ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی، علیاصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پدیدآور : تکفیر از دیدگاه علمای اسلام/ تالیف علیاصغر رضوانی ؛ [به سفارش] کنگره جهانی« جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام».
مشخصات نشر : قم: موسسه دار الاعلام لمدرسه اهل البیت (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری : ۴۹۹ص.
شابک : ۲۵۰۰۰۰ ریال: 978-600-94845-6-0
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Ali Asghar Rezvani.Takfir in the islamic scholars view.
یادداشت : کتابنامه: ص.[۴۸۹] - ۴۹۹.
موضوع : تکفیر (فقه)
موضوع : تکفیر-- کشورهای اسلامی
موضوع : تکفیر -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده : کنگره جهانی جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام} نخستین: ۱۳۹۳ : قم{
شناسه افزوده : موسسه دار الاعلام لمدرسه اهل البیت علیهم السلام
رده بندی کنگره : BP۲۲۵/۳/ر۶ت۸ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۴
شماره کتابشناسی ملی : ۳۷۴۸۳۸۲
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
مقدمه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دام ظله)
ریاست عالی کنگره:
عصر ما روزگارِ حوادث دردناک و پیچیده و فتنههای خطرناک برای اسلام و مسلمین است و سرچشمه آن دو چیز است: توطئه دشمنان خارجی اسلام و همکاری منافقین داخلی.
یکی از خطرناکترین آنها فتنة تکفیریها و افراطیون است که اخیراً به صورت گروهی به نام داعش و امثال آن درآمدهاند.
فتنه تکفیر از کجا برخاسته؟ و به چه وسیلهای رشد کرده؟ و عوامل گسترش آن، چه بوده؟ و راه خاموش کردن آن چیست؟ هر کدام درخور بحث و دقت است، و به یقین برنامههای سیاسی و نظامی، بهتنهایی برای دفع این فتنهها کارساز نیست هرچند صادقانه باشد.
باید علمای بزرگ اسلام ریشههای این تفکر نادرست را با منطق صحیح قطع کنند و جوانان را از جذب شدن به سوی آن باز دارند.
بر این اساس، تصمیم گرفته شد به کمک جمعی از دانشمندان آگاه و دلسوز، کنگرة جهانی به نام «جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای
اسلام» از تمام مذاهب تشکیل شود و در این زمینه به مطالعات دقیقی بپردازند و نتیجه آن را در دسترس همگان بگذارند تا با آگاهی عموم مسلمین إنشاءالله این فتنه خاموش شود.
آنچه در این آثار مطالعه میفرمایید بخشی از این مطالعات است.
(رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنَا وَبَیْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنتَ خَیْرُ الْفَاتِحِینَ)
قم - حوزه علمیه
ناصر مکارم شیرازی
ذیالحجه 1435 قمری
ریشههای پدیدۀ تکفیر و انگیزه تشکیل
کنگره جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام
ایمان و کفر دو مفهوم متضایفند که از اندیشیدن یکی، دیگری نیز تداعی میشود؛ این نوع حالت را در فلسفه، «تضایف» مینامند.
واژه «ایمان» به معنای تصدیق و باور کردن، و لفظ «کفر» به معنای ستر و احیاناً به معنای انکار است و در اصطلاح متکلمان، مقصود از ایمان، تصدیق نبوت نبیِّ زمان و رسالت او، و مقصود از «کفر» نادیده گرفتن دعوت چنین فردی و یا انکار اوست.
تاریخ دعوتِ آموزگاران آسمانی، حاکی است در هر زمانی که پیامبری مبعوث میشد و دعوت خود را با دلایلی مبرهن میساخت، جامعه آن روز، به دو گروه مؤمن و کافر تقسیم میشدند، آن کس که
به دعوت پیامبری پاسخ مثبت میگفت مؤمن و آن کس که به ندای او پشت میکرد کافر خوانده میشد.
برنامههای تمام پیامبران در دعوت به اصول یکسان بوده و اختلافی در آنها وجود نداشت و گروه مؤمن در تمام دعوتها افرادی بودند که به خدای خالق و آفریننده، خدای مدبر و مدیر، ایمان آورده و جز او به معبودی نمیاندیشیدند و رسالت پیامبر زمان خود را از صمیم دل میپذیرفتند.
آنگاه که اراده الهی بر بعثت پیامبر خاتم تعلق گرفت، رسول خاتم، ایمان افراد را با دو کلمه که حاکی از باور باطنی آنها بود؛ میپذیرفت؛ یعنی هر کس و یا گروهی که
«لا اله الا الله، محمد رسول الله» میگفت وارد خیمه اسلام میشد و از جرگه کفر فاصله میگرفت.
از سوی دیگر، اقرار به کلمه اخلاص - که در آن نفی الوهیت از هر موجودی جز خدا سلب شده - در بردارنده اقرار به سه نوع توحید است: 1. توحید در خالقیت؛ 2.توحید در تدبیر؛ 3. توحید در عبادت. زیرا این سه نوع، از خصایص خدای جهان است نه مخلوق او.
افزون بر این، اساس هر دعوت الهی را ایمان به آخرت تشکیل میداد، طبعاً اقرار به حیات اخروی بسان توحید و رسالت، از عناصر سازنده ایمان میباشد و در کلمه اخلاص نهفته است.
در سیره نبوی فصلی به نام «عام الوفود» است؛ یعنی سالی که هزاران نفر از دور و نزدیک به صورت فردی و یا گروهی به مدینه رو آورده و به حضرتش ایمان آوردند و با گفتن دو جمله پیشین که حاکی از باور واقعی آنان بود، مسلمان خوانده شدند. در این مورد آیههای سوره «نصر» نازل شد؛ آنجا که میفرماید: {إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا}، پذیرش اسلام این گروهها فقط با اجرای این دو جمله انجام میگرفت و مسائل کلامی و یا فقهی مطرح نمیشد؛ مثلاً هرگز از آنان در مورد جایگاه خدا و یا رؤیت خدا در رستاخیز و یا حدوث و قدم قرآن و امثال اینها سئوال نمیشد. بلکه ایمان اجمالی به رسالت پیامبر خاتم، آنان را از طرح این مسائل بینیاز میساخت. همچنین مسائلی مانند جواز توسل به انبیا و اولیا، و یا نماز در کنار قبورشان، یا زیارت قبور اولیاء الله برای آنها، مطرح نمیشد.
آغاز فتنه تکفیر
در زمان معاصر، گروهی تندرو و ناآگاه از اصول و مبانی آیین محمدی، اسلام و ایمان را گویی برای خود احتکار کرده و از میان همة مسلمانان، فقط گروه اندکی را مؤمن میدانند و دیگران را کافر و مهدورالدم میشمرند. ریشه این نوع تکفیرها به عصر
ابنتیمیه}ت 728ق.{ و پس از وی به وهابیان تندرو برمیگردد و شدّت عمل گروه دوم بیش از فرد نخستین است، زیرا ابنتیمیه غالباً از کلمه بدعت بهره میگیرد، ولی گروه اخیر به جای بدعت، واژة کفر را به کار میبرد و ملاک تکفیر، ناهماهنگی با افکار آنها در امثال مسائل پیشین است.
آنها به شدت با حفظ قبور پیامبران و اولیای الهی مخالف هستند و زیارتگاهها را مظهر بتپرستی قلمداد میکنند! در حالیکه در طول تاریخ اسلام، قبور انبیای پیشین در فلسطین و اردن و شام و عراق پیوسته محفوظ بوده و مسلمانان گروه گروه به زیارت آنها میرفتند و هیچکس چنین کاری را بر خلاف توحید توصیف نمیکرد.
حتی روزی که بیتالمقدس به وسیله عمربن خطاب فتح شد، هرگز او به تخریب این مقامات فرمان
نداد، بلکه شیوه پیشینیان را در حفظ و آرایش آنها تأیید کرد.
در طول زمان، پس از رحلت پیامبر، تمام موحدان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم متوسل شده تا حاجت آنان با شفاعت او برآورده شود. اما این گروه این نوع توسلها را با توسل مشرکان به بتها یکسان میگیرند؛ در حالیکه ماهیت این دو نوع توسل از هم جداست، و از زمین تا آسمان فاصله دارد.
تکفیرِ خشونتبار
تکفیر پیشینیانِ این گروه، غالباً قلمی و لسانی بود، اما تکفیر از دورۀ وهابیان تندرو، رنگ خشونت به خود گرفت و پیروانشان پیوسته به قُری و قصبات و آبادیهای اطراف «نجد» حمله میبردند و آنچه میتوانستند غارت میکردند و از این طریق بر قدرت مالی خود میافزودند.
برای آگاهی از جنایتهای پایه گذار این مسلک و جانشینان او به دو تاریخ معتبر وهابیان مراجعه شود: یکی «تاریخ ابنغنام» و دیگری «تاریخ ابنبشر» که هر دو، مدتهاست چاپ شده و مورد توجه علما و دانشمندان است.
دامن سخن را در این مورد، کوتاه کرده و سخن خویش را با این بیت به پایان میرسانیم:
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
پس از اشغال افغانستان به وسیله قوای سرخ شوروی سابق، تصمیم گرفته شد که برای طرد قدرت کفر، از این سرزمین، از روح جهادی جوانان مسلمان در منطقه استفاده شود تا دشمن را از سرزمینهای اسلامی دور سازند، این طرح از یک نظر زیبا و خداپسندانه بود، اما بر اثر فقدان عالم وارسته و رهبری آگاه از موازین جهاد در میان این جمع، که آنان را به صورت صحیح رهبری کند، سرانجام، تلاشِ پیکارگران به گونه دیگر ادامه پیدا کرد و برخی از آنان با تأثیرپذیری از افکار وهابیان تندرو، بر تکفیر تمام دولتهای اسلامی و ملتهایی که در آن زندگی میکنند، پرداختند. شوربختانه ابتدا این کار با حمله به کشورهای مقاوم و استوار در مقابل صهیونیستها آغاز شد و به جای این که قدس را آزاد کنند به نابود کردن زیرساختهای کشورهای سوریه و عراق روی آوردند. خشونت آنان با کودکان و زنان و پیران وافتادگان و انسانهای بیطرف به گونهای شد که چهره اسلام را در جهان مشوَّه ساخت و دیگر کسی در غرب اظهار علاقه به اسلام نمیکرد. عمل زشت و وحشیانه این گروه کجا
و وحی الهی کجا! آنجا که میفرماید: }فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ{ }آل عمران: 159{ و پیامبر رحمت در حدیثی میفرماید: «إنّ الرفقَ لا یکونُ فی شیء إلّا زانه، ولایُنزَعُ مِن شیء إلّا شأنه»؛ }صحیح مسلم، ج8، ص22{ مهربانی ورفق با هرچیز که در آمیزد آن را مزیّن میگرداند و چیزی که رفق و مدارا از آن گرفته شود تباه میگردد.
انگیزه تشکیل کنگره
در این شرایط رقتبار، مرجعیت عالیمقام در حوزه علمیه قم تصمیم گرفت همایشی تحت عنوان «کنگره جهانی جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام» برای معرفی این گروه و پیامدهای عمل آنان، تشکیل شود و در این مورد از علمای
اسلام و محققان خواسته شد که به ریشهیابی و تبیین ماهیت این تکفیر شوم و راههای برون رفت از آن بپردازند. دانشمندان از این دعوت استقبال کردند و در نتیجه، آثاری به دبیرخانه کنگره رسید که بخش مهمی از آنها ارزشمند و از محتوای عالی برخوردارند؛ از اینرو تصمیم گرفته شد این آثار چاپ و منتشر شود و در اختیار اهل نظر و مهمانان عزیز که از داخل و خارج دعوت شدهاند قرار گیرد تا از این طریق گامی برای جلوگیری از انتشار این
غده سرطانی ویرانگر و ویروس مخوف برداشته شود.
در پایان از تلاشهای شبانهروزی اعضای محترم دبیرخانه، سپاسگزاری نموده و زحمات توانفرسای آنان را ارج مینهیم و نیز از کلیه کسانی که این فضای روحانی و علمی را پدید آوردهاند، تقدیر و تشکر میکنیم.
قم - جعفرسبحانی
8/6/93
{یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ ادْخُلُواْ فِی السِّلْمِ کَآفَّةً وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ} }بقره208{
در تاریخ اسلام، جنگهای بسیاری میان مسلمانان روی داده است، اما به جز خوارج و جریانهای تکفیری در چند قرن اخیر، کمتر فرقهای، سایر مسلمانان را تکفیر نموده و با استناد به آن، خون و مال و ناموس اهل قبله را مباح شمرده است. خوارج، طلایه داران تکفیر بودند، اما در سه قرن اخیر، وهابیان، خشنتر از آنان پرچم تکفیر را بهدست گرفتند و به بهانه دعوت به توحید، بسیاری از مسلمانان را به خاک و خون کشیده و بناها و آثار اسلامی را که دارای قداست و هویت تمدنی مسلمانان بود نابود کردهاند.
با وجود تلاشهای فراوان علمای بزرگ اسلام برای مقابله با تکفیر، متأسفانه در عصر حاضر، شاهد رشد و گسترش جریانهای تکفیری در گوشه و کنار
جهان اسلام هستیم. گروههایی که جنایتهایی را رقم میزنند که نمونه آن را در تاریخ اسلام، کمتر میتوان دید. سربریدن، آتش زدن، مثله کردن، تجاوز به نوامیس، نابودی اموال و تخریب بناهای مقدس، گوشههایی از جنایاتی است که آنان به نام اسلام مرتکب میشوند.
از سوی دیگر، ترور علمای بزرگ اسلام، تخریب اماکن مقدس و هویت ساز اسلامی، ارتکاب اعمال شنیع و محرم به نام اسلام مانند جهاد نکاح و ... ضربات جبران ناپذیری بر پیکر جهان اسلام وارد کرده است.
با نگاهی به جغرافیای کشورهای اسلامی، رد پای این گروهها را کمابیش در تمامی مناطق اسلامی میبینیم. گروههایی مانند جبهة النصره، داعش، القاعده، جندالعدل و
حزب التحریر در آسیا و گروههایی همانند بوکو حرام، الشباب، انصار السنه و انصارالشریعه در آفریقا و گروههای متنوع دیگر، همه نشانگر وجود بحران در جهان اسلام است.
این که چنین وضعیتی معلول چه عواملی است، بحثهای گستردهای میطلبد که در مجموعه مقالات به تفصیل به آنها اشاره شده است، اما به اجمال، سهم غرب در پروژه اسلام هراسی و در پی
آن، اسلام ستیزی را هرگز نمیتوان نادیده گرفت. غرب که با رشد سریع اسلام در جهان روبهروست، امروز پروژه اسلام علیه اسلام را آغاز کرده است با حمایت از گروههای افراطی و دامن زدن به اختلافات مذهبی، قدرت و قوت مسلمین را تضعیف کند و از طرف دیگر، چهرهای مشوّه از مسلمین در برابر جهانیان ترسیم نماید.
همچنین با قرائتهای انحرافی از مفاهیمی مانند توحید و شرک، ایمان و کفر، بدعت و نظایر آن مسلمانان را به گرداب تکفیر افکنده است.
با این حال به نظر میرسد که جنایتها و تخریبهای جریانهای تکفیری آنچنان گسترده و بیمحابا بوده که موجی از نفرت و مخالفت با عملکرد آنان را در جهان اسلام به وجود آورده است.
برای مقابله علمی و روشنگرانه با این جریان، لازم بود عالمان و اندیشوران به ریشهیابی و راههای خلاصی از آن بپردازند، از این رو کنگره جهانی «جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام»، با اشراف و هدایتهای ارزشمند مرجع جهان تشیع، حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی - ادام الله ظله - بر آن شد تا در حد
توان از ظرفیتهای علمی جهان اسلام برای مقابله با تکفیر بهرهبرداری کند. برای این کار، چهار کمیته علمی با عناوین زیر شکل گرفت:
تبارشناسی جریانهای تکفیری؛
ریشهیابی عقاید جریانهای تکفیری؛
جریانهای تکفیری و سیاست؛
راههای برون رفت و مقابله با جریانهای تکفیری.
محور اول به تبارشناسی جریانهای تکفیری میپردازد. خاستگاه، آبشخور و مصادیق تکفیر در طول تاریخ اسلام در این کمیته بررسی میشود.
محور دوم، انحرافات عقیدتی و قرائتهای تکفیری از عقاید ناب اسلامی را ریشهیابی خواهد کرد. در این کمیته، اصول و مبانی اعتقادی این گروهها و جریانها، نقد و انحرافات آنها از اندیشه اسلامی ریشهیابی میگردد.
محور سوم، عوامل سیاسیِ رشد و گسترش جریانهای تکفیری، وابستگیها و اهداف آنها را بررسی میکند.
و محور چهارم، راهکارهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دینی برای برون رفت از تکفیر، نشان داده خواهد شد.
مقالههایی که در این مجموعه گرد آمده است، ماحصل آراء و نظریات اندیشمندان و علمای جهان اسلام، درباره محورها و موضوعات فوق است.
همچنین جهت غنای علمی هرچه بیشتر کنگره، پژوهشهای مستقلی توسط اندیشمندان انجام شده است که به اجمال عبارتند از:
تکفیر از دیدگاه علمای اسلام: در این تحقیق، دیدگاه علمای بزرگ مذاهب و فرقههای اسلامی، درباره نفی تکفیر بیان شده و تلاش شده است که از سدههای پیشین تا کنون، دیدگاه علما و اندیشمندان در مورد حرمت تکفیر اهل قبله آورده شود.
تخریب زیارتگاههای اسلامی در کشورهای عربی: این اثر به کارنامه تاریک جریانهای تکفیری در تخریب اماکن مقدس و تمدنی جهان اسلام میپردازد. این تحقیق همراه با تصاویری از زیارتگاهها، قبل و بعد از تخریب است.
فتاوای جریانهای تکفیری در جواز قتل مسلمانان: جریانهای تکفیری به سبب کجفهمی، گاه فتاوایی را صادر میکنند، که با هیچ یک از قواعد فقهی منطبق نیست و
کاملاً خارج از آموزههای اسلامی است. این مجموعه به جمع آوری فتاوای تکفیری این جریانها پرداخته است.
کتابشناسی تکفیر: با مراجعه به آثار و کتابهایی که در حوزه تکفیر تألیف شده است، شاهد تعداد بسیاری از آثار علمی در این عرصه هستیم. این پژوهش به معرفی توصیفی آثاری میپردازد که در حوزه تکفیر و نفی تکفیر، انجام شده است.
موسوعه نقد وهابیت افراطی: در اندیشه وهابیت، جریانهایی وجود دارند که مسلمین را کافر میدانند. موسوعه نقد وهابیت افراطی مجموعهای از آثار علمای اسلام است که از زمان پیدایش این جریان، به نقد و بررسی مبانی اعتقادی آن پرداختهاند.
بیتردید آنچه موجب غنای هرچه بیشتر مجموعه مقالات و همچنین پژوهشهای مستقل کنگره جهانی جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام شده است، اشراف علمی حضرت آیت الله العظمی سبحانی - ادام الله ظله - است که با رهنمودهای راهگشا، کمیتههای علمی کنگره را همواره یاری کردهاند.
همچنین از حجت الاسلام والمسلمین دکتر فرمانیان - دبیر کمیته علمی - که در پیگیری و نظم و ترتیب مقالات زحمات بسیاری را متحمل شدهاند و مدیران محترم کمیتههای علمی حجج
اسلام: قزوینی، میراحمدی، فرمانیان و جناب آقای دکتر امینی تشکر میشود.
امید که در سایه تلاشهای مجاهدانه مراجع عظام تقلید و علمای اسلام، شاهد تقریب و همگرایی جهان اسلام و ریشهکن کردن فتنه تکفیر در جهان اسلام باشیم.
رئیس ستاد و قائم مقام دبیر علمی
کنگره جهانی جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام
سید مهدی علیزاده موسوی
22/6/1393
پیشگفتار 35
فصل اول:دست مایههای تکفیر: اسلام، ایمان و کفر
اسلام 45
مفهوم لغوی اسلام 45
مفهوم اصطلاحی اسلام 46
ترتب آثار و احکام اسلام بر اقرار لفظی 48
الف{ از روایات اهل سنت 49
ب{ روایات شیعه 50
ایمان 53
مفهوم لغوی ایمان 53
مفهوم شرعی ایمان 56
جهت اول 57
جهت دوم 57
جهت سوم 58
تأثیر تصدیق در حقیقت ایمان 59
مفهوم تصدیق 59
نقد ادله عدم دخالت تصدیق در ایمان 60
دلیل اول 60
نقد 61
دلیل دوم 61
نقد 62
تأثیر عمل در مفهوم ایمان 62
دلیل اول 64
نقد 65
دلیل دوم 65
نقد 66
دلیل سوم 66
نقد 66
دلیل چهارم 66
نقد 67
دلیل پنجم 67
نقد 67
دلیل ششم 67
نقد 68
دلیل هفتم 68
نقد 68
دلیل هشتم 68
نقد 69
دلیل نهم 69
نقد 69
دلیل دهم 70
نقد 70
دلیل یازدهم 71
نقد 71
دلیل دوازدهم 71
نقد 71
دلیل اول 74
دلیل دوم 74
دلیل سوم 74
دلیل چهارم 74
دلیل چهارم 75
لزوم التزام به مقتضای ایمان 75
زیاده و نقصان در ایمان 77
توجیه اول 78
نقد 79
توجیه دوم 79
نقد 79
توجیه سوم 80
نقد 80
توجیه چهارم 80
نقد 80
نقد 81
قول تشکیکیبودن ایمان 83
تشکیک در عمل ناشی از تصدیق 87
نقد 87
تأثیر اقرار به شهادتین در ترتب آثار اسلام و ایمان 87
اجتماع نفی ایمان با اسلام 89
الف{ آیات 89
ب{ روایات 89
ج{ عبارات علما 90
ارکان اسلام و ایمان 92
تصدیق به توحید 92
تصدیق به نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم 93
اقرار به معاد 94
کفر 99
مفهوم کفر 99
مفهوم اصطلاحی کفر 103
تعریف به عدم ایمان 103
تعریف به تکذیب 104
تعریف به انکار صدق نبی 105
تعریف به عدم تصدیق 105
تعریف به جهل 105
تعریف به شک 105
تقابل کفر با ایمان 106
استعمال کفر در مقابل ایمان در قرآن 107
اقسام کفر 107
الف{ تقسیم کفر به اعتبار حکم آن 107
روایات 107
لغویین 108
صحابه و تابعین 108
دیدگاه علما 109
میزان در کفر اکبر 113
میزان در کفر اصغر 114
راههای تشخیص کفر اکبر از کفر اصغر 114
تصریح بر نوع آن: 114
دلالت نصوص دیگر: 115
دلالت خود روایت: 115
حکم کفر اصغر 116
سبب اطلاق کفر بر عمل غیر مخرج از ملت اسلام 116
ب{ تقسیم کفر به لحاظ اطلاق و تعیین 118
کفر مطلق 118
کفر معین 119
میزان در کفر به مبدأ و معاد 120
نقد 122
مخالفت حکم عقلی و ضروری 123
مخالفت حکم عقل بدیهی و ضروری منجر به انکار عقلی بدیهی 124
شک در مبدأ و حکم ضروری 124
نقد 125
اختلاف در سببیت انکار ضروری برای کفر 125
دلیل اول 126
نقد 126
دلیل دوم 126
نقد 127
قول به عدم سببیت مستقل 127
قول به تفصیل 129
فصل دوم:
تکفیر از دیدگاه قرآن، روایات، صحابه و اندیشمندان اسلامی
تکفیر 133
مفهوم تکفیر 133
اصالت عدم تکفیر 133
لزوم احتیاط در تکفیر 136
علمای اسلام و دستور به احتیاط در تکفیر 137
وجوب تفحص و عدم سرعت در تکفیر 141
توسعه دایره اسلام 142
آسان بودن ورود در اسلام 142
کفایت ایمان اجمالی برای دخول در اسلام 143
وجوب دعوت به سوی خدا نه به تکفیر 143
تکفیر از دیدگاه قرآن و روایات 143
تکفیر از دیدگاه روایات 145
تکفیر از دیدگاه صحابه 151
تکفیر از دیدگاه سلف 153
ابنسیرین }متوفی 110ق{ 154
ابنابیلیلی }متوفی 148ق{ 154
ابوحنیفه }متوفی 150ق{ 155
اوزاعی }متوفی 157ق{ 155
سفیان ثوری }متوفی 161ق{ 156
قاضی ابویوسف }متوفی 182ق{ 156
محمد بن حسن شیبانی }متوفی 189ق{ 156
شافعی }متوفی 204ق{ 156
حافظ حمیدی }متوفی 219ق{ 157
احمد بن حنبل }متوفی 241ق{ 158
عبدالسلام بن قاسم }متوفی 244ق{ 158
اسماعیل بن یحیی مزنی }متوفی 264ق{ 159
داود بن علی }متوفی270ق{ 159
عثمان بن سعید دارمی }متوفی 280ق{ 160
تکفیر از دیدگاه اندیشمندان اسلامی 160
طحاوی }متوفی 321 ق{ 160
ابوالحسن اشعری }متوفی 324ق{ 162
قیروانی }متوفی 386ق{ 163
عبیدالله بن محمد بن بطه عکبری }متوفی 387ق{ 163
ابوسلیمان محمد بن محمد خطابی }متوفی 388ق{ 164
ابومحمد عبدالوهاب بن علی بن نصر بغدادی }متوفی 424ق{ 165
امام جوینی }متوفی 438ق{ 165
ابنحزم }متوفی 456ق{ 165
شیخ طوسی }متوفی 460ق{ 167
ابنعبدالبر }متوفی 463ق{ 168
ابواسحاق شیرازی }متوفی 476ق{ 168
ابوالمحاسن رویانی }متوفی 502ق{ 169
ابوحامد غزالی }متوفی 505 ق{ 169
بغوی }متوفی 516 ق{ 174
قاضی عیاض یحصبی اندلسی }متوفی 544ق{ 174
ابوالفتح محمد بن عبدالکریم شهرستانی }متوفی 548ق{ 175
ابن عساکر دمشقی }متوفی 571ق{ 176
ابن طفیل اندلسی }581ق{ 176
کاسانی }متوفی 587 ه-{ 176
جمال الدین احمد بن محمد غزنوی حنفی }متوفی 593ق{ 177
ابنرشد اندلسی }متوفی 595 ق{ 177
محمد بن عمر فخر رازی }متوفی 606ق{ 177
ابن قدامه حنبلی }متوفی 620ق{ 178
محییالدین ابنعربی }متوفی 638ق{ 178
ابوالعباس قرطبی }متوفی 656ق{ 179
قرطبی }متوفی 671ق{ 179
محقق حلی; }متوفی 676ق{ 180
نووی }متوفی 676ق{ 182
ابندقیق العید }متوفی 702ق{ 185
خطیب شافعی }739ق{ 186
ذهبی }متوفی 748ق{ 186
ابنقیم جوزیه }متوفی 751ق{ 193
شیخ ابومحمد طاهر بن احمد قزوینی }متوفی 756ق{ 194
قاضی ایجی }متوفی756ق{ 195
تقیالدین سبکی }متوفی 756ق{ 196
ابنتیمیه }متوفی 758ق{ 197
بابرتی }متوفی 786 ق{ 200
امام شاطبی }متوفی 790ق{ 200
ابنابیالعز حنفی }متوفی 793ق{ 202
تفتازانی }متوفی 793ق{ 203
زین الدین عراقی }متوفی 806ق{ 203
میر سید شریف جرجانی }متوفی 812ق{ 204
تقی الدین ابوبکر بن محمّد حسینی حصنی شافعی }م829ق{ 206
ابنالوزیر }متوفی 840ق{ 206
ابنحجر عسقلانی }متوفی 852ق{ 208
بدرالدین عینی }متوفی 855ق{ 210
ابنالهمام حنفی }متوفی 861ق{ 211
شیخ جلال الدین محلّی }متوفی 864ق{ 211
کمالالدین مقدسی }متوفی 906ق{ 212
محقق دوانی }متوفی 908ق{ 213
شهید ثانی }متوفی 965ق{ 213
شهابالدین قسطلانی }متوفی 923ق{ 214
ابننجیم مصری }متوفی 970ق{ 214
شعرانی حنفی }متوفی 973ق{ 215
ابنحجرهیتمی }متوفی 973ق{ 217
شربینی خطیب }متوفی 977ق{ 218
ملاعلی قاری }متوفی 1014ق{ 219
بوسنوی }متوفی 1024{ 221
محمد عبدالرؤف مناوی }متوفی 1031ق{ 222
فاضل هندی }متوفی 1137 ه-{ 222
احمد بن علی بصری }زنده در سال 1157ق{ 223
محمد بن احمد بن سالم سفارینی حنبلی }متوفی 1188ق{ 223
محمد بن سلیمان کردی }متوفی 1194ق{ 223
سلیمان بن عبدالوهاب }متوفی 1210ق{ 224
دسوقی ازهری }متوفی 1230ق{ 228
علوی بن احمد بن حسن حداد }متوفی 1232ق{ 228
شوکانی }متوفی 1250ق{ 229
ابن عابدین }متوفی 1252ق{ 231
صاحب جواهر }متوفی 1266ق{ 232
عثمان بن عبدالعزیز بن منصور ناصری }متوفی 1282ق{ 233
شیخ محمّد بن عبدالله نجدی 233
عبدالغنی غنیمی میدانی حنفی }متوفی 1298ق{ 235
احمد زینی دحلان }متوفی 1304ق{ 236
محمد صدیق قنّوجی }متوفی 1307ق{ 238
نبهانی }متوفی 1350ق{ 238
رشید رضا }متوفی 1354ق{ 239
دکتر محمد عبدالله دراز }متوفی 1377ق{ 239
سید اسماعیل بن مهدی بن حمید غربانی حسنی }متوفی 1400ق{ 240
اجماع متکلمان و فقها 242
فصل سوم:
راههای علاج تکفیر افراطی،
خطرات و پیآمدهای تکفیر
راههای علاج تکفیر افراطی 245
شناخت هر مذهب از منابع آن 245
حسن ظنّ به دیگری 246
عدم حکم به لوازم اعتقادات 247
حکم به ظاهر افراد 248
قرآن و حکم به ظاهر افراد 248
روایات اهل بیت} و حکم به ظاهر افراد 248
روایات اهل سنت و حکم به ظاهر افراد 249
علمای اهل سنت و حکم به ظاهر 253
ابومسلم اصفهانی }متوفی322ق{ 253
ابنابیحاتم رازی }متوفی 327ق{ 254
طبرانی }متوفی 360ق{ 254
ثعلبی }متوفی 427ق{ 255
ابنحزم }متوفی 456ق{ 255
قشیری نیشابوری }متوفی 465{ 256
بغوی }متوفی 510 ق{ 256
ابوعلی طبرسی }متوفی 548ق{ 256
ابنالصلاح }متوفی 643ق{ 257
نووی }متوفی 676ق{ 257
ابوحیان اندلسی }متوفی 745ق{ 258
ذهبی }متوفی 748 ه-{ 258
ابن تیمیه }متوفی 758ق{ 259
امام شاطبی }متوفی 790ق{ 259
ابنحجر عسقلانی }متوفی 852ق{ 260
جلالالدین سیوطی }متوفی 911ق{ 260
فیضی ناکوری }متوفی 1004ق{ 260
ابنعجیبه حسنی }متوفی 1224ق{ 261
شوکانی }ت 1250ق{ 262
آلوسی بغدادی }متوفی 1270ق{ 263
قنوجی بخاری }متوفی 1307 ه-{ 264
محمد جمال الدین قاسمی }متوفی 1332ق{ 264
رشید رضا }متوفی 1354ق{ 265
مصطفی خیری منصوری }متوفی 1390ق{ 265
گفتوگو در مسائل اختلافی 266
دوری از خطّ غلو 266
پرهیز از کید دشمنان اسلامی 269
8 . ضرورت یکصدایی به هنگام شداید 270
پرهیز از کلمات حساسیتزا و نفرتانگیز به یکدیگر 270
پرهیز از ناسزاگفتن به مقدسات طرف مقابل 271
رعایت اخلاق اسلامی درباره یکدیگر 271
ملاقات و گفتوگو 272
علم درباره اصطلاحات یکدیگر 273
یکی شدن اصطلاحات 273
بازنگری تدوین تاریخ اسلامی 274
پرداختن به مسائل مهم 275
همکاری در مسائل اتفاقی 277
لحاظ مراتب اعمال 280
ملاحظه ظرفیتهای مردم 281
رعایت تساهل و تسامح 282
عدم تکفیر در مسائل اجتهادی 284
دوری از هوای نفس 285
عوامل تندروی در تکفیر 285
تعصب در رأی 285
محور قراردادن اشخاص 286
تقلید کورکورانه 286
سوابق افکار 287
سوءظن به دیگران 287
فهم ظاهری از دین 288
پیروی از متشابهات 289
عدم آگاهی از مبانی دیگران 290
عدم شناخت حقایق تاریخی 290
جهل 291
اکتفا به دانش اندک و برداشتهای شخصی 293
عجب و خودبزرگبینی 293
خطرات و پیآمدهای ناگوار تکفیر و افراط گری 294
تضعیف اتحاد مسلمانان 294
کشتن افراد به اسم دین 295
طعن در امت اسلامی 296
مخالفت تکفیر با روح تسامح و جهانیبودن دین 298
تحجر فکری 299
دیدگاه سلف درباره تکفیر اهل قبله 301
موانع تکفیر 303
الف{ تقلید 303
قول به عدم جواز 303
قول به جواز 304
عذر بودن تقلید نزد ابنتیمیه 304
ب{ تأویل 305
ج{ اجتهاد 309
اختلافات اجتهادی، دست آویز اختلافات میهنی 310
انتقال اختلاف اجتهادی به اصول عقاید 310
عذر بودن اجتهاد 313
آثار ضعف بصیرت در دین 317
تکفیر افراطی 317
ظاهرگرایی در فهم دین 318
اشتغال به موضوعات جانبی 318
اسراف در تحریم 319
مشتبهشدن مفاهیم 319
پیروی از متشابهات و ترک محکمات 319
عدم جواز تکفیر به لازمۀ مذهب 320
نقد شبهۀ لزوم تکفیر کافر 324
پاسخ 324
تبرئۀ شیعه از تکفیر مخالفان 327
روایات 327
دیدگاه بزرگان شیعه 329
اعتقاد به اصل دین بودن امامت 330
ضروری دین بودن امامت 330
ادعای اجماع 333
ناصبیبودن مخالف 333
فصل چهارم:
موارد اتفاق و اختلاف بر تکفیر در مذاهب اسلامی
موارد اتفاق بر تکفیر 337
منکر الوهیت خدا و توحید و رسول 337
منکر ضروری دین 338
غالی 339
دشنام دهندۀ پیامبر9 340
الف{ فتاوای علمای شیعه 340
ب{ روایات اهل بیت: 342
ج{ روایات اهل سنت 343
موارد اختلافی در تکفیر مسلمانان 345
بررسی موضوع 346
نقد 346
بررسی موضوع 348
اصول خوارج در تکفیر مرتکب گناه کبیره 348
نقد 349
نقد 351
ادله خوارج در تکفیر مرتکب کبیره 352
دلیل اول 352
نقد 353
دلیل دوم 353
نقد 354
دلیل سوم 354
نقد 354
دلیل چهارم 355
نقد 355
دلیل پنجم 356
نقد 356
دلیل ششم 356
نقد 357
ادله اسلام مرتکب گناه کبیره 357
الف{ آیات 357
ب{ روایات 358
اصول عدم تکفیر مرتکب گناه کبیره 361
اصل اول: تفاضل ایمان 361
اصل دوم: اجتماع حسنه و سیئه در یک فرد 361
اصل سوم: نفی ایمان از برخی افراد مسلم 362
دیدگاه اهل سنت درباره مرتکب گناه کبیره 363
بررسی موضوع 365
الف{ جزء مقوم مجموعی 365
ب{ جزء مقوم افرادی 365
ج{ جزئیت التزام 365
د{ عدم جزئیت و شرط کمال 366
نقد 366
بررسی موضوع 369
نقد 370
بررسی روایات شیعه 371
توجیه روایات 372
بررسی موضوع 373
نقد 375
نقد 376
تناقض بین مبنا و بین آرا و فتاوای ابنتیمیه 376
نقد 380
عدم جواز تکفیر دشنامدهنده صحابه 380
الف. انواعی از آیات درباره صحابه 380
ب. وجود روایات مختلف درباره صحابه 385
ج. عدم جواز تکفیر مجتهد 392
د. عدم جواز تکفیر تأویلکننده 392
ه- . ذنب مغفور بودن سبّ صحابی نزد ابنتیمیه 392
و. اعتقاد صحابه به عدم کفر دشنام دهنده به خود 393
ز. سیره سلف در عدم تکفیر دشنامدهنده صحابی 393
ح. مخالفت تکفیر با سیره پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 393
ط. اجماع بر عدم کفر دشنامدهنده صحابه 394
ی. تکفیر نشدن دشنامدهنده برخی از صحابه، از سوی اهل سنت 394
ک. توثیق لعنکننده صحابی از سوی اهل سنت 398
عدم کفر لعن کننده صحابه، از نظر ابنتیمیه 401
دیدگاه ابنتیمیه درباره سبّ صحابه 401
بررسی موضوع 402
از تناقضات عملی ابنتیمیه 402
کفر نبودن سب مسلمان 403
پعدم جواز قتل سابّ صحابی 403
اعتقاد شیعه درباره صحابه 404
اعتراف علمای اهل سنت به عدم کفر 407
11- 1. تکفیرنشدن دشنامدهندگان از سوی خلفا 408
الف{ ابوبکر بن ابی قحافه 408
ب{ عثمان بن عفان 408
ج{ امیرمؤمنان7 408
11-2. عدم جواز تکفیر دشنامدهنده خلفا از سوی علمای اهل سنت 409
11-3. دشنام داده شدن حضرت علی7 از سوی معاویه 409
11-4. سیرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر عدم تکفیر 411
11- 5. سیره سلف بر عدم تکفیر 412
استغاثه به ارواح اولیا از دیدگاه اهل سنت 412
الف{ روایات 412
ب{ صحابه و استغاثه به روح پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 414
ج{ مسلمانان و استغاثه به ارواح اولیا 419
د{ دیدگاه علمای اهل سنت درباره استغاثه به ارواح اولیا 422
فصل پنجم:
ترور، اغتیال و اعتدال
مفهوم شناسی 439
الف{ مفهوم ارهاب و ترور 439
ب{ مفهوم اغتیال 441
ج{ فتک 442
حکم ترور و آدمکشی از دیدگاه شرع 443
الف{ آیات قرآن 443
ب{ روایات اهل سنت 444
ج{ روایات اهل بیت: 457
د{ تاریخ 459
ارهاب و خشونت از دیدگاه اندیشمندان اسلامی 463
حسن بصری متوفی }110 ه-{ 463
امام ابوبکر آجری }متوفی }360 ه-{ 463
ابنمنده }متوفی 395ق{ 464
ماوردی }متوفی 450 ه-{ 465
شیخ طوسی }متوفی 460ق{ 466
ابوالفرج ابنجوزی }متوفی 597ق{ 466
بیضاوی }متوفی 691ق{ 467
زیلعی }متوفی 762 ه-{ 468
ابنرجب حنبلی }متوفی 795ق{ 468
ابوحفص دمشقی }متوفی880ق{ 469
ابنتمجید }متوفی 886ق{ 469
جلالالدین سیوطی 469
خطیب شربینی }متوفی 977ق{ 470
ابوالسعود }متوفی 982ق{ 471
شهابالدین خفاجی }متوفی 1069ق{ 471
قونوی }متوفی 1195ق{ 472
ابوبکر حدّاد 472
کمال الدین بن الهمام حنفی 473
قرطبی 473
ابنحجر عسقلانی 474
اعتدال 475
اعتدال از دیدگاه قرآن کریم 475
اعتدال از دیدگاه احادیث 476
اعتدال اسلام، از منظر تاریخ 479
اعتدال اسلام، از دیدگاه مستشرقان 484
اعتدال دین اسلام از دیدگاه اندیشمندان اسلامی 485
ابوحامد غزالی }متوفی 505 ه-{ 485
صدرالشریعة }متوفی 747 هجری{ 485
ابنقیم جوزیه }متوفی 751ق{ 486
شاطبی }متوفی 790ق{ 486
بیضاوی }متوفی 791 هجری{ 487
شوکانی }ت 1250ق{ 487
فهرست منابع 489
بازگشت دوبارۀ مسلمانان به آموزههای اسلام بر رویگردانی از فرهنگهای وارداتی شرق و غرب، یکی از پدیدههای مبارک در صحنۀ سیاسی معاصر جهان اسلام است، اما خطری که این پدیده را تهدید میکند، افراط و تکفیر و خشونت است که در ساحت عقیدتی و سیاسی، با استفاده از اختلافات مسلمانان در برخی از مسائل، در پی ایجاد تفرقه و تنش بین آنها و مانع از بازگشت عزت و اقتدار به دنیای اسلام است. صحنهگردانان این نوع از گرایش که به جریانهای تکفیری جهادی و وهابی شهرهاند، شاخصۀ اساسی و مشترکشان، تکفیر مسلمانان و جواز قتل آنها است. اینان که مدعی پیروی از سلفاند، با بهانه قراردادن برخی از اختلافنظرها، مسلمانان دیگر را تکفیر کرده و به جواز قتلشان فتوا میدهند درحالیکه از حقیقت اسلام ناب و دین آسان و حقیقت آیات قرآن و روایات آگاهی
نداشته و فکر متحجرانۀ خود را بر آنها تحمیل میکنند. اینان وحدت و همدلی مسلمانان را در برابر دشمنان هدف قرار دادهاند. همان چیزی که خداوند بدان فراخوانده است:
{مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّآءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمآءُ بَیْنَهُمْ...}.(1)
محمّد صلی الله علیه و آله وسلم فرستاده خداست؛ و کسانی کسانیکه با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند.
1) . فتح، آیه 29.
و
{وَلاَ تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِیحُکُمْ}.(1)
و نزاع {و کشمکش} نکنید، تا سست نشوید، و قدرت {و شوکت} شما از میان نرود.
و
{وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله جَمِیعا وَلاَ تَفَرَّقُوا}.(2)
و همگی به ریسمان خدا [= {= قرآن و اسلام، و هرگونه وسیله وحدت]، }، چنگ زنید، و پراکنده نشوید».
و
{إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ}.(3)
این }پیامبران بزرگ و پیروانشان{ همه امّت واحدی بودند }و پیرو یک هدف{؛ و من پروردگار شما هستم، پس مرا پرستش کنید.
و
{وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ}.(4)
ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم.
از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز نقل شده، که فرمود:
مثل المؤمنین فی توادّهم و تعاطفهم و تراحمهم مثل الجسد، اذا اشتکی منه شیء تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمیّ؛(5)
مثال مؤمنان در دوستی و عطوفت و ترحم به یکدیگر، همانند بدن است که اگر جزئی از آن مریض شود سایر اعضا با او در بیداری و تب همراهی خواهند کرد.
مسلمانان بر قبیله بنی المصطلق پیروز شدند و عدهای از آن قبیله، کشته و اسیر شد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درحالیکه بر سرچشمه آنها ایستاده بود ناگهان بین دو نفر از انصار و مهاجران نزاع شد، انصاری صدا زد: ای جماعت انصار! و مرد دیگر گفت: ای جماعت مهاجران. چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اینگونه سخنان را شنید، فرمود: «اینگونه کلمات را رها
کنید... ، یعنی اینگونه سخنان خبیث بوده و از ادعاهای جاهلیت است، درحالیکه خداوند مؤمنان را دارای یک حزب قرار داده و همه را برادر خطاب کرده است، از اینرو اینرو باید همه صداها در هر مکان و زمان به جهت مصالح عمومی اسلام و مسلمانان باشد نه مصالح اقوامی خاص...(1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به مدینه هجرت کرد و در آن دیار بین دو قبیله اوس و خزرج که از دیرباز
با یکدیگر نزاع و جنگ داشتند، الفت ایجاد کرد و همه را به دور خود جمع نمود، تا این که یکی از یهودیان معاند، به نام شاس بن قیس، بر عدّهای از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از این دو قبیله گذر کرد و دید که آنها دور هم جمع شده و با هم سخن میگویند. او از این یگانگی به خشم آمد و جوانی از یهود که همراه شده بود را دستور داد تا با آنها مجالست کند و از جنگهایی که بینشان بوده سخن بگوید... او چندان گفت که عقدهها وکینهها را از هر دو طرف برانگیخت و افرادی از دو قبیله شروع به پرخاش به یکدیگر کردند. خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رسید، آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم با جماعتی از اصحاب خود به نزد آنان آمد و فرمود:
یا معشر المسلمین! الله، الله، أبدعوی الجاهلیة و انا بین أظهرکم بعد ان هداکم الله بالاسلام و اکرمکم به و قطع به عنکم امر الجاهلیة و استنقذکم من الکفر و الّف بین قلوبکم؟!
ای جماعت مسلمینمسلمان! خدا را، خدا را در نظر بگیرید، آیا دعوای جاهلیت میکنید درحالیکه من در میان شما هستم، بعد از آنکه خداوند شما را به اسلام هدایت و تکریمتان کرد و به واسطه آن امر، جاهلیت را از شما قطع کرد و از کفر نجاتتان داد و بین قلبهای شما الفت داد؟!
1) . ر.ک: ابنهشام، السیرة النبویة، ج3، ص303.
این سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همانند آبی بود که بر روی آتش ریخته باشند، زیرا فهمیدند که نزاعشان شیطانی بوده و کیدی از ناحیه دشمنانشان بوده است، سپس مردان قبیله اوس و خزرج برخاسته و یکدیگر را بوسیدند.(1)
امام علی7 در این باره میفرماید:
... دفن الله به الضغائن و اطفأ به النوائر، الّف به اخوانا و فرّق به أقرانا، اعزّ به الذلّة و اذلّ به العزّة...؛(2)
خداوند به واسطه او کینهها را دفن کرد و آتشها را خاموش نمود، بیگانگی را پیوند برادری داد و خویشاوندی را گستراند، و عزّتهای ناروا را به ذّلت و ذّلتهای نابه جا را به عزت تبدیل کرد.
و نیز درباره عملکرد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید:
فصدع بما أمر به و بلّغ رسالات ربّه فلمّ الله به الصدع و رتق به الفتق و الّف به الشّمل بین ذوی الأرحام بعد العداوة الواغرة فی الصدور و الضغائن القادحة فی القلوب؛(3)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنچه را که مأموریت داشت با صدای بلند گفت و رسالتهای پروردگارش را ابلاغ کرد، و خداوند به وسیله او شکافهای ناشی از اختلاف را پر کرد و میان خویشاوندان همبستگی و الفت به وجود آورد آنهم در پی شعلههای عداوتی که در سینهها افروخته شده
بود و کینههای نهفتهای که هر آن در دل جرقهای میزد.
توفیق پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در جهت ایجاد وحدت سیاسی در محدوده داخلی و تشکیل یک ملت واحد، امری است که از نظر پارهای نویسندگان اروپایی دور نمانده است:
گوستاو لوبون فرانسوی در اینبارره مینویسد:
معجزه بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این بود که توانست پیش از مرگ خود قافله پراکنده عرب را گرد هم آورد و از این کاروان سرگردان و پریشان، ملت واحدی تشکیل دهد، بدانسان که همه را در برابر یک دین خاضع کرده، فرمانبر و مطیع یک پیشوا گرداند.(1)
او در جای دیگر میگوید:
هنگامیکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در سال 632 میلادی از دنیا رفت، هنوز کاری را که دست بدان زده بود، پابرجا نشده و انواع و اقسام خطرها دین او را برای همیشه تهدید به زوال میکرد، و آن وحدت سیاسی سرزمینهای عربی که به دست او انجام شد، نتیجه مساواتی که دین او در برداشت و این وحدت سیاسی زاییده آن وحدت دینی بود... .(2)
همیلتون گیب مینویسد:
حرکت اسلامی شکل جدیدی را به وجود آورد و از اجتماع پراکنده، جامعه واحدی را همراه با خط مشی سیاسی ایجاد کرد... .
محمّد پیامبر یکی از بزرگان تاریخ و قهرمان با ارادهای است که جامعه بزرگی را به وجود آورده و جمعیت پراکندهای را انسجام بخشید و تحول عظیمی ایجاد کرد. ... .(3)
ویل دورانت میگوید:
بزرگترین مشکلی که در راه مصلحان است، یکی اینکه بتواند همبستگی میان مردم را به حالت مطبوع و جالب درآورند و دیگر اینکه حدود جامعة وحدت یافته را به دقت تعیین کنند... اخلاقی که محمّد عرضه کرد از مرزهای قبیلهای که وی در آن زاده بود، گذشت، اما در میان جمعیت، دینی که پدید آورد باقی
ماند... امتیازهای نژادی و طبقاتی را که در میان قبایل عربستان، بنیادی استوار داشتند، در پرتو اعتقاد دینی مشابهشان محدود کرد... .(1)
جان دیون پورت مینویسد:
... محمّد یک نفر از عرب و مردی سادهزیست، توانست قبایل پراکنده و کوچک و برهنه و گرسنه کشور خود را به یک جامعه متّحد و مطیع و فرمان فرمانبردار مبدّل سازد و در میان
ملتهای روی زمین، آنها را با صفات و اخلاق تازهای معرفی نماید، او توانست در کمتر از سی سال، با این طرز و روش، امپراتور قسطنطنیه را مغلوب کرده و سلاطین ایران را از بین بردارد...(2)
گورگیو مینویسد:
انقلابی که محمّد میخواست در آن موقع در عربستان به وجود آورد، با توجّه به رسوم و شعائر عرب و نفوذ فوق العاده رؤسای قبایل و اینکه هر قبیله و طایفه یک واحد اجتماعی بزرگ را تشکیل میداد، از انقلاب فرانسه بزرگتربودبزرگتربود، انقلاب فرانسه نتوانست میان فرانسویها مساوات به وجود آورد، ولی انقلاب محمّد میان مسلمانان مساوات به وجود آورد و هر نوع مزیّت خانوادگی و طبقاتی و مادی را از بین برد.(3)
دربارة تکفیر مسلمان، از مذاهب گوناگون اسلامی، دیدگاههای مختلفی وجود دارد، که میتوان آنها را به سه دسته تقسیم کرد: افراطی، تفریطی و اعتدالی.
دستۀ اول از حد اعتدال خارج شده و بدون دلیل و جهت معقولی، مخالفان افکار خود را تکفیر کرده است و به این هم اکتفا نکرده، بلکه قوۀ اجرایی ایجاد و حکم به قتل مخالفان خود داده
است؛ و این درحالی است که مستفاد از آیات و روایات نبوی و اهل بیت پیامبر} با سخنان صحابه و اندیشمندان اسلامی و نیز عملکرد آنان بر خلاف این غلو و تندروی است؛ همانگونه که در این کتاب مشاهده خواهید کرد.
دستۀ دوم کسانیاند که با تکفیر و خشونت بهطورکلی مخالف بوده و به تعبیری اهل تساهل در ایندو میباشند و شعار آزادی اندیشه و گفتار را تا به حدی پیش میبرند که به هر کس اجازه میدهند دربارة دین و بزرگان آن هرچه میخواهند بر زبان جاری سازند و به هیچ کس اجازۀ حق تعرض به او به تکفیر یا اعمال خشونت به توهین کنندة به خدا و پیامبر و اصول مسلَمی اسلامی نمیدهند، و اینگونه افراد، حکم ارتداد را زیر سؤال برده و با توجیهات واهی آن را نمیپذیرند.
دستۀ سوم اهل اعتدال میباشند که نه به دستۀ اول تمایل داشته تا تکفیری افراطی شوند و نه به دستۀ دوم که اهل تساهل در تکفیرند؛ آنان تحت شرایط بسیار محدودی حکم به تکفیر و اعمال به خشونت کرده و در مواقع بسیار خاص آن را ضروری میدانند و آن را هرگز با آیۀ {لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ} مغایر ندانسته، بلکه در راستای اصول دموکراسی قرار میدهند.
ما در این کتاب با بررسی مفاهیم دستآویز تکفیریان همچون اسلام، ایمان و کفر از نگرگاه آیات و روایات و نیز از منظر اندیشوران اسلامی به ایضاح مفهومی این اصطلاحات پرداخته و معیارها و ضوابط هر یک را نشان داده و در پایان به راه کارهای علاج تکفیر پرداختهایم. امید که اندیشه تکفیر و خشونت افراطی که اینک چند صباحی است با ظهور طالبان، القاعده و سپس گروه افراطیتر آنها یعنی «داعش»، سرزمینهای اسلامی به ویژه سوریه، عراق و لبنان را جولانگاه خود قرار داده و با حربه «تکفیر» مردم را قتل عام میکنند برکنده شود.
علی اصغر رضوانی
قم -1393
فصل اول:
دست مایههای تکفیر:
اسلام، ایمان و کفر
ابن ابنفارس میگوید:
سلم: معظم بابه من الصحة والعافیة... ومن الباب ایضا الاسلام وهو الانقیاد لأنه یسلم من الاباء والامتناع.(1)
بیشترین موارد استعمال سلم به معنای صحت و عافیت است... و نیز از این باب است اسلام، به معنای اطاعت کردن، زیرا انسان را از دوری و امتناع سالم نگه میدارد.
راغب اصفهانی «اسلام» را به معنای دخول در سِلم گرفته است.(2)
علامه مصطفوی; مینویسد:
انّ الاصل الواحد فی هذه المادة هو ما یقابل الخصومة و هو الموافقة الشدیدة فی الظاهر و الباطن بحیث لایبقی خلاف فی البین. و من لوازم هذا المعنی مفاهیم الانقیاد و الصلح و الرضا.
و لمّا کان اصل المادة لازما فیکون مفهومه حصول الوفاق و رفع الخلاف و الخصومة فی نفس الشیء، سواء یلاحظ فی نفسه او بالنسبة الی غیره. و اذا
لوحظ فی نفسه من حیث هو یلازمه الاعتدال و العاهة و الآفة، و هذا معنی السلامة و الصحة فی نفس الشیء و فی اجزائه، لفقدان الخلاف فیما بین الأجزاء و الاعضاء و
حصول الوفاق الکامل و النظم و الاعتدال فیها، فالصحة تکون من مصادیق الاصل بهذا المعنی.(1)
اصل اولی در این ماده، مفهوم مقابل خصومت است و به معنای موافقت شدید در ظاهر و باطن میباشد به گونهای که خلافی در بین باقی نماند، و از لوازم این معنا، مفاهیمی همچون انقیاد، صلح و رضاست.
اصل ماده لازم است، مفهوم آن حصول وفاق و رفعخلاف و دشمنی در خود شیء است؛ خواه در خود آن چیز ملاحظه شود یا نسبت به غیرآن، و چون دربارة خودش ملاحظه شود، از حیث اینکه ملازم با اعتدال و نظم و محفوظ بودن از عیب و آفت است، این همان معنای سلامت و صحت در یک شیء و در اجزای آن میباشد؛ به جهت نبود اختلاف در بین اجزاء و اعضا و حصول وفاق کامل و نظم و اعتدال در آن. از این رو صحت از مصادیق اصل، به این معناست.
او در ادامه مینویسد:
فظهر انّ الاسلام عبارة عن جعل شیء سِلما ای موافقا متلائما لایبقی خلاف و لاتری جهة و منافرة؛(2)
پس ظاهر شد که اسلام عبارت است: از قرار گرفتن چیزی موافق و ملایم، به نحوی که
خلافی باقی نمانده و هیچ مغایرت و نفرتی مشاهده نشود.
امام باقر7 فرمودند:
و الاسلام ما ظهر من قول او فعل، و هو الذی علیه جماعة من الناس من الفرق کلّها و به حقنت الدماء و علیه جرت المواریث و جاز النکاح و اجتمعوا علی الصلاة و الزکاة و الصوم و الحج، فخرجوا بذلک عن الکفر و اضیفوا الی الایمان؛(3)
اسلام عبارت است از آنچه از قول یا فعل ظاهر میگردد، و تمام فرقههای مسلمانان بر آن اتفاق دارند و به واسطه آن خونها حفظ شده ارثها جاری و نکاح جایز است و مردم بر نماز و زکات و روزه و حج اجتماع میکنند، و با آن مردم از کفر بیرون آمده و در ایمان سخت گرفته به ایمان ملحق شدند. میشوند.
از امام صادق7 نقل شده، که فرمودند:
الاسلام هو الظاهر الذی علیه الناس؛ شهادة ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و اقامة الصلاة و ایتاء الزکاة و حج البیت و صیام شهر رمضان؛(1)
اسلام همان ظاهری است که مردم بر آن میباشند؛ یعنی گواهی به وحدانیت خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله وسلم ، و نماز خواندن و پرداخت زکات و به جایآوردن حج و روزه ماه رمضان.
و نیز فرمودند:
الاسلام شهادة ان لا اله الاّ الله و التصدیق برسول الله و به حُقِنَت الدماء و علیه جرت المناکح و المواریث و علی ظاهره جماعة الناس؛(2)
اسلام عبارت است از گواهیدادن به توحید و تصدیق به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که به واسطة آن خونها حفظ شده و نکاحها جاری و ارثها برقرار میشود و بر ظاهر آن است جماعت مردم.
علامه طباطبائی; میفرماید:
انّ الاسلام علی ما تداول بیننا من لفظه و یتبادر الی اذهاننا من معناه اول مراتب العبودیة و به یمتاز المنتحل من غیره و هو الأخذ بظاهر الاعتقادات و الاعمال الدینیة، اعم من الایمان و النفاق؛(3)
همانا اسلام آنگونه که نزد ما از لفظش متداول است و از معنایش به ذهن متبادر میشود عبارت است از: اول مراتب عبودیت و به واسطه آن انسان
مسلمان از غیرش شناخته میشود و آن عبارت است از اخذ به ظاهر اعتقادات و اعمال دینی، اعم از ایمان و نفاق.
ابنتیمیه میگوید:
قد فرّق النبی فی حدیث جبریل علیه السلام بین مسمّی الاسلام و مسمی الاحسان فقال: }الاسلام ان تشهد ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله و تقیم الصلاة و تؤتی الزکاة و تصوم رمضان و تحج البیت ان استطعت الیه سبیلاً{ و قال: الایمان ان تؤمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الآخر و تؤمن بالقدر خیره و شرّه.(1)
پیامبر 9در حدیث جبرئیل7 بین مفهوم اسلام و ایمان و احسان فرق گذاشته و فرمودهاند: اسلام آن است که شهادت به وحدانیت خداوند و فرستاده شدن محمد9 از جانب خداوند متعال دهی و نماز به جای آورده و زکات بپردازی و روزه ماه رمضان را بگیری و حج به جای آوری در صورتیکه استطاعت بر رفتن داشته باشی.
در مفهوم اسلام و ایمان اختلاف است، ولی قدر مشترک بین تمام اقوال، قبول آن با اقرار زبانی موضوع آثار و احکام شرعی از آن جمله: حفظ جان و مال است؛ خواه اقرار شرط باشد یا جزء، ولی در عین حال اقرار، تنها راه شرعی نزد مردم، برای ترتیب آثار شرعی بر اسلام و ایمان میباشد. از جمله کسانی که اقرار را شرط ترتّب آثار شرعی میداند، ابن ابنسعید است.(2)
ابوبکر کاشانی میگوید:
منهم من جعل الأحکام مبنیة علی الإقرار بظاهر اللسان لا علی ما فی القلب، اذ هو امر باطن لایوقف علیه، و منهم من جعل احکام الایمان مبنیة علی الایمان و الکفر الراجعین الی التصدیق و التکذیب و انّما الاقرار دلیل علیهما؛(3)
برخی احکام را مبنی بر اقرار به ظاهر زبان کردهاند، نه بر آنچه در قلب است،
زیرا آن امر باطنی است و احکام بر آن متوقف نمیباشد، و برخی نیز احکام ایمان را، مبتنی بر ایمان و کفر کردهاند، که راجع به تصدیق و تکذیب است و اقرار دلیل بر آن دو میباشد.
همچنین این رأی حصفکی در الدر المختار(1)
و ابن عابدین در حاشیة ردّ المختار(2)و ابن ابننجیم مصری در البحر الرائق(3)
و دیگران است.
میر سید شریف جرجانی ادعای عدم خلاف کرده، بر اینکه احکام شرعی بر اقرار زبانی مترتب میگردد و در شرح آن چنین تعلیل آورده که: شرع امور ظاهری منضبط را مناط احکام قرار داده و تصدیق قلبی امر مخفی است و از آن اطلاعی نمیباشد، به خلاف اقرار زبانی که مکشوف و بدون پرده است و از این رو احکام دنیوی منوط به آن است.(4)
کسانیکه در اعتبار عمل در تحقق ایمان مناقشه دارند به اعتبار ترتبّ آثار اخروی بر آن است نه آثار دنیوی، مگر در صورتیکه مخالفت عملی با اقرار به شهادتین منافات داشته باشد.
به همین سبب در روایات شیعه و اهل سنت آثار دنیوی بر اقرار لفظی متفرّع شده است، که همان اقرار به شهادتین باشد که در ادامه به برخی از آنها اشاره میشود..
انس بن مالک از رسول خدا9 صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتّی یقولوا لا إله إلاّ الله، فإذا قالوها و صلّوا صلاتنا و استقبلوا قبلتنا و اکلوا ذبیحتنا فقد حرمت علینا دماؤهم و اموالهم إلاّ بحقها و حسابهم علی الله؛(1)
من مأمورم که با مردم بجنگم تا معتقد به توحید شوند، و چون چنین اعتقادی پیدا کردند من مأمور شدم که با مردم بجنگم تا اینکه کلمه لا اله الا الله را بر زبان جاری کنند و زمانی که چنین کردند و نماز ما را به جای آورده و رو به قبله ما نماز گذارند و از ذبیحه ما استفاده کنند، بر ماست که از خونها و اموالشان، به جز در موارد حقّ محافظت کنیم و حساب آنها با خداست.
الایمان اقرار و عمل، و الاسلام اقرار بلاعمل؛(2)
ایمان عبارت است: از اقرار و عمل و اسلام عبارت است از اقرار بدون عمل.
قلت لابی عبدالله علیه السلام : اخبرنی عن الاسلام و الایمان أهما مختلفان؟ فقال: انّ الایمان یشارک الاسلام و الاسلام لایشارک الایمان. فقلت: فصفهما لی. فقال: الاسلام شهادة ان لا اله الاّ الله و التصدیق برسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ، به حقنت الدماء و علیه جرت المناکح و المواریث و علی ظاهره جماعة الناس. و الایمان: الهدی و مایثبت فی القلوب من صفة الاسلام و ما ظهر من العمل به. و الایمان ارفع من الاسلام بدرجة، انّ الایمان یشارک الاسلام فی الظاهر و الاسلام لایشارک الایمان فی الباطن و ان اجتمعا فی القول و الصفة؛(3)
به امام صادق7 عرض کردم: خبر بده مرا از اسلام و ایمان، آیا ایندو با هم اختلاف دارند؟ حضرت فرمود: همانا ایمان با اسلام مشارکت دارد، ولی اسلام با ایمان مشارکت ندارد. عرض کردم: برایم توصیف کن. حضرت فرمود: اسلام عبارت است از: گواهی به وحدانیت خدا و تصدیق به رسالت رسولش که
بهوسیله بهوسیله آن خونها حفظ شده و نکاحها و ارثها جریان مییابد، و جماعت مردم بر ظاهر آن میباشند؛ و ایمان عبارت است از: هدایت و آنچه از صفت اسلام و اعمال ظاهری در قلبها ثابت میگردد و ایمان یک درجه از اسلام بالاتر است، همانا ایمان در ظاهر با اسلام مشارکت دارد، ولی اسلام با ایمان در باطن مشارکت ندارد، گرچه در قول و صفت با هم اجتماع دارند.
الایمان ما استقر بالقلب و افضی به الی الله عزوجل و صدقه العمل بالطاعة لله، و التسلیم لأمره. و الاسلام ما ظهر من قول او فعل، و هو الذی علیه جماعة الناس من الفرق کلّها، و به حقنت الدماء و علیه جرت المواریث و جاز النکاح و اجتمعوا علی الصلاة و الزکاة و الصوم و الحج، فخرجوا بذلک من الکفر؛(1)
ایمان چیزی است که در قلب استقرار یافته و او را به خدای عزوجل میرساند و عمل به طاعت الهی و تسلیم در برابر دستورهای خدا، آن را تصدیق میکند. اسلام همان امر ظاهری قولی یا فعلی است، که تمام فرقههای اسلامی بر آن اجتماع دارند. و به واسطه اسلام است که خونها حفظ شده و ارثها جاری گشته و نکاح جایز میشود، و اسلام است که مردم را بر نماز و زکات و روزه و حج جمع کرده و به واسطه آنها از کفر خارج میشوند.
دین الله اسمه الاسلام، و هو دین الله قبل ان تکونوا حیث کنتم و بعد ان تکونوا، فمن اقرّ بدین الله فهو مسلم و من عمل بما امرالله عزوجل فهو مؤمن؛(2)
نام دین خدا، اسلام است و آن دین خدا بوده، قبل از آمدن به دنیا هرجا که بودید و بعد از رحلت از این دنیا هر کجا میروید. پس هرکس که اقرار به دین خدا کند؛ مسلمان است و هرکس به دستورات خداوند عزوجل عمل نماید، مؤمن است.
ازهری مینویسد:
اتفق اهل العلم من اللغویین و غیرهم: انّ الایمان معناه: التصدیق، قال تعالی حکایة عن اخوة یوسف7: {وَما أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنا}(1)لم یختلف اهل التفسیر انّ معناه: و ما انت بمصدّق لنا؛(2)
اهل علم از لغویها و دیگران اتفاق دارند بر این که معنای ایمان تصدیق است. خداوند متعال از برادران یوسف7 چنین حکایت کرده است: }تو به ما ایمان نداری{. اهل تفسیر اتفاق دارند بر اینکه معنای این جمله این است: و تو ما را تصدیق نکردهای.
جوهری در معنای کلمه «أمن» مینویسد:
الایمان: التصدیق و الله تعالی المؤمن؛ لانّه آمن عباده من انیظلمهم؛(3)
ایمان به معنای تصدیق است و خداوند متعال مؤمن است، زیرا بندگانش را از ظلم واردشدن به آنان باز میدارد.ایمان بهمعنای تصدیق است و خداوند تعالی ایمنیدهنده است، زیرا بندگانش را فهم
ایمنی داده است. }یعنی بندگان از عصمت خداوند مطمئن هستند.{
راغب اصفهانی مینویسد:
آمن انّما یقال علی وجهین: احدهما: متعدیا بنفسه، یقال: آمنته ای جعلت له الأمن، و منه قیل لله: مؤمن. الثانی: غیر متعدّ و معناه: صار ذا أمن. قال تعالی: {وَما أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنا وَلَوْ کُنّا صادِقِینَ} قیل: معناه بمصدق لنا، الاّ انّ الایمان هو التصدیق الذی معه أمن؛(1)
فعل }آمن{ به دو وجه استعمال میشود: متعدی به نفسه، گفته میشود: }آمنته{ یعنی برای او امنیت قرار دادم و از همین معناست آن جا که به خداوند مؤمن اطلاق میشود. استعمال دوم: غیرمتعدی به نفسه است و معنای آن در این صورت به معنای دارا شدن امنیت است. خداوند متعال فرمود: «و تو به ما ایمان نداری گرچه ما راستگو باشیم» گفته شده، یعنی تو ما را تصدیق نمیکنی. جز آنکه ایمان به معنای تصدیقی است که همراه با امنیت باشد.
فیروزآبادی مینویسد: «آمن به ایمانا: صدقه، و الایمان: الثقة و اظهار الخضوع، و قبول الشریعة»؛(2)جمله }آمن به ایمانا{ به معنای تصدیق است و ایمان، به معنای اعتماد و اظهار خضوع و پذیرش شریعت است.»
از کلام شهید ثانی در کتاب حقائق الایمان استفاده میشود «ایمان» در لغت از ماده «امن»،
به معنای تصدیق، آرامش و اطمینان نفس به جهت عدم وجود خوف برای آن است. و جمله «آمن به»، به معنای سکون و اطمینان نفس به اوست به جهت پذیرش گفتار و امتثال دستورات او، از اینرو «باء» در اینجا به معنای سببیت است و محتمل است که به معنای ایمن شدن از تکذیب و مخالفت باشد، همانگونه که برخی افراد گفتهاند.
این در ادامه بیان میدارد که این فعل گاهی با لام متعدی میشود مثل قول خداوند متعال: {وَما أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنا}؛(1)
تو به ما ایمان نداری. و مثل قول او: {فَ-آمَنَ
لَهُ لُوطٌ}(2)و لوط به او ایمان آورد.
و گاهی نیز با «باء» متعدی میشود، مثل: {آمَنّا بِما...}؛(3)
ایمان آوردیم به آنچه... . -
سپس در صدد بیان مفهوم «تصدیق» و تفسیر آن برآمده و میگوید: برخی، آن را به معنای قبول و اذعان به قلب گرفتهاند، ولی ممکن است گفته شود: معنای آن، قبول خبر است، اعم از آنکه به قلب باشد یا به زبان، و برای گفتهاش به آیاتی استدلال کرده است:
آیه «ایمان» از آنان نفی میشود آنجا که میفرماید: {قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا} و اسلام را برای آنان اثبات میکند: {وَلکِن
قُولُوا أَسْلَمْنا} و این جمله دلالت دارد بر این که اسلام همان اقرار به شهادتین است و اگر در صدر این آیه عبارت «آمَنّا» آمده، از زبان آنان بوده و آنچه که نفی شده، به لحاظ معنای شرعی ایمان میباشد.
بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ}؛(5)
و با زبان میگویند: ایمان آوردیم و قلب آنها ایمان نیاورده و آیه: {وَمِنَ النّاسِ مَن یَقُولُ آمَنّا بِالله وَبِالْیَوْمِ الْأَخِرِ وَما هُم بِمُؤْمِنِینَ}؛(6)گروهی از مردم کسانی هستند که میگویند: به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردهایم. ، درحالیکه ایمان ندارند. استدلال کرده و در وجه استدلال به آندو میگوید: ایمان در لغت به معنای تصدیق است و در این آیات اشاره شده که آنان
ایمان نیاوردهاند و از این آیات استفاده میشود که اطلاق «ایمان» بر اقرار به زبان جایز است، گرچه با قلب او موافقت نداشته باشد و برای جمع بین صحت نفی و اثبات در این آیات، باید جمله منفی را حمل بر ایمان شرعی کرد.
سپس خواسته تا ثابت کند معنای لغوی «ایمان» مفهوم دارای مراتب است و کمترین آن، ایمان به زبان و بالاترین مرتبهاش ایمان قلبی به نحو اشتراک معنوی است نه لفظی، و متبادر موجود در این زمانها از لفظ، ایمان تصدیق قلبی ناشی از بودن معنای حقیقی بالفعل است، ولی تبادر نمیتواند حقیقت لغوی یا عرفی شرعی را محدود کند، زیرا معنای لغوی ایمان بعد از کثرت استعمال تحولی در عرف متشرعه پیدا کرده است و معنای مطلق لفظ که شامل تصدیق به زبان باشد بر حال خود باقی نمانده، بلکه اختصاص به تصدیق به خدا و صفات و عدل و نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و تعالیم ضروری او پیدا کرده و این معنا، اخص از معنای لغوی به طور مطلق است.
آنگاه برای مدعاییشش به این آیه تمسک کرده است: {یأَیُّها
الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِالله وَرَسُولِهِ}؛(1)
ای کسانیکه ایمان آوردهاید! به خدا و پیامبرش. خداوند متعال خبر از ایمان آنها داده پس باید مفهوم ایمان در جمله انشائی، با ایمان در جمله اول متفاوت باشد و گرنه تحصیل حاصل است و با این فرض
مأمور در این آیه همان معنای شرعی میباشد که برای آنان حاصل نبوده است.(2)
مفهوم شرعی ایمان
درباره مفهوم شرعی ایمان بین علما اختلاف است و هنگامیکه اقوال مختلف بررسی میشود، پی میبریم منشأ آنها سه وجه دارد، که اقوال مختلف، از این جهات پدید آمده است.
ایمان فقط از افعال قلبی است و نطق به آن، شرط و یا جزء در تحققش نمیباشد.
کسانیکه این مبنا را دنبال کردهاند در تفسیر ایمان اختلاف کردهاند:
برخی ایمان را به معنای تصدیق نفسانی و عقد قلبی بر تعالیم شرع گرفتهاند. بنابراین تفسیر ایمان بین انسان و خدا بدون اقرار تحقق مییابد و اقرار فقط شرط در ترتیب آثار اسلام بر آن، در دنیاست. این قول به اشاعره و جمعی از قدما و متأخرین امامیه از آن جمله محقق طوسی نسبت داده شده است.(1)
ایمان به معنای علم و معرفت به خداوند متعال و تعلیمات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به نحو اجمال است. این قول را جرجانی در مواقف از برخی فقها(2)
و تفتازانی از قدریه(3)
نقل کردهاند.
ایمان فقط از افعال جوارحی است و تصدیق در مفهوم آن دخالت ندارد نه به نحو شرطیت و نه به نحو جزئیت. آنها که این مبنا را انتخاب کردهاند با یکدیگر اختلاف دارند.
بنابراین نظر، لفظ ایمان از معنای لغوی به معنای مغایرش نقل پیدا کرده است، بدون آنکه بین آندو به لحاظ شکلی تناسبی باشد.
گرفتهاند و این، قول خوارج و قدمای معتزله و علاف و قاضی عبدالجبار است.(1)
ایمان مرکب از اعمال جوارحی و جوانحی است و کسانیکه این مبنا را انتخاب کردهاند، به دو دسته تقسیم شدهاند:
جرجانی آن را به سلف و اصحاب اثر، یعنی محدثین از آن جمله: میر شریف نسبت داده(4)
و نیز منسوب به احمد بن حنبل(5)
و جمعی از علمای حنبلی است.(6)
ابننجیم مصری این
قول را به اکثر نسبت داده، ولی میگوید: محققین آنان، معتقدند به اینکه ایمان به معنای اصل تصدیق است و اقرار تنها شرط برای ترتب آثار دنیوی است.(1)
مشهور بین علمای مذاهب اسلامی، آن است که تصدیق، مقوم ایمان میباشد و اینکه برخی از معتزله «ایمان» را عمل گرفتهاند قصدشان اخراج تصدیق از ایمان نیست، زیرا بیشتر اعمال انسان تعبدی بوده که ناشی از تصدیق است. پس میتوان ادعا کرد مراد کسانی که پافشاری بر عمل دارند آن است که نباید به تصدیق اکتفا کرده و از عمل غافل شد، و بر فرض اخراج تصدیق از حقیقت ایمان، نمیتوان آن را از عنوان شرطیت برای ایمان خارج کرد.
شاهد بر اینکه معتزله در صدد اخراج دخالت تصدیق در ایمان نیستند، بلکه در صدد تشویق مؤمنان به انجام اعمال صالح میباشند، سخن
ابنابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه است که اصرار دارد که عمل، شامل اعتقاد و اقرار میشود، همانگونه که شامل طاعات میگردد. نتیجه اینکه برخی از اعمال جوانحی و برخی زبانی و برخی به واسطه دیگر جوارح انسان حاصل میشود.
برخی تصدیق را به معنای یقین جازم و ثابت معنا کردهاند و گمان کافی نیست، زیرا شک و تردید در آن وجود دارد . خداوند متعال میفرماید: {إِنَّما الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوابِالله وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا}؛(2)
مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردهاند، سپس هرگز تردیدی به خود راه نداده ندادهاند.
مناقشه شده به اینکه لازم میآید گمانکننده در یکی از اصول عقاید متصف به کفر شود، گرچه در بقیه اصول عالم باشد، و نیز لازم میآید افراد مستضعف از مسلمانان، بلکه بسیاری از عوام مردم، به جهت عدم جزم و ثبات در عقایدشان، کافر به حساب آیند، درحالیکه شارع آنها را مسلمان دانسته و احکام آن را بر آنان جاری کرده است.
در جواب میتوان گفت: در ایمان، یقین و ناشی از برهان قوی فلسفی لازم نیست، بلکه حصول این امور از هر طریق ممکن کافی میباشد، و بدین جهت تنازل از یقین به ظنّ لازم نیست، زیرا گمان، «ایمان» نمیباشد، مگر آنکه منظور از گمان مرتبه قوی آن باشد، که از آن، به اطمینان تعبیر میشود و در مرتبه علم است.
بدین دلیل است که تقلید در اصول دین کافی نیست، گرچه باعث آرامش خاطر شود، زیرا مطلق سکون نفس، ایمان به حساب نمیآید، بلکه ایمان، خصوص تصدیق جازم است که موجب سکون نفس میشود. بنابراین با تقلید در اصول، دین نمیتوان کسی را مؤمن نامید، گرچه این بدان معنا نیست که او کافر است؛ زیرا کفر مقابل اسلام است که به واسطه آن خون افراد حفظ میشود و مقلدی که گمان غیرجازم داشته یا شاک در اصول عقایدش میباشد کافر به حساب نمیآید، مگر در صورتیکه آنها را انکار کند.
کسانیکه معتقدند در تحقق ایمان، تصدیق قلبی دخالت ندارد به ادلهای استدلال کردهاند:
برخی بر عدم دخالت تصدیق در ایمان، به این آیه استدلال کردهاند: {وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِالله إِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ}؛(1)و بیشتر کسانی که مدعی ایمان به خدا هستند، مشرکند.
1) . یوسف، آیه 106.
در تقریب استدلال به این آیه گفته شده: آیه دلالت بر اجتماع ایمان با شرک دارد و حال آنکه تصدیق به تمام دستورهای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با شرک جمع نمیشود، زیرا توحید از جمله دستورهای آن حضرت است، در نتیجه، ایمان به معنای تصدیق قلبی نیست، بلکه یا تصدیق زبانی است که با شرک قابل جمع است یا مقصود از ایمان عمل است که با شرک قابل جمع میباشد.
شرک مراتبی دارد، برخی از آنها خفیّ و برخی جلی است و تمام این مراتب با توحید منافات دارد، ولی با تصدیق در تنافی نیست. مثلاً: شرک خفی منافات با تصدیق ندارد، زیرا دارنده آن، از داشتنش غافل شده یا از منافات داشتنش غافل است، همانند ریا و توجه به دیگران هنگام درخواست کمک به نحو استقلال از خداوند متعال، و نگاه استقلالی داشتن به واسطههای قرار گرفته
شده از سوی خدا، بنابراین، تصدیق قابل جمع با برخی از مراتب شرک است و آن آیه دلالت ندارد بر مغایرت ایمان با تصدیق.
از امام صادق7 نقل شده که در تفسیر این آیه فرمود: «یطیع الشیطان من حیث لایعلم فیش-رک»؛(1)او شیطان را از راهی که نمیداند اطاعت میکند و به همین سبب در شرک میافتد.
نیز از آن حضرت درباره این آیه چنین رسیده که فرمود: «شرک طاعة و لیس شرک عبادة»؛(2)مقصود شرک طاعت است نه شرک پرستش.
گفته شده اگر ایمان تصدیق است، لازمهاش این است که در صورت عدم تصدیق مثل: خواب بودن و حالت غفلت، وصف ایمان صادق نباشد و این خلاف اجماع است.
تصدیق صفتی است برای نفس انسان، که حتی در حالت خواب و غفلت لحظهای او نیز ثابت میباشد و خواب و غفلت باعث استحضار تفصیلی تصدیق است درحالیکه مقصود به تصدیق اینگونه نیست وگرنه کسیکه مشغول به کارهای روزمره میباشد به جهت
غفلت تفصیلی از تصدیق باید متصف به ایمان نشود، چون ملتفت به تصدیق خود نیست، از این رو تصدیق مورد بحث، اعم از حضور تفصیلی و ارتکازی آن در نفس انسان است و حضور ارتکازی با خواب یا غفلت در تنافی نمیباشد.
در نتیجه دلیلی بر نفی تصدیق در ایمان وجود ندارد.
تاکنون به این نتیجه رسیدیم که اقرار، رکن مقوّم در ایمان نیست، گرچه در ترتیب آثار آن دخالت دارد، همانگونه که تصدیق در تحقق مفهوم ایمان دخیل است، و مسئله این است که آیا عمل صالح، رکن در ایمان است یا اینکه رکن ایمان فقط تصدیق میباشد؟
کسانیکه معتقدند عمل در ماهیت ایمان دخیل میباشد، برخی همچون جماعتی از معتزله، عمل را تمام ماهیت ایمان دانستهاند و بعضی همچون حنابله و برخی از امامیه جزء ماهیت ایمان میدانند. بین کسانی که عمل را جزء ایمان گرفتهاند، اختلاف است؛ برخی تمام طاعات را به صورت اجتماعی، رکن ایمان به حساب آوردهاند؛ کسی که برخی از طاعات را ترک کند مؤمن نیست، گرچه حکم به کفر او نمیشود و منزلتی بین کفر
و ایمان دارد، و این قول معتزله است. برخی نیز میگویند: انسان باید برخی از اعمال صالح را انجام دهد تا مؤمن شود، گرچه انجام تمام طاعات در اطلاق صفت ایمان لازم نیست و هرچه طاعات بیشتر شود ایمان نیز ازدیاد مییابد، این رأی احمد بن حنبل و برخی از اصحاب اوست. برخی نیز در صدق ایمان، اجتناب از تمام گناهان
کبیره را شرط کردهاند و به همین سبب در نظر آنها، ارتکاب یکی از گناهان موجب کفر است و این رأی خوارج میباشد.
برخی از اندیشمندان اسلامی معتقد به رکن بودن عمل در مفهوم ایمان و تحقق خارجی آن میباشند. به عبارات برخی از آنان اشاره میکنیم:
محمد بن ادریس شافعی میگوید: «و کان الاجماع من الصحابة و التابعین من بعدهم و من ادرکناهم یقولون: الایمان قول و عمل و نیة، لایجزیء واحد من الثلاثة الاّ بالآخر»؛(1)همه صحابه و تابعین بعد از آنان و کسانی که ما درکشان کردیم، میگویند: ایمان، قول و عمل و نیت است و هیچیک از آنسه مجزی نیست، مگر به دیگری.
از مزنی نقل شده «الایمان قول و عمل مع اعتقاده بالجنان، و قول باللسان و عمل بالجوارح و الارکان، و هما سیان و نظامان و قرینان، لانفرق بینهما، لا
ایمان الاّ بعمل و لا عمل الاّ بایمان...»؛(2)ایمان قول و عمل است همراه با اعتقاد قلبی، و قول به زبان و عمل به جوارح، و ایندو یکسانند، دو نظام داشته و نزدیک یکدیگرند، بین آندو فرق نمیگذاریم، نیست ایمان مگر به عمل و نیست عمل مگر به ایمان.
آجُرّی میگوید:
انّ الذی علیه علماء المسلمین، انّ الایمان واجب علی جمیع الخلق و هو تصدیق بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالجوارح. ثم اعلموا انّه لاتجزی المعرفة بالقلب و التصدیق الاّ ان یکون معه الایمان باللسان نطقا و لاتجزیء معرفة بالقلب و نطق اللسان حتی یکون عمل بالجوارح، فاذا کملت فیه هذه الخصال الثلاث کان مومنا، دلّ علی ذلک القرآن و السنة و قول علماء المسلمین؛(3)
اجماع علمای اسلام بر آن است که ایمان بر تمام مردم واجب است و آن عبارت از تصدیق به قلب و اقرار به زبان و عمل به جوارح میباشد. معرفت قلبی و تصدیق مجزی نیست مگر در صورتیکه همراه آن، ایمان به زبان باشد و معرفت به قلب، نطق به زبان مجزی نیست مگر در صورتیکه عمل به جوارح باشد، و وقتی این سه خصلت کامل شود، انسان مؤمن
است. دلیل بر آن قرآن و سنت و قول علمای مسلمانن است.
ابنبطه میگوید: «باب بیان الایمان و فرضه و انّه: تصدیق بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالجوارح و الحرکات، لایکون العبد مؤمنا الاّ بهذه الثلاث»؛(1)باب بیان ایمان و وجوب آن و اینکه ایمان عبارت است از تصدیق به قلب و اقرار به زبان و عمل به جوارح و حرکات و هیچ بندهای مؤمن نمیشود مگر با این سه خصلت.
ابنتیمیه میگوید:
کل من تأمل ما تقوله الخوارج و المرجئة فی معنی الایمان علم بالاضطرار انّه مخالف للرسول و یعلم بالاضطرار انّ طاعة الله و رسوله من تمام الایمان...؛(2)
هرکس در سخنان خوارج و مرجئه در معنای ایمان تأمل کند، بهطور بدیهی خواهد دانست که آنها مخالف با فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است، و نیز بهطور ضروری میداند که طاعت خدا و رسولش متمم ایمان است....
