیری میشود فعل خیرات وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ (2) نه أَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ (3) که دستور باشد. وحی دو قسم است هم وحی علمی هم وحی عملی.
ص: 412
تبیین وحی علمی و وحی عملی شیطان
تبیین مغالطه علمی و وسوسه عملی شیطان
کارهای شیطنت هم ـ معاذ الله ـ آن هم دو قسم است این إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ (1) همین است تمام این مغالطات و شبهات منشأ شیطنت دارد این خلاف حق را این باطل را این مغالطه در برابر حق را چه کسی در ذهن آدم انداخته همینطور خودبهخود پیدا شد اگر کسی ـ معاذ الله ـ مبدأ عالم را نپذیرد نظام عالم را نپذیرد ناچار است به شانس تکیه کند شما خرافیتر از شانس چه چیزی دارید از شانس خرافیتر چیز دیگری میخواهید؟! اگر به توحید و نظام علّی بسنده نکند ناچار است به شانس, خوششناسی و بدشانسی و این حرفها رو بیاورد. خب این تصمیم پیدا شد از کجا پیدا شد در اثر بدرفتاریهای سابق میشود إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ اصلاً بعضیها میآمدند در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای اینکه حرف خودشان را بزنند تمام حواسشان این بود که چه چیزی بگویند نه چه چیزی بشنوند اما فرمود: وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ (2) اینکه میبینید در نماز جمعه خطیب اول سلام میکند از همین آیه سورهٴ «انعام» گرفته شده قبلاً در روضهخوانیها و مجالس وعظ رسم بود که واعظ وقتی بالای منبر میرفت اول به مستمعین سلام میکرد این در همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «انعام» است که به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود وقتی مؤمنین آمدند میخواهی برای آنها سخنرانی کنی موعظه کنی اول بگو سلامٌ علیکم وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ اوساط محضر, سلام را از تو دریافت میکنند اوحدیّ محضر, سلامِ مرا از تو میشنوند یعنی سلام مرا به آنها برسان چون خودش بعد از اینکه فرمود: سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ, (3) سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ (4) فرمود: کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (5) ما به محسنین هم سلام میفرستیم. بنابراین شیطان هم دو کار دارد هم وحی علمی دارد هم وحی عملی منتها از وحی علمیاش به وحی یاد شده از وحی عملیاش به وسوسه یاد شده.
ص: 413
موفقیّت انسان در معاهده با خداوند؛ نمونهای از وحی عملی
فرشتگان الهی که به اذن ذات اقدس الهی کار میکنند هم وحی علمی دارند که این معارف را میآورند هم وحی عملی دارند که تصمیمهای خوبی نصیب انسان میشود عهد کردم که دیگر گوش به ناحق نکنم این رساله عهد هم همین است شما میبینید در کتابهای فقهی ما نذر رایج است, یمین رایج است اما عهد خیلی کم است برخی از بزرگان رساله عهد داشتند من عهد کردم که وقتم را تلف نکنم, عهد کردم حرف بیجا نزنم, عهد کردم همیشه نماز اول وقت بخوانم, عهد کردم تا ممکن است نماز را به جماعت بخوانم, عهد کردم که نماز شبم ترک نشوم عهد یعنی عهد آنقدر ذات اقدس الهی لطیف است که فرمود با من عهد ببندید این رساله عهد در فقه همین است منتها حالا معمولبه ما نیست ما نذر میکنیم برای درمان بیماری یا کارهای دیگری که شبیه این است انجام میدهیم اما عهد نداریم با چه کسی عهد ببندیم با خدا عهد ببندیم یک طرف ما باشیم یک طرف او, با او معاهده کنیم عهد کنیم این هم مثل نذر, این هم مثل یمین حکم فقهی دارد کفّاره دارد و مانند آن. بالأخره این ذهن مگر ظرفیت چقدر مطلب دارد طلبهای محقّقانه بخواهد درس بخواند آن وقت شب برود مرتب سریال نگاه کند مرتب فیلم نگاه کند این ذهن مگر جای چند مطلب دارد بعد آخر شب هم خسته است مروری هم به کتاب بکند این دیگر محقّق در نمیآید اگر کسی بخواهد قصص انبیا بخواند خب علم است اگر قصص اولیا را بخواند علم است اما داستانهایی که پیام علمی ندارند انسان چرا وقتش را صرف بکند هر روزنامهای را آدم بخواند این ذهن مگر چقدر ظرفیت دارد اینها رساله نوشتند که ما عهد کردیم حرفهای غیر علمی نگوییم, حرفهای غیر علمی نشنویم, نوشتههای غیر علمی نخوانیم بالأخره تا انسان بشود محقّق.
ص: 414
سرّ تعبیر به اقامه درباره نماز
فرمود اینها را بخوانید اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ این را که از طرف ذات اقدس الهی قرآنی که وحی شده بخوان آن وقت یکی از چیزهایی که در همین کتاب است مسئله اقامه صلات است این هم بارها ملاحظه فرمودید که قرآن را انسان تلاوت میکند مسئله تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه را دارد اما نماز را تلاوت نمیکند نماز را قرائت نمیکند برای اینکه این قرآن, کتاب حکیم است فرمود: یس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (1) و دین, نماز را عمود میداند «الصلاة عمود الدین» (2) عمود و ستون, خواندنی نیست کسی اگر بگوید نماز بخوان مثل اینکه بگوید ستون را بخوان خب این حرف حکیمانه نیست اگر گفتی نماز ستون دین است بگو أَقِیمُوا الصَّلاَةَ نه «اقروأ الصلاة» لذا در هیچ جا شما نمیبینید قرآن بگوید نماز بخوانید میگوید نماز را اقامه کنید برای اینکه ستون دین است ستون را که کسی نمیخواند آنجا هم که یُصَلِّی آنجا هم به معنای «مقیم الصلاة» است.
راه فهم قبولی نماز
پس این ستون را نگه بدار و این ستون را چون نگهداشتی زیر این خیمه رفتی از فحشا محفوظی و انسان میتواند بفهمد که نمازش مقبول شد یا نه, گرچه صحّتش را میتواند بفهمد همین که مطابق با رساله عملیه بود یا مطابق با فتوای خودش ـ اگر مجتهد باشد ـ بود این نماز صحیح است اما حالا واقعاً مقبول حق شده که حکم کلامی است نه حکم فقهی آن را اگر تا مدتی مصون از فحشا و منکر بود خدا را شکر کند که نماز او قبول شد برای اینکه «الصلاة ما هی؟» صلات آن است که تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ خب اگر موفق شد در امتحانات پیروز بیرون آمد موارد زیادی هم آزمون شده و از فحشا و منکر نجات پیدا کرده مطمئن است که نمازش قبول شد آن وقت شاکر است اما اگر ـ خدای ناکرده ـ از طرفی نماز, از طرفی نگاه به نامحرم یا مسائل دیگر تقریباً اطمینان دارد که نمازش قبول نشده برای اینکه نماز آن است که تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ.
ص: 415
پرسش: انسانهای نمازخوان گناه هم میکنند.
پاسخ: بسیار خوب, معلوم میشود که صلاتشان [از نظر فقهی] صحیح است ولی مقبول حق نیست چون نماز آن است که جلوی فحشا را بگیرد بنابراین اگر در قیامت بخواهد بگوید که من نماز آوردم میگویند نماز کامل نیاوردی إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ (1) شما میبینید در اذان و اقامه چقدر با جلال و شکوه از نماز نام میبرند اول میگویند «حیّ علی الصلاة» ما نداریم که بگویند «حیّ علی الزکاة, حیّ علی الحج, حیّ علی الصوم» این «حیّ علی» مخصوص خود نماز است به طرف نماز بشتابید این بالصراحه, دو برهان هم در دو جمله دیگر بعد از این آمده چرا «حیّ علی الصلاة» چرا بشتابیم؟ برای اینکه آن فلاح است «حیّ علی الفلاح» چرا بشتابیم؟ برای اینکه آن خیر العمل است «حیّ علی خیر العمل» چون خیر العمل است چون فلاح است پس بشتابید به طرف نماز خب انسان با خدا دارد گفتگو میکند در پیشگاه او سجده میکند إِیِّاکَ نَعْبُدُ (2) میگوید, إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (3) میگوید.
شرک, حقیقت و روح معصیت و گناه
معصیت یعنی حرف او را دارد زیر پا میگذارد معصیت یعنی چه؟ در بحثهای قبلی هم ما داشتیم که بعضی از بزرگان اهل معرفت گفتند که روح معصیت را شما بشکافید میبینید با توحید سازگار نیست چرا, برای اینکه اگر کسی خلاف بکند بر اساس سهو و نسیان و خطا و اضطرار و اجبار و الجا اینها که بر اساس حدیث رفع (4) معصیت نیست آنجا که عالماً بالحکم و الموضوع, عامداً گناه میکند معنایش این است که خدایا من هیچ عذری ندارم میدانم که تو گفتی نکن, میدانم که حرام است ولی به نظر من باید بکنم روح هر گناهی را شما تحلیل کنید به شرک میرسد مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ (5) حالا خدا چقدر رحیم است که میگذرد حرف دیگر است اگر سهو و نسیان و غفلت و اضطرار و الجا باشد که معصیت نیست بر اساس حدیث رفع, آنجایی معصیت است که شخص میگوید خدایا این را تو گفتی, من هم میدانم, عذر هم ندارم, ولی به نظر من باید انجام بدهم هیچ معصیتی نیست مگر اینکه عند التحلیل نهایی به شرک برمیگردد لذا حالا خدا خیلی کریم است که از ما میگذرد.
ص: 416
«و الحمد لله ربّ العالمین»
خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (44 اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلاَةَ إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ (45) وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ وَإِلـٰهُنَا وَإِلـٰهُکُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (46)) بی پایگی و تزلزل پناه بردن به غیر خدا و سر آن
بخشی از مطالبی که مربوط به این قسمت است باید به خواست خدا بازگو بشود بخشی هم مربوط به مسائل گذشته است در این بخش اخیر آیه 41 فرمود اگر کسی به غیر خدای سبحان پناه ببرد چه به خودش, چه به اشخاص حقیقی یا حقوقی, چه به صنم و وثن مثل آن است که به خانه عنکبوت پناهنده شد و هرگز مصون نخواهد بود این مدّعا. دلیل مدّعا این است که این نظام را ذات اقدس الهی آفرید صدر و ساقه این نظام مأموران الهیاند هم نظام فاعلی هم نظام داخلی هم نظام غایی هدفمندند و غیر خدا احدی یا چیزی نیست که مشکل انسان را حل کند این دلیل برای آن مدّعا اقامه شده اول فرمود: مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ (1) بعد برهان مسئله را هم ذکر فرمود.
حقانیت کتاب تکوینی و تدوینی الهی
مطلب دیگر اینکه این نظام چون حق است, باطل در آن نیست و همین نظام به صورت یک کتاب در آمده به نام قرآن این قرآن, قول فصل است و هزل در آن نیست (2) در نظام تکوین, حق است باطل در آن نیست در نظام تدوین, جِدّ است و هزل در آن نیست.
ص: 417
چگونگی حقانیّت عالم خلقت در عین بازیچه بودن دنیا
مطلب بعدی آن است که اگر نظام تکوین حق است پس چرا در آیه بیست سورهٴ مبارکهٴ «حدید» به این صورت آمده است که اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ یعنی انسان از گهواره تا گور در این مدارهای پنجگانهٴ بازی به سر میبرد مرحوم شیخ بهایی برای تخمیس این آیه فرمود این آیه پنج مرحله را ذکر میکند انسان در دوران خردسالی اهل بازی است وقتی که نوجوان شد اهل لهو است وقتی که جوان شد به فکر خودآرایی است وقتی که میانسال شده زندگی تشکیل شد و اهل پُست و اینها شد اهل تفاخر است بعد دوران کهنسالی و فرتوتی او که رسید از همه آن مزایا افتاد فقط دیگر این مقدار موجودی دارم, این مقدار نوه دارم, این مقدار اعتبار دارم همه اینها افتاده است میشود تکاثر (1) اگر دنیا از مَهد تا لَحدش همین پنجتاست و در همان سورهٴ مبارکهٴ «حدید» در ذیل آیه بیست هم فرمود: وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ این چگونه جمع میشود با آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «دخان» فرمود ما اهل بازی نیستیم آیه 38 سورهٴ «دخان» این بود وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ دو جواب مطرح است که یکی در بحث دیروز گذشت و آن این است که خدا بازیگر نیست ولی افراد دنیایی را به بازی گرفتن حکمت است مثل اینکه پدر حکیم و فرزانه اهل بازی نیست ولی اسباببازی تهیه کردن برای کودک حکمت است انسان مادامی که در دنیاست یک بخش کودکی را دارد بالأخره باید سرگرم باشد.
ص: 418
1) (3) . ر.ک: المیزان، ج 19، ص 164.
جواب دیگر این است که ما یک دنیا داریم یک آسمان و زمین و دریا و صحرا و انسان و حیوان و فرشته و امثال ذلک, آنچه مخلوق خداست و از فیض هستی برخوردار است سماوات است و اهل سماوات, زمین هستند و اهل زمین و قیامت است و اهل قیامت اینها هیچ کدام بازی نیستند سورهٴ «حدید» و مانند آن که نفرمود زمین لهو است و آسمان لغو, فرمود دنیا این است دنیا غیر از آسمان است غیر از زمین است اینکه انسان خیلی خوشحال باشد که فلان مقام رسید این میشود دنیا و برای همین هم جدال و دعوا راه بیندازد این میشود دنیا این بازیای بیش نیست
خروج تخصصی آیه سوره حدید، از بحث حقانیت جهان خلقت
آنگاه اگر دنیا به این معناست و غیر از آسمان و زمین است تخصّصاً خارج است نه تخصیصاً نه اینکه خدای سبحان هم اسباب بازی خلق کرد هم اسباب خردمندی, اسباب بازی را برای کودکان و اسباب خردمندی را برای عقلا, بازی و بازیگری و اسباب بازی عناوین اعتباری است تخصّصاً از آیه سورهٴ «عنکبوت» و سورهٴ «دخان» و آیات دیگر خارج است نه تخصیصاً. در بیانات نورانی حضرت امیر که برای عثمان بن حنیف نوشت در آن نامه اینچنین فرمود: «والله» به دنیا خطاب میکند «وَاللَّهِ لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً وَ قَالَباً حِسِّیّاً لَأَقَمْتُ عَلَیْکِ حُدُوْدَ اللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِی وَ أُمَمٍ أَلْقَیْتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی وَ مُلُوکٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَی التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلاَءِ إِذْ لاَ وِرْدَ وَ لاَ صَدَرَ» فرمود قسم به خدا من اگر تو را میدیدم حد جاری میکردم معلوم میشود منظور از دنیا همین عناوین اعتباریِ وهمی است اینها لهو و لعب است پس آیه بیست سورهٴ مبارکهٴ «حدید» تخصّصاً از آیه محلّ بحث و آیه سورهٴ «دخان» و اینها خارج است نه تخصیصاً.
ص: 419
پرسش:... پاسخ: ما در آسمان و زمین بازیچهای ساختیم نه اینکه ما دنیا را بازیچه قرار دادیم دنیا یعنی بازیچه این دنیا که امر وهمی است اگر ما نباشیم این هم نیست بر خلاف زمین, بر خلاف آسمان ما یک امر تکوینی داریم که آسمان و زمین است اینها آیات الهیاند زمین آیت الهی است آسمان آیت الهی است به حق هم خلق شدند عالِماند آگاهاند باخبرند, شهادت میدهند, شکایت میکنند, مسجد شهادت میدهد شکایت میکند نسبت به همسایهها, موجود عالِم و آگاهاند مسبّحاند حامدند, ساجدند و مُسلماند و منقادند و مطیع.
پرسش: فرمود حیات دنیا.
پاسخ: بله, أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا این است حیات دنیا این است حیات در برابر ممات نیست این زندگیِ وهمی را میگویند حیات دنیا این بیان نورانی حضرت امیر که در نامه 45 آمده به عنوان حیات دنیا نیست به عنوان «الدنیا» است فرمود دنیا! «لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً» من حد جاری میکردم بازی دنیا همین است زندگی دنیا همین است نه اینکه ما که زندهایم بازیچه باشیم یا حیوانات بازیگر باشند یا ملائکه بازیگر باشند زندگی در این نشئه با یک سلسله عناوین اعتباری همراه است این بازیچه است در همان سورهٴ مبارکهٴ «حدید» فرمود: لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ (1) و بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که خدای سبحان زهد را در یک جمله قرآن خلاصه کرده و آن همین است. (2) بنابراین اگر درباره حیات دنیا آمده است که لعب است و لهو این تخصّصاً از آیات تکوین خارج است خدای سبحان وقتی آیات آسمان و زمین را میشمارد در پنج طایفه آیات قرآنی اینها را مسبّح میداند یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ (3) مُسلم و مطیع و منقاد میداند وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (4) اینها را ساجد میداند که یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ (5) اینها را طائع و مطیع میداند فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ (6) اینها را حامد و تحمیدکننده میداند إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (7) پس چیزی در آسمان و زمین نیست که این اوصاف پنجگانه را نداشته باشد و هیچ کدام از اینها بازی نیست بنابراین آیه سورهٴ مبارکهٴ «حدید» و مانند آن که دنیا را متاع غرور میداند (8) یا بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود من اگر تو را میدیدم حد جاری میکردم این به همین عناوین اعتباری برمیگردد که ماها به دنیا آن میگردیم و با هم اختلاف داریم, این جواب دوم.
ص: 420
مراحل سه گانه اثرگذاری نماز در انسان
میماند مطلب صلات, درباره صلات خب چون عمود دین است (1) خصیصهای دارد جدا ذکر میشود و اقتضای نماز این است که انسان را وارسته کند. حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرد که نماز به منزله چشمه زلالی است که دمِ در آدم است که شبانهروز پنج بار خودش را در این چشمه شستشو میکند اگر واقعاً نماز واقعی باشد هم نماز فقهی باشد هم نماز کلامی هم نماز صحیح باشد هم نماز مقبول تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ اما اگر فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ ٭ الَّذِینَ هُمْ عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ (2) و امثال ذلک خب این تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ نیست بنابراین مرحله ضعیفه نماز اثر ضعیف دارد مرحله وسطای نماز اثر متوسط دارد مرحله عالیه نماز اثر عالی دارد اینها مراحل سهگانه است این علّت تام نیست این میشود سبب.
نزاهت از منکرات و تنعم به یاد خدا، در پرتو نماز
میفرماید شما نماز را میخوانید برای اینکه فحشا و منکر نکنید این نماز, انسان را از دَرن و چرک و اینها شستشو میکند تا انسان آماده بشود برای درک فیض آن بیانی که در قرآن کریم است کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ (3) رِیْن یعنی چرک, فرمود آن گناهان, چرک روی دل است این نماز این چرکها را برمیدارد این دل را شستشو میکند آینه شفاف میشود اما حالا آینه را به کدام طرف نگه بدارد این جوانها قلبهایشان مثل آینه شفاف است منتها کسی باید باشد به آنها بگوید این آینه را کدام طرف نگه بدارید اگر پدر و مادر این بچه را بردند در باغوحش این حیوانات را دید خب آینه را در برابر حیوان وحشی نگه داشتی حیوان وحشی را نشان میدهد اما اگر گفتند رو به آسمان نگاه کن شب ستارهها را ببین این ستارهها را نشان میدهد تا این دل به کدام طرف متوجّه بشود فرمود نماز خصوصیّتش این است که هم شما را متذکّر خدا میکند و هم خدا را به یاد شما لطیفانه منشأ فیض قرار میدهد
ص: 421
دو بیان در تفسیر کریمه وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ
وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ این اگر اضافه به مفعول باشد یعنی ذکر شما الله را در نماز, اکبر از این است که شما فحشا و منکر نکنید آن رفع مانع است این ایجاد مقتضی برای دریافت فیض برتر و بیشتر و اگر اضافهٴ مصدر به فاعل باشد شما که به نماز ایستادهاید به ذکر خدا مشغول شدید طبق وعده الهی که فرمود: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ (1) خدا هم به یاد شماست یک وقت است انسان به یاد نعمت الهی است اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ (2) ذکر نعمت باعث افزایش نعمت است که اگر شکر کردید [زیاد میشود] لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ (3) اما ذکر مُنعم سخن از نعمت نیست فرمود اگر شما به یاد خدا بودید خدا هم به یاد شماست خب اگر خدا به یاد انسان باشد انسان گذشته از اینکه متنعّم میشود إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ (4) بلافاصله بدون حرف عطف فرمود: فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (5) خیلیها هستند که اهل بهشتاند مؤمنین متوسط اینطورند اما اوحدی آنها فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ هستند اگر کسی مذکور الهی بود و خدا به یاد او بود این به درجه عالیه نایل میشود پس اگر این ذکر اضافه مصدر به مفعول باشد یعنی نه نام خدا بر لب بلکه یاد خدا در دل, یاد خدا در دل بهتر از این فحشا و منکر نکردن است فحشا و منکر نکردن برای رفع مانع است انسان را که نورانی نمیکند نور باید بتابد این آینه را شما شفاف کردید در آن نور نمیتابد باید در برابر شمس قرار بدهید تا نور بتابد. ص: 422
رد دیدگاهی در معنای صلات در آیه 45
پرسش: بعضیها گفتند به قرینه ذکر, این صلات به معنای دعاست.
پاسخ: نه, برای اینکه خود صلات, ذکر است دیگر لازم نیست برای اینکه اذکار در آن هست تسبیح در آن هست تکبیر در آن هست رکوعش, سجودش چندین الله اکبر دارد چندین سبحان الله دارد همه اینها ذکر است چه نیاز به اینکه ما بگوییم منظور دعاست خود نماز قسمت مهمّش ذکر است چه سجودش چه رکوعش چه رفع رأس مِن السجود چه از سجده به حالت قیام همهاش ذکر دارد.
برتری یاد خدا از پرهیز از فحشا و منکر
اگر یاد خدا باشد این بالاتر از پرهیز از فحشا و منکر است در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» میبینید در آیه نود فرمود: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَی وَیَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ یک عدل داریم یک احسان داریم یک ایتای ذیالقربا داریم یکی هم پرهیز از فحشا و منکر داریم خب پرهیز از فحشا و منکر غیر از احسان به دیگران است غیر از اِعمال عدل است انسان, ظالم نباشد به کسی ظلم نکند خوب اما متصدّی یک سلسله اموری باشد که با عدل و احسان و ایتای ذیالقربا همراه است بهتر است آن هم احسان بالاتر از عدل است فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ (1) این میشود عدل اما لَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ (2) این میشود احسان, پس در کنار پرهیز از فحشا و منکر یک سلسله فضایل برتری هم هست به نام یاد خدا بودن; یاد خدا در دل و نام خدا بر لب. اگر کسی به یاد خدا بود خدا هم به یاد اوست که فرمود: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ خب این ذکر الله میشود اکبر.
ص: 423
نقد بیانی در معنای کریمه وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ
پرسش: استاد اگر ما ذکر الله اکبر را, اکبر مِن کلّ ذکر بدانیم که یکی از مواردش هم میتواند در عمل پرهیز از فحشا و منکر باشد اینطوری بهتر و کاملتر نیست؟
پاسخ: در اینجا یقیناً اکبر از پرهیز از فحشا و منکر است خدای سبحان به یاد انبیا هست عموماً, به یاد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست خصوصاً, به یاد مؤمنین هم هست اما همه این مذکورها یکسان نیستند چون ذکرها یکسان نیستند در همان سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» دارد: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ بعد به ما هم فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیماً (1) این برای خود آن حضرت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است اما در همان سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» فرمود خدا بر شما هم صلوات میفرستد هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً. (2) پس معلوم میشود صلوات خدا شامل حال مؤمنین هم میشود حالا کدام مؤمن است که خدا بر او صلوات میفرستد فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وقتی خدا بر مؤمنین صلوات میفرستد ملائکه خدا هم به دستور الهی بر مؤمنین صلوات میفرستند هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ مرحوم خواجه نصیر در اثنای درس حرفی را از سید مرتضی نقل کرد بعد گفت «صلوات الله علیه» شاگردانِ درس مرحوم خواجه تعجّب کردند که چگونه مرحوم خواجه برای سیّد مرتضی صلوات میفرستد بعد فرمود: «کیف لا یصلّی علی المرتضی» (3) ذات اقدس الهی در سورهٴ «احزاب» بر مؤمنین صلوات میفرستد حالا تا مؤمن چه کسی باشد درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با هیئت وفدی صلوات فرستاد إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ چنین میکنند اما درباره مؤمنین تنها خودش صلوات, بعد ملائکه را جداگانه میفرستند اینها یک جمله نیستند هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ این تمام میشود وَمَلاَئِکَتُهُ با صلوات بر حضرت خیلی فرق میکند اینها درجات گوناگون ذکر است.
ص: 424
و یکی از مصادیق ذکر هم صلات است برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «جمعه» دیگر نفرمود «یا ایها الذین آمنوا إذا نودی للصلاة من یوم الجمعة فاسعوا إلیها» یا «فأسعوا إلی الصلاة» نه اسم ظاهر آورد نه ضمیری که به صلات برگردد اگر ضمیر میآورد کافی بود ولی فرمود: فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ تا نشان بدهد صلات, ذکر است مخصوصاً صلات جمعه خب صلات, ذکر باشد مشکل این آیه را حل نمیکند برای اینکه این آیه میگوید وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ پس معلوم میشود اکبرِ از صلات معیار نیست اکبر از نهی از فحشا و منکر معیار است.
آثار نماز
پرسش:... پاسخ: بله, یعنی صلات چند خاصیّت دارد یکی اینکه انسان را متذکّر خدا میکند این کارِ اثباتی صلات است یکی اینکه جلوی زشتی را میگیرد این کار منفی صلات است آن کار اثباتی صلات بهتر از کار منفی صلات است ما نمیخواهیم بگوییم که ذکر الله, اکبرِ مِن الصلاة است ذکر الله که محصول صلات است اکبرِ از آن کار منفی است این دو کار میکند هم شستشو میکند تخلیه از رذایل است هم گفتگو میکند تحلیه به ذکر خداست.
پرسش: «ذکر الله أکبر» قرآن هم ذکر خداست.
پاسخ: البته, آنکه در خود قرآن از قرآن به ذکر یاد شده (1) ولی آن در صدر آیه آمده است اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ چون در صدر آمده است دیگر منظور از ذکر, نمیتواند قرآن باشد.
پرسش:...پاسخ: مشکلی ما نداریم تا حل کنیم این راهش روشن است مسئله قرآن در صدر ذکر شده فرمود: اتْلُ مَا أُوحِیَ إلَیکَ مِن کِتَابِ بعد فرمود: أَقِمِ الصَّلاَةَ لوجهین یکی اینکه او جلوی زشتیها را می گیرد می شود تخلیه, یکی اینکه شما را مزیّن میکند به ذکر الهی حالا چه شما ذاکر باشید این تحلیه است چه مذکور باشید تحلیه است.
ص: 425
1) (25) . سورهٴ حجر, آیهٴ 9.
کتابت قرآن کریم از ابتدای نزول وحی
پرسش: اینکه فرمود: اتْلُ مَا أُوحِیَ إلَیکَ مِن کِتَابِ با توجه به اینکه سورهٴ «عنکبوت» سورهٴ مکی است همه قرآن هم نازل نشده است.
پاسخ: از اول, کتاب بود معلوم میشود حضرت همه را مینوشت اینکه در بیان نورانی حضرت است که «فاتحة الکتاب» (1) معلوم میشود کتاب بود الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ (2) معلوم میشود کتاب بود از همان اول کتاب بود این را بیگانه آورده که قرآن بعدها جمع شد نه خیر, دینی که در همان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» به ما میگوید برای تجارت روزانه سند داشته باشید بنویسید بنگارید نگارش داشته باشید این دینی که برای خرید و فروش یک مقدار کالا دستور میدهد وَلْیَکْتُب بَیْنَکُمْ کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ (3) این دین برای وحی کاتب ندارد؟! از همان اول, کتاب بود دیگر اینچنین نیست که ـ معاذ الله ـ کسی بگوید بعدها جمع شده یک مقدار ریخت و پاش شده یک مقدار ـ معاذ الله ـ تحریف شده از همان اول کتاب بود.
اهتمام مسلمانان به قرآن کریم
خدا غریق رحمت کند مرحوم سیّد حیدر آملی را! مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در وافی از ایشان نقل کرده که از دیرباز نه تنها سورهها را شمردند گفتند 114 تاست نه تنها آیات را شمردند ، کلمات شمرده شده بعد از کلمات, حروف شمرده شد بعد از حروف, علامتها شمرده شدند بعد شمردند چندتا مَدّ دارند چندتا شَدّ دارد (4) برای هیچ کتابی علی وجه الأرض این کارها نشده.
ص: 426
آگاهی حضرت ابراهیم به عذاب نشدن حضرت لوط(علیهما السّلام)
اما جریان حضرت لوط(سلام الله علیه) در جریان حضرت لوط مستحضرید که لوط از انبیای اولواالعزم نبود به خود حضرت ابراهیم ایمان آورد که در قرآن دارد فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ (1) (این یک) و مهاجرت کرده به یک منطقه نزدیک نه دور برای اینکه وقتی آن فرشتهها آمدند به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) گفتند: إِنَّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ (2) معلوم میشود آنجایی که حضرت لوط بود و مؤمنان به حضرت لوط بودند نزدیک محلّ زیست وجود مبارک حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) بود (این دو) چون لوط به حضرت ابراهیم ایمان آورد فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ مؤمنان به لوط هم در حقیقت مؤمنان به حضرت ابراهیم بودند این از کلّ جریان باخبر بود (این سه) خود حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) درون آتش رفت و مصون ماند این را از نزدیک دید (این چهار) آن وقت چگونه احتمال میدهد که فرشتههایی که برای تعذیب میآیند پیغمبر خدا حضرت لوط را عذاب کنند پس این اصلاً در خاطره مبارک حضرت ابراهیم خطور نکرده که فرشتهها ندانند یا عذاب عمومی باشد, پس این اصلاً محور بحث نیست.
محور مجادله حضرت ابراهیم(علیه السّلام)در تعبیر یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوط
محور بحث این مجادله و گفتگوی وجود مبارک ابراهیم است حالا یا با خدا یا با فرشتهها و فرستادههای خدا طبق دو احتمالی که مرحوم شیخ طوسی در تبیان درباره این یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوط (3) را بیان کردند (4) و مستحضرید که اینها به اذن خدا دعا میکنند توسل دارند شفاعت دارند که دعا, قضای الهی را «و قد اُبرِمَ ابراماً» برمیدارد (5) آن روایتی را که هم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در سورهٴ مبارکهٴ «هود» و هم در همین سورهٴ «عنکبوت» در هر دو جا این روایت را نقل کرد (6) در جوامع روایی ما از مرحوم کلینی نقل شده است (7) در تفسیر شریف کنزالدقائق این روایت به طول آمده این روایت محفوف به قرینه است که منظور گفتگوی وجود مبارک ابراهیم با فرستادههای خدا این نبود که شما میخواهید محلی را عذاب کنید که در آن پیغمبر هست یا مؤمن هست در تمام محورهای گفتگو, سخن این است که اگر یک مؤمن یا بیشتر باشد, وسیله شفاعت الهی را فراهم میکند که خدا از عذاب آن محل به برکت آن چند مؤمن صرفنظر کند نه اینکه شما که میخواهید عذاب کنید در آنجا مؤمنین هستند این مؤمنین را چه کار میکنید تا فرشتهها بگویند که ما اینها را نجات میدهیم کلمه «أعلم» (8) هم همیشه به معنای «أفضل» نیست چون در مواردی ما داشتیم که کلمه «خیر» از معنای افضلیّت تهی شده بود این روایتی را که مرحوم کلینی دارد محفوف به قرینه است و آن روایت این است که در تفسیر شریف کنزالدقائق جلد ده صفحه 140 و 141 آمده و آن عبارت از این است که وجود مبارک ابراهیم اول فرشتهها آمدند بشارت دادند بعد مسئله انذار و اهلاک قوم لوط را ذکر کردند معمولاً بشارت, مقدم بر انذار است حالا بر اساس سَبق رحمت بر غضب یا بر اساس کثرت رحمت بالقیاس الی غضب لذا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ (9) است نه «مُنذرین و مبشّرین» اینها هم اول بشارت دادند بعد جریان انذار اما وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) با دریافت چنین بشارتی خب اینها از آینده خبر دادند فرمودند خدا به تو فرزند میدهد خدا به تو نوه میدهد خب این اِخبار غیبی است این تردیدی ندارد که اینها فرستادههای خدایند خبر غیب آوردند از طرف خدا آمدند و بنابراین حرف گزاف نمیزنند اینها یقیناً باخبرند و درست سخن میگویند تمام گفتگوهای حضرت ابراهیم با این فرستادهها که در سورهٴ «هود» دارد یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ مسئله شفاعت است.
ص: 427
1) (30) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 26.
2) (31) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 31.
3) (32) . سورهٴ هود, آیهٴ 74.
4) (33) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج6, ص35.
5) (34) . الکافی, ج2, ص469 و 470.
6) (35) . المیزان, ج10, ص327 و 328 و ج16, ص128.
7) (36) . الکافی, ج5, ص546 ـ 548.
8) (37) . اشاره به واژه أعْلَم در سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 32.
9) (38) . سورهٴ بقره, آیهٴ 213.
روایتی در تبیین معنای یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوط
بعد از اینکه حضرت ابراهیم شنید اینها برای تعذیب قوم لوط آمدند آن نشاط و خوشحالی فرزند داشتن و نوه داشتن مسکوت ماند درباره این شفاعت سخن گفت «فقال لهم ابراهیم لماذا جئتم» این را مرحوم کلینی نقل میکند یعنی مرحوم کلینی میگوید علی بن ابراهیم عن اٴبیه عن ابن فضّال عن داود بن فرقد عن ابی یزید الحمّاد (1) عن أبی عبدالله(علیه السلام) آن وقت وجود مبارک ابی عبدالله این روایت را نقل میکند بعد در ذیل, فرمایش جدّ بزرگوارش حسن بن علی را نقل میکند که این فرمایش جدّش حسن بن علی نشان میدهد که صدر و ساقه این روایت در کدام مساق است. وجود مبارک حضرت امام صادق فرمود ابراهیم(سلام الله علیه) به فرشتهها فرمود برای چه کاری آمدید؟ «قالوا فی إهلاک قوم لوط» حضرت فرمود: «إن کان فیها (2) مائة من المؤمنین أتهلکونهم» (3) یعنی «أتهلک» آن قوم را نه «تهلک» مؤمنین را, فرمود اگر صدتا مؤمن در بین اینها باشد باز هم اهل این محل را هلاک میکنی؟ «قال جبرائیل(علیه السلام) (4) لا, قال(علیه السلام) (5) فإن کان فیها خمسون» پنجاهتا مؤمن باشد باز هم این محل را هلاک میکنی, آنها از اول نگفتند ما اینها را خارج میکنیم بعد بقیه را هلاک میکنیم «قال لا, قال فإن کان فیها ثلاثون, قال لا, قال فإن کان فیها عشرون, قال لا, قال فإن کان فیها عشرة قال لا, قال فإن کان فیها خمسة قال لا, قال فإن کان فیها واحد» اگر یک نفر باشد «قال لا, قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطاً قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِیهَا لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ» برای اینکه عذاب قطعی است جا برای شفاعت نیست. آنگاه وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در ذیل فرمود: «قال الحسن بن علی (6) (علیهما السلام) لا أعلم هذا القول إلاّ و هو یَستبقیهم» وجود مبارک امام صادق میفرماید جدّ من میفرماید تمام این گفتگوها برای این است که این قوم را نجات بدهد «یستبقیهم» یعنی آن قوم را «و هو قول الله عزّ و جلّ یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ» نه درباره لوط یا مؤمنین لوط وجود مبارک امام صادق این قضیه را نقل میکند بعد در ذیلش میفرماید جدّم میفرماید معنای یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ این است که قوم لوط را نجات بده بعد وقتی که خب عذاب قطعی باشد خب همه تابعاند وقتی فرشتهها گفتند: وَإِنَّهُمْ آتِیِهمْ عَذَابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ (7) خب قضای قطعی را همه تابعاند و اول کسی که تابع است خود وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) است.
ص: 428
«و الحمد لله ربّ العالمین»
خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (44 اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلاَةَ إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ (45) وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ وَإِلـٰهُنَا وَإِلـٰهُکُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (46) وَکَذلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ فَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَمِنْ هؤُلاَءِ مَن یُؤْمِنُ بِهِ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الْکَافِرُونَ (47)) چگونگی جمع حقانیت آفرینش الهی و بازیچه بودن دنیا
بعد از بیان اینکه نظام آسمان و زمین به حق است سؤالی که مطابق آیه سورهٴ «حدید» مطرح است که دنیا لعب و لهو و زینت و تفاخر و تکاثر است (1) با آیاتی که میگوید عالَم به حق آفریده شده چگونه جمع میشود؟ پاسخش این بود که این نظام تکوین است و آن نظام اعتبار; نظام تکوین, مخلوق است هم مبدأ فاعلیاش حق است هم نظام داخلیاش حق است هم نظام غاییاش حق است; یعنی هر موجودی را شما بررسی کنید نظم فاعلی و سلسله علل فاعلیاش مشخص است به الله ختم میشود ساختار درونیاش حق است هیچ کمبودی در آن نیست (اولاً) عیبی در آن نیست (ثانیاً) فرق نقص و عیب را هم قبلاً ملاحظه فرمودید اگر چیزی برخی از اعضا را داشته باشد و برخی از اعضا را نداشته باشد ناقص است و اگر چیزی اعضایی که دارد فرسوده است این معیب است اگر اتاقی باشد که دوازده متر مساحت آن است فرش ده متری پهن کنید این فرش ناقص است معیب نیست فرش دوازده متریِ سوختهٴ زده نصب کنید این فرش ناقص نیست ولی معیب است عیب چیزی است نقص چیز دیگر, در ساختار درونی هیچ چیز نه نقص راه دارد نه عیب, ساختار بیرونیاش هم مشخص است هر موجودی هدفی دارد به مقصد میرسد (یک) راه بین این موجود و هدف مستقیم است (دو) راهنمای درون و بیرون او را همراهی میکنند (سه) این همان مثلّثی است که از بیان نورانی همه انبیا مخصوصاً وجود مبارک موسای کلیم استفاده میشود که فرمود: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی (2) پس عالَم با حق خلق شده است اگر عالَم با حق خلق شده است پس این مراحل پنجگانه سورهٴ «حدید» چیست؟
ص: 429
جواب اول: بازیچه بودن دنیا و تنزّه خداوند از بازیگری
دو جواب ذکر شده یکی اینکه بخشی از عالَم بازیچه است ولی خدا بازیگر نیست برابر آیه سورهٴ «دخان» که فرمود ما بازیگر نیستیم ومَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْض وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (1) اهل دنیا را به بازی گرفتن حکمت است ما اینها را مثل ملائکه همواره به عبادت و علم دعوت کنیم این شدنی نیست آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در اوّلین خطبه نهجالبلاغه این مضمون هست که فرشتهها نه خوابی دارند نه غذایی دارند هیچ کاری ندارند جز ذکر حق و سبّوح و قدّوس حق, نه غفلتی دارند نه خوابی دارند نه غذایی دارند نیازی ندارند اینها دائماً به عبادت مشغولاند انسان که اینچنین نیست وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَداً لاَّ یَأْکُلُونَ الطَّعَامَ (2) قهراً یک سلسله زیباییها میخواهد یک سلسله رفاه میخواهد یک سلسله خوراکی, یک سلسله پوشاکی و مانند اینها میطلبد اینها برخی با سرگرمی همراه است پس اینها لازم است آفریدن اسباب بازی برای خردسالان حکمت است نه اینکه آن آفریننده بازیگر باشد لذا بین اینکه در سورهٴ «دخان» فرمود ما بازیگر نیستیم و اینکه بخشی از عالَم بازیچه است قابل جمع است این جواب اول بود.
جواب دوم: خروج تخصّصی بازیچه بودن دنیا از خلقت خداوند
جواب دوم این است که آن مراحل پنجگانه سورهٴ «حدید» جزء عناوین اعتباری است این مخلوق خدا نیست نه جزء آسمان است نه جزء زمین اینکه من به این سِمت برسم اینکه من این سِمت را داشته باشم این کار به دست من باشد من باید بالا بنشینم من باید اول بروم نام مرا با لقب ببرید اینها بازی است اینها که مخلوق نیست بنابراین تخصّصاً خارج است این دو جواب مبسوطاً گذشت.
ص: 430
جواب سوم: انعکاس چهره زشت و زیبای دنیا در کلام علی(علیه السلام)
جواب سومی که از بیانات نورانی حضرت امیر است این است که همان دو چهرهای که در قرآن کریم هست که از یک طرف فرمود ما بازیگر نیستیم از طرفی فرمود بخشی از دنیا بازیچه است همین دو طایفه از بیان در بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه هم هست در نامه 45 که برای عثمان بن حنیف بود حضرت فرمود من اگر دنیا را میدیدم حد بر او جاری میکردم او را میزدم «لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً وَ قَالَباً حِسِّیّاً لَأَقَمْتُ عَلَیْکِ حُدُوْدَ اللَّهِ» و مانند آن, از طرفی هم در بیانات دیگر که کسی در حضور حضرت دنیا را مذمّت کرد فرمود چرا دنیا را مذمّت میکنی او که تو را فریب نداد تو فریب خوردی دنیا یک موجود صادق صالح است او هرگز گورستان را مخفی نکرده بیمارستان را مخفی نکرده جنازهها را مخفی نکرده شکستها را مخفی نکرده همه را به شما نشان داد او چه کاری باید میکرد که نکرد تا شما بگویید فریب داد او خلاف نکرد زشتیها را نشان داد زیباییها را نشان داد فریب آن است که فقط زیبایی را نشان بدهد اما اگر با یک دست زیبایی با یک دست زشتی دنیا را نشان بدهد اینکه فریب نیست بعد فرمود خب آنها که فریب نخوردند در همین دنیا به ولایت رسیدند اولیای الهی مگر از کجا ولایت را آوردند, اگر دنیا فقط زیباییها را نشان میداد متاع غرور بود اما اگر هم زیباییها را نشان بدهد هم زشتیها را و برخیها آن زیباییها را دیدند و زشتیها را ندیدند آنها فریبخوردهاند.
ص: 431
نشان دادن واقعیتها توسط دنیا دلیل فریبنده نبودن آن
در تمام موارد، دنیا خود را نشان داد فرمود من مثل یک قلّه بلند رفیع کوهم شما اگر هشتاد سال یا صد سال زندگی کنید نیمی از عمر را مرتب دارید بالا میروید هر چه بالاتر میروید افق دیدتان بیشتر میشود در فضای بازتری تنفّس میکنید و لذّت بیشتری میبرید وقتی به قلّه رسیدید نوبت نیم دیگر عمر است یعنی آن چهل سال اول دوران نشاط و غنیمت است این چهل سال دوم دوران غرامت است قرص خوردن و بیخوابی و مرض و مریضداری در چهل سال دوم شروع میشود اگر کسی بالای کوه برود و دائماً آنجا بماند بله میشود جای خوب اما اگر بالای کوه رفته چهل سال رفته چهل سال دیگر باید سرازیر برگردد این زشتی و زیبایی هر دو را نشان میدهد اینطور نیست که او جای خوب را نشان بدهد بد را نشان ندهد منتها ما غافلیم فقط دوران غنیمت زندگی را میبینیم ما از همان اول باید ببینیم چهل سال دوم دوران غرامت است یعنی مرض است و مریضداری همه همینطورند خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) را میفرمود این پیرمردان مجلس سنا وقتی به یکدیگر میرسند اینها که مسائل سیاسی ندارند فقط میگویند قرصهایت را خوردی چندتا قرص میخوری همین, سالمندان وقتی به یکدیگر رسیدند حرفشان همین است, پس اگر دنیا آن دوران غنیمت را نشان بدهد دوران غرامت را نشان ندهد میشود فریب اما اگر هر دو را نشان داد که متاع غرور نیست, انسان است که مغرور میشود. فتحصّل همانطور که آیات قرآن دو طایفه است و راه جمع دارد خطبههای نهجالبلاغه هم دو طایفه است و راه جمع دارد حالا به طور مبسوط آن خطبهها خوانده نمیشود به طور اجمال این خطبهها را مقداری قرائت کنیم که مشخص بشود آنچه در نامه 45 بود برای عثمان بن حنیف که قبلاً خوانده شد.
ص: 432
دنیا تنها محل اندوختن زاد و توشه آخرت
و اما آنچه در خطبه 157 نهجالبلاغه است فرمود: «عِبَادَ اللَّهِ اللَّهَ اللَّهَ فِی أَعَزِّ الْأَنْفُسِ عَلَیْکُمْ وَ أَحَبِّهَا إِلَیْکُمْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَوْضَحَ لَکُمْ سَبِیلَ الْحَقِّ وَ أَنَارَ طُرُقَهُ فَشِقْوَةٌ لَازِمَةٌ أَوْ سَعَادَةٌ دَائِمَةٌ فَتَزَوَّدُوا فِی أَیَّامِ الْفَنَاءِ» بالأخره مسافر یک رهتوشه میخواهد جایی میرود که نه رابطه خبری است نه ضابطه که تقدّم مراراً ما در دنیا احتیاجات فراوان داریم (یک) حوایجمان را یا با ضابطه فراهم میکنیم یا با رابطه یعنی یا با خرید و فروش و اجاره و عقود دیگر تأمین میکنیم یا با دوستی و رحامت و پدری و فرزندی و مادری حل میشود (دو) وقتی از دنیا رفتیم این بدن هست با همه لوازم و نیازهای او (یک) نه از ضابطه خبری است نه از رابطه (دو) نه آنجا خرید و فروش و اجاره است نه آنجا پدری و پسری است که کسی مشکل دیگری را حل کند چون همه از خاک برمیخیزند خب اگر احتیاج هست نه ضابطهای است که انسان با خرید و فروش و تجارت مشکلش را حل کند نه رابطهای است که کسی پدر کسی باشد پسر کسی باشد واجبالنفقه کسی باشد حل کند خب باید اینجا رهتوشه تهیه کند فرمود: «فَتَزَوَّدُوا فِی أَیَّامِ الْفَنَاءِ لِأَیَّامِ الْبَقَاءِ قَدْ دُلِلْتُمْ عَلَی الزَّادِ» پس اصلِ تحصیل زاد لازم است و به ما هم گفتند زادمان چیست وتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی (1) «وَ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ» یعنی به کوچ کردن «وَ حُثِثْتُمْ عَلَی الْمَسِیرِ فَإِنَّمَا أَنْتُمْ کَرَکْبٍ وُقُوفٍ لَا یَدْرُونَ مَتَی یُؤْمَرُونَ بِالسَّیْرِ» مثل اینکه در فرودگاه هستید معلوم نیست چه وقت بگویند سوار بشوید همین! بارهایتان را ببندید بعضی از فرمایشاتی که آدم یک بار یا دو بار بشنود کافی است اما وجود مبارک حضرت امیر بعضی از جملات را هر شب بعد از نماز عشا به نمازگزاران مسجد میفرمود که چیزی را که لازم باشد هر شب تذکر میدهند میفرمود: «تَجَهَّزُوا رحِمَکُمُ اللَّهُ» (2) آقایان بارهایتان را ببندید اینجا هم فرمود: «فَمَا یَصْنَعُ بِالدُّنْیَا مَنْ خُلِقَ لِلْآخِرَةِ وَ مَا یَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِیلٍ یُسْلَبُهُ وَ تَبْقَی عَلَیْهِ تَبِعَتُهُ» پس معلوم میشود از این جهت دار رحمت و جای تهیه زاد و توشه است.
ص: 433
فریبنده نبودن دنیا در کلام امام علی(علیه السلام)
در خطبه دیگر یعنی خطبه 223 آنجا هم مشابه این فرمایش را فرمود, فرمود دنیا شما را فریب نداد شما فریب خوردید «وَ حَقّاً أَقُولُ مَا الدُّنْیَا غَرَّتْکَ وَ لکِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ» تو مغرور شدی او تو را فریب نداد چرا, برای اینکه «لَقَدْ کَاشَفَتْکَ الْعِظَاتُ» هر چه وسیله موعظه بود برای تو شفاف بیان کرده بیمارستان را نشان داد گورستان را نشان داد مرض را نشان داد فقر را نشان داد همه را به شما نشان داد دیگر طوری نیست که مثلاً پارک را نشان بدهد بیمارستان را نشان ندهد گورستان را نشان ندهد همه را نشان داد.
پرسش: خداوند میدانسته که این وسایل عدّهای را مغرور میکند.
پاسخ: اما به سوء اختیارشان; یک عدّه هم مغرور نمیشوند اولیای الهی میشوند, اینچنین نیست که همه مردم به طرف فساد بروند انبیا اینجا بودند اولیا اینجا بودند صدیقین و صلحا و شهدا در همین دنیا بودند.
فرمود او تو را فریب نداد لکن تو فریب خوردی معلوم میشود که همان دو طایفه از آیات که در قرآن است باید جمع بشود و جمع شد دو طایفه از روایات در بیانات نورانی حضرت امیر است که با این وضع باید جمع بشود این در خطبه 223 بود.
صداقت دنیا دلیل مذمّت نشدن آن در برخی روایات
در کلمات قصار حضرت هم این فرمایش هست یعنی شماره آن کلمات قصار 131 است در شماره 131 فرمود: «إِنَّ الدُّنْیَا دارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا» اگر کسی دنیا را خوب بشناسد جای بسیار خوبی است «وَ دَارُ غِنیً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا» اگر کسی بخواهد رهتوشه تهیه کند جای بسیار خوبی است «وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ وَ مُصَلَّی مَلاَئِکَةِ اللَّهِ وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللَّهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ اکْتَسَبُوا فِیهَا الرَّحْمَةَ وَ رَبِحُوا فِیهَا الْجَنَّةَ فَمَنْ ذَا یَذُمُّهَا وَ قَدْ آذَنَتْ بِبَیْنِهَا» چه کسی میتواند دنیا را مذمّت کند چون او صادقانه هر چه در او بود برای مردم بیان کرد هیچ چیزی را در او مخفی نکرده بنابراین بازگشت مذمّت دنیا به خود انسان است این انسان است که برداشت بد میکند روش بد دارد استفاده سوء میکند همان دو طایفه از آیاتی که در قرآن است و جمع شده همین دو طایفه از بیانات حضرت امیر(سلام الله علیه) است و جمع شده.
ص: 434
امر به تلاوت قرآن و جدال احسن با نمایندگان ادیان دیگر
مطلب بعدی اینکه فرمود تلاوت بکن, گاهی آن چند وظیفهای که خدا به عهده پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گذاشته همه را مبسوط ذکر میکند میفرماید: یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِم وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (1) گاهی یکی از اینها را ذکر میکند میفرماید: وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (2) این همه آن وظایف چندگانه را به همراه دارد تلاوت را, تعلیم کتاب را, تعلیم حکمت را, تزکیه نفوس را به همراه دارد گاهی خصوص تلاوت را ذکر میکند مثل همین آیه اینکه فرمود: أَتْلُ اینچنین نیست که فقط لفظاً قرائت بکنی به دلیل اینکه شما میخواهی این آیات را بر ملحدان تلاوت بکنی مشرکان تلاوت بکنی یهودیها و مسیحیها و مجوسیها و صابئین تلاوت بکنی آنها سؤالی دارند نقدی دارند اشکالی دارند فرمود تو تلاوت بکن با تعلیم با تزکیه با تفسیر با تبیین, حالا که این کار را کردی آنها سؤال میکنند اشکال میکنند جدال شروع میشود ـ جدال همان گفتگو و گفتمان دینی است ـ فرمود با مسئولان دینهای دیگر گفتگو بکن اما به نحو احسن, اگر تلاوت کردی آنها سؤالی کردند اشکالی کردند با آنها جدال نکن الا به طریق احسن هم خوب حرف بزن (یک) هم حرفِ خوب بزن (دو) هم در خوب حرف زدن خوبتر را انتخاب بکن (سه) هم در حرفِ خوب زدن خوبتر را انتخاب بکن (چهار) گاهی انسان حرفِ بد میزند بد حرف میزند, گاهی یکیاش خوب است دیگری بد است گاهی هر دو خوب است گاهی هر دو خوبتر، فرمود هر دو خوبتر باشد بهترین برهان را اقامه کن به بهترین روش, فرمود: وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ یعنی مبادا حرف سست بزنید حرف بیبرهان بزنید حرفی که ممکن است عدّهای بپسندند ولی معقول نیست مطابق وحی نیست بزنی هیچ وقت این کار را نکن با احترام با آنها برخورد کن ادب را رعایت رعایت بکن.
ص: 435
تفاوت دعوت ابتدایی با جدال احسن
وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ نه «بالّتی هی حسن» بلکه إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ در دعوت ابتدایی ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ (1) اما در گفتمان در مناظره در مباحثه سعی کن بهترین روش را انتخاب کنی إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ مگر آنها که اصرار دارند درباره الحاد (یک) تثنیه (دو) تثلیث (سه) مسائل دیگر (چهار) آنها که ملحدند و اصلاً سخن از مبدأ به میان نمیآورند خب با آنها شما قدر مشترک ندارید یک پیشفرض مشترک به اصطلاح ندارید یک مبنای مشترک ندارید وقتی مبنای مشترک نداشتید خب درباره چه چیزی بحث بکنید هر گفتگویی هر گفتمانی یک اصل مشترک میخواهد که انسان بر اساس آن اصل مشترک بحث بکند یکی توحید است یکی الحاد یکی نفی است یکی اثبات, یکی حق است دیگری باطل هیچ وجه مشترکی بین توحید و الحاد نیست چطوری بحث بکنید آنها که به ظاهر وحی را قبول دارند خدا را قبول دارند ولی مبتلا به تثنیه هستند قدر مشترکی بین توحید و تثنیه نیست ما میگوییم «لا إله الاّ الله» او میگوید عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ (2) مشترکی بین ما و او نیست با تثلیثیها مشترک نداریم لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ (3) توحید که با تثلیث مشترکی ندارد همانطوری که توحید با تثنیه مشترک ندارد خب آنها که قدر مشترک نداریم اصول جامع نداریم جا برای بحث نیست چطور بحث کنیم فرمود: إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ یعنی ظلم در عقیده, ظلم در جهانبینی, تجاوز از حق و مانند آن. ص: 436
بینتیجه بودن جدال بدون پیشفرض مشترک
در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» فرمود مشرکین با شما میخواهند بحث کنند اما این جدال با قدر مشترک هماهنگ نیست چطوری میتوانید شما بحث کنید آیه 71 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این بود: قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَیْکُمْ مِن رَبِّکُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِی فِی أَسْماءٍ سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ مَا نَزَّلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ شما این بتها را رب میدانید مقرِّب میدانید شفیع میدانید این لفظ «رب» گفتنی است مفهومش در ذهن فهمیدنی است اما زیر این مفهوم خالی است شما این را بر اوثان و صنم منطبق کردید در بتکده وقتی ما این مفهوم ذهن را میبریم در بتکده میبینیم مصداقی ندارد فرمود: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا این اسمِ بیمسمّاست وقتی اسم بیمسمّا شد ما مشترک نداریم چطوری بحث کنیم إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم نه برهان عقلی دارید نه برهان نقلی دارید مَا نَزَّلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ آنگاه فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود اصلاً شیاطین کارشان این است که یک سلسله اوهام را به پیروانشان القا میکنند که در مناظرات از این اوهام کمک بگیرند آیه 121 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این بود: وَلاَ تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ همه مغالطات لفظی و معنوی ـ این مغالطات سیزدهگانه که در منطق شمرده شده دلیل بر حصر نیست مغالطات دیگر هم هست مخصوصاً مغالطات بالعرض ـ فرمود این شیاطیناند که اینها را در اذهان دشمنان دین القا میکنند تا با شما مجادله کنند خب وقتی اصل مشترک نیست انسان با چه چیزی بحث بکند یکی در طرف حق است دیگری در طرف باطل, فرمود این مجادلهها مجادلههای باطل است اصلاً جدالپذیر نیست.
ص: 437
پیشفرضهای مشترک مسلمانان با سایر موحدان
اما مجادله حقّ که علمی است و مشترک دارد این است برای اینکه شما با اهل کتاب که بحث میکنید اصل خدا را, توحید خدا را, وحی و نبوت را میپذیرید اینها اصول مشترک است شما الآن میتوانید با اینها مذاکره کنید چرا, برای اینکه شما میتوانید بگویید: آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ شما یهودیها تورات را قبول دارید ما هم قبول داریم, موسای کلیم را قبول دارید ما هم قبول داریم, انبیای قبل را قبول دارید ما هم قبول داریم, عیسویها وجود مبارک مسیح را قبول دارید ما هم قبول داریم, انبیای قبل را قبول دارید ما هم قبول داریم, انجیل را قبول دارید ما هم قبول داریم اما أُنزِلَ إِلَیْنَا وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ ما قرآن را قبول داریم بیایید درباره قرآن هم با ما هماهنگ بشوید قرآن را بپذیرید. در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» کیفیت آن اصل مشترک یا پیشفرض که راه برای جدال بود گذشت یعنی آیه 285 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این بود: آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ این اجمال قضیه بعد فرمود: کَلٌّ یعنی چه رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چه مؤمنان تابع او آمَنَ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ همه اینها که آمدند حقّاند نه اینکه یکساناند آن آیه لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (1) در موطنش درست است تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (2) درست است انبیا متفاوتاند رُسل متفاوتاند اما اصل نبوّتشان, اصل رسالتشان, اصل اینکه از طرف خدا آمدند هر چه گفتند حق است این مشترک بین ما و شماست خب اگر ما این همه مشترکات داریم بیاییم بحث کنیم که اسلام حق است یا نه.
ص: 438
بررسی ارکان جدال احسن با موحدان
شما چرا تورات را پذیرفتید للإعجاز, چرا انجیل را پذیرفتید للإعجاز خب قرآن را هم باید بپذیرید للإعجاز, عِبری و عربی که دخیل نیست اگر معجزه است و اگر بیّنه الهی است باید مقبول باشد لذا قرآن کریم لفظ را عوض کرد فرمود: بِآیَاتِنَا این تعلیق حکم بر وصف مُشعر به علیّت است فرمود اینها آیه است این علامت است این معجزه است آن هم از مقام ربوبی با نون متکلّم معالغیر بِآیَاتِنَا ایمان بیاورید به چه دلیل شما انجیل را قبول کردید همان دلیل درباره قرآن هست, به چه دلیل تورات را قبول کردید همان دلیل درباره قرآن کریم هست, جن و انس هم دعوت کنید اگر توانستند مثل این کتاب بیاورند اگر معیار بحث مشترک در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بیان شد اینجا به صورت شفاف میفرماید: قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا در مجادله احسن با اهل کتاب این حرفها را بزنید (یک) وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ (دو) وَإِلـٰهُنَا وَإِلـٰهُکُمْ وَاحِدٌ (سه) ما مسلمیم شما هم باید مسلم باشید مسلم یعنی منقاد و مطیع, وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) پدر مسلمین است که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «حج» آمده مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ این منصوب به اغراست یعنی «خذوا ملّة أبیکم» یعنی مسلمانها و مسیحیها و یهودیها اینها برادران یکدیگرند چون فرزندان ابراهیم خلیلاند این میشود ادیان الهی این میشود مناظره مشترک, اگر إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ (1) «إنّما المسلمون» هم «اخوة» است فرمود ملّت پدرتان را قبول کنید مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ (2) اگر اسلام به معنای انقیاد است و دین نزد خدا غیر از اسلام چیز دیگر نیست (3) ـ گرچه مَنهج و شریعت مختلف است لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً ـ همه مسلماناند یعنی منقادند بیایید مسلمان و منقاد بشوید برای اینکه دلیل, مشترک است اگر دلیل مشترک بود مدلول هم مشترک خواهد بود.
ص: 439
توصیه دین به ضرورت عالمانه و محقّقانه بودن کارهای انسان
این مسئله جدال چه درونمرزی چه برونمرزی, چه در حوزه اسلامی چه در بیرون, چه در عالمان چه در پیروان, چه در امامان چه در مأمومان یک اصل کلی است که جزء جوامعالکلم دین است اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أعطیت جوامع الکلم» (1) اینکه آدم حرفِ بیبرهان نزند حرف بیبرهان قبول نکند این جزء جوامعالکلم است در سورهٴ مبارکهٴ «حج» آیه سه و همچنین آیه هشت به بعد این اصل آمده فرمود در هر شرایطی هستی بالأخره یا امامی یا مأموم یا مرجعی یا مقلِّد یا عالِمی یا عامی, محقّق باش اگر مرجعی محقّقانه مرجع باش, عالِمی محقّقانه عالِم باش, مقلّدی محقّقانه مقلّد باش دیگر در تقلید, تقلید نکن این بحث در سورهٴ مبارکهٴ «حج» مبسوطاً گذشت در آیه سه فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ این شخص مقلِّد است اما جدال میکند بدون علم خب اگر مقلّدی باید در تقلید محقّق باشی چون در تقلید محقّق نیست تابع هر کسی شد, شد; هر جا صدا بلند شد این آنجا حضور دارد! وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ این مَّرِیدٍ همان مارِد است این «مَرَدَة» جمع مارِد به معنای متمرّد است با مُرید کاری ندارد وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ چون تابع است معلوم میشود یک آدم مقلّدی است در همان سورهٴ مبارکهٴ «حج» آیه هشت به بعد به این صورت آمده بود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ ٭ ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بعضیها هستند که پیشروی هستند بغیر علم, بعضیها پسروی هستند بغیر علم فرمود اگر پیشروی, امامی محقّق باش دنبالهرویی, مقلّدی محقق باش آن آیه سه برای مقلّدان است که اگر بیتحقیق تقلید کردند جدال بغیر علم است این آیات هشت و نُه برای پیشروان است که اگر محقّقانه جلو نیفتادند بغیر علم است فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ ٭ ثَانِیَ عِطْفِهِ سرش را خم میکند حالا به این فکر نیست چه کسی به دنبال او راه افتاده ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ آن اوّلی یعنی آیه سه مربوط به ضالّ بود این دومی یعنی آیه هشت و نُه مربوط به مُضل است معلوم میشود این جلو افتاده بغیر علم, آن یکی دنبال افتاده بغیر علم پس دین میشود دینِ علم بالأخره انسان از دو حال خارج نیست یا پیشرو است یا دنبالرو, یا امام است یا مأموم یا مرجع است یا مقلّد، هر رشتهای که دارد باید عالمانه و محقّقانه باشد این صدر و ذیل دین میشود علم ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ چنین کسی لَهُ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَنُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَذَابَ الْحَرِیقِ پس معلوم میشود که فضای دین فضای علم است همانطوری که در نظام تکوین آن مصالح اوّلی ساختار آسمان و آسمانیها, زمین و زمینیها حق است در مسائل تدوین در مسائل دین, شریعت, منهاج, کلّ اصول و فروعش علم است یعنی اگر از خدا سؤال کنی عالَم را با چه چیزی خلق کردی فرمود من با حق خلق کردم با مصالح حقیقت آفریدم, سؤال بکنی دین را با چه چیزی تنظیم کردی میفرماید با مصالح علم تنظیم کردم چون هر کسی در هر شرایطی باشد بالأخره باید حجّت داشته باشد اگر حجّت نداشت میشود یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ حالا اگر کسی در داخل بخواهد بحث کند همان جدال حَسن کافی است یعنی عالِمانه ولی بخواهد در مناظره ادیان, گفتگوی ادیان با دیگران بحث کند باید بهترین روش را انتخاب کند که همین آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» فرمود: وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ.
ص: 440
1) (17) . من لا یحضره الفقیه, ج1, ص241.
عدم لجاجت، عامل پذیرش قرآن توسط اهل کتاب و مشرکان
بعد فرمود: وَکَذلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ ما چنین کتابی نازل کردیم فَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ آنها که کتاب الهی دارند مثل یهودیها, مسیحیها اینها یُؤْمِنُونَ بِهِ یعنی اگر «بینهم و بین الله» لجاجی نکنند به همان دلیلی که تورات و انجیل را پذیرفتند به همان دلیل باید قرآن را بپذیرند. اهل مکه هم که مشرکاند و اهل کتاب نیستند اینها هم اگر اهل لجاج نباشند دین را میپذیرند وَمِنْ هؤُلاَءِ مَن یُؤْمِنُ بِهِ بعد فرمود: وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا نه ضمیر آورد نه اسم ظاهر نفرمود «و ما یجحد بالکتاب» و نفرمود «ما یجحد به» هر کدام از این دو را میفرمود کافی بود ولی فرمود: بِآیَاتِنَا برای اینکه نشان بدهد این آیه است, علامت است یعنی اول تا آخر قرآن همهاش خدا, خدا, خدا! در فصاحت و بلاغت نهجالبلاغه هیچ تردیدی نیست بالأخره مثل علی(سلام الله علیه) هم کسی نگفت, آن خطبه نورانی حضرت امیر را که دارند میخوانند یک سطر آیه که خود حضرت امیر در خطبه یا نامه به آن سطر قرآنی اشاره کرده میبینید فوراً فضا عوض شد اصلاً کلمات علی(سلام الله علیه) با قرآن قابل قیاس نیست با آن اوجی که حضرت دارد این یک چیز دیگر است از سنخ دیگر است. شما وقتی که دارید میخوانید یک خطبه پنج صفحهای, شش صفحهای یا نامه پنج صفحهای, شش صفحهای را میخوانید اگر حضرت به یک آیه استدلال کرده باشد میبینید فضای خطبه یا نامه عوض شده اصلاً قرآن طور دیگر است, لذا فرمود اینها نشانه ماست اگر به ضمیر اکتفا میکرد مطلب حل بود اگر به اسم ظاهر به «الکتاب» اشاره میکرد مطلب حل بود ولی نه به ضمیر اکتفا کرد نه به «الکتاب» نفرمود «و ما یحجد به» یا «ما یحجد بالکتاب» فرمود: وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا نه «آیاتی» یعنی از مقام عظمت ما قرآن نازل شده که إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً; (1) وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الْکَافِرُونَ.
ص: 441
1) (18) . سورهٴ مزمل, آیهٴ 5.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ وَإِلـٰهُنَا وَإِلـٰهُکُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (46 وَکَذلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ فَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَمِنْ هؤُلاَءِ مَن یُؤْمِنُ بِهِ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الْکَافِرُونَ (47) وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ (48) بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ (49)) بررسی تفاوت های برهان و جدل
بعد از اینکه فرمود آیات الهی را بر آنها تلاوت کنید این آیات الهی حجّتهای حق را به همراه دارد تلاوت آیات الهی همان دعوت به حکمت است بعد از اینکه دعوت به حکمت شد کفار را, مشرکان را بخواهند از آن مرامشان باز بدارند منصرف کنند میشود جدال. فرق جدال و برهان این است که برهان گاهی برای خود انسان است گاهی برای تعلیم کتاب و حکمت به دیگری, اختصاصی به دیگری ندارد یک وقت یک محقّق میخواهد مطلبی را تثبیت کند تحقیق کند با برهان به مطلبی میرسد یک وقت میخواهد همان مطلب را به دیگران منتقل کند باز با برهان به دیگران منتقل میکند غرض از حجّت, ظهور حجّت و برهان و دلیل است خواه برای خود انسان خواه برای دیگری اما صنعت جدل مقابل برهان است جدل برای خود شخص نیست بر خلاف برهان که برهان برای خود شخص هم خواهد بود جدل برای دیگری است و منظور از جدال هم منصرف کردن مخاطب از آن مرام یا مذهبی که دارد است پس یک فرق جوهری بین حجّت و جدال, حِجاج و جدال, برهان و جدال هست برهان اعم از آن است که برای خود باشد یا برای دیگری, جدال فقط برای دیگری است.
ص: 442
مطلب دیگر اینکه برهان و حجاج برای ظهور حجّت است اما جدال برای منصرف کردن مخاطب از مذهب و مرام است عنصر محوری جدال دو چیز است در صنعت جدال در منطق ملاحظه فرمودید گرچه جدال و مانند آن که در قرآن و روایات است از هر جهت با آن کتابهای منطق و صنعت منطق هماهنگ نیست یعنی همان اصطلاح را نمیخواهد بیان کند ولی بالأخره از معنای لغویاش دور نیست در معنای لغوی جدال حتماً با غیر باید مطرح بشود هرگز شخص با خودش جدال ندارد پس یک فرق اول این است که برهان اعم از آن است که برای خودش باشد یا برای تعلیم دیگری, جدال فقط برای دیگری است. فرق دوم آن است که برهان و حجّت و حِجاج برای ظهور حجّت است ولی جدال برای انصراف مخاطب از مذهب و مرام. عنصر محوری جدال, سؤال است و جواب; سائل چه میگوید مجیب چه جواب میدهد این سؤال و جواب «السائل و المجیب» دو عنصر رسمی فنّ جدالاند که در صنعت جدال مطرح است.
مطلب بعدی آن است که در برهان از علوم متعارفه استمداد میشود ولی در جدال از مقدماتی که مورد قبول طرف است مسلّم باید باشد یعنی مقبول باید باشد اگر چیزی برهانی شد ولی مقبول طرف نبود این میشود برهان دیگر جدل نیست چون جدل آن است که چیزی را که مخاطب قبول دارد از همان مقدّمات مقبولهٴ او, قیاسی تشکیل بشود تا در سایه آن قیاس مقبول, او را از مذهب و مرامی که دارد منصرف بکند البته باید معقول هم باشد یعنی حق هم باشد وگرنه جدال باطل است.
ص: 443
پیش فرض مشترک، محور جدال
مطلب دیگر اینکه چون عنصر محوری جدل و جدال دو چیز است یکی سؤال و دیگری جواب باید یک قدر مشترکی باشد یک اصول مشترکی باشد یک پیشفرض به اصطلاح مشترک باشد اگر پیشفرض پذیرفته نشد یعنی کسی دیگری را میگوید تو سفیهی مثل اینکه ـ معاذ الله ـ درباره بعضی از انبیا میگفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ (1) یا درباره برخی دیگر از انبیا میگفتند: إِنّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (2) در چنین حالتی قدر مشترکی بین سائل و مجیب نیست که تا جدال صورت بگیرد در اینگونه از موارد که قدر مشترکی نیست زیرا معرفتشناسیِ مُستشکِل, حس و تجربه حسّی است و لاغیر اثبات توحید و وحی و نبوّت, معرفتشناسی تجریدی میطلبد آن کسی که گرفتار معرفتشناسی تجربی است بر اساس قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (3) میگوید: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (4) یا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً (5) با چنین کسی جدال هم ممکن نیست برای اینکه علوم متعارفه آن پیشفرضهای اصلی عقلی را قبول ندارد این در کفِ دانش است ما از نظر معرفتشناسی از معرفت حسّی و تجربی پایینتر دیگر نداریم از آن گذشته میشود جهل, هیچ علمی ضعیفتر از علم حسّی و تجربی نیست البته کارآمد است مشکل مردم را حل میکند ولی از نظر رسیدن به واقع و معارفِ دقیق این کفِ دانش است بعد از معرفت حسّی تجربی آن نیمهتجربی و ریاضی است بعد کلامی است بعد فلسفی است بعد عرفان نظری است بعد عرفان شهودی این همکف هم نیست اصلاً زیرزمین دانش است ولی آنها میخواهند با همین زندگی کنند همین! نه اینکه در جهان چه خبر است بعد کجا میرویم جهان چه خبر است برای آنها مسئله نیست این میخواهد یک زندگی گیاهی بکند یک درخت سه کار دارد او هم همین سه کار را میخواهد تغذیه خوب, بالندگی خوب, تولید خوب همین! اینها در زندگی گیاهی به سر میبرند و بیش از این هم احساس نیاز نمیکنند لذا به حضرت هود میگفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ بنابراین جدال مشخص شد, حِجاج مشخص شد, فرق جدل و برهان مشخص شد.
ص: 444
عدم جواز مراء بعد از جدال
اما فرق جدل و مِراء, جدل برای آن است که حق ظاهر بشود مِراء بعد از ظهور حق است لذا مذموم است در بعضی از آیات که دارد فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً (1) یعنی زود بگذر بعد از اینکه حق روشن شد اگر یک بار هم گفتید یا مختصر توضیح دادید دیگر بس است بعد از ظهور حق قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (2) خب فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ (3) دیگر حالا بنشینی گفتگو کنی برای چیست.
دعوت قرآن به جدال و بیان محدوده آن
بنابراین اصل جدال, دعوت شده است و کار انبیاست و قرآن امضا کرده مگر اینکه کسی در حوزه جدال, ظالم باشد إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا یعنی در حوزه جدال و قلمرو جدال اصلِ مشترک نداشته باشد نه اینکه إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا یعنی با ظالمان جدال نکنید خب شرک, ظلم عظیم است و ما با مشرکان باید جدال داشته باشیم و کفر, ظلم است با کفار باید جدال داشته باشیم آنها که کافرند ملحدند مشرکاند صِرف الحاد یا شرک یا کفر مانع جدال نیست که استثنا بشود آن کسی که در قلمرو جدال هم ظالم است یعنی اصل مشترکی نداریم خب اگر اصل مشترکی نداشتیم با چه چیزی جدال کنیم ما با یک مقدمهٴ مقبول باید قیاس تشکیل بدهیم مقبول باشد برای آن مُستشکِل یا سائل و معقول باشد برای ما وگرنه میشود جدال باطل ما که نمیخواهیم از هر راهی حق را ثابت کنیم ولو راه باطل با راه باطل به حق نمیشود رسید از راه صحیح میتوان به حق رسید پس اگر کسی در حوزه جدال، ظالم باشد مورد استثناست که اصلاً جدالپذیر نیست.
ص: 445
بررسی مراتب جدال در سیره حضرت ابراهیم (علیه السلام)
اینکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) بعد از آن اقامه حجّت و بعد از اقامه برهان جدال فرمود ما اعلام برائت میکنیم و از شما دوری میجوییم سرّش همین است برای اینکه دیگر جدالپذیر نیست در سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» از وجود مبارک ابراهیم به این صورت یاد شده است آیه چهار سورهٴ «ممتحنه» این است قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنکُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ اول برهان اقامه کرد بعد جدال کرد دید هیچ اثر ندارد فرمود دیگر ما با اینها گفتگویی نداریم پیشنهاد کفایت مذاکرات لذا در صنعت جدل یک سلسله مقدمات مورد قبول طرفین است بعد ممکن است آن مُجیب از مقدمات مشهوره در کنار مقدّمات مسلّمه هم کمک بگیرد اما اینکه گاهی جدال احسن است گاهی اصلِ جدال است گاهی دعوت به جدال است اینها مراتبی دارد و مواردی دارد در هر موردی مرحلهای را اقتضا میکند که آن انجام بگیرد.
سرّ عدم نقل رسمی جدال از ائمه(علیهم السلام)
همه اهل بیت به جدال مأمور شدند ولی در زیارت «جامعه کبیره» چون سِمت انبیا را اینها نداشتند میگوییم «دعوتم إلی سبیله بالحکمة و الموعظة الحسنة» (1) آنها آنچنان مسئولیتی نداشتند که با مشرکان و ملحدان و امثال ذلک جدال داشته باشند اما وجود مبارک امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) اینها مجادلهای داشتند با ابن ابی العوجا و مانند آن اما سایر ائمه(علیهم السلام) اینطور نبود که مثلاً جدال رسمی داشته باشند این از بدترین و دردناکترین مصیبتی است که بر اهل بیت(علیهم السلام) وارد شده در حقیقت بر ما وارد شده حدود یک قرن حوزههای علمیه را یا ابن عباس اداره میکرد که زعیم حوزه علمیه مکه بود یا ابیّ بن کعب اداره میکرد که زعیم حوزه علمیه مدینه بود یا عبدالله بن مسعود اداره میکرد که زعیم حوزه علمیه عراق بود گریه ما در حقیقت برای این است حالا آن دردها و رنجها یک گریه عاطفی دارد ولی ما واقعاً اشک میریزیم برای این مسائل اشک میریزیم خب این ذوات قدسی این معصومان این قرآنهای ناطق اینها در خانهشان باید بسته باشد زعیم حوزه علمیه مکه بشود عبدالله بن عباس این حرفهایی که شما میبینید ابن عباس اینطور گفته بعد شاگردان ابن عباس اینطور گفتند آن صد سال اول حرف اینهاست خب صد سال اینها قرآن را به نحوی که خودشان خواستند تفسیر کردند البته چیزی گیر ما نمیآید اگر در خانه اهل بیت باز بود آن وقت معلوم میشد که قرآن چیست و چگونه باید تفسیر بشود.
ص: 446
1) (9) . من لا یحضره الفقیه, ج2, ص612.
علت نیاز به جدال
در جریان جدال هم قوم نوح به حضرت نوح گفتند: یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَکْثَرْتَ جِدَالَنَا ما را خسته کردی اصلاً جدال حضرت نوح برای انصراف آنها از مذهب باطل بود نه برای تفهیم حق, تفهیم حق با برهان بود برهان اقامه کرده اما تلاش و کوشش این بود که اینها دست بردارند اینها گفتند ما را خسته کردی فَأْتِنَا بِمَا تِعِدُنَا إِن کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (1) در بعضی از موارد آمده است که شما الآن مجادله میکنید اصرار دارید که مثلاً فلان گروه اهل نجات باشند عذاب نشوند فَمَن یُجَادِلُ اللّهَ عَنْهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (2) در قیامت چه کسی از اینها جانبداری میکند اینها هم جزء موارد جدال است بنابراین اصلِ جدال برای اقامه حجّت نیست اقامه حجّت با برهان و معجزه و آیات الهی و امثال ذلک است اصل جدال برای آن است که کسی را آدم نجات بدهد انسان منحرف را از آن راه انحراف برهاند و آن مذهب باطلی که دارد از آن مذهب برگردد مگر اینکه او اهل این کار نباشد یعنی پیامبر یا امام(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را ـ معاذ الله ـ سفیه بداند یا در ضلالت بداند که گفته شد. وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی یعنی «الاّ بالطریقة التی» هِیَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ اینها کسانی هستند که میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (3) نه «أم لم تَعظ» از بس بیادباند دیگر نگفتند «سواء علینا أوعظت أم لم تعظ» گفتند: أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ.
ص: 447
پرسش:...پاسخ: یکی از جدال است یکی از مجادلالیهم دو گروهاند یکی از جدال است یکی از مخاطبان, جدالتان باید «بطریقة التی هی أحسن» باشد مخاطبانتان باید ظالم نباشند وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ دو تعبیر است یکی اهل کتاب است که مخاطب جدال است یکی خود جدال, خود جدال استثنا شده است به بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ اهل کتاب استثنا شده است إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا اگر کتابی ای عاقل و عادل بود و اصل مشترکی داشت با او جدال احسن کنید.
عناصر محوری جدال در مقابل اهل کتاب
حالا که میخواهید جدال کنید چه چیزی بگویید این چهار جمله را بگویید محور جدالتان این چهار جمله باشد بگویید: آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا آنچه به وسیله وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر ما نازل شده است ما ایمان داریم (یک) وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ به آنچه به وجود مبارک موسای کلیم, عیسای مسیح, انبیای قبلی(علیهم السلام) نازل شده است ایمان داریم (دو) وَإِلـٰهُنَا وَإِلـٰهُکُمْ وَاحِدٌ (سه) سخن از تثنیه نیست که قَالَتِ الْیَهُود عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ (1) سخن از تثلیث نیست لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ (2) اله ما همان ذات اقدس الهی است وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ما هم او را به عنوان معبود پذیرفتیم و در عمل, منقاد و مطیعیم (چهار) این اصول مشترک بین ما و شماست حالا بیایید با هم بحث کنیم. بعد میفرماید این قرآنی که نازل شده است این قرآن همین حرفها را دارد نه اینکه ما چیز دیگر گفته باشیم اینکه فرمود: وَقُولُوا این چهار جمله را این چهار اصل را بگویید وَکَذلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ رسول من! ما این کتابی که نازل کردیم عناصر محوریاش در جدال همین چهارتاست وَکَذلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بنابراین تو با حجّت بالغه داری احتجاج میکنی.
ص: 448
تبیین علت خروج ظالمین از اقسام مخاطبین جدال
مخاطبان تو هم سه گروهاند یک عدّه هستند که ظَلَمُوا هستند هیچ, یک عدّه مشرکاناند مشرکِ منصف است که بر فطرت خود باقی است بیراهه نرفته آنها هم میپذیرند چون خیلی از مشرکان بودند که توبه کردند و اسلام آوردند و شهید شدند و شهادتشان قبول شد جمعیت زیادی از مردم صدر اسلام اینها قبلاً مشرک بودند. گروهی هم اهل کتاب بودند که مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ (1) آنها هم مؤمن شدند پس آنهایی که در محور جدال, ظلم میورزند آنها اصلاً قابل گفتگو نیستند چه بگویی چه نگویی, خودشان میگویند خودت را خسته نکن لذا ذات اقدس الهی هم به حضرت فرمود: سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ اینها کسانی هستند که راه نَفس علمی خودشان را بستند جز خود را نمیبینند بنابراین نه میشود آن مطالب باطل را از ذهنشان در آورد و نه میشود مطالب حق را در ذهنشان فرو برد اینها مثل کاسهای هستند که دهنهاش برگشت.
پرسش: آقا امیرالمؤمنین به آن شخص فرمود شیطان این حرف را بر زبان تو جاری کرده. (2)
پاسخ: بله, در خطبه نورانی حضرت امیر قبلاً خواندیم در برابر قُرب نوافل عدّهای هم هستند در برابر قرب نوافل که فریقین نقل کردند ذات اقدس الهی در آن حدیث قدسی میفرماید: «کنت سمعه» کذا, «بصره» کذا, «یده» کذا (3) مجاری ادراکی و تحریکی انسانِ کامل را ذات اقدس الهی تأمین میکند که «کنت سمعه الذی یسمع به..و لسانه الذی ینطق به» در قبال این, شیطان نفوذ میکند به جایی میرسد که وقتی وارد شد اولاً احرام میبندد تا ببیند چه وقت حرم دل باز میشود که وارد بشود که إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ (4) مردان باتقوا میبینند این حرامی است مُحرِم نیست فوراً طرد میکنند وسوسه را, دیگری بیخبر است و خبر ندارد شیطان را در درون دل راه میدهد وقتی شیطان آمد کم کم آشیانه میسازد این پرندهها روی بالای درخت اول آشیانه میسازند وقتی آشیانه ساختند جفتگیری میکنند وقتی جفتگیری کردند تخمها را زیر پر نگه میدارند وقتی زیر پر نگه داشتند این تخمها را به صورت جوجه در میآورند وقتی به صورت جوجه در آوردند کلّ فضا را آن جوجهها میگیرد در همان خطبه این بحث مبسوطاً آمده فرمود وقتی که وارد شد «فَباضَ» تخمگذاری میکند وقتی تخمگذاری کرد «فَرََّخَ» جوجه را میگویند فَرْخ, «فَرَّخَ» این تخمها را زیر پر میگیرد به صورت جوجه در میآورد وقتی به صورت جوجه در آمد «دَبَّ و دَرَجَ» میبینید چندتا جوجه اگر وارد اتاق بشود کسی فرصت مطالعه ندارد مرتّب در حال حرکتاند این را میگویند دابّه اینکه میبینید کسی نه در نماز حضور قلب دارد نه در درس و بحث حضور قلب دارد این دَبیب و جُنبش و جنب و جوش در خاطراتش همین است بعد «فَنَظر بأعینهم و نَطَق بألسنتهم» (5) از آن به بعد چون این شخص را مهار کرده با زبان او حرف میزند این بیان نورانی حضرت امیر در آن خطبه همّام که فرمود شیطان به زبان تو حرف زد از همین قبیل است واقعاً شیطان به زبان او حرف میزند برای اینکه این شخص بعدها پشیمان میشود خب اگر گفته شما بود چرا پشیمان بشوی معلوم میشود گفته او نیست کسی او را مهار کرده که اینچنین بگوید «أعاذنا الله من شرور أنفسنا».
ص: 449
فرمود این چهار جمله و چهار اصل که مشترک بین شما و سایر اهل جدال است ما در قرآن نازل کردیم.
پس این چهار عنصر شد فَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ این به نحو قضیه فیالجمله است نه بالجمله, گروهی از اهل کتاب یُؤْمِنُونَ بِهِ به این مطلب, وَمِنْ هؤُلاَءِ از مشرکین مَن یُؤْمِنُ بِهِ که این هم قضیه موجبه جزئیه است اما آن گروه دیگر چه از اهل کتاب چه مشرکان وَمَا یَجْحَدُ انکار نمیکند در بحث دیروز گذشت که نفرمود «بِه» اگر ضمیر میآورد مطلب حل بود «بالکتاب» میفرمود اسم ظاهر بود مطلب حل بود ولی اصرار دارد که بفرماید: بِآیَاتِنَا این تعلیق حُکم بر وصف مُشعر به علیّت است فرمود ما یک شواهد روشنی ارائه کردیم خب آخر شما ببینید همهتان جمع بشوید حداکثر ادبیاتتان آن سبعه معلّقه است ولی وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از گذشته و حال و آینده و اخبار انبیا و اولیا و بهشت و جهنم، شما را باخبر میکند وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الْکَافِرُونَ.
سلب بهانه از اهل کتاب و مشرکان در عدم پذیرش حق
بعد فرمود رسول من! ما هیچ بهانهای به دست اینها ندادیم کمترین بهانه را ندادیم اولاً اگر شما سالیان متمادی در حوزهها درس میخواندید اعلمِ علما میشدید قرآن میآوردید معجزه بود مگر همه علمای شرق و غرب عالَم جمع بشوند میتوانند یک سوره بیاورند فرمود ما این کار را نکردیم تا کسی بهانه نگیرد قبلاً نانویسا بودی ناخوانا بودی ننوشتی نفی است نه نهی, قدرت را داشتید ولی هیچ کس از شما ندید که شما یک سطر نامه را بخوانید اگر کسی برای شما نامه مینوشت دیگری برای شما میخواند و شما نمیخواندید سابقه ندارد که چیزی را نوشته باشید, سابقه ندارد که چیزی را خوانده باشید. تلاوت از ظَهْر قلب خب بود انسان چیزی را نصایحی را از دیگران یاد گرفت به عدّهای منتقل میکرد این تلاوت از ظَهْر قلب را از حفظ را کسی انکار نمیکند اما تلاوت از روی کتاب را همه گفتند بیسابقه است فرمود ما بهانه دست کسی ندادیم بر فرض هم اگر وجود مبارک حضرت اعلمِ علمای عصر بود باز قرآن معجزه بود برای اینکه جن و انس جمع بشوند در اینها علما هست مراجع هست فقها هست حکما هست اصولیین هست ادبا هستند که فرمود: لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ (1) الآن هم شرق و غرب عالَم جمع بشوند نمیتوانند یک سوره مثل این بیاورند ولی ما این بهانه را هم به آنها ندادیم اگر وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ قبل از نزول قرآن, فرمود: کَذلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ قبل از انزال, تو هیچ کتابی ـ این نکره در سیاق نفی است ـ را از رو نمیخواندی تا کسی بهانه نگیرد وَلاَ تَخُطُّهُ که نفی است نه نهی, وَلاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ این کلمه «یمین» خب معمولاً با دست راست مینویسند گاهی هم برخی از افرادند که چپنویساند این نوشتن با دست برای تأکید است ما برای تأکید میگوییم من خودم دیدم که با دست خود امضا کرد خب البته امضا را با دست میکنند, من شنیدم با زبان خود این حرف را زد خب حرف را با زبان میگویند, ذکر کلمه لسان در گفتن, ذکر کلمه دست راست در نوشتن برای تأکید است فرمود هیچ چیزی را با دست راستت ننوشتی اگر این کار را میکردی آنها که بهانهجو بودند بهانه میگرفتند ولی تو این کار را نکردی هیچ بهانهای به دست آنها ندادی لذا وجود مبارک آن حضرت برابر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» هست فرمود من چهل سال امتحان دادم اینچنین نیست که این جمهوریّت اسلامی, مظروف, دینی باشد ظرف, مردمی; ظرف و مظروف هر دو را قرآن داد فرمود اسلام را من آوردم برای اینکه شرق و غرب جمع بشوند نمیتوانند مثل این کتاب بیاورند جمهوریّت را هم من به شما میگویم برای اینکه فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ آیه شانزده سورهٴ مبارکهٴ «یونس» بحثش قبلاً گذشت این بود قُل لوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ خب من چهل سال امتحان دادم این میشود جمهوری, برای توده مردم حجّت بالغه این است که چهل سال مردی امین بود, پاک بود, صادق بود, مصدَّق بود حالا آمده این حرف را زده درس نخوانده, مکتب نرفته, کتاب نخوانده, کتاب ننوشته حالا آمده حرفی زده که همه عاجزند خود جمهوریّت را دین دارد امضا میکند که این میشود جمهور آن میشود اسلام خب شما بالأخره دیدید ما که از جای دیگر نیامدیم با شما بودیم شب و روز هم با شما بودیم در همه مراحل با شما بودیم شما هم لقب امین را به ما دادید این وجود مبارک حضرت در همه مراحل دارد احتجاج میکند فرمود هیچ بهانهای شما ندارید چهل سال امتحان دادن کم نیست همه شما من را به صداقت قبول دارید همه شما هم به اُمّی بودن من علم دارید این است اینکه فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ ناظر به همین است این عمر طولانی چهل سال که کم نیست.
ص: 450
1) (20) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 88.
پرسش:... یعنی شهروندی؟پاسخ: شهروندی که همه میدانند, پیامبری از آن به بعد آمده این شهروندی و اینها فرمود نزد شما معلوم بود جمهوریّت هم این است جمهور یعنی توده مردم میبینند این حق است خب شما چه میخواهید اگر یک قانون را بخواهید بگویید حق است قانون باید مطابق وحی الهی باشد تا بشود حق پس این حقانیّتش محفوظ است مشروعیّتش محفوظ است شما بخواهید تشخیص بدهید بهترین راه این است که این چهل سال در بین شما بود نه خودش چنین داعیهای داشت فکر هم نمیکرد نه شما خلاف از او دیدید این میشود حجّت بالغه الهی. فرمود این دو مطلب را با آنها در میان بگذار إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ نه «لارتاب الناس» کسانی که بهانهجو هستند شک میکردند لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ.
پرسش:... پاسخ: بله ولی باطل بود فوراً همانجا جواب داد فرمود شما میگویید فلان کس رومی ما اینجا عربی مبین آوردیم که عربِ فصیح از مثل آن آوردن عاجز است حالا یک آهنگر رومی آمده عربی مبین به او درس داده فرمود فکر بکنید لِسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ (1) همه عربها را شما جمع بکنید فصحا را جمع بکنید نمیتوانند مثل این حرف بزنند حالا آن آهنگر رومی که از جای دیگر آمده به او یاد داده؟! فرمود: وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ فرمود از این قبیل نیست پس سابقه ندارد.
تجلی علم الهی در قلوب اولیای حق
بَلْ هُوَ این کتاب آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ ائمه اینطورند انسانهای کامل اینطورند بالاصاله, شاگردان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بالتبع اینطورند فرمود اینها مردان الهیاند که آیات را یاد گرفتند در نماز میخوانند در حالت عادی میخوانند این از جای دیگر که نیامده بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ این علم است هر جا سخن از علم است اینگونه از معارف را بیان میکند اینگونه از علما در ردیف ملائکه در زیر سایه لطف الهیاند در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت که شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ (2) ذات اقدس الهی علما را با ملائکه یکجا ذکر میکند در کنار نام خودش یا آنهایی هم که قبلاً گذشت که در جریان قارون که زیورها را دیدند قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ اینچنین علم است که علم نافع خواهد بود. ص: 451
پرسش: مگر مقام انسان مؤمن بالاتر از ملائکه نیست؟
پاسخ: چون ملائکه هم درجاتی دارند انسانها هم درجاتی دارند آن ملائکه که حاملان عرشاند مثل جبرئیل(سلام الله علیه), عزرائیل(سلام الله علیه), اسرافیل(سلام الله علیه), میکائیل(سلام الله علیه) خب مؤمنان عادی با آنها فرق میکنند اما انسان کامل مثل ولیّ عصر البته, بالاتر است.
فرمود: بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ چه اینکه آنجا هم فرمود: یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الْکَافِرُونَ
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ وَإِلـٰهُنَا وَإِلـٰهُکُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (46 وَکَذلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ فَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَمِنْ هؤُلاَءِ مَن یُؤْمِنُ بِهِ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الْکَافِرُونَ (47) وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ (48) بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ (49) وَقَالُوا لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْهِ آیَاتٌ مِن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُّبِینٌ (50) أَوَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ یُتْلَی عَلَیْهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَرَحْمَةً وَذِکْرَی لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (51)) علت طرح اصول دین در سورهٴ «عنکبوت»
چون سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» در مکه نازل شد در مکه هم مسائل توحید مطرح بود هم مسئله اصل وحی و نبوّت مطرح بود و هم جریان نبوّت خاصّه در اطراف مکه و در خود مدینه مطرح بود لذا آیات توحید و اصلِ وحی و نبوّت و قصص انبیا اینها امور سهگانهای بود که ذکر شده بعد جریان حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در بخش چهارم مطرح شد.
ص: 452
لزوم طی مراتب در مباحث شناخت توحید
برای مسئله توحید فرمود شما اول نگاه کنید بعد به مقصد میرسید اگر چیزی مثل آفتاب روشن باشد انسان اول باید نگاه کند بعد با نگاه میبیند لذا در آیات همین سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» هم سخن از نظر است هم سخن از رؤیت; آیه بیست این است: قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا نظر کنید یعنی نظریهپردازی کنید وقتی انسان در جهان نظر میکند این نظم محیّرالعقول را میبیند کم کم به ناظم پی میبرد اول نظر است بعد بصر, اول نظر است بعد رؤیت, اول نگاه است بعد دیدن لذا در آیهای فرمود: أَوَلَمْ یَرَوْا (1) خب این رؤیت بعد از نظر است اگر کسی اهل نظریهپردازی باشد وقتی نظم دقیق عالَم را نگاه می کند بالأخره ناظمی دارد یک ناظم دقیق حکیمی این همه نعمتها و هستیها و آثار را به جهان عطا کرده است این درباره توحید. بعد از جریان توحید, قصص انبیا را نقل کردند جریان حضرت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت لوط و حضرت شعیب و وجود مبارک موسی اینها را ذکر کرده به مناسبتهایی.
لازمه اثبات توحید, توحید در صراط و معاد
بعد فرمود بالأخره مردم یک خدا دارند و یک معاد و راهی است بین مبدأ و معاد صراط مستقیم متعدّد نیست بیش از یکی نیست نه صراط, متکثِّر است نه حق متعدّد, حق مِن الله است الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ (2) از مبدأ تا معاد بیش از یک صراط نیست و همه انبیا در این صراطاند شُعب فرعی این صراط که منهاج و شِرعه و شریعت نام دارد برای هر ملت و نِحلتی در هر عصر و مصری فرق میکند یعنی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) فروع دینشان با وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) فروع دینشان با وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فروع دینشان اینها فرق میکند اما راه مستقیم یکی است بنابراین چون صراط متعدّد نیست حق متعدّد نیست اصول دین متعدّد نیست کثرتگرایی در دین هم نیست که بحثهای قبل گذشت.
ص: 453
ادله قرآنی نافی کثرتگرایی در دین
دلیل اول: مشروط بودن اعمال به تطابق آن با حجّت هر عصر
دو آیه در قرآن کریم هست که گاهی به این دو آیه استشهاد میکنند برای جریان پلورالیزم و کثرتگرایی و تعدّد صراط و اینها که بحثهایش مبسوطاً گذشت اما این آیه جدال مناسب با آن است لذا از این جهت بازگو میشود؛ آیه 62 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این بود: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالنَّصَاری وَالصَّابِئِینَ این چهار گروه که موّحدند اصل وحی و نبوّت را قبول دارند مؤمنین, یهودیها, ترسایان و صابئان اینها را که ذکر میکند بدون «واو» عاطفه جمعبندی میکند میفرماید: مَنْ آمَنَ بِاللّهِ موحد باشد وَالْیَوْمِ الْآخِرِ معاد, وَعَمِلَ صَالِحاً این سه اصل را داشته باشد فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ مشابه این مضمون در جای دیگر هم هست (1) لذا به همین تمسّک کردند که پلورالیزم, کثرتگرایی, تعدّد صراط حق است در حالی که در همان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 135 به بعد روشن کرد که اصل اول معلوم است اصل دوم معلوم است اصل سوم یعنی چه؟ ایمان به خدا معلوم است, ایمان به قیامت معلوم است اما عمل صالح یعنی چه؟ عمل صالح در فرهنگ قرآن عبارت از عملی است که مطابق با حجّت عصر باشد اگر عمل مطابق با حجّت عصر نبود صالح نیست نماز با همه فضیلتی که دارد اگر الآن به طرف قدس خوانده بشود دیگر عمل صالحی نیست عملی صالح است که مطابق با دستور پیغمبر آن عصر باشد پس اینچنین نیست که اگر کسی مطابق دین منسوخ, منهاج منسوخ, شریعت منسوخ عمل کرد آن عمل, عمل صالح باشد درست است که این سه اصل عامل نجات است توحید معنایش معلوم است معاد مسئلهاش معلوم است عمل صالح عملی است که مطابق با حجّت عصر باشد کدام عمل را قرآن کریم صالح میداند یعنی عملی که عبادتی که صوم و صلاتی که مطابق با شریعت منسوخ باشد آن را صالح میداند میگوید الیوم اگر کسی مطابق شریعت منسوخ نماز و روزه داشت این اهل بهشت است یا عمل صالح قرآنی عملی است که مطابق با حجّت عصر باشد؟ بنابراین تعدّد صراط معنایش این است که در عصر هر پیامبری آن حجّت بالفعل, صراط است درست هم است اما در عصر خاتم(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) تنها یک دین حق است نشان اینکه منظور از عمل صالح عملی است که مطابق با حجّت عصر باشد آیه 135 به بعد همان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است.
ص: 454
1) (3) . سورهٴ مائده, آیهٴ 69.
دلیل دوم: تقیید هدایت به تسلیم در برابر همه انبیای الهی
در آیه 135 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «بقره» اینچنین آمده است: وَقَالُوا کُونُوا هُودَاً أَوْ نَصَارَی تَهْتَدُوا یهودیها گفتند یهودیها فقط نجات پیدا میکنند, مسیحیها گفتند فقط مسیحیها نجات پیدا میکنند شمایِ پیامبر قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفاً وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ شما به آنها این بیانات را بگویید این بیانات همان است که الآن در سورهٴ «عنکبوت» محور مجادله است یعنی عنصر اصلی جدال مسلمانها با دیگران گفتگوی ادیان, گفتگوی مذاهب, گفتگوی تمدّنها أو ما شئت فسمّه هر کسی در هر جایی بخواهد با هر ملت و نحلتی گفتگو داشته باشد این عناصر محوری چهارگانه سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» را باید مدار بحث قرار بدهد ایمان به مبدأ, ایمان به قرآن, ایمان به کتابهای آسمانی, انقیاد در برابر خدا; این چهار اصل محور گفتگوی ادیان یا هر تعبیر که بگویید قُولُوا آمَنَّا بِاللّهِ (یک) وَمَا أُنْزِلَ إِلَیْنَا (دو) وَمَا أُنْزِلَ این مَا أُنزِلَ إِلَیْکُم که در سورهٴ «عنکبوت» که در مکه نازل شد به صورت متن آمده در سورهٴ «بقره» که در مدینه نازل شد شرح داده شد وَمَا أُنْزِلَ إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَی وَعِیسَی وَمَا أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِن رَبِّهِمْ این شرح مَا أُنزِلَ إِلَیْکُم است پس به این باید ایمان داشته باشیم لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ اینچنین نیست که «یکفر ببعض و یؤمن ببعض» باشد اینها محور جدال است هر چه خدا گفت ما آن را قبول داریم خدا همانطور که تورات را نازل کرده انجیل را نازل کرده وجود مبارک موسی و عیسی(علیهما السلام) را پیغمبر قرار داده خب قرآن را نازل کرده وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ بعد فرمود این تعارف ندارد اینچنین نیست که کثرتگرایی, تعدّد صراط اینها را ما امضا کنیم فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا نه اینکه هر کسی به دین خود عمل بکند اهل نجات است حالا یک وقت است کسی مستضعف است معذور است آن حرف دیگر است اما کسی عالماً عامداً اسلام را قبول نکرده [چنین کسی اهل نجات نیست] فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا وَّإِن تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا هُمْ فِی شِقَاقٍ این معنای جدال است همین حرفها را شما با آنها در میان بگذارید اگر در سورهٴ «نحل» فرمود: وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (1) اگر در سورهٴ «عنکبوت» فرمود: لاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ گاهی امر به احسن میکند گاهی حصر میکند نهی از غیر احسن میکند عناصر محوری جدال احسن در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که در مدینه نازل شده است مشخص کرده پس پلورالیزم مذهبی, کثرتگرایی دینی, تعدّد صراط, هر کسی هر ملّتی دارد اهل نجات باشد اینچنین نیست.
ص: 455
1) (4) . سورهٴ نحل, آیهٴ 125.
اصول دین وجه مشترک میان ما و اهل کتاب در جدال احسن
پس وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ مگر کسی که اصلاً اصول مشترک را قبول نداشته باشد إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا اینها را بگوید همانطوری که در سورهٴ «بقره» که در مدینه نازل شد به صورت شرح این است این متن آن قرار میگیرد وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا شما اگر بخواهید برابر قرآن با ما بحث کنید ما حاضریم چون به قرآن ایمان داریم وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ ما شما را مجاب میکنیم برابر آنچه در تورات و انجیل است وَإِلهُنَا وَإِلهُکُمْ وَاحِدٌ نه شما تثنیه قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ (1) را بپذیرید نه تثلیث لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ (2) اله ما واحد است وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ و این مطالب أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ فَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ اینها به نحو قضیه جزئیه یُؤْمِنُونَ بِهِ (یک) برخی از مشرکان که اهل انصافاند وَمِنْ هؤُلاَءِ مَن یُؤْمِنُ بِهِ (دو).
پرسش:... پاسخ: بله دیگر, این اصول مقبول طرفین است یعنی انبیا همه آمدند از توحید سخن گفتند از معاد سخن گفتند از انقیاد در برابر خدای سبحان سخن گفتند, همه انبیا آمدند تثنیه و تثلیث و اینها را نفی کردند وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) از گهواره تا پایان عمر سخن از توحید داشت وجود مبارک موسای کلیم این بود این عناصر چهارگانه این طورند دیگر, مورد قبولاند منتها حالا اینها تحریف کردند یک مطلب دیگر است.
ص: 456
چگونگی سلب بهانه از باطلگویان با نانویسایی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود: وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ قبلاً هیچ کس ندیده بود تو خودت هم سابقه نداری که نامهای را خوانده باشی, کتابی را خوانده باشی نه خودت سابقه داشتی نه اینها سابقه داشتند کسی اصلاً به این فکر نبود از تو هم ندید که مثلاً کتابی خوانده باشی نامهای نوشته باشی اگر این کار را میکردی إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ آنها که مُبطِلاند اگر به قرینه «کافرون» که قبلاً آمده و «ظالمون» که بعداً میآید بخواهیم «مبطِلون» را معنا کنیم یعنی کسانی که حق را باطل میکنند و اگر این قراین را ملاحظه نکنیم مُبطل یعنی باطلرو, باطلگونه باطلکننده «أبطل» فعل لازم است یعنی باطلگو, باطلرو گرچه از یک نظر معنای متعدّی را به همراه دارد اما به قرینه «کافرون» قبل و «ظالمون» بعد, «مبطلون» یعنی کسانی که حق را باطل میکنند «یُبطل الحق» ولی به قرینه داخلی این مبطل یعنی باطلگو, باطلرو. فرمود اگر شما مینوشتی یا از روی کتاب میخواندی آنها که اهل باطلاند شک میکردند چرا, یک بحث در این است که قرآن معجزه است یا نه, یک بحث این است که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیغمبر است یا نه, معجزه بودن قرآن را خود قرآن ثابت میکند همانطوری که متکلّم, دلیل بر خودش است قرآن هم دلیل معجزه است کسی نیامد بگوید عصای موسی به چه دلیل معجزه است خب مگر کسی میگوید آفتاب چرا آفتاب است آب چرا آب است مگر کسی سؤال کرده که عصای موسی معجزه است مگر میشود سؤال کرد ید بیضا معجزه است خب ید بیضا معجزه است عصا معجزه است, احیای موتای عیسای مسیح معجزه است اما این شخص, پیامبر است یا نه, باید استناد این معجزه به این شخص ثابت بشود آن هم که بدیهی و قطعی بود; متواتر بود برای ماها, برای آنها که محسوس و مقطوع بود بنابراین در نبوّت وجود مبارک حضرت تردیدی نیست در معجزه بودن این کتاب تردیدی نیست اگر شما بگویید او از دیگران خوانده او اصلاً اهل خواندن و نوشتن نبود اگر کسی برابر آیه پنج سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» این تهمت را بزند آیه پنج سورهٴ «فرقان» این است: وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً بگوید همانطور که قصه رستم و اسفندیار در ایران مطرح است قصه نوح و ابراهیم(سلام الله علیهما) ـ معاذ الله ـ افسانه و اسطورهای است در عرب مطرح است برای او املا کردند او هم نوشته, خب شما میدانید او اهل نوشتن نبود و ثانیاً آن حرفهایی که گفتند آن آهنگر رومی این حرفها را به او آموخته این تهمتها را میزنید او اصلاً عرب نبود. پس اگر بگویید: اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً در اینجا فرمود که اصلاً هیچ کس ندید شما یک سطر بنویسید هیچ کس ندیده که شما یک سطر را رونوشته بخوانید اینها بود. این حرفها برای مبطلون است در برابر مبطلون, عالمان دیناند در جریان قارون فرمود: قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَالَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ (1) اما وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ (2) مستحضرید در این بحثها اگر خود آیه را بخواهیم بخوانیم از خود قرآن خوانده میشود که هیچ کلمهای کم و زیاد نباشد اما در اثنای بحث همه اینها نقل به مضمون است ما «ما کنّا لاعبین» در قرآن نداریم اما در سورهٴ مبارکهٴ «دخان» این آیه خوانده شد که مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (3) خب این متن آیه آنجاست اما اینکه در تعبیرات گفتیم «ما کنا لاعبین» مستحضرید همه اینها نقل به مضمون است در جریان حجیّت قرآن کریم فرمود اینها باور ندارند یا میگویند آن آهنگر رومی گفته که قرآن میفرماید: لِسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ (4) یا میگویند: أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً فرمود اصلاً او اهل نوشتن نبود هیچ کسی از شما ندیدید هیچ کسی هم نشنید که وجود مبارک حضرت یک سطر نوشته باشد یا از روی نوشتهای چیزی را بخواند.
ص: 457
پرسش: اصلاً قادر نبوده؟پاسخ: قدرت, کمال دیگر است اما هرگز عمل نداشتند که مثلاً چنین چیزی را عمل کرده باشند نه کسی دیده نه کسی از حضرت شنیده.
پذیرش بیچون و چرای عالمان در برابر وحی الهی
در قبال مبطلون, مردان الهیاند همانطوری که در جریان قارون فرمود: قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَالَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ در قبالش قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ اینجا هم در قبال مبطلون, مردان الهیاند عالمان دیناند این آیات در سینه عالمان دین هر کدام یک بیّنه است بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ چندین روایت از ائمه(علیهم السلام) است که «نحن الذین فی صدورنا کذا و کذا» (1) خب این برای آن مراحل عالیه است اما مراحل وسطا و میانیاش هم برای علماست. فرمود این نه اکْتَتَبَهَا است نه لِسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ است این آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ است بروید از علما بپرسید علما دیگر سؤال نمیکنند که این شخص قبلاً خوانا بود یا نویسا این آیات را که میبینند, میبینند معجزه است ولو آورنده اعلمِ علما باشد خب خودشان عالماند میدانند این حرف از دهن هیچ کس صادر نشده خب طوری این قرآن نقشه عالَم را مهندسی کرده کوچ و پسکوچه عالم را نشان میدهد که آدم مبهوت است به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آدرس کلّ جهان را میدهد تو در آن عصر نبودی ولی قصه این است تو در آن قسمت نبودی قصه از این قبیل است مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ (2) قصه از این قبیل است مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ (3) قصه از این قبیل است مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ (4) قصه از این قبیل است مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ (5) قصه از این قبیل است آدم میشود متحیّر حالا سجده واجب در چند جاست وگرنه خیلی از موارد سجده مستحب که دارد در برابر این خضوع کنیم خب نقشه عالَم را آنها که همه رخت بربست نوح و طوفان نوح و سرزمین همه رخت بربست کلّ این نقشه را دارد نشان میدهد میگوید آن قصه اینطور بود, آنجا کوچه و پسکوچه اینطور بوده, عالمان دین وقتی در خدمت قرآن قرار میگیرند جزم پیدا میکنند که معجزه است و الهی است, حال چون این معجزه را وجود مبارک حضرت آورد او هم یقیناً میشود پیغمبر, پس مبطِل یک نحو پنداری دارد عالِم یک نحو نظر و اندیشه بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ این همه روایاتی که ائمه فرمودند: «نحن» این درصدد حصر نیست وگرنه همان وقتی که این آیات نازل شده بود که ائمه(علیهم السلام) نبودند در عالَم غیب حضور داشتند در مرحله خودشان حضور دارند مرحله کامل برای آنهاست اما شاگردان آنها هم کاملاً میتوانند تشخیص بدهند.
ص: 458
مصادیق سهگانه عالمان پذیرنده وحی و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ این عالمان راستین کسانیاند که مطابق سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» اوصاف وجود مبارک حضرت را در تورات و انجیل خوانده بودند بعد آن اوصاف را بر حضرت منطبق میبینند اینها عالمان دیناند که اهل بطلان و انحراف و انصراف و کفر و جحود نیستند اینها مطابق سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» حضرت را شناخته بودند الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم (1) کذا و کذا این علامتها و نشانههای حضرت را در تورات و انجیل دیده بودند آن علامت را که میدانستند, در وجود مبارک حضرت یافتند لذا این قرآن بر آنها آیات بیّن شد پس هم فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ از علمای اهل کتاب اینچنین بود, هم فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ از مردان الهی نظیر سلمانها, اباذرها که بیتعصّباند اینچنین است جامع و کامل و تام اینها البته ائمهاند که وجود مبارک حضرت به سینه مطهّرش اشاره کرد فرمود این سینهها مراد است. (2) نمونههایی از جدال احسن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با مشرکان
مطلب دیگر درباره جدال از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که آیا پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جدال کرده یا نه؟ فرمود بله, برای اینکه خدای سبحان فرمود: وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ خدا او را امر کرده اگر خدای سبحان پیامبرش را امر به جدال احسن بکند یقیناً جدال کرده هم برهان اقامه کرده هم موعظه هم جدال احسن, فرمود بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «یس» را ببینید (3) در سورهٴ «یس» در جریان معاد آن کسی که یک تکّه استخوانی را گرفته از گورستانی و پوسیده بود استخوان خب مهمترین عضو بدن است وقتی این رَمیم بشود مرموم بشود نرم بشود پودر بشود اعضای دیگر هم پودر شدهاند این استخوان را گرفته آیه 78 به بعد سورهٴ «یس» وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِیَ خَلْقَهُ قَالَ مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ حضرت استدلال کرده فرمود این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «یس» جدال است برای اینکه اگر از اصلِ مشترک استفاده کرده این اصل مشترک, مقبول طرفین است این میشود جدال وقتی این شخص گفت مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ حضرت فرمود شما جزء کسانی هستند که لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (4) خدا را که قبول دارید حالا ربوبیّتش را انکار میکنید ولی خالقیّتش را که انکار نمیکنید مشرکان حجاز بالأخره لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ پس خالق کل و نظام هستی ذات اقدس الهی است انسانها را هم خدا آفریده وقتی که گفت چه کسی میتواند این را زنده بکند فرمود همان که او را اول خلق کرده خب این جدال است; یعنی تو که قبول داری خالق این, خداست پس قدرت دارد که هیچ را انسان بکند چون هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (5) هیچ را به این صورت در آورد الآن که همه چیزش هست روح که از بین نمیرود بدنش هم که در عالم هست فرمود: قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ فرمود چگونه خدا به پیامبرش دستور میدهد وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ و حضرت جدال نکرده باشد اینگونه از آیات که از اصول مشترک کمک میگیرند میشود جدال احسن پس جدال شده به همین شاهد و به همین دلیلی که در سورهٴ مبارکهٴ «یس» آمده البته به این مضمون در آیات دیگر هم هست انبیای دیگر هم استدلال کردند.
ص: 459
پاسخ پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به درخواست معجزه مشرکان
بعد وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا اینها چون حسگرا بودند گفتند شما معارف آوردی ما نمیفهمیم یک معجزه شفاف و روشن بیاور مثل عصای موسی مثل ید بیضا اینطور معجزه بیاور اگر مثلاً سخن شما درست است وَقَالُوا لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْهِ آیَاتٌ مِن رَّبِّهِ دو پاسخ ذات اقدس الهی داد که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرد یکی اینکه اولاً آوردن معجزه به دست ما که نیست ما رسولیم مأموریم نازل شدن هر آیه به فرمان الهی است نازل شدن هر معجزه به فرمان الهی است اعجاز به دست ذات اقدس الهی است اینطور نیست که ما اینجا نشسته باشیم هر پیشنهادی که شما بدهید بتوانیم عمل بکنیم (هذا اولاً) و ثانیاً مگر ما این معجزه را نیاوردیم آنکه عصاست یک گوشه بود بعد دوباره به حالت اول در آمده اما این آیات صبح معجزه, عصر معجزه, ظهر معجزه, شب معجزه, شهر معجزه, روستا معجزه, هر جا بروی معجزه با شماست شما به دنبال عصا میگردی؟! مگر اینها معجزه نیست همه عرب جمع بشوند بالأخره یک سورهٴ کوچک بیاورند خب این معجزهای است که همیشه با شماست این دو پاسخ را داد فرمود: قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُّبِینٌ این جواب اول, جواب دوم شما به دنبال عصا میگردید أَوَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ یُتْلَی عَلَیْهِمْ با اینکه قرآن که همیشه با شماست هر جا بروید معجزه با شماست در هر جایی بروید از علمای آنجا از اعلم علمای آنجا بخواه که چنین سورهٴ کوچکی بیاورند نمیتوانند, پس این معجزهای است که همیشه با شماست أَوَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ یُتْلَی عَلَیْهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَرَحْمَةً وَذِکْرَی لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ.
ص: 460
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالُوا لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْهِ آیَاتٌ مِن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُّبِینٌ (50 أَوَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ یُتْلَی عَلَیْهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَرَحْمَةً وَذِکْرَی لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (51) قُلْ کَفَی بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیداً یَعْلَمُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَکَفَرُوا بِاللَّهِ أُوْلئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ (52) وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَوْلاَ أَجَلٌ مُسَمّی لَجَاءَهُمُ الْعَذَابُ وَلَیَأْتِیَنَّهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (53) یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ (54) یَوْمَ یَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَیَقُولُ ذُوقُوا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (55)) سرّ تکرار مطالب آیات 32 و 33 سورهٴ عنکبوت
بخشی از مطالبی که مربوط به آیات قبل است این است که در آیه 32 و 33 سه مطلب در اثر اهمیّتی که بود تکرار شد تنها کلمه «غابرین» تکرار نشد آن مطالب سهگانه نجات حضرت لوط و نجات اهل بیت لوط و هلاکت همسر لوط این سه مطلب هم در آیه 32 آمده هم در آیه 33 اینچنین نیست که فقط کلمه «غابرین» تکرار شده باشد و چون این فرستادهها با حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) از یک طرف, با خود حضرت لوط(سلام الله علیه) از طرف دیگر گفتگو داشتند برای اهمیّت این مطلب این مطالب سهگانه در آیه 32 و 33 تکرار شد.
تبیین لغوی و اصطلاحی جدال
مطلب دیگر اینکه, اینکه فرمود جدال, لغتاً یعنی طنابی که آدم محکم میبافد میگویند این جَدْل است یعنی فَتل محکم است ولی در اصطلاح عامّه مردم و همچنین در اصطلاح خواص یعنی منطق, گفتگوهایی که برای انصراف مخاطب از آن روش به عمل میآید را میگویند جدال, پس یک معنای عامّ لغوی دارد یک معنای اصطلاحی, گرچه بین آنچه در اصطلاح عام یعنی توده مردم مطرح است و اصطلاح منطقی فرق است چه اینکه بین آنچه به عنوان مصطلح منطق است و آنچه به عنوان مصطلح قرآن کریم است باز فرق است ولی بالأخره جدال در این است که یک سلسله اصول مشترک و مقبولی بین طرفین باشد (یک) و این مورد گفتگو قرار بگیرد (دو) و هدف مجادل هم این باشد که طرف را از آن مذهبش منصرف کند (سه) این عناصر چندگانه در جدال معهود است.
ص: 461
دو عنصر محوری جدال احسن در قرآن
در قرآن کریم فرمود شما جدال احسن کنید اگر شما بخواهید جدال کنید در سورهٴ «نحل» فرمود: وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (1) آنها اگر بخواهند حمله کنند و جدال کنند شما مواظب باشید که منحصراً به طریق حُسنا جدال کنید وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (2) جدال احسن چه به صورت مثبت که در سورهٴ «نحل» آمده چه به صورت حصر که در سورهٴ «عنکبوت» که محلّ بحث آمده است این دو عنصر محوری را دارد یکی خوب حرف زدن, یکی حرفِ خوب زدن; خوب حرف زدن همان است که فرمود: فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً (3) حرفِ خوب زدن همان است که فرمود: وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً (4) حرف مُتقن, حرف محکم, حرف مبرهن, قول ثقیل است یک وقت است حرفی است انسان میزند که این حرف درباره دیگری است و این شخص را حد میزنند برای اینکه قذف کرده است یک وقت است همین حرف را دیگری با دلیل میزند آن متّهم را حد میزنند شهادت و قذف هر دو یک سخن میگویند هر دو میگویند «الزید زانٍ» اما آنجا که شهادت است مشهودعلیه را حد میزنند آنجا که حرف، بیدلیل است برهانی ندارد شاهدی ندارد گوینده را حد میزنند بین قذف و شهادت این فرق جوهری است ما در جدال موظفیم هم خوب حرف بزنیم هم حرفِ خوب حرف بزنیم خوب حرف زدن به رعایت کردن آداب فصاحت, بلاغت و رعایت ادبی و ادب, حرفِ خوب زدن حرف مبرهن زدن پس فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً یعنی خوب حرف بزنید وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً یعنی حرفِ خوب بزنید.
ص: 462
داشتن پیشفرض مشترک, لازمه محققّانه بودن جدال
پرسش: در سورهٴ «لقمان» آمده که وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ. (1)
پاسخ: در سورهٴ مبارکهٴ «حج» هم این دو آیه آمده بود که قبلاً بحث شد جدال بغیر علم میشود باطل در سورهٴ «حج» آیه سه و آیه هشت آنجا مشابه یکی از همین آیاتی است که در سورهٴ «لقمان» آمده در سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» یک مطلب است در سورهٴ مبارکهٴ «حج» جامعتر, مفصلتر آیه سه و آیه هشت است فرمود اگر تابعی محقّق باش, متبوعی محقّق باش, امامی محقّق باش, مأمومی محقّق باش اگر بخواهی از کسی پیروی کنی باید تحقیق باشد بخواهی رهبری کنی باید محقّقانه باشد که فرق آیه سه و آیه هشت سورهٴ مبارکهٴ «حج» قبلاً گفته شد.
فرق گفتمان دینی در جدال با کفایت مذاکرات
پس گاهی یک سلسله اموری است که یکجانبه است یعنی از این طرف یک سلسله امور دارند از آن طرف یک سلسله در اینجا سخن از جدال نیست اینجا پیشنهاد کفایت مذاکرات است این قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ ٭ لاَ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ ٭ وَلاَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ ٭ وَلاَ أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدتُّمْ ٭ وَلاَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ ٭ لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ (2) این پیشنهاد کفایت مذاکرات است یعنی دیگر جای جدال نیست این گفتمان و گفتگوی دینی و اینها نیست اما در گفتگوی دینی یک دستور جلسه میخواهد اگر بنا شد که دو گروه با هم بنشینند بحث کنند دستور جلسهای میخواهد آن دستور جلسه این است حُکم قرآن و تورات اصیل و انجیل اصیل یکی است, خدا, خدای ما و خدای شماست یکی است ما مألوه و مربوب اوییم بین ما و شما فرقی نیست بعد از مسئله اعتقادی نوبت به عمل میرسد ما و شما در برابر خدا منقادیم این امور چهارگانه دستور جلسه است نه اینکه این امور چهارگانه را طرفین قبول دارند اگر طرفین قبول داشته باشند که دیگر جدال نیست نه اینکه از همان اول یکی را این قبول دارد یکی را آن قبول ندارد این میشود لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ این دیگر جدال نیست میگویند شما هر مذهبی که دارید ما هر مذهبی که داریم قرار ما این باشد که روی این امور چهارگانه بحث بکنیم بحث ما هم درباره تورات اصیل است نه تورات محرّف انجیل اصیل است نه انجیل محرّف مَا أُنْزِلَ إلَیْکُمْ (3) نه «ما حرّفتم» پس این امور چهارگانه دستور جلسه است آن وقت دستور جلسه سامانپذیر است انسان گفتگو میکند یا به نتیجه میرسد یا به نتیجه نمیرسد فرمود اگر شما دستور جلسه عالمانه داشتید و به طریق حُسنا و به جدال احسن جدال کردید نتیجهای دارد هم بعضی از داوران از بیرون ایمان میآورند هم برخی از اهل کتاب ایمان میآورند خب یک عدّه هم ایمان نمیآورند اگر چنین جدال احسنی کردید فَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَمِنْ هؤُلاَءِ (4) از این مشرکینی که در جلسه نیستند ولی ناظر این مجادله هستند آنها هم یُؤْمِنُونَ بِهِ یک عدّه هم ایمان نمیآورند بنا نیست که در تمام گفتگوها همیشه طرفین به یک سَمت سوق داده بشوند.
ص: 463
امکان تحریف «ما أنزل الله» سرّ دعوت قرآن بر محوریّت تورات و انجیل اصیل
پرسش: «ما أنزل الله» قابل تحریف است؟
پاسخ: بله دیگر «ما أنزل الله» قابل تحریف است, تحریف کردند, فرمودند آنچه وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) آوردند آن حق است اما اینکه یَکْتُبُونَ الْکِتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِنْدِ اللّهِ (1) ما به آن ایمان نمیآوریم ما به چیزی ایمان میآوریم که خدا بر موسای کلیم و هارون(سلام الله علیهما) نازل کرده.
پرسش: آنچه هست محرَّف است.
پاسخ: نه, برخی از آن اصول بود لذا در قرآن فرمود: فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ (2) به علما و اهبار فرمود این نسخههای خطّی در خانههای شما هست بیاورید ببینید حرف ما درست است یا نه شما همه را که پنهان کردید و تفسیر انجیل را هم که منحصر به خودتان میدانید به کسی هم اجازه نمیدهید فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ خب حالا برخی از امور را ممکن است تاکنون تحریف کرده باشد ولی قبلاً داعی بر تحریف نبود با وجود اسلام و ظهور اسلام که آثار وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ظهور کرده است اینها تحریف کردند احکام را تغییر دادند ولی برای توده مردم اما آن نسخههای اصلی هنوز بود فرمود آن نسخهها را در بیاورید ببینید همین که ما میگوییم هست یا نه, ما که تورات را ندیدیم ما که انجیل را ندیدیم در عمرمان ندیدیم قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ خب همان را کتمان کردند بنابراین یک اصول مشترکی ما داریم که دستور جلسه است این دستور جلسه غیر از پیشنهاد کفایت مذاکرات است دستور جلسه غیر از اینکه نتیجه را ما قبل از شروع جلسه اعلام بکنیم بگوییم این چهار امر مورد قبول طرفین است خیر این چهار امر مورد دستور جلسه است. در جریان جدال وقتی به این نتیجه رسید فرمود اینها در جدال ماندند سه گروه شدند مشرکین اهل حجاز آنها که بالأخره بر اساس فطرت توحیدی مانده بودند ایمان آوردند منصفان اهل کتاب ایمان آوردند که مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ (3) آن متعصّبان و متحجّرانشان جحود انکار کردند وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الْکَافِرُونَ (4) یکی, إِلَّا الظَّالِمُونَ (5) دوتا.
ص: 464
ناتوانی اهل کتاب در جدال و روی آوری به سوی معجزه
بعد بهانه آوردند گفتند معجزهای نظیر معجزه حضرت موسی و حضرت عیسی که محسوس باشد بیاورید فرمودند معجزه آوردن که دست ما نیست که ما هر روز منتظر باشیم ببینیم شما چه پیشنهاد میدهید معجزه را ذات اقدس الهی میآورد (یک) خدا قدرتی در ما ایجاد میکند (دو) اگر آن قدرت را داد عملاً و اذن را داد علماً «دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد» (1) این درباره اصل معجزه که ما مگر قرآن را خودمان آوردیم که حالا معجزه را خودمان بیاوریم مگر دعوای نبوّت را خودمان داشتیم که حالا خودمان معجزه بیاوریم ما حرفی زدیم از طرف دیگری معجزه را هم باید دیگری بگوید اگر ما داعیهای داشته باشیم بگوییم ما این علم را داریم بله شما حق دارید از ما دلیل طلب کنید اما ما که خودمان نگفتیم پیغمبریم به ما گفتند بگو پیغمبری ما هم گفتیم چشم, به ما هم باید معجزه بدهند ما هم میگوییم چشم.
تشبیه تصرّف انسان کامل در معجزه به تصرف نفس در بدن
منتها در موقع معجزه نفْس مبارک آن انسان کامل نسبت به آن قلمرو رسالتش یا مطلقا, به منزله نفس انسان است نسبت به بدن, همانطوری که بدن هر کسی به اذن خدا در اختیار روح آن بدن است انسان خواست بدنش را حرکت بدهد از جایی به جایی ببرد میتواند دستش را حرکت بدهد پایش را حرکت بدهد زبانش را حرکت بدهد اعضا و جوارح خود را حرکت بدهد به اذن خدا, اینهایی که میپرند بالأخره این هشتاد کیلو را از جایی به چند متر آن طرفتر پرت میکند بالأخره این روحِ قوی است که این بدن را پرت میکند آن طرف, یک انسان در حال عادی شصت کیلوست به طور عادی هفتاد کیلوست کسی میتواند این را بغل کند و جابهجا بکند اما در دعوا و عصبانیّت هفت, هشت نفر میخواهند این را تکان بدهند نمیتوانند این قدرت برای آن روح است نه برای این بدن, این بدن اگر اینطور بود خب چطور قبلاً در حال عادی یک نفر او را کاملاً جابهجا میکرد اما حالا که عصبانی شد در دعوا هفت, هشت نفر میخواهند این را تکان بدهند نمیتوانند این قدرت روح است که این بدن را که هفتاد, هشتاد کیلوست یا هفت, هشت متر پرت میکند آن طرف مثل اینها که میپرند یا در دعوا قابل حرکت نیست بالأخره روح, سلطان بدن است و بدن را اداره میکند آن ولیّ الله که جانِ جانان است نسبت به کلّ نظام اینطور است این نظام به منزلهٴ بدنِ اوست به منزلهٴ دست و پا و چشم اوست هر عضوی از اعضای این جهان را به اذن مدیر کل و ربّ کل بخواهد حرکت بدهد حرکت میدهد.
ص: 465
1) (14) .
نمونهای از تصرف اعجازی رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
این بیان نورانی حضرت امیر را که بارها ملاحظه فرمودید در نهجالبلاغه در آن خطبه «قاصعه» هست حضرت فرمود در مکه عدّهای آمدند گفتند تو اگر معجزه بیاوری ما ایمان میآوریم فرمود چه کار کنم فرمود این درختی که آنجاست دستور بدهید نیمی از آن درخت بماند نیمی بیاید نزد تو, وجود مبارک حضرت امیر میفرماید حضرت همین کار را کرد یعنی درختی که آنجا ایستاده بود این درخت دو نیم شد نیمی ماند و نیمی از آنجا حرکت کرد آمد خدمت حضرت, بعد عرض کردند دوباره دستور بدهید این نیم درخت برود سر جایش, همین کار را هم وجود مبارک حضرت کرد و مع ذلک گفتند این سِحر است (1) خب «مَن اصدق من العلیّ قولاً» این بیان حضرت امیر است در نهجالبلاغه در خطبه «قاصعه» خب این کارها را به اذن خدا کردند نفسِ انسان کامل نسبت به جهان به اذن الله به منزله نفس خود انسان است نسبت به بدن حالا اگر نبیّ غیر مرسل بود محدود است اگر نبیّ مرسل بود محدود نیست کلّ عالَم است, بدن ما در اختیار ماست به اذن چه کسی؟ به اذن خدا, اگر ذات اقدس الهی یکی از این ذرّات را بردارد انسان فلج میشود نمیتواند دستش را تکان بدهد نمیتواند زبانش را تکان بدهد اینچنین نیست که بدن ـ معاذ الله ـ در اختیار ما باشد چه خدا بخواهد چه نخواهد, یکی از این ذرّات اگر از بین رود انسان نمیتواند, در این سکتههای مغزی ـ معاذ الله ـ همینطور است, پس به اذن خدا نفسِ انسان بر بدن او مسلّط است فعّال ما یشاء است به اذن خدا نفس رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم السلام) در کلّ عالَم چون جان جاناناند مؤثّرند به اذن خدا.
ص: 466
1) (15) .
پاسخ پیامبر به درخواست معجزه و شاهد آوردن بر آن
فرمود ما که بالذّات این کار را نداریم بالأخره ما از طرف ذات اقدس الهی مأذونیم, مگر ما خودمان گفتیم پیغمبریم ما که خودمان نگفتیم پیغمبریم خدا به ما فرمود برو گفتیم چشم, معجزه بیاور میگوییم چشم, تا دستور نداد قدرت نداریم هذا أولاً و ثانیاً چه معجزهای بالاتر از این قرآن, اگر عصای موسی میخواهید خب آن در یک زمان خاص بود و اگر خَسف قارون را میطلبید آن در زمینِ مخصوصی بود ما معجزهای آوردیم که زمان و زمین نمیشناسد همه جا با شماست این قرآن معجزه است میگویید نه, مثل این بیاورید.
مراد از شهید بودن خدا در آیه قُلْ کَفَی بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیداً
شما میخواهید بگویید که به چه دلیل این معجزه است من میگویم من شاهد دارم این شاهد دارم آن نیست که جناب زمخشری در کشاف معنا کرده زمخشری آیه 52 همین سورهٴ «عنکبوت» را قُلْ کَفَی بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیداً را اینطور معنا کرده که ما حجّت خدا را ابلاغ کردیم خدا شاهد است که من وظیفه خودم را انجام دادم و خدا شاهد است که شما وظیفهتان را انجام ندادید (1) این مطلب, حق است ولی با سیاق آیات هماهنگ نیست سیاق آیات این است که اینها معجزه خواستند ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود بگو اولاً معجزه به اذن خداست و ثانیاً ما معجزه آوردیم و دلیل اینکه ما از طرف خدا هستیم خدا شهادت داد که من از طرف او هستم چرا؟ برای اینکه امضای او, نامه او, پیام او دست من است اگر کسی بگوید من از طرف فلان حاکم آمدم خطّ آن حاکم, امضای آن حاکم, پیام آن حاکم دست این باشد خب آدم باور میکند. فرمود من شاهد دارم که من از طرف خدا آمدم برای اینکه حرف خدا دست من است میگویید حرف خدا نیست مثل این بیاورید, این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «رعد» همین است آیه پایانی سورهٴ مبارکهٴ «رعد» یعنی آیه 43 این است: وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً کفار میگویند تو پیامبر نیستی بسیار خب, بگو من پیامبرم چرا؟ برای اینکه امضای خدا, نامه خدا, نام خدا, دستور خدا, کلام خدا در دست من است قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ.
ص: 467
1) (16) . الکشاف, ج3, ص459.
سرّ ناتمامی دیدگاه زمخشری در تفسیر آیه شهادت
معنای شَهِیداً این نیست که خدا میداند این پیشنهاد کفایت مذاکرات است اینکه استدلال نیست کفار میگویند تو پیغمبر نیستی, این بگوید خدا میداند من پیغمبرم اینکه احتجاج نشد این شهادت به معنای علم نیست این شهادت به معنی گواهی است کفار میگویند تو پیغمبر نیستی از طرف خدا نیامدی فرمود بگو خدا گواهی داد که من از طرف او آمدم برای اینکه این کتاب دست من است این نامه اوست این امضای اوست این پیام اوست میگویید نه, مثل این بیاورید قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ این وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ هم که بر وجود مبارک حضرت امیر تطبیق شده است (1) علمای شما هم میدانند نه اینکه خدا میداند من پیامبرم خب این چه حجّتی است؟! آنها میگویند تو پیغمبر نیستی این میگوید خدا میداند من پیغمبرم اینکه احتجاج نشد آنها میگویند تو پیغمبر نیستی از طرف خدا نیامدی ایشان میگوید نه, خدا شهادت میدهد من پیامبرم برای اینکه نامهاش را به من داد, کلامش به دست من است این آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» یعنی آیه 52 همان آیه 43 سورهٴ مبارکهٴ «رعد» است که احتجاج الهی است قُلْ کَفَی بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیداً خدا عالِم سماوات و ارض است و ما را فرستاده برای هدایت شما نامه خودش هم به دست ما داده وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَکَفَرُوا بِاللَّهِ أُوْلئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ اینها خاسرند وگرنه آنهایی که «امنوا بالحق», نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بحثش گذشت فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا (2) آنها هستند که اهل نجات و اهل فلاح و رستگاریاند.
ص: 468
تبیین عدم کفایت عقل نظری در پذیرش حق
پرسش:... پاسخ: آن در بحثهای قبل روشن شد که علم, مستلزم عمل نیست وجود مبارک موسای کلیم در همان سورهٴ «اسراء» دارد که به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (1) خب برای تو ثابت شد اینها معجزه است چطور ما عالِم بیعمل داریم بارها قبلاً مکرّر گذشت چون مشکل روز ماست چطور ما عالم بیعمل داریم یعنی ممکن است کسی قرآن را خوب بفهمد تفسیر کند سخنرانی خوب بکند ولی نامحرم را هم نگاه کند چرا؟ برای اینکه علم یک چیز دیگر است یک متولّی دارد که مسئول اندیشه است تصمیم, عزم یعنی عزم, جزم یعنی جزم بینشان بسیار فرق است نیّت داریم و اراده داریم و متولّی اینها که انگیزه است جزم داریم و تصور داریم و تصدیق داریم و قیاس اقترانی و استثنایی و اندیشه داریم که مسئولش چیز دیگر است اگر انسان، وارسته باشد بین اندیشه و انگیزه جمع میکند میشود عالِم عادل و اگر کاسبکار باشد عالِم بیعمل است بین دستگاه جزم و دستگاه عزم گاهی مانند بین الأرض و السماء فاصله است وجود مبارک موسی فرمود آخر برای تو روشن شد دو دوتا چهارتا چرا ایمان نمیآوری این وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (2) برای این است که جَحْد, انکار برای عقل عملی است یعنی آن «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (3) حضرت امیر فرمود این اسیر شده «کَم مِن عقل أسیرٍ تحت هوی أمیر» (4) در جهاد درونی هوس این دستگاه اراده را به اسارت گرفته, خب اگر پای کسی فلج شد یا به زنجیر بسته شد شما به او دوربین بده میکروسکوپ بده تلسکوپ بده عینک بده او به خوبی مار و عقرب را میبیند او در دیدن مار و عقرب که مشکلی ندارد ولی نمیتواند فرار کند برای اینکه پایش بسته است حضرت امیر فرمود مشکل این بنده خداها علم نیست که شما مرتب آیه بخوانی, مشکل اینها این است که در جهاد نفس این هوس آن متولّی اراده و نیّت را به اسارت گرفته «کَم مِن عقل أسیرٍ تحت هوی أمیر» آن وقت خوب سخنرانی میکند خوب مقاله مینویسد خوب حرف میزند مثل اینکه کسی دوربین گذاشته عینک گذاشته از دور و نزدیک مار و عقرب را میبیند و خبر هم میدهد خب بله, اما نمیتواند فرار کند چون چشم فرار نمیکند پا فرار میکند پا بسته است حضرت فرمود مواظب باشید در جریان جهاد نفس این به اسارت نرود اول کاری که آن شیطان میکند این را به بند میکِشد «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
ص: 469
فرمود: قُلْ کَفَی بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیداً این دلیل ماست, البته او عالِم سماوات و ارض هم است و آنها که ایمان نیاوردند خسارتدیدهاند.
بهانهتراشی اهل کتاب به آمدن عذاب از یأس در جدال
اینها وقتی به ستوه آمدند حرفی برای گفتن ندارند گاهی به انبیایشان میگویند شما ما را خسته کردی از بس گفتی یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَکْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تِعِدُنَا إِن کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (1) اگر راست میگویید عذاب بیاید گاهی اینطور حرف میزنند یا گاهی تعبیراتشان این است که کِسَفاً مِنَ السَّماءِ بیاید اصحاب ایکه به پیامبرشان میگفتند: فَأَسْقِطْ عَلَیْنَا کِسَفاً مِنَ السَّماءِ (2) نظیر آنچه در اسلام برخیها به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میگفتند: إِن کَانَ هذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِیمٍ (3) فرمود اینها یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ ولی عذاب حسابی دارد کتابی دارد مادامی که شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حضور دارد عذاب استئصال نمیآید و از طرفی مادامی که مثلاً در حضور حضرتاند باز هم عذاب نمیآید اینها یا نسبت به عذاب دنیایی عجله دارند یا نسبت به عذاب آخرت و قیامت شما ببینید کلّ عالَم نسبت به مسئله قیامت اصلاً قابل حساب نیست این ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ مثل کسی که در بازار اقتصاد یک مقدار پول خُرد در جیبش است اینکه اهل تجارت نیست فرمود: فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ (4) ما در برابر خود این حوادث دنیا و این راه شیری و اینها ماندهایم چه رسد به مسئله ابد, الآن این ستارهای که ما شبها میبینیم الآن معلوم نیست اینجا باشد این نورش میلیونها سال قبل حرکت کرده تازه به ما رسیده این تازه برای این ستارههاست که الآن وضعش معلوم نیست کجا رفته باشد ما که وضعمان نسبت به این مجموعه اینطور است که «کحلقة فی فلات» نسبت به ابد چه عجلهای داریم, فرمود نسبت به عذا دنیا عجله میکنند عجلهشان بیهوده است نسبت به عذاب آخرت عجله میکنند الآن اینها در عذاباند خیلیها همانطور که أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ (5) الآن هم «فالنار محیطة بهم» الآن هم در جهنماند دفعتاً میفهمند دارد گُر میگیرد میبینید این تعبیر استعجال را هم درباره عذاب دنیا بیان کردند هم درباره عذاب آخرت وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ ولی هر چیزی حسابی دارد کتابی دارد گاهی فرزندان صالح از اینها باید به دنیا بیایند وَلَوْلاَ أَجَلٌ مُسَمّی لَجَاءَهُمُ الْعَذَابُ و اگر نوبت فرا رسید وَلَیَأْتِیَنَّهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ اینکه میگویند فلان کس را بهتان زدند بهتان برای اینکه انسان کاری که نکرده به او بگویند این مبهوت میشود این را میگویند بهتان فرمود: فَتَبْهَتُهُمْ در بخشهای دیگر قرآن دارد عذاب الهی بَغْتَةً میآید فَتَبْهَتُهُمْ (6) اینها را مبهوت میکند دفعتاً غافلگیرشان میکند خبر نمیکنند که فلان ساعت میآید!
ص: 470
پرسش: استاد در وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ در واقع باطل چیزی نیست که اینها به آن ایمان بیاورند.
پاسخ: این اوثان و اصنامی که هست واقعش فرمود: أَتُجَادِلُونَنِی فِی أَسْماءٍ که مسمّا ندارد فرمود مجادله میکنید با ما فِی أَسْماءٍ سَمَّیْتُمُوهَا (1) مثلاً شما کلمه رب را میگویید این رب لفظی است که شما میگویید ما هم میگوییم, مفهومی دارد که شما هم میفهمید ما هم میفهمیم این مفهوم را ما بر ذات اقدس الهی تطبیق میکنیم این اسم میشود بامسما شما همین مفهوم را بر صنم و وثن تطبیق میکنید این زیرش خالی است فِی أَسْماءٍ سَمَّیْتُمُوهَا اسم خالی است شما هر چه بگردید میبینید در بتکده رب پیدا نمیکنید به همین وهم و خیال شما ایمان دارید لذا فرمود: فِی أَسْماءٍ سَمَّیْتُمُوهَا این نامی است مَا نَزَّلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ (2) دلیلی ندارید که این اسم, مصداق دارد بلکه دلیل دارید که این اسم, مصداق ندارد اسم بیمسمّاست اینجا هم همینطور است باطل معنایش همین است.
تفهیم عذاب فعلی تبهکاران با روایتی از علی(علیه السلام)
فرمود درباره آخرت وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ که خب حالا عذاب قیامت بیاید اینها خیال میکنند که عذاب قیامت هم تعیینش به دست اینهاست یا مثلاً تاریخ زمانی و زمینی برمیدارد در حالی که وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ آیاتی که مربوط به محیط بودن جهنم است دو طایفه است یک طایفه مقیّد است نظیر همین طایفه که دارد وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ ٭ یَوْمَ یَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ ظاهرش این است که جهنم در قیامت, محیط به اینهاست طایفه دیگر مطلق است که جهنم إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ ظاهر مشتق هم این است که متلبّس بالحال است استعمال مشتق در آینده, مجاز است عندالکل درباره «ما انقضی عنه المبدأ» محل اختلاف است خب جهنم محیط به کافرین است این دو طایفه از آیات مثبتاناند دلیل بر تقیید نیست برخیها هماکنون در جهنماند منتها عاملی میخواهد که نشان بدهد یک بیان لطیفی را مرحوم علامه امینی(رضوان الله علیه) در کتاب شریف الغدیر از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) نقل میکند که در زمان سومی کسی جمجمه سرد کافری را آورده در حضور عثمان گفت شما میگویید کفار در جهنماند و من دست زدم روی این سر, این سر سرد است اثری از حرارت نیست خب آنها که اهل این معارف نبودند به وجود مبارک حضرت امیر مراجعه شد برخیها ادب را رعایت میکردند میرفتند خدمت حضرت امیر(سلام الله علیه) برخیها هم این را رعایت نمیکردند حضرت را میآوردند خب آن انسان کامل برای حفظ آن موقعیّت و وحدت خیلی از کارها را میپذیرفت وقتی حضرت تشریف آوردند به مُستشکِل گفتند: «أعد المسألة» این مستشکل گفت که شما میگویید کفار بعد از مرگ در جهنم برزخیاند این هم سر یک کافر است و این سر, سرد است حضرت دستور داد زند و مسعار حاضر کنید حاضر کردند به هم زد جرقه پیدا شد فرمود دست بزن این زند هم سرد است این مسعار هم سرد است گفت بله سرد است, فرمود آتش در درون این است شما بیرون را دست میزنی میگویی خبری نیست از درون چه خبر داری. (3)
ص: 471
قیامت صحنه بروز عذاب الهی نه حدوث آن
بر اساس این موردی که مرحوم امینی(رضوان الله علیه) نقل کرده الآن جهنم محیط به کافرین است بله ظهورش مربوط به صحنه قیامت است قیامت ظرف ظهور این حقایق است نه ظرف حدوث این حقایق اگر فرمود: یَوْمَ لاَ تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً وَالْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ (1) یعنی الیوم ـ معاذ الله ـ امر لغیر الله است فردا لله است یا نه, فردا روشن میشود که در کلّ عالَم «الأمر لله» فردا یعنی قیامت ظرف ظهور این معارف است نه ظرف حدوث این معارف بر اساس آن جهت, باطناً جهنم محیط به کافرین است ولی ظهورش البته مربوط به قیامت است فعلاً آراماند اگر باطن را بخواهیم این کسی که از منزل تا مغازه یا از مغازه تا منزل کارش رباخواری و امثال ذلک است این یَطُوفُونَ بَیْنَهَا وَبَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ (2) بخواهد روشن بشود برای همه البته به قیامت مربوط است اما اینچنین نیست که الآن در روح و ریحان باشد قیامت ببرندش جهنم, باطن گناه حقیقتاً نار است باطن گناه حقیقتاً سمّ است.
تبیین چگونگی احاطه عذاب الهی
پرسش:... پاسخ: بله, یکی مربوط به عذاب قیامت است یکی مربوط به عذاب دنیا آن یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ مربوط به دنیاست نظیر آنچه اصحاب ایکه گفتند: فَأَسْقِطْ عَلَیْنَا کِسَفاً مِنَ السَّماءِ (3) در اسلام هم بعضیها گفتند: أَمْطِرْ عَلَیْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِیمٍ (4) یا سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ (5) از این قبیل است استعجال دوم درباره عذاب آخرت است وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ اما وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ چه وقت ظاهر میشود؟ یَوْمَ یَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ اینکه ـ معاذ الله ـ دارد فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ (6) این است دیدید این تنورها برای اینکه خوب آن نان یا غیر نان کاملاً داغ بشود این را چه کار میکنند این را پر از آتش میکنند درش را میگذارند این طِباق است چون جهنم به صورت یک اتاق ترسیم شده است اتاق سقف دارد و کف دارد از بالا و پایین بسته است درِ جهنم را هم میبندند که کسی بیرون نیاید درِ بهشت باز است با اینکه کسی بیرون نمیآید اما باز بودنِ در، خودش یک نحو نعمت و آزادی است مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوَابُ (7) نه بیگانه مجاز است به بهشت برود نه آشنا از بهشت بیرون میآید اما باز بودن در، خودش نعمتی است رفاهی است مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوَابُ اما درباره دوزخیان درِ جهنم را میبندند این در را کیپ میکنند الآن دیگر دزدگیر هست قفل هست قفل رمزی هست اما سابقاً که اینطور نبود برای تشبیه معقول به محسوس آن کلیدهایی که سابقاً روی درهای محکم بود آن را بیان فرمود, فرمود: فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ الآن هم شما میبینید بعضی از جاها همینطور است یک وقت است این لنگه در و آن لنگه دیگر را وصل میکنند یک جایش را قفل میکنند یک جا را بند میزنند اما یک وقت است که یک بند سر تا سری از بالا تا پایین میزنند که به هیچ وجه قابل باز شدن نباشد این را میگویند فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ یعنی این در بند امتداد دارد از بالا تا پایین مثل اینکه دزدگیری از بالا تا پایین این دو لنگه را به هم زدن که هیچ راه برای باز شدن نیست فرمود: فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
ص: 472
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُلْ کَفَی بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیداً یَعْلَمُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَکَفَرُوا بِاللَّهِ أُوْلئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ (52 وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَوْلاَ أَجَلٌ مُسَمّی لَجَاءَهُمُ الْعَذَابُ وَلَیَأْتِیَنَّهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (53) یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ (54) یَوْمَ یَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَیَقُولُ ذُوقُوا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (55) یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی واسِعَةٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ (56) کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (57)) شواهد گواهی خداوند بر رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم)
بعد از اینکه آنها درخواست معجزهای کردند ذات اقدس الهی به پیامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اعلام کرد که آوردن معجزه به اذن خداست هر وقت ذات اقدس الهی مصلحت بداند معجزهای به دست پیامبری از انبیای الهی ظاهر میکند (این یک). ثانیاً این قرآن معجزه است شما چه بهانهای دارید, اگر عربید این لطایف فصاحت و بلاغت و سایر نکات ادبی عرب معجزه است اگر غیر عربید آن اِخبار غیب و بیّنات غیبی که از گذشتهها خبر دادیم جریان آدم, جریان نوح, جریان ابراهیم و موسی و عیسی(علیهم السلام) خبر دادیم به طوری که در کتابهای آسمانی اقوام و ملل قبلی ثبت شده است با اینکه وجود مبارک حضرت اصلاً کتابی ندیده و خطّی نخوانده این هم معجزه است این دومی هم برای اعراب معجزه است هم برای غیر عرب, اینکه فرمود: کَفَی بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیداً یعنی در این ادّعا در این مناظره خدا گواهی داده است که رسول خدا پیامبر است به دو جهت گواهی داد یکی اینکه معجزه خودش را به دست او داد یکی اینکه در خود این قرآن تصریح کرد یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ.
ص: 473
سرّ کفایت گواهی خدا بر رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم)
جریان شاهد بودن خدای سبحان که عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهیدٌ (1) است آن یعنی بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (2) است اما بین من و شما, خدا شاهد است یعنی داوری است که مشکل را حل میکند در دنیا به شهادت است در آخرت به قضا, چرا خدا باید قرآن نازل کند در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» همین مطلب آمد فرمود آن کسی که عالِم سماوات و ارض است او باید کتاب قانون نازل کند شما توقع دارید که کتاب قانون را چه کسی نازل کند در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» همین مطلب با همین برهان گذشت فرمود: قَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً فرمود: قُلْ أَنزَلَهُ نه «أنزله الله» أَنزَلَهُ آن که کارهای علمی به دست اوست این تعلیق حکم بر وصف, مشعر به علیّت است که بشر قانون میخواهد (یک) و قانون هم باید با حقیقت ساختار انسان و جهان هماهنگ باشد (دو) تنها کسی که از اسرار عالَم باخبر است عالَمآفرین است (سه) لذا أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (3) آن که بلد است باید قانون نازل کند در اینجا هم فرمود آن که بلد است باید شهادت بدهد که من پیامبرم و آن خداست پس قُلْ کَفَی بِاللَّهِ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ شَهِیداً و او یَعْلَمُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ.
عدم تصریح به بطلان بت پرستی نمونه ای از جدال احسن
ص: 474
این جدال احسن هنوز ادامه دارد احسن بودنِ این روش این است که نام بتها را نمیبرد نام اصنام و اوثان را نمیبرد نمیگوید شما بر باطلید نمیفرماید که کسانی که به بت ایمان دارند جهنمیاند به صورت کلی فرمود: وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ نفرمود شما بر باطلید نفرمود بتها باطلاند با اینکه آنها بیّنالغی است این میشود جدال احسن نظیر إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (1) که این روش, روش احسن است وگرنه خب نتیجه ثابت شد که آن باطل است. آنجا که جای برهان است بعد از برهان میفرماید: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم (2) یا آنجا که جای دعوا و درگیری و تبرگیری است ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ (3) اما وقتی پشت میز مذاکره است و گفتمان است و گفتگوی ادیان است و مجادله احسن است این راه خاصّ خودش را دارد فرمود: وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَکَفَرُوا بِاللَّهِ أُوْلئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ.
امکان استعمال کلمه مؤمن بر کافر
مطلب دیگر این است که به بتپرست نمیگویند مؤمن, نمیگویند «آمن», مگر با قرینه به کسی که موحّد است میگویند مؤمن است میگویند آمَنَ اما به مشرک نمیگویند «آمنَ» به مشرک نمیگویند «مؤمن» مگر با قرینه، اینجا فرمود: وَالَّذِینَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ اینطور نیست که مشرکین, مؤمن باشند یا جزء «آمنوا» باشند و اگر کسی کافر است در برابر الله اینها واقعاً کافرند هم مطلقش درست است هم مقیّدش درست است.
ص: 475
تفاوت استعجال قولی و فعلی کافران نسبت به عذاب
مسئله استعجال که در دو بخش دنیا و آخرت تکرار شد اگر اینها لساناً استعجال میکنند خب این استهزاست اینها باور ندارند ممکن است برخیها که شک داشته باشند میگویند مقدمات عذاب اگر آمد ما ایمان میآوریم آنجا شاید استعجال جدّی باشد اما اینها که معتقدند که اینها اساطیر اوّلین است استعجالشان به صورت مسخره است این اگر قولی و لفظی باشد اما اگر کسی عملاً دارد خلاف میکند یک دوراندیش عالِم فرزانه میگوید این به سرعت به طرف عذاب و سقوط میرود اینکه فرمود: وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ یعنی کارِ اینها باعث نزول عذاب است به صورت سریع, پس اگر قولی باشد صِبغه استهزا دارد برای اینکه آنها معتقد نیستند مگر آنها که شک داشته باشند اگر فعلی باشد آن عالِم فرزانه میگوید اینها به سرعت به طرف عذاب دارند میروند وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ.
عدم استقلال انبیا در آوردن معجزه و عذاب
اما آنها که گفتند: فَأَمْطِرْ عَلَیْنَا (1) در زمان حضرت یا سابقین گفتند: فَأَسْقِطْ عَلَیْنَا کِسَفاً مِنَ السَّماءِ (2) اگر لفظاً چیزی را گفته باشند پاسخ این, نظیر پاسخ معجزه آوردن است نه عذاب آوردن بالاستقلال به دست انبیا(علیهم السلام) است نه معجزه آوردن بالاستقلال به دست انبیا(علیهم السلام) است روایات اهل بیت(علیهم السلام) این است که کاری را که ما انجام بدهیم به اذن خداست (3) پس آن پیشنهاد که شما معجزه بیاورید جوابش این است که باید به اذن خدا باشد این پیشنهاد که عذاب بیاورید جوابش این است که باید به اذن خدا باشد ولی عذاب میآید اینطور نیست که حالا شما را رها بکند وَلَیَأْتِیَنَّهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ.
ص: 476
احاطه فعلی عذاب بر تبهکاران و ظهور آن در قیامت
در جریان آیه 54 که سخن از محیط بود در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» مشابه این آیه گذشت منتها آنجا مطلق بود اینجا مقیّد است؛ آیه 49 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بود که وَمِنْهُم مَن یَقُولُ ائْذَن لِی وَلاَ تَفْتِنِّی أَلاَ فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ ظاهر مشتق در متلّبس بالفعل است نسبت به «ما انقضی عنه المبدأ» محلّ اختلاف است نسبت به «ما یأتی» عند الکل مجاز است این جَهَنَّمَ لَمحِیطَةٌ مشتق است ما بگوییم الآن محیط نیست در قیامت محیط است این قرینه میخواهد جمعش این است که الآن محیط است طبق همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که مرحوم علامه امینی(رضوان الله علیه) نقل کرده است (1) منتها ظهورش در قیامت است و اگر در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «نساء» دارد که کسانی که مال یتیم را میخورند در شکمشان آتش است ما دلیلی ندارد که این را حمل بر مجاز بکنیم برای اینکه در همانجا دارد که إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیراً (2) خب آن عذاب جهنم آن سر جایش محفوظ است آن بله, با «سین» سَیَصْلَوْنَ آمده اما الآن واقعاً آتش در شکمش است منتها او نمیبیند اگر اینطور است.
مستی حیات دنیوی عامل عدم احساس عذاب فعلی
پرسش: احساسش هم نمیکند؟
پاسخ: احساس نمیکند کسانی که «فی سکرة الحیاة الدنیا» هستند تخدیر شدهاند الآن در محفلی که کسی مجلس جشن پسرش است از بس سرگرم است مهمانها میآیند و میروند این کاملاً استقبال میکند بدرقه میکند وقتی همه رفتند شب شده میبیند پایش میسوزد نگاه میکند میبیند میخی که در کفش بود جوراب را پاره کرده پا را پاره کرده خون آورده کفش را خونی کرده او اصلاً درک نکرده چون حواسش جای دیگر بود اینها که «سکرة الحیاة الدنیا» دارند حواسشان جای دیگر است این خون که در شب نیامده این خون همان اول روز آمده خیلیها که «فی سکرة الحیاة الدنیا» هستند اصلاً به این فکر نیستند تخدیر شدهاند توجه ندارند اگر کسی توجه داشته باشد بله, احساس درد میکند و ناله میکند.
ص: 477
پس این دو مورد لَمحِیطَةٌ چون مُثبتیناند دلیل ندارد که ما آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» را مقیِّد آیه سورهٴ مبارکهٴ «توبه» قرار بدهیم اینها مثبتیناند جهنم محیط است منتها در قیامت ظهور میکند و شاهدش هم همان روایت نورانی بود که مرحوم علامه امینی(رضوان الله علیه) در الغدیر نقل کرد.
آن بیان قبلی که فرمود این آیاتی است فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ همانطور که در بحث روایی ملاحظه فرمودید روایات فراوانی دارد که بر اهل بیت(علیهم السلام) تطبیق شده است (1) اما همان روایات نشان میدهد که آن مرحله عالیه و تمام و کمالش برای اهل بیت است برای شاگردان آنها هم است به دلیل اینکه همین ابن معاویه که از اصحاب حضرت است از وجود مبارک ابی جعفر(علیهما السلام) سؤال کرد که این فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ چه کسی است؟ فرمود: «أنتم» (2) خب حضرت به شاگردانش فرمود شما این معارف را یاد بگیرید پس هم آنها بالاصاله عالِماند هم اصحاب و شاگردان آنها که از آنها یاد گرفتند بالتبع عالِماند آن وقت این معارف در صدور شاگردان اهل بیت جا میگیرد میشود فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ این هم در بحث روایی ما هست.
تبیین چگونگی احاطه عذاب الهی و سرّ آن
این مسئله که فرمود: یَوْمَ یَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهمْ در مسئله عذاب اگر کسانی أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ (3) شدند غرق گناه شدند آن روز هم غرق عذاب میشوند؛ آیه شانزده به بعد سورهٴ مبارکهٴ «زمر» این است که لَهُم مِن فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَمِن تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبَادَهُ یَا عِبَادِ فَاتَّقُونِ اما وَالَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن یَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَی اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَی فَبَشِّرْ عِبَادِ غرض این است که اگر کسی به جایی رسید ـ معاذ الله ـ که أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ این در حدّی است که إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ این نار است آن وقت آن ادلّه قرآنی که دارد این ائمه کفر, سران کفر یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ (4) دلیلی ندارد که ما بگوییم «یدعون إلی المعاصی التی یوجب ارتکابها دخول النار» نه, یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ منتها حالا محسوس نیست الآن همینهایی که معتادند اینچنین نیست که اگر کسی بگوید این دارد سمّ مهلک میخورد مجاز گفته باشد, این یک زرورق شیرینی روی آن کشیده شده یک لذّت کاذب دارد یک درد صادق, اگر بگویند این ضرر دارد این سم است اینکه مجاز نیست برای اینکه «ظاهرهُ حلوٌ و باطنه سمّ» مگر معتاد مواد میکشد همین نیست منتها او نمیداند این ظاهرش را میبیند و خیال میکند که باطنش هم شیرین است. فرمود: وَیَقُولُ ذُوقُوا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ این را به آن صورت بیان میکند.
ص: 478
بعد فرمود: یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا چون این سوره در مکه نازل شد وظیفه مسلمانها در مکه صبر و ایمان از یک طرف و هجرت از طرف دیگر بود, وظیفه مسلمانها در مدینه صبر و جهاد از طرف دیگر که أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا (1) در مکه فرمود: یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی واسِعَةٌ اگر کسی در جایی باشد نتواند دین خودش را حفظ کند هجرت بر او واجب است اگر برود به جایی که نتواند دینش را حفظ بکند آن سفر حرام است اینطور نیست که اگر کسی برای هر چیزی برود در خارج و نتواند دینش را حفظ بکند این سفر, سفر حلال باشد و سفر معصیت نباشد اگر در جایی بود نتوانست دینش را حفظ بکند هجرت واجب است بخواهد به جایی برود که نتواند دینش را حفظ بکند آن سفر, سفر معصیت است.
هجرت، پاسخ فرشتگان به عذرآوری کافران هنگام مشاهده عذاب
در قرآن کریم گاهی به صورت أَرْضُ اللّهِ آمده مثل سورهٴ مبارکهٴ «نساء» که در آنجا تعبیر به أَرْضُ اللّهِ آمده و همچنین سورهٴ «زمر» آیه 97 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است که فرشتهها در هنگام مرگ به عدّهای میگویند چرا عمل صالح نداشتی میگویند ما مستضعف بودیم نمیتوانستیم اینجا انجام وظیفه کنیم پاسخ میدهند که أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً چرا هجرت نکردی؟! آیه 97 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ آنگاه فرشتهها در حال نزع روح میگویند أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا خب شما بالأخره میتوانستید بروید جای دیگری که دینتان را حفظ بکنید فَأُولئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیراً مگر مستضعفی که لاَ یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً; إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لاَ یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلاَ یَهْتَدُونَ سَبِیلاً (2) البته معذورند که «رُفع عن امّتی تسعة» (3) در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» هم مشابه همین تعبیر آمده که أَرْضُ اللّهِ تعبیر شده (4) منتها در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» که محلّ بحث است تعبیر به أَرْضِی شده است که لطیفتر از تعبیر به اسم ظاهر است إِنَّ أَرْضِی واسِعَةٌ یعنی بالأخره من عهدهدارم زمین من است خانه من است اما أَرْضُ اللّهِ که اسم ظاهر است آن معنا و لطافت ضمیر متکلّم را نمیرساند.
ص: 479
یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی واسِعَةٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ یعنی «فأعبدونی» پس ضمیر متکلّم دو بار تکرار شده (یک) آن ضمیر منفصل هم مقدّم بر فعل شده (دو) این تکرار ضمیر متکلّم و تقدیم «إیّای» مفید حصر است. برکات هجرت در بیان جار الله زمخشری
حرف لطیفی را جناب زمخشری در کشّاف دارد خب مستحضرید زمخشری از علمای بزرگوار قبل از هزار سال است او همه این قسمتها را تلاش و کوشش کرده الکتاب سیبویه را خوب خوانده ادیب خوبی است و معانی و بیان هم خوب خوانده الکتاب سیبویه هم از آن کتابهای قدَر در ادبیات است ایشان میگوید مهاجرت کردن از سرزمینی به سرزمین دیگر رفتن برای حفظ دین برکت دارد و ما این را آزمودیم اینکه گفتند «جارُ الله» چون سالیان متمادی در کنار مکه مجاور بود. حرف زمخشری این است «لَعمری إنّ البقاع تتفاوت فی ذلک» اینچنین نیست که سرزمینها همهشان یک طور باشد نمیدانم شما تجربه کردید یا نکردید برای ما که کاملاً محسوس و مجرَّب است یک جواهر را که داریم در قم مطالعه میکنیم مثل صفحه روزنامه از بالا تا پایین مرتب میآییم اما همین کتاب را در مسافرت وقتی رفتیم جایی یک هفته ماندیم این را سطر به سطر باید مطالعه کنیم اصلاً قم طور دیگر است اینطور نیست که فقط ثواب زیارت و آمرزش گناهان داشته باشد کنار این مضجع ملکوتی, بودن بزرگان و مراجع عظام, منشأ برکت است بدون تردید، ایشان میگوید سرزمینها متفاوت است یکسان نیست تفاوت کثیر هم دارد بعد فرمود: «لقد جَرَّبنا» ما خودمان شهرها را رفتیم دیدیم اینها یکسان نیستند ما همین ما بودیم, کتاب همین کتاب بود ولی یک جا نیم ساعت مطالعه میکردیم تا بفهمیم یک جا یک ساعت باید مطالعه کنیم این را ما تجربه کردیم نه اتفاق افتاد نه اینکه یک جا مشکل بود یک جا آسان, مطلبی که در یک سطح و مستوا باشد ما مکرّر تجربه کردیم نه تنها ما, بلکه «لقد جرّبنا» (یک) «و جرّب أوّلونا» قدما و اوایل ما (دو) «فلم نَجِد فیما دُرْنا و داروا» ما خیلی جاها رفتیم اساتید ما هم خیلی جاها رفتند هیچ جا به اندازه سرزمین وحی نیست «فلم نَجِد فیما دُرْنا و داروا أعون علی قَهر النفس و عصیان شهوته و أجمع للقلب المتلفت و أضم للهمّ المنتشر و أحثّ علی القناعة و أطرد للشیطان و أبعد مِن کثیر من الفِتَن و أضبط للأمر الدینی فی الجمله مِن سُکنیٰ حرم الله و جوار بیت الله فللّه الحمد علی ما سَهَّل مِن ذلک و قرَّب و رزق من الصبر و أوزع من الشکر» بعد این روایت را از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکند که «مَن فَرَّ بدینه مِن أرضٍ إلی أرضٍ و إن کان شِبراً مِن الأرض استوجب الجنّة» که اگر کسی برای حفظ دین از جایی به جایی برود مستوجب جنّت و بهشت است «و کان رفیق ابراهیم و محمد» (1) (صلّی الله علیه و آله و سلّم) این معنی هجرت است و عظمت هجرت آن وقت این کتاب کشّاف را هم که نوشته دو سال و اندی آنجا بود این کتاب را نوشته بعد نسخهای از این کتاب کشّاف را در همان حرم مطهّر گذاشته که علمای بلاد بیایند به زیارت کعبه بررسی کنند نقد کنند اینکه میبینید کتابی بیش از هزار سال میماند هم او با اخلاص نوشته و هم علمای فراوانی که به زیارت بیت الله میآمدند آنها دیدند و بررسی کردند و نقد و اشکال و سؤالی بود ارائه کردند و این کتاب صبغهٴ مقبولیّت پیدا کرده است البته در حدّ خودشان آن فضیلت عترت را ندارند آن سرِ جایش محفوظ است.
ص: 480
1) (20) . الکشاف, ج3, ص461.
نقش روحانیت و هجرت علمی آنان در تداوم معارف دینی
پرسش:..؟ پاسخ: نه خب میآیند اینجا بعد لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ (1) اینجا خوب یاد میگیرند و همین حرف اینجا را به آنجا منتقل میکنند بعد آنجا حوزه علمیه تشکیل میدهند آنها را مشتاق قم میکنند آنها هم میآیند قم این رفت و آمد باعث میشود که نظام محفوظ است, جامعه محفوظ است, دین محفوظ است هم اینها باید بروند هم آنجا که رفتند بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) را عملاً و قولاً پیاده کنند حضرت میفرمود من از تنهایی به خدا شکایت میکنم «أشکو إلی الله عزّ و جلّ وحدتی و تقلقلی» بعد فرمود: «فلیت هذه الطاغیة أذن لی فأتّخذ قصراً فی الطائف فسکنتُه و أسکنتُکم معی» (2) ای کاش دستگاه طاغوت موافقت میکرد به ما اجازه میداد ما مدرسهای, حوزه علمیهای درست میکردیم خودم میآمدم آنجا مستقر بودم شما را میآوردم آنجا و احکام الهی را میگفتم. اینکه وجود مبارک حضرت چهار هزار شاگرد تربیت کرده نه اینکه حوزهای داشت, مدرسهای داشت صد طلبه پای منبرش بودند دوتا و سهتا و چهارتا و مخفیانه و در منزل و امثال ذلک جمعاً چهار هزار شاگرد تربیت کرد مگر اجازه میدادند حوزهای باشد, مسجدی باشد صد طلبه پای منبر امام صادق(سلام الله علیه) باشند اگر این بود که کلّ دنیا را گرفته بود غرض این است که حضرت فرمود: «أشکوا الی الله عزّ و جلّ وحدتی و تقلقلی» اوّلین کار یک روحانی حالا چه امام جماعت چه امام جمعه شد اوّلین کارش این است که وقتی رفت آنجا حوزه علمیه تشکیل بدهد بالأخره تنها حافظ دین مردم همین روحانیت و مسجد و حسینیه است و الآن هم به برکت قیام امام و شهدا(رضوان الله علیهم) این فرصت هست و قبلاً اگر میگفتند: «اطلبوا العلم ولو بالصین» (3) الآن میگویند «اطلبوا العلم ولو بقم».
ص: 481
حقیقت مرگ در فرهنگ قرآن
یکی از مطالبی که جزء جوامعالکلم است جزء غرر آیات الهی است همین آیه 57 است که فرمود: کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ در بخشهایی دارد که همه میمیرند بله, إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ (1) یا وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ (2) یا کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ (3) اینها همه آیات نورانی است اما هیچ کدام به عظمت این آیه نیست این آیه حرفی دارد که احدی از بشر این حرف را نزد الآن هم درکش برای خیلیها سخت است و آن این است که انسان, مرگ را میمیراند این حرف برای همیشه تازه است انسان نمیمیرد در مصاف با مرگ وقتی دست به یقه میشوند در درگیری, انسان مرگ را میمیراند و چماله میکند و مچاله میکند و میاندازد دور و میرود برزخ وقتی وارد برزخ شد دیگر مرگی نیست وقتی وارد ساهره قیامت میشود میبیند مرگ نیست وقتی وارد بهشت شد دیگر مرگ نیست, نیست که نیست! برخیها در مصاف با مرگ خیال میکنند که مرگ پایان راه است خیال میکنند که مرگ, پوسیدن است اگر انسان، ذائق است و مرگ, مذوق پس انسان مرگ را هضم میکند اینچنین نیست مرگ انسان را هضم بکند و از پا در بیاورد چیزی از ما کم نمیشود؛ در قبر واقعاً او میفهمد تلقین که لغو نیست واقعاً هم آن مرده میفهمد که میگوییم مرگ حق است قیامت حق است بهشت حق است جهنم حق است اینطور نیست که فقط تنها برای موعظه برای تشییعکنندهها باشد این چیزی از او کم نشد وقتی از دنیا رفته فرشتهها میآیند سؤال و جواب دارند پس زنده است در برزخ هم زنده است در ساهره قیامت هم زنده است در بهشت هم زنده است فقط مرگ را میمیراند در روایات هم هست که مرگ را به صورت کبش املح در میآورند او را قربانی میکنند (4) دیگر مرگی نیست. این حرف یک حرف تازه است که انسان, موجود ابدی است هست که هست که هست خب اگر یک موجود ابدی هست باید ره توشه ابد داشته باشد.
ص: 482
تبیین هلاکت فعلی ممکنات و ارتباط آن با وجه الله
پرسش: پس کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ (1) چیست؟
پاسخ: الآن هم هالک است قبل از مرگ هم هالک است إِلَّا وَجْهَهُ وجه الله در همه چیزها هست انسان «من حیث انّه انسان» ارض «من حیث انّه ارض» شجر «من حیث انّه شجر» الآن هالک است نه «سیهلک» این مشتق در متلبّس بالفعل است الآن هالک است این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در آن توحید صدوق ملاحظه بفرمایید در آن باب ذکر مجلس الرضا(علیه السلام) آنجا وقتی آن شخص میگوید آیا ـ معاذ الله ـ خدا در خلق است فرمود نه, آیا ـ معاذ الله ـ خلق در خداست فرمود نه, شما الآن وقتی در برابر آینه قرار گرفتید خودتان را میبینید یا نه, آینه شما را نشان میدهد یا نه, علامت و آیت هست یا نه, شما در آینه هستید عرض کرد نه, فرمود آینه در شماست؟ عرض کرد نه, فرمود همین است دیگر, اشیا آیتاند آیت یعنی علامت خدا که نباید ـ معاذ الله ـ در خلق باشد یا ـ معاذ الله ـ خلق در خدا باشد آیت یعنی نشانه, نشانه آن صاحبنشان را نشان میدهد خب اگر او نباشد این نیست, بنابراین اگر وجه الله نباشد هیچ چیزی نیست نه اینکه «سیهلک» اگر شخصی نباشد در برابر آینه خب چیزی در آینه نیست چیزی را نشان نمیدهد اگر باشد آینه نشان میدهد فرمود هر چه شما فرض بکنید اینها صوَر مرآتیهاند صورت مرآتی آن شاخص خودش را نشان میدهد آن اصل خودش را نشان میدهد (2) پس اگر کسی بگوید جمیع صوَر مرآتیه هالکاند الاّ وجه شاخص, سخن درستی گفته است اگر او نباشد ما صورتی در آینه نداریم صورت مرآتیه که عکسی نیست در آینه باشد نظیر نقاشی شده روی پارچه, چیزی در آینه نیست بالقول المطلق اگر شاخصی در برابرش باشد بله صورت شاخص را در آینه میبیند این از غرر بیانات امام رضا(سلام الله علیه) است در کتاب توحید صدوق پس هر چیزی «لولا وجه الله» هالک است این درست است.
ص: 483
تازه گی کلام وحی پیرامون مرگ
فرمود: کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ بعدها شما میبینید مولوی و امثال مولوی این حرفها را زدند درست است هر کدام از اینها اشکالاتی دارند بالأخره قبل از اسلام این حرفها نبود اینکه بعدها آمده شعری گفته همه او را پسندیدند «مرگ اگر مرد است گو نزد من ای» خب چرا ایرانیها قبل از اسلام این حرفها را نزدند
مرگ اگر مرد است گو نزد من آیتا در آغوشش بگیرم تنگ تنگمن از او عمری ستانم جاوداناو ز من دلقی بگیرد رنگ رنگ (1) این حرفها بعد از قرآن آمده شما این آثار نیاکان ما در همین سرزمین هست درست است ایرانیها باهوشاند الآن هم که افراد باهوش هستند میبینید حرف تازه است شما باید به زحمت به اینها بفهمانی انسان, مرگ را میمیراند مرگ از پوست به در آمدن است نه پوسیدن, مرگ آخر راه نیست این بیان نورانی «تنتقلون من دارٍ الی دار» (2) این روایات کمک میکند که انسان از این آیه این معنا را بفهمد فرمود شما جابهجا میشوید اگر کسی از اتاقی به اتاق دیگر رفت اینکه نابود نشد این اتاق را ترک کرده نه اینکه نابود شده خب اگر کسی هجرت کرده از اتاقی به اتاق دیگر رفته این نابود شد یا آن اتاق را ترک کرد.
تفاوت دیدگاه حکیمان الهی و مکاتب حسی درباره مرگ
بعدها میبینید حکمای ما بر اساس همین معنا آمدند حرف جدید زدند خیلیها فکر کردند که انسان چرا میمیرد خیال کردند این حرف را باید طبیب پاسخ بدهد میگویند این بدن دیگر طاقت ندارد لذا انسان میمیرد این حرفِ کسی است که معرفت حسّی و تجربی دارد و شعری که شاعران این مکتب گفتند همین است
ص: 484
جان عزم رحیل کرد گفتم که مروگفتا چه کنم خانه فرو میآید (1) مرگ این است که چون این خانه کلنگی شد و ویرانه شد رو به ویرانی نهاد انسان میمیرد اما حکمای ما در حکمت متعالیه گفتند خیر, این روح که صاحبخانه است یک خانه جدیدی ساخت توجّهش را به این خانه کم کرد چون صاحبخانه رفت و این بیصاحبخانه شد فرو ریخت نه چون خانه ریخت, صاحبخانه مجبور شد فرار کند این دو دید است این شعر را هم نقل کردند گفتند این شعر, شعر باطلی است (2) انسان جایی درست کرده حالا یا به سوء اختیارش درست کرده یا با حُسن اختیارش بالأخره جای دیگر درست کرده و چون توجّهش به جای دیگر است این خانه قبلی شده کلنگی و فرو ریخت این فکر کجا آن فکر کجا!
تبیین حقیقت گناه از منظر اسلام
پرسش:..؟پاسخ: بله, این باطنش فحشا میخواهد این هم فحشا, ظلم میخواهد این هم ظلم, مگر یک آدم ظالم ظلم نمیخواهد حقیقت ظلم همان نار است ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ (3) مگر همین را نمیخواستی خب بگیر, گناه یعنی این. حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه در ذیل آن خطبهای که جریان عقیل آمد و حضرت فرمود: «أتَئِنُّ مِنَ الْأَذَی وَ لاَ أَئِنُّ مِنْ لَظی» دارد کسی نزد ما آمد و یک غذای شیرینی و حلوایی را زیر لباسش پنهان کرد و آمد به ما داد حضرت فرمود ما به او گفتیم اگر صدقه و این چیزهاست که به ما نمیرسد اگر قصد چیز دیگر داری «أمختبطٌ أنت» مگر مخبّطی یعنی اگر قصد رشوه داری مگر دیوانهای چطور ما این رشوه را بخوریم بعد فرمود آنکه زیر لباس توست آن حلوایی که درست کردی این مثل آن است که غذایی را مار بزرگ بخورد (یک) بعد از مدّتی بالا بیاورد (دو) این غذا دو بار از مسیر سم میگذرد انسان بالا آوردهٴ خودش را نمیخورد چه رسد به بالا آورده مار که دو بار از مسیر سم بگذرد فرمود اگر افعی بخورد بالا بیاورد بالا آورده افعی را کسی به صورت حلوا در بیاورد کسی حاضر است بخورد فرمود آنکه زیر لباس داری همین است (4) خب این علی است! حالا چون روایت است ما بگوییم فلان است! خب فرقی بین قول علی و قول قرآن نیست چون این قرآن ناطق را پذیرفتیم آنها عِدل قرآناند. اگر یک «لا تنقض الیقین» (5) بگویند اصولیین ما که با انبیا محشور باشند از آن بهرهها میبرند اگر این حرفها را بگویند حکمای ما از آن بهره میبرند وگرنه بزرگان ما چرا قبل از اسلام این حرفها را نمیزدند انسان مرگ را میمیراند (یک) گناه باطنش سم است حقیقتاً نه مجازاً (دو) این شخصی که به دنبال فساد میرود به دنبال فساد کامل میرود (سه) آنجایی که شعله است را میخواست فرمود: ذُقْ این کارِ توست بارها این آیه سورهٴ مبارکهٴ «جن» خوانده شد که خود ظالم هیزم جهنم است گُر میگیرد وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (6) حالا جهنم چه چیزهایی دارد که ما ـ انشاءالله ـ نبینیم و نرویم ولی بالأخره این را میفهمیم که یک عدّه هیزم جهنماند از چیزهای دیگر هم که خبر نداریم اما این را که میفهمیم آنها که اهل قَسطاند نظیر قاسطین زمان حضرت امیر وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً اگر فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ (7) خب این حطبش که انسان است وقودش «ما توقد به النار» هم که انسان است خب چه چیزی میماند اینها که ـ معاذ الله ـ مجاز نیست.
ص: 485
«و الحمد لله ربّ العالمین»
کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (57 وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُم مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفاً تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا نِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ (58) الَّذِینَ صَبَرُوا وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (59) وَکَأَیِّن مِن دَابَةٍ لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (60) وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّی یُؤْفَکُونَ (61) اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (62) وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَن نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ (63) وَمَا هذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ (64)) حقیقت مرگ در فرهنگ قرآن
با نزول قرآن بسیاری از عادات و آداب و سنن و فرهنگ جاهلی عوض شد و قرآن درصدد عوض کردن آن آرا بود یکی از مهمترین مسائلی که در جاهلیّت رواج داشت و الآن هم متأسفانه هست این است که خیال میکردند مرگ, نابودی است و پایان راه است و انسان که میمیرد از بین میرود و مرگ را فوت تلقّی میکردند. وقتی دین آمد فرمود مرگ, وفات است نه فوت, هجرت است نه پوسیدن, از پوست به در آمدن است نه از بین رفتن و انسان میشود یک موجود جاودان و ابدی. تعبیرات روایی هم این است که «تنتقلون من دارٍ إلی دار» (1) شما از داری به دار دیگر, از خانهای به خانه دیگر منتقل میشوید آنها که شما را در خانه قبل نمیبینند خیال میکنند شما از بین رفتید در حالی که شما وارد خانه دیگر شدید.
ص: 486
1) (1) . بحارالأنوار, ج37, ص146.
تبیین فاصله نشدن عدم بین متحرّک و مقصد
این تعبیر که یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (1) معنایش این نیست که انسان که متحرّک است و سالک الی الله است در بین راه معدوم میشود; عدم, بین متحرّک و مقصد, فاصله میشود دوباره انسان موجود میشود و راه میافتد بین متحرّک و مقصد هیچ فاصله عدمی نیست انسان از همان روزی که راه افتاد سالک الی الله شد کادح الی الله شد تا ـ انشاءالله ـ به لقای رحمت الهی همچنان موجود است و آنجا میشود دارالقرار و انسان آنجا میآرمد و اینجا مَمَرّ است که فرمود: «فخذوا مِن مَمرِّکُم لمقرّکم». (2)
ظهور ثمره بیان حقیقت مرگ در سبک زندگی انسان
این فکر را وقتی قرآن در جاهلیّت تثبیت کرد و مردم فهمیدند یک موجود ابدی هستند آنگاه به این فکر میافتند که بعد از مرگ که ما زنده هستیم چه چیزی لازم است چه کار کنیم که آنجا در رفاه باشیم آنگاه آثار رفاه بعد از مرگ را هم بیان کردند که آنجا نه از ضوابط تجاری خبری هست نه از روابط خانوادگی و دوستی, در دنیا انسان نیاز خود را با یکی از این دو عامل برطرف میکند انسانی که به مسکن و لباس و پوشاک و نوشاک و اینها محتاج است در دنیا با یکی از دو امر نیازش را برطرف میکند یا با ضابطه تجاری اینها را میخرد یا اجاره میکند یا با رابطه خانوادگی کسی پدر کسی است, کسی پسر کسی است پدر, پسر را تأمین میکند پسر, پدر را تأمین میکند و مانند آن; بالأخره نیاز یا با ضابطه حل میشود یا با رابطه. بعد از مرگ نه از ضابطه خبری است نه از رابطه, احتیاج هست, انسان هست, بدن دارد, مسکن میخواهد, پوشاک و نوشاک میخواهد ولی نه ضابطهای است که با ضابطه فراهم کند نه رابطهای است که با رابطه تحصیل کند نه جا برای خرید و فروش و اجاره و عقود دیگر است نه جا برای دوستی و پدر و پسر یَوْمٌ لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ (3) بیع نمادی است برای همه عقود اسلامی.
ص: 487
پرسش:...؟ پاسخ: پس در دنیا باید این کار را بکند در دنیا بر اساس إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم (1) این تجارت را انجام میدهد آنجا سود میبرد آنجا جا برای کار نیست که انسان کاری انجام بدهد مشکلش را حل کند بعد از اینکه روشن شد مرگ, زوال و نابودی نیست و انسان، مهاجر است از جایی به جای دیگر و انسان مثل فرشته نیست که نیازی به مسکن و غذا و لباس نداشته باشد و بعد از مرگ هم هیچ خبری از ضابطه و رابطه نیست یَوْمٌ لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ باید اینجا تهیه کند.
به چالش کشاندن فرهنگ جاهلی پیرامون مرگ با تعبیر «وفات»
اینها خیال میکردند که مرگ, نابودی است (یک) بعد فکر میکردند انسانی که نابود شد مگر دوباره زنده میشود (دو) این دو امر در جاهلیّت رواج داشت در آیات قرآن کریم آمده این فرهنگ باطل و پوسیده جاهلی را عوض کرده فرموده موت, فوت نیست وفات است قبلاً مکرّراً ملاحظه فرمودید که «تاء» وفات جزء کلمه نیست اصل این مادّه وفاست استیفا, مستوفا, مستوفی, متوفّی, متوفّا همه این الفاظ برای اخذ تام است اگر کسی مقالهای نوشت و حقّ آن مطلب را ادا کرد میگویند مستوفا بیان کرده یعنی همه حقوق را رعایت کرده «متوفّی» یعنی تمام هویّت شخص را میگیرد «متوفّا» یعنی تمام هویّتش را تسلیم کرده است وقتی میگفتند انسان که میمیرد در زمین گُم میشود أاِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ پاسخ قرآن کریم این است که شما در زمین گُم نمیشوید قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُم (2) آن فرشته مرگ, عزرائیل(سلام الله علیه) یا زیرمجموعهٴ او, تمام هویّت شما را میگیرند شما در زمین گُم نمیشوید. بنابراین موت را به صورت فوت معنا نکرده به صورت وفات معنا کرده است.
ص: 488
مشترک بودن بقای روح در شهید و غیر شهید
این اختصاصی به شهدا ندارد البته شهدا از منزلت خوبی برخوردارند اما کسانی هستند که ممکن است که در قیامت, مرکّب قلم آنها سنگینتر از خون شهید باشد بالأخره این اختصاصی به شهدا ندارد لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً, (1) لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ (2) هیچ درباره شهید نگویید اینها از بین رفتند اینها زندهاند اینچنین نیست که تجرّد روح برای شخص شهید باشد کسانی هم که همتای آنها هستند یا مرکّبشان سنگینتر از خون شهید است اینها هم زندهاند بنابراین هرگز انسان نابود نخواهد شد این قافله که حرکت میکند در بین راه معدوم نمیشود که دوباره برخیزد بلکه این سیر همچنان ادامه دارد کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ این حرفها در جاهلیّت بیسابقه بود آنها برهانی بر استحاله نداشتند فقط استبعاد میکردند وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ. (3)
تلخی و شیرینی مرگ محصول سبک زندگی انسان
قرآن اصراری دارد که بگوید شما مرگ را میمیرانید مرگ چشیدنی است و شما میچشید منتها باید مواظب باشید این شربتی که هنگام هجرت میچشید این محصول درخت زندگی شماست اگر درختِ خوب غرس کردید آن شربت مرگ برای شما گواراست اگر درخت حنظل کاشتید آن شربت مرگ برای شما تلخ است ولی بالأخره شما مرگ را میچشید حالا که اینچنین است انسان باید رهتوشه تهیه کند رهتوشهاش هم این است که مطابق آن اعتقاد توحیدی باید دستور ذات اقدس الهی را انجام بدهد.
ص: 489
قیامتی زیبا ثمره صبر و توکل در دنیا
فرمود حالا که اینچنین است کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ وقتی که رجوع کردید آنها که حُسن فاعلی داشتند و حُسن فعلی از نظر اینکه مؤمن و معتقد بودند حُسن فاعلی داشتند از آن جهت که عمل صالح انجام دادند حُسن فعلی داشتند اینها که جامع بین این دو فضیلتاند ما اینها را مکان خوب میدهیم مَواء یعنی منزل, ما به اینها منزل خوب میدهیم تَبَوَّءُوْا الدَّارَ (1) یعنی جایی را به عنوان مکان انتخاب کردن, ما جای اینها را آماده کردیم این غُرف مبنیه را برای اینها آماده کردیم اینها را در این غُرف جا میدهیم که تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ زیر اینها نهر جاری است حالا یا زیر اشجار اینها یا زیر این قصرها بالأخره نهر جاری است اینها کسانیاند که صَبَرُوا و عمل کردند, عملشان هم این است که صبر کردند در اطاعت, صبر از معصیت, صبر عند المصیبت و به ذات اقدس الهی هم توکل کردند.
حقیقت توکل و توسل از دیدگاه اسلام
مستحضرید که معنای توسّل و توکّل و امثال ذلک این نیست که بخشی از کارها را انسان انجام بدهد در بخش دیگر توکل کند بلکه همه این امور را به خدا میسپارد و او را وکیل میگیرد آنگاه خودش میشود نیروی اجراییِ وکیل آنگاه آن وکیل او را راهنمایی میکند که چطور فکر کند چطور تصمیم بگیرد چطور عمل کند معنایش واگذاری کار به خدا نیست که انسان تعطیل بشود کاری انجام ندهد وقتی توکل کرد خودش میشود مأمور اجرایی ذات اقدس الهی حالا خواه به قُرب نوافل برسد یا نرسد.
ص: 490
1) (10) . سورهٴ حشر, آیهٴ 9.
نمود حقیقت توکل در تأمین ارزاق در هجرت به حبشه
در مکه وظیفه رسمی مسلمانها که حفظ دین بود با دشواری همراه بود فرمود اگر برای شما حفظ دین دشوار است هجرت کنید یا به حبشه یا به مدینه یا جایی که بتوانید دینتان را حفظ کنید آنها عرض میکردند یا رسول الله ما یک سلسله اموالی داریم اگر بخواهیم مهاجرت کنیم اینها مصادره میکنند نه اموال منقول ما را اجازه میدهند که ببریم نه اموال غیر منقول را از ما میخرند ما ناچاریم با دست خالی از مکه حرکت کنیم برویم حبشه یا جای دیگر آن وقت چگونه آنجا خودمان را تأمین کنیم اگر اینها خانهها و محل کار ما را از ما میخریدند ما با این پول ممکن بود در آن مکانی که هجرت کردیم وسیله کسب فراهم کنیم یا اگر اجازه میدادند که ما اثاثکشی کنیم باز هم راهی بود اما نه منقولها را اجازه میدهند ما ببریم نه غیر منقول را از ما میخرند آیه نازل شد که این همه پرندههایی که در عالَم زندگی میکنند این جنبندهها این دابّهها رازق آنها خداست این همه مرغها از جایی به جایی حرکت میکنند هجرت میکنند روزیشان را ذات اقدس الهی در همه جا عطا میکند وَکَأَیِّن مِن دَابَةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ همان خدایی که این پرنده را در آن منقولعنه اداره میکرد در منقولالیه هم اداره میکند وَکَأَیِّن مِن دَابَةٍ لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ همین آیه, وسیله مهاجرت بسیاری از مهاجران شد برخی به حبشه رفتند برخی به مدینه آمدند برخی به جای دیگر هجرت کردند تا دینشان را حفظ کنند فرمود خدا نیازهای شما را میداند دعاهای شما را میشنود و میداند که شما چه نیاز دارید عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِید (1) است عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (2) است این دو عنصر محوری را اوّل که سمیع و علیم است دارد بعد قدرتش هم که مشخص است دارد.
ص: 491
سؤال از خالقیت و ربوبیّت خداوند در جدال حُسنا
چون تتمّه بحث جدال بود وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (1) وقتی جدال شد انسان اول یک دستور جلسه دارد بعد یک صورت جلسه اما اگر جدال نباشد از همان اول لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ (2) است اگر کسی بخواهد با گروهی گفتمان داشته باشد مجادلهٴ حُسنا داشته باشد باید دستور جلسهای داشته باشد که بین دو طرف مشترک است آن اموری که بین دو طرف مشترک بود مشخص فرمود, فرمود: قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا (یک) وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ (دو) وَإِلٰـهُنَا وَإِلٰـهُکُمْ وَاحِدٌ (سه) وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (3) (چهار) این دستور جلسه است این دستور جلسه خروجیاش یک صورت جلسه علمی خوبی است فرمود شما در این مجادله حُسنا از آنها سؤال بکنید که خالق آسمانها و زمین چه کسی است این «کان» تامّه است تسخیرکننده شمس و قمر چه کسی است این «کان» ناقصه, چه کسی آفرید, چه کسی تدبیر میکند, چه کسی این را به صورت سفره آماده برای شما فراهم میکند مسخَّر شما قرار داده است شما تسخیر نکردید ولی او مسخّر شما قرار داد اینچنین نیست که رسیدن به کُره شمس محال باشد روزی میرسد که با پیشرفت علم، بشر بتواند کُره شمس را هم تسخیر کند فرمود ما همه اینها را برای شما مسخّر کردیم پس خالقیّت «کان» تامّه است ربوبیّت «کان» ناقصه است هر دو برای ذات اقدس الهی است اینها هم قبول دارند, خب اگر کلّ نظام را خدا آفرید کلّ نظام را او اداره میکند شما در تهیّه ارزاق چرا به صنم و وثن مراجعه میکنید وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ منظور از سماوات و ارض یعنی سماوات و اهلش, ارض و اهلش و ما بینهما, اگر خدای سبحان بخواهد منظور از سماوات خود سماوات باشد «ما فیها» را هم ذکر میکند اگر منظور از ارض, خود زمین باشد «ما فیها» را هم ذکر میکند اما وقتی ذکر نفرمود, منظور از سماوات و ارض مجموعه نظام خلقت است وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ که اینها نمونهاند برای سایر کواکب, همه ستارهها ثابت و سیّار, تندرو و کندرو همه اینها را مسخّر شما قرار داده است یعنی این سفره را آماده کرده تا از آنها بهرهبرداری کنید از آنها سؤال کنید که اینها را چه کسی آفرید و تسخیر کرد لَیَقُولُنَّ اللَّهُ با این نون تأکید یعنی آنها هیچ تردیدی ندارند که هم خالق اینها خداست هم ربّ اینها خداست پس فَأَنَّی یُؤْفَکُونَ کجا برده میشوند؟!
ص: 492
تأمین ارزاق با ربوبیت و سِعه و ضیق آن با حکمت الهی
بعد در جریان روزی فرمود اصلِ روزی را ذات اقدس الهی مشخص کرده است اما سِعه و ضیقش مطابق آن مشیئت و حکمت و امثال ذلک است اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ قَدَر یَقدِرُ یعنی ضیَّق یُضَیِّقُ بر خلاف قَدَرَ یَقْدُرُ است که به معنی قدرت است فرمود: اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ این روزی را خدا برای بعضی گسترده قرار داد برای بعضی تنگ چون میداند که مصلحت این شخص چیست برخیها هستند که اگر مقداری روزی اینها وسیع میشود دیگر فساد دامنگیر اینها میشود اینها از آن راه اصلی باز میمانند.
ارزشمندی دین اسلام با تبیین کلام امام صادق(علیه السلام)
پرسش: در تاریخ اسلام معمولاً مسلمانها از دیدگاه اقتصادی از بیگانهها عقبتر بودند؟
پاسخ: نه, چون آخر آنها مهاجماند, اینها مادامی که راه خاصّ خودشان را طی میکردند هیچ ذلّتی هم نداشتند اما وقتی که بیگانه مهاجم باشد و غارت بکند خب بله غارت میکند و گرفتار میکند میبینید این دین سر تا پای او بوسیدنی است مرحوم کلینی نقل میکند که کسی آمده از حضرت امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند که دو گروهاند که هر دوی آنها اهل باطلاند یک جنگ داخلی بین اینهاست آیا به اینها سلاح بفروشم یا نه فرمود: «بعکُما ما یَکُنُّهُما» (1) سه مطلب را در همین یک جمله نورانی فرمود, فرمود بفروش اما به هر دو گروه بفروش نه اینکه به یک گروه بفروشی به گروه دیگر نفروشی آن هم که میفروشی سلاح دفاعی بفروش سپر بفروش, زره بفروش, خُود بفروش نه شمشیر و دشنه خب این دین, دین معطّری است.
ص: 493
1) (16) . الکافی, ج5, ص113.
مشکلات جوامع بشری ثمره دین بدون علم و علم بدون دین
شما میبینید آن دینی که بیعلم باشد مسئله تفتیش عقاید و گالیلهسوزی و آن رسوایی را در کلیسا به همراه دارد علمی که بیدین باشد جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم را به همراه دارد حالا اگر طالبانی هست اگر القاعدهای هست اگر بنلادن است این را هم که شما درست کردید این اسلامهراسیهایی که راه انداختند از خودشان است اسلام هرگز گالیلهسوزی نداشت اسلام هرگز جنگ جهانی اول و دوم نداشت خب با این غارتگریها مسلمانها را البته تضعیف میکنند وگرنه «الإسلام یَعلو و لا یُعلیٰ علیه» (1) هرگز ضعیف نبودند.
پرسش:...؟ پاسخ: بله خب بچههای ما در عصر خودشان زندگی میکنند باید نیازهای اوّلیه اینها را تأمین کرد ما خودمان بر فرض زاهد باشیم این زهد یک فضیلت شخصی است اگر بچه به این سبک مایل نبود خواست یک زندگی معتدل متساوی داشته باشد خب چرا ما او را به زهد بکشانیم مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ این را خود قرآن فرمود که ما اصلاً این نعمتها را آفریدیم منتها جلوی اسراف و تبذیر را گرفتند. خب این فرمایش امام صادق(سلام الله علیه) که مرحوم کلینی نقل کرد از غرر فرمایشات است فرمود: «بعهما ما یکنّهما» و هرگز سلاح کشتار فردی یا جمعی نفروش حالا یک وقت ضرورت است مطلب دیگر است.
خداپرستی ثمره شیرین جدال احسن
اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ٭ وَلَئِن سَأَلْتَهُم دنباله آن سَأَلْتَهُم خلقت و آن سَأَلْتَهُم تسخیر این است وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَن نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا لَیَقُولُنَّ اللَّهُ این باران که در بهار و پاییز میآید دو کار میکند هم خوابیدهها را بیدار میکند هم مُردهها را زنده میکند این درخت در زمستان خواب است وقتی که بهار شد بیدار میشود وقتی که بیدار شد غذا میخواهد آب میخواهد, غذا و آبش که تأمین شده این خاکهای اطراف خود را جذب میکند خودش بیدار شده مُرده نبود ولی خاکی که در کنار ریشه آن است این مُرده است این خاک را به بدنه خود جذب میکند این خاک را گیاه میکند همین خاک را خوشه و شاخه و برگ میکند همین خاک را میوه میکند که دارای حیات گیاهی است لذا فرمود خدای سبحان در بهار که شد یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (2) نه «یوقظ النائم» آن ایقاظ نائم مربوط به خود درخت است که خدا خوابیده را بیدار میکند اما این خاکهایی که به حسب ظاهر حیاتی در آنها نیست این را به خوشه و شاخه تبدیل میکند اینها را چه کسی میکند فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا آنها حتماً خواهند گفت الله این کار را میکند پس اگر کلّ نظام را خدا آفرید کلّ نظام را خدا دارد اداره میکند شما باید فقط خدا را بپرستید و طبق دستور خدا عمل کنید قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ. ص: 494
عدم تنافی بازی گیری دنیا در سورهٴ «حدید» و محلّ بحث
بعد میفرماید شما عمری را به بازی گذراندید در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» ملاحظه فرمودید که پنج مرحله آمده که اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (1) آن مراحل پنجگانه با این دو مرحله منافات ندارد فرمود دنیا یا سرگرمی است یا بازی است منتها این بازیِ دوران کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی معلوم است بازی است دوران میانسالی و دوران کهنسالی معلوم نیست که بازی است ولی حقیقتاً بازی است آن تفاخر بازی است آن تکاثر بازی است آن کوثر است که خیر و رحمت است نه تکاثر لذا با این حصر منافات ندارد فرمود: وَمَا هذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ فان قلت که در سورهٴ «حدید» غیر از این دو, سه مرحله دیگر هم آمده که زینت و تفاخر و تکاثر قلتُ که آنها هم بازیِ سالمندان است یک سالمند وقتی بخواهد بازی کند میگوید اینقدر اعتبار دارم اینقدر موجودی دارم اینقدر قبیله دارم اینقدر عشیره دارم اینهاست بازی یک انسان هشتاد ساله با بازی انسان پنجاه ساله با بازی انسان چهل ساله فرق میکند بازیها فرق میکند بنابراین اینچنین نیست که آن مراحل پنجگانه سورهٴ «حدید» مباین و منافی با این دو مرحله سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» باشد.
پرسش: روزی غیر انسانها هم یبسط و یقدر است یا فقط روزی انسان؟
پاسخ: نه, حیوانات هم همینطورند در بحثهای قبل داشتیم که تمام حیوانات مار و عقربها هم عائله خدایند مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا فرمود تمام این جنبندهها, دابّهها این مار و عقربها عائله خدایند برای همه روزی تهیه کرده منتها بعضی بسط, بعضی قبض, بعضی کمتر, بعضی بیشتر.
ص: 495
1) (19) . سورهٴ حدید, آیهٴ 20.
راه جمع آیات و روایات مدح و مذمّتکننده دنیا
پرسش:... ؟پاسخ: بله آن دو طایفه از نصوص ما یک دنیا داریم یک آسمان و زمین, زمین یا آسمان خیلی خوباند اینها جزء آیات الهیاند این مَتْجَر است انسان با این زندگی روی زمین تجارت میکند به ولایت میرسد و مانند آن. فرمودند دنیا مَتْجَر اولیای الهی است, (1) پس منظور از دنیا آسمان و اهلش نیستند زمین و اهلش نیستند بین ارض و سما نیستند اینها موجودات الهیاند تکوینیاتاند حقایقاند آیات الهیاند دنیا همین است که من باید این کار را انجام بدهم نه او, من باید این میز را داشته باشم نه او, من باید جلو بیفتم نه او, من باید با این لقب باشم همین بازیهای کودکانه. یکی از مهمترین کاری که انبیا و اولیا مخصوصاً اهل بیت(علیهم السلام) کردند دنیاشناسی است که انسان دنیا را بشناسد و فریب نخورد نه بیراهه برود نه راه کسی را ببندد خب حالا این کار را دیگری دارد انجام میدهد بسیار خب, «مَن رضی بفعل قومٍ» او هم در ثواب شریک است (2) خدا را شکر میکنیم که این آقا دارد این کار را با بهترین وجه انجام میدهد ما هم اگر چیزی از ما بر آمد کمک بکنیم انسان هم راحت زندگی میکند هم به دین خودش میرسد هم به دنیای خودش میرسد اگر ـ خدای ناکرده ـ بگوید من باید انجام بدهم چرا او, این میشود دنیا. دو طایفه از آیات در قرآن کریم هست دو طایفه از نصوص در روایات یک طایفه میگوید دنیا یعنی آسمان و اهلش, زمین و اهلش این زندگی, خیر و رحمت و برکت است این را خدا آفریده و نعمت الهی است و مَتْجر اولیای الهی است اما اینکه من باید جلو بیفتم هر جا سخن از «من» شد حرف ابلیس است که أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (3) در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آمده که آنجا که پیامبر الهی طالوت را فرمانده قوا کرد اینها گفتند که وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ (4) این نَحْنُ أَحَقُّ, این أَنَا خَیْرٌ حرف شیطان است تمام مشکلات ما هم همین است.
ص: 496
جهل, سرچشمه دنیاگروی انسانها
شما ببینید این همه فرشتهها در عالَم هستند وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ (1) هیچ نزاعی ندارند اما در جنها نزاع هست در انسانها نزاع هست برای اینکه این تکبّر و خودخواهی و خودبینی و اینها مشکلآفرین است اینها دنیاست وَمَا هذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا که شمایِ جاهلی در جاهلیّت به آن مبتلا هستید إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ مردان الهی طبق تعبیر قرآن کریم از دو کار منزّهاند نه خودشان به طرف بازی میروند نه گرد بازی به دامنشان مینشیند هم خودشان عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (2) هستند مطابق آیه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» که اینها از لغو اعراض دارند هم لهو و مانند آن, آن قدرت را ندارند که اینها را سرگرم کنند مطابق آیه سورهٴ «نور» که لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ (3) اگر کسی نه خودش به طرف بازی برود نه آن کارگردانان بازی آن قدرت را داشته باشند که این بازی را به طرف او ببرند که دامن او را تر کنند این راحت است این دو گروه را قرآن کریم به عظمت یاد کرد وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ آنجا همه چیز زنده است اینچنین نیست که اگر کسی خواست میوهای از درخت بچیند خودش حرکت کند دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (4) اگر خواستند میوهای بیاید همین که گفتند «سبحان الله» حاضر است تسبیح میکنند یعنی ما نیازمندیم (یک) خدا منزّه از نیاز است (دو) با همین خواندنِ «سبحان الله» آن میوه برایشان حاصل است دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیْهَا سَلام و تحیّتی که نسبت به یکدیگر دارند سلام است وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ.
ص: 497
«والحمدلله ربّ العالمین»
فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ (65 لِیَکْفُرُوا بِمَا آتَیْنَاهُمْ وَلِیَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (66) أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ (67) وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ أَلَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْوی لِلْکَافِرِینَ (68) وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ (69)) عدم دلالت آیه کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ بر مرگ و میر طبیعی سلولها
بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» تقریباً بمثابه جمعبندی آیات این سوره است سؤالی قبل از تعطیلات مطرح شد که مربوط به کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (1) است آن سؤال این بود که چون «ذائق» اسم فاعل است و مصداق بارزش همان تلبّس بالفعل است کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ناظر به آن ذرّات و سلولهایی است که هر لحظه میمیرند و سلول دیگر زنده میشود این معنا درست است که این ذرّات در حال تبدّلاند ولی مفاد آیه مرگ و میر این سلولها نیست برای اینکه هیچ سلولی ذائق سلول دیگر نیست از سنخ کون و فساد است یکی رخت برمیبندد و دیگری ظهور میکند نه اینکه آن, دیگری را هضم بکند و بماند و دیگری از بین برود ذوق غیر از کون و فساد است غیر از تقلیل است ذوق یعنی ذائق میماند و مذوق حذف میشود. مطلب دیگر اینکه در ذیل همین آیه 57 آمده است ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ این معلوم میشود راجع به مرگ و قیامت مطرح میکند نه تبدّل یک سلول به سلول دیگر.
ص: 498
1) (1) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 185; سورهٴ انبیاء, آیهٴ 35; سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 57.
استفاده قرآن از فطرت انسان برای اثبات توحید
اما در آیاتی که از آیه 61 شروع شد قرآن کریم برهان عقلی اقامه میکند که از فِطریات خود آنها کمک میگیرد حالتهای روانی را تبیین میکند که از درون اینها کمک میگیرد میفرماید ما نیازی به استدلال از بیرون نداریم و نیازی به طرح حالت دیگران و قصّه دیگران نداریم از خود شما میپرسیم این نظام عمیق را چه کسی آفرید میگویید خدا, اگر خدا اینها را آفرید خدا اینها را میپروراند انسان هم که جزء همین مجموعه است هم مخلوق خداست هم مربوب خدا, هم «کان» تامّه هم «کان» ناقصهٴ انسان و جهان را خدا به عهده دارد آن وقت مربوب دیگری نیستید ربّ دیگری ندارید باید ربّتان خدا باشد و اینها پاسخی که میدهند پاسخ عاقلانه نیست فرمود: وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَن نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا اینها بر اساس فطرت خودشان پاسخ مثبت میدهند که لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ (1) بعد از اینکه از آنها این مطلب علمی را اقرار گرفت و ثابت کرد که اینها از نظر عقل نظری عاقل نیستند چه اینکه از نظر عقل عملی عاقل نیستند آیه 65 از راه درون اینها کمک میگیرد میفرماید شما این حالتهای درونی را که دارید اگر بیمار بشوید درمانده بشوید در غربت گرفتار بشوید در سفر گرفتار بشوید و دستتان به هیچ کمکی نرسد آیا ناامیدید یا به یک قدرت مطلق تکیه میکنید هرگز انسان ناامید نیست اگر زیردریایی غرق شد و انسانی در زیر دریا در عمق اقیانوس در حال غرق شدن است ناامید نیست بلکه قلبش متوجّه به قدرتی است که میتواند اقیانوس را مهار کند از حال او هم باخبر است و هم توانمند و این همان خداست.
ص: 499
1) (2) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 63.
استفاده از پناه جویی غیر تعلیمی انسان در مشکلات بر اثبات توحید
کسی به انسان یاد نداد انسان چه عِبری زبان باشد چه عربی زبان, چه تازی زبان باشد چه فارسی زبان, چه شرقی باشد چه غربی وقتی در عمق اقیانوس در حال غرق شدن است به جایی تکیه میکند آن همان خداست یعنی موجودی که قادر مطلق است و از حال او در عمق اقیانوس هم باخبر است وگرنه این امید, لغو است در دستگاه خلقت که چیز لغوی نیست کسی هم به انسان تعلیم نداد که اگر در اقیانوس در حال غرق شدن هستی بگو «یا الله» اینکه هر انسانی در هر زمان و زمینی دارای این وضع است معلوم میشود در درون هر انسان است نه از بیرون و این همان خداست. گاهی این حالت در موقع مرض هست اگر گفتند فلان شخص غدّه سرطانی صعبالعلاج یا لاعلاج دارد چه شرقی چه غربی, چه مشرک چه ملحد چه موحد ناامید نیست بالأخره به جایی تکیه میکند این همان خداست کسی که قدرتش نامتناهی است و علمش هم نامتناهی و این همان خداست گاهی به صورت مسافرت دریایی مثال میزند گاهی به صورت پدیدههای سخت و دردناک مثال میزند آیه 33 و 34 سورهٴ مبارکهٴ «روم» که بعداً خواهیم خواند همین است آیه 33 این است وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ ناس چه ملحد چه مشرک چه یهودی چه مسیحی چه مسلمان وقتی بیماری لاعلاج پیدا کردند از همه جا منقطعالرجاء هستند ولی یک تکیهگاه دارند آن همان خداست اگر انسان بدون اینکه تلقین شده باشد بدون اینکه قراردادی باشد بدون اینکه مخصوص یک عصر و مصر باشد همه به یک جا تکیه میکند آن تکیهگاه قادر مطلق علیم مطلق همان خداست.
ص: 500
گواهی قرآن بر اخلاص در پناه جویی هنگام غرق و نشانه توحید داشتن آن
در آیه 33 و 34 سورهٴ «روم» سخن از سفر دریایی نیست در جاهای دیگر هم همینطور است (1) ولی در بخشی از آیات سخن از دریا و سفر دریایی است فرمود: فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ «رکب» مستحضرید که متعدّی است اما «فی» نشانه استقرار است یعنی اگر وسط دریا رفتند رکوبشان در دریا مستقر شد در ساحل نیستند که دسترسی به نجات داشته باشند کاملاً در کشتی مستقر شدند اگر باد ناملایمی بوزد اینها راه گم کنند یا در معرض خطر باشند دَعَوُا اللَّهَ اما با اخلاص دَعَوُا اللَّهَ نه اینکه دعای تصنّعی داشته باشند واقعاً خدا را میخواهند چون از درون دل برخاست نه اینکه برای اینکه ثواب ببرند یک وقت است میگویند فلان دعا را بخوانید ثواب می برید این دیگر حالت ضجّه نیست اگر بگویند پسر شما الآن در اتاق عمل است آدم یک طور دعا میخواند یک وقت دعای روزانه میخواند برای اینکه ثواب ببرد یک طور دیگر دعا میخواند آنجایی که در اتاق عمل عزیز او بستری شده او با ضجّه دعا میکند این را میگویند دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ قرآن امضا کرده که اینها واقعاً با توحید خدا را میخوانند با اینکه مشرکاند برای اینکه این فشار آن غبار شرک را کنار میبرد این غبارِ تلقین و تعلیم و سنّتهای جاهلی را کنار میبرد آن فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (2) که عطیّه الهی است آن را آشکار میکند از آن وقتی فریاد برمیخیزد با اخلاص است اینکه نمیتواند حرف بزند دهنش پر از آب است اینکه نمیتواند بگوید یا الله این دَعَوُا نه یعنی «قالوا» از همان درون که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا از آن درون, یا الله با اخلاص و صادقانه برمیخیزد و دیگران آگاه نیستند و خود این غریق آگاه است.
ص: 501
پرسش: در آیه شریفه میفرماید به محض حضور و رکوب در کشتی این حالت دست میدهد.
پاسخ: فرمود: فِی الْفُلْکِ نه این است که فَإِذَا رَکِبُوا مادامی که سوار کشتی شدند نیست این تعبیر فِی الْفُلْکِ برای همین جهت بیان شده یعنی کاملاً وقتی مستقر شدند نه اینکه تازه سوار شدند در ساحل هستند این است.
پرسش: دلالتی بر مشکل بعدی ندارد؟
پاسخ: چرا دیگر, برای اینکه آیات دیگر شفاف کرده که وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِن کُلِّ مَکَانٍ (1) آن شفاف کرده این منتها با فِی بیان کرده آن آیات بیان کرد که وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِن کُلِّ مَکَانٍ شب تار است و بیم موج است و از هر طرف طوفان هست و راه را گم کردند و از مسائل دیگر هم امیدی نیست اینجا با فِی بیان کرده وقتی مستقر شدند در کشتی یعنی دیگر فاصله فراوانی گرفتند از دریا آنجا هم وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِن کُلِّ مَکَانٍ چنین آدمی واقعاً خدا را میخواند.
پرسش: برخی افراد در مشکلات سنگین کم میآورند و خودکشی میکنند.
خودکشی، ثمره آوار غرایز نفسانی بر پناهگاه اصلی انسان
پاسخ: بله, سرّش این است که او آنقدر آن فطرت را قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (2) در غرایز و اغراض دفن کرده است که صدای فطرت بیچاره را نمیشنود اگر کسی تمام اغراض و غرایز و اهوای جاهلی را روی این فطرت گذاشت [همینطور میشود] قبلاً دَسَّاهَا معنا شده که ما یک دسیسه داریم یک تدسیس, دسیسه این است که انسان یک مقدار خاکها را کنار ببرد چیزی را در درون خاکها بگذارد بعد رویش خاک بریزد که أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ (3) این است این را میگویند دسیسه که مدفون کرد, همین معنا اگر مبالغه بشود تکثیر بشود تشدید بشود به باب تفعیل برود دَسَّ میشود «دَسَّسَ», دسیسه میشود تدسیس سه سین دارد یکی از سینها به جهت کثرتش تبدیل به یاء شده بعد یاء تبدیل به الف شده «دسّس» شده «دسّا» آن هاء هم که در کنارش آمده شده دَسَّاهَا, «قد خاب من دسَّس» آن نفس را چون این سین سوم تبدیل به یاء شده بعد تبدیل به الف شده, شده قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا تمام اغراض و غرایز را روی این فطرت ریخت این بیچاره را زنده به گور کرد از بین نمیرود ولی نفسش در نمیآید لذا گاهی مرگ را پایان راه میدانند گاهی دست به خودکشی میزنند و امثال ذلک.
ص: 502
تساوی ناامیدی از پناهگاه اصلی با کفر
اینکه میگویند یأس از رحمت خدا کفر است برای همین است یأس از رحمت خدا معنایش این است که دیگر کسی نیست یک وقت است که من لیاقت ندارم آن کفر نیست اما بگوید دیگر کسی نیست که مشکل مرا حل کند فرمود: وَلاَ تَیْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لاَ یَیْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ (1) خب چرا یأس از رحمت خدا کفر است برای همین که معنایش به انکار مبدأ برمیگردد. اگر آن جمله خبریه به داعی انشاء القا نشده باشد.
هواپرستی علت بازگشت مشرکان به شرک پس از نجات
وقتی مستقر شدند در دریا واقعاً خدا را میخوانند اما فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ باز همان شرکی که دارند عادتی که دارند به سراغ آن شرک میروند آنها آنقدر شرکزدهاند که در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود اینها دریا که هیچ, اگر دنیا به آخرت تبدیل بشود اینها بروند به جهنم از جهنم به دنیا بیایند لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (2) اگر برگردند به دنیا به همان روش باطل خودشان عود میکنند این در اثر استقرار و مَلکه شدن آن حالت کفر و شرک است لذا این عدم تعقّل اینها را میرساند پس هم از نظر علمی مطابق آیه 63 بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ هم از نظر روانی و درونکاوی اینها, اینها لاَ یَعْقِلُونَ.
پرسش:... پاسخ: نه, نسیان نیست این «لام» نشانه آن است که اینها تعمّداً این کار را میکنند لِیَکْفُرُوا بِمَا آتَیْنَاهُمْ وَلِیَتَمَتَّعُوا اینها برای این کار میکنند وگرنه انسان ناسی که مشمول «رُفع عن امّتی تسعة» (3) است. اینکه نسیانپذیر نیست.
ص: 503
«امر» یا «غایت» بودن «لام» در لِیَکْفُرُوا در تعلیل بازگشت مشرکان به شرک
لِیَکْفُرُوا بِمَا آتَیْنَاهُمْ وَلِیَتَمَتَّعُوا این لام یا لام غایت است یا لام امر دو وجه است سیدناالاستاد میفرمایند این لام, لام امر است که اینها کفر بورزند مثل اینکه کسی دیگری را نصیحت میکند و نصایح سودمندی هم ارائه میکند و او هیچ گوش نمیدهد بعد میگوید اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ (1) هر کاری میخواهید بکنید, بکنید این اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ که ـ معاذ الله ـ اباحهگری نیست یک وقت است خدا دستور تقوا میدهد میگوید: اتَّقُوا (2) یک وقت میفرماید: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ خب به چه کسی دستور تقوا میدهند به چه کسی میگویند اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ آنهایی که در صراطاند شایسته تهذیباند دفعاً نه رفعاً به آنها گفته میشود که مواظب باشید آسیب نبینید اینها مردان الهیاند که دستور تقوا به اینها صبغهٴ دفع معصیت دارد عدّهای هستند که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً (3) به اینها دستور تقوا میدهند که این تقوا صبغهٴ رفع معصیتِ موجود دارد اما گروهی هستند که سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (4) به اینها که دستور تقوا اثر ندارد به اینها میگویند: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ هر چه میخواهید بکنید, بکنید این نظیر بیمار است پزشک یک بهداشت دارد (یک) بعد از بهداشت یک درمان دارد (دو) یک وقت است که این شخص گرفتار غدّهای است که قابل علاج نیست اولیای بیمار یا خود بیمار از این پزشک حاذق دستور غذایی میخواهند این پزشک بدون اینکه بگوید شما معالجه شدنی نیستی میگوید شما هر غذایی خواستید میل کنید یعنی کارت گذشته است منتها او باید بفهمد اینکه پزشک میگوید شما پرهیز ندارید هر غذایی خواستید میل کنید یعنی کارت تمام شد خدای سبحان که به اینها میفرماید: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ یعنی کارتان تمامشده است مگر میشود آدم اباحهگری را تجویز کند بگوید هر چه دلتان خواست بکنید این اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ یعنی هر چه ما میگوییم که شما گوش نمیدهید پس شمایید و کارتان این لِیَکْفُرُوا که امر غایب است نظیر آن امر حاضر اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ است. سیدناالاستاد این را ترجیح میدهند لکن بعضی از مفسّران هم احتمال غایت میدهند هم احتمال امر غایب میدهند هیچ کدام را ترجیح نمیدهند (5) این لِیَکْفُرُوا در آیه 34 سورهٴ «روم» هم این دو احتمال در آن هست اینطور نیست که این شفافتر از آن آیه محلّ بحث باشد بنابراین اگر لام برای غایت است یا برای امر غایب است نظیر اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ در هر دو یکسان است. ص: 504
پرسش:... پاسخ: این به کفار است یا به یک نفر یا به یک گروه, به کفار میگوید حالا که شما به جایی رسیدید که صریحاً به پیامبرانتان میگویید: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (1) ما به پیامبرمان میگوییم: سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ حالا که هیچ گوش نمیدهید شمایید و راهتان هر کاری میخواهید بکنید, بکنید این یک ادبیات عادی است این یک چیز بعیدی نیست اگر کسی ببیند دیگری به هیچ وجه به صراط مستقیم تن در نمیدهد و خودش میگوید چه بگویی چه نگویی برای من یکسان است این میگوید خب خودت راحت باش هر چه میخواهی بکنی, بکن این اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ یعنی کارتان دیگر از تقوا گذشت چون ما هر چه بگوییم که شما گوش نمیدهید.
یادآوری نعمت امنیت و اقتصاد و ناسپاسی اهل مکه بر آن
فرمود شما مشکلات فراوانی داشتید ما حل کردیم شما در مکه زندگی میکنید در امنیت و امانت غرقید پایتان از مکه بیرون برود آنجا جز غارت و غرامتگیری چیز دیگری نیست اطراف مکه بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (2) شمشیر دارد حکمرانی میکند غارت است و غارتگری است و راهزنی است و چپاول, درون مکه فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ (3) دو اصل است که زندگی مردم را تأمین میکند یکی امنیت است یکی اقتصاد فرمود ما هر دو را اینجا تأمین کردیم أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ اینجا کسی مشکل امنیتی ندارد اینجا کسی مشکل اقتصادی ندارد با اینکه اینجا هیچ چیزی از خودش ندارد سنگلاخی بیش نیست نه جای کشاورزی است نه جای دامداری است مسئله صنعت که آن روزها نبود زندگی مردم با کشاورزی و دامداری اداره میشد شما که مکه مشرّف دید دیدید آنجا جا برای کشاورزی نیست جا برای دامداری نیست فرمود: یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ از هر جا میوهها و برکات به این سرزمین میآید ما همه چیز را به شما دادیم این فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ برای این است که بشر به دو اصل نیازمند است ما هر دو را اینجا تأمین کردیم الاقتصاد, الامنیة هم این آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» که محل بحث است ذکر کرده و هم این بحثها در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» گذشت در سورهٴ «قصص» آیه 57 این بود وَقَالُوا إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا همین مردم مکه به حضرت میگفتند آدمربایی هست مالربایی هست ما اگر ایمان بیاوریم با این خطرها روبهرو هستیم فرمود: أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ رِزْقاً مِن لَدُنَّا جاهای دیگر ناامن است اینجا که امن است خب چه کسی اینجا را امن کرده به برکت همین بیت امن شده است به برکت اینکه سرزمین وحی است امن شده است از خودش هیچ ندارد (یک) همه نعمت به اینجا سرازیر میشود (دو) همه جا از نظر امنیت ناامن است (سه) همه جا از نظر اقتصاد مشکل گرانی و تورّم و امثال ذلک دارند (چهار) اینجا از این خطرها خبری نیست (پنج) خب چرا ایمان نمیآورید این نعمت الهی است; این بحث مبسوطش در آیه 57 سورهٴ مبارکهٴ «قصص» گذشت.
ص: 505
تعلیل بر ظالم ترین مردم بودن مشرکان مکه
بعد فرمود از شما ظالمتر کیست؟! این وَمَنْ أَظْلَمُ یعنی از شما ظالمتر کسی نیست معنایش این نیست که شما ظالمترین مردمانید چون بعضی از گناهان مشترک است و این گناهان که مشترک است هم گروه خاص دارند هم شما لذا کسانی که به این نصاب از معصیت رسیدند از اینها ظالمتر کسی نیست اما معنایش این نیست که اینها ظالمترین مردماند اگر قرینهای در کار باشد آن ظالمترین را میشود از این تعبیر مَنْ أَظْلَمُ استفاده کرد اما لسان مَنْ أَظْلَمُ لسان نفی است یعنی از این گروه کسی ظالمتر نیست هر کس باشد یا پایینتر از اینهاست یا مساوی اینها وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً شما دو کار کردید یکی مثبت (یعنی اثباتی) یکی منفی, آن مثبتتان باید منفی باشد آن منفیتان باید مثبت, آن مثبتتان این بود که برای خدا شریک قائل شدید در حالی که یک منفی است و این افترای علی الله است خدا فرمود: لَا شَرِیکَ لَهُ, (1) لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ (2) آن منفیتان باید مثبت باشد خدا فرمود وحی حق است نبوّت حق است رسالت حق است ولایت حق است شما آن را نفی کردید آنکه خدا نفی کرده شما اثبات کردید آنکه خدا اثبات کرده شما نفی کردید از شما ظالمتر دیگر چه کسی است؟! وَمَنْ أَظْلَمُ از کسی که این دو کار را نابجا انجام داد به جای نفی, اثبات به جای اثبات, نفی کرد مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللّهِ کَذِباً گفتید خدا شریک دارد در حالی که خدا لَا شَرِیکَ لَهُ گفتید اله دیگر هست در حالی که خدا لاَ إِلهَ إِلَّا الله (3) را آموخت. أَوْ کَذَّبَ بالْحَقِّ گفتید خدا وحی و نبوّت ندارد در حالی که خدا وحی و نبوّت را امضا کرده است پیامبر فرستاده است پس آنچه را خدا فرمود نیست شما میگویید هست آنچه را خدا فرمود هست شما میگویید نیست از شما ظالمتر چه کسی است؟! وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ أَلَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْوی لِلْکَافِرِینَ مگر در جهنم جا برای اینها نیست.
ص: 506
متعلق جهاد در آیه دال بر جهاد همه جانبه
آنگاه از باب ردّ العجز الی الصدر که در طلیعه همین سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» بحث شد مسئله جهاد همهجانبه را مطرح فرمود در آغاز این سورهٴ «عنکبوت» که در مکه نازل شد اینگونه فرمود ـ آیه شش همین سوره این بود ـ وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ در آنجا متعلّق حذف شد حذف متعلّق هم یدلّ علی العموم در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» یعنی آیه 69 باز هم متعلق حذف شد وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا با چه کسی جهاد بکنند هم با نفس امّاره جهاد بکنند هم با دشمن بیرون جهاد بکنند هم با ابلیس جهاد بکنند این نفس امّاره، انسان را به هوس فرا میخواند دشمن بیرون انسان را وادار میکند به سلطهپذیری به مراکز و منابع درآمد او, به استقلال او, امنیت او, آزادی او آسیب میرساند شیطان هم که در همه جا حضور سوء دارد این حصر متعلّق مفید عموم است وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا نفس خود را, شیطان را و دشمن را در جهاد اصغر و اکبر;
هدایت به صراط مستقیم، پاداش خداوند به مجاهدان
خود همین جهاد فی سبیل الله هدایت است اگر فرمود: زِدْنَاهُم هُدی (1) اگر فرمود: زَادَتْهُمْ إِیمَاناً, (2) اگر فرمود: مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ, (3) اگر فرمود: إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا (4) همه این چهار آیه و مانند آن راجع به مزید هدایت است یعنی اینها که این بخش از هدایت را دارند در راه خدا جهاد میکنند ما هدایت اینها را تکمیل میکنیم, تتمیم میکنیم, اضافه میکنیم, چرا؟ برای اینکه إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ.
ص: 507
اقسام معیّت خدا با مجاهدان در افزودن هدایت و رساندن به مطلوب
خدا سه معیّت دارد یک معیّت عام که خدا با هر چیزی با هر انسانی هست برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «حدید» که هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ یک معیّت خاصّه دارد نسبت به مؤمنین که إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ, مَعَ الْمُتَّقِینَ, (1) مع کذا و مع کذا این معیّت ویژه است که با رحمت رحیمیه همراه است یک معیّت خاصّه هم با کفار دارد که با آنهاست که در فرصت مناسب آنها را فوراً بگیرد إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ (2) همین است پس خدا یک معیّت مطلقه دارد که با رحمت رحمانیّه او همراه است هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ (3) یک معیّت خاصّه نسبت به مؤمنین دارد که هر لحظه اینها نیاز داشتند اینها را تأیید کند, یک معیّت خاصّه نسبت به کفار دارد که إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ که هر وقت مناسب بود آنها را بگیرد در اینجا این معیّت ویژه مؤمنین مطرح است فرمود: وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ این هدایت افزون, هدایت اضافی این تنها به راهنمایی نیست راهنمایی هم میکند علم بیشتر, هدایت بیشتر, رهنمود بیشتر هم میدهد قسمت مهم آن ارائه طریق نیست آن ایصال به مطلوب است گرایشی در انسان ایجاد میکند علاقهای ایجاد میکند بعضیها میبینید نسبت به مطالعه کمحوصلهاند نسبت به نماز اول وقت کمحوصلهاند بعضی بیصبرانه منتظرند که نماز اول وقتشان را بخوانند چه وقت ظهر میشود نماز اول وقتشان را بخوانند این گرایش, نعمتی است این نعمت, هدایت خاصّه است برای ایصال به مطلوب است تنها ارائه طریق نیست ارائه طریق همان هُدیً لِلنَّاسِ (4) است.
ص: 508
تبیین معیّت علی (علیه السلام) با حق در «علی مع الحق و الحق مع علی»
پرسش:...پاسخ: بله, معیّت ویژه است در بحثهای قبلی داشتیم که حق با علی است و علی با حق است آن بحثش جداست غیر از معیّت خدا با علی است معیّت خدا با علی آن معیّت ویژه است اما «علیٌّ مع الحق و الحقّ مع علی» این حق با همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و مانند آن همراه است که الحَقِّ مِن رَبِّکُ (1) یک حق است که خداست ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ (2) چیزی با خدا نیست; نبود و نیست و نخواهد بود «کان الله و لا شیء معه» (3) الآن هم کائن است «لا یکون معه شیء» بعداً هم خدا «یکون و لا یکون معه شیء» چیزی همتای خدا, همسطح خدا که با خدا باشد نیست مثل اینکه هیچ مقیّدی با مطلق نیست هیچ محدودی با نامتناهی نیست اما او چون مطلق است با همه هست آن حق, مقارن ندارد حقّی است به نام عالَم که فیض است که «الحقّ مخلوقٌ به» که در کتابهای اهل معرفت مطرح است میگویند حق, خلق است مِن وجهٍ غیر خلق است مِن وجهٍ (4) این حقّی است که وجه الله است, فیض الله است, نور الله است که الحَقِّ مِن رَبِّکُ این حق از خداست نه خدا, آن خدایی که ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ هیچ چیزی با او نیست اما فیض او, وجه او, لطف او, سِعه رحمت او که حق است این از خداست وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) با این حق است حقمحور است «علیٌّ مع الحق والحقّ مع علیّ یدور معه حیثما دار» (5) مشابه این تعبیر درباره عمار هم آمده حضرت فرمود عمار «مِن قَرنه إلی قدمه» با ایمان است (6) و عمار با حق است و حق با عمار «یدور معه حیث دار» (7) منتها تفاوت مهم در این مرجع ضمیر است.
ص: 509
1) (30) . سورهٴ بقره, آیهٴ 147; سورهٴ آلعمران, آیهٴ 60.
2) (31) . سورهٴ حج, آیات 6 و 62; سورهٴ لقمان, آیهٴ 30.
3) (32) . التوحید (شیخ صدوق), ص67.
4) (33) . ر.ک: شرح فصوص (قصیری), ص656.
5) (34) . الفصول المختارة (شیخ مفید), ص135 و 224.
6) (35) . بحارالأنوار, ج19, ص35.
7) (36) . علل الشرائع, ج1, ص223.
پرسش: روایات زیادی به این مضمون هست که با خدا باشید؟
پاسخ: با خدا باشید یعنی با دستور خدا با امر خدا با اطاعت خدا با لطف خدا با حکم خدا باشید وگرنه با مقام ذات اقدس الهی که احدی آنجا راه ندارد یعنی چطوری انسان محدود با نامتناهی معیّت داشته باشد ماییم و دستور خدا و حکم خدا با این حقّی که در قرآن فرمود: الحَقِّ مِن رَبِّکُ.
فرق معیّت علی (علیه السلام) با حق و عمار با حق
همین تعبیر را حضرت رسول(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) درباره عمار هم فرمود که «عمار مع الحق و الحقّ مع عمار یدور معه حیث دار» در بحثهای قبل هم داشتیم که فرق وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) و دیگران, فرق امام و مأموم فرق حضرت و عمار این است که در رجوع ضمیر «عمار مع الحق و الحقّ مع عمار یدور معه حیث دار» این «یدور» ضمیرش به عمار برمیگردد «یدور عمار مع الحق حیث دار الحق» عمار میبیند که حق کجاست هر جا حق بود با آن حق است اما حضرت امیر نمیبیند حق کجاست ما غیر از قرآن و عترت حقّی نداریم در نقل مربوط به حضرت امیر این ضمیر «یدور» به «حق» برمیگردد «یدور» آن حق بر مدار علی «حیث ما دار» ما اگر خواستیم بفهمیم چه چیزی حق است آیا ما یک قانون دیگری داریم غیر از اهل بیت و قرآن یا اگر خواستیم بفهمیم چه چیزی حق است باید ببینیم اینها چه چیزی گفتند اینها مستقیماً از ذات اقدس الهی میگیرند این حرف دیگر است ولی ما در جهان امکان در جهان قانونگذاری اگر خواستیم ببینیم چه چیزی حق است باید ببینیم اینها چه گفتند اینها چه کردند قول اینها, فعل اینها, تقریر اینها دلیل حقانیّت است, لذا ضمیر «یدور» به «حق» برمیگردد درباره حضرت امیر, ولی درباره عمار و امثال عمار ضمیر «یدور» به عمار و امثال عمار برمیگردد یدور عمار, سلمان, مقداد, اباذر و امثال اینها «یدور مؤمن مدار الحقّ حیث ما دار الحق» هر جا حق دور میزند او هست.
ص: 510
روایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) شاهد بر مدار حق بودن علی (علیه السلام)
شاهد این تفسیر همان بیان نورانی پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) است که عرض کرد «اللهمّ أدر الحق مع علیٍّ حیثما دار» (1) خدایا طرزی علی را ولایتمدار کن که ولیّ تو باشد که تو او را حفظ میکنی هر جا او هست حق باشد حق را تابع او قرار بده لذا ما یک قانون نوشتهای که در اسلام نداریم ما میبینیم پیغمبر چه گفت میگوییم حق است میبینیم حضرت امیر چه گفت میگوییم حق است حق را ما از اینها میگوییم کدام حق, آن حقی که در سورهٴ «آلعمران» و غیر «آلعمران» فرمود: الحَقِّ مِن رَبِّکُ نه آن حقّی که خود خداست ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ. این پایان سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» است و همه اینها ثوابهایشان نثار ارواح اهل بیت(علیهم السلام), مخصوصاً وجود مبارک امام حسن عسکری(سلام الله علیه) که فردا سالرزو شهادت اوست کلّ این ثوابها نثار روح مطهرآن حضرت.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (37) . الجمل (شیخ مفید), ص81.
الم (1 غُلِبَتِ الرُّومُ (2) فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ (3) فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ (4) بِنَصْرِ اللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (5) وَعْدَ اللَّهِ لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (6) یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ(7) أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمّی وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَکَافِرُونَ(8)) ص: 511
بررسی مفهوم واژه «ذوق» در آیات قرآن کریم
سؤالی در بخش پایانی بحثهای سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» مانده است این مطلب چون چند بار ذکر شد پاسخش هم با همان اشکالات ذکر شد آن مطلب این است که در آیه 57 سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» آمده است که کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إلَیْنَا تُرْجَعُون چون هر ذائقی, مذوق خود را از بین میبرد پیام این آیه این است که در حقیقت انسان, مرگ را میمیراند انسان نمیمیرد به دلیل اینکه انسان از دنیا وارد برزخ میشود در آنجا مرگی نیست از برزخ به ساهره قیامت منتقل میشود و مرگی نیست و از آنجا ـ انشاءالله ـ به بهشت منتقل میشود و مرگی نیست مرگ فقط در کشاکش دنیاست این انسان است که مرگ را میچشد و میمیراند و از بین میبرد گاهی گفته میشود که به جهنمیها میگویند ذُوقُوا در حالی که در آنجا ذوق استعمال شد ذائق استعمال شد با اینکه جهنم محیط به کافرین است و از بین نمیرود این سؤال چند بار مطرح شد جهنم یک اصل کلی است یک چیز جامع همه تبهکاران است جهنم, محیط به کافرین است و در تعبیرات قرآنی هم نیامده که خدا به انسان جهنمی بگوید جهنم را بچش جهنم, مذوق نیست چه اینکه ذائق هم نیست جهنم یک فضای گداختهای است که دوزخیان را در جهنم میاندازند اما عذابها چه به صورت حمیم چه به صورت ضریع که آن بوته پرتیغ است و مانند آن, آن آب داغ را آن غذای پرتیغ را به جهنمیها میگویند: ذُوقُوا (1) او هم میچشد یا میخورد و هضم میکند اما با تلخی با سختی با دشواری؛ ذائق, مذوق را هضم میکند آنجا هم همینطور است بنابراین کلمه ذوق معنای خاصّ خودش را دارد، همهجا هر ذائقی مذوق را هضم میکند ذائق, جهنم را ذوق نمیکند در قرآن چنین تعبیری هم نیامده ذائق آن آب داغ را آن طعام اثیم را آن غِسلین را که لاَیَأْکُلُهُ إِلَّا الْخَاطِئُونَ (2) آن ضریع را, آن بوته پرتیغ را میخورد و میچشد کسی که مرتب با گفتارش با رفتارش با نوشتارش به این تیغ میزند به آن تیغ میزند خب در جهنم همین ضریع را به او تغذیه میکنند غرض این است که ذائق همه جا معنای خودش را دارد ذائق, مذوق را هضم میکند و انسان است که مرگ را میچشد و میمیراند.
ص: 512
استناد پیروزی ایران در مقابل روم با استفاده از مفهوم آیه
اما سورهٴ مبارکهٴ «روم» آغازش همان حروف مقطّعه است که بحث مبسوطش در اول سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت یک قصّه تاریخی را قرآن کریم نقل میکند و آن این است که در آن روز دو قطب در خاورمیانه به سر میبردند یکی امپراطوری ایران بود یکی هم امپراطوری روم این روم, گفتند همان رُم است که در اثر قدرت فراوانی که پیدا کرده آسیای صغیر را گرفته شرق و غرب را توسعه داده این رُم شرقی شده روم با واو که نزدیک کشورهای اسلامی بود و مرکزش هم استامبول بود آن روز دو قطب در خاورمیانه بیشتر نبود یکی قطب امپراطوری ایران بود یکی هم قطب امپراطوری روم نظیر اینکه در سابق قطب سوسیالیستی شوروی بود یکی هم آمریکا یکی متلاشی شد دیگری هم ـ انشاءالله ـ به برکت صاحب امروز متلاشی خواهد شد اگر سابقاً گفته میشد شوروی شکست خورد یعنی آمریکا پیروز شد دیگر لازم نیست آن فاعل پیروز ذکر بشود برای اینکه بیش از دو قطب رسمی آن روز نبود و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی از هیچ کس شکست نمیخورد مگر از آمریکا, آمریکا هم از هیچ کس شکست نمیخورد مگر از شوروی اگر سابقاً میگفتند شوروی شکست خورد یعنی آمریکا پیروز شد اگر میگفتند آمریکا شکست خورد یعنی شوروی پیروز شد اگر آن مفعول را بیان کنند فاعل مشخص است دیگر لازم نیست که بگویند چه کسی پیروز شد آن روز در این بخش از خاورمیانه و بخشی از غرب غیر از این دو امپراطوری بزرگ کسی نبود امپراطوری روم بود و امپراطوری ایران اگر گفته شد روم شکست خورد یعنی امپراطوری ایران پیروز شد غُلِبَتِ الرُّومُ یعنی امپراطوری ایران پیروز شد.
ص: 513
عدم اثبات استناد نشاط مشرکان از شکست روم به کفر ایرانیان
این غُلِبَتِ الرُّومُ برخیها نقل کردند که مسلمانها متأثّر شدند و غمگین شدند و مشرکان مکه خوشحال شدند گفتند چون ایرانیان مجوساند و اهل کتاب نیستند اینها در نبرد پیروز شدند رومیها که مسیحیاند و اهل کتاباند شکست خوردند همانطوری که در این جنگ کسانی که اهل کتاب نیستند پیروز شدند و کسانی که اهل کتاباند شکست خوردند مشرکان هم که اهل کتاب نیستند پیروز میشوند مسلمانها که اهل کتاباند شکست میخورند این باعث نشاط مشرکان و اندوه مسلمانها شد (1) این را شما بررسی کنید ببینید یک تاریخ مستند قطعی دارد یا روایت صحیح معتبری دارد یا نه به این بند است نه به آن, اگر یک وقت بگویند مجوس, مشرک است اینچنین نیست این موافق با قرآن کریم نیست برای اینکه قرآن کریم شش طایفه را مقابل هم شمرده یکی از آن طوایف ششگانه مجوس است که در برابر مشرکین است در سورهٴ مبارکهٴ «حج» این بحث را قبلاً ملاحظه فرمودید آیه هفده سورهٴ مبارکهٴ «حج» این است إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا که ناظر به مسلمانهاست وَالَّذِینَ هَادُوا که ناظر به یهودیهاست وَالصَّابِئِینَ که ناظر به صابئین است وَالنَّصَاری که ناظر به نصاراست وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا خب این تفصیل قاطع شرکت است مجوس, مشرک نیست بتپرست نیست شما از ایرانیان قدیم بتپرستی سراغ ندارید که اینها بت میپرستیدند گروهی به نام ثنویّه بعد در گوشهای از ایران زمین پیدا شدند ولی ثنوی غیر از مجوس است پس طبق آیه هفده سورهٴ مبارکهٴ «حج» مجوس غیر از مشرک است نمیشود گفت که همانطوری که مجوس که اهل کتاب نیست پیروز شد ما هم پیروز میشویم برای اینکه این آیه ـ با توجه به اینکه تفصیل قاطع شرکت است ـ مجوس را در قبال مشرکین قرار داد پس تاریخ معتبری باید پیدا بشود روایت صحیحی پیدا بشود که ثابت کند که سرّ نشاط مشرکان و اندوه مسلمانها این است که چون ایرانیها اهل کتاب نبودند و مسیحیها اهل کتاب بودند این کسانی که اهل کتاب نیستند پیروز شدند و کسانی که اهل کتاباند شکست خوردند این یک تفأل نسبی برای مشرکان باشد ولی هیچ سندی ندارد.
ص: 514
1) (3) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص228; الکشاف, ج3, ص466
بررسی راز خوشحالی مؤمنان در روز پیروزی رومیان
آنگاه ما باید ببینیم که این نشاطی که هست چیست اندوه مسلمانها ذکر نشده و نشاط مشرکان هم ذکر نشده فقط نشاط مؤمنان ذکر شده باید ببینیم رازش چیست. فرمود: غُلِبَتِ الرُّومُ ٭ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ امپراطوری ایران به رم حمله کرد این أَدْنَی الْأَرْضِ این الف و لامش یا به ارض عرب برمیگردد که معهود مسلمانهای حجاز است یعنی نزدیکترین منطقه به شما که همان شام باشد ایرانیها در منطقه شام بر رومیها پیروز شدند که شام ادنای ارض عرب است یا نه, أَدْنَی الْأَرْضِ یعنی ارض روم, امپراطوری ایران آنقدر حمله کرد مهاجمانه وارد شد تا مردم روم را در نزدیک سرزمین آنها از پا در آورد خب اگر اینها اینقدر قدرت دارند که از منطقه خودشان خیلی فاصله بگیرند و نزدیک منطقه رومیها آنها را از پا در بیاورند معلوم میشود که رومیها خیلی ضعیفاند و اینها خیلی قوی. خب این بخش از روم در شمال غربی ایران واقع است در شمال غربی ایران ترکیه اینطور است از آیه برنمیآید که مسلمانها اندوهگین شدند (یک) و مشرکان خوشحال شدند (دو) فقط در روزی که رومیها پیروز شدند آن روز مسلمانها خوشحال شدند این تعبیر نشان میدهد که زمینه نشاط و سرور مسلمانها از پیروزی رومیهاست این را شاید بعضیها خواستند وسیله قرار بدهند ببینیم آیا آیه این را هم دلالت میکند یا آیه این را نمیخواهد بگوید اگر ما نتوانستیم ثابت کنیم که نشاط مسلمانها در اثر پیروزی مسیحیها باشد آن وقت معنای خاصّ خودش را پیدا میکند.
استناد به کلام ابوریحان بیرونی در عدم کفر و الحاد ایرانیان
ص: 515
حالا ملاحظه بفرمایید فرمود: غُلِبَتِ الرُّومُ ٭ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ اینها بعد از اینکه شکست خوردند پیروز میشوند جمله معترضه در وسط برای حساسیّت مطلب است که مبادا آن که غالب شد خیال کند که قدرت به دست اوست و آن که مغلوب شد خیال کند که هیچ سهمی از قدرت ندارد نه, در هر دو حال لِلَّهِ الْأَمْرُ این تقدیم خبر بر مبتدا مفید حصر است کار فقط دست خداست لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْد یعنی مِن قبل فتح غالب و مِن بعد فتح غالب, مِن قبل شکست مغلوب و مِن بعد شکست مغلوب در هر چهار حالت قدرت در دست خداست لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ قبل فتح و قبل شکست خوردن وَمِنْ بَعْدُ بعد فتح و بعد شکست خوردن اما اینکه فرمود: وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ یعنی این رومیها الآن شکست خوردند ولی بعداً پیروز میشوند این سین علامت تسویف است یعنی بعداً پیروز میشوند اما خب تا چه وقت؟ فرمود: فِی بِضْعِ سِنِینَ این فِی بِضْعِ یعنی بین سه تا ده سال از سه سال تا ده سال این مقطع هر چه اتفاق بیفتد میگویند فِی بِضْعِ سِنِینَ پس رومیها که الآن شکست خوردند بعداً پیروز میشوند یا بعد از سه سال یا تا نُه سال و ده سال یعنی تا سه سال پیروز نمیشوند از سه سال تا ده سال این وسطها اگر حادثهای پیش آمد اینها پیروز میشوند پس تفسیر سین سَیَغْلِبُونَ با این فِی بِضْعِ سِنِینَ است کار به دست خدای سبحان است حالا یا مقدَّر و مصلحت این است که بعد از سه سال باشد یا مصلحت این است که بعد از چهار سال یا پنج سال هر سالی که خدای سبحان خواست انجام بدهد.
ص: 516
سرّ نشاط مؤمنان در هم زمانی پیروزی مسلمانان در بدر با پیروزی رومیان
پس تا حال ما از آیه دلیلی پیدا نکردیم که با پیروزی ایرانیها مشرکان خوشحال بشوند با شکست رومیها مسلمین نگران بشوند ولی اینکه فرمود بعد از اینکه رومیها شکست خوردند پیروز میشوند در ظرف پیروزی رومیها آن روز یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ خب این روز همان روزی است که گفتند جنگ بدر اتفاق افتاده و مسلمانها در بدر پیروز شدند خب فرح و نشاط مسلمانها برای پیروزی آنها در جنگ بدر است نه برای اینکه رومیها بر ایرانیها پیروز شدند آیا این حرف سند دارد که چون رومیها شکست خوردند مسلمانها غمگین شدند و چون ایرانیها پیروز شدند مشرکان خوشحال شدند و این حرف سند ندارد روایت معتبری هست یا فقط همان «قیل» که کشاف و امثال کشاف نقل کردند این امر مهم به سندی, جایی متّکی است که ما بگوییم ایرانیها چون اهل کتاب نبودند با اینکه ظاهر قرآن این است که اینها در برابر مشرکاند.
استناد به کلام ابوریحان بیرونی در عدم کفر و الحاد ایرانیان
قبلاً هم حرف مرحوم ابوریحان بیرونی به عرضتان رسید بعد از اینکه وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) در خاورمیانهای که بین شرک و الحاد به سر میبرد یا عدّهای مشرک بودند یا عدّهای ملحد بودند قیام کرد آن براهین توحید را اقامه کرده اثر نکرد و دست به تبر گذاشت و اینها را ریز ریز کرد و خیلیها را منفعل کرد تا حدودی اثر کرد اما مراسم حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ (1) پیش آمد وجود مبارک ابراهیم خلیل آن آتشسوزی را تحمل کرد و در امواج آتش وارد شد و یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (2) درست است آن روز وضع رسانهها مثل رسانههای کنونی نبود اما حادثه به قدری مهم بود که در ظرف مدت کوتاهی کلّ خاورمیانه را گرفت از آن به بعد افرادی که در سرزمینهای روشنی زندگی میکردند حافظ آثار وجود مبارک ابراهیم خلیل بودند بعد هم البته انبیای ابراهیمی آمدند و مسئله توحید را حفظ کردند. ابوریحان بیرونی نام دو منطقه را میبرد از یکی گله میکند و از یکی حقشناسی آنجا که حقشناسی میکند میگوید یونان بالأخره آن آثار ابراهیم خلیل را حفظ کرده است سقراطی بود برای حفظ توحید تا مرز شهادت رفت آن سم را نوشید که بالأخره شرک را امضا نکرد الحاد را امضا نکرد توحید را حمایت کرد و مسمومانه شهید شد بعد افلاطون پیدا شد بعد ارسطو پیدا شد نگذاشتند شرک و بتپرستی در یونان سامان بپذیرد, گِلهای که دارد از هند گِله دارد که علمای هند نتوانستند کار سقراط را بکنند متأسفانه آنجا سخن از برهمن و بودا و امثال ذلک آمد, آمد که آمد هنوز هم که هنوز است اینها هست و مسئله گاوپرستی و موشپرستی و امثال ذلک در این سرزمین وسیع راه پیدا کرده و از بین نمیرود (3) اشکال ایشان نسبت به علمای هند است اوایل امسال بود یا اواخر سال گذشته بود عدّهای از هند آمده بودند ما همین قصه را برای آنها گفتیم, گفتیم جای گِله از علمای هند هست من دیدم اشک از چشم دانشمندان و علمای هند ریخته شد که بله, نیاکان ما قصور کردند تقصیر کردند توحید را یاری نکردند و همچنان مسئله بودا و برهمن مطرح است اساس کار به عهده علمای دین است که حافظ توحید باشند درباره ایران چنین حرفی نبود که اینها بتپرست بودند و شرک داشتند و هیچ وقت ایرانی این کار را نمیکرد.
ص: 517
عدم امکان هم زمانی پیروزی رومیان با نشاط مسلمانان دال بر نظر مختار
بنابراین این اگر تاریخ است ببینیم این تاریخ معتبری است یا نه, اگر روایت است روایت معتبری هست یا نه, دلیلی تا حال پیدا نکردیم که معتبر باشد روایت صحیح باشد که ثابت کند وقتی ایرانیها پیروز شدند مشرکان خوشحال شدند برای اینکه اینها اهل کتاب نیستند وقتی ایرانیها پیروز شدند مسلمانها نگران شدند برای اینکه یک غیر کتابی بر کتابی پیروز شده این نیست اما اینکه گفتند: یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ این فرح برای آن است که همان روز ـ که بعدها البته روشن شد ـ که رومیها پیروز شدند همان وقت روز جنگ بدر بود که مسلمانها پیروز شدند این نشاط مسلمانها به سبب فتح خودشان است وگرنه تا خبر پیروزی رومیها به مسلمانها برسد خب چند روز طول کشید اما آنجا همان روز خوشحال شده باشند دشوار است که همان روزی که رومیها پیروز شدند همان روز مسلمانها خوشحال شده باشند پس اگر فرح و نشاطی نصیب مسلمانها شد در اثر جنگ بدر بود نه بر اثر پیروزی رومیها بر ایرانیها.
استفاده از دو قاعده اصولی در تطبیق یَوْمَئِذٍ بر روز بدر
پرسش:... پاسخ: بله خب دلیل میخواهد یعنی اگر ما قرینه داشته باشیم میتوانیم بگوییم یَوْمَئِذٍ یعنی در آن عصر, میبینید در اصول دو قانون است یکی اینکه استعمال, اعم از حقیقت و مجاز است یک یعنی یک اصل, دو: اصل در استعمال, حقیقت است این دو قاعده اصولی هر کدام جای خودشان را دارند هیچ تعارضی هم بین قاعدتین نیست اینکه میگویند اصلِ در استعمال, حقیقت است معنایش آن است که یک: لفظی که ما از متکلّم شنیدیم یا در کتاب او خواندیم ما موظّفیم این لفظ را بر معنای حقیقی حمل کنیم نمیدانیم چه کسی اراده کرده حقیقی اراده کرده یا مجازی اراده کرده وظیفه ما این است که اصلِ در استعمال, حقیقت است این را بر معنی حقیقی حمل کنیم, دو: اگر ما میدانیم آن متکلّم یا آن نویسنده این لفظ را در این معنا استعمال کرد چون این لفظ را در این معنا استعمال کرد ما نمیتوانیم بگوییم این مستعمل فیه معنای حقیقی است چرا, چون استعمال اعم از حقیقت و مجاز است این متکلّم این لفظ را در این معنا استعمال کرد بسیار خوب, ما هم میفهمیم که مقصودش این معناست, اما حالا این معنا, معنای حقیقی این لفظ است یا معنای مجازی این, اصلِ در استعمال, اعم است این دو قاعده را در اصول برای همین تبیین کردند که اصل در استعمال, حقیقت است یک قاعده, استعمال اعم از حقیقت و مجاز است این دو قاعده, ماییم و کلمه یَوْمَئِذٍ خب ما این یَوْمَئِذٍ را نمیدانیم به معنای عصر است یا به معنای همان روز, خب ظاهرش این است که همان روز است نه آن عصر نه چند ماه قبل نه چند ماه بعد, اگر ما دلیل معتبری داشته باشیم که یَوْمَئِذٍ یعنی در دو ماه قبل یا دو ماه بعد خب میگوییم استعمال اعم از حقیقت و مجاز است. غرض این است که آن حرف به جایی بند نیست تا ما بگوییم که چون ایرانیها اینطور بودند.
ص: 518
سخن شیخ اشراق درباره موحّد بودن حکمای ایران دال بر نظر مختار
خب خدا غریق رحمت کند مرحوم شیخ اشراق را این ابتکاری دارد که در بین حکمای اسلامی کمنظیر است او اصرار دارد که حکمای خسروانی در ایرانزمین موحد بودند و ما حکیم مشرک در ایران نداشتیم حکیم غیر الهی در ایران نداشتیم اصرار مرحوم شیخ اشراق همین است ایشان از همین سهرورد زنجان است میبینید از یک روستای دورافتاده خدا چه خلق میکند همان شیخ اشراق در حکمة الاشراق دارد که تاکنون ما وقفنامهای کشف نکردیم که خدا علمی را وقف مردم سرزمینی بکند (1) شما الآن تاریخ علما و بزرگان را نگاه میکنید میبینید در تمام گوشههای ایران علمای بزرگ برخاستند معلوم میشود که علم, وقف یک سرزمین خاصّی نیست شما کمتر محلّی پیدا میکنید کمتر روستا یا شهری پیدا میکنید که مفاخر نداشته باشند خود شما بزرگان هم بالأخره از هر گوشه ایران آمدید خب از روستایی که خیلی نزدیک هم نیست قدری دورافتاده است به نام سهرورد این بزرگان برخاستند ایشان اصرار دارد که در ایران ما حکیم ملحد یا حکیم مشرک نداشتیم.
تقابل مجوس با مشرک در قرآن دال بر عدم الحاد ایرانیان
پرسش: چندتا حکیم غیر از توده مردماند؟
پاسخ: نه, توده مردم مشرک نبودند بتپرست نبودند.
پرسش: پس اگر اینطور است اسلام به ایران چه داد؟
پاسخ: اسلام به مسیحیّت چه چیزی داد به یهودیّت چه چیزی داد یهودی که مشرک نبود مسیحی که مشرک نبود صابئین که مشرک نبودند.
ص: 519
1) (7) . ر.ک: حکمةالاشراق (سهروردی), ص9.
پرسش: ثنویت؟
پاسخ: گروه خاصی بودند در ایران زمین نه اینکه ایرانیها ثنوی بودند نه اینکه مجوس, ثنوی بود خب مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) درباره مجوس هم دارد که میشود از اینها ذمّه گرفت برای اینکه پیغمبری داشتند, کتابی داشتند (1) منتها همانطوری که یهودیها یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ اینجا هم یک عدّه بودند که دست به چنین کاری زدند ما بتپرست در ایران نداشتیم ما ملحد در ایران نداشتیم یک وقت است که شما میبینید در یک کشور پهناوری چهار نفر چهار فکر جدا دارند آن حرف دیگر است در مسیحیها همینطور است در یهودیها همینطور است در صابئین همینطور است آیه هفده سورهٴ «حج» مجوس را در برابر مشرکین قرار داد معلوم میشود مجوس, مشرک نیست و فرمایش شیخ اشراق این است که خسروانیها که بالأخره رهبری فکر مردم را به عهده داشتند اینها موحد بودند گروهی حالا پیدا شده به نام ثنوی حرف دیگر است. آن باید ثابت بشود اگر یک تاریخ معتبر قطعی داشته باشیم خب مورد قبول است, اگر روایت معتبری داشته باشیم مورد قبول است.
بررسی زمینه استناد نشاط مشرکان به کفر ایرانیان
شما میبینید در بحثهای فقهی, خدا این فقهای ما را با انبیا و اولیا محشور کند اینها خیلی تلاش کردند هم فنّ رجال را نوشتند هم فن درایه را نوشتند الآن یک محقّق بخواهد ثابت کند که فلان روایت ضعیف است یا نه, خیلی دشوار نیست اینقدر کتاب رجال و درایه نوشته شده که این کار آسان است اما ما در بخشهای دیگر مشکل جدّی داریم روایات تفسیر, روایات مقتل, روایات تاریخ, روایات اخلاق, روایات حقوق اینجاها مشکل جدی است شما میبینید یک روایت مرسل مثلاً در تفسیر نورالثقلین نقل شده فوراً میگوییم که قرآن را باید اهل بیت معنا کنند و به آن تمسّک میکنیم.
ص: 520
1) (8) . جواهرالکلام, ج21, ص228 ـ 230.
پرسش:... پاسخ: نه آن تثلیث را خود قرآن ذکر میکند گروهی از آنها بودند و آنها را ابطال میکند ولی نصارا را در برابر مشرکین قرار میدهد نه اینکه نصارا مشرک باشند لذا اهل کتاباند احکام ذمّه بر اینها بار است.
نصرت الهی در پرتو عزّت و رحمت الهی
ولی آن لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ را هم باز اینجا روشن میکنند اینکه فرمود: وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ مؤمنون خوشحال میشوند به چه چیزی؟ بِنَصْرِ اللَّهِ, فرمود: بِنَصْرِ اللَّهِ خوشحال میشوند یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ٭ بِنَصْرِ اللَّهِ که این متعلّق و مفعولواسطه است به آن یَفْرَحُ خدا البته یَنصُرُ مَن یَشَاءُ و مشخص کرده است که چه گروهی را یاری میکند فرمود: إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ (1) خدای سبحان دو اسم از اسمای حسنای خود را دلیل این مطلب قرار داد چرا لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ برای اینکه او عزیز مطلق است, قادر مطلق است, نفوذناپذیر است عزّت به معنای غلبه نیست در آیات قبل هم گذشت عزّت به معنای نفوذناپذیر است انسانی که نمیشود در او نفوذ پیدا کرد نمیشود به وسیله هیچ کس او را فریب داد این دارای عزّت است زمینی که با هیچ بیل و کلنگی شکاف برنمیدارد نمیشود از آن کاست میگویند ارضٌ عزاز یعنی زمین سِفتی است این همان بیان نورانی امام عسکری(سلام الله علیه) که «مَن کانَ مِن الفقهاء صائناً لنفسه» یعنی همین! صائن به معنای عادل, صائن به معنای متّقی, صائن به معنای کسی که مواظب بر واجبات و ترک محرّمات است نیست چون آن جملههای بعدی آن را حل میکند «مخالفاً لهواه مطیعاً لأمر مولاه» (2) اینها معنای تقوا و عدالت را میرساند «صائناً لنفسه» یعنی فریب نمیخورد یعنی هیچ کس نمیتواند او را با وسوسه یا دردهای ناروا او را از پا در بیاورد این «صائناً لنفسه» میشود عزیز, پس یک موجود نفوذناپذیر را میگویند عزیز چون نفوذناپذیر است پیروز است آنوقت غلبه, لازمه عزّت است نه معنای عزّت, پس او عزیز است و قادر است و نفوذناپذیر چه کسی را پیروز میکند رحیم است هر که را بخواهد بر اساس حکمت انجام میدهد این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که از محکمات روایات ماست در دعای صحیفه سجادیه همین است «یا مَن لا تبدّل حکمته الوسائل» (3) ای خدایی که با هیچ توسل نمیشود کاری کرد که شما ـ معاذ الله ـ بر خلاف حکمت کار کنید با هیچ وسیلهای نمیشود مسیر حکمت شما را برگرداند که شما جایی ـ خدای ناکرده ـ کاری غیر حکیمانه انجام بدهید «یا مَن لا تبدّل حکمته الوسائل» اینجا هم فرمود رحیم است میداند به چه کسی رحم بکند بنابراین آن تفسیر و آن رواج تام نیست بعد فرمود این وعده خداست ما به مسلمانها وعده دادیم یعنی بین سه تا ده سال وضع بدر و اینها پیش آمد و همانطور هم شد پیشآمد این وَعْدَ اللَّهِ که این مفعول مطلق است برای فعل محذوف یعنی «وعد الله وعده» منتها چون «الله» و «وَعَد» حذف شد این کلمه «الله» به عنوان مضافالیه مصدر ذکر شد.
ص: 521
تخلف ناپذیری وعده الهی در نصرت مؤمنان
پرسش:... پاسخ: بله, فرمود: لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ممکن است در یک روز اتفاق بیفتد صحبت این بود که حالا که یک روز اتفاق افتاده مسلمانها از کجا میفهمند که ایرانیها پیروز شدند آیه هم که نازل نشده تا خبر به اینها برسد چند روز طول میکشد اینچنین نیست که اگر ایرانیها پیروز شدند همان روزی که ایرانیها پیروز شدند مسلمانها خوشحال بشوند باید بگوییم بعد از دو, سه ماه خوشحال شدند اما این یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ این ناظر به پیروزی خود مسلمانهاست در جنگ بدر این وعده الهی است این صغرا که «وَعَدَ الله وَعْدَه» (یک) لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ این کبرای قضیه است که خدا خلف وعده نمیکند این به نحو قضیه حقیقیه است چون خدا خُلف وعده نمیکند پس این وعده خدا قطعی است خب اینکه وَعْدَ اللَّهِ خدا وعده داد یک قضیةٌ واقعة به مسلمانها وعده داد اما آن یک قضیه حقیقیه است که لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ خدا خُلف وعده نمیکند مستحضرید که قضایایی که چه در قرآن چه در روایات واقع شده است قضیه بیجهت نیست جهت, آن کیفیت پیوند محمول و موضوع را به هم میرساند اگر گفتیم «زیدٌ قائم» برای اینکه معلوم بشود این قیام برای زید ضروری است یا نه, میگوییم ضروری نیست میگوییم «زیدٌ قائمٌ بالإمکان» اما اگر خواستیم بگوییم این محمول برای موضوع ضروری نیست میگوییم «زید ناطق بالضروره» منتها این ضرورت ضرورت ذاتی است قرآن کریم وقتی محمولی را به عنوان اسمی از اسمای حسنا به خدای سبحان اسناد میدهد یا به وحیاش اسناد میدهد یا به انبیا اسناد میدهد گاهی جهت قضیه را ذکر میکند جهت قضیه که ضرورت است یا امکان است ذکر میکند آنجا که دارد لَعَلَّ, (1) لَیْتَ (2) معلوم میشود ضروری نیست آنجا که دارد لِمَن یَشَاءُ, (3) إِن شَاءَ (4) معلوم میشود ضروری نیست اما آنجایی که میفرماید: لاَ رَیْبَ فِیهِ این لاَ رَیْبَ فِیهِ قرآن کریم به مثابه بالضروره منطق است جامِعُ النّاس لِیَومٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (5) یعنی «المعاد آتٍ بالضروره», «المعاد موجود بالضروره» این کتاب آیه هدایت است بالضروره, ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ که هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (6) است. اینگونه از تعبیرات به اصطلاح قرآنی همان تعبیر «بالضروره» است پس آنجا که دارد لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ, (7) لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (8) و مانند آن مفید امکان است آنجا که دارد لِمَن یَشَاءُ مفید امکان است آنجا هم که دارد لاَ رَیْبَ فِیهِ مفید ضروره است اما قضیه لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ چه قضیهای است خب این قضیه ضروریه است.
ص: 522
1) (12) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 63؛ سورهٴ شوری, آیهٴ 17؛ سورهٴ طلاق, آیهٴ 1.
2) (13) . سورهٴ قصص, آیهٴ 79؛ سورهٴ یس, آیهٴ 26؛ سورهٴ زخرف, آیهٴ 38.
3) (14) . سورهٴ بقره, آیهٴ 261.
4) (15) . سورهٴ بقره, آیهٴ 70.
5) (16) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 9.
6) (17) . سورهٴ بقره, آیهٴ 2.
7) (18) . سورهٴ بقره, آیهٴ 21.
8) (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 189.
تبیین تفاوت دیدگاه امامیه و معتزله در تخلف ناپذیری وعده الهی
وقتی از اشاعره سؤال میکنی این میگوید قضیه ممکنه است ممکن است خُلق وعده بکند ما چه میدانیم چون حُسن و قبح عقلی را که قائل نیست عمده آن نزاع بین امامیه و معتزله است معتزله میگوید یقیناً خدا خُلف وعده نمیکند ما هم میگوییم یقیناً خدا خُلف وعده نمیکند منتها تفاوت اساسی ما و آنها طبق رهنمود اهل بیت این است که ما میگوییم «یَجِبُ عن الله» او میگوید «یجب علی الله» او ـ معاذ الله ـ خدا را محکوم یک امر میداند میگوید خدا حتماً باید به وعدهاش عمل بکند وگرنه خُلف وعده قبیح است ما میگوییم حتماً میکند نه حتماً باید بکند ما یک قانون نوشته یا نانوشتهای نداریم در خارج که آن قانون ـ معاذ الله ـ بر خدا حکومت کند هر چه در جهان هست فعل و فیض اوست فعل خدا, فیض خدا که حاکم بر او نیست او قدرت مطلقه دارد ارادهاش به استناد آن قدرت مطلقه است حکمت مطلقه دارد علم مطلقه دارد این خدایی که حیّ است و قیّوم است و ازلی است و ابدی است و علیم است و قدیر است یقیناً خُلف وعده نمیکند میشود «یَجِب عن الله».
گستردگی زمینه تقیّه سبب سختی شناختن علمای راستین شیعه
اما معتزله میگویند «یَجِب علی الله» برای تشخیص اینکه کدام یک از بزرگان شیعهاند یا کدام یک از بزرگان سنّی به صِرف اینکه نام فلان خلیفه را با اجلال و تکریم میبرند نیست تقیّه کارهایی کرده است که روزی سیدناالاستاد مرحوم آیت الله العظمی داماد در اثنای فقه این روایت را که میخواند من دیدم این سیّد اولاد پیغمبر اشک از چشمش ریخت روایت از وجود مبارک ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) است این به هارون(علیه لعائن الله و الملائکة و الناس اجمعین) صریحاً فرمود «یا أمیرالمؤمنین» من دیدم این سید دارد گریه میکند خب این اشک دارد از این قضایا در عالَم زیاد است اگر ما میبینیم امام معصومی به خلیفهای که کارش بیّنالغی است بگوید «یا امیرالمؤمنین» میفهمیم تقیّه تا کجاست اگر چهارتا عالِم, چهارتا دانشمند, چهارتا شاعر از چهارتا خلیفه حمایت کردند تعریفشان کردند این دلیل بر تسنّن آنها نیست ما اگر خواستیم در فقه بفهمیم این فقیه شیعه است یا سنّی به مدح و قدحی که با تقیّه همراه است نمیشود تشخیص داد اگر سه طلاقه را, عمره تمتّع را, عمره حج را, کیفیت وضو را به روال امامیه فتوا میدهد خب معلوم میشود شیعه است راه شیعهشناسی, مدح و قدح نیست که پر از تقیه است راه شیعهشناسی شناختن آن فتواست اگر خواستیم ببینیم این حکیم شیعهمشرب است یا سنّی ببینیم جبر و تفویض را چطور حل میکند بدا را چطور حل میکند توحید را چطور حل میکند عصمت را چطور حل میکند نبوّت را, وحی را, ولایت را, امامت را چطور حل میکند از چه کسی حمایت کرده از چه کسی تعریف کرده از چه کسی تمجید کرده نسبت به چه کسی اجلال کرده نسبت به چه کسی تکریم کرده بازار تقیّه فراوان بود شما ببینید غالب حکما بین «یجب عن الله» و «یجب علی الله» فرق گذاشتند ما حکیمی نداریم که بگوید بر خدا واجب است که فلان کار را بکند همه اینها از بوعلی و دیگری گرفته تعبیر همه این است که «یجب عن الله» یقیناً خدا مؤمن را به جهنم نمیبرد نه اینکه باید نبرد پس لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ «بالضرورة الناشئة عن الله» نه «بالضرورة الحاکمة علی الله».
ص: 523
«و الحمد لله ربّ العالمین»
الم (1 غُلِبَتِ الرُّومُ (2) فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ (3) فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ (4) بِنَصْرِ اللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (5) وَعْدَ اللَّهِ لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (6) یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ(7) أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمّی وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَکَافِرُونَ(8)) سرّ بیان شکست رومیان در ابتدای سوره روم
سورهٴ مبارکهٴ «روم» چون در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی همان اصول دین است لذا مطالب مهمّ این سورهٴ مبارک همان اصول اعتقادی است البته خطوط کلی اخلاق و حقوق را هم به همراه دارد اول یک جریان تاریخی را ذکر میفرماید که غُلِبَتِ الرُّومُ رومیها شکست خوردند شکست روم احتیاج به وحی نداشت برای اینکه یک امر مهمّ خاورمیانهای بود و غالب کشورها از نبرد بین ایران و روم باخبر بودند و شکست یکی و پیروزی دیگری برای همه روشن میشد حالا یا در مدت کوتاه یا در مدت طولانی.
پرسش: اصلِ این خبر برای چیست؟
پاسخ: اصلِ این خبر برای آن است که بفرماید بعداً همینها که شکست خوردند پیروز میشوند و بفرماید که پیروزی و شکست طبق قضا و قدر الهی است و خدای سبحان مدبّر و مدیر کلّ عالَم است منتها هر موجودی را با مبادی خاصّ او رهبری و تدبیر میکند بنابراین صِرف اشاره به اینکه یک قضیه تاریخی واقع شده است این کار قرآن کریم نیست قرآن کریم قصص انبیا را نقل میکند یا انبیا با الله یا انبیا با مردم اما یک قصه عادی که در یک گوشه زمین اتفاق افتاده باشد که صِبغه دینی نداشته باشد قرآن, کتاب تاریخ نیست که آن را نقل بکند.
ص: 524
بررسی احتمالات مطرح در نشاط مشرکان از پیروزی ایران بر روم
فرمود: غُلِبَتِ الرُّومُ حالا روایاتی که در تفسیر شریف کنزالدقائق هست آنها هم یکی پس از دیگری بررسی میشود که سرّ اینکه عدّهای خوشحال شدند چیست آیا مشرکان از پیروزی ایرانیها خوشحال شدند برای آن است که هر دو مشرک بودند یا برای آن است که هر دو اُمّی بودند که در بعضی از تعبیرات آمده است که مشرکان میگفتند ایرانیها اُمّیاند ما هم امّی و امّی بر اهل کتاب پیروز شد ما هم بر اهل کتاب پیروز میشویم (1) آیا جامع مشترک بین ایران و مشرکان حجاز شرک است یا امّی بودن است یا نشاط مشرکان حجاز برای آن است که یک پیوند نظامی, اقتصادی با ایران داشتند اگر همپیوندهایشان, همپیمانانشان پیروز بشوند اینها خوشحال میشوند غرض آن است که از این نشاط مشرکان برنمیآید که ایرانیها مشرک بودند چون دلیلی هم نداریم آن هم در بعضی از روایات هست که مشرکان خوشحال شدند (2) از آیه برنمیآید.
امکان استفاده هم زمانی نشاط مؤمنان با پیروزی روم از آیه
فقط از آیه این قسمت برمیآید که وقتی رومیها پیروز شدند همزمان مسلمانها خوشحال میشوند خب آیا خوشحالی مسلمین برای آن است که رومیها بر ایرانیها پیروز شدند که این دلیل میخواهد یا نه, برای اینکه همزمان جریان جنگ بدر اتفاق افتاده و در بدر مسلمانها پیروز شدند همزمان یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ٭ بِنَصْرِ اللَّهِ نصر خدا نسبت به مؤمنان است وعده خدا نسبت به مؤمنان است در همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» آخرین آیه یعنی آیه شصت این است فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاَیُوقِنُونَ این از باب ردّ العجز الی الصدر نشان میدهد که صدر و ساقه این سورهٴ نورانی ناظر به پیروزی مسلمانهاست بنابراین اگر وعده است وعده الهی نسبت به پیامبر و پیروان آن پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) است چنین وعدهای را خدا نه به رومیها داد نه به دیگران, نصر خدا برای پیامبران و پیروان آنهاست چنین وعدهای را نه به اهل شرق داد نه به اهل غرب بنابراین اثبات اینکه مشرکان خوشحال شدند از آیه برنمیآید هذا اولاً و اگر مشرکان خوشحال شدند در اثر پیروزی ایرانیها برای آن است که هر دو مشرکاند هرگز برنمیآید برای اینکه هر دو امّیاند که برخیها نقل کردند یُحتمل, اینها پیمان نظامی یا اقتصادی با هم داشتند یحتمل, از صِرف نشاط مشرکان حجاز از پیروزی ایرانیها برنمیآید که مثلاً ایرانیها مشرک بودند.
ص: 525
عدم امکان استفاده نامه پیامبر برای کسرا بر خوشحالی مؤمنان
مطلبی که حالا صاحب کنزالدقائق(رضوان الله علیه) از روضه کافی نقل کرده است آن هم ـ انشاءالله ـ ممکن است خوانده بشود. طبق آن روایت آمده است که وجود مبارک حضرت نامهای برای پادشاه ایران یعنی کسرا نوشتند آن روز پادشاه ایران را میگفتند کسرا, اکاسره جمع همین سلاطین ایران بودند مثل اینکه سلطان مصر را میگفتند فرعون, فراعنه جمع اینها بودند کِسرا لقب پادشاه ایران بود اکاسره جمع بودند مثل اینکه شاه اخیراً در دورههای اخیر و عصر اخیر لقب سلطان رئیس ایران بود این کلمه شاه که اسم برای پهلوی یا قاجار و یا امثال اینها که نبود اگر کسی رئیس اول مملکت ایران بود به او میگفتند شاه; این شاه در عصر اخیر مثل کسرا در اعصار گذشته و نظیر فرعون برای مصر یا امثال ذلک بود. نامهای که برای کسرای ایران خسرو پرویز نوشت آن نامه را در چه سال از هجرت نوشت آیا قبل از جریان بدر بود یا اواخر عمر مبارک حضرت بود بعد از اینکه وضع اسلام در جزیرةالعرب مستقر شد آنگاه شروع کردند به نامهنگاری به شرق و غرب هم برای شرق یعنی ایران نامه نوشتند هم برای غرب یعنی برای قیصر روم نامه نوشتند هم برای مناطق نزدیک و دور نامه نوشتند این نامه نوشتن و نامهنگاری حضرت بعد از استقرار حکومت در جزیرةالعرب بود نه اینکه در زمان بدر و امثال ذلک به هر حال نصر الهی, وعده الهی, پایان سورهٴ «روم» نشان میدهد که این سخن از پیروز اسلام و مسلمانهاست و نشاط مؤمنان در اثر پیروز خودشان است نه در اثر پیروزی رومیها.
ص: 526
اثبات اختیار انسان با توجه به آیه لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ
اما مسئله لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ مسئله جبر را بیان نمیکند چون مشابه این قبلاً هم گذشت خدای سبحان میفرماید هر چه در جهان هست تحت تدبیر ماست اما اینچنین نیست که ما بین این اشیاء و اهدافشان بین مبادی و اهدافشان بین مبانی و اهدافشان این رابطه را حفظ نکنیم خدا هر موجودی را از راه مبانی و مبادی خاصّ او اداره میکند سنگهای دل کوه را اداره میکند که «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» (1) یک تکّه خاک اگر بخواهد عقیق یمنی یا فیروزه نیشابوری بشود یا لعل بدخشان افغانی بشود این سالهای یک مربّی میخواهد این سنگ را با تدبیر و مراحل خاصّ خودش لعل بدخشان افغان یا امثال ذلک میکند این برای جمادات, گیاهان هم بشرح ایضاً اگر بذری بخواهد شجر بشود یا خوشه گندم بشود از راه مبادی خاص و مبانی مخصوص گیاهشناسی انجام میدهد نه اینطور است که بدون نظم حبّهای را یا هستهای را یکی را درخت کند یکی خوشه گندم. سوم: حیوانات را هم که دارد اداره میکند برابر امیال آنها اداره میکند پس در سطح ماده و طبیعت با غریزه اینها کار میکنند در سطح حیوانات با میل اداره میکند حیوان متحرّک بالمیل است نه متحرّک بالاراده آن که متحرّک بالاراده است انسان است و اگر کسی به حسب ظاهر انسان بود ولی گفت من هر چه مِیلم بکشد انجام میدهم این متحرّک بالمیل است نه متحرّک بالاراده یعنی به حیوانیّت خودش اعتراف کرده است اراده یک حساب علمی دارد یک نظم علمی دارد یک دقت عقلی دارد هر کِشش و گرایشی را که اراده نمیگویند حیوان متحرّک بالمیل است و انسان متحرّک بالاراده. اگر خواست حیوان را اداره کند بر اساس میلها و گرایشهای حیوانی او, او را اداره میکند پس جمادات را به یک سبک, گیاهان را به یک سبک, حیوانات را به یک سبک, برتر از اینها, فرشتهها را به یک سبک اما نوبت به انسان که گروه پنجم است میخواهد برسد انسان را با ارادهاش با هوشش با عقلش با انگیزهاش با اندیشهاش اداره میکند اگر اینچنین است این تثبیت اختیار است نه اثبات جبر, خدای سبحان هر موجودی را بما له من المبانی و المبادی اداره میکند و تدبیر میکند بنابراین این تثبیت اختیار است تثبیت امر بین الأمرین است لذا غالب شدن, مغلوب شدن, فرح, همه اینها را به انسانها نسبت میدهد معلوم میشود اینها مختارانه این کارها را انجام میدهند.
ص: 527
1) (3) . دیوان سنایی, قصیده 134.
دینی نبودن جنگ ایران و روم دال بر عدم استفاده خوشحالی مؤمنان بر آن
لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ قبل از غلبه, بعد از غلبه کار به دست اوست و در آن روزی که فتح اسلامی نصیب مسلمانها شد خوشحال میشوند اگر جنگ ایران و روم یک جنگ دینی بود با بحثهای تفسیری هماهنگ بود یعنی مشرکین میتوانستند بگویند جنگ ایران و جنگ روم جنگ مذهبی و دینی است بر اساس مسائل دینی دارند میجنگند یک عدّه بیدین یک عدّه دیندار با هم جنگیدند بیدینها پیروز شدند اگر چنین صحنهای بود ممکن بود نشاط کاذب مشرکان وجهی داشته باشد اما این جنگ مربوط به سرزمین است و خاک است و آب و گِل چه کار به دین و دل و امثال ذلک دارد حالا این چه دلیل است که اگر برای یک سرزمین یا آب و خاک, کشوری غیر مسلمان بر مؤمن پیروز شد مشرکان و مسلمانها که جنگشان دینی است آن هم همینطور باشد بنابراین این تناسبی ندارد وجهی ندارد برهانی ندارد آیه هم آن را تأیید نمیکند. پرسش:... پاسخ: نه, آن خوشحالی ندارد وعده خدا حق است آن اعتقادآور است نشاط یک امر روانی است اگر وعده حق شد انسان عقیده پیدا میکند نه خوشحال بشود خوشحالی امر روانی است.
ناتمامی استفاده خوشحالی مؤمنان به اخبار الهی از پیروزی
پرسش: سخن از اِخبار الهی است؟ پاسخ: اخبار الهی که الآن هست در ظرف اخبار اینها خوشحال نمیشوند در ظرف مخبرعنه خوشحال میشوند فرمودند: یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ نه الیوم که ما خبر دادیم یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ الیوم کسی خوشحال نمیشود الآن معتقد میشود و این اعتقاد هم یک امر علمی است نظری است امر روانی نیست اما نشاط یک امر روانی است آن روزی که رومیها پیروز شدند آن روز مؤمنان خوشحال میشوند آیا نشاط مؤمنان برای آن است که رومیها بر ایرانیها پیروز شدند یا نه, برای اینکه همزمان خودشان در بدر پیروز شدند گذشته از اینکه تا خبر پیروزی رومیها به اینها برسد در بحث دیروز گذشت که زمان میبرد.
ص: 528
مراد از وعده تخلّف ناپذیر خداوند در آیات محلّ بحث
فرمود: وَعْدَ اللَّهِ لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ این گذشته را به آینده مرتبط میکند خدا وعده داده است در اینجا وعده قدر متیقّنش پیروزی اهل حق است اما آن وعدهای که مکرّراً قرآن با آن سخن گفته است و فضای مکه با آن آشنا بود میتواند مسئله معاد و وعده یوم القیامه باشد آیات بعد این مسئله معاد را تأیید میکند وَعْدَ اللَّهِ یعنی «وَعَد الله وَعْدَ الله» که مفعول مطلق تأکیدی است خدای سبحان وعده داده است که جهان را به هدف برساند هدفدار است و خدا وعده خود را تخلّف نمیکند چه وعده نصرت اهل ایمان, چه وعده احیای بعد از ممات.
معرفت شناسی تجربی؛ سرّ جهل اکثر مردم بر جهان آخرت
اکثر مردم نمیدانند که بعد از مرگ خبری هست زیرا معیار معرفت و دانش اکثر مردم, حس و تجربه حسّی است مستحضرید که از نظر معرفتشناسی کَفِ دانش یعنی آنچه از این پایینتر دیگر ما سواد و علمی نداریم همان معرفتشناسی حسی است گرچه کارآیی آن بیشتر است کارآمدتر است مشکلات مردم را حل میکند ولی از این پایینتر ما دیگر سوادی نداریم خلاصه این دبستان سواد است بعد از معرفتشناسی حسّی, معرفتشناسی نیمهتجربی ریاضی است بعد از آن معرفتشناسی کلامی و فلسفی است بعد از آن معرفتشناسی عرفان نظری است, بعد از آن هم معرفتشناسی شهودی; اینها کار بشر عادی است وحی در این محدوده نیست وحی برتر از آن است که در این محدوده قرار بگیرد آن شهود محض است و عصمت تام در این ردیف نیست.
ص: 529
ناتوانی علوم تجربی از اظهار نظر درباره معرفت شناسی تجریدی
دانشهای بشری که اگر انسان از کلاسهای ابتدایی شروع کند از معرفت حسّی و تجربی پایینتر ما سوادی نداریم از این پایینتر میشود جهل اگر کسی معیار معرفتشناسی او حسی و تجربی باشد این از نظر جهانبینی, از نظر معجزه, وحی, نبوّت, امامت, ولایت, توحید, واحدیّت, احدیّت اینگونه از معارف این اصلاً نه حقّ نفی دارد نه حقّ اثبات دارد نه حقّ شک دارد فقط باید ساکت باشد برای اینکه او ابزار داوری ندارد او اگر با معرفتشناسی حسی بخواهد بگوید خدا حق است دستش کوتاه است حرف غیرعالمانه زده چون خدا را که با حس و تجربه نمیشود ثابت کرد اگر بخواهد بگوید نیست دستش خالی است چون یک موجود مجرّد را که نمیشود با امر حسّی نفی کرد اگر بگوید من شک دارم حق ندارد برای اینکه شک, فرع بر تعارض ادله است در قلمرو حس و تجربه که ادله نفی و اثبات تجریدی حضور ندارند تا متعارض باشند این فقط وظیفهاش سکوت است خب چه چیزی بدتر از اینکه انسان نتواند درباره جهان فکر کند اصلاً سرمایه ندارد ولی وقتی دستش در معرفتشناسی باز بود پذیرفت که معرفتشناسی مراتبی دارد کف این معرفتشناسی حس است و تجربه حسی, بعد ریاضی است این دو محدوده توانا نیستند بعد مسئله کلامی و فلسفی است دستش باز است آن وقت اگر ـ انشاءالله ـ مستقیم راه را طی کرد این معارف را اثبات میکند اگر کجراهه رفت نفی میکند و اگر نتوانست راه را ادامه بدهد شک میکند غرض این است که شک کردن, نفی کردن, اثبات کردن در محدوده جهانبینی برای کسی است که ابزار معرفتشناسی تجریدی دارد فرمود اکثری مردم دستشان خالی است چرا, برای اینکه یَعْلَمُونَ ظَاهِراً این در مقام تحدید است یعنی فقط همین حس و تجربه را دارند هر چه را ببینند باور میکنند نبینند باور نمیکنند.
ص: 530
تفسیر علامه طباطبایی بر «یعلمون» در آیه به معرفت شناسی حسی و ناتوانی آن
اینکه میبینید زمخشری در کشاف این یَعْلَمُونَ را بدل «لا یعلمون» گرفته بدون لطافت ادبی نیست اما فوق این معنای لطافت ادبی همان مطلبی است که سیدناالاستاد در المیزان اشاره کرده حرف زمخشری در کشاف این است که اینها «لا یعلمون» یعنی درباره معارف الهی اینها عالِم نیستند چرا, برای اینکه چیزی را میدانند که در آن سقف کارآمدی ندارد (1) اینها یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا خدا و وحی و قیامت و نبوّت و امامت که ظاهر حیات دنیا نیست این حیات دنیا این روی سکّه است آن طرفش که قیامت است آن طرف دنیاست آن امر غیبی است اگر کسی عالِم غیب و الشهادة را بخواهد بشناسد باید یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ (2) باشد کسی یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ است که معرفتشناسی تجریدی داشته باشد اگر کسی معرفتشناسی تجریدی نداشت فقط «یؤمنون بالشهادة» است دیگر یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ نیست و عالِم غیب و شهادت را باور ندارد و مانند آن.
اکتفا به معرفت حسی ثمره زیر آوار رفتن چراغ فطرت و عقل
پرسش:...؟ پاسخ: بله خب, منتها همانطور که در بحثهای قبل داشتیم این چراغ عقل را این فتیله را پایین کشیده قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (3) فرمود ما هیچ کسی را ناقص خلق نکردیم ما همه را با سرمایه الهامِ فجور و تقوا آفریدیم فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (4) اما قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ (5) خسارت یعنی سرمایه باختن خب مرتب اغراض, مرتب غرایز, مرتب خودش را توجیه کند مرتب حرفهای عقل را دفن کند خب دیگر صدای عقل را نمیشنود اگر اینچنین شد قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا این تدسیس کرده است غیر از دسَّ است این باب تفعیل برای تکثیر, تغلیظ, تشدید و مانند آن است اوایل امر انسان این فطرت را مدسوس میکند بعد مُدسَّس میکند از بس دسیسه کرده با خودش کلنجار رفته با اغراض و غرایز خواستههای خود را توجیه کرده این فطرت بیچاره را زنده به گور کرده حرف او را نمیشنود وقتی حرف او را نشنید میگوید: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (6) چنین افرادی فقط ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا را میفهمند اما وقتی قدری جلوتر برود فکر بکند درباره خودش, درباره نظام, این دسیسهها را بگذارد کنار آن مدسوس را مکشوف کند آن مستور را مشهور کند آن دهنبسته را باز کند ببیند چه چیزی میگوید این میفهمد این نظام به حق دارد زندگی میکند.
ص: 531
علت موفقیت علامه طباطبایی در تفسیر قرآن به قرآن
راهی که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) رفته که قرآن «یفسّر بعضه بعضا» (1) این چند بار به عرضتان رسید از طبری که از او به عنوان امام المفسّرین یاد میکنند تا نوشته المنار و امثال المنار در طیّ این یازده قرن این تفسیرهایی که چاپ شده همه گفتند «القرآن یفسّر بعضه بعضا» اما کسی که بتواند این را خوب گویا و شکوفا کند همین علامه طباطبایی بود سرّش این است که او با دست خالی به میدان نیامده اینها گفتند قرآن «یفسّر بعضه بعضا» اما این با دست پر آمده این راهی را طی کرد گفت قرآن, کلمات تدوینی و کتاب تدوینی خداست این یک اصل, کلّ نظام مُلک و ملکوت کلمات تکوینی و کتاب تکوینی خداست اصل دیگر, چون در جهان هر چه هست یکی مفسّر دیگری است آسمان و زمین یکی مفسّر دیگری است این بارانی که امروز آمده ابر دیروز را دارد تفسیر میکند این گیاهی که امروز روئیده آن بذرافشانی دیروز را دارد تفسیر میکند یعنی اگر از این گیاه سؤال بکنی از کجا آمدی یا از آن بذر سؤال بکنی به کجا میروی این میگوید من میخواهم گل و سنبل بشوم این یکی میگوید من همان بذرم که امروز به صورت خوشه و شاخه در آمدم این نطفه میگوید من میخواهم دختر یا پسر بشوم این پسر یا دختر آن نطفه را تفسیر میکنند چون نظام, نظام علت و معلول است نظام, نظام منسجم است نظام, نظامی است که هر چیزی راهی دارد این راه خودش را طی بکند به مقصد میرسد هر کاری که ما امروز انجام دادیم حرفی که امروز گفتیم اینطور نیست که به هوا رفته باشد و رخت بربسته باشد دو روز یا ده روز یا صد روز دیگر تفسیر میشود مگر ممکن است آدم حرفی بزند, کاری بکند چه درباره خود چه درباره دیگران و روزی ظهور نکند نه تنها در قیامت این وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (2) یعنی در هر پارگراف تاریخی بازدهش این است که متّقیان پیروزند.
ص: 532
تطبیق تفسیر قرآن به قرآن با تفسیر جهان با جهان
پرسش: پس باید بگوییم قرآن برای قرآن نازل شده است؟
پاسخ: قرآن بیانگر کتاب خارج است مفسّر عالَم است قرآن دارد حقیقت خارج را تفسیر میکند خود قرآن مفسّر قرآن است جهان, مفسّر جهان است نظم هست, نظام عِلّی هست, پیوند هست, راه هست, تنها ما نیستیم که صراط مستقیم داریم میبینید قرآن کریم از ذات اقدس الهی نقل میکند که تمام جنبندهها به رهبری ذات اقدس الهی حرکت میکنند پیشانو و پیشانی اینها به دست خداست مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا (1) (یک) خب آن کسی که پیشانو و افسار یک دابّه را گرفته آن مسئول این دابّه به کدام سَمت میبرد فرمود: إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (2) خدا بر اساس راه راست رهبری میکند (دو) یعنی پیشانوی هر موجودی را گرفته (یک) هر موجودی را در مسیر مستقیم رهبری میکند (دو) هیچ موجودی در بین راه نمیماند همه به مقصد میرسند أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (3) نه «تسیر», بلکه «تصیر» این جمع الْاُمُورُ جمعِ محلاّ به الف و لام است همه صیرورتشان به آنجاست منتها همه از ناحیه خدایند همه به طرف خدا میروند چطور از طرف خدا آمدند اینطور نیست که همهشان صادر اول باشند این فیض گسترده و منبسط که او دائم الفیض و «دائم الفضل علی البریّة» (4) است در قلّه این طبق روایاتی که وارد شده اوّل ما خَلق نور پیامبر و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است (5) بعد فرشتگاناند بعد درجات دیگر تا نوبت به سنگ و گِل برسد همه اینها مِن اللهاند همه اینها هم الی اللهاند خب آن که در صف نعال آمده بهرهاش از فیض خدای سبحان اندک است در هنگام بازگشت رجوع هم رجوعش اندک است مثل اینکه همه این ابرها از دریا برمیخیزند وقتی این آفتاب تابید و آب این دریا را تبخیر کرد و به صورت بخار و بعد به صورت ابر درآمد این آبهای از دریا برخاسته به صورت شبنم در میآید قطرات باران در میآید گاهی هم به صورت سیل در میآید همه از دریا برخاستند همه به دریا برمیگردند اما نهرهای کوچک در همین ساحل دریا میمانند آن سیلهای خروشان میآیند تا وسطهای دریا تا آب چقدر باشد تا از کجا برخاسته باشد همه از خدایند همه به سوی خدایند اما همه که صادر اول نیستند آنکه «أوّل ما خلق الله نور نبیّنا»(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) این در قوس صعود میشود دَنَا فَتَدَلَّی (6) به تعبیر جناب نظامی
ص: 533
چنان رفته و آمده باز پس٭٭٭ که ناید در اندیشه هیچ کس (1)
هیچ کس نمیتواند واقعاً معراج حضرت را درک کند برای اینکه هیچ کس از آغاز حرکتش باخبر نیست از کجا آمده را نمیداند تا به کجا رفته را بفهمد این بین راههای او را انسان میفهمد غرض آن است که همه از خدایند همه به سوی خدا برمیگردند صیرورت هم صحیح است اما هر کسی از هر جا آمده معادل همانجا را طی میکند.
غلفت گرایی انسان سبب تفسیر غلط از جهان با معرفت حسی
فرمود اینها غافلاند اینها یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ این کلمه هُمْ را گاهی به صورت ضمیر جمع مذکر سالم در یَعْلَمُونَ ذکر میکند گاهی بالصراحه در وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ (دو) هُمْ غَافِلُونَ (سه) با ضمیری که در غَافِلُونَ است (چهار) از اینها یاد میکند فرمود اینها در اثر غفلت فقط گرفتار حس و تجربهاند همین ظاهر دنیا را میبینند خب این نظم عمیق! یک قطره آب را مطابق بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «القیامه» که فرمود: أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (2) که این تنوینها برای تحقیر است اگر این یک قطره را خدای سبحان به صورت یک لؤلؤ لالا درآورد که الآن صدها دانشکده فقط میخواهد این بدن را بشناسند هنوز نرسیدند چه رسد به نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی (3) خب این نظم, ناظم ندارد؟! خب شما چرا فلان شخص را میگویید دانشمند برای اینکه گوشهای از نظم بدن را میفهمد اینکه معلوم را ساخته عالِم نیست آن که گوشهای از کار این را پی برده شده عالِم آن که صدها برابر را ساخته خود معلوم را ساخته أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ (4) او عالم نیست؟! خب این جز غفلت چیز دیگر نیست فرمود: یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ ٭ أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم.
ص: 534
نکره آوردن ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا دال بر تحقیر معرفت حسی
پرسش: اینکه ظَاهِراً را به صورت نکره آورده این برای تحقیر آن علمشان است؟
پاسخ: تحقیر علم نیست, غفلت ذکر کرده اینها غافلاند چون باطن را نمیدانند در سورهٴ مبارکهٴ «نجم» فرمود: وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لاَ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً اینها با گمان دارند زندگی میکنند فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ یک مقدار پول خُرد در دستشان هست همین این چه کار به جهان دارد چه کار به آینده دارد اینها نسبت به بدنشان پول خُردیاند چه رسد به جانشان! فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَی (1) .
حق بودن آفرینش جهان دال بر هدفمندی آن
فرمود اینها اگر بررسی کنند فکر کنند میبینند که مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ گاهی به صورت قضیه سالبه گاهی به صورت قضیه موجبه گاهی میفرماید ما باطل خلق نکردیم (2) گاهی میفرماید ما حق خلق کردیم خب اگر عالَمی باشد هر که هر چه گفت, گفت; هر چه کرد, کرد; هر چه برد, برد; هر غارتی کرد, کرد; هر قتل و جنایتی کرد, کرد; نه حسابی, نه کتابی, نه عدلی, نه انصافی خب این میشود گزاف اگر عادل و ظالم بعد از مرگ خبری نباشد میشود مساوی چون «لا مَیزَ فی الأعدام» (3) هر دو که معدوم باشند اگر یک انسان تبهکار یا انسان پرهیزکار هر دو بمیرند و هیچ خبری ـ معاذ الله ـ بعد از مرگ نباشد عادل و ظالم مساوی میشوند چون اگر بعد از مرگ حساب و کتابی نباشد یعنی هر که مُرد دیگر معدوم میشود خبری از عادل و غیر عادل نیست خب چه باطلی بدتر از این چه پوچی بدتر از این؟! گاهی به صورت قضیه سالبه است فرمود ما عالَم را باطل خلق نکردیم گاهی به صورت موجبه است آن هم به صورت حصر که ما فقط عالَم را بر محور حق خلق کردیم; یعنی الآن اگر کسی بپرسد که مصالح ساختمانی این مسجد چیست آن معمار یا مهندس میگوید قدری سیمان است قدری سنگ است قدری آجر است قدری آهن است قدری میلگرد است و امثال اینها بعد سؤال بکنند آسمان را با چه چیزی خلق کردند زمین را با چه چیزی خلق کردند مصالحی که نبود میفرماید ما آسمان را با حق آفریدیم زمین را با حق آفریدیم آسمان هدف دارد زمین هدف دارد اهل آسمان هدف دارند اهل زمین هدف دارند اینها یاوه نیستند اینها باطل نیستند فرمود: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (4) یا أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ (5) .
ص: 535
دعوت قرآن به تفکر در آیات آفاقی و انفسی آفرینش
فرمود اینها ظاهر دنیا را درک میکنند وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ ٭ أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم آیا این ناظر به این است که سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ (1) از این باب است که جناب فخررازی و امثال فخررازی آن مسیر را طی کردند تا بعد بگویند چطور در اینجا آیات انفسی مقدّم شد و آیات آفاقی متأخّر ولی در آن آیه سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ آیات آفاقی اول ذکر شد بعد آیات انفسی, (2) از آن قبیل است تا این سؤال مطرح بشود یا نه, سخن از آیات آفاقی و انفسی نیست فرمود اینها بنشینند در درون خودشان فکر کنند که این نظام اعم از انفس و آفاق, باطل است یا حق این را میخواهد بگوید نه اینکه انفس در مقابل آفاق باشد أوَلَم یَتَفَکَّرُوا وَفِی أَنفُسِهِمْ یعنی در درون خودشان بنشینند فکر کنند بررسی کنند ما این سرمایه را به اینها دادیم این سرمایهها را به کار بگیرند و نتیجه میگیرند انسان لوح نانوشته نیست با سرمایه به دنیا آمده است یکی از غرر آیات همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا است که آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «روم» است که به خواست خدا خواهیم خواند این از غرر آیات قرآن کریم است انسان با سرمایه خلق شد فرمود این سرمایه را به کار ببرد ببیند که آیا گزاف و گُتره در عالم هست یا هدفمند است اگر هدفمند است باید برای هدف رهتوشه تعیین کند.
ص: 536
هدفمندی آفرینش و درک انسان از آن در قیامت
أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ اگر بَیْنَهُمَا نبود مجموعه نظام را شامل میشد چون «ما فی السماوات» نیست منظور سما و اهل سماست «ما فی الأرض» نیست منظور ارض و ما فی الأرض است و چون بِالْحَقِّ است هدف دارد آن هدف اینجا نیست برای اینکه اینجا که دار امتحان است پس هر کدام از اینها اهل سما و سما, اهل زمین و زمین, اهل ما بین الأرض و السماء و خود ما بین الأرض و السماء همه شناسنامه دارند همه یک عمر محدود دارند همه اینها یک مدت محدودی هستند بعد به لقاء الله میرسند برای اینکه زمین باید شهادت بدهد این زمین یا شکایت میکند یا شهادت میدهد یا شفاعت میکند این روایاتی که درباره مسجد درباره مکان خاص آمده که اینها از همسایهها شکایت میکنند یا شفاعت میکنند یا شهادت میدهند که فلان همسایه آمده به مسجد نماز خوانده فلان همسایه نیامده اینها حیّاند درک میخوانند اینها آن روز انسان میفهمد, آن روز میفهمد که زمان و زمین اهل درک بودند همه مواظب بودند همه خدمتگزار انسان بودند ولی مواظب که انسان دارد چه میکند فرمود آن روز با اجل مسمّا فرا میرسد اما وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَکَافِرُونَ این کثیر با آن اکثر میتواند هماهنگ باشد بسیاری از مردماند که نسبت به قیامت کافرند میگویند انسان همین که مُرد پایان راه است اما خب قرآن آمده گفته انسان هرگز پایان ندارد و انسان است که مرگ را میمیراند انسان است که به همراه عقاید و اعمال خودش به لقای پروردگار میرود; به امید نجات در آن روز! ص: 537
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمّی وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَکَافِرُونَ(8 أَوَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا الْأَرْضَ وَعَمَرُوهَا أَکْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلکِن کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (9) ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءی أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُونَ (10)) مروری بر مباحث در اخبار از پیروزی روم مغلوب و نشاط مؤمنان در آن زمان
سورهٴ مبارکهٴ «روم» همانطور که ملاحظه فرمودید در مکه نازل شد آغاز این سوره یک مسئله تاریخی را مطرح فرمود که در نبرد بین ایرانیها و رومیها, ایرانیها پیروز شدند و رومیها شکست خوردند بعد فرمود همین مغلوبین یعنی رومیها بعداً در ظرف سه تا ده سال آینده پیروز میشوند در آن روز نشاطی نصیب مؤمنین میشود و روشن شد که منظور از این نشاط, پیروزی مؤمنان است در جریان بدر؛ ممکن است همزمان شده باشد با پیروزی رومیها بر ایرانیها. این سوره در مکه نازل شد اِخبار از آینده است فرمود وقتی ما از مکه به مدینه رفتیم در ظرف سه تا ده سال آینده چنین قضیهای اتفاق میافتد حضرت مهاجرت فرمود از مکه به مدینه و در مدینه بعد از مدتی جریان بدر اتفاق افتاد مسلمانها پیروز شدند و خوشحال شدند همزمان در نبرد متقابل رومیها و ایرانیها, رومیها هم پیروز شدند و نشاط مؤمنان برای آن است که در جنگ بدر پیروز شدند.
ص: 538
بیان تأویل آیات ابتدایی سورهٴ مریم در برخی روایات
اما روایاتی که در مسئله هست آنچه مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در روضه کافی با یک سند معتبر از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد این روایت چهار اشکال دارد از یک سو, معارض بیرونی هم دارد از سوی دیگر. در این روایتی که مرحوم صاحب تفسیر کنزالدقائق هم این را در جلد ده صفحه 174 و 175 نقل کرد عبارت از این است این روایت را مرحوم کلینی از ابن محبوب از جمیل بن صالح از ابی عبیده از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل میکند راوی میپرسد که این الم ٭ غُلِبَتِ الرُّومُ ٭ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ (1) چیست؟ حضرت فرمود این آیه یک تفسیر دارد و یک تأویل, معلوم میشود بخش قابل توجهی از فرمایشات حضرت ناظر به تأویل آیه است نه تفسیر, فرمود: «یا أبا عبیده إنّ لهذا تأویلاً لا یعلمه الاّ الله و الراسخون فی العلم من آل محمد(صلوات الله علیهم)» این معلوم میشود که مستفاد از ظاهر آیه نیست چون اگر ظاهر آیه بود که خیلی از مفسّران میفهمیدند این مربوط به باطن آیه است و تأویل آیه است که حقیقتش نزد اهل بیت(علیهم السلام) است.
مطابق تأویل بودن معنای آیات بر شکست ایرانیان در آینده
آن قصه را حضرت از اینجا شروع میکند که چون رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) از مکه به مدینه مهاجرت کردند و اسلام را علنی و شکوفا کردند نامهای برای سلطان روم نوشتند با پیکی فرستادند و نامهای هم به پادشاه ایران فرستادند با پیکی فرستادند پادشاه روم نامه را گرامی داشت و پیک حضرت را هم با اکرام پذیرایی کرد اما پادشاه ایران نامه را سبک شمرد و درید و پیک او را هم خفیف شمرد خب این فرستادن نامه آن اواخر عمر حضرت بود بعد از پیروزی اسلام در جزیرةالعرب به صورت رسمی بود. بعد فرمود پادشاه ایران در آن روز با پادشاه روم در جنگ بودند و مسلمانها علاقهمند بودند که پادشاه روم پیروز بشود و پادشاه ایران شکست بخورد «وکانوا لناحیه أرجیٰ منهم لِمَلِکِ فارس» اینها علاقهای داشتند محبّتهایی بین مسلمانها و بین رومیها بود وقتی رومیها شکست خوردند مسلمانها متأثّر شدند و غمگین شدند آیه نازل شد که در آینده رومیها پیروز میشوند و ایرانیها شکست میخورند آیه را اینطور معنا میکند که همین ایرانیها که امروز غالب شدند بعد از مدتی از سه تا ده سال مغلوب میشوند خب این قرائت رایجی نیست آیه را مطابق با قرائت مشهور تفسیر نفرمود, فرمود آیه نازل شد که «الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ یعنی غلبتها فارس فِی أَدْنَی الْأرْضِ و هی الشامات و ما حولها وَهُمْ یعنی و فارس من بعد غلبهم الروم سیُغلَبون» خب این با قرائت معروف هماهنگ نیست.
ص: 539
1) (1) . سورهٴ روم, آیات 1 ـ 3.
تأویلی بودن معنای آیه بر شکست ایرانیها در مقابل مسلمانان بعد از رحلت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
بعد فرمود: «یعنی یغلبهم المسلمون» نه «یغلبهم رومییون», چه وقت؟ آن وقتی که حضرت رحلت کردند خلیفه اول رفت خلیفه دوم یعنی عمر ایران را گرفت خب این اصلاً کاری با آیه ندارد بعد سائل سؤال میکند آخر اینکه بِضْعِ سِنِینَ نیست فرمود: لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ (1) درست است هر حادثهای که اتفاق میافتد به عنایت الهی است با تدبیر الهی است این همان تأویل آیه است که حضرت بیان میکند نه تفسیر آیه, تفسیر آیه این است که اینکه مغلوب بود غالب میشود نه اینکه ایرانیها که بر رومیها غالب بودند بعد از چندین سال بعد از رحلت حضرت نبردی بین مسلمانها و ایرانیها اتفاق میافتد و مسلمانها پیروز میشوند این با تفسیر آیه هماهنگ نیست این با تأویل آیه هماهنگ است «قد مضی للمؤمنین سنونَ کثیرةٌ مع رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و فی امارة أبی بکر و إنّما غلب المؤمنون فارسَ فی امارة عمر فقال ألم أقلّ لکم إنّ لهذا تأویلاً و تفسیرا» من گفتم این تفسیری دارد و تأویلی دارد من دارم تأویل آیه را برای تو میگویم خب البته هر حادثهای که اتفاق میافتد لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ بعد فرمود: «والقرآن یا أبا عبیده ناسخٌ و منسوخٌ أما تسمع لقول الله عزّ و جلّ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ» قرآن ناسخی دارد منسوخی دارد تقدیمی دارد تأخیری دارد خب این کلاً از فضای تفسیر خارج خواهد بود «یعنی إلیه المشیئة فی القول أن یؤخّر ما قدّم و یقدّم ما أخّر فی القول الی یوم یحتم القضاء بنزول النصر فیه علی المؤمنین فذلک قوله عزّ و جل وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ٭ بِنَصْرِ اللَّهِ یَنْصُرُ مَن یَشاء (2) أی یومَ یحتمُ القضاء بالنصر». (3)
ص: 540
تأویلی بودن معنای آیه بر پیروزی امویان بر روم و شکست آنها در زمان حضرت حجّت(سلام الله علیه)
در روایت بعد که در کنزالدقائق آمده ابی بصیر از وجود مبارک امام صادق سؤال میکند این را کاملاً بر جریان پیروزی بعدها که بنیامیّه بر رومیها پیروز شدند تطبیق میکنند غُلِبَتِ الرُّومُ یعنی به وسیله اموی چون در زمان حکومت اموی رومیها مغلوب شدند خب همین بنیامیّه که غالب شدند چه وقت مغلوب میشوند؟ وقتی وجود مبارک حضرت ظهور کرد تفکّر اموی یا در زمان رجعت، اینها مغلوب میشوند کلاً فضای این بخش از روایاتی که وارد شده تأویلی است نه تفسیری برای اینکه حضرت فرمود: «هُم بنو امیّة و إنّما أنزل الله عزّ و جلّ الم غَلَبَتِ الرومَ بنو امیّة» یعنی تأویل آیه این است «غَلَبَتَ الرومَ» که «روم» بشود مفعول, فاعلش بنیامیّه است «غلبت الروم بنو امیّه فی أدنی الأرض و هم» یعنی بنیامیّه «من بعد غلبهم سیُلغبون فی بضع سنین», «بضع سنین» یعنی چه؟ یعنی شاید مثلاً یک میلیون سال یا دو میلیون سال بعد, ما که نمیدانیم حضرت چه وقت ظهور میکند «لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَیَوْمَئِذٍ» خدای سبحان «یُفرح المؤمنین بنصر الله عند قیام القائم(علیه السلام)» (1) این حق است اما این تأویل آیه است و تطبیق است نه به عنوان تفسیر.
عدم جریان نسخ در آیات ابتدایی سورهٴ روم
پرسش: ببخشید در مورد ناسخ و منسوخ... پاسخ: بله, فرمود اصل, حق است ناسخی داریم منسوخی داریم بدایی داریم تقدیم و تأخّر داریم اما ما ناسخ و منسوخی نداشتیم چه چیزی , چه چیزی را نسخ کرد یک وقت است ما دو آیه داریم نظیر مسئله قبله که یکی میفرماید بیتالمقدس بود که قبله مسلمانها بود بعد فرمود: فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ (2) این میشود ناسخ آن میشود منسوخ این درست است اما یک آیه است این یک آیه دارد غُلِبَتِ الرُّومُ خب غُلِبَتِ الرُّومُ رومیها شکست خوردند از چه کسی شکست خوردند از بنیامیّهای که بعدها میآیند یا آن ایرانیها اگر ما دو آیه داشته باشیم یکی آیه ناظر به مطلبی, آیه دوم ناظر به همان مطلب باشد مسئله ناسخ و منسوخ مطرح است.
ص: 541
پرسش: راوی سؤال کرد پس چطور در زمان عمر اتفاق افتاد امام این را حمل کردند بر نسخ؟
پاسخ: نه, چه چیزی نسخ شد یعنی همین بِضْعِ سِنِینَ نسخ شد بِضْعِ سِنِینَ یک کلمه است این دو جا که وارد نشد یکی دیگری را نسخ بکند آن بداست لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ درست است تقدیم و تأخیر درست است فعلاً مصلحت در این است که اینها باشند بعد مصلحت در این است که آنها باشند این اصل کلی است این ناسخ و منسوخ نیست اینکه خدای سبحان چه چیزی را مقدم میدارد چه چیزی را مؤخّر میدارد این حق است اما ما آیهای داشته باشیم که نازل شده باشد که مثلاً بنیامیّه پیروز میشوند آیهای نازل شده باشد که مثلاً فلان, یکی باید باطل باشد یکی حق در حالی که هر دو حق است هر دو واقع شده چیزی, چیزی را نسخ نکرده.
عبارت یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ٭ بِنَصْرِ اللَّهِ مؤید مدّعا بر پیروزی مؤمنان بر کافران
پرسش: اینها به واسطه اینکه روم پیروز میشد از نظر سیاسی... پاسخ: نه, به هر حال آیه دارد که مؤمنین به نصر خدا پیروز میشوند یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ٭ بِنَصْرِ اللَّهِ (1) این بِنَصْرِ اللَّهِ مفعول واسطه است برای یَفْرَحُ خب اگر مؤمنون بِنَصْرِ اللَّهِ پیروز میشوند ظاهرش این است که خدا اینها را یاری میکند. اگر یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ٭ بِنَصْرِ اللَّهِ یعنی مؤمنون با نصر الهی پیروز میشوند این چه کار دارد که کافری پیروز شده کافری شکست خورده مؤمنون به نصر الهی پیروز بشوند بنابراین نصر الهی میشود امر دینی, کافری با کافری جنگیده یکی شکست خورده یکی پیروز شده این نصر الله است؟! خدای سبحان نصر خودش را به انبیا و اولیا میدهد مؤمنون بما أنّهم مؤمنون تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است مؤمن نگفت مکّیها, نگفت عرب ها, مؤمن به چه کسی گفته میشود مؤمن بما أنّه مؤمن به نصر خدا پیروز میشود اگر سخن از حجاز بود سخن از مکه بود سخن از مدینه بود سخن از تازی و فارسی بود سخن از عرب و عجم بود این به امر تاریخی برمیگشت اما وقتی سخن از ایمان است نصر الهی راجع به بدر است وگرنه کافری بر کافری پیروز میشود مسلمانها خوشحال بشوند؟!
ص: 542
1) (7) . سورهٴ روم, آیات 4 و 5.
راهکار بهرهوری صحیح از وقایع تاریخی
عمده آن است که ما چه کار بکنیم که از این وقایع بهرههای صحیح ببریم ما یک تماشا داریم یک عبرت, تماشا برای گزارشگران و تاریخنگاران و اینهاست که فلان حادثه پیش آمد فلان حادثه پس رفت این گزارش است اولاً گزارش و اطلاعات سواد نیست چیزی را دیده نوشته, اگر کسی بتواند تحلیل کند علل و معالیل این موفقیت و آن هزیمت و شکست را ارزیابی کند این میشود علم تاریخ وگرنه فلان کس آمد فلان کس رفت فلان کس کشته شد این میشود گزارش و اطلاعات این را نمیگویند علم, اگر کسی تحلیل کرد علت پیروزی, علت شکست, مبادی پیروزی و عواقب شکست را ارزیابی کرد این کار علمی است فرمود شما یک تماشا دارید که علم نیست و سودآور هم نیست این میشود گزارش, یک عبرت دارید که از جهل به علم عبور میکنید از غفلت به توجه عبور میکنید از سهو و نسیان به تذکر عبور میکنید از جهالت و سفاهت به عقل عبور میکنید این میشود عبرت و قرآن میگوید: فَاعْتَبِرُوا یعنی عبرت بگیرید عبور کنید از بیسوادی به سواد, از غفلت به هوشیاری.