کسانیکه معتقدند اعمال و طاعات مقوّم در ایمان است به برخی از ادله نقلی تمسک کردهاند.
از معتزله به این آیه تمسک کردهاند:
{وَما أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا الله مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفَآءَ وَیُقِیمُواالصَّلَواةَ وَیُؤْتُوا الزَّکَواةَ وَذَلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ}؛(3)
و به آنها دستوری داده نشده بود جز اینکه خدا را بپرستند درحالیکه دین خود را برای او خالص کنند و از شرک به توحید بازگردند، نماز را برپا دارند و زکات را بپردازند، و این است آیین مستقیم و پایدار.
در تقریب استدلال به این آیه گفته شده است: مشارالیه «ذلک» مستثنی در این آیه است و مقصود از «دین» اسلام میباشد، آنجا که خداوند متعال میفرماید: {إِنَّ الدِّینَ عِندَ الله الاْءِسْلامُ}؛(1)
دین در نزد خدا، اسلام و تسلیم بودن در برابر حق است.
اولاً: ممکن است مشارالیه در «ذلک» اخلاص باشد، نه اعمال ذکر شده در مستثنی.
ثانیا: درصورتی دین به معنای اسلام است که مقصود از آن مجموع دستورات فرستاده شده از جانب خداوند متعال باشد، ولی اگر مقصود حالت خاص انسان و التزام خاص وی باشد، در این صورت دین اخص از اسلام است، زیرا اسلام اقرار به
شهادتین و عدم اظهار امور منافی با آن میباشد.
ثالثا: اسلام همان ایمان نیست، بلکه نسبت بین آندو، عموم و خصوص مطلق است، زیرا هر ایمانی اسلام است، ولی هر اسلامی ایمان نیست.
معتزله در اثبات مدعایشان، بر رکنیت عمل در ایمان، به این آیه نیز تمسک کردهاند: {وَما کانَ الله لِیُضِیعَ إِیمانَکُمْ}؛(2)و خدا هرگز ایمان [= نماز] شما را ضایع نمیگرداند؛ زیرا ایمان را در این آیه به بهمعنای نماز به طرف بیت المقدس معنا کردهاند.
اولاً: گفته شده مقصود از ایمان در این آیه تصدیق به وجوب نمازها به طرف بیت المقدس است و نباید لفظ را از معنای اصلی آن منصرف کرد.
ثانیاً: مقصود از ایمان در این آیه، نماز به طرف بیت المقدس یا ایمان به وجوب آن نیست، گرچه شأن نزول آن تحویل قبله است، بلکه ظاهر آیه دلالت دارد بر اینکه مراد از ایمان؛ تصدیق به خداوند متعال و رسولان و دستورات آنهاست است و
این ایمان با تغییر قبله و نسخ حکمی از احکام زایل نمیشود و همین ایمان ملاک در ثواب است.
برخی نیز به این آیه تمسک کردهاند: {إِنَّما
یَتَقَبَّلُ الله مِنَ الْمُتَّقِینَ}؛(1)
خدا، تنها از پرهیزگاران میپذیرد.
به این تقریب، که تصدیق، بدون تقوا، مقبول درگاه الهی نیست.
اولاً: پذیرش و عدمپذیرش، مربوط به ثواب و عقاب است، نه صدق مفهوم ایمان.
ثانیا: لازمه این استدلال آن است که هرکس صفت تقوا را کسب نکرده، مؤمن نیست و داخل دوزخ میشود. آری، تقوا، صفتی زاید بر ایمان، لازم است، نه آنکه در مفهوم و حقیقت آن داخل باشد.
خداوند متعال میفرماید: {رَبَّنا إِنَّکَ مَن تُدْخِلِ النّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ}؛(2)
پروردگارا! هر که را تو }به سبب اعمالش،{ به آتش افکنی، او را خوار و رسوا ساختهای. در حالیکه مطابق برخی آیات دیگر، مؤمن در روز قیامت خوار نمیشود، آنجا که میفرماید: {لاَ یُخْزِی الله
النَّبِیَّ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ}؛(1)در آن روزی که خداوند پیامبر و کسانی را که با او ایمان آوردند خوار نمیکند. در نتیجه گناهکاران مؤمن نیستند؛ زیرا در مفهوم ایمان، عمل صالح اخذ شده است.
اولاً: ممکن است مقصود از {وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ} برخی از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم باشند.
ثانیاً: ممکن است جمله {وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ} منفصل از جمله ماقبل باشد، که خبر آن، جمله {نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ} است، و از اینرو نفی خزی در آیه ویژه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است.
و نیز استدلال شده به این آیه {وَمَن
لَّمْ یَحْکُم بِما أَنزَلَ الله فَأُو لَئِکَ هُمُ الْکَفِرُونَ}؛(2)و آنها که به احکامی که خدا نازل کرده حکم نمیکنند، کافرند.
معلوم نیست منظور ازکفر در این آیه، کفر منافی با اسلام و ایمان باشد و ممکن است مقصود از آن، نوعی از کفر است که با ایمان و اسلام در تنافی نیست.
از جمله روایاتی که معتزله بر مدعای خود به آن تمسک کردهاند قول پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است که فرمود: «لایزنی الزانی و هو مؤمن»؛(3)مؤمن در حال ایمان زنا نمیکند.
و نیز از ایشان نقل شده که فرمود: «لا ایمان لمن الامانة له»؛(4)کسی که اهل امانت نیست، ایمان ندارد.
اولاً: ممکن است مقصود از نفی ایمان در این موارد آن است که اینگونه کارها از قبیل زنا و خیانت در امانت، در شأن مؤمن نیست، و با ایمان جمع نمیشود.
ثانیاً: ممکن است مقصود از نفی ایمان در این روایات، نفی ایمان کامل باشد.
ثالثاً: ممکن است مقصود از این جملات، خبر در مقام انشا باشد، نه آنکه ایمان مقتضی ترک این اعمال است و نه آنکه عمل، رکن در ایمان باشد تا بدون آن، وصف ایمان نیز منتفی گردد.
از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود: «الایمان بضع و سبعون شعبة؛ افضلها قول لا اله الاّ الله و ادناها اماطة الأذی عن الطریق؛(1)ایمان
هفتاد و چند شعبه دارد؛ برتر آنها اقرار به توحید و کمترین درجه آنها، دور کردن آزار از راه است.
اولاً: مقصود از شعب ایمان، فروع آن است، نه اصول آن.
ثانیاً: از برخی روایات استفاده میشود هرکس اقرار به شهادتین از روی صداقت کند، داخل بهشت میشود و این احادیث با احادیث استشهاد شده به آنها در تعارض میباشد، و جمع بین آنها به این است که عمل، از شروط دخول به بهشت است، نه از مقومات آن.
از امیرمؤمنان7 نقل شده، که فرمود:
1) . مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، ج1، ص63.
لأنسبنّ الاسلام نسبة لم ینسبها احد قبلی، الاسلام هو التسلیم و التسلیم هو الیقین و الیقین هو التصدیق و التصدیق هو الإقرار و الاقرار هو الأداء و الأداء هو العمل؛(1)
اسلام را بهگونهای تعریف میکنم که هیچکس قبل از من تعریف نکرده است، اسلام همان تسلیم و تسلیم همان یقین و یقین همان تصدیق و تصدیق همان اقرار و اقرار همان اداء و اداء همان عمل است.
اولاً: امام علی7 در این جا در مقام بیان ملازمات است که هر کدام از لازمی به لازم دیگر منتقل میشود، نه آنکه هر کدام از آنها با یکدیگر اتحاد مفهومی داشته باشند.
ثانیاً: این لوازم اشاره به کمالات دارد و امام علی7 در حقیقت سخن از اسلام مخصوصی به میان آورده و آن اسلام تام و ایمان کامل است که محل بحث ما نیست.
کلینی از امام صادق7 نقل کرده که فرمود: «... سألت - رحمک الله - عن الایمان، و هو اقرار باللسان و عقد فی القلب و عمل بالأرکان....»؛(2)خداوند تو را رحمت کند از ایمان سؤال کردی؟ ایمان اقرار به زبان و پیمانی در قلب و عمل به جوارح است... .
اولاً: عبدالرحیم قصیر در سند آن است که مجهول میباشد.
ثانیاً: این مکاتبه است و مکاتبه، نزد برخی از علما صلاحیت برای استدلال ندارد، زیرا احتمال تقیه در آن وجود دارد.
کلینی نیز به سندش از عجلان بن ابی صالح نقل کرده که گفت: به امام صادق7 عرض کردم مرا از حدود ایمان آگاه کن. حضرت فرمود:
شهادة ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله و الاقرار بما جاء من عندالله و صلاة الخمس و اداء الزکاة و صوم شهر رمضان و حج البیت و ولایة ولیّنا و عداوة عدوّنا و الدخول مع الصادقین؛(1)
گواهی به وحدانیت خدا و رسالت محمد از جانب او و اقرار به آنچه از جانب خداوند آمده و به جای آوردن پنج وعده نماز و پرداخت زکات و به جای آوردن روزه و حج و ولایت ولیّ ما و دشمنی با دشمن ما و همراهی با صادقان.
شهید ثانی در پاسخ به استدلال این روایت، میگوید:
فان کون المذکورات حدود الایمان لایقتض-ی کونها نفس حقیقته؛ اذ حدّ الشیء نهایته و مالایجوز تجاوزه، فان تجاوزه خرج عنه، و نحن نقول بموجب ذلک، فان من تجاوز هذه المذکورات بان ترکها جاحدا لاریب فی خروجه عن الایمان، لکن لعل ذلک لکونها شروطا للایمان لا لکونها نفسه؛(2)
مطالبی که ذکر شد حدود ایمان است، و دلالت نمیکند بر اینکه آنها اصل حقیقت ایمان باشند، زیرا حدّ یکچیز، نهایت آن و چیزی است که تجاوز از آن جایز نمیباشد و اگر
از آن تجاوز کند، از آن خارج شده، و ما قائل به موجب آن میباشیم، زیرا هرکس از آنچه ذکر شد تجاوز کرده و با انکار آن را رها کند، شکی در خروج او از ایمان نیست، ولی شاید این به جهت آن است که آنها شروط ایمان هستند، نه خود ایمان.
کلینی به سندش از امام صادق7 نقل کرده که درباره ایمان فرمود:
شهادة ان لا اله الاّ الله و الاقرار بما جاء به من عندالله و مااستقرّ فی القلوب من التصدیق بذلک. قال: قلت: الیست الشهادة عملاً؟ قال: بلی. قلت: العمل من الایمان؟ قال: نعم، لایکون الایمان الاّ بعمل و العمل منه و لایثبت الایمان الاّ بعمل؛(1)
گواهی به وحدانیت خداوند و اقرار به آنچه از جانب او آمده و آنچه در قلبها از تصدیق به آنها استقرار یافته. گفتم: آیا گواهی، همان عمل نیست؟ فرمود: آری. گفتم: آیا عمل از ایمان است؟ فرمود: آری، نیست ایمان مگر به عمل و عمل از جمله آن است و ایمان جز با عمل ثبات نمییابد.
اولاً: این روایت به جهت ارسال ضعیف است.
ثانیاً: «علاء» موجود در سند آن مشترک بین مقبول و مجهول است.
کلینی از محمد بن مسلم نقل کرده که امام باقر یا امام صادق8 فرمودهاند: «الایمان اقرار و عمل و الاسلام اقرار بلاعمل»؛(2)ایمان عبارت است از اقرار و عمل و اسلام عبارت است از اقرار بدون عمل.
اولاً: در مقابل این روایت و روایات دیگر، روایاتی است که به صراحت دلالت دارد بر اینکه عمل، خارج از مفهوم ایمان، بلکه از لوازم آن است، از این رو هرکس که اهل
عمل نباشد، ایمانش ناقص است، نه آنکه مؤمن نباشد. بدین جهت میتوان روایات قبل را در ردّ مرجئه دانست که به ایمان اکتفا میکردهاند.
به برخی از این روایات اشاره میکنیم:
کلینی به سندش از امام باقر7 نقل کرده که فرمود: «الایمان ما استقر فی القلب و افضی به الی الله عزوجلّ و صدقه العمل بالطاعة لله والتسلیم لأمره...»؛(1)ایمان آن چیزی است که در قلب استقرار یافته و دل را به سوی خداوند عزوجل میکشاند و عمل به طاعت و تسلیم در برابر دستورات الهی آن را تصدیق میکند... .
از امام صادق7 نقل شده که فرمود: «....انّ الایمان ما وقر فی القلوب و الاسلام ما علیه المناکح و المواریث و حقن الدماء»؛(2)...همانا ایمان آن چیزی است که در قلب جای گرفته و اسلام آن چیزی است که نکاحها و ارثها و حفظ جانها بر آن استوار میباشد.
شیخ صدوق به سندش از امام کاظم7 و او از پدرش امام صادق7 نقل کرده که رسول خدا9 فرمود:
من اسبغ وضوءه و احسن صلاته و ادی زکاة ماله و کفّ غضبه و سجن لسانه و استغفر لذنبه و ادّی النصیحة لأهل بیت نبیه فقد استکمل حقائق الایمان و ابواب الجنة مفتحة له؛(3)
هرکس که وضوی کامل گرفته و نمازش را به خوبی به جای آورده و زکات مالش را پرداخته و غضبش را فرونشانده و زبانش را حبس کرده و از گناهانش استغفار کرده و خیرخواه اهل بیت پیامبرش باشد، حقایق ایمان را کامل کرده و درهای بهشت برای او باز است.
برخی معتقدند اعمال در مفهوم ایمان دخالت ندارند. تفتازانی مینویسد:
انّ الأعمال غیر داخلة فی الایمان؛ لما مرّ من انّ حقیقة الایمان هو التصدیق. و لانّه قد ورد فی الکتاب و السنة عطف الاعمال علی الایمان، کقوله تعالی
{إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواوَعَمِلُوا الصّالِحاتِ}،(1)مع القطع بانّ العطف یقتض-ی المغایرة و عدم دخول المعطوف علیه. و ورد ایضا جعل الایمان شرطا لصحة الأعمال، کما فی قوله تعالی: {وَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ مِن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی}،(2)مع القطع بان المش-روط لایدخل فی الشرط لامتناع اشتراط الشیء لنفسه، و ورد ایضا اثبات الایمان عن ترک بعض الاعمال کما فی قوله تعالی: {وَإِن طَآئِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا}(3)علی ما مرّ، مع القطع بانّه لاتحقق للشیء بدون رکنه؛(4)
اعمال در ایمان داخل نیستند؛ به جهت آنچه گذشت از اینکه حقیقت ایمان همان تصدیق است. و به سبب آنچه در قرآن و سنت آمده که اعمال بر ایمان عطف شده است، مثل قول خداوند متعال: همانا آنان که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند؛ و با قطع به اینکه عطف دلالت بر مغایرت و عدم دخول معطوف در معطوف علیه دارد، هم چنین وارد شده که ایمان شرط صحت اعمال است، آنجا که خداوند متعال میفرماید: «و هرکس از مرد و زن عمل صالح انجام دهد» با قطع به اینکه مشروط داخل در شرط نیست، به جهت امتناع شرط شدن چیزی به خودش. و نیز وارد شده: اثبات ایمان با وجود ترک برخی از اعمال همانند فرموده خداوند متعال: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به نبرد پرداختند» آنگونه که گذشت، با قطع به اینکه چیزی بدون رکنش تحقق نمییابد.
گرچه با نقد ادله استدلال شده بر دخالت عمل در ایمان، خلاف این قول اثبات میشود، ولی قائلین به عدم دخالت عمل در ایمان، به عنوان نفس یا جزء آن به ادلهای نقلی تمسک کردهاند:
خداوند متعال میفرماید: {إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواوَعَمِلُوا الصّالِحاتِ}؛(1)
کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند.
از عطف عمل صالح بر ایمان استفاده میشود، عمل صالح جزء مفهوم ایمان نیست.
شبیه این آیه در اثبات این ادعا، قول خداوند متعال است: {وَمَن
یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ}؛(2)
}امّا{ آن کس که کارهای شایسته انجام دهد، درحالیکه مؤمن باشد.
خداوند متعال میفرماید: {وَإِن طَآئِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا}؛(3)
و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتی دهید.
خداوند، ایمان را بر مرتکب برخی از معاصی، که از آن جمله: جنگ با یکدیگر باشد، ثابت کرده است.
خداوند متعال میفرماید: {یاایُّها الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُواالله وَکُونُوامَعَ الصّادِقِینَ}؛(4)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از }مخالفت فرمان{ خدا بپرهیزید، و با صادقان باشید.
خداوند در این آیه مؤمنان را به داشتن تقوا توصیه کرده، که با انجام طاعات و ترک محرمات صورت میگیرد، در نتیجه اعمال، همان ایمان یا جزء آن نیست.
خداوند میفرماید: {أُولَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الاْءِیمَنَ}؛(5)
آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دل هایشان نوشته.
و: {وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْءِیمانِ}؛(1)درحالیکه قلبشان آرام و با ایمان است.
و نیز میفرماید: {وَلَمّا یَدْخُلِ الاْءِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ}؛(2)«امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است!»
از این آیات استفاده میشود محل ایمان قلب است و اگر غیر از تصدیق در تحقق ایمان لازم بود، باید محل ایمان اوسع از قلب میبود.
قبلاً به برخی از روایات در این زمینه اشاره کردیم.
از عبارت برخی از دانشمندان اسلامی استفاده میشود، در تحقق مفهوم ایمان، التزام به مقتضا و لوازم آن لازم است.
علامه طباطبایی میفرماید:
الایمان بالشیء لیس مجرد العلم الحاصل به کما یستفاد من امثال قوله تعالی: {إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبارِهِم مِّنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی}(3)و قوله: {إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواوَصَدُّواعَن سَبِیلِ الله وَشَآقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی}(4)و قوله {وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنفُسُهُمْ}(5)و قوله {وَأَضَلَّهُ الله عَلَی عِلْمٍ}(6)فالآیات - کماتری - تثبت الارتداد و الکفر و الجحود و الضلال مع العلم
فمجرد العلم بالشیء و الجزم بکونه حقا لایکفی فی حصول الایمان و اتصاف من حصل له به، بل لابدّ من الالتزام بمقتضاه و عقد القلب علی مؤاده بحیث یترتب علیه آثاره العملیة و لو فی الجملة فالذی حصل له العلم بانّ الله تعالی اله لا اله
غیره، فالتزم بمقتضاه و هو عبودیته و عبادته وحده کان مؤمنا و لو علم به و لمیلتزم فلم یأت بشیء من الأعمال المظهرة للعبودیة کان عالما و لیس بمؤمن.
و من هنا یظهر بطلان ما قیل: انّ الایمان هو مجرد العلم و التصدیق و ذلک لما مرّ انّ العلم ربّما یجامع الکفر.
و من هنا یظهر ایضا بطلان ما قیل: انّ الایمان هو العمل؛ و ذلک لانّ العمل یجامع النفاق، فالمنافق له عمل و ربّما کان ممّا ظهر له الحق ظهورا علمیا و لا ایمان له علی ایّ حال»؛(1)
ایمان به چیزی به معنای مجرد علم حاصل به آن نیست، آنگونه که از امثال قول خداوند استفاده میشود: «در حقیقت کسانیکه بعد از روشنشدن هدایت برای آنان با عقب گردشان باز گشتند»، و قول خداوند متعال: «در حقیقت کسانی کسانیکه کفر ورزیدند و }مردم را{ از راه خدا باز داشتند و بعد از روشن شدن هدایت برای آنان با فرستاده }خدا{ مخالفت ورزیدند» و قول او: «و آنها را به دلیل ستم و برتریطلبی انکار کردند درحالیکه دلهایشان بدان یقین داشت». و قول او: «و خداوند او را از روی دانش در گمراهی وانهاد»، پس آیات را آنگونه که مشاهده میکنی، در صدد اثبات ارتداد و کفر و گمراهی همراه با علم است.
پس مجرد علم به چیزی و جزم به حقانیت آن در حصول ایمان و اتصاف کسی که ایمان به آن ، بر او حاصل شده، کفایت نمیکند، بلکه باید به مقتضای آن التزام داشته باشد، به نحوی که آثار عملی، هر چند فی الجمله بر آن مترتب شود. پس کسی که برایش علم به وحدانیت خداوند متعال حاصل شده و به مقتضای آن التزام داده که همان انحصار در عبودیت و پرستش اوست مؤمن میباشد، اما
اگر به آن علم پیدا کرده، ولی ملتزم به مقتضای آن نباشد و اعمالی را که اظهارکننده عبودیت است، را انجام ندهد، او عالم است نه مؤمن. از اینجا اینجا ظاهر میشود بطلان آنچه گفته شده که ایمان مجرد علم و تصدیق است و این به سبب سخن گذشته است که علم گاهی با کفر جمع میشود.
1) . طباطبایی، المیزان، ج18، ص258.
هم چنین از این بیان ظاهر میشود بطلان آنچه گفته شده: ایمان همان عمل است، زیرا عمل با نفاق قابل جمع میباشد، پس منافق دارای عمل است و چه بسا حق برای او ظهور علمی دارد، ولی در هر صورت ایمان ندارد.
بحث دیگری که در ایمان مطرح است اینکه آیا ایمان از مقوله بالتشکیک است و قابل زیاده و نقصان میباشد، یا اینکه یک حقیقت است و اختلاف در اثر آن، یعنی اعمال صالح ناشی از ایمان میباشد.
ظاهر این است که این اختلاف ناشی از تعریف ایمان میباشد، زیرا:
کسانیکه ایمان را به معنای اقرار به شهادتین گرفتهاند، این معنا قابل زیاده و نقصان نیست.
اگر ایمان به معنای اقرار و تصدیق و عمل باشد، قابل زیاده و نقصان است. هم چنین در
صورتیکه ایمان تصدیق و عمل باشد، به شرط آنکه مقصود به عمل مجموع ترکیبی آن نباشد، اینگونه است.
دلیل این مطلب اینکه واجب در تصدیق، رسیدن به یقین است و یقین دارای مراتب نیست، نه به لحاظ ذاتی؛ زیرا تفاوت به جهت احتمال نقیض است و نقیض آن با یقین در تنافی است و هر قدر که احتمال خلاف ضعیف باشد، باز با یقین قابل جمع نیست، و نه به لحاظ متعلق آن؛ زیرا متعلق یقین تعالیم ضروری است که پیامبر9 صلی الله علیه و آله وسلم از آنها خبر داده و مجموعه آنها، هرچند اجمالاً قابل تصور تعدد در آنها نیست.
تفتازانی مینویسد: «انّ حقیقة الایمان لاتزید و لاتنقص»؛(1)همانا حقیقت ایمان قابل زیاد و کم شدن نیست.
او نیز در ذکر دلیل، بر تشکیکی نبودن ایمان مینویسد:
... لما مرّ من انّها التصدیق القلبی الذی بلغ حدّ الجزم و الاذعان و هذا لایتصور فیه زیادة و لانقصان حتی انّ من حصل حقیقة التصدیق فسواء اتی بالطاعات او ارتکب المعاصی فتصدیقه باق علی حاله لاتغیر فیه اصلاً؛(2)
...به جهت آنچه گذشت که ایمان عبارت است از تصدیق قلبی به حدّی که به جزم و اذعان برسد و در این معنا زیاد و کم شدن تصور نمیشود، حتی کسیکه برایش حقیقت تصدیق حاصل شده، خواه طاعات را انجام دهد یا مرتکب معاصی گردد، تصدیقش بر حال خود باقی است و هیچگونه تغییری در آن وجود ندارد.
کسانیکه منکر تشکیکیبودن ایمان هستند آیاتی را که دلالت بر زیاده و نقصان ایمان دارد، به روشهای مختلف تأویل کردهاند.
ایمان عَرَض است و به شخصه باقی نمیماند، بلکه بقای آن به تجدد نمونههای آن است، از این رو ایمان به حسب انطباق آن بر زمان با نمونههای جدید، پذیرش زیاده و نقصان پیدا میکند، همانند وقوع ایمان برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به نحو پیاپی و بدون فاصله، درحالیکه ایمان دیگران با فاصله اندک یا زیاد است. پس مقصود به زیادی
ایمان توالی و پیاپی بودن اجزای آن بدون فاصله یا با فاصلة اندک است.
اولاً: مشاهده میکنیم برخی افراد، ایمانی دارند که هیچ شبهه و مشکلی نمیتواند با آن مبارزه کند و در مقابل ایمانی است که با کمترین مشکل و شبهه زایل میگردد و این امر بدیهی را نمیتوان با تجدد امثال و نمونهها و قلّت لحظات و کثرت آنها توجیه کرد، بلکه باید آن را به قوت و ضعف ایمان نسبت داد، چه قائل به تجدد امثال بشویم یا نشویم.
ثانیاً: نظریه تجدد امثال در ایمان و نحو آن، در جای خود باطل شده است.
شرایع دین از آنجا که به صورت تدریجی بوده، از این رو ایمان افراد نیز به صورت تدریجی اضافه و زیاد میشود.
علامه طباطبایی; در ردّ این توجیه میگوید:
و ثانی التأویلین یفید انّ الزیادة فی الایمان و کثرته انما هی بکثرة ما تعلق به و هو الاحکام و الشرائع المنزلة من عندالله، فهی صفة للایمان بحال متعلقه. والسبب فی اتصافه بها هو متعلقه، و لو کان هذه الزیادة هی المرادة من قوله: {لِیَزْدَادُوا إِیمانا مَّعَ إِیمانِهِمْ} کان الانسب ان تجعل زیادة الایمان فی
الآیة غایة لتشریع الأحکام الکثیرة و انزالها لا لإنزال السکینة فی قلوب المؤمنین؛(1)
تأویل دوم دلالت دارد بر این که زیادی در ایمان و کثرت آن به کثرت اموری است که ایمان به آن تعلق میگیرد و آن شرایعی است که از جانب خداوند نازل شده و کثرت صفتی است برای ایمان به حال متعلقش، و سبب در اتصاف ایمان به کثرت، همان متعلقش میباشد، و اگر این زیادتی مراد از آیه {لِیَزْدَادُوا إِیمانا مَّعَ إِیمانِهِمْ} بود، باید زیادی ایمان در آیه غایت برای تشریع احکام بسیار و انزال آنها میشد، نه برای انزال آرامش در قلوب مؤمنان.
1) . طباطبایی، المیزان، ج18، ص261.
مقصود از زیادشدن ایمان در این آیه، زیاد شدن اثر آن است که همان نور مُشرق از آن، بر قلب است.
علامه طباطبایی; در پاسخ این توجیه میگوید:
انّ زیادة الأثر و قوّته فرع زیادة المؤثر و قوّته، فلا معنی لاختصاص احد الأمرین المتساویین من جمیع الجهات بأثر یزید علی اثر الآخر؛(1)
همانا زیادی اثر و قوّت آن، فرع زیادی مؤثر و قوت آن میباشد، در نتیجه معنایی برای اختصاص یکی از دو امر متساوی از
تمام جهات، به اثری که زاید بر اثر دیگر است وجود ندارد.
برخی گفتهاند: مقصود از ایمان اولی، ایمان فطری و مقصود از ایمان دومی، ایمان استدلالی است و معنای آیه اینگونه میشود: «تا ایمان استدلالی بر ایمان فطری آنان اضافه شود».
علامه طباطبایی; در ردّ این توجیه میفرماید:
و فیه انّه دعوی من غیر دلیل یدلّ علیه. علی انّ الایمان الفطری ایضا استدلالی، فمتعلق العلم و الایمان علی ایّ حال امر نظری لابدیهی؛(2)
و در آن ادعایی است بدون دلیلی که بر آن دلالت کند. علاوه بر اینکه ایمان فطری نیز استدلالی است و از این رو متعلق علم و ایمان در هر حال امری فطری است نه بدیهی».
فخر رازی میگوید:
نزاع درباره امکان و عدم امکان تشکیکی بودن ایمان لفظی است، زیرا مراد منکران، عدم پذیرش اصل ایمان است که همان تصدیق باشد و مراد مثبتین، پذیرش تشکیک در اموری است که باعث
کمال ایمان میباشد و آن اعمال است و هر دو مورد بر حق است.
علامه طباطبایی; در ردّ این نظریه میگوید:
و فیه اولاً: انّ فیه خلطا بین التصدیق و الایمان، فالایمان تصدیق مع الالتزام و لیس مجرد التصدیق فقط کما تقدم بیانه.
و ثانیاً: انّ نسبة نفی الزیادة فی اصل الایمان الی المثبتین غیر صحیحة، فهم انّما یثبتون الزیادة فی اصل الایمان و یرون انّ کلاً من العلم و الالتزام المؤلف منهما الایمان یقبل القوة و الضعف.
و ثالثاً: انّ ادخال الأعمال فی محل النزاع غیر صحیح؛ لانّ النزاع فی شیء غیر النزاع فی اثره الذی به کماله، و لانزاع لأحد فی انّ الأعمال و الطاعات تقبل العدّ و تقلّ و تکثر بحسب تکرر الواحد؛(1)
اشکالی که در آن است اینکه اولاً: در این ادعا بین تصدیق و ادعا خلط شده، زیرا ایمان تصدیق همراه با التزام است و مجرد تصدیق نیست آنگونه که بیانش گذشت.
و ثانیاً: نسبت زیاده در اصل ایمان به مثبتین صحیح نیست، زیرا آنها زیادی را در اصل ایمان میپذیرند و معتقدند هر کدام از علم و التزامی که از آندو به دست آمده، ایمانی است که قابل قوت و ضعف میباشد.
و ثالثا: داخل کردن اعمال در محل نزاع، صحیح نیست، زیرا نزاع، در چیزی غیر از
نزاع، در اثر آن است که باعث کمالش میشود، و کسی نزاع ندارد در
1) . همان، ج18، ص262.
اینکه اعمال و طاعات پذیرش شمارش و قلّت و کثرت به حسب تکرر واحد دارند.
او نیز در جایی دیگر میگوید:
و الایمان هو الاذعان و التصدیق بشیء بالالتزام بلوازمه، فالایمان بالله فی عرف القرآن التصدیق بوحدانیته و رسله و الیوم الآخر و بما جاءت به رسله مع الاتباع فی الجملة. و لذا نجد القرآن کلما ذکر المؤمنین بوصف جمیل او اجر جزیل شفّع الایمان بالعمل الصالح کقوله: {مَنْ عَمِلَ صالِحا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً}؛(1)و قوله: {الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ طُوبَی لَهُمْ وَحُسْنُ مَ-آبٍ}(2)الی غیر ذلک من الآیات و هی کثیرة جدا.
و لیس مجرد الاعتقاد بشیء ایمانا به حتی مع عدم الالتزام بلوازمه و آثاره، فانّ الایمان علم بالشیء مع السکون و الاطمئنان الیه، و لاینفکّ السکون الی الشیء من الالتزام بلوازمه لکن العلم ربّما ینفک من السکون و الالتزام ککثیر من المعتادین بالاعمال الشنیعة او المضرة، فانّهم یعترفون بشناعة عملهم او ضرره لکنهم لایترکونها معتذرین بالاعتیاد، و قد قال تعالی: {وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنفُسُهُمْ}(3)
و الایمان و ان جاز ان یجتمع مع العصیان عن بعض لوازمه فی الجملة لصارف من الصوارف النفسانیة یصرف عنه لکنّه لایتخلّف عن لوازمه بالجملة؛(4)
ایمان تصدیق به چیزی است همراه با التزام به لوازمش، پس ایمان به خدا، در عرف قرآن عبارت است از تصدیق به وحدانیت او و
رسولانش و روز قیامت و به آنچه رسولش آورده، همراه با پیروی فی الجمله. از این رو مشاهده میکنیم قرآن هرجا که مؤمنان را با وصف جمیل یا پاداش فراوان ذکر میکند، ایمان را همراه با عمل صالح میآورد همانند قول خداوند متعال: «هرکس از مرد و زن }کار{ شایستهای انجام دهد درحالیکه او مؤمن است، پس قطعاً او را به زندگی پاکیزهای زنده میداریم» و قول خداوند: «کسانیکه ایمان آورده و
کارهای شایسته انجام دهند، پاکیزهترین زندگی و بازگشت نیکو برای ایشان است» و دیگر آیات که بسیار است.
مجرد اعتقاد به چیزی، ایمان به آن به حساب نمیآید، حتی در صورت عدم التزام به لوازم و آثارش، زیرا ایمان عبارت است از علم به چیزی همراه با اطمینان به آن، و سکون به چیزی، از التزام به لوازمش منفک نمیشود، ولی علم گاهی از سکون و التزام منفک میشود، همانند بسیاری از کسانیکه با اعمال پست یا ضررآور عادت کردهاند، زیرا ایشان به پستی علمشان یا مضرّ بودن آن اعتراف دارند، ولی دست از آن برنمیدارند و بهانهشان عادت داشتن است و خداوند متعال میفرماید: «آنان آنها را انکار کرده درحالیکه دلهایشان به آنها یقین دارند.
ایمان گرچه جایز است با نافرمانی از برخی لوازمش، فی الجمله به سبب مانعی از موانع بازدارنده نفسانی جمع شود، ولی از تمام لوازمش جدا نمیگردد.
علامه طباطبایی; در ذیل آیه شریفه {هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمانا مَّعَ إِیمانِهِم...} میگوید:
المراد بزیادة الایمان اشتداده، فانّ الایمان بشیء هو العلم به مع الالتزام بحیث یترتب علیه آثاره العملیة، و من المعلوم انّ کلاً من العلم و الالتزام المذکورین ممّا یشتدّ و یضعف، فالایمان الذی هو العلم المتلبس بالالتزام یشتدّ و یضعف.
فمعنی الآیة: الله الذی اوجد الثبات و الاطمئنان الذی هو لازم مرتبة من مراتب الروح فی قلوب المؤمنین لیشتدّ به الایمان الذی کان لهم قبل نزول السکینة فیصیر اکمل مما کان قبله؛(1)
مقصود از زیاد شدن ایمان، شدتگرفتن آن است، زیرا ایمان به چیزی به معنای علم به آن همراه با التزام است، به نحوی که آثار عملی بر آن مترتب گردد، و معلوم است که هر کدام از علم و التزام که ذکر شد از اموری است که
1) . همان، ج18، ص258 - 259.
قابل شدت و ضعف میباشند. پس ایمانی که متلبس به التزام است، قابل شدت و ضعف میباشد.
پس معنای آیه این است: خدا ثبات و اطمینان که لازمه مرتبهای از مراتب روح است را در قلبهای مؤمنان ایجاد میکند، تا
ایمانی که قبل از نزول سکینه داشتهاند، به واسطه آن شدت یابد و کاملتر از آنچه قبلاً بوده، گردد.
ایشان در جای دیگر میگوید:
و اذا کان الایمان هو العلم بالشیء مع التزام به بحیث یترتب علیه آثاره العملیة و کل من العلم و الالتزام مما یزداد و ینقص و یشتدّ و یضعف کان الایمان المؤلف منهما قابلاً للزیادة و النقیصة و الشدة و الضعف، فاختلاف المراتب و تفاوت الدرجات من الضروریات التی لایشک فیها قطّ.
هذا ما ذهب الیه الأکثر و هو الحق. و یدل علیه من النقل قوله تعالی: {لِیَزْدَادُوا إِیمانا مَّعَ إِیمانِهِمْ} و غیره من الآیات و ما ورد من احادیث ائمة اهل البیت} الدالة علی انّ الایمان ذو مراتب»؛(1)
و چون ایمان عبارت شد از علم به چیزی همراه با التزام به نحو که آثار عملی بر آن مترتب شود و هر کدام از علم و التزام قابل زیاده و نقصان و شدت و ضعف است، پس ایمانی که از آندو تألیف یافته، قابل زیاده و نقصان و شدت و ضعف میباشد، پس اختلاف مراتب و تفاوت درجات، از ضروریاتی است که هرگز در آن شک نمیشود.
این، آن چیزی است که اکثر قبول کرده و حق هم همین است. دلیل نقلی آن، قول خداوند است که فرمود: «تا همراه با ایمانی که دارند به ایمانشان اضافه شود» و غیر آن از آیات، و آنچه وارد شده از احادیث امامان اهل بیت}ت علیهمالسلام و دلالت دارد بر اینکه ایمان دارای مراتب است.
ابنتیمیه مینویسد:
و المأثور عن الصحابة و ائمة التابعین و جمهور السلف و هو مذهب اهل الحدیث المنسوب الی اهل السنة: انّ الایمان قول و عمل یزید بالطاعة و ینقص بالمعصیة؛(2)
آنچه از صحابه و امامان از تابعین و جمهور سلف رسیده - که مذهب اهل حدیث منسوب به اهل سنت است - این است که ایمان، قول و عمل است و قابل زیاده و نقصان میباشد، با اطاعت زیاد شده و با معصیت نقص پیدا میکند.
برخی از کسانیکه ایمان را تصدیق گرفتهاند معتقد به تشکیکیبودن و قابل زیاده و نقصان بودن آن میباشند. ایشان در این ادعا به ادلهای تمسک کردهاند:
هنگامی هنگامیکه آیات او بر آنها خوانده میشود، ایمانشان فزونتر میشود.
و نیز میفرماید: {لِیَزْدَادُوا إِیمانا مَّعَ إِیمانِهِمْ}؛(2)
تا ایمانی بر ایمانشان بیفزایند.
و نیز میفرماید: {وَإِذَا ما أُنزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَّن یَقُولُ أَیُّکُمْ زَادَتْهُ هذِهِ إِیمانا فَأَمّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِیمانا وَهُمْ یَسْتَبْشِرُونَ}؛(3)
و هنگامیکه
سورهای نازل میشود، بعضی از آنان }به دیگران{ میگویند: این سوره، ایمان کدام یک از شما را افزون ساخت؟! }به آنها بگو: { اما کسانی که ایمان آوردهاند، بر ایمانشان افزوده؛ و آنها }به فضل و رحمت الهی{ خوشحالند.
و نیز میفرماید: {وَیَزْدَادَ الَّذِینَ آمَنُواإِیمانا}؛(4)
و بر ایمان مؤمنان بیفزاید.
خدایا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی؟» فرمود: مگر ایمان نیاوردهای؟! عرض کرد: «آری، ولی میخواهم قلبم آرامش یابد.
میباشد. «زیادی» در اینجا به معنای زیادی کمّی در تصدیق نیست، بلکه زیادی نوعی است که از آن به اشتداد تعبیر میشود، همانند: زیادی در نور.»(1)
خلاصه اینکه، امکان تصور زیاد شدن ایمان وجود دارد، چه به لحاظ اذعان نفس، زیرا آن دارای یک مرتبه نیست و هر قدر که اذعان نفس قوی شود، ایمان انسان نیز شدت مییابد، یا به لحاظ
خود تصدیق، زیرا آن نیز دارای مراتب است، زیرا تصدیق در اصطلاح علم منطق گرچه مخصوص به علوم تحصیلی کسبی ذهنی است و مقصود از آن در تفسیر، ایمان اعم از علوم تحصیلی و حضوری است و از این رو اگر انسان از
مرحله علم حصولی به مرحله علم حضوری منتقل شود، به این معنا، ایمان او قوت مییابد.
طحاوی میگوید: «و الایمان واحد و اهله فی اصله سواء و التفاضل بینهم بالخشیة و التقی و مخالفة الهوی و ملازمة الاولی»؛(1)و ایمان یک حقیقت دارد و اهلش در اصل آن یکسانند و تفاضل بین ایشان، به خشیت و تقوا و مخالفت با هوای نفس و ملازمت با اموری است که اولویت دارد.
اختلاف خشیت و تقوا و مخالفت با هوای نفس از سوی افراد بیجهت نیست و منشأ آن اختلاف در ایمان است.
ابن ابنحجر ابتدا این حدیث را میآورد: «امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الاّ الله» سپس میگوید:
و فیه منع القتل عمّن قال لا اله الاّ الله و لو لم یزد علیها و هو کذلک، لکن هل یصیر بمجرد ذلک مسلما؟ الراجح لا، بل یجب الکفّ عن قتله حتی یختبر، فان شهد بالرسالة و التزم احکام الاسلام حکم باسلامه، و الی ذلک الاشارة بالاستثناء بقوله: }الاّ بحقّ الاسلام{...؛(2)
مأمور شدهام با مردم نبرد کنم تا گواهی به وحدانیت خدا بدهندتا کلمه لا اله الا الله را بر زبان جاری کنند». «از این جمله استفاده میشود کشتن کسی که کلمه توحید را بر زبان جاری میسازد، جایز نیست. و چیزی بر آن اضافه نکرده، و حق همین است. ولی آیا به مجرد گفتن این کلمه، مسلمان میشود؟ بهتر آن است که بگوییم: هرگز، بلکه باید
دست از کشتن او برداشت، تا امتحان شود، و اگر به رسالت گواهی داد و ملتزم به احکام اسلام شد حکم به اسلام او میشود و به همین اشاره دارد استثنا آنجا که میفرماید:}مگر به حق اسلام{...
سپس در شرح آن مینویسد:
امّا بالنظر الی ما عندنا - ای من هو المؤمن عندنا - فالایمان هو الاقرار، فمن اقرّ اجریت علیه الأحکام فی الدنیا و لم یحکم علیه بکفر الاّ ان اقترن به فعل یدل علی کفره کالسجود لصنم، فان کان الفعل لایدل علی الکفر کالفسق، فمن أَطلق علیه الایمان ای من السلف فبالنظر الی اقراره، و من نفی عنه الایمان
فبالنظر الی کماله، و من اطلق علیه الکفر فبالنظر الی انّه فعل فعلَ الکافر و من نفاه عنه فبالنظر الی حقیقته؛(1)
اما نظر به آنچه نزد ماست.- یعنی کسیکه نزد ما مؤمن به حساب میآید- ایمان همان اقرار است؛ ازاینرو هرکس اقرار کند احکام دنیوی بر او جاری شده، و حکم به کفر او نمیشود، مگر همراه با فعلی باشد که دلالت بر کفر او کند، همانند: سجدهکردن بر بت، و اگر فعل دلالت بر کفر نکند، همچون: فسق، هر کس از سلف بر آن کلمه ایمان را اطلاق کرده، نظر به اقرار اوست و کسی که ایمان را از او نفی کرده، نظر به کمال اوست، و هرکس کلمه کفر را بر او اطلاق کرده، نظر به این است که او فعل کافران را انجام داده و هرکس از او کفر را نفی کرده، نظر به حقیقت اوست.
از ابنتیمیه نقل شده که گفته:
و قد علم بالاضطرار من دین الرسول صلی الله علیه و آله وسلم و اتفقت علیه الامّة انّ اصل الاسلام و اول ما یؤمر به الخلق شهادة ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله، فبذلک یصیر الکافر مسلما و العدوّ ولیّا و المباح دمه و ماله معصوم الدم و المال، ثم ان کان ذلک من قلبه فقد دخل الایمان و ان کان بلسانه دون قلبه فهو ظاهر الاسلام دون باطن الایمان؛(2)
به طور بدیهی از دین رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دانسته شده و امت نیز اتفاق دارد بر اینکه اصل اسلام و اولین دستوری که به خلق داده شده گواهی
به وحدانیت خدا و
رسالت محمد است، و در این صورت است که کافر مسلمان و دشمن دوست و کسی که خون و مالش مباح شده محفوظ میگردد، حال اگر این امر از قلب او ناشی شده باشد، ایمان در آن داخل شده و اگر فقط زبانی باشد در ظاهر، مسلمان است و در باطن مؤمن نیست.
از آیات و روایات استفاده میشود، نفی ایمان از شخصی، مساوی با کفر حقیقیاش نیست و با اسلام وی قابل جمع میباشد. به تعبیر دیگر ممکن است شخصی مؤمن واقعی نباشد، ولی مسلمان ظاهری باشد.
خداوند متعال میفرماید: {قالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلکِن قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا یَدْخُلِ الاْءِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ}؛(1)
عربهای صحرانشین گفتند: ایمان آوردیم، بگو: اسلام آوردیم و حال آن آنکه هنوز ایمان وارد دل دلهایتان نشده است..
و نیز میفرماید: {فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ...}؛(2)
به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند...
ابوهریره از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود:
لایزنی الزانی حین یزنی و هو مؤمن و لایسرق السارق حین یسرق و هو مؤمن، و لایشرب الخمر حین یشربها و هو مؤمن؛(3)
زانی هنگامیکه زنا میکند مؤمن نیست و دزد هنگامیکه دزدی میکند، مؤمن نیست، و شرابخوار هنگام شراب خوردن مؤمن نیست.
ابن شُریح از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «والله لایؤمن، و الله لایؤمن، والله لایؤمن. قیل: و من یا رسول الله! قال: الذی لایأمن جارُه بوائقه»؛(1)به خدا سوگند ایمان ندارد، به خدا سوگند ایمان ندارد، به خدا سوگند ایمان ندارد. گفته شد: چه کسی ای رسول خدا! فرمود: کسی که همسایهاش از شرورش در امان نباشد.
انس بن مالک از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «لا ایمان لمن لا امانة له»؛(2)ایمان ندارد کسی که امانتدار نیست.
ابوعبید قاسم بن سلاّم میگوید:
فان قال قائل: کیف یجوز ان یقال: لیس بمومن و اسم الایمان غیر زائل عنه؟
قیل: هذا کلام العرب المستفیض عندنا، غیر المستنکر فی ازالة العمل عن عامله اذا کان عمله غیر حقیقته. ألاتری انّهم یقولون للصانع اذا کان لیس بمحکم لعمله ما صنعت شیئا و لا عملت عملاً. و انما وقع معناهم هاهنا علی
نفی التجوید لا علی الصنعة الصنعة نفسها، فهو عندهم عامل بالاسم و غیر عامل فی الإتقان .حتی تکلّموا به فیما هو اکثر من هذا، و ذلک کرجل یعقّ اباه و یبلغ منه الأذی فیقال: ما هو بولد، و هم یعلمون انّه ابن صلبه. ثم یقال مثله فی الأخ و الزوجة و المملوک...؛(3)
اگر کسی بگوید: چگونه جایز است گفته شود: او مؤمن نیست؟ در پاسخ گفته شده: این کلام عرب است که نزد ما به طور گسترده است و هیچگونه انکاری در آن نیست، در اینکه اگر عمل غیرحقیقی باشد از عاملش سلب میشود. آیا مشاهده نمیکنی درصورتی که صنعتگری کارش را درست انجام نداده، به او میگویند: تو کاری و عملی انجام ندادهای، و مقصودشان در اینجا آن است که او کارش را درست انجام نداده، نه آنکه اصلاً کاری نکرده است، پس او نزد مردم کار کرده، ولی کارش استحکام نداشته است. حتی بیش از این را نیز میگویند، مثل کسی که از سوی پدرش عاق شده و به پدرش آزار میرساند،
گفته میشود: او فرزند نیست، و حال آنکه مردم میدانند که او فرزند صلبی پدرش میباشد و مثل آن درباره برادر و همسر و مملوک گفته میشود... .
او نیز میگوید:
و کذلک الأحادیث التی فیها البرائة....لانری شیئا منها یکون معناه التبرّؤ من رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و لا من ملّته. انّما مذهبه عندنا انّه لیس من المطیعین لنا و لا من المقتدین بنا و لا من المحافظین علی شرائعنا؛(1)
و همچنین است احادیثی که در آنها برائت آمده.... در آنها هیچگونه معنای تبری از رسول خدا9 و از ملت او یافت نمیشود، و همانا مذهب او، نزد ما این است که وی از افراد مطیع پیروان ما و محافظان بر شرایع ما نبوده است.
ابنتیمیه میگوید: «الشارع ینفی اسم الایمان عن الشخص؛ لانتفاء کماله الواجب و ان کان معه بعض اجزائه»؛(2)
شارع اسم ایمان را از شخصی سلب میکند، به جهت انتفای کمال ایمان که واجب است، گرچه همراه او برخی از اجزای ایمان وجود دارد.
او نیز در تفسیر آیه {قالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلکِن قُولُوا أَسْلَمْنا} میگوید:
فهذا الاسلام الذی نفی الله عن اهله دخول الایمان فی قلوبهم هل هو اسلام یثابون علیه؟ ام هو من جنس اسلام المنافقین؟ فیه قولان مشهوران للسلف و الخلف:
احدهما: انّه اسلام یثابون علیه و یخرجهم من الکفر و النفاق...
و القول الثانی: انّ هذا الاسلام هو الاستسلام خوف السّبی و القتل مثل اسلام المنافقین.... لکن لایطلق علیهم اسم الایمان؛ لانّ الایمان المطلق هو الذی یستحق صاحبه الثواب و دخول الجنة و هؤلاء لیسوا من اهله. و هم یدخلون فی الخطاب بالایمان؛ لانّ الخطاب بذلک هو لمن دخل فی الایمان و ان لم یستکمله، فانّه انّما خوطب لیفعل تمام الایمان فکیف یکون قد اتمّه قبل الخطاب؟!....
و التحقیق ان یقال: انّه مؤمن ناقص الایمان؛(3)
این ایمانی که خداوند از اهلش نفی کرده، دخول ایمان در دلهایشان است، و آیا آن اسلام، اسلامی است که با آن به ثواب میرسند؟ یا آنکه از جنس اسلام منافقان است؟ در آن، دو قول مشهور برای سلف و متأخران است:
قول اول: این که اسلامشان، اسلامی است که با آن به ثواب رسیده و باعث خروج آنان از کفر و نفاق است.
قول دوم: اسلامشان، همان تسلیم شدن به دلیل خوف اسیر شدن و به قتل رسیدن است، مثل اسلام منافقان... ولی اسم ایمان بر آن اطلاق نمیشود، زیرا ایمان مطلق، همان چیزی است که صاحبش مستحق ثواب و داخل شدن بهشت میباشد، درحالیکه آنان اهلش نیستند، و داخل در خطاب به ایمانند، زیرا خطاب به ایمان، برای کسی است که داخل در ایمان شده، گرچه آن را کامل نکرده است، زیرا او مورد خطاب قرار گرفته تا تمام ایمان را انجام دهد، درحالیکه قبل از خطاب، آن را کامل کرده است؟...
تحقیق آن است که گفته شود: او مؤمن ناقص الایمان میباشد.
اسلام و ایمان دارای ارکانی است:
جابر از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الاّ الله، فاذا قالوا لا اله الا الله عصموا منی دماؤهم و اموالهم الاّ بحقها و حسابهم علی الله. ثم قرأ: {فَذَکِّرْ إِنَّما أَنتَ مُذَکِّرٌ! لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ}؛(1)
من مأمورم با مردم نبرد کنم تا به توحید گواهی دهند تا کلمه لا اله الا الله را بر زبان جاری کنند و چون چنین کردند از جانب من خونها و اموالشان جز در مورد حق حفظ خواهد شد و حساب آنان با خداست، آنگاه این آیه را تلاوت فرمود: «همانا تذکر دهندهای و بر آنان سیطره نداری.»(2)
ابیمالک از پدرش نقل کرده که گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که میفرمود: «من قال لا اله الا الله و کفر بما یعبد من دون الله حرم ماله و دمه و حسابه علی الله»؛(1)هرکس به توحید گواهی دهد و به آنچه از غیر خداست کفر ورزد، مال و خونش حرمت پیدا کرده و حساب او بر خداست.
اسامة بن زید میگوید:
بعثنا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فی سریة....فادرکت رجلاً فقال: لا اله الاّ الله، فطعنته فوقع فی نفسی من ذلک فذکرته للنبی صلی الله علیه و آله وسلم ، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ! أقال لا اله الا الله و قتلته؟ قلت: یا رسول الله! انّما قالها خوفا من السلاح. قال: افلا شققت عن قلبه حتی تعلم أقالها ام لا؟ و مازال یکررها علیّ حتی تمنیت انّی اسلمت یومئذ»؛(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ما را در نبردی فرستاد... با مردی روبهرو شدم، او کلمه لا اله الا الله را بر زبان جاری نمودبه توحید گواهی داد، ولی من با نیزه او را
از پای درآوردم. از این کارم ناراحت بودم، تا اینکه به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بازگو کردم. حضرت فرمود: آیا او به توحید گواهی داد و او را به قتل رساندی؟ گفتم: ای رسول خدا! او به سبب ترس از اسلحه کلمه توحید را بر زبان جاری ساخت. حضرت فرمود: آیا قلبش را شکافتی که فهمیدی بدین جهت بوده است؟ حضرت این جمله را همچنان بر من تکرار میکرد، به حدّی که آرزو داشتم آن روز دوباره اسلام را برمیگزیدم.
بخاری به سندش از عبدالله بن عمر نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله و یقیموا الصلاة و یؤتوا الزکاة، فاذا فعلوا ذلک عصموا منّی دماؤهم و اموالهم الاّ بحق الاسلام و حسابهم علی الله؛(3)
به من دستور داده شده، که با مردم نبرد کنم تا شهادت به وحدانیت خدا و رسالت من دهند و نماز بهپاداشته و زکات بپردازند و چون چنین کردند، جانها و اموالشان از سوی من، به جز به حق اسلام، محفوظ خواهد ماند و حساب آنان بر خداوند است.
مسلم به سندش از ابوهریره نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الا الله و یؤمنوا بی و بما جئت به، فاذا فعلوا ذلک عصموا منّی دماؤهم و اموالهم الاّ بحقّها و حسابهم علی الله؛(1)
به من دستور داده شده با مردم نبرد کنم تا به توحید گواهی داده و تا کلمه لا اله الا الله را بر زبان جاری نماید بر من ایمان آورده و آنچه را آوردم، تصدیق کنند، و چون چنین کردند از سوی من جانها و اموالشان جز به حق محفوظ خواهد ماند و حساب آنان بر خداست.
یکی از خبرهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آورده و در قرآن و روایات او موجود است، خبر از معاد میباشد.
نقل شده مردی از انصار همراه با کنیزش نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمد و گفت:
یا رسول الله! علیّ رقبة مؤمنة أفأعتق هذه؟ فقال لها رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم : أتشهدین ان لا اله الا الله؟ قالت: نعم، قال: اتشهدین انّ محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ؟ قالت: نعم، قال: اتؤمنین بالبعث بعد الموت؟ قالت: نعم. قال: اعتقها؛(2)
ای رسول خدا! بر عهده من است که بنده مؤمنی را آزاد نمایم آیا میتوانم این کار را انجام دهمبنده را آزاد کنم؟ حضرت به آن کار بنده فرمود: آیا گواهی به وحدانیت خداوند میدهی؟ گفت: آری. فرمود: آیا گواهی به رسالت محمد صلی الله علیه و آله وسلم میدهی؟ گفت: آری. فرمود: آیا به برانگیختهشدن بعد از مرگ ایمان داری؟ گفت: آری. حضرت فرمود: او را آزاد کن.
آیت الله العظمی خویی; میفرماید: «و لا مناص معها من اعتبار الاقرار بالمعاد علی وجه الموضوعیة فی تحقق الاسلام»؛(1)چارهای نیست با آن از اعتبار اقرار به معاد به نحو موضوعیت در تحقق اسلام.
شهید ثانی میگوید:
ان المعاد البدنی من ضروریات الدین، یجب علی کل مکلف التصدیق و الایمان و الاّ لخرج عن ربقة الایمان و ضلّ فی تیه الکفر و الطغیان، نعوذ بالله منه؛(2)
همانا معاد جسمانی از ضروریات دین است و بر هر مکلفی واجب است به آن تصدیق و ایمان داشته باشد و گرنه از ریسمان ایمان خارج شده و در حالت کفر و طغیان گمراه خواهد شد. پناه میبریم از آن به خدا.
از عبارت میرزای قمی نیز استفاده میشود بازگشت انکار معاد، به انکار توحید و نبوت است، زیرا موجب انکار بدیهی از دین اسلام، بلکه تمام ادیان الهی است و هر منکر بدیهی، کافر است.(3)
آیت الله خویی; میفرماید:
و منها الاعتراف بالمعاد و ان اهمله فقهاؤنا قدس سرّهم الاّ انّا لانری لإهمال اعتباره وجها، کیف و قد قرن الایمان به بالایمان بالله سبحانه فی غیر واحد من الموارد - علی ما بالله - کما فی قوله عز من قائل: {یأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا
أَطِیعُوا الله وَأَطِیعُواالرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی الله وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِالله وَالْیَوْمِ الْأَخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً}(4)
و قوله: {وَالْمُطَلَّقتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلثَةَ قُرُوءٍ وَلاَ یَحِلُّ لَهُنَّ أَن یَکْتُمْنَ ما خَلَقَ الله فِی أَرْحامِهِنَّ إِن کُنَّ یُؤْمِنَّ بِالله وَالْیَوْمِ الْأَخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذَلِکَ إِنْ أَرَادُوا إِصْلحا وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ وَالله عَزِیزٌ حَکِیمٌ}(5)
و قوله: {وَإِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَآءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ أَن یَنکِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوْا بَیْنَهُم بِالْمَعْرُوفِ ذَلِکَ یُوعَظُ بِهِ مَن کانَ مِنکُمْ یُؤْمِنُ بِالله وَالْیَوْمِ الْأَخِرِ ذَلِکُمْ أَزْکَی لَکُمْ وَأَطْهَرُ وَالله یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ}(1)
و قوله:{لَیْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواوُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِالله وَالْیَوْمِ الْأَخِرِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالْکِتابِ وَالنَّبِیِّینَ وَآتَی الْمالَ عَلَی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبَی وَالْیَتامَی وَالْمَساکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَالسَّآئِلِینَ وَفِی الرِّقابِ وَأَقامَ الصَّلَواةَ وَآتَی الزَّکَواةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عهَدُوا وَالصّابِرِینَ فِی الْبَأْسَآءِ وَالضَّرَّآءِ وَحِینَ الْبَأْسِ أُولَئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ}(2)الی غیر ذلک من الآیات، و لا مناص معها من اعتبار الاقرار بالمعاد علی وجه الموضوعیة فی تحقق الاسلام»؛(3)
از آن جمله اعتراف به معاد است، گرچه فقهای ما «- قدس سرّهم » - آن را رها کردهاند، ولی من وجهی بر رها کردن آن نمیبینم؛ چگونه رها شود درحالیکه ایمان به آن در بسیاری از موارد، آنگونه که در خاطر دارم با ایمان به خداوند سبحان مقرون شده است. همانند قول خداوندی که عزیزترین گوینده است:«ای کسانی که ایمان
آوردهاید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [= اوصیای پیامبر] را! و هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید }و از آنها داوری بطلبید{ اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این }کار{ برای شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است». و قول او: زنان مطلقه، باید به مدت سه مرتبه عادت ماهانه دیدن }و پاک شدن{ انتظار بکشند! [= عده نگه دارند ] و اگر به خدا و روز رستاخیز، ایمان دارند، برای آنها حلال نیست، که آنچه را خدا در رحمهایشان آفریده، کتمان کنند. و همسرانشان، برای بازگرداندن آنها }و از سرگرفتن زندگی زناشویی{ در این مدت، }از دیگران{ سزاوارترند؛ درصورتیکه }بهراستی{ خواهان اصلاح باشند. و برای آنان، همانند وظایفی که بر دوش آنهاست، حقوق شایستهای قرار داده شده؛ و مردان بر آنان برتری دارند؛ و خداوند توانا و حکیم است.{ و قول او: و هنگامی هنگامیکه زنان را طلاق دادید و عدّه خود را به پایان رساندند، مانع آنها
نشوید که با همسران }سابق{ خویش، ازدواج کنند! اگر در میان آنان، به طرز پسندیدهای تراضی برقرار گردد. این دستوری است که تنها افرادی از شما، که ایمان به خدا و روز قیامت دارند، از آن، پند میگیرند }و به آن، عمل میکنند{. این }دستور{، برای رشد }خانوادههای{ شما
مؤمنتر، و برای شستن آلودگیها مفیدتر است؛ و خدا میداند و شما نمیدانید. و قول او نیکی، }تنها{ این نیست که }به هنگام نماز،{ رویِ خود را به سوی مشرق و }یا{ مغرب کنید؛ }و تمام گفتوگوی شما، در باره قبله و تغییر آن باشد؛ و همه وقت خود را مصروف آن سازید؛{ بلکه نیکی }و نیکوکار{ کسی است که به خدا، و روز رستاخیز، و فرشتگان، و کتاب }آسمانی{، و پیامبران، ایمان آورده؛ و مال }خود{ را، با همه علاقهای که به آن دارد، به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان، انفاق میکند؛ نماز را برپا میدارد و زکات را میپردازد؛ و }همچنین{ کسانی که به عهد خود - -به هنگامی که عهد بستند- - وفا میکنند؛ و در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ، استقامت به خرج میدهند؛ اینها کسانی هستند که راست میگویند؛ و }گفتارشان با اعتقادشان هماهنگ است؛{ و اینها هستند پرهیزکاران! و دیگر آیات، و با وجود این آیات، چارهای نیست جز اعتبار اقرار به معاد، به نحو موضوعیت در تحقق اسلام.
از کتابهای لغت استفاده میشود برای ماده «کفر» دو معناست؛ یکی جحد و انکار و دیگری ستر و پوشاندن.
فیومی میگوید:
کفر بالله یکفر کُفرا و کُفرانا و کفر النعمة و بالنعمة ایضا: جحدها، و کفر بکذا: تبرّأ منه و کفرته: سترته. و یقال: للفلاّح کافر؛ لانّه یکفر البذر ای یستر...؛(1)
کفر ورزید به خدا کفر ورزیدنی و کفران نعمت کرد، یعنی آن را انکار کرد. و کفر ورزید به فلان چیز، یعنی از آن تبری جست و به آن کفر ورزیدم، یعنی پوشاندم. و به کشاورز کافر میگویند، زیرا بذر را مستور کند... .
از کلام فیومی اشتراک لفظی بین این دو معنا استفاده میشود.
ابنفارس مینویسد:
کفر: اصل صحیح یدل علی معنی واحد فهو الستر و التغطیة، یقال لمن غطّی دِرعه بثوب: قد کفر درعه.... و الکفر ضدّ الایمان سمّی به لانّه تغطیة الحق، و کذلک کفران النعمة: جحودها و سترها؛(2)
کفر اصل صحیحی است که دلالت بر یک معنا دارد و آن ستر و پوشاندن است. گفته میشود به کسی که زره خود را زیر لباسش پوشانده }کفر درعه{.... و کفر ضد ایمان است و به آن نامیده شده، زیرا حق را میپوشاند. همچنین کفران نعمت به معنای انکار و پوشاندن آن است.
از ظاهر کلام ابنفارس استفاده میشود لفظ کفر یک معنا بیشتر ندارد و معانی دیگر برای آن مجازی است، و نیز از ظاهر کلام برخی از لغویین استفاده میشود معنای حقیقی کفر، ستر و پوشاندن است و معانی دیگر به آن باز میگردد.
جوهری در مینویسد: «و کلّ شیء غطّی شیئا فقد کفره، قال ابن السکیت: و منه سمّی الکافر؛ لانّه یستر نعم الله علیه»؛(1)
هر چیزی که چیز دیگر را بپوشاند آن را کفر میگویند. ابن سکیت گفته: بدین سبب عنوان کافر را بر شخصی اطلاق میکنند، زیرا نعمتهای الهی را که خداوند به او داده، میپوشاند.
راغب اصفهانی میگوید:
الکفر فی اللغة ستر الشیء، و وصف اللیل بالکافر لستره الأشخاص، و الزارع لستره البذر فی الأرض، الکافور اسم اکمام الثمرة التی تکفرها، و کفر النعمة و کفرانها سترها بترک اداء شکرها: قال تعالی {فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ}....»؛(2)
کفر در لغت به معنای پوشاندن چیزی است و توصیف شب به کافر به این دلیل است که اشخاص را میپوشاند و نیز توصیف زارع به کافر به جهت پوشاندن بذر در زمین است، و کافور اسم است برای پوستههای ثمره که آن را میپوشانند، و کفر نعمت و کفران آن، به معنای پوشاندن آن به ترک ادای شکر نعمت است، خداوند متعال میفرماید:«تلاش او بدون پاسخ گذاشته نمیشود.
اشکال این که کفر به معنای ستر و پوشش به فتح «کاف» است نه به ضم کاف که در اصطلاح دینی به کار میرود.
ازاینرو جواهری در مینویسد: «و الکفر بالفتح: التغطیة»؛(1)
کفر به فتح به معنای پوشاندن است. ابنمنظور در لسان العرب به همین مطلب تصریح کرده است. و احتمالا بدین سبب است که جوهری نظر ارجاع معنای «کُفر» به ضم کاف به معنای ستر و پوشش را به ابن سکیت نسبت داده، ولی خودش آن را انتخاب نکرده است، و گویا نظر خلیل بن احمد
را برگزیده است به این معنا که کفر ضد ایمان یا شکر، به کفر به معنای ستر و پوشاندن باز نمیگردد.
وانگهی کفر به معنای ستر و پوشاندن با حرف جر متعدی نمیشود و در صورت تعدی به حرف جرّ با «علی» متعدی میگردد، درحالیکه کفر به معنای دینی که ضد ایمان است، در صورت اضافه به مفعولش، با حرف «با» متعدی میشود.
همانگونه که در صورت ارجاع معنای کفر ضد ایمان به معنای ستر، در متعلق آن اختلاف است که آیا مقصود از آن پوشاندن نعمت است یا پوشاندن حقایق ظلمت معنوی؟
علامه مصطفوی مینویسد:
انّ الاصل الواحد فی المادة: هو الردّ و عدم الاعتناء بشیء، و من آثاره: التبری، المحو، التغطیة و من مصادیقه: الردّ و عدم الاعتناء بالإنعام و الإحسان، الردّ و عدم الاعتناء و التوجه الی الحق فی ایّ مرتبة کان، و الارض البعیدة عن التوجّه و الاعتناء الیها، و هکذا الکافور. و الفلاح لایعتنی بالماء و البذر و مایلزم فی الزراعة و یردّها برجاء المحصول، و الکفارة تردّ ما فی الذمّة من واجب و مَغیب الشمس یردّها الی الغیبة و الستر، و الماء الکثیر فی النهر یردّ بعضه بعضا.
و هذا المعنی له مراتب و درجات بلحاظ نفس الردّ شدّة و ضعفا، و من جهة خصوصیات المردود و اختلاف مراتبه...؛(2)
همانا اصل واحد در این ماده، همان ردّ و عدم اعتنا به چیزی است و از آثار آن
تبری، محو، پوشاندن، و از مصادیق آن ردّ و عدم اعتنا به انعام و احسان و عدم
اعتنا و توجه به حق در هر مرتبه، و سرزمین دور از توجه و اعتنا به آن است. همچنین کافور. کشاورز به آب و بذر و آنچه در زراعت لازم است، بیاعتنایی کرده و به امید محصول، آن را رها کرده و کفاره آنچه در ذمه از واجبات است را ردّ میکند. غایب شدن خورشید، او را به غیبت و مستور شدن میکشاند، و آب بسیار در نهر، عامل ردّ شدن برخی از آن به واسطه برخی دیگر است. برای این معنا مراتب و درجاتی به لحاظ نفس ردّ از جهت شدت و ضعف و از جهت خصوصیات مردود و اختلاف مراتب آن است.
ابن ابنمنظور میگوید:
الکفر نقیض الایمان، آمنّا بالله و کفرنا بالطاغوت، کفر بالله یکفر کفرا و کَفورا و کُفرانا. و یقال لأهل دار الحرب: قد کفروا ای عصوا و امتنعوا. و الکُفر: کفر النعمة، و هو ضد الشکر و قوله تعالی: {إِنّا بِکُلٍّ کفِرُونَ} ای جاحدون، و کَفَر نعمة الله یکفرها کفورا و کُفرانا و کفرها جحدها و ستر و کافره حقَّه: جحده...؛(1)
کفر نقیض ایمان است، ایمان آوردیم به خدا، به طاغوت کفر ورزیدیم، کفر ورزید به خدا، کفر ورزیدنی. به اهل دار الحرب گفته میشود: آنان کافر شدند، یعنی عصیان و نافرمانی کردهاند. کفر، به معنای کفر نعمت نیز آمده، که ضدّ شکر است. قول
خداوند متعال «ما به هر چیزی کافریم»، یعنی منکریم. کفران ورزید به نعمت خدا، کفران میورزد، کفران ورزیدنی، یعنی آن را انکار کرده و پوشانده است. حق او را کافر شد، یعنی منکر شد... ».
از کلام علامه مصطفوی استفاده میشود بازگشت معنای کفر به ستر و پوشاندن نیست و شاهد اینکه خداوند متعال فرمود: {یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْضٍ}؛(2)روز قیامت برخی از شما به برخی دیگر کفر میورزند.
معنای کفر در این آیه تبری است که از مراتب انکار و جحود است و نمیتوان معنای آن را به ستر و پوشاندن بازگردانید.
برای کفر در اصطلاح معانی گوناگونی شده است:
درصورتی که کفر مورد بحث، کفر حقیقی مقابل ایمان باشد. شهید ثانی مینویسد:
عرّفه جماعة بانّه عدم الایمان عمّا من شأنه ان یکون مؤمنا، سواء أکان ذلک العدم بضدّ او بلاضدّ. فبالضدّ کأن یعتقد عدم الأصول التی بمعرفتها یتحقق الایمان او عدم شیء منها، و بغیر الضدّ کالخالی من الاعتقادین، ای: اعتقاد ما به یتحقق الایمان و اعتقاد عدمه و ذلک کالشاک او الخالی بالکلیة، کالذی لم
یقرع سمعه شیء من الأمور التی یتحقق الایمان به. و یمکن ادخال الشاک فی القسم الأوّل؛ اذ الضدّ یخطر بباله و الاّ لما صار شاکا؛(1)
جماعتی آن را به عدم ایمان تعریف کردهاند از کسی که شأنیت مؤمن بودن را دارد، چه تحقق آن عدم، همراه با ضد باشد یا نباشد و به ضد، به آن است که شخصی معتقد به عدم اصولی باشد، که با معرفت به آنها، ایمان تحقق مییابد یا عدم هیچیک از اصول. با غیر ضد، مثل کسی که خالی از اعتقادی است که به واسطة آن ایمان تحقق مییابد و با اعتقاد به عدم آن، و آن همانند شک کننده، یا خالی از عقیده بهطورکلی است. ممکن است داخلکردن شک کننده در قسم اول، زیرا ضد به فکر او خطور میکند و گرنه شاک به حساب نمیآید.
ابنتیمیه میگوید:
الکفر عدم الایمان بالله و رسله، سواء کان معه تکذیب او لم یکن معه تکذیب بل شک و ریب او اعراض عن هذا کلّه حسدا او کبرا او اتباعا لبعض الأهواء الصارفة عن اتباع الرسالة؛(2)
کفر به معنای عدم ایمان به خدا و رسولان است، خواه همراه آن تکذیب باشد یا نباشد، بلکه تردید یا اعراض از آن، بهطورکلی از روی حسد یا کبر، یا پیروی برخی هواهای نفسانی است که بازدارنده از پیروی رسالت است.
ابنتیمیه میگوید:
و اعلم انّ اصل الکفر هو التکذیب المتعمد لشیء من کتب الله تعالی المعلومة او لأحد من رسله علیهم السلام او لشیء ممّا جاؤا به اذا کان ذلک الأمر المکذب به معلوما بالضرورة من الدین و الاخلاق ان هذا الامر کفر، و من صدر عنه فهو کافر ان کان مکلفا مختارا غیر مختل العقل و لامکره؛(1)
بدان که اصل کفر همان تکذیب عمدی آیات معلوم کتابهای خداوند یا یکی از رسولان او یا چیزی از تعلیماتی است که ایشان آوردهاند، درصورتی که امر تکذیب شده، از جمله اموری باشد که ضروریبودنش از دین و اخلاق معلوم و کفرش ثابت باشد، ازاینرو هرکس آن امر از او صادر شود، کافر است، درصورتیکه مکلف مختار و صحیح العقل و غیر مکره باشد.
او نیز میگوید: «التکفیر حکم شرعی، سببه جحد الربوبیة او الوحدانیة او الرسالة او قول او فعل حکم الشارع بانّه کفر و ان لم یکن جحدا»؛(2)تکفیر حکم شرعی است و سبب آن انکار ربوبیت یا وحدانیت }خدا{ یا رسالت یا قول یا فعلی است که شارع، حکم به کفر آن کرده، گرچه انکار به حساب نیاید.
شیخ عبدالرحمن سعدی میگوید:
و حدّ الکفر الجامع لجمیع اجناسه و انواعه و افراده هو جحد ماجاء به الرسول او جحد بعضه کما انّ الایمان اعتقاده
ما جاء به الرسول و التزامه جملة و تفصیلاً، فالایمان و الکفر ضدّان متی ثبت احدهما ثبوتا کاملاً انتفی الآخر؛(3)
حدّ کفری که جامع انواع و افراد آن است عبارت است از انکار آنچه پیامبر آورده یا برخی از آنها را انکار کند، همانگونه که ایمان به معنای اعتقاد به تعلیمات پیامبر و التزام اجمالی و تفصیلی به آنهاست. پس ایمان و کفر ضدّ یکدیگرند که اگر یکی از آندو، به طور کامل، ثابت شود دیگری منتفی میگردد.
غزالی نیز کفر را به معنای تکذیب عقیدهای گرفته، که تصدیق به آن ایمان است.(1)
بنابراین تعریف تقابل بین کفر و ایمان از نوع تقابل ضدین میباشد، زیرا تکذیب به مجرد عدم تصدیق تحقق نمییابد، بدین جهت شک کفر نیست، چه رسد به جهل بسیط و غفلت.
ابنمیثم بحرانی کفر را به معنای انکار صدق پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و نیز انکار اموری دانسته که ضروری بودن آنها معلوم است.(2)
حصفکی، از علمای احناف، کفر را در لغت به معنای ستر گرفته و شرعا به معنای تکذیب اموری دانسته که از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عنوان ضروری دین معرفی شده است.(3)
جرجانی مینویسد: «الکفر مقابل الایمان و هو عدم تصدیق الرسول فی بعض ما علم مجیئه ضرورة»؛(4)کفر مقابل ایمان است و ایمان به معنای تصدیق نکردن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در برخی از اموری است که علم ضروری به آمدنش، از جانب اوست.
باقلانی کفر را به معنای جهل به خداوند سبحان، معنا کرده است.(5)
احمد بن حنبل شک در وجود خداوند متعال را باعث کفر میداند.(6)
برخی اسلام و ایمان را دو لفظ مترادف در مفهوم و حکم میدانند و برخی نیز بین آندو، به
لحاظ مفهوم یا مصداق یا حکم فرق میگذارند. معروف بین دسته دوم آن است که کفر در مقابل ایمان است.
در صورت تقابل بین کفر و ایمان و اینکه اسلام اعم از ایمان است، لازم میآید مسلمان گاهی کافر باشد، درحالیکه شهادتین میگوید، و در عین حال کسی از این دسته به آن معتقد نیست.
در جواب این اشکال همانگونه که اسلام به ظاهری و واقعی تقسیم میشود و اسلام واقعی همان ایمان واقعی است، ممکن است کفر نیز گاهی واقعی باشد، خواه مخفی یا ظاهر، و گاهی نیز ظاهری است؛ از این روکفری که مقابل ایمان است، کفر واقعی است، چه آثار اسلام بر آن مترتب شود یا نشود، اما کفر، مقابل اسلام ظاهری است که مانع از ترتیب آثار اسلام میباشد، و به همین سبب ممکن است مسلمانی، مؤمن نباشد، یعنی باطن کافر است و روز قیامت حساب کفار از او کشیده میشود، گرچه در دنیا در ظاهر حکم اسلام بر او بار شده است.
در نتیجه توان گفت: کفر مقابل ایمان مناط آثار کفر در دنیا نمیشود، مگر درِصورتیکه آن کفر ظاهر باشد، همانگونه که ایمان واقعی مناط
ترتیب آثار اسلام نیست، مادامی که انسان، اسلام را اظهار کرده است.
شهید ثانی این اشکال را جواب داده و میگوید:
مقصود به حکم اسلام او در ظاهر، صحت ترتب بسیاری از احکام شرعی بر آن است، زیرا شرع اقرار به شهادتین را، نشانه صحت اجرای بیشتر احکام شرعی بر اقرار کننده قرار داده است، مانند: حلال بودن نکاح و حفظ خون و
مال و امور دیگر. حکمت آن اینکه گویا با این ترتیب اثر، مشکلات از مؤمنان تخفیف مییابد، زیرا آنها به معاشرت با مسلمانان ظاهری نیازمند میباشند.(1)
ولی با ملاحظه عبارات متکلمان و فقها فهمیده میشود مقصود متکلمان از «کفر» کفر واقعی است که مقابل ایمان باشد و مقصود فقها از «کفر» کفری است که آثارش بر آن مترتب میگردد و آن کفر مقابل اسلام ظاهری است.
با مراجعه به آیات به دست میآید تقابل بین کفر و ایمان است.
خداوند متعال میفرماید: {وَمَن یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالاْءِیمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ السَّبِیلِ}؛(2)
کسی که کفر را به جای ایمان بپذیرد، از راه مستقیم }عقل و فطرت{ گمراه شده است.
و: {هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاْءِیمانِ}؛(3)
آنها در آن هنگام، به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان.
کفر را به لحاظها و اعتبارات مختلف تقسیم کردهاند:
علما به این لحاظ کفر را به کفر اکبر و کفر اصغر تقسیم کرده و این تقسیم را از مفاد روایات و لغویین و صحابه و علما استفاده کردهاند.
از جمله روایاتی که دلالت بر این تقسیم دارد، حدیثی است که بخاری و مسلم از ابن ابنعباس نقل کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
أُریت النارَ فاذا اکثر اهلها النساء یکفُرن. قیل: ایکفرن بالله؟ قال: یکفرن العشیر و یکفرن الاحسان، لو احسنت الی احداهنّ الدهر ثم رأت منک شیئا قالت: ما رأیت منک خیرا قط؛(1)
به من آتش دوزخ نشان داده شد، ناگهان مشاهده کردم بیشتر اهالی آن زنانی هستند که کفر میورزند. گفته شد: آیا به خدا کفر میورزند؟ فرمود: کفر به زندگی و کفر به احسان میورزند، اگر تو به یکی از آنان در طول زندگی احسان کنی، ولی از تو چیزی مشاهده کند، میگوید: هرگز از تو خیری ندیدهام.
ابوهریره از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «لاترغبوا عن آبائکم، فمن رغب عن ابیه فهو کفر»؛(2)از پدرانتان اعراض نکنید، زیرا هرکس از پدرش اعراض کند، کافر است.
ازهری در بیان دو نوع کفر میگوید: «احدهما: یکفر بنعمة الله و الآخر: التکذیب با الله»؛(3)یکی از آن دو نوع اینکه به نعمت الهی کفر ورزد، و دیگری تکذیب به خداست.
ابناثیر مینویسد: «و الکفر صنفان: احدهما: الکفر باصل الایمان و هو ضدّه و الآخر الکفر بفرع من فروع الایمان، فلایخرج به من اصل الایمان»؛(4)کفر بر دو نوع است، یکی کفر به اصل ایمان و آن ضد ایمان است و دیگری کفر به فروعی از فروع ایمان، که این نوع، انسان را از اصل ایمان خارج نمیکند.
طبری و دیگران در ذیل آیه: {وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِما أَنزَلَ الله فَأُو لَئِکَ هُمُ الْکَفِرُونَ}(5)از ابنعباس نقل کردهاند که گفته است:
هی به کفر و لیس کفرا بالله و ملائکته و کتبه و رسله. و قال طاووس: لیس بالکفر الذی ینقل عن الملة. و قال عطاء: کفر دون کفر و ظلم دون ظلم و فسق دون فسق؛(1)
او با این کار کافر میشود، ولی کفر به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و رسولان نیست. طاووس گفته: این کار باعث کفری که او را از ملت }اسلام{ خارج سازد کند، عطا گفته: درجه پایینی از کفر و ظلم و فسق است.
طبری در ذیل آیه: {وَمَن یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ الله غَنِیٌّ حَمِیدٌ}(2)میگوید:
و من کفر نعمة الله علیه الی نفسه اساء؛ لانّ الله معاقبه علی کفرانه ایّاه؛(3)
هرکس از نعمتی که خداوند به او داده، کفر ورزد، به خودش بد کرده، زیرا خداوند به سبب کفرانش او را عقوبت خواهد کرد.
شوکانی مینویسد: «ای من جعل کفر النعم مکان شکرها فان الله غنیّ عن شکره»؛(4)هرکس کفران نعمت را به جای شکر نعمت
قرار دهد، یقیناً همانا خداوند از تشکر او بینیاز است.
ابنعبدالبرّ ذیل باب «کفران العشیر و کفر دون کفر» که در صحیح بخاری آمده، مینویسد: «فاطلق علیهنّ اسم الکفر لکفرهنّ العشیر و الاحسان و قد یسمّی کافر النعمة کافرا»؛(5)بر آنان نام کفر اطلاق شده، زیرا به زندگی و احسان، کفران میورزند و گاهی کافر به نعمت را، کافر میگویند.
ابنحجر عسقلانی در شرح حدیث «لاترغبوا عن آبائکم فمن رغب عن ابیه فهو کفر» از برخی از علما در شرح این حدیث نقل کرده: «و لیس المراد بالکفر حقیقة الکفر التی یخلّد
صاحبها فی النار»؛(1)«مراد به کفر، حقیقت آن که موجب خلود صاحبش در دوزخ شود نیست».
ابنرجب حنبلی میگوید: «قد ورد اطلاق الکفر علی بعض المحرمات و اطلاق النفاق ایضا»؛(2)«گاهی عنوان کفر و نفاق بر برخی از محرمات اطلاق میشود».
ابنحجر در شرح حدیث «یکفرن العشیر» مینویسد: «فیه جواز اطلاق الکفر علی الذنوب التی لاتخرج عن الملة تغلیظا علی فاعلها»؛(3)از این تعبیر استفاده میشود اطلاق کفر بر گناهانی که
موجب خروج از ملت نیست جایز میباشد؛ و این تعبیر به دلیل سخت گرفتن بر فاعل آن است.
ابنتیمیه میگوید:
و اذا کان من قول السلف: انّ الانسان یکون فیه ایمان و نفاق، فکذلک فی قولهم: انّه یکون فیه ایمان و کفر، لیس هو الکفر الذی ینقل عن الملة، کما قال ابن عباس و اصحابه فی قوله تعالی: {وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِما أَنزَلَ الله فَأُو لَئِکَ هُمُ الْکَفِرُونَ} قالوا: کفروا کفرا لاینقل عن الملة، و قد اتبعهم علی ذلک احمد بن حنبل و غیره من ائمة السنة؛(4)
از سخنان سلف این است که اگر در انسانی ایمان و نفاق جمع میشود، مقصود از کفر، کفری نیست که موجب خروج از ملت }اسلام{ میشود، آن گونه که ابنعباس و اصحاب او در تفسیر آیه {وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِما أَنزَلَ الله فَأُو لَئِکَ هُمُ الْکَفِرُونَ} گفتهاند: آنان کفری دارند که باعث خروج از ملت نمیشود، و احمد بن حنبل و دیگران از اهل سنت، از ایشان پیروی کردهاند.
او نیز در ذیل این آیه میگوید: «کفر دون کفر و ظلم دون ظلم و فسق دون فسق، و قد ذکر ذلک احمد و البخاری و غیرهما»؛(5)مقصود کفری است پایینتر از درجه عالی کفر و ظلمی
است پایینتر از بالاترین درجه کفر و فسقی است پایینتر از بالاترین درجه فسق، این تفسیر را احمد و بخاری و دیگران نیز بیان کردهاند.
ابنقیم جوزیه میگوید: «فاما الکفر فنوعان: کفر اکبر و کفر اصغر، فالکفر الأکبر هو الموجب للخلود فی النار و الأصغر موجب لاستحقاق الوعید دون الخلود»؛(1)کفر دو نوع است: کفر اکبر و کفر اصغر؛ کفر اکبر، کفری است که موجب دخول در آتش است و کفر اصغر باعث استحقاق عذاب میشود، نه خلود در دوزخ.
محمد بن عبدالوهاب میگوید: «الکفر کفران: کفر یخرج عن الملة... و کفر اصغر لایخرج عن الملة، و هو کفر النعمة»؛(2)کفر بر دو نوع است؛ کفری که موجب خروج از ملت }اسلام{ است... و کفر اصغر که موجب خروج از ملت نیست و آن کفران نعمت است.
صالح بن فوزان در شرح کلام بربهاری «من خالف اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فی شیء من امر الدین فقد کفر» میگوید: «یَحتمل الکفرَ الاکبر و یحتمل الکفر الاصغر بحسب المخالفة، فقوله: }فقد کفر{ لیس معناه انّه کفر الکفر المخرج من الملة مطلقا، قد یکون الکفر الاصغر»؛(3)«احتمال کفر اکبر و نیز احتمال کفر اصغر داده میشود به حسب نوع مخالفت. پس قول او }به طور حتم کافر است{ معنایش این نیست، که او به طور مطلق کفری پیدا کرده که از ملت اسلام خارج شده است، زیرا گاهی کفر اصغر است.»
محمد ناصرالدین البانی میگوید:
لابدّ من معرفة ان الکفر - کالفسق و الظلم - ینقسم الی قسمین: کفر و فسق و ظلم یخرج من الملة و کل ذلک یعود الی الاستحلال العملی. فکل المعاصی- و بخاصة ما فشا فی هذا الزمان من استحلال عملی للربا و الزنی و شرب الخمر و غیرها - هی من الکفر العملی، فلایجوز ان نکفر العصاة المتلبسین بشیء من المعاصی لمجرد ارتکابهم لها و استحلالهم ایاها عملیا الاّ اذا ظهر - یقینا - لنا منهم - یقینا - ما یکشف
لنا عمّا فی قرارة نفوسهم انّهم لایحرّمون ما حرّم الله و رسوله اعتقادا، فاذا عرفنا انهم وقعوا فی هذه المخالفة القلبیة حکمنا حینئذ بانّهم کفروا کفر ردّة. امّا اذا لم نعلم ذلک فلا سبیل لنا الی الحکم بکفرهم؛ لانّنا نخشی ان نقع تحت وعید قوله علیه الصلاة و السلام:}اذا قال الرجل لأخیه: یا کافر فقد باء بها احدهما{.
والاحادیث الواردة فی هذا المعنی کثیرة جدا اذکر منها حدیثا ذا دلالة کبیرة و هو فی قصة ذلک الصحابی الذی قاتل احد المشرکین، فلمّا رأی هذا المشرک انه صار تحت ضربة سیف المسلم الصحابی قال. اشهد ان لا اله الاّ الله، فما بالاها الصحابی فقتله. فلمّا بلغ خبره النبی انکر علیه ذلک اشدّ الانکار فاعتذر الصحابی بان المشرک ما قالها الاّ خوفا من القتل و کان جوابه:}هلاّ شققت عن قلبه؟!{
اذا الکفر الاعتقادی لیس له علاقة اساسیة بمجرد العمل، انما علاقته الکبری بالقلب، و نحن لانستطیع ان نعلم ما فی قلب الفاسق و الفاجر و السارق و الزانی و المرابی.... و من شابههم الاّ اذا عبّر عما فی قلبه بلسانه، اما عمله فینبیء انّه خالف الشرع مخالفة عملیة.
فنحن نقول: انک خالفت و انک فسقت و انک فجرت، لکن لانقول: انک کفرت و ارتددت عن دینک حتی یظهر منه شیء یکون لنا عذر عندالله عزوجل فی الحکم بردّته، ثم یأتی الحکم المعروف فی الاسلام علیه، ألا و هو قوله علیه الصلاة و السلام: }من بدل دینه فاقتلوه{...؛(1)
باید دانسته شود که کفر همانند فسق و ظلم به دو نوع، تقسیم میشود: یک نوع باعث خروج از ملت }اسلام{ است، و تمام اینها به
حلالشمردن قلبی باز میگردد، و دیگری باعث خروج از ملت }اسلام{ نیست و بازگشت این صورت به حلالشمردن قلبی است.
پس تمام معصیتها - به ویژه آنچه در این زمان شایع شده از حلال شمردن ربا و زنا و شرب خمر و گناهان دیگر - همه از کفر عملی است، ازاینرو جایز نیست گناهکارانی که یکی از معاصی را انجام میدهند، به مجرد ارتکاب و حلال شمردن آنها، به لحاظ عملی تکفیر کنیم، مگر درصورتیکه به طور یقین برای ما ثابت شود از آنچه در دل خود دارند، اینکه حرام خدا و رسولش را از روی اعتقاد حرام نمیدارند، در این صورت حکم میکنیم، کافر و مرتد
1) . البانی، فتنة التکفیر، ص31-34.
شدهاند، ولی اگر از این امر آگاه نشدیم نمیتوانیم آنها را تکفیر کنیم، زیرا میترسیم مصداق وعده عذاب پیامبر شویم که فرمود: «چون شخصی به برادرش گفت: ای کافر، به یکی از آن دو باز میگردد».
احادیث مربوط به این معنا بسیار است. یک حدیث را ذکر میکنم که دلالت زیادی دارد و آن قصه آن صحابی است که یکی از مشرکان را به قتل رساند و چون آن مشرک، خود را زیر شمشیر مسلمان صحابی دید، گفت: شهادت به وحدانیت خدا میدهم، ولی آن صحابی به گواهی او توجهی نکرد و او را کشت. چون خبر آن به پیامبر رسید بسیار بر او سخت گرفت، ولی آن صحابی عذر آورد که او مشرک بوده و این گواهی را فقط به سبب ترس از
کشته شدن داده است. پاسخ پیامبر بود که: «آیا تو دلش را شکافتی؟!».
در این هنگام کفر اعتقادی، ارتباط اساسی به مجرد عمل ندارد، بلکه ارتباط مهم به قلب دارد، و نمیتوانیم بفهمیم که در قلب فاسق، فاجر، سارق، زناکار و رباخوار.... و امثال آنها چیست، مگر آنچه در دل دارد را به زبان آورد، ولی عملش، فقط خبر از مخالفت عملی با شرع میدهد.
میگوییم: تو مخالفت کردی و فاسق و فاجر شدی، ولی نمیگوییم تو کافر شده و از دین بازگشتی، مگر اینکه از ناحیه وی چیزی ظاهر شود که برای ما عذری در حکم به ارتدادش باشد، آنگاه حکم معروف در اسلام بر او بار میشود و آن فرموده رسول خدا است که فرمود: «هرکس دینش را تبدیل کرد، بکشید... .»
میزان کفر اکبر آن است که انسان مؤمن را بهطورکلی از اسلام و ایمان خارج میکند و آن کفر اعتقادی منافی با تصدیق قلبی است.
دکتر محمد عبدالحکیم حامد میگوید:
اما الکفر الأکبر فهو الجحود بالقلب او اللسان لشیء ممّا افترض الله تعالی الایمان به فی کتابه او علی لسان رسوله صلی الله علیه و آله وسلم بعد قیام الحجة و بلوغ الحق. و هو صادر عن تکذیب او اعراض او استکبار او حسد یمنع الانقیاد؛(1)
1) . محمد عبدالحلکیم حامد، ائمة التکفیر، ص43.
کفر اکبر انکار چیزی است به قلب با زبان، از اموری که خداوند متعال در کتابش یا بر زبان رسولش ایمان به آنها را واجب کرده، بعد از قیام حجت و رسیدن حق، و چنین کفری از تکذیب یا اعراض یا استکبار یا حسدی که مانع از انقیاد است، صادر میگردد.
میزان در کفر اصغر آن است که با کمال ایمان تنافی دارد، نه با مطلق ایمان و آن کفر عملی است که با تصدیق قلبی در تنافی نیست.
دکتر محمد عبدالحکیم حامد مینویسد:
الکفر الاصغر و هو الکفر العملی المحض الذی لم یستلزم الاعتقاد و لم یناقض تصدیق القلب و اذعانه، و هو صادر عن غلبة هوی و شهوة و غیر ذلک دون اعتقاد القلب؛(1)
کفر اصغر، کفر عملی محض است که مستلزم اعتقاد نیست و با تصدیق قلبی تنافی ندارد و ناشی از غلبه هوای نفس و شهوت و دیگر امور است، بدون اعتقاد قلبی.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود: «انّ اخوف ما اخاف علیکم الشرک الأصغر. قالوا: یا رسول الله و ما الشرک الأصغر؟ قال: الریاء»؛(2)شرک
اصغر ترسناکترین کاری است که بر شما از آن میترسم. گفتند: ای رسول خدا! شرک اصغر چیست؟ فرمود: ریا.
در روایتی تصریح به کفر عملی شده یا فاعل آن کافر به حساب آمده، ولی در روایاتی دیگر انجام دهندة آن متصف به ایمان شده، در نتیجه با جمع بین این دو دسته، استفاده میشود مقصود ازکفر در آن روایت، کفر اصغر است.
از باب مثال در حدیثی آمده: «سباب المسلم فسوق و قتاله کفر»؛(1)دشنام دادن مسلمان فسق و جنگ با او کفر است.
در سوره حجرات آمده است: {وَإِن طَآئِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا...}؛(2)
و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتی دهید.
از جمع بین این دو دلیل، استفاده میشود مقصود از کفر در آن حدیث، کفر اصغر است.
از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود: «من قال لاخیه یا کافر فقد باء بها احدهما»؛(3)هرکس برادرش را کافر خطاب کند، به او یا به مخاطب باز میگردد.
ابنتیمیه در شرح این حدیث میگوید: «فقد سمّاه اخاه حین القول، و قد اخبر انّ احدهما باء بها، فلو خرج عن الاسلام بالکلّیة لم یکن اخاه»؛(4)حضرت در آن هنگام او را برادر خطاب کرده و خبر داده که کفر به یکی از آندو باز میگردد و اگر کفر باعث خروج از اسلام به طور کلی است، برادر او نباید به حساب آید.
ابوعبید میگوید: «و امّا الآثار المرویات بذکر الکفر و الشرک و وجوبهما بالمعاصی، فانّ معناها عندنا لیست تُثبت علی اهلها کفرا و لا شرکایزیلان الایمان عن صاحبه»؛(1)آثاری که در آن سخن از کفر و شرک و ثابت شدن آندو، به واسطه معاصی به میان آمده، نزد ما مقصود از آنها کفر و شرکی نیست که باعث زایل شدن ایمان از صاحبش شود.
طحاوی در شرح حدیث «سباب المسلم فسوق و قتاله کفر» میگوید: «لیس علی الکفر بالله تعالی حتی یکون به مرتدا»؛(2)مقصود از آن، کفر به خداوند متعال نیست، تا به واسطه آن مرتد گردد.
نووی نیز در شرح آن میگوید: «و امّا قتاله بغیر حق فلایکفر به عند اهل الحق کفرا یخرج به من الملة»؛(3)«قتال مسلمان بدون حق نزد اهل حق، موجب خروج از ملت }اسلام{ به واسطه آن نیست.
ابنعبدالبر درباره اطلاق «کفر» در روایات و عبارات علما بر عمل غیر مخرج از ملت اسلام میگوید: «و لیس علی ظاهرها عند اهل الحق و العلم؛ لأصول تدفعها اقوی منها من الکتاب و السنة المجمع علیها»؛(4)نزد اهل حق و علم، حمل بر ظاهر آن نمیشود، به جهت اصولی قویتر از قرآن و سنت که مورد اجماع بوده و ظاهر آنها را دفع میکند.
ابوعبید میگوید: «انّما وجّهوها انّها من الأخلاق و السنن التی علیها الکفّار و المش-رکون»؛(5)توجیه کردهاند که مقصود از آنها، اخلاق و سنت سنتهایی است که کفار و مشرکان بر آن بودهاند.
طحاوی میگوید: «و لکنّه علی تغطیته به ایاه و استهلاک به ایاه؛ لانّ الکفر هو التغطیة التی تستهلکه»؛(1)ولی به جهت پوشیدهشدن به واسطه آن و هلاک شدن به آن است، زیرا کفر به معنای
پوشاندن چیزی است، پوشاندنی که باعث هلاکت میشود.
نووی در توجیه این اطلاق میگوید:
قیل فی معناه سبعة اقوال: احدها: انّ ذلک کفر فی حقّ المستحلّ بغیر حق.
و الثانی: المراد کفر النعمة و حق الاسلام.
و الثالث: انّه یُقرّب من الکفر و یؤدّی الیه.
و الرابع: انّه فعل کفعل الکفار.
و الخامس: المراد حقیقة الکفر و معناه: لاتکفروا بل دوموا مسلمین.
و السادس:.... المتکفرون بالسلاح، یقال: تکفّر الرجل بسلاحه اذا لبسه.
و السابع:...لایکفّر بعضکم بعضا، فتسحّلوا قتال بعضکم بعضا.
و اظهر الأقوال: الرابع؛(2)
درباره آن هفت قول رسیده است:
اول: این عمل در حق مستحلّ بدون حق کفر است.
دوم: مراد، کفر نعمت و حق اسلام است.
سوم: مقصود آن است که به کفر نزدیک شده و انسان را به سوی آن میکشاند.
چهارم: این کار همانند کارهای کفار است.
پنجم: مراد حقیقت کفر است و معنای آن اینکه، کفر نورزید و بر اسلام خود ادامه دهید.
ششم: ...به کسانی است که به اسلحه کفر ورزیدهاند، گفته میشود: تکفّر الرجل بسلاحه، هنگامی که اسلحه را بر تن کند.
و هفتم: ...یکدیگر را تکفیر نکنید که این امر موجب کشتن یکدیگر میشود، و برترین اقوال قول چهارم است.
ابوهریره از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «اثنتان فی الناس هما بهم کفر: الطعن فی النسب و النیاحة علی المیت»؛(1)دو عمل در مردم است که باعث کفر آنان میباشد: یکی طعن در نَسَب و دیگری نوحه گری بر مرده.
نووی در شرح آن میگوید: «و فیه اقوال: اصحّها انّ معناه: هما من اعمال الکفّار و اخلاق الجاهلیة»؛(2)و در آن چند قول است: صحیحترین آن، اینکه آن دو عمل از اعمال کفّار و اخلاق جاهلیت است.
کفر به لحاظ اطلاق و تعیین نیز بر دو قسم تقسیم شده است:
کفر مطلق عبارت است از معلق کردن کفر بر وصف عام، بدون اختصاص دادن آن به فرد معین و آن دو مرتبه دارد:(3)
الف{ تعلیق کفر بر وصف اعم، از قول یا فعل یا اعتقاد، مثل آنکه گفته شود: هرکس فلان کار
را انجام دهد یا فلان حرف را بزند یا فلان اعتقاد را داشته باشد، کافر است.
خداوند متعال میفرماید: {لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ الله هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ}؛(4)
آنها که گفتند: خدا، همان مسیح بن مریم است.
و نیز میفرماید: {إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِالله وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَن یُفَرِّقُوا بَیْنَ الله وَرُسُلِهِ وَیَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَیرِیدُونَ أَن یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلاً* أُولَئِکَ هُمُ الْکَفِرُونَ حَقًّا}؛(5)کسانی که خدا و پیامبرانِ او را انکار میکنند، و میخواهند میان خدا و پیامبرانش تبعیض قائل
شوند، و میگویند: «به بعضی ایمان میآوریم، و بعضی را انکار می کنیم» و میخواهند در میان این دو، راهی برای خود انتخاب کنند...آنها کافران حقیقیاند.
ب{ تعلیق کفر بر وصف اخص، مثل طایفه یا فرقه یا جماعت مخصوص، مثلا گفته شود: یهود و نصارا کافرند.
خداوند متعال میفرماید: {وَما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَلکِنَّ الشَّیاطِینَ کَفَرُوا}؛(1)
سلیمان هرگز }دست به سحر نیالود؛ و{ کافر نشد، ولی شیاطین کفر ورزیدند.
و نیز میفرماید: {فَ-آمَنَت طَّ-آئِفَةٌ مِّنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَکَفَرَت طَّآئِفَةٌ}؛(2)
در این هنگام گروهی از بنی اسرائیل ایمان آوردند و گروهی کافر شدند.
و نیز میفرماید: {أَلاَ إِنَّ ثَمُودَا کَفَرُوا رَبَّهُمْ}؛(3)
بدانید قوم ثمود، پروردگارشان را انکار کردند! دور باد قوم ثمود }از رحمت پروردگار{.
مقصود از آن کفر شخص معینی است، خداوند متعال میفرماید: {وَإِذْ
قُلْنا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِأَدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکانَ مِنَ الْکافِرِینَ}؛(4)
همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد، و تکبر ورزید، }و به خاطر نافرمانی و تکبرش{ از کافران شد.
و نیز میفرماید: {ضَرَبَ الله مَثَلاً لِّلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ}؛(5)
خداوند برای کسانی کسانیکه کافر شدهاند به همسر نوح و همسر لوط مثَل زده است.
از عبارتهای متکلمان و فقها استفاده میشود، میزان در کفر به مبدأ و معاد مختلف است:
از برخی عبارتهای دانشمندان اسلامی استفاده میشود میزان در کفر، مخالفت با حکم نقلی و شرعی است، نه عقلی.
قاضی عیاض میگوید:
فصل فی بیان ما هو من المقالات کفر و ما یتوقف او یختلف فیه و ما لیس بکفر. اعلم انّ تحقیق هذا الفصل و کشف اللبس فیه مورده الشرع و لامجال للعقل فیه؛(1)
فصلی در بیان آنچه از مقالات کفر است و آنچه در آنها توقف میشود یا مورد اختلاف میباشد و چه چیزهایی کفر به حساب نمیآید. تحقیق این فصل و کشف شبهه در آن موردش، شرع است و مجالی برای عقل در آن نیست.
ابنتیمیه میگوید:
انّ الکفر و الفسق احکام شرعیة لیس ذلک من الاحکام التی یستقل بها العقل، فالکافر من جعله الله و رسوله کافرا و الفاسق من جعله الله و رسوله فاسقا کما انّ المؤمن و المسلم من جعله الله و رسوله مؤمنا و مسلما؛(2)
کفر و فسق احکام شرعی هستند و از احکامی نیستند که عقل در آنها استقلال دارد، پس کافر و فاسق کسی است که خدا و رسولش او را کافر و فاسق به حساب آورده همانگونه که مؤمن و مسلمان کسی است که خدا و رسولش او را مؤمن و مسلمان به حساب آورده است.
ابنوزیر میگوید:
انّ التکفیر سمعی محض لا مدخل للعقل فیه و ذلک من وجهین:
الوجه الاول: انّه لایکفّر بمخالفة الادلة العقلیة و ان کانت ضروریة...
الوجه الثانی: انّ الدلیل علی الکفر و الفسق لایکون الاّ سمعیا قطعیا و لانزاع فی ذلک؛(1)
همانا تکفیر سمعی محض است و عقل دخالتی در آن ندارد، این مطلب دو جهت دارد:
جهت اول: کسی به جهت مخالفت ادله عقلی تکفیر نمیشود، گرچه ضروری باشد؛
جهت دوم: این اینکه دلیل بر کفر و فسق، فقط سمعی قطعی است و نزاعی در آن نمیباشد.
ابنتیمیه میگوید:
والکفر هو من الأحکام الش-رعیة، و لیس کل من خالف شیئا علم بنظر العقل یکون کافرا، و لو قدر انّه جحد بعض صرائح العقول لم یُحکم بکفره حتی یکون قوله کفرا فی الش-ریعة، و اما من خالف ما علم انّ الرسول جاء به فهو کافر بلانزاع؛(2)
کفر از احکام شرعی است، و این طور نیست که هرکس با حکمی که با نظر عقل معلوم شده، مخالفت کند، کافر باشد، و برفرض که برخی از احکام عقلی صریح را انکار کرده، ولی حکم به کفر او نمیشود، مگر آنکه قول او در شریعت کفر به حساب آید، ولی کسی که با آنچه به طور قطع از رسول رسیده، مخالفت کند، او بدون نزاع کافر است.
او نیز میگوید:
و اذا کان کذلک فکون الرجل مؤمنا و کافرا و عدلاً و فاسقا هو من المسائل العقلیة، فکیف یکون من خالف ما جاء به الرسول لیس کافرا، و من خالف ما ادعی غیره انّه معلوم بعقله کافرا؟ و هل یکفر أحد بالخطأ فی مسائل الحساب و الطب و دقیق الکلام؛(3)
در این صورت شخصی حکم به مؤمن یا کافر یا عادل یا فاسق شود، این از مسائل شرعی است نه از مسائل عقلی، چگونه کسی که با دستورات رسول مخالفت کرده، کافر نباشد، ولی مخالف ادعاهایی غیر او که به عقلش معلوم گشته، کافر به حساب آید؟ آیا میتوان کسی را که در مسائل حساب و طبّ و دقایق کلام، خطا کرده، تکفیر کرد؟.
ابنتیمیه میگوید:
الکفر حکم شرعی متلقی عن صاحب الشریعة، و العقل قد یعلم به صواب القول و خطؤه. و لیس کل ما کان خطأ فی العقل یکون کفرا فی الش-رع(1)
کفر حکم شرعی است و از صاحب شریعت تلقی میشود و عقل گاهی به صواب و خطای گفتهای پی میبرد، ولی هرچه نزد عقل خطا به حساب میآید، در شرع کفر نیست.
او نیز میگوید: «فالکافر ما جعله الله و رسوله کافرا»؛(2)کافر کسی است که خدا و رسولش او را کافر به حساب آورده است.
ابنقیم جوزیه میگوید: «التکفیر حکم شرعی؛ فالکافر من کفّره الله و رسوله»؛(3)تکفیر حکم شرعی است، از اینرو کافر کسی است که خدا و رسولش او را تکفیر کرده است.
این میزان را نمیتوان برای تشخیص کفر و ایمان عقاید و افعال قرار داد، زیرا هرکس ادعا میکند عقیده من مطابق با قرآن و سنت است و عقیده دیگران که مخالف با اوست، مخالف با قرآن و سنت بوده و در نتیجه دیگران کافر و فقط او مسلمان است.
از ظاهر عبارات معتزله استفاده میشود میزان در کفر، مخالفت حکم عقلی و ضروری است.
دکتر عادل عوا مینویسد:
الاعتزال فی رأینا نشاط کلامی توخی الدفاع عن الدین بتحریر العقل الانسانی من السلطان الخارجی و افساح المجال امامه لیحوّل حریة التفکیر فی الاسلام الی فکر حرّ جهد المستطاع؛(1)
اعتزال در رأی ما نشاط کلامی است که به دنبال دفاع از دین با آزاد گذاشتن عقل انسان از سلطه خارجی و بازگذاشتن مجال در برابر آن، به جهت متحولکردن آزاد اندیشی
در اسلام به اندیشه آزاد در حدّ استطاعت است.
قاضی عبدالجبار معتزلی میگوید:
اما من خالف فی التوحید و نفی عن الله تعالی ما یجب اثباته و اثبت ما یجب نفیه فانّه یکون کافرا. و اما من خالف فی العدل و اضاف الی الله تعالی القبائح کلها من الظلم و الکذب و اظهار المعجزات علی الکذابین و تعذیب اطفال المشرکین بذنوب آبائهم و الاخلال بالواجب فانّه یکفر ایضا. و اما من خالف فی الوعد و الوعید و قال: انّه تعالی ما وعد المطیعین بالثواب و لاتوعد العاصین بالعقاب البتة، فانّه یکون کافرا؛ لانّه ردّ ما هو معلوم ضرورة من دین النبی. و المراد لما هذا حاله یکون کافرا. و کذا لو قال: انّه تعالی وعد و توعد و لکن لایجوز ان یخلف فی وعیده؛ لانّ الخلف فی الوعید کرم،فان قال: ان الله وعد و توعد و لایجوز ان یخلف فی وعده و وعیده و لکن یجوز ان یکون فی عمومیات الوعید شرط او استثناء لم یبینه لله تعالی فانه یکون مخطئا. اما من خالف فی المنزلة بین المنزلتین فقال: ان حکم الکبیرة حکم عبدة الاوثان و المجوس و غیرهم فانه یکون کافرا؛ لانّا نعلم خلافه من دین النبی و الأمة ضرورة...؛(2)
اما کسی که مخالف توحید بوده و از خداوند متعال چیزی را نفی کرده که اثباتش واجب و چیزی را اثبات کرده که نفی آن واجب است او کافر به حساب میآید، اما کسی که با عدل به مخالفت پرداخته و تمام کارهای قبیح را به خداوند متعال نسبت داده از قبیل: ظلم و دروغ و اظهار معجزات بر دروغگویان و عذابشدن اطفال مشرکان به گناهان پدرانشان و اخلال به واجب، او نیز کافر به حساب میآید، و کسی که وعد و وعید
را مخالفت کرده و گفته: خداوند متعال به افراد مطیع وعده به ثواب و به افراد معصیتکار وعده به عقاب نداده، او نیز کافر است، زیرا حکمی را رد کرده که معلوم ضروری از دین پیامبر میباشد، و هرکس که حالش این گونه است کافر به حساب میآید.
همچنین اگر بگوید: خداوند متعال وعده و وعیده داده، ولی جایز نیست در وعیدش تخلف کند، زیرا خلف در وعید کَرَم است، ازاینرو او به جهت اضافه کار قبیح به خداوند متعال کافر به حساب میآید. اگر بگوید: خداوند وعده و وعید داده و خلف وعده و وعید جایز نیست، ولی شرط یا استثنای تبیین نشده از سوی خدا در عمومیتهای وعید جایز است، او خطاکار به حساب میآید، اما کسی که حکم منزلت بین دو منزلت را مخالفت کرده و گفته: حکم مرتکب گناهان کبیره حکم بتپرستان و مجوس و دیگران است او نیز کافر به حساب میآید، زیرا ما خلاف آن را در دین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و امت ضرورت میدانیم... .
موضوعات عقلی و اعتقادی که از استنباطات عقل است در صورتی که از احکام عقل بدیهی و ضروری بوده و مورد اتفاق همگان میباشد، انکارش موجب کفر و ارتداد میباشد و نیز انکار مسایل و موضوعات ضروری سبب کفر است.
از احمد بن حنبل نقل شده که میگفت:
یخرج الرجل من الایمان الی الاسلام فان تاب رجع الی الایمان و لایخرجه من الاسلام الاّ الشک بالله العظیم او بردّ فریضة من فرائض الله جاحدا لها، فان ترکها تهاونا بها وکسلاً کان فی مشیئته ان شاء عذبه و ان شاء عفا عنه؛(1)
گاهی انسانی از ایمان به اسلام منتقل میشود و درصورتیکه توبه کرد به ایمان باز میگردد، و عامل خروج او از اسلام شک به خداوند عظیم یا ردّ فریضهای از فرائض خداوند همراه با انکار آن است، و اگر آن را از روی سستی ترک کند، به اختیار خداست که او را عذاب کرده و عفو کند.
شک مادامی که در نفس انسان رسوخ نکرده و به حالت ثابت در نیامده، عامل کفر فرد شاک نمیشود، زیرا گاهی شک مقدس است و آن شکی است که معبر برای رسیدن به یقین باشد.
در اینکه آیا انکار ضروری دین سبب مستقلی برای حکم به کفر است، گرچه این منکر تصدیق کننده خدا و رسول و معاد باشد؟ یا اینکه سبب مستقلی نیست؟ بلکه کاشف از عدم تحقق تصدیق
قلبی به اصول دین میباشد و این انکار اظهار عدم تصدیق میباشد.
از عبارت برخی علما استفاده میشود انکار ضروری، سبب مستقل برای کفر است و صاحب مفتاح الکرامه آن را به ظاهر علمای امامیه نسبت داده است.(2)
ایشان برای اثبات مدعای خود دو دلیل آوردهاند:
اسلام به لحاظ عرف و شرع عبارت است از تدین به این دین خاص که مقصود از آن، مجموع حدود شرعی منجزّ شده بر بندگان است و هرکس از این حدّ خارج شود، کافر غیرمسلمان میباشد.
اولاً: علم تفصیلی به تمام احکام ضرورت ندارد و علم اجمالی به آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از جانب خداوند متعال آورده، کافی است.
ثانیاً: لازمه این قول حکم به کفر کسی است که از روی جهالت، متدین به برخی از احکام شریعت نشده، گرچه از امور غیر ضروری است، و این حکم قطعا باطل است.
روایاتی از اهل بیت که دلالت دارد بر اینکه منکر ضروری کافر است و از آن جمله روایت ابوالصباح کنانی میباشد.
او از امام باقر7 نقل کرده که فرمود:
قیل لامیرالمؤمنین7: من شهد ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم کان مؤمنا؟ قال: فاین فرائض الله؟
قال: و سمعته یقول: کان علیّ یقول: لو کان الایمان کلاما لم ینزل فیه صوم و لاصلاة و لا حلال و لا حرام.
قال: و قلت لابی جعفر7 :انّ عندنا قوما یقولون اذا شهد ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فهو مؤمن .قال: فلم یضربون الحدّ و لم تقطع ایدیهم؟ و ماخلق الله عزوجل خلقا اکرم علی الله عزوجل من مؤمن؛ لانّ الملائکة خدّام المؤمنین و انّ جوائز الله للمؤمنین و انّ الجنة للمؤمنین و انّ الحور العین للمؤمنین. ثم قال: فما بال من جحد الفرائض کان کافرا؟؛»(1)
1) . کلینی، اصول کافی، ج2، ص33.
؛به امیرمؤمنان7 گفته شد: آیا کسی که گواهی به وحدانیت خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله وسلم داده، مؤمن است؟ گفت: واجبات الهی جایگاهش کجاست؟ گفت: شنیدهام که علی7میفرمود: اگر ایمان کلام بود، در آن روزه و نماز و حلال و حرام نبود.
راوی میگوید: به امام باقر7 گفتم: قومی نزد ما هستند که میگویند: هرگاه انسان به وحدانیت خدا و رسالت رسول او گواهی دهد، مؤمن است؟
حضرت فرمود: پس چرا حدود بر آنها جاری شده و دستشان قطع میگردد؟ درحالیکه خداوند خلقی را کریمتر بر خداوند از مؤمن نیافریده است، زیرا فرشتگان خادمان مؤمنانند و همانند جوایز الهی و بهشت و حورالعین برای ایشان هستند. آنگاه فرمود: چرا منکر فرائض، کافر نباشد.
اولاً: این روایت اعم از مدعاست و لازمه التزام و استدلال به آن، تکفیر هر منکر احکام است، ضروری باشد یا غیرضروری.
ثانیاً: لازمه این استدلال، آن است که هر فقیهی مخالف خود را تکفیر کند، که این قطعا باطل میباشد.
ثالثاً: مقصود از ایمان در صحیحه ابوالصباح کنانی ایمان کامل است که با ترک واجبات و فعل محرمات در تنافی میباشد، زیرا مؤمنی که فرشتگان خدّام اوست و در جوار الهی سکونت دارد، همان مؤمن کامل است و اگر در آخر روایت تصریح شده بر اینکه انکار فرایض موجب است، به
قرینه صدر آن حمل میشود براین که انکار فرایض موجب کفر مقابل ایمان است نه کفر مقابل اسلام.
از کلام بسیاری از علمای شیعه و سنی فهمیده میشود که انکار ضروری سبب مستقلی برای کفر نیست، بلکه در صورتی منجر به کفر میشود که کاشف از عدم تحقق تصدیق به ارکان ایمان باشد به عبارت دیگر: در صورتی که انکار حکم عملی ضروری دین موجب انکار حکم اعتقادی ضروری در دین شود موجب کفر است. ازاینرو اگر
کسی منکر ضروری عملی دین است، ولی معتقد به خدا و رسول و دستورهای آندو و معاد باشد و فقط حکم ضروریبودن حکم عملی را انکار میکند و آن را ابداع علما میداند و یا مطابق آن عمل نمیکند، نمیتوان او را کافر به حساب آورد.
امام خمینی; در جمع بین روایات میفرماید:
و اما بحمل الطائفة الاولی المتقدمة علی الثانیة و حمل الطائفة الثانیة علی ما اذا جحد حکما علم انّه من الدین، لکن لالکونه موجبا للکفر بنفسه، بل لکونه مستلزما لإنکار الألوهیة او النبوة و تکذیب النبی صلی الله علیه و آله وسلم بدعوی عدم ملاءمة تصدیق النبوة مع انکار ما علم انّه جاء به منتسبا الی الله من غیر فرق بین الضروری منها و غیره و هذا اقرب الی حفظ ظواهرها؛(1)
حمل طایفه اول بر طایفه دوم و حمل طایفه دوم به موردی که انسان حکمی را انکار کند
که میداند جزو دین است، ولی نه از آن جهت که این کار موجب کفر است، بلکه از آن جهت که مستلزم انکار الوهیت یا نبوت و تکذیب میباشد، به بیان اینکه تناسب نیست بین تصدیق نبوت با انکار احکامی که انتساب آنها به خداوند معلوم است و در این باره فرقی بین احکام ضروری و غیر ضروری نیست، و این توجیه به حفظ ظواهر روایات نزدیکتر است.
محقق اردبیلی; میگوید:
الضروری یکفر منکره الذی ثبت عنده یقینا کونه من الدین و لو بالبرهان و لو لم یکن مجمعا علیه، اذ الظاهر انّ دلیل کفره هو انکار الش-ریعة و انکار صدق النبی صلی الله علیه و آله وسلم فی ذلک... ؛(2)
...منکر ضروری کافر است، و آن حکمی است که به طور یقین جزء دین است گرچه با برهان و بدون اجماع ثابت میباشد، زیرا ظاهر آن است که دلیل کفر او، انکار شریعت و انکار صدق پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آن است.
از شیخ انصاری قول به تفصیل در حکم به ارتداد منکرضروری بین مقصر و غیر مقصر نقل شده، به این نحو که: منکر ضروری در صورتیکه مقصّر باشد مرتد است به دلیل اطلاق فتاوی و نصوص، به خلاف غیر مقصّر، زیرا دلیلی بر سببیت
انکار او برای ارتداد نیست و عمل او مبغوض و حرام در حق او نمیباشد، و مادامی که عملی در شریعت مبغوض نیست، بعید است که موجب ارتداد و کفر فاعل آن شود.(1)
1) . ابوالقاسم خویی، التنقیح، ج2، ص60.
«تکفیر» مصدر «کَفَّرَ» از باب تفعیل، به معنای نسبت دادن اندیشه یا شخصی به کفر است.
عبدالغنی ابوالعزم، از لغویان معاصر، میگوید:
کَفَّرَ الرَّجُلَ: نَسَبَهُ إِلَی الکُفْرِ، عَدَّهُ کَافِراً؛(1)
تکفیر کرد کسی را: نسبت دادن شخصی به کفر و او را کافر به حساب آوردن است.
او نیز می گوید:
حَکَمَ بِتَکْفیرِهِ: الحُکْمُ عَلَیْهِ بِالإِلْحادِ، أَیْ إِبْعادُهُ وَإِخْراجُهُ عَنْ مَبادِئ دِینِ الجَماعَةِ؛(2)
حکم کرد به تکفیر او: حکم کرد بر شخصی به الحاد، به معنای دور کردن و خارج کردن او از مبادی دین جماعت }اسلامی{.
ابنعبدالبرّ میگوید: «الواجب فی النظر ان لایُکفَّر الاّ من اتفق الجمیع علی تکفیره او قام علی تکفیره دلیل لا مدفع له من کتاب او سنة»؛(3)واجب در نظر آن است که تکفیر نشود کسی،
مگر تمام }علما{ بر تکفیرش اتفاق کرده یا بر تکفیر او دلیلی قائم شود که مخالفتی از کتاب یا سنت بر او نیست.
ابنتیمیه میگوید: «و من ثبت ایمانه بیقین لم یزل ذلک عنه بالشک»؛(1)هرکس به طور یقین ایمانش ثابت شود با شک از او زایل نمیگردد.
همچنین میگوید: «و مهما حصل تردّد فالتوقف عن التکفیر أولی و المبادرة الی التکفیر انّما تغلب علی طباع من یغلب علیهم الجهل»؛(2)
هر قدر تردید حاصل شود، توقف از تکفیر سزاوارتر است و مبادرتورزیدن به تکفیر کسانی انجام میدهند که جهل بر ایشان غالب است.
شوکانی میگوید:
اعلم انّ الحکم علی الرجل المسلم بخروجه من دین الاسلام و دخوله فی الکفر لاینبغی لمسلم یؤمن بالله و الیوم الآخر ان یُقدم علیه الاّ ببرهان اوضح من شمس النهار؛(3)
حکم بر فرد مسلمان به خروجش از دین اسلام و داخل شدنش در کفر، از شخص مسلمانی که
به خدا و روز قیامت ایمان دارد سزاوار نیست و نباید بر آن اقدام کند، مگر با برهانی که از خورشید روز روشنتر است.
ابنابیالعز مینویسد:
و اعلم - رحمک الله و ایانا - انّ باب التکفیر و عدم التکفیر باب عظمت الفتنة و المحنة فیه و کثر فیه الافتراق و تشتت فیه الأهواء و الآراء و تعارضت فیه دلائلهم، فالناس فیه من جنس تکفیر اهل المقالات و العقائد الفاسدة المخالفة للحق الذی بعث الله به رسوله فی نفس الامر او المخالفة لذلک فی اعتقادهم علی طرفین و وسط، من جنس الاختلاف فی تکفیر اهل الکبائر العملیة؛(4)
تکفیر و عدمتکفیر بابی است که فتنه و مصیبت بزرگی در آن پدید آمده و باعث جدایی بسیار شده و آرا در آن تشتت یافته و دلایل هر کدام در این باره متعارض است. مردم در این مسئله از جنس تکفیر اهل گفتهها و عقاید فاسد مخالف با حقی که خداوند رسولش را بر آن مبعوث کرده در واقع یا مخالفت با آن در اعتقادشان بر طریق افراط و تفریط و حدّ وسط میباشند، همانند اختلاف در تکفیر اهل عقاید عملی.
ابنتیمیه درباره تفرقه کشتار، تکفیر و دشمنی با یکدیگر میگوید: «هذا الباب اصله المحرّم، فیه من البغی؛ فانّ الانسان ظلوم جهول...»؛(1)اصل این باب حرام است و در آن
ظلمهایی است، زیرا انسان ظالم و جاهل میباشد... .
او نیز میگوید:
...و اما تکفیر شخص علم ایمانه بمجرد الغلط فی ذلک فعظیم. فقد ثبت فی الصحیح عن ثابت بن الضحاک عن النبی قال: «لعن المؤمن کقتله و من رمی مؤمنا بالکفر فهو کقتله».
و ثبت فی الصحیح ان من قال لأخیه: یا کافر فقد باء به احدهما و اذا کان تکفیر المعین علی سبیل الشتم کقتله فکیف یکون تکفیره علی سبیل الاعتقاد؟ فان ذلک اعظم من قتله؛ اذ کل کافر یباح قتله و لیس کل من ابیح قتله یکون کافرا...؛(2)
تکفیر شخصی که علم به ایمان اوست به مجرد اشتباه در آن، کاری سنگین است. در خبر صحیح از ثابت بن ضحاک از پیامبر نقل شده که فرمود: »نفرین مؤمن همانند کشتن اوست و هرکس مؤمنی را به کفر نسبت دهد، همانند آن است که او را به قتل رسانده است».
در خبر صحیح آمده است که هرکس به برادر دینی دینیاش بگوید: ای کافر! کفر به یکی از آندو، باز میگردد. اگر تکفیر شخص معینی به نحو دشنام باشد همانند کشتن اوست تا چه رسد به این که تکفیر او از روی اعتقاد باشد؟ که این عمل از کشتن او بزرگتر است، زیرا هر کافری قتلش مباح است، ولی هرکس که قتلش مباح است کافر به حساب نمیآید... .
شیخ عبدالعزیز بن عبدالله بنباز میگوید: «الاصل عدم تکفیر المسلم الذی استقبل قبلتنا و شهد شهادتنا و وحّدالله و اتبع الرسول، فالاصل عدم التکفیر....»؛(1)اصل عدم تکفیر مسلمانی است که رو به قبله ایستاده و همانند ما گواهی میدهد و توحید خدا را اقرار و از رسول پیروی کرد، پس اصل، عدم تکفیر است....
شارع مقدس شدیداً مسلمانان را به احتیاط در تکفیر مسلمانان دعوت کرده، و بدین سبب به طور عام از جرأت در فتوادادن در هر بابی بر حذر داشته است. رسول خدا میفرماید:
أَجْرَأُکُمْ عَلَی الْفُتْیاَ أَجَرْأُکُمْ عَلَی النَّارِ؛(2)
هرکس که جرأت بیشتری بر فتوا داشته باشد، جرأتش بر آتش دوزخ بیشتر است.
پیامبر اسلام درباره کسانی کسانیکه بدون اهلیت، جرأت بر فتوا داشته و فتوایشان در باب طهارت، موجب مرگ کسی شده، فرمود:
قَتَلُوهُ قَتَلَهُمُ اللهُ، أَوَ لَمْ یَکُنْ شِفَاءُ الْعِیِّ السُّؤَالَ؛(3)
او را به قتل رساندند خداوند آنان را بکشد، آیا شفای جهل و نادانی سؤال نیست؟
بخاری به سندش از ابوذر نقل کرده که گفت: از رسول خدا}ص{شنیدم که میفرمود:
لاَیَرْمِی رَجُلٌ رَجُلاً بِالْکُفْرِ وَ لاَیَرْمِیهِ بِالْفُسُوقِ إِلاَّ ارْتَدَتْ عَلَیْهِ، إِنْ لَمْ یَکُنْ صَاحِبُهُ کَذلِکَ؛(4)
کسی دیگری را نسبت به کفر و فسق نمیدهد، جز آنکه بر خودش باز میگردد، اگر صاحبش چنین نباشد.
و نیز از ابنعمر نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم }ص{ فرمود:
أَیّما رَجُلٌ قَالَ لأَخِیهِ: یَا کَافِرُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدهُمَا؛(1)
هرکس که به برادر [دینیاش] بگوید: ای کافر، }این سخن{ به یکی از آندو، باز خواهد گشت.
و نیز از ثابت بن ضحاک نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
مَنْ قَذَفَ مُؤْمِناً بِکُفْرٍ فَهُوَ کَقَتْلِهِ.(2)
هرکس مؤمنی را به کفر نسبت دهد، همانند آن است که او را به قتل رسانده است.
چون علمای اسلام پی به خطر تکفیر مسلمانان بردهاند، از اینرو شدیداً دستور به احتیاط در اینباره دادهاند.
ابوحامد غزالی میگوید:
والذی ینبغی ان یمیل المحصل الیه الاحتزار من التکفیر ما وجد الیه سبیلا؛ فإنّ استباحة الدماء والاموال من المصلّین إلی القبلة، المص-رحین بقول لا اله الاّ الله، محمد رسول الله خطأ، والخطأ فی ترک الف کافر فی الحیاة اهون من الخطأ فی سفک محجمة من دم مسلم؛(3)
آنچه سزاوار است محصّل به آن میل پیدا کند که به آن نتیجه برسیم دوری از تکفیر است، تا آنجا که امکان دارد، زیرا مباحکردن خونها و اموال نمازگزاران که تصریح به وحدانیت خداوند و رسالت محمّد دارند اشتباه است، و اشتباه در ترک هزار کافر در زندگی آسانتر است از ریختن کمی از خون مسلمان.
ابنحجر هیتمی میگوید:
ینبغی للمفتی ان یحتاط فی التکفیر ما امکنه، لعظیم خطره و غلبة عدم قصده، سیما من العوام. و ما زال ائمتنا علی ذلک قدیماً و حدیثاً.(1)
برای فتوادهنده سزاوار است تا حدّ امکان در تکفیر احتیاط کند؛ به جهت خطر بزرگ آن و غلبه عدم قصد آن، به بهویژه از عوام امامان ما چه قدیم و چه جدید، بر این عقیده بودهاند.
طحاوی میگوید:
فمن عیوب اهل البدع تکفیر بعضهم بعضاً، و من ممادح اهل العلم انّهم یخطئون و لایکفرون؛(2)
از عیوب اهل بدعتها، تکفیر یکدیگر است، و از کارهای خوب اهل علم این است که نسبت به خطا میدهند، ولی تکفیر نمیکنند.
ابوالعباس قرطبی }ت656ق{ میگوید: «باب التکفیر خطیر اقدم علیه کثیر من الناس فسقطوا و توقف فیه الفحول فسلموا و لانعدل بالسلامة شیئا»؛(3)باب تکفیر خطرناک است، و بسیاری از مردم بر آن اقدام کرده و سقوط کردهاند، ولی بزرگ مردان در آن توقف نموده و از }شرّ آن{ سالم ماندهاند و ما سلامت را با هیچ چیزی معاوضه نمیکنیم.
ابندقیق العید میگوید:
و هذا وعد عظیم لمن اکفر احدا من المسلمین و لیس کذلک و هی ورطة عظیمة وقع فیها خلق کثیر من المتکلمین و المنسوبین الی السنة و اهل الحدیث، لما اختلفوا فی العقائد فغلّطوا علی مخالفیهم و حکموا بکفرهم؛(4)
این وعده بزرگی است برای کسیکه یکی از مسلمانان را تکفیر کرده، درحالیکه کافر نیست، و این لغزش بزرگی است که بسیاری از متکلمان و منسوبین به سنت و اهل حدیث در آن گرفتار شدهاند، هنگامی که در عقاید
اختلاف کرده و مخالفان خود را به غلط نسبت داده و به کفر آنان حکم کردهاند.
ابنتیمیه در ذیل حدیث «و من قذف مؤمنا بکفر فهو قتله»؛(1)هرکس مؤمنی را با لقب کفر دشنام دهد همانند
آن است که او را کشته باشد»، میگوید: «و اذا کان تکفیر المعین علی سبیل الشتم کقتله، فکیف یکون تکفیره علی سبیل الاعتقاد؟ فانّ ذلک اعظم من قتله؛ اذ کل کافر یباح قتلُه و لیس کل من ابیح قتله یکون کافرا»؛(2)اگر تکفیر معین به نحو دشنام دادن باشد همانند کشتن اوست، چه رسد به اینکه تکفیر او از روی اعتقاد باشد؟ زیرا این، از کشتنش مهمتر است، چون هر کافری قتلش مباح است ولی هرکس که قتلش مباح است، کافر به حساب نمیآید.
شوکانی میگوید: «ففی هذه الأحادیث و ما ورد موردها اعظم زاجر و اکبر واعظ عن التسرع فی التکفیر»؛(3)
این احادیث و آنچه نظیر آنها وارد شده، بزرگترین مانع و واعظی است برای }دست برداشتن{ از تسریع در تکفیر.
احمد بن حنبل به سندش از عبدالله بن عمر نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
اذا قال الرجل لصاحبه: یا کافر فانها تجب علی احدهما، فان کان الذی قیل له کافرا فهو کافر و الاّ رجع الیه ما قال؛(4)
هرگاه کسی به همراهش بگوید: ای کافر یکی از آندو، کافرند، اگر فردی که این عنوان بر او اطلاق شده، کافر باشد، کافر است و گرنه، این عنوان، به گوینده باز میگردد.
بنابر این حدیث، اسناد بیجهت کفر، بر مسلمانان باعث کفر، اسناد دهنده میشود، ازاینرو باید در این اسناد بسیار احتیاط کرد.
ابوذر میگوید: از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که میفرمود: «لایرمی رجل رجلاً بفسوق و لایرمیه بالکفر الاّ ارتدت علیه ان لم یکن صاحبه کذلک»؛(1)کسی نباید دیگری را نسبت به ناسزا و با کفر دهد، زیرا درصورتیکه او کافر نباشد، کفر به خود او باز میگردد.
حسن بن فرحان مالکی مینویسد:
لایجوز تکفیر المسلم الذی یشهد الا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله و لم ینکر شرائع الاسلام الظاهرة المعلومة من الدین بالضرورة کالصلاة و الصوم و الزکاة و الحج و لم ینکر تحریم المحرمات المعلومة من الدین بالضرورة کالکذب و الخیانة و الظلم و الزنا و السرقة، کما لایجوز تبدیعه و لاشتمه و لا لعنه.
و قد یرتکب المسلم مکفرا لکن لایکفر المرتکب حتی یسأل عن سبب ارتکابه ذلک و یتمّ التحاور معه و المناظرۀ و تقدیم البراهین و الادلة لتقوم علیه الحجة و یفهم الحجة و تؤخذ منه حجیته ان کان عنده حجة او دلیل و یصبر علیه و یلتمس له العذر ما امکننا الی ذلک سبیلاً و تتم دعوته للحق برحمة ولین. و قد جاء النهی عن التکفیر }تکفیر المسلمین{ فی نصوص کثیرة....
و کانت سیرة الرسول خیر مثال لتطبیق ذلک؛ فقد اجری احکام الاسلام علی المنافقین و هم اصحاب الدرک الأسفل من النار مادام انّهم یتسمون باسم الاسلام رغم عدم ایمانهم بنبوة النبی و رغم معرفته بکثیر من اعیانهم معرفة یقینیة؛(2)
تکفیر مسلمانی که شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت محمد میدهد و شرایع ظاهر اسلام همچون: نماز، روزه، زکات و حج را انکار نمیکند و نیز تحریم محرمات معلوم و ضروری دین، همچون: دروغ، خیانت، ظلم، زنا سرقت را انکار نمینماید، جایز نیست، همانگونه که نسبت بدعتگزار بودن به او و دشنام دادن و نفرین شد، نیز جایز نمیباشد.
گاهی مسلمانی مرتکب عمل کفرآمیزی میشود، ولی نمیتوان وی را تکفیر کرد، تا از سبب ارتکاب آن سؤال کرد و با گفتوگو و عرضه براهین و ادله حجت را بر او تمام کرد و باید از او دلیلش را درخواست کنی، اگر نزدش حجت دلیل است، بر آن صبر کرده و درخواست عذر کند تا هر اندازه که
امکان دسترسی برای ما وجود دارد، و باید دعوت او به حق را، با رحمت و آرامی تمام کنی، زیرا نهی از تکفیر }تکفیر مسلمین{ در نصوص بسیاری وارد شده است... .
و روش پیامبر بهترین مثال برای تطبیق آن است، زیرا حضرت احکام اسلام را بر منافقان که جایگاهشان در پایین ترین طبقه از جهنم است جاری کرده، تازمانیکه نام اسلام بر ایشان منطبق است، با وجود ایمان نداشتن آنان به نبوت پیامبر و شناختهشدن بسیاری از شخصیتهای آنها به طور یقینی.
خداوند متعال میفرماید:
{یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاةِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللهِ مَغانِمُ کَثِیرَةٌ کَذلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اللهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً}؛(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامیکه در راه خدا گام برمیدارید }و به سفری برای جهاد میروید{، تحقیق کنید! و برای اینکه سرمایه ناپایدار دنیا }و غنایمی{ به دست آورید، به کسی که اظهار صلح و اسلام میکند، نگویید: «مسلمان نیستی»، زیرا غنیمتهای فراوانی }برای شما{ نزد خداست. شما قبلاً چنین بودید، و خداوند بر شما منّت نهاد }و هدایت شدید{. پس، }بهشکرانه این نعمت بزرگ،{ تحقیق کنید! خداوند به آنچه انجام میدهید، آگاه است.
درباره شأن نزول این آیه از ابن عباس نقل شده که گفت:
مرّ رجل من بنیسلیم بنفر من اصحاب رسول الله یرعی غنماً له فسلّم علیهم. فقالوا: لایسلم علینا الاّ لیتعوذ منّا. فعمدوا الیه فقتلوه، و اتوه بغنمه رسول الله، فنزلت هذه الآیة.(2)
مردی از بنیسلیم به فردی از اصحاب رسول خدا گذر کرد که گوسفندش را میچرانید، بر آنان سلام کرد. گفتند: او سلام نمیکند، مگر به سبب آنکه جان
خودش را از ما نجات دهد.
بر او حمله کرده و او را به قتل رسانده و گوسفندش را نزد رسول خدا آوردند. در آن هنگام این آیه نازل شد.
سید قطب در تفسیر آیه فوق میگوید:
یأمر الله المؤمنین اذا خرجوا غزاة ان لایبدأوا بقتال احد او قتله حتی یتبینوا و ان یکتفوا بظاهر الاسلام فی کلمة اللسان، اذ لا دلیل هنا یناقض کلمة اللسان، و من ثم نزلت الآیة...؛(1)
خداوند به مؤمنان دستور داده: هنگامیکه برای جنگ بیرون رفتند، ابتدا شروع به جنگ و یا کشتن کسی نکنند، تا تحقیق کنند، و به ظاهر اسلام در سخن زبان اکتفا نمایند، زیرا دلیلی در اینجا نیست که با گفتار زبان تناقض داشته باشد. و بدین دلیل است که آیه نازل شد... .
مشاهده میکنیم که چگونه خداوند دستور به احتیاط و ترک عجله در تکفیر داده، ازاین رو دوبار جمله {فَتَبَیَّنُوا} را تکرار کرده است.
با نگاهی گذرا به تعلیمات شریعت اسلامی میتوان به این نتیجه رسید که دین اسلام اصرار زیادی بر توسعه دایره خود و تضییق دایره تکفیر دارد، و این مطلب را میتوان اثبات کرد:
از مجموعه ادله استفاده میشود برای دخول در اسلام نطق به شهادتین کافی است از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که میفرمود: «لم أؤمر ان انقب عن قلوب الناس»؛(2)من مأمور نیستم که آنچه را در قلوب مردم است، بیرون کشم، این درحالی است که برای خروج از اسلام باید تصریح به کفر شود و از نیت فرد سؤال کرد و شرایط آن تحقق یابد.
از رحمت خداوند متعال بر بندگانش این است که ایمان اجمالی را برای دخول در اسلام کافی دانسته، ولی برای خروج از اسلام دلالت اجمالی کافی نیست، بلکه تحقیق برای رسیدن به دلالت قطعی بر اراده کفر لازم است.
از جمله شواهد بر توسیع دایره اسلام و تضییق دایره کفر، دستور اکید اسلام به دعوت مردم به دین است. خداوند متعال میفرماید: {وَلْتَکُن
مِّنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ}؛(1)
باید از میان شما، جمعی دعوت به نیکیکند.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که خطاب به حضرت علی7 فرمود: «لإن یهدی الله بک رجلاً واحدا خیر لک من ان یکون لک حمر النعم»؛(2)اگر به واسطه تو یک نفر هدایت یابد، از شترهای قرمز برایت بهتر است.
ولی در کمتر دلیل شرعی دعوت به حکم کردن به کفر مسلمان شده، بلکه مردم را از تکفیر بی بیمورد و خطرات آن برحذر داشته است.
در آیات بسیاری از تکفیر افراطی نهی شده است. به برخی از آنها اشاره میکنیم:
در این آیه، خداوند، مسلمانان را از نسبت دادن کفر به دیگران به بهانههای مختلف، نهی کرده است.
مَّن شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرا}؛(1)آنها که سینه خود را برای پذیرش کفر گشودهاند.
شوکانی در ذیل این آیه مینویسد:
فلابد من شرح الصدر بالکفر و طمأنینة القلب به و سکون النفس الیه، فلا اعتبار بما یقع من طوارق عقائد الشرّ، لاسیّما مع الجهل بمخالفتها لطریقة الاسلام، و لا اعتبار بصدور فعل کفری لم یُرد به فاعله الخروج عن الاسلام الی ملة الکفر، و لا اعتبار بلفظ تلفظ به المسلم یدلّ علی الکفر و هو لایعتقد معناه؛(2)
در حکم به کفر، شرح صدر و اطمینان قلب لازم است، ازاینرو اعتباری به عارضشدن عقاید شر نیست، بهویژه با جهل به مخالفت آن با راه اسلام. هم همچنین اعتباری به صدور فعل کفرآمیزی که فاعل آن قصد خروج از اسلام به ملت کفر ندارد، نمیباشد و نیز اعتباری به لفظی که مسلمانی تلفظ کرده و دلالت بر کفر دارد، ولی معنای آن را معتقد نیست، نمیباشد.
لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاْءِیمانِ}؛(3)
آنها در آن هنگام، به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان.
شیخ محمد عبده در ذیل این آیه میگوید:
والله تعالی قال: انهم اقرب الی الکفر و لم یقل: انهم کفار مع علمه بحالهم، تأدیبا لهم و منعا من التهجم علی التکفیر بغیر حق؛(4)
خداوند متعال فرمود: آنها به کفر نزدیکترند و نفرمود: ایشان کفارند، در
عین اینکه آگاه به حال ایشان است و این به جهت تأدیب و جلوگیری آنان از تکفیر به ناحق است.
شیخ محمد رشید رضا ذیل این آیه مینویسد:
فلیعتبر بهذا متفقهة زماننا، الذین یسارعون فی تکفیر من یخالف شیئا من تقالیدهم و عاداتهم، و ان کان من اهل البصیرة فی دینه و ایمانه و التقوی فی عمله و لم یکونوا علی شیء من ذلک؛(1)
مدعیان فقاهت در زمان ما باید از این آیه درس عبرت بگیرند، آنها که در تکفیر مخالفان خود در یکی از تقالید و عاداتشان عجله میکنند، گرچه اهل بصیرت در دین و تقوای در عمل باشند، ولی هیچیک از تقالید و عادات آنان را ندارند.
تَلْمِزُوا أَنفُسَکُمْ وَلاَ تَنابَزُوا بِالْأَلْقبِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الاْءِیمانِ}؛(2)
و یکدیگر را مورد طعن و عیب جویی قرار ندهید و با القاب ناپسند یکدیگر را یاد نکنید، بسیار بد است که بر کسی پس از ایمان نام کفرآمیز بگذارید.
گروهی از مفسران درباره مصداق این آیه گفتهاند: «هو قول الرجل لأخیه: یا کافر، یا فاسق»؛ آن عبارت است از اینکه انسان به برادر دینیاش بگوید: ای کافر، ای فاسق.
این تفسیر از عکرمه و حسن و قتاده و مجاهد است.(3)
از مجموعۀ روایات استفاده میشود که برای ورود در اسلام که موجب حفظ جان، مال و ناموس افراد میشود، اقرار به شهادتین کافی است و بر ما وظیفه نیست که درباره نیت افراد تجسس کنیم و با توجیهات واهی آنها را تکفیر کرده و خونشان را بریزیم، به بهویژه آنکه، همه سخن از اسلام و ایمان و توحید دارند و اعمالی را که انجام میدهند، خلاف توحید و ایمان نمیدانند.
أیُّها امْرئٍ قَالَ لأِخیهِ یا کافرُ فَقْد باءَ بِها أحَدُهما، إنْ کانَ کَمَا قَالَ وَ إلاّ رَجعت علیه؛(4)
هرگاه کسی به برادرش بگوید: ای کافر! یکی از این دو حالت بر اوست، اگر نسبت درست باشد که هیچ وگرنه به خودش بازمیگردد.
ما من مسلمین إلاّ و بینهما ستر من الله فإذا قال أحدهما لصاحبه کلمة هجر خرق ستر الله، و إذا قال یا کافر فقد کفر أحدهما؛(1)
هیچ دو مسلمانی نیست مگرآنکه بینشان ستری از جانب خداوند است و چون یکی از آندو، به رفیقش کلمه زشتی بگوید، ستر الهی را پاره کرده است و چون بگوید: ای کافر! یکی از آندو کافرند.
إذا قال الرجل لأخیه یا کافر فهو کقتله؛(2)
هرگاه کسی به برادر دینی خود بگوید: ای کافر! مثل آن است که او را به قتل رسانده باشد.
من صلّی صلاتنا و استقبل قبلتنا و اکل ذبیحتنا فذلک المسلم الّذی له ذمة الله و ذمة رسوله، فلاتُخفروا الله فی ذمته.(3)(4)
هر کس که نماز ما را به جای آورد و رو به قبله ما نماز گذارد و از ذبیحۀ ما استفاده کند، او مسلمانی است که در ذمه خدا و رسولش بوده، ازاینرو نباید درباره کسی که در ذمه خداست حیله کرد.
امرت ان اقاتل الناس حتّی یقولوا لا إله إلاّ الله، فإذا قالوها و صلّوا صلاتنا و استقبلوا قبلتنا و اکلوا ذبیحتنا فقد حرمت علینا دماؤهم و اموالهم إلاّ بحقها و حسابهم علی الله؛(5)
من مأمورم که با مردم بجنگم تا معتقد به توحید شوند کلمه لا اله الا الله را بر زبان جاری کنند و هنگامی چنین اعتقادی پیدا کردند و نماز ما را به جای آورده و رو به قبله ما نماز گذارند و از ذبیحۀ ما استفاده کنند، بر ماست که از خونها و اموالشان به جز در موارد حق محافظت نماییم و حساب آنها با خداست.
یا أباحمزه! ما یحرم دم العبد و ماله؟ قال: من شهد أن لا إله إلاّ الله و استقبل قبلتنا و صلّی صلاتنا و اکل ذبیحتنا فهو المسلم، له ما للمسلم و علیه ما علی المسلم؛(1)
ای ابوحمزه! چه چیز باعث حرمت خون بنده و مالش میشود؟ گفت: هر کس که شهادت به وحدانیت خدا داده و رو به قبله ما بایستد و نماز ما را بخواند و از ذبیحۀ ما استفاده کند، او مسلمان است و احکام مسلمانان بر او بار میشود.
ابنحجر در تعلیقۀ خود بر حدیث اوّل از انس میگوید:
من صلّی صلاتنا... الحدیث: و فیه انّ امور الناس محمولة علی الظاهر، فمن اظهر شعار الدین أجْرِیَتْ علیه احکام اهله ما لم یظهر منه خلاف ذلک.(2)(3)
امور مردم حمل بر ظاهر میشود. ازاینرو هر کس شعار دین را اظهار کند، احکام اهل دین
بر او جاری میگردد، مادامی که خلاف آن، از او ظاهر نگردد.
الإسلام ان تشهد ان لا إله إلاّ الله و انّ محمداً رسول الله و تقیم الصلاة و تؤتی الزکاة و تصوم رمضان و تحج البیت ان استطعت إلیه سبیلا. قال: صدقت. قال: فعجبنا له یسأله و یصدقه.
قال: فاخبرنی عن الإیمان؟ قال: ان تؤمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الآخر و تؤمن بالقدر خیره و شرّه. قال: صدقت.
قال: فاخبرنی عن الإحسان؟ قال: ان تعبد الله کأنّک تراه فان لم تکن تراه فانّه یراک...؛(1)
اسلام آن است که شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد از جانب خدا دهی و نماز را برپا داشته و زکات بپردازی و روزه ماه رمضان را به جای آورده و حج خانه خدا را انجام دهی، اگر راه برای تو هموار بود. جبرئیل گفت: راست گفتی. او گفت: ما تعجب کردیم از اینکه جبرئیل از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میپرسید و سپس ایشان تصدیق میکرد. جبرئیل گفت: خبر بده مرا از ایمان؟ گفت: اینکه به خدا و فرشتگان و کتابها و رسولان خدا و روز قیامت ایمان آوری و به قدر خیر و شرش ایمان داشته باشی. جبرئیل گفت: خبر بده مرا از احسان؟ گفت: اینکه خدا را عبادت کنی گویا تو را میبیند و اگر تو او را
مشاهده نمیکنی [بدانی] که او تو را میبیند... .
بخاری نیز مثل این روایت را از ابوهریره در کتاب الایمان باب «سؤال جبریل النبی عن الایمان و الاسلام و الاحسان» نقل کرده است.(2)
بخاری به سندش از ابن ابنعباس نقل کرده که گفت:
انَّ نّ وفد عبد القیس لمّا اتوا النبی قال: من القوم؟ أو من الوفد؟ قالوا: ربیعة. قال: مرحباً بالقوم أو بالوفد غیر خزایا ولا ندامی. قالوا: یا رسول الله! انّا لانستطیع ان نأتیک إلاّ فی الشهرالحرام و بیننا و بینک هذا الحی من کفار مضر، فمُرنا بامر فصل نُخبر به من ورائنا و ندخل به الجنة... امرهم بالإیمان بالله وحده. قال: اتدرون ما الإیمان بالله وحده؟ قالوا: الله و رسوله اعلم. قال: شهادة أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمداً رسول الله، و أقام الصلاة و ایتاء الزکاة و صیام شهر رمضان و ان تعطوا من المغنم الخمس...؛(3)
جماعت عبد القیس هنگامیکه خدمت پیامبر رسیدند حضرت فرمود: این قوم چه کسانی هستند؟ یا فرمود: این قافله کیست؟ عرض کردند: قوم ربیعه. حضرت فرمود: مرحبا به این قوم یا گروه، خوار و پشیمان نباشید. عرض
کردند: ای رسول خدا! ما نمیتوانیم جز در ماه حرام نزد شما بیاییم و بین ما و شما، این قبیله از کفار مضر است، ما را به امری دستور ده که فاصله [بین حق و باطل] باشد تا به دیگران که پشت سر ما هستند [و خدمت شما نرسیدهاند] خبر دهیم و
با آن وارد بهشت گردیم...حضرت ایشان را به ایمان به خدای یگانه دستور داد و فرمود: آیا میدانید که ایمان به خدای یگانه چیست؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است. فرمود: گواهی به وحدانیت خدا و اینکه محمد رسول خداست و برپایی نماز و پرداخت زکات و روزه ماه رمضان و اینکه از غنایم خمس بپردازید...
انک ستأتی قوماً اهل کتاب، فإذا جئتم فادعهم إلی أن یشهدوا أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمداً رسول الله، فإن هم اطاعوا لک بذلک فأخبرهم انّ الله قد فرض علیهم خمس صلوات فی کلّ یوم و لیلة، فان هم اطاعوا لک بذلک فاخبرهم انّ الله قد فرض علیهم صدقة تؤخذ من اغنیائهم فترد علی فقرائهم...؛(1)
تو به زودی به سوی قومی از اهل کتاب روانه میشوی، چون نزدشان رفتی، دعوت کن آنها را به گواهی به وحدانیت خدا و اینِکه محمد فرستاده اوست اگر تو را در این دعوت اطاعت کردند خبر بده به اینکه خداوند بر آنان پنج وعده نماز در شبانهروز واجب کرده است و چون تو را در این امر اطاعت کردند خبر بده آنان را به اینکه خداوند صدقهای بر ایشان واجب کرده که از
ثروتمندان گرفته و به فقیران داده میشود... .
انّ رجلا من الأنصار حدّثه انّه أتی النبی فی مجلس فسارّه یستأذنه فی قتل رجل من المنافقین. فجهر رسول الله فقال: الیس یشهد أن لا إله إلاّ الله؟ فقال الأنصاری: بلی یا رسول الله، ولا شهادة له. فقال: ألیس یشهد انّ محمداً رسول
1) . بخاری، همان، ج1، ص11و12؛ مسلم نیشابوری، همان، ج1، ص38.
الله؟ قال: بلی، ولا شهادة. قال: أو لیس یصلّی؟ قال: بلی، ولا صلاة له. قال: أولئک الذین نهی الله عن قتلهم.(1)(2)
مردی از انصار: به خدمت پیامبر در مجلسی رسیده و مخفیانه از ایشان درباره کشتن مردی از منافقان اذن خواست. حضرت آشکارا فرمود: آیا او گواهی به وحدانیت خدا نمیدهد؟ مرد انصاری گفت: آری ای رسول خدا، ولی گواهی او بیفایده است. حضرت فرمود: آیا او گواهی به رسالت محمد از جانب خدا نمیدهد؟ عرض کرد: آری، ولی گواهی او بیفایده است. حضرت فرمود: آیا او نماز نمیگذارد؟ عرض کرد: آری، ولی نماز او بیفایده است. حضرت فرمود: او و امثالش کسانی هستند که خداوند از کشتن آنها نهی کرده است.
کان رسول الله إذا غزا قوماً لم یُغْزِ حتّی یُصبِح، فإذا سمع اذاناً أمسک، و ان لم یسمع اذاناً اغار بعد ما یصبح. فنزلنا خیبر لیلا؛(3)
رسول خدا چون با قومی میخواست بجنگد، جنگ را شروع نمیکرد تا صبح شود و چون صدای اذان را میشنید دست از جنگ برمیداشت و اگر صدای اذان را نمیشنید، بعد از صبح حمله را شروع میکرد و ما شبانه وارد خیبر شدیم.
از این روایت استفاده میشود، چون اذان نشانۀ اسلام و مسلمانی بوده و با مسلمان نباید جنگید، ازاین رو پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به مجرد شنیدن صدای اذان از بین مردم محل، دست از جنگ میکشید.
کان رسول الله یُغیر إذا طلع الفجر، و کان یستمع الأذان، فان سمع اذاناً امسک و إلاّ اغار. فسمع رجلا یقول: الله اکبر الله اکبر، فقال رسول الله علی الفطرة. ثم قال:
أشهد أن لا إله إلاّ الله، أشهد أن لا إله إلاّ الله. فقال رسول الله: خرجت من النار. فنظروا فإذا هو راعی معزی؛(1)
رسول خدا هرگاه فجر طلوع میکرد حمله را شروع میکرد و به اذان گوش فرا میداد و چون صدای آن را میشنید دست میکشید وگرنه حمله میکرد. از مردی شنید که میگوید: الله اکبر الله اکبر. رسول خدا فرمود: مطابق فطرت. آنگاه گفت: اشهد ان لا اله الاّ الله،
اشهد ان لا اله الاّ الله. رسول خدا فرمود: از آتش [دوزخ] خارج شدی. نگاه کردند، دیدند چوپان بزهاست.
ثلاث من اصل الإیمان: الکف عمّن قال: لا إله إلاّ الله لانکفّره بذنب ولانخرجه من الإسلام بعمل...؛(2)
سه عمل از اصل ایمان است: دستکشیدن از کسی که شهادت به وحدانیت خدا داده است، او را به سبب گناه تکفیر نمیکنیم و به جهت هیچکاری از اسلام خارج نمیکنیم... .
انّ رجلا سأل جابراً: هل کنتم تدعون احداً من اهل القبلة مشرکاً؟ قال معاذ الله. ففزع لذلک. قال: هل کنتم تدعون احداً منهم کافراً؟ قال: لا.(1)(2)
شخصی از جابر سؤال کرد: آیا شما فردی را که رو به قبله نماز میخواند، مشرک میخوانید؟ جابر گفت: پناه بر خدا، او از این مطلب تعجب کرد. دوباره پرسید: آیا شما یکی از اهل قبله را کافر مینامید؟ گفت: هرگز.
یا اباحمزةَ! انّ ناساً یشهدون علینا بالکفر و الش-رک؟ قال: أولئک شرّ الخلق و الخلیقة.(3)(4)
ای ابوحمزه! برخی از مردم بر ما گواهی به کفر و شرک میدهند؟ او گفت: آنها بدترین مردم هستند.
داد و با برهان آنها را پاسخ داد. سپس تعداد بسیاری که بنا بر نقلی دو هزار نفر بودند به راه راست برگشته و از افکار غلو و افراطیگری دست برداشتند.
حضرت علی7 به آنان فرمود:
انّ لکم علینا ثلاثاً: ألاّ نمنعکم فیئاً مادامت ایدیکم معنا. و ألاّ نمنعکم مساجد الله، وَ ألاّ نبدأکم بالقتال حتّی تبدؤنا؛(5)
برای شما بر عهده ما سه چیز است: شما را از سهم بیتالمال دور نکنیم، مادامی که دستهای شما با ماست؛ شما را از مساجد خدا منع نکنیم؛ با شما شروع به جنگ نکنیم، تا شما شروع کننده به جنگ باشید.
هنگامی که خوارج از حدود فکر تجاوز کرده و دست به اقدامات عملی زدند و خون ریخته و هتک حرمت محارم کرده و در زمین فساد کردند، حضرت علی7 برای جلوگیری از تجاوزهای ایشان، به مقابله پرداخت.
اجماع علمای سلف از اهل سنت بر این است که تکفیر هیچیک از افرادی که رو به قبله نماز میخوانند، جایز نیست، مگر در صورت انکار امری قطعی از روی علم و اصرار، که ضروریبودنش در دین معلوم است.
عبدالکریم بکار میگوید:
و قد انبنی علی هذا الموقف مرونة عجیبة من السلف تجاه بعضهم فی القضایا الخلاف، فهم لایکفّرون و لا یفتّنون و لا یؤثّمون مادام الخلاف فی غیر المسائل الواضحة المعلومة من الدین بالضرورة.(1)(2)
به این موقف، انفعال عجیبی از سلف در برابر برخی در قضایای اختلافی بنا نهاده شده، زیرا آنها تکفیر نکرده و نسبت فسق و گناه به کسی نمیدهند، تا وقتی وقتیکه خلاف در مسائل واضح و معلوم از ضروری دین نباشد.
ابنتیمیه میگوید:
وما زال السلف یتنازعون فی کثیر من هذه المسائل ولم یشهد أحد منهم علی أحد لا بکفر ولا بفسق ولا معصیة... .؛(3)
همیشه سلف نزاع میکردند در بسیاری از این مسائل و هیچیک از ایشان بر ضد کسی گواهی به کفر یا فسق یا معصیت نمیداد...
از محمد بن ادریس شافعی نقل شده که میگفت:
... أحدهم إذا خالفه صاحبه قال: کَفَرْتَ. والعِلْم إنما یقال فیه: أخطأتَ.(4)(5)
... یکی از آنها چون همراهش با او مخالفت میکرد، میگفت: کافر شدی، درحالیکه علم درباره او میگوید: خطا کردی.
ذهبی در تعلیقۀ خود بر کلام ابنخزیمه مینویسد:
وقد تأول فی ذلک حدیث الصورة فلیعذر من تأول بعض الصفات. وأما السلف، فما خاضوا فی التأویل، بل آمنوا وکفوا، وفوّضوا علم ذلک إلی الله ورسوله، ولو أن کل من أخطأ فی اجتهاده مع صحة إیمانه، وتوخیه لاتباع الحق أهدرناه، وبدعناه، لقلّ من یسلم من الائمة معنا.(1)(2)
ابنخزیمه حدیث صورت را تأویل کرده، پس باید کسانیکه برخی از صفات را تأویل میکنند، معذور باشند اما سلف در تأویل وارد نشده، بلکه ایمان آورده و از آن دست کشیدند و علم آن را به خدا و رسول واگذار کردند و اگر هر کس که در اجتهادش به خطا رفته با صحت ایمان و التزام به پیروی از حق، خونش را به هدر دهیم و او را بدعت گزار بدانیم، کمتر کسانی از امامان همراهان، باقی خواهند ماند.
عباراتی از علمای سلف که در سه قرن نخستین اسلام میزیسته و با تکفیر مسلمانان مخالف بودهاند، بیان میکنیم:
(5)}متوفی 148ق{ ابنحزم مینویسد:
و ذهبت طائفة الی انّه لایکفّر و لایفسّق مسلم بقوله قاله فی اعتقاد او فتیا، و انّ کل من اجتهد فی شیء من ذلک فدان بما رأی انّه الحق فانّه مأجور علی کل حال، ان
1) . سیر اعلام النبلاء، ج14، ص373.
2) . سیر اعلام النبلاء، ج14، ص373.
3) . او محمد بن سیرین بصری انصاری است که وفاتش در بصره در سال 110 هجری اتفاق افتاده است. او اهل فقه و نقل حدیث بوده و شهرت به تعبیر رؤیا داشته و در ابتدا بزاز بوده است. }ابنقتیبه، الاعلام، زرکلی، المعارف، ابن قتیبه، ص442.{
4) . الفصول المهمّة فی تألیف الأمّة، ص70، به نقل از او.
5) . او محمد بن عبدالرحمن بن ابی لیلی یسار، متوفی 148 ه- است که متولی قضاوت از سوی بنی بنیامیه و بنی بنیالعباس بود. او فقیه فتوا دهنده به رأی به حساب میآمد }ابنقتیبه، المعارف، ص494.{
اصاب فاجران و ان اخطأ فأجر واحد، قال: و هذا قول ابن ابی لیلی؛(1)
گروهی معتقدند هیچ مسلمانی را به سبب اعتقاد یا فتوایی نمیتوان تکفیر و تفسیق کرد، و اینکه هرکس در مسئله ای تلاش کرد و به آنچه تشخیص حق بودنش داده، متدین شد، در هر حال مأجور است، اگر به واقع رسیده دو پاداش دارد و در صورت خطاکردن یک پاداش. او گفته: این نظر ابن ابی لیلی است.
(2)}متوفی 150ق{ ابنحزم مینویسد:
و ذهبت طائفة الی انّه لایکفر و لایفسّق مسلم بقول قاله فی اعتقاد او فتیا، و انّ کل من اجتهد فی شیء من ذلک فدان بما رأی انّه الحق فانّه مأجور علی کل حال، ان اصاب فاجران و ان اخطأ فاجر واحد. قال: و هذا قول ابن ابی لیلی و ابی حنیفة؛(3)
... .و این نظر ابن ابی لیلی و ابوحنیفه است.
میر سید شریف رجانی از ابوحنیفه نقل کرده که او احدی از اهل قبله را تکفیر نکرده است.(4)
(5)}متوفی 157ق{ از او نقل شده که فرمود: «والله لو نشرت لااقول بتکفیر احد من اهل الشهادتین»؛(6)«به خدا سوگند! اگر قطعه قطعه شوم احدی از اهل شهادت به وحدانیت خدا و نبوت پیامبر را تکفیر نمیکنم.»
1) . ابنحزم، الفصل فی الأهواء و الملل و النحل، ج3، ص291.
2) . او نعمان بن ثابت بن زوطی، صاحب رأی و قیاس و امام حنفی حنفیهاست که در سال 150 هجری وفات یافت و مذهب مرجئه را داشت }ابنقتیبه، المعارف، ص495 و 577 و 625{.
3) . ابنجزمابنحزم، همان، ج2، ص291.
4) . جرجانی، شرح المواقف، ج2، ص192.
5) . او عبدالرحمن بن عمرو بن محمد اوزاعی، متوفی 157 هجری است که فقیه اهل شام بوده و کتابی تألیف کرده به نام کتاب السنن فی الفقه و المسائل }زرکلی، الاعلام، ج3، ص320.{
6) . شرفالدین، الفصول المهمة فی تألیف الأمة، ص70، رابطة الثقافة و العلاقات الاسلامیة، ایران، سال 1417 ه-.
(1)}متوفی 161ق{ ابنحزم مینویسد:
و ذهبت طائفة الی انّه لایکفّر و لایفسّق مسلم بقوله قاله فی اعتقاد او فتیا، و انّ کل من اجتهد فی شیء من ذلک فدان بما رأی انّه الحقّ فانّه مأجور علی کل حال، ان اصاب فاجران و ان اخطأ فأجر واحد. قال: و هذا قول ابن ابی لیلی و ابی حنیفة و الشافعی و سفیان الثوری؛(2)
...و این نظر ابنابیلیلی و ابوحنیفه و شافعی و سفیان ثوری است.
(3)}متوفی 182ق{ از او نقل شده که فتوا به حرمت خون هرکسی داده که نطق به شهادتین کرده، زیرا انسان به این دو گواهی مسلمان است.(4)
محمد بن حسن شیبانی(5)}متوفی 189ق{
او همرأی قاضی ابویوسف بوده و فتوا به حرمت خون کسی داده که نطق به شهادتین میکند، زیرا او با این گواهی مسلمان خواهد بود.(6)
(7)}متوفی 204ق{ ابنحزم مینویسد:
1) . او سفیان بن سعید بن مسروق ثوری ملقب به امیرالمؤمنین در حدیث است که در سال 161 هجری در بصره در حالی که از سلطان فرار کرده و در اختفا به سر میبرد وفات کرد }ابن ابنقتیبه، المعارف، ص497.{
2) . ابنحزم، الفصل، ج3، ص291.
3) . او یعقوب بن ابراهیم معروف به ابویوسف است که از مهمترین شاگردان ابوحنیفه به حساب میآمده و در سال 182 هجری وفات یافته است.
4) . طحاوی، شرح معانی الآثار، ج3، ص215، به نقل از او.
5) . او نیز همانند ابویوسف از مهمترین شاگردان ابوحنیفه به حساب میآید که در سال 189 هجری وفات یافت.
6) . طحاوی، همان، ج3، ص215.
7) . او ابوعبدالله محمد بن ادریس شافعی قرشی است که در شهر غزّه سال 150 هجری متولد شد و دو ساله بود که به مکه برده شد و سفری به بغداد و سپس به مدینه منوره و سپس به یمن نمود و دوباره به مکه بازگشت و در سال 198 هجری وارد مصر شد، و تا سال 204 هجری در آن دیار اقامت داشت و در آن سال از دنیا رحلت نمود. از معروفترین کتابهای او «الأم» و «مسند شافعی» است. }شافعی، الأمّ، مقدمه{.
و ذهبت طائفة الی انّه لایکفّر و لایفسّق مسلم بقول قاله فی اعتقاد او فتیا، و انّ کل من اجتهد فی شیء من ذلک فدان بما رأی انّه الحق فانه مأجور علی کل حال، ان اصاب فاجران و ان اخطأ فاجر واحد. قال: و هذا قول ابن ابی لیلی و ابی حنیفة و الشافعی؛(1)
...و این نظر ابنابیلیلی و ابوحنیفه و شافعی است.
شعرانی از شیخ الاسلام مخزومی چنین نقل میکند:
و قد نصّ الامام الشافعی علی عدم تکفیر اهل الأهواء فی رسالته، فقال: «لا اکفر اهل الأهواء بذنب». قال: و فی روایة عنه: «و لا اکفّر احدا من اهل القبلة بذنب». قال: و فی روایة اخری عنه: «و لا اکفّر اهل التأویل المخالف للظاهر بذنب»؛(2)
امام شافعی تصریح بر عدم تکفیر اهل هواهای نفسانی را در رسالهاش کرده و گفته است: من اهل هواهای نفسانی را به سبب گناه تکفیر نمیکنم. در روایتی از او رسیده: من احدی از اهل قبله را به هیچ گناهی تکفیر نمیکنم، گفته: در روایتی دیگر از او نقل شده: من اهل تأویل مخالف با ظاهر را با هیچ گناهی تکفیر نمیکنم.
از محمد بن ادریس شافعی نقل شده که میگفت:
... أحدهم إذا خالفه صاحبه قال: کَفَرْتَ. والعِلْم إنما یقال فیه: أخطأتَ.(3)(4)
... یکی از آنان وقتی همراهش با او مخالفت میکرد، میگفت: کافر شدی درحالیکه علم درباره او میگوید: خطا کردی.
(5)}متوفی 219ق{ او میگوید:
و لا نکفّر بشیء من الذنوب، انّما الکفر فی ترک الخمس الذی قال رسول الله: بنی الاسلام علی خمس: شهادة ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله، و اقامة الصلاة و ایتاء الزکاة و صوم رمضان و حج البیت؛(6)
ما با هیچیک از گناهان، کسی را تکفیر نمیکنیم، بلکه کفر فقط در ترککردن پنج امری است که رسول خدا فرموده: گواهی بر وحدانیت خدا و رسالت محمد از سوی او و برپایی نماز و پرداخت زکات و روزه گرفتن در ماه رمضان و حج خانه خدا را بهجایآوردن.
(1)}متوفی 241ق{ او میگوید: «و لانشهد علی احد من اهل القبلة انّه فی النار لذنب عمله و لا لکبیرة اتاها الاّ ان یکون فی ذلک حدیث»؛(2)
بر احدی از اهل قبله به جهنمیبودن او به جهت گناهی که انجام داده یا گناه کبیرهای که به جای آورده، گواهی نمیدهیم، مگر اینکه حدیثی بر آن دلالت کند.
وی خطاب به علمای فرقه جهمیه میگوید: «آنچه که شما به آن عقیده دارید، اگر من بپذیرم،
کافر میشوم، ولی من شما را تکفیر نمیکنم، زیرا شما از نظر من جاهل هستید.»(3)
(4)}متوفی 244ق{ او میگوید:
و اما الآثار المرویات بذکر الکفر و الشرک و وجودهما بالمعاصی فانّ معناها عندنا لیست تثبت علی اهلها کفرا و لا شرکا یزیلان الایمان عن صاحبه، انما وجوهها انّها
1) . او احمد بن محمد بن حنبل شیبانی است که اصل او از بصره بوده و جدش حنبل از یاوران دولت عباسی به حساب میآمده است. از پانزده سالگی همت خود را به طلب حدیث گماشت و همیشه در مسیر بین کوفه و بصره بود تا از شیوخ خود حدیث کتابت کند. او در سال 199 هجری سفری به یمن همراه رفیقش یحیی بن معین داشت تا از عبدالرزاق بن هَمّام ضنعانی متوفی 211ق صاحب المصنف سماع حدیث کند بعد از بازگشت به بغداد در 36 سالگی شروع به تصنیف المسند کرد. در سال 200ق سفری به بصره داشت و در آن دیار از سلیمان بن داوود طیالسی }متوفی 203ق{ سماع حدیث کرد و تا سال 218ق در مصدر فتوا و نقل حدیث بود. از آن زمان تا هنگام وفاتش به جهت اعتقاد به غیرمخلوق بودن قرآن و پافشاری بر آن مورد اذیت و آزار بسیاری قرار گرفت تا در سال 241ق وفات یافت. }احمد بن حنبل، مسند، مقدمه{
2) . احمد بن حنبل، رسالة السنة، ص70.
3) . مغنی المحتاج، ج4، ص36.
4) . او امام ابوعبید قاسم بن سلام هروی است که در بغداد ساکن بوده و از امامان اهل سنت و جماعت به حساب میآمده و در سال 224 هجری در مکه وفات یافته است. }زرکلی، الاعلام، ج5، ص176{.