راهکار اول: تفکر در آفاق و انفس
أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم در بحث دیروز اشاره شد که این سخن از آیات انفسی و آفاقی نیست که جناب فخررازی خودش را به زحمت انداخت که بگوید اینجا چرا أَنفُسِهِم مقدم شد و در آیه سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ, (1) أَنفُسِهِمْ مؤخّر شد (2) این سخن در این نیست که اینها درباره معرفت نفس فکر کنند فرمود: أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم در درونشان چرا ننشستند ارزیابی کنند که این نظام حق است و اگر حق است زماندار است اگر طبق سرگردانیِ مشهود در اشعار خیام و امثال خیام است ـ گرچه او منزّه از این سرگردانی است ـ که میآید و میرود خراب میشود و آباد میشود این سر از پوچی در میآورد اما اگر کسی بررسی کند که این نظام حق است حتماً یقین پیدا میکند که این نظام, زمانمند است باید به مقصد برسد اگر حق است عادل حتماً باید پاداش ببیند, ظالم حتماً باید کیفر ببیند اینطور نیست که هر که هر چه کرد, کرد وقتی ثابت شد نظام حق است میشود مطلب اول, الاّ ولابد ثابت میشود زماندار است این درس و بحث خواندن همه آزمون است اگر امتحان, حق است خب نتیجه دادن هم حق است نمرهگیری هم حق است این عالَم بِالْحَقِّ آفریده شده حالا یا «باء», «باء» مصاحبه است یا «باء», «باء» ملابسه در بحثهای قبلی مخصوصاً دیروز اشاره شد که گاهی به صورت قضیه سالبه, گاهی به صورت قضیه موجبه آمده, گاهی میفرماید: وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً (3) ما پوچ خلق نکردیم گاهی میفرماید: مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ (4) این «باء» اگر «باء» مصاحبه باشد یعنی جهان در صحبت حقیقت آفریده شده اگر «باء» ملابسه باشد یعنی در لباس حقیقت عرضه شده اگر حقیقت در عالَم هست و عالَم با حق است باید هدفمند باشد, اگر هدفمند باشد کار هیچ کسی هدر نمیرود اگر کار هیچ کسی هدر نمیرود پس ما باید به مقصد برسیم دیگر مقصد, آزمون نیست لذا آنجا شریعت نیست «إنّ الیوم عملٌ و لا حساب و غَداً حسابٌ و لا عمل» (5) فردا جای عمل نیست فلان کار حلال است فلان کار حرام, فلان کار باید فلان کار نباید, فردا اگر مسئله شریعت بود وحی و نبوّت بود میشد دنیای دیگر, دیگر یوم الآخرة نبود دیگر پاداش و کیفر نبود, پس یوم دنیا که یوم عمل و آزمون است این منتهی میشود به یوم المعاد که دارالقرار است هر متحرّکی باید به مقصد برسد حرکت نمیتواند دائمی باشد دوامِ حرکت یعنی چیزی دائماً بگردد این یعنی پوچی و بیهدفی حرکت به سوی چیزی رفتن است نه حرکت یعنی گشتن به دور خود, حرکت چه مستدیر چه مستقیم هدفمند است حرکت با ابدیّت مستحیل است الاّ ولابد نظام حرکت باید به دارالقرار برسد دارالقرار همان معاد است لذا فرمود: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (6) این گردونه بالأخره آرام میگیرد حالا بعد از اینکه خدای سبحان این نظام را به نظام آخرت تبدیل کرد دوباره دنیایی خلق میکند یا نه آن دیگر به فضل الهی و به قدرت الهی است که بحث دیگری دارد. ص: 543
حقانیّت و زمانمند بودن نظام هستی ثمره تفکّر انسان
بنابراین فرمود شما اگر فکر بکنید یقیناً به دو مطلب پی میبرید یکی اینکه نظام, باطل نیست این نظام دقیق که اگر دانشمندان را ما میگوییم دانشمند برای اینکه گوشهای از اسرار معلوم را میفهمند خب آن که معلوم آفریده است میتوانست طبیعت باشد یا یک مبدأ علیم است چرا ما به این آقا میگوییم مهندس کشاورزی برای اینکه این پنج درصد یا شش درصد اسرار این گیاهان و درختان را فهمید خب چطور این شده دانشمند آن که اصلِ درخت و گیاه و کلّ کشاورزی را آفرید او عالِم نیست میشود طبیعت, کار طبیعت است؟! چرا ما به این آقای طبیب میگوییم عالِم برای اینکه این پنج درصد اسرار خلقت بدن انسان را فهمید آن که بدنآفرین است او مبدأ علیم حکیم نیست آن که معلوم را آفرید او علیم نیست أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (1) چه رسد به مسئله روح, پس اگر کسی این نظام را بررسی کرد الاّ ولابد به دو مطلب پی میبرد یکی اینکه نظام, حق است «ما خلقه الله باطلا» یکی اینکه زمانمند است اجل مسمّا دارد.
راهکار دوم: تفحص در آثار تاریخی و عبرتآموزی از آن
پرسش: خیلی بعید است که کفار تفکر بکنند...
پاسخ: بله, خود قرآن فرمود: أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (2) است, إِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَکَافِرُونَ است فرمود حالا اینها که کافرند راه حوزوی و دانشگاهی و اینها را طی نکردند یک راه مردمی هم هست و آن این است که فحصی کنند این آثار باستانی را ببینند این میراث فرهنگی را ببینند, ببینند کسانی را ما خاک کردیم که از اینها داناتر بودند نیرومندتر بودند سرمایهدارتر بودند تولیدشان بیشتر بود شما که در یک سنگلاخ زندگی میکنید مکان غیر ذی زرع زندگی میکنید شما این عاد را ببینید این ثمود را ببینید فرمود ما کسانی را خاک کردیم که وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ (3) فرمود این صنادید قریش یک دهم قدرت و ثروت کشاورزی و دامداری دیگران را نداشتند آن روز صنعتی در کار نبود هر چه بود کشاورزی و دامداری بود خب فرمود اینها به چه چیزی میخواهند بنازند اگر مختصری شتر دارند ما کسانی را خاک کردیم از بین بردیم که این متمکّنان حجاز وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ جریان قارون را هم که بازگو کرد در سورهٴ «قصص» فرمود ما کسانی را قبل از قارون از بین بردیم که أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً (4) فرمود اینها فکر بکنند مقداری آثار باستانی را بشناسند مقداری میراث فرهنگی را بشناسند این فکرشان با عبرت همراه باشد بلکه بیدار بشوند خب اگر فکر در درون, مشاهده در بیرون به عنوان تماشا نباشد به عنوان عبرت باشد یک مقدار راهگشاست.
ص: 544
عاقبت به خیری ثمره شیرین اندیشه و انگیزه صحیح
بعد فرمود ما یک حُسن عاقبت داریم یک سوء عاقبت, آنها که اهل اندیشه و انگیزه با هماند حُسن عاقبت دارند که پایانشان بهشت است اینها که نه اندیشه دارند نه انگیزه دارند عالماً عامداً بیراهه میروند راه دیگران را میبندند پایان کارشان این است ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءی أَن کَذَّبُوا علی وجهٍ یا ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا, السُّوءی علی وجه آخر, پایان کار کسانی که بیراهه رفتند و راه دیگران بستند سوء العاقبة است سوء عاقبت در قبال حُسن عاقبت است اینها که أَسَاءُوا کار بد کردند سیّئه داشتند کفر ورزیدند عاقبتشان چیست؟ السُّوءی این السُّوءی در برابر «أسوأ» نظیر حُسنی در برابر أحسن است, أحسن مذکر, حُسنیٰ مؤنث, أسوء مذکر, «سوءیٰ» مؤنث, این «سوءیٰ» همان سوء عاقبت است چرا اینها سوء عاقبت دارند أَن کَذَّبُوا یعنی «لأن کذّبوا» این تعلیل است یا راهی که جناب زمخشری احتمال داده که این أَن کَذَّبُوا عطف بیان السُّوءی باشد ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءی یعنی چه کار کردند آن کار سیّئشان چه چیزی بود عطف بیانش أَن کَذَّبُوا خبر کان محذوف شده بالأخره یا خبر محذوف است که یکی از محتملات مطرح در کشاف است (1) یا نه, خبر همان عَاقِبَةَ الَّذِینَ است که مقدم شد برای افاده حصر و السُّوءی اسم «کان» است «ثمّ کان السوءیٰ عاقبة الذین أساؤا» پس فرمود سرّ اینکه اینها گرفتار سوء عاقبتاند این است که کفر ورزیدند ما هر چه خواستیم اینها را بیدار کنیم بیدار نشدند با علم با تذکره با هشدار بیدار نشدند.
ص: 545
1) (18) . الکشاف, ج3, ص470.
پرسش: ببخشید اگر مفعولبه باشد چطوری معنا کنیم؟
پاسخ: مفعول مطلق است نه مفعولبه اگر مفعولبه باشد یعنی کار زشت را انجام دادند.
نتایج چهارگانه تفکر انسان
آیه هشت همین سوره این بود که أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم این أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم یعنی بنشینند در درونشان فکر کنند که مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ این نتیجه اول, این نتیجه اول را به صورت مثبت و منفی در قرآن کریم مکرّر ذکر کردند قضیه سالبهاش در آیه 27 سورهٴ مبارکهٴ «ص» است که فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا باطِلاً گاهی میفرماید: إِلَّا بِالْحَقِّ که حصر کرده به صورت موجبه است گاهی به صورت سالبه است که فرمود بطلان در کار ما نیست ما لاعب نیستیم بازیگر نیستیم این چهار مطلب بود که قبلاً مبسوطاً گذشت یکی اینکه کلّ نظام حق است به نحو قضیه موجبه, یکی اینکه اصلاً بطلان در نظام راه ندارد به نحو قضیه سالبه, یکی اینکه دنیا جز لهو و لعب چیز دیگر نیست بازی است و بازیگری (سه) یکی اینکه ما بازیگر نیستیم ما لاعب نیستیم (چهار) این اوّلی و دومی با هم هماهنگاند گاهی به صورت ایجاب است گاهی به صورت سالبه است میگوییم زید جز حق چیزی نمیگوید زید هرگز حرف باطل نمیزند اینها مؤیّد یکدیگرند اما آن دو طایفه نیازمند به توضیح و توجیه بود یکی اینکه در سورهٴ «حدید» به پنج قسم تقسیم کرده که اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (1) این مراحل پنجگانه دنیا جز بازی و سرگرمی چیز دیگر نیست در بخش دیگری به دو قسم منحصر کرده که إنَّما الْحَیاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ (2) معلوم میشود آن سه قسم دیگر هم یک بازی بیش نیست آن زینت و آن تفاخر و آن تکاثر به همین لهو و لعب برمیگردد پس دنیا جز بازیچه چیز دیگر نیست.
ص: 546
تبیین حقانیت نظام تکوین و بازیچه بودن دنیا
پرسش:... حق و باطل بازی و غیر بازی را آنها نمیفهمیدند که این حق است این باطل است.
پاسخ: نه, حالا مسئله حق و باطل یک چیز دیگر است مسئله جِدّ و بازی چیز دیگر است آن مسئله حق و باطل که با هم هماهنگاند دنیا یعنی سماوات و ارض فقط حق است و اصلاً بطلان در سماوات و ارض نیست درباره دنیا فرمود جز بازی چیز دیگر نیست بعد فرمود ما بازیگر نیستیم پس این دنیا را چه کسی آفرید اگر شما بازیگر نیستید دنیا را چه کسی آفرید در جریان خلقت هیچ بطلانی در آسمان نیست در نظام سپهری نیست در زمین نیست در دریا نیست در صحرا نیست همه عالِمانه دارند کار میکنند تمام علومی که بشر دارد از گوشههای همین اسرار خلقت است پس هیچ بینظمی در عالَم نیست آن دو آیه هم با هم هماهنگاند هم راجع به نظام تکوین است اما این مسئله دنیا, دنیا غیر از زمین است غیر از آسمان است غیر از حیات است غیر از دامداری و کشاورزی است اینها دنیا نیست دنیا این است که این مقام و پُست برای من است, این میز برای من است, این درآمد برای من است, این جاه برای من است, این لقب برای من است این بازیها این میشود دنیا این جز بازی و سرگرمی چیز دیگری نیست این یک امر اعتباری است فرمود ما بازیگر نیستیم ولی اینها بازی است یعنی اهل دنیا را به این بازیگری سرگرم کردن, حکمت است نمونههایش هم قبلاً گفته شد که یک پدر حکیم, یک پدر فقیه وقتی به منزل میرود مقداری اسباببازی برای بچههایش میخرد این اسباببازی, بازی است به غیر از بازی و لهو و لعب چیز دیگر نیست اما پدر فقیه یا پدر حکیم بازیگر نیست کودک را به بازی گرفتن, حکمت است اگر این پُست و مقام و این عناوین اعتباری نباشد کسی تن به این علوم و این کارها نمیدهد فرمود ما مقداری این پستان کودکانه را در دهن اینها میگذاریم که اینها کمی سرگرم بشوند و کار کنند ولی بدانند اینها بازی است که اگر آمد خوشحال نشوند اگر رفت هم نگران نشوند خب بالأخره چهار روز ما, چهار روز دیگری آن روزی که به ما دادند خیلی خوشحال بشویم روزی که بخواهند از ما بگیرند دعوا راه بیندازیم این نباشد و گرنه کسب حلال عبادت است کشاورزی عبادت است دامداری عبادت است اینها که دنیا نیست اینها کارهای الهی است فرمود خدا شما را مأمور کرده است که وَاسْتَعْمَرَکُمْ فرمود: هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها (1) خدا استعمار کرده یعنی الف و سین و تاء نشان میدهد که خدا از ما حتماً طلب کرده که زمین را آباد کنیم اینکه دنیا نیست این کار, عبادت است اما حالا گفتند این سِمت برای شما, شما این مقام را دارید این میشود دنیا اگر انسان به عنوان وظیفه این کار را انجام بدهد خب این هم یک عبادت و خدمت است اما اگر به عنوان اینکه به جاه و به حقوق بیشتر و مزایای بیشتر و احترام بیشتر و به اینها برسد باشد روزی که رسیده خوشحال باشد روزی که از دست او گرفتند دعوا راه بیندازد این معلوم میشود دنیاست. این بیان نورانی رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) که صاحب تحفالعقول نقل کرده همین است در کلمات نورانی حضرت هست که «فنعمت الـمُرضعة و بِئست الفاطمة» (2) فرمود دنیا دو روز است یک روز فاطمه است یک روز مرضعه است آن روزی که پستان این پُست را به دهن این آقا میگذارند شیر میمکد این روز که روز معارفه اوست و به او ابلاغ میشود در آن روز این دنیا مرضعه است این شیر پست و مقام را به دهن او میریزد این خیلی خوشحال و خندان است همین مرضعه همین مادر یا همین دایه وقتی دوران فِطام کودک میرسد دوران دو سالگی او تمام میشود دوران شیر خوارگی او تمام میشود این را میخواهد از شیر بگیرد سابقاً که شیر خشک و اینها نبود وقتی میخواستند در لحظه فطام این کودک را از شیر بگیرند برای کودک بسیار دشوار بود گریه میکرد اینها پستان مادر را یک مقدار مواد تلخ میزدند که بچه احساس تلخی کند تا به زحمت این شیر را از کودک بگیرند حضرت فرمود آن روزی که این پست و مقام را از این آقا بگیرند این دیگر فاطمه است فِطام دارد دیگر رضاع نیست روزی گفتند تو رئیس اینجا باش امروز میگویند تو معزولی «فنعمت الـمُرضعة و بِئست الفاطمة» این میشود دنیا اینکه میبینید همه به جان هم میافتند برای این دنیاست وگرنه کسی کشاورز باشد دامدار باشد صنعتگر باشد که نور است اینها با هم نمیجنگند.
ص: 547
مطابق حکمت بودن به بازی گرفتن دنیاپرستان
فرمود ما بازیگر نیستیم شما را به بازی گرفتن, حکمت است در بیانات نورانی حضرت امیر که از نهجالبلاغه خواندیم که کسی دنیا را داشت مذمّت میکرد حضرت فرمود دنیا یعنی چه تو دنیا را به هم زدی این زندگی دنیا خیلی حق است نور است عدل است این هم بیمارستان را به شما نشان داد هم گورستان را به شما نشان داد هم حوزه و دانشگاه را به شما نشان داد کجا به شما خیانت کرده اگر کاری که مربوط به مرگ و میر و رسوایی است این مخفی کرده باشد بعد بگویید ما را فریب داد فرمود آن بیچاره که بد نکرده هم گورستان را به شما نشان داد هم بیمارستان را به شما نشان داد هم حوزهها و دانشگاهها را به شما نشان داد کار بدی نکرده اگر این حیات دنیا را میگویید این همه انبیا این همه اولیا این همه صدیقین این همه بزرگان از همین دنیا به این مقام رسیدند که این مَتْجر اولیاست شما چرا خلط مبحث میکنید چه چیزی را بد میگویید. (1)
بنابراین این دو امر اول با هم هماهنگاند یعنی کلّ این نظام تکوینی حق است (یک) بطلان در آنها راه ندارد (دو) اما دنیا; یعنی این پُست برای من, این مقام برای من, این سِمت برای من, اینهاست این لهو و لعب و بازی و امثال ذلک و جز بازی چیز دیگر نیست آن کسی که به خلافت رسیده مثل حضرت امیر او خلافت را آبرو داده نه به وسیله خلافت آبرو گرفته روزی که آمده خدا را شکر کرد روزی هم که تحویل داد خدا را شکر کرد این برای او دنیا نیست این برای او آخرت است هر سِمتی هم همینطور است هر کاری هم همینطور است اما حالا چرا من نباشم دیگری باشد حالا که من نیستم تمام اوضاع را بخواهم به هم بزنم این میشود دنیا این مقام و اینها هست بازی است ما شما را داریم لحظهای به بازی میگیریم. فتحصّل که دنیایی که در پنج بخش بیان شده در سورهٴ «حدید» در سایر سوَر به دو بخش منحصر شده بازی است و خدا همین عناوین اعتباری را هم آفریده بالتبع لا بالاصل لکن کودک را به بازی گرفتن, حکمت است نه آن آفریننده بازیگر باشد مگر آنها که عروسکسازی میکنند بازیگرند آنها برای اینکه این بچهها را بازی بدهند کار حکیمانه میکنند شما چه چیزی میخواهید به این بچه بدهید که او خوشحال بشود کتاب میخواهید بدهید وسایل تحقیقی بدهید وسایل علمی و صنعتی بدهید این را از گریه بخواهید ساکت کنید ناچارید اسباببازی به او بدهید.
ص: 548
1) (23) . ر.ک: نهجالبلاغه, حکمت 131.
تلخیها و اختلافات ثمره استفاده نامطلوب از دنیا
پرسش:... پاسخ: حیات دنیا در برابر حیات آخرت است بازیچه مقابل ندارد الآن این دنیایی که انسان دارد زندگی میکند این ممرّ است برای آن مقرّ این کشاورزی, این دامداری, این تحصیل, این کارهای حوزوی و دانشگاهی همه اینها باید هدفمند باشد تا انسان به پاداش برسد این راه حقیقی است اما این وسطها چیزی است که به جایی نمیرسد آن وقت میشود خسارت, سرمایه باختن, خسارت است فرمود عمر را داری به چه چیزی صرف میکنی به این بازی داری صرف میکنی خب این تلخی را در برابر دارد اگر همین به عنوان خدمت باشد که «الکاسب حبیبُ الله» خب چطور وجود مبارک حضرت امیر به بزرگانی سِمت میداد که آنها نظامش را اداره کنند خب این عبادت بود اما اگر من نشدم اوضاع را به هم بزنم این میشود لهو و لعب, من شدم شدم نشد دیگری, میبینید یکی از روایات که انقلاب آن را تفسیر کرد و انسان معنایش را درست نمیفهمید همین حدیث نورانی است که «الراضی بفعل قومٍ کالداخل فیه معهم» (1) اگر دو نفر یا حوزویاند یا دانشگاهیاند یا یکی حوزوی یکی دانشگاهی است هر دو به مراحل رسیدند هر دو هم اهل یک شهرند یکی به سِمتی رسیده دیگری دستش به جایی بند نشد این اگر راضی باشد به کار او در تمام ثواب کار او شریک است اما اگر همین اوّلین بار غُر زده که ما چه عیب داشتیم و اختلاف داخلی را در روستا یا در محل یا در آن پایتخت انجام بدهد این میشود دنیا در آن بیانی که یکی از اصحاب به حضرت امیر(سلام الله علیه) عرض کرد که ای کاش برادر ما در این جبهه بود حضرت فرمود: «أهویٰ أخیک معنا» او به کار ما راضی است؟ عرض کرد بله, فرمود در تمام کارهای ما شریک است (2) شما همه اختلافاتی که از هر غُدّهای بدتر است در هر روستا و شهری بررسی میکنید پایانش به دنیا برمیگردد که چرا من نه, این آقا آری! خب اگر شما راضی باشید او را تأیید کنی که در همه ثواب شریکی نه خودت مشکل میبینی نه او را از پا در میآوری فرمود: «أهویٰ أخیک معنا» عرض کرد بله, فرمود در همه کارهای ما شریک است برای اینکه «إنّما یَجمع الناس الرضا والسُّخط» (3) این جزء غرر روایات وجود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود: «فنعمت الـمُرضعة و بِئست الفاطمة» دنیا دو روز دارد یک روز مرضعه است که شیر به آدم میدهد یک روز هم فِطام, خب اگر فطامی در کار است انسان در روزِ شیر این قدر به این نمیچسبد. در همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «ص» که آیه 27 بود فرمود: وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً در محل بحث فرمود اینها به دنبال چه چیزی دارند میگردند اگر به دنبال مختصر ثروتی میگردند أَوَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا الْأَرْضَ وَعَمَرُوهَا ثوره یعنی شوراندن شیار کردن ما یک بَقر داریم یک ثور, یک شکافتن داریم یک آشفتن, گاو را از آن جهت که میشکافد میگویند بَقَر, از آن جهت که شیار میکند کاملاً خاکها را زیر و رو میکند میگویند ثور این تُثِیرُ الْأَرْضَ که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 71 گذشت إِنَّهَا بَقَرَةٌ لاَ ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَلاَ تَسْقِی الْحَرْثَ از همین قبیل است فرمود اینها أَثَارُوا الْأَرْضَ کاملاً زمین را شکافتند و شیار کردند و کشاورزیهای مهم داشتند شما که در مکه در سنگلاخ زندگی میکنید چیزی ندارید وَأَثَارُوا الْأَرْضَ وَعَمَرُوهَا اما أَکْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ و بساط اینها را خدا برچید و خدا به اینها ظلم نکرد اینها به خودشان ظلم کردند.
ص: 549
عبرتآموزی از وقایع تاریخی, تکمیلکننده تفکرات ذهنی
در جریان قارون آیه 78 سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این بود إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی أَوَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً قارون با همه آن ثروتی که داشت که لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ معذلک قرآن فرمود سرمایهدارتر از تو هم بود ما آنها را خاک کردیم فرمود: وَمَا بَلَغُوا این صنادید قریش مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ این یک دهم ثروت گذشتهها را ندارند آخر اینها به چه چیزی مینازند یا یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ (1) یا مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً این یک فکر جاهلی بود که هنوز هم کم و بیش هست میگفتند این زمین, مِلک نمیر است این نمیر بودن از همان تفکر جاهلی بود که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گوشهای از آن بیان شده آیه 35 سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این بود وقتی که آن شخص تبهکار وارد آن باغ خرم شد وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً بادَ یعنی هَلَک, تَبیدُ یعنی تَهلک گفت این باغ یک باغ نمیر است حالا یا یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ است یا مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً است خیال میکنند این ماندگار است فرمود نه این مانده است نه آن مانده است ما همه اینها را خاک کردیم اینها قدری فکر کنند قدری عبرت بگیرند عبور کنند بروند نگاه کنند تنها همان فکر درونیِ ذهنی نباشد بلکه با اندیشههای بیرونی همراه باشد که ثمربخشتر باشد ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءی.
ص: 550
1) (27) . سورهٴ همزه, آیهٴ 3.
بررسی اقوال در ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءی و بیان نظر نهایی
این درست است که ادامه معصیت, ممکن است ـ خدای ناکرده ـ به کفر برسد اما این با آیات قبلی باید هماهنگ باشد آیات قبلی درباره خود کفار است اینطور نیست که اینها اول از معاصی صغیره به کبیره, از معصیت کبیره به اکبر که کفر باشد برسند آیه میخواهد بگوید عاقبت اینها سوء است اینها سوء عاقبت دارند آن هم جهنم است هم در دنیا خِزی است هم خِزْیٌ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیَا و هم در آخرت چرا, چون کَذَّبُوا نه اینکه عاقبت معصیتکاران کفر است عاقبت همینهایی که أَسَاءُوا عاقبتشان السُّوءی است سوء عاقبت در قبال حُسن عاقبت است أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ که دلیل است وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُونَ اینها از دیرزمان دین را مسخره میکردند نه اینکه عاقبت اینها مسخره کردن دین باشد یا تکذیب باشد چون زمینه, زمینه کفر است که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
اللَّهُ یَبْدَؤُا الخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (11 وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ (12) وَلَمْ یَکُن لَهُم مِن شُرَکَائِهِمْ شُفَعَاءُ وَکَانُوا بِشُرَکَائِهِمْ کَافِرِینَ (13) وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ (14) فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ (15) وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَروا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ فَأُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ(16)) عدم استناد نشاط مؤمنان به پیروزی رومیان بر ایرانیان
در آغاز این سورهٴ مبارکهٴ «روم» که در مکه نازل شد یک جریان تاریخی را نقل کرد که رومیها شکست خوردند و بعد از مدتی بین سه تا ده سال اینها پیروز میشوند این یک امر تاریخی است مستحضرید که قرآن, کتاب قصه و تاریخ نیست معارفی را به همراه دارد که در آن زمینه ذکر میفرماید. میفرماید آن روزی که اینها پیروز شدند مسلمانها خوشحال میشوند اگر خوشحالیِ مسلمانها بر اساس مسائل عاطفی یا جریان سیاسی یا جریان عادی باشد که رومیها نسبت به مسلمانها با محبّتاند یا مزاحم اینها نیستند ولی فارس نسبت به اینها مزاحماند این باید جریان تاریخی ثابت بشود اگر چنین چیزی ثابت شد نشاط و فرح مسلمانها ممکن است که وجه صحیح داشته باشد.
ص: 551
تقیید نشاط به نصرت الهی و عدم شمول آن بر پیروزی کافری بر کافر دیگر
اما این فرح و نشاط مقیّد است به یک مفعولبه که بِنَصْرِ اللَّهِ است که یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ٭ بِنَصْرِ اللَّهِ (1) خدای سبحان کافری را بر کافر مسلّط میکند ولی این نصرت الهی نیست در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که بحثش گذشت آیه 129 فرمود کفار گاهی شکست میخورند در جنگ نسبت به یکدیگر گاهی پیروز میشوند وَکَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ در اثر سیّئات و رفتار بد ما گاهی ظالمی را بر ظالم مسلّط میکنیم که «کلاهما فی النار» این تسلیط و تولیه الهی یک نحوه عذاب است وَکَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ اگر کافری بر کافری پیروز شد این نصرت الهی نیست این تولیه و تسلیط الهی است و قرآن کریم این را مستند میکند به سوابق سوء آن کافر شکستخورده وَکَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ.
بررسی مصادیق نصرت الهی و خروج اهل حبشه از آن
درباره حبشه که برخی از مسلمانها از مکه به حبشه مهاجرت کردند و مورد مِهر قرار گرفتند از سنخ نصرت الهی نیست چون قرآن کریم از مردم مدینه به نیکی یاد میکند برای اینکه اینها واقعاً دین را و متدیّنین را یاری کردند جا دادند همراهی کردند یکی از شهرها یا شهر متفرّدی که قرآن کریم از اهلش به نیکی یاد میکند همان جریان مدینه است در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» میفرماید شما این اموال مسلمین را که به عنوان انفال و امثال انفال مطرح شده است درباره سه گروه مصرف کنید آیه هشت به بعد سورهٴ «حشر» یکی لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِمْ وَأَمَوَالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَیَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ گروه اول مهاجرانیاند که به اینها اجازه نمیدادند اموال منقولشان را ببرند (یک) اموال غیر منقولشان را بفروشند (دو) بسیاری از اینها با دست خالی از مکه به مدینه مهاجرت کردند در صفّه و ایوان مسجد مدینه به عنوان یک نیازمند مستقر شدند که اینها واقعاً در اسلام کمنظیرند قرآن هم با عظمت از اینها یاد میکند که اینها نه اموال منقولشان را توانستند ببرند نه اموال غیرمنقول را, غیر منقول را که کسی از اینها نمیخرید منقول را هم که به اینها اجازه نمیدادند خب یک مسلمان برای حفظ عقیده با دست خالی از شهری به شهر غریب مهاجرت کند برود مسجدخواب باشد خب این نادر است لذا قرآن در کمال اجلال و شکوه از اینها اسم میبرد. گروه دوم مردم مدینهاند که آنها هم کم نیاوردند آنها هم مثل همینها شدند. این برای گروه دوم است که انصار است آیه نُه سورهٴ «حشر» وَالَّذِینَ تَبَوَّءُوْا الدَّارَ وَالْإِیمَانَ مِن قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ اینها دوستان مهاجران بودند یک وقت است انسان به کمیته امداد و امثال اینها کمک میکند این بر اساس عاطفه است اما بر اساس محبت و علاقه باشد بسیار کم است فرمود مردم مدینه دوستان مهاجران بودند اینها را به عنوان دوست قبول کردند نه به عنوان یک فقیر به اینها کمک بکنند یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ وَلاَ یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا اگر چیزی از غنائم و امثال غنائم به مهاجرین میرسید خود این انصار هم نیازمند بودند ولی احساس نیاز نمیکردند بلکه وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ «خصاصه» یعنی حاجت یعنی فقر, اینها با اینکه نیازمندند با اینکه محتاج و فقیرند اما مهمانان محبوب خود را بر خود مقدم میداشتند ایثار میکردند ایثار, تقدیم الغیر علی النفس در قبال استئثار که «تقدیم النفس علی الغیر» اینها وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ بعد میفرماید: وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ این دو گروه, گروه سوم کسانیاند که راهیان همین راهاند آن را در آیه ده بیان فرمود وَالَّذِینَ جَاءُوا مِن بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ وَلاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّکَ رَؤوفٌ رَحِیمٌ از این سه گروه به عظمت یاد میکند اما از مردم حبشه و امثال حبشه برای اینکه چهارتا مؤمن را پذیرفتند هرگز قرآن به عظمت یاد نمیکند چون روشن نیست که اینها برای دین و قرآن چنین کارهایی کرده باشند. اگر کسی بخواهد از نصر الهی سخن بگوید این لابد مربوط به فتح خیبر است فتح خندق است صلح حدیبیه است که قرآن با منّت از جریان صلح حدیبیه و امثال حدیبیه یاد میکند که فرمود ما جلوی خونریزیها را گرفتیم کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ عَنْهُم (2) وگرنه کشتار سختی این وسط اتفاق میافتاد شما هم طرْفی نمیبستید و خوشحال باشید که خدای سبحان آن سرزمین را سرزمین خونریزی قرار نداد خب این یک نصرت الهی است.
ص: 552
عدم صدق نصرت الهی بر پیروزی رومیان بر ایرانیان
پس اگر کافری بر کافر دیگر پیروز شد مطابق آیه سورهٴ «انعام» خواهد بود که نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ نه پیروزیِ ایرانیها بر رومیها نصر الهی بود نه پیروزی رومیها بر ایرانیها نصر الهی بود البته لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ (1) در نظام تکوین گرگی بخواهد گوسفندی را بدرد بدون تقدیر الهی نیست اما نصرت الهی که در فضای شریعت مطرح است یک حساب خاصّی دارد بنابراین اگر «یفرحون» بود و متعلّق و مفعول واسطهای مثل بِنَصْرِ اللَّهِ نداشت ممکن بود بر همان تفأل و گزارش خبر و اینها حمل بشود اما وقتی گفته میشود مؤمنان به نصر الهی خوشحالاند معلوم میشود یک امر دینی است.
طرح مسئله قیامت با مقدمه استناد خلقت جهان و انسان به خدا
مطلب بعدی آن است که چون در سورهٴ مبارکهٴ «روم» جریان مبدأ و معاد و وحی و نبوّت که عناصر اصلی سوَر مکّیاند مطرح است حالا مسئله قیامت را مطرح میکند در طرح قیامت متنی را اول ذکر میکند بعد شرح میدهد آن متن این است که اللَّهُ یَبْدَؤُا الخَلْقَ این خَلْق محیّرالعقول خودساخته نیست کار طبیعت نیست چیزی در عالَم به عنوان طبیعت کار نمیکند جهان, خلقت است و خالقی هم دارد خلقتشناسی هم یک امر دینی و علم دینی است دیگر ما علم طبیعی نخواهیم داشت چون معلوم, مخلوق حق است علم, حجّت الهی است عالِم, مخلوق حق است مخلوقی از روزنهٴ خلقت مخلوق دیگر را میشناسد عالَم مخلوق خداست خدا ابتدائاً عالَم را آفرید بشر را آفرید.
ص: 553
1) (3) . سورهٴ روم, آیهٴ 4.
مراحل خلقت انسان از شروع تا رجوع به خدا
این الخَلْقَ به معنای مخلوق است مصدر به معنای مفعول است مثل لفظ به معنی ملفوظ اولاً و چون مطلق یا جنس است عام از آن اراده شده ثانیاً به دلیل اینکه در ذیل آیه فرمود: ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ پس اللَّهُ یَبْدَؤُا الخَلْقَ یعنی انسانها را; بعد اینها متوفّا میشوند به خاک میروند دوباره از خاک برمیخیزند قیامت قیام میکند اول به دو معناست یک وقت است ما میگوییم این شیء این حرکت یا این خط یا این نخ جزء اول دارد اول یعنی جزء اول در برابر جزء ثانی و ثالث؛ خدا ـ معاذ الله ـ اول به این معنا نیست که جزء اول چیزی باشد معنای دوم اول یعنی «ما لم یکن مسبوقاً بالغیر» او اول است یعنی چیزی قبل از او نیست به این معنا ذات اقدس الهی هُوَ الأوَّل (1) است در جریان آفرینش فرمود انسان سابقهای نداشت گرچه به حسب ظاهر این انسانهایی که خلق شدند بالأخره موادّ اولیهشان خاک و امثال خاک است که خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ کَالْفَخَّارِ (2) بالأخره خاک قبلش چیز دیگر بود قبلش هم عدم محض بود لذا قرآن کریم همه این مراحل را یکی پس از دیگری ذکر میکند گاهی میفرماید: هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (3) شیئی که قابل ذکر باشد نبود گاهی که جلوتر میرود میفرماید نطفهای بود (4) و مانند آن (5) که قابل ذکر نبود ولی گاهی میفرماید: قَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً (6) این وَلَمْ تَکُ شَیْئاً «کان» تامّه است نه اینکه «أنت» اسم باشد آن خبر باشد یعنی تو لاشیء بودی وقتی به زکریا میفرماید وَلَمْ تَکُ شَیْئاً یعنی «هل أتی علی الإنسان حین مِن الدهر لم یکن شیئاً» نه لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً که قابل ذکر نباشد پس انسان یک مرحله را گذرانده که قابل ذکر نیست قبل از آن اصلاً لاشیء بود آنجایی که قابل ذکر نیست «لیس», «لیس» ناقصه است آنجایی که اصلاً شیء نبود «لیس», «لیس» تامّه است پس خَلَق انسان را ابتدائاً یعنی سابقه نداشت لاشیء بود ذات اقدس الهی انسان را آفرید این لاشیء که مخلوق خدا شد به وسیله توفّی چون مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ (7) دوباره به حالت قبلی برمیگردد که گاهی میفرماید: کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ (8) مرحله چهارم که بعدالموت است اینها زنده میشوند, زنده میشوند الی الله رجوع میکنند.
ص: 554
بررسی شرح حال انسان از زنده شدن در قبر تا رجوع الی الله
این وسط که زنده میشوند تا به إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ برسد این وسط نیازمند به شرح است دو آیه عهدهدار شرح این وسطاند که بین اعاده و رجوع چه میگذرد؟ لذا دو آیه بعدی این فاصلهٴ بین اعاده و رجوع را شرح میدهد متن این است اللَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ (یک) ثُمَّ یُعِیدُهُ (دو) خب حالا که اعاده داد چه میگذرد چطور میشود بیان نشد فرمود بعد از آن شما به خدای سبحان برمیگردید خب این وسطها چه میشود حالا که از قبر برخاستید زنده میشوید چیست آن را در دو آیه بعدی تفسیر میکند, میفرماید: وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ اصلاً قیامت را قیامت میگویند برای اینکه همه از قبر برمیخیزند و قائماند یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ خود قیامت روز ایستادن و ایستادگی است.
تبیین سرگذشت کفار و علت سرگردانی آنها در قیامت
حالا که همگان برخاستند درباره کفار اوّلین گزارشی که میدهد این است که یک عدّه سرگرداناند نمیدانند کجا بروند برای اینکه مسافری که رهتوشه نداشت راه را یاد نگرفت مقصدی ندارد مقصودش را نمیشناسد خب سرگردان است به او گفتند تو مسافری إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (1) به او گفتند رهتوشه تهیه کن تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی (2) این نه مقصود را شناخت که نقطه دور است نه مقصد را شناخت که نقطه میانی است نه رهتوشه تهیه کرد که کار روزانه است خب میشود سرگردان, اِبلاس همان سرگردانی و تحیّر است که نمیداند اصلاً چه کار بکند این یک نحو عذاب است. اینها که تبهکارند مجرماند. اینها چیزهایی را فراهم کردند که آن روز کارآمد نیست چیزهایی که کارآمد بود آنها تهیه نکردند اینها با بت و بتکده و بتفروشی و بتسازی و بتپرستی همراه بودند از بتها که کاری ساخته نیست اینها از شرکایشان ناامیدند از اوثان و اصنام به شرکا تعبیر کردن برای آن است که به زعم باطل اینها این اوثان و اصنام ـ معاذ الله ـ شرکای الهیاند و خود اینها بخشی از اموال را برای این شرکا قرار میدادند بخشی را برای خودشان که اینها شرکای بتپرستان بودند در سهمی از مسائل مالی, به هر دو مناسبت این بتها و این اصنام و اوثان را میگویند شرکا از اینها هم که کاری ساخته نیست آن روز چون روز ظهور حق است هر چه حق است ظاهر میشود آنها در آن روز به این شرکایشان کفر میورزند وَکَانُوا بِشُرَکَائِهِمْ کَافِرِینَ از تمام اینها به فعل ماضی یاد کرد با اینکه همه اینها مستقبلاند چون مستقبل محقّقالوقوع در حکم ماضی است «یکون» و امثال ذلک نفرمود, «لم یَکن» فرمود که کار فعل ماضی را میکند وَکَانُوا بِشُرَکَائِهِمْ کَافِرِینَ است که صریح در فعل ماضی است نه معنایش این است که «کانوا» در دنیا به اینها کافر, خب گفتن چنین چیزی که فایده ندارد که مشرکین در دنیا به وسیله عبادت اینها کافر شده بودند امروز گفتن چنین حرفی سودی ندارد آنچه در صحنه قیامت میگذرد باید گزارش داد و آن این است که در آن روز اینها به اصنام و اوثان پشت میکنند کفر میورزند از این مضارع محقّقالوقوع به فعل ماضی یاد شده است.
ص: 555
عذابآور بودن سرگردانی تبهکاران در قیامت
پس وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یَومَئذٍ تبهکاران سرگرداناند برای اینکه راه را بلد نیستند مشکل جهنمیها این است که به اینها میگویند بروید جهنم اما نمیدانند راه جهنم کجاست خود سرگردانی هم عذاب است فوق عذاب اینطور نیست که اینها مستقیم بروند راه زندان و جهنم اینطور نیست آنجا هم حیرتی است که این حیرت بر عذاب آنها افزوده میکند. در آن روز یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ ٭ وَلَمْ یَکُن لَهُم مِن شُرَکَائِهِمْ شُفَعَاءُ (یک) وَکَانُوا بِشُرَکَائِهِمْ کَافِرِینَ (دو) نه از آن طرف کمکی به اینها میرسد نه از این طرف اعتماد و اعتقاد به آنهاست چون آن روز حق برایشان روشن میشود اینها به اصنام و اوثانشان پشت میکنند، این یک شرح برای آن متن.
اثبات حقانیت عالم چه با آیات سلبی و چه ایجابی
باز دوباره برای اهمیت شرح این متن میفرماید: وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ ما با شما با دو قضیه سخن گفتیم یکی قضیه سالبه که عالَم باطل نیست وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً (1) این را در سورهٴ مبارکهٴ «ص» بیان فرمود به صورت قضیه سالبه, گاهی به صورت موجبه فرمود ما این نظام را به حق خلق کردیم.
ثبت اعمال انسان دال بر حقانیت خلقت و هدفداری آن
این موجبه و آن سالبه هر دو یک پیام دارند یعنی این قافله به مقصد میرسد عالَم پوچ نیست هر کاری هر خاطرهای هر نیّتی هر علم و عملی از انسان ثبت بشود اگرچه مِثْقَالَ ذَرَّةٍ (2) این ثبت است و حساب و کتابی دارد چه حقی از این زیباتر اگر هر که هر چه کرد, کرد حسابی نباشد کتابی نباشد میشود پوچ و باطل, خب با آن دو قضیه ثابت فرمود که نظام حق است اگر ـ معاذ الله ـ معاد نبود صالح و طالح یکی بودند عادل و ظالم یکی بودند مؤمن و کافر یکی بودند چون هر دو معدوم میشوند «لا مَیْز فی الأعدام من حیث العدم» نه به عادل پاداش میدهند نه به ظالم کیفر, پس کافر و مؤمن, ظالم و عادل, طالح و صالح میشدند یکی!
ص: 556
نفی تساوی جایگاه مؤمنان و تبهکاران در آیات متعدد
این را ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» فرمود آیا اینطور میپندارند که ما بد و خوب را یکی قرار میدهیم یعنی هیچ خبری نیست؟! آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» این است که أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَمَمَاتُهُمْ آنها که فکر نمیکردند که مؤمن و کافر هر دو میروند جهنم یا مؤمن و کافر هر دو میروند بهشت تا خدا بگوید این چه فکری است مگر مؤمن و کافر یکساناند حتماً فرق میکنند آنها که نمیگفتند جهنمی هست و هر دو جهنمیاند بهشتی هست و هر دو بهشتیاند آنها میگفتند خبری نیست وقتی خبری نباشد خب هر دو یکساناند این آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» برای ردّ انکار معاد است أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ آنهایی که با جارحهشان با اعضا و جوارحشان سیّئات کسب کردند أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ آیا اینها خیال میکنند که ما کفار را مثل مؤمنین یک جا قرار میدهیم مگر آنها چنین فکری میکردند آنها میگفتند «فلا خبر جاء و لا وحی نَزل» (1) آنها میگفتند: إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (2) آنها میگفتند: ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ (3) میگفتند اینها اسطوره است نه اینکه قیامتی هست و هر دو یکطورند نه, قیامتی نیست چون قیامتی نیست هر دو معدوم میشوند عادل و ظالم یکساناند فرمود خیر, قیامت هست حساب هست کتاب هست دو گروه هستند هیچ تساوی هم بین اینها نیست.
ص: 557
تبیین معنای تفرّق و نحوه آن در صحنه قیامت
بنابراین این آیه سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» برای تثبیت مسئله قیامت و جدایی جهنم و جهنمیها از بهشت و بهشتیهاست این آیه فرمود وقتی اینها در قیامت وارد آن صحنه شدند کاملاً یَتَفَرَّقُونَ آن وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ (1) که در بحثهای دیگر آمد از همین قبیل است فرمود: وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ شما از هم جدا بشوید مرزهایتان را جدا کنید این هم همین است آیه چهارده محل بحث این است وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ نه خیر, دو گروه میشوند فرقه فرقهاند یکی به طرف جهنم یکی هم به طرف بهشت چطوری متفرّق میشوند فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحات کذا, وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَروا کذا.
عدم دلالت آیه اللَّهُ یَبْدَؤُا الخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ بر رجعت
مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) ذیل همین آیه اللَّهُ یَبْدَؤُا الخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ایشان نقل میفرماید که بعضی به این آیه برای رجعت استدلال کردند (2) مسئله رجعت ادله خاصّ خودش را دارد این آیه دلیل بر رجعت نیست آنها از کلمه رجوع خواستند رجعت استنباط کنند آن رجعت مربوط به همین دنیاست کاری به قیامت ندارد این آیه ناظر به مسئله قیامت است که بعد از مرگ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ و این آیات بعدی دارد همان را شرح میدهد نه رجوع الی الدنیا باشد آن سر جایش محفوظ است ادله و بحثهای خاصّ خودش را دارد و این آیه مربوط به قیامت است.
ص: 558
اثبات ازلی بودن ذات اقدس الهی و ابدیت قیامت
پرسش ...؟پاسخ: ازلی بالذّات غیر از ذات اقدس الهی چیزی نیست چیزی هم با خدا نبود اما او «دائم الفیض علی البریّة» است اگر نبود اصرار قرآن و سنّت بر ابدیّت بهشت ابدیّت را هم قبول نمیکردند اینها خیال میکنند اگر چیزی ازلی شد محذوری دارد خب ابدیّتش که یقینی است انسان میرود در بهشت میماند که میماند که میماند شما الآن از اینجا تا کُره مریخ صفر ردیف کنند اینها متناهی است اما بهشت, خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً (1) و اگر نبود اصرار قرآن و سنّت که بهشت ابدی است خیلیها آن را هم انکار میکردند اینها خیال میکنند اگر فیضی ازلی شد به جایی آسیب میرساند این عظمت قدرت خداست که بتواند ازل و ابد را مهار کند این دائم الفیض بودن علی البریّه این «دائم الفضل» بودن «علی البریّه»; خدا غریق رحمت کند مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید یک خطبه نورانی از وجود مبارک حضرت امیر نقل میکند که حضرت امیر مطالبی فرمود «ثم أنشأ یقول» ندارد «أنشدَ» حالا این شعرها را یا دیگری گفته یا خود حضرت «ثم أنشأ یقول:
و لم یزل سیّدی بالحمد معروفا٭٭٭ و لم یزل سیّدی بالجود موصوفاً (2)
او در ازل جواد بود خب جود, صفت فعل است اگر کاری نکرده باشد که ازلاً محمود نیست ما خیال میکنیم تقویت دین این است که بگوییم او مدتی بیکار بود بعد شروع کرد عالَم تعطیل بود او منقطعالأول بود از نظر اول, ابتر بود فیضی نداشت بعد شروع کرد شما خوب کار به تصدیق نداریم تصور بکنید که خدا بود فیض نبود بعد از مدتی بعد از مرحلهای شروع کرد به فیض! تصور ندارد در عدم محض که فاصله نیست بگوییم خدایی بود بعد فیض نبود بعد مرحله بعد, مرحله قبل و بعد نداریم مصلحت و مفسده نداریم همانطور که دو دوتا پنجتا تصور ندارد انقطاع فیض هیچ تصوّر ندارد که تعطیل بود مثلاً تا مدتی کار نکرد خب اگر مدتی بود مدت که فعل اوست در مراحلی کار نکرد خب آن مراحل که فعل اوست عدم محض هم که جلو و دنبال ندارد حدوث فیض نه حدوث عالَم, عالَم [یعنی] سماوات و ارض اصلاً بقا ندارد فضلاً از دوام اینها هر لحظه نو و تازهاند حالا یا سالشان کمتر یا سالشان بیشتر این سماوات و ارضین و اینها هر لحظه تازهاند اینها که دوام ندارند مدتی هم هستند بعد هم یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ (3) پیش میآید إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (4) پیش میآید إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (5) پیش میآید اینها مُشتی از خلقت است اما ارواح انبیا, ارواح اولیا, لوح و کرسی و قلم و روح مطهّر اهل بیت و اینها فرض ندارد که در مدتی نبود بعد پیدا شد شما اگر فرض کردید هر باوری که دارید داشته باشید اگر فرض شد, اگر فرض نشد چه چیزی را میخواهید باور کنید.
ص: 559
پرسش:...که در روایات آمده پس معلوم میشود..
پاسخ: آن بالأخره یا فیض خداست یا تعبیر به نور الهی شده نور اهل بیت شده چیزی هست که آن هم بالأخره فعل خداست یکی از درجات فیض اوست بنشینید یک ساعت فکر کنیم که خدا بود, تعطیل بود, بعد خلق کرد «بعد» یعنی چه؟ مگر این وسطها چیزی هست که بگوییم خدا الآن خلق نکرده بعد خلق کرده از شما ما فقط تصورش را طلب داریم نه تصدیق را اگر تصور کردید تصدیقش با خودتان اما اگر تصورنشدنی بود خب بخوانید «یا دائم الفضل علی البریّة» (1) را، بگویید گذشته هم مثل آینده.
استفاده از کتاب و سنت شرط درک ازلی بودن فیض و ابدیت قیامت
واقعاً اگر نبود اصرار کتاب و سنّت که فیض ابدی است که ابدی است که ابدی است آن را هم انکار میکردند این بشر ضعیفالفکر ابدیّت را نمیتواند درک کند ما عادت کردیم به همین بنای عقلا و فهم عرف! واقعاً فهم ما ضعیف است فرمودند در آن مسائلی که در دسترس شما نیست آنجاها وارد نشوید حتماً به کتاب قیّم توحید مرحوم صدوق مراجعه کنید این شعرها را ببینید که «ثمّ أنشأ یقول» حضرت فرمود او در ازل محمود بود خب حمد در برابر نعمت است, او در ازل جواد بود خب جود, فعل است نه قدرت بر جود داشت نه قدرت بر خلق داشت او در ازل محمود بود او در ازل جواد بود
مشروط بودن رفتن به بهشت به دو شرط و جهنم به یک شرط
ص: 560
1) (26) . المصباح (کفعمی), ص647.
فرمود در این صحنه وقتی که افراد متفرّقاند فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا (یک) وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (دو) فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ چون در تمام قرآن شما ملاحظه بفرمایید برای رفتن به جهنم یک قید لازم است و آن گناه است برای رفتن به بهشت دو چیز لازم است یکی ایمان, یکی کار خوب; برای رفتن به جهنم کفر لازم نیست ممکن است کسی مسلمان باشد ولی در اثر گناه بسوزد حُسن فاعلی و حُسن فعلی این دو, شرط اساسی ورود به بهشت است اما درباره جهنم فقط سوء فعلی شرط است سوء فاعلی لازم نیست یعنی اگر کسی کافر نبود عقیده بد نداشت مسلمان بود ولی معصیت کرد این هم گرفتار سوخت و سوز است لذا در جریان بهشت آن طوری که شما در همه موارد بررسی میکنید یا تصریح به جمع بین حُسن فاعلی و حُسن فعلی یعنی ایمان و عمل صالح یا فقط ایمان را ذکر میکند که عمل صالح با قرینه در کنار آن مطرح است فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا که حُسن فاعلی است وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ که حُسن فعلی است فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ روضه یعنی بوستان, محبورند یعنی مسرورند خوشحالاند با نشاطاند فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ حالا این تنوین رَوْضَةٍ هم گفتند برای تفخیم و تعظیم است. (1)
تعبیر به احضار کفار در عذاب, دال بر دردناک بودن آن
وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَروا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ فَأُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ چون این سوره در مکه نازل شد در برابر مؤمنین, کافراناند نه اینکه مؤمن به معنای متّقی باشد و دوزخیان معصیتکاران باشند لذا نام کفار را برد, فرمود: وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَروا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ گرچه کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا مسئله انکار معاد را هم به همراه دارد اما چون ذیل مسئله معاد است و محلّ ابتلای عملی صنادید قریش بود آن را بالصراحه ذکر فرمود: فَأُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ یک وقت است که اینها در عذاب میروند یک وقت است که میفرماید ما اینها را احضار میکنیم واژه حضور غیر از احضار است حضور معنای کراهت و رنج و اَلم و اینها را به همراه ندارد اما احضار اینطور است هر وقت قرآن کریم بخواهد تعبیر به حضور دردناک بکند از آن به احضار یاد کرده است فرمود اینها مُحضرند اینها را جلب میکنند اینها را حاضر میکنند برای سوخت و سوز پس اینطور نیست که کافر و مؤمن یکسان باشند هر دو معدوم بشوند و هیچ خبری از حساب و کتاب نباشد در حقیقت این آیات سورهٴ مبارکهٴ «روم» که محلّ بحث است میتواند شارح خوبی باشد برای همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» که فرمود: أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَمَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ خب پس مساوی نیستند چگونهاند آن آیاتی که دارد وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ شارح این است این آیهای که فرمود: یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ شارح این است نشان میدهد که یقیناً قیامتی هست و پاداشی هست و یقیناً کیفری هست و هرگز صالح و طالح یکسان نیستند. ص: 561
1) (27) . تفسیر غرائب القرآن (نیشابوری), ج5, ص405.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ (14 فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ (15) وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَروا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ فَأُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ (16) فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ (17) وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ (18) یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَکَذلِکَ تُخْرَجُونَ (19) وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ (20)) دلیل اهتمام سوره های مکی به موضوع معاد
چون سورهٴ مبارکهٴ «روم» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی, اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق است بعد از بیان آن مطالب اصولی, جریان قیامت را همانند ترجیعبند یکی پس از دیگری ذکر میکند در آیه دوازده فرمود: یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ در آیه چهارده هم فرمود: وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ در آیه شانزده هم سخن از لقاءالآخرة است مهمترین مشکل مردم مکه بعد از مسئله شرک همان انکار معاد بود تهذیب نفس, رعایت عدل و عقل, امنیت و امانت, زندگی سالم و صالح بدون اعتقاد به معاد ممکن نیست یعنی هیچ ممکن نیست جامعهای اصلاح بشود مگر با اعتقاد به معاد زیرا اگر ـ معاذ الله ـ چنین عقیدهای نباشد اگر کسی قدرتی داشت و در جایی پنهانی بود و کسی از او باخبر نبود چه دلیلی دارد که او فضیلت را رعایت کند و از لذّت بگذرد هیچ وجهی ندارد برای اینکه کسی او را نمیبیند بر فرض هم ببیند نمیتواند جلوگیری کند حساب و کتابی هم که در عالَم نیست به هیچ وجه, به نحو سالبه کلیه «لولا المعاد» تمدّن به معنای حقیقی ضامن اجرا نخواهد داشت چون بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (1) زندگی میکند در نهان اگر کسی قدرتی داشت دستش به مال مردم به بیتالمال یا به حقوق دیگری رسید کسی خبر نداشت به چه دلیل او از لذتی صرفنظر کند, اگر بدون معاد تمدن ممکن نیست و اگر بدون معاد سعادت و امنیت ممکن نیست این را ذات اقدس الهی در سوَر مکّی مکرّر در مکرّر بیان میکند و مشکل مردم حجاز هم این بود چه اینکه مشکل مردم مستکبر شرق و غرب هم همین است تنها چیزی که انسان را از تجاوز حفظ میکند اعتقاد به معاد است که این عمل زنده است (یک) عمل زنده در جهان سرگردان نیست (دو) ممکن نیست عمل زید را به حساب عمرو بنویسند (سه) عمل, هر عاملی را درگیر میکند (چهار) که لَیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی (2) خب چنین باوری جلوی رذیلت را میگیرد لذا مکرّر میفرماید: یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ, لِقَاءِ الْآخِرَةِ پشت سر هم در این دو, سه آیه مکرّر سخن از معاد است.
ص: 562
دلالت یُحْبَرُونَ بر استمرار لذت بخشی نعمت ها در قیامت
در تعبیر این آیات فِی رَوْضَةٍ نکره است برای تفخیم, فِی الْعَذَابِ معرفه است برای آن عذاب معهودی که قرآن مشخص کرده است یُحْبَرُونَ فعل است که لحظه به لحظه سرور جدید پیش میآید اما مُحْضَرُونَ اسم است که بر ثبات دلالت دارد مستحضرید الآن ما الحمدلله سالمیم از سلامت لذت نمیبریم برای اینکه برای ما عادی است اما آنکه از بیمارستان ترخیص شد سلامت خودش را باز یافت در کمال نشاط است در بهشت نعمتها مستدام است اما اینطور نیست که در اثر عادت, لذتی در کار نباشد هر لحظه بهشتی لذت میبرد از آن نشاطش, سلامتش, رفاهش, تنعّمش. الآن انسانی که متمکّن باشد وضع مالیاش مناسب باشد چون از نظر مال در رفاه است از نظر سلامت در رفاه است این سلامتی و رفاه برای او لذتبخش نیست او احساس نمیکند چون امر عادی است و اگر ـ خدای ناکرده ـ یکی از اینها گرفته بشود دوباره برگردد انسان احساس لذت میکند ما در دنیا لذت مستدام و مستمر نداریم مگر اینکه فاصله بشود ولی در صحنه بهشت امر مستدام و مستمر است و لذتبخش چه اینکه برای ما در دنیا نوشیدن آب اگر مسبوق به رنج عطش نباشد لذّتآور نیست خوردن غذای گوارا اگر مسبوق به رنج گرسنگی نباشد لذّتآور نیست ولی در بهشت انسان بدون رنج عطش از آب کوثر لذت میبرد بدون رنج گرسنگی از غذای بهشت لذت میبرد مثل دنیا نیست که لذت باید مسبوق به رنج باشد چون در دنیا یک انسان سیر اگر خواست غذا بخورد لذت نمیبرد کسی که تشنه نیست اگر بخواهد آب بنوشد لذت نمیبرد در بهشت بدون سَبق رنج هم از نوشیدن لذت برده میشود هم از غذا خوردن لذا یُحْبَرُونَ است چون فعل مضارع است دلالت بر استمرار دارد استمرار غیر از ثبات است یعنی هر لحظه هست اما هر لحظه کار خودش را انجام میدهد هر لحظه حبور است و سرور است و نشاط اما در جریان دوزخ فرمود: فَأُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ.
ص: 563
عدم راهیابی ثواب و عقاب به اعمال انسان در قیامت
مطلب دیگر اینکه ـ همان بیان نورانی رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که حضرت امیر(سلام الله علیه) هم در نهجالبلاغه آن را نقل کرد ـ فرمود: «إنّ الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» (1) یعنی انسان وقتی مُرد دیگر شریعت و رسالت و تکلیف قطع میشود وارد صحنه پاداش میشود کاری انسان در قیامت انجام بدهد که به وسیله آن کار, ثواب ببرد یا به وسیله آن کار, معاقَب بشود چنین چیزی در قیامت نیست وگرنه آنجا هم دین بود و تکلیف بود و شریعت بود میشد دنیا; این لعنی که دوزخیان نسبت به یکدیگر میکنند نظیر آیهای که میگوید: کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا (2) این یک لعن لفظی باشد که یکی دیگری را سبّ کند یا فحش بدهد یا لعن کند ثواب ببرد یا عقاب بشود نیست اینجا هم که فرمود: وَکَانُوا بِشُرَکَائِهِمْ کَافِرِینَ (3) کُفری بورزد در برابر ایمان که ثواب ببرد نیست این همان تبرّی عملی و علنی است مثل اینکه انسان از آتش فاصله میگیرد این فعل, فعلی نیست که عبادی باشد ثواب داشته باشد واجب یا مستحب و مانند آن باشد اینچنین نیست وَکَانُوا بِشُرَکَائِهِمْ کَافِرِینَ یک کفرِ تکلیفی باشد بلکه انزجار عملی است که از آنها فاصله میگیرد چه اینکه تبرّی تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوْا (4) هم همینطور بود که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت.
ص: 564
ثمره یادآوری قیامت، تسبیح گویی خدا در اوقات چهارگانه
حالا که اینچنین شد مسئله قیامت هست و هرگز صالح و طالح یکسان نیستند بلکه حسابی هست, کتابی هست, هر کسی در برابر کارش کیفر یا پاداش میبیند متفرّعاً بر اصول گذشته فرمود: فَسُبْحَانَ اللَّهِ این فاء تفریع است بر اصول گذشته یعنی تسبیح کنید ذات اقدس الهی را این جمله خبریه به داعی انشا القا شده است فاء آن متفرّع بر اصول گذشته است یعنی اکنون که اینچنین است پس در هر بامداد و شامگاه و نیمروز خدا را تسبیح کنید فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ, وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ این چهار وقت را ذکر فرمود برای اینکه چهار حالت تازه است آن جمله وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ که جمله معترضه است در وسط ذکر کرد تا روشن بشود که انسان با جهان هماهنگ خواهد بود فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ یعنی «حین تدخلون فی المساء» أمسیٰ در برابر أصبح یعنی «دخل فی المساء» «أصبح» یعنی «دخل فی الصباح», «أظهر» یعنی «دخل فی الظهر» در جریان افعال سهگانه چون استعمال شد فرمود: حِینَ تُمْسُونَ یعنی «تدخلون فی المساء» وَحِینَ تُصْبِحُونَ یعنی «تدخلون فی الصباح» وَحِینَ تُظْهِرُونَ یعنی «تدخلون فی الظهر» اما درباره عَشِیّاً چنین فعلی در لغت عرب استعمال نشده که «اَعشیٰ» یعنی «دخل فی العشاء» چنین چیزی استعمال نشده لذا اینجا عَشِیّاً را به صورت اسم ذکر فرمود بر خلاف آن سه فعل چون آن سه فعل استعمال شده.
هماهنگی تسبیح و تحمید انسان با تسبیح و تحمید نظام تکوین
این جمله وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یعنی کار شما با جهان تکوین هماهنگ است (یک) آنها حمد میکنند شما تسبیح میکنید (دو) حمد آنها با تسبیح آنها همراه است به دلیل آیات دیگر, تسبیح شما هم با حمد شما همراه است به دلیل آیات دیگر اینچنین نیست که تقسیم کار شده باشد آنها شاکر باشند شما اهل تسبیح باشید اگر فرشته است حمد و تسبیحش با هم است اگر انسان است حمد و تسبیحش با هم است اگر آسمان و زمین است حمد و تسبیحش با هم است برهان میگوید حمد و تسبیح باید همراه باشد قرآن هم اینها را همراه کرده در جریان فرشتهها برابر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این بود که آنها به خدا عرض کردند وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ یعنی هم اهل تسبیحیم هم اهل تحمیدیم اینها قرین هم است تسبیح ما در صحبت تحمید است یا در جامه تحمید است که حالا این «باء», «باء» مصاحبه باشد یا ملابسه باشد درباره انسان هم فرمود: فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ (1) این فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ یعنی تسبیحتان با تحمید همراه باشد نظام کلی, جمعبندی بین آسمان و زمین و انسان و جن در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» به صورت یک اصل کلی که جزء جوامعالکلم است بیان شده در آنجا بعد از آیه 43 که فرمود: سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوّاً کَبِیراً آیه 44 سورهٴ «اسراء» این است که تُسَبِّحُ لَهُ السَّماوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ چه موجودات آسمانی چه موجودات زمینی هر چهار قسم یعنی آسمانها و اهل آسمانها, زمین و اهل زمین همه اینها تُسَبِّحُ لَهُ السَّماوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ اما نه اینکه تسبیحشان از تحمید جدا باشد بلکه وَإِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ پس از سنخ تقسیم نیست که شما تسبیح بکنید آسمانها تحمید بکنند بلکه شما و آسمانیها تسبیحتان با تحمید است.
ص: 565
1) (7) . سورهٴ حجر, آیهٴ 98; سورهٴ نصر, آیهٴ 3.
اثبات فقر هویتی انسان و ربط محض بودن او
این آیه سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که فرمود: وَإِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کَانَ حَلِیماً غَفُوراً ناظر به آن است که هر موجودی دو کار دارد دو ادراک دارد در برابر هر کار و هر ادراکی هم خدا را حمد میکند ذکر میکند هر موجودی فقر خودش را احساس میکند در بحثهای قبل داشتیم که اینکه خدای سبحان فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ (1) این فقر برای انسان اگر گفتیم «الانسان فقیر» از سنخ «زید قائم» نیست که عرض مفارق باشد چون قیام گاهی هست گاهی نیست اما فقر گاهی باشد گاهی نباشد این نیست پس از سنخ عرض مفارق نیست اگر گفتیم «الانسان فقیر» از سنخ «الاربعة زوج» نیست که فقر برای انسان عرض لازم باشد درست است که هیچگاه زوجیّت اربعه را رها نمیکند و درست است که هیچگاه فقر انسان را رها نمیکند اما بالأخره زوجیّت, عرض لازم است هیچ عرضی در مرتبه معروض نیست و هر عرضی از مرتبه معروض بیرون است یعنی اربعه در مقام ذات زوج نیست برای اینکه زوجیّت نه جنس آن است نه فصل آن, فقر برای انسان در آیه یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ از سنخ «الأربعة زوج» هم نیست قسم سوم وقتی میگوییم «الانسان ناطق» این ناطق برای انسان نه عرض مفارق است نه عرض لازم بلکه ذاتی است اما ذاتیِ ماهیّت است نه ذاتیِ هویّت چون ماهیّت تابع هستی است و اصل نیست اگر گفتیم یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ یعنی «الانسان فقیر» این به منزله «الانسان ناطق» نیست زیرا این نطق, ذاتیِ ماهیّت است و نه ذاتی هویّت در مرحله هویّت حضور ندارد تنها راهی که دارد اگر ما بگوییم «الانسان فقیر» مثل اینکه بگوییم «الانسان موجود» که در هویّت او فقر است نه اینکه در ماهیّت او فقر باشد اگر ماهیّت تابع هستی است و هستیِ او وابسته است پس از سنخ «الانسان موجود» است در گوهر هستیِ انسان ربط به خدا هست این فقر هم یک فقر مادی و امثال ذلک نیست یعنی یک وجود رابط یعنی وابسته.
ص: 566
1) (8) . سورهٴ فاطر, آیهٴ 15.
خودشناسی و محتاج دیدن خویش، سبب مراجعه انسان به خدا
خب اگر کسی خودش را بشناسد یقیناً خدا را خواهد شناخت برای اینکه این فقر, وابستگی به خداست اگر کسی وابستگی به خدا را شهوداً درک کند یقیناً الله را درک میکند. هر موجودی اینطور است تنها درباره یَا أَیُّهَا النَّاسُ نیست چون همه به طرف خدا محتاجاند حالا که همه به طرف خدا محتاجاند پس انسان و غیر انسان فقر خودش را احساس میکند و به کسی باید مراجعه کند که مشکل او را حل کند فقیر که نمیتواند فقیرانه به سر ببرد بالأخره باید نیاز او را کسی برطرف کند آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه که فرمود: «و رأیت أنّ طلبَ المحتاج الی المحتاج سفهٌ مِن رَأیه و ضَلّةٌ مِن عقله» (1) این از غرر بیانات حضرت است در صحیفه فرمود احتیاج انسان به انسان, سفاهت است کسی دستش را پیش دیگری دراز میکند؟! ـ این چه منطقی است! ـ فرمود من رأیم این است من مشاهده کردم من این را میبینم که اگر مخلوقی به مخلوق مراجعه کند و از او چیزی بخواهد این سفاهت است این گمراهی است «و رأیت أنّ طلب المحتاج الی المحتاج سفهٌ مِن رَأیه و ضلّةٌ من عقله» البته دیگری وسیله است ما الآن به آفتاب مراجعه میکنیم دهها فایده میگیریم به آب مراجعه میکنیم دهها فایده میگیریم میگوییم خدای سبحان را شکر که یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ (2) اینها را خلق کرده برای رفع نیاز ما اما به غیر خدا مراجعه کنیم از آنها کمک بگیریم که اگر آنها به ما ندادند ما مشکل داشته باشیم این سفاهت است اینکه میبینید ایران اسلامی به برکت کار امام و خونهای پاک شهدا در برابر هیچ تحریمی سر خم نکرده و نمیکند بر اساس همین مکتب است یعنی ممکن است که رزق انسان به دست دیگری باشد که اگر تحریم کردند انسان مشکل داشته باشد تمام مشکل ما این است که ما این معارف را یک مقدار جدّی نگرفتیم فرمود این سفیهانه است که اگر کسی خیال کند رزق او, سعادت او به دست دیگری است که اگر دیگری نداد یا تحریم کرد این مشکل داشته باشد.
ص: 567
ما الآن هر روز از شمس و قمر و آتش کمک میگیریم یعنی میگوییم خدای سبحان اینها را خلق کرده برای رفع نیاز ما اینها هم محتاج به ذات اقدس الهیاند اما اینطور نیست که زمام کار به دست دیگری باشد که اگر تحریم کرد انسان مشکل داشته باشد این بارها به عرضتان رسید خدای سبحان فرمود تمام مار و عقرب عائله من هستند وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا (1) فرمود هر ماری هر عقربی در هر گوشه عالَم باشد اینها عائله من هستند من متعهّدم که اینها را روزی بدهم.
تأمین بودن رزق و روزی و غفلت ما از آن
پرسش: ... برای اوحدی از مردم است.
پاسخ: برای همه است منتها حالا غافلیم این بحثها برای تعلیم نیست در حقیقت، این حرفها تازه نیست در درون همه ما هست فرمود: وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا این عَلَی تعهّد را میرساند میفرماید تمام مارهای عالَم آن مار زنگی پُرسم عائله من هستند من عهدهدارم که او را روزی بدهم وقتی خواستند اباذر(رضوان الله علیه) را تبعید کنند دستور رسید که هیچ کسی او را تا مرز مدینه بدرقه نکند ولی حضرت علی(سلام الله علیه) حسنین, بعضی از اصحاب خاص اعتنا نکردند اباذر را بدرقه کردند هر کدام از این ذوات مقدس فرمایشی گفتند اباذر هم مطلبی گفت, جمعبندی این بود که اگر تمام روی زمین هیچ گیاهی روئیده نشود و هیچ قطره بارانی از آسمان به زمین نیاید خدا میتواند روزی بدهد (2) با آن فکر, انقلاب پیروز شد با همان فکر, دفاع هشت ساله پیروز شد الآن هم همان فکر است منتها کمی غفلت آمده خب وقتی خدا متعهّد است فرمود تمام این حرامگوشتها عائله من هستند میشود در عالَم فرض بشود یک گرگ و گرازی روزی نداشته باشد؟!
ص: 568
از در بخشندگی و بندهنوازی ٭٭٭ مرغ هوا را نصیب، ماهی دریا (1)
میبینید یک مرغ حرامگوشت از همان بالا شیرجه میرود درون آب میرود ماهی میگیرد
از در بخشندگی و بندهنواز٭٭٭ مرغ هوا را نصیب، ماهی دریا
این خدا برای همه همه حرامگوشتها روزی قائل شد برای همه مار و عقربها روزی قائل شد ممکن نیست کسی موحد باشد و درمانده باشد این خداست! این حرفها افرادی مثل اباذر را, سلمان را, به راه انداخت الآن هم همان حرف است.
غفلت زدایی راز اصرار قرآن بر تسبیح خدا در اوقات چهارگانه
اینکه اصرار قرآن کریم این است که صبح به نام خدا, عصر به نام خدا, ظهر به نام خدا برای این است که انسان غفلت نکند فَسُبْحَانَ اللَّهِ این جمله اسمیه است خبر است و به داعی انشا القا شده فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ نه اینکه این عَشِیّاً و این تُظْهِرُونَ به سماوات و ارض برگردد این عشیّ و اظهار به همان اِمساء و اصباح برمیگردد این حالتها مختلف است چون چهار حالت اصلی برای انسان در شب و روز هست پس هیچ موجودی به غیر خدا حقّ رجوع ندارد, باید به خدا مراجعه کند. چون فقر خود را میبیند (یک) غیر خدا توان آن را ندارد که فقرزدایی کند (دو) به خدا مراجعه میکند و نیاز خود را دریافت میکند (سه) در برابر احسان الهی حقشناسی میکند شکر میکند (چهار) آخری یعنی شکر, با اوّلی که احساس فقر است کنار هم آمده خدا را تسبیح میکنند برای اینکه او اگر ـ معاذ الله ـ محتاج باشد که مشکلگشا نیست خدا را تحمید میکند برای اینکه مشکل ما را حل میکند.
ص: 569
1) (13) . دیوان سعدی، غزل1.
برهانی بودن همراهی تسبیح با تحمید
پس آن اصل کلی که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیه 44 فرمود: وَإِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ با برهان همراه است الاّ ولابد تسبیح با تحمید همراه است برای اینکه خدا را برای چه ما تنزیه میکنیم میگوییم ما محتاجیم او منزّه از حاجت است او همه نِعم را داراست نه تنها محتاج نیست بلکه احتیاج محتاجان را رفع میکند چون احتیاج ما را رفع میکند پس محمود ماست او هم مسبَّح است هم محمود, همه ما مثل فرشتهها میگوییم نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ, نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ حالا یا غافلیم یا غیر غافل بالأخره این از سنخ تقسیم کار نیست که تسبیح برای ما و تحمید برای فرشتهها منتها ما گاهی غفلت داریم گاهی تذکّر, به ما تذکر میدهند که صبح و شام تسبیح کنیم و فرشتهها اهل غفلت و اینها نیستند آیه نوزده و بیست سورهٴ «انبیاء» این بود وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَنْ عِندَهُ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلاَ یَسْتَحْسِرُونَ هرگز خسته نمیشوند یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ لاَ یَفْتُرُونَ اما برای ماها اینچنین نیست حتی برای خود پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود: قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلاً ٭ نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً ٭ أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً (1) نیمی از شب را بخواب کمتر از نیم, بیشتر از نیم, یک مقدار استراحت کن یک مقدار هم عبادت کن اما فرشتهها دائمالذکرند هیچ خستگی در آنها نیست برای ماها این تفکیک هست.
ضرورت تلاش انسان در عین تأمین بودن روزی
ص: 570
1) (14) . سورهٴ مزمل, آیات 2 ـ 4.
پرسش: آیا جامعه باید با توحید ابوذری اداره شود یا..؟
پاسخ: بالأخره فضای فکری جامعه «إمّا بالإجمال أو بالتفصیل» فضای توحید است این توحید میتواند جامعه را اداره کند همه ما موظفیم انجام وظیفه کنیم کم نداریم اما به ما گفتند: فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها این فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها وَکُلُوا مِن رِزْقِهِ (1) همین است انسان اگر مریم(سلام الله علیها) باشد اگر عیسی هم باشد اگر این دو بزرگوار که جَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ باشد بالأخره دستی باید دراز بکند در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» و مانند آن که مربوط به آن حضرت بود گذشت شما میبینید از راه غیب خدای سبحان فرشته را میفرستد فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا (2) بعد فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً (3) بعد فَنَفَخْنَا فِیهَا (4) بعد عیسی(سلام الله علیه) به دنیا میآید هنگام زایمان عیسی هم فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَی جِذْعِ النَّخْلَةِ (5) این نخله خشک سرسبز میشود و پرخرما میشود همه اینها از راه غیب است اما به مریم(سلام الله علیها) میگویند تو هم دستی دراز بکن این شاخه را تکان بده این خرما بریزد بگیر دیگر این مقدار برای تو وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً (6) اینچنین نیست که حالا ما این درخت را سرسبز کردیم پربار کردیم این خرما مستقیماً بیاید دهن تو, تو هم دستی تکان بده این نظام, این نظام هستی یک دست تکان دادن لازم است شما میبینید الآن در کرانه و کناره این دریای خزر غرق نعمت است هزارها هکتار سرسبز است از یک طرف شمال دریا از یک طرف جنوب جنگل, سرسبزیهای فراوان اما با علف هرز دارد اداره میشود ما اگر مدیریت داشته باشیم کاملاً میتوانیم علوفه داممان را با این هزارها هکتار که در همسایگی دریاست تأمین کنیم که برای علوفه از خارج چیزی اگر به ما ندادند مشکل نداشته باشیم برای علوفه ارز ندهیم این دیگر انرژی هستهای نیست که خیلی تلاش و فکر و عمق فکری بخواهد غرض این است که اگر انسان مریم هم باشد باید دست تکان بدهد یک مقدار روزی خودش را بگیرد این نظام, نظام کار است آنکه خدای سبحان فرمود, فرمود من روزی را آماده کردم خب مار و عقرب که روزی میخورند اینطور نیست که در لانهشان باشند و روزی بخورند اینها میگردند و روزی پیدا میکنند این نظام را خدای سبحان با حرکت, با تلاش, با کوشش اداره کرده شما بپذیرید که از این جوانها هزارها کار ساخته است که قبلاً این کار مقدورشان نبود اگر کسی واقعاً مدیریت داشته باشد ما برای کارهای کشاورزی به هیچ وجه لازم نیست ارز بدهیم حالا بگویند چون به ما علوفه ندادند لبنیات ما گران شده آخر ما نیازی به اینها نداریم این هلند و امثال هلند که به اندازه مازندران و گیلان نیست ولی آنها صادرات فراوانی از نظر لبنیات دارند ما این مقدار اگر باشد میتوانیم بالأخره علوفه داممان را تأمین کنیم.
ص: 571
عوام فریبی و ستم ظالمان، منشاء محرومیت برخی از انسانها
پرسش: جناب استاد در آفریقا که این همه گرسنه مضطر هست و زمین..
پاسخ: اینها را گرسنه نگه داشتند نه گرسنه هستند حرفی که امروز استکبار میزند همان حرفی است که دیروز معاویه میزد همین کاری که الآن استکبار همان یک درصد در برابر نود و نه درصد دارند میکنند معاویه درصدد توجیه گرانی و تورّم و امثال ذلک گفت که خدا در مخزن خود روزیها دارد بر اساس إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ (1) قضا و قدر الهی این است که برای شما همین مقدار نازل کرده است خب مردم هم که آشنا نبودند به آیه إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ را خب درست ادراک نمیکردند در این عوامفریبیهای اموی احنف بن قیس برخاست گفت معاویه اینجا سه مسئله است چرا مغالطه کردی مسئله اُولیٰ این است که در محضر الهی همه چیزها هست ما معتقدیم, مسئله دوم این است که ذات اقدس الهی برابر نیاز, همه نعمتها را نازل کرده است معتقدیم, مسئله سوم آن است که برای ما نازل کرده تو گرفتی در خزینه خودت گذاشتی مردم را گرفتار فقر کردی (2) نه این است که نباشد, هست, از این طرف تلاش و کوشش هست از آن طرف همان بیان نورانی حضرت امیر هست که فرمود: «مَن وجد ماءً و تراباً ثمّ افتقر فأبعده الله» (3) مردمی که زمین دارند, آب دارند, خاک دارند ولی در کشاورزی محتاج به دیگران باشند از رحمت خدا دورند خب بالأخره مدیریت لازم است تلاش و کار لازم است کوشش لازم است همه که نباید پشت میز بنشینند.
ص: 572
کل نظام هستی تسبیح و تحمید گوی الهی
غرض این است که هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیحگوی حق است «تسبیحگوی او نه بنیادماند و بس» (1) و هیچ موجود نیست مگر اینکه حمدگوی حق است و هیچ موجود نیست که اینها را جدای از هم داشته باشد پس إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ پس این تفکیکی که در سورهٴ مبارکهٴ «روم» آمده که فرمود: فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ برای تقسیم وظیفه نیست هم حمد آنها با تسبیح همراه است هم تسبیح ما با حمد همراه است به شهادت آن دو, سه آیهای که در بحثهای قبلی بود.
همه تلاشهای انسان در پرتو عنایت الهی
پرسش: این حرکت و تلاش انسان در رابطه با کسب روزی استقلالاً از طرف خودش باید باشد یا آن هم باید «بحول الله» باشد؟
پاسخ: همهاش «لا حول و لا قوّة الا بالله» قبلاً گذشت که این نماز, مکتب است ما که از سجده برمیخیزیم میگوییم «بحول الله تعالی و قوّته أقوم و أقعد» معنایش این نیست که من از سجده سر برداشتم برای رکعت بعد بلند شدم این «بحول الله و قوّته» است معنایش این است که تمام قیام و قعود ما به حول خداست این ذکر «بحول الله و قوّته» تبرّی از جبریّت اشاعره و تفویض معتزله است وقتی شما میگویید: «بحول الله تعالی و قوّته أقوم و أقعد» حرف اشاعره را رد میکنید که میگویند: «لا حول و لا قوّة الا لله» چون آنها جبریاند میگویند: «لا حول و لا قوّة الا لله» شما برای بشر سهم قائلید حرف معتزله را رد میکنید برای اینکه آنها میگویند «لا حول و لا قوّة لله» خدا انسان را رها گذاشت شما حرف مفوّضه را دارید رد میکنید شما که در هر رکعتی که از سجده سر برداشتید میخواهید بایستید میگویید «بحول الله تعالی و قوّته أقوم و أقعد» یعنی «لا جبر و لا تفویض» (2) شما در نماز هم از اشاعره تبرّی میجویید هم از معتزله تبرّی میجویید هم جبر را نفی میکنید هم تفویض را نفی میکنید آنکه میگوید «لا حول و لا قوّة لله» که تفویضی است آن را نفی میکنید آنکه میگوید «لا حول و لا قوّة الا لله» که جبری است آن را نفی میکنید خود را مسئول میدانید شما را خدا مختار آفرید این وظیفه ماست که به ما فرمود: فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها روی دوش زمین سوار بشوید روزی بگیرید خب این کار آسانی نیست این فرازهای کوه, شناختن درون این کوه, معدنشناسی کردن که کار آسانی نیست فرمود بروید روزیهایتان را بگیرید حتی اگر کسی در حدّ مریم(سلام الله علیها) هم باشد بالأخره باید دستی تکان بدهد. پس اینکه فرمود: وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ معنایش آن است که این تحمید با تسبیح همیشه همراه است بعد فرمود: یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ این سنّت الهی است گاهی انسان را از نطفه, گاهی نطفه را از انسان, گاهی شجر را که حیات گیاهی دارد از هسته, گاهی خوشه و سنبل را که حیات گیاهی دارند از حبّه, هم از حبّه بیجان خوشه میسازد هم از هسته بیجان درخت میسازد, هم از درخت باجان هستهٴ بیجان میسازد هم از خوشهٴ با جان حبّه بیجان میسازد این هست حالا یکی از مصادیقش هم گفتند اگر کسی مؤمنی بود فرزندش غیر مؤمن این یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ است و امثال ذلک.
ص: 573
ناصواب بودن حمل تسبیح در اوقات چهارگانه بر نماز
اما نکتهای که مربوط به فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ و بعد از آن است از ابن عباس نقل شده که این ناظر به نمازهای پنجگانه است اینکه فرمود: فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ یعنی «دخلتم فی المساء» این ناظر به صلات مغربین است مغرب و عشاء اینکه فرمود: وَحِینَ تُصْبِحُونَ ناظر به نماز صبح است اینکه فرمود: وَعَشِیّاً ناظر به نماز عصر است اینکه فرمود: وَحِینَ تُظْهِرُونَ ناظر به نماز ظهر است مرحوم امین الاسلام در مجمعالبیان میفرماید این قول, احسن است (1) و این فرمایش ناصواب است برای اینکه صلوات پنجگانه با این ترتیب در مدینه نازل شده نه در مکه و این سوره, سورهٴ مکّی است در مکه نازل شده ما این را تطبیق بکنیم بر نمازهای پنجگانه با این کیفیت محدود این هماهنگ نیست مگر به معنای جامعش باشد که اصل ذکر و امثال ذلک است.
احیای زمین در بهار، نمونه ای از معاد
فرمود: یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا مستحضرید وقتی بهار شد دو کار پیش میآید یکی خوابیدهها بیدار میشوند, یکی مردهها زنده میشوند درختها در زمستان خواباند نه مُرده باشند خشک نشدند بلکه تغذیه نمیشوند, آب جذب نمیکنند و مانند آن, وقتی بهار شد «إذا رأیتم الربیع فأکثروا ذکر النشور» (2) اینها بیدار میشوند وقتی بیدار شدند شروع میکنند به تغذیه, وقتی تغذیه کردند این خاکهایی که اطراف آنهاست به حسب ظاهر مرده است این کودهای مرده آن هواهایی که دارای ذرّات فراوان زندهاند ولی به حسب ظاهر مردهاند این موجودات به حسب ظاهر مرده را این درخت جذب میکند و رشد میکند خب این خاکِ کنار درخت که مرده است به وسیله جذب با ریشههای درخت به ساقه و برگ تبدیل میشود این خاکِ مرده زنده میشود پس در بهار هم خوابیدهها بیدار میشوند هم مردهها زنده میشوند اینکه فرمود: یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا این ناظر به احیای مردههاست که به وسیله درختها و خوشهها زنده میشوند وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَکَذلِکَ تُخْرَجُونَ شما روحی دارید که آن نمرده است این روحتان که نمیمیرد بدنی دارید این بدن زنده میشود همانطور که شما هر سال دارید میبینید که مردهها را خدا زنده میکند اینکه فرمودند: «إذا رأیتم الربیع فأکثروا ذکر النشور» همین است خب شما این همه مردهها را زنده میکنید گاهی حیات گیاهی پیدا میکنند, گاهی حیات انسانی پیدا میکنند, گاهی حیات حیوانی پیدا میکنند همین مردهها را اینکه گفتند انسان از جمادی میمیرد نبات میشود از نبات میمیرد حیوان میشود (3) معنایش این نیست که انسان با خوردن گوشت گوسفند از مرحله حیوانیّت به انسانی آمده چون انسان که حیوان نمیخورد همین که گوسفند را سر بریدند میشود جماد این دیگر حیوان نیست این نه حیوان است نه گیاه, همین که سبزیها این کاهو و امثال ذلک را بریدند میشود جماد, انسان نه نامی میخورد نه حیوان, هیچ نامی غذای حیوان نمیشود, هیچ حیوانی غذای انسان نمیشود آنکه غذاست جماد است همین جماد را انسان زنده میکند همین حیوان, آن جماد را زنده میکند حیوان میکند, بنابراین فرمود شما هر روز دارید میبینید که مرده را خدا دارد زنده میکند بالأخره این دست شما که حیات دارد این بدن شما که حیات دارد از همین موادّ مرده بود حیوانات همینطور است چه تعجّبی میکنید که خدای سبحان مرده را زنده کند آن روحتان که اصلاً نمرده سر جایش محفوظ است این بدنتان هم با این وضع زنده است وَکَذلِکَ تُخْرَجُونَ ٭ وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ.
ص: 574
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ (14 فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ (15) وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَروا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ فَأُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ (16) فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ (17) وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ (18) یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَکَذلِکَ تُخْرَجُونَ (19) وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ (20) وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (21) وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ (22)) دو اشکال مهم در صورت نبودن معاد
چون این سورهٴ مبارکهٴ «روم» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی همان اصول اعتقادی است یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد و خطوط کلی اخلاق و حقوق است مسئله هدفدار بودن خلقت را در بسیاری از آیات سوَر مکّی ذکر میفرماید, میفرماید این ساختار به حق خلق شده است اگر به حق خلق شده است باید دارای هدف باشد حرکت بیهدف لغو است حرکت باهدف حق است عالَم, عالَم حرکت است همه در تلاش و کوششاند کار برای رسیدن به مقصد است همه کارها یکسان نیست بعضی صالح است بعضی طالح, همه افراد یکسان نیستند بعضی مؤمناند بعضی کافر, بعضی عادلاند بعضی فاسق, اگر مقصدی در کار نباشد همگان با مردن بپوسند و بعد از مرگ خبری نباشد این خلقت, بیهدف است و خدا فرمود ما با هدف خلق کردیم. دوم اینکه صالح و طالح میشود یکی و این بر خلاف عدل عمومی است.
ص: 575
پایهریزی زندگی ملحدان و مشرکان بر بیاعتقادی به معاد
ملحدان و مشرکان معتقد به پاداش و کیفر نبودند میگفتند: أَءِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (1) انسان با مردن میپوسد و در زمین فرو میرود و گُم میشود و بعد از مرگ خبری نیست چنین گروهی معتقدند که بعد از مرگ صالح و طالح یکسان هستند پس ملحدان و مشرکان که منکر معاد بودند میگویند نظام, هدفمند نیست بعد از مرگ ـ معاذ الله ـ خبری نیست کافر و مؤمن یکساناند و در دنیا هم بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (2) زندگی میکنند. قرآن کریم میفرماید نظام هستی با حق خلق شده است حرکت نمیتواند دائمی باشد حرکت نمیتواند بیهدف باشد دوام حرکت که موجودی دائماً بگردد; یعنی هدفی در کار نیست منقطع باشد و از بین برود و به دارالقرار نرسد آن هم بیهدف است لذا فرمود قیامت حق است (یک) صالح و طالح دو گروه جدای از هماند یکی بهشتی و یکی دوزخی (دو) آنها که ملحد و کافرند میگویند که بعد از مرگ خبری نیست اگر بعد از مرگ خبری نیست معنایش آن است که صالح و طالح, عادل و ظالم یکساناند.
اثبات معاد با هدفمندی جهان و عدم تساوی مؤمن و کافر
قرآن کریم مسئله معاد را ذکر میکند بعد از مسئله معاد میفرماید بنابراین اینچنین نیست که عادل و ظالم یکسان باشند شما سورهٴ مبارکهٴ «ص» را ملاحظه بفرمایید که در سیاق معاد این مطلب نفی تساوی عادل و ظالم, مؤمن و کافر را ذکر میکند آیه 26 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «ص» این است یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ از اینجا شروع میشود إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ چرا؟ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ اینها چون قیامت را فراموش کردند این در آیه 26 سورهٴ «ص» است بعد میفرماید: وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً اگر معاد نباشد معنایش آن است که نظام, هدفی ندارد, اگر هر که هر چه کرد کرد, هر چه گفت گفت خب یعنی عالَم باطل است حساب و کتابی ـ معاذ الله ـ در عالَم نیست ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ ٭ أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ ملحدین و مشرکین که نمیگفتند محکمهای هست ولی ظالم و عادل یکساناند میگفتند محکمهای نیست خدا میفرماید اگر محکمهای نباشد همگان بعد از مرگ از بین بروند و حساب و کتابی نباشد معنایش این است که ظالم و عادل یکیاند پس اینکه خدا چه در این آیه سورهٴ «ص» چه در آیه 21 سورهٴ «جاثیه» میفرماید ظالم و عادل یکی نیستند یعنی معادی هست و حسابی هست آنها که میگویند ظالم و عادل مساویاند نه یعنی مرحلهای هست ولی حساب همه یکی است بلکه میگویند مرحله دیگری بعد از مرگ نیست أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ ملحدان و مشرکان که نمیگفتند صحنهای هست همه برابرند, میگفتند صحنهای نیست انسان در قبر میرود در زمین گُم میشود خدا فرمود هیچ گم نشده یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (3) روحتان را فرشتههای ما قبض میکنند بدن شما در زمین است دوباره برمیگردد چه چیزی گم شده؟! أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ غرض این است که اینکه قرآن کریم فرمود ما اینها را یکسان قرار نمیدهیم معنایش این نیست که ملحدان و مشرکان میگویند صحنهای هست که خوب و بد در آن صحنه یکسان است بلکه میگویند صحنهای در کار نیست خدا میفرماید اگر صحنهای در کار نباشد یعنی بعد از مرگ ـ معاذ الله ـ معادی نباشد معنایش این است که ظالم و عادل یکساناند.
ص: 576
تصریح قرآن به بطلان اعتقاد کافران بر بیهدفی جهان و عدم تساوی مؤمن و کافر
در سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» هم همین پیام را در سیاق آیات معاد دارد أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ اجتراح همان اکتساب است چیزی را انسان با جارحه کسب میکند میگویند اجترح أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَمَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ این حرف, حرف باطل است چرا؟ برای اینکه معنایش این است که عالَم هدف ندارد هر که هر چه کرد, کرد در حالی که وَخَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ (1) پس گاهی حصر است که ما به جز حق خلق نکردیم, گاهی به صورت قضیه سالبه است که ما نظام را باطل نیافریدیم گاهی به صورت موجبه محصّله است میفرماید ما آسمان و زمین را به حق خلق کردیم بنابراین این به حق خلق کردیم یا آنها یکسان نیستند یعنی معادی هست.
تفاوت عذاب تبهکاران معتقد به معاد و منکران آن
مطلب بعدی آن است که اگر کسی به قیامت معتقد بود به حشر و نشر معتقد بود ولی در اثر رجای کاذب خیال کرد که معنای ارحم الراحمین بودن خدا این است که همینطور گُتره و گزاف میبخشد این شخص چون به اصول دین خوب آشنا نشد و معصیت را مرتکب شد اگر مستضعف فکری باشد و واقعاً درک نکرده باشد حجّت به او نرسیده باشد این مشمول حدیث رفع (2) است اما اگر مقصّر باشد نرفته باشد یاد بگیرد یقیناً معذّب است لکن مخلّد نیست برای اینکه معتقد بود به خدا و قیامت و معاد فرق بین معتقد و غیر معتقد آن است که غیر معتقد مخلّد است و معتقد مخلّد نیست.
ص: 577
تبیین کلام سیّدالشهداء به جمع نشدن فضیلتها با انکار معاد
اما اینکه گفته شد اگر کسی منکر معاد باشد فضیلت اخلاقی برای او ضامن اجرا ندارد سخن از فضیلت اخلاقی است و آنکه وجود مبارک سیّدالشهداء در قتلگاه فرمود: «إن لم یکن دین ولا تخافون المعاد فکونوا احراراً فی دنیاکم» (1) یعنی رذیلتتان کمتر باشد نه به فضیلت میرسید در بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در همان نامهای که برای مالک برای مردم مصر رسید فرمود: «و لا تکوننّ علیهم سبعاً ضاریاً» (2) برخیها گرگ ضاریءاند خونآشاماند چه گرسنه باشند چه سیر باشند میدرند بعضیها حیواناند بعضیها حیوانتر, بعضی کَالْأَنْعَامِ (3) هستند, بعضی بَلْ هُمْ أَضَلُّ (4) این بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء این نیست که شما فضیلتی را داشته باشید معنایش آن است که حیوانتر نباشید گرگتر نباشید به اصطلاح سبع ضاریء نباشید همان که گرگ بودید و کشتید بس است این فضیلت نیست که با انکار معاد جمع بشود این رذیلت کمتر است.
نقد سخن مفسران در آیه فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ
اما در جریان این آیه که فرمود: فَسُبْحَانَ اللَّهِ خب خیلی از مفسّران منهم امینالاسلام(رضوان الله علیه) اینها «قل» را تقدیر گرفتند فَسُبْحَانَ اللَّهِ یعنی خدا را تسبیح بکنید و مانند آن به همین جهت که فَسُبْحَانَ اللَّهِ را گفتند این انشاست خدا دستور میدهد که شما بندگان خدا را تسبیح کنید ایشان فرمودند: «قیل» این ناظر به صلوات خمس است و این قول احسن از قول دیگر است (5) که در بحث دیروز اشاره شد. چه ناظر به صلوات خمس باشد که قول غیر مرضی است چون صلوات خمس با این کیفیت در مدینه نازل شده نه در مکه یا نه, بر فرض برای خود صلوات خمس باشد میگویند این متفرّع بر آن است که این فَسُبْحَانَ اللَّهِ چیزی در تقدیر باشد یعنی شما بگویید سبحان الله, در حالی که خدای سبحان بعد از بیان برخی از اوصاف الهی فعل خودش را که ذکر کرد هم خودش را تسبیح میکند هم خودش را حمد, خودش را که حمد میکند اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (6) بعد به ماها دستور میدهد که شما هم اینها را بگویید این اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ این تحمید خداست نسبت به خودش, گاهی خودش را تسبیح میکند گاهی خودش را تحمید میکند گاهی هم به ما دستور میدهد که تسبیح کنید تحمید کنید ما از کجا بفهمیم این فَسُبْحَانَ اللَّهِ یعنی «قولوا سبحان الله» یک روایت معتبری هست که اینطور معنا کرده یا خودمان داریم استظهار میکنیم خب از کجا نظیر آیات دیگر نباشد آیات دیگر دارد که خدا خودش را تسبیح کرده خودش را تحمید میکند نظیر سورهٴ «فاتحةالکتاب» و مانند آن, خب اگر آن بود مضمون این آیه این است که در هر زمان در هر مکان خدا مسبَّح است و محمود فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ و وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ این تسبیحات چهارگانه زمانی وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ این تحمید مکانی.
ص: 578
سرّ تسبیح و تحمید خداوند از خویش
پرسش: تسبیح خداوند برای خودش سودی ندارد.
پاسخ: سودی که ندارد برای ما تعلیم است خود ذات اقدس الهی خودش را معرفی میکند بعد ما مطابق آن معرفی خدا, او را وصف میکنیم فرمود: «فصِفُوه بما وَصف به نفسه» (1) ببینید ذات اقدس الهی خودش را چطور معرفی کرده شما هم با همان اوصافی که خدای سبحان خودش را معرفی کرده او را وصف کنید خب او را خودش را معرفی میکند وصف میکند اسمای حسنا را ذکر میکند بعد به ما هم یاد میدهد که اینچنین خدا را وصف کنید.
ناتمامی حمل امر به تسبیح اوقات چهارگانه بر نماز
ما چهار مطلب داریم یکی تسبیح زمانی, یکی تحمید مکانی, یکی تلازم تسبیح با تحمید, یکی تلازم تحمید با تسبیح این مطلب سوم و چهارم را از آیات دیگر استفاده میکنیم اینچنین نیست که حالا مرحوم امینالاسلام یا سایر مفسّران بزرگوار به این فکر باشند که «قیل» چرا صلاةاللیل را تسبیح گفتند, صلاةالنهار را تحمید, (2) این وَلَهُ الْحَمْدُ مربوط به آن آسمان و زمین است این مربوط به «عشیّ» و «تُظهرون» نیست این فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ و وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ این چهارتا برای تسبیح است آن وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ جمله معترضه است نه اینکه این حمد برای سماوات و ارض است و عشیّ است و تظهرون تا شما بفرمایید که چرا صلاةاللیل تسبیح است صلاةالنهار تحمید است از آن قبیل نیست.
ص: 579
عرفی بودن امر به تسبیح و دلالت بر دائمی بودن آن
این یک تعبیر عرفی ما هم است وقتی ما گفتیم صبح و شام فلان کار را انجام میدهیم یعنی دائماً, یک وقت است در مقام تحدید هستیم میگوییم صبح این کار را میکنیم شام آن کار را میکنیم یک وقت میگوییم صبح و شام این کار را میکنیم یعنی دائماً این کار را میکنیم اینکه میفرماید: فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ و وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ یعنی «له التسبیح فی کلّ زمان» چه اینکه «و له الحمد فی کلّ مکان» اینطور نیست که این چهار مقطع باشد تا شما بگویید یکی مربوط به صلات لیل است یکی مربوط به صلات نهار است چرا صلاةاللیل را تسبیح گفتند, چرا صلاةالنهار را تحمید گفتند بنابراین نه درباره خود انسانهاست و نه تقسیم کار است که صلاةاللیل بشود تسبیح و صلاةالنهار بشود تحمید این چهارتا برای زمان است آن یکی برای مکان است مطابق آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که دیروز خوانده شد که جزء جوامعالکلم است إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (1) نه چیزی بالاتر از کلمه شَیْءٍ است از نظر عموم, نه نکرهای که در سیاق نفی باشد از شیء، بهتر افاده عموم میکند پس چیزی در سماء و ارض نیست که این آیه آن را نگیرد همگان مسبّح حقاند با تحمید, همگان حامد حقّاند با تسبیح.
دلیل همراهی تسبیح و تحمید موجودات
سرّ اقتران تسبیح و تحمید در بحث دیروز گذشت همه ما محتاجیم یعنی نه تنها انسان, کلّ ماسواه محتاج است (یک) محتاج به محتاج دیگر تکیه نمیکند (دو) در همان بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه که فرمود: «وَ رَأَیْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْیِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ» (2) اینکه «کلامهم نور» (3) همین است فرمود این سفاهت است که انسان از غیر خدا چیزی بخواهد غیر خدا هر که هست وسیله است «وَ رأیتُ» رأی من یعنی رأی ما اهل بیت, رأی ما این است «أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْیِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ» حوزه عملیه مکه را داده بودند به ابن عباس, حوزه علمیه مدینه را داده بودند به ابیّ بن کعب, حوزه علمیه عراق را داده بودند به عبدالله بن مسعود درست است که این اموی در خانه ائمه را بستند ولی اینها با دعا بالأخره قرآن را تفسیر کردند «وَ رَأَیْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْیِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ» این اصل کلی است چه آسمان و آسمانی, چه زمین و زمینی. پس همه محتاجاند و همه از سفاهت منزّهاند تکویناً و همه فقط به خدای سبحان متّکیاند چون اینچنین است نقص خودشان را مییابند (یک) ناقص به کسی مراجعه میکند که منزّه از نقص باشد (دو) چون غیر خدا منزّه از نقص نیست تسبیح, مخصوص خداست (سه) از او فیض دریافت میکنند و نقص خودشان را برطرف میکنند (چهار) در برابر نعمت حقشناسی میکنند یعنی حمد میکنند (پنج) لذا إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ و اگر کسی زبانشناس باشد زبان اینها را میفهمد که اینها دائماً در حال تسبیحاند و دائماً در حال تحمیدند.
ص: 580
لزوم تفکیک بین حدیث قرب نوافل و قضایای عرفی زندگی معصوم(علیه السلام)
پرسش:... پاسخ: برای اینکه خدای سبحان فرمود: «کنتُ إذاً سمعه الذی یسمع به و کنت بصره الذی یُبصر به» (1) کنت کذا, اگر در مقام فعل که مقام سوم است نه مقام ذات که منطقه ممنوعه است نه مقام اکتناه صفات ذات که عین ذات است منطقه ممنوعه است در مقام وجهاللّهی, فیضاللّهی اینها عیناللهاند, یداللهاند و امثال ذلک طبق حدیث قُرب نوافل فرمود: «کنت سمعه... بصره...» میبینید این فقهای ما این حدیث شریف را که هم برادران اهل سنّت نقل کردند هم برادران شیعه نقل کردند مرحوم کلینی نقل کرده دیگران هم نقل کردند این جزء غرر روایات ماست این فقهای بزرگوار ما این حرف را باور کردند که «کنت... لسانه الذی ینطق به» (2) حالا این قصه را به عرضتان برسانم تا روشن بشود که فقهای ما چطور این حدیث را باور کردند. یک حادثه خیلی جزیی خانوادگی اتفاق افتاده این را مرحوم ابنادریس در سرائر در بخش وقف نقل کرده و طبق آن هم فتوا داده نه تنها او, فقهایی که به این روایت رسیدند طبق این فتوا دادند آن حادثه جزیی این است وجود مبارک حسن بن علی(سلام الله علیهما) کودکی بود آمد روی دامن جدّش پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نشست «بال فی حُجره» روی دامن حضرت این کودک بول کرد رفتند این بچه را از دامن بگیرند نگاه کنید فتوا از کجا شروع میشود حضرت فرمود: «لا تُزرموا علی ابنی» (3) فشار نیاورید بگذارید کارش را انجام بدهد «زَرِمَ» یعنی «انقطع», «أزرم» یعنی «قطع» فرمود: «لا تزرموا» قطع نکنید بگذارید کارش را انجام بدهد مرحوم ابن ادریس این روایت را در کتاب وقف نقل میکند مسئله این است که اگر واقف مالی را وقف کرده گفته این مال وقف اولاد من است نسلاً بعد نسل آیا نوهٴ دختری مشمول این است یا فقط نوهٴ پسری مشمول است ابنادریس مستحضرید به هر خبر واحدی عمل نمیکند ایشان میگوید که نوهٴ دختری مشمول این قباله و سند و وقفنامه است به پسر دختر هم این مال میرسد برای اینکه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن حدیث حسن بن علی را ابن گفته فرمود: «لا تُزرموا علی ابنی» (4) انسان تعجب میکند آن فتوا کجا این بول کودک کجا! معلوم میشود این لبان مطهّر, معصوم است این حرف غیر الهی نمیزند «کنت... لسانه الذی ینطق به» وقتی پیغمبر فرمود ابن است یعنی ابن است آن سخن جاهلی که می گوید:
ص: 581
بنونا, بنو أبنائنا و بناتنا ٭٭٭ بنوهنّ أبناء الرجال الأباعد (1)
آن را ضرب بر جدار کنید. این تأثیر کلام نورانی در فقه است البته باید ثابت بشود این روایت را معصوم گفته است اگر معصوم چیزی فرمود, مشمول «کنت... لسانه الذی ینطق به» است سمعش هم همینطور است «کنت إذاً سمعه الذی یسمع به و بصره التی یُبصر به» این حدیث قُرب نوافل همه اینها را داراست.
مظلومیت علمی اهل بیت(علیهم السلام) در زمان حیات
پرسش: میگویند ابن عباس هر چه میگوید از حضرت امیر است.
پاسخ: اگر درک کرده باشد بله این درست است او شاگرد بود اما ببینید در خانه استاد را بستند شاگرد را برای اینکه چهارتا کار دیگر میکند حوزه علمیه را به او دادند وگرنه با بودن حضرت امیر کسی حق ندارد حوزه علمیه تشکیل بدهد 25 سال درِ خانه اینها بسته بود شما ببینید مکه حوزه علمیهاش را چه کسی اداره میکرد, مدینه حوزه علمیهاش را چه کسی اداره میکرد, عراق حوزه علمیهاش را چه کسی اداره میکرد, حالا آن چند سالی که وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) به حکومت رسیدند تا حدودی این خطبههای نهجالبلاغه و آن نامههای نهجالبلاغه و احکام اسلامی و تفسیر آیات و اینها تا حدودی راه افتاد وگرنه شما این بیست و چند جلد وسائل را نگاه کنید چند مسئله شرعی را از وجود مبارک امام حسین دارید این معنای مظلومیت اینهاست.
حمل امر عرفی به تسبیح اوقات چهارگانه و دائمی بودن آن
ص: 582
1) (21) . الحیوان (جاحظ), ج1, ص230.
پرسش: این روایت که فرمودید آیا به خاطر کلام معصوم استناد شده؟
پاسخ: بله,
پرسش: بر اساس اینکه این دیدگاه عرفی را دارد بیان میکند است؟
پاسخ: نه, اگر دیگری میفرمود «ابن» که حجت نبود.
پرسش: اگر در همان زمان از شخصی ما صراحتاً این «ابن» را داشته باز هم میشد استناد کرد که عرفا «ابن»...
پاسخ: نه, اگر برای ما «ابن» در لغت عرب کلمه روشنی بود مثل ابنالابن خب دیگر حرفی نبود اما محلّ اختلاف است (یک) فضای جاهلی هم فضای آن شعر است که پسران ما آنهاییاند که نوههای پسری ما هستند اما بچههای دختر ما بچههای دامادها هستند آنکه رایج بود این شعر بود:
بنونا, بنو أبنائنا و بناتنا ٭٭٭ بنوهنّ أبناء الرجال الأباعد
این شعار رسمی جاهلی بود این ادبیات عرب بود در چنین زمان و زمینی اگر اسلام بگوید نوهٴ دختری انسان هم فرزند انسان است این احتیاج به نصّ معصوم دارد.
فرمود: فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ و وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ که اینها عطف بر آن قبلی است این جمله وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ جمله معترضه است پس در هر زمین سبحان الله, در هر زمان سبحان الله نه اینکه اختصاص داشته باشد به آن چهار مقطع, تعبیرات عرفی ما این است وقتی گفتیم صبح و شام یعنی دائماً.
استفاده قرآن از مَثل و تشبیه در تسهیل معارف دینی
یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَکَذلِکَ تُخْرَجُونَ این در بحث دیروز گذشت, مستحضرید که قرآن برای همه مردم عالَم است هُدیً لِلنَّاسِ است بعضی از آیاتش طوری است که بسیاری از علما و حکما در آن ماندهاند اما همان مطلب را خدای سبحان با مثالها با تشبیهها آنقدر نازل میکند که در دسترس فهم همگان قرار بگیرد لذا ما هیچ مطلبی در قرآن نداریم که سادهترین افراد آن را نفهمند اما آیاتی داریم که حکما و بزرگان در آن ماندهاند غرض این است که آن آیات را رقیق میکند به صورت مَثل به صورت داستان به صورت قصه در دسترس همه قرار میدهد این آیه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که بحثش گذشت لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا (1) که آیا این برهان تمانع است یا برهان توارد علّتین است بین حکما مورد نزاع شدید است اما همین مطلب را ذات اقدس الهی با ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکَاءُ مَتَشَاکِسُونَ (2) مثال زده و مسئله را حل کرده هیچ مطلبی در قرآن نیست که افراد عادی نفهمند اما آیاتی است که بسیاری از حکما هم در آن ماندند. ص: 583
تفهیم آسان معاد با استفاده از تشبیه آن به بهار و طبیعت
مسئله معاد را هم میفرماید شما میگویید چگونه خدا مرده را زنده میکند خب هر سال شما دارید میبینید این مردهها زنده میشوند هم خوابیدهها را خدا بیدار میکند این درختان که درختان در زمستان خواباند و بیدار میشوند و هم مردهها را زنده میکند وقتی که این درخت در بهار بیدار شد خب غذا میخواهد این خاکی که کنار ریشههای آن است آن را جذب میکند همین خاک را به صورت خوشه و شاخه و میوه در میآورد این خاک مرده بود که زنده شد یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا فرمود این را شما میبینید پس میشود مرده را زنده کرد همین بیان که کَذلِکَ تُخْرَجُونَ هم برای حکیم خوب است هم برای فرد عادی خوب است اما اینکه قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (1) آن را هر کسی درک نمیکند که شما فوت نمیکنید وفات دارید بین وفات و فوت فرق است من متوفّی هستم شما متوفّایید ما دو متوفّی دیگر هم داریم عزرائیل(سلام الله علیه) متوفّی است زیرمجموعه او متوفّی است تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا, (2) یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ این را عوام نمیفهمند اما اینکه بالأخره کَذلِکَ تُخْرَجُونَ این را کاملاً میتواند بفهمد.
تبیین مراحل مرگ و زندگی در موجودات
پرسش:... پاسخ: الآن حیات پیدا کرده به وسیله جذب درخت ولی قبل از اینکه بهار بشود و درختان بیدار بشوند این خاک مرده بود.
ص: 584
پرسش: اول حیات باشد بعد میمیرد...
پاسخ: نه, دو حرف است موت لازم نیست مسبوق به حیات باشد کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ. (1)
پرسش:... پاسخ: هر حیاتی لازم نیست مسبوق به موت باشد و هر موتی لازم نیست مسبوق به حیات باشد کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ قبلاً شما مرده بودید. ما این مثال را قبلاً داشتیم اگر کسی برود روی سقف این نظام یعنی برود در این آسمان این چند میلیارد بشر که هستند همه را نگاه کند میبیند این چند میلیاردی که فعلاً هستند دو قرن قبل در همین خیابانها و بیابانها و مزارع و مراتع خاکهایی بودند دو قرن بعد هم باز در همان خیابان و بیابان و مزرع و مرتعاند این کاملاً میفهمد که کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ این خاکهای مزرع و مرتع در اثر جذب این گیاهان کم کم شدند غذا, این غذاها آمدند به بازار, نیاکان ما از این غذاها استفاده کردند شده نطفه, این نطفه شده همین هفت میلیارد بعد از مدتی هم اینها خاک میشوند و میپوسند و بعد میشود مزرع و مرتع, چند سالی این آرامستان, آرامستان است بعد از مدتی هم میشود خیابان و اینها. الآن همین اول سهراه بازار تا حرم ما تقریباً پنجاه و هفت, هشت سال قبل که آمدیم این محدوده هیچ خبری نبود مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) اجازه نمیداد میگفت اینجا قبور مسلمین است الآن کلاً شده مرکز تجاری آنها به عرضشان رساندند که اینجا ما نمیخواهیم خانه بسازیم چهارتا دکّه میخواهیم بسازیم فرمود خب قبور مسلمین است بسیاری از علما و بزرگان و رجال مذهب در همین خیابان حضرتیه دفناند حالا یک گوشهاش را دیوار کشیدند به نام شیخان وگرنه از جلوی بازار تا حرم مطهر همهاش قبرستان بود غرض این است که کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ هر حیاتی مسبوق به موت نیست هر موتی مسبوق به حیات نیست.
ص: 585
1) (26) . سورهٴ بقره, آیهٴ 28.
مودّت و رحمت دو عامل استحکام خانواده
حالا شما میخواهید زندگی کنید چطور زندگی کنید اگر شما مثل فرشته بودید نمیمردید خب احتیاج به نکاح نداشتید اما بالأخره انسان به علت إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ (1) نیاز به نکاح دارد نسل آینده باید محفوظ باشد دو بیگانه چگونه با هم مرتبطاند ما این دو بیگانه را طرزی آفریدیم که اینها نسلساز باشند یعنی یکی را مجهّز کردیم به جهاز مردی, یکی را مجهّز کردیم به جهاز زن که کاملاً اینها بتوانند عامل تولید باشند حالا حیوانات برخی از آنها به تولیدند برخیها به توالدند برخیها هم زیرخاکیاند این گوسفندها به توالدند و این مرغ خانگی که با تخم جوجه در میآورد به تولید است این کرمهای زیر خاک یا کرم درون میوه اینها نه توالدند نه تولید اینطور نیست که پدر و مادر داشته باشند و مانند آن, این حیوانات هم اینطورند اما انسان را فرمود ما با توالد با پدر و مادر برای اینکه مربی باشند قرار دادیم هم جهاز و دستگاه آفرینش مرد را کامل کردیم برای پدر شدن, هم جهاز تناسلی زن را کامل کردیم برای مادر شدن اینها دو بیگانهاند اما این دو بیگانه را ما با دو اصل پیوند دادیم اینها را مرتبط کردیم تا اینها بتوانند خانواده تشکیل بدهند وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً مسئله جهیزیه, مسئله مهریه و امثال ذلک اینها قراردادهای عادی است اینها هیچ کدام مشکل خانوادگی را حل نمیکند این دو اصل است که خانواده را تأمین میکند: یکی مودّت و دوستی عاقلانه, یکی رحم و عاطفه و مهربانی و از لغزش دیگران گذشتن, اگر این مودّت و دوستی بر اساس غریزه باشد وقتی جوانی فروکش کرده انسان میانسال شده غریزه کم شده مودّت کم میشود خانواده متلاشی میشود چه اینکه نظام غرب این است و اگر رحمت و عاطفه و مهربانی و گذشت نباشد خودخواهی طرفین باشد باعث افزایش طلاق است فرمود این دو چیز است که خانواده را نگه میدارد ما این دو نعمت را به شما دادیم این را هدر ندهید وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً این مودّتتان عاقلانه باشد در بین ما شیعهها علاقه زن و شوهر پیرمرد و پیرزن بیش از علاقه دو جوان نسبت به یکدیگر است چون علاقه اینها, مودّت اینها عاقلانه است این علاقه عاقلانه، پدر خوب درست میکند مادر خوب درست میکند و زندگی را نگه میدارد و جلوی طلاق را میگیرد. آن رحمت, بالأخره همه ما غیر از معصومین اشتباهاتی داریم گاهی تندیم گاهی کُندیم گاهی مسائل و مشکلات مزاجی داریم گاهی مشکلات اقتصادی داریم گاهی حرف تندی میزنیم گاهی حرف کُندی میزنیم اگر یکی از ما تندی کرد یا کندی کرد دیگری فوراً بزرگواری کند و صرفنظر کند این خودش شرمنده میشود و عذرخواهی میکند فرمود این رحمت, این عاطفه, این گذشت, زندگی خانواده را تشکیل میدهد.
ص: 586
1) (27) . سورهٴ زمر, آیهٴ 30.
سرّ دستور امام صادق(علیه السلام) به مراوده داشتن مؤمنین با یکدیگر
این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) را که ملاحظه کردید حضرت فرمود شما شیعیان ما هستید یکدیگر را ترک نکنید به زیارت یکدیگر بروید «تزاوروا» چرا؟ برای اینکه «فإنّ فی زیارتکم احیاء لقلوبکم و ذکراً لأحادیثنا» شما شیعیان ما وقتی کنار هم نشستید بالأخره حرف ما را نقل میکنید میگویید فلان امام چنین فرمود, «تزاوروا فانّ فی زیارتکم احیاء لقلوبکم و ذکراً لأحادیثنا و أحادیثنا تعطف بعضکم علی بعضٍ» (1) این احادیث ما عاطفه ایجاد میکند این مَثل معروف که سنگی روی سنگ بند نمیشود همین است شما تمام این برجها, تمام این قصرها چه با آهن ساخته بشود چه با سنگ ساخته بشود سنگ که روی سنگ بند نمیشود یک ملات نرم میخواهد فرمود فرمایشات ائمه(علیهم السلام) یک ملات نرمی است که این سنگها را با هم جمع میکند مگر نمیخواهید خانه بسازید مگر نمیخواهید برج بسازید با سنگ محکم خانه ساخته نمیشود یک ملات نرم میخواهد «و أحادیثنا تعطف بعضکم علی بعضٍ» این مَثل معروف که سنگ روی سنگ بند نمیشود یعنی یک ملات نرم لازم است فرمود دستورهای ما, بیانات اخلاقی ما, دستور گذشت و عاطفه بده این زندگی خانه را شکل میدهد و خانه وقتی سامان پذیرفت جامعه سامان میپذیرد.
پرسش:... پاسخ: مودّت غیر از رحمت است مودّت, گرایش است الآن کسی که نیازمندی را میبیند سخن از مودّت نیست سخن از این است که مشکل او را حل کند.
توحید ربوبی, نتیجه تفکر در آفرینش
ص: 587
1) (28) . الکافی, ج2, ص186.
وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ اگر کسی خوب فکر کند که چگونه ذات اقدس الهی نظام خانواده را سامان بخشید به توحید ربوبی کاملاً پی میبرد وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ کسانی که عالِم و دانشمندند بررسی میکنند میبینند چه قدرتی است که خدای سبحان با یک مشت دود و یک مشت گاز، شمس و قمر آفرید اینطور نیست که اینها را از برلیان خلق کرده باشد فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ (1) این راه شیری را این شمس و قمر را از دخان خلق کرده بعد هم بساطش را برمیچیند هیچ کس باور نمیکند که با یک مشت دود او شمس بیافریند, او قمر بیافریند فرمود اینطور نیست که الآن این خیلی شفاف و پرنور است از خودش داشته باشد این دخان بود ما این را شمس کردیم این دخان بود ما این را قمر کردیم این دخان بود ما این را راه شیری کردیم بعد هم بساطش را جمع میکنیم این عظمت انسان را قرآن به او یاد میدهد فرمود اگر اهل فکر باشید اگر اهل علم باشید میبینید اینها از چه چیزی خلق شدند اول ما اینها را بستیم بعد بازشان کردیم وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ این چه معجزهای است الآن هفت میلیارد بشر هستند قبلاً هم همینطور بودند دو نفر آهنگشان شبیه هم نیست نه زنها صدای آنها شبیه هم است نه مردها که انسان از راه صدا اشتباه کند صدای هر کسی مشخص است چهره هر کسی مشخص است این یک شناسنامه طبیعی است که به همراه هر کسی هست تنها خطوط سرانگشت نیست لهجه اینطور است چهره اینطور است هیچ چهرهای شبیه چهره دیگر نیست هیچ لهجهای شبیه لهجه دیگر نیست اینها شناسنامه طبیعی است در آن سورهٴ مبارکهای که فرمود ما شما را خلق کردیم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ فرمود این لِتَعَارَفُوا (2) اینها هیچ کدام عامل امتیاز و رجحان نیست برای اینکه یکدیگر را بشناسید یک شناسنامه طبیعی است که همراه هر کسی هست که کسی او را اشتباه نگیرد او هم کسی را اشتباه نگیرد إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ. ص: 588
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ (20 وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (21) وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ (22) وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَابْتِغَاؤُکُم مِن فَضْلِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (23) وَمِنْ آیَاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (24) وَمِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ (25)) امارههای تشخیص سورههای مکّی از مدنی و ظهور آن در سورهٴ روم
برای تشخیص اینکه این سوره مکّی است یا مدنی اَماراتی ذکر میشود ممکن است این امارات قطعی نباشد ولی بالأخره اطمینانآور است اگر سورهای در آن مسئله تفسیر جریان نماز, زکات, صوم, حج, جهاد اینها مطرح شد معلوم میشود مدنی است برای اینکه این بحثها در مدینه آمده نه در مکه, اگر جریان جهاد و کیفیت غزوه و سریه و امثال ذلک گرفتن غنایم جنگی و تقسیم غنایم بین مجاهدان و دادن خمس و امثال ذلک مطرح است معلوم میشود که در مدینه آمده اگر سورهای مبسوطاً جریان نکاح و کارشکنی منافقان و امثال ذلک را ذکر کرده معلوم میشود در مدینه آمده زیرا این مسائل همه در مدینه اتفاق افتاد اگر هیچ کدام از این مسائل مدنی در سورهای مطرح نشد فقط خطوط کلی دین یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد و امثال ذلک و خطوط کلی اخلاق و حقوق مطرح شد روشن میشود که در مکه آمده گذشته از اینکه اقوال مفسّران هم تأیید میکند و روایات هم حالا یا با معارض یا بیمعارض تأیید میکند. در این بخش از قرآن کریم در سورهٴ مبارکهٴ «روم» آیات فراوانی را ذکر میکنند و نتیجهگیریاش معاد است نه توحید, گرچه همه این آیات میتواند سند توحیدی هم باشد ولی بخش پایانی این مقطع از آیات مسئله معاد است.
ص: 589
تکرار عبارت وَمِنْ آیَاتِهِ و بهرهمندان از این نشانهها
پشت سر هم فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ آیه یعنی چه و چه گروهی از این آیه استفاده برهانی میکنند. کسانی که از این آیات استفاده برهانی میکنند متفکّراناند, عالماناند, کسانی که گوش به حرف معصوم میدهند اینها هستند و عاقلان؛ اینکه فرمود: لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ, لِلْعَالَمِین, لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ, لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ معلوم میشود که این گروهاند که از آیات الهی بهره علمی میبرند وگرنه وَکَأَیِّن مِنْ آیَةٍ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ که عَنْهَا مُعْرِضُونَ (1) غافل از هیچ کدام از این آیهها بهره علمی نمیبرد این متفکّر است این دانشمند است این کسی که گوش به حرف معصوم میدهد اینها و عاقلان.
مقصود از آیت و علامت و تقسیم آن به تکوینی و قراردادی
مطلب دیگر اینکه در خیلی از بخشهای قرآن کریم از آیه بودن سخن به میان آمده قبلاً هم به مناسبتهایی چند جا معنای آیه ذکر شد آیه یعنی علامت یعنی نشانه این نشانهها چند قسم است به حسب تقسیم اوّلی یا تکوینیاند یا قراردادی, آیت و علامت قراردادی این است که پرچم هر مملکتی علامت استقلال آن مملکت است یا فلزهای مخصوصی که روی دوش نظامی هست این نشانه درجه اوست اینها علامتها, آیتها و نشانههای اعتباری و قراردادی است که در هر سرزمینی مناسب با قرارداد نخبگان آن سرزمین تنظیم میشود که اینها آیتهای اعتباریاند, اگر پرچمی مشکی بود و در جایی نصب بود این علامت سوگ است و اگر پرچمی سبز بود یا سه رنگ بود علامت است که مثلاً جای نشاط است اما این علامتهای اعتباری در شرایط خاص علامتاند این فلز مادامی که در مغازه هست علامت نیست و این پارچه مادامی که در مغازه پارچهفروش است نه علامت ماتم است نه علامت نشاط ولی وقتی این پارچه مشکی یا پارچه سبز یا پارچه سه رنگ در جایی نصب شد این علامت سوگ یا علامت نشاط است; این در حوزه قرارداد. در حوزه تکوین که قرارداد کسی نیست همه جا در هر زمان و زمین این علامت هست اینها هم چند قسماند بعضی از اینها علامت مقطعیاند مثلاً چمن مادامی که سبز است علامت آب است دود مادامی که ارتفاع دارد و تبدیل به هوا نشده علامت آتش است اگر این چمن خشکید و پوسید و از بین رفت و اثری از چمن اینجا نیست دیگر علامت آب نیست این نشان نمیدهد که اینجا آبی هست یا اگر دود بالا رفت و تبدیل شد و متفرّق شد و تبدیل شد به صورت هوا دیگر نشان آتش نیست پس اینها قراردادی نیست تکوینی است ولی مقطعی است.
ص: 590
1) (1) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 105.
جهان و نظم آن علامت حقیقی توحید و معاد
جهان که آیت توحید حق است و نظم جهان که آیت حقانیّت و معاد است نه از سنخ قرارداد و اعتبارات است نظیر علامت بودن پرچم یا علامت بودن فلز و مانند آن که قراردادی باشد و نه نظیر چمن که علامت آب است یا دود که علامت آتش است که مقطعی باشد که اگر این چمن پوسید و تبدیل به خاک شد دیگر علامت آب نیست و اگر آن دود تبدیل به هوا شد دیگر علامت آتش نیست اینطور نیست بلکه موجودات آسمان و زمین در هر شرایطی نشانهٴ ذات اقدس الهیاند آن وقتی که خاکاند علامت توحیدند آن وقتی که به صورت انسان در آمدند علامت توحیدند دوباره که برگشتند به صورت خاک شدند علامت توحیدند زیرا یک موجود نیازمند, یک موجود ممکن, محتاج به خالقی است که واجبالوجود باشد و او را آفریده باشد منتها اگر خواستیم به اوصاف آن واجب که حکمت و علم است پی ببریم در صورتی که این شیء دارای ظرایف فنی باشد و این ظرایف فنّیاش را حفظ بکند نشان آن است که آفریدگارش حکیم است و مدبّر و معین.
تبیین چگونگی آفرینش انسان از خاک و آیت توحید بودن او
در این بخشها میفرماید ما شما را از خاک آفریدیم حالا یا اصل شما از خاک است و نسل شما از آب که در آیاتی آمده که خداوند وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ ٭ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ (1) که اصلِ انسان یعنی آدم(سلام الله علیه) آن انسان اوّلی از خاک است یا نه, شما را ما از چیزی آفریدیم که ریشه اصلیاش خاک است آن انسان اوّلی و اصلی از خاک است یا نه, شما هم که نسل او هستید و از نطفهاید اصلِ شما از خاک است بالأخره یا انسان اصلی از خاک است یا اصل همه انسانها از خاک است این صحیح است که بفرماید: خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ عمده این ثُمَّ إِذَا است این إِذَا معنایش این نیست نابهنگام معنایش این نیست که این خاک, انسان میشود یعنی طفره است تکاملی در کار نیست فاصله بین ترابی و انسانی مطرح نیست خاک بدون اینکه این فاصله کمالیِ بین تراب و انسانشدن را طی کند میشود انسان این إِذَا به معنای نابهنگام و امثال ذلک نیست به معنی سرعت است یعنی اینچنین نیست که ذات اقدس الهی نظیر سرامیکسازان مجسمهای ساخته باشد بعد آن را انسان کرده باشد اینطور نیست همه این مراحل تکاملی را انجام داد منتها به سرعت; لازم نبود که مدتها طول بکشد تا انسان به این صورت در بیاید انسانهای عادی بله, به همین صورت است که حالا یا نُه ماه یا کمتر یا بیشتر این مراحل را طی میکند غرض این است که ثُمَّ إِذَا معنایش این نیست که فجئةً نابهنگام بدون پیمودن این فاصله و با طفْره شما بشوید بشر بلکه به سرعت این مراحل پیش میآید و شما بشر خواهید بود این درباره اصل شما خب این را اگر فکر بکنید که چگونه خدا با چه قدرت و حکمتی خاک را به صورت انسان در آورد این جای سؤال برای شماست که خدا چرا این کار عجیب را کرده این درباره اصل پیدایش انسان.
ص: 591
1) (2) . سورهٴ سجده, آیات 7 و 8.
علامت و آیت توحید بودن تداوم نسل در انسان
درباره نسل او هم کارهای محیّرالعقول کرده چون انسان مثل فرشته نیست که مرگ نداشته باشد مرگ دارد إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ, (1) إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ, (2) کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ, (3) وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ این انسان برای اینکه بماند نسل میخواهد نسلش هم با نکاح حاصل است نکاح هم باید با همنوع و همجنس او باشد لذا از همین نوع مرد سنخی را آفرید به نام زن, دستگاه مادری را در درون او تعبیه کرد دستگاه پدر شدن مرد را در وجود مرد به نحو محیّرالعقول آماده کرد دستگاه آفرینش مرد, پدر شدن است دستگاه آفرینش زن, مادر شدن است گرایشهای طبیعی هم بین اینها برقرار کرد گرایشهای اخلاقی هم برقرار کرد جَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً تا نسل پیدا شود.
ظرایف حکیمانه خلقت علامت هدفمندی جهان و انسان با معاد
یک انسان متفکّر سؤال میکند این همه ظرایف حکیمانه برای چیست خب این انسان باید کار بکند و از فضل الهی و رزق الهی بهرهای ببرد قهراً خسته میشود برای او خواب را معیّن کرده که خستگی او را رفع کند بیداری معیّن کرده که به سراغ کار برود زمان خواب را هم تاریک کرده که همگان آرام باشند زمان کار را هم روشن کرده که همگان فعال باشند انسان فکر می کند که این نظم دقیق حکیمانه برای چیست. در بخش دیگر فرمود شما بالأخره باید از کشاورزی و دامداری استفاده کنید بعضی از جاها آب دارد بعضی از جاها آب ندارد ما نیازهای شما را از آسمان تأمین میکنیم این برقی که میجهد این رعدی که دارد اگر در حال سفر باشید بیمناک میشوید اگر در حال حضر باشید خوشحال میشوید برخیها خوف صاعقه دارند برخیها امید مَطر دارند ما بالأخره همه این کارها را برای شما انجام میدهیم تا کشاورزی شما, دامداری شما هم تأمین بشود. خب انسان حساب میکند این همه دقایق ظریف برای چیست که بخشی از اینها را ممکن است که مهندسان محترم ما در بخش کشاورزی و دامداری بعد از سالیان دراز زحمت درک بکنند خب اینکه فرمود آیات برای عالمین است برای سامعین است برای عاقلان است اینها علامت چیست؟ فرمود اینها علامت آن هستند که شما بیهدف نیستید نه این نظام بیهدف است نه شما, شما را در ناز پروراندیم که به مقصد برسید عالَم را با نظم خلق کردیم که در رساندن شما به مقصد کمک بکند روزی هم که مقصد فرا برسد ما شما را دعوت میکنیم همهتان دوباره برمیگردید این دعوت الهی را پاسخ میدهید ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ شما هم تَخْرُجُونَ خارج میشوید.
ص: 592
تبیین قرآنی امکان استفاده همگان از آیات و نشانههای الهی
پرسش: قرآن برای افراد مخصوصی فرستاده نشده. پاسخ: نه, اما همه میتوانند این معنا را داشته باشند اگر گروهی عاقل نبودند گروهی عالِم نبودند لااقل گوش شنوا داشته باشند فرمود خب همگان که اهل تحقیق نیستند بالأخره انسان دو قسم است یک قسم از استعداد برتری برخوردارند اهل درس و بحث و حوزه و دانشگاه و دقت و استدلال و نظریهپردازیاند این میشود لِقوْمٍ یَعْقِلُونَ گروهی این تحقیق را یا قدرتش را ندارند یا فرصتش را ندارند ولی آنقدر هست که باید بفهمند گوش به حرف صاحبنظران بدهند.
پرسش:... پاسخ: این نظم که این بدن را به وسیله خواب با استراحت تأمین میکند و این خستگی را کاملاً برطرف میکند فرمود شب, آیت الله است روز, آیت الله است منتها شب یک آیت تاریک است روز آیت روشن است که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت فرمود: وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً (1) هر دو آیت خدایند آن نظم دقیق ریاضی که زمین کُروی باشد این رویش سایه باشد آن رویش روشن باشد و بگردد این لیل و نهار حاصل شود همین است. پس افراد اگر صاحبنظر بودند میشود لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرونَ, لِلْعَالِمِینَ, لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ و مانند آن, اگر صاحببصر و صاحبنظر نبودند لااقل باید گوش شنوا داشته باشند فرمود: لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ دو راه که بیشتر نیست به نحو مانعةالخلو که جمع را شاید انسان یا باید گوش به حرف صاحبنظر بدهد یا خودش نظریهپرداز باشد فرمود در قیامت یک عدّه میگویند ای کاش ما یکی از این دو گروه بودیم لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ (2) یا خودمان نظریهپرداز بودیم یا گوش به حرف دانشمندان دینی و انبیا و اولیا میدادیم اگر نه انسان اهل گوش باشد نه اهل هوش باشد خب خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (3) دامنگیرش میشود اینجا فرمود یک عدّه یَعْقِلُونَاند یک عدّه یَسْمَعُونَ بالأخره آدم میفهمد که نمیفهمد و میفهمد که این نظم یک حساب و کتابی دارد خب این برای چه خلق شده انسان همین بیاید و برود و بخورد و لیل و نهار بشود که هیچ این میشود عبس, پس انسان برای چه خلق شده؟! این سؤال را از دو راه جواب میگیرد یا با مراجعه به براهین عقلی جواب میگیرد یا با مراجعه به آیات و روایات جواب میگیرد که اینها مانعةالخلو است جمع را شاید, عقل در مقابل شرع نیست در مقابل سمع است لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ اینجا هم لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ را در قبال لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ قرار داده.
ص: 593
علم وسیله رسیدن انسان به تعقّل
در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» و اینها هم گذشت که علم, هدف نیست علم, نردبان خوبی است که ما به عقل برسیم فرمود این امثال را که ما میزنیم تِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ اما وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ (1) که بحث مبسوط این آیه در سورهٴ «عنکبوت» گذشت فرمود دانشمندان نردبان به دستاند هنوز به مقصد نرسیدند عالِم حوزوی و دانشگاهی مادامی که عالِم و دانشمند است و درس خوانده است به مقصد نرسیده این نردبانی در دست اوست اگر این نردبان را گرفت و بالا رفت و عاقل شد ـ که عقل, «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (2) است ـ این به مقصد رسیده است فرمود ما عالِم نمیخواهیم ما عاقل میخواهیم وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ اینچنین نیست که علم, هدف باشد در همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «توبه» که فرمود به حوزههای علمیه بروید لِیَتَفَقَّهُوا بعد فرمود چه کار بکنید حالا فقیه شدید در دین تفقّه پیدا کردید حکیم شدید مسئلهدان شدید چه کار باید بکنید کتاب بنویسید, درس بگویید, سخنرانی بکنید, با نوشتن مقاله سخنخوانی بکنید اینها را ما نمیخواهیم ما میخواهیم آنقدر عرضه پیدا کنید که مردم را انذار کنید وقتی گفتید جهنم هست مردم باور کنند این از هر معمّمی ساخته نیست که مردم حرفش را باور کنند باور کردن, حرف کسی را لازم دارد که عمری در محلّ خودش تجربه نشان داده باشد سابقه خوب داشته باشد علم و عمل داشته باشد تا وقتی گفت جهنم, مردم باور کنند نفرمود شما بروید درس بخوانید و کتاب بنویسید و استاد بشوید لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ بعد «و لیدرّسوا» یا «لیصنّفوا» یا «لیؤلّفوا» اینها نیست لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ (3) این را مطمئن باشید این هنر و عرضه نصیب هر کس نیست که مستمعان پای منبر یک واعظ جهنم را باور کنند تا باور نکردند وضع همین است که میبینید اگر باور کردند دنیا یک بهشت نقد است مردم تا از قیامت هراس نداشته باشند تا ندانند عمل, زنده است و عامل را رها نمیکند و عامل در چنگ اوست به هوش نمیآیند پس انسان یا خودش باید عاقل باشد که «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» یا گوش به حرف عاقل بدهد در قیامت هم آنها گیرشان این است میگویند ای کاش ما یا میفهمیدیم یا گوش به حرف نخبگان میدادیم گفتند: لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ.
ص: 594
نظم در آفرینش, دال بر هدفداری جهان و مسافر بودن انسان
پس این نظم حکیمانه برای آن است که انسان به جایی برسد نه اینکه خاک بشود انسان, انسان بشود خاک دوباره خاک بشود انسان, انسان بشود خاک همینطور دور باطل داشته باشد بلکه از دارالفرار به دارالقرار باید برسد, از دارالممرّ به دارالمقرّ برسد وقتی به مقصد رسید آنجا هدف است به دارالقرار میرسد. این بخش از آیات ضمن اینکه مسئله توحید را کاملاً تأمین میکند در آن بخش پایانی این قسمت فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ خارج میشوید, آنجا دیگر به دارالقرار میرسید آنجا انسان ثابت میشود نه ساکن, آنجا جای خستگی نیست لذا اگر انسان ساکن بود خب مدتی که در بهشت بود خسته میشد اما در آنجا لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ (1) هرگز لاَ یَمَسُّهُمْ فِیهَا نَصَبٌ (2) چه درباره ذات اقدس الهی که کار کرده نظام را آفریده چه درباره بهشتیها آنها همیشه در حال نشاطاند و هیچ خسته هم نمیشوند و هرگز احتیاجی ندارند در برزخ که نومی هست اما در بهشتِ اکبر در جنّت کبرا آنجا دیگر سخن از خواب و خستگی و امثال ذلک نیست انسان به عالَم ثبات میرسد حق برای او روشن میشود هرگز احساس خستگی ندارد پس این سلسله بحثها آیاتاند, علائماند که انسان مسافر است و به مقصد میرسد.
ناروایی دیدگاه فخررازی در حقیقت آفرینش زن
ص: 595
در جریان نسلپروری تعبیر ناروایی در تفسیر فخررازی هست این خیال کرده زن برای مرد است آن تعبیرات اوّلیه که شما در تفسیر فخررازی ملاحظه میکنید میبینید در حقیقت حقّ زن را نشناختند و ادا نکردند (1) تعبیر خود قرآن کریم این است که در آیه 21 این سوره فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً همانطوری که در جریان حضرت آدم و حوّا در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «نساء» روشن کرد که حقیقت زن و حقیقت مرد یک چیز است یعنی حضرت آدم را که آفرید از همین حقیقت, زوجش را خلق کرد آیه اول سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این بود یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ یعنی از حقیقت واحده وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا در محل بحث هم عبارت این است یعنی آیه 21 همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» این است وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً که مشابه همین تعبیر در پایان سورهٴ مبارکهٴ «توبه» درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده آیه 128 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این است لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ این پیغمبر از جنس خود شماست خب اگر بفرماید زن مِنْ أَنْفُسِکُمْ است یعنی از همین حقیقت شماست وقتی میفرماید پیامبر مِنْ أَنْفُسِکُمْ است یعنی از همین حقیقت شماست.
پرسش: مقصود کدام نفس است؟
پاسخ: یعنی حقیقت شما انسان, حقیقتی دارد از همین حقیقت, زن و مرد یکسان آفریده شدند مثل اینکه وجود مبارک پیغمبر از حقیقت همین انسانیّت است منتها حالا انسان درجاتی دارد وجود مبارک حضرت در آن قلّه قرار دارد ولی حقیقتشان یکی است یعنی هر دو انساناند منتها یکی انسان عالِم یکی أعلم, یکی علاّم, یکی بحرالعلوم همین انساناند مثل اینکه آب همهشان آباند یکی اقیانوس است یکی بحر است یکی نهر اینطور نیست که اگر نهر شد آب نباشد بالأخره آب است بحر هم آب است نهر هم آب است منتها یکی بیشتر است هزارها برابر است یکی کمتر, غرض این است که این مِنْ أَنْفُسِکُمْ یعنی «مِن حقیقتکم».
ص: 596
1) (14) . التفسیرالکبیر، ج25، ص91.
پرسش: در یک آیه شریفه مسبوق به رسالت است میفرماید: لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ و در یک آیه مسبوق به خلقت است آیا آن جهت متفاوت میشود معنای مِنْ أَنْفُسِکُمْ هم متفاوت میشود؟
پاسخ: نه, مِنْ أَنْفُسِکُمْ یعنی «من حقیقتکم» چون انسان که رسول نیست رسالت آنها مِنْ أَنْفُسِکُمْ نیست حقیقت او مِنْ أَنْفُسِکُمْ است اگر خدا بفرماید در بین فرشتهها که همهشان رسولاند جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً (1) که هم ملائکه جمع است هم با الف و لام است هم از آنها به عنوان رسل یاد کرده است اگر فرشتهای از ملائکه بیاید که همه اینها رُسلاند جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً این معلوم میشود گذشته از اینکه خلقت همه اینها یکی است رسالت اینها هم مشترک است اما درباره انسان که فرمود: رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ افراد دیگر که رسالت ندارند یعنی وجود مبارک حضرت از حقیقت شماست همانطور که اقیانوس, آب است یک نهر هم آب است منتها فاصله خیلی است این هم همینطور است.
پرسش: منظور طبقه اجتماعی است که از طبقه اجتماعی شماست.
پاسخ: نه, آن جریان طبقه اجتماعی را در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» ذکر کردند که خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا (2) یعنی این قبیلهها تفاوت شناسنامهای دارند وگرنه حقیقت اینها یکی است. این یک سنخ است فرق نمیکند چه رسول, سلیمان باشد که سلطان است چه رسول, ایوب باشد که در بستر بیماری است فرق نمیکند حالا طبقاتشان هر چه میخواهد باشد آن رسالتشان الهی است و خلقتشان هم همتای با دیگران است.
ص: 597
حکیمانه بودن تساوی آفرینش زن و مرد و تفاوت در مسئولیتها
مطلب دیگر اینکه فرمود: خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً حقیقت زن و مرد یکی است تهیه مسکن به عهده مرد است ولی تهیه سَکینت به عهده زن است انسان, مسکنی میخواهد که آشیانه اوست که هر کسی مسکنی میخواهد این را باید مرد تهیه کند آرامشی میخواهد که این آرامش مقدور مرد نیست گرچه تا آنجا که ممکن است مأمور است ولی آن هنر را که داخلهٴ منزل را گرم نگهدارد مدیریت کند فرزندپروری کند این هنر از مرد ساخته نیست این هنر زن است مسکن را مرد میتواند تهیه کند ولی سکینت مقدور مرد نیست سکینت مقدور زن است چون عنصر اصلی سکینت, عاطفه و محبت و مهر است اگر مادر شدن باشد, مدیریت باشد, صبر و استقامت باشد این زن در اینجا فضیلت ممتاز دارد فرمود: لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا پس ما یک مسکن داریم که به عهده مرد است که هزینه را او باید تهیه کند یک سکینت داریم که یک فضیلت اخلاقی است آن را زن باید تهیه کند لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ انسان اگر خوب فکر کند چگونه دستگاه مادر شدن را خدا به زن داد دستگاه پدر شدن را به مرد داد این خلقت را بررسی کند حتماً میفهمد که این عبث نیست این یک هدف والایی را در نظر دارد اینچنین نیست که مرتب زاد و ولد بشود بمیرند و خاک بشوند این میشود عبث, پس هدفی در کار است.
آیت بودن خلقت آسمان و زمین و اختلاف در گویشها
ص: 598
بعد فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ این الْسِنَتِکُمْ بحث در آیات تکوینی است نه قراردادی این لغات متعدّدی که تازی و فارسی و عِبری و عربی و اینها که فرق میکنند اینها قرارداد است اینها هم خوب است اینها هم ریشهاش را خدای سبحان به اینها عطا کرده که لغت وضع کنند ولی چون بحث در نظام تکوین است و در برابر الوان قرار گرفته, [مراد] همان اختلاف لهجه, باشد اُولاست وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ اگر عالِم شدند این را نردبان قرار میدهند تا عاقل بشوند که وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ.
علامت بودن خواب در شب و کار در روز
بعد فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَابْتِغَاؤُکُم مِن فَضْلِهِ این کارها را تقسیم کرده شما در باب مکاسب ملاحظه فرمودید این بخش از روایات را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب مکاسب در بخش مکاسب محرّمه هم نقل کرده در کتابالمعیشه هم در جوامع روایی ما آمده است که اگر کسی بتواند روز کار کند ولی عالماً عامداً روز را به بطالت میگذراند شبکار است در نصوص ما دارد این چون حقّ چشم را ادا نکرده کسبش محرّم است (1) حالا این را حمل بر کراهت کردند یک وقت شیفتی کار کردن است نظمی در کار است این کار و این راه باید مرتب شبانهروز انجام بگیرد تقسیم کار است آن حکم خاصّ خودش را دارد ولی یک وقت کسی عالماً عامداً روز را به بطالت میگذراند شب میرود کار میکند حقّ چشم را ادا نکرده این چشم حقّی دارد حقّ چشم را باید ادا کنید این را خسته نکنید و اگر کسی حقّ چشم را ادا نکرده شب کار کرده این کارش محرَّم است حالا یا واقعاً حرام است که «کما فی بعض الموارد» یا نه, حمل شده بر کراهت شدید. فرمود این نظم همین است شما بخواهید در رابطه با انرژی بدون اسراف زندگی کنید خب روز کارهایتان را انجام بدهید شب مغازههایتان را ببندید محافل علمی تشکیل بدهید آدم یک هفته بگذرد و چهارتا مجلس علمی نداشته باشد که بفهمد خدا چه گفته, پیغمبر چه گفته, وظیفه ما چیست, خب این بارها به عرضتان رسید این بطالت که دیگر حقیقت شرعیه نمیخواهد همین است که آدم مرتب کار بکند برای اجوفین و روز را با اینکه خدا برای تحصیل خلق کرده یا برای ابتغای فضل یا تحصیل رزق یا فلان و شب را برای آرامش و آسایش خلق کرده این هیچ جلسات علمی نداشته باشد; تفسیری داشته باشد روایی داشته باشد هفتهای یک شب جلسه نهجالبلاغه داشته باشد هفتهای یک شب جلسه صحیفه سجادیه داشته باشد اینها نیست این همه نیروها در شب بیجا صرف میشود برای اینکه یک عدّه بیایند بخرند و بروند با اینکه روز مقدورشان است فرمود ما شب را برای آرامش و آسایش شما خلق کردیم روز را برای کارتان خلق کردیم و این اگر باشد بسیاری از این انرژیها صرفهجویی میشود ذخیره میشود و مانند آن. این چهارتا کار یعنی شب و استراحت, روز و تحصیل رزق و ابتغای فضل حالا یا فضل علمی یا فضل رزقی این چهارتا به صورت لف و نشر مرتب قرآن کریم در بعضی از موارد ذکر کرده در بعضی از موارد هم به نحو لف و نشر مرتب نیست.
ص: 599
1) (17) . الکافی, ج5, ص127; وسائل الشیعه, ج17, ص164.
تبیین جمع میان عبادت شبانه با کراهت کار در شب
پرسش: برخیها ساعت دو یا سه شب مطالعه میکنند آنها هم حقّ چشم را نمیدهند؟
پاسخ: خب آنها که خوشا به سعادتشان آنها کسانیاند که برابر این قُم اللَّیْلِ یا نصفش را بخواب یا کمتر از نصف یا بیشتر از نصف بقیه را به عبادت بپرداز (1) حداکثر بهره را دارد میبرد آن وظیفه خودش را هم انجام میدهد البته افراط و تفریط هم نباید بکند ذات اقدس الهی هم به رسولش دستور داده که همه شب را نخواب یا نصفش را بخواب یا کمتر از نصف یا گاهی بیشتر از نصف که أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً این هم برای همه افراد و همه سنین نیست.
لف و نشر مرتب بودن خواب در شب و کار در روز در تعبیرات قرآن
در سورهٴ مبارکهٴ «نبأ» فرمود آیه هشت به بعد, بعد از اینکه فرمود: وَخَلَقْنَاکُمْ أَزْوَاجاً فرمود: وَجَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتاً پس اول سخن از خواب است بعد از اینکه خواب را ذکر کرد فرمود: وَجَعَلْنَا الَّیْلَ لِبَاساً چه وقت بخوابید شب را که جامه سیاه در بر کرده است تاریک شده است همه آرام گرفتند بخواب, پس خواب است و شب بعد فرمود: وَجَعَلْنَا النَّهَارَ سومی, مَعَاشاً چهارمی, روز برای تحصیل معاش, پس خواب است و شب, کسب است و روز این چهارتا هماهنگ هماند لف و نشر مرتب است در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیه 97 این است أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَی أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنَا بَیَاتاً وَهُمْ نَائِمُونَ بیتوته برای شب است در کنار بیتوته, نوم مطرح فرمود, شب است و خواب, آیه 98 أَوْ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرَی أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنَا ضُحی وَهُمْ یَلْعَبُونَ سرگرمی یا بازی کردن یا سرگرم تجارت شدن کار است و سخن از روز است روز است و کار, شب است و خواب این چهارتا به نحو لف و نشر مرتب در آیه 97 و 98 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بیان شده مشابه این لف و نشر مرتب در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» هم آمده در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» آیه 47 این است وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاساً وَالنَّوْمَ سُبَاتاً خواب است و شب, بعد فرمود: وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُوراً روز است و منتشر شدن و حرکت کردن و کار کردن. در مقام ما توجیهی جناب زمخشری دارد که خواب و شب چون یک حکم دارد قرآن کریم این چهارتا را به صورت لف و نشر مرتب ذکر نفرمود (2) در آیه 23 سورهٴ مبارکهٴ «روم» که محلّ بحث است فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ درست است که گاهی انسان روز میخوابد گاهی شب, خواب, آیت الهی است چه روز باشد چه شب اما روز را برای ابتغای فضل قرار داد لکن روز را قبل از ابتغای فضل و در کنار لیل ذکر کرد فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَابْتِغَاؤُکُم مِن فَضْلِهِ نفرمود «و من آیاته منامکم باللیل و ابتغاؤکم من فضله فی النهار» اینجا لف و نشر مرتب رعایت نشده.
ص: 600
تبیین حقیقت خواب و تفاوت آن با مرگ
قسمت مهم این است که مسئله خواب از بیداری مشکلتر است منتها چون خواب است کسی به سراغ آن نرفته که انسان میخوابد یعنی چه, انسان میخوابد این روح چقدر بدن را رها میکند چه اندازه از دور دارد آن را تدبیر میکند تعلّق خودش را از بدن تا چه اندازه قطع میکند از قرآن برمیآید که خواب یک مرگ محدودی است انسان همانطور که میمیرد متوفّا میشود و وفات میکند نه فوت, وقتی میخوابد متوفّا میشود وفات میکند و نه فوت هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَیَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ, (1) اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا (2) ما هر شب که میخوابیم متوفّا میشویم وفات میکنیم خدا متوفّی است هر شب این روح را به پیشگاه ذات اقدس الهی تقدیم میکنیم بسیاری از بزرگان هنگام خواب میگویند ما خَجلیم که این روح آلوده را چگونه تقدیم کنیم آن دعای مخصوص خواب را میخوانند رو به قبله میخوابند و مانند آن, پس ما هر شب میمیریم وقتی هم که مردیم میگوییم این حالتی بود که هر شب ما داشتیم منتها هر شب رقیقش بود حالا شدیدش است مثل کسی که در نهرها شنا میکند بعد کم کم وارد بحر میشود بالأخره آب همان آب است منتها یکی بیشتر یکی کمتر, بخش وسیعی از تعلّق نفس به بدن در خواب قطع میشود در بخشی حیات گیاهی و اینها میماند که این غذاها را انسان هضم میکند و روح اشراف دارد کنار آدم است بالای سر آدم است وقتی انسان خوابیده را صدا میزند اول او میشنود بعد بیدار میشود نه اینکه اول بیدار بشود بعد بشنود آن روحی که قیّم اوست سرپرست اوست نگهبان اوست نگهدار اوست اشراف دارد علاقه را کاملاً قطع نکرده بالای سر اوست او میشنود و این بدن را بیدار میکند این بدن را آن روح دارد حرکت میدهد این ورزشکاری که شما میبینید این بدن شصت, هفتاد کیلویی خود را دو متر یا سه متر پرت میکند کسی هست که این بدن شصت کیلویی را چند متر پرت میکند این روحِ قوی است این روح این بدن را دارد اداره میکند فرمود وقتی میخوابید این روح از این بدن فاصله میگیرد نزد ما میآید ما اگر مصلحت باشد دوباره برمیگردانیم نباشد همانجا این را نگه میداریم که بعضیها در حال نوم رحلت میکنند اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَی همه را نزد خود میبرد اگر کسی عمرش تمام شد همانجا نگه میدارد این شخص در همان خواب رحلت میکند و اگر عمرش مانده است که همان روح را برمیگرداند و این شخص زنده میشود.
ص: 601
پرسش: شما در جایی فرمودید بعضیها وقتی میمیرند, [آنگاه] میفهمند که مردند آیا این مربوط به وقت خواب است؟
پاسخ: نه, بعضیها خواب میبینند خیال میکنند بیدارند خیلیها خواب میبینند نمیدانند خواب است برخیها در عالَم خواب میفهمند که دارند خواب میبینند.
پرسش:.. ما داشتیم طرف خوابیده, صبح بلند نشده در حالی که ما داریم اوّلین غیبی که در عالم برای انسان مکشوف میشود دیدن عزرائیل است.
پاسخ: بله, آن میبیند اما اگر حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) را ببیند اما اگر زیرمجموعه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) را ببیند که إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (1) آنها را میبیند منتها علم به علم ندارد نزدیکتر از ما به خود ما کیست ما دائماً با خودمان هستیم اما نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ (2) خیلیها از خودشان غافلاند علم به علم ندارند نه اینکه علم نباشد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَمِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ (25 وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ (26) وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (27) ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِنْ أَنفُسِکُمْ هَل لَکُم مِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم مِن شُرَکَاءَ فِی مَا رَزَقْنَاکُمْ فَأَنتُمْ فِیهِ سَوَاءٌ تَخَافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنفُسَکُمْ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (28)) تأویلی بودن تفسیر آیات اولیه سورهٴ روم به شکست ایرانیان از مسلمانان
ص: 602
سورهٴ مبارکهٴ «روم» از آن جهت که در مکه نازل شد عناصر محوریاش همان اصول اعتقادی و خطوط کلی اخلاق و فقه است روایتی که در کنزالدقائق از روضه کافی کلینی(رضوان الله علیه) نقل شد قبلاً آن روایت با معارضی که دارد خوانده شد در آن روایت, اول خود حضرت میفرماید این تأویل است تأویلِ این سوره این است که بعد از هجرت آمده آنگاه قرائتی که در آیه هست معلوم را که فرمود: سَیَغْلِبُونَ (1) مجهول قرار داد یعنی رومیها که مغلوب شدند به وسیله فارس که غالب شدند خود آن فارس, مغلوب میشود در حالی که قرائت معروف سَیَغْلِبُونَ است ولی در آن روایت «سَیُغلَبون» معنا کردند و در آن روایت تطبیق فرمود که این فارس, ایرانیها که شکست میخورند نه از رومیها شکست میخورند که مطابق با ظاهر آیه است بلکه از مسلمانها شکست میخورند در جریان جنگ خلیفه دوم با اینها (2) خب این پیداست که از سنخ تأویل است آیه که ناظر به این نیست که ایرانیها که فاتح شدند بر روم بعد از چندین سال به وسیله خلیفه ثانی مسلمانها شکست میخورند.
تبیین عدم ارتباط ظاهر آیه با پیروزی مسلمانان بر ایرانیان
مطلب دیگر آن است که در خود این سوره هیچ سخنی از هجرت و صلح حدیبیه و امثال ذلک نیامده در حالی که اگر این بعد از هجرت و بعد از صلح بود حتماً جریان صلح حدیبیه در این سوره ذکر میشد چه اینکه در بخشهایی از قرآن کریم راجع به صلح حدیبیه ذکر شده و صلح حدیبیه از برکاتی بود که نصیب مسلمانها شد وقتی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند که مگر این صلح, فتح بود فرمود بله فتح بزرگی بود (3) حضرت در ذی قعده سال ششم هجری با گروهی عازم بیتالله بودند که در حدیبیه آن حادثه پیش آمد و مشرکین جلوی حضرت را گرفتند و صلح کردند و حضرت برگشت وقتی برگشت آن صنادید قریش که هرگز حاضر نبودند مسلمانها را به حساب بیاورند الآن ناچار شدند به عنوان یک دولت مستقل رسمی آنها را بپذیرند و با آنها معاهده داشته باشند اینها که مجبور شدند از شهر خودشان مهاجرت کنند اموال منقول را نمیتوانستند بیاورند غیرمنقول را هم کسی از اینها نمیخرید اینها با دست خالی از مکه مهاجرت کردند آمدند در ایوان مسجد مدینه شدند اصحاب صُفه همین گروه به جایی رسیدند که یک دولت مستقل به حساب میآمدند و مکه با اینها معاهده کرده صلحنامه امضا کردند و مانند آن, حضرت فرمود چه فتحی بالاتر از این. وقتی وعده تمام شد و ذی حجّه تمام شد اول محرم فرا رسید حضرت در یک روز شش نامه برای سران کشورهای شرق و غرب نوشت در یک روز شش نماینده با شش نامه به شش جهت اعزام شدند یکی به شرق حجاز بود یعنی امپراطوری ایران یکی به غرب حجاز بود یعنی امپراطوری روم, یکی هم به بخشهای جنوبی و مانند آن. به حضرت عرض کردند که سلاطین کشورها نامه اگر مُهر نداشته باشد آن را به رسمیت نمیشناسند در همان پایان سال ششم و آغاز سال هفت هجری حضرت مُهر درست کرده حالا آن مُهر یا «لا إله إلاّ الله» بعد شهادت به رسول بود یا نه, خصوص همین سه کلمه بود که نام مبارک حضرت بود, کلمه پرافتخار رسالت بود, کلمه پرافتخار الله بود الله بالا, رسول پایین, نام مبارک حضرت پایینتر از پایین به بالا شروع میشد یعنی نام مبارک حضرت برده میشد که فلانی رسول الله است این مُهر با این وضع تنظیم شد پای نامهها که کاتبان نامهنویس مینوشتند زده میشد و حضرت بعد از آن فتح این کارها را کرده خب همه اینها در مدینه بود پیروزی مسلمانها بر ایرانیها در زمان خلیفه دوم بود این چه کار دارد به ظاهر آیه بله, از مصادیق آیه میتواند باشد تأویل آیه میتواند باشد.
ص: 603
دو راه تشخیص سورههای مکّی و مدنی
بنابراین برای تشخیص اینکه کدام سوره مکّی است کدام سوره مدنی است مثل سایر مسائل دو راه دارد یکی راه علم, یکی راه علمی یعنی یا قطع یا ظنّ معتبر. آیات و سوَری که در آنها جریان جنگ بدر, احد, خندق و مانند آن مطرح است خب اینها معلوم است که اینها مدنی است آیاتی که هیچ کدام از این مسائل در آنها نیست مسئله جهاد نیست مسئله قتال نیست مسئله فتح خیبر و احد و امثال ذلک نیست مسئله حج نیست مسئله صوم نیست مسئله زکات نیست مسئله ظِهار و امثال ذلک که فروع فقهی مدینه است نیست خب این را آدم اطمینان پیدا میکند که چنین سورهای در مکه نازل شده و مفسّران هم گزارششان در همین زمینه است.
بررسی توقیفی بودن آیات و سورهها
پرسش:... پاسخ: نه, ترتیب سوَر یک مطلب است اما سوره صدر و ذیلش جمعبندی شده است گاهی ممکن است آیهای در مدینه نازل شده باشد به دستور حضرت در سورهٴ مکّی قرار بگیرد آنها مشخص است اما خود آیه, توقیفی است.
پرسش: این هم معلوم نیست که خود پیغمبر دستور داده باشد...
پاسخ: این دوتا یعنی آیات و سوَر به دستور حضرت بود اما ترتیب قرآن تدوینی معلوم است که بر اساس تنزیل نیست.
پرسش: خب اکثر مفسّرین بر آناند که إنَّما یُرِیدُ الله (1) اصلش اینجا نبوده این را مسلمانان گذاشتند؟
پاسخ: نه, این در زمان خود پیامبر فرمود فلان آیه را مثلاً وَاتَّقُوْا یَوْمَاً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّهِ (2) را فرمود در رأس آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بگذارید آیات تنظیمشده است سوَر تنظیمشده است اما جزء جزء که قرآن چند جزء دارد چند حزب دارد اینها قراردادی است شما میبینید مسلمانهای شرقی, مسلمانهای میانی, مسلمانهای غربی اینها قرآنهایی که قبلاً چاپ شده بود و قبل از چاپ, خطّی بود آنها در تقسیمبندی سوَر, تقسیمبندی جزء, تقسیمبندی حزب یک اختلاف نظری دارند اینها مهم نیست که ما حالا قرآن را به سی جزء تقسیم بکنیم شصت حزب تقسیم بکنیم و مانند آن اما آن اساس کار که سوره است و آیه است همین است و لاغیر. بنابراین همانطور که در مسائل دیگر ما دو راه داریم یک راه علم, یک راه علمی, در تشخیص سوَر و آیات مکّی و مدنی هم بشرح ایضاً یا یقین داریم که این سوره در مکه نازل شده مثل اینکه جریان بدر و احد و خندق و اینها را دارد یا یقین نداریم, شواهد تأیید میکند میشود ظنّ معتبر سایر موارد هم همینطور است.
ص: 604
آیات توحیدی و نظم آفرینش مقدمهای برای طرح معاد
مسئله مهم آن است که چندین آیه درباره توحید نقل شده گاهی آسمان و اهل آسمان, زمین و اهل زمین, مجموعه این نظام و اهل نظام را یکجا ذکر میکند این میشود متن, گاهی آسمان را جدا اهل آسمان را جدا, زمین را جدا اهل زمین را جدا, این میشود شرح, گاهی میفرماید کلّ این نظام با تدبیر الهی اداره میشود گاهی میفرماید آسمانها به تدبیر الهی اهل آسمان به تدبیر الهی, زمین به تدبیر الهی اهل زمین به تدبیر الهی. این مدیریت حکیمانه و مدبّرانه را بازگو میکند.
اثبات معاد با برهانی نمودن مدیریت توحیدی جهان آفرینش
بعد میفرماید اگر این نظام همینطور باشد که هر کسی بیاید هر عقیدهای داشته باشد هر کاری انجام بدهد و حساب و کتابی نباشد این میشود باطل یا ـ معاذ الله ـ بعد از مرگ هیچ خبری نیست این باطل است که آیاتش قبلاً خوانده شد برای اینکه اگر هر دو معدوم بشوند و هیچ فرقی بین صالح و طالح نباشد این میشود پوچ یا فرق هست, اگر فرق هست یا در این عالَم است یا در عالَم دیگر مستحضرید که سه حال بیشتر ندارد یا فرقی نیست یا هست, اگر فرق هست یا در این عالَم هست یا در عالَم دیگر همیشه مستحضرید که اگر ما یک امر دایر بین سه قسم داشتیم و به صورت منفصله حقیقیه بود الاّ ولابد به دو منفصله برمیگردد چون منفصله حقیقیه فقط از نقیضین تشکیل میشود اینکه جمعش محال, رفعش محال برای اینکه مقدم و تالی چون نقیض هماند اجتماعشان مستحیل, ارتفاعشان مستحیل ما دیگر منفصله غیر حقیقیه نداریم که این حکم را داشته باشد خب اگر منفصله حقیقیه رفعشان محال, جمعشان محال معلوم میشود نقیض هماند و شیء هم که بیش از یک نقیض ندارد لذا منفصله حقیقیه با سه ضلعی بودن محال است ما هم منفصله حقیقیه داشته باشیم هم سه ضلع, هر جا منفصله حقیقیه بود و جمعش محال, رفعش محال الاّ ولابد باید به دو منفصله برگردد در طول هم. مثل اینکه شیء یا ضروریالوجود است یا نه, اگر ضروریالوجود نبود یا ضروریالعدم است یا نه, این دو «نه» چیزی که ضروریالوجود نیست ضروریالعدم نیست میشود ممکن, آنکه ضروریالوجود است میشود واجب, آنکه ضروریالعدم است میشود ممتنع لذا انسان میتواند بگوید شیء یا واجب است یا ممتنع است یا ممکن. اینجا هم همینطور است این نظام بالأخره یا هدف دارد یا ندارد, نداشته باشد میشود پوچ این با حکمت ناظم سازگار نیست پس هدف نداشته باشد محال است پس حساب و کتابی در کار است اگر حساب و کتاب در کار است یا در این عالَم است یا عالَم دیگر, در این عالَم ممکن نیست برای اینکه این عالَم اگر دوباره بیایند باید به صورت تناسخ بیایند همین وضع را دارد «منهم ظالمٌ منهم عادل» گذشته از اینکه آن که این نظام را آفرید فرمود این نظام محدود است روزی بساط این نظام برچیده میشود خب اگر بساط این نظام برچیده بشود ما دنیایی نداشتیم آسمان و زمین دنیایی نداشتیم اینها برگردند بیایند کجا پس رجوع الی الدنیا محال است عقلاً و نقلاً, عقلاً محال است برای اینکه اگر بیایند اینجا وضع همین است «منهم ظالم و منهم عادل» اختیار را که از انسان نمیگیرند اگر عقلاً محال است نقلاً هم محالیّتش تثبیت شده است برای اینکه خدا میفرماید ما بساط این عالَم را برمیچینیم یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (1) یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات», إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (2) میشود, إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (3) میشود خب اگر کلّ این نظام برچیده شد انسان بعد از مرگ کجا بیاید پس عقلاً و نقلاً رجوع انسان به دنیا میشود مستحیل لم یَبقِ الاّ یک عالَم آن عالَم معاد است یعنی این صحنه این افراد هر کاری که میکنند محفوظ است حساب و کتابی هست اینچنین نیست حساب و کتاب نباشد صالح و طالح یکی باشند (یک) حساب و کتاب هم در دنیا نیست (این دو) پس یک عالَم دیگر است به نام آخرت (سه).
ص: 605
هدفداری جهان آفرینش ثمره نظم برگرفته از مدیریت توحیدی آن
لذا بعد از بیان این براهین توحیدی, نظم عالَم به نحو متن (یک) نظم سماوات و اهلش, نظم ارض و اهلش به عنوان شرح (دو) میفرماید پس هدف دارد و آن هدف این است که دوباره شما را زنده میکنیم اگر بگویید چگونه مُرده را زنده میکند میفرماید همانطوری که خدای سبحان شما را در حالی که چیزی نبودید آفرید, اعاده که آسانتر از اوّلی است لذا در آیه 25 این سورهٴ مبارکهٴ «روم» فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» آیه یازده فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً. (1)
تمثیلی نبودن شعور و درک آفرینش در مدیریت توحیدی
این تمثیل نیست آن طوری که مرحوم آقا سیّدعبدالحسین شرفالدین(رضوان الله علیه) میفرماید, (2) این واقعاً حرف زدن است اینها درک دارند هر موجودی درک دارد اینطور نیست که یک تمثیل محض باشد خدا به اینها درک داده اینها اهل تسبیحاند اینها اهل تحمیدند اینها اهل شهادتاند اینها اهل شکایتاند این زمینها کاملاً میفهمند چه گروهی روی آن معصیت کردند یا اطاعت کردند مسجد کاملاً میفهمد کدام همسایه آمده کدام همسایه نیامده لذا از یک عدّه شکایت میکند از یک عدّه شفاعت میکند اینها تمثیل نیست اینها تحقیق است اگر تحقیق است پس درک میکنند دلیلی ما نداریم که بگوییم اینها تمثیل است فرمود خدا به آسمان و زمین فرمود بیایید گفتند چشم! فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ نه «طائِعَین» تثنیه, محور بحث بود ولی جمع جواب میدهند عرض میکنند که نه تنها ما (دو) یعنی آسمان و زمین که ایشان فرمود ائْتِیَا تثنیه است برای اینکه ما با همه موجودات دیگر گردننهادهایم أَتَیْنَا طَائِعِینَ نه «طائِعَین» پس اینها حرف آسمان و زمین است آسمان و زمین مطیع فرمان خدای سبحاناند میماند اهل آسمان و اهل زمین. در جریان اهل آسمان و اهل زمین آیه 26 این است وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ قانِت یعنی خاضع یعنی خاشع آنچه در آسمانها هستند آنچه در زمین هستند مخلوق خدایند و خاضعانه و قانتانه و خاشعانه مطیع فرمان الهیاند از نظر تکوین, پس کلّ نظام مطیع حقاند و خدای سبحان این نظام دقیقِ اریق عمیق علمی را آفرید بعد فرمود: ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ (3) وقتی معاد شد همه شما را از زمین دوباره برمیگرداند و زنده میکند که مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی (4) این ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ در ردیف آیات نیست این شش آیه از آیه بیست به بعد مرتب آیات توحید را ذکر میکند آیه 20 این است وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ 21 وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً 22 وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ 23 وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ 24 وَمِنْ آیَاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ 25 وَمِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ اینها جزء آیات توحید است نتیجه این آیات که نشانه نظم الهی است و تدبیر حکیمانه خداست این است که عالَم مقصدی دارد شما را دعوت میکند برای اینکه به حساب شما رسیدگی بشود و هر کسی به هدف نهاییاش برسد.
ص: 606
رنج جوامع بشری ثمره جدایی علم و دین از یکدیگر نه مدیریت توحیدی
پرسش: آنطور که برخی فلاسفه گفتند ما در آمدنمان به دنیا هیچ اختیاری نداشتیم که در رفتنمان داشته باشیم میپرسند که اگر این نظام, نظام احسن است اولاً آیا جهان ارزش زیستن را دارد؟
پاسخ: بله, این همه انبیا و اولیا.
پرسش: این همه رنج و گرفتاری و...
پاسخ: گرفتاری به دست خود ماست فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ است این همه فرهیختگان و انبیا و اولیا و مجاهدان و مردان الهی از همینجا برخاستند به ما گفتند حرف انبیا را گوش بدهید راه زیستن را به شما نشان میدهند نه بیراهه بروید نه راه کسی را ببندید خب اگر ما حرف اینها را گوش ندادیم میگویند فَأیْنَ تَذْهَبُونَ (1) بارها به عرضتان رسید اگر دین باشد و عقل و علم نباشد آن مسئله تلخ تفتیش عقاید و گالیلهسوزی را به همراه دارد اگر علم باشد و دین نباشد در مدت کوتاهی جنگ جهانی اول و دوم را به همراه دارد که انسان هر جایی جرأت نمیکند بگوید اینها در مدت کوتاهی دهها میلیون نفر را کشتند, همین غرب! الآن میبینید میخواهند دموکراسی صادر کنند این بر اساس خستگی اینهاست از بس آدم کشتند اگر آنها عاقل بودند در مدت کوتاهی دهها میلیون نفر را نمیکشتند علمِ بیدین این است اینکه دین گفته مبادا به سراغ سلاحهای سمّی بروید, مبادا به سراغ بمب اتمی بروید, مبادا به سراغ سلاح کشتار جمعی بروید فتوای مراجع ما این است تا بیگانه حواسش جمع باشد ما قبل از اینکه اینها به این فکر باشند این کار را تحریم کردیم یعنی دین تحریم کرده ما میخواهیم یک انرژی هستهای صلحآمیز عالمانه و محقّقانه داشته باشیم مشکل مملکتمان را حل کنیم فتوا این است که انسان نمیتواند شرعاً بمب بسازد الآن اینکه میبینید اینها با هم کنار آمدند از ترس کنار آمدند چون دست همه اینها روی بمب اتم است اگر ـ خدای ناکرده ـ جنگ جهانی بعدی شروع بشود دهها میلیون میشود صدها میلیون اینها از بس آدم کشتند خسته شدند این دیگر تاریخ بیهقی و تاریخ ناسخالتواریخ نیست که برای گذشته باشد این پیرمرد های نود ساله الآن جنگ جهانی دوم کاملاً یادشان است خب از اینها درندهتر چه کسی است البته مردان بزرگ در هر جایی در هر زمان و زمینی بوده و هستند خب حالا اگر کسی حرف انبیا را گوش ندهد در کلیسا را ببندد در کنیسه را ببندد در مسجد و حسینیه را ببندد جنگ جهانی اول و دوم میشود الآن همین کشتار را در خاورمیانه و جاهای دیگر دارند پیاده میکنند این میانمار وضعش آن است, این افغانستان و پاکستان محروم هم وضعش این است, این سوریه وضعش این است, این کشورهای دیگر وضعش این است هشت سال ما مشکل داشتیم بلکه ده سال, غرض این است که از اینها بدتر چه کسی است خب وقتی حرف انبیا را گذاشتند کنار همین در میآید خدای سبحان هم که عالَم را برای این عصر و مصر خلق نکرده کلّ این جهان بالأخره روزی به جایی میرسد که « یَمْلأ الله به الأرض عدلاً و قِسطاً» (2) آن روز هم بالأخره فرا میرسد پایان دنیا, عدل است. غرض این است که اگر کسی راه انبیا را رها کرده بله میشود باغوحش اما انبیا آمدند اولیا آمدند صلحا آمدند صدیقین آمدند که راه نشان بدهند.
ص: 607
دلیل عقلی و نقلی محال بودن پاداش انسان در دنیا
پس نتیجه این منفصله سه ضلعی دو منفصله است یا مقصدی در کار نیست که آن آیات خوانده شد که أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ (1) این باطل است یا مقصد هست, اگر مقصد و حساب و کتابی هست یا در دنیاست یا در عالَم دیگر, در دنیا باشد عقلاً و نقلاً محال است عقلاً محال است برای اینکه دنیا بیایند همین وضع است دنیا دار آزمون است دنیا دار قدرت است دنیا دار امتحان است نه دار پاداش, نقلاً محال است برای اینکه خدا فرمود ما بساط دنیا را برمیچینیم دنیایی در کار نیست که برگردند پس تناسخ عقلاً و نقلاً محال است پس انسان اینچنین نیست که دوباره به دنیا برگردد پاداش یا کیفر ببیند.
نظری بودن خروج انسان از زمین در معاد و دشواری بحث از آن
منتها اینکه فرمود: دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ آن یک بحث دقیق خاصّ خودش را دارد اینکه در آیات فرمود ما شما را از زمین خلق کردیم مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ اینکه فرمود: وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ این روشن است اما وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی که اینجا هم فرمود: دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ یعنی از زمین, آیا قبل از اینکه این زمین تبدیل بشود به زمینِ دیگر این آسمانها تبدیل بشوند به آسمانهای دیگر معاد به پا میشود بعد آسمان و زمین عوض میشود این وجهٌ یا نه, اول آسمان و زمین دگرگون میشوند بعد انسانها از زمینِ دگرگونشده برمیخیزند وجهٌ آخر یا همزمان این تحویل و تحوّل پیدا میشود وجه سوم. اینها جزء مسائل نظری است تصوّرش بسیار مشکل است چه رسد به تصدیقش برای توده ماها همین بس است که بگوییم این بدن در قیامت خواهد آمد اما خیلیها تصوّر نکردند که چه وقت از زمین برمیخیزیم زمین تبدیلشده به ارضی که «لم یعص علیها» (2) زمین تبدیلشده به زمینی که طبق بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) به خُبز نَقی که تا به حساب و کتاب برسند همه از این زمین میخورند (3) آیا این است آن است اینها مسائل فراموششده است .
ص: 608
مشکل بودن فهم بسیاری از معارف الهی و تفسیر آن
ما خیال میکنیم تفسیر قرآن تفسیر این است که إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (1) خیال میکنیم اینها تفسیر است! کفِ تفسیر مسئله جبر و تفویض است که مرحوم آخوند میگوید: «قلم اینجا رسید سر بشکست» (2) چه رسد به اوج تفسیر! اینها که ما داریم دارجِ بین ماست اینها ترجمه قرآن است ما قضا و قدر داریم, لوح و قلم داریم, عرش و کرسی داریم, مدبّرات امر داریم, فرشته داریم اینها امّهات و اصول اساسی تفسیر است تا بیاید پایین به جبر و تفویض برسد از آن به بعد دیگر ترجمه است اینها را نمیگویند تفسیر, تفسیر این است که ما بفهمیم عرش یعنی چه استوای بر عرش یعنی چه عرش روی آب است یعنی چه اینها میشود تفسیر که پایینترین مرحلهاش جبر و تفویض است که بزرگان ما گفتند: «قلم اینجا رسید سر بشکست» به هر تقدیر فرمود: إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ.
محدوده تفسیر قرآن با علمالدراسه و علمالوراثه
پرسش: آیات الهی رؤیتشدنی است یا فهمیدنی؟
پاسخ: برای ماها که اهل علم حصولی هستیم فهمیدنی است, اولیای الهی مشاهده میکنند دو راه دارد ما علمالدراسه داریم آنها علمالوراثه دارند حضرت به ابوحنیفه فرمود: «ما ورّثک الله من کتابه حرفا» (3) تو یک حرف از قرآن ارث نبردی خب البته علمالوراثه برای اهل بیت(علیهم السلام) است آنها باید فتوا بدهند فرمود تو درس خواندی و این درسی نیست این علمالوراثه است انسان باید وارث انبیا بشود تا بحث از قرآن را داشته باشد غرض آن است که یک علمالوراثه داریم که برای آن ذوات قدسی است یک علمالدراسه داریم که برای افراد عادی حوزه و دانشگاه است فرمود: وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ در نظام تکوین خاضع محضاند.
ص: 609
رفع شبهه چگونگی احیای مردگان به آسانی اعاده موجود
حالا فإن قلت که چگونه خدای سبحان دوباره این مُردهها را زنده میکند فرمود شما نگران چه چیزی هستید قدرت نامتناهی که برای خدای سبحان است خداوند درباره انسانها سه مقطع ذکر کرد یکی انسانهایی که بالفعل موجودند اینها را تدبیر میکند یکی اینکه انسانها موجود بودند اما قابل ذکر نبودند أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (1) از آن به بعد از آن انسان ساختند یک مرحله این است که اصلاً چیزی در عالَم نبود و خدای سبحان به نحو اِبداع اشیا آفرید خاک آفرید عناصر دیگر آفرید یک وقت است که به زکریا میفرماید: وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً (2) این «کان», «کان» تامّه است نه اینکه ناقصه باشد آن شَیْئاً خبرش باشد این «کان» ناقصه وقتی منفی شد اثر «لیس» تامّه دارد یعنی تو لاشیء بودی خب لاشیء را ذات اقدس الهی ابداع کرده چیز آفریده بعد از این مرحله بالاتر این است که فرمود: هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (3) بالأخره قابل ذکر نبود بعد هم از این مرحله بالاتر حالا دیگر علقه و مضغه و ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ (4) و امثال ذلک خب وقتی «لیس» تامّه را «کان» تامّه میکند بعد از مرگ که همه چیز موجود است روح که اساس کار است و مقوّم اصلی است و فصل جوهری انسان است اینکه از بین نمیرود یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (5) بدن هم که ذرّاتش در عالَم است دوباره جمع میکنند فرمود شما هر چه بررسی کنید اعاده آسانتر از اول است اوّلی را که طبق برهان قبول کردید درباره معاد اشکال داریم.
ص: 610
تبیین آسانی همه کارها نزد خدا و دلیل قرآن آن
منتها مشکل این است که نسبت به ذات اقدس الهی چیزی آسان, چیزی آسانتر باشد فرض ندارد برای اینکه اگر قدرت, نامتناهی بود او هم با اراده کار کرد نه با ابزار و حرکت «فاعلٌ لا بمعنی الحرکات» (1) طبق بیان نورانی حضرت امیر نمیشود گفت اوّلی آسان است دومی کمی دشوار یا اوّلی آسانتر از دومی است این تعبیر که فرمود: وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ این ضمیر هُوَ به مصدر یُعِیدُهُ برمیگردد نظیر إِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی, (2) هُوَ یعنی آن عدل, اینجا هم هُوَ یعنی آن اعاده أَهْوَنُ عَلَیْهِ آسانتر است بر خدا, مشکل اساسی این است که اگر قدرت نامتناهی است چه اینکه است و با اراده کار می کند یکی آسان باشد یکی آسانتر فرض ندارد دو کار در عالَم هست یکی مشکلترین کار که از آن مشکلتر فرض نمیشود یکی هم آسانترین کار هر دو را قرآن کریم مطرح کرد فرمود نزد خدا هر دو آسان است آن کاری که از آن مشکلتر فرض نمیشود این است که کلّ این نظام را به هم بزند دوباره بسازد این همان إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (3) خب اگر بخواهد قیامت کبرا به پا کند چه کار باید بکند کلّ سماوات سبع و ارضین و من فیهنّ و ما بینهما این کلّ مجموع را باید به هم بزند دوباره بسازد فرمود حشر اکبر ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ (4) برای ما آسان است خب کاری از این سنگینتر فرض نمیشود که کلّ نظام را به هم بزند دوباره بسازد. کاری که آسانترین کار است که آفتاب که میتابد بالأخره این درخت یا این دیوار یا این شاخص سایهای دارد این سایه را بخواهد جمع بکند آخر سایه همان عدمالنور است از سایه شما کمی جلوتر بروید میشود ظلمت, از ظل پایینتر بروی میشود ظلمت دیگر سایه چیزی نیست که شما بگویید جمع کردنش سخت باشد فرمود: أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ این سایه را کشانده ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً ٭ ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً (5) اگر یَسِیراً به معنای تدریجاً نباشد به معنی آسان باشد فرمود جمعِ این سایه برای ما آسان است خب کلّ نظام را به هم زدن و دوباره ساختن آسان است سایه را هم جمع کردن آسان است هر دو یکسان آسان است چون او با اراده کار میکند شما الآن یک قطره آب را در ذهنتان تصور کنید, تصور کردید این حاصل است اقیانوس آرام را که به تنهایی از مجموع خشکیهای زمین بیشتر است تصور کنید میبینید کردید, تصور اقیانوس آرام و تصور یک قطره چون با تصور است و با اراده انجام میگیرد نه با اعضا و دست و پا یکساناند اگر قدرت نامتناهی بود (یک) و با اراده کار کرد (دو) دیگر فرض ندارد یک کار آسان باشد یک کار آسانتر.
ص: 611
توجیه ادبی درباره وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ و نقد آن
اینکه فرمود: وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ غالب مفسّران را وادار به تأمّل کرد که این یعنی چه. برخیها گفتند این أَهْوَنُ به معنای «هَیِّن» است (1) از افضل بودن از افعل تفضیل بودن منسلخ است نظیر آنچه خدای سبحان در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» آیه نُه به زکریا فرمود که این حرفی که تو میزنی میگویی من که سالمند و کهنسال و فرتوت هستم و از من گذشته است همسر من هم آن وقتی که جوان بود دوران زایمان او بود عقیم بود وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً الآن که پیر است آن وقتی که دوران زایمان او بود او عاقر بود عَقیم بود اما «لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی» (2) تو هر چه بخواهی هست, فرمود: کَذلِکَ قَالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ اگر أَهْوَنُ به معنای «هیّن» باشد دیگر محذوری نیست اما خب این دلیل میخواهد نظیر اینکه مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ خدای سبحان میفرماید این معاصی که شما میکنید یا کارهایی که میکنید به دنبال اهداف باطل هستید آنچه نزد خداست خیر است آنجا ما قرینه داریم که خیر است معنایش این نیست که آن ثواب الهی بهتر از گناهان شماست که مثلاً گناه شما بِه است آنچه نزد خداست بهتر باشد اینجا هم میشود گفت که این «خیر» خالی از معنای افضلیّت است و مانند آن, اما اینجا چه قرینهای داریم که میگوییم أَهْوَنُ به معنای «هَیِّن» است.
تعبیر به آسانی احیای مردگان به خاطر فهم انسان
ص: 612
اگر راه عقلی داشتیم خب بالأخره این هم توجیهی است برخیها خواستند بگویند که این دو کار یکی آسان است یکی آسانتر نه برای خدا بلکه برای خلق (1) مثل اینکه خدا بفرماید آسمان از زمین بزرگتر است یا آسمان و زمین از شما بزرگترند این معنایش این نیست که یکی نسبت به خدا بزرگتر است یکی نسبت به خدا بزرگتر نیست آیه 57 سورهٴ مبارکهٴ «غافر» این است لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ یعنی آسمان و زمین را آفریدن, خلقت اینها بزرگتر از خلقت انسان است نه اینکه برای خدا یکی آسان است یکی آسانتر چون سخن از آفریدگار نیست سخن از خالق نیست سخن از مخلوق است آسمان و زمین از انسان بزرگترند البته انسانِ تهیمغز, اگر انسانی بخواهد با زرق و برق مادی فخرفروشی کند خب خدا فرمود این زمینی که شما روی آن راه میروید از تو بزرگتر است آسمانی که روی سر شما سایه انداخت از شما بزرگتر است لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ به انسان میفرماید: إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً آخر به چه چیزی میخواهی بنازی اگر به قدرتهای مادی است این کوهها از شما بزرگتر است زمین از شما بزرگتر است آسمان از شما بزرگتر است اگر به آن قدرت معنوی و عبادی باشد بله, إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ (2) اگر به آن معنا باشد این میتوان گفت «آسمان بار امانت نتوانست کشید» (3) اما اگر آن نباشد آن امانت الهی نباشد آن ولایت نباشد آن دین نباشد همین امر ظاهری باشد خب زمین از انسان بزرگتر است آسمان از انسان بزرگتر است لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ بالأخره این وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ توجیه میخواهد اگر کلمه أَهْوَنُ نبود بله این توجیهاتی که بخشی برای زمخشری در کشاف است بخشی برای دیگران قابل حمل بود اما فرمود: وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ ـ البته این بحثش باید به خواست خدا فردا تتمیم بشود ـ این جمله وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی برای تنزیه است یعنی اگر ما گفتیم اهون است به دید شما برای قانع کردن شماست وگرنه او وصفِ اعلا دارد او منزّه از آن است که چیزی برای او آسان باشد چیزی برای او آسانتر, اگر مَثلی ما ذکر کردیم وصفی ذکر کردیم مَثل اعلا نزد اوست ما برای تفهیم این حرف را میزنیم وگرنه چیزی برای او آسان باشد چیزی برای او آسانتر ندارد.
ص: 613
ناتمامی استناد آسانی احیای مردگان به خدا با استفاده از تعبیر عَلَیْهِ
پرسش: در این صورت دیگر احتیاج به عَلَیْهِ نبود همان هُوَ أَهْوَنُ که میفرمودند به طور کلی... .
پاسخ: خب این میشود مثل آیات دیگر حالا اینجا که فرمود: وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ برای اینکه توهّم آنها را برطرف کند مثل اینکه در جریان حضرت زکریا فرمود: هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ گاهی میفرماید: هَیِّنٌ این برای ما آسان است شما دنبال چه چیزی میگردید خب اگر کسی شبههاش این باشد مثل صنادید قریش که إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ, (1) ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ, (2) وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ (3) از این لاطائلاتی که صنادید قریش میگفتند قرآن کریم احتجاج میکند میفرماید شما که قبول دارید اوّلین بار خدا خلق کرده اگر در حد قبول کردید ـ که این جدال احسن است ـ که لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (4) خب اگر شما قبول دارید ذات اقدس الهی این نظام را آفرید هیچ را به این صورت در آورد بعد هم که همهشان موجودند اینها را دوباره جمع میکند لذا در مقام احتجاج جای عَلَیْهِ هست اما برای برهان که ما خودمان بفهمیم چگونه وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وجوهی مطرح شد که بعضیها ذکر شده است بعضی ـ انشاءالله ـ در بحث بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ص: 614
وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَابْتِغَاؤُکُم مِن فَضْلِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (23 وَمِنْ آیَاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (24) وَمِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ (25) وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ (26) وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (27)) تفاوت آیتهای الهی با اعتباری و تکوینی
در این چند آیه بسیاری از موجودات را خدای سبحان به عنوان آیه الهی مطرح میکند در جریان آیه دو مبحث بود که گاهی هر دو مبحث یکجا ذکر میشد گاهی هم به طور متفرّق. مبحث اول این بود که آیه گاهی اعتباری است و گاهی تکوینی, آیات تکوینی هم گاهی مقطعیاند گاهی دائمی, آیات اعتباری همین علامتها و نشانههایی که هر کشوری, هر ملت و نحلتی برای خود دارد پرچم هر ملت, فلزهایی که روی دوش ارتشیهاست, درجاتی که برای صاحبمنصبان مشخص میشود اینها آیت و علامتهای اعتباری است. آیت تکوینی این است که چمن آیت آب است اگر جایی سبز بود نشان آن است که آب هست یا دود, آیت و علامت آتش است اما این آیتها مقطعیاند یعنی چمن مادامی که سبز است پژمرده نشد به خاک تبدیل نشد این نشان آب است اما وقتی به خاک تبدیل شد دیگر نشان آب نیست یا دود مادامی که به هوا مبدّل نشد نشان آتش است اما وقتی به هوا مبدّل شد علامت آتش نیست. اشیایی که آیات الهیاند نه از سنخ آیتهای اعتباریاند نه از سنخ آیتهای تکوینیِ مقطعیاند برای اینکه هر شیئی در هر حال و زمان و زمینی که باشد نشانهٴ قدرت خداست این یک مبحث بود.
ص: 615
تبیین حقیقت آیت بودن اشیا
مبحث دیگر اینکه آیت بودن برای اشیا چهار صورت فرض میشود که سه صورتش ناصواب است یک صورتش حق است. ما چهار قضیه داریم که سه قضیه آن درست نیست یک قضیهاش درست است وقتی میگوییم ارض, آیت خداست, آسمان آیت خداست وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ (1) شب آیت خداست روز آیت خداست اینکه میگوییم «اللیل آیة, النهار آیة, الأرض آیة, السماء آیة» این از سنخ حمل عَرَضِ قریب بر موضوع نیست نظیر «زیدٌ قائم» نیست که عرض قریب باشد آیت بودن برای زمین نظیر قیام زید نیست که گاهی باشد گاهی نباشد بشود عرض قریب, اگر گفتیم «الأرض آیة الله» همانطوری که «زیدٌ قائم» این قضیه کاذب است. آیت بودن برای زمین از سنخ زوجیّت برای اربعه نیست که عرض لازم باشد اگر گفتیم «الأرض آیة الحق» نظیر «الأربعة زوجة» نیست که عرض لازم باشد زیرا عرض هر چند لازم باشد در مقام معروض نیست در رتبه معروض نیست خارج از ذات معروض است و به ذات معروض متّکی است آیت بودن برای زمین, خارج از ذات آن نیست. سوم اگر گفتیم «الأرض آیة الحق, آیة الله» از قبیل «الانسان ناطق» هم نیست این قضیه کاذب است زیرا ناطق, ذاتی انسان است اما ذاتی ماهیّت اوست نه ذاتی هویّت او, ماهیّت انسان که تابع هستی اوست این یک حیوانیّتی دارد و یک نفس ناطقهای دارد که از آن به «ناطقٌ» یاد میشود اگر گفتیم «الأرض آیة الحق» از سنخ «زید ناطق» نیست زیرا ناطق, ذاتی انسان است که انسان ماهیّت است اما هویّت او, هستی او که اصل است و ماهیّت او تابع آن است در آنجا سخن از حیوانیّت و ناطقیّت نیست هستی نه حیوان است نه ناطق. بنابراین آنچه اصل است برای انسان, هویّت و هستی است که خدا عطا میکند آنگاه از حدود این هستی ما ماهیّت انتزاع میکنیم. چهارمین قضیه این است که اگر گفتیم «الأرض آیة الحق» مثل اینکه گفتیم «زیدٌ موجود» هویّت زید, اصل است و ماهیّت او تابع آن است, بعد از ماهیّت, اعراض ذاتیِ او, بعد از اعراضِ ذاتی, اعراض مفارق. پس کلّ جهان آیت حقّاند یعنی هویّتی جز نشان الهی ندارند چرا این قضیه چهارم صادق است و آن سه قضیه ناصواب برای اینکه اگر هویّت اشیا آیت و علامت حق نباشند معلوم میشود اشیا در هویّتشان خدا را نشان نمیدهند آن وقت نشانه خدا بودن, خارج از هویّت اینهاست اگر چیزی در مقام هویّت خدانما نبود آیت حق نبود میشود مستقل چون چیزی را نشان نمیدهد وقتی چیزی را نشان نداد مستقل شد دیگر ـ معاذ الله ـ میشود شریکالباری لذا هیچ چیزی در عالَم فرض نمیشود مگر اینکه آیت حق است و حمل آیت بر آن از سنخ حمل هویّت بر آن است نه حمل ماهیّت.
ص: 616
1) (1) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 12.
کلام امام رضا(علیه السلام) در تشبیه آیت بودن اشیا به صورت مرآتیه
بهترین تعبیر همان عبارت نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که مرحوم صدوق آن را در کتاب توحید صدوق نقل کرده وقتی آن متکلّم در خراسان از حضرت سؤال میکند که آیا خدا در خلق است یا خلق در خدا فرمود هیچ کدام, عرض کرد وقتی خدا در خلق نیست خلق در خدا نیست از کجا ما خدا را بشناسیم فرمود شما صوَر مرآتیه را که میبینید صورت خودتان را در آینه میبینید این صورت مرآتی شما را نشان میدهد شما در آینه هستید یا آینه در شما, نه شما در آینه هستید نه آینه در شما ولی صورت مرآتیه, آیت شماست نه خدا در خلق است نه خلق در خدا, ولی هویّت اشیا خدانماست. (1)
صورت مرآتیه دیدن خویش راه صحیح خداشناس
همه ما همینطوریم اگر کسی خود را به عنوان صورت مرآتیه شناخت این «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» (2) چون این صورت مرآتیه قبل از اینکه خودش را بشناسد آن شاخص را میشناسد اینطور نیست که چیزی در آینه باشد بعد ما آن را نگاه کنیم اگر ما نباشیم هیچ چیزی در آینه نیست شیشهای است پشتش جیوه, ما وقتی در برابر آینه قرار میگیریم این نور به سطح آینه میتابد این سطح شفاف, نور را به شیئی برمیگرداند ما آن شیء را در این زاویه عطف میبینیم خیال میکنیم در آینه هست بنابراین اگر کسی خود را بشناسد یقیناً خدا را شناخت بدون تردید, البته خود را با علم شهودی بشناسد نه با علم حصولی, اگر با علم شهودی خودش را شناخت کلّ جهان برای او میشود آیه, لذا آسمان آیات اوست, زمین آیات اوست, خواب آیات اوست, کسب آیات اوست, چیزی در عالَم نیست مگر اینکه آیت حق است.
ص: 617
تبیین کلام معصوم در «ما رأیت شیئاً الاّ رأیت الله قَبله و مَعه و بَعده»
پرسش: «ما رأیت شیئاً الاّ رأیت الله قَبله و مَعه و بَعده».
پاسخ: این برای وجود مبارک حضرت امیر(ع) است به دیگران هم نسبت داده شد این برای آن است که ذات اقدس الهی که با کلّ شیء است, مع کلّ شیء است بِکُلِّ شَیءٍ مُحِیط (1) است اگر کسی آن دید را داشته باشد البته همه چیز را آیت خدا میبیند و همه جهان از آسمان و زمین صوَر مرآتیه هستند که او را نشان میدهند حتی فهم انسان, خود فهم انسان, استدلال انسان هم آیتی است که خدا را نشان میدهد لذا همین بزرگان میگویند تفکر در ذات حقتعالی مستحیل است برای اینکه هیچ مسئلهای ما نداریم که موضوع مسئله الله باشد محمولی برای این موضوع ثابت بشود اگر کسی قضیهای ترسیم میکند موضوعی دارد, محمولی دارد, حکمی دارد یعنی موضوع در برابر محمول است محمول در برابر موضوع است نسبت بینهما غیر از طرفین است آن حاکمی که اینها را میفهمد و تصدیق میکند غیر از همه اینهاست آن وقت میشود چهارتا محدود, موضوع باید محدود باشد محمول باید محدود باشد نسبت باید محدود باشد حاکمِ تصدیقکننده باید محدود باشد این دیگر خدا نخواهد بود هیچ ممکن نیست که الله, موضوع مسئله قرار بگیرد اگر موضوع قرار دادیم در برابرش محمول آمد میشود یک شیء متناهی. او فیضش به ما چنین فرصتی نمیدهد چه رسد به خودش اگر حقیقتی نامتناهی بود فیض او و وجه او محیط بکلّ شیء بود موضوع را فرا میگیرد و فرو میبرد محمول را فرا میگیرد و فرو میبرد نسبت بین الموضوع و المحمول را فرا میگیرد و فرو میبرد عالِمی که باید داوری کند و بگوید این موضوع دارای این محمول است را فرا میگیرد و فرو میبرد فهم او را فرا میگیرد و فرو میبرد چنین چیزی به درکِ کسی نمیآید فقط ما فیض او را و نور او را درک میکنیم. مثل آفتاب است, گرچه مثل ندارد, تشبیه ندارد.
ص: 618
1) (4) . سورهٴ فصلت, آیهٴ 54.
سرّ عدم امکان آیت نبودن اشیا
پرسش:...؟ پاسخ: نه, آنچه حق است همین بیان نورانی امام رضاست که کلّ جهان مثل صورت مرآتیه است اگر چیزی ذاتاً آیت حق نباشد معلوم میشود ذاتاً مستقل است و ـ معاذ الله ـ خدا را نشان نمیدهد چنین چیزی محال است لذا اگر گفتیم زمین آیه است آسمان آیه است لیل و نهار آیهاند نظیر «الانسان موجود» است نه نظیر «الانسان ناطق» زیرا اگر چیزی در مقام هویّت خود, آیت و نشانه خدا نباشد معلوم میشود مستقل است و این مستحیل است.
کوثری شدن هویّت انسان در صورت آیت دیدن خویش
کلّ جهان صورت مرآتیه است, اگر کسی خود را اینچنین یافت آنگاه به هر چیزی بنگرد وجه الهی را, فیض الهی را میبیند و برای چیزی استقلال قائل نیست. افرادی که در این زمینه نیستند قرآن کریم کم کم اینها را به راه میآورد اگر کسی خودش را فراموش کرد فرمود آیات فراوانی هم که بر اینها عرضه بشود سودی ندارد برای اینکه وَکَأَیِّن مِنْ آیَةٍ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (1) و مانند آن, اگر کسی خودش را فراموش کرده خود را ابتر دید یعنی منطقعالأول و الآخر دید نه برای خود مبدیی دید نه برای خود معادی دید, گفت: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا (2) این اصلاً گوهر او جز تکاثر چیز دیگر نیست هم منقطعالأول است هم منقطعالآخر اما اگر کسی متّصلالأول, متصّلالآخر برای خود مبدیی قائل شد برای خود معادی قائل شد این در مقام هویّت, کوثر است حالا اگر بر صدیقه کبرا(سلام الله علیها) یا بر اهل بیت(علیهم السلام) کوثر اطلاق شده است برای اینکه اینها قلّه این کوثرند مرحله عالیه این کوثرند وگرنه مؤمن کوثر است اگر کسی گرفتار انقطاع اول و آخر نشد به غُدّه سرطانیِ تکاثر مبتلا نشد میشود کوثر, برای اینکه هم مرتبط به مبدأ است هم مرتبط به معاد است برای خود مبدیی قائل است برای خود معادی قائل است آن وقت کلّ جهان را اینچنین میبیند, وقتی کلّ این جهان را اینچنین دید در هر حالی سبحان الله میگوید فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ (3) این دائماً همینطور است.
ص: 619
سرّ دعوت قرآن به استفاده از راههای سهگانه از آیتهای الهی
اما آنچه در این بخش آمده چون مشابه این در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» گذشت که هم یَتَفَکَّرُونَ است, هم یَسْمَعُونَ است, هم یَعْقِلُونَ چرا یک جا تفکّر فرمود یک جا تعقّل فرمود یک جا سمع فرمود, در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» آیه 65 این است والله انزل من السماء ماء فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ در همان سورهٴ «نحل» آیه 67 فرمود: وَمِن ثَمَرَاتِ النَّخِیلِ وَالْأَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَرِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ در همان سورهٴ «نحل» آیه 69 فرمود: ثُمَّ کُلِی مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلـُلاً یَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ این تفکّر را هم درباره تکوین فرمود, هم درباره تشریع, هم درباره آسمان و زمین فرمود, در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» هم در مسائل تشریعی فرمود, فرمود روابط خانوادگیتان برای اصلاح شماست إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ هم در مسائل اجتماعی تفکّر را به کار برد هم در مسائل خانوادگی تفکّر را به کار برد هم در مسائل فلسفی و کلامی تفکّر را به کار برد در بعضی از امور است که فکر انسان شاید به جایی نرسد فرمود شما فکرتان به آنجا نمیرسد ولی اگر شما گوش به حرف جهانآفرین بدهید اهل سمع باشید ما این حرفها را به شما منتقل میکنیم بعضی از چیزها را که انسان آزمود ولی درست حل نکرد قرآن کریم حلشدهاش را تا حدودی برای انسان بازگو میکند اگر انسان گوش شنوا داشته باشد بعضی از امور را برای اوحدیّ از انسانها مطرح میکند.
ص: 620
خواب و بیداری دو آیت از آیات الهی
جریان خواب و بیداری هر دو آیت حقّاند اینچنین نیست که خواب آیت حق باشد و بیداری آیت حق نباشد این خواب و بیداری, موت و حیات است اگر از خواب در قرآن به موت تعبیر شده که فرمود: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا (1) یعنی «الله یتوفّی الأنفس فی منامها» یا هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَیَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ (2) هر شب شما میمیرید هر شب خدا متوفّی است هر شب شما متوفّا هستید هر شب شما وفات میکنید منتها یک وفات رقیق, اگر موت, اگر خواب, مرگ است بیداری, حیات مجدّد است یَقَظَه ـ نه یَقْظه ـ آیت بودنش قویتر از آیت بودن نوم است منتها یَقَظَه نیامده چون مسئله بیداری دقیقتر از مسئله خواب است انسان که میخوابد چیزهایی را در عالَم رؤیا میبیند کم کم بعد سؤال میکند من کجا بودم اینها چه چیزی بود من دیدم این روایتی که مرحوم فیض در وافی نقل میکند این از جلد هشت کافی مرحوم کلینی آن روایت هم چند بار خوانده شد که بشر اوّلی میخوابید ولی خواب نمیدید انبیا(علیهم السلام) از طرف خدای سبحان برای آنها احکام و حکم میآوردند آنها معصیت میکردند انبیا فرمودند اگر این دستورها را انجام دادید بعد از مرگ, رفاه دارید بهشت دارید آسایش دارید غرف مبنیه دارید و اگر انجام ندادید به عذاب مبتلا میشوید اینها انکارشان بیشتر میشد میگفتند انسان که مرد تمام میشود دیگر بعد از مرگ خبری نیست کسی از قبرستان نیامده, بعد خدای سبحان رؤیا را نصیب بشر اوّلی کرد چون مستحضرید بشر اوّلی که نتواند جنازهای را دفن کند مثل اینکه قابیل برادرش را کُشت و نتوانست دفن کند این در دستش ماند خب این تجربه نکرد این جنازه را باید چه کار کرد فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ (3) این بشر اوّلی که نمیدانست جنازه را چه کار بکند به وسیله حس و تجربه حسّی خدای سبحان از راه کلاغ این مطلب را به این قابیل آموخت این بشر اوّلی رؤیا هم نداشت بعد کم کم رؤیا نصیبشان میشد که چیزهایی را در عالَم خواب میدیدند میآمدند نزد پیامبرانشان میگفتند اینها چیست که ما میبینیم؟ آن انبیا میفرمودند این نمونه آن چیزهایی است که ما به شما میگوییم که میگوییم بعد از مرگ خبری هست این نمونه آن چیزهاست شما خیال نکنید بعد از مرگ اینها از قبرستان زنده میشوند میآیند در همین شهر و روستا و مرفّه زندگی میکنند یا معذّب میشوند. (4)
ص: 621
توصیه قرآن به حفظ فطرت, آیت خدانمای وجود انسان
پرسش:... پاسخ: چرا نمیدانند, برای اینکه خدای سبحان ما را با سرمایه خلق کرد لوح نانوشته که به ما نداد یکی از غرر آیاتی که در همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» هست همین فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا (1) است که ـ انشاءالله ـ به آن میرسیم, خدا هر کسی را با سرمایه خلق کرد مثل بحر است هر انسانی اگر انسانیّتش را حفظ بکند مثل دریاست دریا سرمایههای فراوانی دارد اما تمام سرمایههای دریا برای خود دریاست دریا مثل بانک نیست دریا مثل موزه نیست که از خارج عتیقههایی را یا پولی را یا وجوه نقدی را یا شمشی را آنجا بگذارند این دریاست که
چو دریا به سرمایه خویش باش٭٭٭هم از بود خود سود خود برتراش (2)
کسی در دریا گوهر نریخت خود دریا گوهر دارد در درون همه ما خداشناسی هست اینچنین نیست که خدا ما را یک لوح نانوشته داده باشد به نام نفس فرمود این نفس شما این جان شما از ناحیه من آمده پیام مرا به شما میرساند مرا میشناسد شما آن را دفن نکنید تَدسیس نکنید قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (3) نشوید. اگر انسان خدا را کاملاً میشناسد ما تلاش و کوششمان باید این باشد که او را غبارآلود نکنیم رِیْن و چرک به او ندهیم او خدا را کاملاً میشناسد منتها انبیا آمدند تلاش و کوشش انبیا(علیهم السلام) برای آن است که این دفینه را شکوفا کنند و این سرمایه را به ما نشان بدهند تا ما با این سرمایه کسب برتر کنیم هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم (4) با این سرمایه کسب بکنیم به مراحل برتر برسیم وگرنه خدای سبحان این دفینه عقول را در درون هر انسانی به ودیعت نهاد انبیا را فرستاده که کارشناسان قلباند «یثیروا لهم دفائن العقول» (5) بنابراین مسئله بیداری از مسئله خواب سنگینتر است اوحدی از انسانها این را هم آیت الهی میدانند درباره آن هم کار میکنند. حضرت طبق نقل مرحوم کلینی فرمود انبیای اوّلی به این بشرها گفتند آنچه شما در عالَم رؤیا میبینید این نمونههایی از چیزهایی است که ما به شما میگوییم که میگوییم بعد از مرگ خبری هست این روایت روضه کافی را مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در وافی نقل کرده.
ص: 622
رهاورد اخلاقی روایت نبوی در آیت بودن خواب و بیداری
مسئله بیداری این روایت که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است «الناس نیامٌ فإذا ماتوا انتبهوا» (1) این از بهترین رهآوردهای اخلاقی ماست فرمود غالب مردم خواباند وقتی مُردند بیدار میشوند ما در خواب حالتهایی داریم رؤیاهایی داریم و خیال میکنیم باغ و بوستانی هست به ما دادند در دست ما هست ولی وقتی بیدار شدیم میبینیم دست ما خالی است چیزی نداریم همه آنها را گذاشتیم در عالَم خودش و آمدیم. خیلیها هستند که وقتی مردند میبینند چیزی در دستشان نیست تازه بیدار میشوند عمری تلاش و کوشش کردند حالا فرق نمیکند یا مال یا علمی که به همراه انسان نمیآید آن علمی که به همراه انسان میآید که در یَقظه و نوم یکسان است اما این علوم رایج که ابزار کار است این همراه انسان نمیآید چون همراه انسان نمیآید انسان همین که مرد میبیند که بسیاری از مسائل از ذهنش رفته است و در تمام مدت, خوابی بود که حالا بیدار شده نه اهل و فرزند و مال در دست اوست نه تصوّر و تصدیق در ذهن او, «الناس نیامٌ إذا ماتوا انتبهوا» چیزهایی هم هست که برای آن عالَم است اگر کسی فراهم کرد به همراه انسان میآید و آن عمل صالح است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن وفدی که آمدند حضرت فرمود کسی هست که با شما هست شما مردهاید او زنده است او با شما هست در قبر «فإن کان کریماً أکرمک و إن کان لَئیماً أسلمک» (2) و مانند آن. پس همانطوری که خواب, آیت حق است بیداری هم آیت حق است لیل آیت حق است نهار هم آیت حق است این آیت بودنِ خواب را ذکر فرمود چون بسیاری از افراد یا همه خواب را درک میکنند اما بیداری, انسان چطور بیدار میشود چقدر این روح از بدن فاصله میگیرد و چطور دوباره برمیگردد چون فرمود: هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ (3) خدا هر شب متوفّیِ شماست شما هر شب متوفّا هستید و وفات میکنید و نه فوت, حالا که میخواهید بیدار بشوید این روح کجاست چگونه تعلّق بگیرد تعلّق تدبیری یعنی چه. اگر کسی این مهمترین مسئله را که معرفت نفس است بشناسد خیلی از مسائل برای او حل است.
ص: 623
آیت بودن آیات الهی برای صاحبان فکر و عقل و گوش
مشابه این تعبیرات سهگانهای که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» بود در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» هم هست که آنجا هم بحثش گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» آیه دو فرمود: یُفَصِّلُ الْآیَاتِ لَعَلَّکُم بِلِقَاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ در آیه سه فرمود: هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَجَعَلَ فِیهَا رَوَاسِی در ذیل آیه فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ در آیه چهار فرمود: وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِنْ أَعْنَابٍ بعد در ذیلش فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ در اصل خلقت, تفکّر راه دارد در مسائل خانوادگی تفکّر راه دارد در حلال و حرام الهی تفکّر راه دارد اینچنین نیست که اینها متباین باشند که تفکّر مخصوص یک شیء باشد تعقّل مخصوص یک شیء دیگر باشد, البته تعقّل, برتر از تفکّر است و سمع برای جایی است که انسان کمتر راهِ فکر از خودش یا راه تعقّل از خودش دارد.
استناد شنیدن به وسیله گوش و قلب در قرآن
سمع هم دو قسم است یا انسان در درس و بحث شرکت میکند احکام الهی را, دستورات الهی را, آیات الهی را میشنود تجزیه و تحلیل میکند این سمعِ بالاُذن است این هم نافع است یک وقت سمع قلب است با دل میشنود دل همانطوری که میفهمد با علم حصولی که از آن به عقل نظر یاد میشود خیلی از چیزها را با علم شهودی میفهمد و میبیند در سورهٴ مبارکهٴ «حج» گذشت که فرمود بعضیها چشم دلشان کور است لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور (1) آن چشمِ دل آن خود قلبشان کور است اگر قلب, بصری دارد قلب, سمع هم دارد فرمود ما قلبشان را مَطبوع کردیم طبع کردیم چون طبع کردیم مطبوع شد چاپ شد لذا فَهُمْ لاَ یَفْقَهُونَ (2) در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیه 179 این بود فرمود: لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا اینجا با اینکه فقاهت را به قلب نسبت داد در بخشهای دیگر قرآن فرمود: نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَسْمَعُونَ (3) معلوم میشود که دل هم گاهی میشنود.
ص: 624
امکان دیدن و شنیدن در رؤیای صادقه با گوش و چشم جان
ما در عالَم رؤیا اگر چیزی را شنیدیم با گوش دل شنیدیم اگر چیزی را دیدیم با چشم دل دیدیم رؤیای صادقه اینطور است حالا رؤیای کاذبه و مثالِ متّصل دیگران حساب جدایی دارد ولی رؤیای صادقه که بالأخره هر کسی از ما در مدت عمر یا دیدیم یا تجربه کردیم یا از دیگران شنیدیم همینطور است مرحوم کلینی در همان جلد هشت کافی نقل میکند که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صبح که میشد از اصحابش سؤال میکرد «هل مِن مُبَشّرات» (1) دیشب در عالَم رؤیا چه چیزی دیدید برای اصحاب خاصّ حضرت شب کلاس درس بود یعنی غذای حلال خوردن, کم خوردن, با طهارت خوابیدن, با دعا خوابیدن, رو به قبله خوابیدن این کلاس درس است رؤیای صادق نصیبشان میشد رؤیای مبشّره یعنی خواب صادق. خب اگر اینچنین باشد انسان گاهی در عالم رؤیا مطلبی را با گوش دل میشنود, با چشم دل میبیند اگر فرمود: لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور (2) معلوم میشود گاهی چشمِ دل میبیند گاهی گوشِ دل میشنود لذا هم آیه سورهٴ «حج» معنایش تام است که فرمود: لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور هم آن آیهای که دارد نَطْبَعُ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَسْمَعُون یعنی گوشِ دلشان کَر است اینها در عالَم رؤیا چیزی نمیشنوند در بیداری هم با گوش دل چیزی نمیشنوند. در آیه 179 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» فرمود: لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا با اینکه فقاهت را به دل اسناد داد در آیه دیگر سمع را به دل اسناد داد وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَیُبْصِرُونَ بِهَا اینها چشم دارند اهل نظر هستند اما اهل بصر نیستند میبینید.
ص: 625
فرق بصر و عین (نظر) در فرهنگ قرآن
بصر غیر از نظر است باصره غیر از عین است در کتابهای فقهی ملاحظه فرمودید ما دو دِیه داریم یک وقت است کسی گوش کسی را از بین میبرد دیه اُذن مشخص است یک وقت کاری به گوش ندارد سامعهٴ او را, نیروی شنوایی او را از بین میبرد نیروی سامعه را از بین برد این میشود کَر ولو گوشش را کاری ندارد یعنی این شبکه گوش را کار ندارد این یک دِیه مشخص دارد دیه اتلاف سامعه چیزی است دیه اتلاف اُذن چیز دیگر است و هکذا فی العین, گاهی چشمِ کسی را آسیب میرساند دیه خاص دارد یک وقت است نه, به چشم کسی آسیب نمیرساند نیروی بینایی کسی را میگیرد این دیه مخصوص دارد اتلاف اِبصار دیه دارد, دیه جدا, اتلاف عین دیه دارد, دیه جدا; این چهار مطلبی که در فقه آمده دِیه عین غیر از دیه باصره است دیه اُذن غیر از دیه سامعه است معلوم میشود که آن کارِ نافع را گوش باید انجام بدهد فرمود گوش دارند اما کار نافع انجام نمیدهند, چشم دارند اما کار نافع انجام نمیدهند وَلَهُمْ أَعْیُنٌ اما لاَیُبْصِرُونَ بِهَا نه «لا ینظرون» نگاه میکنند ولی نمیفهمند در آیات دیگر هست که همین کفار و اینها تَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَیُبْصِرُونَ (1) اینها اهل نظرند نه اهل بصر اینها تو را نگاه میکنند ولی نمیبینند که تو دارای مقام نبوّتی تَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَیُبْصِرُونَ نگاه میکنند آنطور که در و دیوار را میبینند آنطور که افراد دیگر را میبینند اما اهل بصر نیستند در این کریمه فرمود: لَهُمْ أَعْیُنٌ لاَیُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ خب انعام, اهل بصر که نیست اهل نظر است این همین علف را میبیند و میخورد بعد میرود آخورش همین! دیگر درک کند که این علف, علفآفرینی دارد و امثال ذلک این نیست. در همان سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بخشهایی هم فرمود اینها غافلاند بسیاری از آیات که ما به اینها نشان میدهیم اینها اهل غفلتاند آیه صد سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این است نَطْبَعُ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَیَسْمَعُونَ پس گاهی فرمود: لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا گاهی میفرماید: نَطْبَعُ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَیَسْمَعُونَ در درون ما یک باصره هست یک سامعه هست یک ناطقه هست در عالم رؤیا کسی حرف میزند با زبان دل حرف میزند نه با زبان دهن, دهن که بسته است با گوشِ دل میشنود نه با گوش سر, با چشم دل میبیند نه با چشمِ سر.
ص: 626
1) (25) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 198.
بررسی تقابل عقل با سمع نه عقل با شرع
در بعضی از موارد که تعقّل عادی راه ندارد تفکّر عادی راه ندارد مسئله سمع را مطرح میکند که مستحضرید سمع در مقابل عقل است عقل در مقابل سمع است نه عقل در مقابل شرع, شرع مقابل ندارد چیزی مقابل شرع نیست که ما بگوییم این مطلب عقلی است یا شرعی است عقل کشف میکند که در شریعت چه چیز آمده نه ـ معاذ الله ـ عقل در مقابل وحی باشد, عقل در مقابل شرع باشد این تعبیر, تعبیر نارواست که بگوییم عقلی است یا شرعی, باید بگوییم عقلی است یا نقلی, عقلی است یا سمعی. مشکل اساسی که دامنگیر خیلیها شد و خیال میکنند که ما علوم دینی نداریم این علوم بشری است همان که بارها به عرضتان رسید بسیاری از ماها اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم عقل را که حجّت شرعی است مثل روایت معتبر است را مصادره میکنیم برای خودمان میدانیم خب اگر عقل و برهان عقلی و دلیل عقلی برای خود ماست در اختیار ما باید باشد ما میخواهیم برابرش عمل بکنیم یا نکنیم چرا اگر عمل نکردیم خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (1) مگر ممکن است کسی دلیل عقلی داشته باشد بر چیزی و خلاف آن بکند و جهنم نرود معلوم میشود دلیل عقلی مثل روایت صحیح معتبر زراره است اگر عقلی باشد نه خیال و قیاس و گمان و وهم اگر عقل است خب حجّت شرعی است اینکه در اصول ما گفتند منبع استنباط, عقل است و کتاب است و سنّت همین است عقل مثل نقل, حجّت شرعی است خدا گاهی از درون ما را هدایت میکند گاهی از بیرون, ما آمدیم آنچه را خودمان میفهمیم ـ معاذ الله ـ قارونی فکر کردیم گفتیم این برای ماست و این علم, بشری است و علمِ دینی را خیال کردیم باید این باشد که اگر آیهای داشتیم یا روایتی داشتیم که به ما بگوید وقتی کسی به فلان بیماری مبتلا شد شما فلان مقدار از فلان دارو را ترکیب بکنید روزی دو, سه بار به او بدهید این معالجه بشود تا این بشود علم دینی تا بشود طبّ دینی, چون این قارونی فکر کردیم عقل را از دین جدا کردیم و خود را صاحب عقل و علم دانستیم و این را مصادره کردیم میگوییم اینها بشری است خب اگر بشری است بشر مختار است عمل بکند یا عمل نکند چرا جهنم میرود معلوم میشود.
ص: 627
1) (26) . سورهٴ حاقه, آیات 30 و 31.
یکی بودن نتیجه دلیل عقلی و نقلی معتبر
هیچ فرقی بین دلیل عقلی معتبر و دلیل نقلی معتبر نیست یعنی اگر روایت صحیحه زراره مثلاً قائم شد بر چیزی, الا ولابد ما باید عمل بکنیم وگرنه مؤاخذه میشویم اگر عقلاً هم چیزی را فهمیدیم یک پزشک فهمید که بیمار را باید اینطور معالجه کرد یک کشاورز فهمید که برای تولید باید فلان کار را بکند بر خلاف عقل عمل بکند خب در قیامت معذّب میشود سرّش این است که عقل در مقابل شرع نیست عقل در مقابل نقل است عقل در مقابل سمع است این قرآن کریم سمع را در مقابل عقل قرار میدهد فکر را در مقابل سمع قرار میدهد نه در مقابل دین, نه در مقابل شرع چه در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» چه در موارد دیگر میفرماید فکر است و سمع است و عقل است اینها راههایی است که خدای سبحان به بشر نشان داده و از این راهها با آنها احتجاج میکند. پس اینکه چند بار فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ همه نشان میدهد که چیزی در جهان نیست مگر اینکه آیت حق است آنگاه چون قبلاً در جریان آیت بودن انسان بارها سخن فرمود, لذا در آیه بیست بعد از اینکه فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ (1) دیگر نفرمود «إنّ فی ذلک لآیات لقوم یعقلون» چون در جریان آفرینش انسان مکرّر این مطالب را بازگو فرمود. حالا اگر به این قسمت خلقت رسیدیم که فرمود خدای سبحان همه چیز را ایجاد کرده و شما را دوباره برمیگرداند این تعبیر در جاهای دیگر هست و مشکلی هم به همراه ندارد.
ص: 628
1) (27) . سورهٴ روم, آیهٴ 20.
سرّ تعبیر به آسانتر بودن زنده کردن مردگان در معاد
اما خصوص آیه 27 محلّ بحث سؤالآفرین است و این است که فرمود: وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ درباره خدای سبحان نمیشود گفت که چیزی برای خدا آسان است چیزی برای خدا آسانتر این أَهْوَنُ عَلَیْهِ چیست مفسّران وجوهی ذکر کردند که بخشی از این وجوه در بحث دیروز گذشت یکی از آن وجوهی که میتواند تا حدودی قانعکننده باشد این است که قرآن وقتی خلقت الهی را ذکر میفرماید, میفرماید: أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ (1) ما کلّ این نظام را که آفریدیم خسته نشدیم بار دیگر هم میشود همین کار را کرد و خستگی در کار نیست لکن شما در معرفت خدای سبحان باید بدانید که لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی یعنی وصف اعلا برای خداست در ذیل این الْمَثَلُ الْأَعْلَی ملاحظه فرمودید روایاتی در کنزالدقائق و کتابهای دیگر هست که بر اهل بیت(علیهم السلام) تطبیق شده است (2) خب این تطبیق است از هر کمالی که باشد مصداق کامل این کمال خود ائمه(علیهم السلام) هستند. مَثَل اعلا بودن یعنی هر وصفی را که شما بخواهید برای خدا سبحان بیان کنید باید این دو مطلب را در نظر داشته باشید وصف نقص برای خدا نیست, وصف کمال هم برای خدا نیست خدا هم سبّوح است هم قدّوس, سبّوح عن النقص است قدّوس عن الکمال.
مشروط نمودن هر وصفی برای خدا به سبّوح و قدّوس
بیان ذلک این است که وصفهایی که شما بررسی میکنید و تقسیم میکنید وصف یا نقص است یا کمال, یا یکی جهل است یکی علم, یکی عجز است یکی قدرت, یکی ظلم است یکی عدل و مانند آن. صفات نقص که خدای سبحان مسبَّح است و منزّه از صفات نقص است کمال هم آن کمالی که انسانها درک میکنند یا ملائکه درک میکنند کمال محدودی است چون خودشان محدودند هرگز ما کمال نامحدود را درک نمیکنیم اینکه میگوییم نامحدود یا غیر متناهی این نامحدودِ به حمل اوّلی است محدودِ به حمل شایع است ما آن قدرت را نداریم که نامتناهی را درک کنیم چون موجود محدودی هستیم این کلمه نامتناهی که میگوییم این کلمه نامحدود که میگوییم این به حمل اوّلی, نامحدود و نامتناهی است و به حمل شایع, صورت ذهنیه است همین فرقی که مرحوم آخوند در کفایه ذکر کرده شما الآن میبینید کلمه «فرد» این لفظ «فرد» مفهومی دارد این مفهوم فرد به حمل اوّلی فرد است ولی به حمل شایع کلی است چون مصادیق زیاد دارد خود شخص به حمل اوّلی شخص است به حمل شایع کلّی است برای اینکه این همه اشخاصی که در عالَم هستند همهشان مصداق شخصاند خود جزئی به حمل اوّلی جزئی است به حمل شایع کلی است برای اینکه همه این افراد میگوییم جزئیٌ, زید جزئیٌ, عمرو جزئیٌ, ما چیزی که غیرمتناهی باشد به حمل شایع نخواهیم داشت مفهوم غیرمتناهی یک صورت ذهنیه است در ذهن ما در قبال دهها مفهوم دیگر, مفهوم غیرمتناهی غیر از مفهوم شجر است غیر از مفهوم انسان است غیر از مفهوم حجر است مفهوم غیرمتناهی هیچ چیزی را شامل نمیشود مفهوم غیرمتناهی شامل مفهوم شجر و حجر و اینها نمیشود این به حمل اوّلی غیرمتناهی است به حمل شایع متناهی است مفهومی است صورت ذهنیه دارد در گوشه ذهن ما آرمیده است انسان آن قدرت را ندارد که کمال نامتناهی را درک کند لذا فرشتهها عرض کردند خدایا هم تو را از هر نقص تسبیح میکنیم, هم تو را از کمالی که غیر تو دارد تقدیس میکنیم چون کمالهایی که غیر تو دارند نه ذاتی است و نه نامتناهی, کمالی که تو داری هم ذاتی است و هم نامتناهی نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ (3) این «سبوح قدوس» ناظر به این دو مطلب است «سبّوح عن النقص, قدّوسٌ عن الکمال المحدود» میشود کمال نامتناهی از کمال نامتناهی به عنوان الْمَثَلُ الْأَعْلَی یاد شده است در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت که لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی (4) آنجا هم این تفصیل آمده اسمای حسنا که خدا دارای اسمای حسناست هم سبّوحٌ را داشت هم قدّوسٌ را اسمِ غیر حَسن برای خدا نیست چون او سبّوح است اسم حَسن برای خدا نیست چون او قدّوس است پس چه اسمی برای خداست أحسن برای خداست مؤنث احسن میشود حُسنا لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی مؤنثش در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آمده مذکّرش هم به این صورت آمده که له الْمَثَلُ الْأَعْلَی یا لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی (5) اگر گفتیم صفات میگوییم «لله الصفات العلیا» اگر گفتیم مَثل میگوییم لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی او قدّوس از آن است که عالی باشد عالی, دیگران هم هستند او سبّوح از آن است که دانی باشد او چون سبّوح عن الدِنائة است و قدّوس از علوّ است میشود الأعلی وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی قهراً معنای آیه این خواهد بود آنچه نزد شما یکی آسان است دیگری آسانتر کلاً در محضر و مشهد ذات اقدس الهی آسان است هَیِّن است.
ص: 629
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَمِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ (25 وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ (26) وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (27) ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِنْ أَنفُسِکُمْ هَل لَکُم مِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم مِن شُرَکَاءَ فِی مَا رَزَقْنَاکُمْ فَأَنتُمْ فِیهِ سَوَاءٌ تَخَافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنفُسَکُمْ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (28) بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُم بِغَیْرِ عِلْمٍ فَمَن یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَمَا لَهُم مِن نَاصِرِینَ (29)) مروری گذرا بر اثبات ضرورت معاد
چون سورهٴ مبارکهٴ «روم» در مکه نازل شد و طرح مسئله معاد از ضروریترین مسائل مکّی بود لذا قرآن کریم بعد از بیان آیات توحیدی, ضرورت مسئله معاد را ذکر کردند که اگر معادی نباشد یعنی حسابی بعد از مرگ از پاداش و کیفر نباشد جهان میشود پوچ و چون جهان, حق است و عدل و ظلم یکسان نیست پس معاد ضروری است.
استفاده از برهان و جدال احسن در اثبات احیای مردگان
اکنون که ضرورت معاد ثابت شد آنگاه بحث میشود که خدا چگونه مردهها را زنده میکند. اول از سنخ برهان است دوم از سنخ جدال احسن است «المعاد حقٌّ» با برهان ثابت شد اما خدا چگونه مردهها را زنده میکند این هم قابل اثبات با برهان است هم با جدال احسن. جدال احسن آن است که مقدماتش هم معقول باشد هم مقبول, اگر مقدماتش معقول نباشد فقط مقبول باشد این بهره سوء از جهل مخاطب است اما وقتی مقدماتش هم حق باشد هم مورد پذیرش مخاطب باشد میشود جدال احسن. جریان اینکه خدای سبحان بر اساس قدرت مطلقه میتواند مردهها را زنده کند این برهانی است این حق است اما از مقدمهٴ دیگر که مقبولِ مشرکان است کمک گرفتن این میشود جدال. فرمود شما که قبول دارید خدای سبحان انسانها را آفرید, آسمان و زمین را آفرید لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (1) پس آسمان و زمین و انسان را خدا آفرید, اعاده که آسانتر از ابتداست پس خدا میتواند پس معاد حتمی است برای اینکه اگر نباشد عالَم میشود پوچ چون هر کس هر کاری کرد, کرد بعد از مرگ هم که میشود معدوم و در بین معدومها هم فرقی بین صالح و طالح نیست چون به صورت قیاس استثنایی اگر معاد نباشد لازمهاش بطلان عالم و پوچ بودن عالم است «و التالی مستحیل فالمقدم مثله» پس «فالمعاد حقّ لا ریب فیه» حالا سخن از کیفیت آفرینش مجدد است این با جدال احسن حل میشود فرمود شما که قبلاً قبول کردید خدای سبحان آسمان و زمین را آفرید اعاده آسانتر است منتها درباره خدای سبحان آسان و آسانتر معنا ندارد که برخی از وجوه در نوبتهای قبل گذشت ممکن است بعضی از این وجوه هم بازگو بشود.
ص: 630
1) (1) . سورهٴ لقمان, آیهٴ 25; سورهٴ زمر, آیهٴ 38.
بررسی توجیهات استناد آسان بودن احیای مردگان بر خدا
پرسش: جناب استاد ببخشید در هَیِّنٌ هم چنین چیزی قابل تصور است به هر حال هَیِّنٌ در برابر چیز سخت مطرح است.
پاسخ: نه, میفرماید هَیِّنٌ است یعنی آسان است اگر بفرماید: هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ (1) یعنی آسان است معنایش این نیست که یک کار آسان است یک کار آسانتر اما این آیه 27 سورهٴ «روم» که محلّ بحث است میفرماید اعاده برای خدا آسانتر است اگر این ضمیر عَلَیهِ به الله برنگردد به مخلوق برگردد که یکی از وجوه تفسیری این آیه است (2) دیگر چنین سؤالی مطرح نیست اگر به «الله» برگردد نیاز به توجیه دارد.
پس معاد ضروری است برای اینکه عالَم به حق خلق شده است و اگر معاد نباشد عالم میشود باطل مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً. (3) پس به جایی باید برسیم که حساب و کتابی باید باشد که فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (4) چنین چیزی را فرمود ضروری است باید باشد وگرنه اگر انسانها همه معدوم بشوند بعد از مرگ خبری نباشد أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ (5) و این باطل است پس اصلِ معاد حقّ لا ریب فیه آنها با استکبار و استنکار با این حرف روبهرو میشدند میگفتند آیا شنیدهاید کسی آمده یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (6) یک خبر تازهای بود برای آنها شگفتانگیز بود که مگر انسان بعد از مرگ زنده میشود قرآن آمده معاد را معنا کرده بهشت و جهنم را معنا کرده قیامت را معنا کرده پنجاه هزار سال بودنش را گفته, حالا اگر سؤال بشود چگونه خدا مرده را زنده میکند میفرماید شما که قبول کردید اصلِ عالَم را خدا آفرید ایجاد مجدّد آفرینش مجدّد آسانتر از اول است این آسانتر بودن یک مقدار توجیهش قبلاً گذشت یک مقدار خواهد آمد.
ص: 631
پرسش:... پاسخ: نه, برای خداوند ضرورت ندارد یک امر ضروریالوقوع است این «یَجب عن الله» است نه «یجب علی الله» قبلاً گذشت که معتزله فکر میکردند چیزهایی که حق است «یجب علی الله» است امامیه طبق رهنمود ائمه(علیهم السلام) فرمودند چیزی بر خدا واجب نیست چون خدا حکیمِ محض است و قدیر صِرف یقیناً این کارها را با اراده انجام میدهد «یجب عن الله» است نه «یجب علی الله».
عدم دلالت ندیدن رؤیای صادقه و نقص انسان
در بحث دیروز اشاره شد که افراد صالح رؤیای خوبی میبینند گاهی ممکن است کسی صالح باشد رؤیایی نبیند اما آنچه دیگران در خواب میبینند خدا در بیداری نصیب او میکند اگر خوابی ندید دلیل بر نقص نیست اگر پیشرفت علمی نداشت دلیل بر نقص است حالا این پیشرفت کمال و علم یا در رؤیاست یا در رؤیت بالأخره انسان باید ترقّی بکند اگر نکرد ناقص است.
سرّ صحیح بودن وصف مخلصان نسبت به خداوند
مطلب دیگر اینکه در جریان وصف کردن که خدای سبحان هم سبّوح است هم قدّوس نه نقص دارد نه کمالِ محدود پس چگونه خدا فرمود: سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ٭ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ (1) خدا منزّه است از وصفی که دیگران بکنند اما بندگان مخلَص اگر خدا را وصف کنند این کار صحیح است سرّش این است که بندگان مخلَص که بالاتر از مخلِصاند اینها در اثر آن ولایتشان به قُرب نوافل راه یافتند اول محبّ خدا بودند بعد سیرِ الهی داشتند با نوافل محبوب خدا شدند وقتی محبوب خدا شدند برابر حدیث قرب نوافل ذات اقدس الهی در فصل سوم نه فصل اول و دوم یعنی مقام ذات نه, مقام صفات ذات که عین ذات است نه, مقام وجهاللهی, فیضاللهی, نوراللهی در این مقام که فعل خداست فرمود: «کنت سمعه الذی یسمع به... و لسانه الذی ینطق به» (2) اگر کسی مخلَص شد به قرب نوافل میرسد وقتی به قرب نوافل رسید ذات اقدس الهی در مقام سوم, فصل سوم که مربوط به فعل خداست زبان این شخص است وقتی زبان این شخص شد این شخص با زبان الهی خدا را وصف میکند لذا طرزی وصف میکند که شایستهٴ خدا سبحان باشد ائمه اینطورند اولیای الهی, معصومین, انبیا(علیهم السلام) اینطورند.
ص: 632
عدم تنافی میان دائمی نبودن حرکت انسان و نامتناهی بودن کمالات او
مطلب دیگر اینکه قبلاً روشن شد که حرکت نمیتواند دائمی باشد چیزی دائماً بگردد زیرا حرکت به سوی کمال رفتن است اگر دائماً یک شیء بگردد این معنای بیهدف بودن است لذا حرکت با ابدیّت سازگار نیست حتماً دارِ مَمرّ و دار فرار به دارالقرار باید منتهی بشود اما این منافات ندارد که انسان دارای کمالات نامتناهی باشد اولاً هر انسانی اینچنین نیست که لایق کمالات نامتناهی طولی باشد برای اینکه افراد همه از خدایند و همه به سوی خدا میروند اما هر که از هر جا آمده است به معادل آنجا میرود مثل اینکه این ابرهای مختصر که باران را به همراه دارند اینها همه از دریا برخاستند و همه اینها حامل باراناند و همه این بارانها دوباره به دریا برمیگردند اما آن ابرهای کمباران فقط نهر تشکیل میدهند این نهر به اوایل دریا میرسد ولی آن ابرهای پرباران که سیلآورند این سیل, خروشان میشود تا به وسطهای دریا برسد این دو آب از دریا برخاستند هر دو هم به دریا برمیگردند اما یکی سیل است و یکی نهر عادی, همه از خدایند و همه به سوی خدا برمیگردند اما آنکه «أول ما صدر مِن الله» است (1) این در قوس صعود به دَنَا فَتَدَلَّی (2) میرسد آنها که از مراحل نازل پدید آمدند به مراحل نازل میرسند منتها دارالقرار اینها ابدی است معنای ابدیّت این نیست که حرکت ابدی باشد معنایش این است که کمال, ابدی است و اینها ثابتاند نه ساکن؛ ممکن است خدای سبحان بعد از اینکه بساط آسمان و زمین را تغییر داد به آسمان و زمین قیامت, آسمان دیگری, زمین دیگری بیافریند.
ص: 633
دلیل محال بودن حرکت دائمی انسان
دوام حرکت یعنی دوام فیض به این معنا نیست که یک موجود مشخص دائماً بخواهد حرکت کند حرکت بدون هدف محال است وقتی به هدف رسید آرام میشود هذا أولاً و ثانیاً اگر انسان دائماً بخواهد حرکت کند باید دائماً در دنیا باشد برای اینکه تکامل انسان به دین است به اعتقاد است و اخلاق است و حقوق است و فقه و احکام و عمل صالح و همه اینها در نشئه دنیاست در آخرت یعنی انسان بعد از مرگ دیگر شریعتی ندارد کاری باید انجام بدهد که بر او واجب است کاری را نباید انجام بدهد که بر او حرام است اینها نیست اگر آنجا هم همین باشد که میشود دنیا دیگر دار عمل است نه دار حساب. این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از غرر روایات آن حضرت است (1) که همین را هم حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه نقل میکند که «إنّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ» (2) اگر فردا هم ظرف عمل باشد آنجا هم بالأخره دینی, مکتبی, پیغمبری, امامی لازم است که احکام را برای انسان بگوید چون انسان که بدون عمل صالح به مقصد نمیرسد کامل نمیشود تکامل انسان به عمل صالح است عمل صالح هم که محتاج شریعت است پس طبق این دو وجه, حرکت انسان نمیتواند دائمی باشد انسان میرود در بهشت ثابت میشود نه ساکن حالا کیفیت بهرهبرداری انسان از کمالات با حفظ ثبات در بهشت چگونه است آنجا که لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً (3) برقی نیست که صنعتی باشد شمس و قمری نیست که طبیعی باشد فضای بهشت را خود بهشتیان نور میدهند جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ (4) که در دنیاست نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ (5) در آخرت است یک انسان نیّر نورافکنی است که فضای محیط خودش را روشن میکند و دائماً ثابت است بدون حرکت.
ص: 634
پرسش:... پاسخ: یا تجرّد مثالی یا تجرّد عقلی, اگر ماده است که بالأخره باید حرکت کند به کمال برسد اگر ثابت شده است دیگر به مقصد رسیده, اگر به ثبات مثالی یا عقلی یعنی ملکوتی یا جبروتی نرسید نمیشود البته این برای روح اوست نه برای بدن, بدن تابع روح است روح هر مقداری که باید لیاقت داشته باشد دارد آن وقت در بهشت همین بدن هست همین روح هست منتها روح به مقصد رسیده است.
تفضّل حکیمانه خداوند مشروط بر استعداد مخلوقات
پرسش:... پاسخ: بله, اما ماده باید استعداد داشته باشد تفضّل دارد اما این ماده باید پذیرا باشد مثل دنیا که ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ (1) اگر کسی در فضای کفر باشد در فضای شرک باشد دیگر فَضْلُ اللهِ هم شامل حالش نمیشود باید در فضای دین باشد و حالا یا پدر صالحی داشت یا مادر صالحی داشت یا مشمول دعای خیر دیگری بود چون او که فرمود: ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ مشیئتش بر اساس حکمت است این از غرر بیانات امام سجاد(سلام الله علیه) است که بارها خوانده شد در صحیفه حضرت میفرماید: «یا مَن لا تبدّل حکمته الوسائل» (2) خدای حکیمی که هیچ توسّلی جلوی حکمت تو قرار نمیگیرد با هیچ وسیلهای نمیشود از تو کاری خواست که بر خلاف حکمت باشد خب اگر ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ مشیئتش بر اساس حکمت است.
ص: 635
عدم تنافی ثبوت انسان در قیامت و بهرهمندی از فیوضات الهی
پرسش:... پاسخ: بله, جریان هست نه انسان, کامل میشود نه انسان با کند و کاو کامل میشود ذیل همان آیه یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً (1) مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان دارد در بهشت چشمه, تابع بهشتی است (2) مثل دنیا نیست دنیا اگر کسی خواست خانهای, چادری, مسکنی, مأوایی داشته باشد بررسی میکند کجا آب هست کنار آب چادر بزند, کنار آب خانه بسازد اما در بهشت اینطور نیست که یک چشمه در جایی باشد بهشتی کنار آن چشمه خیمه بزند و زندگی کند بلکه یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً مُفجِّر عیون خود بهشتیاند بهشتی اگر اراده کرده است که همینجا که هست چشمهای بجوشد چشمه میجوشد اینطور است انهار چهارگانه جاری است اما اینطور نیست که بهشتی زحمت بکشد و حرکت کند کار انجام بدهد یا ایمان و عمل صالح باید داشته باشد.
ظهور عمل صالح در قیامت و نقش آن در افزایش درجات
پرسش:... پاسخ: این برای دنیاست نه اینکه آنجا نظیر دنیا خواندن یک آیه ثواب داشته باشد کسی این آیه را بخواند یک درجه بالاتر بگیرد که بشود مستحق این آنچه در دنیا خوانده است همانها در آخرت یکی پس از دیگری ظهور میکند این عمل صالحهایی که در دنیا انجام داد یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً (3) همه را میبیند اینچنین نیست مثل در دنیا که اگر آیهای بخواند ثواب دارد و قرائت قرآن مستحب است خب این شریعت است و دستور دادند و قرائت قرآن میشود مستحب اما آنجا که شریعت نیست. فرمود: وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ.
ص: 636
تبیین وجهی دیگر در استناد آسانی احیای مردگان به خدا
حالا این وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ اگر ضمیر عَلَیْهِ به مخلوق برگردد یعنی برای مخلوقها کار دو قسم است ابتدا, هیّن است اعاده, اهون یا نه, اگر ضمیر به الله برگردد; یعنی به نظر شما کار را یک صاحبکار ابتدائاً بخواهد انجام بدهد اگر مقتدر باشد هیّن است و اگر ثانیاً بخواهد انجام بدهد اهون است; یا بر شما اهون است یا به نظر شما اهون است بنابراین فرض ندارد که کاری نسبت به ذات اقدس الهی اهون باشد.
تنظیر عبارت وَهُوَ أهْوَنُ عَلیهِ به «الله أکبر» و تفسیر آن
اگر گفتیم این وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ نظیر «الله اکبر» است این دیگر معنای جدایی خواهد داشت در «الله أکبر» ملاحظه فرمودید که گاهی گفتند «الله أکبر» معنایش این نیست که موجودات دیگر کبیرند و خدا اکبر است بلکه موجودات دیگر همهشان نازل و ضعیفاند و خدا کبیر است این اکبر به معنی کبیر است اما آن دو روایتی که مرحوم صدوق نقل کرده و مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب صلات در بحث اذکار چون کتاب صلات وسائل یک ابواب ذکر دارد یک ابواب قرآن دارد یک ابواب دعا صاحب وسائل, وسائل را به این سبک تنظیم کرده مرحوم صاحب وسائل این سه بخش را در کتابالصلاة آورده ذکر شب چیست ذکر روز چیست ذکر روز جمعه چیست و مانند اینها.
تفسیر «الله أکبر» با بیان معصوم(علیه السلام)
یکی از موارد اینکه معنای «الله أکبر» چیست دو روایت است یکی حضرت ابتدائاً فرمود, یکی به عنوان جواب سؤال آن دو روایت را مرحوم صدوق در توحید نقل کرده (1) صاحب وسائل در صلات نقل کرده (2) حضرت از کسی سؤال میکند که «الله أکبر» یعنی چه؟ آن راوی عرض میکند که «الله أکبر مِن کلّ شیء» حضرت فرمود مگر چیزی در عالَم هست که خدا از آن بزرگتر باشد؟! این غیر از آن است که گفتند نقل میکند که همه چیز ضعیفاند همه چیز حقیرند و خدا کبیر است پس اکبر به معنی کبیر است (3) که میخواهند این هُوَ أَهْوَنُ را با آیه سورهٴ مبارکهٴ «مریم» که قبلاً خوانده شد هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ هماهنگ کنند میگوید این أَهْوَنُ به معنای هَیِّنٌ است مثل اینکه «أکبر» به معنی «کبیر» است این یک معناست. اما آنچه مرحوم صاحب وسائل نقل کرد یک مطلب دیگر است حضرت فرمود مگر در عالَم چیزی هست که خدا از آن بزرگتر باشد حالا یا حقیر یا غیر حقیر نه اینکه در عالَم چیزی هست و حقیر است و خدا کبیر است حضرت فرمود مگر چیزی در عالَم هست عرض کرد پس معنی «الله أکبر» چیست؟ فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف» خدا بزرگتر از آن است که وصف بشود این کجا آن کجا!
ص: 637
ضرورت توجه به روایات معرفتی در حوزه
بارها به عرضتان رسید که اگر یک روز این روایتها بیاید در حوزه و درسی بشود حداقل پنجاه, شصت جلد کتاب درباره این هست مگر این جریان استصحاب بیش از چند کلمه است «لا تنقض الیقین ابداً بالشک إنّما تَنْقُضه بیقین آخر» (1) حالا ما کار به قدما(رضوان الله علیهم) نداریم در همین علمای بزرگوار این قرن اخیر پنجاه, شصت جلد کتاب بر اساس همین جمله نوشته شده شما تقریرات درس مراجع بزرگوار را درباره استصحاب که بررسی کنید بعد از حذف مکرّرات هر کدام یک جلد درباره استصحاب کتاب دارند حداقل پنجاه جلد کتاب درباره همین جمله نوشته شده استصحاب تعلیقی چیست, استصحاب تنجیزی چیست, استصحاب زمانی چیست, استصحاب زمانیات چیست, استصحاب زمان چیست, استصحاب حکمی چیست, استصحاب موضوعی چیست, شکّ در مقتضی چیست, این حرفها که در آیات و روایات نیست اینها را عقل استنباط میکند اگر آن معارف که با مسئله «لا تنقض الیقین ابداً بالشک» قابل قیاس نیست آنها هم اگر عرضه بشود چه معارفی استنباط میشود! مگر میشود گفت در عالَم کسی نیست این یک حرف بیّنی است که عالَم موجودات فراوان دارد چطور میشود ما حرف سعدی و امثال سعدی را ترجمان این حدیث ندانیم او میگوید:
ره عقل جز پیچ در پیچ نیست ٭٭٭بَرِ عارفان جز خدا هیچ نیست
توان گفتن این با حقایقشناس٭٭ ٭ولی خرده گیرند اهل قیاس
که پس آسمان و زمین چیستند٭٭٭ بنیآدم و دیو و دد کیستند
ص: 638
1) (25) . وسائل الشیعه, ج1, ص245.
پاسخ میدهد
همه هر چه هستند از آن کمترند٭٭٭ که با هستیاش نام هستی برند
عظیم است پیش تو دریا به موج٭٭٭ بلند است خورشید تابان به اوج
چو سلطان عزّت علم بر کشد٭٭٭ جهان سر به جِیْب عدم بر کشد (1)
ما نفخه صور اول را که قبول داریم عرفای ما, بزرگان ما هماکنون نفخه صور اول را میبینند
ما زنده به فکر دوست باشیم٭٭٭ دیگر حَیَوان به نفخه صور (2)
خیلیها باید بمیرند و نفخه صور بشود نفخه اول بشود نفخه ثانی بشود تا بفهمند عالَم چه خبر است ما نمرده, نفخه صور را میبینیم حضرت فرمود مگر چیزی در عالَم هست عرض کرد پس معنای «الله أکبر» چیست؟ فرمود: «الله أکبرُ مِن أن یوصَف» باز یک معنای دقیقتری آنچه در ذهن آمد از همین حدیث در بحثهای قبل اشاره شد که این «الله أکبرُ مِن أن یوصَف» موجبه معدوله است یا سالبه محصّله; یعنی «الله أکبر مِن أن یوصَف» یا «الله لا یوصف» این دو مرحله است غرض آن است که اگر کسی آن صحنه را دید کلّ عالَم سر جایش محفوظ است آسمان و آسمانیها هست, زمین و زمینیها هست, شریعت هست, دین هست, حلال و حرام هست اما همه چیز مرآت حقّاند صوَر مرآتیه حقاند.
تفسیر وَهُوَ أهْوَنُ عَلیهِ با توجه به سخن امام رضا(علیه السلام)
ص: 639
طبق آن بیانی که وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) طبق نقل مرحوم صدوق فرمود اشیا به منزله صور مرآتیهاند (1) خب اگر این شد هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ یعنی این آسانتر از آن است که درباره خدا مطرح بشود چیزی برای خدا سخت و سختتر یا آسان و آسانتر نیست آن وقت آن دو روایت که فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف» یعنی این جریان اهون از آن است که کسی مطرح کند که چیزی برای خدا سهل است یا برای خدا سهلتر است این فرض ندارد. اگر اینچنین شد آن وقت وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی معنای خودش را پیدا میکند یعنی هر وصفی را که شما بیان کردید خدا بالاتر از آن است ما آن معنا را که نمیتوانیم ادراک کنیم ولی مصادیق کاملش در زیارت «جامعه کبیره» در وصف ائمه(علیهم السلام) آمده ما در بین انسانهای کامل این نمونهها را داریم که هر چه اینها به اذن الهی بخواهند حاصل است از احیای موتا و مانند آن, در زیارت «جامعه» یکی از اوصافی که برای اهل بیت(علیهم السلام) آمده است همین مَثل اعلا بودن است (2) البته در حدّ مرآت بودن و آیت بودن. چه در آسمان چه در زمین اینچنین است.
بازگشت همه کمالات به خدا
بعد فرمود او عزیز مطلق است او حکیم مطلق است قرآن کریم که کتاب توحید است عزّت را, کمال را, حیات را, حکم را, رزق را, فتح را, این کمالات را برای خیلیها ثابت میکند اگر گفته شد خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ (3) است خَیْرُ الْحَاکِمِینَ (4) است خَیْرُ الْفَاصِلِینَ (5) است خَیْرُ الْفَاتِحِینَ است او أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (6) است یعنی اینها را خدا به غیر خودش هم اسناد داد اما همه اینها را جمعبندی میکند میفرماید آنچه من به دیگران نسبت میدهم اینها مرائی و مرایای من هستند اینها زیرمجموعه مدبّرات من هستند اگر من گفتم وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ (7) حواستان جمع باشد یکجا عزّت برای من است فإنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (8) اگر به یک عدّه گفتم وَأَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ (9) اگر به یک عدّه گفتم خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ (10) یا خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ (11) حواستان جمع باشد در سورهٴ «بقره» فرمود: أنّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (12) اگر گفتم وجود مبارک عیسی به اذن من خلق میکند تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ (13) و خدا فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ حواستان جمع باشد همه اینها ابزار قدرت من هستند تحت تدبیر مدبّرات من هستند چون اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (14) هیچ کمالی را خدای سبحان به غیر خود اسناد نمیدهد تا معنایش این باشد که آنها کاملاند من هم کاملم منتها من بیشتر دارم از این قبیل نیست فرمود آنهایی که آنها هم دارند برای من است نه اینکه من به آنها دادم تفویضاً بلکه برای همه اینها میگویند: وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی (15) اینها مجاری کار من هستند ابزار کار من هستند من اگر بخواهم به کسی خیر برسانم به دست زید و عمرو میرسانم این است که میبینید فرق مرحوم آقای قاضی و دیگران در آن زندگینامهشان شما ببینید این است دیگران همان مثال میوهای که ذکر میشد اگر یک سبد میوه به کسی برسد این دو سؤال دارد میگوید این چیست میگویند میوه است, چه کسی داد فلان باغبان اما مرحوم آقای قاضی و سایر موحّدان ناب اینها سه حرف دارند میگویند چیست این میوه است چه کسی آورد; یعنی چه کسی آورد فلان باغبان, چه کسی داد معلوم است دیگر خدا داد هرگز نمیگویند چه کسی داد میگویند چه کسی آورد خب این موحدانه زندگی کردن, مواظب دهن و زبان بودن چیز دیگر است این تمرین سالیانه میخواهد مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (16) اینها قرآنی زندگی میکنند بعضیها مثل ماها قرآن میخوانیم بعضیها هم قرآن میخوانند هم باور دارند و هم قرآنی زندگی میکنند میگویند خدا داد در همه موارد مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ خب وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.
ص: 640
1) (28) . التوحید (شیخ صدوق), ص434 و 435.
2) (29) . من لا یحضره الفقیه, ج2, ص610.
3) (30) . سورهٴ مائده، آیهٴ 114؛ سورهٴ حج، آیهٴ 58.
4) (31) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 87؛ سورهٴ یونس، آیهٴ 109.
5) (32) . سورهٴ انعام، آیهٴ 57.
6) (33) . سورهٴ مومنون، آیهٴ 14.
7) (34) . سورهٴ منافقون، آیهٴ 8.
8) (35) . سورهٴ نساء، آیهٴ 139.
9) (36) . سورهٴ انفال، آیهٴ 60.
10) (37) . سورهٴ مریم، آیهٴ 12.
11) (38) . سورهٴ بقره، آیهٴ 93؛ سورهٴ اعراف، آیهٴ 171.
12) (39) . سورهٴ بقره، آیهٴ 165.
13) (40) . سورهٴ مائده، آیهٴ 110.
14) (41) . سورهٴ رعد، آیهٴ 16؛ سورهٴ زمر، آیهٴ 62.
15) (42) . سورهٴ انفال، آیهٴ 17.
16) (43) . سورهٴ نحل، آیهٴ 53.
سرّ تقدیم «علیّ» در جمله هُوَ عَلیَّ هَیِّنٌ و تأخیر آن در وَهُوَ أهْوَنُ عَلیهِ
در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» که فرمود: هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ عَلَیَّ را بر هَیِّنٌ مقدم داشت که مفید حصر است معنایش روشن است چنین کاری که انسان خودش دوران فرتوتی و کهنسالی را بگذراند همسر او هم پیرزن باشد آن وقتی هم که میانسال بود عقیم بود اگر زنی در دوران میانسالی عقیم باشد حالا که پیر شد بخواهد مادر بشود کار سختی است کسی هم که سنگینترین عضو بدنش که استخوان است پوک شد دیگر سایر اعضا إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً خب اگر استخوان که ستون بدن است این پوک بشود دیگر اعضای دیگر نمیماند فرمود: رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً (1) همسرم که وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً (2) نه الیوم عاقر است قبلاً که جوان بود میانسال بود عاقر بود یعنی عقیم بود این عاقر چون وصف خاص است مثل حائض دیگر تاء تأنیث ندارد دیگر نمیگویند زن حائضه است این تاء را برای فرق میآورند به تعبیر سیوطی که «تا الفرق» یعنی تاء برای فرق بین زن و مرد است, اگر صفتی مخصوص زن بود دیگر تاء نمیخواهد «عاقره» نمیگویند برای اینکه مرد که عاقر نیست لذا جا برای تأنیث نیست خدا میفرماید: هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ این مفید حصر است اما در مسئله اصل کلی که اعاده, آسانتر از ابتداست این برای همه است هر فاعلی بخواهد کاری را بار دوم انجام بدهد بار اول ابتکاری بود بار دوم بخواهد انجام بدهد خب بار دوم آسانتر از بار اول است لذا در این آیه محلّ بحث عَلَیْهِ مقدم نشد ولی در سورهٴ «مریم» عَلَیَّ مقدم شد آنجا باید افاده حصر بکند.
ص: 641
عزّت و حکمت در انحصار خدا
فرمود عزیز مطلق اوست حکیم مطلق هم اوست این الف و لام در این قسمت مفید حصر است همان پیامی را دارد که فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً همان پیامی را دارد که الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً همان پیامی دارد که در بخش پایانی سورهٴ «ذاریات» آمده است إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ (1) یعنی اگر گفته شد خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ است و موهم این معناست که دیگران هم رازقاند دیگران مجرای رزق الهیاند وگرنه این کلمه هُوَ که ضمیر فصل است با آن الف و لام که روی خبر آمده إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ مفید حصر است که «لا رازق الاّ هو, لا خالق الاّ هو, لا عزیز الاّ هو, لا حکیم الاّ هو, لا اله الاّ هو».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (46) . سورهٴ ذاریات، آیهٴ 58.
ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِنْ أَنفُسِکُمْ هَل لَکُم مِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم مِن شُرَکَاءَ فِی مَا رَزَقْنَاکُمْ فَأَنتُمْ فِیهِ سَوَاءٌ تَخَافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنفُسَکُمْ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (28 بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُم بِغَیْرِ عِلْمٍ فَمَن یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَمَا لَهُم مِن نَاصِرِینَ (29) فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (30)) نور بودن قرآن و تفاوت آن با کتابهای علمی
قرآن کریم چون هُدیً لِلنَّاسِ (1) است باید با همه کتابهای علمی فرق داشته باشد کتابهای علمی هر کدام برای صاحبان یک رشته خاصی است علوم عقلی برای صاحبان رشتههای عقلی, علوم نقلی برای صاحبان رشتههای نقلی و هر کسی رشتهای که دارد آن کتاب و آن علم برای تأمین نیازهای علمی آن گروه است و هرگز کتابهای علمی مسائل معرفتی را با مسائل اخلاقی ضمیمه نمیکنند و با توده مردم هم کار ندارند این سه خاصیت برای علم است و کتابهای علمی این کتابهای فقهی, اصولی, تفسیری, فلسفی, کلامی, ریاضی هر کدام از اینها رشته خاص دارد و این کتابهای علمی, مسائل علم را با مسائل اخلاق ضمیمه نمیکنند و کاری هم با توده مردم ندارد اما قرآن در هر سه جهت با کتب علمی فرق میکند چون قرآن یک کتاب علمی نیست واقعاً نور است لذا هر مطلب علمی را که نقل میکند پشتوانه اخلاقیاش را هم ذکر میکند شما میبینید در کتابهای فقهی سخن از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) است و امثال ذلک اما دیگر وَاتَّقُوا اللّهَ (3) که در کنار أَوْفُوا بِالْعُقُودِ باشد که در کتابهای فقهی مطرح نیست کتابهای فقهی طرحش این است که این عقد لازم است یا لازم نیست خیاری است یا خیاری نیست اما حالا شما تقوا را رعایت کنید و مانند آن در کتابهای علمی مطرح نیست در کتابهای عقلی سخن از بود و نبود است برهان اقامه میکند که فلان چیز هست فلان چیز نیست اما من فلان چیز را دوست دارم فلان چیز را دوست ندارم این در کتابهای عقلی مطرح نیست ولی میبینید قرآن کریم وقتی مسئله توحید را نقل میکند در کنار برهان, از وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) نقل میکند که من آفل را دوست ندارم (4) خب این دارد برهان اقامه میکند بر توحید, برهان اقامه میکند بر نفی شرک که توحید حق است شرک باطل است در حق و باطل و صدق و کذب, دوست دارم و دوست ندارم راه ندارد اما این کتاب چون کتاب نور است میگوید انسان خدا را از آن جهت که دوست دارد میپسندد و میپذیرد. پس کتابهای علمی هیچ کدامشان بحثهای معرفتی را با بحثهای اخلاقی طرح نمیکنند که قانونی که گفتند بعد بگویند وَاتَّقُوا اللّهَ و مانند آن.
ص: 642
ارتباط قرآن با تودههای مردم و قابل فهم بودن آن
کتابهای علمی کاری به درک توده مردم ندارند اما قرآن کاملاً خود را متعهّد میداند که این مطلب را آنقدر پایین میآورد که به دست تمام افراد برسد لذا هیچ مطلبی در قرآن کریم نیست که توده مردم نفهمند هر کسی سادهترین و کمترین درک را داشته باشد کاملاً مطالب قرآن را میفهمد قبلاً هم فرق این دو نکته بازگو شد که برخی از آیاتی است که حکما در آن میمانند اما همان آیاتی که حکما و فقها در آن میمانند خدای سبحان در سایه مَثل و قصه و داستان آنقدر پایین میآورد که در دسترس فهم توده مردم باشد.
معنای هَجر و عدم ارتباط آن با قابل فهم بودن قرآن
پرسش: پس چرا قرآن مهجور میشود اگر قابل فهم همه است؟
پاسخ: مهجور به معنای «إنّ الرجل لیَهجر» (1) است نه مهجور به معنی ترک کردن یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (2) این آیه در مکه نازل شد در مکه کسی قرآن را ترک نکرده بود آن که مؤمن بود که قرآن را در نماز و غیر نماز میخواند آن که مؤمن نبود سَامِراً تَهْجُرُونَ (3) بود آن که گفت یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً یعنی به من گفتند تو ـ معاذ الله ـ هذیان میگویی سَامِراً تَهْجُرُونَ, تَهجرون یعنی شبنشینی دارند و میگویند قرآن هذیان است آن که قرآن را مهجور کرده «اتّخذه مهجورا» یعنی میگوید ـ معاذ الله ـ هذیان است و چیز باطلی است وگرنه در مکه آنهایی که مسلمان شدند که قرآن را با جان قبول کردند آنهایی که مسلمان نبودند که قرآن را ترک کردند گفتند قرآن باطل است و ـ معاذ الله ـ مهجور است.
ص: 643
لازمه هدایتگری قرآن تنزّل معارف و قابل فهم نمودن آن
بنابراین اگر قرآن کریم مطلب را تنزّل میدهد برای آن است که هُدیً لِلنَّاسِ است خب مسئله توحید از سنگینترین مسائل معرفتی است نفی شرک که خدای سبحان واحد است لاَ شَرِیکَ لَهُ (1) شریکِ واجب, مستحیل بالذّات است و خدا واحد بالذّات است از دقیقترین مسائل معرفتی است اما آنقدر این را نازل کردند به صورت قصّه در آوردند تا همه بفهمند.
نمونهای از تمثیل قرآن در تنزّل برهان بر توحید و نفی شرک
آن قصه این است در آنجا که نظام بردگی بود حالا که نظام بردگی به لطف الهی به برکت اسلام رخت بربست نظام افرادی که بالأخره زیر دستاند کارگر هستند این مَثل را قرآن ذکر میکند میفرماید شما را خدا آفرید قدرتهای شما را هم خدا به شما داد این کارگران ساده را هم خدا آفرید آن مختصر مالی که دارند هم خدا به اینها داد آیا آنچه خدا به شما داد که برای شما نیست هرگز حاضرید که یکی از زیردستان شما شریک شما باشند که از آنها حساب ببرید آنطوری که از شرکایشان حساب میبرید با آنها هماهنگ باشید آن طوری که با شرکایتان هماهنگ هستید کارها را به دست آنها بسپارید و خودتان کنار بروید چنین کاری میکنید, یقیناً نمیکنید. خب کلّ نظام را که خدا آفرید این بتها و بتتراشها و بتفروشها را هم که خدا آفرید آن ابزار تراش بت را هم که خدا آفرید بتپرستان را هم که خدا آفرید چگونه شما اجازه میدهید که این بتها شریک الله باشند خب این حرف را همه میفهمند این حرف را سادهترین فردی که یک مقدار درک داشته باشد میفهمد, میفرماید همانطوری که برای خودتان نمیپسندید و میگویید این کار صحیح نیست برای خدا هم نپسندید و صحیح نیست. این حرف کجا آن برهان توحید کجا ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِنْ أَنفُسِکُمْ کلمه «أنفس» چند بار تکرار شده که هر جا معنای خاصّ خودش را دارد فرمود یک مَثل مردمی و عادی برای شما بیان کرده آن این است که زیردستان شما حالا آن روزی که مسئله بردگی مطرح بود یک تعبیر, الآن که کارفرما و کارگری است یک تعبیر دیگر است فرمود: هَل لَکُم مِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم از اینها که زیردست شما هستند مِن شُرَکَاءَ آیا کسی از زیردستان شما شریک کار شما هستند با اینکه شما و قدرت شما, آنها و قدرت اینها همه اینها مخلوق خداست اما با اینکه همه شماها مخلوق خدایید هرگز حاضر نیستید یک کارگر ساده را شریک وزیر و وکیل بدانید, ضعیفی را شریک قوی بدانید, مأموری را شریک آمر بدانید خب کلّ جهان مخلوق خداست مرزوق خداست اصل هویّت اینها, اصل قدرت اینها, ذات و صفت اینها, مال و مِلک اینها, منقول و غیر منقول اینها را خدا به اینها داد چگونه شما اینها را شریک خدا قرار میدهید میگویید اینها مقرِّباند اینها شفیعاند اینها ارباب متفرّقاند اینها کار به دستشان است هَل لَکُم مِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم مِن شُرَکَاءَ فِی مَا رَزَقْنَاکُمْ با اینکه همه را ما به شما دادیم اگر شریک باشد شما با شرکا مساوی هستید باید با آنها هماهنگ باشید و هراس داشته باشید که مبادا بدون اذن اینها کار بکنید چنین چیزی هست شما وقتی برای خودتان چنین چیزی نمیپسندید میگویید این درست نیست خب یقیناً برای خدا هم نباید پسندید خدا هم شریک نخواهد داشت برای اینکه همه اینها مخلوق خدایند فَأَنتُمْ فِیهِ سَوَاءٌ آیا شما یعنی مجموع کارفرما و کارگر, مجموع آمر و مأمور, مجموع وزیر و کارمند ساده مثلاً دربان در آنچه ما به شما دادیم یکسان هستید فَأَنتُمْ فِیهِ سَوَاءٌ وقتی شریک بودید خب شریک میترسد که بدون اذن شریک کار انجام بدهد یا میترسد که شریکِ او بدون اذن او کار انجام بدهد از دو طرف خوف است تَخَافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنفُسَکُمْ شما که همسان هم هستید یکسان هستید از یکدیگر هراس دارید آیا با زیردستانتان هم چنین سِمتی دارید یا نه, هرگز زیردست را همتای خود نمیدانید شریک خود نمیدانید مَثیل خود نمیدانید تَخَافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنفُسَکُمْ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ حداقل عقل لازم است.
ص: 644
1) (8) . سورهٴ انعام, آیهٴ 163.
تبیین برهان تمانع با تمثیل در قرآن
در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت یکی از سنگینترین براهین توحید مسئله برهان تمانع است که برای خیلیها حلّش دشوار بود که برهان تمانع را خواستند به برهان توارد علّتین برگردانند از متقدّمین و متأخّرین. قرآن کریم برهان تمانع را حکیمانه طرح کرد فرمود عالَم اگر دو مبدأ داشته باشد فاسد خواهد شد چون هر کدام به نحوی اراده میکنند تدبیر دارند و فاسد میشود بعد همان معنای عمیق برهان تمانع را در ضمن یک داستان تفهیم کرده فرمود اگر کارگری باشد در تحت تدبیر یک کارفرما این کارش منظم است آن کارفرمای عاقل و مدیر و مدبّر این کارگر را اداره میکند دستور میدهد او هم انجام میدهد اما اگر بالاشتراک این کارگر در تحت تدبیر دو کارفرمای بداخلاق باشد رَجُلاً فِیهِ شُرَکَاءُ مَتَشَاکِسُونَ, (1) مَتَشَاکِسُونَ یعنی «مختلفون» اختلاف دارند خب این کارهایش یقیناً منظم نیست برای اینکه این کارفرما به نام زید یک نحو دستور میدهد آن کارفرما به نام عمرو نحو دیگر دستور میدهد یقیناً این کارگر کارش مختل خواهد شد اگر دو خدا باشند الاّ ولابد اختلاف دارند هضم این برهان برای خیلیها دشوار بود لذا شما میبینید در نوشتههای خیلیها که قبلاً هم اشاره شد این بود که دو خدا هر دو جهان را برابر با «ما هو الواقع» اداره کنند اینها که عالِماند غرض ندارند جهل ندارند عجز ندارند هر دو جهان را برابر با «ما هو الواقع» اداره کنند این معلوم میشود که دو خدا را ـ معاذ الله ـ در حدّ دو پیغمبر میداند دو پیغمبر هرگز با هم اختلاف ندارند برای اینکه واقعیتی هست, نفسالأمری هست هر دو به اذن خدا از واقعیت باخبرند از مصلحت باخبرند از نفسالأمر باخبرند کشور را میتوانند برابر با ما هو الواقع, ما هو المصلحه, ما هو فی نفسالأمر اداره کنند اما اگر دو خدا باشند بقیه چیزی نیست به نام ما هو الواقع, ما هو فی نفسالأمر, ما هو المصلحه واقع و نفسالأمر و مصلحت را اینها باید بیافرینند ما که غیر از خدا چیز دیگری نداریم که ـ معاذ الله ـ خداها کار خودشان را برابر با آن نفسالأمر انجام بدهند چون دو خدا هستند دو ذات هستند صفت اینها هم عین ذات اینهاست پس دو علم است دو قدرت است الاّ ولابد اختلاف هست نه اینکه اینها با هم درگیرند واقعیّتی نیست نفسالأمری نیست مصلحتی و ملاکی نیست خداست و لاغیر مصلحت و ملاک و نفسالأمر به وسیله اینها انجام میشود اگر دو خدا باشند الاّ ولابد متشاکساند ممکن نیست ما دو خدا داشته باشیم و بدون اختلاف چون صفت اینها عین ذات است وقتی دو ذات شد میشود دو علم, میشود دو معرفت, میشود دو قدرت لذا برهان تمانعی که در سورهٴ «انبیاء» آمده با قصّه سادهای در سورهٴ دیگر مشخص شد اینجا هم که مسائل توحیدی را نقل میکنند با یک قصه ساده که همگان میفهمند مشخص میکند یعنی انسان میتواند قرآن را با همین بیاناتی که خدا تنزّل میدهد برای همه مردم درس بگوید برای اینکه آنها این قصهها را کاملاً میفهمند اگر بعضی از آیات ادراکش دشوار باشد معانی همان آیات در ذیل قصه و داستان و تمثیل برای توده مردم قابل فهم است.
ص: 645
1) (9) . سورهٴ زمر, آیهٴ 29.
تمثیل, یکی از راههای پنجگانه تفهیم مطالب علمی
مستحضرید که در منطق برای معرفی کردن و یا برهان اقامه کردن، فهماندن مطلب, پنج راه دارد که چهار راهش راه منطقی است راه پنجم راه منطقی نیست و راه مردمی است ما یک حد و رسم داریم برای شناخت تصور, یک حجّت و برهان داریم برای شناخت تصدیق, اگر کسی بخواهد مطلبی را برای مردم معنا کند این یا حدّ تام است یا حدّ ناقص یا رسم تام است یا رسم ناقص این چهار راه برای معرفی یک شیء حالا مسئله برهان چیز دیگر است قیاس است استقراست تمثیل است آن چیز دیگر است برای معرفی کردن یا حدّین است یا رسمین اینها بالأخره ذات یک شیء را یا عرض ذات را نشان میدهند در قبال این تعریف چهارگانه, راهی هم هست به نام تمثیل, تمثیل غیر از حدّ تام غیر از حدّ ناقص غیر از رسم تام غیر از رسم ناقص است این تمثیل برای اینکه مطلب را از اوج بیاورد پایین (یک) دست مخاطبان را از پایین بیاورد بالا (دو) مطلبی که دامنهاش پایین آمده دستی که بالا آمده همسطح یکدیگر میشوند این مخاطب ضعیف آن مطلب را درک میکند این راه تمثیل است.
تمثیل, عامل تنزّل مطلب و ترقی مخاطب
میگویند مَثل نفس در بدن مَثل سلطان در مدینه, مثل رُبّان در سفینه است, ناوخدا ـ نه ناخدا ـ فرمانده کشتی, کشتی را اداره میکند همانطور که ناوخدا, نگهبان کشتی, کشتی را اداره میکند نفس هم بدن را اداره میکند خب این تعبیر نه حدّ تام است نه حدّ ناقص نه رسم تام است نه رسم ناقص اما برای کسانی که اهل منطق نیستند میتواند راهگشا باشد یا وزان نفس به بدن وزان سلطان است به مدینه خب سلطان مدبّر و مدیر مدینه است به نحو اعتبار نه به نحو تکوین و این تمثیل و این تعریف نه حدّ تام است نه حدّ ناقص, نه رسم تام است نه رسم ناقص, تمثیل دو کار میکند از پایین دست مخاطب را آرام آرام میگیرد بالا میآورد از بالا دامنه مطلب را رقیق میکند پایین میآورد تا همسطح هم بشوند و مخاطب درک بکند این کارِ ماهرانه قرآن است در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» فرمود ما مَثل میآوریم منتها اول با نردبان علم و دانشی که نصیب این شخص میشود این را پلّه پلّه بالا میآوریم وقتی که نردبان علمی تهیه شد علمی که توده مردم در دست داشته باشند مخاطبان ما روی این نردبان یکی پس از دیگری بالا آمدند آنگاه دستشان به مطلب میرسد و تعقّل میکنند وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ نه لِأُوْلِی الْأَبْصَارِ, (1) لِأُولِی النُّهَی, (2) «لاولی العقول» یا أُولُوا بَقِیَّةٍ, (3) لِلنَّاسِ مثل میزنیم اما وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ (4) حداقلّ درک را باید داشته باشد این بشود نردبان, روی این نردبان کم کم بالا بیاید ما هم مطلب را پایین بیاوریم تا همسطح فکر او بشود و بفهمد این خاصیّت مَثل زدن است.
ص: 646
تمثیل قرآن درباره شریک نداشتن خداوند
در محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «روم» فرمود: ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِنْ أَنفُسِکُمْ آن مَثل این است که هَل لَکُم این استفهام انکاری است هَل لَکُم مِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم آن روز که مِلک یمین بود مطرح است حالا امروز کارگران ساده مِن شُرَکَاءَ آیا شما آن عالی را با دانی شریک هم قرار میدهید با اینکه آنچه هست مِلک و مُلک ماست ما دادیم فِی مَا رَزَقْنَاکُمْ برای شما نیست برای اینکه مال شما نیست ما به شما دادیم هرگز شما دانی را شریک عالی قرار نمیدهید هرگز عالی از دانی هراسی ندارد هرگز عالی استیذان نمیکند از دانی کاری را اذن بخواهد هرگز عالی برای دانی آن حرمت خاصّی را که شریک برای شریک قائل است قائل نیست پس شما هرگز دانی را شریک عالی قرار نمیدهید با اینکه آنچه دارید برای ماست ما به شما دادیم چگونه شما این بتها را ارباب متفرّقون را یا فرشتهها را یا انبیا را ـ معاذ الله ـ شریکالباری میدانید.
پرسش: اختلاف حکما به چه چیزی برمیگردد؟
پاسخ: در تشخیص و درک است راه, معصوم است ولی رونده اشتباه میکند فقها اینطورند اصولیین, حکما اینطورند, مفسّران اینطورند.
فرمود: تَخَافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنفُسَکُمْ شما اگر همتای هم بودید دو وزیر دو وکیل دو مالک اینها هراس دارند که مبادا بدون اذن آنها کار کنند یا آنها بدون اذن اینها کار کنند اما هرگز آن رئیس اداره از کارگر و دربان هراسی ندارد که من باید با او هماهنگ کنم جلسه تشکیل بدهم از او اجازه بگیرم او هم باید امضا بکند این نیست.
ص: 647
ثمرهبخشی علم به معارف قرآنی مشروط به عقل نظری و عملی
کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ چه کسی یَعقِل است وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ آن وقت فرمود: بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُم ما گفتیم علم, نردبان است و بالاتر از علم, عقل است چون علم, نیمی از راه است آنکه مشکل را حل میکند واقعاً عقل است طبق بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عقل را عقل گفتند برای اینکه عقلِ نظر زانوی وهم و خیالِ جموح و چموش را عِقال میکند عقلِ عملی که «ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان» (1) زانوی جموح و چموش شهوت و غضب را عِقال میکند حضرت فرمود عقل را عقل میگویند برای اینکه عقال میکند (2) آن وقت وهم و خیال منظّماند نه در نماز نه در غیر نماز مزاحم کسی نیستند شهوت و غضب تعدیل شدهاند نه در نماز نه در غیر نماز مزاحم کسی نیستند چون عقال شدهاند در آن حدیثی که فرمود: «اِعقل و توکَّل» (3) یعنی عِقال کن, عِقال, زانوبند بود این شترهای جموح را این شترهای چموش را زانوهایشان را میبستند آن زانوبند را میگفتند عِقال, عقل را هم که عقل میگویند برای اینکه زانوی شهوت و غضب چموش را میبندد, اگر عقل نباشد علم رهاست از علم کاری ساخته نیست. تبیین مضرّات علم جدای از عقل
علم یک نردبان است نردبان را اگر شما به دست یک مغنّی چاهکن بدهید این میرود پایین تَه چاه, اگر به دست یک مهندس بدهید این میرود سقف, سقف را منوّر میکند تا این نردبان به دست چه کسی باشد قبلاً هم شاید اینجا بیان شد شما ببینید این علم یک غذاست حالا این غذا در کدام هاضمه بیاید شما وقتی میبینید کسی که دارای زخم گوارشی است دستگاه گوارشی او بیمار است بهترین میوه، شیرین و شادابترین میوه را به او بدهید او که خورد تبدیل به سم میشود این ناچار است یا بالا بیاورد یا از راه دیگری دفع کند خب این سیب این گلابی اینکه فربهکننده است اینکه سمّی نیست ولی وقتی در دستگاه بدن کسی که به بیماری گوارشی مبتلاست وارد شد تبدیل به سم میشود. علم حوزه و دانشگاه هم همینطور است خب چه علمی در دانشگاهها قویتر و دقیقتر از همین انرژی هستهای که فواید و برکات بسیاری دارد وقتی بیفتد به دستگاه علمیِ اسرائیلی بمب در میآورد به دستگاه گوارش علمیِ آلودهٴ آمریکا میشود بمب در میآورد وقتی وارد دستگاه علمی صالح دقیق ایرانی شد همان انرژی هستهای سالم در میآورد علم در حوزه باشد اگر ـ انشاءالله ـ وارد قلب نورانی بشود میشود شیخ انصاری تا آقای بروجردی تا آقای حائری تا امام تا دیگران اگر ـ خدای ناکرده ـ وارد دستگاه آلوده بشود یا وهابی سنّی در میآید یا بهایی از شیعهها در میآید این بهائیّت ما را, این وهابیّت آنها را همینها ساختند چهارتا اصطلاح قرآنی و روایی و فقهی و حدیثی یاد گرفتند وقتی وارد قلب مسموم بشود خروجیاش وهابیّت است.
ص: 648
عقل, سرمایه عظیم استفاده صحیح از علم
پرسش:... پاسخ: نه, عقل را بالای علم میداند علم را نردبان عقل میداند فرمود: وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ هیچ کس دستش به سقف نمیرسد مگر اینکه نردبان داشته باشد پس علم میشود نردبان, عقل میشود بالای نردبان و اگر همین علم را شما به دست مغنّی بدهید خب این به جای اینکه برود بالای سقف, سقف را روشن کند میرود ته چاه همین علم به دست بلعم باعور افتاد همین علم به دست سامری افتاد بلعم باعور آدم کمی نبود وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا آنگاه فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ (1) این ملل و نِحل غالباً دو جلد است جلد اوّلش مِللی است که انبیا آوردند جلد دومش نِحلی است که درسخواندههای حوزه و دانشگاه آوردند هر روز یا وهابیّت است یا بهائیت است یا نِحلههای دیگر, اینها را کسانی آوردند که علم داشتند این علم وارد دستگاه سمّی شد خروجیاش هم یا وهابیّت است یا بهائیّت اینکه فرمود اگر علم نردبان است باید به دست کسی باشد که بالا برود «إقرأ و ارقَ» (2) نه بخوان و پایین برو, بخوان و بالا بیا وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ اگر علم به عقل نرسد معلوم میشود که داء عضال است اینجا هم فرمود ما این کار را کردیم لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ.
لزوم مخاطبشناسی در تفسیر به خاطر آمیختگی برهان و تمثیل در قرآن
پس ما برهان اقامه کردیم برای توده مردم هم گفتیم لذا شده هُدیً لِلنَّاسِ اگر فرمود آیاتی است فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ (3) آن یک سلسله بحثهاست اگر فرمود: هُدیً لِلنَّاسِ آن هم یک سلسله بحثهاست هیچ کس نیست که مجاز باشد بگوید من که قرآن نمیفهمم منتها آن کسی که جلسات روستایی را شهری را اداره میکند باید آیاتی را که از این قبیل است برای آنها انتخاب کند وگرنه شما بیایید آن آیات معارفی که به درد حوزه و دانشگاه میخورد این را شما در جلسات شبها در مجالس و جلسات عادی مردم بگویید وقتتان را تلف کردید باید بدانید که برای اینها چه چیزی بگویید باید بدانید کدام قصه را بگویید کدام آیه را بگویید کدام روایت را بگویید خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همینطور بود در ذیل آیه ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ (4) شما تفسیر شریف نورالثقلین را ملاحظه بفرمایید سفیان ثوری رفت حضور امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد «ن» چیست فرمود نهر بهشتی است بعد فرمود اینها هر کدام فرشتهاند همینطور فرمود, بعد فرمود دیگر بلند شو من دیگر بیش از این نمیتوانم بگویم (5) خب آن را که حضرت برای افراد عادی نمیگوید که ن وَالْقَلَمِ دو فرشتهاند شاهدان مخصوص دارند برای هر کسی یک حرف خاص دارند این سطحی که برای توده مردم نافع است در قرآن کریم کم نیست در روایات هم فراوان است اگر این است انسان وقتی خواست جلسهای اداره کند وقتی رفته حوزه یا در دانشگاه درس میگوید یک نحو درس میگوید وقتی برای مسجدیها و توده مردم دارد درس میگوید طور دیگر درس میگوید اگر آنها هم آمده بودند در حوزه مثل ما یا بهتر میشدند ما هم اگر ـ خدای ناکرده ـ توفیق نصیب ما نشده بود و حوزه نمیآمدیم مثل اینها یا پایینتر بودیم غرض این است که آیات الهی هُدیً لِلنَّاسِ است هیچ کس از قرآن محروم نیست.
ص: 649
سیره نبوی در مخاطبشناسی تعلیم قرآن
پرسش:... پاسخ: نه, برای همه, لِلنَّاسِ. حالا فرق میکند یک وقت است کسی مثل وجود مبارک حضرت امیر است که یک میلیون مطلب را یکجا حضرت به او تعلیم میکند قبلاً این کلمه میلیون مطرح نبود میگفتند فلان کس ألف ألف میگوید کلمه میلیون و رقم میلیون و پول میلیون و اینها نبود نه جمعیت میلیونی داشتند نه پول میلیونی, ألف ألف یعنی میلیون حضرت فرمود: «إنّ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) علّمنی ألف باب ... کلّ باب مِنها یَفتح ألف باب» یعنی یک میلیون علم را پیامبر به من فرموده است تا به جایی میرسد که افراد عادی از محضر حضرت یک مطلب ساده سؤال میکردند حضرت هم جواب میداد دیگر بالأخره خود حضرت فرمود: «الناس معادن کمعادن الذّهب والفضّة» (1) خب بعد از اقامه براهین توحیدی در آن بخشها و بعد از اقامه این تمثیل که دیگر راه عذر برای کسی نماند.
متابعت ظالمان از هواهای نفسانی عامل دوری از معارف قرآن
فرمود: بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُم نفرمود «بل اتّبع الذین أشرکوا» این تعلیق حکم بر وصف است راه عادیاش این بود که بفرماید این مشرکان تابع هوا هستند فرمود این ظالمان تابع هوا هستند چون إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (2) اینها که شرک ورزیدند واقعاً ظلم کردند به خودشان به جامعهشان برای اینکه اینها راه طیّب و طاهر و شفاف و روشن را عمداً کنار گذاشتند بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُم بِغَیْرِ عِلْمٍ چون علم آن است که انسان را نجات بدهد اینها جاهلانه این کار را کردند یا جهل علمی بود یا جهالت عملی بود.
ص: 650
دوری از رحمت الهی, اضلال کیفری پیروی از هوای نفس
حالا اینچنین شد خدا اینها را به حال خودشان رها کرده در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هم فرمود: یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ (1) که قبلاً ملاحظه فرمودید هدایت دو قسم است هدایت ابتدایی و هدایت پاداشی اما اضلال یک قسم است و آن اضلال کیفری فرمود اینها با داشتن همه براهین و حجج و همه شواهد عقلی و نقلی بیراهه رفتند حالا که بیراهه رفتند خدا اینها را رها کرده اضلال, کیفری است (یک) و امر وجودی نیست امر عدمی است (دو) یعنی هرگز ذات اقدس الهی ابتدائاً کسی را گمراه نمیکند و ثانیاً اگر کسی بیراهه رفت راه توبه و انابه را عمداً به روی خود بست فرصتهای الهی را عمداً از دست داد خدا او را به حال خود رها میکند, خدا گمراه میکند نه یعنی چیزی در قلب او ایجاد میکند به عنوان گمراهی بلکه طبق آیه دوم سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» او را به حال خود رها میکند فرمود ما درِ رحمت را یا باز میکنیم مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا دری را که ما باز کردیم کسی نمیتواند ببندد یا میبندیم وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ دری را که ما بستیم کسی نمیتواند باز کند خدا این درِ رحمت را ـ چون فیض دائماً باید از آنجا نزول پیدا کند ـ نسبت به بعضیها میبندد, همین! این شخص را به حال خود رها میکند.
تردید و سرگردانی در دنیا سرانجام دوری از معارف قرآنی
ص: 651
1) (24) . سورهٴ بقره, آیهٴ 26.
آن وقت این شخص در نظامی که هیچ خبری ندارد نه از مبدأ خودش خبر دارد نه از منتهای خودش خبر دارد نه میداند از کجا آمده نه میداند کجا میخواهد برود نه مردم را میشناسد نه جهان را میشناسد این است که فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ (1) یک عدّه در مدت عمر سرگرداناند اینکه فرمود: فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ تردید آن ردّ مکرّر است یک وقت است انسان یک بار میرود غفلت کرده خیال کرده این در باز است یا اینجا در است وقتی که رفت میبیند اینجا در نیست یا در بسته است برمیگردد از درِ دیگر میرود این رد است این عیب ندارد اما اگر نابینا باشد ردّ مکرّر دارد این ردّ مکرّر را میگویند تردید اینکه به باب تفعیل رفته همان مبالغه و کثرت را به همراه دارد آن ردّ مکرّر میشود تردید، انسان بین نفی و اثبات همینطور دور میزند میرود نفی کند میبیند نمیتواند میخواهد اثبات کند نمیتواند مثل نابینایی که به دیوار شرق میرود برمیگردد میبیند راه نیست به دیوار غرب میرود میبیند راه نیست فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ اینها مردّدانه دارند زندگی میکنند فرمود اینها ظالماند چون إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ هوامدارند برای اینکه عاقل نیستند عالِم نیستند برای اینکه گرفتار جهل علمی و جهالت عملیاند فرمود ما اینها را رها کردیم حالا چه کسی میتواند اینها را هدایت کند اگر کسی را خدا رها کرد برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ چون همه جهان به اذن او دارند کار میکنند انبیا, اولیا به اذن او کار میکنند.
ص: 652
1) (25) . سورهٴ توبه, آیهٴ 45.
تأثیرپذیری مستضعفین از تبلیغ و عدم دوری آنها از رحمت الهی
پرسش:... بسیاری از افراد به ظاهر مسلمان اما چون نسبت به ..
پاسخ: نه, خیلیها هستند که فطرت [سالم] دارند در اثر فشار قدرت بیان ندارند اگر عدّهای مستضعف بودند اینها مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ (1) هستند تنها گروهی معذّباند که عالماً عامداً کجراهه بروند یا راه دیگران را ببندند خیلیها هستند که در اثر این استکبارهایی که گرفتارش هستند نمیگذارند احکام الهی به آنها برسد توده مردم تبلیغ را به جای تعلیم میدانند توده مردم تکرار تبلیغ را به جای تعلیل میدانند این دو کار وصف ممتاز توده مردم است در حوزهها و دانشگاهها این حرفها خریدار ندارد اگر کسی تبلیغ کرد حوزوی و دانشگاهی نمیپذیرد میگوید باید علم باشد تکرار تبلیغ برای توده مردم اثر تعلیل را دارد ولی در حوزه و دانشگاه خریدار ندارد اینها میگویند باید علت بیاوری اما برای توده مردم اگر رسانهها چیزی را بگویند اینها باور میکنند ده بار بگویند این تکرار به منزله علت است میگویند مگر میشود اینطور نباشد اینها مرتب دارند میگویند مرتب دارند مینویسند این دو خصیصه هست آنها تبلیغ را تعلیم میپندارند (یک) تکرارِ تبلیغ را به منزله تعلیل تلقی میکنند (دو) اما در مراکز علمی تعلیم چیزی است, تبلیغ چیز دیگر است به هر تقدیر آنها که دسترسی ندارند خب واقعاً معذورند اینها که راه آنها را بستند گرفتارند فرمود: «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ وَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ» (2) این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است در صحیفه که خدایا تو درِ توبه را باز کردی.
ص: 653
تبیین نبود ناصر برای باز کردن رحمت الهی برای ظالمان
حالا اگر کسی عالماً عامداً این در را به روی خود ببندد فیض الهی به روی او بسته شد چه کسی دیگر او را هدایت میکند فَمَن یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ اینها نه هادی دارند نه ناصر, ناصر در عالَم فراوان است فرشتهها هستند انبیا هستند اولیا هستند صدّیقین هستند صلحا هستند اما همه اینها به اذن خدا کار میکنند این «ناصرین» که جمع است یا در قبال آن جمع است جمع در مقابل جمع قرار بگیرد یعنی ناصرها متعدّدند ظالمان متعدّدند هیچ ناصری به نصرت هیچ ظالمی قیام نمیکند این ظالمین متعدّد, ناصرین متعدّد, جمع در مقابل جمع مثل أَوْفُوا بِالْعُقُودِ, أَوْفُوا بِالْعُقُودِ معنایش این نیست که هر عقدی در عالَم واقع شد شما وفا کنید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یعنی هر کسی عقد خودش را وفا کند اینجا هم همین است هیچ کسی آن ناصرِ مخصوص خودش را نخواهد داشت یا نه, با بودن این همه ناصرین این جمعیت فراوان ناصر یعنی انبیا, اولیا, ملائکه, صدیقین, صلحا, شهدا هیچ کدام از اینها به درد تک تک اینها نمیخورد هر دو آن قابل قبول است وَمَا لَهُم مِن نَاصِرِینَ که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (30 مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَاتَّقُوهُ وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (31) مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (32) وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (33)) ص: 654
نتیجهگیری از معارف مطرح شده با فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً
بعد از اینکه ادلّه توحید و وحی و نبوّت را با تفاوتهای گوناگونی در این سورهٴ مبارکهٴ «روم» بیان فرمود و کیفیت پیدایش و پرورش انسان را ذکر کرد و کیفیت تشکیل خانواده و تولید نسل را بیان فرمود دوباره به آیات آسمانی و زمینی و بینالأرض و السماء و همچنین سایر مسائل مربوط را تشریح فرمود و آن معارف برهانی را با مَثلی تبیین کرد آنگاه نتیجه گرفتند فرمودند: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً.
دعوت همه انسانها به وحدت, لازمه جهانشمولی قرآن
یکی دو نکته مربوط به مسائل قبلی مطرح بشود برای اینکه قرآن کریم یک کتاب جهانشمول است و جامعه بشری را به وحدت دعوت میکند نه تنها مسلمین را که یک دعوت ملی و محلی است نه تنها موحّدان اعم از مسلمانان و یهودیان و ترسایان که یک وحدت منطقهای است بلکه همه انسانها را به وحدت دعوت میکند که یک وحدت بینالمللی است هم در بخش ملی و محلی دستور وحدت میدهد یعنی وحدت مسلمانها با هم که میشود تقریب مذاهب, هم وحدت منطقهای دارد میشود وحدت ادیان ـ اگر دین, تثنیه و جمعپذیر باشد ـ و هم وحدت جهانی دارد میشود وحدت انسانی.
اختلافافکنی در جامعه, حرکت در خلاف مسیر خلقت
این دعوتها را از راه تنظیم خلقت بیان میکند میفرماید جهان طرزی خلق شد که اختلاف ندارد و اختلاف را تحمل نمیکند انسانها طرزی خلق شدند که اختلاف ندارند اختلاف را هم تحمل نمیکنند رابطه انسان و جهان هم طرزی تنظیم شد که اختلاف ندارد اختلاف را هم تحمل نمیکند کسانی که در حوزه ملی یا منطقهای یا بینالمللی دم از اختلاف میزنند اینها در جهت خلاف این حقیقت دارند حرکت میکنند.
ص: 655
بررسی وظایف اشتراکی و اختصاصی زن و مرد در خانواده
بعد از جریان آفرینش نسبت به امور خانوادگی فرمود یک سلسله حقوقی و وظایفی مشترک بین زن و مرد است یک سلسله حقوقی است زنها اصیلاند و مردها کمتر سهم دارند یک سلسله حقوقی مردها اصیلاند و زنها کمتر سهم دارند آن عناصر مشترک بین زن و مرد همان دو اصل مودّت و رحمت است که در آیه 21 همین سورهٴ «روم» فرمود: وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً یک سلسله وظایف اخلاقی یا روانی است که زن اصل است مسئولیت مستقیم به عهده اوست مرد هم آن را داراست اما خلقتش مثل خلقت زن نیست و آن مسئله عاطفه است عاطفه در زن خیلی بیشتر از مرد است چون در زن خیلی بیشتر از مرد است مسئولیت زن از نظر مادری, مهربانی, مهرورزی, تحمل, سکینت بیش از مرد است لذا سکّان یعنی لنگر منزل را از نظر سکینت به دست زن سپرد فرمود: خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا (1) سکینت شما و آرامش شما با عاطفه زن تأمین میشود گرچه شما هم وسیله آرامش زن خواهید بود چه اینکه در جریان معاشرت هر دو موظفاند که بالمعروف معاشر هم باشند اما مسئولیت مستقیم معاشرت معروف به عهده مرد است فرمود: وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ (2) معروف یعنی آن حقیقتی که نزد عقل به رسمیّت شناخته شده است نزد نقل به رسمیّت شناخته شده است چیزی که نزد عقل و نقل به رسمیّت شناخته شده باشد در فضای شریعت, معرفه است چون در فضای شریعت معرفه است شارع آن را به رسمیّت میشناسد میشود معروف. منکر یعنی چیزی که در فضای عقل نکره است در فضای نقل نکره است چیزی که در این دو فضا نکره باشد نزد شارع مقدس نکره است به رسمیّت شناخته نمیشود, میشود منکر. مردها موظفاند که فضای داخل را با معروف اداره کنند زنها هم همین وظیفه را دارند اما قسمت مهمّ مسئولیت در معاشرت معروف به عهده مرد است پس این چهار امر سرِ جایش محفوظ است یکی مودّت است و دیگری رحمت که مشترک بین زن و مرد است یکی سکینت و آرامش است که به عاطفه وابسته است مسئول مهمّش زن است غیر مهمّش مرد; یکی معاشرت و مدیریت و تدبیر است که باید بِالْمَعْرُوف باشد مسئول مستقیمش مرد است غیر مستقیمش زن, اگر قرآن بین این چهار امر فرق گذاشته مودّت و رحمت را مشترک دانسته مسئولیت سکینت را به زن داده مسئولیت مدیریت و تدبیر را به مرد داده برای آن است که زن در عاطفه, قویتر از مرد است مرد در مدیریت, اینها هماهنگ هم که کار بکنند خانواده شکل اساسی میگیرد حالا که خانواده شکل اساسی گرفت جامعه شکل اساسی میگیرد.
ص: 656
مطابق فطرت بودن نهی از اختلافافکنی در قرآن
شما ببینید قرآن کریم مرتب از اختلاف و نزاع و متشاکس بودن نهی میکند این نهی که در فضای شریعت است مطابق با فطرت است تحمیل نیست اینکه میبینید مرحوم ابنطاووس سالروز بلوغش را جشن میگیرد میگوید من مشرّف شدم نه مکلّف, کلفتی در کار نیست چون دستورات دین با ساختار هستی من هماهنگ است و با این دستور آن فطرت من شکوفاتر میشود و کامل میشود.
سرّ اصرار قرآن در نهی از اختلاف و تفرقه
اگر قرآن داخلهٴ منزل را به وحدت دعوت میکند حوزه اسلامی را به وحدت دعوت میکند حوزه منطقهای را به وحدت دعوت میکند حوزه جهانی را اعم از موحّد و مشرک و ملحد به وحدت دعوت میکند برای اینکه إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً (1) نباشد فرمود کسی مسلمان است یا یهودی است یا نصرانی است یا زرتشتی است یا مشرک است یا ملحد است نظام هستی را به هم نزند سعی نکند کسی را بکشد سعی نکند جامعه را به فساد بکشاند سعی نکند که نسل و زرع را فاسد کند و مانند آن, این اصرار دین است.
عاری از اختلاف و تخلّف بودن خلقت جهان, انسان و پیوند این دو
اگر این اصرار دین است این را باید معلّل کند باید تعلیل کند بگوید ما تحمیل نکردیم برای اینکه نه در جهان اختلاف و تخلّف هست نه در خلقت انسانها اختلاف و تخلّف هست نه در پیوند انسان و جهان اختلاف و تخلّف هست این دو اصل, منحوساند و مطرودند نه اختلاف در این عناصر سهگانه است نه تخلّف یعنی نه در اصل خلقت جهان اختلاف و تخلّف هست نه در اصل آفرینش انسانها اختلاف و تخلّف هست نه در کیفیت پیوند انسان با جهان اختلاف و تخلّف هست فرق اختلاف و تخلّف این است اختلاف این است که اینها با هم ناهماهنگ باشند تخلّف این است که این شیء گاهی باشد گاهی نباشد خب اگر یک صراط مستقیمی گاهی هست گاهی نیست سالک میافتد پس اختلاف, ناهماهنگی این اجزاست که این منفی است تخلّف, بود و نبود اجزاست که گاهی هست گاهی نیست اگر شما یک تسبیح صددانه داشتید این دانههایش با هم ناهماهنگ بود یکی سفید بود یکی قرمز بود یکی سیاه بود یکی بنفش بود یکی زرد بود یکی رنگ دیگر داشت این تسبیح اختلاف دارد زیبا نیست اگر بعضی از دانههای تسبیح موجود باشد بعضی از دانههای تسبیح مفقود باشد این را میگویند تخلّف یعنی نیست, اختلاف یعنی هست و ناهماهنگ است در صراط مستقیم نه جا برای اختلاف است نه جا برای تخلّف, در جهان هستی نه اختلاف هست نه تخلّف, در فطرت انسانها در هر عصر و مصری نه اختلاف هست نه تخلّف, پیوند انسان و جهان هم بشرح ایضاً همین معنا را ذات اقدس الهی به وسیله انبیا بیان کرده انبیا از آدم تا خاتم(علیهم السلام) نه اختلاف دارند نه تخلّف, صحف آسمانی از کتاب نوح و ابراهیم و موسی و عیسی گرفته تا وجود مبارک حضرت(علیهم السلام) نه اختلاف دارند نه تخلّف.
ص: 657
1) (3) . سورهٴ نمل, آیهٴ 34.
توان دین الهی عاری از اختلاف در دعوت انسانها به وحدت
این دین میتواند ما را هم به وحدت محلّی و ملّی دعوت کند هم به وحدت منطقهای دعوت کند هم به وحدت جهانی که سلاح کشتار فردی و جمعی اصولاً برطرف بشود شما این روایت نورانی را که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده بارها شنیدهاید که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) چنین فتوا داد کسی طبق نقل مرحوم کلینی به حضرت عرض کرد دو منطقهاند که با هم درگیرند و هر دو از اهل باطلاند خرید و فروش سلاح هم سودآور است اینها از ما اسلحه میخرند بفروشیم یا نفروشیم حضرت جواب سه ضلعی داد فرمود بفروش فروش ممنوع نیست (یک) به هر دو گروه بفروش (دو) سلاح دفاعی بفروش نه سلاح تهاجمی (سه) «بِعهما ما یَکُنُّهُما» (1) به هر دو سپر بفروش, خُود بفروش, چکمه بفروش به هیچ کدام تیر و دشنه نفروش این دین برای همیشه زنده است فرمود: «بِعهما ما یَکُنُّهُما» آنچه کِنان, حجاب, سَتر, حفظِ هر دو گروه را تأمین میکند به آنها بفروش این دین برای همیشه زنده است این دین هم جهانی است هم وحدت محلّی را تأمین میکند هم منطقهای را تأمین میکند هم بینالمللی را تأمین میکند و این ماندنی است و اگر گفتند روزی وجود مبارک ولیّ عصر(سلام الله علیه) ظهور میکند جهان را پر از عدل و داد میکند برای اینکه این دین با هر سه ضلع مثلث سازگار است یعنی با کلّ نظام سازگار است با فطرت انسان سازگار است با ربط انسان با جهان سازگار است انبیا آمدند همین را گفتند.
ص: 658
1) (4) . الکافی, ج5, ص113.
پویایی دین الهی سبب دستور خدا بر پیامبر در توجه به دین
لذا در صدر همین آیه خدای سبحان به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود تمام هویّت هستیات را به طرف دینی که هم قائم است هم قَیّم [متوجه کن] این دین, ایستاده است یعنی ایستادگی دارد نه ایستادنِ فیزیکی, ایستادگی دارد و دست شما را هم میگیرد نمیگذارد بیفتید و اگر افتادید هم دست شما را میگیرد بلند میکند این دین, قیّم است قیّوم شماست و اگر درباره قرآن گفته شد إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ (1) ناظر به همین بخش است فرمود این مطابق با فطرت شماست ما چیزی را بر شما تحمیل نکردیم آنها که این راه را طی کردند لذّتی که از شبزندهداری میبرند در هیچ جای عالَم مشابه آن لذّت نیست آنها که با علوم الهی مأنوساند از فهمیدن آیات و احکامی که ائمه میگویند آنقدر لذّت میبرند که نه هیچ جوانی در لیلةالزفاف آن لذّت را میبرد و نه هیچ زعیمی از زعامت و ریاست آن لذت را میبرد برای اینکه این با فطرت آدم سازگار است فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ یعنی «هویّتک و ذاتک و حقیقتک و ماهیّتک» لِلدِّینِ.
دستور به عدم زاویه گرفتن از دین الهی با قید حَنِیفاً
این دینی که ما تا حال شرح دادیم اصولش را گفتیم, خطوطش را گفتیم, حقوقش را گفتیم, توحید و وحی و نبوّتش را گفتیم, فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً اما اینچنین نیست که کمی شما بخواهید زاویه بگیرید باید حَنیف باشید نه جَنیف ما یک حَنف داریم یک جَنف میدانید آن راننده ماهر وقتی در اتوبان و بزرگراه میرود سعی میکند که از مسیر اصلی جاده فاصله نگیرد اما آن که حواسش جمع نیست یا آشنا نیست گاهی به سمت چپ, گاهی به سمت راست, سرانجامش تصادف و انحراف به جاده خاکی در میآید اگر سالکی مستقیماً در وسط جاده باشد به او میگویند حنیف, «حَنَف» مِیل الی الوسط است «جَنف» مِیل الی الحاشیه است آن کسی که در وصیتنامه یا امثال وصیتنامه خیانت میکند او جنیف است او متجانف به اثم است غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِإِثْمٍ (2) یعنی جَنیفانه برخورد نکنید که اول زاویه داشته باشید بعد سر از جاده خاکی در بیاورید کمی انسان جنیف باشد یعنی ذرّهای انحراف داشته باشد سرانجام جای دیگر در میآید چرا میگویند در موقع نماز قبلهنما بگذارید یا طریقهای دیگر که مستقیماً به طرف قبله باشد برای اینکه اگر شما عالماً عامداً یک سانت یا نیم سانت از قبله اینجا فاصله گرفتید وقتی به حساب کعبه در میآید چندین فرسخ میشود یک سانت اگر کسی از قبلهنما فاصله گرفت وقتی به حساب کعبه بیاید تا به آنجا برسد میشود چندین فرسخ لذا از قطبنما, از قبلهنما, از مرکز هستی, انسان یک مختصر زاویه بگیرد پایانش یا یمین است یا شمال که «کلتاهما مضلّة» (3) فرمود: فَأَقِمْ (یک) وَجْهَکَ یعنی «هویّتک» (دو) لِلدِّینِ و إلی الدین یعنی إلی الإسلام (سه) اما متوجه باش مواظب باش زاویه نداشته باشی حنیف باشی این دین, حنیف است این راه, حنیف است سالک هم باید حنیف باشد.
ص: 659
احسن بودن نظام تکوین و تشریع دالّ بر تبدیلناپذیری آن
این اختصاصی به تو ندارد ما طرزی این را آفریدیم که نه ما عوض میکنیم این اضلاع یادشده را نه دیگری اما دیگری عوض نمیکند چون قدرت ندارد ما عوض نمیکنیم چون به احسن وجه خلق کردیم لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ چه اینکه لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِ اللّهِ (1) کسی نمیتواند این نظام را عوض کند برای اینکه قدرت ندارد ما هم که آفریدیم به زیباترین وجه آفریدیم لذا با «لا»ی نفی جنس گاهی میفرماید: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ گاهی میفرماید: لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِ اللّهِ اگر خدای سبحان که قادر است به احسن وجه خلق کرد أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ (2) درباره خصوص انسان هم فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أحْسَنُ الْخَالِقِین (3) درباره قرآن هم فرمود: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ (4) اگر قرآن «أحسن الکتاب» است اگر جهان احسن المخلوق است اگر انسان احسنالخلقة دارد جا ندارد که خدا عوض بکند پس خدا عوض نمیکند چون به احسن وجه خلق کرد غیر خدا عوض نمیکند چون قدرت ندارد لذا درباره انسان با «لا»ی نفی جنس فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ درباره انسان.
پرسش: وقتی تشکیلات مذهبی یا غیر مذهبی زیاد میشود مسلّم است که پیرو اینها گمراه میشود من که نمیدانم… .
پاسخ: خب فطرت را به ما داده عقل را به ما داده انبیا را برای ما فرستاده برای ما با مَثل و برهان حل کرده لذا قرآن کریم فرمود اگر کسی بیراهه برود به او گفته میشود فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ (5) بله, اگر کسی در جایی باشد دسترسی به شریعت نداشته باشد کافر مستضعف باشد او را عذاب نمیکنند برای اینکه حجّتی ندارد منجّز و معذّر و امثال ذلک او را در مییابد اما اگر کسی در فضای اسلامی باشد مخصوصاً در شرایط کنونی که تبلیغ به برکت خون پاک شهدا و کوشش امام(رضوان الله علیهم) شرق و غرب عالَم را گرفته کسی نمیتواند بگوید من مستضعفم خب در چنین فضایی فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ.
ص: 660
قوام و پایداری دینمداران برگرفته از قیام و قیّم بودن دین
بعد فرمود این دین, دین قیّم است چون دین قیّم است هرگز نمینشیند کمرش خم نمیشود شما مادامی که دیندار باشید هرگز از مقاومت دست برنمیدارید تنها سخن از شرکت در راهپیمایی 22 بهمن نیست در همه موارد انسان دینش را حفظ میکند اگر چهارتا یا چهارصدتا یا چهار هزار مشکل از زید و عمرو انسان ببیند با دین که مخالفتی ندارد با کار خدا, با خلق خدا که مخالفت ندارد غرض این است که فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ماییم و دین ما, ماییم و نظام ما, ماییم و کار امام ما, ماییم و خونهای پاک شهدای ما حواسمان بالأخره باید جمع باشد فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ به بهانه اینکه زید خلاف کرد یا عمرو تخلّف کرد یا بکر اختلاف کرد خود را از مسیر دین و اسلام و قرآن و عترت جدا بکند این به سوء عاقبت خود گرفتار خواهد شد فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ این به نحو «لا»ی نفی جنس است.
همگانی بودن امر به دینمداری و عدم اختصاص آن بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
آنگاه فرمود رسول من! من این حرفها را به تو نمیگویم من به همه میگویم منتها چون تو رهبری اول مفرد میآورم میگویم: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً وگرنه من میگویم مُنِیبِینَ إِلَیْهِ همه شما لذا در آیه بعد, میفرماید: مُنِیبِینَ إِلَیْهِ یعنی همانطوری که فرمود: فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَکَ (1) یعنی دستور مخصوص تو نیست همه موظّفاند اینجا هم اول فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً بعد میفرماید: مُنِیبِینَ إِلَیْهِ خب این اختصاصی به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یا اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) ندارد البته آنها امام ما هستند, پیغمبر ما هستند, مسئولیت آنها بیشتر است و اما تکلیف, تکلیف همگانی است.
ص: 661
1) (13) . سورهٴ هود, آیهٴ 112.
بیضرر بودن اختلاف شرایع به خاطر وصل شدن آن به دین الهی
ما این چند اصل را باید کاملاً از قرآن کریم فرا گرفته باشیم سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) در این قسمتها کارهای فراوانی کردند چون این مطلب خیلی مهم بود ایشان فرمودند من بحث جداگانهای درباره فطرت انسان و ساختار انسان خواهم داشت که انسان از کجا آمده, به کجا میرود این راهی را که قرآن نشان میدهد آیا تحمیلی است یا نه, آیا انسان وحدتپذیر است یا نه, فرد و جامعه فرق دارند یا نه, زن و مرد فرق دارند یا نه, عصر و مصر و نسل فرق دارند یا نه, ثابت کردند که همهشان در این مسیرند در صراط مستقیماند البته صراط مستقیم سبیل و راههای جزئی و فرعی هم دارد که همه آنها به همین صراط مستقیم ختم میشوند نظیر همین سیل فراوانی که به دریا میریزد نهرهای جزئیای هستند بالأخره به همین سیل وصلاند خصوصیتهای شریعت و منهاج فرق میکند که لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (1) گاهی دستور است که به طرف شرق نماز بخوانید گاهی دستور است که به طرف غرب نماز بخوانید گاهی به طرف قدس نماز بخوانید گاهی به طرف کعبه نماز بخوانید این شرایع و مناهج است که فرمود فرق میکند لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً اینها راههای فرعی است که به بزرگراه منتهی میشود هیچ اختلافی و تخلّفی در کار نیست لذا نه با گذشت زمان این برنامهها عوض شده; یعنی حرفی که آدم تا خاتم(علیهم السلام) آوردند از نظر صراط, البته از نظر سبیل که راههای فرعی است به آن اصل میرسد ممکن است مختلف باشد از نظر زمان و زمین هم ممکن است اختلاف باشد اینها هیچ ضرری ندارد برای اینکه همه اینها به بزرگراه ختم میشوند این خصوصیات جزئی یک جا شب است یک جا روز است یک جا گویششان تازی است یکی فارسی است یکی عِبری است یکی عربی است یکی عادتشان این است یکی سنّتشان آن است اینها همهشان قابل جمع است اینها هیچ کدام اینطور نیست که اختلافآور باشد یا تخلّفآور.
ص: 662
1) (14) . سورهٴ مائده, آیهٴ 48.
نبوغ علامه طباطبایی در تفسیر قرآن به قرآن آیه فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً
این بحثی که ایشان بعد از تفسیر این آیه و بعد از بحث روایی یک بحث خاصّی دارند به عنوان اینکه دین الهی مطابق با فطرت است (1) آن را حتماً ملاحظه بفرمایید چون در این قسمتهای تفسیری سهم دارد اینجاها روشن میشود که معنای تفسیر قرآن به قرآن چیست. سخن از لغت و المعجم و معجم المفهرس و اینها نیست آن جاهایی که فقط قرآن یک آیه در آن زمینه دارد آنجا ابتکارات مرحوم علامه مشخص میشود آیه وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ یک جاست اما ایشان از خطوط کلی قرآن بهرهگیری کرده به عنوان تفسیر آیه به آیه آن را شکوفا کرده با اینکه یک نه لغت أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ در جای دیگر است نه أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ در جای دیگر است نه قَالُوا بَلَی (2) در جای دیگر است ولی با خطوط کلی تفسیر قرآن به قرآن ایشان آیه را کاملاً شکوفا کرده. فطرت هم اینچنین است فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ زبان قرآن را آدم بداند, سخنگوی قرآن باشد به اذن خود قرآن, فرهنگ قرآن را بداند, لسان قرآن را بداند, روح قرآن را بداند این کاری است که از این بزرگوار ساخته است وگرنه بارها به عرضتان رسید ما کتاب تفسیری ندیدیم از تفسیر طبری که نزد اینها امامالمفسرین است تا تفسیر المنار که همهشان این حرف را دارند که قرآن «یفسّر بعضه بعضا» (3) شما در آن کتاب البرهان فی علومالقرآن زرکشی میبینید میگوید بهترین روش تفسیر قرآن, تفسیر قرآن به قرآن است ما مفسّری ندیدیم که این مطلب را نگفته باشد همه گفتند قرآن «یفسّر بعضه بعضا» و این زرکشی هم گفته بهترین روش تفسیر قرآن, تفسیر قرآن به قرآن است اما غالب اینها به دنبال لغت به دنبال واژه به دنبال معجم مفهرس میگردند که کلمات این آیه در کجاها به کار رفته از آن کمک بگیرند اما آیهای که در باب خودش وحید است کلماتش در هیچ جا نیست لغاتش در هیچ جا نیست پیامش در هیچ جا نیست این یک قرآنشناس میخواهد که از آهنگ قرآن, از روح قرآن, از سایر مطالب قرآن باخبر باشد و به عنوان «القرآن یفسّر بعضه بعضا» تفسیر کند جریان فطرت هم همینطور است فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی این هم یک جاست نظیر آن آیه اخذ میثاق یک بحث جداگانه ای ایشان دارند که آن را هم حتماً ملاحظه میفرمایید.