من الاخلاق و السنن التی علیها الکفار و المشرکون؛(1)
آثار روایت شده به ذکر کفر و شرک و وجود آندو به معاصی، معنای آن نزد ما، دلیل اثبات کفر و شرک که باعث ازاله ایمان از صاحبش شود، نمیگردد، بلکه وجوه آن این است که از اخلاق و سنت هایی است که کفار و مشرکان بر آن میباشند.
مقصود او از این کلام آن است که روایات دالّ بر کفر و شرک به حساب آمدن برخی از گناهان، دلالت دارد بر اینکه این گونه معاصی از افعال کفار و مشرکان است، نه آنکه موجب شرک و کفر شود.
(2)}متوفی 264ق{ شعرانی حنفی درباره او میگوید:
سئل عن مسألة فی علم العقائد فقال: حتی انظر و اتثبت؛ فانّه دین الله. و کان ینکر علی من یبادر الی تکفیر اهل الأهواء و البدع؛(3)
از مسئلهای درباره علم عقاید از او سؤال شد؟ گفت: صبر کنید تا نظر کرده و به ثبات رأی برسم، که این کار دین خداست، و او بر کسانی کسانیکه به تکفیر اهل هواها و بدعتها مبادرت میورزیدند، انکار میکرد.
(4)}متوفی270ق{ ابنحزم مینویسد:
1) . قاسم بن سلام، کتاب الایمان، ص43.
2) . او اسماعیل بن یحیی بن اسماعیل بن عمرو بن مسلم مزنی، مصری، شافعی، مکنی به ابوابراهیم، فقیه مجتهد و از اصحاب شافعی است که از او حدیث کرده و در سال 175 متولد و در سال 264 هجری در مصر وفات یافت. او دارای کتاب کتابهایی در فقه شافعی است از قبیل: الجامع الکبیر، الجامع الصغیر، مختصر الترغیب فی العلم، کتاب الدقائق؛ }معجم المؤلفین، ج2، ص299 -300.{
3) . شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج2، ص125.
4) . او داود بن علی بن خلف اصبهانی است که مذهب ظاهری به او منسوب میباشد، و وجه تسمیه ظاهری این که او به ظاهر کتاب و سنت اخذ نموده و از تأویل و رأی و قیاس دوری میجست. او در سال 270 هجری در بغداد وفات یافت. }زرکلی، الاعلام، ج2، ص333.{
و ذهبت طائفة الی انّه لایکفّر و لایفسّق مسلم بقول قاله فی اعتقاد او فتیا، و انّ کل من اجتهد فی شیء من ذلک فدان بما رأی انّه الحقّ فانّه مأجور علی کل حال، ان اصاب فاجران و ان اخطأ فاجر واحد. قال: و هذا قول ابن ابی لیلی و ابی حنیفة و الشافعی و سفیان الثوری و داود بن علی؛(1)
...و این نظر ابن ابیلیلی و ابوحنیفه و شافعی و سفیان ثوری و داود بن علی است.
(2)}متوفی 280ق{ او که مورد تعظیم خاص ابنتیمیه بوده و سفارش به خواندن کتابهایش میکرد، میگوید:
و تفسیر التوحید عند الأمّة و صوابه قول: لا اله الاّ الله وحده لاشریک له، التی قال رسول الله: من جاء بها مخلصا دخل الجنة و امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا: لا اله الاّ الله ، فمن قالها فقد وحّد الله؛(3)
و تفسیر توحید نزد امت و صحیح آن گفتن «لا اله الاّ الله وحده لا شریک له» است؛ همان جملهای که رسول خدا فرمود: هرکس آن را از روی اخلاص بیاورد داخل بهشت خواهد شد. و نیز فرمود: مأمور شدهام تا با مردم نبرد کنم تا بگویند: لا اله الاّ الله، و هرکس آن را بگوید به طور حتم به توحید الهی رسیده است.
(4)}متوفی 321 ق{ او میگوید:
1) . ابنحزم، الفصل، ج3، ص291.
2) . او عثمان بن سعید بن خالد بن سعید تمیمی سجستانی، دارمی شافعی، مکنی به ابوسعید که محدث و حافظ و متکلم بوده است. ولادت او قبل از سال 200 هجری و وفات او در ماه ذی حجه سال 280 هجری بوده و از جمله تصنیفات او المسند الکبیر و الردّ علی الجهمیة میباشد. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج6، ص254.{
3) . دارمی، النقض علی بشر المریسی، ج1، ص152-153.
4) . او امام ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامه طحاوی است که در شهر صعید مصر متولد شد و در قاهره در سال 321 هجری وفات یافت. او دارای تألیفات بسیاری بوده است. }زرکلی، الاعلام، ج1، ص206{.
فمن عیوب اهل البدع تکفیر بعضهم بعضا و من ممادح اهل العلم انهم یخطئون و لایکفرون؛(1)
از عیبهای اهل بدعت، تکفیر یکدیگر است و از کارهای نیک اهل علم، آن است که یکدیگر را تخطئه میکنند، ولی تکفیر نمینمایند.
او میگوید:
و نسمّی اهل قبلتنا مسلمین مؤمنین ما داموا بما جاء به النبی معترفین. قال رسول الله: من صلّی صلاتنا و استقبل قبلتنا و اکل ذبیحتنا فهو المسلم و ان المسلم لایخرج من الاسلام بارتکاب الذنب مالم یستحله؛(2)
ما اهل قبله خود را مسلمان و مؤمن میدانیم، تا زمانیکه به دستورات پیامبر اعتراف کنند. رسول خدا فرمود: هرکس نماز ما را به جای آورده و به طرف قبله ما بایستد و از ذبیحه ما بخورد، او مسلمان است، و مسلمان با ارتکاب گناه از اسلام خارج نمیشود، مگر درصورتیکه آن را حلال شمارد.
طحاوی میگوید:
هم أهل القبلة ولا نشهد علیهم بکفر ولا بشرک ولا بنفاق ما لم یظهر منهم شیء من ذلک، و نذر سرائرهم إلی الله تعالی؛ و ذلک لأنّا قد أمرنا بالحکم الظاهر و نهینا عن الظنّ و اتباع ما لیس لنا به من علم.(3)
آنها اهل قبله هستند و ما بر ضدّشان شهادت به کفر و شرک و نفاق نمیدهیم، مادامی که از ایشان چیزی از این امور ظاهر نگردد، و اعتقاد قلبی آنان با خدای متعال است،
زیرا ما مأمور به حکم ظاهریم و از گمان و پیروی غیرعلم نهی شدهایم.
او نیز بعد از ذکر حدیث انس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که فرمود: «امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله» میگوید:
فدلّ ما ذکر فی هذا الحدیث علی المعنی الذی یحرم به دماء الکفار و یصیرون به مسلمین؛ لانّ ذلک هو ترک ملل الکفر کلّها و جحدها.... و هذا قول ابی حنیفة و ابی یوسف و محمد یعنی بن الحسن الشیبانی رحمه الله علیهم اجمعین؛(1)
آنچه در این حدیث ذکر شده دلالت میکند بر معنایی که با آن، خونهای کفار حرام شده و با آن مسلمان میگردند، زیرا این همان ترک تمام ملتهای کفر و انکار آن هاست... و این گفته ابوحنیفه و ابویوسف و محمد، یعنی فرزند حسن شیبانی رحمه الله علیهم اجمعین است.
(2)}متوفی 324ق{ او در کتاب مقالات الاسلامیین میگوید:
اختلف المسلمون بعد نبیهم فی اشیاء ضلل بعضهم بعضا و تبرأ بعضهم عن بعض، فصاروا فرقا متباینین الاّ انّ الاسلام یجمعهم و یعمهم، فهذا مذهبه و علیه اکثر اصحابنا؛(3)
مسلمانان بعد از پیامبر، در اموری اختلاف کرده و یکدیگر را گمراه به حساب آورده و از یکدیگر تبری جستند، ازاینرو به فرقههای جدای از هم تقسیم شدند، ولی اسلام جمع کننده آنها بوده و همه را شامل میگردد، و این مذهب اوست و بیشتر اصحاب ما بر این عقیدهاند.
زاهر سرخسی
(4)میگوید: «هنگام فرا رسیدن مرگ ابوالحسن اشعری در بغداد، او مرا فرا خواند، نزد او رفتم، سپس گفت: «اشهد علیّ انّی لا اکفّر احدا من اهل القبلة؛ لانّ الکل یشیرون الی
1) . شرح معانی الاخبار، ج3، ص215.
2) . ابوالحسن اشعری همان علی بن اسماعیل امام اشاعره در اصول است که ابتدا معتزلی بوده و بعد از مناظره با شیخش جبایی به اهل حدیث روی آورده است از جمله کتابهای او مقالات الاسلامیین و الابانة میباشد. او در سال 324 هجری وفات یافت. }وفیات الاعیان، ج1، ص326{.
3) . ابوالحسن اشعری، مقالات الاسلامیین، ص1- 2.
4) . زاهر بن احمد سرخسی فقیه شافعی متوفی 389 است که نود و شش سال عمر کرده و ترجمه او در کتاب تاریخ الاسلام، ص180-281 حوادث سال 381-400 چاپ دار الکتاب العربی و کتاب شذرات الذهب، ج3، ص131، چاپ دارالکتب العلمیة آمده است.
معبود واحد، و انما هذا کله اختلاف العبارات»؛(1)بر من گواهی بده که احدی از اهل قبله را تکفیر نمیکنم، زیرا همه به یک معبود اشاره دارند، و تمام اینها اختلاف تعبیر است.
ابوالحسن اشعری نیز امت اسلامی را به دسته هایی تقسیم کرده و همه را داخل در اسلام کرده است:
اختلف المسلمون عشرة اصناف: الشیعة و الخوارج و المرجئة و المعتزلة و الجهمیة و الضراریة و الحسینیة و البکریة و العامة و اصحاب الحدیث و الکلابیة اصحاب عبدالله بن کلاب القطان؛(2)
مسلمانان به ده صنف مختلف درآمدند: شیعه، خوارج، مرجئه، معتزله، جهمیه، ضراریه، حسینیه، بکریه، عامه، اصحاب حدیث، و کلابیه اصحاب عبدالله بن کلاب قطان.
(3)}متوفی 386ق{ او در کتاب خود به نام الجامع فی السنن و الآداب مینویسد: «و انّه لایکفّر احد من اهل القبلة بذنب و ان کان کبیرا»؛(4)«احدی از اهل قبله با هیچ گناهی تکفیر نمیشود، گرچه آن گناه، کبیره باشد.
(5)}متوفی 387ق{ او در کتاب الابانة الصغری مینویسد:
1) . سیر اعلام النبلاء، ج11، ص542.
2) . اشعری، مقالات الاسلامیین، ص5.
3) . او ابومحمد عبدالله بن عبدالرحمن ابوزید قیروانی، منسوب به قیروان از شهرهای تونس است که در سال 310 هجری متولد و در سال 386 هجری وفات یافت. از خود کتابهای بسیاری بر جای گذاشته از آن: جمله کتاب النوادر و الزیادات و الجامع فی السنن و الآداب است.
4) . قیروانی، الجامع فی السنن و الآداب، ص111.
5) . او ابوعبدالله عبیدالله بن محمد بن بطّه عکبری حنبلی است که در سال 304 هجری در شهرک عکبرا از توابع بغداد متولد و در سال 387 هجری وفات یافت. از جمله کتابهای مطبوع او الشرح و الابانة علی اصول السنة و الدیانة است. }عکبری، الشرح و الابانة، ج1، ص25 -27{
و قد اجمعت العلماء لا خلاف بینهم انّه لایکفّر احد من اهل القبلة بذنب و لانخرجه من الاسلام بمعصیة، نرجو للمحسن و نخاف علی المسیء؛(1)
علما اجماع قطعی دارند بر اینکه نباید احدی از اهل قبله را با هیچ گناهی تکفیر کرده و از اسلام خارج کرد، بلکه ما برای نیکوکار، امید }نجات{ داشته و بر گناهکار }از عذاب الهی{ میهراسیم.
(2)}متوفی 388ق{ او میگوید:
و حجة من قال بعدم تکفیر المتأولین انّه قد ثبت عصمة دماؤهم و اموالهم بقولهم: لا اله الاّ الله، محمد رسول الله، و لم یثبت لنا انّ الخطأ فی التأویل کفر، و الاّ فلابدّ من دلیل علی ذلک من نصّ او اجماع او قیاس صحیح من نص او اجماع و لم نجد من ذلک شیئا، فبقی القوم علی الاسلام. فان اتفق فی زمان وجود مجتهد تکاملت فیه شروط الاجتهاد کالأئمة الاربعة و بان له دلیل قاطع انّ الخطأ فی التأویل موجب للکفر کفرناهم بقوله، و هیهات ان یوجد مثل ذلک فی مثل هذه الأزمان؛(3)
دلیل معتقدان به عدم تکفیر اهل تأویل این است که ثابت شده خونها و اموال گویندگان «لا اله الاّ الله، محمد رسول الله» ثابت شده، و برای ما ثابت نشده که خطای در تأویل، کفر باشد وگرنه باید دلیلی بر آن، از نص یا اجماع یا قیاس صحیح از نص یا اجماع وجود میداشت، درحالیکه هیچ یک از این ادله را نیافتیم، پس قوم بر اسلام خود باقی است. اگر در زمانی مجتهدی یافت شد که شروط اجتهاد در او به کمال رسیده بود همانند چهار امام و برای او دلیل قاطعی کشف شد که خطای در تأویل موجب کفر است، به فتوای
او، آنها را تکفیر میکنیم ولی هیهات که چنین دلیلی در مثل این زمانها یافت شود.
1) . عکبری، الابانة الصغری، ص162.
2) . او احمد بن محمد بن ابراهیم بن الخطاب خطابی بستی از اولاد زید بن خطاب، برادر عمر بن خطاب، مکنی به ابوسلیمان، محدث، لغوی، فقیه و ادیب است که در سال 319 هجری در رباط متولد شد و در سال 388 هجری در همانجا وفات یافت. از جمله تألیفات او معالم السنن فی شرح کتاب السنن لابی داود و غریب الحدیث و شرح بخاری و اعلام الحدیث است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج2، ص61.{
3) . شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج2، ص125 به نقل از او.
(1)}متوفی 424ق{ او در شرح خود بر کلام امام ابنابیزید قیروانی: «و لایکفّر احد بذنب من اهل» مینویسد:
و هذا کما قال، فالمذنبون من اهل الملة مؤمنون مذنبون و لایخرجون بذنوبهم من الاسلام و لا عن الایمان و لاتحبط ذنوبهم ایمانهم، هذا قول ائمة السنة و سلف الأمة؛(2)
این همانند سخنی است که گفته: گناهکاران از اهل ملت }اسلام{ مؤمن و گناهکارند و با گناهانشان از اسلام و ایمان خارج نمیشوند و گناهانشان، ایمان آنها را حبط نمیکند. این گفته امامان سنت و سلف امت است.
(3)}متوفی 438ق{ او میگوید: «انّ ادخال الکافر فی الملة امر عظیم و اخراج مسلم عنها امر عظیم»؛(4)
داخل کردن کافر در ملت اسلام کاری
خطرناک و اخراج مسلمان از آن نیز اقدامی خطرناک است.
(5)}متوفی 456ق{ ابنحزم میگوید:
1) . او عبدالوهاب بن علی بن نصر بن احمد بن حسین بن هارون بن مالک بن طوق ثعلبی بغدادی، مالکی، مکنی به ابومحمد، فقیه، ادیب و شاعر است که در سال 362 هجری در بغداد متولد شد و در آنجا اقامت کرد و سپس به دمشق و مصر هجرت کرد و در ماه صفر سال 424 هجری در مصر وفات یافت. از جمله کتابهای او التلقین فی فروع الفقه المالکی، الادلة فی مسائل الخلاف، المعونة فی شرح الرسالة و عیون المسائل و شرح المدونة میباشد. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج6، ص226 - 227.{
2) . ابومحمد عبدالوهاب، شرح عقیدة الامام مالک الصغیر، ص107.
3) . او عبدالملک بن عبدالله بن یوسف بن محمد جوینی، مکنی به ابوالمعالی و ملقب به امام الحرمین است. بنابر قول سبکی در سال 438 هجری وفات یافت. }طبقات الشافعیة الکبری، ج3، ص208 -209{.
4) . قاضی عیاض، الشفا، ج2، ص277 به نقل از او.
5) . او ابومحمد علی بن احمد بن سعید بن حزم است که در سال 384 هجری در شهر قرطبه اندلس متولد شده و سال 456هجری در 71 سالگی وفات یافت. }ابنحزم، المحلی، مبحث مقدمه.{
أتری هؤلاء کفروا؟ بل والله من کفّرهم فهو احقّ بالتکفیر. ولقد یحق علی المرء المسلم أن یزمّ لسانه ویعلم أنه مجزی بما تکلم، مسئول عنه غداً...؛(1)
آیا آنان را مشاهده میکنی که کافر شدهاند؟ به خدا سوگند هر کس ایشان را تکفیر کند، او به تکفیر سزاوارتر است و به طور حتم بر انسان مسلمان است تا بر زبانش لجام زده و بداند به آنچه سخن میگوید پاداش داده و فردای قیامت درباره آن مسئول است.
وی میگوید:
وأما من کفر النّاس بما تؤول إلیه أقوالهم فخطأ لأنّه کذب علی الخصم وتقویل له ما لم یقل به وإن لزمه...؛(2)
و اما کسی که مردم را به لازمۀ اقوالشان تکفیر کند، خطاکار است، زیرا دروغی است بر مخالف و نسبتی است به او به چیزی که معتقد به آن نیست، گرچه لازمه کلامش میباشد... .
ابنحزم میگوید:
و ذهبت طائفة الی انّه لایکفّر و لایفسّق مسلم بقول قاله فی اعتقاد او فتیا، و انّ کل من اجتهد فی شییء من ذلک فدان بما رأی انّه الحقّ فانّه مأجور علی کلّ حال، ان أصاب فأجران و ان اخطأ فأجر واحد. قال: و هذا قول ابن ابی لیلی، و ابی حنیفة و الشافعی و سفیان الثوری و داودبن علی، و هو قول کل من عرفنا له قولاً فی هذه المسألة من الصحابة لانعلم منهم خلافا فی ذلک اصلاً؛(3)
طایفهای معتقدند که نباید مسلمانی را نسبت به کفر و یا فسق داد، به دلیل گفتاری که در باب اعتقاد یا فتوا داده است، و اینکه هر مجتهدی در این مسائل به آنچه اعتقاد پیدا کرده که حقّ است به هرحال مأجور میباشد، اگر به واقع رسیده دو اجر دارد و اگر به خطا رفته یک ثواب دارد. آن گاه میگوید: این قول ابنابی لیلی و ابوحنیفه و شافعی و سفیان ثوری و داودبنعلی است، و نیز قول هر صحابی که
گفتار او را در این مسئله شناختهایم و از آنها خلافی در این موضوع هرگز سراغ نداریم.
(1)}متوفی 460ق{ ایشان در ذیل آیه 94 از سوره نساء میگوید:
خاطب الله تعالی بهذه الآیة المؤمنین الذین اذا ضربوا فی الارض بمعنی ساروا فیها للجهاد و ان یتأنوا فی قتال من لایعلمون کفره و لا ایمانه، و عن قتل من یظهر الایمان و ان ظنّ به الکفر باطنا. و لایعجلوا حتی یبین لهم امرهم، فانهم ان بادروا ربما اقدموا علی قتل مؤمن، و لایقتلوا من استسلم
لهم و کف عن قتالهم و اظهر انّه اسلم و الاّ یقولوا لمن هذه صورته: لست مؤمنا...؛(2)
خداوند متعال در این آیه مؤمنانی را خطاب قرار داده که چون در روی زمین برای جهاد حرکت میکنند در کشتن کسانیکه از کفر و ایمانشان اطلاعی ندارند و نیز از کشتن کسانی که اظهار ایمان میکنند، گرچه در باطن گمان کفر به آنان است، درنگ کرده و عجله نمیکنند، تا برای آنان امرشان آشکار گردد، زیرا اگر دست به کار شوند، چه بسا اقدام به کشتن مؤمن کنند، و کسانیکه تسلیم میشوند را به قتل نرسانده و دست از نبرد با آنان برمیدارند و اظهار میکنند که مسلمانند، و به افرادی که چنین وضعیتی دارند نمیگویند: تو مسلمان نیستی.... .
1) . او شیخ الطایفة ابوجعفر محمد بن حسن طوسی است که در ماه رمضان سال 358 هجری متولد شد. او در سال 408 هجری درحالیکه بیست و سه ساله بود وارد بغداد شد و از زعیم مذهب جعفری در آن دیار، یعنی شیخ مفید، بهره جست و پس از انتقال زعامت شیعه به سید مرتضی رحمه الله او را نیز ملازمت کرده و از او بهره برد و در سال 436 هجری به منصب زعامت شیعه رسید. وی پس از حدوث فتنه بین شیعه و سنی در بغداد در سال 447 هجری به نجف اشرف هجرت کرد و در سال 460 هجری در نجف وفات یافت. از او آثاری به یادگار مانده که از آن جمله التبیان فی تفسیر القرآن، الخلاف، المبسوط، النهایة و دیگر کتب میباشد. }مقدمه تفسیر التبیان{.
2) . شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج3، ص297.
(1)}متوفی 463ق{ او در شرح «فقد باء بها احدهما» میگوید:
و هذا غایة فی التحذیر من هذا القول و النهی عن ان یقال لاحد من اهل القبلة: یا کافر؛(2)
این دلالت بر شدت برحذر داشتن مردم از این گفتار و نهی از آن است که به یکی از اهل قبله گفته شود: ای کافر.
(3)}متوفی 476ق{ او امام ابواسحاق ابراهیم بن علی شیرازی فیروزآبادی است و کتابی در فقه به نام المهذّب فی فقه الامام الشافعی دارد. وی در بخشی از این کتاب مینویسد:
انّ النبی کفّ عن المنافقین لما اظهروا من الاسلام مع ما کانوا یبطنون من خلافه، فوجب ان یکفّ عن المعطّل و الزندیق لما یظهرونه من الاسلام. فان کان المرتد ممن لا تأویل له فی کفره فاتی بالشهادتین حکم باسلامه لحدیث انس رض؛(4)
پیامبر هنگامیکه منافقان اسلام خود را اظهار کردند، دست از آنها برداشت، با وجود آنکه در باطن خلاف آن را معتقد بودند. ازاینرو اگر مرتد در کفرش تأویلی نیست و اقرار به شهادتین میکند، به دلیل حدیث انس - رض - حکم به اسلام او میشود.
1) . او امام اهل سنت مالکی ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر قرطبی است که از جمله تألیفاتش کتاب التمهید لما فی الموطّأ من السنن و المسانیداست. او در سال 463 هجری وفات یافت. }التمهید، ج1، مقدمه.{
2) . التمهید، ج17، ص22.
3) . او ابراهیم بن علی بن یوسف فیروزآبادی شیرازی، مکنی به ابوسحاق و ملقب به جمال الدین، فقیه، صوفی است که در سال 393 هجری در فیروزآباد متولد و سپس وارد بصره و بغداد شد و در سال 476 هجری وفات یافت. از جمله تألیفات او المهذّب فی الفقه، النکت فی الخلاف، اللمع و شرحه، التبصرة فی اصول الفقه، المعونة فی الجدل، طبقات الفقهاء است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج1، ص68-69.{
4) . ابواسحاق شیرازی، المهذّب فی فقه الامام الشافعی، ج2، ص222 -223.
(1)}متوفی 502ق{ شعرانی در مبحث 58 از الیواقیت و الجواهر از ابوالمحاسن رویانی و دیگران از علمای بغداد نقل کرده که میگویند:
لایکفّر احد من المذاهب الاسلامیة، لانّ رسول الله قال: من صلّی صلاتنا و استقبل قبلتنا و اکل ذبیحتنا فله ما لنا و علیه ما علینا؛(2)
احدی از افراد مذاهب اسلامی را نباید تکفیر کرد، زیرا رسول خدا فرمود: هرکس نماز ما را خوانده و رو به قبله ما بایستد و از ذبیحه ما بخورد، احکام ما بر او جاری میشود.
(3)}متوفی 505 ق{ او میگوید: «لایلزم کفر المؤوّلین ما داموا یلازمون قانون التأویل»؛(4)مادامی که تأویلکنندگان ملازمت با قانون تأویل دارند، نمیتوان آنها را تکفیر کرد.
همچنین میگوید: «لم یثبت عندنا انّ الخطأ فی التأویل موجب للتکفیر»؛(5)نزد ما ثابت نشده که خطای در تأویل موجب تکفیر است.
ابوحامد غزالی میگوید:
1) . او عبدالواحد بن اسماعیل بن احمد بن محمد رویانی، طبری، شافعی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به فخر الاسلام، فقیه و اصولی است که در سال 415 هجری در بخارا متولد شده و فقه را در آنجا فرا گرفت و سپس به مناطق دیگر رفت تا به ماوراء النهر رسید و به علومی از جمله احادیث بسیار دست یافت و در طبرستان متولی قضاوت شد و ملاحده در آمل در 11 محرم سال 502 هجری او را به قتل رساندند. از جمله کتابهای او بحر المذهب، الکافی، حلیة المؤمن است که همگی در فقه شافعی میباشد. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج6، ص206.{
2) . شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ص125.
3) . او محمد بن محمد بن احمد ابوحامد طوسی معروف به غزالی و حجة الاسلام است که اصولی، فقیه، فیلسوف و صوفی بوده در سال 450 هجری در طوس متولد شد و در سال 505 هجری نیز در طوس وفات یافت. غزالی، احیاء علوم الدین، مقدمه کتاب، دارالهادی، بیروت، سال 1412 هجری. }زرکلی، الاعلام، ج7، ص22.{
4) . ابوحامد غزالی، فیصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة، ص63.
5) . همو، الاقتصاد فی الاعتقاد، ص158.
و الذی ینبغی ان یمیل المحصل الیه الاحتزار من التکفیر ما وجد الیه سبیلا؛ فإنّ استباحة الدماء والاموال من المصلّین إلی القبلة، المصرحین بقول لا اله الاّ الله، محمد رسول الله خطأ، والخطأ فی ترک الف کافر فی الحیاة اهون من الخطأ فی سفک محجمة من دم مسلم؛(1)
آنچه سزاوار است محصّل به آن میل پیدا کند دوری از تکفیر است، تا آنجا که راه دارد، زیرا مباح کردن خونها و اموال از نمازگزاران به سوی قبله که تصریح به وحدانیت خداوند و رسالت محمّد دارند، اشتباه است، و اشتباه در ترک هزار کافر در زندگی آسانتر است از ریختن کمی از خون مسلمان.
ایشان میگوید:
کفّ لسانک عن اهل القبلة ما امکنک ماداموا قائلین: لا إله إلاّ الله، محمد رسول الله، غیر مناقضین لها، و المناقضة تجویز الکذب علی رسول الله9؛ فانّ التکفیر فیه خطر و السکوت لا خطر فیه.(2)(3)
زبانت را از اهل قبله آن مقدار که میتوانی بازدار، مادامیکه گوینده لا إله الاّ الله و محمّد رسول الله هستند، و آن را نقض نکردهاند، و نقض آن تکذیب رسول خدا زیرا
در تکفیر خطر بزرگی است و در سکوت خطری نمیباشد.
وی همچنین در اینباره میگوید: «مهما حصل من تردد فالوقف فیه عن التکفیر أولی»؛(4)
هرچه که تردد حاصل شود توقف در آن، از تکفیر اولی است.
ابوحامد غزالی میگوید:
کل فرقة تکفر مخالفها و تنسب إلیه تکذیب الرسول: فالحنبلی یکفر الأشعری زاعماً انّه کذب الرسول اثبات الفوق لله تعالی، و فی الاستواء علی العرش. و الأشعری یکفره زاعماً انّه مشبه و کذب الرسول فی انّه لیس کمثله شیء. و الأشعری یکفر المعتزلی زاعماً انّه کذب الرسول فی جواز رؤیة الله تعالی، و فی اثبات العلم و القدرة
و الصفات له. و المعتزلی یکفر الأشعری زاعماً انّ اثبات الصفات تکثیر للقدماء و تکذیب للرسول فی التوحید. و هذا کلّه غلو و اسراف فی التکفیر.(1)
هر فرقهای مخالفش را تکفیر میکند و به او نسبت تکذیب پیامبر میدهد، مثل اینکه حنبلی، اشعری را تکفیر میکند، به گمان اینکه او با اثبات فوقیت برای خداوند متعال و استوای بر عرش، پیامبر را تکذیب کرده است.
اشعری حنبلی را تکفیر میکند به گمان اینکه او پیامبر را تکذیب کرده، زیرا خدا را تشبیه به خلق کرد. و حال آنکه همانند او موجودی نیست.
اشعری معتزلی را تکفیر میکند، به گمان اینکه او پیامبر را تکذیب کرده، در جواز رؤیت باری تعالی، و در اثبات علم، قدرت و صفات برای او.
معتزلی اشعری را تکفیر میکند به گمان اینکه اثبات صفات موجب تکثیر قدما و تکذیب پیامبر در توحید است.
همه اینها غلو و اسراف در تکفیر است.
وی همچنین میگوید:
من اشدّ الناس غلواً و اسرافاً طائفة من المتکلمین کفّروا عوام المسلمین و زعموا انّ من لایعرف الکلام بمعرفتهم ولم یعرفوا العقائد الشرعیة بأدلتهم التی حرروها فهو کافر. فهؤلاء ضیّقوا رحمه الله الواسعة علی عباده اولا و جعلوا الجنة وقفاً علی شرّذمة یسیرة من المتکلمین، ثم جهلوا ما تواتر من السنة ثانیاً...؛(2)
از تندروترین مردم در غلو و اسرافکاری، گروهی از متکلماناند که عوام مسلمانان را تکفیر کرده و گمان میکنند هرکس همانند ایشان به کلام معرفت پیدا نکند و عقاید شرعی را با ادلهای که آنان تحریر کردهاند نشناسد، او کافر است. آنان رحمت واسعه الهی را اولاً بر بندگان تضییق کرده و بهشت را وقف دستهای کوچک از متکلمان نمودهاند، و ثانیاً جاهل به سنت متواترند... .
ابوحامد غزالی میگوید:
نّ النظر فی التکفیر یتعلق بامور:
الأمر الأول: انّ النص الشرعی الذی عدل به عن ظاهره هل یحتمل التأویل أم لا؟ فان احتمل التأویل فهل هو قریب أم بعید؟ و معرفة ما یقبل التأویل و مالایقبل التأویل لیس بالهیّن، بل لایستقلّ به إلاّ الماهر الحاذق فی علم اللغة العارف بأصولها ثمّ بعادة العرب فی الإستعمال.
الأمر الثانی: هل النص المتروک متواتر أم آحاد أم علیه اجماع؟ و لایستقلّ بادراک ذلک إلاّ الباحثون عن کتب التواریخ و احوال القرون و کتب الأحادیث و احوال الرجال. أما الإجماع فادراکه من اغمض الأشیاء.
الأمر الثالث: هل المنکر وصله التواتر و الإجماع أم لا؟
الأمر الرابع: النظر فی دلیله الباعث له علی مخالفة الظاهر أهو علی شرط البرهان أم لا؟ فانّ البرهان ان کان قاطعاً رخص فی التأویل و ان کان بعیداً؛ فإذا لم یکن قاطعاً لم یرخص فی تأویل سابق إلی الفهم.
الأمر الخامس: النظر فی انّ ذکر تلک المقالة هل یعظم ضررها فی الدین أم لا؟ فانّ ما لایعظم ضرره فی الدین فالأمر فیه اسهل، و ان کان القول شنیعاً و ظاهر البطلان. و المقصود: انّه لاینبغی ان یکفر بکلّ هذیان و ان کان ظاهر البطلان.(1)(2)
مناقشه در صدور تکفیر به اموری تعلق میگیرد:
امر اول: نص شرعی که ازآن عدول شده؛ از ظاهرش بهآن آیا احتمال تأویل در آن میرود یا نمیرود؟ اگر احتمال تأویل داده میشود، آیا قریب است یا بعید؟ و شناخت آنچه قبول تأویل میکند و آنچه قبول تأویل نمیکند آسان نیست، بلکه تنها شخص ماهر در علم لغت و عارف به اصول علم لغت و عادت عرب در استعمال به آن مطلع است.
امر دوم: آیا نصی که ترک شده خبر متواتر است یا خبر واحد یا بر آن اجماع میباشد؟ و آن را درک نمیکند، مگر کسانی که در کتابهای تاریخ و احادیث و احوال رجال جست وجو کنند، اما اجماع، پس درک آن از دشوارترین کارهاست.
امر سوم: آیا به منکر بودن، به حد تواتر و اجماع رسیده یا نه؟
امر چهارم: دلیلی که موجب مخالفت با ظاهر شده، آیا شرط برهان را دارد یا ندارد؟ زیرا اگر برهان قاطع باشد، رخصت در تأویل داده شده، اگرچه دور باشد، ولی اگر قاطع نباشد، رخصت در تأویل سابق به فهم داده نشده است.
امر پنجم: آیا ذکر آن گفتار ضرر عظیمی در دین دارد یا ندارد؟ زیرا آنچه که ضرر بزرگی در دین ندارد، امر در آن آسانتر میباشد، گرچه گفته شنیع بوده و در ظاهر باطل است و مقصود این است که سزاوار نیست که با هر هذیانی کسی را تکفیر کرد، گرچه در ظاهر باطل باشد.
با توجه به این شرایط نمیتوان گفتار هر کسی را حمل بر کفرگویی و وی را تکفیر کرد.
ابوحامدغزالی میگوید:
و المبادرة إلی التکفیر انّما تغلب علی طباع من یغلب علیهم الجهل.(1)(2)
مبادرت ورزیدن به تکفیر، غلبه بر طبعهایی دارد که جهل بر آنها حاکم است.
وی همچنین میگوید:
فإذا رأیت الفقیه الذی بضاعته مجرد الفقه یخوض فی التکفیر و التضلیل فاعرض عنه ولا تشغل به قلبک و لسانک؛ فانّ التحدی بالعلوم غریزة بالطبع، لایصبر عنه الجهال، و لأجله کثر الخلاف بین الناس؛(3)
هرگاه مشاهده کردی فقیهی را که بضاعتش تنها فقه است و در تکفیر و نسبت گمراهیدادن [به مردم] فرو رفته، از او اعراض کن، و قلب و زبانت را به آن مشغول نکن، زیرا مبارزهطلبی با علوم، غریزی طبع است و جاهلان بر آن صبر ندارند، و بدین جهت است که اختلاف بین مردم بسیار است.
(1)}متوفی 516 ق{ بخاری به سندش از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الاّ الله و انّ محمّدا رسول الله و یقیموا الصلاة و یؤتوا الزکاة، فاذا فعلوا ذلک عصموا منّی دماءهم و اموالهم الاّ بحقّ الاسلام و حسابهم علی الله»؛(2)
من مأمور شدهام که با مردم بجنگم، تا شهادت به وحدانیّت خدا و رسالت محمد داده
و نماز به پا داشته و زکات دهند، و چون چنین کردند خون و اموالشان از ناحیه من - به جز به حقّ اسلام - محفوظ میماند، ولی حساب آنان بر خداوند است.
بغوی در شرح این حدیث میگوید: «و فی الحدیث دلیل علی انّ امور الناس فی معاملة بعضهم بعضا انّما تجری علی الظاهر من احوالهم دون باطنها»؛(3)این حدیث دلیل بر آن است که مردم در زندگی و معامله با یکدیگر باید بر ظاهر احوالشان حکم جاری کنند، نه باطن آنها.
(4)}متوفی 544ق{ او میگوید:
یجب الاحتراز من التکفیر فی اهل التأویل؛ فانّ استباحة دماء المسلمین الموحدین خطر، و الخطأ فی ترک الف کافر اهون من الخطأ فی سفک محجمة من دم مسلم واحد. و قال: فاذا قالوها یعنی الشهادة عصموا منّی دمائهم و اموالهم الاّ بحقها و
1) . او حافظ، ابومحمد حسین بن مسعود فرّاء بغوی است که در شهر بغشور یابغ از شهرهای خراسان متولد شده و در سال 516 هجری وفات یافت و از جمله کتابهای او تفسیر بغوی معروف به معالم التنزیل است. }تفسیر بغوی، مقدمه کتاب، دارالمعرفة، بیروت.
2) . بخاری، صحیح بخاری، کتاب الایمان، باب فان تابوا و اقاموا الصلاة.
3) . بغوی، شرح السنة، ج1، ص70.
4) . او عیاض بن موسی بن عیاض بن عمرون یحصبی منسوب به یحصب بن مالک قبیلهای از حمیر، سبتی منسوب به شهر سبته و مکنی به ابوالفضل است. او در سال 476 هجری در سبته شهری در مغرب متولد و سپس به جهت کسب علم وارد اندلس شد و در شهر قرطبه از جماعتی از علما بهرهمند گشت و سپس در سال 508 هجری به سبته بازگشت و مدتی طولانی متولی قضاوت شد و در سال 544 هجری در مراکش وفات یافت. }قاضی عیاض، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، مقدمه کتاب.{
حسابهم علی الله، فالعصمة مقطوع بها مع الشهادة و لاترتفع و یستباح خلافها الاّ بقاطع و لاقاطع من شرع و لاقیاس علیه؛(1)
باید از تکفیر اهل تأویل احتراز کرد؛ زیرا مباح شمردن خونهای مسلمانان موحد خطرناک است، و خطا کردن در ترک هزار
کافر، از خطاکردن در ریختن خون یک مسلمان آسانتر است. پیامبر فرمود: هرگاه مردم شهادتین گویند از جانب من خونها و اموالشان محفوظ است مگر در موارد به حق و حساب آنان با خداست، ازاینرو با اقرار به شهادتین به طور قطع خون و مالشان محفوظ است و این محافظت برداشته نشده و خون و مال مباح نمیگردد، مگر با دلیل قاطعی، درحالیکه دلیل قاطعی از شرع و یا قیاسی بر آن وجود ندارد.
(2)}متوفی 548ق{ او میگوید:
القدر الذی یصیر المؤمن مؤمنا هو التکلیف العام علی عوام الخلق و خواصهم، هو ان یشهد ان لا اله الاّ الله وحده لاشریک له فی ملکه و لا نظیر له فی جمیع صفات الهیته، و لاقسیم له فی افعاله، و انّ محمدا رسوله ارسله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله، فاذا اتی بذلک و لم ینکر شیئا مما جاء به و انزل به فهو مؤمن؛(3)
مقدار کاری که مؤمن با آن مؤمن به حساب میآید، همان تکلیف عمومی بر عوام و خواص خلق است؛ یعنی گواهی به وحدانیت خدای بیشریک در سلطنت و بینظیر در تمام صفات الوهیت و بیهمتا در افعالش و اینکه محمد
رسول اوست و او را به هدایت و دین حق فرستاده، تا آن را بر تمام ادیان غلبه دهد، پس هرگاه چنین کرد و هیچیک از تعلیماتی که به واسطه پیامبر نازل شده را انکار نکرد، او مؤمن است.
1) . قاضی عیاض، الشفا، ص278.
2) . او محمد بن عبدالکریم بن احمد شهرستانی، شافعی، مکنی به ابوالفتح، فقیه، حکیم، متکلم اشعری است که در سال 467 هجری در شهرستان ما بین نیشابور و خوارزم متولد شده و بعد از فراگرفتن علم در آن دیار به بغداد هجرت کرد و حدیث را در نیشابور فرا گرفت و در آخر ماه شعبان سال 548 هجری وفات یافت. از جمله تصنیفات او عبارت است از الملل و النحل، نهایة الاقدام. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج10، ص187.{
3) . شهرستانی، نهایة الأقدام فی علم الکلام، ص472.
(1)}متوفی 571ق{ او بعد از ذکر نصوص وارد درباره خطر تکفیر میگوید: «فهذه الأخبار تمنع من تکفیر المسلمین، فمن اقدم علی التکفیر فقد عصی سید المرسلین»؛(2)این روایات از تکفیر مسلمانان منع میکند، ازاینرو هرکس بر تکفیر اقدام کند، به طور قطع سرور رسولان را نافرمانی کرده است.
محمد لطفی جمعه میگوید: «فقد کان ابن الطفیل الاندلسی یحترم الغزالی و لکنّه خالفه فی تکفیر الفلاسفة و قال: انّ الغزالی کان مضطربا و مترددا فی مبادئه»؛(3)ابن ابنطفیل اندلسی غزالی را احترام میکرد، ولی با او درباره تکفیر فلاسفه مخالفت میکرد و میگفت: غزالی به طور قطع در مبادی خود مضطرب و متردّد است.
(4)}متوفی 587 ه-{ او که از فقهای حنفیه بوده، میگوید: «لاخلاف بین اصحابنا فی انّ دار الکفر تصیر دار اسلام بظهور احکام الاسلام فیها»؛(5)بین اصحاب ما خلافی نیست در اینکه دارالکفر با ظهور احکام اسلامی در آن، به دار اسلام تبدیل میشود.
1) . او علی بن حسن بن هبة الله بن عبدالله بن حسین، مکنی به ابوالقاسم، دمشقی، شافعی و معروف به ابنعساکر است که در اول ماه محرم، سال 499 هجری در شهر دمشق متولد و در سال 571 هجری وفات یافت. }ابنعساکر، مقدمه تاریخ مدینة دمشق، ج1، مقدمه{.
2) . همو، تبیین کذب المفتری.
3) . محمد لطفی جمعه، تاریخ فلاسفة الاسلام فی المشرق و المغرب، ص71.
4) . او علاء الدین ابوبکر بن مسعود کاسانی حنفی ملقب به ملک العلماء است. او منسوب به شهری بزرگ در اول ترکستان میباشد که ماوراء سیحون و شاش است. تاریخ ولادتش معلوم نیست ولی گفته شده در سال 587 هجری در حلب رحلت کرده است. از کتابهای معروف او بدائع الصنائع فی ترتیب الشرائع میباشد. }کاسانی، بدائع الصنائع، مقدمه کتاب.{
5) . کاسانی، بدائع الصنائع فی ترتیب الشرائع، ج7، ص130.
(1)}متوفی 593ق{ او میگوید:
و لا نکفّر احدا من اهل القبلة بذنب ما لم تستحله و لانخرج العبد من الایمان الاّ بجحود ما ادخله فیه، و الایمان واحد و اهله فی اصله سواء، و التفاضل بینهم بالتقوی؛(2)
ما احدی از اهل قبله را به جهت هیچ گناهی تکفیر نمیکنیم، مادامی که آن را حلال نشمارد، و بندهای را از ایمان خارج نمیکنیم، مگر با انکار چیزی که به واسطه اقرار به آن، او را داخل در ایمان کرده است. ایمان یکی است و اهل ایمان در اصل
آن یکسانند و تفاضل و تفاوت بین آنان به تقواست.
(3) وی از بزرگترین مخالفان رأی غزالی در تکفیر فلاسفه است و کتابی در ردّ او به نام تهافت التهافت نوشته است. او غزالی را از بزرگترین مسؤلان در گمراهی بسیاری از مردم از حکمت و شریعت میداند.(4)
(5)}متوفی 606ق{ او بعد از ذکر عنوان «الکفر عبارة عن انکار ما علم بالضرورة مجییء الرسول به» میگوید:
1) . او احمد بن محمد بن محمود بن سعید غزنوی کاشانی، حنفی، فقیه و اصولی است که در حلب در سال 593 هجری وفات یافت. از جمله تصنیفات او عبارت است از: روضة اختلاف العلماء، روضة المتکلمین فی الکلام، المقدمة الغزنویة فی فروع الفقه الحنبلی، روضة اختلاف العلماء فی اصول الفقه. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج2، ص156.{
2) . غزنوی، اصول الدین، ص301 - 304.
3) . او محمد بن احمد بن محمد بن رشد از بزرگان فلاسفه عرب است که در قرطبه اندلس سال 520 هجری متولد و در سال 595 هجری در مراکش وفات یافته است.
4) . محمد لطفی جمعه، تاریخ فلاسفة الاسلام فی المشرق و المغرب، ص173.
5) . او فخرالدین رازی ابوعبدالله محمد بن عمر بن حسین قرشی طبرستانی الاصل و شافعی المذهب است که در تفسیر و کلام و اصول تبحّر داشته است. در سال 543 یا 544 یا 555 هجری متولد شد و در سال 606 هجری وفات یافت. از جمله کتابهای او التفسیر الکبیر است. }فخرالدین رازی، التفسیر الکبیر، ج1، مقدمه{
فعلی هذا لانکفّر احدا من اهل القبلة؛ لانّ کونهم منکرین لما جاء به الرسول غیر معلوم ضرورة، بل نظرا، و بالله التوفیق؛(1)
کفر عبارت است از انکار مطلبی که علم ضروری به آمدن آن از جانب پیامبر است. بنابراین ما احدی از اهل قبله را تکفیر نمیکنیم، زیرا اینکه آنان منکر تعالیم رسول باشند، به طور ضروری معلوم نیست،
بلکه این امر نظری است و توفیق از جانب خداست.
(2)}متوفی 620ق{ او ابومحمد عبدالله بن احمد بن قدامه حنبلی است که در کتابش مینویسد:
فامّا اهل البدع فمن حکم باسلامه فله الشفعة؛ لانّه مسلم، فتثبت له الشفعة کالفاسق بالأفعال و لانّ عموم الأدلة یقتضی ثبوتها لکل شریک فیدخل فیها؛(3)
و اما اهل بدعتها، پس هرکس حکم به اسلامش شود، حق شفعه دارد، زیرا مسلمان است و برایش شفعه ثابت میشود، همانند فاسق به اعمال، و به جهت آن که عموم ادله اقتضای ثبوت آن برای هر شریکی دارد، پس داخل در آن است.
(4)}متوفی 638ق{ او در باب وصایا از فتوحات خود مینویسد:
ایاکم و معاداة اهل لا اله الاّ الله؛ فانّ لهم الولایة العامة، فهم اولیاء الله، و لو اخطأوا و جاءوا بقراب الارض من الخطایا، و هم لایش-رکون بالله شیئا؛ فانّ الله یتلقی جمیعهم بمثلها مغفرة و من ثبتت ولایته حرمت محاربته؛(5)
1) . همو، محصّل افکار المتقدمین و المتأخرین، ص350.
2) . او موفق الدین ابومحمد عبدالله بن احمد بن محمد بن قدامة بن مقدام بن نصر مقدسی، دمشقی حنبلی است که در شهر نابلس در سال 541 هجری متولد شد و سپس برای کسب علم به بغداد هجرت کرد و در روز شنبه عید فطر سال 620 هجری وفات یافت. از جمله کتابهای او الکافی فی الفقه است. }ابنقدامه، الکافی فی الفقه، ج1، مقدمه{
3) . ابن قدامه، المغنی، ج552.
4) . او محیی الدین بن عربی معروف به شیخ اکبر است که از مهمترین کتابهای او الفتوحات المکیة میباشد. وی تألیف این کتاب را در سال 599 هجری در مکه شروع و در سال 636 دو سال قبل از مرگش از آن فارغ شد. او در خطبه آن اشاره کرده که این کتاب را به ولی و صفی خود شیخ عبدالعزیز ابومحمد بن ابیبکر قرشی تونسی و یکی از رهبران تصوف مغرب زمین در عصرش هدیه کرده است. }ابنعربی، الفتوحات المکیة، ج1، ص28{
5) . ابنعربی، الفتوحات المکیة، باب الوصیا، ج4، ص448-449.
از دشمنی با اهل لا اله الاّ الله پرهیز کنید؛ زیرا آنان دارای ولایت عامه هستند و اولیای الهی الهیاند، گرچه خطا کرده و پروندهای سنگین از خطاها داشته باشند، و ایشان به خداوند هیچگونه شرک نمیورزند، زیرا خداوند به اندازه خطاهایشان مغفرت میدهد، و هرکس ولایتش ثابت شود، نبرد با او حرام است.
(1)}متوفی 656ق{ وی بعد از ذکر اختلاف امامان در تکفیر خوارج میگوید: «و باب التکفیر باب خَطِر و لانعدل بالسلامة شیئا»؛(2)
باب تکفیر بابی است خطرناک، ولی ما با صلح و سلامتی، چیزی را معاوضه نمیکنیم.
(3)}متوفی 671ق{ او میگوید:
و لیس قوله: {أَن تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَأَنتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ}(4)بموجب ان یکفر الانسان و هو لایعلم، فکما لایکون الکافر مؤمنا الاّ باختیاره الایمان علی
الکفر، کذلک لایکون المؤمن کافرا من حیث لایقصد الی الکفر و لایختاره باجماع، کذلک لایکون الکافر کافرا من حیث لایعلم؛(5)
قول خداوند نیست }اینکه اعمال شما درحالیکه نمیدانید از بین برود{ موجب اینکه انسان درحالیکه نمیداند کافر شود، پس همانگونه که کافر بدون آنکه ایمان را بر کفر برگزیند مومن نمیشود همچنین مؤمن کافر
1) . او احمد بن عمر بن ابراهیم بن عمر، انصاری اندلسی، قرطبی، مالکی، ملقب به ضیاءالدین و مکنی به ابوالعباس فقیه، محدّث، مدرس است که در سال 578 هجری در قرطبه متولد و در سال 656 هجری وفات یافت. }قرطبی، المفهم لما اشکل من تلخیص کتاب مسلم، ج1، مقدمه.{
2) . عسقلانی، فتح الباری، ج12، ص301، به نقل از او.
3) . او ابوعبدالله محمد بن احمد بن ابی بکر بن فَرْح انصاری خزرجی اندلسی قرطبی مفسّر است که دارای تألیفاتی میباشد و از جمله آنها الجامع لأحکام القرآن و الاسنی فی شرح اسماء الله الحسنی و التذکرة باحوال الموتی و احوال الآخرة و التذکار فی افضل الأذکار{ و... میباشد. او در سال 671 هجری شب دوشنبه نهم شوال رحلت نمود. }قرطبی، تفسیر الجامع لأحکام القرآن، ج1، مقدمه{
4) . حجرات، آیه 2.
5) . قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، مجلد 8، ج16، ص203.
نمیگردد، در صورتیکه قصد کفر نداشته و آن را اختیار نکرده باشد، و این مطلب اجماعی است، و نیز کافر از آن جهت که نمیداند، کافر به حساب نمیآید.
کلمة الاسلام ان یقول: اشهد ان لا اله الاّ الله و انّ محمداً رسول الله. و ان قال مع ذلک: و ابرأ من کل دین غیر الاسلام کان تأکیداً؛(1)
کلمۀ اسلام این است که بگوید: گواهی میدهم به وحدانیت خدا و اینکه محمد فرستادۀ اوست و اگر با این اعتراف بگوید و از هر دینی، غیر از اسلام تبری میجویم، تأکید است.
من یصلّی علیه، و هو کل من کان مظهراً للشهادتین او طفلاً له ستّ سنین ممن له حکم الاسلام.(2)
کسیکه بر او نماز - میت - خوانده میشود فردی است که اقرار به شهادتین کرده یا طفلی شش ساله که به حکم اسلام میباشد.
العاشر: الکافر، و ضابطه کل من خرج عن الاسلام او من انتحله و جحد ما یعلم من الدین ضرورة کالخوارج و الغلاة؛(3)
دهم: کافر است و ضابطه آن، هر کسی است که از اسلام خارج شده یا مدعی اسلام بوده، ولی یکی از ضروریات شناخته شده دین را انکار کرده است همچون خوارج و غالیان.
الاولی الکفائة شرط فی النکاح و هی التساوی فی الاسلام، و هل یشترط التساوی فی الایمان؟ فیه روایتان، اظهرهما الاکتفاء بالاسلام، و ان تأکد استحباب الایمان. و هو فی طرف الزوجة اتم؛ لانّ المرأة تأخذ من دین بعلها. نعم لا یصحّ نکاح الناصب المعلن بعداوة اهل البیت}؛ لارتکابه ما یعلم بطلانه من دین الاسلام؛(1)
مسئلۀ اول: همکفو بودن، شرط در نکاح است و آن عبارت است از تساوی در اسلام و آیا تساوی در ایمان نیز شرط میباشد؟ دربارة این موضوع، دو روایت است، ظاهرتر اکتفا به اسلام است، گرچه بر استحباب ایمان
تأکید شده و این شرط برای زوجه تمامتر است، زیرا او پیرو دین همسرش میباشد. نکاح ناصبی که به طور آشکار با اهل بیت: دشمنی میورزد صحیح نیست، به جهت ارتکاب آنچه بطلانش از دین اسلام معلوم است.
اما الذابح فیشترط فیه الاسلام او حکمه، فلا یتولاه الوثنی... و لایشترط الایمان، و فیه قول بعید باشتراطه. نعم لایصح ذباحة المعلن بالعداوة لأهل البیت} کالخارجی - و ان اظهر الاسلام.(2)(3)
اما ذبح کننده، در او اسلام یا به حکم آن شرط است، ازاینرو نمیتواند بتپرست متولی آن گردد... و ایمان در آن شرط نیست، گرچه قولی بعید آن را شرط میداند. ذبح کسی که اعلان دشمنی با اهل بیت: کرده، همچون خارجی - ناصبی - صحیح نیست، گرچه اظهار اسلام کرده است.
مقصود از ایمان در اینگونه ابواب فقهی، در اصطلاح فقهای شیعه، شیعۀ دوازده امامی است.
ما یباع فی اسواق المسلمین من الذبائح و اللحوم یجوز شراؤه و لایلزم الفحص عن حاله.(4)
آنچه در بازارهای مسلمانان از کشتارها و گوشتها فروخته میشود میتوان خرید و تفحص از حال آنها لازم نیست.
الثالثة: المسلمون یتوارثون و ان اختلفوا فی المذاهب.(1)(2)
مسئلۀ سوم: مسلمانان از یکدیگر ارث میبرند، گرچه در مذهب با یکدیگر اختلاف داشته باشند.
(3)}متوفی 676ق{ او ابوزکریا یحیی بن شرف نووی است که در شرح خود بر کتاب صحیح مسلم مینویسد: «و اعلم انّ مذهب اهل الحق انّه لایکفّر احد من اهل القبلة بذنب، و لایکفر اهل الأهواء و البدع...»؛(4)
« مذهب اهل حق این است که احدی از اهل قبله با هیچ گناهی تکفیر نمیشوند و نیز اهل هواهای }نفسانی{ و بدعتها تکفیر نمیشوند... ..
او همچنین مینویسد:
فیه قوله: }امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الاّ الله و یؤمنوا بی و بما جئت به{ بیان ما اختصر فی الروایات الأخر من الاقتصار علی قول:لا اله الا الله، و قد تقدم بیان هذا. و فیه دلالة ظاهرة لمذهب المحققین و الجماهیر من السلف و الخلف: انّ الانسان اذا اعتقد دین الاسلام اعتقادا جازما لاتردد فیه کفاه ذلک و هو مؤمن من الموحدین، و لایجب علیه تعلم ادلة المتکلمین و معرفة الله تعالی بها، خلافا لمن اوجب ذلک و جعله شرطا فی کونه من اهل القبلة و زعم انّه لایکون له حکم المسلمین الاّ به؛ و هذا
المذهب هو قول کثیر من المعتزلة و بعض اصحابنا المتکلمین، و هو خطأ ظاهر؛ فان المراد من التصدیق الجازم قد حصل و لانّ النبی
اکتفی بالتصدیق بما جاء به و لم یشترط المعرفة بالدلیل. فقد تظاهرت بهذا احادیث فی الصحیحین یحصل بمجموعها التواتر باصلها و العلم القطعی؛(1)
قول پیامبر: من مأمورم با مردم نبرد کنم تا به وحدانیت خدا گواهی داده و به من و آنچه آوردهام ایمان آورند{؛ این بیان مختصری است از آنچه در روایات دیگر آمده که همان بسنده کردن بر قول}لا اله الاّ الله{ است. و در آن دلالتی است ظاهر بر مذهب محققین و گروههای سلف و متأخرین؛ اینکه انسان اگر به دین اسلام اعتقاد قطعی داشته باشد، همین او را کفایت میکند و او مؤمن و از موحدان است، و فراگیری ادله متکلمین و شناخت خداوند متعال با آنها واجب نیست، بر خلاف کسانی که آن را واجب کرده و شرط مسلمان بودن به حساب آورده و گمان کردهاند که تنها از این راه حکم مسلمان بر آنان بار میشود، و این مذهب، قول بسیاری از معتزله و برخی از اصحاب متکلم ما میباشد که خطای ظاهر است، زیرا مراد از تصدیق جازم حاصل شده و پیامبر به تصدیق کردن دستورهایش اکتفا کرده و شناخت به دلیل را شرط نکرده است. احادیثی که در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده، آشکارا بر این مطالب دلالت دارد، احادیثی که با
مجموع آنها تواتر و علم قطعی بر اصل آن حاصل میشود.
او نیز میگوید:
انّ مذهب اهل الحق انّه لایکفّر المسلم بالمعاصی من غیر اعتقاد بطلان دین الاسلام. و الاحادیث المرویة تحمل علی کفر النعمة و الاحسان و انّه من اعمال الکفار و اخلاق الجاهلیة و لیس المراد الکفر المخرج من ملة الاسلام؛(2)
به طور قطع مذهب اهل حق آن است که مسلمان با گناهان تکفیر نمیشود، درصورتیکه معتقد به بطلان دین اسلام نباشد. احادیث روایت شده، حمل بر کفر نعمت و احسان میشود و اینکه آن کارها از اعمال کفار و اخلاق جاهلیت است و مقصود از آنها کفری که عامل خروج از ملت اسلام باشد، نیست.
همچنین در شرح صحیح مسلم مینویسد:
اعلم انّ مذهب اهل الحق انّه لایکفّر احد من اهل القبلة بذنب و لایکفر اهل الاهواء و البدع؛ الخوارج و المعتزلة و غیرهم؛(1)
مذهب اهل حق این است که احدی از اهل قبله با هیچ گناهی تکفیر نمیشود، و نیز اهل هواهای }نفسانی{ و بدعتها، خوارج، معتزله و دیگران تکفیر نمیشوند».
اسامه میگوید:
بعثنا رسول الله فی سریّة فصبحنا الحرقات من جهنیة، فادرکت رجلاً فقال: لا اله الاّ الله، فطعنته فوقع فی نفسی من ذلک، فذکرته للنبیّ فقال رسول الله:
أقال لا اله الاّ الله و قتله؟! قال: قلت: یا رسول الله! انّما قالها خوفا من السلاح. قال: أفلا شققت عن قلبه حتی تعلم أقالها أم لا، فما زال یکرّرها علیّ حتی تمنیت انّی اسلمت یومئذ»؛(2)
رسول خدا ما را به جنگی فرستاد و صبح هنگام به منطقه حرقات از قبیله جهنیه وارد شدیم. مردی را دیدم که لا اله الاّ الله گفت، ولی من نیزهام را بر او فرو بردم. این کار در دلم تردید ایجاد کرد ازاین رو به پیامبر عرض کردم، حضرت فرمود: آیا او لا اله الاّ الله گفت و تو او را کشتی؟ عرض کردم: ای رسول خدا! او به دلیل ترس از اسلحه کلمه توحید را بر زبان جاری ساخت. حضرت فرمود: آیا قلبش را نشکافتی تا علم پیدا کنی که این کلمه را گفته است یا خیر؟ حضرت این کلمه را چندان تکرار کرد که من آرزو کردم که در آن روز از نو اسلام میآورم.
نووی در شرح این حدیث میگوید:
و معناه انّک انّما کلّفت بالعمل بالظاهر و ماینطق به اللسان، و امّا القلب فلیس لک طریق الی معرفة مافیه، فانکر علیه امتناعه من العمل بما ظهر باللسان...؛(3)
انسان، مکلف به عمل ظاهر و آنچه از زبان فرد خارج میشود، میباشد و کسی آگاه از قلب انسان نیست، بههمین سبب پیامبر به
جهت امتناع او از عمل به ظاهر کلام انسان، او را انکار کرده است.
و نیز میگوید: «و فیه دلیل علی القاعدة المعروفة فی الفقه و الاصول انّ الأحکام فیها بالظاهر و الله یتولّی الس-رائر»؛(1)این حدیث دلیل بر قاعدهای معروف در فقه و اصول دارد که باید حکم به ظاهر افراد کرد و خداست که متولّی افراد است.و باطن افراد بر عهده خداوند است.
(2)}متوفی 702ق{ او تقی الدین محمد بن علی بن دقیق العید است که در کتاب إحکام الأحکام شرح عمدة الأحکام مینویسد:
و اما من وصف غیره بالکفر فقد رتب علیه الرسول قوله: }حار علیه{ - علی من دعا غیره بالکفر - ای رجع، قال الله تعالی: {إِنَّهُ ظَنَّ أَن لَّن یَحُورَ}(3)ای یرجع حیا، و هذا وعید عظیم لمن اکفر احدا من المسلمین ولیس کذلک، و هی ورطة عظیمة وقع فیها خلق کثیر من المتکلمین و من المنسوبین الی السنة و اهل الحدیث لما اختلفوا فی العقائد فغلطوا علی مخالفیهم و حکموا بکفرهم...
و الحق انّه لایکفّر احدا من اهل القبلة الاّ بانکار متواتر من الشریعة عن صاحبها، فانّه حینئذ یکون مکذبا للشرع و لیس مخالفة القواطع مأخذا للتکفیر، و انما مأخذه مخالفة القواعد السمعیة القطعیة طریقا و دلالة؛(4)
1) . همان، ص107.
2) . او محمد بن علی بن وهب بن مطیع بن ابی الطاعة قشیری منفلوطی قوصی مصری شافعی مالکی معروف به ابن دقیق العید مکنی به ابوالفتح تقی الدین، محدّث، حافظ، فقیه، اصولی، ادیب، نحوی، شاعر و خطیب است که در ینبع حجاز در سال 625 هجری متولد شده و سپس به شام و مصر هجرت کرده و از علمای آن کشورها بهرهها برد و متولی قضاوت در مصر گردید و در 11 صفر 702 هجری در قاهره وفات یافت. از جمله تصنیفات او عبارت است از: الاقتراح فی علوم الحدیث، شرح مختصر ابن حاجب، الالمام فی احادیث الاحکام، شرح مقدمة المطرزی فی اصول الفقه. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج11، ص70.{
3) . انشقاق، آیه 14.
4) . ابندقیق، إحکام الأحکام فی شرح عمدة الأحکام، ص594.
کسی که دیگری را متصف به کفر کرده، پیامبر دربارهاش فرموده است: }آن کس که دیگری را به آن متصف کند به خودش باز میگردد{ خداوند متعال فرمود: }گمان کرده زنده باز نمیگردد{ و این تهدید بزرگی است برای کسی که یکی از مسلمانان را بدون دلیل تکفیر کرده، و گرداب بزرگی است که بسیاری از متکلمان و منسوبان به سنت و اهل حدیث چون در عقاید اختلاف کردند، بر مخالفان خود حمله ور شده و حکم به کفرشان کردند.
احدی از اهل قبله را نمیتوان تکفیر کرد، مگر با انکار خبر متواتری از شریعت از صاحب آن، که در این صورت این کار باعث تکذیب شرع میشود. مخالفت با امور قطعی مجوّزی برای تکفیر نیست، بلکه مجوز آن، مخالفت با قواعد سمعی قطعی به عنوان طریق و دلالت است.
او میگوید: «یکفر من نسب الامة الی الضلال»؛(1)هرکس امت را به گمراهی نسبت دهد کافر میگردد.
(2)}متوفی 748ق{ ذهبی بعد از نقل جملهای از اشعری «انّی لا اکفر احدا من اهل القبلة» میگوید: «من نیز به این سخن ابوالحسن اشعری اعتقاد دارم».(3)
ذهبی میگوید:
و رأیت للأشعری کلمة أعجبتنی و هی ثابتة رواها البیهقی، سمعت اباحزم العبدری، سمعت زاهر بن احمد السرخسی یقول: لمّا قرب حضور اجل ابی الحسن الأشعری فی داری ببغداد دعانی فأتیته فقال: اشهد علیّ انّی لااکفّر احدا من اهل القبلة؛ لانّ الکلّ یشیرون الی معبود واحد؛ و انّما هذا کلّه اختلاف العبارات. قلت:
1) . مغنی المحتاج، ج4، ص136.
2) . او حافظ مورّخ شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان بن قایماز ذهبی است که در دمشق، سوم ماه ربیع الآخر سال 673 هجری متولد و در همان دیار در شب سوم ماه ذیالقعده سال 748 هجری وفات یافت و از جمله کتابهای او سیر اعلام النبلاء و تاریخ الاسلام است. }ذهبی، تاریخ الاسلام، مقدمه{
3) . همو، سیر اعلام النبلاء، ج11، ص542.
و بنحو هذا أدین، و کذا کان شیخنا ابن تیمیة فی اواخر ایامه یقول: انا لااکفر احدا من الأمة و یقول: قال النبیّ: لایحافظ علی الوضوء الاّ مؤمن، فمن لازم الصلوات بوضوء فهو مسلم»؛(1)
از ابوالحسن - علی بن اسماعیل - اشعری کلمهای شنیدم که مرا به تعجب واداشته است، این سخن را بیهقی نقل کرده است: از ابوحزم عبدری شنیدم که زاهربن احمد سرخسی میگفت: هنگام مرگ ابوالحسن اشعری، در خانهاش در بغداد نزد او رفتم وی گفت: گواهی بده بر من که هرگز کسی از اهل قبله را تکفیر نخواهم کرد، زیرا همه به یک معبود اشاره دارند، و اینها همه اختلاف عبارت است. میگویم: من نیز ملتزم به این مطلب میباشم، همچنین استاد ما ابنتیمیه در اواخر عمرش میگفت: من هیچ فردی از امت اسلامی را تکفیر نمیکنم. و میگفت: پیامبر فرمود: بر وضو، به جز مؤمن محافظت نمیکند، پس هرکس مواظب نماز همراه با وضویش باشد مسلمان است.
ذهبی در تعلیقۀ خود بر کلام ابن ابنخزیمه مینویسد:
و قد تأول فی ذلک حدیث الصورة فلیعذر من تأول بعض الصفات. و أما السلف، فما خاضوا فی التأویل، بل آمنوا وکفوا، وفوّضوا علم ذلک إلی الله ورسوله، و لو أن کل من أخطأ فی اجتهاده مع صحة إیمانه، وتوخیه لاتباع الحق أهدرناه، وبدعناه، لقلّ من یسلم من الائمة معنا؛(2)
ابنخزیمه حدیث صورت را تأویل کرده، پس باید کسانی که برخی از صفات را تأویل میکنند، معذور باشند؛ سلف در تأویل وارد نشده، بلکه ایمان آورده و از آن دست کشیدند و علم آن را به خدا و رسول واگذار کردند و اگر هر کس که در اجتهادش به خطا رفته، با صحت ایمان و التزام به پیروی از حق، خونش را به هدر دهیم و او را بدعتگزار بدانیم، کمتر کسانی از امامان همراهان باقی خواهند ماند.
او درباره ابنتیمیه مینویسد:
... و قد تعبت فی وزنه و فتشه حتی مللت فی سنین متطاولة، فما وجدت أخرّه بین اهل مصر و الشام و مقتته نفوسهم وازدروا به وکذّبوه وکفّروه إلاّ الکبر والعجب وفرط العزام فی رئاسة المشیخة و الازدراء بالکبار...(1)
... من در بررسی احوال او بسیار زحمت کشیدم و به این نتیجه رسیدم که علت کنارگذاشتن وی بین اهل مصر و شام و تنفّر مردم از او و سرزنش و تکذیب و تکفیر او
به دلیل تکبر و شدت علاقه به رهبری علما و توهین به بزرگان بوده است... .
او نیز درباره شخصی میگوید:
فان برعت فی الأصول و توابعها من المنطق و الحکمة و الفلسفة وآراء الأوائل ومحاورات العقول، واعتصمت مع ذلک بالکتاب والسنة واصول السلف، ولفقت بین العقل والنقل، فما أظنّک فی ذلک تبلغ رتبة ابن تیمیة ولا والله تقاربها، وقد رأیت ما آل امره إلیه من الحطّ علیه والهجر والتضلیل والتکفیر والتکذیب بحق و بباطل... ؛(2)
اگر تو در اصول و توابع آن، از منطق و فلسفه و آرای متقدمان و بحثهای عقلی نمونه بوده و در عین حال به قرآن و سنت و اصول پیشینیان تمسک کرده و بین عقل و نقل جمع کردهای، با اینحال، گمان نمیکنم که در این امور به مرتبه ابنتیمیه رسیده باشی و نه به خدا، که به مرتبه او نزدیک نشوی، ولی دیدی که عاقبت چگونه پست و ذلیل شد و او را تکفیر کرده و به حق و باطل تکذیبش کردند... .
شمسالدین محمد بن احمد ذهبی شاگرد ابنتیمیه، هنگامی هنگامیکه مشاهده میکند استادش در پی تکفیر و تفسیق مسلمانان است، درصدد نصیحت او برآمده و نکاتی را به وی میدهد. این نصیحتنامه که به نام «النصیحة الذهبیة الی ابن تیمیة» معروف است جداگانه
با تحقیق چاپ شده است. متن آن با ترجمه و تحقیق این است:
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله علی ذلّتی، یا ربّ ارحمنی و أقلنی عثرتی و احفظ علی ایمانی، و احزناه علی قلة حزنی، وا أسفاه علی السنة و ذهاب اهلها، و اشوقاه إلی اخوان مؤمنین یعاونوننی علی البکاء، وا حزناه علی فقد اناس کانوا مصابیح العلم و اهل التقوی و کنوز الخیرات. آه علی وجود درهم حلال و أخ مؤنس.
طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس، و تباً لمن شغله عیوب الناس عن عیبه، إلی کم تری القذاة فی عین اخیک و تنسی الجذع فی عینک؟ إلی کم تمدح نفسک و شقاشقک و عباراتک و تذم العلماء و تتبع عورات الناس مع علمک بنهی الرسول: «لاتذکروا موتاکم إلاّ بخیر؛ فانّهم قدأفضوا إلی ماقدموا»،(1)بلی اعرف انّک تقول لی لتنصر نفسک، انّما الوقیعة فی هؤلاء الذین ماشمّوا رائحة الإسلام ولا عرفوا ما جاء به محمّد و هو جهاد، بلی والله عرفوا خیراً ممّا إذا عمل به العبد فقد فاز و جهلوا شیئاً کثیراً ممّا لایعنیهم. و: »«من حسن اسلام المرء ترکه مالایعنیه».(2)
یا رجل! بالله علیک کفّ عنّا؛ فانّک محجاجٌ علیم اللسان لاتقرّ و لاتنام، ایاکم و الأغلوطات فی الدین. کره نبیّک المسائل وعابها و نهی عن کثرة السؤال و قال: «انّ اخوف ما اخاف علی امّتی کل منافق علیم اللسان».(3)و کثرة الکلام بغیر دلیل تقسی تقس-ی القلب إذا کان فی الحلال و الحرام فکیف إذا کان فی العبارات الیونسیة و الفلاسفة و تلک الکفریات التی تعمی القلوب! والله قدصرنا ضحکة فی الوجود. فإلی کم تنبش دقائق الکفریات الفلسفیة لنردّ علیها بعقولنا. یا رجل! قد بلعت سموم الفلاسفة و مصنفاتهم مرّات، و بکثرة استعمال السموم یُدْمِنُ علیها الجسم و تکمن والله فی البدن. و اشوقاه إلی مجلس فیه تلاوة بتدبّر، و خشیة بتذکر، و صمت بتفکّر. واهاً لمجلس یذکر
فیه الأبرار. فعند ذکر الصالحین تنزل الرحمة، لا عند ذکر الصالحین یُذکرون بالإزدراء و اللعنة. کان سیف الحجاج و لسان ابن حزم شقیقین واخَیْتَهما. بالله خلّونا من ذکر بدعة الخمیس و اکل الحبوب، وجدوا فی ذکر بدع کنّا نعدها رأساً من الضلال قد صارت هی محض السنة و اساس التوحید، و من لم یعرفها فهو کافر أو حمار، و من لم یکفّر فهو اکفر من فرعون. و تعد النصاری مثلنا. والله فی القلوب شکوک ان سلم لک ایمانک بالشهادتین فانت سعید.
یا خیبة من اتبعک فانّه مُعرّض للزندقة و الانحلال، و لاسیّما إذا کان قلیل العلم و الدین باطولیّاً شهوانیاً، لکنّه ینفعک و یجاهد عنک بیده و لسانه و فی الباطن عدوّ لک بحاله و قلبه. فهل معظم أتباعک إلاّ قعید مربوط خفیف العقل، او ناشف صالح عدیم الفهم، فان لم تصدقنی ففتّشهم وزنهم بالعدل.
یامسلم! اقدم حمار شهوتک لمدح نفسک، إلی کم تصادقها و تعادی الأخیار؟ إلی کم تصدقها و تزدری بالأبرار، إلی کم تعظمها و تصغر العباد، إلی متی تخالِلها و تمقت الزهاد، إلی متی تمدح کلامک بکیفیة لاتمدح بها والله احادیث الصحیحین. یا لیت احادیث الصحیحین تسلم منک بل فی کل وقت تغیّر علیها بالتضعیف و الإهدار او بالتأویل و الإنکار.
أما آن لک ان ترعوی؟ أما حان لک ان تتوب و تنیب؟ أما انت فی عشر السبعین و قد قرب الرحیل. بلی والله ما أذکر انّک تذکر الموت، بل تزدری بمن یذکر الموت، فما اظنّک تقبل علی قولی و لاتُصغی إلی وعظی، بل لک همّة کبیرة فی نقض هذه الورقة بمجلدات و تقطع لی أذناب الکلام، ولاتزال تنتصر حتّی اقول لک و البتة سکتت.
فإذا کان هذا حالک عندی و أنا الشفوق المحبّ الوادّ، فکیف یکون حالک عند اعدائک، و أعدائک والله فیهم صلحاء و عقلاء و فضلاء، کما انّ اولیائک فیهم فجرة و کذبة و جهلة و بطلة و عور و بقر.
قد رضیت منک بأن تسبّنی علانیة و تنتفع بمقالتی سراً: }رحم الله امراً اهدی إلی عیوبی{، فانّی کثیر العیوب، عزیز الذنوب، الویل لی ان أنا لا أتوب، و وافضیحتی من علاّم الغیوب، و دوائی عفوالله و مسامحته و توفیقه و هدایته، و الحمدلله ربّ العالمین، و صلّی الله علی سیّدنا محمّد خاتم النبیین و علی إله اله و صحبه اجمعین؛
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر. ستایش مخصوص خداوند است بر ذلّت من، ای پروردگار من! به من رحم کن و لغزشم را بپوشان و ایمان را برایم حفظ کن. وای از کمی حزنم، و تأسف بر سنت و رفتن اهلش. و چه قدر مشتاق برادران مؤمن هستم تا مرا بر گریستن یاری دهند، چهقدر بر از دستدادن مردانی که چراغهای علم و تقوا و گنجهای خیرات بودهاند، محزونم. آه که چه قدر حسرت وجود درهم حلال و برادر همدم میخورم. خوشا به حال کسیکه عیب خودش او را از عیوب مردم باز دارد، و بدا به حال کسیکه عیوب مردم او را از عیوب خودش باز دارد. تا به کی خاشاک را در
چشم برادرت میبینی، ولی تنه درخت را در چشم مشاهده نمیکنی؟ تا به کی خود و عبارات خود را مدح میکنی و علما را مذمت مینمایی و به دنبال لغزشهای مردم میباشی، درحالیکه میدانی پیامبر}ص{ از این کار نهی کرده است آنجا که میفرماید: }مردگان خود را جز به خیر یاد نکنید، زیرا آنان به آنچه که پیش فرستاده بودند، رسیدند{.
آری، میدانم که جواب مرا میدهی تا خودت را یاری کنی، که مصیبت درباره کسانی است که بویی از اسلام نبرده و از شریعت محمّد اطّلاعی ندارند، درحالیکه این امر جهاد است. آری، به خدا سوگند! مقداری از خیر را شناختند که اگر بنده به آن عمل میکرد،
پیروز میشد، ولی درباره بسیاری از امور که خداوند از آنها نخواسته، جاهل شدند. در حدیث است: از خوبی اسلام انسان این است که چیزی را که بیمعناست، ترک کند.
ای مرد! تو را به خدا سوگند! دست از ما بردار، زیرا اهل محاجّه میباشی، با زبانی گویا که قرار و آرام ندارد، و بپرهیز از غلطکاری در دین. پیامبر از ورود در مسائلی کراهت داشت و عیب میگرفت و از زیاد سؤالکردن نهی میکرد و میفرمود: بیشترین خوفم بر امتم از منافقی است که زبان گویا دارد. زیاد حرف زدن بدون دلیل، قلب را میمیراند، اگر در حلال و حرام باشد، تا چه رسد به عبارات یونسیه و فلاسفه و این کفریاتی که قلب را کور میکند.
به خدا سوگند که در عالم وجود مضحکه شدهایم. تا کی دقایق کفر یا فلسفی را نبش میکنی تا با عقولمان آنها را ردّژ کنیم. ای مرد! تو سمّهای فلاسفه و مصنفات آنها را چندین مرتبه بلعیدهای و با زیاد استعمال کردن سمّ، جسم با آن فربه شده و به خدا سوگند که در بدن جای میگیرد. چه قدر مشتاق مجلسی هستم که در آن قرآن با تدبر و خشیت با تذکر و سکوت و با تفکر باشد و چه مقدار مشتاق مجلسی هستم که در آن ذکر نیکان باشد، زیرا هنگام یاد صالحان برکت نازل میشود، نه اینکه هنگام ذکر صالحان آنها را با خواری و لعن یاد کنیم. در
سابق شمشیر حجاج و زبان ابنحزم مثل دو برادر بودند که هر دو را با هم جمع کرده باشی.
به خدا سوگند! ما را از ذکر بدعت خمیس و خوردن حبوب رها کن. آنان در ذکر بدعتهایی یافتند که از اصل، ضلالت بود، ولی الآن به عنوان سنت اصیل و اساس توحید مطرح شده که هر کس آن را نشناسد، کافر یا الاغ است، و
کسیکه تکفیر نکند، از فرعون کافرتر میباشد و مسیحیان مثل ما به حساب میآیند. به خدا سوگند! در قلبها شکهایی است که اگر ایمانت با شهادتین برایت سالم بماند، تو به سعادت رسیدهای. خسران بر کسیکه از تو پیروی کرده و در معرض کفر و از هم پاشیدن قرار گرفته است، خصوصاً درصورتیکه دارای علم و ایمان اندک با آرزوهای دراز و شهوانی باشد، ولی چنین شخصی تو را نفع میدهد و میتواند از تو با دست و زبانش دفاع کند، درحالیکه در باطن با حال و قلبش دشمن توست. آیا بیشتر پیروانت افراد زمینگیر و غیرمستقل و کم خرد یا افراد صالح بیفهم نیستند؟! اگر مرا تصدیق نمیکنی تفتیش کن و آنها را با ترازوی عدالت وزن نما.
ای مسلمان! الاغ شهوتت را برای مدح خود پیش انداز، تا به کی با او به صداقت رفتار میکنی و با نیکان دشمنی مینمایی؟ تا به کی او را تصدیق میکنی و به نیکان
عیب میگیری؟! تا به کی او را تعظیم کرده و بندگان خدا را کوچک میکنی، تا به کی با او دوستی میکنی ولی با افراد زاهد دشمنی مینمایی؟! تا به کی کلام و گفتار خود را میستایی به حدیکه - به خدا سوگند - احادیث صحیحین را ستایش نمیکنی؟! ای کاش احادیث صحیحین از زبان تو در امان میماند، بلکه در هر وقتی بر آنها با تضعیفکردن و ضربه زدن و تأویل و انکار غضب میکنی. آیا وقت آن نرسیده که از این کارها دست برداری؟! آیا وقت آن نشده که توبه کرده و بازگردی؟! آیا تو در دهه هفتاد خود نیستی که وقت رفتنت نزدیک است؟! آری به یاد ندارم که تو یاد مرگ کرده باشی، بلکه هرکس که یاد مرگ میکرد، او را سرزنش مینمودی. گمان نمیکنم که حرف مرا بپذیری و به موعظهام گوش فرا دهی، زیرا تو همّت بلندی در نقض این ورقه به چند جلد کتاب داری و مرا از پیگیری سخنانم باز میداری و دائماً از خود دفاع میکنی تا به تو بگویم: من دیگر ساکت شدم.
اگر وضعیت و حال تو نزد من که برادر و دوست صمیمی من هستی این است، چه رسد به حال تو نزد کسی که از دشمنانت به حساب میآید. به خدا سوگند که در میان دشمنان تو، افرادی صالح و فاضل وجود دارند، همانگونه که در میان دوستانت افراد فاجر و دروغگو و جاهل هستند.
من از تو راضی هستم که مرا در ملأ عام ناسزاگویی، ولی از گفتار من در خفا نفع ببری، همانگونه که در روایت آمده: }خدا رحمت کند کسی را که عیبهایم را به من هدیه دهد{. من دارای عیوب بسیاری هستم، وای بر من اگر توبه نکنم، وای از مفتضح شدنم از جانب خدایی که علم غیب بسیار دارد، دوای من عفو و بخشش و هدایت خداست. ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار عالمیان است و درود خدا بر آقای ما محمّد خاتم پیامبران و بر آل و تمام صحابه او.
(1)}متوفی 751ق{ او محمد بنابیبکر معروف به ابنقیم جوزیه از مهمترین شاگردان ابنتیمیه است، او میگوید:
الفاسق باعتقاده اذا کان متحفظا فی دینه فانّ شهادته مقبولة، و ان حکمنا بفسقه، کأهل الأهواء الذین لانکفّرهم کالرافضة و الخوارج و المعتزلة و نحوهم؛(2)
فاسق به اعتقادش هرگاه خودنگهدار در دینش باشد، گواهیاش مقبول است، گرچه حکم به فسق او کنیم، همچون اهل هواهای نفسانی که آنان را تکفیر نمیکنیم؛ همچون رافضه و خوارج و معتزله و امثال ایشان.
او همچنین مینویسد:
و کفر الجحود نوعان: کفر مطلق عام و کفر مقید خاص، فالمطلق: ان یجحد جملة ما انزل الله و ارسله الرسول، و الخاص المقید: ان یجحد فرضا من فروض الاسلام او تحریم محرم من محرماته او صفة وصف الله بها نفسه او خبر اخبرالله به عمدا، او تقدیما لقول من خالفه علیه لغرض من الاغراض. و اما جحد ذلک جهلاً او تأویلاً یعذر فیه صاحبه فلایکفّر صاحبه به، کحدیث الذی جحد قدرة الله علیه و امر اهله
1) . او محمد بن ابی بکر بن ایوب بن سعد بن حریز بن مکی، مکنی به ابوعبدالله و ملقب به شمسالدین زرعی دمشقی حنبلی و مشهور به ابنقیم جوزیه است. او در ماه صفر سال 691 هجری متولد و در سال 769 هجری وفات یافت. از جمله کتابهای او الصواعق المرسلة علی الجهمیة و المعطّلة است. }ابنقیم، الصواعق المرسلة، ج1، مقدمه کتاب.
2) . همو، الطرق الحکمیة فی السیاسات الشرعیة، ج1، ص253.
ان یحرقوه و یذروه فی الریح، و مع هذا فقد غفرالله له و رحمه لجهله اذا کان الذی فعله مبلغ علمه؛(1)
کفر جحود دو نوع است: کفر مطلق عام و کفر مقیّد خاص؛ کفر مطلق آن است که انسان تمام آنچه را خداوند نازل کرده و به رسولش فرستاده انکار کند، و کفر خاص مقید آن است که واجبی از واجبات اسلام را یا تحریمی از محرمات آن یا صفتی که خداوند به آن خبر داده، عمداً انکار کند، یا قول مخالف خدا را بر او به جهت غرضی از اغراض مقدم بدارد، ولی اگر آنها را از روی جهالت یا تأویلی که صاحب آن معذور است انکار نماید، صاحبش با این کار تکفیر نمیشود، همانند حدیث کسی که قدرت خدا را بر خود انکار کرده و اهل بیتش را دستور داده تا او را سوزانده و خاکسترش را بر باد دهند، ولی در عین حال خداوند او را به سبب جهلش بخشیده و مورد ترحم خویش قرار خواهد داد، درصورتیکه کار انجام
گرفته از سوی او، به مقدار آگاهیش بوده باشد.
او نیز میگوید: «دار الاسلام هی التی نزلها المسلمون و جرت علیها احکام الاسلام»؛(2)دارالاسلام سرزمینی است که مسلمانان وارد آن شده و احکام اسلام بر آن جاری میگردد.
(3)}متوفی 756ق{ شعرانی حنفی از او چنین نقل کرده: «فلاینبغی لمتدین ان یکفّر احدا من الفرق الخارجة عن طریق الاستقامة ما داموا مسلمین یتدینون بأحکام اهل الاسلام»؛(4)بر هیچ دینداری سزاوار
1) . همو، مدارج السالکین، ج1، ص338.