ص: 663
تبیین معنای صحیح عدم گمراهی سالکان صراط مستقیم
پرسش: اینکه برخی اهل معنا میگویند: «در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست» (1) یعنی چه؟
پاسخ: بله, کسی وارد صراط مستقیم بشود که دیگر گمراه نیست یک وقت است کسی نمیخواهد وارد این صراط بشود چون صراط مستقیم مثل بزرگراه است آن بزرگراه را میگویند امام اگر کسی وارد بزرگراه قم و تهران شد دیگر لازم نیست بپرسد که راه تهران کجاست این دیگر بیش از یک راه ندارد صراط مستقیم غیر از دینِ الهی و کتاب و سنّت اهل بیت(علیهم السلام) جای دیگر که نیست منتها کسی عمداً فاصله بگیرد این مشکل جدّی دارد افراد یا در صراط مستقیماند یا عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ آنها که عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ آنها هرگز به مقصد نمیرسند اما آنها که واقعاً وارد صراط مستقیم شدند اگر مقداری مشکلی در وسیله نقلیهشان باشد یا در خود آنها باشد خود این صراط مستقیم هم وسیله نقلیهشان را درست میکند هم مشکلشان را درست میکند ولی به شرطی که وارد این صراط مستقیم بشوند اگر خدای سبحان فرمود من دژی دارم به نام توحید و من شخصاً دژبانم «کلمة لا إله الاّ الله حِصْنی فَمَن قالَها دَخَل حِصْنِی و َمَن دخل حِصنی أمِنَ مِن عذابی» (2) حِصن یعنی دژ یعنی قلعه, خب اگر کسی وارد این قلعه شد و قلعهبان و دژبان هم خود خدای سبحان باشد این احتمال خطر هست؟ اگر کسی صورتاً خودش را به قلعه رساند ولی سیرتاً منتظر بیرون آمدن است مثل اینکه عدّهای از منافقین در مسجد حضرت شرکت میکردند منتظر بودند که فوراً بروند بیرون خب مسجد آن وقت هم نظیر مساجد فعلی که پرجمعیت نبود خود مدینه جمعیت فراوانی نداشت در مسجد حضرت وقتی وارد میشدند منتظر بودند که به بهانهای بروند بیرون اگر کسی کاری داشت میخواست نامهای از کسی به حضرت برساند یا از طرف حضرت مأمور میشد که کاری را به کسی اعلام کند کسی بلند میشد حرکتی میکرد این منافق که میخواست فوراً از مسجد برود بیرون این لِواذاً یعنی در مَلاذ این, در پناه این, خودش را بیرون میبرد قرآن فرمود: فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ کسی در مسجد مثلاً دارد آب میدهد یا دارد پذیرایی میکند این که دارد حرکت میکند آن در مَلاذ این در پناه این فوراً از مسجد میرود بیرون فرمود این چه کاری است دارید میکنید خب اگر کسی در حِصن دین وارد شد در دژ دین وارد شد دژبان خداست «مَن دخل حِصنی أمِنَ مِن عذابی» بنابراین افراد دو قسماند یک عده واقعاً وارد حِصن میشوند اینها یا دیوی در درونشان نیست یا اگر باشد همین ورود در حِصن این دیو را بیرون میکند رفعاً و مانع آمدن دیو جدید است دفعاً اینجاست که «دیو چو بیرون رود فرشته در آید» اما یک وقت است که نه, آنقدر این نور الهی قوی است که لازم نیست دیو بیرون برود وقتی که این نور الهی آمد دیو را بیرون میکند ما نباید منتظر باشیم بگوییم «دیو چو بیرون رود فرشته در آید» بلکه فرشته میآید و دیو را بیرون میکند این امام(رضوان الله تعالی علیه) آمد و دیو سلطنت را بیرون کرد تنها دیو که شاه نبود نظام شاهنشاهی دیو بود وجود مبارک امام که آمد وقتی وارد بهشت زهرا شد در کنار قبور شهدا آن دست نورانی و پربرکت را مشت کرد فرمود من دهنِ این دولت را میزنم این از باب «دیو چون بیرون رود فرشته در آید» نیست چون فرشته آمد دیو را بیرون کرد این تفاوت را شما بین حرفهای حافظ و دیگران میبینید برخی که متوسطاند میکوشند که دیو اول بیرون برود تا فرشته در بیاید میگویند تَخلیه مقدم بر تحلیه و تجلیه است اما آنهایی که آمادگی دارند هنوز همه قلبشان را دیو نگرفت بخشی از قلبشان طیّب و طاهر است فرودگاه فرشته است این فرشته که آمد دیو را بیرون میکند شما در کلمات عرفا دو نحو میبینید در کلمات صاحبان اخلاق دو نحو میبینید ما نباید بگوییم همه گناهان ما برود بیرون تا بارقه الهی بیاید گاهی خود بارقه که آمد گناهان را میبرد کاری که امام(رضوان الله علیه) کرد این بود این شعر مربوط به اوایل امر است میبینید شما وقتی که حجاج سقفی ملعون رخت بربست برخی از علما گفتند خدایا ما تنها نخواستیم حجّاج از بین برود روش حجّاجی را از بین ما بردار «اللهمّ قد اَمَته فأمِت عنّا سنّته» (3) بعد از مرگ حجاج دعای آنها این بود که خدایا فکر حجاجی را از این سرزمین بردار اگر شاه رفت یک دیوچهای بود که رفت ولی نظام سلطنت همچنان مانده بود و امام(رضوان الله علیه) فرشتهمنش بود وقتی که آمد فرمود من دهنِ این دولت را میزنم این فرشتهای بود که دیو را بیرون کرد هر دو راه صحیح است منتها یکی برای اوساط, یکی برای راه اوحدی.
ص: 664
جمعبندی بحث در عدم اختلاف در نظام تکوین و تشریع
به هر تقدیر هم انسان دین را باید بشناسد که قیّم است و هم بداند در دین اختلافی نیست که لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً در کتابهای الهی اختلاف نیست این آیه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» اختصاصی به قرآن کریم ندارد آن برهانش عام است فرمود اگر چیزی از طرف خدا باشد اختلافی در آن نیست خب پیامی که خدا به آدم داد پیامی که خدا به خاتم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) داد همه اینها پیامهای الهی است چون اینها مِنْ عِندِ اللّهِ است هیچ اختلافی بین پیام آدم و خاتم نیست لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً لذا انبیا هر که آمدند مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ و اگر شریعت و منهاج آنها اختلاف دارد آن را هم تصدیق میکنند میگویند آن وقت همین شریعت لازم بود همین منهاج لازم بود پس در جهان اختلاف نیست مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ در صحف آسمانی و دین انبیا از آدم تا خاتم اختلاف نیست لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً در ساختار و هویّت انسان چه فرد چه جمع چه عصر چه مصر است چه نسل اختلافی نیست لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (30 مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَاتَّقُوهُ وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (31) مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (32) وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (33)) ص: 665
نتیجهگیری از معارف مطرحشده با امر به زندگی توحیدی
بعد از بیان ادلّه توحید و اینکه جهان, انسان, پیوند انسان و جهان را خدای سبحان حکیمانه آفرید و این مطلبِ برهانی را با یک تمثیل عرفی روشنتر کرد و برای همگان اعم از خواص و غیر خواص ضرورت توحید روشن شد آنگاه فرمود نتیجه بحثها این است که فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً اکنون که حقبودن توحید روشن شد باید چهره هستیِ شما به سمت توحید باشد یعنی زندگیتان در عین بندگی و بندگیتان هم در عین زندگی باشد به طوری که متدیّنانه زندگی کنید وجه به معنای صورت نیست آن چهره هستی است اینکه در سورهٴ «القیامه» آمده است وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (1) به معنای چشم نیست یا به معنای صورت نیست یعنی چهره هستیِ اینها شاداب است. فرمود چهره هستی خود را به طرف دین متوجه کن که متوجه دین باشی الف و لام دین همان الف و لام عهد است که راجع به اسلام است.
سرّ امر به زندگی توحیدی در انحصاری بودن قانونگذاری
چرا چهره هستی را متوجه دین بکن؟ برای اینکه این هستیِ شما یک امر تکوینی است از سنخ بود و نبود است انسان یک موجود متفکّر مختار است که انسان نظیر جماد نیست که به تدریج جمادانه حرکت کند به کمال برسد نظیر گیاه نیست که نامیانه حرکت بکند به عنوان جسمِ نامی به مقصد برسد و نظیر حیوان نیست که در حدّ غریزه یا مِیل حرکت کند یک موجود متفکّر مختار است محتاج به قانون است. آنچه مصلحت انسان است باید با ساختار انسان هماهنگ باشد آنچه انسان پشتسر گذاشت باید ملحوظ باشد آنچه انسان در پیش دارد یعنی برزخ و معاد باید هماهنگ باشد آن قانونی که با گذشتهٴ انسان هماهنگ است, با آینده انسان هماهنگ است و با ساختار درونی انسان مناسب است آن را احدی جز انسانآفرین نمیداند آن را احدی جز جهانآفرین نمیداند زیرا انسان نه رهاست أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (2) نه تا مرگ به سر میبرد که بعد از مرگ خبری نباشد نه از کیفیت هستی خود باخبر است بنابراین قانون و فقه و اخلاق و حقوقِ او باید با هویّت او هماهنگ باشد.
ص: 666
ادله سهگانه دال بر انحصار توحیدی در قانونگذاری
اگر کسی خواست عقیق در یمن یا لعل را در کوههای بدخشان افغان به دست بیاورد بالأخره باید لعلشناس باشد, عقیقشناس باشد که کدام خاک در یمن عقیق میشود و کدام خاک در کوههای بدخشان افغان لعل میشود اینچنین نیست که هر خاکی لعل بشود یا هر خاک فیروزه یا عقیق بشود یک خاکشناس میخواهد یک معدنشناس میخواهد انسان اگر بخواهد به کمال برسد باید هویتهای اندیشه او کاملاً مشهود باشد هویّتهای انگیزه او کاملاً مشهود باشد پیوند اندیشه و انگیزه باید کاملاً مشهود باشد تا هویت انسان معلوم بشود هویت انسان هم موجودی نیست که قارچگونه از زمین برخاسته باشد این ادواری را پشتسر گذاشت مراحل فراوانی را در پیش دارد. سه مجهول برای جامعه بشری هست یکی هویت خود انسان, یکی اینکه از کجا آمده, یکی اینکه به کجا میرود کسی که این سه مجهول را علیمِ مطلق باشد باید قانونی تدوین کند که با گذشته او مناسب, با ساختار درونی او هماهنگ, با آینده او هم مناسب باشد و این جز خدا کس دیگری نیست.
هماهنگی قانون اسلام با گذشته و حال و آینده انسان
آن قانونی که با گذشته و حال و آینده او هماهنگ است به نام اسلام است آن ساختار درونی او که اگر آن ساختار درونی حرف بزند بگوید من قرآن و عترت میخواهم و احکام قرآن و عترت اگر به زبان تکوین در بیاید بشود فطرت انسان, این کار را ذات اقدس الهی کرده یعنی آن بود و نبودی که در فطرت انسان است و امر تکوینی است آنچنان با باید و نبایدِ اخلاقی و فقهی و حقوقی هماهنگ کرده که اگر دین به صورت یک موجود واقعی در بیاید میشود انسان کامل, انسان هم اگر به صورت یک کتاب در بیاید میشود دین, اخلاق, فقه, حقوق; لذا گاهی خدای سبحان میگوید دین را بگیر, گاهی میگوید فطرت را بگیر, گاهی میگوید هویّتت را بگیر, معلوم میشود.
ص: 667
هماهنگ نمودن تدوین با تکوین با امر به زندگی توحیدی
اگر به زبان تکوین سخن بگوید, میگوید مواظب فطرتت باش اگر به لسان تدوین سخن بگوید, میگوید مواظب قرآن و عترتت باش, اگر بخواهد هر دو را هماهنگ کند میفرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً این هماهنگیِ بود و نبود با باید و نباید است این باید و نباید را دین از رسوبات و رسومات و مراسم فرهنگی و عادات و آداب و رسوم مردم نگرفت نظیر ادیانی که دیگران ساختند دین اینها را از کلّ هستی انسان گرفت, از کلّ هستی جهان گرفت که اگر جهان بخواهد حرف بزند از او سؤال بکنیم برای هدایت انسان چه چیز لازم است میگوید قرآن و عترت, اگر فطرت انسان را به حرف در بیاوریم بگوییم چه میخواهی میگوید قرآن و عترت, اگر قرآن و عترت را که کتاب تدوینیاند به صورت هویّت تکوینی در بیاوریم میشود واقعیت خارجیِ انسان یا واقعیت خارجی جهان لذا سه تعبیر از همین واقعیت بیان کرده.
پرسش: اگر مبدأ و معاد را کسی داشته باشد بعد قرآن بفرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ این تحصیل حاصل نیست؟
پاسخ: نه, این تبیین است تعلیم است اول که تعبّد نیست اول تعلیم است چون تعلیم است شخص آزادانه گوش میدهد بعد وقتی عالِم شد ایمان میآورد اول که نمیگوید ایمان بیاور اول یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (1) است.
در این تعبیرات سهگانه یکی اینکه فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ که این الف و لام «دین», الف و لام عهد است یعنی اسلام را بگیر بعد میفرماید: فِطْرَتَ اللَّهِ این فطرت منصوب به اغراست یعنی «خذوا فطرت الله» از فطرت فاصله نگیرید یا بپرهیزید از مخالفت با فطرت فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا تعبیر سوم دیگر نفرمود «لا تبدیل لفطرت الله» فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ چون فطرت, نوعی از خلقت است اگر گفتند «جلستُ جِلسةً» یعنی یک نوع نشستن, «فَطرَ فِطرةً» یعنی یک نوع خلقت, از همین فطرت به خلقت تعبیر شده است منتها خلقتی که خالقش الله است لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ.
ص: 668
1) (3) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آلعمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
بررسی ارتباط تدوین با تکوین و تکامل انحصاری آن با اسلام
پرسش: حکمت خلقت و دین چیست؟
پاسخ: یکی تکوین است یکی تدوین, یکی باید و نباید اعتباری است یکی بود و نبود حقیقی, دین یک سلسله احکام فقهی و اخلاقی و حقوقی دارد چه چیزی حلال است چه چیری حرام است چه چیزی واجب است چه چیزی مکروه است, چه چیزی صحیح است چه چیزی باطل, باید و نباید است قراردادهای فقهی و اخلاقی و حقوقی است که عصیانپذیر است اما این بود و نبود است مربوط به وجود خارجی است اگر کسی برای اینکه روشن بشود که چگونه این خاکهای بدخشان افغان میشود لعل, قانون بنویسد معدنشناسی کتابی در این زمینه بنویسد این دینِ لعلِ بدخشان است و اگر کسی خاکهای کوههای یمن چگونه عقیق میشود کاملاً ارزیابی کند بررسی کند بنویسد این میشود دینِ عقیق یمن و اگر کسی نفتشناس یا گازشناس باشد و بررسی کند که چگونه این موادّ زیرزمینی با گذشت سالیان متمادی میشود گاز یا نفت و کتابی در اینباره بنویسد آن کتاب میشود دینِ نفت و دین گاز. دین یعنی قانونی که فی نفسه کامل است و مکمّل دیندار است اگر یک مهندس کشاورزی بداند چگونه حبّههای کشاورزی و هستههای باغداری اینها گندم و برنج میشوند یا سیب و گلابی میشوند قانون علمی بنویسد این میشود دینِ گندم و برنج, دین سیب و گلابی, اگر کسی برای انسان کتابی بنویسد که او را از نقص برهاند به کمال برساند از عیب برهاند به تمامیّت برساند میشود دین انسان, دین انسان همان اسلام است که این باید و نبایدها باید از آن بود و نبود گرفته شود.
ص: 669
نداشتن منبع, مهمترین معضل قوانین بشری و عالمانه نبودن آن
اینکه بارها به عرضتان رسید این حقوق سازمان ملل صبغهٴ علمی ندارد به هیچ وجه عالمانه نوشته نشده برای همین است برای اینکه در همه جا اینطور است که یک مواد حقوقی داریم یک مبانی حقوقی داریم یک منابع حقوقی; سازمان ملل منشورات آنها سایر مراکز بینالمللی اینها این عنصر سوم را ندارند یعنی منبع ندارند مواد حقوقی مثل آنچه مجلس هر کشور تصویب میکند مادههایی است که قابل اجراست این مادهها را از یک مبانی میگیرند که قانون اساسی آنها آن مبانی را دارد این مبانی بسیاری از اینها مورد اشتراک است مثل حریت, استقلال, امنیت, امانت, زندگی مسالمتآمیز, محیط زیست سالم و مواسات, عدم دخالت در امور دیگری اینها مبانی است و کلیدواژه همه اینها عدل است همه اینها باید به عدل برگردد اگر همه اینها بدیهیاند عدل أبده بدیهیات است اگر اینها بدیهیاند عدل نسبت به اینها اوّلی اینهاست, پس اینها آن مواد را از این مبانی میگیرند که کلیدواژه همه این مبانی عدل است باید عادلانه باشد مساوات در عین حال که خوب است باید عادلانه باشد اگر طبق عدل نباشد مساوات میشود ظلم یعنی اگر یک دانشجوی خوشاستعداد و تیزهوشی را با یک دانشجوی کُندذهن شما در یک کلاس جمع بکنید برای آنها تدریس بکنید این مساوات است ولی ظلم است یک طلبه بااستعداد و طلبه کُند را شما یکجا جمع بکنید برای آنها یک درس بگویید این مساوات است ولی ظلم است مساوات باید مطابق با عدل باشد اگر مطابق با عدل نشد این تساوی, ظلم است پس تمام این امور باید به عدل برگردد. مطلب بعدی آن است که عدل یک مفهوم شفاف و روشنی دارد که از هر که بپرسی عدل چیست معنایش را میداند عدل «وضع کلّ شیء فی موضعه» یعنی هر چیزی را در جای خودش بگذاریم اینجا هم درست است اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست تمام اشکال این است که اینها جای اشیا را نمیدانند جای اشخاص را نمیدانند خب جای اشیا و اشخاص را اشیاآفرین میداند اشخاصآفرین میداند آیا جای زن و مرد یکی است آیا در میراث جای پسر و دختر یکی است آیا دیه همه یکی است اینکه عدل «وضع کلّ شیء فی موضعه» هر چیزی را در جای خود قرار بدهیم جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست اینها ناچارند از رسوبات خودشان, رسومات خودشان, عادات خودشان, آداب خودشان, فرهنگ خودشان, فکر خودشان بفهمند اما خدای سبحان میفرماید شما که نمیدانید جای اینها کجاست لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً (1) منبع وحیانی لازم است تا این مبانی از آنها استنباط بشود تا پشتوانه موادّ حقوقی باشد اینها مواد را از مبانی میگیرند مبانیشان منقطعالأول است چون مبنا به منبع نمیرسد لذا حقوقی که سازمان ملل دارد فاقد صبغه علمی است.
ص: 670
1) (4) . سورهٴ نساء, آیهٴ 11.
عالمانه بودن قوانین الهی در پرتو منابع و عدم امکان تبدیل آن
تنها قانونی میتواند عالمانه باشد که هم منبع داشته باشد هم مبنا داشته باشد هم ماده حقوقی و آن قانون الهی است خدای سبحان انسان را آفرید جهان را آفرید رابطه انسان و جهان را آفرید و از جهان باخبر است از انسان باخبر است از گذشته و حال و آینده او باخبر است لذا گاهی میفرماید فطرت را بگیر, گاهی میفرماید دین را بگیر, گاهی میفرماید دین عوضشدنی نیست گاهی میفرماید فطرت, عوضشدنی نیست گاهی میفرماید: إنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (1) گاهی شفافتر از آن را درباره فطرت میفرماید: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ به صورت نفی جنس است فرمود هیچ تغییری در فطرت انسانی نیست نه دیگری عوض میکند چون توان آن را ندارد نه ما عوض میکنیم چون به احسن وجه آفریدیم وجهی ندارد عوض کند بنابراین دین برای هر چیزی هست و هر چیزی دین دارد منتها اصطلاح دین درباره خصوص انسان رایج است و به کار برده شده یعنی قانون کامل و مکمّل این قانون کامل و مکمّل برای انسان است و لاغیر و از ناحیه خدای سبحان است پس بین بود و نبودِ تکوینی با باید و نباید اخلاقی, فقهی و حقوقی که امر اعتباری است یک رابطه است به طوری که اگر این باید و نباید به صورت یک حقیقت خارجی در بیاید میشود فطرت انسان و اگر فطرت انسان به صورت یک کتاب در بیاید میشود قرآن و عترت.
بیان روایی فطرت توحیدی کودک و عدم دسترسی بشر به آن
ص: 671
1) (5) . سورهٴ حجر, آیهٴ 9.
این حرف را شما میبینید مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کرده خب این حرف ممکن نیست کسی هزارها سال بنشیند فکر بکند به آن برسد این حرف فقط منبع وحیانی دارد این حرف را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کردند کتاب توحید صفحه 328 باب 53 به عنوان «باب فطرت الله عزّ و جلّ الخلق علی التوحید» که خدای سبحان بشر را بر توحید خلق کرده است ده روایت در این باب شریف هست که بسیاری از اینها فطرت را معنا کرده که فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا توحید است بعضیها به توحید و ولایت معنا کرده است اما دهمین حدیثش این است از وجود مبارک رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) این حدیث نقل شده است ببینید این به فکر احدی در نمیآید اینچنین نیست که حالا آدم مطالعه کند به آن برسد مسائل اخلاقی و امثال ذلک مقداری به ذهن نزدیکتر است میگویند ممکن است بشر فکر بکند به آنجا میرسد اما این حرف, حرفی نیست که بشر بتواند به آن برسد. حضرت فرمود: «لا تضربوا أطفالکم علی بکائهم» فرمود بچههایتان که گریه میکنند اینها را نزنید برای اینکه اینها گریه که میکنند گریهشان معنادار است «فإنّ بکاءهم أربعة أشهرٍ شهادة أن لا إله الاّ الله» این حرف یعنی چه این چهار ماه دارد میگوید «لا إله إلاّ الله» اشکش همین است این مفطور است کسی به آن نزده این دستنخورده است چون دستنخورده است حرف پدر, حرف مادر, حرف محیط در او اثر نکرده این از دیار وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی (1) آمده به سراغ همان «لا إله الاّ الله» میرود «فإنّ بکاءهم أربعة أشهرٍ شهادة أن لا إله الاّ الله و أربعة أشهر الصلاة علی النبیّ و آله»(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این گریه چهارماه دوم صلوات بر وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت است این حرفها را چه کسی میفهمد هیچ راهی برای اینها نیست خب سالیان متمادی دارند آزمایش میکنند کودک را از این حرفها خبری نیست «و أربعة أشهرٍ الدّعاء لوالدیه» (2) پدر و مادر را در آن چهار ماه سوم کم کم میشناسد که اینها مجرای فیض خالقیتاند خدای سبحان هم فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ (3) از این راه, فیض به بچهها رسیده است اینها در آن چهار ماه دیگر عقوقی ندارند معصیتی ندارند پدر و مادرشان که مجلای فیضاند دعا میکنند این میشود فطرت, اگر کسی از فطرت خبر نداشته باشد این میتواند گریه بچه را تفسیر بکند؟! وقتی کسی مادی فکر میکند این درست هم است میگوید جایش تر شده یا گرسنه است گریه میکند آن هم درست است اما این هدفی دارد معنایی دارد ملکوتی دارد در پایان سورهٴ مبارکهٴ «یس» فرمود: فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ (4) هر چیزی مُلکی دارد که آن را ممکن است علم عادی بفهمد اما ملکوتی دارد که آن را جز وحی کسی نمیفهمد فرمود گریه چهار ماه اول شهادت به وحدانیّت است گریه چهار ماه دوم رسالت است و ولایت اهل بیت است و امثال ذلک خب.
ص: 672
انطباق دقیق فطرت توحیدی انسان با دین الهی
این معنایش این است که اگر این حقیقت و هویّت انسان را شما استخراج کنید به صورت حرف در بیاورید میشود دین, اگر این دین را بخواهید به صورت یک هویّت خارجی در بیاورید میشود فطرت لذا گاهی تعبیر به دین دارد أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ گاهی تعبیر به فطرت دارد فِطْرَتَ اللَّهِ که منصوب به اغراست مواظب فطرتت باش از این فطرت بیرون نرو, گاهی تعبیر به خلق دارد لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ یعنی «لا تبدیل للدین, لا تبدیل للفطرة».
سرّ تغییر و تبدیلناپذیری دین الهی
چون دین مطابق با فطرت است فطرت هم عوضشدنی نیست پس دین هم عوضشدنی نیست إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ تغییرپذیر هم نیست انبیا همه همین دین را آوردند منتها اختلافی که هست لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (1) اختلافی در دین نیست لذا هر پیامبری که آمده فرمود گفتار انبیای قبلیِ من درست است مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (2) هیچ اختلافی بین انبیا نیست بین کتابهای آسمانی هم اختلاف نیست این کلمه مُصَدِّقاً ترجیعبند جریان رسالت انبیا(علیهم السلام) است هر که آمده گفته قبلی درست گفته اینچنین نیست که بگوید قبلی اشتباه کرده من درست گفتم, همه اینها نسبت به گذشته میگویند: مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ منتها آن که خاتِم و خاتَم است(علیهم الصلاة و علیهم السلام) میفرماید من بر حسب آن مقام خاتمیّت، گذشته از تصدیق که میگویم همه اینها هر چه فرمودند درست فرمودند, یک هیمنه, یک سیطره, سلطنتی هم دارم که میشود سلطان الأنبیاء وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ (3) هیمنه دارد سیطره دارد سلطنت دارد خاتمیّت و خاتِمیّت دارد بنابراین اگر کسی خواست انسان را بشناسد باید بداند انسان دینی دارد این انسانشناسی یک حساب و کتاب خاصی دارد مثل معدنشناسی, مثل گیاهشناسی, مثل حیوانشناسی دینی دارد دینِ او راه تکامل اوست.
ص: 673
چگونگی جمع تغییرپذیری فطرت توحیدی با سخن شیطان فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ
پرسش: اگر فطری باشد آن وقت فرقی بین حلالزاده و حرامزاده نیست؟
پاسخ: بله, اینکه شیطان گفت: فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ (1) در این بخش است وگرنه آن درون, ثابت و تثبیتشده است منتها آن درون, دفن شده قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (2) وگرنه اینکه شیطان گفت: فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ یعنی بروز و ظهور این در بخش حلال و حرام را عوض میکند وگرنه آن لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ آن اصلِ فطرت را دفن کردند وقتی دفن کردند روی این دفنشده دارند زندگی میکنند صدای فطرت به گوش کسی نمیرسد الآن آنچه حرف میزنند حرف حیوانیّت است یا حرفهای شیطنت است که روی قبر فطرت هستند اما او زنده به گور است زنده است از بین نمیرود کسی واقعاً حیوان بشود این شدنی نیست.
تغییرناپذیری حقیقت انسان حتی پس از مرگ و حشر حیوانی او
البته گاهی انسان واقعاً حیوان میشود اما «انسانٌ حیوانٌ» یک حیوان داریم که در عرض انسان است مثل فرس و بقر و غنم, یک حیوان داریم که در طول انسانیّت است یعنی انسانی است که حیوان شده است بزرگان میگویند انسان, نوع اخیر نیست انسان, نوع متوسط است در تحت او انواع متعدّد است و در یومالقیامه ظهور میکند این انسان سرِ چهارراه ایستاده یا به سمت فرشته شدن میرود که «انسانٌ مَلکٌ» یا به سمت شیطانیّت و شیطنت میرود «انسانٌ شیطانٌ» یا به سَمت درندهخویی میرود «انسانٌ سَبعٌ» یا به سمت چرندگی میرود «انسانٌ حمارٌ» یا «انسانٌ» کذا و کذا, انسان نزد دیگران نوع اخیر است ولی در حکمت متعالیه نوع متوسط است در تحت او لذا وقتی وارد درندهخویی شد از هر حیوانی بدتر است و اگر فرشتهخوی شد از هر مَلکی بالاتر است و اگر به سمت شیطان رفت از هر ابلیسی ابلیستر است و اگر به صورت چرندگی در آمد از هر حیوان پرخوری پرخورتر است مهم این است که اینکه در تعبیرات آمده برخیها کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3) هستند و در ذیل آیه فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً (4) فریقین نقل کردند که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود عدّهای در قیامت به صورت حیوانات محشور میشوند اینها اگر واقعاً حیوان بشوند که عذابی در کار نیست خجالت نمیکشند اما «انسانٌ حیوانٌ» همانطوری که سلسله اجناس, سلسله انواع, سلسله فصول ترتیبی دارند از بالا به پایین میآیند یا از پایین به بالا میروند این انسانی است که حیوان شده لذا کاملاً میفهمد و خجالت هم میکشد دیگران هم او را میشناسند اینچنین نیست که حیوان بشود در عرض انسان, حیوانی میشود در طول انسان زیرا او تمام انسانیّتش را در راه حیوانیّت صرف کرده، شده حیوان کامل, چون «انسانٌ حیوانٌ» و این انسان, نوع متوسط است نه نوع اخیر لذا کاملاً میفهمد و عذاب را هم درک میکند و معذّب هم میشود وگرنه اگر کسی به صورت حیوان در آمده انسانیتی در کار نباشد و حیوانیّتش در عرض انسانیّت باشد خِزی و رسوایی ندارد مگر این همه خوک و گراز خجالت میشوند از اینکه گرازند و خوکاند؟! اما انسان خجالت میکشد چون میفهمد انسان است که به این صورت در آمده است.
ص: 674
تبیین انحصار هویتشناسی انسان با دین الهی
بنابراین اگر کسی خواست معدنشناس باشد نفتشناس باشد گازشناس باشد باید هویتشناس باشد که این از چه راه آمده به کجا میرود منتها درباره معادن یک راه علمی دارد که آن راه علمی را تا حدودی حکمت و فلسفه حل کردند اما در جریان فطرت انسانی راهی دارد که دین آن را هدایت کرده و حکمت الهی آن را تعقیب کرده.
بررسی دو گونه حرکت در موجودات
بیان ذلک آن است که مستحضرید حرکت یا هرج و مرج است مثل اینکه وقتی گردبادی میآید این شنهای کویر را حرکت میدهد از این شن سؤال بکنی کجا میخواهی بروی این حرفی برای گفتن ندارد میگوید هر جا باد مرا برد اما از این خاکهای بدخشان یا خاکهای یمن بخواهی سؤال کنی کجا میخواهی بروی میگوید بعد از چند قرن میخواهم عقیق بشوم یا لعل بشوم. حرکت دو قسم است یا حرکت طبیعی و عادی است بدون فشار از خارج یا حرکت بر اساس فشار خارج است به اصطلاح قسر, قسر یعنی فشار. آن تندبادی که این شنهای کویر را جابهجا میکند این شنها حرفی برای گفتن ندارند نه جا برای سؤال است که کجا میخواهی بروی نه آن جوابی دارد میگوید من نمیدانم هر جا بردند اما این موادی که چند قرن بعد میشود گاز یا نفت این یک راه مشخصی دارند این معدنها که میشود طلا یا نقره یا زغالسنگ راه مشخصی دارند اگر کسی از اینها سؤال بکند که کجا میخواهی بروی میگوید بعد از چند قرن میخواهم زغالسنگ بشوم آن یکی میگوید بعد از چند قرن میخواهم طلا بشوم و حسابشده هم کار میکند.
ص: 675
پرسش: حاج آقا فرمود: «نشر الریاح برحمته». (1)
پاسخ: باد کار میکند اما این شن که حرفی ندارد از باد سؤال بکنیم چرا, راه دارد اگر ما از باد سؤال کنیم میگوید من مأموریت دارم این ابرها را جمع بکنم بعد تلقیح بکنم عقد نکاح بین اینها بخوانم ابر سیاه و سفید را جمع بکنم بینشان ازدواج برقرار کنم بعضی را باردار کنم بعد هنگام اینکه میخواهند ببارند من مأموریت دارم که کجا ببارانم همه این حرفها را نقد این باد در اختیار دارد و میتواند جواب بگوید یک سلیمان میخواهد که از اینها جواب بگیرد اما این شنها که با باد حرکت میکنند اینها حرفی برای گفتن ندارند اما آن شنهایی که در دل کوهاند و راه خاص دارند بله آن حرکت طبیعیشان است اگر از آنها سؤال بکنند آنها جواب علمی دارند. پس اگر کسی خواست از این معدن سؤال کند آنها جواب نقد دارند که ما بعد از ده قرن یا صد قرن یا کمتر و بیشتر میخواهیم فلان بشویم.
هدفمندی حرکت موجودات دالّ بر فطرت توحیدی آنها
مهمترین سؤال این است که این خاکی که میخواهد بشود لعل یا خاکی که میخواهد بشود عقیق, جهت دارد به طرف عقیقی حرکت میکند به طرف لعل حرکت میکند جهت دارد این یک, دوم اینکه بین موجود و معدوم هیچ رابطهای نیست آن لعل که معدوم است این عقیق که معدوم است این خاک, اندیشه که ندارد اندیشه تصویری که به ذهن بسپارد بلکه جهت دارد باید بین این خاک و لعلِ معدوم رابطهای باشد چون این حرکت که نظیر حرکت شنهای طوفانی نیست این حرکت, هدفدار است, هدفدار است یعنی بین متحرّک و مقصد یک پیوند وجودی است اگر بین متحرّک و مقصد یک پیوند وجودی بود مقصد باید موجود باشد زیرا بین موجود و معدوم هیچ رابطهای نیست و مقصد چون بالفعل موجود نیست بالقوّه در درون این خاک است این همان استعداد است مستعَدّ له به طور ضعیف در مستعِد وجود دارد آن راهنما آن محرّک آرام آرام این مستعد را حرکت میدهد تا مستعَدّ له که در درون او مستتر است شکوفا بشود این خروج از قوّه به فعل است هر کسی در درون خود این فطرت را دارد هم خاک و گیاه و حیوان دارای فطرتاند که بیان نورانی وجود مبارک موسای کلیم این بود رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی (2) یعنی ساختار هر چیزی را به او داد بعد او را راهنمایی کرد که چگونه این قوّه را به فعلیّت برساند به مقصد برسد تمام اهداف, در درون هر موجودی هست یعنی اگر از این ماده زیرزمینی سؤال بکنید شما کجا میخواهید بروید میگوید بعد از چند قرن میخواهم بشوم نفت, بعد از چند قرن میخواهم بشوم گاز یک راه علمی دارد خب گاز که معدوم است نفت که معدوم است میگوید نه, من مستعدّ نفت و گازم نفت و گاز به طور مستعَدّ له در من وجود دارد به من دادند من تلاش و کوشش میکنم این استعداد را شکوفا کنم بشوم نفت بالفعل یا گاز بالفعل, فطرت در هر موجودی هست لذا از او سؤال بکنی چه میگویی, میگوید من سبّوحٌ قدّوس میگویم إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (3) من خدا را تسبیح میکنم که مرا یاوه نیافرید مرا با هدف آفرید مرا هدفمند کرد برای من مقصد مشخص کرد برای من مقصود مشخص کرد برای من راه مشخص کرد که من با پیمودن این راه به مقصود برسم.
ص: 676
بیان هویت واقعی انسان و هدف حرکت او از زبان دین
اگر خدای سبحان درباره انسان سخن گفت, فرمود: یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (1) تو مسافر الی الله هستی خب اگر در درون هر کسی سفر الی الله هست این سفر, جهتدار بودن است میشود سیر باشد جهت باشد و موجود متحرّک، هدفمند باشد و آن هدف را در خود بالقوّه نداشته باشد پس هر موجودی موحّد است بالقوّه بعد وقتی به مقصد رسید این توحید را شکوفا میکند میگوید «لا إله الاّ الله» هیچ موجودی نیست که در درون خود استعداد توحیدی نداشته باشد در آن مرحله ضعیف میگوید «لا إله الاّ الله, سبحان الله» در مراحل میانی همین حرف را دارد در مراحل پایانی هم همین حرف را دارد; منتها حرفها طبق این مراحل فرق میکند بنابراین این چهار اصل را که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند ما برای این فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ یک بحث جدایی داریم ضمن اینکه این چند سطری که مربوط به همین آیه است اینجا ذکر فرمودند آن اصول چهارگانهای که جداگانه به عنوان بحث فطرت الهی است (2) آن را هم ملاحظه بفرمایید تا ببینیم که پایان بحث به کجا منتهی میشود فردا ـ انشاءالله ـ حضور همگانی را در راهپیمایی خواهیم داشت.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ص: 677
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (30 مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَاتَّقُوهُ وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (31) مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (32) وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (33)) تقسیم علوم به آلی و اصالی و تعریف آن
قبل از تبیین این فطرت, برخی از نکاتی که مربوط به آیات قبل بود مطرح بشود مستحضرید که علم, تقسیمات فراوانی دارد یکی از آن تقسیمها این است که علم یا اصالی است یا آلی یعنی ابزار و آلت چیز دیگر است علمهایی نظیر نحو, صرف و مانند آن را میگویند آلی است برای اینکه انسان به وسیله اینها درست حرف بزند درست بنویسد و مانند آن چه اینکه منطق را میگویند «آلةٌ قانونیّة» که به وسیله آن انسان درست فکر میکند اصول را میگویند آلی است برای اینکه مقدمه استنباط احکام فقهی است اما به آن علمی که خودش مطلوب است و مقدمه چیز دیگر نیست میگویند علم اصالی. علوم عملی برای عمل است حتی فقه برای عمل است اما معرفتِ ذات اقدس الهی و اسمای حسنای او گرچه تأثیری دارد به نحو فاعلی برای تهذیب نفس و تزکیه روح لکن یک علم اصالی است آن مرحله عالیه معرفت حق که شهود الهی باشد آن مقدمه برای چیزی نیست خودش مطلوب است یعنی آن که میگوید: «ما کنت أعبد ربّاً لم أره» (1) آن معرفتِ شهودی خودش مطلوب است نه اینکه برای عمل باشد.
ص: 678
1) (1) . الکافی، ج1، ص98 و 138.
سرّ تقدیم تعلیم بر تزکیه در مقدمی بودن علوم آلی
بنابراین آن گونه از علوم که اصالیاند مقدمه عمل نیستند اما علومی که در حکمت عملی مطرح است اینها مقدمه عملاند چون مقدمه عمل هستند از این جهت تزکیه بر تعلیم مقدم است گرچه تعلیم, مقدمه تزکیه است و اگر در قرآن کریم گاهی تعلیم مقدم است گاهی تزکیه نه برای آن است که تعلیم, مقدم بر تزکیه است بلکه برای آن است که تعلیم, مقدمه تزکیه است و آنجا که تزکیه قبل از تعلیم ذکر میشود برای اینکه تزکیه, مقدم بر تعلیم است یعنی علّت غایی است. علمِ حصولی و مانند آن برای این است که انسان عمل بکند به قداست برسد پس ذاتاً مطلوب نیست.
ناتمام بودن سؤال از علت خضوع فرشتگان بر آدم دارای ترک اُولیٰ
اگر فرشتهها در برابر انسان کامل خضوع کردند نباید گفت فرشتهها با اینکه ترک اُولیٰ ندارند برای انسانی سجده کردند که ترک اُولیٰ دارد آن وقتی که وجود مبارک آدم که خلیفة الله است مسجود فرشتهها بود آن وقت که ترک اُولیٰ نداشت ترک اُولیٰ بعد از ورود در جنّت تمثیلی یا غیر تمثیلی است .
دلیل روا نبودن حمل نهی بر آدم بر ترک اُولای مصطلح یا کراهت
آن ترک اُولیٰ هم نه به معنای کراهت است یا ترک اُولای مصطلح آنجا چون شریعتی نبود نه نهی تحریمی بود نه نهی تنزیهی بود نه نهی ارشادی بود وقتی شریعت نباشد دین نباشد هیچ کدام از اینها نیست آن یک راه خاصّ خودش را دارد که مناسب با آن عالَم است فرمود وقتی به زمین رفتید دین میآید اهْبِطُوا وقتی زمین رفتید فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً (1) آنگاه بر دو قسم است, اگر جایی دین ترسیم نشده باشد حکم تشریعی نداشته باشد نه نهی تحریمی داریم نه نهی تنزیهی داریم نه نهی ارشادی داریم آن عالَم حساب دیگری دارد که باید مطابق با آن عالَم حرف زد نه اینکه انسان جنّتی حرف بزند و ارضی فکر بکند خب اگر جنّت آدم است انسان باید وارد آن جنّت بشود مطابق آن جنّت آن آیه را تفسیر بکند نه اینکه زمین بنشیند حرف ورود به بهشت آدم را با فکر زمینی بخواهد حل کند اینکه خیلیها خیال کردند نهی, تحریمی نیست تنزیهی است یا ترک اُولاست ثابت بشود هیچ کدام از اینها که راه نیست انسان باید وارد آن نشئه بشود آن امر و نهی را برابر آن نشئه حل کند ولی وقتی زمین آمدند سخن از شریعت است, امر است, نهی است, تحریم است, تنزیه است, ترک اُولاست, ارشاد است و مانند آن.
ص: 679
1) (2) . سورهٴ بقره, آیهٴ 38.
دشواری فهم قوانین عالم مجردات با قوانین بشری
پرسش: ...پاسخ: قواعد آن عالَم را دارد فرشتهها بدون اینکه پیامبری داشته باشند امر و نهی تشریعی داشته باشند قوانین خاصّ خودشان را دارند انسان باید فرشتهخوی بشود ملکوتی بشود تا حرف ملکوتی را بفهمد اینکه گفتند «رو مجرّد شو مجرّد را ببین» یعنی همین! انسان بدون اینکه فرشتهخوی بشود قوانین فرشتهها را با قوانین بشری بخواهد حل کند دشوار است. بنابراین نتیجه اینکه علمِ اصالی, هدف برای چیزی نیست خودش هدف است علوم عملی برای عمل است علم, مقدمه تزکیه است و تزکیه, مقدّم بر علم است برای اینکه هر علّتی ولو علّت غایی باشد مقدم بر معلول است این حرفها مربوط به بحث گذشته است.
عدم تعارض روایت صدوق با علوم روز در شناخت کودک نسبت به والدین
مطلب دیگر اینکه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) ذیل همین روایت نورانی که از کتاب شریف توحید مرحوم صدوق خوانده شد آنجا فرمودند بچهها معمولاً تا هشت ماهگی پدر و مادر را نمیشناسند (1) برای اینکه در آن روایتی که مرحوم صدوق نقل کرد آن چهار ماه اول گریه بچه شهادت به توحید بود آن چهار ماه دوم گریهاش برای گرامیداشت وحی و نبوّت بود و چهار ماه سوم دعا به پدر و مادر بود این برای غالب است حالا اگر در علم روز ثابت بشود که بعد از چند ساعت کودک پدرش را یا مادرش را میشناسد آن شناختی نیست که اگر برای او دایه بگیرند یا مادر, پدر را رها بکند کودک را جدا بکند این کودک رنج ببرد آن شناختی که بالأخره باعث اُنس و عاطفه است آن از هشت ماهگی به بعد شروع میشود حالا برسیم به اصل مطلب.
ص: 680
1) (3) . المیزان، ج16، ص188.
دلیل دینی بودن همه علوم در جهانبینی توحیدی
فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً الآن مهمترین مسئله روز یکی اسلامی شدن دانشگاه است یکی هم تحوّل علوم انسانی است. آن بخش اول مناسبتهای قبلی گذشت که ما علمِ غیر دینی نداریم چه اینکه بنا بر جهانبینی مادی ما ـ معاذ الله ـ علم دینی نداریم وقتی بر اساس جهانبینی مادی دین شده فسون و فسانه دیگر علم دینی نخواهیم داشت اما اگر بر اساس جهانبینی توحیدی که حق است عالَم را شناختیم انسان را شناختیم ما علمِ غیر دینی نداریم که بحثش مبسوطاً گذشت.
ارکان سهگانه علوم در جهانبینی توحیدی دال بر تکامل آن
اما حالا که ثابت شد ما علم دینی داریم دو نحو ثابت میشود یکی اینکه بالأخره جهان, خلقت است وقتی خلقتشناسی مطرح شد فرض ندارد دینی نباشد معلوم, فعل خداست عالِم, فعل خداست عقل, فعل خداست ما در فعل خدا غرقیم میشود فعل خدا را کسی بشناسد و دینی نباشد ما میگوییم بحث در شناخت فعل معصوم و قول معصوم دینی است آن وقت بحث در شناخت فعل خدا دینی نیست؟! الآن چرا تفسیر علم دینی است برای اینکه مفسّر میگوید خدا چنین گفت, خب آن استاد دانشگاه هم هر لحظه میگوید خدا چنین کرد بحث درباره فعل خدا دینی نیست بحث درباره قول خدا دینی است؟! بر اساس جهانبینی توحیدی ما علم غیر دینی نخواهیم داشت که مبسوطاً گذشت اما حالا مبانی علوم انسانی چیست الآن در صدد تحوّل علوم انسانیاند خب این حوزه باید مبانی را کاملاً تنظیم کرده, تدوین کرده در اختیار آن بزرگانی قرار بدهد که میخواهند علوم انسانی را بر اساس دین طرح کنند در بحثهای قبل هم داشتیم که در هر امری یک مواد هست, یک مبانی هست, یک منابع که مواد را از مبانی میگیرند, مبانی را از منابع میگیرند ما در فقه و اصول همین کار را داریم در حقوق هم همینطور است در اخلاق هم همینطور است این موادّ فقهی که الآن در رسالههاست این را از مبانی میگیرند که مبانی در اصول مشخص میشود کسی مبنایش این است که با شکّ در مقتضی میشود استصحاب کرد یکی میگوید نمیشود, یکی مبنایش این است که در زمانیات استصحاب جاری است یکی میگوید نمیشود, یکی مبنایش در اقلّ و اکثر ارتباطی احتیاط است یکی میگوید نیست و مانند آن این مبانی را در اصول تنظیم میکنند به استناد این مبانی, مواد را در فقه استنباط میکنند آن وقت این مبانی را از چه چیزی میگیرند از منبع میگیرند منبع, کتاب است و سنّت معصومین(علیهم السلام) است و عقلِ استدلالی, پس ما یک منبع داریم به نام قرآن و عترت و عقلِ برهانی و یک مبنا داریم و یک مواد.
ص: 681
تمام نبودن ارکان علوم در جهانبینی مادی دال بر نقص آن
دیگران که جهانبینی توحیدی ندارند مبنای بیمنبع دارند فقط از فکر خودشان میگیرند چون این فکرشان الهی نیست و مادی است با هوا آمیخته است بنابراین طبق میل خودشان مبانی استنباط میکنند و از این مبانی, موادّ حقوقی در میآورند.
ثمره تلخ نقص جهانبینی مادی در زندگی انسان
الآن شما میبینید در سازمان ملل به آن کشوری که در جنگ جهانی قدرتمندتر بود و بیشتر کُشت و اسلحه گرمتری و کشندهتری داشت حقّ وتو دادند اینها این را به عنوان یک حقّ مسلّم میدانند اینکه اینها این حقّ وتو را دارند جز بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (1) است چون اینها در جنگ جهانی پیروز شدند بیشتر کشتند یا بیشتر میتوانند بکشند یا اسلحه کشندهتر دارند حق با اینهاست اینها اگر چیزی را نفی کردند نفی میشود حقّ وِتو یعنی این, ولو دیگران هر چه بگویند این فلسطینی بیچاره دهها سال است که آواره است خب این را به عنوان قانون پذیرفتند و دنیا هم دارد با همین میگردد این جز بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی چیز دیگر که نیست سرّش آن است که چون منبع ندارند بر اساس هوس و مِیل, مبنا درست میکنند از این مبنا, موادّ حقوقی و اخلاقی و فرهنگ و هنر و اینها در میآورند.
لزوم منبعشناسی در تحول مبانی علوم انسانی
اگر کسی خواست مبانی علوم انسانی را متحوّل کند که در سایه این مبانی آن علوم متحول بشود باید بررسی کند که در جهان ما چندتا منبع داریم مردم روزگار یا مادّی محض بودند میگفتند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا (2) و انسان با مرگ میپوسد نه از پوست به در بیاید و بعد از مرگ خبری نیست چه اینکه قبل از مرگ خبری نبود إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا این تفکّر باطلِ الحاد است یا مشرکاند نظیر برخی از بوداییها و برهمنیها نه همه آنها اینها اگر هم بتها را میپرستند نظیر آنچه در صدر اسلام بود برای اینکه مشکلات مادی اینها را حل کند نه مشکلات بعد از مرگ را, اگر مشرکان حجاز میگفتند: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (3) یا میگفتند: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (4) نه یعنی شفاعت اخروی که نگذارند ما جهنم برویم معنای شفاعتی که مشرکین طلب میکردند این بود که این بتها نزد خدا شفیع ما بشوند که باران مناسب بیاید اقتصاد مناسب بیاید بیماران ما درمان بشوند و مانند آن و از نظر اینها بعد از مرگ ـ معاذ الله ـ خبری نبود که نبود اینها تقریبشان, استشفاعشان در حوزه مادّیت بود و لاغیر پس آنها انسان را هم با مرگ پوسیدهشده میپنداشتند و لاغیر و خدایی قائل بودند که در زندگی اینها تأثیر مستقیم نداشت یا نه, الحاد نیست شرک نیست توحید است.
ص: 682
ثمره منبعشناسی, اسلامی شدن علوم انسانی
اگر توحید است ـ کما هو الحق ـ جهانبینی ما بر اساس توحید است انسانشناسی ما ما بر اساس توحید است پیوند انسان و جهان ما بر اساس توحید است باید سیاست ما, اقتصاد ما, جامعهشناسی ما, فرهنگ ما, هنر ما و سایر علوم انسانی که هر کدام از اینها زیرمجموعه فراوانی دارند موادّشان مشخص بشود که از مبانی میگیرند آن مبانیشان باید مشخص بشود که از منبع وحیانی میگیرند عمده اثبات این منبع وحیانی است.
ارتباط دادن ملک و ملکوت انسان با امر به اندیشه توحیدی فأقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّین
این کریمه که میفرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً, این چهار اصلی که سیدناالاستاد در بحث جداگانه فطری بودن دین مشخص کردند (1) این را حتماً ملاحظه بفرمایید اینها در تحوّل علوم انسانی تأثیر سازندهای دارد. اگر ثابت شد که انسان مبدیی دارد به نام خدا و منتهایی دارد باز به نام خدا که هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ (2) و بدنی دارد که با نظام خلقت مادی هماهنگ است و روحی دارد که با ساختار نظام ملکوتی هماهنگ است اگر سیاستی هست سیاست آمیخته مُلک و ملکوت است اگر اقتصاد هست اقتصاد آمیخته ملک و ملکوت است جامعهشناسی بشرح ایضاً مدیریت بشرح ایضاً هنر و فرهنگ بشرح ایضاً.
تبیین هنر اسلامی به عنوان نمونهای از تحول در علوم انسانی
یک وقت است هنر، سینما یا فیلم است که از حس به خیال و از خیال به حس دور باطلی دارد این هرگز هنر اسلامی نخواهد شد این یک سرگرمی است این هنر نازل است یک وقت است نه, یک هنرمند تحصیل کرده یک معقولات عالیه دارد (یک) این معقولات را هنرمندانه در محدوده متخیّله خود نازل میکند (دو) متخیّله هیچ ارتباطی به قوّه خیال ندارد در حوزه متخیّله این را کارگردانی میکند وقتی در حوزه متخیّله کارگردانی شد خروجیاش را به عالَم خیال میدهد عالم خیال گردگیری میکند صاف میکند شفاف میکند به حس میدهد این میشود هنر اسلامی که حقیقتی را انسان نازل میکند و این میشود متنزِّل یک وقت است که حرف, حرف نازل است نظیر آنچه شما در دیوان منوچهری دامغانی و امثال ذلک میبینید این یک هنر است ادبیات است کمتر کسی مثل ایشان بتواند بهاریه بیاورد شما ببینید چندین درخت را چندین میوه را چندین برگ را چندین طعم را چندین خواننده را و بلبلها را ردیف میکند در یک شعر انسان متحیّر میشود اما همهاش از باغ گرفته شده این شعرِ نازل است اما وقتی به سراغ غزل حافظ میروید میبینید این متنزّل است از جای دیگر آمده این میگوید «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند» (3) از دیشبش خبر میدهد از فرشته خبر میدهد از درِ میخانه خبر میدهد آن میخانهای که در بهشت فرمود: أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ (4) از آنجا خبر میدهد هنرمندانه آن معقول را به متخیّله میآورد بازسازی میکند از متخیّله به خیال میدهد از خیال به حس میدهد میشود «دوش دیدم که ملائکه درِ میخانه زدند» این میشود هنرِ متنزّل اگر سینما بخواهد اسلامی بشود فیلم بخواهد اسلامی بشود بخواهد عقلی بشود سازنده بشود که شدنی است اول باید آن معارف را یک هنرمند بداند که چیست, انسان از کجا آمده به کجا میرود چه باید بکند و اگر متخیّله قوی ندارد وارد این کار نشود و اگر خیال سازنده ندارد وارد این حوزه نشود و اگر متخیّله قوی دارد و خیال قوی دارد لکن حسّ بازیگری خوبی ندارد وارد نشود این سه حس باید خیلی فعال و شاداب باشد متخیّله همان است که ترکیب میکند تجزیه میکند چون ما قوّهای داریم به نام خیال که صورتها را درک میکند قوّهای داریم به نام واهمه که معنا را درک میکند قوّهای داریم به نام متخیّله که در هسته مرکزی اینها قرار دارد صورت را از خیال میگیرد معنا را از واهمه میگیرد اینها را به هم دوخت و دوز میکند انسان ده سر درست میکند انسان بیسر درست میکند اینها کار متخیّله است نه کار قوّه خیال این کاریکاتورها برای قوّه متخیّله است نه قوّه خیال بعد خروجیاش را میدهد به خیال بعد میدهد به عالَم حس خب.
ص: 683
بررسی تفاوت فاحش اندیشه توحیدی و مادی در زندگی انسان
حالا اگر کسی بر اساس تعلیمات دین معتقد شد جهان, خدایی دارد انسان, خدایی دارد و پیوند انسان و جهان را خدا تنظیم کرد و انسان مسافر است و برای ابد بعد از مرگ میماند و مرگ را میمیراند نه بمیرد این یک رهتوشه میخواهد اگر سیاست است باید با این هستی هماهنگ باشد اقتصاد بشرح ایضاً و مانند آن شما میبینید الآن بخش اقتصاد دنیا با ربا دارد میگردد و دین, ربا را جنون میداند این دو مبنا بر اساس دو جهانبینی است الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ (1) رباخوار و رباگیر مخبّطاند این کجا و آن کجا! همانطوری که حقّ وتو دادن به ابرقدرت خَبط است رباگیری و ربا دادن هم خبط است اینها به دو جهانبینی برمیگردد او میگوید قرضالحسنه بالاتر از صدقه است بر درِ بهشت نوشته است که قرضالحسنه هجده برابر پاداش دارد صدقه ده برابر, (2) خب این کجا آن کجا! اگر انسان یک حقیقت گسترده و دامنهداری است و رهتوشهاش باید از منبع الهی گرفته شود فطرت را باید شکوفا کرد و شناخت نه طبیعت را.
تبیین دیدگاه علامه طباطبایی در تفسیر طبیعت و فطرت انسان و ثمره آن
بیان لطیف سیدناالاستاد این است که انسان مدنی بالطبع نیست انسان مستخدِم بالطبع است (3) ولی اگر فطرت را معنا کردیم بله, مدنی بالفطره است یعنی متمدّن است فطرت معنا شد میشود متمدّن, طبیعت معنا شد میشود استخدام, فرمایش ایشان در یکی از این اصول چهارگانه این است که هر کسی نفع خودش را میخواهد چون انسان مثل حیوان نیست که غذای او, پوشاک او در صحنه خلقت آماده باشد این غذا را الاّ ولابد باید تهیه کند لباس را الاّ ولابد باید تهیه کند این حیوان است که غذایش در متن طبیعت آماده است اگر گوشتخور است که گوش خام غذای آن است اگر علفخوار است که علف بیابان و علف هرز طعام آن است پوستش هم جامه دوخته آن است نه احتیاج به خیاط دارد نه احتیاج به دبّاغ دارد نه احتیاج به آشپزخانه دارد و مانند آن اما انسان در همه امور محتاج به دیگری است لذا ناچار است با اجتماع هماهنگ باشد اینکه ناچار است با اجتماع هماهنگ باشد نه اینکه فطرت او خواهان اجتماع است تا بگوییم او اجتماعی بالطبع است یا متمدّن بالطبع است او طبعاً مستخدِم است این تا زورش برسد میگوید دیگری باید برای من کار کند اما وقتی فطرت الهی همراه شد این فطرت خیلی ذخیره دارد این فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (4) را دارد کسی که فطرتش سالم است لازم نیست کسی به او بگوید عدل خوب است این طبعاً به عدل گرایش دارد ظلم بر انسان تحمیل است یعنی اگر کسی نهال شکوفایی را عمداً با بیل و کلنگ زیر خاک دفن کند و نگذارد این نهال شکوفا بشود بر خلاف خواسته آن نهال است فرمود ما به شما نهال فطرت دادیم این بالنده است انبیا را فرستادیم که آبیاری کنند «یثیروا لهم دفائن العقول» (5) شما آمدید مرتب با اغراض و غرایز روی این نهال خاک ریختید این را دفن کردید خب این نفس نمیکشد روی این نهال نشستید و خانه ساختید حرف خودتان را میزنید اگر فطرت نباشد طبیعت باشد وضع همین است که میبینید اما اگر فطرت باشد فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ آنها منبع بحثهای سیاسی, حقوقی, جامعهشناسی, مدیریت, اقتصاد, هنر, فرهنگ و مانند آن را مشاهدهٴ امور طبیعی از یک سو و بررسی و ارزیابی تاریخ گذشته از سوی دیگر که هر دو زمینیاند و افقیاند میدانند از تاریخ کمک میگیرند از حوادث نقد کمک میگیرند از حس و تجربه استمداد میکنند علومشان را تدوین میکنند اما اگر ثابت شد انسان گذشته از بُعد زمینی, بُعد آسمانی هم دارد گذشته از خَلَقَکُم مِّن تُرَابٍ, (6) خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ, (7) مِنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ, (8) نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی (9) هم دارد این روح هم عالِم و آگاه است با الهام که که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا اگر کسی خواست برای آن سیاستی, اقتصادی, فرهنگی, هنری, چیزی تعیین کند باید با این مبنا هماهنگ باشد با انسانشناسی هماهنگ باشد تا این چند اصل روشن نشود تحوّلی در علوم انسانی پیدا نخواهد شد لذا سیدناالاستاد یکی از آن اصول چهارگانهای که در همین بحث سورهٴ مبارکهٴ «روم» مرقوم فرمودند این است که انسان را منهای آن جنبه آسمانی و ملکوتی بررسی کنید این مستخدِم بالطبع است مستعمِر بالطبع است مستبدّ بالطبع است مستثمِر بالطبع است نه مدنی بالطبع.
ص: 684
1) (12) . سورهٴ بقره, آیهٴ 275.
2) (13) . الکافی, ج4, ص33.
3) (14) . المیزان, ج16, ص191.
4) (15) . سورهٴ شمس, آیهٴ 8.
5) (16) . نهجالبلاغه, خطبه 1.
6) (17) . سورهٴ روم, آیهٴ 20; سورهٴ فاطر, آیهٴ 11; سورهٴ غافر, آیهٴ 67.
7) (18) . سورهٴ الرحمن, آیهٴ 14.
8) (19) . سورهٴ حجر, آیات 26 و 28 و 33.
9) (20) . سورهٴ حجر, آیهٴ 29; سورهٴ ص, آیهٴ 72.
مدنی شدن انسان در پرتو شناخت فطرت
تمدّن آن است که بگوید من مطابق حق و عدل حکم کنم اینکه میبینید هر کس دستش به هر جا رسید سعی میکند دیگری را به خدمت بگیرد برای اینکه خوی آن خوی حیوانی است اما وقتی این طبع را این پیکر را در تحت تدبیر فطرت الهی هدایت کرد آنگاه این در روایات نورانی ما هست چند چیز است که جزء سیّدالأعمال است یکی «انصاف الناس من نفسک» با مردم از راه عدل و انصاف رفتار کردن, چیزی را که برای خودمان نمیپسندیم برای مردم نپسندیم, چیزی را که برای خودمان میپسندیم برای مردم هم بپسندیم. دین, این عربِ سوسمارخوار را به جایی رسانده که وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ. (1)
این عرب که از سوسمار نمیگذشت به شکار سوسمار میرفت این عربی که از سوسمار نمیگذشت به جایی رساند که فرمود وقتی مُحرِم شدی, وقتی وارد حرم شدی این آهوها که از بالای کوه آمدند کنار چادرت از آهو بگذر این گفت چشم, این دین است! اگر دیدید همینها آمدند امپراطوری ایران را گرفتند, امپراطوری روم را گرفتند بر اساس همین فطرت بود این سوسمارخور را به جایی رساند که فرمود وقتی مُحرِم شدی مبادا دست به آهو بزنی ما این حیوانات را از بالای کوه میآوریم کنار چادر شما امتحان میکنیم از این طرف فرمود: لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ (2) وقتی مُحرِم شدی صید زمینی نکن از آن طرف فرمود: لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ (3) ما این صیدهای بالای کوه را میگوییم کمی پایینتر بروید نزدیک چادر اینها بروید بچرید دسترس اینها باشید تیررس اینها باشید ببینیم چه میکنند این امتحان است و اینها در امتحان فاتح شدند بعد شرق و غرب را گرفتند وگرنه حجاز برای امپراطوری ایران حیات خلوتی بود اینها جمعیّتشان چقدر بود سلاحشان چقدر بود ایران را میگفتند شاهنشاهی این را نمیگفتند کشور شاهی, این کوچکها را میگویند کشور سلطنتی اما امپراطوری ایران کشور شاهنشاهی بود کشوری را میگفتند شاهنشاهی که اقمار و اذنابش به او باج بدهند کشورهای کوچک همسایه به او باج بدهند وگرنه کشور شاهنشاهی نبود البته مردم بزرگوار این سرزمین عدلشناس بودند, عقلشناس بودند, فطرتشناس بودند بر اساس تعلیمات دیگران, آماده بودند و پذیرفتند. غرض این است که هیچ ممکن نیست بتوان علوم انسانی را عوض کرد مگر اینکه جهانبینی عوض بشود انسانشناسی عوض بشود و پیوند انسان و جهان هم مشخص بشود.
ص: 685
مراد از «وجه» و «اقامه» در فأقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّین حَنِیفا
پرسش:... پاسخ: یعنی هستیتان را وجه یعنی هویّت شما نه صورتتان, اقامه بکن راست نگه دار, چون بهترین حالت دفاعی برای انسان, حالت قیام است اینکه گفتند: إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ (1) قیام کنید نه یعنی بایستید, آن که ایستاده گناه میکند نشسته است آن که نشسته فکر توحید دارد ایستاده است ایستادن یعنی ایستادگی یعنی مقاومت, فرمود: إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ برای خدا قیام کنید آنها که یک جا نشستند دارند تحقیقات علمی میکنند اهل قیاماند آنها که ایستاده دارند گناه میکنند اهل قعودند منظور مقاومت و قیام و ایستادگی است چون بهترین حال مقاومت حالت ایستادن است لذا فرمود: أَن تَقُومُوا لِلَّهِ یا فَأَقِمْ وَجْهَکَ هم وجه یعنی هویّت, هم اقامه یعنی حفظ کردن این عمود را نگه داشتن حالت قیام پیدا کردن و مانند آن مواظب فطرتت باش گاهی به این صورت دستور میدهند گاهی به عنوان اغرا که فِطْرَتَ اللَّهِ منصوب به اغراست یعنی «خذوا فطرتکم» این سرمایهتان را داشته باشید که منصوب است به آن «خذوا», «خُذ فطرت الله, احفظ فطرت الله, صُن فطرت الله, حافظ فطرت الله» و مانند آن که منصوب است به آن فعل محذوف بعد فرمود این هم خَلق الله است پس چیزی به نام طبیعت نداریم اگر بدن است که خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ و اگر روح است که نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی این روح, لوح نانوشته نیست این روح امر مُلهمی است که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا آن را با الهام, سرپرستِ بدن قرار داد.
ص: 686
1) (24) . سورهٴ سبأ, آیهٴ 46.
نقش انبیا در شکوفایی فطرت با شناساندن منابع در جهانبینی
بنابراین نهال بالندهای در همه ما هست و انبیا را فرستاده که با کوثر معرفت اینها را آبیاری کنند این شجره طوبا را آبیاری کنند که «یثیروا» ثوره یعنی انقلاب, شکوفا کردن, شیار کردن «و یثیروا لهم دفائن العقول» ما عقولِ دفینه را معارف دفینه را در درون آنها گذاشتیم انبیا آمدند اینها را شکوفا کنند باغبانی کنند اگر فرمود: وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً (1) آبیاری این گیاه, آبیاری این نهال و شجره طوبا به وسیله انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است آن وقت انسانشناسی ما در همه علوم بر اساس این منابع است از این منابع این مبانی را استخراج میکنیم از این مبانی, فروع فراوان حقوقی و امثال ذلک را استخراج میکنند.
بررسی معنای فطرت الله و شکوفایی آن با احکام الهی
پرسش: جناب استاد ببخشید میشود فطرتَ الله را بدل از دین بگیریم و بگوییم «فأقم وجهک لفطرت الله».
پاسخ: این سه عنوان داشت هم دین است که اسلام میگویند چون انسان مُنقاد در برابر ذات اقدس الهی است و هم فطرت است چون دین خدا بر ما تحمیل نیست انسانی که کوثر به او میدهند تحمیل نیست چون عطش دارد انسان تشنه آب میخواهد انسان تشنه که خواهان آب است یا گرسنه که خواهان غذاست غذا دادن به او و آب دادن به او باری بر دوش او نیست این خواسته او را تأمین کردن است این احکام حلال و حرام الهی خواستهٴ انسان را تأمین کردن است این مثل یک ظرف آبی است که انسان به پای این نهال گُل میریزد قبلاً هم این بحث از سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت که ذات اقدس الهی در جریان انفاق دو کار کرده فرمود کسی که انفاق میکند پاداش میگیرد: مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِاْئَةُ حَبَّةٍ (2) یکی به هفتصد وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ هفتصد به هزار و چهارصد و وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (3) این برکات انفاق است اما آن برکت نقد این است که تَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ (4) حالا خیر فرق نمیکند یک وقت است که کسی برای رضای خدا سخنرانی میکند تعلیم میکند کتاب مینویسد فرق نمیکند خیر و انفاق تنها مسائل مالی نیست این مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ (5) است این سفیران هدایت این طرح هجرت اینها همه انفاق فی سبیل الله است حالا لازم نیست که انفاق همهاش مسائل مالی باشد فرمود هر کس نعمتی خدا به او داد او این نعمت را در راه خدا انفاق بکند این باید بداند قبل از هر چیزی مثل آن است که یک ظرف آب گرفته در پای نهال هویّت خود ریخته موقعیّت خود را تثبیت کرده بعد مشکل دیگران را حل کرده تَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ انسان ثابتقدم میشود نمیلغزد این نمیداند که خیلیها لغزیدند او نلغزید خیلیها بیراهه رفتند او نرفت این به برکت چیست خب وقتی میبینید باد میزند آن نهالهایی که در شنزار است جابهجا میشوند اما یک درخت ریشهدار کهن که نمیلغزد فرمود کارِ خیر همینطور است حالا اختصاصی به مسئله صدقه ندارد هر کار خیری که انسان فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً باشد فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا باشد لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ باشد ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ باشد این تَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ است.
ص: 687
ثبات و عدم لغزش انسان نتیجه معاهده انسان با خدا
پرسش: فرمود من خودم را فریب ندادم کسی هم نمیتواند مرا فریب بدهد.
پاسخ: برای اینکه انسان توفیقی پیدا کرده که موقعیّت خود را تثبیت کرده ما خواهان تثبیتیم میگویم موقع مسح پا مستحب است وضوگیرنده بگوید «اللهمّ ثبّتنی علی الصراط یوم تَزلّ فیه الأقدام» (1) خب این دعاست دعاها را همه ما میخوانیم یک کار خوبی است اما خود وضو گرفتن تَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ است [البته] اگر کسی بازی نکند و با خدای خود عهد ببندد. خب بسیاری از شما اینها را درس گفتید ما نذر داریم یمین داریم اما عهد نداریم نذر میکنیم که فلان کار را انجام بدهیم برای فلان امام یا امامزاده(علیهم السلام) سوگند هم داریم در محاکم, اما باید عهد هم داشته باشیم برخی از بزرگان بودند که رساله عهد داشتند ولو مختصر, با خدایم عهد میکنم که نماز شبم ترک نشود از بس خدای سبحان به ما نزدیک است که «أقرب إلینا من حبل الورید» (2) فرمود, پیمان ببند من هم قبول میکنم تو با من معاهده کن عهد ببند بگو «عاهدتُ الله» به صیغه باب مفاعله بگو من هم قبول میکنم با من عهد ببند من هم عهدت را وفا میکنم أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ (3) خب این بزرگان همین را داشتند رسالهای نوشتند مختصر درباره اینکه عهد کردم که مواظب زبانم باشم عهد کردم که بیراهه نروم عهد کردم که چشمم را پاک کنم خب اگر کسی اینچنین بود تَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ است ثابت میشود فراز و فرود که از لطیفترین تعبیرات جناب شیخ عطار در منطقالطیر است (4) همین است انسان گاهی فراز دارد گاهی فرود دارد ولی اگر تَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ باشد برکات فراوانی دارد که یکی از آنها کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ است تنها بهشت رفتن, منظور نیست نلغزیدن هم هدف والای کار خیر است که ـ انشاءالله ـ خدا به همه ما مخصوصاً ملت بزرگ و بزرگوار ایران اسلامی را که در راهپیمایی دیروز که 22 بهمن بود تلاش و کوشش کردند سعادت و سیادت دنیا و آخرت مرحمت کند!
ص: 688
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (30 مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَاتَّقُوهُ وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (31) مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (32) وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (33) لِیَکْفُرُوا بِمَا آتَیْنَاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (34) أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمَا کَانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ (35)) استفاده از تمثیل و تصدیق در تفهیم عمومی اصول دین
سورهٴ مبارکهٴ «روم» که در مکه نازل شد عناصر محوری اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد را تبیین فرمود برای اینکه مطلب به خوبی به سطح جامعه برسد آنها که اهل استدلال بودند با برهان آنها را روشن کرد برای آنها که از حدّ متوسط پایینترند یا در حدّ میانی فکرند از راه تمثیل مسئله را حل کرد همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید در باب تصوّرات و در باب تصدیقات, تمثیل برای توده مردم سهم تعیینکننده دارد در باب تصوّرات که معرِّف و قول شارح را تقسیم کردند بر اساس تقسیم منطقی یا حدّ تام است یا ناقص یا رسم تام است یا ناقص اینها تعریف منطقی است قول شارح منطقی است اما تمثیل, هیچ کدام از اینها نیست نه ذاتیات را نشان میدهد نه عوارض لازم را نشان میدهد نه عارض اعم را نه عارض اخص را هیچ چیزی را نشان نمیدهد فقط برای تقریب ذهن است میگویند نفس برای بدن نظیر سلطان در مدینه یا رُبّان یعنی ناخدا در سفینه است خب این تمثیل برای اینکه افراد بفهمند رابطه روح و بدن رابطه تدبیر است رابطه حلول نیست یک سهم تعیینکننده دارد ولی این نه حدّ تام روح است نه رسم تام روح, نه حدّ ناقص نه رسم ناقص ولی برای فهماندن رابطه روح و بدن برای توده مردم خوب است. در جریان تصدیق هم بشرح ایضاً اگر ما بخواهیم یک مطلب مجهولی را قضیه مجهولی را معلوم کنیم این سه راه دارد یا قیاس است یا استقراست یا تمثیل منطقی, تمثیل منطقی همان است که در کتابهای فقه و اصول از آن به قیاس فقهی یاد میشود که ممنوع هم است. غیر از اینها تمثیلی هست که مطلب را در حدّ تصدیق و قضیه, در دسترس فهم مخاطبان قرار میدهد این برهان نیست استقرا تام و ناقص نیست آن تمثیل منطقی نیست ولی به عنوان تشبیه سهمی دارد این آیه 28 سورهٴ مبارکهٴ «روم» از همین قبیل است که فرمود: ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِنْ أَنفُسِکُمْ خب شما فرض کنید مالکانی هستند که دارای ثروتاند مملوکهایی هستند که زیر دست آنها هستند آیا این کارگر ساده زیردست هرگز شریک اربابِ فرمانروای مقتدر است هرگز اینچنین نیست با اینکه آن مالک هر چه دارد از ناحیه خداست و این مملوک هم هر اندازه کم هم داشته باشد از ناحیه خداست هرگز یک کارفرمای مستقلّ متمکّن این کارگر ساده را شریک خود قرار نمیدهد شما هم این کارگر ساده دربان را شریک آن کارفرما نمیدانید خب چطور شما در جامعه بشری یک کارگر ساده را شریک کارفرما نمیدانید ولی در کلّ نظام این بتها و اصنام و اوثان را شریک الله میدانید خب این نه برهان است نه استقراست نه تمثیل منطقی است ولی برای تفهیم مطلب سهم تعیینکننده دارد.
ص: 689
فطری بودن گرایش به دین مشروط به عدم تصرف در جهتنمای آن
بعد از اینکه آن براهین را ارائه فرمود و این تمثیل را ذکر کرد با فاء تفریع نتیجهگیری کرد فرمود پس حالا که آن براهین حق است و طبق این تمثیل هم آن براهین را ما میتوانیم در سطح فهم شما برسانیم پس چهره هستیتان را برابر قبلهنما و قطبنما حرکت بدهید شما مجذوب جایی هستید که به آن سَمت باید حرکت کنید این قطبنما را اگر کسی دستی به آن نزند این قطب را نشان میدهد فرمود اگر «فأبواه یهوِّدانه و ینصِّرانِهِ و یُمجِّسانه» نباشد, «کلُّ مولود یولد عن الفطرة» (1) است این قبلهنمای شما این قطبنمای شما دین را نشان میدهد مجذوب همان جاذبه هستید این مطابق با فطرت است قراردادی نیست قطب، قراردادی نیست اما ممکن است یک کشور, مدتی شهری را پایتخت بداند عاصمه بداند مدتی شهر دیگر را اما قطب برای همیشه قطب است فرمود این قطبنما شما را متوجه آن قطب میکند در درون شما گرایشی هست به سَمت دین این مطابق با فطرت است این تحمیلی بر شما نیست شما اگر دستی به این نزنید نه راه کسی را ببندید نه بیراهه بروید معلوم میشود با همین میتوانید زندگی سعادتمند داشته باشید پس «فأقم وجهک و هویّتک و حقیقتک نحو الدین, للدین» چرا, برای اینکه این مطابق با فطرت است این دین قیّم است این را میگویند اسلام برای اینکه انسان در برابر آفریدگار خود منقاد و مسلم و تسلیم است مطابق با فطرت است که فطرت مثل خلقت نوع خاصّی از آفرینش است و این فطرت در هر موجودی هست یعنی هر موجودی به سَمت خدای سبحان دارد حرکت میکند نه تنها سیرش الی الله است بلکه صیرورت او هم الی الله است ألا إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (2) نه «تَسیر الامور» هم سیر هست هم صیرورت.
ص: 690
تصرف در جهتنمای فطرت, دلیل مخالفت با اوامر الهی
پرسش: با فطرت نمیشود مخالفت کرد.
پاسخ: بله, با فطرت نمیشود.
پرسش: اگر دین هم فطری باشد هیچ انسانی نمیتواند مخالفت کند.
پاسخ: اگر انسان باشد مخالفت نمیکند اما اگر أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ (1) شد بله مخالفت میکند اگر او را رها کرد او عمداً روی این فطرت خاکِ غریزه و اغراض ریخت و این را زنده به گور کرد قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (2) که قبلاً تدسیس معنا شده است تدسیس، آن دسیسه بالغ است دسیسه انبوه است یک وقت است یک مقدار خاک انسان روی چیزی میریزد که با یک بیل برداشته میشود اما یک وقت این را در اعماق زمین دفن میکند اگر مقدار کمی خاک ریخت میشود یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ (3) اما اگر آن را در چاه انداخت و آن چاه را پر کرد میشود تَدسیس, تدسیس غیر از دسَّ است این باب تفعیل است مبالغه است شدّت است قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا سه سین دارد این سین سوم تبدیل به یاء شد و بعد تبدیل به الف شد و اصلش «دسَّس» بود خب اگر این فطرت زنده به گور شد حرفش را کسی نمیشنود. به هر تقدیر فرمود این قطبنمایی که ما به شما دادیم دست به آن نزنید فلش آن به طرف دین خداست این دینُ الله است (یک) اسلام است (دو) دین قیّم است (سه) مطابق فطرت است (چهار) همه این چهار وصف را در این آیه ذکر کرد.
ص: 691
رجوع به منبع توحیدی تنها راه تحول در علوم انسانی و اسلامی کردن آن
بحث در تحوّل علوم انسانی بود اگر دانشگاهها چه در ایران چه در غیر ایران آنها که حساسیت دینی دارند و بخواهند علوم انسانی دانشگاهها را اسلامی کنند چارهای جز این نیست که این موادّ درسی را از مبانی بگیرند آن مبانی را از منابع بگیرند کسانی که دستشان خالی است بیمنبع است به همین علوم انسانیِ رایج بسنده میکند اما اگر کسی دستش پر باشد منبعهای فراوان داشته باشد این توان تحویل علوم انسانی را خواهد داشت.
تقسیم متفکران به ملحد و مشرک و موحد و فاقد منبع علمی بودن ملحدین
در بحث دیروز اشاره شد که متفکّرانی که فعلاً روی زمین زندگی میکنند اینها سه گروهاند برخیها ملحدند برخیها مشرکاند برخیها موحد; آنکه ملحد است هیچ منبعی جز حسّ تجربی و طبیعی از یک سو و بررسی تاریخ از منظر حس و تجربه از سوی دیگر ندارد این غیر از آسمان و زمینِ ظاهری چیزی نمیفهمد این غیر از سیرِ افقی اشیا چیزی نمیداند این غیر از برخورد مادّی انسان با طبیعت چیزی نمیفهمد تنها منبع علمیِ او طبیعت است.
حسگرایی الحادی درجه نازله در معرفتشناسی
از راه حسّ تجربی که قبلاً ملاحظه فرمودید از نظر معرفتشناسی این حسّ تجربی کَف علم است ما سوادی از این پایینتر نداریم از این بالاتر, نیمهتجربی است یعنی مسئله ریاضی, از آن بالاتر مسئله کلامی از آن بالاتر مسئله فلسفی از آن بالاتر عرفان نظری و از آن بالاتر علم شهودی اینها علم بشرهای عادی است وحی, حساب دیگری است که سلطان همه این علوم است ما سوادی پایینتر از معرفتشناسی حسّی و تجربی نداریم این کفِ دانش است منتها مشکلات مردم با همین حل میشود یعنی کشاورزی, دامداری, صنعت, انرژی هستهای اینها با همین حل میشود مشکلات مردم با این حل میشود اما حالا آن طرف برزخ چه خبر است آن با این علوم حل نمیشود اینها نمیتوانند آن طرف را اثبات کنند نمیتوانند نفی کنند نمیتوانند شک کنند یعنی کسی که در زمینشناسی یا سپهرشناسی تلاش و کوشش میکند از او بپرسی که برزخ چه خبر است او در برابر سه سؤال حقّ حرف ندارد فقط یک حرف را که حرف چهارم است میتواند بزند او اگر بخواهد نفی کند دلیل ندارد بخواهد اثبات کند دلیل ندارد بخواهد بگوید من شک دارم حق ندارد چون شک, فرض تعارض ادله است ادله در دست او نیست تنها حرف چهارم را میتواند بزند بگوید من رشتهام نیست خب اگر کسی فقط معرفتشناسی حسی و تجربی دارد چیزی که در حس و تجربه نمیآید با تجرید حل میشود و نه با تجربه او جز اینکه بگوید من رشتهام نیست حرف دیگر ندارد.
ص: 692
فقدان منبع دلیل ناتوانی ملحدان و مشرکان در تحول علوم انسانی
پس ملحدان اگر بخواهند علوم انسانی تدوین کنند وضع همین است که میبینید ممکن است تغیّراتی در علومشان بدهند در اثر تغیّرات برخورد با طبیعت از یک سو, برخورد با تاریخ از سوی دیگر. مشرکان هم گرچه برخی از امور را مجرّد میدانند مثل ذات اقدس الهی و فرشتگان اما رابطه انسان را با آنها قطع میدانند این با صنم و وثن سرگرم است میگوید دسترسی به آنها نداریم بشر نمیتواند پیامبر خدا باشد از طرف خدا پیام بیاورد اگر پیامبری از سوی حق است باید فرشته باشد او هم چون دستش از منبع تجریدی کوتاه است اگر بخواهد در علوم انسانی چیزی بنویسد از همین دو منبع حس و تجربه و مسئله تاریخ مدد میگیرد.
گستردگی فکر در اندیشه توحیدی دلیل بر توان تحول در علوم انسانی
اما بر اساس توحید, انسان موحد دستش باز است یعنی میداند که خدایی که انسان را آفرید و جهان را آفرید به انسان آن فُسحت را داد که نه تنها به اندازه جهان کنونی بیندیشد به اندازه آنچه قبل از این جهان است بیندیشد و به اندازه آنچه بعد از این جهان است و او میرود اینجا بیندیشد «این جهانی است بنشسته در گوشهای» چون کلّ این سرزمین و آسمان عوض میشود ولی انسان همچنان باقی است خب این اگر بخواهد برای خودش یا برای دیگری علوم انسانی تدوین کند چیزی مینویسد که برای مسافر خوب باشد نه اینکه چیزی بنویسد که مرگ را پایان راه بداند این میداند انسان است که مرگ را میمیراند نه بمیرد این انسان است که وارد برزخ میشود مرگی نیست وارد ساهره قیامت میشود مرگی نیست وارد بهشت میشود مرگی نیست خب این خیلی فرق است با کسی که میگوید مرگ, آخر خط است این میگوید مرگ, هجرت است او میگوید آخر خط است این میگوید مرگ از پوست به در آمدن است او میگوید مرگ, پوسیدن است خب با کدام منبع شما میخواهید درست کنید این میگوید بین زن و مرد فرق است او میگوید فرق ندارد, این میگوید بین پسر و دختر در میراث فرق است خدا فرمود: لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً (1) او میگوید فرق ندارد خب خیلی فرق است او میگوید که روح همانطوری که بدن آلوده میشود با گناه آلوده میشود و گناه, چرک است روح را میبندد راه نفسِ روح را میبندد بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ (2) رِیْن یعنی چرک, او میگوید این حرفها فسون است و فسانه. اگر کسی بخواهد علوم انسانی را متحوّل کند چه در بخش سیاست چه در بخش جامعهشناسی چه در بخش روانشناسی چه در بخش اقتصاد چه در بخش مدیریت چه در بخش هنر چه در بخشهای دیگر باید انسان را با این مجموعه بشناسد و برای او علوم تدوین کند.
ص: 693
در بخش هنر در بحث دیروز فرق بین نازل و متنزِّل ذکر شده است که هنر نازل همان دور باطل بین حس و خیال است و هنر متنزّل آن است که معقول را به کارگاه متخیّله بیاورد از آنجا به خیال بدهد خروجیاش به حسّ مؤثر بشود این برای فرق بین هنر نازل و متنزّل, اما کیفیت اراده, اگر مطابق با شریعت نبود ولو محتوا هم هنر متنزّل باشد خلاف شرع است البته, کیفیت ارائه باید مطابق کتاب و سنّت باشد و محتوا هم باید هنر متنزِّل باشد.
عدم امکان دسترسی معرفتشناسی تجربی در آیت بودن اشیا
پرسش: بارها خواندیم مِنْ آیَاتِهِ درست است علم حسی, کف دانش است کاری هم به علمپرستان نداریم اما خود قرآن ما را از راه پدیدههای هستی آسمانی و زمینی دعوت به مبدأشناسی کرده.
پاسخ: با علم تجریدی نه با علم تجربی ما یک زمین داریم یک آیت, زمینشناسی کار تجربی است آیتشناسی کار تجریدی است در بحثهای قبل هم گذشت که اگر ما گفتیم «الأرض آیةٌ لله» این محمول برای آن موضوع از قبیل «زیدٌ قائم» نیست (یک) از قبیل «الأربعة زوج» که لازمه ذات باشد نیست (دو) از قبیل «الانسان ناطق» که ذاتیِ ماهیّت است نیست (سه) از قبیل «الارض موجودة» است (چهار) یعنی هویّت هر چیزی خدانماست پس آیت بودن هر چیزی عَرَض مفارق نیست عرض لازم نیست ذاتی ماهیّت نیست چون ماهیّت فرع هستی است بلکه ذاتیِ هویّت است لذا آسمان و زمین همه به نام الله, الله دارند حرف میزنند خب این یک کار تجریدی است نه تجربی.
ص: 694
پرسش: بالأخره عقل از دادههای حسّی استفاده میکند.
پاسخ: بالأخره عقل را اگر کسی در حدّ هوا خیال کند و آن را عقل بپندارد نه, او میگوید فسون است و فسانه إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (1) حرفهای امروز هم همینطور است حرفهای دیروز هم همینطور بود میگفتند این اسطوره است اینها افسانه است آنکه میگفت دین, افیون جامعه است همین است با معرفتشناسی تجربی هرگز کسی به آیت بودن اشیا پی نمیبرد ما یک معرفتشناسی تجریدی لازم داریم یعنی برهان عقلی لازم داریم که مقدماتش کلی و ذاتی و دائمی و ضروری و اینها باشد که این دیگر در حدّ حس و وهم و خیال نیست از محسوسات انسان تا تقشیر نکند سفر مِن الخَلق الی الحق نکند به مجرّد نرسد اهل برهان نیست.
هواپرستی ثمره معرفتشناسی تجربی
لذا قرآن کریم فرمود اینها که این حرفها را نمیپذیرند فقط به میل خودشان عمل میکنند بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُم آیه 29 سورهٴ مبارکهٴ «روم» همین بود فرمود اینها که برهان ندارند ما با برهان ثابت کردیم خدا هست با تمثیل هم ثابت شد خدا هست اینها به میل خودشان رفتار میکنند آنکه میگوید من هر چه بخواهم میکنم همین است هر چه بخواهم مینویسم هر چه بخواهم میگویم همین است بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُم.
تبیین جدال منطقی و فطری بر توحید
الآن داریم تتمّه آن, همین مطلب را ذکر میکنیم که قرآن کریم دو جدل دارد یک جدل منطقی که از مقبولاتِ مشرکان, قیاس درست میکند و این قیاس حق است یعنی مطلبی است معقول و آنها چون قبول دارند صبغهٴ مقبولیّتِ آن در قیاس دخیل است لذا فرمود: لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (2) فرمود حالا که خدا خالق است خب خدا باید اداره کند این میشود جدل منتها جدال احسن که جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ این جدال منطقی است. یک جدال فطری هم هست که در کنار بحث فطرت مطرح میکند و آن این است که به همه مشرکان میفرماید همه شما کم و بیش این را آزمودید یا سفر دریایی یا سفر صحرایی یا حالت گرسنگی یا حالت وحشت یا حالت بیماری به وضعی رسیدید که از هیچ کس کار ساخته نیست حالا کسی که در دریا در حال غرق شدن است نه کسی باخبر است نه بر فرض باخبر بودن توان نجات او را دارد ولی انسان در آن حال ناامید نیست این ناامید نبودن یعنی یک قدرت قهّار هست که میتواند دریا را مهار کند فرمود این امید را دارید یا ندارید این امید به چه کسی است اگر کسی خدا را قبول داشت میگوید این امید که در نهان ما به ودیعت گذاشته شده بر اساس حکمت است ممکن نیست که امید باشد و متعلَّق رجا نباشد آیا ممکن است در جهان خدا درخت بیافریند درخت تشنه آب است ولی آب خلق نکند این کار حکیمانه نیست تشنه بیافریند و آب خلق نکند این کار حکیمانه نیست آنها که مبدأ حکیم را نمیپذیرند با حدس نظام را و نظم جهان را ثابت میکنند از آنها سؤال بکنی آیا هیچ مرضی هست در عالَم که علاج نداشته باشد میگویند نه, چرا برای بیماریهای ناشناخته به فکر درماناند هیچ احتمال میدهند که این علاج نداشته باشد هرگز چنین احتمال نمیدهند میگویند حتماً دارویی دارد مرتب پژوهشگرانشان دارند تحقیق میکنند که علاجش را پیدا کنند میگویند این جهانِ منظم نمیشود چیزی داشته باشد و مشکل آن را حل نکند خب اینکه میگویند هر بیماری که در عالَم پیدا شد الاّ ولابد دارو دارد این یک قضیه است این قضیه را از کجا میگویند این قضیه را تجربه کردند اینکه تجربی نیست این تجریدی است چون قضیه کلی است چه در گذشته و چه در حال و چه در آینده بیماریای نیست که علاج نداشته باشد این یک قضیه حقیقیه است اینکه قضیه حسّی نیست خب این به سبب نظم میگویند ـ این قضیه حدسی است نه برهانی, برای کسی که مبدأ را نپذیرفت ـ ممکن نیست این جهان منظّم که حیرتآور است مشکلی در آن پیدا بشود لاعلاج, حتماً علاج دارد لذا به دنبالش میروند. یا مبدأ حکیمانه ثابت میشود یا قضیه حدسی, فرمود شما در سفر دریایی وقتی احساس خطر کردید به چه کسی پناه میبرید به خدا, آیا ریائاً خدا را میخوانید لفظاً خدا را میخوانید عادتاً خدا را میخوانید یا مخلصاً خدا را میخوانید دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (3) یعنی با تمام هستی میگویید یا الله معلوم میشود در درون شما اللهخواهی هست و آن وقت ظهور میکند این فشار دریا, آن دسیسهها را کنار میبرد آن خاکهای اغراض و غرایز را کنار میبرد آن فطرتتان را شکوفا میکند از جانتان برمیخیزد یا الله ولو دهنتان پر از آب است نتوانید حرف بزنید فرمود آن را که قبول دارید این میشود جدال فطری این جدال فطری در قبال آن جدال منطقی است که فرمود: لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ.
ص: 695
اثبات جهتنمای توحیدی فطرت در شدائد
هیچ کسی نیست که بگویند پسر تو, برادر تو, خواهر تو, دختر تو در اتاق عمل است این در درونش با کسی مناجات نکند ولو ملحد ولو کمونیسم ولو مارکسیسم خب این کجا را نشان میدهد این معلوم میشود قطبنمایی در درون هست. روایتی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) هست کسی به حضرت عرض کرد «دُلّلنی علی الله» دلیلِ من بشوید مرا هدایت کنید به خداوند, حضرت طبق آن قصه معروف فرمود آیا کشتی سوار شدی آیا شد که کشتیات غرق بشود تختهپاره گیرت نیاید همه اینها را عرض کرد بله, فرمود در آن حالی که هیچ پناهگاهی نداشتی به چه کسی پناهنده شدی به چه کسی متوسّل شدی همان خدای توست. (1) خدا قابل انکار نیست چون در درون انسان است یعنی در درون انسان, قطبنمایی هست که انسان را به الله دعوت میکند اینکه فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ با «فاء» تفریع این است اگر خواستیم تحوّلی در علوم انسانی پیدا بشود با این مبانی باید هم سیاست را هم جامعهشناسی را هم روانشناسی را هم هنر را هم رشتههای دیگر را تدوین کرد وگرنه انسان چه اینجا باشد چه آنجا باشد در رنج و عذاب است البته اگر آنجا باشد که رنجش بسیار دشوارتر است.
سرّ دعوت به اتحاد در جامعه توسط موحدین و افتراق توسط مشرکین
بیان نورانی بخش اخیر آیه این است که اگر انسان موحّد بود جامعه را به وحدت و اتحاد دعوت میکند چرا, برای اینکه یک انسان موحد قطبنمایش به طرف حرف خداست به میل که نیست اگر بنا شد که همه نمازگزارها به طرف قبله بایستند خب همه صفشان یکی است اگر کسی بنا شد موحدانه کشور را اداره کند موحدانه عضو یک جامعه باشد موحدانه در راهپیمایی شرکت کند این قطبنمایش به طرف الله است این به طرف غیر خدا که نیست هرگز تفرقه نخواهد داشت فرمود مشرکین را رها کن برای اینکه اینها هستند که گرفتار تفرّق خود و تفریق دیگراناند هیچ موحدی کسی را به تفرقه دعوت نمیکند نه متفرّق است نه مفرّق، هیچ مشرکی هم کسی را به وحدت دعوت نمیکند برای اینکه اهوا متعدّد است مگر هوسها و هواها یکی است آنها مطابق هوا زندگی میکنند این آیه را ملاحظه بفرمایید بعد از اینکه فرمود: فَأَقِمْ بعد از اینکه فرمود تو و همه مؤمنان مُنِیبِینَ إِلَیْهِ بعد از اینکه فرمود تقوا را فراموش نکنید بعد از اینکه فرمود ستون دین, نماز است و نماز را اقامه کنید که بارها ملاحظه فرمودید فرهنگ قرآن این است که نماز را اقامه کنید نه نماز را بخوانید برای اینکه نماز, ستون دین است خب ستون را که کسی نمیخواند ستون را اقامه میکند اگر قرآن فرموده باشد «اقرؤا الصلاة» جای سؤال بود شما که کتاب حکیمی وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (2) باید حکیمانه حرف بزنی اگر از طرفی «الصلاةُ عمود الدین» (3) از طرفی گفتی «اقرؤا الصلاة» مثل اینکه گفته باشی «اقرؤا العمود» آخر ستون که خواندنی نیست باید گفت أَقِیمُوا الصَّلاَةَ (4) تعبیرات قرآن کریم همین است آنجا که دارد یُصَلِّی (5) و مانند آن دارد آنها هم به همین أَقِیمُوا الصَّلاَةَ برمیگردد این ستون را حفظ کنید وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ آنگاه فرمود: وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ٭ مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ خب این مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ بیان همین مشرکین است این مشرک است که هر کسی تابع بت و بتپرستی خودش است «کلٌّ یجرّ النار علی قرصه» (6) مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ دین اینها چیست أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ.
ص: 696
پرسش: ...
پاسخ: نه, آن اختلاف نظر حرف دیگر است یک وقت است کسی نِحلهای آورده در برابر ملت انبیا بله آن هم مشمول همین است چند بار ملاحظه فرمودید ملل را انبیا آوردند نِحل را همین درسخواندههای هوامدار آوردند برای یک عدّه وهابیّت آوردند برای ماها بهائیّت آوردند بله, اینها جزء همین مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا هستند.
پرسش: اینکه برخیها در همین شبهای وحدت برخی مراسمهای نادرست برپا میکنند این آیه بر آنها دلالت نمیکند؟
پاسخ: هر کسی باید احترام دیگران را حفظ کند آن در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت.
وَکَانُوا شِیَعاً اینها شیعه شیعه, پراکنده پراکنده, گروه گروهاند آن وقت کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ. تبیین معنای شرک و نمود آن در تفرقه جامعه
غرض آن است که تفرّق از جامعه و تفریق یک ملّت اینها دنبالهٴ شرک است اینکه فرمود: مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ همین است یک گوشه از این در تفسیر شریف نورالثقلین و امثال اینها آمده که چطور مؤمن مشرک میشود آیه دارد که بسیاری از مؤمنین, مشرکاند مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ یعنی اکثر این مؤمنین, مشرکاند حضرت فرمود همین که میگویند: «لولا فلان لهلکتُ» اگر فلان شخص نبود من مشکلم حل نمیشد اگر فلان طبیب نبود من میمردم اگر فلان شخص نبود من میماندم این اگر فلان, اگر فلان, شرک است بگویید خدا را شکر که به وسیله فلان شخص مشکل ما را حل کرد (1) خب اینها ابزار کارند درست است اما بگوییم اول خدا دوم فلان شخص, خدا اوّلی نیست که دوم داشته باشد فرمود همین که میگویند اگر فلان کس نبود وضع ما حل نمیشد خب آن فلان کس و قدرت او را هم که خدا آفرید اینکه میگویند اول خدا دوم فلان شخص این هم تعبیر مشرکانه است منتها چون شرک ضعیف است خدا أرْحَمُ الرّاحِمِین (2) است میگذرد. همین بحثها که انسان از یک سو اسلامی حرف بزند از یک سو کار دیگران را انجام بدهد هم متفرّق عن الجماعة باشد هم مفرّق جماعه باشد خب این دنباله همان شرک است شرک قوی و علنی داریم و شرک ضعیف.
ص: 697
اثبات جهتنمای توحیدی فطرت با کمتر از شدائد
فرمود حالا که اینچنین شد ما میخواهیم آن جدلِ فطری را در برابر جدل منطقی باز کنیم وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ همین که کمی, یک وقت است انسان غرق ضرر میشود محاط به ضرر میشود آن یک امر است یک وقت است فرمود: وَإِذَا مَسَّ کمی, این تنوین ضُرٌّ هم تنوین تَنکیر تحقیری است یعنی یک مختصر آسیب ببیند دَعَوْا رَبَّهُم چون قدرت تحمل ندارند ـ چه رسد به آن فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ـ مُنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» که قبلاً گذشت آیه 65 این بود فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ نه صورتسازی باشد واقعاً خدا را میخواهند یعنی وقتی انسان به خطر رسید دستش از همه جا کوتاه شد از همه جا ناامید شد آن درون او باز میشود و شکوفا میشود آن درون, فطرت است این قطبنما به طرف الله متوجه است.
مستویالخلقه بودن روح دال بر واجد جهتنمای توحیدی بودن انسان
هیچ کسی را خدا بدون سرمایه خلق نکرد فرمود: وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا (1) فرمود ممکن است بدن برخیها مشکل داشته باشد بعضی چشمشان, بعضی دستشان, بعضی پایشان در هنگام خلقت نقصی داشته باشد عیبناک باشد ولی روح هیچ کسی بیکمال نیست. به خدایی قسم وَنَفْسٍ که این «واو», «واو» قسم است به نفسی قسم به کسی که این نفس را مستویالخِلقه خلق کرد قسم وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا با «فاء» بعدی که «فاء» فصیحه است در تفسیر, این تسویه خلقت روح را بیان میکند که روح را مستویالخِلقه خلق کرد چیست روح که بدن نیست روح که جِرم و جسم ندارد فرمود مستویالخلقه خلق شدن روح به این است که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (2) با الهام, حق و باطل را, صدق و کذب را, خیر و شرّ را, حَسن و قبیح را همه امور هشتگانه را به او آموختیم پس اگر کسی تدسیس نکند آن را دفن نکند به این درون رشوه ندهد آن درون انسان, مرجع خوبی است (یک) و قاضی خوبی است (دو).
ص: 698
تشبیه قوای سهگانه درون انسان به قوای سهگانه حکومت در جامعه
اینکه میبینید بین قوای سهگانه تفکیک است از دیرزمان بود قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم تا حدودی پذیرفته شده است این را از جای دیگر نگرفتند این را از درون انسان گرفتند خدای سبحان یک دستگاه تقنینی به ما داد که با آن میفهمیم چه چیزی حق است چه چیزی باطل, یک دستگاه اجرایی به ما داد که شهوت و غضب و گرایشها و اعضا و جوارح به ما داد که کار بکنیم یک دستگاه قضایی به ما داد به نام نفس لوّامه این را در درون ما گذاشت که بین اجرائیات و تقنین هماهنگی ببیند, ببیند آیا آنچه قوّه مقنّنه تقنین کرده است مجریه اجرا کرده است یا نه, یعنی آنچه نفس ملهمه به عنوان فجور و تقوا میفهمد همان را چشم و گوش اجرا میکنند یا نه, اجرا به وسیله اعضا و جوارح است تقنین به وسیله وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا است اگر دید بین آن قانون نفس ملهمه و اجرای اعضا و جوارح هماهنگی است شاکر است و خوشحال و اگر ببیند ناهماهنگی است شروع میکند به سرزنش کردن ملامت کردن میشود نفس لوّامه. انسان قبل از اینکه به این نفس لوّامه رشوه بدهد و خفهاش کند و خاموشش کند اگر کار زشتی را کرده است و خود را مُحِق نشان داد شب که به بستر خواب رفت میبیند میغلتد خوابش نمیبرد چون از درون، کسی میگوید چرا این کار را کردی این همان نفس لوامه است.
امکان تغییر کاربری قوای درون با رشا و رشوه
ص: 699
ولی در اثر تکرار در اثر توجیه در اثر تداوم در اثر عادات سیّء و سوء این نفس لوّامه مُرتشی را خفه میکند بعد به جایی میرسد که کار زشت را که کرده است وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (1) مثل انسان که وقتی به دنیا آمده اگر یک مختصر سم به بدن این کودک برسد او یا بالا میآورد یا میمیرد اما وقتی جوان شد و به عادت غلط به موادّ مخدّر رو کرد کم کم به جایی میرسد که معتادِ کامل که شد از این سم لذت میبرد هر چند این لذت, لذت کاذب است طبیعت را آنطور وارونه میکند فطرت را اینچنین وارونه میکند این همان است که فرمود ما عوض نمیکنیم ولی شما تغییر میدهید فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ اما تغییر خلقتتان در مسیر همان احکام و حِکم است نه در گوهرِ هستیتان فرمود این هم جدلِ منطقی منتها این جدل منطقی در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» شفافتر بیان شد و اینجا یک مقدار رقیقتر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (21) . سورهٴ کهف, آیهٴ 104.
وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (33 لِیَکْفُرُوا بِمَا آتَیْنَاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (34) أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمَا کَانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ (35) وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهَا وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ إِذَا هُمْ یَقْنَطُونَ (36) أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (37) فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِّلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (38) وَمَا آتَیْتُم مِن رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوَالِ النَّاسِ فَلاَ یَرْبُوا عِندَ اللَّهِ وَما آتَیْتُم مِن زَکَاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ (39)) ص: 700
تبیین مراحل تکامل وجود انسان و ابعاد سهگانه وجودی او
بعد از بیان ادله توحید و وحی و نبوّت و معاد و تقویت آن ادله به یک تمثیل, نتیجهگیری کردند فرمودند پس چهره هویّتتان را به سَمت خدای متعال متوجه کنید. در انسانشناسی خدای سبحان نه بدن انسان را به مثل مجسمه و سرامیک دستی ساخته که بعد در آن روح بِدَمد نه روحِ خالی از معارف را به او داد بلکه بدن از مرحله جماد تا مرحله حیوان چه در درون رَحِم چه در بیرون رحم این مراحل را یا به سرعت یا به طور عادی میگذراند که دو بُعدی نیست سه بعدی است یعنی تمام دستگاه گوارش و قلب و رِیه و روده و معده و همه اینها را داراست وقتی این مراحل طی شد روحِ آگاه به معارف را به این بدن متعلّق میکند که نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی (1) با داشتن نفس مُلهَم به فجور و تقوا.
مشروط بودن پناهندگی به خدا در موقع درماندگی به حفظ فطرت
چنین انسانی را متوجه خودش کرد فرمود اگر انسان آن فطرت خود را حفظ کند در موقع درماندگی به سراغ خدا میرود وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم این برای حفظ فطرت است که در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» در بخش پایانیاش هم همین معنا آمده فرمود: فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (2) و اگر فطرت را فراموش کرد که قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا یا به آن حالت اضطرار نرسید یک انسان شناور و سرگردانی است که مختصر نفعی به او برسد راضی است مختصر آسیبی به او برسد ناراضی است آن رحمتی که مختصر است به او برسد آن یک فضل الهی است آن مختصر آسیبی که دامنگیر او میشود در اثر سیّئه اوست لذا یکی را به خودش اسناد میدهد خدای سبحان به خود اسناد میدهد دیگری را که سیّئه است به انسان. بنابراین این دو آیه هماهنگاند اینطور نیست که مخالف هم باشند در آیه 33 فرمود: وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ در آیه 36 فرمود: وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ إِذَا هُمْ یَقْنَطُونَ ناامید میشوند این ناامیدی برای شرایط عادی است آن تضرّع و التجاء برای آن فطرت است اگر کسی فطرت خودش را حفظ کند در موقع درماندگی چه بیماری چه فقر و مانند آن به خدا پناه میبرد که در آیه 33 فرمود: وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ بر اساس همان فطرت که تتمّه بحث فطری است ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً.
ص: 701
اِخبار قرآن از واگرایی بعضی از افراد یا جامعه نجاتیافته از درماندگی
اینها, نه همه اینها, وقتی حالشان به جا آمد نعمت الهی دریافت کردند گروهی از آنها شرک میورزند پس بر اساس فطرت هر کس درمانده شد به خدا پناه میبرد و بر اساس قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (1) برخیها وقتی مشکلشان حل شد به حالت عادی برمیگردند إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ و اگر جامعه, جامعه آلوده به شرک و فرورفته در نسیان باشد مشمول آیه سورهٴ «عنکبوت» است که فریق نفرمود, فرمود: فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ در آنجا سخن از همه است در اینجا سخن از گروه است اینجا فرمود: إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ ولی در آیه 65 سورهٴ «عنکبوت» فرمود: فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ نه فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ پس دو مسئله است یک وقت یک عده مؤمن صالحاند یک عده کافر طالحاند اینها فرق میکنند آنها که کافر طالحاند بعد از اینکه مشکلشان حل شد إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ و اما اگر صدر و ساقه جامعه آلوده شد إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ نه إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ این یک مطلب.
ناامیدی از رحمت الهی ثمره سرگردانی انسانهای دور از توحید
مطلب دیگر در آیه 36 همین سورهٴ «روم» فرمود افراد شناور, افراد سرگردان که «اتباع کلّ ناعق» هستند که «یَمیلون مع کلّ ریح», (2) اینها اگر مختصری فیض به آنها برسد خوشحالاند مقداری نگرانی دامنگیرشان بشود در اثر بدرفتاریشان ناامیدند این ناامید بودن در برابر آن سُرور, این حالت مقطعی برای انسانهای سرگردان است.
ص: 702
بررسی دوگونه تهدید بر فراموشکاران توحید بعد از نجات از درماندگی
فرمود شما حالا که وضعتان این است که در موقع فشار به خدا متوجه میشوید و در موقع رفاه خدا را فراموش میکنید هم با امر غایب هم با امر حاضر اینها را تهدید کرد فرمود: لِیَکْفُرُوا بِمَا آتَیْنَاهُمْ اگر این «لام», «لام» عاقبت باشد نظیر فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً (1) یعنی پایان کار اینها کفر است ولی «لام», «لام» عاقبت نیست «لام» امر غایب است یعنی حالا که کفر میورزید کفرتان را ادامه بدهید چون فضا, فضای کفر است. لِیَکْفُرُوا امر غایب, فَتَمَتَّعُوا این امر حاضر.
تهدید بودن امر به ناسپاسی و بهرهجویی بر فراموشکاران توحید
در بحثهای قبل هم ما داشتیم که دستور تقوا در قرآن کریم برای افرادی است که قابل درماناند یعنی خدایی که فرمود: وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ این وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (2) را هم دارد دستور تقوا یعنی پرهیز برای آن بیماری است که قابل درمان باشد در ادبیات پزشکی هم این حرف هست یعنی وقتی طبیبی ببیند این بیمار قابل درمان است میگوید این دارو را مصرف کن و از آن غذاها هم پرهیز کن دستور پرهیز میدهد چون قابل علاج است اما اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ گرفتار یک غدّه مُهلک باشد و اواخر عمرش را بگذراند طبیب دیگر به او دستور پرهیز غذایی نمیدهد نمیگوید فلان غذا را میل کن فلان غذا را میل نکن این میگوید شما پرهیز ندارید, وقتی طبیب گفت شما پرهیز ندارید یعنی کارتان از معالجه گذشت قرآن کریم با همین ادبیاتی که فرمود: وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ دو نحوه حرف دارد یک نحوه افراد تبهکاریاند که قابل درماناند به آنها دستور تقوا میدهد اتَّقَوْا, (3) فَلْیَتَّقُوا, (4) اتَّقِ (5) و مانند آن, یک عده هستند که سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ (6) قابل درمان نیستند به آنها میفرماید هر کاری خواستید بکنید این فَتَمَتَّعُوا که امر حاضر است این لِیَکْفُرُوا که امر غایب است نظیر همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» یعنی آیه چهل سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» است که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی آیَاتِنَا لَا یَخْفَوْنَ عَلَیْنَا أَفَمَن یُلْقَی فِی النَّارِ خَیْرٌ أَم مَن یَأْتِی آمِناً یَوْمَ الْقِیَامَةِ بعد خطاب میکند به این ملحدان میفرماید هر چه خواستید بکنید خب هر چه خواستید بکنید ـ معاذ الله ـ اباحهگری که نیست یعنی کار شما از دستور تقوا گذشت شما باور ندارید اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ به اینها دستور تقوا نمیدهد اگر طبیب بفهمد این مریض قابل علاج نیست میگوید شما پرهیز غذایی ندارید خدای سبحان به ملحدانی که به انبیا میگویند چه بگویید چه نگویید برای ما یکسان است به اینها میفرماید: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ هر کاری میخواهید بکنید, بکنید این تهدید است نه ترخیص ـ معاذ الله ـ اباحهگری نیست این تهدید است مثل اینکه کسی به انسان نافرمان بگوید تو هر کاری میخواهی بکن ولی من انتقامم را میگیرم. اینکه فرمود: لِیَکْفُرُوا امر غایب است فَتَمَتَّعُوا امر حاضر است آن امر غایب و این امر حاضر نظیر امر حاضر آیه چهل سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» در مقام تهدید است وگرنه آنها کفرشان بالفعل است نه اینکه عاقبتشان کافر باشند.
ص: 703
تبیین ادبی «لام» در لِیَکْفُروا و دلالت آن بر امر
این تفاوتهایی که در این دو آیه هست ناظر به این است که اگر فطرت محفوظ باشد در حال آسیب با انابه به طرف خدا برمیگردند اگر مسئله فطرت و آن فشار سخت نباشد حالت عادی باشد انسانهای شناور و سرگردان که «اتباع کل ناعق» هستند «یَمیلون مع کل ریح» هستند اینها به اندک نشاطی خوشحالاند و به اندک آسیبی ناامید. فرمود: لِیَکْفُرُوا بِمَا آتَیْنَاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ هم آن امر غایب هم این امر حاضر این نشان میدهد که در مقام تهدید است.
حجت طلبی از مشرکان بعد از اقامه براهین بر توحید
بعد به دنبال مسائل قبلی که مسئله توحید است برمیگردند میفرمایند ما برهان اقامه کردیم که خدایی هست و واحد است و شریکبردار نیست آن برهان را با تمثیل, تبیین کردیم یعنی در آیه ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً تبیین کردیم تا مسئله توحید برای شما حل بشود یعنی در همین سورهٴ «روم» آیه 28 اما شما که شرک میورزید دلیل بیاورید یا عقلی یا نقلی, دلیل را حجّت میگویند برای اینکه «به یَحتجّ أحدهما علی الآخر» که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت فرمود ما انبیا فرستادیم لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ فرمود ما اگر انبیا نمیفرستادیم کتاب و صحف آسمانی نمیفرستادیم در قیامت مردم علیه خدا احتجاج میکردند به خدا عرض میکردند خدایا تو که میدانستی ما بعد از مرگ چنین جایی میآییم ما که باخبر نبودیم بعد از مرگ چه خبر است خب تو میخواستی راهنما بفرستی در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «نساء» دارد که ما انبیا فرستادیم رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (1) آنجا هم روشن شد که این بَعْدَ که ظرف است مفهوم ندارد ولی چون در مقام تحدید است مفهوم را میرساند یعنی بعد از رسل دیگر حجت نیست قبل از رسل حجت هست اگر خدا پیامبر نمیفرستاد مردم در قیامت علیه خدا احتجاج میکردند میگفتند ما که نمیدانستیم بعد از مرگ به چنین جایی میخواهیم بیاییم تو که میخواستی ما را اینجا بیاوری چرا راهنما نفرستادی چرا رهتوشه بیان نکردی لذا فرمود ما انبیا فرستادیم. از آن آیه استفاده شد عقل در عین حال که لازم است یقیناً کافی نیست خود عقل میگوید من محتاج به راهنما هستم [اگر برای اینها راه عذر و احتجاج بسته نبود] اینها طبق عقل احتجاج میکنند خود عقل میگوید وقتی مسافری به جایی میرود و از آنجا خبر ندارد کسی که او را به سفر آورده باید همراه او راهنما بیاورد.
ص: 704
1) (11) . سورهٴ نساء, آیهٴ 165.
طولی بودن دعوت رسول و اولیالأمر دالّ بر عدم شرک
پرسش: این أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ (1) دلیل بر شرک نمیشود؟
پاسخ: نه دیگر چون رسول همان حرف خدا را دارد میگوید. میبینید گاهی تثنیه است گاهی جمع است ولی ضمیر مفرد است در سورهٴ مبارکهٴ «انفال» دارد که اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ (2) نه «دَعَواکم» تثنیه دیگر نیست پیامبر دعوتش ابلاغ دعوت خداست اینطور نیست که خدای سبحان یک دعوت داشته باشد پیامبر یک دعوت داشته باشد اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ نه «دعواکم».
پرسش: درباره أُولِی الْأَمْرِ؟ (3)
پاسخ: آن هم همینطور است چون أُولِی الْأَمْرِ هم طبق دستور رسول خدا و رسول خدا هم طبق دستور ذات اقدس الهی دستور میدهند مَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ (4) فلان, اطاعت از رسول به فرمان خداست رسول یا حکم ولایی دارد که به امر خداست یا ابلاغ پیام خدا اگر مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی (5) بنابراین کلام الله را دارد ابلاغ میکند.
معنای «سلطان» در آیه و دلیل عقلی و نقلی بر نفی آن از مشرکان در شرکورزی
فرمود ما حرفمان را بیان کردیم با برهان بیان کردیم با تمثیل بیان کردیم به شما عقل دادیم که بفهمید بدون وحی و نبوّت کار پیش نمیرود و وحی, ضروری است بعد فرمود حالا حرفتان چیست أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمَا کَانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ شما سلطان دارید حجّت را حجّت میگویند برای اینکه هر کدام از این طرفین به وسیله این احتجاج میکنند و پیروز میشوند حجت را دلیل میگویند چون راهنماست حجت را سلطان میگویند چون مسلّط بر وهم و خیال است و مسلّط بر مغالطه است بر هر اندیشهٴ مادون عقل سلطه دارد از این جهت میگویند سلطان فرمود ما از درونِ شما سلطانِ عقلی فرستادیم, ندارید, سلطان نقلی فرستادیم حجتی از کتاب آسمانی ندارید پس شما سلطان ندارید پس چرا شرک میورزید و برای خدا سبحان شریک قائلید أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً این جامع بین عقل و نقل است مشابه این قبلاً هم بحث شد و از آیات سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» هم کمک گرفته شد سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» آیه چهار این است قُلْ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ شما غیر خدا را هم میخوانید الله را به عنوان مدبّر کل قبول دارید اما آنچه به آنها پناهنده میشوید و از آنها رفع نیاز میکنید ارباب متفرّقون است این بتها و اصنام یا آن ملائکه و قدّیسین بشر که مورد تقدیس عبادی شما هستند دلیل عقلی دارید دلیل نقلی دارید یکی از اینها را اقامه کنید قُلْ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ .
ص: 705
دلیل عقلی بر نفی صلاحیت از پرستش خدایان ساختگی
شما که برای اینها احترام عبادی قائلید احترام ربوبی قائلید اینها باید یکی از این کارها را کرده باشند: یا خالق باشند که نیستند یا شریک خالق باشند که نیستند یا دستیار و کمک خالق باشند که نیستند اینها بیکاره هستند خب چرا بیکاره ها را میپرستید فرمود اینها که شما میپرستید برای اینها حرمت ربوبی قائلید اینها چه کارهاند أَرُونِیَ یعنی «أخبرونی» مَاذَا خَلقُوا مِنَ الأرْضِ اینها چه کار کردند چیزی را در زمین برای شما آفریدند حالا ما کاری به آسمان نداریم یک موجود زمینی را این بتها خلق کردند نه, أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ در زمین که کاری نکردند شریک خدایند ـ معاذ الله ـ در کارهای آسمانی آن هم که دلیل ندارید آن هم که برهان بر خلافش است. این حرفها را برهان عقلی که ندارید برای اینکه اگر اینها خالق باشند یا شریک خالق باشند یا دستیار خالق باشند قابل تقدیس و تکریم ربوبیاند هیچ کدام از اینها نیستند یعنی مطابق قیاس استثنایی اینچنین میشود که اگر اینها ربّ باشند استحقاق ربوبیت و تکریم ربوبی داشته باشند (این مقدم), یا برای خالقیت آنهاست یا برای مشارکت در خلقت است یا برای مظاهرت و دستیاری است «والتالی بأسره محال فالمقدم مثله» این قیاس استثنایی. خب حالا یک بی کار را چرا شما میپرستید به عنوان ربّ قرار میدهید این دلیل عقلی, اگر دلیل نقلی است خب ما این همه صحف برای انبیا فرستادیم در یکی از این کتابها شما بیاورید که شرک حق است ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا این میشود دلیل نقلی یا آثار علمی بیاورید یا آثار عقلی بیاورید یا آثار نقلی بیاورید هیچ چیزی نیست.
ص: 706
استدلال قرآنی بر نفی صلاحیت از ارباب متفرّق در پناهندگی و پرستش
در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» این را بازتر کرده در آنجا فرمود اینها کسانی را عبادت میکنند و میپرستند که هیچ کاری اینها انجام ندادند نه بالاستقلال نه بالمشارکه نه بالمظاهره آیه 22 سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» این است قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ غیر خدا کاری از او ساخته نیست هیچ کدام از این سه کار یاد شده لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ یک ذرّه در اختیار اینها نیست که اینها خلق کرده باشند و مالک آنها باشند (یک) وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ یک ذرّه را بالاستقلال مالک نیستند در یک ذرّه بالمشارکه سهیم نیستند (دو) وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ در یک ذرّه ظَهیر و دستیار و پشتوان و پشتیبان خدا هم نیستند (سه) خب بی کارهاند اینها هم مثل شما هستند. کلّ نظام را ذات اقدس الهی آفرید و اداره میکند غیر خدا هیچ کاره است اگر غیر خدا هیچ کاره است خب شما چرا به غیر خدا پناهنده میشوید غیر خدا را چرا میپرستید این تفصیل آیه 22 سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» با آن روشمندی آیه چهار سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» تبیین میکند که دلیل یا عقلی است یا نقلی, عقلی هم یا تجریدی است یا حسّی و تجربی شما نه دلیل تجربی دارید نه دلیل تجریدی دارید نه دلیل نقلی دارید که اثبات کنید آنها بالاستقلال ذرّهای را مالکاند یا در ذرّهای شریکاند یا در ذرّهای ظهیر و پشتوان و پشتیباناند هیچ کارهاند خب اگر هیچ کارهاند چرا اینها را میپرستید؟! ما سلطان نفرستادیم نه سلطان عقلی نه سلطان نقلی بلکه براهین، بر خلاف این توهمات شماست فرمود: أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ اگر کلام به معنای هدایت و راهنمایی باشد اِسناد تکلّم به سلطان, حقیقت است اما اگر تکلّم، منظور لفظی باشد اِسناد تکلّم به سلطان مجاز است اینکه ما میگوییم این دلیل، گویاست این حالا یا مجاز شهرت یافته است یا حقیقت است فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمَا کَانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ بعد وضع اینها را باز دوباره بررسی میکند.
ص: 707
تبیین «الناس عبید الدنیا» و لَعِقانه زندگی کردن اکثری مردم
یک بیان نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) دارد این از غرر بیان آن حضرت است البته همه فرمایشاتشان از قرآن کریم است وجود مبارک سیدالشهداء فرمود: «إنّ الناس عَبید الدنیا» البته ناس یعنی اکثری مردم, کسانی که با معارف قرآن و عترت آشنا نیستند «إنّ الناس عَبید الدنیا و الدین لَعق علی ألسنتهم» اکثری مردم گرفتار دنیایند همین است که وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهَا وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ إِذَا هُمْ یَقْنَطُونَ اینها دین دارند از دین دم میزنند حرف دین را به میان میآورند ولی دین اینها لَعِقانه و لعوقانه است لَعق و لعوق آن است که قبلاً چیزی بود که کودکان میجویدند مختصری طراوت داشت وقتی پلاسیده میشد تُف میکردند آن را میانداختند میگفتند مَستکی الآن میگویند آدامس, دین بسیاری از مردم آدامسی است یعنی در فضای دهن میگردانند «یحوطونه ما دَرَّت معائشهم فاذا مُحصّوا بالبلاء قلّ الدیّانون» (1) این دینِ آدامسی همین است مادامی که به سود آنهاست میپذیرند مادامی که از آن استفاده مادی نمیبرند رها میکنند «فاذا مُحصّوا بالبلاء قلّ الدیّانون» این را در دهن میگردانند مادامی که در کام اینها شیرین باشد «یحوطونه ما دَرَّت معائشهم فاذا مُحصّوا بالبلاء قلّ الدیّانون».
دوری از زندگی لَعوقانه سرّ دستور به علمآموزی تا آخرین نفس
اینکه گفتند شما نفس میکشید با علم نفس بکشید برای این است که اگر بخواهید با جامعه لعوقانه زندگی کنید باید خون دل بخورید بخواهید خودتان به سر ببرید همینطور سرگردانید این است که گفتند انسان تا نفس میکشد باید در صدد تحصیل علم باشد همین است فرمود: وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً اینها کاری نکردند که ما به اینها رحمت بدهیم نفرمود: «بما قدّمت أیدیهم» در اثر کار خوب آنها نه خیر, «مِنَتک ابتداء» (2) این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه است خدایا تمام بخششهای تو ابتدایی است نه اینکه ما کاری کردیم سابقهای داریم استحقاقی داریم طلبی داریم «مِنتک ابتداء» تمام منّتها و نعمتهای تو ابتدایی است اما کیفرهای تو آنجایی که عفو کردی تخفیف دادی که کردی آنجایی هم که عفو نکردی بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ است لذا فرمود: وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ اما آن فرح و برکت اینچنین نیست که «بما قدّمت أیدیهم» باشد آن منّتها ابتدایی است إِذَا هُمْ یَقْنَطُونَ.
ص: 708
توبیخ عدم ثبات انسان در نشاط و ناامیدی و کسب آن با عمل صالح
بعد میفرماید چرا این تُندرویتان, کُندرویتان, خوشحالیتان, ناامیدیتان تنظیم شده نیست شما باید کسانی باشید که در سرّاء و ضرّاء ثابت باشید شما ایمانی داشته باشید که شجره و نهال دین شماست (یک) با عمل صالح این ایمان را تثبیت کنید که بار بدهد میوه بدهد که أُکُلُهَا دَائِمٌ (1) (دو) آن وقت در سرّاء و ضرّاء ثابت هستید (سه) این تَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ (2) که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت برابر یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَةِ (3) است در آیات دیگر هم داریم که وَلَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مَا یُوعَظُونَ بِهِ لَکَانَ خَیْراً لَهُمْ وَأَشَدَّ تَثْبِیتاً (4) این عمل صالح مثل برگ درخت است که درخت از راه برگ نفس میکشد که اگر این برگها را قطع بکنند راه نفس او بسته است این نفسهای تازه که از راه برگ نصیب درخت میشود ریشهاش عمیقتر میشود عمل صالح این است انسان را تثبیت میکند یعنی اگر کسی خیری انجام داد مثل آن است که یک ظرف آب پای نهال خودش بریزد فرمود این تثبیت است وقتی اینچنین شد در سرّاء و ضرّاء ثابت است اینها ثابت قدماند اگر نشد وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ ما عذابی بر او تحمیل نکردیم در جریان رحمت به صورت متکلّم معالغیر به خود اسناد داد فرمود: وَإِذَا أَذَقْنَا ما چشاندیم اما در مورد رنج و دشواری نفرمود «إذا أصَبْناهم» فرمود: وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ اگر سیّئهای برسد آن هم بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ اینها یَقْنَطُونَ پس معلوم میشود که ثابت نیستند و منشأ تزلزل اینها هم این است که عمل صالح انجام ندادند که تَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ بشود تا یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا شامل حالشان بشود یا وَلَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مَا یُوعَظُونَ بِهِ لَکَانَ خَیْراً لَهُمْ وَأَشَدَّ تَثْبِیتاً بشود.
ص: 709
عدم تلازم بین عمل سوء با تثبیت شیطنت در انسان
پرسش: جناب استاد ببخشید عمل سوء هم باعث تثبیت شیطنت در شخص میشود؟
پاسخ: آن دیگر تثبیت نیست این مثل درختی است که بیریشه است در همان آیه مبارکه که فرمود: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ (1) در کنار آن فرمود: وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الْأَرْضِ (2) این روی زمین جثّه گرفته این ریشه ندارد اگر ریشه میداشت دلِ زمین باید آن را قبول میکرد این کجا ریشه دارد این مقداری طوفان خاکی و شنی برداشته این بالا آمده حالا در بحث ربا بیان میشود که ربا این برجستگی چه برجستگیای است فرمود این جثّهاش روی خاک است این ریشه ندارد شما یک فشار بدهید میافتد مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الْأَرْضِ بر خلاف کلمه طیّبه که کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ این شجره خبیثه کجا میخواهد ثابت باشد زمین که آن را قبول نمیکند دریا لاشه را قبول نمیکند به ساحل میاندازد کدام دریاست که لاشه را قبول کرده زمین, شجره خبیثه را قبول نمیکند نفرمود «کشجرة خبیثة أصلها ثابت» آن اصلی ندارد بنابراین این خیال میکند که ثابت است با اندک بادی برمیگردد برای اینکه در همان سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» بود که وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ (3) فرمود خیلیها بودند ده برابر اینها سرمایه داشتند ما بساط اینها را برچیدیم.
ص: 710
مطابق مشیئت الهی بودن بسط یا ضیق رزق انسان
اینکه فرمود: أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ یعنی کار به قدری شفاف است که یا به رأی عقلیتان باید توجه کنید یا به رؤیت شهودیتان, اگر حکیمانه نبود و اگر عارفانه نبود لااقل بر اساس حس و تجربه باید تشخیص بدهید کار به دست دیگری است خیلی از موارد است که دو نفر در کنار هم مغازه دارند ارحام هم هستند برادر هم هستند اما مشتریها به یک سَمت میآیند به سمت دیگر نمیآیند این بسط رزق یا تضییق رزق به دست دیگری است اینها البته آزمون است فرمود: یَبْسُطُ الرِّزْقَ روزیِ فراوان میدهد لِمَن یَشَاءُ.
آزمون بودن فقر و ثروت در فرهنگ توحیدی
البته به عنوان آزمون است وَیَقْدِرُ این قَدَرَ, یَقْدِرُ غیر از قَدَرَ, یَقدُر است قَدَرَ, یَقدُر به معنای قدرت است قَدَرَ, یَقْدِرُ به معنای ضیّق یُضیّق است وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ (1) یعنی گمان کرد ما به او فشار نمیآوریم «لن نضیّق» نه ـ معاذ الله ـ «لن نقدُرَ» این یَقْدِرُ یعنی فشار میآورد إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ اگر کسی اهل ایمان باشد مبتلا به آن شرک نباشد معلوم میشود همه اینها آزمون است در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» هم شواهدش بازگو شد که ما برای هیچ کسی سفره کرامت پهن نکردیم کرامت فقط در قیامت است و در دنیا برای انبیا و اولیا و مؤمنان و امثال ذلک است این نعمتهای مادی که میدهیم همهاش آزمون است برخیها خیال میکنند وقتی که انسان وضع مالیاش خوب شد از کرامت الهی برخوردار است فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ٭ کَلاَّ (2) خیال میکنند که ما آنها که وضع مالیشان خوب است را گرامی داشتیم نه خیر, برخیها را به ثروت مبتلا کردیم برخیها را به فقر مبتلا کردیم هر دو ابتلاست الآن که ما بحمدالله به عنوان انسان سالم در این مسجد نشستهایم مبتلا به سلامتیم آنهایی که ـ خدا شفایشان بدهد ـ در بیمارستان هستند مبتلا به مرضاند هم سلامتِ ما ابتلاست یعنی آزمون است هم بیماری آنها ابتلاست یعنی آزمون است فرمود ما دو ابتلا و دو کلاس امتحان داریم فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ, کَلَّا این نیست وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ, کَلَّا این نیست ما داریم امتحان میکنیم خب اگر بسط و قبض برابر آزمون است نه بسط خوشحالی دارد نه قبض نگرانی دارد هر دو امتحان است.
ص: 711
تفسیر فَآتِ ذَا الْقُرْبَی... و بیان مکّی یا مدنی بودن آن
بعد میفرماید حالا که اینچنین است سهم ذیالقربی را بده سهم مساکین را بده سهم ابنالسبیل را بده. این آیه اگر در مدینه نازل شده باشد چون مستحضرید برخی از سوَر مکّیاند که آیات مدنی هم به دستور حضرت در آنجا درج شده است اگر این آیه در مدینه نازل شده باشد منظور از ذیالقربی همان قُربای وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است ناظر به خمس است و مسئله انفال و امثال ذلک و اما اگر در مکه نازل شده باشد این مطلق قرباست چه اینکه منظور از این ایتاء هم زکات نیست چون زکات در مدینه نازل شد نه در مکه. فرمود: فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ اگر در مدینه نازل شده باشد مربوط به زکات باشد زکات هشت مصرف دارد که إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ ابنالسبیل است, فی سبیل الله است, غارمین است, فی الرقاب است, مؤلفة قلوبهم است و مانند آن, (1)
سرّ بیان سه مورد از مصارف هشتگانه زکات در آیه
اما ذکر این سه گروه بالاختصاص برای نیازمندی اینهاست چون در بعضی از موارد نیازمندی شرط نیست اگر کسی زکات را خواست به کسی که پژوهشگر و محقّق است و دارد تحقیق دینی میکند بدهد این دیگر فقر شرط نیست, چون این فی سبیل الله است بخواهد به مسجد بدهد حسینیه بدهد به مجاهدان بدهد آنجا فقر شرط نیست اگر مصرفش فقیر و مسکین بود بله آنجا فقر شرط است ولی اگر شخصیت حقوقی بود دیگر فقر شرط نیست غارمین, فقر شرط است فی الرقاب فقر شرط است و مانند آن اما مؤلفة قلوبهم فقر شرط نیست فی سبیل الله فقر شرط نیست کسی میخواهد برود جبهه وضع مالیاش هم خوب است شما یک اتومبیل به او بدهید که او کار جبهه را انجام بدهد خودش هم متمکّن است میتواند فراهم بکند ولی شما از باب زکات این کار را میتوانید بکنید کسی دارد محقّقانه کتابی مینویسد شما وسیلهای برای او تهیه میکنید از باب زکات که این کتاب را عمیقاً بنویسد وضع مالیاش هم خوب است میتواند خودش هم تأمین بکند اینچنین نیست که حالا فی سبیل الله شد فقر لازم باشد نظیر وجوهات شرعی که فقر شرط نیست اما در جریان زکات اگر مورد مصرف, فقیر و مسکین و امثال ذلک باشند البته فقر شرط است اگر این آیه در مدینه نازل شده باشد مصارف هشتگانه را سورهٴ مبارکهٴ «توبه» بیان کرده اینجا سه مصرف بیان شده برای شدّت نیاز اینها و اگر در مکه نازل شده باشد که کلّ سوره در مکه است خب این زکات استحبابی است که زکات مستحب در مکه مطرح بود, این مربوط به مسائل مالی است. فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ ذلِکَ خَیْرٌ.
ص: 712
1) (28) . سورهٴ توبه, آیهٴ 60.
تفاوت رسیدگی به نیازمندان در فرهنگ توحیدی با الحادی
اما لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ شما این کار را بکنید لوجه الله یک وقت است انسان برای عاطفه این کار را میکند این رسیدگی به نیازمندان در کشورهای کفر و شرک هم هست اینطور نیست که حالا حمایت از فقرا را فقط ما به عنوان کمیته امداد داشته باشیم کمیته امداد ما الهی است یعنی قربة الی الله است اما حمایت از فقرا و واماندگان در کشورهای کمونیستی در کشورهای الحادی کشورهای شرک هست هیچ کشوری نیست که به واماندهها کمک نکند اما آنها کمکشان عاطفی است نه الهی فرمود اگر میخواهید به جایی برسید این مالی که میدهید قربة الی الله باشد نه برای اینکه دلتان سوخته خب این دلسوزی در حیوانات هم هست این را نمیگویند صدقه, صدقه یعنی کاری که باعث تصدیق ایمان است نشان میدهد که این شخص مؤمن است صداقتِ ایمان او در صدقه ظهور میکند یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ اما اگر این کار را نکردید البته گرفتار عذاب نمیشوید اما بهرهای نمیبرید حالا میماند مسئله ربا که ربا در مکه به چه معناست در مدینه به چه معناست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهَا وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ إِذَا هُمْ یَقْنَطُونَ (36 أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (37) فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِّلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (38) وَمَا آتَیْتُم مِن رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوَالِ النَّاسِ فَلاَ یَرْبُوا عِندَ اللَّهِ وَما آتَیْتُم مِن زَکَاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ (39) اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ هَلْ مِن شُرَکَائِکُم مَّن یَفْعَلُ مِن ذلِکُم مِن شَیْءٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ (40)) ص: 713
سازگاری زندگی توحیدی با فطرت انسان
در این سورهٴ مبارکهٴ «روم» بعد از بیان آیات توحید و وحی و نبوّت و بیان فطرت انسان که خدای سبحان هویّت انسان را مطابق با آنچه حقیقت خارج است ساخت آنگاه دستور داد که از فطرتتان حمایت کنید و هویّتتان را به سمت آفریدگارتان متوجه کنید این دین, تحمیلی بر شما نیست احکام شریعت کلفتی بر شما نیست بلکه شرافت شماست چه اینکه مرحوم ابن طاووس روز تکلیف را روز تشریف دانستند.
تبیین واژه «مَسّ» و دلالت آن بر بیثباتی در زندگی غیر توحیدی
فرمودند آنها که در مسیر فطرت نیستند به اندک چیزی برمیگردند اگر کمترین ضرری به آنها برسد اینها به طرف خدا حرکت میکنند و اگر کمترین راه نشاطی و نجاتی به روی اینها باز بشود اینها به همان شرک قبلی برمیگردند در آیه 33 که فرمود: وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ تنها المیزان نیست که مسّ را به برخورد اندک معنا کردند (1) بلکه برخی از مفسّران عرب هم گفتند مسّ به معنای برخورد اندک است چون مسّ گاهی در قبال احاطه است گاهی در قبال غَشیه است که فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ آنجا که فرا میگیرد و فرو میبرد میگویند غشیه و غشوه آنجا که باز فرا میگیرد و فرو میبرد میشود احاطه آنجا که به اندک برخورد است میگویند مسّ, تماس گرفتن همین است منافاتی با آن ندارد اینطور نیست که اگر یک جا احاطه بود یا غشیه بود مسّ نباشد و اما از مس نمیشود عنوان فراگیری و فرو بردن را استفاده کرد; این در قبال همان غَشیه است چه اینکه ذوق که فرمود: إِذَا أَذَاقَهُم در قبال اکل و شرب است ما یک چشیدن داریم یک نوشیدن داریم یک خوردن, چشیدن در قبال نوشیدن و خوردن است ذوق همان چشیدن است چشیدن اندک غیر از نوشیدن سیراب شدن یا اکلِ سیر شدن است یعنی این گروه کسانیاند که به اندک حادثهای عوض میشوند وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ اینها به اندک چیزی برمیگردند.
ص: 714
1) (1) . المیزان, ج16, ص182.
آگاهی مؤمن از آزمون و آیت بودن قبض و بسط در زندگی
بعد فرمود اگر گاهی در اثر سیّئه اینها به اینها فشار وارد میشود یا در اثر سِعه رحمت ما چیزی نصیب اینها میشود هر دو صِبغه آزمون دارد صبغه امتحان دارد یک جا برای صبر است یک جا برای شکر است پاداش و کیفر در آخرت است آنچه در دنیا نصیب انسان میشود از قبض و بسط الهی هر دو صبغه آزمون دارد فرمود کسی که مؤمن باشد میداند این آیات الهی است.
اسناد کلمه «حق» به «ذا القربی» دال بر اهتمام نه اختصاص
بعد رسیدیم به مسئله فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ قبل از اینکه مسکین و ابن سبیل را بفرماید کلمه حق را به ذَا الْقُرْبَی اسناد داد فرمود: فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ این نه برای آن است که فقط ذاالقربی حق دارند, مسکین و ابن سبیل حق ندارند, بلکه از قرینه میتوان استفاده کرد که «فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ حقّه وابن السبیل حقّه» منتها ذکر حق بعد از ذَا الْقُرْبَی برای اهتمام است نه برای اختصاص زیرا این آیه اگر ناظر به مسئله خمس باشد که در سورهٴ مبارکهٴ «انفال» هست که وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ آنجا سخن از مسکین و ابن سبیل است اگر خمس باشد همانطوری که سخن از ذبیالقربی است اگر منظور زکات باشد که در سورهٴ «توبه» است إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ وَالْعَامِلِینَ عَلَیْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِی الرِّقَابِ وَالْغَارِمِینَ وَفِی سَبِیلِ اللّهِ وَابْنِ السَّبِیلِ در مصارف هشتگانه سخن از مسکین و ابن سبیل هم است پس اینطور نیست که ذیالقربی حق داشته باشند ولی مسکین و ابنالسبیل حق نداشته باشند ذکر حَقَّهُ بعد از ذَا الْقُرْبَی برای اهتمام است و نه برای اختصاص.
ص: 715
تقویت قول به اختصاص نزد محقق طوسی(رحمه الله) و تأیید آن با روایت اهدای فدک
مطلبی را مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان ذکر فرمود بعد امینالاسلام(رضوان الله علیه) در مجمعالبیان ذکر فرمود (1) طبق روایتی که از وجود مبارک امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) رسیده است وقتی این آیه نازل شد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فدک را به صدیقه کبرا(سلام الله علیها) داده است فرمایش مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که برخیها خواستند بگویند این فَآتِ ذَا الْقُرْبَی مطلق است اعمّ از ذا القربای رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و دیگران و قول دیگر آن است که مخصوص حضرت است و این قول, مقدم است بر آن قولی که میگوید عام است و این اختصاص, مشهور است و از دو امام(علیهما السلام) هم رسیده است که وقتی فَآتِ ذَا الْقُرْبَی نازل شد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فدک را به حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) عطا کرده است (2) «فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِین حقّه وَابْنَ السَّبِیلِ حقّه» که آن حقّ اول قرینه است برای اینکه اینها هم حقوقی دارند ذلِکَ خَیْرٌ لِّلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ آن کسی که وجه خدا را قُرب الهی را میطلبد خیر او در این است که حقوق مستحقّان را عطا کند و اینها هستند که به فلاح میرسند و مفلح دنیا و آخرتاند.
پرسش:... پاسخ: ایتای حق, لله که باشد این خیر است برای افراد و باعث فلاح آنهاست.
ص: 716
تقسیم ربا به حلال و حرام و توضیح آن
بعد فرمود: وَمَا آتَیْتُم مِن رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوَالِ النَّاسِ روایتی که مرحوم کلینی نقل کرده است فرمود ربا دو قسم است یک ربای حلال داریم یک ربای حرام, ربای حلال آن است که کسی حالا از سفر برگشته یا ساختمان ساخته یا عروسی کرده انسان یک چشمروشنی یا هدیهای برایش میفرستد که او هم جبران بکند در سفر بعد یا ساختمان بعد یا نوزاد بعد یک چشمروشنی بیشتری برایش بفرستد این حرام نیست لکن فیض و فوز و ثواب خاص را که باید داشته باشد ندارد اما آن ربای حرام مشخص است که انسان مالی را قرض بدهد و اضافه بگیرد (1) در مسئله قرض, مطلق اضافه میشود ربا, در مسئله بیع در خصوص مَکیل و موزن میشود ربا.
توصیه روایات به قصد تقرّب نمودن در دادن هدایا
این روایتی که مرحوم کلینی نقل کرده است خیلی آموزنده است انسان اگر واقعاً دوستش از سفر برگشت یا یکی از ارحامش ازدواجی کرده است یا خدا به او فرزندی داد بهترین راه این است که اگر هدیهای میدهد چشمروشنی میدهد قربة الی الله باشد خب آن شخص مسلمان است از سفر برگشت یا خانهای ساخت انسان قربة الی الله چیزی به او عطا بکند هم افزایش مال را دارد هم سعادت آخرت را دارد هم قرب الی الله را در دنیا تأمین میکند.
تبیین رشدآور نبودن ربا و سودآوری عمل خیر با تشبیه آن به رَبْوه
ص: 717
1) (4) . الکافی, ج5, ص145 و 146.
فرمود: وَمَا آتَیْتُم مِن رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوَالِ النَّاسِ فَلاَ یَرْبُوا عِندَ اللَّهِ اگر ربای مصطلح باشد معنایش این است که چیزی را که انسان قرض میدهد به عنوان ربا آن گیرنده که مالک نمیشود و شمای ربادهنده هم ثواب نمیبرید شما مال دادید که مال او افزوده بشود او که مالک نمیشود شما هم که گرفتار عذاب خواهید بود رَبْوَه یعنی جای برجسته اگر زمینی مسطّح باشد بخشی از آن برجستگی داشته باشد تپّهای داشته باشد به آن میگویند رَبْوه اگر در این ربوه در این برجستگی, پارکی, باغی باشد این بیش از جای دیگر رشد میکند برای اینکه بیشترین آفتاب برای اوست و بیشترین بارش هم برای اوست اگر باغی در جای برجستهای باشد که خود آن برای دیگران سایه ایجاد میکند ولی زمینی برای او سایه ایجاد نمیکند و هر بارانی که از بالا بیاید اول آن میگیرد و سیراب میشود و اگر اضافه آمد به دامنهاش میریزد این را میگویند خیلی رشد میکند در قرآن کریم از چنین جایی به عنوان رَبْوه یاد کرده است یعنی زمین برجسته که این خوب رشد میکند آیه 265 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که قبلاً گذشت این بود فرمود: وَمَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَتَثْبِیتَاً مِن أنْفُسِهِم که انفاق واقعاً موقعیّت خود انسان را ثابت میکند دیگر نمیگذارد انسان در حوادث بلغزد وَتَثْبِیتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ یک وقت است باغی است در وادی یعنی در درّه خب آفتاب کمتر میگیرد این رشد چندانی ندارد و یک وقت است که نه, در زمین صاف است آن یک رشد متوسط دارد برای اینکه این زمین در دامنه کوه است بخشی از روز آفتاب به آن نمیرسد اما اگر در جایی باشد که ربْوه باشد برجسته باشد صبح تا غروب آفتاب دارد باران هم که بیاید اول آن میگیرد و اگر اضافه آمد به دامنهاش میریزد لذا فرمود: کَمَثَلِ جَنَّةٍ که این به ربْوه باشد یعنی در جای برجسته باشد أَصَابَهَا وَابِلٌ باران فراوانی هم به آن برسد چنین باغی فَآتَتْ أُکُلَهَا ضِعْفَیْنِ و اگر باران فراوان به نام وابل به آن نرسید لااقل باران اندک به آن میرسد فَإِن لَمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ یعنی باران فراوان رگبار فَطَلٌّ یعنی بارانِ کم لااقل به آن میرسد فرمود این خاصیّت چنین عمل خیر است غرض اینکه ربْوه چنین جای برجستهای را میگویند.
ص: 718
فاقد نموّ بودن رباخواری و تشبیه حرکت رباخوار به جنزدگان
ربا در اسلام نه نموّ است و نه چاقی الآن مستحضرید که مسئله ربا به عنوان یک فنّ پیچیده اقتصادی است و این هوش حساب میشود و این خردمندی حساب میشود و بانکهای جهان هم بر اساس این ربا دارد میگردد خب خیلی فرق است بین کسی که این ربا را هوش اقتصادی بداند و قرآن کریم این را جنون بداند اگر ـ خدای ناکرده ـ نظامی بخواهد با ربا پیش برود وقتی قرآن با آن موافق نیست موفقیّتش بسیار بعید است فرمود اینها که ربا میخورند مثل کسی است که مخبّط باشد و قیام و قعودش مخبّطانه است در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 275 این بود الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ قیام در قبال قعود نیست; یعنی مقاومت او, ایستادگی او ایستادگی جنونآمیز است در قیامت هم همینطور است وقتی از قبر برمیخیزد همینطور است لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ این مخبّط است دیوانه است جنزده است دیوانه یعنی دیوزده .
تشریح ماهیت وجودی جن و علت تشبیه رباخواران به جنزدگان
جن موجودی است مثل انسان, مسلمان دارند کافر دارند منافق دارند موذی دارند غیر موذی دارند, گاهی ممکن است بعضی از بیماریها را انسان دیوانگی خطاب بکند ولی خب نه, آنها یک وجود واقعی هستند گاهی هم برخورد میکنند.
پرسش: شیعه و سنّی هم دارند؟
پاسخ: سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی از بعضی از بزرگان نقل کردند آنها که با جِنّه نه اجنّه, اجنّه جمع جَنین است نه جمع جِن, أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ یعنی همه شما جنین بودید جمع جِن, جِنّه است ایشان میفرمودند آنها که با این گروه ارتباط داشتند میگویند اینها میگویند ما اهل سنّت نداریم اینها چون عمر طولانی میکنند میگویند بعضی از ماها کسانی هستند که زمان غدیر را درک کردند چون آن زمان غدیر را درک کردند در ماها کسی سنّی نیست به هر تقدیر اینها این طورند خب یک سلیمان پیغمبر(علیه الصلاة و علیه السلام) میخواهد تا آنها را استخدام کند به فرمان الهی از آنها کار بگیرد غوص در دریا را به آنها ارجاع بدهد که یَغُوصُونَ لَهُ باشد فرمان حضرت را گوش بدهند و مانند آن به هر تقدیر اینها یک موجود خارجی هستند مسلمان دارند کافر دارند منافق دارند گاهی موذیاند, مبادا کسی هر بیماری را خیال جنزدگی بکند آن یک حساب خاصّ خودش را دارد.
ص: 719
ظهور جنون رباخواران در برزخ و قیامت
اگر کسی جنزده باشد کار او عاقلانه نیست رباخوار, رباگیر, بانک ربوی که معاملات ربوی رد و بدل میکنند اگر جنون اینها در دنیا ظاهر نشود عندالقیام مِن القبر در برزخ یا قیامت ظاهر خواهد شد فرمود: الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَا در حالی که وَأَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا فَمَن جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِن رَبِّهِ فَانْتَهَی فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَی اللّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ.
پایمال شدن دیون ربوی توسط رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
آن رباهایی که قبل از اسلام بود اگر اسلام آوردند بر اساس قانون جب که «الاسلام یَجبّ ما قبله» (1) مورد عفو است و اگر بعداً دوباره مبتلا شدند کیفر خواهند دید وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود تمام قرضهای ربوی اسناد ربوی, املاک ربوی که در جاهلیت بود باطل و مردود هستند, بعد فرمود اول ربایی را که من اسقاط میکنم و طلبها را از بین میبرم ربای عموی من عباس است (2) چون او هم در جاهلیت گرفتار ربا بود فرمود ربا را بالأخره باید به قرضالحسنه تبدیل کرد و این ربا باعث سقوط اقتصاد یک ملت است.
تشبیه چگونگی سقوط اقتصاد جامعه ربوی به هلال ماه و محاق آن
ص: 720
شما این ماه را میبینید اول ماه هلال است و محبوب هم است بعد در وسط ماه بدر است و نورافشانی میکند و درخشندگی دارد و چشمگیر است بعد آخرها به محاق میافتد آخر ماه یک باریکهای از آن هست این تا میرود خودش را نشان بدهد از زیر افق آفتاب در میآید آن محو خواهد شد این را میگویند محاق, میگویند ماه در محاق افتاده فرمود وضع رباخوار و بانکهای ربوی این است اول از ضعف شروع میکنند بعد وضع مالیشان خوب میشود مثل بدر میشود مثل ماه شب چهارده میشود همه به آنها نگاه میکنند بعد آخرهای عمر هم به محاق میافتند یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبَا, وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً.
تبیین نموّ نبودن فربهی رباخواران با تشبیه آن به ورم کردن اعضا
از نظر اقتصاد, مسئله ربا نه نموّ است نه ثِمن است بلکه وَرم است یک وقت است کسی جوان است ورزشکار است بالنده است این رشد میکند اما اقطار سهگانه بدن او متناسب هم رشد میکنند; یعنی هم قد کشیدنش مناسب است هم عرضش مناسب است هم قطرش مناسب است این اقطار سهگانه مناسب با سنّ او رشد میکند این را میگویند نمو, یک وقت است که انسان در سنّ نمو نیست میانسالگی است از چهل به بالاست ولی در اثر آن چربی زیاد چاق میشوند وزن اضافه پیدا میکند این نموّ و فربهی نیست این ثمن است و چاقی است باید علاج کرد قسم سوم آن است که گاهی زنبور دست کسی را میزند این ورم میکند این آماس نه نمو است نه ثمن مشکل برخی از جاهلها این است که زنبور اینها را زده ورم کردند خیال میکنند نمو کردند این مَثل عرب که «استسمنت ذا ورم» (1) همین است در فارسی ما میگوییم آماس در عربی میگویند ورم این کسی که آماس دارد ورم کرده دستش بالا آمده این مرض است این نه چاقی است و نه فربهی واقع بانکهای ربوی اینطور است واقع کار رباخوارها این است بالأخره اگر کسی به خدا و قیامت معتقد است و به سرنوشت خود معتقد است با هویّت خود بازی نکند فرمود این ربا، کار را به این صورت در میآید یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبَا حالا او را اگر در زمان حیاتش به محاق نینداخت دودمان او را بالأخره به محاق میاندازد از مردم مال گرفتن, فشار آوردن, در مضیقه اقتصادی قرار دادن خطرش همین است.
ص: 721
1) (7) . معجمالأدباء (یاقوت حموی), ج5, ص2196.
نارسایی عقل انسان علت عدم تشخیص زیانآوری ربا
پرسش..؟پاسخ: آن خرید و فروش است تجارت است کار در تولید باشد نعمت خوبی است خرید و فروش باشد نعمت خوبی است اما هیچ کاره است پولی را داده اضافه میگیرد نه تولید کرده نه کالا فروخته.
پرسش:... پاسخ: بله, اجتماعی دارد اقتصادی دارد همه جوانب را دارد.
پرسش:... پاسخ: خیلی فرق دارد خیلی از موارد است که قرآن کریم نظیر دختر و پسر و امثال ذلک فرمود این سهامی را که خداوند برای ورثه قرار داد دست به آن نزنید.
لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً فرمود شما که از اسرار عالَم باخبر نیستید عقل ما حداکثر این است که برخی از امور را میبیند نه از آینده خبر دارد نه از گذشته خبر دارد چنین عقلی نمیتواند منبع فقهی باشد درست است که یکی از منابع اجتهاد ما عقل است اما در کنار قرآن و عترت, هیچ فقیهی, هیچ اصولی نمیگوید که حسبنا العقل میگوید عقل هست قرآن هست سنّت هست مخصّص لُبّی داریم مخصّص لفظی داریم خود عقل میفهمد که نمیفهمد مهمترین برهان ضرورت وحی و نبوّت و ولایت را عقل اقامه میکند. پرسش:.؟پاسخ: نه, آیات الهی ما آیهای نداریم که قابل درک نباشد اما اسرار احکام را که خیلیها نمیدانند همان بیان نورانی حضرت است که فرمود: «إنّ السنّة إذا قِیست مُحِق الدین» (1) عقل میفهمد که نمیفهمد این همه براهین که حکما اقامه کردند برای همین است ما اصلاً نمیدانیم از کجا آمدیم به کجا میرویم اسرار عالَم چیست ما همین مقدار میفهمیم که نمیفهمیم, میفهمیم که محتاج به وحی و نبوّت هستیم این بر اساس تلاش و کوشش حکماست خب مسافری در بین راه هست اصلاً نمیداند از کجا آمده بعد به کجا میرود یا ـ معاذ الله ـ خیال میکند مرگ پوسیدن است و آخر خط است یا اگر احتمال میدهد بعد از مرگ خبری هست سرگردان است اما وقتی ثابت شد که انسان مردنی نیست مبدیی دارد معادی دارد با عالَم ارتباط دارد خیلی از اسرار گذشته را نمیداند آینده را نمیداند باید گوشش به وحی باشد و اگر به زعم خودش بانک ربوی راهاندازی کرد میشود مخبّط پایانش هم مَحق است یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبَا اما وَیُرْبِی الصَّدَقَاتِ اگر کسی صدقه بدهد قرضالحسنه بدهد آن را خدا به ربْوه میرساند این قرضالحسنه نه تنها ورم و آماس نیست ثمن و چاقی هم نیست بلکه نمو و فربهی است فرمود خدا این را بالا میآورد یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبَا وَیُرْبِی الصَّدَقَاتِ این است که عقل میگوید چشم تسلیم معنایش همین است.
ص: 722
1) (8) . الکافی, ج1, ص57.
بیان تفاوت ربای حلال و حرام
پرسش:.؟پاسخ: نه, غرض آن است که این روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده است فرمود ما یک ربای حلال داریم یک ربای حرام, ربای حلال این است که انسان چیزی را میدهد هدیهای میدهد تا به بهترش برسد این ثواب ندارد ولی حلال است حرمت ندارد حلال است کسی یک ساختمان درست کرده یا از سفر برگشته کسی چشمروشنی به او بدهد برای اینکه او هم در موقع سفر چیزی بهتر جبران کند.
آنکه فرمود: یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبَا وَیُرْبِی الصَّدَقَاتِ فرمود من جبران میکنم فرمود شما مگر به ما نمیدهید مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً.
تبیین چگونگی تقاضای قرضالحسنه از سوی خدا و مضاعف دادن سود آن
مستحضرید که قرضالحسنه مربوط به خصوص امور مالی نیست نماز قرضالحسنه است, روزه قرضالحسنه است همه اینها قرضالحسنه است; یعنی دارید با خدا معامله میکنید فرمود به من قرض بدهید من چند برابر به شما میدهم حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که «اسْتَنْصَرَکُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ وَ اسْتَقْرَضَکُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ» (1) مبادا خیال کنید که اگر خدا فرمود: مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ نیازی به شما دارد خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را فرمود این سوره ای که در آن قرضالحسنه است ملاحظه کنید آغازش با تسبیح شروع میشود یعنی همه موجودات میگویند خدایا تو منزّه از نقصی بعد در وسطهایش دارد که مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ سورهای که با این جلال و شکوه شروع میشود یعنی خدا منزّه از حاجت است بعد میفرماید: مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فرمود اول سوره را ببینید بعد این طبق رهنمود بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که فرمود: «اسْتَنْصَرَکُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ وَ اسْتَقْرَضَکُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ» خب چنین خدایی است اگر ما باور کردیم با او معامله کردیم میشود یُرْبِی الصَّدَقَاتِ.
ص: 723
1) (9) . نهجالبلاغه, خطبه 183.
علت از بین رفتن سرمایه در ربا و تضایف آن در قرضالحسنه
در این آیه فرمود در ابتدای سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» هم این جای برجسته را این تلّ برجسته را فرمود ربوه است آیه پنجاه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این بود وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَأُمَّهُ آیَةً وَآوَیْنَاهُمَا إِلَی رَبْوَةٍ یک جای برجسته و بلندی که بتوانند خوب در آنجا قرار داشته باشند آب فراوان داشته باشد درخت فراوان داشته باشد إِلَی رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِینٍ آب جاری که «تراه العیون وتناله الدلاء» آن آبی که چشم آن را میبیند و دلو به آن میرسد یعنی در دسترس است آن را میگویند مَاءٍ مَعِینٍ, مَاءٍ مَعِینٍ آبی است که «تراه العیون و تناله الدلاء» در این آیه فرمود اگر کسی ربا خواست بگیرد این دیگر فَلاَ یَرْبُوا عِندَ اللَّهِ, وَمَا آتَیْتُم مِن رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوَالِ النَّاسِ فَلاَ یَرْبُوا عِندَ اللَّهِ گیرنده که مالک نمیشود دهنده هم که به مقصد نمیرسد اما وَما آتَیْتُم مِن زَکَاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ هم حُسن فعلی هم حسن فاعلی, کار خوب از صاحبکار خوب, صاحبکار باید قصدش قربة الی الله باشد کارش هم عنوان زکات باشد اگر حُسن فعلی با حُسن فاعلی دوتایی کنار هم جمع شد چنین کسانی هستند که مُضعفاند یعنی چند برابر میگیرند مضعف نه یعنی دو برابر در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که فرمود: کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِاْئَةُ حَبَّةٍ این یکی شده هفتصدتا برای اینکه یک حبّه وقتی غرس شد هفت خوشه دارد هر خوشهای هم صد دانه دارد یکی شده هفتصدتا بعد فرمود: وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ یکی شده 1400 بعد فرمود: وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ که دیگر مرز و حدّ خاص ندارد این کار خیر است و آثار خیر و برکات خیر دارد. فرمود اینها مُضعِفاند یعنی افزونی نصیب آنها میشود به افزونی میرسند زمینه ضِعفیابی را از ذات اقدس الهی فراهم میکنند.
ص: 724
طرح مجدد اصل توحید و بیان ناروایی طلب شفاعت از بتها
آنگاه دوباره به اصل توحید برمیگردند میفرمایند: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ الله این است اینها را که شما باور دارید اینها هم معقول است هم مقبول که میشود جدال احسن چرا به غیر خدا مراجعه میکنید شما این بتها را رازق نمیدانید میگویید این بتها مقرِّب ما هستند شفیع ما هستند ما را به خدا نزدیک میکنند که خدا مشکل ما را حل کند خب خدا که به شما از هر موجودی نزدیکتر است از این صنم و وثن که کاری ساخته نیست شفاعت هم که به اذن خدا باید باشد به اینها اذن داده نشده تقریب هم که باید به اذن خدا باشد به اینها اذن داده نشده الله است که خالق شماست رازق شماست ممیت شماست محیی شماست آیا هیچ کدام از شریکهایی که شما برای خدا قرار دادید این کار را میکنند هَلْ مِن شُرَکَائِکُم مَّن یَفْعَلُ مِن ذلِکُم مِن شَیْءٍ بعد فرمود: سُبْحَانَهُ او منزّه از آن است که شریک داشته باشد.
بیان بطلان شرک با تفسیر آیه لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا
در بحثهای قبل هم در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» هم در سایر موارد مسئله شرک مطرح شد و قرآن کریم ابطال کرد بطلان شرک را در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» به این صورت فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا اگر بیش از یک خدا باشد که این إِلَّا به معنی غیر است مثل «لا إله الاّ الله» این «لا إله الاّ الله» بارها ملاحظه فرمودید دو قضیه نیست یک قضیه موجبه یک قضیه سالبه که ما بگوییم جان ما از سلب و ایجاب بیخبر است خالی است بعد بیاییم بگوییم شرک باطل است توحید حق است به قلبمان توحید را بدهیم از قلبمان شرک را بزداییم یا قلب ما که نسبت به هر دو بیتفاوت است بگوییم ای قلب! شرک را نپذیر توحید را بپذیر معنای «لا اله الاّ الله» این نیست که دو قضیه باشد این «الاّ» به معنی غیر است چون «الاّ» به معنی غیر است وصف خواهد بود چون وصف است مجموع یک قضیه است وقتی مجموع یک قضیه شد معنای «لا اله الاّ الله» این است که یعنی غیر از الله که دلپذیر است و داریم دیگران هیچ! «لا اله» غیر از همین یکی که ما داریم نه اینکه قلب ما نسبت به ایجاب و سلب هر دو تهی باشد و بیخبر باشد ما به قلب برای اوّلین بار بگوییم شرک باطل است قبول نکن, توحید حق است قبول بکن چون «الاّ» وقتی به معنی غیر شد دیگر این «لا اله الاّ الله» دو قضیه نیست یک قضیه است یعنی «لا اله» غیر از همین یکی که ما داریم همین! آن وقت سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی همینطور است. برهانی که در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» به عنوان توحید اقامه شده میفرماید اگر دو خدا باشد خدا یعنی چه خدا موجودی که حیّ است علیم است قدیر است اگر دو خدا باشد دو ذات باشد چون صفات خدا عین ذات اوست دو علم است دو قدرت است دو اراده, اگر دو نفر بخواهند این عالَم را اداره کنند چون دو ذات است دو علم است دو اراده است دو گونه باید عالم را اداره کنند آن شبههای که قبلاً نقل شد و ابطال شد این بود که برخیها خیال میکنند برهان تمانع به توارد علّتین برمیگردد میگویند چه عیب دارد که دو خدا مطابق با «ما هو الواقع, ما هو الملاک, ما هو المصلحه, ما هو فی نفس الأمر» عمل کنند اینها خیال میکنند دو خدا ـ معاذ الله ـ مثل دو پیغمبر هستند که دو پیغمبر برابر با ما هو الواقع و نفسالأمر عمل میکنند اگر ـ معاذ الله ـ دو خدا شد در قبال دو خدا, عدم محض است ما واقعیتی نداریم نفسالأمری نداریم ملاک و مصلحتی نداریم چیزی در خارج باشد به نام مصلحت, ملاک, واقعیت, نفسالأمر که ـ معاذ الله ـ این دو خدا کارهایشان را مطابق با آن واقعیت انجام بدهند.
ص: 725
بررسی تصویر باطل مشرکان به وجود دو خدا در اداره جامعه
فرمود اگر دو خدا باشد لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا اینها خیال میکردند که دو خدا چون جهل ندارند غرض ندارند هوس ندارند هر دو مطابق با «ما هو الواقع, ما هو الملاک, ما هو المصلحه, ما هو فی نفس الأمر» عمل بکنند خیال میکردند ـ معاذ الله ـ این دو خدا مثل دو پیغمبرند بله, دو پیغمبر بخواهند کشور را اداره کنند هیچ نزاعی ندارند اما دو خدا که شد دو ذات است دو علم است دو علم متباین است دو حقیقت متباین است این علم یک نحو میخواهد آن علم طور دیگر میخواهد لذا فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا قیاس استثنایی یک مقدمهاش را که مقدمه شرطی است در سورهٴ مبارکهٴ «انبیا» فرمود آن مقدمه حملی را که بطلان تالی است در سورهٴ «مُلک» لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا و التالی مستحیل فالمقدم مِثله تالی چرا مستحیل است چون در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» فرمود: مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ نگاه کن دو بار, ده بار, صد بار نگاه کن ببین در جهان بینظمی میبینی؟! مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ این بطلان تالی در سورهٴ مبارکهٴ «مُلک» آمده اصل آن مقدمه شرطی در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آمده.
جمع نقیضین علت بطلان توارد علتین
اما توارد دو علت مستقل این قبل از اینکه به مقام اثبات برسد مستحیل است کاری به نظام ندارد بیان ذلک این است که اگر الف دو علت تامّه داشته باشد قبل از اینکه به کار برسد چنین چیزی مستحیل است زیرا اگر باء علت تامه و مستقل الف باشد جیم علت تامه و مستقل الف باشد لازمهاش جمع بین نقیضین است زیرا الف به باء محتاج است چون علت تامه الف است از باء بینیاز است به باء احتیاج ندارد چون جیم آن را تأمین میکند الف به جیم محتاج است چون علت تامه الف است به جیم محتاج نیست چون باء نیاز او را تأمین میکند فرض دو علت تامه داشتن نه جزء العلّه, دو علت تامه مستقل داشتن برای معلول واحد در مقام ثبوت مشکل است نه اینکه عالَم به هم میخورد قبل از اینکه کاری انجام بگیرد قبل از اینکه فعلی صادر بشود چنین چیزی محال است لذا برهان توارد علّتین جای دیگر است برهان تمانع علّتین جای دیگر. فرمود خدای سبحان این کار را کرده است و غیر خدا احدی این کار را نکرده شما به دنبال چه چیزی میگردید.
ص: 726
نفی هر گونه تصرف بتها بر مدیریت عالم دال بر بطلان بتپرستی
آن بحثی که در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» بود فرمود ما چهار مطلب داریم سه تای آن که مستحیل است یکی از آنها که ممکن است ولی حاصل نشده این بتها و صنمها و وثنها که شما میپرستید نسبت به یک ذرّه از ذرّات عالَم ولو یک ذرّه یا باید مالک بالاستقلال باشند (یک) یا مالک بالشرکه باشند (دو) یا ظَهیر و دستیار و کمککار ذات اقدس الهی باشند (سه) «و التالی بأسره مستحیل» لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ این سه فرض, مستحیل است که غیر خدا ذرّهای را بالاستقلال مالک باشد در ذرّهای شریکالباری باشد در ذرّهای ظهیر و پشتوان و پشتیبان خدا باشد دستیار خدا باشد میماند قسم چهارم که ممکن است و آن شفاعت است آن را در آیه بعد فرمود شفاعت ممکن است ولی باید به اذن خدا باشد خدا که به صنم و وثن اذن شفاعت نداد به انبیا و اولیا اذن داد آنها هم کارشان مشخص است که لاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی بنابراین شما به چه مناسبت به دنبال وثن و صنم میگردید شما که قبول دارید از اینها کاری ساخته نیست اگر میگویید اینها مأذوناند خب دلیل بیاورید ما هم به شما گفتیم در بحثهای قبل هم گذشت دلیل یا عقلی است یا نقلی فرمود که دلیل نقلی نفرستادیم در هیچ کتاب آسمانی نیامده برهان عقلی هم ندارید که اینها شفیعاند در سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» فرمود یا دلیل عقلی بیاورید أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ یا دلیل نقلی بیاورید ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا آخر یک حرف بزنید یا بگویید در فلان کتاب آسمانی بوده یا طبق فلان برهان عقلی اینها شفیعاند, اگر دستتان خالی است نه برهان عقلی دارید نه برهان نقلی دارید خب چرا اینها را میپرستید در همین آیه هم بعد از اینکه فرمود شرک, محال است فرمود: هَلْ مِن شُرَکَائِکُم مَّن یَفْعَلُ مِن ذلِکُم مِن شَیْءٍ این تنوینش هم تحقیر است یعنی یک کار هم نکردند یک کار از اینها برنمیآید سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» بود فرمود هرگز از اینها کاری ساخته نیست نه مستقلاند نه شریکالباریاند و نه ظَهیر ذات اقدس الهی هستند هیچ سِمتی نخواهند داشت آیه 22 و 23 سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» فرمود: قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ اینها لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ این قسم اول وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ در یک مثقال ذرّه شریکالباری هم نیستند (دو) وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ خدا از اینها به عنوان مُظاهر و ظَهیر و پشتوان و پشتیبان کمک نگرفته آخر اینها چه کارهاند (سه) میماند شفاعت, خب شفاعت حق است ولی شفاعت باید به اذن او باشد وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ خب پس آن سه که مستحیل است این چهارم که ممکن است هم که فقط با انبیا و اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) است از بتها کاری ساخته نیست لذا در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» فرمود که یا برهان عقلی بیاورید یا برهان نقلی.
ص: 727
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ هَلْ مِن شُرَکَائِکُم مَّن یَفْعَلُ مِن ذلِکُم مِن شَیْءٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ (40 ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُم بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (41) قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلُ کَانَ أَکْثَرُهُم مُشْرِکِینَ (42) فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَّ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ (43) مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ (44) لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْکَافِرِینَ (45)) بحث توحید ترجیعبند سورههای مکّی
چون سورهٴ مبارکهٴ «روم» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است و بخشی از کلیات اخلاق و حقوق لذا مجدداً مسئله توحید را مطرح فرمود این جریان توحید به منزله ترجیعبند سوَر مبارکهٴ مکّی است.
اثبات صفات چهارگانه برای خدا و نفی آن از خدایان دروغین
فرمود خدا آن است که این چهار کار را انجام میدهد و این اصنام و اوثان شما این آلهه دروغین شما هیچ کدام از این کارها را انجام نداده و نمیدهند این را هم به صورت چهار قیاس استثنایی بیان کرده مستحضرید که وحدت و تعدّد برهان به وحدت و تعدّد حدود وسطای آنهاست اگر حدّ وسط یکی بود منتها تقریبها فرق میکرد این یک برهان است اما اگر حدّ وسط دوتا بود میشود دو برهان, چهارتا بود میشود چهار برهان, وحدت و کثرتِ براهین به وحدت و کثرت حدّ وسط آنهاست در قیاسهای اقترانی, در قیاسهای استثنایی هم به وحدت و کثرت لوازم آنها برمیگردد الآن اینجا چهارتا قیاس استثنایی است اول اینکه اگر این بتها خدا باشند باید خالق باشند والتالی باطل فالمقدم مثله اگر اینها اله باشند باید رازق باشند والتالی باطل فالمقدم مثله اگر اینها اله باشند باید قدرت اماته داشته باشند مرگ در اختیار اینها باشد والتالی باطل فالمقدم مثله و اگر اینها اله باشند باید احیای مجدد و طرح مسئله معاد در اختیار اینها باشد والتالی باطل فالمقدم مثله.
ص: 728
خدا نبودن اِله فاقد صفات چهارگانه
فرمود از آلهه شما هیچ کدام از این چهار کار برنمیآید پس چرا آنها را میپرستید الله آن است که خالق باشد (یک) رازق باشد (دو) مُمیت باشد (سه) مُحیی باشد (چهار) آلهه شما هیچ کدام از این کارها را انجام نمیدهند پس به هیچ وجه اینها اله نیستند اللّهُ الَّذِی الله آن است که خالق باشد رازق باشد مستحضرید که خلقت به «کان» تامه برمیگردد رزق به «کان» ناقصه, خلقت این است که چیزی را که موجود نیست موجود کند رزق آن است که چیزی که موجود است به آن کمال بدهد آن را بپروراند و بالنده کند.
برهانی نمودن انحصار تدبیر و پرورش موجودات به خالق
تدبیر و پرورش هر موجودی الاّ ولابد باید به عهده خالق باشد چرا, برای دو برهان یکی اینکه خود تدبیر, آفرینش است چون کمال میدهد تکمیل کردن, فرستادن باران, فرستادن نور, فرستادن نسیم, فرستادن شرایط پرورش یک گیاه و مانند آن همه اینها ایجاد است پس رازق بودن, مدبّر بودن عندالتحلیل به خلقت برمیگردد برای اینکه آن کمال را باید ایجاد کند رابطه را باید ایجاد کند. وجه ثانی و برهان دیگر آن است که کسی میتواند عالَم را و آدم را بپروراند که او را آفریده باشد کسی که از هویّت انسان بیخبر است از هویّت ارض و سما اطلاعی ندارد چگونه میتواند انسانی که به ارض و سما وابسته است را اداره کند یکی بر اساس تلازم یکی بر اساس تحلیل تدبیر به خلقت به هر دو نحو این برهانها تام است ربّ الا ولابد همان است که خالق است غیر خالق نمیتواند ربّ باشد یا برای آن است که ایجاد کمال یک نحو آفرینش است یا برای اینکه پرورش هر موجودی بعد از آگاهی کامل از هویّت آن است و غیر از خالق احدی از هویّت انسان و جهان خبری ندارد لذا فرمود: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ (یک) ثُمَّ رَزَقَکُمْ این رزق و اماته و احیا به ربوبیت برمیگردد ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ آنگاه فرمود: هَلْ مِن شُرَکَائِکُم مَّن یَفْعَلُ مِن ذلِکُم مِن شَیءٍ آیا اینهایی که شما شریک خدا قرار دادید از اینها هیچ کدام از این امور چهارگانه ساخته است هرگز ساخته نیست لذا فرمود: سُبْحَانَهُ خدا منزّه از آن است که شریک داشته باشد وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ و او متعالی از آن چیزی است که مشرکان برای او شریک قرار دادند.
ص: 729
تفسیر روایی «الله أکبر» و صورت مرآتی بودن موجودات
آن دو روایت نورانی که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب الصلاة در بخش ذکر در تفسیر «الله اکبر» از امام(سلام الله علیه) نقل کردند این بود که حضرت فرمود: «الله أکبر» معنایش این نیست که «الله أکبر من کلّ شیء» چون چیزی در برابر خدا نیست تا خدا از آنها بزرگتر باشد اشیا مثل صوَر مرآتیهاند طبق بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در بخش پایانی کتاب شریف توحید صدوق حضرت فرمود خدا جهان را آفرید و کلّ جهان نظیر صوَر مرآتیه است خدا در خلق نیست خلق در خدا نیست همانطوری که انسان در آینه نیست آینه هم در انسان نیست ولی صورت مرآتیه آیت و علامت و نشان شاخص است (1) این مثال بسیار خوبی است. اشیا صوَر مرآتیه هستند این تعبیر لطیف مرایی در نهجالبلاغه آمده (2) خدا صوَر اشیا را که آفرید هر کدام از اینها مرآتاند مرآت عرفی غیر از مرآت قرآنی است و غیر از مرآت روایی است مرآت عرفی همان است که در بازار آینهفروشان دارند شیشهای است پشتش جیوه است و نشان میدهد و قابی دارد و برای خرید و فروش آماده است که این مرآت, آلت دیدن صورت است این را میگویند مرآت اما وقتی روایت میفرماید مرآت, به شیشه و جیوه و آن قاب نمیگوید که به وسیله آن ابزار ما صورت را ببینیم بلکه خود آن صورت را میگویند مرآت برای اینکه به وسیله آن ما شاخص و صاحبصورت را میبینیم این صورت مرآتیه, آلت مشاهده صاحبصورت است و کلّ جهان اینطور است.
ص: 730
تبیین چگونه مرآت بودن موجودات
خدای سبحان کلّ جهان را صوَر مرآتیه قرار داد که همه خدا خدا خواهند گفت و او را نشان میدهند چون خدا نامحدود است در برابر خدا, حقیقت جدایی نیست بلکه هر چه در آسمان و زمین است آیت و صورت مرآتیه است که او را دارند نشان میدهند حضرت فرمود مگر در برابر خدا حقیقتی هست که خدا از آن حقیقت بزرگتر باشد راوی عرض کرد پس معنای «الله اکبر» چیست فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف». (1)
بررسی قضیه سالبه محصّله بودن نفی وصف از ذات الهی
در بحثهای سابق گذشت که این «الله أکبر مِن أن یوصف» باید به قضیه سالبه محصّله برگردد نه موجبه معدوله معنایش این نیست که خدا اکبر از آن است که وصف بشود که به صورت قضیه موجبه معدوله باشد بلکه محصولش این است که «إنّ الله لا یوصَف» یعنی مقام ذات نه مقام اسما و صفات, مقام ذات «لا یوصف» که سالبه محصّله است نه موجبه معدوله, فرق اساسی سالبه محصّله و موجبه معدوله این است که اگر ما قضیهای داشتیم موجبه معدوله بود چون موجبه موضوع میخواهد موضوع باید جدا باشد محمول باید جدا باشد ما محمولی را بر موضوع حمل بکنیم اگر موضوع جدا بود محمول جدا بود هر دو میشود محدود چون محمول در قبال موضوع است موضوع در قبال محمول است اما اگر محدود شد دیگر ذات نامتناهی نخواهد بود لذا تمام قضایایی که به مقام هویت و ذات برمیگردد همه اینها سالبه محصّله است.
ص: 731
1) (3) . الکافی, ج1, ص117 و 118; وسائل الشیعه, ج7, ص191.
مجاز بودن اطلاق قضیه بر سالبه محصّله
در سالبه محصّله اینطور نیست که ما یک موضوع داشته باشیم یک محمول داشته باشیم مقابل هم, رو در روی هم, بگوییم این محمول از آن موضوع سلب شده است چون سالبه محصّله قضیه نیست اگر از سالبه به عنوان قضیه یاد میکنند این مجاز است به مناسبت با اطراف است اطراف یعنی موضوع و محمول یعنی وقتی که ما میگوییم «زید قائم» زیدی داریم, قائمی داریم, موضوعی داریم, محمولی داریم, سنجشی داریم بعد حکم میکنیم چون سالبه شبیه موجبه است از نظر موضوع داشتن, محمول داشتن, سنجیدن از این جهت به آن میگویند قضیه وگرنه قضیه نیست قضا در آن نیست حکم در آن نیست قضیه را قضیه میگویند برای اینکه نفس, حکم میکند به ثبوت المحمول للموضوع اما در سالبه حکم نیست نه حکم به عدم است عدمالحکم است روح قضیه این است که این محمول را ما در موضوع نمییابیم اگر دارند که این مجاز است یعنی غلط نیست چون استعمال چه در لفظ باشد چه در اسناد از سه حال بیرون نیست یا صحیح است یا غلط, اگر صحیح بود یا حقیقت است یا مجاز اینکه مثلاً ما جریان را در اسناد بخواهیم به شیئی نسبت بدهیم این اسناد جریان به یک موضوع یا صحیح است یا غلط, اگر صحیح بود یا حقیقت است یا مجاز; مثلاً دیواری که در کنار بام هست و در کنار آن دیوار, میزاب و ناودانی هست وقتی باران میآید ما سه حرف داریم سه جمله داریم سه اسناد داریم که یکیاش غلط است دوتایش صحیح آنها که صحیحاند یکی حقیقت است یکی مجاز, اگر گفتیم باران جاری است این صحیح است و حقیقت, اگر گفتیم ناودان جاری است این صحیح است و مجاز اما اگر بگوییم دیوار جاری است این غلط است چون اسناد جریان به دیوار مصحّح ندارد اسناد جریان به آب حقیقت است اسناد جریان به میزاب چون ظرف و مجرای آن است مثل اینکه بگوییم رودخانه جاری است خب غلط نگفتیم اما حقیقت هم نیست برای اینکه رودخانه, خانه رود است خانه رود که جاری نیست اما اگر گفتیم آب جاری است صحیح است و حقیقت, گفتیم رودخانه جاری است صحیح است و مجاز, درخت کنار رودخانه اگر گفتیم جاری است خب غلط است در قضیههای سلبی ما چون یک موضوع داریم یک محمول داریم شبیه قضایای موجبه, اگر ما گفتیم قضیه سالبه, غلط نیست اما خب حقیقت هم نیست مجاز است چون ما قضایی نداریم حکمی نداریم این عدمالحکم است نه حکم به عدم. در جریان آنچه به ذات اقدس الهی برمیگردد البته در حدّ مفهوم نه مصداق, مصداق که احدی به آن دسترسی ندارد اگر ما چیزی را موضوع قرار بدهیم در قبال آن, محمول قرار بدهیم بگوییم این محمول برای آن است یا برای آن نیست این را محدود کردیم آن موضوعی نیست که در کنارش محمول باشد لذا حکم برنمیدارد هر چه حکم است سالبه محصّله است موجبه معدولة المحمول, موضوعی میخواهد.
ص: 732
ردّ صلاحیت ربوبیت برای اوثان به دلیل فقدان صفات چهارگانه
به هر تقدیر آن دو روایت نورانی که «الله أکبر مِن أن یوصف» و بازگشت آن «أکبر من أن یوصف» به این است که «الله سبحانه و تعالی لا یوصف».
اینجا هم ربوبیت است حالا مقام ذات که نیست مقام خالقیت است مقام رازقیت است مقام اماته است مقام احیاست که اینها اسمای حسنای حقاند کار خدای سبحاناند اینها همه در عالم امکاناند فرمود اینها کار خداست و این اصنام و اوثان شما این آلهه شما هیچ کدام از این چهار کار را ندارند پس به هیچ وجه اینها صلاحیت ربوبیت را نخواهند داشت و اینطور با مردم سخن گفتن, حجت را بر مردم تمام کردن است سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ.
آسان بودن افعال الهی نسبت به ذات الهی
درباره ذات اقدس الهی هم قبلاً گذشت که ما هیّن و اهون داریم این هیّن و اهون در امور اضافی است در مسئله کمّ متصل یا کمّ منفصل اینها امور اضافی نیستند اگر عددی ده بود ده است نمیشود گفت این عدد نسبت به فلان ده است نسبت به فلان ده نیست کمّ منفصل یک امر نفسانی است یا کمّ متصل یک امر نفسانی است اگر گفتیم این فرش دوازده متر است, دوازده متر است نمیشود گفت دوازده متر است به قیاس با فلان, دوازده متر نیست به قیاس با فلان اما هیّن و اهون بودن یک امور اضافی است نمیشود گفت این کار آسان است, بگوییم این کار آسان است از ما سؤال میکنند نسبت به چه کسی اما اگر گفتیم این فرش ده متر است خب کسی سؤال نمیکند نسبت به چه چیزی, کمّ متّصل, کمّ منفصل اینگونه از امور, امور نفسیاند اما هیّن و اهونی که قبلاً گذشت وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ (1) امور اضافیاند وقتی امور اضافی شدند باید نسبت به چیزی بسنجند که هیّن و اهون فرض دارد افعال خدا کلاً نسبت به ذات اقدس الهی هیّن است.
ص: 733
1) (4) . سورهٴ روم, آیهٴ 27.
بررسی دو مثال قرآنی درباره آسانی کارها نزد خدا
دو مثال را از قرآن کریم قبلاً ملاحظه فرمودید یکی آسانترین کار که کشیدن سایه است یکی دشوارترین کار جهان که مسئله معاد است جریان سایه را فرمود: أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ (1) بعد فرمود: ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً (2) اگر یَسِیراً به معنی تدریجاً نباشد یعنی ما این سایه را به آسانی جمع کردیم خب جمع سایه از آن آسانتر دیگر کاری نداریم درباره معاد, حشر اکبر که کلّ عالم را به هم بزند دوباره بسازد از این کار دیگر بالاتر فرض ندارد کلّ عالم را زیر و رو میخواهد بکند و دوباره بسازد فرمود: حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ (3) به هم زدن کلّ سماوات و ارض, بازسازی مجدد آنها برای ما آسان است نه اینکه یکی آسان باشد یکی آسانتر آن جریان به هم زدن عالَم آسان باشد و جمع کردن سایه آسانتر, همه علیالسوا نسبت به قدرت نامتناهی یکساناند اما اینکه فرمود: وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ این حتماً باید به یکی از توجیهات گذشته مطرح بشود.
ناامنی دریا و صحرا ثمره فسادانگیزی عالمان بیدین و دینداران بیعلم
بعد فرمود: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ اینها که مشرکاند یا دینشان بیعلم است یا علمشان بیدین و دین هم به آن معنای جامع که به مشرکان فرمود: لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ (4) فرمود اینها گروهیاند که إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً (5) اینها کسانیاند که إِذَا تَوَلَّی سَعَی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ (6) اینها فسادگر جهاناند (یک) ما هم در برابر سیّئات شرک اعتقادی و بدرفتاری اخلاقی اینها دریا و صحرا را ناامن کردیم (دو) این سونامیها در دریا, این زلزلهها در خشکی اینها همه عذاب الهی است اینچنین نیست که حالا شهابسنگی بیاید چند صد نفر را در روسیه زخمی کند بگوییم تصادف است از گذشته هم فرمود ما حاصب و سنگریزههایی را برای ملتهای شرک فرستادیم حَاصِباً (7) حاصِب همین سنگریزههاست, اینطور نیست که حالا اتفاقاً افتاده باشد بر اساس تصادف افتاده باشد تصادفی در عالَم نیست «مویی نجنبد از سرِ ما جز به اختیار» (8) اگر هست, نظم است حالا اینها چون نمیدانند چه خبر است چوب چه چیزی را دارند میخورند خیال میکنند که تصادفاً این شهابسنگ دامنگیر سرزمین الحاد شد فرمود: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ الآن شما میبینید یک کاسه آب که پُر است وقتی شما یک تکان بدهید خیلی از این آبها میریزد این اقیانوس کبیر که به تنهایی از کلّ خشکی روی زمین بزرگتر است یک کاسه آب الهی است یک تکان بدهد میشود سونامی و آن حادثه تلخ برای ژاپن و امثال ژاپن یک تکان کوچکی داد اینطور نبود که حالا این دریا را به هم بزند. فرمود: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ آن دزدان دریاییشان یک کار دیگر میکنند این دزدان صحراییشان کار دیگر میکنند در گذشته, دینِ بیعلم مسئله تفتیش عقاید و گالیلهسوزی را به همراه داشت الآن دینِ بیعلم طالبان و القاعده این کشتار بیرحمانه را یا در پاکستان دارد یا در افغانستان دارد اینطور شیعهکشی میکند این دینِ بیعلم است علم بیدین هم در گذشته جنگ جهانی اول و دوم را به راه انداخت که محصولش دهها میلیون کشته بود الآن هم پشت سر هم میبینید کارخانههای اسلحهسازی اینها دارند کار میکنند.
ص: 734
اختلاف در جامعه محصول بدرفتاری اخلاقی انسانها
فرمود: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ از یک طرف لِیُذِیقَهُم بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا از طرف دیگر, ما اینها را به جان خود اینها انداختیم راهنمایی کردیم انبیا فرستادیم اولیا فرستادیم اهل بیت فرستادیم کتاب فرستادیم گوش نکردند بدرفتاری کردند ما گذشتیم صبر کردیم تأنّی کردیم متوجه نشدند بعد چند عذاب را بر اینها تحمیل کردیم یکی از بدترین انحای عذاب که از هر سونامی بدتر است از هر زلزلهای بدتر است اختلاف است اختلاف اگر ـ خدای ناکرده ـ بر اساس قهر الهی باشد با نصیحت و موعظه و ارشاد و حکایت و سخنرانی و سخنخوانیها حل نمیشود فرمود ما وقتی میبینیم ملتی ناقابلاند خودمان میدان میآییم اینها را به جان هم میاندازیم وَأَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ, (1) فَأَغْرَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ (2) این در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» هم درباره ترساها و مسیحیها دارد هم درباره یهودیها فرمود ما اتمام حجت کردیم هر چه گفتیم اینها فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ (3) بعد اینها را به جان هم انداختیم این القا, این اغرا, این اختلاف, عذاب الهی خواهد بود اگر ـ خدای ناکرده ـ انسان به آنجا برسد این با موعظه حل نمیشود وقتی سونامی آمده شما بخواهید با یک کامیون شن جلوی سونامی را بگیری این نمیشود فرمود ما دیدیم اینها هیچ تربیت نمیشوند اینها را به جان هم انداختیم ما این کار را کردیم پس اختلافها که جزء فساد فی الأرض است فساد فی البرّ است فساد فی البحر است ممکن است بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ باشد اما اگر ـ انشاءالله ـ به آنجا نرسید با موعظه و اینها حل میشود غرض این است که فساد اختصاصی به زلزله و سونامی و صاعقه و امثال ذلک ندارد فساد این است که امنیت جامعه را به هم بزند حالا خواه از آن قبیل طبیعی باشد یا از این قبیل اخلاقی باشد. فرمود اینها بدرفتاری کردند این دزدان دریایی دریا را ناامن کردند دزدان صحرایی صحرا را ناامن کردند این بددینان جامعه را به هم زدند آن بدعلمان جامعه را به هم زدند.
ص: 735
استناد بلاهای دنیوی به بعضی از اعمال انسان
ما دیدیم هیچ چارهای نیست بعضی از اعمال اینها را میخواهیم پاسخ بدهیم نه بعضی از جزای اعمال اینها را شما تفسیر ابیالسعود و اینها را که ملاحظه کنید ایشان اینچنین معنا میکند لِیُذِیقَهُم بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا یعنی بعض جزا را به ایشان میدهیم بقیه برای آخرت (1) خیر معنا این است که بعض اعمالشان را جزا میدهیم ما از خیلی از اعمالشان میگذریم در سورهٴ مبارکهٴ «شوری» ملاحظه بفرمایید فرمود خیلی از اعمال شما را ما صرفنظر میکنیم اینطور نیست که هر عملی که شما کردید ما فوراً کیفر بدهیم; آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «شوری» این است وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ ما اعمال شما را دو قسم میکنیم بسیاری از اعمال شما را صرفنظر میکنیم برخی از اعمال شما را کیفر میدهیم این دعای معروف یا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسیرَ وَیَعْفُو عَنِ الْکَثیرِ اِقْبَلْ مِنِّی الْیَسیرَ وَاعْفُ عَنِّی الْکَثیرَ» (2) از این آیه گرفته شده این آیه میگوید که ما بسیاری از اعمال شما را صرفنظر میکنیم برخی از اعمال شما را پاسخ میدهیم آیه محل بحث هم همین را میخواهد بگوید نه اینکه بعضی از جزای اعمال را در دنیا میدهیم و بقیه جزاها را در آخرت که تبعیض به جزا برگردد بلکه تبعیض به عمل برمیگردد یعنی بسیاری از اعمال شما را ما صرفنظر میکنیم برخی از اعمال شما را ما مورد کیفر قرار میدهیم نه تبعیض به جزا برگردد که همه اعمال شما را ما به حساب میآوریم بعضی از جزاها را در دنیا میدهیم بعضی از جزاها را در آخرت میدهیم اینطور نیست. فرمود: لِیُذِیقَهُم بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا ما بعضی از اعمالشان را بخواهیم کیفر بدهیم و بقیه را عفو میکنیم.
ص: 736
تبیین ارتباط اعمال انسان با جهان و تأثیر و تأثّر این دو در یکدیگر
سرّش این است که در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» فرمود شما موجودی نیستید از جهان گسیخته باشید تمام کارهای شما ارتباط مستقیم با عالَم دارد همانطوری که کارهای عالَم با شما مرتبط است شما در فصول چهارگانه که یک طرز زندگی نمیکنید در فصول چهارگانه در زمانها و زمینهای متعدد زندگیهای گوناگون دارید حوادث جهان در شما اثر میکند که کارهایتان را تنظیم کنید کارهای شما هم در جهان اثر دارد اینطور نیست که شما هر کاری بخواهید بکنید باران هم بیاید هر معصیتی بکنید بعد باران به موقع هم بیاید نه اینطور نیست در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیه 96 به این صورت گذشت فرمود: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ وَلکِن کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ اگر اینها به جا مؤمن باشند عمل صالح داشته باشند ما هم بارانمان به موقع, برفمان به موقع, نزولات آسمانیمان به موقع, فراوانی نعمت به موقع, اینها بیراهه رفتند ما دستور دادیم این آبها به دریا بریزند چون بالأخره ساقی ما هستیم بالأخره ابر را چه کسی میبرد این باد را چه کسی دستور میدهد فرمود اینها رسالت ما را به عهده دارند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (1) اینها رسالت ما را دارند خب اگر بادها رسالت الهی را دارند اگر خدای سبحان دستور بدهد که این مردم لایق نیستند این بادها این ابرهای پرآب را ببرید در دریا بباراند خب این میشود گرانی و قحطی.
مشروط نمودن گشایش برکات زمین و آسمان به عمل به کتاب الهی
ص: 737
1) (18) . سورهٴ حجر, آیهٴ 22.
فرمود: لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ این خواهد بود اینچنین نیست که بگوییم نماز استسقا چه اثر دارد یا فلان دعا چه اثر دارد یا فلان گناه چه اثر سویی دارد تمام اعمال ما ارتباط مستقیم با جهان دارند ما یک تافته جدابافته نیستیم که هر کاری بکنیم نظام سر جایش محفوظ باشد آن را خدا برای ما آفریده فرمود ما آسمان را مسخّر کردیم زمین را مسخّر کردیم (1) خَلَقَ لَکُم مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً (2) خب اگر انسان بیراهه رفته خب لطف الهی هم برمیگردد لذا فرمود: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُم بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ بلکه ـ انشاءالله ـ توبه کنند برگردند اهل دعا, اهل سعادت, اهل ایمان, اهل فلاح, اهل تقوا, اهل نماز اسسثقا و مانند آن بشوند.
امر به سیر در زمین و عبرتآموزی از آثار گذشتگان
در این آیه 42 سورهٴ «روم» میفرماید یا حرفهای ما را قبول کنید یا سیر تاریخی داشته باشید قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلُ کَانَ أَکْثَرُهُم مُشْرِکِینَ چطور ما اوضاع اینها را به هم زدیم سفری کنید سیری کنید ببینید کسانی که از شما قادرتر و متمکّنتر بودند ما چگونه بساط اینها را به هم زدیم.
نتیجهگیری از مباحث توحیدی و اخلاقی با امر به زندگی توحیدی
همانطوری که در بحثهای قبلی بعد از برهان توحید با «فاء» نتیجه و «فاء» تفریع آیه سی فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ یعنی بعد از مراحل توحید فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً اینجا هم بعد از مسئله توحید و اثبات وحدانیت حقتعالی آیه 43 با «فاء» تفریع یا نتیجه فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ میخواهی اهل قیام باشی مقاومت باشی ایستادگی باشی فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ, مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ روزی میآید که این تنوینش تنوین عظمت و جلال و شکوه است یَوْمٌ لاَّ مَرَدَّ لَهُ این یوم از طرف چه کسی میآید مِنَ اللَّهِ که این متعلّق است به یَأتِیَ این یوم از طرف خدا میآید به هیچ وجه قابل انکار نیست لاَّ مَرَدَّ لَهُ, یَأْتِیَ یَوْمٌ خودش میآید؟ نه, مِنَ اللَّهِ میآید.
ص: 738
در تعبیرات دیگر لاَ رَیْبَ فِیهِ (1) است در این تعبیر لاَّ مَرَدَّ لَهُ است این مَرَدَّ مصدر میمی است به معنای «لا ردّ له» این روز قابل دفاع نیست که کسی جلوی این روز را بگیرد در بحثهای قبلی هم داشتیم که در منطق و کلام و فلسفه و اینها از حکم ضروری به عنوان بالضروره یاد میکنند میگویند «الأربعة زوجٌ بالضروره» نه «بالامکان» جهت قضایای ذاتی حتمی, ضرورت است نه امکان یا بالفعل و مانند آن, در اصطلاح قرآنی از یک امر ضروری به عنوان لاَ رَیْبَ فِیهِ یاد میکند وقتی قرآن میخواهد بفرماید این امر قطعی است هیچ نحو تردیدی ندارد یقیناً خواهد بود میفرماید: لاَ رَیْبَ فِیهِ, ذلِکَ الْکِتَابُ این کتاب که الهی است لاَ رَیْبَ فِیهِ, (2) رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (3) یعنی «المعاد حقّ بالضروره, القرآن حقّ بالضروره» این تعبیر لاَ رَیْبَ فِیهِ است این لاَّ مَرَدَّ لَهُ هم همین است یعنی «المعاد لا ردّ له» مصدر میمی جای رد است; یعنی قابل رد نیست کسی نمیتواند به هم بزند خدا به هم نمیزند برای اینکه نظام را به احسن وجه آفریده شما به هم نمیزنید برای اینکه توان آن را ندارید مشابه این لاَ مُبَدِّلَ داشتیم, لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (4) داشتیم اینگونه از موارد «لا», «لا»ی نفی جنس است یعنی به هیچ وجه قابل تغییر نیست نه خدا عوض میکند برای اینکه به احسن وجه آفریده نه دیگری عوض میکند چون توان این را ندارد اگر برخیها این مِنَ اللَّهِ را متعلّق به مَرَدَّ گرفتند (5) آن هم به همین معنا برمیگردد پس یومی است که از طرف خدا میآید به هیچ وجه تغییرپذیر نیست نه خدا عوض میکند چون به احسن وجه خلق کرده نه دیگری عوض میکند چون توان آن را ندارد مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ له؛ «لا ردّ له», «لا انکار له, لا نفی له».
ص: 739
تصویرپردازی صحنه قیامت و پراکندگی اولیه آن با یَومَئذٍ یَصَّدَّعُونَ
یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ که این اصلش «یتصدّعون» است آن روز پراکنده میشوند وقتی قیامت فرا برسد دو نحو پراکندگی است یک پراکندگی عمومی است که کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ است که این پراکندگی عمومی در اول رستاخیزِ از قبور است که در سورهٴ مبارکهٴ «القارعه» به این صورت آمده الْقَارِعَةُ ٭ مَا الْقَارِعَةُ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْقَارِعَةُ ٭ یَوْمَ یَکُونُ النَّاسُ کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ (1) مثل این ملخها پراکنده میشوند وقتی از قبر برمیخیزند حساب و کتاب منظمی نیست وقتی که این صحنه یک مقدار گذشت بعد وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ (2) فرا میرسد که این دستور که فرا رسید صف مجرمان از صف مؤمنان جدا میشود اینجاست که فرمود اگر اینها سر از قبر برداشتند اینها یَصَّدَّعُونَ یعنی «یتصدّعون» یعنی «یتفرّقون بفرقتین» یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ چند قسم میشوند دو صف مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ پس اول مثل ملخها پراکنده میشوند اصلاً نمیدانند کجا بروند بعد دستور میرسد وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ مجرمان صفتان را جدا کنید وقتی مجرم از مؤمن صفش جدا شد نتیجهاش همین است که مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ میبینید شما وقتی میخواهید اتاقتان را تمییز کنید خاکروبه را بیرون میریزید نه فرشها را در آن آیه هم فرمود مجرمها بروید کنار! نفرمود مؤمنین, مجرمین شما دوتایی صفهایتان را جدا کنید فرمود: وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ گردگیری میکنند بروید کنار! من با اینها کار دارم اینجا هم میبینید تمام عنایت به همین افراد صالح باتقوایی است که اهل بهشتاند و خدا با اینها کار دارد ملاحظه بفرمایید یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ ٭ مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ اما وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ ٭ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِن فَضْلِهِ آن وقت یک گوشه تَشری هم به کفار میزند إنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْکَافِرِینَ غرض این است که صحنه آخرت برای آن است که اینها را جمع بکند ببرد به بهشت نزد انبیا آنها را بیندازد دور, اگر کسی خواست گردگیری کند این غبارها را میاندازد دور نه اینکه فرشها را بیندازد دور این فرش را از غبار جدا میکند اما غبارروبی میکند نه فرشاندازی لذا فرمود: وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ تمام اینها را با «لام» که هدف است بیان کرد فرمود قیامت را ما برای همین قیام کردیم که مردان الهی به بهشت برسند مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ اما وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ اینها جایگاه خودشان را پهن کردند آماده کردند فرش کردند خدا این کار را میکند این یوم از طرف خدا میآید. ص: 740
سرّ مقید نمودن جزای ایمان و عمل صالح به فضل الهی
لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ به مؤمنانی که حُسن فاعلی دارند (یک) و حُسن فعلی دارند (دو) از فضل خودش جزا میدهد مبادا کسی بگوید ما زحمت کشیدیم این بیان نورانی امام سجاد در دعای «ابوحمزه ثمالی» را نگاه کنید عرض میکند خدایا آنها که دارند چه کسی به آنها داد «لاَ الَّذی اَحْسَنَ اسْتَغْنی عَنْ عَوْنِکَ وَرَحْمَتِکَ وَلاَ الَّذی اَسآءَ وَاجْتَرَءَ عَلَیْکَ وَلَمْ یُرْضِکَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِکَ» (1) اینها که به جای خوبی رسیدند اینها را تو دادی اینها چه چیزی داشتند اگر بگویید اینها استعداد داشتند خب آن استعداد را چه کسی داد, اگر بگویید لیاقت داشتند این لیاقت را چه کسی داد این دَلال که میگویند همین است بحثش قبلاً گذشت که در دعای نورانی «افتتاح» ماه مبارک رمضان که از توقیعات مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه) است حضرت دارد خدایا من در این دعا میخواهم با تو ناز کنم «مُدلاًّ علیک» (2) میخواهم دَلال داشته باشم ناز کنم نیاز که سر جایش محفوظ است این ناز کردنها در دعای «ابوحمزه ثمالی» ظهور میکند که انسان با خدای خودش مجاز است اینچنین حرف بزند خدایا! اگر بگویی اینها مردان صالحی بودند و به این بهشت رسیدند خب چه کسی به آنها داد خب به ما هم بده این را میگویند دَلال این را میگویند ناز حالا چه کسی زبانش باز است از چه کسی خریداری میشود چه کسی مجاز است اینطور حرف بزند این را خود اهل بیت(علیهم السلام) میدانند ولی به هر تقدیر حضرت فرمود راه ناز برای بشر فیالجمله باز است برای ماها همان راه نیاز که بهترین راه است راه اساسی است آن «مناجات شعبانیه» حضرت هم که دارد خدایا! اگر به من بگویی چرا گناه کردی من میگویم تو چرا نبخشیدی خب این حرف چه کسی است؟! پروردگارا! «اِنْ اَخَذْتَنی بِجُرْمی اَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ وَاِنْ اَخَذْتَنی بِذُنُوبی اَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ» (3) اگر تو به من اعتراض بکنی که چرا گناه کردی من میگویم تو چرا نبخشیدی این حرف چه کسی است بالأخره خواندنش حداقل برای شاگردان اهل بیت است. غرض این است که خدا میفرماید مبادا کسی خیال کند که حالا چون مؤمن بود چون عمل صالح داشت از ما طلبکار است طلبکارانه به بهشت میرود نه خیر او هم بدهکارانه به بهشت میرود لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بر اساس فضل خدا برای اینکه ص: 741
آن یکی جودش گدا آرد پدید٭٭٭ وان دگر بخشد گدایان را مزید (1)
خدا با یک دست گدا خلق میکند یعنی مستعد و نیازمند, با دست دیگر به گدا پاسخ مثبت میدهد به یک دست استعداد میدهد به یک دست مستعدّله را به مستعد میرساند همهاش مِن فَضْلِهِ است.
پرسش: بهشت را به بها میدهند یا به بهانه؟
پاسخ: به بها میدهند ولی بهایش از خود اوست مثل هبه است به بهانه نمیدهند به بها میدهند منتها بهایش هم از خود اوست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (31) . مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بخش 131.
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَّ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ (43 مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ (44) لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْکَافِرِینَ (45) وَمِنْ آیَاتِهِ أَن یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُم مِن رَحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (46) وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ رُسُلاً إِلَی قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَانتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا وَکَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ (47) اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَیَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ (48) وَإِن کَانُوا مِن قَبْلِ أَن یُنَزَّلَ عَلَیْهِم مِن قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ (49) فَانظُرْ إِلَی آثَارِ رَحْمَةِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَی وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (50)) ص: 742
ضرورت توجه به زندگی توحیدی قبل از فرا رسیدن قیامت
این بخش از آیات سورهٴ مبارکهٴ «روم» در چند سوره آمده است لذا این بخش را با اجمال و سرعت میگذریم. عمده آن است که بعد از بیان توحید که در کلّ هستی ذات اقدس الهی هم خالق است هم ربّ و بعد از اینکه فطرت انسان را تشریح کرد که خدای سبحان جان انسان را خالی از معارف خلق نکرد که به او بگوید از بیرون علم تهیه کن بلکه سرمایه دینی را به او داد و از آن به عنوان فطرت یاد کرد در آیه 43 همان مطلبی که قبلاً در آیه سی همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» بازگو شد تکرار میکند میفرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ قبل از اینکه روزی فرا برسد که مَردّی نیست یعنی قبل از اینکه قیامت فرا برسد فرصت هست انسان باید متوجه حق باشد.
بررسی تلاش انسان در نجات از برزخ و فرار از قیامت و عدم امکان آن
جریان قیامت از چند جهت محلّ بحث است یکی اینکه افرادی که وارد صحنه برزخ میشوند یا نشنیدند یا باور نکردند و مانند آن درخواست رجوع میکنند رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً (1) وقتی هم وارد صحنه قیامت شدند آن اوضاع را میبینند میگویند: أَیْنَ الْمَفَرُّ (2) بعد وقتی فهمیدند راه فرار نیست همه جا حکم خدا در صحنه قیامت حاکم است میگویند آیا میشود به دنیا برگردیم حتی اگر به دوزخ هم بروند میگویند آیا میشود به دنیا برگردیم درباره آنها هم آیهٴ سورهٴ «انعام» گذشت که فرمود: لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (3) ردّ به دنیا ممکن نیست برای اینکه دنیا برچیده شد اگر یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (4) شد و اگر إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (5) شد إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (6) شد, تناثر نجوم شد, کلّ نظام هستی دنیا عوض شد دنیایی نیست تا اینها برگردند بر فرض محال اگر دنیایی باشد و برگردند لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ بنابراین اینها گاهی طلب رجوع میکنند میگویند: رَبِّ ارْجِعُونِ گاهی میخواهند فرار کنند میگویند أَیْنَ الْمَفَرُّ که در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» آمده است فرمود: فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ ٭ وَخَسَفَ الْقَمَرُ ٭ وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ ٭ یَقُولُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ (7) که این در آستانه قیامت است گاهی هم میگویند ما را برگردانید در دوزخ پاسخ میآید لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ گاهی هم در صحنه قیامت خواهان رجوعاند میگویند آیا میشود ما برگردیم پاسخ میدهند که مردّی نیست ردّ و برگشتی در کار نیست این برای افراد است نسبت به قیامت که در طلیعه قیامت درخواست فرار میکنند درخواست رجوع میکنند در خود صحنه قیامت درخواست رد میکنند در دوزخ درخواست رجوع میکنند و مانند آن.
ص: 743
بهتآور بودن جریان وقوع قیامت و عدم توان بر جلوگیری از آن
یک بحث هم این است که خود قیامت امرٌ ضروری لاَ رَیْبَ فِیهِ, آن امر ضروری لاَ رَیْبَ فِیهِ در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» به این صورت گذشت فرمود: لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاَ یَکُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ ٭ بَلْ تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهَا (1) بهتان از این جهت به بهتان نامیده شد که آدم را مبهوت میکند برای اینکه کاری که انسان نکرده حرفی که نزده به او نسبت میدهند از این جهت به این دروغ میگویند بهتان. فرمود این جریان قیامت دفعتاً میآید اینها را مبهوت میکند میخواهند جلویش را بگیرند نمیتوانند فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ ردّ این ساعت و قیامت و معاد را بنابراین قیامت امری است ضروری به طوری که به هیچ وجه نمیشود جلویش را گرفت.
دلالت آیه لاَ مَرَدَّ لَهُ مِن الله بر عدم امکان ردّ قیامت
یک لاَ مَرَدَّ است که مصدر میمی است به معنای رد است لای نفی جنس است یعنی ردپذیر نیست این همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «روم» بود که خوانده شد لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ یکی مسئله استرجاع و رجوع و ردخواهی تبهکاران است که آن را هم قرآن کریم نفی کرد در سورهٴ مبارکهٴ «شوری» دو مطلب هست یکی اینکه فرمود اینها مردّی ندارند یکی اینکه ردپذیر نیست در سورهٴ «شوری» آیه 44 به این صورت است وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ حالا یا این مَرَدَّ اسم مکان است یا مصدر یعنی «هل الی ردّ من سبیل, هل الی مکان الردّ من سبیل» و مانند آن. در همان سورهٴ مبارکهٴ «شوری» آیه 47 به این صورت است اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ به هیچ نحو نه خدا رد میکند نه دیگری, خدا رد نمیکند چون به احسن وجه آفرید دیگری رد نمیکند مطابق آیه سورهٴ «انبیاء» فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهَا (2) لذا در آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «روم» فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَّ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ.
ص: 744
آمیختگی کیفر دنیوی با رحمت الهی و محض بودن کیفر اخروی
مطلب بعدی آن است که کیفرهایی که در دنیاست گذشته از اینکه صِبغه کیفری دارد یک صبغه رحمت هم دارد برای اینکه امید است که شخص متنبّه بشود و توبه کند و برگردد اما کیفر آخرت دیگر عذاب محض است دیگر جا برای صبغه توبه و انابه و امثال ذلک نیست لذا جزای دنیا از جزای آخرت از این جهت اهون و انفع است.
تشویقی بودن تعابیر دال بر پاداش و تقیید آن به فضل الهی
مسئله جزا را ذات اقدس الهی جزا تعبیر کرده اجر تعبیر کرده بیع و شراء تعبیر کرده همه این تعبیرها تشویقی است در کنار همه این تشویقها آن فضل را ذکر میکند تا کسی خیال نکند که واقعاً مالک چیزی است دارد با خدا معامله میکند یا مالک عمل است به خدای سبحان میدهد اگر جان خود را میدهد این بیع راستین نیست اگر عمل خود را میدهد این اجاره راستین نیست اگر فرمود: فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم (1) که بیعت را از آن جهت بیعت میگویند که شخص بیع میکند جان و مال خود را به خدا میفروشد در آن آیاتی که دارد مَن یَشْتَرِی (2) یا یَشْرِی (3) یا فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم همه این تعبیرات با این امر تشویقی همراه است فرمود: مِن فَضْلِهِ زیرا آن مبیع که برای خداست, ثمن را که خدا میگیرد عوض و معوَّض هر دو را به او میدهد اینطور نیست که معوَّض را بگیرد عوض را به او بدهد جان او را از او بگیرد چیزی به او بدهد وقتی او جانی ندارد مالک چیزی نخواهد بود.
ص: 745
سرّ سودآوری معامله انسان با خدا و زیانباری آن با شیطان
معامله با خدا از این جهت سودآور است که عوض و معوّض هر دو را خدا به انسان میدهد معامله با شیطان از این جهت خسارتآور است که عوض و معوّض هر دو را او میگیرد اینطور نیست که شیطان چیزی به آدم بدهد و مال آدم یا حیثیت آدم یا دین آدم را بگیرد خود انسان را به بردگی میکشد و برای اینکه از این برده استفاده کند یک مقدار کاه و جو به او میدهد این معنایش این نیست حالا یک کاه و جو را به او تملیک کرده است هزینه این مرکوب را برای حفظ خود این مرکوب میدهد.
پرسش:... پاسخ: در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که ذات اقدس الهی فرمود شیطان تهدیدش این است که لَأَحْتَنِکَنَّ (1) من احتناک میکنم احتناک که باب افتعال است «احتنک الفرس» یعنی سوار اسب شد حنک و تحت حنک آن را گرفت اینها که سوارکار مسلّطاند آن افساری که به دهنه اسب میزنند آنچه در گردن اسب است اینها میگویند احتناک کردند حنک اسب را گرفتند گفت من احتناک میکنم سواری میخواهم خب اگر کسی سواری خواست مرکوب خودش را هم مقداری جو میدهد معامله با ابلیس به این است که عوض و معوّض هر دو را به او تسلیم میکنند معامله با خدا این است که ذات اقدس الهی عوض و معوّض هر دو را برمیگرداند پس اگر تعبیر به بیع کرد تعبیر شراء کرد تعبیر به اجر کرد تعبیر به جزا کرد همه با این مِن فَضْلِهِ همراه است که مبادا کسی خیال بکند مالک چیزی است و به خدا میدهد و در برابر آن امری میگیرد پس در عین حال که فرمود: لِیَجْزِیَ تعبیر مِن فَضْلِهِ هم آمده. بالاتر از این, این تعلیل است این تعلیل برای هر دو قسم است بعد از اینکه فرمود وقتی قیامت فرا رسید مردم یَصَّدَّعُونَ دو گروه میشوند متفرّق میشوند یک عده کفر ورزیدند که فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ یک عده عمل صالح کردند که فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ درباره مؤمنان تعبیر به جزا و فضل کرد درباره کفار فرمود: إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْکَافِرِینَ یعنی «إنّه یحب المؤمنین» پس این إِنَّهُ هم میتواند تعلیل منطوقی باشد برای کفار, هم تعلیل مفهومی باشد چون در سیاق تحدید است برای مؤمنین چون «یحبّ المؤمنین», لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِن فَضْلِهِ چون لاَ یُحِبُّ الْکَافِرِینَ, مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ.
ص: 746
1) (13) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 62.
بررسی آیتهای توحیدی در پیدایش و حرکت باد و ابر و باران
بعد چون در سورهٴ مبارکهٴ «روم» آیات توحیدی مطرح است باز همین آیات توحیدی را درباره پیدایش و پرورش نسیم و تبدیل نسیم به باد و بعد به طوفان و بعد به پیدایش ابر و تحریک ابر و بارداری ابر و زایمان ابر را مطرح میکند این بخش از آیات چندین بار از اول قرآن تا اینجا ذکر شده یکی آیه 164 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بود که صدر آیه این است إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمَا یَنْفَعُ النَّاسَ بعد فرمود: وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ در این بحثهای اخیر هم در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» باز جریان باد و باران مطرح شد آیه 48 این است فرمود: وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً. در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» هم باز همین آیات مطرح است که فرمود: أَنزَلَ لَکُم مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَا کَانَ لَکُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا أَءِلهٌ مَّعَ اللَّهِ, (1) بعد از چند آیه فرمود: أَمَّن یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَن یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرَاً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ أَإِلهٌ مَّعَ اللَّهِ تَعَالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ (2) اصلِ پیدایش باد که چگونه میشود که باد پیدا بشود, چه چیز عامل پیدایش باد است و چه چیز عامل پرورش باد و افزایش باد و امثال ذلک است چه چیزی این باد را حرکت میدهد که باد بتواند ابرها را حرکت بدهد همه اینها تدبیر حکیمانه ذات اقدس الهی است اول یک مقدار نسیم تولید میکند بعد کم کم افزایش اینها را به عهده دارد پرورش اینها را به عهده دارد جهتیابی اینها را به عهده دارد ابرها را هم که بعضیها نر هستند بعضیها ماده آنها را تلقیح میکنند بعد از نکاح ابرها و بارداری ابرها کجا باید ببارند این بارشان را کجا باید بنهند تنظیم میکند به بادها دستور میدهد که این ابرها را تا کجا هدایت بکنند.
ص: 747
مأمور الهی بودن ارسال باد و تلقیح ابر و گیاهان
فرمود اینها رسالت ما را به عهده دارند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (1) هم این ریاح از یک طرف این گیاهها را تلقیح میکنند نکاحی بین گیاهها و برگهای درختها و خود درختان ایجاد میکنند نر و ماده را به هم نزدیک میکنند هم گیاهها آماده میشود هم ابر برای بارش و باران آماده میشود هم هنگام زایمان به این ابرهای باردار رَحم میدهد که این ابرها شلنگی نبارند قطرهای ببارند خب اگر این همه بارانی که ابر به همراه دارد این اگر شلنگی ببارد زمینی نمیماند جایی برای زیست نیست فرمود ما آنها را غربالی میکنیم برای آنها رَحم درست میکنیم که این باری را که اینها در بر دارند قطره قطره بریزند نه شلنگی فَتَرَی الْوَدْقَ یعنی قطرات یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ لابهلای این مثل غربال یک وقت آدم یک طشت آب دارد یک دفعه سرازیر میکند این دیگر خلال نیست یک وقت آب را میریزد در غربال خب آب در غربال قطره قطره از لابهلای این بندهای غربال میریزد فرمود: فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ.
مغفول بودن نظم عالمانه در باد و باران و لزوم پژوهش پیرامون آن
این نظم است. ده برابر آیه مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً (2) را ما درباره باد و باران داریم حالا این مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً را حوزههای علمیه آمدند بحث کردند درباره آن و آن شده برائت نقلی, اگر دانشگاههای ما درباره کیفیت پیدایش باد, درجهبندی باد, تبدیل نسیم به طوفان, فاصله اینها, کیفیت تلقیح این بادها نسبت به گیاهان, کیفیت بارداری ابرها, کیفیت زایمان ابرها, دهها جلد کتاب است الآن شما این برائت نقلی را وقتی میبینید علمای ما ـ حشر اینها با اولیا ـ در این پنجاه سال اخیر حداقل پنجاه جلد کتاب نوشتند درباره برائت نقلی درباره همین کمتر از یک سطر است, بعضیها قبول کردند بعضیها قبول نکردند اگر برائت هست در اقل و اکثر ارتباطی چیست اقل و اکثر استقلالی چیست ارتباطش با سایر اصول چیست خب این شده علم اسلامی ولی اگر همین آیات را دانشگاه درباره پیدایش نسیم و ابر و باد و باران انجام بدهد دیگر علم اسلامی نیست ما هواشناسی اسلامی نداریم, ابرشناسی اسلامی نداریم, بارانشناسی اسلامی نداریم؟! اینکه درست نیست اینها هم میشود علوم اسلامی.
ص: 748
تبیین بعضی از منافع باد در حرکت کشتیها
مطلب دیگر اینکه امروز هواپیما پیدا شده سابقاً که فقط کشتی بود و سفرهای اسب و استر بود قسمت مهمّ این مسافرتها را در شب انجام میدادند برای اینکه روز گرم بود شب برای سفر آسانتر بود سفرهای کشتی که بالأخره قسمت مهمّش چه شب چه روز بر اساس نجوم و ستارهها و شمس و قمر بود آنها با قطبنما و جهتیابی که دارند حرکت میکنند راهنمای این ناوخداها, کشتیبانها همین ستارههاست که خدای سبحان فرمود ما نجوم را وسیله اهتدا قرار دادیم (1) این برای این, آن روز که وسیله بخار و امثال ذلک نبود همین بادها بود که کشتیها را جابهجا میکرد اینها باید بدانند که باد چه وقت حرکت میکند زمان باد را بشناسند درجات باد را بشناسند قدرت تحریک بادها را بشناسند که کشتیها را برابر آن برانند این باد مخالف میوزد باد موافق میوزد چه وقت باد میآید کجا باد میآید چطور باد میآید الآن هم که با وسیله هوایی دارند دارند حرکت میکنند آنها هم با تنظیم باد دارد حرکت میکنند اینکه میخواهد سوختگیری کند میفهمد از این طرف بخواهد برود دو ساعت فاصله است از آن طرف میخواهد بیاید کمتر فاصله است برای اینکه آن طرف باد همراه است مزاحم نیست پشت این هواپیماست آسانتر میآید از این طرف در جهت مخالف باد است سوختگیری او باید بیشتر باشد باید دو ساعت رفت تنظیم بکند الآن هم زمان و زمین با تنظیم باد و باران و ابر و اینها دارد پیش میرود.
ص: 749
1) (18) . سورهٴ نحل, آیهٴ 16.
زندگی سَفهی نتیجه دیدن این نظم و رویگردانی از دین الهی
حالا اگر کسی بخشی از این حوادث را شناخت میشود دانشمند, آن کسی که این مبدأ اساسی این کارهاست و همه اینها را آفرید مبدأ حکیم نیست ـ معاذ الله ـ طبیعت است؟! اگر کسی از روش ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) که روش توحیدی است فاصله بگیرد قرآن او را سفیه میداند وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ (1) این خودش را تسفیه کرده سفیهانه دارد به سر میبرد این بخش از آیات چون قبلاً هم گذشت دیگر بحث تفصیلی ندارد.
بررسی بعضی از منافع باد در دریا و خشکی
فرمود: وَمِنْ آیَاتِهِ أَن یُرْسِلَ الرِّیَاحَ اینها رسول الهیاند پیک الهیاند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ اینها صیغه عقد باید بخوانند بین گیاهان وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ اینها میروند تلقیح میکنند شما میبینید درختهای توت اینطور است یک توت نر است یک توت ماده است هر درختی باردار نیست هر برگی باردار نیست تا تلقیح نشود تا نکاح نشود تا نر و ماده جمع نشود نه آن گُل, گل میدهد نه آن میوه, میوه میشود. فرمود: وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ اینها برای چند کار است اینجا به عنوان اسم ذکر کرده است فرمود: مُبَشِّرَاتٍ یعنی «لیبشّرکم» اینها بشارت میدهند یک کارشناس یک بادشناس میداند این باد کم کم به دنبالش ابر بارنده است اینها بشارتآورنده است در آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» بود «نمل» بود فرمود: بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ یعنی قبل از اینکه رحمت الهی, باران الهی بیاید این بادها بشارت باران را به عهده دارند.
ص: 750
1) (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 130.
یادآوری منافع بدون «لعلّ» و سپاسگزاری آن با «لعلّ»
مُبَشِّرَاتٍ یعنی «لیبشّرکم» (یک) وَلِیُذِیقَکُم که این لِیُذِیقَکُم که فعل است عطف بر مُبَشِّرَاتٍ شده است برای اینکه این مُبَشِّرَاتٍ به منزله «لیبشّرکم» است وَلِیُذِیقَکُم مِن رَحْمَتِهِ آنجا هم مبشّرات رحمت است این مِن رَحْمَتِهِ به صورت تنازع هم متعلّق به مُبَشِّرَاتٍ است هم به «إذاقه» یعنی بشارت میدهند از رحمت خدا, اذاقه میکنند از رحمت خدا وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ کشتیهای دریا هم به امر همین ذات اقدس الهی جابهجا میشوند و جریان پیدا میکنند این کشتی سنگینوزن را این باد جابهجا میکند; چهارم: وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ تجارتهای دریایی, صید کردن, سفرها بهرهبرداری از فضل الهی است اینها همه با «لام» ذکر شده بدون «لیت» و «لعلّ» اما این پنجمی وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ چون این گاهی تخلّفپذیر است آنها که تخلّفپذیر نیست آن باد که میآید ابر را میآورد باران را میآورد کشتی را میبرد فضیلت الهی را منتشر میکند همگان استفاده میکنند اما درباره سپاسگزاری بعضی کفران نعمت دارند بعضی شکرگزارند چون تخلّفپذیر است در اینگونه از موارد با «لیت» و «لعلّ» و امثال ذلک ذکر میکند وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ. جمع بین تعلیم و تزکیه, نشانه نور بودن قرآن
در این وسط قبل از اینکه مسئله باد و باران را به پایان برسانند یک جمله معترضه دارند چون مستحضرید که قرآن, کتاب علمی محض نیست, نور است وقتی نور شد علم را یعنی یُعَلِّمُهُمُ را با یُزَکِّیهِمْ ذکر میکند (1) اگر یک جا یک مطلب علمی ذکر کرد فوراً آن تزکیه و تربیت و یادآوری و توحید و اینها را کنارش ذکر میکند وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ رُسُلاً إِلَی قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُم بِالْبَیِّنَاتِ قبل از تو انبیایی فرستادیم که اینها به اقوامشان بیّنات و معجزات را ارائه کردند یک عدّه پذیرفتند یک عدّه نپذیرفتند فَانتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا و مؤمنین را یاری کردیم, چرا, چون خودمان وعده دادیم که یاور مؤمن باشیم و وعدهای که دادیم به منزله حق است بر ما وَکَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ یعنی مؤمنین را یاری کردیم چون به آنها وعده دادیم وقتی وعده دادیم حق است. یکی از بیانات نورانی اهل بیت(علیهم السلام) این است که «إنّا أهل بیت نری وعدنا علینا دِیْنا» (2) ما خاندانی هستیم اگر وعده دادیم خود را بدهکار میدانیم یعنی حتماً به وعده عمل میکنیم آنها مظهر الهیاند «إنّا أهل بیت نری وعدنا علینا دِیْنا» فرمود: وَکَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ این آیه معترضه است که این تعلیم را با تزکیه هماهنگ کرده است که ما فقط نمیخواهیم کیهانشناسی یا بادشناسی یا هواشناسی یا زمینشناسی یا کشتیشناسی یا دریاشناسی یادتان بدهیم اینها آیات الهیاند ما میخواهیم بهره بگیرید نه بیراهه بروید نه راه کسی را ببندید بعد دنباله بحث فرمود: اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ این ریاح سَحَاباً. چگونه بشارت باران میدهد راهش این است ما بادها را میفرستیم این ابرها را جابهجا میکند و خدای سبحان در فضای بالا ابر را هر جا بخواهد به هر سبک و طبقهای که بخواهد میگستراند.
ص: 751
مقصود از «سماء» در فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماء و کاربرد عرفی آن
فَیَبْسُطُهُ خدا آن سحاب را در سماء [میگستراند]. مستحضرید که قرآن در عین حال که کتاب نور است که جمع تعلیم و تزکیه است ادبیات عرفی را هم در نظر دارد منظور از سماء آسمانی نیست که شمس و قمر در آن هستند «کلّ ما علاک فهو سماء» (1) الآن برای همه روشن است که زمین میگردد و آفتاب طلوع نمیکند در حقیقت زمین طلوع میکند ماییم که برمیگردیم روبهروی شمس قرار میگیریم و شمس را میبینیم و قرآن کریم که مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا (2) تعبیر کرده است میتواند بر اساس همین جهت باشد اما تعبیرات عرفی و ادبیات عرفی قرآن برای هر زمان و زمین قابل قبول است وقتی میفرماید آفتاب طلوع کرد معنایش این نیست که زمین ساکن است و آفتاب حرکت میکند الآن همه آن اساتیدی که خودشان کتابها نوشتند و شاگردان زیادی تربیت کردند زمین حرکت میکند وقتی میخواهند حرف بزنند چه میگویند, میگویند ما طلوع کردیم یا میگویند آفتاب طلوع کرد همینها که خودشان کتاب نوشتند که آفتاب, محور است زمین به دور آن حرکت میکند ادبیات محاوره یک مطلب است و مطالب علمی مطلب دیگر است ادبیات محاوره این است که میگوید وقتی آفتاب درآمد همین این معنایش این نیست که اگر قرآن فرمود: فَلَمَّا رَأی الشَّمْسَ بَازِغَةً (3) این طرفدار حرکت آفتاب است و سکون زمین اینجا هم از همین قبیل است «کلّ ما علاک فهو سماء». ص: 752
«اثاره» و حرکت ابرها توسط باد و ریزش آن به امر الهی
پرسش:... پاسخ: اثاره میکند و شکوفا میکند این ریاح آن ابرها را جابهجا میکند گاهی پراکنده میکند گاهی جمع میکند این بادها این ابرها را اثاره میکنند آن وقت همه اینها به دستور حق است و خدای سبحان این سحاب را هر جا و هر طور بخواهد در آسمان میگستراند در روایاتی که از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است ملاحظه بفرمایید گاهی خدای سبحان دارد این ملت لایق نیستند به این بادها دستور میدهد که این ابرها را ببر در دریا این بارانها در دریا بریزند اینکه میگویند استسقا, نماز باران, دعا, توسل, وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا همه اینها برای این است که این برکات به موقع نازل بشود وگرنه هیچ تشنهای بیآب نمیماند.
ریزش قطرهای باران از لابهلای ابرها نشاندهنده حکمت الهی
فرمود: وَیَجْعَلُهُ کِسَفاً قطعه قطعه قرار میدهد آنگاه فَتَرَی الْوَدْقَ به همین قطرههای تگرگ, برف, باران این را میگویند وَدق اینها یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ نه از دهنه آن بریزد که شلنگی باشد از لابهلای آن میریزد میگویند این کار مختلّ است یعنی چه, یعنی این کار منسجم نیست وسطها شکاف برداشت غربال, مختل است یعنی این بندها به هم متصل نیست در خلال اینها راه برای ورود باز است اگر چیزی منسجم و متصل باشد میگویند امر منسجم است اما اگر شکافی بین این اجزا باشد اینها از هم گسیخته باشند میگویند این کار مختل شده است یعنی لابهلا پیدا کرده وسط پیدا کرده این را میگویند خلال. فرمود از لابهلای این ابر باران میریزد نه از دهنه ابر یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ آنگاه وقتی که بارانی نصیب سرزمینی شد فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ این إذَا, «إذا»ی مفاجات است دفعتاً میبینید اینها خوشحال میشوند برای اینکه مدتها بود باران ندیدند با عنایت الهی وقتی باران میآید اینها خوشحال میشوند به یکدیگر هم تهنیت میگویند.
ص: 753
استفاده تزکیهای از آیات با تشبیه زنده شدن مردگان به زنده شدن زمین
فَانظُرْ إِلَی آثَارِ رَحْمَةِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَی وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ این هماهنگی تزکیه و تعلیم است آن راه که چگونه باد پیدا میشود چگونه باران پیدا میشود چگونه ابر باردار میشود چگونه ابر زایمان دارد کجاها میبارد اینهاست اما حالا چه کسی کرد برای چه چیزی کرد را قرآن کریم در کنارش ذکر میکند فرمود نگاه کن نظریه بده به آثار رحمت خدا که چگونه خدا زمین را بعد از مرگ زنده میکند این مهم است این درختها الآن که زمستان است خواباند مرده نیستند وقتی که بهار شد بیدار میشوند وقتی بیدار شدند غذا میخواهند غذای اینها به این است که این خاکِ مُرده این کود مرده آن آب مرده آن هوای مرده را جذب میکند به اینها خدا حیات میدهد همینها میشوند خوشه و شاخه و میوه با رسیدن فصل بهار که فرمود: «إذا رأیتم الربیع فأکثروا ذکر النشور» (1) برای اینکه هم خوابیدهها را بیدار میکند هم مردهها را زنده میکند درختها خواباند بیدار میشوند این خاکی که کنار درخت است مرده است جماد است بعد این خاک به وسیله ریشههای همین درخت جذب میشود, میشود برگ میشود خوشه مرده را زنده میکند این بهره تزکیهای در کنار تعلیمی این از رهاوردهای الهی است در قرآن کریم که هر جا یک مطلب علمی را ذکر کرد نتیجه هشدار قیامت را هم در کنارش ذکر میفرماید فَانظُرْ إِلَی آثَارِ رَحْمَةِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَی وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. ص: 754
1) (25) . التفسیر الکبیر, ج17, ص194.
پرسش:... پاسخ: بله خب حیات جمادی ندارند وگرنه آن حیات, حیات مطلق برای هر شیئی هست هیچ چیزی مُرده ما در عالَم نداریم اگر موجود است زنده است منتها زندگی مثل خود وجود مراتبی دارد مرتبه جمادی دارد نباتی دارد حیوانی دارد انسانی دارد و بالاتر, هیچ موجودی نیست که حیات نداشته باشد برای اینکه هیچ موجودی نیست که علم نداشته باشد در همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» آیه نه قبلاً گذشت فرمود: أَوَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ (1) این سیری که به ما در اینجا فرمود شما سیر کنید بررسی کنید در همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» آیه نه هم گذشت فرمود اگر بررسی کنید میبینید که خیلیها در اثر تبهکاری به عذاب الهی گرفتار شدند پس آنچه در آیه 47 امروز خوانده شد که فرمود: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ رُسُلاً إِلَی قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَانتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا وَکَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ این مطابق با همان آیه نُه همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» است که فرمود اینها چرا سیر نمیکنند ببینند انبیایی آمدند اقوامشان را دعوت کردند بعضیها پذیرفتند قبول کردند بعضیها نپذیرفتند نکول کردند آن پذیرندهها به فیض رسیدند این ناکلان گرفتار عذاب الهی شدند که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (26) . سورهٴ روم, آیهٴ 9.
وَلَئِنْ أَرْسَلْنَا رِیحاً فَرَأَوْهُ مُصْفَرّاً لَّظَلُّوا مِن بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ (51 فَإِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ (52) وَمَا أَنتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَن ضَلاَلَتِهِمْ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُم مُّسْلِمُونَ (53) اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُم مِن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَیْبَةً یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ (54) وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ کَذلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ (55) وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذَا یَوْمُ الْبَعْثِ وَلکِنَّکُمْ کُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (56)) ص: 755
تکرار مباحث اصول دین, اخلاق و حقوق در سوره روم
چون این سورهٴ مبارکهٴ «روم» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی, اصول دین است به انضمام خطوط کلی اخلاق و حقوق, لذا مسئله توحید و وحی و نبوت و معاد به صورت مکرّر در این سورهٴ مبارکهٴ «روم» بیان شده است.
امکان تحلیل عقلی یا تمثیلی منطقی نمودن تشبیه بهار به قیامت
در جریان معاد و احیای مردگان از چند منظر قرآن کریم برهان اقامه میکند یکی از منظرهایی که عمومی است و همه میتوانند بفهمند این است که خدای سبحان میتواند مرده را زنده کند و آن جریان فصل بهار است که وقتی باران الهی ریزش کرد این درختها که خواباند بیدار میشوند و آن موادّی که در کنارشان تعبیه شده است را تغذیه میکنند آن مواد مرده را زنده میکنند این استدلال یا بر اساس تحلیل عقلی است که فرقی بین احیای انسان و احیای جماد و نبات نیست یا یک تمثیل منطقی است یا یک تنبّه و تمثیل به معنای مَثل زدن است نه تمثیل منطقی. تمثیل منطقی از اقسام سهگانه حجت است که پی بردن از جزئی به جزئی دیگر است همان است که در کتابهای فقه و اصول به صورت قیاس مطرح است که در دین قیاس مطرود است چه اینکه در منطق هم این تمثیل, حجت نیست برای اینکه بیش از مظنّه افاده نمیکند یا منظور تنبّه دادن اذهان است که بتوانند بفهمند که قدرت وقتی مطلق شد میتواند مرده را زنده کند یا تمثیل عرفی است که فرمود: لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ که مثل میزنند.
ص: 756
مستدل نمودن احیای مردگان با تشبیه آن به جریان بهار
اگر ما با آن برهانهای دقیق بررسی کنیم میبینیم که اینها به صورت استدلال واقعی است اگر درخت در اثر تغذیه این خاکهای مرده را زنده میکند به حیات گیاهی و اگر حیوان در اثر تغذیه همین غذاهای مرده را زنده میکند به حیات حیوانی, انسان هم همین غذاهای اطراف خود را این نان و گوشت را که مردهاند زنده میکند به حیات انسانی همین موادّ غذایی است که به انسان تبدیل میشود مخصوصاً بنا بر مبنای جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء لکن اینها ابزار کارند اینها وسایل کارند اینها به اصطلاح فاعل به معنای ما بهاند فاعل حقیقی یک نفر است و آن ذات اقدس الهی است آنکه تبدیل میکند مرده را به زنده و به مرده حیات میبخشد آن خداست.
استفاده از تمثیل در دعاها به مانند «یا جابر العظم الکثیر»
حالا در دعاها بخشی از این معارف آمده شما در این دعاهای نورانی میخوانید «یا جابر العظم الکثیر» (1) ای خدایی که استخوان شکسته را جبیره میکنی آن شکستهبند که دارو نمیدهد نه احتیاجی به مرهم است نه احتیاجی به قرص و آمپول است منتها آنها را برای تقویت یا رفع درد میدهند هیچ شکستهبندی استخوان شکسته را به هم جوش نمیدهد فقط محکم میبندد که اینها تکان نخورد آن لحیمکاری آن جوشکاری آن دوتا را یکی کردن آن پراکنده را متّحد کردن کار خداست یعنی استخوان شکستهٴ دوتا را یکی میکند این جَبیره کردن, جبران نقص, فیض الهی است در این دعاها که میخوانیم «یا جابر العظم الکثیر» همین است.
ص: 757
1) (1) . مصباح المتهجّد, ص228.
واقعی بودن استناد جبران همه نقصها به خدا
پرسش: اگر کنایه بگوییم؟
پاسخ: نه معنای اصلش هم درست است کنایی و لوازمش هم درست است اینطور نیست که معنای اصلش درست نباشد استخوان شکسته را او جبران میکند همه فقرها را او برطرف میکند شکستگیهای دیگر را هم یقیناً جبران میکند ترمیم شکستگیهای دیگر با ادله مطابقه سایر ادعیه هم تأمین است اینجا نیازی به معنای کنایهای نیست برای اینکه هر چه را ما بخواهیم اراده کنیم همان مطالب کنایهای در ادعیه دیگر به صورت شفاف آمده که هر نقصی را او جبران میکند لکن استخوان شکسته را شما از این شکستهبندها سؤال کنید از این پزشکان متدیّن سؤال کنید که شما آیا این استخوان شکسته که دوتا شده شما یکی میکنید شما قرص میدهید شما دارو میدهید یا محکم میبندید که آن جوشکار جوش بزند این بستن برای آن است.
مدیریت توحیدی نظام هستی و وسیله بودن خاندان رسالت
به هر تقدیر فرمود تمام این کارها را ذات اقدس الهی فاعلیّتش را مدیریتش را تدبیرش را به عهده دارد منتها اینها ابزار کارند اینها فاعل به معنای مابهاند. در این زیارت نورانی «جامعه کبیره» میگوییم «بکم فتح الله و بکم یَختم» (1) بکم کذا و کذا این هیچ غلوّی در کار نیست برای اینکه فاعل حقیقی خدای سبحان است اینها ابزار کارند بالأخره خدای سبحان این زمین مرده را زنده میکند منتها به وسیله باران, این فضای تاریک را روشن میکند به وسیله شمس, شمس و نور شمس را او آفرید باران و آثار باران را هم او آفرید.
ص: 758
1) (2) . من لا یحضره الفقیه, ج2, ص615.
تبیین علت غلوآمیز نبودن عبارت «بکم فتح الله و بکم یختم»
اگر فرمود: «بکم فتح الله و بکم یختم» نه یعنی شما فاتح و خاتِم هستید بلکه ذات اقدس الهی است چون ضمیر «فَتح» و «یَخْتِم» به الله برمیگردد بنابراین هیچ غلوّی در کار نیست تمام این کارها را اگر بررسی بکنیم خدای سبحان مدیریت میکند منتها ابزارش فرق میکند اگر بخواهد به موجودی حیات گیاهی بدهد در بدن و بدنهٴ نهال و خوشه و شاخه انجام میدهد اگر بخواهد به موجود جامدی حیات حیوانی بدهد در بدن و بدنهٴ حیوانات انجام میدهد و اگر بخواهد به یک موجود جامدی حیات انسانی بدهد در بدن و بدنهٴ انسان انجام میدهد آنکه همه جهات را تدبیر میکند سهمیه همه را میدهد مو چقدر غذا میخواهد ناخن چقدر غذا میخواهد پوست چقدر غذا میخواهد استخوان چقدر غذا میخواهد گوش چقدر غذا میخواهد غضروف چقدر غذا میخواهد همه را ذات اقدس الهی که آفریدگار اینهاست میداند و همه اینها را دارد اداره میکند بنابراین آنکه مدیر و مدبّر حقیقی است ذات اقدس الهی است اگر این تحلیل را داشتیم مسئله «إذا رأیتم الربیع فأکثروا ذکر النشور» (1) میشود برهانی و این آیاتی که دارد فَانظُرْ إِلَی آثَارِ رَحْمَةِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَی میشود برهانی, اگر کسی این قدرت را نداشت در حدّ تمثیل است در حدّ تنبّه است و مانند آن.
بررسی عدم ثبات بعضی از انسانها در «سرّا» و ضرّا»
مطلب دیگر درباره انسانشناسی فرمود بسیاری از افراد سریعالتحوّلاند مطمئن نیستند آرام نیستند همان «اتباع کلّ ناعق» هستند «یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیحٍ» (2) هستند این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) تنها درباره احزاب و مسائل سیاسی و اجتماعی نیست در مسائل اعتقادی هم هست فرمود یک عده مطمئن و آراماند که راه مشخص دارند یک عدّه «اتباع کلّ ناعق» هستند که «یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیحٍ» این «یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیحٍ» در مسائل اعتقادی هم هست یک مختصر وضعشان خوب بشود خوشحالاند و راضیاند یک مقدار خدا اینها را در امتحان قرار بدهد نگران و بدگوی و بدحالاند آنکه در سرّاء و ضرّاء ثابت باشد نیست, در همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» چند جا همین مطلب را ملاحظه فرمودید که بیان کرده است آیه 33 فرمود: وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ مختصری در رفاهاند شاکرند, مختصری در آزموناند به جای صبر, بدگویند این شکر و کفرشان به تبع همان بادهایی است که میوزد اینها «یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیحٍ» هستند همانطوری که در آیه 33 و 36 آمده است الآن اینجا هم همینطور است در آیه 49 فرمود: وَإِن کَانُوا مِن قَبْلِ أَن یُنَزَّلَ عَلَیْهِم مِن قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ قبلاً در حال یأس و اِبلاس و امثال ذلک بودند کمی که وضعشان خوب شد شاکر شدند کمی اگر اوضاع برگردد باز کفران میورزند وَلَئِنْ أَرْسَلْنَا رِیحاً گاهی باد سرد میآید کشاورزی را میزند این شکوفهها را بزند گاهی باد مسموم و سوزان میآید کشاورزی را میزند نفرمود «و إذا أرسلنا ریحاً مسموماً أو باردا» فرمود گاهی باد را میفرستیم کشاورزی اینها را میزند خب اگر سرما میآید شکوفهها را میزند این باد مسموم نیست در بعضی از موارد ممکن است باد مسموم بفرستد این ریح, مطلق است گاهی سوزان و مسموم است گاهی سرد است و ریزنده لَئِنْ أَرْسَلْنَا رِیحاً همین گروه فَرَأَوْهُ آن مزروعشان را آن زرعشان را آن نخلشان را آن محصول کشاورزیشان را مُصْفَرّاً ببینند زرد شد لَّظَلُّوا مِن بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ فوراً یا بد میگویند یا کفران نعمت میکنند یا در قبال آن ایمان, کفر میورزند اینطورند اینها «اتباع کلّ ناعق» هستند این «یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیحٍ» هم صبغه سیاسی, اجتماعی و مانند آن دارد هم صبغه اعتقادی این صبغه اعتقادی را چند آیه همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» بیان فرمود.
ص: 759
معرفتشناسی تجربی, ریشه عدم ثبات توحیدی بعضی از انسانها
مشکل اساسی اینها معرفتشناسی است اساس کار این است که انسان اگر بخواهد عالِم بشود دانشمند بشود تحقیقکننده بشود پژوهشگر بشود با کدام ابزار, برخیها میگویند که ما فقط حس و تجربه را قبول داریم تا چیزی را نبینیم و به تجربه حسّی آن را نیابیم نمیپذیریم اینها مانند همان اسرائیلیها فکر میکنند که میگفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً یا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً این دو آیه نشان میدهد که اینها گرفتار معرفتشناسی منحصر به حس و تجربهاند اینها امور تجریدی, امور ملکوتی, امور ماورای طبیعی, امور غیبی را که درک نمیکنند هیچ درک نمیکنند آنکه باید درک کند چشم ملکوتی است گوش ملکوتی است که اینها ندارند آنچه اینها دارند چشم و گوش مُلکی است که آن معارف, مُلکی و حسّی نیستند.
تحلیل قرآنی عدم ثبات توحیدی بعضی از انسانها
در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» آیه 80 و 81 همین مضمونی است که الآن در سورهٴ مبارکهٴ «روم» است سورهٴ «نمل» آیه 80 و 81 این دو آیه مطابق با همین دو آیهای است که الآن در سورهٴ «روم» میخوانیم در سورهٴ «نمل» آمده است که فَإِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی (یک) وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ (دو) آنها که کورند معارف تو را نمیبینند آنها که کرند معارف تو را نمیشنوند إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ بعد فرمود: وَمَا أَنتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَن ضَلاَلَتِهِمْ آنکه کور است و کورکورانه کجراهه و بیراهه میرود حرف تو را نمیشنود و تو را نمیبیند و نور تو را هم مشاهده نمیکند تا از بیراهه به راه منتقل شود وَمَا أَنتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَن ضَلاَلَتِهِمْ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُم مُّسْلِمُونَ این دو آیه یعنی آیه 80 و 81 سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که بحثش قبلاً گذشت مطابق با همین دو آیه سورهٴ مبارکهٴ «روم» است که الآن اینجا میخوانیم. در سورهٴ «روم» آیه 52 و 53 این است فَإِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ ٭ وَمَا أَنتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَن ضَلاَلَتِهِمْ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُم مُّسْلِمُونَ.
ص: 760
کف علوم بودن معرفت تجربی و عدم درک معارف توحیدی با آن
غالب این کمونیستها غالب ملحدان همینطورند معرفتشناسی اینها در کف دانش است یعنی از این پایینتر ما دیگر معرفتی نداریم از معرفتشناسی حسی و تجربی پایینتر نیست بالاتر از آن, معرفت ریاضی است بعد معرفت کلامی بعد معرفت فلسفی بعد معرفت عرفان نظری بعد معرفت شهودی، اینها برای دانشمندان بشری است وحی در اوج و معراج است که حساب خاصی دارد که یک بشر عادی به آنجا نمیرسد آن یک حساب دیگری است راههایی که بشر دارند این است این راهی که حارثةبنمالک میگوید: «کأنی أنظر إلی عرش ربّی» (1) اینها راههای شهودی است که مقدور بشر عادی هم است اما وحی و ما ادراک ما الوحی دیگر در دسترس افراد عادی و غیر معصوم که نیست.
پرسش:... پاسخ: بله, در تکامل نه اینکه «اتباع کل ریح» این بادها که میوزد این ابرها که میآید این باران که میآید باعث میشود ترقّی بکنند فرمود: یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ نه اینکه درکات باشد اینها یک حال نیستند اما همهاش در درکهاند مؤمن و مؤمن عالم اینها درجاتاند یک حال نیستند بله, زَادَتْهُمْ إِیمَاناً هست درجات دارند یکی پس از دیگری اما اینها درکات دارند یک حال نیستند و هر لحظه به یک سَمت دیگری دارند سقوط میکنند.
پس مشکل اساسی اینها معرفتشناسی است که باید بررسی کنند که انسان از چند راه میتواند به واقع دسترسی پیدا کند اگر معلوم, محسوس بود راه شناختش حس و تجربه حسی است اگر مجرّد بود راه شناختش تجرید است اگر فوق این نوع اعمال بود, دسترسی به مفهوم دسترسی امکان ندارد بالأخره درجات معرفتشناسی به درجات آن معروف است.
ص: 761
1) (5) . الکافی, ج2, ص53 و 54.
کوری و کری دو مشکل مشرکان در هدایتپذیری
فرمود اینها دو مشکل دارند یکی اینکه کورند خب وقتی تو را نمیبینند نور را نمیبینند شما با چه وضع میخواهی اینها را هدایت کنی, یکی اینکه کَرند شما ببینید این رسانهها و غیر رسانهها برای کَرها برنامه دارند سرّش این است که این کرها درست است که نمیشنوند اما چشم دارند میبینند اشارات آن گوینده و گزارشگر را میبینند او با دست خودش با سر و صورت خودش اشاره میکند این یک چیز میفهمد اما اگر کسی کر باشد پشت هم کرده باشد خب این چه چیزی را میبیند فرمود اینها کرند إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ خب الآن شما میبینید برای این کرها برنامه دارند آن گزارشگر با اشارات دستش دارد تفهیم میکند این کرها هم میفهمند ولو خیلی از مطالب را نفهمند ولی اجمالاً با اشاره گزارشگر میفهمند اما اگر این کر به آن گزارشگر پشت بکند خب چه چیزی را میبیند چه چیزی را میفهمد.
بازگشایی چشم و گوش مشرکان مهمترین کار انبیاء
مهمترین کاری که انبیا کردند این است که آمدند این چشم و گوش درون را باز کردند چشم بعضیها بسته است این چشم را باز میکنند گوش بعضیها بسته است این گوش را باز میکنند وقتی گوش شنوا شد چشم بینا شد معارف دیدنی را به اینها نشان میدهند معارف شنیدنی را به اینها نشان میدهند پس چهار کار کردند یکی اینکه غبارروبی کردند این چشم و گوش را شنوا و بینا کردند بعد غذای چشم و گوش را هم به اینها دادند مطالب را به اینها گفتند که «یثیروا لهم دفائن العقول». (1)
ص: 762
1) (6) . نهجالبلاغه, خطبه 1.
اکتفای دنیای شرک امروز بر معرفتشناسی تجربی
الآن شما میبینید این جمعیت عظیم چین, این جمعیت عظیم اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق اینها واقعاً مشکل جدّیشان همین معرفتشناسی است میگویند چیزی را ببینیم باور میکنیم چیزی را نبینیم نیست, حصر موجود در طبیعت و ماده مستلزم حصر معرفتشناسی در حس و تجربه است.
امضای قرآن بر علوم تجربی همراه با تأکید بر عدم اکتفای به آن
قرآن کریم آمده علم را درجاتبندی کرده هم علم حسی و تجربی را امضا کرده فرمود وقتی قابیل برادرش هابیل را کُشت این جسد در دستش مانده و چون بشر اوّلی بود نمیدانست که چگونه این مرده را دفن میکنند فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ این تجربهآموزی از راه حس را قرآن کریم امضا کرده اعلام کرده اِعمال کرده به بشر آموخت این راه حق است. بخشهای دیگری هم از همین قبیل قرآن کریم نشان داده اینها کفِ دانش است اگر کسی در همین حد زندگی کند فقط زمینی است اگر از این حد بالا بیاید معلوم میشود که در صدد تحول است تا به یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا برسد.
داشتن گوش و چشم ملکوتشناس، لازمه فهم معارف توحیدی
فرمود آنکه بالأخره چشم و گوش ملکوتشناسی دارد آنکه میفهمد غیبی هست, آنکه میفهمد ماورای طبیعتی هست حرف تو را گوش میدهد اگر مطابق با برهان بود میپذیرد, نشد, نکول میکند اما اینها که چشم و گوششان بسته است چطوری حرف تو را بفهمند. در سورهٴ مبارکهٴ «حج» که گذشت فرمود ما که میگوییم بعضیها کورند منظور چشم ظاهری نیست فإنّها لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور دل, چشم دارد دل, گوش دارد ما با دلی که گوش دارد حرف میزنیم ما به دلی که چشم دارد خودمان را نشان میدهیم اینها نه چشم دارند نه گوش دارند صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ, فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ و مانند آن. این دو آیه یعنی آیه 52 و 53 سورهٴ مبارکهٴ «روم» مطابق همان آیه 80 و 81 سورهٴ مبارکهٴ «نمل» است که گذشت. چون همین سورهٴ مبارکهٴ «روم» در مکه نازل شد و عنصر محوری مسائل مکی همین اصول دین است باز برای چندمین بار خلقت انسان یا خلقت موجودات دیگر را مطرح میکند.
ص: 763
تبیین مراحل چهارگانه وجود انسان و بیان ضعف او
فرمود: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُم مِن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَیْبَةً یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ درباره انسان چندین سخن فرمود, یک مرحله مربوط به «لیس» تامّه اوست که وقتی زکریا(سلام الله علیه) عرض کرد که هم من پیرم هم همسرم پیر است و آن وقت که این همسرم در سنّ جوانی یا میانسالی بود وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً آن وقت عقیم بود الآن که پیر است فرمود: قَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً این شَیْئاً خبر نیست که این اسم و خبر باشد «کان», «کان» ناقصه باشد این «لیس» تامه است َلَمْ تَکُ تو نبودی, همه موجودات اینطورند هیچ کدام نبودند ذات اقدس الهی فاطر است, بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ است نوآور است فرمود انسان اصلاً نبود هیچ چیزی نبود خدا او را به وجود آورد (یک) مرحله دوم آن است که خدا وقتی که او را موجود کرد قابل ذکر نبود هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً این «کان», «کان» ناقصه است این شَیْئاً مَذْکُوراً خبر آن است و این است که قابل ذکر نبود آنکه أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی آن دیگر قابل ذکر نیست. مرحله سوم همین کودکی است که فرمود وقتی به دنیا آمده ضعیف است بعد وقتی به مرحله بلوغ و جوانی رسید قدرتی پیدا میکند میانسالی رسید قدرتش تعدیل میشود فرتوتی و کهنسالی به سراغ او آمد دوباره ضعیف میشود که مَن نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ این آیه مَن نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ هم تأیید و تقویت حس و تجربه است امر ملکوتی نیست این احتیاجی به معرفتشناسی فلسفی و کلامی و اینها ندارد که تجرید بخواهد این امر محسوس است خب هر انسان پیری ضعیف میشود همانطوری که فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ تأیید حس و تجربه است مَن نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ هم همین است اینکه چیز دیگری نیست نفرمود «من نعمّره ننکّسه فی الأمر» آن قسمت امرش آن قسمت روحش آن ممکن است خیلی قوی و قویتر باشد اما بالأخره خَلق بدنیاش همینطور است یک سالمند بالأخره باید خودش با عصا حرکت کند دو نفر هم دستش را بگیرند پس وَمَن نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ امر چهارم این است که خود انسان از صدر تا ساقه, از ساقه تا صدر موجود ضعیفی است آن را در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» بیان فرمود که انسان موجود ضعیفی است آیه 28 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این بود یُرِیدُ اللّهُ أَن یُخَفِّفَ عَنکُمْ وَخُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِیفاً نه در طلیعه امر, این است که با اندک آسیبی از پا در میآید با اندک میکروب ناشناخته از پا در میآید این ضعیف است پس این چهار مرحله را درباره انسان بیان فرمود.
ص: 764
آشکار شدن بطلان غرور انسان با نگاه به ضعف وجودی خود
آن وقت انسانی که وضعش این است با چه چیزی میتواند مغرور بشود به چه چیزی میخواهد تکیه کند اگر بخواهد به قدرت روح تکیه کند قدرت روح که در ایمان و بندگی ذات اقدس الهی است. فرمود وقتی که انسان این مراحل را یکی پس از دیگری بررسی میکند میبیند از خودش هیچ ندارد ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَیْبَةً یعنی پیری, یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ هر چه او بخواهد انجام میدهد که این سخن از تدبیر نیست تدبیری که منهای خالقیت باشد اصلاً تدبیر او, ربوبیت او به قسمی از اقسام خالقیت او برمیگردد او علیمِ مطلق است میداند چه کار کند و قدیر مطلق است هر چه را مصلحت تشخیص داد همان را انجام میدهد.
اندک بودن علم حسی سبب اعراض از زندگی توحیدی
حالا میرسیم مسئله معاد, فرمود اینها که معرفتشناسی حسّی دارند غیر از ماده و دنیا چیز دیگری را درک نکردند با همین ابزار اندک که فرمود: فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ اینها علمشان درباره جهانشناسی به اندازه یک مقدار پول خُرد است همین! ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ مبلغ علمیشان همین است سرمایهشان همین است.
ضعف علم حسی سبب عدم درک مرگ و قیامت حتی پس از مرگ
اینها با همین وضع میمیرند خیلی از اینها اصلاً وقتی مردند نمیدانند مردند بعد وقتی وارد صحنه قیامت میشوند نمیدانند این قیامت است چون با کدام سرمایه بفهمند این قیامت است چیزی که نیندوختند نه خودشان اهل معنا بودند که کشف کنند نه حرف انبیا را گوش دادند لذا با همان دیدِ بسته محشور میشوند سرگرداناند وقتی از اینها سؤال بکنی که از آن وقتی که مُردی تا الآن چقدر طول کشید اینها چون غیر از معرفتشناسی حسّی و تجربی نداشته و الآن هم ندارند با همان وضع محشور شدند اینها خیال میکنند اینجا هم دنیاست مدتی خواب بودند الآن بیدار شدند میگویند یک ساعت یا کمی کمتر یا بیشتر همین! عالمان آن روز, مؤمنان هستند اولیای الهی هستند فرشتهها هستند میگویند نه, اینچنین نیست شما میلیونها سال در برزخ بودید الآن به این صورت در آمدید یک ساعت و نیم ساعت چیست. در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گوشهای از این معارف را بیان فرمود, فرمود وقتی که در قیامت از اینها سؤال میکنند میگویند یک روز یا نصف روز ما ماندیم آیه 112 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این بود که قَالَ از آنها سؤال میکنند کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ شما چند سال در برزخ بودید اینها میگویند سال چیست, ما یک روز یا یک نصف روز بودیم خیال میکنند این هم دنیاست و همان آثار دنیایی را دارد قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ اینها خیال میکنند آنجا هم مثل دنیاست اصلاً غیر از دنیا چیز دیگری درک نمیکنند بعد کم کم برایشان روشن میشود که وضع چیست آنگاه میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا.
ص: 765
پرسش: در برزخ عذاب میکشند؟
پاسخ: بله, ولی خیال میکنند عذاب دنیاست نمیدانند که چه خبر است برخیها ممکن است بفهمند.
تفاوت ماهوی پاسخ عُزیر نبی(علیه السلام) با حسگرایان
پرسش:... پاسخ: نه, جناب عُزیر بعد از اینکه در دنیا زنده شد این را فرمود یعنی بعد از اینکه در دنیا زنده شد چون آنجا مشخص نیست آنجا سال و ماه ندارد وقتی آنجا سال و ماه ندارد وقتی در همین دنیا زنده شده این فرمایش را میفرماید ولی اینها الآن در قیامتاند در برزخاند خیال میکنند که حکم قیامت یا حکم برزخ هم حکم دنیاست.
بررسی مقصود از آسمان و زمین و زمان در برزخ و قیامت
پرسش:... پاسخ: بله خب, همان آلفرعون است عذاب عرضه میشود, در عالم برزخاند, در عالَم برزخ آن سماوات و ارضی که در آیات سورهٴ مبارکهٴ «هود» هست این سماوات و ارض برزخی است که فرمود: خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وگرنه در قیامت که سما و ارضی به این صورت نیست یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (1) در آنجا آنهایی که در بهشت برزخیاند لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَةً وَعَشِیّاً آنها که در جهنم برزخیاند که یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَعَشِیّاً هر بامداد و شامگاه, حالا هم آن آیه لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَةً وَعَشِیّاً کنایه از دوام است مثل اینکه ما میگوییم صبح و شام یعنی همیشه یا نه, در همین دو مقطع, اگر کنایه از دوام بود چه در مسئله بُکْرَةً وَعَشِیّاً اهل جنّت که «القبر روضة من ریاض الجنّة» چه درباره کفار که آن هم «حُفرة مِن حُفَر النیران» (2) دائماً عذاب بر آنها عرضه میشود چه اینکه دائماً نسبت به مؤمنین, رفاه و نعمت عرضه میشود اگر نه, واقعاً بُکْرَةً وَعَشِیّاً یعنی بامداد و شامگاه در هر دو یکی است ولی بالأخره این در برزخ است از اینها سؤال نمیکنند که شما چه مقدار آنجا هستید ولی وقتی وارد صحنه قیامت شدند سؤال میکنند میگویند ما بیش از یک ساعت نبودیم چون اصلاً معرفتشناسی اینها حسی است سوگند هم یاد میکنند یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ کَذلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ.
ص: 766
«مأفوک» شیطان بودن سبب فراموشی یاد خدا و بیداری آنها در قیامت
مؤفَک و مأفوک یعنی مصروف بالأخره شیطان آنها را جابهجا میکند اینها در دنیا مؤفک بودند مأفوک بودند مصروف بودند صارفی داشتند که اینها را از یاد خدا باز میداشت در آخرت هم همینطورند چون راه برگشتی نیست راه معرفت جدیدی که پیدا نکردند تا کم کم آن عادات و آداب سوء دنیایی از اینها رخت بربندد وقتی جهنم را میبینند میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا.
نشنیدن صدای زفیر جهنم توسط بهشتیان و علت آن
اما دیگر بهشت را نمیبینند چه اینکه بهشتیها هم جهنم را نمیبینند آن صدای جهنمیها که از فاصله دور شنیده میشود إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً آن خروش جهنم را که به گوش تبهکاران میرسد اصلاً بهشتیها نمیشنوند همانطوری که در دنیا این سر و صداهای باطل, این نغمههای باطل, این مناظر باطل, این نامحرمها این همه هستند اینها نگاه نکردند آن آهنگهای حرام را گوش ندادند آن غیبتهای حرام را گوش ندادند در آخرت هم زفیر جهنم را اصلاً نمیشنوند لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا کمترین صدای جهنم را نمیشنوند با اینکه جهنم زفیر دارد (1) جهنم آخرت اهل درک است اهل معرفت است این وقتی کافر را از دور میبیند حمله میکند این رؤیت را خدا به جهنم اِسناد داد نه «رأوها» فرمود: إِذَا رَأَتْهُم یعنی این جهنم, این نار کفار را از دور ببیند حمله میکند چون نار آخرت نار باادراکی است اگر نار باادراکی است میفهمد این کسی که دارد میآید چه کاره است همین زفیر جهنم که از فاصلههای دور شنیده میشود اصلاً به گوش مؤمن نمیرسد.
ص: 767
1) (9) . سورهٴ هود, آیهٴ 106.
تبیین آیات و روایات پیرامون ملاقات بهشتیان با جهنمیان
پرسش:... پاسخ: در إِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا روایتی است از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) که آنجا ورود به معنای اشراف ذکر شده است (1) معنای دومش این است که «وردتموها و هی خامدة» (2) ما از جهنم عبور کردیم جهنم خاموش بود به هر تقدیر صدای جهنم و خروش و زفیر جهنم را اصلاً مؤمن نمیشنود لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ دنیا همینطور است.
پرسش:... پاسخ: بله هست, آنها برای نشاطشان است در بهشت هم مؤمنین برخی به برخی میگویند کسی بود در دنیا ما را مسخره میکرد شما الآن دیدید کجا هستند فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوَاءِ الْجَحِیمِ آن برای این است که تشفّی حاصل بشود در بخشهایی از قرآن کریم آمده که همانطوری که در دنیا تبهکاران, مؤمنین را مسخره میکردند و تحقیر میکردند فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ این برای تشفّی قلوب است این دیگر معنایش این نیست که جهنم یا صدای جهنم, مؤمنین را بلرزاند و بترساند.
تفاوت پاسخ تبهکاران و صاحبان علم از مقدار توقف در دنیا
غرض آن است که در خصوص صحنه قیامت نه در بهشت و جهنم وقتی ساهره قیامت قیام کرد از همین تبهکاران سؤال میکنند که شما چقدر در زمین ماندید چون برزخ بالقیاس الی الآخره جزء ارض حساب میشود همین برزخ بالقیاس الی الدنیا جزء یوم الآخره حساب میشود قسم میخورند که مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ کَذلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ اما وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ نه تنها عالِم بودند مؤمن هم بودند آنها میگویند «لام», «لام» قسم است لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ حالا کِتَابِ اللَّهِ یعنی قضای الهی آنچه در لوح الهی و مقدرات الهی بود یا آنچه ذات اقدس الهی در کتابهایش مرقوم فرمود, کتابهایی که به انبیای ابراهیمی داد مخصوصاً به وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) داد در این کتابها آمده است که وقتی وارد برزخ شدید تا روز بعث باید بمانید الآن این روز بعث است و نمیدانید شما. انسان یا خودش بالأخره باید کَانَ لَهُ قَلْبٌ باشد این معارف را بفهمد که قیامتی هست یا گوش شنوا داشته باشد شما که خودتان نظیر حارثه و امثال ذلک ندیدید, گوش شنوا هم نداشتید برای اینکه به این انبیا پشت کردید لاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ خب هیچ چیزی درک نمیکنید با همین وضع وارد میشوید.
ص: 768
نصیحت اخلاقی امام خمینی(رحمه الله) بر عدم درک تبهکاران از مرگ حتی پس از آن
سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) آخر سال که میشد نصیحت میکردند یکی از نصایحشان که اولین بار از لبان شریفشان شنیدیم این بود که خیلیها بعد از مرگ نمیفهمند مردند مخصوصاً آنها که بیگانه بودند اهل نماز نبودند وقتی از آنها سؤال میکنند که دینت چیست پیامبرت کیست نمیدانند چون این کاری با اذان و اقامه نداشت کاری با نماز نداشت خب الآن کسانی هستند که نماز نمیخوانند ولی میدانند پیامبرشان چه کسی است ولی این دانستنی که عمل در آن نباشد از یاد آدم میرود خب انسان با چه چیزی یادش بیاید اگر وضع آخرت مثل دنیا بود خب انسان میتوانست دروغ بگوید خلاف بگوید ولو عقیده ندارد نامش را بداند اما آنجا مطابق با عقیده و عمل سخن میگوید خب این اعمال باعث رسوخ آن ملکات است.
بررسی دردناکی مرگ بر کافر و لذت آن برای مؤمن
جریان مرگ نظیر سرطان و اینها نیست که بالأخره آدم بتواند مقاومت کند تمام اعضای بدن را در حال زنده زنده بیروح میکنند خب چرا اگر گوشت بدن کسی را قیچی بکنند درد میآید برای اینکه زندهای است میخواهند بیجان کنند چرا دندان کسی را اگر بدون آمپولِ تخدیر بکشند درد میآید برای اینکه زندهای است میخواهند بیجان کنند مرگ یعنی همین این روح را از تمام بدنی که زنده است میکشند بیرون آن وقت چه چیزی باید آدم را نجات بدهد چه کسی باید به آدم تحمل بدهد طامّهٴ مرگ یک چیز عادی نیست برای یک عدّه راحت است خب اینکه سختتر از آن در عالَم هیچ چیزی نیست یک وقت است کسی را منفجر میکنند با یک گلوله میکُشند این دیگر یکی, دو دقیقه بیشتر رنج نمیبرد یک وقت روح از پا تا مغز سر این بدن را ترک میکند یعنی زنده زنده او را میمیرانند مگر مرگ قابل تحمل است ما که نمیدانیم بیچاره چه میکشد خب این خطر برای همه ما هست همین خطری که دردناکتر از آن در عالَم هیچ نیست برای مؤمن روح و ریحان است مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) این روایت نورانی را نقل میکند که هیچ لذتی برای مؤمن در تمات مدت عمر به اندازه لذت مرگ نیست. (1) به هر تقدیر فرمود: وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذَا یَوْمُ الْبَعْثِ وَلکِنَّکُمْ کُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ.
ص: 769
1) (12) . الکافی, ج3, ص127 و 128.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ کَذلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ (55 وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذَا یَوْمُ الْبَعْثِ وَلکِنَّکُمْ کُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (56) فَیَوْمَئِذٍ لاَّ یَنفَعُ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَلاَ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (57) وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ وَلَئِن جِئْتَهُم بِآیَةٍ لَّیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ (58) کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ (59) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاَیُوقِنُونَ (60)) تذکر به فقر و ضعف ساختاری خلقت انسان
در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «روم» که در مکه نازل شد انسان را هم به ضعف ساختاریِ خلقت او آشنا کرد هم قبلاً به فقر او, او را آگاه کرد. هم مسئله خَلَقَکُم مِن ضَعْفٍ (1) و بعد در پایان عمر هم ضعف و شیبه شما را فرا میگیرد ذکر فرمود, هم مسئله یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ (2) را در آیات دیگر ذکر کرد, پس انسان هم ضعیف است و هم فقیر, نیازمند به قوی است که أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (3) محتاج به غنی است که أَنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ. (4)
عدم اثبات عمومیت سؤال از مجرمین در مقدار توقف در دنیا
ص: 770
بعد از آن بیان فرمود وقتی قیامت فرا میرسد عدهای از مجرمین وقتی مبعوث شدند از آنها سؤال میکنند که چقدر در زمین ماندید مطابق آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» بود (1) از اینکه فرمود: یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ معلوم نیست که همه مجرمین عالَم در این صحنه سؤال و جواب مطرح باشند ممکن است بعضی افراد در اثر مرگ, بیدار بشوند «الناس نیام إذا ماتوا انتبهوا» (2) بعضیها هم بعد از مرگ, مدتها باید بگذرد تا بیدار بشوند اینچنین نیست که یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ تک تک افراد مجرم این حرف را میزنند یا از تک تک افراد مجرم برابر آیات سورهٴ «مؤمنون» سؤال میکنند کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ (3) اینها در حدّ موجبه جزئیه است همه اینها قابل جمع است یا به لحاظ مقطع و موقف قیامت یا به لحاظ افراد زندهشده در قیامت اینچنین نیست که همه آنها موجبه کلیه باشد به لحاظ افراد و از نظر مواقف پنجاهگانه قیامت هم مستمر باشد.
ناتمامی حمل پاسخ مجرمان به مقایسه دنیا در برابر قیامت و شواهد آن
مطلب دیگر اینکه برخیها گفتند اینکه مجرمین میگویند: مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ یعنی وقتی جریان دنیا را نسبت به قیامت میسنجند میگویند این غیر از یک ساعت یعنی یک لحظه چیز دیگری نیست (4) البته این معنا حق است که دنیا نسبت به قیامت یک لحظه بیش نیست حتی برزخ طولانی هم نسبت به قیامت که ابد است یک لحظه بیش نیست این سخن حق است ولی قرآن فرمود اینها در دنیا که بودند مأفوک بودند از راه مستقیم مَصروف بودند به وسیله شیطنت بیرون و هوای درون، اینها از راه راست منصرف شده بودند. اِفک یعنی افترا, کذب, دروغ, فریه, صَرف از حق; اینها مأفوک بودند مصروف بودند صارفی داشتند که اینها را از حق به باطل منصرف میکردند خب اگر آن معنای لطیف مراد بود دیگر خدا این دو قرینه را ذکر نمیکرد یکی اینکه کَذلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ دوم اینکه عالمان قیامت حالا یا مؤمنان و اولیای الهیاند یا ملائکهاند آنها دارند میگویند لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ معلوم میشود حرف این علما درست است حرف ملائکه درست است نه حرف آنها, آنها که گفتند: مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ اگر منظورشان این بود که دنیا نسبت به قیامت به اندازه یک ساعت است یا برزخ نسبت به معاد و حشر اکبر به اندازه یک ساعت است این حرف صحیحی بود دیگر با این دو دلیل ابطال نمیشد در حالی که هم با دلیل کَذلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ حرف آنها امضا نشد هم با دلیل قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ.
ص: 771
تبیین اصطلاحی نبودن «اسلام» در آیه مَن یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُم مُسْلِمُونَ
مطلب بعدی آن است که حرف را کسی ایمان میآورد که در حال انکار نباشد در حال تسلیم حق باشد یک وقت است مستمع در برابر حق ایستاده است این مستکبر است مستنکِر است این سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (1) یک وقت است مُسلِم است یعنی در برابر حق تسلیم است منتظر است که حق بشنود, اگر چنین مستمعی بود مطلب حق به او گفته شد او میپذیرد آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» گذشت و آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «روم» این روزهای اخیر بحث شد که فرمود: إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُم مُسْلِمُونَ (2) این اسلام در مقابل ایمان نیست تا گفته بشود که ایمان که بالاتر از اسلام است این اسلام به معنای تسلیم و انقیاد است یعنی کسی میپذیرد که قلبش برای پذیرش حق آماده باشد کسی که مُسلِم است منقاد در برابر حق است وقتی مطلب حق را بشنود میپذیرد و ایمان میآورد نه اینکه این اسلامِ مصطلح باشد و آن هم ایمان مصطلح باشد تا گفته بشود که ایمان که بالاتر از اسلام است چرا فرمود: مَن یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُم مُسْلِمُونَ اسلام را بعد از ایمان ذکر کرده است.
علت تقسیم انسانها به دو گروه سبک و سنگینوزن بعد از طرح معاد
مطلب بعدی آن است که در بخش پایانی که مسئله معاد مطرح است فرمود حالا که قیامت طرح شده است افراد دو گونهاند یک عده سبکمغزند, سبکعملاند, سبکبرنامهاند یک عده وزیناند, وزینبرنامهاند, وزینعملاند منظور از سبکی و سنگینی, سبکی و سنگینی مادی نظیر سنگ و امثال سنگ نیست وقتی قرآن کریم را خدای سبحان در سورهٴ مبارکهٴ «مزمل» تعبیر میکند آیه پنج سورهٴ «مزمل» این است که إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً قرآن یک گفتار وزینی است یک وقت میگوییم سنگ یا آهن ثقیل است این ثِقل مادی است یک وقت میگوییم این مطلب سنیگن است یعنی وزین است هر فکری این را هضم نمیکند هر قلبی و عقلی آن را هضم نمیکند فرمود این مطالب قرآنی, مطالب وزین و سنگین است سبکسار نیست سبکمغز نیست تهیمغز نیست این کتاب, وزین است نه وزن مادی دارد کسانی که اهل این کتاباند اهل عترتاند اینها با نامه عمل وزین محشور میشوند فاٴمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ (3) کسانی که با این مطالب قرآن و روایات اهل بیت مأنوس نیستند و اینها را به همراه ندارند خَفَّتْ مَوَازِینُهُ (4) ترازوی آنها وزین نیست سبک است با اینکه گناهان فراوانی دارند آن گناهان سنگین است اثقال خودشان را در قیامت باید حمل بکنند آن سنگینیِ باطل به سنگینیهای دوزخی و امثال دوزخ برمیگردد بنابراین ما دو ثِقل و خفّت داریم یک ثِقل مادی داریم که میگویند آهن سنگین است سنگ سنگین است و مانند آن, یک خفّت مادی هم داریم میگویند هوا سبک است یا مثلاً فلان شیء سبک است یک ثِقل و خفّت معنوی داریم میگویند قرآن سنگین است سخنان انبیا سنگین است سخنان اولیا سنگین است حرفهای باطل, خرافی, افسون و فسانه اینها سبک است تهیمغز است.
ص: 772
عدم طلب عذرخواهی و پذیرش آن از سبکوزنها در قیامت
فرمود: فَیَوْمَئِذٍ لاَّ یَنفَعُ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَلاَ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ اینها که ظالماند عذرخواهی اینها قبول نمیشود از اینها استعتاب نمیکنند استعتاب یعنی طلب عُتبا, عُتبا یعنی «إزالة العِتاب», «إزالة العِتاب» به عذرخواهی است, درخواست کمک, رضایت و مانند آن است «فهاهنا امور» اول اینکه اگر کسی گناه کرد سرافکنده است دوم اینکه باید عذرخواهی بکند و صاحبحق از او بگذرد سوم اینکه اینگونه از تبهکاران مجرم که در دنیا به آنها مهلت داده شده است چندین بار مهلت داده شده اینها نه تنها حرف انبیا را گوش ندادند بلکه انبیا را مُبطِل میدانستند مبطل نه به معنای باطلکننده که اسم فاعلِ باب اِفعال باشد و به معنی متعدی باشد مبطِل یعنی باطلگو آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» را قبلاً ملاحظه فرمودید فرمود اگر تو قبلاً کتابت داشتی چیز مینوشتی إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ (1) افراد باطلرو نه باطلگو, کسانی که سیره آنها بطلان است صورت و سیرت و سنّت آنها بطلان است باطلعملاند از اینها به مبطلون یاد میشود لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ اینجا هم فرمود وقتی که شما این معارف را به کفار و امثال کفار به مجرمین میگویید اینها میگویند إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ یعنی اینها افسانه و اسطوره است که شما میگویید. این گروه کسانیاند که خودشان بخواهند عذرخواهی بکنند عذرخواهیشان نافع نیست کسی از اینها استعتاب بکند بگوید شما عُتبا بیاورید, نیست. عُتبا, ازالهٴ عِتاب است با عذرخواهی و درخواست مغفرت, پس استعتاب نمیشوند یعنی کسی از آنها نمیخواهد که عذرخواهی کنید اگر هم خودشان عذرخواهی کنند عذرخواهی آنها نافع نیست پس لاَّ یَنفَعُ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ (یک) وَلاَ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (دو).
ص: 773
1) (13) . سورهٴ عنکبوت، آیهٴ 48.
آمیختگی حکمت و موعظه در قرآن علت طرح خفّت و ثقل انسانها
مسئله خفّت و ثِقل که مطرح شد برای اینکه بخش پایانی آیه این است فرمود: وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ (1) ما برای تفهیم مطالب به همه مردم هم بر اساس آنچه در سورهٴ «نحل» آمده است ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (2) از آن سه روش استفاده کردیم هم برای افرادی که در آن حد نیستند از راه مَثل استفاده کردیم وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ اینکه بارها عرض شد قرآن یک کتاب عمومی است برای همین جهت است شما کتابهای علمی ندارید که این کتاب علمی بخواهد افراد تحصیلنکرده را بفهماند هر کتاب علمی بالأخره موضوعی دارد محمولی دارد مبادی دارد مدتی انسان باید درس بخواند بفهمد اما قرآن, آیاتی دارد که این آیات, مطالب دیگر را به صورت یک مَثل و داستان بیان میکنند.
امکان ارائه مطالب اعتقادی با مَثلهای قرآن در جلسات تفسیری
اگر کسی خواست قرآن را برای گروهی که اهل تحصیل نیستند تفسیر کند جلسه داشته باشند هدایت کند این آیات را بگوید کاملاً میفهمند لازم نیست آن آیات دشوار و براهین همراه را بگوید فرمود ما مَثلهای زیادی ذکر کردیم قصص انبیا از یک طرف, مَثلهای قرآن از یک طرف, لَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ (3) که قبلاً فرمود, لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ همین آیه است امثال فراوانی در قرآن کریم هست که اگر کسی بخواهد جلسات موعظه و تفسیری داشته باشد برای نوجوانها میتواند, برای تحصیلنکردهها میتواند, برای دانشجویان میتواند, برای علما هم میتواند غرض آن است که قرآن کتاب نوری است که همه را روشن میکند فرمود ما مَثلهای فراوانی زدیم شما که نباید توقع داشته باشید آن آقا که تحصیل نکرده است آن آیاتی برهانی لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا (4) را بفهمد, ما هم اگر ـ خدای ناکرده ـ به حوزه نیامده بودیم مثل اینها یا پایینتر میشدیم اینها هم اگر توفیق پیدا میکردند به حوزه میآمدند مثل ما یا بالاتر میشدند, بنابراین نباید گفت حالا چون که این گروه کارگرند یا تحصیل نکردهاند ما نباید جلسه تفسیر قرآن داشته باشیم اینها که قرآن نمیفهمند, هیچ مطلبی در قرآن کریم نیست که قابل تفهیم سادهترین افراد نباشد منتها حالا آن گوینده باید این آیات را شناسایی بکند این مَثلها را این قصههای انبیا را تنزّل هم بدهد تا در دسترس فهم آنها باشد.
ص: 774
معرفت تجربی سبب عدم استماع آیات الهی توسط کفار
فرمود این گروه که وضعشان در قیامت آن است اینها کسانیاند که وَلَئِن جِئْتَهُم بِآیَةٍ که این تنوین, تنوین تفخیم و تعظیم است اگر آیهای از آیات الهی را بیاوری چه آیه تدوینی چه آیه تکوینی لَّیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ اینها میگویند این اسطوره است برای اینکه معرفتشناسی اینها در حس و تجربه است.
تبیین گواهی قرآن بر عدم توان پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اسماع مشرکان
اینکه قرآن کریم در همین آیهٴ 52 سورهٴ مبارکهٴ «روم» فرمود تو مردهها را نمیتوانی اسماع کنی تو ناشنواها را نمیتوانی اسماع کنی نمیشود گفت پس حضرت چرا در جنگ بدر با کشتههای مشرکین در قَلیب بدر سخن گفت آنها شنیدند منظور اسماعِ فیزیکی نیست که بشنوند منظور این است که حرف شما را بپذیرند ما هم در ادبیات محاوراتمان همین را میگوییم, میگوییم فلان کس حرف ما را نمیشنود یعنی قبول نمیکند نه فیزیکی گوش نمیدهد اگر خدای سبحان فرمود اینها حرف تو را نمیشنوند نه به این معناست که از نظر فیزیکی نشنیدند نه, کاملاً میشنوند که شما چه چیزی گفتی ولی ـ معاذ الله ـ آن را باطل میدانند در این تعبیرات قرآن کریم هم هست قرآن کریم دو سمع برای ذات اقدس الهی قائل است یک سمع که همه حرفها را میشنود, همه صداها را میشنود او سمیعِ مطلق است, یکی اینکه میگوییم خدایا إنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاء (1) این سَمِیعُ الدُّعاء نه یعنی دعا را میشنوی خب غیبت را هم میشنود فحش را هم میشنود سَمِیعُ الدُّعاء یعنی گوش به دعا میدهی دعا را میشنوی یعنی قبول میکنی این سمیع بودن غیر از آن سمیع بودن است که هر صوتی را خدا میشنود اگر گفتیم إنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاء این دلیلِ مطلب است; یعنی خدایا دعا کنیم چرا, برای اینکه تو دعاها را گوش میدهی, گوش میدهی یعنی قبول میکنی إنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاء این إنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاء یعنی خواسته داعی را نیاز داعی را میفهمی و میتوانی اجابت کنی و اجابت هم میکنی دو گونه سمع است اینکه فرمود: إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی (2) یعنی اسماعی که آنها گوش به حرف تو بدهند نه اینکه بشنوند وگرنه خب این مردههای جنگ بدر هم حرف حضرت را شنیدند وقتی به حضرت عرض کردند شما با چه کسی حرف میزنید مگر مرده حرف میشنود, فرمود: «ما أنتم بأسمع لما أقوله منهم» (3) فرمود آنچه من میگویم اینچنین نیست که شما بهتر از آنها میشنوید اینها که در چاه بدر افتادهاند و من بالای سر اینها رفتم گفتم: هَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقّاً (4) اینها کاملاً میشنوند اما شنیدن نه یعنی گوش به حرف من می دهند که بعد قبول کنند ایمان بیاورند از این سنخ نیست اینکه فرمود: إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ یعنی اسماع بکنی به طوری که آنها حرف تو را گوش بدهند و قبول کنند نیست. در اینجا فرمود اینها این گروهاند که وَلَئِن جِئْتَهُم بِآیَةٍ که این تنوین تفخیم است لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ شما ـ معاذ الله ـ افسانهگو هستید, قصهگو و اسطورهگو هستید نظیر إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ.
ص: 775
سیاهی گناه سبب مُهر شدن دلها و عدم استماع آیات الهی
سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» فرمود سرّش این است که دل اینها چاپ شده است طبع شده گناه در دل اینها طبع شده چاپ شده کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ خدای سبحان برخی از دلها را مُهر میکند برخی از دلها را طبع میکند اما نه هر دلی را, قلب را اول آماده کرده برای معارف فرمود ما به هر قلبی فجور و تقوا را الهام کردیم (یک) وقتی که او بالغ شد انبیای الهی را که بهترین انسانهای عالماند فرستادیم تا این دفائن عقولشان را شکوفا کنند اثاره کنند «و یثیروا لهم دفائن العقول» (1) (دو) جانشیان آنها, شاگردان آنها را هم تأیید کردیم که بیایند همین کار را بکنند (سه) حالا اگر اینها بیراهه رفتند راه دیگران را بستند ما به اینها مهلت میدهیم راه توبه و انابه را باز میکنیم طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ وَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ» (2) حالا اگر کسی عمداً به سوء اختیار خود راه توبه را نرفته راه فساد را رفته ما مهلت دادیم کلّ صفحه دل را این سیاه کرده خب اگر کلّ صفحه دل را سیاه کرده فقط جای امضا مانده ما دیگر امضا میکنیم ما این دل را به سیاهی امضا میکنیم اینجا میشود خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ (3) چه وقت نامه را ختم میکنند چه وقت نامه را مُهر میکنند چه وقت نامه را امضا میکنند آن وقتی که صفحه تمام شده باشد همه مطالب را نوشته باشد وسطهای نامه را کسی مُهر نمیکند فرمود ما مهلت میدهیم اگر کلّ صحنه قلب را اینها هر چه خواستند بنویسند, نوشتند دیگر هیچ جایی برای نوشتن نبود آن وقت ما مهر میکنیم خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ در چنین موردی است که طبع مطرح است یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ این لاَ یَعْلَمُونَ یعنی با اینکه ما به اینها گفتیم, اینها نخواستند عالم بشوند تفهیم کردیم حجت الهی بالغ شده است نخواستند بپذیرند این تعلیق حکم بر وصف است نه لاَ یَعْلَمُونَ این باشد که «رُفع عن امّتی ما لا یعلمون» از این قبیل نیست اینهایی که حق برایشان روشن شد قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (4) آیات تکوین را دیدند آیات تدوین را دیدند به سوء اختیار خودشان نه تنها نپذیرفتند بلکه ـ معاذ الله ـ به انبیا گفتند شما مبطل هستید اینها دیگر قلبشان چاپ میشود اینها از این به بعد دیگر سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ.
ص: 776
تفسیر لا یَعْلَمُونَ در آیه و فرق آن با «لا یعلمون» در حدیث رفع
پرسش:... پاسخ: لاَ یَعْلَمُونَ برهان مسئله است نه اینکه آن «لاَ یَعْلَمُونَ» باشد که «رُفع عن امتی ما لا یعلمون» (1) آنجا برای کسی که حجّت بالغ نشده است «لاَ یَعْلَمُونَ» است اما اینجا حجت بالغ شده است عالماً عامداً نخواستند قبول کنند این لاَ یَعْلَمُونَ یعنی «لا یستمعون» یعنی «لا یؤمنون» یعنی «لا یسلمون» و مانند آن. مسئله طبع, طبع است مسئله ختم, ختم است بین الختم و الطبع, بین الأرض و السماء است این فاصلهها زیاد است در موارد فراوانی در قرآن طبع گفته شد, ختم گفته شد, ختم با طبع فرق دارد.
توضیح امور چهارگانه در ثقیل و آسان بودن قرآن
فرمود ما به تو قول ثَقیل دادیم وزین دادیم اینکه گفته میشود: «إنّی تارک فیکم الثقلین» (2) یعنی قرآن, ثَقل است عترت, ثقلاند ثَقل یعنی وزنهدار نه مثل سنگ ثقیل باشد مطلب برهانی, ثقل است وزنه دارد وزین است ما دو مطلب وزین را در بین شما گذاشتیم إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً این قول ثقیل یعنی پرمحتواست در بحثهای قبل هم مشابه این گذشت که خدای سبحان چهار مطلب را بر اثر تقابل یکدیگر بیان کرده. فرمود قرآن وزین است سبکمغز نیست اما سنگین نیست آسان است این چهار امر یکی این است که قرآن ثقیل است مقابلش خفیف نیست (این دو) قرآن یَسیر است یُسر است آسان است (این سه) عَسیر و دشوار نیست (این چهار) بعضی از امورند که سنگیناند ولی باربرداری آن دشوار است فرمود اینچنین نیست در عین حال که إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً, لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ (3) این آسان است پس آسان است چون دلپذیر است فطرتپذیر است با هویّت انسان هماهنگ است. لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ برای یادآوری, بخواهی به یاد ما باشی آسان است اصلاً قرآن را ما برای ذکر آوردیم به یاد ما باشید اما یسیر است برای شما نه برای ذکر, یسیر است اگر شما بخواهید به یاد ما باشید آسان است اما وزین است سنگین است إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً چون ثقیل است خفیف نیست مطلب باطل, تهیمغز است افسانه, تهیمغز است قصه, تهیمغز است اما این مغز دارد وزین است, چون وزین است اگر با این عمل کردید میشوید وزین در قیامت با این آمدید میشود ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ, ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ شد میشود فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ بدون این آمدید میشوید تهیمغز, تهیمغز بودید خَفَّتْ مَوَازِینُهُ است خَفَّتْ مَوَازِینُهُ بود فَأُمُّهُ هَاوِیَةٌ (4) است بنابراین امور چهارگانه این است که قرآن وزین است (یک) خفیف و تهیمغز نیست (دو) قرآن آسان است (سه) قرآن سخت نیست (چهار) فرمود آسان است مبادا کسی بگوید حالا که ثقیل است من نمیتوانم تحمل کنم نه خیر, این فطرتپذیر است دلپذیر است بخواهی به یاد حق باشی با قرآن باش قرآن وزین است ولی سخت نیست بخواهی به یاد معاد باشی با قرآن باش قرآن وزین است ولی سخت نیست لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ یعنی لذکر الله, ذکر المعاد, ذکر الأسماء برای این ذکرها آسان است پس این امور چهارگانه را قرآن کریم تبیین کرد تا انسان وقتی وارد صحنه قیامت میشود وزیناً وارد بشود مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ باشد.
ص: 777
بیان ثقل معنوی اذکار اربعه
شما در بعضی از روایات هم ملاحظه فرمودید که کلمه «لا إله الاّ الله» را یک طرف ترازو بگذارند و کلّ آسمان و زمین را یک طرف بگذارند این سنگینتر است از بس این کلمه «لا اله الاّ الله» وزین است این معلوم میشود وزن معنوی دارد نه وزن مادی که اگر در یک کفّه ترازو توحید را بگذارند کفّه دیگر سماوات و ارض را بگذارند این کفّه توحید میچربد.
امر به صبر و از دست ندادن وزانت در برابر بدرفتاری مشرکان
حالا فرمود: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) صدر این سورهٴ مبارکهٴ «روم» سخن از وعده الهی و نصرت الهی بود در آیه چهار این سوره فرمود: یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ در آیه پنج فرمود: بِنَصْرِ اللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاءُ این صدر سوره است در ذیل سوره هم فرمود: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ (1) ما وعده پیروزی دادیم حق غالب میشود و یقیناً هست. وَلاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاَیُوقِنُونَ اینهایی که اهل یقین نیستند بدرفتاری میکنند حرفهای بد میزنند تهمت میزنند دروغ میگویند اینها باعث نشود که شما خفیف بشوید تهیمغز بشوید زود از جا در بروید خفّت داشته باشی و مانند آن.
نمونهای از وزانت علی(علیه السلام) در برابر توهین ابن کوّاء خارجی
این روایتی که در کنزالدقائق و امثال کنزالدقائق ملاحظه فرمودید که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) مشغول خواندن نماز بودند ابنکوّاء آن خارجی این آیه را خواند لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ (2) حضرت به احترام آیه ساکت شد وسط نماز وقتی آیه تمام شد دوباره حضرت نماز خودشان را ادامه دادند دوباره ابنکوّاء این آیه را خواند لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ بار سوم که تکرار شد وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) این آیه را خواند فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاَیُوقِنُونَ (3) یعنی اگر کسی حرف بد زده کسی که اهل یقین و ایمان نیست اهانت کرده شما از جا در نروید خفیف نشوید و کارهای سبک نکنید حرفهای سبک نزنید.
ص: 778
معادل شستشوی مغزی بودن استخفاف در قرآن و استفاده ابزاری فرعون از آن
این استخفاف قرآنی همان شستشوی مغزی است, ملتی را خفیف کردن یعنی با تبلیغات سوء اینها را شستشوی مغزی میکنند اینها را عوام بار میآورند کار فرعون هم همینطور بود در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» دارد فرعون کاری که کرده است این بود آیه 54 سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» این است فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ قوم خود را خفیف کرد, سبک کرد, سبکمغز کرد, شستشوی مغزی داد, تهیمغز کرد از آنها اطاعت گرفت فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ یعنی اطاعوا قومِ او, او را إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ.
اداره شدن زندگی عامه مردم با تبلیغ و امکان استفاده ابزاری از آن
قبلاً هم این مطلب را داشتیم که ما یک تعلیم داریم یک تعلیل, یک تبلیغ داریم یک تکرار این چهار امر را از هم جدا کنید در کارهای مهندسی یک معمار کارآمد به آن نوجوانی که میخواهد معماری یاد بگیرد میگوید این بنا را با این وضع بچین این مقدار سیمان این مقدار آهن این مقدار میلگرد این مقدار مثلاً بتون بریز این بنا را بچین این یاد میگیرد و میشود معمار خوب اما نمیداند که چرا باید اینقدر میلگرد بریزد اینقدر آهن بریزد اینقدر سیمان بریزد وقتی درس مهندسی خوانده, علت این کار را میفهمد که چطور این بار سنگین را این ستون حمل میکند و اگر ستون عمودی باشد قدرتش چقدر است و کمانی باشد قدرتش چقدر است اگر عمق این ستون فلان مقدار باشد دوامش چقدر است کمتر باشد دوامش چقدر است اینها را نمیداند ولی وقتی فنّ مهندس را خواند یاد میگیرد پس ما یک تعلیم داریم یک تعلیل, در بحثهای فقهی ما هم همینطور است اول میگویند فلان چیز واجب است فلان چیز حرام است بعد وقتی به جواهر رسید علت وجوب را میفهمد, علت حرمتش را میفهمد که امام(علیه السلام) اینجا اینطور دستور داد, امام(علیه السلام) آنجا اینطور دستور داد علتش را میفهمد. پس یک تعلیم است بعد تکمیلِ آن یعنی تعلیل است, این در رشتههای علمی; اما آنها که اهل علم و حوزه و دانشگاه نیستند با تبلیغ زندگی میکنند وقتی چیزی را به آنها گفتید اینها باور میکنند از یک رسانه رسمی, وقتی ده بار, بیست بار گفتی این تکرار به منزله تعلیل آنهاست دیگر دست بردار نیستند خیال میکنند همین حق است و «لا ریب فیه» اگر چیزی را از یک رسانه رسمی شنیدند اول باور میکنند وقتی ده بار, بیست بار شنیدند این باورشان معلَّل میشود در حدّ خودشان این را میگویند استخفاف, شستشوی مغزی. فرمود: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ برهانی بر مسئله نیاورد گفته که زعیم کشور باید با طلا و نقره و قصر و اینها باشد موسی(سلام الله علیه) که این حرفها را ندارد کم کم دوبار و ده بار و بیست بار خودش گفته, دیگران گفته اینها باور کردند که زعیم یک ملت باید با جلال مادی و طلا و نقره باشد آیه 52 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» این است فرعون گفته بود: أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَلاَ یَکَادُ یُبِینُ ٭ فَلَوْلاَ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلاَئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ ٭ فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ گفتند موسی که طلا و نقره ندارد با یک چوبدستی آمده او که قصر ندارد او که طلا ندارد او که زیور ندارد اینها هم باور کردند گفتند زعیم باید کسی باشد که طلا داشته باشد با این شستشوی مغزی از آنها اطاعت گرفته.
ص: 779
نهی قرآن از سبک وزنی و به استخفاف کشاندن دیگران
میفرمایند مبادا اگر چهارتا جاهل, چهارتا کار کردند باعث بشود که شما از آن معیار اصلی فاصله بگیرید یا عصبانی بشوید یا کار سبکمغز انجام بدهید یا غضبناک بشوید; شبیه آن آیه است که فرمود: وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلَّا تَعْدِلُوا إِعْدِلُوا (1) اگر عدهای حرف بد زدند مبادا این باعث بشود که شما هم ـ خدای ناکرده ـ دهنتان باز بشود حرفهای تلخ بزنید حرفهای بد بزنید حرفهای سبک اصلاً نزنید نه خودتان این حرف سبک را بزنید نه اگر کسی استخفاف کرد شما حرف سبک بزنید وَلاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاَیُوقِنُونَ نه خودت خفیفگوی باش نه کسی باعث استخفاف تو باشد فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاَیُوقِنُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (33) . سورهٴ مائده، آیهٴ 8 .
الم (1 تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْحَکِیمِ (2) هُدیً وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِینَ (3) الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ (4) أُوْلئِکَ عَلَی هُدیً مِن رَبِّهِمْ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (5) وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّخِذَهَا هُزُواً أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ (6) وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِ آیَاتُنَا وَلَّی مُسْتَکْبِراً کَأَن لَّمْ یَسْمَعْهَا کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِیم ٍ(7) إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِیمِ (8) خَالِدِینَ فَیهَا وَعْدَ اللَّهِ حَقّاً وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (9) خَلَقَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِکُمْ وَبَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَابَّةٍ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ (10) هذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِی مَاذَا خَلَقَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ بَلِ الظَّالِمُونَ فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ (11)) ص: 780
سوره لقمان از سورهٴهای مکی قرآن
سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» در مکه نازل شد بسیاری از آیاتی که در این سوره هست در سوَر قبلی مبسوطاً بحث شد.
رفعت معانی آیات الهی علت تعبیر به تلک
آنچه در اولین آیه این سوره است در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «یونس» گذشت در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «یونس» این بود «بسم الله الرحمن الرحیم» الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْحَکِیمِ (1) اینکه از آیات برجسته الهی با اینکه باید بفرماید «هذه» تعبیر به تِلْکَ که اشاره به بعید است فرمود, برای بُعد منزلت و رفعت مقام آیات است و این کتاب, حکیم است چون کتابِ حکیم است در همین سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» که محلّ بحث است آیه نُه فرمود خدا عزیز حکیم است خب کتاب خدای عزیز حکیم, عزّتبخش و حکمتآفرین خواهد بود لذا هم تعبیر به تِلْکَ فرمود به مناسبت آیات, هم تعبیر به ذلِکَ فرمود به مناسبت کتاب در اول سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این بود ذلِکَ الْکِتَابُ (2) نفرمود «هذا الکتاب» اینجا هم میفرماید: تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ نمیفرماید «هذه آیات الکتاب» پس تعبیر به ذلِکَ در سورهٴ «بقره» و تعبیر به تِلْکَ در سورهٴ «لقمان» ومانند آن برای نشان عظمت و رفعت معانی این کتاب است وگرنه در موارد دیگر از قرآن کریم به عنوان هَذَا ذکر کرده است.
مقصود از حکمت و فقه در اصطلاح قرآن
این کتاب, حکیم است حکمت در قرآن به معنای حکمت رایج در حوزه در قبال کلام و علوم دیگر نیست چه اینکه فقه در اصطلاح قرآن هم فقه به معنای مقابل اصول و تفسیر و حکمت و حدیث نیست معارف دینی, حکمت است معارف دینی, فقه است خواه تفسیر باشد خواه حدیث باشد خواه کلام باشد خواه فقه مصطلح. در این بخش فرمود خدای حکیم, کتاب حکیمانه نازل کرده است پس حکمت در اصطلاح قرآن غیر از حکمت در اصطلاح حوزه است چه اینکه فقه در اصطلاح قرآن که لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ (3) غیر از فقه در اصطلاح حوزه است تفسیر, فقه است کلام, فقه است حدیث, فقه است فقه هم فقه است عمده آن است که حکمت در قرآن کریم هم بر مطالب برهانی اطلاق میشود هم بر خطابه و موعظه اطلاق میشود هم بر جدال احسن. گاهی تفصیل قاطع شرکت است نظیر آنکه فرمود: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (4) آنجا به قرینه اینکه تفصیل قاطع شرکت است حکمت در مقابل موعظه و جدال است اما وقتی گفته میشود قرآن کتابِ حکیم است درس حکمت میدهد حکمت به معنای عام است در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» معارفی از عقاید, اخلاق, فقه, حقوق اینها را بیان فرمود بعد فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ (5) فرمود اینها مطالب حکیمانهای است که ذات اقدس الهی به تو القا کرده است در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود: وَقَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً (6) از اینجا شروع میشود بعد از اینکه به آیه 38 رسیدیم در آیه 39 میفرماید: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ هم مسائل فقهی را قرآن, حکمت میداند هم مسائل اعتقادی و کلامی و عقلی را حکمت میداند برای اینکه از نهی از شرک و دعوت به توحید سخن میگوید هم مسائل احترام پدر و مادر و امثال ذلک بنابراین حکمت در قرآن کریم به دو معنا خواهد بود یک معنای عام است که «کلّ ما فی القرآن حکمة» یک معنای خاص است که در برابر موعظه و جدال احسن قرار میگیرد که در سورهٴ «نحل» است برای اینکه تفصیل قاطع شرکت است که ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ آنچه در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آمده یا در آغاز همین سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» هست حکمت به معنی اعم است.
ص: 781
کوثر شدن انسان در صورت فراگیری قرآن
آنچه در قرآن حکیم هست حکمت است و هر کسی بخشی از این معارف قرآن را فرا بگیرد بخشی از کوثر را فرا گرفته است آنکه کلّ قرآن در اختیار اوست و او در اختیار کلّ قرآن است مثل اهل بیت(علیهم السلام) اینها حقیقت کوثرند کوثر عینیاند کوثر تکوینیاند اختصاصی به صدیقه کبرا(سلام الله علیها) ندارد این چهارده ذات مقدس همهشان کوثرند چه اینکه قرآن کریم هم کوثر است بنابراین چون قرآن, حکمت است وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (1) اگر کسی بخشی از قرآن را فرا گرفت به همان اندازه از تکاثر نجات پیدا کرد و به کوثر رسیده است منتها این برای کسانی است که هم حُسن فعلی دارند هم حُسن فاعلی.
محسنین، بهره مندان حقیقی از هدایت الهی
فرمود این کتاب که حکیم است و حکیمانه نازل شده است از خدای عزیز حکیم تنزّل پیدا کرده است عامل هدایت است (یک) و رحمت و احسان الهی را به همراه دارد (دو) برای همه عرضه میکند (سه) اما آنها که به استقبال هدایت و رحمت میروند مردان با احساناند (چهار) آن وقت محسنِین را معنا میکنند کسانی که کار خوب دارند و گوهر خوب, کار خوبشان این است که رابطهشان را با خدا قوی میکنند که نمادش نماز است رابطهشان را با مردم قوی میکنند که نمادش زکات است این کار خوب, گوهر خوب دارند آن ذات با ایمان است حُسن فاعلی به اعتقاد وابسته است حُسن فعلی به کار خوب واجب و مستحب وابسته است.
ص: 782
1) (7) . سورهٴ بقره, آیهٴ 269.
سه صفت برجسته محسنین در قرآن
فرمود محسنین کسانیاند که یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ اینها نمونه حسن فعلیاند در جهت ارتباط با خدا و ارتباط با خلق خدا به دستور خدا وَهُم بِالْآخِرَةِ هُم ـ این ضمیر فصل را در یک جمله کوتاه دو بار تکرار میکنند برای اهمیت آن حُسن فاعلی است ـ اینها, همینها به قیامت معتقدند خب اگر حُسن فاعلی باشد و حُسن فعلی باشد میشود احسان. اینها هستند که از کوثر برخوردارند از حکمت برخوردارند اینها هستند که وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (1) این لِّلْمُحْسِنِینَ به نحو تنازع به هُدیً و رَحْمَةً مربوط است اختصاصی به رحمت ندارد «هدیً للمحسنین», رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِینَ گرچه هُدیً لِلنَّاسِ (2) هست ولی آنها که از این قرآن طرْفی میبندند کسانیاند که کار خوب میکنند و در درونشان گوهر خوب هم هست.
ایمان یا حُسن فاعلی شرط اصلی محسن در قرآن
پرسش:... پاسخ: کسی که حسن فعلی دارد و حسن فاعلی ندارد این محسن به اصطلاح قرآن کریم نیست چون اسم فاعل که نیست صفت مشبهه است به وزن اسم فاعل, اگر قرآن کسی را محسِن بداند باید گوهر ذاتش ایمان باشد کسی که ـ معاذ الله ـ ملحد است اما کار خوب میکند خدای سبحان کار او را بیپاداش نمیگذارد پاداش خوبی در دنیا به او میدهد مال به او میدهد آبروی ظاهری به او میدهد و مانند آن اما وَمَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ (3) در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت که بعضیها دنیا میخواهند فَمِن النّاسِ مَن یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا همین, وَمَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ این دیگر نمیگویند رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً (4) او که حسنه دنیا, حلال دنیا, طهارت دنیا را نمیخواهد او دنیا میخواهد فَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا اما حسنه نمیخواهد هر چه شد, شد برای او حلال و حرام فرق نمیکند لذا فرمود: وَمَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ, خلاق یعنی نصیب اما وَمِنْهُمْ مَن یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ این کسی است که بهره آخرت دارد این دنیای حلال میخواهد, دنیای حلال بخواهد آخرت هم نصیبش میشود.
ص: 783
محسنین برخورداران از حکمت و هدایت
این گروه که محسناند حسن فعلی دارند و حسن فاعلی دارند از حکمت برخوردارند در حدّ خودشان کوثرند چون وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً و کوثریِ اینها هم بالعرض و التبع است برای اینکه به کوثر حقیقی که اهلبیتاند وصلاند اینها عَلَی هُدیً مِن رَبِّهِمْ این عَلَی هُدیً مِن رَبِّهِمْ یعنی روی هدایت مستقرّند یک پایگاه رفیع هدایت دارند. این هدایت پاداشی است هدایتی است که ذات اقدس الهی امضا کرده است اینها روی بستر هدایت دارند زندگی میکنند و هادی دیگران هم خواهند بود.
نقد بر قول به مدنی بودن آیه
برخیها خواستند بگویند این قسمت از سورهٴ «لقمان» مدنی است به قرینه صلات و زکات, (1) اگر زکات واجب باشد بله در مدینه نازل شده اما زکات به معنی انفاق در مکه هم بود زکات مستحبی, کمک کردن به مردم یا تزکیه نفس اینها در مکه هم بود پس صِرف اینکه از نماز یا زکات سخنی به میان آمده دلیل مدنی بودن این سوره نیست آنها هم نمیخواهند بگویند این سوره مدنی است میگویند این آیه مدنی است اگر ثابت بشود نظیر حج, نظیر صوم که اینها فقط در مدینه نازل شد بله آن آیه مدنی است اما اصلِ صلات, اصل زکات این در مکه هم بود.
تقابل محسنین با انسان های فاقد حُسن فعلی و فاعلی
وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ خب اینها هستند که اهل فلاحاند رستگاریاند و هدایت الهی در دنیا نشان فلاح اینها در آخرت است. در قبال این مردان الهی که جامع بین حُسن فعلی و حسن فاعلیاند گروهی هستند که فاقد حسن فعلی و حسن فاعلیاند سیّءالفعل و سیّءالفاعلاند کار بد میکنند برای اینکه جلوی دین را بگیرند خب یک وقت کسی کار بد میکند معصیت میکند این دیگر کفر نیست اما یک وقت کسی کار بد میکند که جلوی دین را بگیرد. ص: 784
1) (12) . التفسیر الکبیر، ج 25، ص 114.
خریداران لَهُو الحَدیث نمونه فاقدان حُسن فعلی و فاعلی
در مکه اینطور بود اینها برای اینکه مبادا پیام وجود مبارک حضرت اثر بگذارد قصص انبیا اثر بگذارد کشورهای مجاور میرفتند داستانهای کشورهای مجاور را میخریدند بعد میآمدند برای قریش میگفتند اگر این شخص از ابراهیم و اسحاق و یعقوب و نوح و سایر افراد نقل میکند ما هم از رستم و اسفندیار و اینها نقل میکنیم اینها ـ معاذ الله ـ قصه است در این بخش اینگونه از آیات گفتند نازل شد که وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ (1) این صرفنظر از آن روایات فروانی است که لَهْوَ الْحَدِیثِ را بر مجلس لهو و لعب و نوازندگی و خوانندگی مخصوص مجالس لهو و لعب تطبیق کردند (2) که در کتابهای فقهی ملاحظه فرمودید به استناد آن روایات گفتند این کارها حرام است در تفسیر کنزالدقائق ملاحظه فرمودید میگویند این بخش از آیات به استناد این روایات «صریحةٌ» در حرمت غنا که مخصوص مجلس لهو و لعب است (3) این سرِ جایش محفوظ چون اطلاق آیه آن را هم میگیرد اما آنکه در شأن نزولش نقل شده این است که قصصی را میخریدند که جلوی نشر معارف را بگیرند.
تعجب قرآن از بیعقلی خریداران لَهُوَ الْحَدیث
قرآن کریم میفرماید ما به شما گوهر ارزان میدهیم شما میروید خَزف را میخرید آخر این باطل را پول میدهید میخرید ما حکمت را رایگان به شما میدهیم ما که از شما چیزی نخواستیم لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً (4) در دو سورهٴ «قرآن» کریم فرمود رسول من! تو که از اینها اجر نمیخواهی أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْراً فَهُم مِن مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ یعنی زیر بار اجر دارند میروند سنگیناند یکی در سورهٴ مبارکهٴ «قلم» هست آیه 46 که فرمود: أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْراً فَهُم مِن مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ یعنی شرکت در جلسه تو, مسجد تو, شنیدن حرف تو, غرامت دارد یکی هم در سورهٴ مبارکهٴ «طور» هست آیه چهل أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْراً فَهُم مِن مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ خب تو داری گوهری را رایگان به اینها میدهی اینها میروند خزفی را با گرانی میخرند خب بیعقلی بدتر از این, جهل بدتر از این, تو که چیزی از اینها نمیخواهی.
ص: 785
بایر بودن زمینه زندگی تاجران خریدار لَهُوَ الْحَدیث
اینها تجارتشان لَن تَبُورَ (1) است اینها بِغَیْرِ عِلْمٍ میخرند خرید و فروش گاهی معنوی است به لحاظ معناست مثل اشْتَرَوا الْکُفْرَ بِالْإِیمَانِ (2) خب این کالای ظاهری نیست در حقیقت یک امر محسوسی نیست که مثلاً ایمان را بدهد کفر را بگیرد چون اشتراء, بیع و امثال ذلک برای ارواح معانی یا به اصطلاح مفاهیم عامه وضع شده است لذا در اینگونه از موارد میتواند حقیقت باشد اشْتَرَوا الْکُفْرَ بِالْإِیمَانِ و مانند آن, در اینگونه از موارد بعضیها دنیا را میفروشند آخرت میخرند میروند جبهه, بعضی آخرت را میفروشند میروند دنیا را میخرند میگویند ما کاری به نظام نداریم خب این اشتراهای معنوی است اما این وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ که مرحوم امینالاسلام و دیگران نقل کردند این سفر کردن است و پول دادن است و خستگی تحمل کردن است و داستان خریدن خب اینها این داستان را میخرند به قیمت گران برای اینکه مردم را سرگرم کنند و از دین خدا باز دارند وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ اینها کسانی هستند که خودشان کَانُوا قَوْمَاً بُوراً (3) تجارتشان فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ (4) بور جمع بایر است همانطوری که زمین گاهی دایر است گاهی بایر, زمینه زندگی بعضیها هم گاهی دایر است و گاهی بایر, بعضیها زندگیشان دایر است ثمربخش است بعضیها زمینه زندگیشان بایر است کَانُوا قَوْمَاً بُوراً.
ص: 786
سودآور نبودن تجارت خریداران لََهُوَ الْحَدیث
این کسی که خودش بایر است تجارت او هم سودآور نیست فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ اما کسی که خودش دایر است نه بایر, زنده است نه موات این یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ, هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (1) اینها تجارتهایشان سودآور است ولی اینها میروند خزف را با قیمت گران میخرند برای اینکه جلوی دین را بگیرند وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ جلوی دین خدا را بگیرند سبیل هم مستحضرید که هم به لحاظ لفظ ضمیر مذکّر ارجاع میشود هم به لحاظ معنا ضمیر مؤنث وَیَتَّخِذَهَا یعنی آن سبیل را هُزُواً میخواهند ـ معاذ الله ـ دین را مسخره کنند.
سرّ تعبیر به مُهَیْمِنٌ بودن عذاب خریداران لَهُوَ الْحَدیث
أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ عذاب را ذات اقدس الهی به چند قسمت بیان کرده بخشی از اینها جسمانی و بدنی است که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مشخص شد فرمود: کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ (2) اینها عذاب جسمانی است یک سلسله عذابهای روحی و معنوی است اینها که آبروی دین را بردند با سوخت و سوز جهنم حل نمیشود خدا اینها را رسوا میکند اگر کسی برای عزّت دنیا آبروی دین را ببرد این عزّتی که دارد عزت کاذب است (یک) اگر عزت کاذب شد ذلت صادق است (دو) چون ممکن نیست هم عزت کاذب باشد هم ذلت کاذب باشد عزیزانِ بیجهت, ذلیلان باجهتاند (سه) کجا حق ظهور میکند قیامت حق ظهور میکند قیامت که حق ظهور میکند آن عزت بیجهتشان رخت برمیبندد ذلت باجهتشان ظهور میکند میگویند اینها لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ هون یعنی رسوایی خب اگر کسی با دین بازی کرد یعنی دین را اهانت کرد این کسی که دین را اهانت کرد اگر به حسب ظاهر در دنیا عزیز باشد به عزت کاذب: أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ (3) ذلیل است به ذلت صادق اینچنین نیست که هم عزّتش باطل باشد هم ذلّتش باطل باشد اگر عزتش باطل است پس ذلتش حق است روزی که حق ظهور میکند ذلت او هم ظهور میکند لذا گاهی دارد عذاب هون, (4) گاهی دارد خزی, (5) گاهی دارد عذاب مهین, فرمود اینها گرفتار عذاب مهیناند برای اینکه آیات الهی را برای اینها میخوانیم این اصلاً مثل اینکه نشنیده اما از راه دور سفر میکند داستان زید و عمرو را میخرد. ص: 787
علت رویگردانی عمدی از آیات الهی
وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِ آیَاتُنَا آنچنان مستکبرانه روی برمیگرداند که گویا اصلاً نشنید یا گوشش کر است در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» فرمود اینها گوش دارند نمیشنوند؛ آیه 179 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» فرمود: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَیُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ در بحثهای قبلی هم داشتیم در فقه ملاحظه فرمودید دِیه اُذن با دیه سمع فرق میکند دیه چشم با دیه باصره فرق میکند یک وقت است کسی گوش کسی را از بین میبرد یک وقت نه, سامعه او را که فایده گوش است از بین میبرد اینها گناهانشان فرق میکند دیههایشان فرق میکند ما یک عین داریم یک باصره, یک اذن داریم یک سامعه فرمود اینها اذن دارند سامعه ندارند عین دارند ولی باصره ندارند اینجا هم میفرماید گویا اصلاً نشنید گویا این گوششان که اذن است سامعه خودش را از دست داد ثِقل سامعه دارد وَقْر یعنی سنگین کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً عمداً خودش را به کری و کوری میزند. استهزا، علت به کار بردن بشارت در مورد عذاب
فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِیم در بشارت هم ملاحظه فرمودید گاهی با تهکّم است مثل کسی که رفوزه شده است به او تبریک میگویند که شما شاگرد ممتاز شدید این تبریک گفتن که شاگرد ممتاز شدی میگویند تهکّم, مسخرهای هم به همراه دارد از عذاب به بشارت تعبیر کردن که فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِیم یا فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ (1) از این قبیل است در بحثهای قبل هم داشتیم که وجه دیگرش این است که اصولاً خبری که اثربخش باشد چون در بشره اثر میگذارد به آن میگویند تبشیر خواه خوشحالکننده باشد خواه اسفبار منتها حالا شهرت پیدا کرده بر خبر خوشحالکننده میگویند بشارت وگرنه خبر تلخ هم بشارت است زیرا در بشره اثر میگذارد به این معنا این تبشیر خواهد بود دیگر تهکّم و امثال ذلک در آن نیست فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِیم. ص: 788
1) (26) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 21؛ سورهٴ توبه, آیهٴ 34؛ سورهٴ انشقاق, آیهٴ 24.
ایمان و عمل صالح تنها راه رسیدن به جنّات نعیم
اینها گروهی بودند که دین را نپذیرفتند اما درباره محسنین که بالْآخِرَة ایقان دارند عَلَی هُدیً مِن رَبِّهِمْ هستند و هُمُ الْمُفْلِحُونَ هستند درباره آنها میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا که حُسن فاعلی است باید معتقد باشند وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ که حُسن فعلی است لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِیمِ جنّتهای نعیم هست, نعمت ولایت هست, نعمتهای تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (1) هست تا درجات اینها چه باشد در این جنات خالدند (یک) وعد الهی است حق است و تخلّفناپذیر (دو) و خدا عزیز است حکیم است حکیمانه حکم میکند اگر کسی بخواهد به این اسمای الهی برسد مظهر عزت و حکمت بشود راهش ایمان است و عمل صالح اینها بحثهایی است که در سوَر دیگر به طور پراکنده مبسوطاً ذکر شد.
فضای مکه سبب دعوت به پرستش خالق و ربّ نظام هستی
آیه ده این است که چون سوره در مکه نازل شد و فضای مکه هم فضای شرک بود و اطراف هم احیاناً الحاد مطرح بود میفرماید کسی را باید بپرستید که کاری انجام بدهد از غیر خدا که کاری ساخته نیست شما چرا میپرستید این نظام محیّرالعقول را خدا آفرید این اجرام سنگین را خدا با چه چیزی نگه میدارد ستونی در کار نیست خدا با اراده اینها را نگه میدارد اگر جاذبه است جاذبه را هم ذات اقدس الهی آفرید.
آشکاری ربوبیت الهی در معلق بودن اجرام سماوی
فرمود اینها در فضا معلّقاند چه کسی اینها را آفرید (یک) چه کسی اینها را نگه میدارد (دو) این اجرام بالأخره وقتی سنگیناند میافتند این همه پرندهها را در آسمان چه کسی نگه میدارد مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ زمین را خدا خلق کرد و نگه میدارد که خلقت و ربوبیّتش کنار هم ذکر شده است اجرام سماوی را خدا خلق کرد و نگه میدارد که خلقت و ربوبیت با هم است تفاوت این آیه سورهٴ «لقمان» با اول سورهٴ مبارکهٴ «رعد» این است در آنجا آیه دوم سورهٴ «رعد» به «رَفع» تعبیر کرد فرمود: اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا آنها را بدون ستون نگه داشته ستونی هست و نمیبینید ستون غیرمرئی یا نه, بدون ستون است که با اراده نگه داشته است الآن میبینید خود این بدن را که شصت کیلو, هفتاد کیلو, هشتاد کیلوست, روح جابهجا میکند با اراده, انسان دست را بالا میبرد پایین میآورد گاهی اینها که پرش دارند بالأخره شصت, هفتاد کیلو وزنشان است اینها این پیکر شصت کیلو را از اینجا بلند میکنند آنجا میاندازند این با کار روح است این کسی که میپرد اینطور نیست که این بدن خودش بپرد کسی این شصت کیلو را جابهجا میکند این روحی که این شصت, هفتاد کیلو را پنج, شش متر آن طرف پرت میکند نموداری از قدرت الهی است که «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» (2) آن قدرت الهی میتواند این جِرم را نگه بدارد این جرم را جابهجا کند پرندهها را در آسمان نگه بدارد سماوات را نگه بدارد ارض را نگه بدارد در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» فرمود: اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا یعنی «ترونها بغیر عمد» یا «رفع بغیر عمد» او بدون ستون نگه داشت یا شما بدون ستون میبینید بالأخره به هر تفسیر, رافع سماوات خداست.
ص: 789
تبیین محاورهای بودن تعبیر به « رفع »
این رفع هم به لحاظ دید ماست با ادبیات محاورهای اینچنین نیست که واقعاً آنها بالا باشند ما پایین, اگر کسی به کُره ماه رفته زمین را بالای سر خودش میبیند زمین ستارهای است بالای سر قمر برای قمریها, قمر ستارهای است بالا برای ما زمینیها چون همه در فضای باز معلّقاند کسی هم مریخ برود اگر بتواند زمین را ببیند زمین را بالای سر خود میبیند اینها که پوست پیازی نیست. این تعبیر, تعبیر محاورهای است در بحثهای قبل هم داشتیم که اگر یک وقت قرآن تعبیر به طلوع خورشید میکند فَلَمَّا رَأی الشَّمْسَ بَازِغَةً (1) معنایش این نیست که زمین ساکن است و شمس طلوع میکند ادبیات عرفی, محاورات عرفی یک مطلب است زبان علمی مطلب دیگر, الآن همه دانشمندانی که در این زمینه خودشان مطّلعاند, کتاب نوشتند وقتی میخواهند حرف بزنند نمیگویند وقتی زمین طلوع کرد, نمیگویند وقتی ما طلوع کردیم میگویند وقتی آفتاب طلوع کرد آدم در محاورات عرفی یک نحو حرف میزند در زبان علمی یک نحو فکر میکند قرآن که میفرماید: فَلَمَّا رَأی الشَّمْسَ بَازِغَةً معنایش این نیست که او حامی حرکت سماوات است و زمینمحوری فکر میکند الآن هم که فرمود آسمانها را بلند کرده نه معنایش این است که آنها بالا هستند بالا و پایینی در کار نیست کلّ این مجموعه را که آدم میبیند به هر کدام از اینها برود بقیه اجرام را بالای سر خود میبیند اگر در قمر کسانی باشند و زندگی کنند میبینند کُره زمین بالای سرشان است این رفع, یک ادبیات عرفی و محاوره عرفی است. در آیه دو سورهٴ مبارکهٴ «رعد» فرمود: اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا که این ناظر به ربوبیت است.
ص: 790
1) (29) . سورهٴ انعام, آیهٴ 78.
حکمت آفرینش کوهها در جلوگیری از لرزش زمین
اما اینجا یعنی سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» خلقت را با ربوبیت یکجا ذکر فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِکُمْ این زمین برای اینکه شناور و لرزان نباشد این کوهها را به منزله میخ این زمین قرارداد که اینها را میخکوب کرد در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که «وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أرْضِهِ», (1) «مَیَدان» یعنی اضطراب, خدای سبحان با صخرهها زمین را میخکوب کرده است تا جلوی مَیدان و اضطراب و نوسان آن را بگیرد «وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أرْضِهِ» اینجا فرمود جبال, رواسی است عالمان دین به منزله جبال دیناند که جلوی لرزه جامعه را میگیرند جامعه هر وقت بخواهد بلرزد مراجع دینی, علمای دینی جلوی اضطراب آنها را میگیرند وَأَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ یعنی مبادا, مثل اینکه فرمود: إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا (2) یعنی مبادا, «کراهة أن تصیبوا» اینجا مبادا أَن تَمِیدَ بِکُم, «تضطرب بکم» شما را در نوسان و اضطراب قرار بدهند.
حکیمانه بودن آفرینش جنبندگان و تأمین رزق آنها
وَبَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَابَّةٍ هر جنبندهای که ضروری و نافع بود در همین زمین گستراند و برای تأمین رزق اینها فرمود: وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً که عطش اینها برطرف بشود فَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ اینها هم نَر و ماده دارند باد را میفرستیم اینها را نکاح کنند عقد نکاح برای گیاهان بخوانند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (3) تلقیح بکنند باردارشان بکنند تا نیازهای حیوانات و شماها فراهم بشود در بحثهای قبل هم گذشت. ص: 791
تبیین عائله خدا بودن همه جنبندگان در سورهٴ «هود»
در سورهٴ مبارکهٴ «هود» ذات اقدس الهی فرمود همه این جنبندهها عائله من هستند این ایمان, واقعاً آدم را راحت راحت میکند مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا (1) با عَلَی تعبیر کرده فرمود تمام مار و عقرب عائله من هستند هیچ ماری نیست که روزیاش فراموش بشود واقعاً آنها که مؤمناند راحتاند روح و ریحاناند هم در دنیا راحتاند هم در آخرت هیچ وقت مضطرب نیستند فرمود: مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا مسئله شریعت سر جایش محفوظ است فلان گرگ حکمش این است فلان گراز حکمش این است فلان خوک حکمش این است یکی نجسالعین است یکی پاک است اینها حکم شریعت سر جایش محفوظ است اما اینطور نیست که آنکه نجسالعین است روزی نداشته باشد سهمیه نداشته باشد فرمود آنکه نجسالعین است هم عائله من است من متعهّدم به او روزی بدهم مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا.
جفای به قرآن بودن هراس از تحریم بیگانگان در زندگی توحیدی
حالا کسی با این فکر و با این نظام دارد زندگی میکند آن وقت از تحریمِ بیگانه هراس داشته باشد؟! این خیلی جفاست به قرآن کریم, با داشتن این همه نعمتهای الهی! واقعاً اینها کورند این مخصوص صدر اسلام نیست حرف روز است آنها خیال میکنند اگر ایران را در تحریم قرار بدهند راه رزق بسته است خب آن رزقِ علم را که خدا باید بدهد رزق ظاهری را که او باید بدهد رزق باطنی را که او باید بدهد شما را ممکن است با یک سونامی خفه کند یک تکّه سنگ افتاده در گوشه روسیه آن همه خطر پیش آورده این حَاصِباً (2) که در قرآن کریم است از همین قبیل است فرمود یک عدّه بیراهه رفتند ما یک مختصر سنگریزهها که جای دیگر میرفتند گفتیم اینجا ببارد بساطشان را جمع بکنیم خب آن شهابسنگها اگر بیاید آمریکا دیگر چیزی از آنجا نمیماند خدا راهنمایی میکند این سنگها را کجا بروند یک گوشه را خدا گاهی نشان داده ما خیال میکنیم این شهابسنگها و امثال ذلک تصادف است فرمود هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه عائله من است.
ص: 792
گرسنگی انسان ها ثمره تفکر اموی دیروز و آمریکایی امروز
پرسش: اینهایی که در آفریقا دارند از گرسنگی میمیرند عائله خدا نیستند؟
پاسخ: عائله خدا هستند اما حرف احنفبنقیس را هم قبلاً کسی سؤال کرد همین جواب را به او دادیم کاری که امروز اینها دارند میکنند همان کار معاویه بود در دیروز, اینها برای اینکه وضع اقتصادیشان را تأمین کنند بسیاری از این گندمها را دور میریزند بسیاری از این سفرهها برخی در همین سطل زباله میریزند که تأمینکننده غذای خیلی از انسانهاست اینها برای اینکه وضع اقتصادیشان به هم نخورد بسیاری از گندمها را جای دیگر میریزند به کشورهای دیگر نمیدهند میگویند اینها باید فقیر باشند معاویه در یک محفل رسمی همین کار را کرد اینها را جمع کرد گفت اصل اول این است که همه نعمتها در مخزن الهی هست إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ (1) اصل دوم این است که ذات اقدس الهی طبق حکمت و مصلحت نازل میکند وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (2) اصل سوم این است که به ما گفتند شما باید راضی باشید به قضای الهی به قدر الهی آن وقت شما چرا اعتراض میکنید. احنفبنقیس در وسط جمعیت بلند شد گفت معاویه اینجا سه مسئله است مسئله اول و دوم را ما قبول داریم یعنی تمام حقایق در مخزن الهی هست (یک) ذات اقدس الهی برای تأمین نیازهای ما طبق مشیئت حکیمانه نازل میکند این را هم ما قبول داریم (دو) اینکه خدا برای ما فرستاده تو در خزینه خودت گذاشتی (سه) ما اینجا جمع شدیم به همین سومی اعتراض داریم (3) الآن شما میبینید بسیاری از اینها [مردم آفریقا] روی معدنهای طلا هستند به اینها فرصت نمیدهند.
ص: 793
مقابله با انرژی هستهای نمونهای در عقب نگهداشتن ایران
به ما فرصت نمیدهند برای انرژی هستهای که امری صد درصد دینی و اسلامی و عقلی و صلحآمیز است فتوای همه مراجع این است که بمب ساختن حرام است چیزی که جز ضرر ندارد ساختنش حرام است چرا علم سِحر حرام است علم سحر که حرام است برای اینکه کاربردی غیر از حرمت ندارد یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ (1) چنین کاری است قرآن در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود محصول و خروجیِ سحر همین است یا در برابر انبیا میایستند نظیر سَحره فرعون یا بین زن و شوهر جدایی میاندازند یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ خب چنین علمی اگر کسی فقط بخواهد یاد بگیرد و مطمئن است که هیچ عمل نمیکند و اگر کسی در برابر انبیا قیام کرده یک کار ساحرانهای انجام داده این برای ابطال سِحر او دارد تلاش میکند این «لا بأس به» اما معمولاً جز اثر محرَّم کار دیگر ندارند بمبها جز اثر محرّم کار دیگر ندارند وگرنه آن هم علم است نظم عالَم را دارد میشناسد چگونه این اجزا را با هم جمع بکنند فلان اثر پیدا میشود این مطابق با نظم عالَم است کاری که جز اثر محرّم ندارد این میشود جزء علوم محرّمه. خود علم ذاتاً من حیث هو علمٍ حرمت ندارد اما به لحاظ اینکه هیچ کاربردی ندارد جز ضرر حرام میشود. اینها الآن میبینید جلوی انرژی هستهای را گرفتند با اینکه صد درصد فتوای همه مراجع این است که بمبسازی حرام است این کسانی که در پی انرژی هسته ایاند میخواهند مشکلات پزشکی, کشاورزی, مصالح مملکت را تأمین بکنند همانطوری که روی ما فشار است روی آن آفریقایی بیچاره هم فشار است وگرنه ذات اقدس الهی به آنها هم نعمت داد اینها هستند که جلوی رشد آن جمعیت را میگیرند اینها تا میروند نفس بکِشند میگویند باید که زیر سلطه ما باشید.
ص: 794
1) (38) . سورهٴ بقره, آیهٴ 102.
نمونه دیگر؛ عقب نگهداشتن ملت هند توسط انگلیسیها
شما قبلاً دیدید این هند الآن بعد از سالیان متمادی تحمل استعمار الآن روی پای خودش ایستاده وگرنه همین انگلیسیهای پلید وقتی به هند میرفتند برای عقب نگه داشتن مردم بتپرست هند وقتی به این گاو میرسیدند پا بلند میکردند سلام گرم نظامی به این گاو میدادند تا این گاوپرستی را نگه بدارند آن منابع قوی و غنی هند را به غارت ببرند شما از انگلیستان خبر دارید آن یک جزیره بیش نیست اما همه چیز دارد از کجا آورده یعنی معادن فراوان دارد؟ که نیست, درآمدهای کلان اقتصادی و کشاورزی دارد؟ که نیست, همه را از جای دیگر غارت کرده آورده حالا یا از آسیا یا از اروپا یا از آفریقا اینچنین نیست که ذات اقدس الهی برای مار و عقرب روزی گذاشته باشد برای مسلمانهای آفریقا روزی نگذاشته باشد, روزی ـ انشاءالله ـ به برکت ظهور حضرت همه اینها به مقصد میرسند!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
خَلَقَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِکُمْ وَبَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَابَّةٍ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ (10 هذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِی مَاذَا خَلَقَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ بَلِ الظَّالِمُونَ فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ (11) وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَن یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ (12) وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (13)) ص: 795
سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» که در مکه نازل شد وحی و نبوت و معاد بالاصاله و همچنین خطوط کلی اخلاق و حقوق را مطرح میفرماید.
قرآن حبل متین آویخته از سوی خدای علیم
قرآن کریم را به عنوان کتاب حکیم معرفی کرد مستحضرید قبلاً هم بحثش گذشت که قرآن از طرف ذات اقدس الهی نازل شد اما نزول قرآن نظیر نزول مَطر نیست خدا این قطرات باران را نازل کرد یعنی به زمین انداخت اما قرآن را نازل کرد یعنی آویخت نه انداخت, چون حبل متین است و آن را آویخت یک طرفش به دست خود خداست در همان حدیث شریف «إنّی تارک فیکم الثقلین» فرمود: «طرفه بید الله و طرف بأیدیکم» (1) پس انزال قرآن از سنخ آویختن حبل متین است نه از سنخ انداختن قطرات باران لذا به ما میگویند «اقرأ و ارق» (2) در اول سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» دربارهٴ این کتاب آویختهای که یک طرفش به دست خدای سبحان است و طرف دیگرش به دست مردم, درباره آنچه به دست مردم است فرمود: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (3) اما درباره آنچه نزد خدای سبحان است «بید الله» است فرمود: وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ. (4)
بیان قرآنی مراحل سهگانه ملک تا ملکوت قرآن
بنابراین اگر کسی خواست این حبل متین را معرفی کند برای این حبل متین شناسنامه ذکر بکند بهترین راه, مراجعه به خود قرآن کریم است که این حبل متینِ طولانی را معرفی کرده. فرمود ذیل این قرآن که به دست شماست عربی مبین است وسطهای قرآن که بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (5) این کتب قیّمه است بالای این حبل متین که «بید الله» است آن نه عِبری است نه عربی, نه تازی است نه فارسی چون لفظ نیست مفهوم نیست بلکه لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ است که این دو اسم از اسمای حسنای خداست که متکلّم به این کلام است و آفریننده این کتاب, بنابراین اینچنین نیست که بخشی از این کتاب در اختیار جوامع بشری نباشد منتها حالا بشر اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم السلام) بودند این حبل متین را میگیرند تا به دَنَا فَتَدَلَّی (6) برسند برای شاگردان آنها تا بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ و مانند آن هر چه روزی شد نصیبشان میشود.
ص: 796
حبل متین بودن قرآن سبب مرعای الهی بودن قاری
پرسش: آیا اسناد حکمت به قرآن اسناد حقیقی است؟
پاسخ: بله, حقیقت است برای اینکه علم است معرفت است حکمت است حق است. بنابراین اینچنین نیست که یک گوشهاش در دست مردم باشد یک گوشهاش در اختیار جوامع بشری نباشد قرآن را خدا نینداخت بلکه آویخت لذا هر کس با کتاب الهی مأنوس باشد باید بداند که یک طرف به دست خداست این طنابی که تکان میدهد یک طرفش به دست اوست لذا در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» گذشت فرمود: وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ (1) همین که این کتاب نورانی را باز کردید دارید تلاوت میکنید ما شاهدیم برای اینکه شما با این طناب سر و کار دارید که یک طرفش به دست خود ماست البته کلّ عالَم همینطور است لکن خصوص قرآن را فرمود هیچ آیهای را تلاوت نمیکنید مگر اینکه در مشهد ما هستید.
درک صحیح وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ با نزول به صورتِ آویختن قرآن
بنابراین ما اگر باور کردیم که این کتاب, حبل متین است و خدا این قرآن را به امت اسلامی نداد به صورت انداختن بلکه داد به صورت آویختن, اگر وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً (2) گفتند, معنایش را خوب میفهمیم برای اینکه حبل و طناب اگر نظیر این طنابهای لوله کرده کنار مغازه باشد اینکه مشکل خودش را حل نمیکند چه رسد مشکل معتصمان را اینکه گفتند به حبل خدا تمسّک کنید برای اینکه این یک طرفش به دست خداست که ناگسستنی است خب اگر طنابی به جای بلند و محکمی بسته است جای تمسّک دارد اما طناب انداخته کنار مغازه که مشکل خودش را حل نمیکند چه رسد به مشکل معتصمان را. فرمود: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً این طناب به دست من است وقتی گرفتید محفوظ هستید. لذا این کتاب حکیم است, کریم است, اسمای فراوانی هم برای این کتاب هست هر کدام از این نامهایی که برای آن ذکر شدهاند حقیقت است منتها با حفظ مراتب که نمونه این تعدّد مراتب در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» است.
ص: 797
بررسی مقام احسان و امکان اشتراک مصداقی آن با تقوا
مطلب بعدی آن است که فرمود مردان با احسان این کار را میکنند مستحضرید که تقوا و احسان و امثال ذلک مفهوماً غیر از هماند ولی ممکن است مصداقاً در یک جا جمع بشوند ولی حیثیت صدقشان هم فرق میکند احسان یعنی کار خوب کردن که فعل لازم است احسان یعنی نسبت به دیگری نیکی کردن که فعل متعدی است احسان یعنی مقام احسان, مقام احسان دیگر فعل نیست دیگر نسبت به غیر نیست مقام احسان یکی از منازلی است که سالک طی میکند این روایت را فریقین از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کردند که فرمود: «الاحسان أن تعبد الله کأنّک تراه فإن لم تکن تراه فإنّه یراک» (1) یعنی انسان به جایی میرسد که طرزی خدا را عبادت میکند که گویا او را میبیند این مقام «کأنّ» است این مقام «کأنّ» مادون مقام «أنّ» و «إنّ» است مقام «أنّ» و «إنّ» برای اولیای معصوم است که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «ما کنت أعبد ربّاً لم أره» (2) نه «کأنّی أراه» بلکه «أراه» اما احسان, مقام «کأنّ» است آنکه در جلد دوم کافی مرحوم کلینی از حارثةبنمالک نقل کرد گفت: «کأنی انظر الی عرش ربّی» (3) یا آنکه در خطبه متّقیان حضرت امیر هست «هُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا» (4) این «کَمَن» مقام «کأنّ» است آنکه فرمود: «ما کنت أعبد ربّاً لم أره» مقام «أنّ» است به هر تقدیر احسان گاهی به این مقام است اما تقوا یعنی پرهیز از گناه کسی که از ارتکاب معصیت خودش را نجات میدهد از ترک واجب خودش را نجات میدهد این میشود تقوا, مفهوماً غیر هماند ممکن است مصداقاً جمع بشوند.
ص: 798
ابطال شرک و اثبات توحید با مفروغ عنه گرفتن قانون علّیت
ذات اقدس الهی زمینه ابطال شرک و اثبات توحید را از آنجا شروع کرده فرمود این نظامی که میبینید یا منکر علیّت هستید میگویید خودساخته است شما که چنین حرفی نمیزنید اصلاً عاقل چنین حرفی نمیزند, اگر کسی منکر نظام علیّت و معلولیّت باشد هیچ راهی برای فکر و اندیشه ندارد بالأخره هر چیزی سببی دارد اگر ما بگوییم نه, بر اساس تصادف است نظام علّی را منکر بشویم اگر نظام علّی را منکر شدیم حالا در فضای ذهن خواستیم استدلال کنیم فکر کنیم دو مقدمه ترتیب دادیم از کجا بین مقدّمتین و نتیجه رابطه است اگر علیّت را کسی انکار کند اصلاً قدرت فکر ندارد ما چون علیّت را میپذیریم چه در عین چه در ذهن میگوییم وقتی دوتا مقدمه تشکیل شد خب علتِ نتیجه است ممکن نیست بگوییم که «الف», «باء» است «باء», «جیم» است اما در «الف», «جیم» است تردید داشته باشیم چرا, برای اینکه این دو مقدمه علت ظهور نتیجه است در فضای ذهن, اگر کسی منکر نظام علّی باشد به هیچ وجه قدرت فکر ندارد چه اینکه زندگی برای او ممکن نیست چون هر چیزی بر اساس تصادف است به دنبال چه کار میخواهد برود. بنابراین نظام علّی قابل اثبات نیست (یک) قابل نفی نیست (دو) قابل شک نیست (سه) یک امر بیّنالرشد است اگر کسی بخواهد اثبات کند باید مقدمتین ذکر کند نتیجه بگیرد این خودش فرع قانون علیّت است بخواهد نفی کند باید دو مقدمه ذکر کند نتیجه منفی بگیرد اینکه خودش علیّت است بخواهد شک کند یک شکّ عالمانه کند, باید دو مقدمه ذکر کند بگوید فلان دلیل هست و فلان دلیل هم هست اینها متعارضاند (یک) در هنگام تعارض نمیشود تصمیم گرفت (دو) پس من شک دارم این نتیجه. پس هیچ راهی درباره بحث درباره قانون علیّت نیست مگر تبیین, قانون علیّت یک امر بیّنالرشد است که هر کسی با فطرت میپذیرد نه اثباتپذیر است نه نفیپذیر است نه شکبردار, فقط باید این را تبیین کرد. درباره این قرآن کریم فرمود شما که نمیتوانید نظام علّی را منکر بشوید بگویید آسمان خودساخته است زمین خودساخته است اینکه نیست بگویید فاعلش چه کسی است شما فاعل هستید ممکن نیست, خود این آسمان و زمین فاعل خودشاناند اینکه ممکن نیست شما خودتان فاعل خودتان هستید اینکه ممکن نیست پس فاعلی دارید آن فاعل خداست بتها نیستند اگر میگویید بتها خالقاند یک دلیل بیاورید پس اصل علیّت را قرآن کریم مفروغعنه میگیرد یعنی به هیچ وجه قابل اثبات, نفی, شک نیست این را خدای سبحان در درون همه نهادینه کرده است بر اساس همین نظام فطری از بشر اقرار میگیرد میگوید این نظام محیّرالعقول بیسبب که نیست سبب دارد سببش شما هستید نه, خودشاناند نه, بتها هستند نه, پس آفریدگاری دارند.
ص: 799
بررسی قرآنی اثبات توحید از طریق نظام علّی
این را در بخشهایی از قرآن کریم به صورت مبسوط بیان فرمود مخصوصاً در سورهٴ مبارکهٴ «طور» آیه 35 و 36 فرمود: أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ اینها که مادیاند که منکر علت قابلی نیستند ماده را که منکر نیستند میگویند ماده است و بر اساس تطوّرات اینطور شده است خب چه کسی کرد این نظام محیّرالعقول را که گوشهای از اسرار را اگر کسی بفهمد میشود دانشمند این نظام علمی را چه کسی به بار آورد ما چرا به فلان شخص زمینشناس میگوییم دانشمند, برای اینکه این گوشهای از نظم زمین را فهمید خب آن که زمینآفرین است آن که به این زمین نظم داد او مبدأ حکیم نیست؟! اینکه فرض ندارد. فرمود بنابراین فاعلی دارد شما بخواهید بگویید بدون سبب این نظام پیدا شده اینکه مستحیل است أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ یعنی «من غیر سبب فاعلی» چون ملحدان و امثال آنها سبب مادی را انکار ندارند میگویند ماده ازلی است با تطوراتش این صور را پیدا کرده أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ اینکه مستحیل است أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ اینکه میشود دور یعنی خودتان, خودتان را خلق کردید اگر خودتان, خودتان را خلق کردید که دور است سماوات و ارض خودشان را خلق کردند که دور است شما سماوات و ارض را خلق کردید که مقدورتان نیست أَمْ خَلَقُوا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ پس اگر غیر خدا سِمت ربوبیّت داشته باشد و خدا رب نباشد و معبود نباشد این مقدم, یا برای این است که خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ یا برای این است که هُمُ الْخَالِقُونَ یا برای آن است که خَلَقُوا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ «و التالی بأسره مستحیل فالمقدم مثله» این میشود قیاس استثنایی. پس بدون مبدأ فاعلی نه زمینی پیدا میشود نه آسمانی و نه انسانی و نه جنّی.
ص: 800
علت ممنوعیت بحث از مقام ذات الهی
پرسش: چرا فلاسفه میگویند وجود لایتناهی قابل درک نیست؟
پاسخ: بله, همه میگویند, خود قرآن کریم دارد لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ (1) .
ذات اقدس الهی مفهوم که نیست با مفاهیم فقط ما میفهمیم یک موجود ازلی ابدی سرمدی هست بیش از این هم مقدور ما نیست و بیش از این هم تکلیف نداریم میفهمیم این در خارج هست ما به او ایمان داریم دل بستیم حرف او را هم اطاعت میکنیم اما اینها مفهومی است حاکی از خدا اینها که خدا نیست اینها را در همان روایاتی که از ائمه(علیهم السلام) آمده فرمود شما اسمای الهی را, مفاهیم را که عبادت نمیکنید آنچه در خارج است حقیقت است (یک) بسیط است (دو) نامتناهی است (سه) این بسیط نامتناهی را هیچ کس نمیتواند درک کند مگر خودش اینکه گفته میشود «آب دریا را اگر نتوان کشید» (2) این بحث اقناعی است همه ما این حرفها را میگوییم برای توجیح افراد متوسط یا برای خودمان وگرنه قدری که جلوتر رفتیم خدا اقیانوسی نیست که به قدر تشنگی میتوان چشید ولی در اقیانوس بر فرض هم نامتناهی باشد مرکب است و اجزا سطح دارد عمق دارد ساحل دارد کرانه و کنار دارد میانه دارد اگر نمیشود به کلّ اقیانوس احاطه پیدا کرد یک گوشهاش را میشود گرفت اما ذات اقدس الهی جزء ندارد مقدار ندارد بعض ندارد, یا همه یا هیچ, همهاش محال است پس هیچ! به هیچ وجه احدی چه پیغمبر چه امام به ذات اقدس الهی راه ندارد لذا در کتابهای بزرگان اهل معرفت همه اصرار دارند که او خارج از حیطه بحث است خارج از حیطه فهم حکیم و شهود عارف و وحی انبیاست آن ذات را احدی دسترسی ندارد ما با اسمای حسنای او با تعیّنات او با وجه او با فیض او رابطه داریم از نظر مفهوم هم کاملاً عقل میتواند این مفاهیم را اثبات کند و بگوید این مفهوم, مصداقی دارد. وجود مبارک امام صادق فرمود اگر شما بخواهید این مفهوم را از ما بگیرید که «لکان التوحید عنّا مرتفعا» (3) ما که مکلّف نیستیم ذات را بشناسیم ما با برهان داریم سخن میگوییم به هر تقدیر غیر خدا هیچ سِمتی ندارد اگر سِمت داشته باشد مطابق آیه 22 سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» باید بالاستقلال ذرّهای را خلق کرده باشد یا بالمشارکه ذرّهای را خلق کرده باشد یا بالمظاهره که تالی بأسره مستحیل قبلاً خوانده شد یا اینجا سبب ندارند یا خودشان خالق خودند یا خودشان خالق سماوات و ارض هستند این تالی هم بأسره مستحیل پس این نظام, خالقی دارد. حالا که فرمود این نظام خالقی دارد خدای سبحان را هم که شما میپذیرید خالق است این کارهای حکیمانه یک فاعل حکیم دارد.
ص: 801
بیان قرآنی بطلان اسناد خالقیت به غیر خدا
شما اگر خواستید این کارها را به غیر خدا اسناد بدهید یا باید دلیل عقلی داشته باشید یا دلیل نقلی شما به ما نشان بدهید عقلاً یا نقلاً با دلیل عقلی یا دلیل نقلی که یکی از این ارباب و اصنام و اوثان و قدّیسین و این بتها و ارباب شما کاری کرده باشند چون هیچ توان آن را ندارید پس اعتراف کنید که ظلم کردید (یک) در ضلال مبین هستید (دو) اینکه در آیه 35 و 36 سورهٴ مبارکهٴ «طور» فرمود: أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ ٭ أَمْ خَلَقُوا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بَل لاَ یُوقِنُونَ این مدّعا, در سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» آیه چهار سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» این بود قُلْ أَرَأَیْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ چون غیر خدا را شما میپرستید و سِمتی برای غیر خدا به عنوان ربوبیّت قائلید أَرُونِی یعنی «أخبرونی» مَاذَا خَلقُوا مِنَ الْأَرْضِ یعنی چیزی آفریدند بالاستقلال أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ یا شریک خدایند در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آیه 22 این بود که قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ (یک), وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ نه تنها مالک یک ذرّه نیستند شریک در یک ذرّه هم نیستند (دو) وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ ذات اقدس الهی که این ذرّات را آفرید از اینها به عنوان مظاهر و ظهیر و پشتوان و پشتیبان کمک نگرفته (سه). میماند مسئله شفاعت که شفاعت حق است برای انبیا و اولیا و اهل بیت است خدا به این اصنام و ارباب متفرّقه اجازه نداده (1) پس اینها ذرّهای را بالاستقلال نیافریدند در ذرّهای شریک نیستند در ذرّهای هم ظهیر و پشتوان و پشتیبان نیستند. در آیه چهارم سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» فرمود یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی قُلْ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ یا بالاستقلال یا بالمشارکه اینها هیچ کارهاند أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ اگر راست میگویید یا دلیل عقلی بیاورید یا بگویید در فلان کتاب آسمانی نوشته, اگر نه در کتابی آمده و نه برهان عقلی دارید خب چرا شرک میورزید؟! در موارد دیگر هم همین دو برهان هست در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» هم بخشی از این استدلالها آمده آیه چهل سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» این است قُلْ أَرَأَیْتُمْ شُرَکَاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلقُوا مِنَ الْأَرْضِ اینها بالاستقلال چیزی را آفریدند أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ که میشود دلیل عقلی أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً فَهُمْ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّنْهُ دلیل نقلی دارید.
ص: 802
1) (16) . ر.ک: سورهٴ سبأ, آیهٴ 23.
فقدان دلیل بر خالقیت غیر خدا سبب گمراهی آشکار مشرکان
اگر نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی دارید میشوید دایر لذا در همین آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» تعبیر قرآن کریم این است که اینها ظالماند به جای ضمیر, اسم ظاهر ذکر کرده آیه یازده سورهٴ «لقمان» فرمود: هذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِی مَاذَا خَلَقَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ بعد نفرمود «أنتم» فرمود: بَلِ الظَّالِمُونَ فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ این ظلم را ذکر میکند تا مقدمهای باشد برای بیان إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ وگرنه جای اسم ظاهر بود.
پرسش: امام راحل فرمودند ما مأمور به وظیفه هستیم نه مأمور به نتیجه.
پاسخ: در مسائل عملی است نتیجه را ذات اقدس الهی خواهد داد اگر کسی به وظیفه عمل بکند یقیناً نتیجه را پیدا میکند حالا یا زود یا دیر, خب خیلی از موارد وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صبر کردند بعد از سیزده سال رنج نتیجهاش در مدینه ظهور کرده.
تفسیر مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ به برکات فراوان جهان آفرینش
در آیه ده سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» فرمود: فَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ هم جریان رواسی را ذکر فرمود هم جریان زوج کریم را, جریان رواسی یعنی جبال که به منزله راسیه هستند میخاند و زمین را از لرزش حفظ میکنند این در سورهٴ مبارکهٴ «رعد», «حجر», «نحل», «انبیاء», «نمل» در این پنج سوره آمده که قبلاً بحثش گذشت. زوج کریم یعنی این گیاهان منشأ برکات فراوان هم هستند حالا زوج گاهی به صورت برّی و بحری است گاهی به صورت اهلی و وحشی است گاهی به صورت مذکر و مؤنث است هر کدام از اینها باشد منشأ خیر و رحمت و برکت است به هر کدام از این معانی باشد زوج کریم است. فرمود: هذَا خَلْقُ اللَّهِ خلق هم مستحضرید که گاهی مثل لفظ به معنی ملفوظ, مصدر به معنی مفعول است; یعنی این نظام, مخلوق خداست با همه کثرتی که هست «سماوات» را که جمع محلاّ به الف و لام است «ارض» را «رواسی» را که جبال باشد دابّهها را که کُلّ دابة و کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ به مجموع اینها با هذَا اشاره کرده است یعنی این نظام هذَا یعنی این نظام در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» هم بود که یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً (1) با اینکه آنجا جمع محلاّ به الف و لام است سماوات بود ارض بود تعبیر به هَذا کرده یعنی این نظام متقن, ربّی دارد اینجا هم فرمود: هَذا یعنی این نظام. مخلوق خداست که خلق به معنی مخلوق است آن وقت به جای اینکه بفرماید «هم» یا «انتم» فرمود: بَلِ الظَّالِمُونَ حالا اینها مقدمه بود برای اثبات توحید.
ص: 803
1) (17) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 191.
توحید، اولین سخن انسان حکیم مثل لقمان
فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ ما به خود لقمان گفتیم که در برابر ذات اقدس الهی شاکر باش وَمَن یَشْکُرْ حالا ملاحظه بفرمایید که یَشْکُرْ را با فعل مضارع ذکر میکند و کَفَرَ را با فعل ماضی وَمَن یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ چون شکر باید مستمر باشد شکر مقطعی سودمند نیست اما وَمَن کَفَرَ کفر ولو فعل ماضی هم باشد یک بار هم که باشد سمّ مهلک است لذا از آن به فعل ماضی یاد کرد وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ نه از شکر طرْفی میبندد نه از کفر متضرّر میشود برای اینکه غنیّ محض است غنیّ محض کمبود ندارد (یک) و نمیشود از او کاست (دو) حالا ما به لقمان گفتیم حکیم باش و در این حکمت هم دستور شکر موحّدانه دادیم.
بررسی دو نکته تفسیری در وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ
آنگاه وَإذْ قَالَ یعنی «اُذکر» وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ این موعظه در برابر حکمت نیست در بحث دیروز داشتیم که حکمت داریم و موعظه داریم و جدال احسن این تفصیل قاطع شرکت است گاهی حکمت به معنای عام بر خود حکمت اطلاق میشود بر موعظه اطلاق میشود بر جدال احسن اطلاق میشود لذا کلّ قرآن میشود کتاب حکیم, گاهی موعظه هم بر حکمت اطلاق میشود الآن وقتی لقمان دارد موعظه میکند این موعظهاش به معنی نصیحت اخلاقی نیست این موحدانه او را تربیت میکند وَهُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ این برای ترحّم است نه تصغیر, پسر او کودک نبود این برای ترحّم و مهربانی است.
ص: 804
توصیه به عدم شرک، اولین سخن در تربیت توحیدی لقمان
لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ خب این موعظه است این در حقیقت حکمت است از آن به موعظه یاد کردند, گفتند وعظ «جذب الخلق الی الحق» است آن کسی که قدرت دارد مخلوق را به خالق جذب بکند این واعظ است «الوعظ جذب الخلق الی الحق» این دارد جذب میکند لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ چرا إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ. آمیختگی حکمت نظری با عملی، دلیل بر نور بودن قرآن
میبینید اینکه بارها عرض شد قرآن, فلسفه نیست کلام نیست فقه نیست اصول نیست برای اینکه آنها علماند و قرآن حکیم نور است یعنی علم را با عمل هماهنگ کرده شما در هیچ بحث فلسفی یا کلامی نمیبینید که مسائل حکمت عملی با حکمت نظری کنار هم قرار بگیرد مثل اینکه در ریاضیات نمیشود گفت که من دوست ندارم دو دوتا پنجتا بشود یا دو دوتا پنجتا بشود بد است آنجا جای حبّ و بغض نیست جای بد و خوب نیست آنجا جای هست و نیست است نباید گفت من دوست ندارم دو دوتا پنجتا بشود یا بد است دو دوتا پنجتا بشود باید گفت محال است دو دوتا پنجتا بشود در بحثهای حکمت نظری جا برای من دوست دارم, دوست ندارم, این خوب است این بد است نیست اما قرآن کتاب علمی نیست که فقط از هست و نیست سخن بگوید نور است.
گرهزدن علم با عمل و پرورش انسان مؤمن سبب نزول قرآن
آن هست و نیست را با باید و نباید هماهنگ میکند اصلاً قرآن آمده که ما را به باور برساند قرآن آمده که ما را مؤمن بکند نه تنها «یعلّمنا الکتاب و الحکمة» بلکه «یزکینا» هم باشد (1) بیان ذلک این است که شما ـ به لطف الهی ـ اینها را در منطق خواندید و درس گفتید ما دو عقد داریم یک عقد است بین موضوع و محمول که قضیه را عقد میگویند که میگوییم «زید هو قائم» یا «الف», «باء» است این «است» در فارسی آن «هو» در عربی مثل گِرهی است که دو شیء را به هم میبندد وقتی گفتیم «زید هو قائم» مثل اینکه دو سر نخ را گِره زدیم این گِره را میگویند عقد این «هو» کاری که میکند این موضوع و محمول را به هم گره میزند این است در فارسی کاری که میکند این است که این دو طرف نخ را گره میزند این شده علم این مشکل را حل نمیکند این علم است این حجّت خداست بر ما. یک عقد دیگر است و آن اینکه عصاره این علم را با جانمان گره بزنیم آنجا دیگر سخن از است و نیست, نیست آنجا سخن از آمَنَّا (2) است اگر کسی با دست دل, عصاره علم را به جان خود گره زد و باور کرد میشود عقیده, آن عقد را «تسمّی القضیة عقدا» که در منطق خواندید برای اینکه بین موضوع و محمول گره خورده اینجا جای علم است کتب علمی عهدهدار این گرهاند اما قرآن کریم گذشته از اینکه آن گره را بیان میکند عالمانه سخن میگوید اساسش این است که با دستِ دل ما آن علم را آن معلوم را به جان ما گره بزند که ما معتقد بشویم یعنی ایمان, اگر کسی دستش بسته باشد این فقط عالِم است عالم بیعمل است اینکه وجود مبارک موسای کلیم به فرعون گفت که برای تو صد درصد ثابت شد این معجزه است تو هیچ مشکل علمی نداری لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (3) اما قبول نکرد وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (4) همین است اینکه میبینید دو طلبه ـ معاذ الله ـ در حالی که دارند مقدمات بحث میکنند یا سیوطی بحث میکنند یکی فهمیده حق با رفیق اوست اما مرتب دارد جدال میکند که حرف خودش را ثابت کند این مطلب علمی بیّنالرشد را به جان خود گِره نمیزند این پسفردا آفتی است برای خودش و دیگران برای اینکه از همان اوّل باید خودش را بسازد نساخت, اگر علم را به جانمان گره زدیم هم تقواست هم احسان است هم نور است این «یقذفه الله فی قلب من یشاء» (5) است اگر این عقیده با آن عقد کنار هم آمد انسان میشود مؤمن.
ص: 805
ایمان از سنخ علم نیست ایمان، کار عقل عملی است آن بخش انگیزه یعنی بخش تصمیم و اراده و نیّت و اخلاص و ایمان و اعتقاد یک نیروی جداست بخش تصور و تصدیق و قیاس و استدلال و امثال ذلک یک بخش جداست.
شرک و ظلم عظیم بودن آن ثمره عدم آمیختگی علم با عمل
ممکن است کسی در این بخش علمی قوی باشد اما دست جانش ضعیف باشد آن دانستهها را به جان خود گره نزند قرآن کریم میگوید گره بزنید حالا که ثابت شد «الله واحد لا شریک له» و برای شما هم مَثل میزنیم یعنی داستان ذکر میکنیم جریان ذکر میکنیم آیت و علامت میآوریم که اینها را میگویند مَثل الهی لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی (1) اما مِثل ندارد یعنی شریک ندارد نظیر ندارد عدیل ندارد بدیل ندارد حالا که برای شما ثابت شد این را به جانتان گِره بزنید اگر نزدید ستم کردید به دو فرد ستم کردید یکی به خدا ستم کردید برای اینکه چیزی که او ندارد به او اسناد دادید یکی به اصنام و اوثان و بتها ستم کردید برای اینکه چیزی را که اینها ندارند به اینها نسبت دادید نه اینها دارای ربوبیّتاند نه خدا دارای شریک است تعدّی از حق, ظلم است. خب مسئله عدل و ظلم, مسئله حُسن و قبح در حکمت عملی است و مسئولش هم عقل عملی است این چه کار به علم دارد اما قرآن اگر کتاب علمی بود به همان آیات سورهٴ مبارکهٴ «طور» و اینها بسنده میکرد اما چون یُزَکِّیهِمْ (2) هم هست بعد از آن عقد علمی, عقیده را هم میخواهد نصیب جامعه کند میفرماید ما یک هست و نیست داریم که خدا هست شریک نیست, یک باید و نباید هم داریم که آن هست و نیست را باید به جان خود گِره بزنید باید معتقد باشید که خدا هست شریک نیست باید ایمان بیاوری اگر ایمان نیاوردی موحّد نشدی دو ستم کردی هر دو هم عظیم است هم به این ارباب و اصنام و اینها ستم کردید برای اینکه اینها چنین حقّی ندارند شما اینها را رب دانستید هم نسبت به خدا ستم کردید برای اینکه او شریک ندارد برای او شریک قائل شدید یَا بُنَیَّ لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ.
ص: 806
تبیین آمیختگی علم با عمل در کلام ابراهیم(علیه السلام) و لقمان
در بحثهای سورهٴ مبارکهٴ «انعام» هم گذشت در آنجا وجود مبارک حضرت ابراهیم برای اثبات توحید وقتی خواست ثابت کند که شمس و قمر، اینها خدا نیستند فرمود: لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ (1) خب شما ببینید در فلسفه در کلام و اینها جای من دوست دارم من دوست ندارم نیست سخن از هست و نیست است سخن از بود و نبود است نه سخن از دوستی و کِراهت که من دوست دارم یا من دوست ندارم, کسی نمیتواند بگوید من دوست ندارم دو دوتا پنجتا بشود آخر جای دوستی نیست کسی نمیتواند بگوید من دوست ندارم در استصحاب شکّ ساری حجّت باشد من دوست ندارم با زوال حالت متیقّنه استصحاب بشود من دوست دارم و دوست ندارم نیست; یا هست یا نیست, تازه در علوم اعتباری این حرفهاست آنجا وجود مبارک ابراهیم فرمود من که نمیخواهم بگویم خدا هست من میخواهم بگویم خدا هست (یک) من هم دلبسته اویم (دو) خدا آن است که محبوب باشد برای اینکه همه نیازها را او برطرف میکند خب کسی که رافع نیاز انسان است هستی او را داده تربیت او را داده نیازهای او را برطرف میکند محبوب اوست لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ این لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ دوخت و دوز حکمتین است دوخت و دوز تعلیم و تزکیه است دوخت و دوز باید و نباید از یک سو, با بود و نبود از سوی دیگر است این در خیلی از موارد قرآن کریم است این سورهٴ مبارکه از لقمان حکیم نقل میکند که لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ شما اول تا آخر کتابهای فلسفی و کلامی و امثال اینها را تورّق کنید اینها در مسائل توحیدی هرگز سخن از اینکه شرک, ظلم است ندارند میگویند شرک محال است خدا شریک ندارد فقط کار علمی است اما اینجا میفرماید شما این کار را بکنید ستم است إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ.
ص: 807
1) (25) . سورهٴ انعام, آیهٴ 76.
بررسی عظمت ظلم شرک و فرق آن با ثقیل بودن قرآن
گاهی عظیم بودن گاهی کبیر بودن و امثال ذلک درباره معصیت هم هست معصیت گاهی معصیت صغیره است گاهی معصیت کبیره است این صِغر و کِبَر این عظمت و امثال ذلک به معنای وزین بودن نیست آنکه قبلاً گذشت که حق, وزین است إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً (1) حق, وزنه دارد این وزنه داشتن ثقیل بودن وزین بودن با اینگونه از عظمتها یا با اینگونه از بزرگیها که میگوییم معصیت کبیره است فرق دارد شما میگویید یک سمّ زیاد, یک مار بزرگ خب این مار بزرگ یا سمّ زیاد این نشانه وزنه نیست اما وقتی گفتید این آیه وزنه دارد یعنی حق است ثابت است زوالناپذیر است و مانند آن إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ این بیان را ذات اقدس الهی فرمود.
در مسئله جبال این نکته هست که فرمود: وَأَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِکُمْ شاید بین سلسله جبال و پیدایش زلزلهها یک پیوند طبیعی باشد که این را زمینشناس باید بداند از اینکه فرمود ما این کوهها را فرستادیم تا شما نلرزید و زلزله دامنگیرتان نشود شاید بیارتباط نباشد بنابراین اینکه فرمود: إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ بعد از آن مقدمه ذکر کرد یعنی اول برهان عقلی بر توحید اقامه کرد بعد فرمود حالا که این برهان ثابت شد این عقد اول مشخص شد همین مطلب را به جانتان گِره بزنید بشوید معتقد وقتی معتقد شدید بشوید عادل. توحید, عدل است نبوّت, عدل است همه اینها عدلاند شرک, ظلم است نفی نبوّت یا ادّعای نبوت به نام تَنبّی ظلم است درباره معاد, انکارش ظلم است و مانند آن, حق را اگر کسی نپذیرفت ظلم است یعنی این باید و نباید را در کنار آن بود و نبود باید حفظ بکند.
ص: 808
1) (26) . سورهٴ مزمل, آیهٴ 5.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَن یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ (12 وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (13) وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَی وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ (14) وَإِن جَاهَدَاکَ عَلَی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (15)) وصف قرآن در صدر سوره نشان دهنده عناصر محوری آن
وقتی در صدر سوره قرآن کریم به وصفی از اوصاف پرفضیلت موصوف شد عناصر محوری آن سوره هم درباره همان فضیلت است وقتی فرمود: تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْحَکِیم (1) معارف حکیمانه را در این سوره تبیین میکند.
وصف حال موصوف بودن اوصاف قرآن
مطلب دوم آن است که قرآن به اوصاف فراوانی متّصف شده است نور است کتاب مبین است کریم است مجید است حکیم است همه اینها وصف به حال موصوف است وصف به حال متعلّق موصوف نیست که اگر گفتیم قرآن حکیم است قرآن مجید است مَجاز باشد البته میتوان گفت که قرآن خودش حکیم است چون معارف حکیمانه را در بردارد و کلام خدای حکیم هم هست ولی این اوصافی که خدا برای قرآن ذکر کرده است از قبیل وصف به حال موصوف است.
ص: 809
1) (1) . سورهٴ یونس، آیهٴ 1؛ سورهٴ لقمان، آیهٴ 2.
فرق تقوا و احسان
مطلب بعدی آن است که فرق تقوا و احسان که در آیه سوم فرمود: هُدیً وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِینَ اگر احسان به معنای انجام کار نیک باشد (یک) یا به معنای نیکی کردن به افراد مستمند و مستحق باشد (دو) تقوا بالاتر از این است چون در روایات دارد «التُّقیٰ رئیس الأخلاق» (1) و اما اگر احسان به آن معنای خاصّی باشد که در روایت نبوی آمده که احسان, منزلت است و مقام است وصف نیست «الإحسان أن تعبد الله کأنّک تراه» (2) این به صبغه عرفان برمیگردد کاری به اخلاق ندارد بالاتر از تقوای اخلاقی است این احسانهایی که معمول است تقوا بالاتر از این احسان است اما احسانی که مقام است و در روایت آمده و حضرت فرمود احسان این است که شما طرزی خدا را عبادت کنید که گویا میبینید آن در ردیف عرفان است نه در ردیف اخلاق.
اعتصام به قرآن مانع هرگونه اختلاف
مطلب بعدی آن است که چون قرآن کریم حبل متین است اعتصام به آن جلوی هرگونه اختلاف را میگیرد, اگر اختلافی در بین امّت اسلامی پیدا شد یا برای این است که به این کتاب اعتصام نشد یا اعتصام ضعیف است یا اعتصام اختلاطی است یا اعتصام التقاطی وگرنه اعتصام به این کتاب چون مسیر یکی است و هدف هم یکی, جلوی هر گونه اختلاف را میگیرد.
یکی بودن حقیقت ولایت و قرآن و معنای «اکبر» بودن یکی از دیگری
ص: 810
مطلب چهارم این است که حقیقت ولایت با حقیقت قرآن مستحضرید که یکی است قرآن ناطق و قرآن صامت یک حقیقتاند در دو زبان و مطلب پنجم این است که در آن حدیث شریف که فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین أحدهما أکبر من الآخر» (1) که قرآن است اکبر بودن قرآن کریم برای آن است که اهل بیت(سلام الله علیهم) به تبعیّت قرآن عمل میکنند بدنشان را برای حفظ قرآن تا مرز شهادت میبرند نه جانشان را, جانشان را که نمیدهند بدن اینها, تلاش و کوشش اینها برای حفظ حقیقت قرآن است از این جهت آن در نشئه طبیعت میشود اکبر وگرنه آن بحثهایی که قبلاً مکرّر از مرحوم کاشفالغطاء(رضوان الله علیه) در کتاب شریف کشفالغطاء نقل شد ایشان بالصراحه این مطلب که حق است را بیان فرمودند که قرآن بالاتر از امام نیست. (2) این پنج مطلب مربوط به مسائل قبلی بود.
بررسی دایره شمول حکمت در قرآن و فرق آن با حکمت رایج حوزوی
اما آنچه مربوط به جریان حکمت است که فرمود ما به لقمان حکمت دادیم و او شده حکیم در جریان حکمت حالا اصطلاحاً تقسیماتی است ولی از خود آیات قرآن کریم برمیآید یک سلسله معارف اصول دین است که آنها هم حکمت است یک سلسله مسائلی مربوط به اخلاق است آنها هم حکمت است یک سلسله مسائلی مربوط به فقه است آنها هم حکمت است در طلیعه بحث ملاحظه فرمودید حکمت به اصطلاح قرآن غیر از حکمت به اصطلاح حوزوی است آن آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» از آیه 22 شروع میشود بعد از اینکه مسئله توحید را ذکر فرمود مسئله اخلاق را ذکر فرمود مسئله فقه را ذکر فرمود مسئله لزوم معرفت را ذکر فرمود, فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ (3) معلوم میشود حکمت به اصطلاح قرآن غیر از حکمت به اصطلاح حوزه است فقه, حکمت است اخلاق, حکمت است موعظه, حکمت است, فنّ حدیث حکمت است, تفسیر حکمت است و مانند آن.
ص: 811
تقسیم حکمت قرآنی به دو قسم و تبیین آن
و اینها هم دو قسم است بعضی از اینها به هست و نیست برمیگردد به شناخت هست و نیست که چه چیزی در عالَم هست چه چیزی در عالَم نیست که مسائلی عقلی است بعضیها به باید و نباید برمیگردد که چه کار باید کرد چه کار نباید کرد که فقه و اخلاق از این قبیل است.
بررسی قوای سهگانه بیرون و درون انسان
خدای سبحان به ما قدرتی داد که با آن قدرت فکر میکنیم به ما قدرتی داد که با آن قدرت تصمیم میگیریم اینها کاملاً مرزشان از هم جداست و روح ما اگر سالم باشد اینها را هماهنگ میکند همانطوری که ما چشم و گوش داریم در بدن و در حوزه جارحه که اینها کارهای ادراکی را به عهده دارند ادراک محسوسات را به عهده دارند دست و پا به ما داد که کار تحریک را به عهده دارند و روحِ ما از چشم و گوش ما کمک گرفته به دست و پای ما فرمان میدهد که دفاع کنیم یا جذب کنیم یا دفع کنیم در بیرون ما این سه کار هست یعنی نیروی ادراکی هست نیروی تحریکی هست نفس هم اینها را هماهنگ میکند که هماهنگی در بیرون است گرچه نفس, بیرونی نیست. همین سه کار در درون ما هم هست ما در درونمان یک نیروی اندیشه داریم که کارهای تصور و تصدیق و جزم و امثال ذلک به عهده آنهاست یک نیروی انگیزه داریم که اراده و نیت و تصمیم و اخلاص و قصد به عهده آنهاست اینها کاملاً مرزشان از هم جداست گاهی ممکن است انسان چیزی را کاملاً بفهمد صد درصد حق است و عمل نکند برای اینکه آنکه باید عمل بکند یعنی عقل عملی که «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (1) در جبهه جهاد نفس گرفتار نفس اماره شد و به زنجیر کشیده شد حالا اگر دست و پای کسی زنجیری باشد چشم و گوش اگر مار و عقرب را ببینند یا صدای آنها را بشنوند که انسان نمیتواند فرار بکند چشم و گوش که فرار نمیکند چشم و گوش میبیند آنکه باید کار بکند زنجیری است اینکه میبینید کسی سخنرانی میکند یا آیه را معنا میکند خوب هم معنا میکند قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ (2) را خوب معنا میکند تفسیر میکند سخنرانی میکند بعد نامحرم را هم نگاه میکند برای اینکه آنکه باید نگاه نکند که علم و دانش نیست علم و دانش فقط میفهمد آنکه باید تصمیم بگیرد به فرمان خدا و اطاعت کند عقل عملی است و آن در جبهه جهاد نفس اسیر شده خب عقلِ زنجیری که کاری از او ساخته نیست اینکه خودش کتاب مینویسد که رشوه حرام است رومیزی حرام است زیرمیزی حرام است این سُحت است أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ (3) را همین چیزها را میداند درس هم میگوید اما وقتی پروندهای مطرح شد هم رومیزی را میگیرد هم زیرمیزی را میگیرد برای اینکه کاری از دانش ساخته نیست دانش, چراغی است چشمی است که میبیند این مار است آنکه باید تصمیم بگیرد که «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» این طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «کَم مِن عقل أسیر تحت هوی امیر» (4) خب اگر این اسیر شد از اسیر کاری ساخته نیست اینکه باید تصمیم بگیرد عقل عملی است.
ص: 812
بررسی نقش عقل نظری در وجود انسان
بنابراین هاهنا امور ثلاثه: یکی اینکه ما بحث اندیشه داریم یک متولّی دارد مسئول دارد به نام عقل نظری تمام کارهای فکری به عهده اوست این در سه حوزه فعالیت میکند هم در حوزه هست و نیست فعالیت میکند که چه چیزی در عالم هست چه چیزی نیست, هم در حوزه باید و نباید فعالیت میکند در فقه, اخلاق, حقوق هم در ارتباط هست و نیست با باید و نباید هماهنگی میکند قیاسی ترتیب میدهد که یک مقدمهاش از هست و نیست است یک مقدمهاش از باید و نباید است نتیجه هم تابع اخسّ مقدّمتین است نتیجه میگیرد این سه حوزه فعالیتهای علمی را عقل نظری به عهده دارد هیچ کاری از او ساخته نیست فقط میفهمد از علمِ تنها هیچ کاری ساخته نیست چون علم که کار نمیکند مثل اینکه چشم که نمیدوَد چشم که سنگ را نمیگیرد مار را از بین نمیبرد چشم که فرار نمیکند از عقرب نجات پیدا کند. این عقل نظری این حوزه دانش این حوزه اندیشه مثل چشم است هیچ کاری از علم ساخته نیست (این یک).
جایگاه عقل عملی در وجود انسان
حالا برویم به سراغ مسئول اراده. مسئول اراده عقل عملی است اگر این عقل عملی در جبهه جهاد نفس اسیر شد خب این زنجیری است خب انسان اگر دست و پایش زنجیری باشد چشم و گوش هر چه مار و عقرب را ببیند چه فرمانی میتواند بدهد چگونه میتواند هدایت کند اینکه فلج است اینکه دست و پا بسته است اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ دست و پای عقل عملیاش را بست که «کَم من عقل أسیر تحت هوی أمیر» این هر چه هم علم پیدا کند هیچ نمیتواند دستور بدهد که این عقل عملی فعال باشد.
ص: 813
نفس انسان هماهنگ کننده عقل نظری با عملی
ولی اگر دست و پایش باز باشد دست و پایش که باز باشد خود عقل نظری که مسئول اندیشه است رهبری نمیکند این نفس است که هماهنگکننده است از شأنی میگیرد به شأن دیگر میدهد مثل اینکه نفس از چشم و گوش کمک میگرفت به دست و پا دستور میداد دست و پا هم فعالیت میکردند از مار و عقرب نجات پیدا میکردند آن واحدِ هماهنگکننده, نفس است که «فی وحدتها کلّ القویٰ» (1) آن اگر آلوده نباشد قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (2) نباشد قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (3) نباشد بلکه قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی (4) باشد قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا (5) باشد کاملاً مواظب است علم صائب را فراهم بکند (یک) به عقل عملی بدهد (دو) همین که به عقل عملی داد او میشود «فعالّ ما یشاء».
تقوا و احسان ثمره حکومت نفس بر عقل نظری و عملی
حالا یا معصوم میشود یا عادل میشود یا باتقوا میشود یا بااحسان میشود هر وصفی که پیدا کرده او از این به بعد اراده میکند اخلاص دارد نیت دارد درجات خاص خودش را دارد بنابراین تمام اندیشهها به عقل نظر برمیگردد سه حوزه چه حوزه فلسفه و کلام که در جهان چه کسی هست چه کسی نیست خدا هست بهشت هست جهنم هست وحی و نبوت هست امامت هست ولایت هست معاد هست این هستیهای تکوینی را عقل نظری میفهمد چه چیزی باید کرد که حکمت عملی است این را هم عقل نظری میفهمد هماهنگی بین اینها که یک قیاس مؤلَّفی باشد از یک مقدمه بود و نبود و از یک مقدمه باید و نباید آن هم عقل نظری تشکیل میدهد. اصطلاح رایج این است که میگویند حکمت نظری را عقل نظری درک میکند حکمت عملی را عقل عملی و اصطلاح غیر رایج که تحقیقاً آن بهتر است و قویتر و متقنتر این است که همه دانشها را عقل نظری درک میکند عقل عملی کارش تصمیم و اراده است.
ص: 814
حکمت بودن مسائل عملی فقه، اخلاق و حقوق
پرسش: برخی مفسرین گفتند حکمت این است که مصلحت و مفسده هر موجود و هر عملی را میفهمد.
پاسخ: بله, اینها حکمتهای عملی است اینها حکمتی است مربوط به فقه و اخلاق و حقوق اما حکمت در عالَم چه چیزی هست چه چیزی نیست آن هم جزء حکمت است که خدای سبحان وقتی در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» از توحید سخن گفته تا مسائل اخلاقی و فقهی فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ خدا هست این حکمت است, وحی هست حکمت است, نبوت هست حکمت است, بهشت هست حکمت است ما باید اطاعت بکنیم این هم حکمت است. بنابراین آنچه در حوزه اندیشه است همان سه رشته علم است رشتههای علمی که به بود و نبود برمیگردد به نام فلسفه و کلام که خدا هست شریک ندارد و مانند آن این حکمت نظری است فقه و اخلاق اینها حکمت عملی است.
تشبیه قوای سهگانه وجود انسان به قوای سهگانه در جامعه پویا
یک فقیه میگوید چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است یک عالِم فنّ اخلاق میگوید چه چیزی فضیلت است چه چیزی رذیلت است اما یک سیاستمدار, یک قانونگذار مجلس, یک عالِم که رهبری جامعه را به عهده دارد این باید بین این بود و نبود و باید و نباید تلفیق کند فقه حوزه یک کلیات است چه چیزی واجب است چه چیزی حرام اما کار مجلس که تصویب قانون است که با این چه چیزی خوب است چه چیزی بد است چه چیزی واجب است چه چیزی حلال است و مانند اینها انجام نمیشود چه باید بکنیم یک سیاستمدار میگوید چه باید بکنیم کسی که رهبری جامعه را به عهده دارد میگوید چه باید بکنیم یک اقتصاددانی که اقتصاد جامعه را به عهده گرفته و اداره میکند میگوید چه باید بکنیم اینکه چه باید بکنیم قیاسی دارد که یک مقدمهاش از بود و نبود است یک مقدمهاش از باید و نباید, مقدمه بود و نبود مثل اینکه میگوید خدا ولیّنعمت است باید ولیّنعمت را شکر کرد این جزء باید و نباید است این مقدمه باید و نباید با آن مقدمه بود و نبود که ضمیمه بشود میگوییم خدا مُنعِم است منعم را باید شکر کرد پس خدا را باید شکر کرد این کشور, کشور اسلامی است کشور اسلامی باید مستقل باشد پس کشور ما باید مستقل باشد آزاد باشد مستقل باشد بیگانه را طرد کند و مانند آن. برای یک سیاستمدار, برای یک قانونگذار کار فقهی به تنهایی کارساز نیست مسائل اخلاقی به تنهایی کارساز نیست این یک مقدمه است او باید آنقدر قدرتمند و توانا باشد که بین آن بود و نبود از یک سو و این باید و نباید از سوی دیگر تلفیق کند قیاسی تشکیل بدهد نتیجه بگیرد که کشور را باید از راه صنعت پیش برد یا از راه کشاورزی, این مملکت در چه منطقه قرار دارد فصول چهارگانهاش چیست آب و خاکش چگونه است صنعتی است یا کشاورزی است یا هر دو. بنابراین رشته سیاست, رشته تدبیر, رشته مدیریت اینگونه از علوم انسانی بدون تلفیق آن باید و نباید و بود و نبود ممکن نیست اما فقه و اخلاق و اینها, اینها کاری به تلفیق ندارد یک فقیه بحث میکند چه چیزی واجب است چه چیزی حرام, چه چیزی مستحب است و چه چیزی مکروه این کار ندارد که ما جامعه را چطور اداره کنیم یک عالِم فنّ اخلاق بحث میکند چه چیزی حسد است چه چیزی حسد نیست چه چیزی فضیلت است چه چیزی فضیلت نیست اما جامعه را چگونه باید اداره کرد این کار فنّ اخلاق نیست.
ص: 815
حکمت بودن قوای سهگانه وجود انسان
بنابراین آنچه به اندیشه برمیگردد مسئولش عقل نظری است آنچه به انگیزه برمیگردد مسئولش عقل عملی است اما اینها دو شأناند دو بالاند از یک پرنده ملکوتی به نام نفس این روح است که اینها را هماهنگ میکند نه اینکه خود اینها بتوانند به تنهایی اندیشه را به انگیزه تبدیل کنند هر سه, حکمت است گوشهای از حکمت را الآن اینجا به لقمان حکیم میدهد.
آموختن حکمت به لقمان در شکر نعمت
در جریان حکمت لقمان اوّلش شکر و سپاس الهی مطرح است خب خدا هست بسیار خب, خدا مُنعم است خالق است به دلیل همین آیه ده سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» فرمود, پس تمام نعمتِ ما چه «کان» تامّه چه «کان» ناقصه را او داد عقل هم میگوید انسان در برابر ولینعمت باید خاضع باشد حقشناسی کند خدا هم همین را به صورت حکمت بیان کرده به لقمان آموخت فرمود شکر کن خدا را سپاسگزار باش.
بازگشت شکر نعمت به خود انسان و دایره شمول آن
هر کس شکر کرده است این به سود خود شکر میکند اینکه فرمود: لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ (1) که در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت تنها این نیست که «شکر نعمت, نعمتت افزون کند» تنها این نیست, «شکر نعمت نعمتت افزون کند» در حدّ نازل یا میانی, شکر نعمت, شاکر را افزون کند در حدّ عالی, نفرمود «لئن شکرتم لأزیدنّ نعمتکم» فرمود: لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ شعور و فهمتان را ما میبریم بالا, هویّتتان را میبریم بالا انسان که همهاش خوردن و خوابیدن نیست فهم هم هست فرمود ما شما را بالا میبریم اگر بخشهای دیگر باشد فرمود اگر کسی شکر کرد ما نعمتش را زیاد میکنیم اما در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» فرمود گوهر هستیتان را ما بالا میبریم لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ شما میآیید بالا چه اینکه فرمود مردان الهی کسانیاند که إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً (2) خب ایمان کسی که بالا میرود یعنی هویّت او, واقعیت او بالا میرود.
ص: 816
پرسش:... پاسخ: بله, اما گاهی نعمت او را اضافه میکنند گاهی خود او را, این لِنَفْسِهِ هر دو را میتواند بگیرد آنچه در جریان سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آمده است خیلی شفاف است فرمود: لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ شما میآیید بالا اینکه فرمود: یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ (1) یعنی خود شما را بالا میبریم اگر درباره حضرت ادریس فرمود: وَرَفَعْنَاهُ مَکَاناً عَلِیّاً (2) یعنی گوهر هویّت ادریس(سلام الله علیه) را بالا بردیم اینها هست.
محدود نشدن ثمرات شکر به کفران نعمت در سورهٴ لقمان
این شکرها این برکات را دارد اما درباره کفر گاهی تهدید دارد گاهی بیتهدید است تهدیدش هم معمولاً تلویحی است معمولاً در اینگونه از موارد تصریح به تهدید نمیکند گاهی تصریح میکند نسبت به نعمت و شکر فرمود: نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (3) بگو که من بخشندهام اما دیگر نفرمود اگر کفر ورزیدند من عذاب میکنم فرمود: وَأَنَّ عَذَابِی هُوَ الْعَذَابُ الْأَلِیمُ (4) من یک عذاب سختی هم دارد نه اینکه آنها را عذاب میکنم, گاهی اصلاً سخن از عذاب نیست نظیر همین آیه که وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ نفرمود اگر کفر ورزیدید ما عِقابتان میکنیم فرمود اگر کفر ورزیدید خدا بینیاز است آنکه میگوید
شکر نعمت, نعمتت افزون کند٭٭٭ کفر, نعمت از کَفت بیرون کند
این ترجمه بعضی از آیات است که فرمود اگر شما کفر ورزیدید نعمتتان گرفته میشود اما آنچه در این آیه دوازده سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» هست اصلاً سخن از تهدید نیست لا تلویحاً و لا تصریحاً بلکه فرمود کفر شما اثر ندارد.
ص: 817
عدم ارتباط محدود نمودن نعمت با تعبیرات به کار رفته در قرآن
در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» مشابه این آمده است که وَقَالَ مُوسَی إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً همه مردم روی زمین کافر بشوند به خدای سبحان آسیبی نمیرسد فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ (1) این نفی ضرر است نسبت به ذات اقدس الهی.
پرسش:؟ پاسخ: بنای قرآن کریم بر اساس «سَبَقت رحمته غَضبه» (2) تنظیم شده است در خیلی از موارد آن عذاب را ذکر نمیکند یا اگر عذاب را ذکر میکند تلویحاً ذکر میکند خب خیلی فرق است بین اینکه بفرماید: نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ من بخشندهام وَأَنَّ عَذَابِی هُوَ الْعَذَابُ الْأَلِیمُ نه من معذِّبم خب این دو تعبیر فرق میکند در آنجا هم در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» مشابه این آمده بله, یک وقت کفران نعمت است که اینگونه از آیات مطرح میکند یک وقت کفر در مقابل ایمان است کفر در مقابل ایمان در سورهٴ مبارکهٴ روم قبلاً گذشت که آنجا تهدید فرمود آیه 44 سورهٴ مبارکهٴ «روم» این بود مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ اینجا تهدیدی است مقابل آن لطف, اما کفر در مقابل ایمان است نه کفران در مقابل سپاسگزاری به هر تقدیر اینجا فرمود اگر کسی کفر ورزید فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ یعنی آسیبی به کسی نمیرساند حالا طرح حکمت لقمان.
آشکار شدن حکمت لقمان در موعظههای او
خود آن حکمتی که فرمود: لَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ همین که فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ این از کلمات حکیمانه لقمان است آنجایی که خود لقمان دارد نصیحت میکند این هم یکی از تفصیلهای حکمت لقمانی است وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ برای اینکه شرک, ظلم عظیم است.
ص: 818
تبیین حکمت بودن موعظههای لقمان در شکر و شرک
ملاحظه فرمودید این ظلم از باب حکمت عملی است عدل و ظلم, حُسن و قبح اینجا جزء حکمت عملی است. خدا واحد است لاَ شَرِیکَ لَهُ (1) این جزء حکمت نظری است ما باید آن واحد لاَ شَرِیکَ لَهُ را بپرستیم و حقشناسی کنیم این حکمت عملی است تلفیق آن باید و نباید با این بود و نبود به این صورت در آمده است که فرمود: لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ چرا, برای اینکه شرک, ظلم عظیم است. در بخشهایی دیگری که در همین سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» خواهد آمد قرآن کریم برهان را ذکر میکند آیه پانزده این است که وَإِن جَاهَدَاکَ عَلَی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ این حکمت نظری است یعنی شرک, برهانپذیر نیست شرک در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» بخش پایانی این بود که وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ جمله در محلّ نصب است تا صفت باشد برای إِلهاً آخَرَ یعنی إِلهاً آخَرَ برهانپذیر نیست مثل اینکه کسی بگوید «اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتا که دلیل ندارد حُکمه کذا», این «که دلیل ندارد» لازمه ذات دو دوتا پنجتاست یعنی دو دوتا پنجتا دلیلبردار نیست نه اینکه بخواهد خبر بدهد آیه 117 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ که این جواب از همان فَإِنَّمَا حِسَابُهُ طرح میشود این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ برای اینکه معدوم است سرّش هم در آیات دیگر بیان کرد فرمود شما که این اصنام و اوثان را میپرستید میگویید ارباب است لفظ ربّ را به این بتهایتان میگویید مفهوم ربّ هم در ذهنتان هست اما این مفهوم زیرش خالی است شما هر چه بگردید ربّ پیدا نمیکنید إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ (2) خب اگر این ربّ مفهومی است که زیرش خالی است شما چه برهانی دارید بیاورید معدوم محض که برهانپذیر نیست إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم خب لفظ را میخواهید بگویید, بگویید مفهوم در ذهنتان باشد, باشد اما بالأخره زیرش خالی است خالی که برهانپذیر نیست این هم همینطور است.
ص: 819
آمدن تعلیل ظلم بودن شرک در کلام خدا با مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
آنچه لقمان فرمود: لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ برهانی در آن نیست اینجا ذکر نفرمود اما در همین سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» در آنجا که کلمات ذات اقدس الهی است آیه پانزده فرمود ما به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادرش احسان بکند اما اگر آنها اصرار کردند که او شرک بورزد وَإِن جَاهَدَاکَ عَلَی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ نه تنها تو, یعنی «ما لا علم به» خب معدوم, علمپذیر نیست چیزی که نیست انسان چه چیزی را بفهمد این مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ مثل اینکه بگوید اگر بگویید دو دوتا پنجتا که علم ندارید یعنی «لا یتعلّق به العلم» است سالبه به انتفاء موضوع است برای اینکه معدومِ محض که علمپذیر نیست این برهان مسئله است این کلمات حکیمانه خود خدای سبحان است که به عنوان جمله معترضه بین سخنان لقمان وارد شده از آیه وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ کلمات خود ذات اقدس الهی است. از آیه شانزده به بعد که حالا لقمان دارد وصیت میکند یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَکُ این جزء کلمات حکیمانه خود لقمان است این تلفیقی است از حکمتهایی که خدای سبحان بلاواسطه بیان میکند و حکمتهایی که خدای سبحان از زبان لقمان بیان میکند.
سرّ توصیه انسان به حفظ احترام عمودین در خانواده
در آیه چهارده فرمود ما اصول خانوادگی را کاملاً حفظ میکنیم چون اصول خانواده است که جامعه را حفظ میکند این عاطفه است که جامعه را عطوف میکند وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ ما نگذاشتیم و نمیگذاریم این اصول خانوادگی به هم بخورد عمودین را واجبالنفقه یکدیگر میکنیم احترامشان را واجب میدانیم پدر, جدّ, جدّ اعلا, پسر, نوه, نبیره هر کدام فقیر بود تأمین نیازهای او بر دیگری واجب است این حفظ عمودین است از نظر مسائل اقتصادی و مسائل خانوادگی, صِله رَحِم هم که واجب است از نظر مسائل اخلاقی, نمیگذارد که خانوادهها متلاشی بشوند اما برهانی که در مسئله هست بالأخره آدم که میخواهد در جایی زندگی کند خانواده باید محفوظ باشد حالا در صدر اسلام گاهی پدر و مادر مشرک بودند جوانها ایمان میآوردند به حضرت هم عرض کردند که پدر و مادر ما اصرار دارند که ما از اسلام برگردیم آیه نازل شد که خیر این کار را نکنید وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ اینکه ما سفارش کردیم احترام پدر و مادر را حفظ بکنید برای اینکه نظام خانوادگی محفوظ بماند.
ص: 820
علت تأکید اسلام بر احترام بیشتر به مادر
احترام به مادر بیش از احترام به پدر سفارش شده است دلیلش هم این است که حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَی وَهْنٍ این دوران بارداری دشوار را آن مادر تحمل میکند وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ دو سال هم طول میکشد تا دوران شیرخوارگی او را تأمین کند و شیرش کامل بشود که «لا رضاع بعد الفِطام» فِطام یعنی بعد از اینکه دو سالش تمام شده است از شیر باز میگیرند که دیگر از آن به بعد اگر کودک دو ساله به بعد شیر کسی را بخورد این نشر حرمت نمیکند. در سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» مجموعه بارداری و شیرخوارگی او را ذکر فرمود یعنی در آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» فرمود: وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَوَضَعَتْهُ کُرْهاً وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً اینکه گفتند اقلّ حمل شش ماه است برای اینکه طبق آیه سورهٴ «لقمان» دوران شیرخواگی وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ است دو سال است مجموعه حمل و شیر دادن وقتی سی ماه شد وقتی 24 ماه را از 30 ماه کم بکنیم شش ماه میماند اقلّ حمل میشود شش ماه, دوران شیرخوارگی هم میشود دو سال لذا فرمود: وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً اینکه فرمود این تلاش و کوشش را مادر کرد شما باید به فکر احترام مادر باشید.
آمدن نام عمودین در کنار نام خدا دال بر اهمیت موضوع
خب چه چیزی وصیت کردیم أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ هم آنها مجرای فیض خالقیّتاند خالق سبحان که خَلَقَ الإنْسَان از این راه خلق کرده است اینها مجرای فیضاند مورد عنایت حقّاند دوم اینکه وقتی خدای سبحان بخواهد به چیزی اهمیت بدهد نام مبارک خودش را آنجا میبرد در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ (1) یعنی مبادا صِله رحم را قطع بکنید (یک) مبادا تقوای الهی را فراموش بکنید (دو) این تکریم ارحام است اعتنا به صِله رَحِم است اگر نام مبارک خدای سبحان در کنار صله رحم ذکر شده است برای اهمیت اسلام نسبت به صله رحم است. اینجا هم فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ بر اساس آن دو وجه.
ص: 821
1) (26) . سورهٴ نساء، آیهٴ 1.
محدوده احترام والدین با إِلَیَّ المَصِیرُ به مسائل اعتقادی
اما إِلَیَّ الْمَصِیرُ وقتی که روشن شد بازگشت همه شما به طرف خداست مصیر این است شما در مسائل اعتقادی نباید تابع پدر و مادر باشید چون در صدر اسلام این حادثه اتفاق افتاده در این شأن نزولها ملاحظه فرمودید که جوانی ایمان آورد پدر و مادرش اصرار کردند که باید به همان شرک برگردی این آیه پانزده نازل شد (1) فرمود: وَإِن جَاهَدَاکَ اگر پدر و مادر اصرار کردند عَلَی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ شرک بیاوری چیزی را که علمپذیر نیست نظیر أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الأَرْضِ (2) این از جاهایی است که «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» اگر چیزی بیّنالغی باشد «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» درباره علم محیط هم خدای سبحان برای اینکه ثابت کند «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» فرمود شما حرفهایی میزنید که خدا نمیداند, خدا نمیداند یعنی نیست برای اینکه اگر چیزی بود خدایی که بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (3) است بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (4) است خب میدانست أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ حرفی میزنید که خدا نمیداند یعنی نیست, پس اینکه گفته میشود «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» یک موجبه کلیه نیست, عدم الوجدان چه کسی؟ اگر عدم الوجدان نسبت به محیط مطلق باشد این قطعاً «یدلّ علی عدم الوجود» اما اگر عدم الوجدان نسبت به افراد محدود باشد که حوزه تجربی آنها محدود است بله «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» اما چیزهایی که بیّنالغی است بدیهیالبطلان است عدم الوجدان اینها هم «یدلّ علی عدم الوجود» فرمود: عَلی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا از آنها اطاعت نکن.
ص: 822
بیان رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در عدم جواز معصیت خالق مطلقاً
این یکی از کلمات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که «لا طاعة لِمخلوق فی معصیة الخالق» خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را ایشان بارها میفرمودند که کلمات نورانی پیامبر مثل اصول قانون اساسی است سخنرانی آنطوری که در نهجالبلاغه و اینها هست به آن صورت سخنرانی طولانی اینچنین نبود مرتب نورافشانی میکرد هر کدامش به منزله اصلی از اصول قانون اساسی است گوشهای از این اصول کلی را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در اواخر من لا یحضره الفقیه نقل کرده (1) این کلمات کوتاهی که هر کدام به منزله اصلی از اصول اسلامی است «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق» (2) این اصل بر همه عمومات و اطلاقات حاکم است که نمیشود گفت فلان کس مأمور است معذور است و مانند آن که خدا را معصیت بکند تا حرف مثلاً آمر خودش را اطاعت کند. اینجا هم فرمود: وَإِن جَاهَدَاکَ عَلَی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا.
مقید بودن وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا به امور دنیوی
اما وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا این فِی الدُّنْیَا تنها برای این نیست که در دنیا نسبت به اینها کار خوب بکند نه, منظور این نیست منظور این است که فِی الدُّنْیَا یعنی «فی الامور الدنیویّه» نه اینکه مادامی که در دنیا هستی نسبت به اینها احسان بکن ولو در مسائل اخروی اینچنین نیست در مسائل اخروی هرگز نسبت به اینها اطاعت نکن جا برای مصاحبت نیک نیست نه, در امور دنیوی, مسکن میخواهند, غذا میخواهند, پوشاک میخواهند, اینها بله اما در امور اخروی بخواهی کوتاه بیایی نه, پس صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا این نیست که در دنیا با آنها مصاحبت نیک بکن چه حوزه آخرت باشد چه حوزه دنیا, چه مسائل دینی باشد چه مسائل دنیوی نه خیر, فِی الدُّنْیَا یعنی «فی الامور الدنیویة» وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً بعد فرمود حالا فرق نمیکند اگر اینها برگشتند توبه کردند تابع اینها باش، نشد, تابع رهبرانت باش تابع معلّمانت باش هر کس در مسیر حق است دنبال او برو دیگر نفرمود «و اتّبع سبیل غیرهم» نه حالا اگر اینها توبه کردند هر کس در راه حق است با او هماهنگی کن چه پدر و مادر باشد چه دیگری وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ اما بدانید شما و پدران و هر کسی در این راه هستند إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ.
ص: 823
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (13 وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَی وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ (14) وَإِن جَاهَدَاکَ عَلَی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (15) یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُن فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماوَاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ (16) یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاَةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ (17)) حکمت لقمان گوشهای از حکمت نبوی
حکمتی را که ذات اقدس الهی به لقمان ایتاء فرمود گوشهای از حکمتهای فراوانی است که در قرآن کریم آمده و به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اعطا کرد زیرا در صدر همین سوره آیه دو آمده است که تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْحَکِیمِ کلّ قرآن که 114 سوره است بیش از شش هزار آیه است اول تا آخرش حکمت است بنابراین گوشهای و بضعهای از این حکمت را خدای سبحان به لقمان داد نه اینکه علمِ در مقابل حکمت را به پیغمبر داده باشد و بفرماید که قُل رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (1) آن علمی را که خدا به او دستور داد همین علمِ حکمت است وقتی کلّ قرآن حکمت شد علمی را که حضرت از خدا درخواست میکند علم حکمت است. نموداری از این هم قبلاً اشاره شد که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» از آیه 22 به بعد معارف اعتقادی هست, فقهی هست, اخلاقی هست, حقوقی هست بعد از بیان اینها میفرماید: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ (2) هم مسائل اعتقادی هست, هم فقهی هست, هم اخلاقی هست, هم حقوقی, بنابراین گوشهای از حکمت نبوی به لقمان اعطا شد.
ص: 824
عدم تقابل حکمت و موعظه در کلام لقمان
مطلب دوم این بود که این موعظه گاهی در مقابل حکمت است مثل ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنةِ (1) گاهی جامع آن است چه اینکه حکمت گاهی در مقابل موعظه است گاهی جامع آن است حرفهایی که لقمان به فرزندش به عنوان دستورات حکیمانه بیان میکند بخشی از اینها اعتقادی است بخشی از اینها موعظه است این یَعِظُهُ هم در مقابل حکمت نیست یعنی در برابر آیه ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ نیست.
معرفی دو راه درک خدا در معنابخشی به عبادات
مطلب بعدی آن است که ما چگونه خدا را عبادت کنیم وقتی ذات اقدس الهی بسیط است (یک) و نامتناهی است (دو) و به ذهن نمیآید و به هیچ وجه نمیشود به او دسترسی پیدا کرد ما چگونه عبادت کنیم. ما از دو راه خدا را میشناسیم (یک) این دو راه هم به نحو مانعةالخلو است که جمع را شاید (دو) بیش از این هم از ما نخواستند مقدور ما هم نیست (سه) ما از راه برهان خدا را میشناسیم هر کسی در حدّ خودش این براهین ساده یا دشوار یا پیچیده را درک میکند این اسمای حسنای الهی را همه اینها را درک میکند هر کدام از اینها حدّ وسطاند برای یک قیاس یعنی اگر هزار یا هزار و یک اسم در «جوشن کبیر» هست هزار برهان یا هزار و یک برهان قابل اقامه است هر کدام از اینها حدّ وسط قرار میگیرد میگوییم آن موجود این اسم را دارد هر که این اسم را دارد خداست و معبود است پس او خداست و معبود است اینها را کاملاً بشر درک میکند و میفهمد. مرحوم صدوق در توحید دارد که یکی از شاگردان یا اصحاب حضرت به آن حضرت عرض کرد که اینها که ما میفهمیم اسمای الهی است اوصاف الهی است مفاهیم است اینها در ذهن ماست اینها که خدا نیست فرمود اگر این باشد «لکان التوحید عنّا مرتفعا» (2) ما بیش از این مکلّف نیستیم که این براهین را به خوبی با برهان یقینی بفهمیم (یک) بدانیم که این یک مصداق خارجی دارد (دو) آن مصداق خارجی در دسترس ما نیست آن مصداق خارجی را که این مفاهیم از آن حکایت میکنند ما معتقدیم و میپرستیم و حرف او را اطاعت میکنیم این راه علم حصولی است. راه علم حضوری و شهودی هم هست آن هم برای همه هست مگر کسی نخواهد این راه را طی کند یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» در ادعیه و اوراد و اذکار ائمه(علیهم السلام) مسئله تَجلّی هست در این دعای شب 27 رجب این است که خدایا تو را سوگند میدهیم به تجلّی اعظم (3) وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» (4) (یک) در خطبه دیگر فرمود جهان, مرایی ذات اقدس الهیاند (5) آینههای حقّاند (دو) قلب ما هم, هم مجلای حق است هم مرآت حق (سه) خدای سبحان که نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (6) است آن حقیقت بسیط نامتناهی در این آینهها تابید (چهار) هر آینهای به اندازه خود خدا را مشاهده میکند (پنج) اینکه میگویند هر کسی خدا را به اندازه خود مییابد نه معنایش این است که میرود بالا گوشهای از خدا را درک میکند بلکه همانجا که پایین هست فیض خدا از بالا به پایین میآید نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است در این آینهها میتابد هر آینهای به اندازه خود او را نشان میدهد اگر خواستیم ـ معاذ الله ـ تشبیه بکنیم این آفتاب بتمامها در این آینهها میتابد آینههای کوچک کمتر نشان میدهند آینههای بزرگ بیشتر نشان میدهند نه اینکه این آینه بزرگ برود بالا سهم خود را بیشتر بگیرد و آینه کوچک برود بالا و سهم کمتری بگیرد این سهام در سطح این اشیاء توزیع میشود اینکه میگوییم «به قدر تشنگی باید چشید» (7) یعنی در مرحله نازل نه اینکه برویم بالا به اندازه خودمان از خدا معرفت کسب بکنیم چون او جزءبردار نیست ولی این آینهها هر کدام به اندازه خودشان خدا را نشان میدهند این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است در توحید مرحوم صدوق است که «تجلّی صانعها للعقول» (8) در نهجالبلاغه هم همین هست که خدای سبحان برای دلها تجلّی کرد (9) آنجا دیگر سخن از مفهوم نیست سخن از تصور و تصدیق و علم حصولی نیست سخن از علم شهودی است که انسان در حال اضطرار همان را مییابد این دو راه هست ـ البته راه شهود بهتر است ـ مانعةالخلو است جمع را شاید و مانند آن.
ص: 825
1) (3) . سورهٴ نحل, آیهٴ 125.
2) (4) . ر.ک: الکافی, ج1, ص84; ر.ک: التوحید (شیخ صدوق), ص245.
3) (5) . البلدالأمین, ص183.
4) (6) . نهجالبلاغه, خطبه 108.
5) (7) . نهجالبلاغه, خطبه 185.
6) (8) . سورهٴ نور, آیهٴ 35.
7) (9) . مثنوی معنوی، دفتر ششم، بخش 1.
8) (10) . التوحید (شیخ صدوق), ص39.
9) (11) . نهجالبلاغه, خطبه 186.
دائمی بودن فیض الهی و دریافت آن با علم حصولی و حضوری
مطلب بعدی آن است که خدای سبحان فیض را که ایحاء میکند «دائم الفیض علی البریّة» است این طور نیست که لحظهای فیض خدا کم بشود یا تعطیل بشود او «دائم الفیض علی البریّة» است «دائم الفضل علی البریّة» (1) است لیل و نهار ندارد کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ یوم نه در برابر لیل است نه مجموع لیل و نهار که میگویند صلوات یومیه, یوم یعنی ظهور در هر ظهوری او فیض تازه دارد چرا, برای اینکه هر لحظه سائلان در راهاند این آیه سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» یک سؤال و جواب خاصّی است کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ چرا, چون یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (2) اگر سؤال هر لحظه هست همه موجودات از او میخواهند خب او همه موجودات را باید اداره کند به یکی علم حصولی میدهد به یکی علم حضوری میدهد به آن موجودات جماد فیض جمادی میدهد به آن نبات فیض نباتی میدهد به حیوان فیض حیوانی میدهد به انسان فیض انسانی میدهد به فرشتهها فیض فرشتگی میدهد همه در هر لحظه سائلاند چون یَسْئلهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ و ذات اقدس الهی هم در هر لحظه دارد به اینها پاسخ میدهد این نیست که مدتی صبر بکند چون یک لحظه اگر فیض خدا به عالَم نرسد اینها نابود خواهند شد چون «یسئله من فی السماوات و الأرض فی کلّ آن» پس «فهو سبحانه و تعالی فی کلّ آن فی شأن جدید» منتها برخیها علم حصولی میگیرند برخیها علم حضوری میگیرند برخی هر دو را میگیرند بعضی نظر میگیرند بعضی عمل میگیرند و مانند آن. آنچه خدای سبحان به عنوان علم شهودی عطا میکند این برای عقل عملی است آنچه به عنوان فعل و اراده و اخلاص عطا میکند اینها برای عقل عملی است آنچه به عنوان تصور و تصدیق و حلّ مشکلات مفهومی افاضه میکند اینها برای عقل نظری است پس او «دائم الفیض» است منتها ما باید بدانیم که چه چیزی سؤال بکنیم فرمود: وَآتَاکُم مِن کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ (3) اگر ما چیزهای خوب سؤال بکنیم چیزهای خوب هم به ما میرسد.
ص: 826
رفع یا دفع بودن نهی لقمان از شرک و عام بودن آن
پرسش: آیه سیزده که میفرماید: یَا بُنَیَّ لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ آیا دفع است یا رفع است؟
پاسخ: بله, این نسبت به کسی که ـ خدای ناکرده ـ مبتلا بود که برخی از تواریخ نقل کردند (1) این رفع است و برای کسی که مبتلا نیست این دفع است به همه نصیحت میکنند که شرک نورزید منتها برخیها گرفتار شرک خفیّاند برخیها گرفتار شرک جلیّاند برخیها منزّه از شرکیناند.
تبیین آلودگی اکثر مؤمنین به شرک خفی
اینکه در بسیاری از ماها این آلودگی هست که میگوییم «لو لا فلان لهلکتُ» یا اول خدا دوم فلان شخص این شرک خفیّ است که آن بخشهای پایانی سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» که فرمود: وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ (2) همین است. (3) فرمود اکثر مؤمنین, مشرکاند هر کسی گناه میکند یک شرک خفی دارد زیرا اگر خلاف شرعی که از او صورت گرفت در اثر جهل به حکم یا موضوع, سهو حکم یا موضوع, نسیان حکم یا موضوع, غفلت از حکم یا موضوع, اضطرار, الجاء, اکراه اینها باشد بر اساس حدیث رفع (4) گناه نیست تنها جایی گناه است که انسان به حکم عالِم است به موضوع عالِم است هیچ اجباری, الجایی, اضطراری در کار نیست معنایش عندالتحلیل این است که خدایا من میدانم تو میگویی این کار را نکن ولی به نظر من باید بکنم بازگشت هر گناهی به شرک خفی است همان حرف ابلیس است اگر یک وقت سهو و اینها باشد که با حدیث رفع برداشته شده هر گناه عمدی زیرش یک شرک مستور هست چه شخص بداند چه شخص نداند برای اینکه معنایش این است که خدایا میدانم در قرآن این کار را نهی کردی ولی به نظر من, باید بکنم بازگشت هر گناهی این است.
ص: 827
حکمت عملی بودن نهی عام لقمان از شرک
بنابراین این لاَّ تُشْرِکْ هم شرک جلیّ را میگیرد هم شرک خفیّ را میگیرد هم شرک عملی را میگیرد هم شرک اعتقادی را میگیرد هم رفع را میگیرد هم دفع را این مربوط به عقل علمی است که حکمت عملی است این کار را نکن. براهینی که قبلاً اقامه شد ناظر به حکمت نظری بود آیه ده همین سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» این بود که خَلَقَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا تا میرسد به آیه یازده که هذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِی مَاذَا خَلَقَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ خب غیر از خدا احدی خالق نیست این برهان است پس غیر از خدا احدی سِمت ربوبیّت ندارد نباید معبود باشد این برهان است بعد از اقامه آن برهان نظری حالا به حکمت عملی میرسد که شرک نورز یک وقت میگوییم شرک محال است شریک داشتن محال است یک وقت میگوییم شرک نورز یعنی این کار را نکن این معصیت را نکن این عصیان اعتقادی را به خود راه نده که این میشود حکمت عملی.
نسبی بودن عظمت ظلم و شرک
پرسش:... پاسخ: بله, عظمتش هم نسبی خواهد بود اگر همه را بگیرد آنجا که فرمود شرک خفی, معصیتش هم خفی است ظلمش هم خفی است معصیت صغیره, شرک صغیره است معصیت کبیره, شرک کبیره است عظمتهای آنها نسبی خواهد بود.
اینکه فرمود ظلم عظیم است ناظر به این است که این کار فی نفسه بد است اگر ما اَعظم داریم یا اَظلم داریم و در اینجا تعبیر به اظلم نشده برای آن است که یک وقت است این کار را فی نفسه میسنجند میگویند این کار ظلم است و عظیم است اگر نسبت به شیء دیگر بسجند خواه به صورت سالبه خواه به صورت موجبه آنجا سخن از اعظم است اکبر است اعلاست شما میبینید در سورهٴ مبارکهٴ «حج» فرمود: هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (1) ذات اقدس الهی ذاتاً علیّ است ذاتاً کبیر است اما اگر در برابر چیز دیگری قرار بگیرد میشود «سبحان ربّی الاعلی» در برابر چیز دیگر قرار بگیرد میشود «الله أکبر» این «أکبر» و «أعظم» و «أعلیٰ» اینها همه امور قیاسی و نسبیاند که نسبت به چیز دیگر میسنجند اگر نسبت به چیز دیگر نسنجند میشود علیّ, میشود کبیر, ظلمش هم عظیم میشود.
ص: 828
1) (19) . سورهٴ حج, آیهٴ 62.
پرسش:... پاسخ: بله آن مطابق آن دو روایتی که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده, «الله أکبر مِن أن یوصف» (1) این «من أن یوصف» متعلَّق میشود حالا آنجا موجبه معدوله است یا سالبه محصّله آن هم در بحثهای قبل داشتیم که حق این است که سالبه محصّله است یعنی اگر ما بخواهیم خدا را وصف بکنیم خدا بزرگتر از آن است که وصف بشود اگر خواستیم بگوییم خدا محدود نیست بگوییم «حدّه أنّه لا حدّ له» این به نحو سالبه محصّله است نه موجبه معدولةالمحمول که یک نحو تحدیدی باشد اگر موجبه شد حتماً تحدید است برای اینکه قضیه موجبه, محمولی دارد, موضوعی دارد, نسبتی دارد, حاکمی دارد خب در موجبه چهار چیزند محمول غیر از موضوع است, موضوع و محمول غیر از نسبتاند که این سه, غیر از حاکم است ولی در سالبه فقط موضوع است و لاغیر این عدمالحکم است حکمی در کار نیست اگر قضیه موجبهای برای ذات اقدس الهی فرض بشود الاّ ولابد مستلزم محدود بودن اوست برای اینکه او را موضوع قرار دادیم در قبالش محمول واقع شد بینهما نسبت واقع شد حاکمی هم هست در برابر اینها که محمول را برای این موضوع ثابت میکند این میشود تربیع دیگر توحید نشد. کارهای ذات اقدس الهی همه به سالبه محصّله برمیگردد «حدّه أنّه لا حدّ له» یعنی «لا حدّ له» به نحو سلب تحصیلی.
سرّ ذکر توحید در آیات با اشتراک وصف بین خدا و خلق
توصیه لقمان هم نسبت به فرزندش از نظر پدر و مادر که گذشت. آیه پانزده که فرمود: وَإِن جَاهَدَاکَ عَلی أن تُشْرِک بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» آیه هشت همین مطلب گذشت؛ آیه هشت سورهٴ «عنکبوت» این بود که وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا آنجا دیگر وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً نبود برای اینکه با آن شأن نزولی در کار نبود اما این شأن نزولی داشت که آن جوان را مادر به کفر تحریک کرد. (2) در همه بخشها وقتی ذات اقدس الهی غیر خود را در کاری سهیم بداند سرانجام یا اول آیه یا آخر آیه از توحید سخن به میان میآورد که مبادا کسی خیال کند غیر خدا شریک خداست در وصفی از اوصاف. در آیه محلّ بحث فرمود شما و پدرانتان همه شما بازگشتتان نزد ماست إِلَیَّ الْمَصِیرُ اینچنین نیست که حالا به گفته أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ پدر و مادر سهمی داشته باشند در معاد همه شما به پیشگاه ما برمیگردید آیه هشت سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» هم این بود إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ درباره انبیا همینطور است درباره اهل بیت همینطور است میبینید آن آیه معروف, اول از تثلیث شروع میشود بعد به تثنیه ختم میشود بعد به توحید, اول أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ سخن از سه مطاع است. بعد میفرماید: فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ سخن از خدا و پیامبر است دیگر أُولِی الْأَمْرِ نیست بعد در ذیل فرمود: تُؤمِنُونَ بِالله (3) اینکه ما میگوییم رسول و اولیالأمر اینها باید مطیع ما باشند ما باید دستور بدهیم این آیه سه ضلعی اوّلش مثلث است وسطش مُثنّاست آخرش هم توحید است همه جا اگر خدا در قرآن کریم برای غیر خدا وصفی را قائل شدند فوراً از توحید سخن به میان میآید که دیگران اگر این سِمت را دارند به عنایت الهی است به فیض الهی است به دستور الهی است و مانند آن. اینجا هم همینطور است یعنی همانطور که در آیه هشت سورهٴ «عنکبوت» بعد از آنکه فرمود: وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا فرمود: إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ اینجا هم بعد از اینکه فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ فرمود: إِلَیَّ الْمَصِیرُ. در آیه پانزده فرمود: إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ مشابه آیه هشت سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت»؛ اینجا در سورهٴ «لقمان» هم إِلَیَّ الْمَصِیرُ است در آیه چهارده, هم إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ است در آیه پانزده. فرمود: فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ این فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ کلام ذات اقدس الهی است اما این کلام را با توصیه لقمان آنچنان ذکر فرمود که یکی بشود راجع دیگری بشود مرجع.
ص: 829
نفوذ قدرت لطیفانه الهی بر همه اعمال انسان و محاسبه آن
فرمود: یَا بُنَیَّ إِنَّهَا این خصلت چه حَسنه باشد چه سیّئه, بحث از توحید شروع شد به معاد ختم شد از لاَ تُشْرِکْ بِاللَّهِ شروع شد تا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ; در کلام لقمان که این آیه شانزده به قبل برمیگردد فرمود: یَا بُنَیَّ إِنَّهَا حالا که معاد حق است محکمه الهی حق است آن خصلت چه حسنه باشد چه سیّئه, چه سبک باشد چه ریز, چه محجوب باشد چه دور, چه در تاریکی باشد چه در روشنایی نزد ما حاضر است شیء که گاهی انسان به آن دسترسی ندارد یا در اثر سبک بودن آن است یا در اثر خیلی ریز بودن آن است یا در اثر خیلی دور بودن آن است یا در اثر اینکه در حجاب است مستور است در دل سنگ است یا در تاریکی است اینها موانع شهود است فرمود نه خفّت و سبکی چون خیلی از ذرّات است که بسیار ریزند یا سبکاند محسوس نیستند فرمودند نه خفّتِ آن پَر اسفنج و نه ریزیِ آن إِنَّهَا إِن تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ که مربوط به وزن است, مِنْ خَرْدَلٍ که خفیف است و سبک است این دور باشد در آسمانها باشد نزدیک باشد در زمین باشد ولی در تاریکی باشد یا نه, در دل سنگ باشد نه ریزی نه سبکی نه دوری نه حجاب نه تاریکی هیچ چیزی برای ما مانع نیست همه اینها را میآوریم إنَها إِن تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ که این مِثْقَالَ ناظر است به آن دقیق بودن و کم بودن, حبّهای از خردل که بسیار سبک است خفّت و خفیفی آن, این حبّهٴ از خردل در درون صخره صمّا باشد که محجوب است یا در آسمانها باشد که دور است یا در زمین باشد که در تاریکی است یَأْتِ بِهَا اللَّهُ چرا؟ چون خدا قدرت او لطیف است نفوذ دارد به همه ذرّات دور و نزدیک میرسد علمش هم که دارد نه تنها خبیر است بلکه قدیر هم است قدرتش هم لطیفانه است یعنی نه دوری نه محجوب بودن نه تاریکی نه ریزی نه خفّت هیچ چیزی مانع قدرت او نیست چون قدرتش بر اساس لطافت فیض قدیرانه اوست.
ص: 830
فرمود: إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ بنابراین خدا میآورد حالا محاسبه میکند یک وقت میگذرد یک وقت تخفیف میدهد یک وقت عفو میکند یک وقت عفو نمیکند آن دیگر ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ (1) خب اینگونه از فیوضات دیگر نصیب هر که بشود این مشمول عنایت الهی است.
حکمت بودن سفارشهای تعلیمی و تزکیهای لقمان به فرزندش
لقمان در صدد تعلیم بود (یک) و تزکیه بود (دو) فرزندش را میخواهد تطهیر کند این یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ (2) از برجستهترین آثار حکمت الهی است این دستور به توحید و پرهیز از شرک هم تعلیم توحیدی است هم تزکیه نفس از شرک است. حالا که قیامت وضعش این است مسئله معاد روشن شد مسئله مبدأ هم روشن شد اینها هم که وحی الهی است که نصیب شما شده. پس این وحی را خدا به عنوان کتاب حکیم به پیغمبر داد توحید را هم برهان اقامه کرده در آیه ده و یازده, معاد را هم اینجا بیان کرد.
نماز اولین سفارش لقمان بعد از توحید و معاد
وصیتهایی که لقمان به فرزندش دارد بعد از آن معارف اعتقادی این است که یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاَةَ نماز در تمام ادیان هست اینچنین نیست که مخصوص اسلام باشد وجود مبارک عیسای مسیح(سلام الله علیه) دارد که أَوْصَانِی بِالصَّلاَةِ وَالزَّکَاةِ مَا دُمْتُ حَیّاً (3) و قبلاً هم چند بار ملاحظه فرمودید که سخن از اقامه نماز است نه قرائت نماز برای اینکه نماز در دین به عنوان عمود مطرح است ستون مطرح است اگر دین نماز را ستون میداند نباید بگوید نماز بخوان باید بگوید نماز را اقامه بکن تا حکیمانه حرف بزند برای اینکه ستون را که کسی نمیخواند ستون را اقامه میکنند اگر این کتاب, حکیم است و اگر گوینده آن حکیم است که است, باید حرفهایش هماهنگ باشد, اگر میفرمود «اقروأ الصلاة» این با تعبیر «الصلاة عمود الدین» (4) هماهنگ نبود لذا شما جایی نمیبینید که «اقروأ» و امثال ذلک باشد آنجا هم دارد یُصَلِّی (5) یعنی أَقِیمُوا الصَّلاَةَ. (6) أَقِمِ الصَّلاَةَ (یک).
ص: 831
تبیین معروف دومین سفارش لقمان بعد از توحید و معاد
وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ این معروف که در آنجا فرمود: وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً چون قبلاً بحثش گذشت اینجا دیگر بازگو نکردیم معروف یعنی چیزی که نزد عقل معرفه است نزد نقل معرفه است اگر چیزی نزد عقل معرفه بود یعنی عقل آن را به رسمیت شناخت نزد نقل معرفه بود یعنی نقل و روایات آن را به رسمیت شناختند این عقل و نقل دلیل شرعیاند کاشف از این هستند که این نزد صاحب شریعت به رسمیت شناخته شده شارع آن را به رسمیت میشناسد این میشود معروف و اگر چیزی نزد عقل به رسمیت شناخته نشده نزد روایات و نقل به رسمیت شناخته نشده این چون به رسمیت شناخته نشده کشف میکنیم که نزد صاحب شریعت نکره است; یعنی صاحب شریعت آن را به رسمیّت نمیشناسد نه اینکه علم به آن ندارد اگر علم به آن نداشته باشد چگونه نهی میکند تحریم میکند معروف یعنی چیزی که نزد صاحب شریعت به رسمیت شناخته شده منکر یعنی چیزی که نزد صاحب شریعت به رسمیت شناخته نشده و این در همه ادیان الهی بوده است. فرق امر به معروف با تعلیم, ارشاد, نصیحت و غیره
وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ این را بارها عنایت کردید که امر به معروف غیر از تعلیم است امر به معروف غیر از ارشاد است امر به معروف غیر از موعظه است امر به معروف غیر از سخنرانی است امر به معروف غیر از نصیحت است امر به معروف یعنی امر, اینکه ذات اقدس الهی به ما فرمود شما باید ارشاد جاهل کنید تعلیم جاهل کنید آنها که خب واجب است اگر کسی جاهل به حکم است جاهل به موضوع است ناسی است اینجا یا جای تعلیم است یا جای تذکره است یا جای تنبیه است یا جای ارشاد است اینها را که امر به معروف نمیگویند امر به معروف به جایی میگویند که کسی عالماً عامداً دارد معصیت میکند این ولایت متقابل را ذات اقدس الهی برای جامعه اسلامی جعل کرد که وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ (1) خب اگر پدر به پسر بگوید بلند شو نمازت را بخوان این نماز نخوانده دو معصیت کرده برای اینکه یکی اینکه به أَقِیمُوا الصَّلاَةَ عمل نکرده یکی اینکه امر به معروف پدر را اطاعت نکرده, اگر کسی به زنی بگوید حجابت را رعایت کن او حجابش را رعایت نکند دو معصیت کرده یکی لاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ (2) را عمل نکرده, یکی امر این آمر را عمل نکرده امر آمر واجبالاطاعه است این نصیحت نیست این امر است این کتاب امر به معروف فقه را بررسی کنید مبادا کسی خیال کند امر به معروف یعنی موعظه یعنی ارشاد یعنی سخنرانی یعنی نصیحت یعنی تعلیم اینها نیست امر به معروف چیز دیگر است. ص: 832
ولایت داشتن امت اسلامی در امر به معروف و نهی از منکر
این ولایت متقابل را ذات اقدس الهی برای امت اسلامی قرار داده وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ نه «یعظون» نه «یعلّمون» نه «یرشدون» یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ مستحضرید اخلاق یک فن است فقه یک علم است فقه میگوید غیبت حرام است اما چطور میشود آدم غیبت میکند غیبت مرض است از کجا این مرض پیدا میشود راه درمانش چیست اینها دیگر مربوط به فقه نیست فقیه از این امور خبر ندارد یا بحث نمیکند اینها مربوط به فنّ اخلاق است فنّ اخلاق طبّی است.
نشانه بیماری بودن ترک معروف
فقیه بحث از حکم میکند غیبت حرام است بله, اما چطور میشود آدم امر به معروف که بر او واجب است باید حضوراً کسی را از زشتی باز بدارد آن را نمیگوید ولی پشت سرش حرف میزند به قصد ردع هم نیست به قصد احساس نقص است این مرض از کجا پیدا شده منشأ این بیماری چیست ضعف نفس است حقود بودن است عنود بودن است حسود بودن است اینها را یک فنّان فنّ اخلاق کشف میکند راه حلّش را پیدا میکند میشود فنّ اخلاق وگرنه غیبت حرام است که بحث اخلاقی نیست بحث فقهی است منشأ این کار هم ضعف نفس است یا حقود بودن است یا عنود بودن است و امثال ذلک, اگر این شد, معلوم میشود انسان بیمار است و اگر بیمار نبود شجاع بود خب در حضور میگوید, میگوید این کار حرام است چرا این کار را میکنی اگر کسی خلافی را انجام بدهد در همین کوی و برزنی که عبور میکند با یک نگاه منزجرانه مردم این زن را نگاه کنند که او بفهمد که حجاب یک امر ضروری است این بعداً خودش را جمع میکند این حداقل امر به معروف است.
ص: 833
انزجار بدنی عبوسانه حداقل مرتبه در امر به معروف و نهی از منکر
پرسش: امر به معروف حتماً باید با صیغه امر گفته شود؟
پاسخ: نه, لازم نیست بگوید أمرتُ بگوید حجابت را رعایت کن, بگوید چرا دزدی میکنی, بگوید چرا این کار را میکنی.
پرسش: مثلاً بگوید خواهش میکنم...
پاسخ: لازم نیست بگوید خواهش میکنم, حقّ او نیست که خواهش بکند این حقّالله است بگوید این کار را نکن, اگر آن نشد, انزجار بدنی داشته باشد که عبوسانه او را ببیند با چهره دِژم او را ببیند این حداقل است.
وظیفه جامعه و حکومت اسلامی در قبال امر به معروف و نهی از منکر
این دو مرتبه وظیفه همه است آن مرتبه سوم و چهارم که ضرب و اجرای برخی از دستورات است آن برای حکومت اسلامی است حکومت اسلامی میتواند با ضرب و مانند آن جلوی منکرات را بگیرد و فرق است بین ضرب آمر به معروف و ناهی از منکر که صبغه دفع دارد و ضربی که به عنوان حد یا تعزیر انجام میشود که صبغهٴ رفع دارد. قاضی بعد از اینکه شخص به تبهکاری آلوده شد او را محکوم میکند به زدن که چرا کردی, آمر به معروف و ناهی از منکر که آن هم امر دولتی است و حکومتی, میگوید میزنم که نکنی این زدن برای نکردن است آن قضا که حدّ و تعزیر است زدن است که چرا کردی, حتی قتل را که مرحوم محقق در شرایع اشاره میکند (1) برای همین است حالا کسی قصد ترور دارد این هنوز کاری نکرده حکومت میتواند جلوی او را بگیرد «بلغ ما بلغ» به عنوان نهی از منکر نه به عنوان حد نه به عنوان تعزیر, غرض این است که امر به معروف و نهی از منکر چیز دیگر است.
ص: 834
1) (31) . شرائعالاسلام, ج1, ص312.
پرسش:... پاسخ: نه, عدالت شرط نیست این اقتدا که نیست البته این برای اینکه مؤثرتر باشد شرط است اما این بر همه واجب است که جلوی رذیلت را بگیرند.
روان شدن مشکلات زندگی با اجرایی کردن صبر
وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ خب این کار صدْمهای دارد خیلیها تحمل نمیکنند میگویند به تو چه ربطی دارد و مانند آن. چه در اینگونه از موارد چه در کلّ حوادث روزگار این صحنه, صحنه آزمون و درد و رنج است یعنی تا انسان نفس میکشد در زحمت است حالا زحمتها فرق میکند یا زحمتهای مالی یا زحمتهای بیماری یا زحمتهای سیاسی یا زحمتهای اجتماعی است آنکه این عالَم را آفرید یعنی خدا قسم خورد که من انسان را در رنج قرار دادم لَقَدْ این «لام», «لام» قسم است لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ (1) کَبد یعنی درد و رنج قسم یاد کرد انسان تا زنده است در امتحان است حالا یا خودش یا پدر و مادرش یا فرزندش یا مسائل سیاسی یا اجتماعی کسی در امان باشد اینجا جایش نیست اینجا تا زنده است باید امتحان پس بدهد لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ انسان در همه این امور باید صبر کند اختصاصی به مسئله امر به معروف و نهی از منکر ندارد این وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ مربوط به مسئله اقامه صلات و امر به معروف و نهی از منکر نیست کلّ رخدادهای عالَم زیرمجموعه این است. امر به صبر در امور زندگی یکی از بهترین دستورهای حکیمانه لقمان
این یکی از بهترین دستورهای حکیمانه لقمان حکیم است که ذات اقدس الهی به او عطا کرده است. فرمود انسان در زندگی باید صابر باشد صبر یک اصل است در زندگی برای اینکه نه عالم را برابر میل ما ساختند نه همه افراد نظیر زیراکس و فتوکپیِ یک صفحهاند افراد فرق میکنند «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة» (2) حالات گوناگون فرق میکند شرایط فرق میکند سلایق فرق میکند انسان زود برنجند و عصبانی بشود و از صحنه خارج بشود این با امت اسلامی بودن سازگار نیست فرمود صابر باش بردبار باش این نظام عالَم بالأخره حسابی دارد شما صابر باش خدای سبحان هرگز نمیگذرد فرمود از مشهد ما از محضر ما دور نیست.
ص: 835
از عزائم امور بودن صبوری در مشکلات زندگی
وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ مستحضرید انسان هیچ کاری را بدون اراده انجام نمیدهد چون انسان یک موجود متفکّر مختار است اگر بخواهد کار بیارادی انجام بدهد محال است مثل دو دوتا پنجتا بخواهد طنز بگوید اراده است بخواهد لهو بگوید اراده است مگر اینکه موردِ کار باشد نه مصدر کار, یک وقت دست کسی را میگیرند از جایی به جای دیگر میبرند این مورد فعل است نه مصدر فعل, اگر انسان بخواهد کاری را انجام بدهد بدون اراده مستحیل است چون او اصلاً مختار و آزاد خلق شد در همه کارها انسان تصمیم میگیرد اما وقتی کار خیلی مهم شد میگویند این جزء عزمالامور است یعنی «ممّا یَجب أن یُعزم علیه» انسان یک وقت میخواهد حالا پیاز و سیبزمینی بخرد اینکه بنشیند فکر بکند نیست اما وقتی بخواهد خانه تهیه کند یا همسر انتخاب کند این مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است یعنی «من الامور التی یجب أن یعزم علیها» که انسان باید جدّاً تصمیم بگیرد باید برنامهریزی بکند مصمّم بشود که در روزگار صابر باشد وگرنه مشکلات فراوان پیش میآید دو روز به کام او نیست دو روز به کام اوست هر روز بخواهد به کام او باشد نیست إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ یعنی «من الامور التی یَجب أن یُعزم علیها» مثل تهیه منزل, تهیه همسر, اینها مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است یعنی از امور مهمّی که انسان باید راجع به آن تصمیم بگیرم من صابرم, بردبارم, حلیمم اینچنین نیست که زود از کوره در بروم این مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است اگر ذات اقدس الهی فرمود کسانی که این عناصر چهارگانه را دارند خسارت نمیبینند سرّش همین است فرمود: وَالْعَصْرِ ٭ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ٭ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ (1) طبق ایمان, وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ طبق آن عمل صالحی که دارند خب اگر کسی صابر باشد این امری از اموری که «یجب أن یعزم علیها» را انجام داد و کامیاب هم است. ص: 836
1) (34) . سورهٴ عصر, آیات 1 ـ 3.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُن فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماوَاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ (16 یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاَةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ (17) وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ (18) وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِکَ إِنَّ أَنکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ (19)) بعد از بیان ایتاء حکمت به لقمان و اینکه اوّلین مطلبی که درباره حکمت لقمانی بیان فرمود, لزوم شکر خدای سبحان بود وصایای حکیمانه لقمان را نسبت به فرزندش ذکر فرمود.
طرح وصایایی تحت عنوان حکمت لقمانی توسط ائمه(علیهم السلام)
در روایات ملاحظه فرمودید وصایای فراوانی به عنوان حکمت لقمانی به وسیله ائمه(علیهم السلام) به شاگردانشان رسید بخشی از اینها را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در آن سفارش حکیمانه امام کاظم(سلام الله علیه) به هشام فرمود یا هشام! لقمان چنین گفته است. (1) در تفسیر علیبنابراهیم قمی بخش دیگری از وصایای حکیمانه لقمان حکیم آمده (2) این مجموعه یک رساله گویای خوبی است گوشهای از آن بیانات حکیمانه لقمان اینجا آمده.
سفارش به توحید اولین وصیت لقمان و همه انبیا
اوّلین وصیتی که کرد مسئله توحید بود مسئله توحید اوّلین وصیتی است که ذات اقدس الهی نسبت به آن به همه انبیای الهی عنایت فرمود گوشزد کرد و انبیا هم همان مسئله را به فرزندانشان و به امّتهایشان بیان کردند; در سورهٴ مبارکهٴ «شوری» آیه سیزده به این صورت است شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَمَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ.
ص: 837
اجرای توصیه الهی توسط انبیا در سفارش جامعه به توحید و وحدت
هم توحید, هم وحدت این اوّلین سفارش و توصیه خدای تعالی است به انبیا که به انبیا فرمود موحد باشید (یک) جامعه را ارباً اربا نکنید متفرّق نکنید (دو) هم أَقِیمُوا الدِّینَ هم وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ همین وصیتی را که ذات اقدس الهی به انبیای الهی فرمود آنها هم به فرزندانشان و سایر افراد همان وصیّت را گوشزد کردند در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 132 این است وَوَصَّی بِهَا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَیَعْقُوبُ یَا بَنِیَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاِّ وَأَنْتُم مُسْلِمُونَ توحید را سفارش میکردند, اسلام را سفارش میکردند میفرمودند مواظب باشید مسلمان بمیرید فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاِّ وَأَنْتُم مُسْلِمُونَ مستحضرید مرگ, قابل نهی نیست مگر مقیّداً بأمرٍ مقدور, نمیشود به کسی گفت نمیر, میشود گفت کافراً نمیر یعنی این ایمان و کفر که امر اختیاری است در کنار آن نهی قرار گرفته وگرنه نهی از موت که معنا ندارد که شما نمیرید اما میشود گفت کافراً نمیر, مؤمناً بمیر فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاِّ وَأَنْتُم مُسْلِمُونَ بکوشید توحید را به همراه ببرید. پس اوّلین وصیت ذات اقدس الهی نسبت به انبیا همین توحید است و بعد وحدت, همین وصیت را انبیا نسبت به اُممشان داشتند.
سفارش لقمان به معارف توحیدی برگرفته از توصیههای انبیا
همین وصیت را لقمانی که از انبیا(علیهم السلام) کمکی گرفته و معنویتی کسب کرده به فرزندش دارد هم او را به توحید دعوت کرده است هم به امر به معروف و نهی از منکر و اقامه صلات و مردمی زیستن که اینها مستقیماً وصیت به فرزند است غیرمستقیم وصیت به جامعه است اگر جامعه موحد بود اگر جامعه اقامه نماز داشت اگر جامعه امر به معروف و نهی از منکر داشت اگر جامعه عاقلاً زندگی میکرد نه مختالاً, متواضعاً زندگی میکرد نه فخوراً حتماً وحدت محفوظ است جامعهای که در آن خیالبافی و فخرفروشی نیست چنین جامعهای متحد است. پس این دو عنصر محوری را که یکی توحید باشد یکی وحدت امّت اسلامی هم سفارش ذات اقدس الهی به انبیا(علیهم السلام) است هم سفارش انبیا به فرزندان و امتهایشان است هم سفارش لقمان است که از کلمات انبیا استفاده کرده نسبت به فرزندش و جامعه اسلامی.
ص: 838
سرّ آوردن إلیَّ المَصیر بعد از سفارش به پدر و مادر
در برهانی هم که اینجا قبلاً فرمود نسبت به ذات اقدس الهی که خدا فرمود شما به پدر و مادرانتان احترام کنید و شرک نورزید برای اینکه کسی خیال نکند که احترام به پدر و مادر در حدّ احترام خدای سبحان است چه در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» چه در این سورهٴ «لقمان» مرزها را مشخص کرده در سورهٴ «لقمان» فرمود: وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ بعد فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ اما إِلَیَّ الْمَصِیرُ بازگشت همه شما به سوی ماست هم إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ (1) در آن آیه, هم إِلَیَّ الْمَصِیرُ در آیه سورهٴ «لقمان» بیانگر آن است که من درست است گفتم که نسبت به خدا سپاسگزار باشید و نسبت به پدر و مادرتان شاکر اما آنها را من گفتم آنها را من آفریدم شما را من در دامن آنها پروراندم إِلَیَّ الْمَصِیرُ, إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ. شفافترش همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود وقتی مراسم عرفات و مشعر را انجام دادید کارهای منا را انجام دادید نظیر گذشتگان نباشید که به مفاخر پدرانتان اکتفا کنید بلکه فَاذْکُرُوا اللّهَ کَذِکْرِکُمْ آبَاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً بهتر, محکمتر, متقنتر از یاد پدران به یاد خدا باشید او اصل است و همان خداست که ما را دستور میدهد که به یاد پدرانمان باشیم آیه دویست سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این بود فَإِذَا قَضَیْتُمْ مَنَاسِکَکُمْ از عرفات فارغ شدید از مشعر فارغ شدید از مسئله ذبح و حلق رأس فارغ شدید به جای اینکه فخرهای باطل جاهلی را مطرح کنید به یاد خدا باشید فَاذْکُرُوا اللّهَ کَذِکْرِکُمْ آبَاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً غرض این است که این توصیه لقمان برگرفته از توصیه انبیا(علیهم السلام) است و توصیه انبیا برگرفته از توصیه ذات اقدس الهی است. فرق مهمّی بین سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» و سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» نیست در سورهٴ «عنکبوت» آیه هشت فرمود: وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی اینجا در آیه پانزده فرمود: عَلَی أَن تُشْرِکَ این تعبیرات و تفنّنات ادبی در آن عنصر محوری اثر نمیگذارد.
ص: 839
1) (3) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 8.
اخبار از بیثمر بودن تلاش مشرکان در انحراف مسلمانان از دین
منظور از جهاد هم شدّت تلاش و کوشش است اگر خیلی سختگیری کردند خیلی کوشیدند که شما را از دین منحرف کنند سختگیریشان و کوشش بیجایشان هم به جایی نخواهد رسید شما موحدانه به سر ببرید. بعد فرمود حالا که موحد شدید حالا که نماز را که ستون دین است (1) اقامه میکنی و در زیر خیمه دین به سر بردی جامعه را هم به معروف و به خیر دعوت کن, البته اگر کسی خودش موحد باشد خودش اقامهکننده ستون دین باشد حرف او مؤثرتر است.
پرسش:... پاسخ: البته صلاتهایی که هر ملتی دارند فرق میکند رکعاتشان, قبلهشان فرق میکند ولی اصلِ نماز که اطاعت و پرستش ذات اقدس الهی است در همه ملل بوده.
پرسش:... پاسخ: آن دیگر «الصلاةُ خیر موضوع فمن شاء استقلّ و من شاء أستکثَرَ» (2) بله هر وقتی انسان میتواند نماز بخواند; نمازهای مستحبی, نافلههای ابتدایی, زمان و زمین نمیشناسد هر وقتی انسان میتواند نماز بخواند منتها درباره نماز واجب فرمود: أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ (3) این نمازهای پنجگانه را در سورهٴ «اسراء» مشخص کرد ظهر است و عصر, مغرب است و عشاء و صبح أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ که آغاز نماز ظهر است إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ که پایان نماز عشاست وَقُرْآنَ الْفَجْرِ یعنی «أقم قرآن الفجر» که نماز صبح است این پنج نماز میشود واجب.
ص: 840
تبیین معنای معروف و منکر
فرمود: وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ در جریان معروف و منکر روشن شد چیزی که نزد عقل معرفه است نزد نقل معرفه است یعنی به رسمیت شناخته شده این میشود معروف حالا اگر چیزی منکر بود و نزد عقل به رسمیت شناخته نشد ولی یک کودک و نوجوان غیربالغی مرتکب آن شد این هم عقل هم نقل هر دو هماهنگاند هم عقل این کار را زشت میداند هم نقل این کار را زشت میداند به عنوان قبح فعلی, هم عقل میگوید ولیّاش باید او را درست تربیت کند, هم نقل میگوید ولیّاش باید او را تربیت کند «أن یحسّن ادبه». (1)
عدم تخالف عقل و نقل در قبح فعلی و فاعلی منکر
پس هیچ تخالفی بین عقل و نقل نیست نه درباره فعل نه درباره فاعل. درباره قبح فعلی هم عقل میگوید دروغ چیز بدی است هم نقل میگوید, هم عقل میگوید سرقت چیز بدی است هم نقل میگوید, درباره قبح فاعلی هم عقل میگوید که ولیّ باید مواظب کودکش باشد هم نقل حالا اگر کودکش یا نوجوان بدون آگاهی ولیّ گناهی کرده است ولیّ مسئول نیست بالأخره ولیّ مسئول است که «أن یحسنّ أدبه» و مانند آن و اگر عقل و نقل چه در قبح فعلی چه در قبح فاعلی هماهنگ بودند پس تعارضی از این جهت نیست.
ادب, دستوری جامع برای زندگی پویا
فرمود در جامعه میخواهی به سر ببری با مردم میخواهی زندگی کنی مؤدبانه به سر ببر, ادب یک دستور بینالمللی اسلام است چه انسان در حوزه اسلامی بخواهد زندگی کند چه در حوزه موحدان بخواهد زندگی کند که منطقهای است چه در سطح بینالملل بخواهد زندگی کند که با ملحدان و مشرکان به سر میبرد باید مؤدّب باشد ادب یعنی درست حرف زدن و حرفِ درست زدن, درست برخورد کردن و برخورد درست این دستور رسمی اسلام است که انسان در هر سه سطح یعنی چه سطح محلّی چه سطح منطقهای چه سطح بینالمللی باید این را رعایت کند.
ص: 841
1) (7) . نهجالبلاغه, حکمت 399.
نهی قرآن از نیمرخ نگاه کردن در گفتگو
آیه هجده فرمود: وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ صورت را نیمرخ به مردم نشان نده وقتی حرف میزنی با تمامرخ نگاه کن یک طرف جای دیگر نگاه کنی یک طرف به مردم نگاه کنی این با ادب اسلامی سازگار نیست برخیها اهل تخیّلاند و همین کج نگاه کردن, نیمرخ نگاه کردن را فخر میپندارند برخیها اینچنین نیستند ولی به دنبال فیلم و عکس و مسائل رسانهای هستند وقتی دارند با شما سخن میگویند مصاحبه دارند گفتگو دارند یک گوشه چشمشان به دوربین است این در اثر کوتاهی فکر, کمیِ همّت, نازل بودن آن هویّت درونی است.
تبیین خُلق عظیم رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و سیره او در گفتگو
میبینید اگر ذات اقدس الهی درباره پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) فرمود: إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ (1) در روایات هم نقل شده که یکی از همسرانش گفته بود «کان خُلقه القرآن» (2) خدای سبحان که قرآن را بر آن حضرت نازل کرده فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَاکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثَانِی وَالْقُرْآنَ الْعَظِیمَ (3) ما به تو فاتحةالکتاب دادیم, قرآن عظیم دادیم, چرا قرآن عظیم است برای اینکه خدا درباره خودش فرمود: وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ (4) پس متکلّمی که الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ است قرآنی نازل کرده است که الْقُرآنُ الْعَظِیم است و رسول خدا که عامل به قرآن است دارای خُلق عظیم است حالا اگر خدای سبحان علیّ عظیم است و قرآن او قرآن عظیم است و آورندهٴ قرآن دارای خلق عظیم است نموداری از این خلق عظیم را شما چگونه تبیین میکنید میبینید در حدیث هست که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با هر که حرف میزد با تمام چهره حرف میزد نه یک گوشه چشم به طرف دیگری, یک گوشه چشم به طرف دیگری برای اینکه این متخلِّق به اخلاقی الهی است.
ص: 842
تمام چهره بودن رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در گفتگو برگرفته از اخلاق الهی
خب متخلّق به اخلاق الهی است یعنی چه؟ یعنی خدا که در سورهٴ «بقره» فرمود اگر شما دعا کردید من جواب میدهم نه نیمرخ جواب میدهم, خدا نیمرخ و بعض و جزء که ندارد اگر ذات اقدس الهی پاسخ سؤالی را میدهد با تمامرخ جواب میدهد إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (1) اینچنین نیست که ـ معاذ الله ـ یک گوشه چشم, گوشه چشم ندارد اگر ذات اقدس الهی «قد تقدّم غیر مرّه» که بسیط محض است دارد به کسی پاسخ میدهد با تمام رخ دارد نگاه میکند و اگر در دعاها آمده است که او «باسط الیدین بالعطیّة» (2) است با هر دو دست دارد عطا میکند که این نشانه تکریم است با اینکه دست ندارد اگر خدا با کسی حرف میزند با تمام رخ حرف میزند اگر خدا به کسی چیزی میدهد با تمام دو دست میدهد پیغمبرش هم وقتی با کسی حرف میزد با تمام رخ حرف میزد نه اینکه یک طرفش شرق باشد یک طرفش غرب باشد گاهی مخاطب را نگاه کند اینطور نبود این یک ادب جهانی است.
سقوط انسان باعث نهی بعضی از ضعفهای رفتاری
فرمود صورت برنگردان, گردنکشی نکن و فخرفروشی نکن, خیالبافی نکن برای اینکه اگر این ادب را از تو بگیرند میشوی یک بدن شصت, هفتاد کیلویی این زمین از تو سنگینتر است این سنگ از تو سنگینتر است این کوه از تو سنگینتر است همه اینها از تو بزرگترند اگر آن روح ملکوتی را از تو بگیرند میمانی یک پنجاه, شصت کیلو خب همه سنگها از تو بزرگتر و سنگینترند.
ص: 843
اشاره قرآن به پشتوانه نداشتن ناهنجاری رفتاری انسان
إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بحث گذشت که شما برای چه میخواهید فخر کنید آیه 37 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً مَرح آن شدّت فرح است إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ خب مرتب به زمین فشار می آوری تو که نمیتوانی زمین را سوراخ کنی وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً اگر گردنکشی کنی همه این تپّهها و کوهها از تو بلندترند, بخواهی سنگین برخورد کنی این زمین زیرپا از تو سنگینتر است این سنگها از تو سنگینتر است تو اگر آن روح ملکوتی را رها کردی میشوی یک جسم هفتاد, هشتاد کیلو خب همه اینها از تو بزرگتر و سنگینترند اما اگر آن روح ملکوتی را داشتی کاری میکنی که آسمان نمیتواند آن بار را بکشد شما میکشید اینکه فرمود: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ (1) این امانت را شما میتوانی بدون ظلم و جهل حمل بکنی وگرنه اگر آن را برداری همه این اجرام از شما سنگینترند. ارائه همه حکمتهای لقمانی به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که قبلاً ملاحظه فرمودید آیاتی که از آیه 22 شروع میشود همین حرفهایی که لقمان به عنوان حکمت دارد به فرزندش میگوید ذات اقدس الهی به عنوان دستورهای حکیمانه به رهبر ما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود بعد فرمود: کُلُّ ذلِکَ کَانَ سَیِّئُهُ عِندَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً ٭ ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ. (2)
ص: 844
امر به توحید مرتبه اعلای حکمت و نهی از ناهنجاریها مرتبه نازله آن
اینها حکمت است پس حکمت از توحید شروع میشود بخشهای نظری بخشهای عملی تا همین مسئله مؤدّبانه راه رفتن ختم میشود. در آن سورهٴ «اسراء» فرمود: وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً اینجا فرمود تَصعیر خدّ یعنی نیمرخ نشان دادن, گردنکشی کردن, در نگاه, بیاعتنایی کردن به مردم فرمود اینطور نگاه نکن وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً با خوشحالی مفرطانه روی زمین راه نرو چرا, برای اینکه این در اثر خیال است عقل که این حرف را نمیزند.
محبوب خدا نبودن همه ناهنجاریهای رفتاری انسان
إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ این از باب رفع کل نیست یعنی عمومالسلب است نه سلب عموم, گرچه به حسب ظاهر به صورت سلب عموم آمده ولی نتیجهاش عمومالسلب است ما یک «لیس کل» داریم یک «کلّ لیس» داریم یک وقت میگوییم هیچ کدام از اینها نیست رفعالعموم است یکی عمومالرفع است اینجا به حسب ظاهر رفعالعموم است ولی در واقع عمومالرفع است اینکه فرمود همه انسانهای خیالزدهٴ فخرفروش را خدا دوست ندارد یعنی هیچ کدامش را دوست ندارد نه آن رفعالعموم باشد که سور سالبه جزئیه است این عمومالرفع است که سور سالبهٴ کلیه است. عدم محبوبیت انسانهای خیالباف نزد خدا
در بخشهای دیگر دارد وَاللَّهُ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ (1) قبلاً هم گذشت که ما در برابر عقل, خیال داریم این خیال اگر به باب افتعال برود میشود اِختال, یَختال, مُختال, اگر به باب تفعّل برود تخیّل, یتخیّل, مُتخیّل, تخیّل که از باب تفعّل است در قرآن استعمال نشده اما افتعال آن در قرآن استعمال شده فرمود انسان خیالزده, خیالباف که با خیال دارد زندگی میکند این محبوب خدا نیست إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ خیال میکند که مقامی دارد (یک) مطابق همین خیال, نسبت به دیگران فخرفروشی میکند (دو) فخرفروش محبوب خدا نیست خیالباف محبوب خدا نیست اگر عاقل بود نه مختال است نه فخور, بلکه متواضع است و مؤدّب إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ یعنی «لا یحبّ أحداً».
ص: 845
1) (16) . سورهٴ حدید, آیهٴ 23.
تجلّی قوّه متخیّله انسان در صورت رهبری عقل
پرسش:... پاسخ: خیال را عقل باید کنترل کند در روایات قبلی هم که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خواندیم برای همین بود حضرت فرمود عقل را اصلاً برای همین چیزها خدا خلق کرد عقل را عقل میگویند برای اینکه زانوی جموح و چموش خیال را عِقال میکند اصلاً عقل برای همین خلق شد خیال یک نعمت خوبی است خیالپردازی این شعرهای خوب این ادبیات خوب این تصویر خوب این صحنههای خوب اینها بعد از متخیّله کار خیال است اما به رهبری عقل, رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود عقل را عقل گفتند برای اینکه زانوهای شتر جموح و چموش شهوت و غضب و وهم و خیال را عقال میکند (1) عقال یعنی زانوبند «اعقل و توکّل» (2) همین است این شتر را عقال بکن یعنی زانوبند ببند حضرت فرمود خدا اصلاً عقل را برای همینها خلق کرده مگر آدم هر حرفی را میزند, هر چیزی را فکر میکند, هر جایی را نگاه میکند, خب اگر آدم عادت بکند هر حرفی را بزند هر حرفی را بشنود این دیگر در نماز حضور قلب ندارد همه این خاطرات جمع میشود تا یک وقت حمله بکنند و آن حالت نماز است ولی آدم وقتی مواظب چشم و گوشش باشد پرحرفی نکند هر چیزی را هم نشنود خب بالأخره حسابشده است شما در همین کار سیره لقمان بررسی کنید که چطور شد این به این مقام رسید که خدا فرمود: لَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ این روایات را لابد ملاحظه فرمودید, بخشی از این روایات را سیدناالاستاد در المیزان نقل کرد (3) بخشی هم در کنزالدقائق هست (4) و در سایر جوامع روایی ما هم هست او یک آدم عادی نبود این [حکمت] مثل مال نیست که خدا به بَرّ و فاجر بدهد قلب طیّب و طاهر میخواهد ظرف طیّب و طاهر میخواهد تا اینکه این عطا بشود. این خیالبافیها را عقل باید کنترل کند.
ص: 846
پرسش:... پاسخ: این فقر به معنی نداری که نیست البته حرف سلیمان پیغمبر هم همین بود با اینکه فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ وجود مبارک پیغمبر هم وقتی که فتح مکه کرد و همه این قدرتها در اختیارش شد باز هم فقر بود نیاز به ذات اقدس الهی فخر آدم است چه فخری برتر از احتیاج به ذات اقدس الهی.
تبیین چگونگی حاضر شدن اعمال در قیامت
در آیه شانزده که فرمود خدا میآورد یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ خدا میآورد, آیات فراوانی هست که انسان هر چه انجام داد میبیند اما چطور میشود با کدام دست میآورد به وسیله چه کسی میآورد آن در آیات دیگر مشخص شد در همان سورهٴ «زلزله» ملاحظه فرمودید فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (1) یعنی نقدِ نقد است ببینند یا کسی میآورد نشان میدهد در آیه شش فرمود: یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتاً لِیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ (2) تا به اینها نشان بدهند اینچنین نیست که هر کسی احاطه علمی داشته باشد همه چیز را بتواند ببیند تا نیاورند و به او نشان ندهند او نمیبیند. پس یک ارائه است یک رؤیت, به دنبال آن ارائه و رؤیت, مسئله مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ (3) مطرح است یعنی انسان در قیامت آنچه زمان جوانی انجام داد یا زمان سالمندی و کهنسالی انجام داد همه آنها را میبیند بعد بالاتر از همه اینها در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» فرمود هر کسی چیزی را انجام داد حاضر میبیند خب خودش احضار کرده یا دیگری, فرمود: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً; (4) یعنی کسی هست که احضار میکند و به او نشان میدهد پس اگر رؤیت است مسبوق به ارائه است اگر حضور است مسبوق به احضار است عمده این است که این عمل کجاست که خدای سبحان احضار میکند تا میشود حاضر, ارائه میکند تا میشود مرئی آن را در سورهٴ مبارکهٴ «تکویر» آیه چهارده.
ص: 847
عدم امکان انکار اعمال ناپسند توسط انسان
فرمود: عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ نظیر اینکه نکره در سیاق نفی مفید عموم است این از جاهایی است که این نکره با اینکه در سیاق اثبات است مفید عموم است عَلِمَتْ نَفْسٌ یعنی «کلّ نفس» مَا أَحْضَرَتْ پس خود انسان در درون خود آن کتاب را دارد نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً (1) چه کسی از درون او در میآورد این درون ما کجاست آن لایههای دهم و صدم و هزارم ما کجاست آن را دیگر ما نمیدانیم بالأخره خود انسان این مجموعه را دارد و از آن غافل است اگر خدا فرمود ما احضار میکنیم نزد او حاضر میشود ما ارائه میدهیم او میبیند یعنی این کارها را به دست خود او انجام میدهیم نه اینکه از جای دیگر بیاوریم تا او بتواند انکار کند عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ لذا به هیچ وجه نمیتواند انکار کند مرتب از درون او در میآید. اینجا هم فرمود اگر مثقال حبّهای باشد ذات اقدس الهی آن را میآورد اما آوردنش با این پنج وجه است رؤیت است مسبوق به ارائه, حضور است مسبوق به احضار, احضارش هم به وسیله خود نفس است.
امر به میانهروی در رفتار شخصی و اجتماعی
بعد فرمود: وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِکَ إِنَّ أَنکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ هم مَشی زندگی هم طرز راه رفتن هم مَشی سیاسی هم مَشی اجتماعی بالأخره میانهرو باش نه افراط و نه تفریط, اهل اقتصاد و اعتدال باش در همه شئون زندگی چه خطّمشیات چه راه رفتن عادیات وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِکَ اینقدر صدا را بلند نکن اینقدر داد و فریاد نکن قول سَدید را قرآن سفارش کرد نه قول شدید را فرمود: قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً (2) حرف برهانی, حرف سدید است نه «قولوا قولاً شدیدا» آن داد کشیدنها اثری ندارد.
ص: 848
نهی نشدن فریاد مظلوم با واغْضُضْ مِن صَوتِک
پرسش:... پاسخ: برای اینکه مظلومی اگر داد نزند چه کار بکند اینکه بیخود داد نمیزند این الْجَهْرَ بِالسُّوء (1) غیر از رفع صوت است یکی از مواردی که غیبت مستثنا شده است همین است این دستش به جایی نمیرسد مگر اینکه نزد این و آن بگوید که به من چنین ستمی شده است این کار محبوب خدا هم است, اگر کسی مظلوم واقع شد دسترسی به کسی هم ندارد مشکل او همچنان حل نشده خب ناچار است به این و آن بگوید تا مشکلش حل بشود.
نجات از افتادن در گناه سرّ امر به میانهروی در نگاه و صوت
درباره نگاه هم همینطور است فرمود: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ (2) کسی با تمام چشم نگاه میکند که اگر یک وقت هم به نامحرم افتاد همان وقت هم به دام میافتد خب چرا اینطور نگاه میکنی وقتی میبیند اینجا زنها دارند میآیند نامحرم دارد میآید خب نیمنگاه راه میرود نه اینکه با تمام چشم نگاه بکند که اگر یک وقت چشم افتاد همان وقت به دام بیافتد قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ این درباره نگاه, اینجا هم فرمود: وَاغْضُضْ مِن صَوْتِکَ آرامتر حرف بزن, آرامتر نگاه بکن که اگر یک وقت لغزیدی نیفتی, اگر کسی آرامتر حرف زد بر اعصابش مسلّط است و خوب میتواند جواب بدهد یا اگر حرف ناصوابی از زبانش در رفت فوراً میتواند جبران کند اما اگر نه, با تمام چشم نگاه کرد با تمام حنجره حرف زد درمان او یک مقدار دشوار است.
ص: 849
پرسش:... پاسخ: صدای بلند دلیل ندارد مگر اینکه درباره اذان گفته شد رفع صوت بکنید درباره صلوات که در مورد خاص گفته شد این کار را بکنید.
این برهان مسئله است, رسیدیم به آیه بیست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاَةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ (17 وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ (18) وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِکَ إِنَّ أَنکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ (19) أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ (20) وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ الشَّیْطاَنُ یَدْعُوهُمْ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ (21) وَمَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی وَإِلَی اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (22)) بعد از اینکه فرمود ما به لقمان حکمت دادیم گوشههایی از کلمات حکیمانه آن حکیم را ذکر فرمود در ضمن نقل کلمات حکیمانه آن حکیم, معارف الهی خود را سایهافکن آن سخنان قرار داد.
حاضر کردن حسنات و سیئات توسط خدا در قیامت
فرمود خدای سبحان که مَصیر, محلّ صیرورت و بازگشت همه شماست (1) و اگر خصلتی چه حَسنه چه سیّئه کم باشد و سبک باشد و در دورترین نقطه باشد در تاریکترین نقطه باشد محجوب باشد در هر شرایطی باشد خدا آن را میآورد. این آیه إِنَّها إن تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ (2) را که ظاهرش مربوط به سیّئه یا حسنه است برخی از اهل معرفت توسعه دادند به رزق هم رساندند که اگر روزیِ کسی در جای دور باشد یا کم باشد یا ضعیف باشد خدا آن را میآورد. (3)
ص: 850
تمثیل بودن حَسنه و سیئه و امکان گسترش آن به رزق
اینها تمثیل است نه تعیین, هر چیزی را که ذات اقدس الهی بخواهد حاضر کند میتواند چه حسنه و سیّئه باشد چه رزق باشد چه مسائل دیگر. در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» مطلبی را که فرمود, نشان میدهد که این ناظر به مسئله سیّئه و امثال آن است. در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیه 47 این است وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ این نشان میدهد که ناظر به مسئله سیّئه و خصلتهای بد است مشابه این درباره حسنه هم صادق خواهد بود مشابه این هم درباره رزق هم صادق بود ولی سیاق آیه مربوط به مسئله حسنه و سیّئه و امثال ذلک است مربوط به پاداش و کیفر صحنه قیامت است.
تطبیق أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ بر والدین حقیقی انسان
مطلب دیگر در جریان وصیّت لقمان که فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ (1) مستحضرید که والدین حقیقی انسان, وجود مبارک پیغمبر و امیرالمؤمنین(علیهما الصلاة و علیهما السلام) هستند یعنی نبوّت و امامت والدین انساناند که حضرت فرمود: «أنا و علیٌّ أبوا هذه الامّة» (2) روایاتی هم ملاحظه فرمودید در تفسیر شریف کنزالدقائق تطبیق کرده این أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ را بر وجود مبارک پیغمبر و حضرت امیر(علیهما السلام) (3) این حق است برای اینکه والد حقیقی و مربی حقیقی و معلم حقیقی، این بزرگوارناند بر اینها کاملاً قابل تطبیق است.
ص: 851
سختی دسترسی انسان در آزمونها به صبر علت تعبیر به إِنَّ ذلِکَ
مطلب دیگر اینکه فرمود: وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ این إِنَّ ذلِکَ چه اشاره باشد به کلّ واحد از اینها, چه اشاره باشد به خصوص صبر, تعبیر به «هذا» نفرمود ذلِکَ فرمود چون بعیدالمنال است صبر, فضیلتی نیست که در دسترس هر کس باشد میبینید با هر حادثهای بسیاری از افراد از جا در میروند در حالی که اینها همه آزمون است حسابی هست, کتابی هست, چند روزی انسان در فراز است چند روزی در فرود است چند روزی احترام است چند روزی اهانت است همه اینها امتحان است با یک احترام انسان فخورانه و مختالانه زندگی کند با حادثهای فوراً از جا در برود هیچ کدام درست نیست همه اینها امتحان است فرمود: وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ نفرمود «انّ هذا» اگر میفرمود «إنّ هذا» خواه به کلّ واحد برمیگشت درست بود خواه به اخیر برمیگشت درست بود اما غالباً این را به خصوص اخیر ارجاع دادند با اینکه خیلی نزدیک است نفرمود «انّه» یا «انّ هذا» فرمود: إِنَّ ذلِکَ چون صبر, بعیدالمنال است إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ.
انجام واجبات الهی از عزائم امور
عَزِمِ الْأُمُورِ را قبلاً ملاحظه فرمودید یعنی «مِن الامور التی یجب أن یُعزم علیها» که انسان باید جدّاً تصمیم بگیرد یکی از مصادیق عزمالامور این است که شما ملاحظه میفرمایید میگویند شریعت عزائمی دارد و رُخَصی دارد «إنّ الله تبارک و تعالی یحبّ أن یؤخذ بِرُخصه کما یحبّ أن یؤخذ بعزائمه» (1) آن واجبات و کارهای حتمی را میگویند عزائم الهی آن مباحات را میگویند رُخَص الهی خدا دوست دارد که به مباحات او هم توجه بشود همانطور که دوست دارد به کارهای حتمی او توجه بشود این مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ ممکن است که به عزائم الهی برگردد یعنی از حکمهایی است که ذات اقدس الهی دستور قطعی داد. ص: 852
1) (7) . تفسیر القمی. ج1, ص16.
سرّ نامگذاری پنج پیغمبر به اولواالعزم در قرآن
مطلب بعدی آن است که همه انبیا دارای عزماند اما این پنج بزرگوار سِمتهایی دارند مبارزاتی دارند جهادی دارند و تحملهای سختی را باید داشته باشند از این پنج بزرگوار یعنی وجود مبارک نوح, وجود مبارک ابراهیم, وجود مبارک موسی و عیسی و وجود مبارک رسول خدا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) تعبیر به اولواالعزم میشود با اینکه همه انبیا دارای عزیمتاند آیه پایانی سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» این است فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ (1) آنها صبر کردند اصولاً صبر مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است و اگر کسی بداند که هر حادثهای که پیش میآید امتحان است فوراً صحنه را ترک نمیکند عصبانی نمیشود و از خود غفلت نمیکند و مانند آن, همه این شرایط واقعاً امتحان الهی است.
عدالت شرط کمال در امر به معروف نه شرط تحقق آن
پرسش: از آیات الهی برمیآید که آمر به معروف باید خودش عامل باشد یک آیه اینکه أتأمرونَ النَّاس بالبرِّ وَتَنْهَونَ أنْفُسَکُم آیه دیگر اینکه لِمَ تَقُولونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ (2) ؟
پاسخ: البته, این درست است اما ملاحظه فرمودید در فقه, شرط آمر به معروف و ناهی از منکر عادل بودن نیست آن شرط کمال است اگر گفتند «لا صلاة لجار المسجد إلاّ فی مسجده» (3) این با «لا صلاة الاّ بفاتحة الکتاب» (4) یا «لا صلاة الاّ بطهور» (5) فرق میکند آن شرط کمال است و این طهارت و فاتحةالکتاب شرط صحّت است اگر گفته شد که آمر به معروف خودش باید عامل باشد ناهی از منکر خودش باشد منتهی باشد اینها شرط کمال است وگرنه بر همه واجب است که جلوی فساد را بگیرند اگر فرمود أَقِمِ الصَّلاَةَ بعد فرمود: وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ یعنی بخواهید امر به معروف شما, نهی از منکر شما اثر بکند شما باید خودتان واجد باشید. یک حساب است که وظیفه بین ما و خدای ما چیست این همان آیه است که فرمود اگر کسی دیگران را امر بکند و خودش مؤتمر نباشد این عاقل نیست أَتَأْمُرُونَ الْنَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (6) یک انسان عاقل دیگری را از خوردن سم باز میدارد و خودش سم میخورد؟! این خب عاقل نیست این بین خود و خدای خود است یک مطلب این است که اگر دیگری گرفتار فساد است این شخص بر او واجب است که جلوی او را بگیرد یا نه, بله بر او واجب است غرض این است که در امر به معروف و نهی از منکر عدالت شرط نیست و آن روایات یا آیاتی که هست ناظر به شرط کمال است نه شرط صحّت.
ص: 853
وجوب امر به معروف حتی در صورت فقدان عدالت
پرسش: امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه فرمود: «والله... لاَ أَنْهاکُمْ عَنْ مَعْصِیَةٍ إِلاَّ وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکُمْ عَنْهَا»؟ (1)
پاسخ: خودش درباره خودش درست فرمود, فرمود من هیچگاه شما را نهی نمیکنم مگر اینکه پیشاپیش, خودم منتهیام هیچ وقت شما را امر نمیکنم مگر اینکه پیشاپیش, خودم مؤتمرم خب درست است نه تنها معصوم, عادل هم همینطور است عادل کسی است که وقتی دیگران را امر به معروف و نهی از منکر میکند خودش هم عمل میکند اما این شرط کمال است اینطور نیست که حالا اگر کسی خودش عادل نبود دیگری که دارد گناه میکند بر او امر به معروف و نهی از منکر واجب نباشد اینطور نیست.
نهی از زندگی مختالانه و فخورانه در جامعه
فرمود: وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ کلمه تَصعیر و تصعّر و اینها در قرآن کریم یک جا استعمال شد و آن همین آیه است صورت برگرداندن, در راه رفتن گردنکشی کردن اینها مَنهی است برای اینکه مختالانه و فخورانه در جامعه به سر بردن است. بعضی از مراحلش مکروه است یا خلافش مستحب است و آن این است که خدای سبحان خود را به علیّ عظیم وصف کرد در قرآن دارد هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ (2) همین علیّ عظیم, متکلّم قرآن کریم است وقتی قرآن, کلام خدایی است که خدا علیّ عظیم است این کتاب میشود وَالْقُرْآنَ الْعَظِیمَ (3) لذا یکی از اسمای حسنای قرآن همین عظمت است که فرمود: وَالْقُرْآنَ الْعَظِیمَ.
ص: 854
تبیین تطابق اخلاق هر پیغمبر با کتاب آسمانی او
مطلب سوم آن است که هر پیامبری دین او, اخلاق او, سیره او, سنّت او, سریره او مطابق کتابی است که از طرف خدای سبحان آورده و اگر درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وارد شده است که «کان خُلقُه القرآن» (1) این مختصّ به آن حضرت نیست موسای کلیم «کان خلقه التورات» عیسای مسیح «کان خلقه الانجیل» وجود مبارک داود «کان خلقه الزبور» وجود مبارک ابراهیم «کان خلقه الصحف» هر پیامبری هر کتابی که آورده مطابق همان کتاب, عقیده دارد و اخلاق دارد و عمل دارد و امر به معروف و نهی از منکر. خود ذات اقدس الهی به انبیا مخصوصاً به وجود مبارک حضرت رسول اکرم دستور دادند که به اخلاق الهی متخلِّق بشوید اخلاق الهی را کسی نمیفهمد چیست مگر آنکه پیامبر باشد و اهل بیت به وسیله پیامبر اینها را میفهمند به مردم میگویند.
الهی بودن اخلاق محاورهای پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در نگاه تمام چهره با مخاطب
درباره پیامبر وارد شده است که یکی از برجستهترین اخلاق و روش او این بود که وقتی با مخاطبی حرف میزد با تمام چهره او را نگاه میکرد و حرف میزد اینطور نبود که نیمرخ نگاه بکند یک گوشه چشمش جای دیگر باشد یک گوشه چشمش به مخاطب اینکه دارد مصاحبه میکند یک گوشه چشمش به مخاطب است یک گوشه چشمش به دوربین این متخلّق به اخلاق رسول نیست این دوربین را میخواهد عکس خودش را میخواهد نه ادب محاوره را, ادب مصاحبه را, اگر کسی دارد با آدم حرف میزند آدم با او حرف میزند دیگر نباید یک گوشه چشمش به او, یک گوشه چشمش به دوربین باشد, حضرت وقتی با کسی حرف میزد با تمام رخ او را نگاه میکرد خب این را پیامبر از کجا یاد گرفت این خُلق پیامبر است این را از ذات اقدس الهی یاد گرفت و آن این است که خدا وقتی میخواهد جواب کسی را بدهد نیمرخ حرف نمی زند چون اصلاً نیمرخ ندارد با تمام هویّتش پاسخ افراد را میدهد اینکه فرمود: إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ (2) نه یعنی یک گوشه حواسم جای دیگر است یک گوشهاش نزد شما, اگر در دعاهای شبهای جمعه گفتند ده بار این ذکر را بخوانید «یا دائم الفضل علی البریّة, یا باسط الیدین بالعطیّة» (3) یعنی خدا اگر بخواهد چیزی به کسی بدهد با دو دستِ بیدستی میدهد «کلتا یدیه یمین» (4) او که دست ندارد ولی محترمانه میدهد نه اینکه با یک گوشه انگشت یا با یک گوشه دست یا یک دستی به آدم بدهد اگر بخواهد به آدم نگاه کند با تمام هویّت نگاه میکند بخواهد چیزی به آدم بدهد دو دستی میدهد یعنی با تمام کرامت عطا میکند منتها حالا گیرنده یک آینه ضعیفی است به اندازه خودش همان جمال الهی را زیارت میکند و به اندازه خودش از آن دو دست مبسوط عطا دریافت میکند مثل اینکه هزارها آینه در برابر آفتاب هست آفتاب که طلوع کرده اینطور نیست که برای آینه زید یک مقدار خودش را نشان بدهد برای آینه عمرو قدری دیگر, آفتاب با تمام چهره بیرون میآید منتها این آینهها این ظروف مختلفاند یکی کوچک است یکی بزرگ است یکی محدّب است یکی مقعّر است اینجاست که میگویند هر کس خدا را به اندازه خود میشناسد با علم شهودی با علم حضوری. غرض آن است که ذات اقدس الهی با تمام هویّت جواب میدهد اگر چیزی را خواست عطا کند با دو دست بیدستی عطا میکند او «باسط الیدین بالعطیّة» است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم همین اخلاق را داشت وقتی با کسی سخن میگفت با تمام چهره او را نگاه میکرد با آن مخاطب بود این میشود اخلاق الهی, اینها در حقیقت اولواالعزم هستند وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هم قبلاً خواندیم که إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً (5) که شرحش گذشت.
ص: 855
پرسش:..؟پاسخ: اینجا هم حکم تکلیفی است منتها وقتی قرآن کریم از لقمان دارد نقل میکند بعد میفرماید ما به لقمان حکمت دادیم (1) اینها را ذات اقدس الهی امضا کرده است.
بررسی نکتهای ادبی در رعایت نشدن ترتیب در کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً مَرح آن فرح باطل است. دو نهی است به دو علت, یکی تصعیر چهره است یکی مَشی مرحانه و خوشحالی بیجا دو علت هم ذکر کرده است منتها این دو علت مطابق با دو معلول نیست یعنی لفّ و نشرش مرتب نیست وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ این فخرفروشی است باید بفرماید «ان الله لا یحبّ کلّ فخور» وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً که آن خیلاء و با خیالزدگی راه رفتن آن مختال است که بعد بفرماید «ان الله لا یحبّ کلّ فخور مختال» لکن برای رعایت فواصل که با «راء» ختم میشوند نظیر لَطِیفٌ خَبِیرٌ, (2) عَزِمِ الْأُمُورِ, لَصَوْتُ الْحَمِیرِ و مانند اینها. فَخُورٍ را که مربوط به اوّلی است آخر ذکر کرد مُخْتَالٍ را که مربوط به دومی است اول ذکر کرد. امر به زندگی با اعتدال و علت تشبیه غیر آن به صوت حمار
فرمود در مَشی زندگیات در خطّ مشیات در راه رفتنت معتدل باش و صدا را بلند نکن گاهی انسان در لبیک دستور دادند تلبیه را بلند کنید در مناجاتهایی که برای بیدار کردن مردم بود سابقاً یا اذان گفتن گاهی میگویند برای قرائت قرآن صدایتان را بلند کنید اینها هر کدام دستورهای خاص است اما در شرایط عادی گفتند معتدل حرف بزنید داعی ندارید داد بکشید چرا أَنکَرَ الْأَصْوَاتِ صوت حمیر است برای اینکه آن در نهیقش خیلی صدایش بلند است سخن از خوبی و بدی صدا نیست که بگوییم بلبل صدایش خوب است حمار صدایش بد است برای اینکه اسب هم شیهه میکشد اما اینقدر فریاد نمیزند همه حیوانات بالأخره صدایی دارند صدای حمیر از همه بلندتر است.
ص: 856
علت اَنکر بودن صوت حمار و ثمره آن
این انکر بودنش برای ارفع بودنش است نه برای اینکه صدا گوشنواز نیست گوشخراش است. پس انکر بودنش برای این است که ارفع است اگر صدایی بخواهد اعرف باشد باید اخفض باشد این همین است که فرمود: وَاغْضُضْ مِن صَوْتِکَ «أغضض الأصوات» میشود «أعرف الأصوات», سخن از نغمه خوب و نغمه بد نیست تا بگوییم بلبل نغمهاش خوب است نهیق حمار, نغمهاش بد است سخن از بلندی و کوتاهی است سخن از افراط و تفریط است و حمیر هم به تعبیر جناب زمخشری در کشاف نه تنها صوتش مورد نفرت است نام بردنش هم روا نیست لذا به تعبیر زمخشری در کشاف میگفتند «الطویل الاُذنین» (1) اسم حمار را هم نمیبردند. اینها تعبیراتی بود مربوط به آن آیه.
ارتباط آیهٴ أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم با عناصر محوری سوَر مکی
اما اینکه فرمود: أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ چون این سوره در مکه نازل شد عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت است و اینها برهانیاند این برهان را اول ذکر میکند قبلاً هم مشابه این را ذکر فرمود یعنی آیه ده این بود که خَلَقَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ اینها را ذکر فرمود.
مسخّر انسان بودن همه موجودات عالم به امر خدا
الآن فرمود برای شما مسخّر کرده است چیزی در عالَم نیست که در دسترس شما نباشد شما هم میتوانید از آسمان بهره بگیرید هم از زمین بهره بگیرید همه اینها را خدا مسخّر کرده منتها یا بر اساس مبنای عادی یا غیر عادی, اگر مبنای عادی باشد بر اساس علم حسّی و تجربی شما میتوانید دسترسی پیدا کنید از زمین استفاده کنید از کواکب استفاده کنید و مانند آن یا به طور غیر عادی است که برای سلیمان(سلام الله علیه) مسخّر کرده فرمود: فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ (2) آنجا دیگر غیرعادی است نه محال عقلی است بر خلاف عادت است میشود معجزه هر جا او اراده میکرد این ریاح حرکت میکرد پس اگر تسخیر به طور عادی باشد میشود حسی و تجربی و علمی, اگر بر خلاف عادت باشد نه بر خلاف عقل میشود معجزه, همین تسخیر را برای وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) به صورت امر ذکر کرد که اینها به امر او حرکت میکنند البته این هم تسخیر الهی است خدای سبحان آنها را مسخّر کرده که به دستور سلیمان حرکت کنند یا مطابق نظام علمی است بالأخره راه دارد.
ص: 857
فراوانی نعمتهای ظاهری و باطنی خدا بر انسان
أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً نعمتهای فراوانی خدا به شما داد حالا اگر کسی نخواست یا مدیریت نداشت یا تنبلی کرد و از خودش ارادهای نشان نداد تا از نِعم الهی استفاده کند این دیگر به سوء عمل خود او برمیگردد وگرنه همه نعمتها را ذات اقدس الهی به انسانها داد وَأَسْبَغَ یعنی شاداب کرد اینکه میگویند مستحب است وضو اسباغ باشد یعنی شاداب اینجا فراوانیِ نعمت را اشاره میکند نه اصلِ نعمت را, نه تنها رزق داد بلکه رزق فراوان داد نه تنها نعمت داد نعمت فراوان داد نعمت ظاهری داد چه در زمین چه در آسمان, نعمت باطنی داد وحی و نبوت و علم را به وسیله قرآن و اهل بیت برای شما آورد هم اینها نعمتهای باطنیاند هم آنها نعمتهای ظاهریاند به صورت وفور در اختیار شما قرار داد «أنعم» نیست اسباغ یعنی فراوانی و شادابی وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً. تبیین لزوم تحقیقی بودن زندگی انسان حتی در تقلید
این برهان ولی برخیها چه تابع چه متبوع اینها با تقلید سخن میگویند در سورهٴ مبارکهٴ «حج» مبسوطاً این دو بخش گذشت یعنی انسان اگر مقلِّد است باید در تقلید, محقّق باشد اگر متبوع است باید در متبوعبودن محقّق باشد سورهٴ مبارکهٴ «حج» که بحثش قبلاً گذشت آیه سه و همچنین آیه هشت و نُه درباره این است که دین باید تحقیقی باشد بالأخره انسان اگر بخواهد به گمان و مظنّه عمل کند این گمان و مظنّه باید پشتوانه یقین داشته باشد اینکه گفته شد «إنّ ظنّیة الطریق لا تنافی قطعیة الحکم» (1) برای اینکه حجیّت ظن به دلیل قطعی برمیگردد یعنی وقتی که ما به شریعت مکلّفیم دسترسی به یقین نداریم یا باید ـ معاذ الله ـ رها کنیم یا باید به وهم و اینها عمل بکنیم اینها که باطل است پس اگر چیزی مورد مظنّه ما شد البته ظنّ خاص نه ظنّ غیر معتبر, باید عمل کنیم. خب خبر واحد ظنّی است خود خبر واحد بیش از مظنّه افاده نمیکند اما پشتوانه یقین دارد بالأخره ما یقین داریم که شریعت هست تکلیف هست ما دسترسی به واقع نداریم باید به مظنّه عمل کنیم, پس این مظنّه پشتوانه یقین دارد ظنّیت طریق منافی با قطعیت حکم نیست هر مظنّهای بالأخره باید پشتوانه یقین داشته باشد اگر پشتوانه یقین ندارد حجّت نیست.
ص: 858
1) (26) . اجود التقریرات (میرزای نائینی), ج2, ص390.
فرمود مردم دو قسماند در سورهٴ مبارکهٴ «حج» آیه سه و آیه هشت و نُه این است بالأخره مردم یا تابعاند یا متبوع, اگر تابعاند این تبعیّتشان باید تحقیقی باشد آن مقداری که تبعیّت او را تصحیح کند خدای سبحان به او معرفت داده است اگر در تقلید هم مقلِّد بود در پیروی هم مقلّد بود در تابع بودن هم تابع بود این در قیامت مسئول است اما آنکه متبوع است در متبوع بودن و مطاع بودن باید محقّق باشد اگر عدّهای دنبال او راه افتادند این از فرصت استفاده کرد خود را متبوع تلقّی کرد این در قیامت مسئول است آیه سه سورهٴ مبارکهٴ «حج» این است که وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ و چون بِغَیْرِ عِلْمٍ است وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ مَرید یعنی مُتمرِّد, مَرَده جمع مارِد است نه به معنی مُرید, شیطان مَرید است متمرّد است شیطان مارد است متمرّد است مَرده جمع مارد است پس اگر کسی بخواهد تابع باشد باید محقّقانه تابع باشد تحقیق بکند که به دنبال چه کسی حرکت کند. آیه هشت و نُه همان سورهٴ مبارکهٴ «حج» این است وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ ٭ ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ این سر خم میکند همینطور دارد میرود حالا همین که چند نفر به دنبال او راه افتادند این خیال میکند که متبوع است و مطاع است و کار آنها حق است این سر خم بکند دقیق نیست مواظب نیست این میشود مُضلِّ دیگری چون متبوع است آنهایی که آیه سه سورهٴ «حج» به آنها اشاره میکند ضالّاند این گذشته از اینکه ضال است مُضلّ هم است اینجا چون لِیُضِلَّ دارد معلوم میشود متبوعِ غیر لایق است آنجا چون دارد یَتَّبِعُ معلوم میشود تابع غیر تحقیقی است در آیه محلّ بحث مثل سایر آیات فرمود شما اگر بخواهید دینی را بپذیرید حرفی را بپذیرید قبول و نکولتان باید بر اساس تحقیق باشد آیه بیست همین سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» این است بعد از اینکه فرمود: وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ.
ص: 859
عقل و نقل دو راه تحقیقی شدن زندگی انسان
این اقسام سهگانه که به دو قسم منحل میشود انسان خودش یا باید از راه وحی حقایق را بفهمد, اگر وحی به او نرسید فرد عادی بود باید بفهمد خدا به پیامبرش چه وحی فرستاد این دو راه دارد مانعةالخلو است جمع را شاید یا از راه دلیل عقلی میفهمد که پیامبر چه آورده یا از راه دلیل نقلی میفهمد که پیامبر چه آورده عقل در مقابل نقل است نه در مقابل شرع; عقل در مقابل سمع است نه در مقابل وحی یا انسان باید بشنود یا باید بفهمد اگر به یکی از این راهها یقین پیدا کرد یا مطمئن شد که ذات اقدس الهی به پیامبرش چه فرمود, آنگاه حجّت بر او تمام است عقل غیر از قیاس و خیال و گمان و وهم است عقل یعنی عقل, یعنی بر اساس برهان منطقی آن وقت انسان آن قواعد را بداند یقیناً اطمینان پیدا میکند به هر چیزی هم دل نمیسپارد و سرسپرده نمیشود. عقل اگر باشد مثل نقل یک حساب و کتابی دارد رجالی میخواهد درایهای میخواهد اصولی میخواهد متنشناسی میخواهد تا انسان از دلیل نقلی اطمینان پیدا کند عقلی هم بشرح ایضاً یک قواعد منطقی میخواهد یک صورت منطقی میخواهد یک ماده منطقی میخواهد تا اطمینان پیدا کند اگر با دلیل عقلی یا دلیل نقلی فهمید که پیامبران چه چیزی آوردند حجّت بر او تمام است البته بعد از اجتهاد ممکن است گاهی خطا بکند آن وقت دیگر معذور است و اگر همینطور بدون تحقیق وارد بشود معذور نیست.
ص: 860
وجود شرک و معرفتشناسی فاقد تحقیق علت ذکر آیهٴ وَمِنَ النَّاسِ ...
پس وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ این آیه را برای چه اینجا ذکر فرمود, برای اینکه در فضای حجاز یک عقیده باطلی بود و آن شرک, یک معرفتشناسی عاطلی بود و آن تقلید کور. بیان ذلک این است که اینها درباره اصنام و اوثان قائل بودند ارباب متفرّقهاند (1) اینها حقّ تقریب دارند حقّ شفاعت دارند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (2) یا هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (3) این کارشان بود این معبودهای دروغین اینها. معرفتشناسی اینها یا تصدیق بود یا تکذیب بالأخره انسان یا چیزی را قبول دارد یا نکول یا آری یا نه, اینها در هر دو جهت تابع گذشتهها بودند به تقلید کور گرفتار بودند اینها اگر میخواستند چیزی را بپذیرند باور کنند میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ, (4) مُقْتَدُونَ (5) و مانند آن, اگر میخواستند چیزی را رد کنند میگفتند گذشتگان ما که این را نداشتند. این میشود معیار تصدیق و تکذیب, معرفتشناسی اینها اینطور بود.
لزوم محقّقانه بودن تصدیق و تکذیب آراء در اسلام
دین آمده کلّ این بساط را عوض کرده فرمود اگر میخواهی قبول کنی باید جزم علمی داشته باشی, بخواهی نکول کنی باید جزم علمی داشته باشی خدا غریق رحمت کند مرحوم کلینی را این در همان جلد اول کافی این روایت نورانی را از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرده که وجود مبارک حضرت فرمود: «إنّ الله قد خصَّ عباده بآیتین من کتابه» فرمود بندگان مؤمن را از نظر معرفتشناسی خدای سبحان با دو آیه اختصاص داده خصیصهای برایشان ذکر کرده اگر بخواهند رأی مثبت بدهند باید محقّقانه باشد بخواهند رأی منفی بدهند باید محقّقانه باشد اگر هم نمیدانند که خب ساکتاند.
ص: 861
مسئول بودن انسان در قبال تصدیق و تکذیب بدون برهان
فرمود میخواهی تکذیب کنی محقّقانه باش برهان داشته باش میخواهی تصدیق کنی محقّقانه باش برهان داشته باش (1) بدون برهان, تصدیق کردی مسئولی, بدون برهان تکذیب کردی مسئولی آن وقت این میشوی دین, فرهنگ دین یعنی فرهنگ علمی، انسان روی پایه علم ایستاده است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خیلی کار کرده کلّ نظام جاهلی را عوض کرده هم زیر آن عقاید باطل آب بست هم معرفتشناسی اینها را اصلاح کرد.
باطل و ظالمانه دانستن پذیرش غیر تحقیقی عقاید آباء در اسلام
فرمود هر وقت شما میخواهید قبول کنید میگویید چون پدران ما گفتند, هر وقت میخواهید نفی کنید میگویید پدران ما نگفتند آخر آنها مگر میزانالحقیقه هستند؟! اگر برای چیزی برهان داشتید بپذیرید, اگر برهان بر خلاف داشتید نپذیرید و اگر چیزی نداشتید هم که ساکت باشید. این دو آیه سورهٴ مبارکهٴ «حج» بر صبغه نفی بود انسان چه تابع چه متبوع باید محقّقانه باشد. در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیه 36 فرمود: لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آیه 39 فرمود: بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ این ظلمی است که خانمانبرانداز است آخر شما چیزی که تحقیق نکردید میگویید چون پدران ما نگفتند ما نمیگوییم.
تلاش رسول خدا در ارائه راههای معرفتشناسی محققانه
ص: 862
1) (32) . الکافی, ج1, ص43.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خیلی کار کرد انحا و اقسام معرفتشناسی محقّقانه را آورده از حسّی تجربی تا آن شهودیاش را آورده حسّی تجربیاش را فرمود: فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ (1) یعنی از راه حس و تجربه انسان میتواند چیزهایی را بفهمد این تعلیم معرفتشناسی حسّی و تجربی است برای انسانهای آغازین این راه را باز کرده تا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (2) که راه شهود است اینجا هم فرمود اگر شما بخواهید به مقصد برسید این پذیرش و نفی شما این تصدیق و تکذب شما باید حسابشده باشد پدران ما گفتند, پدران ما نگفتند این معیار نیست وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ الشَّیْطاَنُ یَدْعُوهُمْ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ این وهم است که پدران شما و خود شما را به عذاب افروخته دعوت میکند در آیاتی دارد أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً (3) خب چرا به دنبال نیاکانتان میروید.
پرسش:... پاسخ: خب آن هم اگر کسی سقیفه را بر غدیر ترجیح بدهد همین خطراتی است که شما الآن یا در القاعده میبینید یا در طالبان میبینید این همان است.
پرسش:... پاسخ: سنّت پیغمبر اصل است مثل قرآن کریم است این را عقل تشخیص میدهد عقل میگوید که من خیلی از چیزها را نمیفهمم باید مطابق با شریعت باشد اما اگر روایتی مخالف با خود عقل بود در کتابهای اصول ملاحظه فرمودید با تخصیص لُبّی یا تقیید لبّی این میشود مخصّص لبّی یا مقیّد لبّی; عقل, مخصّص عموم یا مقیّد اطلاق آن دلیل خواهد بود.
ص: 863
همه کارهای علمی ثمره خون شهیدان و تلاش عالمان
پرسش: این نظام محکم اعتقادی که پیغمبر درست کرد چرا دوام پیدا نکرد؟
پاسخ: بالأخره از خود ماها باید بپرسیم به سوء اختیار ما بود تمام آنچه الآن در جوامع علمی مانده است به برکت همین کار است کم نبود منتها حالا متأسفانه از غرب و شرق به این سرزمینها حمله کردند آن وقتی که از شرق آمدند این مغولها چقدر کتابها را سوزاندند چقدر علما را از بین بردند و چقدر حوزهها را تخریب کردند آنها که از آن طرف غرب حمله کردند بعضیها نقل کردند آنقدر کتابهای اسلامی را ریختند در دجله که تا مدتی میگفتند رنگ این آب, رنگ مرکّب بود کم ما خسارت ندیدیم الآن ما شب و روز شاکر نظام اسلامی باشیم که اولین ثواب را امام راحل و شهدا میبرند بعد دیگران, کم است اینها این خون این قیام این نظام حفظ کرده وگرنه مگر این حرفها, حرفهایی بود که بشود عرضه کرد الآن شما اگر یک مطلب علمی داشته باشید امروز اگر اینجا بگویید فردا در غرب هست یا در شرق هست این سابقاً در تعزیهها میگفتند که وقتی شهدای کربلا(سلام الله علیهم) در قتلگاه بودند این کبوترها میآمدند این بال و پرشان را خونین میکردند به اطراف عالَم پخش میکردند و هر قطرهای که در گوشهای از زمین میافتاد آنجا مسجد میساختند این را در تعزیهها میخواندند این یک تمثیل است وگرنه کبوتری نبود پر و بالش را آغشته به خون بکند یعنی هر جا سخن از حق است محصول کربلاست نه اینکه واقعاً کبوترهایی آمدند بالهایشان را خونی کردند این خونها جایی افتاده شده مسجد, الآن هم همینطور است هر جا شما سخن از حق ببینید این بیداری خاورمیانه را شما بررسی کنید اگر این بیگانه بگذارند محصول همان خونهای پاک شهدا و اعلامیههای امام و مراجع است خب آن روز این حرفها نبود خب کم نیست که بگویند رنگ دجله مدتی رنگ مرکّب بود سالیان متمادی این علما حشرشان با اولیا کتاب نوشتند آن وقت که چاپ نبود.
ص: 864
قدرشناسی از تلاش عالمان و شهیدان در جهانی نمودن معارف الهی
این است که اگر کسی بخواهد قدر این نظام را, قدر شهدا را, علما را, مراجع را, مخصوصاً امام را بداند باید روی این علوم کار کند هم خودش عمل بکند جهان تشنه همین معارف است از بس آلودگی دیدند دیگر خسته شدند بارها به عرضتان رسید این اروپا که الآن دم از دموکراسی میزند برای اینکه از بس کشت خسته شد فاصلهای بین جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم نبود حالا ما جرأت نمیکنیم بگوییم صد میلیون, برخیها صد میلیون نقل کردند دهها میلیون را در یک مدت کوتاهی اینها کشتند اینکه میبینید الآن سازمان ملل دارند جوامع بینالمللی دارند سخن از دموکراسی میزنند سخن از صلح میزنند برای اینکه از بس آدم کشتند خسته شدند الآن دست همه اینها روی ماشه بمب اتم است اگر ـ خدای ناکرده ـ جنگ جهانی سوم و چهارم شروع بشود دهها میلیون میشود صدها میلیون تنها چیزی که اینها را نجات میدهد قرآن و عترت است که شما انسان هستید انسان فرشتهمنش زندگی میکند تا آنجا که ممکن بود اینها صرفنظر میکردند عفو میکردند تخفیف میدادند با آرامش زندگی میکردند نه اینکه آدم از کشتن خسته بشود بعد دم از دموکراسی بزند آنکه از بس کشت و کشت حالا خسته شد دم از دموکراسی میزند دیگر ارزشی ندارد به هر تقدیر فرمود این معرفتشناسی را شما باید حساب بکنید همین که میگوییم این حق است میگویید پدران ما نگفتند همین که میگوییم این باطل است میگویید پدران ما گفتند آخر معیار حق و باطل, گفت و نگفت پدرانتان نیست أَوَلَوْ کَانَ الشَّیْطاَنُ یَدْعُوهُمْ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ.
ص: 865
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ (20 وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ الشَّیْطاَنُ یَدْعُوهُمْ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ (21) وَمَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی وَإِلَی اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (22) وَمَن کَفَرَ فَلاَ یَحْزُنکَ کُفْرُهُ إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (23) نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَی عَذَابٍ غَلِیظٍ (24) وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ للَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (25) لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (26)) مکی بودن سورهٴ «لقمان» سبب طرح مباحث توحیدی
چون سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» در مکه نازل شد و مهمترین مسائل سوَر مکّی اصول دین است مخصوصاً توحید لذا در این سورهٴ مبارکه در آیات متعدّد به تعبیرهای گوناگون مسئله توحید مطرح شد. در آیه بیست فرمود مگر نمیبینید که کلّ جهان مسخَّر جامعه انسانیت است أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ.
مسخَر جامعه بشری بودن نظام هستی و امکان بهرهوری از آن
کلّ نظام چه زمین و آنچه در زمین هست چه آسمان و آنچه در آسمان هست خدا اینها را برای جامعه بشری مسخَّر کرده است. عالَم با تسخیر اداره میشود نه با قَسر. هاهنا امور: اول اینکه کلّ نظام مسخّر شد برای کلّ انسان نه برای فرد فرد انسان, انسان در هر عصر و مصر و با هر نسلی که باشد میتواند از آسمان و زمین بهره بگیرد حالا برخیها در زمین, برخیها در آسمان, برخی در شرق زمین, برخی در غرب زمین, برخی از معادن جامد, برخی از معادن مایع هر کسی به نوبه خود بخواهد از موجودات زمینی و آسمانی بهره بگیرد امکاناتش هست.
ص: 866
لزوم تبیین فرق بین ذلول و ذلیل بودن زمین
تسخیرکننده خدای سبحان است جهان مسخّر خداست و خدای سبحان این جهان را مسخّر کرده رام کرده که انسان از آن بهره ببرد جهان در اختیار انسان نیست زمین در اختیار انسان نیست اما زمین را برای انسان نرم کرده ارض را ذَلول نه ذلیل, ذلول, نرم, آرام کرده اگر همین خدا بخواهد این زمین را وسیله عذاب انسان تبهکار قرار بدهد فوراً شکافی در زمین ایجاد میشود قارون را بلع میکند میشود فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ (1) زمین را ذلول و نرم کرده تا انسان از آن استفاده کند زمین, مسخّر انسان که انسان مسخِّر آن باشد نیست زمین مسخّر است برای انسان و تسخیرکننده خدای سبحان است که فرمود: سَخَّرَ لَکُم.
بررسی معنای اداره جهان با تسخیر نه با قسر
مطلب دوم آن است که عالَم با تسخیر اداره میشود نه با قَسر یعنی تحمیلی در عالَم نیست کلّ جهان با تسخیر اداره میشود فرق جوهری تسخیر و قسر این است که اگر موجودی خاصیّتی داشت یک اثر طبیعی داشت دیگری این موجود را بر خلاف خاصیّت و اثر طبیعی راهنمایی کرد این میشود شتاب, فشار, قسر و تحمیل مثل اینکه کسی آب را بخواهد با فواره بالا ببرد این تا فشار هست بالا میرود وقتی فشار تمام شد میریزد زمین, بالا بردن آب بر اساس قسر و فشار و تحمیل است اما وقتی باران بارید از قلّه کوه به سینه کوه و به دامنه آمد آب, طبعش این است که از بالا به پایین بیاید اگر کشاورز ماهری باشد این آبها را راهنمایی میکند به مزرع و مرتع و از آن بهره میبرد این کار میشود تسخیر و اگر نباشد این آب هدر میرود. فاعل به تسخیر آن است که آن فاعل این شیء را راهنمایی کند تا در همان مسیری که میخواهد برود به نحو سودمند حرکت کند این میشود تسخیر, بر خلافش بخواهد ببرد قسر است جهان با قسر اداره نمیشود با تسخیر اداره میشود.
ص: 867
1) (1) . سورهٴ قصص, آیهٴ 81.
اختصاصی بودن تسخیر معجزانه عالم و عام بودن تسخیر عالمانه آن
هر موجودی را خدای سبحان مطابق با حکمت الهی خودش با خاصیّتهای مخصوص آفرید (یک) آن موجود را با همان خاصیّت در راه صحیح اداره و رهبری میکند (دو) به انسانها هم این هوش را داده است که از جهان در مسیر صحیح آن بهرهبرداری کنند (سه) گاهی به نحو غیر عادی یعنی به طور معجزه برخی از موجودات آسمان را مسخَّر پیامبری میکند نظیر اینکه برای سلیمان(سلام الله علیه) باد را مسخّر کرد فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ تَجْرِی بأمْرِهِ (1) که به دستور او حرکت میکند برای اینکه این سلیمان به مقام ولایت رسیده است بر اساس «کنت ... لسانه الذی ینطق به» (2) ذات اقدس الهی در فصل سوم که منطقه ممنوعه نیست نه در فصل اول که مربوط به هویّت ذات است که منطقه ممنوعه است نه در فصل دوم که اکتناه صفات ذاتی است که آن هم منطقه ممنوعه است در مقام فیض و در مقام وجهاللهی و افاضه الهی مطابق حدیث قُرب نوافل «کنت ... لسانه الذی ینطق به» شد, اگر در مقام فعل, ذات اقدس الهی لسان سلیمان شد در حقیقت گوینده و امرکننده گرچه به حسب ظاهر سلیمان است اما به لسان الهی است که تَجْرِی بِأَمْرِهِ این تسخیر معجزانه است ولی تسخیر عالمانه برای همه هست نه اینکه کلّ آسمانها و زمین را برای کلّ واحد واحد انسان مسخر کرده باشد بلکه «الجمیع للجمیع» کلّ انسان از آغاز تا انجام همه اینها میتوانند از نظام استفاده کنند به نحو تسخیر.
ص: 868
عدم شمول تسخیر «سماء» بر «سماء» باطنی
البته این سماء همین سمای ظاهری است اما آن سماء باطنی مسخّر هر کسی نیست آن سمایی که فرمود: لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ (1) آن سماء برای اولیای الهی است وگرنه این سماوات ظاهری طوری است که الآن سفینههای باسرنشین و بیسرنشین میفرستند اینکه فرمود: لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ آن سماء دیگری است. کلّ این سماء با تسخیر اداره میشود چه اینکه انسان هم با اختیار رهبری میشود جبری در کار نیست نه انسان با جبر اداره میشود نه جهان با قسر اداره میشود هم انسان با اراده تدبیر میشود هم جهان با خاصیّتی که خدا به آن داده است تدبیر میشود قسر و فشار, مقطعی است آن هم زودگذر أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ.
بیان بعضی از مصادیق نعمتهای ظاهری و باطنی
بعد فرمود ما به شما نعمتهای ظاهری دادیم نعمتهای باطنی دادیم اسباغ یعنی فراوانی و شادابی, نعمتهای ظاهری همین مأکولات و مشروبات و ملبوسات و امتعه و مساکن و امثال ذلک هستند درباره جوارح ما, اعضا و جوارح سالم اینها نعمتهای ظاهری است آن نعمت ادراک و عقل و هوش نعمتهای باطنی است این برای همه مردم است.
اختصاص بعضی از نعمتهای باطنی به مؤمنین
اما درباره مؤمنین گذشته از اینکه این نعمتهای ظاهری را داد و این نعمتهای باطنی را داد نعمت ولایت را داد, نبوت را داد, امامت را داد, خلافت را داد اینکه فرمود: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی (2) این یک نعمت باطنی است که فقط بهره مؤمنان است آن کسی که طرْفی نمیبندد و غدیر را رها میکند به دنبال سقیفه حرکت میکند از این نعمت عمداً خودش را محروم میکند پس أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً نسبت به همه افراد نعمت ظاهر و باطن مشخص است نسبت به مؤمنان الهی گذشته از آن نِعم ظاهر و باطن, نعمت نبوّت است نعمت ولایت است.
ص: 869
استعمال «نعمت» به صورت مطلق در قرآن دال بر نعمت ولایت
به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله تعالی علیه) میفرمایند نعمت هر جا در قرآن بالقول المطلق استعمال بشود نعمت ولایت است (1) یک وقت نعمتهای ظاهری است نعمت سلامت است نعمت عقل و هوش است قرینه خاص دارد تفصیلی است که قاطع شرکت است اینها نعمتهای متداول است اما اگر بفرماید نِعْمَتِی مثل آیه سورهٴ «مائده» که أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی و یادی از نعمت خاصّه نکرد این نعمت ولایت است ذیل این آیه شریفه ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ (2) آن روایت نورانی هست که فرمود: «نحن النّعیم» (3) .
شرط بهرهوری از نعمتهای باطنی
اگر کسی از این نعمتها بخواهد بهره ببرد حتماً کسی است که «یُسلِم وجهه الی الله» اما اگر کسی از این فیض غافل بود از همان افراد ظاهری است و نعمتهای باطنی اینها همان عقل و هوشی است که خدای سبحان به اینها عطا کرده است أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً.
جدال باطل بودن سخن محرومان از ولایت
اما در برابر این همه نعمتهای وافر و فراوان برخیها هستند که نه وحی الهی نصیبشان شد (یک) نه به کمک عقل, چراغی دارند که بفهمند وحیای که شده چیست (دو) نه به کمک نقل چراغی دارند که بفهمند وحیای که به انبیا شده است چیست (سه) اینها بیراهه حرکت میکنند بالأخره یا خودش باید وحیای بگیرد که این نبیّ است و رسول است یا به وسیله عقل باید بفهمد که نبیّ چه چیزی آورد یا به وسیله نقل باید بفهمد که نبیّ چه چیزی آورد. کسی که عالِم نیست از راه عقل نرفته, از راه کتاب منیر هم نرفته پیامبر هم که نیست که خودش از هدایت الهی بدون واسطه طرْفی ببندد چنین کسی جدال باطل دارد وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ در حالی که هیچ کدام از این سه حجت را ندارد بالأخره انسان یا خودش باید ولیّ الله باشد یا با برهان عقلی بفهمد ولیّ الله چه گفته یا با دلیل نقلی معتبر بفهمد ولیّ الله چه گفته اگر کسی فاقد این راههای سهگانه بود بیراهه خواهد رفت.
ص: 870
بیان نمونهای از جدال باطل جاهلی در برابر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
لذا فرمود: وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ یعنی ما آنها را به چراغ دعوت کردیم یک وقت است میگویند که شما به این راه بیایید آن وقت جای سؤال است که چرا به این راه بیاییم اما اگر گفتند که به این صراط مستقیم بیایید این دیگر دلیل نمیخواهد چون این خودش با دلیل بیان شده یک وقت است میگویند شما دست به این فلز نزن خب آدم میپرسد چرا, اما یک وقت میگویند دست به آتش نزن این دیگر دلیل نمیخواهد میگویند دست به مار و عقرب نزن اگر یک وقت مدّعایی با دلیل ذکر شده است این کارآمدیاش بیشتر است یک وقت میگویند «اتّبعونی» آن وقت دلیل میخواهد چرا تابع شما بشویم برای اینکه من از طرف خدا سخن دارم یک وقت میگوید اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللّهُ این اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللّهُ دیگر دلیل نمیخواهد چون با دلیل ذکر شده است وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ آنگاه اینها قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا در بحث دیروز گذشت که این سنّت جاهلیشان این بود که تصدیق و تکذیبشان, فعل و ترک گذشتگانشان بود اگر چیزی را گذشتهها انجام دادند برای اینها صحیح بود چیزی را انجام ندادند برای اینها باطل بود این سنّت جاهلی را دین برداشت فرمود شما به طرف نیاکانتان میروید چه آنها حق باشند چه آنها باطل این أَوَلَوْ کَانَ یعنی اگر به طرف صراط مستقیم باشند که میروید به طرف جهنم هم باشد که میروید پس معیارتان همان حرف نیاکانتان شد این أَوَلَوْ کَانَ عطف است بر شیء محذوف اگر به طرف راست دعوت کنند یعنی به صراط مستقیم که میروید به طرف جهنم هم که دعوت کنند که میروید پس معلوم میشود شما جاهلیّتمحورید عقلمحور نخواهید بود أَوَلَوْ کَانَ الشَّیْطاَنُ یَدْعُوهُمْ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ.
ص: 871
بیان علت دو دسته شدن انسان ها در قیامت
در سورهٴ مبارکهٴ «روم» قبلاً گذشت که افراد وقتی که وارد صحنه قیامت شدند دو گروهاند آیه 43 سورهٴ مبارکهٴ «روم» این بود فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَّ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ اینها مُتصدّعاند متفرّقاند دو دسته میشوند یک عده مؤمناند به طرف بهشت یک عده کافرند به طرف دوزخ این تفرقه در سورهٴ مبارکهٴ «روم» و سایر سوَر بازگو شد اینجا هم همان است منتها اسم تفرقه را نبردند فرمودند: وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ در برابر آن گروه وَمَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ این یا عقلاً فهمید یا با دلیل نقلی فهمید که چهره هستیاش را باید به طرف خدا متوجه کند این حُسن فاعلی, وَهُوَ مُحْسِنٌ هم حُسن فعلی است. آدم خوبی است چون موحد است کار خوب میکند چون وَهُوَ مُحْسِنٌ چنین آدمی به یک طناب ناگسستنی تمسّک کرده است.
سرّ تعبیر به «عروة الوثقی» بودن قرآن
قبلاً این بحث گذشت که قرآن را خدای سبحان نازل کرد باران را هم نازل کرد اما باران را به زمین انداخت, قرآن را به زمین آویخت; یعنی یک طرف ریسمان دست اوست خب اگر یک طرف ریسمان دست اوست دیگر گسستنی نیست لذا فرمود این عُروه, وثقاست این دستگیره, ناگسستنی است این موثّق است مُتقن است این لاَ انفِصَامَ لَهَا که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» راجع به عروهٴ وثقا آمده است یعنی «لا انفصام لها من بین یدیه و لا من خلفه» همانطوری که در سورهٴ «فصلت» آمده است که إِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ ٭ لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ (1) نه در عصر او این کتاب بطلانپذیر است نه بعدها الی یوم القیامه بطلانپذیر است چون «حقّ لا ریب فیه» و از نظر استحکام هم یک طرفش به دست خداست اگر إِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ ٭ لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ این کتاب این عروه وثقا «لا انفصام لها من بین یدیه و لا من خلفه» به چه دلیل این کتاب عروه وثقاست برای اینکه شما را به مقصد میرساند شما که نمیخواهید پایین بروید نمیخواهید شرق و غرب بروید میخواهید بالا بروید إِلَی اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ این إِلَی اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ برای عدم انفصام آن است شما باید بگیرید و بالا بروید این وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ (2) یا «اقرأ و ارقَ» (3) برای این است که یک طرف این طناب به دست خداست اگر طبق آن روایت نورانی که فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین» و این قرآن «طرفه بید الله» (4) خب اگر این کتاب یک طرفش به دست بیدستی خداست دیگر انفصامپذیر نیست یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ (5) اگر این کتاب انفصامپذیر نیست «لا من بین یدیه و لا من خلفه» و بالاست بنابراین انسان اگر اعتصام بکند زمینی نخواهد بود میشود الهی و آسمانی وَإِلَی اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ در قبال مَن یُسْلِمْ, مَن کَفَرَ است, آنجا که فرمود: مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ راجع به مسئله توحید است.
ص: 872
تسلّی دادن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با وَمَن کَفَرَ فَلاَ یَحْزُنکَ کُفْرُهُ
اینجا که فرمود: وَمَن کَفَرَ تسلیتی است نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که دلداری بدهد که بالأخره اگر عدهای نکول کردند شما محزون نباشید اینها در دست ما هستند در چنگ ما هستند ما مختصری اینها را با آب و علف سرگرم میکنیم بعد هم میگیریم اینها که از قدرت ما بیرون نیستند وَمَن کَفَرَ فَلاَ یَحْزُنکَ کُفْرُهُ چرا, برای اینکه إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ نه اینکه در قیامت اینها به ما میرسند الآن در دست ما نیستند نه, به لحاظ قیامت إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا به لحاظ دنیا هم نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اینها را داریم سرگرمشان میکنیم.
تصویر زندگی کفران کنندگان نعمت باطنی در کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام)
در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که فرمود برخیها تمام زندگیشان بین آشپزخانه و دستشویی بود, همین! «بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ» (1) معتلف یعنی آنجا که علف میخورد نَثیل آنجا که میرود دستشویی, بعضیها هستند که تمام زندگیشان بین آشپزخانه و دستشویی است.
تحقیر نبودن تعبیر به أُولئِکَ کَالأَنْعَامِ دربارهٴ گروه مذکور
اگر خدای سبحان فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ (2) این تحقیر نیست این تحقیق است انسان یا بالأخره خودش باید چشم باطنی داشته باشد ببینید بعضیها واقعاً حیواناند یا باید حرف انبیا را گوش بدهد یا دو روز صبر بکند بعد از مرگ ببیند اینها چطوری هستند یکی از سه راه را باید طی کند فرمود اینها «بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ» دارند زندگی میکنند همان صدر اسلام بود بعد به آن صورت در آمد این از بیانات نورانی حضرت است در آن خطبه شقشقیه بعضیها فرمود اینطوری هستند نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً بین همین دو کار! ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَی عَذَابٍ غَلِیظٍ یک عذاب دردناک.
ص: 873
عدم دلالت إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ بر خروج فعلی کافران از قدرت الهی
بنابراین اینها از دست ما بیرون نیستند نه اینکه ما گفتیم إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ یعنی در قیامت به کیفرشان میرسد یا ما آنها را به کیفر میرسانیم الآن هم در دست ما هستند إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا ما باخبرشان میکنیم اعمال ظاهریشان را که دیگران میبینند که ما هم میبینیم, اعمال درونیشان را نه تنها ما از قلبشان باخبریم نه تنها از صدرشان باخبریم از ذاتالصدر آنها هم باخبریم آن راز مستوری که در درون دل نهادینه شده است را میگویند ذاتالصدر ما یک دل داریم یک دلمایه ممکن است کسی دل را باخبر باشد ولی از دلمایه بیخبر باشد فرمود ما صدرشان را میدانیم ذاتالصدر را هم میدانیم دیگر چیزی برای ما مستور نیست قلبشان را میدانیم ذاتالقلب آنها را هم میدانیم ذو قلب یعنی صاحب قلب به آنچه در دل هست میگویند ذاتالقلب, ذاتالصدر فرمود همه اینها نزد ما مشهود است.
علت تعبیر به عدم سنجش اعمال کافران در قیامت
پرسش:؟پاسخ: بسیار خوب, فضیلت نیست اما پر از رذیلت است أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ (1) از نظر فضیلت, از نظر فضیلت خالی است لذا در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» فرمود: فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً (2) ما برای آنها ترازو نمیآوریم ترازو آوردن برای اینکه کالایی را بسنجند اینها نه کالای اعتقادی دارند نه کالای عملی ما چه چیزی را بسنجیم کسی که با دست خالی آمده اما همینها که با دست خالی آمدند.
ص: 874
امکان استفاده درکه سنجی کافران از قرآن
کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ (1) انبوهی از گناهان هست وسیله دیگری هست که با آن درکاتشان را میسنجند وگرنه به یک عدّه بفرماید که درک اسفل نار برای اینهاست یک عده در جهنم میانی به سر میبرند این بعد از توزین است نسبت به آن فضایل فرمود آن ترازوی درجهسنجی را برای اینها ما اقامه نمیکنیم خب کالایی ندارند که سنجیده شوند اما آن ترازوی درکهسنجی را باید اقامه کنیم ببینیم این چند درجه کفر و تباهی دارد اگر کافر است در همان درجات میانی آتش باشد اگر منافق است فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (2) باشد. افئده اینها هواست اما دلهای اینها رسوبات فراوانی دارد نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَی عَذَابٍ غَلِیظٍ. محکومیت حتمی پیروی از هوای مشرکان با جدال احسن
باز به مسئله توحید برمیگردد میفرماید در جریان توحید شما از هر راهی که حساب بکنید اینها محکوماند اینها که ملحد نیستند اینها مشرکاند یعنی قبول دارند خدایی هست سماوات و ارض را خدا آفرید اما حالا بیراهه میروند فرمود از اینها اگر سؤال بکنید که خالق آسمان و زمین کیست قبول دارند که خداست این جدال احسن است یعنی از مقدمات معقولِ مقبول, قیاس درست میشود چون ربوبیّت الاّ ولابد به خالقیّت برمیگردد هیچ کس نمیتواند رب باشد مگر اینکه خالق باشد چون ربوبیّت به معنی پرورش, پروراندن یک موجود به اعطای کمال است به ایجاد کمال است برای این مُستکمِل این یک نحوه خالقیت است باید کمال عطا کند فیض عطا کند برهان دیگر این است که اگر کسی بخواهد موجودی را بپروراند الاّ ولابد باید از حقیقت او و هویّت او آگاه باشد تنها کسی که از هویّت اشیاء آگاه است همان آفریدگار آنهاست پس طبق این دو برهان یا بر اساس رجوع ربوبیّت به خلقت که حدّ وسط برهان اول است یا بر اساس تلازم بین ربوبیّت و خالقیّت که حدّ وسط برهان دوم است الاّ ولابد ربوبیّت به خالقیت برمیگردد که فرمود شما برای غیر خدا چه ربوبیّتی قائلید اگر کلّ نظام را خدا آفرید و ربوبیّت هم به یکی از دو برهان به خالقیّت برمیگردد شما برای غیر خدا چرا ربوبیّت قائلید این میشود جدال احسن یعنی مقدماتش هم معقول است هم مقبول وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ الله اینها هیچ انکاری از این جهت ندارند با نون تأکید ثقیله هم ذکر فرمود: لَیَقُولُنَّ اللَّهُ اگر این است پس بگو الْحَمْدُ للَّهِ شکر برای اوست; حمد در برابر نعمت است و هر نعمتی هست از اوست پس چرا به غیر خدا مراجعه میکنید.
ص: 875
علت تفاوت تعبیر به کار رفته دربارهٴ کافران و مشرکان
پرسش: اگر کافر مطلق وجود ندارد...
پاسخ: چرا دارد ولی آنها نبودند کافر مطلق یعنی ملحدان چرا, آنها در آیات دیگر است اما اینها که در مکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با آنها روبهرو بود اینها مشرک بودند اینها قبول داشتند که خدایی هست و خالق سماوات و ارض است منتها تدبیر امور را به دیگری واگذار کرده گروهی هم بودند ملحدان که میگفتند: وَمَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ مسئله اماته و احیا و امثال ذلک را منکر بودند اینها ملحدند که مبدیی را قائل نیستند با اینها قرآن کریم از راه دیگر بحث میکند اما مشرکان لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ خالقیّت خدا را قبول دارند ولی ربوبیّت را قبول ندارند میفرمایند حمد کلاً برای خداست چرا, چون حمد برای نعمت است نعمت هستی را او داد نعمت پرورش هم به وسیله اوست از غیر او نعمتی ساخته نیست که أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً پس الْحَمْدُ للَّهِ بالقول المطلق.
فقدان بهرهوری از عقل و نقل سبب نادانی مطلق مشرکان
این گروه آدمهای نفهمیاند نفرمود «بل أکثرهم لا یعلمون» فلان شیء را, یک وقت میگوییم «أکثرهم لا یعلمون» فلان شیء را, خب این یک جهل نسبی است اما وقتی فرمود: بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ حذف متعلّق هم مفید عموم است یعنی هیچ چیزی نمیفهمند برای اینکه بخواهیم بگوییم مقلِّد باش باید از کسی تقلید کنند که «یدعوهم الی الهدی» نه یَدْعُوهُمْ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ بخواهند محقّق باشند که برهان نمیفهمند لذا در آنجا فرمود خدایی که أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً شما نه با برهان عقلی حرکت میکنید نه با برهان نقلی حرکت میکنید وحی هم که ندارید یکی از این سه راه را باید طی کنید که فاقدید اینجا هم فرمود اینها بالقول المطلق لاَ یَعْلَمُونَ نه اینکه «لا یعلمون شیئاً خاصّاً» چون حذف متعلّق مفید عموم است اینها بالقول المطلق جاهلاند بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ.
ص: 876
برهان نادانی مشرکان با دوری از حمد الهی با لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ ...
بعد برهان اقامه میکند میفرماید: لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ کلّ آسمان و زمین برای خداست کلّ سماوات و ارض دارند خدا را میپرستند و اگر شما نپرستیدید اینطور نیست که خدا آسیبی ببیند او غنی است که إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ (1) او بالذّات غنی است نیازی به کار شما ندارد او محمود است خودش, خودش را حمد میکند (یک) فرشتگان او را حمد میکنند (دو) انبیا و اولیا او را حمد میکنند (سه) مؤمنان خالص او را حمد میکنند (چهار) در اینجا هم یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ فرمود در آیه 22, در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» و مانند آن أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ (2) فرمود آن تسلیم لوجه لله بالاتر از تسلیم الوجه الی الله است این کسی که الی الله حرکت میکند یعنی هدفش اوست اما آنکه لله است یعنی خالصاً برای خداست چیزی برای غیر خدا نگذاشت و کمبودی هم ندارد بین أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ با یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ خیلی فرق است.
حمد الهی معیار شناخت انسان از حیوان در بیان امام سجاد(علیه السلام)
این بیان نورانی امام سجاد را نگاه کنید در همین صحیفه سجادیه; این دعاها را بخوانید اینها مثل کفایه است اینها مثل رسائل و مکاسب است این وقتی انسان را معرفی میکند فرمود خدایا تو اگر راه حمد را به ما نشان نمیدادی ما که نمیفهمیدیم چه کار بکنیم اگر راه حمد را به ما نشان نمیدادی و به ما نمیفهماندی که آفریدگاری هست نِعَمی هست مُنعمی هست باید ولینعمت را شناخت و حمد کرد ما در نعمت تو تصرّف میکردیم و تو را حمد نمیکردیم و میشدیم حیوان; (3) یعنی از وجود مبارک امام سجاد سؤال بکنید که «الانسان ما هو» او نمیگوید «حیوان ناطق» میگوید «حیوان ناطق حامد» که اگر حمد را از انسان برداری نطق و آن نفس ناطقهاش هم گرفته میشود, میشود حیوان این از غرر ادعیه وجود مبارک امام سجاد است ما باید باور کنیم که مسئله دعا و امثال ذلک که از معصوم نقل شده است مثل ادبیات شاعرانه سبعه معلّقه و امثال ذلک نیست که در آن اغراق و مبالغه و امثال ذلک باشد همانطوری که در روایات فقهی در جزء جزء اینها با اطلاق و تقیید و عموم و خاص عمل میشود این تعبیرات هم همین است این تشبیه نیست فرمود اگر نبود ما حمد نمیکردیم میشدیم حیوان این أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ نزدیک حیوانیّت است این بَلْ هُمْ أَضَلُّ مرحله سوم را دارد میبینید انسان یا نزدیک حیوانیّت است یا واقعاً حیوان است یا از حیوان پَستتر این طفره که نیست فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ یعنی هنوز حیوان نشدند بَلْ هُمْ أَضَلُّ آن طرف قضیه است اگر کسی بگوید این مسافر نزدیک فلان محل است بعد بگوید از آن محل گذشت یعنی از آن محل عبور کرد اگر گفتند این مسافر نزدیک پل است بعد بگویند بعد از پل است یعنی از پل گذشت این أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ مرحله اُولاست بَلْ هُمْ أَضَلُّ مرحله ثالثه است پس این وسط را عبور کرد اگر کسی نزدیک حیوانیّت باشد, بعد, از حیوانیّت عبور کرده باشد بعد از حیوانیت و پَستتر از حیوانیت باشد پس معلوم میشود این مرحله وسط را عبور کرده این سه قضیه است أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ قضیة اُولیٰ بَلْ هُمْ أَضَلُّ قضیة ثالثه, بین اُولی و ثالثه, قضیه ثانیه است. این بیان نورانی امام سجاد که فرمود اگر ما تو را حمد نمیکردیم حیوان میشدیم این حقیقت است منتها حیوان ناطق هر که حرف میزند که انسان نیست.
ص: 877
مصداق نداشتن کفر در عالم تکوین
پرسش:... پاسخ: آنها هیچ کسی در عالَم کافر نیست مگر انسان, هیچ کسی در عالم مشرک نیست مگر انسان, هیچ موجودی در عالم ملحد نسیت مگر انسان زیرا آنها یک بُعدیاند فقط تکویناند در نظام تکوین که کفر معنا ندارد انسان است که گذشته از نظام تکوین, نظام تشریع را دارد این کفر و ایمانش مربوط به نظام تشریع است انسان در نظام تکوین که کافر نیست تابع مقررات الهی است وقتی اماته کردند میمیرد, احیا کردند زنده است, بخواهند او را بخوابانند میخوابانند, بخواهند بیدارش کنند بیدار میکنند این مثل حیوان است در حیوانیت هیچ کفری نیست مسئولیت انسان در نظام تشریع است آنها مسئول نیستند سالبه به انتفاء موضوع است چون نظام تشریع در جمادات نیست در گیاهان نیست در حیوانات نیست کفر و الحاد در آنجا معنا ندارد انسان هم در نظام تکوین کافر نیست یعنی هر کاری را که ذات اقدس الهی درباره انسان تصمیم بگیرد از آن وقتی که لَمْ تَکُ شَیْئاً (1) بود از آن وقتی که هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (2) بود از آن وقتی که در سورهٴ «روم» فرمود خداوند انسان را از ضعف به قوّت و بعد از قوّت به ضعف میآورد (3) در نظام تکوین است و تابع نظام تکوین است وقتی که وارد قبر بکند تابع است ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنشَرَهُ در نظام تکوین است کاملاً تابع است نمیتواند نباشد از این جهت کفر در عالَم تکوین مصداق ندارد این تنها انسان است که محکوم به شریعت است و باید از راه شریعت به کمال برسد این انسان گاهی مؤمن است و گاهی کافر.
ص: 878
پرسش؟پاسخ: بله جن هم همین طور است.
«و الحمد لله ربّ العالیمن»
لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (26 وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیرٌ حَکِیمٌ (27) مَا خَلْقُکُمْ وَلاَ بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (28)) چون سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی اصول دین بود یعنی توحید و وحی و نبوّت و بخشی از خطوط کلی اخلاق و حقوق, لذا مسئله توحید و معاد را به عبارتهای گوناگون در این سورهٴ نورانی بیان فرمود.
معاد یا هدفداری خلقت, لازمه پذیرش خالقیت توسط مشرکان
در آیه 25 فرمود اینها خالقیّت خدای سبحان را قبول دارند وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ پس خدا خالق کلّ ما فی السماء و الأرض است خدا این نظام را عاطل و باطل خلق نکرد که هر کسی هر چه کرد و گفت به حساب نیاید بلکه این نظام را به حق خلق کرد که فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ اگر حق است باید به مقصد برسد و هدفدار باشد پس هر کسی نسبت به اقوال و افعال خود مسئول است و ضرورت معاد, حق است.
اخبار از احیای مردگان با تعبیرهای مختلف
چون ضرورت معاد, حق است خدای سبحان فرمود شما را بعد از مرگ احیا میکنیم گاهی به صورت متکلّم وحده گاهی به صورت متکلّم معالغیر فرمود تمام اقوال و آرای شما را به شما گزارش میدهیم در آیه پانزده همین سورهٴ «لقمان» فرمود: ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فأُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ که متکلّم وحده است باز در همین سوره آیه 23 فرمود: إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم در آنجا هر دو ضمیر مفرد است إلَیَّ و فَأُنَبِّئُکُمْ اینجا جمع است إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم گاهی بیواسطه گاهی باواسطه به وسیله فرشتهها و مدبّرات و مأموران گزارش میدهند.
ص: 879
بررسی چگونگی گزارش اعمال انسان و رؤیت آن در قیامت
قبلاً در پنج بخش مشخص شد که چگونه اعمال انسان را به انسان گزارش میدهند یک بخش آن این بود که لِیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ یعنی یک مبادی هستند که ارائه میکنند نشان میدهند چون آنها نشان میدهند اینها میبینند وگرنه اعمال مستور و غایب و مخفی و امثال ذلک را اینها چگونه میبینند چگونه انسان, گذشته و قدیم را تمام مدت هفتاد, هشتاد ساله یکجا میبیند فرمود ما ارائه میدهیم لِیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ اگر ارائه از طرف ما شد آنگاه رؤیت از طرف اینهاست فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ. (1) بخش سوم این بود که این رؤیت از دور نیست از نزدیک است هر کسی هر چه کرد وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً (2) بخش چهارم این بود که نه خود آنها حاضر میکنند نه خود عمل حاضر میشود بالأخره گروهی مأموران الهیاند این اعمال را حاضر میکنند که یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً (3) یعنی احضارکنندهای هست آنها را حاضر میکنند آنها هم از نزدیک میبینند. بخش پنجم این بود که خود این انسان با جوارح و جوانحی که دارد جزء مأموران الهیاند همانطوری که فرشتگان حاضر میکنند مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (4) خود انسان هم در درونِ درون او کتابخانهای است که انسان با آن کتابخانه محشور میشود.
ص: 880
آگاهی نفس انسان از اعمال خود و امر خدا به بازخوانی آن
فرمود: عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ از جاهایی که نکره در سیاق اثبات هم مفید عموم است همین اینگونه از آیات است عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أحْضَرَتْ (1) یعنی کلّ نفس میداند چه چیزی به همراه آورده اینکه فرمود: اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً (2) همین است در درون ما آنچه انجام دادهایم نهادینه شده است در دنیا انبیا آمدند آن دفائن عقول را اثاره کنند (3) در آخرت مدبّران امر آن دفائن اعمال و اسرار ما را اثاره میکنند میگویند اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً خب در آن آیه که فرمود: عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ معلوم میشود خود انسان به همراه میآورد لذا قابل انکار نیست.
گزارشگری خدای سبحان از اعمال انسان در قیامت
نشانه این بخشهای پنجگانه منضبط و منسجم این است که اگر در اینجا گاهی به صورت متکلّم وحده که فرمود: فَأُنَبِّئُکُمْ گاهی به صورت متکلّم معالغیر که فرمود: فَنُنَبِّئُهُم در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» به صورت فعل مجهول ذکر کرد آیه سیزده سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» این است یُنَبَّؤُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ آن تَنبئه مشخص نیست که با گزارش چه کسی حاصل میشود اینجا مشخص است گاهی متکلم وحده گاهی متکلم معالغیر ما تنبئه میکنیم این نبأ و خبر را ما گزارش میدهیم, اگر در آیه سیزده سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» فرمود: یُنَبَّؤُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ هر چه کرد از تازه و کهنه از آثاری که در زمان حیات او بود یا سنّت خوب یا بدی که گذاشت و بعد از مرگ او این سنّت ادامه دارد قَدَّمَ وَأَخَّرَ همه به او تنبئه میشود اِنباء میشود گزارش داده میشود.
ص: 881
اثاره دفینههای درونی انسان ماهیت گزارش الهی
بعد برای اینکه با آن پنج بخش هماهنگ باشد بلافاصله فرمود نیازی به گزارش نیست که ما گزارش بدهیم در حقیقت تنبئه ما, اِنباء ما همان اثاره دفائن درونی اوست برای اینکه بَلِ الْإِنسَانُ این بَلِ, «بل» اضرابیه است که در آیه چهارده سورهٴ «قیامت» آمده; فرمود: یُنَبَّؤُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ بعد اضراب کرد فرمود حالا ما چرا گزارش بدهیم چرا از بیرون گزارش بیاوریم.
تبیین بصیرت انسان بر نفس خویش در قیامت
بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ ٭ وَلَو ألْقیٰ مَعاذِیرةٌ (1) یعنی خود انسان میفهمد کاملاً میبیند در طی این هشتاد نود سال چه کرده است خب مستحضرید بَصِیرَةٌ خبر انسان است انسان که مؤنث نیست این تاء بَصِیرةٌ «تاء» مبالغه است نه «تاء» تأنیث اگر گفتند آن شخص علامه است یعنی کثیرالعلم است اگر گفتند حسینبنعلی(سلام الله علیهما) و زینب کبرا(سلام الله علیها) عقیله بنیهاشماند این «تاء», «تاء» تأنیث نیست هم حسینبنعلی(سلام الله علیها) عقیله بنیهاشم است هم زینب کبرا این «تاء», «تاء» مبالغه است مثل خلیفه, وقتی گفتند آدم خلیفة الله است این «تاء» که «تاء» تأنیث نیست اینگونه از موارد «تاء», «تاء» مبالغه است وقتی گفته میشود انسان بَصِیرَةٌ یعنی کاملاً باخبر است از جای دیگر که نیاوردیم او هم میداند کسی در درون او اینها را نکِشت و نکاشت و همه این اعمال هم آشنایند و او را رها نمیکنند. عدم جدایی عمل از عامل سبب رهن بودن نفس انسان در قیامت
ص: 882
1) (8) . سورهٴ القیامه, آیات 14 و 15.
به دلیل اینکه هیچ عملی عامل خود را جدا نمیکند اینچنین نیست که انسان حرفی که زده کاری که کرده از بین برود (یک) و اینچنین نیست کاری که کرده حرفی که زده شناور و سرگردان باشد که نداند به چه کسی مرتبط است (دو) مگر میشود در عالَمی که با نظم علّی و معلولی میگردد یک کار, شناور و سرگردان باشد خب هر کاری فاعل خودش را میشناسد اگر کار, سرگردان و شناور نیست و اگر کار, صاحبکارش را میشناسد این کار میچسبد به آدم, آدم را به بند میکشد (سه) لذا فرمود: کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ یعنی در گرو کار است خب هر بدهکاری بالأخره باید گرو بسپارد انسان گرفتار و بند کار خودش است آزاد نیست إِلَّا أَصْحَابَ الْیَمِینِ (1) عملِ انسان زنجیری است دست و پای انسان را میبندد انسان میشود مرهون, مرهون یعنی گرو گرفتهشده در مسائل مالی اگر کسی بدهکار بود باید گرو بسپارد وثیقه بدهد حالا یا زمین یا خانه یا فرش و مانند آن ولی اگر کسی حقّالله, حقّالناس و مانند آن را در محکمه الهی بدهکار بود خود او را گرو میگیرند کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ, کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ (2) این گرو است.
چگونگی جمع بین رؤیت عمل در قیامت و آیه إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ
پرسش:... پاسخ: نه, اگر إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ (3) همه اینها را جمعبندی میکند اگر گفتند کسی غیبت کرد حسنات او را به حساب غیبتشده مینویسند (4) اینگونه از روایات حاکم بر آن ادلّه است آیات دارد هر کسی عمل خودش را میبیند این درست است اما روایاتی که دارد اگر کسی غیبت کرد حسنات او را در دیوان عمل غیبتشده مینویسند اینگونه از ادله حاکم است یعنی این دیگر عمل او نیست آیه دارد هر کس عملی کرده است میبیند این روایات میشود حاکم, وقتی که انسان عمل خود را به دیگری داد دیگر عمل او نیست به او گفتند اگر غیبت کردی حسناتت را به حساب دیگری میآورند خب پس این دیگر عمل او نیست اینچنین نیست که آن روایات غیبت با آیه مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ معارض باشد یکی حاکم است و دیگری محکوم, این عمل او نیست اگر کسی گفت هر کسی مال خودش را میبرد خب کسی قبلاً مال را به دیگری داد دیگر مال او نیست.
ص: 883
اگر غیبتکننده حسنهای نداشت سیّئات آن غیبتشده را در نامه عمل این غیبتکننده مینویسند این اگر بگوید من اینها را نکردم میگویند نه, عمل تو بود تو این کارها را کردی این روایاتی که درباره غیبت وارد شده است حاکم بر این ادلهای است که میگوید هر کسی عمل خودش را میبیند. اینجا فرمود: بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ مثل علامةٌ خب چون عمل که آشناست از درون او درآمده بیرون هم نیست عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ بنابراین نیازی به تنبئه نیست.
بررسی معنای «سائق» و «شهید» و فرق آن با «انباء»
پرسش: اینکه فرمود: وَجَاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَشَهِیدٌ (1) معلوم میشود گزارشگر کس دیگری است.
پاسخ: بله, گزارش میدهند اما از درون او در میآورند سَائِقٌ و شَهِیدٌ به معنای تنبئه و اِنباء و گزارش نیست سائق از پشتسر این را هِی میکند و شهید هم شهادت میدهد اعضا و جوارح شهادت میدهند فرشتهها شهادت میدهند اِنباء و گزارش غیر از سوق است اِنباء و گزارش غیر از شهادت است مسئله سوق هم دو نحو است یک وقت سوق بدرقهای است که پشتسر بهشتیها به عنوان احترام میآیند که اینها را با احترام و جلال و شکوه بدرقه میکنند تا دم در بهشت یک وقت سوق هِی کردن حیوان است از پشتسر میبینید این دامدارها این حیوان را از پشتسر هِی میکنند این را میگویند سائق, خب اگر حیوان را از پشتسر هِی میکنند این دیگر بدرقه نیست اگر امروز درباره کسی گفته شد أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (2) فردا هم میفرمایند: نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلَی جَهَنَّمَ وِرْداً (3) پس دو گونه پشتسر آمدن داریم یکی پشتسر رفتن, بدرقهای که برای بهشتیهاست که فرشتهها پشتسر بهشتی بدرقه میکنند تا درِ بهشت, یک نحو هِی کردن از پشتسر است که ملائکه عذاب اینها را هِی میکنند نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلَی جَهَنَّمَ وِرْداً به هر تقدیر سائق داریم شَهید داریم و همه اینها غیر از اِنباء و تنبئه است که کار مُنبئان و منبّئان و امثال ذلک است و باز همه اینها غیر از آن است که در موقف دیگر وقتی انسان از درون خود همه اعمال را در آورد عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ میفرماید دیگر نیازی به گزارش نیست که ما گزارش بدهیم برای اینکه خودش بصیر است و میداند و میبنید.
ص: 884
مسئولیت انسان در برابر تذکر و یادآوری گناهان گذشته
پرسش:... پاسخ: البته, اما هر کاری که در دنیا به طور ناقص هست در آخرت به صورت کامل هست, منتها در آخرت خود عمل را میبیند در دنیا, مفهومات و صوَر ذهنی آن اعمال را میبیند نه خود عمل را مگر در رؤیای صالحه مثلاً کسی یادش است که بیست سال قبل فلان کار را کرده اما در قیامت خود کار را میبیند اگر کسی ـ انشاءالله ـ مشمول عنایت الهی بود در جایی که نشسته است یادش میآید که بیست سال قبل فلان کار خیر را کرده است شکری میکند یا سجده شکر به جا میآورد یا الحمدلله میگوید یک ثواب مضاعفی دارد یا اگر ـ خدای ناکرده ـ گناهی در بیست سال قبل انجام داد هماکنون به یادش میآید این نعمت الهی است فوراً توبه کند استغفار کند طلب بخشایش کند اینچنین نیست که اگر یک وقت کسی یادش بیاید که بیست سال قبل گناهی کرده مسئول نباشد در برابر این تذکّر الهی مسئول است گاهی انسان یکجا نشسته است دفعتاً به یادش میآید که فلان وقت گناهی کرده این تذکر است یعنی به هوش باش توبه کن استغفار کن درِ رحمت الهی باز است.
عدم اثبات مدنی بودن آیه وَلَو أنَّما فی الأرض...
برخیها نقل کردند که یهودیهای مدینه به وسیله وفد قریش پیامی دادند گفتند ما ـ معاذ الله ـ نیازی به قرآن نداریم برای اینکه خدا درتورات که به ما داد همه حکمتها هست (1) اگر چنین شأن نزولی یا قصهای درست باشد نشان آن نیست که این آیه در مدینه نازل شده چون ارتباطی بود بین مشرکین مکه و اهل کتاب مدینه اینها گزارش میدادند یا درخواستهایی میکردند در چنین فضایی فرمود نه قرآن تمامشدنی است نه کلمات الهی تمامشدنی است نه قدرت خدا پایانپذیر.
ص: 885
1) (16) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص284 و 285.
دشواری قرائت قرآن با رسم الخط فعلی و لزوم آموزش نونهالان
این أَنَّمَا متأسفانه در اینگونه از موارد که حالا محلّ ابتلای بینالمللی است متّصل نوشته شده این باید منفصل نوشته میشد اما خب رسمالخط قرآن این است لااقل باید توافق میکردند و بکنند که بالأخره در ایران با خطّ نستعلیق قرآنها را طوری بنویسند که این نوجوانها بتوانند بخوانند بعضی از جاها خب این کلمههایی است که الف را خیلی کوچک مینویسند یا همزهها را یا واوها را که بعضیها خوانده میشود بعضی خوانده نمیشود فرزندان ما با این خط آشنا نیستند شما مستحضرید در کتابهای فقهی ما, وقتی وَلیمه را تقسیم میکنند که مستحب است انسان ولیمه بدهد این ولیمه یک اسم جامعی است برای مصادیق فراوان حالا سفر حج و عمره مطلب دیگر است, سفرهای دیگر مطلب دیگر است ساختن ساختمان یا عروسی مطلب دیگر است هر کدام از این ولائم نام خاصّ خودش را دارد عقیقه یک نام دارد ختان نام دیگر دارد اینها اسم جامعش ولیمه است یکی از اسامی پربرکت ولیمه که مستحب است در اسلام, ولیمه حِذاق و ولیمه حَذاق است هم به کسر هم به فتح، آن وقتی است که انسان کودکش را, ببرد مکتبخانه قرآن بخواند او در قرائت قرآن حاذق بشود وقتی فرزندش در قرائت قرآن حاذق شده است مستحب است پدر و مادر ولیمه بدهند (1) این دین است حالا الآن تمام ثواب را در درجه اول امام و شهدا میبرند بعد مسئولانی که این کودکان ما, نوجوانهای ما را به قرآن آشنا کردند و میکنند اجر همه اینها با خدا و از قبل از انقلاب تا بعد از انقلاب خیلی فرق کرده اما بالأخره دین همانطوری که برای ساختن خانه, برای برگشت از سفر ولیمه قائل است اگر کودک در قرائت قرآن حاذق شد مستحب است پدر و مادر ولیمه بدهند خب الآن اینها بخواهند قرآن بخوانند با خط عثمانطه و امثال ذلک برای اینها سخت است اما قرآنی باشد که این الفها باز, حروف از هم جدا باشد و با همان خط نستعلیق که عروس خطوط است برای ما ایرانیها این نوشته بشود حالا لازم نیست سطح بینالملل باشد تا تهمت بزنند که ـ معاذ الله ـ ایران و جمهوری اسلامی تحریف کردند بر اساس گمان باطلشان ولی بالأخره مصرف داخلی داشته باشد این قرآنها را بتوانند خوب بخوانند آسان تعلیم داده بشود. این أَنَّمَا بالأخره مستحضرید مثل وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم (2) چند جاست که بالأخره این «أنّ» با «ما» باید جدا نوشته بشود.
ص: 886
نامتناهی بودن فیض الهی و عجز انسان از شمارش آن
ما یک «إنّما» داریم مثل «إنّما الأعمال بالنّیات» (1) که جمعاً یک کلمه است و مفید حصر است یکی «أنّ ما» و «إنّ ما» داریم که «إنّ» حروف مشبهه بالفعل است و آن «ما» اسمش است اینها را باید منفصل نوشت فرمود: وَلَوْ أَنَّمَا, وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ اصلِ این مطلب در آیه سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت و آن این است که فیض خدا نامتناهی است کلمات الهی نامتناهی است هم تکوینیاش هم تدوینیاش علم خدا نامتناهی است علومی که از ذات اقدس الهی میتواند نشئت بگیرد نامتناهی است اگر به ما گفتند وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (2) این کثرتی است به لحاظ خود ما وگرنه همین علوم کثیره همین خیر کثیر نسبت به علم ذات اقدس الهی که مطرح میشود, میشود وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (3) چیزی را که خدا از آن به کثرت یاد کند معلوم میشود خیلی است وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً چیزی را که خدا کثیر بداند معلوم میشود خیر فراوان است همین خیر کثیر همین حکمت کثیر همین علم کثیر نسبت به علم نامتناهی ذات اقدس الهی اندک است که وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً فرمود کلمات الهی نامتناهی است از باب تشبیه معقول به محسوس فرمود اگر درخت که این مطلق است و برای استغراق است یعنی «کلّ شجر» دیگر لازم نبود که بفرماید اشجار در برابر اقلام. سرّ اینکه شجر را مفرد آورد چون جنس است و اقلام را جمع آورد برای اینکه از یک درخت چندین قلم میتراشند این دیگر لازم نبود بفرماید اشجار در برابر اقلام, فرمود اگر تمام اشجار عالَم چون این جنس است و برای استقراء, اگر تمام درختهای عالم قلم بشوند خب از هر درختی صدها قلم تراشیده میشود و اگر بحر یعنی این جنس است که شامل جمیع بحار عالم میشود یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ آنچه در خارج هست به نام البحر که شامل همه دریاهای جهان میشود (یک) در قبال دریاهای کنونی, هفت دریا هم آنها را به عنوان مِداد, مدد کنند (دو) اگر کلمه هفت در برابر شش و هشت باشد خب معنی هفت دریاست اما اگر ناظر به کثرت باشد کما هو الظاهر یعنی بحار کثیرهای اگر کمک بحر موجود باشند یعنی دریاهایی که هر چه شما فرض کنید حدّی ندارد تمام این دریاها بشوند مرکب تمام درختها بشوند قلم اینها بخواهند کلمات الهی را بنویسند هم قلمها فرسوده و شکسته میشوند هم مرکبها تمام میشوند ولی کلمات الهی همچنان هست زیرا آنها متناهیاند فیوضات الهی نامتناهی وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ کلمات الهی تمام نمیشوند چون مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ او با اراده کار میکند نیازی هم به مواد ندارد مواد موجود را به صور گوناگون تبدیل میکند (یک) بسیاری از اشیا را هم ابداعی میآفریند (دو) مَا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ.
ص: 887
در اینجا فرمود: مَا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ ولی نه از نفاد بحر سخن به میان آورد نه از نفاد شجر و قلم فرمود: مَا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ اما در آیه 109 سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آنجا فرمود: قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی آنجا چون سخن از اشجار و اقلام به میان نیامده و سخن از بحر بود لذا نفاد بحر را مطرح فرمود اینجا چون هم بحر بود و هم اقلام, نفاد هیچ کدام را مطرح نکرده از اینکه اینها متناهیاند و کلمات الهی نامتناهی است معلوم میشود که آنها تمام میشوند هم قلمها فرسوده و شکسته میشوند هم مرکبها تمام میشوند ولی فیض الهی همچنان باقی است.
لزوم فرق بین فیض و عذاب الهی در دنیا و آخرت
پرسش: درباره نماز جماعت هم هست که اگر تمام دریاها مرکب شوند...
پاسخ: بله, کارهای آخرت را نسبت به دنیا وقتی بسنجند همینطور است اما در خود دنیا دو مطلب است یکی اینکه فیض خدا در دنیا چطور است میتواند فیضها نامتناهی باشد نامتناهی لا یقفی; اما در جریان آخرت این مدح و قدحش هم همین است این تنها درباره نماز جماعت نیست که اگر کسی حالا نماز جماعتش به ده نفر رسید خوشحال بشود من آنقدر ثواب بردم که جن و انس نمیتوانند بنویسند (1) مقابل دارد که یک درهم ربا اگر کسی بگیرد بدتر از هفتاد بار فلان است در کنار کعبه, (2) خب این بانکهای ربوی دیگر نمیگذارد نمازهای جماعت ما اثر کند جهنم هم همینطور است اینطور نیست که طرف بهشت فقط اینطور باشد جهنم هم همینطور است یک میوه بهشت میلیونها سال ممکن است بماند این حق است هزارها نفر ممکن است از آن استفاده کنند یک سیلی جهنم هم ممکن است صورت میلیونها آدم را سرخ کند حساب جهنم با دنیا فرق میکند حساب بهشت با باغهای دنیا فرق میکند اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» فرمود: لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ (3) همین است حالا مغرور نشویم که نماز جماعت میخوانیم نماز ما از ده نفر بیشتر است آن گناهان را ببینیم آن روایات که مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) و سایر محدّثین نقل کردند روایات جهنم و «حُفرة مِن حُفَر النیران» و آنها را که ملاحظه بکنیم معلوم میشود که آن ناری که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «أتئن من الأذی و لا ائنُّ مِن لَظی» (4) همین است فرمود من چگونه صبر کنم برابر آن ناری که «سخّرها جبّارها» (5) اینطور است «اعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا» در هر دو طرف سنگین است در دنیا هم همینطور است کلمات الهی, فیض الهی نامتناهی است در هر عالَمی همینطور است.
ص: 888
علت ذکر تمام شدن آب دریا در شمارش فیض الهی
در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» اگر سخن از نفاد بحر به میان آمده برای اینکه در آنجا از اشجار سخنی به میان نیامده اگر آنجا هم سخن از اشجار و اقلام مطرح میشد میفرمود «لنفد البحر و الشجر» اما چون آنجا سخن از شجر و قلم مطرح نشد فقط از دریا سخن به میان آورد فرمود: لَنَفِدَ الْبَحْرُ خب مستحضرید که معمولاً مرکب زودتر از قلم از بین میرود تمام میشود یک قلم ممکن است مدتها کار کند مرکب دواتها تمام بشود و عوض بشود. به هر تقدیر اینها محدودند ولی کلمات الهی و فیض الهی نامتناهی است.
ردّ بر نقد ادبی زمخشری در آیه قَبْل أن تَنْفَدَ کَلمات رَبّی...
حرفی که جناب زمخشری در کشاف دارد این است که خب الآن ما در بیان کثرت فیض و فوز الهی هستیم کلمات, جمع قلّه است کَلِم جمع کثرت است مناسب بود بفرماید که «قبل أن تنفد کَلِم ربّی» میگوییم پاسخش روشن است وقتی کلمات که جمع قلّه است تمام شدنی نیست کَلم که جمع کثرت است به طریق اُولیٰ تمامشدنی نیست (1) اگر جمع قلّهاش این قدر است جمع کثرتش به مراتب بالاتر است.
پرسش: مراد از کلمات چیست؟
پاسخ: هم کلمات تکوینی است هم فیوضات الهی.
امکان «کلمة الله» بودن انسان کامل و مصداق آن در قرآن
گاهی ذات اقدس الهی یک انسان کاملی را کلمةالله میداند مثل اینکه درباره وجود مبارک مسیح در سه جای قرآن کریم از او به کلمه یاد کرده است دو جا در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» است یکی هم در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیه 39 دارد خدای سبحان به زکریا(سلام الله علیه) بشارت دادند که خدا به تو فرزندی میدهد به نام یحیی که این یحیی کلمه الهی را تصدیق میکند أَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیَی مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ این کلمة الله همان عیسای مسیح(سلام الله علیه) است که یحیی(سلام الله علیه) این کلمة الله را تصدیق میکند میگویند اینها با هم پسرخاله بودند وقتی یحیی در رَحِم مادر بود وجود مبارک عیسی در رَحم مریم(سلام الله علیهم اجمعین) بود این دو در رَحم یکدیگر را که میدیدند یحیی عرض ادب میکرد. (2) چنین عالمی است این مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ اینجا هم منظور از کلمه وجود مبارک مسیح است که یحیی کلمة الله را تصدیق میکند. در همان سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیه 45 این است که إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» هم آیه 171 آنجا از وجود مبارک عیسی به عنوان کلمة الله یاد شده است یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَلاَ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّهِ وَکَلِمَتُهُ همه موجودات کلمات الهیاند چون از کلمه «کُن» تکوینی به بار آمدند إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ (3) با کُنْ که کلمه تکوینی الهی و افاضه الهی است به بار آمدند.
ص: 889
معنای «کلمه» و مقصود از «کلمة الله» بودن اشیای عالم
کلمه آن است که ما فی الضمیر و ما فی الغیب را روشن کند همه اشیا و اشخاص اینها ما فی الغیب را روشن میکنند از این جهت میشوند کلمه, کلمهای که یک متکلّم میگوید معنای درونی و ذهنی این متکلّم را روشن میکند که این آقا چه میخواهد بگوید. اشیای عالَم هم کلمةالله هستند برای اینکه آیات غیباند و غیب را دارند روشن میکنند.
تعجّب نداشتن احیای مردگان در برابر قدرت نامتناهی حق
از این جهت فرمود: إِنَّ اللَّهَ عَزِیرٌ حَکِیمٌ نفوذناپذیر است و حکیمانه کار میکند بعد در جریان معاد تعجب نکنید که چگونه خدا این همه مردهها را زنده میکند اگر قدرت نامتناهی است کما هو الحق و اگر خدا با اراده کار میکند طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه که «فاعلٌ لا بمعنی الحرکات» (1) او با حرکت و آمد و رفت و دست و پا و ابزار که کار نمیکند او با اراده کار میکند إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ اگر با اراده کار میکند و اگر غیر متناهی است «لا یَشغلُه شیء عن شیء» (2) «لا یَشْغَلُهُ شَاْنٌ عَنْ شَاْنٍ» (3) بنابراین اگر بخواهد جمیع افراد را یکآن خلق بکند آسان است مثل اینکه دارد یک شیء را خلق میکند افراد محدود «یَشغله شیء عن شیء, شأن عن شأن» وقتی حرف این آقا را گوش میدهند از حرف دیگری باز میمانند وقتی این طرف را نگاه میکنند از آن طرف باز میمانند اما او بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ (4) است فی آنٍ واحد «بکل شیء سمیع» است فی آنٍ واحد «لا یشغله شیء عن شیء», «لا یَشْغَلُهُ شَاْنٌ عَنْ شَاْنٍ» اگر خدا قدرتش ـ معاذ الله ـ محدود بود یا اگر سرگرم یک کار بود از کار دیگر باز میایستاد جای تعجب بود اما اگر نامتناهی است و چیزی او را از چیز دیگر باز نمیدارد در عین حال که همه را دارد محاکمه میکند حرف همه را هم میشنود لذا به دنبال اینکه فرمود: مَا خَلْقُکُمْ وَلاَ بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ نفرمود «انَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ» این را در جاهای دیگر فرمود, (5) فرمود: إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ مگر نمیخواهد محاکمه کند قیامت را پس برای چه خلق میکند, مگر نمیخواهد حرف افراد را گوش بدهد او «بکل شیء سمیع» است بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ است اصلاً قیامت برای همین است که افراد محاکمه بشوند این حرف همه را یکجا گوش میدهد همه را هم یکجا میبیند بنابراین جا برای تعجب نیست مثل اینکه یک نفر را خدا بخواهد محاکمه کند چگونه سمیع و بصیر است اوّلین و آخرین را هم که بخواهد محاکمه کند سمیع و بصیر است لذا نفرمود: «انَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ» اینجا جای قدرت و امثال ذلک نیست بلکه اینجا چون صحنه محاکمه است صحنه علم است.
ص: 890
بررسی جایگاه انبیا نسبت به عقل انسان
اما درباره انبیا گاهی سؤال میشود که اینها نسبت به عقل ما چه سِمتی دارند مستحضرید بارها گفته شد که عقل ما در برابر وحی اصلاً قابل قیاس نیست عقل در برابر نقل است ما یا برهان عقلی داریم بر یک مطلب, البته نه قیاس و خیال و گمان و وهم, برهان عقلی کار آسانی هم نیست انسان گاهی قیاس را, مصالح مرسله را, ذرایع مرسله و امثال ذلک را خیال میکند برهان عقلی است برهان عقلی مقدمات خاص خودش را دارد شما اگر منطق را خوب ملاحظه فرموده باشید تواتر که الآن جزء یقینیترین یقینیات ماست میبینید در منطق روی تواتر خیلی حساب نمیکنند در تواتر مثلاً الآن خیلیها مکه نرفتند ولی میدانند کعبه هست یقین دارند اما یقین ریاضی ندارند آن طوری که دو دوتا چهارتاست یقین دارند آنطور یقین ندارند که کعبه هست زیرا میلیونها نفر آمدند گفتند یعنی میلیونها خبر واحد, میلیونها خبر واحد کار برهان را نمیکند ظنون متراکمه, مُتاخِم که باب مفاعله است نه باب متفاعله, نه متآخم, ظنون متاخم کار یقین را نمیکند کمترین چیزی را که خدا در جهان خلق کرده است یقین است (1) اگر انسان با منطق آشنا بشود محتاطانه حرف میزند روی تواتر خیلی حساب نمیکنند روی تجربیات خیلی حساب نمیکنند روی براهینی که به بدیهیات برمیگردد خیلی حساب میکنند تواتر حجّت است تجربیات حجّت است اما نه مثل بدیهیات در درجه دوم قرار دارد اگر کسی طبق آن مقدمات بدیهی چیزی را یقین پیدا کرد میشود برهان عقلی در برابر نقل است البته عقل در اصول دین باید اینچنین باشد چه اینکه نقل هم باید متواتر باشد یا واحد محفوف به قرینه قطعی باشد هرگز نه نقل در برابر وحی است نه عقل, نقل دلیلی است که زراره چنین گفته, اینها کاشف از فرمایشات اهل بیت(علیهم السلام) هستند اما آنها که خود آن ذوات قدسی مییابند آن نور است آن یک امر یقینی است آن با علم شهودی است و معصومانه است عقل در برابر نقل است نقل در برابر عقل است هرگز اینها را در برابر وحی نمیسنجند این شعر جناب حکیم سنایی بارها خوانده شد ایشان میفرمایند:
ص: 891
1) (35) . الکافی, ج2, ص393.
مصطفی اندر جهان آنگه کسی گوید که عقل٭٭٭ آفتاب اندر فلک آنگه کسی گوید سها (1)
با بودِ پیغمبر در عالَم کسی اسم عقل را میبرد عقل در مقابل نقل است فیلسوف در مقابل فقیه است هیچ کسی در برابر پیغمبر نیست او علم شهودی دارد نه حصولی, معصومانه دارد که مخصوص اوست آن وقت او میآید تمام این دفائن عقول را اثاره میکند عقول خود این انبیا را ذات اقدس الهی اثاره میکند آن وقت اینها عقول همه بشر را دارند اثاره میکنند مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرده است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در تمام مدت عمر به اندازه عقل خود با کسی حرف نزد «ما کَلَّم رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) العباد بکُنه عقله قطُّ» هیچ کس نمیتواند و نمیتوانست به اندازه کنه فرمایش حضرت بفهمد. مرحوم صدرالمتألهین اولین کسی است که در این چند قرن اخیر اهل بیت را استثنا کرده (2) بعد مجلسی اول, بعد مجلسی دوم(رضوان الله علیهما) که به استثنای اهل بیت, پیغمبر با هیچ کس به اندازه کنه عقل خود سخن نفرموده است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیرٌ حَکِیمٌ (27 مَا خَلْقُکُمْ وَلاَ بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (28) أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی إِلَی أَجلٍ مُسَمّی وَأَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (29) ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (30) أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِیُرِیَکُم مِنْ آیَاتِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (31)) ص: 892
چون سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوت بود و خطوط کلی اخلاق و فقه و حقوق را هم مطرح فرمود در اینجا هم به عدم تناهی فیض خدا سخن فرمود بعد به عدم تناهی ذات اقدس الهی.
نامتناهی بودن فیض و قدرت الهی
در آیه 27 فرمود فیض خدا نامتناهی است نه تمامشدنی است و نه عجزپذیر, این سَبْعَةُ أَبْحُرٍ حدّ خاصّ هفت را بیان نمیکند این ناظر به کثرت عدد است یعنی اگر دریاها به کمک دریای اعظم بشتابند همه بشوند مِداد بخواهند کلمات الهی را بنویسند اینها تمام میشوند قلمها شکسته میشود کلمات فیض الهی نَفاذ و زوالپذیر نیست, پس فیض او نامتناهی است قدرت او هم نامتناهی است.
یکسانی جمع کردن سایه و برپایی قیامت نزد خدا
برای اینکه اولین و آخرین را اگر بخواهد بیافریند و دوباره بعد از مرگ زنده کند مثل این است که یک نفر را بیافریند و بعد زنده کند در بحثهای قبل داشتیم که در قرآن کریم دو کار را ذکر میکند یکی سادهترین و آسانترین کار است یکی دشوارترین کار که از آن دشوارتر فرض نمیشود آن کار بسیار ساده آن است که سایه را بخواهد جمع کند, جمع کردن سایه زحمتی ندارد چون سایه, ظل همان عدم نور است منتها عدم ملکه چیز سختی نیست که انسان بخواهد سایه را جمع بکند یکی هم جریان قیامت است کاری از جریان قیامت دشوارتر فرض ندارد که کلّ عالَم را به هم بزند دوباره نوسازی کند در سورهٴ مبارکهٴ «حج» فرمود: إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (1) یعنی طوری که یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (2) یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات» پس کلّ زمین و کلّ آسمانها عوض میشود به زمین و آسمان دیگر این جریان قیامت است در جریان قیامت فرمود: ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ (3) هم کلّ آسمان و زمین را بخواهد نوسازی کند هم إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (4) را بخواهد احضار کند این مجموعه ظرف و مظروف میشود حشر اکبر فرمود: ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ جریان قبض سایه هم فرمود: قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً (5) بنا بر اینکه یَسیر به معنای سهل باشد نه تدریج, پس قبض سایه که سادهترین کار است و به هم زدن عالَم و ساختن عالَم جدید به نام قیامت آن یکی سادهترین کار, این یکی سختترین کار هر دو نزد خدا آسان است لذا در این آیه 28 سورهٴ «لقمان» فرمود: مَا خَلْقُکُمْ وَلاَ بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ مثل آفرینش یک انسان, پس همه نزد خدا آسان است چیزی دشوار نیست.
ص: 893
تبیین زمان بَر نبودن برپایی قیامت نزد خدا
از نظر سرعت هم در بخشهایی از قرآن کریم فرمود امر ساعت کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ (1) یعنی جریان قیامت مثل یک چشم به هم زدن است اینطور نیست که خیلی زمان بخواهد در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» اینچنین فرمود: أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ (2) در بخشهای دیگر فرمود: وَمَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ مثل یک چشم به هم زدن, خب آن کسی که عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ گفت أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ (3) به اندازه یک لَمح بصری من این تخت بلقیس را از یمن به فلسطین میآورم و آورد ذات اقدس الهی میفرماید این کسی که عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ را ما به او دادیم چنین توانایی را دارد اما کلّ عالَم را به هم زدن و عالَم نو در انداختن اوّلین و آخرین را یکجا جمع کردن که معلوم نیست رقم آنها به چند میلیارد میرسد فرمود: وَمَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» هم که فرمود: وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ ناظر به همین است چون آن هم درباره قیامت است در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» فرمود: بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَالسَّاعَةُ أَدْهَی وَأَمَرُّ ٭ إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلاَلٍ وَسُعُرٍ ٭ یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلَی وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ ٭ إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ ٭ وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ (4) خب با یک اراده و با یک چشم به هم زدن کلّ عالَم را میتواند زیر و رو بکند.
ص: 894
فیض و قدرت نامتناهی برگرفته از ذات نامتناهی الهی
چنین ذات اقدس الهی فیضش نامتناهی است قدرتش هم نامتناهی است خب فیض نامتناهی یک قدرت نامتناهی میخواهد, قدرت نامتناهی برای ذات نامتناهی است بعد از اثبات اینکه فیضش نامتناهی است و قدرتش نامتناهی است کم کم در آیه سی همین سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» میفرماید: ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ این ضمیر هُوَ که ضمیر فصل است با الف و لام که روی خبر آمده مفید حصر است یعنی تمام واقعیّت برای خداست هیچ حقیقتی در عالم غیر از خدا نیست هر چه هستند آیت و علامت و نشانه آن حقیقتاند پس او میشود نامتناهی.
پرسش:... پاسخ: بله, أَوْ هُوَ أَقْرَبُ برای همین است أَوْ هُوَ أَقْرَبُ برای آن است که بگوید ما فرهنگی, محاوره ادبیاتی, لفظی نداریم این أَوْ هُوَ أَقْرَبُ یعنی دیگر به جایی میرسیم که لفظ نداریم بیان کنیم کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ یعنی ما لفظ نداریم بیان کنیم.
بیان حقیقت بودن ذات الهی و آیت بودن همه موجودات
اگر فیضش نامتناهی است فیض نامتناهی محکوم قدرت نامتناهی است چون قدرت نامتناهی دارد میتواند فیض بیکران داشته باشد قدرت نامتناهی برای ذات نامتناهی است اگر قدرت نامتناهی است یعنی صفت نامتناهی است یقیناً موصوف که ذات است باید نامتناهی باشد لذا فرمود هر چه حق فرض بشود برای خداست دیگری چه انسان چه غیر انسان همه آیت و علامت و نشانه او هستند ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ.
ترغیب قرآن به رؤیت نظم در نظام هستی و آیت بودن آن
ص: 895
قبل از اینکه به آیه سی برسیم فرمود: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ دوباره از نظم عالَم سخن فرمود آن قدر حقیقت روشن است که تعبیر قرآن کریم این است که مگر ندیدی, مگر نمیبینی البته برای وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مسئله رؤیت هست اما برای ما هم که این آیه ناظر به ما هم میتواند باشد ما را ترغیب میکند که شما باید ببینید.
ناکافی بودن علوم مفهومی، سرّ اصرار قرآن به رؤیت
مستحضرید که فهمیدن, مقداری از راه را رفتن است از فهم و کار مفهومی آن مشکل حل نمیشود بارها ملاحظه فرمودید که مطالب نظری را باید با مصداق حل کرد نه با مفهوم, الآن آنچه ما در حوزه و دانشگاه داریم این است که مشکل نظری را با مطلب بدیهی حل میکنیم یعنی مفهوم نظری چه تصور نظری باشد چه تصدیق نظری را با تصورهای بدیهی و تصدیقهای بدیهی حل میکنیم. ما سیری داریم صفا و مروه ما مفهوم است! از مفهوم نظری به مفهوم بدیهی, از مفهوم بدیهی به مفهوم نظری
و الفکر حرکة الی المبادی ٭٭٭و مِن مبادی الی المرادی (1)
از مجموع این دو حرکت, ما علم به دست میآوریم در فضای مفهوم حرکت میکنیم لذا گاهی با عمل همراه است گاهی با عمل همراه نیست اما آنکه قرآن کریم اصرار دارد میفرماید این کاری که شما میکنید این کف کار است بالاتر از این, مسئله شهود و رؤیت است شما اگر این صحنه عمیق را ببینید حتماً خدا را به اندازه خودتان در آینه دلتان مشاهده میکنید این رؤیت نصیب شما میشود آن وقت چنین علمی با عمل همراه است الآن اینکه میبینید ما ممکن است عالِم باشیم ولی گاهی دستمان در عمل میلرزد برای اینکه از مفهوم کاری ساخته نیست اگر ما مفهوم نظری را چه در تصور چه در تصدیق با مفهومهای بدیهی چه تصور چه تصدیق حل کنیم این را بزرگان میگویند خون را با خون دارید میشویید,
ص: 896
1) (10) . شرح المنظومه, ج1, ص57.
آفت ادراک آن قال است و حال٭٭٭ خون به خون شستن محال است و محال (1)
الآن اگر کسی معنای عسل را نمیداند ممکن است آدم یک جلد کتاب بنویسد درباره کیفیت و پیدایش زنبورها کیفیت تغذیه زنبورها کیفیت تبدیل آن عصاره گلها توسط زنبور به عسل کیفیت کندوسازیها ساختن آن خانههای شش ضلعی همه اینها را در یک کتاب بنویسد و تدریس کند و آن شخص هم همه این مطالب را بفهمد ولی کام او شیرین نمیشود با مفهوم شناسایی زنبور و مفهوم عسل و گُل و کیفیت تغذیه و اینها نمیشود کام را شیرین کرد در این صورت انسان خون را با خون میشوید کارهای ما حوزویها اینطور است کارهای دانشگاهیان اینطور است که مشکل علمی را با مفهوم علمی حل میکنیم لذا در فضای مفهوم, سعی صفا و مروه ما همین است که از مجهول به معلوم میآییم از معلوم دوباره به مجهول برمیگردیم
و الفکر حرکة الی المبادی ٭٭٭ و من مبادی الی المراد
از مجموع این دو حرکت, ما مطلب نظری را حل میکنیم آن وقت سعی بین مفهوم نظری و مفهوم بدیهی همان خون به خون شستن است ولی اگر کسی بخواهد این خون پاک بشود مفهوم نظری را با مصداق باید بفهمد آن وقت میشود عالِم با عمل أَلَمْ تَعْلَمْ, (2) در قرآن هست اما در بسیاری از موارد أَلَمْ تَرَ (3) هست این تنها رأی علمی نیست یعنی طوری باشد که به رؤیت برسد.
ص: 897
تجلی خدا در آیتها و امکان رؤیت او
خدای سبحان طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در کلّ جهان تجلی کرده است که فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» (1) (این یک) در خطبه دیگر هم فرمود دلهای افراد مرائی خدای سبحان است (2) خدا آینه آفرید (این دو) حالا اگر خدا آینه آفرید این خدا در آینهها خودش را نشان بدهد هر کسی به اندازه خود, خدا را باید مشاهده بکند (این سه) اگر گفته میشود هر کسی خدا را به اندازه خود میشناسد قبلاً هم ملاحظه فرمودید معنایش این نیست که کسی ـ معاذ الله ـ بالا میرود مقداری از خدا را میشناسد چون او بسیط است و نامتناهی دیگر جزء ندارد که انسان مثل دریا مقداری آب بگیرد بلکه آن حقیقت بسیط نامتناهی با تمام ذات برای ممکنات تجلی دارد منتها این ممکنات, مرایا و مرائی گوناگوناند هر آینهای به اندازه خود خدا را نشان میدهد مثل اینکه ـ معاذ الله ـ بلاتشبیه این آفتاب در همه آینهها میتابد هر آینهای به اندازه خود عکس آفتاب را نشان میدهد اصرار قرآن این است که شما اگر این نظام را میبینید این آینه است چگونه شما در آینه خدا را نمیبینید مرتب أَلَمْ تَرَ.
امکان رؤیت تجلّی فیض الهی غیر از طریق علوم مفهومی
پس معلوم میشود راه دارد یعنی انسان غیر از راه حوزوی, غیر از درس و بحث, راههای دیگری هم دارد که از آن راه بتواند مشاهده کند نه اینکه خون را با خون بشوید خون را با آب بشوید خون را با کوثر بشوید آن وقت انسان راحت است فرمود مگر نمیبینی خب آدم وقتی نظم را دید و آن ناظم, بیرون نیست ذات اقدس الهی در دسترس احدی نیست که فصل اول است و منطقه ممنوعه, اکتناه صفات ذات هم که عین ذات است منطقه ممنوعه است, اما وجه الله, فیض الله, نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (3) این نور که فصل سوم است در همه آینهها میتابد مشاهده کردن آن, مشکل آدم را حل میکند.
ص: 898
حلاوت شهود فیض الهی بالاترین حلاوتها
آن وقت هیچ لذتی هم برای انسان سالک شاهد بهتر از شهود حق نیست این بیان نورانی ائمه که فرمودند: «مَن ذا الذی ذاق حَلاوة محبّتک فرام منک بَدلا» (1) همین است فرمود مگر ممکن است انسان مقداری از محبّت تو را بچشد بعد به دنبال دیگری برود این در دعاهای ماه مبارک رمضان هست که «اللهمّ... أذِقْنی فیه حَلاوة ذکرک» (2) من میخواهم بِچشم این عسل را میخواهم بچشم نه بفهمم پس این اصرار قرآن أَلَمْ تَرَ یعنی اگر مقداری شما غبارروبی کنید آن مفهوم تبدیل به این مصداق میشود مشاهده میکنید.
مطابق حکمت بودن تغییر فصول و تأمین ارزاق با آن
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ مستحضرید که در آیه بیست همین سورهٴ «لقمان» و سایر موارد تعبیر به فعل ماضی دارد تسخیر جهان این دیگر فعل ماضی است هر روز که خدا شمس و قمر را نمیآفریند و مسخّر نمیکند حدوثاً و بقائاً فیض او مستمر است اما در جریان فصول چهارگانه که فرمود: وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ (3) تغییر لازم است نمیشود همیشه زمستان باشد یا همیشه تابستان این فصول چهارگانه باید عوض بشود تا ارزاق مردم تأمین بشود اینکه فرمود: وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ یعنی «فی أربعة فصول» اگر همیشه زمستان باشد مشکل است همیشه تابستان باشد مشکل است الاّ ولابد باید فصول چهارگانه باشد. برای اینکه فصول چهارگانه پدید بیاید گاهی تعبیر به تکویر دارد که یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهَارِ (4) گاهی تعبیر به یُولِجُ دارد این جریان ایلاج در سورهٴ مبارکهٴ «حج» هم بحث شد آن دو آیه 61 و 62 که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» بود مشابه آن همینجا هست یعنی آیه 29 و 30 سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» که محلّ بحث است مشابه همان دو آیه سورهٴ مبارکهٴ «حج» است أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ بعد در آیه سی فرمود: ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ. ص: 899
تبیین چگونگی تغییرات شب و روز و به وجود آمدن فصل
ایلاج لیل فی النهار و ایلاج نهار فی اللیل این است مستحضرید این زمین که به دور خود حرکت میکند و این حرکت شبانهروز تولید میکند یعنی 360 درجه تولید میکند این 360 درجه, 180 درجهاش قوساللیل است 180 درجه قوسالنهار, آنجایی که لیل و نهار تفاوت نکند یعنی اول فروردین و اول مهر این دو وقت است که اعتدال ربیعی و اعتدال خریفی است در اعتدال ربیعی «بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار» (1) است, در پاییز هم «بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار» است هر دو دوازده ساعتاند بر طبق این افق معمولی, خب این 180 درجه قوساللیل و این 180 درجه قوسالنهار دو قوس هستند که جمعاً 360 درجه میشوند این در آن اعتدالهای ربیعی و اعتدالهای خریفی اما وقتی کم کم رو به افزایش میرود به طرف تابستان میخواهد برود از اول فروردین که گذشتیم میبینیم این قوسالنهار وارد قوساللیل میشود این 180 درجهای که روز است و آن 180 درجهای که شب است از دو طرف قوسالنهار ولوج دارند ورود دارند دخول دارند در قوساللیل یعنی هم از طرف صبح, نهار به شب میرسد و به سحر میرسد سحر را میگیرد و هم از طرف غروب, نهار به مغرب میرسد و طلیعه شب را میگیرد حدود یک ساعت از این طرف حدود یک ساعت از آن طرف شما میبینید هنوز هوا روشن است این ولوج و ورود و دخول قوسالنهار است در قوساللیل این هست تا برسد به آن نقطه طولانیاش که پایان خرداد است از اول تابستان به بعد که کم کم شبها بلند میشود قوساللیل از دو طرف وارد قوسالنهار میشود یعنی هم از طرف صبح, تاریکی میآید بخشی از صبح را میگیرد صبح را تاریک میکند هم از طرف غروب, شب میآید بخشی از روز را میگیرد روز را تاریک میکند از دو طرف ولوج و ورود و دخول تاریکی است در روشنایی هم ولوج قوسالنهار است در قوساللیل وقتی که روز طولانی میشود, هم ولوج و ورود و دخول قوساللیل است در قوسالنهار از دو طرف یعنی بامداد و شامگاه آنجا که شب طولانی میشود تا برسد به شب یلدا. فرمود ما این نظم را برای همین قرار دادیم که بالأخره اگر همه فصول یکسان باشد همه زمستان باشد همه تابستان باشد زندگی به صورت تأمین ارزاق به دست نمیآید حاصل نخواهد شد وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ این نظم است.
ص: 900
1) (21) . مواعظ سعدی، قصیده 25.
ثمره رؤیت نظم در آفرینش، رسیدن به قدرت و حکمت ناظم و هدفداری او
شما اگر این نظم را ببینید به دو چیز پی میبرید یکی اینکه ناظم, قادر است و حکیم یکی اینکه ناظم, هدفی دارد شما را برای چیزی خلق کرده است بعد از مسئله نظم, همانطوری که مسئله ربوبیّت الهی مطرح است مسئله معاد مطرح است لذا در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» فرمود: رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً (1) این دیگر هؤلاء و هذه و اینها نیست این «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد» (2) اشاره به مفرد کردند مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً این نظم, هدفی دارد بالأخره اینچنین نیست که ما بخوریم و بیاشامیم و بعد بپوسیم بالأخره این قافله را به جایی میرسانند مقصدی هست هم مسئله توحید را مطرح میکند هم مسئله معاد را مطرح میکند منتها گاهی مسئله معاد را در وسط نقل میکند محفوف است به دو حاشیه برهان, گاهی بعد از اقامه برهان, مسئله معاد را نقل میکند اینجا بعد از آیه 28 که مسئله معاد را طرح فرمود باز از نظم توحیدی خبر داد منتها یُولِجُ که دلالت بر استمرار دارد از آن با فعل مضارع یاد شد سَخَّرَ که مربوط به اصل تنظیم جهان است با فعل ماضی یاد کرد اما فرمود همه اینها حسابی دارند مدتی دارند عمری دارند همانطوری که کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (3) کلّ قمر اینطور است کلّ شمس اینطور است کلّ کوکب اینطور است الأرض اینچنین است السماء اینطور است کُلٌّ یَجْرِی إِلَی أَجلٍ مُسَمّی.
ص: 901
تصویر قدرت الهی در خلقت خورشید و ماه از دود و نورانی بودن آن
فرمود اینچنین نیست که حالا شما خیال کنید شمس و قمر این همه شفاف و روشناند ما اینها را از پرنیان خلق کرده باشیم نه خیر از یک مشت دود ما شمس و قمر آفریدیم ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ (1) آخرش هم دود میکنیم اینطور نیست که همیشه اینها تابان باشند إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (2) هست, إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (3) هست.
مشروط بودن ثمردهی رویت نظام هستی به طهارت
فرمود اینها را شما میتوانید ببینید اگر انسان به این نتیجه رسید که اینها را مشاهده کرد ممکن نیست دستش به زباله برسد اگر شامّه خوبی پیدا کرد این واقعاً بوی بد گناه را استشمام میکند و اگر فرمودند: «طَهّروا أفواهکم فإنّها طُرُق القرآن» (4) برای همین است نفرمودند دندانها را مسواک کنید استحباب استیاک در مسئله مقدمات احرام هست در مقدمات صلات هست دستور دادند مسواک بکن یکی از سنن وضو گرفتن سنن نماز خواندن مسواک کردن است آن دلیل خاصّ خودش را دارد اما اینکه فرمود: «طهّروا أفواهکم» افواه غیر از اسنان است دهن غیر از دندان است فرمود دهن را پاک کنید خب اگر غذای شبههناک وارد بشود این دهن ناپاک است حرف آلوده از این دهن بیرون بیاید این دهن دیگر ناپاک است فرمود: «طَهّروا أفواهکم فإنّها طُرُق القرآن» قرآن میخواهد عبور کند خب اگر قرآن میخواهد عبور کند اگر ـ خدای ناکرده ـ دهن آلوده باشد شما شفافترین و پاکترین آب را از یک لوله ناپاک عبور بدهید بالأخره آلوده میشود.
ص: 902
رؤیت، تنها تفاوت انبیا و اهلبیت(علیهم السلام) با مردم عادی در گرفتن وحی
با یک برهان عقلی میشود این حرفها را فهمید با دلیل نقلی هم میشود فهمید فرق ماها که آدمهای عادی هستیم با انبیا و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) این است که آنها وحی را با تفاوتی که بین نبی و امام هست تلقّی میکنند بعد برای ما نقل میکنند آنچه برای ما نقل کردند عین همان است که به اینها وحی شده است وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی (1) بدون کمترین تفاوت اما آنها این مطلب را از خدا با علم شهودی تلقّی میکنند میشود وحی, ما از آنها این حرفها را میشنویم میشود نقلالوحی, این کلمات عین کلمات خداست اما تلقّی ما از پیامبران به وسیله نقل است تلقّی اینها از الله به وسیله وحی است لذا وحی, مقابل ندارد نبوّت, مقابل ندارد عقل در مقابل نقل است لذا برخیها از این آیات مکتب جبر را استفاده کردند بعضی از همین آیات مکتب تفویض استفاده کردند بعضی به برکت اهل بیت از همین آیات «امر بین أمرین» (2) استفاده کردند این همه اختلاف مذاهبی که پیدا میشود از کیفیت استنباط و اجتهاد از نقل است نقل الوحی برای ماست, متن الوحی برای معصوم(سلام الله علیه) است.
از خدا بودن حقیقت نظام هستی
فرمود اگر شما اینها را بررسی کنید اینها را میبینید ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ این هُوَ که ضمیر فصل است با این الف و لام اینها کمک میکنند تا ثابت بشود هر چه حق است برای خداست و اگر چیزی هم در عالَم از حقیقت سهمی داشت این مطابق این آیه مبارکه از خداست الْحَقُّ مِن رَبِّکَ. (3)
ص: 903
تبیین سالبه محصله بودن بطلان اوثان و اصنام
اگر تمام الحق برای خداست این بتها و اصنام و اوثانی که دیگران تراشیدند این میشود باطل, اگر گفته شد که اینها باطلاند این سالبه محصّله است نه موجبه معدوله, اگر ما گفتیم مثلاً این دارو تاریخ مصرفش گذشت این دیگر باطل شد این عدم ملکه است این موجبه معدولة المحمول است یعنی لیاقت را, قابلیت این را داشت ولی فعلاً این قابلیّت را از دست داد مثل «زید اعمی» اگر گفتیم «زید اعمی» این موجبه معدولة المحمول است و لیاقت را دارد اما اگر گفتیم که فلان ممتنع, فلان معدوم باطل است این سالبه محصّله است توضیحش این است که گاهی سلب بین موضوع و محمول قرار میگیرد مثل اینکه میگوییم «زید لیس بعالِم» این «لیس» برای قطع ربط است چون در حقیقت در قضیه سالبه, سلبالربط است نه ربطٌ سلبی, سلب ربط است یعنی زید با علم رابطهای ندارد یک وقت این حرفِ سلب جزء محمول قرار میگیرد وقتی حرف سلب جزء محمول قرار گرفت این قضیه از سالبه محصّله بودن به موجبه معدولة المحمول تبدیل میشود حالا گاهی این حرف سلب همان لسان سلب را دارد مثل اینکه بگوییم «زید غیر عالِم» گاهی نه, خود این حرف سلب دیگر جداگانه نیست در درون محمول نهادینه میشود مثل اینکه بگوییم «زید جاهل» این «زید جاهل» که موجبه محصّله نیست این موجبه معدولة المحمول است حرف سلب در درون محمول جاسازی شده «زید اعمی» اینطور است «زید فقیر» اینطور است «زید عاجز» اینطور است «زید جاهل» اینطور است «زید فاسق» اینطور است همه اینها موجبه معدولة المحمول است اینها موجبه محصّله نیست زیرا محمول در درون خود یک معنای نفی را به دوش میکشد «باطلٌ» هم اینطور است یک وقت میگوییم این دارو باطل شد یا آن کاغذ باطل شد کلمه باطل, نفیای را در درون خود دارد که اگر گفتیم این کاغذ باطل است این موجبه محصّله نیست این موجبه معدولة المحمول است مثل اینکه بگوییم «زید جاهل» این در صورتی است که این کاغذ, چیزی باشد و لیاقت را داشته باشد اما اگر گفتیم که دو دوتا پنجتا باطل است این سالبه محصّله است این دو دوتا پنجتا ذاتی ندارد اگر گفتیم خدا حق است و این بتها باطلاند این موجبه معدولة المحمول نیست که اینها لایق بودند ولی ندارند قابلیّت ربوبیّت را دارند ولی فعلاً نیستند از آن قبیل نیست, اگر حق منحصراً برای خداست اینها باطلاند میشود سالبه محصّله وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ از همین قبیل است در بحثهای قبل هم برهانش ذکر شد برای اینکه فرمود: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا (1) اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتا این لفظ را گفته, مفهوم هم در ذهنش هست اما این مفهوم, مصداق ندارد زیرش خالی است هیچ چیزی در عالَم نمیتواند مصداق دو دوتا پنجتا باشد هیچ چیزی غیر از خدا نمیتواند مصداق الله باشد مصداق اله باشد مصداق ربّ باشد بنابراین این بازگشتش به سالبه محصّله است نه موجبه معدوله, ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ در سورهٴ مبارکهٴ «حج» آنجا آیه 61 این است که ذلکَ بَأَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ آیهٴ 62 این است که ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ اما در سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» که محلّ بحث است «هو» ندارد یعنی «هو» دوم را ندارد ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ اگر او علیّ است بالقول المطلق و اگر او کبیر است بالقول المطلق دیگر ماسوای او چیزی برای وجود ندارند.
ص: 904
1) (32) . سورهٴ نجم, آیهٴ 23.
لطیفه ادبی در عدم استعمال اسمای الهی با «تاء» تأنیث
اما چرا درباره ذات اقدس الهی ما «سمیعة, بصیرة» که مبالغه است استعمال نمیکنیم مثل اینکه علامةٌ نمیگوییم, میگوییم خدا عَلَّامُ الْغُیُوبِ (1) است آوردن لفظ تأنیث در اسمای حُسنای ذات اقدس الهی جدّاً خودداری میشود که مبادا موهن باشد وگرنه آنجا گفته میشد او «علامة الغیوب» است گفته میشود عَلَّامُ الْغُیُوبِ یا بَصِیرٌ این «بصیرٌ» هم صیغه مبالغه است چون بالذّات است از هر مبالغهای که برای دیگران هست عمیقتر و مُتقنتر خواهد بود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (33) . سورهٴ توبه, آیهٴ 78.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِیُرِیَکُم مِنْ آیَاتِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (31 وَإِذَا غَشِیَهُم مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا کُلُّ خَتَّارٍ کَفُورٍ (32) یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ وَاخْشَوْا یَوْماً لاَ یَجْزِی وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَلاَ مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شَیْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلاَ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلاَ یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ (33) إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (34)) خاص بودن «عزم» در پیامبران صاحب شریعت
چند نکته که مربوط به بحث قبل است یکی این است که در آیه أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ, (1) مِنَ برای تبعیض است چون آن عزم مشترک را همه انبیا دارند ولی آن عزم خاص که باعث میشود کسی صاحب کتاب و شریعت باشد مخصوص آن پنج پیامبر بزرگوار است یعنی حضرت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی و حضرت رسول(علیهم الصلاة و علیهم السلام) که اینها انبیای اولواالعزماند و هر پیامبری آن عزم لازم را دارد در جریان حضرت یونس, عزم نفی نشده فرمود: وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ (2) درباره آن حضرت عزم نفی نشده ممکن است حالا آن صبرِ فائق و وافر را نداشته باشد ولی عزم نفی نشده.
ص: 905
تبیین نفی «عزم» از حضرت آدم(علیه السلام)
درباره حضرت آدم(سلام الله علیه) فرمود: وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً (1) آیاتی که مربوط به حضرت آدم(سلام الله علیه) است قبل از هبوط آن حضرت به زمین باید مناسب با همان عالَم معنا بشود آن عالَم یعنی در آن بهشت سخن از تکلیف و شریعت و امر و نهی و اینها نبود وقتی حضرت به زمین تشریف آوردند آنگاه هم برابر آیات سورهٴ «بقره» هم برابر آیات سورهٴ «طه» فرمود: فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً (2) کذا و کذا, شریعت بعد از هبوط حضرت آدم به زمین آمده است بنابراین در آن عالَم که عالَم بهشت است باید عزم و عدم عزم را مناسب با آن عالَم معنا کرد نه عزم مصطلح.
ذکر آیتهای الهی و منافع آن
مطلب دیگر درباره شرک و کفر اشاره شد که هم جن مبتلا به شرک و کفر میشوند و هم انسان که این هم بحثش قبلاً گذشت اما این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» بسیاری از این آیاتش قبلاً طرح شد خداوند گاهی آیات زمینی را ذکر میکند گاهی آیات آسمانی را ذکر میکند گاهی دریایی را گاهی صحرایی را گاهی این آیات را ذکر میکند در کنارش منافع آنها را ذکر میکند که این علم تجربی است گاهی منفعتهای عقلی و اصول دینیاش را ذکر میکند که اینها علم تجریدی است گاهی میفرماید کشتیرانی را ما برای شما مقرّر کردیم تا تجارت کنید لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ (3) از دریا بهره بگیرید از ماهیهای دریا از عمق دریا از گوهرهای دریا سفر دریایی بکنید تجارت بکنید لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ گاهی میفرماید: لِیُرِیَکُم مِنْ آیَاتِهِ که اگر باد است مسخّر است و اگر آب است مسخّر است و اگر اجرام دیگر است در تحت تسخیر الهی است این آیه 31 سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» که محلّ بحث است هم ناظر به بهرهبرداری مادی است به نام بِنِعْمَتِ اللَّهِ هم اشاره به آن اصول توحید است به نام لِیُرِیَکُم مِنْ آیَاتِهِ, أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ این باء برای مصاحبت است بخواهید سفر دریایی کنید مسائل شیلات داشته باشید از ساحلی به ساحلی سفر کنید به وسیله کشتی است لِیُرِیَکُم مِنْ آیَاتِهِ.
ص: 906
آشنایی صابران و شاکران با آیات الهی
اما اینها آیات الهی است برای کسی که در سرّاء و ضرّاء هم صابر باشد و هم در سرّاء شاکر کسی که ممکن است اهل صبر باشد ولی صبّار نیست در حوادث سخت میلرزد ممکن است کسی شاکر باشد وقتی شکور نبود ممکن است در برابر نعمتهای فراوان ـ خدای ناکرده ـ خود را ببازد شکور کسی که این وصف برای او ملکه است صبّار هم برای کسی است که وصف برای او ملکه است این صبّار هم عندالمصیبة است هم علیالمعصیة است هم فیالطاعه میشود صابر که صبر سه قسم است.
تفاوت صابران و مشرکان در مواجهه با آیات الهی
فرمود اینها آیات الهی را میشناسند طبق این در سرّاء و ضرّاء عمل میکنند در حوادث تلخ صابرند در حوادث شیرین شاکرند و مانند آن و همین افرادی که مشرکاند و کافرند اینها وقتی خطر را دیدند میگویند یا الله, وقتی به عنایت الهی از خطر رهایی پیدا کردند آنها که در کفر جمود و رسوخ دارند شرک میورزند که در سورهٴ «عنکبوت» گذشت آنها که تا حدودی میانهرو هستند بعد از خطر دریا متنبّه میشوند و موحّد میشوند و آنها که نیستند همچنان به کفر خودشان ادامه میدهند در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» آیه 65 این بود فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ اما در اینجا هم فرمود آن افراد میانهرو وقتی از خطر دریا نجات پیدا کردند اینها متنبّه میشوند وَإِذَا غَشِیَهُم مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ولی فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ اینها دو گروهاند فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا کُلُّ خَتَّارٍ کَفُورٍ خَتْر یعنی قَدر و کینه و قدّار بودن کفور هم که معنایش روشن است یک انسان قدّار مکّار کفرورز همین که از خطر درآمد باز کفرش را ادامه میدهد.
ص: 907
شکوفایی فطرت توحیدی با رؤیت آیات الهی
اما کسانی که در حدّ میانی زندگی میکنند اینها با یک امتحان الهی متنبّه میشوند در سورهٴ «عنکبوت» راجع به متنبّهان سخنی به میان نیامده اما در این آیه 32 سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» از متنبّهان هم سخنی به میان آمده وَإِذَا غَشِیَهُم مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ این ایمانش بر اساس ترس نیست در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» آیه 65 ملاحظه فرمودید فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ واقعاً خدا را میخوانند اینجا هم واقعاً خدا را میخوانند نه محصول ترس باشد این ترس باعث میشود که آن فطرت آنها شکوفا و بیدار بشود معلوم میشود خدا دلپذیر همه است یعنی در درون همه مسئله فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (1) هست, توحید هست, گرایش به خدا هست, کسی که به اینها درس توحید نداد اینها کافر کافرزادهاند, مشرک مشرکزادهاند, بتپرست بتپرستزادهاند اینها میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (2) معلوم میشود در حال خطر این غبارها که کنار رفت آن فطرتِ خداخواه و خداجو بیدار میشود دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ نه بر اساس تظاهر.
اخلاص در آیه نشانه فطرت توحیدی
این اخلاص که در سورهٴ «لقمان» آمده در سورهٴ «عنکبوت» آمده در موارد دیگر آمده (3) نشانه آن است که در درون درون هر کسی علاقه به خدا هست اینها که درس توحید نخواندند اینها بتپرست بتپرستزاده بودند اینها اصلاً با توحید میجنگیدند معلوم میشود در درون همه افراد آن فطرت توحیدی هست که در سورهٴ مبارکهٴ «روم» فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ (4) این خلقت الهی را ذات اقدس الهی به همه داد.
ص: 908
تبدیلناپذیری فطرت توحیدی
فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (1) انسانها از اول تا آخر موحد خلق شدند (یک) نه خودشان میتوانند این فطرت را عوض کنند (دو) نه دیگری میتواند فطرتشان را دگرگون کند (این سه) لذا با «لا»ی نفی جنس فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ هیچ عوضشدنی نیست نه خدا عوض میکند نه دیگران, خدا عوض نمیکند چون به احسن وجه خلق کرد (2) دیگر دلیل ندارد عوض کند دیگران عوض نمیکنند چون قدرت ندارند لذا با «لا»ی نفی جنس فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ اگر این مشرکین در دریا دارند غرق میشوند واقعاً خدا را میخواهند چون واقعاً خدا را میخواهند مضطرّ واقعی بگوید یا الله جواب میشنود اینطور هستند اما آنهایی که تندرو هستند و اهل مکرند کفر میورزند.
سفارش به تقوا و ترس از قیامت کلام پایانی سوره لقمان
نتیجه این سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» به صورت نصیحت در این بخش پایانی ذکر میشود بعد از اینکه حالا که اصول دین مشخص شد وحی و نبوت و توحید مشخص شد خطوط کلی اخلاق و حقوق مشخص شد فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ دیگر سخن از «یا أیّها الذین آمنوا» نیست برای همه انسانهاست مخصوصاً در مکه که مؤمنان کم بودند فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ بپرهیزید از کسی که شما را آفرید و میپروراند وَاخْشَوْا یَوْماً از روزی بهراسید که نزدیکترین فرد به انسان, کمترین کمک را به انسان نمیکند نه پدر مشکل پسر را حل میکند نه پسر میتواند مشکل پدر را حل کند «جزیٰ» یعنی «کَفی و دَفَع» نه پدر خطر را از پسر دفع میکند نه پسر خطر را از پدر دفع میکند.
ص: 909
مشروط بودن شفاعت به دین خداپسند
پرسش: حاج آقا پس شفاعت چطور است خصوصاً فرزندانی که شهید شدند از پدر خود شفاعت میکنند و مانند این؟
پاسخ: خب بله شفاعت حق است اما باید به اذن باشد لاَّ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ (1) فرمود: لاَّ یَمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْداً (2) کسی که مرتضیالمذهب باشد مرضیّالمذهب باشد مرتضیالمذهب, مرضیّالمذهب یعنی کسی که دینش خداپسند است دین خداپسند را در آیات اوایل سورهٴ مبارکهٴ «مائده» بیان کرد فرمود: رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً (3) این میشود دین خداپسند فرمود دین خداپسند اسلام است وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً آن شفاعت باید به اذن ذات اقدس الهی باشد.
علت ترسناکی قیامت و حق بودن وعده آن
وَاخْشَوْا یَوْماً که هیچ کسی مشکل دیگری را حل نمیکند لاَ یَجْزِی وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ درباره مولود نفرمود «و لا مولود یجزی والده» فرمود: هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شَیْئاً این جَازٍ گرچه به حسب ظاهر به وزن اسم فاعل است ولی صفت مشبهه است یعنی اینکه در دنیا بسیاری از مشکلات پدر را در دوران کهنسالی حل میکرد آن روز این سِمت را ندارد وَلاَ مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شَیْئاً این شَیْئاً که نکره در سیاق نفی است متعلّق به هر دو جمله است یعنی «لا یجزی والدٌ عن ولده شیئا و لا مولودٌ هو جاز عن والده شیئا» اختصاصی به جمله دوم ندارد بعد فرمود: إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ جریان قیامت حق است لاَ رَیْبَ فِیهِ (4) این وَعْد اعم از وعد در قبال وعید است وعده خدا انشاست اما اینگونه از موارد به معنای اِخبار است یعنی قیامتی هست بهشتی هست جهنمی هست اما حالا از چه کسی صرفنظر میکند چه کسی مشمول شفاعت میشود چه کسی مشمول تخفیف میشود وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (5) برای کیست آن دیگر به اذن خود ذات اقدس الهی است ولی اصلِ قیامت «ممّا لا ریب فیه» است, اصل جهنم «ممّا لا ریب فیه» است, اصل بهشت «ممّا لا ریب فیه» است و مانند آن إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ. ص: 910
تبیین دو عامل انحراف در انسان
فرمود انسان دو عامل دارد به نحو مانعةالخلو که اجتماع را شاید, او را سرگرم میکند بعضیها بسیار ضعیفاند هم خودشان زود به طرف لذّتها میروند هم اگر رفیق نابابی داشته باشند آنها را به مفاسد میکشاند اینها هم کسانیاند که غَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا (1) هم غَرور و شیطان و دوست بد اینها را فریب میدهند که میگویند: یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِیلاً (2) اینها خیلی افراطیاند بعضیها آنقدر منزّهاند که نه خودشان به طرف لهو و لعب میروند نه لهو و لعب آن قدرت را دارد که دامن اینها را تر کند این دو قسمت قبلاً از ضمیمه کردن آیات سورهٴ «مؤمنون» و سورهٴ «نور» گذشت در سورهٴ «مؤمنون» فرمود مردان الهی از لغو گریزاناند وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (3) درباره همین مردان الهی فرمود نه تنها اینها به سراغ لغو نمیروند بازیگران و بازیچه و این بازیها هم به سراغ اینها نمیتوانند بروند رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ (4) آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» میفرماید اینها به طرف لغو نمیروند از لغو روی برگرداناند آیه سورهٴ مبارکهٴ «نور» میفرماید نه تنها اینها به طرف لغو نمیروند لهو و لعب هم هر چه بِدوند به اینها نمیرسند ـ خیلیها هستند که میخواهند بعضیها را بازی بگیرند میبینند موفق نمیشوند ـ نه خودشان اهل بازیاند نه به دام زید و عمرو میافتند رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ این گروه دوم که خب خیلی کاملاند گروهی هستند که خودشان به طرف لهو و لعب نمیروند اگر دوست بد داشته باشند آشنای بد, محفل بد, امثال ذلک پیش بیاید گاهی آلوده میشوند.
ص: 911
نهی قرآن از نزدیکی به دو عامل انحراف
فرمود شما دو مشکل دارید مواظب باشید که این زرق و برق دنیا شما را فریب ندهد که خودتان بالطبع به طرف فساد بروید یکی اینکه آن غَرور آن کسی که فریبکار است شما را آلوده نکند حالا یا ابلیس است یا دوست بد است هر چه هست او شما را آلوده نکند فَلاَ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلاَ یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ نگویید خدا میبخشد, بله خدا میبخشد اما چه کسی را میبخشد حسابی دارد کتابی دارد حکیمانه میبخشد نه هر کسی را گُتْره ببخشد فَلاَ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلاَ یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ.
اسرار پنجگانه عالَم و علم خدا به آن
در آیه پایانی, این مفاتیح پنجگانه را ذکر فرمود هم جناب زمخشری در کشاف این حدیث را نقل کرد هم مرحوم امینالاسلام طبرسی و سایر بزرگان شیعه این را نقل کردند که مفاتیح غیب پنجتاست یعنی پنج چیز است که اینها جزء اسرار عالَم است و خدا میداند «إنّ مفاتیح الغیب خمس» (1) این علوم غیب پنجگانه را این آیه میشمارد آیه 34 سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ که ظاهر این سیاق مفید حصر است یعنی علم قیامت نزد خداست که قیامت چه وقت قیام میکند وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ میداند چه وقت باران میآید چقدر باران میآید کجا میبارد قطراتش را میداند آن آورندههای قطرات را میداند این باران را هم گفتند غِیث برای اینکه پناه بیپناهان است انسان که اغاثه میکند غوث میطلبد نصرت میطلبد این غیث این باران, نصرت و غوث و غیاث کشاورزان و دامداران است و مشکلات جامعه را حل میکند از این جهت گفتند غیث, این کلمه عَقیله هم توجه داشته باشید که این کلمه عَقیله این تاء که تاء مبالغه است ابنفارس در مقاییساللغة میگوید, میگویند فلان زن «فلانة عقیلة قومها», آن زن خیار قوم است بعد دارد که به بزرگ هر قوم هم «فیقال هو عقیلةُ قومه» (2) اینکه گفته میشود وجود مبارک سیّدالشهداء عقیله بنیهاشم است همانطوری که زینب(سلام الله علیهما) عقیله بنیهاشم است برای اینکه این تاء تاء تأنیث نیست این تاء تاء مبالغه است مثل اینکه آدم خلیفةالله است وجود مبارک حضرت امیر خلیفةالرسول است این تاء که تاء مبالغه است نه تاء تأنیث اگر ابنفارس دارد «یقال للسیّد» به بزرگ قوم میگویند «هو عقیلة قومه» معلوم میشود این تاء تاء مبالغه است.
ص: 912
به هر تقدیر فرمود: إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ آنچه در ارحام هست مذکر است یا مؤنث است به چه صورت است میداند چون خودش کسی است که یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحَامِ. (1)
فرق علم غیب با علم شهادت
پرسش:... پاسخ: حالا یک وقت است کسی با ابزار میبیند با ابزار میداند اینکه علم شهادت است علم غیب نیست اگر با ابزار ببیند با عکس ببیند که علم شهادت است غیب بما أنّه غیب یعنی بین عالِم و معلوم هیچ وسیلهای نیست و عالِم باخبر است این میشود علم غیب وقتی وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) در منزل نشسته است آن کسی که میآید در میزند کنیز میرود دم در آن شخص خطایی میکند میگوید آیا حضرت هست وجود مبارک امام باقر از اندرون منزل میگوید «اُدخل لا امّ لک» آن شخص دستپاچه میشود حضرت فرمود: «لئن ظَنَنْتُم أنّ هذه الجدران تحجب أبصارنا کما تحجب أبصارکم اذن لا فرق بیننا و بینکم» (2) تو خیال کردی این دیوار حاجب است نمیگذارد ما پشت دیوار را ببینیم این را میگویند علم غیب وگرنه اگر کسی با ابزار ببیند این علم شهادت است اینکه علم غیب نیست.
پرسش:... پاسخ: بله چه نزدیک چه دور, وقتی بیسبب باشد میشود علم غیب, باسبب باشد میشود علم شهادت, علم شهادت که امر عادی است.
وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَداً هیچ کس نمیداند فردا چه حادثهای پیش میآید وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ هیچ کس نمیداند در چه زمین میمیرد یا در چه زمینه میمیرد آیا با ایمان است یا ـ معاذ الله ـ با کفر یا نفاق است. درباره این دو بالخصوص, درباره آن سه که در صدر ذکر شده است بالعموم فرمود نه تنها این پنج امر را خدا میداند بلکه او علیم است بالقول المطلق, نه تنها علیم است بلکه کارهای ریز و شفاف و دقیق را هم میداند خبیر است. هاهنا امور: یکی اینکه علم الهی مختصّ به این پنجتا نیست این در ذیل استفاده میشود که او علیم بالقول المطلق است حذف متعلّق هم یدلّ علی العموم چه اینکه در آیات دارد او بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (3) است بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (4) است بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ (5) است برهان مسئله هم این است که أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ اگر اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (6) به نحو موجبه کلیه است اگر أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ معنایش این است که هر فاعلی از فعلش باخبر است خب پس اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (7) هیچ چیزی نیست مگر اینکه مخلوق است بعد میفرماید مگر میشود خالق از فعلش بیخبر باشد أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (8) این وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ برهان مسئله است. ص: 913
ذاتی بودن علم غیب الهی نه مخصوص بودن آن
مطلب دیگر آن است که آن امور سهگانه اینها جزء علم غیب است اما آیا مخصوص ذات اقدس الهی است که به احدی خبر نمیدهد یا نه, به دیگران خبر میدهد منتها ذات اقدس الهی بالذات عالِم است و هر کسی را که خدای سبحان از این امور باخبر کرد باخبر میشود آن روایاتی که دارد که اینها مخصوص ذات اقدس الهی است یعنی بالذّات مخصوص ذات اقدس الهی است اینها «ممّا لا ریب فیه» است اما وقتی وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) وارد سرزمین میشود میگوید همینجاست (1) یعنی من میدانم همینجاست مَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ یعنی چه؟ حدود بیست سال قبل از کربلا وجود مبارک امیرالمؤمنین از صفین که برمیگشت قبل از اینکه به کوفه برسد به همین سرزمین رسید این خاک را گرفت بو کرد فرمود همینجاست! (2) نه تنها خود ابیعبدالله میداند, وجود مبارک حضرت امیر میداند خب اینها را خدا به اینها خبر داد اینچنین نیست که اینها ندانند نه اینها بالعرض میدانند این فرمود: تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ (3) غیب را ذاتاً بله ذات اقدس الهی میداند, تا خدا نخواهد و به کسی اعلام نکند او هم نمیداند, درست است اما اعلام کرد و آنها هم میدانند.
نمونهای از علم به غیب علی(علیه السلام)
این روایت را قبلاً از مرحوم کاشفالغطاء(رضوان الله علیه) خواندیم مرحوم کاشفالغطاء همان اول کشفالغطاء یک دوره اصول دین دارد مختصر, یک دور اصول فقه دارد مختصر بعد وارد مسائل فقهی میشود در مسائل اصول دین درباره وجود مبارک حضرت امیر و علم غیب حضرت امیر و معجزات حضرت امیر نقل فرمودند که کسی آمده به حالت گزارش و امثال ذلک که فلان کس مُرد, دید حضرت اعتنا نکرد بار دوم گفت, دید حضرت اعتنا نکرد, بار سوم گفت دید که حضرت اعتنا نکرد بعد حضرت فرمود او نمرده است و فتنههایی در سر دارد پرچم را هم به دست تو میدهند که اشاره کرد به یکی از کسانی که پای منبر حضرت بود فرمود پرچم به دست توست از همین در مسجد هم میآیی این کار را نکن ولی می کنی (4) گفتار و رفتارشان درباره علم غیب که فراوان است.
ص: 914
سرّ باخبر شدن انسان کامل از علم غیب
سرّش این است که جهان را ذات اقدس الهی خودش اداره میکند «ممّا لا ریب فیه» مظاهر او, مدبّرات او تحت تدبیر او هستند که فرمود: فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً (1) مدبّرات امر یعنی فرشتهها جهان را با اسمای الهی اداره میکنند در همین دعای «کمیل» میخوانیم «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» (2) این اسما که کارگردانان الهیاند اینها الفاظ نیستند کسی لفظی را بگوید بتواند مرده را زنده کند مفهوم نیستند کسی معنایی را تصور کند بتواند مرده را زنده کند اسما, حقیقت خارجیهاند که برخی از اشیا مظاهر آنها هستند آن حقیقت خارجیه اثر دارد اگر کسی گوشهای از آن اسما نزدش بود قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ (3) خب این میداند تخت کجاست تخت را از یمن تا فلسطین قبل از چشم به هم زدن میآورد.
فرق انسان با کامل فرشتگان در بهرهمندی از علم غیب
اینها اسمای الهی هستند فرشتهها که مدبّرات امرند عالَم را با اسما اداره میکنند این اسما حقایق الهی است این حقایق الهی را ذات اقدس الهی به انسان کامل آموخت قصّه حضرت آدم(سلام الله علیه) «قضیة شخصیة فی واقعة» نیست که برای حضرت آدم باشد این برای انسان کامل است برای این مقام است هر کسی به مقام انسان کامل معصوم رسید علم اسما نزد اوست امروز وجود مبارک ولیّ عصر روی این کرسی نشسته است صاحب این مقام است خدای سبحان اسمای خود را تعلیم انسان کامل میدهد که خلیفهٴ اوست وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا (4) بعد دستور میدهد این خلیفةالله این اسما را در حدّ گزارش و اِنباء به ملائکه خبر بدهد نه در حدّ تعلیم نفرمود «یا آدم علّمهم» فرمود: یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (5) در حدّ گزارش, فرشتهها از اسمای الهی باخبر شدند این گزارش هم باید معالواسطه باشد نه بلاواسطه پس دو مشکل برای فرشتهها هست یکی اینکه آنها نمیتوانند عالِم به حقیقت اسما باشند فقط نبأ را دریافت میکنند یکی اینکه این اِنباء هم باید به وسیله انسان کامل باشد اگر بلاواسطه میتوانستند فیض را از خدای سبحان دریافت کنند خدای سبحان اینها را باخبر میکرد. جهان با اسما اداره میشود (یک) این اسما را مدبّرات امر میدانند و اداره میکنند (دو) این مدبّرات, شاگردان انسان کاملاند که الیوم وجود مبارک حضرت است (این سه) آن وقت این ملائکه باخبرند آن انسان کامل باخبر نیست.
ص: 915
مبنای فقه و حقوق قرار نگرفتن علم غیب
منتها ما باید بدانیم که علم ملکوتی اشرف از آن است که در حوزهها بیاید با آن فقه و اصول اداره بشود این را هم مرحوم کاشفالغطاء گفته بعد مرحوم صاحب جواهر گفته بعد رواج پیدا کرده این علمی که در اصول هست که علم, حجت است با آن فقه سامان میپذیرد این علم با ادله و شواهد دمِ دستی است علم غیب برتر از آن است که سند فقه باشد علم ملکوتی برتر از آن است که بازار فقه را گرم کند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من قاضیام روی کرسی قضا نشستم محکمه قضا دارم اما فقط بر اساس شاهد و سوگند حکم میکند با حصر فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» با اینکه مسلّماً اسرار غیب را باخبر بودند در یکی از جبهههای جنگ کسی کشته شد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إنّ الشملة التی أخذها یوم خیبر من المغانم لم تصبها المقاسم لتشتعل علیه نارا» (1) الآن آن پارچهای که ایشان در غنایم خیبر بدون اجازه ما گرفته در کنار قبرش دارد شعله میزند این پیغمبر است خب این نمیداند که زید چه کار کرده عمرو چه کار کرد فرمود بنا بر این نیست که ما با علم غیب اداره کنیم علم غیب را ذات اقدس الهی در قیامت ملأ میکند مبادا بگویید ما رفتیم محکمه پیغمبر به دست خود پیغمبر این مال را گرفتیم اگر کسی شاهد دروغ آورد قسم دروغ خورد مالی را از محکمه من از دست من گرفت «قطعةً من النار» را دارد میبرد (2) این است علم غیب برتر از آن است که این را انسان به بازار فقه بیاورد.
ص: 916
مبنا نبودن علم غیب پاسخ شبهه بر علم غیب ائمه(علیهم السلام)
آن وقت دیگر جا برای این سؤال نیست که وجود مبارک حضرت امیر میدانست آن شب شهید میشود یا نمیشود اگر میدانست چرا رفته وجود مبارک سیّدالشهداء میدانست شهید میشود یا نمیشود اگر میدانست شهید میشود چرا رفته این اصلاً آسمان را به زمین دوختن است آن علم اشرف از آن است که بازار فقه را گرم بکند فقه ظاهری دارد همه ما مثل دیگران مکلّف به ظاهریم گاهی برای اظهار معجزه, اظهار نبوّت, اظهار امامت, اثبات ولایت دستورات غیبی میدهند اما بنا بر این نیست که با علم غیب عمل کنند خب بالصراحه سیّدالشهداء فرمود همین زمین است بالصراحه وجود مبارک حضرت امیر فرمود همین زمین است «تدری نفس بأی أرض تموت» منتها باید به اذن الهی باشد.
استدلال قرآنی بر علم غیب ائمه(علیهم السلام)
مهمترین عضو از این عناصر پنجگانه مسئله قیامت است دیگر ما از قیامت چه علم غیبی بالاتر داریم؟! درباره قیامت سورهٴ مبارکهٴ «جن» را ملاحظه بفرمایید آیه 24 به بعد حَتَّی إِذَا رَأَوْا مَا یُوعَدُونَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً ٭ قُلْ إِنْ أَدْرِی این «إن» نافیه است إِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً من نمیدانم قیامت نزدیک است یا بَعدهاست, بعد فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ یعنی خدا عالمالغیب است فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً احدی را از غیب باخبر نمیکند إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ خب این روایاتی که در ذیل این است ائمه فرمودند «نحن» جزء مَنِ ارْتَضَی هستیم. (1) خب این الْغَیْبِ یا الف و لامش الف و لام استغراق و جنس است که شامل قیامت و غیر قیامت میشود پس قیامت داخل است, یا الف و لامش الف و لام عهد است پس قیامت داخل است قدر متیقّنش مربوط به قیامت است این غیب را یعنی قیامت را یعنی ساعت را خدا میداند به هیچ کسی نمیدهد مگر رسول مرتضی خب شما از این شفافتر چه میخواهید حالا «مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز». (2)
ص: 917
اسارت دین سبب مهجوری معارف
بالأخره نمیگوییم آنها حوزه نداشته باشند میگوییم حوزهای هم به نام اهل بیت باشد حدود صد سال این قرآن در دست عدهای بود وجود مبارک حضرت امیر فرمود این دین دست آنها اسیر بود این فرمایش حضرت است در عهدنامه مالک «فإنّ هذا الدین قد کان أسیراً فی أیدی الأشرار» (1) این صریح بیان حضرت است در نهجالبلاغه در آن عهدنامهای که برای مالک نوشته. یک حوزه علمیه بزرگ بود در مکه, یک حوزه علمیه بزرگ بود در مدینه, یک حوزه علمیه بزرگ بود در کوفه, زعیم حوزه علمیه مکه چه کسی بود؟ عبداللهبنعباس, زعیم حوزه علمیه مدینه چه کسی بود؟ ابیبنکعب, زعیم حوزه علمیه عراق چه کسی بود عبداللهبنمسعود شما این مجمعالبیان را که ملاحظه میفرمایید تفسیری که هست ابنمسعود اینطور گفته, ابیبنکعب اینطور گفته, عبداللهبنعباس اینطور گفته, درِ خانه اهل بیت بسته بود اگر این در باز باشد یعنی این مکتب شیعه باز باشد اینها حرف فراوانی برای گفتن دارند.
کشتار شیعیان ثمره مهجوری معارف و وظیفه ما
الآن مراجع بزرگوار تصمیم گرفتند که روز شنبه حوزه تعطیل باشد و مجلس سوگواری و عزاداری برای شهدای شیعههای شهید عراق و افغانستان و بحرین و این قسمتها باشد خب این کار, کار بسیار خوبی است همه ما سوگواریم اما سه کار باید باشد یکی گسترش فرهنگ شیعه بدون افراط و تفریط, دست ما به لطف الهی پر است اینها آمدند قرآن را به حرف در آوردند فرمود قرآن که با شما حرف نمیزند «و لکن أخبرکم عنه» (2) اینها آمدند قرآن را به حرف آوردند وقتی قرآن را به حرف آوردند انسان را گویا کردند انسان طبق شواهد قرآن, نصوص قرآن, ظواهر قرآن میتواند حرف بزند آن وقت مسئله شفاعت و توسل و اینها زیر پوشش توحید است هیچ مخالفتی هم ندارد هیچ کسی بالذّات از امام چیزی نخواست هیچ کسی بالذّات از پیغمبر چیزی نخواست اینها را بنده خدا میدانیم اینها را مطیع خدا میدانیم منتها اینها مثل ملائکهاند, بالاتر از ملائکهاند کارگزاراناند بارها به عرضتان رسید ما هر وقت نور میخواهیم از شمس, حرارت میخواهیم از شمس, مگر ما شمسپرستیم علی و اولاد علی که هزارها برابر بالاتر از شمس و قمرند ما اگر از آفتاب کمک نمیخواهیم کارهایمان را با آفتاب هماهنگ نمیکنیم مگر ما ـ معاذ الله ـ به آفتاب اعتقاد ربوبی داریم میگوییم خدا آن را برای گرم کردن ما خلق کرد برای نور دادن خلق کرد خب آنها که بالاتر از شمس و قمرند این شیعه این مکتب باید باز باشد دوم کاری است که بزرگواران مجمع دارالتقریب باید بکنند با علمای تکفیری با علمای سلفی با علمای وهابی با علمای طالبان با علمای القاعده مذاکره کنند, سوم کاری است که سیاستمداران ما باید بکنند این هم کمتر از این انرژی هستهای نیست مرتب فلانجا کشته, فلانجا عزا, خب جلسه باشد ببینیم آخر حرفشان چیست اگر ـ خدای ناکرده ـ جنگ داخلی بشود نه طالبان میماند نه القاعده میماند نه سلفی میماند نه تکفیری میماند بالأخره یک راه نشست سیاسی دارد اینطور کشتن این بیچارههای مظلوم سیصد نفر, دویست نفر, صد نفر زخمی, مجروح آخر تا چه وقت؟! این سه کار که ـ انشاءالله ـ بشود امیدواریم که این شفابخش باشد غرض این است که مهمترین غیب از این غیوب پنجگانه مسئله قیامت است و ذات اقدس الهی این را استثنا کرده حالا روز یکشنبه ـ انشاءالله ـ سورهٴ بعد شروع میشود.
ص: 918
«و الحمد لله ربّ العالمین»
الم (1 تَنزِیلُ الْکِتَابِ لاَ رَیْبَ فِیهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِینَ (2) أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (3) اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ شَفِیعٍ أَفَلاَ تَتَذَکَّرُونَ (4) یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ خمسین أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ (5)) مکی بودن سورهٴ «سجده» و اختلاف در سه آیهٴ آن
سورهٴ مبارکهٴ «سجده» در مکه نازل شد در سه آیه آن اختلاف نظر هست که سه آیه از آیات این سورهٴ نورانی در مدینه نازل شد که آنها ـ انشاءالله ـ در جای خود مورد بحث قرار میگیرد. همانطوری که در سورهٴ مبارکهٴ «لقمان», «روم» و مانند آن گذشت عناصر محوری سور مکّی اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق بود اصول دین را در سوَر مکّی مبسوطاً مطرح میکند گاهی از توحید شروع میشود به وحی و نبوّت میرسد به معاد ختم میشود, گاهی از وحی و نبوت شروع میکند به توحید و معاد ختم میشود در این قسمت از سورهٴ مبارکهٴ «سجده» از بحث نبوّت شروع کردند بعد به توحید رسیدند بعد به معاد.
طرح عناصر محوری دین در آیات اولیه
این الم همانطور که در اول سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت وجوه فراوانی دارد که تفصیل این حروف مقطّعه مبسوطاً آنجا بیان شده اگر این الم ناظر به این باشد که این قرآنی که معجزه است از همین حروف عربی است در این بخش از آیات چهار عنصر از عناصر محوری دین مطرح شد یکی اینکه موادّ اوّلی قرآن که معجزه است همین حروف عربی است که الم ناظر به آن است که قرآن از همین حروف عربی تشکیل شده. عنصر دومش آن است که محتوای قرآن حق است لاَ رَیْبَ فِیهِ حق است «لا باطل فیه» حقّی است که لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ (1) این شکبردار نیست این حق است. عنصر سوم این است که مبدأ فاعلی آن خداست این کتاب, کتاب بشری نیست خدا نازل کرده. عنصر چهارمش که مبدأ غایی است این است که برای هدایت شما برای انذار شما از قیامت نازل شده.
ص: 919
1) (1) . سورهٴ فصلت, آیهٴ 42.
بشارت و انذار در محور تأثیرگذار در هدایت جامعه
گرچه قرآن برای تبشیر هم نازل شده اما آن اثر خاصّی که انذار دارد تبشیر ندارد لذا با اینکه در قرآن کریم تبشیر و انذار گاهی کنار هم آمده فرمود: رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ (1) اما در هیچ جای قرآن تبشیر به عنوان وصف منحصر نیامده که بفرماید «إن أنت الاّ مبشّر», «إنّما أنا مبشّر» اینچنین نیست اما أَنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ, (2) إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرُ (3) در قرآن هست که تو فقط برای انذار آمدی.
سرّ تاٴثیرگذاری بیشتر انذار در هدایت
سرّش این است که مشکل جامعه آن است که از قیامت هراسی ندارند یعنی خیلیها نمیدانند که این عمل زنده است (یک) و هیچ عُطلهای, تعطیلی در عالَم نیست (دو) تعطیل معنایش این است که یک موجود بیکار در یک گوشه افتاده باشد این با نظام عالَم سازگار نیست هر چه در عالم هست یا علت چیز دیگر است یا معلول چیز دیگر, یک موجود بیکار و گسیخته در عالَم نیست. این عمل که موجود است و زنده است و حتماً مرتبط است شناور و سرگردان نیست که روزی به پای زید بنویسند روزی به پای عمرو الاّ ولابد عامل خودش را میشناسد و در عامل خودش میتند و او را رها نمیکند (سه) اینکه خدا فرمود: کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (4) یا کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ (5) همین است انسان گنهکار, بدهکار است و بدهکار باید گرو بسپارد (چهار), درباره حقّاللّهی, درباره معصیت, زمین و خانه را به عنوان گرو قبول نمیکنند خود شخص را گرو میگیرند تا او را بیندازند به جهنم (پنج) این باورمان نشد, اگر باورمان بشود که عمل زنده است و پاپیچ ماست مشکل نداریم هیچ مشکلی ما در جامعه نداریم الاّ نسیان معاد بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ (6) لذا این چهارمین عنصر را در کنار همین وجه ذکر میکند این کتاب از همین حروف عربی تشکیل شده (یک) «حقٌّ لا ریب فیه» (دو) فاعلش خداست (سه) هدفش انذار است و معاد است (چهار).
ص: 920
شبهات مشرکان بر عناصر محوری دین
بیگانهها درباره اینکه قرآن از همین حروف تشکیل شد اینکه دیگر قابل انکار نیست درباره آن سه اصل نقدی دارند گاهی منکر حق بودنِ این کتاباند میگویند این افسانه و فسون و فسانه و اسطوره است لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هذَا (1) ما هم از ـ معاذ الله ـ از این داستانبافی میکنیم, گاهی وقتی میبینند حرفهای مُتقن در این کتاب است میگویند این را تو به خدا افترا بستی نمیگویند این افسانه و اسطوره است مبدأ فاعلیاش را منکرند گاهی هم مبدأ غایی را منکرند میگویند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا (2) مگر میشود آدم پوسیده دوباره زنده بشود این عناصر چهارگانه آن عنصر اوّلیاش که روشن است انکارپذیر نیست که قرآن از همین حروف تشکیل شده.
طرح مکرر شبهات مشرکان و ردّ آن
اما آن سه عنصرش در آیات فراوان مورد نقد قرار گرفته ذات اقدس الهی همه شبهات واهی آنها را ذکر کرده و ابطال کرده فرمود ما بدون برهان حرف نمیزنیم شما دلیل دارید هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (3) و درباره قصص انبیا وجود مبارک پیامبر در آن سرزمین نبوده ما آدرس کوچه و پسکوچه جهان غیب را به حضرت دادیم اینکه زمان نوح نبوده زمان ابراهیم نبوده در کوه طور نزد حضرت موسی نبوده در هنگام کفالت مریم نزد آنها نبوده که قرعه انداختند ببینند چه کسی عهدهدار کفالت مریم است ما کوچه و پسکوچه غیب را در همین قرآن به وجود مبارک پیغمبر نشان دادیم گفتیم مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ, (4) مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ, (5) مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ, (6) مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ (7) شما چه میخواهید, شما در مدین نبودی ولی قصه این است در طور نبودی قصه این است در هنگام کفالت مریم نبودی ولی قصه این است این حرفها را ما گفتیم در کتابهای آسمانی شما هم هست پیامبر هم که این حرفها را اصلاً ندیده و نخوانده شما چه حجّتی دارید؟!
ص: 921
اقامه برهان بر توحید با خالق بودن خدا
بعد درباره مبدأ توحید برهان بعدی را نقل میکند که خدا خالق است لَا شَرِیکَ لَهُ (1) و همین خدایی که خالق است لَا شَرِیکَ لَهُ ربّ است لَا شَرِیکَ لَهُ یعنی آنکه آفرید, میپروراند به برهانین: یکی اینکه ربوبیت الاّ ولابد به خلقت برمیگردد چون «کان»ی ناقصه ایجاد میکند کمال ایجاد میکند حتماً ربوبیّت به خالقیّت برمیگردد. برهان دوم هم این است که اگر کسی بخواهد این عالَم را بپروراند باید از درون آن باخبر باشد از نیازهای آن مطّلع باشد اگر کسی این عالَم را نیافرید چگونه میتواند بپروراند. پس بر اساس رجوع ربوبیّت به خالقیّت الاّ ولابد هر ربّی باید خالق باشد یا بر اساس تلازمی که بین ربوبیّت و خالقیّت است این دو برهان قبلاً هم گذشت. بعد میفرماید چون خدا خالق است و خدا ربّ است, خدا اله است یعنی معبود است پس پرستش غیر خدا باطل است و بیّنالغی از غیر خدا هم کاری ساخته نیست.
پرسش: درباره ناحق بودن بعضی کلمات مثل کلام فرعون که گفت: أنا رَبّکُمُ الأعلی (2) ...
پاسخ: این نقل, حق است منقول, باطل است اگر کسی سخن باطلی گفت و صادق مُصدَّقی آن باطل را نقل کرد این نقل, حق است بعد کیفر او هم حق است خدا میفرماید او حرف باطل زد ما تنبیهش کردیم بنابراین نقل, حق است ولو منقول, باطل در برابر بطلان آن منقول, کیفر الهی هم تثبیتشده است.
ص: 922
چگونگی جمع بین نذیر داشتن هر امت و فترت بین رسل
اما اینکه فرمود: لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ برخیها مطرح کردند که گرچه انبیایی بودند از اقوام و قبایل دیگر مثل اینکه خالد بود, حنظله بود اینها انبیایی بودند که بین وجود مبارک عیسی و وجود مبارک حضرت(سلام الله علیهما) آمدند اما در قریش نبودند (1) این یک وجه. وجه دیگر آن است که منظور از فترت, نه این است که شما حجّتی ندارید هادی ندارید مبشّر و منذر ندارید منظور از فترت آن است که پیامبری از پیامبران اولواالعزم که صاحب شریعت باشد صاحب کتاب باشد نیامده (2) یعنی بین وجود مبارک موسی و عیسی زمان فترت بود بین وجود مبارک عیسی و وجود مبارک حضرت(سلام الله علیهم اجمعین) زمان فترت بود یعنی پیامبر اولواالعزم نیامده. چرا این توجیهات را باید طرح کرد برای اینکه در قرآن کریم فرمود هیچ ملتی نیست مگر اینکه هادی و راهنما داشته و دارد در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» آیه هفتم به این صورت است وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلا أُنزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ هیچ ملتی بدون راهنما نیست حالا آن وقتی هم که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حضور داشتند مگر به همه روستاها, به همه شهرها خود حضرت تشریف میبردند آن وقتی هم که ائمه(علیهم السلام) بودند مگر در روستاها و شهرها خودشان تشریف میبردند. منظور آن است که حتماً حجت بالغه حق باید به مردم برسد حالا اگر کسی در اثر قصور یا تقصیر دسترسی به حجّت نداشت اگر قاصر بود که مستضعف است و مورد عفو, اگر مقصّر بود که حُکمه الی الله وگرنه هیچ ملتی نیست که حجّت خدا به آنها نرسد.
ص: 923
تبیین قرآنی پیامبر داشتن همه امتها
از اینکه به صورت موجبه کلیه فرمود: لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ معلوم میشود حجت الهی به تمام اقوام رسیده است حالا بعضی به سوء اختیار خودشان نخواستند دسترسی پیدا کنند مطلب دیگر است. در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» آیه 36 به این صورت آمده است فرمود: وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً هیچ امتی نبود مگر اینکه پیامبر داشت حالا یا اولواالعزم یا غیر اولواالعزم اگر اولواالعزم مدّتی فاصله شد تشریف نیاوردند این را میگویند زمان فترت وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً به صورت فعل ماضی ذکر میکند میفرماید برای هر امّتی ما پیامبر فرستادیم وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً خب این رسول به امت چه میگوید أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ این أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ عصاره «لا اله الاّ الله» است از غیر خدا اجتناب کنید و الله را عبادت کنید یعنی غیر از الله هر که باشد طاغوت است أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ اینها بالصراحه به صورت موجبه کلیه دلالت میکند به اینکه هیچ ملتی نیست مگر اینکه هادی دارد هیچ ملتی نیست مگر اینکه رسول دارد.
بررسی احتمالات نفی آمدن پیامبر برای مردم زمان او
حالا یا به این معناست که رسول در قبیله قریش نبود در سایر قبایل بود این کما احتمله بعضٌ مثل کشّاف (1) و مالَ إلیه سیدناالاستاد فی المیزان یا نه, زمان, زمان فترت بود پیامبر اولواالعزم نیامده وگرنه علما بودند حجج الهی بودند شاگردان انبیا بودند حجت بر اینها تمام شد پس آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «یس» آمده آیه شش سورهٴ «یس» که فرمود: لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ و همچنین در این آیه سورهٴ «سجده» آمده است که لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ به همین برمیگردد در قبیله آنها پیامبری نبود اما حجت الهی بر آنها بالغ بود خب اینها انبیای ابراهیمی داشتند اینها فرزندان ابراهیم بودند انبیای ابراهیمی را به رسمیت میشناختند وجود مبارک ابراهیم را به عنوان پیامبر میدانستند موسی و عیسی را شنیده بودند اهل کتاب را شنیده بودند اینطور نیست که اینها نشنیده باشند اینها به سوء اختیارشان ایمان نیاوردند اینها وجود مبارک ابراهیم را که بنیانگذار کعبه بود میشناختند و به دستور او هر ساله در مراسم حج, حج انجام میدادند آنها قبول داشتند پیامبری او را منتها بعد دیگر کفر ورزیدند.
ص: 924
1) (19) . الکشاف, ج3, ص507.
خاورمیانه مرکز بعثت پیامبران
پرسش:... مرکزیّت بعثت پیامبران اولواالعزم خاورمیانه بوده.
پاسخ: آن در بحثهای قبلی داشتیم همه جا پیامبر بود خاور دور و نزدیک باختر دور و نزدیک منتها ذات اقدس الهی وقتی قصص انبیا را ذکر میکند میفرماید عدهای به طرف انبیا آمدند کامیاب شدند سعادتمند دارین شدند یک عدّه تکذیب کردند به هلاکت رسیدند بعد میفرماید: فَسیروا فِی الاَرضِ فَانظُروا کَیفَ کانَ عـٰقِبَةُ المُکَذِّبین (1) بروید ببینید خب این بروید ببینید آن طرف آب را نمیشود گفت, بفرماید ما آن طرف اقیانوس کبیر عدهای را فرستادیم شما بروید ببینید همان اوّلین راه برای تکذیب همین بود طوری قرآن حرف میزند که بگوید بروید ببینید لذا مسئله خاورمیانه را بعد از نقل قصص انبیا میگوید بروید ببینید.
امکان وجود انبیا در خاور و باختر و حتی کرات دیگر
ولی میگوید که انبیایی بودند که ما قصصشان را برای شما نگفتیم رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ (2) ممکن نیست خاور دور و نزدیک, باختر دور و نزدیک, قطب غیر قطب بشر باشد الاّ اینکه پیغمبر دارد ممکن نیست خدا یک جا اندیشمندی خلق بکند مگر اینکه برای او راهنما میفرستد انسان متفکّر مختار, هادی میطلبد اگر روزی هم کشف شد که کُراتی هستند که موجود زنده متفکّری زندگی میکند حتماً انبیا دارند بالصراحه هم فرمود خیلی از انبیا را ما برای شما نگفتیم برای اینکه بگوییم, راه تحقیق ندارید ما قصههایی را نقل میکنیم که به دنبالش بگوییم فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ بروید ببینید این عاد است این ثمود است این جریان نوح است این اقوام دیگر است بروید ببینید ما با اینها چه کردیم حالا بگوید آن طرف اقیانوس کبیر کسانی بودند ما آنها را به هلاکت رساندیم اولین راه برای تکذیب همین بود میگفتند حرفهایی میزنید که باورکردنی نیست.
ص: 925
تذکر به عدم فراموشی اعمال انسان نزد خدا
بنابراین بعد از ذکر این عناصر چهارگانه یعنی موادّ اوّلیهاش حروف عربی است (یک) محتوایش حق است لاَ رَیْبَ فِیهِ (دو) فاعلش هم خدای سبحان است (سه) هدفش انذار شما ترس از قیامت است (چهار) و خیال نکنید هر چه کردید فراموش میشود مَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً (1) آنکه اعمال شما را ضبط میکند فراموش نمیکند چیزی از بین نمیرود.
تبیین جدال احسن الهی با مشرکان در اتحاد خالق و ربّ
آنگاه درباره مبدأ بحث میکند که مشرکین این جدال احسن است میفرماید شما خدا را به عنوان خالق قبول دارید خدا را به عنوان ربّالأرباب هم قبول دارید یعنی به عقیده شما این ارباب متفرّقه شما در تحت ربوبیّت آن ربّ کلاند اما مشکل اساسی شما این است که این ربوبیت جزئی اینکه باران میآورد اینکه شفا میدهد اینکه روزی میدهد این که حیات و ممات به دست اوست این را به ارباب متفرّقه میسپارید بعد میگویید این ارباب متفرّقه را ربّالأرباب اداره میکند چون ما دسترسی به آن ربّالأرباب نداریم کارهای ما را ارباب متفرّقه انجام میدهند اینها اله ما هستند یعنی معبود ما هستند این را دارد ابطال میکند فرمود آنکه خالق کل است باید ربّ کل هم باشد و چون ربّ کل است اله کل هم باید باشد برای اینکه معبود همان است که ربّ است ربّ همان است که خالق است و غیر از او, هیچ کاری از احدی ساخته نیست نه ولایت از دیگری ساخته است نه شفاعت. فرق ولایت و شفاعت شبیه فرق ولایت و نصرت است آیه 107 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این است که مَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ غیر از خدا نه شما ولیّ دارید و نه ناصر اینجا هم عدهای برابر همان آیه 107 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» شفیع را به معنی نصیر و ناصر گرفتند یعنی «ما لکم من دون الله من ولیّ و لا ناصر» اما لازم نیست که ما شفیع را به معنی ناصر بگیریم شفیع معنای خاصّ خودش را دارد. فرمود غیر از ذات اقدس الهی کسی نیست که ولایت و شفاعت شما را به عهده بگیرد.