2) . همو، احکام اهل الذمة، ج1، ص366.
3) . او طاهر بن احمد بن محمد قزوینی معروف به نجار و بهاءالدین، مکنی به ابومحمد، ادیب، نحوی، صرفی و عالم به بسیاری از علوم است که در سال 756 هجری وفات یافت. از جمله تألیفات او سراج العقول فی الکلام، غایة التصریف، لب الألباب فی مراسم الاعراب است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج5، ص33.{
4) . شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج2، ص123، به نقل از کتاب سراج العقول قزوینی.
نیست احدی از فرقههای خارج از راه استقامت را تکفیر کند، تا زمانیکه مسلمانند و به احکام اهل اسلام متدین میباشند.
وی همچنین در کتاب سراج العقول از جمهور علما و خلفا از ایام صحابه تا زمان خود نقل کرده که همگی معتقد به مخالفت با تکفیر احدی از اهل ارکان پنجگانه اسلام از روافض و دیگران میباشند.(1)
(2)}متوفی756ق{ او قاضی عضد عبدالرحمنبناحمد ایجی است که مینویسد:
جمهور المتکلمین و الفقهاء علی انّه لایکفّر احد من اهل القبلة. و المعتزلة الذین قبل ابی الحسین تحامقوا فکفّروا الاصحاب، فعارضه بعضنا بالمثل. و قد کفّر المجسمة مخالفوهم، و قال الاستاذ:(3)کل مخالف یکفرنا فنحن نکفّره و الاّ فلا؛(4)
جمهور متکلمان و فقها برآنند که تکفیر احدی از اهل قبله جایز نیست. معتزله قبل از ابوالحسین حماقت کرده و اصحاب را تکفیر کردهاند ازاینرو از ما، آنان را مقابله به مثل کرده و مجسمه مخالفان خود را تکفیر نمودهاند. استاد گفته است: هر مخالفی که ما را تکفیر کند، ما نیز او را تکفیر میکنیم و گرنه او را تکفیر نمینماییم.
1) . همان، مبحث 58، ج2، ص126، به نقل از او.
2) . او عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغفار بن احمد ایجی، شیرازی، شافعی ملقب به عضدالدین، عالم به علوم عقلی اصول دین و اصول فقه و معانی و بیان و نحو و فقه و علم کلام بوده است. او در سال 708 هجری در ایج از حوالی شیراز متولد و در سال 756 هجری در حالی که در قلعه دریمیان زندانی بود وفات یافت. از جمله تصنیفات او عبارت است از الرسالة العضدیة فی الوضع، الفوائد الغیاثیة فی المعانی و البیان، المواقف فی علم الکلام. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج5، ص119.{
3) . مقصود او ابواسحاق اسفرایینی است.
4) . ایجی، المواقف، ص392.
(1)}متوفی 756ق{ شعرانی میگوید: به خط شیخ شهاب الدین اذرعی صاحب القوت سؤالی دیدم که از شیخ الاسلام تقی الدین سبکی پرسیده بود و متن آن این است:
مایقول سیدنا و مولانا شیخ الاسلام فی تکفیر اهل الأهواء و البدع؟ قال: فکتب الیه: اعلم یا اخی انّ الاقدام علی تکفیر المؤمنین عسر جدا، و کل من فی قلبه ایمان یستعظم القول بتکفیر اهل الأهواء و البدع، مع قولهم: «لا اله الاّ الله محمد رسول الله» فان التکفیر امر هائل عظیم الخطر؛ لانّ من کفّر شخصا بعینه فکانّه اخبر انّ عاقبته فی الآخرة الخلود فی النار ابد الآبدین و انّه فی الدنیا مباح الدم و المال لایمکّن من نکاح مسلمة و لایجری علیه احکام المسلمین؛ لا فی حیاته و لا بعد مماته، و الخطا فی ترک الف کافر اهون من الخطأ فی سفک محجمة من دم امریء مسلم. و فی الحدیث: لان یخطیء الامام فی العفو احبّ الیّ من ان یخطیء فی العقوبة...؛(2)
نظر سرور و مولای ما شیخ الاسلام درباره تکفیر اهل هواهای نفسانی و بدعتها چیست؟ گفت: او برایش چنین نوشت: بدان ای برادرم! اقدام بر تکفیر مؤمنان بسیار دشوار است، و هرکس در قلبش ایمان باشد، تکفیر اهل هواهای نفسانی و بدعتها را بزرگ میشمارد، در صورتیکه آنان شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد میدهند، زیرا تکفیر کاری بسیار خطرناک است و کسیکه، شخصی را به طور معین تکفیر میکند، گویا
خبر میدهد عاقبتش تا ابد در آخرت در آتش دوزخ میباشد و این که در دنیا خون و مالش مباح بوده و حق ازدواج با زن مسلمان نداشته و احکام مسلمانان بر او جاری نمیشود؛ نه در زمان حیاتش و نه بعد از مرگش، و خطاکردن در رها کردن هزار کافر، از خطا کردن در ریختن خون انسان مسلمان آسانتر است در حدیثی آمده است: اگر امام در عفو خطا کند نزد من محبوبتر است از اینکه در عقوبت خطا نماید... .
تقیالدین سبکی میگوید:
انّ الإقدام علی تکفیر المؤمنین عس-رٌ جداً، و کل من کان فی قلبه إیمان یستعظم القول بتکفیر اهل الأهواء و البدع، مع قولهم: لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله؛ فانّ التکفیر امر هائل عظیم الخطر...؛(1)
تکفیر کردن مؤمنان بسیار دشوار است، و هر کس در قلبش ایمان است، تکفیر اهل هواهای نفسانی و بدعتها را سخت میشمارد، در صورتیکه شهادتین میگویند، زیرا تکفیر، مسئلهای مهم و دارای خطری بزرگ است...
(2)}متوفی 758ق{ ابنتیمیه میگوید: «... فانّ الایمان الذی علقت به احکام الدنیا هوالایمان الظاهر و هو الاسلام...»؛(3)... همانا ایمانی که احکام دنیا
بر آن معلّق شده، ایمان ظاهری میباشد که همان اسلام است.
او درباره خوارج میگوید:
... فالصحابة رضی الله عنهم و التابعین لهم باحسان لم یکفّروهم و لاجعلوهم مرتدین و لا اعتدوا علیهم بقول و لافعل، بل اتقوا الله فیهم و ساروا فیهم السیرة العادلة، و هکذا سائر فرق اهل البدع و الأهواء من الشیعة و المعتزلة و غیرهم... ؛(4)
...پس صحابه رضی الله عنهم و تابعین به احسان، آنان را تکفیر نکرده و مرتد به حساب نیاورده و با قول و فعل بر آنان تعدی نکردهاند، بلکه درباره ایشان از خدا پروا داشته و روش اعتدال را دنبال نمودهاند، و همچنین دیگر فرقههای اهل بدعت و هوا از شیعه و معتزله و دیگران.... .
1) . شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ص58 }به نقل از او{.
2) . او تقیالدین ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام بن عبدالله بن ابی القاسم بن خضربن محمد بن تیمیه حرانی دمشقی است که در حرّان روز دوشنبه دهم یا دوازدهم ماه ربیع الاول سال 661 هجری متولد و در سال 728 هجری وفات یافت. از جمله کتابهای او الجواب الصحیح لمن بدّل دین المسیح است. }ابنتیمیه، الجواب الصحیح ج1، مقدمه کتاب.
3) . همو، الایمان، ص398.
4) . همو، منهاج السنة، ج5، ص248.
ابنتیمیه در این عبارتش گرچه بیانصافی کرده و شیعه را اهل بدعت و پیرو هوای نفس دانسته، ولی انصاف هم به خرج داده و آنان را تکفیر نکرده است.
او میگوید:
....فمن کفر الثنتین و السبعین فرقة کلّهم فقد خالف الکتاب و السنة و اجماع الصحابة و التابعین لهم باحسان، مع انّ حدیث الثنتین و السبعین فرقة لیس فی الصحیحین، و هو قد ضعّفه ابن حزم و غیره، لکن حسّنه غیره او
صحّحه، کما صححه الحاکم و غیره. و قد رواه اهل السنن و روی من طرق.
و لیس قوله: «ثنتان و سبعون فی النار و واحدة فی الجنة» بأعظم من قوله تعالی: {إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتامَی ظُلْما إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نارا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرا}(1)و قوله: {وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ عُدْوَانا وَظُلْما فَسَوْفَ نُصْلِیهِ نارا وَکانَ ذَلِکَ عَلَی الله یَسِیرا}(2)و امثال ذلک من النصوص الصریحة بدخول من فعل ذلک النار... ؛(3)
...هرکس هفتاد و دو فرقه را تکفیر کند، به طور حتم با کتاب و سنت و اجماع صحابه و تابعین به احسان آنان به مخالفت پرداخته، با اینکه حدیث هفتاد و دو فرقه در صحیحین نیامده و ابنحزم و دیگران آن را تضعیف کردهاند، ولی غیر او، آن را تحسین یا تصحیح کرده، همانگونه که حاکم و دیگران آن را تصحیح کردهاند. اهل سنن نیز آن را روایت کرده و از طرقی نقل شده است.
و جمله: «هفتاد و دو فرقه در آتش و یک فرقه در بهشت است» شدیدتر نیست از قول خداوند: «کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم میخورند، }در حقیقت،{ تنها آتش میخورند؛ و به زودی در شعلههای آتش }دوزخ{ میسوزند.» و قول خداوند متعال: «و هر کس این عمل را از روی تجاوز و ستم انجام دهد، بزودی او را در آتشی وارد خواهیم ساخت، و این کار برای خدا آسان
است». و امثال اینها، از نصوص صریح به دخول این افراد در آتش دوزخ... ......
او نیز میگوید:
علماء المسلمین فی الدنیا باجتهادهم لایجوز تکفیرهم بمجرد خطأ اخطأه فی کلامه؛ فانّ تسلیط الجهال علی تکفیر علماء المسلمین من اعظم المنکرات...؛(1)
علمای مسلمانان را که در امور دنیا با اجتهادشان سخن میگویند نمیتوان به مجرد خطای در کلام تکفیر کرد، زیرا مسلط نمودن جهّال بر تکفیر علمای مسلمین از بزرگترین منکرات است.
او نیز میگوید: «فلیس لأحد ان یکفر احدا بهواه؛ لانّ التکفیر حق لله تعالی، والذین یکفرون بهواهم هم المبتدعة»؛(2)
کسی حق ندارد با هوای نفس خود دیگری را تکفیر کند، زیرا تکفیر حق خداوند متعال است، و کسانی که با هوای نفس تکفیر میکنند، همان بدعت گزارانند.
از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود:
انّ الله تجاوز لی عن امّتی الخطأ و النسیان.(3)
همانا خداوند به خاطر من، از امتم [حکم] خطا و فراموشی را برداشته است.
ابنتیمیه در شرح آن میگوید:
و ذلک یعم الخطأ فی المسائل الخبریة القولیة و المسائل العملیة. و ما زال السلف یتنازعون فی کثیر من هذه المسائل، و لم یشهد أحد منهم علی أحد لا بکفر ولا بفسق ولا بمعصیة.(4)(5)
و این شامل خطا در مسائل خبری قولی و عملی میشود، و همیشه قدما در بسیاری از این مطالب نزاع میکردند و هیچیک از آنان بر دیگری گواهی به کفر و فسق و نمیداد.
(1)}متوفی 786 ق{ او در شرح کلام طحاوی: «و نسمّی اهل قبلتنا مومنین ماداموا بما جاء به النبی معترفین و له بکل ما قال و اخبر مصدقین» مینویسد:
لقوله7: «من صلّی صلاتنا و اکل ذبیحتنا فهو منّا»(2)فاذا کانوا معترفین بما جاء به النبی صلی الله علیه و آله وسلم من الشرع و الدین و معتقدین التوحید و متمسکین بالشریعة، نسمّیهم مؤمنین و نحکم علیهم بجمیع احکام المؤمنین، و نراعی ظواهرهم و نَکِل ضمائرهم الی الله بقوله7: «بُعِثْتُ اتولّی الظواهر والله یتولی السرائر»؛(3)
به جهت قول پیامبر: «هرکس نماز ما را به جا آورد و از ذبیحه ما تناول کند او از ماست». اگر آنان به آنچه پیامبر از شرع و دین آورده اعتراف کرده و به توحید اعتقاد داشته و به شریعت تمسک کنند ما آنهارا
مومن نامیده و بر ایشان تمام احکام مؤمنان را مترتب مینماییم، و مراعات ظاهرشان کرده و باطنشان را به خداوند میسپاریم؛ به دلیل گفته پیامبر: «مبعوث شدهام تا متولی ظواهر شوم و خداوند متولّی باطنهاست.».
(4)}متوفی 790ق{ او در توجیه عدم جواز تکفیر متکلمان اسلامی از سوی یکدیگر میگوید:
1) . او محمد بن محمود بن احمد روی بابرتی، اکملالدین بن شمسالدین بن جمالالدین حنفی است. بابرتی منسوب به بابرت از دهات شهر بغداد است. او در سال هفتصد و اندی متولد و مشغول به علم شد و سپس به حلب مسافرت کرد و پس از مدتی اقامت در آن دیار به قاهره رفت و بعد از چندی فعالیت علمی در سال 786 هجری در مصر وفات یافت. از او کتاب کتابهایی به یادگار مانده که از جمله آنها عبارت است از شرح مشارق الانوار، شرح اصول البزودی، شرح الهدایة، شرح المنار فی اصول الفقه، شرح العقیدة الطحاویة. }بارتی، شرح العقیدة الطحاویة، مقدمه.{
2) . بخاری، صحیح بخاری، کتاب الصلاة، باب فضل استقبال القبلة یستقبل باطراف رجلیه.
3) . باربرتی، شرح العقیدة الطحاویة، ص89.
4) . او علامه ابراهیم بن موسی بن محمد لخمی ابواسحاق معروف به شاطبی است که مفسر، لغوی، فقیه و آشنا به اسانید بوده و از جمله کتابهای معروف او در اصول فقه کتاب الموافقات است. او در سال 790 رحلت کرد. }شاطبی، الموافقات، مقدمه کتاب.{
و من اشد مسائل الخلاف مثلاً مسألة اثبات الصفات حیث نفاها من نفاها، فاذا نظرنا الی مقاصد الفریقین وجدنا کل واحد منهما حائما حول حمی التنزیه و نفی النقائص و سمات الحدوث، و هو مطلوب الأدلة، و انما وقع اختلافهم فی الطریق، و ذلک لایخل بالقصد فی الطرفین معا.
فالحاصل فی هذا الخلاف اشبه الواقع بینه و بین الخلاف الواقع فی الفروع؛(1)
از شدیدترین مسائل خلاف - از باب مثال - مسئله اثبات صفات است، که برخی آن را نفی کردهاند، هنگامیکه به مقاصد هر دو فرقه نگاه میکنیم درمیابیم که در صدد تنزیه و نفی نقایص و نشانههای حدوث }از خداوند متعال{ میباشند و این مطلوب ادله است و فقط اختلاف آنان در طریق است، و این مخلّ به قصد دو طرف نیست، و حاصل در این خلاف،
به خلافیکه در فروع است بیشتر شبیه میباشد.
او مینویسد:
و قد اختلفت الامة فی تکفیر هؤلاء الفرق؛ اصحاب البدع العظمی، و لکن الذی یقوی فی النظر و یحسب فی الأثر عدم القطع بتکفیرهم، و الدلیل علیه عمل السلف الصالح فیهم؛(2)
امت در تکفیر این فرقهها، یعنی صاحبان بدعتهای بزرگ، اختلاف کردهاند، ولی آنچه در نظر قوی به حساب میآید و در اثر نیز یافت میشود، عدم قطع به تکفیر آنان است، و دلیل بر آن، عمل سلف صالحشان میباشد.
شاطبی میگوید:
انّ اصل الحکم بالظاهر مقطوع به فی الأحکام خصوصا و بالنسبة الی الاعتقاد فی الغیر عموما؛ فانّ سیّد البشر مع اعلامه بالوحی یجری الأمور علی ظواهرها فی المنافقین و غیرهم، و ان علم بواطن احوالهم، و لم یکن ذلک بمخرجه عن جریان الظواهر علی ماجرت علیه...؛(3)
همان اصل حکم به ظاهر افراد، امری قطعی در احکام به طور خصوص و درباره اعتقاد غیر، به طور عموم است؛ زیرا سیّد بشر - حضرت محمّد- همراه با اعلام به وحی، امور را بر ظواهر آن بر منافقان و دیگران جاری میکرد، گرچه از باطن آنها آگاهی داشت، ولی این آگاهی، او را از جریان حکم بر ظواهر افراد باز نمیداشت.
(1)}متوفی 793ق{ او قاضی علی بن علی بن ابی العز حنفی أذرعی صاحب کتاب الاتباع است که در آن مینویسد:
ولایزال التعصب للمذاهب یملأ القلوب بالشحناء یشحنها،و قد نهی الله عن المجادلة لأهل الخلاف فکیف بأهل الوفاق، الاّ ان یقال احسنها. و ما علمنا انّ فی ذلک نیّة تتّخذ و لا مصلحة توجد و لا هدایة تعتقد...؛(2)
همیشه تعصب نزد صاحبان مذاهب پابرجاست و دلها را پر از کینه میکند، درحالیکه خداوند از مجادله با اهل خلاف نهی کرده، تا چه رسد به اهل وفاق، مگر درصورتیکه جدال با احسن باشد. ما، در آن نیتی که اتخاذ شده و مصلحتی که یافت شود و هدایتی که اعتقاد به آن پیدا گردد نمیدانیم...
وی هم چنین میگوید: «فمن عیوب اهل البدع: تکفیر بعضهم بعضا، و من ممادح اهل العلم انهم یخطئون و لایکفرون»؛(3)
از عیوب اهل بدعتها: تکفیر یکدیگر و از مدح اهل علم آن است که نسبت خطا داده و تکفیر نمیکنند.
ابنابیالعز مینویسد:
1) . او صدرالدین ابوالحسن علی بن علاءالدین علی بن شمسالدین ابی عبدالله محمد بن شرفالدین ابیالبرکات محمد بن عزالدین ابیالعز صالح بن ابیالعز بن وهیب بن عطاء بن جُبیر بن جابر بن وهب اذرعی الاصل، دمشقی صالحی حنفی معروف به ابی العز است. اذرعی منسوب به اذرعات از شهرهای شام در جنوب دمشق به هفتاد کیلومتر است که الآن آن را درعا مینامند. او در ذی حجه سال 731 در دمشق متولد و در سال 793 هجری وفات یافت. از جمله کتابهای او شرحی بر کتاب العقیدة الطحاویه طحاوی است. }ابنابیالعز، شرح العقیدة الطحاویة، ج1.{
2) . همو، الاتباع، ص89.
3) . همو، شرح العقیدة الطحاویة، ص300.
واعلم رحمک الله وإیانا أن باب التکفیر وعدم التکفیر باب عظمت الفتنة والمحنة فیه، وکثر فیه الافتراق، وتشتت فیه الأهواء والآراء، وتعارضت فیه دلائلهم، فالناس فیه - فی جنس تکفیر أهل المقالات والعقائد الفاسدة، المخالفة للحق الذی بعث الله به رسوله فی نفس الأمر، أو المخالفة لذلک فی اعتقادهم - علی طرفین ووسط، من جنس الاختلاف فی تکفیر أهل الکبائر العملیة.(1)
باب تکفیر و عدم تکفیر بابی است که مصیبت بزرگی در آن پدید آمده و باعث جدایی بسیار شده و هواها و آرا در آن تشتت یافته و دلایل هر کدام، متعارض است و مردم در این مسئله در جنس تکفیر اهل گفتهها و عقاید فاسد، مخالف با حقی که رسول بر آن مبعوث شده، در واقع، یا مخالفت با آن در اعتقادشان، بر طریق افراط و تفریط و حد وسط میباشند، همانند اختلاف در تکفیر اهل گناهان کبیره در عمل انجام میدهند. کبیرۀ عملی.
(2)}متوفی 793ق{ 3. تفتازانی میگوید: «مخالف حق از اهل قبله کافر نیست، مادامیکه ضرورتی از ضروریات دین را مخالفت نکند، مثل حدوث عالم، حشر اجساد».(3)
(4)}متوفی 806ق{ او زینالدین عبدالرحیم بن حسین عراقی است که ذیل حدیث نبوی «لا ازال اقاتل
1) . همان، ص355.
2) . او مسعود بن عمر بن عبدالله معروف به سعد الدین تفتازانی است که در سال 712 هجری متولد و در سال 793 هجری وفات یافت. از جمله کتابهای او که در علم کلام اسلامی است شرح مقاصد است. این کتاب با تحقیق و تعلیقه دکتر عبدالرحمن عمیره و مقدمه صالح موسی شَرَف، عضو هیئت کبار علما و عضو مجمع بحوث اسلامی به چاپ رسیده است.
3) . تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص227.
4) . او عبدالرحیم بن حسین بن عبدالرحمن بن ابیبکر بن ابراهیم کردی رازنانی الاصل، مهرانی، مصری، شافعی، معروف به عراقی و ملقب به زین الدین مکنی به ابوالفضل، محدث، حافظ، فقیه، اصولی، ادیب، لغوی است که در جمادی الاول سال 725 هجری متولد شد و به دمشق و حلب و حجاز و اسکندریه هجرت کرد و علم خود را از علمای آن کشور فراگرفت و در سال 806 هجری در دوم شعبان در قاهره وفات یافت. از جمله تألیفات او عبارت است از نظم الدرر السنیة فی السیرة الزکیة، الباعث علی الخلاص من حوادث القصاص، منظومة تفسیر غریب القرآن، الفقیه فی علوم الحدیث. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج5، ص204.{
الناس حتی یقولوا لا اله الاّ الله فاذا قالوا: لا اله الاّ الله فقد عصموا منّی اموالهم و انفسهم الاّ بحقّها» میگوید:
انّ غایة القتال قول لا اله الاّ الله، فظاهره الاکتفاء بذلک فی حصول الاسلام و ان لم یضمّ الیه شیئا و به قال بعض اصحابنا یصیر بذلک مسلما و یطالب بالشهادة الأخری، فان ابی جعل مرتدا... .
و الذی علیه جمهور العلماء من اصحابنا و غیرهم انّه لایصیر مسلما الاّ بنطقه بالشهادتین... ؛(1)
به طور قطع غایت نبرد، گفتن لا اله الاّ الله است و ظاهر آن، عبارت است از اکتفا کردن به آن در حصول اسلام، گرچه چیزی به آن ضمیمه نگردد و این رأی برخی از اصحاب ماست، که از این راه انسان مسلمان میشوند، و از او خواسته میشود تا گواهی دیگر }گواهی به نبوت پیامبراسلام9{ دهد، و اگر امتناع کرد مرتد به حساب میآید... .
نظر جمهور علما از اصحاب ما و دیگران آن است که انسان مسلمان به حساب نمیآید، مگر با گفتن شهادتین... .
(2)}متوفی 812ق{ او شریف علی بن احمد جرجانی است که مینویسد:
جمهور المتکلمین و الفقهاء علی انّه لایکفر احد من اهل القبلة، فانّ الشیخ ابالحسن قال فی اول کتاب }مقالات الاسلامیین{: اختلف المسلمون فرقا متباینین الاّ انّ الاسلام یجمعهم و یعمّهم، فهذا مذهبه و علیه اکثر اصحابنا. و قد نقل عن الشافعی انّه قال: لا اردّ شهادة احد من اهل الأهواء الاّ الخطابیة، فانّهم یعتقدون حلّ الکذب. و حکی الحاکم صاحب المختصر فی کتاب المنتقی عن ابی حنیفة{ انّه لم یکفر احدا من اهل القبلة. و حکی ابوبکر الرازی مثل ذلک عن الکرخی و غیره.
1) . زینالدین عراقی، طرح التثریب فی شرح التقریب، ج7، ص180- 183.
2) . او علی بن محمد بن علی جرجانی حسینی حنفی، معروف به سید شریف و مکنی به ابوالحسن، عالم، حکیم است که در سال 740 هجری در گرگان متولد و در سال 816 هجری در شیراز وفات یافت. از جمله تصنیفات او عبارت است از حاشیة علی تفسیر البیضاوی. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج7، ص216.{
المختار عندنا و هوان لانکفّر احدا من اهل القبلة؛ ان المسائل التی اختلف فیها اهل القبلة من کون الله تعالی عالما بعلم او موجدا لفعل العبد او غیر متحیز و لا فی جهة و نحوها ککونه مرئیا او لا، لم یبحث النبی عن اعتقاد من حکم باسلامه فیها و لا الصحابة و لا التابعون، فعلم انّ صحة دین الاسلام لاتتوقف علی معرفة الحق فی تلک المسائل، و انّ الخطأ فیها لیس قادحا فی حقیقة الاسلام؛ اذ لو توقفت علیها و کان الخطأ قادحا فی تلک الحقیقة لوجب ان یبحث عن کیفیة اعتقادهم فیها، لکن لم یجر حدیث شیء منها فی زمانه و لا فی زمانهم اصلاً... ؛(1)
نظر جمهور متکلمین و فقها بر این است که احدی از اهل قبله را نمیتوان تکفیر کرد. شیخ ابوالحسن در اول کتاب مقالات الاسلامیین گفته: مسلمانان بعد از پیامبرشان در اموری اختلاف کرده و یکدیگر را به گمراهی نسبت داده و از هم تبری جستند و به
فرقههای جدای از هم تقسیم شدند، ولی اسلام ایشان را دور هم جمع کرد و این مذهب اوست و اکثر اصحاب ما نیز بر این عقیدهاند. از شافعی نقل شده که گفت: گواهی احدی از اهل هواهای نفسانی را ردّ نمیکنم، به جز خطابیه، زیرا آنان معتقد به حلالبودن دروغند. حاکم صاحب المختصر در کتاب المنتفی از ابوحنیفه{ حکایت کرده که او احدی از اهل قبله را تکفیر نکرده است. ابوبکر رازی نیز همانند این مطلب را از کرخی و دیگران حکایت کرده است.
قول انتخاب شده نزد ما این است که احدی از اهل قبله را تکفیر نمیکنیم زیرا مسائلی که اهل قبله درباره آنها اختلاف دارند از قبیل: عالم بودن خدا به علم، یا ایجاد کننده فعل بندگان، یا مکان نداشتن خدا، یا در جهتی نبودن او و امثال آنها همانند دیدهشدن یا دیدهنشدن خدا، پیامبر و صحابه و تابعین از کسانی که حکم به اسلامشان میشد از اعتقاد به این موضوعات جستوجو نمیکردند، بنابراین از این راه دانسته میشود صحت دین اسلام متوقف بر شناخت حق در این مسائل نیست، و خطاکردن در این مطالب مضرّ به حقیقت اسلام نمیباشد، زیرا اگر متوقف بر این امور باشد و خطا، به آن حقیقت ضرر رساند باید از کیفیت اعتقادشان در آن امور سؤال میشد، ولی در
زمان آن
1) . جرجانی، شرح المواقف، ج7، ص339-341.
حضرت و عصر صحابه و تابعین هرگز از هیچ یک از آنها گفت وگویی نبود... .
او درباره ابنتیمیه میگوید:
انّ ابن تیمیة الذی کان یوصف بانّه بحر من العلم، لایستغرب فیه ما قاله بعض الأئمة عنه من انّه زندیق مطلق. وسبب قوله ذلک انّه تتبع کلامه فلم یقف له علی اعتقاد حتّی انّه فی مواضع عدیدة یکفر فرقة و یضلّلها، وفی آخر یعتقد ما قالته أو بعضه، مع انّ کتبه مشحونة بالتشبیه والتجسیم، والإشارة إلی الازدراء بالنبی9 والشیخین وتکفیر عبدالله بن عباس و انّه من الملحدین، وجعل عبدالله بن عمر من المجرمین وانّه ضالّ مبتدع... .(1)
ابنتیمیه، کسی است که به دریایی از علم توصیف میشد، و غریب به نظر نمیرسد آنکه برخی از امامان او را به زندیق مطلق یاد کردهاند. دلیل این سخن درباره ابنتیمیه این است که کلامش پیگیری شده و به این نتیجه رسیدهاند که او در مواضع بسیاری فرقهای را تکفیر کرده و به گمراهی نسبت داده است، و به برخی دیگر نسبتهای ناروای دیگری داده است، درحالیکه کتابهای او پر از اعتقاد به تشبیه و تجسیم و اهانت و تنقیص به پیامبر و ابوبکر و عمر و تکفیر عبدالله بن عباس است و اینکه او از کافران است و عبدالله بن عمر را از مجرمان و گمراهان و بدعتگزاران معرفی کرده است...
(2)}متوفی 840ق{ او در کتاب ایثار الحق علی الخلق بعد از ذکر تعدادی از حدیث، که از تکفیر و هجران نهی کرده مینویسد:
و فی ضوء ذلک ما یشهد لصحة التغلیظ فی تکفیر المؤمن و اخراجه من الاسلام مع شهادته بالتوحید و النبوات، و خاصة مع قیامه بأرکان الاسلام و تجنّبه للکبائر و
ظهور امارات صدقه فی تصدیقه، لاجل غلطة فی بدعة، لعلّ المکفر له لایسلم من مثلها او من قریب منها، و حسن ظن الانسان بنفسه لایستلزم السلامة من ذلک عقلاً و لا شرعا، بل الغالب علی اهل البدع شدة العجب بنفوسهم و الاستسحان لبدعتهم... ؛(1)
در پرتو آن چیزی است که گواهی میدهد به سختگیری در تکفیر مؤمن و خارج کردن او از اسلام با گواهی او به توحید و نبوتها، به ویژه با قیام او به ارکان اسلام و اجتناب او از گناهان کبیره و ظهور نشانههای صداقت او در تصدیق اسلام، به جهت انجام بدعتی از روی اشتباه، شاید تکفیر کننده او از مثل آن یا نزدیک به آن سالم نماند، و حسنظن انسان به خودش مستلزم سلامت از آن عقلا و شرعا نیست، بلکه غالب بر اهل بدعتها شدت خودبینی و خوش بینی نسبت به بدعتهایشان است.... .
او نیز در توجیه لزوم احتیاط در تکفیر مینویسد:
الخطأ فی الوقف علی تقدیره تقصیر فی حق من حقوق الغنی الحمید العفو الواسع اسمح العزماء و ارحم الرحماء و احکم الحکماء سبحانه و تعالی، و الخطأ فی التکفیر علی تقدیره اعظم الجنایات علی عباده المسلمین المؤمنین، و ذلک مضاد لما اوجب الله من حبهم و نصرهم و الذنب عنهم؛(2)
اشتباه در توقف بر فرض آن کوتاهی در حقی از حقوق خداوند بینیاز و ستایش شده و اهلگذشت و دارای وسع بسیار است که بیشترین گذشت را از بدهکاران داشته و مهربانترین مهربانان و حکیمترین حکیمان، یعنی خداوند سبحان متعالی است. و خطا کردن در تکفیر بر فرض آن، بزرگترین جنایتها بر بندگان مسلمان و مؤمن است و این در تضاد با دستور خداوند به دوستی و نصرت و دفاع از مسلمانان و مؤمنان میباشد.
او نیز میگوید: «انّ فی الحکم بتکفیر المختلف فی کفرهم مفسدة بینة تخالف الاحتیاط»؛(1)
به طور قطع در حکم به تکفیر کسانیکه در کفرشان اختلاف است، مفسدهای آشکار وجود دارد و مخالف با احتیاط است.
او نیز میگوید:
اذا تورع الجمهور من تکفیر من اقتضت النصوص کفره فکیف لایکون الورع اشدّ من تکفیر من لم یرد فی کفره نص واحد، فاعتبر تورع الجمهور هنا و تعلم الورع منهم فی ذلک؛(2)
اگر مردم از تکفیر کسانی که نصوص دلالت بر کفرشان دارد پرهیز میکنند، پس چگونه پرهیز شدیدتر نباشد درباره تکفیر کسانیکه به کفر آنان حتی یک نص وجود ندارد، پس ورع مردم را در اینجا نیز پیاده کن و از ایشان در این اینباره نیز پرهیزکاری فراگیر.
ابنوزیر میگوید:
انّ التکفیر بالإلزام ومآل المذهب رأیٌ محضٌ لم یرد به السمعُ لا تواتُراً، ولا آحاداً ولا إجماعاً، والفرض أن أدلة التکفیر والتفسیق لا تکون إلاَّ سمعیةً، فانهدَّت القاعدة، وبَقِیَ التکفیر به علی غیر أساس؛(3)
همانا تکفیر به لازم و بازگشت مذهب رأی محض است و دلیل سمعی متواتر و اجماع بر آن وارد نشده و فرض آن است که ادلۀ تکفیر و تفسیق نیست، مگر سمعی، ازاینرو قاعده از بین رفته و تکفیر بیاساس است.
(4)}متوفی 852ق{ او حافظ احمد بن علی بن حجر عسقلانی شارح صحیح بخاری است که در آن
1) . همان، ص405.
2) . همان، ص328.
3) . همو، العواصم و القواصم، ج4، ص368.
4) . او شهابالدین ابوالفضل احمد بن علی بن محمد بن محمد بن محمد بن علی بن محمود بن احمد بن حجر کنانی عسقلانی است که در سال 773ق در مصر متولد و در سال 852ق در همان دیار وفات یافت. از جمله تألیفات او شرحی بر صحیح بخاری به نام فتح الباری است. }ابنحجر عسقلانی، هدی الساری مقدمة فتح الباری، ج1، مقدمه.{
مینویسد:
قوله: «امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا...» دلیل علی قبول الاعمال الظاهرة و الحکم بما یقتضیه الظاهر و الاکتفاء فی قبول الایمان بالاعتقاد الجازم، خلافا لمن اوجب تعلّم الأدلة، و قد تقدّم ما فیه. و یؤخذ منه ترک تکفیر اهل البدع المقرّین بالتوحید الملتزمین للشرائع، و قبول توبة الکافر من کفره من غیر تفصیل بین کفر ظاهر او باطن؛(1)
گفته پیامبر }مأمورم با مردم نبرد کنم تا گواهی دهند....{ دلیل است بر پذیرش اعمال ظاهر و حکم به مقتضای ظاهر و اکتفا در پذیرش ایمان به اعتقاد جازم، بر خلاف کسانیکه فراگیری ادله را واجب کردهاند و قبلاً به اشکال آن پرداختیم. از این مطلب استفاده میشود که باید دست از تکفیر اهل بدعتها درصورتیکه به توحید اقرار کرده و به شرایع ملتزم باشند، برداشت و توبه کافر را از کفرش بدون تفصیل بین کفر ظاهر یا باطن پذیرفت.
او ذیل حدیث: «من قال لاخیه: یا کافر فقد باء منها احدهما» که بخاری و مسلم آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند مینویسد: «و التحقیق انّ الحدیث سیق لزجر المسلم عن ان یقول ذلک لأخیه المسلم....»؛(2)این حدیث بدین جهت گفته شده تا مسلمان را از اتهام به برادر مسلمانش باز دارد.... .
ابنحجرعسقلانی میگوید:
...و فی حدیث ابن عباس من الفوائد؛ منها الاقتصار فی الحکم باسلام الکافر اذا اقرّ بالشهادتین؛(3)
...در حدیث ابن ابنعباس فوایدی است از آن جمله اینکه باید در حکم به اسلام کافر، اکتفا بر اقرار به شهادتین کرد.
(1)}متوفی 855ق{ او بدرالدین محمود بن احمد عینی است که در شرح خود بر صحیح بخاری مینویسد:
...و التقیید بالض-رورة لإخراج مالم یعلم بالض-رورة انّ الرسول جاء به کالاجتهادیات، کالتصدیق بانّ الله تعالی عالم بالعلم او عالم بذاته، و التصدیق بکونه مرئیا او غیر مرئی؛ فانّ هذین التصدیقین و امثالهما غیر داخلة فی مسمّی الایمان، فلهذا لایکفّر منکر الاجتهادیات بالإجماع...؛(2)
... تقیید به ضرورت به دلیل اخراج اموری است که علم ضروری برآمدن آنها از سوی پیامبر وجود ندارد، همانند امور اجتهادی همچون تصدیق به اینکه خداوند متعال دیده میشود یا دیده نمیشود، زیرا این دو تصدیق و امثال آن، در حقیقت ایمان داخل نیست، از اینرو منکر امور اجتهادی به اجماع تکفیر نمیشود... .
او نیز در شرح حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم «من رمی مؤمنا بکفر فهو کقتله» مینویسد:
یعنی فی الحرمة. و قیل: لانّ نسبته الی الکفر الموجب لقتله کالقتل؛ لانّ المتسبب للشیء کفاعله؛(3)
در حرمت و گفته شده: به جهت آنکه نسبت دادن او به کفر موجب کشتن اوست، همانند کشتن یک فرد، زیرا سببساز یک عمل همانند انجام دهنده آن است.
1) . او بدرالدین ابومحمد محمود بن احمد بن موسی بن احمد بن حسین بن یوسف بن محمود حلبی الاصل است که در عینتاب متولد شده و در آنجا رشد یافته و در قاهره زندگی کرده و در همانجا وفات یافت. او در سال 762 هجری متولد شد و در سال 855 هجری وفات یافت. و از جمله تألیفات او شرحی بر صحیح بخاری به نام عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری و کتاب البنایة فی شرح الهدایة است. }عینی، عمدة القاری، ج1، مقدمه کتاب{
2) . همان، ج1، ص102.
3) . همان، ج23، ص180.
(1)}متوفی 861ق{ او کمال الدین محمد بن عبدالواحد معروف به ابنالهمام حنفی از علمای احناف و شارح کتاب الهدایة مرغینانی است. او مینویسد:
یقع فی کلام اهل المذاهب تکفیر کثیر و لکن لیس من کلام الفقهاء الذین هم مجتهدون، بل من غیرهم و لاعبرة بغیر الفقهاء، و المنقول عن المجتهدین ما ذکرنا...؛(2)
در کلام اهل مذاهب بسیار تکفیر واقع میشود، ولی این کار در کلام فقهای مجتهد وجود ندارد، بلکه از غیرمجتهدین صورت میگیرد، و اعتباری به غیرفقها نیست، و
آنچه از مجتهدین نقل شده همان است که ذکر شد... .
(3)}متوفی 864ق{ او شیخ جلال الدین محمد بن احمد محلّی است که شعرانی درباره او مینویسد:
اخبرنی شیخنا الشیخ امین الدین امام جامع الغمری بمصر المحروسة انّ شخصا وقع فی عبارة موهمة للتکفیر، فافتی علماء مصر بتکفیره، فلمّا ارادوا قتله قال السلطان جقمق: هل بقی احد من العلماء لم یحضر؟ فقالوا: نعم الشیخ جلال الدین المحلّی شارح المنهاج، فارسل ورائه فحضر فوجد الرجل فی الحدید بین یدی السلطان، فقال الشیخ: ما لهذا؟ فقالوا: کفر. فقال: ما مستند من افتی بتکفیره؟ فبادر الشیخ صالح البلقینی و قال: قد افتی والدی شیخ الاسلام الشیخ سراج
1) . او محمد بن عبدالواحد بن عبدالحمید بن مسعود سواسی الاصل، اسکندری، قاهری، حنفی، معروف به ابنالهمام و ملقب به کمال الدین فقیه، اصولی، تفسیری، صوفی، صرفی و....میباشد که در سال 790 هجری در اسکندریه متولد شد و به قاهره رفت و سپس از آنجا به حلب هجرت کرد و در سال 861 هجری در ماه رمضان در قاهره وفات یافت. از جمله تصنیفات او عبارت است از: فتح القدیر للعاجز الفقیر، التحریر فی اصول الفقه و.... }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج10، ص264.{
2) . ابنالهمام، شرح فتح القدیر، ج6، ص100.
3) . او محمد بن احمد بن محمد بن ابراهیم بن هاشم محلّی مصری، شافعی، ملقب به محلّی مفسر، متکلم، اصولی، نحوی و منطقی است که در سال 791 هجری متولد و در سال 864 هجری وفات یافت. از جمله تصنیفات او عبارت است از: مختصر التنبیه للشیرازی فی فروع الفقه للشافعی، شرح جمع الجوامع للسبکی فی اصول الفقه.... }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج8، ص311 - 312.{
الدین فی مثل ذلک بالتکفیر. فقال الشیخ:جلال الدین }رض{: یا ولدی! اترید ان تقتل رجلاً مسلما موحدا یحبّ الله و رسوله بفتوی ابیک؟! خلّوا عنه الحدید فجردوه و اخذه جلال الدین بیده و خرج و السلطان ینظر فما تجرأ احد یتبعه؛(1)
خبرداد مرا شیخ ما شیخ امین الدین امام مسجد جامع }الغمری{ کشور مصر که خداوند وی را حفظ کند، از شخصی عبارتی صادر شد که موهم تکفیر بود، علمای مصر فتوا به کفرش دادند، و چون خواستند او را به قتل رسانند سلطان جقمق گفت: آیا از علما کسی
هست که در مجلس حضور نداشته باشد؟ گفتند: آری شیخ جلالالدین محلّی شارح المنهاج. سلطان کسی را به دنبال او فرستاد و شیخ حاضر شد و آن مرد را در غل و زنجیر بین سلطان دید. شیخ گفت: برای چه او را چنین کردهاید؟ گفتند: او کافر شده، شیخ گفت: مستند کسی که فتوا به کفرش داده، چیست؟ شیخ صالح بلقینی گفت: پدرم شیخالاسلام سراج الدین در چنین موردی حکم به کفر داده است. شیخ جلالالدین, گفت: ای فرزندم! آیا میخواهی مرد مسلمان و موحدی که خدا و رسولش را دوست دارد به فتوای پدرت به قتل رسانی؟ غل و زنجیر را از او بردارید. او را کشیده و جلال الدین آن را به دستش از او برداشت و بیرون رفت درحالیکه سلطان آن را نظاره میکرد و احدی جرأت دنبال کردن را نداشت.
او شیخالدین محمد بن محمد بن ابی شریف مقدسی است که شعرانی حنفی از قول او می نویسد: «قال الکمال: و الصحیح انّ لازم المذهب لیس بمذهب و انّه لا کفر بمجرد اللزوم، لانّ اللزوم غیر الالتزام»؛(2)
«کمال گفته است: صحیح آن است که لازمه مذهب، مذهب به حساب نمیآید و به طور قطع به مجرد لزوم کفر نیست، زیرا لزوم غیر از التزام است.»
محقق دوانی}متوفی 908ق{
(1) او محقق جلالالدین محمد بن اسعد دوانی است که در شرح خود بر عقاید غضدیه عضدیه مینویسد:
و لانکفّر احدا من اهل القبلة و هم الذین اعتقدوا بقلبهم دین الاسلام اعتقادا جازما خالیا من الشکوک و نطقوا بالشهادتین، فانّ من اقتص-ر علی احدهما لم یکن من اهل القبلة الاّ اذا عجز عن النطق لعلل فی لسانه او لعدم تمکنه منه بوجه من الوجوه.... ؛(2)
ما احدی از اهل قبله را تکفیر نمیکنیم، اهل قبله کسانی هستند که به قلبشان اعتقاد قطعی خالی از شکها به دین اسلام داشته و به شهادتین نطق کردهاند؛ هرکس بر یکی از ایندو گواهی اکتفا کند، از اهل قبله نیست، مگر آنکه از نطق به آن، به جهت مشکلی در زبانش، یا تمکننداشتن از آن به دلیلی عاجز باشد... .
ایشان میفرماید:
و حیث یتوقّف الإسلام علی الشهادتین لا ینحصر فی اللفظ المعهود، بل لو قال: لا إله سوی الله أو غیر الله أو ما عدا الله، فهو کقوله: لا إله إلاّ الله. و کذا قوله: أحمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ، کقوله: محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ؛(3)
چون اسلام متوقف بر شهادتین است، بنابراین منحصر در لفظ معروف نیست، بلکه اگر بگوید: }لا اله سوی الله یا غیر الله یا ما عدا الله{ همانند آن است که بگوید: }لا اله الا الله{ و نیز گفتۀ او: }احمد صلی الله علیه و آله وسلم رسول خداست{ که همانند گفتۀ اوست: }محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم {.
1) . او علامه محقق جلال الدین محمد بن سعدالدین اسعد دوانی است که در سال 830 هجری متولد شد. او یکی از اکابر و مشاهیر دانش فلسفه و کلام است که در حوزه فلسفی شیراز درخشید. در تاریخ درگذشت او اختلاف است و قول صحیحتر آن است که او در سال 908 هجری روز سه شنبه نهم ماه ربیعالاول وفات یافته است. هشتاد و هفت کتاب به او نسبت داده شده است. }دوانی، سبع رسائل، مقدمه کتاب.{
2) . شرح الدوانیعلی العقائد العضدیة، ص206.
3) . شهید ثانی، مسالک الأفهام، ج15، ص37.
(1) او علامه شهابالدین احمد بن محمد قسطلانی شارح صحیح بخاری است که در شرح حدیث نبوی «امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا...» مینویسد:
و یؤخذ من هذا الحدیث قبول الاعمال الظاهرة و الحکم بما یقتضیه الظاهر و الاکتفاء فی قبول الایمان بالاعتقاد الجازم، خلافا لمن اوجب تعلّم الأدلّة، و ترک تکفیر اهل البدع المقرّین بالتوحید الملتزمین للشرائع، و قبول توبة الکفار من غیر تفصیل بین کافر ظاهر او باطن؛(2)
مستفاد از این حدیث پذیرش اعمال ظاهری و حکمکردن بر طبق مقتضای ظاهر و اکتفا در پذیرش ایمان با اعتقاد قطعی است، بر خلاف کسانیکه فراگیری ادله را واجب دانستهاند، همچنین مستفاد از این حدیث، ترک تکفیر اهل بدعت هاست، درصورتیکه به توحید اقرار داشته و به شرایع التزام داده شود. و نیز از این حدیث فهمیده میشود پذیرش توبه
کفار، بدون تفصیل بین کافر ظاهری یا باطنی.
(3) او مینویسد: «فالحاصل انّ المذهب عدم تکفیر احد من المخالفین فیما لیس من الأصول المعلومة من الدین ضرورة»؛(4)
«}نظر{ مذهب عدم تکفیر احدی از مخالفان است، در مسائلی که از اصول معلوم ضروری از دین نباشد.»
همچنین مینویسد:
1) . او احمد بن محمد بن ابی بکر بن عبدالملک بن احمد بن محمد بن حسین علی قسطلانی ملقب به شهابالدین و مکنی به ابوالعباس است که در 22 ذیالقعده سال 851 در مصر متولد و در روز پنج شنبه اول سال 923 در منزلش در عیینه وفات یافت. از جمله تألیفات او شرحی بر صحیح بخاری به نام ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری است. }قسطلانی، ارشاد الساری، ج1، مقدمه{
2) . همان، ج1، ص185.
3) . او شیخ زین الدین بن ابراهیم بن محمد بن بکر، مشهور به ابننجیم است که نام یکی از اجدادش بوده، و در قاهره در سال 926 هجری متولد شده و در سال 970 هجری وفات یافت. }ابننجیم، الاشباه و النظاهر علی مذهب ابی حنیفة النعمان، مقدمه کتاب.{
4) . ابننجیم، البحر الرائق، ج1، ص601.
لایخرج الرجل من الایمان الاّ جحود ما ادخله فیه. ثم ما تیقن انّه ردة یحکم بها و مایشک انّه ردة لایحکم بها؛ اذا الاسلام الثابت لایزول بشک، مع ان الاسلام یعلو. و ینبغی للعالم اذا رُفع الیه هذا ألا یبادر بتکفیر اهل الاسلام....
و اذا کان فی المسألة وجوه توجب التکفیر و وجه یمنع التکفیر فعلی المفتی ان یمیل الی الوجه الذی یمنع التکفیر تحسینا للظن بالمسلم؛(1)
انسان از ایمان خارج نمیگردد، مگر با انکار آنچه او را داخل در ایمان کرده است. آنگاه آنچه یقین به عامل ارتدادبودن است، حکم به آن میشود و در آنچه شک در ارتداد باشد، حکم به آن نمیشود، زیرا اسلام ثابت با شک زایل نمیشود، با اینکه اسلام برتری دارد. بر عالم سزاوار است
هرگاه این مسئله برایش پدید آمد، مبادرت به تکفیر اهل اسلام نکند... .
و اگر در مسئله ای وجوهی است که موجب تکفیر میشود، ولی وجهی نیز هست که مانع از تکفیر میباشد، بر مفتی است که به آن جانبی تمایل کند که مانع تکفیر میباشد، تا به مسلمان حسنظن پیدا شود.
(2) او بعد از نقل عبارتی از سبکی در ردّ تکفیر میگوید:
فالأدب من کل مؤمن ان لایکفّر احدا من اهل الأهواء و البدع، اللهم الاّ ان یخالفوا النصوص الصریحة التی لاتحتمل؛(3)
پس ادب از هر مؤمنی این است که هیچیک از اهل هواهای نفسانی و بدعتها را تکفیر نکند، مگر آنکه با نصوص صریحی که احتمال خلاف در آن داده نمیشود مخالفت کند».
او نیز میگوید:
قوم صدّقوا الرسول فی قوله و لکنهم اخطأوا فی التأویل مع کونهم من اهل القبلة؛ کالمعتزلة و النجاریة و الروافض و الخوارج و المشبهة و نحوهم. و قد اختلف الائمة: هل الخطأ فی التأویل یبلغ حدّ التکفیر فیبلغوا التکفیر ام لا؟ فصاروا فی ذلک فرقتین: الفرقة الأولی زعمت انّ من خالف الرسول فی شیء اخبر به فقد کذبه؛ سواء کان بمجرد الانکار او الخطأ فی التأویل، و
اجروا علیهم بذلک احکام الکفر و لم یمیزوا بین الغلاة منهم و بین المقتصدین، و هؤلاء مع ماضیقوا من رحمه الله التی وسعت کل شیء لم یتابعهم الجمهور من العلماء و الخلفاء و لم یهرقوا دماء القوم بقولهم و لا استباحوا اموالهم و لاحریمهم بفتواهم، بل أجروا علیهم احکام المسلمین الی عصرنا هذا لدخولهم فی صدق اسم المسلمین علیهم، و هم من امة الاجابة بلاشک، فمن سمّاهم کفرة فقد ظلم و تعدی...
و ما علیه الجمهور اولی؛ فانّ منازع الفرق دقیقة علی غالب الناس، و کیف یقتل رجل یقول: ربّی الله و محمّد نبیّی و یؤمن بالحشر و الحساب...
فقد علمت یا اخی مما قررناه لک فی هذا المبحث انّ جمیع العلماء المتدینین امسکوا عن القول بالتکفیر لأحد من اهل القبلة بذنب فبهداهم اقتده؛(1)
دستهای هستند که گفته پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را تصدیق کرده، ولی در تأویل به خطا رفتهاند، با وجود آنکه از اهل قبله میباشند، همانند: معتزله و نجاریه و روافض و خوارج و مشبهه و امثال اینها. رهبران اختلاف کردهاند: آیا خطای در تأویل به حدّ تکفیر میرسد تا بتوان ایشان را تکفیر کرد یا نمیرسد؟ رهبران در این مسئله به دو دسته تقسیم شدهاند: دسته اول گمان کردهاند هرکس با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در چیزی مخالفت کند او را تکذیب کرده، خواه به مجرد انکار باشد یا خطای در تأویل، آنان احکام کفر را بر این گونه افراد دادهاند و بین غلات از این گونه افراد و میانهروها فرقی نگذاشتهاند. اینها در عین اینکه رحمت خداوندی که هرچیزی را به طور گسترده فرا گرفته،
تضییق کردهاند جمهور از علما و خلفا از آنان پیروی نکرده و خونهای مردم را به گفته آنها بر زمین نریخته و اموالشان را مباح نکرده و با فتوای آنان حریم مردم را هتک نکردهاند، بلکه احکام مسلمانان را تا این زمان، بر آنان مترتب کردهاند، زیرا اسم مسلمان بر آنان صادق و بدون شک از امت اجابت }دعا{ به حساب میآیند، ازاینرو
1) . همان، ص123 - 126.
هرکس آنان را کافر نامد به طور حتم ظلم و تعدی کرده است... و نظر جمهور سزاوارتر است، زیرا نزاع فرقهها بر غالب مردم دقیق است، و چگونه کشته میشود کسیکه میگوید: پروردگارم خدا و محمد پیامبرم میباشد و به حشر و حساب ایمان دارد.... تمام اندیشمندان متدین، دست از قول به تکفیر یکی از اهل قبله به سبب انجام گناه کشیدهاند، پس به هدایت آنان اقتدا کن.
او در شرح حدیثی که بخاری و مسلم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند که فرمود: «و من دعا رجلاً بالکفر او قال عدوالله و لیس کذلک الاّ حار علیه» میگوید:
ای رجع علیه ما قاله، هذا وعید شدید و هو رجوع الکفر علیه او عداوة الله له، فلذلک کانت احدی هاتین اللفظتین امّا کفرا بأنْ یسمّی المسلم کافرا او عدوالله من جهة وصفه بالاسلام؛ و اما کبیرة بان لایقصد ذلک، فرجوع ذلک الیه حینئذ کنایة عن شدة العذاب و الإثم علیه، و هذا من امارات الکبیرة؛(2)
هرکس دیگری را به کفر بخواند یا او را دشمن خدا بنامد، درحالیکه چنین نباشد به خودش باز میگردد»؛ یعنی آنچه را گفته به خود میرسد، این تهدید شدیدی است که رجوع کفر یا دشمنی با خدا به اوست، ازاینرو یکی از این دو لفظ یا کفر است درصورتیکه مسلمان را کافر یا دشمن خدا بنامد به جهت توصیف او به اسلام، و یا گناه کبیره است درصورتیکه چنین قصدی نداشته باشد. و رجوع آن به او، در این هنگام کنایه از شدت عذاب و گناه بر اوست و این از نشانههای گناه کبیره است.
ابنحجر هیتمی مینویسد:
1) . او احمد بن محمد بن علی بن محمد بن علی بن حجر هَیتمی، شهابالدین ابوالعباس سعدی انصاری مکی شافعی است و هیتمی منسوب به محلهای است که در آن متولد شد و آن محله ابوالهیتم از اقلیم غربی مصر است. پدرش به حجر نام گذاری شد، زیرا ملازمت بر سکوت داشت و با کسی در وقت ضرورت سخن نمیگفت. ابنحجر سال 933 هجری وارد مکه شد و پس از مدتی به مصر بازگشت و در سال 940 هجری عزم حج کرد و در مکه مجاورت کرد و بعد از آن به مصر بازگشت و در آن دیار شروع به تدریس و افتا و تصنیف نمود تا آنکه در ماه رجب سال 973 هجری وفات یافت. }ابنحجر هیتمی، الصواعق المحرقة، مقدمه{
2) . همو، الزواجر، ج2، ص125.
ینبغی للمفتی ان یحتاط فی التکفیر ما امکنه لعظیم اثره و غلبة عدم قصده سیّما من العوام، ولا زال ائمتنا - یعنی الشافعیة - علی ذلک قدیماً و حدیثاً.(1)(2)
بر فتوادهنده سزاوار است که تا حدیکه میتواند در تکفیر احتیاط کند، به جهت مهمی اثر آن، و غلبه عدم قصد او بهویژه از عوام. همیشه امامان ما از شافعیها در قدیم و جدید بر این روش عمل میکردند.
ابنحجر هیتمی میگوید:
الذی صرّح به ائمتنا انّ من تکلّم بمحتمل للکفر لا یحکم علیه حتّی یستفسر.(3)
آنچه که امامان ما بر آن تصریح کردهاند اینکه هرکس به کلامیکه در آن احتمال کفر است تکلم کند بر او حکم به کفر نمیشود، تا از او درخواست شود که سخنش را توضیح داده و تفسیر کند.
(4) او شیخ محمد بن احمد شربینی خطیب است که مینویسد:
من... اشار بالکفر علی مسلم او علی کافر اراد الاسلام او لم یلقن الاسلام طالبه منه؛او کفّر مسلما بلاتأویل للمکفّر بکفر النعمة، کما نقله فی }الروضة{ عن المتولی و اقرّه، او حلّل محرما بالاجماع کالزنا و اللواط و الظلم و شرب الخمر، او حرّم حلالاً بالاجماع کالنکاح و البیع، او نفی وجوب مجمع علیه کأن نفی رکعة من الصلوات الخمس، او اعتقد وجوب ما لیس بواجب بالاجماع؛ کزیادة رکعة فی الصلوات الخمس، او عزم علی الکفر غدا او تردد فیه حالاً، کفّر فی جمیع هذه المسائل المذکورة. و هذا باب لا ساحل له؛(5)
1) . تحفة المحتاج فی شرح المنهاج، ج9، ص88.
2) . تحفة المحتاج فی شرح المنهاج، ج9، ص88.
3) . الفتاوی الکبری، ج4، ص239.
4) . او محمد بن احمد شربینی قاهری شافعی، معروف به خطیب شربینی و ملقب به شمسالدین فقیه، مفسر، متکلم، نحوی، صرفی است که در دوم شعبان سال 977 هجری وفات یافت. از جمله تصنیفات او عبارت است از السراج المنیر فی الاعانة علی معرفة بعض معانی کلام ربنا الحکیم الخبیر، الفتح الربانی، مغنی المحتاج فی معرفة معانی الفاظ المنهاج، فتح الخالق المالک و... }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج8، ص269.{
5) . ابیشجاع، الاقناع فی حلّ الفاظ، ج2، ص551.
هرکس....بر مسلمان یا کافری که قصد اسلام کرده یا درخواست کننده اسلام است، بر او اسلام را تلقین نکرده و به کفر اشاره کند،
یا مسلمانی را بدون تأویل از سوی تکفیرکننده، به کفر نعمت، تکفیر کند، آن گونهکه آن را در الروضة از متولی نقل کرده و آن را اقرار کرده یا حرام به اجماع را حلال دانسته، همچون: زنا، لواط، ظلم، شرب خمر، یا حلال به اجماع را حرام کرده، همچون: نکاح و بیع، یا وجوب اجماعی را نفی کرده، مثل آنکه یک رکعت از نمازهای پنجگانه را نفی کرده، یا عملی که به اجماع نیست را معتقد به وجوبش شده، مثل زیاد شدن یک رکعت در نمازهای پنج گانه، یا قصد بر کافر شدن در آینده نماید یا در حالتی تردد کند، در تمام این مسائل ذکر شده، تکفیر کند، این بابی است که ساحل برایش متصور نیست.
(1) او میگوید:
الصواب عند الأکثرین من علماء السلف و الخلف ان لا نکفّر أهل البدع و الأهواء إلاّ ان أتوا بکفر صریح لا استلزامی؛ لان الاصح انّ لازم المذهب لیس بمذهب...؛(2)
صحیح نزد اکثر علما از قدما و متأخرین این است که ما اهل بدعت و هوای نفسانی را
تکفیر نمیکنیم، مگر در صورتیکه کفر صریح داشته باشند نه کفر استلزامی، زیرا صحیحتر آن است که لازم مذهب، مذهب به حساب نمیآید... .
او همچنین مینویسد:
1) . او شیخ نورالدین ابوالحسن علی بن سلطان محمد قاری هروی، مکّی، حنفی، معروف به ملاعلی قاری است. او را از آن جهت که متبحّر در علم قرائات بود قاری مینامیدند. او در شهر هرات متولد شد و در آنجا به تحصیل علوم پرداخته و سپس به مکه مکرمه هجرت کرد و از حوزههای درسی آن دیار استفاده کرد و تألیفات بسیاری از خود به یادگار گذاشت و در شوال سال 1014 هجری در مکه وفات یافت. }ملا علی قاری، مرقاة المفاتیح، مقدمه.{
2) . مبارکفوریی، شرح سنن الترمذی، ج6، ص362، به نقل از شرح المشکاة ملا علی قاری.
ذکروا انّ المسألة المتعلقة بالکفر إذا کان لها تسعة و تسعون احتمالا للکفر و احتمال واحد فی نفیه، فالأولی للمفتی و القاضی ان یعمل بالإحتمال النافی؛ لانّ الخطأ فی ابقاء الف کافر أهون من الخطأ فی افناء مسلم واحد.؛(1)
مسئله متعلق به کفر، اگر برای آن نود و نه احتمال کفر باشد و یک احتمال در نفی کفر، سزاوار برای مفتی و قاضی آن است که به احتمال نافی عمل کند، زیرا خطا در باقیگذاشتن هزار کافر آسانتر است از خطا در نابود کردن یک مسلمان.
او همچنین مینویسد:
ثم اعلم انّ باب التکفیر عظمت فیه المحنة و الفتنة و کثر فیه الافتراق و المخالفة و تشتتت فیه الأهواء و الآراء و تعارضت فیه دلائلهم و تناقضت فیه وسائلهم؛(2)
در باب تکفیر، محنت و فتنه عظمت یافته و در آن افتراق زیاد شده و در آن هواها و آرا تشتت پیدا کرده و دلایل متعارض شده و وسایل متناقض گشته است.
او نیز میگوید:
«فمن عیوب اهل البدعة انّه یکفّر بعضهم بعضا، و من ممادح اهل السنة و الجماعة انهم یخطئون و لایکفّرون؛(3)
از عیوب اهل بدعت اینکه یکدیگر را تکفیر میکنند و از امور پسندیده اهل سنت و جماعت اینکه یکدیگر را تخطئه میکنند، ولی تکفیر نمینمایند.
او نیز میگوید:
و قد قال علماؤنا: اذا وجد تسعة و تسعون وجها تشیر الی تکفیر مسلم و وجد وجه واحد الی ابقائه علی الاسلام فینبغی للمفتی و القاضی ان یعملا بذلک الوجه؛(4)علمای ما گفتهاند: هرگاه نود و نه وجه پیدا شد که اشاره به تکفیر مسلمانی
دارد و یک وجه نیز هست که اشاره به ابقای او بر اسلام مینماید، بر مفتی و قاضی است که به آن یک وجه عمل کند.
(1) او در ذیل کلام طحاوی: «و نسمی اهل قبلتنا مسلمین مؤمنین» مینویسد:
فیه اشارة الی انّ الاسلام و الایمان واحد. و المراد باهل القبلة من یدعی الاسلام و یستقبل الکعبة و لم یکذب بشیء مما جاء به الرسول و ان کان من
اهل الأهواء او من اهل المعاصی. یؤیده قوله: «ماداموا بما جاء به النبی معترفین، و بکل ما قال و اخبر مصدقین» لانّا نعرف منهم الاعتراف بما جاء به النبی من الدلائل و الشرع، و نسمع انهم یعتقدون التوحید و الدین الحق و نشاهدهم متمسکین بکتاب الله و شرائعه، فنراعی ظواهرهم و نکل الی الله ضمائرهم کما قال: «بعثت اتولّی الظواهر والله یتولی السرائر{. و قال: «من صلّی صلاتنا و استقبل قبلتنا و اکل ذبیحتنا فهو المسلم»؛(2)
و در آن اشارهای است به اینکه اسلام و ایمان یکی است. منظور از اهل قبله هرکسی است که مدعی اسلام بوده و رو به کعبه میایستد، گرچه هواها و از اهل معاصی باشد. تأیید میکند آن را قول او:}تا زمانیکه به آنچه پیامبر آورده اعتراف کرده و به تمام آنچه گفته و خبر داده تصدیق کنند{، زیرا میدانیم آنان به آنچه پیامبر از دلایل و شرایع آورده اعتراف دارند و میشنویم که ایشان معتقد به توحید و دین حق بوده و مشاهده میکنیم که متمسک به قرآن و شرایع الهی میباشند، ازاینرو مراعات ظواهر آنان را کرده و باطنشان را به خداوند وامیگذاریم همانگونه که از پیامبر نقل شده که فرمود: «مبعوث شدهام تا متولی ظواهر گردم و خداوند متولی باطن افراد است» و نیز فرمود: «هرکس
1) . او شیخ حسن بن طورخان بن داود بن یعقوب اقحصاری مشهور به کافی بوسنوی است که در سال 951 هجری در شهر اقحصار از کشور بوسنی متولد شد و بعد از رشد علمی و تدریس در علوم مختلف، مفتی سارایو در کشور بوسنی شد و در شب نیمه شعبان سال 1024 هجری وفات یافت. از او تألیفاتی به یادگار مانده که از آن جمله عبارت است از حدیقة الصلاة، مختصر کافی، سمت الوصول الی علم الاصول، اصول الحکم فی نظام العالم، روضات الجنات فی اصول الاعتقادات، نورالیقین فی اصول الدین و... }بوسنوی، نورالیقین، مقدمه کتاب.{
2) . همو، نورالیقین فی اصول الدین، ص183.
نماز ما را به جای آورد و رو به قبله ما کند و از ذبیحه ما تناول کند، او همان مسلمان است».
(1) او در شرح روایت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم «اذا کفر الرجل اخاه فقد باء به احدهما» مینویسد:
اذا کفر الرجل اخاه، ای نسبه الی الکفر، بأن قال: انت کافر او یا کافر او قال عنه: فلان کافر، و ذکر الرجل وصف طردی، }فقد باء{: بالمدّ ای رجع، }بها{: ای بالمعصیة المذکورة حکما، یعنی رجع احدهما بمعصیة إکفاره؛(2)
هرگاه شخصی برادر دینیاش را تکفیر کند؛ یعنی او را به کفر نسبت دهد، بگوید: تو کافری یا ای کافر، یا درباره او بگوید: فلانی کافر است، - ذکر کلمه }رجل{ وصفی استطرادی است- در این صورت حکماً به آن معصیت بازگشته است، یعنی یکی از آن دو، به معصیت تکفیر برادر دینی خود بازگشته است.
او میفرماید:
و کلمة الإسلام أشهد أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمّداً رسول الله بل لا إله إلاّ الله محمّد رسول الله، من دون حاجة إلی التصریح بالشهادة، و بهما یحکم بإسلامه، ما لم یظهر منه ما ینافیه.(3)
کلمۀ اسلام عبارت است از اینکه بگوید: «گواهی میدهم به وحدانیت خدا و رسالت محمد«، بلکه اگر «لا اله الا الله، محمد رسول الله» بگوید، کافی است و نیازی به تصریح به
«اشهد» ندارد و با این اقرار، حکم به اسلام او میشود، تا زمانی که از او امر منافی با اسلام ظاهر نشود.
احمد بن علی بصری }زنده در سال 1157ق{
او در ردّ وهابیان تکفیری میگوید:
نقول: انّ الأمة قد اجمعت علی تکفیر من ضلّل هذه الأمة، و ممّن نقل الاجماع علماء الحنابلة.(1)
همانا امت بر تکفیر کسیکه این امت را به ضلالت نسبت داده، اجماع دارند، و از جمله کسانیکه این اجماع را نقل کردهاند، علمای حنابلهاند.
(2) او میگوید: «لاتعتقد تکفیر اهل الصلاة المعهودة التی هی احد ارکان الاسلام و مبانی الدین»؛(3)
به تکفیر اهل نماز، که یکی از ارکان اسلام و مبانی دین است، اعتقاد پیدا نکن.
(4) مفتی مکه، سید احمد بن زینی دحلان از او نقل کرده که در ردّ محمّد بن عبدالوهاب خطاب به او میگوید:
یابن عبدالوهاب! سلام علی من اتبع الهدی، فانّی انصحک لله ان تکفّ لسانک عن المسلمین... ولا سبیل لک إلی تکفیر السواد الأعظم من المسلمین و أنت شاذّ عن السواد الأعظم، فنسبة الکفر إلی من شذّ عن السواد الأعظم اقرب؛ لانّه اتبع غیر سبیل المؤمنین. قال الله تعالی: {وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ
1) . همان، قسمت 214.
2) . او محمد بن احمد بن سالم بن سلیمان سفارینی، مکنی به ابوالعون و ملقب به شمسالدین و منسوب به سفارین، قریهای از توابع شهر نابلس در فلسطین است که در سال 1114 هجری در آنجا متولد شد و رشد یافت و در سال 1188 هجری روز دوشنبه هشتم شوال در شهر نابلس از دنیا رحلت کرد. به او چهل اثر نسبت داده شده است. }سفارینی، لوائح الانوار، مقدمه کتاب{
3) . همان، ج2، ص271.
4) . او محمد بن سلیمان کردی مدنی شافعی، فقیه و عالم به علوم نقلی و عقلی است که در دمشق سال 1127 هجری متولد شد و سپس به مدینه منوره هجرت کرد و در سال 1194 هجری در آن شهر وفات یافت. از جمله تصنیفات او الحواشی المدینة، الفتاوی و عقود الدرر است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج10، ص54.{
غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً}، و انّما یأکل الذئب من الغنم القاصیة.(1)(2)
ای فرزند عبدالوهاب! درود بر هرکسی که از هدایت پیروی کرده است. من به خاطر خدا تو را نصیحت میکنم که زبانت را از مسلمانان بازداری...
تو نمیتوانی و حق نداری عموم مسلمانان را تکفیر کنی، زیرا تو، یک فرد از این امتی و نسبت کفر به کسی که از عموم مسلمانان خارج شده، به واقع نزدیکتر است؛ زیرا که او، از غیر راه مومنان پیروی کرده است. خداوند متعال میفرماید: «کسی که بعد از آشکار شدن حق، از پیامبر مخالفت کند و از راهی جز راه مؤمنان پیروی نماید، ما او
را به همان راهی که میرود میبریم و او را به دوزخ داخل میکنیم و سرانجام بدی است»، و همانا گرگ، گوسفند وامانده را میخورد.
(3) او برادر محمد بن عبدالوهاب، مؤسس مذهب وهابیت، است که از علمای حنبلی به حساب میآید، وی مینویسد:
اجمعوا انّ من نطق بالشهادتین اجریت علیه احکام الاسلام لحدیث «امرت ان اقاتل الناس...» و لحدیث الجاریة «این الله، قال: اعتقها فانّها مؤمنة» و لحدیث «کفّوا عن اهل لا اله الاّ الله» و غیر ذلک....؛(4)
اجماع کردهاند بر اینکه هرکس به شهادتین نطق کند، احکام اسلام بر او جاری میشود، به دلیل حدیث «امرت ان اقاتل الناس...» و حدیث آن کنیز که از او سؤال شد: خدا کجاست؟ گفت: در آسمان. حضرت فرمود: من چه کسی هستم؟ گفت: رسول خدا. حضرت فرمود: او را آزاد کنید که مؤمنه است و حدیث «دست از اهل لا اله الاّ الله بردارید» و دیگر احادیث... .
1) . خلاصة الکلام فی بیان امراء البلد الحرام، ج2، ص260.
2) . خلاصة الکلام فی بیان امراء البلد الحرام، ج2، ص260.
3) . او سلیمان بن عبدالوهاب نجدی برادر محمد بن عبدالوهاب، صاحب مذهب وهابی، است که بر ضدّ برادرش قیام کرد و کتاب الصواعق الالهیة فی الردّ علی الوهابیة و کتاب فصل الخطاب فی الرّد علی محمد بن عبدالوهاب را بر ضد او تألیف کرده است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج4، ص269.{
4) . سلیمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهابیة، ص8-13.
او همچنین در تکفیرگرایی وهابیان میگوید:
و ممّا یدلّ علی بطلان قولکم فی تکفیر من کفرتموه ما روی البخاری فی صحیحه عن معاویة بن ابی سفیان. - قال: سمعت النبی یقول: «من یرد الله
به خیراً یفقهه فی الدین، و انّما انا قاسم و الله یعطی، و لایزال امر هذه الأمة مستقیماً حتی تقوم الساعة او یأتی امر الله تعالی».
وجه الدلیل منه: انّ النبی اخبر انّ امر هذه الامة لایزال مستقیماً الی آخر الدهر. و معلوم انّ هذه الأمور التی تکفرون بها مازالت قدیماً ظاهرة ملأت البلاد، فلو کانت هی الأصنام الکبری و من فعل شیئاً من تلک الأفاعیل عابد للأوثان، لم یکن امر هذه الأمة مستقیماً، بل منعکساً.(1)(2)
از جمله چیزهایی که دلالت بر بطلان گفتار شما در تکفیر کسانی که آنان را تکفیر میکنید، دارد حدیثی است که بخاری در صحیحش از معاویة بن ابی سفیان نقل کرده که گفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: «هرکسی که خداوند قصد خیر به، وی دارد او را در دین فقیه گرداند، و همانا من تقسیمکنندهام و خدا عطا میکند، و همیشه امر این امت مستقیم خواهد بود، تا اینکه قیامت برپا شده یا امر خداوند متعال برسد». وجه دلالت آن، اینکه پیامبر خبر داده که امر این امت همیشه تا پایان تاریخ مستقیم خواهد بود، و معلوم است که این اموری را که شما به آن مردم را تکفیر میکنید، از قدیم، الایام در شهرها پر بوده است، و اگر اینها بتهای بزرگ باشد و کارهایی را که مردم انجام میدهند، در حقیقت عبادت بتهاست، لازم میآید که امر این امت مستقیم نباشد بلکه بیراهه باشد.
و نیز میگوید:
و ممّا یدلّ علی بطلان مذهبکم ما فی الصحیحین عن عقبة بن عامر انّ النبی صعد المنبر فقال: «انّی لست اخشی علیکم ان تشرکوا بعدی و لکن اخشی علیکم الدنیا ان تنافسوا فیها...» الحدیث.
وجه الدلالة منه انّ النبی اخبر بجمیع مایقع علی امّته... و ممّا اخبر به فی هذا الحدیث انّه أمن انّ أمته تعبد الأوثان و لم یخافه و اخبرهم بذلک...؛(1)
از جمله اموری که دلالت بر بطلان مذهب شما دارد، روایتی است که در صحیحین از عقبة بن عامر نقل شده که پیامبر}ص{ بالای منبر فرمود: «من بر شما نمیترسم که بعد از من مشرک شوید، بلکه بر شما از دنیا میهراسم که برای آن نزاع کنید...».
وجه دلالت آن اینکه پیامبر به تمام آنچه در بین امتش واقع میشود، خبر داده... و از جمله خبرهایی که در این حدیث داده، این است که از امتش در امان است که بتپرست شوند و از این خوف ندارد و به آن خبر داده است...
و نیز میگوید:
و ممّا یدلّ علی بطلان مذهبکم ما روی مسلم فی صحیحه عن جابر بن عبدالله عن النبی انّه قال: «انّ الشیطان قد أیس ان یعبده المصلون فی جزیرة العرب، و لکن فی التحریش بینهم». و روی الحاکم و صحّحه و ابویعلی و البیهقی عن ابن مسعود قال: قال رسول الله: «انّ الشیطان قد یئس ان تعبد الأصنام بأرض العرب، و لکن رضی منهم بما دون ذلک بالمحقّرات و هی الموبقات».
اقول: وجه الدلالة: انّ الرسول اخبر انّ الشیطان قد أیس ان یعبده المصلون فی جزیرة العرب. و فی حدیث ابن مسعود: أیس الشیطان ان تعبد الأصنام بأرض العرب، و هو بخلاف مذهبکم؛ فانّ البصرة و ما حولها و العراق من دون الدجلة الموضع الذی فیه قبر علی و قبر الحسین، و کذلک الیمن کلّها و الحجاز، کلّ ذلک من ارض العرب، و مذهبکم انّ هذه المواضع کلّها و الحجاز، کل ذلک من ارض العرب، و مذهبکم انّ هذه المواضع کلّها عبد الشیطان فیها، و عبدت الأصنام، و کلّها کفار... و هذه الأحادیث ترد مذهبکم؛(2)
از جمله اموری که دلالت بر بطلان مذهب شما دارد روایتی است که مسلم در صحیحش از جابر بن عبدالله نقل کرده که پیامبر فرمود: «همانا شیطان مأیوس شده که نمازگزارن در جزیرة العرب او را پرستش کنند، ولی از نزاع بین آنان
مأیوس نشده است». حاکم آن را روایت و تصحیح کرده و نیز ابویعلی و بیهقی از ابنمسعود روایت کرده که رسول خدا فرمود: «همانا شیطان از این که بتها در سرزمین عرب عبادت شوند به طور قطع مأیوس شده، و از ایشان به کمتر از آن، یعنی به گناهان کوچک که عقاب بر آنان ثابت است، راضی شده است».
میگویم: وجه دلالت اینکه: پیامبر خبر داده که شیطان از اینکه نمازگزاران در جزیرةالعرب او را پرستش کنند مأیوس شده است. در حدیث ابن ابنمسعود آمده است که شیطان از اینکه بتها در سرزمین عرب عبادت شوند، مأیوس
شده است و این بر خلاف مذهب شماست، زیرا بصره و حوالی آن و عراق از پایین دجله، جایی که در آن قبر علی و قبر حسین است و نیز کشور یمن و حجاز، تمام این مکانها از سرزمین عرب است، و مذهب شما آن است که در تمام این مواضع شیطان و بتها عبادت میشوند و همه آنها کافرند... ولی این احادیث ردّ بر مذهب شما میباشد.
او در ردّ پیروان برادرش میگوید:
من این لکم انّ المسلم الذی یشهد ان لا اله الاّ الله و انّ محمداً عبده و رسوله اذا دعا غائباً او میتاً او نذر له او ذبح لغیر الله، انّ هذا هو الشرک الأکبر الذی من فعله حبط عمله و حلّ ماله و دمه... لمیقل اهل العلم: من طلب من غیر الله فهو مرتد، و لم یقولوا: من ذبح لغیر الله فهو مرتد؛(1)
از کجا برای شما ثابت شده، مسلمانی که شهادت به وحدانیت خدا و عبودیت و رسالت پیامبر میدهد اگر غایب یا مردهای را صدا زند یا برای او نذر کرده یا برای غیر خدا ذبح کند ، این شرک اکبر است، که اگر کسی آن را انجام دهد عملش حبط شده و مال و خونش حلال میشود؟! اهل علم نگفتهاند: کسی که از غیر خدا طلب کند، مرتد است، و نگفتهاند: کسی که برای غیرخدا ذبح کند، مرتد میشود.
1) . همان، ص6و7.
(1) او میگوید:
انّ بلاد الاسلام لاتصیر دار حرب بمجرد استیلاء الکفار علیها، بل حتی تنقطع اقامة شعائر الاسلام عنها، و اما ما دامت شعائر الاسلام غالبها قائمة فیها فلاتصیر دار حرب؛(2)
به طور قطع کشورهای اسلامی به مجرد استیلای کفار بر آنها تبدیل به دارالحرب نمیشود، بلکه تا اقامه شعایر اسلام از آنها قطع نشود و هنگامی که غالب شعایر اسلام در کشورهای اسلامی پابرجاست، به دارالحرب تبدیل نمیشوند.
او در ردّ وهابیان در انطباق آیات مشرکان بر مسلمانان میگوید:
و أمّا ما استدل به من الآیات الکریمة علی تکفیر المسلمین کقوله تعالی: {قُلْ لِمَنِ الأَْرْضُ وَ مَنْ فِیها إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ! سَیَقُولُونَ لله قُلْ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ}(3)و مابعدها من الآیات، هی انّما نزلت فی حق الکفار المنکرین للقرآن و الرسول، فأی مناسبة بین المسلم و الکافر؛(4)
آنچه از آیات کریمه که به آنها، بر تکفیر مسلمانان استدلال شده، همانند قول خداوند متعال: «بگو برای کیست زمین و آنچه در آن
است اگر میدانید. زود است که بگویند: خدا. بگو: آیا متذکر نمیشوید» این آیات در حق کفار منکر قرآن و رسول خدا نازل شده است، پس چه مناسبتی است بین مسلمان و کافر.
(1) او مینویسد:
و اعلم انّ التکفیر لمجتهدی الاسلام بمجرد الخطأ فی الاجتهاد فی شیء من مسائل العقل عقبة کؤود، لایصعد الیها الاّ من لایبالی بدینه و لایحرص علیه؛ لانّه مبنی علی شفا جرف هار، و علی ظلمات بعضها فوق بعض، و غالب القول به ناشیء عن العصبیة، و بعضها ناشیء عن شبه واهیة لیست من الحجة فی شیء، و لایحل التمسک بها فی ایسر امر من امور الدین فضلاً عن هذا الأمر الذی هو مزلّة الأقدام و مدحضة کثیر من علماء الاسلام. و الحاصل ان الکتاب و السنة و مذهب خیر القرون ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم یدفع ذلک دفعا لاشک فیه و لاشبهة، فایاک ان تغتر بقول من یقول منهم انّه یدل ما ذهب الیه الکتاب و السنة، فان ذلک دعوی باطلة مترتبة علی شبهة داحضة؛(2)
تکفیر مجتهدان اسلام به مجرد اشتباه در اجتهاد در مسئلهای از مسائل عقلی گردنهای است خطرناک که از آن بالا نمیرود، مگر کسی که در دین خود بیمبالات بوده و بر حفظ آن حرص ندارد، زیرا این عمل مبنی بر قرارگرفتن در لبه پرتگاه و واردشدن در تاریکیهایی متراکم است. بیشترین تکفیرها
ناشی از تعصب و برخی از آنها ناشی از شبههای است که در آن حجتی نمیباشد و تمسک به آنها در آسانترین امر از امور دین جایز نیست، تا چه رسد به امری که محل لغزش قدمها و نابودی بسیاری از علمای اسلام است. حاصل اینکه قرآن و سنت و مذهب بهترین قرنها و دو قرن بعد آن، شدیدا آن را دفع کرده به حدیکه شبههای در آن نیست؛ پس بپرهیز از گفته کسی کسیکه میگوید: بر مذهب ما، قرآن و سنت دلالت دارد، زیرا این سخن ادعایی باطل است و مترتب بر شبههای باطل.
او همچنین میگوید:
وهاهنا تُکسب العبرات و یُناح علی الاسلام و اهله بما جناه التعصب فی الدین علی غالب المسلمین من الترامی بالکفر لا لسنة و لا لقرآن و لا لبیان من الله و لا لبرهان. بل لما غلت به مراحل العصبیة فی الدین: و تمکّن الشیطان الرجیم من تفریق کلمة المسلمین لقّنهم الزامات بعضهم لبعض بما هو شبیه الهباء فی الهواء و السراب بقیعة، فیالله و المسلمین من هذه الفاقرة التی هی اعظم فواقر الدین، و الرزیة التی ما رُزِیء بمثلها سبیل المؤمنین...؛(1)
در اینجاست که بر اسلام و اهل آن به دلیل جنایتی که تعصب در دین بر غالب مسلمانان نسبت کفر، بدون استناد به سنت و قرآن و برهان روا میدارد، نوحهگری میشود، بلکه اینگونه نسبت، به سبب غلبه پیداکردن مراحل تعصب در دین و تسلط یافتن شیطان
رانده شده و از همپاشیدن وحدت مسلمانان میباشد که التزامات نسبت به یکدیگر، آنان را به این امر واداشته است، التزاماتی پوچ، همانند گرد در فضا و سراب زودگذر. پس پناه بر خدا به مسلمین، از این مصیبتی که بزرگترین مصیبتهای وارد شده بر دین است، و نیز مصیبتی که راه مؤمنان به همانند آن دچار نشده است... .
شوکانی نیز میگوید:
اعلم انّ الحکم علی رجل مسلم بخروجه عن دین الاسلام و دخوله فی دین الکفر لاینبغی لمسلم یؤمن بالله و الیوم الآخر ان یقدم علیه الا ببرهان اوضح من شمس النهار؛ فانه قد ثبت فی الأحادیث الصحیحة المرویة من طریق جماعة من الصحابة انّ من قال لأخیه یا کافر فقد باء بها احدهما... ففی هذه الأحادیث و ما ورد موردها اعظم زاجر و اکبر واعظ عن التسرع فی التکفیر؛(2)
همانا حکمکردن فرد مسلمانی که ایمان به خدا و روز جزا دارد به خروج از دین اسلام و دخول در دین کفر، سزاوار نیست جز درصورتیکه برهانی واضحتر از خورشید در روز داشته باشد، زیرا در احادیث صحیح که از طریق جماعتی از صحابه رسیده، وارد است که هر کس به برادر دینیاش بگوید: ای کافر، یکی از دو نفری است که کافر خواهد بود... پس در این احادیث و آنچه
درباره آن وارد شده، بزرگترین مانع و موعظهای
است در اینکه انسان نباید در تکفیر شتاب ورزد.
شوکانی میگوید:
قال العلماء: و باب التکفیر باب خطر و لا نعدل بالسلامة شیئاً؛(1)
علما گفتهاند: باب تکفیر بابی خطرناک است و هرگز آن را با سلامت و صلح معاوضه نمیکنیم.
(2) او علامه محمد امین معروف به ابن عابدین است که درباره پیروان محمد بن عبدالوهاب مینویسد:
الذین خرجوا من نجد و تغلبوا علی الحرمین و کانوا ینتحلون مذهب الحنابلة، لکنّهم اعتقدوا انّهم هم المسلمون و ان من خالف اعتقادهم مشرکون، و استباحوا بذلک قتل اهل السنة و قتل علمائهم حتی کسرّ الله شوکتهم و خرّب بلادهم و ظهر بهم عساکر المسلمین عام 1233ق؛(3)
آنان که از سرزمین نجد خروج کرده و بر حرمین غلبه پیدا کردند و پیرو مذهب حنابله هستند، ولی معتقدند که تنها ایشان مسلمانند و مخالف اعتقادشان همگی مشرکند، با این فکرشان، کشتن اهل سنت و علمای آنها را مباح کردند، تا اینکه خداوند شوکتشان را شکسته و شهرهایشان را خراب
کرده و لشکرهای مسلمانان را در سال 1233 هجری بر آنان غالب کرد».
ابنعابدین حنفی مینویسد:
1) . همو، نیل الأوطار، ج7، ص353.
2) . او سید محمد امین عابدین ابن سید شریف عمر عابدین مشهور به ابنعابدین است که نسب او به امام صادق علیه السلام باز میگردد. او پس از کسب علم، تألیفاتی به یادگار گذاشته که از آن جمله کتاب ردّ المحتار علی الدرّ المختار است. در سال 1198 متولد شد و در سال 1252 ربیع الثانی وفات یافت. }ابننجیم حنفی، البحر الرائق فی شرح کنز الدقائق، مقدمه.{
3) . ابنعابدین، حاشیة ردّ المحتار، ج4، ص449-450.
مطلب فی اتباع ابن عبدالوهاب، الخوارج فی زماننا. قوله: }و یکفرون اصحاب نبینا{ علمت انّ هذا غیرشرط فی مسمّی الخوارج، بل هو بیان لمن خرجوا علی سیدنا علی و إلاّ فیکفی فیهم اعتقادهم کفر من خرجوا علیه، کما وقع فی زماننا فی اتباع محمّد بن عبدالوهاب الذین خرجوا من نجد و تغلّبوا علی الحرمین، و کانوا ینتحلون مذهب الحنابلة، لکنّهم اعتقدوا انّهم هم المسلمون و انّ من خالف اعتقادهم مشرکون، و استباحوا بذلک قتل اهل السنة و قتل علمائهم حتّی کس-ر الله شوکتهم و خرّب بلادهم و ظفر بهم عساکر المسلمین عام ثلاث و ثلاثین و مائتین و الف؛(1)
مطلبی درباره خوارج زمان ما، پیروان محمّد بن عبدالوهاب، گفته است، او در تعریف خوارج: «اصحاب پیامبر}ص{ ما را تکفیر میکنند» دانستی که این «تکفیر اصحاب»، در نامگذاری به خوارج شرط نیست، بلکه خارجی کسی است که بر آقای ما علی خروج کرده است، وگرنه در مورد آنان کافی است، اعتقادشان به کفر کسانیکه بر او خروج کردهاند، همانگونه که در زمان ما درباره پیروان محمّد بن عبدالوهاب اتفاق افتاد، کسانی که از نجد خروج کرده و بر حرمین غالب شدند و مذهب حنابله را به خود منتسب کردند، ولی معتقد بودند که تنها خودشان مسلمانند و هرکس که مخالف اعتقادشان باشد، مشرک است، و از این راه کشتن اهل
سنت و علمای ایشان را مباح دانستند، تا اینکه خداوند شوکت و ابهتشان را شکست و شهرهای آنها را خراب کرد و در سال 1233 لشکر مسلمانان را بر ایشان پیروز گردانید.
وی میفرماید:
کلمة الإسلام نصا و فتوی أن یقول: أشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمدا رسول الله أو ما فی معناهما، بل إن ترک لفظ الشهادة ففی کشف اللثام حکم بإسلامه ما لم یظهر منه ما ینافیه و لا بأس به إذا کان ذلک منه لإرادة الإسلام.(2)(3)
کلمۀ اسلام به لحاظ نص و فتوا این است که بگوید: گواهی میدهم به وحدانیت خدا و اینکه محمد رسول خداست یا آنچه در معنای این دواست، بلکه اگر لفظ }گواهی{ را ترک کند، در }کشف اللثام{ حکم به اسلام او شده، تا زمانیکه از وی سخنی که منافی با اسلام است ظاهر نشده باشد و این مشکلی ندارد در صورتیکه به سبب ارادۀ اسلام از او صادر شده باشد.
او در اوایل قرن سیزدهم در شهر «فرعه» در «سدیر» متولد شد و به دنبال تحصیل علم به
عراق رفت و متولی امر قضاوت شد(1)
و در حوطه سدیر وفات یافت. وی که از سرسختترین مخالفان محمد بن عبدالوهاب بوده کتابهایی را با نام جلاء الغمة عن تکفیر هذه الأمة،(2)غسل الدرن عمّا ارتکبه هذا الرجل من المحن و تبصرة أولیی الالباب،(3)
منهج المعارج لأخبار الخوارج تألیف کرده است. این کتاب در دارالکتب المصریه نگهداری میشود. او همچنین قصیدهای را در مدح داود بن جرجیس سروده، که از مخالفان محمد بن عبدالوهاب بوده و او را بر ضدّ وهابیان تحریک کرده است.(4)
مفتی حنابله در مکه، در سال 1295ق، درباره پدر محمّد بن عبدالوهاب مینویسد:
و هو والد محمّد، صاحب الدعوة التی انتشر شررها فی الآفاق، و لکن بینهما تباین، مع انّ محمّداً لم یتظاهر بالدعوة إلاّ بعد موت والده، و اخبرنی بعض من لقیته، عن بعض أهل العلم، عمّن عاصر الشیخ عبدالوهاب هذا انّه کان غضبان علی ولده محمّد؛ لکونه لم یرض ان یشتغل بالفقه کأسلافه و أهل جهته، و یتفرس فیه ان یحدث منه أمر، فکان یقول للناس: یا ما ترون من محمّد من الشرّ. فقدّر الله ان صار ما صار. و کذلک ابنه سلیمان اخو الشیخ محمّد کان منافیاً له فی دعوته و ردّ علیه ردّاً
جیّداً بالآیات و الآثار، لکون المردود علیه لایقبل سواهما و لایلتفت إلی کلام عالم متقدّماً او متأخراً کائناً
من کان، غیرالشیخ تقی الدین بن تیمیة و تلمیذه ابن القیم؛ فانّه یری کلامهما نصاً لایقبل التأویل، و یصول به علی الناس و ان کان کلامهما علی غیر مایفهم. و سمّی الشیخ سلیمان ردّه علی اخیه }فصل الخطاب فی الردّ علی محمّد بن عبدالوهاب{ و سلّمه الله من شرّه و مکره مع تلک الصولة الهائلة التی أرعبت الأباعد، فانّه کان إذا باینه احد و ردّ علیه و لم یقدر علی قتله مجاهرة یرسل إلیه من یغتاله فی فراشه أو فی السوق لیلا، لقوله بتکفیر من خالفه و استحلاله قتله. و قیل: انّ مجنوناً کان فی بلدة و من عادته ان یضرب من واجهه ولو بالسلاح، فأمر محمّد ان یعطی سیفاً و یُدخل علی أخیه الشیخ سلیمان و هو فی المسجد وحده، فادخل علیه، فلمّا رآه الشیخ سلیمان خاف منه فرمی المجنون السیف من یده و صار یقول: یا سلیمان! لاتخف انّک من الآمنین، و یکرّرها مراراً، و لاشک انّ هذه من الکرامات؛(1)
او پدر محمد، صاحب دعوتی است که شعلههای شرارت آن تمام عالم را فراگرفت، ولی بین پدر و پسر ضدّیت بود، با اینکه محمّد بعد از مرگ پدرش، تظاهر به دعوت خود کرد. برخی از کسانی که او را دیدهاند به من خبر دادند، از برخی از اهل علم، از کسیکه معاصر شیخعبدالوهاب پدر محمّد بوده، که او بر فرزندش محمّد غضبناک بود، زیرا راضی نبود که او همانند پیشینیان و اقوامش مشغول به درس فقه شود، و به زیرکی فهمیده بود که بدعت و انحرافی از او سر میزند. ازاینرو به مردم میگفت: بهزودی شرّی از او مشاهده کنید، و خداوند آنچه را که باید بشود، مقدّر ساخت، و نیز فرزندش سلیمان، برادر شیخ محمّد، با دعوتش مخالف بود و
ردّیه خوبی را با استناد به آیات و روایات بر او نوشت، زیرا او تنها آیات و روایات را قبول میکرد و به کلام هیچ یک از متقدمان یا متأخرین التفات نمیکرد، و تنها برای کلام تقی الدین بن تیمیه و شاگردش ابنقیم ارزش قائل بود، زیرا کلام آندو را نص میدانست که هرگز تأویل نمیپذیرد، و با کلام ایشان بر مردم حمله میکرد، گرچه کلامشان بر خلاف آن چیزی باشد که فهمیده میشود. شیخ سلیمان ردّیه ای را که بر ضدّ برادرش نوشته بود فصل الخطاب فی الردّ علی محمّد بن
1) . السحب الوابلة علیی ضرائح الحنابلة، ص275.
عبدالوهاب نام نهاد، و خداوند او را از شرّ برادرش با آن هیبت ترسناکی که داشت و حتی افراد اجنبی را هم ترسانده بود، سالم نگاه داشت. وی کسی بود که هرگاه شخصی با او به مخالفت میپرداخت، یا بر او ردّیهای مینوشت و قدرت نداشت که آشکارا او را به قتل برساند، کسی را میفرستاد تا در رختخوابش او را به قتل رساند یا شبانه در بازار ترور کند، زیرا که او مخالفانش را تکفیر کرده و کشتنشان را حلال میدانست. گفته شده که دیوانهای در شهری بود و عادتش این بود که با هرکه روبهرو میشد به صورتش میکوبید، گرچه با اسلحه باشد. محمّد روزی به دست او شمشیری داده و دستور داد تا بر برادرش سلیمان که در مسجد تنها بود، وارد شود. او را داخل مسجد کرد، و چون شیخ سلیمان آن مرد دیوانه را دید و از او ترسید، در آن
هنگام دیوانه شمشیر را از دستش انداخت و شروع به سخن کرد که: ای سلیمان! نترس، تو در امانی، و این کلام را تکرار میکرد. شکی نیست که این قصه از کرامات او به حساب میآید.
(1) او مینویسد:
و کذلک نصلّی من مات من اهل القبلة البرّ و الفاجر بالش-رط المتقدم لقوله: «لاتدعوا الصلاة علی من مات من اهل القبلة» و لاننزل احدا منهم جنة و لا نارا و لانشهد علیهم بکفر و لا شرک و لا نفاق و ان کان لازم مذهبهم؛ لان لازم المذهب لیس بمذهب...؛(2)
نماز میگذاریم بر هر فردی از اهل قبله که وفات یافته، نیک و بد او به شرط سابق؛ به دلیل فرموده رسول خدا: «نماز را بر هرکس از اهل قبله که از دنیا رحلت کرده، رها نکنید» و احدی از آنان را بهشتی و جهنمی نمیکنیم و
1) . او عبدالغنی بن طالب بن حمادة بن ابراهیم بن سلیمان غنیمی دمشقی حنفی، مشهور به میدانی، فقیه، اصولی و جامع علوم است که در سال 1222 هجری در دمشق متولد شده و از ابن عابدین صاحب کتاب ردّ المحتار کسب علم کرد و در سال 1298 هجری در دمشق وفات یافت. از جمله آثار او: اللباب فی فروع الفقه الحنفی، شرح علی عقیدة الطحاوی، کشف الالتباس و اسعاف المرید است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج5، ص274-275.{
2) . عبدالغنی غنیمی، شرح العقیدة الطحاویة، ص108-110.
گواهی به کفر و شرک و نفاق ایشان نمیدهیم، گرچه کفر لازمه مذهبشان باشد، زیرا لازمه مذهب، مذهب به حساب نمیآید... .
او در ردّ وهابیان میگوید:
انّ شیخهم ابن تیمیة قال عنه علامة زمانه علاء الدین البخاری: انّ ابن تیمیة کافر، کما قاله علامة زمانه زین الدین الحنبلی انّه یعتقد کفر ابن تیمیة، و یقول: انّ الإمام السبکی معذور بتکفیر ابن تیمیة؛ لانّه کفّر الأمة الإسلامیة وشبّهها بالیهود والنصاری فی تفسیره عند قوله تعالی: {اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ}. وقال علماء المذهب: انّ کتبه مشحونة بالتشبیه والتجسیم لله تعالی؛(1)
شیخ آنها ابنتیمیه، کسی است که علاّمه زمانش، علاءالدین بخاری، درباره او گفته: ابنتیمیه به طور حتم کافر است، همانگونه که علاّمه زمانش زینالدین حنبلی معتقد به کفر ابنتیمیه بود و میگفت: امام سبکی در تکفیر ابن تیمیه معذور است، زیرا او کسی بود که امت اسلامی را تکفیر کرده و ایشان را در تفسیر آیه {اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ} به یهود و نصارا تشبیه کرده است. علمای مذهب گفتهاند: همانا ابن تیمیه زندیق است، زیرا کتابهای او پر از اعتقاد به تشبیه و تجسیم درباره خداوند متعال میباشد.
(2) او که معاصر ظهور وهابیان در مکه، مفتی شافعیها بوده در کلامی دیگر میگوید:
و کانوا یصرحون بتکفیر الأمة منذ ستمائة سنة، و اول من صرح بذلک محمد بن عبدالوهاب، فتبعوه فی ذلک. و اذا دخل انسان فی دینه و کان قد حجّ حجة الاسلام قبل ذلک یقولون له: حجّ ثانیاً؛ فانّ حجتک الأولی فعلتها و انت مش-رک فلاتسقط عنک الحجّ؛(3)
1) . فضل الذاکرین و الردّ علیی المنکرین، ص23.
2) . او احمد بن زین بن احمد دحلان مکی، شافعی، فقیه، و مورّخ و مفتی در مکه معظمه و شیخ الاسلام آن دیار بوده که در سال 1231 هجری در مکه متولد شد و در سال 1304 هجری در مدینه از دنیا رفت. او دارای تألیفاتی است که از آن جمله کتاب فتنة الوهابیة و الدرر السنیة فی الردّ علی الوهابیة است. }زینی دحلان، فتنة الوهابیة، مبحث مقدمه.{
3) . همان، ص50.
آنها تصریح به تکفیر امت، از ششصد سال پیش میکنند، و اول کسی که تصریح به این مطلب کرد محمد بن عبدالوهاب است، و دیگران از وی در این امر، متابعت کردند، و اگر کسی به دین او وارد میشد، درحالیکه قبل از آن حج بهجای آورده بود، به او میگفتند: دوباره حج بهجای آور، زیرا حج اولی در حال شرک بوده و حج از تو ساقط نمیشود.
و نیز میگوید:
و کان یقول لهم: انّی ادعوکم الی الدین، و جمیع ما هو تحت السبع الطباق مشرک علی الإطلاق، و من قتل مشرکاً فله الجنة، و صارت نفوسهم بهذا القول مطمئنة؛(1)
محمد بن عبدالوهاب به آنان میگفت: من شما را به دین دعوت میکنم و میگویم: افرادی که زیر هفت طبقه آسمان هستند به طور مطلق مشرکند، و هر کس مشرکی را به قتل برساند، بهشت بر او واجب میشود و نفوس آنان به این گفتار مطمئن بود.
و نیز در ردّ وهابیان میگوید:
و عمدوا الی آیات کثیرة من آیات القران التی نزلت فی المشرکین، فحملوها علی المؤمنین.(2)
آنها متعرض بسیاری از آیات قرآن شدهاند، که درباره مشرکان نازل شده، اما بر مؤمنان حمل کردهاند.
همچنین میگوید:
و تمسّک فی تکفیر المسلمین بآیات نزلت فی المشرکین، فحملها علی الموحدین؛(3)
او در تکفیر مسلمانان به آیاتی تمسک کرد که درباره مشرکان نازل شده و آنان را بر موحدان حمل کرد.
(1) او مینویسد:
لایکفّر اهل القبلة بمطلق المعاصی و الکبائر کما قالت الخوارج، بل الأخوة الایمانیة باقیة مع المعاصی.... فلایشهد علی احد من اهل القبلة انّه فی النار لذنب عمله و لا لکبیرة اتاها و لانخرجه عن الاسلام بعمل الاّ ان یکون ذلک فی حدیث کما جاء و کما روی...؛(2)
اهل قبله به هیچ یک از معاصی و گناهان کبیره تکفیر نمیشوند آنگونهکه خوارج گفتهاند، بلکه برادری ایمانی با معاصی باقی است.... از اینرو بر احدی از اهل
قبله گواهی به جهنمیبودن داده نمیشود، به سبب گناهی که به جای آورده است، و نیز او را به مجرد عملی، از اسلام خارج نمیکنیم، مگر آن که در حدیثی یا روایتی آمده باشد... .
(3)}متوفی 1350ق{ او در کتاب شواهد الحق مینویسد:
اعلم انّی لااعتقد و لا اقول بتکفیر احد من اهل القبلة، لا الوهابیة و لا غیرهم، و کلهم مسلمون تجمعهم مع سائر المسلمین کلمة التوحید و الایمان بسیدنا محمد و ما جاء به من دین الاسلام... ؛(4)
1) . او علی بن حسن بن علی بن لطف الله حسینی قنوجی بخاری، معروف به صدیق حسن است که محدث بوده و در نوزدهم جمادی الاول سال 1248 هجری متولد و در سال 1307 هجری در ماه رجب وفات یافته است. از جمله تألیفات او الخطة فی ذکر الصحاح الستة و تخریج الوصایا من خبایا الزوایا است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج7، ص66.{
2) . قنوجی، قطب الثمر فی بیان عقیدة اهل الأثر، ص80-81.
3) . او ناصرالدین یوسف بن اسماعیل نبهانی منسوب به بنینبهان قومی از عرب بادیهنشین است که ساکن قریه إِجْزَم بودهاند، قریهای واقع در جانب شمالی سرزمین فلسطین. او در سال 1265 هجری متولد شد و از ابتدا قرآن را نزد پدرش اسماعیل بن یوسف حفظ کرد و هر سه روز قرآن را ختم می کرد و در سال 1289 به مصر مسافرت نمود و پس از مدتی تحصیل و رسیدن به درجات علمی رئیس محکمه حقوق علیا در بیروت شد، ولی پس از مدتی رو به عبادت و ریاضت آورد و در سال 1350 هجری وفات یافت. }نبهانی، جامع کرامات الاولیاء، مقدمه.{
4) . شرف الدین، الفصول المهمة فی تألیف الأمة، ص60، به نقل از او.
من اعتقاد ندارم و احدی از اهل قبله را تکفیر نمیکنم، نه وهابیت را و نه دیگران را، زیرا همگی مسلمانند و با سایر مسلمین در کلمه توحید و ایمان به سرور ما محمد و دین اسلام که از سوی او آمده، اشتراک دارند... .
(1) سیّد محمّد رشید رضا میگوید:
انّ من اعظم ما بلیت به الفرق الإسلامیة رمی بعضهم بعضاً بالفسق و الکفر مع انّ قصد الکلّ الوصول للحق بما بذلوا جهدهم لتأییده و اعتقاده و الدعوة الیه، و المجتهد و ان اخطأ معذور.(2)(3)
از بزرگترین مصایبی که فرقههای اسلامی به آن مبتلا هستند، نسبت فسق و کفر به یکدیگر است، با اینکه قصد همه رسیدن به حق، به مقدار کوششی است که به جهت تأیید و اعتقاد و دعوت به آن انجام دادهاند، و مجتهد گرچه خطا کرده، مأجور است.
(4) او در کتابش ذیل حدیث نبوی «ثلاث من اصل الایمان: الکف عمّن قال لا اله الاّ الله...» مینویسد:
...و اذا کان عدم تکفیر المسلم معدودا من اصل الایمان لزم منه ان یکون تکفیره کفرا، و بهذا نطقت احادیث الصحیحین، کقوله «اذا کفر الرجل اخاه او قال الرجل لأخیه یا کافر فقد باء بها احدهما» و قوله: «لایرمی رجل رجلاً بالفسق و لایرمیه بالکفر الاّ ارتدت علیه ما لم یکن صاحبه کذلک»...؛(5)
1) . او در شام در سال 1282 هجری متولد و در آنجا مشغول فراگیری علم شد و به روزنامهنگاری ممارست داشته و کارهای سیاسی انجام میداد. او دارای تألیفاتی است و در قاهره وفات یافت. }زرکلی، الأعلام، ج6، ص126.{
2) . رشید رضا، المنار، ج7، ص44.
3) . رشید رضا، المنار، ج7، ص44.
4) . او از شخصیتهای نهضت اسلامی مصر در قرن بیستم و از علمای فکر اسلامی آن دیار است که در سال 1312 هجری در منطقه کفر شیخ مصر متولد شده و در سال 1377 هجری وفات یافته است.
5) . المختار من کنوز السنة، ص412.
...و اگر تکفیر نکردن مسلمان، جزء اصل ایمان شمرده میشود، لازمهاش آن است که تکفیر مسلمان کفر به حساب آید، و احادیث صحیح بخاری و مسلم گویا به آن است، همانند سخن پیامبر «هرگاه شخصی برادرش را تکفیر کند، یا شخصی به برادرش بگوید: ای
کافر!، به یکی از آندو، باز میگردد» و کلام دیگری از ایشان «هیچ کس دیگری را به فسق نسبت نمیدهد، جز آنکه اگر کافر نباشد به خودش بازمیگردد».
او از اهالی یمن و شافعی مذهب و اشعری بوده است که در سال 1303ق متولد شده و در سال 1400ه .ق وفات یافته است.
او کتابی را بر ضدّ عقاید و افکار وهابیان تألیف کرده با نام نَفَس الرحمن فیما لأحباب الله من علوّ الشأن که مورد توجه بسیاری از علما واقع شده و بر آن تقریظ نوشته شده و مطالب موجود در آن را تأیید کردهاند.
او در مقدمه آن کتاب مینویسد:
فقد جهل بعض اخواننا المسلمین - غفر الله لنا و لهم - ما لعبادالله الصالحین من حق التعظیم و التبجیل و لم یفرقوا بین الشجی و الخلی و من یستحق اسم الولایة و من هو الولی، و لم یراعوا حقّ اخوة الاسلام ولا ما هو الأسلم، و بادروا بداهة لتکفیر اخوانهم المسلمین من دون تأمل لما ورد فی کتاب الله و سنة رسوله، اتخذوا زیارة النبی و سائر الانبیاء و الاولیاء و التبرک بهم و التوسل و الاستغاثة شرکاً، و قالوا فی حقّ اخوانهم ما لایلیق زوراً و إفکاً. فاحببت ان اجمع هذه الرسالة المختص-رة فی بیان عقیدة اهل السنة بعباد الله الصالحین و ما لأحبائه المصطفین من علوّ المنزلة و المقدار، و ما ینبغی من
الأدب معهم اجلالا لله و حبّاً فی الله، و ابیّن فیها ما استشکلوه و اوضح ما جهلوه...؛(1)
برخی از برادران مسلمان ما - که خداوند ما و آنان را بیامرزد - از آنچه خداوند برای بندگان صالحش از حق تعظیم و تکریم قرار داده، جاهلاند و بین نیک و بد و کسی که مستحق اسم ولایت است، با کسی که واقعاً ولی است، فرق
1) . نفس الرحمن، ص49.
نگذاشته و حقوق اخوت اسلامی و آنچه به سلم نزدیکتر است را مراعات نکردهاند، و مبادرت به تکفیر برادران مسلمان، بدون هیچ تأملی میکنند، به دلیل آنچه که در کتاب خدا و سنت رسولش آمده است.آنان زیارت پیامبر}ص{ و سایر انبیا و اولیا و تبرک و توسل به آنها را شرک دانسته و در حق برادرانشان چیزهایی میگویند که تهمت است. دوست دارم این رساله مختصر را در بیان عقیده اهل سنت درباره بندگان صالح جمع کنم و آنچه که محبوبان برگزیده خدا در بلندی منزلت دارند و آنچه را که باید از روی ادب به جهت تکریم برای خداوند با آنها انجام داد را مکتوب سازم و آنچه را که آنان اشکال کرده و جاهل به آن هستند، واضح گردانم... .
او در آن کتاب به موضوعاتی پرداخته است از قبیل:
ردّ کسانی کسانیکه مسلمانان را به جهت توسل به انبیا و اولیا تکفیر میکنند؛
تعظیم انبیا و اولیا و ردّ بر منکران آن؛
مولد شریف پیامبر؛
تعظیم و مراعات خداوند درباره بندههای صالح او، در زمان حیات و ممات؛
تبرک به بندههای صالح خدا بعد از مرگشان؛
تبرک به آثار بندههای صالح خدا بعد از مرگشان؛
زیارت صالحان و درخواست دعا از ایشان؛
زیارت اموات از مسلمانان؛
زیارت حضرت محمّد}ص{؛
حیات برزخی انبیا و صدیقان؛
دیدن پیامبر در خواب و بیداری؛
کرامات اولیا بعد از مرگشان؛
و... .(1)
1) . همان، ص49-51.
قاضی عضدالدین عبدالرحمن بن احمد ایجی مینویسد: «جمهور المتکلمین و الفقهاء علی انّه لایکفّر احدکم اهل القبلة»؛(1)
جمهور متکلمان و فقها بر این نظرند که احدی از شما حق تکفیر اهل قبله را ندارد.
1) . کتاب المواقف، ج3، ص560.
برای علاج افراطگری و تندروی، اموری باید ملاحظه گردد، از قبیل:
تصور، فرع تصدیق است، و خوب تصور کردن و فهمیدن تنها با مراجعه به مصادر طرف مقابل یا علمای معروف و معتبر حاصل میشود.
از باب مثال: مسئله تحریف قرآن، سجده بر تربت و اعتقاد به بداء در این موضوعاتی که شیعه مورد هجوم قرار گرفته، اگر به مصادر و منابع یا علمای شیعه مراجعه شود، میتوان با به دستآوردن آرای ایشان، به نظر صحیح رسیده و نزاع را برطرف کرد.
عادل غضبان، مدیر مجله مصری «الکتاب» در مقدمه جلد سوم الغدیر مینویسد:
این کتاب، منطق شیعه را روشن میکند و اهل سنت میتوانند به وسیله آن، شیعه را به طور صحیح بشناسند.
شناسایی صحیح شیعه، سبب میشود که آرای شیعه و سنی به یکدیگر نزدیک شود و صف واحدی تشکیل دهند.(1)
1) . مرتضی مطهری، شش مقاله، ص221، به نقل از او.
خداوند متعال میفرماید: {یاأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ}؛(1)
ای کسانیکه ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید، زیرا بعضی از گمانها گناه است.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود:
ایاکم و الظنّ؛ فانّ الظنّ اکذب الحدیث، ولاتحسسوا و لاتجسسوا و لاتناجشوا و لاتحاسدوا ولاتدابروا ولاتباغضوا، و کونوا عبادالله اخوانا، ولایحلّ لمسلم ان یهجر اخاه فوق ثلاثة ایّام؛(2)
از گمان بد به دیگری بپرهیزید، زیرا گمان بد، بدترین گفتار است، و احساس بد به کسی نداشته باشید و تجسس نکنید، و به یکدیگر حسد نورزید و به همدیگر پشت نکنید، و بغض همدیگر را در دل نداشته باشید، بنده خدا و برادران یکدیگر باشید، و جایز نیست که مسلمان با برادرش بیش از سه روز قهر کند.
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود:
المسلم اخوالمسلم و هو عینه و مرآته و دلیله، لایخونه و لایخدعه ولایظلمه و لایکذبه ولایغتابه؛(3)
مسلمان برادر مسلمان است، چشم آینه و راهنمای اوست، هرگز به مسلمان خیانت و ظلم نمیکند و به او دروغ نگفته و غیبت او را نمینماید.
آیت الله شهید مطهری{ میفرماید:
اسلام وحدت مسلمانان را خواسته است. اکنون باید ببینیم که این وحدت مستلزم این است که همه مسلمین از یک مذهب پیروی کنند و فرقه فرقه شدن
آنها مانع وحدت آنهاست، یا آن چیزیکه مانع وحدت است بیشتر سوء تفاهماتی است که با یکدیگر دارند؟ به عقیده ما دومی است... .(1)
یکی از راهکارهای انسجام سیاسی، حکم نکردن به لوازم اعتقادات افراد است.
از باب مثال: اشاعره معتقد به جبرند، مخالفان آنها نباید بگویند که اشاعره اعتقادی بر خلاف قرآن دارند و هرکس که بر خلاف قرآن اعتقاد دارد، مخالف قرآن است و مخالف قرآن، مخالف خدا و رسول بوده و مخالف آندو، کافر است و کافر باید کشته شود. این لوازم را
اشعری قبول ندارد، ازاینرو نمیتوان او را ملتزم به آن کرده و حکم را بر او مترتب کرد.
همچنین است درباره اعتقاد معتزله به تفویض و اعتقاد امامیه به نظریه امر بین الامرین، یا مسئله توجه به واسطهها هنگام دعا و صدا زدن اموات و غیره.
ابنتیمیه میگوید: «...فلازم المذهب لیس بمذهب الاّ ان یستلزمه صاحب المذهب...؛(2)...لازمه مذهب، جزء عقاید مذهب به حساب نمیآید، مگر آنکه صاحب آن مذهب، ملتزم به آن باشد...»
او نیز میگوید: «فالصواب انّ مذهب الانسان لیس بمذهب له اذا لم یلتزمه، فانّه اذا کان قد انکره و نفاه کانت اضافته الیه کذبا علیه...؛(3)مذهب انسان آن وقتی مذهب اوست که ملتزم به آن باشد، ولی اگر آن را انکار کند، انتساب آن به او دروغ بر اوست... .»
محمد خلیل هراس میگوید:
والذی یظهر من کلام الأئمة انّهم لایفرقون فی الحکم بین اللوازم البیّنة الظاهرة واللوازم الخفیة؛ فانّ الانسان قد یذهل عن اللازم القریب، بل غالب کلامهم عن
اللوازم البیّنة التی ثبت لزومها؛ فاذا ثبت عدم المؤاخذة بها و عدم لزومها فالخفیة من باب اولی؛(1)
آنچه از کلام امامان به دست میآید، این است که آنان بین لوازم آشکار و مخفی - در
عدم جواز انتساب به افراد - فرق نمیگذارند، زیرا انسان گاهی از لوازم قریب غافل است، بلکه بیشتر کلام انسان از لوازم آشکار است که لزومش ثابت میباشد؛ حال اگر نمیتوان کسی را به لوازم آشکار مؤاخذه کرد، پس در لوازم خفی به طریق اولی نمیتوان انسان را مؤاخذه نمود.
از مصادیق رحمت الهی آن است که احکامش را بر یقین مترتب کرده، نه بر گمان و وهم؛ یعنی تا یقین بر خلاف نداری، حکم به برائت باید کرد.
خداوند متعال میفرماید: {یأَیُّها
الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ الله فَتَبَیَّنُوا وَلاَتَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَوةِ الدُّنْیا}؛(2)
ای کسانیکه ایمان آوردهاید! هنگامیکه در راه خدا گام میزنید }و به سفری برای جهاد میروید{، تحقیق کنید! و برای اینکه سرمایه ناپایدار دنیا }وغنایمی{ به دست آورید، به کسی که اظهار صلح و اسلام میکند، نگویید: مسلمان نیستی.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «الاسلام هو الظاهر الذی علیه الناس؛ شهادة ان لا اله الاّ الله و انّ محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و اقامة الصلاة و ایتاء الزکاة و حجّ البیت و صیام شهر رمضان»؛(3)اسلام همان ظاهری است که مردم برآنند، یعنی گواهی به وحدانیت خدا و
اینکه محمّد رسول خداست، و نیز برپا کردن نماز و پرداخت زکات و قصد خانه خدا و روزه ماه رمضان.
و نیز نقل شده که فرمود: «الاسلام شهادة ان لا اله الاّ الله و التصدیق برسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و به حقنت الدماء و علیه جرت المناکح و المواریث و علی ظاهره جماعة الناس»؛(1)اسلام عبارت است از گواهی به وحدانیت خدا و تصدیق رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که به وسیله آن، خونها محفوظ مانده و بر آن نکاحها و ارثها جاری میگردد، و اجتماع مردم بر ظاهر آن است.
همچنین امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
و الاسلام ما ظهر من قول أو فعل، و هوالذی علیه جماعة من الناس من الفرق کلّها، و به حقنت الدماء، و علیه جرت المواریث، و جاز النکاح، و اجتمعوا علی الصلاة و الزکاة و الصوم و الحج، فخرجوا بذلک عن الکفر واضیفوا الی الایمان؛(2)
اسلام همان ظاهر گفتار و کردار فرد است، و آن چیزی است که اجتماع مردم از تمام فرقهها بر آن میباشد، و به وسیله آن است
که خونها حفظ شده و بر آن ارثها جاری گشته و نکاح جایز میشود، و بر نماز و زکات و روزه و حج اجتماع میکنند و به آن از کفر خارج شده و به اسلام منتسب میگردند.
الف{ بخاری به سندش از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الاّ الله و انّ محمّدا رسول الله و یقیموا الصلاة و یؤتوا الزکاة، فاذا فعلوا ذلک عصموا منّی دماءهم و اموالهم الاّ بحقّ الاسلام و حسابهم علی الله؛(3)
من مأمور شدهام که با مردم بجنگم، تا شهادت به وحدانیّت خدا و رسالت پیامبر اکرم حضرت محمد داده و نماز به پا داشته و زکات دهند، و چون چنین
کردند خون و اموالشان از ناحیه من - به جز به حقّ اسلام - محفوظ میماند، ولی حساب آنان بر خداوند است.
ابنحجر عسقلانی در شرح این حدیث میگوید: «و فیه دلیل علی قبول الأعمال الظاهرة و الحکم بمایقتضیه الظاهر؛(1)این حدیث دلیل بر قبول اعمال ظاهر و حکم بر طبق مقتضای ظاهر است.»
بغوی در شرح این حدیث میگوید: «و فی الحدیث دلیل علی انّ امور الناس فی معاملة بعضهم بعضا انّما تجری علی الظاهر من احوالهم دون باطنها؛(2)این حدیث دلیل بر آن است که مردم در زندگی و معامله با یکدیگر باید بر ظاهر احوالشان حکم جاری کنند نه باطن آنها.»
ب{ اسامه میگوید:
بعثنا رسول الله فی سریّة فصبحنا الحرقات من جهنیة، فادرکت رجلاً فقال: لا اله الاّ الله، فطعنته فوقع فی نفسی من ذلک، فذکرته للنبیّ فقال رسول الله: أقال لا اله الاّ الله و قتله؟! قال: قلت: یا رسول الله! انّما قالها خوفا من السلاح. قال: أفلا شققت عن قلبه حتی تعلم أقالها أم لا، فما زال یکرّرها علیّ حتی تمنیت انّی اسلمت یومئذ؛(3)
رسول خدا ما را به جنگی فرستاد و صبح هنگام، به منطقه حرقات از قبیله جهنیه وارد شدیم. مردی را دیدم که لا اله الاّ الله گفت، ولی من نیزهام را بر او فرو بردم. این کار در دلم تردید ایجاد کرد پس به پیامبر عرض کردم، حضرت فرمود: آیا او لا اله الاّ الله گفت و تو او را کشتی؟ عرض کردم: ای رسول خدا! او ترس از به جهت اسلحه، کلمه توحید را بر زبان جاری ساخت. حضرت فرمود: آیا قلبش را نشکافتی تا علم پیدا کنی که این کلمه را گفته است یا خیر؟ حضرت این کلمه را چندان تکرار کرد که من
آرزو کردم که در آن روز از نو اسلام بیاورم».
نووی در شرح این حدیث میگوید:
و معناه انّک انّما کلّفت بالعمل بالظاهر و ماینطق به اللسان، و امّا القلب فلیس لک طریق الی معرفة مافیه، فانکر علیه امتناعه من العمل بما ظهر باللسان...؛(1)
معنای حدیث آن است که انسان مکلف به عمل ظاهر و آنچه از زبان فرد خارج میشود، میباشد و کسی آگاه از قلب انسان نیست، ازاینرو پیامبر به جهت امتناع او از عمل به ظاهر کلام انسان، او را انکار کرده است.
و نیز میگوید: «و فیه دلیل علی القاعدة المعروفة فی الفقه و الاصول انّ الأحکام فیها بالظاهر و الله یتولّی الس-رائر»؛(2)این حدیث دلیل بر قاعدهای معروف در فقه و اصول است که باید حکم به ظاهر افراد کرد و خداست که متولّی افراد است.»
ج{ معاویة بن حکم سلمی نقل کرده که درباره کنیز خود از رسول خدا سؤال کردم که آیا میتوان او را در راه خدا آزاد کرد؟ حضرت فرمود: «ائتنی بها، فأتیته بها فقال لها: این الله؟ قالت: فی السماء، قال: من أنا؟ قالت: انت رسول الله، قال: اعتقها فانّها مؤمنة؛(3)او را نزد من آور، من او را
آوردم، حضرت به او فرمود: خدا کجاست؟ او گفت: در آسمان. فرمود: من کیستم؟ عرض کرد: شما فرستاده خدایی. حضرت فرمود: او را آزاد کن که مؤمنه است.»
د{ مقداد میگوید:
قلت یا رسول الله! ارأیت ان اختلفت انا و رجل من المشرکین ضربتین فقطع یدی، فلمّا هویت الیه لأضربه قال: لا اله الاّ الله، أأقتله ام أدعه؟ قال: بل، دعه؛(4)
عرض کردم: ای رسول خدا! اگر من با یکی از مشرکین زد و خورد کردیم و او دست مرا قطع کند، و چون به طرفش میروم تا قصاص نمایم، او کلمه توحید را بر زبان جاری سازد، آیا میتوانم او را به قتل رسانم یا باید رهایش کنم؟ حضرت فرمود: بلکه باید او را رها کنی.
ه{ در حدیثی رسول خدا خطاب به علی علیه السلام میفرماید: «...قاتلهم حتی یشهدوا ان لا اله الاّ الله و انّ محمّدا رسول الله، فاذا فعلوا ذلک فقد منعوا منک دماءهم؛(1)... با آنان بجنگ، تا شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر اکرم حضرت محمد دهند، و چون چنین گفتند از ناحیه تو خونشان محفوظ است.»
و{ بخاری نقل کرده:
انّ رجلاً قام فقال: یا رسول الله! اتق الله. فقال: ویلک ألستُ أحق أهل الأرض أن یتقی الله؟! فقال خالد: یا رسول الله! ألا أضرب عنقه؟ قال: لا، لعلّه أن یکون یصلّی؛(2)
شخصی بلند شد و عرض کرد: ای رسول خدا! تقوا پیشه کن. حضرت فرمود: وای بر تو! آیا من در بین اهل زمین سزاوارترین افراد به ترس از خدا نیستم؟ خالد گفت: آیا اجازه میدهید که گردنش را بزنم؟ حضرت فرمود: هرگز، شاید او نماز میخواند.
از این حدیث استفاده میشود که مجرد نماز خواندن، باعث میشود که خون کسی محفوظ بماند.
ز{ و نیز به سندش نقل کرده:
انّ اعرابیا اتی النبیّ فقال: دلّنی علی عمل اذا عملته دخلت الجنّة. فقال: تعبدالله ولاتشرک به شیئا، و تقیم الصلاة المکتوبة و تؤدی الزکاة المفروضة، و تصوم رمضان. قال: والذی نفسی بیده لاازید علی هذا. فلمّا ولیّ قال النبیّ: من سرّه ان ینظر الی رجل من اهل الجنة فلینظر الی هذا؛(3)
شخصی اعرابی خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: مرا راهنمایی کن بر عملی که با انجام آن، وارد بهشت شوم. حضرت فرمود: اینکه خدا را عبادت کنی و هرگز به او شرک نورزی و نمازی که نوشته شده به پا داری و زکات واجب را بپردازی و ماه رمضان روزه بگیری. آنگاه فرمود: قسم به کسی که جانم به
دست اوست، زیادتر از این نمیگویم؛ چون برگشت،
حضرت فرمود: هرکس دوست دارد که به فردی از اهل بهشت نظر کند، این شخص را نظاره نماید.
ک{ و نیز به سندش از عباده نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
من شهد ان لا اله الاّ الله وحده لاشریک له و انّ محمّدا عبده و رسوله، و انّ عیسی عبدالله و رسوله و کلمته القاها الی مریم و روح منه، و الجنّة حقّ و النار حقّ، أدخله الله الجنّة علی ما کان من العمل؛(1)
هرکس به وحدانیت خداوند گواهی دهد و اینکه محمّد بنده و رسول اوست و اینکه عیسی بنده خدا و فرستاده و کلمه اوست که به مریم القا کرده و روح از جانب اوست، و اینکه بهشت و دوزخ حقّ است، خداوند او را با هر آنچه از عمل انجام داده، وارد بهشت خواهد کرد.
از عبارات اندیشمندان مذاهب اسلامی استفاده میشود که نباید در عقاید مسلمانان تفتیش کرد، بلکه باید بر ظاهرشان که همان اسلام و آثار آن است، حکم کرد.
(2) او در ذیل آیه 94 از سوره نساء {وَلاَ
تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلمَ لَسْتَ مُؤْمِنا} مینویسد: «القی الیکم السلام یعنی اظهر لکم الاسلام؛(3)
سلام را بر شما عرضه کرد، یعنی اسلام را به شما عرضه نمود.»
(1) او از ابنعباس نقل کرده که فرمود:
حرّم الله علی المؤمنین ان یقولوا لمن یشهد ان لا اله الاّ الله: لست مؤمنا، کما حرّم علیهم المیتة، فهو آمن علی ماله و دمه، فلاتردوا علیه قوله؛(2)
خداوند برمؤمنان حرام کرده که بگویند: تو مؤمن نیستی، همانگونه که مردار را بر آنان حرام کرده، بنابراین او بر مال و خونش در امان است، پس گفتهاش را رد نکنید.
طبرانی}متوفی 360ق{
(3) او در تفسیر آیه 94 از سوره نساء مینویسد:
لاتقولوا لمن سلّم علیکم و دعاکم: لست مؤمنا، و التسلیم من علامات الاسلام، به یتعارف المسلمون، و به یحیّی بعضهم بعضا؛(4)
به کسی که بر شما سلام یا دعا کرده؛ نگویید: تو مؤمن نیستی، زیرا سلام دادن از نشانههای اسلام است که به آن مسلمانان یکدیگر را شناخته و همدیگر را تحیت میگویند.
1) . او عبدالرحمن بن محمد بن ادریس بن منذر حنظلی رازی، مکنی به ابامحمد و مشهور به ابن ابیحاتم است که در سال 240 هجری در اصفهان متولد و سپس به ری که از شهرهای بزرگ دیلم بوده منتقل شد و در سال 327 هجری وفات یافت. از جمله تألیفات او تفسیر قرآن عظیم است. }ابنابیحاتم، تفسیر القرآن العظیم، ج1، مقدمه.{
2) . همان، ج3، ص1040.
3) . او سلیمان بن احمد بن ایوب بن مطیر لخمی طبرانی، مکنی به ابوالقاسم محدث معروف اهل سنت است که در ماه صفر سال 260 هجری در طبریه شام متولد شد و برای کسب حدیث به عراق و حجاز و یمن و مصر و شهرهای جزیره فراتی هجرت کرد و در اصفهان ماه ذی قعده در سال 360 هجری وفات یافت. از جمله تألیفات او المعجم الکبیر، المعجم الاوسط، المعجم الصغیر و التفسیر الکبیر و... است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج4، ص253.{
4) . طبرانی، التفسیر الکبیر، ج2، ص283.
(1) او از ابنعباس نقل کرده که گفت: «حرّم الله علی المؤمن ان یقول لمن عهد ان لا اله الاّ الله: لست مؤمنا، کما حرّم علیهم المیتة فهو آمن علی ماله و دمه فلایردّوا علیه قوله و هو مؤمن؛(2)
خداوند بر مؤمن حرام کرده که درباره متعهدان به وحدانیت خدا بگوید: تو مؤمن نیستی، همانگونه که مردار را بر مومنان حرام کرده است و او بر مال و خونش در امان
است، پس گفتهاش را ردّ نکنید، درحالیکه مؤمن است.»
او میگوید:
و ذهبت طائفة الی انّه لایکفّر و لایفسّق مسلم بقول قاله فی اعتقاد او فتیا، و انّ کل من اجتهد فی شییء من ذلک فدان بما رأی انّه الحقّ فانّه مأجور علی کلّ حال، ان أصاب فأجران و ان اخطأ فأجر واحد. قال: و هذا قول ابن ابی لیلی، و ابی حنیفة و الشافعی و سفیان الثوری و داودبن علی، و هو قول کل من عرفنا له قولاً فی هذه المسألة من الصحابة لانعلم منهم خلافا فی ذلک اصلاً؛
گروهی معتقدند که نباید مسلمانی را نسبت به کفر و یا فسق داد، به دلیل گفتاری که در باب اعتقاد یا فتوا داده است، و اینکه هر مجتهدی در این مسائل به آنچه اعتقاد پیدا کرده که حقّ است به هرحال مأجور میباشد، اگر به واقع رسیده دو اجر دارد و اگر به خطا رفته یک ثواب دارد. سپس میگوید: این قول ابنابیلیلی و ابوحنیفه و شافعی و سفیان ثوری و داود بنعلی است، و نیز قول هر صحابی که گفتار او را در این مسئله شناختهایم و از آنها خلافی در این مطلب هرگز سراغ نداریم.
(1) او در ذیل آیه 94 از سوره نساء مینویسد: «عاشروا الناس علی ما یُظهرون من احوالهم و لاتتفرّسوا فیهم بالبطلان؛ فانّ متولّی الأسرار الله؛(2)با مردم آنگونه معاشرت کنید که از احوالشان ظاهر میکنند و برای حکم به بطلان آنان دقت ننمایید، زیرا متولی اسرار خداست.»
(3) او در ذیل حدیث اسامة بن زید درباره کسی که اقرار به کلمه توحید کرده، ولی اسامه او را به قتل رسانده، میگوید: «و هذا دلیل علی انّ الحکم انما یجری علی الظاهر و انّ السرائر موکولة الی الله عزوجل؛(4)
این دلیل بر آن است که حکم بر ظاهر جاری میگردد و باطنها موکول به خداوند عزوجل است.»
(5) او در تفسیر خود به نام مجمع البیان ذیل آیه {وَلاَ
تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلمَ لَسْتَ مُؤْمِنا} میگوید:
1) . او امام ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن بن عبدالملک بن طلحة بن محمد استوائی قشیری نیشابوری شافعی، محدث صوفی است که در ماه ربیع الاول سال 376 هجری در شهر إستوا متولد و در سال 465 هجری وفات یافت. }قشیری، تفسیر القشیری، ج1، ص3 -4{.
2) . همان، ج1، ص220- 221.
3) . او حسین بن مسعود بن محمد ابومحمد بغوی، فقیه شافعی معروف به ابنالفراء و ملقب به }محیی السنة{ و }رکن الدین{ است که امام در تفسیر و حدیث و فقه بوده و در سال 510 هجری در مرو وفات یافته است. }سبکی، طبقات الشافعیة، ج7، ص75-77؛ سیوطی، طبقات المفسرین، ص49-50.{
4) . بغوی، شرح السنة، ج10، ص243.
5) . او امینالدین یا امینالاسلام ابوعلی فضل بن حسن بن فضل طبرسی طوسی سبزواری شیعی است که از علمای قرن ششم هجری به شمار میآید. او در سال 548 هجری وفات یافت. از جمله آثارش مجمع البیان فی تفسیر القرآن، اعلام الوری باعلام الهدی، حقائق الامور فی الاخبار، غنیة العابد و منیة الزاهد و عدة السفر و عمدة الحضر است. }عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج8، ص66-67.{
ای حیاکم بتحیة الاسلام او من استسلم لکم فلم یقاتلکم مظهرا انّه من اهل ملّتکم لست مؤمنا، ای لیس لإیمانک حقیقة و انّما اسلمت خوفا من القتل او لست بآمن؛(1)
با تحیت اسلام به شما سلام داده یا کسی که تسلیم شما شده و با شما به جنگ نپرداخته و اظهار میدارد که از اهل ملت شماست، نگویید که: تو مؤمن نیستی، یعنی ایمان تو حقیقی نیست، بلکه از ترس کشته شدن اسلام آوردی یا تو در امان نیستی.
(2) او میگوید: «و حکم الاسلام فی الظاهر یثبت بالشهادتین؛(3)حکم اسلام با گفتن شهادتین در ظاهر گواهی به وحدانیت خدا و نبوت پیامبراسلام ثابت میشود.»
(4) او در ذیل حدیث اسامة بن زید که گوینده «لا اله الاّ الله» را کشته و پیامبر او را نکوهش کرده مینویسد: «انّک انما کُلفت بالعمل بالظاهر و ماینطق به اللسان، و اما القلب فلیس لک طریق الی معرفة ما فیه؛(5)تو مکلف به عمل بر طبق ظاهر و آنچه زبان بر آن نطق کرده، و اما قلب، تو راهی به شناسایی آن نداری.»
1) . طبرسی، مجمع البیان، ج3، ص145-146.
2) . او عمرو بن عثمان بن عبدالرحمن بن عثمان بن موسی کردی شهر زوری شرخانی است که در سال 557ق در شرخان از دهات شهر زور از توابع اربیل عراق متولد شد. پدرش عبدالرحمن ملقب به صلاحالدین بوده و از اینرو فرزندش به او منسوب و معروف شده است. او در سال 643هجری در شهر دمشق وفات یافته و در مقابر صوفیه خارج بابالنصر مدفون شده است. }مقدمه ابن الصلاح فی علوم الحدیث، ص7-8.{
3) . نووی، شرح صحیح مسلم، ج1، ص148.
4) . او یحیی بن شرف بن مری بن حسن بن حسین نووی، ابوزکریا، فقیه شافعی است که متخصص در حدیث و فقه و لغت بوده و در سال 676 هجری در نوی حران دمشق وفات یافته است. }سبکی، طبقات الشافعیة، ج8، ص395 -400؛ ابنکثیر، البدایة و النهایة، ج13، ص322 -324.{
5) . نووی، شرح صحیح مسلم، ج2، ص104.
(1) او در تفسیر آیه 94 سوره نساء مینویسد:
قال ابوبکر الرازی: حکم تعالی بصحة اسلام من اظهر الاسلام و امر باجرائه علی احکام المسلمین، و ان کان فی الغیب علی خلافه؛(2)
ابوبکر رازی گفته: خداوند متعال حکم به صحت اسلام کسانی کرده که اظهار اسلام کردهاند و نیز دستور داده تا احکام مسلمانان بر آنان جاری گردد، گرچه در باطن بر خلاف آن باشند.
(3) او میگوید:
و رأیت للأشعری کلمة أعجبتنی و هی ثابتة رواها البیهقی، سمعت اباحزم العبدری، سمعت زاهر بن احمد السرخسی یقول: لمّا قرب حضور اجل ابی الحسن الأشعری فی داری ببغداد دعانی فأتیته فقال: اشهد علیّ انّی لااکفّر احدا من اهل القبلة؛ لانّ الکلّ یشیرون الی معبود واحد؛ و انّما هذا کلّه اختلاف العبارات. قلت: و بنحو هذا أدین، و کذا کان شیخنا ابن تیمیة فی اواخر ایامه یقول: انا لااکفر احدا من الأمة و یقول: قال النبیّ: لایحافظ علی الوضوء الاّ مؤمن، فمن لازم الصلوات بوضوء فهو مسلم؛(4)
از ابوالحسن - علی بن اسماعیل - اشعری کلمهای شنیدم که مرا به تعجب واداشته است، و آن سخنی است که بیهقی آن را نقل کرده است. از ابوحزم عبدری شنیدم که زاهربن احمد سرخسی میگفت: هنگام مرگ ابوالحسن
1) . او محمد بن یوسف بن علی بن حیان نفزی اندلسی جیانی غرناطی مغربی مالکی و سپس شافعی، مکنی به ابوحیان است که در سال 654 هجری در شهر غرناطه متولد و در سال 745 هجری وفات یافت و از جمله مؤلفات او تفسیر البحر المحیط است. }اندلسی، تفسیر البحر المحیط، مقدمه{
2) . همان، ج3، ص343.
3) . او حافظ مورّخ شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان بن قایماز ذهبی است که در دمشق سوم ماه ربیع الآخر سال 673 هجری متولد و در همان دیار در شب سوم ماه ذی القعده سال 748 هجری وفات یافت و از جمله کتابهای او سیر اعلام النبلاء و تاریخ الاسلام است. }شمسالدین ذهبی، تاریخ الاسلام.{
4) . ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج11، ص542.
اشعری، در خانهاش در بغداد، نزد او رفتم وی گفت: گواهی بده بر من که هرگز کسی از اهل قبله را تکفیر نخواهم کرد، زیرا همه به یک معبود اشاره دارند، و اینها همه اختلاف عبارت است. میگویم: من نیز ملتزم به این مطلب میباشم، و نیز استاد ما ابنتیمیه در اواخر عمرش میگفت: من هیچ فردی از امت اسلامی را تکفیر نمیکنم، و میگفت: پیامبر فرمود: بر وضو،
به جز مؤمن محافظت نمیکند؛ پس هرکس مواظب نماز همراه با وضویش باشد مسلمان است.
او میگوید: «... فانّ الایمان الذی علقت به احکام الدنیا هوالایمان الظاهر و هو الاسلام...؛(1)... همانا ایمانی که احکام دنیا بر آن معلّق شده، ایمان ظاهری میباشد که همان اسلام است.»
(2) او میگوید:
انّ اصل الحکم بالظاهر مقطوع به فی الأحکام خصوصا و بالنسبة الی الاعتقاد فی الغیر عموما؛ فانّ سیّد البشر مع اعلامه بالوحی یجری الأمور علی ظواهرها فی المنافقین و غیرهم، و ان علم بواطن احوالهم، و لم یکن ذلک بمخرجه عن جریان الظواهر علی ماجرت علیه...؛(3)
حکم به ظاهر افراد، امری قطعی در احکام به طور خصوص و نسبت به اعتقاد غیر به طور عموم است، زیرا سیّد بشر - حضرت محمّد - همراه با اعلام به وحی، امور را بر ظواهر آن درباره منافقان و دیگران جاری میکرد، گرچه از
باطن آنها آگاهی داشت، ولی این آگاهی او را از جریان حکم بر ظواهر افراد باز نمیداشت.
او میگوید: «...و فی حدیث ابن عباس من الفوائد؛ منها الاقتصار فی الحکم باسلام الکافر اذا اقرّ بالشهادتین؛(1)...در حدیث ابنعباس فوایدی است از آن جمله اینکه باید در حکم به اسلام کافر، اکتفا بر اقرار به شهادتین کرد.»
(2) او ذیل آیه 94 سوره نساء در تفسیر «سلام» مینویسد: «ای التحیة او الانقیاد بقوله کلمة الشهادة التی هی امارة علی الاسلام؛(3)تحیت و اطاعت به اقرار به کلمه توحید که نشانه بر اسلام است.»
(4) او در ذیل آیه {وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ} مینویسد:
السلم و الصلح او الاسلام او هو السلام و کلام اهل الاسلام و دعاء احدهم احدا او الاسلام و اعلاء لا اله الاّ الله محمد رسول الله، و
رووه السَّلَم و هو الصلح و الطوع }لست مؤمنا{ مسلما و سلامک للروع(5)
1) . عسقلانی، فتح الباری، ج13، ص367.
2) . او عبدالرحمن بن کمال ابوبکر بن محمد بن سابق الدین بن فخر عثمان بن ناظر الدین سیوطی است که شب یکشنبه، اول رجب سال 849 هجری متولد و در سال 911 هجری وفات یافت. او دارای تألیفات بسیاری است که از جمله آنها تفسیر جلالین و الدرالمنثور است. }سیوطی، الدر المنثور، ج1، ص3-8.{
3) . همو، تفسیر الجلالین، ص93.
4) . او علامه محقق شیخ ابوالفیض فیضی ناکوری است که در سال 954 هجری متولد و در سال 1004 هجری وفات یافته و از جمله تألیفات او سواطع الالهام در تفسیر قرآن است. }فیضی ناکوری، سواطع الالهام، ج1، مقدمه.{
5) . همان، ج2، ص63.
تسلیم صلح یا اسلام یا همان سلام دادن، کلام اهل اسلام و دعای به یکدیگر از سوی مسلمانان یا اعلای کلمه لا اله الاّ الله، محمد رسول الله» و «سَلَم» نیز روایت شده که به معنای صلح و پذیرش است؛ به او نگویید: تو مؤمن نیستی یعنی تو مسلمان نیستی، و اسلام تو به جهت ترس است.
(1) او در تفسیرش ذیل آیه 94 سوره نساء مینویسد:
یستفاد من الآیة.... حسن الظن بعبادالله کافة و اعتقاد الخیر فیهم و عدم البحث عما اشتمل علیه بواطنهم، فقد قال علیه الصلاة و السلام:«امرت ان احکم بالظواهر و الله یتولی السرائر» و قال لاسامة:«هلاّ شققت عن قلبه» حین قتل من قال: «لا اله الاّ الله» او لغیره. و فی الحدیث: «خصلتان لیس فوقهما شیء من الخیر: حسن الظن بالله و حسن الظن بعباد الله، و خصلتان لیس فوقهما من الش-رّ شیء: سوء الظنّ بالله، و سوء الظن بعباد الله» و الله تعالی اعلم؛(2)
از این آیه استفاده میشود... باید به عموم بندگان خدا حسن ظن داشت و از باطنهای ایشان جستوجو نکرد، زیرا رسول خدا فرمود: «مأمور شدهام تا به ظاهر حکم
کنم و خداوند متولی باطن هاست» و حضرت به اسامه فرمود: آیا قلبش را شکافته بودی؟ این جمله را هنگامی فرمود که گوینده «لا اله الاّ الله» را به قتل رسانید، یا به دیگری فرمود: در حدیث نیز آمده: «دو خصلت است که بالاتر از آن خیری نیست: حسن ظن به خدا و حسن ظن به بندگان خدا، و دو ویژگی است که بالاتر از آندو، شرّی نیست: سوءظن به خدا و سوءظن به بندگان خدا». و خداوند سبحان داناتر است.
1) . او احمد بن محمد بن مهدی بن حسین بن محمد معروف به ابنعجیبه و مکنی به ابوالعباس حسنی مالکی مذهب است که در علم تفسیر، قرائات، حدیث، فقه، عقائد، لغت و تراجم تفحص داشته و درباره آنها کتابهایی تألیف کرده است. او هفتم شوال 1224 هجری وفات یافت. }ابنعجیبه حسنی، البحر المدید، مقدمه.{
2) . همان، ج2، ص87.
(1) او ذیل آیه 94 سوره نساء مینویسد:
انّ معنی الآیة: الاستسلام و الانقیاد، و هو یحصل بکل مایشعر بالاسلام من قول او فعل و من جملة ذلک: کلمة الشهادة و کلمة التسلیم؛(2)
آیه دلالت بر تسلیم و انقیاد دارد و آن حاصل میشود به هر آنچه دلالت بر اسلام از قول یا فعل دارد و از آن جمله: کلمه شهادت و تسلیم است.
او نیز در تفسیرش ذیل آیه 94 سوره نساء مینویسد: «قیل: هما بمعنی الاسلام، ای لاتقولوا لمن القی الیکم الاسلام ای کلمته و
هی الشهادة: لست مومنا؛(3)گفته شده: ایندو، به معنای اسلام است؛ یعنی به کسی که کلمه اسلام را نزد شما تلاوت کرده، که همان اقرار به لا اله الاّ الله است، نگویید: تو مؤمن نیستی.»
او در تفسیر آیه {إِنَّ الله یَأْمُرُ بِالْعَدْل...} مینویسد:
فالاولی تفسیر العدل بالمعنی اللغوی و هو: التوسط بین طرفی الافراط و التفریط؛ فمعنی امره بالعدل ای یکون عباده فی الدین علی حالة متوسطة لیست بمائلة الی جانب الافراط و لا الی جانب التفریط، و هوالاخلال بشیء مما هو من الدین؛(4)
بهتر آن است که عدل را به معنای لغوی آن تفسیر کنیم و آن عبارت از حد وسط بین دو طرف افراط و تفریط است، و معنای دستور خداوند به عدالت آن است که بندگان او در دین، بر یک حالت متوسط باشند، که متمایل به طرف افراط و تفریط نیست، و مقصود از تفریط، اخلال واردکردن به اموری است که جزء دین به حساب میآید.
1) . او محمد بن علی بن محمد بن عبدالله شوکانی صنعانی است که در روز دوشنبه 28 ماه جمادیالآخر سال 1173 هجری متولد و در شب چهارشنبه 27 ماه جمادیالآخر سال 1250 هجری وفات یافت. از او آثار بسیاری به یادگار مانده که از آن جمله نیل الاوطار شرح منتفی الأخبار فی الحدیث الشریف و فتح القدیر است. }شوکانی، فتح القدیر، ج1، ص15 - 24.{
2) . همان، ج1، ص579.
3) . همان، ج2، ص547.
4) . همان، ج3، ص188.
(1) او در تفسیرش ذیل آیه 94 نساء مینویسد:
و المعنی: لاتقولوا لمن اظهر لکم ما یدل علی اسلامه لست مؤمنا، و انما فعلت ذلک خوف القتل بل اقبلوا منه ما اظهر و عاملوه بموجبه؛(2)
معنی این است: درباره کسی که کلامی که دلالت بر اسلامشان دارد و برایتان اظهار کرده، نگویید: مؤمن نیستی، این کلام را به جهت ترس از کشته شدن اظهار داشتی، بلکه آنچه را اظهار کرده بپذیرید و به موجب آن با او معامله کنید.
او نیز در ادامه مینویسد:
لاتردّوا ایمان من حیّاکم بتحیة الاسلام }و تقولوا{ انّه لیس بایمان عاصم و لایعدّ المتصف به مؤمنا معصوما لظنّکم اشتراط التواطؤ فی العصمة و مجرد التحیة لایدلّ علیه؛ فانّکم کنتم انتم فی مبادیء اسلامکم مثل هذا الملقی فی عدم ظهور شیء للناس منکم غیر ما ظهر منه لکم من التحیة و نحوها، و لم یظهر منکم ما تظنونه شرطا مما یدل علی التواطؤ، و مجرد انّ الدخول فی الاسلام لم یکن تحت ضلال السیوف لایدل علی ذلک، فمنّ الله تعالی علیکم بأن قیل ذلک منکم و لم یأمر بالفحص عن تواطؤ السنتکم و قلوبکم و عصم بذلک دماؤکم و اموالکم، فاذا کان الأمر کذلک }فتبینوا{ هذا الامر و لاتعجلوا و تدبروا لیظهر لکم انّ ظاهر الحال کاف فی الایمان العاصم حیث کفی فیکم من قبل...؛(3)
ایمان کسی که به شما سلام اسلامی داده، ردّ نکنید به اینکه بگویید: ایمان او ایمانی نیست که بتواند جانش را حفظ کند، و متصف به آن مؤمنی نیست که جانش محفوظ باشد، به گمان اینکه در محفوظ بودن جان، توافق بین قلب و
1) . او محمود بن عبدالله حسینی آلوسی، ملقب به شهاب الدین و مکنی به ابوالثناء از مراجع اهل عراق و مفتی حنفی شهر بغداد بوده است. او در سال 1217 هجری در شهر کرخ بغداد متولد و در سال 1270 هجری وفات یافت. از او آثار بسیاری بر جای مانده که از آن جمله تفسیر روح المعانی است. }آلوسی، روح المعانی، ج1، ص3{.
2) . همان، ج4، ص173.
3) . همان، ص174.
زبان شرط است، و مجرد تحیت دلالت بر آن نمیکند، زیرا شما در ابتدای اسلامتان، همانند وی، القاکننده بودید، و از شما
چیزی آشکار نشد که گمان کنید شرط بوده و دلالت بر توافق بین قلب و زبان داشته باشد، پس خداوند متعال بر شما منّت نهاد به اینکه آن اسلام را از شما پذیرفت و دستور جستو جو از توافق بین زبانها و قلبها نداد و از این راه خونها و اموالتان محفوظ ماند؛ پس در این امر تفحص و تدبر کرده و عجله نکنید تا بر شما ظاهر شود، که ظاهر حال، در ایمان نگه دارنده کافی است، همانگونه که از قبل درباره شما کافی بود... .
(1) او در تفسیر خود ذیل آیه 94 از سوره نساء مینویسد:
ای لاتقولوا لمن القی الیکم الاسلام ای کلمته و هی الشهادة لست مؤمنا.... و فی حکم التکلم بکلمة الاسلام اظهار الانقیاد بان یقول: انا مسلم او انا علی دینکم...؛(2)
به کسیکه کلمه اسلام، یعنی گواهی به وحدانیت خدا، را به شما عرضه کرده، نگویید: تو مؤمن نیستی.... و در حکم تکلم به کلمه اسلام است، اظهار انقیاد، به اینکه بگوید: من مسلمانم یا من بر دین شمایم... .
(3) او در تفسیر آیه 94 از سوره نساء مینویسد:
1) . او ابوالطیب صدیق خان بن حسن بن علی بن لطف الله حسینی بخاری قِنّوجی هندی است که در روز یکشنبه نوزدهم جمادی الاولی سال 1248 در شهر بریلی هند متولد و در سال 1307 هجری در شهر بهوبال هند وفات یافت. او دارای 222 تألیف است که از جمله آنها تفسیر فتح البیان میباشد. }قنوجی بخاری، فتح البیان، ج1، ص4-8.{
2) . همان، ج3، ص207-208.
3) . او جمالالدین یا محمد جمالالدین بن محمد سعید بن قاسم حلاق از ذریه امام حسین علیه السلام است که در سال 1283 هجری در شام متولد و در سال 1332 هجری نیز در دمشق وفات یافت. او دارای تألیفاتی است که از جمله آنها تفسیر محاسن التأویل معروف به تفسیر قاسمی است. }جمالالدین قاسمی، تفسیر قاسمی، ج1، ص9، مقدمه.{
نهی عما هو نتیجة لترک المأموربه و تعیین لمادة مهمة من المواد التی یجب فیها التبیین، ای: لاتقولوا لمن اظهر الانقیاد لدعوتکم فقال: لا اله الاّ الله او سلّم علیکم فحیاکم بتحیة الاسلام. لست مؤمنا فی الباطن، و انّما قلتَه باللسان لطلب الأمان، بل اقبلوا منه ما اظهره و عاملوه بموجبه؛(1)
نهی است از آنچه که او نتیجه ترک مأموربه و تعیین ماده مهمی از موادی است که درباره آن جستجو لازم است؛ یعنی: درباره کسی که اظهار انقیاد به دعوت شما کرده و شهادت به وحدانیت خدا بر زبان جاری ساخته یا به شما همانند تحیت اسلامی سلام داده، نگویید: تو در باطن مؤمن نیستی و این را به دلیل درخواست امان بر زبان جاری ساختی، بلکه آنچه را اظهار کرده، قبول کنید و به موجب آن با او معامله کنید.
او در تفسیرش مینویسد: «و لاتقولوا لمن استسلم لکم فلم یقاتلکم مظهرا لکم انّه من اهل ملتکم و دعوتکم: لست مؤمنا...؛(2)
به کسانی که تسلیمتان بوده و با شما از سر جنگ وارد نشده
و اظهار میدارند از اهل ملت و دعوت شمایند نگویید، شما مؤمن نیستید... .»
(3) او در تفسیر خود ذیل آیه 94 از سوره نساء مینویسد:
و المعنی: و لاتقولوا لمن اظهر لکم ما یدلّ علی اسلامه او لما القی الیکم الاستسلام و الانقیاد }لست مؤمنا{ و انما فعلتَ ذلک خوف القتل، بل اقبلوا منه ما اظهره و عاملوه بموجبه، و الاقتصار علی ذکر تحیة الاسلام للمبالغة فی النهی و الزجر و
التنبیه علی کمال ظهور خطئهم، ببیان انّ تحیة الاسلام کانت کافیة فی الانزجار عن التعرض لصاحبها، فکیف و هی مقرونة بکلمة الشهادة؟؛(1)
معنای آیه این است: به کسیکه بر شما سخنی اظهار داشته که دلالت بر اسلام او دارد یا تسلیم و منقاد شماست نگویید: تو مؤمن نیستی و آن را به جهت ترس از کشتهشدن انجام دادهای، بلکه آنچه را اظهار کرده، از او بپذیرید و به موجب آن، با او رفتار کنید، و اکتفا بر ذکر تحیت اسلام و مبالغه در نهی و منع و آگاهی بر اوج پیدایش، خطای آنان است، به بیان اینکه تحیت اسلام در انزجار از تعرض صاحب آن کافی است، تا چه رسد به اینکه مقرون به کلمه لا اله الاّ الله باشد؟.
عبدالحکیم محمّد ابوشقه میگوید: .(2). به نقل از
در مسائل اتفاقی همدیگر را کمک کرده و در مسائل اختلافی گفتوگو خواهیم کرد.
در هر دین و مذهبی افراد غالی وجود داشته و دارند و بر ماست که از آنها دوری کنیم، ولی لازم است که قبل از هرچیز، مفهوم غلو و مصادیق آن را به نحو احسن از قرآن و سنت و عقل فراگیریم، تا بدون دلیل کسی را به این عنوان متهم نکنیم.
حسن بن فرحان مالکی از علمای اهل سنت در مقالهای تحت عنوان: «قرائة فی التحولات السنیة للشیعة» میگوید:
فعند مایأتی الدکتور التیجانی الی الشیعة الذین ینشر غلاة السنة بانّهم - ای الشیعة - انما یعبدون علیا و یزعمون انّ جبرئیل اخطأ، و انّهم یریدون الکید للاسلام من باب التشیع، و انهم یمتلکون مصاحف اخری غیر مصاحفنا، و انّهم حاقدون علی الاسلام، و یتزاوجون سفاحا و غیرذلک من التشویهات بل الافتراءات التی تزید
شباب السنة شکوکا اذا اکتشفوا الحقیقة و اذا فقدوا الثقة فی علمائهم و باحثیهم، فلاینتظر منهم العلماء الاّ هذا التحوّل الحاد و الشکّ بالمنظومة السنیة کلها...
الجانب السنیّ المتأخر بعد القرون الثلاثة الأولی الی الیوم اصابته ردّة فعل من غلوّ الشیعة فی ذم الصحابة، فقام اهل السنة و غلوا فی جانب الصحابة و نقلوا الآیات و الأحادیث التی تحمل الثناء و لم ینقلوا الآیات و الأحادیث التی تنقل العتب بل و الذم فی بعض المواقف... و سیبقی الغلو السلفی من اکبر الأمور المساعدة علی الانتقال الحادّ الی الشیعة مالم یسارع عقلاء السلفیة بنقد الغلو داخل التیار السلفی نفسه، ذلک الغلو المتمثل فی کثرة الاحادیث الضعیفة و الموضوعة التی نشدّ بها المذهب و کثرة التکفیرات المخالفة للمنهج النظری، کتکفیر ابی حنیفة و الاحناف و تکفیر الشیعة و الجهمیة و المعتزلة...
مسألة الغلو فی دعوی الاجتهاد من اسباب نفرة التیجانی عن المذهب السنی؛ اذ لحظتُ انّ التیجانی اخذ یسخر من زعمنا بان معاویة اجتهد و هو مأجور علی قتال علیّ و قتل حجربن عدی و سب علیّ علی المنابر و استلحاق زیاد و مخالفة الاحادیث و... و انّ یزید مأجور علی قتل الحسین و استباحة الحرة... و حقیقة انّ هذا لیس رأی اهل السنة المتقدمین، انما رأی من تلبس باسم السنة من النواصب او ممّن اخذته ردود الأفعال...؛(1)
هنگامیکه دکتر تیجانی به سراغ شیعه میرود، غالیان سنّی میگویند: شیعه علی را عبادت میکند و گمان میکند که جبرئیل خطا کرده است، و شیعه درصدد ضربهزدن به اسلام از راه تشیع است، و قرآنهای دیگری غیر از قرآن ما دارند، و از اسلام کینه دارند، ازدواجشان زناست، و دیگر شبهات، بلکه تهمتهایی که گاهی شکهای جوانان اهل سنت را درباره صداقت ما بیشتر میکند، هنگامیکه حقیقت را کشف کرده و اعتمادشان از محققان و علمای خود، سلب شد. ازاینرو علما نمیتوانند از این جوانان انتظاری جز
تحول طبیعی و شک به تمام حوزههای علمی سنّی داشته باشند...
اهل سنت متأخر بعد از سه قرن اول تا به امروز، در مقابل غلوّ شیعه در مذمت صحابه، درصدد برآمدند تا درباره صحابه غلو کرده و آیات و احادیثی را نقل
1) . «قرائة فی التحولات السنیة للشیعة»، شماره 1082، تاریخ 11/11/2000 میلادی.
کنند که تنها ثناگویی صحابه است و هرگز آیات و احادیثی که متضمّن سرزنش و بلکه مذمت در برخی از موارد است را نقل نکردند...
غلوی که سلفیها دارند میتواند از بزرگترین اموری باشد که زمینه ساز انتقال اهل سنت به شیعه باشد و تا زمانی که عقلای سلفیه به فکر چاره نیفتند و درصدد نقد غلوی که داخل افراد خودشان است، نباشند؛ همان غلوّی که در بسیاری از احادیث ضعیف و جعلی در تأیید مذهب آنها نمودار شده و روشهای مخالف خود همچون ابوحنیفه و احناف و شیعه و جهمیه و معتزله را تکفیر کردهاند، وضع به همین منوال بوده و فوج فوج جوانان از تسنن به تشیع میگروند...
مسئله غلو در ادعای اجتهاد از اسباب نفرت دکتر تیجانی از مذهب سنی بوده است، زیرا ملاحظه میکنیم که او چگونه مسخره میکند گمان ما را که معاویه اجتهاد کرده و در جنگ با علی و کشتن صحابه و حجربنعدی و سبّ علی بر منابر و ملحقکردن زیاد به خود و مخالفت با احادیث ، و اینکه یزید در کشتن حسین و واقعه حرّه مأجور بوده است...
حقیقت مطلب این است که این سخنها رأی پیشینیان از اهل سنت نبوده است، بلکه تنها رأی نواصب بوده که اسم اهل سنت را بر خود گذاشته و یا کسانیکه در مقابل غالیان شیعه چنین عکس العملی از خود نشان دادهاند....
شیخ صدوق از امام علی بن موسی الرضا در ضمن دعایی چنین نقل میکند:
اللهمّ انّی بریء - ابرأ الیک - من الحول و القوة و لا حول و لا قوّة الاّ بک. اللهمّ انّی اعوذ بک و أبرأ الیک من الذین ادّعوا لنا ما لیس لنا بحقّ. اللهمّ انّی ابرأ الیک من الذین قالوا فینا ما لم نقله فی انفسنا. اللهمّ لک الخلق و منک الرزق و ایّاک نعبد و ایّاک نستعین. اللهمّ انت خالقنا و خالق آبائنا الأوّلین و آبائنا الآخرین. اللهمّ لا تلیق الربوبیّة الاّ بک و لا تصلح الالهیّة الاّ لک، فالعن النصاری الذین صغّروا عظمتک و العن المضاهئین لقولهم من بریّتک.
اللهمّ انّا عبیدک و أبناء عبیدک، لانملک لأنفسنا نفعا و لاضرّا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا.
اللهمّ من زعم انّا ارباب فنحن منه برآء، و من زعم انّ الینا الخلق و علینا - إلینا - الرزق فنحن بُرَآء منه کبرائة عیسی بن مریم من النصاری.
اللهمّ انّا لم ندعهم الی ما یزعمون فلا تؤاخذنا بما یقولون، واغفر لنا ما یدّعون و لا تدع علی الارض منهم دیّارا انّک ان تذرهم یضلّوا عبادک و لا یلدوا الاّ فاجرا کفّارا؛(1)
حاصل کلام امام رضا این است که: خدایا من از اسناد حول و قوّت به غیر تو، برائت میجویم. هیچ حول و قوّتی نیست مگر به تو. به تو پناه میبرم، و از کسانی که آنچه حقّ ما نیست، درباره ما ادعا دارند، به سوی
تو برائت میجویم. خدایا، از کسانی که چیزهایی درباره ما گفتند، که ما به آن معتقد نبوده و چیزی از آن را درباره خود قائل نیستیم، به سوی تو برائت میجویم. خدایا آفرینش همگان ازآن تو و روزی هر کسی از جانب توست و ما بنده تو هستیم و تنها از تو کمک میطلبیم. خدایا تو آفریدگار ما و همه پدران ما هستی. ربوبیّت تنها سزاوار توست و الوهیت جز برای تو صلاحیت ندارد؛ پس ترسایانی که از عظمت تو کاستند و کسانی را که عقاید وگفتارشان شبیه آنان است، از رحمت خاص خود دور کن. خدایا ما بندگان، مالک هیچ چیز خود نیستیم، سود و زیان، مرگ و حیات پس از آن، در اختیار ما نیست. از هر کس که پندارد ما ربوبیت داریم، بیزاریم، و هر کس گمان بَرد آفرینش و روزی به دست ماست، همانگونه که عیسی بن مریم از نصاری تبری جست، از او تبری میجوییم. هرگز اینان را به چنین پندارهایی فرا نخواندیم، پس ما را به گفتار آنها مؤاخذه مکن و ما را بر ادّعاهایشان ببخشا، و هیچیک از آنان را بر روی زمین باقی مگذار، که اگر باقی گذاری، بندگان تو را گمراه کنند و جز فاجر و کافر نزایند.
خداوند متعال میفرماید: {وَلاَتَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِیحُکُمْ}؛(2)نزاع }و کشمکش{ نکنید، تا سست نشوید، و قدرت }و شوکت{ شما از میان نرود!
از سیاستهای قدیمی دشمنان «تفرقه بینداز و حکومت کن» است.
8 . ضرورت یکصدایی به هنگام شداید
خداوند متعال میفرماید: {إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُم بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ}؛(1)«خداوند کسانی را دوست دارد که در راه او پیکار میکنند ومانند بنایی آهنیناند!»
و نیز میفرماید: {مُحَمَّدٌ
رَسُولُ الله وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّآءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمآءُ بَیْنَهُمْ}؛(2)«محمّد فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند.»
هنگامیکه با طرف مخالف روبهرو میشویم یا کتاب مینویسیم، باید از کلمات تنفرآمیز و
حساسیتزا درباره طرف مقابل بپرهیزیم؛ امثال: اطلاق کلمه رافضی به شیعه و ناصبی به سنّی.
خداوند متعال میفرماید: {وَلاَتَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ}؛(3)نباید گروهی از مردان شما، گروه دیگر را مسخره کنند.
محمّد بن سنان میگوید: مفضل بن عمر بعد از آنکه از ابنابیالعوجاء، کلامی را در ردّ خالق شنید، به او گفت:
یا عدوّ الله! ألحدت فی دین الله و انکرت الباری... فقال ابن ابی العوجاء للمفضل: یا هذا! ان کنت من اهل الکلام کلّمناک، فان ثبت لک حجة تبعناک و ان لم تکن منهم فلا کلام لک، و ان کنت من اصحاب جعفر بن محمّد الصادق فما هکذا یخاطبنا ولابمثل دلیلک یجادلنا، و لقد سمع من کلامنا اکثر ممّا سمعت، فما افحش فی خطابنا ولاتعدی فی جوابنا! وانّه للحکیم الرزین، العاقل الرصین، لایعتریه خُرق و لاطیش و لانَزَق، یسمع کلامنا و یصغی الینا و
یستعرف حجّتنا بکلام یسیر و خطاب قصیر، یلزمنا به الحجة و یقطع العذر و لانستطیع لجوابه ردّا، فان کنت من اصحابه فخاطبنا بمثل خطابه؛(1)
ای دشمن خدا! در دین خدا الحاد میورزی و منکر خدا میشوی؟...ابن ابی العوجاء به مفضل گفت: ای مرد! اگر اهل گفتوگویی، با هم سخن خواهیم گفت، اگر دلیل به نفع تو بود، از تو پیروی میکنم و اگر اهل گفتوگو نیستی، حرفی با تو نیست. اگر از یاران جعفر بن محمّد صادق هستی، بدان که وی با ما چنین سخن نمیگوید و با چنین دلیلهایی گفتوگو نمیکند و از زبان ما بیشتر از آنچه شنیدهای، شنیده است و هیچگاه در گفتوگو به ما ناسزا نمیگوید و در پاسخ ما حقکشی نمیکند. وی فردی حلیم، باوقار، خردمند و استوار است؛ هیچگاه نادانی، شتابزدگی و بیباکی بر وی عارض نمیشود. سخن ما را میشنود و به ما توجه میکند و از دلیلهای ما آگاه میشود، به گونهای که فکر میکنیم راه را بر وی بستهایم، آنگاه با سخنی ساده و کلامی کوتاه، استدلال ما را از بین برده و دلیل خود را اثبات میکند و عذر ما را قطع میکند و نمیتوانیم در جوابش، پاسخی بدهیم. اگر تو از یاران وی هستی، مثل وی با ما گفتوگو کن.
از راهکارهای تقریب بین ادیان و مذاهب پرهیز از دشنام دادن به مقدسات طرف مقابل است، زیرا او نیز تحریک شده و به مقدسات ما اهانت میکند.
خداوند متعال میفرماید: {وَلاَتَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ الله فَیَسُبُّوا اللهَ عَدْوا بِغَیْرِ عِلْمٍ}؛(2)«}به معبود{ کسانیکه غیر خدا را میخوانند، دشنام ندهید، مبادا آنها }نیز{ از روی }ظلم و{ جهل، خدا را دشنام دهند!»
معاویة بن وهب میگوید: به امام صادق عرض کردم:
کیف ینبغی لنا ان نصنع فیما بیننا و بین قومنا و بین خلطائنا من الناس ممّن لیسوا علی امرنا؟ قال: تنظرون الی ائمتکم الذین تقتدون بهم فتصنعون مایصنعون، فوالله انّهم لیعودون مرضاهم و یشهدون جنائزهم و یقیمون الشهادة لهم و علیهم و یؤدون الأمانة الیهم؛(1)
بر ما سزاوار است تا چگونه بین خود و قوم خود و کسانی از اهل سنت که با آنها معاشرت داریم، و در ولایت، همانند ما نیستند، رفتار کنیم؟ حضرت فرمود: نظر به امامان خود کنید، کسانیکه به آنها اقتدا میکنید، هرکاری که ایشان کردند، شما نیز چنین کنید، به خدا سوگند که امامان شما مریضان آنها را عیادت کرده و در تشییع جنازهشان حاضر میشوند و به نفع و ضرر آنها گواهی داده و امانت را به آنها باز میگردانند.
در حاشیه الدرالکامنة ابنحجر عسقلانی آمده است:
انّ ابنالمطهّر حج فی اواخر عمره... لمّا حجّ اجتمع هو و ابنتیمیة و تذاکرا فاعجب ابن تیمیة کلامه فقال له: من تکون یا هذا؟ فقال: الذی تسمیه ابن المنجس. فحصل بینهما انس و مباسطة؛(2)
همانا ابنمطهّر - علامهحلّی - در اواخر عمرش حج به جای آورد... بعد از اتمام حج او و ابنتیمیه با یکدیگر اجتماع کرده و مذاکره نمودند. ابنتیمیه از کلام او به تعجب آمد و گفت: تو کیستی ای مرد؟ او گفت: من همان کسی هستم که او را ابنالمنجس نامیدهای، در آن هنگام بود که بین آندو انس و گشادهرویی حاصل شد.
هر طایفه و مذهبی اصطلاح مخصوص به خود، در باب عقیده و شریعت دارد، که باید قبل از قضاوت کردن درباره آن مذهب، از آن اصطلاحات اطلاع کافی و لازم داشت وگرنه منجر به تکفیر و تفسیق، بدون دلیل یکدیگر خواهیم شد.
از باب مثال شیعه معتقد به «بداء» است که اگر معنای صحیح آن - که در جای خود بحث شده - را در نظر بگیریم، نه تنها هیچگونه ضدیتی با عقاید مسلم اسلامی ندارد، بلکه از اصول است،
ولی از آنجا که اهل سنت با این اصطلاح آشنا نیستند و ظاهر آن را در نظر گرفتهاند، که نسبت جهل به خداست، به همین سبب شیعه را تکفیر میکنند.
همچنین در مسئله «تقیه» میگویند: این عقیده از شیعه در حقیقت همان کذب و نفاق است، درحالیکه شیعه معنای خاصی از آن قصد کرده است که کتمان عقیده در باطن و اظهار خلاف آن به جهت حفظ جان است، و این از مسائل مسلّم اسلامی است که ربطی به نفاق و کذب ندارد.