ص: 926
1) (22) .سوره مریم، آیه64.
تفسیر خلقت آسمان و زمین در شش روز به تطورات ششگانه
قبل از اینکه به ولایت و شفاعت برسیم این جریان آفرینش آسمانها و زمین و بین آسمان و زمین در شش روز مطرح شد این جریان سِتَّةِ أَیَّامٍ در خیلی از موارد آمده در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» به این صورت آمده است آیه 54 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» که قبلاً بحث شد این بود إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ والْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ فرمود ما این مجموعه را در شش روز آفریدیم مستحضرید که گاهی روز در مقابل شب است میگویند صلات یومیه, صلات لیلیه, گاهی مجموع شب و روز است میگویند صلوات یومیه, گاهی روز به معنی روزگار است میگویند: «الدهر یومان یوماً لک و یوم علیک» (1) ولی بالأخره زمان است اما در جریان اصل آفرینش, زمان همراه این موجود ماده پیدا میشود قبلاً زمانی نبود اگر زمینی باشد و بگردد لیل و نهاری پیدا میشود اما قبل از اینکه موجود مادی حرکت کند متحرّک باشد یا موجود مادی خلق بشود زمانی در کار نبود بنابراین این سِتَّةِ أَیَّامٍ را به معنای تطوّرات ششگانه باید معنا کرد این دیگر به عهده علوم تجربی و کیهانشناسی و ستارهشناسی و نجومشناسی و اینهاست که اینها باید تلاش و کوشش کنند این ادوار ششگانه را به دست بیاورند.
اصرار قرآن بر تطور ششگانه و حلّ آن بر عهده علوم تجربی
ص: 927
1) (23) . نهجالبلاغه, حکمت 396.
پرسش:... پاسخ: بله, میلیونها سال بود مثلاً هر ده میلیارد سالی یک طور باشد ده میلیارد سال گذشت تا فلان ماده به صورت دخان در بیاید ده میلیارد سال گذشت تا این دخان را به صورت راه شیری در بیاورد فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ (1) ما این یک مشت دود را به صورت میلیاردها ستاره در آوردیم اینکه ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ ده میلیارد سال این طول کشید هر کدام از اینها ده میلیارد سال باشد ده میلیون سال باشد صد میلیارد سال باشد صد میلیون ولی نظم علمی باید داشته باشد یعنی شش دوره باید باشد حالا دورههایش چند میلیون سال است چند میلیارد سال است این را علم تجربی و علم کیهانشناسی باید بیان کند این با قصهها حل نمیشود بنابراین ما شش دوره میخواهیم که علم باید جواب بدهد نه هفت دوره نه هشت دوره, این شش دوره را که قرآن کریم اصرار دارد که خلقت آسمان و زمین با تطورات ششگانه بود این را باید علم حل کند.
تقسیم تطورات ششگانه بین آسمان و زمین و بین این دو
مطلب بعدی آن است که قرآن کریم بخشی از اینها را توضیح داد فرمود این شش دوره, دو دوره برای آسمان است دو دوره برای زمین است آن دو دوره دیگر را ذکر نکرد قهراً آن دو دوره برای بین ارض و سماست برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» که فرمود: إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ والْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» که محلّ بحث است مَا بَیْنَهُمَا را هم اضافه کرده الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ بنابراین ما سه عنصر داریم یکی سماوات, یکی ارض, یکی مَا بَیْنَهُمَا, سماوات را در آیه سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» مشخص کرده ارض را هم در آن سوره مشخص کرده قهراً آن دو روز میشود برای بَیْنَهُمَا, در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» آنجا آیه نُه به بعد به این صورت است فرمود: قُلْ ءَإِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ حالا کیفیت پیدایش آب اولاً, دریاها اولاً, بعد ظهور زمین از لابهلای این آب ثانیاً, و شکلگیری زمین همه اینها در دو طور بود قُلْ ءَإِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُ أَندَاداً ذلِکَ رَبُّ الْعَالَمِینَ ٭ وَجَعَلَ فِیهَا رَوَاسِیَ مِن فَوْقِهَا وَبَارَکَ فِیهَا وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ هیچ ارتباطی با آن سِتَّةِ أَیَّامٍ ندارد این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ یعنی فصول چهارگانه این مربوط به خصوص زمین است ما زمین را آفریدیم و زندگی مردم را در چهار فصل قرار دادیم وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا روزیِ مردم با فصول چهارگانه تأمین میشود چون اگر همهاش زمستان باشد یا همهاش پاییز یا همهاش تابستان یا همهاش بهار که زندگی نمیشود کرد پس تأمین ارزاق به فصول چهارگانه است این چهار روز به آن شش روز هیچ ارتباطی ندارد پس دو روزش برای زمین شد بعد فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ ٭ فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ (2) یک مشت دود را شمس و قمر کرد اینطور نیست که حالا از پرنیان و برلیان ساخته باشد فرمود ما یک مشت دود را آفتاب کردیم بعد هم دود میکنیم اینطور نیست که این شمس همیشه درخشان باشد. فرمود این همه ستارههای ثابت و سیّار اینها اول یک مشت دخان بود دو روز طول کشید دو روز یعنی مثلاً دو میلیارد سال یا بیست میلیارد سال هر دورهای مثلاً ده میلیارد سال این را علم باید کار کند.
ص: 928
عدم ارتباط وَقَدَّرَ ... فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ با تطورات ششگانه
پس دو روز برای آسمانها, دو روز برای زمین, آن دو روز دیگر میشود «ما بین الأرض و السماء». آن چهار روزی که فرمود: وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا این برای فصول چهارگانه است به هیچ وجه ارتباطی با سِتَّةِ أَیَّامٍ ندارد. تا این مقدار را قرآن در اختیار پژوهندگان تجربی قرار داد اینها باید ثابت کنند که شکلگیری زمین دو دوره گذرانده حالا هر دورهاش ده میلیارد سال است صد میلیارد سال است ممکن است ولی باید بر اساس علم بگویند نه پیشفرض, پیشفرض به درد احدی نمیخورد باید عالمانه ثابت کنند که ده میلیارد سال طول کشید اینطور بود ده میلیارد سال بعد هم به این صورت در آمد قابل سکونت شد.
حلّ تنافی آفرینش با کُنْ فَیَکُونُ و سِتَّةِ أَیَّامٍ
پرسش: این فقط ناظر به خلقت موجودات مادی و عالم ماده است؟
پاسخ: سماوات و ارض است درباره انسان نیست چون بعداً إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (1) را مطرح میکند.
پرسش:... پاسخ: نه, همان ذات اقدس الهی درباره مجرّدات وقتی که بخواهد چیزی را بیافریند کُنْ فَیَکُونُ است وگرنه درباره مادیات زمانبردار است میبینید در جریان حضرت عیسی فرمود: إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ (2) آن خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ چقدر طول کشید ما نمیدانیم اما روح که مطرح است که نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی (3) بله کُنْ فَیَکُونُ است. مجرّدات با کُن فَیَکُونُ است متزمّن را با زمان اداره میکنند مجرّد را با کُنْ فَیَکُونُ, إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ آنجا که سخن از روح است و مجرّد است و امر ملکوتی است زمانبردار نیست متزمّن نیست متمکّن نیست با کُنْ فَیَکُونُ است اما اینجا که زمانبردار است و مکانبردار است قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ نعم, اگر بخواهد معجزه انجام بدهد بله گاهی با طیّالأرض گاهی با أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ (4) و امثال ذلک انجام میدهد اما آن دیگر معجزه است به نحو عادی نیست.
ص: 929
فتحصّل کلّ سماوات در دو روز یعنی دو طور, دو دوره, کلّ ارض در دو دوره, بین السماء و الأرض در دو دوره این میشود سِتَّةِ أَیَّامٍ اما تأمین زندگی مردم روی زمین حیوانات روی زمین گیاهان روی زمین این به چهار فصل وابسته است.
استناد نظم و تدبیر آفرینش به خدا و لزوم پرستش او
فرمود این نظم است این نظم محیّرالعقول برای خداست و این را آفرید و مرتب حکیمانه دارد تدبیر میکند آنکه آفرید باید بپروراند آنکه میپروراند باید پرستیده بشود شما چه کسی را میپرستید برهانی هم که در این مسئله ذکر میکند این است فرمود: الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ بعد به مقام فرمانروایی است چون این ثُمَّ, «ثمّ» تراخی زمانی نیست بعد وقتی آفرید دارد میپروراند عرش فرمانروایی, مقام فرمانروایی, مقام تدبیر الهی است ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یعنی مقام فرمانروایی مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ شَفِیعٍ أَفَلاَ تَتَذَکَّرُونَ پس خدا اوست, آفریدگار اوست, خالق اوست, ربّ هم اوست ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ اله و معبود هم باید او باشد.
اثبات احتیاج انسان و ولیّ و ناصر نداشتن او
شما به دنبال چه چیزی میگردید بشر محتاج است بله این احتیاج را همه ما احساس میکنیم یک موجود محتاج یا هیچ از او ساخته نیست این نیاز به ولیّ دارد یا بخشی از کار را انجام میدهد بخش دیگر را محتاج است این نیاز به شفیع و ناصر دارد بالأخره ما یا هم ولیّ و شفیع و ناصر میخواهیم یا لااقل ناصر میخواهیم انسان خردسال ولیّ میطلبد چون هیچ کاری از او ساخته نیست یک نوزاد یک کودک شیری این الاّ ولابد با ولایت پدر و مادر باید تدبیر بشود وقتی نوجوان شد جوان شد بخشی از کارها را خودش میتواند انجام بدهد این نیاز به ناصر دارد ناصر آن است که مکمّل کارهای انسان باشد متمّم کارهای انسان باشد بخشی از کارها را خودش انجام میدهد بخشی از کارها را با کمک دستیار و معین. فرمود شما اگر بخواهید بفهمید که هیچ کاری از شما ساخته نیست در وقتی هم که هیچ کاری از شما ساخته نیست مانند حالت اضطرار, ولیّ اوست آن وقتی هم که به حسب ظاهر بخشی از کارها را شما انجام میدهید ناصر اوست که در آیه 107 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود: مَا لَکُم مِن دُونِ اللهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ کشاف و امثال کشاف اصرار دارند که اینجا شفیع را به معنی ناصر معنا کنند (1) مثل همین آیه 107 سورهٴ «بقره» مَا لَکُم مِن دُونِ اللهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ شما نه ولیّ دارید نه ناصر.
ص: 930
1) (30) . الکشاف, ج3, ص507.
معنای شفیع و صدق آن بر انبیا و اولیا
اما شفیع میتواند معنای خودش را داشته باشد کسی که مُذنب است به محکمه قضا میرود این اگر تنها برود محکوم میشود اما اگر با شفیع برود امید بخشش هست شفیع از شَفع است یعنی جُفت, وَتْر یعنی تک, عمل اگر به نتیجه نرسد میشود وَتر, اگر به نتیجه برسد میگویند شفیع دارد شما در این اصطلاحات اصول باید دیده باشید وقتی یک اصولی دارد حرف دیگری را نقد میکند میگوید این حرف شما مشفوع بالبرهان نیست یعنی ادّعای خالی است اگر کسی ادّعا کرد دلیل در کنار ادّعا ذکر کرد این حرف, مشفوع بالبرهان است یعنی شفیع دارد جفت است اما وقتی ادّعای خالی باشد تک است میگویند این حرف, مشفوع بالبرهان نیست تنها آمده به میدان, مورد قبول نیست. شفیع آن است که کنار کسی به محکمه برود درباره انبیا و اولیا درست است که اینها در محکمه الهی به اذن خدا شفاعت میکنند مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ (1) اما «آخر من یشفع هو ارحم الراحمین». (2)
نفی شمول شفاعت الهی بر مشرکان
در این آیه هم فرمود خدا شفیع شما نیست, خدا شفیع شما نیست ما یک محکمه دیگری نداریم که خدا ـ معاذ الله ـ همراه این مُذنب به آن محکمه بیاید نزد آن قاضی شفاعت کند بلکه همان خدایی که در مرحلهای ایجاب میکند در مرحلهای قبول در مرحلهای هم استشفاع میکند در مرحلهای هم به شفاعت پاسخ مثبت میدهد. بیان ذلک این است که کلّ جهان را اسمای الهی دارد اداره میکند همان «بأسمائک التی ملأت أرکان کلّ شیء» (3) است در دعای سمات و مانند اینها هست اسمای الهی, الفاظ نیستند (یک) مفاهیم نیستند (دو) با الفاظ و مفاهیم نمیشود عالَم را اداره کرد (سه) حقایق خارجیاند (چهار) این اسمایی که ما میگوییم اسماء الأسماء الأسماء است یعنی این الفاظ, اسمای آن مفاهیماند آن مفاهیم, اسمای آن حقایقاند آن حقایقاند که «ملأت أرکان کلّ شیء» خدای سبحان با اسمای خود عالَم را اداره میکند اسمی حاکم بر اسم دیگر است میشود کَتَبَ رَبّکُم عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ (4) آن وقت الرحمان میشود حاکم, اینکه ما در دعاها میگوییم «الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» این یعنی چه؟ یعنی خدایا ما را اگر بخواهی به محکمه عدل ببری که فقط یک قاضی آنجا نشسته باشد به نام عدل ما محکومیم اما اگر ما را به محکمهای ببری که دو اسم نشستند یکی «العدل» یکی «الفضل» ما در آن محکمه برویم امید نجاتمان هست «الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» اگر ما را بردی در آن شعبهای که فقط عدل دارد داوری میکند پرونده را بررسی میکند خب البته ما محکومیم اما اگر ما را بردی به شعبهای که دو قاضی نشستند یکی به نام عدل یکی به نام فضل, دو اسم دارند محکمه را اداره میکنند یکی به نام عدل یکی به نام فضل ما آنجا سرشکسته برنمیگردیم «الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» این میشود شفیع فرمود: مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ شَفِیعٍ أَفَلاَ تَتَذَکَّرُونَ.
ص: 931
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ (5 ذلِکَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (6) الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ (7) ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ (8) ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِهِ وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ (9) وَقَالُوا أءِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ (10) قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (11)) سورهٴ مبارکهٴ «سجده» همانطور که ملاحظه فرمودید در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکی هم اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه است.
مروری بر محورهای معرفتی قرآن و خلقت آسمان و زمین
بعد از اینکه آن چهار مطلب را ذکر فرمود, یکی اینکه ماده اوّلی قرآن همین حروف عربی است دوم اینکه محتوای قرآن حق است و لاَ رَیْبَ فِیهِ (1) سوم اینکه مبدأ فاعلی قرآن ربّالعالمین است چهارم اینکه مبدأ غایی قرآن انذار و هدایت جامعه بشری است بعد از آن مبادی چهارگانه, خلقت آسمان و زمین را مورد اشاره قرار داد که با تطوّرات ششگانه مجموعه آسمان و زمین را آفرید.
تبیین خطوط سهگانه مرتبط با پرورش آسمان و زمین
بعد از آفرینش, سخن از پرورش است که چگونه میپروراند. درباره پرورش و تدبیر این سه امر را ذکر فرمود یکی اینکه تدبیر امر از آسمان شروع میشود (یک) و در زمین میماند که زمین را بپروراند و اداره کند (دو) بازگشتش هم عروج به خداست (سه) یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ (یک) إِلَی الْأَرْضِ (دو) که در زمین میماند و زمین و اهل زمین را میپروراند ثُمَّ یَعْرُجُ همین امر, إِلَیْهِ به طرف خدا, در روزی که اندازه آن هزار سال است به حساب و شمارش شما. امر اگر به معنای فرمان باشد جمع آن اوامر است و اگر به معنای شأن و کار باشد جمع آن امور است این امر به معنای شأن و کار است که جمعش امور است.
ص: 932
1) (1) . سورهٴ سجده, آیهٴ 2.
مهندسی امور پرورشی در آسمان و تنزّل آن بر زمین
خدا امور را از آسمان تنزّل میدهد چون دارد مِنَ السَّماءِ معلوم میشود که نقشه و مهندسی اینها در مخازن بالاتر ترسیم میشود بعد تنزّل پیدا میکند که این یُدَبِّرُ همسان با «یُنزِّل» خواهد بود. در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» گذشت که فرمود: إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (1) اگر همه اشیا مسبوق به قضا و قدر الهی است و در مخزن الهی کارها مهندسی شده است اندازهگیری میشود بعد نازل میشود پس تدبیر به معنای تنزیل خواهد بود یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ چون إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.
مقصود از آسمان در یُدَبِّرُ الأَمْرَ مِنَ السَّماءِ
قهراً منظور از سما این آسمان ظاهر نخواهد بود بلکه مخزنی از مخازن الهی است که آن مخزن به روی کفار گشوده نمیشود اینکه فرمود: لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ (2) درهای آسمان به روی کفار باز نمیشود معلوم میشود این آسمانی که مخزن امور غیبی است وگرنه این آسمان ظاهری که مورد رفت و آمد بسیاری از کافران است یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ که کارها را تدبیر میکند.
بیان بازگشت امور به سوی خدا در روز معین موعود
بعد برگشت و بازگشتی هم دارد که همین امور سماوی که به زمین تنزّل کرده است یَعْرُجُ إِلَیْهِ چون أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (3) هم سیر اشیا به طرف خداست هم صیرورت اشیا به طرف خداست ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ این فِی یَوْمٍ که بعد از این سه مطلب ذکر شد, مطابق همان قاعدهای که در اصول ملاحظه فرمودید اگر قیدی, استثنایی و مانند آن بعد از چند جمله بیاید قدر متیقّنش رجوع به اخیر است احتمال اینکه به اول و دوم هم مراجعه کند مطرح است این فِی یَوْمٍ که ظرف است یا متعلّق به یُدَبِّرُ و لَبث در ارض و عروج الی الله است که ظرف است برای همه به نحو تنازع یا خصوص اخیر است یا اخیر و اوّلی یا اخیر و دومی ولی اخیرش یقینی است یعنی اگر قیدی بعد از چند جمله ذکر بشود رجوعش به اخیر قدر متیقّن است ظاهرش این است که به همین اخیر برمیگردد ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ در سورهٴ مبارکهٴ «حج» آیه 47 به این صورت آمده وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ.
ص: 933
بررسی طولانی بودن «روز» در قیامت
یک روز ربوبی به اندازه هزار سالی است که شما میشمارید وقتی خدا فرمود یک روز دیگر, ممکن است هزار سال بعد فاصله بشود به هر تقدیر یوم عند الله به حساب روزشمار شما هزار سال خواهد بود چون قیامت پنجاه هزار سال است این فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ اشاره به این است که قیامت پنجاه مشهد و پنجاه موقف بازرسی دارد و هر موقفی هم هزار سال است قهراً پنجاه موقف میشود پنجاه هزار سال که فرمود روز قیامت خمسین أَلْفَ سَنَةٍ است.
کوتاهی روز قیامت برای مؤمن در کلام رسول خدا(ص)
از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال شد «ما أطول هذا الیوم» چه روز طولانی است با تعجب ذکر کرد که عجب روزی که پنجاه هزار سال زمان آن است حضرت فرمود: «و الذی نفس محمد بیده» قسم به ذات خدایی که جانم در دست اوست این پنجاه هزار سال برای مؤمن «یکون أخفّ علیه مِن صلاة مکتوبة» (1) کوتاهتر از خواندن یک نماز واجب است حالا نماز واجب مثلاً نماز ظهر با تعقیبات و با تأنّیاتش در حدود ده دقیقه یا پانزده دقیقه وقت بخواهد فرمود این پنجاه هزار سال برای مؤمن کوتاهتر از خواندن یک نماز واجب است, پس برای همه نیست برای اینکه دلیل ندارد مؤمن معطّل بشود او راههای خود را آنجا طی کرده است. به هر تقدیر این رجوعش به اخیر قدر متیقّن است ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ که کَانَ مِقْدَارُهُ مقدار آن روز ألْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدّونَ هزار سال از روزشمارهای شما.
ص: 934
1) (5) . مجمعالبیان, ج10, ص531.
دخالت علم، حکمت و عزت الهی در آفرینش و پرورش آن
بعد فرمود اینکه ذات اقدس الهی آفرید و میپروراند هم از مخزن غیب تنزّل میدهد هم در زمین نگهداری میکند هم مسیر اینها را به طرف خود در ألْفَ سَنَةٍ تدبیر میکند این سه کار را انجام میدهد برای اینکه او عالِم غیب است (یک) عالِم شهادت است (دو) نفوذناپذیر است (سه) حکیمانه کار میکند (چهار) باید از مخزن غیب مهندسی بشود او عَالِمُ الْغَیْبِ است باید در صحنه زمین اجرا بشود او «عالم الشهادة» است او باید در تمام کارها کارآمد باشد و هیچ آسیبی نبیند, عزیز است و نفوذناپذیر است, باید همه کارهای او با نظم و بیتصادف باشد, او حکیم است و حکیمانه کار میکند.
تبیین حق بودن ذات الهی و ربوبیت او
مطلبی که مربوط به حق بودن ذات اقدس الهی است که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ (1) قرآن کریم گاهی میگوید الله حق است گاهی میگوید حق از الله است اینکه میفرماید: ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ اگر ناظر به اصل هویّتش باشد یعنی در مقابل خدا هیچ شیئی نیست این سلب تحصیلی است خدا هستیِ نامتناهی است در برابر هستی نامتناهی غیر از عدم چیز دیگر نیست و اگر ناظر به ربوبیّت باشد ربوبیّت خدا حق است ربوبیّت ارباب متفرّق باطل این به نحو موجبه معدوله میتواند باشد اگر ناظر به الوهیّت باشد الوهیّت و معبود بودن خدا حق است.
بطلان الوهیت و ربوبیت اله مشرکان
ص: 935
1) (6) . سورهٴ حج, آیات 6 و 62; سورهٴ لقمان, آیهٴ 30.
الوهیّت و معبود بودن آلهه مشرکان باطل است که آن هم به نحو موجبه معدولة المحمول میتواند باشد آنها موجودی هستند در خارج اما ربّ بودن برای آنها ثابت نشده اله بودن برای آنها ثابت نشده فرمود این کلمه ربّ را که شما میگویید, کلمه اله را که میگویید الفاظ را بر زبانتان جاری میکنید (یک) مفاهیم را در ذهنتان میپرورانید (دو) اما زیر این مفاهیم خالی است این إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم (1) خب اسمِ بیمسمّا یعنی لفظ را میگویید, مفهوم را در ذهن میپرورانید ولی مفهوم زیرش خالی است شما وقتی کلمه ربّ را در دست ذهنتان دارید کلمه اله را در دست ذهنتان دارید وقتی میخواهید تطبیق بکنید می بینید بر هیچ چیز منطبق نمیشود بر این اصنام و اوثان منطبق نخواهد شد إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم پس اگر درباره فعل حق باشد تعبیر سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و مانند آن این است که الْحَقُّ مِن رَبِّکَ (2) اما اگر درباره خدا باشد ذاتاً أو ربوبیّتاً یا الوهیّتاً یعنی خود خدا حق است در مقام هویّت یا ربوبیّت او حق است در مقابل, چیزی نیست یا الوهیّت او حق است در مقابل, چیزی نیست.
ذکر اموری در دعوت انسان ها به توحید
فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ آنگاه برای دعوت به توحید و نظم حکیمانه ذات اقدس الهی چند مطلب را ذکر میکند فرمود «کان» تامّه اشیا را که خدا به عهده داشت برای اینکه خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ یعنی هر چه سهم هستی دارد این هستی را از خدا گرفت فرمود: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (3) این به نحو موجبه کلیه است در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» آیه شانزده این است که فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِم قُلِ اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ هر چه مصداق شیء است مخلوق خداست این به نحو «کان» تامّه است یعنی هستیِ او را ذات اقدس الهی داد آن اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ را به صورت باز در همین سورهٴ «سجده» آیه چهار فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ یعنی مجموعه نظام هستی را خدا آفرید این «کان» تامّه الآن به «کان» ناقصه میپردازد فرمود هر چه آفرید زیبا آفرید الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ که این خَلَقَهُ جمله در محلّ جرّ است تا صفت باشد برای شَیْءٍ, أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ هر چه را که آفرید به زیباترین وجه آفرید, پس نقصی در عالَم نیست این بخش دوم.
ص: 936
چگونگی زیبایی ظاهری و باطنی نظام آفرینش
بخش سوم تبیین این احسن بودن است که چگونه هر چیزی را که آفرید به زیباترین وجه آفرید آن در سورهٴ مبارکهٴ «طه» بحثش گذشت که فرمود زیبایی هر چیزی به دو عامل است اینکه تمام ساختار درونی آن, آنچه لازم دارد باید داشته باشد و هماهنگ, یک درخت هر چه میخواهد باید داشته باشد یک حیوان هر چه میخواهد باید داشته باشد و دارد و اینها هم با هم هماهنگاند هم دستگاه گوارش آنها هم دستگاه جذب و دفع آنها هم دستگاه فربه شدن اینها صید اینها شکار اینها هر چه را که هر حیوانی برای زیست خودش لازم داشت ذات اقدس الهی به او داد «از شیر حمله خوش بوَد و از غزال رم» (1) به همه داد این یک عنصر, دیگر اینکه بالأخره ساختار نظام داخلی زیباست اما این کجا دارد میرود اگر هدف نداشته باشد که میشود عبث شیء عبث که احسن نیست هدف دارد (یک) راه بین این شیء هدفمند و آن هدف باید برقرار باشد (دو) تطرّق باید ممکن باشد (سه) رهبری و راهنمایی این موجود که با پیمودن این راه به آن مقصد و مقصود برسد (چهار) فرمود همه اینها را ما به او دادیم آن را.
زیبایی آفرینش پاسخ موسیٰ به سوال مَن رَبُّکُمَا فرعون
در سورهٴ مبارکهٴ «طه» فرمود; وقتی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) درباره خلقت توحیدی عالَم با فرعون سخن میگوید وقتی فرعون گفت فَمَن رَبُّکُمَا یَا مُوسَی موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ (2) (یک) ثُمَّ هَدَی (دو) هر چیزی هر چه لازم دارد خدا به او داد یک درخت سیب چه لازم دارد به او داد یک معدن اگر بخواهد نفت یا گاز بشود چه لازم دارد همه را به آن داد اگر بخواهد ذغالسنگ یا طلا یا نقره بشود چه لازم دارد همه را به آن داد پس تمام نیازهای درونی هر چیزی را به آن داد و چون هدف دارند مقصد دارند برای اینها غایاتی خلق کرد (یک) بین این ذیالغایه و غایه صراط مستقیمی هست (دو) ابزاری که بتواند با پیمودن این راه به مقصد برسد به آنها داد (سه) رهبری اینها را هم به عهده گرفت (چهار).
ص: 937
هدایتگری الهی در سوق دادن آفرینش به سوی مقصد
اینکه فرمود: ثُمَّ هَدَی یعنی اینها را به مقصدشان هدایت کرد اگر در سورهٴ «هود» فرمود: مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (1) همین است فرمود رهبر همه موجودات من هستم زِمام و ناصیه هر موجودی به دست من است و کار من هم بر اساس صراط مستقیم است بیراهه نمیبرم یک مار چه چیزی میخواهد یک عقرب چه چیزی میخواهد هر چه بخواهد من او را در همان مسیر راهنمایی میکنم.
ارائه دلیل عقلی در احسن بودن نظام آفرینش
این عالَم با نظم قرآنی میشود احسن النظام, عقل هم همین معنا را کشف میکند عقل میگوید اگر نظامی بهتر از این ممکن بود و ذات اقدس الهی نیافریده بود این مقدمه شرطی قیاس استثنایی است, اگر عالَمی از این احسن ممکن بود و خدا خلق نمیکرد این مقدم, سه تالی دارد این خلق نکردنش یا برای فقدان علم است که ـ معاذ الله ـ خدا عالِم نبود یا برای فقدان قدرت است که ـ معاذ الله ـ عاجز بود یا برای فقدان جود است که ـ معاذ الله ـ بخیل بود إمّا للجهل است أو للعجز است أو للبخل «و التالی بأسره مستحیل فالمقدم مثله» این یک قیاس استثنایی است که ثابت میکند نظامی از این بهتر ممکن نیست اگر بهتر از این ممکن بود و خدا خلق نکرده بود یا برای آن است که ـ معاذ الله ـ جاهل بود یا برای اینکه عاجز بود یا برای اینکه بخیل بود چون هر سه از اوصاف سلبی خدای سبحان است و محال است «فالمقدّم مثله» عالَم از این بهتر ممکن نیست.
ص: 938
1) (12) . سورهٴ هود, آیهٴ 56.
حوادث طبیعی محصول سهلانگاری انسان یا کیفر او
منتها انسان را به عنوان انسان آفرید نه به عنوان مصرفکننده اگر سیلی هست اگر زلزلهای هست اگر آتشفشانی هست همه اینها راههای علمی دارد میشود اینها را مهار کرد یک وقت است که انسان بیراهه میرود مشمول کیفر الهی است از آن دیگر مفرّی نیست بین انسان و اعمال انسان با حوادث روزگار یک رابطه مستقیم است فرمود اگر بیراهه رفتید ما مدتی صبر میکنیم راه توبه و انابه را باز میکنیم بعد خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ (1) هست, فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ (2) هست, أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِباً (3) هست, سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (4) هست, باد را مسلط میکنیم آب را مسلط میکنیم زمین را مسلط میکنیم سنگریزهها و شهابسنگها را مسلط میکنیم فرمود اگر بیراهه رفتید ما مهلت میدهیم درِ توبه را باز میکنیم که برگردید, برنگشید شما را به کام مرگ میبریم اگر به راه بودید لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ, (5) وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِم مِن رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ (6) این آیات نشان میدهند بین ما و حوادث عالَم ارتباط مستقیمی هست ما را خدا به عنوان یک موجود مصرفکننده خلق نکرده فرمود مقداری عقل را به کار ببرید همه چیز را میتوانید بفهمید ما برای شما مسخّر کردیم چطور میشود شما نفهمی که کجا جای گُسل زلزله است کجا سیل میآید اصلاً برای همین ما به شما هوش دادیم که سد بسازید این آبها هرز نرود نه سد میسازید که جلوی فشار اقتصادیتان را بگیرید, نه وقتی سیل آمده دست از گِله برمیدارید خب ما شما را برای این کار خلق کردیم شما خیال میکنید برای مصرف کردن خلق کردیم ما انسان را برای تلاش و کوشش آفریدیم بنابراین چیزی از طرف ذات اقدس الهی در عالَم نیست که کمبود داشته باشد.
ص: 939
جمعبندی قرآنی آفرینش، زیبایی و هدایت آن
لذا از مجموع آیه سورهٴ «رعد» و «زمر» موجبه کلیه به دست میآید که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ این برای «کان» تامّه, از آیه محلّ بحث سورهٴ «سجده» برمیآید الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ این «کان» ناقصه, از آیه پنجاه سورهٴ مبارکهٴ «طه» تبیین این احسن بودن برمیآید که چطور نظام, نظام احسن است فرمود هر چیزی هر چه لازم بود به او دادیم و او را برای هدف خلق کردیم بین او و بین هدف, راه مستقیم ایجاد کردیم ابزار تطرّق و پیمودن راه را به او دادیم خود ما هم پیشانی او را گرفتیم داریم میبریم أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی حالا این وسطها او از بند میخواهد خارج بشود آن دیگر به سوء اختیار خودش است و عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ. (1)
ناتوانی علوم تجربی در سنجش زیبایی نظام آفرینش
پرسش: استاد در ارتباط با نظام احسن که فعل خداست فرمایش حضرتعالی متین و منطقی اما بعضی از فلاسفه غربی مطرح کردند که باید نظام دیگری باشد که ما این نظام را با آن نظام مقایسه کنیم بگوییم این نظام احسن است.
پاسخ: لازم نیست که ما فقط با مقایسه تجربی حرف بزنیم آنچه این آقایان دارند کف سواد است ما معرفتشناسیمان اگر حسی و تجربی باشد این کف است اما نیمهتجربی و ریاضی داریم که بالاتر از آن است تجریدی کلامی داریم که بالاتر از آن است تجریدی فلسفی داریم که بالاتر از آن است تجریدی عرفان نظری ناب داریم که بالاتر از آن است شهود هم داریم که کار حارثةبنمالک و امثال ذلک است بالاتر از اینهاست, اینها همه شاگردان انبیایند وحی در آن قلّه است که کسی به آن دسترسی ندارد اینها بر این اساس حرف میزنند که لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (2) اینها فکر اسرائیلی دارند میگویند تا نبینیم و حس نکنیم باور نمیکنیم خب اگر کسی منطقش حسّی و تجربی است میگوید: أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً (3) یا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً حتماً با حس و تجربه بخواهد چیزی را بفهمد مشکل خودش است ولی این قیاس استثنایی یک قیاس معقولی است اگر اینها از حس و تجربه بیایند بالا با تفکّر تجریدی آشنا بشوند برای آنها این قیاس استثنایی یک قیاس معقول و مقبول هم است.
ص: 940
پرسش: اگر انسان اوصاف سلبی خداوند را در ذهن خودش تصور بکند این شرک خفی است یا نه؟
پاسخ: نه, اگر خدا را ـ معاذ الله ـ موصوف به این اوصاف سلبی کند بله, اما اگر صِرف تصور باشد تصور که شرک نیست; به باور که برسد بله, اگر ـ خدای ناکرده ـ کسی خدا را به یکی از این اوصاف سلبی متّصف بداند با نقص متّصف بکند این موحد نیست گرفتار شرک است.
عقل، معیار تشخیص حق یا باطل بودن ادعای زیبایی آفرینش
پرسش:... پاسخ: این است که اگر خدای سبحان بهتر از این ممکن بود و نیافریده بود یا برای آن است که نمیدانست بهتر از این ممکن است یا میدانست که بهتر از این ممکن است ولی توان آن را نداشت یا میدانست و توان آن را داشت ولی جود و سخای آن را نداشت بخل ورزید «و التالی بأسره مستحیل».
تبیین عدم تعلق علم به غیب و عالم به غیبت بودن خدا
فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ در بحثهای قبل در زمینه عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ گذشت که این ارشاد به نفی موضوع است وگرنه علم به غیب تعلّق نمیگیرد اینکه فرمود خدا عَالِمُ الْغَیْبِ است نه یعنی چیزهایی ـ معاذ الله ـ نزد خدا غیب است با اینکه غیب است خدا به آن عالِم است علم, اصولاً حضور و کشف و شهود است اگر علم حصولی است حضورِ مفهوم است علم شهودی است حضور مصداق است علم به غیب تعلّق نمیگیرد منتها اینکه فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ یعنی آنچه نزد شما غایب است نزد خدا مشهود است لذا این عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ را جمعبندی کرده فرمود: وَاللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ (1) اگر وَاللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ یعنی غیبتی در پیشگاه ذات اقدس الهی نیست نه اینکه چیزهایی از خدا غایب است و مع ذلک خدا نسبت به آنها علم دارد علم با غیب جمع نمیشود آنچه نزد ما غیب است نزد خدا حاضر است لذا از جمعبندی این دو عنوان آن نتیجه به دست آمد که فرمود: وَاللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ.
ص: 941
1) (22) . سورهٴ مجادله, آیهٴ 6; سورهٴ بروج, آیهٴ 9.
ظهور زیبایی آفرینش در وجود معاد
حالا فرمود: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ هر چه را آفرید زیبا آفرید که زیباتر از این فرضی ندارد آنگاه در برابر این زیبایی سخن از معاد مطرح است اگر عالَم همین باشد که پایانش پوسیدن باشد نه از پوست به در آمدن میشود عالَم باطل, انسان بیاید و بین نَثیل و معتلف زندگی بکند بعد هم هر کار کرد, کرد هیچ کسی مسئول نباشد این میشود باطل.
شرح کوتاهی بر خلقت انسان و احسن بودن آن
برای اینکه ثابت کند بطلانی در عالَم نیست درباره ساختار داخلی انسان شرح کوتاهی میدهد بعد به مسئله مهمّ معاد میپردازد میفرماید درست است که ما همه را زیبا خلق کردیم اما در بین این زیباها, انسان زیباترین است فقط درباره انسان دارد که فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (1) برای اینکه «أحسن المخلوقین» را آفرید (یک) فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (2) (دو) دیگران اگر شایسته احسن بودند به آنها میداد اما احسن بودن برای رتبه وجودی است اگر وجود چیزی کاملتر بود خب حُسن او هم از حُسن موجودات نازل و میانی بیشتر است پس همه حَسناند و انسان احسن, حالا همین مطلب را که همه حسناند ذکر فرمود, درباره احسن بودن انسان یک سیر اجمالی دارد بعد به هدفمند بودن انسان میرسد فرمود: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ انسان اوّلی را مثل حضرت آدم(سلام الله علیه) را از طین آفرید چه اینکه این انسانها هم از یک نظر از خاکاند برای اینکه این نطفه محصول غذایی است که از خاک به دست آمده.
ص: 942
پرسش:... پاسخ: بله, میشود با واسطه برای نسل فعلی, بیواسطه مثل حضرت آدم, بالأخره از اینکه بعد فرمود: ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ این ناظر به آن است که انسان اوّلی از طین است انسانهای بعدی از مَاءٍ مَهِینٍ.
پرسش:... پاسخ: نه, چون آخر این قرینه میخواهد چون فرمود: إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ, (1) ممکن است اما ممکن قرینه میخواهد, ظاهر لفظ, حجت است اگر خدای سبحان انسان را از خاک خلق کرد یعنی سابقه ندارد بعد در جریان حضرت عیسی فرمود شما چه مشکل دارید آنکه نه پدر داشت نه مادر ما او را آفریدیم حالا وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) که مادر دارد خب اگر آدم(سلام الله علیه) فرزند پدر و مادر دیگر بود که با این آیه سورهٴ «آلعمران» هماهنگ نبود فرمود شما درباره آفرینش عیسی چه مشکل دارید میگویید او بدون پدر خلق شد خب درباره حضرت آدم که نه پدر داشت نه مادر, آنجا چه میگویید آنجا را که قبول دارید إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ (2) معلوم میشود این بلاواسطه از تراب است نه اینکه نسل انسانهای دیگر باشد.
فرمود: ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ این نطفه چون فاصله میگیرد و بیرون میآید به آن میگویند سُلاله, از ماء مَهین, آب بیارزش برای بیارزشیِ آب در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» هم فرمود: أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (3) بعد فرمود این انسان که اصلش از طین و نسلش از ماء مهین است ثُمَّ سَوَّاهُ ما او را به صورت سرامیکسازی و مجسمهسازی خلق نکردیم او را مستویالخِلقه خلق کردیم یعنی تمام ساختار درونی او, دستگاه گوارش او, قلب و مغز و ریه و روده او را آفریدیم پس مثل یک سرامیک و مجسمه نیست که بعد در آن بِدَمیم (یک) این مراحل را هم به سرعت گذراندیم اگر چیزی بخواهد از جمادی به انسانی برسد باید دوران نبات را, دوران حیوان را طی کند آن را با سرعت طی کرده است (دو) این طیّ سریع را در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» فرمود این نطفه را عَلقه کردیم عَلقه را مضغه کردیم مضغه را به صورت عظام در آوردیم فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً (4) همه این کارها را کردیم طَفْره نبود و بدون تکامل نبود منتها سریعاً انجام شد.
ص: 943
تهی بودن انسان از علوم و دادن سرمایههای علمآموزی به او
ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِهِ بعد درباره همین انسان دو بیان شفاف دارد فرمود این از علوم بیرونی تهی بود یعنی روزی که به دنیا آمده از علوم حوزوی و دانشگاهی هیچ خبری نداشت بدیهیترین بدیهیات محسوس را نمیفهمید یعنی نمیفهمید که آتش گرم است میسوزاند, یخ سرد است اینها که بدیهی است این نمیفهمید در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» فرمود: وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً این لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» است این نکره در سیاق نفی است و مفید عموم است; آیه 78 سورهٴ مبارکهٴ «نحل» این است وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً هیچ چیزی نمیدانستید برای اینکه عالِم بشوی جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ اینها را بجا مصرف کنی که شکر عملی است, حمد خدا را به جا بیاورید که شکر لسانی و مانند آن است در اینجا هم همان مطلب را فرمود: وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِهِ وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ آنجا فرمود: لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ این برای علوم حوزوی و دانشگاهی. تبیین مستوی الخلقة بودن جان انسان
اما آن علوم الهی را در سورهٴ مبارکهٴ «شمس» فرمود, فرمود هیچ کس را ما بیسرمایه خلق نکردیم این سَوَّاهُ را در سورهٴ «شمس» تشبیه کرد یعنی ما او را مستویالخِلقه خلق کردیم هیچ نقصی در خلقت او نیست این نقص بدنی مهم نیست کسی ممکن است اعور به دنیا بیاید احول به دنیا بیاید اعما به دنیا بیاید اعرج به دنیا بیاید اینها هست اینها مربوط به آن مسائل پدر و مادر و امثال ذلک است اما آنکه مربوط به نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی (1) است فرمود: وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا سوگند به نفس آدمی و سوگند به کسی که نفس را مستویالخِلقه آفرید وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا این «فاء», «فاء» فصیحیه و تفسیریه است تفسیر میکند مستویالخلقه بودن نفس را وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (2) یعنی اگر کسی سؤال بکند که ما معنی استواء الخلقه؟ روح که دست و پا و چشم و گوش ندارد تا مستویالخلقه باشد این بدن است که گاهی ناقص در میآید گاهی مستوی, روح که دست و پا ندارد فرمود درست است روح جاهل مستویالخلقه نیست روحِ مُلهم مستویالخلقه است وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا این مُلهم است ما هر چه که برای او خوب است به او گفتیم هر چه برای او بد است به او گفتیم ممکن است بعضی اسرار عالَم را نداند اما زشتی و زیبایی خودش را میداند چه چیزی برای او خوب است چه چیزی برای او بد است عدل خوب است حق خوب است صدق خوب است حَسن خوب است خیر خوب است اینها را میفهمد ما که نمیخواهیم این به اندازه علمای حوزه و دانشگاه بفهمد.
ص: 944
امکان دفن سرمایههای استوای جان توسط انسان
هر کسی بخواهد بهشت برود سرمایهاش را دارد نه بیراهه برود نه راه کسی را ببندد این سرمایه را ما به او دادیم حالا اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ با اغراض و غرایز این سرمایه الهی را دفن بکند این میشود قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا, (1) دَسَّاهَا که قبلاً گذشت یعنی «دسَّسها» که مبالغه و کثرت دسیسه را میرساند اگر کسی کم کم, رفته رفته این اغراض و غرایز را به صورت خاک روی این نفس ملهمه بریزد این را زنده به گور بکند یک وقت کار بد انجام میدهد وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (2) فرمود ما عالَم را اینطور آفریدیم عالَم را بخواهید نگاه کنید این است انسان را بخواهید نگاه کنید این است مبادا یک وقت دهن باز کنید بگویید پس سیل چیست زلزله چیست خب ما به شما هوش دادیم که جلوی اینها را بگیرید راه اینها هم بسته نیست باز است دو قدم جلوتر بروید میفهمید که جلوی سیل را چطوری میشود گرفت.
مکلّف نشدن فاقدان سرمایههای علمآموزی
پرسش:... پاسخ: بعدها مبتلا شدند وگرنه هیچ کسی بدون سرمایه خلق نمیشود اگر کسی واقعاً بدون سرمایه خلق بشود ذات اقدس الهی آن تکلیف را از این برداشته است ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِهِ وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ مهمترین مجاری درک همان چشم و گوش است انسان با مطالعه کردن یا شنیدن حرف دیگران, حرفها را به فؤاد و دل میسپارد میشود دانشمند ولی باید تشکر کنید که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» فرمود: لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ اما چون بسیاری از افراد حقشناسی نمیکنند فرمود: قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ.
ص: 945
طرح شبهه منکران معاد و پاسخ آن
چون یکی از مهمترین مسائل مردم صدر اسلام جریان معاد بود و سوَر مکّی جریان معاد را بازگو میکند شبهه منکران معاد را ذکر کرد فرمود: وَقَالُوا أ أَِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ شما ما را به توحید دعوت میکنید از یک سو, مدّعی وحی و نبوّتاید از سوی دیگر, میگویید بعد از مرگ حساب و کتابی هست از سوی سوم, انسان که میمیرد میپوسد و در زمین گم میشود دیگر بعد از مرگ خبری نیست خلق جدیدی در کار نیست در سورهٴ مبارکهٴ «ق» آمده اینها اشتباه میکنند میگویند خلق جدیدی نیست آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «ق» این است که أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ مگر ما از آفرینش بار اول خسته شدیم شما اشتباه میکنید شما خیال میکنید وقتی میمیرید تمام حقیقتتان همین بدن است و خاک میشود این اشتباه را ما باید از شما بگیریم در همان اوایل سورهٴ مبارکهٴ «ق» آیه سه دارد که ءَإِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ در قسمتهای دیگر هم دارد که اگر ما مُمزّق بشویم کُلَّ مُمَزَّقٍ (1) یعنی خیلی متفرّق شویم پراکنده بشویم ذرّات ریز ما پراکنده بشود دوباره زنده میشویم, اساس هویّت شما جان است که به دست فرشتههاست بدنتان هم که در عالَم هست از بین نرفته حالا از نظر شما غایب است از نظر خدای سبحان که غایب نیست شما باید بدانید با مردن از پوست بیرون میآیید نه بپوسید مرگ, آخر خط نیست اشتباه شما این است که خیال میکنید انسان همین بدن است آنها گفتند: أ أَِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ.
ص: 946
1) (33) . سورهٴ سبأ، آیهٴ 7.
علمی نبودن شبهه منکران معاد
ذات اقدس الهی فرمود شما یک مشکل جدّی دارید نه مشکل علمی, شما یک مشکل نفسانی دارید نه مشکل علمی مشکل شما جای دیگر است شما نمیخواهید به حضور خدای سبحان بیایید چون خود را رها میبینید دلتان میخواهد هر کاری را بکنید لذا معاد را منکرید اگر از نظر علمی باشد الآن پاسختان را میدهیم ولی درد شما چیز دیگر است درد شما این است که بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ آن را نمیخواهید قبول کنید اگر از آن جهت صرفنظر کنید بر اساس جهات علمی بخواهید بحث کنید جوابتان نقد است پس اول فرمود مشکل شما چیز دیگر است.
فرق توفّا و فوت در کلام رسول خدا(ص)
فرمود شما خیال میکنید موت, فوت است نه، موت, فوت نیست موت, وفات است وفات این تاء جزء کلمه نیست اگر گفتند این وافی است متوفّی است مستوفی است مستوفاست این خانواده این واژه نشان میدهد که تمام حقیقت محفوظ است اگر سخنرانی حقّ کلام را ادا کرد یا مقالهنویسی حقّ مطلب را ادا کرد میگویند مستوفا بیان کرد اگر کسی حقّ خودش را از بدهکار گرفت میگویند استیفای دِیْن کرد یعنی تمامش را گرفت. فرمود شما متوفّا هستید فوت نمیکنید وفات میکنید این تاء جزء کلمه نیست تمام حقیقت شما نزد ما هم هست بدن که در خاک است که نزد ماست جانتان هم که نزد فرشتههاست که مأموران الهیاند قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ.
تبیین مراتب فرشتگان مأمور قبض جان انسان
حالا گاهی این اماته و توفّا به این ملائکه نازل اسناد داده میشود که تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (1) است الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ (2) است که این برای مراحل نازل است گاهی به وجود مبارک عزرائیل(سلام الله علیه) است که یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ بعضی از بزرگان علوم عقلی ما اینها روزانه دو رکعت نماز میخواندند به پیشگاه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) تقدیم میکردند به امید اینکه آن حضرت را زیارت بکنند و جان را به او تسلیم بکنند مشاهده حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) نصیب هر کس نیست خیلیها ملائکه جزء را میبینند الآن هم ما بالأخره میتوانیم یک رابطه داشته باشیم با اذکاری, اورادی, دعایی, صلواتی, و مانند این چیزها رابطهمان را با آن ذات مقدس حفظ بکنیم که بالأخره او تشریف بیاورد جان را به او بسپاریم اگر او آمد با رفق جان را میگیرد اما اگر ملائکه نازل باشد بالأخره آسان نیست به هر تقدیر یا تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا است یا الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ آن است یا خود عزرائیل(سلام الله علیه) است یا برای اوحدی انبیا و اولیا ذات اقدس الهی است که اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ (3) البته همه حضور دارند ممکن نیست کاری بدون تدبیر الهی باشد عمده مشاهده محتضَر است که این با چه کسی روبهرو میشود چه کسی را میبیند آنهایی که اوحدی از موحّداناند برای آنها البته مشاهده ذات اقدس الهی است و جان را تسلیم میکنند.
ص: 947
فرمود شما مشکل علمی ندارید روحتان که نزد فرشتههاست بدنتان هم که در زمین است شما چه مشکلی دارید شما یک مشکل دیگری دارید نمیخواهید خودتان را به محکمه نزدیک کنید شما مشکل علمی ندارید مشکل هوسی دارید بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ مشکل شما این است وگرنه چه شبههای شما میتوانید داشته باشید کجا گم میشوید مرگ که پوسیدن نیست مرگ از پوست به در آمدن است مرگ, هجرت است از جایی به جایی دیگر میروید همین! قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ وکلای ما جان شما را میگیرند در دست آنهایید ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ نه اینکه در دست اینها برای همیشه بمانید اینها همانطوری که بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (1) آن کتب قیّمه را آوردند ارواح را هم الی الله میبرند خب میروید نزد خدا به لقاء الله میرسید حالا ـ انشاءالله ـ اگر جزء مقرّبین بودید که روح و ریحان است (2) اگر جزء ابرار بودید که جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (3) است خب اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ از اینها نبود مشکل دیگر دارد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ (7 ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ (8) ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِهِ وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ (9) وَقَالُوا أءِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ (10) قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (11) وَلَوْ تَرَی إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ (12)) ص: 948
مروری بر مباحث مطروحه در جلسات گذشته
چون سورهٴ مبارکهٴ «سجده» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی هم اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق است مسئله توحید و وحی و نبوت را با تعبیرهای گوناگون در اینجا ذکر فرمود. درباره وحی فرمود این تنزیل ذات اقدس الهی است کتابی نیست که کسی آن را نوشته باشد درباره ضرورت توحید هم مسئله خلقت آسمان و زمین را ذکر فرمود در آیه چهار و ربوبیّت مطلقه الهی را در آیه پنجم ذکر فرمود که فرمود هم او خالق است هم مدبّر و مدیر, بعد به جریان آفرینش انسان رسیدند.
سرّ اختلاف تعابیر دربارهٴ انکار وحی و نبوت و معاد
تعبیرهای قرآن کریم نسبت به این امور یکسان نیست درباره انکار وحی و نبوت با فعل مضارع یاد کرد فرمود: أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاه (1) درباره انکار معاد با فعل ماضی ذکر فرمود, فرمود: وَقَالُوا أءِذَا ضَلَلْنَا سرّش این است که اینها از دیرزمان منکر معاد بودند قبل از وحی و نبوّت هم منکر معاد بودند اما جریان وحی و نبوّت هر وقت آمده اینها این کار را کردند قبلاً که وحی و نبوّتی نبود تا آنها انکار کنند آنها از نظر ربوبیت مشرک بودند و از نظر معاد هم منکر محض بودند از دیرزمان میگفتند: أءِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ مگر میشود انسانِ پوسیده دوباره برگردد و اما در جریان وحی و نبوّت که تازه پیدا شده به صورت فعل مضارع یاد کردند که این افتراست أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاه لذا آیه سه با فعل مضارع شروع شد و آیه ده با فعل ماضی.
ص: 949
1) (1) . سورهٴ سجده، آیهٴ 3.
احسن تقویم شدن انسان با نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی
مطلبی که مربوط به آفرینش انسانهاست فرمود اگر درباره انسان فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ یا فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (1) برای این نیست که بَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ انسان را از طین آفرید, خیلیها را از خاک میآفریند دیگر نه آنها «أحسن المخلوقین» هستند و نه قرآن در آن موارد درباره خدای سبحان به عنوان أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ یاد میکند. مشترکات انسان و دام را در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» ملاحظه فرمودید خدای سبحان این مشترکات بین انسان و دام را که ذکر میکند هرگز تعبیر به أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ندارد یعنی مسئله نطفه بودن مسئله علقه بودن مسئله مضغه بودن مسئله عِظام بودن مسئله فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً همه اینها در گاو و گوسفند هم هست اینها مشترکات بین انسان و دام است اما وقتی که فرمود: وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی (2) او میشود «أحسن المخلوقین» خدا میشود أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ آیه دوازده به بعد سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» که بحثش قبلاً گذشت این بود وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً تا اینجا مشترک بین انسان است و دام اما وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی در آنها نیست ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ اما آن خلق آخر چیست برای خیلیها روشن نیست وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (3) وقتی انسان «أحسن المخلوقین» شد کشف میکنیم که خدا أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ است «أحسن المخلوقین» بودن انسان به مناسبت آن نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی است اینکه میبینید همایشهای فراوانی هست درباره بیماریهای مشترک بین انسان و دام برای همین است آن مربوط به بدن انسان است بسیاری از بیماریها مشترک بین انسان و دام است کیفیت درمانش فرق میکند مقدار مصرف دارو فرق میکند اما آنجا که خدا میفرماید: فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ و امثال ذلک اینها دیگر در مسئله دام و امثال اینها مطرح نیست, پس اگر لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ و انسان شده «احسنالمخلوقین» و خدایِ انسان شده أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ به مناسبت همان نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی است
ص: 950
آسیبپذیری انسان در غفلت از نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی
اگر کسی آن جریان نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی را رها کرده بدنمحوری شد خدای سبحان به او میفرماید تو اگر از نظر بدن بخواهی فکر بکنی إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً (1) این زمینی که روی آن راه میروی از تو سنگینتر است این کوهی که در دامنه آن حرکت میکنی از تو بلندتر است نه به کوه میرسی نه قدرت داری زمین را مهار کنی همه چیز از تو سنگینتر و بزرگتر است.
پرسش:... پاسخ: چون غفلت دارد یعنی به سوء اختیار خودش این شهوت و غضب را مثل سگ هار مسلّط کرده بر آن عقلی که «عُبد به الرحمن» و آن را به زنجیر کشیده این بیان نورانی حضرت امیر همین بود فرمود: «کم مِن عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» (2) جبهه جهاد داخلی همین است اگر شهوت و غضب دست و پای عقل را به زنجیر کشیدند این عقل بیچاره قدرت کار ندارد فرمانروا شهوت و غضباند خب اگر این شد این میشود «کم مِن عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» اگر دست و پای عقل باز بود «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان». (3)
غرض آن است که آن آیات هم قبلاً گذشت که انسان منهای اهتمام به مسئله روح, زمین از او سنگینتر است آسمان از او بزرگتر است فرمود: ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا, فرمود: إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً.
ص: 951
سقوط انسان در صورت غفلت از کرامت خود
پرسش:... پاسخ: بله, آن برای آن است که نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی برای اینکه إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (1) انسان کریم است به استناد لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ (2) قبلاً هم گذشت که کرامتِ او به استناد خلافت اوست که إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً او که کریمِ بالذّات نیست کرامت او به استناد خلافت اوست خلافت هم آن است که خلیفه کار مستخلَفعنه را انجام بدهد به دستور مستخلفعنه کار بکند نه اینکه کنار سفره خلافت بنشیند حرف خودش را بزند اگر کسی نان خلافت را خورد حرمت خلافت را دید حرف خودش را زد میشود کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ دیگر جا برای کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ نیست کرامت انسان, ذاتیِ او نیست به استناد خلافت اوست این یک اصل, کرامت خلیفه به این است که دستور مستخلفعنه را انجام بدهد اگر کرامتِ خلافت را چشید و غاصبانه حرف خودش را زد مثل اینکه کسی قائممقام یک وزیر باشد از طرف وزیر امضا بکند حقوق خاص هم بگیرد ولی کار خودش را بکند این خلافت او غاصبانه است درباره همینها فرمود: اولئک کالانعام بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3)
برتری مخلوقات دیگر از انسان در صورت غفلت
پس نسبت به اینها سخن از «أحسن المخلوقین» نیست تحلیل کرده فرمود زمین از شما محترمتر است آسمان از شما محترمتر است ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا, (4) لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ (5) همه این آیات برای انسان عادی است ولی انسانی که کرامت خود را به استناد خلافت میداند و خلافت را حفظ کرده میگوید خلیفةالله باید حرف الله را بزند دستور الله را انجام بدهد نه اینکه حرف خودش را بزند به میل خود عمل بکند اینچنین کسی مشمول إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ (6) میشود کاری که از این انسان ساخته است از آسمان و زمین ساخته نیست.
ص: 952
نمونهای از پرورش حیوان در سایه انسان کامل
پرسش:... پاسخ: اما هدهد در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» گذشت که این تربیتشده وجود مبارک سلیمان است آنجا او حرف حکیمانه زد شما ببینید بسیاری از افراد این قدرت استدلال را ندارند أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی (1) کذا و کذا و کذا فرمود من رفتم در یمن دیدم یک عده شمسپرستاند اینها چرا شمسآفرین را نمیپرستند اینکه حرف یک انسان معمولی درسخوانده نیست چه رسد به حیوان اینها را وجود مبارک سلیمان که عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ (2) تربیت کردند.
پرسش:... پاسخ: بله برای روح است اگر روح تربیت بشود آن وقت میشود خلیفةالله وقتی خلیفةالله شد استحقاق کرامت را دارد لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ درست است اگر خلافت نداشت کرامت ندارد, کرامت نداشت میشود أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ اگر کَالْأَنْعَامِ شد آن آیاتی که قبلاً خواندیم درباره او صادق است فرمود زمین از شما محترمتر است آسمان از شما محترمتر است بزرگتر است سنگینتر است وزینتر است شما هفتاد, هشتاد کیلو وزن دارید همین! بنابراین سبب أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ بودن آن است.
تبیین تسویه جسم و جان انسان
مطلب دیگر اینکه فرمود: ثُمَّ سَوَّاهُ این سَوَّاهُ را قبل از نفخ روح فرمود, تسویه بدن یک چیز است تسویه روح چیز دیگر است تسویه روح همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «شمس» بود که در بحث دیروز گذشت فرمود: وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (3) الهام فجور و تقوا, تسویه روح است یعنی روح وقتی مستویالخلقه است که ملهم به الهام الهی باشد اما بدن وقتی مستویالخلقه است که گوش داشته باشد نه سامعه, چشم داشته باشد نه باصره; یعنی این ساختار طوری باشد که برای آنها اذن خلق بکند سمع که برای بدن نیست ما یک گوش داریم و یک سامعه, یک چشم داریم و یک باصره اینها را باید در فقه دیده باشید که دیه گوش غیر از دیه سامعه است دیه چشم غیر از دیه باصره است یک وقت کسی به گوش کسی آسیب میرساند اما سامعه او همچنان محفوظ است این دیه گوش را باید بدهد یک وقت به سامعه او آسیب میرساند گوشش سالم است باید دیه سمع را بدهد یک وقت است به چشم کسی آسیب میرساند این باید دیه چشم را بدهد یک وقت به چشمش آسیب نمیرساند کاری میکند که بینایی او را از او میگیرد این باید دیه باصره را بدهد باصره کار روح است چشم شبکه چشم برای بدن است, سامعه کار روح است گوش عضو بدن است اینکه فرمود: ثُمَّ سَوَّاهُ یعنی دستگاه ظاهری و باطنی او را کاملاً ساختیم ما سرامیکسازی و مجسمهسازی نکردیم که روح در آن بِدمیم همه اعضا و جوارح گوارشی و بیرونی و درونی را خلق کردیم. وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِهِ بعد روح دادیم خب این روح چه میخواهد روح سامعه میخواهد روح باصره میخواهد که از بیرون واردات علمی را بیاورد بعد نیروی فکر و عقل و قلب میخواهد که بررسی کند تحلیل کند از آن به فؤاد یاد کردند سامعه برای روح است نه برای بدن, باصره برای روح است نه برای بدن, فؤاد هم که برای روح است گاهی میبینید روح متوجه جای دیگر است این چشم بیدار است عکسبرداری هم میکند یک شخص از جلوی آدم میگذرد سؤال میکنند که فلان کس را دیدی میگوید متوجه نبودم. دیدن برای باصره است نه برای چشم خب اگر کسی متوجه نبود حواسش جای دیگر بود این آقا که از جلوی چشمش رد شده عکسبرداری فیزیکی هم که شده ولی دیدن حاصل نشده عکسبرداری شده چشم کارش را کرده ولی باصره کارش را نکرده باصره توجه است و علم است و از شئون نفس, لذا آن را در قسمت روح قرار داد بعد از اینکه فرمود: ثُمَّ سَوَّاهُ وقتی نوبت به روح رسید فرمود: وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِهِ وَجَعَلَ لَکُمُ در فضا و حوزه روح, سمع و بصر و فؤاد.
ص: 953
پرسش:... پاسخ: غرض آن است که روح تا روح است و توجه دارد میشنود, اگر روح توجّهش به جای دیگر باشد عکسبرداریِ فیزیکی با چشم حاصل است ولی ادراک نیست ادراک برای روح است. کارهایی که مربوط به گوش است یک وقت انسان دارد مطالعه میکند گاهی در میزنند گاهی کسی سؤال میکند این کار فیزیکی انجام شده اُذن یعنی گوش کار خودش را کرده و اما این شخص توجه نداشت توجه برای نفس است نفس مادامی که متوجه باشد انسان میشنود و میبیند مادامی که نفس توجه نداشته باشد گوش ممکن است کار خودش را بکند چشم ممکن است کار خودش را بکند یعنی اُذن و عین کار خودشان را میکنند اما شنوایی و بینایی نیست اینکه فرمود: لَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِهَا (1) سرّش همین است که در سورهٴ «اعراف» گذشت فرمود: وَلَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِهَا نه اینکه سامعه دارند و نمیشنوند فرمود گوش دارند و نمیشنوند (2) نه اینکه باصره دارند و نمیبینند فرمود چشم دارند و نمیبینند. فرمود: قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ
پرسش: قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ معنوی است یا ظاهری؟
پاسخ: ما هم باید شکر ظاهری انجام بدهیم که نعمتها را بجا صرف بکنیم هم شکر باطنی که معارف را فراهم بکنیم و عقاید و معارف را در جای خود صرف کنیم.
پرسش:... پاسخ: هر دو, برای اینکه هم مواد را درست به کار بگیریم و وقتی درست به کار گرفتیم علم حاصل شد عمل صالح هم برابر آنها انجام بگیرد.
ص: 954
حضور دو اسم از اسماء الهی در محکمه معاد و علت آن
مطلب بعدی اینکه شفاعت خدا به این ترسیم شد که دو اسم از اسمای الهی در محکمه حاضر باشند و ما در محضر این دو اسم باشیم هم عدل هم فضل, برای اینکه بسیاری از مشکلات ما با مردم است حقّ مردم را ضایع کردیم برخی از مشکلات ما با ذات اقدس الهی است که حقّالله را ضایع کردیم آنجایی که حقّ مردم را ضایع کردیم آنجا حتماً باید عدل باشد برای اینکه آنجا اگر از ما بگذرند که صاحب حق راضی نیست بیش از عدل بر ما تحمیل نکنند بر مجرای عدل باشد و آنجا که با ذات اقدس الهی محاسبه داریم بدهکاریم بخواهد با عدل با ما رفتار کند ما در رنج و عذابیم ولی با فضل که تخفیف و احسان است وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (1) با ما عمل کند امید نجات ما هست لذا اگر فضل تنها باشد معنایش این است که ما حقّالناس را هم که بردیم از ما بگذرند این نمیشود هم باید عدل باشد هم باید فضل باشد هم حقّالناس محترم است هم حقّالله محترم است.
صدق عدم ارسال پیامبر برای قریش بعد از مسیح
مطلب بعدی آن است که برای فترت که در آن آیه فرمود: لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ (2) چند وجه ذکر شد یکی اینکه پیامبری بر آنها نیامده مثل اینکه برای قریش پیامبری نیامده یکی اینکه برای غیر قریش دو پیامبر بین وجود مبارک حضرت عیسی و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده است که اینها در آن اقوام بودند ولی برای قریش سابقه نداشت برای مجموع اینها صادق است که پیامبر اولواالعزمی که شریعت و کتاب تازهای بیاورد نبود اما اینکه آیا افرادی میتوانند قاصر باشند غافل باشند این در هر عصر و مصری ممکن است چون نه قرآن وعده داد که «لکل فردٍ هاد» و نه توقع است که «لکلّ فردٍ رسول» همهاش قبیله است و مملکت است و قوم است فرمود: إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ (3) نه «لکلّ واحدٍ واحدٍ هاد» وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أن اعْبُدُوا اللّهَ (4)
ص: 955
اثبات وجود مُنذر و حجّت برای هر قومی
هر محلّی پیامآوری دارد حالا یا پیامبر اولواالعزم است یا غیر اولواالعزم است یا امامانی هستند که جانشینان پیامبرند یا شاگردان آنها هستند که حجت خدا را به مردم میرسانند. اینکه فرمود: قُمْ فَأَنذِرْ بعد فرمود عالمان دین اگر به حوزههای علمیه بروند مبلّغان الهی بشوند آنها هم کار انبیا را انجام میدهند اگر إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرُ (1) اگر قُمْ فَأَنذِرْ (2) هست خب فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا (3) این انذار نشان میدهد که عالمان دین, مبلغّان دین وارثان انبیا(علیهم السلام) هستند
سؤال فرشتگان از گنهکاران در قیامت از وجود مُنذر
در قیامت دیگر سؤال نمیکنند که تو پیغمبر اولواالعزم نداشتی یا پیغمبر نداشتی یا امام نداشتی میگویند مگر منذران نیامدند مگر فلان حسینیه نبودی مگر فلان مسجد نبودی مگر فلان عالِم نگفت خدا حق است قیامت حق است واجبات را نگفت محرّمات را نگفت این خزنه جهنم از او سؤال نمیکنند که مگر تو پیغمبر نداشتی میگویند مگر تو روحانی نداشتی أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (4) مگر زمان خود انبیا(علیهم السلام) پیامبر درِ خانه همه مردم میرفتند.
پرسش:... پاسخ: کار آنها را میکنند در حدّ خودشان. منتها اگر بیگانه و آن مستکبر بگذارد این رسانههای تبلیغی در جهان فراگیر خواهد بود مشکل این است که اینها یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ (5) این یَصُدُّونَ هم به معنای «ینصرفون بأنفسهم» (یک) هم «یصرفون غیرهم» (دو) اینها بانصراف انفسهم و صرف أغیارهم جلوی تبلیغات دین را میگیرند خب آنها که دسترسی ندارند میشوند مستضعف فرمود: إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ (6) خب اینها مستثنا هستند و قرآن هم وعده نداد که برای هر فردی هادی میآید فرمود: لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ فرمود: وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ آن وقت در قیامت وقتی عدهای به جهنم میروند خازنان جهنم میگویند أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ
ص: 956
عالمان دین وارثان انبیاء و منذران جامعه
خدا سبحان در سورهٴ «توبه» فرمود عالمان دین وقتی به حوزهها رفتند متفقّه شدند احکام دین را یاد گرفتند به بلادشان برگشتند لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ خب این لِیُنذِرُوا حاصل میشود دیگر لازم نیست پیامبر یا امام باشد حرف پیامبر یا حرف امام را وقتی بفهمد به مردم بگوید همان نذیر است حجت خدا بر مردم تمام میشود.
به هر تقدیر فترت یا به معنای آن است که رسول اولواالعزم نیامده این در فضای وسیعتر است یا از آن کوچکتر رسول غیر اولواالعزم نیامده.
پرسش: مردم میتوانند از انبیا درخواست معجزه بکنند اما از علما که نمیشود.
پاسخ: بله معجزه علما همان قرآن است که همراهشان است لازم نیست که از خود عالِم دین معجزه بخواهند این قرآن معجزه است ما از طرف این قرآن آمدیم قرآن هم کلام الله است.
عقلانی بودن رجوع به عالمان در مسائل دینی
پرسش:... از قرآن سر در نمیآورند. پاسخ: بسیار خوب عقل میگوید هر بیسوادی به باسواد مراجعه کند این وقتی دلش درد میکند به طبیب مراجعه میکند وقتی میخواهد خانه بسازد به مهندس مراجعه میکند وقتی در مسائل دینی مشکل دارد باید به روحانی محل مراجعه کند این حداقل حکم عقل است که جاهل باید به متخصّص فن رجوع بکند.
بنابراین این فترت به هر معنایی که باشد تام است و مخالف با آن آیات هم نیست چون آیات وعده نداده که برای هر کسی پیامبری بیاید.
استبعاد تنها دلیل منکران معاد و پاسخ برهانی آن
ص: 957
مطلب دیگر در جریان معاد که فرمود: أءِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ اینها برهانی نداشتند دستشان خالی بود فقط استبعاد بود خودشان هم تعبیر کردند گفتند وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ (1) اینها میگفتند: ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ برهانی بر استحاله نداشتند فقط استبعاد میکردند ذات اقدس الهی در برابر منکران معاد چند طایفه آیات دارد که بخشی از آنها ناظر به این است که ممکن است هیچ بعید نیست هیچ استحالهای ندارد ذات اقدس الهی که بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (2) است انسانی که هیچ نبود ماده اوّلیهاش را آفرید بعد از آن ماده به صورت انسان موجودی ساخت که شما میبینید. در سورهٴ مبارکهٴ «روم» آیه 27 گذشت که وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ پس از نظر امکان بخواهید یقیناً ممکن است خدای سبحان دوباره انسان مرده را زنده کند برای اینکه وقتی که هیچ نبود نه روحش بود نه بدن آفرید حالا که هر دو وجود دارند منتها پراکندهاند این بخشی از آیات قرآن کریم است که جواب استبعاد آنها را میدهد اما حالا خب معاد شده ممکن ولی هست یا نه؟ قبلاً هم گذشت که تعبیر قرآن کریم از معاد به عنوان إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (3) یعنی «المعاد حقّ بالضروره» این قضایای بدیهی هر قضیهای بالأخره جهتی دارد بعضی از قضایا جهتش امکان است مثل اینکه میگوییم «زید قائم بالامکان» بعضی از قضایا جهتش ضرورت است میگوییم «زید انسان بالضروره» وقتی میگوییم «المعاد حقّ» یعنی «المعاد حقّ, المعاد موجودٌ بالإمکان» یا «المعاد حقّ, المعاد موجود بالضروره»؟ «المعاد موجود بالضروره» مثل «الانسان ناطق بالضروره» این إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ همین است نه اینکه خدا ممکن است دوباره انسانها را خلق بکند بالضروره خلق میکند آن طایفه آیاتی که ناظر به ضرورت معاد است از همین جاها شروع میشود که اگر معاد نباشد این خلقت پوچ است چون هر که هر چه کرد, کرد هر کسی ظلمی کرد, کرد هر کسی رنجی دید, دید نه خوبان طرْفی میبندند نه بدان کیفر میبینند باطل همین است باطل که دیگر حقیقت شرعیه ندارد.
ص: 958
سؤال ابراهیم(علیه السلام) از آموزش احیای مردگان نه استبعاد آن
پرسش: حضرت ابراهیم از ضرورت سؤال میکند؟
پاسخ: نه, حضرت ابراهیم سؤال میکند که به من یاد بده من هم مردهها را زنده کنم این در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت, خود حضرت ابراهیم وقتی در توحید الهی سخن میگوید, میفرماید: رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ (1) برهان اقامه کرده در آن محاجّه با نمرود, کسی که برهان اقامه میکند میگوید: رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ دیگر در مسئله معاد مشکلی ندارد آنجا گذشت که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) به خدا عرض کرد که به من یاد بده من چگونه مردهها را زنده کنم نه تو چگونه مردهها را زنده میکنی.
پرسش: عرض کرد رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی؟
پاسخ: کَیْفَ تُحْیِی نه «کیف تحیی المیّت» به من نشان بده أَرِنِی کیفیت احیا را فرمود این کار را بکن آن کار را بکن ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِیَنَّکَ سَعْیاً (2) به من کیفیت احیای موتا را نشان بده چند قضیه در همان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هست یکی اینکه خود آن شخص حالا یا عُزیر است یا هر که, خود او را اماته کرد و زنده کرد تا این مردن و زنده شدن را در درون خود بیابد قضیه دیگر که قضیه حضرت ابراهیم است این است که کیفیت احیا و اماته را به حضرت نشان داد حضرت هم اماته کرد هم احیا کرد.
پس ضرورت معاد معنایش این است که همانطوری که دو دوتا چهارتاست و محال است نباشد, معاد حق است محال است نباشد إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ
ص: 959
تبیین دو طایفه از آیات در ضرورت معاد
دو طایفه آیات درباره ضرورت معاد است یک طایفه آیات آنها که بالصراحه میفرماید ما این نظام را به حقیقت آفریدیم هیچ ممکن نیست حرف کسی, کار کسی, اندیشه کسی, انگیزه کسی هدر برود اگر هر کسی هر حرفی زد هر کاری کرد هر فکری کرد هر اندیشهای داشت هر انگیزهای داشت به حسابش نرسند میشود پوچ ما چنین عالمی خلق نکردیم فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ إِلَّا بِالْحَقِّ (1) این «باء» یا «باء» مصاحبه است یا «باء» ملابسه وقتی گفتند این ساختمان با سیمان ساخته شد یا با آهن ساخته شد یعنی درون و بیرون و حقیقت این ساختمان این مصالح است عالَم با مصالح حق ساخته شد اگر ذرّهای بطلان در این عالَم راه پیدا کند این عالَم الهی نیست فرمود ما اینجا اجازه ندادیم که هر کسی هر کاری بکند ما به حق آفریدیم این یک طایفه, در سورهٴ مبارکهٴ «ص» فرمود بطلان در این عالَم نیست وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً که ظالم هر کاری کرد, کرد مظلوم هر چه چشید, چشید اینطور نیست فرمود: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ, (2) أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (3) سُدی یعنی یاوه, این مگر میشود هر کسی هر حرفی بزند در عالم و رَد بشود حساب و کتابی نداشته باشد. بنابراین دو طایفه از آیات است که برای ضرورت معاد نازل شده است که «المعاد حقّ لا ریب فیه» نه اینکه ممکن است خدا عالَم دیگر داشته باشد اگر نداشته باشد میشود باطل,
ص: 960
بطلان نظام آفرینش در صورت نبود معاد
مرگ اگر پوسیدن باشد میشود باطل, حساب و کتاب نباشد میشود باطل ولی در سورهٴ «ص» فرمود ما باطلگرا نیستیم باطلآفرین نیستیم یاوهآفرین نیستیم آیه 27 سورهٴ مبارکهٴ «ص» این است وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا آنها که میگویند بعد خبری نیست معنایش همین است یعنی صدامیان هر چه کردند, کردند شهدا هر چه چشیدند, چشیدند خب باطل همین است, فرمود هر کس هر چه کرد, کرد, ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا. فرمود: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً یا أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی تمام ذرّات عقاید و اندیشه شما حسابشده است ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ
ظن مشرکان به بطلان نظام آفرینش و ردّ آن
منتها بحثی که فعلاً در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» داریم این است که فرمود اینها خیال کردند ممکن نیست حالا دلیلی بر استحاله ندارند استبعاد دارند أءِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ فرمود شما کجا گُم میشوید گمشدنی نیست جانتان که در زمین فرو نمیرود در دست فرشتههای ماست بدنتان در زمین است و پراکنده است بعد جمع میکنیم
صحت تعابیر سهگانه در اخذ جان انسان
در جریان روح فرمود در دست فرشتگان است حالا این تفسیر روایی را لابد ملاحظه فرمودید در کنزالدقائق و امثال آن که چند روایت است در ذیل همین آیه برخیها آمدند از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) سؤال کردند که آیات اماته برای ما مشتبه است برای اینکه در یک قسمت از آیات دارد خدا جان را میگیرد در یک قسمت دارد مَلک الموت میگیرد طایفه سوم آیاتی است که دارد که فرشتهها جان را قبض میکنند فرمود هر سه حق است و هر سه را ذات اقدس الهی انجام میدهد منتها متوفّاها فرق میکنند (1) ممکن نیست کاری در عالَم انجام بگیرد خدای سبحان حضور نداشته باشد مدبّرات امر به اذن خدا انجام میدهند لکن آنجا که فرمود: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ (2) چون مدیر کل و مدبّر کل اوست آنجا که فرمود: یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (3) یک مدیر میانی است به اذن خدا, آنجا هم که فرمود: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (4) آنها مسئولان زیرمجموعه عزرائیل(سلام الله علیهم اجمعین) هستند همه اینها هستند منتها عمده آن است که محتضر در چه حدّی باشد که جان را به چه کسی تسلیم بکند برخیها تا «رخش ببینم و تسلیم وی کنم» (5) منتظرند بعضیها هم به حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) تسلیم میکنند بعضیها هم به فرشتههای زیرمجموعه.
ص: 961
تبیین چگونگی احیای مردگان از زمین بعد از تبدل آن
در آیات دیگر همانطوری که درباره روح آمد درباره بدن هم فرمود: مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آیه 55 این است فرمود: مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ در هر سه جا هم ضمیر «کم» است ضمیر جمع مذکّر سالم به مخاطبان اشاره میکند ما شما را از زمین خلق کردیم دوباره به زمین برمیگردانیم بار سوم شما را از زمین در میآوریم این برای بدن است آنجا هم یَتَوَفَّاکُمْ توفّاست فرشته مرگ جان شما را قبض میکند; منتها مشکل این است که انسانی که از خاک بود وارد زمین میشود دوباره از زمین برمیگردد این سؤال را باید با توجه به آیات سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» حل کرد در سورهٴ «ابراهیم» آیه 48 به این صورت است فرمود: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات» یعنی روزی میرسد که کلّ مجموعه عوض میشود یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ یعنی «تبدلّ السماوات غیر السماوات» این زمین تبدیل میشود به زمین دیگر, این آسمانها تبدیل میشوند به آسمانهای دیگر آنگاه این سؤال مطرح است که مطابق سورهٴ «واقعه» إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (1) همه آن روز حاضرند خب این تغییر و تحوّل با احیای موتا چه وقت حاصل میشود یعنی انسانها اوّلین و آخرین دوباره زنده میشوند روی این زمین بعد این زمین تبدیل میشود به زمین دیگر این است یا اول زمین و آسمان تبدیل میشود به یک نظام دیگر بعد انسانها از آن زمین تبدیلشده برمیخیزند یا همزمان بالأخره اگر این زمین باشد یک حکم دارد اگر زمین دیگر باشد حکم دیگر دارد روایاتی که در تفسیر کنزالدقائق و مانند آن در ذیل این آیه آمده است برخی از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) است برخی از ائمه دیگر که زمین تبدیل میشود «بأرضٍ لم تکسَب علیها الذّنوب» (2) زمین تبدیل میشود به زمینی که روی آن گناه نشده یا زمین تبدیل میشود به خُبز نقیه این همه جمع شدند تا حساب آنها بررسی بشود از همین نانِ زمین میخورند (3) اینها یعنی چه این زمین تبدیل میشود به خُبز نقی نان خوب, گندم خوب همه از این زمین میخورند اگر آن روایات در ذیل این آیه ارزیابی بشود بعد به این سه مطلب پاسخ داده بشود خیلی از مسائل حل میشود که آیا انسانها یعنی اولین و آخرین مبعوث میشوند از زمین بعد زمین و آسمان عوض میشود یا اول زمین و آسمان عوض میشود بعد انسانها مبعوث میشوند یا همزمان
ص: 962
شمول غالب موارد استعمال «سماء» به آسمان و زمین
ولی منظور از سماء در غالب موارد، مجموعه آسمانها و زمین است اینکه فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ که در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» بود ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ آن سماء منظور جنس و مطلق سماست یعنی آیه یازده سورهٴ «فصلت» که فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ یعنی مطلق سماء به دلیل اینکه در آیه بعد یعنی آیهٴ دوازده فرمود: فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ آنها را آسمانهای هفتگانه قرار دادیم و از اینکه خدا از تأنّی یاد میکند لوجهین است یکی دستور اینکه عجلهای در کار نباشد هر چیزی را در وقتش انجام بدهند یکی اینکه خدای سبحان ضمن اینکه سماوات و ارض را مسخّر کرده در صدد تعلیم هم است فرمود من اینها را به خلیفهام یاد میدهم که من چطوری ساختم شما مشابه این را میتوانید بسازید میشود از دخان, کُرهای ساخت حالا شما به آن مقدار نمیتوانید ولی این مادهاش فراهم است سرّ تبیین اینکه ما از کدام ماده چه ساختیم برای تعلیم است ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فرمود ما از دود از دخان این کرات را ساختیم پس میشود امکان هست این در صدد معجزه که نیست این خلقت عادی است معجزه آن است که بالأخره از کوه سنگی, ناقهای در بیاورد این میشود معجزه که کار علمی نیست راه فکری ندارد این مخصوص به قداست روح نبی است اما اینها این تأنّی که فرمود: سِتَّةِ أَیَّامٍ (1) است یا مادههای اوّلیه اینها را ذکر میکند در حقیقت برای تعلیم است که این کارها را ما انجام دادیم تا بتوانید مشابه این را بسازید
ص: 963
1) (45) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 54؛ سورهٴ سجده, آیهٴ 4.
بیداری منکران معاد با دیدن قیامت و تقاضای بازگشت به دنیا
حالا این براهین که ثابت شد افراد تبهکار که منکر قیامت بودند وقتی وارد صحنه قیامت میشوند حق برایشان روشن میشود میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اینها را میگویند منتها میگویند خدایا ما الآن بیدار شدیم, فهمیدیم حق با شماست معاد حق است توحید حق است وحی و نبوت حق است ما را برگردان دنیا که عمل صالح انجام بدهیم ما یقین داریم.
بررسی مقصود از یقین در کلام منکران معاد
نکته اساسی این است که این فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ یعنی ما یقین ایمانی داریم کما ذهب إلیه بعض منهم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) (1) یا یقین علمی داریم در قیامت جا برای یقین ایمانی نیست یعنی در قیامت اینها ایمان بیاورند اگر ایمان بیاورند میشوند موحد, موحد که مخلّد در نار نیست اینها یقین علمی دارند یعنی صد درصد برایشان روشن میشود که حقّ این است اما میخواهند ایمان بیاورند جایش در قیامت نیست یعنی بین نفس و ایمان, اراده فاصله است اینکه در آن آیه فرمود: نَعْمَلْ صَالِحاً این نَعْمَلْ اعم از عمل جانحه و جارحه است آن ایمان, عمل جانحه است این نماز و روزه و امثال ذلک عمل جارحه است در قیامت هیچ ممکن نیست کسی ایمان بیاورد زیرا ایمان, تکلیف است تکلیف در فضای شریعت است بین نفس و ایمان, اراده فاصله است این اراده را شریعت رهبری میکند و مانند آن, بین نفس و علم, اراده فاصله نیست هیچ کس نمیتواند بعد از اقامه برهان بگوید من نمیخواهم بفهمم, فهم در اختیار کسی نیست.
ص: 964
1) (46) . المیزان, ج16, ص253.
پرسش: بالأخره به یقین میرسند؟
بیان تفاوت یقین علمی و ایمانی و نقش آن در وجود انسان
پاسخ: یقین علمی نه یقین ایمانی, در بحثها هم همینطور است میداند حق با طرف است ولی باور نمیکند همان که وجود مبارک موسای کلیم به فرعون فرمود برای تو صد درصد مسلّم شد این معجزه است لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (1) برای تو مسلّم شد تو مشکلی نداری قبول بکن, وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (2) همین است میبینید دو طلبه که تازه رفتند مقدمات بحث کنند یا سیوطی بحث کنند با اینکه ثالث اینها ذات اقدس الهی است هیچ کسی در حجره نیست این فهمیده حق با رفیق خودش است اما مرتب به هر وسیله است دارد حرف خودش را توجیه میکند این اگر ـ خدای ناکرده ـ تربیت نشود وقتی وارد جامعه شد منشأ بسیاری از خطرات خواهد بود برای انسان ممکن است چیزی صد درصد ثابت بشود که حق است ولی باور نکند بین باور و علم, خیلی فرق است باور کار عقل عملی است که «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» علم برای عقل نظری است اینها کاملاً مرزهایشان جداست ممکن است کسی صد درصد برای او روشن بشود و باور نکند در قیامت جا برای باور نیست باور, ایمان است فعل اختیاری است واجب است تکلیف است شریعت میطلبد اینها علمالیقین دارند اما علمالیقین مشکل اینها را حل نمیکند حجتی است علیه اینها, ایمان نمیتوانند بیاورند اینکه میگویند: فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً این عمل به معنی عمل جارحه نیست اعم از عمل جانحه و جارحه است.
ص: 965
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالُوا أءِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ (10 قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (11) وَلَوْ تَرَی إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ (12) وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ (13) فَذُوقُوا بِمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا إِنَّا نَسِینَاکُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (14)) مروری بر مباحث طرح شده پیرامون قرآن
چون این سورهٴ مبارکهٴ «سجده» در مکه نازل شد و همانطور که ملاحظه فرمودید مطالب محوری سوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه است جریان وحی و نبوت در طلیعه این سوره مطرح شد که قرآن کتابی است لاَ رَیْبَ فِیهِ (1) مبدأ فاعلی آن هم ربّالعالمین است هدفش هم هدایت مردم است هم محتوای کتاب مشخص شد هم فاعل نازلکننده کتاب مشخص شد و هم هدف تنزیل کتاب بعد به مسئله توحید اشاره کردند که خدا خالق آسمان و زمین و مجموعه نظام هستی است و آنچه را آفرید به بهترین وجه آفرید بعد به مسئله معاد پرداخت.
عدم اقامه برهان بر انکار معاد توسط مشرکان و علت آن
در جریان معاد فرمود اینها راهی برای نفی معاد و انکار معاد ندارند دلیل ندارند فقط استبعاد میکنند میگویند انسان که مرده است وقتی میمیرد در زمین گم میشود پراکنده میشود (2) اینها مشکلشان از نظر معرفتشناسی همان اکتفای بر حس و تجربه است (یک) و روح مجرّد را منکرند (دو) و خیال میکنند مرگ, پوسیدن است نه از پوست به در آمدن (سه) تفرقه اجزا را نابودی میپندارند (چهار) هیچ کدام از اینها دلیل بر نفی معاد نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» که بحث آن به مناسبتهایی اشاره شد فرمود اینها شبهاتی که دارند بین خود و خدای خود برهانی بر نفی معاد ندارند.
ص: 966
شهوت عملی ریشه استبعاد معاد و پاسخ قرآن به آن
اینها گرفتار شبهه علمی نیستند اینها مبتلا به شهوت عملیاند آیه سه سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» این است أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ همین کسی که قصهاش در پایان سورهٴ مبارکهٴ «یس» است که وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِیَ خَلْقَهُ قَالَ مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ (1) استخوانی را از گورستان مکه گرفت به حضور حضرت آورد گفت این استخوان بدن که محکمترین عضو بدن است این به صورت رمیم و پودر در میآید خب اگر استخوان رمیم میشود سایر اعضا به طریق اُولیٰ پراکنده خواهند شد چه کسی اینها را زنده میکند که خدا فرمود: قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ (2) در همین زمینه آیه سه به بعد سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» میفرماید: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ما نه تنها توان آن را داریم که استخوانهای او را دوباره برگردانیم بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ انگشتها و سرانگشتها و خطوط ریز سرانگشتها که مهمترین عامل شناسایی هر فردی همان انگشتمُهر اوست ما هر انسانی را با همه خطوط ریز و ظریف سرانگشتش محشور میکنیم. بعد فرمود اینها هیچ شبهه علمی ندارند برای اینکه آن خدایی که اینها هیچ چیزی نبودند به این صورت در آورد الآن که همه چیزش موجود است همان روح به دست فرشتههاست که یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ هم بدن ذرّاتش در عالَم هست اینها شبهه علمی ندارند بلکه شهوت عملی دارند بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ میخواهد جلویش باز باشد چون میخواهد جلویش باز باشد روز سؤال و جواب را انکار میکند, اگر دلیلی میداشت خب طرح میکرد ما وقتی آن برهان معاد را ذکر میکنیم اینها سرافکنده میشوند پس شبهه علمی ندارند مشکل علمی ندارند میخواهند اَمامشان جلویشان باز باشد رها باشند بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ از این جهت منکر است. در آیه محلّ بحث هم فرمود اینها مشکل علمی ندارند بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ اگر سؤال این است که چگونه معدوم, موجود میشود چیزی معدوم نشده شما فوت نمیکنید وفات میکنید تمام هویّت شما به دست فرشتههاست که موکّل ما هستند این ملکالموت اگر جنس باشد شامل حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) و ملائکه زیرمجموعه اوست اگر خصوص حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) باشد آنها هم زیرمجموعه او هستند که تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (3) یا الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ, (4) فرمود: یَتَوَفَّاکُمْ شما متوفّا میشوید فرشتههایی که موکَّلاند و مأمورند متوفّیاند اینها استیفا میکنند مستوفیانه جان شما را میگیرند هیچ چیزی در زمین نمیماند, میماند بدنتان خب بدنتان در زمین پراکنده است ما دوباره جمع میکنیم پس شما مشکل علمی ندارید ولی نمیخواهید قیامت را باور کنید چون میخواهید جلویتان باز باشد بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ لذا بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ را اول ذکر فرمود, قبل از اینکه پاسخ شبهه آنها را مطرح کند یعنی بفرماید: قُلْ یَتَوَفَّاکُم قبل از آن فرمود اینها اصل مهمّشان این است که قیامت را نپذیرند اگر قیامت را بپذیرند خب احساس مسئولیت میکنند و هر کاری نمیکنند هر حرفی را نمیزنند اینها میخواهند دهنشان, زبانشان, کارشان باز باشد جلویشان باز باشد بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ آنگاه فرمود: قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ پس ضلالت و گم شدن و امثال ذلک نیست نابودی در کار نیست.
ص: 967
اقرار مشرکان به یقین نداشتن در نفی معاد
پرسش:... پاسخ: نه, هدف اصلیشان اضراب نیست یعنی آن قسمت مهمّشان این است مثل بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ که در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» آمده است یعنی هدف اصلیشان, انگیزه مهمّشان این است آن را بهانه قرار میدهند آن یک استبعاد است و خود آنها میگویند: وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ (1) ما یقین به معاد نداریم میگویند ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ (2) اینها استبعاد دارند نه استحاله, خب اگر کسی مستبعَد بود وقتی ذات اقدس الهی برهان اقامه کرد شاهد اقامه کرد بهتر از آن را انجام داد مطابق سورهٴ «روم» که فرمود: وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ (3) خب باید بپذیرند عمده همان است که بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ.
معدوم نشدن روح انسان با مرگ و اثبات بقای آن
آنگاه فرمود شما در زمین گم نمیشوید در جریان روح که زنده است اختصاصی به مسئله شهدا ندارد آن دو آیهای که یکی در سورهٴ «بقره» (4) و دیگری در سورهٴ «آلعمران» است که درباره شهدا(رضوان الله علیهم) آمده است لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ (5) اینچنین نیست که این مخصوص شهدا باشد منتها آن فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ (6) یا یَسْتَبْشِرُونَ (7) اینها میتواند مختصّ به آنها باشد ولی بالأخره روح زنده است انسان که میمیرد یا روح «فی روضة من ریاض الجنّة» یا ـ معاذ الله ـ «فی حفرة من حفر النیران» (8) اینطور نیست که اینها رفتند جبهه آنکه شهید شد روحش زنده باشد آنکه پیروز شد روحش زنده نباشد گاهی پیروزی, ثوابش بیش از شهادت است میبینید یک ضربت وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) «لضربة علیٍ لعمروٍ یوم الخندق تعدل عبادة الثقلین» (9) اینچنین نیست که هر شهادتی بالاتر از همه اعمال صالحه باشد بعضی از اعمال صالحه از هر شهادتی هم بالاتر است وجود مبارک حضرت امیر آن شمشیر را که زد بالأخره اسلام را نگه داشت احیا کرد «لضربة علیّ لعمروٍ یوم الخندق تعدل عبادة الثقلین» پس روح همه زنده است منتها آنها فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ هستند یُرْزَقُونَ (10) هستند یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ (11) هستند دیگران حالتهای خاصّ خودشان را دارند. درباره روح هیچ صحبتی نیست وضعش روشن است.
ص: 968
1) (7) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 32.
2) (8) . سورهٴ ق, آیهٴ 3.
3) (9) . سورهٴ روم, آیهٴ 27.
4) (10) . سورهٴ بقره, آیهٴ 154.
5) (11) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 169.
6) (12) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 170.
7) (13) . سورهٴ آلعمران, آیات 170 و 171.
8) (14) . ر.ک: الکافی, ج3, ص242.
9) (15) . عوالی اللئالی, ج4, ص76.
10) (16) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 169.
11) (17) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 171.
احتمالات سهگانه در تنافی خروج از زمین در قیامت و تبدّل آن
عمده درباره جسم است که این سه احتمال در آیه سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» باید تعیین بشود که خدای سبحان که در سورهٴ «طه» فرمود ما شما را از زمین خلق کردیم دوباره به زمین برمیگردانیم بار سوم از زمین در میآوریم مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی (1) وقتی بخواهد اموات را از زمین در بیاورد این مطابق سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» در چه مقطعی است آن روایات نورانی که در ذیل این آیه آمده است لابد ملاحظه فرمودید که زمین تبدیل میشود «بأرض لم تکتسب علیها الذنوب» (2) (یک) بعضی از روایات دارد زمین تبدیل میشود به کُره نقیّه, نان صاف که اهل محشر از آن استفاده میکنند و روایات دیگری هم در کیفیت آن زمین هست. (3)
پرسش: علامه در تفسیرشان دارند یکی از شهود زمین است شهود باید در این دنیا شهود کرده باشند که آنجا شهادت بدهند بنابراین آنجا این زمین باید باشد که شاهد اعمال ما بوده اگر زمین مبدل شود عوض شود چگونه شهادت میدهد؟
پاسخ: بله, تبدیل غیر از اعدام و ایجاد است همین حقیقت است مبدّل میشود به حقیقت کاملتر اینطور نیست که چیزی از حقیقت, خودش را از دست بدهد این زمین کاملتر میشود اگر انسانی کاملتر شد مشهودات قبلی خود را که از دست نمیدهد زمان و زمین شهادت میدهند باید هم باشند اما وقتی کاملتر شدند بهتر شهادت میدهند اینطور نیست که مباین بشود تبدیل میشود تبدیل غیر از مباینت است وقتی که تبدیل شد یعنی کاملتر شد شهادتها را بهتر ادا میکند غرض این است که این إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (4) که در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» آمده است اینها اول محشور میشوند روی کُره زمین انسانها را از زمین بیرون میآورند بعد مجموعه نظام عوض میشود این یک احتمال, یا نه اول آسمان و زمین تبدیل میشوند به آسمان و زمین دیگر بعد از آن زمینِ تبدیلشده انسانها را اخراج میکنند احتمال دوم, یا همزمان این کار را میکنند احتمال سوم, هر کدام از اینها باشد آثار خاصّ خودش را دارد.
ص: 969
نظری بودن کیفیت معاد و لزوم اعتقاد به مسائل ضروری آن
اینها جزء پیچیدهترین مسائل نظری بحث معاد جسمانی است نه ضروری, آنچه ضروری است این است که تمام انسانها زنده میشوند طبق روایاتی که از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است طوری که هر کسی در قیامت ببیند آدم میشناسد ما این مقدار را یقیناً باید باور داشته باشیم اما خصوصیاتش مربوط به اهل نظر است آنها جزء مسائل نظری و پیچیده است که آنها را از همه ما نخواستند.
بیان دو احتمال در سرافکنده بودن مجرمان در قیامت
قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ آنگاه به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید شما میبینید مجرمین در قیامت به صورتهای خاص در میآیند وَلَوْ تَرَی إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ اینها سرافکندهاند حالا اینها سرافکندهاند یعنی شرمسارند یا نه, برخیها چون به صورت حیوان محشور میشوند حیوان یک موجود ناکسالرأس است مستویالقامه که نیست آن انسان است که مستویالقامه است اینکه حیوان باشد ناکسالرأس است آیا این نکس رأس و نکوس رأس در اثر حشر حیوانی اینهاست یا نه, سرافکنده و شرمسارند وَلَوْ تَرَی إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ آن وقت چه میگویند, میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا آنچه را قبلاً نمیدیدیم وَسَمِعْنَا آنچه را قبلاً نمیشنیدیم فَارْجِعْنا ما را برگردان به جایی که عمل صالح انجام بدهیم ما یقین داریم. دلیل تفسیر یقین مورد ادعای مجرمان در قیامت به یقین علمی
در بحث دیروز اشاره شد که إِنَّا مُوقِنُونَ آیا به این معناست که ما ایمان پیدا کردیم و به این معارف یقین داریم منتها ما را به دنیا برگردان که نَعْمَلْ صَالِحاً کما ذهب الیه عدّة منهم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) (1) یا نه, إِنَّا مُوقِنُونَ یعنی ما یقین علمی داریم نه یقین ایمانی, اشاره شد که این دومی میتواند مراد باشد زیرا در قیامت انسان که مُرد نه میتواند حرفِ درست بزند که ثواب صِدق را ببرد نه میتواند حرف دروغ بزند که کیفر معصیت را داشته باشد چون ثواب و عِقاب و اطاعت و عصیان برای شریعت و کتاب و وحی و نبوّت است انسان بعد از مرگ وارد صحنه شریعت و کتاب و وحی و نبوّت نمیشود فقط صحنه عمل است این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که «فإنّکم الیوم فی دار عملٍ و لا حساب و أنتم غداً فی دار حسابٍ و لا عمل» (2) این مضمون را وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه هم نقل میکند. (3)
ص: 970
اختیاری نبودن فعل مشرکان در قیامت و عدم ترتب ثواب بر آن
اگر فردا که روز قیامت است ایمان و کفر ممکن باشد, ثواب و عقاب ممکن باشد, معصیت و اطاعت ممکن باشد پس شریعتی لازم دارد چون اگر شریعت نباشد به چه معیار ما بگوییم این معصیت است آن اطاعت است. نه آنجا که میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا این صدقی است که ثواب داشته باشد نه آنجا که دروغ میگویند کِذبی است که معصیت باشد و عِقاب جدا داشته باشد این بحث در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیات 22 و 23 و 24 فرمود: وَیَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکَاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ از مشرکان سؤال میکنیم اینها که فکر میکردید شریکالباری هستند چه کاری از آنها ساخته است آنها کجا هستند ثُمَّ لَمْ تَکُن فِتْنَتُهُمْ إِلَّا أَن قَالُوا وَاللّهِ رَبِّنَا مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ این مشرکین ترفندشان در قیامت این است که ما که مشرک نبودیم. خدا به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ نگاه کن چطور دارند دروغ میگویند خب شما عمری را به شرک گذراندید الآن میگویید ما مشرک نبودیم یعنی چه انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ این معنایش این نیست که اینها دروغ گفتند معصیت کردند عِقابی روی عقابهایشان میآید این معنایش این است که ملکات دنیایی اینها ظهور میکند اینها در دنیا عمری را به دروغ گذراندند الآن هم دارند دروغ میگویند نه اینکه اگر کسی در قیامت گفت رَبَّنَا ابْصَرْنَا ثوابی ببرد کار خوبی باشد بشود حسنه یا اگر بگوییم مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ یک عقاب جدایی داشته باشد بشود سیّئه, حسنه و سیّئه, اطاعت و عصیان برای ظرف شریعت است مثل انسان در عالَم خواب یک آدم دروغگو در خواب هم بخواهد حرف بزند دروغ میگوید یک آدم فحّاشِ بَذیّ بدزبان در خواب هم که میبینید دارد فحش میدهد این روایتی که مرحوم فیض در وافی نقل کرده اصلش برای جلد هشت کافی مرحوم کلینی است که بارها آن روایت خوانده شد که بشرهای اوّلی گرچه میخوابیدند ولی رؤیایی نداشتند انبیا که آنها را به احکام شریعت دعوت میکردند عدهای میپذیرفتند عدهای نمیپذیرفتند آنها که نمیپذیرفتند بهانهشان این بود که انبیا میفرمودند اگر این کار را کردید ثواب میبرید اگر نکردید عقاب میبرید, آنها میگفتند ثواب و عقاب یعنی چه، چه وقت ثواب میبریم میفرمودند بعد الموت آنها انکارشان بیشتر میشد میگفتند کسی که وارد قبرستان شد که از قبرستان برنمیگردد خیال میکردند معنای حیات بعدالموت این است که مردههای قبرستان از قبرستان در بیایند بعد مرحوم کلینی این را از معصوم(سلام الله علیه) نقل میکند که خدای سبحان رؤیا را نصیب بشر اوّلی کرد اینها وقتی میخوابیدند چیزهایی میدیدند میآمدند نزد انبیایشان میگفتند اینها چیست که ما در عالم خواب میبینیم انبیایشان میفرمودند اینها که شما در رؤیا میبینید از سنخ آن چیزهایی است که ما به شما میگوییم, شما انتظار نداشته باشید که مردههایتان از قبرستان بیایند در صحنه بازار و منزل آن یک عالم دیگری است شبیه همین عالم رؤیا (1) این نمودار و تشبیهی است که بالأخره آن صحنه غیر از این صحنه است انسان در خواب اگر راست گفت ثواب نمیبرد دروغ گفت عقاب نمیشود آنچه در خواب میگوید ظهور ملکاتی است که در روز کسب کرده است نه آیه 24 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» دلالت دارد که اینها معصیت کردند نه این آیهای که میگوید رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا دلیل است بر اینکه اینها اطاعتی میکنند خواسته اینها هم ظهور ملکات اینهاست بر اساس اضطرار, یک آدم بددهن وقتی به دام افتاد دست و پا میزند خب این دست و پا زدنش بر اساس عمل اختیاری نیست که واقعاً چنین چیزی بخواهد در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» هم همین مطلب هست وقتی از وجود مبارک امام رضا(علیه السلام) سؤال میکنند آیا خدای سبحان به معدوم علم دارد فرمود به معدومات علم دارد (یک) به ممتنعات علم دارد «علی فرض وجود» (دو) بعد به همین آیه سورهٴ «انعام» استدلال میکند میفرماید: لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (2) رجوع کفار از جهنم به دنیا محال است برای اینکه دنیا بساطش عوض شد اگر تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (3) بساط دنیا تبدیل شد به آخرت دیگر دنیایی نیست تا اینها برگردند پس رجوع کفار از جهنم به دنیا محال است ولی بر فرض محال, اگر اینها برگردند چه میشود را هم باز خدا میداند فرمود: لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ بنابراین آنچه این تبهکاران در قیامت میگویند به عنوان یک عمل اختیاری یک فعل اختیاری نیست تا اگر مطابق واقع بود ثواب ببرند مطابق واقع نبود عقاب ببینند نیست این ظهور ملکات دنیایشان است خواستن آنها هم همینطور است.
ص: 971
تبیین ادعای بینا و شنوا شدن مجرمان و کور محشور شدن آنها
پرسش: استاد جمع بین آیه ربَّنا أبْصَرْنَا وَسَمِعْنَا با آیه سورهٴ «اسراء» که فرمود: نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً (1) چگونه است؟
پاسخ: بله اینها یا گروههای مختلفاند کما تقدّم یا مواقف متعدّد است در بعضی از موقفها نمیبینند در بعضی از موقفها میبینند فرمود وقتی ما اینها را آوردیم به لبه جهنم نشان دادیم میگوییم: أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ (2) آن وقت میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا وگرنه اینها در قیامت که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» فرمود: وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی (3) سه چهار وجه جمع شده یکی از آن وجوه جمع این است که اینها که در دنیا اعما بودند مَن کانَ فِی هِذِهِ أعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً (4) اینها در دنیا از چه نظر اعما بودند یک اعمای ظاهری که نبودند بالأخره چشم داشتند خیلی از چیزها را میدیدند اینها نسبت به قرآن و عترت و معارف, اعما بودند این همه حسینیه و مسجد و حوزهها و مراکز فرهنگی و دینی بود اینها را نمیدیدند چهار جا مرکز فساد بود فقط آنها را میدیدند در قیامت هم همینطور است این همه نعمتهایی که برای بهشتیان و انبیا و اولیاست آنها واقعاً نمیبینند فقط جهنم را میبینند اینطور نیست اینها که کورند جهنم را نبینند اینها که کرند جهنم را نبینند صدای غرّش جهنم را از راه دور میشنوند و میلرزند اما آن نسیم بهشت به مشام اینها نمیرسد در دنیا اینها همینطور بودند مسجد و اهل مسجد و جبهه و اهل جبهه را نمیدیدند مراکز فساد را میدیدند نامحرم را میدیدند این دینیها را نمیدیدند در قیامت هم بهشت و انبیا و اولیا را نمیبینند جهنم و جهنمی ها را میبینند این معنایش این نیست که واقعاً اینها کورند جهنم را نمیبینند همینها را میبرند به لبه جهنم میگویند: أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ همینها میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اینها که دیگر به بهشت نمیبرند که بگویند بهشت را ببین. غرض این است که آنچه در دنیا کردند در آخرت گرفتار همان خواهد شد, اینها در دنیا کور بودند نسبت به دین و اهل دین, در آخرت کورند نسبت به بهشت و اهل بهشت در دنیا بصیر بودند نسبت به کفر و معصیت و فسق در آخرت جهنم را به خوبی میبینند چه اینکه بهشتیها هم همینطور بودند مؤمنین قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ (5) یا اصواتشان را کوتاه کنند یا ابصارشان را کوتاه کنند اینها که نامحرم را ندیدند و صدای نامحرم را نشنیدند هرگز صدای جهنم را نمیشنوند لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا منتها تعبیر قرآن کریم نسبت به اینها مهربانانه است نمیفرماید اینها کرند اینها کورند فرمود اینها آن غرّش جهنم را نمیشنوند اصلاً احساس نمیکنند با اینکه جهنم زفیر و شهیق دارد جهنم درک میکند یک آتش بیدرک نیست از فاصله چندین فرسخ وقتی کافر را میبیند نعره میزند إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً (6) نه «اذا رأوها» رؤیت را به جهنم و نار جهنم نسبت میدهد اینها کاملاً تشخیص میدهند میفهمند چه کسی دارد میآید از فاصله دور وقتی کافر را میبینند نعره میزنند اما همین غرّشی که در جهنم هست و جهنمی از فاصله چند فرسخ میشنود اولیای الهی اصلاً احساس نمیکنند مثل اینکه این همه تبلیغات ماهوارهای و مراکز فساد هست اولیای الهی اصلاً اعتنا نمیکنند لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ. (7)
ص: 972
تصویری از صحنه افتتاحیه قیامت و مواقف پنجاهگانه آن
پرسش:... پاسخ: آن دیگر در صحنه قیامت است نه در جهنم, در صحنه قیامت وقتی إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ جمع شدند در این مراسم افتتاحیه قیامت احدی حقّ حرف ندارد لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً (1) فقط اهل بیت را استثنا کردند که فقط اینها مجازند به اذن خدا حرف بزنند اینها مجازند به اذن خدا شفاعت کنند اما در مواقف خاص چون پنجاه موقف دارد هر موقفی هم بالأخره شاید هزار سال فاصله داشته باشد اینطور است گاهی در بعضی از مواقف میفرماید ما از کسی سؤال نمیکنیم فَیَوْمَئِذٍ لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ (2) یک موقف است که جای سؤال نیست سکوت محض است یک موقف دیگر است که فرمود: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (3) اینها را بازداشت کنید تا از اینها سؤال بکنیم خب وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ بازداشت است برای سؤال کردن این لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ برای یک موقف دیگر است آن برای موقفی است که دیگر حالا حسابها تا حدودی روشن شده چرا سؤال نمیشود برای اینکه این معلوم است مجرم است و علامت جُرم هم در چهره او هست یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ (4) خب برای چه سؤال کنیم قبل از اینکه به این صورت در بیایند در یک جا موقف بازداشت است وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ وقتی که معلوم شد اینها محکوماند آثار جرم در اینها روشن شد فَیُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِی وَالْأَقْدَامِ (5) شد فرمود اینجا دیگر جای سؤال نیست چون این شخص را میشناسند چه کسی است لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ بنابراین این پنجاه موقف هر کدام حکم خاصّ خودش را دارد گاهی جای سؤال است گاهی جای سؤال نیست, گاهی جای اذن است گاهی جای اذن نیست, گاهی جای گفتن است گاهی جای گفتن نیست. فرمود اینها که میگویند: فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً یعنی ما یقین علمی داریم اینکه فرمود در قرآن نَعْمَلْ صَالِحاً این عمل, اعم از عمل جانحی و جارحی است ایمان یک عمل جانحی است که بین نفس و ایمان, اراده فاصله است انسان باید بپذیرد و عمل جارحی هم مشخص است.
ص: 973
پرسش:... پاسخ: خب اگر قاصر باشد و واقعاً تکلیف به او نرسیده باشد که مسئول نیست ولی خیلیها مقصّرند آنها که جاهل مقصّرند مسئولاند اگر کسی واقعاً حجت الهی به او نرسیده باشد إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لاَ یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلاَ یَهْتَدُونَ سَبِیلاً (1) آنها خب مسئول نیستند اما اکثری مردم مخصوصاً در شرایط کنونی حجت بر آنها تمام میشود.
پرسش:... پاسخ: نه, این یقین, یقین علمی است نه یقین ایمانی; یعنی یقین پیدا کردند اما اگر بخواهند به این یقین اعتنا کنند و ترتیب اثر عملی بدهند باید به ظرف شریعت برگردند ظرف شریعت ظرف دنیاست.
عدم ترتب اثر بر ایمان اضطراری صحنه قیامت مجرمان
پرسش:... پاسخ: لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ (یک) أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْراً (2) (دو) یعنی «لم تکن کسبت فی ایمانها» آن آیه هم همین مطلب را میگوید, میگوید روزی میرسد که ایمان فایده ندارد چرا فایده ندارد برای اینکه ایمان باید بر اساس اختیار باشد ایمان اضطراری که ایمان نیست ایمان اضطراری که سودمند نیست یا قبلاً ایمان آورده «ما کسبت فی ایمانها خیرا» عمل صالح نداشت این هم سودمند نیست هر دو برای گذشته است نه اینکه آن روز ایمان بیاورد یومی فرا میرسد که لَا یَنْفَعُ نَفْساً إیْمَانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ یعنی ایمانِ قبلی مفید است نه ایمان فعلی, ایمان قبلی بر اساس اختیار است ایمان فعلی بر اساس اضطرار است ایمان اضطراری مثل آدمی است که دارد چوب میخورد میگوید قبول دارم اما همین که برگردد باز همان معصیتش را میکند.
ص: 974
شمول رحمت الهی بر جاهلان قاصر و عدم امتحان آنها در قیامت
پرسش: در آن دنیا اصلاً آزمایش هم نمیشود؟
پاسخ: نه, آنجا جا برای امتحان نیست حالا برای بعضی از افراد مثل صبیان وارد شده است اما در آنجا جا برای آزمایش نیست این مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ (1) است یعنی «مؤخّرون لأمر الله» یقیناً عذاب نمیکند برای اینکه حجت بر اینها بالغ نشده فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ.
دو احتمال دنیایی، مقصود از هدایت در آیه وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا
بعد فرمود اینها که این درخواست را میکنند وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا ما اگر بخواهیم آن قدرت را داریم که هدایت هر کسی را به او عطا کنیم وجوهی برای این جمله گفته شد یکی اینکه ما اگر بخواهیم با اجبار و اضطرار هر کسی را مؤمن بکنیم میتوانیم وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعاً (2) را هم به همین سبک گرفتند; یعنی ما اگر بخواهیم بر اساس اراده تکوینی, قلب همه افراد را متوجه ایمان بکنیم میتوانیم بکنیم اما این دیگر با جزا و بهشت و جهنم و تکلیف و شریعت و اینها هماهنگ نیست بنابراین این احتمال نمیتواند مراد باشد (یک) وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا ما اگر بخواهیم هدایت هر کسی را به او عطا میکنیم یعنی به او توفیق میدهیم گرایشی در قلبش ایجاد میکنیم که او با اختیار و اراده خودش این کار را بکند (دو) این ممکن است ذات اقدس الهی این کار را هم میکند اما نسبت به کسی که مقداری از این راه را آمده باشد (یک) و درباره کسی که تنبّه در او باشد (دو) اما نسبت به کسانی که سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (3) که اینها دین و معارف دین را به استهزا گرفتند این فیض الهی را ذات اقدس الهی رایگان چرا تلف بکند فرمود ما به اینها عقل دادیم فطرت دادیم وحی فرستادیم حجت الهی بر اینها بالغ شد صبر کردیم درِ توبه را باز کردیم اینها بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ خب ما به اینها چه توفیقی بدهیم اینها خودشان راه جهنم را انتخاب کردند این دو احتمال, این دو احتمال مربوط به دنیاست, پس احتمال اول که جناب زمخشری و امثال زمخشری آن را ذکر کردند و در مجمعالبیان مرحوم امینالاسلام هم هست این راجع به الجاء است یعنی ما اگر بخواهیم با اجبار اینها را به دین گرایش بدهیم میتوانیم (4) خب این کار را البته میتواند ولی با تکلیف و با شریعت و اینها هماهنگ نیست احتمال دوم که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) و همفکرانشان متمایلاند این است که ما اگر بخواهیم طبق توفیق الهی هر کسی را هدایت بکنیم که او با اختیار خودش با میل خودش این راه را برود این کار را میتوانیم بکنیم میتوانیم توفیق بدهیم (5) اما حیف این نعمت توفیق که به هر کسی داده بشود ما بارها راهنمایی کردیم این همه مِنن ابتدایی نسبت به او داشتیم او بیاعتنایی کرد.
ص: 975
دو احتمال مربوط به قیامت در آیه وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا
دو احتمال میماند غیر از این دو احتمال گذشته که اینها مربوط به قیامت است آن دو احتمال یکی این است که در قیامت ما اگر بخواهیم اینها را به بهشت میبریم آن البته ممکن است «لو شئنا لآتینا کلّ نفس هداها الی الجنّة» (1) البته بعید است ولی این ممکن است هر کسی را خدا بخواهد میتواند بهشت ببرد. احتمال چهارم این است که لَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا یعنی به خواسته اینها که گفتند: فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً عمل بکنیم (2) این احتمال چهارم را که برخیها نقل کردند این دیگر ممتنع است برای اینکه دنیایی در کار نیست تا اینها را به دنیا برگردانند بنابراین میماند همین سه احتمال یاد شده وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ.
مکلّف بودن جن و انس و امکان جهنمی شدن از هر دو گروه
مکلّفین دو قسماند بعضی جناند بعضی انساند, جن در آنها مسلمان هست شیعه هست منافق هست کافر هست مستضعف هست مثل انسان، آنها هم حجت بالغه دارند و حجت آنها هم البته انسان است از قرآن کریم برنمیآید که آنها دارای انبیا هستند که مثلاً از جنس خود آنها باشد اما همان پیامبران الهی که از انساناند مبعوث الی الجِنّ و الانس هستند.
پرسش:... پاسخ: با انبیا ارتباط دارند وجود مبارک سلیمان نموداری از این کارهاست که فرمود ما جن را مسخّر کردیم برای او, دیگران هم همینطور بودند منتها درباره حضرت سلیمان شفافتر و روشنتر بود غوّاصین بودند (3) کارها را انجام میدادند یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ (4) جنها در اختیار او بودند و الآن هم در اختیار وجود مبارک ولیّعصر(سلام الله علیه) هستند میآیند دستور میگیرند اطاعت میکنند و بعضیها هم معصیت دارند.
ص: 976
به فراموشی رفتن گنهکاران در قیامت محصول فراموشی آیات الهی
حالا اینها دو کار کردند یکی اینکه ـ معاذ الله ـ اصل قیامت را منکر بودند یکی اینکه تن به هر تباهی دادند معصیت میکردند خدای سبحان در برابر هر دو کارشان کیفر اینها را به اینها میدهد از اینکه فرمود: بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ فرمود: فَذُوقُوا بِمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا نَسِیتُمْ یعنی «ترکتم» نه اینکه شما فراموش کردید إِنَّا نَسِینَاکُمْ هم از همین قبیل است در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت که وقتی عدهای در قیامت میگویند رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً میفرماید: کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی (1) فَنَسِیتَهَا یعنی این آیات ما را ترک کردی امروز هم متروک ما هستی وگرنه خدا که نسیانپذیر نیست عقلاً محال است و نقلاً هم ممکن نیست عقلاً محال است برای اینکه علم, عین ذات خدای سبحان است اگر علم برداشته بشود یعنی ذات برداشته شده مگر ممکن است در آنجا نسیان راه پیدا کند اگر علم, ذاتی نبود بله ممکن است گاهی فراموش کند اما اگر علم, عین ذات کسی بود وقتی علم رفت غفلت آمد یعنی ذات رفت لذا عقلاً محال است که ذات اقدس الهی فراموش بکند نقلاً هم ممکن نیست برای اینکه صریح قرآن کریم این است که وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً (2) نسیان درباره خدا مستحیل است خب اینکه فرمود: إِنَّا نَسِینَاکُمْ یعنی «ترکناکم» در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که فرمود آیات ما آمده است فَنَسِیتَهَا نه اینکه فراموش کردید وگرنه «رُفع عن امّتی تسعة» یکی هم نسیان است (3) «نَسیتها» یعنی «ترکتها عمداً» امروز هم کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی «تُترَک عمداً» اینجا هم که فرمود: إِنَّا نَسِینَاکُمْ یعنی همانطوری که تو عمداً ترک کردی ما هم لطف نسبت به تو را عمداً ترک میکنیم.
ص: 977
پرسش: خلاف ظاهر است; در طرف واجب, معقول نیست ولی در طرف ممکن که ممکن است؟
پاسخ: نه, طرف ممکن بعد از اینکه فرمود اینها بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ خب اگر کسی اینطور باشد که خدای سبحان عذاب نمیکند صریح دین این است که «رُفع عن امّتی تسعة» یکیاش نسیان است آن وقت چگونه ذات اقدس الهی میفرماید چون تو فراموش کردی باید عذاب بچشی این معلوم است که نسیان به معنای فراموشی نیست مثل همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «طه» که گذشت فرمود اینها که در دنیا کور بودند نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی اینها میگویند: رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً جواب میفرماید: کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا نه اینکه فراموش کردی خب اگر کسی فراموش بکند که در قیامت کور محشور نمیشود فرمود: «رُفع عن امّتی تسعة» این فَنَسِیتَهَا یعنی عمداً ترک کردی عمداً رها کردی لذا الآن هم مَنسی میشوی اینجا هم متروک میشوی.
چشیدن عذاب قیامت ثمره انکار معاد توسط مشرکان
از اینکه فرمود: بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ نسبت به آن فرمود: فَذُوقُوا بِمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا إِنَّا نَسِینَاکُمْ (یک) و از اینکه به تباهی و معصیت تن در دادند فرمود: وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ شما هم از نظر عقیده سوء فاعلی داشتید هم از نظر عمل سوء فعلی هم آدم بدی بودید هم کار بد کردید چون آدم بدی بودید فَذُوقُوا بِمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا به خاطر کفرتان, چون کار بد کردید ذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ فرمود اینها را نه صرفاً در اثر معاصیشان مخلّد میکنم بلکه در اثر آن کفر آمیخته با معصیت و معصیت آمیخته با کفر مخلَّدند وگرنه اگر کسی موحّد باشد و معصیت کرده باشد به اندازه معصیتش عذاب میبیند بعد آزاد میشود که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
ص: 978
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّمَا یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّداً وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ (15 تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (16) فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (17) أَفَمَن کَانَ مُؤْمِناً کَمَن کَانَ فَاسِقاً لَا یَسْتَوُونَ (18) أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوَی نُزُلاً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (19) وَأَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا أُعِیدُوا فِیهَا وَقِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ الَّذِی کُنتُم بِهِ تُکَذِّبُونَ (20) وَلَنُذِیقَنَّهُم مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَی دُونَ الْعَذَابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (21) وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ (22)) فطرت توحیدی انسان و اصناف انسان ها در برخورد با تذکره انبیا
چون این سورهٴ مبارکهٴ «سجده» در مکه نازل شد بعد از بیان مسائل توحید و وحی و نبوّت به این نکته پرداختند که حقیقتِ ایمان بر اساس آن فطرت در دلهای همه نهادینه شده است (یک) در اثر غرایز و اغراض دنیایی این فطرت فراموش شده است (دو) اگر انبیای الهی آیات ما را به یاد اینها بیاورند مردم دو قسماند آنها که دارای فطرت سالماند وقتی یادآوری معارف برای آنها مطرح شد همین گروه در راه دین قیام میکنند و اینها سه دستهاند. در قبال این سه دسته, کسانیاند که اگر آیات الهی به یاد اینها بیفتد ما اینها را به یاد الهی متذکّر بکنیم دوباره رو برمیگردانند اعراض میکنند و مجرمانه با رهبران الهی برخورد میکنند ما از اینها انتقام میگیریم.
ص: 979
فهاهنا امور: امر اول این است که در درون هر کسی معارف الهی تعبیه شده و ذخیره شده است بر اساس آیات فطرت, بر اساس آیه فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (1) دوم اینکه بسیاری از افراد وقتی به دنیا آمدند با امور دنیایی آشنا شدند آن فطرت فراموششان میشود. سوم اینکه ما به وسیله انبیای الهی آیاتی را به آنها نشان میدهیم تا آن فطرتِ فراموششده به یاد اینها بیفتد. چهارم اینکه کسانی که در برابر تذکره و یادآوری انبیا(علیهم السلام) قرار گرفتند دو دسته مخالف یکدیگرند یک عده مؤمناند که به این تذکره ترتیب اثر میدهند یک عده کافر و منافق و مانند آن هستند که رو برگرداناند
تبیین طوایف سهگانه مؤمنان با بهره از آیات محل بحث
آنها که رو برگرداناند در آیه 22 شرحش خواهد آمد اما آنها که به این تذکره انبیا احترام میگذارند آنها سه طایفهاند عدهای به یاد خدا که بیفتند فوراً خضوع میکنند هم قلباً خاشع و خاضعاند هم از نظر اعضا و جوارح به عبادت سرگرم میشوند نه در درون آنها استکبار و خودخواهی است نه در بیرونِ تمرّد عملی دارند یعنی در ظاهر و باطن, مؤمناً موحّداً به سر میبرند اینها میتوانند جزء اولیای الهی باشند. دسته دوم و سوم همین گروه کسانیاند که وقتی آیات الهی به آنها اطلاع داده شد یا «خوفاً من النار» اعمال عبادی را انجام میدهند یا «شوقاً الی الجنّة» این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که از وجود مبارک امام صادق(علیه السلام) هم نقل شده است که عابدان سه گروهاند یک عدّه «خوفاً من النار» عبادت میکنند یک عده «شوقاً الی الجنّة» عبادت میکنند یک عده «حباً لله» و «شکراً لله» عبادت میکنند (2) میتواند از همین دو آیه استفاده بشود در آیه اُولیٰ که قرائتش باعث سجده واجب است فرمود مؤمنان راستین کسانیاند وقتی به یاد الهی بیفتند یعنی متذکِّر بشوند مذکّران الهی تذکرهٴ الهی باعث یادآوری اینها بشود اینها کسانیاند که فوراً در پیشگاه خدا سجده میکنند (یک) و هیچ خوی خودخواهی هم در آنها نیست (دو) به فکر نجات از جهنم و طمع به بهشت نیستند بلکه «شوقاً الی الله» است «حبّاً لله» است «شکراً لله» است در آیه پانزده یعنی همان آیهای که سجده واجب دارد اصلاً صحبت از خوف و طمع نیست فرمود اگر به یاد خدا بیفتند متذکّر الهی بشوند مُذکِّران الهی اینها را به یاد خدا متذکّر بکنند اینها فوراً به سجده میافتند در حالی که در درون آنها هیچ خودخواهی نیست دیگر سخن از «خوفاً من النار» یا «طمعاً فی الجنّة» نیست اما در آیه شانزده این است که اینها نماز شب را به جا میآورند شبزندهداری دارند و کمتر میخوابند و بیشتر به عبادت میپردازند و خدای خود را میخوانند و میخواهند خَوْفاً (یک) وَطَمَعاً (دو) این خوف و طمع همان «خوفاً من النار» و «طمعاً فی الجنّة» است این برای دسته دوم و سوم است دسته اُولیٰ که جزء اولیای الهی هستند به این فکر که از جهنم برهند و به بهشت برسند نیستند خیلیها هستند نماز شب میخوانند برای اینکه ثواب بیشتری ببرند اما آن گروه که خَریری دارند به سجده میافتند و هیچ استبکاری ندارند عبادت اینها «حبّاً لله» است «شکراً لله» است یقیناً ذات اقدس الهی به آنها پاداش برتر و بیشتری میدهد.
ص: 980
لقای الهی، پاداش ویژه و متعالی مخلصین در آخرت
پرسش:...پاسخ: منزلت اینها در بهشت محفوظ است در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قمر» دارد که اینها که جزء متّقین کاملاند إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (1) اینها منزلتی دارند باغی دارند غُرف مبنیهای دارند که لذایذ جسمی اینها در آنجا تأمین میشود یک مرحله بالاترند که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ هستند این مقام برتر برای کسی که «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة» عبادت میکند نیست, در آن باغ و غرف مبنیه و جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (2) هر سه دسته شریکاند از نظر لذایذ جسمانی هر سه دسته شریکاند اما این گروه که فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ اینها کسانیاند که «حباً لله» عبادت کردند «شکراً لله» عبادت کردند نه «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة».
پرسش:...پاسخ: بله خب سه قسم است اما غایت را ذکر نکرده هیچ طمعی, هیچ علتی برای آنها ذکر نکرده چرا سجده میکنند چرا تسبیح دارند چرا تحمید دارند چرا نمیخواهد خدا محبوب بالذّات است معبود بالذّات است مشکور بالذّات است آیه شانزده دارد که خَوْفاً وَطَمَعاً اما در آیه پانزده دارد اینها به سجده میافتند تسبیح دارند تحمید دارند برای چیزی نیست خدا برای چیز نمیخواهد خودش محبوب بالذّات است مطلوب بالذّات است.
پرسش:... پاسخ: بله, صفاتش را ذات اقدس الهی به اینها خواهد داد ولی اینها طمع ندارند اینکه فرمود: «حبّاً لله» عبادت میکنند «شکراً لله» عبادت میکنند ادبِ عبادتکنندههای کامل اقتضا میکند که چیزی نخواهند اما خب ذات اقدس الهی به همه اینها پاداش کریم میدهد.
ص: 981
تفاوت اصناف اهل ایمان در عبادت خدای سبحان
بنابراین آنهایی که «حباً لله» عبادت میکنند «شکراً لله» تسبیح و تحمید دارند در درون آنها هیچ خودخواهی و غرور و مَنیّت نیست هم قلبشان طیّب و طاهر است هم اعضا و جوارحشان در تسبیح و تحمید و سجده است اما آیه شانزده درباره نماز شب خوان هاست و همچنین طبق برخی از نقل ها مربوط به کسانی است که نماز عشاء را به جا می آورند (1) زمخشری در کشاف نقل کرد دیگران هم نقل کردند هم از وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است هم از وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) نقل شده است که این تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ مربوط به نماز شب خوانهاست (2) مَضجع یعنی خوابگاه, اینها از رختخواب فاصله میگیرند تجافی میکنند از رختخواب برمیخیزند در آیه هفده سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» که فرمود: کَانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ مَا یَهْجَعُونَ هُجوع همان خواب است اینها شب کم میخوابند و از رختخواب پهلو تهی میکنند تجافی میکنند چه اینکه از دار غرور هم تجافی دارند اینتَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِع هم می تواند نسبت به نماز عشاء باشد هم می تواند نسبت به نماز شب که روایات وارده درباره نماز شب تقویت می شود اینها در عین حال که اهل نماز شباند خدا را میخوانند یا خوفاً از عذاب او یا طمعاً در ثواب او, خب اینها دست دوم و سوماند آنها که برای چیزی خدا را عبادت نمیکنند دست اولاند اینکه از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) سؤال کردند که این مطلب که شما فرمودید از کدام آیه استفاده کردید حضرت پاسخشان را داد (3) بر اساس همین جهت است.
ص: 982
مرتبه عالی و نازل اولیای الهی
از اینکه در آیه پانزده هیچ سخن از هدف و غایتی نیست برای اینکه ذات اقدس الهی مطلوب بالذّات است همه نعمتها را ما از خدا داریم باید در راه خدا صرف کنیم البته این یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً ناظر به مرحله نازلهٴ این اولیای الهی میتواند باشد چون هر کسی مقرّب شد منزلت ابرار را هم یقیناً داراست اما ابرار منزلت مقرّبان را فاقدند اگر کسی به منزلت مقرّبین رسید حتماً منزلت ابرار را داراست; یعنی «خوفاً من النار» را داراست «شوقاً الی الجنّة» را داراست در مرحله پایینتر ولی در مرحله بالاتر «حبّاً لله» و «شکراً لله» عبادت میکند.
انفاق همه جانبه مؤمنان
لذا در آیه شانزده فرمود هر چه خدا به اینها داد اینها در راه خدا صرف کردند اگر قلب بود جای خضوع و خشوع الهی قرار دادند اگر اعضا و جوارح بود صرف عبادات او کردند اگر مسئله مال بود در راه او انفاق کردند وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ چیزی خدا به آنها نداد که آنها در راه خدا صرف نکنند لذا خدای سبحان همه این خیرات آنها را پذیرفته اینچنین نیست که حالا مسائل عبادی و شبزندهداریشان باشد مسائل انفاقشان نباشد این آیه چون در مکه نازل شد و زکات واجب در مکه نبود این وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ زکات مستحبی, صدقات, خیرات، مبرّات, آنها را میتواند شامل بشود.
پاداش ناشناخته الهی به انفاق خالصانه مؤمنان
چیزی خدا به آنها نداد که آنها در راه خدا صرف نکنند لذا خدای سبحان همه کارهای قلبی و جوارحی آنها را پذیرفت به آنها چیزهایی را داد که کسی نمیفهمد اینها مخفیانه برای خدا کار میکردند چون کسی که اهل نماز شب است غیر از خودش کسی باخبر نیست اگر در خِفا خدا را عبادت میکردند خدای سبحان هم برای این گروه یک سلسله اموری را ذخیره کرده است که از اَنظار و عقول خیلیها مستور و مخفی است این فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ که نکره در سیاق نفی است مفید عموم است خیلیها نمیدانند که خدا برای شبزندهدارها چه چیزی ذخیره کرده است جزای اینها مخفی است خیلیها بیخبرند همانطوری که کارهای اینها مخفی بود خیلیها بیخبر بودند لذا هم عبادات اینها را قبول کرد هم جزای اینها مخفی است معلوم نیست که خدا به اینها چه چیزی میخواهد بدهد فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةِ أَعْیُنٍ.
ص: 983
تبیین معنای «قرة عین»
قُرَّةِ أَعْیُنٍ هم قبلاً معنا شد که یکی از معانی قُرّه و قارّ همان برودت و سردی است هوای گرم را میگویند هوای حارّ و هوای خنک یا سرد را میگویند هوای قارّ, هوا قارّ است یعنی سرد است یکی از وجوه قرّةالعین این است اشک هم دو قسم است اشک انسانِ غمدیده گرم است اشک سوزان است اشک انسان خوشحال اشک خنک است اینکه میگویند «قَرَّتِ الأعین» چشم ما روشن یعنی ما با آمدن شما خوشحال میشویم (یک) اشک شوق بریزیم (دو) که این اشک, قرّه است یعنی خنک است ما از خدا میخواهیم که اشک خنک از چشم ما بیاید یعنی خوشحال بشویم اشک شوق بریزیم این را میگویند «قرّت الأعین» نه یعنی چشم روشن, «قرّت الأعین» یعنی حال شما طوری باشد که چشم شما در اثر شوق, اشک خنک بریزد. چه وقت این چشم اشک خنک میریزد وقتی که محبوب خودش را ببیند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن حدیث معروف فرمود: «جعل قرّةُ عینی فی الصلاة» (1) من در نماز اشک شوق میریزم نه اشک غم و گرم برای اینکه محبوبم را در نماز میبینم آنکه وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «اٴ فأعبد ما لا أری» (2) یا «ما کنت أعبد ربّاً لم أره» (3) میتواند هماهنگ با بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد که فرمود: «جعل قرّة عینی فی الصلاة» من در نماز چشمم روشن میشود و اشک شوق میریزم خیلیها ممکن است اشک بریزند اما «خوفاً من النار» است یا «شوقاً الی الجنّة» اشک بریزند اما من چون معبودم را در نماز میبینم اشک شوق میریزم این قُرَّةِ أَعْیُنٍ هم میتواند پاداش نماز شبخوانها باشد چه اینکه قُرَّةِ أَعْیُنٍ هم برای وجود مبارک حضرت درباره نمازش بود. ص: 984
فرمود: فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ هر چه خدا به اینها داد اینها همه آنها را در راه ذات اقدس الهی مصرف کردند.
اقسام دوگانه انسان ، در بیان قرآن کریم
در این قسمتها فرمود مردم دو قسماند این بحثهایی که در این قسمت سورهٴ «سجده» است چون مبسوطاً در موارد فراوان گذشت مخصوصاً در سورهٴ مبارکهٴ «روم» آیه 44 به بعد گذشت دیگر نیازی به بحث تفصیلی نیست در سورهٴ مبارکهٴ «روم» این بود که وقتی قیامت فرا میرسد یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ مُتصدِّع میشوند متفرّق میشوند مردم دو گروهاند مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ ٭ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْکَافِرِینَ مردم دو دسته میشوند جزای مؤمنین مشخص است جزای کفار مشخص است آیات دیگری همین معنا را دارد که آیات سورهٴ مبارکهٴ «روم» بیان کرده در اینجا هم همان دو گروه را مشخص میکند میفرماید: أَفَمَن کَانَ مُؤْمِناً کَمَن کَانَ فَاسِقاً مگر میشود که مؤمن با فاسق یکسان باشد هرگز مساوی نیستند.
شأن نزول آیه شانزدهم سوره «سجده»
کشاف نقل میکند که در جریان جنگ بدر وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) با ولید روبهرو شد او گفت که تو نوجوانی و من بزرگتر از تو هستم من شجاعتر از تو هستم من گویاتر از تو هستم بنا کرد از خود تعریف کردن وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «اُسکت فإنّک فاسقٌ» (1) در برابر او, این آیه نازل شد که هم شامل وجود مبارک حضرت امیر و آن کافر میشود و هم شامل همه مؤمنان و همه کفار میشود این را زمخشری در کشاف نقل کرده در طرق ما هم هست. (2)
ص: 985
تعبیر آیه نوزدهم، نشانگر دوام حضور مؤمنان در بهشت
أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوَی (1) خدای سبحان گاهی به یک انسان میگوید اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ خب این معلوم نیست که دائمی باشد یا موقّت, اگر دائمی بود میفرمود «لکما الجنّة» اما چون فرمود: اسْکُنْ خب اگر بعداً فرمود از جنّت خارج بشوید منافاتی با اسْکُنْ ندارد اما در اینگونه از موارد دارد بهشت برای اینهاست نه به اینها بگوید در بهشت ساکن باشید دیگر جا برای خروج نیست اگر میفرمود «اسکنوا فی الجنّة» ممکن بود منقطعالآخر باشد اما وقتی میفرماید: فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوَی بهشت جای اینهاست بهشت برای اینهاست خب معلوم میشود مأوا بودن, مقرّ بودن بهشت برای اینها دائمی است مراتب جزای مؤمنان در بهشت
تازه فرمود این نُزُل است مهمان که وارد میشود اگر مثلاً کسی را برای ظهر دعوت کردند اول که وارد میشود با شربت یا چایی, یک مختصر پذیرایی میشود تا بعد پذیرایی اصلی, این اوّلین پذیرایی را که از مهمان میکنند را میگویند نُزُل, میفرماید این جَنَّاتُ الْمَأْوَی تازه نُزُل است این پیشپذیرایی است حالا بعدها چه خواهد داد چه خواهد شد خدا میداند فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوَی نُزُلاً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ پایانش هم همان فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةِ أَعْیُنٍ خواهد بود یا عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ که برای دیگران قابل فهم نیست این اوّلین پذیراییاش این است که این باغها را در اختیارشان قرار میدهند غرف مبنیّه هست وَأَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفّی هست, أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ هست, أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ (2) است و امثال ذلک.
ص: 986
عذاب دائم و تخدیر ناپذیر دوزخیان
وَأَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ در دنیا ممکن است یک وقت انسان مدتی گرفتار عذاب بشود این عذاب برای او عادی میشود ببینید به تعبیر جناب فخررازی اینها که دستشان را گذاشتند در آب سرد خب آب که سرد باشد اینها متأثّر میشوند متأذّی میشوند بعد کم کم دستشان که کَرْخت شد به اصطلاح تخدیر شد دیگر آن درد را حس نمیکنند (1) فرمود قیامت اینطور نیست که حالا اگر چند سال بمانند تخدیر بشوند عذاب را حس نکنند اینها کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ (2) هست این آیه هم قبلاً گذشت که هر وقت بخواهند از شدت عذاب فرار کنند اینها را دوباره برمیگردانند (3) معلوم میشود درد هست عذاب هست اینطور نیست که تخدیر بشوند وَأَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا در آیات قبلی داشت مِنْ غَمٍّ اینجا دیگر مِنْ غَمٍّ (4) ندارد أُعِیدُوا فِیهَا وَقِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ الَّذِی کُنتُم بِهِ تُکَذِّبُونَ شما باور نمیکردید تکذیب میکردید. تعبیر لطیف قرآن در تفاوت عذاب دنیا و آخرت
بعد فرمود هاهنا امورٌ أربعه: چهار چیز است که ما دو چیز را میگوییم یکی اینکه ما یک عذاب کوچک داریم یک عذاب بزرگ یکی اینکه ما یک عذاب نزدیک داریم یک عذاب دور. عذاب دنیا هم نزدیک است هم نسبت به عذاب قیامت کوچک, عذاب قیامت هم بزرگ است هم نسبت به دنیا دور در مقام تخویف و انذار و ترساندن از کوچک بودن عذاب نام نمیبرند از دور بودن عذاب نام نمیبرند در بین امور چهارگانه همین دو را ذکر میکنند یکی نزدیک یکی بزرگ, یکی نزدیکتر یکی بزرگتر اما آنکه نزدیکتر است کوچکتر است کوچکیاش ذکر نمیشود آنکه بزرگتر است دورتر است دور بودنش ذکر نمیشود این چهار امر را انتخاب کردند دوتا که لازم بود و کارآمد بود را ذکر فرمود, وَلَنُذِیقَنَّهُم مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَی عذاب دنیا نسبت به عذاب آخرت دو خصوصیت دارد یکی اینکه نزدیک است دُنو یعنی نزدیکی, نزدیک است یکی اینکه کوچکتر هم هست محدودتر هم هست. عذاب قیامت دو خصوصیت دارد یکی اینکه بزرگتر است یکی اینکه دورتر است در این دو صفتی که برای عذاب دنیاست آن کوچک بودنش را ذکر نفرمود آن نزدیکتر بودنش را ذکر کرد درباره عذاب قیامت آن دورتر بودنش را ذکر نفرمود بزرگتر بودنش را ذکر کرد وَلَنُذِیقَنَّهُم مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَی دُونَ الْعَذَابِ الْأَکْبَرِ یعنی قبل از آن, نه اینکه عذاب اکبر نمیچشانیم یعنی غیر از آن, نه با عدم آن.
ص: 987
سرّ عذاب دنیوی تبهکاران
این عذاب ادنا (یعنی دنیا) یعنی مقداری ما اینها را به عذاب نزدیک و نزدیکتر معذّب میکنیم لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ برای اینکه برگردند توبه کنند انابه کنند یک مقدار ما اینها را فشار میآوریم که متنبّه بشوند اگر در زمانی که اختیار بود متنبّه شدند که بسیار خوب مورد قبول است
پذیرفته نشدن ایمان غیراختیاری و ایمان بدون عمل صالح
اما اگر به آن حالت خطر رسیدند نظیر فرعون که حالا در آب دارد غرق میشود دست و پا میزند حالا میگوید من ایمان آوردم در آن ظرف, ایمان مقبول نیست چه اینکه در ظرف احتضار هم ایمان مقبول نیست. بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این بود چند آیه مانده تا پایان سورهٴ «انعام» در آیه 158 به این صورت فرمود, فرمود: إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمُ الْمَلاَئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ که همان حالت احتضار یا حالت اضطرار زمان مرگ باشد لَا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ مثل فرعون, فرعون قبلاً ایمان نیاورد آن لحظه که خواست ایمان بیاورد این ایمانش نافع نیست لَا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمَانُهَا در آن لحظهای که آیات الهی آمد که لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ قبلاً در حال اختیار ایمان نیاورد الآن در حال اضطرار ایمان میآورد این ایمان اثر ندارد یا نه, قبلاً ایمان آورد یعنی اصلِ دین را پذیرفت ولی کاری انجام نداد لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ این کَسَبَتْ عطف بر آمَنَتْ است یعنی «لم تکن کسبت فی ایمانها خیرا» ایمان آورد ولی کاری انجام نداد عبادتی, ارکان دینی, فروع دینی, اینها را هیچ انجام نداد اینها در آن لحظه رنج میبرند چیزی عایدشان نمیشود این دو گروه در زحمتاند.
ص: 988
تشابه آیات 107 تا 109 سوره «اسراء» با آیات پانزدهم و شانزدهم محل بحث
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» مسئله به سجده افتادن مردان الهی ذکر شده است فرمود: قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُوا به افراد تبهکار میفرماید شما ایمان بیاورید یا نیاورید برای ما فرقی نمیکند ولی مردان الهی وقتی به یاد حق افتادند اهل ایمان و سجده و تسبیحاند إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً ٭ وَیَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن کَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً ٭ وَیَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ یَبْکُونَ وَیَزِیدُهُمْ خُشُوعاً این خشوع قلبی اینها این اعمال ظاهری اینها نه «خوفاً من النار» است نه «شوقاً الی الجنّة» این آیات 107 و 108 و 109 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» مشابه همین آیات پانزده و شانزده سورهٴ مبارکهٴ «سجده» است که محلّ بحث است مخصوصاً آیه پانزدهم. بنابراین در دنیا یک مقدار عذاب را ذات اقدس الهی میچشاند تا اینها توبه کنند اگر توبه نکردند آن روز هیچ اثری و نفعی برای اینها نیست.
تذکره انبیا در برابر نسیان انسان و اشاره قرآن به ظالمترین انسان ها
در قبال این مردان الهی, کسانیاند که وقتی آیات الهی برای اینها بازگو شد و اینها متذکّر شدند به جای تنبّه, رو برگرداناند وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ تذکره مسبوق به نسیان است (یک) نسیان مسبوق به علم است (دو) علم با همان فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا حاصل شده است (سه) یعنی انسان با سرمایه معرفت دینی خلق شد بعد فراموشش میشود بعد انبیا تذکره میدهند إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ (1) این است لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ (2) این است و مانند آن. فرمود: وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ در برابر آن مردان الهی که فرمود: فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم بعد فرمود پاداش اینها بهشت است و مانند آن, در برابر این مجرمین فرمود: إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
ص: 989
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ فَلاَ تَکُن فِی مِرْیَةٍ مِن لِّقَائِهِ وَجَعَلْنَاهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرَائِیلَ (23 وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَکَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ (24) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیَما کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفونَ (25) أَوَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِم مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسَاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ أَفَلاَ یَسْمَعُونَ (26)) سخنان حکیمانه هدهد، ثمرهٴ تربیت الهی سلیمان نبی
چند نکته مربوط به مطالب قبل مطرح بشود اوّلین نکته اینکه اگر هدهد که یک پرنده است آن برهان دقیق عقلی را اقامه کرده است که وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ (1) بعد گفت چرا اینها خدا را عبادت نمیکنند این نه برای آن است که هر پرندهای در این حدّ برهان عقلی تواناست یا هر پرندهای را اگر کسی بخواهد تربیت کند او به این حدّ برهان عقلی میرسد که برای خواصّ انسانهاست بلکه معجزهای است از انسان کامل به نام سلیمان(سلام الله علیه) که خداوند درباره این پدر و پسر یعنی سلیمان و داوود(سلام الله علیهما) فرمود ما زبان و منطق طیر را به آنها آموختیم که گفتند: عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ (2) به کوهها دستور دادیم که یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ (3) درباره داوود و مانند آن, پس اینچنین نیست که هر پرندهای بتواند اینقدر برهان عقلی اقامه کند یا آنها را با تربیت عادی بتوان به مرحله حکمت عالیه رساند البته اگر معجزهای باشد ولیّ خدا باشد این کار مقدور است.
ص: 990
تفاوت نیروی ادراک حسی با ابزار آن
مطلب دوم درباره فرق بین اُذن و سمع و بین عین و بصر است گوش از اعضای بدن است چشم از اعضای بدن است که خداوند این بدن را با این چشم و گوش و سایر جوارح مستویالخِلقه خلق کرد اما روحی را که فرمود: وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی (1) که حقیقتی ذاتاً مجرّد ولی در مقام فعل نیازمند به ابزار است مقام ذات آن خب مجرّد است اما فعلِ آن ابزاری است آن مراحل نازلهٴ فعلِ نفس را میگویند سمع, بصر, لمس, ذوق, شمّ و مانند آن. شامّه کار روح است در مرحله نازل, باصره کار روح است در مرحله نازل, سامعه کار روح است, ذائقه کار روح است, لامسه کار روح است روح در مرحله نازل بخواهد این محسوسات را ادراک کند ابزاری لازم دارد اگر کسی به وسیله عامل تخدیرکننده این مراحل ضعیفهٴ روح را تخدیر کند آن اعضا را اگر قطعه قطعه کنند درکی نیست این بیماری که در اتاق عمل میرود و اعضا و جوارح او را قطعه قطعه میکنند درک نمیکند برای اینکه مرحله ضعیفهٴ روح, تخدیرشده است یعنی آن لامسه تخدیرشده است وقتی لمس نباشد ادراک لمسی نباشد دست را اگر قطع کنند پا را اگر قطع کنند کسی ادراک نمیکند لذا بین گوش و شنوایی, بین چشم و بینایی کاملاً فرق است.
تبیین علمی بودن یقین تبهکاران در قیامت
مطلب دیگر درباره جهنمیهاست, جهنمیها در قیامت یقین علمی پیدا میکنند که قیامت حق است خدا حق است جهنم حق است میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اما یقین ایمانی ندارند که در ذیل آیه إِنَّا مُوقِنُونَ آنجا گذشت که هرگز اینها یقین ایمانی نمیآورند فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ که در آیه دوازده همین سورهٴ «سجده» گذشت نه یعنی ما یقین ایمانی داریم ایمان, امر تکلیفی است انسان واجب است که ایمان بیاورد (یک) برابر ایمان, عمل صالح داشته باشد (دو) قیامت ظرف تکلیف نیست ظرف جزاست انسان در قیامت یقین پیدا میکند که خدا هست و جهنم هست حساب و کتابی هست اما بخواهد باور کند یعنی مؤمن بشود مقدور نیست این جایش دنیاست لذا یقینی که در قیامت برای تبهکاران است یقین علمی است یقین علمی, امر ارادی نیست یعنی بین نفس و یقین, اراده فاصله نیست اگر برهانی اقامه شد خب انسان کاملاً میفهمد هرگز نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم اما میتواند بگوید من باور ندارم بارها عنایت کردید که قضیه را عقد میگویند برای اینکه بین موضوع و محمول به وسیله آن رابط گِره خورده است «تُسمّی القضیة عقداً» که در کتاب های منطق این مضمون را ملاحظه کردید این «زیدٌ قائم» را میگویند عقد, قضیه عقد است زیرا به وسیله رابط بین موضوع و محمول گِره خورده است اما عقیده آن است که عصارهٴ این قضیه به جان شخص گره بخورد این را میگویند عقیده این کار عقل عملی است که متولّی انگیزه است نه عقل نظری که مسئول اندیشه است این را انسان میتواند باور نکند یعنی با اینکه صد درصد برای او روشن شد که زید قائم است میتواند باور نکند یعنی میتواند به جان خود گره نزند و عقیده پیدا نکند اینکه در قرآن فرمود: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (2) یعنی آلفرعون یقین پیدا کردند که حق با موسای کلیم است وآنچه حضرت آورد معجزه است سحر نیست اما این عقد علمی را این قضیه علمی را به جان خودشان گره نزدند عقیده پیدا نکردند لذا با اینکه فهمیدند صد درصد حق با موسای کلیم است ولی باور نکردند لذا موسای کلیم(سلام الله علیه) به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (3) خب برای تو مسلّم شد که اینها را خدا فرستاد اما باور نکرد این مقدور انسان است چون ایمان, فعل انسان است فعل ارادی و اختیاری است صد درصد اگر برای او ثابت شد که این مطلب درست است میتواند باور نکند لذا در قیامت جا برای ایمان نیست علمالیقین هست شهود هم دارند اما بخواهند به جان خودشان گره بزنند اینطور نیست این جایش دنیاست.
ص: 991
تفاوت عامل انگیزه با عامل اندیشه در وجود انسان
پرسش: استاد بالاٴخره عقل نظری و علم حصولی شرط لازم است.
پاسخ: بله اما کافی نیست در مثالهای قبلی گفته شد ما نیرویی داریم که مسئول کار است نیرویی داریم مسئول ادراک است ما همانطوری که در ظاهر بدن چشم و گوشی داریم که با این چشم و گوش ادراک میکنیم این مار و عقرب را میبینیم اما اگر بخواهیم نجات پیدا کنیم با چشم و گوش نجات پیدا نمیکنیم با دست و پا نجات پیدا میکنیم با دست و پا یا دفاع میکنیم یا فرار میکنیم اگر دست و پای کسی زنجیری شد و بسته شد این علم, لازم بود ولی کافی نیست انسان صد درصد میداند این مار است میداند این عقرب است ولی چون نمیتواند فرار کند مسموم میشود دیگر نمیشود به این آقا گفت مگر ندیدی, اشکال بر آن مستشکِل است نه بر این شخص چون چشم که فرار نمیکند نمیشود گفت مگر تو مار را ندیدی خب بله مار را دید اما آنکه فرار میکند دست و پاست آنها بسته است این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کَم من عقلٍ اٴسیر تحت هوی اٴمیر» (1) آن عقل عملی که «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (2) در جهاد نفس, در جهاد درونی به اسارت هوس و شهوت و غضب در آمد خب حالا هر چه شما برهان اقامه کنید که قیامت حق است او هم میفهمد اما عقل نظری مسئول اندیشه است نه مسئول ایمان کاری از او ساخته نیست آنکه باید باور کند عقل عملی است که «عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» آن به اسارت شهوت در آمده آن به اسارت غضب در آمده از عقل اسیر کاری ساخته نیست.
ص: 992
پرسش:... پاسخ: یک متخصّص قلب وقتی دارد حاذقانه قلب را درمان میکند رگهای ظریف دقیقِ اریقِ مویی همکار هم هستند تعامل فراوانی بین این رگها هست ولی یکی از این رگها گرفته است رگهایی که پهلوی آن هستند سالماند این متخصّص قلب وقتی میخواهد بشکافد و عمل کند میگوید این یکی مشکل دارد آنها هیچ مشکلی ندارند نباید گفت که اینها همکار هماند بله کارها را با هم انجام میدهند اما فعلاً این یکی بسته است این عقل نظری برهان اقامه شده یا با آیات و روایات یا با ادله عقلی فهمید فلان چیز حق است بسیار خوب, حالا میخواهد به جان خود گره بزند با چه چیزی گره میزند با فهم که نمیشود گره زد با اراده میشود گره زد آن قدرت ارادهمند اسیر شد «و کم من عقل اسیر تحت هوی امیر» لذا فرمود: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ با اینکه اینها صد درصد یقین دارند اما انکار میکنند.
بنابراین چیزی صد درصد برای او روشن شد اما این هیچکاره است مثل اینکه صد درصد برای چشم روشن شد که اینکه دارد میآید مار سمی است اما چشم هیچکاره است چشم فقط میفهمد با فهمیدن که نمیشود فرار کرد با فهمیدن که نمیشود سنگ زد آن که سنگ میزند دفاع میکند فرار میکند دست و پاست, دست و پا بسته است نمیشود به این شخص گفت تو مگر نمیخواندی مگر نمیدانستی بله میداند اما فهم که مشکل را حل نمیکند فهم یک شرط لازم است نه شرط کافی, اینها که الآن مبتلای به موادّ مخدر هستند اینها مشکل علمی ندارند کسی نمیتواند به اینها موعظه بکند خطرات اعتیاد را ذکر کند اینها بیش از همه, پیش از همه خطرات اعتیاد را میفهمند چون هر شب همان بیچاره است که در کنار جدول داخل جدول با کارتن میخوابد دیگر از این بدتر چیست شما میخواهید چه چیزی را موعظه کنید بگویید آواره میشوید که او شده, بگویی کارتنخواب میشوی که شده, بگویی جدولخواب میشوی که شده این مشکل علمی ندارد وقتی میخواهد تصمیم بگیرد آن ارادهاش فلج است ارادهاش به اسارت شهوت در آمده خب اگر اسیر شد چگونه اراده میکند شما میخواهید به او چیز بفهمانید او که بیشتر از همه پیشتر از همه این خطرات را دارد احساس میکند بخواهی بگویی تصمیم بگیر این نیروی تصمیمگیرنده او به اسارت در آمده.
ص: 993
در جهنم اینطور است کسی توان ایمان آوردن ندارد ایمان آوردن جایش دنیاست در جهنم اگر اینها واقعاً مؤمن بشوند موحد بشوند که مخلّد نیستند منتها حالا عمل صالح ندارند اگر کسی موحد باشد که مخلّد در نار نیست بنابراین این إِنَّا مُوقِنُونَ که در آیه دوازده سورهٴ «سجده» گذشت یعنی ما یقین علمی داریم در بهشت کارهای خوب اذکار خوب هست اما به عنوان ثواب بردن نیست در جهنم حرفهای زشت و ناروا هست اما دیگر معصیت نیست آنجا کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا (1) اما اینطور نیست که بگویند این معصیت کرده.
پرسش:... پاسخ: خب نباید مخلَّد باشند ولی برای همین کفار خلود هست چون کسی که موحد شد که هرگز مخلّد در نار نیست اگر اینها واقعاً مؤمن شدند موحد شدند به وحی و نبوت و معاد و قیامت به همه چیز ایمان آوردند خب چنین آدمی یک موحّد فاسق است اینکه مخلّد نیست.
سرّ ثواب و عقاب نداشتن اذکار بهشتیان و فحاشی دوزخیان
در بهشت اذکاری هست اما نظیر اذکار فرشتههاست ظهور ملکات ایمانی دنیاست اینطور نیست که ثواب ببرند در دنیا اگر کسی گفت «سبحان الله», «الحمد لله» ثواب میبرد اما در بهشت وقتی بهشتیها بر اساس دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2) این اذکار را دارند اینطور نیست که نظیر اذکار دنیا ثواب داشته باشند نه آن سبّ و لعنی که دوزخیان نسبت به هم دارند معصیت است کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا نه این حمد و تسبیح بهشتیها عمل صالح است که برای آنها ثواب بنویسند آنجا دار تکلیف نیست ظهور ملکات دنیاست نظیر فرشتهها کار میکنند و مانند آن.
ص: 994
اشارهٴ بخش پایانی سوره «سجده» به معارف مطرح شده در صدر سوره
در صدر این سورهٴ مبارکهٴ «سجده» از وحی و نبوت و توحید و معاد سخنی به میان آمده فرمود: تَنزِیلُ الْکِتَابِ لاَ رَیْبَ فِیه مِن رَّبِّ الْعَالَمِینَ (1) بعد مسئله توحید را ذکر فرمود, بعد در چند آیه بعد مسئله لقاءالله را مطرح کرد حالا از باب ردّ العجز الی الصدر در بخش پایانی این سوره به همان محتوای صدر سوره اشاره فرمود, فرمود ما همانطوری که به تو کتاب دادیم به موسای کلیم کتاب دادیم.
سرّ طرح داستان موسای کلیم در بخش پایانی سورهٴ «سجده»
سرّ طرح موسای کلیم(سلام الله علیه) این است که اگر جریان حضرت عیسی(سلام الله علیه) را ذکر میفرمود یهودیها نمیپذیرفتند ولی مسیحیها به جریان حضرت موسی و تورات موسی(علیه السلام) ایمان داشتند لذا در جریان حضرت موسی این را یادآوری فرمود که همه گروهها را شامل بشود.
مراد از تردید نکردن در لقاء، در بیان آیهٴ 23
فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ به او گفتیم که در لقاءالله تردید نکن به تو هم میگوییم در لقاءالله تردید نکن تا جامعه ایمانیِ آنها و شما همه بدانید که در لقاءالله تردیدی نیست گرچه عدهای بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ بودند که در آیه ده همین سورهٴ مبارکهٴ «سجده» گذشت فرمود: فَلاَ تَکُن فِی مِرْیَةٍ مِن لِّقَائِهِ این وجه را که هم توسط علمای شیعه مثل مرحوم شیخ طوسی در تبیان یا امینالاسلام(رضوان الله علیهما) در مجمعالبیان ذکر شده یا جناب فخررازی ذکر کرده آنها ناصواب است که فَلاَ تَکُن فِی مِرْیَةٍ مِن لِّقَائِهِ یعنی لقای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم), حضرت موسی(علیه السلام) را در معراج, (2) اینها مقداری از ظاهر آیه دور است.
ص: 995
بهره مندان از علم الوراثه و علم الدراسه، هادیان امت یهود
فرمود آن کتابی را که ما به موسای کلیم دادیم آن را هدایت بنیاسرائیل قرار دادیم قرآن را هم هدایت امت اسلامی قرار دادیم این کتاب را هُدیً لِلنَّاسِ (1) ساختیم وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَکَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ یهودیها دو گروه بودند عده ای ایمان نیاوردند عدهای جزء خواص اهل کتاب بودند که اینها ایمان آوردند صبرِ لازم اقسام سه گانه صبر را حفظ کردند به مقام یقین رسیدند اینها در اثر مَلکه صبر (یک) و در اثر مَلکه یقین به آیات الهی (دو) جزء هادیان امّت شدند که مردم را به امر ما هدایت میکنند اینها دو قسماند بعضیها که علمالدراسه خواندند مبلّغان دینیاند معلّماناند مصنّفان اند مدرّساناند اینها مردم را به امر معروف و نهی از منکر هدایت میکنند که در بخشهایی از قرآن کریم راجع به امر به معروف و نهی از منکر همین گروه سخنی به میان آمده که همه امتها را شامل میشود منتها آن خصیصهای که در امت رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است در امم دیگر نیست در آیه 104 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» به این صورت آمده است وَلِتَکُن مِنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلی الْخَیْرِ که دیگران هم همین را داشتند منتها خصیصهای که در امت اسلامی هست در امتهای دیگر نبود چه اینکه در آیه 110 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» دارد کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلْنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ اینکه فرمود ما در بین بنیاسرائیل گروه خاصی را هدایت کردیم آنها را به مقام امامت رساندیم که به امر ما هدایت میکنند آنها که مراحل متوسط را دارند یعنی از علمالدراسه برخوردارند اینها بر اساس امر به معروف, نهی از منکر طبق دستورات شریعت, مردم را هدایت میکنند عدهای که جزء خواصاند و اولیای الهیاند تحت ولایت ذات اقدس الهی هستند اینها یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیه 73 به این صورت فرمود, بعد از اینکه مسئله اسحاق و یعقوب(سلام الله علیهما) را ذکر فرمود, فرمود: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا این یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا میتواند هم امر به معروف و نهی از منکر و دستورات شریعت باشد هم إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ (2) باشد اینها معصومانیاند که به امر تکوینی ذات اقدس الهی یک عده را به مقصد میرسانند دیگر یَهْدُونَ به معنای ارائه طریق نیست بلکه به معنای ایصال به مطلوب است پس دو گروه در بین بنیاسرائیل حضور داشتند غیر از تبهکاران, یک عده عالمانی بودند که بر اساس علمالدراسه مبلّغ دین شدند کتاب مینوشتند سخنرانی میکردند مردم را بر اساس امر به معروف و نهی از منکر هدایت میکردند یک عده هم انسانهای کامل بودند که بر اساس إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ با امر ملکوتی عدهای را به مقصد میرساندند پس هدایت به امر الهی هم شامل علمالدراسهایهاست هم شامل علمالوراثهایها لذا در آیه 73 سورهٴ «انبیاء» فرمود: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ.
ص: 996
تبیین اقسام دوگانهٴ وحی
یک وقت است که وحی به علم و حکم تعلّق میگیرد مثل اینکه به انبیای صاحب شریعت وحی میآید که فلان چیز واجب است فلان چیز حرام است و مانند آن, اینها وحی حکم است وحی علمی است که وحی قانون است. یک وقت است که در قلب انسان گرایشی پیدا میشود که فلان کار را بکن مثل اینکه به مادر موسی وحی فرستاد که این بچه را در صندوقچه بگذار و صندوقچه را بینداز به دریا این مسئله علمی نیست این مسئله ارادی است در علمِ او اثر نکرد در اراده او اثر کرد یعنی عقل بالفعل او را فعال کرد آنجا که محور تصمیم, اراده, نیّت و عزم است را فعال کرد نه آنجا که مدار تصور, تصدیق و جزم است جزم راهی دارد عزم راهی دارد بینهما بونٌ بعید در محور عزم و اراده و نیّت و قصد و تصمیم مادر اثر گذاشت فرمود ما وحی فرستادیم به مادر موسی أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ (1) این وحی فعلی است بنابراین این یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا که در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» محلّ بحث است هم میتواند امر به معروف و نهی از منکر شریعت را شامل بشود که ارائه طریق است هم امر تکوینی را که ایصال به مطلوب است و در آیه 73 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» مطرح شد شامل بشود وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا منشأ اینها هم صبر است و یقین.
حوادث تلخ و شیرین، آزمون خدای مدبر
ص: 997
1) (15) . سورهٴ طه، آیهٴ 39.
ما یک حادثه که پیش میآید فوراً یا گله میکنیم یا صحنه را ترک میکنیم منزوی میشویم در حالی که آن کارگزار دارد تدبیر میکند گاهی به این وضع امتحان می کند گاهی به وضع دیگری امتحان می کند یک حادثه شیرینی که پیش آمد انسان از جا در میآورد یک حادثه تلخ که پیش آمد انسان صحنه را رها میکند ما در این گردونههای سرّاء و ضرّاء داریم امتحان میدهیم اینچنین نیست که اگر حادثه تلخی برای ما پیش آمد مجاز باشیم که صحنه را ترک کنیم این صحنه, صحنه آزمون است فرمود ما افراد را آزمون میکنیم جامعه را آزمون میکنیم با سود و زیان با تلخی و شیرینی.
تفاوت اختلاف قبل العلم با اختلاف بعدالعلم
بعد فرمود اینها اختلافاتی دارند اختلاف دو قسم است یک اختلاف قبل از علم است که بارها ملاحظه فرمودید که خیر و رحمت و برکت است خب این نظریهپردازیها برای همین است افراد که زیراکس هم و کپی هم و اینها که نیستند هر کدام فکری دارند این نظریههای مختلف زمینه رشد و تکامل و تولید علم است منشأ برکت است وقتی این نظریهها عرضه شد حق روشن شد از آن به بعد هر گونه اختلافی, اختلاف مذموم است وگرنه اختلافِ قبلالعلم منشأ برکت است اختلاف بعدالعلم است که منشأ خطر و عصیان و گمراهیهای فراوان است در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 213 این بحثش مبسوطاً گذشت؛ آیه 213 سورهٴ «بقره» این است که کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ بالأخره مردم صاحبنظرند اختلافنظر پیدا میشود وحی آمده که به این اختلاف پایان ببخشد, اختلاف را خاتمه بدهد; وقتی وحی آمد به اختلافها پایان بخشید معلوم شد حق چیست و با کیست از آن به بعد اگر کسی اختلاف کرد اختلاف مذموم است فرمود: لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیه این اختلاف را مذمّت نکرد اما وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ بعد از روشن شدن، هر گونه اختلافی، اختلاف بَغی و ظلم و نارواست در سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» هم مشابه این مطلب آمده است که اختلافهای قبلالعلم چیز خوبی است اما اختلافهای بعدالعلم نارواست اگر کسی بعد از اینکه حق برایش روشن شد اختلاف کرد دیگر بیراهه رفته است سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» آیه هفده این است که درباره همین بنیاسرائیل وَآتَیْنَاهُم بَیِّنَاتٍ مِنَ الْأَمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ بعد از اینکه روشن شد حق چیست دیگر اختلاف وجهی ندارد آن اختلاف میشود بَغی و ظلم، در این زمینه است که فرمود: إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیَما کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ اینجا هم فرمود: إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیَما کَانُوا فِیه یَخْتَلِفونَ ٭ أَوَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِم مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسَاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ أَفَلاَ یَسْمَعُونَ.
ص: 998
هشدار الهی درباره عبرت گرفتن از سرانجام شوم ظالمان
بالأخره انسان یا باید خردمدار و عقلمحور و برهاناندیش باشد یا باید گوش شنوا داشته باشد که جمع را شاید, فرمود خیلیها به هلاکت رسیدند مرگ طبیعی, موعظه نیست مگر به معنی عام اما زمینگیر شدن, به هلاکت رسیدن, ویران شدن, نابود شدن اینها موعظه است فرمود مگر اینها نمیبینند که خیلیها را ما به هلاکت رساندیم اینها هم در سرزمین آنها دارند زندگی میکنند خب این باید برای آنها موعظه باشد اگر بنا شد ظلم و قدرت و زور بماند خب برای دیگران هم میماند أَوَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِم مِنَ الْقُرُونِ که اینها فعلاً یَمْشُونَ فِی مَسَاکِنِهِمْ در بخشهای دیگر گاهی به صورت متکلّم معالغیر گاهی به صورت فعل مغایب میفرماید ما آنها را هلاک کردیم شما را به جای آنها نشاندیم لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (1) (یک) و شاید خداوند آنها را هلاک کند و شما را جانشین آنها کند فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (2) (دو) گاهی به صورت فعل مغایب التفات از تکلّم به غیبت از ذات اقدس الهی یاد میکند فرمود شما را به جای آنها می نشاند ببیند چه میکنید گاهی میفرماید ما شما را به جای آنها نشاندیم تا ببینیم چه میکنید اینکه فرمود: وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا (3) این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است اگر بگویند شما به جای ظالمین نشستهاید یعنی اینجا قبلاً مقرّ حکومت ظالمین بود ما آنها را به هلاکت رساندیم چون ظالم بودند, شما به جای آنها نشستید مواظب باشید اینکه فرمود: وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا این ارشاد به آن علّت حکم است خواه به صورت متکلّم معالغیر بفرماید: لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ یا به صورت فعل مغایب بفرماید: فَیَنْظُرَ که در دو آیه جداگانه ذکر فرمود برای همین است.
ص: 999
ضرورت بهره گیری از براهین عقلی یا گوش فرادادن به پیشوایان عقل مدار
فرمود: أَوَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِم مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسَاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ أَفَلاَ یَسْمَعُونَ بالأخره انسان یا باید عاقل باشد یا گوش شنوا داشته باشد در قیامت اینها میگویند: لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ (1) اگر ما گوش شنوا داشتیم میفهمیدیم اهل بیت(علیهم السلام) چه فرمودند یا عقلمدار بودیم با برهان عقلی میفهمیدیم که چه خبر است به این خطر مبتلا نمیشدیم فرمود اینها نه تنها برهان عقلی ندارند گوش شنوا هم ندارند حالا این چند آیه پایانی ـ انشاءالله ـ برای بحث فردا!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (19) . سورهٴ ملک، آیهٴ 10.
أَوَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِم مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسَاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ أَفَلاَ یَسْمَعُونَ (26 أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْکُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَأَنفُسُهُمْ أَفَلاَ یُبْصِرُونَ (27) وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْفَتْحُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (28) قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لاَ یَنفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمانُهُمْ وَلاَ هُمْ یُنظَرُونَ (29) فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَانتَظِرْ إِنَّهُم مُنتَظِرُونَ (30)) مراتب عبادت مومنان در بیان قرآن کریم
این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «سجده» است چند نکتهای که مربوط به مطالب قبل است این است که در قرآن کریم گاهی برای اوساط اهل ایمان که «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة» عبادت میکنند وعدههایی را قرآن مشخص می کند, گاهی هم برای اوحدی اهل ایمان درجاتی را ذکر میکند آنجا که برای اوحدی و علمای مؤمن درجه ذکر میکند نامی از خوف و طمع نیست آنجا که برای اوساط از مؤمنان مسئله مطرح میکند گرچه جای خوف و طمع هست اما جای بیان آن مرحله عالیه نیست در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» که جمع فرمود بین آن مرحله عالیه و مراحل میانی، این معلوم میشود برای آن گروههای سهگانه است عدهای «حباً لله» خدا را عبادت میکنند عدهای «خوفاً من النار» عدهای «شوقاً الی الجنة» (1) و مستحضرید که کلمه «واو» همانطوری که برای جمع میآید برای تقسیم هم میآید اینکه میگویند کلمه, اسم است و فعل است و حرف این به جای اینکه بگویند کلمه «إمّا اسمٌ و إمّا فعلٌ و إمّا حرف» میگویند «اسمٌ و فعلٌ و حرف» که این «واو» برای تنویع و تقسیم است لذا اینکه فرمود: خَوْفاً وَطَمَعاً (2) یعنی یک عده «خوفاً من النار» یک عده «طمعاً الی الجنّة» خدا را عبادت میکنند. در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» سخن درباره مرحله عالیه است که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً ٭ وَیَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن کَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً ٭ وَیَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ یَبْکُونَ وَیَزِیدُهُمْ خُشُوعاً ٭ قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی (3) اینها همین که نام خدا و یاد خدا مطرح میشود به سجده میافتند اینها کسانیاند که أُوتُوا الْعِلْمَاند درباره اینها سخن از خوف و طمع مطرح نیست در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آنجا سخن از خوف و طمع مطرح است اما از أُوتُوا الْعِلْمَ نامی به میان نیامده آیه 56 سورهٴ «اعراف» این است که وَلاَ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً چه خوف و طمع در دنیا, چه خوف و طمع در آخرت إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ در سورهٴ «اعراف» سخن از أُوتُوا الْعِلْمَ نیست در سورهٴ «اسراء» سخن از خوف و طمع نیست اما در سورهٴ «سجده» آیات پانزده و شانزده که بین این دو عنوان جمع کرد معلوم میشود که سند همان روایتی است که عبادت کنندهها سه قسماند بعضی ها حبّاً و شکراً خدا را عبادت میکنند بعضیها «خوفاً من النار» و برخیها هم «شوقاً الی الجنة».
ص: 1000
سرّ تفاوت تعبیر در بخش پایانی آیات 26 و 27 سوره «سجده»
در بخش پایانی سورهٴ «سجده» یعنی آیه 26 به بعد هم از تبشیر سخن به میان آمده هم از انذار, احیا و اماته خدای سبحان به صورت تبشیر و انذار ذکر شد در آیه 26 فرمود مگر این قصص گذشتگان را نشنیدند که ما اینها را به هلاکت رساندیم و خانههای اینها و دیارهای متروک اینها به دست بعدیها رسید که از آن استفاده میکنند این یک امر خبری است لذا در آن آیه 26 تعبیر به أَفَلاَ یَسْمَعُونَ فرمود برای اینکه جریان عاد و ثمود و اقوام دیگر را که اینها ندیدند فقط قصههای اینها را شنیدند و آثار بهجا مانده اینها را میبینند ولی در آیه 27 که از احیای الهی سخن به میان آمده از نظم و تدبیر خدا سخن به میان آمده اینها مشهود و دیدنی است فرمود مگر نمیبینند ما با چه نظم علمی اینها را آفریدیم که این بشر با هوشی که ما به او دادیم سالیان متمادی زحمت کشید تازه یک گوشه از هواشناسی را تشخیص داد بعدها فهمیدند کم و بیش که ما چگونه اول نسیم تولید میکنیم بعد این نسیم را به صورت باد در میآوریم ابر تولید میکنیم ابر بعضیها مذکرند بعضیها مؤنثاند این ابرها را با نکاح تلقیح میکنیم این ابرها را باردار میکنیم این ابر وقتی باردار شد مأموریت خاص دارد که کجا برود و کجا ببارد و چقدر ببارد ما این مأموریت را به وسیله فرستادههایمان انجام میدهیم وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ. (1)
ص: 1001
1) (4) . سورهٴ حجر، آیهٴ 22.
خداشناسی در پرتو شناخت رسالت الهی ابر و باد
این بادها چند برنامه دارند چند رسالت دارند اینها رسول ما هستند در نظام تکوین, هم باید این ابرها را جابهجا کنند هم بین این گیاهان نر و ماده, نباتات مذکر و مؤنث نکاح برقرار کنند تلقیح کنند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ تازه بشر با تشکیل چندین دانشکده به گوشهای از رمز و راز هواشناسی پی برد بعد فرمود ما اینها را راهنمایی میکنیم که کجا ببارند ما اجازه نمیدهیم این زحمات ما هدر برود که این بادها این ابرها را به سرزمین سباخ و شورهزار ببرند ـ ارض سباخ یعنی سرزمین شوره زار ـ ما اینها را به ارض جُرز میبریم ارض جرز غیر از ارض سباخ است باراندن باران در سرزمین شوره زار اتلاف باران است ـ اما ارض جُرز یعنی ارضی که آماده کشت و زرع است ارضی که آماده کشاورزی است ارضی که آماده باغداری و زراعت است چنین سرزمینی را ما میدانیم کجاست این ابرهای ما راهنمایی میشوند بادهای ما میدانند کلّ این سرزمینها را میفهمند کدام سرزمین سباخ است و شورهزار است کدام سرزمین آماده بذر و کشاورزی است که این باران هدر نرود این ابرها رسالتی دارند بادها اینها را سائقاند از پشت سر سوق میدهند که نَسُوقُ الْمَاءَ البته ما این کار را میکنیم ابرها رسالت ما را دارند انجام میدهند نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ آنجا بارانداز میکنیم میگوییم اینجا باشید بارهایتان را خالی کنید بعد برگردید وقتی بارتان را خالی کردید دیگر آزادید خب این نظم علمی است این آقایان استاد دانشگاهاند, دانشمندند برای اینکه یک گوشه را فهمیدند آنکه اینها را آفرید علیم نیست آنکه این نظم محیّرالعقول را آفرید علیم نیست فرمود اینها را اگر ببینند به مدبّر بودن ما, مدیر بودن ما پی میبرند چرا نگاه نمیکنند.
ص: 1002
اقسام هدایتگری خدای سبحان
ما آن قصّه انذار را ذکر کردیم عاد و ثمود و اقوام طاغی دیگر را ذکر کردیم در آیه 26 گفتیم: أَوَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا کارِ ما هدایت است یک وقت است ما دلیل میآوریم آیه نازل میکنیم معجزه میآوریم یک وقت با نظم کار میکنیم این نظم ما هادی است چرا شما از هدایت نظمی ما کمک نمیگیرید ما در اینجا حرف نزدیم کار کردیم این کار منظّم, هادی است شما باید از هدایت این کارِ ما استفاده میکردید أَوَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا یک وقت است ما آیه نازل میکنیم یک وقت برهان اقامه میکنیم خب اینها هدایت است یک وقت به وسیله انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) دلیل اقامه میکنیم خب این هدایت است یک وقت کارِ محقّقانه انجام میدهیم این کار محقّقانه باید شما را هدایت کند أَوَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِم مِنَ الْقُرُونِ که اینها فعلاً در مساکن آنها زندگی میکنند و حرکت میکنند إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ أَفَلاَ یَسْمَعُونَ اما درباره هواشناسی فرمود ببینید أَفَلاَ یُبْصِرُونَ اینکه در آیه 27 سخن از أَفَلاَ یُبْصِرُونَ است و در آیه 26 سخن از أَفَلاَ یَسْمَعُونَ است آن مربوط به گذشته است به نقل باید اعتماد کرد اینجا به بینایی و تجربه حسی باید اعتماد کرد أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ نه ارض سباخ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً که این زرع تَأْکُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَأَنفُسُهُمْ.
وجه تشابه انسان با ملائکه و حیوانات، در تعبیرات لطیف قرآن
چقدر این کتاب شیرین است! وقتی سخن از علم و معرفت است علما را با ملائکه ذکر میکند آنجا که سخن از خوردن است انسان را با دام یکجا ذکر میکند شاهد آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) همان آیه سورهٴ «آلعمران» بود فرمود در فضل علم همین بس که وقتی خدا نام علما را میخواهد ببرد فرمود: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ (1) اینجا علمای موحد را کنار ملائکه ذکر میکند این ذیل در آن حدیث نیست از آن تقارن معلوم میشود که اینجاها که سخن از خوردن است انسانِ بخور را با دام یکجا ذکر میکند معلوم میشود این کار, کار حیوانی است نه کار فرشتگی.
ص: 1003
1) (5) . (سورهٴ آل عمران، آیهٴ 18)؛ ر.ک: تفسیر الامام العسکری، ص 625.
نقد سخن فخر رازی در علت تقدم انعام بر انفس در آیهٴ 27
فرمود ما این باغ و مزرعه را سرسبز و خرم و پربار کردیم تَأْکُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَأَنفُسُهُمْ تلاش وافری جناب فخررازی دارد که چرا انعام بر انفس مقدم شد زحمت کشید که اینها اول این علفها را میخورند بعد از گوشت اینها انسان استفاده میکند (1) این سخن بدی نیست لکن اینگونه از موارد ترتیب را نمیرساند در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آنجا اول سخن از انسان است بعد سخن از دام فرمود: کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُمْ (2) قدری خودتان بخورید قدری به دامهایتان بدهید اینچنین نیست که در همه موارد اکلِ دام مقدم شده باشد بر اکل خود انسان گاهی اکل دام مقدم است نظیر همین آیه که فرمود: تَأْکُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَأَنفُسُهُمْ گاهی هم فرمود: کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُمْ بعد در بخشهای دیگر فرمود آنها که همّشان فقط شکم آنهاست در حدّ حیات حیوانی زندگی میکنند یَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ, (3) اینها در حدّ یک حیات حیوانی به سر میبرند.
خطوط کلی سخنان انبیا
در قرآن کریم چه از زبان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چه از زبان انبیای دیگر این انذار و تبشیر هست میفرمودند روزی فرا میرسد که حق ظاهر خواهد شد بطلان شما معلوم میشود شما شکست میخورید هم از معاد سخن به میان میآمد هم از فتح و پیروزی دنیا این یک رسم کلی بود که انبیا(علیهم السلام) با اقوامشان داشتند قوم نوح به آن حضرت(سلام الله علیه) گفتند: یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَکْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تِعِدُنَا إِن کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (4) اگر راست میگویی آن چیزی که به سود شماست و علیه ماست را بیاورید که قصه طوفان اتفاق افتاد فرمود صبر کنید یک فرصت مناسبی دارد.
ص: 1004
تبیین مراد از یَوْمَ الْفَتْح و چگونگی قبولی ایمان
این یَقُولُونَ که به صورت فعل مضارع درآمده و مفید استمرار است یعنی مرتب اینها میگفتند که ما یک روز پیروزی در پیش داریم مشرکین هم میگفتند آن روز چه وقت است وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْفتح بعد پاسخ داده شد که اگر منظور فتح دنیا باشد یک حکم دارد فتح آخرت باشد حکم دیگر دارد در فتح آخرت اگر کسی تا آن روز ایمان آورد که آورد اگر کسی تا آن روز ایمان نیاورد به نحو سالبه کلیه هیچ ممکن نیست بتواند ایمان بیاورد و از ایمانش استفاده کند چون در حال اضطرار یا در دالان ورودی برزخ یا ایمانِ اختیاری فرض نمیشود یا اگر بشود در عین اضطرار است نظیر ایمان فرعون که مقبول نشد ولی اگر فتح, فتح دنیا بود مردم دو قسماند یک عده واقعاً تسلیم میشوند مسلمان میشوند چون در دنیاست هنوز حیات باقی است واقعاً مسلمان میشود واقعاً توبه میکنند به درجاتی از ایمان میرسند برخیها هستند که نه, ظاهراً مسلمان میشوند باطناً بر همان کفر باقیاند همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) درباره دودمان اموی که فرمود: «ما أسلموا ولکن استسلموا» (1) کار امویان را باید تاریخ به دو قسمت تقسیم میکرد و کرد اینها قبل از فتح مکه کافر بودند بعد از فتح مکه هم منافق شدند و لحظهای هم ایمان نیاوردند این گروه کسانی هستند که در یوم الفتح بهرهای نمیبرند چه آنها که کشته شدند یا در آستانه کشته شدن هستند در حال اضطرارند یا در حال ورود به دالان برزخی قیامتاند ایمانشان نافع نیست آنها هم که بر اساس نفاق ایمان آوردند ایمانشان نافع نیست ولی اگر کسی واقعاً در فتح مکه مؤمن شده باشد ایمانش مقبول است در اینکه فرمود: وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْفَتْحُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ فرمود به آنها بگو یَوْمَ الْفَتْحِ لاَ یَنفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا قبلاً کفر ورزیدند آن روز بخواهند ایمان بیاورند ایمان نافع نیست اگر منظور فتح قیامت باشد که ذات اقدس الهی «یفتح بین المؤمن و الکافر» خب معلوم است آن روز ایمان حقیقی نیست اگر در حین کشته شدن باشد نظیر فرعون که در حین اضطرار ایمان آورد آن هم میگویند: آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ (2) این نافع نیست, اما اگر کسی در فتح مکه و امثال فتح مکه توبه کرد و ایمان آورد البته ایمان او مقبول است قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لاَ یَنفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمانُهُمْ.
ص: 1005
تشابه آیهٴ 158 سورهٴ «انعام» با آیات محل بحث
مشابه همان بخشی که در قسمتهای پایانی سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این آیه بود؛ آیه 158 سورهٴ «انعام» فرمود: هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمُ الْمَلاَئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ لَا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ اگر قبلاً ایمان نیاورد آن لحظه بخواهد ایمان بیاورد این یا نظیر ایمان انسان نائم است یا نظیر ایمان فرعون که در حال غرق شدن دارد ایمان میآورد ایمان نائم, ایمان بر اساس شعور نیست ایمان مضطرّ در حال غرق شدن ایمان اختیاری نیست آن ایمان بالأخره نافع نیست لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ (یک) أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْراً این کَسَبَتْ عطف بر آمَنَتْ است یعنی «لم تکن کسبت فی ایمانها خیرا» کسی ایمان آورد ولی حالا یک ایمان شناسنامهای بود کاری نکرد نه عبادتی نه خمسی نه زکاتی نه صومی نه صلاتی نه حجی نه عمره ای کاری انجام نداد البته مثل آن کافر نیست که مخلّد باشد ولی بالأخره گرفتار عذاب الهی است مدّتش را هم ذات اقدس الهی میداند.
مراد از انتظار مومنان و کافران در بیان آیه سی سوره «سجده»
درباره این گروهها فرمود شما منتظر باشید آنها هم منتظرند شما هم منتظر باشید این منتظر بودن به عنوان تهدید است یعنی منتظر باشید روزی میرسد خب آنها منتظر چه چیزی هستند و شما منتظر چه چیزی هستید اگر این دستور و این فرمان از طرف ذات اقدس الهی باشد مورد انتظار یک چیز است و آن رسیدن حکم نهایی است این حکم نهایی به سود مؤمنان است و علیه کافران چون او خَیْرُ الْحَاکِمِینَ (1) است, خَیْرُ الْفَاصِلِینَ (2) است, خَیْرُ الْفَاتِحِینَ (3) است و مانند آن, اگر منظور این باشد که آنها هم منتظرند شما هم منتظر باشید این مورد انتظار دو چیز است آنها منتظرند که چه نقشهٴ شومی بکشند إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ (4) چه چیزی شیطان در دلشان وسوسه میکند شما منتظرید ببینید چه وحیای از طرف ذات اقدس الهی میرسد پس انتظار اگر خدای سبحان بفرماید هم شما منتظر باشید هم آنها منتظر یعنی شما منتظر پیروزی آنها هم منتظر شکست باشند اگر سخن از نقل باشد نه انشاء, اِخبار باشد یعنی شما منتظر هستید آنها هم منتظرند یعنی شما منتظر وحی الهی هستید آنها منتظرند تا بر اساس إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ چه نقشه شومی بکشند.
ص: 1006
تلازم قلب طاهر با عمل صالح
پرسش:برخی ها می گویند دلت پاک باشد.
پاسخ: بله, اگر دل پاک باشد که عمل پاک است.
پرسش: می گویند عمل لازم نیست.
پاسخ: آن میشود فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (1) اگر واقعاً دل پاک باشد عمل پاک است برای اینکه دلی که سمّی نیست دلی که پاک است به فکر اعضا و جوارح است, به فکر خودش است آنکه جزء فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ است این حرف را میزند.
وجه تشابه آیهٴ سی سوره «سجده» با آیهٴ 52 سورهٴ «توبه»
اگر انتظار به معنای تهدید باشد مشابه آیه 52 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» است در آنجا فرمود: قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ فرمود شما به کفار بگویید شما منتظرید که ما به یکی از دو پیروزی برسیم یا شهادت یا پیروزی ظاهری هر دو فتح است ما إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ نصیبمان میشود اما شما: وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ أَن یُصِیبَکُمُ اللّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِندِهِ أَوْ بِأَیْدِینَا شما منتظر احدیالسیّئتین هستید ما منتظر احدیالحَسنتین هستیم, ما منتظر إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ هستیم یا پیروزی یا شهادت, شما منتظر احدیالسیّئتین هستید که جمع را شاید, شکست در دنیا و عذاب در دنیا؛ یا به دست ما عذاب میشوید در جنگ ما پیروز میشویم که خدا فرمود: قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ (2) یا نه سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (3) این همه عذاب های الهی این همه سونامی, این دریا را یک تکان مختصر داد مثل کاسه آب که شما یک مختصر تکان بدهید این شناور میشود میریزد این اقیانوس کبیر را این اقیانوس بزرگ را ذات اقدس الهی یک مختصر تکان داد ژاپن آنطور گرفتار سونامی شد که هنوز با گذشت مدتها در خسارت است یک تکان جزئی، بنابراین این خداست, فرمود یا به دست شما ما آنها را عذاب میکنیم یا با عذابهای الهی البته اگر به دست شما هم عذاب کردیم در حقیقت کار الهی است فرمان الهی است که فرمود: قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ یا به دست شما یا به دست فرشتههای الهی همه مأموران الهی خواهند بود نَتَرَبَّصُ بِکُمْ أَن یُصِیبَکُمُ اللّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِندِهِ أَوْ بِأَیْدِینَا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ (4) ما هم منتظریم شما هم منتظر باشید وَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ (5) این وعده الهی یقینی است یقیناً ذات اقدس الهی مسلمانها را پیروز میکند به احدیالحُسنیین میرساند و کفار را هم به احدیالسیّئتین میرساند گذشته از آن عذاب آخرت یا خود مسلمانها را بر آنها غالب میکند یا با عذاب الهی و پیشبینی نشده به حیات آنها خاتمه میدهد. این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «سجده» است که تقریباً از باب ردّالعجز الی الصدر باز به مسئله وحی و نبوت برمیگردد که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «سجده» از وحی و نبوت الهی سخن گفته است.
ص: 1007
متعلق فِی یَوْمٍ در آیهٴ پنج سورهٴ «سجده»
پرسش:... پاسخ: نه, آن ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ (1) این ذیل برای یَعْرُجُ است یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ (2) که دائمی است در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «یونس» مبسوطاً آنجا بیان فرمود که تدبیر امر از ذات اقدس الهی است؛ در آیه سوم سورهٴ «یونس» فرمود خدای سبحان امر را تدبیر میکند در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» فرمود هر چیزی که نزد شماست اول در مخزن الهی است وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (3) تمام این امور مسبوق به مخزن الهی است ما آنجا تقدیر میکنیم تدبیر میکنیم بعد از مخزن الهی پیاده میکنیم این برای تدبیر است که قوس نزول است مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ اما قوس صعود که ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ بر اساس أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (4) که صیرورت است نه تنها سیرِ ظاهری آن مربوط به ذیل آیه است که فرمود: کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ امیدواریم که سال نو برای نظام و ملت و مملکت با برکت الهی همراه باشد و خدا امام و شهدا را غریق رحمت کند!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیماً حَکِیماً (1 وَاتَّبِعْ مَا یُوحَی إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً (2) وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً (3)) ص: 1008
مدنی بودن سوره احزاب و تفاوت عناصر محوری سُور مکّی و مدنی
سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» در مدینه نازل شد سورههایی که در مدینه نازل میشد بر خلاف سورههای مکّی عناصر محوری خاصّ خود را داشت در سوَر مکّی عناصر محوری بحث, اصول دین بود یعنی توحید, وحی, نبوّت و خطوط کلی فقه و حقوق و اخلاق بود اما در مدینه عناصر محوریاش غیر از آن مسائل اعتقادی, مسائل حکومت و سیاست و مسائل نظامی و اقتصادی از یک سو و فقهی و حقوقی از سوی دیگر بود; تشکیل حکومت اسلامی, تأسیس نظام اسلامی, تأسیس یک ارتش اسلامی, تأسیس پایگاه اقتصاد اسلامی در سوَر مدنی مطرح است.
علت مخاطب شدن رسول گرامی اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در طلیعه این سوره
در طلیعه این سوره با یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مخاطب قرار داد چون درصدد تأسیس حکومت و نظام اسلامی بود و فضای مدینه هم فضای آشوبی بود زیرا برخی از مسلمانها نظیر سلمان و اباذر و اینها جزء اوحدی از اسلام بودند برخیها جزء مسلمانهای ضعیفالایمان بودند برخیها جزء مُرجفون بودند و بعضیها هم جزء منافقین. کفار خارج مدینه هم با این منافقین از یک سو, با مُرجفین از سوی دیگر بیارتباط نبودند منافقین, بخشی از اینها همان یهودیهای بنیقریظه بود, بنینظیر و بنیقینقاع بودند برخیها هم جزء همین داخلی مدینه بودند.
معنای مرجفون و علت یاد کردن از آنها در این سوره
مُرجفون افرادی بودند که یا به صورت خبرنگار بودند یا خبررسان بودند اینها اراجیف پخش میکردند در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» از مرجفون یاد شده است مرجف کسی است که گزارش رَجْفهای دارد رجفه یعنی لرزه, خبری که صادق باشد صدق باشد پایگاه دارد دیگر تکذیب نمیشود اما خبری که صدق نباشد پایگاه نداشته باشد لرزان است اینگونه از اخبار بیپایه و بیاساس را میگویند رجفهدار که جمع اینها میشود اراجیف, مرجفون که در مدینه بودند گزارشگران اینگونه از اخبار لرزهدار بودند که جامعه را ناآرام میکرد آنکه این حرف را نزده بود مضطرب میشود مبهوت میشود بهتان را بهتان میگویند برای اینکه این کسی که کاری نکرده حرفی نزده چیزی به او نسبت میدهند این مبهوت میشود از این جهت میشود بهتان. آن افراد بهتانخورده امنیت روانیشان را از دست میدهند جامعه هم که میبیند پشت سر هم کسی که خبری میدهد دیگری تکذیب میکند دیگر نمیتواند به کسی اعتماد کند اینها کسانیاند که جزء مرجفوناند از اینها در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» یاد شده است که اینها باید از نقل اراجیف دست بردارند افراد ضعیفالایمان را تقویت کردند که قویالایمان بشوند
ص: 1009
راز تکرار «یا ایها النبی» در این سوره
پنج بار در این سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ آمده برای اهمیت مسئله است گاهی برای مسائل نظامی است گاهی برای مسائل خانوادگی است که طلیعه مطلبهای دیگر است یک مسائل خانوادگی ساده را ذات اقدس الهی به صورت یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ ذکر نمیکند این مسائل خانوادگی که بعدها میتواند منشأ بسیاری از خطرات و ناامنی باشد به این صورت یا مانند آن ذکر میکند وقتی به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید به همسرانت بگو (1) یا مستقیم به همسران حضرت خطاب میکند یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ (2) قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی (3) این نشان میدهد که از این بیت, خطری بالأخره دامنگیر جامعه خواهد شد چه اینکه از همین بیت خطر جنگ جمل پیش آمده است فرمود زنان پیامبر! شما در خانههایتان بنشینید بیرون نیایید امنیت جامعه را به هم نزنید خب این نشان میدهد که آینده خطرناکی این خانواده را تهدید میکرد پس یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ پنج بار تکرار شد, یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ ذکر شد, یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا (4) چند بار ذکر شد برای اینکه تأسیس حکومت, تشکیل حکومت کار آسانی نیست دشمنهایی که به نام کفار و منافقیناند هم در طلیعه این سوره مطرح شدند آنها از یک طرف صف کشیدند اینها هم از طرفی در داخل آنها را حمایت میکنند لذا با یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ این سوره شروع شد.
ص: 1010
خطاب «یا ایها النبی» ناظر به مسائل حساس و مهم
مطلب دیگر این است که ما در ادبیات فارسی کسی را میخواهیم خطاب کنیم میگوییم آقای فلان کس اما در عربی گاهی میگویند «یا رجل» گاهی میگویند «یا ایها الرجل» آنجا که گفتند «یا رجل» خب یک ندای صِرف است اما آنجا که گفتند «یا ایها الرجل» یا برای تنبّه اوست که از غفلت به در بیاید یا برای تذکّر اوست که این مطلب خیلی حساس و مهم است یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ ناظر به مسائل حساس و مهم ذکر میشود.
علت مخاطب نشدن وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به اسم
مطلب دیگر آن است که ذات اقدس الهی برای حرمت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و دعوت جامعه اسلامی به حفظ ادب در پیشگاه آن حضرت هرگز آن حضرت را به اسم صدا نکرده این جزء خصایص رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است از آدم تا عیسی(علیهم السلام) خدا اینها را با اسم صدا میکند یَا آدَمُ, (1) یَا نُوحُ, (2) یَا إِبْرَاهِیمُ, (3) یَا مُوسَی, (4) یَا عِیسَی (5) اینها با اسم مخاطب میشوند اما در هیچ جای قرآن از ذات اقدس الهی نقل نشده است که درباره وجود مبارک پیامبر اسم آن حضرت را ببرد همهاش یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ, یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ.
ص: 1011
فهماندن سِمت رسالت و نبوت با ذکر نام حضرت
آنجا که اسم حضرت را میبرد نظیر آیه 144 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» که دارد: وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ و همچنین در آیه پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فتح» یعنی آیه 29, برای آن است که به جامعه بفهماند که وجود مبارک آن حضرت سِمتی دارد به نام رسالت و نبوت, شما از او به عنوان رسول الله, نبیّ الله یاد کنید نه به اسمِ او, او را صدا بزنید بنابراین خود ذات اقدس الهی هرگز درباره حضرت آن طوری که با انبیا سخن گفته است سخن نگفته که او را به اسم صدا بزند بگوید «یا محمد», همهاش یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ, یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ است این دو جا که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و سورهٴ «فتح» نام حضرت را میبرد برای اینکه به مردم بفهماند که او رسول خداست و از آن حضرت به عنوان رسالت یاد کنید.
مخاطب قرار دادن حضرت فقط با تعبیرات مؤدّبانه
در بخش دیگری هم فرمود وجود مبارک حضرت پدر کسی نیست ولی خاتم النبیین است (1) این اِجلال و تکریم نشان میدهد که ما هم موظفیم درباره حضرت با این تعبیرات مؤدّبانه سخن بگوییم یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ, یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ و مانند آن.
امر «اِتّق الله» دلالت بر رعایت مرحلهٴ عالیه تقوا
اینکه فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ با اینکه خود حضرت عالیترین درجه تقوا را داشت یا برای دعوت به ادامه تقواست کما ذهب إلیه بعض (2) یا نه, رعایت آن مرحله عالیه تقواست کما ذهب إلیه آخرون یعنی تو یک کار مهمّی داری این کار مهم با تقوای عادی حل نمیشود این کار مهم با آن قلّه تقوا حل میشود (3) برای اینکه جنگ در پیش داری جنگهایی علیه تو تحمیل میکنند عدهای از اصحاب تو را شهید میکنند تو هم ناچاری دفاع بکنی سخن از خونریزی است سخن از اسیر دادن است سخن از اسیر گرفتن است این کارهای مهم با تقوای عادی حل نمیشود با قلّه تقوا باید این مشکلات را حل کنی عزیزترین بستگانت را شهید میکنند و عدهای را هم اسیر میکنند شما هم از آنها میکُشی از آنها اسیر میگیری باید مواظب باشی.
ص: 1012
لازمه اداره جامعه جهانی, داشتن مرحله عالیه تقوا و استدلال
مطلب دیگر این است که شما دینی دارید که هم برای آرامش داخله حجاز خوب است هم برای منطقه خوب است که با نصارای نجران و امثال نجران سخن میگویی, آنها را به مباهله دعوت میکنی هم یک دین جهانی داری که در آیه هشت سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» است که با کفار زندگی مسالمتآمیز داشته باشی آن کفاری که با شما کاری ندارند نه در تحریم نه در فشار اقتصادی نه در تبعید هیچ سهمی ندارند یک زندگی معتدلی با شما داشتند لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ با اینها با مدارا رفتار کنید بلکه عادلانه رفتار کنید إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ که ذیل این آیه است همین آیه هم مقدمه قانون اساسی ما هم هست. کفاری که با ما بد نکردند با ما بد نمیکنند کاری هم با ما ندارند خب ما یک رابطه عادلانه با آنها داریم. این پیامبر اگر بخواهد با روش عادی با جامعه برخورد کند کار سختی است این باید قلّه تقوا را داشته باشد. میبینید وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) از یک طرف, اسماعیل(سلام الله علیه) از طرف دیگر این دو پیامبر بزرگوار کعبه را ساختند چه زمینی شما بالاتر از کعبه دارید مهبط وحی الهی است مهبط فرشتههاست این شده بتکده همه بتها را آوردند آنجا گذاشتند یک بار وجود مبارک پیامبر دهن باز نکرد که به اینها فحش بدهد به این بتها بد بگوید فرمود از این بتها کاری ساخته نیست خب شما اگر بخواهید آرام زندگی کنید از آن طرف تکفیری نداشته باشید از این طرف کشتار بیرحمانه در میانمار و بنگلادش و پاکستان و افغانستان در شرق ما, عراق در غرب ما نداشته باشید باید این راه پیامبر را حفظ کنید انسان جای برهان دارد جای استدلال دارد جای اقامه برهان است یک بار نشد که وجود مبارک حضرت به این بتها فحش بدهد با اینکه خب چه جایی مقدستر از کعبه دارید هم قبله مسلمین است مطاف مسلمانهاست هم دو پیغمبر آن را ساختند اینجا شده بتکده, حضرت فرمود این بتهای کاری از آنها ساخته نیست اینها اهل سمع و بصر و اینها نیستند اینها مشکل خودشان را نمیتوانند حل کنند وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ (1) پیامبر! با این تقوا جامعه را اداره کن فحش بدهی خب فحش میشنوی این مشکل را حل نمیکند تکفیر بکنی تکفیر دیگری در راه است غیر از خونریزی کار دیگر نیست بالصراحه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود: لاَ تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ. (2)
ص: 1013
وظیفه فقها در برقراری امنیت و حفظ دماء مسلمین
ما کاری داریم کار فقها و بزرگان فقهی ماست که این نصوص و ادله را جمعآوری کنند و جمعبندی کنند آنها راه اجتهادی خودشان را آشنا هستند وظیفه خودشان را انجام میدهند و در درسها میگویند یعنی نص و ظاهر حکمش چیست ظاهر و اظهر حکمش چیست عام و خاص حکمش چیست مطلق و مقیّد حکمش چیست اصل و اماره حکمش چیست همه اینها را دارند درس میگویند اما کاری که در انجام وظایف به عهده ماست. کسانی که به عنوان مجمع جهانی اهل بیت کار میکنند کسانی که در دارالتقریب کار میکنند کسانی که در مسائل امنیتی کار میکنند آنها باید بین تولّی و تبرّی که جزء ارکان رسمی دین ماست و برقراری امنیت و حفظ دماء مسلمین که آن هم جزء ارکان رسمی ماست یک جمع اجتماعی بکنند یک جمع سیاسی بکنند یک جمع اجرایی بکنند این کار فقهای ما تأمین شده است این کارهایی که به دست «من بیده الامور» هست آنها هم باید عملیاتی شود از این طرف تکفیر از آن طرف تکفیر, از این طرف کشتار از آن طرف کشتار, دشمن هم که غیر از این نمیخواهد.
چگونگی تشکیل حکومت اسلامی
لذا به وجود مبارک پیامبر فرمود مواظب باش از طرفی کفار و منافقین در کمیناند از طرفی مرجفون در داخل رجفه و اراجیف پخش میکنند تو باید آن قله تقوا را داشته باشی تا بتوانی حکومت اسلامی تشکیل بدهی یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ (یک) وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ یک وقت است کسی پیشنهاد میدهد خب پیشنهاد, طرح است و انسان مطالعه میکند یا قبول یا نکول اما کسی درصدد دسیسه است که آمرانه حکم بکند هر کسی بخواهد به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمرانه حکم بکند ولو در لسان دوستی کافر است برای اینکه پیغمبر که دیگر نمیتواند مأمور این آقا باشد تابع حرف این آقا باشد; یا کافر است یا منافق, اگر بخواهد چیزی را بر پیغمبر تحمیل بکند یک وقت است میگوید من عرضم این است نظر حضرتعالی هر چه هست, خب این مشورت است حضرت یا میپذیرد یا نمیپذیرد اما آن کسی که آمرانه دسیسه دارد و توقّع دارد که وجود مبارک پیغمبر از او اطاعت کند این کافر است چه بفهمد یا نفهمد برای اینکه معنایش این است که رسول الله باید از او اطاعت کند این است که این الْکَافِرِینَ و الْمُنَافِقِینَ یا ناظر است به کفار مکه و منافقین مدینه یا نه در داخل مدینه اگر کسی آمرانه مطلبی را به حضرت تحمیل میکند خب همین کفر است یعنی توقع داشته باشد به حضرت بگوید من حرف شما را قبول ندارم تو باید حرف ما را قبول داشته باشی این برگشتش به کفر است چه بداند چه نداند لذا فرمود آنها که پیشنهاد میدهند میگویند ما عرضمان این است خب حضرت یا قبول یا نکول اما کسی توقع داشته باشد که حرف خودش را بر حضرت تحمیل کند و حضرت از این اطاعت بکند خب این کفر است فرمود: وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ.
ص: 1014
اقسام منافقین در داخل مدینه
در داخل مدینه همین سه گروه بودند و گروههای دیگری هم که ناشناخته بودند و بعضی هم شناختهشده بودند همان یهودیهای بنینظیر و بنیقریظه و بنیقینقاع گروهی از اینها اسلام آوردند نه همه اینها و منافقانه زندگی میکردند در چنین فضایی فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ معلوم میشود این اتَّقِ اللَّهَ غیر از اتَّقِ اللَّهَ (1) است که ذات اقدس الهی به افراد عادی مثل ما میفرماید اتَّقِ اللَّهَ گرچه هر دستوری که به آن حضرت میدهد برای ما هم الگوست لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (2) اما آنکه مخصوص حضرت است آن قلّه عالیه است.
علت عدم اطاعت از کافرین
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ چرا؟ برای اینکه اگر علم بخواهی نزد خداست, اداره جهان بر اساس مصلحت و حکمت بخواهی نزد خداست إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیماً حَکِیماً او هم که مرتب دارد وحی میدهد وَاتَّبِعْ مَا یُوحَی إِلَیْکَ او که منبع علم است با تو ارتباط دارد او که منبع حکمت است با تو ارتباط دارد تو کمبودی نداری چه چیزی میخواهی که از جای دیگر بخواهی بگیری وَاتَّبِعْ مَا یُوحَی إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ. علم خداوند بر اعمال بندگان
بعد هم مواظب باش هر کاری کردی تو و امّتت, هر فکری اندیشهای انگیزهای داشته باشی خدا باخبر است و در محکمه عدل باید پاسخ بدهید إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً.
ص: 1015
بررسی «کان» نزد ادیب و حکیم
مستحضرید کَانَ که در قرآن و روایات به ذات اقدس الهی اسناد داده شد این منسلخ از زمان است اگر به یک ادیب خبر بدهید میگوید این «کان» از افعال ناقصه است و اسم و خبر دارد اما وقتی به حکیم بدهید میگوید این «کان» حرف است نه فعل, اینطور دیگر معنا میکند در کتابهای ادبی فقط این را به ما میگویند که اگر محمول برای موضوع باشد این اسناد, حقیقت است محمول برای موضوع نباشد این اسناد, مجاز است این در ادبیات است در معانی و بیان و مطوّل و امثال ذلک هست اما کدام محمول برای کدام موضوع است این برای ادیب و ادبیات نیست این را باید برهان آن فن تشخیص بدهد شما غالباً وقتی به کسی بگویی «الانسان موجودٌ» را ترکیب بکن میگوید «الانسان» مبتدا «موجودٌ» خبر اما وقتی به حکیم بگویی «الانسان موجودٌ» را ترکیب بکن میگوید «الانسان» خبر مقدم «موجودٌ» مبتدای مؤخّر برای اینکه هستی است که به تعیّن انسانیت در میآید نه انسان است که موجود بشود این کار ادیب نیست که بگوید چه چیزی مبتداست چه چیزی خبر, ادیب فقط باید بگوید آنکه یوضع اولاً میشود مبتدا آنکه «ثمّ یُحمل علیه» میشود خبر اما چه چیزی مبتداست چه چیزی خبر است این را صاحب آن رشتهها باید بگویند این «کان» را وقتی به ادیب بدهید میگوید فعل ماضی است و برای گذشته است ولی به حکیم وقتی بدهی میگوید این «کان» وقتی به ذات اقدس الهی اسناد پیدا کرد گفتیم إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیماً حَکِیماً, این منسلخ از زمان است این دیگر فعل ماضی نیست که بگویید خدا ـ معاذ الله ـ سابقاً اینطور بوده مثلاً حال و آینده اینطور نیست.
ص: 1016
وجوب اطاعت از پیامبرِ شاهد و مبشّر و مُنذِر
به هر تقدیر اینکه فرمود خدای سبحان علیم حکیم است او علمِ محض است حکمتِ محض است از چه کسی میخواهی اطاعت کنی و این علیمِ محض و حکیمِ محض هم که مرتب با تو رابطه دارد وَاتَّبِعْ مَا یُوحَی إِلَیْکَ چنین پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» با آن عظمت و جلال معرفی کرده آیه 45 و 46 همین سورهٴ «احزاب» است که فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً ٭ وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِیراً تو چراغی تو نوری تو مصباحی دیگران باید از تو استفاده کنند به دنبال چه چیزی میگردند نه توقع داشته باشند که تو حرف اینها را گوش بدهی نه خود, رأیی در قبال رأی شما داشته باشند برای اینکه تو چراغی دیگری بینور باید از نور تو استفاده کنند در آن آیه 45 و 46 حضرت را به این جلال و شکوه رسانده یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هم هست برای اینکه مسئله تأسیسات ارتش و نظامی و جنگ خبر مهمی است.
تبیین عناصر محوری در ابتدای سوره
لذا در این سوره این عناصر محوری کاملاً مطرح است یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ چرا، چرا اتَّقِ اللَّهَ برای اینکه او منشأ علم و حکمت است آن مثبت, چرا لاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ برای اینکه خدا منشأ علم و حکمت است دیگران بیکاره, هم آن امر معلَّل است به علم و حکمت خدا, هم این نهی معلّل است به علم و حکمت خدای سبحان.
ص: 1017
چگونگی اتّباع حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از خداوند در شرایط حساس
وَاتَّبِعْ مَا یُوحَی إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ این اتّباع خب مسائل عادی تبعیّتش آسان است اما آن مسائل مهم و حساس مثلاً جنگ بدر که اوّلین جنگ است در مدینه اتفاق افتاده میبینید به هیچ وجه این جنگ راه نظامی نداشت نه عِدّه نه عُدّه برای اینکه آنها چند برابر مسلمانها بودند مسلمانها تقریباً یک سوم آنها بودند یا کمتر, آنها با شتر و مرکَبهای تندرو آمدند اینها پیاده بودند آنها با شمشیر آمدند اینها با چوب و سنگ رفتند مگر مسلمانها چندتا شمشیر داشتند وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که در لیله بدر که اوّلین جنگ رسمی مسلمانها علیه کفار یعنی دفاع رسمی بود ـ خب همه میترسیدند که ما با چه وجهی با اینها بجنگیم چه چیزی داریم ما به سربازانمان خرما میدهیم آنها به سربازانشان کباب شتر و اینها میدهند ما نیرو نداریم در برابر آنها بجنگیم آخر چوبدستی با شمشیر چه میکند پیاده با سواره چه میکند ـ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن شب تا صبح زیر یک درخت مشغول مناجات بود (1) گویا فردا اصلاً جنگ نبود این را امیرالمؤمنین نقل میکند از نزدیک مواظب حضرت و کارهایش بود گویا اصلاً ما شب عملیاتی نداریم فردا هم گویا اصلاً جنگ نیست آرام آرام با خدا مناجات میکرد خب این قلّه تقواست شما هیچ توجیه نظامی برای این کار ندارید فرمود این کار را بکن وَاتَّبِعْ مَا یُوحَی إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً ٭ وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ این معنی توکل است چون او که گفته از کشورت دفاع بکن همان او دارد حمایت میکند مگر ممکن است کسی در برابر ذات اقدس الهی و دین الهی بتواند قیام کند. ص: 1018
1) (17) . الارشاد (شیخ مفید), ج1, ص73.
اعضا و جوارح و جوانح, لشکریان خداوند
بارها این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) را ملاحظه فرمودید که اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ در برابر خدا قیام کرد لازم نیست خدا از جای دیگر لشکرکشی بکند اینکه به رباخوار فرمود: فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ یا در بیان نورانی حضرت امیر در عهدنامه مالک که اگر کسی مظلومی را از حقّش محروم بکند «کان للّهِ حرباً» (1) این جنگ با خداست خب اگر کسی معصیت کرده در برابر خدا ایستاد محارب الهی است نه محارب آن حدودی که إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِینَ یُحَارِبُونَ اللّهَ (2) چون هر معصیتی بالأخره حرب است اختصاصی به مسئله ربا ندارد حالا ربا یک معصیت کبیره است اگر خدا خواست این زیدی که در برابر فرمان او میایستد را بگیرد لازم نیست از جای دیگر لشکرکشی بکند چون خود اعضا و جوارح و جوانح زید سربازان الهیاند فرمود: «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» انسان حرفی میزند رسوا میشود امضایی میکند رسوا میشود جایی میرود رسوا میشود کاری میکند رسوا میشود لازم نیست که جای دیگر خدا سربازکشی کند او را بگیرد این بیان نورانی حضرت امیر این است که اگر خدا ـ خدای ناکرده ـ خواست کسی را بگیرد با زبان او میگیرد با دست او میگیرد با پای او میگیرد «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» (3) خب اگر کسی این مطلب را باور کرد باید به او تکیه کند فرمود: وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً آن مقداری که از تو برمیآید به دوستانت به زیردستانت به زیرمجموعهات بگو آن مقداری که از شما برمیآید در راه صحیح قدم بردارید بقیه را به ما بسپارید همین مقدار هم که شما انجام میدهید باز به عنایت الهی است در مدینه همینطور هم شد شما دیدید هیچ, بر جهان پیروز شد طولی نکشید که مدینه آنها تسلیم شدند حجاز تسلیم شدند اطراف حجاز تسلیم شدند و نامه مبارک حضرت به دو امپراطوری شرق و غرب رسید هر دو را حضرت فرمود یا میآیید یا بیاورمتان!
ص: 1019
راهکار تشکیل حکومت اسلامی
پس معلوم میشود اگر کسی بخواهد یک حکومت اسلامی یک نظام اسلامی تشکیل بدهد راهکارش مشخص است نه بیراهه برود نه راه کسی را ببندد ادب اجتماعی را, ادب انسانی را, ادب مردمی را حفظ بکند با بتپرستها از راه برهان در بیفتد به بت فحش دادن مشکل را حل نمیکند شما در هیچ جای آیات قرآن ندیدید که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به این بتها بد بگوید آنها که مطاف مسلمانها را, قبله مسلمین را آوردند بتکرده کردند به اینها فحش بدهد خب این راه برقراری امنیت است این داشتنِ یک حکومت است ما که در عالَم تنها زندگی نمیکنیم که دورمان را ببندیم ما یک مشکلات و مسائل ملّی و محلّی داریم این را باید عاقلانه حل کنیم یک مشکلات منطقهای داریم باید عاقلانه حل کنیم یک مشکلات بینالمللی داریم ماییم و انسانهای ملحد ماییم و انسانهای مشرک در بخش سوم میفرماید این را هم باید حل کنیم.
برقراری امنیت ملی با تقسیم کار
پرسش: تولّی و تبرّی...؟
پاسخ: تولّی و تبرّی باید جمع بشود با مسئله امنیت, این کار یک کار سیاسی است یک کار امنیتی است هم دارالتقریب بین مذاهب باید حل کند هم مجمع علمای شیعه باید حل کنند هم مسئولین امنیتی باید حل کنند کارهای فقهی را مراجع و فقها و اصولیین دارند حل میکنند آن کار این است که بین ادله چگونه جمع بکنیم نص و ظاهر داریم ظاهر و اظهر داریم عام و خاص داریم مطلق و مقیّد داریم محکم و متشابه داریم اصل و اماره داریم این کار فقه است اما اجرای تولّی و تبرّی از یک سو و برقراری امنیت و حفظ دِماء مسلمین از سوی دیگر این هم کمتر از جریان انرژی هستهای نیست شما پشت سر هم میشنوید تکفیریها آن همه کشتند خب همین آسان است؟! از این طرف ما مرتب سب و لعن از آن طرف مرتب کشتار این یک راهحل دارد یا ندارد اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برهان اقامه کرده فرمود از این چوبها کاری ساخته نیست از این بتها کاری ساخته نیست اما هیچجا فحش نگفته آیا این راه دارد یا ما هر روز باید بنشینیم غصه بخوریم میانمار اینقدر کشتند بنگلادش و پاکستان و اینها اینقدر کشتند عراق آنقدر کشتند این یک راهحل دارد یا ندارد اگر این دین آمده برای برقراری امنیت ملی از یک سو, منطقهای از سوی وسط, بینالمللی از سوی سوم یک راهحل دارد تنها راهحل فقهی و اصولی نیست که حوزه علمیه قم حل بکند راه امنیتی است راه مشورتی است راه مذاکرهای است دشمن هم که در کمین است دشمن هم همین را میخواهد چیز دیگر که نمیخواهد ما فقط ناچاریم قدری گریه بکنیم قدری افسوس بخوریم یا مجلس ترحیم بگیریم کار آسانی نیست, فلان تکفیری اینقدر شیعهها را کشتند, همین؟! ناله کردن و افسوس خوردن و مجلس ترحیم گرفتن فقط کارِ ما شد این آیا راهحل دارد یا راهحل ندارد یقیناً راهحل دارد.
ص: 1020
چگونگی توجیه «لعن» خداوند در کلیات و تطبیق آن در جزئیات
پرسش: بین مسئله سب با مسئله لعن در آیات قرآن تفاوت هست؟
پاسخ: بله, لعن, کلیات است ذات اقدس الهی فرمود: عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ (1) به طور کلی آن کلیات را هم آنها قبول دارند هم ما قبول داریم این کلیات را آنها هم میخوانند ما هم میخوانیم اما تطبیقش بر جزئیات [مورد اختلاف است] شما میبینید یک وقت است کسی میخواهد کشور را اداره کند سابقاً هم همینطور بود دو کشور با هم در حال جنگ بودند این دو کشور که در حال جنگ بودند اگر ولیعهد کشوری میمُرد اینها یک هفته آتشبس میکردند بعد هم میجنگیدند ما وقتی ولیعهد عربستان میمیرد میرویم در کنار سفارتش شیرینی پخش میکنیم؟! آخر این نه واجب است نه مستحب آن وقت دلمان میخواهد وقتی حجاج و معتمرین ما رفتند در عربستان برای اینها فرش قرمز پهن کنند اینکه نیست خب مگر این کار واجب است خب این راهِ جهانی است آنها با هم میجنگیدند وقتی میفهمیدند ولیعهد کشور مقابل مُرد یک هفته آتشبس بود بعد هم میجنگیدند اما ما اینجا ولیعهد میمیرد میرویم جلوی سفارتش شیرینی پخش میکنیم جلوی این کارها را میشود گرفت اینها نه واجب است نه مستحب است نه معقول است نه منقول است چه داعی داریم آخر کاری بکنیم بعد دلمان بخواهد وقتی حاجیان و معتمران ما رفتند فرودگاه عربستان, به آنها احترام بشود این همهجانبه است غرض این است که کارهایی که حوزههای علمیه دارد میکند کارهای فقهی و علمی است اینها سر جایشان محفوظ است اما اگر بخواهد اجرایی بشود همه باید دست به هم بدهند یعنی هم مردم ملتها با هم, هم مجمع جهانی اهل بیت هم تقریب بین مذاهب هم مسئولین امنیتی همان کاری که با انرژی هستهای میکنند درباره اینها هم باید بکنند ما چقدر شاهد باشیم فلانجا شیعه را کشتند فلانجا شیعه را کشتند, پسفردا هم فاطمیه دوم است خب خون به جگر ماست میشنویم فلان جا یک عده از شیعیان را شهید کردند خب این که نمیشود تا چه وقت آدم این دردها را تحمل کند به هر تقدیر راه دارد.
ص: 1021
1) (21) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 87 .
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیماً حَکِیماً ٭ وَاتَّبِعْ مَا یُوحَی إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً ٭ وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً. «و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیماً حَکِیماً (1 وَاتَّبِعْ مَا یُوحَی إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً (2) وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً (3) مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَکُمُ اللّآئِی تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِکُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِیَاءَکُمْ أَبْنَاءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ وَاللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ (4) ادْعُوهُمْ لِأَبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَمَوالِیکُمْ وَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ فِیَما أَخْطَأْتُم بِهِ وَلکِن مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (5)) عناصر محوری سُوَر مدنی
سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» چون در مدینه نازل شد و عناصر محوری سوَر مدنی, تأسیس نظامی اسلامی, حکومت اسلامی, دفاع از سرزمین اسلام و داشتن احکام و فقه سیاسی و نظامی دینی است در کنار مسائل فقهی دیگر لذا در طلیعه امر فرمود تقوای الهی اصل مسئله است و پیشنهاد کافران و منافقان را نپذیر, یک وقت است که در مصالح مسلمین کسی پیشنهادی میدهد ولو آن شخص کافر باشد یا منافق باشد اما یک پیشنهاد علمی میدهد اینجا سخن از «اُنظر إلی ما قال» (1) است نه «اُنظر إلی مَن قال» یک مطلب علمی است یک طبیب است یک کشاورز است کاری به مسائل دینی ندارد و غرض سیاسی هم ندارد سوء نیّت هم ندارد اینجا آدم مطلب را نگاه میکند اگر مطلب علمی بود و حق بود میپذیرد این از بحث خارج است.
ص: 1022
1) (1) . غررالحکم و دررالکلم, ص58, ح612 و ص438, ح10037.
بیان مسئله عدم پذیرش پیشنهاد کافران و منافقین توسط پیامبر
اما تعلیق حکم بر وصف میگویند مُشعر به علیّت است کافر بما أنّه کافر, منافق بما أنّه منافق اگر پیشنهادی میدهد پیشنهاد کفرآمیز و نفاقآور میدهد چه اینکه شأن نزول این آیه هم همین را تأیید میکند; آنها آمدند به محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند شما دست از محکوم کردن و باطل دانستن آلهه و اصنام و اوثان ما بردارید نگویید اینها حقّ شفاعت ندارند نگویید اینها نمیتوانند مقرّب پروردگار باشند آنگاه ما با شما کنار میآییم (1) خب این پیشنهاد, پیشنهاد کفر است اینچنین نیست که حالا لازم باشد آمرانه حکم بکنند کافر بما انّه کافر, منافق بما انّه منافق, اقتراحش, پیشنهادش کفر و نفاق است. حالا این از چند صورت خارج نیست یا هر کدام پیشنهاد جداگانه میدهند که سر از کفر و نفاق در میآورد یا پیشنهاد مشترک دارند با هم میآیند یا یکی ابتدائاً پیشنهاد میدهد و دیگری او را تأیید میکند بالأخره از این سه محور خارج نیست و جامع مشترک این سه قسمت, کفر و نفاق است, اگر کافر و منافق پیشنهادی دادند آنها را هرگز نپذیرید.
برهان عدم پذیرش پیشنهاد کافر و منافق توسط پیامبر
آنگاه برهان مسئله هم این است که خدا به همه چیز عالِم است و حکیمانه حکم میکند و از وحی الهی تبعیّت کنید و ذات اقدس الهی از تمام ظاهر و باطن شما باخبر است و برای اجرای دستورهای الهی شما یک پایگاه مهمّ میخواهید آن توکّل بر خداست و این را هم بدانید که مسامحه در دین, تساهل در دین, تسامح در دین از یک طرف ایمان از یک طرف کفر, از یک طرف ایمان از طرفی نفاق، این در قلب جمع نمیشود.
ص: 1023
1) (2) . مجمعالبیان, ج8, ص525.
جمع نشدن ولایت ائمه و دوستیِ دشمنان آنها
حضرت امیر(سلام الله علیه) در ذیل این آیه, فرمود کسی حبّ ما را دارد با دوستیِ دشمنان ما جمع نمیشود (1) نه انسان دو قلب دارد نه در قلب دو مکتب جا میگیرد مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ خب اگر هر کسی یک دل دارد و در یک دل دو مکتب جا نمیگیرد دیگر ممکن نیست شما هم غدیری باشید هم سقفی, هم غدیر را قبول داشته باشید هم سقیفه را اینکه شدنی نیست فرمود دوستان ما هرگز دوستانِ دشمنان ما نیستند پس چه در مسئله توحید چه در مسئله وحی و نبوت چه در مسئله امامت دو متضاد در یکدیگر جا نمیگیرد هم ایمان باشد هم کفر, هم ایمان باشد هم نفاق, هم غدیر باشد هم سقیفه این جمع نمیشود لذا فرمود: مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ.
شأن نزول آیه مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ به نقل برخیها
حالا در شأن نزول این برخیها نقل کردند ابیمعمّر ادعا میکرد که من دارای دو قلبم, دو فهمم با هر قلب و فهمم ـ معاذ الله ـ از این کسی که ادّعای رسالت دارد بهتر میفهمم این در جریان جنگ بدر شرکت کرد و شکست خورد و سراسیمه فرار کرد ابوسفیان دید این یک لنگ کفش دست اوست یک لنگ کفش پای او سراسیمه دارد فرار میکند گفت چه خبر است گفت لشکر شکست خوردند و فرار کردند من هم فرار کردم گفت حالا چرا یک لنگ کفش دستت است این نگاه کرد دید یک لنگ کفش دستش است یک لنگ کفش پایش است گفت من خیال کردم هر دو لنگ کفش در پای من است گفت تو آخر ادعا میکردی من دارای دو قلبم و با هر قلبم از حضرت بهتر میفهمم این را به عنوان شأن نزول ذکر کردند (2) حالا چه این خبر درست باشد یا درست نباشد اصلِ مطلب تام است فرمود شما پیشنهاد کفار را بخواهی بپذیری با ایمان جمع نمیشود پیشنهاد منافق را بخواهی بپذیری با ایمان جمع نمیشود پیشنهاد سقفی را بخواهی بپذیری با غدیری جمع نمیشود.
ص: 1024
یکی بودن قلب و مظروف آن
مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ این جوف یعنی باطن نظیر آنچه در آیه 46 سورهٴ مبارکهٴ «حج» فرمود: فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور انسان در درون خودش این حواسّ چندگانه را داراست فرمود این قلبِ باطن اینها کور است اینجا هم فرمود در درون انسان قلب هست اما بیش از یکی نیست. پس عمده آن است که انسان این قلب را حفظ بکند و بداند بیش از یکی نیست (یک) و مظروف آن هم نمیتواند بیش از یکی باشد (دو) مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ. اخلاق فقهی, بخش وسیعی از دستورهای مدنی
چون در مدینه مائده فقهی, مأدبه فقهی, حوزه فقهی به برکت حضرت گسترده شد بخش وسیعی از دستورهای مدنی درباره احکام فقهی بود در جاهلیت اگر کسی میخواست زنش را ترک کند گاهی طلاق بود گاهی ظِهار, ظهار هم این بود که میگفت «أنتِ علیَّ کَظهر امّی» تو مثل پشت مادر من هستی همین را که گفته بود در جاهلیت حکم طلاق را داشت.
بیان آیه شریفه در تفاوت بین مسئله ظهار و طلاق و احکام آن
در این زمینه آیه نازل شد که مسئله ظهار غیر از طلاق است ظهار کار طلاق را نمیکند (یک) خودش کار حرام است (دو) حالا معصیت کبیره است یا غیر کبیره و قبل از دادن کفاره, مرد حق ندارد به سراغ زوجه برود و با او نکاح کند (سه) این احکام در طلیعه ورود حضرت در مدینه مطرح شد فرمود: وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَکُمُ اللّآئِی تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِکُمْ شما دو رسم دارید یکی اینکه اگر ظِهار کردید خیال میکنید آن زن به منزله مادر میشود و نکاح با او حرام است هرگز اینچنین نیست یکی هم پسرخوانده را پسر میدانید به او ارث میدهید احکام محرمیّت, حرمت نکاح, میراث برای او قائلید این هم نیست, اوّلی که ظهار باشد در ایران رسم نبود دومی متأسفانه کم و بیش سابقه داشت و لاحقه هم دارد. درباره اوّلی فرمود: وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَکُمُ اللّآئِی تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِکُمْ شما گفتید «أنتِ علیّ کظهر امّی» هرگز با این گفتار, آن زن به منزله مادر نمیشود.
ص: 1025
بررسی فقهی در تفسیر جملات ظهار و احکام آن
حالا بحثهای فقهی فراوانی اینجا هست که اگر به جای «أنتِ علیّ کظهر امّی» بگوید «أنتِ عندی» یا «لدیّ کظهر امّی» همان حکم را دارد یا نه و اگر بگوید «أنتِ لدیّ» یا «عندی کظهر اُختی» یا «عمّتی» یا «خالتی» آیا حکم اُم را دارد یا ندارد آیا بگوید «أنتِ علیّ کظهر امّی» امّ رضاعی منظورش باشد آیا حکم امّ رضاعی, حکم امّ نَسبی را دارد یا نه, اینها فروع فقهی فراوانی است که برخی از اینها ضمن همین آیه سورهٴ «احزاب» حل شد برخی از اینها هم در سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» که آیات اول تا چهارم سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» در همین زمینه است اول سورهٴ «مجادله» این است قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجَادِلُکَ فِی زَوْجِهَا این جدال نه یعنی مخاصمه یعنی از مقدمات مشهوره و مسلّمه کمک گرفتن آنچه نزد مردم جاهلی مشهور و مسلّم و مقبول بود این بود که اگر زوج به زوجه بگوید «أنتِ علیّ کظهر امّی» حکم طلاق را دارد آن زن آمد به حضور پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد شوهرم با من چنین رفتاری کرد و شکایت کرد گفت من فقیر هم هستم به او هم علاقهمندم و طلاق هم نداده (1) وَتَشْتَکِی إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ یَسْمَعُ تَحَاوُرَکُمَا إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ در اثر اهمیت این مطلب سه بار کلمه سمع با عبارتهای سَمِعَ و یَسْمَعُ و سَمِیعٌ در همین آیه واحده آمده فرمود: الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنکُم مِن نِسَائِهِم باید بدانند این کار, کار جاهلی است هرگز این حکم طلاق را ندارد و هرگز این زن به منزله مادر او نمیشود که بر او حرام باشد الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنکُم مِن نِسَائِهِم مَا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ این به منزله مادر نمیشود برای اینکه إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللّائِی وَلَدْنَهُمْ آنها که خواستند بگویند اگر کسی بگوید «أنتِ علیّ کظهر اختی» یا «عمّتی» یا «خالتی» محارم دیگر را یاد کند به این جمله استدلال کردند که آیه درصدد نفی امّیت و مادر بودن است نفی اختیّت و خاله بودن و عمه بودن نیست بنابراین آن الفاظ, کار ظهار را نمیکند ولی قول دیگر این است که فرقی نمیکند چه بگوید «أنتِ علیّ کظهر امّی» یا به سایر محارم تشبیه بکند. به هر تقدیر این آیه اینچنین نیست که مخصوص مادر باشد تخصیص بزند مَا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللّائِی وَلَدْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَزُوراً اینها حرف باطل میزنند حرفی که مطابق با حق نباشد باطل است وَإِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ.
ص: 1026
1) (5) . مجمعالبیان, ج9, ص371.
تعیین کفّاره ظهار
آن وقت کفاره ظهار را ذکر میکند اگر قبل از کفاره, مقاربت کرد باید دو کفاره بپردازد برای تجویز مقاربت یک کفاره لازم است وَالَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِن نِسَائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ این کفاره هم کفاره مرتب است نه مخیّر, اول عتق رقبه است نشد فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ است نشد فَإِطْعَامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً است.
ذات اقدس الهی عهدهدار پرورش انسان
در اینجا فرمود خدای سبحان این مطلب را قرار نداد قانون آن است که خدا قرار بدهد بالأخره جهان را خدا آفرید (یک) همان که آفرید باید بپروراند (دو) پرورش گل و گیاه یک حساب دارد پرورش زمین و آسمان یک حساب دارد پرورش دریا و حیوانات دریایی یک حساب دارد پرورش انسان با قانون است انسان را با قانون میپروراند یعنی با اعمال ارادی و اختیاری میپروراند با فقه و اخلاق میپروراند این فقط به عهده پروردگار است تربیت انسان, پرورش انسان به عهده ذات اقدس الهی است و لاغیر, اگر مخالف با این وحی الهی بود میشود حرف باطل.
چگونگی حرف باطل و حق (واقع)
حرف باطل دو نحو است یک وقت انسان به این حرف معتقد نیست این از راه دهن گفته میشود قلب با آن مطابق نیست یک وقت است که نه, قلبش هم همین حرف را دارد چون مطابق با واقع نیست مثل حرفِ دهنی است لذا در قرآن کریم چند بار میفرماید اینها بر اساس دهن حرف میزنند یک وقت است که قلبشان مخالف با دهن و زبانشان است اینها منافقاند پس حرفشان حرف دهن است یک وقت است که نه, قلبشان هم مطابق با دهن و زبان است زبان و دهان هم مطابق با قلب است اما از محدوده وهم اینها بیرون نیست مطابق با واقع نیست میفرماید این حرف دهنی شماست, حرف دهنی شماست یعنی مطابق با واقع نیست اگر کسی بگوید نه ما قلباً هم همین معنا را معتقدیم میگویند قلب شما مثل زبان شماست برای اینکه مطابق با واقع که نیست حرف آن است که مطابق با واقع باشد با یکی از اَزمنه سهگانه موافق باشد یا با گذشته موافق باشد که گزارش صدق است یا با موجودی فعلی هماهنگ باشد که گزارش صدق است یا با آینده موافق باشد که حرف صدّیقین و عالمان به غیب و غیبگویان الهی مثل اهل بیت است که این هم صِدق است بالأخره انسان یا صادق باشد یا صدّیق اگر مربوط به گذشته است یا مربوط به حال است باید مطابق با واقع باشد اگر مربوط به آینده است باید معصوم باشد که حرفش مطابق با واقع باشد اگر نه مطابق گذشته بود نه مطابق حال نه مطابق آینده نه صِدق بود نه صدّیق میشود دهنی یعنی قلبی ندارد قلب او هم مثل دهن اوست لذا آنهایی هم که به مطلبی معتقد بودند و بر اساس باورهای قلبی هم این حرف را زدند ذات اقدس الهی میفرماید اینها حرفهایشان روی دهنشان است حرفهای واقعی نیست آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این است که قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ خب اینها معقتد بودند نه اینکه در دهن گفته باشند یک وقت است که یک منافق حرف میزند میفرماید: لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ (1) یا چرا حرفی میزنید که معتقد نیستید این قولتان فقط از زبانتان در آمده نه از قلبتان این یک نحو است یک وقت است نه, قلبشان هم واقعاً به همین معتقد است اما چون واقع ندارد مثل اینکه دهنی حرف میزنند و اینها معتقد بودند که عُزَیْرٌ ابْنُ اللّه یا ترسایان معتقد بودند که الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ولی چون نه مطابق با گذشته بود نه حال نه آینده مطابق با واقع نبود فقط در محدوده دهنشان بود ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ همین!
ص: 1027
1) (6) . سورهٴ صف, آیهٴ 2.
تعبیر حرف باطل به حرف دهنی و زبانی
پرسش:... پاسخ: بله خب این را که به صراحت میگفتند اما غرض این است که چون مطابق با واقع نبود به افواهشان است وگرنه خب همه حرفها با دهن است حرف را کسی بدون دهن که نمیگوید یک وقت کتابت است یک وقت قول است اگر قول است با دهن است اما برای اینکه بگوید این فقط مصرف داخلی دارد فقط روی زبان میگرداند همین! نه صِدق است نه صدّیق, نه گزارش راست میدهید نه از آینده به عنوان معجزه خبر میدهید خب این مصرف داخلی دارد فقط این حرف در دهن خریدار دارد ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ در سورهٴ مبارکهٴ «نور» مطلبی هم درباره همین مسئله زبان هست؛ آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «نور» این است که إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ معتقد هستید اما مطابق با واقع نیست ندانسته میگویید باور دارید ولی مطابق با واقع نیست اگر نه صدق بود نه حرف صدّیقین خب میشود حرفِ دهنی وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ بنابراین در این بخش از سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» که میفرماید: ذلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ یعنی مطابق با واقع نیست حکم واقع آن است که ذات اقدس الهی بیان کند اگر چیزی مطابق با واقع نبود مصرف درونی دارد و در محدوده زبان است.
زبان, محدوده کلام باطل و خدا بیانکننده حق
هر باطلی فقط محدوده زبان را دارد ولو شخص در درون خود هم به مضمون این حرف معتقد باشد ولی قلب او هم مثل دهن اوست مصرف داخلی دارد چون با واقع کاری ندارد ذلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ وَاللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ (یک) وَهُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ (دو) هم واقع را او بیان میکند هم راه را نشان میدهد کسی نمیتواند بگوید من واقع را نفهمیدم کسی نمیتواند بگوید من واقع را فهمیدم ولی راهش را بلد نیستم او هم واقع را میگوید هم راه را میگوید, هم مقصد را میگوید هم مسیر را میگوید وَهُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ.
ص: 1028
رعایت مسائل شرعی در فرزندخواندگی
این درباره ظِهار که در ایران سابقهای نداشت و ندارد اما متأسفانه در مسئله فرزندخواهی این کم و بیش هست البته آنها که متوجهاند به مسائل شرعی آشنا هستند این مسئله شرعی را تذکر میدهند اما دیگران باید رعایت کنند اگر کسی رفته پسربچه یا دختربچهای را برای فرزندخواندگی آورده آنها میگویند حتماً باید شناسنامه بگیری ولی بالأخره باید اسناد قوی باشد که این فرزند ما نیست محرمیّت ندارد (یک) حرمت نکاح ندارد (دو) میراث ندارد (سه) آن وقت شخص میتواند از مال خودش چیزی به او ببخشد این عیب ندارد (چهار) ولی باید مشخص بشود که این دیگر در شناسنامه اگر آمده به عنوان محرم نباشد (یک) حرمت نکاح ندارد (دو) میراث ندارد (سه) بقیه را اگر شخص بخواهد مال خودش را به او بدهد عیب ندارد ولی اینها باید مشخص بشود.
فقر طبیعی لازمه عالم طبیعت و ممنوع بودن فقر اقتصادی در اسلام
پرسش:... پاسخ: آن ظلمی نمیکند به بندگان خودش, حکم خدا حکم عدل است به همه فرمودند شما باید نیازهای اینها را برطرف کنید ممکن نیست خدای سبحان عالم دنیا را طوری خلق بکند که کسی محتاج نباشد این ممکن نیست برای اینکه کودکان داریم سالمندان داریم افراد بیسرپرست داریم افراد بیمار و از کارافتاده داریم اینها هستند لازمه عالم طبیعت این است این فقر طبیعی است که هست و لا ریب فیه و نقصی نیست اما آنچه مهم است فقر اقتصادی است نه فقر طبیعی, همه ما مسئولیم که نگذاریم کسی فقیر باشد اگر وجوه شرعی نزد ماست که باید بدهیم نشد, به نحو واجب کفایی واجب را تأمین بکنیم فقر اقتصادی در اسلام بالکل به نحو سالبه کلیه ممنوع است اما فقر طبیعی که قابل پیشگیری نیست کسی مثلاً بچه نباشد کسی مریض نباشد کسی پیرمرد نباشد اینها نیست فقر اقتصادی را ذات اقدس الهی فرمود اگر کسی خودش میداند دیگری نمیداند بر او واجب عینی است که رفع کند اگر چند نفر میدانند واجب کفایی است اگر وجوه شرعی و زکات و امثال ذلک دارند که از آن راه باید تأمین کنند اگر نشد, باید از راه دیگر تأمین کنند بنابراین دین هیچ ستمی نسبت به هیچ کسی چه مرد چه زن چه کودک چه بزرگسال ندارد.
ص: 1029
مراعات احکام فقهی در فرزندخواندگی
پرسش:...پاسخ: نه, آنکه لفظی است مگر اینکه خواندن, تالی فاسدهای دیگر داشته باشد اگر صرف لفظی باشد هیچ اثری نداشته باشد این نظیر غیبت نیست نظیر دروغ نیست که مثلاً خود همین لفظ, معصیت داشته باشد ولی اگر اثر فقهی داشته باشد باعث شیوع حکمی باشد خب بله مشکل خاص خودش را دارد.
فرمود شما این پسرخواندهها را پسر ندانید دخترخواندهها را دختر ندانید عیب ندارد بروید از شیرخوارگاه یا از پرورشگاه کسی را بگیرید بپرورانید ولی این احکام فقهی را باید رعایت کنید که حرمت نکاح ندارد, محرمیّت ندارد, میراث ندارد خواستید مالی را قربة الی الله به او بدهید بدهید ولی اینها باید مشخص بشود شما که در شناسنامه مینویسید این یک راهحل قانونی باید پیدا کنید. ذلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ وَاللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ (یک) وَهُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ (دو) هم مقصد را بیان میکند هم راه را نشان میدهد ادْعُوهُمْ لِأَبَائِهِمْ شما بساط زندگیتان و این شناسنامههایتان رفتارتان گفتارتان طوری باشد که هر پسری را به پدر خود او نسبت بدهید حالا اگر جنگی شد افرادی کشته شدند کودکی مانده کسی ناشناخته است فرمود فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَمَوالِیکُمْ این برادر ایمانی شماست و جزء دوستان شماست نگویید که پسر ماست یا دختر ماست.
تعیینی بودن اولویت در ارث, نه تفضیلی
ادْعُوهُمْ لِأَبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ این افعل تفضیل نیست اینچنین نیست که این اقسط باشد اعدل باشد و آن قبلی عدل باشد و قِسط باشد قبلی جور است حرام است کارِ عدل این است گاهی با قرائن مشخص بشود که این افعل, افعل تعیین است نه افعل تفضیل نظیر أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ (1) که در آیه شش همین سوره است همین است این أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ این طبقات ارث را مشخص کرده با طبقه اُولیٰ اصلاً به طبقه ثانیه نمیرسد با طبقه ثانیه اصلاً به طبقه ثالثه نمیرسد نه اینکه این اولویّت, اولویّت فضیلت باشد که طبقه اُولیٰ مناسبتر و سزاوارترند با بودِ طبقه اولیٰ طبقه ثانیه هم ارث ببرد ولی طبقه اولیٰ سزاوارتر باشد این نیست با بودِ طبقه اولیٰ اصلاً به طبقه ثانیه نمیرسد با بود طبقه ثانیه اصلاً به طبقه ثالثه نمیرسد این اولویّت, اولویّت تعیینی است که کما یَظهر انشاءالله اینجا هم اقسط, اقسط تعیینی است نه اینکه اقسط تفضیلی باشد هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ حالا اگر پدران شناختهشده نیستند فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا بعضیها بر اساس فقر بچهها را میآورند درِ خانه دیگران میگذارند رها میکنند یا جنگی شد پدران کشته شدند این شناخته شده نیست در حوادث اینها شناخته نشدند فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ مبادا بر اساس عاطفه بیایید بساط حکم فقهی را ـ خدای ناکرده ـ به هم بزنید اینها برادران ایمانی شما هستند یا خواهران ایمانی شما هستند فإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَمَوالِیکُمْ از دوستان دینی شما به شمار میآیند. ص: 1030
1) (7) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 6.
عقاب خاص الهی برای مخالفان عالِم و عامد دین
حالا اگر قبلاً اشتباهی کردید خدا میگذرد اینچنین نیست که ذات اقدس الهی تا آن آخرین لحظه بگوید حالا چون اشتباه کردی سهواً خطئاً جهلاً جهالتاً این کار را انجام دادید الاّ ولابد باید به عذاب الیم گرفتار بشوید اینطور نیست خدا ارحم الراحمین (1) است اما وقتی برای شما مسئله روشن شد عالماً عامداً بر خلاف دین بخواهید حرکت کنید آن عِقاب خاصّ خودش را دارد فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَمَوالِیکُمْ وَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ فِیَما أَخْطَأْتُم بِهِ اگر خطای فکری بود خطیئه عملی بود سهو و نسیانی بود تسامحی بود اینها قابل بخشش است اما عمداً عالماً عامداً بیایید شناسنامه بگیرید این را فرزند خودتان قرار بدهید دیگران هم که نمیدانند آن وقت این احکام حرمت نکاح از یک سو, محرمیّت از سوی دیگر, میراث از سوی سوم خب همه این خلاف شرعها را شما مرتکب شدید وَلکِن مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ آن را خدا مؤاخذه میکند وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً این را هم قبلاً ملاحظه فرمودید «کان»ی که به ذات اقدس الهی اسناد داده میشود این منسلخ از زمان است «کان» فعل مضای نیست که قبلاً خدا اینچنین بود قبلاً اینچنین بود الآن اینچنین هست بعداً هم آنچنان خواهد بود این «کان» کار کان و کائن و یکون هر سه را میکند وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً بعد میرسیم به مسئله ولایت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که اُولاست و این زمینه حکومت اسلامی را تأسیس میکند.
ص: 1031
1) (8) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 151.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فهرست مطالب
النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَی أَوْلِیَائِکُم مَّعْرُوفاً کَانَ ذلِکَ فِی الْکِتَابِ مَسْطُوراً (6 وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ وَمِنکَ وَمِن نُوحٍ وَإِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِیثَاقاً غَلِیظاً (7) لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ وَأَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ عَذَاباً أَلِیماً (8)) تبیین قرآن کریم به اصل انسان به عنوان قلب
نکاتی که مربوط به آیات قبل است این است که در قرآن کریم اصلِ انسان را همان قلبِ او قرار داد فرمود: لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ اگر کسی اهل قلب بود چیزی را که خودش فهمید عمل میکند و اگر متوجه نشد از راه گوش به دلیل نقلی اعتنا میکند لذا فرمود: لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ. (1)
مصادیق امراض قلبی و آثار آنها بر دل
انسان بیش از یک قلب ندارد این قلب یا سالم است یا مریض, بیماریهای قلب را هم قرآن کریم مشخص کرد کفر و نفاق و امثال اینها جزء مرض قلب است که فرمود: فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (2) و اینها این دل را قَسی میکند قَسَتْ قُلُوبُهُمْ (3) میشود یا فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً (4) میشود و دلهای کفار و منافقان شبیه هم میشود که تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ و گناه, چرکی است روی چهره قلب کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ (5) و همین گناه درِ قلب را میبندد قفل میکند کلید را به دست شیطان میدهد أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (6) این قلب قفل میشود بنابراین انسان بیش از یک قلب ندارد حالات گوناگون دارد باید مواظب باشد که بیمار نشود هم بهداشتش را قرآن معیّن کرده است هم درمانش را که فرمود: وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ (7) قرآن دوا نیست که کسی بخورد گاهی اثر بکند گاهی اثر نکند قرآن شفاست اگر کسی با این کتاب مأنوس بود در خدمت این کتاب بود شفا پیدا میکند وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ نه دوا.
ص: 1032
راههای پیشگیری و درمان امراض قلبی
بنابراین باید مواظب بود این بیمار نشود و اگر بیمار شد شفا پیدا کند و راهش هم این است که چون بیش از یک قلب ندارد و یک قلب هم جای دو مطلب نیست این قلب را باید مُتیَّم بکند به حبّ الهی و حبّ اهل بیت که «وَ قلبی بِحُبّک مُتَیّما» (1) یعنی پُر بشود این دعای نورانی حضرت حجّت(سلام الله علیه) که دارد «و املاٴ قلوبَنا بالعلم و المعرفة» (2) همین است وقتی دل, لبریز از معرفت الهی و محبّت الهی شد دیگر جا برای بیگانه نیست.
نفی سه سنت جاهلی رایج توسط قرآن کریم
جمیل بن معمّر میگفت که من دارای دو قلبم (3) این افسانهای بیش نیست این حرف را آن شخص زد اما دو حرف دیگر هم جزء مطالب رایج سنّتهای جاهلی بود یکی مسئله ظِهار بود که اگر مردی به همسرش گفت «أنتِ علیَّ کظهر امّی» این در حکم طلاق بود یکی هم اینکه به فرزندخوانده واقعاً حکم فرزند میدادند این تَبنّی قولِ رایج بود ظِهار قول رایج بود حرف جمیل بن معمّر قول رسمی نبود ولی بالأخره برخیها گفتند, عدهای هم پذیرفتند. قرآن کریم بعد از نفی این امور سهگانه میفرماید: ذلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ (4) اینکه فرمود: قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ ناظر به این است که این حرفها فقط حرفهای دهنی است ریشه علمی ندارد گاهی نفی جعل به لحاظ نفی تشریع است دیگر آن را با «ذلکم قولکم» همراهی نمیکند نظیر مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ (5) اما جایی که سنّت جاهلی است و حرف رایج مردم است میخواهد این را ابطال کند هم با زبان نفی ابطال میکند می فرماید: مَا جَعَلَ (6) و هم با زبان دیگر میفرماید: ذلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ.
ص: 1033
عدم دلالت «فوه» با قرینه مقامیه بر قلب
این کلمهٴ «فوه» مفهوم ندارد که قلب را شامل نشود ولی به قرینه مقام که در مقام تحدید است مفهوم دارد نظیر آیهای که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت در سورهٴ «مؤمنون» فرمود وقتی مرگ عدهای فرا میرسد حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ آنگاه خدای سبحان میفرماید: کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا (1) یعنی فاعلش نیست بر فرض هم برگردد همین حرف را میزند کلمه قائل کلمهای نیست که مفهوم داشته باشد حصر را نمیرساند ولی چون در مقام تحدید است از آن مفهوم گرفته میشود هُوَ قَائِلُهَا یعنی «لا فاعلها لا معتقدها هی کلمة فی لسانه و فی فَمه و فی فیه دون قلبه» اینکه فرمود: کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا یعنی این را بر اساس قلب و عقیده نمیگوید برای عمل نمیگوید فقط حرفِ زبانی است اینجا هم که میفرماید این قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ یعنی واقعیتی ندارد گرچه اینها به همین عقیده باطل معتقدند نظیر مَا جَعَلَ اللّهُ مِن بَحِیرَةٍ وَلاَ سَائِبَةٍ وَلاَ وَصِیلَةٍ (2) و مانند آن عقیده اینها بود ولی چون مطابق با واقع نبود آن قلب اینها هم مثل دهن اینهاست لذا فرمود این سه مطلبی را که شما میگویید چون مطابق با واقع نیست گرچه معتقد هم هستید ولی بیش از حرف دهنی نیست ذلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ.
شمول کلمه «رجل» بر مرد و زن و دلالت کردن آن بر قلب واحد
ص: 1034
مطلب بعدی آن است که گاهی رجل در مقابل مرئه است خب آنجا حکم خاصّ خودش را دارد مثل ارث و امثال ارث مثل تعبیرات عرفی ما هم همین است میگوییم مرد در برابر زن, گاهی میگوییم مردم وقتی گفتیم مردم اعم از مردان و زنان است در تعبیرات عربی هم اینچنین است گاهی میفرماید مرد که این مرد به منزله مردم است فرمود: مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ این در قبال مرئه نیست که خدا برای مرئه مثلاً دو قلب قرار داده ولی برای رجل فقط یک قلب قرار داده این از آن قبیل نیست مثل اینکه ما میگوییم مردم انقلاب کردند یعنی اعم از زنها و مردها اینجا هم که فرمود: مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ یعنی هیچ کس, نکره در سیاق نفی است و مفید عموم هم است و منظور از آن انسان است یعنی خدا برای هیچ انسانی دو قلب قرار نداد.
عدم خلقت دو قلب در وجود انسان
مطلب بعدی آن است که آن دو جعلی که ذکر شده تشریع است این جعلی که ذکر شده تکوین است اینکه فرمود: مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ (1) یعنی ذات اقدس الهی در درون هیچ کسی دو قلب خلق نکرده اما آن جعلِ ظِهار و آن جعل تبنّی اینها حکم تشریعی است اینها را خدا تشریع نکرده پس این مَا جَعَلَ که تکرار شده برای آن است که در هر جا معنای خاصّ خودش را دارد آن مَا جَعَلَ اوّلی مربوط به تکوین است آن مَا جَعَلَ دومی و سومی راجع به تشریع است یعنی خدا این قانون را جعل نکرده هیچ کسی تکویناً دارای دو قلب نیست و جریان ظهار را هم که خدا باید جعل بکند جعل نکرده تبنّی را هم که خدا باید جعل بکند جعل نکرده.
ص: 1035
1) (16) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 4.
ابطال سنّت رایج جاهلی «تَبنّی» توسط پیامبر
فرمود: ذلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ این حرفی است که در دهن شماست مطابق با واقع نیست این کار حقیقتی ندارد این در جاهلیت یک امر رسمی بود خیلیها تبنّی داشتند و این زیدبنحارثه که بعدها قصهاش در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» میآید معروف بود که زید فرزند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است بعد برای این جاهلیّتزدایی, حضرت از طرف ذات اقدس الهی مأمور شده است که بعد از رهایی همسر زید از زید با او ازدواج بکند که عملاً این سنّت باطله را بشکند پس آن تکوین است این دوتا تشریع است بعد فرمود: ادْعُوهُمْ لِأَبَائِهِمْ (1) یک وقت است انسان به طرز لفظی میگوید این شناسنامهاش را گرفته این پسر فلان کس است این فقط لفظی است نه اثر فقهی دارد نه معتقد است یک وقت است نه, اگر اینطور بگوید باعث میشود که اثر فقهی بر آن بار بشود حرمت نکاح میآید محرمیّت میآید ارث میآید این حرف آن اثر فاسد را دارد خب اینجا معلوم است که مشروع نیست اما اگر صِرف اینکه گفت این برابر شناسنامهای که گرفته پسر فلان کس است طرفین هم میدانند که این پسرخوانده است این ممکن است لقلقه لسان باشد اما این نظیر کذب و امثال ذلک نیست برای اینکه هر دو میدانند که این فرزند آنها نیست و درصدد ترتیب آثار فقهی و شرعی هم نیستند. بعد فرمود حالا که میخواهید حکومت تشکیل بدهید اولاً مشخص بشود که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سهمش چیست و سلطه او نسبت به جامعه اسلامی چیست.
ص: 1036
1) (17) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 5.
آسیب نرساندن به احکام فقهی با بیان آن در مراکز عمومی
پرسش: ببخشید در مورد این فرزندخوانده راجع به این مسئله که هست چطور بین مردم گفته بشود که نه به دین اشکال وارد شود.
پاسخ: خب این مسئله را وقتی همه در مسجدها بگویند همه در حسینیهها بگویند میدانند که این خلاف شرع است محرمیت نمیآورد حرمت نکاح نمیآورد ارث نمیآورد خب اگر کسی خواست مال خودش را به او بدهد حرف دیگر است این را هم سازمان بهزیستی باید فکر بکند هم پرورشگاه باید فکر بکنند راهی باشد که این کودک وقتی بالغ شد سرگردان نباشد کسی هم باشد او را بپروراند ولی احکام فقهی هم آسیب نبیند راهحلی دارد بالأخره.
لزوم زعامت در حکومت اسلامی توسط پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود حالا حضرت وارد مدینه شد میخواهد حکومت تشکیل بدهد حکومت بالأخره زعیمی میخواهد در بحثهای حکومتی حالا به خواست خدا روشن خواهد شد.
ایرادهای وارده بر کتاب روحالقوانین
اینکه در روحالقوانین و امثال آن آمده که گفتند حکومتها چهار قسماند اینها بر اساس اینکه حکومت دینی را اصلاً مطرح نکرده بودند آمدند گفتند حکومت چهار قسم است اینکه آن نویسنده فرانسوی این را گفته به زبان عربی و عِبری و فارسی و ترکی ترجمه شده و این کتاب روحالقوانین سکّه قبولی خورده این نقصهای فراوانی دارد.
اقسام چهارگانه حکومت از نظر کتاب روحالقوانین
آنها میگویند حکومت همین چهار قسم است یا حکومت فردی است بیقانون نظیر حکومت سلطنتی که قبلاً بود حکومت استبداد بود قبل از مسئله قانون و مجلس, شاه حاکم مطلق یک مملکت بود فرد حکومت میکرد نه جمع, قانونی هم در کار نبود فقط اراده شاهانه و ملوکانه بود این استبداد بود که قبل از وضع مجلس و مشروطیّت و اینها وضع ایران یا بعضی کشورهای دیگر اینطور بود این قسم اول. قسم دوم آن است که کشور حکومتش سلطنتی است اما بر اساس قانون, مجلسی هست و مصوّباتی دارد و قانون اساسی دارد و موادّ قانونی مجلس دارد منتها زعیم مملکت یک نفر است به نام شاه او باید اجراکننده قانون باشد این را میگویند حکومت سلطنتی, قسم سوم حکومت فرد نیست حکومت یک گروه و حزب است در کشوری دو حزب یا سه حزب هست و برابر اتفاقاتی که پیش میآید یک حزب موفقتر میشود آرای بیشتری کسب میکند آن حزب مکتبی دارد مرامنامهای دارد برابر آن مکتب و آن مرامنامه مصوباتی دارد آن مصوبات را دولت اجرا میکند در حقیقت یک حزب دارد حکومت میکند قسم چهارم حکومت مردمی است نه اینکه حزب حکومت میکند مردم هر کسی را پذیرفتند و به او رأی دادند او میرود به مجلس و قانون تصویب میکنند و عدهای را هم باز بلاواسطه یا معالواسطه مردم انتخاب میکنند که جزء مجریان قانون میشوند.
ص: 1037
اشکال وارده بر اقسام چهارگانه حکومت از نظر کتاب روحالقوانین
در این اقسام چهارگانه سخن از مردمسالاری هست اما سخن از مردمسالاری دینی نیست راه فنیاش این است که بالأخره بشر را قانون باید اداره کند هیچ چارهای نیست این قانون یا الهی است یا بشری یعنی در حقیقت الحادی چون بشر منهای دین اگر بخواهد قانون را وضع کند میشود الحادی, قانونی که در کشور هست یا الهی است یا الحادی, اگر الحادی شد آنگاه آن چهار قسم مطرح است یا یک فرد است قانون همان رأی اوست که أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (1) حکم میکند یا مجلسی دارند که آرای آن نمایندگان تصویبکننده قانون است یا حزبی دارند یا عموم مردم انتخاب میکنند که اگر هم این قسم چهارم را قبول کردند میشود مردمسالاری دیگر مردمسالاری دینی نیست اگر دموکراسی هست دموکراسی مردمی است نه دموکراسی دینی اما اگر قانون حاکم بر ملت قانون الهی بود وحی بود ـ کما هو الحق ـ آن وقت این اَشکالی دارد که چند شکل و چند صورت ممکن است که قانون الهی پیاده بشود.
وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عهدهدار حکومت دینی و مجری قانون الهی
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که در مدینه آمد میخواهد حکومت تشکیل بدهد نظام تأسیس کند نه نظام فردی که دیکتاتوری است نه نظام سلطنتی که آن هم از یک نظر دیکتاتوری است نه نظام حزبی و نه نظام مردمسالاریِ عادی که دین در آن حکومت نکند میخواهد دین حکومت کند برای اینکه دین حکومت کند فرمود ولایتِ امور شما را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عهده دارد.
ص: 1038
1) (18) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 23.
چگونگی اولویت نبیّ مکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اداره حکومت دینی
النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ وقتی بِالْمُؤْمِنِینَ اُولیٰ شد نسبت به غیرمؤمنین هم به طریق اُولیٰ از جان اینها اولیٰ و سزاوارتر است, چرا؟ برای اینکه هم به اینها مهربان و رئوف است که در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» گذشت بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ (1) هم مصلحت اینها را حکیمانه و بهتر از اینها میداند و هم مصلحت اینها را معصومانه آگاه است و هم مصلحت اینها را معصومانه اجرا میکند خب اگر معصومانه مصلحت یک ملت را میفهمد معصومانه هم اجرا میکند این یقیناً میشود اُولیٰ این دیگر اولویّت تعیینی است نه تفضیلی همانطور که جمله بعد که دارد وَأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ آن اولویّت تعیینی است نه تفضیلی یعنی با بودِ طبقه اول به طبقه دوم اصلاً ارث نمیرسد یا با بودِ طبقه دوم اصلاً به طبقه سوم ارث نمیرسد اولویّت تعیینی است اینجا هم با بودِ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در تأسیس حکومت به احدی حق نمیرسد النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ این سنخ ولایت از سنخ ولایت متقابلی که در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «توبه» گذشت آنگونه نیست. بررسی ولایت متقابلی و متعاملی
یک ولایت متقابلی است که «کُلُّکُم راع و کُلُّکُم مسئولٌ عن رَعیّته» (2) که در روایات است یا در بخشهایی فرمود مؤمنین و مؤمنات بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ اینها حقّ ولایت دارند حقّ امر به معروف دارند حقّ نهی از منکر دارند این یک ولایت متقابل و متعاملی است که در آیه 71 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» گذشت وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ زید بر عمرو ولایت دارد عمرو بر زید ولایت دارد که بارها به عرضتان رسید مسئله امر به معروف یعنی امر به معروف, این کاری به تعلیم ندارد کاری به ارشاد ندارد کاری به موعظه ندارد کاری به سخنرانی ندارد کاری به تذکر ندارد کاری به تنبیه ندارد امر یعنی امر! اگر کسی مسئلهای را نمیدانست خب از باب تعلیم جاهل واجب است به او بگویند این دیگر امر به معروف نیست یا میداند ولی یادش رفته از باب تنبیه غافل باید متذکّرش کرد اگر تذکّر لازم باشد این امر به معروف نیست تعلیم جاهل, تنبیه غافل, تذکره ناسی و ساهی اینها امر به معروف نیست امر به معروف آن است که کسی مسئله را میداند موضوع را میداند حکم را میداند عالماً عامداً دارد گناه میکند اینجا انسان باید فرمان صادر کند که اگر آن شخص مؤتَمِر نشد به امر این آمر دو گناه کرده یکی اینکه معصیت انجام داده یکی اینکه فرمان این آقا را گوش نداده این دارد فرمان میدهد این تعلیم نیست این سخنرانی نیست آنجا ولایت دارد وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ خب اگر کسی نخواست نماز بخواند پدر به او گفت باید نماز بخوانی این اگر نماز نخواند دو معصیت کرد یکی اینکه حرف پدر را گوش نداد یکی اینکه نماز نخوانده اینطور نیست که امر به معروف یا نهی از منکر تعلیم باشد تذکره باشد اینها امر به معروف نیست فرمود این ولایت متقابلی است که طرفین نسبت به یکدیگر دارند اینچنین نیست که این از سنخ ولایت انبیا و اولیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) باشد از آن قبیل نیست و از سنخ اطاعت دستورهای آنها هم نیست که آنها چیزی را دستور دادند گفتند خدا اینچنین فرمود نماز اینطور است روزه اینطور است احکام حج و عمره اینطور است آن در سورهٴ «نساء» مشخص شده است در سورهٴ «نساء» آیه 59 این است که یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ.
ص: 1039
وجوب اطاعت از دستورات پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اوصیا و نمایندگان او
این أَطِیعُوا الرَّسُولَ که آنجا هست هر احکامی را که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آورده است اطاعتش واجب است چون از طرف ذات اقدس الهی است آنچه در آیه 59 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» بیان فرمود همان مضمون را در آیه 64 سورهٴ «نساء» هم بیان کرد فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ خب اینها احکامی را از طرف ذات اقدس الهی آوردند واجب است اما فرمود اُسامه فرمانده جنگ است همه باید گوش بدهند بگویند چشم! دو نفر را بعد از فتح مکه یکی را مسئول امور فرهنگی کرده یکی مسئول امور اجتماعی سیاسی کرده یعنی به منزله اینکه یکی را فرماندار کرده یکی را مسئول امور آموزش و پرورش کرده اطاعت آنها واجب است این ولایت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رهبریِ او, تدبیر جامعه, مدیریت جامعه چیز دیگر است از سنخ بیان احکام نیست که مثلاً درباره نماز فرمود: «صَلوا کما رأیتمونی اُصلّی» (1) از آن قبیل نیست یا مفطرات صوم چیست مبطلات حج و عمره چیست آنها احکام فقهی است که صبغه رسالت دارد اما اینجا صبغه فرمانروایی دارد حالا مدینه است و میخواهد حکومت دینی تشکیل بدهد به رهبری خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با قانونی که ذات اقدس الهی دارد تصویب میکند این جزء محوریترین بحثهای این سوره است اما مسئله آیه تطهیر (2) و امثال ذلک آنها جزء غرر آیات است و فضایل فراوان اهل بیت را ذکر میکند ولی نظیر آیه ولایت سورهٴ مبارکهٴ «مائده» نیست آن مسئله ولایت است إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ, (3) الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ (4) آنها محوریترین بحثهای دینی است آنکه مربوط به ولایت حضرت امیر(سلام الله علیه) است در سورهٴ «مائده» اینکه مربوط به ولایت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است در سورهٴ «احزاب» اینها بحثهای کلیدی و تأسیس نظام دینیاند که در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» مشخص شد در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» مشخص شد و مانند آن.
ص: 1040
دستور خداوند به علاقهمندی به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیش از جان
پرسش:... پاسخ: هر کدام نسبت به دیگری, این آقا امروز این خلاف را کرده آن به او تذکر میدهد آن آقا آن خلاف را کرده این به او تذکر میدهد یک ولایت متقابل است همه نسبت به هم این سِمت را دارند که باید امر کنند.
النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ خب بالاتر از جان ما که چیز دیگر نیست ما به جانمان علاقهمندیم و باید از جانمان دفاع بکنیم فرمود درست است به جانتان علاقهمندید ولی باید به پیغمبر بیش از جانتان علاقهمند باشید درست است که از جانتان دفاع میکنید ولی در روز خطر باید دفاعتان از وجود مبارک آن حضرت بیش از دفاعتان از جانتان باشد در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بحثش مبسوطاً گذشت در آنجا فرمود بالأخره جنگی در پیش هست و شما در جبههها میروید و تیری میآید و مانند آن اما اینطور نیست که بگویید پیامبر یک نفر ما هم یک نفر, آیه 120 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بود مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِنَ الْأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُوا عَن رَسُولِ اللّهِ وَلاَ یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَن نَفْسِهِ مبادا یک وقت پیغمبر را تنها بگذارید (یک) مبادا وقتی جبهه رفتید بکوشید جاخالی کنید که تیر به شما نخورد به حضرت بخورد (دو) خود را سپر قرار بدهید که تیر به شما بخورد به حضرت نخورد این واجب است. وظیفه مؤمنین در جبههها نسبت به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود مبادا این کار را بکنید وقتی رفتید جبهه باید دور پیغمبر را خالی نکنید حق ندارید خودتان را حفظ بکنید بگویید او هم یک نفر ما هم یک نفر, حفظ نفس واجب است بله حفظ نفس واجب است اما حفظ اُولیٰ مِن النفس اوجب است فرمود او اُولای از جان شماست پس حق ندارید در جبهه بگویید من هم یک نفر او هم یک نفر شما الاّ ولابد باید مواظب باشید که تیر به حضرت نخورد مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِنَ الْأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُوا عَن رَسُولِ اللّهِ که نروید حالا که میدان جبهه رفتید بگویید حفظ جان واجب است خب بله حفظ جان واجب است اما آنکه جانِ جانان است حفظ او اوجب است چرا هر چه ما میگوییم او میفهمد برای اینکه او جان جانان است چرا ما هر کاری میکنیم وجود مبارک حضرت میفهمد برای اینکه او جان جانان است ما الآن دست و پای ما, اعضا و جوارح ما, چشم و گوش ما هر حرکتی بکنند جان ما باخبر است مگر میشود دست ما کاری بکند جان ما باخبر نباشد جان ما هم هر ارادهای داشته باشد جانان باخبر است چون اینکه اولیٰ هستند نه یعنی یک اولویت تشریفی دارند واقعاً والیاند واقعاً ولایت دارند جان جاناناند بدن ما جانی دارد جان ما جانانی دارد هر کاری که این جان انجام میدهد آن جانان باخبر است ما همانطوری که با بدنمان از جانمان دفاع میکنیم با جانمان هم باید از جانان دفاع بکنیم آنها کاملاً باخبرند اینطور نیست که به آنها گزارش بدهند حالا اگر فرشته گزارش نداد ـ معاذ الله ـ اینها ندانند ما داریم چه کار میکنیم فرمود اُولاست از جان شما النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ لذا در آیه 120 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» فرمود کسی حق ندارد بگوید دفاع از خودم واجب است حفظ نفس واجب است بله حفظ نفس واجب است; حفظ دست واجب است بله حفظ دست واجب است اما حفظ جان واجبتر است حفظ جان واجب است حفظ جانان واجبتر است مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِنَ الْأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُوا عَن رَسُولِ اللّهِ وَلاَ یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَن نَفْسِهِ.
ص: 1041
عدم تخطّی از دستورات پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و وجوب اطاعت از جان جانان
پرسش:... پاسخ: نه اینکه اُولاست برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» فرمود: بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ علم و حکمتش هم که مشخص کرده در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» مسئله قضا و کُرسی داوری را هم در آیه 36 فرمود در مسائل داوری و حکم قضایی هر حکمی که حضرت فرمود هیچ مرد هیچ زن حقّ تخطّی ندارند وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُّبِیناً این آیه النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ کلید بحثهای بعدی است به منزله متن است و آنچه تا پایان سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» میآید به منزله شرح است که یکی از آنها, بحثهای قضایی است کُرسی قضا در نظام اسلامی مستقر است نظام اسلامی را ولیّ مسلمین اداره میکند اگر اطاعت قاضی لازم است برای اینکه زیرمجموعه ولایت آن ولیّ مسلمین است اول کلید بحث را ذات اقدس الهی با ولایت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ترسیم کرد فرمود او حاکم است حالا یا خودش یا معالواسطه قاضیانی هستند که در دستگاه نظام دینی او سِمت قضا را به عهده دارند حکمی را که حضرت به عنوان قضا دستور داده هیچ مردی هیچ زنی حق ندارد آن را نقض کند.
علت اُولیٰ بودن پیامبر از جان انسان
اینکه فرمود اُولاست از جان اولاست باید همه مصالح جان را بهتر از خود جان بداند چرا اولاست برای اینکه ما گاهی معصیت میکنیم به جان خودمان رحم نمیکنیم اما او بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ این رَؤُوفٌ رَحِیمٌ دو اسم از اسمای حسنای ذات اقدس الهی است وجود مبارک حضرت مظهر این دو اسم است خدا رَؤُوفٌ رَحِیمٌ است بالذّات, وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بالتّبع مظهر است اهل بیت مظاهر اسمای الهیاند (1) خب این دو اسم از اسمای حسنای الهی مظهر تامّش در جهان امکان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است فرمود: لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ (2) اگر رأفت و رحمت ما نسبت به خود ما به اندازه رأفت و رحمت حضرت باشد پس یقیناً نباید گناه بکنیم.
ص: 1042
اقسام ولایت از حیث متقابل و یکجانبه بودن
پرسش:... پاسخ: بله, ولیّ دم همینطور است ولیّ قصاص همینطور است ولیّ ارث و مال هم همینطور است چه کسی مالک این مال است در مسئله ارث ملاحظه فرمودید ما یک تبادل مالی داریم مثل بیع و اجاره و امثال ذلک در آن گونه از موارد مال به جای مال مینشیند ولی قانونی در اسلام هست به نام ارث که مال به جای مال نمینشیند مالک به جای مالک مینشیند این مال همان سر جایش محفوظ است اینطور نیست که مال به جای مال دیگر بنشیند این خانه همان خانه است این مِلک همان مِلک است منتها دیروز آن مورِّث مالک بود امروز وارث مالک است وارث به جای مورّث مینشیند مِلک همچنان سر جایش محفوظ است مالکها عوض میشوند این کسی که مُرد ولیّ او در قصاص در ارث در سایر حقوق این ولایت دارد نماز بر میّت واجب کفایی است اما صحّتش مشروط به اذن ولیّ است تا پسر میّت اجازه ندهد کسی نمیتواند بر این میّت نماز بخواند ما یک تکلیف شرعی داریم که وجوب کفایی است یک ولایت داریم ولیّ میّت پسر اوست او باید اجازه بدهد تا این آقا نمازش را بخواند این ولایت است که برای ارث است در اینگونه از موارد هست در امر به معروف هست در ولایت بر وقف هست که متولّی تعیین میکنند ولایت بر صغار و اینهاست که جدّ و اینها دارند ولایت بر موصیبه است که وصیّ دارد اینها اقسام ولایت است از سنخ وکالت که نیست غرض این است که اینها ولایتهاست اما ولایت متقابل است یکجانبه نیست دوجانبه است اما ولایت وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) اینها یک جانبهاند برای اینکه هم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ هستند و هم معصومانه این مطالب را میفهمند و اجرا میکنند النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ.
ص: 1043
احکام فقهی مربوط به ازواج و دختران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
به همین مناسبت حالا احکام فقهی هم پشت سرش دارد میآید این مربوط به کلیدیترین بحث که تا آخر سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» ما با آن کار داریم اما این بحثهای بعدی که بحثهای فقهی است که فرمود: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ این یک حکم فقهی است برخیها به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اهانت کردند میگفتند اگر حضرت رحلت کرده است ما با همسرانش ازدواج میکنیم این یک نحو اهانتی بود قرآن فرمود این کار ممنوع است هم احترام همسران پیامبر لازم است و هم حرمت نکاح دارد اگر فرمود: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ اگر در سورهٴ «نساء» فرمود: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ (1) نکاح با مادر حرام است خواه مادر نسبی باشد رضاعی باشد یا همسر پیامبر باشد این أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ حاکم بر آیه حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ است به توسعه موضوع یعنی همسران پیامبر هم مادرند خب اگر نکاح با مادر حرام است نکاح با همسران پیامبر هم حرام است البته لسان تنزیل در همین محدوده است اما محرمیت نمیآورد حرمت نکاح دختران نمیآورد ولایت پدر و مادر آنها را نمیآورد که مثلاً پدر و جدّ همسران پیامبر جدّ انسان محسوب بشوند از این قبیل نیست دختران آن همسران پیامبر به منزله خواهران انسان حساب بشوند از آن قبیل نیست چون درصدد عموم تنزیل نیست در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» راجع به خصوص ازدواج همسران پیامبر فرمود شما حق ندارید با همسران پیامبر ازدواج کنید وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً این را بالصراحه ذکر فرمود که درست است که پیامبر با ازواج دیگران ممکن است ازدواج کند ولی شما حق ندارید آیه 53 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» که به خواست خدا این آیه در پیش است فرمود: مَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً این حرام ابدی است إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیماً یک حکم فقهی است اینها دیگر احکام فقهی است مسئله ارث احکام فقهی است مسئله حرمت نکاح همسران پیغمبر حکم فقهی است لزوم احترام به آنها حکم فقهی است از نظر اینکه باید آنها را احترام بکنیم گرامی بداریم حکم فقهی است از نظر اینکه ازدواج با آنها محرَّم است حکم فقهی است و جریان طبقات ارث هم حکم فقهی است و آن هم البته حکم فقهی است که النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ فقه است که دارد نظام سیاسی را ترسیم میکند منتها کلیدیترین حکم در یک نظام دینی همان ولایت معصوم(سلام الله علیه) است.
ص: 1044
1) (27) . سورهٴ نساء, آیهٴ 23.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فهرست مطالب
النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَی أَوْلِیَائِکُم مَّعْرُوفاً کَانَ ذلِکَ فِی الْکِتَابِ مَسْطُوراً (6 وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ وَمِنکَ وَمِن نُوحٍ وَإِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِیثَاقاً غَلِیظاً (7) لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ وَأَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ عَذَاباً أَلِیماً (8)) بررسی جعل در قرآن کریم
در اوایل این سوره سخن از مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ بود جَعل در قرآن کریم یا تکوینی است یا تشریعی, جعل تکوینی در بسیاری از آیات ناظر به مسئله خلقت است که فرمود: جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَالْقَمَرَ نُوراً (1) و مانند آن, درباره پیدایش و پرورش منظومه شمسی سخن از جعل است در کیفیت تنظیم شب و روز سخن از جعل لیل و نهار است و مانند آن این جعلِ تکوینی است مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ (2) هم از همین قبیل است یعنی در نهان انسان در نهاد انسان دو دل نیست این ناظر به جعل تکوینی است اما درباره مَا جَعَلَ أَزْوَاجَکُمُ (3) و مانند آن این جعل تشریعی است یعنی خدا این قانون را قرار نداده این قانونهای جاهلی را خدا امضا هم نکرده نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» آیه 103 دارد مَا جَعَلَ اللّهُ مِن بَحِیرَةٍ وَلاَ سَائِبَةٍ وَلاَ وَصِیلَةٍ وَلاَ حَامٍ آن تحریمهای بیجا, تحلیلهای بیجا که در جاهلیت راجع به دامها داشتند آن را خدا جعل نکرده نفی جعل یعنی اینها را امضا نکرده شما این قوانینی را که خدا امضا نکرده طرح میکنید این میشود بدعت این راجع به مسئله جعل است که فرمود: مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ.
ص: 1045
چگونگی جمع بین دو آیهٴ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ و إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللّائِی وَلَدْنَهُمْ
اما درباره ازواج نبی که فرمود: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ این با نفی جعل هماهنگ نیست در این آیه یعنی در آیه شش سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» فرمود: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ همسران پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مادرهای امّت اسلامیاند در حالی که در سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» در جریان ظِهار ـ که در صدر همین سورهٴ «احزاب» هم مسئله ظهار مطرح شد ـ آیه دوم به این صورت است الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنکُم مِن نِسَائِهِم مَا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللّائِی وَلَدْنَهُمْ خب ظاهر آن آیه دو سورهٴ «مجادله» که هماهنگ با مسئله ظِهار اول سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است فرمود خدا تنها زنهایی را مادران شما قرار داد که شما از اینها به دنیا آمدید و کسی که شما را به دنیا نیاورد مادر شما نیست حصر فرمود, فرمود: إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللّائِی وَلَدْنَهُمْ مادران مردم فقط زنهایی هستند که آنها را به دنیا آوردند در آیه ششم سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» میفرماید: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ این باید با آن هماهنگ باشد آن البته یک عام است آن ناظر به مسئله تکوین است و در ابطال مسئله ظِهار حکم تشریع را دارد و قابل تخصیص هم است هر عامّی قابل تخصیص است هر مطلقی قابل تقیید است این جعل تشریعی ناظر به مسئله همسران پیامبر است که همسران آن حضرت به منزله مادرهای شما هستند هم باید احترام آنها را حفظ بکنید هم نکاح با آنها حرام است مؤیّد اینکه مسئله تنزیل فقط در مدار احترام و حرمت نکاح هست این است که در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» به هر دو حکم اشاره کرده فرمود حق ندارید با همسران پیامبر بعد از رحلت آن حضرت ازدواج کنید وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً (1) پس معلوم میشود حرمت نکاح دارد و در غیر حرمت نکاح هم تنزیل نشده لذا فرمود اگر شما کاری دارید مطلبی را خواستید سؤال کنید مِن وَرَاءِ حِجَابٍ سؤال کنید وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ خب اگر همسران پیامبر به منزله مادر انسان باشند که محرمیّت را هم در این تنزیل بفهمیم دیگر مِن وَرَاءِ حِجَابٍ لازم نیست طبق این دو قرینه معلوم میشود که آنچه در آیه شش سورهٴ «احزاب» آمده است که فرمود: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ این معلوم میشود منحصراً درباره حرمت نکاح است به قرینه اینکه فرمود: وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً که در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است این معلوم میشود که این حرمت نکاح را دارد بازگو میکند از اینکه فرمود اگر مطلبی دارید میخواهید چیزی از اینها بپرسید وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ که آیه همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است فرمود: وَاللَّهُ لاَ یَسْتَحْیِ مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ (2) معلوم میشود محرمیّت در بین نیست این تنزیل محدودهاش حرمت نکاح است پس اینکه در سورهٴ «مجادله» که هماهنگ با اول سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است که مسئله ظِهار را مطرح میکند در آنجا حصر فرمود که إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللّائِی وَلَدْنَهُمْ یعنی جعل نشده حکم تشریعی نیست حقّ مادری فقط برای زنهایی است که شما را به دنیا آوردند از این عموم همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خارج شدند بالتخصیص آن هم در خصوص حرمت نکاح نه در محرمیت و نه در مطالب دیگر برای تأیید اینکه خصوص حرمت نکاح است (یک) در محرمیت نیست (دو).
ص: 1046
تبیین حرمت نکاح با ازواج پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و عدم وجود محرمیّت
دو آیه در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است که به این دو حکم فقهی نظر دارد یکی وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً که روشن میکند که حرمت نکاح امری است مسلّم, دوم اینکه محرمیّتی در کار نیست فرمود: وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ.
جلوگیری از عوامفریبی امویها با نفی عموم تنزیلی در آیهٴ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ
چون عموم تنزیلی در کار نیست با این آیات جلوی هر گونه عوامفریبی امویها را گرفتند یکی از همسران پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دختر ابوسفیان بود به نام امّ حبیبه این أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ این عموم تنزیل نداشت و ندارد تا معاویه عوامفریبی کند و خود را به عنوان خالالمؤمنین معرفی کند و از این فرصت سوء استفاده کند که من دایی مؤمنینم برای اینکه خواهر من همسر پیامبر است وقتی او همسر پیامبر بود و امّالمؤمنین بود من میشوم خالالمؤمنین خب آن کسی که به این آیات فقهی و احکام فقهی و تفسیر قرآنی آشنا نیست خب میپذیرد میگوید وقتی خواهر این, مادر ماست پس خود او هم دایی ماست این عوامفریبی را خب اهل بیت جلویش را گرفتند فقهای شیعه جلویش را گرفتند و مانند آن میگویند سخن از خالالمؤمنین بودن و امثال ذلک مطرح نیست.
امالمؤمنین بودن همسران پیامبر در صورت نگهداری حرمت بیت نبوی
پرسش: خود لقب امّالمؤمنین برای همسران پیامبر فضیلت نیست؟
پاسخ: چرا, مادامی که حرمت پیامبر را حفظ بکنند چون خود همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» فرمود رازش این است که شما این حرمت را از خودتان ندارید از وجود مبارک پیامبر دارید لذا به همان نسبت که ما شما را محترم شمردیم اگر ـ خدای ناکرده ـ پایتان بلغزد گناه شما دو برابر گناه دیگران است که به خواست خدا در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» خواهد آمد که لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ (1) اگر یکی از شماها پایتان بلغزد و اشتباه بکنید و بیراهه بروید دو کیفر دارید یکی اینکه خود این عمل خلاف را انجام دادید نظیر حضور در جریان جنگ جمل یکی هم حرمت بیت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را رعایت نکردید لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ ناظر به همین است که اگر یکی از شما دو برابر ضِعف گناه دیگران شما گناه دارید (2) پس این امّالمؤمنین بودن مادامی است که حرمت بیت نبوی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را اینها حفظ کرده باشند این آیه به صورت روشن دلالت میکند.
ص: 1047
محاسبه گناه زنان پیامبر به دو برابر گناه زنان دیگر
پرسش: پس یک شرافت ذاتی نیست برای او.
پاسخ: نه, چه شرافت ذاتی فرمود مادامی که این بیت را حفظ میکنید فرمود اگر کسی از شما گناه بکند دو گناه دارد یکی اینکه خود گناه را مرتکب شده یکی اینکه حرمت بیت نبوی را حفظ نکرده لذا کسی که به جریان جنگ جمل مبتلا شد دو گناه کرده.
در این قسمت که فرمود: ادْعُوهُمْ لِأَبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ (1) حکمش گذشت که این اقسط تعیینی است نه اقسط تفضیلی که مطلبش مشخص بود اما درباره ازواج نبی که حکمش گفته شد.
وجوب تعیینی داشتن امر وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
مسئله النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ این برای بیان آن ساختار سیاست و نظام سیاسی است که در مدینه میخواهد شکل بگیرد در بعضی از جبههها وقتی که حضرت دستور میداد بروید یکی میگفت برویم از پدرمان اجازه بگیریم از مادرمان اجازه بگیریم میفرماید بله خب اجازه گرفتن از پدر, اجازه گرفتن از مادر, تأمین رضایت اینها در مسائل عادی مطرح است اما وقتی امر حاکمی آمد ـ نه حاکم یعنی والی مسلمین یعنی حکومت فقهی ـ وقتی دلیل حاکمی آمد که انسان دیگر به سراغ اذن پدر و مادر نمیرود امر وجود مبارک حضرت وجوب تعیینی میآورد وقتی حضرت فرمود غزوه تبوک در پیش است باید بروید دیگر نباید بگویید که ما باید از پدرمان اجازه بگیریم النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ این متعلّقش حذف شد یعنی اُوْلَی است از پدرتان از مادرتان از همه بستگانتان النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ خب از خود شما بالاتر خود پیغمبر است چه رسد به بستگان دیگر.
ص: 1048
1) (8) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 5.
اهم بودن دستورات والیِ مسلمین نسبت به همه دستورات مهم
یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) است که مسئله اهم و مهم را در هر جریانی بازگو میکند فرمود رخدادهای تلخ که پیش آمده شما در سه سنگر باید زندگی کنید سنگر اول سنگر مال است که به وسیله مال مشکلاتتان را حل کنید سنگر دوم سنگر جان است که به وسیله جان, دینتان را حفظ می کنید پس در سنگر اول به وسیله مال تلاش و کوشش می کنید جانتان را حفظ میکنید در سنگر دوم به وسیله جان, دینتان را حفظ می کنید در سنگر سوم مصون هستید برای اینکه تا زندهاید که دفاع کردید و بعد هم که مُردید شهید خواهید بود «فإذا حَضَرَت بَلیّة فاجعَلوا أموالَکم دونَ أنفسکم» و اگر بلیّه و نازله جلو آمد «فاجعلوا أنفسکم دون دینکم» (1) این میشود ترجیح اهم بر مهم و مانند آن وقتی انسان مُرد بالأخره إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ (2) نصیبش میشود یا فاتح است یا پیروز دیگر تا زنده است مشکل پیدا نمیکند آن بیان نورانی حضرت امیر از همین آیه گرفته شده برای اینکه وقتی گفته شد النَّبِیُّ أَوْلَی یعنی دین, سنگر سوم است شما در سنگر سوم بالأخره یا شهیدید یا پیروز إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ نصیب شما میشود فرمود: «فاجعلوا انفسکم دون دینکم» عصاره دین به صورت پیامبر در میآید اگر بفرماید قرآن, همین است, اگر بفرماید عترت, همین است, اگر بفرماید پیامبر, همین است, اگر بفرماید دین, همین است مجموع همین است چون وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم چیزی جز وحی نمیگوید.
ص: 1049
حیات ولائی اخروی با فدا کردن فرزند و اهل برای اهلبیت(علیهم السلام)
پرسش:... پاسخ: خب بله همین است برای اینکه همه اینها باید فدای آنها بشود تا دین محفوظ بشود در حقیقت همه اینها را انسان به مقام قُرب میرساند هیچ کدام را از بین نمیبرد اینچنین نیست که اینها را رها میکند اینها را به مقام برتر میرساند همه افراد مؤمن در بهشت هستند اما همه اینها با خانوادهشان نیستند یک گروهی هستند که أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ (1) برخی از آن مؤمنین خالصاند که با اهل و عیالشان در بهشت به سر میبرند گرچه آنجا سخن از فرزند نیست برای اینکه همه از خاک برمیخیزند کسی والد دیگری, کسی مولود دیگری نیست اَب و ابنی در کار نیست ولی به علاقه ما کان است کسانی که در دنیا یکی پدر بود یکی پسر اعضای خانواده با هم مأنوس بودند برای حفظ همین اُنس در قیامت فرزندان در کنار آبا و اجدادشان در بهشت در یکجا به سر میبرند که أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ این البته برای همه نیست آنکه اهلش و فرزندش را فدای اهل بیت میکند این در حقیقت یک زندگی جمعی یک حیات ولایی جمعی دارد.
حضور نبی و ولی او «علیهم الصلاة و السلام» در ارواح مثل حضور روح در جان
النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ دیگر بالاترین تعبیر همین است از جان ما عزیزتر که چیزی نیست او میشود جان جانان و سرّ این هم در بحث دیروز گذشت که این تعبیر تشریفاتی نیست که میگوییم جان جانان, واقعاً جانان جاناناند برای اینکه الآن تمام حرکات دست و پای ما را جان ما میفهمد و تمام خطورات جان ما را آن جانان مثل وجود مبارک حضرت ولی عصر میفهمد خب میشود جان جانان, حضور آن حضرت در ارواح ما مثل حضور روح ماست در ابدان ما خب چنین موجودی البته أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ است اینطور نیست که حالا فرشتهها گزارش بدهند تا حضرت بفهمد فرشتهها وظیفه خودشان را دارند إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ (2) اما آنکه جان جانان است کاملاً مستحضر است کاملاً مطّلع است که بر جان ما چه میگذرد لذا باید این جانها را فدای او کرد, فدای او کرد یعنی متقرّباً الی الله این را بالا برد چیزی را انسان از دست نمیدهد النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ. ص: 1050
اقرار گرفتن به ولایت حضرت علی(علیه السلام) در روز غدیر از مؤمنین توسط پیامبر
همین بیان نورانی را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در خطبه غدیر قرائت کردند خواندند, تفسیر کردند, از مردم رأی گرفتند که آیا این هست یا نیست همه گفتند آری! فرمود همان سِمتی که من نسبت به شما دارم أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ هستم «مَن کنتُ مولاه فهذا علیّ مولاه» (1) این شده بیّنالرشد این بیّنالرشد را ما باید همچنان زنده نگهبداریم.
رسیدن به مقصد با حفظ ولایت و تلاش در راه آن
سالی که به نام سال امام علی(صلوات الله و سلامه علیه) بیان شده بسیاری از فضلا و دانشمندان ایران چه حوزه و دانشگاه به تبعیّت راه الغدیر و راه المراجعات و اینها حرکت کردند چند جلد کتاب نوشتند فضلای ما کار کردند اینها کار امامشناسی نیست امامت است حفظ ولایت است اینها راه, راه اساسی است اما راههای دیگر راهی نیست که به مقصد برسد چون دیگران هم همین تندیها را دارند خب آن سال, سال پربرکتی بود مرحوم علامه امینی(رضوان الله علیه) به تنهایی یک دوره نوشت اینجا هم فضلای حوزه و دانشگاه به اندازه خودشان چندین جلد کتاب درباره وجود مبارک حضرت امیر و ولایت و امامت نوشتند این راه اساسی است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در غدیر این جمله «ألست اولیٰ بکم من أنفسکم» را خوانده از مردم اقرار گرفته فرمود: «مَن کنتُ مولاه فهذا علیّ مولاه». (2)
ص: 1051
النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ که این بیت را این حرمت بیت را باید حفظ بکنند. بررسی جریان ارث و میراث از صدر اسلام
در جریان میراث برای تشویق در صدر اسلام با هجرت ارث میبردند با ایمان ارث میبردند آن روز اینطور نبود که اعضای خانواده همهشان مسلمان باشند کم کم که خانواده سامان پذیرفت و اعضای خانواده مسلمان شدند و مؤمن شدند فرمود حالا که مسئله هجرت به پایان رسید مسئله حرکت از مکه به مدینه به پایان رسید و امثال ذلک دیگر أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ مسئله ارث و طبقات ارث با همین آیه روشن شده است میراثی که تاکنون بر اساس هجرت و بر اساس ولایت سهمبندی میشد اصلِ ارث آمده آنها را طرد کرده آن وقت آیاتی که طبقات ارث را ذکر کرده طبقه اُولیٰ و ثانیه و ثالثه آمده این متن را تفصیل داده که این دو مرحله بحث است یک مرحله بحث که میراث، دیگر به هجرت و موالات در دین توزیع نمیشود به رحامت توزیع میشود (یک) آن وقت چگونه به رحامت توزیع میشود که سه طبقه هستند آن را آیات ارث مشخص کرده (دو) مسئله میراث اول به آن شکل بود هم برای اینکه اعضای خانواده همه مسلمان نبودند هم برای تشویق بود اما از این به بعد دیگر خانوادهها سامان پذیرفت.
تعیین ارث در خانواده براساس اولویت تعیینی
فرمود: أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ که اولویّت تعیینی است دیگران ارث نمیبرند یعنی کسی که رَحِم نباشد ارث نمیبرد برای حفظ خانواده (یک) و برای اینکه محور اصول خانوادگی بر اساس رحم و مهربانی باشد (دو) از همین جهت مادر, مدار خانواده شد نه پدر گرچه هزینهها را پدر تأمین میکند مسکن را پدر تأمین میکند اما سکینت را مادر تأمین میکند که خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا (1) لذا اینها میشوند ارحام, اصلاب نیستند ارحاماند چون همهشان به یک زن وابستهاند به رَحِم وابستهاند نه به صُلب گرچه به صلب وابستهاند به رَحِم وابستهاند نه رَحِم, بیصلب است نه صُلب, بیرَحِم است اما آنچه اساس خانواده را سامان میبخشد رَحِم است نه صُلب, رحامت و مهربانی و صفا و دوستی است که خانواده را حفظ میکند این زن است این مادر است که محور اساسی خانواده و ارحام و صِله رَحِم خواهد شد وگرنه در نسلگذاری هم میبینید میگویند این از اصلاب فلان شخص است این درست است اما صِله صُلب نیست صِله رَحِم است آنچه خانواده را حفظ میکند رحامتی است که از رَحم مادر نشئت گرفته نه صلابتی که از صلب پدر نشئت گرفته باشد فرمود: أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ.
ص: 1052
1) (15) . سورهٴ روم, آیهٴ 21.
بررسی متعلَّق قید «فی کتاب الله»
آیا این فِی کِتَابِ اللَّهِ مخصوص جمله سوم است یا اول و دوم را هم میگیرد گرچه قدر متیقّن آن قیدی که بعد از چند جمله آمده جمله اخیر هست ولی احتمال اینکه به هر سه قِسم مربوط باشد یعنی این فِی کِتَابِ اللَّهِ به نحو تنازع, مفعول واسطه باشد برای هر سه فعل هست برای هر سه جمله هست «النبی اولی بالمؤمنین من أنفسهم فی کتاب الله و أزواجه امّهاتهم فی کتاب الله و اولواالأرحام بعضهم اولیٰ ببعض فی کتاب الله» وجه اول که این متعلِّق باشد به این قِسم اخیر مفعول واسطه باشد برای قسم اخیر این بر اساس قدر متیقّن است اما بر اساس قرائن و شواهد دیگر که همه اینها در قرآن ثابت شده در کتاب الهی ثابت شده در عرش الهی تثبیت شده که از آنجا نازل شد کتاب چه کتاب آسمانی باشد چه کتاب قرآنی باشد که این هم آسمانی است همه اینها در آن تثبیتشده است بنابراین درست است که اگر قیدی بعد از چند جمله آمده قدر متیقّنش آن جمله اخیر است ولی اگر شواهد خارجی تأیید کرد که به همه آنها برمیگردد باید به همه آنها ارجاع داد قهراً اینچنین میشود که «النبی اولی بالمؤمنین من أنفسهم فی کتاب الله و أزواجه امّهاتهم فی کتاب الله و اولواالأرحام بعضهم اولیٰ ببعض فی کتاب الله»، اُولیٰ هستند مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ.
جواز وصیت تا ثلث مال به خارج از طبقات ارث
بعد میفرماید حالا وصیّت حق شماست یعنی ذات اقدس الهی انسان را تا ثلث اجازه داد که خودش تعیین کند وقتی مُرد اول دِیْن است بعد ثلث است بعد ارث فرمود شما میتوانید نسبت به ارحامتان که اینها در این طبقه نیستند وصیت کنید ثلث از مالتان را به آنها بدهید این را مجازید ولی از باب ارث نیست چون از باب ارث نیست گفته شد که این إِلَّا أَن تَفْعَلُوا این استثنا, استثنای منقطع است و اما اگر نسبت به جامع کسی حساب بکند یعنی اصلِ خیر, اصل برکت, اصل مالی که بخواهد به ارحام برسد چه باب ارث باشد چه باب وصیت این دیگر میتواند بر اثر آن معنای عام جامع عام, استثنای متّصل باشد ولی اینکه غالباً استثنا را منقطع گرفتند برای اینکه بحث در میراث است و إِلَّا درباره وصیت است إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَی أَوْلِیَائِکُم مَّعْرُوفاً این کَانَ ذلِکَ فِی الْکِتَابِ مَسْطُوراً تأیید میکند که آن فِی کِتَابِ اللَّهِ میتواند مفعول واسطه باشد برای هر سه جمله یعنی در کتاب الهی هست.
ص: 1053
پرسش: فِی کِتَابِ اللَّهِ به چه معنی..
پاسخ: یعنی از نزد بشر نیست مِن عند رسول نیست مثل مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی (1) است فرمود این وحی الهی است این سخن, سخن ماست ما گفتیم نه اینکه ـ معاذ الله ـ پیامبر گفته باشد این فِی کِتَابِ اللَّهِ است و اگر تردید دارید مثل این بیاورید مثل مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی.
رواج تنظیم سند در معاملات دلیلی بر سند بودن قرآن برای اصل دین
پرسش: آیا در زمان رسول خدا کتاب جمعآوری شده بود؟
پاسخ: بله, جاهلیت را وجود مبارک پیامبر به صورت عقلانیّت در آورد سواد را واجب کرد فرمود: «طلب العلم فریضة» (2) بر مردم کتابت را فراگیری نوشتن را واجب کرد بعد فرمود وقتی چیزی میخرید چیزی میفروشید خانهای میخرید زمینی میخرید یک کالای مهمّی میخرید بنویسید این کتابت را تنظیم سند را رایج کرده فرمود: إِلَّا أَن تَکُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ (3) حالا میروید قدری سیبزمینی میخرید قدری پیاز میخرید اینها سند لازم نیست اما وقتی معاملات مهم دارید برای اینکه اشتباهی نشود شکایتی نشود مزاحم محکمه نشوید این را بنویسید وَلْیَکْتُب بَیْنَکُمْ کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ اگر کسی خودش نمیتواند دیگری املا بکند آن یکی بنویسد و آن کسی که مینویسد, خدا را رعایت کند خب این دینی که آمده بیسوادها را باسواد کرده گفته برای کارهای رسمیتان سند تنظیم کنید بنویسید این برای اصلِ دین اصلِ کتاب اصل وحی الهی قرآنش را ننوشته؟! اینکه میگوید خانه میخواهی بخری سند تنظیم بکن خانه میخواهی بفروشی سند تنظیم بکن چند نفر هم شاهد بیاور آن وقت دین را همینطور رها کرده؟! خب طولانیترین آیه قرآن همین است در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «بقره» همین آیهای که فرمود اگر تجارتی دارید کاری دارید و خرید و فروشی دارید حتماً باید بنویسید حالا اگر در مسافرت هستید حکم خاصّ خودش را دارد آیه 282 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که تقریباً یک صفحه تمام است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوْا إِذَا تَدَایَنْتُم بِدَیْنٍ إِلَی اََجَلٍ مُسَمّی فَاکْتُبُوهُ (یک) قرضی گرفتید مالی گرفتید مالی قرض دادید سند تنظیم کنید وَلْیَکْتُب بَیْنَکُمْ کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ یَأْبَ کَاتِبٌ أَن یَکْتُبَ کَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ خدا نوشتن را یادتان داده مبادا مضایقه کنید فَلْیَکْتُبْ وَلْیُمْلِلِ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ وَلْیَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ یَبْخَسْ مِنْهُ شَیْئاً تا پایان, خب اینکه میگوید شما قرض میدهید ده دینار قرض میدهید سند تنظیم کنید چیزی میخرید سند تنظیم کنید چیزی میفروشید سند تنظیم کنید این همینطور دینش را رها میکند بدون نوشتن؟!
ص: 1054
معقول بودن تنظیم سند بنا به دستور دین
لا یُعقل یعنی لا یُعقل! از همان اول هم که فرمود این کتاب است ذلِکَ الْکِتَابُ, مگر میشود وحی الهی را همینطور رها بکند بدون کتابت این قطعیِ قطعی است حالا بیگانه البته «از خارجی هزار به یک جو نمیخرند» (1) هر چه میخواهد بگوید, بگوید ولی دین آمده جهل را به عقل تبدیل کرده به علم تبدیل کرده شما آن وقت حساب کنید چند نفر در مکه قدرت نوشتن داشتن, نوشتن برای آنها نوبر بود حالا هر کسی قرض میداد قرض میگرفت سند تنظیم میکرد میفروخت میخرید سند تنظیم میکرد این دستور دین است فرمود حالا خرید و فروش جزئی دیگر سند لازم نیست رفتید نان خریدید این دیگر سند لازم نیست اما وقتی قرض دادید قرض میگیرید خانه میفروشید خانه میخرید زمین میفروشید زمین میخرید سند تنظیم کنید مزاحم محکمه نشوید به حافظهتان اکتفا نکنید مزاحم دیگران نشوید وقتی نوشته باشد این دعواها کم است اینها باید در مسجدها گفته شود.
تذکار کارآمدی دین در کنار احکام اساسی عبادی در مساجد
مسجد تنها جای این نیست که انسان بگوید نماز بخوان روزه بگیر, مسجد جای این است که نماز بخوان روزه بگیر وقتی چراغ قرمز است توقف کن بیش از سرعت مجاز نرو به این موتورسوار بگویند بیش از سرعت مجاز نرو اینقدر کُشته ندهید اینقدر تصادف نشود اینها باید در مسجد گفته شود این مفاتیحالحیات برای همین است تنها مفاتیحالجنان را ائمه نگفتند اینها را هم گفتند; خب همان که گفت اگر نافله بخوانی اهل بهشتی همان او گفت اگر مزاحم فضا نشوی مزاحم راه نشوی سدّ معبر نکنی این شیشه شکسته را برداری همین است فرمود اگر کسی جلوی آتشسوزی را بگیرد جلوی سیل را بگیرد نگذارد آتش خانه کسی را آسیب برساند نگذار سیل به خانه کسی آسیب بزند «وَجَبَت لَهُ الجنّة» این را همان ائمه گفتند «مَن رَدَّ عن قومٍ مِن المسلمین عادیة ماءٍ أو نارٍ وَجَبَت لهُ الجنّة» (2) اینها باید در مسجدها گفته شود تا این شیعهها اینها که پیرو اهل بیتاند و حرف اهل بیت را گوش میدهند چه اینکه گوش میدهند بگویند آقا سرعت ممنوع است وقتی چراغ قرمز هست نباید حرکت بکنید چون در مسجدها این حرفها نیست اینها خیال میکنند دین کارآمد نیست ما که در مسجد سخنرانی میکنیم در مسجد امامت میکنیم هم باید آن احکام اساسی عبادی را بگوییم هم این کارآمدی دین را بگوییم اگر اینها را دیگران گفته بودند میگفتیم خب حرف دیگران است اما همه اینها را ائمه گفتند اگر گفتار اینها را هم خب باید در بین مردم بگویید به مردم بگوییم چیزی خریدید سند داشته باشید به حافظه اکتفا نکنید بسیاری از این پروندهها در اثر این است که به حافظه اکتفا کردند قرض دادند بدون سند, قرض دادند بدون شاهد, چیزی خریدند بدون سند, چیزی خریدند بدون شاهد این آیه 282 طولانیترین آیه قرآن است فرمود زندگیتان را سامان بدهید خب غرض این است که این دینی که برای همه امور میگوید سند تنظیم کنید ده دینار قرض دادید سند تنظیم کنید این دین برای کتاب خدا سند تنظیم نمیکند همینطور رها میکند و میرود این معقول نیست.
ص: 1055
عدم وجود تحریف در قرآن کریم
پرسش:...پاسخ: معنایش همان با تفسیر بود لذا ائمه(علیهم السلام) فرمودند همین که در دست مردم است, یک کلمه کم نشد یک کلمه زیاد نشد. این آیه یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ (1) خب معلوم است اگر «فی علیٍّ» بود همین عرب همینهایی که تا هر جاش حاضرند اصلِ دین را به هم میزدند لذا ذات اقدس الهی نام مبارک حضرت امیر و نام مبارک اهل بیت(علیهم السلام) را در آیات قرآنی بالصراحه نیاورد.
چگونگی عصبانیت امام خمینی(ره) نسبت به مرحوم آخوند(ره) در تحریف قرآن
همین شبستان مسجد اعظم بعد از رحلت مرحوم آقای بروجردی منبر تدریس در آن زاویه بود امام(رضوان الله علیه) در مسئله اصول وقتی به تحریف قرآن اشاره شد خب امام مظهر ادب بود نسبت به فرمایشات بزرگان هر اشکالی هم داشت مؤدبانه اشکال میکرد مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) در باب حجیّت ظاهر قرآن آنجا دارد که گرچه اعتبار, مساعد تحریف است که حرفی است غیر عالمانه و غیر محقّقانه امام(رضوان الله علیه) ملاحظه فرمودید گاهی عصبانی میشد اما عصبانیّتش به همان صورت فقیهانه بود اما آنطوری که آن روز نسبت به مرحوم آخوند عصبانی شد نسبت به مرحوم آخوند گفته بود شما چه میگویید یعنی این آیات در قرآن کریم بود و احدی از اهل بیت به آن استشهاد نکردند نه در سقیفه نه در شورا مردمی که قرآن را مرتب میخواندند در نمازها میخوانند خیلیها حافظ قرآن بودند این همه آیات ولایت درباره اهل بیت در قرآن بود و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به آن آیات استشهاد نکرد حضرت امیر استشهاد نکرد امام حسن و امام حسین استشهاد نکردند همه اینها به حدیث غدیر استدلال کردند به حدیث طیر مَشوی استدلال کردند این همه آیات بود به آن استدلال نکردند این چه حرفی است شما میزنید این یک امر بیّنالغی است یعنی اگر کسی ـ معاذ الله ـ بگوید قرآن تحریف شده مثل دو دوتا پنجتا اصلاً کسی نسبت به چنین حرفی حقّ گوش دادن نداریم.
ص: 1056
1) (21) . سورهٴ مائده, آیهٴ 67.
شهادت عملی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر عدم وجود تحریف در قرآن
مگر کسی جرأت داشت دست به حرف قرآن بزند بنابراین این یک امر بیّنالغی ای است آنچه از اول تا آخر وحی بود همان است که الآن ما در خدمتش هستیم البته تفسیرش, تأویلش, باطنش, معانیاش, معارفش نزد اهل بیت است آنوقت کم و بیش هر اندازه که التفات پیدا کردیم میفهمیم.
پرسش: قرآنی که... چه کسی جمع کرد آیا حضرت امیر جمع کرد؟
پاسخ: حضرت مطابق بود با آنکه حضرت جمع کرد این نزد همه بود و حضرت دید مطابق است وگرنه ممکن نبود اجازه بدهد چیزی کم شده باشد چیزی زیاد شده باشد ممکن است یکی ترتیبش برابر نزول باشد دیگری طور دیگر الآن شما میبینید آن تفسیر دروزه که دوازده جلد است قرآن را به حسب ترتیب نزول تفسیر کرده یعنی اوّلین جلد تفسیر قرآن که در دوازده جلد است از سورهٴ مبارکهٴ «علق» شروع میشود خب این کاری است منعی در آن نیست کسی قرآن را برابر با نزولش تفسیر بکند اول سوَر مکّی را تفسیر بکند آنهایی که در سال اول بعثت و سال دوم تا سال سیزده بعثت و همچنین سور مدنی را آنچه در سال اول هجرت تا سال دهم هجرت نازل شده تفسیر بکند اینها محذوری ندارد ولی قرآن من البدأ الی الختم همین است که ما در خدمتش هستیم این میشود فِی کِتَابِ اللَّهِ.
حفظ دو عنصر محوری وظیفه پیامبر و سایر انبیا(علیهم الصلاة و السلام)
بعد میفرماید شمای پیامبر و سایر انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) دو عنصر محوری را باید حفظ کنید یکی عقیده صحیح از توحید و وحی و نبوّت و امثال ذلک, یکی وحدت امتهای اسلامی هم آن توحید همهجانبه, هم این وحدت همهجانبه وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ این پیمان غیر از آن پیمان عمومی است که در سورهٴ «اعراف» آمده است که وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ آن یک میثاق عمومی است أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی (1) اما این یک میثاق خاص است که از همه انبیا گرفتند عموماً و از این پنج بزرگواری که جزء اولواالعزم هستند گرفتند خصوصاً وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ وَمِنکَ با اینکه حضرت زماناً متأخّر است نام مبارک این حضرت را مقدّم بر سایر انبیای اولواالعزم آوردند وَمِنکَ وَمِن نُوحٍ وَإِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَأَخَذْنَا مِنْهُم از همه انبیا مِیثَاقاً غَلِیظاً این چه میثاقی است غیر از آن میثاق عمومی که وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی.
ص: 1057
1) (22) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 172.
تبیین أُمَّةً وَاحِدَةً به عنوان میثاق ویژه در سُور متعدّد قرآن
این یک میثاق ویژهای است که این میثاق ویژه در سوَر متعدّد قرآن کریم مشخص شد آیه 51 و 52 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این است: یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ٭ وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً اول تا آخر جهان اسلامِ به معنای عام یک امّت واحده است شما مردم را به وحدت دعوت کنید کاری نکنید که مردم متفرّق بشوند کاری نکنید که مردم گرایش به تفرقه داشته باشند در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیه 92 و 93 این است إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ ٭ وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ دیگران آمدند تفرقه کردند جامعه را ارباً اربا کردند و نگذاشتند این وحدت اسلامی سامان بپذیرد همه شما موظف هستید این وحدت را حفظ کنید و هرگز سخن از تفرقه و امثال ذلک نداشته باشید آیه 81 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» هم این است که وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ لَمَا آتَیْتُکُم مِن کِتَابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ قَالَ ءَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَی ذلِکُمْ إِصْرِی و مانند آن این یک میثاق ویژه است این میثاق ویژه را دین به صورتهای گوناگون بیان کرده فرمود همانطوری که شریعت اسلامی ستونی دارد به نام نماز «الصلاة عمود الدین» (1) سیاست اسلامی هم ستونی دارد و آن مردماند و امت اسلامیاند.
بیان نورانی حضرت امیر بر عماد دین بودن مردم
در آن عهدنامه مالک وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّیْنِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِیْن وَالْعُدَّةُ للْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ» (2) یعنی «عمود الشریعة الصلاة و عمود السیاسة الناس» مردماند که نظام را نگه میدارند همانطوری که «لا صلاة الا بِطهور» (3) «لا سیاسة الا بالدرایة» اگر در نماز ریا باشد این ستون لرزان است اگر در سیاست هم ـ خدای ناکرده ـ ریاکاری باشد این ستون لرزان است طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نامه 53 عماد دین, مردماند; یعنی مسئله سیاست, طبق بیان نورانی رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عماد و عمود و ستون شریعت, نماز است که امیدواریم هم شریعت با ستون باشد هم سیاست با ستون باشد.
ص: 1058
«و الحمد لله ربّ العالمین»
النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَی أَوْلِیَائِکُم مَّعْرُوفاً کَانَ ذلِکَ فِی الْکِتَابِ مَسْطُوراً (6 وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ وَمِنکَ وَمِن نُوحٍ وَإِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِیثَاقاً غَلِیظاً (7) لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ وَأَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ عَذَاباً أَلِیماً (8)) تفاوت نبی با رسول
در این سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» چند بار از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عنوان یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ (1) ذکر شد که قبلاً بیان شد فرق نبوّت و رسالت این است انبیا(علیهم السلام) از آن جهت که خبر را از خدای سبحان دریافت میکنند نبأیاباند خبریاباند میشوند نبی, از آن جهت که این اخبار را مأمورند به امّت اسلامی گزارش بدهند میشوند رسول چون در این بخشها رابطه پیغمبر با خدای سبحان مطرح است لذا سخن از یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ است نه سخن از «یا ایّها الرسول» آنجا که سخن از تبلیغ است نظیر آیه سورهٴ «مائده» فرمود: یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ (2) که صبغه رسالت آنجا معیار و معتبر است اینجا مسئله نبوّت مطرح است.
راز میثاق گرفتن از همه انبیا(علیهم الصلاة و السلام) در توجه به توحید و پرهیز از کفر و نفاق
مطلب بعدی آن است که در طلیعه امر فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ (3) این پیام که توجه به توحید است از یک سو, پرهیز از کفر و نفاق است از سوی دیگر در حقیقت از همه انبیا این میثاق گرفته شده به همه انبیا گفته شد که «اتّقوا الله و لا تطیعوا الکافرین و المنافقین» سرّش آن است که دو عنصر محوری بر عهده انبیاست یکی دعوت به توحید, حفظ توحید و عقیده حق; دوم حفظ وحدت و پرهیز از تفرقه و اختلاف و شقاق و نفاق این دو عنصر وظیفه همه انبیاست انبیا(علیهم السلام) مأمور شدند مردم را به وحدانیّت خدا دعوت کنند و مأمور شدند که امت اسلامی را با اتحاد و هماهنگی از هر آسیب و گزندی حفظ کنند در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیه 51 و 52 این معنا گذشت که یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ٭ وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً.
ص: 1059
اسلام تنها دین مطرح در جهان و مسلمان بودن همه امت های موحّد
چون یک دین در جهان مطرح است نه بیش از آن إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (1) پس یک امّت در جهان مطرح است و این امّت الهی و اسلامی به معنای عام است البته بر اساس لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (2) شریعتها و منهاجها فرق میکند یکی مسلمان است یکی یهودی است یکی مسیحی است و مانند آن اما اصلِ دین که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ این تَثنیه ندارد فضلاً از جمع اگر إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ و اگر ذات اقدس الهی مطابق آیه پایانی سورهٴ «حج» فرمود: مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ همه امتهای موحد, مسلماناند یعنی در برابر امر الهی منقادند و تسلیماند نه اسلام مصطلح, اگر اسلام دینِ واحد همه انبیاست این دو عنصر محوری را همه دارند دعوت به توحید که وحی و نبوت و معاد هم در کنار آن است دعوت به وحدت و پرهیز از اختلاف.