راه دیگر در انسجام سیاسی و تقریب بین مذاهب اسلامی، یکیکردن اصطلاحات نزد مذاهب مختلف اسلامی است، زیرا اصطلاحات مختلف و برداشتهای گوناگونان میتواند در سوءبرداشت و اتهامات به یکدیگر تأثیر بهسزایی داشته باشد.
محمّد مختار از اساتید «دار الحدیث الحسنیة» رباط در اینباره میگوید:
تساعد عملیة توحید معانی المصطلحات الشرعیة علی التقریب بین المذاهب الاسلامیة؛ نظرا لانّ العدید من تلک المصطلحات یستعمل للدلالة علی معان
تختلف من مذهب الی آخر، و هذا الاتجاه یحتاج الی جهد مشترک بین علماء المذاهب الاسلامیة فی سبیل اخراج معجم موحّد لمصطلحات اصول الفقه؛(1)
1) . التقریب بین المذاهبی الاسلامیة، ج2، ص93.
یکی کردن معانی اصطلاحات شرعی میتواند به تقریب بین مذاهب اسلامی کمک کند؛ زیرا بسیاری از آن اصطلاحات، برای دلالت بر معانی مختلف از یکدیگر، استعمال میشود ولی این عمل احتیاج به کوششی مشترک بین علمای مذاهب اسلامی دارد تا یک معجم واحدی برای اصطلاحات اصول فقه پدید آورند.
شکی نیست که تاریخ سرنوشتساز است و در ساختن جامعه تأثیرگذار میباشد، و از آنجا که تاریخ، در زمانی تدوین شده است که هواهای نفسانی در آن دخیل بوده، ضروری است که برای رسیدن به انسجام و وحدت سیاسی، بلکه حقیقی، در تدوین تاریخ بازنگری شود، این مطلبی است که دانشوران منصف اهل سنت نیز بر آن تأکید دارند.
شیخ احمد بن سعود سیابی، مدیر عام شؤون اسلامی وزارت دادگستری و اوقاف مسقط و سلطاننشین عمان میگوید:
عرفنا ممّا ذکرنا سابقا اهمیة التاریخ بین العلوم الانسانیة و انّه معین علی الإقتداء بالصالحین و علی تجنّب احوال و سلوک المنحرفین، و رأینا انّ
التاریخ الاسلامی کتب للحاکم و لیس للمحکوم. کما عرفنا انّ الأحداث الّتی عصفت بالأمة الاسلامیة فی بدایة عهدها و مزّقتْها و جعلت منها شیعا و احزابا، تلک الاحداث تغلغلت فیها الأهواء و وجّهتها وجهات مختلفة. لذلک نری انّ من الأهمیة بمکان اعادة کتابة التاریخ الاسلامی، و انّ ذلک ضرورة اسلامیة للوحدة بین الامة الاسلامیة و التقارب فیما بینها و التفاهم الّذی یؤدی الی احترام کل طرف للآخر. و لابدّ من الاستعانة بالقرائن و الأحوال المحیطة بالحدث التاریخی من النواحی الاجتماعیة و السلوکیة و العادات و التقالید، کما یتحتّم ان یکون التعامل مع تاریخ الأحداث و الفتن، و لا سیّما تلک الّتی حدثت بین الصحابة بکل دقة و موضوعیة و تجرّد عن الهوی و الحواجز العاطفیة و النفسیة... ؛(1)
1) . همان، ص191.
از آنچه قبلا ذکر کردیم اهمیت تاریخ در بین علوم اسلامی دانسته شد و اینکه تاریخ میتواند کمککار انسان در پیروی از صالحان و دوری از احوال و روش منحرفان باشد، و دیدیم که تاریخ اسلامی برای حاکمان نوشته شده، نه برای مردمی که حاکمان بر ایشان حکمر انی میکنند، همانگونه که فهمیدیم حوادثی که در بین امّت اسلامی از ابتدای آن پدید آمد و آنها را متفرق ساخت، در آن حوادث چگونه هواهای نفسانی تأثیر گذاشته است؛ ملاحظه میکنیم که تاریخ اسلامی احتیاج جدی به بازنگری دارد، و این مطلب از ضرورتهای اسلامی برای وحدت بین امت اسلامی و تقریب بین آن و تفاهمی است که منجر به احترام متقابل گردد. و حتما باید قرائن وحالات اجتماعی، رفتاری، عاداتها، و
تقلیدها که محیط بر حوادث تاریخی بوده کمک گرفت؛ همانگونه ضرورت دارد تا با تاریخ حوادث و فتنهها به ویژه حوادثی که بین صحابه اتفاق افتاد یک نوع تعامل خاصی داشته و با دقت تمام و پرهیز از هرگونه تعصب و هواپرستی و جنبههای عاطفی و نفسانی به آنها توجّه شود... .
یکی از راههای انسجام سیاسی پرداختن به مسائل مهم اسلامی و رها کردن موضوعات جزئی است. دکتر یوسف قرضاوی در اینباره میگوید:
من اکثر ما یوقع الناس فی حفرة الاختلاف و ینأی بهم عن الاجتماع و الائتلاف: فراغ نفوسهم من الهموم الکبیرة و الآمال العظیمة و الاحلام الواسعة. و اذا فرغت الأنفس من الهموم الکبیرة اعترکت علی المسائل الصغیرة و اقتتلت - احیانا - فیما بینها علی غیر شیء.
و انّ من الخیانة لأمّتنا الیوم ان تغرقها فی بحر الجدل حول مسائل فی فروع الفقه او علی هامش العقیدة، اختلف فیها السابقون و تنازع فیها اللاحقون، و لا أمل فی ان یتفق علیها المعاصرون، فی حین تنسی مشکلات الأمة و مآسیها و مصائبها الّتی ربّما کنّا سببا او جزءا من السبب فی وقوعها...
لهذا کان من الواجب علی الدعاة و المفکرین الاسلامیین ان یشغلوا جماهیر المسلمین بهموم امتهم الکبری و یلفتوا انظارهم و عقولهم و قلوبهم الی ضرورة الترکیز علیها
و التنبیه لها و السعی الحاد لیحمل کل فرد جزءا منها، و بذلک یتوزّع العبء الثقیل علی العدد الکبیر، فیسهل القیام به.
انّ العالم یتقارب بعضه من بعض علی کل صعید، علی رغم الاختلاف الدینی و الاختلاف الاید یولوجی و الاختلاف القومی و اللغوی و الوطنی و السیاسی.
لقد رأینا المذاهب المسیحیة - و هی اشبه بأدیان متباینة - یقترب بعضها عن بعض و یتعاون بعضها مع بعض. بل رأینا الیهودیة و النصرانیة - علی ما کان بینهما من عداء تاریخی - تتقاربان و تتعاونان فی مجالات شتی، حتی اصدر الفاتیکان منذ سنوات وثیقة الشهیرة بتبرئة الیهود من دم المسیح...
انّ مشکلتنا الیوم لیست مع من یقول بانّ القرآن کلام الله مخلوق، بل مع الذین یقولون: القرآن لیس من عندالله، بل هو من عند محمّد، ای الذین یقولون ببش-ریة القرآن
ثمّ مشکلتنا کذلک مع الذین یؤمنون بإلهیة القرآن و یرتضون بمرجعیته فی العقیدة و العبادة، ولکنّهم لایرتضونه منهاجا للحیاة و دستورا للدولة و المجتمع، و هم جماعة }العلمانیین{ الذین یؤمنون ببعض الکتاب و یکفرون ببعض؛(1)
از بیشترین چیزهایی که مردم را در اختلاف میاندازد و از اجتماع و الفت دور میکند، فارغکردن نفسهاست از مسائل بزرگ و آرزوهای بلند. هرگاه انسان از مسائل مهم باز ماند، به مسائل کوچک رو آورد و احیاناً بر سر هیچوپوچ جنگ و نزاع میکند.
امروز از خیانتهای به امّت اسلامی، فروبردن آنها در دریایی از جدل، درباره مسائل فروع فقهی یا حاشیهای در عقیده است. موضوعاتی که گذشتگان در آن اختلاف کرده و علمای امروز در آن نزاع دارند، و امید ندارم که معاصران بر آن اتفاق کنند، و این درحالی است که ما، مشکلات امّت و گرفتاریها و مصایب آن را به فراموشی
سپردهایم، مشکلاتی که چه بسا خود ما سبب یا جزء سبب، در وقوع آن بودهایم...
ازاینرو بر داعیان و متفکران اسلامی است که جمعیت مسلمان را به مسائل مهم امّت بزرگ اسلامی مشغول کرده و دیدهها و عقول آنهارا به ضرورت توجّه بر آن آگاه سازند، و کوشش فراوان کنند تا هر فرد از جامعه، جزئی از آن
1) . همان، ج2، ص218-223.
را عهدهدار شده، تا از این طریق، بار سنگین آن بر دوش افراد بسیاری قرار گیرد، و تحمل آن آسان گردد.
ادیان جهان، به رغم اختلاف دینی، ایدئولوژی، قومی، زبانی، ملّی و سیاسی که دارند، در هر زمینه در حال نزدیک شدن هستند مذاهب مسیحیت را که شبیه به ادیان متعارض و متباین بودند، چگونه به یکدیگر نزدیک و هماهنک شدند بلکه یهودیت و نصرانیت با آن همه دشمنی دیرینه که با یکدیگر داشتند، چگونه به هم نزدیک شده و در موضوعات مختلف با هم همکاری کردند، تا جاییکه مدتی قبل واتیکان بیانیهای مشهور صادر کرد و در آن یهود را از خون مسیح تبرئه نمود...
مشکل ما امروز با کسی نیست که میگوید: قرآن - کلام خدا - مخلوق است، بلکه مشکل ما با کسانی است که میگویند: قرآن از جانب خدا نیست، بلکه از جانب خود محمّد است؛ یعنی کسانی که اعتقاد به بشریبودن قرآن دارند.
همچنین مشکل ما با کسانی است که به الهیبودن قرآن ایمان دارند و به مرجعیت آن در عقیده و عبادت ایمان دارند، ولی آن را روش جدیدی در زندگی و قانونی برای دولت و جامعه نمیدانند، یعنی همان جماعت لائیکها که به برخی آیات قرآن ایمان آورده و به بعضی دیگر کفر میورزند.
دکتر یوسف قرضاوی میگوید:
واعتقد انّ ما نتّفق علیه لیس بالشیء الهیّن و لا القلیل، انّه یحتاج منّا الی جهود لاتتوقف...
ألسنا متفقین علی انّ القرآن کلام الله و انّ محمّدا رسول الله؟
ألسنا متفقین علی الایمان بالله الواحد الأحد الّذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد؟
ألسنا متفقین علی انّه تعالی متصف بکل کمال، منزه عن کل نقص؟ ... فلنتعاون علی غرس معانی الایمان الجُمْلی فی انفس الناشئة و الشباب...
ألسنا متفقین علی انّ الالحاد اعظم خطر یهدّد البشریة فی اعزّ مقدّساتها؟ فلنتعاون علی تحصین الشباب من وباء الإلحاد و مقدماته من الشکوک و الشبهات الّتی تزعزع العقیدة و تلوّث الکفر...
ألسنا متفقین علی انّ الایمان بالدار الآخرة و عدالة الجزاء فیها... فلنتعاون اذن علی تقویة الایمان بالآخرة...
ألسنا متفقین علی مجموعة طیبة من الاحکام الشرعیة القطعیة الثابتة بحکم الکتاب و السنة و التی اجمعت علیها الأمة... فلنتعاون علی رعایتها و العمل علی حسن تطبیقها...
ألسنا متفقین علی انّ الصهیونیة الیوم خطر داهم: خطر دینی و خطر عسکری و خطر اقتصادی و خطر سیاسی و خطر اجتماعی و خطر اخلاقی
و ثقافی... و انّها تطمع فی المدینة و خیبر.... فلماذا لا نتعاون علی ان نحاربهم بمثل ما یحاربونا به:
نحارب یهود یتهم المنسوخة بإسلامنا الخالد، و نحارب توراتهم المحرّفة بقرآننا المحفوظ، و نحارب تلمودهم المحشوّ بالأباطیل بمواریثنا من السنة، الحافلة بالحقائق؟...
ألسنا متفقین علی انّ الغرب لم یتحرّر حتی الیوم من روح الصلیبیة و انّ هذه الروح لا زالت تحکم کثیرا من تصرفاته... فلنتعاون اذن علی التصدی لهذه الحروب الصلبیة الجدیدة باسلحتها الجدیدة و امکاناتها الهائلة.
ألسنا متفقین علی انّ التنصیر یغزو عالمنا الاسلامی بما یملک من وسائل منظورة... فلنتعاون کلّنا علی الوقوف فی وجه هذا الغزو الدینی الموجة الی دین هذه الأمة و حمیم عقیدتها...
ألسنا متّفقین علی انّ الاستعمار الثقافی مع رحیل الاستعمار العسکری لم یزل یعمل عمله فی عقول اجیالنا الصاعدة من ابنائنا و بناتنا... فلنتعاون جمیعا علی ان نقاوم هذا الاستعمار و هذا الغزو المدمّر...
ألسنا متفقین علی انّ مئات الملایین من المسلمین فی انحاء العالم یجهلون اولیات الاسلام المتفق علی فرضیتها و ضروریّتها، و لا یکادون یعرفون من الاسلام الاّ اسمه و لا من القرآن الاّ رسمه، و هذا الجهل او الفراغ هو الّذی اطمع الغزو التنصیری و الغزو الفکری کلیهما ان ینشرا ضلالیهما بین هذه الشعوب المحسوبة علی امّة الاسلام؟ فلنتعاون علی تعلیم هذه الشعوب ألف باء الاسلام و الارکان الاساسیة لهذا الدین من العقائد و العبادات و الاخلاق و الآداب الّتی لا تختلف
فیها المذاهب و لا تتعدد الأقوال... انّ النصاری نشروا الانجیل بمئات اللغات و آلاف اللهجات و نحن عجزنا ان نهیئ بعض ترجمات صحیحة مؤتمنة و موثقة لمعانی القرآن الکریم بأشهر لغات العالم فکیف بغیرها؟!...؛(1)
من معتقدم اموری که بر آن اتفاق داریم، نه سست و نه کم است، ولی از طرف ما احتیاج به کوششی پیاپی است...
آیا بر امور زیر اتفاق نداریم:
قرآنکریم، کلام خدا و محمّد رسول خداست؟
بر ایمان به خدای واحد احد که نه زاده و نه زاییده شده و برای او همتایی نیست؟
خدای متعال متصف به هر کمالی و منزه از هر نقصی است؟... پس بیاییم به جهت کاشتن معانی ایمان فیالجمله در نفوس نونهالان و جوانان با یکدیگر همکاری کنیم...
بر اینکه کفر و الحاد بزرگترین خطری است که بشریت را در عزیزترین مقدساتش تهدید میکند؟ بیاییم با یکدیگر در حفظ جوانان از وبای الحاد و مقدمات آن از و شبهاتی که عقیده را متزلزل کرده و فکر را ملوّث نموده، همکاری کنیم...
بر ایمان به آخرت و عدالت جزا در آن... پس چرا با یکدیگر بر تقویت ایمان به آخرت همکاری نمیکنیم؟!...
آیا برمجموعهای زیبا از احکام شرعی قطعی ثابت به حکم کتاب و سنت و اجماع امّت، اتفاق نداریم... پس چرا در رعایت و درست تطبیقکردن آنها با هم همکاری نمیکنیم؟!...
اسلام جاویدان، و مقابلهای با تورات تحریف شده آنها، به وسیله قرآن محفوظ مانده، و مقابلهای با تلمود پر از
1) . همان، ص223 - 231.
مطالب باطل آن، به وسیله سنتی که برای ما به ارث گذاشته شده و مملو از حقایق است؟!...
آیا اتفاق نظر نداریم که غرب تا به امروز از روحیه صلیبی آزاد نشده و هنوز این روحیه در بسیاری از کارها و افعال آنان حاکم است... چرا به جهت مقابله با این جنگهای صلیبی جدید با اسلحه جدید و امکانات فراوان، با یکدیگر همکاری نمیکنیم؟!
آیا نمیدانیم که گروههای تبشیری مسیحیت، عالم اسلام را با وسایل پیشرفته درنوردیده است... پس چرا همگی در مقابل این تهاجم دینی که رودرروی دین این امّت قرار گرفته و عقیده او را هدف قرار داده، نمیایستیم...
آیا همگی نمیدانیم که استعمار فرهنگی با از بین رفتن استعمار نظامی هنوز باقی مانده و مشغول فتح عقلهای جوانها و فرزندان ما میباشد؟... پس چرا همدیگر را برای مقابله با این استعمار و حمله ویرانگر یاری نمیکنیم...
آیا نمیدانیم که صدها میلیون مسلمان در اطراف عالم از بدیهیات اسلام که مورد اتفاق بر وجوب و ضرورت آن است، جاهل میباشند، و تنها از اسلام اسم آن و از قرآن رسم آن را میدانند؟! آن نادانی و
خلأیی که حملههای تبشیری مسیحیان و تهاجم فکری آنها را به طمع انداخته تا گمراهی خود را بین این جوانانی که به حساب امت اسلامی هستند، منتشر سازند!! آیا نباید این جوانها را بر تعلیم مسائل ابتدایی اسلام و ارکان اساسی آن، از عقاید و عبادات و اخلاق و آدابی که هیچ مذهب و قولی در آن اختلاف ندارد...
مسیحیان انجیلهای خود را به صدها زبان و هزاران لهجه منتشر ساختند، ولی ما عاجزیم از اینکه برخی از ترجمههای صحیح و معتبر را برای معانی قرآن کریم به مشهورترین زبانهای عالم آماده کنیم تا چه رسد به غیر آنها... .
انسان باید در بررسی و ارزشگذاری کارها مبنای صحیحی داشته و ملاحظه مراتب اعمال و کردار دیگران را بکند.
دکتر یوسف قرضاوی مینویسد:
بعض المتدینین المخلصین یسارع الی رمی بعض المسلمین بالفسوق؛ و یقف منهم موقف الجفاء و العداء لارتکابهم بعض صغائر الذنوب، و المشتبهات التی یختلف العلماء فی حکمها؛(1)
برخی از متدینان مخلص با شتاب ورزیدن، بعضی از مسلمانان را به فسق نسبت میدهند
و با ایشان با جفا و دشمنی رفتار میکنند، زیرا بعضی از گناهان صغیره را مرتکب شده و مشتبهاتی انجام دادهاند که علما در حکم آن اختلافنظر دارند.
خداوند متعال میفرماید:
{ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللهِ}؛(2)
سپس این کتاب [آسمانی] را به گروهی از بندگان برگزیده به میراث دادیم؛ [امّا] از میان آنها عدهای بر خود ستم کردند، و برخی میانهرو بودند، و گروهی به اذن خدا در نیکیها [از همه] پیشی گرفتند.
انسان در حکمکردن بر دیگران، باید ظرفیت آنها را در نظر بگیرد و بر همه یک نوع حکم نکند. دکتر یوسف قرضاوی مینویسد:
و من الخطأ الذی یقع فیه بعض المتدینین مطالبة الناس بالاسلام الکامل فی عقائدهم و عباداتهم و معاملاتهم و اخلاقهم و آدابهم، أو ان یتخلوا عن الاسلام بکلمة، فلا وسط عندهم ولا درجات، فامّا اسلام تام مطلق أو لا اسلام.(3)
از جمله خطاهایی که برخی از مؤمنان به آن مبتلا شدهاند این است که از مردم میخواهند یا اسلام کامل را در عقاید، عباداتها و معاملات و آدابشان داشته باشند، و یا
اینکه با یک کلمه از اسلام فاصله بگیرند. و نزد آنان حد وسط و درجات وجود ندارد، یا اسلامِ تام و مطلق و یا عدم اسلام.
او نیز میگوید:
آنها اصلاح منکرات را به یک روش و در یک مرتبه محصور کردهاند، که آن تغییر به [زور] است، و دو مرتبه دیگر که تغییر و اصلاح به زبان و به قلب باشد را به حسب استطاعت مکلف ساقط کردهاند. ایشان فراموش کردهاند که تکلیف در شرع اسلام به حسب طاقت و توان است و ظرفیتهای مردم متفاوت میباشد،. ازاینرو شرع، عذرها و ضرورتها و ارتکاب خفیفترین ضررها و آسانترین شر را مراعات کرده است.(1)
وهابیان به دلیل فکر متحجّرانه و بسیط، درصدد برآمدهاند تا مفهوم «بدعت» را توسعه داده و آن را شامل هر امری که حادث شده و در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نبوده است نیز بنمایند. آنان این کار را تحت عنوان حرص بر محافظت شریعت انجام میدهند؛ درحالیکه نمیدانند با این عملکرد، دین را سهولت خارج کرده و مردم را در مشکلات بسیاری قرار میدهند. آنها میپندارند که برای هر امر
شرعی باید نصی از جانب شارع رسیده باشد، وگرنه داخل در مفهوم «بدعت» میشود. ایشان گمان میکنند که شریعت اسلامی عقیم بوده و دربردارنده ضوابط عمومی و قوانین نیست، تا بتواند پاسخگوی مصادیق حادث بوده و با شرایط زمان و مکان منطبق باشد.
در رأس این جریانها، و تفکّر ابنتیمیه قرار دارد؛ شخصی که با این دیدگاه تنگنظرانه، بذر تفرقه را در بین مسلمانان کاشت، و از این طریق، مسلمانان موحد را به انواع تهمتها متهم ساخت؛ با اینکه خودش قائل است که عادت بشر مربوط به طبیعت آنان است، و اصل در آن، حلّیت و عدم منع است. او میگوید:
فالأصل فی العبادات لا یشرع منها إلاّ ما شرّعه الله، والأصل فی العادات لایحظر منها إلاّ ما حظّره الله.(2)
اصل در عبادات آن است که چیزی به جز آنچه که خداوند تشریع کرده مشروع نباشد، و اصل در عادتها آن است که چیزی جز آنچه که خداوند منع کرده، ممنوع نباشد.
وهابیان و پیروان محمّد بن عبدالوهاب، این عقیده و روش را از استادشان ابنتیمیه به ارث برده و طوایف دیگر اسلامی را به جهت برخی
اعمال، به بدعتگذاری و شرک و کفر متهم ساختند. ابنتیمیه میگوید:
کان العلماء من الصحابة و التابعین و من بعدهم اذا تنازعوا فی الأمر اتبعوا امر الله تعالی فی قوله:{فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً}(1)، و کانوا یتناظرون فی المسألة مناظرة مشاورة و مناصحة، و ربّما اختلف قولهم فی المسألة العلمیة مع بقاء الألفة و العصمة و اخوّة الدین. نعم من خالف الکتاب المستبین و السنة المستفیضة، أو ما اجمع علیه سلف الأمة خلافاً لایعذر فیه، فهذا یعامل به اهل البدع؛(2)
علمای از صحابه و تابعین و کسانی که بعد از آنها آمدند، هرگاه در اموری نزاع میکردند، امر خداوند متعال را پیروی مینمودند که فرمود: «هرگاه در چیزی نزاع کردید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید و از ایشان داوری بطلبید{ اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، این }کار{ برای شما بهتر بوده و پایانش نیکوتر است». مناظره آنان در هر مسئله ای مناظره از روی مشاوره و خیرخواهی بوده، و چه بسا قولشان در یک موضوع علمی مختلف میشد، ولی الفت و صمیمیت و برادری دینی آنها باقی بود. کسیکه با قرآن، روشن و سنت مستفیض یا آنچه که اجماع پیشینیان از امت بر آن است، به مخالفت پرداخته، به نحوی که جای
هیچ عذری بر او نیست، با وی معامله بدعتگذار میشود.
از جمله اموری که میتواند غلو و افراطگری را تا حدودی کنترل کند، اجتناب از تکفیر در مسائل اجتهادی است.
از ابنتیمیه دربارة تقلید از برخی علما در مسائل اجتماعی سؤال شد، او در جواب گفت:
مسائل الاجتهاد من عمل فیها بقول بعض العلماء لم ینکر علیه و لم یهجر. و من عمل بأحد القولین لم ینکر علیه...؛(1)
اگر در مسائل اجتماعی کسی به قول برخی از علما عمل کند، بر او ایراد گرفته نشده و مذمت نمیشود، و کسیکه به یکی از دو قول عمل کند، انکار نمیشود
او در جای دیگر مینویسد:
قال العلماء المصنفون فی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر: انّ المسائل الاجتهادیة لاتنکر بالید، و لیس لأحد ان یلزم الناس باتباعه فیها، و لکن یتکلم فیها بالحجج العلمیة؛ فمن تبین له صحة احد القولین تبعه، و من قلّد اهل القول الآخر فلا انکار علیه... ؛(2)
علمای تصنیفکننده در [مسئله] امر به معروف و نهی از منکر، گفتهاند: مسائل اجتماعی را نباید با [زور] دست انکار کرد، و کسی حق ندارد مردم را در آن مسائل
ملزم به پیروی از خود کند، و تنها کاری که میتواند انجام دهد، صحبت کردن با آنان بهوسیله حجتهای علمی است، و هر کسی برای او صحت یکی از دو قول تبیین شد، از آن پیروی میکند و کسی که از اهل قول دیگر تقلید کرد بر او انکار نمیگردد... .
خداوند متعال در مذمت مشرکان میفرماید: {إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الأَنْفُسُ}؛ آنان فقط از گمانهای بیاساس و هوای نفس پیروی میکنند.(1)
خداوند، پیامبرش داود را خطاب قرار داده و میفرماید:
{یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللهِ}(2)
ای داوود! ما تو را خلیفه و [نماینده خود] در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم بهحق داوری کن، و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف میکند.
تندروی و غلو در دین و مذهب عواملی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
شخص تندرو و غالی در دین و مذهب یکسونگر است و با بدبینی به همه افراد و مذاهبی که بر خلاف او هستند، مینگرد.
دکتر یوسف قرضاوی میگوید:
فالمتطرف کأنّما یقول لک: من حقی أن أتکلم و من واجبک ان تسمع، و من حقی ان اقول و من واجبک ان تتبع... رأیی صواب لایحتمل الخطأ و رأیک خطأ لایحتمل الصواب، و بهذا لایمکن ان یتلقی بغیره ابداً...؛(3)
افراد تندرو به تو میگویند: فقط من حق سخن دارم و وظیفه تو شنیدن سخن من است. حق من است که بگویم و وظیفه توست که پیروی کنی... عقیده من صحیح است و در آن خطایی نیست، ولی رأی تو خطاست و احتمال صواب
در آن نمیرود. با اینگونه اعتقاد و برخورد هرگز نمیتوان به ملاقات دیگران رفت...
از نشانههای تندروی، محور قرار گرفتن اشخاص و احزاب است، بههمین سبب مشاهده میکنیم که بسیاری از وهابیان هرگز نقدپذیر نیستند، گرچه نقد علمی و بدون تعصب باشد، و همیشه درصدد تهاجم بر مخالفانشان تحت شعار دفاع و یاری از
سلف میباشند، که در حقیقت، دفاع از هوای نفس و اغراض شخصی است، نه دفاع از حق و حقیقت.
عدی بن حاتم میگوید: چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آیه {اتَّخَذُوا
أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ}؛ «}آنها{ دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند».(1)
را تلاوت کرد، فرمود:
أما انّهم لم یکونوا یعبدونهم، و لکنهم اذا احلّوا لهم شیئاً استحلّوه و اذا حرّموا علیهم شیئاً حرّموه.(2)
آگاه باشید، آنان بزرگان خود را پرستش نمیکردند، بلکه چون برایشان چیزی را حلال میکردند، آنان نیز حلال میشمردند و چون چیزی را حرام میکردند، مردم نیز آن را حرام میپنداشتند.
تقلید کورکورانه ناشی از تعصب بوده و از آثار تندروی سلفیها و وهابیان به شمار میآید.
تقلید در فقه و عبادیات گرچه امری ضروری و شرعی است، ولی اوّلاً: باید از افراد مجتهد واقعی و بیغرض تقلید کرد، ثانیاً: برخی از امور را همه به عقل خود میفهمند
که کاری ناشایست و نادرست است و خلاف قرآن و سنت قطعی
میباشد، ازاین رو وظیفه هر فرد مسلمان است که از تندروی و تقلید بیجهت دست برداشته و معقولانه فکر و عمل کند.
از جمله عوامل تندروی در دین و مذهب دست برنداشتن از سوابق افکار است، به همین سبب هر چه برای آنها استدلال و برهان آورده شود، هرگز راضی نمیشوند، تا دست از عقیده خود، که موروثی است، بردارند، و این حالت ناشی از استکبار، طغیانگری تحجر و غوطهور شدن در مادیات است
از عوامل تندروی وهابیان و سلفیها، سوءظن به دیگر مسلمانان است، آنها چون فقط خود را قبول دارند، به تمام مخالفان سوءظن داشته و ایشان را دشمن دین میپندارند. این در حالی است که سوءظن خصلتی مذموم است. بههمین دلیل خداوند متعال، مسلمانان را از آن نهی کرده است:
{یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ}(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضی از گمانها گناه است.
بخاری از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «إِیّاکُم وَ الظَّنّ، فَإِنَّ الظَّنَ أَکْذَبُ الْحَدِیثِ؛(2)«از گمان بد بپرهیزید؛ زیرا که گمان بد، دروغترین سخن است.»
دکتر یوسف قرضاوی میگوید:
و من مظاهر التطرف و لوازمه سوء الظن بالآخرین و النظر الیهم من خلال منظار أسود یخفی حسناتهم، علی حین یضخم سیئاتهم. و الأصل عند المتطرف هو الاتّهام،
و الأصل فی الاتّهام الإدانة، خلافاً لما تقرره الشرایع و القوانین: انّ المتهم بریء حتّی تثبت ادانته... ؛(1)
از مظاهر تندروی و لوازم آن سوءظن به دیگران و نگاهکردن به آنها از زاویه سیاه است که حسنات را مخفی کرده و بدیها را بزرگ جلوه میدهد اصل نزد شخص تندرو، اتهام است و اصل در اتهام، مجرم دانستن میباشد، برخلاف آنچه که شرایع ترسیم کردهاند، که متهم از جرم مبراست، تا زمانیکه جرم او ثابت شود... .
و حال آنکه از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود:
یا مَعْشَ-رَ مَنْ آمَنَ بِلِسانِهِ وَ لَمْ یُدْخِلْ الإِیمانُ قَلْبَهُ، لاتَغْتابُوا المُسْلِمینَ وَ لاتَتَّبِعُوا عَوْراتَهُمْ؛ فَاِنَّهُ مَنْ تَتَّبِعُ عَوْراتَهُم یَتَّبِعُ اللهُ عَوْرَتَهُ، وَ مَنْ یَتَّبِعُ اللهُ عَوْرَتَهُ یَفْضَحُحُهُ فِی بَیْتِهِ؛(2)
ای کسانیکه به زبان ایمان آوردهاید، ولی ایمان در قلب شما داخل نشده است، مسلمانان را غیبت نکنید، و لغزشهایشان را
پیگیری ننمایید، زیرا کسی که چنین کند، خداوند لغزشهایش را پیگیری میکند، و کسیکه خداوند لغزشهایش را پیگیری کند، او را در خانهاش مفتضح میسازد.
یکی دیگر از عوامل تندروی وهابیان و تکفیریها، فهم ظاهری از دین است، و این به جهت تعطیل عقل و عقلگرایی و تحجر و جمود بر ظواهر نصوص است، که انسان را از حقایق، دور میسازد.
دکتر یوسف قرضاوی در اینباره میگوید:
یکی از آفات بزرگی که جامعه امروز اسلامی با آن مواجه است و میتواند بهانه بزرگی برای لائیکها و غربزدهها باشد و فکر اسلامی مستقیم و عمل اسلامی سالم را مشوش سازد، وجود این گروهی است که هیچگونه آشنایی با مقاصد فقه ندارد، و اسیر شکل ظاهری امورند؛ من آنها را از قدیم،
ظاهریهای متجدد مینامیدم، گرچه علم فرقه ظاهریه را نداشته و دارای گستردگی اطلاعات ایشان نیستند، و از علامة ظاهریها یعنی، ابنحزم، تنها جمود فکری، آن هم در بعضی اوقات و زبان دراز او را به ارث بردهاند. این افراد برخی از آثار دو امام ابنتیمیه و ابنقیم، را قرائت کردهاند، ولی متأسفانه درست آن را نفهمیدند و به اعماق کلام آندو پی نبردند و مقید به پیروی از روش آندو و پایینتر از آنها، که وارث علم آنان
بودند، نبودند، بلکه تنها مقلد برخی از معاصران بوده و از آرای اینان اخذ میکنند. بسیاری از آنان بهرهای از مقاصد فقه نبردهاند، و اخلاص به تنهایی برای تجدید دین امت و قیام بر آن کفایت نمیکند، زیرا خوارج نیز بندگان مخلصی بودند که هر کس عبادتشان از قبیل نماز، قیام و قرائت را میدید احساس حقارت نسبت به عبادات خودش میکرد، همانگونه که احادیث صحیح از ده طریق بنابر نقل احمد بر این مطلب وارد شده است، ولی آفت آنها، در عقولشان و سطحینگری فقهشان بوده است. همانگونه که پیامبر توصیفشان کرده است: قرآن میخوانند، ولی از حنجره آنان تجاوز نمیکند، یعنی در فهم قرآن تعمق نداشته و اسرار آن را درک نمیکنند، ازاینرو باکی نیست در اینکه آنان اینگونه توصیف شوند، که اهل اسلام را به قتل میرسانند، ولی بتپرستان را رها میکنند.(1)
یکی از عوامل تندروی، پیروی از متشابهات و نادیده گرفتن محکمات، از آیات و روایات است.
خداوند متعال میفرماید:
{وَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ...}(2)
او کسی است که این کتاب [آسمانی] را بر تو نازل کرد، که قسمتی از آن، آیات محکم [صریح و روشن] است؛ که اساس این کتاب میباشد؛ [و هرگونه
پیچیدگی در آیات دیگر، با مراجعه به اینها، برطرف میگردد] و بخشی از آن، متشابه است [آیاتی که به دلیل بالا بودن سطح مطلب و جهات دیگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفی در آن میرود، ولی با توجه به آیات محکم، تفسیر آنها آشکار میشود.] اما کسانیکه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه انگیزی کنند [و مردم را گمراه سازند]؛ و تفسیر [نادرستی] برای آن میطلبند.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که به عایشه فرمود:
فَإِذا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ سُمِّیَ اللهُ، فَاحْذرْهُمْ؛(1)
چون دیدی کسانی را که از متشابهات پیروی میکنند، ایشان، همان کسانی هستند که خداوند نامشان را برده است، پس از آنان حذر کنید.
امروزه میبینیم که وهابیان و تکفیریها اینگونه عمل میکنند، یعنی آیات متشابه که
درباره مشرکان و بتپرستان است را بر مسلمانان و مؤمنان و موحدان واقعی منطبق میکنند، به جهت آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و سایر اولیا را واسطه فیض الهی دانسته و به آنها توجه میکنند.
یکی دیگر از عوامل تندروی وهابیها و تکفیریها اخذ علم و آرا و نظرات فرقههای دیگر، از کتابهای آنهاست. آنها چون از مبانی مخالفان خود آگاهی ندارند، از اینرو کلمات آنان را حمل بر ظاهر کرده و با برداشت تفسیری قشری و خاص خود که می کنند، دیگران را تکفیر میکنند، ازاینرو تأکید شده که علم را، از زبان صاحبان آن اندیشه اخذ کنید، زیرا رموزاتی دارد که به جز خودشان نمیفهمند.
دکتر یوسف قرضاوی میگوید:
1) . بخاری، صحیح بخاری، ح 4547.
انّ من اسباب التطرف، ضعف البصیرة بالواقع و الحیاة و التاریخ و سنن الله فی الخلق، فتجد من هؤلاء من یفهم الوقایع علی غیرحقیقتها و یفسرها تفسیراً بعیداً عن سنن الله فی کونه و احکامه فی شرعه. بعضهم یرید ان یغیّر العالم بوسائل وهمیة و اسالیب خیالیة... و یندفع إلی اعمال و تص-رفات من دون نظر إلی العواقب و النتائج...؛(1)
از جمله اسباب تندروی، ضعف بصیرت به زندگی و تاریخ و سنتهای خداوند در خلقت است، به همین دلیل از این افراد کسانی را مشاهده میکنی که غیر واقعی، وقایع را میفهمند بهگونهای تفسیر میکنند که از سنتهای الهی در نظام وجود و احکام شرع به دور است. برخی از ایشان میخواهند عالم را با وسایل وهمی و روشهای خیالی تغییر دهند... ازاینرو دست به کارها و تصرفاتی میزنند، بدون آنکه به نتایج آن فکر کنند... .
یکی از عوامل داخلی پیدایش فکر تکفیری، جهل به آیات قرآن روایات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه معصومین: و حتی کلمات علما و دانشمندان صاحبنظر است که باعث میشود هرکسی که هم عقیده او نیست را تکفیر کرده و حکم به قتل او دهد و آن را به اجرا بگذارد.
ابوحامدغزالی میگوید:
و المبادرة إلی التکفیر انّما تغلب علی طباع من یغلب علیهم الجهل؛(2)
مبادرت ورزیدن به تکفیر غلبه بر طبعهایی دارد که جهل بر آنها حاکم است.
وی همچنین میگوید:
فإذا رأیت الفقیه الذی بضاعته مجرد الفقه یخوض فی التکفیر و التضلیل فاعرض عنه ولا تشغل به قلبک و لسانک؛ فانّ التحدی بالعلوم غریزة بالطبع، لایصبر عنه الجهال، و لأجله کثر الخلاف بین الناس؛(3)
هرگاه مشاهده کردی، فقیهی که بضاعتش تنها فقه است، در تکفیر و نسبت گمراهیدادن [به مردم] فرو رفته، از او اعراض کن و قلب و زبانت را به آن مشغول نکن، زیرا مبارزهطلبی با علوم، غریزی طبع است و جاهلان بر آن صبر ندارند و بدین علت، اختلاف بین مردم بسیار است.
محمد بن علوی مالکی میگوید:
من اعظم الفتن التی بلینا بها ممّن یدعی السلفیة، و هم ابعد الناس عن حقائقها و آدابها مایظهر علی الساحة الیوم من کتب و محاضرات تشغل الناس و اکثرهم من العوام، تشغلهم بمباحث عویصة و مشکلة فی العقیدة، مباحث زلت فیها الأقدام، و ضلت فیها الأفهام، و ما ثبت فیها إلاّ الأئمة الأعلام...؛(1)
از بزرگترین فتنهها که به آن مبتلا شدهایم، کسانیاند که ادعای سلفیگری دارند، درحالیکه دورترین مردم، از حقایق و آداب سلفیت هستند، چیزی که امروزه در جامعه از کتابها و سخنرانیها ظاهر شده و مردم را که بیشترشان آنها عامیاند، به خود مشغول کرده به مباحثی مشکل و مشکلاتی در عقیده مشغول ساختهاند، مباحثی که قدمها در آن به لغزش افتاده و فهمها در
آن گمراه شده و به جز پیشوایان بلندمرتبه در آن ثابتقدم نبودهاند... .
عبدالمالک ریگی، فرمانده معدوم گروهک جند الله، در اعترافاتش بعد از دستگیری میگوید:
علل انحرافاتم... برمیگردد به کسانی در جامعه که مردم از آنها حرفشنوی دارند، و باید روشنگری کنند و در این خصوص کمکاری کردهاند، برای ما که }قطعاً{ کمکاری را میرساند. وقتی که من عملیاتی انجام میدادم برای شفافیتی بود که باید با آن مقابله میکردم و هرگز مباحث علمی مطرح نمیشد و طبعاً ما هم در راهی که گمان میکردیم کاملاً درست است }قدم مینهادیم{ و به همین دلیل همیشه روی آنها پافشاری میکردیم. من بارها گفتهام که اگر
1) . التحذیر من المجازفة بالتکفیر، ص52.
بعضی از علما این اقدامات را محکوم میکردند، میگفتیم که بیاید و بحث کنند... .(1)
یکی از مشکلات اساسی که باعث تکفیر دیگران میگردد، اکتفا به مطالعه قرآن و سنت و تکیه بر برداشتهای شخصی است، بدون آنکه ابزار لازم برای رسیدن به این درجه را به دست آورده باشد و از افکار بزرگان دین و متخصصان اسلامی
استفاده کند؛ این موضوع عامل بزرگی در رسیدن به فکر تکفیری افراطی است.
عبدالمالک ریگی میگوید:
اما علل انحرافاتم همان طور که قبلاً هم گفتم، یکی کمبود علم است.(2)
او همچنین میگوید:
سطحینگری و یا کم سوادی موجب این مسائل شد. کمعلمی همراه با تعصب، مشکلات بسیار بزرگی را به بار میآورد حتی در طول تاریخ از این قبیل مشکلات بوده است.
او همچنین میگوید:
راهی که ما انتخاب کرده بودیم و مبنای فکریمان ما بود، بر اساس سطحینگری و عدم رسوخ در مسائل دینی و تعصب و نفرتی که در درون ذهن ما حاکم است، بود.(3)
یکی دیگر از عوامل داخلی تکفیر، خودبزرگبینی و تکبر به اعمال و علم خویش است.
محمد بن علوی مالکی در این باره میگوید:
من الظواهر الواضحة التی تمیز بها هؤلاء المکفرون للمسلمین أو قل: هؤلاء المسارعون إلی تکفیر کل من یخالفهم او یعارضهم فیما یرون او یعتقدون؛ من الظواهر التی لاتنکر، اعجابهم بانفسهم و اعمالهم. و العُجب هو بدایة
خطیرة لأقبح خُلق نهی عنه الإسلام و حذّر منه، انّه الکبر الذی تمیز به أول کافر فی الخلق و هو ابلیس حیث رأی انّه خیرٌ من آدم و أُعْجِب بعمله، و کان له فیه رصید کبیر و اجتهاد عظیم؛(1)
از امور واضحی که تکفیریهای مسلمان به آن شناخته میشوند، یا بگو: آن کسانیکه تکفیر میکنند هرکسی را که مخالف آنان یا معارض با آنها در رأی یا اعتقادند؛ از پدیدههایی که جای انکار نیست، عُجب آنها درباره خود و اعمالشان بوده و این همان شروع خطرناکی است برای قبیحترین صفتی که اسلام از آن نهی کرده و مردم را از آن بر حذر داشته است. کِبری است که اولین کافر در بین مخلوقات به آن شناخته شد، که همان ابلیس }شیطان{ باشد، هنگامیکه خود را از آدم برتر دید و به عمل خود تکبر ورزید و کمینگاه به دامافتادن شیطان، همین صفت و تلاش بزرگش در همین جهت بود.
تکفیر و ارهاب و تندروی در دین و خشونتطلبی خطرات و آفات بسیاری برای اسلام و مسلمین در پی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
از جمله آثار شوم تکفیر، تضعیف بنیه اسلام و شوکت مسلمانان است، که در نتیجة تفرقه و تضاد بین مسلمانان حاصل میشود.
ابنالوزیر شدیدترین تفرقه را آن میداند که از ناحیه تکفیر غیرشرعی و افراطی پدید آمده باشد:
و لا افحش فی التفرق من التوصل الی التکفیر بادلّة محتملة تمکن معارضتها بمثلها، و یمکن التوصل بها الی عدم التکفیر والی جمع الکلمة. و انما قلنا انّه لاافحش من
1) . التحذیر من المجازفة بالتکفیر، ص55.
ذلک فی التفرق المنهی عنه؛ لما فیه من اعظم التعادی و التنافر و التباین. و قد قال رسول الله فی حق المحدود فی الخمر مرارا حیث لعنوه بسبب ذلک }لاتعینوا الشیطان علی اخیکم، اما انّه یحبّ الله و رسوله{(1). و لاشک انّ فی التفرق ضعف الاسلام و تقلیل اهله و توهین امره؛(2)
واضحتر در تفرقه، از چنگزدن به تکفیر با ادله احتمالی نیست، ادلهای که امکان معارضه به مثل در آنها وجود دارد و میتوان با آن به و وحدت کلمه رسید و اینکه ما گفتیم: ظاهرتر از تکفیر در ایجاد تفرقه نهی شده، از آن نیست، از آن جهت است که در آن بیشترین تعدی، تنافر و جدایی است. رسول خدا در حق کسی که بارها به دلیل شرب خمر حدّ خورده و او را بدین جهت لعنت کرده بودند، فرمود: «شیطان را
بر ضد برادر }دینی{ خود یاری ندهید، آگاه باشید که آن برادر، خدا و رسولش را دوست دارد» و شکی نیست که تفرقه عامل ضعف اسلام و کاستن از اهل آن و توهین امر آن است.
خداوند سبحان بر انسانها به نعمت امنیت منّت نهاده و به این نعمت آنان را متذکر نموده است تا خداوند را بر آن شکر کرده و او را در پرتو آن پرستش نمایند. خداوند متعال میفرماید:
{وَقالُوا إِن نَّتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَوَلَمْ نُمَکِّن لَّهُمْ حَرَما آمِنا یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ رِّزْقا مِّن لَّدُنّا وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ}؛(3)
آنها گفتند: ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم، ما را از سرزمینمان میربایند! آیا ما حرم امنی در اختیار آنها قرار ندادیم که ثمرات هر چیزی }از هر شهر و دیاری{ بهسوی آن آورده میشود؟! رزقی است از جانب ما، ولی بیشتر آنها نمیدانند.
و نیز میفرماید:
{فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذا الْبَیْتِ ! الَّذِی أَطْعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِّنْ خَوْفٍ}؛(1)
پس }بشکرانه این نعمت بزرگ{ باید پروردگار این خانه را عبادت کنند، همان
کس که آنها را از گرسنگی نجات داد و از ترس و ناامنی ایمنساخت.
تکفیر از علتهای اساسی قتل و غارت، بلکه حلال شمردن آن به اسم دین است.
از ابوقلابه نقل شده که گفت: «ماابتدع رجل بدعة الاّ استحلّ السیف؛(2)
هیچ کس بدعتی نمیگذارد، جز آنکه شمشیر کشیدن را حلال میشمارد.»
از بدعتهای بزرگ تکفیر افراطی آن است که موجب قتل و غارت و خونریزی میشود.
از جمله آفات تکفیر افراطی طعن وارد کردن دشمنان بر اسلام و مسلمانان اعم از عوام و خواص، یعنی علمای آن است، درحالیکه حفظ آبروی اسلام و اهلش بر همگان لازم میباشد.
اسلامی را که تروریستهای تکفیری و خشونت طلبان به جامعه جهانی با عملکرد خود معرفی میکنند، باعث شده تا دشمنان به مردم جهان بفهمانند، اسلام دینی نیست که قابل پذیرش باشد، زیرا مطابق رفتار برخی از مدعیان اسلام، اسلام دینی است که بر قتل و ترور و خشونت
استوار است، و ازاینرو میتوان ادعا کرد این جنگ و خونریزی، که اکنون بین گروههای اسلامی در کشورهای اسلامی در گرفته با تحریک استکبار غربی صورت میگیرد، تا از گسترش اسلام در غرب، با نشاندادن صحنههای رقت آور کشتار مسلمانان به وسیله یکدیگر، جلوگیری شده و عملکرد آنان را به اسلام و پیامبرش نسبت دهند، درحالیکه این اعمال از گروهی محدود از افراد متحجّر و
تندرو، مدعی دروغین اسلام است و اسلام و پیامبرش و بیشتر مسلمانان و علمای آن از این گونه اقدامات بیزارند.
اقدامات این گروهک مدعی دروغین اسلام است که باعث شده تا کشیش مسیحیآمریکایی به نام }فالویل{ مدعی شود اسلام ذاتا دین ارهابی و تروریستی و محمد اولین تروریست است.(1)
دکتر ولید بن محمد بن عبدالله العلی، استاد دانشگاه کویت، میگوید:
انّ من مخاطر الارهاب و آثاره: تشویه لصورة الدین و المتدینین، و هو الامر الذی یستدعی نُفرة الأفراد و المجتمعات منهما، فکان من الض-رورة بمکان: بیان جمال الدین و کماله و جلال حملته و رجاله؛(2)
از خطرات ارهاب و آثار آن، مشوّه کردن چهره دین و متدنیان است، و این از عوامل تنفر افراد و جوامع از آندو، میباشد، بنابراین ضروری است تا زیبایی، کمال و جلالت حاملان و شخصیتهای دین را تبیین کنیم.
دکتر فؤاد البعدانی، استاد فکر اسلامی در دانشگاه }إب{ در یمن، میگوید:
فها هو العالم الاسلامی فی العقود الأخیرة یعانی من ظاهرة الغلو الدینی و تفشی مظاهر التطرف و التعصب الفکری و الارهاب الجهادی، ممّا ادی الی ارتکاب بعض اعمال العنف و الارهاب التی لاتخدم الاسلام بایّ حال، بل انّها اثمرت الکثیر من السلبیات الماحقة و الاخطاء الفادحة و اسهمت فی تشویه صورة الاسلام و المسلمین عند غیر المسلمین و ظهور ظاهرة العداء للاسلام و کراهیته، کما ظهر تحامل المؤسسات السیاسیة و الإعلامیة الغربیة علیه و علی المسلمین و نعتهم باقبح الصور و اشنع التهم؛ من التخلف الحضاری الی العنف ،الی الارهاب، و الوصول اخیرا الی المحاربة العلنیة للاسلام تحت مبرر و دعوی التصدی لظاهرة الارهاب،
التی غدت الیوم عند بعض الدول الغربیة حربا علی الاسلام نفسه و مظاهره و تشریعاته؛(1)
جهان اسلام در دهههای اخیر، با پدیده غلو دینی و گسترش مظاهر انحراف و تعصب فکری و ارهاب جهادی روبهرو بوده و دست به گریبان است؛ امری که موجب ارتکاب برخی از اقدامات خشونتبار و تروریستی شده که به هیچوجه در خدمت اسلام نیست، بلکه اینگونه
اقدامات تأثیر سلبی بسیار نابودکننده و اشتباهات سنگینی در پی داشته و سهم بهسزایی در مشوه ساختن چهره اسلام و مسلمین نزد غیر مسلمانان داشته و باعث پیدایش پدیده دشمنی با اسلام و کراهت از آن شده است، همانگونه که مشاهده میشود مؤسسات سیاسی و تبلیغاتی غرب، بر اسلام و مسلمانان تاخته و آنها را به قبیحترین صورتها و پستترین تهمتها، از قبیل: تخلف از تمدن و رجوع به خشونت و اقدام به عملیات تروریستی متهم کردهاند. و اخیرا به جنگ علنی با اسلام، با ادعای مبارزه با پدیده خشونت و ارهاب روی آوردهاند، امری که امروزه نزد برخی از دولتهای غربی، جنگ بر ضد اسلام با ارزشها و مظاهر و تشریعاتش تبدیل شده است.
از امتیازات دین اسلام آن است که مطابق با فطرت و عقلهای سالم است،بهطوریکه اگر حقیقت و خالص آن بر انسانها عرضه شود، تمام نفوس تسلیم و پذیرای آن میشوند. از امتیازات دین اسلام اینکه با شرایط هر زمان و مکان سازگاری داشته و مشتمل بر تمام صفات نیک و اخلاق پسندیده است، زیرا دین رحمت و مدارا و سهولت میباشد، همانگونه که به تفصیل در این باره بحث کردهایم.
دکتر عالیه صالح سعد قرنی میگوید:
انّ ظاهرة التکفیر اعطت فرصة لأعداء الاسلام لشنّ حملة ظالمة من الافتراءات و المزاعم التی ارادت ان تلصق بالاسلام تهم التعصب و الارهاب و عدم التسامح و غیر ذلک من الدعاوی التی لا اصل لها فی الاسلام و لا سند لها فی العلم و لا من
1) . الافتراق بین وسطیة الاسلام و ظاهرة الغلو الدینی، ضمن مجموعه مقالات مؤتمر الارهاب، محور دوم، ص407.
الواقع التاریخی. فکان هؤلاء - بقصد منهم او بغیر قصد - عونا لأعداء هذه الامة علی تحقیق مرادهم فی النیل من الاسلام و اهله. و لاشک ان تکفیر المسلم و تفسیقه یترتب علیه وسم الدین بالعنف و القسوة و خلوّه من السماحة و اللین، فی حین انّه من محاسن الاسلام التحذیر من التکفیر، کما مر معنا؛
کما یترتب علی تلک الظاهرة الدخیلة تشویه صورة الاسلام الحسنة ممّا یستغله اعداء الاسلام اسوء استغلال و اعتبار تلک الفئة الضالة هی صورة الاسلام الحقیقیة، الامر الذی یحدّ من انتشار الاسلام و التضییق علی المسلمین و معاملتهم علی انّهم تکفیریین قتلة، یقتل بعضهم بعضا بالذنب و المعصیة...؛(1)
پدیده تکفیر فرصتی را به دشمنان اسلام میدهد تا تهاجمی ظالمانه از تهمتها و خیالبافیها کرده و در صدد تهمت تعصب و خشونتطلبی و عدمتسامح و دیگر ادعاهای بی اساس به اسلام باشند، اتهاماتی که اساسی برای آنها در اسلام وجود نداشته و دارای سندی در واقعیتهای تاریخی نیست. تکفیریها - خواسته و یا ناخواسته - یاور دشمنان این امت، در رسیدن به اهدافشان برای ضربه زدن به اسلام و مسلمانان میباشند. شکی نیست که تکفیر مسلمان و نسبتدادن فسق به
او، باعث میشود دین به تندروی و قساوت و دوری از تسامح متهم شود، درحالیکه از محاسن اسلام، برحذرداشتن از تکفیر است.
از آثار این پدیده وارداتی، مشوه شدن چهره نیک اسلام است، امری که دشمنان اسلام از آن، بدترین بهرهبرداری را به نفع خود کرده و آن گروه گمراه، را همان چهره اسلام واقعی معرفی میکنند، اتفاقی که باعث جلوگیری از انتشار اسلام و فشار بر مسلمانان و معامله با آنان، به عنوان تکفیریهای آدمکش، میشود، که یکدیگر را به دلیل گناه و معصیت به قتل میرسانند... .
از جمله آفات تکفیر افراطی، تحجر فکری و حبس کردن رأی و نظر و نپذیرفتن آنها، بلکه ابطال کلی آن است، که به تبع اختلاف فکری ممنوع شده و در نتیجه به
1) . خطورة و اثر التکفیر علی الفرد و المجتمع، ضمن مجموعه مقالات مؤتمر ظاهرة التکفیر، ص389.
برخورد افکار منجر میشود. مضاف بر این، تشنج و انفعال در جامعه نتیجه سیطره فکر تکفیری بر گروه خاصی است، که دیگران را تکفیر میکند، اقدامیکه باعث نبرد اندیشهها بین افراد جامعه شده و تهمتها بین افراد ردّ و بدل میشود.
خطر این فکر تکفیری در جوامع اسلامی آن است که صاحبان این فکر، در اتهام مردم به گمراهی و تکفیر زیادهروی کرده و خونها و اموالشان را مباح اعلام کرده و مسلمانان بیگناه را به مجرد اختلاف با آنان در اندیشه، به قتل میرسانند.
دکتر ولید بن محمد بن عبدالله العلی میگوید:
و لانستطیع ان ننکر او نتجاهل انّه قد نجم عن شیوع الأفکار المتعصبة و الآراء الغالیة و المواقف المتشنجة باسم الاسلام فی عقول الناشئة من ابناء المسلمین و بعض الفصائل المتطرفة، انحرافات خطیرة، تبدت علی شکل اعمال عنف شنیعة داخل بلدان العالم الاسلامی و خارجها، شوهت صورة الاسلام و قیمه و تش-ریعاته و تعالیمه فی اعین شعوب العالم و اجّجت مشاعر الحقد علیه و علی المسلمین؛(1)
ما نمیتوانیم انکار کرده یا خود را به جهالت بزنیم که افکار تعصبدار و تند و موضعگیریهای تشنجآور به اسم اسلام، در عقلهای پدید آمده از فرزندان مسلمانان و برخی گروههای جدا شده و انحرافی ظاهر شدهاند، همراه با انحرافاتی خطرناک که به صورت اقدامات تند و فجیع در داخل کشورهای جهان اسلام و خارج آنها پدید آمده و چهره اسلام و ارزشها و تعالیم آن را در چشمهای مردم جهان مشوّه کرده و احساسات کینهتوزی را بر ضد اسلام و مسلمانان برانگیخته است.
1) . همان، ص408.
اجماع علمای سلف، از اهل سنت، بر این است که تکفیر هیچیک از افرادی که رو به قبله نماز میخوانند، جایز نیست، مگر در صورت انکار امری قطعی از روی علم و اصرار، که ضروری بودنش در دین معلوم است.
عبدالکریم بکار میگوید:
و قد انبنی علی هذا الموقف مرونة عجیبة من السلف تجاه بعضهم فی قضایا الخلاف، فهم لایکفّرون و لایفسّقون و لایؤثّمون مادام الخلاف فی غیر المسائل الواضحة المعلومة من الدین بالضرورة؛(1)
بر این موقف، انفعال عجیبی از سلف، در برابر برخی، در قضایای اختلافی بنا نهاده شده، زیرا آنها تکفیر نکرده و نسبت فسق و گناه به کسی نمیدهند تاز زمانیکه خلاف، در مسائل واضح و معلوم از ضروری دین نباشد.
ابنتیمیه میگوید:
و ما زال السلف یتنازعون فی کثیر من هذه المسائل - المسائل الخبریة القولیة و المسائل العملیة - و لم یشهد احد منهم علی احد لابکفر و لابفسق و لا بمعصیة؛(2)
همیشه سلف در بسیاری از مسائل، یعنی مسائل خبری قولی و عملی، با یکدیگر نزاع داشتهاند ولی احدی، دیگری را به کفر گواهی نداده است.
از محمد بن ادریس شافعی نقل شده که میگفت: «...احدهم اذا خالفه صاحبه قال کفرتَ و العلم انّما یقال فیه: اخطأت؛(3)...یکی از آنها چون همراهش با آنان مخالفت میکرد، میگفت: کافر شدی، درحالیکه علم درباره او میگوید: خطا کردی.»
ذهبی در تعلیقه خود بر کلام او مینویسد:
و قد تأوّل فی ذلک حدیثَ الصورة فلیُعْذَر من تأوّلَ بعض الصفات.... و لو انّ کلّ من اخطأ فی اجتهاده مع صحّة ایمانه و توخّیه لاتباع الحق اهدرناه و بدّعناه، لقلّ من یسلم من الائمة معنا؛(1)
ابن خزیمه، حدیث صورت را در آن کتاب تأویل کرده، پس باید کسانی که برخی از صفات را تأویل میکنند، معذور باشند، و اگر هر کس که در اجتهادش به خطا رفته، با صحت ایمان و التزام به پیروی از حق، خونش را به هدر دهیم و او را بدعتگذار بدانیم، کمتر کسانی از امامان، همراهمان باقی خواهند ماند.
شاطبی میگوید:
قد اختلف الائمة فی تکفیر هؤلاء الفرق اصحاب البدع العظمی، و لکن الذی یقوی فی النظر و بحسب الأثر عدم القطع بتکفیرهم، و الدلیل علیه عمل السلف الصالح فیهم. الاتری الی صنع علی رضی الله عنه فی الخوارج؟ و کونه عاملهم فی قتالهم معاملة اهل الاسلام علی مقتضی قول الله تعالی: {وَإِن
طَآئِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما} و ایضا فحین ظهر معبد
الجهنی و غیره من اهل القدر لم یکن من السلف الصالح لهم الاّ الطرد و الابعاد و العداوة و الهجران، و لو کانوا خرجوا الی کفر محض لأقاموا علیهم الحدّ المقام علی المرتدین... ؛(2)
رهبران در تکفیر این فرقهها، صاحبان بدعتهای بزرگ، اختلاف کردهاند، ولی آنچه در نظر انسان و به حسب روایات قوت مییابد، اینکه قطع به تکفیر آنان نیست، و دلیل بر آن، عمل سلف صالح در میان ایشان است. آیا مشاهده نکردهای عملکرد علی, را درباره خوارج؟ او با آنان در نبردش، معامله اهل اسلام کرد، بر مقتضای قول خداوند متعال «:و اگر دو طایفه از مؤمنان با یکدیگر نبرد کردند بینشان اصلاح نمایید». همچنین هنگامیکه معبد جهنی و دیگران از اهل قدر ظهور کردند، عکسالعمل سلف صالح درباره آنها فقط طردکردن و دشمنی و کنارهگیری بود و اگر آنان کافر شده بودند، از سوی سلف، حدی که بر افراد مرتد جاری میشد، جاری میکردند.... .
علمای اهل سنت اموری را موانع تکفیر به حساب آوردهاند. برخی از آنها که میتواند از تکفیر افراطی جلوگیری کند عبارتنداز:
درباره احکام فقهی، کسیکه توانایی اجتهاد ندارد، باید محتاط یا مقلد باشد و در مورد مسائل اعتقادی شیعه امامیه، معتقد است که تمام افراد باید بر آنها استدلال کرده یا به آنها یقین داشته باشند، ولی نزد اهل سنت، دراینباره اختلاف است، که آیا تقلید در مسایل اعتقادی جایز است یا حتما باید انسان عقیده، نظر و استدلال داشته باشد و تقلید در آنها جایز نیست.
زرکشی مینویسد:
...و العلوم نوعان: عقلی و شرعی، الاول: العقلی، و هو المسائل المتعلقة بوجود الباری و صفاته، و اختلفوا فیها، و المختار انّه لایجوز التقلید، بل یجب تحصیلها بالنظر، و جزم به الاستاذ ابومنصور و الشیخ ابوحامد الاسفرایینی فی تعلیقه، و حکاه الاستاذ ابواسحاق فی «شرح الترتیب» عن اجماع اهل العلم من اهل الحق و غیرهم من الطوائف. و قال ابوالحسین بن القطان فی کتابه: لانعلم خلافا فی امتناع التقلید فی التوحید، و حکاه ابن السمعانی عن جمیع المتکلمین و طائفة من الفقهاء و قالوا: لایجوز للعامی التقلید فیها و لابدّ ان یعرف ما یعرفه بالدلیل...؛(1)
...علوم بر دو نوع است: عقلی و شرعی؛ علوم عقلی مطالبی است متعلق به وجود خدا و صفات او، و درباره جواز تقلید در آنها،
اختلاف است و رأی مختار ما، عدم جواز تقلید میباشد، بلکه باید با فکر تحصیل گردد. به این مطلب ابومنصور و شیخ ابوحامد اسفرایینی در تعلیقه خود جزم پیدا کرده، و آن را استاد ابواسحاق در شرح ترتیب، از اجماع اهل علم از اهل حق و دیگر
1) . ابنحیان، البحر المحیط، ج6، ص278.
طوائف حکایت کرده است. ابوالحسین بن قطان در کتابش میگوید: خلافی در ممتنع بودن تقلید در توحید نمیدانیم، و ابنسمعانی از جمیع متکلمان و طایفهای از فقها آن را حکایت کرده و گفتهاند: تقلید در مسائل خداشناسی جایز نیست و باید به آنها، با دلیل، معرفت پیدا کرد.
فخر رازی مینویسد: «لایجوز التقلید فی اصول الدین، لا المجتهد و لا للعوام، و قال کثیر من الفقهاء بجوازه؛(1)تقلید در اصول دین جایز نیست، نه برای مجتهد و نه برای عوام، ولی بسیاری از فقها قائل به جواز آن شدهاند.»
ابنتیمیه میگوید:
اما المسائل الاصولیة فکثیر من المتکلمة و الفقهاء من اصحابنا و غیرهم یوجب النظر و الاستدلال علی کل أحد، و امّا جمهور الأمة فعلی خلاف ذلک؛ فانّ ما وجب علمه انّما یجب علی من یقدر علی تحصیل العلم و کثیر من الناس عاجز عن العلم بهذه الدقائق فکیف یکلّف العلم بها...؛(2)
اما مسائل اصولی، بسیاری از متکلمان و فقهای از اصحاب ما و دیگران کسانی هستند که نظر و استدلال را بر هر فردی واجب میدانند، ولی جمهور امت بر خلاف آن هستند، زیرا تحصیل علم به مسائل اصولی بر کسانی واجب است که قدرت بر تحصیل علم دارند، درحالیکه بسیاری از مردم، عاجز از فهم این دقایقاند، چگونه آنان به علم به آنها تکلیف میشوند.
عذر بودن تقلید نزد ابنتیمیه
ابنتیمیه بعد از سخن گفتن درباره کفر و گمراهی اهل حلول و اتحاد از غالیان متصوفه میگوید:
....فکلّ من کان اخبر بباطن هذا المذهب و واقفهم علیه کان اظهر کفرا و الحادا، و امّا الجهال الذین یحسنون الظنّ بقول هؤلاء و لایفهمونه و یعتقدون انّه من جنس
کلام المشایخ العارفین الذین یتکلمون بکلام صحیح لایفهمه کثیر من الناس، فهؤلاء تجد فیهم اسلاما و ایمانا و متابعة للکتاب و السنة بحسب ایمانهم التقلیدی و تجد فیهم اقرارا لهولاء و احسانا للظن بهم و تسلیما لهم بحسب جهلهم و ضلالهم؛(1)
... هرکس که از باطن این مذهب آگاهتر باشد و در عین حال، با آنان بر این عقیده، موافقت کند کفر و الحادش ظاهرتر است، اما جاهلانی که حسنظن به گفته آنان داشته و حرفشان را نمیفهمند و معتقدند
کلامشان از جنس کلام مشایخ عارف است، که به سخنان صحیح تکلم میکنند، ولی بسیاری از مردم آنها را نمیفهمند، در آن اسلام و ایمان و پیروی از قرآن و سنت، به حسب ایمان تقلیدی آنان مییابی و نیز در آنها، اقرار به آن مشایخ و تسلیم در برابر آنان، به حسب جهل و گمراهی است... .
از عبارات علما استفاده میشود، تأویلکننده معذور است.
ابوحامد غزالی میگوید: «لایلزم کفر المؤوّلین ما داموا یلازمون قانون التأویل؛(2)مادامی که تأویلکنندگان، ملازمت با قانون تأویل دارند، نمیتوان آنها را تکفیر کرد.»
میگوید: «لم یثبت عندنا انّ الخطأ فی التأویل موجب للتکفیر؛(3)نزد ما ثابت نشده، که خطای در تأویل، موجب تکفیر است.»
او نیز میگوید:
والذی ینبغی ان یمیل المحصل الیه الاحتزار من التکفیر ما وجد الیه سبیلا؛ فإنّ استباحة الدماء والاموال من المصلّین إلی القبلة، المص-رحین بقول لا اله الاّ الله، محمد رسول الله خطأ، والخطأ فی ترک الف کافر فی الحیاة اهون من الخطأ فی سفک محجمة من دم مسلم؛(4)
آنچه که سزاوار است محصّل به آن میل پیدا کند، دوری از تکفیر است، تا آنجا که راه دارد؛ زیرا مباحکردن خونها و اموال از نمازگزاران به سوی قبله که تصریح به وحدانیت خداوند و رسالت محمّد دارند، اشتباه است، و اشتباه در ترک هزار کافر در زندگی، آسانتر است از ریختن کمی از خون مسلمان.
خطابی در شرح حدیث «افتراق امت» میگوید:
فیه دلالة علی انّ هذه الفرق کلّها غیر خارجة من الدین؛ اذ قد جعلهم النبی کلّهم امّته، و فیه انّ المتأوّل لایخرج من الملة و ان اخطأ فی تأویله؛(1)
در آن دلالت است بر این که همه این فرقهها، از دین خارج نیستند، زیرا پیامبر آنان را جزو امت خود به حساب آورده است، و از این حدیث نیز استفاده میشود، تأویلکننده، از ملت اسلام خارج نمیشود، گرچه در تأویلش خطا کرده باشد.
او نیز میگوید:
و حجة من قال بعدم تکفیر المتأولین انّه قد ثبت عصمة دماؤهم و اموالهم بقولهم: لا اله الاّ الله، محمد رسول الله، و لم یثبت لنا انّ الخطأ فی التأویل کفر، و الاّ فلابدّ من دلیل علی ذلک من نصّ او اجماع او قیاس صحیح من نص او اجماع و لم نجد من ذلک شیئا، فبقی القوم علی الاسلام. فان اتفق فی زمان وجود مجتهد تکاملت فیه شروط الاجتهاد کالأئمة الاربعة و بان له دلیل
قاطع انّ الخطأ فی التأویل موجب للکفر کفرناهم بقوله، و هیهات ان یوجد مثل ذلک فی مثل هذه الأزمان؛(2)
دلیل معتقدان به عدم تکفیر اهل تأویل، این است که خونها و اموال گویندگان «لا اله الاّ الله، محمد رسول الله» ثابت شده، و برای ما ثابت نشده که خطای در تأویل، کفر باشد، و گرنه باید دلیلی از نص یا اجماع یا قیاس صحیح از نص یا اجماع وجود میداشت، درحالیکه هیچیک از این انواع ادله را نیافتیم، بنابراین، قوم بر اسلام خود باقی است. اگر مجتهدی یافت شد که شروط اجتهاد در او به کمال رسیده بود، همانند چهار امام، و برای او دلیل قاطعی کشف شد که
خطای در تأویل موجب کفر است، به فتوای وی، آنان را تکفیر میکنیم، ولی هیهات که چنین دلیلی در مثل این زمانها یافت شود.
ابنتیمیه میگوید:
انّ المتأوّل الذی قصده متابعة الرسول لایکفّر و لایفسّق اذا اجتهد فاخطأ و هذا المشهور عند الناس فی المسائل العلمیة، و اما مسائل العقائد فکثیر من الناس کفّر المخطئین فیها، و هذا قول لایعرف عن احد من الصحابة و التابعین لهم باحسان و لا عن احد من ائمة المسلمین، و انّما هو فی الاصل من اقوال اهل البدع الذین یبتدعون بدعة و یکفّرون من خالفهم، کالخوارج و المعتزلة و الجهمیة؛(1)
تأویل کننده، که قصدش پیروی از رسول خدا است، درصورتیکه در اجتهادش خطا کرده
تکفیر و تفسیق نمیشود و این مشهور نزد مردم در مسائل عملی است، اما مسائل اعتقادی، بسیاری از مردم، خطاکنندگان در آن را تکفیر کردهاند و این قول از هیچیک از صحابه و پیروان نیک آنان و از هیچیک از رهبران مسلمانان شناخته شده نیست، بلکه این سخن، در اصل از اقوال اهل بدعت است، آنان که بدعتگذار بوده و مخالفان خود را تکفیر میکنند، همانند: خوارج، معتزله و جهمیه.
ابنالوزیر میگوید:
طوائف الاسلام الذین وافقوا علی الایمان بالتنزیل و خالفوا فی التأویل فهؤلاء لایکفر منهم الاّ مَن تأویله تکذیب و لکن سمّاه تأویلاً مخادعة للمسلمین و مکیدة للدین کالقرامطة...و اما اهل البدع الذین آمنوا بالله و رسوله و کتبه و الیوم الآخر و انّما غلطوا فی بعض العقائد لشبهة قصرت عنها افهامهم و لم تبلغ کشفها معرفتهم، فلا دلیل علی کفرهم و من کفرهم فقد اغترّ فی تکفیره من الشبهة بمثل مااغتروا به فی بدعتهم من ذلک؛(2)
طوایف اسلام، آنان که بر ایمان به تنزیل توافق داشته و در تأویل اختلاف دارند، همدیگر را تکفیر نمیکنند، مگر اینکه تأویلش موجب تکذیب باشد و
آن را اگر تأویل نامیده، برای خدعه نمودن مسلمانان و نیرنگ بر دین است، همانند قرامطه... .
اما اهل بدعتها؛ آنان که به خدا و رسول و کتابهای آسمانی و روز قیامت ایمان آورده
و تنها در برخی عقاید به جهت شبههای که ذهنشان از آن قصور داشته و نتوانسته با شناختی که دارد، آن را برطرف کند، در نتیجه به غلط رفتهاند، دلیلی بر کفر آنان نیست، و هرکس آنها را تکفیر کند، در تکفیرش همانند فریبی که آنان در بدعت خوردهاند، فریب خورده است.
ابنحجر عسقلانی میگوید:
قال العلماء: کل متأول معذور بتأویله لیس بآثم، اذا کان تأویله سائغا فی لسان العرب و کان له وجه فی العلم؛(1)
علما گفتهاند: هر تأویلکنندهای، در تأویلش معذور بوده و گناهکار به حساب نمیآید، درصورتیکه تأویلش مطابق با زبان عرب بوده و در علم قابل توجیه باشد.
مؤلف شرح تنویرالابصار مینویسد:
و اعلم انّه لایفتی بکفر مسلم امکن حمل کلامه علی محمل حسن او کان فی کفره خلاف، و لو کان ذلک روایة ضعیفة؛(2)
نباید فتوا به کفر مسلمانی داد، که حمل کلامش، بر محمل نیک امکانپذیر بوده یا در کفرش اختلاف است، گرچه مستند کلام او، روایت ضعیفی باشد.
خیرالدین بن احمد بن علی ایوبی رملی }متوفی 1081ق{ که از فقهای حنفی است و دارای کتاب الفتاوی الخیریة و حاشیهای بر کتاب البحر الرائق فی فقه
الحنفیة(3)است در شرح آن عبارت میگوید: «و لو کانت لغیر اهل مذهبنا؛(4)
گرچه آن روایت از غیر اهل مذهب ما باشد.»
شیخ عبدالرحمن سعدی میگوید:
و لایلزم اذا کان القول کفرا ان یُکفر کل ما قاله مع الجهل و التأویل؛ فانّ ثبوت الکفر فی حق الشخص المعین کثبوت الوعید فی الآخرة فی حقه، و ذلک له شروط و موانع؛(1)
اگر گفتاری کفرآمیز است، لازمهاش این نیست هرکس آن را از روی جهالت و تأویل، بر زبان جاری کرده، کافر شود، زیرا ثبوت کفر در حق شخص معین، همانند ثبوت وعید در آخرت در حق اوست، که دارای شروط و موانعی است.
او نیز میگوید:
انّ المتأولین من اهل القبلة الذین ضلّوا و اخطأوا فی فهم ما جاء به الکتاب و السنة مع ایمانهم بالرسول و اعتقادهم صدقه فی کل ما قال و ان ما قاله کله حق و التزموا ذلک، لکنهم اخطأوا فی بعض المسائل الخبریة او العملیة، فهولاء قد دل الکتاب و السنة علی عدم خروجهم من الدین و عدم الحکم باحکام الکافرین، و اجمع الصحابة - رضی الله عنهم - و التابعون و من بعدهم من ائمة السلف علی ذلک؛(2)
تأویلکنندگان از اهل قبله که گمراه شده و در فهم آنچه در قرآن و سنت آمده، به خطا
رفتهاند، با ایمان آنان به پیامبر و اعتقادشان به صدق او، در آنچه فرموده، و اینکه تمام سخنان پیامبر حق است و به آنها التزام دادهاند، ولی در برخی از مسائل خبری یا عملی اشتباه کردهاند، قرآن و سنت دلالت بر عدم خروج آنان از دین و عدمحکم بر آنان به احکام کافرین دارد. صحابه2 و تابعین و کسانی که از امامان سلف بعد از آنان آمدند، همگی در این موضوع اتفاق نظر دارند.
از طبیعت بشر، اختلاف در درک و تحلیل است و این امر واقعیتی انکارناپذیر میباشد و اختلاف، امری پسندیده است، تا زمانی که در محدوده صلح و اجتهاد و احترام نهادن به رأی و نظر دیگران باشد، ولی اگر اختلاف، به نزاع و کُشت و کشتار
منجر شود، حیوانی خواهد بود نه انسانی، و همین امر عامل افتراق انسان و حیوان است.
اختلافات بین مسلمانان، به اختلاف در مذاهب اعتقادی و سیاسی و فقهی آنان باز میگردد. اختلافات تا زمانی که به نزاع و مشاجره نرسد ضرورت علمی است و باعث پیشرفت زندگی بشر میباشد، ولی هنگامی که اختلاف مطلوب، جای خود را به، فرهنگ زور و تحکّم و خصومت طایفهای و
مذهبی و ریشهای داد، اثر مفیدش را از دست داده و امت اسلامی را به فساد میکشاند، و بازگشت غالب این نوع اختلافها، به مسائل سیاسی و امور غیبی است.
از خطرناکترین بیماریهایی که وحدت مسلمانان را نشانه گرفته، انتقال اختلافات اجتهادی به اصول عقاید است، زیرا چه بسیار مسائلی که در ابتدا در فقه مطرح شده و اختلاف درباره آنها اجتهادی بوده، ولی سپس به عقیده تبدیل شده و موافق با آنها، فرقه ناجیه و مخالف با آنها، جزو فرقه هلاکشونده و بدعتگذار داخل شده است.
در طول تاریخ اسلام، افرادی متعصب، متحجّر، خودخواه و بیتجربه، شروع به بهرهبرداری از آیات و روایات کرده و خود را به سلف نسبت دادهاند و در گذر زمان، نتایج فکری آنها چنان تقدیس شده که گویا وحی منزل است و نمیتوان آنها را ترک کرد، درحالیکه افکار آنان اجتهاداتی بوده، همراه با تأویل نصوص و بر اساس فهم خود، در شرایط و ظرفیتهای مخصوص استنباط شده است.
به مرور زمان و به دلیل نزاعهای سیاسی و مذهبی، این افکار عمق و گسترش پیدا کرده و چنان باعث تشتت و نزاع شده، که منادیان آنها شروع به تکفیر مخالفان خود و یکدیگر را بدعتگذار در دین معرفی کرده و خون همدیگر را مباح اعلام کردهاند. عقیدهای را که باید در راستای شناخت و پرستش خداوند متعال قرار گرفته و باعث
تکامل انسان و مجتمع اسلامی شود، از محدوده اصلیاش خارج شده و تبدیل به تفکری گشته که موجب قساوت قلوب و زیاد شدن شبهات شده و تفرقه و کینه را در بین آحاد امت اسلامی بیشتر کرده است. کار به جایی رسیده که پیگیری مسائل اعتقادی، نتیجهای جز تکفیر مخالفان و نسبت دادن آنان به بدعتگذاری در دین و فسق و گمراهی، نبوده است.
با مطالعه بسیاری از کتابهای اعتقادی، پیمیبریم که این نوشتهها، پر از تکفیر و تفسیق و نسبتدادن مخالفان به بدعتگذاری در دین است و این نوع کتابها از قرن سوم و چهارم شروع شده و تاکنون ادامه دارد و هر فرقه و جماعتی برای خود سلف صالح فرض کرده، گرچه دروغگو و فاجر باشد و مخالف مذهب خود را، از سلف صالح به حساب نیاورده، گرچه از عابدترین
و راستگوترین مردم باشد و میزان در این ارزشگزاریها، غالبا تعصبات مذهبی است.
از اینرو مشاهده میکنیم «صاوی» در حاشیه خود بر تفسیر جلالین مینویسد:
و لایجوز تقلید ما عدا المذاهب الأربعة و لو وافق قول الصحابة و الحدیث الصحیح و الآیة، فالخارج عن المذاهب الاربعة ضال مضلّ و ربّما اداه ذلک للکفر؛ لانّ الأخذ بظواهر الکتاب و السنة من اصول الکفر؛(1)
تقلید، غیر از مذاهب اربعه جایز نیست، گرچه موافق با گفته صحابه و حدیث صحیح و آیه باشد، از اینرو خارج از مذاهب چهارگانه، گمراه و گمراهکننده است و چه بسا این امر او را به کفر میرساند، زیرا اخذ به ظواهر قرآن و سنت از اصول کفر است.
اینگونه تعصبات مذهبی را نزد برخی از فرقههای مدعی اسلام اصیل مشاهده میکنیم که در طول تاریخ وجود داشته و دارد و ایمان را به نزاع سیاسی و مذهبی کشانده و کتابهایشان سرشار از تکفیر و تفسیق و نسبت به بدعت است، این مشکل باعث تفرقه شدید بین مسلمانان شده و قدرت و شوکت آنان را تضعیف کرده و باعث
1) . حاشیه صاوی بر تفسیر جلالین، ج3، ص10.
نیرو گرفتن دشمنانشان شده است و به جای آنکه به اموری پرداخته شود که عامل تقویت ایمان مردم
به خدا و رسول و روز قیامت گردد، سخن از جدایی و اختلافات جزئی به میان آورده و اصول رها شده است.
مشاهده میکنیم مسائل فقهی، از قبیل؛ توسل، شستن پاها در وضو، مسح بر خفین، نماز پشت سر امام فاسق، جهر به بسم الله الرحمن الرحیم در نماز، عدم ایمان پدر و مادر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و عموی او حضرت ابوطالب7 جزء مسائل اعتقادی به حساب آمده است.
ریشه این مشکلات این است که، برخی خود را تنها محور و میزان حق به حساب آورده و دیگران را از دین خارج کردهاند و از آن جمله سلفیهای تکفیری هستند که مبتلا به درد عُجب و خودخواهی شده و خود را سرپرست جامعه اسلامی میدانند و حق دعوت به اسلام و امر به معروف و نهی از منکر را به خود داده و ازاینرو اجازه عرضهکردن عقاید از سوی مخالفان را به هیچوجه نداده و حتی با شدیدترین برخورد با آن مقابله میکنند.
دکتر بسّام صبّاغ نویسنده سوری مینویسد:
لقد کان المسلمون یتعلمون الایمان من النبی بکلام موجز و یقتدون النبی و لکن کما حصل فی المجامع عند النصاری حصل عند المسلمین، فبدأ بعض المسلمین یفسرون مالم یفسره الرسول فی موضوع الایمان و الغیب و یدعون کما ادعی من سبقهم من الأمم انّهم یریدون ان یشرحوا او یکشفوا عن
اسرار الایمان، فصارت التراکمات و الأضداد و العصبیات، ثم وصل الأمر الی تکفیر المخالف...؛(1)
مسلمانان ایمان را از پیامبر با کلام مختصر میگرفته و به او اقتدا میکردند، ولی همان اتفاقی که در بین جماعتهای نصاری افتاد نزد مسلمانان نیز رخ داد؛ به اینکه برخی از مسلمانان در موضوع ایمان و غیب شروع به تفسیری کردند که پیامبر اینگونه تفسیر نکرده بود، و همانند ادعای امتهای پیشین،
1) . بسّام صباغ، بلاء التکفیر، ص39-40.
ادعا کردند میخواهند شرح داده یا از اسرار ایمان پرده بردارند، به همین سبب امور متراکم شده و ضدیتها و تعصبات پدید آمده و در نهایت به تکفیر مخالف منجر شد... .
گاهی برخی پا را از این فراتر نهاده و پیروان خود را از مطالعه کتابها و آرای دیگران منع میکنند، امری که میتوان از آن، به تروریسم اندیشه و جمود فکری نام برد.
این عملکرد باعث شده که، برخی از پیروان مذاهب متحجر و انحرافی به جای ارتباط با قرآن و سنت و توجه به عقل و بصیرت، فقط به کتابهای رجال مذهبشان رجوع کرده و آنها را وحی منزل و مؤلفان آنها را واسطه بین خلق و خالق دانسته
و آنان را شیخالاسلام و فصلالخطاب معرفی میکنند. ازاینرو میتوان آنان را مصداق این آیه در امت اسلامی به حساب آورد: {اتَّخَذُوا
أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْبابا مِّن دُونِ الله}؛(1)«}آنها{ دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند.»
شیخ جمالالدین قاسمی سلفی متوفی }1332 ه-{ میگوید:
...لایستطیع احد ان یقول: انّهم تعمدوا الانحراف عن الحق و مکافحة الصواب عن سوء نیّة و فساد طویة، و غایة مایقال فی الانتقاد فی بعض آرائهم انهم اجتهدوا فیه فاخطأوا، و بهذا کان ینتقد علی کثیر من الأعلام سلفا و خلفا؛ لانّ الخطأ من شأن
1) . توبه، آیه 31.
غیر المعصوم. و قد قالوا: المجتهد یخطیء و یصیب، فلاغضاضة و لا عار علی المجتهد ان اخطأ فی قول او رأی و انما الملام علی من ینحرف عن الجادة عامدا معتمدا و لایتصور ذلک فی مجتهد ظهر فضله و زخر علمه؛(1)
...کسی نمیتواند بگوید: آنان به طور عمد، از حق انحراف پیدا کرده و با سوءنیت و فساد باطن درگیر شدند، و نهایت چیزی که در انتقاد به برخی آرای آنان گفته میشود ایناست که آنان اجتهاد کرده و به خطا رفتهاند، و این انتقاد در حق بسیاری از بزرگان قدما و متأخرین وارد است، زیرا خطا از شأن غیرمعصوم است، و گفتهاند: مجتهد خطا میکند و به واقع میرسد،
ازاینرو بر او عار نیست، اگر در گفتار یا رأیی خطا کند و ملامت مخصوص کسی است که از مسیر حق عمدا منحرف شود و این احتمال درباره مجتهدی که فضلش ظاهر و عملش زیاد است، تصور نمیشود.