خطاب یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ به مرسلین نه رسول خاص
لذا در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» فرمود: یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ٭ وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً خطاب به مرسلین است نه خطاب به یک رسول خاص فرمود عدهای امر مسلمانها را پراکنده کردند اختلاف را بین موحدان عالَم ایجاد کردند فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (3) و در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» هم از میثاق الهی سخن به میان آمده آیه 92 به بعد این است إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ ٭ وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» هم که ذکر شد که از انبیا میثاق گرفته شده آن عنصر محوری میثاق هم همین دو مطلب است آیه 81 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این است وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ لَمَا آتَیْتُکُم مِن کِتَابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ قَالَ ءَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَی ذلِکُمْ إِصْرِی قَالُوا أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ بعد در آیه 82 فرمود: فَمَن تَوَلَّی بَعْدَ ذلِکَ اگر کسی از این وحدت سرپیچی کند فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ پس این دو عنصر محوری جزء اصول مشترک بین همه انبیاست و جزء میثاقهایی است که ذات اقدس الهی از اینها گرفته و همه اینها نسبت به این میثاق الهی متعهّدند و باید انجام بدهند النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ باز هم سخن از نبوّت مطرح است نه سخن از رسالت برای اینکه در همین زمینه خدا با انبیا کار دارد.
ص: 1060
روایت امام باقر(علیه السلام) از شمول آیه یا ایها النبی
مطلب بعدی آن است که در این قسمت که فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) سؤال شده است که آیا کسانی که به خاندان پیغمبر مرتبطاند همه آنها مشمول این آیه هستند یا گروه خاصی مثلاً برادرزادههای حضرت امیر, برادر حضرت امیر یعنی جعفر, برادرزادهاش عبدالله بن جعفر این گروه آیا داخلاند یا نه سایر بنیالمطّلب داخلاند یا نه, حضرت فرمود نه, شامل آنها نمیشود. در فرصت بعد سؤال دیگری مطرح کرد گفت شما فرمودید این مخصوص ابنای حسین(علیهم السلام) است من یادم رفته بپرسم بنیالحسن چطور, فرزندان امام حسن چطور, فرمود نه آنها هم سهمی ندارند (1) آنها بزرگوارند اهل تقوا و فضیلتاند اما این النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ که بعدش شامل اوصیای حضرت میشود برابر آنچه در حدیث غدیر آمده وجود مبارک حضرت امیر أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ است امام حسن أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ است امام حسین أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ است تا به وجود مبارک حضرت حجت(علیهم السلام) برسد که أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ هستند. فرمود این مخصوص ابناءالحسین است شامل بنیالحسن نمیشود خود وجود مبارک امام مجتبی مشمول این النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ است چون وصیّ آن حضرت است مثل وجود مبارک حضرت امیر ولی فرزندان او مشمول این آیه نیستند و این آیه شامل حال آنها نمیشود.
امامت و ولایت مشمول آیهٴ النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ
این معلوم میشود که مربوط به امامت است و ولیّ بودن برای آن است که بالأخره انسانِ کامل معصوم به اذن الهی جانِ جانان است نه جانانِ جان; یعنی همانطوری که ما روحی داریم که بر بدن ما مسلّط است ارواح ما هم روحی دارند که بر ارواح ما مسلّط است او روحالأرواح است جان جانان است و کاملاً باخبر است که در جان ما چه میگذرد البته باذن الله. اینکه فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ همین است منتها این بیان نورانی که از خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که «أنا و علیّ أبوا هذه الامّة» این یکی بالاصاله است یکی بالوصایه است درست است که وجود مبارک حضرت امیر مطابق این حدیث, پدر این امت است ولی در درجه ثانیه است.
ص: 1061
1) (7) . الکافی, ج1, ص288.
علت مکنّا شدن پیامبر(صلّی الله علیه و آله وسلّم) به ابوالقاسم
روایتی در معانیالأخبار مرحوم صدوق هم هست در عللالشرائع مرحوم صدوق هم هست در عیون اخبار الرضا مرحوم صدوق هم هست و آن این است که کسی سؤال میکند چرا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مُکنّاست به ابوالقاسم خب امام(سلام الله علیه) فرمود برای اینکه او پسری داشت به نام قاسم و او پدرِ آن پسر بود کنیهاش میشود ابوالقاسم عرض کرد این را میدانم «فهل ترانی اهلاً للزیادة» بالأخره القاب آن حضرت راز و رمزی هم دارد خب دیگر غیر از امام کسی نمیتواند به این اسرار و این رموز پی ببرد اینطور حرف بزند فرمود مگر نه آن است که حضرت فرمود: «أنا و علیّ ابوا هذه الامّة» عرض کرد بله, فرمود مگر نه آن است که علیبنابیطالب بر اساس این اصل فرزند پیغمبر محسوب میشود عرض کرد بله, فرمود مگر نه آن است که وجود مبارک حضرت امیر «قاسم الجنّة و النار» است عرض کرد بله, فرمود پس پیغمبر ابوالقاسم است برای اینکه او پدر «قاسم الجنّة و النار» (1) است خب این حرف, حرفی نیست که یک انسان عادی بتواند بفهمد یا از خودش بسازد فرمود معنای اینکه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ابوالقاسم است این است که او پدر «قاسم الجنّة و النار» است که در قیامت به نار میگوید «هذا ولیّی فاترکیه و هذا عدوّی فَخُذیه» (2) این دوست من است شیعه است این را رها کن آن دشمن من است او را بگیر. خب أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ (3) هم بر اینها تطبیق شده است. (4)
ص: 1062
اصالت پیامبر(صلّی الله علیه و آله وسلّم) و وصایت امیرالمومنین (علیه السلام) و فرزندان معصوم او
پرسش:...پاسخ: منتها یکی بالاصاله است در درجه اُولیٰ, یکی در درجه ثانیه. این دوازده معصوم در درجه ثانیهاند به دلیل اینکه خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ابوالامّة است این یک اصل و وجود مبارک حضرت امیر نسبت به پیغمبر جزء امت است این دو اصل, پس وجود مبارک حضرت رسول پدر حضرت امیر هم خواهد بود بله, از حیث ولایت و امامت و وصایت این دوازده ذات مقدس ائمه هداة مهدییناند أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ هستند. غرض این است که تفسیر ابوالقاسم معنا کردن ابوالقاسم طبق آنچه در عللالشرائع صدوق است طبق آنچه در معانیالأخبار مرحوم صدوق است و در عیون اخبار الرضا مرحوم صدوق هست که این روایت در ذیل همین آیه در تفسیر کنزالدقائق آمده (1) به برکت همین معصوم(سلام الله علیه) به ما میرسد وگرنه کسی اینطور نمیتواند تفسیر کند.
نمیشود گفت که پس چطور وجود مبارک پیغمبر فرمود: «أنا و علیّ أبوا هذه الامّة» بله فرمود اما در طول هماند و نه در عرض هم, چون در طول هماند اینجا اگر مفرد آورد محذوری ندارد یعنی آنکه بالاصاله أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ هستند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آنکه در درجه ثانیه بالوصایه أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ است آن دوازده معصوماند; النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ.
پرسش:... پاسخ: بالاصاله همان است این أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ که همین الآن قرائت شد ناظر به همین دو ذات مقدس است منتها پیامبر بالاصاله, وجود مبارک حضرت امیر بالوصایه أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ که تثنیه است یکی بالاصاله است یکی بالوصایه اینجا هم فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ این ناظر به مقام ولایت است.
ص: 1063
1) (12) . تفسیر کنزالدقائق, ج10, ص321 و 322.
علت ذکر نشدن حکومت دینی در کتاب روح القوانین
ملاحظه فرمودید که این اقسام چهارگانهای که در کتاب روحالقوانین آن نویسنده فرانسوی است و مقبول خیلیهاست این سیاستهای موجود دنیا که سیاست دینی در آنها نیست به همین چهار قسم تقسیم شده و خیلیها قبول کردند آنها یا ملحد بودند دین را نمیپذیرفتند یا اگر موحد بودند مسئله انفکاک دین از سیاست و امثال ذلک را دامن میزدند چون دین در مسائل سیاسی به زعم باطل اینها حضور نداشت یا برای اینکه افسون و اسطوره بود یا برای اینکه جدای از سیاست بود آمدند همان چهار مکتب را ذکر کردند گفتند یا دیکتاتوری است یا سلطنت است یا حکومت حزبی است یا مردمسالاری اما دیگر سخن از مردمسالاری دینی و اینها در آن روحالقوانین و اینها دیگر مطرح نیست این یا برای اینکه دین را نپذیرفتند یا برای اینکه فکر میکردند دین مثل دین کلیساست که از سیاست جداست اما وقتی مسئله مردمسالاری دینی مطرح است تقسیم طور دیگر است حکومت یا به دین الهی است یا نه, اگر به دین الهی بود روش و منشهای خاصّ خودش را دارد اگر به دین الهی نبود حکومت دینی نبود بله آن چهار قسم است یا دیکتاتوری است یا سلطنت است با قانون یا حکومت حزبی است یا حکومت مردمسالاری اینچنین نیست که کلّ حکومتها به همین چهار قسم تقسیم بشوند.
تاسیس حکومت و نظام اسلامی، اولین برنامه حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله وسلّم)
اینکه فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ و برای همین هم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این مضمون را در خطبه غدیر بیان فرمودند (1) این معلوم میشود مسئله سیاست اسلامی و حکومت اسلامی است و حضرت در مدینه که وارد شدند اوّلین کارش تأسیس حکومت و نظام اسلامی بود لذا این آیات در سوَر مدنی مطرح است.
ص: 1064
1) (13) . الامالی (شیخ طوسی), ص332.
امّ المومنین بودن همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله وسلّم) در صورت حفظ کردن حرمت پیامبر(صلّی الله علیه و آله وسلّم)
جریان أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ که آن هم باز در روایاتی که در ذیل این مسئله است ملاحظه فرمودید (1) مادامی که همسران پیامبر حرمت این بیت را حفظ کردند این حکم فقهی برایشان بار است اینکه فرمود: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ این از نظر حرمت نکاح یقیناً برای بعد از زمان رحلت حضرت است که در آیات دیگر همین سوره فرمود: وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً (2) وگرنه در زمان حیات که نمیشود با زوجهای که ذات بَعل است ازدواج کرد این اختصاصی به پیامبر ندارد. اینکه فرمود: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ به لحاظ بیت نبوّت و حرمت بیت نبوّت است مادامی که یکی از این همسرها حرمت بیتالنبوّة را نشکست و از بین نبرد این حکم فقهی بار است مادامی که از ربقه به در آمد این حکم فقهی میتواند بار نشود چه اینکه در روایاتی که ذیل همین آیه آمده ملاحظه فرمودید وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) طلاق برخی از زنها را بعد از موت خودش به دست حضرت امیر داد طلاق که دیگر بعدالموت معنا ندارد یعنی طلاق از این حکم یعنی اگر کسی حرمت بیتالنبوّة را, بیتالرساله را حفظ نکرد تو میتوانی شرعاً اعلام بکنی که او دیگر مشمول وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ نخواهد بود او دیگر مشمول وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً نخواهد بود او یک زن عادی است دیگر حرمتی ندارد. پس آن روایات ناظر به این است.
ص: 1065
بازگویی امر بین المللی ولایت در فرصت جهانی غدیر
پرسش: قرآن فرمود پیغمبر! اگر اطلاق نکنی دینت ناقص است چرا زودتر نگفته چرا روشنتر نگفته؟
پاسخ: آن مسائل اوّلی را که مکرّر در مکرّر فرمود در حدیث طیر مشوی (1) فرمود حدیث دار (2) فرمود اما برای سطح بینالملل یک جمعیت جهانی میخواهد و این در فریضه حج است لذا وقتی که حج مراسمش تمام شد و همه آماده شدند برای رفتن به یک سهراهی رسیدند قبل از اینکه افراد متفرّق بشوند و در آن سهراهی به سه قسمت تقسیم بشوند فرمود آنها که رفتند برگردند آنها که نیامدند بیایند ما کار رسمی داریم بعد در آن جریان غدیر فرمود: «مَن کنتُ مولاه فهذا علیّ مولاه» (3) یک امر بینالمللی و جهانی را باید در فرصت جهانی بازگو کرد لذا فرمود آنها که رفتند جلو فوراً برگردند آنها که نیامدند ما صبر بکنیم بیایند تا در این منطقه جمعیت بیش از صد هزار نفر پیدا بشود تا ما منبری از جهاز شتر درست بکنیم و با آن مراسم که دیگر به هیچ وجه قابل انکار نباشد ابلاغ بکنیم این کار شد اما مسئلههای عادی را میشود در جمع خصوصی گفت تا آنها به دیگران منتقل کنند فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ این حکم دوم. وَأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ این ناسخ آن حکم است قبلاً ارث را مطابق هجرت و ایمان توزیع میکردند برای اینکه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ (4) و طبق هجرت برای تشویق مهاجران به آنها ارث میدادند بعد آن حکم نسخ شده است به وسیله این آیه, آیهای با آیه نسخ نشده بلکه سنّتی با آیه نسخ شده این یک مطلب, بازگشت نسخ دینی هم به تخصیص ازمانی است این مطلب دوم.
ص: 1066
تبیین معنای نسخ و بازگشت نسخ دینی به تخصیص ازمانی
نسخ مصطلح آن است که قانونگذاری یک قانون را وضع میکند بعد در هنگام آزمون عملی معلوم میشود این کارآیی ندارد کارآمدیاش کم است این قانون را نسخ میکند یک قانون دیگری میگذارد ولی ذات اقدس الهی که به غابر و قادم عالِم است به سالک و آنف عالم است به گذشته و حال و آینده عالم است نسخ درباره او اصلاً معنا ندارد چه دو آیه چه دو روایت, چه یک آیه و یک روایت بلکه نسخ نسبت به دین الهی به تخصیص ازمانی برمیگردد خود ذات اقدس الهی میداند که عمر این قانون تا فلان زمان است منتها خیلیها نمیدانند به حسب ظاهر خیال میکنند این آیه همگانی است و همیشگی یا عموم فردی دارد یا اطلاق زمانی دارد بعد معلوم میشود که همگانی نبود همیشگی نبود این نزد ذات اقدس الهی در حقیقت به تخصیص ازمانی برمیگردد نسخ مصطلح که قانونگذار نداند که این قانون همگانی یا همیشگی نیست بعد در موقع عمل معلوم بشود کارآیی ندارد این درباره ذات اقدس الهی فرض ندارد اگر نسخی هم هست به تخصیص ازمانی برمیگردد قبلاً ارث را مطابق هجرت (یک) مطابق ایمان (دو) که مهاجرین برادران یکدیگرند مؤمنان برادر یکدیگرند توزیع میکردند اما الآن که نظام مستقر شد ارث را مطابق طبقات أُولُوا الْأَرْحَامِ تقسیم میکنند اما همچنان آن حکم اصلی باقی است که کافر از مسلمان ارث نمیبرد. (1)
استدلال حضرت زهرا(سلام الله علیها) در رابطه با ارث و فدک
ص: 1067
1) (20) . من لا یحضره الفقیه, ج4, ص336.
تلخترین جملهای که در مصیبت صدیقه کبراست همین جمله است حضرت بعد از اینکه استدلال کرد این فدک نِحله است از آنِ ماست و حضرت در زمان حیات به ما دادند تو از ذوالید بیّنه میخواهی این در دست ماست تو از ما دلیل میخواهی این بیّنه را باید از منکر بخواهی نه از کسی که ذوالید است بالأخره مسئله نِحله قبول نشد مسئله ارث قبول نشد آن حرف جگرگداز را حضرت زد فرمود: «أم تقولون» این بدتر از آن در به پهلو زدن است فرمود: «أم تقولون أهل الملّتین لا یَتوارثان» (1) مگر ما را مسلمان نمیدانی چه دلیل داری که ارث ما را نمیدهی «ترث أباک و لا أرث أبی» (2) آخر چه دلیل دارد نِحله که امر مسلّم است آن را قبول نکردید ما که ذوالید هستیم از ما دلیل خواستید مگر کسی از ذوالید دلیل میخواهد حالا اینها گذشت بالأخره من ارثم را میخواهم ارث نبود, او زمات حیاتش مِلک طلق من کرد حالا نشد, ارث «ترث أباک و لا أرث أبی» یعنی تو تفسیر قرآن را از ما بهتر بلدی یعنی در آیه قرآن چیزی هست که ما نمیدانیم اینها که نیست مگر اینکه ـ معاذ الله ـ این حرف را بزنی بله آن حکم حق است که کافر از مسلمان ارث نمیبرد همه هم این حرف را قبول داریم مگر اینکه تو در دین ما شک کنی هر وقت ما به این جمله حضرت میرسیم این خیلی برای ما دردناکتر از آن مسئله در و پهلو بوده «أم تقولون أهل ملّتین لا یتوارثان» به هر تقدیر به برکت آن حضرت ـ انشاءالله ـ این نظام محفوظ بماند! قبلاً با هجرت بود با ایمان ارث را تقسیم میکردند اما الآن مسئله طبقاتبندی شد اما آن اصل محفوظ است که کافر از مسلمان ارث نمیبرد آن سر جایش محفوظ است.
ص: 1068
لزوم سامان دهی نظام اسلامی با سیاست و شریعت اسلامی
پرسش:... پاسخ: چند حکم فقهی در اینجا بیان شده آن مسئله ظِهار بیان شده مسئله تَبنّی بیان شده مسئله أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ بیان شده مسئله أُولُوا الْأَرْحَامِ بیان شده یعنی در طلیعه ساماندهی و سازمانیابی نظام اسلامی هم سیاست اسلامی مطرح است هم شریعت اسلامی این احکام را باید یکی پس از دیگری بیان کنند اینچنین نیست که فقط نظام سیاسی باشد و نظام شریعت و دین و احکام نباشد همراه با آن مسائل سیاست اسلامی این شریعت اسلامی را هم کاملاً باید ذکر میفرمود و کرد.
سهم کلیدی مادر در پیوند خانوادگی
مسئله أُولُوا الْأَرْحَامِ که در بحث دیروز مطرح شد معنایش این نیست که اولواالأصلاب یا صِله اصلاب اصلاً مطرح نیست بر اساس تناسب حکم و موضوع, عمده عامل پیوند خانوادگی مادر است برای اینکه عاطفه است و رحم است اینچنین نیست که حالا اگر مادر عنصر محوری پیوند و مِهر و عاطفه بود پدر سهمی نداشته باشد لذا خواهران پدری یا برادران پدری صِله رَحِم نداشته باشند این حصر نیست این اولویّتی است که از بستگان خانوادگی به ارحام تعبیر میکنند نه اصلاب برای اینکه رحامت از رَحِم است و این به مادر وابسته است این مادر است که سهم کلیدی در پیوند و رأفت و رحمت و مهربانی و گذشت دارد. پس مسئله ارثِ به ایمان رخت بربست, ارثِ به هجرت رخت بربست, ارثِ به طبقهبندی أُولُوا الْأَرْحَامِ جای آنها نشست منتها آن مسئله که کافر از مسلمان ارث نمیبرد آن همچنان باقی است. وصیت کردن که ثلث مال را به بعضی از ارحام بدهند این ارتباطی به مسئله ارث ندارد.
ص: 1069
علت نام بردن حضرت عیسی(علیه السلام) در قرآن به عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ و الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ
آنگاه وَإِذْ أَخَذنا مِنَ النَّبِیِّینَ باز برمیگردد به مسئله یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ در طلیعه سوره فرمود تو اتَّقِ اللَّهَ تا توحید را حفظ بکنی گوش به حرف کفار و منافقین نده که اینها همیشه طبل تفرقه میکوبند این دو عنصر از همه انبیا به عنوان پیمان گرفته شده ما از همه انبیا این تعهّد را گرفتیم وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ وَمِنکَ وَمِن نُوحٍ وَإِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ که انبیای معروفاند غالباً ملاحظه فرمودید که ذات اقدس الهی از وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) یا به عنوان الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ (1) یا به عنوان عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ نام میبرد که معلوم بشود او فرزند پدری نبود فقط فرزند مادر است اصرار قرآن کریم به اینکه او یا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ یا عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ برای همین نکته است.
دلیل غلظت میثاق از انبیا(علیهم السلام)
وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِیثَاقاً غَلِیظاً که این غلظت میثاق در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مشخص شد در سورهٴ «انبیاء» مشخص شد در سورهٴ «آلعمران» مشخص شد و مانند آن که مردم را به توحید فرا بخوانند (اولاً) و به وحدت دعوت کنند (ثانیاً) فرمود ما از همه اینها پیمان گرفتیم تا آنها که در آن مَعهد ما آنجا که جای پیمان سپردن است آنچه آنجا گفتند و راست گفتند آن راستیشان را اظهار کنند لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ بحث در این نیست که ببینیم آیا اینها راست میگویند یا راست نمیگویند این ظریفکاری المیزان را ملاحظه فرمودید یک وقت است که انسان میگوید «لیسأل زیداً عن ماله, لیسأل زیداً عن علمه» یک وقت میگویند «لیسأل الغنیّ عن غناه و العالِم عن علمه» آنجا که میگویند «لیسأل زیداً عن ماله» یا «عن علمه» یعنی از زید میپرسند که مال داری یا نه, علم داری یا نه, اما وقتی بگویند «لیسأل الغنی عن غناه» یا «لیسأل العالم عن علمه» یعنی به انسان توانمند میگویند تو که غنی هستی این غنایت را ظاهر کن تو که عالِم هستی این علمت را ظاهر کن در قیامت یا در دنیا که این آیه مربوط به دنیاست. ص: 1070
1) (23) . سورهٴ مائده, آیهٴ 17.
لزوم اظهار صداقت در آیهٴ لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ
محور سؤال این نیست که آیا شما صادق هستید یا نه, محور سؤال این است که شما که صادق هستید صدقتان را ظاهر کنید نه «لیسأل الناس» آیا صادقاند یا صادق نیستند بلکه از صادقین میخواهند صدقشان را ظاهر کنند از متعهّدان میخواهند تعهّدشان را ادا کنند (1) لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ این مربوط به قیامت نیست لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ.
تبیین بعضی از مصادیق صدق فعلی
در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آیه 23 این است فرمود: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ اینها تعهّدی سپردند که در میدان جنگ در مسائل دینی رهبرشان را تنها نگذارند و تنها نگذاشتند مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا این صِدق فعلی است نه صدق قولی, یک وقت است کسی گزارش میدهد بله این صادق است مطابق با واقع است یک وقت در صحنه عمل هست فرمود اینها کسانیاند که آن تعهّدی که سپردند در مقام عمل صادق بودند شما در جریان عاشورا میبینید صحابه حضرت که شربت شهادت مینوشیدند وجود مبارک سیّدالشهداء این آیه را میخواند مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ بعضی از اصحاب خاص هم همین آیه را میخواندند حبیب بود بریر بود زهیر بود یکی که میرفت دیگری میگفت فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ ما هم منتظر شهادتیم این صِدق در مقام عمل است فرمود: رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ اینکه مَن یَنتَظِرُ است هنوز کاری نکرده ولی وفادار است یعنی آمده در صحنه جان برکف خب اگر حبیببنمظاهر یا مسلمبنعوسجه یکی قبل از دیگری رفته دیگری هم منتظر است و جان برکف این هم همین است مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ بعضیها دِیْنشان را ادا کردند وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ.
ص: 1071
1) (24) . المیزان, ج16, ص279.
حفظ نظام اسلامی مستلزم تعهد عملی به مکتب اهل بیت(علیهم السلام)
شما میبینید در این دفاع مقدس بالأخره کم و بیش رفتیم جبهه کم و بیش ما دیدیم بعضی بیشتر بعضی کمتر اگر پنجاه پرچم بود یکی آن بالا ممکن بود پرچم سه رنگ ایران باشد اما همه پرچمها یا حسین, یا عباس, یا زهرا پرچم ایران, پرچم مرز پرگهر, پرچم مکتب ایرانی نبود الآن هم اگر حادثهای پیش آید همان پرچم یا زهراست این کشور را اینها حفظ کردند بالأخره رفتید به جبهه یا نرفتید دیدید یا ندیدید اگر پنجاه پرچم بود چندتایش پرچم سه رنگ بود یا اصلاً نبود یا یک دانه بود روی ماشین بود این شعرها و نواهای خاکریز اول و دوم یا حسین یا حسین, کربلا کربلا بود دیگر مرز پرگهر و اینها نبود اینهاست که کشور را حفظ میکند برای اینکه مردم وقتی باور کردند روح، با عظمت الهی به شربت شهادت میرسد و عنداللّهی میشود فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ (1) میشود و مرزوق است او فداکار است وگرنه بگوید من چرا کشته بشوم برای اینکه زید به ریاست برسد عمرو به کیاست برسد هیچگاه مرز پرگهر کشور را حفظ نکرد در بیانات عاشورا هم همینطور بود حالا مخصوص سیّدالشهداء(سلام الله علیه) نبود بعضی از اصحاب خاص هم همین جمله را میخواندند مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ.
صادق بودن شهیدان جبهه پیکار و منتظرین شهادت
همهشان صادقاند آنکه رفته شهید شده در خونش میغلطد صادق است من که منتظرم من هم صادقم برای اینکه مَقسَم این دو گروه صَدَقُوا است مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ به صورت فعل ماضی ذکر کرد اینها راست گفتند هم حبیب راست گفت هم مسلم راست گفت یکی شربت شهادت نوشید یکی هم الآن کاملاً عازم است مسلّم و صد درصد که برود شهید بشود لذا هر دو گروه جزء صَدَقُوا هستند مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ اینکه مصمّم است و در میدان جبهه آمده برای نوشیدن شربت شهادت این هم «صَدَقَ» با فعل ماضی از او یاد کرد چون مستقبل محقّقالوقوع در حکم ماضی است.
ص: 1072
1) (25) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 170.
دنیا مکان تعهد و صدق
بنابراین مسئله لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ این نیست که یَوْمَ یَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ (1) از آن قبیل نیست یا در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» دارد که فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ (2) از آن قبیل نیست که مربوط به قیامت باشد که وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (3) بلکه در دنیاست که شما که تعهّد کردید به تعهّدتان عمل کنید لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ ما آن تعهّد را گرفتیم تا در این موقع بگوییم حالا که تعهّد سپردید و صادق هستید به صدقتان عمل کنید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ وَمِنکَ وَمِن نُوحٍ وَإِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِیثَاقاً غَلِیظاً (7 لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ وَأَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ عَذَاباً أَلِیماً (8) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَجُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَکَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً (9) إِذْ جَآءُوکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (10) هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً (11) وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً (12) وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَاراً (13)) ص: 1073
علت امر شدن رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به تقوا و عدم اطاعت از منافقین و کفار
در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» در آغازش خدای سبحان ذات مقدس رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به تقوا امر کرد فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ (1) معلوم میشود یک حادثه مهمّی مطرح است و پیشنهادهایی از طرف کفار و منافقین داده میشود که خدای سبحان به حضرتش دستور داد از فرمان الهی اطاعت کند و از پیشنهادهای بیگانهها بپرهیزد.
اخذ میثاق عام خداوند از تمام انسانها
برای تبیین این مسئله اهمیت میثاقی که از انبیا گرفته شد را بازگو میکند چند میثاق، خدای سبحان از انسانها گرفت یکی میثاق عمومی است که بعد از تبیین مسئله آدم مطرح است که فرمود: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ (2) حالا این نشئه کجاست [مشخص نیست] ولی بالأخره بعد از تصویر مسئله آدم, ذریّه آدم, ظهور آدم و مانند آن مطرح است.
چگونگی میثاق خاص از انبیای
اما آن میثاقی که از انبیا گرفته است موردش مشخص نیست که آن قبل از جریان آدم, قبل از جریان ظهور و ذریّه مطرح باشد فرمود: وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ بنابراین آن میثاق, مقطع خاصی است یعنی بعد از تصویر مسئله آدم, مسئله ظهور, مسئله ذریّه, میثاق گرفته شد اما در کدام عالَم روشن نیست نشئه عقل است نشئه فطرت است کدام نشئه است روشن نیست برای اهلش البته روشن است اما در جریان میثاقِ انبیا سخن از مسئله آدم و ذریّه و اخذ ظهور و اینها نیست فرمود ما از انبیا(علیهم السلام) میثاق گرفتیم میثاق غلیظ هم گرفتیم. در جریان این میثاق, مسئله وحی مطرح است مسئله تبلیغ مطرح است معلوم میشود غیر از آن میثاق عمومی که در آیه وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مطرح است میثاق خاصّی از انبیا گرفته شد.
ص: 1074
چگونگی نام بردن پیامبران اولواالعزم در قرآن کریم
مطلب دیگر این است که از انبیای دیگر میثاق گرفته شد که به وحی وجود مبارک پیامبر که خاتم آنهاست(علیهم السلام) ایمان بیاورند از کلّ آنها میثاق گرفته شده که در تبلیغ دین پایدار باشند در تحمل شدائد و مصائب پایدار باشند در نام بردن انبیا از آنها به نحو عموم ذکرشان آمده که هیچ, آنها که به نحو خصوص آمده گاهی اول و آخر را ذکر میکند بعد انبیای وسط را یعنی این پنج پیامبر اولواالعزم(علیهم السلام) را که میخواهد نام ببرد گاهی اوّلی را ذکر میکند و آخری را، بعد آن سه پیامبر که در وسط هستند و بینهما قرار دارند ذکر میکند میفرماید نوح است و تویِ پیامبر خاتم هستی و آن سه پیامبر, (1) گاهی نام مبارک حضرت را اول میبرد و نام نوح(سلام الله علیهما) را بعد میبرد و نام آن سه پیامبر را که در بین اول و آخر بودند ذکر میکند غرض این است که این پنج پیامبر اولواالعزم اوّلینشان وجود مبارک نوح است آخرینش وجود مبارک حضرت است این سه پیامبر دیگر در وسط قرار دارند.
علت دو نحو نام بردن پیامبران اولواالعزم
این اول و آخر را که ذکر میکند این دو نحو است یک وقت از نظر تاریخی مطرح میکند نام مبارک نوح را اول ذکر میکند یک وقت از نظر فضیلت مطرح میکند نام مبارک حضرت را اول ذکر میکند در این آیه از نظر فضیلت مطرح شد که نام مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را اول ذکر کرد.
ص: 1075
1) (3) . ر.ک: سورهٴ شوری, آیهٴ 13.
تبیین میثاق عمومی و خصوصی از پیامبران
پرسش: انبیا که از... بنیآدم هستند پس قاعدتاً از همان عهدی که از بنیآدم گرفته, از انبیا هم بگیرند منتها به طور خاص.
پاسخ: آن اخذ عام است أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی (1) همه در آن میثاق عمومی شرکت دارند اما آنها دیگر مأمور نیستند که وحی الهی را درست صیانت کنند درست تبلیغ کنند درست اجرا کنند انبیا این مأموریت را دارند که وحی الهی را درست تلقّی کنند ضبط کنند عمل کنند و اجرا کنند و درباره دیگران هم تبلیغ کنند لذا دو میثاق را مطرح فرمود آن میثاق عام است که همه در آن شریکاند چه انبیا چه افراد دیگر اما در اینجا میثاق خاص است در این میثاق خاص اول نام مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را میبرد که آخرین پیامبر است بعد نام مبارک نوح را که اوّلین پیامبر از انبیای اولواالعزم است بعد آن سه پیامبر اولواالعزم را نام میبرد که ابراهیم و موسی و عیسی(علیهم السلام) هستند.
سرّ نام بردن پیامبر اولواالعزم در اخذ میثاق
سرّ نام بردن از حضرت موسی و حضرت عیسی گذشته از اینکه از انبیای اولواالعزماند, امّتهای موجود زندهٴ بالفعل در آن سرزمین از پیروان اینها بودند و لازم بود که ذکر شود و نام مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) برای اینکه مورد احترام مردم عرب بود ذکر شد بنابراین این پنج پیامبر(علیهم السلام) گذشته از اینکه اولواالعزماند خصیصه وجود مبارک نوح این است که شیخ انبیاست و وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) برای اینکه نزد مردم عرب محترم بود گذشته از اینکه غیر عرب هم به او احترام میگذاشتند جریان موسی و عیسی(علیهما السلام) هم برای اینکه امّت بالفعل داشتند.
ص: 1076
1) (4) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 172.
برتری مقام و مسئولیت سنگین پیامبران دال بر میثاق غلیظ
از آنها میثاق غلیظ گرفتیم که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» (1) و همچنین «انبیاء» (2) آن میثاق گذشت که آنها بر حفظ دین, توحید, پرهیز از تفرقه و وحدت جهانی مأمور شدند در اینجا که فرمود ما از این انبیا میثاق گرفتیم میثاقشان را میثاق غلیظ یاد کردند وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِیثَاقاً غَلِیظاً البته همانطوری که اینها مقامشان برتر است رسالت و نبوّتی که خدا به اینها داده مقام والاست مسئولیت اینها هم سنگینتر است.
تهدید شدن پیامبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بخاطر مسئولیت سنگین حضرت
لذا درباره تهدید وجود مبارک حضرت فرمود: لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ (3) یا فرمود اگر ـ معاذ الله ـ خلاف بکند لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ٭ فَمَا مِنکُم مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ (4) این تهدید درباره افراد دیگر نیست افراد فقط درباره وجود مبارک پیامبر است چون مقام که بالا باشد مسئولیت که بالا باشد تهدید هم در برابر آن مسئولیت سنگین است اینطور تهدید کردن لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ٭ فَمَا مِنکُم مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ این درباره خصوص حضرت است. اینکه فرمود میثاق غلیظ معلوم میشود مأموریت و رسالت, امر مهمّی است آنها مأمور شدند هم دین را تبلیغ کنند هم آن میثاق عمومی و مشترک را به یاد مردم بیاورند و اجرا کنند و هم در حفظ وحدت جهانشمولی اسلام کوشش کنند.
ص: 1077
نوع اخذ میثاق از انبیا در بیان حضرت امیر(علیه السلام)
در بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در آن خطبه اول نهجالبلاغه گوشههایی از این میثاق را مطرح فرمود که خدای سبحان که از انبیا میثاق گرفته حوزه آن میثاقگیری چه بود. درباره انبیای دیگر فرمود: «وَ اصْطَفَی سُبْحانهُ» از ولد حضرت آدم انبیایی را که «أَخَذَ عَلَی الْوَحْی مِیثاقَهُمْ» از اینها تعهّد گرفته که وحی را خوب تلقّی کنند ضبط کنند عمل کنند اجرا کنند «وَ عَلَی تَبْلِیغِ الرِّسَالَةِ أَمَانَتَهُمْ» یعنی این امانت الهی است از آنها تعهد گرفته که این امانت را درست اجرا کنند و بعد یکی از چیزهایی هم که از انبیا تعهد گرفته است این است که «فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثاقَ فِطْرَتِهِ» انبیا را فرستاده «واتَرَ» یعنی متواتراً, وَتَرَ یعنی تک, تک تک اینها وقتی کنار هم جمع بشود میشود متواتر, تَتْرَا که در قرآن آمده ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا این تَتْرَا اصلش وَتَرَ است وَتَر, تک تک اینها این تک تک که کنار هم مثل دانههای تسبیح جمع میشوند میشود متواتر خبر واحد وقتی جمع بشوند میشود متواتر انبیا متواترند تترا هستند ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا أی متواتراً اینجا فرمود: «وَ واتَرَ» انبیا را تا اینکه آن میثاق مشترک را به یاد مردم بیاورند بگویند شما چنین تعهّدی سپردید «فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثاقَ فِطْرَتِهِ» معلوم میشود آن وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ میثاقش, میثاق فطرت است «وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» یعنی آنچه اینها فراموش کردند به یادشان بیاورند لذا وحی الهی میشود مُذکِّر ما قرآن را به عنوان تذکره فرستادیم لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ (1) هم ناظر به همین است.
ص: 1078
1) (9) . سورهٴ قمر, آیات 17, 22, 32 و 40.
تبیین انقلاب فرهنگی توسط انبیاء
بعد این عقلی که خدای سبحان به مردم داد مردم در بخش اندیشه این وهم و خیال را روی عقل ریختند و عقل را دفن کردند در بخش انگیزه شهوت و غضب را روی عقل ریختند و عقل را دفن کردند قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (1) انبیا که معدنشناساند آمدند این غرایز و اغراض را کنار ببرند این معدن را در بیاورند بگویند حقیقت شما این عقل است «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» ثوره یعنی انقلاب, اِثاره کردن یعنی شکوفا کردن و شیار کردن و انقلاب کردن, انبیا برای انقلاب فرهنگی آمدند که این خاکهای اغراض و غرایز را کنار ببرند این شهوت و غضب را کنار ببرند این وهم و خیال را کنار ببرند آن عقل ناب اندیشهای آن عقل ناب انگیزهای که «عُبد به الرحمن» (2) را نشان بدهند بگویند سرمایه شما این است «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» خب اینها زیرمجموعه میثاق الهی است.
توضیح میثاق عام و خاص
پس یک میثاق عمومی است که میثاق فطرت است که خود انبیا(علیهم السلام) به آن میثاق وفادارند و دیگران را هم متذکّر میکنند که به آن میثاق وفادار باشند. یک میثاق خاصّ خود انبیاست که وحی را خوب تلقّی کنند باور کنند عمل کنند منتشر کنند و این دو عنصر محوری توحید و وحدت را هم جزء مواصی خود بدانند یعنی توحیدِ اعتقادی که غیر از ذات اقدس الهی احدی در جهان خالق و مدیر و مدبّر نیست و وحدت جهانشمولی جهان اسلام که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» به انبیا میفرماید اینها امّت شما هستند یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ.
ص: 1079
چگونگی وحدت ادیان در بیان امیرالمؤمنین(علیه السلام)
بعد وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً (1) یعنی ما اگر هفتهای به عنوان هفته وحدت داریم که از دوازده تا هفده ربیعالأول است که وحدت حوزه اسلامی است وحدت مذاهب است یک وحدت ادیانی هم خواهیم داشت که این وحدت ادیان ثابت میکند که همه ادیان ابراهیمی یک هدف دارند و یک خدا دارند و یک مبدأ و یک معاد, آنچه در خطبه اول نهجالبلاغه آمده همین است. در خطبه دیگر هم مشابه این آمده است منتها درباره قرآن است در خطبه 183 بیان نورانی حضرت این است که «فَالْقُرْآنُ آمِرٌ زَاجِرٌ وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ أَخَذَ عَلَیْهِ مِیثَاقَهُم» که از مردم تعهّد گرفته است که به قرآن عمل کنند این زیرمجموعه همان فطرت است زیرا قرآن برای شکوفا کردن همان مطالب فطری است بنابراین این میثاقی که از انبیا گرفته شده یک میثاق خاص است یک میثاق غلیظ است.
ظاهر شدن ثمرهٴ صدق در دنیا نه در آخرت
این اختصاص ندارد که ثمرهاش در قیامت ظاهر بشود بسیاری از مفسّران هم مرحوم شیخ طوسی از ما هم جناب زمخشری از آنها اینها لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ را بردند به مسئله قیامت (2) در حالی که مناسب محتوای این سوره و آیات بعدی این است که خدای سبحان از انبیا میثاق گرفته و انبیا(علیهم السلام) این مواثیق را به امّت ابلاغ میکنند تا اینکه آنها که راستگویاند صدقشان ظاهر بشود که به تعبیر سیدناالاستاد در المیزان فرق است بین اینکه بفرماید «لیسئل الناس عن صدقهم» و اینکه بفرماید: لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ یک وقت است میگویند سؤال «سألت الغنیّ عن غناه» یک وقت میگوییم «سألت زیداً عن غناه» اگر گفتیم «سألت زیدا عن غناه» یعنی سؤال میکنیم آیا زید غنی هست یا نه, اما اگر گفتیم «سألت الغنی عن غناه» یعنی به غنی میگوییم تو که غنی هستی آثار غنایت را ظاهر کن اگر بفرماید «لیسأل الناس عن صدقهم» این به قیامت برمیگردد که در قیامت سؤال میکنند که آیا صادق بودند یا نه, بازپرسی میشوند اما اگر بفرماید: لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ یعنی به صادقین میگویند شما که صادق هستید صدقتان را ظاهر کنید این به دنیا برمیگردند.
ص: 1080
تفسیر علامه طباطبایی از لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ و معطوف واَعَدَّ
خیلی فرق است بین تفسیری که کشاف دارد و جناب شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان دارد و بعد هم امینالاسلام در مجمعالبیان (1) و آنکه سیدناالاستاد دارند که لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ یعنی ما از انبیا تعهّد گرفتیم که اینها صادقیناند صدقشان را ظاهر کنند (2) لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ. جریان تعذیب کفار هدف اخذ میثاق نیست لذا آن با فعل مضارع ذکر نشده با فعل ماضی ذکر شده که میتواند عطف باشد بر آن أَخَذْنَا به این صورت در میآید «وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین مِیثَاقَهُمْ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِیثَاقاً غَلِیظاً وَأَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ» که این فعل ماضی بر آن افعال ماضی عطف میشود نه بر لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ. خب لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَن صِدْقِهِمْ وَأَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ عَذَاباً أَلِیماً چون همیشه تبشیر و انذار در کنار هماند.
اشتراک همه انبیا در عمل به میثاق
بعد حالا وقتی که اهمیت مسئله مشخص شد میثاق انبیا مشخص شد و بعد معلوم شد که این مطلبی که در پیش هست و خواهیم گفت مشترک بین همه انبیاست لذا در بخشهایی که مربوط به اینگونه از مسائل و رخدادهای مهمّ نظامی و سیاسی و مانند آن است میفرماید: وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ, (3) وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَی (4) اینها را ذکر میکند یعنی به یاد این انبیا باشید اینها مبارزه کردند مقاومت کردند و پیش بردند گاهی به صورت اینکه وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ مطرح است گاهی به عنوان وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّین یعنی مطلب, مخصوص تو نیست همه انبیا با اقوام و اممشان با این مطالب روبهرو بودند.
ص: 1081
جنگ نابرابر احزاب با دو نقشه جغرافیایی و روانی دشمن
حالا که اینچنین شد فرمود قصهای بود جریان خندق که از آن به احزاب یاد میشود ما این را تشریح کنیم در چنین جریانی شما یک جنگ نابرابر داشتید این جنگ نابرابر با دو نقشه تشدید شد نابرابریتان این بود که شما جمعیّتتان کمتر از آنها بود مسائل مالیتان کمتر بود سلاح نظامیتان کمتر بود عِدّه و عُدّهتان بالأخره کمتر بود. از جهت دیگر دو جهت کمرشکن داشتید و نابرابر بود یکی اینکه اینها نقشه جغرافیایی کشیدند که چطور حمله کنند یک نقشه روانی و تبلیغی هم داشتند که چگونه روحیه شما را تضعیف کنند اینها یک نقشه جغرافیایی کشیدند که از یک طرف نیایند شما این مدینهتان شرق و غرب داشت طوری بود که همسطح نبودند یک قسمت بالا یک قسمت پایین شما میبینید در بعضی از منطقهها بالأخره یک مقدار دامنه تپّه یا کوه است که بلندتر است یک مقدار دشت است که پایینتر است فرمود یک عده از آن بالا آمدند که شما به آن دسترسی ندارید یک عده از پایین آمدند که راه فرارتان را بستند این مدینه محاط شد به گروهی که از فوق آمدند و به گروهی که از زیر آمدند پس از دو جهت حمله کردند آن دو جهت دیگر را هم اقوام و طوایف دیگر پر کردند نه راه جنگیدن بود نه راه فرار کردن این نقشه جغرافیایی این گروه مهاجم بود تبلیغات فراوانی هم کردند که شما را نفسگیر کردند مثل اینکه به حالت احتضار در آمدید پس گذشته از اینکه از نظر عِدّه و عُدّه این جنگ نابرابر بود از نظر نقشه و تبلیغ هم این جنگ نابرابر بود این جریان خندق.
ص: 1082
خداوند یاور مسلمانان و پیروز کننده آنها
شما در اینجا چه کار کردید چه کسی شما را یاری کرد چه قدرتی توانست این دشمن مهاجم نفسگیر را بیرون کند این قسمت را اول ترسیم میکند و این نابرابری را ترسیم میکند توطئه جغرافیایی و اقلیمی آنها را ترسیم میکند توطئه تبلیغی آنها را ترسیم میکند فرمود شما همه متزلزل شدید به لرزه افتادید ملاحظه بفرمایید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ آن نعمت پیروزی إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ ارتش جرّاری آمد چطور آمد آن را در آیه ده مشخص میکند که عطف بیان این جَاءَتْکُمْ این آیه نُه به منزله متن است و آیه ده به منزله شرح است إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ چطور آمدند یکسره آمدند نه, نقشهکشیده آمدند شهرتان را محاصره کردند فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً آن باد که ریاح, رسالت الهی را دارند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (1) همانطوری که ریاح, سلسه بادها رسالت الهی را دارند در تلقیح این نباتات در عقد نکاح این زوجهای روییدنی, در اینگونه از موارد هم رسالت علیه کفار را داشته و دارند فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَجُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا حالا این را هم تفصیل میدهد وَکَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً خدای سبحان به تمام گفتار و رفتار و کردار شما بیناست خب اینکه فرمود: إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ این متن است شرحش این است که إِذْ جَآءُوکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ (یک) وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ (دو) دو طرف شهر را محاصره کردند نه از طرف بالا قدرت داشتید با آنها بجنگید نه از طرف پایین قدرت فرار داشتید این از نظر آمدن آنها و احاطه آنها و نقشه جغرافیایی, از نظر تبلیغ و جنگ روانی هم طرزی شد که وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ این چشمهایتان خیره شد بالا رفت حالت احتضار پیدا کردید که دلها به حنجره رسید.
ص: 1083
1) (18) . سورهٴ حجر, آیهٴ 22.
چگونگی عنایت خداوند در قبض روح انسان
در جای دیگر فرمود: کَلاَّ إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِیَ (1) این ترقوه این قسمت گردن را میگویند که انسان که میخواهد بمیرد و روح علاقهاش را از بدن قطع کند اول پاها سرد میشود تا برسد به مغز که بزرگان میگویند این یک عنایت الهی است که اگر قبض روح از بالا شروع میشد خب انسان دیگر زبانی نداشت حرکت کند اما از پا که روح گرفته میشود حالا خدای سبحان وعده نداد که توبه را در آن حال قبول کند ولی ذکری که انسان بگوید نام مبارک اهل بیت را ببرد بالأخره بیثواب نیست انسانِ نیمهمُرده یعنی پاها اول میمیرد بعد کم کم میآید بالا تا ترقوه کَلاَّ إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِیَ بعد هم دیگر از سر خارج میشود در آن حال آخرین اعضایی که بالأخره از انسان گرفته میشود زبان است و دهن است و فکر است و هوش در همان حال هم انسان بگوید «یا الله» بیاجر نیست. به هر تقدیر فرمود: وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ پس از نظر جنگ روانی مشکل جدّی داشتید از نظر نقشههای جغرافیایی مشکل جدّی داشتید هیچ فکر نمیکردید که نجات پیدا میکنید نه تنها نجات پیدا کردید بلکه پیروز شدید.
آزمون و ابتلای مردم در جنگ احزاب
در چنین فضایی که بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ شد نفسها به سینه آمد هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ آزمون شدند مبتلا یعنی ممتحن مردم باایمان در جریان جنگ خندق مورد ابتلا و آزمون الهی قرار گرفتند وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً این زمینهلرزه است که بدتر از زمینلرزه است این اضطراب است در حال اضطراب معلوم میشود که انسان به کجا متوجه میشود, اگر کسی دین برای او مَلکه نباشد خب یادش میرود بگوید «یا الله» اما اگر دین, ملکه بشود در حال اضطرار و اضطراب هم میگوید «یا الله» فرمود: هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً برای اینکه انسان نه قدرت دفاع دارد نه قدرت فرار این کافر مهاجم هم که آمده رحم نمیکند وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً.
ص: 1084
1) (19) . سورهٴ قیامت, آیهٴ 26.
درخواست و گفتار افراد متفاوت در رویارویی با مشکلات
در اینجا برخیها میگفتند «یا الله» منافقون یک نحو حرف میزدند وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یک نحو حرف میزدند وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ (1) یک نحو حرف میزدند هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً در چنین فضایی منافقون یک حرف میزدند وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ که ضعیفالایمان بودند یک نحو حرف میزدند وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ این تقابل نشانه تفصیل مسئله است تفصیل قاطع شرکت است گرچه منافقون جزء کسانی هستند که فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً (2) اما چون در مقابل وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ قرار گرفتند این معلوم میشود فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ افراد ضعیفالایماناند هر کسی که مبتلا به گناه میشود بالأخره به بیماری دینی مبتلاست در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» به زنهای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً (3) این معلوم میشود انسانی که به نامحرم طمع میکند مریض است این منافق نیست مسلمان است اما مریض است اگر کسی به گناه مبتلا شد گناه واقعاً مرض است اینطور نیست که انسان بخواهد تشبیه بکند این مرض است و قرآن هم وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ (4) شفای این مرض است اینطور نیست که از سنخ تشبیه باشد این واقعاً حق است منتها مرض دو قسم است یک مرض بدن است یک مرض روح خب اگر کسی به نامحرم نگاه میکند و طمع میکند مریض است غیبت بکند هم همینطور است گناهان دیگر را مرتکب شود هم همینطور است.
ص: 1085
تفاوت صدق و حق
اینکه فرمود: لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ یعنی صدقی که مطابق با وحی باشد نه هر صدقی ما یک صدق داریم یک حق داریم هر صدقی محبوب نیست مطلوب نیست آنکه نمّامی میکند صادق است آنکه غیبت میکند صادق است مگر غیبتکننده دروغ میگوید اگر دروغ بگوید که افتراست آنکه نمّامی میکند اگر دروغ بگوید که نمّامی نیست نمّامی این است که چیزی که شخص گفته او برای بههم زدن همین حرف را نزد دشمنش منتقل کند نمّام صادق است مُغتاب صادق است اما صدق غیر از حق است چون حق بر انبیا نازل شده اینجا فرمود ما آن صدقی که مطابق با این حق است میخواهیم شما اظهار کنید و این صدقی که در کنار حق است در دامنه حق است این صدق محبوب است وگرنه هر صدقی که محبوب نیست.
فرمود اگر در این فضا شما مردم مدینه را میخواستید بررسی کنید یک عده حرفشان این بود که ما ـ معاذ الله ـ فریب خوردیم وَإذ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً دین ـ معاذ الله ـ ما را فریب داده است ما مغرور شدیم فریب خوردیم. یک عدّه که مؤمناند میگویند: مَتَی نَصْرُ اللّهِ در همان بلوا در حال دعا و نیایشاند وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ گفتند اهل مدینه! دیگر جا برای ماندن نیست مدینه اول یثرب بود با آمدن حضرت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شده مدینه حالا یا تمدّن آورد یا مدنیّت آورد یا دین آورد به هر تقدیر یثرب شده مدینه که تفصیل اینها به خواست خدا خواهد آمد وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا برگردید, از دین برگردید از پیغمبر برگردید از آن مکتب جدید برگردید یا راه دیگر هم هست یک عدّه آمدند نزد حضرت گفتند زن و بچه ما تنها هستند خانه ما جایی است که دیوار ندارد و ما باید برویم نزد زن و بچهمان کسی در خانه ما نیست خانه ما کنار شهر است و دیوار ندارد و در معرض دید است و از این بهانهها وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ در معرض دید دیگران است بچهها در خانه تنها هستند وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ اینطور نیست خانهشان در دارد دیوار دارد پیکر دارد مثل خانههای دیگر است إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَاراً پس این فضای خوفناک مدینه بود مردم هم آماده نبودند یک عده منافق بودند یک عده فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ بودند یک عده ترسو بودند بهانهجو بودند یک عده هم به نفع دشمن, بهانه تفرقه و رجوع و بازگشت سر میدادند.
ص: 1086
درخواست یاری از خداوند بصورت «استبطاء و استدعا» و توضیح آن
در چنین فضایی که زُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت که در چنین حالتهایی افراد دو قسماند یک عده میگویند: مَتَی نَصْرُ اللّهِ که استبطاء است یک عده میگویند مَتَی نَصْرُ اللّهِ که استدعاست در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 214 این است أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمْ فرمود شما همینطور مُفت منتظرید که بهشت بروید.
بررسی مردم منطقه در واقعه احزاب
خیلیها بودند که دین را حفظ کردند و امانت الهی را به دست شما دادند شما باید این دین را حفظ کنید آنها که دین را حفظ کردند به دست شما دادند چطور حفظ کردند آنها حوادث تلخی را آزمودند که در آن حوادث تلخ با مَتَی نَصْرُ اللّهِ پیروز شدند شما هم باید اینچنین پیروز بشوید منتها این مَتَی نَصْرُ اللّهِ دو قسم است یک وقت به صورت گِله است آن شایسته مردان باتقوا نیست یک وقت به صورت درخواست است که این جزء أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ است که چیز مطلوبی است آیه 214 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این است أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ (یک) وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ (دو) مَتَی نَصْرُ اللّهِ هم پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: مَتَی نَصْرُ اللّهِ هم دیگران, آنها که به وجود مبارک پیامبر نزدیک بودند جزء مؤمنان خالص بودند به تبع پیامبر این مَتَی نَصْرُ اللّهِ گفتنِ آنها استدعا بود این مَتَی نَصْرُ اللّهِ این جمله به حسب ظاهر خبریه است اما این مَتَی استفهام است استدعاست به صورت انشاست یعنی «اللهمّ انصرنا» اما آنها که مشکل داشتند این مَتَی نَصْرُ اللّهِ گفتنِ آنها استبطاء بود نه استدعا یعنی دیر شد خدایا, دیر کردی بطء شد در برابر سرعت, بَطیء شد در برابر سریع, دیر کردی وقت دارد میگذرد مثل اینکه ـ معاذ الله ـ دارند دستور میدهند. خب آنها که ضعیفالایمان بودند یک حساب داشتند آنها که نه, بالأخره مؤمن بودند ولی در اثر ترس اینها شاید این مَتَی نَصْرُ اللّهِ گفتن آنها استبطاء بود یعنی بَطیء شد به بُطء کشید دیر شد چرا نمیجنبی بالأخره, یعنی این تعبیر مناسب با ایمان نیست اما آنچه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرمود و به تبع آن حضرت, مؤمنان خالص میگفتند این مَتَی نَصْرُ اللّهِ به صورت انشاست یعنی «اللهمّ انصرنا» این استدعاست این چیز خوبی است انسان در هر حالی از ذات اقدس الهی کمک بخواهد این مَتَی نَصْرُ اللّهِ گفتن, اگر به صورت استبطاء باشد ممدوح و محمود نیست و اگر به صورت استدعا باشد ممدوح و محمود است همه این حرف را گفتند اما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بالاصاله و اوحدی از اهل ایمان به تبع آن حضرت به عنوان استدعا گفتند و دیگران شاید به صورت استبطاء گفتند. آنگاه قرآن کریم در موردی که به صورت استبطاء بود آن را مذمّت میکند فرمود شما چنین صحنهای را در جریان جنگ خندق به یاد داشته باشید.
ص: 1087
یاری شدن انقلاب در جریان طبس توسط خداوند
هیچ راهی نبود این گروهی که آمده بودند اینطور بود همین مسئله طبس که امام(رضوان الله علیه) به آن اشاره کردند همین بود با یک مُشت شن, مشکل طبس حل شد یعنی آمریکا(علیه من الرحمن ما یستحق) زمینشناسی کرده زمانشناسی کرده دریاشناسی کرده هواشناسی کرده همه شناساییها را کرده بعد آن نیروی نظامی را فرستاده طبس اینطور نیست که وقتی میخواهد نیرو در طبس پیاده کند هواشناسی نکند ولی از شن طبس باخبر نبود شن طبس به دست کسی نیست با یک مشت شن مسئله حل شد این هم نظیر همان جنگ است الآن هم همان است تمام نیروهای متخصّص آمریکا تلاش و کوشش کردند که این نیروی نظامی را بفرستند طبس از آنجا بیایند این گروگانها را آزاد کنند اینکه خدای سبحان میفرماید به یاد آن صحنه باشید این خدا همان خداست این دین همان دین است این بادها همان بادها هستند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ این همه عقد نکاحی که بین تمام این خوشهها و درختهای نر و ماده خوانده میشود به برکت این بادهاست اینها آمدند که عقد نکاح بخوانند تلقیح بکنند رسالت الهی را به عهده دارند این وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ که مخصوص زمان حضرت نبود الیوم هم هست این فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً هم همینطور است این را در جریان حمله نظامی طبس کاملاً همه ما دیدیم مسئول درجه اول مملکت که امام(رضوان الله علیه) بود بیخبر بود مسئولین رده دوم بیخبر بودند مسئولین رده سوم بیخبر بودند مردم هم بیاطلاع, بعدها امام فهمید, آنکه باید شنها را حرکت بدهد داد بعدها فهمیدند که یک گروه نظامی آمدند در طبس خواستند گروگانها را ببرند با شن روبه رو شدند مشکل حل شد اینکه شما میبینید به برکت همان راهها پنجاهتا.
ص: 1088
ماندگاری دین و لطف الهی در کشور, منوط به بودن در راه اسلام
شصتتا پرچم اگر در این شبهای حمله بود شاید یک دانه از آنها پرچم سه رنگ ایران بود همهاش یا عباس, یا زهرا, یا حسین, یا علی بود یک دانه پرچم سه رنگ بود ما اگر بخواهیم کشور را به دست صاحب اصلیاش بدهیم با مرز پرگهر نمیشود با یا زهرا, یا زهرا میشود برای اینکه, اینکه ما دیدیم اینطور بود اینکه قصه تاریخ بیهقی و اینها نیست که از گذشتهها نقل کنیم اینکه همه شما دیدید ما هم دیدیم این همان خداست اگر این کشور به لطف الهی بخواهد بماند تنها راهش راه اسلام است.
پرسش: حاج آقا! در جنگ احزاب ریح که معلوم بود این شن و غبار هم که پیدا، این جملهٴ لَمْ تَرَوْهَا برای چیست؟
پاسخ: آن فرشتههاست که ـ انشاءالله ـ بحثش میآید آن چون لَمْ تَرَوْهَا است با مقدمات و برهان باید ثابت کرد آنها که چشم برزخی داشتند چشم ملکوتی داشتند به تبع خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرشتهها را میدیدند دیگران نمیدیدند آن را با مقدمات باید حل کرد اما اینکه ما در طبس از نزدیک دیدیم از این باخبریم یا آن پرچمها را از نزدیک میدیدیم این چیز روشنی است این اذْکُرُوا (1) ی الهی همین است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فهرست مطالب
1) (24) . سورهٴ بقره, آیهٴ 40 و... .
ص: 1089
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَجُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَکَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً (9 إِذْ جَآءُوکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (10) هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً (11) وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً (12) وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَاراً (13) وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِم مِنْ اقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا یَسِیراً (14) وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ وَکَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُولاً (15) قُل لَّن یَنفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذاً لَا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلاً (16) قُلْ مَن ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُم مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ رَحْمَةً وَلاَ یَجِدُونَ لَهُم مِن دُونِ اللَّهِ وَلِیّاً وَلاَ نَصِیراً (17)) مروری بر مباحث گذشته
در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» دعوت به تقوا و پرهیز از قبول پیشنهاد کافران و منافقان مطرح شد رهبری وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عنوان اینکه النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ (1) مطرح شد که باید نسبت به آن حضرت بیشتر از جان خودشان حمایت کنند آنگاه جریان جنگ احزاب و خندق مطرح شد اوّلین جنگی که بر مسلمانها تحمیل کردند بدر بود که با پیروزی مسلمانها پایان پذیرفت کم کم, رفته رفته به جبهه جنگ احد ختم شد.
ص: 1090
1) (1) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 6.
ائتلاف کافران و منافقین و مشرکان در حمله به مدینه
بعد از جریان احد, همه اینها تصمیم گرفتند یکسره به مدینه حمله کنند هم دشمنان خارج هم دشمنان داخل, هم یهودیهای مدینه و منافقان و الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ هم مشرکان مکه اینها گروههایی ائتلاف کردند احزابی تشکیل دادند از چهار طرف مدینه را محاصره کردند از نظر نظامی و از نظر تبلیغی و جنگ روانی هم اینها را به وحشت انداختند.
نصرت الهی بر مؤمنان در شرایط تحریم
در چنین فضایی ذات اقدس الهی به مؤمنین میفرماید این فضا, فضای خفقان و بسته بود نه پیروزی نظامی مقدورتان بود نه پیروزی سیاسی مقدورتان بود نه قدرت اقتصادی داشتید در چنین فضای بستهای که تحریم شدید از هر طرف محاصره شدید در میدان مین قرار گرفتید خدا شما را حفظ کرد یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ این آیات بعد از جریان جنگ خندق (همان جنگ احزاب) نازل شد که بسیاری از همان مردم شاهد صحنه بودند دو متن را خدا ذکر میکند بعد این دو متن را شرح میدهد شرح این دو متن.
تبیین موقعیت دشمن در این جنگ
تبیین وقایع موجود در حجاز بود آن دو متن یکی این است که فرمود دشمنها آمدند بعد این را شرح میدهد که از بالا و از پایین شما را محاصره کردند جنگ تبلیغی و روانی هم داشتند فرصتهای فکری را از شما گرفتند شما را به زلزله و لرزه در آوردند متن دیگری که فرمود آن است که وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا در چنین فضایی افکار متعدّد, ظنون متعدّد, آراء متعدّد این متن است.
ص: 1091
بررسی اوضاع داخلی مردم مدینه در زمان جنگ
بعد این را شرح داد که منافقون یک نحو حرف میزدند وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ یک نحو حرف میزدند فتنهگرها یک نحو حرف میزدند وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا این متن است, إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ جزء شرح است وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ جزء شرح است وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ شرح است این دو متن را با دو شرح تبیین کرد هم وضع دشمنها را اول به صورت متن ذکر کرد بعد شرح داد هم وضع داخلیها را به صورت متن ذکر کرد بعد شرح داد بعد فرمود شما حوادث تلخی را گذراندید و نصرت الهی را هم دیدید.
مقایسه نابرابر شرایط مؤمنان و دشمنان در جنگ احزاب
مگر در جنگ بدر نبود مگر در جنگ بدر شما یک سوم آنها نبودید مگر شما با چوبدستی و سلاح عادی جنگ نمیکردید مگر آنها با شمشیر جنگ نمیکردند مگر شما به سربازانتان خرما نمیدادید مگر آنها به سربازان خودشان کباب نمیدادند مگر شما پیاده نمیجنگیدید مگر آنها سواره نمیجنگیدند چطور شد که در جنگ بدر شما پیروز شدید این را در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» به صورت مبسوط بیان کرده در سورهٴ «آلعمران» آیه 123 به بعد فرمود: وَلَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ٭ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَلَن یَکْفِیَکُمْ أَن یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاَثَةِ آلاَفٍ مِنَ الْمَلاَئِکَةٍ مُنزَلِینَ بعد فرمود فرشتگان برتر و بهتر و بیشتر هم خدا نازل میکند شما این صحنهها را کاملاً دیدید در جنگ احد یک اختلاف داخلی رخنه کرد خطر آن را هم دیدید در جنگ بدر همان اندازه که بودید متّحد بودید ثمر شیرین آن را چشیدید در جنگ احد همان اندازه که بودید اختلاف کردید ثمره تلخش را چشیدید همان خدایی که در جنگ بدر شما را پیروز کرد همان خدایی که در جریان جنگ احد با اینکه اختلاف کردید و از هر نظر نافرمانی کردید باز بالأخره کاری کرد که اسلام شکست نخورد و پیروز شد الآن که دشمن داخل و خارج از هر طرف دارند حمله میکنند یعنی از بالا و پایین و شرق و غرب شما را محاصره کردند و امکانات شما هم بسیار کم است بدانید کسی که مالک آسمان و زمین است قدرت در اختیار اوست لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ. (1)
ص: 1092
1) (2) . سورهٴ فتح, آیات 4و7.
چگونگی نصرت الهی توسط ابر و باد (جنود الهی)
همین بادهایی که در حال عادی رسالت کشاورزی را به عهده دارند رسالت باغداری را به عهده دارند همین باد که أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (1) همین بادها فرمان ما را هم میبرند ما به این بادها دستور میدهیم این ابرها را کجا ببارانند نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ (2) رهبری این ابرها که کجا ببارند دقیق و حسابشده است به کویر نبارند به زمین شورهزار نبارند این بارها امانتهای الهی است این بارها را ببرند به مزارع و مراتع, رهبری اینها را این ریاح به عهده دارند نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ نه سوابخ; ما به زمین سبخه و شورهزار آب نمیدهیم ما به آنها که شایسته نیستند آب نمیدهیم این حساب هندسی دقیق ریاضی را ما به این بادها یاد دادیم یک وقت هم به فرمان ما بساط جنگ احزاب را به هم میزنند که فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَجُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا.
حل مشکلات دینی و داخلی زمینه نصرت الهی
شما مشکل داخلیتان و دینیتان را حل کنید شما میگویید ما مشکل منزل داریم اگر اینها بیایند خانه شما را هم بگیرند آوارهتان هم بکنند باز دست از آن انحراف برنمیدارید حالا اینها را قرآن تبیین کرده موقعیت دشمن را مشخص کرده موقعیت درون را مشخص کرده موقعیت روانی اینها را مشخص کرده بعد فرمود کار به دست یک نفر است اگر خدا بخواهد خیری به شما برساند کسی نمیتواند جلویش را بگیرد بخواهد شما را به عذابی تأدیب کند کسی نمیتواند جلویش را بگیرد خیر و شرّ به دست خداست.
ص: 1093
طرفینی بودن وفای به عهد و لعنت خداوند بر ناقضین پیمان
در صورتی که شما به عهد الهی وفا کنید أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ (1) من به عهدم وفا میکنم شما به عهدتان وفادار باشید شما تعهد کردید که صحنه را ترک نکنید صحنه را رها نکنید از پیغمبر رو برنگردانید این عهد خداست عهد خدا مورد سؤال است کسی که عهد خدا را بشکند لعنت خدا نصیب اوست خدای سبحان لعنت کرده کسانی را که یَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ (2) اینها عهد الهی است هم وفای به عهد واجب است هم ناقض عهد الهی مورد لعن خداست اینها را در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» به این صورت مشخص کرده قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیه 123 به بعد هم ملاحظه فرمودید که حضور فرشتگان در جنگ بدر را مشخص کرده که همه از نزدیک این پیروزی باورنکردنی را مشاهده کردند.
یادآوری نعمتهای الهی در بلاهای ارضی و سماوی
در آغاز این بخش از آیاتی که امروز تلاوت شد فرمود نعمتی که خدا به شما داد فراموش نکنید الآن ما هم بهترین نعمت را خدا به ما داد این زلزله 8/7 ریشتری کم نبود اگر ـ خدای ناکرده ـ یک مقدار این طرفتر بود چیزی نمیماند در همین روایاتی که از حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) آمده است که خدا به برکت مؤمنان زلازل را برمیدارد (3) در همان روایت لوح زمرّدی از حضرت صدیقه کبرا همینها نوشته است. فرمود به برکت دعای مؤمنین خدا زلزلهها را برمیدارد خب این 8/7 ریشتر اگر ـ خدای ناکرده ـ قدری جلوتر بود قدری سطحیتر بود دیگر ایرانی نمیماند فرمود به یاد این نعمتها باشید سجده شکر کنید نماز شکر به جا بیاورید الحمدلله بگویید, خدایا «کَم مِن مکروهٍ دفعته» (4) اینها همان است این بلاهایی که ما استحقاقش را داشتیم ولی شما رد کردی ما شاکریم این مکروهی که میخواست بیاید شما جلویش را گرفتی شاکریم «و کَم مِن مکروهٍ دفعته» غفلت را باید بالأخره انسان از خودش بزداید فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ.
ص: 1094
رهاورد تلخ جنود الهی بر کفار
إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ این متن است این جنود از کجا آمده در آیه ده فرمود: مِنْ فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ خب این جنود آمدند رهاورد تلخشان چه بود؟ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ. دینی نبودن افکار و گفتار سه گروه از مردم مدینه
متن بعدی وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا گمانهای گوناگون, پیشنهادهای گوناگون, افکار متنوّع در شما پیدا شده این متن است این افکار گوناگون چیست یکی اینکه در جمع شما منافقونی بودند و در جمع شما افراد ضعیفالایمانی بودند و در جمع شما افراد ناشناختهای بودند که فکر دینی نداشتند این سه گروه حرفهای گوناگون میزدند وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً میگفتند ـ معاذ الله ـ ما فریب خوردیم ما میخواهیم استراحت کنیم مقدورمان نیست ولی این پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به ما وعده داد که شما مدائن را میگیرید ایران را میگیرید بر کسراها مسلّط میشوید بر روم مسلّط میشوید ما میخواهیم اینجا استراحت کنیم جا نداریم آن وقت ایشان به ما میگوید ایران را میگیرید روم را میگیرید این اهانتها را داشتند مسخرهها را داشتند این فریبکاریها را داشتند مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً چون وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اصحاب از مدینه خارج شدند که اطراف مدینه خندقی بِکَنند که جلوی تهاجم اینها را بگیرند اینها از مدینه مقداری خارج شدند گروهی میگفتند برگردید مدینه از این صحنه برگردید هیچ فایدهای هم ندارد.
وجه تسمیه «یثرب»
وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ یثرب یا اسم مدینه است که قبلاً به این شهر میگفتند یثرت بعد شده مدینه به برکت مدنیّت به برکت تمدّن به برکت دین اسلام شده مدینه اول مدینةالرسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود بعد بالقول المطلق شده مدینه یا نه, اسم آن سرزمین وسیع است که شهر مدینه در ناحیهای از این سرزمین وسیع قرار گرفته نه اینکه یثرب اسم خصوص این شهر باشد. ص: 1095
فرار از یاری پیامبر به بهانه ناامن بودن خانههایشان
فرمود: یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ دیگر جا برای ایستادن نیست برای اینکه بیگانه حمله کرده آنجا منزلتی ندارد جای اقامت نیست در همین فضا که عدهای گفتند: یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا عدهای آمدند به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند که ما که آمدیم خانهمان تنها بود در و دیوار ندارد پیکر ندارد ممکن است بیگانه حمله کند ممکن است سارق بیاید بچههایمان تنها هستند اجازه بدهید ما برگردیم وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ بعد فرمود: وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَاراً نه, خانهشان امن است در و دیوار هم دارند محکم هم است اینها میخواهند فرار کنند.
مشکل اساسی مردم مدینه, باور نداشتن خدا و پیامبر
بعد فرمود مشکل اساسی اینها این است که اینها باور نکردند اینها اگر الآن به فکر خانهاند اگر دشمن بر خانه اینها مسلّط بشود و همه اموال اینها را غارت کند خانهای نداشته باشند باز در برابر فتنه زود گرایش دارند به آن سمت میروند خب شما که الآن خانه را بهانه کردید حالا خانه را که دیگری گرفته چرا پیغمبر را رها میکنید فرمود: وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِم مِنْ اقْطَارِهَا اقطار مدینه یا بیوت, از هر طرفی بیایند خانه تحت محاصره قرار بگیرد یا خود شخص تحت محاصره قرار بگیرد و همه این اموال و امتعه غارت بشوند شما دیگر بهانهای ندارید الآن میگویید چون خانه ما تنهاست ما تو را یاری نمیکنیم حالا خانه که رفته به دنبال چه چیزی میخواهی بگردی فرمود اگر خانه کلاً گرفته بشود مورد علاقه آنها کلاً گرفته بشود ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ عدهای از آنها بخواهند در فتنه و آشوب شرکت کنند.
ص: 1096
برهان مناسب در قرائت «لأتوها»
لَآتَوْهَا نه «لأتوها» زمخشری و امثال زمخشری این را اول به صورت «أتوها» که فعل ثلاثی مجرّد است قرائت کردند (1) مرحوم شیخ طوسی هم این قرائت را نقل کرده (2) خیلی از قاریان این قرائت را نقل کردند که فعل ثلاثی مجرّد است یعنی به طرف فتنه میروند اگر از آنها خواستند که شما در این فتنه شرکت کنید «لأتوها» یعنی به طرف فتنه میروند اما برهانی که نقل کردند و مناسب دانستند این است که در برابر سؤال, اعطا و ایتاء قرار میگیرد نه اتیان, اتیان یعنی اتیان, ایتاء یعنی ایتاء; یک آمدن داریم یک پاسخ دادن داریم در برابر سؤال, ایتاء است اگر کسی از شما سؤال کرد چیزی را خواست شما اتیان ندارید ایتاء دارید یعنی به او میدهید حالا یا ایتاء تعبیر میشود یا اعطا تعبیر میشود مناسبِ سؤال, ایتاء است نه اتیان لذا اگر از آنها فتنه بخواهند اینها فتنه را میدهند نه به طرف فتنه میروند فتنه دادن یک مطلب است به دنبال فتنه رفتن مطلب دیگر است وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِم مِنْ اقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ یعنی آن بیگانهها از اینها فتنه بخواهند در برابر سؤال، اینها ایتاء میکنند این فتنه را میدهند از آنها کمک مالی بخواهند حاضرند کمک بدنی بخواهند حاضرند کمک فکری بخواهند حاضرند; یعنی همهجانبه در خدمت فتنه بودن ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا نه «لأتوها» خب اول زمخشری اول قرائت اٴتی را نقل کرده بعد گفت «و قُرِی لآتوها» (3) که الآن قرائت مشهور همین «آتَوْ» است که باب افعال است و این با سؤال سازگارتر است. ص: 1097
علت اجابت مردم مدینه از شرک و کفر (فتنه)
به هر تقدیر فرمود اگر خانه از اینها گرفته بشود اینها دیگر بهانهای ندارند زن و بچه هم از دست برود اینها چه بهانهای دارند اینها همان گرایش ارتدادی دارند رجوع به جاهلیت دارند اعراض از نبوت دارند عهدشکنی دارند ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا اما بدانند وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا یَسِیراً چند روزی ممکن است این فتنه را زمزمه بکنند ولی بالأخره ذات اقدس الهی این را خاموش خواهد کرد.
معنای تعهد و بیعت با خداوند منّان
اینها تعهّد سپردند بیعت معنایش بیع است اگر کسی جانش را نفروشد به خدا که بیعت نیست اگر فرمود: فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ (1) در برابر إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم یک شراء و اشتراء است یک بیع است اگر خدا خریدار است و انسان فروشنده, اگر نفروخت, بیع نکرد که با خدا و پیامبر بیعت نکرد, اگر فروخت یعنی جانش را و مالش را در راه خدا فروخت هر گونه تصرّفی در جان و مال به غیر اذن خدا غاصبانه است الآن آدم میتواند دهنش را باز کند هر حرفی بزند چشمش را باز کند هر کسی را ببیند گوشش را باز کند هر چیزی را بشنود؟! تصرّف غاصبانه معنایش همین است آدم که حق ندارد روی فرش مردم روی مال مردم روی خانه مردم برود برای اینکه چیزی را که به مردم فروخت دیگر برای آنهاست اگر ما واقعاً با خدا و پیامبر بیعت کردیم یعنی بیع کردیم یعنی جان و مال و امثال اینها را به خدا دادیم دیگر بعد برای ما نیست اگر خواستیم در جانمان, مالمان, جوارح و جوانحمان تصرّف بکنیم باید صاحبمال اجازه بدهد پس اگر کسی غیبتی را گوش داد در گوش, تصرّف غاصبانه کرد اگر غیبتی کرد در زبان تصرّف غاصبانه کرد و هکذا در سایر معاصی.
ص: 1098
1) (12) . سورهٴ توبه, آیهٴ 111.
اذن خداوند در انجام کارها لازمه بیعت و تعهّد
خب اینکه گفته شد إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (1) همین است برای اینکه تمام کارهای ما باید به اذن خدا باشد قاعدهاش هم همین است اگر کسی چیزی را واقعاً به دیگری فروخت اگر بخواهد در آن تصرّف بکند باید به اذن آن دیگری باشد آن وقت از طرفی بفروشد به حسب ظاهر, ثمن را بگیرد بخورد بعد به میل خودش تصرّف بکند این دیگر میشود أفرأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ. (2)
امر الهی نسبت به وفای به عهد و نهی از نقض آن
فرمود شما تعهّد سپردید خدا هم فرمود: أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ (3) من به وعدهام وفا میکنم خب امر الهی نسبت به وفای عهد است نهی الهی نسبت به ناقض عهد الهی است که یَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ (4) را نهی کرده اینجا هم فرمود: وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ که در صحنههای نبرد پشت نکنند لاَ یُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ به دَبر و پشت خود رو نکنند از پیغمبر روی برگردان نباشند وَکَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُولاً در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هم این مطلب گذشت که ذات اقدس الهی اینها را جزء حکمت الهی میداند؛ در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیه 34 این بود فرمود: وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْؤولاً.
ص: 1099
تبیین اصطلاح حکمت در قرآن و حوزه
بعد از چند آیه فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ (1) بارها ملاحظه فرمودید نه فقه در اصطلاح قرآن و روایات به معنای فقه در مقابل اصول است نه حکمت در اصطلاح قرآن و روایات به معنی فلسفه است حکمت شامل فقه میشود شامل اخلاق میشود شامل اصول دین میشود شامل فلسفه و کلام میشود فقه هم شامل فلسفه و کلام میشود اخلاق و حقوق میشود تفقّه در دین یعنی معارف دینی را یاد گرفتن چه اصول دین چه فروع دین یعنی آیه محکمه, فریضه عادله, سنّت قائمه (2) این سه عنصر محوری را کسی بحث بکند میشود فقه میشود حکمت برای اینکه در آن آیات سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که قبلاً گذشت اصول دین هست اخلاق هست حقوق هست فقه هست در جمعبندی نهایی فرمود اینها حکمت الهی است ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ در همین قسمت قتل نفس مطرح است زنا مطرح است لاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی, (3) لاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ, (4) لاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْیَتِیمِ (5) اینها احکام فقهی است بعد بفرماید اینها حکمتهای الهی است معلوم میشود حکمت در اصطلاح قرآن غیر از حکمت در اصطلاح حوزوی است که یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاءُ از همین قبیل است.
منسلخ شدن فعل از زمان در اسنادش به خداوند
ص: 1100
در آنجا فرمود: أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْؤولاً اینجا هم فرمود: وَکَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُولاً مستحضرید وقتی که فعل اسناد داده شد تعیینکننده اینکه این فعل ماضی است یا مضارع است یا حال است یا اصلاً زمانبردار نیست متزمّن نیست آن اسمی است که این فعل را رهبری میکند اگر گفتیم «کان زید قائماً» یا «قام الزید» خب معلوم میشود فعل ماضی است اگر گفتیم «کان غنیاً» معنایش این است که در گذشته غنی بود اینها معنای «کان» است و فعل ماضی است اما اگر گفتیم کَانَ اللّهُ عَلِیماً, (1) «کان الله قدیرا» (2) این معنایش این نیست که خدا در گذشته علیم یا قدیر بود این است که میگویند وقتی فعل به ذات اقدس الهی اسناد داده شد این منسلخ از زمان است در ادبیات ملاحظه فرمودید این کان دیگر فعل ماضی نیست معنایش این نیست که خدا در سابق علیم یا قدیر بود اگر گفتند: «کان الله و لم یکن معه شیءٌ» (3) نه یعنی سابقاً اینچنین بود و سابقاً چیزی با او نبود «کان»ای که به ذات اقدس الهی تعلّق میگیرد فعل ماضی نیست منسلخ از زمان است از اصل کینونت خبر میدهد لذا قبلاً خدا بود چیزی با او نبود الآن خدا هست چیزی با او نیست بعداً خدا هست چیزی با او نیست گرچه او با همه اشیاء هست هُوَ مَعَکُمْ (4) اما هیچ چیز با او نیست هر مطلقی با مقیّد است و هیچ مقیّدی با مطلق نیست اینکه فرمود: وَکَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُولاً قبل را شامل میشود الآن را شامل میشود بعد را شامل میشود اینطور نیست که در گذشته عهد خدا مسئول بود الآن نیست یا بعداً نیست این کینونتها از اصل هستی خبر میدهد.
ص: 1101
مشکل جهان فعلی, بسنده کردن به دانش حسی و تجربی
فرمود شما برای چه این کار را میکنید مشکل جهان فعلی و بسیاری از مردم این است که اینها با علوم تجربی سر و کار دارند که دانش اینها حسّی و تجربی است کاربرد این علوم هم امور تجربی است لذا بسیاری از این دانشجویان عزیز ما در فضای حس دارند زندگی میکنند علوم تجربی, عمل تجربی انسان را در قلمرو حس بسته نگه میدارد این دیگر به فکر علوم تجریدی نیست علوم متافیزیکی نیست علوم ماوراءالطبیعی نیست علوم بعد از مرگ نیست این تا مرگ را فکر میکند خیال میکند مرگ, پوسیدن است اما بعد از مرگ چه خبر است هیچ علم تجربی جوابگوی این سؤال نیست میگوید انسان میپوسد تمام شد و رفت از پوست به در میآید این را دیگر علم تجربی نه میفهمد و نه داوری دارد.
حمایت خداوند از دین خود در صورت عدم یاری منافقان
قرآن کریم فرمود شما تا لب مرگ هستید آن طرف چه کار میکنید اینها دیگر قابل خطاب نبودند حرفهای اینها را ذات اقدس الهی نقل کرد ملاحظه فرمودید, فرمود اینها حرفهایشان این است بهانههایشان هم این است اما به اینها خطاب نکرد با اینها حرف نزد فرمود: قُل لَّن یَنفَعَکُمُ الْفِرَارُ تو به اینها بگو حالا بر فرض فرار کردید اینچنین نیست که خدا دست از دینش بردارد شما نشد دیگری الآن هم این آیه حاکم است فرمود: وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم. (1)
ص: 1102
1) (26) . سورهٴ محمّد, آیهٴ 38.
غنیمت شمردن فرصت برای یاری دین
به همه ما میفرماید امروز اگر ـ خدای ناکرده ـ شما به این نظام کمک نکردید خدا اینطور نیست که دست از نظام دینی بردارد شما را میبرد یک عدّه دیگر بهتر از شما میآورد اگر دین هست, حافظ دین خداست شما نشد دیگری إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم لذا آدم باید فرصت را غنیمت بشمارد بگوید خدایا تو که دینت را حفظ میکنی این دین را به دست ما حفظ بکن خدایا مرا جزء کسانی قرار بده که تو رضایت دادی که دین را به دست او حفظ بکنی و من را عوض نکن که من را ببری دیگری بیاید این دین را حفظ بکند «وَ اجْعَلنی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدینِکَ وَلا تَسْتَبْدِلْ بی غَیْری» (1) این دعای ماه مبارک رمضان است پس آن خطر هست فرمود شما نشد دیگری این کار را میکند به جِدّ میکند به ما هم ائمه فرمودند که بگویید خدایا تو که دینت را حفظ میکنی آن توفیق را بده که دینت به دست ما حفظ بشود نه اینکه ما را ببری دیگری بیاید «وَ اجْعَلنی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدینِکَ وَلا تَسْتَبْدِلْ بی غَیْری» اینجا هم ذات اقدس الهی به رسولش فرمود به آنها بگو بر فرض فرار کردید تا چه وقت میخواهید بمانید نه مشکل فرار از فتنه حل میشود نه مشکل شوق به ماندن شما را حفظ میکند.
عاقبت فرار از مرگ در قرآن و نهجالبلاغه
در سورهٴ مبارکهٴ «جمعه» ملاحظه فرمودید بر فرض شما از مرگ فرار بکنید تا چه وقت میتوانید فرار بکنید؛ آیه هشت شوره مبارکهٴ جمعه فرمود: قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ اینجا هم فرمود رسول من! به اینها بگو لَن یَنفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ شما بخواهید کاری بکنید که نمیرید شدنی نیست بخواهید کشته نشوید نافع نیست بر فرض هم کشته نشوید وَإِذاً لَا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلاً چند روزی بیشتر نیستید بعد مردار میشوید این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است فرمود «فَصَارَ جِیفَةً بَیْنَ أَهْلِهِ» (2) مُرداری میشوید اینکه عجله میکنند دفن کنند برای اینکه بو نیاید فرمود خب آدم میخواهد یک مُردار بشود چرا اینطور بشود بهتر است که نپوسد. گفتند در شهر عبدالملک مروان وبا واقع شد او از شهر بیرون رفت به او گفتند خداوند میفرماید: قُل لَّن یَنفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذاً لَا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلاً گفت ما همان «ذاک القلیل نطلب» قلیل را میخواهیم حالا این قصهای است «قضیةٌ فی واقعه» ولی خیلیها همین قلیل را میخواهند وَإِذاً لَا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلاً.
ص: 1103
مدیر و مدبّر بودن خداوند به عنوان اصل کلی توحیدی
آن وقت یک اصل کلی توحیدی را ذکر فرمود, فرمود درست است که همه کارها را بشر با اصول تجربی باید انجام بدهد ولی مدیر و مدبّر و کارگردان عالَم یک نفر است اگر بخواهد خیر برساند کسی نمیتواند جلویش را بگیرد اگر کسی را خدا بخواهد تنبیه کند کسی نمیتواند جلویش را بگیرد آن بیان شفاف و روشنش در آیه دوم سورهٴ «فاطر» است که فرمود: مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِه دری را خدای سبحان از روی رحمت بخواهد باز کند هر که بخواهد ببندد مقدورش نیست به کسی بخواهد علم بدهد به کسی بخواهد مال بدهد به کسی بخواهد قدرت بدهد البته همه اینها نعمتهای الهی است و آزمون است ولی اگر اراده الهی تعلّق گرفته که کسی را با این وضع آزمون کند هیچ کسی نمیتواند جلویش را بگیرد مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا و اگر دری را خدا ببندد هیچ کسی نمیتواند باز کند وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ من بعده فتح و گشودن و بستن به دست اوست این یک اصل کلی است که خیلی شفاف و روشن بیان شده آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» به این شفافی و روشنی نیست.
تبیین عاصم نبودن چیزی در مقابل اراده سوء و رحمت الهی
ملاحظه بفرمایید در آیه هفده دارد که قُلْ مَن ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُم مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ رَحْمَةً این نیاز دارد به تبیینی و توضیحی, فرمود عاصم و حافظ خداست اگر خدا بخواهد به شما سوئی برساند هیچ کسی نمیتواند عاصم باشد اگر خدا خواست به شما رحمتی بکند هیچ کسی نیست عاصم باشد میبینید این ظاهراً هماهنگ نیست خب رحمت الهی که دیگر عاصم نمیخواهد معلوم میشود این نیاز به توضیح دارد نیاز به تشریح دارد یعنی اگر خدای سبحان خواست به شما سوئی برساند چیزی عاصم نیست مگر رحمت الهی و اگر خواست رحمت برساند چیزی عاصم نیست مگر خود خدا وگرنه همین آیه را همینطور به صورت صریح شما بخواهید بخوانید میبینید ناهماهنگی است چه کسی شما را حفظ میکند آن وقتی که خدا خواست به شما سوئی برساند یا به شما خیری برساند این تعبیر میبینید آغاز و انجامش هماهنگ نیست آغاز و انجامش در آیه دو سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» است که مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ آن دو قضیه است و شفاف و روشن اما اینجا تقدیری میخواهد آنجا که خدا خواست به انسان رحمت برساند که عاصم نمیخواهد خود خدا میخواهد به انسان رحمت برساند نه ما میخواهیم که جلوی رحمت را بگیریم نه اینکه این خطر است ولی معیار این است به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که اگر کسی خواست مورد تنبیه خدا قرار بگیرد هیچ کسی نمیتواند حافظ باشد مگر خود خدا و اگر خدای سبحان خواست خیری برساند کسی نمیتواند جلوی این خیر را بگیرد و خدا خیر را میرساند (1) وَلاَ یَجِدُونَ لَهُم مِن دُونِ اللَّهِ وَلِیّاً وَلاَ نَصِیراً.
ص: 1104
1) (29) . المیزان، ج16، ص287.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُلْ مَن ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُم مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ رَحْمَةً وَلاَ یَجِدُونَ لَهُم مِن دُونِ اللَّهِ وَلِیّاً وَلاَ نَصِیراً (17 قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنکُمْ وَالْقَائِلِینَ لإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنَا وَلاَ یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِیلاً (18) أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ فَإِذَا جَاءَ الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشَی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ أُولئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ وَکَانَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیراً (19) یَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَإِن یَأْتِ الْأَحْزَابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ یَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِکُمْ وَلَوْ کَانُوا فِیکُم مَا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِیلاً (20) لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن کَانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً (21) وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَاناً وَتَسْلِیماً (22) مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً(23)) وجه تسمیه این سوره به احزاب و خندق
سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» به مناسبت اینکه چند بار کلمه احزاب در این سوره ذکر شده است به این نام نامیده شده, کلمه خندق در قرآن نیست کلمه خندق آن قسمت تاریخی یا زمینی است که به دستور حضرت حفر شده و این جنگ از یک جهت به همان خندق نامیده میشود ولی قسمت مهم, احزاب است.
گروههای تشکیلدهنده جنگ احزاب
این گروهها اعم از مشرکین و منافقین, یهودیهای متنبّه مدینه و اطراف مدینه بعد از جریان بدر و بعد از جریان احد یک توطئه مشترکی داشتند یعنی دشمنان داخلی و خارجی. یهودیهای داخل مدینه در اثر کارشکنی از یک سو و ارتباط تنگاتنگ با مشرکین مکه از سوی دیگر حضرت بخشی از اینها را از مدینه بیرون کرد که اینها رفتند در خیبر مستقر شدند آنجا هم فتنهگری داشتند. بعد از جریان جنگ بدر و احد این گروههای داخل و خارج متشکّل شدند شده احزاب.
ص: 1105
بررسی زمینههای هراس مؤمنین در این جنگ
همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید اینها کلّ مدینه را محاصره کردند یعنی هم از بالای مدینه آمدند هم از پایین, هم از شمال مدینه هم از جنوب این از نظر جغرافیایی محاصره شد. تبلیغات فراوانی هم کردند مردم را به رعب و وحشت انداختند فقر مالی مجاهدان مدینه از یک سو, نداشتن امکانات نظامی از سوی دیگر, کارآزموده نبودن جنگی از سوی دیگر, کم بودن عُدّه و عِدّه اینها از سوی دیگر, زمینه هراس را فراهم کرد.
تبیین وعدههای الهی در تأمین اقتصادی و نظامی مسلمانان
در چنین زمینهای ذات اقدس الهی همانطوری که وعده تأمین اقتصادی داد وعده تأمین سیاسی و نظامی هم داد در قرآن کریم چند طایفه آیه ناظر به حالت رفاه و حالت شدّت است سرّاء و ضرّاء. در اصل خلقت فرمود ما آسمان و زمین را آفریدیم فصول چهارگانه را تنظیم کردیم قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ یعنی چهار فصل, سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ (1) هر که رفت درس اقتصاد خواند کار اقتصادی کرد بهره میبرد برای ما فرق نمیکند سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ این یک اصل عمومی است که در آن برّ و فاجر سهیماند اینطور نیست که اگر کسی غیر مسلمان بود ولی درس اقتصادی خواند و جدّیت کرد و به دنبال کار رفت بهره اقتصادی نبرد این طور نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود: کُلّاً نُّمِدُّ ما همه را کمک میکنیم کُلّاً نُّمِدُّ هؤُلاَءِ وَهؤُلاَءِ (2) مؤمنین را, کفار را, بدان را, خوبان را اینها را امداد میکنیم به عنوان آزمون, اگر دیدیم بیراهه رفتند از اینها میگیریم و اینها را میگیریم و اگر دیدیم به راه افتادند که نعمتهای اینها را افزون میکنیم این در حال عادی اما نسبت به مؤمنین یک وعده غیبی برای تأمین اقتصادی داد فرمود: وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِم مِن رَبِّهِمْ اگر اینها به دین و آثار دین عمل کردند یعنی هر ملّتی یهودیها در زمان خودشان, مسیحیها در زمان خودشان و مسلمانها در زمان خودشان عمل کردند لَأَکَلُوا مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ, (3) وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالأرضِ (4) اینها اصول کلی وعده الهی است که اگر کسی در راه بود نه بیراهه رفت نه راه کسی را بست خدا از کمکهای غیبی, مسائل مالی و اقتصادی او را تأمین میکند. در جریان سیاسی و نظامی هم چنین وعدهای را داد فرمود انبیا آمدند هدایت کردند گفتند تحمل کردند و عدهای علیه انبیا شوریدند و بالأخره ذات اقدس الهی از کمکهای غیبی, مؤمنان و انبیای الهی را یاری کرد که سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (5) از همین قبیل است فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ (6) از این قبیل است فَدَمَّرنَاهُمْ (7) از این قبیل است و مانند آن.
ص: 1106
نمونههایی از امدادهای الهی در تأمین نظامی مسلمانان
در بحثهای روایی ملاحظه فرمودید از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) سؤال کردند که در جریان عاد خدای سبحان به وسیله باد عدهای را از بین برد آیا درباره مسلمانها چنین اتفاقی افتاد فرمود بله در جریان جنگ احزاب همینطور بود فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً (1) همین است اینطور نیست که این بلای غیبی مخصوص عاد باشد اگر نسبت به آنها سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ بود اینجا هم فرمود: فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً. وعدههای الهی نسبت به مسائل سیاسی و نظامی از همین آیات است فرمود شما با مشکلات جدّی روبهرو بودید ما از چند ناحیه شما را کمک کردیم و از تمام نواحی که شما ضعف داشتید ضعفتان را ترمیم کردیم شما عددتان کم بود عُدّهتان کم بود امکاناتتان کم بود از نظر روانی ترسیدید ما همه اینها را تأمین کردیم شما اگر بیتابی میکردید ما در قلب شما آرامش ایجاد کردیم آنها اگر به ظاهر آرام بودند در قلب آنها هراس و ترس ایجاد کردیم خدای سبحان که «مقلّبالقلوب» (2) است اگر کسی به راه بیفتد و این قلبش را در اختیار او قرار بدهد یا علم و ایمان و معرفت نصیبش میکند که «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» (3) یا سکینت و آرامش را نصیب میکند که أنزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ (4) و مانند آن, آرامش از بهترین نعمتهای الهی است و اگر بیراهه رفته است ترس را بر قلب آنها مسلّط میکند گاهی به صورت متکلّم وحده, گاهی به صورت متکلّم معالغیر گاهی به صورت فعل ماضی به این اشاره میکند, گاهی سَاُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ (5) گاهی سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ (6) گاهی از گذشته خبر میدهد فرمود در مدینه شما معمولاً یا کارگر اینها بودید یا وامگیر از اینها بودید سرمایه در مدینه به دست یهودیها بود و شما کوخنشین بودید و اینها کاخنشین بودند قلعه برای اینها بود شما هر وقت کمک میخواستید مال میخواستید وام میخواستید از اینها وام میگرفتید.
ص: 1107
بروز اولین امدادهای الهی در جنگ احزاب و ارزشمندی آن
بنابراین فکر نمیکردید که شما بتوانید یهودیها را از مدینه بیرون کنید این شدنی نبود و آنها هم احتمال نمیدادند که از مدینه بیرون بروند برای اینکه تمام توان در اختیار آنها بود شما اینجا چهارتا کارگر بیشتر نبودید با چه عاملی شما میتوانستید اینها را بیرون کنید با چه عاملی آنها احتمال میدادند که مجبور بشوند از مدینه فرار کنند فرمود: هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ اوّلین کار را ما کردیم این اول; یعنی سَبق زمانی اگر فخری باشد قابل گفتگوست وگرنه یک کار عادی را خب یکی ساعت اول وارد میشود یکی ساعت دوم وارد میشود اینکه فخر نیست آن کاری که شهامت میطلبد جرأت میطلبد قدرت میطلبد در بین بشر اگر کسی اوّلین بار این کار را بکند خب سزاوار مدح و ثناست و درباره ذات اقدس الهی اگر خداوند برای اوّلین بار مشکل کسی را از این راه حل بکند جای گفتگوست فرمود شما در کل حجاز هیچ فکر نمیکردید یک مشت فقرای مستضعف بتوانند اغنیای مستکبر مُترف مُسرف را از شهرشان بیرون کنند اولین بار ما این کار را کردیم هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ حشر یعنی متواری کردن ما آنها را متواری کردیم این لِأَوَّلِ عظمتی را میرساند فرمود: مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ (1) نه شما فکر میکردید که اینها فرار میکنند نه آنها خیال میکردند که میشود آنها را بیرون کرد هم آنها به قدرتشان متّکی بودند و هم شما گرفتار ضعف بودید مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللّه قلعههایی که داشتند فکر میکردند آنها را حفظ میکنند قدرت مالی هم که داشتند فکر میکردند پشتوانه آنهاست شما هم کوخنشین بودید هم دستتان خالی بود لذا از نظر مسائل عادی هیچ راهی نبود که شما پیروز بشوید نه شما فکر میکردید نه آنها فکر میکردند.
ص: 1108
1) (14) . سورهٴ حشر, آیهٴ 2.
تشابه خروج آمریکاییها از ایران به خروج یهود از مدینه
نظیر ارتش قوی و نیرومند آمریکا که در ایران مسلّط بود آنها هم همینطور شد هیچگاه ایرانیها فکر نمیکردند که بتوانند این آمریکاییها را از کشور بیرون کنند آنها هم فکر نمیکردند که باید فرار کنند هم آنها با آن قدرتی که داشتند فکر نمیکردند فرار میکنند هم در داخل کسی فکر نمیکرد که میشود آنها را از بین برد و شد مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللّه یعنی «مانعتهم من الله حصونهم» و هر دو شد. فرمود این لِأَوَّلِ الْحَشْرِ بود بیسابقه بود این کارهایی که خیلی مهم است میشود گفت اولین بار.
سرّ ارزشمندی اسلام آوردن حضرت علی(علیه السلام) در سبقت آن
اسلام وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) هم همینطور بود آن روزی که همه گرفتار تفکّر جاهلی بودند بتپرستی بود و مانند آن و ایمان آوردن با خطر همراه بود اگر کسی همه این خطرها را تحمل بکند و اوّلین بار دعوت اسلام را لبیک بگوید این فضلی است فخری است لذا برای همیشه درباره وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) این فخر هست که او اوّل المسلمین است چه در بین زنها چه در بین مردها نه تنها در بین مردها بلکه مطلقا او اول است و بعدش هم حضرت خدیجه(سلام الله علیها) خب این جای گفتگوست, فخر است وگرنه یک کار عادی را کسی بار اول, ساعت اول فرصت بیشتری داشت وارد مسجد میشود این دیگر فخر نیست در آنگونه از موارد با فعل ماضی یاد کرد فرمود: وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ (1) در جریان جنگ احزاب هم میفرماید: قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ (2) پس خدایی که «مقلّبالقلوب» است گاهی در مسائل سیاسی آرامش ایجاد میکند گاهی علم و معرفت ایجاد میکند در کارهای حوزوی و دانشگاهی که مسائل فرهنگی است این کار «مقلّبالقلوب» است فرمود ما زمان و زمین را مسخّر کردیم هم فأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً هم جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا (3) هم قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الْرُّعْبَ آنها تبلیغ سوء کردند جنگ روانی کردند در شما وحشت ایجاد کردند ما کلّ اینها را علیه آنها شوراندیم اینها هراسان بودند با اینکه مقتدر بودند.
ص: 1109
عدم قدرت انسان در جلوگیری از خیررسانی خدا
در چنین فضایی یک اصل توحیدی را ذکر کرد فرمود اگر خدا بخواهد خیری به شما برساند کسی نمیتواند جلویش را بگیرد بخواهد تنبیهتان کند کسی نمیتواند جلویش را بگیرد در بحث روز چهارشنبه ملاحظه فرمودید برای بیان این جمله از آن حذف متعلّق باید کمک گرفت آیه هفده فرمود: مَن ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُم مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ رَحْمَةً چه کسی میتواند شما را از خدا حفظ کند آن وقتی که خدا میخواهد شما را تنبیه کند یا میخواهد به شما خیر برساند خب آنجا که خدا بخواهد به آدم خیر برساند که نیازی به حفظ کردن ندارد شرح این بخشی که یک مقدار محتاج به توجه آن محذوف است همان آیه دوم سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» است که مشخص کرد فرمود دری را که خدا باز میکند کسی نمیتواند ببندد دری را که خدا میبندد کسی نمیتواند باز کند مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ این دو جمله مستقل بودن هر کدام را مبتدا و خبر ذکر کردن میتواند شارح این آیه سورهٴ «احزاب» باشد وگرنه این آیه با همین وضع تأملبرانگیز است آنجایی که خدا بخواهد به کسی رحمت بکند که دیگر لازم نیست که کسی انسان را حفظ بکند این خطر نیست که حفظ بکند. این اصل کلی برای آن است که وقتی روشن شد که مشرکان و منافقان و فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ و اهل کتاب همه این گروههای مختلف متحد شدند که علیه اسلام و مسلمانها قیام کنند.
ص: 1110
اقوال مردم مدینه و مؤمنان آن در مواجهه با احزاب
جمعیّت, اقوالشان فرق کرد فرمود اینها که امتحان شدهاند تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (1) در آنجا که فرمود جنودی آمدند إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ (2) که قبلاً اشاره شد این متنی است که شرح میخواهد شرح داده شد که بعضی از فوق, بعضی از پایین, اینها آمدند و مدینه را محاصر بکنند اما تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا آراء و اقوال و اندیشهها و تفکّرات به مردم در زمان حمله احزاب مختلف بود بعضی منافق بودند بعضی فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ بودند بعضی طراحان توطئهآمیز بودند بعضی هم مؤمنان خالص. حرف آن سه گروه را در آیه دوازده و سیزده مشخص فرمود: إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ (3) (یک) وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ (4) که ضعیفالایماناند و بیمیل به نفاق نیستند (دو) وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ طراحان توطئهآمیز (سه) (5) حرفهای اینها مشخص شد اما مؤمنان چه گفتند آن را در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آیه 22 فرمود مؤمنان وقتی احزاب آمدند گفتند این همان آزمون الهی است خدا به ما وعده داد و پیغمبر به ما وعده داد، خدا به ما وعده داد برای اینکه فرمود امتحانی در پیش دارید که احزاب و فرقههای گوناگون, نحلههای متنوّع علیه شما میشورند و قیام میکنند در آیه 214 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این گزارش الهی بود که فرمود: أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَی نَصْرُ اللّهِ که گفتنِ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر اساس استدعاست و گفتن دیگران احیاناً بر اساس استبطاء است فرمود شما تا این صحنه را نبینید بهشت نمیروید شما خیال کردید همینطور رایگان به بهشت میبرندتان باید در چنین صحنههایی که بالأخره باعث رعب و وحشت هست صحنههای سیاسی, نظامی هست امتحان بشوید این بیان قبلی خدا. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم در همین صحنهها فرمود چنین آزمونی شما در پیش دارید وقتی آن وعده و گزارش الهی را قبلاً شنیده بودند این گزارش پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را شنیده بودند وقتی احزاب آمدند طبق آیه 22 همین سورهٴ «احزاب» فرمود: وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ (یک) وَرَسُولُهُ (دو) اینها وعده خداست که آزمون الهی است ما باید امتحان پس بدهیم. پس إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ (یک) وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ (دو) وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ (سه) قول چهارم [یا چهارم و پنجم] همین است که الآن اینجا باید بخوانیم.
ص: 1111
نقشآفرینی منافقان مدینه در دور کردن مردم از یاری پیامبر
فرمود: قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنکُمْ وَالْقَائِلِینَ لإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنَا البته اینها یا یک گروهاند یا دو گروه, اگر دو گروه بودند که میشود پنج قول که قول مؤمنین میشود قول ششم و اگر یک گروه باشند که کلاً میشود پنج قول. معوّق یعنی کسی که عائق ایجاد میکند عائق متعدی است اما تعویق که باب تفعیل است برای تشدید و کثرت و مبالغه است معوّقین یعنی تلاش و کوشش همهجانبه آنها این است که مانعتراشی کنند عائق ایجاد کنند مانع ایجاد کنند که شما حضور پیدا نکنید یا نیایید یا برگردید به مدینه چون از مدینه خارج شده بودند تا محدوده همان جایی که حفاری کرده بودند خندق کَنده بودند اینها معوّقیناند اینها کسانیاند که در بخشی از آیات از اینها یاد کردند که فرمود: وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ (1) اینها هم نائیاند هم ناهی, نائی یعنی آدم دور که میگویند حجّ تمتّع برای نائی است کسانی که از مکه دورند فرمود: وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ یعنی هم خودشان از دین دورند هم دیگران را نسبت به دین نهی میکنند اینها نائیان ناهیاند, ناهیان نائیاند این گروه هم که معوّق بودند اینها کسانی بودند که خودشان منصرف بودند دیگران را هم منصرف میکردند این کار معوّقان. وَالْقَائِلِینَ لإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنَا اگر همینها باشند اینهایی که درصدد تعویقاند مانعتراشاند ایجاد مانع میکنند به همفکرانشان میگویند به طرف ما بیایید مگر بیکارید میروید جبهه, خودتان را به کُشتن میدهید هَلُمَّ إِلَیْنَا این هَلُمّ در بعضی از لغات عرب همیشه مفرد ذکر میشود در برخی از لغات برای مفرد, مفرد است برای جمع, جمع اینکه وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) هنگام تکفین و تحنیط وجود مبارک حضرت زهرا(سلام الله علیها) فرمود: «هَلُمّوا» این برای آن است که لغت اینها این هلمّ را جمع ذکر میکنند وگرنه طبق برخی از لغات این هَلُم مفرد ذکر میشود چه مخاطبش جمع باشد چه مفرد, اینجا مخاطبش با اینکه جمع است مفرد ذکر شده ولی در آن قصّه و مقتل «هَلُمّوا تزوّدوا مِن اُمِّکُم». (2) هلم این است که طبق این لغت اسم فعل است و چه مفرد و چه جمع, مفرد ذکر میشود هَلُمَّ إِلَیْنَا و خودشان هم در بأس و جنگ شرکت نمیکنند إِلَّا قَلِیلاً, إِلَّا قَلِیلاً به حسب ظاهر یعنی مگر زمان اندک لکن اینها که منافقاند اصلاً در جنگ حضور ندارند.
ص: 1112
سرّ تعبیر قرآن به اندک بودن ایمان منافقان
منافق از کافر هم بدتر است برای اینکه فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (1) است منافق اصلاً ایمان ندارد چه کم چه زیاد, چرا در بخشی از آیات دارد که ایمان منافقان لاَ یُذْکَرونَ اللّهَ إِلَّا قَلِیلاً (2) وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود برای اینکه منافق فقط تظاهر دنیایی دارد و در ظاهر به یاد خداست نه در سرّ و باطن (3) پس از نظر ایمانِ واقعی او اصلاً ایمان ندارد ذرّهای ایمان در او نیست جبهه رفتن اینها هم همینطور است.
اصلاً اینها به یاد خدا نیستند برای اینکه خدا را قبول ندارند خب اینهایی که خدا را قبول ندارند نه قلیل نه کثیر, درباره دیگران فرمود: اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً یا اینجا درباره مؤمنین فرمود: وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً اما منافقین که اصلاً به یاد خدا نیستند.
علت فاقد ارزش بودن حضور منافقان در جبهه
سرّش این است اینها که به ذکر خدا هستند نه برای ایمان به خدا باشد یا برای بهشت رفتن باشد یا برای پرهیز از جهنم باشد اینها برای دنیاست یک اصل, دنیا هم قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ (4) این دو اصل, وقتی ذکر اینها برای دنیا باشد پس وَلاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلَّا قَلِیلاً اینجا هم وَلاَ یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِیلاً نه اینکه اینها واقعاً چند روزی دارند با کفار میجنگند اصلاً رفیق آنها هستند توطئهگر آنها هستند این چگونه میشود یک هفته برای رضای خدا بجنگد اگر یک وقت هم در جبهه حضور پیدا میکند للدنیاست و دنیا هم قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ پس اینها اصلاً در جبهه حضور ندارند بدنی حضور دارند برای توطئه که کارشکنی بکنند گزارش بدهند خبرچینی بکنند و مانند آن وَلاَ یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِیلاً اینها أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ به حسب ظاهر خیرخواهاند شَحیح و بخیلاند میگویند خودتان را به کشتن ندهید اصلاً نمیشود مشت و درفش و اینها که قابل جنگ نیست چرا خودتان را به کُشتن میدهید شحیحاند بخیلاند نسبت به خونریزی شما میگویند کشته نشوید خودتان را به کشتن ندهید به زحمت نیندازید این خیرخواهانه بیان میکنند در حالی که منافقانه حرف میزنند وقتی هراس آمد نائره جنگ ملتهب شد اینها چشمانشان از شدت ترس شبیه حال محتضر است فَإِذَا جَاءَ الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشَی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ مثل کسی که مُغشیعلیه است بیهوش شده مغمیعلیه است در آستانه مرگ است چشمش از شدّت ترس و هراس میگردد.
ص: 1113
سهمخواهی تند و تیز منافقان بعد از پایان جنگ
اما وقتی مسلمانها پیروز شدند سرود پیروزی خوانده شد غنائم گرفته شد میگویند ما هم شریکیم فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ اینها سَلَقُوکُم سَلق یعنی با زبان تند و تیز نیشدارِ گوشهدارِ سهمخواهان سَلَقُوکُم بِأَلْسِنَةٍ که این السنه حِدَادٍ حداد یعنی تیزها که جمع است برای اینکه «ألسنه» جمع است لسان حدید یعنی زبان تند, زبان نیشدار, زبان زخمزننده حدید یعنی تیز با یک زبان تیز با یک قلم تیز حالا سهمخواهی میکنند میگویند ما در انقلاب شرکت داشتیم ما هم سهم داریم این فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ حالا با گفتارشان با رفتارشان نوشتارشان سهمخواهاند أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ خیر یعنی مال, یعنی سهم میخواهند خیلی بخیلانه و حریصانه سهمخواه انقلاباند خب از آن طرف میگفتند هَلُمَّ إِلَیْنَا خودتان را به کشتن ندهید به عنوان اینکه خیرخواه اینها هستند میگویند ما حاضر نیستیم شما خودتان را به کشتن بدهید أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ اما الآن أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ قبلاً نسبت به ترک خونریزی حرص داشتند الآن نسبت به جمع غنائم حرص دارند فرمود اینها هم یک گروهاند. خب أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ أُولئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا چون لَمْ یُؤْمِنُوا پس معلوم میشود لاَ یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِیلاً آن چند روزی یا چند هفتهای که در جبهه حضور داشتند برای رضای خدا نبود یا برای خبرچینی بود یا برای اینکه همانجا هم که رفتند عدهای را بترسانند و بلرزانند بود و مانند آن, ذرّهای اینها در انقلاب و جبهه حضور نداشتند.
تبیین مقصود از احباط اعمال منافقان در احزاب
فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ یعنی اعمال باطلشان را که باطن بود ظاهر کرد وگرنه اینطور نیست که واقعاً کار خیری داشتند بعد خدا باطل کرده باشد یک وقت است کسی کار خوب دارد ـ معاذ الله ـ عاقبت به شرّ میشود مرتد میشود خب اینجا جای احباط و امثال ذلک هست اما اگر کسی از اول منافقانه وارد شده بود این هیچ راهی برای خیر نداشت این کار خیری ندارد تا خدا احباط بکند اگر واقعاً در جمع اینها کسانی بودند که به سوء عاقبت گرفتار شدند نظیر بلعم و سامری و امثال ذلک بله اینجا جای احباط است اما اگر کسی منافقانه حضور داشت و اصلاً به یاد خدا نبود اینجا احباط یعنی «أظهر الله اعماله الباطلة» نه اینکه «أحبط الله اعماله الصحیحة». ص: 1114
پرسش: این خلاف ظاهر است؟
پاسخ: آخر فرمود اینها اصلاً به یاد خدا نیستند پس عمل صالح نداشتند تا خدا احباط کند اگر محفوف به قرینه باشد دیگر خلاف ظاهر نیست اگر واقعاً کسی عملی داشته باشد بعد ـ معاذ الله ـ عاقبت به شرّ بشود این میشود احباط اما اگر کسی اصلاً کارش کارشکنی است یا میگوید اینها قویاند یا میگوید شما ضعیفید یا میگوید چرا خودتان را به کشتن میدهید یا توطئه و خبرچینی برای کفار و منافق میکند این اصلاً ایمان ندارد برای اینکه اینها اگر ذرّهای ایمان میداشتند بالأخره آن حرفها را نمیزدند وَکَانَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیراً خدای سبحان آنها را بخواهد رسوا کند شما را بخواهد پیروز کند قلب آنها را متزلزل کند قلب شما را آرام کند مقدور خدای سبحان است.
پرسش:...پاسخ: آنجا قرینه بر خلاف نیست اما اینجا قرینه بر خلاف است اگر جایی قرینه بر خلاف نباشد خب بله احباط یعنی کار خوبی که شخص کرده در اثر عاقبت بد, اعمالش از بین رفته اما اگر جایی مثل اینجا که از اول تا آخر همهاش درباره کار منافقانه اینهاست کارشکنی اینهاست, اینها کار خیری نکردند تا خدای سبحان بگوید اعمال خیر اینها را ما باطل کردیم. فرمود این احزاب یک عده ماندند یک عده فرار کردند یک عده در شُرف رفتن بودن چون آن فأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً که باد آمده تمام بساط اینها را به هم زده خب اینها متفرّق شدند اینها همین منافقین همین الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ همینها که میگویند: یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ همینها که گفتند: هَلُمَّ إِلَیْنَا همانها که أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ بودند اینها میدیدند که این احزاب رفتند یا ماندند, اگر گروهی از اینها رفتند دوباره برگشتند اینها میگویند ای کاش ما اینجا نبودیم در مدینه بودیم چون حضرت یعنی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد اینها از شهر بیرون بیایند که اطراف مدینه را خندق کَندند.
ص: 1115
پذیرش پیشنهاد سلمان در حفر خندق توسط رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
در این بحثهای روایی از علیبنابراهیم نقل کردند که سلمان(رضوان الله تعالی علیه) به وجود مبارک پیغمبر عرض کرد که در عجم در بلاد ما وقتی دشمن میخواست حمله کند ما خندق میکَندیم حضرت امضا فرمود (1) حالا خیلی از موارد است که وجود مبارک خود حضرت میخواست تصمیم بگیرد, دیگری هم چنین مطلبی را به عرض حضرت رساند و حضرت ظاهراً چیزی نمیفرمود, نمیفرمود که حالا من خودم تصمیم گرفته بودم برای احترام مشورت و آرای دیگران شاید ساکت بودند به هر تقدیر این را در بحثهایی روایی ملاحظه فرمودید که از علیبنابراهیم نقل شده. داشتند خندق میکَندند خب آن سنگی که پیدا شد مقدورشان نبود وجود مبارک حضرت وضو گرفت و بعد مقداری از آب وضو را روی آن قسمت ریخت بالأخره کلنگی زد و کلاً مسئله حل شد. (2)
اخبار قرآن از علاقهمندی منافقان در زمان جنگ
در چنین فضایی اینها در بیرون مدینه بودند بعد اگر دوباره بر فرض این احزاب میآمدند همین گروهی که یاد شدند اینها علاقهمند بودند که در این صحنه حضور نداشته باشند (یک) در بیابانها و روستاهای اطراف باشند (دو) و خبر را از نظامیها و جبههایها سؤال میکردند (سه) که میگفتند وضع جبهه چه خبر است یعنی اینها علاقه داشتند که در محدوده خندق نباشند (یک) در خود شهر مدینه هم نباشند (دو) در بوادی به سر ببرند (سه) خبر جبهه را از افرادی که از جبهه بیرون میآیند بپرسند (چهار) یَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ یَذْهَبُوا خیال میکردند که این گروههایی که آمدند هنوز نرفتند وَإِن یَأْتِ الْأَحْزَابُ اگر دوباره احزاب برمیگشتند همین گروهی که شرح سیّئات و خبائث اینها گذشت یَوَدُّوا علاقهمند بودند لَوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ اینها که شهرنشیناند عرباند آنها که بادیهنشیناند اعراباند بَدو یعنی بیابان جَاءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ (3) یعنی از بیابان, نباید بگوییم بدواً این حرف را میزنند یا بدواً اینطور مینویسند بدو یعنی بیابان این ناقص واوی نیست این مهموزاللام است «بدء» یعنی ابتدا نه بدو, بدو یعنی بیابان جَاءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ یعنی از بیابان, اینها بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ علاقهمند بودند که جزء اعراب بدوی باشند اعرابی که در بدو در بیابان زندگی میکنند آنجا باشند و از وضع شهر به وسیله نظامیانی که میآیند باخبر باشند این علاقه آنها بود یَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِکُمْ آنها آنجا باشند در روستاهای اطراف که سالم است باشند فقط ببینند که خبر اینجا چیست که اگر ـ خدای ناکرده ـ آن احزاب پیروز شدند که اینها بیایند علیه مسلمانها بشورند و اگر مسلمانها پیروز شدند که بیایند برای جمع غنیمت بگویند انا شریک! وَإِن یَأْتِ الْأَحْزَابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ یَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِکُمْ.
ص: 1116
تبیین معنای وَ لَو کانوا... إلاّ قلیلاً
بعد فرمود: وَلَوْ کَانُوا فِیکُم مَا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِیلاً اینها اگر در شما بودند کارشان هم اندک بود اندکشان همین است نه اینکه حالا یک نفر را میکشند دو نفر را میکشند اینها هرگز برای رضای خدا برای بهشت رفتن برای ترس از جهنم این کار را نمیکنند یا برای تقویت اسلام این کار را نمیکنند کسی که منافق است کاری به این ندارد. البته اگر در بین اینها افراد ضعیفالایمان بود ممکن است این مَا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِیلاً معنای ظاهری خودش را داشته باشد.
اسوه بودن رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و نشانه ایمانآورندگان به او در احزاب
بعد در اینجا آن متن کلی را ذکر فرمود که اصل کلی است لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن کَانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً اگر کسی به یاد خدا و قیامت است و به این دستور الهی عمل بکند که یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (1) این اُسوه و قُدوهاش وجود مبارک پیامبر است آنها که به حضرت ائتسا دارند به حضرت تأسّی دارند چه کسانیاند؟ این گروهاند وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا. تاکنون پنج گروه ذکر شده یک گروه این بود که إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ دو: الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ سه: إِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ چهار: قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ پنج: وَالْقَائِلِینَ لإِخْوَانِهِمْ حالا اینها یا همهشان منافق بودند یا بعضی منافق بعضی فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ بودند همه این اقوال خمسه از پنج, شش نفر بود یا این اقوال خمسه را فرض کنید این پنجاه نفر گفتند پنج نفرشان این قول گفتند پنج نفر آن قول یا ده نفر این قول یا ده نفر آن قول بالأخره تاکنون پنج قول نقل شده اما قول مؤمنان این است که وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ که در آیه 214 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت وَرَسُولُهُ که پیامبر مکرّر فرمود شما امتحان سختی در پیش دارید گروههایی علیه شما و اسلام و انقلاب شما قیام میکنند باید دفاع کنید.
ص: 1117
1) (32) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 41.
آزمون الهی بودن جنگ احزاب و پایداری مؤمنان در آن
بعد فرمود: وَصَدَقَ اللَّهُ این آزمون الهی است وَرَسُولُهُ طبق بیان پیامبر این آزمون الهی است وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَاناً وَتَسْلِیماً همان وعدههایی که ذات اقدس الهی داد گفتار الهی داد اینها مؤمنانه به عهدشان عمل کردند در آیه پانزده همین سوره که خواندیم فرمود: وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ تعهّد کردند یک عدّه فرار کردند اما اینها مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ.
شهادتطلبی یاران امام حسین(علیه السلام) نمونهای از پایداری مؤمنان
در آن روز به عرضتان رسید شهدای کربلا یکی پس از دیگری مثل مسلم, مثل حبیب اینها که شهید میشدند یکی که رفته بود دیگری که مانده بود میگفت: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ خود وجود مبارک سیدالشهداء(سلام الله علیه) وقتی اصحاب یکی پس از دیگری با امام وداع کرده میخواستند به میدان بروند میفرمود: فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ (1) نَحب یعنی آن نذر واجبالوفا، اینها مثل اینکه نذر واجبالوفا دارند خودشان را مسئول میدانند که بروند در جبهه مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ نَحب آن نذر واجبالوفا را میگویند برخیها به نذرشان عمل کردند بعضیها منتظر نوبتاند وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فهرست مطالب
1) (33) . المناقب, ج4, ص100.
لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن کَانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً (21 وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَاناً وَتَسْلِیماً (22) مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً (23) لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ إِن شَاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّه کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً (24) وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْراً وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ وَکَانَ اللَّهُ قَوِیّاً عَزِیزاً (25) وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِیقاً (26) وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضاً لَّمْ تَطَؤُوها وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً (27)) ص: 1118
موقعیت نظامی و سیاسی جنگ احزاب
جریان جنگ احزاب, موقعیّت نظامی و سیاسیاش به این صورت بود که فرمود احزاب آمدند خودِ حزب از یک گروه و جمعیّتی حکایت میکند پس چند نفر نبودند چند گروه بودند چه اینکه از این چند گروه به چند جُند یاد کرده است فرمود: إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ (1) یک نفر را نمیگویند جُند چه اینکه یک نفر را نمیگویند حزب پس چند گروه بودند که از آنها به عنوان احزاب یاد کردند و چند گروه بودند که از آنها به عنوان جنود یاد کردند. اینها از آن جهت که یک تفکّر سیاسی و اجتماعی برای براندازی داشتند, شدند احزاب از آن جهت که نیروی مسلّح بودند شدند جنود ممکن است کارها تقسیمشده باشد ولی غالب اینها مسلّح بودند پس از آن جهت که کار نظامی میکردند تعبیر به جنود شد از آن جهت که کار سیاسی, اجتماعی داشتند تعبیر به احزاب شد.
سرّ وعده بودن آزمون الهی در احزاب
مطلب دوم آن است که آزمون الهی که پایانش خیر و رحمت است وعده است نه وعید, خدای سبحان در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» همانطوری که آیهاش قبلاً گذشت فرمود شما حادثهای را در پیش دارید که با آزمون الهی همراه است طوری است که همه شما متزلزل میشوید و لرزه در فضای زندگی شما حکومت میکند وَزُلْزِلُوا حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَی نَصْرُ اللّهِ (2) که گفتار وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عنوان استدعاست و گفتار برخیها هم احیاناً به صورت استبطاء یعنی دیر شده, چرا وعده نرسید. این حادثهای که خدا در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» خبر داد و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به آنها گزارش داد که چنین حادثهای در پیش است مؤمنان راستین این را به عنوان یک وعده خدا تلقّی کردند نه وعید لذا فرمود وقتی که احزاب را دیدند مؤمنان گفتند: هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ این وعده الهی است برای اینکه ما در اینجا امیدواریم صابر باشیم حسنه دنیا و حسنه آخرت نصیب ما میشود این میشود وعده الهی دیگر سخن از وعید و اوعدَ و امثال ذلک نیست مؤمنان راستین میگویند این وعده خداست اینچنین نیست که عذاب الهی باشد و مانند آن.
ص: 1119
نیازمندی مطالب عملی به الگو و معرفی رسول خدا برای آن
مطلب دیگر آن است که مطالب علمی با گفتن و اقامه برهان حل میشود اما مطالب عملی گذشته از اینکه نیاز به تعلیم دارد یک الگوی عملی هم میخواهد که انسان چگونه این را پیاده کند از یک طرف وهم و خیال مزاحماند از یک طرف شهوت و غضب معارضاند اما وقتی انسان ببیند که عدهای همین مطلب را خوب فهمیدند و پیاده کردند و جواب خوبی داد اینها میتوانند به آنها اقتدا کنند فرمود این معارف و عقاید و اخلاق و مسائل حقوقی به وسیله وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیتی که به اینها ملحقاند عملشده است خروجیاش هم خوب است شما اینها را میبینید به اینها تأسّی میکنید لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ وجود مبارک آن حضرت چهل سال قبل از بعثت و رسالت آزمون داد بعدش هم که سیزده سال در مکه الآن هم که چهار, پنج سال است در مدینه دارد امتحان میدهد پس این میتواند اُسوه خوبی باشد یعنی خروجی خوبی دارد راه عملی هم دارد از دیرزمان این مسئله اُسوه مطرح بود.
لزوم الگوپذیری از اسوهها به مقدار مقدور
در سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» که از اسوه بودن وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) و اوحدی از اهل ایمان سخن به میان آمد آنجا آیه چهار و شش سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» درباره اسوه بودن آن ذوات مقدس است آیه چهار سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» این است قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ حالا لازم نیست کسی به آن حدّی برسد که خدا درباره او بفرماید: یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (1) آن مقدور نیست ما هم مأمور به آن حد نیستیم اما آن براهین قبلی, مبارزات قبلی, آن استقامتهای قبلی مقدور دیگران هم است فرمود: قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ.
ص: 1120
1) (3) . سورهٴ انبیاء, آیهٴ 69.
آیه شش سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» این است لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن کَانَ یَرْجُو اللَّهَ وَالْیَوْمَ الآخِرَ وَمَن یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ اینها الگو هستند پس نمیشود گفت اینها یک سلسله مطالب ذهنی و وهمیاند و فقط در خاطرات رؤیایی میگنجند نه خیر نتیجه عملی هم دارند خروجی خوبی هم دارند.
نکاتی ادبی آیه در تثبیت سیره رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ابراهیم(علیه السلام)
مطلب بعدی آن است که این کار به عنوان یک اصل مسلّم تثبیتشده است به ما امر نفرمود که شما به پیامبر تأسّی کنید ائتسا کنید اقتدا کنید فرمود یک حقیقت تثبیتشده است با کَانَ تعبیر کرده لَقَدْ آورده فرمود این یک چیز تثبیتشده است سنّت, اینهاست سیره, اینهاست, اسوه, اینهاست طریقه, اینهاست درباره حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) همین است درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم همین است نفرمود «اقتدوا بالرسول» فرمود این یک اصلِ تثبیتشده است لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ درباره حضرت ابراهیم هم همین است فرمود: قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ پس اینچنین نیست که یک امر ظاهری باشد این حقیقتی است مستقر یعنی این الگو برای راهیان است چیزی است که اگر کسی بهانهای نداشته باشد تثبیتشده است با «قد» با فعل ماضی به صورت جمله خبریه که البته به داعی انشاء القا شده است ترسیم فرمود: قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ در آیه محلّ بحث سورهٴ «احزاب» هم فرمود: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.
قرآن و اهلبیت تنها ارائه کننده سیره رسول خدا
ص: 1121
پرسش:... پاسخ: خب حالا دیگر سیره حضرت مشخص است سیره حضرت را باید از قرآن و اهل بیت گرفت غیر از این ما راه دیگر نداریم بیگانه خب بیگانه است. خدا غریق رحمت کند مرحوم علامه طباطبایی و علامه امینی را! اینها خب هم همشهری بودند هم در نجف مأنوس بودند سیدناالاستاد میفرمود وقتی مرحوم علامه امینی آمد منزل گفت من هر فضیلتی که درباره حضرت امیر یافتم اطمینان دارم برای دیگری هم آمده بدون تردید, دو سه روز بعد که جستجو کردند دیدند بله برای آنها هم جعل کردند آنها منتظر بودند ببینند که چه بیانی وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره حضرت امیر دارد با فاصله کم به بهانهای برای اوّلی و دومی, دیگران جعل کردند بالأخره راه مشخص است منتها این راه برای همه است این راه مستقیم برای همه است.
بهرهوری مردان الهی از اسوهها
اینکه فرمود: لِمَن کَانَ یَرْجُوا نظیر اینکه درباره قرآن از یک طرف فرمود: هُدیً لِلنَّاسِ (1) اما از یک طرف فرمود: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (2) یعنی مردان باتقوا از این کتاب بهره میبرند گرچه این کتاب برای هدایت همه مردم است مردان الهی, از اسوه بودن حضرت بهره میبرند گرچه آن حضرت اسوه برای همه است خدا او را برای همه اُسوه قرار داد نه اینکه برای گروه خاصی, منتها این گروه خاص استفاده میکنند در جریان حضرت ابراهیم هم همینطور است آن حضرت برای همه انسانها اسوه است منتها گروه خاصّی بهره میبرند هُدیً لِلْمُتَّقِینَ اینطور است وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ (3) از همین قبیل است.
ص: 1122
علت اندک حساب شدن عبادت منافقین
لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن کَانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً این ذکر کثیر در چند جای قرآن آمده یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (1) که ما را به کثرت ذکر امر کردند یعنی کثرت نفسی نه تنها کثرت نسبی حالا غفلت احیاناً عارض شد هیچ, بسیاری از موارد انسان باید به یاد خدا باشد منافقین هم همین را داشتند در نمازها حضور داشتند آثار سجده هم در پیشانی بعضیها بود نه اینکه اینها کمتر عبادت میکردند یا کم عبادت میکردند ولی چون عبادت اینها برای دنیا بود و بر اساس قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ (2) فرمود: وَلاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلَّا قَلِیلاً (3) وگرنه اینها اینطور نبود عبادتشان کم باشد اینها وقتی به نماز میایستادند إِذَا قَامُوا إِلَی الصَّلاَةِ قَامُوا کُسَالی (4) برای اینکه از نماز لذّتی نمیبردند برای تقرّب الی الله نبود غرض این است که کار اینها که عبادتهای سوری بود کم نبود. چگونگی مدیریت پیامبر در مقابله با احزاب
بعد اینکه در طلیعه بحث به عنوان متن فرمود وقتی که این جنود و احزاب از چند طرف آمدند مدینه را محاصره بکنند تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (5) شما گروههای مختلف شدید آرای مختلف داشتید پنج, شش قول در اینجا تاکنون نقل شده است قبل از اینکه آنها به اطراف مدینه برسند وجود مبارک حضرت چون باخبر شده بود زمینهای فراهم کرده سپاهیانش را مسلّح کرده از مدینه خارج کرده که آنها به مدینه حمله نکنند و مسئله حفر خندق هم مطرح شد سلمان این پیشنهاد را داده که ما ایرانیها و فارسها وقتی بیگانه میخواست به شهر ما حمله کند خندق حفر میکردیم حضرت هم پیشنهاد او را پذیرفت. (6) فرمود در این فضا ما نگذاشتیم بیگانهها حمله کنند جلوی اینها را گرفتیم جنگی هم در حقیقت رخ نداد عمروبنعبدود به وسیله وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) به هلاکت رسید.
ص: 1123
سرّ نامگذاری عمر بن عبدود به عبدوَد و توصیه اسلام
وَدْ نام یکی از بتهاست که در سورهٴ مبارکهٴ «نوح» از ودّ و یعوق و امثال ذلک نام میبرد (1) اینها میگفتند عبدود بعد دین آمده گفته بگویید عبدالله, عبدالرحمن و مانند اینها, عبدوَد و امثال ذلک را بگذارید کنار; فرمود خداداد بگویید, مهرداد نگویید; دین اسلام آمده و اینگونه از نامها را عوض کرده.
دیدگاه مؤمنان در مواجهه با احزاب
فرمود وقتی اینها آمدند تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا آرایتان مختلف است چهار, پنج قول تاکنون گذشت قول مؤمنان راستین این است هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَاناً وَتَسْلِیماً برای اینکه میگفتند ما بالأخره پیروزیم إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ (2) نصیب ما میشود اینطور نیست که ما آسیب ببینیم کم بیاوریم یا شهادت است یا پیروزی و فتح هر دو برای ما حسنه است.
استفاده تربیتی قرآن از ماجرای احزاب
پرسش: آیه اسوه با آیات قبل و بعد ارتباط دارد یا نه؟
پاسخ: بله, قرآن که کتاب قصه نیست در متن یک جریان فوراً آن سهم تربیتی آن اصل تربیتی آن اصل موعظتی را بازگو میکند اگر یک کتاب قصه بود خب اوّلش را میگفت آخرش را میگفت تاریخش را میگفت اصلاً در قرآن سخن از تاریخ نیست هیچ جا نمیگوید که در چه زمانی اتفاق افتاده چون کتاب تاریخ و قصه نیست در وسط مطلب, اسوه بودن آن رهبر را ذکر میکند فرمود: وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَاناً وَتَسْلِیماً.
ص: 1124
تبیین معنای بیعت و غاصبانه بودن خروج از احزاب
قبلاً فرموده بود که تعهّد عمومی مطابق آیه پانزده سورهٴ «احزاب» این بود وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ همه تعهّد سپردند بیعت هم معنایش هم قبلاً گذشت انسان واقعاً باید بیع بکند داد و ستد بکند یعنی جان و مال و عِرض و آبرویش را به خدا بفروشد اگر إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی (1) درست است اگر فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ (2) درست است میشود بیعت, اگر کسی جانش را نفروشد که بیعت نکرده اگر جانش را فروخت واقعاً بیعت کرده وقتی بیعت کرده یعنی بیع کرده هر گونه تصرّفی در جان خودش, وقت خودش, عمر خودش, اعضا و جوارحش بکند بدون اذن آن خریدار این میشود غاصبانه باید بالأخره مالکش اجازه بدهد اگر انسان بیعت کرده خودش را فروخته بهشت گرفته این جان و مال و اعضا و جوارح دیگر برای او نیست اگر بخواهد در زبانش تصرّف بکند, در چشم و گوشش تصرّف بکند باید به اجازه مالک باشد مالک هم حرام را اجازه نمیدهد بنابراین معنای بیعت این است حالا فرمود شما تعهّد سپردید که فرار نکنید یک عدّه مرتب بهانه میگرفتند که فرار کنند.
مجاز بودن خروج جابر بن عبدالله از احزاب و معجزه پیامبر
یک عده با اذن از حضرت رفتند معجزهای را به دنبال داشت جابربن عبدالله انصاری دید وجود مبارک حضرت روی حِجرش چیزی بسته است این حَجر نیست ظاهراً حِجر است بالأخره انسان وقتی دلش درد میکند دست میگذارد فشار میآورد این دلش را میگیرد گاهی درد شکم هست گاهی در اثر گرسنگی انسان آسیب میبیند دامن را حِجر را به شکم میبست نه حَجَر را از زیر بغل تا این محدوده شکم این قسمت را میگویند حِجر و اگر دامن را به این قسمت ببندد یا شالی را به این قسمت ببندد که شکم پیچ نخورد از درد آسیب نبیند میگویند معصوبالحجر است یعنی این قسمت را بست که آسیب نبیند نه اینکه حَجر بست بنابراین دیدند حضرت این کار را کرده جابر از اصحاب است و فهمید که وجود مبارک حضرت در اثر شدت گرسنگی این کار را کرده چیزی به شکم بست عرض کرد به من اجازه میدهید که من بروم برای شما غذایی در منزل تهیه کنم فرمود چه چیزی داری گفت من که میآمدم یک مَن جو داشتیم و یک بزغاله و اینها هم داشتیم اجازه میدهید من این کار را بکنم حضرت اجازه داد و ایشان از همان میدان جنگ حرکت کرد آمد در مدینه و به همسرش گفت این صاع از شعیر را فوراً به صورت آرد و نان در بیاور این گوساله هم که ما داریم را به صورت غذایی آماده کن که ما مهمان داریم بعد آمد میدان جنگ بعد از مدتی آمد به وجود مبارک حضرت عرض کرد که این آماده است و بفرمایید این غذا را میل کنید, فرمود من که تنها نباید بیایم این جمعیت باید بیایند خب چند صد نفر بودند اینها هم باید بیایند جابر عرض کرد چشم! آمد به منزل به همسرش گفت اما خب مضطرب بود این حداکثر برای دو, سه نفر میتوانست غذا باشد جابر نگران بود همسرش گفت که به حضرت گفتی که ما چقدر غذا داریم گفت بله گفتم, فرمود پس مطمئن باش چون بقیه به عهده خود حضرت است. آمدند مدینه همه مهمان جابر بن عبدالله انصاری شدند با همان غذای دو, سه نفره همه سیر شدند و تمام نمیشد. (3)
ص: 1125
بررسی معجزه و قابل اعجاز نبودن محالات عقلی
آن خدایی که درباره مریم(سلام الله علیها) دارد که کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً (1) میتواند این کار را انجام بدهد یعنی کلّ این نظام همه این عناصر میتوانند در درازمدت بشوند گوشت, بشوند نان, در کوتاهترین مدت که شده میشود معجزه, بر اساس عادت, درازمدت میخواهد بر اساس معجزه, کوتاهترین مدت حل میشود مثل طیّالأرض و مقامات دیگر, محالات عقلی قابل اعجاز نیست اما خلافهای عرفی قابل اعجاز است و همین کار را هم کردند. جابر با اجازه حضرت از میدان نبرد آمده شهر و برگشت.
بهانه فراریان از احزاب و ایستادگی مؤمنان
اما یک عده خواستند بگویند خانه ما کسی نیست و زن و بچه تنها هستند و مانند اینها که إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ که فرمود: وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَاراً (2) در برابر آیه پانزده که فرمود عدهای تعهّد سپردند که فرار نکنند و معذلک رو برگرداندند اینها کسانی بودند که مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا اینها دیگر ایستادند, ایستادند با ایستادگی, بعضی شهید شدند بعضی منتظرند مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ دِیْن خودش را داد یعنی تعهّدی که کرده بود مثل نذر, نَحب آن نذر مؤکّد است انسان که نذری کرد که وفای به آن نذر واجب است وقتی به نذرش وفا بکند میگویند: «قضی نحبه» کم کم درباره اجل هم هست که اگر کسی رخت بربست میگویند «قضی نحبه» فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ که نوبت او برسد چون فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَستَقْدِمُونَ (3) منتظرند نوبتشان برسد و جانشان را تقدیم کنند.
ص: 1126
پرسش: استاد این نحوه گرفتن تعهّد مثل بیعت در غدیر بوده؟
پاسخ: نه, عموماً کسی که ایمان میآورد معنایش همین است یک وقت عمومی است یک وقت بیعت تحتالشجره است یک وقت بیعت رسمی با پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است یک وقت نه, تک تک میآیند ایمان میآورند معنای ایمان همین است گاهی بیعت تحتالشجره است که یک امر رسمی است یا نظیر غدیر است که یک امر رسمی است یک وقت نه, تک تک اینها ایمان میآورند.
تفاوت بین تولی و توکیل
پرسش: استاد بیعت رسمی با انتخابات چه فرقی دارد؟
پاسخ: انتخاب غیر از تولّی است ما یک تولّی داریم که ولایتپذیری است یک انتخاب داریم که توکیل است انتخاب این است که انسان حقّی که در اختیار اوست قدرتی که در اختیار اوست به کسی میدهد که از طرف او کار میکند اما تولّی آن است که سرپرستی او را, ولایت او را ما میپذیریم او از طرف خدا سِمتی دارد مأموریتی دارد هدایت ما را به عهده دارد ما هم باید بپذیریم ما او را انتخاب نمیکنیم که حق با ما باشد و سِمت برای ما باشد به او بدهیم تا او اجرا کند بلکه هدایت برای اوست ما پذیرای رهبری و هدایت اوییم بین تولّی و توکیل خیلی فرق است.
پرسش:...پاسخ: بله خب, انسان کاری که میخواهد بکند به عدهای واگذار میکند انتخابات همان وکالت است عقد وکالت یعنی عقد وکالت! این یک کتاب رسمی از کتابهای فقه ماست انسان وکیل میگیرد یک وقت یک فرد, وکیل میگیرد یک وقت یک جمعیت, وکیل میگیرند انتخابات همان عقد وکالت است این باید محدودهاش مشخص باشد وکالت در چیست موکّل چه کسی است آن شخص وکیل چه تعهّدی دارد حوزه وکالتش چیست و مانند آن, گاهی وکالت بلاعزل است گاهی وکالت معالعزل است و مانند آن, کتاب وکالت برای همین است. ما یک ولایت داریم و یک وکالت, مسئله انتخابات مثل مسئله وکالت است.
ص: 1127
زمان انتساب سلمان به «منّا اهلالبیت»
به هر تقدیر جنگی اتفاق نیفتاده موقع حفر خندق دیدند سلمان(رضوان الله علیه) نیروی توانمندی است مهاجرین گفتند: «سلمان منّا» انصار گفتند «سلمان منّا» وقتی مهاجر گفت سلمان جزء ما باشد انصار گفت سلمان جزء ما باشد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «سلمان منّا أهل البیت» (1) این «سلمان منّا أهل البیت» یک مدال پرافتخاری است البته بعضی از زنها و بعضی از مردها, بعضی از این محدّثان قمی هم کسانی هستند که ائمه(علیهم السلام) درباره آنها فرمودند «منّا أهل البیت» (2) این مدال برای چند نفر آمده تنها مخصوص سلمان نیست سلمان در آنجا یک عنصر قوی بود فعالیت داشت و در حفر خندق در خدمت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تلاش و کوشش میکرد.
مبارزه علی(علیه السلام) در احزاب و معادل جن و انس بودن آن
حالا این گروه که این خندق را حفر کردند در چنین فضایی بعضی از قسمتها را یا سنگ بود یا صخره صمّا بود مقدور نبود کمی تنگتر بود سه نفر توانستند با پرش اسب از آن طرف خندق به این طرف بیایند و مبارز طلب کنند یکی عمروبنعبدود بود که وجود مبارک حضرت امیر رفت و بساط او را برچید و او را به هلاکت رساند.
ص: 1128
در آن زمینه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «لضربة علیٍّ لعمرو یوم الخندق تَعدل عبادة الثقلین» (1) خب درست است شهادت, یک مقام برجستهای است اما بالاتر از شهادت آن فتحی است که این شهادتها در دامنه و در سایه آن سفره فتح به ثمر میرسد.
سرّ معادل عبارت ثقلین بودن ضربت علی(علیه السلام) در خندق
فرمود پیروزی حضرت امیر معادل عبادت جن و انس است, اگر ـ معاذ الله ـ آن روز وجود مبارک حضرت امیر آن شمشیر را نمیزد و او را به هلاکت نمیرساند آنها میآمدند مدینه را قتلعام میکردند غارت میکردند دیگر اثری از اسلام نبود اسلام نه تنها خودش را حفظ کرد نبوّت انبیای ابراهیمی را هم حفظ کرد خدا غریق رحمت کند مرحوم کاشفالغطاء را! این را ما چند بار در همینجا به عرضتان رساندیم مرحوم کاشفالغطاء میفرماید اگر قرآن نبود, اسلام نبود, اهل بیت نبودند اثری از یهودیّت و مسیحیّت نبود برای اینکه این انجیل تحریفشده این تورات تحریفشده این کتابی که ـ معاذ الله ـ شُرب خمر را به انبیا اسناد میدهد این کتابی که ـ معاذ الله ـ آمدن خدا از آسمان به زمین و کُشتیگیری با یعقوب و امثال اینها را نسبت میدهد این دینی نیست که با پیشرفت علم بماند (2) مختصری علم پیشرفت کرده اینها کلیسا را زدند کنار, اگر قرآن نبود عترت نبود اثری از تورات و انجیل نبود اما وجود مبارک پیغمبر و همچنین قرآن آمده عظمت ابراهیم را, عظمت موسی را, عظمت عیسی را, مبارزات با آلفرعون را, جریان فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ (3) را, طهارت عیسی را, عَذرا بودن مریم را, قداست مریم را, قدّیس بودن این دودمان را تثبیت کرد و گفت و گفت و گفت تا مسیحیت را زنده کرد یهودیت را زنده کرد فهمیدند انبیای الهی از هر آسیب و گزندی مصوناند موسی آن نیست که آنها میپندارند عیسی آن نیست که آنها میپندارند مریم آن نیست که ـ معاذ الله ـ به خلاف متّهم بشود این قرآن, انبیای ابراهیمی را وجود مبارک موسی را وجود مبارک عیسی را وجود مبارک مریم(سلام الله علیهم) را به عظمت معرفی کرد تا به این روز اینها را نگهداشت, اگر قرآن نبود اثری از دین الهی نبود چه یهودیّت چه مسیحیّت لذا فرمود: «لضربة علیٍّ لعمرو یوم الخندق تَعدل عبادة الثقلین» حتی شهادت خود حضرت امیر(سلام الله علیه) هم در سایه برکت همین پیروزی است اگر اسلام رفته بود خب اگر کسی را میکشتند دیگر مسئله شهادت مطرح نبود جریان کربلا هم مدیون همین فتح خندق است اگر اسلامی نبود میشد جنگ طایفهای, جنگ طایفهای که دیگر سیّدالشهداء در خود ندارد لذا گاهی ممکن است یک پیروزی معادل چندین شهادت و برتر از چندین شهادت باشد همانطوری که مِداد علما بالاتر از دماء شهداست (4) بعضی از اعلامیههای امام بالاتر از دِماء شهدا بود الآن هم همینطور است غرض آن است که وجود مبارک حضرت این کار را کرده شما این را ببینید در کدام یک از جوامع روایی نقل شده.
ص: 1129
اخلاص علی(علیه السلام) در زدن ضربت علت دیگر معادل بودن آن
در کتابهای ادبی و عرفانی این هست که وقتی آن حضرت, عمروبنعبدود را به خاک انداخت رفت بالای سرش و «او خدو انداخت بر روی علی» همه دیدند که وجود مبارک حضرت امیر از سینه نحس عمرو برخاست دوباره رفت و سرِ او را جدا کرد. علت را از حضرت سؤال کردند فرمود من عصبانی بودم و خواستم سرِ او را جدا کنم ولی مایل نبودم که سرِ دشمن را از آن جهت که با ما مخالف است به ما آسیب رساند جدا کنم فقط برای رضای خدا باید جدا کنم یک مقدار کنار نشستم که آن خصوصیتهای نفسانی برود کنار, بشود قربة الی الله تا سرش را جدا بکنم (1) آن وقت این میشود «تَعدل عبادة الثقلین».
پرسش: اینها میفرمودند «رضی الله رضانا». (2)
پاسخ: البته, ولی منظورم این است که خب اینها بالأخره باید همان رضای الهی را به ما نشان بدهند این در کتابهای ادبی نظیر مثنوی مولوی و اینها هست اگر این به عنوان یک روایت پیدا بشود جزء غنائم روایی ماست.
به هر تقدیر حضرت این کار را کرده هم موقعیت نظامی اینطور بود که اگر ـ معاذ الله ـ آنها پیروز میشدند اثری از مدینه نبود و هم اخلاص وجود مبارک حضرت امیر طوری بود که فرمود: «لضربة علیٍّ لعمرو یوم الخندق تَعدل عبادة الثقلین».
استثنای عبارت رسول خدا از معادل بودن ضربت علی(علیه السلام)
ص: 1130
پرسش: از عبادت پیامبر هم بالاتر بوده؟
پاسخ: عبادت پیامبر که همین را پروراند خودِ متکلّم, مستثناست برای اینکه او به دستور متکلّم رفته این کار را کرده نه از او بالاتر است برای اینکه متکلّم به او دستور داد فرمان متکلّم بود که او رفت این کار را کرده و وجود مبارک حضرت امیر, محصول و خروجی تعلیم و تزکیه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است.
بررسی عاشقانه بودن ضربت علی(علیه السلام) در خندق
پرسش:... پاسخ: این به برکت همین است هوای نفس نبود حضرت امیر برای ترس از جهنم کار نمیکند با اینکه ترس از جهنم نعمت خوبی است برای شوق به بهشت کار نمیکند با اینکه شوق به بهشت چیز بسیار خوبی است مؤمنین معمولاً یا «خوفاً من النار» کار میکنند یا «شوقاً الی الجنّة» شما در میلیونها نفر مؤمن شاید کم و بیش کسی را پیدا کنید که بگوید «لا خوفاً من النار و لا شوقاً الی الجنّة» خوف از نار هم برای حضرت امیر نبود شوق الی الجنّة هم برای حضرت امیر نبود این «حباً لله» بود این «حبّاً لله» خب بالأخره مراقبت میخواهد بنابراین این عبادت صد درصد خالصانه اگر مقداری اطعام بشود به فقرا آیه هَلْ أَتَی (1) نازل میشود و اگر بخشهای دیگر باشد این حدیث نورانی «تَعدل عبادة الثقلین» صادر میشود.
ایجاد اختلاف مأموریت فرشتگان (جنود الهی) در احزاب
جنود و سپاهیانی که در آن صحنه آمدند دو گروه بودند مخالفان, سلاح نظامیشان مشخص بود شمشیر بود, تیر بود, خنجر بود, عمود بود و اینها اما جنودی که ذات اقدس الهی در کنار آن ریاح فرستادند که فرمود: فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَجُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا (2) در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» قبلاً خواندیم که یک عدّه فرشتههایی را خدا فرستاد آنها وارد صحنه نبرد شدند (3) اما اینجا جنگی اتفاق نیفتاد این جنود الهی چه کردند؟ این جنود الهی این سپاه الهی این ارتش الهی چه کار کردند جنگی که اتفاق نیفتاد؟ گفتند کارهایی که این فرشتهها کردند بخشی القای رعب بود که قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ است که وجود مبارک حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود من منصور به رعب هستم (4) این ایجاد هراس در دل این کار این جنود الهی است (یک) دو: ایجاد اختلاف شدید بین اینها که بمانیم, برگردیم, مقاومت کنیم, مقاومت نکنیم این اختلاف شدیدی که بین جنود و احزاب ترکیبشدهٴ از قریش بتپرست و اهل کتاب و منافقین و مانند آن بود این اختلاف, عذاب الهی است.
ص: 1131
عذاب بودن اختلاف بعد از علم و ابتلای امم گذشته به آن
اختلاف بارها به عرضتان رسید که دو قسم یک اختلاف قبلالعلم که این برکت است برای اینکه تمام تلاش و کوشش برای این است که حق معلوم بشود اختلاف قبلالعلم برکت است دو نفر بحث میکنند تا معلوم بشود حق چیست بعد از اینکه معلوم شد, هر دو به آن توافق میکنند و میشود نعمت. هم آن اختلاف قبلالعلم برکت است هم حدوث علم برکت است هم وفاق بعدالعلم برکت است اما اختلاف بعدالعلم, که فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ (1) عذاب الهی است اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ این غدّه سرطان را درمان نکند خدا مدتی مهلت میدهد بعد اینگونه از فرستادهها را اعزام میکند که بین اینها آن شِقاق را ایجاد کنند آن اختلافی که در اثر عصیان الهی پدید آمد آن دیگر قطعاً عذاب الهی است در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» گذشت که خدای سبحان فرمود ما بین یهودیها اختلاف ایجاد کردیم ما بین مسیحیها اختلاف ایجاد کردیم درباره مسیحیها که یک مقدار نَرمترند اِغراء تعبیر شده درباره یهودیها که خشنترند القاء تعبیر شده درباره یهودیها فرمود: أَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ (2) ما اینها را به جان هم انداختیم درباره مسیحیها هم فرمود: فَأَغْرَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ (3) اگر ـ خدای ناکرده ـ قهر الهی دامنگیر ملتی بشود خدا بین اینها یا القای عداوت یا اغرای عداوت بکند آن ملت و امت دیگر روی سعادت نمیبینند لذا میگویند مواظب گفتار, مواظب رفتار تا آنجا که ممکن است انسان محتاطانه سخن بگوید کسی را نرنجاند آبروی کسی را نبرد وقتی ممکن است انسان دوستانه مشکل را حل بکند خصمانه وارد صحنه نشود برای همین است اگر ـ خدای ناکرده ـ به آن روز رسید هیچ چیزی آن را درمان نمیکند.
ص: 1132
این جنود که آمدند برای همین کار آمدند یکی برای ایجاد رعب, یکی برای ایجاد اختلاف بین احزاب کفر و احزاب شرک, بین جنود کفر و جنود شرک, اینها وارد شدند لذا فرمود اینها هیچ چاره نداشتند جز اینکه شکستخورده برگردند.
پیروزی مسلمانان در احزاب پاداش الهی بر مؤمنان
اینکه فرمود ما این کارها را انجام دادیم برای اینکه خدای سبحان هر کسی را که هدایت شده به پاداش خوب و حسنه برساند و اگر کسی با سوء اختیار خودش بیراهه رفته است او را تعذیب کند؛ آیه 24 این است لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ منتها إِن شَاءَ.
غالباً وعده الهی تصریح است وعید الهی تلویح, درباره وعده دیگر مقیّد نکرده فرمود ما به کسی که عمل خوب بکند یقیناً پاداش میدهیم اما درباره سیّئه فرمود اگر بخواهیم, مقیّد کرده منتها مشیئت الهی مستحضرید حکیمانه است دیگر إِن شَاءَ. أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ یا عذاب بکند یا توبه بر آنها روا بدارد که آنها برگردند إِنَّ اللَّه کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً ٭ وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ هیچ چیزی این احزاب نیرومند را از صحنه جنگ خندق بیرون نبرد مگر ذات اقدس الهی, خدا اینها را بیرون برد در حالی که اینها عصبانی بودند. در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» دارد که قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ آیه 119 دارد که قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ هم مؤمنان اهل غیظاند نسبت به کفار, هم کفار نسبت به اهل ایمان. در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» آنجا گذشت که آلفرعون گفتند مؤمنان إِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ اینها مخالف ما هستند آیه 55 سورهٴ «شعراء» بود که آلفرعون درباره مؤمنان گفتند: إِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ اینجا هم فرمود: وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْراً اینها به چیزی نرسیدند و خدا این جنگ را کفایت کرد وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ وَکَانَ اللَّهُ قَوِیّاً عَزِیزاً.
ص: 1133
«و الحمد لله ربّ العالمین»
لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن کَانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً (21 وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَاناً وَتَسْلِیماً (22) مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً (23) لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ إِن شَاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّه کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً (24) وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْراً وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ وَکَانَ اللَّهُ قَوِیّاً عَزِیزاً (25) وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِیقاً (26) وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضاً لَّمْ تَطَؤُوها وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً (27)) تفاوت ثمره معرفتشناسی حسی و عقلی
آنچه در دنیا رخ میدهد برای کسانی که معرفتشناسی آنها فقط در حوزه حس و تجربه است کارآیی و کارآمدی آنها هم در حدّ حس و تجربه است آنها اگر غذا میخورند در حدّ غذای حیوانی است که فرمود: یَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ (1) یا ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَیَتَمَتَّعُوا وَیُلْهِهِمُ الْأَمَلُ (2) اینها غیر از غذای ظاهری و بدنی بهرهای ندارند همانطوری که حیوانات, محدوده بهرهبرداری آنها همینقدر است ولی گروهی که معرفتشناسی آنها از حس و تجربه گذشت به عقل و تجرید رسید ضمن بهرهبرداری از تجربه حسّی از تجرید عقلی استفاده میکنند آنها غذایی که میخورند بر اساس «قوّ علی خدمتک جوارحی» (3) غذا میخورند نکاحی که میکنند قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ و مانند آن است چون فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ این نکاح را برای ولد صالح و فرزند صالح میخواهند چون خدا فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ به دنبالش فرمود: وَقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ (4) به فکر فرزند صالح باشید بنابراین این دو جریانی که جزء سادهترین و رایجترین کارهای انسانی است بین این دو گروه فرق است یکی غذا خوردن یکی نکاح کردن; یکی غذا میخورد یَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ یکی هم نکاح میکند «ینکح کما تَنکح البهائم». در برابر آنها کسی غذا میخورد میگوید: «قوّ علی خدمتک جوارحی» نکاح میکند بر اساس قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ به فکر فرزند صالح است این دو جریان در سادهترین کارها.
ص: 1134
ظهور ثمره دو نوع معرفتشناسی در احزاب
مسئله جنگ و جریان احزاب و خندق هم از همین قبیل است برخیها جنگ میکنند که خاک بگیرند زمین بگیرند کشورگشایی کنند و حکومت کنند بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (1) میجنگند برخیها میجنگند که مانع را از سر راه بشریّت بردارند که بازگشت چنین جنگی در حقیقت دفاع و دفع است از محرومان دفاع میکنند این قواسیالقلوب را دفع میکنند بر اساس قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی (2) دارند زندگی میکنند احزابی که از درون و بیرون علیه مدینه حرکت کردند همان جنگ حسّی و تجربی بود که هدفی نداشتند جز قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی مؤمنانی که در داخل مدینه به رهبری حضرت میجنگیدند بر اساس جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا (3) و مانند آن است که «لاحیاء الکلمة الطیّبة» است برای کَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا, (4) بر این اساس میجنگد لذا در داخله مدینه چون برخی از افراد منافق بودند و با مشرکان بیرون هماهنگ بودند قرآن کریم اینها را در دو صف در برابر دو جریان جدا قرار داد فرمود منافقان و الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ یک حرف داشتند و یک کار «الذین آمنوا بالله و الیوم الآخر» هم یک حرف داشتند و یک کار, این چهار امر دو به دو در مقابل هماند. آیه دوازده این است وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ حرف آنها این است که مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً (5) کار آنها هم این است که قبلاً تعهّد سپردند که صحنه را ترک نکنند اما هر کدام بهانه گرفتند که خانه ما کسی نیست بچههای ما تنها هستند درِ منزل ما بسته نیست و مانند آن, در حالی که در آیه پانزده همین سورهٴ «احزاب» فرمود: وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ اما اینها برگشتند و به حضرت پشت کردند. در برابر آن گفتار باطل و این رفتار باطل, یک گفتار حق و رفتار حقّی از مؤمنان نشان میدهد گفتار حقّ مؤمنان آیه 22 است که فرمود: وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ آنها میگفتند که مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً اینها هم میگویند: هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَاناً وَتَسْلِیماً یعنی این صحنه آزمون باعث رشد ایمان اینهاست برای اینکه کسی که در امتحان موفق باشد درجه ایمانی او بالاتر میرود سیر کمالی او شکوفاتر میشود و مانند آن. در مقابل فعل ناروای آنها که وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ ولی فرار کردند یا در صدد فرار بودند در برابر آن فعل ناروا, فعل روا و صواب و صلاحی که در آیه 23 به آن اشاره کرد در مقابل آن قرار دارد که فرمود: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ یعنی صدق فعلی فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ, فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ نَحب یعنی نذر لازمالوفا, اینها مثل اینکه حضور در صحنه, حضور در جبهه, ادای شهادت, جنگیدن تا شهید شدن را یک نذر لازم میدانستند و مطابق این, نذرشان را عملی کردند گرچه از اصل مرگ به عنوان نَحب یاد شده است یعنی به منزله نذر لازمالوفاست چون کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (6) ولی اینها دِیْنشان را ادا کردند پس این چهار امر دو به دو در مقابل هم قرار گرفتند سرّ اینکه اینها گرفتار چنین منظرهای هستند برای اینکه معرفتشناسی اینها بر اساس حس و تجربه است میگویند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا (7) اما آنکه معرفتشناسیاش مطابق تجرید است میگوید این حیات دنیا لَعِب و لهو است من هم مسافرم من هم مهاجرم باید هجرت کنم باید سفر کنم و ابدیّت من بعد از مرگ است باید به این فکر باشم.
ص: 1135
عظمت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) در معرفتشناسی عقلی او
چند روز قبل عدهای از آلمان آمده بودند اینها غالباً دانشگاهی بودند دو خانم بین اینها بود بقیه هم همین خبرنگاران یا دانشمندان آلمانی بودند اینها آمدند آنجا فکر میکردم سؤالات علمی دارند من دیدم اوّلین سؤال و آخرین سؤال و مهمترین سؤالی که جلسه در همان مدار میگشت این بود که این خانم چه کرد که برای او این عظمت و جلال قائلاند این خیال کرد فاطمه معصومه مثلاً داروی سرطان کشف کرده یا مثلاً یک معدن گاز و نفتی کشف کرده اصلاً متوجه نمیشوند که تجرید یعنی چه, هیچ فکر نمیکردم که سؤالشان در این زمینه باشد مهمترین سؤالشان که تقریباً وقت جلسه را گرفت این بود که این زن چه کرد که این همه مردم به او احترام میکنند اصلاً برای آنها باور کردنی نیست بعد به اینها گفتیم ما یک تجربه داریم یک تجرید داریم, روحی داریم, اخلاقی داریم, حقوقی داریم, معنویّتی داریم, عظمتی داریم انسانیّتی داریم غیر از این حیوانیّت, تا کم کم به هوش آمدند که بله خبری هم هست اینها فکر میکردند اگر برای کسی عظمتی قائلاند برای مزار او حرمتی قائلاند برای او گنبد و بارگاهی دارند حتماً یا صنعتی کشف کرده یا دارویی کشف کرده یا معدنی کشف کرده و امثال اینها, اصلاً در این فضا نیستند در این فکر نیستند! اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا» (1) بسیاری از اینها خواباند به اینها گفته شد شما اگر علمی دارید که بدون دین است خطرش همین جنگ جهانی اول و دوم است اگر دینی که دارید بدون علم است یک وقت گالیله را تهدید به سوزاندن میکنید یک وقت کلیسایتان قرآن را میسوزاند این دینِ بیعلم خطرش کمتر از علمِ بیدین نیست اینها کار شماست اینها را باید دست بردارید باید بدانید غیر از تجربه و حس, حقیقت دیگری هست به نام تجرید و عقل و انسان غیر از این بدن, حقیقتی دارد به نام جان که گوهر انسان همان است و با ملکوت او وابسته است و با ابدیّت او, اصلاً این نشئه نسبت به حقیقتی که انسان در پیش دارد قابل قیاس نیست.
ص: 1136
1) (12) . مجموعهٴ ورام، ج1، ص150.
رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الگویی در جهانشناسی و جهانداری
فرمود جنگ را خیلیها داشتند اعراب قبل از اسلام جنگ داشتند ولی فکر میکردند که جنگ همان کشورگشایی است و زمین و خاکگیری است و امثال ذلک. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که آمد الگوی جهانشناسی و جهاندانی و جهانداری و جهانآرائی شد.
سرّ عدم امر به الگوپذیری از رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود این شخص شایسته است که شما به او تأسّی کنید نفرمود به او اقتدا کنید فرمود او مقتداست او قُدوه است اگر کوثر جوشانی باشد فقط آدرس میدهند میگویند آب جوشان و کوثر جوشان و خنک در دامنه فلان کوه است به تشنه نمیگویند بروید بنوشید میگویند آنجا چشمه است یک وقت است میگویند: أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِی الامْرِ مِنْکُمْ (1) میگویند از خدا اطاعت کنید از پیغمبر اطاعت کنید از أُوْلِی الامْرِ یعنی اهل بیت(علیهم السلام) اطاعت کنید یک وقت میگویند اینها چشمهاند این لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ملاحظه میفرمایید ندارد که «فأتسوا» یا «تأسّوا» نه امر به افتعال شده یعنی ائتسا نه به باب تفعّل امر شده یعنی تأسّی, نفرمود تأسّی کنید ائتسا کنید فرمود او قُدوه است خود دانید, او کوثر است اگر تشنهاید بنوشید لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.
تبیین اطلاق اسوه بودن رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در فعل و قول و تقریر
ص: 1137
1) (13) . سورهٴ نساء, آیهٴ 59.
چون بالقول المطلق حضرت را اسوه دانست معلوم میشود معصوم است دیگر نمیشود کار او را با چیز دیگری مقایسه کرد ببینیم اگر با فلان قانون مطابق بود این حق است اگر با فلان کار مطابق نبود یا با فلان قانون مطابق نبود این باطل است ما قانون را از فعل و قول و تقریر معصوم استنباط میکنیم ما قانون نوشتهای که نداریم این تنها درباره رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست درباره اهل بیت مخصوصاً وجود مبارک حضرت امیر هم هست.
بررسی اطلاق اسوه بودن علی(علیه السلام) و اهلبیت(علیهم السلام)
این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «علیٌّ مع الحق و الحقّ مع علی یدور معه حیثما دار» (1) این درباره عمار هم آمده (2) اما قبلاً ملاحظه فرمودید آن گوهر فرق در این مرجع ضمیر است «علیٌّ مع الحق و الحقّ مع علی یدور معه حیثما دار» ضمیر این «یدور» به چه کسی برمیگردد آیا علی در مدار حق میگردد یا حق در مدار علی میگردد اگر ما حقّی, قانونی, یک کتاب فقه و اخلاق نوشته در جای دیگر داشته باشیم کارهای حضرت را برابر آن مطابق کنیم این میشود عمار, دیگر علی نمیشود اما ما قانونمان, اخلاقمان, فقهمان, حقوقمان, شریعتمان را از علی میگیریم ما برای اینکه بفهمیم چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است چه چیزی حلال است چه چیزی مستحب است چه چیزی حَسن است چه چیزی خیر است چه چیزی شرّ است چه چیزی حق است چه چیزی باطل است چه چیزی صدق است چه چیزی کذب است میبینیم علی چه میکند پس حق در مدار علی میگردد «یدور الحق مدار علی حیثما دار» آن وقت مؤیّد این استنباط هم آن روایت دیگر است که فرمود: «اللهمّ ادر الحقّ معه حیثما دار» (3) بنابراین فرمود او بالقول المطلق اسوه است نه اینکه شما قانونی قبلاً جای دیگر نوشته دارید کارهای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مطابق آن بکنید بعد بگویید اگر مطابق آن بود حق است اگر مطابق آن نبود حق نیست بلکه قانون را باید از کار او بنویسید معلوم میشود معصوم است اگر کسی ـ معاذ الله ـ معصوم نباشد که منشأ نوشتن قانون نیست اگر کسی معصوم نباشد عمدی که هیچ ولو خطا هم بکند منشأ قانوننویسی نیست قانون را از کار او مینویسند قانون را از سیرت و سنّت او مینویسند یعنی از این چهارده نفر.
ص: 1138
پرسش: آنجایی که خود حضرت میفرماید: «أعرف الحق تعرف أهله» (1) یعنی منِ علی را بشناس؟
پاسخ: خب البته دیگر, چون خود وجود مبارک پیغمبر فرمود این است آن قسمتهای نوشته را که قبلاً پیغمبر فرمود, قرآن فرمود, آنها قانون نوشته است و این شخص اگر بخواهد بفهمد ـ چون خود حضرت امیر(سلام الله علیه) را درست نشناخته بود ـ خب قرآن هست حدیث طیر مشوی هست حدیث غدیر هست حدیث منزلت هست و مانند آن اما اگر کسی حضرت امیر را به عنوان ولیّ الله بشناسد دیگر [قضیه فرق میکند].
علت ملقّب شدن خزیمة بن ثابت به ذوالشهادتین
شما جریان خزیمة بن ثابت را که ملاحظه فرمودید این خزیمه لقب پرافتخاری که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گرفته این است که او ذوالشهادتین است در محکمه, دو شاهد عادل باید شهادت بدهند تا قاضی بتواند حکم کند محکمه با یک شاهد حکم نمیکند حالا یا یمین باید ضمیمه بشود یا چیزهای دیگر بالأخره با یک شاهد محکمه حکم نمیکند ولی خزیمة بن ثابت اگر وارد محکمه میشد به مطلبی شهادت میداد این یک نفر کار دو عادل را میکرد ذوالشهادتین بود این لقب اختصاصی را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به او داد رازش هم این بود که کسی وجود مبارک پیغمبر را نشناخته بود یعنی به نبوّتش به عظمتش پی نبرده بود اسبی در اختیار حضرت بود این مرد آمده ادّعا کرده که این اسب برای من است حضرت فرمود من این را خریدم برای من است خب او هم یک عرب بدو به این مسائل آشنا و آگاه نبود بالأخره اصرار میکرد. خزیمه که نزدیک شد به حضرت عرض کرد حق با شماست یا رسول الله شتر برای شماست, وجود مبارک حضرت از خزیمه سؤال کرد تو از جریان باخبر بودی عرض کرد نه یا رسول الله, فرمود پس چطور شهادت دادی؟ عرض کرد من تو را به عنوان رسول شناختم تو از آسمانها خبر میدهی من باور میکنم تو از گذشته و ابدیّت خبر میدهی من باور میکنم تو درباره اسب اشتباه میکنی من فهمیدم که تو معصومی من به حرف تو ایمان دارم تو از ابدیّت ما خبر میدهی از ازلیّت ما خبر میدهی من همه را باور دارم (2) خب بر اساس این مقام ایمانی وجود مبارک حضرت فرمود: «أنت ذو الشهادتین» (3) این میشود ایمان, دیگر از حق و از خود قانونِ مجسّم کسی دلیل نمیخواهد.
ص: 1139
استفاده عصمت چهارده معصوم از اطلاق اسوه بودن آنان
لذا این چشمه است این کوثر است اختصاصی به صدیقه کبرا(سلام الله علیها) ندارد این چهارده نفر همهشان کوثرند فرمود این اسوه است آنجا که دارد أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ آن یک مقام نازلتری است اینجا که دارد او قُدوه است یک مقام برتر است اگر قیدی بود که مثلاً «إن کان قوله کذا, إن کان فعله کذا» استفاده عصمت آسان نبود اما اگر گوهری بالقول المطلق قُدوه باشد بالقول المطلق اسوه باشد حتماً معصوم است لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.
معنای عصمت در لغت و کاربرد آن
به هر تقدیر فرمود این اسوه است یعنی بالقول المطلق اسوه است که عصمت از آن در میآید. اما آن تعبیراتی که قبلاً در همین سورهٴ «احزاب» آیه هفده بیان فرمود که قُلْ مَن ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُم مِنَ اللَّهِ گرچه عصمت لغتاً به معنای منع مطلق آمده اما کاربردش چه در اعتصام چه در مِعصم چه در معاصم چه در لاَ عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ همه اینها منع از خطر است منع از رحمت را یک کاربرد خارجی ما نداریم که بگویند «عَصَمه» یعنی «مَنعه من الرحمة, مَنعه من الخیر» معمولاً این عصمت در برابر خطر است وجود مبارک نوح فرمود: لاَ عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَحِمَ (1) بنابراین اگر جایی عصمت هست به معنای عصمت از خطر است آن وجه اوّلی که زمخشری در کشّاف گفت آن بهتر به نظر میرسد (2) اگر منع مطلق باشد معنایش این است که «من ذا الذی یمنعکم من الله إن أراد بکم سوءاً أو أراد بکم رحمة», چه کسی شما را منع میکند «إن أراد بکم رحمة» یعنی جلوی رحمت خدا را میگیرد بازترین تفسیر همان آیه دوم سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» است که گذشت. پس چهار عنصر دو به دو مقابل هماند فعل مؤمنان, مقابل فعل منافقین است و قول مؤمنان مقابل قول منافقین.
ص: 1140
دایره شمول فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ
اینکه فرمود: فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ گرچه میتوان بالقول المطلق همه کسانی که الی یوم القیامه منتظر یک خیر و رحمتاند را مشمول این دانست حتی جریان رجعت را ولی ظاهرش قدر متیقّن در مقام تخاطب همین صحنه نبرد احزاب و امثال احزاب است یعنی برخیها دِیْنشان را ادا کردند شربت شهادت نوشیدند بعضی هم آماده دفاعاند حالا یا فتح است یا شهادت. چه اینکه بعداً هم که میآید وَأَرْضاً لَّمْ تَطَؤُوها آنجا هم چنین تعبیری هست که آیا سرزمین ایران و روم را هم میگیرد یا خصوص همان محدوده مدینه و اطراف مدینه است.
تشابه انسان های ضعیف الایمان احزاب و زمان ما در ارتباط با بیگانه
مشکل مدینه این بود که یک عدّه منافق بودند یک عدّه فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ بودند یک عده هم گذشته از آن نفاق, گرایش سوء سیاسی داشتند اینها یک ارتباط مرموز و مخفی با مشرکین داشتند خبرچین بودند خبری که بین مسلمانها از رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) منتشر میشد فوراً به بیگانهها گزارش میدادند آیه 52 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» در این زمینه گذشت; در آیه 52 در سورهٴ «مائده» فرمود: فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَی اللّهُ أَن یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلَی مَا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نَادِمِینَ فرمود یک عدّه کسانی هستند که قلبشان مریض است تا یک حادثه جزئی اتفاق میافتد فوراً با بی.بی.سی تماس میگیرند! خب مگر نمیدانی او اعدی عدوّ است مگر نمیدانید عمری به این مملکت خیانت کرده فرمود تا حادثهای پیش آمد با مخالفان و دشمنان بیرون چرا تماس میگیری میفرماید آنها کارشان این بود حادثهای که در داخله مدینه رخ میداد فوراً به بیرون اطلاع میدادند یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ میگویند شاید نظام شکست خورد آنها برگشتند ما چرا رابطهمان را با آنها قطع بکنیم یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَی اللّهُ أَن یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ دیگر نفرمود «قل» خود خدای سبحان فرمود خب اگر ـ انشاءالله ـ این طرف شد که اسلام پیروز شد انقلاب اسلامی پیروز شد آنگاه جواب خدا و پیامبر را چه میدهید فَعَسَی اللّهُ أَن یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلَی مَا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نَادِمِینَ این گروه در مدینه بودند پس عدهای منافق بودند عدهای فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ بودند عدهای قبول نداشتند عدهای هم گرایش سیاسی به بیگانهها داشتند همه اینها بالأخره در جنگ احزاب خفه شدند.
ص: 1141
چگونگی حمایت خداوند از مؤمنین در جنگ
خدای سبحان گاهی میفرماید شما بجنگید من کمکتان میکنم, گاهی میفرماید نه, اصلاً شما لازم نیست وارد صحنه بشوید خودم به تنهایی مسئله را حل میکنم. آنجا که فرمود: قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ (1) این یعنی شما بجنگید خدا کمکتان میکند اینجا که فرمود: وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ یعنی شما هیچ کار نکنید من خودم مسئله را حل میکنم یک مقدار فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً (2) حل کرد یک مقدار وَجُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا حل کرد اینها با کسی نجنگیدند فقط آن جریان حضرت امیر(سلام الله علیه) بود با عمروبنعبدود و مانند آن لذا فرمود: وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ این کار را ما به تنهایی انجام دادیم گرچه آنجایی که شما رفتید و کارزار کردید و کُشتید حقیقتِ مسئله را بخواهید ما یک بین راه داریم و یک پایان راه, بین راهی را با خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در بین میگذاریم میگوییم وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی (3) آن پایان, آن حقیقت مطلب را که بخواهید بالصراحه میگوییم شما هیچکارهاید فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ (4) حالا آن با توحید افعالی حل میشود آن فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ دقیقتر و عمیقتر از وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ است منتها چون درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مطرح شد بیشتر رواج دارد وگرنه کلّ کار را ذات اقدس الهی به خودش اسناد داد.
ص: 1142
چگونگی ظهور فیض خدا در قدرت مؤمنین
فرمود شما هیچکاره بودید اگر این دو منطقه ممنوعه را ما بحث نکنیم وارد نشویم یعنی مقام ذات را که منطقه ممنوعه است و اکتناه صفات ذات که عین ذات است منطقه ممنوعه است از این دو مقام بگذریم فیض خدا, فعل خدا, وجه خدا که فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ (1) است را ببینیم قهراً میفهمیم که فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ که در فصل سوم است ـ فصل سوم یعنی فصل سوم کاری با فصل اول و دوم ندارد فعل خدا, وجه خدا, فیض خدا آنجاست; فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ ـ این فیض خدا در قدرت شما ظهور کرده فیض خدا در اراده شما ظهور کرده فیض خدا در بازوان شما ظهور کرده وگرنه جایی که عده زیادی میترسیدند قلبتان را ما آرام کردیم شما که گرسنه بودید شما که نیازمند به آب بودید برایتان آب آوردیم باران فرستادیم مطمئنتان کردیم آنها را ترساندیم شما را مطمئن کردیم به شما قدرت دادیم نه اینکه به نحو تفویض به شما کار دادیم گفتیم بروید بجنگید بلکه آنکه «اقرب الینا من حبل الورید» (2) فیض اوست اگر این «اقرب الینا من حبل الورید» با مقام فیض الهی که هماهنگ بشود فیض از مُستفیض جدا نیست این محمول است که اتحاد با موضوع را مشخص میکند.
تبیین داخل بودن فیض خدا در اشیاء
این «داخلٌ» نه یعنی ـ معاذ الله ـ ذات, این «داخلٌ» نه یعنی ـ معاذ الله ـ اکتناه صفات ذات, این «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة» (3) راجع به فیض خداست فیض خدا در درون و بیرون حضور و ظهور دارد بعضیها اعما هستند نمیبینند بعضی بصیرند میبینند لذا اگر با بصارت قرآنی کسی این آیه را بخواهد معنا کند برایش مشکلی نیست فرمود شما چه کار کردید اینکه گفته میشود «داخلٌ فی الأشیاء» چون مربوط به فیض خداست حالا اگر «داخلٌ فی الأشیاء» شما یک صفحه کاغذ را بررسی کنید بگویید فیض خدا داخل در این اشیاء است ولی حواستان جمع باشد از فصل سوم نگذرید همین که گذشتید آنجا دیگر منطقه ممنوعه است هیچ راهی به آنجا نیست «سرها بریده بینی بیجُرم و بیجنایت» (4) آنجا جای بحث نیست جای حیرت است اما این فیض خدا و لطف خدا که «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة» اگر شما این کاغذ ده سانتی را بگویید فیض خدا در این است این را به دو پنج سانتی تقسیم بکنید چون «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة» فیض خدا هم در آن پنج سانت است هم در این پنج سانت, این پنج سانت هم به دوتا دو و نیم تقسیم بکنید «داخلٌ فیه» هر چه ریز بکنید «داخلٌ فیه» ریزتر بکنید «داخلٌ فیه» بعد میبینید کاغذ از دستتان رفته و چیزی نمانده جز فیض الله و وجه الله, اگر این است بنابراین فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ آنجایی که دیگران وارد شدند فرمود: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ اینجا که اصلاً کسی وارد نشده فرمود: وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ ما مسئله را یکسره کردیم.
ص: 1143
چگونگی شناخت خدا با بیان نورانی امام رضا(علیه السلام)
پرسش: «لا بالممازجة» را هم توضیح بدهید؟
پاسخ: اصلاً چیزی نبود که ممازج بشود چیزی غیر از فیض خدا ما نداریم همان بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است آن شخص که گفت ما چطور خدا را بشناسیم «أ هو فی الخَلق أم الخلق فیه» آیا خدا در خلق است که خدا را از این راه بشناسیم یا خلق در خالق است که از این راه بشناسیم, در کتاب شریف توحید مرحوم صدوق آمده که وجود مقدس امام رضا(سلام الله علیه) فرمود معاذ الله! نه خدا در خلق است نه خلق در خداست من مَثلی بیان کنم تا با آن مَثل که چیز بیّنالرشد است تو بفهمی, شما خودتان را در آینه میبینید یا نه, عرض کرد بله, فرمود شما در آینه هستید عرض کرد نه, فرمود آینه در شماست عرض کرد نه, فرمود: «فبأی شیء استدللتَ» پس چطور با دیدن صورت, خودت را میشناسی؟ خدا دو کار کرد یکی آینه آفرید یکی در آینه تجلّی کرد این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» (1) همین است
آن یکی جودش گدا آرد پدید٭٭٭ وان دگر بخشد گدایان را مزید (2)
با یک فیض خدا آینه خلق میکند با فیض دیگر در این آینهها میتابد در این مرآتها میتابد مرایی پیدا میشود آن مرایاست این مرایی. فرمود نه شما در آینه هستید نه آینه در شما, (3) مشکلتان این است که شما که صورت مرآتیه هستید خودتان را مستقل میپندارید اگر صورت مرآتیه خودش را مستقل بپندارد خب سقوط میکند این صورت مرآتیه فقط باید بگوید من آیتم, علامتم, نشانه اویم, نشانه آن بینشانم ما تمام مشکلاتمان این است که ما درون آینه هستیم داریم بحث میکنیم که ما مستقلّیم اگر ما آیتیم هیچ موجودی نیست مگر اینکه آیت خداست این میشود توحید افعالی.
ص: 1144
علت ممنوع بودن بحث از ذات خدا
ولی اول و آخر, آخر و اول این است که ما از فصل سوم بالاتر نرویم که آن دو منطقه, منطقه ممنوعه است جز حیرت چیز دیگر نیست در پایان همین توحید مرحوم صدوق آن روایات آمده که ائمه(علیهم السلام) فرمودند آنجا نروید خطر دارد (1) هیچ کس مجاز نیست چه نبی چه وصی, هیچ کس مجاز نیست آنجا راه پیدا کند برای اینکه یک حقیقت نامحدود آن علم و عالِم و معلوم همه را فرو میبرد فرا میگیرد و بیرون است کسی نمیتواند حرف بزند اگر حقیقتی نامتناهی بود که موضوع قضیه قرار نمیگرفت ما اگر درباره چیزی بحث کردیم داریم حکم میکنیم حتماً او را محدود میکنیم برای اینکه موضوع قرار میدهیم, در برابرش محمول هست, بین موضوع و محمول یک نسبت هست ما هم که داوریم میشود چهار امر, این با عدم تناهی سازگار نیست محال یعنی محال.
تبیین محال بودن بحث از ذات خدا
پرسش: هُوَ الاوَّلُ وَالْآخِرُ؟ (2)
پاسخ: هُوَ الاوَّلُ وَالْآخِرُ هم همین را تأیید میکند محال یعنی محال, اصلاً درباره خدای سبحان داوری کردن, فهمیدن, حکم کردن محال است و محال! ما بخواهیم قضیه تشکیل بدهیم یعنی او را موضوع قرار بدهیم یک طرف بنشانیم در برابرش محمول قرار بدهیم بین موضوع و محمول هم یک نسبت است خودمان بالا روی کرسی نشستیم میخواهیم داوری کنیم این چهارتا محدود است این است که آن بزرگان گفتند:
ص: 1145
آفت ادراک آن قال است و حال٭٭٭ خون به خون شستن محال است و محال (1)
خون را باید با آب شست اگر کسی خون را خواست با خون بشوید محال است مفهوم نظری را بخواهد با مفهوم بدیهی حل کند این در علوم عادی درست است در فقه و اصول و اخلاق و اینها درست است اما یک حقیقت نامتناهی که ما از آن به عنوان نامتناهی یاد میکنیم این معنای نظری پیچیده را کسی بخواهد با مفهوم حل کند «خون به خون شستن محال است و محال» این مفهوم را با شهود باید حل کرد آدم وقتی خودش را یافت که صورت مرآتیه است خب صورت مرآتیه الله را نشان میدهد.
پرسش:... پاسخ: یعنی اگر کسی بگوید که این صورت ذهنیه من خداست این میشود شرک برای اینکه صورت ذهنیه, مفهومی است قائم به ما, این الله نیست ذات اقدس الهی بیرون از ما و محیط بر ماست.
وظیفه ما در شناخت خداوند
پرسش:... پاسخ: ما درباره خدا دو وظیفه داریم ما موظّفیم یک «عرفتُ الله» بگوییم, یکی «ما عرفناک حقّ معرفتک» (2) درباره غیر خدا فقط معرفت راه دارد اما درباره ذات اقدس الهی یک «عرفتُ الله سبحانه بفسخ العزائم و حلّ العقود و نَقض الهِمَم» (3) و مانند آن است یکی «ما عرفناک حقّ معرفتک» در هر معرفتی این اعتراف باید ضمیمه آن بشود یا بگوییم «ما عرفناک حقّ معرفتک» یا لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (4) آن وقت این نقص ما ترمیم میشود ما بیش از این هم نه وظیفه داریم نه مقدور ماست اما اگر چیزی را بشناسیم خیال کنیم این خداست [این اشتباه است] این روایت مرسلی که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) در کتابهاست همین است فرمود: «کلّ ما» نه «کلّما», «کلُّ ما میّزتموه بأوهامکم فی أدقّ معانیه مخلوقٌ مصنوعٌ مثلکم مردودٌ إلیکم» (5) ما از آن جهت که بندهایم و ضعیفیم این دو کار وظیفه حتمی ماست هر اندازه که خدا را شناختیم شکر بکنیم «ما عرفناک حقّ معرفتک» را در کنارش داشته باشیم لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ را در کنارش داشته باشم این, آن نقص ما را جبران میکند به طوری که ما بلندپروازی نکنیم و به همان اندازهای هم که شناختیم از ما بیش از این هم توقّع نیست.
ص: 1146
ممنوع بودن محدود نمودن خدا با وصف
پرسش: این بیان حضرت امیر که فرمود: «أعرفوا الله بالله»؟ (1)
پاسخ: بله دیگر ما الله را با الله میشناسیم در همین مفاهیم حصولی. مرحوم صدوق نقل میکند به حضرت عرض کردند که اگر این هست ما که خدا را نمیتوانیم بشناسیم فرمود اگر شما آنطور بخواهید که «لکان التوحیدُ عنّا مرتَفعِا» (2) این در توحید مرحوم صدوق هست ما وقتی خدا را بشناسیم یعنی همین مقدار که یک محدود میتواند غیر محدود را بشناسد اما خود حضرت امیر فرمود: اگر کسی او را وصف بکند کذا و کذا «فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ» خب اگر خدا نامحدود است یک انسان محدود چطوری میتواند نامحدود را بشناسد محال یعنی محال! هر طور, هر برهانی ولو برهان صدّیقین را کسی تخیّل بکند این لازمهاش این است که خدا موضوع قرار بگیرد محمولی داشته باشیم نسبتی داشته باشیم داوری داشته باشیم این میشود چهار امر, نامحدود مگر غیر میگذارد این نامحدود, محمول را فرا میگیرد فرو میبرد, حاکم را فرا میگیرد فرو میبرد, نسبت را فرا میگیرد فرو میبرد, فرمود آنجا نروید جز حیرت چیز دیگر نیست مبادا کسی بگوید من حالا فیلسوفم, حکیمم, عارفم, درسخواندهام فرمود خودت را معطّل نکن آنجا جای رفتن نیست همان مقداری که میشناسید همان مقدار را داشته باشید (یک) «ما عرفناک حقّ معرفتک» را ضمیمه کنید, لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ را ضمیمه کنید به همین مقدار مکلّفیم بیش از این هم مقدور ما نیست.
ص: 1147
بررسی مقدار مقدور شناخت خدا توسط انسان
پرسش:... پاسخ: با لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ حل است با «ما عرفناک حقّ معرفتک» حل است این عجز ما جبرانکننده آن نقص است بیش از این هم مکلّف نیستیم این براهینی هم که برای ما نقل شده است به همین براهین اکتفا میکنیم میگوییم «عرفتُ الله بفسخ العزائم و حلّ العقود و نَقض الهِمَم» بعد میگوییم: «ما عرفناک حقّ معرفتک» بعد میگوییم لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ یعنی این مقداری که ما شناختیم این به اندازه فهم ماست آنچه قبلاً هم مثال زده شد اینکه میگویند:
آب دریا را اگر نتوان چشید ٭٭٭ هم به قدر تشنگی باید چشید (1)
این حرف را همه ما میگوییم ولی حرف اقناعی است راه دیگری دارد این برای اینکه ذات اقدس الهی ـ معاذ الله ـ شبیه اقیانوس نامتناهی که نیست اقیانوس ولو نامتناهی باشد بالأخره سطحی دارد, عمقی دارد, یک گوشه شرقی دارد, غربی دارد کسی یک لیوان از آب اقیانوس را میگیرد برای چشیدن اما ذات اقدس الهی اوّلش عین آخرش است آخرش عین اوّلش است ظاهرش عین باطنش است باطنش غیر ظاهرش است «کلّ ظاهرٍ غیره غیر باطن» (2) این بیان نورانی حضرت امیر است, خب اگر حقیقتی نامتناهی بود و بسیطِ محض بود اوّلش که عین آخر است ظاهرش که عین باطن است انسان کجایش را بگیرد یا همه جا یا هیچ, همه محال است پس هیچ! درباره ذات اقدس الهی نمیشود گفت مثل اقیانوس است به قدر تشنگی باید چشید. خدای سبحان اول کاری که کرده آینه آفرید این قلوب ما آینه است بعد در این آینه به اندازه ظرفیت آینه تابید ما خدا را در دلمان در فطرتمان به اندازه خود مییابیم اندازه که میگویند, اندازه قلوب است نه اندازه الله, نه کسی میرود بالا خدا را به اندازه خود میشناسد آنجا دیگر رفتنی نیست ولی اینجا آینهها گوناگون است یکی محدّب است یکی مقعّر است یکی بزرگ است یکی کوچک است یکی شفاف است یکی صاف است یکی تیره است ذات اقدس الهی در آینهها تابید هر کسی به اندازه خود اگر این آینه را شفاف و صاف نگه دارد خدا را به اندازه خود میشناسد نه اینکه انسان میرود دَنَا فَتَدَلَّی (3) میشود خدا را آنجا به اندازه خود میشناسد.
ص: 1148
جمعبندی بحث
فتحصّل أنّ هاهنا اموراً ثلاثة: آنجا رفتن مستحیل است کائناً من کان; دوم اینکه خدای سبحان مرآت آفرید قلوب ما با فطرت الهی, آینههای حقاند; سوم اینکه در این مرآتها تابید «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» در این مرآتها تابید آن وقت چهارمی این است که هر آینه به اندازه شفافیّت خودش, سِعه و ضیق خودش, محدّب و مقعّر بودن خودش آیات الهی را نشان میدهد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْراً وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ وَکَانَ اللَّهُ قَوِیّاً عَزِیزاً (25 وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِیقاً (26) وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضاً لَّمْ تَطَؤُوها وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً (27) یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً (28) وَإِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً (29)) ادله اسوه بودن وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
جریان اسوه بودن وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از ادله فراوانی استفاده میشود طایفه اُولیٰ ادلهای است که آن حضرت را به کمالات روحی و معنوی میستاید گاهی میفرماید: إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ (1) گاهی هم قصص و داستانهایی نقل میکند که از کرامت روحی آن حضرت گزارش میدهد و مانند آن. نقل این جریان, طرح این قصّهها خودش دلیل است بر اینکه آن حضرت قُدوه مؤمنان و اُسوه مسلمانان است این یک دلیل. دلیل دیگر, ادلهای است که ما را امر میکند به آن حضرت اقتدا کنیم و از آن حضرت پیروی کنیم که أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ (2) از این قبیل است مَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ (3) از این قبیل است و مانند آن که اینها جزء طایفه ثانیهاند, طایفه ثالثه که اصرح از همه است همین آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است که فرمود: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ پس قدوه بودن, اسوه بودن که برای آن حضرت است ائتسا و اقتدا و تأسّی که وظیفه ماست از این سه طایفه و ادله دیگر استفاده میشود.
ص: 1149
گستره اسوه بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و شمول آن بر مسائل خانواده
مطلب دوم آن است که چون اسوه بودن آن حضرت مطلق است أَطِیعُوا اللَّهَ هم مطلق است و فضایلی که برای آن حضرت نقل میکنند نظیر إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ مطلق است اختصاصی به مسئله نظامی ندارد که این قسمت جنگ احزاب در آن واقعه رخ داده است بلکه آن حضرت در همه مسائل، اسوه و قدوه است نشانه آن, این است که بعد از جریان مسئله نظامی, جریان خانوادگی و طهارت روح و امثال ذلک را مطرح میکند که اصول خانوادگی و تربیت خانواده و حفظ خانواده و تربیت فرزند را در کنار اسوه بودن آن حضرت ذکر میکند که با همسرانش چگونه زندگی میکند و همسران او با او چگونه زندگی میکنند مهمترین اصل در جامعه, خانواده است که خانواده اگر طیّب و طاهر بود جامعه طیّب و طاهر را میسازد فرزندان را اگر عزیز و محترم و مؤدّب بار آوردند اینها وقتی جوان شدند پرتوقّع نمیشوند که به اندک حادثهای برنجند و ـ معاذ الله, خدای ناکرده ـ زمینه طلاق طرفین پیدا بشود این فرزند را انسان چطور بار بیاورد نازپروردِ تنعّم نکند او را وادار کند که به سرّاء و ضرّاء زندگی عادت کنند اگر چنین فرزندی در خانواده رشد کرد همین که مسئول خانواده جدید شد ازدواج کرد زودرنج نمیشود, پرتوقع نمیشود زود تصمیم نمیگیرد دست به طلاق نمیزند آیات مهمّ این بخش ناظر به اصول خانوادگی است که ـ انشاءالله ـ ذکر میشود.
پرسش:...پاسخ: بله, مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ اللَّه, (1) چون وقتی انسان خواهان الهی بود اسمای حسنای او و مانند آن مطرح است کسی امید لقاءالله را دارد یعنی بهشتِ او, رحمت او, ثواب او, کرامت او, فضیلتی که او آماده کرده است.
ص: 1150
1) (4) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 5.
تبیین معنای اسوه بودن رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش: برای اثبات اسوه بودن پیامبر اکرم میشود به النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ (1) می شود تمسّک کرد که اراده ایشان مقدّم بر اراده مؤمنین است؟
پاسخ: نه, اسوه آن است که هر چه او کرد ما بکنیم اینجا که فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ یعنی او رهبر شماست هر چه گفت اطاعت کنید هر تصمیمی که شما میگیرید برای خودتان چون جانتان بر مال و بدنتان مسلّط است آن حضرت چون جان جانان است بر جانتان سلطه دارد شما به جانتان چقدر احترام میکنید؟ خیلی, برای اینکه تمام قدرتها را صرف میکنید که جانتان محفوظ بماند او چون جان جانان است باید جانتان را هم صرف بکنید که او محفوظ بماند آن آیاتی که دارد مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِنَ الْأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُوا عَن رَسُولِ اللّهِ (2) همین بود که قرائت شد یعنی هیچ کسی حق ندارد خودش را در جبهههای جنگ عزیزتر از پیامبر بداند خود را باید سپر قرار بدهد که حضرت محفوظ بماند.
چگونگی جان جانان بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش: جان جانان دلیل روایی هم دارد؟
پاسخ: ما یک نفس داریم یک اُولای از نفس, اولای از نفس یعنی جان جانان, اولای از بدن, جان ماست اولای از جان ما کیست؟ آنکه جانِ این جان باشد خب ما مال را یا آسمان و زمین را که بالاتر از جانمان نمیدانیم ما آنکه به منزلهٴ روحِ روح ماست به منزلهٴ قلبِ قلب ماست که قلب ما به مثابه بدن او محسوب میشود او را گرامی میداریم در روایات هست که ارواح شیعیان را از فاضلِ طینت ما آفریدند (3) این روایات طینت خیلی مهم است منتها چون صعب است از سنخ احادیثی است که «إنّ حَدیثَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ» (4) کمتر محلّ بحث است یعنی واقعاً قابل حل نیست مگر ظواهری از آنها. فرمود ارواح شیعیان ما را از جایی آفریدند که ابدان ما را از آنجا آفریدند آن وقت این میشود جان جانان, اگر روح ما به منزله بدن آنهاست پس جان آنها به منزله جان جانان است. به هر تقدیر ما جانمان را باید فدای آنها بکنیم طبق آن آیهای که قبلاً قرائت شد فرمود: مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِنَ الْأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُوا عَن رَسُولِ اللّهِ شما باید جانتان را فدای او بکنید چرا, او چه سِمتی دارد یعنی جانتان را هدر بدهید یا همانطوری که با بدنتان از جانتان حمایت میکنید که جانتان محفوظ باشد و در سایه حفظ جان, بدن به کمال میرسد این جانتان را هم اگر در خدمت آن جانان قرار دادید این جانتان به کمال میرسد اُولای از جان, جان جان است.
ص: 1151
به هر تقدیر این سه طایفه آیه دلالت میکند که آن حضرت, اسوه است. بعد از جریان نظامی, جریان خانوادگی را تشریح میکند که معلوم میشود اسوه بودن آن حضرت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای قسمتهای جنگی نیست.
قوی و عزیز بودن خدا دلیل برگشت مغلوبانه احزاب
آیه 25 دارد که در جنگ احزاب اینها را ذات اقدس الهی برگرداند و مبارزه با اینها را خود خدا کفایت کرد بدون اینکه شما جنگی بکنید و نبردی بکنید و اینها خشمناک شدند و برگشتند چون خدا قوی عزیز است یعنی نفوذناپذیر است به او میگویند عزیز, تواناست که بتواند هر کسی را خاک کند این میشود قوی.
بررسی مدرک روایی بر اخلاص علی(علیه السلام) در نبرد با عمروبنعبدود
اینکه چند نفر از آقایان زحمت کشیدند ـ سعیشان مشکور باشد ـ در جریان قصه عمرو بن عبدود که وجود مبارک حضرت علی(سلام الله علیه) هنگامی که روی سینه نحس عمرو نشست از آنجا برخاست دوباره رفت سرش را جدا کرد که بعد در توضیح فرمود او چون مثلاً اهانتی به من کرد من صبر کردم که آن غضبم فرو بنشیند و بعد قربة الی الله سرش را جدا کنم این را یافتند که مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در بحارالأنوار نقل کرد (1) که آقایان زحمت کشیدند پیدا کردند اصلش از مناقب ابن شهر آشوب(رضوان الله علیه) است (2) ولی ظاهراً آن بزرگوار این را به عنوان یک قصّه تاریخی نقل میکند نه به عنوان یک روایت, اگر روایتی پیدا بشود که خیلی این کمال برجسته است این را در ضمن قضایای تاریخی نقل میکند که اینچنین اتفاق افتاده است حالا اگر سند روایی پیدا بشود این از قسمت تاریخ به قسمت روایت تبدیل میشود حالا فحص کنید ببینید که مرحوم ابن شهر آشوب یا دیگران سندی برای این ذکر کردند یا به عنوان قصّه تاریخی.
ص: 1152
ارسال روایات یکی از مشکلات جدّی تفسیر
ما یکی از مشکلات جدّیمان در تفسیرهای آیات در مقتل, در تاریخ, در قصهها و مسائل اخلاقی این است که بسیاری از این روایات ما مرسل است آن کاری که درباره روایات فقهی بزرگان ما کردند الآن اگر کسی بخواهد تشخیص بدهد این روایتی که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده صحیح است یا نه خیلی دشوار نیست چون کتاب رجال و درایه این دو رشته خیلی کار شده اما درباره روایات تفسیری, روایات مقتلی, روایات تاریخی, روایات اخلاقی, روایات حقوقی اینها چون کار نشده بسیاری از اینها هم مرسل است اعتماد بر اینها آسان نیست در حدّ تأیید خوب است.
سرنوشت ذلتبار یهودیان مدینه بعد از احزاب
فرمود خدای سبحان این دشمنانی که از بیرون آمدند اینها را رد کرد در حالی که خشمناک بودند و محروماً برگشتند. دشمنان داخلی که یهودیهای مدینه بودند و با مشرکان هماهنگ شده بودند اینها به قلعههایشان به حصونشان به صَیاصیشان مغرور بودند اینها در قلعه زندگی میکردند در کاخ زندگی میکردند مسلمانها و مهاجرین و انصار هم در این کوخها و خانههای ساده به سر میبردند این یهودیانی که در داخل با مشرکان مکه هماهنگ شدند و علیه اسلام احزابی تشکیل دادند آنها که فرار کردند و شکستخورده و با محرومیت برگشتند وضع اینها هم به این صورت شد که اینها هم لرزان و ترسان ناچار شدند آن قلعهها را ترک بکنند و بیرون بیایند و تسلیم بشوند تعبیر قرآن کریم این است که وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم خدای سبحان اینها که ظَهیر و پشتوان و پشتیبان و پشتوانه مشرکین بودند را از بالای قلعه و قصرشان پایین کشاند مُظاهره یعنی پشت به پشت هم دادن اینکه میگویند تظاهرات از ظَهْر است نه از ظهور یعنی اینها ظهیر یکدیگر شدند پشتیبان یکدیگر شدند پشت به پشت هم دادند وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (1) از همین قبیل است مظاهره یعنی پشتیبان یکدیگر بودن پشتوانه هم شدن, تظاهرات 22 بهمن هم یعنی این, نه یعنی مردم ظاهر شدند, مردم ظَهیر شدند. اینها که ظهیر شدند ظَاهَرُوهُم پشتوانه آنها شدند پشتیبان مشرکان شدند رفتند در قلعههایشان، خدای سبحان هراس و ترس را بر دلهای اینها مستقر کرد (اولاً) اینها از ترس از بالای قلعه پایین آمدند بدون اینکه نبردی شده باشد (ثانیاً) منتها در تعبیر، اول فرود آوردن از قلعه را ذکر میکند بعد قذف رعب را.
ص: 1153
1) (11) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 88.
سرّ تسلیم شدن ذلتبار یهودیان مدینه
فرمود: وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ (یک) وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ (دو) گرچه این عطف با واو است که مطلق جمع است و معنایش این نیست که اول اینها را از قلعه آورد پایین بعد اینها را ترساند بلکه اول اینها مرعوب شدند و از شدت ترس از قلعهها بیرون آمدند منتها تقدیم انزال بر قذف برای اینکه این اثربخشتر است وقتی که اینها از قلعهها پایین میآیند و تسلیم میشوند و تحت اسارت در میآیند این نسبت به مسلمانها مسرّتبخشتر از آن است که بفرماید: وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ این انزال از صیاصی چون اهم بود این را قبلاً ذکر فرمود. صِیصیه آن وسیله دفاع را میگویند, اینها قلعهشان و قصرشان و آن حصونشان, بروج مشیّدشان برای اینها صیصیه بود صیصیه یعنی وسیله دفاع, شاخ گاو را میگویند صیصیه آن ابزاری که خروسهای جنگی دارند آن را میگویند صیصیه, صیصیه یعنی ابزار دفاع, ابزار دفاعی این برجنشینان همان برجشان است ابزار دفاعی این قلعهنشینان همان قلاعشان است وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ یعنی مِن قلاعهم, من حصونهم, من بروجهم و مانند آن وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ حالا اینها که فرار کردند عدهای کشته شدند عدهای هم به اسارت در آمدند اینها عصاره حکم یهودیهای مدینه بود که در جنگ احزاب علیه مسلمانها قیام کردند و با مشرکان هماهنگ شدند.
چگونگی ارثبری مسلمانان از اموال و اراضی یهود
بخشی از اینها هم بعدها به ارث مسلمانها رسید نه ارث مصطلح, درباره بنیاسرائیل فرمود: وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا (1) این منطقه پهناور مصر را میراث مؤمنان به وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) قرار دادیم آنجا هم وَأَوْرَثْنَا از همین قبیل است إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ (2) از همین قبیل است وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ این مربوط به همان جریان احزاب وَأَرْضاً یعنی «و اورثکم ارضاً» لم تَطَؤوها شما الآن آمدید این منطقه یهودینشین اینها را محاصره کردید و گرفتید اما بعضی از زمینهاست که در محدوده نظامی و جنگ نبود آنها هم بعدها به میراث شما رسید آنها را در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» آیه شش به این صورت بیان فرمود, فرمود: وَمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَلاَ رِکَابٍ وَلکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَی مَن یَشَاءُ بعضی از سرزمینهاست که شما بدون جنگ بر آنها مسلّط شدید و آنها تسلیم شدند و به ارث اسلامی و میراث اسلامی در آمده است برخی از مفسّران گفتند این وَأَرْضاً لَّمْ تَطَؤُوها ناظر به سرزمین ایران و روم است (3) روم یعنی همین ترکیه, خب اینها البته قبلاً به عنوان روم بود که غُلِبَتِ الرُّومُ ٭ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ (4) این منطقه وسیع ترکیه به بعد جزء روم بود و ایران در برابر آن, ارض ایران و روم بعد در اختیار مسلمانها قرار گرفت ولی ظاهراً منظور از وَأَرْضاً لَّمْ تَطَؤُوها این نیست چون در زمان وجود مبارک پیغمبر این فتح اتفاق نیفتاده; این قسمت فرمود: وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضاً لَّمْ تَطَؤُوها وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً.
ص: 1154
عدم اختصاص اسوه بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به مسائل نظامی
اسوه بودن حضرت(سلام الله علیه و علی أهل بیته) اختصاصی به مسئله نظامی ندارد در مسائل خانوادگی و تشکیل خانواده و رعایت اصول همسرداری و کیفیت زیست هم مطرح است فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً ٭ وَإِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً.
وظیفه حوزه و دانشگاه در جریان خانواده در شرایط کنونی
جریان خانواده مخصوصاً در شرایط کنونی از حساسترین مسائل مملکت ماست به ما گفتند فرزند به اندازه معقول داشته باشید متأسفانه ما در اثر این فشارهای اقتصادی و جنگ تحمیلی و مانند آن الآن نسل جوان ما دارد فروکش میکند کودک و فرزند کم شدند و خیال میکنیم اولاد کمتر زندگی بهتر! این راه اساسی نیست هم ازدواج را باید به عنوان اصل قرار داد هم سادهزیستی را به عنوان اصل قرار داد هم اولاد را به اندازه متعارف باید اصل قرار داد بعد از پیروزی مسلمانها در جریان بعضی از مسائل نظامی یک مقدار غنایم نصیب مسلمانها شد برخیها سعی کردند به رفاه تن در بدهند همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم پیشنهاد دادند که زندگی ما باید بهتر باشد مستحضرید این انقلاب در درجه اول از امام و مراجع و حوزه شروع شد بعد به دانشگاه کشید بعد به توده مردم، الآن هم پرورش فرزند, حفظ نکاح, پرهیز از طلاق که أبغض الحلال نزد خداست (1) باید از همین روحانیت و حوزه و دانشگاه شروع بشود راهش این است که انسان ساده زندگی کند.
ص: 1155
1) (16) . الکافی, ج5, ص328 و ج6, ص54.
تبیین سبک زندگی برگرفته از کلام علی(علیه السلام)
البته آن علومی که اهل بیت دارند مقدور ما نیست آنها که فرمودند: «سلونی قبل أن تفقدونی فلأنا بطرق السماء أعلم منّی بطرق الأرض» (1) این دیگر تعارف نیست این نه مقدور ماست نه ما به آن دسترسی داریم این حداقلش این است که ما طرزی زندگی کنیم که در دنیا حسنه, در آخرت حسنه داشته باشیم از علی و اولاد علی، خدا عاقلتر خلق نکرده و خلق هم نمیکند از این به بعد که خلق نمیکند قبلش هم نبود وجود مبارک حضرت امیر بیاناتی در نهجالبلاغه دارد که آن را چند بار در همین بحثهای تفسیری خواندیم از ما قبول نمیکنند این حرف را بزنیم ولی ما میتوانیم بیانات نورانی حضرت امیر را قبول کنیم. بسیاری از این مشکلات زندگی در اثر پرتوقع بودن, گرایش به تجمّل از این حرفهاست بخش وسیعی از طلاقها بر اساس همین جهت است کمتر ازدواج کردن هم بر اساس همین جهت است انسان دو وظیفه دارد که هم با آسایش زندگی کند هم جامعه را مرفّه کند یکی تا نفس میکِشد تلاش در تولید حالا یا تولید علم و فرهنگ است اگر برای حوزه و دانشگاه است یا تولید کشاورزی و دامداری و صنعت و اینهاست اگر برای اصناف دیگر است فرمود تا نفس میکشید تولید, بیکاری و تعطیلی از بدترین رذایل اخلاقی است. دوم هم قناعت در مصرف این دو کار وظیفه ماست طبق رهنمود حضرت، تلاش در تولید, قناعت در مصرف. بعد فرمود در روایات ما هست دیگر که وقتی کسی دستشویی رفته یک سلسله فرشتههایی هستند که سرش را خم میکنند میگویند بهترین نعمت یک ساعت با تو بود تو این را به این صورت در آوردی (2) این سیب و گلابی و موز و اینها را تو به این صورت در آوردی این خجالت دارد این در روایات هست اینها را باید دید.
ص: 1156
وجه تسمیه فقیر
مال چیز خوبی است که قوام مملکت است مطابق آیه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» که لاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً (1) یعنی ثروت, قوام مملکت است فقیر را که فقیر میگویند نه برای اینکه مال ندارد آنکه مال ندارد فاقد مال است نداشتن مال یعنی فقدان مال, فقیر را فقیر میگویند برای اینکه ستون فقراتش شکسته است چون انسانِ ندار قدرت مقاومت ندارد به او میگویند فقیر چون ملت گرسنه قدرت ایستادگی ندارد به او میگویند فقیر, نه قدرت ایستادن, آنکه ایستاده در کوی و برزن دارد گدایی میکند نشسته است ایستاده نیست فرمود: جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً قیام مردم, مقاومت مردم, ایستادگی مردم بر اساس توانمندی آنهاست اگر کسی گرفتار فقر مالی باشد ستون فقرات او شکسته است و قدرت قیام ندارد مال چیز خوبی است خدا از آن به خیر یاد کرده. (2)
بیان نورانی علی(علیه السلام) در همراه نبودن ثروت با کمال
اما آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که شما تحلیل کنید که ثروتمند بودن و مرفّه بودن آیا کمال است یا کمال نیست این تحلیل عقلیِ حضرت است در نهجالبلاغه فرمود اگر بگویید کمال است باید بگویید انبیا(علیهم السلام) که سادهزیستترین مردم عالَم بودند و این ثروت را نداشتند خدا این کمال را به آنها نداد چه کسی جرأت میکند که بگوید کمالی را خدا به انبیا نداد پس اگر داشتن, کمال باشد چون قدر مسلّم این است انبیا دستشان از مسائل مالی کوتاه بود مالدار نبودند و مانند طبقه ضعیف به سر میبردند باید ملتزم بشوید که این کمال را خدا به انبیا(علیهم السلام) نداد هرگز این التزام ممکن نیست. پس معلوم میشود داشتن, کمال نیست قصص انبیا را هم نقل میکند جریان حضرت موسی و عیسی و داود را نقل میکند فرمود بالأخره این داود با اینکه رهبر انقلاب بود وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ (3) با رهبری بالأخره به جایی رسید با انقلاب به جایی رسید اما با زنبیلفروشی داشت زندگی میکرد. بعد این حرف را میزند این حرف را ما نمیتوانیم بنویسیم نمیتوانیم روی منبر بگوییم چون از ما قبول نمیکنند ولی از علی قبول میکنند ما از علی قبول میکنیم فرمود حالا که این است نتیجهاش این است که اگر کسی ثروتمند بود باید بفهمد که خدا او را تحقیر کرده است مگر این حرف را میشود در جامعه گفت آنکه وضع مالیاش خوب است و مرفّهانه به سر میبرد مورد اهانت خداست این حرف را از ما قبول نمیکنند چون خود ما مبتلاییم ولی ما از علی قبول میکنیم حتماً این را در نهجالبلاغه مراجعه بفرمایید فرمود: «أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ» (4) بنابراین این هست, این باید از خود حوزه شروع بشود از دانشگاه شروع بشود سادهزیست بودن, شرف دنیا و آخرت است نه طلاقی در پیش است نه آن فضیلت فرزندپروری را انسان از دست میدهد نه مشکلات دیگر در پیش است.
ص: 1157
لزوم تأسی به پیامبر در مسائل نظامی, خانوادگی و عبادی
اینکه به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود تو اُسوهای تنها برای نماز شب نیست تنها برای آن روزههای مستحبّی و اعتکاف نیست از یک طرف در آنها باید به پیامبر ائتسا و تأسّی کرد در مسائل نظامی از یک طرف باید به آن حضرت تأسّی کرد در مسائل خانوادگی هم باید به آن حضرت تأسّی کرد. وقتی وضع غنایم جنگی به مدینه آمد و توقّع همسران حضرت بالا رفت آیه نازل شد که به آنها بگو یا دنیا یا آخرت, (1) میخواهید با من زندگی کنید وضع همین است دنیا میخواهید بیایید من شما را طلاق بدهم با طلاق جمیل آبرومندانه از من خداحافظی کنید این میشود اسوه, اگر خود طلاّب جامعةالزهراء, طلبههای حوزه بخواهند نَبوی و وَلوی زندگی کنند و عزیزان دانشجویان دانشگاه, ببینید گاهی این دانشجویان که میآیند ما از اینها سؤال میکنیم طلبهای یا غیر طلبه, فضای دانشگاه یک فضای علوی و ولوی و فاطمی است شما میبینید دانشگاه است و اعتکاف, دانشگاه است و نمازهای شب, اینها آمادهاند منتها این حرفها را ما باید عملاً به اینها منتقل کنیم که شرافت در ساده زیستن است آن حرف را مخفیانه در جلسات خصوصی میشود گفت اما در سخنرانیها و جلسات عمومی بگوییم کسی که سرمایهدار است و مرفّه است مورد اهانت خدا و پیغمبر است این خیال میکند تولید چیز بدی است تولید, کمال و فضیلت است قناعت در مصرف چیز خوبی است.
وعده خدا در بینیاز کردن فقیر با ازدواج
ص: 1158
1) (23) . تفسیر القمی, ج2, ص192.
پرسش:... پاسخ: خب چرا آن مقدار را که خدای سبحان وعده داد فرمود: وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ (1) فرمود شما ازدواج کنید عائله من هستید ما این آیات را باور نکردیم فرمود اَیّمها, بیهمسرها چه مردها چه زنها ازدواج بکنید اگر در این مسئله مشکلی دارید إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ.
جهاد خانواده در سادهزیستی
پرسش: ملاک سادهزیستی چیست؟
پاسخ: خود انسان بین خود و خدای خود میداند که سادهزیستی چیست همین زندگی متعارف حالا حتماً باید فرشش کذا, خانهاش کذا, اتومبیلش کذا اینها نیست مسئولین هم باید بر اساس همین روال برنامهریزی کنند آنگاه انسان به مقدار کافی اولاد دارد نه آن حدّی که نتواند تربیت کند به مقدار کافی جوانها ازدواج میکنند طلاق فروکش میکند این آیه برای اسوه بودن نازل شده است فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ درست است حالا جنگها به پیروزی ختم شد درست است که غنایم به کشورهای اسلامی رسیده اما به این همسرانت بگو شما اگر بخواهید انقلابتان محفوظ باشد باید جهادی هم داشته باشد جهاد خانوادگی در سادهزیستی است در این صورت آدم راحتِ راحت است.
تعلّقات دنیوی, بزرگترین مشکل انسان هنگام مرگ
یک وقت میگویند این شخص مُرد این را طبیب معالج میآید آزمایش میکند میگوید قلبش, مغزش همه از کار افتاد اجازه دفن میدهد این از نظر طبیب مُرده است یعنی از دنیا رفته و اما در فضای دین، این هنوز از دنیا نرفته برای اینکه وقتی بخواهد وارد برزخ بشود این یک مشکل جدّی دارد این شخصی که به مال دل بسته است به مال تعلّق پیدا کرده هنگام مرگ متعلَّق را از او میگیرند (یک) تعلّق میماند (دو) درد و عذاب شروع میشود (سه) چرا معتادها را که گرفتند دردشان شروع میشود برای اینکه متعلَّق اعتیاد را از آنها گرفتند, اعتیاد همچنان هست, فریادشان بلند است این بیچاره که میخواهد از دنیا وارد برزخ بشود این فریادش بلند است این همان فشار قبر است فشار مرگ است تا تک تک این تعلّقات از جانش کَنده نشود این را وارد برزخ نمیکنند به حسب ظاهر وارد قبر شده این صلات لیلة الدفن که برای پرهیز از وحشت و نجات از وحشت است بخشی از آن برای همین است بنابراین از یک مرجع دینی سؤال بکنید که موت چیست این میگوید انتقال از دنیا به برزخ این شرایط را دارد از یک طبیب سؤال بکنید میگوید این مُرده است پس تعلّقات دنیا این مشکل را دارد.
ص: 1159
1) (24) . سورهٴ نور, آیهٴ 32.
این روایت نورانی را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در کتاب کافی نقل کرد که بالأخره اموال او نزد او حاضر میشود و اعمال او هم نزد او حاضر میشود و اولاد او هم نزد او حاضر میشوند همه اینها حرف میزنند اموال میگویند تو هیچ سهمی از ما نداری فقط یک مقدار کفن باید بگیری, اولاد میگویند ما تا لبهٴ گور با تو هستیم, عمل میگویند ما با تو هستیم که هستیم (1) خب این خطرات هست بنابراین کسی بخواهد راحت زندگی کند, ما باور کردیم اینها عقل کلّاند تنها مسئله بهشت نیست تنها مسئله نجات از جهنم نیست حَسنه دنیا یعنی همین! ما فقط حَسنه آخرت را میخواهیم و به اهل بیت مراجعه میکنیم یا حسنه دنیا را هم میخواهیم اگر میگوییم: رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً (2) حَسنه دنیا همین است آدم خوب زندگی کند داشتن همسر خوب بدون دعوا بدون زد و خورد بدون طلاق داشتن فرزندان خوب اینها حسنه دنیاست حسنه دنیا در زندگی حلال و زندگی ساده است فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ به آنها صریحاً بگو, هر روز پیشنهاد میدهید که حالا غنایم آوردند به ما سهم بیشتری بدهید که ما مثلاً از بیت نبوّتیم اینها روا نیست.
پرسش:... پاسخ: تولید, کار بسیار خوبی است لازمه تولید این است که ما چند میلیون زیر خطّ فقر نداشته باشیم همین, الآن ما چند میلیون زیر خطّ فقر داریم؟ همین باید لذّت ببرد که من مشکل دیگران را دارم حل میکنم این لذّت روحی به مراتب بالاتر از لذّت اجوفین است, این لذّت است, اگر کسی بخواهد لذّت ببرد, لذّت احسان, لذّت اکرام خیلی بالاتر از لذّت اجوفین است.
ص: 1160
مأمور شدن پیامبر به جدایی از دنیاطلبان
فرمود به آنها بگو یا دنیا یا آخرت; آخرت میخواهید با من باشید دنیا میخواهید بفرمایید طلاقتان بدهم طلاق جمیل, مؤدّبانه و محترمانه ما توقّعی نداریم یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا بعضیها دنیا میخواهند کائناً ما کان چه حلال چه حرام چون دو آیه است در کنار هم, فرمود: فَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا (1) دیگر حسنه ندارد میگویند: رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا یعنی چه حلال چه حرام این مَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ گروه دوم که در آیه بعد است وَمِنْهُمْ مَن یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً ما یک دنیای طیّب و طاهر میخواهیم وَفِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً خب الآن ما چند میلیون فقیر در کشور علیبنابیطالب داریم هزارها شهید هم دادیم! این در اثر همان منظّم زندگی نکردن است گوشهای از کارها را دستگاه قضایی میتواند اداره کند اساس کار همان مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (2) است, یَلْفِظُ یعنی «یَکتب و یقول و یقوم و یَقعد» این لفظ, کنایه از مطلق فعل است فرمود شما اگر دنیا میخواهید کائناً ما کان اینجا جایش نیست آخرت میخواهید کائناً ما کان با هم زندگی میکنیم.
اختصاصی بودن احکام ازدواج و طلاق پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً این طلاق نیست, گرچه ابوحنیفه و بعضی از فقهای عامّه این را طلاق دانستند (3) لکن اگر باشد چه اینکه بعضی از فقهای ما(رضوان الله علیهم) فتوا دادند جزء خصائصالنبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است نظیر آنچه در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آیه پنجاه دارد که وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ آنجا هم از همین قبیل است اگر وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ آنجا هم جزء مختصّات وجود مبارک پیغمبر است که نکاح محسوب میشود اینجا هم اگر طلاق محسوب میشود طبق بعضی از روایات که فاضل مقداد نقل کرد جزء مختصّات نبی است (4) أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ تَسریح همان تطلیق است اما سَرَاحاً جَمِیلاً بدون دعوا, بدون دلخوری, بدون نگرانی, راه مشخص است شما هر راهی را انتخاب کردید ما هم همان را قبول میکنیم. ص: 1161
شرایط بهرهوری همسران از زندگی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
اما وَإِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ با هم زندگی میکنیم فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً این را هم باید بدانید صِرف بودن با من, بودن در این خانه مشکل شما را حل نمیکند باید باشید اما با تقوا و احسان, لذا صِرف مجاورت من, همسر پیامبر بودن مشکل را حل نمیکند چه اینکه همسر لوط راه به جایی نبرد, همسر نوح راه به جایی نبرد که کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا (1) اینها ملعون شدند و معذّب شدند فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً خب اگر اینچنین شد یک زندگی مرفّهی دارند سَکینت و آرامش منزل به عهده زن است تهیّه مسکن به عهده مرد است مسکن, آشیانهای بیش نیست فرمود: خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا (2) سَکینت مرد, آرامش مرد به همسر با ایمان اوست آن وقت در چنین فضای نورانی فرزندان صالح هم تربیت میشوند سابق، طلاق جزء نوادر زندگی بود اما الآن متأسفانه طلاق پشت سر هم است اینها فاجعه است پرورش این فکر [سادهزیستی] اول باید از حوزه شروع بشود بعد از فضای دانشگاه بعد در جامعه که امیدواریم خدا این نظام را به برکت صاحب اصلیاش ـ انشاءالله ـ از هر خطری حفظ بکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً (28 وَإِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً (29) یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ مَن یَأْتِ مِنکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَکَانَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیراً (30) وَمَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحاً نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقاً کَرِیماً (31) یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً (32)) ص: 1162
تبیین معنای حبط عمل منافقین حدوثاً و بقائاً
چند نکتهای که مربوط به مطالب قبل بود عبارت از این است که درباره منافق و مانند آن فرمود: فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ (1) اگر کسی منافق بود حدوثاً و بقائاً معنای أحبط یعنی «أظهر بطلان عمله» نه اینکه «أبطل عمله الصالح» زیرا کسی که آغاز و انجامش به نفاق گذشت او اصلاً عمل صالح نداشت تا خدا باطل کند بلکه عمل باطل او را اظهار کرد (این اصل اول) و اگر کسی ضعیفالایمان بود که در کنار منافقین نام برده شد و به مقدار ایمانش, عمل صالح داشت بعد ـ معاذ الله ـ به سوء خاتمه مبتلا شد اینجا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ یعنی «اظهر بطلان عمله».
پاداش منافقین تائب از حبط عمل با تفسیر علامه طباطبایی
اگر کسی اول منافق بود بعد به حُسن عاقبت منتهی شد جا دارد که در آیه 24 به عنوان غایت ذکر بفرماید که لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ إِن شَاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ اینکه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) پاداش برخی از منافقان تائب را ذکر میکند میفرماید این هدف است برای آن است که پایان این گروه به خیر و سعادت بود اگر کسی ـ معاذ الله ـ بدعاقبت باشد این لام, لام عاقبت است نه لام غایت, اگر کسی خوشعاقبت باشد کارش به توبه ختم بشود این لام, لام غایت است یعنی هدف است که فرمود خدا این کار را کرد تا پاداش خوب صادقین را به آنها بدهد (یک) و پاداش خوب منافقی که در اول، منافق بود بعد به حُسن عاقبت موفق شد و توبه کرد و مؤمن صالح شد را هم بدهد (دو) که فرمود: لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ إِن شَاءَ که مقیّد به مشیئت کرد أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ این یَتُوبَ عَلَیْهِمْ باعث میشود که آن لام, لام غایت و هدف باشد حتی نسبت به منافق که حُسن عاقبت دارد ولی اگر ـ معاذ الله ـ کسی به سوء خاتمه مبتلا بود آن لام دیگر لام عاقبت است نه لام غایت نظیر آنچه درباره حضرت موسای کلیم(سلام الله علیه) آمده که آلفرعون او را گرفتند لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً (2) آلفرعون آن جعبه را از آب نگرفتند وجود مبارک موسی را نگرفتند نپروراندند تا دشمنشان بشود ولی عاقبتِ این کار, دشمنی با آنها شد این لِیَکُونَ لام, لام غایت نیست لام عاقبت است. لذا سیدناالاستاد این جریان أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ را فرمود آن معصیتی که پایانش حُسن عاقبت باشد چون با مصلحت همراه است این لام, لام غایت است (3) نظیر جریان حُرّ(سلام الله علیه) که این بالأخره مفسده در اول بود مصلحت در آخر عمر بود در یک زمان نبود تا گفته شود لام نمیتواند لام غایت باشد.
ص: 1163
سخت بودن فهم بعضی از موارد اسوه بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای ما اسوه شد ما بعضی از معانی اسوه را میفهمیم فرمود همانطوری که من نماز میخوانم شما نماز بخوانید «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی» (1) این را ما میفهمیم حضرت خودش مناسک حج را انجام دادند فرمود: «خذوا عنّی مناسککم» (2) این را میفهمیم اما در بعضی از موارد، اینکه فرمود وجود مبارک حضرت اسوه است این یعنی چه؟ میبینید بعضی از مطالبی است که آن حضرت آورده و ما هنوز درست باور نکردیم فرمود: «النکاح سنّتی فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی» (3) این یعنی چه؟ آیا نکاح به معنای ازدواج و جمع شدن نر و ماده است اینکه در حیوانات هم بود و هست اینکه قبل از اسلام بود اینکه بعد از اسلام هم هست بعد از اسلام بین مسلمانها هست بین یهودیها هست بین مسیحی ها هست بین مشرکین هست بین ملحدین است پس این پیامبر چه چیزی آورده؟ فرمود من یک حرف تازه آوردم اجتماع مذکر و مؤنث را من نیاوردم این قبل بود بعد هست در مسلمانها هست در کفار هست در ملحدین هست من چیز جدیدی آوردم به عنوان نکاح «النّکاح سنّتی» خب یک جوان چه دختر چه پسر سنّ ازدواجش باشد و ازدواج نکند این از سنّت پیغمبر دارد اعراض میکند اول خود طلاّب جوان باید این کار را انجام بدهند دانشجویان عزیز باید این کار را انجام بدهند بعد جامعه روشن بشود که نداشتن, ننگ نیست ما باید باور کنیم.
ص: 1164
بیان مسئولیت روحانیت در تبلیغ دین
اگر کسی واقعاً میخواهد در حوزه بماند مرجع بشود یا استاد حوزه بشود کرسی تدریس داشته باشد این تمام آن دقایق و مرجع ضمیر رسائل و کفایه و اینها را باید خوب بلد باشد و بتواند تدریس کند اما اکثری عزیزان ما اینچنین نیستند مسئولیت اینها این است که در شهر و روستا به جای انبیا بنشینند فرمود پیامبران کارشان انذار مردم است مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ (1) فرمود: قُمْ فَأَنذِرْ (2) بعد فرمود اینها باید بیایند حوزهها متفقّه بشوند مقداری علوم اسلامی را یاد بگیرند برگردند به شهر و روستایشان لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ (3) کاری که این طلاّب و روحانیون میکنند حالا یا امام جماعتاند یا امام جمعهاند یا سخنراناند یا نویسندهاند در شهر و روستا کتاب مینویسند اینها به جای انبیا نشستند.
تبیین اهمیت مسئولیت روحانیت با تفسیر أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ
برای اینکه وقتی تبهکاری را به جهنم میبرند ملائکه از آنها سؤال میکنند أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (4) این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ معنایش این نیست که مگر پیغمبر درِ خانهات نیامده مگر امام در خانهات نیامده مگر پیغمبران و ائمه(علیهم السلام) تکتک درِ خانه تکتک مردم میرفتند این عالمان دین این واعظان این مبلّغان این نور چشمان امام زمان کار انبیا را میکنند؛ فرشتگان به این جهنّمیها میگویند مگر در فلان مسجد نبودی مگر پای سخنرانی فلان شخص ننشستی مگر این آقا از آیات قرآن نگفت مگر نگفت اهل بیت چنین گفتند؛ أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ. خب انسان به جایی میرسد که سخنرانیاش در مسجدها در منبرها در جماعتها در نماز جمعهها مورد احتجاج ملائکه قرار میگیرد این کم کار است! این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ مگر معنایش آن است که مگر پیغمبر درِ خانهات نیامده یا معنایش این است که مگر در مسجد نشنیدی, مگر فلان سخنران نگفت مگر فلان واعظ نگفت مگر فلان امام جماعت نگفت؟ این کم کار است انسان هم خودش را نجات بدهد هم جامعه را.
ص: 1165
راهکار موفقیت روحانیت در تبلیغ دین
بنابراین رسالت اصلی ماها که بخواهیم بعد از مدتی به مسئولیتمان برگردیم این است که اول تا آخر قرآن را به خوبی بدانیم یعنی هر جای قرآن را باز کردیم یک ترجمه رقیق و تفسیر روشنی بدانیم که نمانیم حالا تفسیرهای عمیق و اینها مطلب دیگر است ولی هیچ جای آیات قرآن برای ما مجهول نباشد یعنی اول تا آخر قرآن هر جا را باز کردیم کاملاً بدانیم اول تا آخر نهجالبلاغه را بدانیم اما نه آن طوری که جناب ابنابیالحدید میگوید من فکر نمیکردم کمتر از ده سال طول بکشد (1) آن ابنابیالحدید بود آنطور را از ما توقع ندارند اما همین معنای ظاهری یعنی هر خطبهای را دیدیم بفهمیم, این وظیفه ماست.
اکرام نبودن زندگی سرمایهداری در نگاه اهل بیت(علیهم السلام)
این بحث دیروز را لابد مراجعه فرمودید حضرت فرمود اگر کسی متمکّن بود سرمایهدار بود و سرمایهدارانه زندگی کرد باید بفهمد خدا او را اهانت کرده او را تحقیر کرد (2) هم مسئولین ما باید جلوی تظاهر به ثروت را بگیرند هم ماها باید بدانیم که داشتن, کمال نیست این برهان علوی, برهان تام است خدا رحمت کند صدرالمتألهین را! میفرماید قول معصوم, حدّ وسط برهان قرار میگیرد (3) حالا برهان یا برهان عقلی است یا نقلی یعنی اگر ثابت شد که این حرف, حرف معصوم است مثل «کلّ متغیّرٍ حادث» میتواند حدّ وسط برهان قرار بگیرد یک وقت میگوییم «العالَم متغیّر و کلّ متغیّر حادث فالعالم حادث» این میشود برهان عقلی, یک وقت «هذا ما قاله المعصوم(علیه السلام) و کلّ ما قاله المعصوم فهو حقّ لا ریب فیه فهذا حقّ لا ریب فیه» قول معصوم بعد از احراز سند و متن میتواند حدّ وسط برهان قرار بگیرد خب حضرت فرمود این احترام نیست این شخص باید بداند مورد تحقیر خداست حالا ما تحقیر نکنیم ولی خودمان بپذیریم که متوسّط زندگی کردن ننگ نیست شما شرح حال مرحوم علامه مجلسی و مرحوم مولی صالح مازندرانی که این اصول کافی را یعنی جلد اول و دوم و هشتم کافی نه فروع کافی را, در دوازده جلد شرح کرد که شرح خوبی هم است ملاحظه بفرماید شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی تعلیقههای خوبی, پاورقیهای خوبی هم بر این دوازده جلد دارد این میخواست داماد مرحوم مجلسی بشود پدر به دخترش گفت که این طلبه وضع مالیاش ضعیف است عرض کرد پدر، نداشتن, ننگ نیست اینها شده دین اینها شدند حافظ دین ما کار نداریم که جامعه چطور است ما باید مسیر جامعه را عوض کنیم این دانشجویان عزیز باید مسیر جامعه را عوض کنند.
ص: 1166
بررسی اسوه بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در نکاح و فهم آن
فرمود من یک حرف تازهای در ازدواج آوردم من نمیخواهم نر و ماده با هم جمع بشوند من یک چیز تازهای آوردم به نام نکاح، این سنّت من است «النکاح سنّتی» آنگاه به مردها فرمود شما عاقلانه با همسرانتان به سر ببرید وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ (1) رفتارتان, گفتارتان, مضاجعهتان, مناکحهتان باید عقلپسند و نقلپسند باشد وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ کمک آنها باشید به خانمها هم فرمود سکینت و آرامش منزل به عهده شماست (2) فرمود این حرفها را من آوردم وگرنه اجتماع نر و ماده به نام ازدواجِ عادی در کفار هم هست در غیر کفار هم هست در حیوانات هم هست من آنها را نیاوردم «النکاح سنّتی» من یک چیز تازه آوردم و اگر کسی سنّ ازدواجش بگذرد و ازدواج نکند و دیر ازدواج بکند این اعراض از سنّت پیغمبر است قهراً به حرام میافتد وقتی به حرام افتاد دیگر مسئول است بنابراین مسئله نکاح با حفظ شرایطش از بهترین امور زندگی است حالا یک مقدار مسئولین باید کمک کنند یک مقدار مردم, مسئولینی که مردمیاند مردمی که مثل مسئولاند دیگر بیگانه نیستند بنابراین باید دست به دست هم بدهند قسمت مهم به عهده خود جوانهاست که ادراک صحیح این است فرمود این سنّت را من آوردم.
اجتهاد بودن پایهگذاری سُنن حسنه در جامعه
نگاه کنید در اسلام دو اجتهاد است: یک اجتهاد است که قوانین کلی را که خدا در قرآن و ائمه(علیهم السلام) در روایات فرمودند کسی بعد از تحصیلات کامل از این قوانین, فروعی را استخراج بکند فروعی را به این اصول برگرداند اصولی را بر این فروع منطبق کند این همان اجتهادی است که در حوزهها رایج است یک قسمت دیگر اجتهاد در سنّتآوری است فرمود: «مَن سَنَّ سنّة حَسنة فله اجرُها و اجرُ من عمل بها الی یوم القیامة» (3) این «سنّ سنة حسنة» یعنی چه؟ یعنی ـ معاذ الله ـ بدعت بگذارید نه, معنایش این است که آن چیزهایی که من گفتم به مردم بگویید نه, معنایش آن است که ببینید جامعه چه چیزی کم دارد مطابق شرایط روز از آن اصولی که ما گفتیم استنباط کنید و آن جامعه را با آن سنّت بپرورانید. یک وقت است امام(رضوان الله علیه) میفرماید آخرین جمعه ماه مبارک رمضان راهپیمایی روز قدس است این سنّت حسنه است اصلِ کمک کردن به محرومان و مظلومان چیز خوبی است جمع شدن چیز خوبی است اما حالا واجب نیست که انسان در روز معیّن برود ولی همه قرار بگذارند که یک روز با هم یک ملّت محروم را کمک بکنند هفته وحدت اینطور است هفته ولایت اینطور است اینها سنّتهای حسنه است «مَن سَنَّ سنّة حَسنة» یعنی ببیند نیاز جامعه چیست این نیاز را تحت آن اصول و قواعد کلیّه مندرج بیابد بعد شروع بکند با هم کاری را انجام بدهند اگر چهارشنبه سوری است میشود سنّت سیّئه و اگر تظاهرات روز قدس است میشود سنّت حسنه.
ص: 1167
سرّ حسنه بودن سنّت پیامبر در نکاح و الگوپذیری از آن
فرمود من سنّتی آوردم به نام نکاح وگرنه ازدواج قبلاً هم بود الآن هم هست من که نمیخواهم نر و ماده کنار هم جمع بشوند من میخواهم کاری بشود که شَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (1) محقق نشود این شَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ که بحثش قبلاً گذشت چه بود شیطان چگونه شریک در ولد میشود خب کسی نامحرمی را ببیند شب در کنار بستر همسرش برود با همان شوقزدگی و ذوقزدگی همبستر بشود این میشود «شارکهم فی الأولاد» برخیها گفتند اگر عین نه ذمّه, اگر عین غیر مخمّس، مال حرام را مهریه زن قرار بدهد این میشود «شارکهم فی الأولاد» اینها را آمد جلویش را گرفته وجود مبارک حضرت امیر عدهای در محضرش نشسته بودند نامحرمی هم عبور کرد حضرت فرمود اگر نامحرمی از کنار شما عبور کرد آنکه در منزل دارید مثل همین است به دنبال چه چیزی میگردید (2) . یک دوره نهجالبلاغه باید در دست همه ما باشد حالا لازم نیست کسی مثل ابنمیثم یا مثل ابنابیالحدید بفهمد این ترجمه ظاهریاش که مقدور همه ماست ما هر وقت مبتلا شدیم یک آیه را یا یک جمله نهجالبلاغه بگوییم سخنرانی کنیم اینکه نمیشود حداقل این است که یک دور نهجالبلاغه را مطلع باشیم هر جا را باز کردند از ما خواستند بتوانیم ترجمهاش را بگوییم آیات همینطور است روایات هم همینطور است باید مأنوس باشیم فرمود آنکه در منزل دارید هم همین است به دنبال چه چیزی میگردید. فرمود اینها را من آوردم «النکاح سنّتی» نه اجتماع مذکر و مؤنث خب آن وقت این باعث میشود فرزندان صالح پیدا میشود زندگی متعادل پیدا میشود.
ص: 1168
علت نگاه مترحّمانه عقلا به زندگی متظاهران به ثروت
انسان عاقل وقتی یک متظاهر به ثروت را نگاه میکند مترحّمانه نگاه میکند نه معجبانه میگوید این بیچاره به دنبال چه چیزی است باطن بعضی از امور چیزی است که انسان نمیتواند بگوید یک وقت ما محضر حکیم فاضل تونی درس میخواندیم در حوزه تهران مرحوم حکیم فاضل تونی این جزء دانشآموختگان مرحوم جهانگیرخان قشقایی و حاج آخوند کاشی در حوزه علمیه اصفهان بود ما در محضرشان که درس میخواندیم ایشان فرمود برخیها از علوم و معارف بهره میبرند برخیها بیگانهاند به یک سلسله امور متعفّن عادت کردند بعد این قصه را گفت, گفت من طلبه رسمی مدرسه صدر اصفهان بودم زمان مرحوم جهانگیرخان قشقایی این مدرسه کَنیفی داشت چاه فاضلابی داشت که هر سال مغنّی میآمد و آن کنیف را تطهیر میکرد گفت من چند سال طلبه آن مدرسه بودم یک سال دیدیم که آن کنیف پاککن سابقهدار نیامده بعد متولّی گفت که چون او برای تطهیر این کنیف دستمزد بیشتری میخواست ما به او نگفتیم بعد از مدتی که توافق کردند با یک اجرت متعادلی بیاید کنیف را تطهیر کند آن چرخ و دولاب را آورد دولاب همان بود که با آن با این طناب از چاه آب و امثال آن میگرفتند این چرخها را میگفتند دولاب، این دولابش را آورده و کارگرهایی که زیرمجموعه او بودند آورده حالا میخواهد این کنیف فاضلاب را پاک کند گفت حالا ما مواظبیم که او دارد چه میگوید گفت اینها را جمع کرده به اینها گفته که آدم باید کار بکند نان در بیاورد فکر نکنید که اینها ـ یعنی ما طلبهها ـ دارند چه میگویند, گفت اینها دارند عمرشان را تلف میکنند شما کارتان را انجام بدهید خب کسی که دلیلش این بود که من اینجا چهل سال سابقه دارم چون چهل سال سابقه دارم من برای تطهیر این کنیف اُولیٰ هستم بعد به این زیرمجموعههایش گفته که مشغول کارتان باشید نان در بیاورد اینها چه میگویند وقتشان را تلف میکنند، گفت به ما طلبهها اشاره کرد! خب یک کنیف پاککن به کسانی که به علوم الهی سرگرماند میگوید اینها دارند وقت تلف میکنند! واقع مطلب را شما بخواهید بشکافید بعضیها کنیف پاکنکناند یعنی به چیزی وابستهاند که باطنش همان است غیر از این نیست چرا اگر کسی خواب ببیند که ـ جسارت است ـ پای او به مدفوع افتاده مال به دستش میرسد این تعبیر آن است چون باطن آن همین است اگر خواب ببیند که دستش به مدفوع رسیده یا پایش به مدفوع رسیده مدفوع انسانی که بدبوتر از دیگری است مال به دستش میرسد باطن آن همین است.
ص: 1169
قناعت، راهکار بهرهوری از سنت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در نکاح
انسان بدون اینکه کسی را تحقیر بکند یک سر و گردن بلندتر و آزادانه زندگی میکند با یک زندگی قانع هم به موقع ازدواج میکند هم به موقع پدر میشود هم به موقع مادر میشود هم «فانّی اباهی بکم الامم» (1) درست میشود هم طوری که خواسته نظام است انجام میشود هم راحت زندگی میکند فرمود من نکاح را آوردم من که اجتماع نر و ماده نیاوردم «النکاح سنّتی فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی» بعد به ما فرمود: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (2) به او تأسّی کنید این میشود مسیر زندگی پس تنها مسئله نظامی و سیاسی و اینها نیست چون این را قبلاً فرموده بعد در جریان مسئله نکاح و همسرداری و اصول خانوادگی به دنبال آن مسئله لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ این را فرموده.
گستردگی اسوه بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و محدود بودن بهرهوران آن
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک حضرت اسوه است لجمیع الناس همانطور که در طلیعه بحث اشاره شد همانطور که درباره قرآن فرمود: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ (3) اما بهرهوران از این قرآن متّقیناند هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (4) اینجا هم حضرت اُسوه برای جمیع الناس است ولی بهرهوران او کسی است که کَانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً (5) اگر کسی اینها را در حدّ ضعیف داشت بهره ضعیفی میبرد در حدّ متوسط داشت بهره متوسط میبرد در حدّ عالی داشت بهره عالی میبرد در تأسّی به آن حضرت وگرنه آن حضرت اسوه است لجمیع الناس و این اسوه بودن چون مطلق است در همه امور اسوه است چه در صوم و صلات چه در نکاح و امثال ذلک الاّ ما خرج بالدلیل.
ص: 1170
اختصاصی بودن بعضی از سنن رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
آن ما خرج بالدلیل را در آیه پنجاه همین سوره که به خواست خدا بعد خواهد آمد فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ اللَّاتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَ وَمَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ بعد چیزی که جزء مختصات حضرت است آن است که وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِیُّ أَن یَسْتَنکِحَهَا خَالِصَةً لَّکَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ افراد دیگر اگر بخواهند حلال باشد یا باید مِلک یمین باشد یا متعه باشد یا نکاح دائمی, حضرت گذشته از این عناوین سهگانه هبه هم داشت که دیگر نه ازدواج دائم بود نه ازدواج موقت نه مِلک یمین فرمود: خَالِصَةً لَّکَ اینجا دیگر جا برای اسوه نیست چون خرج بالدلیل نظیر وجوب تهجّد, نماز شب و مانند آن وگرنه مادامی که دلیل بر اختصاص چیزی وارد نشد وجود مبارک حضرت اسوه است برای هر کسی اما سادهزیستی آن عصر، مخصوص خود آنهاست وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در عصری زندگی میکرد که وضع عامّه مردم روبهراه بود حضرت یک لباس خوبی, منزل خوبی داشت دیگران را هم میفرمود شما اینگونه باشید. در کتاب وسائل این حدیث هست که وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) یک خانه متوسط بهداشتی و خوب و متناسبی را به یکی از اصحاب داد گفت از آن منزل پدری بلند شو بیا اینجا گفت آن خانه قدیمی پدری من است فرمود خب هر کسی باید در عصر و مصری که زندگی میکند با شرایط آن زندگی کند این روایت را با این تعبیر فرمود, فرمود: «ان کان أبوک أحمَق یَنبغی أن تکون مِثلَه» (1) حالا پدرت نمیفهمید چطور خانه بسازد تو هم باید همانطور زندگی کنی خب این تعبیر امام رضا(سلام الله علیه) نشان میدهد که در هر عصر و مصری برای هر نسلی یک زندگی معقول متوسط همان عصر کافی است نه اینکه حالا چون پیامبر آنطور در خانه گِلی زندگی میکرد انسان هم همانطور زندگی کند نه, مثل خود ائمه این لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ در حقیقت همه اهلبیت منظورند یعنی این چهارده نفر اسوهاند حالا وجود مبارک امام رضا هم اسوه است در عصر خودش, امام صادق اسوه است در عصر خودش اینها خصوصیاتی است که قابل تغییر و تبدیل است.
ص: 1171
1) (24) . الکافی، ج 6، ص 525.
علت عدم استفاده رسول خدا از غنایم در گسترش زندگی
پرسش:... پاسخ: آخر چون بعد از غنایم مقداری خواستند بهتر از دیگران زندگی کنند به مناسبت اینکه مثلاً همسر پیامبر هستند فرمود نه, اینطور نیست حالا غنایم آمده است برای همه است اینطور نیست که من سهم زایدی ببرم مرحوم علامه در تذکره نقل میکند که حضرت وقتی پیشنهادی به او دادند که مقداری از این غنایم را به ما بدهید رفتند کنار شتر مقداری کُرک این شتر را روی انگشتشان گذاشتند گفتند فرمود: «ما لی من فیئکم هذه الوبرة الاّ الخمس» (1) وَبَر همین کُرکهای شتر است این وَبره هم مثل تَمر و تمره این تاء, تاء وحدت است «ما لی من فیئکم هذه الوبرة الاّ الخمس» آنها توقع داشتند که حالا این همه غنایم آمده اینها زندگی بهتری داشته باشند فرمود نه, ما با دیگران فرق نمیکنیم مسئولین مقداری باید سادهتر زندگی کنند تا اینکه فقرا و محرومان نرنجند.
تبیین جنبه سیاسی تعدد همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش:... پاسخ: اصل تعدّد ازواج حضرت مستحضرید که به جهت مسائل سیاسی بود خدا غریق رحمت کند مرحوم علامه عسکری را! در جلسهای میفرمود شما این اعراب خشن را حالا عرب که شهرنشین است حسابشان جداست این اعراب آن روز را شما نمیشناسید این بزرگوار میفرمود اینها در حرم حضرت اباالفضل ممکن است ـ معاذ الله ـ به نام خدا دروغ قسم بخورند ولی به اباالفضل دروغ قسم نمیخورند اینقدر برای وجود مبارک حضرت اباالفضل احترام قائلاند با این وصف, اگر آن رئیس عشیره و قبیله دستور بدهد که این بقعه را باید خراب بکنید میکنند خب تعصّب جاهلی چیز دیگر است تعصّب جاهلیت عرب چیز دیگر است وجود مبارک حضرت برای رام کردن اینها از اقوام اینها از همه نحلهها از همه عشایر همسری گرفته که اینها بتوانند بر اساس این جهت آرام باشند وگرنه خودش در 25 سالگی با همسر 40 ساله ازدواج کرد بنابراین حضرت یک حساب دیگری داشت اصلِ ازدواجش برای این بود که آنها نشورند و آنها توطئه نکنند و آنها علیه اسلام آن تعصّب جاهلی را به کار نبرند.
ص: 1172
1) (25) . إعلام الوری، ص 121.
بیان امتحان بودن فقر و غنا در زندگی انسان
پرسش: ... پاسخ: بالأخره این یک حقیقت شرعیهای نیست که انسان بگوید برابر حقیقت شرعیه زندگی ساده این است ما و بین خدایمان میدانیم ولی باید بدانیم داشتن, شرف و کرامت نیست و اگر در سورهٴ مبارکهٴ فجر فرمود آنها خیال میکنند که این کرامت است و ما هم برابر خیال آنها تعبیر به اکرام میکنیم اینچنین نیست، اینها مبتلا به ثروتاند أَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ٭ کَلَّا (1) نه این اهانت است نه آن اکرام هر دو ابتلاست برخی به فقر مبتلایند بعضی به ثروت مبتلایند این مبتلا به ثروت است یعنی ممتحَن ما اگر رشد فکری ما و نظام ارزشی ما به این باشد که داشتن, کمال نیست آن وقت کسی که خانه خوبی دارد فرش خوبی دارد اتومبیل خوبی دارد ما او را حالا لازم نیست تحقیر کنیم ولی به چشمِ احترام نگاه نمیکنیم اگر جامعه ما اینها را با چشم احترام نگاه نکند او برای چه حالا با این اتومبیل پُز بدهد وقتی میبیند هر کس میآید با روی تُرُش کرده او را نگاه میکند او حسابش را جمع میکند یا چنین اتومبیلی را وارد نمیکند یا سوار نمیشود جامعه باید بداند این کَرَم نیست این دیگر بیانات روشن علی و اولاد علی(علیهم السلام) است قرآن که ریشه این حرفهاست فرمود: کَلَّا بعضیها مبتلا به اتومبیل خوباند بعضیها مبتلا به پیادهرویاند این ابتلاست آزمون است.
ص: 1173
1) (26) . سورهٴ فجر، آیات 15 ـ 17.
ضرورت مدیریت عاقلانه جامعه در کلام علی(علیه السلام)
اگر ما فهمیدیم که این است ما تلاش و کوششمان را میکنیم که راحت زندگی کنیم یک رفاه نسبی, هر چه شد به همان اندازه قانعیم تلاشمان را میکنیم و خدا هم وعده داد به این شرط که آن کسی که بِیَده عُقدة النظام است او هم عاقلانه تدبیر بکند «هِیت» منطقهای است که عدهای در آنجا زندگی میکردند و وجود مبارک حضرت امیر این کمیل را مسئول آن منطقه کرد در دستگاه اموی یک عدّه آمدند و غارت کردند و بساط او را به هم زدند وجود مبارک حضرت امیر نامهای نوشته که این نامه در نهجالبلاغه هست به کمیل گفت که من این مأموریت را دادم امکانات دادم مأمور نظامی دادم نیروی مسلّح دادم تو نتوانستی از آن منطقه دفاع بکنی (1) یعنی برخیها فقط به درد دعای کمیل میخورند به درد سِمت و شغل نمیخورند با اینکه کمیل از اصحاب خاصّ حضرت بود حضرت دست او را گرفته از مسجد کوفه به بیرون برده آن مطالب عالیه را فرموده, مگر هر کسی میتواند شهرش یا روستایش یا کشورش را اداره کند مدیریت و درایت یک نعمت الهی است.
شرایط بهرهمندی از شرافت زندگی همسران با رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
غرض این است که هم آنها باید توجه داشته باشند هم ما, ما بدانیم پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) نکاح آورده نه اجتماع مذکر و مؤنث فرمود: «النکاح سنّتی فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی» آن وقت درباره زنها فرمود اینجا که باشید بیتِ من اصول دین است توحید است, وحی و نبوت است و معاد. اگر اصول دین اینجاست و در سایه اصول دین, فروع هم تأمین است شما به اصول دین معتقد, به فروع دین عامل باشید پاداشتان دو برابر است فرمود اگر کسی اینجا بیاید اصول و فروعش تأمین است این عبارت را ملاحظه بفرمایید: وَإِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ این توحید, وَرَسُولَهُ نبوت, وَالدَّارَ الْآخِرَةَ این معاد, این اصول سهگانه دین را داشته باشید عمل صالح را بکنید هم حسنه دنیا هم حسنه آخرت دارید فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً صرف ارتباط با ما شرف نمیآورد اگر شرایط را رعایت کردید زمان و زمین و بیت این سه عنصر، شرفآور است اگر شرایط را رعایت کردید زمان، شرافتآور است میبینید اگر در اَشهر حُرُم اگر کسی جنایت کرده به احترام این زمان محترم دیهاش بیشتر است در حرم جنایت کرده به احترام آن زمین محترم جرمش بیشتر است در بیت نبوّت اگر کسی جنایت کرده به احترام آن بیت جُرمش دو برابر است.
ص: 1174
1) (27) . نهجالبلاغه، نامه 61.
علت دو برابر شدن کیفر همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود اینجا خانه عادی نیست یک سنگ و گِل نیست اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ معصیت کرده این یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ دو برابر دیگران برای اینکه هم آن گناه را کرده هم حرمت بیت را نگه نداشته چرا گناه در حرم بیشتر است چرا گناه در اشهر حُرم بیشتر است به همین مناسبت که زمان و زمین به برکت وحی, محترم میشود اینجا هم به برکت بیت نبوّت حرمت خاص دارد به همین مناسبت اگر کسی نماز در مسجدالحرام بخواند هیچ نمازی معادل آن نیست بعد از آن, نماز در مسجدالنبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است عبادت در مسجدالحرام معادل ندارد بعد عبادت در مسجدالنبی معادل ندارد اینجا هم فرمود اگر شما رعایت بیت را انجام دادید وَمَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحاً نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ.
بطلان توهم سه برابر شدن کیفر همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
برخیها خیال کردند که یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ یعنی سه برابر عذاب دارد چرا, برای اینکه یک کیفر که برای خود گناه است ضِعْفَیْنِ یعنی دو برابر آن, خیال کردند ضعفین به علاوه اصلِ کیفر که میشود سه کیفر، (1) در حالی که به قرینه مَرَّتَیْنِ این ضِعْفَیْنِ یعنی یک اصل و یک معادل آن که جمعاً میشود دو برابر نه اینکه دو برابر به علاوه اصلِ کیفر به قرینه این مَرَّتَیْنِ آن ضِعْفَیْنِ مشخص میشود بعد فرمود: یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ هیچ گناهی نظیر گناه در اشهر حُرم نیست هیچ گناهی نظیر گناه در حرم نیست هیچ گناهی هم شبیه گناه اعضای بیت نبوّت نیست لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ اگر باتقوا بودید پاداشتان دو برابر است اگر ـ معاذ الله ـ بیتقوایی کردید کیفرتان دو برابر است.
ص: 1175
1) (28) . ر . ک: جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج 22، ص 1؛ ر . ک: مجمع البیان، ج 8، ص 555 و 556.
پیامدهای انحصار علوم دانشگاهی در معارف تجربی
در فضای علوم تجربی این را ملاحظه فرمودید اینها دو مشکل جدّی دارند یکی در معرفتشناسی گرفتار حس و تجربهاند یکی در کارآمدی و کارآیی همان حس و تجربه را به عمل مینشانند گرفتار تجربهاند پس اینها علماً در محدوده حس و تجربه, عملاً در محدوده حس و تجربه به سر میبرند آن وقت مطالب تجریدی برای اینها نوبر است به زحمت میفهمند و به زحمت باور میکنند شما اگر بگویید کسی که به نامحرم نگاه میکند و طمع میکند قلبش مریض است این متوجه نمیشود. در این سالها کم نشنیدید همایشهای عمیق علمی که برای درمان بیماریهای مشترک بین انسان و دام در این مملکت تشکیل شده اینها خیال میکنند انسان, حیوان ناطق است جانوری است حرف میزند بیماریهای انسان با بیماریهای دام یکی است درمان انسان با درمان دام یکی است اگر بخواهند انسان را معالجه کنند جواب را باید از آزمایشگاه موش بگیرند اینها خیال میکنند انسان, حیوانی است که حرف میزند اگر به اینها بگویید کسی که به نامحرم نگاه میکند و طمع میکند مریض است یا نمیفهمد یا انکار میکند اما وقتی انسان به عنوان حیّ متألّه نه حیوان ناطق, تفسیر شد گذشته از علوم حسی و تجربی یک علوم تجریدی را هم به همراه دارد و آنگاه معلوم میشود که مرض فرق میکند, طب فرق میکند, بهداشت فرق میکند, درمان فرق میکند فرمود همسران پیامبر! اگر رقیق حرف زدید یعنی به لحاظ معنا رقیق باشد و دلانگیز، مشکل دارید به لحاظ کیفیت ادای کلمات دلانگیز باشد مشکل دارید جمع بین هر دو باشد بیشتر مشکل دارید اگر رقیقانه سخن گفتید فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ معلوم میشود این مرض است.
ص: 1176
عواقب اعراض جوانان از سنّت نبوی ازدواج
اگر کسی جوان باشد از نکاح هم ـ معاذ الله ـ اعراض بکند این دو مشکل دارد یکی از سنّت پیامبر اعراض کرده یکی اینکه مبتلا میشود به این مرض خواه و ناخواه بالأخره این غریزه مثل گرسنگی است این نه از آن طرف بد است نه از این طرف خوب است حالا اگر کسی گرسنه بود و دنبال غذا بود این بد نیست این خاصیّت طبیعی اوست اگر کسی جوان بود و دنبال ازدواج بود این شرارت و معصیت نیست این یک امر طبیعی است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً (28 وَإِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً (29) یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ مَن یَأْتِ مِنکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَکَانَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیراً (30) وَمَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحاً نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقاً کَرِیماً (31) یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (32) وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی وَأَقِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِینَ الزَّکَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (33) وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ لَطِیفاً خَبِیراً (34)) بررسی مدرک روایی بر اخلاص علی(علیه السلام) در نبرد با عمروبنعبدود
ص: 1177
بعد از جریان احزاب و قصه خندق, آن جریان حضرت امیر(سلام الله علیه) گرچه به صورت تاریخ در بعضی از کتابها آمده ولی آنچه بعضی از آقایان زحمت کشیدند به عنوان یک خبر مرسل از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم هست که اینها نقل کردند که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود شما این مطلب را از خود علیبنابیطالب(علیه السلام) بپرسید که چرا از روی سینه عمرو بلند شد چند لحظهای تحمل کرد بعد دوباره رفت (1) خب طبق این نقلها معلوم میشود که این ریشه روایی دارد یک خبر هست منتها مرسل.
سرّ مضاعف شدن عذاب همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در صورت ارتکاب گناه
بعد از آن جریان احزاب درباره اصول خانوادگی وجود مبارک پیغمبر مطالبی را فرمود. فرمود شما دو سِمت دارید یکی اینکه زنِ مسلمانید یکی اینکه به بیت نبوّت مرتبط هستید هم شخصیت حقیقی مسئولیت میآورد هم شخصیت حقوقی مسئولیت میآورد گرچه در اسلام جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا (2) هرگز ذات اقدس الهی بیش از گناه, کیفر نمیدهد این عبارت جَزَاءً وِفَاقاً (3) در قرآن کریم یک بار ذکر شده است آن هم درباره معصیت است کیفر، فقط معادل گناه است بیش از آن نیست ممکن است کمتر باشد این تحدید به لحاظ نفی اکثر است نه به لحاظ نفی اقل یعنی بیشتر از آن نیست نه کمتر از آن نمیشود در خیلی از موارد ممکن است وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (4) شامل حال یک تبهکار بشود به هر تقدیر جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا اما اینجا که فرمود اگر کسی یک گناه بکند یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ معنایش این نیست که «جزاء سیّئة سیّئتان» بلکه معنایش این است که «جزاء سیّئتین سیّئتان» شما دو سیّئه کردید دو کیفر دارید زیرا یک شخصیت حقیقی دارید که زنِ مسلمانید یک شخصیت حقوقی دارید که به بیت وحی مرتبط هستید گناهی که کردید هم وظیفه شخصیت حقیقیتان را رعایت نکردید و هم حرمت شخصیت حقوقی را نگه نداشتید اینطور نیست که اگر یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ آمده با آیاتی که دارد جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا هماهنگ نباشد آنجا یعنی در جریان بیت نبوّت چون دو سیّئه هست دو عذاب هم خواهد بود.
ص: 1178
عاقبت بخیری همسران در گرو همراهی با پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
بعد فرمود در بیت شما هم اصول دین مطرح است هم فروع دین, اگر کسی دنیا بخواهد هم اصول دینش را از دست میدهد هم فروع دینش را، اول فروع دین را از دست میدهد کم کم به سوء خاتمه مبتلا میشود اصول را هم از دست میدهد اما ارتباط با بیت وحی و نبوّت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم اصول، محفوظ است هم فروع.
بررسی ادبی کلمه «تعال» در آیه یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ ... فَتَعَالَیْنَ
فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ کلمه «تعال» در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و اینها معنا شد که این کلمه و این واژه اوّلین بار در استعمال عربی برای کسانی بود که در این روستاها که زندگی میکردند معمولاً در سینه کوه آن خانهها را میساختند در دشت جا برای کشاورزی بود این فرزندانشان روز که میشد از منزلها میآمدند سرازیر میشدند در دشت برای کار کشاورزی عصر که میشد اولیای اینها به این فرزندان میگفتند: «تعالوا» یعنی بیایید بالا, اگر کسی در یک منطقه بالایی باشد از پایینیها دعوت کند میگویند تعال اما اگر همسطح باشد میگویند إلیّ إلیّ گرچه بعداً این کلمه تعال توسعه پیدا کرد و به جای إلیّ إلیّ هم کاربرد دارد ولی اصل وضعش برای کسی بود که در جای بالاست از افرادی که در جای پاییناند دعوت میکند بیایند بالا انبیا چون در قلّه انسانیتاند دیگران را دعوت میکنند میگویند: تَعَالَوْا أَتْلُ (1) کذا و کذا این «تعالوا» برای اینکه اینها از جایگاه رفیعی سخن میگویند.
ص: 1179
1) (5) . سورهٴ انعام, آیهٴ 151.
عدم دلالت آیه أُمَتِّعْکُنَّ... بر حکم فقهی طلاق و اقوال آن
فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً برخیها خیال میکردند این یک طلاق است منتها جزء خصائصالنبی است از اهل سنّت این فتوا را دادند در بین ما شیعهها هم عدهای هستند که همین را تطلیق میدانند میگویند جزء مختصات نبی است اما بزرگانی از فقهای ما هستند مثل مرحوم شیخ طوسی و همفکرانشان(رضوان الله علیهم) میفرمایند این ناظر به حکم فقهی نیست که طلاقی را در کار داشته باشد این پیشنهاد است که اگر دنیا میخواهید بیایید ما شما را طلاق بدهیم نه همین جمله أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ طلاق باشد (1) بیایید ما شما را طلاق میدهیم طلاق خوب و متاعی هم به شما میدهیم و بروید و اگر آخرت خواستید که میمانید ما با این آیه تطهیر یک کار جدّی داریم به خواست خدا تا روشن بشود در همه موارد، این ضمیر جمع مؤنث سالم چه نقشی دارد. اجر عظیم, ثمره مراعات حریم نبوی توسط همسران
فرمود اگر این کار را کردید فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً این اجر عظیم غیر از اجری است که دیگران دارند مستحضرید اگر چیزی فقط در یک جهت زیاد باشد میگویند این طویل است در جهت عرض، طویل باشد میگویند عریض است در جهت عمق یا ارتفاع زیاد باشد میگویند عمیق است یا ارتفاع دارد ولی اگر در مجموع این سه جهت، برجسته باشد و مهم باشد میگویند عظیم است ما یک طویل داریم یک عریض داریم یک عمیق, اگر چیزی جامع همه این قسمتها باشد میگویند عظیم، اجر عظیم یعنی اجری است که از هر جهت فراگیر است آن اجر عظیم را مشخص نفرمود که چیست ولی اجمالاً فرمود اگر کسی احسان کرد حرمت شخصیت حقیقی را رعایت کرد حرمت شخصیت حقوقی را رعایت کرد اجر عظیم دارد.
ص: 1180
1) (6) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص333.
عذاب مضاعف, کیفر عدم رعایت حریم نبوی توسط همسران
بعد فرمود: یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ مَن یَأْتِ مِنکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ اگر کسی یک گناه روشنی انجام داد یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ با حفظ آن اصل اوّلی که جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا با حفظ همان اصل, عذاب شما دو برابر است برای اینکه شما دو سیّئه دارید «جزاء سیّئتین سیّئتان» وَکَانَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیراً البته اینکه فرمود اگر کسی از شما کار خوب بکند ما به او دو برابر میدهیم این منافات ندارد با اینکه فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (1) یک طایفه, مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (2) طایفه دیگر, یا اضعاف مضاعف میدهیم که در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آمده اگر کسی یک حسنه انجام بدهد ده برابر پاداش میگیرد نساءالنبی اگر یک حسنه انجام بدهند در حقیقت، دو حسنه است برای هر حسنه «عشرة امثال» است بنابراین اگر آنها یک کار خوب انجام بدهند چون هم حرمت شخصیت حقیقی را رعایت کردند هم حرمت شخصیت حقوقی را رعایت کردند دو کار خیر انجام دادند «فلهنّ عشرون ثوابا» نه «عشرة» برای اینکه اینها دو کار خیر کردند در برابر هر کار خیر هم «عشرة حسنة» است.
معنای قنوت و نقش آن در مضاعف شدن پاداش
وَمَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ قنوت آن نیایش مستمر است نه اینکه انسان دست بلند کند و به این حالت دعایی که معروف است به عنوان دعای دست باشد, این قنوت منظور نیست قَنَت یعنی «و استمرّ علی العمل الصالح» وَمَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحاً نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ چون دو کار کردید دو عمل حسنه محسوب میشود در برابر هر عمل حسنه هم «عشرة امثال» است میشود بیست برابر، این با آن آیات مخالف نیست هماهنگ است. ص: 1181
وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقاً کَرِیماً آن رزق کریم چیست ذات اقدس الهی میداند. مرحوم شیخ طوسی دارد که این أَعْتَدْنَا اصلش «أعْدَدْنا» بود «أعَدّ» یعنی آماده کرده است «اِعداد» یعنی آماده کردن ولی این لازم نیست آن طوری که ایشان در تبیان فرمودند ما بگوییم أَعْتَدْنَا یکی از دالها تبدیل به تاء شده (1) خود «عَتَدَ» به معنای آماده کردن است اینکه فرمود: مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (2) یعنی آماده, عَتَد یعنی آماده شد عَتید یعنی آماده, أَعْتَدْنَا هم یعنی آماده کردیم اینطور نیست که اصلش «أعددنا» بوده بعد تبدیل شده به أَعْتَدْنَا. فرمود: یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ این روشن میکند که چرا آنجا در حَسنه أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ است در سیّئه یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ است این تبیین آن است تعلیل آن است برای اینکه شما یک شخصیت حقوقی دارید یک شخصیت حقیقی. تبیین عدم تعارض جزای مضاعف همسران با جَزَاءً وِفَاقاً
پرسش:... فرق بین مَرَّتَیْنِ و أجر عظیم در اینجا چیست؟
پاسخ: غرض این است که چه آن مَرَّتَیْنِ چه این ضِعْفَیْنِ برای تبیین این است که شما یک شخصیت حقیقی دارید یک شخصیت حقوقی چون دو شخصیت دارید اگر یک گناه کردید در حقیقت دو گناه است اگر یک ثواب کردید در حقیقت دو ثواب است این حسابهای اوّلی اما آنکه مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا آن سرِ جایش محفوظ است آن خَیْرٌ مِنْهَا برای بعضیها رزق کریم است برای بعضیها اجر عظیم است و مانند آن که ذات اقدس الهی خودش میداند ولی منظور آن است که بدانید شما دو حیثیت دارید دو سِمت دارید اگر ما یک جا گفتیم جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا بعد اینجا گفتیم اگر شما گناه کردید دو برابر عذاب میشوید با آن اصل کلی که درباره تبهکاران آمده که کیفر آنها جَزَاءً وِفَاقاً همه هماهنگ است شما دو گناه کردید دو کیفر دارید اینطور نیست که با جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا هماهنگ نباشید حالا آن خیری که انجام دادید چون دو خیر است جزایش محفوظ است ولی ما نگفتیم که جزای حَسنه فقط حسنه است گفتیم خَیْرٌ مِنْهَا هم است (یک) عَشْرُ أَمْثَالِهَا است (دو) کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ است که به هفتصد برابر میشود (یک) هفتصد میشود هزار و چهارصد وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ (دو) وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (3) که عدد و رقمبردار نیست (سه) آنها سر جایش محفوظ است گاهی از آنها به عنوان اجر عظیم یاد میشود گاهی از آنها به عنوان اجر کریم یاد میشود (4) او هم حکیمانه اجرت عطا میکند.
ص: 1182
تبیین معنای رزق کریم
پرسش: رزق کریم به چه معناست؟
پاسخ: آنکه قرآن کریم راجع به قرآن فرمود: بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (1) آن رزقهای معنوی که به وسیله فرشتهها میآیند قرآن, رزق کریم است معارف, رزق کریم است مطالب نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه رزق کریم است حشر با فرشتهها رزق کریم است آنها که جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (2) حسابشان جداست عمده تحلیل این مسئله است فرمود اگر ما گفتیم یک گناه کردید دو برابر جزاء میگیرید برای اینکه شما در حقیقت دو گناه کردید نه یک گناه و اگر گفتیم یک ثواب کردید دو برابر پاداش میگیرید در حقیقت دو کار خیر کردید یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ مثل آنها نیستید.
کیفر ویژه پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در صورت خلاف در امر رسالت
خود پیغمبر هم همینطور است در سورهٴ مبارکهٴ «حاقه» فرمود خیلیها مشرکاند جزای آنها معلوم است کیفر آنها معلوم است اما به فرض محال اگر محالاً ذات مقدس رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیراهه برود آن کیفری که به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر فرض محال میدهیم به هیچ کس نخواهیم داد در سورهٴ مبارکهٴ «حاقه» آیه 44 به بعد فرمود: وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ ـ معاذ الله ـ یک مختصر حرفهایی که ما نگفتیم پیغمبر به ما اسناد بدهد یا چیزی را که ما گفتیم او به مردم نگوید کتمان بکند وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ ٭ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ٭ فَمَا مِنکُم مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ خب این تهدید درباره هیچ کس نیست این همه مُتنبّیان آمدند خدا با آنها اینطور رفتار نکرد شما آمار متنبّیان را که ببینید کمتر از آمار انبیا نیست این ملل و نحل را بارها شنیدید که چه آنچه ابنحزم نوشته چه آنچه شهرستانی نوشته این مِلل را انبیا آوردند نِحل را دیگران این تنبّی و دعوی نبوّت کردن کم نبود اگر برای دیگران وهابیّت تراشیدند برای ما بهائیّت تراشیدند همیشه این حرفها بود اما خدا چنین تهدیدی نسبت به آنها اِعمال نکرد نه گفت و نه عمل کرد خیلی از متنبّیان آمدند و رفتند اما کسی که قولش در اثر اعجاز الهی سکّه قبولی خورد مردم باور کردند که این پیغمبر است اگر ـ معاذ الله ـ این ذرّهای کم و زیاد بکند دین را کم و زیاد کرده است دینی که مقبول مردم است لذا درباره او هیچ گذشت نمیشود فرمود احدی به داد او نمیرسد این تهدید را نسبت به هیچ کسی نکرده نه نسبت به آنها که عملاً مدّعی نبوّت بودند چنین تهدیدی کرده نفرمود اگر کسی ادّعای نبوّت بکند لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ از این کفار کم نیستند میآیند و میروند گاهی معذّباند گاهی خدا اینها را مهلت میدهد اما درباره شخصِ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که حالا مقبول شد یعنی نامه خدا در دست اوست حجّت الهی در دست اوست او اگر ـ معاذ الله ـ ذرّهای کنارهگیری کند به بیراهه برود حکمش همین است پس این برای حفظ آن شخصیت حقوقی است. درباره شخصیت حقیقیاش که خب احکام مسلمانهای دیگر را دارد.
ص: 1183
نهی همسران پیامبر از گفتار نامناسب و مرضآور دانستن آن
فرمود: لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ چون اینچنین است باید مواظب شخصیت حقوقیتان هم باشید لذا در حرف زدنهایتان هم باید مواظب باشید نه محتوای حرفتان شهوتانگیز باشد نه کیفیت ادای کلماتتان فتنهانگیز باشد فَلاَ تَخْضَعْنَ گاهی کیفیت ادا (یک) گاهی محتوا (دو) بدتر از همه, جامع بین کیفیت بد و محتوای بد است (سه) این کار را کردید این مرضآور است فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ معلوم میشود که گناه, مرض است حالا اختصاصی به نگاه نامحرم ندارد گناهانی که بدتر از نگاه به نامحرم است آنها هم که یقیناً غدّه است.
نقش عمل صالح و طالح در رفتار انسان
این مرض چند کار را به همراه دارد چون قرآن کریم از چند راه معارف را به انسان میآموزاند یکی اینکه عمل صالح زمینه را برای اعمال صالح دیگر فراهم میکند انسان به آسانی اعمال خیر را انجام میدهد از اعمال شرّ و فتنه و بد منزجر میشود این روح، لطیف میشود به طرف حسنات مایل است به آسانی این کار خیر را انجام میدهد فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی (1) این بخواهد نمازش را اول وقت بخواند یا نماز شب بخواند یا قرآن قرائت کند یا خیرات دیگر انجام بدهد یا فضایل را تحصیل بکند به آسانی این کار را انجام میدهد این خاصیّت عمل صالح است یکی هم راه دیگر است چون علوم انسانی تنها علوم حصولی و تصوّر و تصدیق حوزه و دانشگاهی نیست یک علوم شهودی هست که تصور و تصدیق در آن نیست قضیه و قیاس و تمثیل و استقرا نیست لفظ نیست مفهوم نیست شهود است آن را دیگر عقل نظری درک نمیکند آن را عقل عملی درک میکند یعنی اینکه عهدهدار عمل است میشود شاهد، آنکه عهدهدار اندیشه است میشود حکیم, فیلسوف, فقیه و مانند آن, اینها علوم حصولی است که تصور و تصدیق است این عمل صالح گذشته از اینکه توفیق تهیه اعمال صالح دیگر را فراهم میکند راه مشاهده را هم فراهم میکند که در سورهٴ «انفال» فرمود: إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً (2) آن فرق بین حق و باطل, شهود است آن دیگر تصور و تصدیق و امثال ذلک نیست آن کاری به اندیشه ندارد کاری به انگیزه دارد انسان مشاهده میکند چه چیزی حق است چه چیزی باطل است إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً بنابراین عمل صالح دو کار مثبت دارد یکی نسبت به سایر اعمال خیر, انسان را آمادهتر میکند یکی برای مشاهده معارف الهی آن چشمِ دل را بازتر میکند گوشِ دل را شنواتر میکند و هکذا اما عمل طالح و گناه این هم دو کار میکند یکی اینکه علاقهٴ نسبت به اعمال صالح را کم میکند و دستِ این شخص را نسبت به گناهان بازتر میکند مِیلش را بازتر میکند و دیگر اینکه چرکی است روی صحنه دل در بخش عقل عملی این آینهٴ دل را چرکین میکند دیگر این آینه جایی را نشان نمیدهد تعبیر قرآن کریم نسبت به عمل طالح و سیّئه این است که کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم (3) رِیْن همان چرک است خب اگر روی آینه دل, چرک و غبار بنشیند که جایی را مشاهده نمیکند این عقل عملی که نمیخواهد بفهمد میخواهد ببیند, دیدن بالأخره یک بصیرت درونی میطلبد فرمود این رِیْن است این چرک است (یک) در بخش دیگر فرمود: أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (4) (دو) اینها چرا درباره قرآن تدبّر نمیکنند لکن دلشان قفل است این دلشان قفل است این گناه, قفلی است درِ دل این دل میشود بسته آن وقت چیزی در آن نفوذ نمیکند قلب مُقفّل چیزی در آن نفوذ نمیکند بنابراین هم عمل صالح دو اثر مثبت دارد هم عمل طالح و سیّئه دو اثر منفی دارد فرمود این کار را نکنید این مرض, شما را با غدّههای دیگر در بخشهای معصیت جلو میبرد (یک) همین مرض, جلوی آینه دل را میبندد (دو) نگاه به نامحرم این است فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ.
ص: 1184
زمینهسازی گناه سرّ نهی از معطّر شدن زنها در خیابان
از آن طرف هم در روایات عفاف و حجاب ملاحظه فرمودید این همه فضیلت که برای معطّر شدن ذکر شده است که نمازتان را با عطر بخوانید مسجد میروید معطّر باشید در نماز جماعت و جمعه میروید معطّر باشید درباره زنها فرمودند برای همسرانتان معطّر کنید در خانه هستید معطّر باشید فرمود: «أیّما امرأة استعطّرت و خَرجت لِیوجدُ ریحها فهی زانیة» (1) خب این در روایات ما هست خب این عطر را باید در منزل برای همسرش استفاده کند نه برای بیرون. از آن طرف این خطر هست از طرف مردها هم فرمود: فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً در معاملاتتان در گفتارتان طرزی حرف بزنید که نه نقص لفظی داشته باشد نه نقص محتوایی داشته باشد نه بدتر از همه جامع بینالنقصین باشد آن میشود منکر این میشود معروف خب اینها مسائل اخلاقی, مسائل اجتماعی از این به بعد دیگر مسائل سیاسی شروع میشود.
نهیهای صریح به همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دال بر عدم جواز ورود در فتنههای سیاسی
اصرار قرآن به همسران پیامبر به صورت صریح که شما این کار را نکنید معلوم میشود فتنهای در پیش است خب آدم به افراد عادی به طور عام سخنرانی میکند نصیحت میکند اما حالا بیایید یک شخصیت ممتاز مملکت را برای او حالا اعلامیه صادر کند نامه صادر کند که شما این کار را نکنید این معلوم میشود فتنهای در کار است فرمود همسران پیامبر! شما در مسائل سیاسی، خودتان را به میدان نکشانید در خانههایتان بنشینید خب این ناظر به جنگ جمل است این معلوم میشود چنین فتنهای در کار بود چنین خطری در پیش بود قرآن کریم پیشبینی کرد فرمود در خانههایتان بنشینید مبادا بیرون بیایید مبادا فتنه کنید فرمود: وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ در خانههایتان باشید, در خانههایتان باشید یعنی رفت و آمد نکنید یعنی در مسجدها نروید اینکه نبود, یعنی در مسائل سیاسی وقتی که شما را خواستند به جنگ جمل بکشانند مواظب باشید عدهای دارند بازی میکنند وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی آنها زنها را میآوردند در صحنههای کارزار تا از آنها بهره سوء ببرند مبادا مثل جاهلیت مثل قبل از اسلام بیایید میدان خب اینطور تعبیر معلوم میشود قضیهای در کار است وگرنه به طور عادی آیه نازل بشود که شما در خانههایتان باشید یعنی چه یعنی حشر و نشر نداشته باشید با فامیلهایتان صِله رحم نداشته باشید اینکه نیست وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی این جاهلیّت اُولیٰ را هم مرحوم شیخ طوسی هم سیدناالاستاد هم بزرگان دیگر گفتند آن جریان بین آدم و نوح و اینها نیست همین جاهلیّت قبل از اسلام است (2) اینکه یادتان است در جاهلیت چه بود این کار را نکنید خب این منفی و نهی.
ص: 1185
پرچمداری در فتنه جمل مصداق بارز «تبرّج»
پرسش:...پاسخ: یک وقت است که یک عضو عادی میشود میآید در صحنه یک وقت پرچمدار میشود این پرچمداری, تبرّج جاهلیّت است. آن مسائل عفاف و اینها که در آیه قبل به صورت رقیقترش را فرمود یقیناً تبرّج جاهلیّت و خودنمایی و خودآرایی را یقیناً شامل میشود اما این پرچمداری فتنه این علمداری این کار همینطور بود گرچه وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) بعد از پیروزی جنگ جمل محترمانه آن زن را از صحنه به طرف مدینه اعزام کرد وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی.
لزوم رعایت خطوط کلی دین توسط همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
بعد نسبت به خطوط کلی دین بالصراحه این نماز و زکات را که بهترین پیوند خلق و خالق در بخش عبادت, نماز است بهترین پیوند بین مردم همان اعطای زکات و ایتای حقوق مردم است ذکر کرد وَأَقِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِینَ الزَّکَاةَ بعد به طور ذکر عام بعدالخاص فرمود: وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ که این أَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ شامل آنها هم خواهد بود البته أَطِعْنَ اللَّهَ به این است که هر چه را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از طرف ذات اقدس الهی از احکام الهی نقل کرد این أَطِعْنَ اللَّهَ است اما اطاعت از رسول همان است که در همین بخشهای قبلی فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ اینکه در آیه شش همین سورهٴ «احزاب» فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ رهبریهای او, امامت او, ولایت او, مطاع بودن او در مسائل سیاسی و اجتماعی را گوشزد میکند لذا اطاعت رسول وقتی در کنار اطاعت خدا قرار میگیرد یکی راجع به تبلیغ احکام الهی است یکی هم راجع به النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ است; وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ.
ص: 1186
تا اینجا و همچنین آیه 34 که فرمود: وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ 22 ضمیر جمع مؤنث سالم هست که خواندیم یعنی از آیه 28 فرمود: إِن کُنتُنَّ, تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا, فَتَعَالَیْنَ, أُمَتِّعْکُنَّ, أُسَرِّحْکُنَّ, وَإِن کُنتُنَ, لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ, مَن یَأْتِ مِنکُنَّ, مَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ, یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ, وَقَرْنَ, وَلاَ تَبَرَّجْنَ, وَأَقِمْنَ, وَأَطِعْنَ تا وَاذْکُرْنَ تقریباً 22 ضمیر جمع مؤنث سالم است در اثنا میبینید ضمیر جمع مذکر سالم شد که هیچ ارتباطی با قبل و بعد ندارد معلوم میشود این یک مطلب جدید است مطلب تازه است مربوط به یک مخاطب دیگر است.
بررسی ادبی عدم ارتباط آیه تطهیر با آیات قبل و بعد
فرمود: إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ حالا این أَهْلَ الْبَیْتِ یا مناداست یعنی «یا أهل البیت» یا منصوب به مدح خاص است «أعنی أهلَ البیت» و مانند آن; بالقول المطلق این با قبل و بعد رابطه ندارد إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً. بنابراین فضای این آیه, قبل و بعد بیش از بیست بار ضمیر جمع مؤنث سالم آمده و این ضمیر جمع مذکر سالم است این برای آن پنج نفر است تغلیبش برای آن است که چهار نفرشان مذکّرند, یک نفرشان صدیقه کبرا(صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین) مؤنث است. حالا گذشته از آن هفتاد روایتی که از طریق ما نقل شده است و روایات معتبری که از طریق اهل سنّت نقل شده است که این را متواتر را بیّنالرشد میکند سیاق آیه هم نشان میدهد که این هیچ ارتباطی با قبل و بعد ندارد و دوتا حصر هم در آن هست یکی إِنَّمَا یکی اختصاص أَهْلَ الْبَیْتِ که منصوب است یا به «أعنی» یا «اُخصّص» و مانند آن.
ص: 1187
تفاوت تطهیر در آیه مورد بحث با آیه شش سوره مائده
فرمود من دوتا کار, فقط میخواهم شما را پاک کنم خب این چه تطهیری است اگر تطهیرش تشریعی باشد که در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» آیه شش بیان شده به نحو عام یعنی اینکه گفته شد وضو و امثال ذلک طهور است و مانند آن این طهارت تشریعی است در بخش پایانی آیه شش سورهٴ مبارکهٴ «مائده» این است که إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ اگر آب نیافتید تیمّم بکنید مَا یُرِیدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُم مِنْ حَرَجٍ وَلکِن یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ این نه إنَّمَا اول در آیه 33 سورهٴ «احزاب» را دارد نه تخصیص ثانی را به همراه دارد هیچ حصری آن را به همراه ندارد معلوم میشود تشریعی است یعنی خدا میخواهد به وسیله دستوراتی که داده است شما را پاک کند وَلکِن یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ یعنی یُرِیدُ به اراده تشریعی, همه شما را میخواهد تطهیر کند حالا بعضی قبول بعضی نکول اما در جریان آیه محلّ بحث سخن از اراده تشریعی نیست این اختصاص نشان میدهد که اراده, اراده تکوینی است فرمود: إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ فقط خدا این را میخواهد نسبت به چه کسانی؟ فقط نسبت به شما پنج نفر إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ پس این إِنَّمَا نشان میدهد که این اراده, اراده تکوینی است افاضه الهی است تطهیر تکوینی است همان مقام شامخ عصمت است این أَهْلَ الْبَیْتِ هم که منصوب به اختصاص است یعنی فقط درباره شماست وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً.
علت ذکر آیه تطهیر در کنار آیات دیگر بدون هیچ ارتباط
حالا چگونه این آیه در اینجا واقع شده است به اذن خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود یا به اذن خود حضرت در زمان جمعآوری به برکت دستور حضرت امیر(سلام الله علیه) بود ولی بالأخره این آیه [اینطور واقع شد] گاهی میبینید با قبل و بعد رابطه ندارد گاهی میبینید در وسط مطلب, یک کار حساسی, یک قضیه حساسی پیش میآید که یک جمله معترضه قرار میگیرد اگر آیه به همین صورت بود این جمله یقیناً جمله معترضه است اگر در موقع تدوین خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حالا یا بالمباشره یا بالتسبیب فرموده است که این آیه را در فلانجا قرار بدهید این هم ممکن است ولی بالأخره اگر با هم نازل شده باشد برای این است که گاهی در اثنای یک مطلب حساس, یک جمله معترضهای نازل میشود این جمله معترضه را انسان همانجا ذکر میکند یا نه, در موقع تدوین به اجازه خود حضرت آنجا آمده است همین بحث را در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» هم داشتیم در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» آیه سوم به این صورت است صدرش این است حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیَةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکَلَ السَّبْعُ إِلَّا مَا ذَکَّیْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاَمِ ذلِکُمْ فِسْقٌ این مضمون این محتوا قبلاً هم نازل شده بود حالا هم نازل شده بعد میفرماید: الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ امروز کفار، دیگر از شما ناامید شدند خب برای اینکه ما گفتیم میته احرام است کفار ناامید شدند قبلاً هم که گفتیم الآن هم که گفتیم یعنی ما با تحریم میته، همه کفار دیگر از ما ناامید شدند با تحریم میته حالا دین کامل شده این معلوم میشود که یا با هم نازل نشدند جداگانه نازل شدند به دستور حضرت اینجا گذاشتند یا جمله معترضه است فرمود همه کفار، امروز از شما ناامید شدند این معلوم میشود جریان غدیر را میخواهد بگوید.
ص: 1188
پرسش:... پاسخ: نه, آیه را به طور کلی همه فهمیدند در مورد چه کسی است حالا نام مبارک حضرت نیامده ولی همه فهمیدند مربوط به غدیر است الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً (1) بعد فرمود این میتهای که ما گفتیم حرام است اگر کسی مضطر شد عیب ندارد خب قبل از آن جمله, بعد از آن جمله, هیچ ارتباطی با جمله وسط ندارد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (21) . سورهٴ مائده, آیهٴ 3.
وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی وَأَقِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِینَ الزَّکَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (33 وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ لَطِیفاً خَبِیراً (34) إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَالذَّاکِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِیماً (35)) دیدگاه فخررازی در تفاوت همسران پیامبر با زن های دیگر به تفاوت پیامبر با دیگران
در جریان تطهیر بیت نبوّت کاملاً مرز همسران پیامبر اکرم از اهل بیت(علیهم السلام) جداست وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن طوری که جناب فخررازی نقل کرد گفت: «لست کأحدکم» من مانند شما نیستم من مسئولیتم خیلی بیش از شماست به همان مناسبت ذات اقدس الهی به همسرانش هم فرمود: لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ (1) حسنات آنها دو برابر پاداش دارد سیّئات آنها دو برابر کیفر دارد استنباطی فخررازی دارد میگوید تقریباً وزان همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نسبت به زنهای دیگر وزان حرائر است نسبت به اِماء; حُرّه نسبت به اَمه حکمش دو برابر است حدود و تعزیرات کنیز نصف حدود و تعزیرات حُرّه است در خیلی از موارد, اگر حدود آنها نصف اینهاست پس وزان زنهای عادی نسبت به همسران حضرت وزان اِماء است نسبت به حرائر, (2) این یک تطبیق ذوقی است.
ص: 1189
بیان تفاوت تهدید پیامبر و همسران در قرآن در نقد دیدگاه فخررازی
عمده آن است که خدای سبحان به خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چنین تهدیدی نداشت آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «حاقه» که فرمود: وَلَوْ تَقَوَّلَ خطاب به حضرت نیست عدهای تهمت زدند گفتند این حرفهای پیامبر ـ معاذ الله ـ حرفهایی است افترایی, از جای دیگر گرفته اینها را به حساب وحی آورده آنگاه ذات اقدس الهی برای تطهیر نبوی فرمود هرگز اینطور نیست اگر ـ معاذ الله ـ چنین کاری کرده بود لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنَا (1) و امثال ذلک این تهدید حضرت نیست این پاسخ به آن افرادی است که تهمت زدند فرمود اگر چنین کاری کرده بود ما جلویش را میگرفتیم به اشدّ وضع اما درباره همسران پیامبر اینطور صریح میفرماید نهی میکند دستور میدهد که وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ دو قرائت شده یکی قَرْنَ یکی قِرنَ, قِرن از وَقَرَ, یَقِرُ یعنی وقارتان را در بیوت نبوی حفظ کنید قَرْنَ یعنی قرار و آرامشتان را در این بیوت حفظ کنید این دو وجه را هم مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان نقل کرده (2) هم دیگران وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ شما اسلامی حرف بزنید و جاهلی فکر بکنید اینچنین نباشد وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی اگر مسلمانید هم اسلامی حرف بزنید هم اسلامی فکر بکنید اگر اسلامی حرف زدید جاهلی عمل کردید میشود تبرّج جاهلیّت یعنی به نحو جاهلیّت ظاهر بشوید کسی که حجاب را رعایت نمیکند بدحجاب یا بیحجاب است این اسلامی حرف زد ولی تبرّج جاهلی کرد فرمود: وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی مستحضرید که صدای زن مثل مو و بدن او نیست که عورت باشد نگاه به مو و نگاه به بدن زن جایز نیست «ولو لا لریبةٍ» اما صدای زن, عورت نیست مثل موی زن نیست مثل بدن زن نیست که شنیدنش مشکل داشته باشد لذا فرمود: وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (3) از این جهت هم گفتن جایز است هم شنیدن لکن تبرّج جاهلی ممنوع است.
ص: 1190
دلیل ادبی دال بر اختصاص آیه تطهیر بر اهل بیت(علیهم السلام)
بعد از اینکه دستور اقامه صلات و زکات داد که مهمترین عبادتهای بدنی و مالیاند به طور کلی دستور داد که خدا و پیامبرش را اطاعت کنید که اطاعت خدا در انجام دستورهایی است که پیامبر نقل کرده اطاعت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برابر النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ (1) ولایتپذیری از آن حضرت است بعد کلّ صحنه را عوض کرده با ضمیر جمع مذکّر سالم مطلب را تغییر داد خب 22 ضمیر تقریباً ضمیر جمع مؤنث سالم است و این ضمیرهای جمع مذکر نه با قبل سازگار است نه با بعد سازگار.
ناتمامی توجیه آوردن ضمیر جمع مذکر به شمول آیه بر حضرت علی و حسنین(علیهم السلام)
برخیها گفتند این برای ازواجالنبی است (2) دیگر فکر نکردند که این 22 ضمیر قبل و بعد همه جمع مؤنث سالم است و این ضمیرهای جمع مذکر سالم با آنها هماهنگ نیست برخیها که با این اشکال روبهرو شدند گفتند ازواجالنبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت او وجود مبارک حضرت امیر و صدیقه طاهره و امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) را هم شامل میشود و وقتی زنها و مردها در جمعی حضور داشته باشند تغلیباً للمذکّر علی المؤنث ضمیر جمع مذکر آورده میشود (3) این راهحلّی است که گروه دوم ارائه کردند خب جریان امّسلمه را که خیلیها نقل کردند در جریان کساء خود امّسلمه که عرض کرد اجازه بدهید من هم وارد بشوم در برابر آن دعای نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که شنید عرض کرد اجازه بدهید من هم تحت کساء وارد بشوم فرمود این مقام, مقام تو نیست «أنت إلی خیر» (4) تو یک زن صالحه هستی اما اینجا جای تو نیست خب همسر پیامبر که بود در آن محفل هم که حضور داشت از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم که درخواست کرد ولی حضرت فرمود اینجا جای تو نیست خب اگر این برای ازواجالنبی بود و تغلیباً للمذکّر علی المؤنث ضمیر جمع مذکر آورده بود خب امّسلمه باید حضور میداشت معلوم میشود که این طبق هفتاد روایتی که از این طرف آمده و روایات فراوانی که از طرف اهل سنّت آمده که جمعاً به صورت یک خبر متواتر قطعیالسند و قطعیالدلاله است این مخصوص علی و اولاد علی و فاطمه زهرا(صلوات الله علیهم اجمعین) است آنها هیچ راهی ندارند برای اینکه در خوبی امّسلمه حرفی نبود اما حضرت فرمود این مقام, مقام تو نیست بنابراین آنها راهی ندارند که این ضمیر جمع مذکر سالم را بتوانند با قبل و بعد توجیه کنند.
ص: 1191
آوردن فعل مضارع دال بر استمرار اراده الهی در تطهیر اهل بیت(علیهم السلام)
فعل هم اگر به صورت یُرِیدُ و «یُذهب» و «یطهّر» مضارع آمده است برای استفاده دوام و تطهیر است چون مستحضرید ممکن, حدوثاً و بقائاً نیازمند به عنایت الهی است تفویض, باطل است اینطور نیست که خدا کمالی به کسی بدهد بعد او را رها کند همانطوری که او «دائم الفیض علی البریّة» است نسبت به کلّ نظام, او دائمالفیض است نسبت به مؤمنان, کلّ لحظه لحظه سرّش همان جواب سؤالی است که در یک آیه سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» مشخص شده اگر «یسأله من فی السّماوات و الأرض فی کل لحظة و لحظة», پس کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (1) یعنی «کلّ لحظة و لحظة» روز در برابر شب نیست روز, مجموع شب و روز نیست روز یعنی ظهور; در هر ظهور خدا یک فیض تازهای دارد چرا در هر ظهور خدا یک فیض تازهای دارد برای اینکه سؤال, هر لحظه است احتیاج هر لحظه است این یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (2) که اختصاصی به شب یا روز یا فصل و زمان و زمین ندارد در تمام لحظات سؤال از هر موجودی هست تنها مُجیب خداست بنابراین هم از این طرف «یسأله مَن فِی السماوات و الأرض فی کلّ عام و حال» از آن طرف هم کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ پس این باید فعل مضارع باشد که مفید استمرار باشد نه اینکه چیزی را به اینها بدهد اینها بعد بتوانند خودشان را حفظ بکنند وگرنه میشود تفویض و این هم محال است لذا با فعل مضارع فرمود خدا این کار را کرده. نسبت به اراده تشریعی که خدا برای همه اراده دارد که پاک باشند که در آیه شش سورهٴ مبارکهٴ «مائده» در بحث دیروز قرائت شد.
ص: 1192
دلیل ادبی بر اظهار رجس و تطهیر آثار آن از اهل بیت(علیهم السلام)
اما این إِنَّمَا که حصر است و أَهْلَ الْبَیْتِ که منصوب است یا به نداء منصوب است یا علی المدح منصوب است نشان میدهد که این اراده مستمر نسبت به این ذوات قدسی بر دو امر استقرار کرده یکی اذهاب رِجس یکی تطهیر. یک وقت است چیزی دست کسی یا لباس کسی یک مختصر خون شده انسان میشوید عین را زائل میکند ولی اثرش مانده این اثر برای تطهیر است ازالهٴ عین میشود اذهاب, اثرزدایی میشود تطهیر, اگر چیزی بویی داشت رنگی داشت طعمی داشت و عین رفت ولی آن امور ماند باید آنها هم تطهیر بشود لذا هم اذهاب رجس است هم تطهیر آثار.
تعلیل قرآنی و ادبی در «دفع» بودن نفی رجس و تطهیر از اهل بیت(علیهم السلام)
در جریان عصمت, همه این بحثها به دفع برمیگردد نه رفع نه یعنی ـ معاذ الله ـ اینها رِجسی داشتند و بیطهارتی داشتند و خدای سبحان بخواهد آن رجس موجود را رفع کند یا آن قَذَر موجود را, بلکه این تطهیر بکند یعنی نمیگذارد که رجس, نمیگذارد قَذِر به حرم امن اینها راه پیدا کند که میشود دفع مثل اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) روزی هفتاد بار استغفار میکردند (1) میبینید یک وقت کسی بادبزن دستش است که مگس نیاید یک وقت آن مگسپران دستش است که مگسِ آمده را بپراند این بادبزن که دستش است برای دفع است هوای گرم نیاید این حشره نیاید این پشه نیاید, استغفار ذوات قدسی دفع است که مبادا یک وقت پلیدی و ناپاکی به طرف اینها راه پیدا کند در جریان حضرت یوسف ملاحظه فرمودید, فرمود ما کاری کردیم که بدی به طرف او نرفت نه اینکه او به طرف بدی نرفت کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ (2) نه «لنصرفه عن السوء و الفحشاء» نفرمود ما او را از بدی منصرف کردیم فرمود اجازه ندادیم بدی به طرف او برود خب اهل بیت که به مراتب بالاتر از یوسف(سلام الله علیهم اجمعین) هستند غرض این است که اینگونه از اذهابها اینگونه از تطهیرها صبغهٴ دفعی دارد نه رفعی.
ص: 1193
سرّ «دفع» بودن نفی رجس و تطهیر از اهل بیت(علیهم السلام)
برای اینکه اینها مخلَصاند و شیطان نسبت به اینها دسترسی ندارد نه اینکه علاقهمند باشد که کاری به اینها نداشته باشد اینکه گفت: إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (1) برای اینکه آنها چیزی میخواهند که من بدلیاش را ندارم چیزی در دست من است که آنها این را عفطه عنز (2) میدانند لذا من چطوری میتوانم اینها را فریب بدهم بالأخره اگر کسی بخواهد بزرگی را فریب بدهد باید ابزارش را داشته باشد چیزی که او میخواهد این بتواند بدلیاش را درست کند یا چیزی که مورد علاقه اوست این بتواند فراهم کند خب اینکه مورد علاقه مخلَصین است که در دسترس شیطان نیست آنکه در دسترس شیطان است که آنها عفطه عنز میدانند این نه برای اینکه نسبت به او احترام میکند توانِ آن را ندارد که فرمود من شیطان را به بند کشیدم (3) بنابراین نسبت به این ذوات مقدس بدی, قدرت رفتن ندارد تعبیر قرآن این نیست که «لنصرفه عن السوء و الفحشاء» تعبیر این است که لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ.
تبیین اراده تشریعی الهی در نقد اجبار طهارت اهل بیت(علیهم السلام)
پرسش: استاد در اینجا یک سوال اساسی مطرح است و آن این است که فرمودید که اینجا اراده تکوینی ... است آنجا هم اراده تشریعی بر این تعلّق گرفته که اختیار مردم از هر گونه رجس و پلیدی پاک و طاهر باشد خب آنجا هم طهارت داریم؛ آنجا اراده تکوینی طهارت حاصل میکند اینجا هم اراده تشریعی طهارت حاصل میکند در ماهیّت طهارت فرقی نیست چه تکویناً تعلّق بگیرد چه تشریعاً پس فرق در کجاست؟
ص: 1194
پاسخ: فرق هم در اراده است هم در مراد, آن ارادهای که تشریعی است بین اراده خدا سبحانه و تعالی و آن کار, اراده عبد فاصله است یعنی خدا خواست که عبد, مختارانه به طرف طهارت برود خدا نخواست که عبد مجبورانه به طرف طهارت برود که بشود جبر, خدا خواست بر اساس لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ (1) بر اساس قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ (2) بر اساس إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً (3) بر اساس اینکه انسان, مختار است خدا خواست انسانِ مختار, مختارانه طاهر بشود لذا گاهی میپذیرند گاهی نمیپذیرند بین اراده خدا و طهارت خارجی, اراده مختارانه انسان فاصله است این میشود اراده تشریعیه, از نظر مراد هم فرق است خدای سبحان آن طهارتی که برای اهل بیت خواسته است که برای دیگران نخواسته.
پرسش: خب با این تعبیر حضرت عالی میشود جبر.
پاسخ: نه, این میشود اختیارِ محض.
پرسش: اولیایی هستند که در عمرشان یک مکروه انجام ندادند.
پاسخ: برای اینکه الآن مثالی که میخواهیم ذکر بکنیم فقط همین الآن به ذهن آدم میآید و آن این است که ممکن است کسی هفتاد سال, هشتاد سال زندگی کند اصلاً به این فکر نباشد که با مادرش خلاف شرع انجام بدهد اصلاً در فکرش نیست که بگوییم این کار حرام است یا بد است خب اگر کسی مسموم بودن گناه را, زشتی گناه را اینطور بداند اصلاً به ذهنش نمیآید اینها میگویند عفطه عنز است همان که در قصه عقیل فرمود این مالی که تو آوردی زیر لباس پنهان کردی اگر صدقه و صِله و اینهاست که به ما نمیرسد اگر قصد دیگری داری یعنی قصد رشوه داری این مثل آن است که آن مار بزرگ یا مار عادی غذایی را بخورد (اولاً) بعد بالا بیاورد (ثانیاً) بالاآورده آن را کسی خمیر درست کند (ثالثاً) به آدم بدهد (رابعاً) (4) خب آدم بالاآوردهٴ خودش را نمیخورد چه رسد به بالاآوردهٴ مار که دو بار از مسیر سم گذشت. این مبالغه نبود در بیان نورانی حضرت, شاعرانه سخن نگفت که «أحسن الشعر أکذبه» (5) این حقیقت گناه را دید خب اگر کسی حقیقت گناه را اینطور ببیند هرگز فکرش را نمیکند در تمام مدت عمر هیچ ممکن نیست یک مؤمن به این فکر باشد که با مادرش خلاف شرع بکند بعد بگوید «استغفر الله» اصلاً به ذهن کسی نمیآید از بس این کار قبیح است آنها گناه را اینچنین میدانند وقتی باطن گناه اینطور بود و این قدر قَذِر و مسموم و کنیف بود اصلاً به فکرشان نمیآید این مقام عصمت است بنابراین هم در اراده فرق است که اراده تکوین و اراده تشریع کاملاً از هم جدا هستند هم مراد فرق است درباره آنها خواست که نه تنها رجس, بوی رجس هم نیاید بوی بدی هم نیاید هم اذهاب رجس است هم تطهیر است هم فعل مضارع نشانه استمرار.
ص: 1195
بررسی قرآنی مختار بودن انسان
اما از ما خواست گفت ایها الانسان! تو هیچ جبری در کار نداری جهنمی است در کنار, بهشتی است در کنار هر دو را من برای شما تشریح کردم فطرتی دادم بهشتپذیر عقلی دادم بهشتپذیر, عقلی دادم جهنمگریز ولی آزادی, این لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ ناظر به آزاد بودن انسان است اینطور نیست که این اباحهگری را ـ معاذ الله ـ تجویز کرده باشد خب اگر انسان بخواهد دین را بپذیرد یا نپذیرد که ـ معاذ الله ـ میشود اباحهگری پس آن خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (1) آن بگیر و ببندها برای چیست این با لاَ إِکْرَاهَ سازگار نیست با قُلِ الْحَقُّ سازگار نیست با إِنَّا هَدَیْنَاهُ سازگار نیست آنجا ناظر به جریان تکوین است انسان, آزادانه یا بهشتی است یا دوزخی و این حریّت انسان را تأکید میکند بعد فرمود انبیا را فرستادیم به شما بگویند, عقل دادیم, فطرت دادیم, ائمه مأموریت پیدا کردند جانشین پیامبر(علیهم السلام) باشند اینها به شما بگویند, اگر با داشتن همه این حجج الهی بیراهه رفتید آن وقت بگیر و ببند شروع میشود خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ این خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ با لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّین کاملاً هماهنگ است.
لزوم احراز طهارت، شرط واگذاری امامت امت به افراد
پرسش: اگر با دیگران قرار میگرفت چه میشد؟
پاسخ: به بعضیها خدای سبحان کرامتی داد یکی بلعم باعور در میآید یکی سامری در میآید اما پُست کلیدی را خدا بخواهد به عنوان امامت به یک ذوات مقدس بدهد باید احراز بکند که این به هیچ وجه بیراهه نمیرود لذا به بلعمها به سامریها به خیلی از این افراد ذرّهای پُست کلیدی نداد چون میدانست اینها چه کارهاند اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (2) همان سامری که گفت فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ (3) اثر پای آن مرکوب فرشته الهی یا هر چه بود این بود که هم عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوَارٌ (4) را راهاندازی کرد هم قطع و وصلش را نه اینکه یکسره مثل بوق قطار بوق بکشد آن اثر رسول, مقتضیِ وصل بوق نبود مقتضی وصل در موردی و قطع در مورد دیگر بود, به هر تقدیر فرمود: وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا (5) ما جامه حریری در برِ او کردیم ولی او از پوست در آمد ما او را با حریر کرامت پوشاندیم ولی او در آمده از این فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ غرض این است که پُست کلیدی را ذات اقدس الهی به هر کسی نمیدهد اینها عالماً قادراً مختاراً میتوانند خلاف بکنند اما عَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّهِ هستند و هرگز خلاف نمیکنند به این ذوات قدسی خدای سبحان سِمت میدهد.
ص: 1196
ترک مکروهات توسط اهل بیت(علیهم السلام) به خاطر مبعّد بودن آن
پرسش: اینها چون اصلِ بدی گناه را می دانند گناه نمی کنند؟
پاسخ: نه خیر چون اینها را مُبعِّد مِن القُرب میدانند, نمیکنند به ما گفتند مسجد میروید سیر و پیاز و اینها مصرف نکنید کسی که میخواهد به لقای محبوب برود نباید آلوده باشد مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کرده که از معصوم(سلام الله علیه) فرمود: «قد قامت الصلاة» یعنی «حان وقت الزیارة» (1) زیارت اعتاب مقدس مشخص است اما زیارت الله آن وقتی است که مؤذّن میگوید «قد قامت الصلاة» یعنی وقت زیارت خداست خب اینها وقتی به لقای محبوب میخواهند بروند میخواهند مطهّر باشند این نه برای اینکه اینها را به جهنم میبرد برای اینکه اینها مانع لقای رحمت الهی است. بنابراین اینها هیچ راهی ندارند که این ضمیر جمع مذکر را از یک سو و آن جریان امّسلمه را که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أنتِ إلی خیر» لکن این مقام, مقام تو نیست این را انکار بکنند «إن هی الاّ الجاهلیة الاُولیٰ» این همین است.
پرسش: آیا ساختار وجودی اهل بیت(علیهم السلام) مثل ساختار سایر انسانها بوده است؟
پاسخ: بله, فرقی از نظر قابلیّت نمیکند مثل اینکه خیلیها هستند که اهل علماند ولی بعضیها با طهارت و قداست عمری میمانند مثل آقای بهجت و آقای قاضی و این بزرگان, بعضیها هستند به اندک حادثهای برمیگردند این در خود ما هم هست.
ص: 1197
1) (27) . التوحید(شیخ صدوق)، ص241.
مصادیقی از طهارت روح رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و علی(علیه السلام) در پذیرش رهبری جامعه
پرسش: ... پاسخ: خب برای اینکه میداند این آینده چه خواهد بود میداند این در آینده هر قدرتی هم که داشته باشد کلّ خاورمیانه در اختیار حضرت بود یک ذرّه بیراهه نرفت خب همان کاری که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره ابوسفیان کرد آن أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (1) بودنِ خدا را نشان داد این هم در جریان جنگ جمل, عایشه را محترمانه برگرداند مدینه تا ثابت بکند که ما خونآشام نیستیم ما خونریز نیستیم تا آنجا که ممکن است با لطف و کَرَم زندگی میکنیم از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آموخت که اباسفیان خب این قبل از اسلام کافر بود هنگام ظهور اسلام و فتح مکه مُستسلِم شد منافق ماندن اینها اصلاً اسلام نیاوردند قبل از فتح مکه کافر مطلق بودند بعد از فتح مکه منافق مطلق بودند حضرت فرمود: «اذهبوا فانتم الطلقاء» (2) تا ثابت کند ما خونریز نیستیم کشورگشا نیستیم برای خاک و زمان و زمین نمیجنگیم خب همان بزرگواری پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باعث شد که آن عرب خشن را رام کرد همان عنایت و بزرگواری حضرت امیر(سلام الله علیه) در جریان جنگ جمل باعث شد که خیلیها را رام کرد غرض این است که اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ خدا میداند که به این شخص هر مقامی بدهد این دنیا برای او عفطه عنز است اما به بلعم به سامری یک مختصر مقام بدهد و کرامت بدهد طور دیگر در میآیند لذا به آنها پُست کلیدی نمیدهد به اینها پست کلیدی میدهد این جریان برای همه ما هم هست هزارها نفر در حوزه زندگی میکنند چند نفر جزء اوتاد میشوند این جهاد نفس است از همان اول مبارزه کردن است اول مراقبت است محاسبت است و امثال ذلک.
ص: 1198
پرسش: استاد این «وَ سدّ الأبواب إلاّ بابه» (1) نشان دهنده این نیست که این بزرگواران ساختارشان با دیگران ...
پاسخ: چون اینها به حُسن اختیارشان مطیع محضاند ذات اقدس الهی اینها را در حرم امن خود جا داد نه اینکه هیچ خصیصهای ندارد و خدای سبحان مزیّت زایدی به اینها داده است.
خلوص در عبودیت اهل بیت(علیهم السلام) سبب ارتقای مقام آنها
پرسش: از آن لحاظ که مصون اند.
پاسخ: بله, غرض این است که خدای سبحان میداند اینها آنقدر طیّب و طاهرند که میارزد اینها را با همان وضع در خانه خود جا بدهد وگرنه عبور کردن از مسجد که فضیلت نبود دیگران حق نداشتند اینها حق داشتند در همان حال عبور بکنند در همان حال در مسجد بمانند برای اینکه این ذوات قدسی آنقدر کار خیر انجام میدهند که همه شئونشان الهی است إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2) اگر اینطور شد دعا تحت قُبّه اینها مستجاب است تربت اینها باعث شفاست برای اینکه هیچ چیزی اینها را نمیتواند از آن محبوبشان باز بدارد اگر کلّ این ذخایر برای آنها عفطه عنز است معلوم میشود که قربی هم دارند مثل ملائکهاند اگر ملائکه میتوانند در آن خانهها رفت و آمد بکنند اینها هم مثل ملائکهاند برخیها که بالاتر از ملائکهاند اینها که معلّم ملائکهاند از ملائکه بالاترند بارها گفته شد که فرشتهها جهان را با اسمای الهی دارند اداره میکنند این دعای «سمات» همین است دعای «کمیل» همین است که «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» (3) (یک) اسمای الهی هم لفظ نیست مفهوم ذهنی نیست با مفهوم ذهنی, کلّ جهان را آدم بخواهد اداره کند (دو) اسمای الهی, حقایق ملکوتی است (سه) این اسما را ذات اقدس الهی اول, اِشهاد مقام آدمیّت کرد نه آدمِ شخصی که «قضیة فی واقعة» که امروز وجود مبارک ولیّ عصر است (چهار) این مقام یعنی آن آشنایی, معرفت شهودی آن اسمایی که «به ملأت أرکان کلّ شیء» آنها را انسان کامل به ملائکه یاد داد یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (4) آن وقت فرشتهها شاگردان ولیّ عصر و امثال ولیّ عصرند که دارند اسمای الهی را یاد میگیرند آسمان و زمین را اداره میکنند آن وقت حضور فرشتهها در مسجد جایز است حضور اینها هم جایز است اینها با آن معنای غیبی طاهرند چون اینچنین است قذارتی در آنها نیست لذا فرمود: «وَ سدّ الأبواب إلاّ بابه».
ص: 1199
علت ثواب مضاعف داشتن نماز در اعتاب مقدس اهل بیت(علیهم السلام)
وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ فرمود این خانه, خانه عادی نیست این فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ است در سورهٴ مبارکهٴ «نور» گذشت که این خانه که خانه سنگ و گِل نیست اینجا آیات حکمت است آیات معارف است جای تردّد فرشتههاست جبرئیل امین, سایر فرشتهها میآیند وحی میآورند پیام الهی را منتقل میکنند این فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ شما در مکان مصلّی میبینید که کجا انسان نماز بخواند ثواب دارد ثواب کجا بیشتر است ثواب کجا کمتر است ایشان میفرمایند ما نصّ خاصی نداریم که حرم چقدر ثواب دارد اما فقها به برکت آشنایی به قرآن و عترت, حرم اهل بیت با اینکه قبرستان است نماز خواندن در قبرستان هم مکروه است اما این نه تنها مکروه نیست در جوار قبر معصوم بلکه از خیلی از مساجد بالاتر است از مسجد قبیله از مسجد محله، خدا نام اینها را به نام خود ملحق کرد قبر اینها را به خانه خود ملحق کرد خب چرا نماز خواندن در حرم این قدر ثواب دارد مثل مسجد است با اینکه در قبرستان است, برای اینکه اینها حیات و مماتشان لله است اگر چنین موجودی شد اینها در بیت وحی و نبوّت تربیت شدند فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ خواهد بود آنگاه مسجدالحرام میشود جزء فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ حرم نبوی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میشود اینچنین, اعتاب مقدسه ائمه اینچنین, حرم کریمه اهل بیت می شود اینچنین؛ میشود فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ به همسران پیامبر فرمود شما در چنین بیتی هستید وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ آنجا وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (1) است در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» هم فرمود: مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ (2) گاهی آیات است و حکمت, گاهی تعلیم است و تزکیه، این معارف علمی و عملی از غیب به اینها میرسد فرمود اینجا جای وحی و نبوّت است جای تردّد فرشتههاست اینها را تلاوت کنید درک کنید باور کنید عمل کنید و منتشر کنید وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ لَطِیفاً خَبِیراً لطف الهی, عنایت الهی از یک سو, آگاهی الهی از سوی دیگر، میداند چه آیاتی, چه حکمتی را نازل بکند. ص: 1200
پاسخ خواسته امّ سلمه با نزول آیه 35
امّسلمه عرض کرد یا رسول الله! فرهنگ قرآن, محاوره قرآن, ادبیات قرآن مذکرانه است همه جا سخن از الَّذِینَ است خب مستحضرید که طرز محاورات ادبی غیر از رعایت کردن آن نکات مذکر و مؤنث است ما هم الآن میگوییم مردم انقلاب کردند مردم به اذن الهی حافظ نظام الهیاند این مردم در برابر زنها نیست آنکه در برابر زنهاست مردان است نه مردم, وقتی میگوییم مردم در تظاهرات شرکت کردند مردم در نماز جمعه مردم در راهپمایی یعنی اعم از زن و مرد این الَّذِینَها که در قرآن کریم است به معنی مردم است نه مردان چون امّسلمه طبق بعضی از نقلها این مطلب را به عرض حضرت رساند ذات اقدس الهی این آیه را مبسوطاً نازل کرد یک آیه طولانی هم هست فرمود مردان مسلمان و زنهای مسلمان, مردان مؤمن و زنهای مؤمن که ایمان, درجهای بالاتر از اسلام است مردان قانت و خاضع و مطیعِ مستمر و زنهای خاضع و قانت و مطیع مستمر, قنوت همان خضوع و خشوع و پذیرش حکم و فرمان الهی است وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ صدق در عمل و صدق در فعل همین که در آیه 23 فرمود: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ صادقِ در قول, صادقِ در فعل وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ این مسئله صبر غیر از سکوت است این صبر مثل نماز جزء واجبات ماست ما در نظامی زندگی میکنیم یعنی نظام دنیا, در نظامی زندگی میکنیم که مدبّر خداست مدیرعامل خداست مجری خداست او دارد امور را میگرداند ما که نمیدانیم چه چیزی مصلحت است چه چیزی مصلحت نیست گاهی ابتلا به ثروت است گاهی ابتلا به فقر است گاهی ابتلا به سلامت است گاهی ابتلا به مرض است این حالات گوناگون رفت و آمد است چیزی چند صباحی که برای ما ناخوشایند بود ما نباید فوراً جزع بکنیم برای اینکه او دارد ما را اداره میکند و در هر زمان و زمینی هم یک آزمون خاصی است.
ص: 1201
بیان اهمیت قرآنی صبر و عناصر چهارگانه آن
لذا فرمود: وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ (1) که حتی صبر را بر صلات مقدم داشتند «صبرٌ عند المصیبة و صبرٌ علی الطاعة و صبرٌ عن المعصیة» (2) فرمود صبر, فضیلتی است که بر همه واجب است فوراً پرخاش کردن فوراً اعتراض کردن فوراً رنجیدن یا به قضا و قدر بد گفتن یا ـ خدای ناکرده ـ بیراهه رفتن اینچنین صحیح نیست صبر, وظیفهای است بالأخره او دارد اداره میکند ما را میآزماید در آن عناصر چهارگانه سورهٴ «عصر» را ملاحظه فرمودید این عناصر چهارگانه به دو عنصر برمیگردد فرمود: وَالْعَصْرِ ٭ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ٭ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا (یک) وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (دو) وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ برای اوّلی است وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ برای دومی است اگر کسی ایمان دارد چون ایمان, حق است باید تواصی به حق بکند تا دیگران مؤمن بشوند اگر خودش عمل صالح دارد این عمل صالح در هر سه ضلعش با صبر همراه است دیگران را باید به صبر توصیه کند, پس وَالْعَصْرِ ٭ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ٭ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا (یک) وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (دو) وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ (یک) وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (دو) این سومی و چهارمی بازگشتش به همان اوّلی و دومی است چیز تازهای نیست خودش چون مؤمن است ایمان, حق است دیگران را به حق توصیه کند خودش چون عمل صالح دارد عمل صالح بدون صبر نمیشود دیگران را به صبر توصیه کند اینجا فرمود: وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ و کسانی که صدقه میدهند اعم از واجب و مستحب وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ عفّت را حفظ میکنند وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَالذَّاکِرَاتِ چون آنها عدد مشخصی دارد یک رقم معیّنی دارد ذکر خدا کثیر است اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً در هر لحظه ما در معرض وسوسه و آزمونیم نام خدا بر لب, فضیلت است و عمده یاد خدا در دل است آن اثری که یاد خدا در دل دارد آن اثر را نام خدا بر لب ندارد فرمود: أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِیماً بنابراین خواستهٴ امّسلمه هم که خواسته همه زنهای مسلمان است با این آیه وسیع برآورده شد.
ص: 1202
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُّبِیناً (36 وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مِبْدِیهِ وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (37)) معنای استحاله جبر و تفویض و مختار بودن انسان
در جریان عصمت انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) تاکنون بحثهای فراوانی شده اما حالا مقداری هم بعضی از آنها تذکر داده بشود شاید نافع باشد. جریان جبر و تفویض مستحضرید که در کتابهای کلامی, استحاله آنها ثابت شده است اینچنین نیست که جبر بد باشد جبر, محال است اینطور نیست که تفویض, قبیح باشد تفویض محال است اینها مربوط به حکمت عملی نیست سخن از حُسن و قبح نیست سخن از استحاله است یعنی همان طوری که زوجیّت برای اربعه ضروری است و محال است اربعه, فرد باشد محال است انسان مجبور باشد محال است انسان مفوَّض باشد بلکه بالضروره انسان مختار است انسان «خُلِقَ مختاراً» اینچنین نیست که اختیار در اختیار خود انسان باشد, بنابراین جبر مستحیل است تفویض مستحیل است و اختیار یک امر ضروری است; یعنی همانطوری که اربعه زوج است بالضروره, انسان مختار است بالضروره اگر بخواهد کاری را بدون اراده و اختیار انجام بدهد محال است نه بد است نه اینکه سخت است یک وقت دست انسان را میگیرند از جایی بیرون میبرند این موردِ فعل است نه مصدر فعل این از بحث بیرون است اینکه کاری انجام نداد اما بخواهد کاری انجام بدهد که بشود مصدر فعل و این فعل از او صادر بشود و او بشود فاعلِ این فعل چه طنز باشد چه جِد باشد چه صدق باشد چه کذب باشد محال است بدون اراده و اختیار باشد انسان خُلِقَ مختاراً اگر هم بخواهد کاری بدون اراده انجام بدهد محال است این شدنی نیست بنابراین اختیار برای انسان ضروری است.
ص: 1203
اضطرار انسان در اختیار و عدم منافات آن با عصمت ائمه(علیهم السلام)
انسان, در اختیار مضطرّ است یعنی خُلق مختاراً این یک اصل. چون اختیار برای انسان ضروری است و انفکاکِ اختیار از انسان محال است اگر معصوم باشد حتماً پرهیز از گناهش مختارانه است مجبور نخواهد بود جبر برای هر کسی محال است او میتواند معصیت بکند ولی نمیکند بنابراین عصمت با اختیار منافات ندارد لذا هر معصومی مکلّف است مادامی که در دنیاست مکلّف است در قوس صعود مکلّف است البته در قوس نزول برابر اینکه «أوّل ما خَلَق الله نور نبیّنا» (1) (علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) حساب دیگری است در قوس نزول قبل از اینکه به این عالَم بیایند حساب دیگری است ولی در قوس صعود که از این عالَم بالا میروند الاّ ولابد مکلّفاند و مختارند پس عصمت با اختیار اینها منافاتی ندارد.
علت معصوم نشدن همه مردم
مطلب دوم این است که اگر کسی بپرسد چرا همه معصوم نشدند خب خداوند موجوداتی که در نشئهای که همهشان معصوم باشند دارد آن فرشتگان الهیاند در ملأ اعلی که لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ (2) هستند آن دسته از فرشتگان حامل عرش فرشتگان ملکوتی, آنها یقیناً معصوماند حالا در ملائکةالأرض و مانند آن بحثهای دیگری است وگرنه در آن عالَم فرشتگان معصوم الی ما شاء الله هستند که وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ (3) آنها کسانیاند که لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ و این اختصاصی به خَزنه نار ندارد مسئولان بهشت هم همینطورند مسئولان عرش و کرسی هم همینطورند و مانند آن, پس لازمهاش این است که بشر خلق نشود اگر بنا باشد که همهشان معصوم باشند یعنی همهشان باید فرشته باشند گذشته از اینکه اگر همهشان معصوم باشند دیگر مسئله وحی و نبوت و شریعت و بهشت و جهنم و اینها بساطش برچیده میشود اگر همهشان معصوم باشند که دیگر احتیاجی به پیغمبر و امام ندارند همهشان معصوماند بنابراین اگر همه بشر معصوم باشند لازمهاش برچیدن بساط شریعت و وحی و نبوت و قهراً مسئله جهنم و بهشت و امثال ذلک است.
ص: 1204
دلیل معصوم شدن ائمه و نبود عصمت برای دیگران
میماند مطلب سوم که چرا آنها معصوم شدند و دیگران معصوم نشدند بسیار خب, بر فرض دیگران معصوم میشدند و اینها غیر معصوم باز سؤال سر جایش محفوظ بود که چرا آنها معصوم شدند و اینها معصوم نشدند خصیصه افراد, برهان عقلیبردار نیست اسراری در آبائشان هست اجدادشان هست خصوصیاتشان هست «الناس معادن کمعادن الذّهب و الفضّة» (1) یکی خوب در میآید یکی خوبتر, یکی بد در میآید یکی بدتر, اسرار اشخاص روشن نیست قابل برهان نیست پس اگر کسی بگوید چرا همه معصوم نشدند معنایش این است که ما بشر نداشته باشیم برای اینکه موجوداتی که همهشان معصوماند اینها فرشتگان الهیاند از اینها خدا زیاد خلق کرده است و اگر بشر باشند و همهشان معصوم یعنی ما دیگر شریعت و نبوّت و امامت و ولایت و اینها نداشته باشیم برای اینکه همه برای خودشان معصوماند و اماماند دیگر امام برای چه کسی باشد دیگر لازمهاش این است که مسئله دوزخ و بساط جهنم نباشد. اگر بگویند چرا آنها معصوم شدند و دیگری معصوم نشد میگوییم بر فرض اگر دیگری معصوم باشد و آنها معصوم نباشند باز سؤال سر جایش محفوظ است که چرا اینها معصوم شدند و آنها معصوم نشدند و اساس کار این است که در مسائل شخصی برهان عقلی جاری نیست; زیرا اسرار و گذشتگان اینها و آبا و اجداد اینها معیار دست ما نیست که چطور شد زید خوب در آمد عمرو بد در آمد چطور فرزند امام یکی خوب در میآید یکی بد در میآید چطور یکی جعفر طیّار در میآید یکی جعفر طرّار در میآید این اسرار و خصوصیات به دست ما نیست یکی فرزند نوح در میآید یکی فرزند امام در میآید میشود جعفر کذّاب و بالأخره این خصوصیات هست اینها برهانپذیر نیست بنابراین عصمت چه در بخشهای علمی که عصمت از خطاست چه در بخشهای عملی که عصمت از خطیئه است با اختیار هماهنگ است.
ص: 1205
1) (4) . الکافی, ج8, ص177; من لا یحضره الفقیه, ج4, ص380.
بررسی شبهات آلوسی و مطالب اختصاصی دیگر در تسنیم مکتوب
اما برخی از شبهاتی که در تفسیر آلوسی و امثال آلوسی آمده است اینها در ضمن آیه ولایت سورهٴ مبارکهٴ «مائده» و مانند آن حل شد برخی از مطالب برای پرهیز از اطاله جزء اشاراتنویسی تسنیم است شما ببینید این تسنیمهایی که چاپ شده غیر از آن تسنیمی است که بحث شده آن اشارات, طرحش در جوامع عمومی برای چنین جلسهای شاید کِشش را نداشته باشد کسانی که در بحث بودند در درس ده سال بیست سال شرکت کردند درک آن اشارات برای آنها کار آسانی نیست اشاراتنویسی غیر از بحث عمومی است به هر تقدیر اگر یک حرف تازهای جناب آلوسی در تفسیر آلوسی داشته باشند اینها در اشارات تسنیم مطرح است نه در بحثهای عمومی.
عدم امکان اثبات معصوم بودن همسران پیامبر با لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ
مطلب دیگر اینکه قرآن کریم این نهیهایی که فرمود: لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ (1) و مانند آن اینها هیچ کدام دلیل عصمت نیست تا ما بگوییم آنها معصوم بودند آنها مشترک است اصلِ تکلیف هست تکلیف هم متوجّه معصوم است هم متوجّه غیر معصوم ولی زمینه خطر هست. فرمود تبرّج جاهلی نداشته باشید درباره ابودرداء نقل شده است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به او فرمود: «إنّ فیک جاهلیة» (2) یعنی بعضی از تفکّرات جاهلی هنوز در تو هست از اینکه فرمود: لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی (3) معلوم میشود جاهلیّتی در اسلام هست که اینها اسلامی حرف میزنند و غیر اسلامی عمل میکنند اینکه درباره کسی که ولیّ عصرش را نشناسد امام زمانش را نشناسد آمده است «مَن مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» (4) همین است کسی که وصایای لازم و واجب دارد و حقوق مردم را رعایت نکند و بمیرد «مَن مات بغیر وصیّة مات میتة جاهلیة» (5) اینها جاهلیّت اسلام است جاهلیّت ثانیه و ثالثه است در برابر جاهلیّت اُولیٰ.
ص: 1206
عدم اختیار انسان در برابر حکم خدا و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
بعد از اینکه اوصاف ثبوتی و کمالات مرد مؤمن و زن مؤمن را در آیه 35 ذکر کرد که آیه مبسوطی است فرمود: إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ تا وَأَجْراً عَظِیماً الآن به احکام سلبیشان میپردازد فرمود مؤمن و مؤمنه که احکام ثبوتیشان, اوصاف و کمالات ثبوتیشان در آیه 35 بیان شده الآن وظیفه سلبیشان در آیه 36 ذکر میشود و آن این است که اگر ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حُکمی کردند هیچ مرد مسلمانی هیچ زن مسلمانی حق ندارد در برابر او تخلّف بکند این نکره در سیاق نفی مفید عموم است چون مفید عموم است ضمیر جمع به اینها برگشت فرمود: وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ نه «لهما» ضمیر تثنیه نیاورد ضمیر جمع آورد برای اینکه این نکرههایی که در سیاق نفی است مفید عموم است یعنی هیچ مرد مسلمان هیچ زن مسلمان حق ندارد در برابر حکم خدا و در برابر حکم پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مختار باشد بگوید حالا پیامبر حکم کرده ما مختاریم میخواهیم انجام بدهیم میخواهیم انجام ندهیم بلکه بر اینها واجب است که انجام بدهند.
تبیین لازمالاتّباع بودن «امرالله» و مشورتی بودن «امرالناس»
قضای الهی دو قسم است یک قضای تکوینی است که تخلّفپذیر نیست إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ (1) آن قضای تکوینی است که «لا مردَّ له» (2) اما قضای تشریعی این قضای تشریعی یک وقت مربوط به احکام فقهی است نظیر نماز و روزه و امثال ذلک یک وقت مسائل سیاسی و اجتماعی و اداره جامعه است در این بخش از آیات که فرمود: إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً که مفرد آورد ظاهراً ناظر به این است که اگر به دستور خدای سبحان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که ولایت او ثابت شده است النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ (3) دستوری دادند هیچ کس حق ندارد بگوید من مختارم میخواهم عمل بکنم میخواهم عمل نکنم إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً این امر را خدای سبحان فرمود لازمالاتّباع است این امر جزء امرالله نیست امرالله همان احکام الهی است امرالله نظیر صوم و صلات دیگر جا برای مشورت و امثال ذلک نیست اما امرِ مردمی مسائل سیاسی مسائل اجتماعی مسائل اقتصادی مسائل فرهنگی آن مسائل عمومی اینها جزء امرالناس است در سورهٴ مبارکهٴ «شوری» فرمود احکام که دیگر جا برای مشورت نیست احکام, امرالله است نه امرالناس اما وقتی مسائل مردمی شد کیفیت اداره کشور شد کیفیت اداره شهر شد میشود امرالناس فرمود: وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ (4) نه «امر الله شوری بینهم» احکام خدا با مشورت مردم حل نمیشود احکام خدا به دستور خدا حل میشود اما کیفیت اداره شهر کدام خیابان یک طرفه بشود کدام خیابان دو طرفه بشود کشور به طرف صنعتی برود یا کشور به طرف کشاورزی برود اینها جزء امور مردم است که با مشورت باید حل کنند پس ما یک امرالله داریم که این با مشورت نیست یک امرالناس داریم که این با مشورت است میشود أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ.
ص: 1207
پرسش: اینکه جدایی دین از سیاست است؟
پاسخ: نه, برای اینکه شُورَی بَیْنَهُمْ حالا معلوم شد ما یک امرالله داریم یک امرالناس داریم امرالله که حکم شرعی است با مشورت مردم حل نمیشود امرالناس است که شُورَی بَیْنَهُمْ.
اصرار قرآن بر لزوم ولایت معصوم بر «امرالناس» و متابعت آن
همین امرالناس که شُورَی بَیْنَهُمْ است وقتی دین دخالت کرده همه باید تابع باشند لذا اصرار قرآن کریم در اینجا به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که اسم ظاهر را به جای ضمیر میآورد برای همین جهت است که دین از سیاست جدا نیست نفرمود «إذا قضی الله و رسوله امراً أن یکون لهم الخیرة فیه» بلکه اصرار دارد بگوید که این امر, امر مردم است این امر سیاسی است امر اجتماعی است همین امری که شُورَی بَیْنَهُمْ است ولی وقتی دین دخالت کرد همه باید تابع باشند (1) فرمود: إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ همین أَمْرِهِمْ که در سورهٴ «شوری» آمده وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ خود شوری هم باید تحت نظر ولیّ مسلمین باشد برای اینکه اگر النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ هست که هست, اگر درباره امر مردمی یک نظری دادند هیچ کس حقّ دخالت ندارد فرمود در جریان تبوک, اسامه فرمانده لشکر است همه باید اطاعت کنند در جریان خندق, ابن امّ مکتوم باید در مدینه سرپرستی را به عهده بگیرد کسی حقّ دخالت ندارد فرمود امر, امر مردم است ولی امر مردم را ولیّ مردم باید رهبری کند, اگر میفرمود «اذا قضی الله و رسوله امراً أن یکون لهما الخیرة فیه» اینقدر شفاف نبود که این امر, چه امری است اما وقتی بالصراحه اسم ظاهر را به جای ضمیر مینشاند با اینکه میتوانست بفرماید «فیه» اسم ظاهر را با این اضافهای که او را همراهی میکند آورد برای آن است که ثابت کند امر مردم تحت هدایت اولیای الهی است در اینجا کسی حقّ دخالت ندارد وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ.
ص: 1208
1) (14) . المیزان, ج16, ص321 و 322.
استفاده لزوم ولایت غیر معصوم بر «امرالناس» و متابعت آن از روایات
درباره معصومین, ما حرفی نداریم برای اینکه آنها ولیّ مطلق الهیاند و خودشان میدانند چه کار کنند اما درباره غیر معصومین همان بیان لطیف مرحوم صاحب جواهر هست این حدیث شریف که اگر کسی رادّ بر آنها باشد چه در مقبوله چه در مشهوره ابیخدیجه که فقیه جامعالشرایط را فرمودند ما نایب خود قرار دادیم حَکم قرار دادیم حاکم قرار دادیم اگر کسی حرف اینها را رد کند «الرادّ علی الله» (1) آن بیان مرحوم صاحب جواهر این است که این اطلاق حرمت رد, شامل خود حَکَم و حاکم هم میشود اگر کسی حَکم بود و قاضی بود و حکمی صادر کرد نقض این حکم و بر خلاف این حکم عمل کردن حرام است حتی بر خودش, اگر حاکمی حکم ولایی کرد مثل میرزای شیرازی(رضوان الله علیه) که تنباکو را تحریم کرد نقض آن حکم حرام است حتی بر خودش این مضمون «الرادّ علیه الرادّ علینا» (2) به فرمایش ایشان اطلاق حرمت رد, او را هم شامل میشود.
تبیین ولایت فقه بر «امرالناس» نه شخص فقیه
بر اساس این تحلیل معلوم میشود ما ولایت فقیه نداریم ولایت فقه داریم ولایت حاکم نداریم ولایت قرآن و عترت داریم از این بهتر چیست شخص بر مردم حکومت نمیکند دین بر مردم حکومت میکند اگر دین بر مردم حکومت میکند او حقّ نقض هم ندارد خب از این لطیفتر چه چیزی میخواهیم این میشود آزادی اینچنین نیست که شخص در اسلام حکومت بکند اگر شخص حاکم بود خودش میشد ما فوق قانون, دیگر خودش اگر حکم خودش را نقض بکند عیب ندارد اما وقتی به تعبیر لطیف صاحب جواهر اطلاق حرمت رد, خود او را هم شامل میشود معلوم میشود ولایت فقاهت است نه ولایت فقیه, ولایت عدالت است نه ولایت عادل. این کتاب ولایت فقیه که سی سال قبل چاپ شد عنوانش را ملاحظه کردید عنوان کتاب این است که ولایت فقاهت و عدالت خب این از بالاتر و از این آزادی و آزادانهتر چیست؟!
ص: 1209
ولایت فقیه, فعل تشریعی خدا و تخلّفپذیری آن
پرسش: استاد در همان جا ولایت فقیه را فعل خدا میدانید, فعل خدا هم مربوط به ارادهٴ تکوینی است.
پاسخ: ولایت فقیه, فعل تشریعی خداست دستور الهی است اگر دستور تکوینی باشد که مخالفتش محال است فعلِ تکوینی خدا مثل لیل و نهار, کسی جلوی لیل و نهار را نمیتواند بگیرد کسی جلوی مرگ را نمیتواند بگیرد فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ (1) فعلِ تکوینی خدا إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ اینکه معصیتپذیر است برای اینکه فعل تشریعی خداست فعل تشریعی هم قبلاً ملاحظه فرمودید خداوند اراده کرده که انسان با اختیار و اراده خودش فلان کار را انجام بدهد فرمود انسان بینالنّجدین خلق شده (2) حالا یا قبول یا نکول, اگر قبول کرد فله الجنّة و اگر نکول کرد فعلیه النار این با تشریع همراه است اگر تکوین باشد که دیگر تخلّفپذیر نیست.
ولایت تکوینی تخلّفپذیر نیست النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ این ولایت تشریعی است یعنی بر ما واجب است که رهبری علی و اولاد علی(علیهم السلام) را بپذیریم بر ما واجب است در عصر غیبت, ولایت فقیه جامعالشرایط را بپذیریم اینها امر تشریعی است و بازگشت این امر تشریعی به این است که فقه بر ما حاکم است عدل بر ما حاکم است نه شخص, به دلیل همان اطلاق بیان صاحب جواهر که اگر شخص حاکم بود میشد فوق قانون; خودش میتوانست حکم را نقض بکند از اینکه حرمت رد و حرمت نقض, خود او را شامل میشود معلوم میشود فقه حاکم است خب از این بهتر چیست, عدل حاکم است خب از این بهتر چیست.
ص: 1210
ضلالت و گمراهی, ثمره تخلف از ولایت فقه و فقیه
پرسش: حضرت امام فرمودند پیرو ولایت فقیه باشید تا آسیبی به این مملکت نرسد.
پاسخ: یعنی ولایت فقه, خود امام(رضوان الله علیه) فرمود من اگر ذرّهای تخلّف بکنم مشکل پیدا میکنم این را هم فرمود.
این حکم اول بود که کسی حقّ تخلّف ندارد حکم بعدی همان را تأکید کرد که اگر کسی خدا را معصیت کند و رسول خدا را معصیت کند ضلالت و گمراهیِ روشنی دامنگیر او شده است این هم مخالفت رسول کرده هم مخالفت خدا کرده رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد او خلاف کرده خداوند دستور داد فرمود: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ این را مخالفت کرده و امثال ذلک.
پرسش: در معصومین دین حاکم است یا معصوم حاکم است؟
پاسخ: برای همه معصومین, دین حاکم است آنها هم میگویند: إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَی إِلَیَّ. (1)
پرسش: ولایت فقیه تعیینی است؟
پاسخ: درباره معصومین تعیینی است درباره غیر معصوم به اطلاقات ادله است.
امر به اطاعت رسول, زمینهساز پذیرش ابطال سنتهای جاهلی
فرمود اینها مقدمه است برای حکمی که در مدینه میخواهد آن حکم را تقریر کند وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وارد مدینه شدند هم مسائل رهبری و سیاسی و تحکیم نظام را پیریزی کردند هم بسیاری از احکام فقهی را بیان کردند و هم آن سنّتهای جاهلی را ابطال کردند ابطال سنّتهای جاهلی کار آسانی نبود ابداع دستورهای شرعی خیلی دشوار نبود که نماز بخوانید روزه بگیرید اما آن کارهایی که در جاهلیت انجام میدادند و برای آنها مَلکه شد ترک آنها بسیار سخت است.
ص: 1211
1) (19) . سورهٴ انعام, آیهٴ 50; سورهٴ یونس, آیهٴ 15; سورهٴ احقاف, آیهٴ 9.
دشواری ازدواج پیامبر با همسر مطلّقه فرزندخوانده و امر خدا به آن
یکی از کارهایی که در جاهلیّت رواج داشت و ترکش برای آنها سخت بود این بود که برخی افراد را به عنوان پسرخوانده یا دخترخوانده در خانهها میپذیرفتند و احکام پسر و دختر را بر آنها بار میکردند زیدبنحارثه کسی بود که جزء پسرخواندههای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود این همسری داشت با همسرش هم ناسازگار بود میخواست طلاق بدهد وجود مبارک حضرت فرمود: أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ این را طلاق نده چون «أبغض الحلال الطلاق» (1) اینها در اثر ناسازگاری اخلاقی به هر وسیلهای بود با اینکه حضرت دستور داد تا میتوانید تحمل کنید این را طلاق داد برای اینکه این سنّت جاهلی را ذات اقدس الهی بردارد که پسرخوانده, پسر نیست دخترخوانده, دختر نیست پسر باید از مادر متولّد شده باشد و همچنین دختر, این سنّت جاهلی را برای اینکه بردارد با یک گفتن و امثال ذلک حل نمیشد باید عملاً اوّلین شخص مملکت این کار را انجام بدهد تا جلوی این سنّت جاهلی گرفته بشود حالا زید که با همسرش ناسازگار بود و حضرت هم دستور داد أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ نتوانست این همسر را اداره کند و با هم هماهنگ باشند این را طلاق داد دستور از طرف خدای سبحان رسید که شما با همسر سابقِ این پسرخواندهتان ازدواج بکنید تا سنّت جاهلی رخت بربندد که پسرخوانده, پسر نیست دخترخوانده, دختر نیست حضرت دید که خب این کار, کار سختی است برای اینکه با تهمت مردم روبهروست با انکار مردم روبهروست میترسید که بسیاری از اینها از مسائل دین فاصله بگیرند.
ص: 1212
1) (20) . ر.ک: الکافی, ج5, ص328 و ج6, ص54.
هراسناکی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و وعده الهی بر نصرت او
فرمود تو میترسی که مردم از دین فاصله بگیرند ولی باید بدانی که خدای سبحان وقتی امر کرده تو با سنّت جاهلی مبارزه بکنی هم سنّت جاهلی را از بین میبرد هم تو را حفظ میکند لذا در چنین فضایی این آیه نازل شد که تو میترسی که مبادا دین آسیب ببیند ولی خدای سبحان هم تو را حفظ میکند هم دین را حفظ میکند هم این سنّت جاهلی را از بین میبرد تو عملاً اقدام بکن تا این سنّت رخت بربندد حفظ دین به عهده ماست. ذات اقدس الهی به حضرتش میفرماید: وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی یعنی زید که أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ خدا به او نعمت داد او را هدایت کرد به اسلام مشرّف کرد وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ تو بر آنها نعمت دادی برای اینکه پسرخواندهات بود او را زیر پر گرفتی تربیت کردی مشکلاتش را حل کردی هزینهاش را تأمین کردی و مانند آن, به او میگویی أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ با همسر ناسازگارت سازگار باش این را داشته باش طلاق نده ولی اینها ناسازگاریشان ادامه پیدا کرد و او را طلاق داد به او گفتی که أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ و آنچه ما به تو گفتیم که بعد از طلاق, تو با همسرِ او ازدواج بکن این را علنی نمیکنی وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مِبْدِیهِ چیزی را که خدا آن را بالأخره اظهار میکند چون ما او را به عقد تو در میآوریم ما این را علنی خواهیم کرد ولی این دستوری که ما به تو دادیم این را کتمان میکنی اظهار نمیکنی.
ص: 1213
شباهت هراسناکی پیامبر در مسئله مذکور با معرفی علی(علیه السلام) در غدیر
نظیر همان جریان ابلاغ ولایت وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) حضرت مطابق آنچه در آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» آمده است بخواهد در برابر این اعراب متعصّب جاهلی داماد خود و پسر عموی خود را به عنوان جانشین و وصی قرار بدهد خب اینها تحمل نمیکنند آیه ولایت وجود مبارک حضرت که آمد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مقداری صبر کرد آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» این است یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ اگر ولایت علی(سلام الله علیه) را ابلاغ نکنی اصلاً از دین خبری نیست برای اینکه بساط دین برچیده میشود وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ برای اینکه خب حالا شما رحلت میکنی اینها هم بساط کلّ دین را برمیچینند کسی باید باشد حرف ما را حفظ بکند.
تبیین روایت مشروط نمودن خلقت معصومین به وجود فاطمه(سلام الله علیها)
اینکه خداوند فرمود اگر حضرت زهرا(سلام الله علیها) نبود ما اینها [پیامبر و حضرت علی] را خلق نمیکردیم برای اینکه یازده امام حافظ دیناند اگر وجود مبارک صدیقه کبرا نبود این یازده امام نبودند اثری از دین نمیماند نه اینکه حضرت زهرا(سلام الله علیها) از وجود مبارک پیغمبر بالاتر است حفظ دین به وسیله این یازده امام است آن وقت اگر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد و یازده امام نباشند دیگر دینی نمیماند اما آنکه دین را الی یوم القیامه نگه میدارد و آخرینش وقتی ظهور کرد جهان را پر از عدل و داد میکند به برکت همین کوثر است لذا در آن روایات آمده است اگر زهرا(سلام الله علیها) نبود آنها خلق نمیشدند.
ص: 1214
بررسی تساوی نفی رسالت با عدم ابلاغ ولایت علی(علیه السلام) در غدیر
بنابراین فرمود اگر تو جریان ولایت را مطرح نکنی مگر سقیفه میتواند دین مردم را حفظ بکند این غدیر است که دین مردم را حفظ میکند اصلِ رسالتت زیر سؤال میرود وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ نه این است که اگر این را ابلاغ نکنی و تبلیغ نکنی مأموریتت را درباره حضرت امیر ابلاغ نکردی وگرنه این میشود اتحاد مقدم و تالی, اتحاد مقدم و تالی هم مستهجن است مثل اینکه بگویند اگر نرفتی, نرفتی اگر رفتی, رفتی خب این مقدم و تالی یکی شده بینتیجه است «وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَة الله فی امر الولیّ» نیست, «وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَة الله» یعنی اصلِ رسالت را برای اینکه ما تو را فرستادیم که خاتم انبیا باشی خاتم انبیا معنایش این است که دو اصل کلی را داری همگانی و همیشگی, دینت همگانی است کلّ نسلها را شامل میشود همیشگی هم است الی یوم القیامه است خب تو این دو اصل را با چه چیزی میخواهی حفظ بکنی رسالت تو با کلیّت و دوام همراه است این کلیّت و دوام به وسیله علی و اولاد علی است پس اگر تو این را نگویی, اصلِ رسالت را نگفتی آن وقت مقدم و تالی غیر هماند و نتیجه میدهد وگرنه اینطور معنا کنیم که اگر تو جریان حضرت امیر را نگفتی رسالتت را درباره ولایت پیاده نکردی این اتحاد مقدم و تالی است اتحاد شرط و جزاست و مستهجن است پس إنْ لَمْ تَفْعَلْ اگر جریان غدیر و ولایت را طرح نکردی اصلِ رسالتت زیر سؤال است برای اینکه رسالتِ بیولایت, بیهدف است.
ص: 1215
سرّ هراسناکی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از ابلاغ ولایت علی(علیه السلام) و وعده الهی بر نصرت او
همانطوری که آنجا فرمود: وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» ذیل این آیه بحثش گذشت که فرمود پیامبر از چه چیزی میترسید جریان غدیر بعد از فتح مکه بود که همه نیروهای مسلّح خلع سلاح شدند حالا بعضیها «اسلموا» بعضیها «استسلموا» (1) پس حضرت از کسی هراس نداشت کلّ جزیرةالعرب خاضع بودند آن وقتی که شمشیر در دست دیگران بود حضرت نمیترسید خدای سبحان درباره حضرت فرمود: لاَ تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ (2) امام, تقیّه دارد ولی پیغمبر که تقیّه ندارد فرمود: لاَ تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ همه شمشیر به دستاند تو تنهایی اصلاً نترس و حضرت هم اصلاً هراسی نداشت تقیّه برای امام است نه برای پیغمبر.
فرمود: وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ خدا تو را از مردم حفظ میکند از چه چیزی حفظ میکند پیامبر از چه چیزی میترسید از کسی میترسید؟ آن وقتی که همه مسلّح بودند پیامبر ترسی نداشت الآن که همه خلع سلاح شدند پس ترس نظامی نداشت میشود ترس سیاسی و اجتماعی که مبادا اینها قبول نکنند اعتراض کنند از دین فاصله بگیرند فرمود از این امور هراس نداشته باش خدا رسالت تو و موقعیت تو را حفظ میکند اینجا هم همینطور است فرمود این کارِ جاهلی و سنّت جاهلی را باید برداری اگر میترسی دیگران اعتراض بکنند ما حفظ میکنیم باید از خدا بترسی نه از دیگران. بعد هم همین را تثبیت میکند که مبلّغان الهی, رسولان الهی در ترس, موحّدند الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ (3) اینها در ترس هم موحّدند فرمود شما نگران نباش! همسر سابق پسرخواندهات را ما به زوجیّت تو قرار دادیم زَوَّجْنَاکَهَا این را به عنوان همسر بپذیر تا جلوی این سنّت جاهلی را بگیری فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً البته مادامی که همسر دیگری است که ازدواج با ذاتالبعل حرام است وقتی که آنها یا بالموت یا بالطلاق از یکدیگر جدا شدند این شخص میتواند با همسرِ سابق پسرخواندهاش ازدواج کند وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً.
ص: 1216
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مِبْدِیهِ وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (37 مَا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیَما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَّقْدُوراً (38) الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً (39)) عدم اثبات عصمت بعضی از اقسام ملائکه
برخی از مطالبی که مربوط به مسائل گذشته است این است که فرشتههایی که مأموران عرش و کرسی و وحی الهی و قضا و قدرند بهشت و جهنم را تدبیر میکنند اینها معصوماند قرآن کریم دارد که لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ (1) که درباره فرشتههای مسئول جهنم است یقیناً فرشتههای مسئول بهشت که بالاتر از فرشتههای مسئول جهنماند آنها هم مصداق لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ هستند و مانند آن. اما ملائکةالأرض آنهایی که طبق تعبیر نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) هر قطره بارانی که میآید مسئولی دارد (2) ملائکهای که کارهای زمینی را به اذن خدا تدبیر میکنند برهان قطعی بر عصمت آنها نیست چون تجرّد قطعی آنها نظیر فرشتههای حامل وحی ثابت نشده بنابراین اگر درباره برخی از فرشتهها سخن از ترک اُولیٰ یا مانند آن مطرح است اگر درباره ملائکةالأرض باشد دلیلی بر نفی آنها نیست.
ص: 1217
استحاله جبر و تفویض حتی در غیر انسان
مطلب دیگر این است که جبر مثل تفویض محال است چه درباره انسان چه درباره غیر انسان آنها هم مختارند و از عصمتشان بهره صحیح میبرند هم عصمت علمی دارند از خطای علم محفوظاند هم عصمت عملی دارند از خطیئه عملی محفوظاند. درباره شأن نزول آیه 37 چیزی مرحوم علامه ندارد که ـ معاذ الله ـ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بدون اطلاع سری به منزل زید زد و همسرش را در آن حالت دید بلکه از برخی از مفسّران نقل میکند که وجود مبارک حضرت علاقهای به آن همسر زید داشت و گفتند آنها امر طبیعی است که ایشان این معنا را رد میکند و نفی میکند. (1)
مطلب بعدی این است که جناب زمخشری در این آیه حرفی برای گفتن نداشت که ما رد کنیم اما این حرف از قدماست مفسّران میانی مثل فخررازی و اینها اگر حرفی داشتند در خلال بحثها رد شد از متأخرین جناب آلوسی دارد دفاع میکند که این آیه تطهیر برای همسران پیامبر است که برخی از شبهات ایشان رد شد برخی از شبهات ایشان هم حالا امروز مطرح میشود.
پرسش: در رابطه با ملائکه در قرآن اطلاق دارد و ایشان نگفته که ملائکه آسمانها باشند.
پاسخ: بله آنهایی که کارشان مشخص است مدبّرات امر, (2) صافات صف (3) و مانند آن درباره لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ که صریح در ملائکه مسئول جهنم است فرمود: عَلَیْهَا مَلاَئِکَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ اینها درباره مدبّرات امر است یا درباره حاملان وحی است یا درباره مسئولان بهشت و جهنم است و مانند آن اما آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که هر قطره باران را فرشتهای میآورد یک برهان عقلی برای عصمت اینها اقامه نشده یک برهان نقلیِ قطعی برای عصمت اینها نقل نشده اگر روایتی یا تاریخی داشت که فلان فرشته مثلاً ترک اُولیٰ کرد ما دلیلی بر نفی آنها نداریم ولی درباره فرشتگانی که صریح قرآن این است لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ آنها باید توجیه بشود.
ص: 1218
پرسش: جریان فطرس ملک چه؟
پاسخ: آن هم همین طور است اولاً در آن دعای سوم شعبان مَلک ندارد, دارد فُطرس, ندارد مَلک بود «عاذ فطرس بمهده» (1) بر فرض هم باشد جزء ملائکةالأرض است.
سرّ برداشت آلوسی از آیهٴ تطهیر بر عصمت همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
اما در جریان حرف جناب آلوسی مستحضرید که خود قرآن کریم با سِباق و سیاقش (یک) و روایات فراوانی که به تعبیر سیدناالاستاد هفتاد روایت از یک طرف و روایات دیگری هم در کنار این هست (دو) شما همه این روایات را گذاشتید کنار دارید از آیه برداشتی میکنید که مخالف با خود آیه است سرّش این است که بعد از رحلت حضرت و ـ متأسفانه ـ تقدیم سقیفه بر غدیر, زُعمای حوزههای علمیه منطقههای اسلامی گروه دیگر بودند آن روز حوزههای علمی در محور تفسیر قرآن بحث میکرد کم کم فقه و اصول و اینها رواج پیدا کرد وگرنه در صدر اسلام حوزه علمی فقط تفسیر بود خب زعیم حوزه علمیه مکه عبدالله بن عباس بود زعیم حوزه علمیه مدینه ابیبنکعب بود زعیم حوزه علمیه عراق عبداللهبنمسعود است خب شما میخواهید آلوسی و امثال آلوسی حرف تازهای داشته باشند و حال اینکه حرفها از آنها نقل شده یا از سدّی نقل شده یا از قتاده نقل شده یا از مجاهد نقل شده که اینها وابستگان به همان گروه صدر اوّلیاند اگر وضع اهل بیت به این صورت در نیامده بود اینها زعیم حوزه علمیه میشدند آن وقت معلوم میشد که از آیات چگونه باید استفاده کرد.
ص: 1219
1) (6) . مصباح المتهجّد, ص827.
ذکر دو شاهد ادبی آلوسی در دلالت آیهٴ تطهیر بر عصمت همسران
ایشان اصرار دارد که این ضمیر جمع مذکر سالم که دارد إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ (1) این ضمیر جمع مذکر سالم را انسان به اهل میگوید شاهدی اقامه میکند از سورهٴ مبارکهٴ «طه» که در آنجا وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) درباره همسرش و اهلش ضمیر جمع مذکر سالم آورد چون کلمه اهل آمده آیه ده سورهٴ مبارکهٴ «طه» این است إِذْ رَأی نَاراً فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوْا خب ضمیر جمع مذکر سالم برای اهل آورده اینجا هم إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ به مناسبت اهل, ضمیر جمع مذکر سالم آمد مثل اینکه وجود مبارک موسای کلیم از اهلش با ضمیر جمع مذکر سالم یاد کرد در سورهٴ مبارکهٴ «هود» هم آنجا ضمیر جمع مذکر سالم آورد با اینکه محور اصلی, امرئه حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) بود آیه 69 به بعد سورهٴ «هود» این است وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیَم بِالْبُشْرَی قَالُوا سَلاَماً قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ ٭ فَلَمَّا رَأی أَیْدِیَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قَالُوا لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی قَوْمِ لُوطٍ آیه 71 به بعد را ملاحظه بفرمایید استشهاد آلوسی این است وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ ٭ قَالَتْ یَا وَیْلَتَی ءَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذَا لَشَیءٌ عَجِیبٌ ٭ قَالُوا أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ با اینکه مخاطب, امرئه است معذلک ضمیر جمع مذکر سالم آمده.
ص: 1220
1) (7) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 33.
ادله نقض دو مورد مذکور برای همتایی ادبی با آیهٴ تطهیر
این ضمیر جمع مذکر سالم در آیات محل بحث نشان آن نیست که به همسران پیامبران توجهی نشده (1) هیچ کدام از این دو شاهد ارتباطی با بحث ندارد اما جریان حضرت موسای کلیم چه در آیه ده سورهٴ مبارکهٴ «طه» چه در آیه 29 سورهٴ مبارکهٴ «قصص» ما نمیدانیم همراهان حضرت موسی چه کسانی بودند خود حضرت موسی آنجا که سخن از اهل نبود، ضمیر جمع مذکر سالم آورد آنجا هم که سخن از اهل است ضمیر جمع مذکر سالم است چه کسی جزء همراهان حضرت بود معلوم نیست در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیه 29 این است فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا به اینها که همراهان او بودند; همسرش بود چند نفر از یاورانش بودند معلوم نیست که چه کسی همراهش بود اینها اهل او بودند در چنین موردی میشود گفت که تغلیباً للمذکّر علی المؤنث ضمیر جمع مذکر سالم بیاورند قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَعَلِّی آتِیکُم مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ همه ضمیر جمع مذکر سالم است ما نمیدانیم همراهان او چه کسانی بودند این تمسّک به عموم در شبهه مصداقیه به عهده اوست شما میخواهید ادّعا کنید که زن هست بچهها هم هستند اما چون اهل است برای کلمه اهل, ضمیر جمع مذکر سالم میآورند.
پرسش: قدر متیقّن آن است که همسرش هست.
پاسخ: یکی از آنها آن است اما بقیه چه کسانی هستند ما نمیدانیم ما یقین نداریم همراهان آن حضرت چه کسانی بودند معمولاً در سفر طولانی و دریایی، انسان با یک همسر با یک بچه که حرکت نمیکند شاید همراهانی هم داشته ما از کجا میدانیم که همراهانی نداشته این نظیر تمسّک به عام در شبهه مصداقیه خود عام است اما در جریان سورهٴ «هود» آنجا هم مشخص است قصه حضرت ابراهیم است حضرت اسحاق است حضرت یعقوب, عیال حضرت ابراهیم هم هست خب این همه هستند بعد فرشتهها گفتند: عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ اگر أَهْلَ الْبَیْتِ گفتند, عَلَیْکُمْ گفتند بعد از اینکه نام مبارک حضرت ابراهیم گذشت, اسحاق گذشت, یعقوب گذشت, امرئه ابراهیم هم بود در اینجا جا برای تغلیب هست.
ص: 1221
1) (8) . روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم, ج11, ص194.
ناتوانی امثال آلوسی از آوردن شاهدی با مشخصات ادبی آیهٴ تطهیر
اما شما یک نمونه پیدا کنید که بیش از بیست بار ضمیر جمع مؤنث سالم باشد چند بار هم ضمیر مؤنث به عنوان نُؤْتِهَا (1) و مانند آن باشد در فضایی که پیچیده است از ضمیر جمع مؤنث سالم یک ضمیر جمع مذکر سالم داشته باشیم آخر یک نمونه شما ندارید بیش از بیست مورد ضمیر جمع مؤنث سالم است چند مورد هم ضمیر مؤنث است مثل نُؤْتِهَا و اینها این همه ضمیر جمع مؤنث داریم یک مورد ضمیر جمع مذکر سالم, معلوم میشود آنها, این نیستند این چه تعصّبی است که دارید؟! شما آن قصه سورهٴ «هود» را آوردید خب آنجا سهتا مذکّرند یک مؤنث جا برای تغلیب است جریان سورهٴ «طه» و «قصص» را شاهد میآورید ما که نمیدانیم اهلی که همراهان حضرت موسی بودند از مدین تا مصر سفر دریایی داشتند چند نفر بودند معمولاً هم یک نفر دست زنش را نمیگیرد یا یک بچه کوچک سفر دریایی بکند خب خیلیها معمولاً اینگونه از مسافرتها با عدهای همراهاند چون ما نمیدانیم اهل, چند نفر بودند از کجا احراز بکنیم که فقط به زنش که اهلش بود گفته لَّعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ و مانند آن قبلش ضمیر جمع مؤنث سالم بعدش ضمیر جمع مؤنث سالم چند جا ضمیر مؤنث هم نُؤْتِهَا, أَجْرَهَا (2) و مانند اینها هم هست دفعتاً آمده فرموده: عَنکُمُ, این أَهْلَ الْبَیْتِ همان اهل بیتی است که در حدیث شریف ثقلین آمده «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی أهل بیتی» (3) این أَهْلَ الْبَیْتِ همان است این الف و لامش عوض از آن مضافالیه است این بیت النبوّه است بیت الولایه است بیت الامامه است بیت العصمه است بیت الحجّه است بیت قرابت است این بیت سنگ و گِل نیست که جناب آلوسی میگوید, میگوید این بیت, «بیت الطین و الخَشب» (4) است همین! خب اگر بیت طین و خشب باشد که دیگر در حدیث ثقلین نمیفرمود «أهل بیتی».
ص: 1222
علت آوردن ضمیر جمع مذکر سالم در ماجرای ابراهیم(علیه السلام) و فرشتگان
پرسش: ظاهر آیه سور مبارکهٴ «هود» نشان میدهد که....
پاسخ: نه.
پرسش: خطابشان به آن امرئه بود؟
پاسخ: خطاب تَعْجَبِینَ به امرئه بود اما خطاب عَلَیْکُمْ در حضور حضرت ابراهیم است اینها مهمانان حضرت ابراهیم بودند با او گفتگو داشتند این وسطها تعجب کرد گفت چرا تعجّب میکنید شما جزء اهل بیتی هستید که خدا به شما رحمت داده خب نام ابراهیم(سلام الله علیه) هست نام حضرت اسحاق هست نام حضرت یعقوب(علیهم السلام) هست در چنین فضایی اگر بگوید چه تعجّبی دارید خدا به شما اهل بیت کرامت داد این ضمیر جمع مذکر سالم به جای خودش است.
پرسش: این مؤونه زائده میخواهد.
پاسخ: نه, مخاطب اصلی حضرت ابراهیم بود اینها با حضرت ابراهیم سخن میگفتند. اینها مهمانان حضرت ابراهیم بودند با او گفتگو کردند حضرت ابراهیم فرمود کجا میخواهید بروید فرمودند میخواهیم برویم منطقه قوم لوط را ویران کنیم فرمود که فِیهَا لُوطاً فرمودند: نَحْنُ أَعْلَمُ (1) ما میدانیم در آنجا چه کسانی هستند ولی مأموریتی داریم تمام محورهای اصلی گفتگو حضرت ابراهیم است و ملائکه, این یک گوشه حرف آمده تعجب کرده که مگر میشود من فرزند داشته باشم گفت چه تعجب میکنید در این فضا که حضرت ابراهیم حضور دارد نام مبارک اسحاق و یعقوب هم برده شد فرمود چه تعجب میکنید خدا به این خاندان شما کَرَم داد بنابراین او در حاشیه محاوره است نه در متن, جریان حضرت موسی هم که خب مشخص است این أَهْلَ الْبَیْتِ همان اهل بیتی هستند که در حدیث معروف ثقلین آمده است که «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی».
ص: 1223
1) (13) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 32.
تفسیرهای غیرمحققانه، محصول جدایی حوزه های مکه، مدینه و عراق از اهل بیت(علیهم السلام)
حالا فردا که به مناسبت میلاد حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) جشن است که خدمت علما میروید فراغت پیدا کنید این سه زعیم را تثبیت کنید که مسئولیت حوزه علمیه مکه را غیر از عبداللهبنعباس دیگری داشت, مسئولیت حوزه علمیه مدینه را غیر از ابیّبنکعب دیگری داشت, مسئولیت حوزه علمیه عراق را غیر از عبداللهبنمسعود دیگری داشتند حرفها به دست اینهاست خب اگر به دست اینهاست اینها آلوسی میپروراند! حتماً مراجعه کنید. بارها به عرضتان رسید اتلاف عمر حقیقت شرعیه ندارد این تعطیلیِ بیجا یعنی اتلاف عمر, آدم در روز میلاد حضرت چهارتا مطلب علمی درباره اینها نفهمد خب خسارت است خسارت که دیگر حقیقت شرعیه نمیخواهد حقیقت متشرّعه نمیخواهد اتلاف عمر هم که حقیقت شرعیه نمیخواهد حقیقت متشرّعه نمیخواهد تعطیلی هم معنایش همین است که انسان این مسائلی که مطرح میشود بین خود و خدای خود مطالعه و تحقیق کند الآن که وسیله تحقیق اینترنتی فراوان است ببینید این سه حوزه را چه کسی میگرداند برای ما هم باید تثبیت بشود آن فراغتِ مستوعب را نداریم تمام مدرّسهای حوزه علمیه این سه منطقه را بررسی کنیم اینکه نقل کردند همین است خب خروجیاش هم همین سدّی است و قتاده است و مجاهد است و اینها بعد هم به دست زمخشری میرسد بعد هم به دست فخررازی میرسد بعد هم به دست آلوسی این تمام تلاش و کوشش را میخواهد بکند که این حرفها را توجیه کند بنابراین ما یک نمونه در قرآن کریم نداریم که مجموعهای از ضمیر جمع مؤنث سالم باشد وسطهایش یک ضمیر جمع مذکر سالم.
ص: 1224
پرسش:... پاسخ: اینجا ضمیر همهاش جمع مؤنث سالم است این وسط معلوم میشود با او نیست.
بررسی ادبی مرجع ضمیر جمع مذکر سالم در آیهٴ تطهیر
پرسش:... پاسخ: پس معلوم میشود که به آنها مربوط نیست اگر اهل بیت همانها باشند دیگر ضمیر جمع مذکر نمیخواهد.
پرسش:... پاسخ: معنا همان است مگر لفظ بیت یا الفاظ دیگر مؤنثاند آن الفاظی که تاکنون در این آیات به کار رفته که مؤنث نبودند, مؤنث بودن برای این است که مخاطب نساء نبی است چون مخاطب نساء نبی است بیت هم بیت نبی است باید ضمیر جمع مؤنث سالم بیاورد از طرف دیگر قبلاً بیوت بود به صورت جمع, بعداً هم بیوت هست به صورت جمع, وسطها این بیتِ مفرد چه کار میکند.
در همین آیه 33 فرمود: وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ این برای قبل, بعد هم در جریان رعایت بیت نبی آیه 53 فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ خب این بیوتالنساء است مسبوق به جمع, ملحوق به جمع, وسطها مفرد این معلوم میشود این بیت غیر از آن بیوتالنبی است بله آنجا که جناب آلوسی میگوید بیت طین و خشب است درست است هم آن بیتی که در قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ آمده بیت الطین و الخشب است هم بیتی که در آیه 53 آمده یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ بیت الطین و الخشب است بله درست است اما اینجا که نه مثل سابق است نه مثل لاحق است مفرد است معلوم میشود بیت نبوت است بیت ولایت است.
پرسش:... پاسخ: غرض آن است که اگر این بیت همان بیوتالنبی باشد که به تعبیر ایشان طین و خشب است باید جمع باشد شما اهل این بیوت هستید اگر قبلاً جمع است بعداً جمع است دیگر جا برای مفرد نیست چون مخاطب همین زنها هستند اگر مخاطب همین نساء نبی هستند خب قبلش بُیُوتِکُنَّ بعدش هم بُیُوتَ النَّبِیِّ است خب وسطش هم باید بیوت باشد چرا حالا وسط مفرد در میآید.
ص: 1225
پرسش: در آیه 34 هم بیوت آمده فرمود: وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ.
پاسخ: آن هم همینطور است که قبل از این است آیه 34 هم باز مربوط به بیوتالنبی است.
علت آمدن آیهٴ تطهیر در آیات مربوط به همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش: حضرت سؤال اساسی این است چون این آیه را در کنار آن آیات که بیش از بیست ضمیر مؤنث آمده آوردند این مسائل پیدا شده آیا آنها که قرآن را جمعآوری میکردند این فکر را نمیکردند که آمدن این آیه در اینجا مشکلساز میشود؟
پاسخ: حالا اگر این جمله معترضه بود در همینجا هم نازل شد ما اگر یقین داریم این آیه در جای دیگر نازل شد باید بحث کنیم که چرا این آیه را اینجا گذاشتند حالا خود حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد یا بعد از حضرت در زمان خود حضرت امیر به دستور حضرت امیر که از پیغمبر(علیهما السلام) گرفته دستور داد این بحث خاصّ خودش را دارد اما ما از کجا یقین داریم که این به عنوان یک جمله معترضه حساس در وسط آیه واقع نشده نظیر آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ عدم ارتباط, معنایش این نیست که این جای دیگر نازل شده عدم ارتباط میگوید قبل و بعد نقشی در تفسیر این آیه ندارد نه اینکه این در جای دیگر نازل شده این را آوردند اینجا بله, اگر ما یقین داشته باشیم که این آیه جداگانه نازل شده و با قبل و بعد نبود به صورت جمله معترضه نبود بله این سؤال مطرح است که چه کسی این دستور را داده حضرت رسول دستور داده حضرت امیر دستور داده اما اگر ما احتمال میدهیم یک مطلب عمیق و اریقی، حسّاس بود در اثنای این نازل شده مثل اینکه آدم دارد صحبت میکند مطلب مهمّی پیش میآید جمله معترضهای میگوید اگر ما چنین احتمالی بدهیم که این جمله معترضه همراه اینها نازل شده است دیگر جا برای اینکه چه کسی این را اینجا قرار داده نیست پس باید ثابت بشود که یقیناً به عنوان جمله معترضه نیست اگر یقین پیدا کردیم که آسان نیست, بعد یا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد یا وجود مبارک حضرت امیر.
ص: 1226
بررسی تاریخی عدم امکان جا به جایی یا کم و زیاد کردن آیات
قرآن کتابی نیست که کسی بخواهد چیزی را کم بکند چیزی را زیاد بکند یک عدد «واو» را خواستند حذف بکنند برخی از اصحاب شمشیر کشیدند (1) ـ که در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» گذشت ـ «واو» وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ; (2) دستور دادند «واو» وَالَّذِینَ را حذف بکنند تا الَّذِینَ بیان بشود برای احبار یهود یعنی احبار یهود اگر کنزی, ثروتی اندوختند بر آنها حرام است ولی زمامداران اسلامی آزادند این «واو» که «واو» استیناف است عبارت از احبار و رهبان قطع میکند یعنی هر کس بخواهد اهل اکتناز باشد جهنمی است چه مسلمان چه یهودی چه مسیحی اینکه میگویند یک «واو» کم نشده از همینجاها گرفته شده هیچ کس قدرت نداشت یک «واو» کم بکند یا «الف» زیاد بکند و مانند آن تا اینها بیایند تغییر بدهند.
اجماع علمای بزرگ بر عدم تحریف و حذف قرآن
مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) که مسئله تحریف را مطرح کرده فقط از قلم مبارک مرحوم آخوند گذشت «و یساعده الاعتبار» (3) امام(رضوان الله علیه) خب آن ادب حکیمانه که داشت نسبت به همه مراجع و بزرگان قبلی فرمایش ایشان را نقل میکرد و رد میکرد با احترام اما در همین شبستان مسجد اعظم منبرشان در آن ضلع بود وقتی که به این حرف رسیدند گفت این چه حرفی است میزنی قرآن و ـ معاذ الله ـ اعتبارِ تحریف!
ص: 1227
ناممکن بودن سکوت علی(علیه السلام) در حذف و جا به جایی قرآن
هیچ ممکن نیست تحریف در حرم امن قرآن راه پیدا کرده باشد چه اعتباری مساعد است حضرت امیر برای چه میخواست ساکت بشود اهل بیت برای چه میخواستند ساکت بشوند یعنی به قرآن که اساس دین است دست برده بشود و کسی حرف نزند این چه حرفی است شما میزنید؟! حشر او با انبیا و اولیا باشد حشر مرحوم آخوند, حشر شیخ انصاری, حشر مراجع ما از صدر تا ساقه با اولیای الهی باشد.
سرّ فرمایش نبوی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در «لضربة علی تعدل ...»
غرض این است و در جریان عمروبنعبدود که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «لضربة علی تعدل» برای آن است که اگر ـ خدای ناکرده ـ حضرت امیر شهید میشد این خیل خونآشام میریختند مدینه، وجود مبارک پیامبر و اهل بیت و همه را از بین میبردند و غارت میکردند و بساط اسلام ختم میشد نه اینکه حالا اگر حضرت امیر شهید میشد کس دیگری به جنگ آنها میرفت نه از سنخ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقّ بود میآمدند حضرت را و همه مسلمانها را قتل عام میکردند لذا «لضربة علیٍّ لعمرو یوم الخندق تَعدل عبادة الثقلین». (1)
مغتنم بودن نشست علمای اسلام در وحدت جامعه اسلامی
شما حالا فردا که تعطیل هستید بررسی کنید که این سه حوزه علمیه را چه کسی اداره میکرد این درِ خانه اهل بیت را بستند الآن ما باید کاری بکنیم که این در باز بشود فضای کشورهای اسلامی به لطف الهی اینطور است سخنان سودمند رهبر بزرگوارمان را هم دیروز شنیدیم بسیاری از کشورهای اسلامی و علمایشان آمدند که قبلاً حاضر نبودند با ایران گفتگو داشته باشند الآن به برکت خونهای پاک شهدا، کشورهای اسلامی درهایشان به روی ایران باز شد ایران درش به روی آنها باز شد صدها دانشمند آمدند الآن بهترین فرصت است که ماها حرف مراجعمان را حرف بزرگانمان را ارائه کنیم که ما بحثهای کلامیمان سر جایش محفوظ است ما از صدر تا ساقه، حرفهای اینها را نقل میکنیم و کاملاً آزادانه رد میکنیم آن زمخشری که مقدم بر اینهاست حرفش را رد میکنیم فخررازی که میانی است حرفش را رد میکنیم آلوسی که متأخّر است حرف او را رد میکنیم آنها هم خب اشکالاتی دارند حرفشان را بگویند اما نه ـ خدای ناکرده ـ آنها اجازه بدهند که در آنها سلفی پیدا بشود تکفیری پیدا بشود وهابی پیدا بشود نه ما هم اجازه بدهیم کسی ـ خدای ناکرده ـ تندروی بکند بحثهای کلامی میتواند خاورمیانه بیدار را بیدارتر بکند وگرنه آن خواسته بیگانه است که او نه به اسلام علاقهمند است نه به تشیّع علاقهمند است نه به تسنّن علاقهمند است شما شهدای کردستان را ببینید کم نیست شهدای سیستان و بلوچستان را ببینید کم نیست این اسلام این قرآن و عترت توانست بالأخره بین شیعه و سنی در داخل در خارج وحدتی ایجاد بکند این وحدت را ما نه تنها موظفیم در داخلمان حفظ بکنیم که ـ به لطف الهی ـ محفوظ است در این کشورهایی که الآن به بیداری اسلامی دست یافتند هم باید حفظ بکنیم اما بحثهای کلامی سر جایش محفوظ است ما با احترام نام اینها را میبریم با احترام اشکالات اینها را نقل میکنیم با احترام هم اشکالات اینها را نقد میکنیم آنها هم اگر حرفی دارند بگویند غرض آن است که این کاری که سلفی و وهابی و تکفیری ها راه انداختند این نه تنها به سود هیچ کس نیست بلکه به ضرر قطعی اسلام است.
ص: 1228
1) (17) . عوالی اللّآلی, ج4, ص86.
پس بیوت گاهی مفرد است گاهی جمع, ضمیر گاهی مؤنث است گاهی مذکر معلوم میشود مطلب دوتاست اگر مطلب از این قبیل است باید که ما از سباق و سیاق نگذریم اگر به روایات تمسّک بکنیم که خب هفتاد روایت کم نیست وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از نازل شدن این آیه هر روز میآمد در خانه فاطمه(سلام الله علیها) میفرمود: «السلام علیکم یا أهل البیت... إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهِیرا» (1) این مفسّر قرآن است وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ (2) این دارد تفسیر میکند این خودش قرآن ناطق است این مبیّن قرآن است این هم کلام الهی را به ما رسانده هم معنای کلام الهی را به ما رسانده این قواعد ادبی سباق و سیاق نباید از دستمان برود سِباق یعنی «ما یَنسبق مِن اللفظ الی الذهن» این حجت است سیاق یعنی محفوف بودن, قبل و بعد بودن, فضای آیه, این مفید ظهور است شما هر دو علامت را دارید هم سباق را دارید هم سیاق را دارید دیگر فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ. (3)
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مِبْدِیهِ وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (37 مَا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیَما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَّقْدُوراً (38) الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً (39) مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ وَلکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (40)) ص: 1229
نبش قبر حجربنعدی، محکوم عقل و نقل
قبل از ورود بحث تفسیری لازم است چند نکته درباره این حوادث اخیر مطرح بشود. این حادثه تلخ نبش قبر این صحابه بزرگوار حجربنعدی این آثار مشئومی دارد که نه عقل آن را میپذیرد و نه نقل.
بقای تشیّع و تسنن مدیون فداکاری های علی(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام)
این آقایان اهل سنّت باید توجه کنند که اگر امیرالمؤمنین و اهل بیت مخصوصاً جریان کربلای سالار شهیدان(علیهم السلام) نبودند نه تشیّع بود و نه تسنّن, این آقایان سنّیها حیاتشان را الآن باید از برکت اهل بیت بدانند, چرا؟ برای اینکه بعد از اینکه معاویه روی کار آمد با آن دسیسههایی که داشت کلاً خلافت اسلامی را به سلطنت تبدیل کرد اگر تا آن روز میگفتند «السلام علیک یا خلیفة رسول الله» از آن به بعد شد «السلام علیک ایّها المَلک» یعنی تو خواستی خلافت را به سلطنت تبدیل بکنی و کردی, خود معاویه هم گفت من کاری به نماز و روزهتان ندارم با مسائل سیاسی مرتبطم باید تابع ما باشید این کار معاویه. بعد از جریان تاریخی کربلای سالار شهیدان(علیه السلام) و آوردن اهل بیت و آن سرهای مطهّر و گذاشتن سر مطهّر سالار شهیدان(سلام الله علیه) در طشت در مجلس رسمی یزید او آن شعر معروف یکی از ادبای عرب را خواند برخی از اشعار خود را هم ضمیمه آن کرد گفت:
لیت اشیاخی ببدر شهدوا٭٭٭ جزع الخزرج من وقع الأمل
لاهلوا و استهلوا فرحا٭٭٭ ثمّ قالوا یا یزید لاتشل
قد قلنا القوم من ساداتهم٭٭٭ وعدلناه ببدر فاعتدل
ص: 1230
لعبت هاشم بالملک فلا٭٭٭ خبرٌ جاء و لا وحیٌ نزل (1)
این حرف با تشیّع درگیر نیست این حرف با اسلام درگیر است میگوید ـ معاذ الله ـ پیامبر بازی کرد وحیای نبود دینی نبود و سالار شهیدان با آن خون، این فکر را از بین برد و دین را زنده کرد آن خطبههای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) آن سخنرانی زینب کبرا عقیله بنیهاشم(سلام الله علیها) آن وضع خاصّ اهل بیت(علیهم السلام) اسلام را زنده کرد.
مخالفت حکام اموی با اصل اسلام و قرآن نه تشیّع
مطمئن باشید که اموی اینطور نبود که با اهل بیت مخالف بودند اینها با پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مخالف بودند و وجود مبارک سالار شهیدان(سلام الله علیه) آمده قرآن را زنده کرده غدیر را زنده کرده اهل سنّت در سایه غدیر, سقیفهشان را هم نگهداشتند بنابراین اگر تحلیل تاریخی بشود حقشناسی بشود آنها در کنار سفره کربلا نشستند.
مخالفت یزید با غدیر و سقیفه با هم
اینطور نبود که حالا یزید با غدیر مخالف باشد با سقیفه موافق باشد وگرنه نمیگفت ـ معاذ الله ـ پیامبر بازی کرد وحیای در کار نیست اینکه بالصراحه گفت:
لَعِبت هاشم بالْمُلک فلا ٭٭٭ خبر جاء و لا وحی نزل
این با اسلام مخالف بود آن شُرب خمر علنی در حضور همه مسئولان عالیرتبه اموی نشان میدهد این با دین کاری ندارد, دین را گذاشته کنار. بنابراین دستگاه اموی و به دنبالش مروانی، اینها با اسلام مخالف بودند نه با تشیّع.
ص: 1231
1) (1) . اللهوف, ص180 و 181.
اعلان پیروزی امام حسین(علیه السلام) توسط امام سجاد در دم دروازه شام
از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) سؤال کردند که در این صحنه پیکار چه کسی پیروز شد فرمود ما, «إذا أردت أن تعلم مَن غلب و دخل وقت الصلاة فأذّن ثمّ أقم» (1) اگر میخواهی برایت روشن بشود در این صحنه چه کسی پیروز شده هنگام نماز اذان و اقامه بگو, ببین نام چه کسی را ما زنده کردیم خب در اذان و اقامه نام پیامبر است و خداست و مبدأ و معاد است و نماز است و فلاح و صلاح, فرمود ما رفتیم این نام را زنده کردیم برگشتیم ما پیروز شدیم پس معلوم میشود اینها برای احیای اسلام رفتند و شهید دادند و اسیر شدند و یزید هم برای محو اسلام تلاش و کوشش کرده بود منتها اهل بیت(سلام الله علیهم اجمعین) حقیقت قرآن و حقیقت عترت را در سایه غدیر میدانستند آنها هم به برکت غدیر در سایه غدیر, سقیفه خودشان را حفظ کردند بنابراین اگر کربلا نبود و اهل بیت نبودند و اصحاب حضرت امیر نبود اثری از دین نبود.
بهرهوری اهلسنّت از سفره کربلا در حفظ حیثیت خود
همه اهل سنّت در کنار سفره کربلا نشستند اینها حیثیّتشان, شرفشان, دینشان به اهل بیت وابسته است کدام یک از اینها در برابر حکومت اموی ایستادند گفتند این حرفی که تو میزنی که «لَعِبت هاشم بالْمُلک» کفر است و اگر حکومت و خلافت الهی که به سلطنت تبدیل شد ادامه پیدا میکرد چه کسی میتوانست دوباره اسلام را احیا کند, پس بقای تسنّن به برکت همان ولایت اهل بیت است اینها دینشان را در سایه کربلا دارند شرفشان را در سایه اصحاب ابیعبدالله دارند این برای گذشته ما که اصل ماست.
ص: 1232
1) (2) . الامالی (شیخ طوسی), ص677.
بیداری اسلامی خاورمیانه مدیون مکتب اهل بیت(علیهم السلام)
در جریان بیداری خاورمیانه هم همینطور است الآن هم اینها مدیون مکتب اهل بیتاند امام قیام کرد, مراجع دستور دادند, حوزهها قیام کردند, پیروان اهل بیت قیام کردند, کربلا کربلا قیام کرد و این صدا در آمد انقلاب ایران را به ثمر نهایی رساند و نظام اسلامی را مستقر کرد بعد از مدتی خاورمیانه بیدار شد بیداری خاورمیانه هم محصول کربلاست اینها الآن شرفشان را, حریّتشان را, آزادیشان را به برکت اهل بیت دارند شما دیدید در جریان بختیار که او راهپیمایی به عنوان حمایت از قانون اساسی راهاندازی کرد غالب آنها ساواکیها و ارتشیها و مزدوران آن روز بودند اینها با یک نظم نظامی کلّ خیابان را پر کردند خیال کردند با این راهپیمایی قانون اساسی حامی سلطنت تثبیت میشود چهارتا راهپیمایی در ظرف دو ماه انجام شد کار را یکسره کرد آن راهپمایی تاسوعا, عاشورا, اربعین, 28 صفر این چهارتا راهپیمایی میلیونی بود شهر و روستای ایران حرکت کردند آنها دیدند کلّ ایران را مرگ بر شاه گرفته خب ما در کنار سفره اهل بیت هستیم شرف ما, حیثیت ما, عزّت ما, آبروی ما این است این چهارتا راهپیمایی کار را یکسره کرد همه اینها فرار کردند ما دیگر جنگ مسلحانه نداشتیم کسی را ترور نمیکردند کسی را نمیکشتند کسی جایی را منفجر نمیکرد همین انفجار نور به تعبیر امام(رضوان الله علیه) کار را یکسره کرد شما که بیگانه نیستید خودتان هم در این راهپیماییها حضور داشتید راهپیمایی که کلّ ایران را حرکت بدهد همین چهارتا بود اگر سالهای بعد هم بود به مناسبت تاسوعا و عاشورا بود بالأخره, بنابراین انقلاب اسلامی در خود ایران به برکت اهل بیت و کربلا بود همین بیداری, خاورمیانه را بیدار کرد.
ص: 1233
امنیت و حیثیت و آزادی امروز اهل سنت مدیون اهلبیت(علیهم السلام)
الآن هم حیثیتتان, شرفتان, آزادیتان به وسیله اهل بیت است اگر آمریکا امروز به دست شما سلاح داد فردا شما را دفن میکند مگر بنلادن را او ترویج نکرد مگر به دست او سلاح نداد مگر او را نکشت و در دریا نینداخت این القاعده هم همینطور است این طالبان هم همینطور است این سلفیها هم همین طورند این تکفیریها هم همین طورند قدری به عقل بیایند الآن مراجع ما, رهبر ما, مسئولان ما, بزرگان ما, همه ما بالأخره اظهار تأسف میکنیم از جریان حُجر و امثال حُجر و هیچکدام اجازه نمیدهند که برادران پیرو قرآن و عترت دست به سلاح ببرند خواسته آنها هم همین است ولی بالأخره عقلی, درایتی, شرفی, کرامتی هم در انسان وجود دارد دیروزتان که مدیون اهل بیت بودید امروزتان هم که مدیون اهل بیت است وگرنه شما خواب بودید «خفته را خفته کی کند بیدار» (1) یمن بیدارتان کرده یا عربستان, مصر بیدارتان کرده یا تونس, قطر بیدارتان کرده یا بحرین همه که خواب بودند این ایرانِ بهپا خاسته بیدار، شما را بیدار کرد, پس شرفِ دیروزتان برای کربلاست, شرف امروزتان برای کربلاست, دیگر چرا شما با این کار مخالف هستید.
دینی بودن دفاع مقدس و نقش آن در بیداری اسلامی
اینکه عرض میکنیم شما عزیزان خودتان حضور داشتید برای زن و بچههایتان بگویید برای دبستانیها و دبیرستانیها بگویید, بگویید ما دیدیم پنجاهتا پرچم بود ولی یک دانه پرچم سه رنگ نبود همه یا زهرا, یا حسین, یا اباالفضل, مگر نبود! آخر حسابی هم هست, شرفی هم هست, کرامتی هم هست, غیرتی هم هست ما در کنار اینها نشستیم و آن خاکریز اول و دوم را هم شما دیدید اینها را برای بچههایتان بگویید این نواری که در خاکریز اول و خاکریز دوم میگذاشتند کربلا کربلا, یا حسین یا حسین, دیگر مرز پرگهر نبود این دین است که به ما میگوید کشورتان را حفظ بکنید این دین است که به ما میگوید معدنتان را حفظ بکنید این دین است که به ما میگوید یک وجب خاک را نگذارید بیگانه بگیرد این دین است که به ما میگوید مملکتتان را باید حفظ کنید شما اصل را رعایت کنید. بنابراین وظیفه همه ما این است که برای بچههایمان بگوییم که اگر پنجاهتا پرچم بود یک دانهاش سه رنگ نبود همهاش یا زهرا, یا حسین, یا اباالفضل, اگر نوار هم بود که برای تقویت این عزیزان میگذاشتند آهنگش یا حسین یا حسین کربلا کربلا بود همین بیداری اسلامی ایران, خاورمیانه را هم بیدار کرده.
ص: 1234
1) (3) . گلستان سعدی, باب دوم, حکایت 37.
برخلاف عقل بودن رفتار سلفیها
این سلفیها این تکفیریها این طالبان اینها مقداری به هوش بیایند این کار بر خلاف عقل است ریشه خودشان را خشک کردن است این قبر دوباره ساخته میشود مثل اینکه قبر مطهر عسکریین(سلام الله علیهما) را با جلال و شکوه ساختند چندین بار خراب بکنند باز مردم میسازند اینها ماندگارند مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ (1) اینها مشکل خودتان است نه اینکه برای کسی مشکل خلق کنید ولی به فکر شرف و حیثیت خودتان هم باشید.
دعوت وهابیها به تفکّر و تعقّل و شناخت دشمن واقعی
بنابراین امیدواریم که اینها که دست به سلاحاند عاقلانه فکر کنند بدانند چه کسی اینها را مسلح کرده یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد در جریان جنگ جمل که پرچم جنگ را به دست پسرش ابنحنفیه داد فرمود: «اِرْمِ بِبَصَرِکَ أَقْصَی الْقَوْمِ» (2) تو تقریباً دورترین منطقه اسلامی را ببین و با سرباز روبهرویت بجنگ همه که برای جنگ تو نیامدند مبادا که بترسی اگر جمعیت زیادند آنها که برای تو نیامدند هر کسی رقیبی دارد تو با این سرباز روبهرو بجنگ ولی مواظب باش که پیام نحس از حنجره دورترین نقطه یعنی شام میرسد وگرنه اینها را کسی تحریک نکرده مگر همان شامیها «اِرْمِ بِبَصَرِکَ أَقْصَی الْقَوْمِ» امروز هم به طالبان به سلفیها به تکفیریها به القاعده به همه اینها همان بیان نورانی حضرت امیر گفته میشود که «ارموا بأبصارکم أقصی القوم» ببینید این صدای نحس از کجا درآمده چه کسی شما را تحریک کرده وگرنه ما برادران شیعه و سنّی در کشورهایمان سالیان متمادی با هم برادرانه زندگی میکردیم ما نه انفجارهای سیستان و بلوچستان را داشتیم نه انفجار عراق را داشتیم نه انفجار پاکستان و افغانستان و بنگلادش را داشتیم بالأخره روزی هم شما را میکشند میریزند دریا مثل بنلادن حواستان جمع باشد! پس دو کار را باید اینها بکنند یکی تحلیل تاریخی که شرف دیروز و امروز شما برای اهل بیت است یکی هم اگر «اِرْموا بأبصارکم أَقْصَی الْقَوْمِ» که چه کسی اینها را مسلح کرده و پایان کارشان جز مثل بنلادن چیز دیگر نیست که امیدواریم ـ انشاءالله ـ عاقلانه فکر کنند.
ص: 1235
نقش ازدواج پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با مطلّقه زید در زدودن سنّت جاهلی
اما آیه محلّ بحث که آیه 37 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است بعضی از کارهاست که با گفتن حل نمیشود یک سنّت قدیمیِ دیرپای ریشهداری بود که پسرخوانده را پسر میدانستند و اسلام که داعی قداست داشت اگر اجازه میداد که کسی با همسر پسرخواندهاش بعد از طلاق, ازدواج کند این را برنمیتافتند با موعظه و سخنرانی و بیان حکم هم حل نمیشد در اینجا ذات اقدس الهی فرمود یک حادثه سنگینی است که با آن کار بساط جاهلیت در قسمت ازدواج برچیده میشود و آن با گفتن حل نمیشود من به شمایِ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفتم که این مطلب را بگویید که همسر پسرخوانده بعد از طلاق برای خود شخص حلال است میتواند با او ازدواج کند ولی شما برای اینکه پاسدار اسلام باشید و میترسید که آنها قبول نکنند این را نمیخواهید علنی کنید از مردم برای حفظ اسلام هراس دارید ولی ما خودمان این را ظاهر میکنیم این هیچ ارتباطی ندارد به آن حرف مجعول که ـ معاذ الله ـ زید آمد به محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای طلاق دادن حضرت فرمود: أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ همسرت را داشته باش طلاق نده خب گاهی میبینید در اثر ناسازگاری آن هم یک در هزارم چنین اتفاقی میافتد بر خلاف عادت کردنهای بد و زندگی پرتوقّع دوجانبه که ـ معاذ الله ـ مستلزم پیدایش خطر طلاق است.
دلیل جعلی بودن علاقهمندی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به همسر زید
ص: 1236
برخیها حالا این را از کجا جعل کردند گفتند حضرت آن زن را دید و ـ معاذ الله ـ به او علاقه پیدا کرد و این علاقه را در دل خود نگه داشت و چون امر جبلّی و غریزی است عیب ندارد (1) خب این در اثر نشناختن نبوت و وحی و رسالت است نشناختن مقام عصمت است دوری از قرآن کریم است قرآن درباره هر امری اول یک سدسازی کرده که جایی نشت نکند بعد آب را روانه کرده درباره توحید، محکمترین سدّی که ساخت لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (2) این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ از محکمترین محکمات قرآن در بحث توحید است که اگر اوصافی برای خدا هست اگر افعالی برای خدا هست مبادا اوصاف و افعال خدا را شبیه اوصاف و افعال دیگران بدانید لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ـ این هم نکره در سیاق نفی است ـ که مبادا فکر توحیدیتان مشوب بشود. درباره نبوت هم سدسازی کرده این سورهٴ «قلم» جزء عتایق سوَر است این اوایل در مکه نازل شده با سوگند با جمله اسمیه با تأکید فرمود: إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ (3) این در اوایل نازل شد خب با بودِ چنین محکمی از محکماتِ مسئله نبوت کسی بیاید یک خبر جعلی را گوش بدهد که مثلاً حضرت ـ معاذ الله ـ به زنِ شوهردار نگاه کرده و دل بست خب این خیلی از قرآن دور بودن است.
ناسازگاری خلق عظیم نبوی با انتساب جعلی
ص: 1237
ما یک عظیم داریم که قبلاً بحثش گذشت یک طویل و عریض و عمیق هم داریم اگر چیزی را بگویند طولش زیاد است میگویند طویل, بگویند عرضش زیاد است میگویند عریض است, اگر عمق یا قطرش زیاد باشد میگویند عمیق است اما همه جهات و جوانبش زیاد باشد میگویند عظیم است فرمود تو از هر جهت با عظمت و جلالتی، با جمله اسمیه با سوگند قبلی خب وقتی ذات اقدس الهی روی عظمت خُلق پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینطور تأکید دارد آن وقت انسان بیاید یک خبر جعلی را در تفسیرش ذکر بکند بگوید ـ معاذ الله ـ پیامبر او را دیده علاقه پیدا کرده منتها نمیتوانست اظهار کند آن هم زنِ شوهردار؟!
انتساب اخبار جعلی به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ثمره دوری از قرآن
ببینید دوری از قرآن این حرفها را هم میآورد شما میبینید اگر قرآن در حوزهها رسمی بود بسیاری از علوم زنده میشد خب جزء فحول ما مرحوم آخوند خراسانی است در عظمت علمی او کسی تردید ندارد این در فقه و اصول، فحل است اما مسئله جبر و تفویض جزء مسائل میانی فلسفی و کلامی است اوج مسائل فلسفی نیست این همین دو قدم که به مسئله جبر و تفویض رسید فوراً میگوید «قلم اینجا رسید سر بشکست» (1) خب اگر مسئله تفسیر در حوزهها رواج میداشت بسیاری از آیات مشعر به جبر, تفویض, «امرٌ بینالأمرین» و امثال اینهاست بالاتر از جبر و تفویض, قضا و قدر است, بالاتر از قضا و قدر, لوح و عرش و قلم و کرسی است بالاتر از اینها, واحدیّت و احدیّت است اگر تفسیر زنده میشد فلسفه زنده میشد کلام زنده میشد تاریخ زنده میشد جغرافیا زنده میشد اقتصاد زنده میشد, مسئله جبر و تفویض زنده میشد چون ممکن نیست طلبههای فاضل پای درس بنشینند یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ (2) را سؤال نکنند که آیا این جبر است یا تفویض است به کمک روایات این را حل نکنند این نمیشود, قضا و قدر همینطور است.
ص: 1238
انزوای بعضی از کتب فقهی ثمره مهجوری قرآن در حوزهها
در اثر انزوای قرآن کریم فقه هم به انزوا رفته شما تا این سالهای اخیر دیدید خیلیها جهاد را بحث نمیکردند امر به معروف را بحث نمیکردند این عروه مرحوم آقا سیّدمحمدکاظم فاقد بحث جهاد و امر به معروف است فاقد مسئله انفال است ریشه اقتصاد مملکت بر اساس انفال است این معدنهای بزرگ نفت و گاز، اینها که معدنی نیست که به آن خمس تعلّق بگیرد شما میگویی خمس به اینها تعلّق نمیگیرد خیلی خوب, اینها انفال است خب بگویید بالأخره باید به دست چه کسی برسد این مال امام چگونه باید صرف امام بشود این انفال که برای امام است و خمس به آن تعلّق نمیگیرد مِلک شخصی ندارد آیا به حوزهها میرسد یا نمیرسد در شئون امامت باید صرف بشود یا نشود ثروت مملکت اینهاست درباره اینها اصلاً بحث نیست عروه مرحوم آقا سیدمحمدکاظم که محور فتوای حوزههای علمیه نجف و قم و جای دیگر بود اصلاً مسئله انفال را ندارد مسئله جهاد را ندارد امر به معروف را ندارد این دیگر فقه پویا نیست یا برخی از فقهای ما(رضوان الله علیهم) دیدند خطر در کار است گفتند حدود در زمان غیبت جاری نمیشود خب در زمان غیبت, حکم رهاست یا قانون ژاپن و ژنو و سازمان بینالمللی باید اجرا بشود چه چیزی باید اجرا بشود برخیها حتی از متأخرین گفتند که حدود الهی در زمان غیبت جاری نمیشود بالأخره جلوی فساد را باید گرفت یا نگرفت, برخی میگفتند نماز جمعه در زمان غیبت حرام است خب آن شکوه و جلالی که نماز جمعه دارد که نمازهای دیگر ندارد وقتی امام(رضوان الله علیه) با مراجع و مردم قیام کرد این خیمه خوابیده را بلند کرد مردم دیدند که این همه چیز دارد هم امر به معروف دارد هم نهی از منکر دارد هم جهاد دارد هم نمازجمعه دارد هم انفال دارد همه چیز دارد همه چیز بود و خوابیده بود الآن شما میبینید آنجایی که انقلاب کردند بخواهند مردم سراسر کشورشان را هفتهای یک روز یکجا جمع کنند هیچ راهی ندارند ممکن است با تلاش و کوشش سالی یکی, دو بار بتوانند جمع بکنند اما مردم را در هر هفته یکجا بخواهند جمع بکنند هیچ راهی ندارند اما نماز جمعه چیزی است که دستور رسمی دین است خب این از بین رفته بود فتوا به حرمتش داده بودند خب اگر حدود در زمان غیبت جاری نشود نماز جمعه هم در زمان غیبت جاری نشود سخن از انفال که به میان نمیآید سخن از جهاد که به میان نمیآید سخن از امر به معروف که به میان نمیآید یک فقه منزوی است وقتی قرآن متروک باشد هم آن علوم عقلی متروک است هم بسیاری از ابواب فقهی متروک است منتظرند که حضرت ظهور بکند. اگر واقعاً روشن میشد که مسئله إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ جزء محکمات نبوت است [آن حرفها را نمیزدند] مگر ذات اقدس الهی اینطور با عظمت برای حیثیت خُلقی انسانی سرمایهگذاری میکند آن هم در اوایل نزول آیات در مکه که این سورهٴ «قلم» جزء عتایق سور مکّی است خب ما با داشتن لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ در بحثهای توحیدی که لنگ نیستیم ما با داشتن مسئله إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ در مسئله وحی و نبوت که منتظر نیستیم ببینیم فلان خبر جعلی چه میگوید خب اگر دست انسان به برکت قرآن کریم باز باشد دیگر این حرفها را گوش نمیدهد.
ص: 1239
تبیین مخالفت صریح قرآن با دلبستگی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به همسر زید
از طرف دیگر خدا فرمود تو در دلت چیزی داری که اظهار نمیکنی ما آن را اظهار میکنیم خب کجا اظهار کرد که تو مثلاً ـ معاذ الله ـ دلبسته به آن زن بودی اما آن که خدا اظهار کرد فرمود وقتی آن شخص نصیحت شما را گوش نداد بالأخره نتوانستند با هماهنگی یکدیگر زندگی کنند زید همسر خودش را طلاق داد اینها کاملاً جدا شدند ما او را به ازدواج تو در آوردیم ما خواستیم امرمان را روشن کنیم زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً فرمود این را ما ظاهر میکنیم خب با ظاهر قرآن, آن قصه مخالف است با امّهات قرآن, آن قصه مخالف است که وجود مبارک پیامبر ـ معاذ الله ـ همسر زید را دید و دل بست.
انزوای مباحث عقلی و کلامی ثمره مهجوری قرآن در حوزهها
این دور بودن از قرآن است شما مسئله جبر و تفویض را به فیلسوف بدهید به آسانی حل میکند خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) فرمود اینجا جای قلمفرسایی است نه جای شکستن سرِ قلم, چرا سرِ قلم شکست مگر ائمه نفرمودند: «لا جبر و لا تفویض بل أمرٌ بین الأمرین» (1) این را فرمودند یا نفرمودند خب بنشینیم حل کنیم ضعیفتر از این را «لا تنقض الیقین أبداً بالشک» را فرمودند الآن در این پنجاه سال اخیر دهها جلد کتاب درباره این یک جمله نوشته شده «لا تنقض الیقین أبداً بالشک و إنّما تنقضه بیقین آخر» (2) اما «لا جبر و لا تفویض بل امرٌ بین الأمرین» یک مایه قوی میخواهد میگویند «قلم اینجا رسید سر بشکست» امام که باشد میگوید اینجا جای قلمفرسایی است چرا قلم اینجا رسید سر بشکست ولی وقتی بحثهای قرآنی مطرح بشود قدم به قدم سخن از جبر و تفویض است یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ خب معلوم میشود که هدایت و اضلال به دست دیگری است.
ص: 1240
ادله جعلی بودن انتساب ناروا به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش:... پاسخ: الآن خود رهبری فرمود مراجع فرمودند, خیلی فرق کرده رشته تخصّصی فلسفه پیدا شد کلام پیدا شد تفسیر پیدا شد حدیث پیدا شد این رشتههای تخصّصی همین است قبلاً که اینها نبود. غرض این است که چون آن علم نیست اینها میگویند ـ معاذ الله ـ وجود مبارک پیامبر آن زن را دید خب این عیب ندارد غریزه بشری است! همین؟! إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ پس چه شد! ما در هر موردی محکمات داریم در امامت محکمات داریم, در نبوت محکمات داریم, در معاد محکمات داریم, در توحید محکمات داریم, در وحی محکمات داریم, اگر بحثی, روایتی, آیهای ظاهرش با عصمت و جلال و عظمت آنها موافق نبود خب باید توجیه بشود ببینیم سند آن چگونه است چه کسی آن حرف را زده اولاً آن تاریخ است نه روایت، بعد خود روایت را فرمودند بر قرآن کریم عرضه کنید (1) فرمودند به نام ما دروغ جعل میکنند (2) اما کسی نمیتواند آیهای جعل بکند و از طرفی هم با خود آیه سازگار نیست آیه میفرماید ما این امر را ظاهر میکنیم آن که تو اِخفا میکنیم ما ظاهر میکنیم خب آنکه اخفا میکند اگر ـ معاذ الله ـ دلبستگی به آن زن باشد کجا خدا ظاهر کرد اما آنکه ظاهر کرد این است که تو میترسیدی که مبادا حرفت را قبول نکنند ما آمدیم بالصراحه گفتیم که پسرخوانده, پسر نیست اگر همسر خودش را طلاق داد پدر میتواند با او ازدواج کند پشت سر هم این را تأکید کردیم.
ص: 1241
نفی پدری پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای غیر فرزندان خود
بعد آیه جداگانه نازل شد که پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) پدر کسی نیست پدر بچههای خودش است از رجال شما کسی باشد که پسر پیامبر باشد و پیامبر، پدر او باشد أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ نیست حالا حسن و حسین(علیهما السلام) یا ابراهیم، اینها نوجواناند یا کودکاند حساب دیگر است ولی مردی از مردهای حجاز, مکه, مدینه و مانند آن که پسر پیغمبر باشد نیست أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ اما حالا نساء چرا, صدیقه کبرا هست صِبیان چرا، حسن و حسین(سلام الله علیهم اجمعین) هستند خب این را پشت سر هم دارد خدا اظهار میکند.
نابودی سنت جاهلی فرزندخواندگی با عمل رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
میفرماید این را ما داریم اظهار میکنیم ما این کار را کردیم زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً یعنی وقتی آنها طلاق دادند وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً ما وقتی چیزی اراده کردیم یقیناً انجام میگیرد ما خواستیم انجام بدهیم و انجام دادیم مَا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیَما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ برای اینکه به مردم بگوید شما درباره حرم امن نبوّت حرف نزنید این احکام الهی است ما برای اینکه سنّت جاهلی را از بین ببریم هیچ چارهای نبود مگر اینکه با عمل, مسئله حل بشود پیامبر طبق دستور الهی این کار را انجام داده است سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ سنّت الهی درباره انبیای قبلی اینطور است درباره نبی فعلی اینطور است وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَّقْدُوراً.
ص: 1242
علت هراس پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در ازدواج با همسر مطلقه زید
بعد فرمود رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) و سایر انبیا این سِمت را دارند اینها در خشیت موحّدند ما نخواستیم بگوییم که مثلاً ـ معاذ الله ـ پیامبر هراسی از خودش داشت هراسی اگر بود برای حفظ دین بود فکر میکرد که مبادا ـ معاذ الله ـ مردم نسبت به دین بدبین بشوند همه انبیا اینطورند منتها با حفظ مراتب الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ خوف قبلاً گذشت که غیر از خشیت است خب انسان از مار و عقرب میترسد خودش را کنار میکشد از سیل و آتش میترسد خودش را کنار میکشد اما خشیت ندارد خشیت یعنی تأثّر قلبی با اعتقاد به تأثیر وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً بعد آیه چهلم هم این است که وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) پدر هیچ کدام از رجال شما نیست اما پدر نساء و صِبیان مثل حسنین(علیهما السلام) است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً (39 مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ وَلکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (40) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (41) وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً (42) هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً (43) تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً (44)) ص: 1243
مروری بر مباحث گذشته سورهٴ احزاب
در این سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» که در مدینه نازل شد ضمن طرح مهمترین مسئله نظامی که جریان جنگ احزاب و خندق بود برخی از مسائل فقهی را مطرح فرمودند. سنّت جاهلی این بود که پسرخوانده را در حکم پسر میدانستند و همسر پسرخوانده را به منزله همسر پسر تلقّی میکردند و نکاح با او را تحریم کرده بودند برای زدودن این سنّت جاهلی که کار دشواری بود ذات اقدس الهی دستور صریح داد که شما خودتان باید عملاً این کار را انجام بدهید تا این سنّت جاهلی برداشته بشود.
نقد تلقّی باطل در علاقهمندی پیامبر به زن شوهردار
آنچه در برخی از تفسیرها نظیر تفسیر کشاف (1) (2) و مانند آن یا در برخی از روایات آمده سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در ذیل آیه یک تا هشت آن روایات را نقل کردند (3) (4) اما اصل مطلب را در ذیل تفسیر آیه 37 به شدّت رد کردند (5) (6) درباره آن روایات هم فرمود: «إنّ کثیراً منها لا یخلو من شیء» (7) پس فرمایش ایشان در سه بخش خلاصه میشود یکی اینکه در ذیل آیات یک تا هشت روایتی را از تفسیر قمی نقل کردند که این مطابق با برخی از روایاتی است که باید رد بشود آنجا صِرف نقل است در تفسیر، ذیل آیه 37 به شدّت این معنا را انکار کردند که مبادا کسی خیال کند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) علاقهای به همسر زید داشت و این علاقه را کتمان کرده بود و بعد با او ازدواج کرد برای اینکه این نه با آیه موافق است بلکه مخالف آیه است و نه آن امری را که خدا میفرماید ما اظهار میکنیم این امر بود فرمود تو امری را اخفا میکنی که ما آن را اظهار میکنیم ما او را به ازدواج تو در میآورید آنکه حضرت اخفا میکرد این بود که مبادا مردم در اثر ضعف بینش توحیدیشان وقتی این سنّت جاهلی را طردشده ببینند به وجود مبارک پیامبر بدبین بشوند یا نسبت به اسلام طعنی (8) داشته باشند و مانند آن پس در تفسیر آیه 37 به شدت این را انکار کردند روایاتی که ذیل این آیه 36 به بعد هست فرمودند: «إنّ کثیراً منها لا یخلو من شیء» بنابراین فرمایش ایشان هم نقد این تلقّی باطل است برای اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مبعوث شده است برای تتمیم مکارم اخلاق، این چگونه به همسرِ مردی که این همسر در نکاح اوست و زنِ شوهردار است ـ معاذ الله ـ علاقه پیدا میکند.
ص: 1244
1) (1) . الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج3، ص540.
2) (2) . الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج3، ص541.
3) (3) . المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبائی، ج16، ص280.
4) (4) . المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبائی، ج16، ص281.
5) (5) . المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبائی، ج16، ص322.
6) (6) . المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبائی، ج16، ص323.
7) (7) . المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبائی، ج16، ص327.
8) (8) . المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبائی، ج16، ص322.
امر خداوند به مطیع بودن پیامبر و طرد پیشنهاد کفار
پرسش:...پاسخ: از اول تا آخر وَاتَّقِ اللَّهَ است این امر است این اطاعت است یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ که در طلیعه این سوره ذکر شده است برای همین است یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ یعنی پیشنهادی که کفار میدهند طرحی را که کفار ارائه میکنند این را طرد کن آنها پیشنهادهایی دادند طرحهایی دادند که مقداری با بتهای ما مهربانتر برخورد کنید شما بتهای ما را محکوم نکنید ما هم کم و بیش به خدای شما ایمان میآوریم از این طرحهایی که داده بودند فرمود کلاً اینها را طرد کنید و تقوای الهی را در طرد پیشنهاد مشرکین داشته باشید.
وجوب اطاعت از پیامبر بر هر مؤمن و مؤمنه
پرسش:... پاسخ: نه، آیه 36 مربوط به ماهاست که فرمود هیچ مؤمن و مؤمنهای حق ندارد که حکم پیامبر را نقض کند وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ اما آیه 37 که وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ این درباره طرد سنّت جاهلی است آن پیشنهادی که در آیه اول سورهٴ «احزاب» آمده است یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ این بود آنها پیشنهاد داده بودند همانطور که بحثش گذشت که شما از محکوم کردن آلهه ما از اعلام بطلان آنها دست بردارید ما هم کم و بیش به اسلام شما گرایش پیدا میکنیم این طرحها را خدای سبحان فرمود طرد کن این پیشنهادی که کفار و منافقین میدهند اینها را کاملاً باطل اعلام کن.
سرّ تصریح به اسم ظاهر در آیه وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ
ص: 1245
مطلب دیگر اینکه در آیه 36 فرمود هیچ مرد باایمان و هیچ زن باایمان حق ندارد در برابر حکم خدا و پیامبر، اِعمال اختیار کند بعد نفرمود «و من یعصهما» بلکه فرمود: وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ اگر ضمیر میآورد کار اسم ظاهر را میکرد برای اینکه در جمله قبل فرمود: إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ در جمله بعد فرمود: وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ اگر میفرمود «و من یعصهما» کافی بود اما برای اهمیت مطلب، تصریح به اسم ظاهر کرد (یک) و اگر به ضمیر تثنیه اکتفا میکرد احتمال اینکه ضمیر تثنیه به مؤمن و مؤمنه برگردد هم بود (دو) گرچه این احتمال ضعیف است ولی بالأخره برای عظمت و اهمیت مسئله عصیان، اسم خدا و پیامبر را بالصراحه برد.
لزوم تبعیّت از فرمان الهی در جواز ازدواج با همسر مطلقه زید
پرسش: شأن نزول این آیهٴ 36 چیست؟
پاسخ: مقدمه است برای جریان زید برای طرد سنّت جاهلی این وقتی حکمی کرد این است هم بخشی مربوط به جریان احزاب است هم بخشی پیشدرآمد است برای همین جریان زید که فرمود وقتی خدا سبحان پسرخوانده را پسر نمیداند و ازدواج با همسر پسرخوانده را [پس از جدایی آن زن از پسرخوانده] جایز میداند دیگر کسی حقّ اعتراض ندارد.
پرسش: اشاره به آن داستانی نیست که وقتی زید از زینب خواستگاری کرد زینب گفت که من از خانواده بزرگواری هستم؟
پاسخ: نه، آنجا که حکم کردند پیامبر، آنجا حکمی نکرد این مربوط به همین حکمی است که خدای سبحان درباره لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ (1) آن بهانهای بود حالا آن هم حاضر شده است که با زید ازدواج بکند آنجا خدا حکمی نکرده بود آن زن میگفت مثلاً من برترم همین.
ص: 1246
1) (9) . احزاب/سوره33، آیه37.
سرّ عدم تذکر قرآن به عصیان خدا بودنِ عصیان رسول
مطلب دیگر اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آمده است که اگر کسی پیامبر را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده آیه هشتاد سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ وَمَن تَوَلَّی فَمَا أَرْسَلْنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً در آنجا فرمود اطاعت رسول، اطاعت خداست اما اینجا نفرمود «و من یعص الله فقد عصی الله» یکی از نکاتش میتواند این باشد که در این آیه 36 و آیات بعد به دو قسمت دارد توجه میدهد یکی بحثهای تبلیغی و احکام الهی است که رسول از آن جهت که رسول است از ذات اقدس الهی پیام را نقل میکند یکی هم حکم ولایت و رهبری است که بر اساس النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أنْفُسِهِم که آیه شش همین سوره بود و گذشت آن تنظیم میشود، بر اساس النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ اگر حضرت یک حکم ولایی کرد اطاعتش واجب است پس وجود مبارک پیامبر به دستور خدا یک حکم ولایی دارد که اگر آن حکم ولایی را اِعمال کرد «قضی رسول الله» شد عصیانش حرام است یک سلسله احکام تبلیغی دارد که از خدای سبحان نقل میکند اگر کسی تخلّف کرد در حقیقت عصیان خداست نه عصیان رسول، لذا چون دو مطلب است از هر دو جداگانه یاد کرده است هم در بخش اطاعت فرمود: إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ هم در بخش عصیان فرمود: وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ.
علت مفرد آوردن ضمیر در آیه اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ
اما در موارد دیگر نظیر سورهٴ مبارکهٴ «نساء» و مانند آن آنجا که پیامبر از آن جهت که احکام الهی را نقل میکند مطرح است دیگر دو حکم نیست لذا گاهی با اینکه اسم خدا و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مطرح است ضمیر را مفرد میآورد که فرمود: اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ (1) نه «دعواکم» برای اینکه دعوت خدا و پیامبر یکی است نفرمود «استجیبوا لله و للرسول اذا دعواکم» اما آنجا که حکم خدا را پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکند و حکم ولایی و رهبری خاص خودش را دارد که اسامه را مثلاً امیر لشکر میکند فلان شخص را خلیفه خود قرار میدهد فلان شخص را مأمور فلان شهر میکند اینها دیگر حکم ولایی است که بر اساس آیه شش این سوره النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ صادر میشود بنابراین آنجا که صِرف حکم الهی است نقل میکند خب ضمیر بر مفرد است اما آنجا که حکم الهی است و در کنارش به دستور خدا حکم رهبری است آنها را جداگانه ذکر میکند.
ص: 1247
1) (10) . انفال/سوره8، آیه24.
سرّ تعدد تعبیرات در ریشهکن کردن حرمت همسر پسرخوانده
مطلب بعدی آن است که برای اینکه این مسئله جاهلیّت کلاً طرد بشود فرمود پسرخوانده، پسر نیست (یک) و اصولاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در این عصر یعنی عصر نزول این آیه، پدر هیچ مردی نیست (دو) خب این منافات ندارد که بعدها که حسن و حسین(سلام الله علیهما) بالغ شدند و جزء رجال شدند پیامبر، پدر اینها باشد ولی آن وقتی که این آیه نازل شد فرمود: أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ نیست وجود مبارک حسنین(سلام الله علیهما) تا پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) زنده بود جزء رجال نبودند برای اهمیت این مطلب گاهی میفرماید پسرخوانده، پسر نیست گاهی میفرماید همسرِ پسرخوانده برای پدرخوانده حلال است گاهی میفرماید اصولاً پیامبر پدر هیچ کدام از مردهای شما نیست. ابلاغ این کار نظیر مسئله صوم و صلات نیست که تکلّفی را به همراه نداشته باشد یک سنّت دیرپای جاهلی را میخواهد ریشهکن کند بنابراین خشیت ممکن است باشد.
نفی خشیت پیامبر در طرد سنّت جاهلی
فرمود در این زمینه نه تنها وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) انبیا(علیهم السلام) عموماً اینطورند که در تبلیغ رسالت از هیچ کسی خشیتی ندارند الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ اینها در خشیت موحّدند برخیها اصلاً اهل خشیت نیستند اینها متهوّرند و ناقصاند خدا نیروی غضب را به انسان داد که انسان برابر نیروی غضب خودش را حفظ بکند از خودش دفاع بکند خشیت حسابی دارد خوف حسابی دارد این برای دفع منافی است این را خدا عطا کرده است نظیر قوّهای که برای جذب ملایم است که آن را هم خدا عطا کرده است برای حفظ حیات، افراد متهوّر که بیباکاند و ماجراجویانه عمل میکنند اینها ناقصاند افرادی که هم از خدا میترسند هم از خلق خدا میترسند اینها در خشیت نه در خوف، در خشیت که مهمتر از خوف است موحد نیستند ولی انبیای الهی به دنبال آنها اولیا(علیهم السلام) اینها در خشیت موحّدند فقط از خدا میترسند خشیت آن تأثّر قلبی است که بداند این شخص یا این شیء منشأ اثر است از مار و عقرب خوف دارند نه خشیت آنکه مؤثر حقیقی است خدای سبحان است فرمود مبلّغان الهی فقط از خدا خشیت دارند و از احدی خشیت ندارند پس اینها در خشیت موحّدند قهراً در رجاء و اینها هم موحد خواهند بود و وجود مبارک حضرت برای طرد سنّت جاهلی پسرخوانده هیچ خشیتی ندارد و انجام میدهد.
ص: 1248
نفی مطلق خشیت از غیر خدا از انبیای الهی و مبلّغان دین
نکته اساسی این است که آیا انبیا اصلاً خشیت ندارند یا در کارهای تبلیغی خشیت ندارند چون در اینجا اینها را در تبلیغ دارای خشیت توحیدی معرفی کرده است. پاسخش این است که کارهای انبیا چه قولشان چه فعلشان چه تقریرشان حجّت است میشود تبلیغ، ممکن است احیاناً کاری را در حال انفراد داشته باشند که مِساس دینی نداشته باشد اگر [بشود] فرض کرد; ولی کارهای اینها حجّت است یا حجّت بر وجوب است یا حجّت بر جواز است سهو و نسیان که ندارند خطا و خطیئه که ندارند میشود حجت الهی اگر فعل معصوم، قول معصوم، تقریر معصوم(علیهم السلام) حجت شرعی است اینها در همه اینها مبلّغان احکام الهی و حِکم الهیاند در هیچ کدام از این مرحله از غیر خدا خشیت ندارند بنابراین نمیشود گفت اینها مثل مبلّغان عادیاند که کارهای فراوانی دارند تبلیغ هم دارند اینها در تبلیغ خشیت ندارند خیر، اینها در هیچ کار از غیر خدا خشیت ندارند برای اینکه جمیع کارهایشان تبلیغی است بر اساس إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (1) همه شئون اینها تبلیغ الهی است میشود حجت خدا.
عدم تعارض نفی خشیت با ارتزاق حوزهها از خمس
پرسش:...پاسخ: فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ (2) در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اینها وقتی مالشان را ندادند ناپاکاند این تُطَهِّرُهُمْ که مجزوم نیست این مرفوع است اگر مجزوم بود جواب امر بود یعنی «خُذ من أموالهم صدقةً» که «تطهّرْهم» یعنی تو آنها را تطهیر میکنی اما این مرفوع است خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ چون مرفوع است جوابِ امر نیست این جمله تُطَهِّرُهُمْ در محلّ نصب است تا صفت باشد برای صدقه، فرمود اینها ناپاکاند باید وجوه را بدهند تا پاک بشوند اگر کسی روحانی است اگر هم گرفته برای تطهیر مردم است و اگر کسی معتقد نباشد که خب راه دیگری دارد ولی اگر معتقد بود به خدا و قیامت باید بداند که اگر وجوه شرعیه خود را نداد ناپاک است و اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ تبلیغش تبلیغ الهی نبود یا وجوه را گرفت در غیر راه صرف کرد بله این اشکال وارد است وگرنه این حقّ خودش را میگیرد نه حقّ دیگری را خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ یعنی «صدقة مطهّرة» قبلاً اینها آلودهاند آنکه ـ معاذ الله ـ باور نکرده گرفتار وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (3) میشود آنکه باور کرده میگوید برای اینکه من از رجس و رجز بپرهیزم که خدا امر کرد فرمود: وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ (4) من باید بپرهیزم با حوزهها رابطه صمیمی برقرار میکنم آن وقت اینها در کنار سفره خدا نشستند نه در کنار سفره مردم.
ص: 1249
ما که دیگر بیش از یک قانون نداریم این قانون به ما میگوید خدای سبحان حقوقی را مشخص کرده است مردم احکامشان را باید از حوزهها یاد بگیرند علومشان را باید از حوزهها یاد بگیرند یک عدّه باید بیایند حوزه و معارف الهی را یاد بگیرند لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ (1) اگر اینچنین است هم مردم وظیفهشان را انجام میدهند هم حوزویان وظیفهشان را انجام میدهند منتها اگر کسی به مسائل الهی آشنا باشد با آزادی دارد زندگی میکند.
تفاوت خوف و خشیت
پرسش: در آیات دیگر به انبیا خوف نسبت داده میشود مثلاً درباره حضرت موسی فرمود: خَائِفاً یَتَرقَّب. (2) (3)
پاسخ: خوف است خوف چیز خوبی است نه خشیت، آدم وقتی مار و عقرب را میبیند باید کنار برود اتومبیل به سرعت میآید باید کنار برود، سیل و آتش است، باید خوف داشته باشد خوف، ترتیب اثر عملی است اما خشیت، تأثّر قلبی است یعنی غیر او را مؤثّر بداند آتش که مؤثر نیست آب که مؤثر نیست سیل که مؤثر نیست آنکه «بیده الإحیاء و الإماته» که «هو الله» است او مؤثر است خوف، ترتیب اثر عملی است که هر عاقلی باید این کار را انجام بدهد. فرمود: وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً.
همراهی خلوص نیت با کفایت الهی در تبلیغ
فرمود چه دور باشد چه نزدیک باشد چه کم باشد چه زیاد باشد چه مستور باشد چه مشهور باشد یأتِ بِهَا اللَّهِ خدای سبحان میداند در موقع حسابرسی چه کسی تبلیغش الهی بود چه کسی تبلیغش الهی نبود در خود روایات نماز جماعت ملاحظه فرمودید آنجا دارد اگر کسی بین خود و خدای خودش گناهی دارد که جزء مطالبه الهی است هنوز آن گناه را برطرف نکرده جلو نایستد (4) (5) خب این هم هست لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ (6) هم هست از این طرف به واعظ غیر متّعظ دستور میدهد از این طرف به امام جماعت غیر عادل دستور میدهد همه اینها را گفته از آن طرف به مردم هم گفته حقوق مسلّم حوزویان را باید بپردازید.
ص: 1250
لزوم توجه به ارث و محرمیّت و حرمت نکاح در فرزندخواندگی
بعد فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پدر هیچ کسی نیست پس پسرخواندگی اثری ندارد و الآن هم اگر کسی، کسی را به عنوان پسر خود یا دختر خود قرار میدهد این باید با اَسناد کافی باشد که نه محرمیّت است نه حرمت نکاح است نه میراث است بخواهد مالی را به نام او قرار بدهد یک عطای خاصّی است یک هبه مخصوصی است از سنخ میراث نیست باید جریان محرمیّت را فکر کند حرمت نکاح را فکر کند میراث را فکر کند و مانند آن.
همراهی علما با امام(رضوان الله علیه) در انقلاب و عطیه بودن شجاعت او
پرسش:... پاسخ: خب آن شجاعت ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ (1) (2) (3) (4) برنامههای الهی هم هست از یک طرف، از طرفی هم اوصاف نفسانی یکسان نیست، از طرف دیگر تشخیص وظیفه هم یکسان نیست شجاعت، سخاوت اینها نعمتی است که خدا به هر کس نمیدهد تشخیص وظیفه هم اینطور نیست که خدا به هر کسی عطا بکند اینچنین نیست که حالا شما بگویید مرحوم شهید نواب صفوی در سنّ جوانی شهامتی داشت که از خیلیها برنمیآمد آن دیگر ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ اما تا آنجا که ممکن است مطابق وظیفه اقدام کردند امام(رضوان الله علیه) رهبری را به عهده گرفته همه اینها حمایت کردند آن چند سال تقریباً چهارده سال که امام(رضوان الله علیه) در ایران مخصوصاً در قم حضور فیزیکی نداشتند همین مراجع بودند حفظ کردند اعلامیههای اینها، همراهی اینها، موافقت آنها، آن بحبوحهای که ازهاری آمده و حکومت نظامی تشکیل داد همین مراجع اعلامیه دادند حفظ کردند تا امام تشریف بیاورند بالأخره اینها کم کار نکردند.
ص: 1251
تبیین سه سِمت برای رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسول خداست (یک) و خاتم مرسلین نبود خاتم نبیّین بود (دو) اینکه دارد وجود مبارک حضرت فرمود: «لا نبیّ بعدی» (1) برای اینکه این ذوات قدسی سه سِمت دارند یک سِمت است که اخبار را از طرف ذات اقدس الهی دریافت میکنند اَنباء را و اخبار را دریافت میکنند از آن جهت میشوند نبی که گزارش را دریافت میکنند سِمت دیگر آن است که این گزارشهای دریافتشده را به مردم ابلاغ میکنند میشود رسول، سِمت سوم که پشتوانه این دو سِمت است مقام ولایت است که هر نبیّ و رسولی، ولیّ است اما هر ولیّای، نبی و رسول نیست ولایت یک مقام تکوینی است که پشتوانه خبریابی و خبررسانی است فعلاً بحث در آن مقام ولایت نیست بحث در گرفتن خبر است و رساندن خبر.
تبیین مقام خاتمالنبیین بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
هر خبررسانی فرع بر خبریابی است ممکن است کسی نبی باشد و رسول نباشد مثل انبیایی که مأمور بودند برای خودشان اما ممکن نیست کسی رسول باشد و نبی نباشد اینکه ذات اقدس الهی فرمود او خاتم نبیّین است یعنی ممکن نیست کسی بعد از پیامبر بگوید که برای من هم وحی تشریعی نازل میشود، ولو تنها برای خودش باشد این دیگر ممکن نیست اگر میفرمود خاتم مرسلین است ممکن بود کسی ادّعا کند که ما رسول نیستیم ولی خدا به ما وحی میفرستد ما برای خودمان نبی هستیم دیگر لازم نیست زیر شریعت پیامبر اسلام برویم از این جهت بین خاتم نبییّن و خاتَم مرسلین فرق است و خاتَم هم دقیقتر از خاتِم است خاتَم یعنی مُهر قبلاً آن نامها را روی انگشتر مینوشتند که هم به دست میگذاشتند هم در موقع مُهر اسناد از این مهر استفاده میکردند میشد خاتَم، خاتَم یعنی «ما یُختم به الشیء» وقتی سندی تمام میشد بعد مهر میکردند وجود مبارک حضرت، مهر اسناد نبوّت است دیگر بعد از او نبیای نیست چون بعد از مهر کردن دیگر جایی برای نوشتن نیست خَاتَمَ النَّبِیِّینَ است.
ص: 1252
1) (25) . من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج4، ص163.
بررسی معنای ادبی و حکمی «کان» در کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً
خدای سبحان بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً این هم مستحضرید که کلمه «کان» وقتی به خدای سبحان اسناد داده میشود هم از زمان منسلخ است که نمیشود گفت «کان الله» یعنی خدا در سابق این طور بود قبلاً، الآن، بعداً خدای سبحان علیم بود و هست و خواهد بود این منسلخ از زمان است این را در کتابهای ادبی به اینجا رسیدند در کتابهای ادبی ملاحظه فرمودید که گفتند «کان»ای که به خدای سبحان اسناد دارد از زمان منسلخ است اما نکته دیگری که در ادبیات نیست این کار حکمت است نه ادبیات این است که «کان»ای که به ذات اقدس الهی اسناد داده میشود فعل نیست حرف است نظیر «إنّ» و «أنّ» اگر چیزی را رفع میدهد چیزی را نصب میدهد این دیگر فعل و فاعل یا فعل و مفعول نیست این کونِ رابط است کون رابط حرف است فعل نیست این معنای دوم در کتابهای ادبی نیست اما آن معنای اول در کتابهای ادبی هست که «کان»ای که به ذات اقدس الهی اسناد داده میشود منسلخ از زمان است.
علت کثرت امر خداوند به ذکر کثیر
بعد برای اینکه ما را با معارف بهتر و برتر آشنا کند و زمینه آن سراج مبین بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را تبیین کند فرمود شما در معرض خطرید مگر این وسوسه، شما را رها میکند شب باشد روز باشد یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ (1) هست اگر شب، روز و مانند آن هرگز شما مصون از وسوسه نیستید چه شب چه روز باید به یاد خدا باشید ذکرالله برای طرد وسوسه است ذکر خدا نظیر نماز واجب یا روزه واجب یا حج و امثال ذلک نیست که یک محدوده خاص داشته باشد نماز یک رکعات مخصوص دارد واجبش مشخص، مستحبش مشخص، زمانش هم مشخص، صوم هم همین طور اما ذکر، تنها چیزی است که در قرآن به کثرت به آن امر شده است برای آن است که ما هر لحظه در معرض وسوسهایم یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً.
ص: 1253
1) (26) . ناس/سوره114، آیه5.
بررسی قرآنی پاداش ذکر کثیر
چون خودش فرمود: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ (1) پاداشش این است که اگر شما زیاد به یاد ذات اقدس الهی بودید او هم زیاد به یاد شماست اگر فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ یک شرط و جزایی است یک تعهّد متقابلی است که خودش فرمود: أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ (2) پس اگر ما یک بار به یاد خدا بودیم خدا هم به یاد ماست اگر خدا را فراموش کردیم خدا هم به ما میفرماید: کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی، (3) نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ (4) که آنجا نسیان به معنی ترک است نه ـ معاذ الله ـ به معنی فراموشی، منتها بر اساس مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (5) ذکر الله، حَسنه است اگر کسی یک بار به یاد خدا بود ذات اقدس الهی ده بار به یاد اوست این طور نیست که فقط یک بار به یاد ما باشد درباره سیّئه گفته شد جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا (6) اما درباره حسنه گفته شد مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (7) (8) (یک) مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (دو) اگر او به یاد ما باشد ما مصونیم، فرمود: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ اینجا هم فرمود: اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً در بخش قبلی هم یعنی آیه 35 که از مسلمین و مؤمنین و مسلمات و مؤمنات و اینها به عظمت یاد کرد فرمود: وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَالذَّاکِرَاتِ.
ص: 1254
کلمه «الله» برجستهترین نام در اسمای الهی
آنها که راههای اهل معرفت را طی کردند میگویند در اسمای الهی کلمه «الله» که مثلاً اسم اعظم است برجستهترین نام است ذکر خالق باشد، ذکر رازق باشد، ذکر قابض و محیی و ممیت باشد همه اینها یاد اوست اما کلمه طیّبه الله یک برکت افزونتری دارد فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً تا آن پاداش کثیر داشته باشد.
تبیین مراتب ذکر و فرق آن با ذُکر
وَسَبِّحُوهُ ذکر هم البته مصادیقی دارد آن ضعیفترین و رقیقترین و نازکترین و نازلترین و کماثرترین همان ذکر لفظی است آن ذُکر یعنی یاد خدا در دل است که آن آثار فراوانی دارد این ذکر لفظی هم البته بیاثر نیست ثواب خاصّ خودش را دارد تسبیح هم مصادیق فراوانی دارد. تبیین معنای بُکْرَةً وَأَصِیلاً در تقیید و تفسیر ذکر
این بُکْرَةً وَأَصِیلاً یا نظیر ذکر کثیر است یعنی صبح و شام; ما وقتی میخواهیم بگوییم دائماً هست میگوییم صبح و شام یا نه، صبح که وارد روز میشوید روزتان را با تسبیح بامداد بیمه کنید، شب که وارد محدوده دیگر میشوید فرصت شب را با تسبیح شبانه بیمه کنید که طلیعه امر وقتی بیمه بشود تا آخر محفوظ است پس این بُکْرَةً وَأَصِیلاً یا کنایه از دوام است مثل اینکه بگوییم صبح و شام، صبح و شام این کار را میکند یعنی دائماً این کار را میکند یا نه، این دو وقت تحوّل را تأمین کنید که سایر اوقات تأمین بشود یا نه، چون در بهشت برزخی لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَةً وَعَشِیّاً آنجا روزیها بامداد است و شامگاه; دو وقت روزی میدهند اینجا هم شما بُکْرَةً وَأَصِیلاً این دو وقت حساس را دریابید که آن دو نوبت غذای بهشت برزخی و مانند آن به شما برسد وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً.
ص: 1255
شمول صلوات الهی بر مؤمنین و لزوم قدرشناسی آن
بعد فرمود قدرتان را بدانید خدا بر شما صلوات میفرستد این کم نیست بعدها میرسیم که خدا بر پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) صلوات میفرستد همان آیه إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ (1) اما همینجا به ما فرمود خدا بر شما صلوات میفرستد وقتی خواجه نصیر(رضوان الله علیه) نام مبارک سیّد مرتضی را در درس میبرد میگفت «صلوات الله علیه» شاگردان خواجه نصیر تعجب میکردند که شما چطور بر یک عالِم و روحانی صلوات میفرستید فرمود: «کیف لا یُصلّی علی المرتضی» (2) برای اینکه خدا در آیه 43 سورهٴ «احزاب» دارد هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ خب اگر کسی مؤمن وارسته باشد مورد صلوات خداست حیف نیست انسانی که میتواند مورد تصلیه الهی باشد خود را به غیر خدا بفروشد؟!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (41 وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً (42) هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً (43) تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً (44) یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً (45) وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِیراً (46) وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلاً کَبِیراً (47) وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً (48)) علت مخاطب شدن پیامبر در چند جای سوره به «یا ایها النبی»
ص: 1256
سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» چون در مدینه نازل شد و مقدمات تأسیس نظام اسلامی از یک سو و تبیین فقه و حقوق و اخلاق اسلامی از سوی دیگر به عهده سوَر مدنی است لذا در این سوره چند جا از وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عنوان یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ (1) (2) (3) (4) (5) یاد میکند و احکام خاص را هم مطرح میکند.
دلیل ذکر نام «زید» در قرآن کریم
جریان ذکر اسم زید برای آن است که این یک مسئله روز شد مرتب منافقین و کفار وسیله اذیت حضرت را فراهم میکردند لذا نام زید در قرآن کریم آمده است که فرمود: فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَراً (6) اسم زید را برد برای اینکه بهانه و دسیسه و وسیله کفار و منافقین را بگیرد.
تبیین وظیفه انبیا به ابلاغ احکام
بعد یک اصل کلی را برای سلسله انبیا که جزء احکام نبوّت عامه است مطرح فرمود، فرمود شما هم مطابق همین اصل کلی عمل کنید شما موظفید که احکام الهی را ابلاغ کنید اگر احیاناً هراس دارید که مردم نپذیرند آن تتمیمش به عنایت الهی است نظیر بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ بعد فرمود: وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ (7) اینجا هم فرمود شما این حکم را به مردم بازگو کنید که پسرخوانده، پسر نیست و همسرِ او هم همسرِ پسر انسان نیست حرمت ازدواج، محرمیّت، جریان ارث هیچ کدام از اینها درباره پسرخوانده یا دخترخوانده جاری نیست این حکم را ذات اقدس الهی تنظیم کرد و شما این حکم را ابلاغ کنید و از اعتراض مردم نهراسید اینها گرفتار سنّت جاهلیاند.
ص: 1257
دلیل امر شدن پیامبر به اقتدای از وحی نه به انبیا
بعد فرمود اصلاً سلسله انبیا قاعدهشان این است انبیا در خشیت موحّدند الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً (1) شما هم مشمول همین قاعده کلی نبوّتید نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَإِن یَکْفُرْ بِهَا هؤُلاَءِ فَقَدْ وَکَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَیْسُوا بِهَا بِکَافِرِینَ بعد فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ (2) (3) نه «بهم اقتده» به انبیا اقتدا نکن اما به آن وحی الهی که برای همه انبیا آمده است اقتدا بکن فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ نه «بهم اقتده» اینجا هم مسئله توحید در خشیت که مطرح شد بازگشتش به این است که فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ نه «بهم اقتده» انبیا وظیفهشان اینطور است که احکام الهی را فرا میگیرند به مردم ابلاغ میکنند و هراس هم ندارند پس آنچه را شما هراس دارید بدانید که خدا تتمیم میکند.
علت مفرد آوردن فعل دروَتَخْشَی النَّاسَ و جمع آوردن در الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ ...
لذا در آیه 37 همین سورهٴ «احزاب» آنجا فعل را مفرد آورد فرمود: وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ که آنجا خطاب به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است اینجا هم برای سلسله انبیاست که جمع آورد فرمود انبیا اصولاً از غیر خدا خشیت ندارند شما هم که از سلسله انبیا(علیهم السلام) هستید نباید از غیر خدا خشیت داشته باشید این سرّ اینکه آنجا فعل مفرد است و اینجا جمع.
ص: 1258
سِرّ ذکر سیره انبیا در آیهٴ الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ
سرّ ذکر سیره انبیا برای آن است که آن خطّ مستقیم وحیانی را بیان کند همانطوری که آیه نود سورهٴ «انعام» نفرمود به انبیا اقتدا کن بلکه فرمود به راه انبیا که راه الهی است اقتدا کن اینجا هم که توحید در خشیت را مطرح میکند عصارهاش این است که راه انبیا که راه وحیانی است باید قُدوه شما باشد.
لزوم آشنایی مؤمنین به سیره نبوی و تبعیت آن
همانطوری که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به آن اصول و اخلاق و آداب الهی آشنا شدند مؤمنان هم به تبعیّت آن حضرت باید به امور الهی آشنا بشوند چون هر انسانی هر لحظه در معرض آسیب و گزند است این وسوسه، انسان را رها نمیکند آن ابلیس که از درون وسوسه میکند شیاطین انس هم که از بیرون آسیب میرسانند لذا فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً خیلی به یاد خدا باشید البته ذکر زبانی رقیقترین و نازلترین ذکر است لذا کمترین ثواب را دارد ذُکر الهی که یاد قلبی خداست آن بهترین ثواب را دارد.
معنای اخلاص در حدیث «من قال لا اله الا الله مخلصاً»
شما این روایات نورانی که مرحوم صدوق در توحید نقل کرد آنجا ملاحظه فرمودید که فرمود: «مَن قال لا اله الاّ الله مخلصاً دخل الجنّة و اخلاصه أن تحجزه لا اله الاّ الله عمّا حرّم الله عزّ و جلّ» (1) فرمود اگر کسی مخلِصاً این کلمه را بگوید اهل بهشت است بعد در ذیل حدیث، خود حضرت اخلاص را معنا کرده فرمود اخلاص این کلمه این است که این کلمه مانع گناه او باشد «مَن قال لا اله الاّ الله مخلصاً دخل الجنّة و اخلاصه أن تحجزه لا اله الاّ الله عمّا حرّم الله عزّ و جلّ» آن وقت این میشود ذُکر و یاد قلبی، نام لسانی یک درجه ثواب دارد یاد قلبی چندین درجه.
ص: 1259
1) (11) . التوحید، شیخ صدوق، ص28.
تبیین مصادیق ذکر و یاد خدا
مطلب دیگر اینکه یاد خدا تنها به همان صورت ذهنی نیست هر عمل خیری که قربة الی الله باشد یاد خداست نماز، روزه، حج، عمره، صدقه، احسان، صِله رحم، رعایت پدر و مادر، حقّ همسایهها، حقّ جامعه اسلامی، رعایت فقرا، رعایت نظام همه اینها ذکرالله است اگر کسی برای رضای خدا دارد نظامش را حفظ میکند مردم را تأمین میکند همسایهها را رسیدگی میکند فقرا و بیسرپرستان را تأمین میکند این ذکرالله است پس اعمال و عبادات، ذکرالله است اعم از عبادیّات و توصلیّاتی که به قصد قربت انجام میشود ملاحظه بفرمایید که در جریان نماز فرمود: أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِی (1) و در سورهٴ «جمعه» تشویق به نماز جمعه را به عنوان تشویق به ذکر خدا یاد کرده است که إِذَا نُودِیَ لِلصَّلاَةِ مِن یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ (2) نه «فاسعوا الیها» با اینکه اسم ظاهر قبلاً ذکر شد اگر میفرمود «الیها» کافی بود از نماز جمعه به عنوان «ذکرالله» یاد میکند یا از اصلِ صلات به عنوان «ذکری» یاد میکند خب همین فضیلتی که برای نماز است برای زکات هم است ملاحظه فرمودید این روایت نورانی که درباره نماز وارد شده که «الصلاة قربان کلّ تقی» (3) (4) درباره زکات هم آمده است (5) (6) یعنی هر انسان باتقوایی اگر بخواهد به خدا نزدیک شود قربة الی الله کار بکند مقرَّب عند الله باشد قربانیِ او، وسیله تقرّب او زکات است پس اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً مصادیق فراوانی دارد کثرتِ عددی از یک سو، تکثّر صنفی از سوی دیگر همه اینها مشمول کثرت یاد خداست جریان تسبیح هم زیرمجموعه ذکر است ذکر تسبیح بعد از ذکر از باب ذکر خاص بعد از عام است.
ص: 1260
سرّ مراجعه انسان به ذات اقدس ربوبی
برای اینکه انسان وقتی ذات اقدس الهی را از هر نقصی منزّه دانست به او مراجعه میکند به دو دلیل برای اینکه نقص خودش را مییابد خب همه ما فقر و نیاز خودمان را احساس میکنیم به کسی باید مراجعه کند که این دو صفت را داشته باشد یک: او خودش هیچ حاجتی نداشته باشد دو: به ما گفته باشد حاجتت را از من هم بخواه خب هر دو را ذات اقدس الهی دارد فرمود شما الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ (1) هستید، وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ (2) خب اگر خدا غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ (3) است که است و به ما فرمود که هر چه نیاز دارید از خدا بخواهید و فرمود: لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ (4) پس وجهی ندارد ما از او چیزی نخواهیم پس سَبِّحُوهُ تسبیح بکنید او را تقدیس کنید او از حاجت منزّه است (یک) از خُلف وعده منزّه است (دو) چه بهتر که به سراغ او برویم (سه) وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً.
دلالت آیهٴ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً بر لزوم ذکر دائمی انسان
مطلب بعدی آن است که ما در تعبیرات محاورات ادبی و عرفی هم میگوییم اول و آخر وقتی گفتیم اول و آخر یعنی این وسط هم داخل است اگر گفتیم اول و آخر جمعیت، اول و آخر محفل یعنی وسط هم داخل است اگر گفتند صبح و شام یعنی وسط روز هم داخل است اینکه فرمود: وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً تعبیرات عرفی ما هم همینطور است میگوییم صبح و شام این صبح و شام یعنی وسط روز هم مندرج تحت این زمان است وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً بنابراین هم از نظر زمان هم از نظر کیفیت و عدد ما موظّفیم زیاد به یاد حق باشیم برای اینکه مرتب در معرض وسوسه و آسیب شیطانیم اینطور نیست که او یک وقت خسته بشود و بیکار باشد و رها کند تعطیلی در کار شیطنت نیست.
ص: 1261
پرسش: اینکه پیامبر فرمود: «ذکر علیّ عبادة». (1)
پاسخ: بله این هم از مصادیق ذکر است ولایت اینطور است امامت اینطور است و نظر به حضرت امیر عبادت است چون ذکر به معنای لفظ نیست هر کاری که انسان را متوجه نام خدا بکند عبادت است.
تسبیحات حضرت زهرا(س) از مصادیق بارز ذکر کثیر
پرسش: تسبیحات حضرت زهرا(سلام الله علیها) از مصادیق...
پاسخ: آن ذکرِ کامل است جزء بهترین تعقیبات نماز هم همین است.
پرسش: در ذیل اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً آمده که تسبیحات حضرت زهرا(سلام الله علیها) مصداق ذکر کثیر است.
پاسخ: بله یکی از مصادیق روشن ذکر کثیر است این تفسیر مفهومی نیست تطبیق مصداقی است از بارزترین مصادیق ذکر کثیر همین تسبیح نورانی حضرت است. وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً یعنی مرتب بامداد و شامگاه به یاد خدا باشید.
چگونگی اخراج از ظلمت به نور مؤمنین تحت ولایت الله
در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در همان آیةالکرسی فرمود: اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا هدف ولایت هم این بود که یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ (2) آنجا فرمود مؤمنین تحت ولایت اللهاند و خدای سبحان مولّیعلیه خود را از ظلمتها به نور خارج میکند برای افراد عادی این اخراج به عنوان رفع است و برای اوحدیّ از اهل ایمان به عنوان دفع است افرادی که ـ خدای ناکرده ـ آلوده شدند خدا اینها را از ظلمت گناه به نور توبه و طاعت منتقل میکند این لطف الهی است کسانی که برتر از عصیاناند خدا آنها را اخراج میکند از ظلمت به نور یعنی دفع است یعنی نمیگذارد که اینها وارد ظلمت بشوند این هم یک تعبیر عادی است وقتی به کسی بگویند فلان محفل، فلان همایش یا فلان کنفرانس یا فلان گردهمایی مخصوص مثلاً فلان دانشمندان رشته خاصّ پزشکی است خب اگر کسی اهل آن رشته نباشد میگویند نرو، بیرون میکنند این بیرون میکنند معنایش این نیست که به شما اجازه میدهند که بروید داخل بعد بیرونتان میکنند معنایش این است که راه نمیدهند این اخراج گاهی رفع است گاهی دفع، نسبت به افراد عادی که مبتلا شدند خدا توفیق توبه نصیبشان میکند اینها را از ظلمت بیرون میآورد این میشود اخراجِ رفعی، درباره اوحدیّ از مؤمنان که الحمدلله آلوده نشدند این اخراج دفعی است نه رفع یعنی نمیگذارد اینها آلوده بشوند. در آن آیه فرمود: اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ حالا راه اخراج چیست این آیه سورهٴ «احزاب» مشخص میکند که راه اخراج از ظلمت به نور چیست.
ص: 1262
بررسی چگونگی صلوات الهی در قلوب مؤمنین
فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ خدای سبحان آن تصلیه آن رحمت خاص را نصیب شما میکند آن رحمت تشریعی را که نصیب همه کرده است ولی این گرایش این علاقه این کوشش [چیز دیگر است] میبینید بعضیها همین که اول وقت میشود برای نماز اول وقت بیتاباند بعضیها متأسفانه میبینید با اینکه دارند اذان میگویند اینها مرتب اطراف حرم دارند میگردند مشغول بیع و شراء هستند نماز میخوانند اما آن حساسیّت را ندارند. این گرایش این طپش این علاقه که من با خدای خودم در اولین فرصت گفتگو کنم این یک نورانیّتی است در قلب هر کسی نیست، اگر این نورانیّت پیدا شد بداند این صلوات الهی است و همچنین درباره سایر کارها فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ.
تفاوت صلوات خداوند بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مؤمنین
در جریان تصلیه بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با جلال و شکوه بر پیغمبر تصلیه دارد در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» وقتی تصلیه بر پیغمبر را یاد میکند با جلال و شکوه یاد میکند همین آیه معروف که إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلَّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیماً (1) در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» با اجلال و تکریم بر پیغمبر صلوات میفرستد مستحضرید که اگر شخصیت بزرگی بخواهد از مهمان تازهوارد آن شهر احترام به عمل بیاورد با همه همراهان یا علما به دیدار او میروند اما اگر یک فرد عادی باشد ممکن است تنها خودش به دیدار او برود دیگران هم جداگانه به دیدار او بروند در تصلیه بر مؤمنین همین کار را کرده فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ این جمله تمام میشود وَمَلاَئِکَتُهُ یعنی مَلاَئِکَتُهُ هم «یصلّون علیکم» اینها با هم نیستند اما در آن آیهای که معروف به تصلیه به حضرت است فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ اینها با هم این کار را میکنند خب خیلی فرق است بین آن آیه و این آیه محلّ بحث. به هر تقدیر اگر برای آنهاست که دفع است اگر برای مؤمنین است که رفع است این تصلیه و صلوات و رحمت ویژه الهی همان حالتهای نورانی است که برای انسان پیدا میشود انسان طوری است که از لغزشها متنفّر است از کارهای حرام بیزار است وقتی پیشنهاد خلاف به او میدهند میبینند بدنش میلرزد اهل این کار نیست معلوم میشود این یک عنایت الهی است که غیر از آن هدایت عامّه نصیب او شده از این فرصت باید حدّاکثر استفاده را کرد.
ص: 1263
1) (24) . احزاب/سوره33، آیه56.
چگونگی برخورد خداوند نسبت به مؤمنین در دنیا و آخرت
اگر کسی مؤمن باشد خدا در دنیا نسبت به او یک برخورد خاص دارد (یک) بعد از دنیا هم نسبت به او یک برخورد ویژه دارد (دو) در دنیا این گرایشها و این علاقهها و این محبتها و این فرصتها را در اختیار او قرار میدهد بعد از مرگ هم با سلامت هستند درست است هنگام مردن فشار هست یا در طلیعه قبر و برزخ فشار هست یا در ساهره قیامت فشار هست صحنهای است که یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَاُمِّهِ وَأبِیه اما در همه این موارد که یوماللقاء است او راحت راحت است در کمال سلامت استتَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ پس این در کمال سلامت به سر میبرد. پس در دنیا برای مؤمن این خصیصه هست که هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ (یک) و ملائکه او هم «یصلّون علیکم» (دو) بعد از مرگ هم تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ.
تبیین چگونگی ملاقات انسان با خداوند در قیامت
در مسئله ملاقات وقتی گفته میشود انسان به لقاءالله میرود ـ معاذ الله ـ سخن از دیدن نیست آن دو آیهای که دارد وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (1) (2) نفرمود عیون و ابصار فرمود وجوه ناظر است آن چهره هستی ناظر است انسان با وجه که نمیبیند با چشم میبیند و چون خدا دیدنی نیست لقای الهی لقای بصری و امثال ذلک نیست بلکه با تمام هویّت شخص این فیض نصیب او میشود گاهی از آن به وجوه یاد میکند گاهی هم نام وجوه را هم نمیبرد آن روز تمام هویّت انسان، فیض خدا و رحمت الهی را ملاقات میکند خب پس در دنیا هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ است لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ که ظلمات جمع است و با الف و لام ذکر شده نور هم مفرد است گرچه با الف و لام ذکر شده و حقیقت نور یکی است ظلمتها، پراکندگی و راههای معاصی فراوان است.
ص: 1264
علت تصریح اسم ظاهر به جای ضمیر در آیهٴ وَکَانَ بِالمُؤْمِنِینَ رَحِیماً
بعد این «کان» هم که مفید استمرار است درباره مؤمنین، دلیل این تصلیه است وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً این رحمت هم رحمت خاصّه است وگرنه آن «رَحْمَةٌ للعالمین» که برای همه هست آن هدایت عامه که هُدیً لِلنَّاسِ (1) برای همه هست اگر میفرمود «و کان بکم رحیما» ضمیر میآورد مطلب حاصل بود اما برای اینکه علتِ این تصلیه را ذکر بکند اسم ظاهر آورده فرمود: وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً چون تاکنون دو ضمیر جمع مذکر سالم را به عنوان مخاطب ذکر فرمود، فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ (یک) لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ (دو) خب سومی را اگر میفرمود «و کان بکم رحیما» که نزدیکتر و آسانتر بود اما وقتی میفرماید: وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ نشان آن است که شما مادامی که مؤمن هستید از این فضایل بهره میبرید و سبب رحمت ویژه همان ایمان مؤمنین است این برای دنیا.
سلام ملائکه بر مؤمنین در حال قبض روح و لذّت آن
بعد از دنیا هم تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ انسان در حال احتضار تمام مجاری ادراکیاش بسته میشود یعنی حتی نزدیکترین ارحامش را که فرزندان او هستند نمیشناسد لکن فرشتههای رحمت و اولیای الهی را که میآیند در کنار او میبیند. در قرآن کریم فرمود یک عدّه در حال رحلت اگر طیّبین باشد الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ (2) فرشتهها با سلام وارد میشوند با سلام عرض ارادت میکنند با سلام قبض روح میکنند هیچ لذّتی برای مؤمن در تمام مدت عمر به اندازه لذّت جان دادن نیست چنین فضیلتی است با اینکه این برای بسیاری از افراد این داء عضال است او در کمال راحتی اصلاً یادش نیست که زن و بچه داشت وقتی یادش نباشد که نگران نیست این لذت برای او هست الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ در بخشی یا حال احتضار یا حال ورود به برزخ یا حال ورود به بهشت دارد یَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ با این احترام، خب اینها سلام الهی را میرسانند به اذن خودشان که سخن نمیگویند پس تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ.
ص: 1265
تفاوت مرگ مؤمنین و تبهکاران
پرسش:... پاسخ: به الله دیگر، چون این هُوَ که فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی برای الله است لِیُخْرِجَکُم الله است کَانَ الله است رَحِیماً الله است یَلْقَوْنَهُ هم به همان الله برمیگردد.
پرسش:... پاسخ: نه، مَلکالموت هم به اذن اوست چون تمام ضمایر قبلی به الله برمیگردد. درباره ملکالموت [و فرشتگان تحت امر او] آن آیه بود که الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ، آنجا سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ هم دارد چه اینکه درباره کسانی که تبهکارانه میمیرند إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ (1) هم همین است دو جای قرآن دارد که فرشتهها هنگام قبض روح تبهکاران، مُشت به پشت اینها میزنند سیلی به صورت اینها میزنند (2) (3) همین است کسانی که ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ (4) (5) اینها کسانیاند که إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ، بنابراین تمام آن ضمایر قبلی به خود ذات اقدس الهی برمیگشت این هم به او برمیگردد یَومَ یَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ، أَعَدَّ هم باز به الله برمیگردد خدای سبحان برای مؤمنین در دنیا که این تصلیه و اخراج از ظلمات را تأمین کرده است برای آنها در قیامت اجر کریم آماده کرد.
پرسش: بعضی از اهل معنا گفتند: «رخش ببینم و تسلیم وی کنم» (6) این چه دیدنی است؟
پاسخ: نه دیگر، اینجا آرزوست این جملهها چه فارسی چه عربی، اینها دعاست به منزله انشاست نه به منزله خبر یعنی فیضش را ببینم هر جا سخن از لقاء است به فیض الهی و به وجهالله برمیگردد فرمود: فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ. (7)
ص: 1266
اجلال و تکریم بودن آمادهسازی بهشت برای مؤمنین
در مسئله اِعداد و آماده کردن، یک وقت است کسی مهمان دارد چون میداند وقتی مهمان آمده است دیگر فرصت آماده کردن ندارد این للعجز قبلاً آماده میکند اما چگونه ذات اقدس الهی قبل از ورود مهمانها اینها را آماده میکند میگویند اِعداد گاهی للعجز است گاهی للإجلال و التکریم نه تجلیل، تجلیل میگویند «جَلَّل الفرس» یعنی «سَتره بالجلّ» در دعاها هم هرگز تجلیل به معنای اکرام نیامده «جلّلنی بسترک» (1) یعنی به آن چیزی که انسان را میپوشاند ما را با آن بپوشان اما «أجلَّ» یعنی اجلال کرد، گرامی داشت اینکه میگویند همایش تجلیل این تام نیست همایش اجلال و تکریم به هر تقدیر برای اجلال و تکریم، نعمتهایی که باید به بهشتیها عطا بکنند را آماده کنند پس اگر فرمود: وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً همین است أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ (2) هم همین است أُزْلِفَتِ یعنی «اعدّت»؛ بهشت برای مردان باتقوا آماده است این نه برای آن است که ـ معاذ الله ـ انسان وقتی وارد شد خدا از تسریع در کار عاجز است بلکه این نشانه گرامیداشت و انتظار صحیح ورود بهشتیهاست. این تربیتهایی بود که خدای سبحان نسبت به مؤمنین روا داشت چون اصلِ سوره با یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ شروع شده است آغاز سورهٴ «احزاب» این است یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ که پیشنهادهای گوناگونی میدادند که مطابق با نظام اسلامی نبود.
تبیین اطلاق شاهد اعمال امت بودن رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
ص: 1267
چند بار در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» همانطور که ملاحظه فرمودید با یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ خدای سبحان با پیامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سخن میگوید هم اجلال و تکریمِ آن حضرت را میرساند هم عنایت آن حضرت به امت را میرساند هم وظیفه امت را در پیشگاه آن حضرت بیان میکند میفرماید: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ با این اوصاف، برخی از اینها به کمالات روحی و علمیِ تو برمیگردد بعضی از اینها به رهبریهای تو برمیگردد إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً در دنیا میبینی و در آخرت شهادت میدهی که دنیا ظرف تحمل حادثه است که میگویند تحمل شهادت که شاهد آن است که در حین واقعه حضور داشته باشد و ببیند، قیامت در محکمه الهی ظرف ادای شهادت است آنچه را شاهد در حین حادثه دید در صحنه قضا و داوری ادا میکند وجود مبارک حضرت هم در دنیا شاهد است کاملاً میبیند هم در صحنه داوری شهادت را ادا میکند که إِذَا جِئْنَا مِن کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَجِئْنَا بِکَ عَلَی هؤُلاَءِ شَهِیداً (1) که حضرت شهیدِ شهدا هم خواهد بود نه تنها شهید امّت است شهید انبیا و شهید امم و آنچه بر این مجموعه میگذرد او شهید شهدا هم است آن میشود محکمه شهادت که ظرف ادای شهادت است. فرمود ما بالقول المطلق تو را شاهد قرار دادیم این آیه نورانی سورهٴ مبارکهٴ «توبه» هم که فرمود: قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ (2) آن رَسُولُهُ که میبیند یعنی شاهد است امروز؛ شاهد است دارند میبینند و فردا شهادت میدهند پس شاهد به این معناست. برای ترغیب آن فضایل تو باید مبشّر باشی برای ترهیب از رذایل که رهبت و بیرغبتی و خوف ایجاد کنی باید مُنذِر باشی که میگوییم قُمْ فَأَنذِرْ (3) و مانند آن.
ص: 1268
لزوم اذن ویژه پیامبر در دعوت مردم به لقای الهی
اما گذشته از شهادت، گذشته از تبشیر، گذشته از انذار باید اینها را کنار سفره ما دعوت کنی اینجاست که اذن ویژه میخواهد خب اگر کسی دیگران را به کنار سفره خاصّ یک صاحبخانه دعوت میکند باید به اذن او باشد اگر این بِإِذْنِهِ به همه آن اوصاف قبلی برگشت که خب فهو المطلوب، اگر برنگشت مخصوص دَاعِیاً بود برای اینکه دعوت، اذن میخواهد خب چون نمیشود که انسان به خانه کسی دعوت بکند و از صاحبخانه اذن نداشته باشد اما تبلیغ کردن، سخنرانی کردن، شاهد اعمال آنها بودن این با خود رسالت سازگار است اما کسی را بخواهند به لقای خدا دعوت کنند کنار سفره الهی و میزبانی الهی دعوت کنند خب این باید اذن داشته باشند.
بررسی تأکیدی بودن اذن نه ویژه بودن آن
ولی ظاهراً این بِإِذْنِهِ به همه اینها برمیگردد گرچه أَرْسَلْنَاکَ خودش کافی است اما تأکیداً بِإِذْنِهِ آمده که محفوف است به ارسال از آغاز و به اذن در انجام؛ وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ. گاهی میفرماید به اذن خدا، گاهی میفرماید: قُلْ هذِهِ سَبِیلی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی (1) دیگر اینجا جای اذن نیست که باذن الله بگوید برای اینکه خود خدا فرمود بگو، وقتی خدا فرمود: قُلْ هذِهِ سَبِیلی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ دیگر لازم نیست بگوید باذن الله همین که به من فرمود بگو، این اذن است اگر در آن آیه کلمه اذن نیامده برای اینکه در صدر آیه تصریح دارد که خدا فرمود بگو، یعنی این حرف، حرف من است که تو داری میگویی قُلْ هذِهِ سَبِیلی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی اما اگر این بِإِذْنِهِ به همه برگردد کما هو الحق دیگر خصیصهای برای دعوت نمیماند هم اوّلش فرمود ما فرستادیم هم در پایانش میفرماید این کاری که تو انجام میدهی به اذن خداست.
ص: 1269
1) (41) . یوسف/سوره12، آیه108.
سراج منیر بودن پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) و دوری وهابیت از آن
وَسِرَاجاً مُّنِیراً این سراج منیر دیگر سخن از اذن نیست یک ملکه تکوینی است فضیلتی است ما روشن کردیم کسانی که با تو در ارتباطاند با نور در ارتباطاند این وهابیت و امثال ذلک واقعاً بیراهه میروند بارها به عرضتان رسید الآن ما صدها کار را با شمس و قمر انجام میدهیم خب ـ معاذ الله ـ مگر ما شمسپرستیم این نور را حالا دادند دارند استفاده میکنیم و میدانیم خدا به اینها داده خب علی و اولاد علی(علیهم السلام) که هزارها بار از شمس و قمر بالاترند انسان اگر از آنها نور بگیرد فیض بگیرد این مشکلی دارد چطور شما درباره آفتاب این حرف را نمیزنید یعنی ما کارها را با آفتاب هماهنگ نمیکنیم خودمان را در برابر آفتاب قرار نمیدهیم نمیگوییم ما خانهمان رو به آفتاب باشد این مزرعه و مرتعمان رو به آفتاب باشد خب همین است اینها که إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (1) تعقیبشان میکند و اهل بیت که برای همیشه به اذن خدا در دنیا و آخرت باقیاند بنابراین اینها واقعاً از مسئله توحید بیخبرند و نمیدانند شیعه اگر به اهل بیت ارادتمند است و از آنها فیض میگیرد برای اینکه خدا به اینها کمال داده فرمود تو چراغی ما تو را چراغ قرار دادیم خودش هم میفرماید من هم از حسینم حسین هم از من است (2) اینها سراج منیرند خب اگر انسان از سراج منیر علم بگیرد، معنویت بگیرد، کمال بگیرد این مشکل دارد؟! فرمود ما تو را به این فیض رساندیم سِرَاجاً مُّنِیراً. ص: 1270
امر به بشارت بر مؤمنین و شمول فضل الهی بر آنان
حالا که اینچنین است وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بعضی از موارد است که تبشیر و انذار کنار هم است مثل همین آیه 45 و بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ نساء که فرمود: رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ برخی از آیات که در سیاق رحمت الهی است مثل اینکه فرمود: وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً دیگر سخن از انذار نیست فرمود گرچه تو مبشّر و منذری اما وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلاً کَبِیراً اگر کسی واقعاً مؤمن باشد نه بیراهه برود نه راه کسی را ببندد فضل الهی فراوان است خب اگر خدا از چیزی به عنوان فضل با بزرگی یاد میکند فرمود فضلِ کبیر است دیگر انسان نگران هیچ چیزی نباید باشد مخصوصاً حوزویان و کسانی که درصدد تحصیل علوم الهیاند.
اخبار به بیاثر شدن دسیسههای کفار و منافقین با توکل
بعد بخشی از همان آیهای که در اول سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آمده اینجا آمده از خطر منافقان و کفار باخبر کرد فرمود پیشنهادهای اینها، راهحلهای اینها، دسیسههای اینها، وسوسههای اینها هیچ کدام اثر نمیکند وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ وَدَعْ أَذَاهُمْ تو درباره پسرخوانده یک سنّت باطل جاهلی بود برداشتی، حالا ممکن است آنها حرفهای تندی بزن این اذیت اینها را رها بکن در مسائل جنگ احزاب و خندق و اینها هم ممکن است مسائل سیاسی و نظامی داشته باشند اذیت اینها را رها بکن وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (41 وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً (42) هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً (43) تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً (44) یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً (45) وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِیراً (46) وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلاً کَبِیراً (47) وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً (48) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً (49)) ص: 1271
دائمی بودن لطف خدا و عوامل بیشتر شدن آن
آیه 41 هم به مطالب گذشته مرتبط است هم به مطالب آینده, لطف الهی را که «دائم الفیض علی البریّه» (1) است اعلام میدارد بندگان را هم برای دریافت این لطف دعوت میکند لطف خدا دائمی است اینطور نیست که گاهی خدای سبحان فیض داشته باشد گاهی نداشته باشد او «دائم الفیض علی البریّة» است تلاش و کوشش از این طرف است که انسان در سایه لطف قرار بگیرد و از باران رحمت استفاده کند منتها در بعضی از زمانها در بعضی از زمینها آن لطف و فیض بیشتر است نظیر شبهای جمعه, شبهای قدر یا حرم, مسجد, سرزمین وحی این خصوصیتهای مکانی و زمانی برای دریافت بیشتر اثر دارد گاهی هم ممکن است فیض از آن بیشتر باشد ما را به ذکر کثیر دعوت کرده است برای اینکه از این طرف اگر ذکر, کثیر باشد از آن طرف هم فیض, کثیر است چون فرمود: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ (2) یاد ما برای تقرّب ماست یاد خدا برای افاضه است نظیر کلمه «توّاب» که هم درباره خدا به کار رفت هم درباره بندگان صالح.
تفاوت توبه و مصلّی بودن خدا با توبه و تصلیه مؤمن
خدا توّاب است یعنی کثیرالرجوع به بندگان است که افاضه میکند مؤمنان توّاباند یعنی قابل توبهاند زیاد به طرف خدا رجوع میکنند اینطور نیست که توبه در هر دو جا به یک مصداق باشد از آن طرف انعطاف رحمت است از این طرف درخواست مغفرت, صلات هم اینچنین است بندگان, تصلیه دارند مصلّیناند خدا هم مصلّی است خدا رحمت را نازل میکند بندگان به سمت استغفار و استرحام حرکت میکنند. فرمود زیاد به یاد خدا باشید چون هر چه بیشتر به یاد خدا باشید خدا هم بیشتر به یاد شماست.
ص: 1272
معنای مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ بودن رزق الهی
پرسش: ببخشید مراد از توجه, توجه به فیض است یا ذات؟
پاسخ: به فیض و وجه است ذات که مقدور کسی نیست چون حقیقت نامتناهی است فرمود این ذکرتان همراه با تعلیم باشد بالأخره شما نیازمندید و خدا وعده داد مشکل شما را حل کند و مخازن نعمتها هم در اختیار خداست شما اگر او را از نقص تسبیح کردید, از عیب تنزیه کردید, منزّه از فقر و عجز دانستید پس همه نعمتها نزد اوست او را از خُلف وعده تنزیه کردید پس به وعده وفا میکند او را از کملطفی تنزیه کردید پس او رئوف به عباد است لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ (1) است منتها رزقی که او میدهد لطیفانه است یعنی طوری است که راهش مشخص نیست درباره مؤمنان فرمود درست است خدا مؤمن را روزی میدهد اما مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ روزی میدهد تا توجّهش از شهادت به غیب بیشتر بشود مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ (2) این رزق مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ هم نیاز مادّی او را برطرف میکند هم راه معنوی را بازتر میکند که او به غیب بیشتر از شهادت, مطمئن باشد کاری که ما انجام میدهیم یک وظیفه است اما آیا رزق ما از همین کسب و کار ماست که ما گمان داریم یا از راه دیگری است که گمان نداریم آیه سورهٴ «طلاق» میفرماید از راهی که گمان ندارید به شما فیض میرساند وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ در برخی از روایات هم ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «کُن لِما لا ترجو أرجی منک لما ترجو» از راهی که امید ندارید امیدوارتر باشید نسبت به راههایی که امیدوارید.
ص: 1273
چند نمونه قرآنی از رزق مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ
بعد به چند نمونه ما را توجه دادند فرمودند سَحره موسی به امید جایزه رفتند ولی توحید و معرفت و حُسن عاقبت و دین نصیبشان شده خود موسای کلیم به امید قَبسی رفته به امید نار رفته ولی نور نصیبش شده امرئه سبا به امید مذاکرات سیاسی رفته ولی اسلام نصیبش شده (1) ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «کُن لما لا ترجو أرجیٰ منک لما ترجو» از راهی که امید ندارید امیدوارتر باشید برای اینکه کار به دست کسی است که از راه غیب روزی میرساند همان آیه سورهٴ «طلاق» گواه خوبی است فرمود: ویَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ نه اینکه از همان مغازه و کشاورزی و دامداری که او فکر میکند از همان راه او را تأمین بکند بلکه از راهی که او فکر نمیکرد تأمین میکند تا آن بینش توحیدی همچنان محفوظ باشد.
نقش تربیتی تنزیه و تسبیح الهی
بنابراین این تسبیح برای آن است که هم تقرّب عبادی است هم وسیله معرفتی, او که وعده داد یقیناً خلف وعده نمیکند او که غنیّ محض است منزّه از فقر است او که جوادِ صِرف است منزّه از بخل است این تنزیهها نقش تربیتی هم دارد.
ذکر کثیر باعث تصلیه الهی و اخراج انسان از ظلمت به نور
بعد فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ همه ما معتقدیم که بالأخره بهترین مقام, مقام ولایت است که انسان بشود ولیّ الله و خداوند هم وعده داد که ولیّ مؤمنین است و بهترین آثار ولایت الهی هم این است که مؤمنین را از ظلمت نجات میدهد فرمود: اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا خب ولایت خدا نسبت به مؤمنین چه کار میکند اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ (2) خب چگونه مؤمنان را از ظلمت خارج میکند از راه تصلیه, فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ بنابراین آن ذکر کثیر زمینه را فراهم میکند این تسبیح کثیر زمینه را فراهم میکند تا انسان مشمول صلات خدا باشد و صلات خدا راه ولایت است برای اینکه اگر در آیه سورهٴ «بقره» فرمود: اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ راه اخراج از ظلمت به نور را هم راه تصلیه دانست فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ در بخشی از آیات دیگر هم فرمود: یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ (3) اگر کسی پیرو رضای الهی باشد خدای سبحان او را به هدایت پاداشی مهتدی میکند وَیُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ و او را از ظلمت به نور در میآورد پس بهترین راه تولّی الهی, مشمول تصلیه خدا قرار گرفتن است.
ص: 1274
تصلیه الهی وسیله زدوده شدن ظلمت و جهل از انسان
پرسش:... پاسخ: خب یک مرحله ابتداییاش شرط است که هُدی لِلنّاس (1) بود همه را هدایت کرد و آنها که پذیرفتند, اگر این راه را ادامه بدهند و بر صراط مستقیم باشند و ثابتقدم باشند گذشته از بهشت که پاداش اخروی است هدایت پاداشی هم در دنیا نصیبشان میشود در قرآن کریم فرمود: مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ (2) خب این هدایت پاداشی است آن هدایت ابتدایی که بدون هدایت قلبی ممکن نیست فرمود: مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ میبینید بعضیها گرایش به فضیلت دارند اصلاً از گناه منزجرند بوی بد گناه آزارشان میدهد نام گناه را که میبرند این منزجر است این معلوم میشود یک گرایش قلبی است یا فرمود: إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا (3) فرمود اگر اطاعت کردید هدایت میشوید خب اگر هدایت تشریعی ابتدایی باشد که اتحاد مقدم و تالی است مثل اینکه بفرماید اگر هدایت شدید هدایت میشوید چون آن اطاعت, هدایت است بلکه هدایت پاداشی مراد است که مقدم غیر از تالی باشد یعنی اگر به آن هدایت ابتدایی عمل کردید هدایت پاداشی که ایصال به مطلوب است نصیب شما میشود اینجا هم فرمود شما را از ظلمت به نور خارج میکند خب جهل, ظلمت است علم نور است که «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» (4) جهالت عملی, ظلمت است ایمان, نور است که ایمان هم «نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء» اینگونه از جهالتها و جهلها که ظلمتاند به وسیله تصلیه الهی با آن رحمت ویژه الهی از انسان زدوده میشود.
ص: 1275
نقش خداوند و ملائکه در اخراج مؤمنین از ظلمت به نور
ملائکه سهمی ندارند لذا ضمیر را مفرد آورده با اینکه تصلیه را هم به خدای سبحان اسناد داد هم به ملائکه اسناد داد ولی اخراج را به ذات اقدس الهی اسناد داد برای اینکه او مدیر و مدبّر است ملائکه, مجرای فیض ربّاند.
نورانی شدن اثر اصلی ولایت الهی بر مؤمن
پس اثر اصلی ولایت, نورانی شدن است این یا نور, حاصل میشود یا نورِ حاصل, تثبیت میشود همین ولایت که برای مؤمنان است اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا همین ولایت برای انسان کامل مثل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم السلام) است در آن آیهای که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از خودش خبر میدهد میفرماید: إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ (1) ولیّ من الله است خب الله هم که ولیّ است کارش نورانی کردن است اگر قبلاً به کسی نور داد سعی میکند نورانیّتش را حفظ کند اگر قبلاً کسی نورانی نبود یا کمنور بود سعی میکند او را نورانی کند یا نورش را تقویت کند این جریان إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است که دیروز اشاره شده ولی آنجا هیچ سخن از یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ نیست آیه 56 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» این است إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ آنجا دیگر سخن از اخراج از ظلمات به نور نیست برای اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آیاتی که تلاوت شده است که فرمود ما تو را سراج منیر قرار دادیم آیه 46 این است که وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِیراً.
ص: 1276
1) (12) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 196.
تبیین سراج بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ظلگرفتگی بعضی از انسانها
اگر ذات اقدس الهی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را سراج منیر قرار داد نورافکن قرار داد نورافکن که دیگر ظلمت ندارد تا او را از ظلمت بیرون بیاورد درباره آفتاب هم چنین تعبیر را دارد در سورهٴ مبارکهٴ «نوح» آیه شانزده این است که وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجاً خب اگر آفتاب روشن است مگر درباره آفتاب تعبیر, صحیح است که بگوییم آفتاب را میخواهیم از ظلمت نجات بدهیم اینطور نیست خسوف و کسوف اگر هست کاری به ظلمت شمس و قمر ندارد دیگران گرفتار خسوف و کسوف میشوند نه شمس و قمر, اگر ماه بین زمین و آفتاب فاصله بشود ما زمینیها را ظِل میگیرد منتها میگوییم آفتاب را ظل گرفته, ماهگرفتگی, آفتابگرفتگی! ما آفتابگرفتگی نداریم در این سیری که قمر بین کره زمین و کره شمس قرار میگیرد بین ما و شمس این کره قمر فاصله است آن چهره قمر که روبهروی شمس است میشود بدر, کاملاً روشن است مردم منطقهای کاملاً آن را روشن میبینند اما این پشت قمر که تاریک است این سایه مخروطیاش میافتد روی زمین, زمین را ظل میگیرد یعنی دیگر زمین چون در سایه قمر قرار گرفت آفتاب را نمیبیند ما میگوییم آفتابگرفتگی در حالی که زمینگرفتگی است ما در سایه قرار داریم نه آفتاب, آفتاب را ظل نمیگیرد چون آن سراج است در جریان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم همینطور است آن حضرت هرگز خسوف و کسوف ندارد گاهی در اثر احتجابِ برخیها که از حضرت فاصله گرفتند آنها را ظل میگیرد آنها در حال خسوف و کسوفاند در این مثالهایی که در کتاب صمدیه و اینها هم هست لابد ملاحظه فرمودید آنجا که میگویند گاهی مضاف مؤنث در اثر اضافه به مذکر, کسب تذکیر میکند و بالعکس آنجا این تعبیر لطیف هست «انارة العقل مکسوفٌ بطوع هویٰ» (1) یعنی عقل خیلی شفاف و روشن است ولی اگر هواپرستی و هوسمداری راه پیدا کند سایهٴ این هوس و هوا نمیگذارد که از نور عقل استفاده کنیم ما را ظل میگیرد در حقیقت اینکه میگویند عقلش را ظل گرفته, عقلش گرفتار خسوف و کسوف است یعنی هوس و هوا بین عقل و این شخص فاصله شد نمیگذارد نورِ عقل به این شخص برسد و این شخص مطابق عقل حرکت کند.
ص: 1277
1) (13) . جامع المقدمات، ج2( کتاب الصمدیه)، ص465.
تفاوت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با دیگران در اخراج از ظلمت به نور
غرض این است که سراج, وصفی است برای شمس, وصفی است برای شمس حقیقت که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است لذا جا برای ظلمت نیست جا برای اخراج از ظلمت به نور نیست همین مسئله ولایت که برای حضرت است و همین تصلیه خدا که برای حضرت است دیگر آنجا سخن از «لیخرجه من الظلمات الی النور» نیست و اما درباره ماها که گاهی گرفتار خسوف و کسوف هوا و هوس میشویم ظلگرفتگی داریم جا برای اخراج از ظلمات به نور هست که فرمود شما را مورد عنایت قرار میدهد صلوات میفرستد لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً همه این ضمیرها که مفرد است هم ضمیر لِیُخْرِجَکُم هم ضمیر کَانَ برای آن است که فرشتهها و امثال فرشتههای مجرای فیضاند فیض اساسی و اصلی از ذات اقدس الهی است.
پرسش:... پاسخ: بله, درباره ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم السلام), اصلِ نور را خدا داد برای اینکه همین آیه محلّ بحث فرمود ما پیامبر را نورانی قرار دادیم إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ کذا و کذا وَسِرَاجاً مُّنِیراً همانطوری که شمس را سراج منیر قرار داد, انسان کامل مثل پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم السلام) را هم سراج منیر قرار داد و این نورانیّت باز از طرف اِناره الهی است تصلیهای که برای آن حضرت است برای آن است که این نورانیت محفوظ بماند باقی باشد اما تصلیهای که برای غیر معصوم است برای اینکه جهلزدایی کند یا جهالتزدایی کند و مانند آن. برخی از اهل معرفت گفتند که صلوات ملائکه بر افراد عادی نظیر نماز بر میّت است برخیها در حقیقت آن حیات عقلی و ایمانی و شهودی را ندارند اگر فرشتهها بر افراد عادی صلوات میفرستند نظیر نماز بر میّت است ما این نماز را بر میّت میخوانیم این نماز بر میّت میخوانیم رحمت و مغفرت و عنایت الهی را درخواست میکنیم اگر افراد عادی به آن مقام والا نرسیدند به منزله میّتاند که ملائکه بر اینها نماز میّت میخوانند اما آنهایی که به مقام والا بار یافتند فرشتهها عرض ادب میکنند این دیگر سخن از نماز میّت نیست این سخن از اهدای صلوات و رحمتهای الهی به ذات مقدس آنهاست. لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ و انسان اگر آن نورانیت را در خودش احساس کرد از ملائکه هم باید حقشناسی کند وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً.
ص: 1278
چگونگی ملاقات مؤمنین و منافقین با خداوند در قیامت
بعد در این بخش فرمود عدهای در قیامت خدا را ملاقات میکنند با اینکه فرمود: إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ (1) این مضمون یَلْقَوْنَهُ هم درباره کفار آمده, هم درباره منافقین آمده, هم درباره مؤمنین هست مؤمنین واقعاً ثواب الهی را ملاقات میکنند بعضی از اسما و صفات الهی را ملاقات میکنند اما کفار إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ میفهمند که خدا هست میفهمند که اسمای الهی هست اما نمیتوانند ایمان بیاورند لذا محجوباند این کلمه یَلْقَوْنَهُ هم درباره مؤمنین آمده هم درباره غیر مؤمن (2) با اینکه فرمود: إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ.
باور حق, مشکل اساسی منافقین و سرّ آن
مشکل اساسی آنها این است که آنها حق را میفهمند اما نمیتوانند باور کنند قبلاً گذشت که علم, امر اختیاری نیست اگر مقدّمات حاصل شد مبادی فراهم شد انسان چه بخواهد چه نخواهد میفهمد هیچ کس نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم اما وقتی بخواهد عصاره علم را به جان خود گِره بزند به نام ایمان, این کاملاً مختار است یعنی ممکن است مطلبی صد درصد برای او روشن بشود که حق است ولی باور نکند همان کاری که فرعونیان داشتند وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (3) بود وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (4) فرمود برای تو مسلّم شد که این کار, کار خداست ایمان این قدرت را دارد یعنی بین نفس و ایمان, اراده فاصله است انسان چیزی را که صد درصد علم دارد میتواند قبول نکند چه اینکه اگر جاهلانه و متنسّکانه به سر ببرد رابطهاش با دستگاه علمی ضعیف باشد به هر خرافاتی هم معتقد میشود غرض این است که گِره زدن نفس به آن مطلب به دست عقل عملی است که کاملاً مرزش از عقل نظری جداست آنکه متولّی انگیزه است آن باید گِره بزند این گاهی حق است گاهی باطل, گاهی گره میزند به امری که نباید بزند مثل جاهلِ متنسّک که به هر چیزی معتقد میشود گاهی باید گره بزند به چیزی که گره نزده است مثل فرعون و امثال فرعون که بعد از تبیّن حق معذلک ایمان نیاوردند این یَلْقَوْنَه هم درباره مؤمنین است که به لقای اسمای الهی و رحمت الهی نایل میشوند هم درباره کفاری که إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ منتها آنجا لقای علمی است نه ایمانی و شهود در کار نیست هرگز به لقای رحمت الهی نمیرسند ولی مؤمنین میرسند.
ص: 1279
پرسش:... پاسخ: دیگر نمیتوانند ایمان بیاورند چون «إنّ الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حساب و لا عمل». (1)
روشن شدن حق در قیامت برای تبهکاران
پرسش:... پاسخ: آنجا دیگر هیچ راه برای ایمان نیست باید برگردند به دنیا, این هم که ممکن نیست ما نمونههایی از این را در خواب داریم در خواب انسان گاهی این نیکان و بزرگان را خواب میبیند بعد وقتی بیدار شد میگوید ای کاش من این مطلب را سؤال میکردم هر تصمیمی که انسان خوابیده در رؤیا دارد محصول آن مَلکات قبلی اوست در اختیار خودش نیست که بگوید من ای کاش فلان چیز را سؤال میکردم اگر در زمان بیداری راه صحیح طی کرده بود در رؤیا هم سؤالهای خوبی دارد ما خیلی از حالات را در حالت رؤیا داریم که میبینیم در اختیار ما نیست در اختیار عملکرد قبلی ماست در قیامت اگر ایمان ممکن باشد خب میشود واجب, ترکش میشود حرام, اگر جایی واجب و حرام و معصیت و اطاعت باشد جای شریعت است باید پیغمبری در آنجا باشد کتابی آنجا باشد دینی آنجا باشد این میشود دنیا, دیگر آخرت نیست تمام پیچیدگی تبهکاران این است که حق برای آنها روشن میشود اما بخواهند ایمان بیاورند نمیتوانند میگویند فَارْجِعْنا (2) ما را برگردان.
کافی بودن اعتقاد اجمالی بر بیهدف نبودن عالَم
پرسش:... پاسخ: نه اینها همان اعتقاد اجمالی کافی است, اعتقاد اجمالی را یقین دارند یعنی میگویند عالَم بیهدف نیست میگویند نظامی که خدای حکیم آفریده اینطور نیست که هر کسی هر کاری بکند این برای همه روشن است اگر طالح و صالح هر دو بمیرند و نابود بشوند معلوم میشود که ظلم و عدل در عالَم یکی است چرا؟ برای اینکه نه به حساب ظالم میرسند نه به حساب عادل این معنای قرآن کریم فطری است همه میپذیرند که أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ (3) درست است مطالب دقیق معاد را توده مردم نمیفهمند اما مقداری که باید ایمان بیاورند خیلی شفاف و روشن است یعنی هر کسی هر چه کرد, کرد هیچ کس این را باور نمیکند چون اگر حساب و کتابی نباشد و بعد از مرگ خبری نباشد هر دو میشوند معدوم, الآن این درخت ثمربخش گلابی که میوه شاداب و شیرین میدهد این اگر خشک بشود با آن درخت قتاد که کارِ او فقط تیغ دادن است و دست و لباس پاره کردن است که میگویند خرط قتاد این است قتاد آن درخت جنگلی است که فقط تیغ میدهد خب حالا کسی آن درخت قتاد را وقتی خشک شد چوب میزند, این درخت گلابی را وقتی هیزم شد پاداش میدهد خبری نیست چون اینها تکلیفی ندارند اگر طالح و صالح هر دو بعد از مرگ نابود بشوند أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ, اینگونه از ادله که دلیلِ قطعی معاد است هر انسان متوسّطی هم میفهمد حالا دقایق مسئله بهشت و جهنم, کیفیت حساب, تطایر کتب, صراط, صراط روی جهنم است برای بعضیها «أدقُّ من الشعر و أحدُّ من السیف» (4) است برای بعضیها «بین الارض و السماء» است که مثل پرنده پر میکشند مثل برق میگذرند اینها را ممکن است نداند اما آن مقداری که واجب است هر انسانی با اندک توجّهی میفهمد.
ص: 1280
همسانی عالمان با ملائکه در صورت عمل به علم
پرسش:... پاسخ: در صورتی که کسی به علم عمل بکند اما اگر به علم عمل نکرد این علمی که حجّت است «له علی غیره», «حجّة الله علیه» میشود این دو بیان نورانی حضرت امیر در همین زمینه است فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا» (1) و نیز فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» (2) این هر دو بیان نورانی حضرت امیر است فرمود بعضی از علما کشته جهلشاناند خب وقتی عمل نکنند همین میشود این برای آنها حجت میشود اما اگر آن اندیشه به این انگیزه کمک بکند اینها در ردیف ملائکه قرار میگیرند طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود در فضل علم و عالمان دین همین بس که خدا علما را در کنار ملائکه ذکر کرده است در سورهٴ «آلعمران» شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ (3) آنجا که مسئله توحید است علما را در ردیف ملائکه ذکر میکند اینجا که مسئله عبادت و ایمان است مؤمنین را که علما هم در جمع مؤمنیناند همراه ملائکه ذکر میکند در آیه 56 که به مؤمنین میفرماید شما بر پیامبر درود بفرستید چون ملائکه میفرستند یعنی آنها را همراهی کنید; آیه 56 سورهٴ «احزاب» که در پیش است این است إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ بعد فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کاری که ملائکه میکنند شما بکنید خب این شرفی است در آیه سورهٴ «آلعمران» فرمود علما و فرشتهها در کنار هم شاهد توحیدند اینجا هم میفرماید مؤمنین و ملائکه به پیشگاه پیامبر عرض ادب میکنند خب این فضل است بالأخره مؤمن با ملائکه است عالِم مؤمن با ملائکه است اما وقتی که آن بیان عمل بشود فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا», «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ».
ص: 1281
ویژگیهای دعوت پیامبر در قرآن
اینجا هم فرمود رسول من! من تو را با این اوصاف اعزام کردم در جریان دعوت هم سه طایفه آیات است یکی اصل دعوت است نظیر همین آیه 46 که فرمود: وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ یکی هم در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» است که فرمود دعوت من بصیرانه است أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ (1) طایفه سوم این بصیرت را تشریح میکند که بصیرت چگونه است بصیرت این است که با هر کسی که من حرف میزنم هر گروهی را که به الله دعوت میکنم مطابق استعداد و فکر او دعوت میکنم لذا در سورهٴ «نحل» فرمود: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (2) با بعضیها بر اساس براهین حکمت, با بعضیها بر اساس ادلّه موعظه, با بعضیها بر اساس قوانین جدال احسن.
حکیمانه بودن دعوت پیامبر
بنابراین این سه طایفه آیه نشان میدهد که دعوت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حکیمانه است و عَلَی بَصِیرَةٍ است و بر سه روش حکمت و موعظه و جدال احسن است. جریان تبشیر هم همین است خب به مؤمنین بشارت بده که اگر شما به یاد حق بودید خدا بر شما صلوات میفرستد و از این راه شما را تحت ولایت خود اداره میکند اگر اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا هست که هست راهش هم همین صلوات الهی است وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلاً کَبِیراً این وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ مطابق همان آیهای است که در صدر سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» گذشت فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ پیشنهادهایی که آنها میدادند این پیشنهادها همچنان روزانه طرح میشد لذا این جمله هم تکرار شد که پیشنهادهای اینها را اصلاً بها نده.
ص: 1282
لزوم توکل انسان بر خدا و فرق آن با وکالت فقهی
فرمود: وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً بالأخره انسانی که آشنا نیست نمیتواند خودش را اداره کند از گذشته بیخبر است از آینده بیخبر است باید وکیل بگیرد فرمود خدا وکیل خوبی است و به او توکّل کن این با وکالتهای فقهی ما یک فرق جوهری دارد در وکالتهای فقهی, موکّل اصل است و وکیل, فرع اما اینجا این توکّل به ولایت برمیگردد به تولّی برمیگردد روح این وکالت, ولایت است که انسان خدا را وکیل قرار میدهد یعنی در تحت ولایت او قرار میگیرد کارها را به او تفویض میکند اینچنین نیست که نظیر وکالتهای فقهی باشد که موکّل اصل باشد و وکیل فرع باشد.
ارائه راهکار دوری از خشونت در طلاق
بعد این حکم فقهی را ذکر کرد که طلیعه سایر احکام فقهی است فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ اگر همسری را انتخاب کردید خب گاهی در اثر ناسازگاری میبینید دو برادر با هم نمیسازند دو خواهر با هم نمیسازند یک برادر و خواهر با هم ناهماهنگاند اگر ازدواجی کردید دیدید که ناهماهنگ هستید موفق نیستید قبل از مِساس و قبل از برخورد خواستید طلاق بدهید اگر مهریهای معیّن کردید که فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ (1) که در آیات دیگر آمده نصف مِهر را باید بپردازید, اگر مهریهای معیّن نکردید تمتیع کنید آنها را از مال دنیا برخوردار کنید چیزی به آنها عطا کنید و دوستانه از هم جدا بشوید.
ص: 1283
1) (27) . سورهٴ بقره, آیهٴ 237.
ضرورت پرداختن حوزه و دانشگاه به سنّت نبوی ازدواج و دوری از طلاق
بارها به عرضتان رسید که الآن یکی از رسالتهای مهم حوزه و دانشگاه این جوانها این است که این حدیث را خوب معنا کنند پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اجتماع نر و ماده نیاورد اجتماع مذکر و مؤنث نیاورد زیرا اجتماع نر و ماده در حیوانات هم هست اجتماع مذکر و مؤنث قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم هست بعد از اسلام در مسلمانها هست در کفار هست در یهودیها هست در مسیحیها هست در مشرکین هست در ملحدین هست اما حضرت فرمود من یک چیز تازه آوردم «النکاح سنّتی» (1) یعنی حرف تازه آوردم من اجتماع مذکر و مؤنث نیاوردم اگر نکاح است دیگر طلاق در آن نیست حالا عندالضروره در میلیونها نفر ممکن است یک نفر در اثر ناهماهنگی طلاق بدهد این عزیزان ما, جوانهای ما در حوزه و دانشگاه باید همانطوری که انقلاب کردند دین را حفظ کردند نکاح را حفظ کنند سنت را حفظ کنند کسی طلاق ندهد مگر هر توقّعی که ما داریم همسر ما باید انجام بدهد.
مسئولیت زوجین در تأمین مسکن و سکینت حافظ زندگی
فرمود دو عنصر است که زندگی را حفظ میکند یکی مسکن است یکی سکینت, مسکن را مرد باید تهیه کند برای اینکه هزینه به عهده اوست سکینت و آرامش و طمأنینه و بزرگواری را زنِ خانه باید تأمین کند خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا (2) خب اگر خانهای جای سکینت نیست معلوم میشود مشکل از همان اول است.
ص: 1284
تحقیر الهی بودن زندگی مرفهانه از دیدگاه حضرت علی(علیه السلام)
این را در خطبه 160 نهجالبلاغه لابد ملاحظه فرمودید که داشتن, شرف نیست و نداشتن, نقص نیست این را ما باید باور کنیم اگر واقعاً پذیرفتیم علی و اولاد علی محور عقلاند حالا ما آن تعبیر را نمیتوانیم بکنیم هم برای ما روا نیست هم از ما قبول نمیکنند اما از حضرت علی همه قبول میکنیم حضرت فرمود کسی که وضع مالیاش خوب است اگر توفیق در تولید دارد که نعمت الهی است اگر قناعت در مصرف دارد که نعمت الهی است این دو چیز از برکات الهی است اما اگر گرفتار تکاثر است و فخرفروشی دارد این باید بفهمد که خدا او را تحقیر کرده اهانت کرده این خطبه 160 حتماً مراجعه بفرمایید کلمه «بَسَط» را که شما در معجم نگاه کنید این «بسط» در خطبه 160 است فرمود اگر کسی وضع مالیاش خوب است سفرهاش همیشه برای اسراف و اتراف پهن است خدا او را تحقیر کرده این نزد خدا اهانت شده است این حرفها را ما نه میتوانیم بگوییم, نه بر فرض بگوییم از ما قبول میکنند اما ما از حضرت امیر قبول میکنیم اگر باور کردیم که داشتن, فخر نیست یک زندگی ساده, زندگی عاقلانه است آن وقت دیگر مسئله توقّع و تجمّل و امثال ذلک نیست این کار فقط از جوانان حوزوی و دانشگاهی ساخته است اقشار دیگر هم البته بیارتباط نیستند اگر بخواهیم بگوییم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چه فرمود, فرمود من نکاح آوردم خب این نکاح یعنی ازدواج؟! کفار هم که دارند, حیوانات هم که دارند شما چه چیزی آوردید؟
ص: 1285
طلاق, مبغوضترین حلال با توجه به سنّت نبوی ازدواج
فرمود من آرامش منزل آوردم خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا مسکن برای مرد است سکینت برای زن آن وقت «أبغض الحلال الطلاق» (1) از جامعه ساخته نیست فقط از جوانان حوزوی و دانشگاهی اینها که در ماه رجب شد اهل اعتکافاند اینها که جبهه شد خط مقدّماند اینها دارند دین پیغمبر را حفظ میکنند چرا در کشور اسلامی در کشور امام صادق طلاق اینقدر رواج پیدا کند این یک مصیبت است نباید در نظام اسلامی, ما طلاق داشته باشیم ضرورت, حرف دیگر است امیدواریم به برکت کوشش امام راحل و خونهای پاک شهدا همه شما و حوزویان و دانشگاهیان را, ملت و مملکت را ذات اقدس الهی در سایه ولیّاش حفظ بفرماید و این نکاح که سنّت الهی است همچنان زنده بماند!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (30) . ر.ک: الکافی, ج5, ص328 و ج6, ص54.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً (49 یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ اللَّاتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَ وَمَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ وَبَنَاتِ عَمِّکَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِکَ وَبَنَاتِ خَالِکَ وَبَنَاتِ خَالاَتِکَ اللَّاتِی هَاجَرْنَ مَعَکَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِیُّ أَن یَسْتَنکِحَهَا خَالِصَةً لَّکَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ لِکَیْلاَ یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِیماً (50) تُرْجِی مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوی مَن تَشَاءُ وَمَنِ ابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکَ ذلِکَ أَدْنَی أَن تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَلاَ یَحْزَنَّ وَیَرْضَیْنَ بِمَا آتیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَلِیماً (51)) ص: 1286
بیان کمالات نبوی و لزوم پیروی از آن در سورهٴ احزاب
در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» بعد از بیان آن قسمتهای قبلی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را اُسوه امّت اسلامی قرار داد فضایل و مناقبی را که در آیات گوناگون برای آن حضرت ذکر فرمود آنها دو پیام دارند پیام مستقیم آنها تبیین کمالات آن حضرت است پیام غیر مستقیم آنها دعوت مؤمنین است به اینکه این کمالات را الگو قرار بدهند و به همین کمالات نایل بشوند. در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» بعد از اینکه بخشی از کمالات حضرت را ذکر فرمود و دستورهایی به آن حضرت داد, مؤمنان را مخاطب قرار داد دستور میدهد که شما این کارها را انجام بدهید فلان فضایل را فراهم کنید و مانند آن.
لزوم پیروی از سنّت پیامبر در ازدواج و تشکیل خانواده
یکی از بخشهای مهمّ جامعه ایمانی, تربیت خانواده و داشتن فرزند صالح است لذا مسئله نکاح را در آیات این سوره تا حدودی به صورت مبسوط بیان کرده و این نکاح همان است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من نکاح آوردم «النکاح سنّتی» (1) در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید که اجتماع نر و ماده در حیوانات هم هست اجتماع مذکر و مؤنث در انسانها قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم هست بعد از اسلام هم در بین مسلمانها هست هم در بین غیر مسلمانها; ملحد و مشرک, ترسا و یهودی همه ازدواج دارند اما حضرت فرمود غیر از آنچه قبل از اسلام بود و غیر از آنچه در بین اقوام و ملل هست من چیز جدیدی آوردم و آن نکاح است که سنّت من است این اصول خانواده را ترتیب میدهد چگونه انسان همسر انتخاب کند با همسر چگونه رفتار کند فرزند را چگونه به بار بیاورد اینها سنّت من است من ازدواج نیاوردم این ازدواج قبلاً هم بود زناشویی و همسرگیری قبلاً هم بود در بین غیر مسلمانها هم هست من نکاح آوردم.
ص: 1287
1) (1) . جامعالأخبار, ص101.
سرّ خطاب مستقیم قرآن به ازدواج با زنان باایمان
قرآن کریم هم مستقیماً خطاب میکند میفرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ یعنی با همسرهای باایمان ازدواج کنید شما میخواهید زندگی تشکیل بدهید مجرای فیض خالقیّت بشوید حواستان جمع باشد شما میخواهید پدر بشوید شما میخواهید مادر بشوید که خدای سبحان به فرزندان میگوید خدا را و پدر و مادرتان را سپاس بگذارید أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ (1) خب این مجرای فیض خالقیّت است دعوت مردم به سپاسگزاری گاهی در کنار سپاسگزاری انبیا ذکر میشود گاهی در کنار سپاسگزاری پدر و مادر, گاهی میفرماید پیامبران در سایه ذات اقدس الهی وسیله بینیازی شما هستند نه ـ معاذ الله ـ آنها شما را بینیاز کنند بلکه آنها مجرای فیض اِغنایند لذا فرمود: إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ (2) خدا غنی است و خدا مُغنی است (یک و دو) خدا قُنیه دارد و خدا اقناء میکند (سه و چهار) غنی است که فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ, (3) غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ (4) اِقناء هم از اوست که او إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ غُنیه و سرمایه بالاصاله برای خداست اقناء هم برای خداست که فرمود: أَغْنَی وَأَقْنَی (5) هر دو را خدا به خود اسناد داد اما در جریان اغناء یعنی بینیاز کردن این را به وجود مبارک پیغمبر هم اسناد داد فرمود: إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ این ـ معاذ الله ـ ناظر به آن نیست که رسول خدا شریک الباری است فی الغنی و الاغناء بلکه به این معناست او مجرای فیض اغناء است اگر ذات اقدس الهی بخواهد به کسی فیض برساند گاهی به وسیله باران است گاهی به وسیله آفتاب است گاهی به وسیله نسیم است گاهی به وسیله انسان است، اینها مجاری فیضاند اگر بخواهد به کشاورزی روزیِ فراوان برساند خب بالأخره «امْطَرَهم باللیل و شمّسهم بالنهار» (6) این در روایات و بیانات نورانی اهل بیت(علیهم السلام) است که اگر خدا بخواهد کشاورزی گروهی را تقویت کند بارانِ مناسب در شب و آفتاب مناسب عنایت میکند در روز تا این مزرعه و باغ رشد کند خب اینها مجرای فیض خدا هستند اگر بخواهد به کسی علم و نور و هدایت و معنویت عطا کند به وسیله انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) است فرمود: إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ خب پس اینها میشود مجرای فیض خدا در اغنا لذا میفرماید خدا را شکر کنید پیامبر را سپاسگزاری کنید و مانند آن. در قبال انبیا و اولیا, نسبت به پدران و مادران خودتان هم شکرگزار باشید فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ خب این پدر و این مادر که بخواهد مجرای فیض خالقیّت خدا باشد تا شکر بالاصاله برای خدا باشد و از راه وساطت و مجرا به پدر و مادر برگردد این نکاح میخواهد فرمود من نکاح آوردم در نکاح, طلاق نیست.
ص: 1288
ضرورت احترام به سنّت ازدواج در همه ملل
پرسش: پس «لکلّ قوم نکاح» (1) چیست؟
پاسخ: بله همین است این معنی خودش را دارد یعنی اگر کسی یهودی بود ازدواجی کرد کار خودش را دارد اما فرمود آن «لکلّ قومٍ نکاح» آن نکاح را من نیاوردم من یک نکاح خاص آوردم هر کسی یک ازدواج دارد خانمی, آقایی شناسنامهای دارند که در شناسنامهشان آمده است این همسر اوست شما باید او را محترم بشمارید و به عنوان همسر او قبول بکنید.
پرسش:...
پاسخ: نکاح در مذهب خودشان است ما موظفیم بر اساس قوانین آنها, احکام آنها را رعایت کنیم بر اساس قاعده الزام.
نکاح در سنّت پیامبر حقّ تلفیقی بین خدا و زوجین
اما آن که وجود مبارک پیامبر آورد فرمود من نکاح آوردم آنچنان این نکاح یک حقّ تلفیقی است که از یک سو حکم خداست از یک سو حقّ طرفین است در فقه میبینید زن وقتی طلاق گرفت باید عِدّه نگه بدارد ما همه خیال میکنیم این عِدّه, حُکم محض است البته حکم خدا است اما صبغه حقوقی هم دارد حقّ شوهر هم است شوهر هم باید مواظب باشد که این زنی که طلاق گرفته فوراً دارد شوهر میکند یا بعد از مدّت عِدّهای این حقّ اوست حرمت او را باید حفظ بکند حریم او را باید حفظ بکند شاید باردار باشد لذا مسئله عِدّه نظیر مسئله ایام عادت نیست که فقط حُکم الله محض باشد ایام عادت بالأخره نماز نباید بخواند روزه نباید بگیرد روزه را باید قضا به جا بیاورد نماز قضا ندارد اینها احکام شرعی است حقّ کسی نیست که حالا شوهر اظهارنظر بکند ایام عادت احکام خاصّ خود را دارد اما عِدّه غیر از عادت است فرمود زن وقتی طلاق گرفت اگر تماسی با او نداشتید صِرف عقد بود فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا شما دیگر حقّ عِدّه ندارید معلوم میشود عِدّه, حقّ مرد است مرد باید مواظب باشد که این زن که مطلّقه است آن عِدّه را نگه داشته و دارد ازدواج میکند یا قبل از آن است, مرد میتواند اعتراض بکند نفرمود عِدّه هست عِدّه, حکم خداست عدّه, یک حکم محض نیست نظیر ایام عادت، عدّه حکمی است آمیخته با حقّ زوج, فرمود اگر مؤمنهای را به همسری در آوردید و تماسی بین شما حاصل نشد بعد در اثر ناهماهنگی خواستید از هم جدا بشوید شما بر او حقّ عِدّه ندارید یعنی اگر همسری داشتید که با او مِساس داشتید و بخواهد عِدّه نگه بدارد عدّه در عین حال که حکمالله است حقّ زوج هم است اینجا فرمود: فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا که صیغه جمع مذکر سالم است.
ص: 1289
1) (8) . تهذیب الأحکام, ج7, ص472.
تبیین شاخصهای ازدواج و طلاق در اسلام
نکاحی که اسلام آورد بخشی از آنها گذشت و بخش دیگرش این است که قَدْ أَفْضَی بَعْضُکُمْ إِلَی بَعْضٍ باشد در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» بخشی از این امور را ذکر فرمود که شما وقتی که با همسرانتان ازدواج کردید اینها چند حکم دارند یکی اینکه قَدْ أَفْضَی بَعْضُکُمْ إِلَی بَعْضٍ هستند یعنی اُنس و عُلقه و علاقه و امثال ذلک برقرار کردید اگر چنین چیزی بود دیگر نمیتوانید مَهریه اینها را کم بگذارید به اینها کمتر مهریه بدهید آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است مبادا مهریه آنها مورد طمع شما قرار بگیرد کَیْفَ تَأْخُذُونَهُ وَقَدْ أَفْضَی بَعْضُکُمْ إِلَی بَعْضٍ وَأَخَذْنَ مِنکُم مِیثَاقاً غَلِیظاً شما با یکدیگر انس داشتید رابطه داشتید دوست هم بودید مبادا در حقّ یکدیگر تجاوز بکنید مهریه آنها را کم بدهید و مانند آن.
دستور صریح قرآن به تسریح جمیل داشتن هنگام طلاق
این أَفْضَی بَعْضُکُمْ إِلَی بَعْضٍ همین معنا را نشان میدهد چه آن همسرانی که قبل از مِساس طلاق میگیرند چه آن همسرانی که بعد از مساس طلاق میگیرند سخن از تسریح جمیل است درباره آنها فرمود تسریح بکنید اینها را رها بکنید یعنی بعد از اینکه هیچ راهی برای توافق نیست تسریح جمیل داشته باشید در آیه محلّ بحث دارد که فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً یعنی اگر مهریهای برایشان قرار ندادید مقداری اینها را متنعّم بکنید با گشادهرویی از یکدیگر جدا بشوید یعنی میبینید هیچ راهی ندارید دو طرز فکر است یا دو طرز برخورد است نمیتوانید با هم زندگی کنید با عداوت از هم جدا نشوید حتی در صورت طلاق خب آن که اسلام آورد یک زندگی اساسی است که حتی در حال طلاق هم آن دوستی باید محفوظ باشد حالا میبینند زندگی مقدور نیست رشته کارشان, رشته علمشان, رشته فرهنگشان با هم ناهماهنگ است اینها مجبورند که از یکدیگر جدا بشوند آن یکی در یک آب و هوا زندگی میکند این یکی در یک آب و هوای دیگر زندگی میکنند مقدورشان نیست در یکجا بتوانند به سر ببرند حتی در صورت طلاق هم فرمود: وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً چه در آن بخشهای قبلی چه در این بخش یعنی آیه 49 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» این معنا را دارد لذا فرمود من چیزی آوردم مطلبی آوردم که به نام نکاح است این سنّت من است و در این سنّت دو نفر میشوند پدر و مادر و اینها مجرای فیض خدا هستند که خدا خالق است و احسن قِوام از همینها به بار میآید لذا خدا فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ.
ص: 1290
تبیین مقدار مهریه در صورت طلاق
در جریان نکاح فرمود اگر عقدی واقع شد و مهریهای مطرح نشد و مِساس حاصل شد که خب این به مَهرالمِثل برمیگردد اگر مساسی حاصل نشد تمتیع است مقداری باید حقّی را برای همسرش قائل بشود چیزی به او بدهد اگر مهریهای ذکر شده است نصف مهر را باید به زوجه بپردازد که فرمود: فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ.
ردّ ناسخ بودن آیه فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ بر فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ...
این فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ برخیها خیال کردند این نَسخ آن آیه است در حالی که سخن از نسخ نیست در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» به این صورت آمده است فرمود: لاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ إِن طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ مَا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَمَتِّعُوهُنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَعَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتَاعَاً بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَی الْمُحْسِنِینَ ٭ وَإِن طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ وَقَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً دیگر تمتیع، واجب نیست حالا مستحب است یا نه, دو نظر هست ولی اصلِ تمتیع, وجوبش در جایی است که عقد واقع بشود مَهر ذکر نشود و مِساس هم حاصل نشود وَقَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ إِلاَّ أَن یَعْفُونَ أَوْ یَعْفُوَا الَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّکَاحِ (1) سعیدبنمسیّب میگوید این آیه نصف مِهر ناسخ مسئله تمتیع است (2) این بین نسخ و تخصیص فرق نگذاشته.
عدم فرق بین نسخ و تخصیص, ثمره عدم مراجعه به اهل بیت(علیهم السلام)
به هر حال مشکل جدّی ما این است وقتی تقریباً یک قرن تفسیر قرآن در مهمترین حوزههای علمی آن روز به دست عبداللهبنعباس و ابیبنکعب و عبداللهبنمسعود باشد حکم همین است یک تحقیق بیشتری غیر از تحقیقاتی که تاکنون کردید انجام بدهید تا به دست بیاورید که آیا در یک قرن اول قبل از اینکه وجود مبارک امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) حوزه علمیه تشکیل بدهند آیا تفکّر اهل بیت درباره تفسیر قرآن در حوزههای رسمی مکه و مدینه و عراق وجود داشت یا نداشت, قبلاً هم به عرضتان رسید که مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان مرسلاتی دارد میگوید سدّی اینطور گفته, قتاده اینطور گفته, مجاهد اینطور گفته, خب اینها همه مرسلات است مرسلات مرحوم طبرسی در مجمعالبیان مسند است به مرسلات مرحوم شیخ طوسی در تبیان ایشان هم همین مرسلات را دارند ایشان میفرمایند سدّی اینطور گفته, قتاده اینطور گفته, مجاهد اینطور گفته, عبداللهبنعباس اینطور گفته اینها همه مرسلات است مرسلات مرحوم شیخ طوسی مربوط است به مَسانید جناب طبری در تفسیر معروفش اینکه میگویند او امامالمفسّرین است برای آن است که او سلسله سند دارد میگوید حدّثنا از فلان از فلان از مجاهد و مانند آن, این حدّثنا, مسانید جناب طبری است تا تابعین تا آنهایی که در قرن اول بعد از صحابه عهدهدار تفسیر بودند لذا دست ما از تفسیر اهل بیت(علیهم السلام) آن طوری که حرفهای دیگران فراوان است خالی است حالا باید تحقیق کرد که آیا در این قرن اول پیروان اهل بیت(علیهم السلام) حوزهای داشتند, کتابی نوشتند, تدریسی کردند, شاگردی تربیت کردند البته خالی از این کار نبودند حتماً سلمانها, مقدادها, عمارها, حجربنعدیها(رضوان الله علیهم) همه اینها شاگردانی به نوبه خود داشتند احادیثی گفتند اما حوزه علمی به طور رسمی در اختیار هیچ کدام از اینها نبود یا اگر بود به ما نرسید میبینید چون بین تخصیص و نسخ خیلی نمیتوانند فرق بگذارند در خیلی از موارد فوراً میگویند این آیه ناسخ آن آیه است در حالی که اگر عام و خاصاند که تخصیص است اگر مطلق و مقیّدند که تقییدند فوراً نمیشود گفت این آیه ناسخ آن آیه است.
ص: 1291
عدم کفایت شاگرد یکی از اهل بیت(علیهم السلام) بودن در حجیّت تفسیر شاگرد
پرسش:...پاسخ: بله خب آن را باید بگوید ولی ما میبینیم خیلی از چیزهاست که ابنعباس نقل میکند و خود اهل بیت(علیهم السلام) از وجود مبارک حضرت امیر خلافش را نقل میکنند آنها استفاده کردند مگر ابوحنیفه از وجود مبارک امام صادق استفاده نکرده نگفته اگر آن دو سال نبود من به جایی نمیرسیدم (1) اما حرف خودشان را میزنند آنکه شاگردی کرده باشد و امینِ در تتلمذ باشد و حرف استاد را نقل بکند بله آن میشود معتبر وگرنه اینطور نیست وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) آن قصه معروف را که مستحضرید به قتاده فرمود تو چطور به خودت اجازه میدهی که به قرآن فتوا بدهی (2) ممکن است علمالدراسه داشته باشی اما قرآن با علمالدراسه که حل نمیشود کسی که عِدل قرآن است یعنی اهل بیت وارث معارف قرآن هستند به برکت الهی, خب این مکتب همان عِدل قرآن است قرآن ناطق است این متأسفانه تا یک قرن بسته بود.
ضرورت تلاش برای دسترسی به تفسیر صحیح قرآن از اهل بیت(علیهم السلام)
حالا باید تلاش و کوشش کرد بعد از اینکه این مکتب باز شد از شواهد قبلی استفاده کرد به بیانات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که از راه خود اهل بیت رسید دسترسی پیدا کرد به بیانات نورانی فاطمه زهرا(سلام الله علیها) امام مجتبی, امام حسین, وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهم) به اینها دسترسی پیدا کرد غرض این است که آنجا سخن از نسخ نیست. خب در همه موارد سخن از نکاح است منظور از این نکاح هم عقد است هرگز از آن آمیزش، قرآن کریم تعبیر ندارد خیلی رقیقانه و مؤدبانه فرمود قبل از برخورد, قبل از تماس, قبل از لمس اینطور تعبیر دارد.
ص: 1292
وجوب تمتیع در طلاق در صورت عدم تعیین مهر
پرسش:... پاسخ: این مطلق است در خود همین آیه سورهٴ «بقره» تفصیل داد بین قبل از مِساس و بعد از مساس فرمود: وَإِن طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ اگر طلاق قبل از مساس بود و برای این نکاح, مَهر قرار دادید که جا برای تمتیع نیست وَقَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ دیگر جا برای تمتیع نیست تفصیل, قاطع شرکت است. آن آیه قبل هم که فرمود اگر تمتیع کنید برای بدون تعیین مَهر است آیه قبلش در سورهٴ «بقره» این است لاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ إِن طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ مَا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَمَتِّعُوهُنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَعَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ خب اگر مَهر تعیین نکردید تمتیع است اگر مَهر تعیین کردید فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ است بنابراین نمیشود گفت آن ناسخ این است بله اینها مخصِّص یکدیگرند. تمتیع بدون تعیین مَهر, واجب است با تعیین مَهر هم مستحب است یا مثلاً واجب نیست.
نفسانی نبودن خشیت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در طرد سنّت جاهلی
مطلبهایی که مربوط به سؤالات قبلی است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خشیتی داشت طبق آن خشیت, حکم را ظاهر نمیکرد این خشیت, خشیت الهی بود برای اینکه میترسید مردم نسبت به دین بدبین بشوند نه خشیت نفسانی نظیر همان جریان خشیت درباره حضرت امیر که فرمود: وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ (1) این با عصمت با رسالت با نبوت هماهنگ است یک خشیت نفسانی نبود میترسید که این مردم نپذیرند از اصلِ دین ـ معاذ الله ـ فاصله بگیرند لذا آنجا که فرمود: تَخْشَی النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ (2) یعنی میترسی که مردم از این دین فاصله بگیرند این یک مطلب.
ص: 1293
تصلیه ما نسبت به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سبب تقرّب ما
مطلب دیگر اینکه تصلیه ما نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که قبلاً گذشت تقرّبی است برای خود ما, انسان کامل مثل پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ائمه معصومین(علیهم السلام) اینها در قوس نزول آن کمالاتی که باید داشته باشند دارا هستند در قوس صعود یکی پس از دیگری کمالات را باید فراهم کنند هم وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (1) هم در مسائل علمی قُل رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (2) این برای قوس صعود, عرض ادب ما تقرّبی است برای خود ما, وجود مبارک پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) در قوس صعود نیازمند به کمالات الهیاند اما این تصلیه ما یک سبب میانی باشد که بین اهل بیت و خدا قرار بگیرد که فیض را از خدا بگیرد به اینها برساند اینچنین نیست چون خود این تصلیه هم از برکات اینهاست این مثال بارها گفته شد الآن اگر کسی باغبان کسی باشد که باغ برای آن شخص است تمام درختها و آبها و قنات و چشمه را او احداث کرده این باغبان مسئول حفظ این درختهاست و همه حقوق او را هم صاحبباغ میدهد حالا اگر یک روز عیدی یک دسته گُلی یا یک سبد میوه از باغ همین باغبان فراهم بکند برای او اهدا کند آیا این باغبان چیزی از خود به او داد یا خودش متقرّب شد ما باغبانهای این ذوات قدسی هستیم اینها این باغ را این نهال را این اشجار را این آب را این کوثرها را از طرف خدای سبحان به ما دادند ما را مسئول کردند که حفظ بکنیم ما اگر یک روز عیدی شد غیر عیدی شد عرض ادب کردیم به اینها صلوات فرستادیم از میوه باغ اینها چیزی نزد آنها بردیم خود ما مقرّب شدیم نه اینکه به وسیله ما آنها چیزی را پیدا کرده باشند دارا شده باشند. فتحصّل که در قوس نزول هر چه باید داشته باشند دارند (یک) در قوس صعود یکی پس از دیگری کمالات را به دست میآورند (دو) ما واسطه تکامل آنها نیستیم (سه) این عرض ارادت و تصلیه ما تقرّب ماست به پیشگاه الهی (چهار) چون میوه باغ اینها را به حضور اینها تقدیم میکنیم (پنج).
ص: 1294
تبیین جایگاه استخاره در بیان امام سجاد(سلام الله علیه)
مطلب بعدی آن است که در مورد استخاره که سؤال میشود استخاره اگر کسی واقعاً مشورت کرده فکر کرده کار ضروری هم هست متحیّر شده بله, ممکن است به قرآن مراجعه بکند ولی آن استخارهای که خیلی روی آن تأکید شده همان استخاره نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است در صحیفه سجادیه که انسان کاری را که میخواهد انجام بدهد به وسیله آن دعا خیرش را از خدا میخواهد, میگوید خدایا این کار را من بررسی کردم ظاهراً کار بدی نیست ولی از اسرارش از باطنش از گذشتهاش از آیندهاش که من خبر ندارم خیرِ مرا در این کار قرار بده آن استخاره برای رفع حیرت نیست آن طلب خیر است آن خیلی چیز نافعی است و چیز بسیار خوبی است.
حلال شمردن هفت گروه از زنان برای ازدواج پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
مطلب بعدی آن است که در این آیاتی که خوانده شد یک مقدار مربوط به همسران پیامبر است آیه پنجاه فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ ما همسرانی که تو قبلاً ازدواج کردی و مهریه آنها را دادی آنها که برای تو حلال است إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ اللَّاتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَ یعنی مهریه اینها وَمَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ آنها که مِلک یمیناند و در اثر فیء الهی خدا اینها را به تو داده است که معلوم میشود حلیّت است طهارت است برکت است آنها هم که حلال است و دخترعمو و دخترعمه هم بر تو حلالاند دختردایی و دخترخاله هم بر تو حلال است اما در بین اینها مواظب باش نه تنها آنها که مؤمناند بلکه اللَّاتِی هَاجَرْنَ مَعَکَ بعدها هم نوبت به انصار میرسد غرض آن است که آنها که میخواهد تحلیل کند آن زنانی که نه تنها با ایماناند بلکه اهل هجرتاند گرچه جهاد بر آنها نیست اما هجرت هست اینهایی که هَاجَرْنَ مَعَکَ البته بعد انصار تحلیل شده و مانند آن. بعد یکی از خصایص نبی این است که وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ.
ص: 1295
از خصایصالنبی بودن صحّت صیغه ازدواج با هبه
مستحضرید که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در سنّ 25 سالگی اوّلین ازدواج که کرد با خدیجه کبرا(سلام الله علیها) بود که در سنّ چهل سالگی بود این معلوم میشود نکاح او برای حفظ اسلام و صبغه اسلامی بود وگرنه در آن سن باید او با کسی که سنّش کمتر باشد و ازدواج کرده نباشد ثیوبهای نداشته باشد ازدواج کند اما با کسی که سنّش بیشتر است و ثیِّب است ازدواج کرده معلوم میشود اصلاً در این مسیر نبود.
وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ یکی از چیزهایی که جزء مختصّات وجود مبارک حضرت رسول(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) است این است که اگر کسی خواست خود را به شما هبه کند یعنی به جای «أنکحتُ و زوّجتُ» بگوید «وهبتکَ نفسی» که صیغه نکاح به صورت صیغه هبه خوانده بشود این جزء مختصّات پیغمبر است فرمود: وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِیُّ أَن یَسْتَنکِحَهَا یک وقت است کسی پیشنهاد میدهد ولی حضرت میبیند او شایسته بیت نبوّت نیست برخی از افراد بودند که برای حفظ قبیله و تناسب قبایل و مسائل سیاسی حضرت میپذیرفت اما بعضیها هستند که نه, هیچ کدام از این مزایا را ندارند خب حضرت ممکن است نپذیرد لذا حضرت را مخیّر کرده فرمود اگر پیامبر بخواهد پیشنهاد همسریِ کسی را بپذیرد این جزء مختصّات نبی است که به جای اینکه او بگوید «زوجتک نفسی» یا «أنکحتک نفسی» بگوید «وهبتک نفسی» این صیغه هبه کار نکاح را میکند این خَالِصَةً لَّکَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ این جمله قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ این به یک جمله معترضه شبیهتر است تا به جمله مرتبط, چون بحث در یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ است احکام پیامبر است مختصات نبی است و مانند آن. ص: 1296
دلیل دیگر بر عدم ارتباط آیه تطهیر با آیات مرتبط با همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود ما درباره مؤمنین احکامشان را گفتیم که چند همسر میتوانند داشته باشند (یک) عدل را چگونه رعایت کنند (دو) مسئله نفقه و تقسیم در مضجع را باید رعایت کنند (سه) اینها را گفتیم گویا این جمله قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ این جمله معترضه است میبینید این لِکَیْلاَ به این جمله نمیخورد این لِکَیْلاَ به قبل میخورد فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ و این امور را لِکَیْلاَ یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ این معلوم میشود این جمله قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ جمله معترضه است آن وقت نباید بگویند که این یُطَهِّرَکُمْ (1) برای همه نساء است قبلاً ملاحظه فرمودید این الاّ ولابد جمله معترضه است حالا یا در اثنای آن آیه نازل شد یا نه, اثنای آن آیه نبود جریان کِسا بود و حضرت دستور داد اینجا بیاید یا همان جریان کسا در اثنای آن آیه اتفاق افتاد ولی بالأخره این جمله آیه تطهیر نه به ماقبل مرتبط است نه به مابعد چه اینکه این جمله هم به ماقبل و بعد ارتباط ندارد وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِیماً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (17) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 33.
تُرْجِی مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوی إلَیکَ مَن تَشَاءُ وَمَنِ ابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکَ ذلِکَ أَدْنَی أَن تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَلاَ یَحْزَنَّ وَیَرْضَیْنَ بِمَا آتیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَلِیماً (51 لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً (52) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَی طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ وَلکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِ مِنکُمْ وَاللَّهُ لاَ یَسْتَحْیِ مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ ذلِکُمْ أَطْهَر لِقُلُوبِکُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیماً (53)) ص: 1297
عدم تعارض «النکاح سنّتی» با سنّت ازدواج انبیای گذشته
بعد از اینکه جریان نکاح را تبیین فرمود و اینکه خصیصهای که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آورد غیر از اجتماع مذکر و مؤنث است احکام ویژه مسائل ازدواج و خانوادگی و نکاح را ذکر کرد اینکه آن حضرت فرمود: «النکاح سنّتی» (1) منظور این نیست که در بین همه انبیا من این سنّت را آوردم بلکه منظور این است که در بین همه مردم، ما انبیا این سنّت را آوردیم این برای نبوّت عامه است نه نبوّت خاصه و هر کدام از این انبیا(علیهم السلام) که آمدند فرمودند همه آنچه انبیای قبلی گفتند درست است مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (2) (3) خب این ارقام فراوانی که برای سلسله جلیله انبیا هست که بخشی از آنها قصهشان در قرآن کریم هست و بخشی هم نیامده که خدا فرمود: مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ (4) فرمود قصه بعضی از انبیا را ما گفتیم قصه بعضی از انبیا را نگفتیم آن انبیایی که قصصشان در قرآن کریم آمده همهاش سخن از مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ است یعنی هر پیامبری که آمده فرمود انبیای قبلی درست گفتند تنها اینها هستند که اختلافی بین اینها نیست زیرا هم اینها از یک منبع و مبدأ دریافت میکنند هم در تلقّی معصوماند هم در ضبط و نگهداری معصوماند هم در ابلاغ و املا معصوماند در سه حوزه، این ذوات مقدس معصوماند خب اگر در سه حوزه معصوماند مبدأ علمی اینها هم ذات اقدس الهی است همهشان مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ هستند اینکه حضرت فرمود: «النکاح سنّتی» یعنی ما سلسله انبیا یک چیز جدیدی آوردیم به عنوان نکاح.
ص: 1298
لزوم توجه به ثمره ازدواج
پرسش: با توجه به آنچه دیروز و امروز فرمودید معلوم میشود در حقیقت انبیا(علیهم السلام) رهبانیت را نشانه گرفتند.
پاسخ: نه، نه تنها رهبانیت را، ازدواج به معنای جمع مذکر و مؤنث را هم رد کردند؛ هم اصلِ ازدواج را هم اینکه نکاح باشد حقوق متقابل باشد قَدِّمُوا لِأَنفُسِکُم باشد را آوردند فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ اما قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ (1) همسر داشتید برای فرزند صالح است اینها در کنار هم ذکر شد فرمود بله اینها مزرعه هستند اما مزرعه را برای چه کاری میخواهید شما، شما که نمیخواهید بعد از مدتی بپوسید شما میخواهید فرزند صالح تربیت کنید نسل بعد تربیت کنید اینکه کنار نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فرمود به فکر آینده باشید این است ما به شما مزرعه دادیم شما این مزرعه دایر را میخواهید موات کنید یا بایر کنید این نیست پس ما نکاح آوردیم همه انبیا این کار را کردند هم رهبانیّت را امضا نکردیم هم اجتماع مذکر و مؤنث را ما نکاح نمیدانیم.
نکاح، معجزه پیامبر در ولنگاری جنسی
پرسش:... پاسخ: آن هم در بین همه انبیا برای خودش معجزهای بود که توانست با این راه ثابت کند که میشود جلوی آن غریزهها را گرفت یعنی برای آنها فضیلتی بود این فضیلت خاصّی بود برای آن حضرت چه اینکه فضیلت خاصی بود برای حضرت یحیی(سلام الله علیهما) که سَیِّداً وَحَصُوراً (2) که آموزش دادند جلوی افراط را میشود گرفت.
ص: 1299
علت عدم نیاز به عدّه در طلاق بائن
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا که این حقّی است برای زوجه آیه 49 این بود فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا در طلاق بائن، عِدّه نیست برای اینکه احتمال میلاد در کار نیست احتمال اختلاط میاه در کار نیست آنجا که احتمال است که بعد فرزندی به بار بیاید گفتند باید عدّه نگه بدارید که حقّ زوج قبلی محفوظ بماند لذا در طلاق بائن عدّه نیست برای اینکه جا برای میلاد بعدی نیست.
تبیین دو احتمال در آیهٴ تُرْجِی مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ ...
فرمود اینهایی که خودشان را در اثر علاقه به بیت نبوّت به شما نزدیک کردند این امرئهای که وَهَبَتْ نَفْسَهَا اگر خواستید بپذیرید آزادید، نخواستید بپذیرید آزادید برخیها نقل کردند که حضرت چیزی را قبول کرده برخیها گفتند نه، اصلاً در بین این افرادی که وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ مثلاً کسی را قبول نکرده؛ فرمود اگر بپذیری رواست نپذیری رواست این برای شما، آنها هم چه پیشنهادشان را قبول بکنی چه پیشنهاد آنها را قبول نکنی آنها هم راضی باشند به فعل شما برای آنها مصلحت است این در صورتی که این تُرْجِی مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوی إلیکَ مَن تَشَاءُ ناظر باشد به امرئهای که وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ اما اگر راجع باشد به تقسیم بین همسرهای متعدّد، آن هم فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یک مرد عادی نیست او گاهی شب گاهی روز مَهبط وحی است باید او وقتش آزاد باشد او را محدود نکنید مثل شوهرهای دیگر که حتماً به قوانین مضاجعه و قَسم و تقسیم بین همسرها مقیّد باشد و محدود باشد کاری که آن حضرت میکند یک وقت در مهبط وحی است شما از تأخیر یا تقدیم گِله نداشته باشید این در صورتی که مربوط به قَسم باشد.
ص: 1300
اختلافی بودن بازگشت آیهٴ تُرْجِی مَن تَشَاءُ ... به احتمال اول یا دوم
مستحضرید که طبری از چند نفر نقل میکند مسنداً، بعد مرحوم شیخ طوسی میگوید ابنزید اینطور گفته مجاهد اینطور گفته قتاده اینطور گفته مرسلاً، بعد مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان دارد که قیل کذا، دیگر نمیگوید چه کسی است در این زمینه روایتهای مشخصی نیست که مشخص کند این تُرْجِی مَن تَشَاءُ راجع به مسئله وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ (1) است یا مربوط به تقسیم شبهای این همسران، هر کدام باشد درست است سیدناالاستاد میفرماید طبق روایاتی که مثلاً وارد شده است منظور قَسم داخلی است یا منظور ارجاء است (2) (3) اینکه در خیلی از موارد وقتی آیه روشنی نباشد به کمک روایت بخواهند حل کنند المیزان همین کار را کرده در همینجا پشت سر هم یکجا برابر آنچه در روایت آمده ترجیح میدهد باز در قسمت دیگر راجع به مطلب دیگر میفرماید: «فی بعض الروایات عن بعض ائمة اهل البیت(علیهم السلام)» کذا (4) در بحث تفسیری نه بحث روایی که آیه را به وسیله روایت حل میکند آنجا که آیه معنای شفافی دارد روایت میتواند مخصِّص، مقیّد و مانند آن باشد.
عدم حرج بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در پذیرش هر یک از دو احتمال
ص: 1301
فرمود: وَمَنِ ابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکَ اگر بعضیها را قبول کردی بعضیها را رد کردی این درباره امْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ یا نه، در تقسیم در مضاجعه بعضیها را مقدم داشتی بعضیها را مؤخّر داشتی ارجاء به معنای تأخیر است در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیه 106 گذشت که وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ ارجیء یعنی أخّر، اینکه درباریان فرعون وقتی موسی(سلام الله علیه) آن معجزه را نشان داد به فرعون گفتند: أَرْجِهْ وَأَخَاهُ (1) (2) یعنی موسی و برادرش را فعلاً تأخیر بینداز درباره آنها تصمیم نگیر ساحران را از هر شهر و دیاری دعوت بکن تا مبارزه اینها ادامه پیدا کند از همین باب است منتها هاء وقف آنجا آمده اینجا دارد وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ ارجاء یعنی تأخیر؛ بعضیها وضعشان روشن نیست در قیامت تکلیفشان روشن میشود که إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ ارجاء به معنای تأخیر است وَتُؤْوی إلیکَ مَن تَشَاءُ ایواء دادن یعنی مأوی دادن، نه برای شما حرج و جناح است نه برای آنهاست که اعتراض کنند پس فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکَ این نسبت به شما.
لزوم رضایت زنان دوستدار ازدواج با اختیار پیامبر
نسبت به بانوان هم ذلکَ أَدْنَی أَن تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ آنها هم به قرّةالعین برسند چشمشان به این گزارش و حکم شرعی روشن بشود وَلاَ یَحْزَنَّ غمگین نشوند وَیَرْضَیْنَ بِمَا آتیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ این کُلُّهُنَّ چون تأکید لفظی است برای فاعل یَحْزَنَّ و یَرْضَیْنَ لذا مرفوع است «و لا یحزنّ کلّهنّ و یرضین کلّهنّ» چون این تأکید برای آن فاعلهاست مرفوع شده نه تأکید برای این مفعول بِمَا آتیْتَهُنَّ، فرمود هم جناحی بر شما نیست هم آنها به کار شما راضی باشند برایشان بهتر است برای اینکه وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَلِیماً هم حکمت نزد خداست هم حلم و بردباری نزد خداست این دستورش بود.
ص: 1302
محدودیت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در تغییر یا تبدیل همسران بعد از انتخاب
بعد فرمود از این به بعد نه همسر دیگر میتوانی اختیار کنی و نه این همسرها را تبدیل بکنی حالا به اینها شما پیشنهاد دادید عدهای علاقهمند به مسائل مادی بودند شما به اینها طبق دستور وحی فرمودی هر کدام شما مایل هستید که دنیا را بخواهید خب ما را ترک کنید یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً ٭ وَإِن کُنتُنَ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً (1) (2) شما این پیشنهاد را دادید آنها هم قبول کردند حالا که آخرت و خدا و معنویت را قبول کردند و حاضر شدند با زندگی ساده شما بسازند شما نه همسر دیگر میتوانی اختیار کنی نه اینها را میتوانی تبدیل کنی این دو کار از این به بعد ممنوع است لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ در این تَبَدَّلَ یکی از «تاء»ها حذف شده یعنی «تتبدّل»، این «تتبدّل» معنای «تستبدل» را میرساند «و لا أن تتبدّل» که در قرآن تَبَدَّلَ است که یک تاء حذف شده وَلا أَن تَبَدَّلَ یعنی «تتبدّل» یعنی «تستبدل» وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ اینها را طلاق بدهی همسر دیگر بگیری.
مستحضرید که هم زن را میگویند زوج هم مرد را میگویند زوج، زوجه لغت فصیح نیست لذا در قرآن از زن به عنوان زوجه یاد نکرده است زوجات هم در قرآن کریم نیامده درباره حوریان بهشتی هم سخن از ازواج است (3) (4) (5) اینها هم سخن از ازواج است زوج یعنی یکی از اینها که با دیگری جمع بشود میشود زوج، دوتا را میگویند زوجین یک وقت ما میگوییم زوج یعنی یک جفت، یک وقت میگوییم زوج یعنی کسی که همتای دیگری است لذا هم شوهر، زوج است هم همسرش زوج است اینها میشوند زوجین. فرمود: وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ حالا بر فرض هم برای شما تعریف کردند که از جمال و زیبایی برخوردار است دیگر حق نداری آنها را انتخاب بکنی.
ص: 1303
إِلَّا مَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ حالا إِلَّا مَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ هم قبلاً در آن آیه پنجاه فرمود: مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ خب آنهایی که در جبهههای جنگ کنیز میشوند اسیر میشوند آن حکم دیگری دارد. تنزّه قلب مطهر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در تعدد ازدواج از دوستی غیر خدا
پرسش:... پاسخ: بله، غرض این است که ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قلبش متیّم به حبّ الهی بود بسیاری از اینها هم مربوط به آن مسائل سیاسی بود که حضرت انتخاب کرده حضرت طوری بود که خیلیها میخواستند به بیت نبوّت نزدیک بشوند در خدمت آن حضرت باشند و وجود مبارک حضرت امیر که آن عبادتها را داشت میگوید تازه این عبادتهای ما از برکت حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) استفاده شده این علاقهمند بودن درباره وحی الهی، مهبط وحی الهی، نزول جبرائیل نمیشود وقت آن حضرت را مانند شوهرهای دیگر تنظیم کرد که مثلاً اگر چندتا همسر دارند در شبهای معیّن در فلان منزل باشند حضرت منزّه از این کارهاست هیچ کدام از اینها قلب مطهّر حضرت را به خودش مشغول نمیکرد این قلبی که متیّم به حبّ خداست اگر ابزاری هم دارد ابزار برای نشر همین معارف دین است ازدواجهایی هم که کرده برای حفظ مسائل قبایل دینی و وحدت اسلامی بود.
عدم تنافی محبت به همسران با تنزه قلب پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش:... پاسخ: بله، این برای آن است که آن خصوصیتهای جاهلی را بردارد برای اینکه این را در ردیف عبادت ذکر کرده فرمود از دنیای شما استفاده کردم «حبّب إلیّ مِن دنیاکم ثلاث» که یکی طِیب است یکی نساء است «و قرّة عینی فی الصلاة» (1) معلوم میشود صبغهٴ عبادی دارند.
ص: 1304
1) (18) . معدن الجواهر ،کراجکی، ص31.
تنزه پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از سنّت جاهلی تبدیل همسر به همسر
شما همین تَبدَّلَ که الآن ما آن را عالماً عامداً ذکر نکردیم برای اینکه کاری که اخیراً در غرب شروع شده بود و در جاهلیّت ادامه داشت بعضیها خیال کردند که این تَبدَّلَ ناظر به آن است (1) (2) اصلاً تبدیل همسر به همسر در جاهلیّت یک چیز رسمی بود اینها خیال میکردند همانطوری که ظرفها را گاهی مبادله میکنند کالاها را مبادله میکنند زن هم یک کالاست میشود مبادله کرد لذا برخیها همین تَبدَّلَ را به آن معنا گفتند که شما نمیتوانی همسرت را به دیگری بدهی و همسر دیگری را بگیری که این در جاهلیّت بود چه در جاهلیّت کهنه چه در جاهلیّت تازه، این معنا را گرچه برخی از مفسّران نقل کردند ولی در حرم امن وجود مبارک حضرت این حرفها راه ندارد فرمود این کار را نمیشود کرد در این قسمتها فرمود جا برای تبدیل نیست.
معنای مراقب بودن در کَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً
وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً خدای سبحان مراقب همه چیز است اصلاً اطلاق رقیب بر ذات اقدس الهی بر اساس اینکه الفاظ برای ارواح معانی یا مفاهیم عامه وضع شده است رواست وگرنه رقیب به کسی میگویند که رقبه بکشد یعنی گردن بکشد اینکه میگویند ما سرکشی کردیم برای همین است در این امتحانات این مراقب، سرکشی میکند ببیند کسی درست مینویسد یا درست نمینویسد یا نیازی دارد یا نه، این سرکشی کردن، رقبه کشیدن را میگویند مراقبت که انسان باید نسبت به خودش این سرکشی را داشته باشد مراقب خودش باشد خدای سبحان رقیب است مراقب است یعنی محافظ است چیزی از او فوت نمیشود هم محیط بکلّ شیء است (3) هم بعد از علم وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً (4) در این بخش از سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» وضع امور خانوادگی را مشخص فرمود، وضع برنامه ارتباطات با پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مشخص کرد در بین اعراب اینطور بود الآن هم در بین افراد هم کم و بیش این هست. ص: 1305
سرّ اختیار داشتن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در دو احتمال آیهٴ تُرْجِی مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ...
پرسش:... پاسخ: بله، هر کدام از اینها را فرمود قبول کردید برای اینکه آن امْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ اینها خودشان را عرضه کردند که به بیت نبوّت نزدیک بشوند فرمود اگر خواستی قبول بکنی میتوانی، اگر نخواستی قبول بکنی هم میتوانی نه بر شما حرج و جناح است نه آنها میتوانند غمگین باشند آنها اگر راضی باشند به کار شما برای آنها بهتر است و شما هم فرصتِ باز دارید ضرورتی بر شما نیست در صورتی که مربوط به امْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ باشد اما اگر مربوط به قَسْم و حقّ مضاجعه باشد آن هم همینطور است شما مثل مردهای دیگر نیستی که الاّ ولابد وقتی دارای همسران متعدّد هستند حتماً فلان شب باید در فلان منزل باشند خب شبی است که مهبط وحی باید باشی آنجا وحی میآید کار جدیدی است یا مسئله جنگ است یا مسئله تصمیمگیری در اتاق فکری نظامی است شما هم مثل مردهای دیگر موظّف باشی که کارها را تقسیم بکنی اینطور نیست شما دست بازتری داری فرصت بیشتری داری.
لزوم استیذان برای ملاقات با پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و فرهنگسازی آن
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَی طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ این اختصاصی به جاهلیّت کهنه ندارد جاهلیّت تازه هم هست این سه دستور رسمی را در این آیه ذکر کرده فرمود اولاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که رهبری امّت و جامعه را به عهده دارد باید وقتش آزاد باشد در اختیار خودش باشد شما هر وقت دلتان خواست در بزنید بروید آنجا این نیست باید قبلاً وقت ملاقات بگیرید بعد بروید لذا انسبنمالک آنجا دربان حضرت بود حاجب بود کسی که وقت ملاقات قبلی داشت اجازه میداد کسی که وقت ملاقات قبلی نداشت میگفت فعلاً معذوریم، فرمود هیچ کدامتان بدون وقت ملاقات قبلی نروید این یک امر عمومی است اختصاصی هم به محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد در سورهٴ مبارکهٴ «نور» این مسئله گذشت یک وقت ارحام آدم است برادر است خواهر است خب اینها میتوانند بیایند اما یک وقت انسان وارد منزل کسی میخواهد بشود اگر وقت ملاقات قبلی نگرفت و رفت دمِ در گفتند فعلاً فرصت نیست این نباید نگران بشود برای اینکه نظم دینی این است که آدم خانه کسی میخواهد بگیرد باید وقت قبلی بگیرد. ص: 1306
توصیههای قرآن به بازسازی اخلاقی فردی و اجتماعی در ملاقات با دیگران
در سورهٴ مبارکهٴ «نور» این آیه مبسوطاً گذشت آیه 28 فرمود: وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ اگر خدا فرمود که قرآن کریم برای تعلیم است از یک سو و تزکیه جامعه است از سوی دیگر یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ (1) تزکیه تنها در مسائل اخلاق فردی نیست در رعایت آداب اجتماعی و نظم عمومی هم است فرمود اگر شما خانه کسی خواستید بروید وقت قبلی هم نگرفتید آن آقا یا با دیگری ملاقات داشت یا دارد مطالعه میکند یا دارد کار دیگری انجام میدهد به شما گفت الآن فرصت ندارم شما دیگر نرنج، ازکا بودن شما در این است که برگردید وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ شما همینطور سرزده میخواهید در خانه مردم بروید در حسینیهای در مسجدی کسی مسئول سخنرانی است آن حسینیه آن مسجد ظرفیتی دارد یک عده قبلاً وقت میگیرند شما که قبلاً وقت نگرفتی اگر رفتید آنجا گفتند جا نیست برگردید، برگردید مگر نمیخواهید با نظم زندگی کنید با گِله که نمیشود زندگی کرد این در سورهٴ مبارکهٴ «نور» به صورت رسمی گذشت که اگر دین، دین تزکیه است تزکیه تنها در عبادت نیست در آداب اجتماعی است در رعایت اخلاق عمومی است در رعایت نظم است وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ این مربوط به عموم مردم.
بررسی شرایط ملاقات با پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و تطبیق آن بر مجلس علما
ص: 1307
1) (23) . سورهٴ بقره، آیهٴ 129.
اما درباره منزل شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود شما هر وقت خواستید بروید آنجا اینچنین نیست اوّلین شرطش این است که بدون دعوت نروید (یک) دوم اینکه اگر شما را دعوت کردند برای غذا قبل از آماده شدن غذا بروید آنجا بنشینید این هم وقت حضرت را تلف میکنید (دو) سوم: وقتی که رفتید آنجا نشستید حرفهای عادی بزنید با یکدیگر گفتگو کنید حرفهایی که غیر علمی است بزنید یا ساکت، یا سؤال خوب، وقتی رفتید جایی نشستید که دهن را باز نمیکنی هر حرفی را بزنی مجلس پیغمبر، مجلس علم است بروید آنجا بنشینید بگویید من امروز فلان جا این قدر معطّل شدم! حرفهای غیر علمی جز خسارت چیز دیگر نیست انسان یا حرف عالمانه میزند یا گوش است که حرف عالمانه بشنود فرمود آنجا نشستید دهنتان را باز نکنید هر حرفی را بزنید یا سؤالات علمی قبلاً تهیه کنید آنجا از حضرت بپرسید یا گوش بدهید ببینید حضرت چه میگوید این سه وظیفه، دستور برای شماست وقتی میخواهید به منزل پیغمبر بروید در خانه مراجع هم میروید همینطور است در خانه اساتیدتان هم میروید همینطور است برای اینکه اینها وارثان آنها هستند فرمود حق ندارید بدون دعوت بروید (یک) وقتی هم که دعوت شدید زودتر از موقع مقرّر بروید منتظر باشید چه وقت سفره را پهن میشود این نباشد (دو) آنجا هم که رفتید سرتاپا علم باشید (سه) با جای دیگر فرق میکند این سه وظیفه را باید داشته باشید لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ مگر اینکه این سه اصل را داشته باشید إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ (یک) إِلَی طَعَامٍ شما را دعوت عمومی کردند برای پذیرایی یا افطاری میروید غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ أنی یأنی یعنی پُخت، رسید، یک وقت است انسان زودتر از موقع میرسد غذا هنوز آماده نیست فرمود این کار را نکنید منتظر باشید که غذا چه وقت آماده میشود وقت حضرت را تلف میکنید منتظر نباشید زود نروید زودتر از موقع نروید که غذا چه وقت آماده میشود چه وقت پخته میشود چه وقت غذا را میآورند (دو) وَلکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وقتی غذایتان را میل کردید آنجا ننشینید حالا آن مدتی هم که آنجا نشستید حرفهای غیر عالمانه نزنید وَلاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ در راه خودتان که بودید از این حرفها بزنید ولی در مجلس یک عالِم که آدم حرفهای عادی نمیزند اگر رفتید خانه یک مرجع، خانه یک استاد گوش در گوش باشید یا سؤال علمی را قبلاً تهیه کنید یا ببینید او چه میگوید وَلاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ.
ص: 1308
نوبرانه بودن توصیههای تزکیه اجتماعی قرآن در جامعه
میدانید اینها جزء مسائل ظریفی است که وحی دارد اینها را تأمین میکند خب آن روز که این حرفها نوبر بود الآن هم کم و بیش میبینید این حرفها تازه است فرمود آنجا مجلس علم است و وحی است و تعلیم است و تزکیه است و ادب، همینطور بروید بنشینید جای آدم عادی نیست وَلاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ بسیاری از این گِلههای ما برای اینکه با آداب دینی آشنا نیستیم خب اگر ما رفتیم جایی آن آقا کار داشت گفت ببخشید آن وقت گِله ما از این به بعد نباید شروع بشود چون ما پذیرفتیم قرآن، وحی خداست پذیرفتیم آن، برای تزکیه است پذیرفتیم خدا به ما فرمود: وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ چه گلهای دارید شما که وقت قبلی نگرفتید اینجا هم فرمود: وَلاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ او که نمیتواند به شما بگوید این حرفها چیست که اینجا میزنید ولی بالأخره اذیت میشود روح لطیف یک محقّق از شنیدن حرفهای غیرعالمانه رنج میبرد چرا آزارش میکنید إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ آن وقت او که خجالت میکشد چیزی بگوید او که چیزی نمیگوید من با وحی با نازل کردن آیات این مسائل اخلاقی را با شما در میان میگذارم آداب اجتماعی را، نظم عمومی را کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِ مِنکُمْ اما وَاللَّهُ لاَ یَسْتَحْیِ مِنَ الْحَقِّ این برای خود پیغمبر است.
ضرورت رعایت ادب دینی در مواجهه با همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
اگر رفتید آنجا کاری داشتید مطلبی را خواستید به یکی از همسران پیامبر برسانید ادبِ آن بیت نبوّت را حفظ کنید وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ اینطور نباشد که حالا پرده را کنار بزنید در را حتماً باز کنید گفتگو کنید سؤالی دارید مِن وَرَاءِ حِجَابٍ باشد این بیت، بیت وحی و نبوّت است هم در آن قسمت فرمود که فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ هم در این قسمت میفرماید: ذلِکُمْ أَطْهَر لِقُلُوبِکُمْ وَقُلُوبِهِنَّ.
ص: 1309
نتیجه بخشی امر قرآن به استفاده علمی از مجالس پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در قیامت
مشکل ما این است که این علومی که در فضای جامعه ما رایج است علوم تجربی است (یک) کارهایی هم که ما در روز داریم کارهای تجربی است (دو) با علم تجربی و با عمل تجربی آن علوم تجریدی برای ما حاصل نمیشود ما به جایی میرویم که این علوم تجربی دیگر آنجا نیست نه این کارهای روزانه ما بعد از مرگ خبری از آنهاست نه این علوم تجربی که ما داریم بعد از مرگ خبری از آنهاست ما یک سلسله معارف تجریدی میخواهیم آنچه مربوط به ملکوت است فرمود هر چیزی ملکوتی دارد به وجود مبارک ابراهیم خلیل(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) ملکوت آسمانها و زمین را خدا نشان داد فرمود: وَکَذلِکَ نُرِی این فعل مضارع که مفید استمرار است نشانه آن است که این ارائه، مستمر بود وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (1) به ما هم در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» فرمود شما در ملکوت آسمان و زمین نگاه کنید أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (2) بعد هم به ما فرمود هر چیزی ملکوتی دارد فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ (3) ملکوت هر چیزی به دست خدای سبحان است اگر ما اینها را ببینیم کم و بیش برای بعد از مرگ ذخیرهای داریم، نشد، تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (4) است این مُلک، مشکلات دنیا را حل میکند اما بعد از مرگ دستمان خالی است آنجا چه خبر است و ابدیّت ما هم با آنها تأمین میشود لذا فرمودند عدهای در برزخ همینطور رها هستند «یلهی عنهم» (5) اصلاً معلوم نیست خواباند بیدارند در چه حالتاند خب حیف است انسان به جایی برسد که اصلاً خوابِ محض باشد همانطوری که در دنیا خواب است آنجا هم خواب باشد فرمود شما وقتی آنجا رفتید سعی کنید سؤالات علمی داشته باشید این سؤالات علمی را محضر حضرت مطرح کنید گاهی با سؤالات علمی، آیهای نازل میشد برکاتی نازل میشد که خیلیها استفاده میکردند.
ص: 1310
چگونگی ارتباط متقابل مردم و همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
درباره همسران پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) فرمود بیت نبوّت را شما حفظ کنید، بالأخره اینها که معصومه نیستند شما هم که معصوم نیستید بهتر است که شما مِن وَرَاءِ حِجَابٍ سؤال بکنید آنها هم فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ (1) را رعایت کنند ذلِکُمْ أَطْهَر لِقُلُوبِکُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ.
پیشگیری از اهانت مخالفان با پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ
برخی از مخالفان و منافقان و امثال ذلک، اینها به این فکر بودند که به بیت نبوت اهانت کنند و راه اهانتشان هم به زعم باطلشان این بود که اگر حضرت مثلاً رحلت کرد با همسران او ازدواج بکنند که این یک نحو دهنکجی به بیت نبوّت است این را هم ذات اقدس الهی در دو آیه نهی کرده یکی اینکه فرمود: وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ (2) اینها مادران شما هستند در سورهٴ «نساء» هم فرمود: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ (3) این حاکم بر آن ادله است به توسعه موضوع، فرمود مادرهای شما بر شما حراماند اینها هم مادرهای شما هستند که این وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ حاکم بر دلیل حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ است به توسعه موضوع، اینجا هم فرمود: وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیماً.
ص: 1311
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَی طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ وَلکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِ مِنکُمْ وَاللَّهُ لاَ یَسْتَحْیِ مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ ذلِکُمْ أَطْهَر لِقُلُوبِکُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیماً (53 إِن تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (54) لَا جُنَاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبَائِهِنَّ وَلاَ أَبْنَائِهِنَّ وَلاَ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ أَخَوَاتِهِنَّ وَلاَ نِسَائِهِنَّ وَلاَ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ وَاتَّقِینَ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً (55)) تقسیم آیات قرآن به محکم و متشابه و تفسیر متشابهات با محکمات
مستحضرید که قرآن کریم درباره اصول دین و همچنین درباره بخشهای مهمی از معارف دینی محکماتی دارد که هر آیهای در سایه آن محکمات حل میشود در جریان توحید مسئله لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (1) جزء محکمات است که در اصل هستی حق, توحید حق اسمای حسنای حق, صفات علیای حق هرگز چیزی شبیه او نخواهد بود لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ طرزی هستی حق تعالی توحید حق تعالی اسمای حسنای او صفات علیای او ثابت میشود که شبیه ندارد این آیه جزء محکمات است که همه معارف توحیدی باید با این هماهنگ باشد در جریان وحی و نبوت هم همینطور است درباره اهل بیت هم که آیه تطهیر نازل فرمود همینطور است.
ص: 1312
1) (1) . سورهٴ شوری، آیهٴ 11.
لزوم سنجش نسبتهای ناروا به پیامبر با محکمات اخلاقی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در سورهٴ مبارکهٴ «قلم» که جزء سوَر مکّی است و جزء عتائق سور مکّی هم هست یعنی در اوایل بعثت نازل شده است با جمله اسمیه و با تأکید فرمود: وَإِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ (1) اگر آیهای, چیزی موهم این معنا بود که مثلاً ـ معاذ الله ـ پیغمبر به زنی علاقه جنسی پیدا کرد و در اثر این علاقه خواست ازدواج بکند آن را وقتی به این آیه نورانی عرضه میکنیم آن آیه تفسیرش را پیدا میکند آن قلبی که مطهّر از هر چیزی است این حرفها را برنمیدارد آنها که به این معارف آشنا نیستند البته زبانشان باز است زمخشری از عایشه نقل میکند که عایشه به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود ـ معاذ الله ـ خدا هوای تو را دارد (2) خب این حرف, حرف کسی است که با وَإِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ آشنا باشد نیست خدا هوای تو را دارد چیست فرمود: تُرْجِی مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوی إلیکَ (3) تو مثل مرد عادی نیستی گاهی بیتت, بیت وحی است بیت نبوت است اتاق جنگ است اتاق تفسیر است درست است که مرد, حقّی بر زن دارد و زن, حقّی بر مرد دارد اما تو مکلّف باشی به همه حقوق اینها برسی دیگر به آن کارهای اساسی شریعت نمیرسی آن وقت در چنین شرایطی زمخشری در کشاف نقل میکند که عایشه به وجود مبارک حضرت گفت خدا هوای تو را دارد آیات را اینچنین نازل میکند خب این حرف, حرف کسی نیست که نبوّت را شناخته باشد.
ص: 1313
ضرورت واگذاری روایات مخالف با خلق عظیم نبوی به اهل آن
در تفسیرهای ما در روایات ما در تاریخ ما هر چیزی که نقل شده است ما باید با این محکمات بسنجیم دشمن هم در کمین است همین تفسیر آلوسی حرفهایی را از بحثهای روایی مشهدی نقل میکند بعد خیلی تند رد میکند میگوید این حرفی که این میزند نظیر آن حرفی است که در بین عجمها رایج است که خسن و خسین دختران مغاویهاند (1) خب این رفته آنجا این عرب است میگوید طوری که او نقل میکند شبیه همان حرف اعاجم است ما هم باید محکم حرف بزنیم متقن حرف بزنیم طوری که هم مردم بفهمند خدا غریق رحمت کند مرحوم خواجه را! ایشان در نقد حرفهای ابنرازی در شرح اشارات میگوید یک مؤلف یک مصنّف یک استاد وقتی میخواهد سخن بگوید تألیفی داشته باشد تدریسی داشته باشد باید این دو عنصر محوری را رعایت کند یکی اینکه حرف طوری باشد که مخاطبان بفهمند, دوم اینکه محقّقان پشت پرده نتوانند نقد کنند یعنی کسی که دارد یک جا سخنرانی میکند تنها مستمعان آن محفل را نبیند بگوید در اینجا دهتا محقّق نشستند و این مردم هم نشستند من باید طرزی حرف بزنم که هم مردم بفهمند هم این محقّقین نقد نکنند این طرز حرف زدن و کتاب نوشتن است که توده مردم بفهمند یک عنصر, محققین بپذیرند و نقد نکنند این دو عنصر خب این طور حرف زدن با کسی که با تفکر وحیانی آشناست هماهنگ نیست خدا امضا کرده این سوره در مکه نازل شده در سال های نخست بعثت نازل شده مگر هر کسی را خدای سبحان به عظمت یاد میکند این آسمان و زمین را خدا به عظمت یاد نکرده اما اخلاق مطهر آن حضرت را به عظمت یاد کرده با جمله اسمیه با تأکید إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ بنابراین ما در بحث وحی و نبوّت و اینها محکماتی داریم در توحید هم محکماتی داریم هر چه با اینها مطابق نیست علمش را به اهلش واگذار میکنیم.
ص: 1314
1) (5) . روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج 11، ص 197 و 198.
بیان تفاوت لذّت فطری و غریزی در تفسیر وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ
پرسش:؟پاسخ: نه, یعنی ولو خوشت بیاید به حسب ظاهر انسان گلی را میبیند بالاخره انسان فطرتی دارد انسان گل را میبیند لذت میبرد بفهمد که بین لذت بردن از گل با لذت بردن غریزی بین آسمان و زمین فرق است یکی حلال است یکی حرام است یکی زشت است یکی زیباست خب آن که نتواند از لذت گل با لذت غریزی فرق بدهد همان حرف سعدی است که میگوید «کژ طبع جانوری» (1) این صراط مستقیم که میگویند «أدق من الشعر و احدّ من السیف» (2) است همین است معارفش از تشخیص دادن و دیدن موهای باریک دقیقتر است عملش از رفتن روی لبه شمشیر تیز سختتر است مگر فهم دین کار آسانی است که آدم چه چیزی تشخیص بدهد کجا جمال است و دیدن او لطیف است و کجا غریزه است و دیدن آن کثیف.
به هر تقدیر ما با کسی روبهرو هستیم که در اوایل بعثت از عرش الهی این مدال برای او آمد که إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ خب برترین اخلاق همان مسائل عفّت است برای اینکه کسی که طمع میکند خدا فرمود این مریض است فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ (3) خب اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ به این ویروسها مبتلا باشد که دارای خلق عظیم نیست مطهّر نیست ما باید آیات را طرزی معنا کنیم که با این محکمات ما هماهنگ باشد چه در آیات توحیدی و چه غیر آن اگر جَاءَ رَبُّکَ (4) بود باید با لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ هماهنگ باشد اگر وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ (5) باشد باید با إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ هماهنگ باشد وگرنه بین ما و آنکه زمخشری نقل کرده فرقی نیست.
ص: 1315
ناسازگاری قلب عظیم پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با نسبتهای ناروا
پرسش:؟پاسخ: خب نه, قدر متیقّنش که پیغمبر است نمیشود قدر متیقّن را خارج کرد بله دیگران را هم شامل میشود اما آنجا که مخصوص پیغمبر است نمیشود این حرفها را زد، بالأخره وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ نباید طوری باشد که با إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ ناهماهنگ باشد یا آن طوری که دیگران در ذیل همان جریان زید نقل کردند که ـ معاذ الله ـ رفت در خانه زید همسرش را دید و خوشش آمد (1) این حرفهای اصلاً با حرم امن خُلق عظیم سازگار نیست.
انتساب علم و عظمت پیامبر به خداوند
پرسش:؟پاسخ: نه, آن هم پیغمبر را شامل میشود اینکه نفی نکرده در صدد بیان عظمت لیله قدر است که چه کسی تو را به حقیقت لیلةالقدر آگاه کرده است آن وقت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم با تعلیم الهی عالِم میشود فرمود ما چیزی یاد دادیم که نمیدانستی (یک) نمیتوانستی یاد بگیری (دو) وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ (2) نه ما لاتعلم خب علم وجود مبارک حضرت هم به تعلیم الهی است.
اختصاصی بودن صحت ازدواج با «وَهَبْتُ» برای پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
مطلب بعدی آن است که در همین قسمتی که آیات نازل شده فرمود شما نسبت به همسرانتان این کار را انجام بدهید آنجا که جزء خصایص نبی است کاملاً مرز عوض شد ملاحظه میکنید تقریباً بیش از ده خطاب همهاش متوجه وجود مبارک پیغمبر است بعد دفعتاً برمیگردد اسم ظاهر میآورد و نام مبارک حضرت را دو بار تکرار میکند آیه پنجاه را ملاحظه بفرمایید یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ خب خطاب، مستقیم به پیامبر است (یک) یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ (دو) أَزْوَاجَکَ (سه) اللَّاتِی آتَیْتَ (چهار) ضمیر آتَیْتَ به حضرت برمیگردد أُجُورَهُنَ وَمَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ (پنج) مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ (شش) وَبَنَاتِ عَمِّکَ (هفت) وَبَنَاتِ عَمَّاتِکَ (هشت) وَبَنَاتِ خَالِکَ (نه) وَبَنَاتِ خَالاَتِکَ (ده) اللَّاتِی هَاجَرْنَ مَعَکَ (یازده) یازده بار یا به صورت نداست یا به صورت خطاب است آن وقت کلاً وضع برمیگردد میفرماید: وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ نه «لک» این معلوم میشود حکم، مخصوص پیغمبر است وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِیُّ أَن یَسْتَنکِحَهَا خب یازده بار شما خود پیغمبر را خطاب قرار دادید اما کلاً الآن میگوید محور, محور نبوت است یعنی جزء مختصات نبی است حالا میبینید ابوحنیفه فتوا میدهد که میشود کسی صیغه نکاح را با «وهبتُ» به جای «أنکحتُ» بخواند (3) خب اگر این جزء مختصات حضرت است ما از کجا میتوانیم از آن عموم بفهمیم, شافعی میگوید نه, آین جزء مختصات حضرت است. (4)
ص: 1316
عدم کفایت اجرای صیغه ازدواج با «آجَرتُ»
یا در ذیل آتَیْتَ أُجُورَهُنَ برخیها گفتند به جای «انکحت» اگر «آجرت» هم بگوید درست است (1) ابوبکر رازی پاسخ میدهد طبق نقل کشاف که این هم درست نیست برای اینکه اجاره یک امر موقّت و محدود است و نکاح یک امر مؤبّد است (2) آشنا نبودن به لطایف قرآنی این مشکلات فقهی را هم به همراه دارد. بنابراین آنجا که مخصوص حضرت است دیگر جزء مختصات است هم اصلِ فعل هم آن لفظی که این فعل را میفهماند.
چگونگی ارتباط پیامبر با مردم و رابطه مردم با او
فرمود تو چراغ روشنی برای مردم هستی شاهد هستی مبشّر هستی مُنذر هستی داعی الی الله هستی سراج منیر هستی رابطه تو با مردم همین است که گفتیم یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً ٭ وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِیراً (3) اما رابطه مردم هم با تو باید این باشد یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ رابطه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با مردم در آن آیه مشخص شد کیفیت پیوند امّت با پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در این آیه روشن میشود.
بررسی دایره شمول بیت در لزوم استیذان ملاقاتها
این اختصاصی به بیت به معنای خانهای که زن و بچه در آن هستند ندارد دفتر کار, جای مطالعه را هم شامل میشود و اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینچنین است درباره اهل بیت هم همین طور است درباره نایبان آنها هم که کارهای علمی و فقهی و عمومی دارند همین طور است آدم سرزده وارد دفتر مرجعی بشود وقت او را تلف کند بدون قرار قبلی این صحیح نیست این بدون قرار قبلی یعنی بدون نظم زندگی کردن, پس بدون قرار قبلی آدم جایی نمیرود مگر اینکه خود میزبان بار عام بدهد وقتی هم که آنجا رفت این سه شرط را که در جلسه دیروز ذکر شد ملاحظه کند.
ص: 1317
ردّ کلام زمخشری در تفسیر مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ به اطاله کلام
مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ را جناب زمخشری و دیگران به عنوان اطاله جلوس دانستند (1) این نیست نه اینکه شما آنجا زیاد ننشینید نه آنجا هم که نشستید مواظب زبانتان باشید که چه چیزی میگویید چه چیزی گران شده چه چیزی ارزان شده چه کسی آمده چه کسی رفته اینها در مجلس پیغمبر جای این حرفها نیست یا سؤالات عمیق علمی را از قبل فراهم کنید یا ساکت باشید ببینید حضرت چه میگوید حرفهایی را که در همه جا میشود زد آن حرف ها را در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نگویید این کاری به اطاله جلوس ندارد نهی از اطاله جلوس را با جمله فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا بیان کرده فرمود غذایتان را میل کردید برای چه نشستید زودتر بروید آنجا هم که نشستید حرفهای عالمانه بزنید دفتر مرجعی, دفتر محقّقی, بیت یک انسان محقّقی اینها هم رفتید راهش همین است این دستور پیوند امّت است با امامشان آن دستور پیوند امام است با امتش که فرمود: إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً. لزوم رعایت ادب الهی در مجلس پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و حرمهای اهل بیت(علیهم السلام)
پرسش:...پاسخ: خب بله آنها را به آداب مجلس آشنا کرد اول آنها میآمدند عدهای که آشنا نبودند و تا آخر هم آشنا نشدند حضرت را به اسم صدا میزدند که آیات سورهٴ «حجرات» آمده که فرمود لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالقَوْلِ (2) بعضیها هم که وقتی آشنا شدند فرمود حضور مجلس باید این باشد وگرنه از اول که اینها آشنا نبودند اوایل سورهٴ «حجرات» برای همین نازل شده لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالقَوْلِ, را در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» فرمود قبلاً میگفتند یا فلان کس, اسم حضرت را میبردند فرمود این کار را نکنید در مجلس آن حضرت هم که نشستید صدایتان بلندتر از صدای آن حضرت نباشد اینها را فرمودند الآن هم ما خیال میکنیم در حرم رفتیم هر صدای بلند داشته باشیم این با ادب حرم سازگار است این هم نیست درست است که از آن طرف وجود مبارک حضرت تسامح اخلاقی داشتند ولی از این طرف مجلس را ذات اقدس الهی با آن آداب الهی مؤدّب کرد.
ص: 1318
پرسش:؟پاسخ: خب برای اینکه مسئله جهاد را عملاً, همان اسبسواری و اینها را که در دین فقها فتوا میدهند این کار جایز است آن قسمت مهم برای اینکه در مسئله نظامی، اینها عقب نمانند الآن هم همین طورند حالا نباید توقع داشت یک مرجع سالمند بیاید به زحمت سوار اسب بشود.
استثنا شدن ارحام از اجازه گرفتن ملاقات با پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود این کارها را شما مواظب باشید انجام ندهید. مسئله اینکه فرمود: لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ مسئله ارحام مطرح شد ارحام گفتند پس تکلیف ما چیست فرمود شما مستثنا هستید ارحام مستثنا هستند اما مرز استثنا هم مشخص است طبقهبندی هم هستند فرمودند ما درست است که گفتیم اینها حق ندارند بدون اجازه وارد بشوند اما وقتی که با خود حضرت بخواهند تماس بگیرند این سه شرط را باید داشته باشند چیزی بخواهند با همسرهای پیامبر گفتگو کنند باید مِن وَرَاءِ حِجَابٍ باشد وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ برای اینکه این زمینه طهارت را بهتر فراهم میکند.
شمارش محارم پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و همسران او و استثنای آنها از حجاب
در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آیه پنجاه ملاحظه فرمودید رعایت حجاب را در طبقات گوناگون ملحوظ داشت این چند گروهی را که میشمارند اینها را کاملاً محرم حضرت دانستند از آن طرف هم آنچه محرم همسران او هستند آنها را هم ملاحظه فرمودید در آیه 55 بیان کردند فرمودند: لَا جُنَاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبَائِهِنَّ اینکه ما گفتیم إِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ این برای همه افراد نیست محارم اینها استثنا هستند حالا محارم را میشمارند فرمود: لَا جُنَاحَ عَلَیْهِنَّ بر همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فِی آبَائِهِنَّ درباره پدرانشان (یک) وَلاَ أَبْنَائِهِنَّ درباره پسرانشان (دو) وَلاَ إِخْوَانِهِنَّ درباره برادرانشان (سه) وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ برادرزادههایشان (چهار) وَلاَ أَبْنَاءِ أَخَوَاتِهِنَّ خواهرزادههای اینها (پنج) اما سخن از عموها و خالهها نشده نه تنها در این آیه، در سورهٴ مبارکهٴ «نور» هم که ملاحظه بفرمایید آنجا هم سخن از عمو و دایی نیست آیه 31 سورهٴ مبارکهٴ «نور» این بود وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ موارد استثنا وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ (یک) أَوْ آبَائِهِنَّ (دو) أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ (سه) أَوْ أَبْنَائِهِنَّ (چهار) أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ (پنج) أَوْ إِخْوَانِهِنَّ (شش) أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ (هفت) أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ (هشت).
ص: 1319
دلیل ذکر نشدن عموها و خالهها در گروه محارم
سخن از اعمام و اخوال نیست عمو و خاله نیست این گفتند لوجهین است یکی اینکه از همین فضای آیه فهمیده میشود این یکی، یکی اینکه به قرینه اینکه زنها فقط میتوانند نزد زنهای مسلمان بیحجاب باشند نزد زنهای غیر مسلمان نمیتوانند بیحجاب باشند چرا؟ برای اینکه زنهای غیر مسلمان اگر اینها را بیحجاب دیدند ممکن است برای همسرانشان و دیگران تعریف کنند یک طمع غایبانه پیدا بشود لذا گفتند زن اگر بخواهد بیحجاب باشد نزد زنهای با ایمان بیحجاب باشد که این زنهای باایمان هم خودشان محرماند هم اسرار را حفظ میکنند نمیروند نزد نامحرمان بگویند چون این خصیصه هست عمو و خاله مثل برادر و برادرزاده نیست عمو اگر ببیند یا خاله اگر ببیند ممکن است برای پسرش تعریف بکند که او نامحرم است یا مثلاً پسران خواهرها. خواهرزادهها, خواهرزاده اگر ببیند ولو پسر است اما او ممکن است برای پدر خودش تعریف بکند که نامحرم است این را ذکر کرده اما با اینکه خواهرزاده را ذکر کرده این را آخر ذکر کرده هاهنا نکتتان: یکی اینکه عموها و خالهها ذکر نشدند برای اینکه ممکن است برای فرزندانشان نقل کنند آنها نامحرماند پسرعمو با دخترعمو نامحرم است پسرخاله با دخترخاله نامحرم است.
علت ذکر «بنی اخواتهِنَّ» در آخرین گروه محارم
یکی اینکه حتی خواهرزادهها را هم که نقل میکند آن را آخر نقل میکند یعنی برادرزاده مقدم بر خواهرزاده است أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ آخرین گروهی که نقل میکنند خواهرزاده است برای اینکه برادرزاده اگر نقل بکند برای پدرش نقل بکند که خب پدر, برادر این خانم است برای مادرش نقل بکند که مادرش زن است اما خواهرزاده اگر برای مادرش نقل بکند که خب زن است ولی برای پدرش نقل بکند نامحرم است آخرین گروهی که ذکر شدند خواهرزادهها هستند همه آنهای دیگر مقدماند. این نکته نشان میدهد که دین روی عفاف و حجاب نهایت تأکید را دارد عموها و خالهها با اینکه محرماند آن را گذاشته به عهده روایات یا به قرینه میخواهد بفهماند خواهرزاده با اینکه محرم است او را آخرین مرتبه قرار داد زنها هم که محرماند نفرمود هر زنی میتواند زنهای مؤمنه را ببیند زنهای مؤمنه میتوانند زنهای مؤمنه را ببینند برای اینکه اینها هم خودشان محرماند هم اسرار را حفظ میکنند دیگر برای نامحرم تعریف نمیکنند.
ص: 1320
شمول مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ بر کنیز نه عبید
مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ هم عموم ندارد که عَبید و اِما هر دو را شامل بشود مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ چه در سورهٴ مبارکهٴ «نور» (1) چه در آیهای که محلّ بحث است به تعبیر مرحوم شیخ طوسی که فرمودند «و هو الأصح» (2) فرمودند این راجع به کنیزهاست نه راجع به عبید یعنی اگر کسی مرد است کنیزی دارد خب او مِلک یمین اوست ولی اگر زن بود و بندهای داشت باید خودش را بپوشاند این طور نیست که حالا چون ملک یمین اوست میتواند رها باشد لذا مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ به اماء و کنیزها مرتبط دانستند نه اعم از عبید و اماء که این با طهارت قرآنی با حجاب و عفاف قرآنی سازگارتر است همانطور که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» آیهٴ 31 این خصوصیات بیان شده در آیه محل بحث سوره مبارکه «احزاب» هم همین خصوصیات هست ملاحظه فرمودید: لَا جُنَاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبَائِهِنَّ وَلاَ أَبْنَائِهِنَّ وَلاَ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ برادر و برادرزاده را اول ذکر کرد بعد خواهرزاده را، برای اینکه آخرین گروهی که بالاخره بیحضاضت نیست همیناند أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ هستند. عدم جواز آراستگی زن نزد زنان غیر مؤمن و عبید
بعد فرمود: وَلاَ نِسَائِهِنَّ یعنی نساء مؤمنات پس زن حق ندارد پیش هر زنی خود را بیاراید و زن حق ندارد آنجایی که مسئله عبید و اماء مطرح است نزد عبید خود را بیاراید فقط نزد اماء میتواند خود را بیاراید َولاَ مَا مَلَکَتْ َیْمَانُهُنَّ به قرینه نِسَائِهِنَّاین خصوص اماء را شامل میشود عبید را شامل نمیشود.
ص: 1321
بیحجابی منشأ طلاق و افسردگی و افسارگسیختگی مردان
پرسش:؟پاسخ: بله خب در مسئله بعولة آنجا ما یک محرمیت داریم یک حرمت نکاح داریم با حفظ طبقات، آنجا این بالاخره به وسیله دختر محرم شده است اما نظیر این محارم نسبی نیست اینجا محارم نسبی را ذکر میکنند محارم سببی و مصاهره و امثال ذلک را که اینجا ذکر نکردند نه در سوره مبارکه «نور» ذکر فرمودند نه اینجا ذکر میفرمایند. اگر ما از روز اول این عفاف را حفظ میکردیم گرفتار این دو داء عضال و مصیبت بزرگ نمیشدیم طلاق، بخش وسیعی منشأش همین است این یکی دیگری را میبیند و به او دل میدهد و از همسرش دل میکند این فاصله حاصل میشود اگر ـ خدای ناکرده ـ طلاق در جایی رخنه کرد ممکن است در بعضی از موارد بیآسیب باشد اما غالباً احدیالسیّئتین در آن هست یا گرفتار افسردگیِ گوشه منزل میشود یا ـ خدای ناکرده ـ گرفتار افسارگسیختگی حاشیه خیابان، احدیالسیّئتین هست انسان میشنود یک خانواده منحل شده است اما نمیداند انحلال خانواده یعنی چه, اگر در خانه بنشیند عمری افسرده است برود حاشیه خیابان عمری افسارگسیخته است این دو خطر هست که منشأ همه اینها بیحجابی است.
عدم تناقض حجاب با آزادی
اینچنین نیست که اگر جلوی بیحجابی را گرفتند جلوی آزادی را گرفتند آزادی، حریّت از بهترین نعمتهای الهی است بارها به عرضتان رسید که کلمه ولنگار کلمه بسیط نیست مرکّب از وِل و انگاره است یعنی اگر کسی انگاره و انگیزه او این باشد که ول است این را میگویند ولنگار خب مگر میشود انسان وِل باشد میشود انگیزه کسی ول بودن باشد این دین جلویش را گرفته خب اگر به ما فرمود: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (1) و ما باید تأسّی کنیم اختصاصی به بیت او ندارد ملاحظه فرمودید همان طور که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» درباره زن و مرد باایمان این بیانات را دارد همانها را با یک تفاوت مختصری درباره همسران وجود مبارک پیغمبر بیان میکند.
ص: 1322
1) (22) . سورهٴ احزاب، آیهٴ 21.
اصلاح جامعه با انجام وظیفه دولت و مردم
ما میخواهیم جامعهمان اصلاح بشود بسیاری از مشکلات است که به دست خود ما باید حل بشود برخی از کارهای ماست که به دست دولت باید حل بشود دولتی که با مردم است مردمی که با دولتاند نباید کارها را به یکدیگر ارجاع بدهند ما هم باید وظیفهمان را انجام بدهیم آنها هم باید وظیفهشان را انجام بدهند تا پاسدار کوشش امام راحل و خون های پاک شهدا(رضوان الله تعالی علیهم) باشیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِن تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (54 لَا جُنَاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبَائِهِنَّ وَلاَ أَبْنَائِهِنَّ وَلاَ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ أَخَوَاتِهِنَّ وَلاَ نِسَائِهِنَّ وَلاَ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ وَاتَّقِینَ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً (55) إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلَّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیماً (56) إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِیناً (57) وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِیناً (58)) تسلیت به مناسبت رحلت یکی از فقها
قبل از بحث, رحلت عالِم ربّانی حضرت آیت الله آقای سیّد عزّالدین حسینی زنجانی را به پیشگاه ولیّ عصر و مراجع و رهبر معظّم انقلاب و حوزهها تسلیت عرض میکنیم امیدواریم خدای سبحان این عالِم ربّانی را با انبیا و اولیای الهی محشور بفرماید بیت مکرّمش را همچنان محفوظ و آقازاده گرامیشان را همچنان محترم نگه بدارد به شاگردانی که از علوم ایشان استفاده کردند هم تسلیت عرض میکنیم به حوزههای علمیه مخصوصاً حوزه علمیه بزرگ و باعظمت خراسان تعزیت عرض میکنیم امیدواریم خدای سبحان همه علما را با اولیای الهی محشور بفرماید و علما و اساتید و فضلای زنده را هم مورد تأیید خود قرار بدهد!
ص: 1323
بیان احکام و فضایل مشترک بین مؤمنین و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
چند نکته مربوط به آیات قبل اشاره بشود تا به بحث فعلی برسیم در این سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» احکام مشترکی بین پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مؤمنین هست و احکام خاصی, آن احکام مشترک که مربوط به مسائل خانوادگی و حلیّت و حرمت همسران متعدّد یا غیر متعدّد است بیان فرمود آن فضایل مشترکی هم که بین مؤمنین و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آن را هم ذکر فرمود آن احکام فقهی که قسمت مهمّش گذشت مربوط به حلیّت و حرمت همسرهای مشخص بود آن تکریم و اجلال مشترکی که بین پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مؤمنین هست همان مسئله صلوات است در مسئله صلوات در آیه 43 ملاحظه فرمودید که فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ خداوند و ملائکه خدا بر شما صلوات میفرستند خب یک مؤمن میتواند به جایی برسد که خدا بر او صلوات بفرستد و ملائکه خدا هم بر او صلوات بفرستند همین معنای مشترک را در آیه 56 فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ منتها نحوه تعبیر فرق میکند که مقداری اشاره شد, مقداری هم در شرح کوتاه آیه 56 خواهیم گفت.
بررسی ادبی مقصود از لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ...
مسئله آیه 52 که فرمود: لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ گرچه کلمه بَعْدُ ظرف است و مفهوم ندارد ولی چون در مقام تحدید است مفهوم دارد یعنی از این به بعد زنها بر شما حلال نیست النِّسَاءُ مطلق است نمیشود گفت منظور از این النِّسَاءُ همان حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ (1) و مانند آن است چون آنها مطلقا حراماند چه بر پیغمبر چه بر غیر پیغمبر, چه قبل از این حکم و چه بعد از این حکم یعنی بعد از اینکه در آیه پنجاه فرمود: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ (2) بعد از آن أَحْلَلْنَا لَکَ فرمود: لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ از این به بعد هیچ زنی بر شما حلال نیست چون این بَعْدُ در مقام تحدید است مفهوم دارد (یک) و نمیشود گفت منظور از این الف و لام در النِّسَاءُ الف و لام عهد است و آن نساء معهود است زیرا آن نساء یعنی امّهات و اخوات و امثال ذلک حراماند چه بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چه بر غیر پیغمبر, چه قبل از این أَحْلَلْنَا چه بعد از این أَحْلَلْنَا نمیشود گفت از این به بعد آن زنها بر شما حلال نیستند آن زنها که محارماند مطلقا حراماند چه قبل از أَحْلَلْنَا چه بعد از أَحْلَلْنَا.
ص: 1324
بررسی دو قول در تفسیر «تبدّل» در آیه وَلا أَن تَبَدَّلَ...
مطلب دیگر وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ (1) این یا کار جاهلیّت است که زنی را با زن دیگر مبادله میکردند با حفظ زوجیّت که خب یک کار جاهلی بود همیشه حرام بود هم بر پیامبر هم بر غیر پیامبر این را میشود گفت اما تبدیل بکنی یعنی این زنها را تبدیل بکنی به زنی که جزء محارم توست که حرمت ذاتی دارد این هم تکرار آن توهّم قبلی است که ما بگوییم منظور از این النِّسَاءُ یعنی همان محرّمات ذاتی این اولاً تکرار آن میشود و ثانیاً این تبدیل, دلیل میخواهد که وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ یعنی نمیتوانی این همسرها را رها کنی زنهایی را بگیری که حرمت ذاتی دارند این تقیید هم وجهی ندارد, بنابراین راهی که مرحوم شیخ طوسی و بعد امینالاسلام و اینها طی کردند (2) راه خوبی است.
دلیل ردّ قول به نسخ آیه لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ
برخیها نقل کردند که بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیش از آن مقدار زن حلال شد یعنی این آیه لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ نسخ شده است (3) خب نسخ آیه به وسیله آیه دیگر ممکن است گرچه نسخ از نظر ذات اقدس الهی بازگشتش به تخصیص ازمانی است نسخ مصطلح درباره خدا فرض ندارد نسخ مصطلح این است که قانونی را انسان وضع بکند از آیندهاش باخبر نیست بعد در موقع اجرا معلوم میشود با مشکلاتی روبهروست این قانون را نسخ میکند یک قانون دیگر تصویب میکند این معنا برای خدای سبحان فرض ندارد. نسخ در شریعت, بازگشتش به تخصیص ازمانی است مثل پزشک ماهری که میداند این بیمار را در ظرف این شش ماه باید معالجه کند ماه اول باید این کپسولها را بدهد ماه دوم آن قرصها را بدهد ماه سوم آن شربتها را بدهد ماه چهارم آن آمپولها را بدهد اول که نسخه مینویسد این بیمار خیال میکند که داروی شفابخش همین است وقتی که ماه دوم عوض کرد او خیال میکند نظر دکتر عوض شد در حالی که نظر دکتر حاذق از همان اول مراحل شش ماهه بود نسخ درباره کسی که عالِم به عواقب امور است بازگشتش به تخصیص ازمانی است. به هر تقدیر برخیها گفتند این آیه نسخ شده است خب این دلیل میخواهد روایت که نمیتواند ناسخ آیه باشد فرمایش مرحوم شیخ طوسی این است که برخیها گفتند این آیه نسخ شده است و بیش از اینها برای آن حضرت جایز است و این مذهب اکثر فقهای عامه است در روایات ما هم هست (4) اما به این روایات فتوا ندادند خیلی از روایاتی است که انسان نمیفهمد و علمش را به اهلش واگذار میکند وقتی صریح قرآن این است که لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ ما نمیتوانیم بگوییم که لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ یعنی آن زنهایی که جزء محرّماتاند حراماند خب آن زنها قبلاً حرام بودند الآن هم حراماند بعداً هم حراماند دیگر قید بَعَدُ برای چیست؟
ص: 1325
مفهوم بَعْدُ در آیه لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ
پرسش:... پاسخ: بَعْدُ مفهوم دارد یعنی قبلاً نبود الآن هست اگر بَعْدُ ظرف است و در مقام تحدید است مفهوم دارد وقتی مفهوم داشت مثل لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (1) این بَعْدُ جایی که در مقام تحدید باشد مفهوم دارد معنای تحدید همین است لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ یعنی از این به بعد حکم همین است نه اینکه آن زنهایی که جزء محارم بودند بر تو حراماند آن زنها قبلاً هم حرام بودند لا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ ما باید یک قید خودمان اضافه بکنیم یعنی نمیتوانی این زن را تبدیل بکنی و یکی از آن محارمی که حرمت ذاتی دارند بگیری مثلاً دختر را رها بکنی و مادرش را بگیری این تفسیری است که نه عقل میپذیرد نه نقل تأیید میکند. راهی که شیخ طوسی و بعد به دنبالش مرحوم امینالاسلام طی کردند این نیست که انسان به آن روایت عمل بکند بگوید اینها نسخ شده است نسخ, دلیل میخواهد این یک قرن اول بالأخره روی قرآن کار کردند یا نه, مهمترین تفسیر که ما میتوانیم به آن مراجعه بکنیم تبیان مرحوم شیخ طوسی است و بعد تفسیر دیگران, یعنی بارها به عرضتان رسید که زعیم حوزه علمیه مکه عبداللهبنعباس بود زعیم حوزه علمیه مدینه ابیّبنکعب بود زعیم حوزه علمیه عراق عبداللهبنمسعود بود حرفی که شیخ طوسی نقل میکند در ذیل این آیه مهم آمده میگوید ابنعباس اینطور گفته, ابیّبنکعب اینطور گفته, ابنزید اینطور گفته, این سه قول را ایشان نقل میکند بعد امینالاسلام هم در مجمعالبیان به جای اینکه بگوید ابنعباس و ابیبنکعب و اینها میگوید «قیل, قیل, قیل» این اول و آخر تفسیر! اگر دست ما برای قرن اول باز بود حرفی برای گفتن داشتیم اینچنین نیست که نگفته باشند منتها باید تلاش و کوشش کرد پیدا کرد در این صد سال چیزی که از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است آنها ارزیابی بشود اگر ما روایاتی میداشتیم حوزههای علمیه میداشتیم زعمایی میداشتیم که سلمانها و ابوذرها و مقدادها و حجربنعدیها(رضوان الله علیهم) بودند بالأخره دست ما باز بود اما اینجا شما میبینید مهمترین حرفی که مرحوم شیخ طوسی نقل میکند از عبداللهبنعباس است بعد از ابیّبنکعب است خب تازه آنها هم اینطور نگفتند, از عایشه نقل میکند که برای پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ازدواج بیش از آن مقداری که بود جایز بود و میتوانست, (2) خب محال نیست ولی دلیل میخواهد به هر تقدیر این بَعْدُ چون در مقام تحدید است مفهوم دارد یعنی از این به بعد دیگر زنها بر شما حلال نیست معلوم میشود نسبت به آن أَحْلَلْنَا است.
ص: 1326
ناسازگاری نسبت ناروای طلاق به امام حسن مجتبی(علیه السلام) با آیه تطهیر
اما مطلبی که مربوط به طلاق از وجود مبارک امام حسن(سلام الله علیه) سؤال شده است آن میدانید که تام نیست خیلی هم دفاع کردند آنها که درباره وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) سخن گفتند که آن بیت, منزّه از این «أبغض الحلال» است برخی از علما در گذشته توجیه میکردند میگفتند چون جنگها فراوان بود شهادتها فراوان بود همسران بسیار زیادی از شهدا به جا ماندند کسی با اینها ازدواج نمیکرد ولی نام مبارک حسنبنعلی اگر روی اینها بود حاضر بودند با اینها ازدواج کنند حضرت اینها را عقد میکرد بدون مِساس بعد اینها را رها میکرد یعنی طلاق میداد تا بتوانند ازدواج کنند این یکی از توجیهات مربوط به آن روایات است بارها به عرضتان رسید که ما محکماتی داریم که این محمکات, حاکم بر همه تفاسیر است در مسئله توحید, محکمترین آیه لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (1) است اگر آیهای, روایتی درباره ذات اقدس الهی مطلبی دارد که این با عظمت ربوبی آن سازگار نیست با حقیقت نامتناهی آن سازگار نیست شبیه برخی از موجودات ممکن بشود این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ بر آن حاکم است درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ (2) را داریم اگر چیزی مخالف با عظمت خُلقی آن حضرت باشد باید توجیه بشود درباره اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آن جلال و شکوه آیه تطهیر را داریم اگر چیزی با این عظمت و جلال و شکوه طهارت و قداست و نزاهت این بیت سازگار نباشد باید توجیه کنیم محکم یعنی محکم, این محکمات که دست ما باشد دیگر به دنبال متشابهات نمیرویم همین مرحوم کلینی روایات تحریف قرآن را ـ معاذ الله ـ نقل کرده اما مگر کسی به آن عمل میکند چندین آیه را ایشان میگوید ـ معاذ الله ـ جابهجا شده مگر کسی به آن عمل میکند باید توجیه کرد فرمایش مرحوم کلینی را بررسی کرد اینچنین نیست که هر چه ایشان فرمودند بدون توجیه, بدون کم و زیاد, بدون مطلق و مقیّد, بدون عام و خاص, بدون تقدیم احدهما بر دیگری عمل کرد.
ص: 1327
ضرورت سنجش نسبتهای ناروای به پیامبر و اهل بیت با محکمات وجود اینها
پرسش:... پاسخ: بله وقتی خُلق عظیم شد یعنی خدای سبحان [اخلاق او را عظیم قرار داد], مُلک عظیم معنایش مشخص است اما وقتی خدای سبحان درصدد مدحش باشد که تو دارای اخلاق عظیمی آن با عصمت همراه است با قداست همراه است اگر کسی در قلبش ـ معاذ الله ـ گرایشی به همسر نامحرم داشته باشد که دارای خُلق عظیم نیست پس آنچه در ماجرای همسر زید گفتند, (1) میشود ناروا.
پرسش:... پاسخ: بله خب, یک وقت جَبل عظیم هم گفتند, دندان عظیم هم میگویند, میگویند در جهنم, دندان کفار و منافقان عظیم خواهد بود (2) مثل کوه احد بزرگ میشود هر جا باید ببینیم آن موصوفش چیست صفتِ عظمت به اعتبار آن موصوف, جلال و شکوه پیدا میکند اگر گفتند درخت عظیم, اگر گفتند کوه عظیم این بر خلاف روح عظیم است بر خلاف اخلاق عظیم است. بنابراین این عظمت که وصف است در سایه موصوف, جلال و شکوه پیدا میکند آن وقت که دست ما پر است درباره اهل بیت, عصمت داریم, درباره حضرت پیغمبر گذشته از عصمت, خُلق عظیم داریم درباره ذات اقدس الهی لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ داریم آن وقت هر مطلبی چه در آیه چه در روایت راجع به ذات اقدس الهی باشد ولی با لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ هماهنگ نباشد باید توجیه بشود درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد با إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ هماهنگ نباشد باید توجیه بشود درباره اهل بیت(علیهم السلام) باشد با طهارت و نزاهت و قداست این بیت مکرّم همراه نباشد باید توجیه بشود.
ص: 1328
علم خدا به خلوت و جلوت بندگان در ایذای پیامبر
فرمود برخیها درصدد ایذای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودند از نظر ازدواج با همسران او بعد از رحلت آن حضرت. فرمود چه درونتان باشد چه در بیرونتان باشد چه اظهار بکنید چه اظهار نکنید خدا میداند در بخشهایی از قرآن کریم خدا را به عنوان رقیب معرفی کرد در آیات دیگر خدای سبحان فرمود هر کاری که شما میکنید در مَشهد ما هستید همین که میخواهید وارد کار بشوید در مشهد ما هستید ما شاهدیم, حاضریم وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ (1) همین که میخواهید وارد بشوید ما میبینیم این خداست لذا میفرماید نه تنها خود ما هستیم و همه جا حضور داریم خود ما هم مینویسیم سَنَکْتُبُ مَا یَقُولُ (2) نه تنها ما حاضریم و مینویسیم إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ ٭ یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ (3) نه تنها کِرَاماً کَاتِبِینَ است مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ, (4) رَقِیبٌ عَتِیدٌ هر دو صفت یک فرشته است هم فرشته راست, هم فرشته چپ, هم فرشته راست رقیبِ عتید است نه «رقیبٌ» و «عَتید» رقیب مستعد و آماده, عَتید یعنی آماده, هم فرشته راست که مسئول نوشتن حسنات است رقیبی است عَتید هم فرشته چپ که مسئول نوشتن سیّئات است رقیبی است عتید مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ پس رَقِیبٌ عَتِیدٌ هست کِرَاماً کَاتِبِینَ هست بعد سَنَکْتُبُ مَا یَقُولُ هست وَاللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (5) است وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ هست اینجا هم فرمود چه اظهار چه اخفا برای ما خلوت و جلوت شما یکی است اینکه گفته شد عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ (6) نه یعنی غیبی هست و شهادتی هست و خدا به غیب عالِم است این ارشاد به نفی موضوع است چون علم, به غیب تعلّق نمیگیرد بله, آنچه برای ما غیب است و ما از آن خبر نداریم مشهود خداست وگرنه غیب بما انّه غیب تحت علم قرار نمیگیرد علم یعنی کشف, علمِ یعنی شهود, علم یعنی حضور, علم یعنی ظهور, غایب بما انّه غایب معلوم نخواهد بود اینکه فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ یعنی «لا غیب عنده» نه اینکه غیب هست و او به غیب علم دارد این ارشاد به نفی موضوع است لذا فرمود چه اظهار بکنید چه اخفا بکنید مشهود ماست در بیان نورانی حضرت امیر هم این بود فرمود: «خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُهُ» (7) فرمود آنچه در درون دارید درون شما برای او مثل بیرون است خب اگر این است اگر خلوتِ ما, جلوت اوست پس ما نسبت به خدا درونی نداریم درون و بیرون ما نسبت به خدا یکسان است هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ (8) هم که بالای سر همه اینها هست فرمود: إِن تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً این کبرای مسئله و آن هم صغرای مسئله, اگر این کار را انجام بدهید اینها شیء است (یک) خدا بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً است (دو) پس به اینها علیم است (سه) نتیجه محذوف است و صغرا و کبرا مذکورند.
ص: 1329
چگونگی ارتباط محارم و غیر محارم با همسران پیامبر
فرمود حالا که آیه حجاب نازل شد إِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتاعاً اگر چیزی خواستید فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ (1) وقتی آیه نازل شد خب دیگران عرض کردند که اگر محارم اینها هم بخواهند با اینها صحبت بکنند آنها هم باید مِن وَرَاءِ حِجَابٍ باشد فرمود نه, لاَ جُنَاحَ عَلَیهِنَّ اینها میتوانند با همسران پیامبر چون محرم اینها هستند دیدار داشته باشند گفتگو بکنند و مانند آن ولی اینکه فرمود: نِسَائِهِنَّ زنها هم باید بدانند که در مجالس جشن یا غیر جشن اگر یک زن دیگری را دیدند که از اینها با جمالتر است حق ندارند جمال و زیبایی آن زن را برای همسرشان نقل بکنند برای اینکه اگر اَعمام را نفرمود و اگر اخوال را نفرمود به همین مناسبت که مبادا برای بچههایشان نقل بکنند زنها هم حق ندارند که زیبایی زنی را برای همسر خودشان نقل بکنند مَا مَلَکَتْ أَیْمَانِهِنَّ هم همینطور است.
بیان احکام و فضایل مشترک و مختصّ پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مؤمنین
پرسش:... پاسخ: اگر در خیابان و اینها باشد همان کافی است اما اگر در منزل در بیت بود چون آیه در کنار بیتالنبی است آیه 53 این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ اگر آنجا خواستید وارد بشوید این باید مِن وَرَاءِ حِجَابٍ باشد پشت پرده باشد که نهایت صیانت محفوظ باشد اما حالا در غیر بیت بود همان چادر که باشد کافی است.
پرسش: بیت شامل دانشگاه و اینها هم میشود؟
ص: 1330
1) (21) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 53.
پاسخ: نه, آنها جزء اماکن عمومی است. اینها مشترکات بود در احکام فقهی حالا مشترکات در افاضههای الهی هم هست اگر مشترکات در احکام الهی بود و مشترکات فیض الهی را هم بازگو میکند چه اینکه در آیه پنجاه فرمود حکم مؤمنان را هم ما قبلاً گفتیم که قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ این را ما گفتیم, معلوم میشود که حکم فقهی مشترک و حکم فقهی مختص, هر دو را بیان کرد اما حکم کلامی و افاضههای مشترک و افاضههای مختص را در این دو آیه بیان میکند افاضه مشترک این است که اصلِ صلوات را ذات اقدس الهی برای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و برای مؤمنین قرار داد در آیه 43 فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ در آیه 56 فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ اما مختص بودن, در جریان مختص ذات اقدس الهی همه فرشتهها را به خدمت خودشان آوردند با یک فعل که به صورت دستهجمعی است بر حضرت تصلیه دارند فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عطف مفرد بر مفرد است نه عطف جمله بر جمله اما درباره مؤمنین در آیه 43 عطف جمله بر جمله است هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ این جمله تمام شد وَمَلاَئِکَتُهُ یعنی «و ملائکته یصلّون علیکم» عطف جمله بر جمله است دیگر اینچنین نیست که در هنگام تصلیه, فرشتهها در خدمت ذات اقدس الهی با این جلال و شکوه بر کسی صلوات بفرستند هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ این جمله تمام میشود وَمَلاَئِکَتُهُ هم «یصلّون علیکم» این هم جمله دوم است که فعلش محذوف است اما درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ.
ص: 1331
علت نهی قرائت ابتر صلوات
منتها روایاتی که از ائمه(علیهم السلام) رسید و ائمه، عِدل قرآن کریماند وضع اهل بیت(علیهم السلام) طوری شد که در حدّ وجود مبارک پیغمبر مورد تصلیه هستند ما همانطوری که بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تصلیه داریم بر اهل بیت هم تصلیه داریم فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلَّوا عَلَیْهِ این کار شد, در روایات ما که ائمه، عِدل قرآن کریماند فرمودند برای اینکه صلواتتان ابتر نشود هرگز نگویید «اللهم صلّ علی محمد» بلکه بگویید «اللهم صلّ علی محمد و آل محمد» (1) و در دعاها هم به خدا عرض میکنیم خدایا تو که بر پیامبر صلوات فرستادی بر پیامبر و آل او صلوات بفرست «کما صلّیت علی ابراهیم و آل ابراهیم» (2) اینکه میگوییم «کما صلّیت علی ابراهیم و آل ابراهیم» انبیای بعدیاند یعنی اسحاق است, یعقوب است, اسماعیل است و مانند آن, اهل بیت هم به منزله انبیای قبلیاند اگر بر ابراهیم و آلابراهیم صلوات میفرستی بر پیامبر و آل پیامبر هم که گرچه نبی نیستند اما به منزله انبیای قبلیاند درود بفرست ما هم همین عرض ادب را داریم میگوییم خدایا بر پیامبر و آل پیامبر درود بفرست همانطوری که بر ابراهیم و آل ابراهیم درود فرستادی.
تفاوت صلوات خداوند بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مؤمنین
پس غرض این است که آن صلواتی که خدای سبحان برای وجود مبارک حضرت میفرستد با صلواتی که برای ما میفرستد خیلی فرق دارد معلوم نیست صلواتی که بر مؤمنین میفرستد در کدام مقطع است اما در آنجا معلوم است که در حدّ بالایی است که فرشتهها که حامل عرش یا غیر حامل عرشاند اینها در صحابت ذات اقدس الهیاند اینطور است اما آن صلواتی که شامل حال ما میشود چون خدا به تعبیر نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه فرمود: «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ» (3) فیض خدا یعنی فصل سوم, مقام فعل خدا نه مقام ذات و نه مقام اکتناه صفات ذاتی, در مقام فعل این فعل درجاتی دارد او همانطوری که عرش را اداره میکند فرش را هم اداره میکند اگر عرش را اداره میکند فرش را اداره میکند قرآن را نازل میکند باران را هم نازل میکند این درجات فعل فرق میکند آن صلواتی که بر مؤمن میفرستد آن کاری که خدا نسبت به مؤمن دارد برای کدام مرحله است این به درجاتی ایمان مؤمنان وابسته است اینچنین نیست که اگر گفته شد خدا بر شما صلوات میفرستد یعنی در مرحله خیلی بالا صلوات بفرستد حالا تا مؤمن چه کسی باشد اگر «جَلیس مَن ذکرنی» (4) است او مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ است, اگر مؤمن بر اساس یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ (5) بعضیها یک درجه دارند که این درجهای که تمییز است محذوف است بعضی چند درجه دارند که این درجاتی که تمییز است مذکور است «یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ درجةً» که محذوف است وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ که مذکور است این مذکور, دلیل آن محذوف است مؤمنِ بیعلم یک درجه دارد مؤمنِ باعلم چندین درجه دارد این جملهها فرق میکند این تمییزها هم فرق میکند یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ چقدر؟ «درجةً» وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ﴾ چقدر؟ دَرَجَاتٍ این دَرَجَاتٍ که جمع است تمییز جمله دوم است و تمییز جمله اول که مفرد است و نکره است محذوف است به قرینه تمییز جمله دوم. خب اینچنین نیست کسی که یک درجه دارد خدا بر او آنچنان صلوات بفرستد که برای مؤمن عالِمی که دارای درجات است بنابراین درباره صلوات بر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ما دو شاهد داریم که آن اوج صلوات است یکی همراهی فرشتههای حامل عرش و امثال ذلک نسبت به خدای سبحان, یکی اینکه در حدّی است که فرشتههای حامل عرش درود میفرستند پس با هم بودن (یک) درجه صلوات هم (دو) مشخص است اما درباره مؤمنان نه با هماند که ملائکه در خدمت ذات اقدس الهی باشند نه ما قرینه داریم که این صلوات از کجا نازل میشود از کدام مرحله نازل میشود از کدام نشئه به ما میرسد این به درجات ایمانی مؤمنان وابسته است.
ص: 1332
تفاوت کلام خدا با بندگان در بیان امیرالمؤمنین(علیه السلام)
پرسش: بنابراین با این تعبیر حضرت عالی معلوم می شود که سلام خدا از ناحیهٴ الفاظ نیست.
پاسخ: خب بله آن فیض است در بیان نورانی حضرت امیر هم قبلاً خواندیم فرمود اصلاً کلام خدا صوتی نیست که شنیده بشود یا مثل کَندن یا کوبیدنی نیست که صدایی داشته باشد مَقروع باشد «لاَ بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ» (1) از آن قبیل نیست.
لعنت خداوند بر ایذاء و اهانتکنندگان به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
خیلی از منافقین بودند یا در صدد ایذای بیت نبوّت بودند یا در صدد این بودند که ـ معاذ الله ـ تهمتی به حضرت بزنند یا در صدد این بودند که بعد از رحلت حضرت با همسرشان ازدواج بکنند یک دهنکجی به بیت نبوّت بکنند فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ یعنی اینها در حقیقت اگر چنین کاری ـ خدای ناکرده ـ بخواهند بکنند دارند درصدد ایذای خدا برمیآیند لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ اینها ملعون دنیا و آخرت هستند ملعون یعنی مطرود, ملعون دنیا و آخرت هستند و منفورند, تحقیر شدهاند, توهین شدهاند و خدای سبحان عذاب اهانتباری را برای آنها آماده کرده.
شمول عذاب روحانی و جسمانی برای ایذاءکنندگان پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
ملاحظه فرمودید عذاب یک قسمت جسمانی است که مربوط به بدن است فرمود: کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ (2) این عذاب جسمانی است که مربوط به بدن است اما یک سلسله عذابهایی است که مربوط به روح است این کسی که درصدد اهانت بیت نبوّت است این روح پلیدی دارد این تنها با سوخت و سوز بدن, کیفر نمیبیند این روحش باید عذاب ببیند عذاب روحی در خِزی و رسوایی است یعنی موهون بودن, خوار و زبون بودن, فرومایه شدن, پَست شدن در قیامت که فرمود: عَذَابَ الْهونِ (3) یا عَذَاباً مُهِیناً یا لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ (4) این همان عذاب روحی است اگر نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ (5) ـ معاذ الله ـ اینگونه از آتشها از دل برمیآید معلوم می شود عذاب روحانی است آن عذابی که سوخت و سوز است پوست و گوشت و اینها را میسوزاند البته عذاب جسمانی است این عذاب مهین است.
ص: 1333
نتیجه ایذاء مؤمن حمل بدون حمّال بار سنگین در قیامت
مشترکاتی که ذات اقدس الهی برای مؤمنین و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ذکر فرمود, هم در بحث حکم فقهی است (یک) هم در بحث کلامی, حکم فیض است (دو) هم در بحثهای سیاسی, اجتماعی, اخلاقی است (سه) فرمود ایذای پیامبر و بیت نبوّت آن مشکل را دارد وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ آدم کاری بکند آبروی برادر مؤمن, آبروی خواهر مؤمن را ببرد بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِیناً این یک بار سنگینی را دارد احتمال میکنند یعنی این بار را باید بِکَشند حمل بکنند اینکه وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ (1) این است چه کسی میتواند آن بار سنگین را حمل بکند باید این بار سنگین را حمل بکنند حمل کردن این بار سنگین هم مقدور نیست خودشان باید حمل بکنند باربر هم نیست کَلَّا لاَ وَزَرَ (2) وَزر یعنی باربر, کسی وسیله داشته باشد بارِ کسی را ببرد نیست این بارِ سنگین را خود او باید ببرد که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلَّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیماً (56 إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِیناً (57) وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِیناً (58) یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنَی أَن یُعْرَفْنَ فَلاَ یُؤْذَیْنَ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِیماً (59)) ص: 1334
قرار گرفتن عالمان در کنار فرشتگان دلیل بر فضل علم و عالم
بعد از بیان وظیفه مؤمنین نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از نظر حضور در بیت شریف ایشان, وظیفه عبادی مؤمنان نسبت به آن حضرت را بیان فرمود. خداوند برای اهمیت یک مطلب گاهی نام مبارک خود را گاهی نام فرشتهها را در کنار مؤمنین ذکر میکند در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت که شهادت به وحدانیّت خدا را قرآن کریم با سه رکن ذکر کرد فرمود: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ (1) این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود در فضل علم همین بس که خدا کار علما را کنار کار فرشتهها قرار داد (2) ناظر به همین است فرمود عالِمان الهی که موحداناند و شهادت به وحدانیت حق میدهند شهادت آنها در کنار شهادت فرشتههاست و شهادت فرشتهها هم در کنار شهادت الهی است شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ که آن جمله اول تمام شده، جمله دوم و سوم عطف شده.
تفاوت مقام انبیا سبب تفاوت سلام و صلوات الهی بر آنان
در جریان سلام بر انبیا قرآن کریم از ذات اقدس الهی نقل کرده که خداوند بر انبیا درود فرستاد درودها هم یکسان نیست اگر انبیا متفاوتاند لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (3) (یک) تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (4) (دو) درجات سلام فرستادن خدا بر انبیا(علیهم السلام) هم یکسان نیست در جریان موسی و هارون فرمود: سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ (5) در جریان ابراهیم سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ (6) و مانند آن اما در جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) یک سلام بیسابقه برای آن حضرت نازل کرد فرمود: سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ (7) تنها یک جا در قرآن سلام جهانی هست و آن هم مخصوص نوح(سلام الله علیه) است که نزدیک هزار سال صبر کرد سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ این برای سلام, درباره صلوات هم نسبت به وجود مبارک پیامبر همین آیه محلّ بحث همین آیه 56 سورهٴ «احزاب» است که فرمود خدای سبحان فرشتهها را در حضور خود حاضر میکند با یک تصلیه جمعی بر روان مطهّر حضرت صلوات میفرستند إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ این مجموعه، یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ.
ص: 1335
گستره جواز ذکر نام غیر خدا کنار نام خدا
بردن نام غیر خدا در کنار نام خدا مخالف ادب است مگر جایی که خود ذات اقدس الهی جهت اکرام و اجلال ذکر بکند گاهی به صورت فاعل, گاهی به صورت مفعول نام غیر خدا را در کنار نام خدا ذکر میکند در ابتدای سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ (1) فرمود مردم! از خدا و از ارحام، تقوا را رعایت کنید یعنی رعایت ارحام, صِله رَحِم رسیدگی به اوضاع ارحام به قدری مهم است که در کنار رعایت حکم خدا قرار گرفته اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ البته با فاصله شدن جمله تَسَاءَلُونَ بِهِ در اطاعت پیامبر فرمود: أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ (2) در زیارت نورانی «جامعه» میخوانیم «وَ قَرَنَ طاعتکُم بطاعته» (3) یعنی خدای سبحان اطاعت از شما را در کنار اطاعت خودش قرار داد فرمود: أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ.
همسانی اجلال و تکریم و اهانت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ائمه(علیهم السلام) با خداوند
اینها عظمت این خاندان را میرساند مستحضرید که هر ما بالعرضی باید به ما بالذّات برگردد آنجایی که خدای سبحان احترام پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) را احترام خود میداند اطاعت آنها را اطاعت خود میداند این بیگانه نیست بر اساس آن حدیث قرب نوافل که هم شیعهها نقل کردند هم سنیها نقل کردند هم مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرد هم خدا غریق رحمت کند مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در مرآةالعقول نقل کرده که «کنت سمعه, بصره, لسانه و یده» (4) و مانند آن خب اگر این ذوات قدسی به قرب نوافل بار یافتند از محبّ بودن به محبوب بودن هجرت کردند و محبوب خدا شدند پس در مقام فعل که فصل سوم است نه فصل اول و دوم که منطقه ممنوعه است در فصل سوم، اینها مجاری ادراکی و تحریکی خدای سبحاناند اگر این شد احترام به اینها احترام به ذات اقدس الهی است در فصل سوم, اهانت به اینها ـ معاذ الله ـ اهانت به ذات اقدس الهی است در فصل سوم لذا در این بخش از آیات سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» هم اجلال و تکریم اینها را در کنار اجلال و تکریم الهی ذکر میکند هم اهانت این ذوات قدسی را ـ معاذ الله ـ در کنار اهانت ذات اقدس الهی ذکر میکند.
ص: 1336
ظهور آیه وَسَلِّمُوا تَسلِیماً بر اطاعت و انقیاد از رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
مطلب بعدی آن است که سلام برای انبیا آمده اما در این قسمتها نفرمود «ان الله و ملائکته یسلّمون» چون این تسلیمی که خدا به ما امر کرد فرمود: وَسَلِّمُوا تَسْلِیماً ظهور در این دارد که شما تابع باشید نه سلام بفرستید اگر به معنای فرستادن سلام بود آنطوری که جناب فخررازی استفاده کرده و فتوا به وجوب تسلیم داده اگر منظور از سَلِّمُوا یعنی بگویید «السلام علیک» که ایشان استفاده کرده (1) به این مناسبت خب جای سؤال است که چرا درباره اینها خدا تسلیم را روا نداشت نفرمود سلام بر اینها اما اگر سَلِّمُوا تَسْلِیماً به معنی انقاد باشد انقیاد باشد اطاعت باشد نظیر آنچه در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آیه 36 گذشت وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ شما در برابر حکم پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) از خود اختیار نشان ندهید تسلیم باشید اگر به این معنا باشد خدای سبحان درباره اینها «سلَّم» و مانند آن را به کار نبرده ولی اگر به معنای درود فرستادن باشد خب بله وقتی فرمود سلام بر ابراهیم, سلام بر موسی و سلام بر هارون در ادامه فرمود: کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ خب بر مؤمنین و محسنین هم خدا سلام میفرستد اگر به معنای درود و تحیّت باشد یقیناً شامل حال اهل بیت خواهد بود اما این سَلِّمُوا تَسْلِیماً شاید ناظر به همان مقام فعل باشد لذا درباره ما فتوا به وجوب آن داده نشده.
ص: 1337
1) (12) . التفسیر الکبیر، ج25، ص182.
سلام و صلوات ما بر انبیا و پیامبر و ائمه باعث تقرّب ما به این ذوات
پرسش:... پاسخ: برای آنها یقیناً نیست اما برای خود ما تقرّب است این دو مطلب باید از هم جدا باشد که قبلاً هم گذشت تقرّب ما به همین است که عرض ادب بکنیم و از طرفی اینها هم در قوس نزول گرچه هر کمالی را که باید داشته باشند دارند که «اول ما خلق الله نور نبیّنا» (1) است که امام(سلام الله علیه) فرمود و مانند آن ولی در قوس صعود اینها مکلّفاند یکی پس از دیگری احکام را انجام میدهند به مرحله بالاتر میرسند رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (2) میگویند و مانند آن اما کارِ ما واسطه باشد و خود ما رابط باشیم واسط باشیم فیضی را از خدا بگیریم به اهل بیت برسانیم اینچنین نیست این عرض ادبهای ما تقرّب ماست به ذوات قدسی آنها پس دو مطلب است یکی اینکه آنها در قوس صعود یکی پس از دیگری کمالات را طی میکنند که فرمود: رَبِّ زِدْنِی عِلْماً یا فرمود: وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (3) و مانند آن آنها با فعل خودشان یکی پس از دیگری کمالات را طی میکنند اما ما چیزی داشته باشیم که به اینها بدهیم اینطور نیست ما رابط و واسط باشیم بین خدا و اینها چیزی را از خدا بگیریم به اینها بدهیم اینطور نیست ما میگوییم «قرّب وسیلته» درست است میگوییم «و ارفع درجته» (4) این همان مثالی که آن روز بیان شده اگر باغی باشد اشجار مُثمرهای باشد, باغبانی باشد که این باغبان را خود صاحب باغ دارد تأمین میکند تمام محصولات این باغ هم برای آن صاحبباغ است اگر روز عید این باغبان یک سبد میوه یا دستهگُلی از باغِ صاحبباغ بچیند و به پیشگاه او تقدیم کند خود این باغبان متقرّب میشود نه اینکه بر مِلک آن صاحبمِلک چیزی افزوده بشود چون از باغِ او به او داده شد همه عبادتها و اطاعتهای ما میوههایی است که ما از باغ اینها گرفتیم اگر این باغ نبود این بوستان نبود این مزرع نبود این معارف هم نبود این عمل صالح هم نبود بنابراین ما ولو میگوییم «قرّب وسیلته» میگوییم «و ارفع درجته» اما این تقرّبی است برای ما به حضور این ذوات قدسی که اینها در اثر قرب نوافل مجرای فیض ذات اقدس الهیاند.
ص: 1338
پیامبر و ائمه(علیهم السلام) مجرای فیض رازقیّت
میبینید خدا وقتی اغنا را به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نسبت میدهد اینها میشوند مجرای رزق, فرمود: إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ (1) خب این کمحرف نیست غِنا و ثروت را چه کسی میدهد نه تنها مسائل غنای مالی را, غنای علمی را چه کسی میدهد غنای کمالات معنوی را چه کسی میدهد اینچنین نیست که ـ معاذ الله ـ اینها یک افراد عادی باشند یا ـ معاذ الله ـ در برابر ذات اقدس الهی دستگاهی داشته باشند اینها مجرای فیض خالقیتاند برابر قرب نوافل اینها میشوند مظهر «هو الشافی», (2) میشود مظهر «هو الرازق» میشود مظهر «هو المغنی» خب وقتی قرآن تصریح میکند خدا میفرماید اینها شما را بینیاز میکنند شما چه حرفی دارید إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ اینها مسئله دعا را میپذیرند میگویند.
دلیل بطلان قول وهابیت در توسل به پیامبر و ائمه(علیهم السلام)
همین آیه معروفی که در حرم نبوی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم خوانده میشد که اگر وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرَوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِیماً (3) اینها دعا را قبول دارند اما میگویند اینها در عالَم کارهای نیستند خب اگر ـ معاذ الله ـ کارهای نیستند خدا چگونه اغنا را به اینها اسناد داد هر کسی به جایی رسید چیزی نصیبش شد چه غنای مالی چه غنای علمی چه غنای معرفتی چه غنای کمالات دیگر به وسیله این خاندان است خب الآن ما شب و روز مرتّب کارهایمان را مطابق شمس و قمر تنظیم میکنیم مگر ـ معاذ الله ـ ما شمسپرستیم ما بسیاری از کار را با آفتاب تنظیم میکنیم ما از آفتاب نور میگیریم حرارت میگیریم کشاروزی ما, دامداری ما, نیروی انرژی ما خب آفتاب چه کاره است ـ معاذ الله ـ ما معتقدیم که آفتاب سِمتی دارد یا خدا آن را خلق کرد و از نورش داریم استفاده میکنیم.
ص: 1339
برکات صلوات بر پیغمبر و آل او در روایات نورانی اهل بیت(علیهم السلام)
پرسش:... پاسخ: چون خود قرآن فرمود ما پیامبر را فرستادیم که او مفسّر اصلی باشد لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ این تقریباً ده صفحه است در تفسیر شریف کنزالدقائق حتماً این ده صفحه را ببینید (1) این ده صفحه نوری است شرح صدری به آدم عطا میکند صفایی عطا میکند در این ده صفحه روایاتی که از اهل بیت(علیهم السلام) نقل شده است نشان میدهد خدای سبحان صلوات بر پیغمبر و آلپیغمبر میفرستد برکات فراوانی که بر صلوات بار است ذکر میکنند اینها را قرآن ناطق گفت اینها را که دیگری نگفت, فرمود ما این قرآن را فرستادیم تفسیرش را هم به تو گفتیم تو به مردم بگو لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (2) خب خدا هم پیغمبر و اهل بیت را مبیِّن قرآن, مفسّر قرآن, شارح قرآن, مدرّس قرآن قرار داد حداقل این ده صفحه را که ببینید این فضای جان را نور میدهد که برکات صلوات چقدر است فرشتهها در شب و روز جمعه چه سِمتی دارند وجود مبارک امام سجاد هر کاری که میکند دعایی که میکند این است وجود مبارک حضرت امیر فرمود اگر می خواهید دعایتان مستجاب بشود صلوات بفرستید شما دو چیز را از خدا میخواهید یکی تصلیه میکنید از خدا مسئلت میکنید شما میخواهید, خدا اجابت میکند اگر خدا صلوات شما را اجابت کرد خواسته دیگر شما را هم اجابت میکند (3) غرض این است که بر اینها صلوات فرستاده خب اگر بر اینها صلوات فرستاده سلام هم که در آیات دیگر هست وقتی فرمود: سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ ٭ إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (4) خب یقیناً بر اهل بیت سلام میفرستد پس سلام به معنای تحیّت و اینهاست اما این سَلِّمُوا تَسْلِیماً این ظاهراً معنای «السلام علیکم» گفتن شاید نباشد یعنی تابع آنها باشید به همین مناسبت نفرمود خدا «یُسلّموا» یا «سلّم الله» و اینها، سلام الله گفتن غیر از «سلّم له» است «سلّم له» یعنی تسلیم او شده. ما تصلیه را واجب میدانیم در تشهّد ما هست اما سلامی که واجب باشد نداریم سلام مستحب است برخی از فقهای ما سلام را هم واجب دانستند اما معروف بین فقهای ما عدم وجوب «السلام علیکَ أیّها النبی» است سلام را واجب نکردند این سَلِّمُوا که امر است مفید وجوب است این درباره انقیاد در برابر فرمان آنهاست و اگر سَلِّمُوا هم به معنای «السلام علیکم» گفتن باشد این را حمل بر استحباب کردند.
ص: 1340
روایات, تعیینکننده تعداد صلوات در نماز و غیر آن
پرسش:... پاسخ: در صلوات این امر هست اما حالا یک بار یا چند بار در نماز یا غیر نماز این را باید روایات مشخص بکند که کرده گفتند عندالتسمیت عاطس, شروع به دعا, شنیدن نام مبارک پیامبر اینها دستور رسیده که صلوات بفرستید غرض این است که اصلِ امر وجوبش در قرآن کریم هست چون خود امر, مفید وعده یا تکرار نیست باید به وسیله روایات مشخص بشود این سَلِّمُوا اگر به معنای تسلیم بودن است که خب در همه امور واجب است اگر به معنای «السلام علیکم» یا «السلام علیک ایّها النبی» باشد این برابر معروف بین اصحاب ما مستحب است واجب نیست برخی از فقها فتوا به وجوب دادند لذا بزرگان دیگر هم احتیاط کردند ولی فخررازی «السلام علیک» را واجب میداند به هر تقدیر ما واسطه باشیم که فیضی را از خدا بگیریم به آنها بدهیم اینچنین نیست ولو میگوییم «و ارفع درجته» ولو میگوییم «قرّب وسیلته» اینها عرض ادبی است برای خود ما, خود ما تکامل پیدا میکنیم و مانند آن و خدای سبحان هم بر اینها صلوات میفرستد اینها درجاتشان هم متعالی میشود.
پرسش:... پاسخ: نه, در کلیات بعضی از دعاها تعجیل در فرج خوانده شده دستور هم داده شده انتظار فرج, تعجیل در فرج در این قسمتها نشده اگر روایت معتبری باشد خب انسان آن را اضافه میکند و کلیاتش به صورت کلی که آمده.
پرسش: استاد! در نماز این « و عجّل فرجهم» اشکال ایجاد می کند یا نه؟
پاسخ: بله آن اگر به قصد ورود بگوید نماز اشکال دارد اگر ورود نباشد که خب نه.
ص: 1341
معیار قبولی نماز در دنیا
پرسش:... پاسخ: خب مثل نماز, نماز درجاتی دارد بر درجه نازلهاش یک فضیلت بار است درجه وسطایش یک فضیلت, درجه عالیهاش یک فضیلت, حقیقت نماز آن است که «قربان کلّ تقی» (1) است تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ (2) است اگر کسی نماز خوانده نماز ظهرین را خوانده میخواهد ببیند نمازش قبول شد یا نشد البته این در قیامت معلوم میشود ولی در دنیا هم معیاری دارد تا غروب اگر موفق شد خودش را حفظ بکند و هیچ گناهی نکند این خوشحال باشد که نماز ظهرینش قبول شده چون نماز آن است که تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ اگر گفتند الصلاة ما هی؟ مثل اینکه بگویند الماء ما هو؟ آب چیست؟ آب آن است که رفع عطش بکند «الصلاة ما هی؟» گفتند تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ خب اگر کسی نماز خوانده بعد از اینکه از مسجد یا محلّ نماز در آمده مبتلا به گناهی شد این معلوم میشود نماز نخوانده, صحیح است یعنی قضا و اعاده ندارد ولی مقبول نشده قبول یک حکم فقهی نیست یک حکم کلامی است صحّت یک حکم فقهی است این نماز, قضا ندارد اعاده ندارد چون برابر ظاهر خوانده شده اما چون تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ نیست قبول نشده آدم میتواند خودش تشخیص بدهد درجات صلات فرق میکند درجات تصلیه هم فرق میکند درجات تسلیم هم فرق میکند بنابراین این تعبیرها یکسان نیست گاهی مفرد است گاهی جمع است گاهی با هم است گاهی بیهم است و ما حق نداریم نام غیر خدا را در کنار نام خدا ببریم مگر اینکه روایت معتبری باشد یا آیهای باشد و مانند آن لذا در مواردی نهی شده در مواردی هم نام افراد دیگر در کنار نام خدا برده شده این درباره تصلیه و درباره تسلیم.
ص: 1342
امر الهی بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر تصلیه مؤمنان و تأثیر آن
درباره تصلیه ذات اقدس الهی خودش فرمود تویِ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی که زکات را از مؤدّیان زکات گرفتی بر آنها صلوات بفرست خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ (1) اینکه فرمود: إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ یعنی وقتی کسی حقّ واجب خودش را داد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر او صلوات میفرستد خب این صلوات پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یقیناً مؤثر است اثر دارد لطف الهی را به او میرساند صلوات خدا به یک معناست صلوات فرشتهها به یک معنای دیگر, صلوات پیغمبر به معنی دیگر, صلوات ما هم به معنی دیگر, بنا بر تحقیق که استعمال لفظ در اکثر از معنا جایز است یا عموم المجاز قائل باشیم که این چهار قسم ممکن است در زیرمجموعه إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ جمع بشوند اگر کسی اشکال کرد در استعمال لفظ در اکثر از معنا با حرف عطف که به منزله تکرار معطوف است این مشکل حل میشود اگر مثلاً گفتند: «اغتسل للجمعة و الجنابة» چون این واو که در وسط آمد باعث میشود که این کلمه «اغتسل» تکرار بشود «اغتسل للجمعة اغتسل للجنابة» لذا اگر یکی واجب بود دیگری مستحب, معنا فرق کرد حکم فرق کرد عیب ندارد چون با عطف بیان شده «اغتسل للجمعة و الجنابة» این واو این اثر را دارد این إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یا هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ (2) این واو به منزله تکرار آن فعل است تکرار آن اسم است و مانند آن لذا صلوات خدا به معنای رحمت است صلوات فرشتهها به معنی دعاست صلوات پیغمبر هم میتواند قسمی به معنی رحمت, قسمی به معنی دعا باشد به هر تقدیر در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ این یک صلوات متقابل است که بندگان نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صلوات میفرستند و در روایات هم آمده است که هرگز شما صلوات بَتْرا نفرستید نه بُتَرا, بَتْرا مؤنث اَبتر است ابتر یعنی بینتیجه یعنی منقطعالآخر, بَترا که مؤنث آن است آن هم منقطعالآخر اگر کسی بگوید «اللهمّ صلّ علی محمد» و آلش را نگوید این صلوات بَتراست یعنی بینتیجه است یعنی منقطعالآخر است لذا در روایات آمده است که صلوات بَترا نفرستید وقتی بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صلوات میفرستید بر اهل بیتش هم بفرستید (3) منتها روایات در اینجا چند طایفه است یکی کلمه «علی» دارد یکی ندارد, یکی «صلّ علی محمد و علی آل محمد» (4) دیگری «و علی» هم ندارد مثل اینکه در تشهد میگوییم «اللهمّ صلّ علی محمد و آل محمد» دیگر «علی» ندارد این تقرّب کامل را میرساند.
ص: 1343
شرایط بهرهمندی از صلوات پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
به هر تقدیر صلوات پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نسبت به مؤدّیان زکات است و از آن جهت که نماز, عمود دین است (1) و بالاتر از نماز, مسئله اصلِ اعتقاد به توحید است اگر کسی معتقد به توحید بود معتقد به نبوّت بود معتقد به ولایت و امامت بود معتقد به معاد بود معتقد به اصول کلی بود این هم میتواند مشمول صلوات پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد اینچنین نیست که این اختصاص داشته باشد به مسئله زکات که بفرماید: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ حالا اگر کسی مجاهد در راه خدا بود او هم میتواند مشمول صلوات باشد ذکر آنجا به صورت تمثیل است نه به صورت تعیین, اینها یک صلوات و لطف متقابلی است بین امت و امام امت, امام در برابر پیغمبر نه, امامی که شامل خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میشود نظیر آنکه درباره حضرت ابراهیم خدای سبحان فرمود: إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً. (2)
پرسش:... پاسخ: چرا نیست, ما مأموریم, ما وجوهات هم میدهیم این کار را میکنند وجوهات هم میگیریم همین کار را میکنند.
پرسش:... پاسخ: بله, کسی که جانشین پیغمبر است و همان وجوهات را میگیرد همان حکم را دارد چطور در گرفتن آن وجوهات جانشین پیغمبر است در تصلیه، جانشین پیغمبر نیست ما که عملاً این کار را میکنیم این درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است.
ص: 1344
حکم ایذای مؤمن لإیمانه مساوی با ایذای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود اگر مؤمنین به همراه پیامبر در این امور شریکاند ایذای آنها هم مثل ایذای پیغمبر است یک وقت است کسی مؤمن را در اثر یک اختلاف مالی, اختلاف ملکی اهانتی میکند یا مثلاً ـ خدای ناکرده ـ بالاتر از اهانت مثلاً قتلی, آن یک حکم خاص دارد معصیت کبیره است اما اگر مؤمن را لإیمانه کُشت، میشود مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً (1) که در بحث سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت خلود برای کفر است نه برای معصیتهای عادی ولی درباره مؤمن اگر کسی مؤمن را لإیمانه بکشد نه برای اختلاف مِلکی خب این میشود کفر، این کیفرش خلود در جهنم است اگر کسی مؤمن را لإیمانه اهانت بکند مثل این است که پیامبر را اهانت کرده چون در حقیقت به دین اهانت کرده اما اگر نه, یک اختلاف مِلکی دارد اختلاف مالی دارد اهانتی کرده آن دیگر مشمول این آیه نیست اینکه فرمود اگر کسی مؤمنی را آزار بکند یعنی لإیمانه اما اگر نه, این اختلاف مالی دارد اختلاف دارد معصیتی کرده اما آن معصیت طوری باشد که در حدّ ایذای خدا باشد این مئونه لازم دارد این تعلیق حکم بر وصف هم مشعر به علیّت است فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ حکمشان این است لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ لعن یعنی دور از رحمت, خدا اینها را از رحمت الهی دور میکند رحمت هم در عالَم فقط دست خداست غیر خدا که راحمی در کار نیست «هل یرحم المخلوق الاّ الخالق... هل یرحم الفقیر الاّ الغنی» (2) این است غیر خدا هم که توان رحمت ندارد پس این نیاز دارد و هیچ راحمی هم در عالَم برای او نیست وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِیناً این عذاب مهین هم قبلاً گذشت این عذاب روحی است غیر از آن عذاب جسمی و بدنی است که در سورهٴ «نساء» بیان شده کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ (3) آن عذاب جسمی و بدنی است که در سورهٴ «نساء» مشخص شده این عذاب روحی است که او را رسوا میکند اهانت میکند تحقیر میکند این تحقیر شدن, مورد اهانت قرار گرفتن, منفور جامعه شدن اینها عذاب روحی است این شخص که مؤمن را آزار کرده گرفتار عذاب روحی میشود.
ص: 1345
حرفِ درست زدن و درست حرف زدن, وظیفه همه در انتخابات
پرسش:... پاسخ: خب همه ما باید مواظب باشیم هر چه باشد چه فصل انتخابات چه غیر فصل انتخابات چون گفتند زبان «قلیل الجِرم» است و «کثیر الجُرم» ما دو گونه میتوانیم زندگی کنیم ما بالأخره این کشور را باید با هم بسازیم خطر الآن زیر گوش ماست در سوریه، این خطر در گوش ماست بحرین. خب این عالِم بزرگوار را شما میبینید یک شخصیت مهمّی است ریختند در خانهاش این آلخلیفه باید از عاقبت تلخ کارشان هم باخبر باشند این علما را این بزرگان را این مؤمنین را اینطور الآن دارند شکنجه میکنند ما ـ خدای ناکرده ـ احترام به یکدیگر را حفظ نکنیم که درست نیست ما حرفی داریم میتوانیم عالمانه بزنیم قُل لِعِبَادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطَانَ یَنزَغُ بَیْنَهُمْ (1) فرمود مؤمنین درست حرف بزنند حرفِ درست بزنند خب اشکالی هست آدم عالمانه میتواند بگوید چه داعی داریم یکدیگر را برنجانیم این سفارش خداست فرمود محترمانه با یکدیگر سخن بگویید خطر را شما میبینید زیر گوش شماست قُل لِعِبَادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ این آلخلیفه جواب خدا را چه باید بدهند ریخت در خانه آن عالِم بزرگوار آیت الله شیخ قاسم خب اینها جواب خدا را چه باید بدهند ما هم قبلاً در ایران به امثال اینها مبتلا بودیم به ما فرمود: قُل لِعِبَادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ اگر واقعاً اشکالی است آدم میتواند محترمانه بگوید اگر استدلالی دارد آدم میتواند محترمانه بگوید که امیدواریم ـ انشاءالله ـ به برکت روح مطهر امام راحل و خونهای پاک شهدا به بهترین وجه پیش برود.
ص: 1346
1) (35) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 53.
بیان سیدالشهداء در محال بودن رسیدن به مقصد به وسیله گناه
فرمود این برای خدا و پیامبر اما وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ چرا آدم مؤمن را آزار بکند یک بیان نورانی حضرت سیدالشهداء(سلام الله علیه) دارد ـ واقعاً «کلامهم نور» ـ فرمود ممکن نیست کسی از راه گناه به مقصد برسد هدف هرگز وسیله را توجیه نمیکند این بیان بسیار نورانی وجود مبارک سیدالشهداء(سلام الله علیه) است فرمود: «مَن حاولَ أمراً بِمعصیةِ اللهِ کانَ أفوتَ لِما یَرجو و أسرعُ لِمَجیء ما یَحذَرُ» (1) اگر کسی بخواهد از راه خلاف, گناه, تهمت, تخریب به مقصد برسد زودتر از دیگران به چاه میافتد گناه, وسیله نیست «مَن حاولَ أمراً بِمعصیةِ اللهِ کانَ أفوتَ لِما یَرجو و أسرعُ لِمجیء ما یَحذَرُ» این هرگز به مقصد نمیرسد و زودتر از دیگران به خطر میافتد ما قبول کردیم بیانات نورانی سیدالشهداء(سلام الله علیه) چه بیانی جامعتر و نافعتر از این فرمود: وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا یک وقت است کسی گناه کرده خب او را تعزیر میکنند حد میزنند این دیگر مشکلی ندارد اما اگر کسی کاری نکرده یا ثابت نشده آدم همینطور بگوید بالأخره حسابی دارد کتابی دارد بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِیناً یک بار سنگینی است «احتمل» یعنی حمل کرد, بار سنگینی روی دوشش است بهتان یک بار سنگینی است عملی است که کسی نکرده وقتی انسان این عمل را به او اسناد بدهد او میشود مبهوت, میگوید من که چنین حرفی نزدم چنین کاری نکردم عملی که آدم را مبهوت میکند وقتی نکرده, به اسناد چنین عملی به او میگویند بهتان, گناه روشنی هم که است این هم بار است این بار روی دوش او قرار میگیرد باربری هم که نیست.
ص: 1347
1) (36) . الکافی, ج2, ص373.
جمعبندی مباحث
بنابراین هم تصلیهٴ بر مؤمنین را ذکر فرمود که فرمود: وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ هم تصلیه مؤمنین بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در کنار تصلیه ملائکه ذکر کرد هم ایذای خدا و پیامبر را حرام شمرد هم ایذای برادران و خواهران مؤمن را، این برادران و خواهران مؤمن در همه این مراحل ملاحظه فرمودید شرکت داشتند هم در تصلیه بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم در دریافت تصلیه از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم حرمت ایذایی که نسبت به پیامبر هست نسبت به اینها هم هست بنابراین اینها محشور با پیامبرند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِیناً (57 وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِیناً (58) یَا أَیُّهَا الْنَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنَی أَن یُعْرَفْنَ فَلاَ یُؤْذَیْنَ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِیماً (59) لَئِن لَمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاَ یُجَاوِرُونَکَ فِیهَا إِلَّا قَلِیلاً (60) مَّلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِیلاً (61) سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً (62)) عدم ترتّب اثر فقهی بر کلمه «بعدُ» در آیهٴ لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ
برخی از نکاتی که مربوط به آیات قبل است عبارت از این است که این آیه 52 که فرمود: لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ یعنی از این تاریخ ولو کلمه بَعْدُ نیامده باشد بنابراین بحث درباره اینکه این «بعد» زمانی است یا رُتبی است اثر فقهی ندارد این لَا یَحِلُّ وقتی الآن نازل شد یعنی آنچه محتوای این آیه است از این به بعد باید اجرا بشود این مطلب اول.
ص: 1348
مطلب دوم آن است که کلمه «بعد» گاهی بعدِ خارجی است گاهی بعد لحاظی و رُتبی, بعد خارجی نظیر اینکه فرمود: ثُمَّ بَعَثْنَاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ (1) یعنی گروهی مُردند و خدای سبحان آنها را بعد از مرگ زنده کرده است که این یک بَعدیّت خارجی است گاهی بعدیّت به لحاظ رتبه و لحاظی است در کتابهای فقه ملاحظه فرمودید در بحث خمس میگویند در خمس معادن, مئونه و هزینه استخراج باید خارج بشود نه مئونه سال, مئونه کار و کارگری و آن کارگاهها و آن ابزار کار باید استثنا بشود بعد مال تخمیس بشود آن وقت لازم نیست که این بعد, بعد خارجی باشد یعنی اول بیایند این پولها را نقد کنند بعد هزینه را از این پول بردارند بعد این بقیه را تخمیس کنند بلکه در همین مجموع, ممکن است کسی حساب بکند که الآن مثلاً درآمد این معدن صد دینار است چقدر هزینه شد مثلاً بیست درصد هزینه شد این بیست درصد را تفریق میکنند خمس آن هشتاد درصد را میدهند لازم نیست بعدِ خارجی باشد همین معنا که در مسئله خمس مطرح است در مسئله وصیت هم مطرح است در جریان وصیت میگویند سه حکم طولی است یکی ارث است یکی ثلث است یکی دِیْن, اینها در طول هماند اگر کسی مُرد و دِیْنی دارد و ثُلثی برای خود مقرّر کرد و وارثی دارد دِین او مقدّم است اول دین او را از اصل مال میگیرند بعد از جدا کردن دین, مال را تثلیث میکنند ثلث آن را از اصل مال میگیرند در رتبه سوم بقیه را بین ورثه تقسیم میکنند این مِن بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهَا أَوْ دَیْنٍ (2) همین است این به اصطلاح فقهی بعدِ لحاظی است نه بعد خارجی. در اینجا چه بعد خارجی باشد چه بعد لحاظی, ما نیازی به تفسیر بَعْدِ نداریم خود همین لاَ یَحِلُّ یعنی از این تاریخ به بعد بر تو حلال نیست حالا آن سه احتمالی که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) و دیگران دادند همه آنها ممکن است سر جایش محفوظ باشد یعنی لَا یَحِلُّ لَکَ مِن بعدِ آن زنهایی که اختیار کردند خدا و پیامبر را و حاضر شدند بمانند یا بعد از آنهایی که ما شمردیم یا بعد از آن محرّماتی که در سورهٴ «نساء» و مانند آن مشخص شد (3) هر کدام از این سه احتمال باشد این بَعْدِ معنای خاصّ خودش را دارد ولی لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ یعنی از این تاریخ به بعد دیگر بر شما حلال نیست پس تأثیری در کلمه بَعْدِ ندارد که این بَعْدِ, بعد زمانی باشد یا بعد لحاظی از الآن به بعد دیگر لَا یَحِلُّ.
ص: 1349
واسطه فیض بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و عدم ارتقای درجه او با دعای مستفیض
مطلب بعدی آن است که در جریان درود فرستادن که به ما فرمود: صَلَّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیماً (1) این مستحضرید که اگر موجودی بخواهد مجرای فیض باشد واسط باشد سبب وسط و میانی باشد بین اعلا و عالی حتماً باید از این عالی بالاتر باشد یعنی اگر موجودی بین ذات اقدس الهی و موجود دیگر مجرای فیض خالقیّت بود که فیض را بگیرد و به دیگری برساند حتماً باید از این مستفیض بالاتر باشد یک وقت است کسی نامهرسان است کتابرسان است کسی کتاب علمی نوشته نامه علمی نوشته به یک قاصد پُست میدهد میگوید شما این کتاب یا نامه را به فلان کس برسان این واسطه در رساندن این جِرم است نه علم; یعنی اینچنین نیست که محتوای این کتاب را او بداند خود این کتاب را که جلدی دارد و چند صفحه کاغذ این را دارد میرساند. اگر موجودی فیضی را از خدا گرفت و به موجود دیگر رساند به طوری که واسطه در فیض باشد این چه انسان چه فرشته حتماً باید از این مستفیض بالاتر باشد چه آن مستفیض فرشته باشد چه آن مستفیض انسان; زیرا ممکن نیست موجودی که همتای مستفیض است یا نازلتر از مستفیض است این مجرای فیض باشد واسط باشد علّت وسطی باشد, بنابراین ما هرگز علت وسط نیستیم که واسط باشیم بین ذات اقدس الهی و اهل بیت(علیهم السلام) که فیض را ما بگیریم و به اهل بیت برسانیم پس این تعبیرات ما که میگوییم «قرّب وسیلته... و ارفع درجته» (2) همه اینها تقرّبی است برای خود ما (یک) ذات اقدس الهی این دعاها را مستجاب میکند (دو) اما استجابت دعا این نیست که ما این فیض را بگیریم و به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم السلام) برسانیم ما واسط فیض نخواهیم بود.
ص: 1350
روایات تعیین کننده کیفیت سلام و صلوات بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
مطلب بعدی آن است که در جریان تسلیم به ما دستور دادند بگوییم «السلام علیک یا رسول الله, السلام علیک یا امیرالمؤمنین» و مانند آن(علیهم الصلاة و علیهم السلام) اما در جریان تصلیه به ما دستور دادند بگویید «اللهمّ صلّ علی» اینچنین نیست که تصلیه مثل تسلیم باشد ما همانطور که میگوییم «السلام علیک یا کذا» بگوییم «الصلاة علیک یا کذا» اگر در جایی, زیارتی, دعایی دستور خاص رسیده باشد نعمالوفاق اما اگر نرسیده باشد مطابق این دستوراتی که روایاتش را در ذیل این آیه ملاحظه فرمودید به ما فرمودند وقتی خواستید تصلیه نسبت به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشته باشید از خدا بخواهید که تصلیه باشد خودتان این کار را نکنید بگویید «الصلاة علیک» بلکه بگویید «اللهمّ صلّ علی» (1) این تأیید میکند که انسان نمیتواند نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مجرای فیض باشد.
پرسش:...پاسخ: دو مطلب است یکی اینکه ما از هر دو راه میتوانیم استفاده کنیم و در روایات ما هم هست از همین دو راه.
عدم تعارض امکان کسب فیض مستقیم با شفاعت
مطلب دیگر این است که هرگز یک موجود دانی سبب متوسط باشد این مجرای فیض باشد که از بالا بگیرد به مستفیض برساند این نیست ما دو راه داریم در همین دعای نورانی «ابوحمزه ثمالی» از وجود مبارک امام سجاد هست در سحرهای ماه مبارک رمضان که عرض میکند خدایا! من میتوانم مستقیماً با تو رابطه داشته باشم تو هم میتوانی مستقیماً مشکل مرا حل کنی «بغیر شفیعٍ فیقضی لی حاجتی» (2) نه ـ معاذ الله ـ این بخواهد شفاعت را انکار کند میخواهد بگوید که تو دو راه داری دست تو باز است گاهی معالوسیله کمک میکنی گاهی بلاوسیله کمک میکنی من از دو راه میتوانم از تو کمک دریافت کنم تو فیضت وسیع است قدرتت وسیع است دست تو بسته نیست که حتماً وسیلهای باشد دو راه داری غرض این است که دو راه داشتن معنایش این نیست که ما بلاواسطه فیضی را از خدا بگیریم به اهل بیت برسانیم این نیست ما میتوانیم بلاواسطه فیضی که در حدّ خود ماست لیاقت خود ماست دریافت کنیم برای اینکه «أقرب إلینا من حبل الورید» (3) در بحثهای سبب و مسبّب, اینها میگویند هر چیزی سببی دارد و خدا مسبّبالأسباب است اما وقتی قدری جلوتر رفتند در همان مطالب عقلی میگویند چون ذات اقدس الهی حقیقت نامتناهی است دو راه دارد یکی معالوسیله کار کند یکی بلاوسیله کار کند اگر «أقرب الینا من حبل الورید» است از هر موجودی به ما نزدیکتر است اگر از هر موجودی به ما نزدیکتر بود میتواند بلاوسیله هم کمک بکند.
ص: 1351
پرسش: استاد در بعضی از این روایتها داریم که «أنا اُصلّی علیک کما صلّی الله علیک». (1)
پاسخ: خب اگر جایی دلیل خاص وارد شده است یُعمل بِه، اما اگر نشد, روایاتی که در ذیل همین آیه است ملاحظه فرمودید به ما گفتند اگر خواستید تصلیه داشته باشید بگویید «اللهمّ صلّ علی» اگر نصّ خاصی روایتی زیارتی دارد که «اُصلّی» (2) خب یُعمل به, اگر نه, مطابق دستور عامی که در ذیل همین آیه, روایاتی وارد شده است که تصلیه شما از سنخ «اللهم صلّ علی» باشد باید به آن عمل کرد.
ممنوعیت نقل حدیث علت محدودیت روایات اهل بیت(علیهم السلام) در تفسیر
مطلب دیگر اینکه سرّ مستور بودن روایات اهل بیت همان نهیای است که برخی از خلفا کردند در بین قدمای ما خب مرحوم شیخ طوسی جزء قدمای اهل تفسیر است و قبل از او طبری است که امامالمفسّرین است هم دست طبری کوتاه است هم دست شیخ طوسی, اینها معمولاً یا از ابنعباس نقل میکنند که زعیم حوزه علمیه مکه بود یا از ابیبنکعب نقل میکنند یا از عبداللهبنمسعود که زعیم حوزه علمیه عراق بود در چند آیه قبل هم که خواندید مرحوم شیخ فرمود ابنعباس اینطور گفته, ابیّبنکعب اینطور گفته خب این نه تنها برای آن است که اهل بیت(علیهم السلام) منزوی بودند بلکه نقل حدیث تا قرن اول ممنوع بود برای اینکه دومی جلوی نقل حدیث را گرفته وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) 23 سال مدرّس رسمی و زعیم حوزه علمیه مکه و مدینه بود آن روز هم مهمترین حوزه علمی, حوزه علمی تفسیر بود بخشی هم احکام فقهی را سؤال میکردند آیه نازل میشد حضرت معنا میکرد تفسیر میکرد تأویل میکرد مهمترین علم رایج آن 23 سال تفسیر بود و ذات اقدس الهی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مفسّر و مبیّن معرفی کرد فرمود: أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (3) اما ببینید هیچ روایتی از وجود مبارک حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در تفسیر این 23 ساله نیست مگر تعداد اندکی سرّش آن است که نقل حدیث را منع کرده بودند خب آیات قرآن, کلیاتی است آن وقت بر خودشان هم تطبیق میکنند! اگر آیات قرآن کلیاتی است بر خودشان میتوانند تطبیق بکنند و آنکه مصادیق تام این روایات را مشخص میکند اهل بیتاند جلوی این را گرفتند بنابراین دستشان باز میشود.
ص: 1352
سقیفه علت اصلی محدودیت روایات پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهلبیت(علیهم السلام)
پرسش: در این 23 سال پیغمبر نوعاً درگیر جنگها و... بود.
پاسخ: نه, درس تفسیر داشت وقتی آیه نازل میشد برای مردم معنا میکرد اینطور نبود که فقط تلاوت کند فرمود: یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ (1) این اوّلین وظیفه وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (2) وظیفه دوم وَیُزَکِّیهِمْ (3) وظیفه سوم, این یُعَلِّمُهُمُ کجاست شما هر چقدر جلوتر میروید میبینید یا ابنعباس در میآید یا ابیبنکعب و مانند اینها خب این یُعَلِّمُهُمُ کجاست؟ 23 سال حضرت این یَتْلُوا را داشت و یُعَلِّمُهُمُ داشت و یُزَکِّیهِمْ را داشت وقتی هر چه جلوتر بروید دستتان خالی است اگر ما روایاتی داریم بعدها به برکت اهل بیت از وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) به دست ما رسیده وگرنه در آن صد سال اول یک کار فرهنگی نکرده بودند ولی ما هر چه میکشیم از سقیفه میکشیم بنابراین این خطری است این خسارتی است بله حالا هر چه شما جلوتر میروید میبینید یا ابنعباس است یا ابیبنکعب و مانند اینها خب در همین آیه قبلی ما مشکل جدی داشتیم خب از شیخ طوسی بالاتر شما چه کسی میخواهید داشته باشید این در حدیث فحل است دو کتاب از کتب اربعه را همین بزرگوار نوشته تهذیب و استبصار را او نوشته خب اگر دستش در روایات تفسیری باز بود او نقل میکرد در حساسترین جایی که ما مشکل داریم همان شیخ طوسی فرمود ابیبنکعب اینطور گفته, ابنعباس اینطور گفته خب اگر دست او رسیده بود از تفسیر, روایت داشت خب نقل میکرد اما آنچه در تهذیب و استبصار است بله, روایات اهل بیت(علیهم السلام) است وجود مبارک امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) که حوزه علمیه تشکیل دادند از آن به بعد فضای بازی شد بنابراین ما هر چه میکشیم از آن سقیفه میکشیم بالأخره باید با قرائن و شواهد مسئله را حل کرد.
ص: 1353
منصوص بودن کیفیت سلام و صلوات بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش: آنها که میگویند «اُصلّی و اُسلّم» بر چه اساس میگویند؟
پاسخ: تسلیم را بر اساس اینکه به ما گفتند مطلقا جایز است «السلام علیک», تصلیه را اگر روایت خاصّی داریم نظیر بعضی از زیاراتی که نقل شده میگویند «اُصلّی» و اگر نشد, بر اساس همین دستوراتی که در ذیل همین آیه نقل شده است ما موظفیم بگوییم «اللهم صلّ علی» حالا ممکن است این حمل بر استحباب بشود نه حمل بر تعیین که آن جایز نباشد ولی دستور این است که یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلَّوا عَلَیْهِ چطور صَلَّوا اگر کیفیت نرسیده باشد بله میگوییم «اصلّی و اسلّم» اما وقتی که روایات, کیفیتش را مشخص کرد شما بگویید «اللهمّ صلّ علی» کیفیتش این است مگر اینکه ما قرینه داشته باشیم باحدالأمرین یا قرینه داشته باشیم که این کیفیت, کیفیت مستحب است نه لازم, چه اینکه اصلِ صلوات مستحب است مگر در نماز که واجب است یا نه, نصّ خاص داشته باشیم مثل بعضی از زیارات و امثال ذلک.
علت جمع صلوات خدا و فرشتگان بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و تفریق آن بر مؤمنین
احترام به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و همچنین فرشتهها باعث شد که ضمیر جمع بین ذات اقدس الهی و فرشتهها آمده در موارد دیگر گفتند این کار را نکنید اما فرشتهها که خود ذات اقدس الهی آنها را با خودش قرین کرد معلوم میشود خصیصهای دارند هم فرشتهها خصیصهای دارند هم آن صلواتی که بر آن شخص میفرستد خصیصهای دارد وگرنه بر مؤمنین که بخواهد صلوات بفرستد با اینکه فرشتهها خصیصهای دارند اما معذلک ذات اقدس الهی نام آنها را در کنار نام خود جمع نکرد فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ این جمله تمام میشود, وَمَلاَئِکَتُهُ (1) دیگر نفرمود «هو و ملائکته یصلّی علیکم» معلوم میشود شرف نبوّت و شرف رسالت ایجاب کرده که باریتعالی فرشتهها را در کنار خودش حاضر کند و با هم صلوات بفرستند.
ص: 1354
1) (15) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 43.
پرسش:... پاسخ: بله, بلند صدا کردن یک مطلب است, کیفیتش, مطلب دیگر است. درباره مؤمنین نفرمود «هو و ملائکته یصلّی علیکم» فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ اما درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ این جمع آوردن برای تشریف مقام رسالت و نبوت است گرچه فرشتهها مقام برتری دارند اما آن فرشتهها در صلوات بر مؤمنین, آنجا حضور ندارند یعنی در کنار ذات اقدس الهی قرار ندارند که ضمیر جمع بیایند.
چگونگی تحقق ایذاء به خدا و رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ثمرهٴ آن
فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ ایذای خدا به هتک حرمت دین اوست, احکام اوست, شریعت اوست و مانند آن, ایذای رسول خدا هم به اطاعت نکردن دستورات اوست هم به بدرفتاری به پیشگاه آن حضرت و گرامی نداشتن آن حضرت و توهین به آن حضرت فرض دارد فرمود اینها از رحمت خدا در دنیا و آخرت دورند و ذات اقدس الهی برای آنها عذاب خوارکننده آماده کرده است یک وقت است میگوییم رحمت به آنها نمیرسد خب این فقدان کمال است یک وقت میگوییم نه, گذشته از اینکه از رحمت دورند به عذاب نزدیکاند لذا این دو جمله کاملاً از هم جدا و جداگانه ذکر شد این درباره ایذای خدا و ایذای پیامبر یعنی احکام خدا و مسئله رسالت.
دلیل استثنای بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا در ایذاء نسبت به مومنین و مؤمنات
اما وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا این بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا استثناست درباره خدا و پیامبر جا برای استثنا نیست اما درباره خدا فواضحٌ اما درباره پیامبر برای عصمت, او کاری نکرده و کاری نمیکند که مستحقّ ایذاء باشد لذا بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا در آنجا جا نداشت اما در آیه بعد فرمود: بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا برای اینکه اگر کسی خلافی کرده حالا حد شد, تعزیر شد و مانند آن این «بما اکتسبوا» است اما اگر بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا کسی بخواهد مرد مؤمن یا زن مؤمن را آزار کند فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِیناً که بحثش در دیروز گذشت. به همین مناسبت که مسئله ایذاء مطرح است.
ص: 1355
مصونیتزایی حجاب در برابر ایذای اوباش
فرمود: یَا أَیُّهَا الْنَّبِیُّ به همسرانت, به دخترانت, به زنهای با ایمان بگو که عفّتشان و حجابشان را حفظ بکنند برای اینکه درست است که دیگران حقّ ایذاء ندارند ولی ما هم موظفیم طرزی زندگی کنیم که مورد اذیت قرار نگیریم این اوباش قبلاً هم به عرضتان رسید که اوباش اول یک اصطلاح حدیثی بود بعد وارد مسئله کلام شد بعد وارد مسائل سیاسی و اجتماعی شد میگوییم اراذل و اوباش این اوباش, جمع وَبْش یا وَبَش است آن چرک روی ناخن و سفیدی روی ناخن را میگویند وَبْش, اوباش یعنی چرکهای روی ناخن در احادیث دارد که اوباش فلاناند (1) این مرحله دوم, از مرحله کلام به مرحله مسائل سیاسی, اجتماعی رسیده که میگویند اراذل و اوباش جمع شدند این کار را کردند فرمودند این اوباش ممکن است که جلوی زنهایی که حجابشان را حفظ نکردند بگیرند باعث اذیت و آزار آنها بشوند برای اینکه زنهای عفیف مورد اذیت و آزار اینها قرار نگیرند به اصطلاح مصونیت پیدا کنند اینها حجابشان را حفظ کنند فرمود: قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ اینها یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلاَبِیبِهِنَّ جِلباب حالا یا چادر است یا آن پوشش بزرگ که فرمود اینها قدری بیشتر و بزرگتر این جِلباب را بگیرند سر را بپوشاند, «جَیْد» گردن را بپوشاند, «جَیْب» گریبان را بپوشاند تا شناخته نشوند یعنی کسی نتواند اینها را ببیند همین علامت عفّت اینهاست همین علامت حجاب اینهاست همین باعث میشود که اوباش به دنبال اینها راه نیفتند.
ص: 1356
1) (16) . دلائل الامامة, ص253; الغارات, ج2, ص273.
تبیین دستورات فقهی، تزکیهای و امنیتی قرآن دربارهٴ حجاب
قرآن هم دستورات فقهی دارد هم دستورات تزکیهای دارد هم دستورات امنیتی دارد اگر فرمود: یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ مشخص است اگر فرمود: یُزَکِّیهِمْ هم مشخص است مسئله تعلیم که حکم فقهی را بیان میکند در صدر این آیه هست (یک) در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت که فرمود هم زنها جلوی چشمشان را بگیرند هم مردها جلوی چشمشان را بگیرند; آیه 30 سورهٴ مبارکهٴ «نور» این بود قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکَی لَهُمْ اگر فرمود یُزَکِّیهِمْ راه تزکیه همین است یک وقت فرمود نگاه به نامحرم حرام است این میشود یُعَلِّمُهُم گاهی میفرماید خودتان را تطهیر کنید طاهر کنید آلوده نشوید این میشود أَزْکَی لَهُمْ درباره زنها هم آیه 31 سورهٴ «نور» فرمود: وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ که اینها نگاه نکنند اینها تعدّی نکنند بعد هم فرمود خودشان را حفظ بکنند تا مورد تعدّی و نگاه قرار نگیرند فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا بعد فرمود: وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ این خِمار را این مقنعه را این روسری را بلندتر بگیرند جادارتر بگیرند که سر را بپوشاند, جَید یعنی گردن را جلو و دنبال بپوشاند, جَیب یعنی سینه و گریبان را بپوشاند خب این دیگر شناخته نمیشود که این زن کیست و شناخته میشود که اهل عفّت و عصمت است این دو فایده دارد حکم فقهیاش را آنجا بیان کرده حکم امنیتی و اجتماعیاش را در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» مشخص کرده حکم اخلاقیاش را هم باز در سورهٴ «احزاب» مشخص کرده.
لزوم رعایت اخلاق و امنیت اجتماعی در جامعه
ص: 1357
در سورهٴ «احزاب» فرمود اگر کسی به نامحرم طمع بکند مریض است این کاری به فقه ندارد این کاری به امنیت اجتماعی ندارد اخلاق یعنی اخلاق, فرمود: فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (1) سه بحث جدای مستقل از هم هست درباره زنها آن حکم فقهیاش که مشخص است که باید خودش را حفظ بکند نگاه نکند و کسی هم او را نگاه نکند حکم اخلاقیاش این است که واقعاً اگر کسی به نامحرم طمع کرده مریض است باید خودش را معالجه کند و اگر ـ خدای ناکرده ـ معالجه نکرد فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ شد فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً میشود بعد دیگر دامنگیر او میشود و مسئله سوم, مسئله امنیت اجتماعی است حالا یک وقت است کسی مریض است مرض فرق میکند یک وقت است مریضی است که مزاحم دیگری است یک وقت است مریضی است که وسیله مزاحمت نیست فرمود شما امنیت و امانت را هم حفظ کنید.
بیان حق الله بودن عفّت زن و امین الله بودن او
قبلاً هم در سورهٴ مبارکهٴ «نور» این بحث گذشت که عفت زن, عصمت زن, حقّالله است تنها حکم نیست یعنی ناموس زن و عفّت زن نظیر مال نیست که کسی مال خودش را به دیگری بدهد یک حکم تکلیفی محض هم نیست آمیخته با حق است مگر زن میتواند راضی باشد که دیگری او را بتواند ببیند بگوید حقّ من است من آزادم یا شوهر مگر میتواند راضی باشد که زنِ او را دیگری ببیند یا اگر ـ معاذ الله ـ تجاوزی به این زن شد مگر این نظیر خون است اگر کسی را کشتند خب بله مَن قُتِلَ مُظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً (2) و ولیّدم میتواند عفو بکند اما اگر ـ معاذ الله ـ به همسر کسی, به خواهر کسی, به دختر کسی تجاوز به عنف شده مگر کسی میتواند برود در محکمه رضایت بدهد مگر این مثل خون است این حقالله است که این شخص عهدهدار است این امانت را باید حفظ بکند لذا اگر زن رضایت بدهد شوهر رضایت بدهد پدر و مادر رضایت بدهند پرونده همچنان باز است این معلوم میشود حقّ الهی است این امینالله است باید این امانت را حفظ بکند خب اگر بالاتر از خون است معلوم میشود که صبغهٴ معنوی دارد پس این سه طایفه از آیات بخشی حکم فقهی را به عهده دارند که میشود یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» آیه 30 و 31 مشخص کرده, بخشی حکم اخلاقی را به عهده دارند فرمود اگر کسی به نامحرم نگاه کرد مریض است بخشی هم حکم امنیتی را به عهده دارند که تأمین امنیت و آسایش و آرامش جامعه است.
ص: 1358
عدم تعارض حق الله بودن عفت زن با أَدْنَی أَن یُعْرَفْنَ
فرمود دیگر کسی این را آزار نمیکند دنبال اینها راه نمیافتد بنابراین این اینچنین نیست که اگر فرمود: ذلِکَ أَدْنَی أَن یُعْرَفْنَ فَلاَ یُؤْذَیْنَ این, آن عظمت و وجوب عفاف و حرمت بیحجابی را در بر بگیرد بگوییم این حکم اخلاقی است نه خیر حکم اخلاقی سر جایش محفوظ است حکم امنیتی سر جایش محفوظ است حکم فقهی سر جایش محفوظ است آن حکم فقهی به عهده زن و مرد است آن حکم اخلاقی هم باز به عهده زن و مرد است آن حکم امنیتی به عهده نظام است و مسئولان برقراری امنیت است و امثال ذلک ضمن اینکه خود شخص مسئول است نظام هم مسئول است که امنیت اجتماعی را حفظ بکند.
پرسش:... پاسخ: بله, شما اگر آن اسناد قبلی را ملاحظه میکردید سندهایی که قبلاً مینوشتند به جای اینکه بنویسند فلان زن, میگفتند عوره مستوره این اسناد و قبالجاتی که هست میگفتند عوره مستوره, زن, صدر و ساقهاش به استثنای صوت گفتند عوره است صدای زن بله گفتند عوره نیست مگر اینکه تحریککننده باشد اما موی زن, بدن زن اینطور است.
بنابراین اینکه فرمود: أَدْنَی أَن یُعْرَفْنَ این مسئله امنیتی است که بخشی به عهده خود انسان است بخشی هم به عهده نظام است وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِیماً.
سنّت بودن عذاب تخریب کنندگان امنیت جامعه با اخبار دروغ
مطلب بعدی مسئلهای است که در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» جریان جنگ احزاب بود جریان مسائل سیاسی و اجتماعی مطرح بود سه گروه بودند که گرفتار بیماری بودند فرمود اگر منافقین (یک) و کسانی که قلبشان مریض است (دو) و کسانی که شایعهپراکنی را به عهده دارند (سه) اینها دست از این کارها برندارند ما این را از سابق جزء سنّتمان قرار دادیم این مثل حکم فقهی نیست نظیر استقبال به کعبه نیست که روزی قبله, بیتالمقدس باشد قدس قبله باشد یک روز کعبه اینطور نیست این حکم فقهی نیست این سنّت ماست ما قبلاً هم جلویش را میگرفتیم الآن هم جلویش را میگیریم شما بخواهید با گزارشهای بد با خبرهای نادرست جامعه را بلرزانید جامعه را از آرامش و طمأنینه در بیاورید ما جلویتان را میگیریم این سنّت ماست.
ص: 1359
بیان معنای لغوی و اصطلاحی مُرجفون
مُرجفون را قبلاً هم ملاحظه فرمودید مُرجِف کسی که ارجاف میکند ارجاف از رجفه است رجفه یعنی لرزه, کسی که در جامعه آن امنیت و آرامش را به هم میزند اخبار دروغ پخش میکند تخریب میکند اوضاع را به هم میزند این را به جان آن میاندازد آن را به جان این میاندازد این رجفه و لرزه گاهی رجفهٴ خارجی است مثل اینکه فرمود: یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ ٭ تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ (1) در جریان قیامت پسلرزههای فراوانی دارد الآن لرزهای که بیاید پسلرزههای فراوانی دارد این رادفه یعنی پسلرزههایی که ردیف لرزه قبلی است این کم نیست این برای مسئله قیامت است اما اخباری که ریشه ندارد اصل ندارد این لرزان است مُرجفون کسانیاند که اخبار بیارزش, اخبار لرزان, اخبار بیپایه, تخریبهای بیپایه را رواج میدهند فرمود اینها باید دست بردارند یا منشأش نفاق است یا منشأش مرض قلب است یا منشأش ضعف ایمان است همانطوری که در بحثهای دیگر اقسام مسلمین و مؤمنان را ذکر کرده یعنی در آیه 35 همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ تا پایان که همه اینها ممکن است در یک نفر جمع بشود نفاق و ضعف ایمان و مرض و ارجاف ممکن است همه در یک نفر جمع بشود.
محال بودن تغییر و تبدیل سنت الهی
فرمود اگر اینها دست برندارند من کاری میکنم که بساطشان را جمع کنند نمیشود که کشور را لرزاند بعد فرمود این حکم من نیست نظیر استقبال به قدس که بعد نسخ بشود به طرف کعبه این سنّت من است هرگز من این سنّت را عوض نمیکنم تبدیل نمیشود نه من عوض میکنم نه دیگری, دیگری عوض نمیکند چون نمیتواند من عوض نمیکنم چون احسنالسنن است بهترین سنت است اینکه لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (2) یا لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْوِیلاً، (3) لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً با لن تأکید یا با لای نفی جنس ذکر میکند برای اینکه اگر سنّت شد هیچ کسی عوض نمیکند برای اینکه دیگری که قدرت ندارد خود خدا هم عوض نمیکند چون احسنالسنن است فرمود این حکم فقهی من نیست که نسخ بشود اگر کسی جامعه را از امنیت و آرامش و طمأنینه و وحدت و اینها بیندازد من بالأخره آبرویش را میبرم مثل اینکه تا حالا تجربه کردید.
ص: 1360
فرمود اگر این کار را دست برندارند لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاَ یُجَاوِرُونَکَ فِیهَا إِلَّا قَلِیلاً بالأخره اینها ناچارند این سرزمین را ترک کنند مَّلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِیلاً (1) این خشم الهی است بعد فرمود به اینها اعلام بکن این نظیر قبله بودنِ قدس نیست که یک روز اینجا بشود یک روز کعبه, سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ هر کسی از زمان آدم تا زمان خاتم بخواهد امنیت جامعه را امنیت نظام را امنیت مملکت را امنیت اوضاع عمومی را به هم بزند جامعه را بلرزاند من به این مهلت نمیدهم سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً با تأکید که امیدواریم ذات اقدس الهی این نظام را تا ظهور صاحب اصلیاش از هر خطری حفظ بفرماید!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (22) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 61.
لَئِن لَمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاَ یُجَاوِرُونَکَ فِیهَا إِلَّا قَلِیلاً (60 مَّلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِیلاً (61) سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً (62) یَسْأَلُکَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَکُونُ قَرِیباً (63) إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکَافِرِینَ وَأَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً (64) خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً لا یَجِدُونَ وَلِیّاً وَلَا نَصِیراً (65) یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یَقُولُونَ یَا لَیْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولاَ (66) وَقَالُوا رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ (67) رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً (68)) ص: 1361
سنّت الهی در مقابله با برهم زنندگان آرامش جامعه با شایعهپراکنی
در فضای مدینه در همان جریان جنگ احزاب عدهای به شایعهپراکنی و به همزدن امنیت و آرامش پرداختند یا درباره مسائل جنگ یا درباره مسائل دیگر مدینه که قرآن در همین سوره فرمود منافقان و ضعیفالایمانها و کسانی که اراجیف یعنی اخبار لرزان و بیپایه پخش میکنند اینها باید دست بردارند وگرنه ما شما را علیه اینها بسیج میکنیم ظاهر این است که اینها دیگر دست برداشتند برای اینکه تهدید خدا این بود که فرمود: مَّلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِیلاً اگر اینها دست برنداشته بودند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دستور الهی عمل میکرد یک نزاع و درگیری دیگری در داخله مدینه اتفاق میافتاد و قرآن آن را شرح میداد چون هیچ خبری از جریان بعد از تهدید نیست معلوم میشود اینها فروکش کردند و آرام شدند و این هم سنّت الهی است ممکن است خدای سبحان از معاصی شخصی بگذرد اما از معاصی که مربوط به نظام است و کشور اسلامی است و جامعه اسلامی و امّت اسلامی است نمیگذرد فرمود این سنّت الهی است.
تفاوت صلوات خدا بر انبیا و مؤمنین
چند مطلب مربوط به سؤالات بحثهای قبل بود یکی اینکه این درود و صلواتی که ذات اقدس الهی میفرستد هم بر انبیا و مرسلین و اولیای الهی است هم بر مؤمنین, سرّش این است که رحمت خدا درجاتی دارد انبیا درجاتی دارند مرسلین درجاتی دارند مؤمنین هم درجاتی دارند درجات انبیا را آیه لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (1) بیان کرده درجات مرسلین را تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (2) بیان کرده درجات مؤمنین را یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ (3) بیان کرده اگر انبیا درجاتی دارند مرسلین درجاتی دارند اولیا درجاتی دارند مؤمنین درجاتی دارند و رحمت خاصّه الهی هم درجاتی دارد اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ (4) و بعد درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ معلوم میشود که تصلیه الهی درجاتی دارد بخشی از آن شامل فرشتهها, شامل انبیا و مرسلین میشود آن بخشهای کمتر و ضعیفترش شامل مؤمنین خواهد بود.
ص: 1362
دلالت آیه و روایت بر وجوب صلوات بر پیامبر و آل او(علیهم السلام)
اما سرّ تصلیه ما به وجود مبارک حضرت هنگام شنیدن آن آیه برای اینکه در خود این آیه امر میکند وقتی این آیه به ما امر میکند یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلَّوا عَلَیْهِ خب ما امتثال میکنیم این نسبت به آن, روایات هم فراوان هست فرمود بخیل کسی است که نام من برده بشود و او بر ما درود نفرستد (1) این معلوم میشود که دستورات خاص است راجع به اهل بیت(علیهم السلام) هم از طریق اهل سنّت روایات معتبر وجود دارد هم از طریق ما به تعبیر سیدناالاستاد روایات فوق حدّ احصاء است که شما صلوات بَترا و ابتر نفرستید (2) صلواتتان باید ثمربخش باشد کوثر باشد نه ابتر دیگر نگویید «اللهمّ صلّ علی محمد» بلکه آلش را حتماً اضافه کنید این طبق روایاتی است که به ما رسیده. (3)
روایات تعیینکننده مقدار و حکم صلوات بر پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام)
پرسش:... پاسخ: سه بار که خب نه وضعش مشخص نیست چون ذکرالله است در حقیقت چه سه بار چه بیشتر بعضی از موارد در شب و روز دارد که هزار بار ملاحظه فرمودید که گفتند در روز جمعه هزار بار صلوات بفرستید (4) حالا در بعضی از موارد مشخص است که چقدر صلوات بفرستند اگر آن هزار ناظر به کثرت باشد که رقم خاصی نیست اگر ناظر به کثرت نباشد عدد مخصوص باشد خب روز جمعه هزار بار.
ص: 1363
پرسش:... پاسخ: بالأخره امر, رجحان را میرساند در خصوص نماز گفتند واجب است در غیر نماز ظاهراً فتوا به وجوب نمیدهند تنها در نماز است که تصلیه بر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) واجب است.
ممنوعّیت نقل حدیث علت فقدان روایات در تفسیر
پرسش:... پاسخ: بله خب, چون حضرت دستور داده بود بگویید, در بحث دیروز هم اشاره شد که ما مشکل جدّیمان این دوران فترت یک قرن است بارها به عرضتان رسید که زعیم حوزه علمیه مکه عبداللهبنعباس بود زعیم حوزه علمیه مدینه ابیّبنکعب بود و زعیم حوزه علمیه عراق عبداللهبنمسعود بود در چند روز قبل هم ملاحظه فرمودید مرحوم شیخ طوسی وقتی میخواست حرف قدما را نقل کند حرف ابنعباس را نقل کرد و حرف ابیبنکعب را! سرّش آن است که در آن قرن اول نقل حدیث ممنوع بود لذا دست ما خالی است خب قرآن میدانید یک قانون اساسی است کلیات است, اگر اهل بیت و روایات نباشند, خصوصیات را مشخص نمیکند, اگر حدیث در آن قرن اول ممنوع نبود و باز بود ما خیلی وضع بهتری داشتیم الآن دست ما کوتاه است به برکت امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) مقداری دست ما باز شد بالأخره شما میبینید وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) 23 سال درس رسمی قرآن داشت خدا چندین بار فرمود: یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (1) خب پیغمبر چه فرمود, فقط تلاوت کرد یَتْلُوا عَلَیْهِمْ (2) تازه آن هم با اختلاف قرائات به ما برسد این یُعَلِّمُهُمُ کجاست هم در وصف پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ هم بالصراحه به آن حضرت فرمود: أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (3) خب 23 سال حضرت حوزه علمیه رسمی تدریس قرآن داشت در کنار تدریس قرآن, فقه بود, اخلاق بود, حقوق بود اما درس رسمی قرآن بود خبری از آن عصر نیست این است که دست ما کوتاه است و اگر وجود مبارک امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) نبودند بسیاری از مسائل برای ما قابل حل نبود در اینکه وظیفه رسمی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تعلیم کتاب و تزکیه بود اینکه حرفی در آن نیست ما چند روایت از پیامبر در تفسیر آیات داریم شما این ده جلد تبیان را ورق بزنید ببینید چند روایت نبوی درباره تفسیر قرآن داریم یک قرن قبل از آن تفسیر طبری را هم بررسی کنید این یا از سدّی است یا از قتاده است یا از مجاهد است که بعد میرسد به ابنعباس یا ابیبنکعب یا عبداللهبنمسعود مشکل جدّی ما این است.
ص: 1364
نهی پیامبر بر ابتر فرستادن صلوات
پرسش:... پاسخ: فرق نمیکرد آنکه قرآن ناطق است با همین یکی است الآن مثلاً نماز صبح دو رکعت است ظهر چهار رکعت است عصر چهار رکعت است مگر اینها در قرآن آمده فرمود: لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیان کرده.
نظر شافعی در وجوب صلوات کامل بر پیامبر در نماز
پرسش:...پاسخ: شافعی چرا, دیگران نه, شافعی میگوید صلوات بر آل هم باشد آن شعر معروف (1) هم همین است.
بنابراین اگر رحمت خاصه درجاتی دارد انبیا درجاتی دارند مرسلین درجاتی دارند اولیا درجاتی دارند مؤمنین درجاتی دارند این آیه 43 که فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ با آیهای که فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ (2) اینها درجات مختلف صلات است که قابل توجیه است.
وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) واسطه تام فیض بین عالی و دانی
مطلب بعدی آن است که هیچ دانی, واسط و رابط بین عالی و اعلا نخواهد بود این یک مطلب عقلی است غیر قابل تخصیص اما اینکه گاهی فرشتهها وحی میآورند چون وحی هم مراتبی دارد آن قلّه وحی برای جایی است که دَنَا فَتَدَلَّی ٭فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی (3) فرشتهها در آنجا حتی جبرئیل(سلام الله علیه) میگویند «لو دنوت انملة لاحترقت» (4) این روایت نورانی رؤیت که قبلاً هم خوانده شد مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کرد این بود که ابیبصیر نابینا از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند آیا خدا را در قیامت میشود دید؟ فرمود بله در قیامت میشود دید, قبل از قیامت هم دیدند فرمود چه وقت؟ فرمود در مسلئه أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ (5) بعد به ابیبصیر کور میگوید مگر الآن خدا را نمیبینی ـ خب این عنایت حجّت بالغه الهی است که قلب ابیبصیر را روشن میکند با «تُدرکه القلوب بحقائق الإیمان» درک میکند ـ فرمود مگر تو الآن خدا را نمیبینی عرض کرد من این حدیث را از شما نقل بکنم فرمود نه, شما برای چه کسی میخواهی نقل بکنی (6) خلاصهاش این است که در جمع علما و فضلا نقل میکنی آنها یا میفهمند معنایش چیست یا اگر نمیفهمند ساکتاند منشأ فتنه نیستند ولی برای توده مردم اگر نقل بکنی مشکل ایجاد میکند آنها یا به همین معنای ظاهری حمل میکنند یا ما را معذلک تخطئه میکنند مرحوم صدوق هم بعد از نقل این روایت در پایان این بحث دارد که اخبار رؤیت «عندی صحیحة» منتها من خیلی از آنها را نقل نکردم (7) این مسئله لقاءالله است که در مباحث مخصوص به مشاهده خدا با دل که «لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الإیمان» (8) نقل میکند.
ص: 1365
آن قسمتها که دَنَا فَتَدَلَّی ٭فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی آنجا جای فرشتهها نیست مراحل میانی وحی را جبرئیل میتواند بیاورد که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ (1) پایینتر از آن را فرشتههایی که زیرمجموعه جبرئیل(علیهم السلام) هستند بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ نقل میکنند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از آن دَنَا فَتَدَلَّی گرفته که هیچ کسی بین او و خدا نیست تا این مراحل نازله همه را از خدای سبحان دریافت میکند منتها در بعضی از مراتب, واسطه حضور ندارند مثل آن دَنَا فَتَدَلَّی برخی از مراحل، جبرئیل حضور دارد برخی از مراحل نازله هم بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ حضور دارند.
چگونگی حالات پیامبر در دریافت وحی بدون واسطه
راوی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند که اینکه گفتند وحی بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل میشد غَشیه, مدهوشی به حضرت دست میداد از حال میرفت چه بود فرمود: «ذاک إذا لم یکن بینه و بین الله أحد ذاک إذا تجلّی الله له» (2) فرمود آنجا وحی بلاواسطه است نه آن وحیای که جبرئیل میآورد آنجایی که بین پیغمبر و خدا احدی واسط و رابط نیست آن مرحله وقتی پیامبر میخواهد وحی را تحویل بگیرد نمیتواند تحمل بکند مدهوش میشود و آن حالت به حضرت دست میدهد وگرنه مراحل بعدی را که فرشتهها میآورند مراحل نازله آنها را کاملاً تحمل میکنند بنابراین آن قلّه وحی, احدی بین حضرت و ذات اقدس الهی واسطه نیست اما مراحل میانی چرا, آن مراحل میانی را خود حضرت اشراف دارد بنابراین هم صلوات, مراحلی دارد هم مؤمنین و اولیا و مرسلین مراتبی دارند.
ص: 1366
ما هم که یک بار صلوات بفرستیم البته کافی است مگر اینکه نصّ خاص داشته باشیم.
بحثی پیرامون زمان و مکان در برپایی قیامت
اما درباره این جملهای که فرمود: یَسْأَلُکَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ برای اینکه وقتی سخن از تهدید قیامت و امثال قیامت بود اینها سؤال میکردند قیامت چه وقت قیام میکند مستحضرید که این چه وقت و کجا هم در حدوث عالَم مطرح است هم در انقراض دنیا البته در انقراض دنیا یک مقدار آسانتر مطرح است درباره حدوث عالم میگویند عالم چه وقت حادث شده خب میدانید چه وقت سؤال از زمان است «کجا» سؤال از مکان است در عدم محض نه زمانی بود نه مکانی با ایجاد یک ماده یا جسم متحرّک, زمان و مکان پیدا میشود این جسم که پیدا شد خب بُعدی دارد این مکان پیدا شده چون حرکت میکند چه وقت و زمان پیدا شده اگر این جسم خلق نشود عدمِ محض باشد فاصلهای بین عالَم و الله نیست حالا کسی بگوید که خدا بود و هیچ چیزی نبود بعد خلق شد این بعد معنا ندارد در عدم محض نه قبل معنا دارد نه بعد معنا دارد نه مع معنا دارد نمیشود گفت که قبلاً نبود بعداً پیدا شد ما قبلی نداریم نه قبلِ رُتبی داریم چون بالأخره رتبه، امر وجودی است نه قبل زمانی داریم بالأخره زمان، امر وجودی است مگر قبل ذاتی یعنی اشیا ذاتاً معدوم بودند و بعد موجود شدند اگر کسی توانست در عدم محض بُعدی فرض بکند «فله ما قال» هر چه میخواهد بگوید, بگوید آزاد است بگوید سالیان متمادی یا مراحل بعدی أو ما شئت فسمّه فاصله شد بعد جهان خلق شد بنابراین چه وقت و کجا با پیدایش جسم متحرّک پدید میآید چه وقت یعنی زمان از حرکت این جسم پدید میآید کجا یعنی بُعد، روی همین جسم پدید میآید اما درباره انقراض عالَم تا حدودی میشود تصور کرد که این عالم تا چه وقت ادامه دارد و چه وقت منقرض میشود اینها سؤال کردند قیامت چه وقت قیام میکند فرمود علمش نزد خدای سبحان است (یک) شاید به نزدیکی هم قیامت قیام بکند (دو) اگر قیامت صغرا باشد که خیلیها این قیامت صغرایشان قائم شده است «من مات فقد قامت قیامته» (1) بعضیها هم در آستانه وقوعاند اما قیامت کبرا واقعاً وضعش روشن نیست که چه وقت قیامت قیام میکند لکن ذات اقدس الهی در بحثهای بدن ما فرمود ما شما را از خاک خلق کردیم (یک) دوباره به خاک برمیگردانیم (دو) مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ بار سوم شما را از همین خاک برمیگردانیم اعاده میکنیم (سه) مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی این روشن است.
ص: 1367
1) (22) . بحارالأنوار, ج58, ص7.
آسان بودن اثبات معاد روحانی
در مسئله معاد روحانی طرحش خیلی آسان است اما در معاد جسمانی این آیات باید تبیین بشود در اینکه ظاهر این آیه سورهٴ مبارکهٴ «طه» این است که ما شما را از خاک خلق کردیم دوباره به خاک برمیگردانیم بار سوم از خاک احیایتان میکنیم این روشن و شفاف است دیگر در این جهت هیچ مشکلی نیست و ابهامی هم نیست در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آیه 55 اینچنین فرمود: مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تاَرةً اُخریٰ یعنی ما بدن شما را از زمین خلق کردیم دوباره شما را به زمین برمیگردانیم بار سوم شما را از زمین احیا میکنیم این چیز شفاف و روشنی است پایان سورهٴ مبارکهٴ «یس» هم دارد وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِیَ خَلْقَهُ قَالَ مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ ٭ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ کسی استخوان سری را گرفته بود از قبرستان مکه گفته بود چه کسی این را زنده میکند فرمود آن کسی که اول این را آفریده دوباره زنده میکند چیزی نیست اما این یک طایفه از آیات است طایفه دیگر این است که همیشه تعبیر به مِثل دارد چون عین با وحدت شخصی محفوظ است الآن مثلاً الف خودِ الف است اما اگر الف معدوم شد دوباره موجود شد آن دومی مثل اوّلی است چون دوتاست دوتا که نمیشود عین هم باشند عین هم یعنی واحد, دوتا هستند یعنی غیر هماند لذا دومی الاّ ولابد مثل اوّلی است اگر عین اوّلی باشد باید یکی باشد نه دوتا لازمهاش این است که ما مبدأ و معاد نداشته باشیم فقط یکی داشته باشیم لذا تعبیر قرآن در قابل موارد «مِثل» است که وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِیَ خَلْقَهُ قَالَ مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ ٭ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ ٭ الَّذِی جَعَلَ لَکُم مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنتُم مِنْهُ تُوقِدُونَ ٭ أَوَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم (1) حتماً الاّ ولابد دومی مثل اوّلی است.
ص: 1368
1) (23) . سورهٴ یس, آیات 78 ـ 81.
خداوند, آفریننده انسان در دنیا و آخرت
در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» هم دارد که اینها میگویند وضع چطوری است باید بدانند که ما مسبوق نیستیم ما همیشه سابقیم نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (1) ما مرگ را بین شما تقدیر کردیم و شما بدانید خلقت, کار شما نیست کار پدر و مادر نیست کار پدر و مادر اِمناست که «نقل المنی من موضع الی موضعٌ آخر» است أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ (2) کارِ پدر نقل این ماء است «من موضع الی موضع آخر» که از این نقل ماء به امناء یاد میشود فرمود: أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ اما ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ ماییم که این مَنیٍّ یُمْنَی (3) را به صورت این انسان در آوردیم و در میآوریم بنابراین از پدر و مادر کاری غیر از امناء ساخته نیست آنکه آفرینش است به عهده خدای سبحان است. فرمود ما شما را از خاک خلق کردیم دوباره به خاک برمیگردانیم بار سوم از خاک احیا میکنیم تا اینجا خیلی شفاف و روشن است.
بررسی زمانی و کیفیت حشر انسانها با توجه به تبدّل زمین
اما در آیه 48 سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» به این صورت فرمود: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ وقتی قیامت بخواهد قیام بکند زمین تبدیل میشود به زمین دیگر آسمان تبدیل میشود به آسمان دیگر یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات» اینکه فرمود ما شما را از زمین برمیگردانیم این سه حالت دارد قبل از اینکه وضع زمین و آسمان برگردد همه ما را زنده میکند همه ما یعنی اوّلین و آخرین مطابق آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» دارد یَقُولُونَ ءَإِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ٭ أَوَ آبَاؤُنَا الْأَوَّلُونَ ٭ قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (4) حالا اوّلین و آخرین رقمش معلوم نیست که میلیاردها میلیاردند ما چه میدانیم چقدر بشر آمدند و رفتند ولی همه را در حشر اکبر زنده میکند اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» فرمود ما همه را زنده میکنیم اینکه در سورهٴ «ابراهیم» فرمود ما کلّ نظام را به هم میزنیم اینها باید بررسی بشود که آیا خدا اول, اوّلین و آخرین را زنده میکند بعد این نظام را به هم میزند خب اوّلین و آخرین که روی کُره زمین جا نمیگیرد آیا اول کُره زمین را عوض میکند آسمانها و زمین را عوض میکند بعد اوّلین و آخرین را زنده میکند خب در این وسطها اینهایی که در مجموعه آسمان و زمین هستند در خاکاند بالأخره اینها هم تبدیل شدند تبدیل شدن یعنی چه یک روایت نورانی از امام سجاد(سلام الله علیه) هست که زمین تبدیل میشود «بأرضٍ لم تکتسب علیها الذّنوب» (5) ما زمین را تبدیل میکنیم به زمینی که روی آن گناه نشده در بعضی از روایات دارد که زمین را تبدیل میکنیم به خُبز نَقی برای اینکه مردم در آن روز بالأخره احتیاج به غذا دارند غذایشان این است که این زمین تبدیل میشود به نان که کلّ این زمین قابل خوردن است (6) اینها چیزهایی است که صَعب مستصعب است تا روی آن کار نشود جدیّت نشود تلاش و کوشش نشود نه با بنای عقلا قابل حل است نه با فهم لغوی قابل حل است زمین تبدیل میشود به خُبز نَقی یعنی چه که مردم از همین خبز یعنی نان گندمی بخورند تا مسائل حساب برداشته بشود از احادیث صعب مستصعب است البته عقیده ما غیر از این نخواهد بود که هر چه قرآن و اهل بیت فرمودند حق است و لاغیر اما تفصیل مسئله که چگونه است چطور است گرچه تفصیل و علم تفصیلی و تحقیقی برای ما واجب نیست ولی اگر خواستیم تحقیق بکنیم راهش باز است این سؤالها وقتی برای ما مطرح میشود قهراً به سراغش خواهیم رفت تا آنجا که فهم ما هست از روایات هم کمک گرفتیم برای ما معتبر است بقیه را خب نفهمیدیم علمش را به اهلش واگذار میکنیم ولی این سؤالات هست که ما را چه وقت زنده میکنند آیا قبل از تغییر نظام یا همزمان با تغییر نظام یا بعد از تغییر نظام، سه حالت دارد هر حالتی هم حکم خاصّ خودش را دارد ولی
ص: 1369
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست٭٭٭اینقدر هست که بانگ جرسی میآید (1)
ما نمیدانیم حالا کجا ولی اینقدر هست که بانگ زنگ این قافله میآید اینها یکی پس از دیگری دارند میروند اما کجا میروند هر روز «بلند بگو لا اله الاّ الله» هست آنها برای ما فقط اثر علمی دارد اثر عملی ندارد که ما حالا بدانیم انسان را همزمان با تغییر آسمان و زمین زنده میکنند یا قبل از تغییر، زنده میکنند یا بعد از تغییر زنده میکنند احکام این همزمانی یا قبل و بعد چیست اینها فقط آثار علمی دارد.
بیمورد بودن سؤال از زمان برپایی قیامت
آنکه برای همه ما اثر عملی دارد همین است که فرمود: یَسْأَلُکَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ فرمود شما یا نزدیک یا دور بالأخره تمام کارهایتان را باید جواب بدهید آنکه برای ما اثر عملی دارد همین است یَسْأَلُکَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ علمش نزد ذات اقدس الهی است وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَکُونُ قَرِیباً شاید نزدیک باشد اگر قیامت صغراست که خب خیلی نزدیک است یعنی مرگ که آمد قیامت صغراست اگر قیامت کبرا هم باشد که ما علمش را نداریم.
ادله قرآنی و روایی بر آماده بودن بهشت و جهنم
در این قسمتها فرمود حالا که اینچنین است بدان که ما برای عدهای عذاب را آماده کردهایم تعبیری که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) دارند (2) این قابل نقد است مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) از این عبارت أَعَدَّ میخواهند تقریباً صرفنظر کنند عبارت این است که خدای سبحان کافرین را لعن کرده و برای اینها آن آتش افروخته را آماده کرده است تعبیر أَعَدَّ در اینجا هست تعبیر أُعِدَّتْ هست چه اینکه درباره بهشت دارد أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ آماده کردیم. در بیانات نورانی حضرت امام رضا(سلام الله علیه) هست که جنّت و نار مخلوق است و از ما نیست کسی که بگوید جنّت و نار الآن خلق نشده بعداً خلق میشود (3) اینکه وجود مبارک حضرت امیر فرمود من بهشت را میبینم جهنم را میبینم در همان خطبه متّقیان فرمود این مردان باتقوا «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» (4) همین است یا آن حارثةبنمالک که طبق نقل مرحوم کلینی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد «کأنی انظر الی عرش ربّی» (5) گویا بهشت را میبینم جهنم را میبینم بهشت موجود است جهنم موجود است و مانند آن دیگر وجهی ندارد که ما این أَعَدَّ یا أُعِدَّتْ یا مانند اینها را توجیه بکنیم.
ص: 1370
دیدگاه شیخ طوسی بر عدم آماده بودن خارجی بهشت و جهنم
این بیان مرحوم شیخ طوسی را حالا عرض میکنیم ظاهر آیه که فرمود: أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً یعنی آماده کردیم یعنی الآن موجود است ایشان میفرمایند ممکن است که حُکماً آماده باشد نه خارجاً اگر چیزی یقیناً حاصل است این چیزی که یقیناً حاصل است مثلاً مستقبل محقّقالوقوع در حکم ماضی است این چون یقیناً بعداً آماده میشود گویا الآن آمده است خب ما دو قانون اصولی داریم یکی اینکه اصلِ در استعمال, حقیقت است یکی اینکه استعمال, اعم از حقیقت و مجاز است این دو قانون اصولی که معارض هم نیستند آنجا که میگویند اصل در استعمال، حقیقت است یعنی اگر لفظی یک معنای حقیقی داشت یک معنای مجازی داشت متکلّم این لفظ را به کار برد قرینهای در کار نبود خب ما بر حقیقت حمل میکنیم اصالةالحقیقه اصلاً جایش همینجاست اصالةالحقیقه جایش آنجایی است که لفظی معنای حقیقی دارد (یک) معنای مجازی داد (دو) متکلّم این لفظ را استعمال کرد (سه) قرینهای بر تعیین نیاورد (چهار) مطابق اصالةالحقیقه ما لفظ را بر معنای حقیقی حمل میکنیم (پنج) اما آنجایی که میگویند استعمال, اعم از حقیقت و مجاز است برای این است که ما میدانیم متکلّم این لفظ را در این معنا استعمال کرد ما همین که میدانیم متکلّم این لفظ را در این معنا استعمال کرد حکم بکنیم که معنا, معنای حقیقی لفظ است؟ نه, استعمال اعم از حقیقت و مجاز است این قاعده که استعمال اعم از حقیقت و مجاز است یک جا و موطن خاصّی دارد آن اصالةالحقیقه جای خاصّی دارد حالا سخن مرحوم شیخ را عرض میکنیم این أعَدَّ که استعمال کرده شما به چه دلیل بر معنی مجازی حمل میکنید أعَدَّ یعنی «أعدّ» یعنی آماده کرد أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ (1) همین است أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ (2) همین است یعنی آماده شد خب اگر آماده شد لفظ یک معنای حقیقی دارد یک معنای مجازی دارد قرینه هم در کار نیست باید بر معنای حقیقی حمل کرد ما که نمیدانیم لفظ را ایشان به منزله آماده بودن حمل کردند تا بگوییم این به معنی مجازی است أَعَدَّ یعنی «أعدّ» یعنی آماده کرده است.
ص: 1371
ناتمامی دیدگاه شیخ طوسی و نمود خارجی جهنم با ذکر خاطره
بنابراین آنها که گفتند ما جهنم را میبینیم در خطبه نورانی حضرت امیر درباره اوصاف متّقیان همهاش حمل بر حقیقت میشود این آیاتی که دارد کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (1) حمل بر حقیقت میشود یعنی اگر اهل علمالیقین باشی هماکنون که اینجا نشستی جهنم را میبینی چون بعد از مرگ که خب کفار هم میبینند میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا (2) اما اینجا دارد کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ این قصه را هم ما بارها به عرضتان رسیدیم سالی ما در مدینه در عمره مفرده در برابر ضریح مطهر رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نشسته بودم دیدم یک مرد میانسالی تقریباً نزدیک چهل سال بود آمد نشست و گفت حاج آقا میتوانم چیزی بپرسم گفتم بپرس, گفت کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ معنایش چیست؟ ما هم توضیح کوتاهی در موردش دادیم دیدم میگوید من آبمیوه فروشم آن روزها رسم بود که چند قالب یخ را بینالطلوعین جلوی این مغازههای آبمیوهفروشی و امثال آن میآوردند گفت من صبح که نماز خواندم آمدم جلوی مغازه که, مغازهام را باز کنم دیدم از این قالبهای یخی که جلوی مغازه من است آتش شعله میکشد هر چه میبینم, میبینم که این شعلههای آتش است که از این قالبهای یخ در میآید فهمیدم در مالِ ما حرامی راه پیدا کرده رفتم از بعضی از علمای شهرم ـ اهل شیراز بود ـ سؤال کردم که این چیست که من میبینم گفت که شما چطور آبمیوه میفروشی گفت ما به این مشتریها میگوییم مثلاً این یک لیوان آبمیوه صد تومان این لیوان آبمیوه به اندازهای که ما همین آبمیوه را در آن بریزیم چون گرم است خوشمزه نیست یک قالب یخ هم در آن میگذاریم خب آن یک قالب یخ که به اندازه آبمیوه نمیارزد گفت آتش همین است همین حرام به آن صورت در آمد گفتم پس ما چه کار کنیم گفت شما دو لیوان تهیه کنید یک لیوان بزرگ و یک لیوان معمولی, قراردادتان با همین لیوان معمولی باشد یعنی وقتی میگویید یک لیوان آبمیوه صد تومان با همین لیوان باشد آن قالب یخی که میخواهی بگذاری که قیمتش یک قران است آن را در لیوان بزرگ بگذار که این آبمیوه در آن لیوان بزرگ باشد خنک و گوارا باشد به او بدهی, گفت ما این کار را کردیم بعد دیگر آتش را ندیدیم آتش یعنی همین مال حرام این در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» بحثش گذشت فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً (3) این نار برای دنیاست آن سین وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیراً (4) که پشت سرش است بله بعداً هم یک عذاب دیگر است اما فعلاً دارد آتش میخورد منتها متوجه نیست غرض این است که هیچ دلیلی ما نداریم که این أَعَدَّ که فعل ماضی است ما حمل بکنیم که یعنی بعداً این درست نیست و این فرمایش ایشان تام نیست.
ص: 1372
بررسی راههای تخفیف یا حل مشکلات و عدم کارآیی در قیامت
مطلب بعدی آن است که خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً لا یَجِدُونَ وَلِیّاً وَلَا نَصِیراً ٭ یَوْمَ تُقَلَّبُ انسان از سه راه میتواند مشکلش را حل کند یا تمام کارها را دیگری به عهده بگیرد که انسان تحت ولایت او باشد مثل کودک خردسالی که خودش مشکلگشا نیست ولیّ او کارها را انجام میدهد دوم این است که بخشی از کارها را خودش انجام بدهد بخشی از کارها را دیگران به او کمک میرسانند میشود نصرت, نصرت یعنی نصرت, ولایت یعنی ولایت که کاملاً مرزها از هم جداست قسم سوم این است که نه ولیّ دارد نه ناصر ولی دستش را میآورد جلو که اگر تیری میآید سنگی میآید به صورتش نخورد فرمود این سومی هم نیست ما مستقیماً با صورت او کار داریم یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ این با چه چیزی میخواهد جلوی صورتش را بگیرد دستی در کار نیست دست آنجا قدرت ندارد پس هیچ کدام از راههای سهگانه برای نجات او یا تخفیف عذاب وجود ندارد میماند راه چهارم, راه چهارم یک راه روانی است این میخواهد عذرتراشی کند بگوید خدایا دیگران باعث شدند میفرمایند دیگران هم در جهنماند ما آنها را که رها نکردیم میگوید نه, دیگران را دو برابر عذاب بکن برای اینکه آنها باعث شدند میفرماید نه, تو هم دوتا گناه کردی این رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَ الْعَذَابِ برای همین است پس لا یَجِدُونَ وَلِیّاً (یک) وَلَا نَصِیراً (دو) یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ (سه) پس هیچ راهی برای تخفیف نیست چهارمی یَقُولُونَ یَا لَیْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولاَ میگویند ای کاش ما خب آرزوست دیگر این آرزو آن روز اثر ندارد یَقُولُونَ یَا لَیْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولاَ بعد این چهارمی این است وَقَالُوا رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ ما را که خب داری عذاب میکنی کار بد کردیم ولی یک عده ما را گمراه کردند رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَ الْعَذَابِ آنها را دو برابر عذاب بکن که مقداری از نظر روانی ما راحت بشویم.
ص: 1373
دلیل عذاب ضعفین کافران و گمراهان
بحث مبسوطش در سورهٴ مبارکهٴ اعراف گذشت لذا اینجا جواب نمیدهد در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این گفتگو که به میان آمده خدای سبحان به آنها میفرماید شما هم عذابتان دو برابر است; عذاب آنها را دو برابر است دارید میبینید عذاب شما هم دو برابر است, عذاب آنها دو برابر است به خاطر همان که شما گفتید آنها هم خودشان گمراه شدند هم شما را گمراه کردند عذاب ضلالت را دارند و عذاب اِضلال را بله, آنها دو کار کردند دو عذاب دارند الآن هم دو برابر دارند میچشند اما شما هم دو معصیت کردید یکی اینکه خود گناه را مرتکب شدید یکی اینکه رهبران الهیتان را خانهنشین کردید دیگران را به رهبری گرفتید شما یک کار نکردید شما اگر جلوی سقیفه را باز نگذاشته بودید که اهل بیت خانهنشین نمیشدند بنابراین شما دو گناه کردید یکی اینکه خود معصیت را مرتکب شدید یکی اینکه رهبران الهیتان را خانهنشین کردید لذا در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» به آنها پاسخ میدهد آیات 38 و 39 سورهٴ «اعراف» آنها گفتند: رَبَّنَا هَؤُلاَءِ أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابَاً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ خدا به همین جهنّمیان فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ شما هم دو عذاب دارید وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ شما حساب نمیکنید این مراقبت و محاسبت همین است شما چرا حساب نمیکنید وَقَالَتْ أُولاَهُمْ لِأُخْرَاهُمْ فَمَا کَانَ لَکُمْ عَلَیْنَا مِن فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْسِبُونَ آنها میگویند ما هم دو گناه کردیم شما هم دو گناه کردید ما معصیت کردیم (یک) شما را به این معصیت دعوت کردیم (دو) شما هم دو معصیت کردید یکی اینکه خود کار خلاف را انجام دادید (یک) یکی اینکه رهبران الهی را خانهنشین کردید (دو) بنابراین شما هم دو کار کردید ما هم دو کار «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
ص: 1374
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَسْأَلُکَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَکُونُ قَرِیباً (63 إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکَافِرِینَ وَأَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً (64) خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً لا یَجِدُونَ وَلِیّاً وَلَا نَصِیراً (65) یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یَقُولُونَ یَا لَیْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولاَ (66) وَقَالُوا رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ (67) رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً (68) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسَی فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَکَانَ عِندَ اللَّهِ وَجِیهاً (69) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً (70) یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِیماً (71)) تساوی مردان و زنان در حرمت نگاه به نامحرم
برخی از مسائل مربوط به مطالب قبل این است که گرچه اینها بحثهای فقهی است و در فنّ شریف فقه باید مطرح بشود اما خب گاهی در اثر ضرورت، اینها هم طرح میشود. اصل اوّلی در نگاه این است که چه مرد چه زن مواظب چشمشان باشند نه مرد حق دارد نامحرم را نگاه کند نه زن حق دارد نامحرم را نگاه کند سورهٴ مبارکهٴ «نور» آیه سی به بعد بین زن و مرد از این جهت فرقی نگذاشت در آیه سی فرمود: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ در آیه 31 هم فرمود: وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ پس حرمت نگاه و نظر فرقی بین زن و مرد نیست نه مرد حق دارد نامحرم را ببیند نه زن حق دارد نامحرم را ببیند.
ص: 1375
دلیل عدم وجوب پوشش در حدّ زنان برای مردان
مطلب دوم راجع به پوشش است بر مرد, پوشاندن واجب نیست برای اینکه کارهای جامعه به دست اوست او اگر بخواهد سر و صورتش را بپوشاند دستش را بپوشاند نمیتواند کار انجام بدهد پس وجوب سَتْر بر مرد نیست یعنی صورتش را بپوشاند مویش را بپوشاند دستش را بپوشاند ـ نه این طوری که متأسفانه الآن رواج پیدا کرده دست یعنی همین مچ و تا زند و اینها ـ بر او واجب نیست بپوشاند چون باید کار بکند اما بر زن لازم است که بپوشاند که مبادا در معرض نگاه قرار بگیرد لذا فرمود موی سر و گردن و گریبان را کاملاً بپوشاند وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ (1) یعنی از سر تا گریبان همه را باید بپوشاند.
نبود تلازم بین عدم وجوب ستر وجه و کفّین و جواز نظر
مسئله وجه و کفّین را برخیها استثنا کردند اما استثنا در وجوب ستر است نه جواز نظر یعنی اگر برخی از فقها(رضوان الله علیهم) فتوا دادند که بر زن پوشاندن صورت واجب نیست معنایش جواز نظر به صورت زن نیست مثل اینکه بر مرد پوشاندن صورت واجب نیست و زن حقّ نگاه ندارد این وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ زنها نمیتوانند مردها را نگاه کنند حالا پیرزن در همان سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود قواعدِ از نساء کهنسالها حرجی بر آنها نیست آیه شصت سورهٴ مبارکهٴ «نور» این بود وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللَّاتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَ جُنَاحٌ أَن یَضَعْنَ ثِیابِهنَّ البته وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ غرض آن است که اگر برخی از فقها فتوا دادند که پوشاندن صورت بر زن واجب نیست معنایش جواز نظر نامحرم به صورت زن نیست مثل اینکه پوشاندن صورت بر مردِ جوان واجب نیست ولی نگاه زن به او هم جایز نیست غرض, تلازم بین عدم وجوب سَتْر و جواز نظر نیست.
ص: 1376
1) (1) . سورهٴ نور, آیهٴ 31.
بیان مقدار نگاه مجاز زن و مرد نسبت به هم
پرسش:... پاسخ: بله انسان که شکسته نگاه میکند اگر یک وقت هم چشمش افتاد آن نگاهِ تیز نیست حذف متعلّق هم یدلّ علی العموم و بحث هم درباره زن و مرد است معنایش این نیست که آسمان را نگاه نکنید زمین را نگاه نکنید این غضّ بصر راجع به طرف مقابل است معنایش این نیست که وقتی راه میروید جلویتان را خوب نگاه نکنید آسمان را نگاه نکنید درخت را نگاه نکنید این بر اساس تناسب حکم و موضوع, راجع به زن و مرد است هم زن نگاهش را بشکند نه اینکه چشمش را ببندد راه برود با نگاه بسته و ضعیف حرکت کند که کنایه از آن است که باید کار خودش را انجام بدهد آسمان و زمین و راه و زندگی خودش را ببیند نامحرم را نبیند آن مرد هم همینطور است.
پرسش... پاسخ: بله دیگر بر اساس تناسب حکم و موضوع این است گرچه حذف متعلّق نشانه عموم است برای اینکه تناسب حکم و موضوع راجع به نامحرم است منتها طرزی هم حرکت کند که اگر یک وقت نگاهش افتاد, گرفتار نشود این مسئله اول بود.
دلیل نبود تلازم بین عدم وجوب ستر وجه و کفّین و جواز نظر
فرع دوم این است که اگر برخی از فقها از مسئله وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ که ظاهرش این است از سر تا گریبان را بپوشاند اینها صورت را استثنا کردند معنایش این نیست که چون پوشاندن صورت واجب نیست نگاه نامحرم هم جایز است این تلازم نیست به دلیل اینکه بر مرد پوشاندن صورت واجب نیست ولی زن حقّ نگاه ندارد مخصوصاً جوان, در آن آیه شصت هم که زنهای پیر را استثنا کرده خب مردان پیر هم از این جهت استثنا میشوند اگر مرد پیر را نگاه کند مشکلی نیست پس وَالْقَواعِدُ از نساء حکم خاصّ خودشان را دارند این مربوط به مسئله نگاه و پوشاندن و امثال ذلک.
ص: 1377
تبیین مصادیق وجوب صلوات
اما آنچه مربوط به صلوات است صلوات را ذات اقدس الهی به ما فرمود که بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صلوات بفرستید خصوصیّاتش را روایات مشخص کرده مثل سایر مطلقاتی که درباره نماز و روزه و حج و زکات هست ولی خصوصیاتش را روایات مشخص کرده که فرمود بگویید: «اللهمّ صلّ» (1) حالا این رجحان صلوات که مطلق است مورد وجوبش شب و روز نُه حالت است یعنی نماز صبح یک بار, نماز ظهر دو بار, نماز عصر دو بار جمعاً میشود پنج بار, نماز مغرب دو بار میشود هفت بار و نماز عشاء هم میشود دو بار جمعاً میشود نُه بار این نُه بار شب و روز واجب است وقتی میلیونها نفر مشمول این تکلیف باشند میلیونها حکم تکلیفی است پس نمیشود گفت این آیه نازل شده است یک مصداق دارد نه خیر, مصادیق فراوان فی اقطار الأرض دارد چون زمین کُروی است در هر وقتی بالأخره برخی مشغول نماز هستند «فی مشارق الأرض و مغاربها» پس میلیاردها مصداق دارد نمیشود گفت این آیه آمده یک مصداق داشت.
محفوظ بودن رجحان صلوات در تمام لحظات عمر
مطلب دیگر اینکه آن رجحانش سر جایش محفوظ است مثل اینکه حج در تمام مدت عمر یک بار واجب است برای مستطیعها اما برای غیر مستطیع و همچنین مستطیعها بعد از انجام فریضه این رجحانش سر جایش محفوظ است در طول سالها، عمره همینطور است پس گاهی بعضی از احکام در تمام مدت عمر یک بار واجب است مصادیق مستحبّهاش فراوان است یا سالی یک بار است مصادیق مستحبّه دیگر دارد یا هفتهای یک بار است مصادیق مستحبّهای دارد در جریان مسائل مالی هم همینطور است این صلوات, واجبش در آن نُه مورد است مستحبّش هم که مصادیق فراوانی دارد.
ص: 1378
1) (2) . سعد السعود(سید بن طاووس)، ص204، التفسیر الکبیر، ج25، ص182.
روایات بیان کننده کیفیت صلوات
پرسش:... پاسخ: حالا آن بلند فرستادن یک راه دیگری دارد ولی بالأخره در اماکن عمومی در حرمها در حضور پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مخصوصاً فرمود صدایتان را بلند نکنید لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ (1) حالا یک مسئله است که کیفیت فرستادن صلوات بلند باشد یا نه, جهر باشد یا اخفات آن یک مطلب است مثنی باشد یا فرادا آن یک مطلب است ولی اصلِ تکرّر واجبش شب و روز بر هر فرد مکلّف نُه بار و میلیونها مکلّف در عالَم وجود دارد بر اساس کرویّت زمین هر لحظه یک جا, جای نماز است پس مرتب این صلوات دارد اجرا میشود, گاهی هم عمری یک بار واجب است بقیه میشود مستحب مثل حج و امثال ذلک اما کیفیتش را البته باید روایات بگویند مثل کیفیت نماز و زکات و روزه را هم روایات مشخص کرده.
دلالت صریح آیات قرآنی بر امر شدن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به صلوات بر مؤمنین
مطلب دیگر اینکه درباره پیغمبر و اهلش(علیهم الصلاة و علیهم السلام) روایات داریم اما درباره مؤمنین که فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ (2) در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» که فرمود او بر شما که مؤمن هستید صلوات میفرستد به دیگران دستور نرسیده که شما هم بر مؤمنین صلوات بفرستید درباره سلام وارد شده است که «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» (3) اما درباره صلوات فقط خطاب به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بالصراحه آمده که شما بر اینهایی که وجوهاتشان را ادا میکنند خدماتی دارند صلوات بفرستید در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» در دو بخش، صلوات رسول مطرح است یکی در هنگام گرفتن وجوه شرعی مثل زکات، آیه 103 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بود خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ یکی هم در همان سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیه 99 این است وَمِنَ الْأَعْرَابِ مَن یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَیَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ اللّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ یعنی برخی از مؤمنیناند که قدمهای خیر برمیدارند کمکهای مالی میکنند لوجهین: یکی قربة الی الله, یکی شمولاً لصلوات الرسول هم قربة الی الله نصیبشان میشود هم صلوات پیامبر شامل حالشان میشود مستحضرید که جریان «الصلاة قربان کلّ تقی» (4) همین تعبیر درباره زکات هم آمده (5) یعنی نماز, وسیله تقرّب نمازگزار به خدای سبحان است زکات و صدقه و ادای وجوهات شرعی هم وسیله تقرّب آن مؤدّی به ذات اقدس الهی است اینجا فرمود این کارِ خیر هم مایه قُربات عند الله است هم مایه بهرهمندی از صلوات رسول حالا چه انسان به خود حضرت عطا بکند چه کارِ خیر، آن آیه 103 که فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ آن خطابش مشخص است اما این آیه 99 فرمود: وَمِنَ الْأَعْرَابِ مَن یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَیَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ اللّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ یعنی برخیها هستند ـ اعراب که خصوصیّتی ندارند ـ که اینها خدماتی انجام میدهند لوجهین یکی قربة الی الله یکی هم نِیلاً لصلوات الرسول البته صلوات رسول هم برای تحصیل همان تقرّب است لذا در بخش بعدی فقط مفرد ذکر شده دیگر سخن از دو چیز نیست قُرُبَاتٍ عِندَ اللّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلاَ إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ.
ص: 1379
ضرورت تأسّی به پیامبر, دلیل در فرستادن صلوات بر مؤمنین
اگر ما بنا شد که به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تأسّی بکنیم میشود بر مؤمنین, اولیای الهی, علما, صدیقین, صلحا, شهدا هم صلوات فرستاد اینکه وقتی خواجه نصیر نام مبارک سیّد مرتضی را در درس میبرد مطلبی را از سید مرتضی نقل میکرد میگفت «صلوات الله علیه» برای رفع اعجاب شاگردانش میگفت «کیف لا یصلّی علی المرتضی» (1) غرض این است که این امکانش هم هست و البته تأدّبش این است که رجائاً این کارها انجام بشود.
پرسش:... پاسخ: بله این به همان قرینه داخلی است برخیها خواستند از این تکرّر نجات پیدا کنند لذا با ضمیر خواستند حل کنند با اینکه با ضمیر هم مسئله حل نمیشود به خاطر همین قرینه داخلی که لا یلزم الدور, گفتند خودِ این مستثناست.
بررسی نسخ آیه لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ در نظر امامیه
این آیه لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ هم که ملاحظه فرمودید این هم یک بحث عمیق فقهی دارد که این در کتابهای فقهی در آیاتالأحکام در بحث خصائصالنبی البته مطرح است. مرحوم جمالالدین مقداد سیوری ایشان میفرمایند این آیه 52 که دارد لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ قیل که نسخ شده است به وسیله آیه پنجاه که یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ علی وجهٍ بعد میفرماید «و هو فتویٰ اصحابنا» اصحاب ما امامیه نظرشان این است و به وسیله آیه تُرْجِی مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ که دو تفسیر داشت علی الوجه الأول بعد میفرمایند گرچه این دو آیه قرائتاً قبل از آیه لَا یَحِلُّ هستند ولی نزولاً بعد از این واقع شدند. (2)
ص: 1380
تبیین وجوه ثلاثه در تفسیر بَعدُ در آیه لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ
مطلب بعدی آن است که سه وجه در این لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ هست ایشان بعد از ذکر آن نص, این سه وجه را ذکر میکند بعد میفرماید این هم فقط فایده علمی دارد برای اینکه ما حالا وقتی گفتیم نسخ شده است هیچ کدام از آن وجوه ثلاثه راه ندارد. لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وجه اول این است که بعد از این نُه همسری که داری از این به بعد دیگر زن بر شما حلال نیست این وجه اول, دوم اینکه لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ یعنی بعد این آیه إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ سوم اینکه لَا یَحِلُّ لَکَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ یعنی بعد از آن محرّماتی که در سورهٴ «نساء» آمده که این دیگر خصیصهای برای پیغمبر نیست روایتی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است این سومی را تأیید میکند بعد میفرماید چون فتوای اصحاب ما این است که این آیه منسوخ است به آیه إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ هیچ کدام از این سه وجه صبغهٴ فقهی ندارد فقط یک اثر علمی دارد که چنین چیزی گفته شده, بعد میگوید روایتی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است ضعیف است چون موافق با اجماع اصحاب نیست بنابراین چه در اصلِ ازدواج که طلاق بدهد همسر دیگر بگیرد یا معاملهای را فسخ کند و اَمه دیگر بخرد هیچ کدام از اینها محدودیتی ندارد این طبق نظر مرحوم جمالالدین سیوری در کنزالعرفان است (1) البته چون حکم فقهی است و جزء خصائصالنبی است از دو نظر باید جداگانه در فقه بحث بشود.
ص: 1381
1) (10) . کنزالعرفان, ج2, ص245.
بررسی راههای نجات و عدم کارآیی آن برای کفار در قیامت
مسئله قیامت فرمود اینها چهارتا مشکل دارند اینها که حجّت الهی بر اینها تمام شده است هیچ راهی برای عذرخواهی و برگشت اینها نگذاشتند اینها چهارتا مشکل جدّی دارند یکی اینکه این خطر قطعی را دیگری برای اینها حل نمیکند هیچ ولایتی ندارند برای اینکه از تحت ولایت هر ولیّای بیرون آمدند لا یَجِدُونَ وَلِیّاً این نکره در سیاق نفی است که کسی مشکل اینها را حل بکند بالقول المطلق نیست دوم اینکه نصیر ندارند نصرت همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید این است که بخشی از کار را خود آدم انجام بدهد بخش دیگر را معین و معاون او به عهده بگیرد این را میگویند نصیر آن اوّلی را میگویند ولیّ, فرمود اینها نصیر هم ندارند. سوم اینکه اگر کسی هیچ پناهگاهی نداشت وقتی خطری پیش آمد بالأخره با دست جلوی چشمش را میگیرد جلوی صورتش را میگیرد چون مهمترین عضو چشم و صورت اوست آسیب نبیند فرمود این عذاب ما مستقیماً با چشم و صورت او کار دارد دست و پای او بعد گرفتار میشوند و هیچ قدرتی ندارند که با دستشان جلوی صورتشان را بگیرند یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ ما تنگاتنگ اول به صورتشان حمله میکنیم چهارم اینکه اگر بخواهند مشکل روانیشان را حل کنند بگویند عدهای باعث شدند که ما به دام افتادیم این هم راهحل ندارد برای اینکه اگر حجّت الهی بالغ نشود که کسی معذّب نمیشود این چهارمی هم مشکل آنها را حل نمیکند برای اینکه اگر اینها بگویند رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ ٭ رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً این در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» همین مطلب مبسوطاً گذشت که آنجا خود آن کُبراء به اینها میگویند خب رهبران الهی هم بودند شما میخواستید حرف آنها را گوش بدهید آیه 38 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این بود: قَالَ ادْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِکُم مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ فِی النَّارِ کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا حَتَّی إِذَا ادَّارَکُوا فِیهَا جَمِیعاً سابق و لاحق هر دو به آتش افتادند قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لِأُولاَهُمْ این متأخّرین درباره پیشکسوتانشان میگویند رَبَّنَا هَؤُلاَءِ أَضَلُّونَا خدایا اینها ائمه کفر بودند اینها ما را گمراه کردند فَآتِهِمْ عَذَابَاً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ آنگاه خدای سبحان میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ آنها عذابشان دو برابر است شما هم عذابتان دو برابر است یک عذاب برای اصلِ ارتکاب گناه است عذاب دوم آنها برای اینکه شما را گمراه کردند عذاب دوم شما برای اینکه شما با داشتن رهبران الهی به دنبال اینها راه افتادید پس شما هم دو گناه دارید منتها حساب نکردید قَالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ این است که در آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» حجت را خدای سبحان تمام کرده دیگر اینها راهی ندارند.
ص: 1382
بیمورد بودن سؤال از زمان برپایی قیامت
مطلب بعدی آن است که در جریان قیامت که فرمود: یَسْأَلُکَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ در خیلی از موارد است که آنها سؤال میکنند قیامت چه وقت قیام میکند فرمود هیچ کسی وقت قیامت را نمیداند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود قیامت علمش نزد خداست لکن طرزی این آیات تنظیم شده است که گویا الآن ما در کشتیِ قیامت نشستهایم این کشتی قیامت یک وقت لنگر میاندازد این سؤال را چه کسی کرده چه کسی یادشان داده اینطور سؤال بکنند سؤال این است که چه وقت ساعت, لنگر میاندازد أَیَّانَ مُرْسَاهَا (1) مُرسا یعنی لنگر, الآن این کشتی وجود دارد (یک) روی دریا حرکت میکند (دو) در حال حرکت است (سه) یک وقت هم باید لنگر بیندازد (چهار) این سؤال از کجا برخاست چه کسی سؤال کرد چه کسی یادشان داد شما اینطور سؤال بکنید سؤال سائلان درباره قیامت این است که پیامبرا! این قیامت چه وقت لنگر میاندازد أَیَّانَ مُرْسَاهَا چه وقت لنگر میاندازد چه کسی حالا یادشان داده اینطور تعبیر بکنند معلوم میشود قیامت موجود است مثل کشتی است که در دریاها دارد حرکت میکند ما هم در این کشتی نشستهایم این کشتی یک وقت لنگر میاندازد میگوید آقایان پیاده شوید این یعنی چه؟!
قدرت لایزال الهی مانع ورود در بعضی از حریمها
گاهی انسان به آیاتی میرسد که اصلاً به خودش اجازه ورود در آن حریم را نمیدهد وَمَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ (2) قبلاً هم این بحث گذشت که کاری از این مهمتر در عالَم قابل فرض نیست آن کار این است که کلّ این نظام برچیده بشود دوباره ساخته بشود کاری از این بزرگتر در عالم فرض دارد قیامت وقتی بخواهد قیام کند إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (3) چطور قیام میکند یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (4) یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات, تبدّل الأرض غیر الأرض» این دو کار است یعنی کلّ این نظام مِن العرش الی الفرش اینها به هم میخورد دوباره ساخته میشود فرمود این یک لحظه است وَمَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ این است که اصلا به ذهن در نمیآید به حساب در نمیآید. در سورهٴ مبارکهٴ «جن» وقتی مسئله معاد را مطرح فرمود, آیه 24 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «جن» این است حَتَّی إِذَا رَأَوْا مَا یُوعَدُونَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً ٭ قُلْ إِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً به اینها بگو آنچه شما وعید داده میشوید من نمیدانم نزدیک است یا مدتی باید بگذرد این مسئله معاد است بعد فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ این غیب الف و لامش یا جنس است که معاد را هم شامل میشود یا الف و لامش عهد است عهد ذکری, عهد ذهنی که قدر متیقّنش همین معاد است عالِم به الْغِیْبِ است اگر الْغَیْبِ جنس بود معاد را شامل میشود اگر عهد ذکری و ذهنی بود خصوص معاد است عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ.
ص: 1383
روشن بودن مسئله معاد برای پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام)
بنابراین اگر ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست او که به دَنَا فَتَدَلَّی (1) رسیده ظاهر عالَم, باطن عالم, گذشته عالم, آینده عالم مشهود اوست او که میفرماید: «لو کُشف الغطاء ما ازددت یقینا» (2) آن را میبیند, بنابراین برای آن ذوات قدسی مسئله معاد و قیامت روشن است که علمِ اینها در آن محدوده به اذن خدا توسعه دارد اما بالأخره برای توده مردم قابل حل نیست برای خیلی از خواص قابل حل نیست و دانستنش هم برای انسان خطر دارد میگوید ممکن است من حالا وقتی درازمدت است هنوز فرصت داریم آخر من توبه میکنم در حالی که به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی اگر کسی این استغفار را وسیله گناه قرار بدهد بگوید گناه میکنیم بعد هم استغفار میکنیم این دو گناه کرده یکی خود گناه را مرتکب شده یکی اینکه حریم استغفار را حفظ نکرده استغفار را به استهزا گرفته حالا گناه میکنیم بعد استغفار میکنیم حالا پیر شدیم بعد توبه میکنیم این گرفتار دو گناه است اینطور نیست که حریم استغفار را حفظ نکرده باشد گناه نکرده باشد غرض این است که چنین چیزی هم هست حالا آنها نه مقدور ماست نه ما مکلّفیم آنها را بفهمیم ولی اجمالاً احتمال علمی آنها را میدهیم برای اینکه ظاهر آیات سورهٴ «جن» این است که عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی بنابراین اگر اهل بیت بفرمایند ما مسئله معاد را میدانیم ظاهر آیه قرآن تأیید میکند براهین عقلی هم البته ناظر به این قسمت است و حمایت میکند.
ص: 1384
فهم دقایق قرآن در انحصار پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام)
پرسش:... پاسخ: آنها میگویند اصلِ قرآن را نمیفهمیم, آن دقایق را هیچ کس نگفت میفهمیم, دقایق را غیر از اهل بیت کس دیگری نمیتواند بفهمد برای اینکه این قرآن کریم مثل حبل مَتینی است که یک طرفش به دست خداست یک طرفش به دست ما، این اول سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» دارد که إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (1) پس کاملاً ما قرآن را میفهمیم برای اینکه برای علمِ ما نازل کرده مراحل نازلهاش را میفهمیم, میانیاش را میفهمیم, بالاترش را میفهمیم تا آنجا که مکلّفیم باید بفهمیم و معتقد بشویم و متخلِّق بشویم و عمل بکنیم میفهمیم اما آن اوج مراتب که فرمود آن قلّهاش نزد ماست آن نه عِبری است نه عربی نه سریانی, نه تازی, نه فارسی وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (2) بله ما آنجا را نمیفهمیم, دسترسی به آن هم نداریم راه هم به آن نداریم مأمور هم نیستیم مکلّف هم نیستیم اما این بخشی که فرمود: لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ کاملاً میفهمیم برای ما حجّت الهی هم روشن است.
پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) عالِم به غیبِ نسبی با تعلیم الهی
پرسش:... پاسخ: خب آن غیبی که هست بالأخره به اعلام الهی است.
پرسش: غیب نِسبی هست یا نه؟
پاسخ: غیب نسبی را به تعلیم الهی میدانند نه از خودشان فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی در بعضی از روایات هم ائمه(علیهم السلام) اشاره کردند ما هم جزء مرتضی هستیم (3) غرض آن است که کسی از نزد خود به غیب علم داشته باشد این نیست اما فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ و نبیٍّ و ولیٍّ و امامٍ و صدیقٍ و صالحٍ و شهیدٍ آن غیبهای مراحل نازله و وُسطا آن البته ممکن است این اظهارش یعنی آگاه کردنش به عنایت الهی است.
ص: 1385
بنابراین احتمال اینکه وجود مبارک حضرت بداند هست عمده آن است که ما الآن در کشتی قیامت هستیم این کشتی متحرّک است و کشتیبان هم این را دارد رهبری میکند یک وقت هم لنگر میاندازد أَیَّانَ مُرْسَاهَا این از دقیقترین سؤالهایی است که درباره مسئله معاد مطرح است.
بررسی محدوده ممنوعیت رنجش پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام)
بعد از این بیانات فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسَی در سورهٴ مبارکهٴ «صف» هم هست (1) فرمود نظیر امتهای گذشته نباشید نظیر بنیاسرائیل نباشید که پیامبرشان را رنجاندند شما هم در جریان همسر زید دهنتان باز باشد هر حرفی را بزنید اینطور نباشد اینها روح مطهّر پیامبر را میرنجاند آزار میکند نظیر یهودیانی نباشید که پیامبرشان را آزار کردند لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسَی فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا آنچه درباره حضرت موسی(سلام الله علیه) گفتند ذات اقدس الهی موسای کلیم را تبرئه کرده آنها را هم قهراً تنبیه کرده فرمود مواظب زبانتان باشید فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَکَانَ عِندَ اللَّهِ وَجِیهاً موجّه بود حالا این اختصاصی به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد؟ فرمود نه, یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً از گناه پرهیز کنید (یک) و حرفِ مُتقن و محکم بزنید (دو) این قول در مقابل فعل نیست اینکه در سورهٴ «ق» دارد مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (2) این قول در مقابل فعل نیست بلکه «ما یلفظ من قولٍ, ما یکتب من کتابٍ, ما یَفعل مِن فعلٍ الاّ لدیه رقیب عتید» انسان «لا یقوم و لا یقعد الاّ لدیه رقیب عتید» منتها حالا قول را به عنوان شاخص ذکر کردند. فرمود قولِ سدید داشته باشید یعنی فعل سدید داشته باشید قول اگر صدق و حق باشد سدید است اگر کذب و باطل باشد خفیف و تهیمغز است در قیامت اعمال برخیها, ترازوی بعضیها سبک است خَفَّتْ مَوَازِینُهُ (3) برای اینکه افعال و حرفهای سنگین ندارند قول سدید آن است که مطابق با حق باشد مستحضرید که حق, برای خیر بودن و صلاح و فلاح بودن تمامالموضوع است اما صدق, تمامالموضوع نیست مقتضی خیر است برای اینکه گاهی صدق است اما خیر نیست آن کسی که غیبت میکند کارش صدق است آن کسی که نمّامی میکند کارش صدق است لکن حق نیست صدق باید حق باشد عمل باید عدل باشد اگر عدل بود خیر است اگر حق بود خیر است و مانند آن.
ص: 1386
راهکار رسیدن به تابعیت از خدا و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در رسیدن به فوز عظیم
فرمود قول سدید داشته باشید اگر این کارها را کردید گفتارتان, رفتارتان مُتقن و علمی بود بیبرهان نبود بیدلیل نبود آنجا هم که دلیل دارید نظم جامعه را, امنیت جامعه را, امانت جامعه را, عِرض و آبروی جامعه را حفظ کردید خدا چند کار میکند یکی اینکه بالأخره شما اعمالی که دارید این اعمالتان که صد درصد درست نیست برخی از اعمالتان مشکل دارد ذات اقدس الهی این اعمالتان را اصلاح میکند فرمود: یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ (یک) اگر شما این کارها را کردید یعنی قول سدید داشتید نوشتههایتان عالمانه بود گفتارتان, تبلیغتان محقّقانه بود یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ; دو: وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ اگر لغزشی داشتید آن لغزشها را خدا میآمرزد این دو کار را میکند بعد مژده هم داد که وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِیماً شما که با قول سدید تابع خدا و پیامبرید ذات اقدس الهی به شما فوز عظیم عطا میکند فوز عظیم وقتی خدا آن را به عظمت یاد کند معلوم میشود خیر دنیا و آخرت را به همراه دارد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً (70 یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِیماً (71) إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً (72) لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ وَیَتُوبَ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (73)) ص: 1387
بیان بعضی از سنّتهای الهی در جامعه
در جریان سنّت الهی چند چیز را قرآن کریم سنّت پروردگار میداند یکی اصلِ دین که هیچ جامعهای بدون دینِ الهی نخواهد بود چون إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (1) اصلِ دین جزء سنّتهای الهی است که فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً (2) برای هر عصر و مصری برای هر پیامبر و رسولی, منهاج و شرعهای است که این هم جزء سنن الهی است زیرا در اثر تغیّر زمان و دگرگونی شرایط, منهاج و شریعت عوض میشود گرچه اصل دین محفوظ است که لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (3) این هم جزء سنن الهی است اگر شریعت و منهاج تغییر میکند معنایش تغییر سنّت الهی نیست چون خود تنوّع شریعت و منهاج جزء سنّت حق است پروردگار برای هر دورهای برای هر پیامبر و رسولی شریعت و منهاج قرار داده است این جزء سنتهای الهی است نه آن سنّت اوّلی که اصل دین است تغییر میکند نه این سنّت دومی که لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً عوض میشود.
مطلب بعدی آن است که تمام این برکاتی که البته برای هر عصر و مصری حاصل میشود به برکت حجّت آن زمان است و تمام برکاتی که امروز نصیب امتهای اسلامی میشود روشن است که به برکت وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) است.
تبیین معنای وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً
مطلب سوم هم این است که اینکه در آیات قبل گذشت وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً (4) یعنی شما در عین حال که رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ (5) هستید نسبت به یکدیگر مهربانید نسبت به دیگران أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ (6) باشید معنای أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ این نیست که حمله بکنید معنایش این است که وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً این امر غایب است یعنی شما طرزی باید قدرتمند, مقاوم و شجاع باشید که بیگانگان در شما نفوذ نکنند و احساس عظمت بکنند مثل اینکه هیچ کس به جنگ قلّه دماوند نمیرود برای اینکه این کوه ستبر به قدری برجسته است که ممکن نیست کسی با بیل و کلنگ بتواند آن را خراب کند نفرمود «اغلظوا علیهم» که امر حاضر باشد فرمود: وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً آن قدر مقاوم آن قدر نترس آن قدر شجاع آن قدر متّحد باشید که بیگانه در شما طمع نکند این معنای وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً است که سؤال شد.
ص: 1388
ناتوانی فیضرسانی دانی بر عالی با صلوات
مطلب چهارم هم که سؤال شد این است که هیچ دانی واسط بین عالی و اعلا نیست یعنی این صلواتی که ما میفرستیم این باعث بشود که ما علّت وسطی بشویم حدّ وسط بشویم سبب بشویم بین اعلا که ذات اقدس الهی است و عالی که اهل بیتاند ما مجرای فیض باشیم فیضی به وسیله ما به اهل بیت(علیهم السلام) برسد این ممکن نیست این فرقی ندارد که دانی بین خدا و پیغمبر واسطه باشد این باطل است بین خدا و امام واسطه باشد باطل است بین خدا و ولیّای از اولیای الهی که از او برتر است واسطه باشد این هم باطل است حالا اختصاصی به معصومین ندارد حالا ما درود بفرستیم به وجود مبارک زینب کبرا یا قمر بنیهاشم(سلام الله علیهما) که ما واسط و علت وسط و سبب باشیم به سبب ما فیضی از خدا به اینها برسد این نیست بنابراین چون برهان عقلی, جامع است همه این چهار قسم را مِن النبوّة و الرسالة و الامامة و الولایة شامل میشود.
رسیدن فیض عبادت دانی به عالی از باب پایهگذاران سنن حسنه
پرسش:... پاسخ: اما اگر علت معدّه باشد به استناد «مَن سنّ سنة حسنة فله أجرُها و أجرُ مَن عَمِل بِها إلی یوم القیامة» (1) است; یعنی اگر امت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عبادتی میکنند اطاعتی میکنند چون همه اینها میوههای باغ اوست باعث استعداد او در قوس صعود است این بر اساس اینکه چون حضرت باغبان است سنّتی آورده دیگران به این سنّت دارند عمل میکنند چه بگویند «اللهمّ صلّ علی محمد و آل محمد» چه نماز و روزه بخوانند این نماز خواندن آنها, روزه گرفتن اینها, حج و عمره آنها و صلوات اینها بر پیامبر همه اینها تقدیم میشود به پیشگاه این ذوات قدسی یعنی در عین حال که خودِ این عملکنندهها ثواب میبرند مشابه این را پیغمبر هم ثواب میبرد برای اینکه او این سنّت را آورده «مَن سنّ سنة حسنة» هم خودش جزای این سنّتگذاری را دارد (یک) هم جزای عمل به این سنّت را دارد (دو) هم پیروان او که به این سنّت عمل میکنند خود پیروان فیض میبرند (سه) هم ثواب پیرویِ پیروان را در نامه عمل او ثبت میکنند (چهار) این چهارمی که نتیجه سنّتگذاری آنهاست فرق نمیکند چه دعا بخواند چه معتکف بشود چه حج و عمره انجام بدهد چه صلوات بفرستد همه اینها زمینه دریافت فیض را برای انبیا بیشتر میکند یعنی علت قابل میشود که عندالتحلیل بازگشت اینها به کار خود آنهاست همان مثال معروف که باغبانی وقتی در روز عید سبدی از میوه باغ به خود صاحبباغ میدهد مِلک او و مالِ او را به او میدهد منتها خودش مؤدّب میشود و مقرّب میشود بنابراین این صلوات ما و این عرض ارادتها بیاثر نیست همانطوری که نماز و روزه و اعتکاف ما هم بیاثر نیست نماز و روزه و اعتکاف ما, عمل به سنّت اوست (یک) در روایات «مَن سنّ سنة حسنة» آمده که اگر کسی سنّت حسنهای بیاورد هم ثواب جعل سنّت را دارد هم چون خودش به آن سنّت حسنه عمل میکند مُثاب است و هم دیگران ثواب میبرند عمده این چهارمی است معادل ثواب دیگران را در نامه عمل سنّتگذار مینویسند این چهارمی به علل اِعدادی برمیگردد.
ص: 1389
1) (7) . الکافی, ج5, ص9 و 10.
دایره شمول تغییرناپذیری سنت الهی
پرسش:... پاسخ: این خصوص این بله, اما آن فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً اصل کلی است این یکی درباره عذاب است آن فَلَن تَجِدَ که در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» است یک اصل کلی است اصل کلی سنّت الهی چه در جعل دین «لکلّ نبیٍّ» چه در جعل منهاج و شریعت «لکلّ رسولٍ» چه در کیفر دادن برای هر امت طاغی را آن فَلَن تَجِدَ شامل میشود اما اینجا به قرینه مقام که مربوط به تعذیب تبهکاران است مربوط به همان سنّت کیفری است.
توصیه به تقوا سنّت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و علی(علیه السلام) در ابتدای هر سخنرانی
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین که روی منبر مینشستند بعد از «بسم الله» میگفتند: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً (1) این سفارش به تقوا سفارش دائمی این ذوات مقدس بود.
سرّ ملالآور نبودن تکرار توصیه به تقوا
سرّش این است که آن وسوسه امر دائمی است این تعلیم نیست که آدم یک مطلب علمی را که یک بار گفته بار دوم اگر تکرار بشود خستهکننده است موعظه هر لحظهاش شیرین است برای اینکه اینها که بادبزن در دستشان است برای چه مرتب باد میزنند برای اینکه هر لحظه پشه میآید هر لحظه مگس میآید هر لحظه حرارت میآید این ناچار است باد بزند این استعاذه این دستور تقوا بادبزنی است که جلوی این وسوسهٴ هر لحظهای را میگیرد مگر یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ (2) آدم را رها میکند در خواب و بیداری هست در نماز و غیر نماز هست اگر آن یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ در همه حالات هست پس سفارش به تقوا هم باید مکرّر باشد لذا این دو روایت نورانی از این دو ذات مقدس(سلام الله علیهما) نقل شده است که هر وقت وجود مبارک پیامبر هر وقت وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهما) روی منبر مستقر میشدند بعد از توحید میفرمودند: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً مثل اینکه حضرت امیر هر شب بعد از نماز عشاء وقتی جمعیت میخواستند متفرّق بشوند میفرمود: «تَجهّزوا رحمکم الله» (3) آقایان بارهایتان را ببندید این سفارشِ هر شب وجود مبارک حضرت امیر بود بعد از نماز عشاء که «تَجهّزوا رحمکم الله» جهازتان را ببندید چون مرگ که خبر نمیکند.
ص: 1390
قول سدید راهکار حل مشکلات و ثمرات آن
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً قول شدید مشکل را حل نمیکند قول سدید مشکل را حل میکند اگر آن کار را کردید چند خیر خدا به شما میدهد بالأخره اگر نقصی در عمل شماست او ترمیم میکند گناهی کردید میبخشد و پاداش فراوانی هم برای مطیعین خدا و پیامبر مقرر کرده است بعد استدلالی هم میکند که میفرماید ما این کار را کردیم یعنی راه تکامل شما این است. اِبای آسمان و زمین و کوهها از حمل امانت الهی
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ ما امانتی داشتیم که این را به کوهها به آسمانها به زمین عرضه کردیم با اینکه اگر سماوات و ارض را میفرمود, کوهها را هم شامل میشد لکن چون کوهها رواسی زمیناند موجود سنگین و وزیناند و قدرت باربری اینها زیاد است اسم اینها را بالصراحه فرمود, فرمود امانت توانفرسایی داشتیم به هر کدام از اینها دادیم اینها نتوانستند حمل بکنند. استکباری نبودن اِبای آسمان و زمین از حمل امانت الهی
این اِبا قبلاً هم گذشت که اِبا در قرآن دو قسم است یک اِبای استکباری است یک ابای اِشفاقی, ابای استکباری برای شیطان و شیطانیان است که وقتی ذات اقدس الهی دستور داد شیطان أَبَی وَاسْتَکْبَرَ (1) این اِبای استکباری و تمرّدی است اما اِبای سماوات و جبال و ارض اِبای اِشفاقی است یعنی ما نمیتوانیم درست است امتناع کردند ولی امتناعشان بر اساس عجزشان بود نه بر اساس استکبارِ اینها لذا بر اساس این ابای اشفاقی ذمّی وارد نشده بر خلاف آن ابای استکباری.
ص: 1391
1) (11) . سورهٴ بقره, آیهٴ 34.
بررسی معنای امانت در آیه إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ...
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا امانت چیست ارض چیست ابا چیست, امانت بالأخره چیزی است که گرانبهاست (یک) کسی که امین است تحویل میگیرد باید بداند مالک آن نیست (دو) حفظش بکند (سه) عنداللزوم به صاحبش برگرداند (چهار) جان ما, همه شئون ما امانت است به ما دادند و میگیرند اینطور نیست که اینها برای خود ما باشد همه اینها را آن مالک السماوات و الأرض داد و روزی هم ما این امانتها را باید برگردانیم منتها باید سالم و طاهر برگردانیم آلوده نکنیم این جان, امانت ماست آن فطرت, امانت ماست همه اینها را سالماً به ما دادند از ما هم باید سالم تحویل بگیرند, پس امانت یک امر گرانبهایی است که به امینی میسپارند که این امین, مأمور نگهداری و حفظ آن است مالک آنها نیست حقّ اتلاف ندارد حقّ دگرگونی ندارد این را باید سالم نگه بدارد تا در روز تأدیه ادا کند این معنای امانت است حملش هم به همین معناست که به وظیفه امانتداری بتواند عمل کند. آسمان و زمین و کوهها نتوانستند این بار را ببرند این عرضه کردن, إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ یعنی سنجیدیم نسبت به اینها سنجیدیم اینها این بار را نتوانستند تحمل کنند انسان تحمل کرد. تفسیر ادبی «لام» در لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ
این «لام» هم «لام» عاقبت است نه «لام» غایت, هدف این نبود که «یعذّب» بلکه پایان کار این شد نظیر اینکه فرمود ما دستور دادیم این کودک را یعنی موسی(سلام الله علیه) را در جعبهای بگذارند و جعبه را در آب بگذارند و به آب هم دستور دادیم فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ (1) آن وقت فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً (2) که این «لام», «لام» عاقبت است نه «لام» غایت یعنی آلفرعون این جعبه را و این کودک داخل جعبه را نگرفتند برای اینکه دشمنشان بشود بلکه پایان کار این شد که وجود مبارک موسای کلیم دشمن اینها شد این «لام», «لام» عاقبت است این «لام» لِیُعَذِّبَ هم «لام» عاقبت است نه «لام» غایت.
ص: 1392
پرسش:...پاسخ: برای اینکه اکثری گرفتار همین هستند به همین دلیل نفاق بر شرک مقدم شده برای اینکه نفاق پَستتر از شرک است.
علت تقدیم منافین بر مشرکین در آیه لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ
پرسش:...پاسخ: بله عذاب دارند اما اکثری این چنین اند آنها که خطرناکترند آنها را اول ذکر میکند در عین حال که منافق و مشرک تبهکارند و پایان کار این است معذلک نفاق چون بدتر از شرک است این بدتر را اول ذکر کرده «لام» غایت آن است که در سورهٴ «ذاریات» آمده فرمود: مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (1) این «لام», «لام» غایت است یعنی هدف خلقت, عبادت است یا در پایان سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» هدف خلقت آسمان و زمین را معرفت قرار داد اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً (2) فرمود این نظام را ما آفریدیم منظّم خلق کردیم تا شما عارف و آگاه بشوید آن «لام» پایان سورهٴ «طلاق», «لام» غایت علمی است «لام» سورهٴ «ذاریات» غایت عملی است یعنی هدف آفرینش آسمان و زمین, عالِم شدن انسان است و هدف آفرینش انسان, عابد شدن است این لام لام غایت است اما اینجا لام لام عاقبت است چون بسیاری از اینها وَمَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ (3) اینها حامل امانت نیستند در بین اینها شرک بد است و نفاق, بدتر از شرک، آن بدتر را اول ذکر فرمود بعد شرک را آنگاه آن اقلّی که مؤمناند و امانتشناساند و امیناند و دارند این امانت را حمل میکنند در پایان ذکر فرمود و غفران و رحمت را هم به اینها اضافه کرد که فرمود: لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ وَیَتُوبَ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً این توبهٴ اول است.
ص: 1393
بیان مراحل سهگانه توبه
قبلاً هم در بحث یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْهِمْ (1) ملاحظه فرمودید که توبه سه مرحله دارد مرحله اُولیٰ توبهٴ الهی است بر بنده «تاب الله علی عبده» یعنی «أفاض الله علی عبده بأن أوقظه و هیّئه و نبّهه» که او را بیدار کرده این توبهٴ مِن الله علی العبد است توبهٴ دوم توبه مِن العبد الی الله است که میگوید «أستغفر الله و أتوب الیه» و برمیگردد توبهٴ سوم باز توبهٴ مِن الله علی العبد است که توبه را قبول می کند إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ, (2) یَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ (3) اگر هم کمبودی باشد با این کلمه عَنْ ترمیم کرده نفرمود «یقبل التوبة مِن عباده» این کلمه عَنْ برای تجاوز است اگر کسی توبه کرده توبه او کمبود دارد بعضی از مشکلات را هنوز حل نکرده در این بخش هم ذات اقدس الهی تجاوز نمیکند و صرفنظر میکند که یَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ نه «من عباده» پس توبه انسان محفوف به دو توبه خداست همه کارهای خیر انسان محفوف به دو فیض الهی است.
برجستگی علامه طباطبایی نسبت به دیگر مفسران در تفسیر قرآن به قرآن
مطلب دیگر اینکه در إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ الأمانة ما هی؟ جریان تفسیر قرآن به قرآن قبلاً هم به عرضتان رسید ما هیچ کتاب تفسیری علمی این کتاب تفسیری دست پنجم و ششم که اینها تفسیر نیست تفسیرهای علمی را وقتی شما از بالا حساب بکنید میبینید بعد از طبری, تبیان مرحوم طوسی هست بعد امینالاسلام است بعد فیض است اینها ردیف اولاند بعد آن ترجمهگونه یا برداشتنویسی در ردیف چهارم و سوماند ما هیچ کتاب تفسیری چه شیعه چه سنی ندیدیم مگر اینکه همه اینها گفتند «القرآن یفسّر بعضه بعضا» این طبری که امامالمفسّرین است صد سال قبل از شیخ طوسی است یا بیشتر، این گفته قرآن «یفسّر بعضه بعضا» تا برسیم به المنار همه اینها گفتند تفسیر قرآن «یفسّر بعضه بعضا» زرکشی هم تصریح کرده که روشهای فراوانی برای تفسیر قرآن هست که بهترین روش آن این است که قرآن «یفسّر بعضه بعضا» اما ویژگی المیزان این است شما میبینید وقتی مرحوم شیخ طوسی بر اساس تفسیر، همین تفسیر آیات به آیات و مانند آن میخواهد امانت را معنا کند به همان اشعار جاهلی و امثال جاهلی تمسّک میکند میگوید این خطاب به آنها خطاب تمثیلی است (4) اما آن برجستگی المیزان این است که قرآن «یفسّر بعضه بعضا» نه اینکه المعجم را بیاوریم جلو این آیه را ببینیم که چند کلمه دارد چند لغت دارد این لغت در کجا به کار رفته با المعجم بخواهیم قرآن «یفسّر بعضه بعضا» را حل کنیم.
ص: 1394
حقیقی بودن خطاب الهی به آسمان و زمین و کوه
ما سؤالمان این است که این خطاب, خطاب تمثیلی است یا خطاب, خطاب حقیقی است, کار به المعجم نداریم اگر به معارف قرآن مراجعه کنیم میبینیم قرآن برای آسمان و زمین پنج طایفه آیه نازل کرده که همه اینها نشانه شعور و معرفت و ادراک است ما چطور این آیات را توجیه بکنیم آیات تسبیح هست چه فعل ماضی چه فعل مضارع سَبَّحَ لِلَّهِ, (1) یُسَبِّحُ لِلَّهِ, (2) این هست سماوات و ارض خدا را تسبیح میکنند بخشی از آیات، تسبیح را با تحمید همراه کرده که سورهٴ «اسراء» این است إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ اما وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (3) معلوم میشود آنها فقیهانه کار میکنند منتها شما مشکل دارید طایفه سوم طایفه اسلام است که أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (4) یعنی انقاد است طایفه چهارم, طایفه سجده است که یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ (5) طایفه پنجم طایفه اطاعت است که فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ (6) ظاهرش این است که اینها سؤال و جواب دارند اینها حرف خدا را میفهمند شواهد فراوانی هم در روایات هست که زمین و زمان شهادت میدهند خب اگر مسجد شهادت میدهد مسجد شکایت میکند اگر او نفهمد کدام یک از همسایهها آمدند کدام یک از همسایهها نیامدند که شهادت نمیدهد زمینی که انسان در آن گناه کرده در قیامت شهادت میدهد او اگر نفهمد که نمیتواند شهادت بدهد قیامت هم ظرف ادای شهادت است نه ظرف تحمل, اگر در قیامت، خدای سبحان به زمین اطلاع بدهد آن وقت خود این شخص میگوید خدایا تو به آن گفتی بگو وگرنه او نمیفهمید, اینکه مسجد شهادت میدهد شکایت میکند, زمین شهادت میدهد شکایت میکند, اینها تمثیل نیست واقعاً چیز میفهمند خب اگر واقعاً چیز میفهمند پس واقعاً قابل گفتگو هستند اینطور نیست که فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ حمل بر تمثیل بشود شما میبینید از شیخ طوسی تا آقا سیّدعبدالحسین اینها بر تمثیل حمل میکنند ویژگی علامه این است که نه خیر, «خویش را تأویل کن نی ذکر را» (7) خودت بیا بالا آیه را پایین نیاور اینها واقعاً چیز میفهمند واقعاً ادراک میکنند واقعاً اطاعت دارند واقعاً سجده دارند واقعاً خضوع دارند واقعاً قابل گفتگو هستند این میشود تفسیر قرآن به قرآن این با المعجم و امثال ذلک حل نخواهد شد فرمود ما این را به اینها عرضه کردیم اینها گفتند ببخشید مقدور ما نیست.
ص: 1395
دلیل قرآنی «القرآن یفسّر بعضه بعضا»
پرسش:... پاسخ: حدیث لازم نیست خود قرآن فرمود: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ (1) فرمود صدر و ساقه این کتاب، متشابه است یکدست و هماهنگ است مَثناست مثل یک ستونِ افراشته نیست این ستونهای هلالی که هر کدام به دیگری منعطفاند آنها را میگویند مثنا, این ستونهای افراشته اینها مَثنا نیست انثناء, انعطاف ندارد فرمود اول تا آخر قرآن, آخر تا اول قرآن همه به یکدیگر گرایش دارند چنین کتابی است اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ همه شبیه هم است همه به یکدیگر گرایش دارند ما شش هزار ستون نکاشتیم, شش هزار طاق زدیم حالا آن روایات هم در کنار این تأمین است آن وقت شواهد فراوانی هم در کلمات نورانی حضرت امیر هست مرحوم صدوق نقل کرده دیگران هم نقل کرده که چطور خدای سبحان گاهی میفرماید هنگام قبض روح, خدا روحتان را میگیرد اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ (2) گاهی دارد فرشته موکّل روحتان را میگیرد یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (3) گاهی هم دارد تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (4) حضرت فرمود توفّی الله حسابی دارد توفّی عزرائیل(سلام الله علیه) حسابی دارد توفّی فرستادههای زیرمجموعه عزرائیل(سلام الله علیه) حسابی دارد (5) عملاً اهل بیت که تفسیر میکردند آیات را به آیات حل میکردند این روش اهل بیت بود.
ص: 1396
لزوم شناسایی اصول محکّم قرآنی و سنجش ظاهر بعضی از آیات با آن
بنابراین ما یک اصول کلی از قرآن باید در دست داشته باشیم برابر آن اصول کلی اگر جایی ظاهری دیدیم قابل تأویل بود تأویل کنیم نشد, علمش را به اهلش برگردانیم مبادا به ظاهر فریب بخوریم اگر مثلاً ظاهر آیه این بود که ـ معاذ الله ـ پیامبری بر خلاف عصمت کاری کرد یا حتماً باید توجیه بکنیم یا اگر توجیهپذیر نبود علمش را باید به اهلش واگذار کنیم هرگز فریب ظاهر را نخوریم بگوییم پس ـ معاذ الله ـ اینها آلودهاند اینها خطوط کلی ماست به اصطلاح خطّ قرمز ماست در تفسیر, عصمت اهل بیت عصمت پیغمبر عصمت سایر انبیای الهی بنابراین این ارض, ارض حقیقی است گفتن, گفتن حقیقی است سؤال, سؤال حقیقی است فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ اینها واقعاً حرف میزنند واقعاً میبینند و مرده و زنده در پیشگاه انسان کامل یکسان است, بنابراین ارض, ارض حقیقی است.
تبیین چیستی امانت الهی
حالا امانت چیست؟ این امانت نمیتواند یکی از آن مطالب پنجگانه آن آیات باشد اصلِ توحید نمیتواند باشد اصلِ اطاعت تکوینی نمیتواند باشد اصلِ توحید نیست برای اینکه اینها موحدانه خدا را تسبیح میکنند موحدانه خدا را تحمید دارند پس این نیست, اطاعت تکوینی هم منظور نیست سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اصرار دارند که این ولایت است (1) حالا ولایتی که ایشان اصرار دارند باید معنا بشود البته در نهجالبلاغه قبلاً هم این روایت را اینجا خواندیم باز هم شما مراجعه بفرمایید وجود مبارک حضرت امیر در کنار مسئله نماز و زکات, امانت را ذکر میکند که میفرماید امانت به قدری مهم است که ذات اقدس الهی این را بر آسمان و زمین عرضه کرده اینها نتوانستند تحمل بکنند (2) این امانت همین مسائل مالی است شما میبینید به استثنای اوحدی از مردم همه ما مشکل امانت داریم فرمود این امانت را به کوهها بدهی نمیتوانند حمل بکنند فرمود آسمان چرا میروی, ولایت سرِ جایش محفوظ است همین امانتها که به افراد میدهند به مسئولین میدهند این کمرشکن است ما مهمترین کشور ما همین مسائل مال است که کسی به امانت عمل نمیکند اینطور نیست که حالا ماها با طلبههای عادی یک اندازه مثل حضرت امیر سهم ببریم حواستان را جمع بکنید این نیست, بار امانت را آسمان نمیتوانست بکشد ما به همان یَتُوبَ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ امیدواریم امانت، وضعش این است اگر کسی واقعاً امین باشد ما هیچ مشکلی در مملکت نداریم تنها مشکل ما آن است که این بار امانت را ما نمیتوانیم حمل بکنیم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم همین روایت را در بحث روایی نقل کردند.
ص: 1397
تأکید علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) بر امانت الهی بودن ولایت علی(علیه السلام)
ولی آنچه ایشان روی آن خیلی تکیه میکنند روایتی است از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است که منظور از این امانت, ولایت حضرت علی(سلام الله علیه) است (1) حضرت امیر یعنی اهل بیت, تنها ولایت شخص امام اول که نیست این روایتی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است که منظور از این ولایت, ولایت امیرالمؤمنین یعنی اهل بیت است ایشان اول تا آخر آیه را با همین وضع دارند معنا میکنند اصرار ایشان این است که در اسلام شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که رئیس المسلمین است حسابش جداست در بین امت نه در بین جامعه اسلامی, در بین امت که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) استثنا بشود.
چگونگی ولیّالله شدن امیرالمؤمنین(علیه السلام)
اول کسی که ولایت را طرح کرده حضرت امیر است که انسان بشود ولیّ خدا (2) چطور بشود ولیّ خدا آن مسئله اطاعت و بهشتی شدن و پرهیز از جهنم را که ذات اقدس الهی به وسیله حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به ما ابلاغ کرده اما انسان راه ولایت را طی کند ممکن است زاهد باشد ممکن است عابد باشد از جهنم نجات پیدا کند بهشت برود غرف مبنیه به انتظار او باشد این ولیّ الله نیست وَلْی یعنی قرب, کسی که به خدا بخواهد نزدیک بشود این کسی که بخواهد به خدا نزدیک بشود با عبادت و زهد نمیشود عبادت و زهد گوشهای از کارهای اوست او که عبادت میکند زهد میورزد «خوفاً من النار» او عبادت بردگی دارد او که «شوقاً الی الجنّة» عبادت میکند عبادت تاجرانه دارد اینها انسانهای خوبیاند صالحاند و متّقیاند اهل سعادتاند و محبوباند همه این اوصاف درباره آنها هست اما هیچ کدام ولیّ الله نیستند ولیّ الله آن است که عبادت بکند لا خوفاً من النار و لا شوقاً الی الجنّة غرضش این باشد که به خدا نزدیک بشود البته کسی که به خدا نزدیک شد همه کمالات مادون را هم دارد یعنی یقیناً از جهنم نجات پیدا کرده یقیناً به جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (3) رسیده خود حضرت امیر فرمود من این کاره هستم فرمود من کسی نیستم که «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة» عبادت بکنم من «شکراً» عبادت میکنم «حبّاً» عبادت میکنم (4) اول کسی که در امت اسلامی این حرف را زد به پای این حرف ایستاد و عدهای را هم به همراه خود برد حضرت امیر بود اصرار ایشان چه در تفسیر چه در نوشتههای دیگر این است که اول کسی که راه ولایت را باز کرد ولیّسازی را ترویج کرد وجود مبارک حضرت امیر بود وگرنه خیلیها بودند برای پرهیز از جهنم برای رسیدن به بهشت عبادت میکردند زهد میورزیدند آنها اجرشان محفوظ, مقاماتشان هم مخصوص خودشان است اما اگر کسی بخواهد متقرِّب الی الله بشود و هیچ انگیزهای نداشته باشد در عبادتها که عبادت بکند برای اینکه جهنم نبرندش یا برای اینکه چیزی به او بدهند گرچه ذات اقدس الهی انسان را از جهنم نجات میدهد و به بهشت میرساند هیچ کسی بدون اجر نیست اما «تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن». (5)
ص: 1398
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً (72 لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ وَیَتُوبَ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (73)) عدم دلالت باطن فعلی انسان بر قیامت کبرای او
چند سؤال مربوط به مسائل قبل مطرح شد که اگر کسی باطن زید را ببیند که مثلاً زید به چه صورتی در آمده است آیا قیامتِ او را دید یا نه, معلوم است نه, برای اینکه فعلاً زید از نظر باطن در این حالت است بعد ممکن است برگردد یا صالح بشود یا طالح بشود دیدنِ باطن یک شخص غیر از دیدن قیامت کبراست چه اینکه دیدن آتش غیر از دیدن قیامت کبراست اما آنکه در آیه دارد این است که کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (1) یعنی خود جهنم را میبینید آن بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در خطبهای که اوصاف متّقیان را دارد این درباره بهشت و جهنم کبراست «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» (2) این مربوط به آن است و آنکه حضرت میفرماید: «لو کُشف الغطاء ما ازددت یقینا» (3) راجع به قیامت کبراست بنابراین دیدن باطن زید غیر از دیدن قیامت کبراست, دیدن آتش غیر از دیدن جهنم است چه اینکه دیدن باغ هم غیر از دیدن بهشت است آنکه حضرت فرمود: «لو کُشف الغطاء» آن البته درباره قیامت کبراست آنکه در خطبه متّقیان فرمود آن هم در همین زمینه است.
ص: 1399
ناتوانی فیض رسانی دانی بر عالی
مسئله اینکه ذات اقدس الهی به هر کسی أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (1) است این درست است هر کسی هم طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در دعای «ابوحمزه» که فرمود هر کسی میتواند «بغیر وسیلة و بغیر رابطة» با تو مناجات کند (2) این هم درست است اما اگر ما بتوانیم با ذات اقدس الهی در اثر اینکه «أقرب الینا من حبل الورید» بدون واسطه سخن بگوییم معنایش این نیست که دعای ما اثری درباره معصومین دارد چون آن ذوات قدسی(علیهم السلام) هم اینچنین هستند یعنی أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ درباره آنها هم هست اگر ما نظام عالَم را طولی حساب بکنیم بر اساس درجات، آنها بالا هستند اگر بر اساس أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ عرضی حساب بکنیم آنها در خطّ مقدماند یعنی وقتی همه در پیشگاه الهی صف میبندند و خدا با همه بلاواسطه سخن میگوید آنها در صف اوّلاند اگر طولی باشد آنها در رتبه اُولیٰ هستند بنابراین فرض ندارد که دعای ما وسیله باشد که ما فیضی را بگیریم به ائمه(علیهم السلام) برسانیم دعای ما در سایه ادعیه آنهاست چه بر اساس أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ حساب بشود چه بر اساس «أنا عند المنکسرة قلوبهم» (3) حساب بشود چه بر اساس «أبی اللهُ أن یُجری الأشیاء الاّ بأسباب» (4) حساب بشود در همه این مراحل آنها جلو هستند.
ص: 1400
تبیین معنا و مفهوم «عرض» در آیه إِنَّا عَرَضْنَا الأَمَانَةَ ...
اما مسئله عرض امانت باید ثابت بشود که عرض چیست و امانت چیست و حمل چیست در این آیه 72 سخن از امر نیست در جریان فرشتهها سخن از امر است که فرمود ما فرشتههایی که ابلیس در جمع اینها بود اینها را امر کردیم و گفتیم اسْجُدُوْا لآِدَمَ (1) آنها اطاعت کردند و ابلیس اطاعت نکرد به خدا فرمود چرا وقتی ما امر کردیم اطاعت نکردی أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ (2) لذا اِبای او ابای استکباری است نه اِبای اشفاقی اینجا سخن از عرض است عرض مستحضرید یعنی سان دادن که این در راه اجلال و تکریم و اینهاست مثل اینکه فرشتهها را در پیشگاه خدای سبحان سان میدهند یا برای داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) جنود آنها را سان میدادند این عرض یعنی سان دادن با اجلال و تکریم همراه است. یک عرض تهدیدی است نشان دادن است هراساندن است این عرض تهدیدی و نشان دادن متقابل است گاهی تبهکار را نزدیک جهنم میبرند گاهی جهنم را به او نشان میدهند این دو آیه با هم یک پیام دارد گرچه تعبیرها فرق میکند آیه صد سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این است وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً ما جهنم را نشان اینها دادیم در سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» آنجا به این صورت است آیه بیست سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» وَیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ گاهی اینها را به لبه آتش میبریم اینها را عرض بر آتش میکنیم لتهدید, گاهی از دور یا نزدیک، آتش را نشان اینها میدهیم برای تهدید اینها تهدیدهای متقابل است که از حریم بحث بیرون است اما این عرضی که فرمود: عَرَضْنَا یعنی گفتیم چه کسی این بار را حمل میکند امر نکردیم.
ص: 1401
مجموعهٴ نظام خلقت مخاطب خداوند در عرض امانت
دو عرض هم نیست یکی برای سماوات و ارض و جبال, یکی هم برای انسان, معلوم میشود که این سماوات و ارض و جبال که ذکر میشود یعنی مجموعه نظام خلقت, اینچنین نیست که بر انسان عرض نشده باشد به انسان امر بکند اینطور نیست ما بر این مجموعه عرض کردیم گفتیم چه کسی این بار را برمیدارد چه کسی این گوهر گرانبها را برمیدارد بر سماوات و اهلش, زمین و اهلش همه اینها که انسان و جن و فرشتهها همه در این مجموعه بودند ما عرض کردیم که این بار سنگین را چه کسی برمیدارد امر نکردیم عرض کردیم و در این عرض, انسانها هم داخل بودند وگرنه اگر ما بر خصوص سماوات و ارض و جبال عرض میکردیم و انسان داخل در این عرض نبود او از کجا داوطلبانه حمل میکرد پس معلوم میشود ما کلّ این نظام آفرینش را در برابرمان حاضر کردیم گفتیم این گوهر را چه کسی حمل میکند فرشتهها هم در بین آنها بودند جن هم در بین آنها بود حیوانات هم در بین آنها بودند و همه در بین آنها بودند انسان هم در بین آنها بود.
توضیح چیستی امانت و چگونگی برخورد انسان با آن
حالا این بیان لطیف که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد که این مقام ولایت است (1) با این مقدمه تبیین میشود این مقام را چه کسی حمل میکند امر نکردیم چون امر نکردیم آنها بررسی کردند دیدند که مقدورشان نیست مقام انسانیّت دید مقدورش است حمل کرد زیرمجموعه انسان, سه گروه شدند بعضیها این امانت را شکاندند بعضی این امانت را ارزان فروختند بعضی این امانت را سالم برگرداندند یک عده مؤمن بودند چه زن و مرد, یک عده مشرک بودند چه زن و مرد, یک عده هم منافق بودند چه زن و مرد. اینطور نیست که ما دو عرض داشته باشیم یا در عرض اول انسان داخل نبوده باشد اینطور نیست إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ خب انسان داخل است یا داخل نیست, اگر داخل نیست او بدون عرض چگونه حمل کرده است ما نه امر کردیم نه عرض کردیم او را در صحنه حاضر نکردیم معلوم میشود که در صحنه بود مجموعه خلقت را میگویند آسمان و زمین, وقتی میگویند آسمان و زمین اگر خدای سبحان بخواهد اهل آسمان را جدا کند اهل زمین را جدا کند میفرماید: «والسماوات و ما فیهن والارض وما علیهن» ذکر میکند اما اگر اهل آسمان, اهل زمین را ذکر نفرمود, فرمود سماوات و ارض یعنی مجموعه نظام خلقت پس آنها هم داخلاند انسان آیا در ساحت عرض داخل است یا داخل نیست اگر داخل نبود امر که نیست عرض هم که نیست او چگونه بدون اجازه آمده گفته من بار را برمیدارم معلوم میشود او هم در صحنه هست فرشته این بار را نمیتواند بلند کند فرشته این مسئولیت را نمیتواند قبول کند جن هم این مسئولیت را قبول نمیکند معلوم میشود ولایت به خلافت است احکامی که مربوط به اصل توحید باشد به دنبال همین ولایت است.
ص: 1402
1) (10) . المیزان, ج16, ص350.
در طول هم بودن حمل امانت اقرار به وحدانیت و تعلیم اسما
مستحضرید که اگر خصوص اعتقاد به ربوبیت بود در آنجا خصوص انسان را مطرح میکند آیه سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این است وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی (1) بعد از اینکه این بار را او برداشت خصوص بنیآدم را جداگانه در مسئله اخذ ذریّه احضار کرد فرمود مگر من ربّ شما نیستم آنها که بار را برداشتند عرض کردند بله. معلوم میشود این سه مقطع در طول هم است در جریان إِنَّا عَرَضْنَا با «اذ» و امثال «اذ» ذکر نکرد برای اینکه ما یادمان نیست پس سخن از «إذ» نیست بعد از اینکه این صحنه تمام شد یعنی این کالا و این درّ گرانبها عرضه شد و انسان این بار را حمل کرد مسئله وَإِذْ أَخَذَ مطرح شد یعنی «اُذکر» به یادت بیاور که انسان این کار را کرده است و گفت بَلَی بخش سوم مرحله اجرائیات است که درباره خصوص حضرت آدم یعنی انسان کامل(سلام الله علیه) اجرا شد که وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا (2) مستحضرید که این قضیه شخصیه نیست قضیة فی واقعة نیست این ناظر به مقام انسانیّت است از حضرت آدم تا خاتم انبیا تا خاتم اوصیا(علیهم آلاف التحیّة و الثناء) همهشان مشمول این مقاماند که فرمود: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (3) همهشان مشمول این مقاماند که وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا امروز مصداق کامل «علّم الأسماء» وجود مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه) است اینها متعلِّم بلاواسطه محضر ذات اقدس الهیاند اسمای الهی را میدانند و اینها خِصّیصیناند و صدّیقیناند و اخصّاند وضع عمومی موحدان همان است که در سورهٴ «اعراف» آمده وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ آن دو مرحله بعد از این مرحله إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ است یعنی آسمان و زمین و موجودات سنگین در این صحنهٴ عرض حضور داشتند انسان هم حضور داشته فرشته هم حضور داشت جن هم حضور داشت هیچ کس نتوانست خلیفةالله بشود مگر مقام انسانیّت، آن وقت این انسان این حقیقت انسان وقتی در خارج محقَّق شد افراد فراوانی زیرمجموعه خود دارد که بعضیها وفادار به آن هستند شایسته هستند میشوند خلیفةالله همان انبیا و اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) بعضیها شاگردان اینها هستند که از فیض اینها بهره میبرند بعضیها بیراهه رفتند حالا این درّ گرانبها را این سرمایه را یا شکستند یا ارزان فروختند.
ص: 1403
پرسش:...پاسخ: نه, سه مقطع است این مسئله عرض امانت باید مقدم باشد بعد آن مرحله که وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مرحله میانی است آن مسئله وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا برای اخصّ خواص افراد انسان است اخصّ خواصّش که الآن وجود مبارک حضرت است مقام کامل انسانیت است اینها علوم لدنّی را از ذات اقدس الهی دارند (یک) عموم افراد در مسئله ربوبیّت سهیماند (دو) بار امانت ولایت و خلافت را مقام انسانیّت حمل میکند (سه).
هدف آفرینش غایت مخلوق نه غایت خالق
این انسان, مصادیق فراوانی دارد این «لام», «لام» عاقبت است نه «لام» غایت, «لام» غایت آن است که هدف خلقت باشد مثل بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» که فرمود: مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (1) که این غایت مخلوق است و نه غایت خالق, بارها عنایت فرمودید که غایت خالق, خود خالق است هر فاعلی کاری را انجام میدهد برای اینکه به مقصد برسد یک فاعل ناقصی است که کار, واسطه است بین آن فاعل و بین کمال و اگر فاعلی کمال نامتناهی بود این کار را انجام نمیدهد که به مقصد برسد بلکه چون کمال است عین اراده و اختیار است مختارانه فعل از او صادر میشود لذا در سورهٴ «ابراهیم» فرمود اگر همهتان کافر بشوید برای ما بیتفاوت است (2) نه اینکه ما به مقصد نرسیدیم, شما به مقصد نرسیدید چون غنیّ محض است خودش هم اول است هم آخر, هم فاعل است هم هدف; چون حکیم است فعلش سرتاسر حکمت است انسان برای عبادت خلق شد انسان برای معرفت خلق شد زمین برای فلان چیز خلق شد چون حکیم است فعلش هدفمند است چون غنی است خودش هدف ندارد زیرا خودش هدف است هر فاعلی کاری را انجام میدهد برای اینکه به کمال برسد اگر کمالِ نامتناهی خواست کاری را انجام بدهد دیگر برای چیزی نیست بلکه چون کمال است و عین جود است کار از او صادر میشود.
ص: 1404
امانت بودن ولایت انبیا تا خاتم پیامبران و امیرالمؤمنین تا خاتم اوصیا
پرسش:... پاسخ: نه, خلیفه نمیشوند نظیر انسان نیستند که خلیفه بشود از آنها پیغمبری, امامی چیزی نقل نشده در آن حد نیستند چه اینکه فرشتهها هم هیچ کدام خلیفةالله نیستند همه اینها زیرمجموعه انسان کاملاند که امروز زیرمجموعه وجود مبارک ولیّ عصرند. پس عرض غیر از امر است (یک) و انسان هم در این زیرمجموعه دخیل است (دو) حالا این روایت نورانی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است که فرمود این امانت, ولایت علیبنابیطالب است (1) این به عنوان مثال و نمونه است یعنی ولایت اهل بیت است ولایت انبیاست ولایت مرسلین است از آدم تا خاتم انبیا(علیهم السلام) و از خاتم انبیا تا خاتم اوصیا(علیهم السلام) اینچنین است منتها در بین ما فعلاً مصداق روشن و شفافش وجود مبارک حضرت امیر است.
دایره شمول ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و مقصود از آن
اگر کسی واقعاً ولیّ خدا بود همه احکام را انجام میدهد اگر مسئله شریعت اسلامی است نماز, ستون دین است اگر سخن از سیاست اسلامی است رعایت حال مردم, ستون دین است این دو بیان هر دو را اهل بیت فرمودند این مسئله «الصلاة عمود الدین» (2) این گفته اهل بیت است که عِدل قرآناند این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نامه 53 نهجالبلاغه است برای مالک اشتر مرقوم فرمودند آن هم این است فرمود مالک! «إنّما» با «إنّما» ذکر کرد که مهمتر از «الصلاة عمود الدین» است در مسئله «الصلاة عمود الدین» با حصر بیان نکرده اما در مسئله رعایت حقوق مردم فرمود: «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّیْنِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِیْن وَالْعُدَّةُ للْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ» اگر بخواهید نظامتان اسلامی باشد سیاستتان اسلامی باشد باید کار مردم, مشکل مردم, رفاهیات مردم، تربیت مردم, فرهنگ مردم, اجتماع مردم, عدل مردم, پیشرفت مردم, مردم و زن و بچههایشان را تأمین کنید اینها ستون دینِ سیاستاند نه اینکه حرف بزنیم بگوییم که مشکلات مردم را حل میکنیم وقتی به کاری رسیدیم توجه نداشته باشیم باید باور کنیم که در نظام اسلامی رعایت حقوق مردم, ستون دین است مردم را نمیشود همین طور سرگرم کرد مردم را نمیشود با فقر اداره کرد «إنّما عماد الدین» اگر نمازِ بیوضو صحیح بود رعایت مردم هم با این وضع میشود صحیح, نماز بدون طهارت صحیح نیست بدون قرائت فاتحةالکتاب صحیح نیست «لا صلاة الاّ بفاتحة الکتاب»، (3) «لا صلاة الاّ بطهور», (4) لا سیاسة الاّ به رعایت حقوق مردم خب اینها امانت الهی است آن ولایت حضرت امیر متن است اگر کسی بخواهد ولیّ الله بشود این متن را بخواهد شرح کند مثل اینکه شما بخواهید یک آیه را تفسیر کنید, شرح کنید خب بالأخره این آیهای که یک خط است ممکن است شما یک رساله دربارهاش بنویسید ولایت علیبنابیطالب یعنی مجموعه عقاید و اصول مذهب و اصول دین و فروع دین, آنوقت این روایت نورانی که خود حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد آن هم در صدد حصر نیست بیان یکی از مصادیق است در خطبه 199 نهجالبلاغه وجود مبارک حضرت امیر بعد از اینکه مسئله نماز را ذکر کرد بعد از اینکه مسئله زکات را ذکر کرد «ثُمَّ إِنَّ الزَّکَاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلاَةِ قُرْبَاناً لِأَهْلِ الْإِسْلاَمِ» یعنی اگر «الصَّلاَةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ» (5) الزکاة هم «قربان کلّ تقی» قربان یعنی «ما یتقرّب به العبد الی المولی» هر کاری که بنده را به خدا نزدیک میکند کار عبادی است کار قربی است این قربان است فرمود زکات هم مثل نماز قربان است بعد از چند جمله میفرماید: «ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ فَقَدْ خَابَ مَنْ لَیْسَ مِنْ أَهْلِهَاإِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَی السَّموَاتِ الْمَبْنِیَّةِ وَ الْأَرَضِینَ المَدْحُوَّةِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَةِ فَلاَ أَْطَولَ وَ لاَ أَعْرَضَ وَ لاَ أَعْلَی وَ لاَ أَعْظَمَ مِنْهَا وَ لَوِ امْتَنَعَ شَیْءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزٍّ لاَمْتَنَعْنَ وَ لکِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَةِ وَ عَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أضْعَفُ مِنْهُنَّ هُوَ الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً» الآن اصلاً کسی نیست که راه حضرت امیر را طی کند ماها که الآن آزمودیم این هوس را ما از ذهن دور کنیم که این بار امانت را ما به مقصد میرسانیم این نیست بنابراین باید اعتراف بکنیم حالا عنایت الهی, غفور است رحیم است بخشنده است صرفنظر میکند به برکت اهل بیت, شفاعت آنها, یک مطلب دیگر است ولی غرض این است که همیشه ما این امانت را به آسمان بزنیم به ولایت کلیه اهل بیت برسیم بله, آن ولایت کلیه مثل یک آیه است وقتی آیه را شما باز میکنید احکام شرعی هم در آن هست اگر متن را شما شرح می کنید این واجبات, واجباند چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است این زیرمجموعه ولایت است.
ص: 1405
تأکید علامه طباطبایی(ره) بر امانت الهی بودن ولایت علی(علیه السلام)
آن بیانی که آن روز از سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) عرض شد این بیان, بیان عَتیق و اریقی است ایشان در همان نوشتههای عمومیشان فارسیشان عربیشان اصراری دارند که در بین امت اسلام نه در اسلام, در اسلام اول کسی که این حرف را زد خود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود در امت اسلامی ایشان فرمود سابقه ندارد اول کسی که راه ولایت را باز کرده وجود مبارک حضرت امیر است (1) راه ولایت این انسان بشود ولیّ الله, ولیّ الله یعنی چه؟ یعنی عابد بشود؟ نه, ولیّ الله بالاتر از عابد است یعنی زاهد بشود؟ نه, ولیّ الله بالاتر از زاهد است آن کسی که «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة» عبادت میکند این یا عابد است یا زاهد است اهل نجات است اهل بهشت است از بزرگان دین است مقدس است اما ولیّ الله نیست وَلْی یعنی قُرب, آن کسی که میخواهد به خدا نزدیک بشود «لا خوفاً من النار, لا شوفاً الی الجنّة» خدا را عبادت بکند او میشود ولیّ الله، اوّل کسی که در امت اسلام این حرف را زد وجود مبارک حضرت امیر بود این حرف را زد و روی حرفش ایستاد آن روزی که خاورمیانه در اختیار حضرت امیر بود خاورمیانه دو امپراطوری قدر داشت یکی امپراطوری اسلام بود که تسلیم شد یکی هم امپراطوری روم بود که تسلیم شد کلّ خاورمیانه آن روز در اختیار حکومت مرکزی حضرت امیر بود همه غنایم جنگی از ایران رفته حجاز و غنایم جنگی روم هم رفته حجاز در چنین حالتی که در کلّ خاورمیانه حضرت امیر دوّمی ندارد به کلّ این صحنه مقام میگوید عفطه عنز, (2) به این حکومت میگوید عفطه عنز این همان اوست کسی هوس این کار نمیکند به آن ولایتی که ذات اقدس الهی به او که ـ معاذ الله ـ به آن نمیگوید عفطه عنز, به همین چیزی که الآن ما به جان هم میافتیم به همین میگوید عفطه عنز که من باید باشم تو نباید باشی تو نباید باشی من باید باشم! بالأخره یک وقت بویش در میآید فرمود این عفطه عنز است وگرنه آن سجود و آن رکوع و آن مقام که محبوب آن حضرت است بنابراین ما غیر از وجود مبارک حضرت امیر کسی را طبق بیان سیدناالاستاد نشان نداریم در بین امت اسلامی که این راه را باز کرده باشد خودش رفته اهل بیت رفتند شاگردان خصوصی او مثل سلمان و اباذر و اینها هم کم و بیش این راه را رفتند این راه تا روز قیامت رده رده و رگه رگه به تبع او ممکن است ادامه داشته باشد ولی غیر از آن حضرت و اهل بیت کسی این راه را نیاورده بنابراین آن روایتی که از وجود مبارک امام صادق رسیده است که منظور از این امانت, ولایت علیبنابیطالب است درست است و آن هم که خود حضرت امیر در خطبه 199 فرمود امانت مالی جزء همین است این هم زیرمجموعه آن است نماز هم در آن هست روزه هم در آن هست همه احکام در آن هست چون اگر کسی بخواهد خلیفةالله بشود ولیّ الله بشود بالأخره با انجام واجبات و ترک محرّمات میشود ولیّ الله بدون اینها که نخواهد شد; منتها انجام واجبات و ترک محرّمات اگر «خوفاً من النار» باشد میشود عابد و زاهد یا «شوقاً الی الجنّة» بشود باز هم میشود عابد و زاهد اما «لا حبّاً الی الجنّة و لا خوفاً من النار» باشد بلکه شکراً باشد حبّاً باشد عبادت محبّانه باشد میشود ولیّ الله (3) این است که در دعای «کمیل» بگوید «هَبنی صبرتُ علی حرّ نارک فکیف أصبر عن النّظر الی کرامتک» (4) این واقعاً ولیّ الله است بنابراین اول کسی که این راه را باز کرد خود حضرت است و خود این خاندان به این مقام رسیدند البته در شعاع اینها هم اولیای الهی به آن مقام رسیدند بنابراین انسان است که میتواند این گوهر را به مقصد برساند.
ص: 1406
اقسام انسان حمل کننده امانت الهی
آن وقت زیرمجموعه انسان, افرادی هستند یا منافق در میآیند یا مشرک در میآیند یا مؤمن در میآیند این سه گروهاند یعنی گوهری است که سه گروه با آن مرتبطاند حَملی است که سه گروه با آن مرتبطاند وگرنه آن مسئله وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ در آن, لِیُعَذِّبَ منافق و مشرک و اینها نیست همان اصل اقرار است.
انکار خدا ثمره جهل انسان نه مجهول بودن او
اقرار به ذات اقدس الهی در نهان هر موجودی هست لذا مسئله ملحد و کمونیستها و اینها را ذکر نکردند خدا انکارپذیر نیست این روایت نورانی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اول کافی نقل کرد ملاحظه فرمودید, فرمود او «معروفٌ عند کلّ جاهل» خدا انکارپذیر نیست یعنی محال است کسی خدا را انکار کند منتها نمیفهمد که خدا یعنی چه, یعنی حقیقتی که دارد این عالَم را اداره میکند بالأخره عالَم که پوچ نیست این نظم محیّرالعقول هم که حساب و کتابی دارد منتها او نمیفهمد میگوید طبیعت, بالأخره ما به فلان آقا میگوییم دانشمند است مهندس کشاورزی است برای اینکه چهارتا دانه را بلد است میکارد که میوه بدهد خب این علم تابع معلوم است آنکه معلوم را آفرید عالِم نیست تو که چهارتا علم حصولی داری عالم شدی؟! کلّ نظام را دارد میگرداند تازه آن مقداری که کشف شده نسبت به آن مقداری که کشف نشده فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ, مَا لاَ تُبْصِرُونَ یعنی «ما لا تعلمون» آن مقداری که کشف شده نسبت به مقداری که کشف نشده قابل قیاس نیست منتها این شخص نمیفهمد و نمیداند خیال میکند طبیعت است خدا قابل انکار نیست این روایتی که مرحوم کلینی نقل کرده فرمود: «عارفٌ بالمجهول معروفٌ عند کلّ جاهل» (1) هر مطلب پیچیده ناشناختهای نزد خدا معلوم است چون او بِکُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ (2) است و خداوند نزد هر کمونیستی معلوم است نزد هر منکری معلوم است نزد هر ملحدی معلوم است اصلاً قابل انکار نیست مسئله ربوبیت است که مشکل دارند مسئله الوهیت است مشکل دارند مسئله مربّی بودن و مدبّر بودن و رازق بودن و اینهاست که مشکل دارند ولی اصل حقیقتی که مدیر و مدبّر عالم است قابل انکار نیست لذا مسئله ملحد را اینجا ذکر نفرمود.
ص: 1407
بررسی ادبی ذکر منافقین و منافقات کنار هم
«لام» هم «لام» عاقبت است فرمود: لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ این منافقین و منافقات در برابر آن آیهای است که فرمود: إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ زن و مرد را در چند جهت ذکر کرده یعنی آیه 35 همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» که فرمود: إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ تا آخر، این منافقین و منافقات, مشرکین و مشرکات در برابر آن است فرمود: لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ.
بررسی دامنهٴ رحمت الهی و شفیعان روز قیامت
منتها رحمت الهی اوسع است اگر مؤمن و مؤمناتاند که خدای سبحان غفور و رحیم است ظلم بعضیها بالأخره ممکن است اگر لیاقت داشته باشند به وسیله شفاعت اهل بیت با غفران الهی حل بشود و جهل بعضیها اگر لیاقت داشتند به برکت شفاعت اهل بیت به رحمت الهی ختم میشود آنها که مرتضیالمذهب نیستند آنها بیرون از حوزه شفاعتاند فرمود: لاَّ یَمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْداً (1) یا لاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی (2) اگر کسی مرتضیالمذهب بود یا اگر کسی یَملک عند الله عهدا بود اینها ممکن است مشمول شفاعت باشند و در نتیجه در قبال آن جهل و در قبال آن ظلم, رحمت الهی هم شامل حالشان بشود.
علت قبول مسئولیت خلافت الهی به وسیلهٴ انسان
پرسش:... پاسخ: قدرت چرا, قدرت دارند برای اینکه آن پنج طایفه آیهای که قبلاً خوانده شد اینها مسلماند, مطیعاند, ساجدند, مسبّحاند, حامدند همه اینها نشانه آن بود ولی گفتند مقدورمان نیست ما این بار خلافت را بکشیم این کار, کار ما نیست این انسان است که هم وهم دارد هم خیال و هم عقل در بخش اندیشه, هم شهوت دارد هم غضب دارد هم عقل عملی در بخش انگیزه، این جامع است و مستحضرید اگر قابلیت میداشتند ذات اقدس الهی این اسما را که به انسان کامل یاد داد خب فرشتهها میگفتند که اگر یاد ما هم میدادی ما هم یاد میگرفتیم بعد هم تازه فرشتهها وقتی که بنا شد آگاه بشوند باز هم خدا خودش اینها را به شاگردی قبول نکرد فرمود شما شاگرد آدم هستید بروید از آدم یاد بگیرید این مرحله دوم, تازه وقتی اینها را برد به مدرسه آدم نفرمود «یا آدم علّمهم بأسمائهم» فرمود: یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (3) آنها در حدّی نیستند که عالِم بشوند گزارش را ممکن است بفهمند خب این نشان میدهد آنها در این حد نیستند شما میبینید در روایات ما هست اوّلین چیزی که ذات اقدس الهی خلق کرد نور وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود که وقتی میگویند که پیامبر بود چون آنها «کلّهم نورٌ واحد» یک واقعیتاند اگر آنها «أول ما خلق الله» هستند معلوم میشود فرشتهها زیرمجموعه آنها هستند اگر اینها آن لیاقت را میداشتند فرشتهها میگفتند خب تو یادش دادی به ما هم یاد بده چرا گفتند: لاَ عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا (4) بعد هم چرا خدا فرمود: یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ نفرمود «یا آدم علّمهم بأسمائهم» اگر فرشته میتوانست این بار را بکشد یقیناً ذات اقدس الهی به اینها عطا میکرد این است که مقدورشان نیست بنابراین هیچ روایتی ما نداریم که مثلاً اوّلین مخلوق فلان فرشته است در حالی که اوّلین مخلوق همین انسان کامل است وجود مبارک پیغمبر است, بنابراین این امانت همان خلافت الهی است که این را انسانیّت میتواند حمل بکند زیرمجموعه انسان, افراد گوناگونی هستند که ـ انشاءالله ـ خدا توفیق فراگیری آن را به همه ما مرحمت کند!
ص: 1408
«و الحمد لله ربّ العالمین»
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَلَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ وَهُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ (1 یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَمَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا یَنزِلُ مِنَ السَّماءِ وَمَا یَعْرُجُ فِیهَا وَهُوَ الرَّحِیمُ الْغَفُورُ (2) وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاَ تَأْتِینَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَی وَرَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ عَالِمِ الْغَیْبِ لاَ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ أَصْغَرُ مِن ذلِکَ وَلاَ أَکْبَرُ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ (3) لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (4) وَالَّذِینَ سَعَوْ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِّجْزٍ أَلِیمٌ (5)) تبیین مشهود نبودن ذات الهی و محبوب بودن او
چند نکته کوتاهی که مربوط به بحث پایانی سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است این است که گرچه ذات اقدس الهی معبود کسی نیست چون حقیقت, بسیط است و نامتناهی است و تجزیهپذیر نیست و قابل شهود نیست اما اسمای حسنای او آیت و علامت و آینهاند, وجهِ او آیت و آینه است انسان در وجه خدا, خدا را مشاهده میکند و او را میپرستد و اگر خلقت, ناظر به مقام فعل است و فعل, ممکن است و ممکن است هدف داشته باشد هدفِ فعل همان فاعل است که خود خدای سبحان است پس اگر کار را به خود خدا اسناد بدهیم چون هدف است «هو الآخر» (1) است برتر از او چیزی نیست او کاری را انجام نمیدهد که به آن مقصد برسد خودش هم مبدأ است هم منتها هم اول است هم آخر و اگر وجه او کاری را انجام میدهد مقصد و مقصودِ وجهِ خدا خود خداست زیرا او مقصود بالذّات و محبوب بالذّات است.
ص: 1409
1) (1) . الکافی, ج1, ص115.
دلیل ادبی در جمع آمدن «انّا» در إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ...
مطلب دیگر آنکه در جریان خلقت گرچه فرمود: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (1) مفرد آورد متکلّم وحده آورد و در اینجا سخن از إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ (2) است اما إِنَّا گاهی برای آن است که بفرماید من و ملائکهای که در تحت اختیار مناند این کار را انجام دادیم مثل إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (3) و مانند آن که فرمود: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ (4) یا بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (5) که فرشتهها سهمی دارند گاهی فقط برای تفخیم و تعظیم است نظیر آنچه در همین آیه ذکر شده که إِنَّا و در جریان سجده فرشتهها هم فرمود: وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا (6) آنجا دیگر منظور این نیست که ما و ملائکه دستور دادیم بلکه ما که متکلّم معالغیر است فقط برای تفخیم است پس نَحْنُ و إِنَّا و مانند آن گاهی للتفخیم است گاهی برای آن است که کار با حضور فرشتهها انجام میگیرد در إِنَّا عَرَضْنَا ظاهراً برای تفخیم است فرشتهها حضور ندارند.
معنا و مفهوم «حمل» در آیه إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ ... فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا...
مطلب بعدی آن است که گرچه حمل را برخیها نقل کردند که حمل به معنی خیانت است (7) ولی حمل در اینجا به معنای امتثال است نظیر آیه سورهٴ مبارکهٴ «جمعه» که فرمود: حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا (8) یعنی احکام الهی بر اینها تحمیل شد بر اینها واجب شد که انجام بدهند ولی اینها انجام ندادند پس حمل به معنای امتثال است و اطاعت لَمْ یَحْمِلُوهَا یعنی اطاعت نکردند و امتثال نکردند.
ص: 1410
دلیل ذکر نام آسمان و زمین و جبال در کنار انسان
سرّ نام بردن آسمان و جبال و مانند آن برای آن است که به انسان بفهماند اگر شما بخواهید به قدرتهای ظاهری تکیه کنید این سلسله جبال از شما محکمترند آسمانها از شما محکمترند ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا (1) اگر به قدرت معنوی بخواهید تکیه کند حق با شماست کاری از انسان ساخته است که از آسمان و زمین ساخته نیست اما آن انسانی که درصدد امتثال حکم خداست و حکم خدا بخشی از آن به مراحل عالیه ولایت است بخشی هم به مراحل میانی و نازله ولایت است که امتثال احکام است و این امور اعتباری را به همراه دارد بنابراین ما آن حقیقتی که بتواند ولیّالله و خلیفةالله را تربیت کند عرضه کردیم هیچ کس نتوانست این بار را بکشد فقط انسان است که این بار را میکشد چون خیلی از افراد میتوانستند این کار را بکنند به نوبه خود خلیفه خدا بشوند ولو در حدّ میانی یا نازل, لکن اکثر مردم راه انحراف را طی کردند مسئله لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ (2) را ذکر فرمود, که این «لام», «لام» عاقبت است نه «لام» غایت.
انحصاری بودن قدرت اطاعتپذیری و عصیان انسان
پرسش:... پاسخ: برای اینکه انسان است که هم میتواند عادل باشد هم میتواند ظالم باشد, هم میتواند عالِم باشد هم میتواند جاهل باشد, کوه اینچنین نیست آسمان اینچنین نیست زمین اینچنین نیست ملائکه فقط عادلاند فقط عالِماند موجودی که بتواند هم اطاعت کند هم عصیان انسان است البته جن هم هستند اما جن این قدرت را ندارند که بار امانت را بتوانند حمل کنند.
ص: 1411
مکّی بودن سورهٴ سبأ و عناصر محوری آن
سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» که در مکه نازل شد مانند سایر سوَر مکّی عناصر محوری آن اصول دین است عقاید و معارف اصلی است البته خطوط کلی اخلاق و حقوق و مانند آن در ضمن آن مطرح است این قدر مشترکی است بین سوَر مکّی.
ضرورت توجه به شأن و جوّ و فضای نزول در تفسیر آیات
منتها برای بررسی تفسیر آیات قرآن کریم همانطوری که در اوایل ملاحظه فرمودید ما سه مطلب را باید در نظر داشته باشیم یکی شأن نزول, یکی جوّ نزول, یکی فضای نزول; شأن نزول برای آیه است که آیه در چه موردی نازل شد جوّ نزول برای آن مقطع تاریخی است که این سوره در ظرف یک سال یا دو سال یا کمتر و بیشتر به تدریج نازل میشد رخدادهای تاریخی آن مدت زمانی چه بود فضای نزول برای این 23 ساله است که در ظرف این 23 سال در عربستان در منطقه در حوزه بینالملل در حوزه محلّی چه حادثهای اتفاق افتاده چه چیزی بوده که اگر کسی بخواهد کلّ قرآن را بررسی کند باید فضای جهانی آن 23 سال را در نظر داشته باشد و اگر بخواهد خود سوره را ارزیابی کند باید بداند در این منطقه در ظرف مدت زمان نزول سوره چه گذشت اگر بخواهد خود آیه را به خوبی بررسی کند باید شأن نزول آن را کاملاً بداند.
معاد, عنصر محوری سورهٴ سبأ
در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» که در مکه نازل شد گرچه توحید و وحی و نبوّت مطرحاند اما عنصر محوریاش را جریان معاد قرار میدهد برای اینکه در این مدّت، شبهه معاد و شبهه اینکه انسان معدوم شد دوباره برمیگردد یا نه و شبهه اختلاط ذرّات و اینها بیش از موارد دیگر بود لذا در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» که مکّی است بیشتر از مسئله وحی و توحید, درباره معاد سخن گفته شد یکی پس از دیگری آیات معاد ذکر میشود.
ص: 1412
فراهم نمودن مقدمات طرح معاد در سورهٴ سبأ
برای اینکه مسئله معاد ذکر بشود جریان قیامت در برابر دنیا اول بازگو میشود (یک) حکمت خدا بازگو میشود (دو) خبیر بودن خدا مطرح میشود (سه) در اول آیه فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ که این مجموعه, شکرآور است نعمت خداست نعمت زمینی, نعمت آسمانی, علوم فراوان از اینجاست برکات فراوان حیاتی از اینجاست و مانند آن. درباره دنیا سخن نفرمود اما از آسمان و زمین که سخن گفت ناظر به دنیاست ولی فرمود: وَلَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ این نشان میدهد که سَمت و سوی بحث سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» به طرف اثبات معاد است.
حکیم و خبیر بودن جامع هدفمندی دنیا با معاد
جامع این دو قسمت هم این است که او حکیم است و خبیر. حکیم است یعنی کارِ او منشأ حکمت و منفعت و غایت و هدفمندی است خبیر است یعنی به تمام ذرّات و جزئیات آگاه است که خبیر, دقیقتر از علیم است علیم ناظر به مطلق اشیاست چه کلی چه جزئی, اما خبیر یعنی خُبرهبودن ناظر به امور جزئی است برای اینکه مشکلات کسانی که درباره معاد بداندیش بودند این بود که این ذرّات که حالا مخلوط شد گُم شد چگونه خدای سبحان دوباره اینها را احیا میکند ولی وقتی میفرماید خبیر است به تمام ذرّات آگاه است پاسخ اینها داده میشود.
تعلیمی بودن آغاز پنج سورهٴ قرآن با حمد
پنج سوره است که گفتند در قرآن کریم آغاز آنها حمد است اول سورهٴ مبارکهٴ «فاتحةالکتاب» است که با حمد شروع میشود بعد «انعام» است که با حمد شروع میشود بعد «کهف» است که با حمد شروع میشود بعد سورهٴ «سبأ» است که با حمد شروع میشود بعد سورهٴ «فاطر» است که بعد از سورهٴ «سبأ» است با حمد شروع میشود این آیاتی که ناظر به خلقت است حالا خلقت دنیا یا خلقت آخرت یا مجموع خلقتین، این جای حمد و سپاس را دارد که خدای سبحان ما را تعلیم میدهد که در برابر این نعمت شاکر باشیم.
ص: 1413
سرفصل مباحث سوره بودن آغاز آن با اسمای الهی
آنچه در آغاز سوره ذکر شده است به منزله متن است و آنچه تا پایان سوره میآید به منزله شرح, اگر در آغاز سوره سخن از حکیمِ خبیر به میان آمد تا پایان سوره, تبیین حکمت خدا و خبیر بودن خدا مطرح است گاهی پایان یک آیه اسمی یا دو اسم از اسمای حسنای خداست این اسمی که در پایان آیه مطرح است این ضامن مضمون خود آیه است اما وقتی در آغاز سوره اسمای الهی مطرح است این به منزله سرفصل است به منزله متن است که تا پایان سوره باید این یک اسم یا دو اسم را شرح کرد.
معاد,مقتضای حکمت الهی
طرح مسئله معاد بر اساس مسئله حکیم بودن است که یقیناً معاد هست برای اینکه کار خدا حکیمانه است و هیچ محذوری نیست برای اینکه او به تمام ذرّات و جزئیات آگاه است برای بیان حکیمانه بودن معاد از حکمت خدا استفاده شده است چرا عالَم معاد دارد؟ برای اینکه اگر روز حسابی نباشد کتابی نباشد پاداش و کیفری نباشد هر که هر چه کرد و هر چه گفت و هر چه آورد حساب و کتابی نباشد که میشود عالَم لغو میشود عالَم باطل. بارها این دو اصل از قرآن کریم مطرح شد یکی به صورت موجبه کلیه یکی به صورت سالبه کلیه, موجبه کلیه این بود که فرمود خدا هر چه آفرید به حق آفرید سالبه کلیه این است که هرگز خدا کار باطلی انجام نداد خب اگر چیزی همیشه حرکت بکند هر که هر چه کرد, کرد هر چه گفت, گفت هر چه خورد, خورد حساب و کتابی در عالم نباشد میشود باطل، فرمود ما نگذاشتیم بطلان در عالم راه پیدا کند عالم, کارِ ماست ما هم باطلگو و باطلرو نیستیم ما هرگز کار باطل و عبث نکردیم أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً (1) گاهی میفرماید: مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ (2) این کلّ صحنه باید به مقصد برسد اگر کسی خیالی کرد حتی خیال ظریف و ضعیف گوشهٴ ذهن این به حسابش رسیده نشود میشود لغو, فرمود: وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ (3) بدانید تمام ذرّات ذهنتان را او میداند مواظب خاطراتتان باشید مگر ذهن و ذرّات و خاطرات ذهن جزء مخلوقات عالَم نیست فرمود همه آنها را خدا میداند مواظب خاطراتتان باشید پس گاهی به صورت موجبه که فرمود ما عالَم را به حق آفریدیم, گاهی به صورت سالبه که فرمود ما باطلرو نیستیم مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً و گاهی خودش را به عنوان حکیم معرفی میکند مگر ممکن است حکیم, کار عبثی بکند تمام خاطرات ما حسابشده است تمام قیام و قعود ما حسابشده است آن وقت حکمت را که سرفصل این سوره است تا پایان این سوره شرح میدهد.
ص: 1414
دلیل اختصاص حمد و سپاس به خداوند
فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ حمد چرا برای خداست؟ برای اینکه خلقت آسمان و زمین, نعمت اوست این سفره را او پهن کرده و هر که مُنعِم باشد محمود است پس خدا محمود است (یک) حمد آخرت هم برای اوست بهشت را آفریده که الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ, (1) الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَا (2) (دو) وقتی بهشتیها وارد بهشت شدند اینگونه خدا را حمد و سپاس میگویند خدا را شکر که به ما بهشت داد خدا را شکر که هر جا بخواهیم بیارمیم, میآرمیم خدا را شکر که همه غم و غصه را از ما زدود دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (3) این حمدِ بهشتیهاست در برابر این نعمت, پس لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَی, (4) لَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ در برابر هر نعمتی باید انسان سپاسگزار باشد.
دلیل باطل نبودن خلقت با برهان هدفداری حرکت
به چه دلیل قیامت حق است به دلیل اینکه او حکیم است وَهُوَ الْحَکِیمُ مگر میشود حکیم کاری را انجام بدهد و بیاثر باشد هر که هر چه کرد, بکند. در سورهٴ مبارکهٴ «ص» فرمود ما چیزی را به عنوان باطل خلق نکردیم آیه 27 سورهٴ مبارکهٴ «ص» این است وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً حرکت مستحضرید که هدفدار است حرکت, غیرمتناهی باشد محال است یعنی چیزی دائماً حرکت بکند خب برای چه دارد حرکت میکند کجا میخواهد برود؟! حرکت, به سمت چیزی رفتن است لذا ممکن نیست حرکت, نامتناهی باشد حرکت الاّ ولابد باید به دارالقرار برسد فرمود اگر به دارالقرار نرسد هر کسی نتیجه کار خودش را نبیند که میشود باطل ما باطل خلق نکردیم وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ.
ص: 1415
بطلان هدفمندی خلقت در صورت نبود معاد
اگر معاد نباشد به چه دلیل عالَم باطل است به دلیل آیه 28 سورهٴ «ص» فرمود: أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ خب طالح و صالح, عادل و ظالم اینها اگر مُردند معدوم بشوند «لا مَیْز فی الأعدام من حیث العدم» (1) در معدومات که خبری نیست نه به کسی پاداش میدهند نه به کسی کیفر, اینها که مادی فکر میکنند یا کمونیستاند یا ملحدند یا هر چه هستند اینها با وهم دارند زندگی میکنند این بزرگداشت اینها برای کُشتههای خودشان یا برای مردههای خودشان بزرگداشت میگیرند سبّ و لعن آنها با طلب مغفرت آنها یکی است اگر کسی معدوم شد نیست شما نسبت به او بد بگویید نسبت به او احترام بکنید هر دو لغو است الآن اینجا شخصی نیست نشسته نیست وقتی معدوم است نه احترامپذیر است نه توهینپذیر, اگر انسان میمیرد میپوسد و نابود میشود شما دسته گل را برای چه کسی میبرید این بزرگداشت را برای چه کسی میگیرید این مقاله و مقالت را برای چه کسی مینویسید معدوم بما أنّه معدوم نه احترام دارد نه اهانت. خدا میفرماید اگر مرگ پوسیدن بود و ـ معاذ الله ـ بعد از مرگ هیچ خبری نبود معنایش این است که صالح و طالح یکی هستند یعنی عادلِ زحمتکشیده نابود شده است ظالمِ ستمپیشه هم نابود شد این میشود لغو, اگر ـ معاذ الله ـ معاد نباشد لازمهاش تساوی عادل و ظالم است أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ اینهایی که نمیگفتند معاد هست قیامت هست خدا هر دو را به جهنم میبرد یا هر دو را به بهشت میبرد تا خدا بفرماید ما برای هر دو یک نحو حکم میکنیم مگر آنها میگفتند هر دو به جهنم میروند یا هر دو به بهشت میروند تا خدا بفرماید اینها یکسان نیستند آنها میگفتند هر دو نابود میشوند خدا میفرماید اگر هر دو نابود میشوند هر دو یکسان خواهند بود یعنی عادل هر چه کرد بینتیجه, ظالم هم هر چه کرد بیکیفر و این در کارگاه ما نیست أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ یعنی زشت و زیبا یکسان است در بحثهای دیگر هم همین مطلب را فرمود در سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» هم همین را فرمود آیه 21 و 22 سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» همین است در آیه 21 فرمود: أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ آیا ظالمین و تبهکاران خیال میکنند ما اینها را مثل مؤمنین عادل قرار میدهیم خب آنها مگر خیال میکردند مؤمن عادل در بهشت است و اینها هم بعد از مرگ میروند بهشت تا خدا بفرماید که نه ما شما را یک نحو حکم نمیکنیم بین شما فرق میگذاریم آنها چنین حرفی نمیزدند آنها میگفتند تبهکار که مُرد, پوسید پرهیزکار هم که مُرد, پوسید مرگ, پوسیدن است فناست فرمود خیر اینچنین نیست که شما هر دو نابود بشوید و فرقی بین شما نباشد هر دو زنده خواهید شد هر کدام برابر پاداش و کیفر خودشان جزا و کیفر میبینند. أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَمَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ چرا؟
ص: 1416
1) (19) . شرح المنظومه, ج2, ص191 و 192.
حق بودن خلقت آسمان و زمین دال بر ضرورت منطقی معاد
در آیه 22 فرمود برای اینکه وَخَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ این عالَم حسابی دارد کتابی دارد این آیه سورهٴ «جاثیه» میشود موجبه, آن آیه سورهٴ «ص» میشود سالبه در آنجا فرمود ما باطل خلق نکردیم در اینجا فرمود ما حق خلق کردیم یعنی کار ما هدفمند است چون هدفمند است الاّ ولابد معاد میشود ضروری این ضروری قبلاً ملاحظه فرمودید در فرهنگ قرآن به جای اینکه بفرماید الف, باء است بالضروره میفرماید الف, باء است «لا ریب فیه» این لاَ رَیْبَ فِیهِ در قرآن همان بالضروره منطق است یعنی شکبردار نیست رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (1) یا الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ (2) خب «القرآن حقٌّ لا ریب فیه» نه اینکه ممکنالحق باشد, ضروریالحق است نه اینکه معاد ممکنالوقوع باشد بلکه ضروریالوقوع است این لاَ رَیْبَ فِیهِ در قرآن همان بالضروره منطقی است؛ معاد واقع میشود بالضروره, قرآن حق است بالضروره, شکبردار نیست الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ, رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ پس گاهی به صورت موجبه ذکر میکند مثل آیه سورهٴ «جاثیه» گاهی به صورت سالبه ذکر میکند مثل آیه سورهٴ «ص» و در هر دو حال, جهتِ قضیه, ضرورت است اگر قضیهای بخواهند جهتش را مشخص کنند ربط موضوع و محمول را باید ارزیابی کنند معاد واقع میشود بالضروره, کار خدا حق است بالضروره, کار خدا باطل نیست بالضروره, این لاَ رَیْبَ فِیهِها همان معنای بالضروره را میفهماند.
ص: 1417
تبیین چگونگی حق بودن آفرینش با توجه به نبود قانون از قبل
فرمود ما نظم عالم را برای شما بازگو کنیم تا این نظم حکیمانه, شما را به مقصد برتر و والاتر برساند آن نظم حکیمانه این است که خدای سبحان آنچه آفرید با حکمت و منفعت آفرید حتی قانون از کار خدا استفاده میشود میبینید حق, عدل, حکمت اینها یک قانون از پیش نوشته نیست که خدا کارهای خود را مطابق آن قانون انجام بدهد آن دیگر ـ معاذ الله ـ خدا نیست که ما قانون جدایی داشته باشیم قانون عقلی مثلاً که خدا کارهای خود را مطابق با آن قانون انجام بدهد این پیغمبر است دیگر خدا نیست پیغمبرها این کار را میکنند مطابق ما هو الحق, ما هو الواقع, ما فی نفس الأمر و اینها کار میکنند اما خدای سبحان نفسالأمر آفرین است حقآفرین است این آیه نورانی فرمود: الْحَقُّ مِن رَبِّکَ (1) ما یک قانون نوشته خارجی نداریم که خدا کارش را برابر آن انجام بدهد متن قانون از کار خدا گرفته میشود میگوییم باید عدل باشد عدل یعنی چه؟ «وضع کلّ شیء فی موضعه» جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست جای اشیا را اشیاآفرین معین کرد جای اشخاص را اشخاصآفرین معین کرد نه این است که قبلاً قانونی باشد که آسمان جایش آنجاست زمین جایش آنجاست انسان جایش آنجاست فرشته جایش آنجاست ـ معاذ الله ـ خدای سبحان کار خودش را مطابق آن نقشه انجام بدهد این همه خطبههای نورانی اهل بیت مخصوصاً حضرت امیر(سلام الله علیهم) که خدا آسمان و زمین را بر اساس نقشه خلق نکرد خدا آسمان و زمین را بر اساس الگو خلق نکرد خدا آسمان و زمین را مطابق یک قانون خلق نکرد بلکه قانون, مخلوق اوست همین است او قانونآفرین است همانطوری که تشریع کرد تکوین هم کرد الآن یک مرجع تقلید وقتی بخواهد فتوا بدهد مطابق کتاب و سنّت اهل بیت(علیهم السلام) فتوا میدهد این شریعت را این مرجع از این منبع میگیرد خدای سبحان که شریعت را تشریع کرد اوّلین شارع است یعنی شریعت و فتوا را ـ معاذ الله ـ از جای دیگر گرفته یا کارِ او متن تشریع است و شریعت نهادن در تکوین هم بشرح ایضاً فرمود او حکیم محض است چون حکیم محض است سر تا پای کار او دارای منفعت و برکت و رحمت و عنایت است و بهترین کارش هم این است که هر کسی به مقصد برسد و مقصود خود را در آن مقصد ببیند لذا فرمود: وَهُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ.
ص: 1418
1) (22) . سورهٴ بقره, آیهٴ 147.
وجود معاد, لازمه حق بودن آفرینش و مقابل نداشتن آن
پرسش:... پاسخ: بله هر آنچه خدا میکند حق است اما وقتی که خدای سبحان این عالَم را آفرید فرمود حق این است عدل این است آنگاه ما میگوییم و مطمئنیم که خدا هرگز مؤمن را به جهنم نمیبرد چرا, چون خود خدا فرمود من این کار را میکنم آن بخش را که احدی انکار نکرده هیچ کسی هم ادّعا نکرده و نمیتواند ادّعا کند که ما قانونی داریم عقلی داریم خب عقل را چه کسی خلق کرده قانون را چه کسی خلق کرده «کان الله و لم یکن معه شیء» (1) عدمِ محض بود در عدم محض نه سَبق و لحوق فرض دارد نه قانون فرض دارد خدای سبحان حقّ صِرف است ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ (2) آن حق, مقابل ندارد چون حقیقتی است نامتناهی این حق بخواهد بیافریند حق خلق میکند این خلقت, حق است الْحَقُّ مِن رَبِّکَ آن حقّی که در سورهٴ «لقمان» است ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ آن دیگر مقابلی ندارد حق است بسیط است نامتناهی است و لاغیر و چیزی با او نبود عدمِ محض بود آنگاه خدای سبحان حق آفرید ما از این حق, قانون میگیریم.
لزوم تنظیم کارها با هندسه حق بودن آفرینش
حالا که از این حق, قانون گرفتیم کلّ کارهای بعدی را مطابق با این هندسه الهی تنظیم میکنیم میگوییم اگر کسی خلاف کرد یقیناً کیفر میبیند انبیا یقیناً پاداش میبینند مؤمنین یقیناً پاداش میبینند این را از حق میگیریم یعنی از کار خدا میگیریم نه اینکه قبلاً نقشهای بود ـ معاذ الله ـ خدای سبحان کار خود را مطابق آن نقشه انجام داد آن اختلافی که بین ما و اشاعره و مانند آن است این در بخش دوم است.
ص: 1419
خدای خبیر و آگاه دعوتکننده به صحنه قیامت
این خدا که حکیم خبیر است کارهای فراوانی کرده مطابق حکمت و چون خبیر است به همه این امور جزئی عالِم است بعد ما را به صحنه معاد دعوت میکند یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ تمام آنچه در زمین فرو میرود تمام بذرها که بعد باید بشود خوشه تمام هستهها که بعد باید بشود شاخه و درخت همه آنچه در زمین فرو میرود او میداند یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ (یک) وَمَا یَخْرُجُ مِنْهَا (دو) تمام آنچه از زمین سر برمیدارد تمام علفها تمام نباتات تمام گلها تمام خوشهها تمام شاخهها هر چه از زمین سر برمیدارد او میداند وَمَا یَنزِلُ مِنَ السَّماءِ چه رزق معنوی مثل إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ معارف الهی, حِکم الهی, علوم الهی چه باران و تگرگ و برف و نزولات آسمانی همه را او میداند وَمَا یَعْرُجُ فِیهَا آنچه در آسمانها عروج میکند آسمانها مسیر و معبرند نه مقصد, عملِ صالح و نیّتهای پاک, مقصدشان خداست که إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ (1) اما از آسمانها میخواهد عبور بکند که یَعْرُجُ فِیهَا نه «یعرج الیها» اعمال ما به طرف آسمانها نمیرود از مسیر آسمانها عبور میکند تا به ذات اقدس الهی برسد مستحضرید آن آسمانهایی که منشأ وحی است که وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا (2) آن آسمانهایی که فرمود دعای شما مستجاب است آن آسمانهایی که فرمود درهای آنها به روی کفار باز نمیشود این آسمان نجومی و سپهر ریاضی نیست این را که اینها آنجا پارکینگ درست کردند ترمینال درست کردند کفار مرتب دارند رفت و آمد میکنند اینکه فرمود: لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ (3) درهای آسمان به روی اینها باز نمیشود الآن تمام درها را گرفتند, همان بیان نورانی امام حسن مجتبی(سلام الله علیه) است که در محضر حضرت امیر(سلام الله علیهما) بودند آن شخصی که از شام آمده از وجود مبارک حضرت امیر(علیه السلام) سؤال کرده حضرت ارجاع داد به وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیهما) که سؤال کردند «کَم بین السماء و الأرض» حضرت فرمود: «دعوة المظلوم و مدّ البصر» (4) سؤال کردند که بین آسمان و زمین چقدر فاصله است فرمود: «مدّ البصر و دعوة المظلوم» یعنی اگر منظورتان آسمان ظاهری است آنکه متراژپذیر نیست تا چشم میبیند آسمان است اگر آسمان غیب است آهِ مظلوم, آه مظلوم به آسمان میرود این روایت را سیدناالاستاد مرحوم علامه فرمود از لطایف است (5) یک دعا از قلب شکسته مظلوم برخیزد این همه درهای آسمان را میشکافد این آسمانی که درهایش به روی کفار باز نمیشود «دعوة المظلوم» به آسمانها میرود این آسمانی است که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ این آسمانی است که وَفِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ این آسمانی است که وَمَا یَعْرُجُ فِیهَا اعمال انسان از همینجا عبور میکند تا إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ شاملش بشود.
ص: 1420
نزول باران و جوشش چشمه و وجود شیر از مصادیق رحمت الهی
خدا البته رحیم و غفور است در همه آن موارد رحیم و غفور است در جریان مَا یَنزِلُ مِنَ السَّماءِ رحمت الهی و غفران الهی هم به همین است که شما ملاحظه بفرمایید در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «زمر» فرمود ما ترافیک را, ورود ممنوع را, یک طرفه را, همه اینها را در زیر زمین رعایت کردیم این آبها که آمد کجا برود کجا نرود کجا چهارراه باشد کجا سهراه باشد کجا یک طرفه بشود کجا ذخیره بشود که روزی به صورت چشمه در بیاید روزی به صورت چاه در بیاید آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «زمر» این است أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً اینجا که فرمود: وَمَا یَنزِلُ مِنَ السَّماءِ خب باران را نازل میکند همینطور این را زیر زمین رها میکند یا نه, فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ تمام راهها دو راه, سه راه, چهار راه کجا این آبها برود کجا مستقر بشود کجا زمینه بشود برای چشمه شدن کجا قدری فاصله کمتر بشود که با حفر چاه به دست آنها بیاید لذا در پایان آن سورهٴ مبارکهٴ «ملک» فرمود: قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ (1) اگر این آبها هم مثل معدن نفت و گاز چند هزار متری بود کسی نمیتوانست روی زمین زندگی کند فرمود ما این آبها را گفتیم دمِ دست شما باشد اگر قدری بیراهه رفتید ما به این آبها دستور میدهیم قدری پایین برود مثل نفت و گاز بشود چه کسی میتواند حالا برای شما آب بیاورد؟! قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً غائر بشود فرو برود در زمین برود در دسترس شما نباشد فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ آب مَعین آبی است که «تراه العیون و تناله الدلاء» آبی که در دسترس دلو است آبی که عین و چشم آن را میبیند آن را میگویند ماء معین خب آب غائر تحت دهها کیلومتر که ماء معین نیست فرمود اگر ما این آبها را بگوییم قدری پایینتر بروند زندگی شما فلج است بنابراین ما میدانیم چقدر باران نازل کنیم میدانیم چقدر اینها را ببریم آنجا تصفیه بکنیم میدانیم از بین صدها لجن, آب طیّب و طاهر تحویل شما بدهیم مگر آنجا لولهکشی است شما ببینید یک مختصر باران میآید تمام آبها گِل میشود این آبها که لولهکشی نیست از همین لجنها در میآید از لای گل در میآید همان خدایی که شیر شفاف و صاف را از بین فرث و دم در میآورد همان خدا از لابهلای لجن, آب شفاف چشمهها را در میآورد مگر این شیر لولهکشی شده اینکه تصفیه شده از کجا عبور کرده فرمود: مِن بَیْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ (2) درباره انسان هر دو نجس است و هر دو هم بدبوست.
ص: 1421
آب و شیر نمونه قدرت الهی در جداسازی خبیث از طیّب در قیامت
فرمود ما از بین اینها داریم شما را تأمین میکنیم حواستان جمع باشد اینطور نیست که لولهکشی باشد آنجا ما شلنگ داشته باشیم اینطور نیست خدا این است پس وقتی این قدرت هست آخر شما چرا بیراهه میروید شما مگر هر روز این شیرها را مصرف نمیکنید مگر هر روز اینها از بین فرث و دم نمیگذرند مگر اینها را نمیبینید این میشود قادر, آن آبی که میبینید از بین خاکها و لجنها عبور کرده الآن چشمه زلال شده, شده آب معدنی آن شیری که میبینید بین فرث و دم عبور کرده شده لبن خالص این از آسمان که نیامده پس ما میتوانیم جدا بکنیم پس میتوانیم لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ جدا بشود همه ذرّات در اختیار ما هستند همه مسبّحاند همه حامدند همه تسلیماند همه مسلماند همه منقادند همه ساجدند همه تابعاند اگر این است فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ در آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «زمر» این را فرمود.
تبیین در قبال بیّنه نبودن سوگند الهی دال بر معاد
وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاَ تَأْتِینَا السَّاعَةُ اینها خیال میکنند معاد این است که این مردهها از قبرستان برگردند بیایند دنیا خب دنیا که جای آزمون است انسان دوباره به محلّ آزمون برنمیگردد باید به مقصد برود اینها میگویند قیامت نیست شما سوگند یاد بکن بگو قیامت هست قسم به پروردگار من سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) مثل سایر مطالب یک مطلب لطیفی دارند برای قسمِ خدا, میفرماید قسم، در محکمه در مقابل بیّنه است کسی دلیل دارد دلیل اقامه میکند دیگری باید سوگند یاد کند اما قسمهای خدا یعنی قسمهای خدا این به بیّنه است نه در قبال بیّنه یک وقت کسی میگوید الآن روز است میگوییم به چه دلیل روز است این قسم میخورد که روز است یک وقت است نه, اشاره میکند به آفتاب میگوید قسم به این آفتاب الآن روز است این به دلیل, قسم خورده نه به چیز دیگر، خدا به دلیل قسم میخورد میفرماید به ربوبیّت خدا قسم قیامت حق است یعنی اگر او ربّ است حساب دارد باید بپروراند پرورش در این است که انسان باید به مقصد برسد قُلْ بَلَی وَرَبِّی قسم به ربوبیّت خدا قیامت حق است یعنی اگر او رب است خب یقیناً قیامت دارد پس چه چیزی را میپروراند چه کسی را میخواهد بپروراند تا کجا میخواهد بپروراند هر که هر چه کرد, کرد؟! اینطور نیست پس این قسم, قسم به برهان است قسم به حدّ وسط است مثل اینکه کسی ادّعا کند الآن روز است و به آفتاب قسم بخورد بگوید قسم به این آفتاب که الآن روز است قسم به ربوبیّت خدا قیامت حق است قُلْ بَلَی وَرَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ این ساعت و قیامت خواهد آمد. ص: 1422
ردّ بر شبهه چگونگی جمعآوری ذرّات پراکنده عالم
فإن قلت این ذرّات پراکندهاند فرمود باشد این ذرّات پراکندهاند نزد شما مخفیاند او عَالِمِ الْغَیْبِ است لاَ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ أَصْغَرُ مِن ذلِکَ وَلاَ أَکْبَرُ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ مگر همه در کتاب مبین هستند در مشهد الهیاند در مخزن الهیاند او خبیر بکلّ شیء است پس اگر قیامت نباشد عالَم میشود لغو با دو قضیه موجبه و سالبه این را ابطال کرد و اگر قیامت نباشد ربوبیّت خدا حق نیست در حالی که او رب است لا ریب فیه پس قیامت حق است میماند شبهه اینکه ذرّات پراکنده چه کارهاند فرمود همه اینها در مشهد علم ذات اقدس الهی است چرا قیامت حق است به دلیل این دو آیه لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ که پرهیزکاران به مقصد برسند أُولئِکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ تبهکاران چطور وَالَّذِینَ سَعَوْ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ که خواستند ما را به عقب برانند و دور بزنند اینها گرفتار عذاب میشوند أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِّجْزٍ أَلِیمٌ پس تبهکار به کیفر میرسد پرهیزکار به مقصد میرسد عالَم هدف دارد و همه ذرّات معلوم و مشهود ذات اقدس الهیاند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (4 وَالَّذِینَ سَعَوْ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِّجْزٍ أَلِیمٌ (5) وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَیَهْدِی إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ (6) وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (7) أَفْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَم بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذَابِ وَالضَّلاَلِ الْبَعِیدِ (8) أَفَلَمْ یَرَوْا إِلَی مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ إِن نَّشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ (9)) ص: 1423
وجه مشترک ملحدان و مشرکان در انکار معاد و علت آن
چون سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق است بعد از بیان حمد خدا نسبت به نعمتهای دنیا و حمد خدا نسبت به نعمتهای آخرت و علم و قدرت و مدیریت خدا نسبت به آسمانها و زمین, فرمود جریان معاد یک امر ضروری است نعمت دنیا را هیچ کس منکر نیست مگر ملحد، آنکه خالق عالَم و پروردگار را نمیشناسد بقیه چه مشرک چه غیر مشرک از موحدان نعمت الهی دنیا را قبول دارند اما نعمت آخرت را هم ملحدان انکار میکنند هم مشرکان, ملحد انکار میکند چون اصل خالق و رب را قبول ندارد مشرک انکار میکند برای اینکه خیال میکند انسان با مردن میپوسد و حقیقت او به عنوان یک ذرّه گمشده در اشیای عالم پراکنده است و قابل احیا نیست.
یادآوری نعمت دنیا و آخرت در سورهٴ سبأ
قرآن کریم جریان معاد را که محور مهمّ همین سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» است فرمود در معاد دو نعمت هست در دنیا یک نعمت; نعمت دنیا همین بهرههایی است که شما میبینید نعمت آخرت دوتاست یکی همان جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (1) است فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْیُنُ (2) است و مانند آن, دوم هم اجرای عدل الهی است که مؤمنان به پاداششان میرسند کافران به کیفرشان میرسند ظهور عدل خدا و حقانیّت دین در معاد است پس معاد دو نعمت دارد. منکران معاد گاهی از جهت استبعاد که انسان میپوسد و نابود میشود و گاهی هم از جهات دیگر درباره قدرت خدا ـ معاذ الله ـ ممکن است شک داشته باشند.
ص: 1424
اثبات معاد با ربوبیت خدا
قرآن کریم ضرورت معاد را از چند منظر ثابت کرد یکی اینکه سوگند یاد کرد به ربوبیّت خدا اگر او رب است باید جهان را درست اداره کند آنگاه این برهانی که اقامه میکند برای تبیین ربوبیّت حق است خب اگر خدا رب است و خاصیّت ربوبیّت آن است که هر موجودی را به کمالش برساند اگر در دستگاه او هر که هر چه کرد, کرد حساب و کتابی نباشد ظالم و عادل یکسان بمیرند و نابود بشوند اینکه ربوبیّت نیست آیاتی که بعد از این ذکر میشود تبیین ربوبیّت خداست وگرنه در مسئله دعوای کلامی کسی به خدا قسم یاد کند که معاد حق است آنجا جای قسم نیست اینکه محکمه عرفی نیست که با قسم مشکل حل بشود این یک مسئله کلامی است آیا معاد حق است یا نه؟ خدا به ربوبیّت خود سوگند یاد میکند ربوبیّت خدا باید هر چیزی را خوب بپروراند به مقصد برساند, اگر معاد نباشد عالم میشود عبث، عالم میشود هوا این دیگر ربوبیتی ندارد أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (1) میشود بیمقصد, بیهدف اینکه ربوبیت نیست اینکه تدبیر نیست اینکه مدیریت نیست اگر نظامی به مقصد نرسد هدفمند نباشد یعنی مدیر ندارد آیا جهان ـ معاذ الله ـ به مقصد نمیرسد هر که هر چه کرد, کرد اینکه ربوبیّت نشد اگر ربوبیّت است پس هر چیزی حساب و کتابی دارد هم خاطرات درونی حساب و کتابی دارد هم رفتار و گفتار و نوشتار حساب و کتابی دارد این است که سوگند به ربوبیّت در اثنای مسئله کلامی سوگند به برهان است نه نظیر سوگند در محکمه، بعد آن تبیینی که میشود شرح ربوبیّت خداست قُلْ بَلَی وَرَبِّی این برهان تمام است آنچه بعداً ذکر میشود تشدید ربوبیت خداست حالا امور فراوانی اینجا مطرح است.
ص: 1425
1) (3) . سورهٴ قیامت, آیهٴ 36.
تبیین ربوبیت حق در خلقت انسان و پرورش و معاد او
پرسش:... پاسخ: بله, اگر ذات اقدس الهی این عالَم محیّرالعقول را آفرید بِکُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ (1) است عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ (2) است او هیچ را انسان کرد خب انسانی که مرده همه چیزش موجود است اگر روحش به سماوات رفت و ملکوتی شد او عالِم بما فی السماء اگر بدنش در زیر خاکها پوسید عالِم بما فی الأرض است وقتی که سه مرحله را قرآن ذکر میکند مرحله سوم را دیگر بیّنالرشد میداند آن دو مرحله اول این است که ما انسان را که لیس تامه داشت به کان تامه رساندیم به زکریا(سلام الله علیه) فرمود: وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً (3) این شَیْئاً خبر نیست که این بشود «کان», «کان» ناقصه یعنی هیچ نبودی, هیچ نبودی یعنی «لیس» تامه است اگر گفته شد «کان زیدٌ معدوما» ممکن است به کسی که تازه نحو خوانده بدهی «کان» فعل ناقصه «زید» اسمش, «معدوم» خبرش اما وقتی به حکیم بدهی که اینطور ترکیب نمیکند اگر به یک آدم عادی بدهی بگویی «الانسان موجودٌ» را ترکیب کن میگوید «انسان» مبتدا, «موجودٌ» خبر, وقتی به یک حکیم بدهی میگوید «انسان» خبر مقدّم, «موجودٌ» مبتدای مؤخر زیرا هستی است که به صورت انسانیت در آمده نه انسانیت هست بشود این میشود عکسالحمل. در کتابهای نحوی، مبتدا را معنا میکنند خبر را معنا میکنند در معانی بیان، خصوصیت اسناد را مشخص میکنند اما حالا چه چیزی مسند است چه چیزی مسندالیه است آن را علوم دیگر باید بیان کند اگر در مطول دو مثال میزند مثل «أنبت الربیع البقل» این کار مطول نیست این فقط مثال ذکر کرده در کتابهای معانی و بیان خصوصیت مسند و مسندالیه را میگویند اما حالا چه چیزی مسند است چه چیزی مسندالیه است آن را فنون دیگر باید بیان کند اینکه به زکریا(سلام الله علیه) فرمود: قَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً یعنی معدومِ محض بودی نه تنها تو, همه اشیا اینطور بودند انسان پس یک مرحلهاش معدوم محض بود لیس تامه بود بعد کان پیدا کرد مرحله بعدی آن است که أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (4) است که اصلاً قابل ذکر نیست این همان است که هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (5) قابل ذکر نبود طبق بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) مراحلی را انسان پشت سر گذاشته که اصلاً قابل ذکر نیست (6) این مَنیٍّ یُمْنَی برای تحقیر اوست. بعد حالا این را لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (7) حالا اگر هیچ چیز را ذات اقدس الهی به این صورت در آورد بعد که همه چیز موجود است روح که موجود است از بین نمیرود جسم هم که در ذرّات عالم هست فرمود شما چه مشکلی دارید این ربوبیّت را که دیدید پس بِکُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ است, عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ.
ص: 1426
سوگند بر ربوبیت خدا در اثبات معاد
قسم به ربوبیّت خدا معاد حق است این مثل کسی که بگوید قسم به این آفتاب الآن روز است این قسم به بیّنه است نه قسم در قبال بیّنه، آن وقت آنچه بعداً میآید تشریح این دلیل است فرمود: قُلْ بَلَی وَرَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ شما اگر مشکل علمی دارید خدا عَالِمِ الْغَیْبِ (1) است درباره روح او لاَ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ درباره بدن او وَلاَ فِی الْأَرْضِ پس شما مشکلی ندارید وَلاَ أَصْغَرُ مِن ذلِکَ وَلاَ أَکْبَرُ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ. (2)
تبیین برهان عقلی بر وجود معاد
حالا دو برهان در مسئله است یکی اینکه تمام مقدّماتش عقلی است یک برهانی است که برخی از مقدماتش عقلی است برخی از مقدماتش نقلی, آن برهانی که هر دو مقدمه عقلی است امکان اعاده با عقل ثابت میشود یعنی ذات اقدس الهی ممکن است انسانی را که مرده دوباره زنده کند این امکانش است اما مسئله معاد جریان امکانی نیست جریان ضروری است نه اینکه ممکن است قیامت باشد قیامت ضروری است ممّا لا ریب فیه است، حتمی است این ضرورت را عقل ثابت میکند میگوید بالأخره خدا حکیم است خدا عادل است نظم عالم هم اقتضا میکند که اگر کسی باتقوا بود به مقصد برسد اگر کسی مفسد بود به کیفر برسد دنیا که جای امتحان و آزمون است ما هم میبینیم یک عده که فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ (3) همچنان دارند زندگی میکنند عدهای هم که متّقیاناند «ما منّا إلاّ مقتول أو مسمومٌ» (4) أو امثال ذلکاند پس یک حساب و کتابی باید باشد از طرفی هم تناسخ هم مستحیل است که روح برگردد به بدن حیوان یا انسان دیگر آنجا پاداش و کیفر ببیند یک برهان حدّ وسطش حکمت خداست یک برهان حدّ وسطش عدل خداست از طرفی تناسخ, مستحیل است پس بشر به جایی میرود که در آنجا بهشت و جهنم مستقر است و پاداش و کیفر.
ص: 1427
اثبات یقینالوقوع بودن معاد با تلفیق عقل و نقل
این برهان, هر دو بخش آن را عقل تأمین میکند آن وقت آن ادله نقلی که در قرآن و روایات هست امضا و تقریر همین براهین عقلی است یک سلسله براهینی است که ملفّق است که یک قسمتش را عقل میگوید و نقل آن را تأیید میکند یک قسمتش را هم باز عقل میگوید نقل آن را تأیید میکند آن برهان ملفّق این است که عقلاً ذات اقدس الهی قدرت دارد دوباره موجود مرده را زنده کند و این موجود مرده هم قابلیّت آن را دارد دوباره زنده بشود مقدمه دیگر این است که اگر چیزی ممکنالوجود بود صادقِ مصدّق هم خبر داد میشود یقینالوقوع پس معاد حق است و خدای سبحان هم از معاد به عنوان امکان که خبر نداد به عنوان لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ خبر داد فرمود: رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (1) این را به عنوان ضروری خبر داد پس معاد ممکن است عقلاً و شارع مقدس خبر داد که چنین روزی واقع میشود به طور یقین پس معاد یقینی است حقّاً. همه این برهانها چه هر دو مقدمهاش عقلی باشد چه تلفیقی از عقل و نقل باشد در حقیقت تشریح و تبیین ربوبیّت خدای سبحان است او وقتی رب است دارد میپروراند باید عادل را هم بپروراند ظالم را به کیفر برساند اگر حساب و کتابی نباشد که ربوبیّت کامل نیست.
بررسی زمان و کیفیت حشر انسانها با توجه به تبدیل آسمان و زمین
ص: 1428
1) (15) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 9.
پرسش:... پاسخ: خب همینطور است الآن همان بحثهای آیات سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» اگر بررسی بشود معلوم میشود که خیلی از وقتها را آن آیه صرف میکند که بالأخره در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آمده است که یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (1) فرمود روزی است که آسمانها و زمین تبدیل میشوند به آسمان و زمین دیگر، روایاتی که از ائمه(علیهم السلام) در ذیل آن آیه آمده است متنوّع است زمین تبدیل میشود به زمینی که روی آن معصیت نشده (2) زمین تبدیل میشود به خُبز نَقی به نان تبدیل میشود که تا از حسابشان فارغ بشوند از این نان بخورند (3) این روایات در ذیل این آیه باید بررسی بشود که این زمین تبدیل میشود به چه چیزی تبدیل میشود (یک) و چه وقت تبدیل میشود اول انسانها که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (4) زنده میشوند بعد آسمان و زمین به هم میخورد اینها کجا هستند یا اول آسمان و زمین به هم میخورند اینها در مجموعه آسمان و زمیناند بعد اینها زنده میشوند پس اینها عوض شدند یا همزمان این دو کار صورت میگیرد غرض این است که اگر باید بحث بشود این مثل «لا تنقض الیقین» (5) نیست که با هفت, هشت سال درس خواندن کسی بفهمد, این یک جان کندن میخواهد اینکه ایشان فرمودند معاد در حوزهها نیامده این است اما بنای عقلا و فهم عرف و اینها بله, اینها در حوزهها هست قابل درک است.
ص: 1429
ردّ دیدگاه هوسمداران در مورد معاد به پاداش عمل در آن
به هر تقدیر فرمود هیچ تردیدی در معاد نیست تناسخ مستحیل است هر کس باید به پاداش یا کیفر اعمالش باید برسد این هم ضروری است صاحبنظران هیچ تردیدی ندارند در اینکه معاد حق است اما هوسمداراناند که مشکل دارند رأی این دو گروه را هم ذکر میکند رأی علما را ذکر میکند (یک) میل هوسمداران را هم ذکر میکند (دو) در پایان داوری و جمعبندی میکند (سه). فرمود اینکه در عالَم هر چه هست معلوم خداست برهان مسئله هم این است که لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.
شرایط مورد نیاز برای ورود به بهشت و تعذیب در جهنم
این هم قبلاً ملاحظه فرمودید که هرگز برای ورود در بهشت صِرف ایمان کافی نیست بلکه حتماً عمل صالح لازم است اما برای تعذیب لازم نیست که کسی کافر باشد و معصیت بکند صِرف معصیت برای تعذیب کافی است اما صرف ایمان برای ورود در بهشت کافی نیست اگر ایمان باشد و عمل صالح باشد انسان را به بهشت میبرند ولی برای تعذیب, صرف معصیت کافی است.
ایمان یک کار قلبی است بله و واجب است یک عمل قلبی است اما با این کسی را بهشت نمیبرند حتماً باید عمل صالح داشته باشد ولی برای جهنمی شدن, کفر لازم نیست که آدم حتماً باید کافر باشد و معصیت بکند همین که معصیت کرده دوزخی میشود حالا در خلود و امثال خلود فرق است.
خصایص بهشتیان و جهنّمیان در بهشت و جهنم
ص: 1430
فرمود بهشتیها چند خصیصه دارند یک: لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ دو: أُولئِکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ سه: وَرِزْقٌ کَرِیمٌ کسی که مؤمن است در برابر کار خودش جزا میبیند بله, اما همان اندازه که کار کرده جزا میدهیم یا چیز دیگر هم ما میدهیم درباره کفار هرگز این گونه تعبیر ندارد درباره کفار و معصیتکاران فرمود اینها معصیت کردند کیفرشان را میبینند همین! اما درباره مؤمنین چندین عبارت اضافی دارد فرمود اینها که مؤمناند ایمان آوردند عمل صالح کردند جزا میخواهند خب بله ما هم جزایشان را میدهیم اما همین؟! اینها وافد بر کریماند نزد ما آمدند یک چیز دیگر هم ما به اینها میدهیم مغفرت دارد فوق آن جزا, رزق کریم برای اینها آماده کردیم فوق آن جزاست آن لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ یک طرف, أُولئِکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ طرف دیگر, اما نسبت به تبهکاران چنین چیزی ندارد چنین تهدیدی نکرده فرمود: وَالَّذِینَ سَعَوْ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ همین! تازه همه آنچه اینها استحقاق دارند ما به آنها نمیدهیم نفرمودند «عذابٌ» به نحو مطلق بلکه با مِن تبعیضیه ذکر کردند فرمود قدری آنها را از رجز الیم میچشانیم البته این رجز هم محصول کار آنهاست.
پرسش:... پاسخ: نه, بالأخره ظاهر این «مِن» با کرامت الهی با رحمت الهی است فرمود: وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (1) هماهنگ است وگرنه این از اینجا ناشی نمیشود که محصول کار خودشان را به آنها میدهند فرمود این تازه مِن رِّجْزٍ أَلِیمٌ است ولی آنجا لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ سخن از تبعیض نیست آنجا دیگر رزقش ناشی بشود از رزق کریم نیست آنجا بدون «مِن» تبعیضیه است اینجا با «مِن» تبعیضیه.
ص: 1431
1) (21) . سورهٴ شوری, آیهٴ 30.
تبیین کارهای ضدّ فرهنگی معاجزین و عجز آنان
اما اینها که معاجزند, عده زیادی جلوی تبلیغ اسلام را میگیرند (یک) عدهای جلوی تعلیم اسلام را میگیرند (دو) عدهای جلوی تزکیه اسلام را میگیرند (سه) این الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ (1) کار انبیاست یُعَلِّمُهُمُ (2) کار آنهاست یُزَکِّیهِمْ (3) کار آنهاست کارهای ضدّ فرهنگی میکنند چه در بخش تبلیغ چه در بخش تعلیم چه در بخش تزکیه میخواهند دین ما را عاجز کنند اینکه میگویند معاجزند درصدد عجز ما و رهبران الهیاند این روشن است که در برابر خدا نیست که بخواهند خدا را عاجز کنند آخر او با قدرت مطلقه است فرمود: وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ ما هرگز کسی نیستیم که ما دنبال بیفتیم یک عده جلو بزنند نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (4) مرگ که به حیات همه شما خاتمه میدهد به دست ماست شما کجا میخواهید بروید قضا و قدر الهی را جلو بزنید این شدنی نیست وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ شما جلو بیفتید قضا و قدر ما به دنبال این نیست وَمَا هُمْ بِمُعْجِزِینَ (5) اینها بخواهند کار ما را و ما را عاجز کنند این شدنی نیست تمام تلاش و کوشششان این است که وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ (6) هر وقت پیامبران و انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آمدند دارند تعلیم و تبلیغ و تزکیه میکنند آنها کارهای ضدّ فرهنگی میکنند که نمیگذارند انبیای الهی, معصومین, اهل بیت(علیهم السلام) کارهای اینها پیش برود این را میگویند معجز, این را میگویند معاجز; در میدان مسابقه اگر فرض بشود باب مفاعله به کار برده میشود اگر نباشد باب افعال گفته میشود فرمود اینها در میدان تبلیغ و تعلیم و تزکیه فرهنگی ما حالا یا جلوی مقتضی را میگیرند یا مانع ایجاد میکنند یا شبهه ایجاد میکنند یا اغوا میکنند نمیگذارند دین پیش برود ولی ما بالأخره دین را پیش میبریم اینها تلاش و کوشش میکنند که آیات ما را از پا در بیاورند وگرنه مگر فرض دارد که کسی بتواند با ذات اقدس الهی درگیر بشود وَالَّذِینَ سَعَوْ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ میخواهند جلوی آیات ما را بگیرند آیات ما را عاجز کنند خب معجزه به این معناست که دیگران را عاجز میکند مگر میشود چیزی معجزه باشد و دیگران بتوانند آن را عاجز کنند البته ممکن است جلوی پیشرفتش را بگیرند ولی فرمود آنها که در آیات ما تلاش و کوشش میکنند یا ضدّ فرهنگی, علمی یا تزکیهای و مانند آن اینها باید بدانند که کیفر تلخشان عَذَابٌ مِن رِّجْزٍ أَلِیمٌ است وَالَّذِینَ سَعَوْ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِّجْزٍ أَلِیمٌ این از نظر پاداش و کیفر.
ص: 1432
تاٴیید دیدگاه صاحبان علم در معاد و لفظی نبودن نزاع آنان با منکران
اما رأی صاحبنظران درباره معاد چیست؟ فرمود رأی صاحبنظران آنها که مبدأ را شناختند توحید را شناختند جهانبینی راستین دارند آنها درباره معاد هیچ شکّی ندارند رأی علما و صاحبنظران این است که معاد حقّ لا ریب فیه وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ این الَّذِی را که ما منفصل میخوانیم برای اینکه این هدفِ کار است وگرنه باید متصل خوانده بشود وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی است اما ما برای اینکه منفصل میخوانیم برای اینکه معنا روشن بشود وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ چه چیزی را؟ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ را هُوَ الْحَقَّ میبینند. دعوای شما با آنها لفظی نیست دعوای شما با اینها حیثی نیست دعوای شما با آنها صد درصد است گاهی ممکن است نزاعی باشد طرفین حق داشته باشند و نزاع, نزاع لفظی است منتها حرف یکدیگر را متوجه نمیشوند گاهی ممکن است چون صورت مسئله خوب تحلیل نشده طرفین از یک جهت حق بگویند از یک جهت باطل بگویند فرمود نزاع موحّدان معتقد به معاد با منکران معاد از سنخ نزاع لفظی نیست که هر دو حق بگویند منتها اختلاف در لفظ باشد از سنخ نزاع دوم نیست که هر کدام مِن جهتٍ حق بگویند نه خیر, آنها که موحدند و طرفدار معادند حرفشان صد درصد حق است آنها که منکر معادند حرفشان صد درصد باطل است این ضمیر فصل این الف و لام این پیام را دارد وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ یعنی این حق است و لاغیر, این درست است چون «لا ریب فیه» است دیگران که منکر معادند همه حرفهایشان باطل است اینها که مدّعی معادند صد درصد اینها حق میگویند نه اینکه این نزاعی باشد که قدری آنها حق بگویند قدری اینها حق بگویند وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ رأی عالمان دین این است که این کتاب حق است معادی که خدا گفت حق است پیامبر فرمود حق است و مانند آن وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ خب رأی اینها دین اینهاست رأی یعنی اعتقادشان یعنی عقیدهشان یعنی جانمایهشان رأیشان این است دینشان این است, دینشان این است که آنچه پیامبر آورد صد درصد حق است وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ این از نظر حکمت نظری.
ص: 1433
دلیل صاحبنظران از نظر حکمت عملی در ثبوت معاد
وَیَهْدِی إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ از نظر حکمت عملی; یعنی هم از نظر بود و نبود حق است هم از نظر باید و نباید حق است معاد بخشی از عالَم است همانطوری که آسمان حق است زمین حق است انسان حق است قدری که جلوتر برویم بهشت حق است جهنم حق است اگر کسی بگوید آسمان هست زمین هست این به بود و نبود آن اشاره دارد اما اگر به نماز و روزه و امثال ذلک بگوید به باید و نباید بگوید میگوید هم این بود و نبودش حق است یک گوشهاش هست دیگر شما کجا را دارید منکر میشوید حالا امروز نشد فردا میبینید و هم اینکه این دین شما را به آنجایی که باید بروید راهنمایی میکند آنجایی هم که نباید بروید جلویتان را میگیرید میگوید آن طرف نروید سمت بیگانه نروید فرمود: وَأَنَّ هذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ (1) آن طرف نروید آنجا خطر است هم این باید و نبایدی را که انبیا آوردند حق است لا ریب فیه, هم آن بود و نبودی را هم که انبیا آوردند حق است لا ریب فیه. این أُوتُوا الْعِلْمَ رأیشان درباره قارون در سورهٴ «قصص» گذشت که فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ آن وقت افراد عادی گفتند: یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ اما وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ (2) این عقیده آنهاست. بیان استهزای منکرین معاد به وسیله آیه إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ...
ص: 1434
اما در برابر این یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ, وَقَالَ این قولشان هم عقیدهشان است منطقشان این است وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ با بیادبی با توهین با تحقیر با تصغیر به یکدیگر که رسیدند میگویند شنیدید خبر چیست یک خبر تازهای آمده یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کسی آمده میگوید شما وقتی مُردید دوباره زنده میشوید این به شما میگوید إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ این هَلْ نَدُلُّکُمْ با تحقیر و با بیادبی آمیخته است از وجود مبارک انسان کاملی مثل پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تعبیر به رجل میکند آن هم با تنوین تنکیر هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَی رَجُلٍ خب درباره آن انسان! این نکره است آن تنوینش هم برای تحقیر است هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَی رَجُلٍ که یُنَبِّئُکُمْ به شما گزارش میدهد میگوید إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ این را دلیل نفی معاد میدانند میگویند وقتی شما تکّهپاره شدید با خاک مخلوط شدید ذرّاتتان گُم شد دوباره زنده میشوید مگر چنین چیزی شدنی است. یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ.
جواب خداوند از استهزای منکرین به مُستبعَد بودن قول آنان
ذات اقدس الهی در بخشهای دیگر فرمود اولاً شما برهان ندارید این استبعاد است وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ شما قدرت علمی ندارید یقین ندارید فقط استبعاد است استبعاد غیر از استحاله است شما چیزی را مستبعَد میدانید بله کسی از عالَم دیگر نیامده تا شما ببینید پس شما برهان ندارید در مسائل کلامی و اعتقادی, استبعاد کافی نیست این استظهار لفظی که نیست بگویید مُستبعَد است وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ شما برهان هم ندارید یقین هم ندارید میشود مستبعد حالا که مستبعد است بیایید بنشینیم برهان اقامه کنیم این برهان دو قیاس است یا هر دوی آنها عقلی است یا یکی عقلی است یکی نقلی که این نقلی هم در کنار آن عقلی جایگاه خاصّ خودش را دارد.
ص: 1435
کیفیت اهانت منکرین معاد به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و نتیجه کار اینها
فرمود اینها حرفشان این است بعد اهانتی که به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میکنند این است که أَفْتَرَی این الف باب افتعال آن حذف شده است اصلش این بود «أإفتری» آن همزه قطع مانده آن همزه وصل حذف شده أَفْتَرَی یعنی «أإفتری» عَلَی اللَّهِ کَذِباً اینها مشرک بودند منتها در توحید ربوبی شرک میورزیدند آیا به خدا دروغ بستند یا ـ معاذ الله ـ دیوانهاند که ذات اقدس الهی در جای دیگر فرمود: وَمَا صَاحِبُکُم بِمَجْنُونٍ (1) و مانند آن, به این عقل کل میگفتند جِنّه است بعد فرمود نه خیر, هیچ افترایی در کار نیست این هم عقل ممثّل است بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ اینها دو کار دارند بیراهه میروند (یک) در گودال میروند (دو) آن گودال چون مهم بود آن را اول ذکر کرد (سه) این بیراهه را چون به اندازه آن مهم نبود آخر ذکر کرد (چهار) چون اول انسان بیراهه میرود بعد میافتد در گودال ولی اول آن گودال را ذکر کرده فرمود: بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ اینها فِی الْعَذَابِ هستند چون بیراهه میروند و خیلی از صراط مستقیم پَرتاند به آن گودال میافتند بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذَابِ به لحاظ پایان کار, از نظر راه هم خیلی پَرتاند وَالضَّلاَلِ الْبَعِیدِ.
برهان خداوند در مقابل استبعاد منکرین معاد
بعد دوباره برهان اقامه میکند میفرماید شما که نظام را قبول دارید این آسمان محیّرالعقول را که قبول دارید این انسان را که قبول دارید این یک قطره آب بیارزش که أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی را این را که قبول دارید ما به صورت لؤلؤ لالا در آوردیم شما نسبت به چه چیزی شک دارید أَفَلَمْ یَرَوْا إِلَی مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُم قدری گذشتهتان را نگاه کنید قدری آیندهتان را نگاه کنید شما بالأخره یا قرآن را قبول داشته باشید یا تورات را قبول داشته باشید یا انجیل را قبول داشته باشید قصه قارون را شنیدید قصه فرعون را شنیدید یک عده را ما طعمه زمین کردیم شقّالأرض شد یک عده را سنگباران کردیم این شهابسنگها که چند وقت قبل خدا رحم کرد از کنار زمین رد شد اگر ـ خدای ناکرده ـ این شهابسنگ با این عظمت و سرعت میآمد کُره زمین چیزی برای زمین باقی نمیگذاشت این کِسَفاً مِنَ السَّماءِ است خب این شهابسنگها یک گوشهاش یک جا میافتد حفره و زلزله درست میکند فرمود این را که شما در کتابها خواندید از قصه انبیای خواندید که یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حَاصِباً (2) را که در کتابها خواندید خَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ (3) را که شقّالأرض بود خواندید, شقّالبحر را خواندید, شقّالحجر را خواندید ما بالأخره این سنگ را شکافتیم از آن شتر صالح در آمد همه کارها را کردیم شما مشکلتان چیست حالا کسی ملحد محض باشد خدا را قبول نداشته باشد حرف تورات و انجیل به گوشش نرسیده باشد چیزی اما شما یا اهل کتاب هستید یا حرف آنها را شنیدید ما همه چیز را به هم زدیم وقتی بخواهیم به یک سنگ دستور میدهیم این میشود مادر و میزاید به یک زمین دستور میدهیم دهن باز میکند قارون و خانهاش را میبرد به دریا دستور میدهیم که جاده خشک باش, آن میشود شقّالبحر این میشود شقّالأرض آن میشود شقّالجبل همه اینها را یا شنیدید یا خواندید مشکلتان چیست؟! أَفَلَمْ یَرَوْا إِلَی مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُم از گذشته و نزدیک نه آینده, از آینده که هنوز خبری ندارند مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ که إِن نَّشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ همانطوری که درباره قارون گفتیم خَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ همچنان رفت که رفت أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ این حَاصِباً سابقه فراوانی دارد اگر آن سنگ با عظمت با آن سرعت که از یک کُره جدا شده این میآمد کُره زمین, زمین را خفه میکرد فرمود ما اگر بخواهیم این کارها را میکنیم شما حواستان جمع باشد.
ص: 1436
معنای لفظ «مُنیب» با توجه به بررسی ادبی آن
أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِکُلِّ عَبْدٍ که این مُنِیبٍ باشد این مُنِیبٍ هم قبلاً گذشت اینکه باب افعال است ثلاثی مجرّدش یا «نابَ ینوب» است یا «ناب یَنیب» اگر اجوف واوی باشد «ناب ینوب» یعنی این مرتب نوبت میگیرد اینطور نیست که حالا یک وقت عبادت بکند یا اهل دعا باشد بعد یک مدت مثلاً تا ماه مبارک رمضان بعدی رها کند این همیشه در نوبت است بالأخره در صف است پشت سر هم با ما رابطه دارد یا «ناب ینیب» است که به معنی «انقطع و ینقطع» است این منقطع از غیر خداست و مرتبط به ماست به هر دو معنا اگر کسی عبدِ مُنیب باشد این را به عنوان آیه الهی خوب تلقّی میکند آن وقت هم حواسش جمع است هم از نظر رأی و اعتقاد و نظر علمی جزء وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ میشود هم از نظر حکمت عملی جزء یَهْدِی إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ میشود انشاءالله. «و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ آتَیْنَا داوُد مِنَّا فَضْلاً یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَالطَّیْرَ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ (10 أَنِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (11) وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِیرِ (12) یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ وَجِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَّاسِیَاتٍ اعْمَلُوا آلَ داود شُکْراً وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ (13) فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَی مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَن لَّوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ(14)) ص: 1437
نقل معجزات در سوَر مکّی برای حکمت, جدال احسن و موعظه
چون سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی, اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت و همچنین خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق است برخی از معجزات گذشته را ذات اقدس الهی در سوَر مکّی بیان میکند تا هم برای مؤمنان حکمت باشد هم برای دیگران جدال احسن باشد هم برای افراد متوسط, موعظه حسنه.
بیان قدرت غیبی الهی در عطابخشی به داوود و سلیمان(علیهما السلام)
کفار و یهودیها و مسیحیها گرچه در مکه کمتر بودند ولی آثار اهل کتاب به مکه رسیده است جریان داوود(سلام الله علیه) و جریان سلیمان(سلام الله علیه) گذشته از آن صبغه نبوّتشان جریان انقلابشان, رهبریشان, سلطنتشان هم به مردم مکه رسیده است خدای سبحان فضیلتهایی که به این پسر و پدر (سلام الله علیهما) مرحمت کرده است اینها را یادآور شد پایان عمر سلیمان(سلام الله علیه) را هم ذکر کرد فرمود اینها قدرتهای غیبی است که خدای سبحان عطا میکند و آن قدرتها را از این راه بیان میکند که چیزی در عالَم نیست که مطیع خدای سبحان نباشد نه از کوهها سنگینتر چیزی هست و نه از پرندهها پرکِشندهتر چیزی هست و نه از آهن چیزی سختتری هست فرمود ما اینها را برای داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) نرم و مسخّر کردیم این قدرت هست.
دفاعی بودن قدرت انبیا نه کشتاری بودن آن
مطلب دیگر این است که ما که قدرت داریم و این قدرت را در اختیار انبیا(علیهم السلام) قرار دادیم اینها قدرت حفظی و دفاعی است نه کشتاری, ما بهترین قدرت را در اختیار داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) قرار دادیم الآن بهترین استفادهای که آنها از این مهمترین قدرت کردند حفظ خون مردم است ما که قدرت داریم و این قدرت را در اختیار انبیا(علیهم السلام) قرار میدهیم اینها قدرت حفظی و دفاعی است نه کشتاری ما بهترین قدرت را در اختیار داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) قرار دادیم الآن بهترین استفادهای که آنها از این مهمترین قدرت کردند حفظ خون مردم است ما این آهنها را در دست داوود پیغمبر نرم کردهایم خب آهن برخیها که به این معارف آشنا نیستند خیال کردند که کوره ذوب آهن برای حضرت درست کردند فرمود اینچنین نبود ما هم برای داوود پیامبر آهن را در دستش مثل موم نرم کردیم هم برای سلیمان(سلام الله علیه) مس را گداخته و روان کردیم مثل آب اینطور نیست که مس ذاتاً متسلّب باشد چه خدا بخواهد چه خدا نخواهد ـ معاذ الله ـ اینطور نیست فرمود ما این قطعات مس را مثل همین آب برایش روان کردیم که او بتواند از این مس هر چه بخواهد بسازد. حالا از این آهن چه چیزی میسازند؟ آن را ما سیّاف نکردیم نگفتیم شمشیر و دشنه و خنجر بساز، گفتیم زِره بباف تا کسی آسیب نبیند این حرف انبیاست آن ضرورت, گاهی اقتضا میکند که مسئله قتل و قتال رخ بدهد وگرنه بهترین و برجستهترین و سودمندترین بهرهای که اینها از آهن بردند همان جریان زرهبافی است.
ص: 1438
وابستگی معجزه و کرامت به طهارت روح نه تعلیم و تعلّم
آن روز کافر کم نبود دشمنان دین هم کم نبودند ولی ذات اقدس الهی ذوب مس را در اختیار سلیمان(سلام الله علیه) قرار داد. مسئله زرهبافی یک صنعت است یک علم است دیگران هم یاد گرفتند لذا فرمود: وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ (1) این یک فن است این درسخواندن است آدم میتواند بعد از مدتی درس بخواند زرهباف بشود یا سایر صنایع اما آهن سرد سخت را در دست خودش مثل موم نرم کند این راه درس و بحثی نیست مسئله معجزه مسئله کرامت، این فلسفه نیست این حکمت نیست این عرفان نیست این فقه و اصول نیست اینها علم است تصور دارد موضوع دارد محمول دارد تصدیق دارد راه فکری دارد آدم میتواند درس بخواند اینها را یاد بگیرد اما کرامت و معجزه به قداست روح وابسته است نمیشود کسی درس بخواند به داوود(سلام الله علیه) بگویند تو چه کار کردی که آهن در دست تو مثل موم نرم شد این بفرماید من فلان کار را کردم یا چند بار ذکر گفتم اینها نیست این به قدرت روح و طهارت روح برمیگردد این آیه تطهیر کارش این است این قداست کارش این است راه فکری ندارد! یعنی راه فکری ندارد یعنی اینچنین نیست کسی درس بخواند معجزه بیاورد این به قداست روح وابسته است که به ذات اقدس الهی مرتبط است لذا فرمود: وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ نه «علّمناه الانة الحدید» نه اینکه ما به او یاد دادیم که چگونه آهن را مثل موم نرم بکن ما آهن را در دست او مثل موم نرم کردیم.
ص: 1439
1) (1) . سورهٴ انبیاء, آیهٴ 80.
مخالفت انبیا با کشتار و خونریزی
این یک راه فکری ندارد حالا این قدرت غیبی که برای داوود(سلام الله علیه) حاصل شد او خیلی کار میتوانست بکند او بهترین شمشیر را میتوانست بسازد بهترین خنجر و دشنه و تیغ را میتوانست بسازد اما انبیا برای خونریزی نیامدند انبیا نیامدند که از راه کُشتن کسی را هدایت کنند فرمود تو فقط زره بباف که خون کسی ریخته نشود.
دستور امام صادق(علیه السلام) به فروش سلاح دفاعی به دو گروه متخاصم کافر
یک روایت نورانی را مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب کافی نقل کرده که در عصر وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) دو گروه از اهل باطل با هم درگیر شدند آن روزی که جنگ شروع شد خرید و فروش اسلحه بازارش گرم بود مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل میکند که کسی آمده خدمت امام(سلام الله علیه) ـ فروختن اسلحه به کفار و کسانی که علیه مسلمانها میخواهند استفاده کنند حرام است حمل اسلحه, دادن اسلحه چه رایگان چه با عوض به کسی که برای کشتن مسلمانها این کار را بکند این جزء کسبهای محرّم است که در مکاسب محرّمه ملاحظه فرمودید ـ عرض کرد که اینها هر دو اهل باطلاند و الآن بالأخره بازار اسلحه گرم است با یک قیمت خوبی میخرند ما به اینها بفروشیم یا نه.
پیدایی نور بودن معارف توحیدی در کلام معصوم(علیه السلام)
اینکه ما در مزار اینها میگوییم «کلامکم نور» (1) این است الآن هم این حرف نور است ما هر چه میچشیم بر اثر عمل نکردن به اینهاست حضرت یک بیان کوتاه فرمود, فرمود: «بِعهُما ما یَکُنُّهما» (2) فرمود بله بفروش (یک) اما به هر دو گروه بفروش (دو) اما سلاحهای کشتاری نفروش سلاحهای دفاعی بفروش خود و زره و چکمه و اینها بفروش خب این نور نیست؟! نور یعنی همین! فرمود: «بِعهُما ما یَکُنُّهما» کِنان, حفاظ, حجاب، چیزی که جان اینها را حفظ بکند بفروش اگر بشر دنبال چنین چیزی باشد این نور را پیدا بکند ما مشکلی نداریم.
ص: 1440
صرف بودجههای سنگین غربیها در آدمکشی, ثمره دوری از کلام معصوم(علیه السلام)
الآن شما میبینید بسیاری از کشورها گرفتار فشار اقتصادیاند بارها به عرضتان رسید که شما با یک حساب سرانگشتی بررسی کنید میبینید تقریباً شصت یا هفتاد درصد بودجه کُره زمین صرف آدمکشی است این نعمتهای فراوانی که خدا داد بارانی که نازل کرد جو و گندم و برکات و میوههایی که از زمین روئید سایر برکاتی که خدا فراهم کرد اکثری هزینهها صرف آدمکشی است سی درصد درآمد کُره زمین صرف نان و آب و لباس و اینهاست این کارخانههای اسلحه آدمکشی شبانهروز دارد کار میکند آنوقت اینها داعیه دموکراسی دارند اینها داعیه حقوق بشر دارند اینها بشردوستاند اینها حقوق بشردوستانه دارند!
شکست, فرجام اداره جامعه از راه دروغ
مشکل این است اگر کسی بخواهد از راه باطل, جامعهای را اداره کند یقیناً شکست میخورد برای اینکه اینها دستشان بازتر است ممکن نیست جامعه را بشود از راه باطل و فریب و تبلیغ دروغ اداره کرد اینها دستشان در این جهت بازتر است بنابراین اینکه ما میگوییم «کلامکم نور» واقعاً نور است بدون اغراق نور است فرمود بفروش ولی به هر دو گروه بفروش و سلاح دفاعی بفروش.
پیامد تلخ ولایتگریزی و ثمره شیرین پذیرش آن
رهبری انقلاب را وجود مبارک داوود به عهده داشت وَقَتَلَ داود جَالُوتَ (1) مگر کار آسانی بود حرف طالوت را خیلیها نمیپذیرفتند عدهای را از شهرشان بیرون کردند از سرزمینشان بیرون کردند وقتی پیامبر آن عصر به آنها گفت اگر ما فرمانده نظامی برای شما فراهم بکنیم شما حاضرید که زیر پرچم او بجنگید گفتند بله وَمَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِیَارِنَا وَأَبْنَائِنَا (2) ما را از سرزمینمان بیرون کردند اگر ما یک رهبر انقلاب داشته باشیم زیر پرچم او میجنگیم فرمود طالوت را خدا برای شما قرار داد آنها خب حرف نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ (3) را زدند عدهای نپذیرفتند ولی بالأخره وجود مبارک داوود قیام کرد رهبری نظامی را به عهده گرفت وَقَتَلَ داود جَالُوتَ شده رئیس مملکت.
ص: 1441
تبیین فضل خاص الهی بر داوود(علیه السلام) در آیه وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ مِنَّا...
حالا این داوودی که رهبری انقلاب را به اذن الهی به عهده گرفت و خدا نفرمود ما به او فضل دادیم این مِنَّا را اضافه کرد نفرمود «و آتینا فضلاً» فرمود: آتَیْنَا داود مِنَّا فَضْلاً ما یک فضل ویژهای به او دادیم اگر فقط «آتینا» گفته بود کافی بود اما فرمود نه, از ماست ما از خودمان چیزی به او دادیم یعنی یک فضل خاصّی دادیم یک عنایت مخصوصی کردیم نبوت دادیم عنایت کردیم ولایت دادیم زبور دادیم و این قدرتهای رهبری را هم به او دادیم اما به او گفتیم تو زره بباف شمشیر نساز ولو آنها کافرند تا کسی کشته نشود همین حرف را که ذات اقدس الهی به داوود(سلام الله علیه) فرمود همان بیان نورانی در فرمایشات اهل بیت(علیهم السلام) آمده که مرحوم کلینی در کتاب کافی نقل کرده است که «بعهما ما یکنّهما» لذا فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا با سوگند وَلَقَدْ آتَیْنَا داود مِنَّا فَضْلاً همه این تأکیدها نشانه ویژگی آن تفضّل الهی است.
بیان مصادیقی از فضل الهی بر داوود(علیه السلام)
پرسش: استاد! تمام امر ظاهری و واقعی از آنجا مشخص نمی شود؟
پاسخ: خب چرا, برای اینکه اینها هم ایمان آوردند که امنیت واقعی باشد هم سعی کردند خون مردم ریخته نشود تا آنجا که ممکن است کسی روی زمین کشته نشود.
وَلَقَدْ آتَیْنَا داود مِنَّا فَضْلاً آن فضل چیست؟ آن مسئله نبوت و اینها سر جایش محفوظ است فرمود: یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ کوهها یک تسبیح عمومی دارند اُوب یعنی رجوع, تأویب یعنی رجوع مکرّر که از باب تفعیل است کوهها یک سلسله تسبیح و تحمید و اینها را دارند که إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (1) گاهی مأموریت ویژهای دارند که باید در تحت رهبری کسی قرار بگیرند فرمود ما به سلسله جبال گفتیم تأویبت, ترجیعت, رجوع مکرّرت تحت رهبری وجود مبارک داوود باشد یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ این تسبیحت این نماز جماعتت باید به امامت داوود(سلام الله علیه) باشد چون إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ سلسله جبال اینطورند, کوهها اینطورند, سنگها اینطورند, وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ (2) این است, اینکه فرمود برخی از دلها از سنگ أَشَدُّ قَسْوَةً (3) هستند و برهانش هم این است که وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ سرّش همین است فرمود برخی از سنگها هستند که از ترس خدا جابهجا میشوند ما اینها را باید باور کنیم اگر کسی آن چشم درونش باز بود و دید, میبیند و باور میکند اگر برهان عقلی باشد مطابق برهان عقلی میپذیرد نبود, باید به عقل معتبر اعتنا کنند و آن نقل معتبر همین است که فرمود بعضی از سنگها از ترس خدا جابهجا میشوند ولی دلِ برخیها سنگینتر از سنگ است هیچ تکان نمیخورد یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» جریان داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) گذشت در آیه 79 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این بود که فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ داود الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ تسبیح همان تحمید حق است سبحان الله گفتن است تنزیه حق است و مانند آن برخیها خیال کردند این از سنخ سباحت و حرکت است (4) فرمود: وَسَخَّرْنَا مَعَ داود الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ ٭ وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ (5) ما راه زرهبافی را که یک جامه نظامی و یک لباس نظامی است به او آموختیم این در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» بود جریان سلیمان هم هست که باز در آیات بعد میخوانیم. فرمود: یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَالطَّیْرَ پرندهها که در رمیدن ممتازند و هرگز انس نمیگیرند ما اینها را تابع رهبری داوود(سلام الله علیه) قرار دادیم آنها هر جا احساس امنیت بکنند همانجا پر میکشند میمانند وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ نه «علّمناه الانة الحدید» اینها که درست این معارف برایشان نبود خیال کردند ـ فخررازی نقل میکند البته رد میکند که برخیها خیال کردند ـ این کوره ذوب آهن ذوب مس در اختیار حضرت داوود و سلیمان بود که اینها مثلاً آهن را آب میکردند مس را آب میکردند و روی آن وسایل صنعتی میساختند (6) از این سنخ نبود فرمود اینها را ما آوردیم ما به داوود(سلام الله علیه) گفتیم أَنِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ این سابغات موصوف است و صفتش محذوف است یعنی دروع سابغه زرههای سابغ نه آن روزنههایش خیلی تنگ باشد که آن نظامی را خفه کند نه خیلی گشاد باشد که تیر بتواند عبور کند طوری باشد که منظم باشد تقدیر, هندسی, قدر, اندازه این گونه است وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ سَرد یعنی توالی این حلقهها, نظم این حلقهها, پیامد و پشتسر هم بودن این حلقهها باید طوری باشد که نه خیلی تنگ باشد که آن نظامی که این جامه نظامی را در بر کرده را خفه کند و عرق بیاورد و برای او دشوار باشد یک راه نفس هم به او بدهید نه خیلی هم گشاد باشد که تیر بتواند عبور کند وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ گذشته از اینکه به نحو عموم دستور عمل صالح میدهد آن خصوصیاتش را هم مشخص میکند این برای پدر. ص: 1442
هبةالله بودن سلیمان برای داوود(علیهما السلام)
خود پسر هم جزء مواهب الهی بود که خدای سبحان میفرماید ما چندین هبه به داوود دادیم یکی از آن هبههای ما این است که به او چنین فرزندی دادیم وَوَهَبْنَا لِداود سُلَیْمَانَ (1) سلیمان, هبة الله است بخشش خداست نسبت به داوود لذا بعد از ذکر داوود, جریان سلیمان(سلام الله علیهما) را ذکر میکند.
تبیین بعضی از تفضلهای الهی بر سلیمان پیامبر(علیه السلام)
وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا حالا این به اختیار آن حضرت بود غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ بامداد به اندازه راه یک ماهه میرفتند آن روز بیش از این دیگر لازم نبود وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ شامگاه یعنی بعدازظهر به اندازه راه یک ماهه میرفتند مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان از بعضی از مفسّرین گذشته نقل میکند که صبح وقتی وجود مبارک سلیمان سوار این باد میشد و این باد سلیمان را حرکت میداد گاهی از شام به بیتالمقدس میآورد از آنجا به اصتخر که یکی از سرزمینهای اصفهان است میبرد آنجا خواب قیلولهای داشتند از اصتخر که گوشهای از سرزمین اصفهان است شامگاه به کابل میرسیدند (2) حالا فردا دوباره برمیگشتند یا جای دیگر میرفتند حرف دیگر است این را مرحوم شیخ طوسی در تبیان از بعضی از مفسّران گذشته نقل میکند به هر تقدیر صبح تا ظهر راه یک ماهه میرفتند و ظهر تا غروب راه یک ماهه یعنی یک روز به اندازه شصت روز حرکت میکردند غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ این برای سلیمان(سلام الله علیه) بود وَأَسَلَنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ که همان مس باشد چشمه مس را ما برای او سائل و روان کردیم سیلگونه دیگر احتیاجی به کوره ذوب مس نداشته باشد اگر این روان باشد این هم نظیر موم میشود در دستشان, به هر صورتی که میخواستند در میآوردند ظرفهای کوچک ظرفهای بزرگ, دیگهای کوچک دیگهای بزرگ خب آن لشکرها و قشون را که بخواهند آب بدهند یا غذا بدهند جِفَانٍ کَالْجَوَابِ میخواهند جَواب این حوضچه است سطلهای بزرگی که برای نظامیها و ارتشیهای سابق بود الآن برخی از آنها در موزهها هست این سطل بزرگ به اندازه حوضچه کوچکی است ساختن یک کاسه بزرگ به اندازه حوض از مسِ روان خیلی آسان است الآن اگر یک مختصر گِل روانی باشد انسان به آسانی میتواند این را به صورت یک حوضچه در بیاورد فرمود این خیلی آسان بود به آسانی این مس آبشده را که روان بود در اختیار خدمتگزاران سلیمان(سلام الله علیه) قرار میدادیم که او هر کاری میخواست بکند. ص: 1443
اجنّه در تسخیر سلیمان(علیه السلام) همراه با نکاتی پیرامون جن
وَمِنَ الْجِنِّ مَن یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ جن هم مستحضرید مثل انس است؛ مسلمان دارند کافر دارند شیعه دارند سنی دارند منافق دارند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی از بعضی از بزرگان نقل میکرد که آنها که رابطه داشتند گفتند برخی از همین جنها میگفتند در ماها سنّی ما نداریم برای اینکه در جمع ما هنوز پیرمردانی هستند که غدیر را درک کردند در ما سنّی نیست غرض این است که اینها همه گونه هستند و مسلمان دارند کافر دارند شیعه دارند سنی دارند منافق دارند مزاحم دارند مرافق دارند اینها حالا مسلمانهایشان, شیعههایشان کاری به کار کسی ندارند تسخیر اینها هم مستحضرید که جزء کارهای حرام است کسب از این راه هم جزء کسبهای محرّم است. کیفیت استفاده سلیمان و داوود از آهن و مس
پرسش: ببخشید! اگر که حضرت داوود(علیه السّلام) کورهٴ ذوب آهن نداشته مانند چشمه به اصطلاح آهن بود می آمد بیرون کیفیتش چگونه بوده؟
پاسخ: حضرت همین که دست میزد مثل اینکه وجود مبارک موسای کلیم وقتی دیگران آن عصا را دست میزدند عصا بود حضرت که دست میزد اراده میکرد میشد مار این آهن برای همه آهن سرد بود وجود مبارک داوود همین که دست به این آهن میزد این مثل موم نرم بود وجود مبارک سلیمان وقتی که دست به این مس میزد این نرم بود که میشد کاملاً جابهجا بشود.
پرسش: این دیگر آهن نبوده پس پیدایش آهن برایشان چگونه بوده است؟
پاسخ: آن دیگر بر اساس معدنهای الهی است خدای سبحان فرمود در زمین معدنهای گوناگونی است بعد از سالیان متمادی معدن پیدا میشود اما این آهن برای حضرت مثل موم بود که در دستش نرم بود هر کاری میخواست بکند, بکند.وَمِنَ الْجِنِّ مَن یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ.
ص: 1444
عذاب سعیر, ثمره سرپیچی از فرمان الهی
آن وقت اگر کسی نافرمانی میکرد زیغ یعنی انحراف فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ (1) همین است زیغ یعنی انحراف, اگر از دستورهای وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) انحرافی پیدا میکردند وَمَن یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِیرِ میبینید کاملاً لفظ را برگرداند در آنجا فرمود: بِإِذْنِ رَبِّهِ کلمه ربّ را آورد که رحمت و عنایت است برای اینکه این, کار و لطف و فضل الهی است اما آنجا که جای کیفر است جای عِقاب است دیگر سخن از ربّ نیست نفرمود «عن ربّه» فرمود: وَمَن یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا «من یزغ منهم عن ربّه» نفرمود, عَنْ أَمْرِنَا که کلمه ربّ, مفید رحمت و برکت و تدبیر و ربوبیت است اما اینجا چون سخن از عذاب است دیگر این ربّ را استعمال نفرمود, فرمود: وَمَن یَزِغْ یعنی یَنحرف از این جنها عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِیرِ حالا خصوص دنیا کما هو الظاهر یا اعم از دنیا و آخرت.
اطاعتپذیری اجنّه در ساخت وسایل مورد نیاز سلیمان(علیه السلام)
ما به اینها دستور دادیم که اعْمَلُوا صَالِحاً اینها هم برای وجود مبارک سلیمان یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ حالا محراب آنچه مخصوص به مسجد است یکی از محتملات است یا آن قسمتهای برجسته قصر است که سابقاً میگفتند شاهنشین آن قسمتهای برجسته را که در حمامها اینطور بود در اماکن عمومی اینطور بود در خانهها اینطور بود آن را میگفتند محراب, چه قصر باشد چه در مسجد باشد چه آن جاهای برجسته باشد که اگر کسی بخواهد به آن محراب برسد باید با نردبان برسد جای برجستهای بود که به اصطلاح شاهنشین بود که پلّه میخواست همه اینها را این جن برای وجود مبارک سلیمان میساختند یَعْمَلُونَ لَهُ این عبارت مِنَ الْجِنِّ نشانه تبعیض است اینطور نبود که تمام جنها در اختیار سلیمان(سلام الله علیه) باشند یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ مستحضرید شما الآن هم وقتی به کلیسا یا معبد یهودیها میروید مسئله مجسّمه و تمثال چه ذیروح چه غیر ذیروح فراوان است در دین آنها از همان فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً (2) شروع شده تا مِن مَّحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ وَجِفَانٍ ختم شده در آنها بالأخره حلال بود در مذهب ما اختلافی است برخیها بین ذیروح و غیر ذیروح فرق گذاشتند تجسیم و غیر تجسیم فرق گذاشتند فتوا به حرمت دادند ولی آنها میبینید در معبدها و کلیساهای آنها جریان بهشت و جهنم ترسیمشده است با انواع نقوش, فرشتهها, جنها, مارهای جهنم, نعمتهای بهشت, بوستانهای بهشت, درختهای بهشت در کلیساهایشان هست مخصوصاً کلیسای سنپترو که برخیها گفتند ساختن آن صد و برخیها گفتند نود سال طول کشید تا این را ساختند ما کاشیهای معرّق داریم ولی آنها آن سنگهای ظریفی که از این کاشیهای معرّق ما قدری کوچکتر است صد سال طول کشید تا این کلیسای سنپترو را ساختند وقتی کسی آخر کلیسا میایستد خوب بررسی میکند میبیند به شکل صلیب است به این آسانی نمیشود فهمید که به شکل صلیب ساخته شده باید انتهای سالن این کلیسا برود از دور نگاه بکند معلوم میشود که به شکل صلیب ساخته شده به هر تقدیر پر از این نقوش است حالا در دین ما آن حکم نسخ شده و حکم خاصّ خودش را دارد ولی اینکه فرمود تمثالها همینطور است از آن فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً شروع کردند به این تماثیل ختم کردند مِن مَّحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ وَجِفَانٍ که جمع جِفنه است یعنی کاسه, این کاسههای کوچک و بزرگ کسی که جمعیّتش کم است با همین کاسههای کوچک زندگی میکند کسی ارتش دارد نظامی دارد صدها نفر غذاخور دارد این باید کاسه بزرگ باشد که اگر خواستند غذایی درست کنند برای این صد نفر, دویست نفر, دو هزار نفر, سه هزار نفر این باید نظیر یک حوضچه باشد این کاسه بزرگی که از همین مس درست کرده بودند مثل جابیه بود جابیه یعنی حوض وَجِفَانٍ کَالْجَوَابِ که جمع جابیه است جابیه به آن حوض میگویند, وَقُدُورٍ رَّاسِیَاتٍ قِدر یعنی دیگ, دیگ هم دو قسم است یک قسم یک مقدار کوچک است قابل نقل و انتقال است آشپزخانه میبرند و میآورند و مانند آن, یک قسمت دیگهای بزرگ است که در این مراسم ارتش و اینها اینطوری است که اگر کسی بخواهد چند هزار نفر را غذا بدهد این دیگها را نمیتوانند جابهجا کنند اگر هم بخواهند بشویند شلنگ میآورند همانجا میشویند این دیگها راسی است ثابت است مثل جبال رواسی که خدای سبحان فرمود ما جبال را راسی و ثابت قرار دادیم که جلوی لرزه زمین را بگیرد. (3)
ص: 1445
امر الهی به شکرگزاری آلداوود(علیه السلام)
بعد فرمود: آلَ داود یعنی خود وجود مبارک داوود خود وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیهما) و بیت آنها و وابستههای آنها اعْمَلُوا آلَ داود شُکْراً اما بدانید کمتر کسی است که به توفیق شکرگزاری موفق است وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ.
ناتوانی اجنّه در امور و علوم غیبی
بعد برای اینکه بفهماند جنها درست است که برخی از امور را میدانند اما اینطور نیست که عالِم به غیب باشند سلیمان(سلام الله علیه) گرچه آن جلال و شکوه را داشت ولی وضع پایانیاش هم به این صورت ختم شد فرمود: فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ الْمَوْتَ حالا وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) به آنها دستور داده بود هر وقت من با عصا آمدم اینجا تکیه کردم و دارم شما را میبینم مرتب باید مشغول کار باشید اینها هر وقت میدیدند که وجود مبارک سلیمان ایستاده است اینها کارهایشان را انجام میدادند تلاش و کوشش میکردند وقتی طبق برخی از نقلها سلیمان(سلام الله علیه) رحلت کرده است در حالی که متّکی به آن عصا بود اینها خیال میکردند سلیمان هنوز زنده است مرتب مشغول کار و کوشش بودند تا بالأخره موریانهای این عصا را خورد و این عصا که افتاد وجود مبارک سلیمان افتاد اینها فهمیدند که سلیمان(سلام الله علیه) رحلت کرده است و میگفتند اگر ما غیب میدانستیم این مدت در کارهای سنگین در زحمت نبودیم فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ یعنی بر سلیمان(سلام الله علیه) موت را مَا دَلَّهُمْ این جنها را عَلَی مَوْتِهِ سلیمان إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنسَأَتَهُ عصا را میگفتند مِنسئه برای اینکه به وسیله آن چیزی را انسان تأخیر میاندازد نسیه در مقابل نقد است انساهُ یعنی او را تأخیر انداخت, فاصله انداخت, جدا کرد, مقداری دور انداخت چون به وسیله عصا چیزهایی تأخیر انداخته میشود به آن میگویند منسئه یعنی ابزار تأخیر فَلَمَّا خَرَّ سلیمان(سلام الله علیه) بعد از اینکه موریانه آن عصا را خورد و عصا افتاد و حضرت هم سقوط کرد تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ برای جن روشن شد که أَن لَّوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ اگر اینها غیب میدانستند و باخبر بودند که سلیمان(سلام الله علیه) رحلت کرده است در این عذاب توانفرسا مرتب شب و روز کار نمیکردند اینها مأمور بودند هر وقت سلیمان زنده است و او را در حال حیات متّکیاً علی العصا میبینند آنطور کارهای توانفرسا را انجام بدهند اما الآن وقتی که رحلت کرده بود دیگر مأمور به این خدمات نبودند.
ص: 1446
پرسش: این معجزاتِ مادی و جسمانی است.
پاسخ: در جسمانیّت هم منشأش روحانی است ولی در جسم اثر میکند اکثراً نه, همه, ما معجزاتی که داریم بالأخره در عالَم طبیعت است همهاش جسم است مثل قرآن کریم, قرآن کریم از بالا میآید غیر جسمانی است اما اینجا بالأخره جسمانی است احیای موتا همینطور است که وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) داشت جریان ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِیَنَّکَ سَعْیاً (1) وجود مبارک ابراهیم خلیل از همین قبیل است یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً (2) از همین قبیل است اینها معجزاتی است که نقل کردند همهشان جسمانی است البته منشأش یک امر روحانی است.
دلیل نقل داستان انبیا و ذکر معجزات آنان در قرآن
این قسمتها را ذات اقدس الهی نقل میکنند تا آنها که اهل برهاناند مثل مؤمنین بر اساس برهان به قدرت غیبی پی میبرند آنها که اهل جدال احسناند این حرفها را از سابق شنیدند متذکّر بشوند متنبّه بشوند که این قدرتها هست در بخشهای آینده همین سوره میفرماید شما که برخی از قصههای گذشتهها را شنیدید خدای سبحان کسانی را خاک کرده که شما یک دهم قدرت آنها را ندارید وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ (3) آخر شما به چه چیزی مینازید این قصهها که قصههای دور نیست شما هم که قصه قارون را شنیدید شما یک دهم ثروت قارون را ندارید یک دهم قدرت فرعون را ندارید وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ ما آنها را خاک کردیم شما آخر به چه قدرتی مینازید؟! بنابراین گاهی نقل است گاهی عقل است گاهی حکمت است گاهی موعظه است گاهی جدال احسن است بلکه این بشرِ سرکش رام بشود.
ص: 1447
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِیرِ (۱۲ یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ وَجِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَّاسِیَاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُکْراً وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ (۱۳) فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَی مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَن لَّوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ (۱۴) لَقَدْ کَانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتَانِ عَن یَمِینٍ وَشِمالٍ کُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ (۱۵) فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوَاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَیْءٍ مِن سِدْرٍ قَلِیلٍ (۱۶) ذلِکَ جَزَیْنَاهُم بِمَا کَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِی إِلَّا الْکَفُورَ (۱۷)) برخورداری مؤمنین از فیض و کفار از کیفر الهی
بعد از بیان خطوط کلی مسئله توحید و معاد، نمونههای اجرایی این قسمتها را هم ذکر فرمود، در خطوط کلی فرمود اگر کسی مؤمن باشد و عمل صالح انجام بدهد از فیض خدا برخوردار است اگر کسی کفر ورزد و گرفتار عمل طالح بشود گرفتار کیفر الهی خواهد شد این به صورت اصل کلی.
ویژگیهای دوران نبوت داوود و سلیمان (علیهماالسلام)
بعد جریان داوود (سلاماللهعلیه) سلیمان (سلاماللهعلیه) و قوم سبأ را ذکر فرمود، در زمان داوود (سلاماللهعلیه) که مسئله جنگ یک برنامه رسمی بود آنچه درباره حضرت داوود ذکر فرمود ساختن سلاحهای دفاعی بود چون زمان دفاع بود که فرمود: أَنِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ، (۱) وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ (۲) و مانند آن. بعد از دوران پدر نوبت به پسر رسید دوران سازندگی بود یعنی دوران جنگ تمام شده بود و وجود مبارک سلیمان وارث تاج و تختی شده بود و مشغول تدبیر نظام بود مسئله ساخت و ساز شروع شد برای اینکه کلّ آن کشور ومحدوده به خوبی ساخته بشود هم از مسائل تکوینی کمک گرفته شد که باد در اختیار آن حضرت بود به صورت تسخیر الهی قرار گرفت و هم جن در اختیار آن حضرت قرار گرفتند که نه تنها مزاحم کسی نباشند بلکه در خدمت سازندگی کشور سلیمان باشند.
ص: 1448
علت تسلیم شدن ملکه سباٴ در برابر سلیمان (علیه السّلام)
در زمان داوود (سلاماللهعلیه) مسئله جنگ و حمله مطرح بود اما با این تسخیر الهی که فرمود ما باد را برای سلیمان مسخّر کردیم فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ (۳) کسی قدرت مقاومت نداشت لذا ملکه سبا همین که جلال و شکوه سلیمان (سلاماللهعلیه) را شنید کاملاً تمکین کرد گفت: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (۴) با اینکه او وَلَهَاعَرْشٌ عَظِیمٌ (۵) بود أُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ (۶) بود بالأخره میتوانست به حسب ظاهر مقداری مقاومت کند اما در کمترین فرصت با بهترین بهرهبرداری آمده تسلیم شد کسی در قبال سلیمان (سلاماللهعلیه) قدرت مقاومت نداشت برای اینکه او کاملاً مسلّط بر فضا بود و میتوانست هر کسی را که علیه او قیام کرده را سرکوب کند اگر در جریان حضرت داوود نبرد بود برای اینکه چنین تسخیری نصیب حضرت داوود نشده بود لذا وجود مبارک سلیمان (سلاماللهعلیه) مشغول سازندگی بود و آن منطقه را به خوبی ساخت ساختنش هم به این بود که آسایش مردم را تأمین بکند.
بیان ساده زیستی انبیا در خطبهٴ امیرالمؤمنین (علیه السّلام)
آن خطبهای که از وجود مبارک حضرت امیر چند بار در همین محفل خوانده شد ملاحظه فرمودید وجود مبارک حضرت امیر سنّت انبیا را که ذکر میکند طرز زندگی انبیا را ذکر میکند فرمود اینطور نبود که وجود مبارک داوود که قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ (۷) آن قدرت را داشت از زندگی مادّی مثلاً طرْفی بسته باشد با زنبیلبافی ارتزاق میکردند (۸) فرمود اینها با آن زندگی سادهای که داشتند مربّی مردم شدند.
تاٴمین حقوق أجنه به خاطر منهی بودن مزدوری و بیگاری در اسلام
ص: 1449
پرسش: ... پاسخ: نه، به آنها هم حقوق میداد تأمین میکرد بیگاری نبود رایگان نبود آنها هم مثل انس بودند آنها را هم تأمین میکرد نیازهای آنها را هم تأمین میکرد اینطور نبود که رایگان کار کنند مستحضرید بیگاری نه تنها بد است مزدوری هم در اسلام بد است اینکه میگویند نظام اسلامی به همه کار میدهد نه یعنی همه را به کار یک کارخانه دعوت میکند اینها را کارگر میکند کارگری یعنی مزدوری در اسلام مَنهی است منتها بزرگان فقهی ما این نهی را بر تنزیه حمل کردند مگر آدم را با مزدوری اداره میکنند با کاری که برای خودش کار بکند حالا یا تعاونی است یا بخش خصوصی است چه رسد به بیگاری، اگر وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) دست کارگر را میبوسید (۹) نه یعنی دست مزدور را کسی که خودش باغی دارد کار میکند کسی دامدار است کار میکند چند روایت است که نهی شده در اسلام مزدوری نیست که کسی خودش را اجیر دیگری بکند بعد جریان حضرت موسی و شعیب (سلاماللهعلیهما) را دلیل تجویز گرفتند و گفتند به شهادت اینکه أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ معلوم میشود که مزدوری در اسلام حرام نیست (۱۰) لذا حمل بر کراهت کردند صاحب وسائل این روایات را که نقل کرده بر کراهت حمل کرده (۱۱) جمعاً بین النصوص، بنابراین اگر کسی دیگری را به بیگاری بگیرد در مرحله سوم است و اگر کسی به مردم کار بدهد مزدوری در مرحله دوم است اگر کسی کار و اشتغال ایجاد کند حالا یا تعاونی است یا بخش خصوصی است آن در مرحله اول است یعنی اسلام در درجه اول به تولید کار دستور داده است نه مزدوری به هر تقدیر آنجا وجود مبارک سلیمان آنها را هم تأمین میکرد عائله او بودند حقوقشان را میداد.
ص: 1450
اعجاز الهی در تسخیر آب و باد و کوه برای انبیا
پرسش: ... پاسخ: وجود مبارک سلیمان از طرف ذات اقدس الهی این قدرت به او داده شد یکی طوفان آب را خدا مسخّر میکند برای نوح (سلاماللهعلیه) که بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَمُرْسَاهَا (۱۲) یک وقت باد را مسخّر میکند که فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ اینها دیگر اعجاز الهی است یک وقت است کوه را مسخّر میکند.
پرسش: ... پاسخ: نه، طیّالأرض نیست.
فرمود: وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ سوار باد میشد این باد، حضرت را با همراهانش صبح تا ظهر به اندازه مسافت یک ماهه میبرد عصر هم همچنین که در بحث دیروز اشاره شد که مرحوم شیخ طوسی از بعضیها نقل کرد که ایشان صبح از شام به طرف بیتالمقدس حرکت میکردند بعد به بخشی از سرزمینهای اصفهان میرسیدند حالا کدام اصفهان است چون چندین اصفهان روی کُره زمین است به اصفهان میرسیدند بعد از قیلوله به طرف کابل مسافرت میکردند.
استفاده سلیمان (علیه السّلام) از معدنهای مس روان شده در ساختمان
چشمه گفتنِ معدن که ما الآن هم آبهایی که از چشمه میجوشد میگوییم برای چشمه است هم میگوییم آب معدنی است این هم اطلاق معدن درست است هم اطلاق عین که أَسَلْنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ یعنی معدن مس را ما برای او روان کردیم که او بتواند این کارها را انجام بدهد آنها اول محراب میساختند بعد تمثیل خب اینکه میگویند: «ثبّت العرش ثمّ انقُش» همین است عَرش یعنی سقف، اگر کسی بخواهد نقاشی کند یا صورتگری کند اول سقف را میسازد بعد روی سقف نقشه میکشد میگویند «ثبّت العرش» نه ارض، عرش یعنی سقف «ثبّت العرش ثمّ انقش» اینجا هم تثبیت محراب بود یعنی جاهای برجسته و بلند بود بعد روی آن محاریب نقوش حیوانات یا غیر حیوانات را ترسیم میکردند روایتی که مرحوم کلینی (رضوان الله علیه) از وجود مبارک ابیجعفر (علیهماالسلام) نقل کرد این بود که تصویر رجال و نساء نبود (۱۳) (۱۴) اما صاحب همین تفسیر کنزالدقائق که این روایت را نقل میکند خودش اول تماثیل را به تماثیل انبیا و ملائکه تفسیر میکند (۱۵) یعنی عکس زن و مرد عادی نبود حالا عکس انبیا بود عکس فرشتهها بود اینها بالأخره ذیروحاند اگر در شرایع قبل این کار انجام میگرفت در شریعت ما حالا یا تحریم شده یا تنزیه شده بالأخره نهیای درباره ترسیم و تجسیم ذواتالأرواح آمده. فرمود ما اینها را به آنها آموختیم اینها این کار را میکردند هم محکمکاری میکردند هم زیبایی آن محاریب را برای محکمکاری آن تماثیل را برای زیبایی اینها انجام میدادند و خود وجود مبارک سلیمان هم در سادهترین وضع زندگی میکرد آن خطبه ۱۶۰ را ملاحظه بفرمایید قصه حضرت موسی و عیسی را گفت و نیز قصه حضرت داوود را هم گفت که آن حضرت با زنبیلبافی و با همین کارِ دستی ارتزاق میکرد. اینها جزء شئونات کشورداری آن حضرت بود و آنها را هم فرمود ما اینها را مسخّر کردیم تحت اختیار حضرت سلیمان قرار دادیم لذا فرمود: وَأَسَلْنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ نه بیگاری.
ص: 1451
عذاب ألیم، کیفر أجنه متمرّد از دستور سلیمان (علیه السّلام)
وَمَن یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ ما اینها را مسخّر کردیم در اختیار حضرت سلیمان قرار دادیم اگر اینها تمرّد میکردند جنّی اگر تمرّد میکرد ما او را با عذاب الیم کیفر میدادیم یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ هر چه وجود مبارک سلیمان میخواست آنها ترسیم میکردند اگر قصر بود قصر و اگر تمثال بود تمثال، قسمت مهم برای تأمین نیازهای مردم بود وَجِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَّاسِیَاتٍ که در بحث دیروز مشخص شد این اختصاصی به حضرت داوود ندارد بلکه آلداوود چون داوود (سلاماللهعلیه) رئیس این گروه بود لذا خود سلیمان و فرزندان سلیمان به حساب آلداوود نامیده میشوند اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُکْراً. امر الهی به شکرگزاری در برابر نعمتها و معنای قلیل بودن آن
شکر به آن معنا که انسان بتواند کمال شکر را و حقّ شکر را ادا کند این ممکن نیست طبق بیان نورانی امام سجاد (سلاماللهعلیه) فرمود هر نعمتی که شما دادید ما باید شکر بکنیم اگر توفیق پیدا کردیم نماز شکر به جا آوردیم سجده شکر به جا آوردیم خودش نعمت است برای همین نعمت هم یک شکر دیگر لازم است (۱۶) لذا از دست و زبان چه کسی برآید تا بتواند شکر کند (۱۷) شکر حقیقی ممکن نیست آن شکری که لازم است آن را کمی از بندگان انجام میدهند و هاهنا امورٌ ثلاثه: اول اینکه شکر واقعی مقدور کسی نیست چون با قول یا فعل بخواهد شکر کند خود آن قولی که میگوید «الحمد لله» یا فعلی که انجام میدهد به نام نماز شکر یا سجده شکر خودش نعمت است در قبال این نعمت هم باید شکر بکند لذا شکر خدا مقدور نیست قسم دوم آن است که در بین این شکرها بخشی واجب است بخشی واجب نیست آن مقداری که مقدور نیست واجب نیست آن مقداری که واجب است کم هستند کسانی که به این واجب قیام کنند قسم سوم افرادی است که در بعضی از موارد شکر میکنند در بعضی از موارد شاکر نیستند اینکه فرمود: وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ این بخش میانی را میگویند کماند کسانی که آن مقدار واجب را انجام بدهند و خودشان را نبینند.
ص: 1452
اسلامی حرف زدن و قارونی اندیشیدن دال بر ناسپاسی انسان
بسیاری از ماها مشکل همین حرف قارونی را داریم میگوییم ما خودمان سی سال، چهل سال زحمت کشیدیم به جایی رسیدیم که بارها به عرضتان رسید بسیاری از ماها اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم او که گفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (۱۸) بیش از اینکه نگفته بود گفته بود من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم ما هم خیال میکنیم ما خودمان زحمت کشیدیم چهارتا کلمه یاد گرفتیم یا آن آقا زحمت کشید مقداری مال فراهم کرد در حالی که مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (۱۹) گرداننده دیگری است مدیر دیگری است ما ابزار کاریم خیلیها میآیند حوزه و بین راه برمیگردند خیلیها میروند برای تجارت بین راه برمیگردند اینچنین نیست که اگر کسی توفیق تداوم پیدا کرد مربوط به خودش باشد وَمَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ لذا فرمود: وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ.
علّت مقهور شدن أجنه و آزاد شدن آنان با مرگ سلیمان (علیه السّلام)
در جریان مرگ سلیمان (سلاماللهعلیه) فرمود این جنها؛ حالا چگونه ذات اقدس الهی این جنها را تسخیر کرده بود برای اینکه در هر عصری اینها آسیبی میرساندند یا از غیب باخبر میشدند و به دیگران میگفتند چه اینکه در زمان پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود ما جلوی اینها را گرفتیم فَمَن یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهَاباً رَصَداً (۲۰) الآن اگر کسی بخواهد بالا برود و مقداری از وحی باخبر بشود این شهابسنگها به حیات او خاتمه میدهند خب مستحضرید آن وحی الهی بالأخره باید از آسمان عبور کند در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» دارد وقتی وحی از آسمان تنزّل میکند گویا آسمان میخواهد تَرَک بردارد و تفطّر پیدا کند و شکاف پیدا کند از بس این وحی سنگین است و از بس این وحی تحملناپذیر است در سورهٴ «شوری» فرمود: کَذلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ٭ لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ٭ تَکَادُ السَّمَاوَاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِن فَوْقِهِنَّ وَالْمَلاَئِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الْأَرْضِ أَلاَ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (۲۱) وحی که میخواهد عبور بکند گویا آسمان میخواهد بترکد خب این کدام آسمان است این آسمانی است که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ (۲۲) درِ آسمان به روی کفار باز نمیشود نه این کُرات مادی و جِرمی که الآن به صورت ترمینال درست کردند و سفینه با سرنشین یا بیسرنشین میفرستند آن آسمانی که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ آن آسمانی که وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا (۲۳) آن از شدّت جریان نزول وحی میخواست متفطّر بشود و ریز ریز بشود. مراحلی است که بالأخره جنها سهمی از تجرّد دارند اگر میخواستند به آن بخش نزدیک بشوند آن وقت این شهابسنگها که برای آسمان ظاهری است و تحت تدبیر آن آسمان باطنی است آنها به حیات این جنها خاتمه میدادند بالأخره اینها در هر عصری زحمتی ایجاد میکردند در زمان سلیمان (سلاماللهعلیه) مأمور شدند که از آن شیطنت آنها کاسته بشود تحت قهر عادلانه وجود مبارک سلیمان قرار بگیرند لذا فرمود اگر کسی از این کار صرفنظر میکرد ما او را به عذاب سعیر گرفتار میکردیم این درباره کارگرهای انسانی نبود درباره کارگرهای جن بود فرمود آنها بالأخره تحت قهر حضرت سلیمان بودند تا اذیت و آزاری به جامعه نرسانند لذا در عذاب مهین بودند برای خودشان، بعد از رحلت سلیمان (سلاماللهعلیه) آنها از این عذاب مهین نجات پیدا کردند منتها بعد از جریان اینکه موریانهای آن عصا را خورد و عصا افتاد و وجود مبارک سلیمان سقوط کرد به حسب ظاهر از حالت ایستادن و جنها فهمیدند سلیمان رحلت کرده است که در بحث دیروز گذشت.
ص: 1453
قوم سبأ و برخورداری آنان از نعمتهای الهی
بعد از جریان شکر آلداوود میرسیم به جریان کفر ورزیدن قوم سَبأ، سَبأ اسم یک سرزمین است اما سبإٍ که در قرآن دو جا ذکر شده یکی در ماجرای بلقیس (۲۴) و یکی هم اینجا که هر دو مربوط به جریان سلیمان (سلاماللهعلیه) است اسم یک قبیله است مثل قبیله بنیتمیم، قبیله کذا آن نام آن بزرگ قبیله و بزرگ خاندان بود او را میگفتند سبأ لذا تنوینبردار است بر خلاف آن سبأ که اسم مکان است و به فتح خوانده میشود لَقَدْ کَانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ معلوم میشود قبیلهاند پس سبأ مکان و شهر و کشور نیست قبیله است فرمود مسکن این قبیله، جایی بود که ذات اقدس الهی همه نعمتها را در آنجا اسباغ کرده به وفور آفریده لَقَدْ کَانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ این علامت الهی بود آن علامت الهی این بود که وقتی وارد این قبیله میشدی که در اینجا زندگی میکردند این منطقهای که این قبیله به سر میبردند دو طرفش باغی بود پربرکت آیَةٌ این آیت الهی بود که خدای سبحان این منطقه را از هر نظر متنعّم کرد جَنَّتَانِ عَن یَمِینٍ وَشِمالٍ یکی طرف راست و یکی طرف چپ، میدانید راست و چپ برای خود زمین و امثال ذلک نیست به لحاظ خود انسان است میگویند این چهار جهت اعتباری است دو جهت است که طبیعی است اعتباری نیست یعنی یمین و یسار و امام و خلف اعتباری است هیچ درختی دست راست و چپ ندارد هیچ خانهای دست راست و چپ ندارد هیچ زمینی دست راست و چپ ندارد این چپ و راست و جلو و دنبال به لحاظ خود آدم است انسان وقتی جایی که ایستاده است یمینی دارد و یساری، اَمامی دارد و خلفی، وقتی که برگشت کاملاً این جهات چهار گانه برمیگردد اما فوق و تحت برنمیگردد اگر کسی هم بالانس بزند سرش را بگذارد زمین پایش را بگذارد هوا اینطور نیست که فوق و تحت عوض بشود بالا و پایین عوض بشود میگویند پایش به طرف بالاست سرش به طرف پایین است آن جهات چهار گانه را میگویند اعتباری است اما این دو جهت را میگویند طبیعی. فرمود دست راست آن هم باغ پربرکتی است دست چپ آن هم باغ پربرکتی است و خدای سبحان هم به اینها حالا به وسیله انبیا یا هر که بود.
ص: 1454
تبیین طیّب بودن رزق قوم سبأ و لزوم شکرگزاری از آنان
فرمود اینها برکات الهی است رزق ربّ شماست (یک) و اینها را بهجا مصرف کنید و صرف نعمت در جای خودش این شکر است شکرِ عملی است و عرض ارادت به پیشگاه ذات اقدس الهی و اطاعت از دستورهای او هم شکر عملی و قولی است (دو) وَاشْکُرُوا لَهُ.
بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ طیّب بودن گاهی به لحاظ معنویت است نظیر کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌوَفَرْعُهَا فِیالسَّماءِ (۲۵) که این ناظر به آن طهارت و طِیب معنوی است اما اینکه فرمود: بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ یعنی فضای سالم، هوای سالم، محیط سالم نه حیوانات گزنده و درندهای در آن هست نه حشرات موذی هست نه سرمای زیاد هست نه گرمای زیاد هست برای پرورش گیاهان و گلها و میوهها آماده است این طیّب بودن ظاهری است بر خلاف آنکه کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ آن چیز دیگر است. بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ و پروردگار شما هم که غفور است اگر استغفار کنید میبخشد اگر عبادت کنید پاداش میدهد پس نعمت را خدا داد که فرمود: کُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّکُمْ این آیت هم آیت الهی است که این را از هر گزندی حفظ کرده از شما خواسته که این نعمت را بجا مصرف کنید بیهوده نروید و اگر هم لغزش دارید از پروردگار غفورتان طلب مغفرت کنید بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ اینها نِعم الهی است که خدای سبحان به اینها داده. سیل عَرِم ثمره عدم شکرگزاری از نعمتهای الهی
در برابر آلداوود که قَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ آلداوود و آلسلیمان (سلاماللهعلیهما) شاکر بودند کفران نعمت نکردند و دودمانشان محفوظ ماند الآن اینجا بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ ولی فَأَعْرَضُوا اینها اعراض کردند اینها خیال کردند مال خودشان است (یک) نعمت را بیجا مصرف کردند (دو) ما هم به جای اینکه این نعمتها را ادامه بدهیم فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ.
ص: 1455
بررسی معنای لغوی و اصطلاحی لفظ عَرِم
عَرِم یعنی دمان، برخیها نظیر راغب این احتمال را هم دادند که آن موش نَر را میگویند عَرِم (۲۶) سدّی که قبلاً ساخته شده بود همان مَلکه یا دیگری ساخته این کوهها آبشارهای بلندی داشت (یک) دهنه این آبشارها را او محکم بست (دو) شده یک سدّ پرآبی (سه) برخی از مفسّران نقل کردند که موشهایی مأمور شدند این سد را سوراخ کنند این سد بشکند آب بریزد و آن شهر را ببرد. (۲۷) خب اثباتِ این، کار آسانی نیست اما سیل عَرِم یعنی سیل دمان، عَرامه یعنی آن دمان بودن، آن شرارت، آن از بینبرنده و مانند آن، چنین چیزی را میگویند عَرامه، عَرِم یعنی چنین موجودی، این اضافه موصوف به صفت است حالا منشأ این سوراخ کردن سد باشد یا چیز دیگر حرف دیگر است.
ویرانی باغهای قوم سبأ نتیجه سیل عَرِم
اما اینکه فرمود ما سیل دادیم نه یعنی سد را شکاندیم و آب، شهر را گرفته بالأخره سیل میآید در اثر باران فراوان از قلّههای کوه این خاکها را به همراه دارد این آبِ انبوه آمیخته با خاک توانی دارد که شهر را ببرد فرمود: فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ آنگاه کلّ این منطقه را به صورت ویرانی در آورد چپ و راست این شهر، باغ بود بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ که هر میوهای میخواستند داشت اما الآن به جای این دو باغ، دو باغ فرسودهای است که ویران است چیزی از این باغ برنمیآید مگر درختهای پرتیغ اینکه میگویند فلان کار دشوارتر از خرط القتاد است قتاد یک درخت پرتیغ جنگلی است که میوهٴ آن فقط تیغ است در جنگلها چنین درختی هست درخت توت و امثال توت بالای شاخه را میشود گرفت و همه برگهای آن را به آسانی کَند این آسان است خَرط کردن یعنی بالای خوشه را گرفتن تا پایین ادامه دادن و برگها را به وسیله همین دست کَندن این میشود خرط، اینکه میگویند خرط قتاد یعنی اگر خوشه پرتیغ درخت قتاد را کسی بگیرد از بالا بخواهد تا پایین بیاورد همه این تیغها را بخواهد بِکَند دیگر دستی نمیماند میگویند فلان کار دشوارتر از خرط القتاد است بعضی از درختها بارشان همین تیغ است بعضی درختها میوههایی دارند که هرگز نمیرسند میوههای جنگلی اینطور است که همان حیوانات جنگلی باید مصرف کنند بعضی هم گذشته از اینکه نمیرسند، تلخ و کَز و شورند اینها را فرمود برایشان مانده که یا کَز بود یا شور بود یا تلخ بود یا پرتیغ بود چیزی برای آنها نمانده مگر همین!
ص: 1456
جایگزینی باغهای پرتیغ، پاداش ناسپاسی قوم سبأ
فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوَاتَیْ أُکُلٍ اُکُل یعنی خوراکی نه اَکل، اینکه درباره بهشت دارد أُکُلُهَا دَائِمٌ (۲۸) یعنی «ما یؤکل» خوراکی درختهای بهشت دائمی است نه خوردنش دائمی است خوردن را فرمود: لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَةً وَعَشِیّاً حالا یا جنّت برزخی است یا جنّت کبرا ولی به هر تقدیر أُکُلُهَا دَائِمٌ یعنی خوراکی درختهای بهشت، دائمی است نه چهار فصل است بلکه دوازده ماه است سیصد و شصت و پنج روز است و مانند آن، هر وقت انسان میوه بخواهد از همین درخت میتواند بچیند یک بیان نورانی از امام رضا (سلاماللهعلیه) است که به حضرت عرض کردند که درباره این شجره حضرت آدم برخی گفتند گندم است برخی گفتند انگور است فرمود همه این روایات درست است برای اینکه درخت بهشت نظیر درخت دنیا نیست که اگر این درخت، درخت انگور بود سیب ندهد یا درخت سیب بود انگور ندهد (۲۹) هر چه بهشتی بطلبد او میدهد نه هر چه او دارد در اختیار بهشتی قرار میدهد. پرسش: بهشت نبوده.
پاسخ: بالأخره جنّت برزخی بود بهشت عَدْن نبود بهشت برزخی هم حکمش همین است اگر کسی وارد بهشت برزخی بشود در بهشت برزخی هم همینطور است هر چه بخواهد میگیرد نه اینکه نظیر درخت دنیا باشد درخت زمین باشد که فقط زمان خاص میوه بدهند (یک) میوه مخصوص بدهند (دو) فرمود همه آن روایات درست است به هر تقدیر نظیر عالَم طبیعت نبود. ذَوَاتَیْ أُکُلٍ اُکُل یعنی «ما یؤکل» خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَیْءٍ مِن سِدْرٍ قَلِیلٍ خودِ این شَیْءٍ با قلّت، اینها نشان میدهد این میوه و این مایه که منشأ برکت است این خیلی کم بود اما آن تیغ فراوان بود میوه کَز فراوان بود میوه تلخ فراوان بود میوه شور هم فراوان بود.
ص: 1457
تبیین فرق بین جزا و مجازات
اینها را ما چه کار کردیم ذلِکَ جَزَیْنَاهُم گفتند بین جزا و مجازات فرق است این فرق اگر به نحو عموم و خصوص مطلق باشد قابل قبول است اما به نحو تباین باشد اینطور نیست برخیها گفتند جزا برای پاداش خیر است و مجازات برای کیفر است و پاداش تلخ (۳۰) این درست نیست برای اینکه در همین مورد هم فرمود: وَذلِکَ جَزَیْنَاهُم و اما اگر گفته بشود جزا اعم از نعمت و نقمت است اعم از پاداش و کیفر است مجازات، مخصوص کیفر است آن شاید قابل قبول باشد ذلِکَ جَزَیْنَاهُم بِمَا کَفَرُوا خود جزا در جریان کیفر هم به کار رفت فرمود: جَزَاءًوِفَاقاً (۳۱) آن آیه جَزَاءً وِفَاقاً درباره کیفر است درباره بهشتیها که نیست چون درباره بهشتیها همیشه فرمود بیش از آن مقداری که انجام دادند ما به آنها پاداش میدهیم هرگز خداوند مطابق عمل صالح پاداش نمیدهد یا مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (۳۲) است یا عَشْرُ أَمْثَالِهَا (۳۳) است یا نظیر دانهای که أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ است و در هر سنبله صد حبّه است و مانند آن، (۳۴) بالأخره جزاء وفاق فقط درباره کیفر است آن هم تحدید نسبت به نفی زائد است نه نفی اقل یعنی ما بیشتر از کار آنها، آنها را کیفر نمیدهیم حالا شاید بعضیها را هم ببخشیم وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (۳۵) کمتر کیفر بدهیم.
بیان محال بودن سلب ابتدایی نعمت از صاحبان آن
ذلِکَ جَزَیْنَاهُم بِمَا کَفَرُوا کفران نعمت کردند وَهَلْ نُجَازِی إِلَّا الْکَفُورَ ما فقط کیفری که میدهیم به افرادی که کفر میورزند میدهیم افرادی که مؤمن باشند هرگز ما نعمت را از آنها نمیگیریم هیچ ممکن نیست خدای سبحان ابتدائاً نعمتی را از کسی بگیرد ابتدائاً نعمت میدهد ولی ابتدائاً هرگز نعمتی را نمیگیرد این آیه حصر کرده فرمود: ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ (۳۶) فرمود ما نعمت را میدهیم چه لایق چه غیر لایق اما ممکن نیست از کسی نعمت را بگیریم مگر بعد از کفران او، هر کس بخواهد نعمتش محفوظ باشد باید درون خودش را حفظ بکند اصلاح بیرون اثری ندارد فرمود: ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ اگر معاذ الله از نظر درون عوض شدند ما میگیریم خب اگر بخواهند خدای سبحان به اینها فیض برساند باید درونشان را حفظ کنند هرگز خدا نعمتی را که داده نمیگیرد. ص: 1458
«و الحمد لله ربّ العالمین»
پانویس۱. ↑ سبأ/سوره۳۴، آیه۱۱۲. ↑ انبیاء/سوره۲۱، آیه۸۰۳. ↑ ص/سوره۳۸، آیه۳۶۴. ↑ نمل/سوره۲۷، آیه۴۴۵. ↑ نمل/سوره۲۷، آیه۲۳۶. ↑ نمل/سوره۲۷، آیه۲۳۷. ↑ بقره/سوره۲، آیه۲۵۱۸. ↑ . نهجالبلاغه،شریف رضی، خطبه ۱۶۰. ۹. ↑ اسدالغابة، ابن اثیر،ج۲، ص۲۶۹. .۱۰. ↑ اصول کافی،شیخ کلینی، ج۵، ص۹۰ .۱۱. ↑ وسائل الشیعه،شیخ حر عاملی، ج۱۷، ص۲۳۸ .۱۲. ↑ هود/سوره۱۱، آیه۴۱۱۳. ↑ اصول کافی،شیخ کلینی،ج۶،ص۴۷۶-۴۷۷. ۱۴. ↑ تفسیر کنزالدقائق، ج۱۰، ص۴۷۵.۱۵. ↑ . تفسیر کنزالدقائق، ج۱۰، ص۴۷۴.۱۶. ↑ علامه مجلسی،بحارالأنوار، ج۹۱، ص۱۴۶ .۱۷. ↑ . ر. ک: گلستان سعدی، مقدمه؛ «از دست و زبان که برآید٭٭٭ کز عهده شکرش به درآید».۱۸. ↑ ٴ قصص/سوره ۲۸، آیهٴ ۷۸. ۱۹. ↑ نحل/سوره۱۶، آیه۵۳۲۰. ↑ جن/سوره۷۲، آیه۹۲۱. ↑ شوری/سوره۴۲، آیه۳۲۲. ↑ اعراف/سوره۷، آیه۴۰۲۳. ↑ فصلت/سوره۴۱، آیه۱۲۲۴. ↑ نمل/سوره۲۷، آیه۲۲۲۵. ↑ ابراهیم/سوره۱۴، آیه۲۴۲۶. ↑ المفردات فی غریب القرآن،راغب اصفهانی، ص۳۳۲ .۲۷. ↑ التفسیر الکبیر، فخر رازی،ج۲۵، ص۲۰۱. ۲۸. ↑ رعد/سوره۱۳، آیه۳۵۲۹. ↑ عیون اخبارالرضا،شیخ صدوق، ج۲، ص۲۷۴. ۳۰. ↑ التفسیر الکبیر، فخر رازی،ج۲۵، ص۲۰۱. ۳۱. ↑ نبأ/سوره۷۸، آیه۲۶۳۲. ↑ نمل/سوره۲۷، آیه۸۹۳۳. ↑ انعام/سوره۶، آیه۱۶۰۳۴. ↑ بقره/سوره۲، آیه۲۶۱۳۵. ↑ شوری/سوره۴۲، آیه۳۰۳۶. ↑ انفال/سوره۸، آیه۵۳
لَقَدْ کَانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتَانِ عَن یَمِینٍ وَشِمالٍ کُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ (15 فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوَاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَیْءٍ مِن سِدْرٍ قَلِیلٍ (16) ذلِکَ جَزَیْنَاهُم بِمَا کَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِی إِلَّا الْکَفُورَ (17)) ص: 1459
گرچه بعضی از این مطالب بازگو شد اما برخی از نکاتی که از اول سوره تا اینجا مانده است مطرح بشود چون طرح آیات و مبحث جدید با تعطیلی ای که در پیش داریم سازگار نیست.
چشم گیر بودن حمد ونتایج آن در ماجرای داوود و سلیمان و ملکه سبأ
قسمت مهمّ آنچه در این بخش آمده چند مطلب است که کاملاً خودش را نشان میدهد یکی مسئله حمد است مسئله حمد چه درباره نعمتهای دنیا چه درباره نعمتهای آخرت به صورت حمد آمده در نقل جریان این دو پیامبر بزرگوار داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) به عنوان شکر مطرح شده است در جریان قصه سبا به عنوان اینکه اینها شاکر نبودند گرفتار کیفر شدند نقل شده است این چند مورد نشان میدهد که مسئله حمد در این بخش از سوره خیلی چشمگیر است.
تفاوت حمد انسان در دنیا و آخرت
مطلب دیگر این است که حمد گاهی برای ثواب است و انجام وظیفه است مثل حمد دنیا, گاهی به عنوان لذت است نظیر حمد آخرت, حمد آخرت برای ثواب بردن نیست چون آنجا دیگر دار تکلیف نیست ولی همانطوری که از خوردن میوه بهشت لذت ظاهری میبرند, از حمد الهی لذت باطنی میبرند اینچنین نیست که در آیه اول سوره که فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ با جملهای که فرمود: وَلَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ یکسان باشد آنهایی که وارد سرزمین بهشت شدند میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ, (1) الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ (2) اینها حمدهایی است که لذیذانه است نه حمدهای عابدانه و زاهدانه که حمدی بکنند که ثواب ببرند اگر از نشستن در غرف مبنیه لذت جسمی میبرند اگر از خوردن فواکه بهشت لذت جسمی میبرند از حمد ذات اقدس الهی لذت معنوی میبرند.
ص: 1460
جمع منافع دنیوی و اخروی حمد در حمد مردان الهی
مردان الهی در دنیا همان لذت را دارند به اضافه ثواب, یعنی وقتی انبیا و اولیای الهی میگویند: اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (1) هم عبادت است و ثواب دارد هم بر اساس «من ذا الذی ذاق حلاوة محبّتک فرام منک بدلا» (2) یا «أذقنی فیه حلاوة ذکرک» (3) که در دعاهای بعضی از روزهای ماه مبارک رمضان است لذت میبرند یعنی اینها هم لذت میبرند هم ثواب، اینها جامع بهشت و دنیایند جامع الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ و وَلَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ هستند.
لزوم تفسیر انفسی آیات قرآن علاوه بر تفسیر آفاقی آن
مطلب بعدی آن است که آنهایی که بیشتر در خدمت قرآن کریماند ضمن تفسیر آفاقی آیات قرآن از تفسیر انفسی غفلت نمیکنند ظاهر آیه یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَمَا یَخْرُجُ مِنْهَا همین است که آن هر حبهای که در زمین میرود خدا میداند چه میرویاند چقدر میرویاند اینها را خدا میداند این ظاهر آیه است آن بزرگواران، این آیه را بر ظاهر حمل میکنند میگویند معنای آیه هم همین است اما میگویند ما یک تفسیر انفسی هم داریم اگر شما بذر خوبی را در زمین کاشتید این میوه خوب میدهد یک بذر تلخی را کاشتید این میوه تلخ میدهد نمیگویند آیه آن است که ما میگوییم ولی میگویند ما این را هم باید مواظب باشیم آنچه در ذهن ما فرو میرود آن غذایی که میخوریم آن حرفی که میشنویم آن نگاهی که میکنیم این «یلج فی ارض النفس» است میوه این هم بالأخره یا تلخ است یا تند است یا کَز است و مانند آن، این تفسیر آیات انفسی معنایش این نیست که آیه میخواهد این را بگوید, آیه این را نمیخواهد بگوید ولی میگویند ما بهرههای انفسی هم باید ببریم همانطوری که خدای سبحان میداند این حبهای که در زمین فرو میرود بارش چیست میداند این حرفی که ما شنیدیم این غذایی که ما خوردیم این نگاهی که ما کردیم این هم بارش چیست یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَمَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا یَنزِلُ مِنَ السَّماءِ وَمَا یَعْرُجُ فِیهَا (4) بنابراین دو مطلب است یکی اینکه ما بگوییم آیه این را میخواهد بگوید هرگز, آیه این را نمیخواهد بگوید آیه همان معنای اولی است یکی اینکه ما بهره انفسی میبریم این را میگویند تفسیر انفسی در قبال تفسیر آفاقی، نه معنای لفظ این است نه آیه میخواهد این را بگوید یعنی مؤمنان و مردان الهی مواظب خودشان هستند.
ص: 1461
سوگند به ربوبیت الهی در ایجاد معاد توسط خدای عالم به غیب
فرمود: وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاَ تَأْتِینَا السَّاعَةُ (1) قسم میخورد میگوید: بَلَی وَ این واو واو قسم است مُقسمبه او, ربوبیت است و این ربوبیت را وصف کرده به عالِم به غیب بودن و این مُقسمبه آن طوری که سیدناالاستاد بیان کردند که قسمهای خدا به بیّنه است نه در قبال بیّنه، کسی که بیّنه ندارد قسم میخورد اما خدا به بیّنه قسم میخورد مثل اینکه کسی بگوید الآن روز است میگویند به چه دلیل روز است, میگوید قسم به این آفتاب که الآن روز است این به دلیل، قسم خورده نه به چیز دیگر, ذات اقدس الهی که قسم یاد میکند به دلیل، قسم یاد میکند یعنی اگر کسی به مقسمبه آیه توجه بکند به مطلب پی میبرد خب رب آن است که آدم را بپروراند اگر کسی رها بکند پاداش ندهد کیفر ندهد به اعمال و اسرار آدم نپردازد اینکه ربوبیت نیست این رها کردن است. پس قسم خوردن به ربوبیت در حقیقت توجه دادن به حدّ وسط برهان است منتها وصفی را روی این ذکر کرده نفرمود خالق سماوات و ارض است یا فلان بلکه فرمود عالم الغیب است یعنی مسئله معاد یک امر غیبی است توقع نداشته باشید که اگر گفتند در قبر سؤال و جواب و کتابی هست شما با حسّ ظاهری بشنوید برزخ از این قبیل نیست ساهره قیامت از این قبیل نیست که شما توقع داشته باشید یک دستگاه ضبط بگذارید در قبر ببینید سؤال و جواب چیست اینچنین نیست بَلَی وَرَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ عَالِمِ الْغَیْبِ (2) یعنی خدایی که عالم به غیب است معاد را مطرح کرده پس شما توقع نداشته باشید با احکام شهادت بخواهید جریان غیب را مطرح کنید.
ص: 1462
تبیین فرق بین تفسیر انفسی قرآن با تفسیر به رأی
پرسش: اگر باب تفسیر انفسی باز بشود حد ومرزی هم میشود برایش تعیین کرد؟
پاسخ: بله کسی که اهل این کار است مرزش جایی است که بتواند با تهذیب نفس با یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (1) هماهنگ باشد او حق ندارد بگوید چه اینکه هرگز نگفت و هرگز نمیگوید آیه این را میخواهد بگوید, اما میگوید خدای سبحان وقتی میداند این بذر, بذر خوبی است در این دل زمین رفت و میوه خوب میدهد خب حرف خوب, موعظه خوب, مطالب خوب, نگاه خوب, توجه خوب که وارد صحنه نفس بشود آن هم میوه خوب میدهد این تنظیری است نه اینکه بگوید آیه این را میخواهد بگوید یک دانهاش هم حق ندارد بگوید چه رسد به اینکه ما بگوییم مرزش تا کجاست همین که بخواهد از حدود لفظ و معنا و مفهوم عبور بکند دیگر تفسیر نیست این یک دانهاش هم جایز نیست چه رسد به مرز و اینها ولی بخواهد تهذیب کند بله خب تهذیب میکند, نفس را تهذیب میکند, با تشبیه با تنظیر و اینها هدایت میشود آن مرزش مشخص است.
پرسش:... پاسخ: آنها هم همین را میگویند اگر بگویند این لفظ این را میخواهد بگوید آن بیراهه است اما بخواهند بگویند ما این را هم باید مواظب باشیم خدایی که آن حبهها را میداند اگر تلخ است و ترش است و شیرین است میوهاش چه خواهد بود خب آنچه ما میشنویم هم خدا میداند باید مواظب باشیم این طیّباتی که گفتند تنها سیب و گلابی نیست حرفهای خوب هم طیّب است اینکه گفتند در دنیا رزق دارد در آخرت رزق دارد شعیب(سلام الله علیه) وقتی که از نبوت خبر میدهد میگوید: رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً (2) معلوم میشود نبوت, رزق است امامت, رزق است ولایت, رزق است معرفت, رزق است اینها رزقاند نان و گوشت هم رزقاند منتها آیات باید مشخص بکند که کدام رزق را در اینجا بیان کرده.
ص: 1463
اخبار از عجز مصدودکنندگان سبیل الهی و عذاب اخروی آنان
مطلب بعدی آن است که برخیها خودشان بیراهه میروند (یک) راه دیگران را هم میبندند (دو) اینها یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ (1) هستند اینها که صدّ عن سبیل الله میکنند صدّ هم به معنای لازم آمده هم به معنای متعدّی صدّ یعنی صدّ نفسه عن سبیل الله اینجا به معنی انصرف است یا یعنی صدّ غیره عن سبیل الله اینجا به معنی صرف است چه صدّی که با انصراف همراه باشد چه صدّی که با صرف همراه باشد همه اینها برای به عجز رساندن و عاجز کردن دین خداست فرمود اینها که سعی میکنند معاجزین باشند هرگز به مقصد نمیرسند همیشه دنبالاند وَالَّذِینَ سَعَواْ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِّجْزٍ أَلِیمٌ. (2)
بیان بیادبیهای منکرین معاد به سخنان پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ردّ آن
بعد میرسیم به مسئله هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَی رَجُلٍ (3) آنها در نهایت بیادبی گاهی میگفتند ـ معاذ الله ـ این حرفها سِحر است گاهی میگفتند شعر است گاهی میگفتند کهانت است گاهی میگفتند این کذب است گاهی میگفتند فِریه است گاهی هم میگفتند ـ معاذ الله ـ جنون است حالا یا در مقاطع مختلف میگفتند یا احزاب و گروههای مختلفی برای خودشان دسیسه آوردند این چند حرف بیادبی را اینها داشتند و قرآن کریم از این بیادبها درباره انبیا(علیهم السلام) این چند بیادبی را نقل کرده گاهی میگفتند سحر است گاهی میگفتند شعر است گاهی میگفتند کهانت است گاهی هم میگفتند فریه و کذب است گاهی هم میگفتند نه ـ معاذ الله ـ او اصلاً مجنون است حالا یا در مقاطع گوناگون این بیادبی را داشتند یا گروهی اینچنین میگفتند و گروهی آنچنان و ذات اقدس الهی همه این باطلها را زدوده فرمود این حقّ طلق است و حقّ محض، اینچنین نیست که افترایی در کار باشد. آنها با تعجب میگفتند که یک خبر جدیدی است که إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ برای اینکه این را خیلی تلخ و سخت جلوه بدهند گفتند: إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (4) این جمله اسمیه است معنای ثبات را میرساند و مانند آن, نهایت بیادبی را اعمال کردند گفتند کسی پیدا شده میگوید شما وقتی تکه پاره شدید پودر شدید خلق جدید پیدا میکنید نه «انکم تبعثون»، «انکم تبعثون» یک مقدار نرمتر است.
ص: 1464
تبیین سخت و بیخاصیت بودن قلب منکرین معاد از سنگ
اینها کسانیاند که قلبشان نه مثل مس است نه مثل آهن بلکه سنگ است و از سنگ سختتر. میدانید مس منشأ برکت است این را میشود آب کرد و برکاتی از این مس گرفت آهن هم بشرح ایضاً[همچنین] میشود نرم کرد و از آن استفاده کرد اما سنگ را نمیشود نرم کرد اینکه میگویند این قلبش سنگ است برای اینکه از مس نه تنها قیمتش کمتر است بلکه پستتر است برای اینکه نرمشدنی نیست آبشدنی نیست اینکه فرمود برخی قلوب مثل حجر است مثل سنگ است بلکه از سنگ سختتر است برای اینکه بعضی از سنگها وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ (1) برای همین است.
سرّ تشبیه قلوب منکرین معاد به سنگ
ما مس داریم بالأخره سفت و سخت است اما منشأ برکت است میشود این را آب کرد آهن داریم این را میشود در کوره برد و آن را نرم کرد و وجود مبارک داوود(سلام الله علیه) بر اساس عنایت و اعجاز الهی این آهن را دست میزد مثل موم میشد که این علم نیست که بارها به عرضتان رسید که کسی درس بخواند یاد بگیرد این قداست روح آن شخص است لذا درباره زرهبافی تعبیر به علم کرد فرمود: وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِن بَأْسِکُمْ (2) اما در مسئله نرم کردن آهن نفرمود «و علّمناه الانة الحدید» فرمود: وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ (3) این با درس و بحث حل نمیشود این با قداست روح حل میشود یک وقت است ولیّای از اولیای الهی حمدی میخواند بیمار شفا پیدا میکند این یک راه فکری ندارد که بگویند آقا چه کار کردی که با یک حمد بیمار را شفا دادی این به قداست و طهارت روح آن شخص وابسته است معجزه و کرامت، اینها جزء علوم نیستند نظیر فقه و فلسفه و تفسیر و اصول که آدم درس بخواند اینها را یاد بگیرد مثل اینکه ما یک تجارت داریم یک ارث, در تجارت خب کسب است یک راه فنی دارد یا درسی دارد که چگونه انسان کشاورزی کند دامداری کند تجارت کند پیشهوری کند و مالدار بشود اینها با درس و بحث حل میشود اما نمیشود به پسری گفت که تو مال پدر را ارث بردی چه کار کردی که ما هم برویم آن کار را بکنیم ارث ببریم ارث به پیوند وابسته است اینکه درسی نیست که ما درس بخوانیم از پدرش ارث ببریم! این علمالوراثه با پیوند با ذات اقدس الهی رابطه دارد این درسی نیست این بحثی نیست این فکری نیست اینکه وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) به اباحنیفه فرمود: «ما ورّثک الله من کتابه حرفا» (4) همین است فرمود تو یک حرف ارث نبردی علمالدراسه مشکل آن فتواهای عمیق معنوی اهل بیتی را حل نمیکند این یک رابطه میخواهد غرض این است که وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ از سنخ علم نیست اما ذات اقدس الهی فرمود سنگ نه مثل موم نرم میشود نه مثل مس آب میشود لذا قلب اینها سختتر از اینهاست. بیان نورانی حضرت داوود در قلب اینها اثر نکرده برای اینکه قلبشان از آهن سختتر بود آهن نرم شد این قلب نرم نشد یا مس آب شد اینها از خجالت آب نشدند این گونه تعبیرات هست.
ص: 1465
شکر از اوصاف ظاهری و باطنی داوود و سلیمان(علیهما السلام) و مراتب آن
بعد فرمود آنچه ذات اقدس الهی درباره این دو بزرگوار فرمود قسمت مهمّ ظاهریاش و باطنیاش همان شکر است شکر هم چند بخش دارد ممکن است افرادی شاکر باشند اما شکور بودن کم است شکور کسی است که علماً معتقد باشد و بفهمد این نعمت, مُنعمی دارد و خداست لساناً هم مُقر باشد و عملاً هم این نعمت را بجا مصرف بکند دیگر هرگز نگوید من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم خودش و زحمت خودش و محصول خودش را نعمت الهی بداند اگر کسی این کار برای او ملکه شد این میشود شکور.
اخبار قرآن از کمی بندگان شکور الهی
این گونه افراد کماند که قَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ (1) اما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی به حضرت عرض کردند این همه رحمتهای الهی به شما عنایت شده است شما چرا اینقدر بیتابی میکنید فرمود: «ألا أکونُ عبداً شکورا» (2) خب آن مقام خاصی است شکور بودن کم است قَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ اما ممکن است دیگران شکر بکنند ولی بالأخره شکر, نعمت را اضافه میکند.
امکان مسبوق به استحقاق نبودن نعمتهای الهی و ملحوق به شکر بودن آن
برخی از مفسران خیال کردند آنچه ذات اقدس الهی به داوود داد بدون توقع بود مستحضرید که خدا بدون سابقه فیض دارد اما به طور لاحقه نیست یعنی اینچنین نیست که نعمتهای الهی مسبوق به استحقاق باشد در آن بیان نورانی امام سجاد در صحیفه سجادیه هست که فرمود: «منّتک ابتداء» (3) یعنی اینچنین نیست که کسی از تو مستحق باشد طلبکار باشد منّت خدا, نعمت خدا ابتدایی است اما حالا که داد, توقع دارد اینطور نیست که نه مسبوق به استحقاق باشد نه ملحوق به توقع.
ص: 1466
ناتمامی دیدگاه ملحوق به شکر نبودن عطای الهی به داوود نبی(علیه السلام)
درباره وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ مِنَّا فَضْلاً (1) برخی از اهل تفسیر گفتند که قبلاً که استحقاق نبود بعداً هم که خدا فرمود ما فضلی دادیم یعنی چیزی از تو نمیخواهیم این بعید است نعمتی را که ذات اقدس الهی به کسی داد باید انسان شاکر باشد و آن نعمت را بجا مصرف کند بنابراین گاهی نعمتهای ما مسبوق به عمل است مثل اینکه خدای سبحان فرمود اگر روزه گرفتید اعتکاف کردید فلان عبادت را انجام دادید ما فلان نعمت را به شما میدهیم خب یک وعده الهی بود گرچه آن کار هم به فضل خداست این به حسب ظاهر زمینه درخواستی را فراهم میکند اما نه اینکه بگوییم این نعمت را خدا به ما داد ما دربارهٴ آن نعمت هر تصمیمی بخواهیم بگیریم، بگیریم! اینطور نیست هم مسبوق به یک وظیفه است هم ملحوق به یک وظیفه, گاهی مسبوق به وظیفه نیست ولی حتماً ملحوق به وظیفه است نعمتی را که ذات اقدس الهی داد انسان باید آن را قدردانی کند حقشناسی کند و بجا مصرف کند اینکه فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ مِنَّا فَضْلاً آن است.
بیان کیفیت همآوازی کوهها در تسبیح با داوود نبی(علیه السلام)
اما این یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ (2) اوّب یعنی رجّع, ترجیع بکن تکرار بکن تسبیح را, تذکره را آیا این از سنخ آن «لا اله الاّ الله» شجره موساست (3) که موسای کلیم میشنود که دیگران نمیشنوند این یک احتمال, چون آن شجر درست است که بر اساس إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (4) همواره تسبیحگوی حق بود اما یک فیض جدیدی نصیب شجر شد که آن سخن را گفت حالا این شجر با دریافت آن فیض خاصّ الهی به این نغمه توحیدی مترنّم شد با اینکه در همه حالات بر اساس آیه سوره «اسراء» مسبّح است و حامد, جبالی که مربوط به حضرت داوود(سلام الله علیه) بود هم از این قبیل بود که آنها در عین حال که مشمول إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ بودند یک فیض تازهای نصیب آنها شد که آنها به تسیبح متنعّم شدند یحتمل, یا همان را که دائماً داشتند تکرار میکردند و وجود مبارک داوود اشراف پیدا میکرد یحتمل, ولی باید نظیر نماز جماعت که به تبعیّت امام انجام میدادند اینچنین باشد نه یُسَبِّحْنَ به حال خودشان نظیر نماز فرادا سَخَّرْنَا الجِبَالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالعَشِیِّ وَالإِشْرَاقِ (5) این مَعَهُ یعنی به تبعیّت او, به همراهی او, به دنبال او به دستور او و مانند آن، پس تعبیری که شده یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ نه اینکه خودت مستقل باشی تسبیح بگویی نه, نظیر نماز جماعت است که در نماز جماعت بالأخره مأموم, مع الامام است نه مستقل, اینجا هم سلسله جبال مع داوود(سلام الله علیه) هستند نه مستقل پس چه از قبیل شجره موسی باشد چه از قبیل تسبیحات عادی باشد باید در خدمت حضرت داوود و تبعیّت از حضرت داوود باشد حالا چه دیگران متوجه بشوند چه دیگران متوجه نشوند وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ هم که بحثش گذشت.
ص: 1467
تبیین مُظهِر فیض بودن ولیّ خدا
در جریان حضرت سلیمان هم که فرمود: غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ (1) اشاره میشود که گاهی تسخیر برای طوفان است که با بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ این کشتی لنگر میاندازد گاهی [حرکت] کشتی با باد است گاهی با موتور و امثال ذلک است گاهی با بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ است وجود مبارک نوح وقتی میفرمود: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ این کشتی راه میافتاد وقتی میخواست جایی بایستد لنگر بیندازد میگفت بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ این بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ برای ولیّای از اولیای الهی که مشمول فیض خدا شد به منزله کُنْ خداست (2) چون کُنْ فعل خداست فعل خدا که واجب نیست فعل خدا ممکن است اگر فعل خدا ممکن است این ولیّ خدا مظهر این فعل میشود لذا میگویند بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ برای عبد خالص خدا که مورد عنایت ویژه الهی باشد مثل پیغمبر و امام به منزله کُنْ خداست خب اگر مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ از همین قبیل است این جریان بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَمُرْسَاهَا (3) از همین قبیل است خدای سبحان اراده میکند میفرماید: کُنْ آن شیء حاصل میشود.
عدم تنافی مُظهِر بودن ولیّ خدا با محال بودن تفویض
همین فیض را ذات اقدس الهی بدون تفویض در عبد خودش اظهار میکند نه ـ معاذ الله ـ تفویض بکند که کاری را به او واگذار بکند که خودش منزوی بشود تفویض چه در تکوین چه در تشریع مستحیل است تفویض معنایش این است که کار را به دیگری واگذار بکند و خودش منزوی و منعزل بشود این نیست چون او عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (4) است قدرت او نامتناهی است دو برهان دارد که دو حدّ وسط دارد یکی اینکه این بنده از آن جهت که بنده است یک لحظه نمیشود او را رها کرد که بگوییم تو این کار را انجام بده این هستیاش به عنایت الهی وابسته است چگونه میشود کاری را به او واگذار کرد بگویی خودت انجام بده این محال است یعنی این شخص قابل نیست یکی اینکه تفویض از نظر اینکه قدرت ذات اقدس الهی نامتناهی است قابل انقطاع نیست تا ما بگوییم این قسمت را خدا به دیگری داده خودش ـ معاذ الله ـ منعزل شده خب اگر قدرتی نامتناهی باشد بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (5) باشد که انعزالپذیر نیست انزواپذیر نیست.
ص: 1468
بیان علی(علیه السلام) به تجلّی بودن خلقت و مُظهِریّت انسان
آن وقت در بیانات نورانی حضرت امیر قرار میگیرد که به نحو تجلّی است که اصلاً خلقت به نحو تجلّی است که «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» (1) اگر تجلّی است که طبق بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) افراد به منزله آینهاند (2) ما در آینه عکس فعل خدا را میبینیم نه عکس خدا را بنابراین هم توحید تأمین است هم ولایت تأمین است این اثر دارد اما اثر در حقیقت به اذن ذات اقدس الهی است اینها مرآت و مظهر هستند که از اینها به عنوان مظاهر اسمای الهی یاد میکنند شما مظهرید یعنی ذات اقدس الهی با این اسم که عالم را اداره میکند در شما ظهور کرده نه اینکه ـ معاذ الله ـ تفویض کرده که شما شدید مستقل و خدا شده منزوی اینطور نیست.
بررسی بعضی از مصادیق مُظهِر اراده الهی بودن ولیّ خدا
درباره نعمت تسخیر هم اینچنین است اگر نوح(سلام الله علیه) با بسم الله طوفان را اداره میکرد این هم همینطور است و اینجا هم فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ (3) یعنی هر وقت او بخواهد خب وقتی وجود مبارک سلیمان میخواهد, اراده او مظهر اراده ذات اقدس الهی است ذیل آیه وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ (4) ملاحظه فرمودید که حضرت آنجا چه فرمود, فرمود خدا اگر بخواهد چیزی اراده کند از قلب ما میگذرد این مجاری امور به دست شماست تقدیرات به دست شماست یعنی از اینجا عبور میکند بالأخره باید در جهان امکان از جایی عبور کند یا نکند, فعل خدا که ممکن است یک جا باید ظهور بکند یا نکند فرمود: «انّ الله جعل قلب ولیه وکر الارادة» (5) وکر یعنی آشیانه, این پرنده غیبی وقتی میخواهد پرواز کند روی قلب امام مینشیند و بعد به دیگران میرسد خب اگر فعل خدا, اراده خدا ممکن است این باید جایی ظهور بکند این به وسیله وجود مبارک نوح ظهور میکند وجود مبارک سلیمان ظهور میکند آن بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَمُرْسَاهَا این است اینجا فرمود: فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ او اگر اراده کرده این تخت حرکت کند حرکت میکند و تعبیرات دیگری منتها روایی نیست آمده که اینها صوَر ملائکه را صور انبیا را داشتند (6) البته تعبیر انس و جن نیست.
ص: 1469
در جریان سلیمان(سلام الله علیه) هم فرمود سلیمان این قدرت را داشت وقتی عمرش به پایان رسید این موریانه که موریانه بالاٴخره از زمین برمیخیزد و برخی از مفسّران گفتند اینکه از این موریانه به ارْضه یاد میشود برای اینکه این یک حشره زمینی است یک حیوان زمینی است.
پرسش:...پاسخ: انبیای بعدی البته داشتند اما انبیای بعدی به این سِمت منصوب نبودند فعلاً بساطشان برچیده شد یعنی این بساطی که فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ باشد این نبود آن یک تسخیر رسمی بود گاهی ممکن است ولیّای از اولیای الهی بر باد حکم بکند بر آب حکم بکند اما مقطعی است به عنوان یک رسالت رسمی یک معجزه رسمی برای کسی مثل أَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ باشد یا فسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ باشد نبود.
تفسیر انفسی نبودن امر به زرهبافی داوود(علیه السلام) به جلوگیری قهر الهی با لطف او
در همان آیات انفسی میبینید در جریان حضرت داوود که گفتند شما زره بباف برای اینکه جلوی شمشیر تیز را که آهن است یک زره ستبر میگیرد یعنی جلوی آهن را باید با آهن گرفت خب از اینجا منتقل شدند که ما در بعضی از ادعیه داریم که «أعوذ بک منک» (1) خدایا جلوی قهر تو را جز لطف تو چیزی نمیگیرد این معنای این آیه نیست این معنای این روایت نیست این تنبّهی است که شما اگر بخواهید از غضب ذات اقدس الهی نجات پیدا کنید با چه راهی میتوانید نجات پیدا کنید با قلّهها و قلعهها که فرمود: صَیَاصِیهِمْ (2) اینها را بیرون کردیم با چه چیزی میخواهید از خدا فرار کنید از قهر و غضب خدا با چه چیزی میخواهی نجات پیدا کنید یعنی چیزی هست که انسان را از غضب خدا نجات بدهد جز لطف و محبت او, «اعوذ بک منک» این معنای آیه نیست این تفطنی است که اگر کسی بخواهد از قهر الهی نجات پیدا کند هیچ چارهای جز مِهر او نیست. اینها لطایفی است که گاهی نصیب این مفسّران شده و میشود.
ص: 1470
از دست دادن نعمتها ثمره کفران نعمت قوم سباٴ
در جریان سباٴ هم فرمود اینها دو باغ داشتند اول استحقاق که نداشتند ما به اینها دادیم به اینها گفتیم: کُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ اگر هم لغزش کردید استغفار کنید خدا میآمرزد اینها بالکلّ اعراض کردند گفتند ما زحمت کشیدیم و پیدا کردیم ما طولی نکشید که بعد از اعراض اینها و فاصله گرفتن اینها از مرز شریعت، این دو باغ البته نه اینکه دو باغ بود حالا یا مثلاً رودخانهای در شهر هست که شرقش یک طرف غربش یک طرف یا یمینش یک طرف یسارش یک طرف یا نه, درّهای هست که بالأخره یمینی دارد و شمالی دارد یک گروه بودند و یمین و شمال داشتند یا دو گروه بودند در دو قسمت شهر مینشستند بالأخره باغهای فراوانی بود نعمتهای فراوانی داشت اما همه اینها تبدیل به چند درخت شد فرمود: وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ به دو باغی که ذَوَاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ اُکل یعنی خوراکی, این باغها به این سه قسمت تقسیم شد یک قسمتش دارای میوههای تلخ بود ذَوَاتَیْ أُکُلٍ بود نه اَکل, اُکل یعنی خوراکی أُکُلُهَا دَائِمٌ (1) یعنی خوراکیاش دائم است میوه اش کامل است ذَوَاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ (یک) «و ذواتی اثل» این اثل, عطف بر خَمط نیست بر اُکل است درختهایی که ذَوَاتَیْ أُکُلٍ هستند یعنی صاحبان میوهای هستند که آن میوهها خمط است (یک) «ذواتی اثل» هستند یعنی آن درختها دارای میوه کَز و شورند (دو) «ذواتی شیء من سدر قلیل» درختی که میوهاش سدر باشد خیلی کم بود این فایده دارد ولی اندک است خب همه آن نعمتها را فرمود ما از اینها گرفتیم وَهَلْ نُجَازِی إِلَّا الْکَفُورَ این حصر است فرمود ما اگر بخواهیم کسی را کیفر بدهیم مجازات کنیم جز افرادی که کفران نعمت کردند نمی دهیم این کفران نعمت در قبال آن شکر است البته شکر توحیدی دارد قلبی دارد قالبی دارد علمی دارد عملی دارد لفظی دارد کفران هم بشرح ایضاً[همچنین] این هم نشان میدهد بخش وسیعی از این آیات اوایل سوره مبارکه «سباٴ» مربوط به شکر نعمت است ما هم خدا را شاکریم و از همه شما متشکّریم و اگر گاهی در خلال سؤال و جواب و اشکال تندی یا کوتاهی شده از همه شما عذرخواهی میکنیم.
ص: 1471
1) (40) . سورهٴ رعد، آیهٴ 35.
«و الحمد لله ربّ العالمین»