او نیز از برخی از جامعه شناسان نقل کرده که میگویند:
یختلف فکر عن آخر باختلاف المنشأ و العادة و العلم و الغایة، و هذا الاختلاف طبیعی فی الناس و ماکانوا قطّ متفقین فی مسائل الدین و الدنیا. و من عادة صاحب کل فکر ان یحبّ تکثیر سواد القائلین بفکره و یعتقد انّه یعمل صالحا و یسدی معروفا و ینقذ من جهالة و یزغ عن ضلالة، و من العدل ان یکون الاختلاف داعیا للتنافر مادام صاحب الفکر یعتقد ما یدعو الیه و لو کان علی الخطأ فی غیره، لانّ الاعتقاد فی شیء اثرُ الاخلاص و المخلص فی فکر ما اذا اخلص فیه یناقش بالحسنی لیغلب علیه بالبرهان، لا بالطعن و اغلاظ القول و هجر الکلام. و ما ضرّ صاحب الفکر لو رفق بمن لایوافقه علی فکره ریثما یهتدی الی ما یراه صوابا و یراه غیره خطأ او یقرب منه. و فی ذلک من امتثال الأوامر الربانیة و الفوائد الاجتماعیة ما لایحصی؛ فانّ اهل الوطن الواحد لایحیون حیاة طیبة الاّ اذا قلّ تعادیهم و اتفقت علی الخیر کلمتهم و تصافقوا و تعاطوا... ؛(2)
افکار با یکدیگر، با اختلاف در منشأ، عادت، علم و هدف مختلف است و این اختلاف در مردم طبیعی است، و هرگز در مسائل دین و دنیا اتفاق نداشتهاند و از عادت هر صاحب اندیشهای این است که دوست دارد معتقدان به اندیشهاش زیاد باشند و معتقد
است که کار خوبی میکند و در جامعه معروف را ترویج کرده و مردم را از جهالت و گمراهی نجات میدهد، ولی از عدالت است که اختلاف داعی به مشاجره نباشد تا زمانیکه صاحب اندیشه به آنچه دعوت به آن میکند، معتقد است، گرچه در غیر آن مورد، به خطا میرود، زیرا اعتقاد در چیزی، اثر اخلاص است، و مخلص در فکری، اگر در آن اخلاص داشته باشد، از راه صحیح مناقشه میکند تا بر آن از راه برهان غالب گردد، نه از راه طعنزدن و سخن درشت و فحش. صاحب اندیشه را ضرر نمیرساند، اگر با
غیرموافقش در اندیشه مدارا کند، شاید به آنچه آن را صواب پنداشته و غیر آن را خطا میداند، هدایت شده یا به آن نزدیک شود و در این امر از امتثال اوامر ربانی و فواید اجتماعی نمونههای بسیاری است، زیرا مردم یک وطن، به زندگی نیک دست نمییابند، مگر درصورتیکه دشمنی آنان کم شده و سخنشان بر خیر اتفاق یافته و متحد شده و با هم تعامل داشته باشند... .
او نیز میگوید:
دع مخالفک - ان کنت تحبّ الحق - یصرّح بما یعتقد، فامّا ان یقنعک و امّا ان تقنعه و لاتعامله بالقسر، فما انتشر فکر بالعنف او تفاهم قوم بالطیش و الرعونة. من خرج فی معاملة مخالفه عن الحدّ التی هی احسن یحرجه فیخرجه عن الأدب و یحوجه الیه؛ لانّ ذلک من طبع البشر مهما تثقفت اخلاقُهم و علت فی الآداب مراتبهم، و بعد فانّ اختلاف الآراء من سنن الکون و هو من اهمّ العوامل فی رقی البش-ر، و الأدب مع من یقول فکرَه باللطف
قاعدة لایجب التخلف عنها فی کل مجتمع، و التعادی عن المنازع الدینیة و غیرهما من شأن الجاهلین لا العالمین، و المهووسین لا المعتدلین؛(1)
اگر دوستدار حقی، مخالف خود را رهاکن تا به اعتقادش تصریح کند، زیرا یا تو را قانع میکند و یا تو، او را قانع میکنی و با زور با او معامله مکن، چون هیچ اندیشهای با زور انتشار نیافت و هیچ قومی با تندی و شدت تفاهم پیدا نکرد. هرکس در معامله با مخالفش، از حدّی که احسن است خارج شود، به درد سرمیافتد و او را از ادب خارج کرده و به آن محتاج میگردد، زیرا این از طبع بشر است، هرقدر اخلاقشان رشد کرده و در آداب مراتبشان پیشرفت یابند اختلاف در رأی از سنتهای روزگار و از مهمترین عوامل در پیشرفت بشر است، و رعایت ادب همراه با لطف، با کسانی که در صدد انتقال فکر به آنان هستیم، قاعدهای است که در هیچ جامعهای نباید از آن تخلف شود و دشمنیکردن درباره نزاعهای دینی و غیر آنها، از شأن جاهلان و افراد باهوس است، نه عالمان و افراد معتدل.
1) . همان، ص38.
او نیز میگوید: «لقد اریقت دماء محرمة و عذبت ابریاء بالسجون و النفی و الإهانات باسم الدین؛(1)
چه خونهای محترمی که به اسم
دین ریخته شد و چه افراد نیکی که در زندانها شکنجه شده و تبعید گشته و به آنها اهانت شد.»
او نیز در ادامه شِکوائیه خود، از وضع موجود در جامعه اسلامی میگوید:
و هکذا یمرّ بتواریخ تلک القرون ما لایحصی من حوادث مَن أقیمت علیهم الفتن و اتهموا بما اتهموا به، مع انّ الحدود تدرأ بالشبهات، و نعنی بالحدود ما نُصّ علیه فی الکتاب العزیز و السنة الغراء، فاذا کانت فی تلک المکانة و قد شرع فیها محاولة درئها بالشبهات فکیف بحدود لاسند لها الاّ بالاجتهاد، و لیس لها لا اصل قاطع و لا نصّ محکم؟! فلاریب انّها اولی بالدرء و اجدر بالدفع. و لایدری المرء ما الذی حملهم علی نسیان هذه الموعظة حتی عکسوا القضیة و اصبحوا یکبرون الصغیر و یعظمون الحقیر و یهولون الأمور و یدعون بالویل و الثبور مما لایقومون بعشره للمنکرات المجمع علیها و الکبائر التی یُجاهر بها... ؛(2)
تاریخهای این قرنها همراه با حوادث میگذرد و کسانی پیدا میشوند که گرفتار فتنهها شده و مورد اتهام واقع شدهاند، درحالیکه حدود با شبهات دفع میشود، و مقصود ما از حدود، اموری است که در قرآن و سنت بر آن تصریح شده است و اگر شرع تا به این حد آمده و در صدد دفع حدود به شبهات است، چه رسد به حدودی که سندی برای آنها جز اجتهاد نیست و برای آنها اصل قطعی و نصّ محکم وجود ندارد؟ شکی نیست که آنها سزاوارتر به دفع میباشند و کسی نمیداند چه چیز آنان را، بر فراموش کردن این موعظه واداشت تا قضیه را وارونه کرده
و شروع به بزرگکردن، کوچک و بزرگنمایی امور پست کرده و مردم را از آن بترسانند و چنان سروصدایی به راه اندازد که یک دهم آن را، برای منکرانی که اجماع بر حرمت آنهاست و گناهان کبیرهای که آشکارا انجام میگیرد، چنین نمیکنند... .
استاد علی طنطاوی مینویسد:
لایصح ان ینکر المسلم قولاً لمجرد انّ القائلین به مخالفون له فی المذهب او المش-رب، بل لایجب علیه ان یتقید بآراء جماعة معینة لایعدل عنها و لو ظهر له خطأها، و تبیّن له انّ الحق فی غیرها. و الحق الذی لایعدل عنه هو ما جاء فی نصّ صریح من کتاب او سنة ثابتة الورود قطعیة الدلالة. اما ما کان فیه آیة لیست نصا فی المسألة و حدیث یحتمل وجها آخر من وجوه الاجتهاد فلا مانع من تعدد الأقوال فیه. فمن کان مشربه سلفیا لایطعن علی من مشربه صوفی، و من کان مع ابن تیمیة لاینکر علی من کان مع السبکی، مادام الجمیع مسلمین مستندین فی ما ذهبوا الیه الی دلیل شرعی؛
صحیح نیست انسان مسلمان، گفتهای را انکار کند به مجرد آنکه قائلین به آن، با او در مذهب و روش مخالفند، بلکه بر انسان واجب نیست که مقید به آرای گروه معینی شده و از آنها عدول نکند، گرچه برای او اشتباهش ظاهر گشته و روشن شود که حق در غیر آن است. حقی که نباید از آن عدول کرد، همان چیزی است که در نص صریح از قرآن و یا سنت آمده، که ورودش ثابت و دلالتش قطعی است. اما در مسائلی که آیه منصوص ندارد و یا مستند آن حدیثی است که احتمال وجه دیگری از وجوه اجتهاد در آن میرود مانعی از
تعدد اقوال در آن نیست. بنابراین کسیکه روش او سلفی است نباید بر کسی که روش او صوفی است ایراد وارد کند، و نیز کسی که مؤید ابنتیمیه است نباید کسی را که مسلک سبکی دارد، انکار کند، در صورتیکه همگی مسلمان بوده و در انتخاب راه خود به دلیل شرعی استناد کرده باشند.
ضعف بصیرت در دین آثار و مفاسدی در پی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
مهمترین عامل تکفیر افراطی از سوی افرادی که صلاحیت آن را ندارند، ضعف بصیرت به حقیقت دین و کمبضاعت در فهم اسرار و مقاصد دین است.
مقصود ما از ضعف بصیرت، جهل مطلق به دین نیست، زیرا این امر عادتا به غلو و افراط در تکفیر منجر نمیشود، بلکه مقصود از آن ضعف قدرت علمی است که با آن
انسان گمان میکند در زمره علماست، درحالیکه از بسیاری از علومی که باید بداند ناآگاه میباشد. او مقداری از علوم را از جاهای مختلف گرفته و بدون ارتباط با یکدیگر، با هم جمع کرده و به نتیجهای با فکر التقاطی خود رسیده است؛ ضرر اینگونه افراد بر جامعه، از ضرر افراد جاهل بیشتر است.
این چنین اشخاصی بر فرض که مخلص باشند، ولی اخلاص به تنهایی کافی نیست، مادامیکه فهمش مستند به شریعت اسلام بر طبق موازین صحیح و عقلایی نباشد و گرنه سر از خوارج در میآورند.
یکی از آفات ضعف بصیرت، ظاهرگرا شدن در فهم نصوص دینی و نفهمیدن حقیقت آن است و کسی که به این درد مبتلا شود به زودی به تناقضاتی خطرناک در امر دین میرسد که او را به سقوط میکشاند.
از آفات ضعف بصیرت در دین، پرداختن به امور جزئی و جانبی و دور شدن از مسائل مهم است که هویت امت اسلامی را تشکیل میدهد. از اینرو مشاهده میکنیم برخی از این افراد که خود را سلفی معرفی میکنند، دنیا را به جهت بلندگذاشتن ریش یا کوتاهکردن لباس خود، زیرورو میکنند، درحالیکه بیدینی در جامعه رسوخ کرده و صهیونیستها همه جا را اشغال نموده و مسیحیت صلیبی مشغول نیرنگ بر ضد اسلام و مسلمانان است و از طرفی دیگر، هریک از فرقههای اسلامی، در صدد تکفیر دیگری برآمده و
وحدت خود را از دست داده و در نتیجه خود را در معرض خطر قرار داده و دشمنان نیز از این موقعیت استفاده کرده و در پی ضربه زدن به اسلام و مسلمین برآمدهاند.
از آثار ضعف بصیرت در فهم دین، تمایل دائمی به تنگنظری و تندروی و زیاده روی در فتوا به تحریم و حکم به توسعه دایره محرمات است، درحالیکه خداوند متعال میفرماید: {وَلاَ تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هذا حَللٌ وَهذا حَرَامٌ لِّتَفْتَرُوا عَلَی الله الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی الله الْکَذِبَ لاَ یُفْلِحُونَ}؛(1)
«به دلیل دروغی که بر زبانتان جاری میشود }و چیزی را مجاز و چیزی را ممنوع میکنید،{ نگویید: این حلال است و آن حرام، تا بر خدا افترا ببندید به یقین کسانی که به خدا دروغ میبندند، رستگار نخواهند شد.»
از آثار شوم ضعف بصیرت در فهم دین، مشتبهشدن بسیاری از مفاهیم اسلامی در ذهن جوانان کمتجربه است، مفاهیمی که مبهم بوده، به دلیل آثار خطرناکی که گاهی بر آنها مترتب میشود، احتیاج به تبیین دارند و از آن جمله میتوان
از مفهوم ایمان و کفر و اسلام و شرک و نفاق و جاهلیت نام برد. کسانیکه از لغت و اسرار آن آگاهی ندارند، گاهی بین معانی حقیقی و مجازی خلط کرده و در نتیجه امور بر ایشان خلط شده و راهها مشتبه و مضطرب میگردد و ازاینرو بین ایمان مطلق و مطلق ایمان و بین اسلام کامل و مجرد اسلام فرق نگذاشته و نیز بین کفر اکبر مخرج از ملت و کفر اصغر که کفر ناشی از معصیت است و نیز بین شرک اکبر و اصغر و نفاق در عقیده و نفاق در عمل تمییز نداده و جاهلیت در خُلق و سلوک را، همانند جاهلیت در عقیده، فرض میکنند.
از آفات ضعف بصیرت در دین پیروی از متشابهات در نصوص و رهاکردن محکمات آن است، کاری که از راسخ در علم صادر نشده و تنها شأن کسانی است که
1) . نحل، آیه 116.
قلبشان زنگار دارد. ازاینرو مشاهده میکنیم که چگونه افراد غالی و بدعت گذار به دنبال متشابهات رفته و از محکماتی که میتواند انسان را به حق برساند، خود را دور کردهاند، و نمونه آن را میتوان در خوارج مشاهده کرد که چگونه در نتیجه سطحینگر شدن در فهم دین و
شتاب ورزیدن در حکم و رهاکردن محکمات و پیروی از متشابهات، به ورطه تکفیر مخالفان خود سقوط کرده و با امام به حق امیرمومنان7 درگیر شده و به دلیل ضعف بصیرت اتهاماتی را به آن حضرت زدند و با شعار «لا حکم الاّ لله» با استناد نادرست به آیه {ان الحکم الاّ لله}(1)حضرت علی7 را متهم به خروج از دین کردند، درحالیکه حضرت در ردّ استدلال آنان میفرمود: «کلمة حق یراد بها باطل؛(2)این کلمه حقی است، که قصد باطل از آن شده است.»
ردّ حکم به خداوند متعال، چه در امور تکوینی یا تشریعی، به معنای توحید در تدبیر و تشریع است و دلالتی بر ابطال حکمیت عالمان در قضایای جزئی مورد نزاع ندارد، تا زمانیکه تحکیم و حکمیّت آنها، بر محور حکم خدا و تشریع او باشد.
اینگونه برداشتهای باطل و غلط است که افراد را در تکفیر مخالفان خود گرفتار میکند.
از صریح عبارتهای بسیاری از علما استفاده میشود که تکفیر افراد به لازمۀ مذهبشان، جایز نیست.
ابنحزم میگوید:
وأما من کفر النّاس بما تؤول إلیه أقوالهم فخطأ لأنّه کذب علی الخصم وتقویل له ما لم یقل به وإن لزمه...؛(3)
کسیکه مردم را به لازمۀ اقوالشان تکفیر کند، خطاکار است، زیرا این کار، دروغ بستن بر مخالف و نسبت دادن به عقیدهای است که او قائل به آن نیست، گرچه لازمۀ سخنش میباشد... .
ابنتیمیه میگوید:
...فلازم المذهب لیس بمذهب إلاّ أن یستلزمه صاحب المذهب...؛(1)
... لازمه مذهب، جزء عقاید مذهب به حساب نمیآید، مگر آنکه صاحب آن مذهب ملتزم به آن باشد... .
و نیز میگوید:
فالصواب انّ مذهب الإنسان لیس بمذهب له إذا لم یلتزمه، فانّه إذا کان قد انکره و نفاه کانت اضافته إلیه کذباً علیه...؛(2)
صحیح آن است که مذهب انسان، هنگامی مذهب اوست، که ملتزم به آن باشد، ولی اگر آن را انکار و نفی کند انتساب آن به او دروغ بر اوست... .
او نیز مینویسد:
لازم قول الانسان نوعان:
أحدهما لازم قوله الحق فهذا مما یجب علیه أن یلتزمه فان لازم الحق حق و یجوز أن یضاف إلیه إذا علم من حاله أنه لا یمتنع من التزامه بعد ظهوره و کثیر مما یضیفه الناس الی مذهب الأئمة من هذا الباب.
و الثانی لازم قوله الذی لیس بحق فهذا لا یجب التزامه إذ أکثر ما فیه أنه قد تناقض و قد ثبت أن التناقض واقع من کل عالم غیر النبیین ثم ان عرف من حاله أنه یلتزمه بعد ظهوره له فقد یضاف إلیه و إلا فلا یجوز أن یضاف إلیه قول لو ظهر له فساده لم یلتزمه...؛(3)
لازمۀ قول انسان بر دو نوع است:
نوع اول: لازمۀ قول به حق که باید انسان به آن ملتزم شود، زیرا لازمۀ حق، حق است و جایز است به او نسبت داده شود، درصورتیکه از حال او معلوم است، که بعد از ظهورش از التزام به آن امتناع نمیورزد و بسیاری از امور که مردم به مذاهب امامان نسبت میدهند، از این باب است.
نوع دوم: لازمۀ قول انسان بوده، که به ناحق است و این را نمیتوان ملتزم شد، زیرا بیشترین دلالتش آن، این است که تناقض دارد و ثابت شده که این تناقض، از هر عالمی غیر از انبیا واقع میشود. آری اگر از حال او معلوم باشد، که بعد از ظهور، لازمۀ به آن التزام میدهد، میتوان به او نسبت داد که اگر فسادش ظاهر شود، به آن التزام نمیدهد...
او نیز میگوید:
... ولو کان لازم المذهب مذهبا للزم تکفیر کل من قال عن الاستواء او غیره من الصفات انه مجاز لیس بحقیقة فإن لازم هذا القول یقتضی أن لایکون شئ من أسمائه أو صفاته حقیقة؛(1)
... اگر لازمۀ مذهب، مذهب است، لازم میآید تکفیر هر کس که معتقد باشد }استواء{ یا دیگر صفات مجاز است نه حقیقت؛ زیرا لازمۀ این قول آن است که هیچیک از اسماء یا صفات خداوند حقیقی نباشد.
ابنالوزیر میگوید:
ضانّ التکفیر بالإلزام ومآل المذهب رأیٌ محضٌ لم یرد به السمعُ لا تواتُراً، ولا آحاداً ولا إجماعاً، والفرض أن أدلة التکفیر والتفسیق لا تکون إلاَّ سمعیةً، فانهدَّت القاعدة، وبَقِیَ التکفیر به علی غیر أساس؛(2)
همانا تکفیر به لازم و بازگشت مذهب، رأی محض است و دلیل سمعی متواتر و اجماع بر آن وارد نشده و فرض آن است که ادلۀ تکفیر و تفسیق نیست، مگر سمعی بنابراین قاعده از بین رفته و تکفیر بیاساس است.
شیخ عبدالرحمن بن سعدی میگوید:
... فالصواب والتحقیق الذی ِیدلّ علیه الدلیل انّ لازم المذهب الذی لم یصرّح به صاحبه و لم یشر الیه و لم یلتزمه لیس مذهباً؛ لانّ القائل غیر معصوم و علم المخلوق مهما بلغ فانّه قاصر، فبایّ برهان نلزم القائل بما لم یلتزمه و نقوّله ما لم یقله...؛(1)
... صواب و تحقیق که دلیل بر آن دلالت دارد آن است که لازم مذهب، در صورتیکه صاحبش به آن تصریح یا اشاره نکرده و ملتزم به آن نیست، مذهب به حساب نمیآید، زیرا گوینده معصوم نیست و علم مخلوق به درجهای که برسد قاصر است، پس به چه برهانی گوینده را ملزم به چیزی میکنیم که خودش آن را نپذیرفته و قولی را به او نسبت میدهیم که نگفته است... .
شیخ محمد عثیمین از شیوخ وهابیها میگوید:
... الحال الثالثة: أن یکون اللازم مسکوتا عنه، فلا یذکر بالتزام ولا منع، فحکمه فی هذه الحال أن لا ینسب إلی القائل، لأنه یحتمل لو ذکر له أن یلتزم به أو یمنع التلازم، ویحتمل لو ذکر له فتبین له لازمه وبطلانه أن یرجع عن قوله، لأن فساد اللازم یدل علی فساد الملزوم. ولورود هذین الاحتمالین لا یمکن الحکم بأن لازم القول قول. فإن قیل: إذا کان هذا اللازم لازما من قوله، لزم أن یکون قولا له لأن ذلک هو الأصل، لا سیما مع قرب التلازم. قلنا: هذا مدفوع بأن الإنسان بشر وله حالات نفسیة وخارجیة توجب الذهول عن اللازم، فقد یغفل أو یسهو، أو ینغلق فکره، أو یقول القول فی مضایق المناظرات من غیر تفکیر فی لوازمه ونحو ذلک؛(2)
... حالت سوم اینکه لازم، مسکوتعنه باشد، نه ذکری از التزام در آن باشد، نه منع از آن و حکمش در این حالت آن است که به گوینده نسبت داده نشود، زیرا احتمال میرود در صورت ذکرکردن برای او، به آن ملتزم شود یا تلازم را منع کند و احتمال میرود در صورت آشکار شدن لزوم و بطلان
برای او، از قولش بازگردد، زیرا فساد لازم، دلالت بر فساد ملزوم دارد و در صورتواردشدن ایندو احتمال، ممکن نیست حکم شود به اینکه لازمۀ گفتار انسان گفتار اوست. اگر گفته شود: اگر این لازم، لازمۀ گفتار اوست لازمهاش آن است، که گفتار او به حساب آید، زیرا اصل همین است به ویژه با
نزدیکبودن تلازم. در پاسخ میگوییم: این حرف دفع میشود به اینکه انسان بشر است و حالات نفسانی و خارجی دارد که میتواند باعث غفلت از لازم شود؛ گاهی انسان غافل میشود یا سهو میکند یا فکرش بسته میشود یا هنگامیکه در مناظرات به تنگنایی رسید، بدون فکر کردن در لوازم گفتارش، حرفی میزند و امثال آن.
محمد خلیل هراس در شرح نونیه ابنقیم جوزیه میگوید:
والذی یظهر من کلام الأئمة انّهم لایفرقون فی الحکم بین اللوازم البیّنة الظاهرة واللوازم الخفیة؛ فانّ الإنسان قد یذهل عن اللازم القریب، بل غالب کلامهم عن اللوازم البیّنة التی ثبت لزومها؛ فإذا ثبت عدم المؤاخذة بها و عدم لزومها فالخفیة من باب أولی؛(1)
آنچه از کلام امامان به دست میآید اینکه آنان بین لوازم آشکار و مخفی - در عدم جواز انتساب به افراد - فرق نمیگذارند، زیرا انسان گاهی از لوازم قریب غافل است،
بلکه بیشتر کلام انسان از لوازم آشکار بوده که لزومش ثابت است. اگر نمیتوان کسی را به لوازم آشکار مؤاخذه کرد، پس به طریق اولی در لوازم مخفی نمیتوان چنین کاری کرد.
از جمله سخنانی که بر زبان وهابیان و تکفیریها جاری شده و به دلیل آن افراد هر مذهبی، غیر از مذهب خود را تکفیر میکنند این جمله است: «من لم یکفر الکافر فهو کافر؛(2)هر کس که شخص کافر را تکفیر نکند، خودش کافر است.»
اولاً: حقیقت مطلب این است که وهابیان به واقعیت این قاعده پی نبردهاند و لذا بر هر فرد مخالف از مذاهب دیگر که مسلمان است و شهادتین میگوید، ولی برخی از
عقاید آنها را قبول ندارد، عنوان کفر را اطلاق میکنند و از این طریق، در جامعه اسلامی تفرقه و نزاع و مشاجره ایجاد میکنند.
حقیقت این قاعده این است: کسی که به طور قطع کافر است و هیچ شبهه در او وجود ندارد و تمام شرایط در او موجود بوده و موانع درباره او
مفقود است، اینگونه شخصی را باید تکفیر کرد؛ همچون: ابوجهل، ابولهب، مارکس و...؛
ولی افرادی که اظهار شهادتین میکنند و مؤمن میباشند و اهل انجام واجبات بوده و از محرمات اجتناب مینمایند، ولی در برخی عقاید و اعمال با وهابیان موافق نیستند، درحالیکه در عقیده خود به کتاب و سنت تمسک میکنند. ولی وهابیان معنای دیگری میفهمند، نمیتوان این دسته از مسلمانان را به مجرد اینکه در برخی عقاید با آنان مخالفند، متهم به کفر و شرک کرد، وگرنه همین اتهام را ممکن است دیگر مذاهب به آنان بزنند و وهابیان را از دین خارج کنند و هر مذهبی به جهت اختلاف با مذهب دیگر در برخی از مسائل عقیدتی، آنان را متهم به کفر نمایند، این اتهامات منشأ نزاع و مشاجره بین امت اسلامی شده و همه را به جان یکدیگر میاندازد، به طوری که اثری از مسلمانان باقی نمیماند، ما وظیفه نداریم که به لوازم اعتقادات افراد حکم کنیم، مگر آنکه او به آن لوازم ملتزم و معتقد باشد.
ثانیاً: آنچه از مجموعه آیات و روایات استفاده میشود نپذیرفتن سلطه کفار است نه
تکفیر کردن کفار؛ زیرا خداوند متعال میفرماید:
{یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ}؛(1)
ای کسانیکه ایمان آوردهاید! یهود و نصاری را ولّی[و دوست و تکیه گاه خود،] انتخاب نکنید! آنها اولیای یکدیگرند؛ و کسانی که از شما با آنان دوستی کنند، از آنها هستند؛ خداوند، جمعیّت ستمکار را هدایت نمیکند.
1) . مائده، آیه 51.
از کلمات و فتاوای ابنتیمیه نیز استفاده میشود که این قاعده را نمیتوان بر مسلمانان و مؤمنانی اطلاق کرد که در برخی عقاید با ما مخالفند. او دراینباره میگوید:
انّ کل من اقرّ بالله فعنده من الایمان بحسب ذلک، ثم من لم تقم علیه الحجة بما جاءت به الأخبار لم یکفر بجحده، و هذا یبیّن انّ عامة اهل الصلاة مؤمنون بالله و رسوله - و ان اختلفت اعتقادتهم فی معبودهم و صفاته - الا من کان منافقاً یظهر الاسلام بلسانه و یبطن الکفر بالرسول؛ فهذا لیس بمؤمن. و کل من اظهر الاسلام و لم یکن منافقاً فهو مؤمن له من الایمان بحسب ما أوتیه من ذلک، و هو ممن یخرج من النار و لو کان فی قلبه مثقال ذرة من الایمان، و یدخل فی هذا جمیع المتنازعین فی الصفات و القدر علی اختلاف عقائدهم... فهذا اصل عظیم فی تعلیم الناس و مخاطبتهم بالخطاب العام بالنصوص التی اشترکوا فی سماعها کالقرآن و الحدیث المشهور، و هم مختلفون فی معنی ذلک، و الله اعلم، و صلّی الله علی محمد و آله و صحبه؛(1)
هر کس که به خدا اعتقاد دارد، به حسب اعتقادش مؤمن است، و }به مفاد روایات{ هر کس که بر او اقامه حجت نشده، به سبب انکارش، کافر نمیشود. از اینجا روشن میشود کسانیکه اهل نمازند به خدا و رسولش ایمان دارند، گرچه اعتقاداتشان درباره خدا و صفات او اختلاف دارد، مگر کسی که منافق است و به زبان اظهار اسلام میکند، ولی در دل به آن کافر است، که او مؤمن نیست. هر کس اسلام را اظهار کرده و منافق نیست، او به اندازه خود مؤمن است و از کسانی است که از جهنم خارج شده، گرچه به اندازه ذرهای ایمان در قلب دارد. در این گروه تمام کسانی هستند که در صفات و قدر با وجود اختلافشان، داخلاند... و این اصلی است بزرگ در تعلیم مردم و مخاطب قراردادن آنان به خطاب عام به نصوصی که همه در شنیدن آن شریکاند، همچون: قرآن و حدیث مشهور، گرچه در معنای آن اختلاف دارند، و خدا داناتر است، و درود خدا بر محمد و آل و اصحاب او باد.
1) . ابنتیمیه، مجموعة الفتاوی، ج5، ص254 و 255.
برخی از مخالفان درصدد اثبات تکفیری بودن شیعه برآمده و پیروان و علمای این مذهب را متهم به تکفیر اهل سنت می کنند و برای اثبات این ادعا به انواعی از ادله و شواهد استدلال
میکنند؛ به طور کلی به آنها اشاره و نقل میکنیم:
در برخی از روایات به کفر مخالفان اشاره شده، ولی میتوان آنها را اینگونه توجیه کرد:
الف{ کفری که در این روایات بر مخالفان اطلاق شده، کفر مقابل ایمان است نه اسلام، بنابراین، کفر مخرج از ملت اسلام نیست.
آیت الله العظمی حکیم; دراینباره میفرماید:
وأما النصوص فالذی یظهر منها انها فی مقام إثبات الکفر للمخالفین بالمعنی المقابل للایمان، کما یظهر من المقابلة فیها بین الکافر والمؤمن. فراجعها. وقد ذکر فی }الحدائق{ کثیرا منها. ویشهد لذلک النصوص الکثیرة الشارحة لحقیقة الاسلام، کموثق سماعة: }قلت لابی عبد الله علیه السلام : أخبرنی عن الاسلام والایمان أهما مختلفان؟ فقال علیه السلام : إن الایمان یشارک الاسلام، والاسلام لا یشارک الایمان. فقلت: فصفهما لی. فقال علیه السلام : الاسلام شهادة أن لا إله إلا الله والتصدیق برسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ، به حقنت الدماء، وعلیه جرت المناکح والمواریث وعلی ظاهره جماعة الناس. والایمان الهدی، وما یثبت فی القلوب من صفة الاسلام وما ظهر من العمل به{. وصحیح حمران عن أبی جعفر علیه السلام : }سمعته یقول: الایمان ما استقر فی القلب وأفضی به إلی الله تعالی، وصدقه العمل بالطاعة والتسلیم لامره والاسلام ما ظهر من قول أو فعل، وهو الذی علیه جماعة الناس من الفرق کلها، وبه حقنت الدماء وعلیه جرت المواریث وجاز النکاح...{. وخبر سفیان بن السمط: }سأل رجل أبا عبد الله علیه السلام عن الاسلام والایمان ما الفرق بینهما؟ ... : فقال علیه السلام : الاسلام هو الظاهر الذی علیه الناس، شهادة أن لا إله إلا الله، وأن محمدا رسول الله وإقام الصلاة، وإیتاه الزکاة
وحج
البیت، وصیام شهر رمضان فهذا الاسلام وقال علیه السلام : الایمان معرفة هذا الامر مع هذا، فان أقر بها ولم یعرف هذا الامر کان مسلما، وکان ضالا{؛(1)
آنچه از نصوص ظاهر میشود این است که در مقام اثبات، کفر مخالفان به معنای مقابل ایمان است، آنگونه که از مقابله بین کافر و مؤمن در آنها ظاهر میگردد، در کتاب الحدائق بسیاری از آنها آمده و شاهد آن نصوصی است که حقیقت اسلام را شرح کرده است. همانند موثق سماعه: «به امام صادق7 گفتم: مرا خبر بده از اسلام و ایمان، آیا آندو با هم مختلفاند؟ حضرت فرمود: ایمان با اسلام مشارکت دارد، ولی اسلام با ایمان مشارکت ندارد. عرض کردم: برای من آندو، را توصیف کن. حضرت فرمود: اسلام عبارت است از گواهی به وحدانیت خدا و تصدیق به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که به واسطۀ آن خونها حفظ شده و نکاحها و ارثها جاری گشته و جماعت مردم بر آن ظاهر میباشند و ایمان عبارت است از هدایت و آنچه از صفت اسلام و آنچه از عمل ظاهر شده و در قلبها ثابت میشود».
صحیح حمران از امام باقر7: «از او شنیدهام که میفرمود: ایمان آن چیزی است که در قلب استقرار یافته و انسان را به سوی خداوند متعال میکشاند و عمل به طاعت و تسلیم امر او شدن، آن را تصدیق میکند و اسلام آن قول یا فعلی است که ظاهر شده و
جماعت مردم از تمام فرقهها بر آن میباشند و خونها به سبب آن حفظ شده و ارثها جریان یافته و نکاح جایز شده است...».
خبر سفیان بن سماط که گفت: «مردی از امام صادق7 درباره اسلام و ایمان و فرق بین آندو سؤال کرد؟... تا اینکه گفت: حضرت فرمود: اسلام همان ظاهری است که مردم بر آن میباشند، یعنی گواهی به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر او و برپاداشتن نماز و پرداخت زکات و حج خانۀ خدا و روزۀ ماه رمضان و این همان اسلام است، حضرت فرمود: ایمان شناخت این امور، اضافۀ بر آنهاست و اگر به آنها اقرار کند، ولی این امر را نشناسد، مسلمان و گمراه است».
1) . سید محسن حکیم، مستمسک العروة، ج1، ص394.
ایشان همچنین در ادامه میگوید:
ویشهد لذلک أیضا النصوص الکثیرة الواردة فی طهارة ما یؤخذ من أیدیهم من المائعات والجامدات التی یعلم مباشرتهم لها کالادهان والالبان، والعصیر الذی قد ذهب ثلثاه، والجبن، والجلود، واللحوم وغیر ذلک مما یتجاوز حد التواتر؛(1)
شاهد این مطلب نیز نصوص بسیاری است که درباره طهارت آنچه از دست مخالفان گرفته میشود، وارد شده، از قبیل: مایعات و جامدات که میدانیم با بدن آنان در تماس بوده همانند: روغنها، شیرها، شیرههایی که دوسومش تبخیر شده و پنیر و پوستها و
گوشتها و غیر اینها از چیزهایی که از حد تواتر گذشته است.
ب{ ممکن است که کفر در این روایات را حمل بر کفر باطنی کنیم که درجهای از کفر است، نه کفر ظاهری.
آیت الله العظمی خویی; در اینباره میفرماید:
والاخبار الوارة بهذا المضمون وان کانت من الکثرة بمکان إلا أنه لادلالة لها علی نجاسة المخالفین إذ المراد فیها بالکفر لیس هو الکفر فی مقابل الاسلام وانما هو فی مقابل الایمان کما أشرنا إلیه سابقا أو انه بمعنی الکفر الباطنی؛(2)
روایات واردشده به این مضمون، بسیار است، ولی دلالت بر نجاست مخالفان ندارد، زیرا مراد از کفر در آنان، کفر در مقابل اسلام نیست، بلکه کفر در مقابل ایمان است، و یا مقصود کفر در آنجا باطنی است، نه ظاهری.
برخی از علمای شیعه تصریح به کفر مخالفان کردند، ولی همانگونه که قبلاً گفته شد مقصود از کفر در کلمات آنان کفر مقابل ایمان است نه کفر مقابل اسلام و ازاینرو اهل سنت که معتقد به ولایت حضرت علی7 نیستند را نمیتوان از اسلام خارج کرد.
آیت الله العظمی حکیم; در اینباره میفرماید:
وبالجملة: فالقرائن الداخلیة والخارجیة قاضیة بکون المراد من الکفر فی النصوص السابقة مالایکون موضوعا للنجاسة. والظاهر أنه هو المراد من الکفر فی کلمات أصحابنا+؛(1)
قراین داخلی و خارجی حکم میکند به اینکه مقصود از کفر در نصوص گذشته، کفری نیست که موضوع برای نجاست باشد و ظاهر این است که مراد از کفر در کلمات اصحاب ما+ همین نوع کفر است.
برخی از علمای شیعه معتقدند که امامت و ولایت از اصول دین است و این مستلزم کفر منکر ولایت است، ولی در مقابل برخی از علما معتقدند امامت از اصول مذهب است، که از آن جمله عبارتاند از:
علامه شرف الدین; ،(2)آیت الله العظمی حکیم;،(3)آیت الله العظمی خویی;،(4)امام خمینی;،(5)علامۀ طباطبایی;،(6)استاد شهید مطهری;.(7)
برخی از علمای شیعه معتقد به ضروری دین بودن امامتاند و منکر ضروری، به اتفاق مسلمانان کافر است، ولی برخی دیگر امامت را ضروری مذهب میدانند، که از آن جمله آیت الله حکیم;(8)، آیت الله العظمی خویی; و امام خمینی; است.
1) . سید محسن حکیم، مستمسک العروة، ج1، ص395.
2) . شرفالدین، الفصول المهمة، ص153.
3) . سید محسن حکیم، مستمسک العروة، ج1، ص394.
4) . ابوالقاسم خویی، التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج2، ص86.
5) . امام خمینی، کتاب الطهارة، ج3، ص229 به بعد.
6) . قرآن در اسلام، ص137.
7) . عدل الهی، ص56.
8) . سید محسن حکیم، مستمسک العروة، ج1، ص395.
آیت الله العظمی خویی; در اینباره میفرماید:
ان الضروری من الولایة إنما هی الولایة بمعنی الحب والولاء، وهم غیر منکرین لها - بهذا المعنی - بل قد یظهرون حبهم لاهل البیت}. وأما الولایة بمعنی الخلافة فهی لیست بض-روریة بوجه وإنما هی مسالة نظریة وقد فس-روها بمعنی الحب والولاء ولو تقلیدا لآبائهم وعلمائهم وانکارهم للولایة بمعنی الخلافة مستند إلی الشبهة کما عرفت، وقد أسلفنا ان انکار الضروری انما یستتبع الکفر والنجاسة فیما إذا کان مستلزما لتکذیب النبی صلی الله علیه و آله وسلم کما إذا کان عالما بان ما ینکره مما ثبت من الدین بالضرورة وهذا لم یتحقق فی حق أهل الخلاف لعدم ثبوت الخلافة عندهم بالضرورة لاهل البیت}. نعم الولایة - بمعنی الخلافة - من ضروریات المذهب لامن ضروریات الدین؛ (1)
ضروری از ولایت، همان ولایت به معنای محبت و دوستی است و اهل سنت منکران بدین معنا نیستند، بلکه محبت اهل بیت: را اظهار میکنند و اما ولایت به معنای خلافت، به هیچ وجه ضروری نیست، بلکه مسئلهای نظری است که آن را به معنای محبت و دوستی تفسیر کردهاند، هرچند به جهت تقلید از پدران و
علمایشان بوده و انکار ولایت به معنای خلافت مستند به شبهه باشد انکار ضروری در صورتی موجب کفر و نجاست است، که مستلزم تکذیب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم باشد مثل آنکه عالم باشد، به این که آنچه را انکار کرده به ضرورت در دین ثابت شده و این در حق اهل خلاف محقق نشده، به جهت ثابتنشدن خلافت نزد آنان به طور ضروری برای اهل بیت:؛ آری ولایت به معنای خلافت از ضروریات مذهب است، نه از ضروریات دین.
امام خمینی; نیز میفرماید:
إن المسلم بحسب إرتکاز المتشرعة هو المعتقد بالله تعالی، ووحدانیته، ورسالة رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ، أو الشهادة بالثلاثة علی احتمالین یأتی الکلام فیهما. وهذه الثلاثة مما لا شبهة ولا خلاف فی اعتبارها فی معنی الاسلام ویحتمل أن یکون الاعتقاد بالمعاد إجمالا أیضا مأخوذا فیه لدی المتشرعة علی تأمل یأتی وجهه.
1) . ابوالقاسم خویی، التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج2، ص86.
وأما الاعتقاد بالولایة فلا شبهة فی عدم اعتباره فیه، وینبغی أن یعد ذلک من الواضحات لدی کافة الطائفة الحقة إن أرید بالکفر المقابل له ما یطلق علی مثل أهل الذمة من نجاستهم وحرمة ذبیحتهم ومساورتهم وتزویجهم، ضرورة استمرار السیرة من صدر الاسلام إلی زماننا علی عشرتهم ومؤاکلتهم ومساورتهم وأکل ذبائحهم والصلاة فی جلودها، وترتیب آثار سوق المسلمین علی أسواقهم من غیر أن یکون ذلک لاجل التقیة، وذلک واضح لا یحتاج إلی مزید تجشم. لکن اغتر بعض من اختلت طریقته ببعض ظواهر الاخبار وکلمات الاصحاب من غیر غور إلی مغزاها، فحکم بنجاستهم وکفرهم، وأطال فی التشنیع علی المحقق القائل بطهارتهم بما لا ینبغی له وله، غافلا عن أنه حفظ أشیاء هو غافل عنها؛(1)
مسلمان به حسب ارتکاز متشرعه، کسی است که معتقد به خداوند متعال و وحدانیت او و رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم یا گواهی به این سه امر باشد، بنا بر احتمالیکه دربارۀ آن سخنی گفته میشود و در اعتبار این سه امر خلافی نیست که در معنای اسلام معتبر است و احتمال دارد که اعتقاد به معاد نیز به طور اجمال، نزد متشرعه در آن مأخوذ باشد، ولی با تأملی که وجهش خواهد آمد.
اعتقاد به ولایت، شبههای در عدم اعتبار آن نیست و باید این امر از واضحات نزد عموم طایفۀ حقه باشد، درصورتیکه مقصود ازکفر مقابل آن، کفری باشد که بر مثل اهل ذمه اطلاق میشود: از نجاست و حرامبودن ذبیحۀ آنان و معاشرت و ازدواج با ایشان، به جهت ضروریبودن استمرار سیره از صدر اسلام تا این زمان بر معاشرت و همغذا شدن و تعامل و خوردن ذبیحۀ آنان و نماز در پوست ذبیحۀ آنها و ترتیب آثار بازار مسلمانان بر بازارهای آنان، بدون آنکه این امر به جهت تقیه باشد، ولی برخی از کسانی که راهشان اختلاف پیدا کرده، از ظواهر برخی، روایات و کلمات اصحاب، فریبخوردهاند، بدون آنکه حقیقت آنها را درک کرده باشند و ازاینرو حکم به نجاست و کفر مخالفان داده و بر محقق به جهت قول به طهارت مخالفان به تعبیراتی که لایق به او و محقق نیست،
اهانت کرده، غافل از آنکه اموری را حفظ نموده که از آنها غافل است.
1) . امام خمینی، کتاب الطهارة، ج3، ص323.
برخی از علمای شیعه همچون علامۀ حلی ادعای اجماع بر کفر مخالفان کردهاند، ولی آیت الله العظمی حکیم; در توجیه آن میفرماید:
الکفر المدعی علیه الاجماع فی کلام الحلی وغیره، إن کان المراد منه ما یقابل الاسلام فهو معلوم الانتفاء، فان المعروف بین أصحابنا إسلام المخالفین، وان کان المراد به ما یقابل الایمان - کما هو الظاهر، بقرینة نسبة القول بفسق المخالفین إلی بعض أصحابنا فی کتاب فص الیاقوت فی قبال نسبة الکفر إلی جمهورهم - لم یجد فی إثبات النجاسة؛(1)
کفری که ادعای اجماع بر آن در کلام حلی و دیگران شده، اگر مراد از آن، کفر مقابل اسلام است، منتفی بودن آن معلوم است، زیرا معروف بین اصحاب ما، اسلام مخالفان است و اگر مقصود از آن، کفر مقابل ایمان است - آنگونه که ظاهر میشود به قرینۀ نسبت قول به فسق مخالفان به بعض اصحاب ما، در مقابل نسبت کفر به جمهور آنان - این دلالت بر نجاست ایشان ندارد.
از روایات دلالت بر ناصبیبودن مخالف دارد و ناصبی کافر است، ولی میتوان درباره آنان اینگونه قضاوت کرد:
اولاً: سند اینگونه روایات مشکل دارد؛
ثانیاً: این روایات، مخالف نظر مشهور علمای امامیه است، زیرا مشهور بین آنان، عدم کفر اکبر و نجاست مخالفان است و اعراض مشهور از این روایات، سبب وهن و سستی آنها میشود.
ثالثاً: بین خود این روایات تعارض مضمونی وجود دارد.
رابعاً: اینگونه روایات مشکل دلالی دارند.
1) . سید محسن حکیم، مستمسک العروة، ج1، ص394.
مواردی از تکفیر، مورد اتفاق بین مذاهب اسلامی است؛ گرچه، در برخی موارد، وهابیان با دیگر مذاهب اختلاف نظر جزئی دارند، در اینجا موارد اتفاق بر تکفیر را در میان همه مذاهب اسلامی برمیشمریم:
آیت الله سید محمدکاظم یزدی; مینویسد:
و المراد بالکافر من کان منکراً للألوهیة أو التوحید أو الرسالة؛(1)
مراد از کافر، کسی است که منکر الوهیت یا توحید یا رسالت باشد.
تقیالدین سبکی مینویسد:
التکفیر حکم شرعی سببه جهد الربوبیة او الوحدانیة او الرسالة؛(2)
تکفیر حکم شرعی است و سبب آن، انکار ربوبیت یا وحدانیت خدا یا رسالت پیامبر میباشد.
از ابنتیمیه نقل شده که گفته است:
وقد علم بالاضطرار من دین الرسول، واتفقت علیه الأمة أن أصل الإسلام وأول ما یؤمر به الخلق: شهادة أن لا إله إلا الله، وأن محمدا رسول الله، فبذلک یصیر الکافر مسلما، والعدو ولیا، والمباح دمه وماله معصوم الدم والمال. ثم إن کان ذلک
من قلبه فقد دخل فی الإیمان وإن قاله بلسانه دون قلبه فهو فی ظاهر الإسلام دون باطن الإیمان؛(1)
به طور بدیهی از دین رسول خدا دانسته میشود و امت نیز اتفاق دارد، بر اینکه اصل اسلام و اولین دستوری که به خلق داده شده، گواهی به وحدانیت خدا و رسالت محمد است و در این صورت است که کافر، مسلمان و دشمن، دوست و کسی که خون و مالش مباح شده، محفوظ میگردد، حال اگر این امر، از قلب او ناشی شده باشد، ایمان در آن داخل شده و اگر فقط زبانی باشد در ظاهر مسلمان است و در باطن مؤمن نیست.
از عبارات فقها و متکلمان شیعۀ امامیه و دیگران استفاده میشود که منکر ضروری دین کافر است و حکم ارتداد بر او بار شده و تحت شرایطی، حکمش قتل است.
آیت الله سید محمدکاظم یزدی; مینویسد:
والمراد بالکافر من کان منکراً... ضروریاً من ضروریات الدین مع الالتفات إلی کونه ضروریاً بحیث یرجع إنکاره إلی إنکار الرسالة، والأحوط الاجتناب عن منکر الضروری مطلقاً وإن لم یکن ملتفتاً إلی کونه ضروریاً؛(2)
مراد از کافر، کسی است که منکر... یکی از ضروریات دین باشد با التفات به ضروری بودن آن، به نحوی که انکار او به انکار رسالت بازگردد و احوط اجتناب از منکر ضروری است به صورت مطلق، گرچه ملتفت به ضروری بودن آن نباشد.
نووی مینویسد:
أنّ من جحد ما یُعلم من دین الإسلام ضرورة حُکم بردّته وکفره إلاّ أن یکون قریب عهد بالإسلام أو نشأ ببادیة بعیدة ونحوه ممّن یخفی علیه فیُعَرَّف ذلک، فإن
استمرّ حُکم بکفره، وکذا حُکم من استحلّ الزنی أو الخمر أو القتل أو غیر ذلک من المحرّمات التی یعلم تحریمها ضرورة؛(1)
به طور حتم، کسی که منکر احکامی میشوند که ضروری بودنشان در اسلام معلوم است، محکوم به ارتداد و کفر است مگر در صورتیکه تازه مسلمان بوده یا در بیابانی دوردست و مانند آن زندگی کند، بهطوریکه مسائل دین، بر او مخفی باشد و در این صورت به او معرفی میشود و اگر انکارش را ادامه داد، حکم به کفر او داده میشود و نیز حکم میشود به کفر و ارتداد کسی که زنا یا شراب یا کشتن }به ناحق{ یا دیگر
محرمات را حلال شمارد، محرماتی که ضروریبودن تحریم آنها، معلوم است.
ابن تیمیه میگوید:
والکفر إنّما یکون بإنکار ما علم من الدین ضرورة...؛(2)
کفر با انکار مسائلی حاصل میشود که ضروریبودن آنها در دین، معلوم شده است.
آیت اللهالعظمی خویی; میفرماید:
الغلاة علی طوائف: فمنهم من یعتقد الربوبیة لامیر المؤمنین أو أحد الائمة الطاهرین: فیعتقد بانه الرب الجلیل وانه الآله المجسم الذی نزل إلی الارض وهذه النسبة لو صحت وثبت اعتقادهم بذلک فلا اشکال فی نجاستهم وکفرهم لانه انکار لالوهیته سبحانه لبداهة انه لافرق فی إنکارها بین دعوی ثبوتها لزید أو للاصنام وبین دعوی ثبوتها لامیرالمؤمنین علیه السلام لاشتراکهما فی انکار الوهیته تعالی وهو من احد الاسباب الموجبة للکفر. ومنهم من ینسب إلیه الاعتراف بالوهیته سبحانه إلا انه یعتقد ان الامور الراجعة إلی التشریع والتکوین کلها بید امیرالمؤمنین أو احدهم: فیری انه المحیی والممیت وانه الخالق والرازق وانه الذی أید الانبیاء السالفین سرا وأید النبی الاکرم صلی الله علیه و آله وسلم جهرا. واعتقادهم هذان وان کان باطلا واقعا
وعلی خلاف الواقع حقا حیث ان الکتاب العزیز یدل علی ان الامور الراجعة إلی التکوین والتشریع کلها بید الله سبحانه إلا انه لیس مما له موضوعیة فی الحکم بکفر الملتزم به...؛(1)
غلات بر چند دستهاند: برخی از آنان کسانی هستند که معتقد به ربوبیت امیرمؤمنان7 یا یکی از امامان: میباشند، و معتقدند او، پروردگار جلیل و خدای مجسمی است که به
زمین نزول کرده و این نسبت بر فرض صحت و ثبوت اعتقاد آنان، به این عقیده اشکالی در نجاست و کفرشان نیست، زیرا این عقیده مستلزم انکار الوهیت خدای سبحان است، چون فرقی در انکار الوهیت خدا نیست، بین ادعای آن برای زید یا برای بتها و بین ادعای ثبوت آن برای زید یا برای بتها و بین ادعای ثبوت آن برای امیرمؤمنان7، به جهت اشتراک هر دو در انکار الوهیت خدای متعال و این یکی از اسباب موجب کفر است. دستهای دیگر اعتراف به الوهیت خداوند سبحان دارند ولی معتقدند اموری که مربوط به تشریع و تکوین است، همگی به دست امیرمؤمنان7؛ یا یکی از اهل بیت: است و لذا معتقدند که او زندهکننده و میراننده و خالق و رازق است و اوست که انبیای پیشین را از باطن تأیید کرده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم را آشکارا تأیید نموده است. گرچه این اعتقاد واقعاً باطل و بر خلاف حق است، زیرا قرآن دلالت دارد بر اینکه امور مربوط به تکوین و تشریع همگی به دست خداوند سبحان است، جز آنکه این عقیده موضوعیتی برای حکم به کفر ملتزم شونده به آن نیست... .
شیخ صدوق; در کتاب الهدایه میفرماید:
و من سبّ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم او امیرالمؤمنین علیه السلام او احد الائمة: فقد حلّ دمه من ساعته؛(2)
هر کس رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و یا امیرالمؤمنین7 یا یکی از امامان: را سب کرده و دشنام دهد، خونش حلال میشود.
شیخ طوسی; میفرماید:
و من سبّ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم او واحدا من الأئمة} صار دمه هدرا و حلّ لمن سمع ذلک منه قتله ما لم یخف فی قتله علی نفسه او علی غیره؛(1)
هر کس که رسول خدا9 و یا یکی از امامان: را سب کند، خونش به هدر است و هر کس که آن را شنیده، میتواند او را به قتل برساند، مادامیکه بر جان خود و دیگری خوف نداشته باشد.
محقق حلّی; در شرایع الاسلام مینویسد:
و من سبّ النبیّ صلی الله علیه و آله وسلم جاز لسامعه قتله ما لم یخف الضرر علی نفسه او ماله او غیره من اهل الایمان و کذا من سبّ احد الأئمة}؛(2)
کسیکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 را دشنام دهد بر شنونده آن جایز است او را به قتل برساند تا هنگامیکه بر جان و مال خود و دیگران از اهل ایمان خوف ضرر نداشته باشد و همچنین
است حکم کسی که یکی از امامان: را دشنام دهد.
علامه حلّی; میفرماید:
سابّ النبیّ صلی الله علیه و آله وسلم 9 او احد الأئمة}: یقتل و یحلّ لکل من سمعه قتله مع الأمن علیه و علی ماله و غیره من المؤمنین؛(3)
کسیکه به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 و یا یکی از امامان دشنام دهد، کشته میشود و هر کسکه این دشنام را شنید، بر او حلال است، در صورت ایمنبودن از ضرر جان و مال و مؤمنان، او را به قتل رساند.
امام خمینی; میفرماید:
من سبّ النبیّ صلی الله علیه و آله وسلم 9 و العیاذ بالله وجب علی سامعه قتله مالم یخف علی نفسه او عرضه او نفس مؤمن او عرضه، و معه لایجوز، و لو خاف علی ماله المعتدّ به او مال
اخیه کذلک جاز ترک قتله، ولایتوقّف ذلک علی اذن من الامام او نائبه و کذا الحال لو سبّ بعض الأئمة:. و فی الحاق الصدیقة الطاهرة3 بهم وجه، بل لورجع الی سبّ النبیّ صلی الله علیه و آله وسلم 9 یقتل بلااشکال؛(1)
هر کس پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 را - پناه بر خدا - دشنام دهد، بر شنونده است که او را به قتل رساند، در صورتیکه بر جان و آبروی خود یا مؤمنی نهراسد، وگرنه جایز نیست، و اگر بر مال ارزشمند خود یا مال برادر دینیاش بهراسد، باز ترک کشتن او جایز است و این متوقف بر اذن از امام یا نایب او نیست و همچنین است اگر برخی از امامان را دشنام
دهد و در ملحقکردن حکم سبّ حضرت زهرا3 به سبّ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 وجهی است، بلکه اگر سبّ او رجوع به سبّ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 باشد، کشته خواهد شد.
کلینی به سندش از امام صادق7 درباره کسیکه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 را دشنام داده نقل میکند:
یقتله الأدنی فالأدنی قبل ان یرفع الی الامام؛(2)
قبل از آنکه خبر به امام برسد، هر کس به او نزدیکتر است، او را به قتل میرساند.
او نیز به سندش از امام صادق7 نقل میکند که فرمود:
اخبرنی ابی انّ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم 9 قال: الناس فیّ اسوة سواء، من سمع احدا یذکرنی فالواجب علیه ان یقتل من شتمنی و لایرفع الی السلطان، والواجب علی السلطان اذا رفع الیه ان یقتل من نال منّی؛(3)
مرا خبر داد پدرم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 فرمود: مردم نزد من همگی یکساناند، هر کس شنید از شخصی که مرا یاد میکند بر او واجب است که هر کس مرا
دشنام میدهد، به قتل برساند و بر سلطان واجب است هر گاه خبر به او رسید، دشنامدهنده مرا به قتل برساند.
و نیز به سندش از امام باقر7 نقل کرده که فرمود:
انّ رجلاً من هذیل کان یسبّ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم 9 فبلغ ذلک النبیّ صلی الله علیه و آله وسلم 9 فقال: من لهذا؟ فقام رجلان من الأنصار فقالا: نحن یا رسول الله، فانطلقا حتی أتیا عربة فسألا عنه فاذا هو یتلقی غنمه، فقال: من أنتما و مااسمکما؟ فقالا له: انت فلان بن فلان؟ قال: نعم. فنزلا فضربا عنقه. قال محمد بن مسلم: فقلت: لأبی جعفر علیه السلام 7: ارأیت لو انّ رجلاً الآن سبّ النبیّ صلی الله علیه و آله وسلم 9 أیقتل؟ قال: إن لم تخف علی نفسک فاقتله؛(1)
مردی از قبیله هذیل همیشه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 را دشنام میداد. خبر آن به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 رسید، حضرت فرمود: چه کسی است که از عهده او برآید؟ دو نفر از انصار گفتند: ما ای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9. آنها حرکت کرده و به منطقه او رسیدند و دنبالش را گرفته درحالیکه گوسفندانش را میچراند، یافتند. او گفت: شما چه کسانی هستید و اسم شما چیست؟ آنها گفتند: تو فلان شخص هستی؟ گفت: آری. آن دو پایین آمده و او را به قتل رساندند. محمد بن مسلم میگوید: به امام باقر7 عرض کردم: اگر الآن کسی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 را سب کرد، کشته میشود؟ حضرت فرمود: اگر بر جان خودت خوف نداری، او را به قتل برسان.
از امام علی7 نقل شده که فرمود:
انّ یهودیة کانت تشتم النبیّ صلی الله علیه و آله وسلم 9 و تقع فیه فخنقها رجل حتی ماتت، فابطل رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم 9 دمها؛(2)
زنی یهودی، همیشه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 را دشنام میداد و متعرض حضرت میشد، مردی گلوی او را چنان فشار داد تا او را کشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 خون او را حلال کرد.
حاکم نیشابوری به سندش از ابن عباس نقل کرده که گفت:
کانت امّ ولد لرجل کان منها ابنان مثل اللؤلؤتین و کانت تشتم النبیّ9 فینهانا و لاینتهی و یزجرها و لاتنزجر، فلمّا کان ذات لیلة ذکرت النبیّ9 فماصبر ان قام الی مغول فوضعها فی بطنها ثم اتکأ علیها حتی انفذها. فقال رسول الله9: اشهد انّ دمها هدر؛(1)
زنی برای شخصی کنیز بود، که از او دو فرزند همانند دو گوهر داشت، آن زن، پیامبر9 را همیشه دشنام میداد و هرچه که او را از این نهی میکردند، دست برنمیداشت، یک شب متعرض پیامبر9 شد و آن مرد صبر نکرد و خنجری برداشت و در شکم او فرو برد آنگاه بر روی او افتاد و کارش را تمام کرد. رسول خدا9 فرمود: گواه باش که خون او هدر است.
ابنحزم نقل کرده:
کان رجل یشتم النبیّ9. فقال النبیّ9: من یکفینی عدوا لی؟ فقال خالد بن ولید: أنا، فبعثه النبیّ9 فقتله؛(2)
مردی بود که به پیامبر9 دشنام میداد، حضرت فرمود: چه کسی مرا در مورد دشمنم کفایت
میکند؟ خالد بن ولید فرمود، من. حضرت او را برای این کار فرستاد و خالد، وی را به قتل رسانید.
حاکم نیشابوری به سندش از ابوبرزه اسلمی نقل کرده که گفت:
اغلظ رجل لأبیبکر فقلت: یا خلیفة رسول الله! ألا اقتله؟ فقال: لیس هذا الاّ لمن شتم النبیّ9.(3)
مردی به ابوبکر دشنام داد. من گفتم: ای خلیفه رسول خدا! اجازه میدهی که او را به قتل رسانم؟ او گفت: حکم قتل مخصوص کسی است رسول خدا را دشنام دهد.
از ابوهریره نقل شده که فرمود:
لایقتل احد بسبّ احد الاّ بسبّ النبیّ؛(1)
کسی به دلیل دشنام دادن فردی کشته نمیشود، مگر دشنام به پیامبر9؛
برخی افراد، مسلمانان را در مواردی تکفیر کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
بسیاری از اهل علم در عصر مأمون و معتصم و واثقبالله عباسی، گرفتار نزاع بر سر این مسئله
شدند و هرکدام از معتقدان به قِدَم و حدوث قرآن، یکدیگر را مورد تعرض شدید قرار دادند، به حدیکه احمد بن حنبل بر سر این موضوع ضرب شدید و حبس طولانی شد و نیز گردن محمد بن نصر خزاعی زده شد و فتنه بزرگی در آن زمان و بعدش اتفاق افتاد.
از احمد بن حنبل نقل شده: «الدّار اذا ظهر فیها القول بخلق القرآن و القدر و مایجری مجری ذلک فهی دار کفر»؛(2)
؛اگر در سرزمینی قول به خلق قرآن و قدر و امثال آنها ظاهر گردد، آن سرزمین دارالکفر به حساب میآید.»
فخررازی درباره لام حنابله درباره قرآن میگوید: «اخس من ان یذکروا فی زمرة العقلاء؛»(3)پستتر از آن است که در زمره کلام عقلا آورده شود.»
از شافعی نقل شده که، معتقد به خلق قرآن، کافر است،(4)ولی اصحاب شافعی در تفسیر تکفیر او، اختلاف کرده و جمهور اصحابش تأویل به کفران نعمت کردهاند.(5)
برخی از مالکیها با وجود اعتقاد به قدم قرآن، قول به عدم تکفیر منکر آن، به جهت
تأویل را، ترجیح دادهاند، زیرا جهل به آن موجب جهل به خداوند متعال نمیشود.(1)
در موضوع حدوث و خلق قرآن، برخی حکم به کفر معتقد به آن دادهاند، ولی برخی دیگر همچون: جرجانی تکفیر او را رد کرده(2)
و حتی معتزله، معتقدان به قدم قرآن را تکفیر کرده اند، و این قول را جرجانی از نظّام نقل کرده است.(3)
هر کدام از دو طرف بر مدعای خود ادلهای از قرآن و روایات و حکم عقل دارند، ولی به نظر میرسد که دو طرف نزاع، ضوابط تکفیر را مراعات نکردهاند، که یکی از آنها عدم تصدیق به خدا و رسول و معاد و دیگری عدمحکم به لازمه اعتقاد افراد است، زیرا کسی که معتقد به خلق قرآن را تکفیر میکند، این اعتقاد را مستلزم حدوث خداوند سبحان میداند و این ملازمه، نزد او در تکفیر کافی است، درحالیکه معتقد به حدوث قرآن، این ملازمه را قبول ندارد، بر این ادعای خود ادلهای دارد و برفرض که ادله او خطا باشد، میتوان حکم به تکفیر را به سبب وجود
شبهه، از او دفع کرد. همین اشکال بر تکفیرکنندگان معتقد به قدم قرآن، وارد است.
ابنحجر درباره خلق قرآن میگوید:«
و المحفوظ من جمهور السلف ترک الخوض فی ذلک و التعمق فیه و الاقتصار علی القول بانّ القرآن کلام الله و انّه غیر مخلوق ثم السکوت عمّا وراء ذلک؛»(4)
آنچه از جمهور سلف، حفظ شده، ترک وارد شدن و تعمق در آن و اکتفا کردن بر این گفتار است که قرآن کلام خداست و از مخلوق نیست و باید از غیر آن، سکوت اختیار کرد.
وهابیان، شیعه را متهم به اعتقاد به تحریف در قرآن کرده و بر این اساس، ایشان را تکفیر کرده اند در صورتیکه این قول خلاف مشهور نزد امامیه، بلکه مشهور نزد اهل سنت است. گروه اندکی از محدثان شیعه به جهت اشتباه در فهم مسئله از روایات ویژه این موضوع، معتقد به آن شده و تحریف به نقصان را پذیرفتهاند، گرچه درباره تحریف به زیاده، اتفاق امت اسلامی بر عدم است.
ابنتیمیه میگوید:
«....کذلک من زعم منهم انّ القرآن نقص منه آیات و کتمت.... لاخلاف فی کفرهم؛»(1)
... هرکس گمان کند، آیهای از قرآن کم یا کتمان شده، اختلافی در کفر او نیست.
مخالفان شیعه بهدلیل عنادی که با آنان دارند در صدد بیان این نکتهاند که عموم علمای امامیه این نظریه را پذیرفتهاند و هرکس که آن را انکار میکند، از روی تقیه است، و این اشتباه بسیار بزرگی است. روایاتی را که دلالت بر تحریف دارد انکار نمیکنیم، ولی سند برخی از آنها ضعیف و نیز متن آنها قابل توجیه میباشد، و میتوان آنها را حمل بر تحریف معنوی قرآن از سوی دشمنان اهل بیت} کرد؛ به این معنا که بسیاری از آیات که در مدح حضرت علی7 و اهل بیت} بوده، درباره دیگران تفسیر کرده و نیز آیات بسیاری که در مذمت دیگران بوده، آنها را حمل بر اهلبیت} و در رأس آنها حضرت علی7 کردند.
1) . ابنتیمیه، الصارم المسلول، ص586.
علمای امامیه کسانی را که امر بر آنان مشتبه شده و از روی جهالت معتقد به تحریف قرآن
شدهاند تکفیر نمیکنند؛ گرچه ممکن است برخی با استدلال به آیه {«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّکْرَ وَإِنّا لَهُلَحافِظُونَ}؛»(1)؛حکم تکفیر آنان بدهند، ولی این آیه صلاحیت برای حکم به کفر آنان ندارد، مگر درصورتیکه معتقد به تحریف، این آیه را تکذیب کند، ولی اگر او، آن را تأویل و توجیه کرده باشد، آیه را تکذیب نکرده، در نتیجه این تکفیر از ضوابط ضروری آن خارج شده است، ازاینرو علمای اهل سنت نیز باید این ضابطه را در نظر گرفته و در تکفیر معتقدان به تحریف قرآن، احتیاط کنند.
شاهد بر این مطلب، اینکه اختلافی بین علماست که بسم الله الرحمن الرحیم جزء قرآن است یا زاید بر آن، آیا میتوان قائل به جزئیت یا عدم جزئیت را، متهم به اعتقاد به تحریف به نقص یا اضافه کرد و او را تکفیر نمود؟
خوارج به فرقههای مختلفی از قبیل: اباضیه، صالحیه، ازارقه و نجدات تقسیم شدهاند و در عین اختلاف در برخی مسائل، در ضابطه تکفیر با هم اتفاق نظر دارند، زیرا آنها مرتکب گناه کبیره را کافر میپندارند و میزان تکفیر نزد آنان، ارتکاب گناه کبیره است.
خوارج در تکفیر مرتکب گناه کبیره، به دو اصل تمسک کردهاند:
1) . حجر، آیه 9.
خوارج ایمان را یک حقیقت واحد دانسته، که تبعیضبردار نیست، بنابراین اگر برخی از آن از بین برود، تمامش نابود میشود، و ایمان عبارت است از مجموع دستورهای خدا و رسول.(1)
آنها معتقدند، ایمان همانند شیء مرکب از اجزا است، که چون جزئی از آن برود، کل آن نابود میشود مانند عدد }10{ که چون برخی از آن زایل شود، }10{ باقی نمیماند.(2)
این اصل از جهاتی قابل نقد است:
اولاً: این اصل، مخالف آیات و روایاتی است که دلالت بر تفاضل در ایمان و زیاده و نقصان و تبعّض در آن دارد. خداوند متعال میفرماید: {«إِنَّما الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ الله وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمانا}؛ {(3)«مؤمنان، تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان میشود؛ و هنگامیکه
آیات او بر آنها خوانده میشود، ایمانشان بیشتر میگردد».
و نیز میفرماید: {}الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمانا وَقالُوا حَسْبُنا الله وَنِعْمَ الْوَکِیلُ}؛ {(4)؛«اینها کسانی بودند که }بعضی از{ مردم، به آنان گفتند: مردم [= لشکر دشمن] برای }حمله به{ شما اجتماع کردهاند؛ از آنها بترسید! ، اما این سخن، بر ایمانشان افزود؛ و گفتند: خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ماست.»
و نیز میفرماید: {«وَإِذَا ما أُنزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَّن یَقُولُ أَیُّکُمْ زَادَتْهُ هاذِهِ إِیمانا فَأَمّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِیمانا وَهُمْ یَسْتَبْشِرُونَ* وَأَمّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسا إِلَی رِجْسِهِمْ}؛ »(1)«؛و هنگامیکه سورهای نازل میشود، بعضی از آنان }به دیگران{ میگویند: این سوره، ایمان کدام یک از شما را بیشتر کرد؟! }به آنها بگو: { کسانیکه ایمان آوردهاند، بر ایمانشان افزوده؛ و آنها }به فضل و رحمت الهی{ خوشحالند. و امّا آنها که در دلهایشان بیماری است، پلیدی بر پلیدیشان اضافه شده است.»
از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 نقل شده که فرمود: «یخرج من النار من کان فی قلبه مثقال ذرة من ایمان؛(2)کسیکه در قلبش به اندازه ذرهای ایمان است از دوزخ بیرون میآید.
ثانیاً: مرکبات بر دو نوع میباشند: در برخی از آنها ترکیب، شرط در اطلاق اسم است و در برخی این گونه نیست و مثال عدد «عش-رة» از قبیل اول است، ولی درباره «ایمان» اینگونه نیست، زیرا در مورد آن و نظایرش، اسم و عنوان بعد از زوال برخی از اجزایش باقی است و تمام مرکباتی که اجزاء آنها متشابهاند از این قبیل میباشد همانگونه که بسیاری از اجزای مختلف نیز از این قبیل است به همین سبب به گندم بعد از کم شدن از مقدار آن نیز گندم اطلاق میشود همان گونه که خاک و آب نیز از این قبیل است. هم چنین الفاظی همچون: عبادت، طاعت، خیر، حسنه، احسان، صدقه، علم، ذکر، دعا و امثال آن از این قبیل بوده و بر اندک و بسیار اطلاق میشوند، و درباره ایمان میتوان این ادعا را که، بر اندک و بسیار اطلاق میشود، از آیات و روایات استفاده کرد.
ثالثاً: خوارج، اسلام و ایمان را شیء واحد به حساب آوردهاند، به طوری که اگر انسان از ایمان خارج شود، از اسلام نیز خارج شده و داخل در کفر میشود، درحالیکه، نفی ایمان مطلق مستلزم نفی اسلام نیست، زیرا خداوند متعال در مواردی، اسلام بدون
ایمان را ثابت کرده است، آنجا که میفرماید: {}قالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلکِن قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا یَدْخُلِ الاْءِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ}؛ {(1)عربهای بادیهنشین گفتند: ایمان آوردهایم بگو: شما ایمان نیاوردهاید، ولی بگویید اسلام آوردهایم، امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است!»
خوارج معتقدند در یک شخص، طاعت و معصیت جمع نمیشود، طاعتی که مستحق ثواب و معصیتی که مستحق عقاب است، و نمیشود یک شخص، از سویی محمود و از جهت دیگر مذموم باشد، همچنین ممکن نیست یک شخص هم داخل دوزخ شود و هم داخل بهشت، بلکه آن کس که داخل یکی از آندو شد، داخل دیگری نمیشود.(2)
اولاً: مقداری از ایمان که ترک میشود یا شرط در صحت بقیه است و یا شرط در آن نیست؛ صورت اول مثل ایمان به برخی از آیات قرآن و کفر ورزیدن به دیگر آیات، یا ایمان آوردن به برخی از رسولان و کفر ورزیدن به بعضی دیگر، این نوع، کفری است که اصل ایمان را نقض میکند. خداوند متعال میفرماید:
{«إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِالله وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَن یُفَرِّقُوا بَیْنَ الله وَرُسُلِهِ وَیَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَیرِیدُونَ أَن یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلاً* أُولَئِکَ هُمُ الْکَفِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنا لِلْکَفِرِینَ عَذَابا مُّهِینا}؛ »(3)
؛کسانیکه خدا و پیامبرانِ او را انکار میکنند، و میخواهند بین خدا و پیامبرانش تبعیض قائل شوند، و میگویند: به بعضی ایمان میآوریم، و بعضی را انکار
میکنیم» و میخواهند در میان این دو، راهی برای خود انتخاب کنند... آنها کافران حقیقیاند؛ و برای کافران، مجازات خوارکنندهای فراهم ساختهایم.
در مواردیکه ایمان ترک شده، شرط در وجود و قبول موارد دیگر نیست، گاهی طاعت و معصیت با هم جمع میشوند؛ به عبارت دیگر در مواردی از ایمان که کمیّت مراد است تشکیک در ایمان معنا
ندارد و از قبیل قسم اول است، ولی در مواردی که کیفیت مراد است، تشکیک مورد پیدا میکند؛ با این فرض بر فرد ضعیف نیز، ایمان اطلاق میشود.
ثانیاً: خداوند متعال امت اسلامی را به سه دسته تقسیم کرده و همه را مسلمان به حساب آورده است: {«ثُمَّ أَوْرَثْنا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ بِإِذْنِ الله ذَلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ}؛»(1)این کتاب }آسمانی{ را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم، }امّا{ از میان آنها عدهای بر خود ستم کردند، و عدهای میانهرو بودند و گروهی به اذن خدا در نیکیها }از همه{ پیشی گرفتند، و این، همان فضیلت بزرگ است.
حکم به کفر مرتکب کبیره، از اختصاصیات خوارج است. به بررسی و نقد ادله آنان میپردازیم:
خداوند متعال میفرماید: {وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِما أَنزَلَ الله فَأُو لَئِکَ هُمُ الْکَفِرُونَ}(2)آنها که به احکامی که خدا نازل کرده، حکم نمیکنند، کافرند.
گفته شده «من» موصول در این آیه، مفید عموم است و شامل فاسق تصدیقکننده به اصول دین نیز، میشود. همچنین کفر کافران را متفرع بر عدم حکم به ما انزل الله کرده و عموم این قضیه شرطیه، شامل حال فاسقی که حکم به ما انزلالله نکرده، نیز میشود.
اولاً: میر سید شریف جرجانی در رد آن میگوید: مقصود از حرف موصول «من» در این آیه، کسانی هستند که به هیچیک از احکام الهی حکم نمیکنند؛(1)
ثانیاً: او نیز میگوید: سخن آیه درباره یهودیانی است که حکم به تورات نکردهاند و این مطلب از ماقبل آیه استفاده میشود، آنجا که میفرماید: {«إِنّا أَنزَلْنا التَّوْرَاةَ...}؛. »(2)
ثالثاً: ابنابیالبر در تفسیر این آیه از ابنعباس نقل کرده که گفته: «لیس بکفر عن الملة و لکنّه کفر دون کفر؛(3)؛مقصود به آن کفر مخرج از ملت نیست، بلکه درجه پایین از کفر است.»
خداوند متعال میفرماید: {«ذَلِکَ جَزَیْناهُم بِما کَفَرُوا وَهَلْ نُجزِی إِلاَّ الْکَفُورَ}؛»(4)«این کیفر را بهسبب کفرانشان به آنها دادیم؛ و آیا جز کفرانکننده را کیفر میدهیم؟»
از این آیه استفاده میشود هرکس که مجازات میشود، کافر است و از آیهای دیگر استفاده میشود، مرتکب گناه کبیره از جمله کسانیکه مجازات میشود، آنجا که خداوند متعال میفرماید: {«وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِنا مُّتَعَمِّدا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ}؛»(5)«هر کس، فرد باایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازاتِ او دوزخ است.»
اولاً: در برخی آیات اطلاق مؤمن بر قاتل شده است: {«وَإِن طَآئِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما}؛ »(1)«هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتی دهید... .»
ثانیاً: بین کافر و مجازات شده به آتش دوزخ، عموم و خصوص مطلق است، زیرا هر کافری روز قیامت در دوزخ جزا داده میشود، ولی برخی از
کسانی که در دوزخ جزا داده میشوند، کافر نیستند.
خداوند متعال درباره حج میفرماید: {«وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ الله غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ}؛»(2)«هر کس کفر ورزد }و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده{، خداوند از همه جهانیان، بینیاز است.»
اولاً: ابنابیالحدید در رد استدلال این آیه مینویسد:
و الظاهر انّه اراد لزوم الکفر لمن کفر باعتقاد کون الحج غیر واجب، ألا تراه فی اول الآیة قال «وَلله عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ»فانبأ عن اللزوم ثم قال «و من کفر» بلزوم ذلک و نحن نقول: انّ من لم یقل: لله علی الناس حج البیت فهو کافر؛»(3)
ظاهر آن است که مقصود آیه، اثبات کفر بر کسی است که با اعتقاد بهغیرواجب بودن حج، به آن کفر ورزیده، آیا ندیدی خداوند در اول آیه فرموده: و از سوی خدا بر عهده مردم است، قصد کردن خانه خدا و در اینجا خبر از لزوم داده و سپس فرموده: «و هرکس کافر شود» به لازمبودن حج. و ما میگوییم:
هرکس نگوید قصد خانه خدا کردن بر مردم واجب است، او کافر میباشد.
این معنا از روایات اهل بیت} علیهمالسلام نیز فهمیده میشود:
علی بن جعفر علیه السلام 8 از برادرش موسی بن جعفر8 علیه السلام نقل کرده که فرمود:
انّ الله عزوجل فرض الحج علی اهل الجدة فی کل عام و ذلک قوله عزوجل: {«وَلله عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ الله غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ}. »(1).قال: قلت: فمن لم یحج منّا فقد کفر؟ قال: لا، و لکن من قال: لیس هذا هکذا فقد کفر؛»(2)
خداوند حج را بر مستطیع در هر سال واجب کرده و این مطلب مستفاد از قول خداوند است:«و برای خدا، بر مردم است که آهنگ خانه }او{ کنند، آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند. و هر کس کفر ورزد }و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده{، خداوند از همه جهانیان، بینیاز است»، راوی میگوید به حضرت گفتم: اگر مسلمان حج به جای نیاورد، کافر میشود؟ حضرت فرمود: هرگز، اگر کسی بگوید حج واجب نیست، کافر میگردد.
خداوند متعال از قول حضرت موسی و هارون8 نقل کرده که گفتند: {«إِنّا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنا أَنَّ الْعَذَابَ عَلَی مَن کَذَّبَ وَتَوَلَّی}؛ »(3)به ما وحی شده که عذاب بر کسی است که }آیات الهی را{ تکذیب کند و سرپیچی نماید!
تقریب استدلال به این آیه، اینکه آیه دلالت دارد بر انحصار عذاب در تکذیبکننده که کافر است و شکی نیست که فاسق در عذاب خواهد بود.
اولاً: از مجموع ادله استفاده میشود عذاب درجاتی دارد و درجه کامل آن برای تکذیب کننده دین است و درجه پایین آن برای مسلمان فاسق میباشد؛
ثانیاً: از آیه فوق استفاده میشود، تکذیبکننده عذاب میشود، ولی نمیتوان از آن استفاده کرد که هر عذاب شوندهای، تکذیبکننده مبدأ و معاد و آیات و تعلیمات نبوی است.
خداوند متعال میفرماید: {«إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ}؛ »(1)«و جهنم، کافران را احاطه کرده است.»
گفته شده: جهنم و آتش آن به افراد فاسق احاطه دارد، در نتیجه باید آنان کافر به حساب آیند.
اولاً: از این آیه استفاده نمیشود جهنم و آتش آن فقط به کافران احاطه دارد و به فاسق، غیرکافر احاطه نمیکند؛
ثانیاً: از این آیه استفاده میشود جای کافران در دوزخ است، اما اینکه هرکس در دوزخ است، کافر میباشد، از این آیه استفاده نمیشود.
خداوند متعال میفرماید:
{«یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَکَفَرْتُم بَعْدَ إِیمانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِما کُنتُمْ تَکْفُرُونَ}؛»(2)
؛}آن عذاب عظیم{ روزی خواهد بود که چهرههایی سفید یا سیاه میگردد، اما آنها که صورتهایشان سیاه شده، }به آنها گفته میشود: { آیا بعد از ایمان، و }اخوّت و برادری در سایه آن،{ کافر شدید؟! پس بچشید عذاب را، به سبب آنچه کفر میورزیدید!
گفته شده: فاسق، از جمله کسانی است که صورتش به معصیت سیاه شده، پس کافر است و این مطلب
از ادامه آیه در تعبیر به کفر، استفاده میشود.
اولاً: این آیه مربوط به افراد خاص است که بعد از ایمان کافر شدند و دلالت ندارد بر اینکه هر کافری در روز قیامت سیاهرو است.
ثانیاً: از آیه فوق استفاده میشود هر کافری در روز قیامت چهرهاش سیاه خواهد شد و از عذاب دوزخ خواهد چشید، ولی دلالت ندارد بر این که هرکس که در دوزخ اینگونه است، کافر است، زیرا دوزخیان درجاتی دارند.
بعد از رد ادله خوارج، بر کفر مرتکبگناه کبیره، میتوان بر اسلام او ادلهای اقامه کرد.
خداوند متعال میفرماید: {«وَإِن طَآئِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا}؛ »(1)هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتی دهید.
خداوند متعال میفرماید: {«إِنَّ الله لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ ما دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَآءُ}؛»(2)خداوند }هرگز{ شرک را نمیبخشد!
و پایینتر از آن را برای هر کس }بخواهد و شایسته بداند{ میبخشد.
{«ثُمَّ أَوْرَثْنا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ بِإِذْنِ الله ذَلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ !* جَنَّتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِن ذَهَبٍ وَلُؤْلُؤا وَلِباسُهُمْ فِیها حَرِیرٌ}؛»(3)
این کتاب }آسمانی{ را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم، }امّا{ از میان آنها، عدهای بر خود ستم کردند، و برخی میانه رو بودند،و گروهی به اذن خدا در نیکیها }از همه{ پیشی گرفتند، و این، همان فضیلت بزرگ است، }پاداش آنان{ باغهای جاویدان بهشت است که در آن وارد میشوند، درحالیکه با دستبندهایی از طلا و مروارید آراستهاند، و لباسشان در آنجا حریر است.
درصورتیکه مقصود از موصول صدر آیه، امت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 باشد از آن استفاده میشود معصیتکار، کافر نیست.
حکم قصاص او، تبدیل به خونبها گردد،{ باید از راه پسندیده پیروی کند.»
در این آیه از «قاتل» به برادر دینی تعبیر شده بنابراین دلالت دارد بر اینکه مرتکب کبیره کافر به حساب نمیآید.
و قد علمتم انّ رسول الله رجم الزانی المحصن ثم صلّی علیه ثم ورثه اهله، و قتل القاتل و ورّث میراثه اهله، و قطع ید السارق و جلّد الزانی غیر المحصن ثم قسّم علیهما من الفیء و نکحا المسلمات، فاخذهم رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم 9 بذنوبهم و اقام الله فیهم و لم یمنعهم سهمهم من الاسلام و لم یخرج اسماءهم من بین اهله؛(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 زناکار محصن را رجم کرد و سپس بر او نماز گزارد و ورثهاش از او ارث برد قاتل را کشت و بر ورثهاش ارث گذاشت، و نیز دست سارق را قطع کرده و زانی غیرمحصن را تازیانه زد و آنگاه از غنیمت، سهمش را داد، و اسامی آنان را از بین اهل اسلام خارج نکرد؛
بلکه فقط بر آنان اجرای حدود میشود و این دلیل بر عدم ارتداد آنان است؛
از آیات و روایات استفاده میشود مرتکب گناه کبیره استغفار و توبهاش پذیرفته میشود و چون بمیرد حتی در صورت عدم توبه بر او نماز خوانده میشود؛
بخاری و مسلم از ابوذر نقل کردهاند که گفت:
اتیت النبی صلی الله علیه و آله وسلم 9 و علیه ثوب ابیض و هو نائم، ثم اتیته و قد استیقظ، فقال: ما من عبد قال: لا اله الاّ الله ثم مات علی ذلک الاّ دخل الجنة. قلت: و ان زنی و ان سرق؟ قال: و ان زنی و ان سرق .قلت: و ان زنی و ان سرق؟ قال: و ان زنی و ان سرق قلت: و ان زنی و ان سرق؟ قال: و ان زنی و ان سرق علی رغم انف ابیذر؛(1)
خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 9 آمدم درحالیکه لباس سفید بر تن داشت و خواب بود، بار دوم آمدم، بیدار شده بود و فرمود: هر بندهای که اقرار به کلمه توحید }لا اله الا الله{ کند و سپس بمیرد به طور قطع وارد بهشت میشود. گفتم: حتی اگر زنا کرده و دزدی کرده باشد؟ فرمود: گرچه زنا و دزدی کرده باشد. گفتم: گرچه زنا کرده و دزدی نموده؟ حضرت فرمود: گرچه زنا کرده و دزدی نموده، بارسوم سخنم تکرار کردم، فرمود گرچه زنا کرده و دزدی نموده به رغم ابوذر.
انس از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 نقل کرده که فرمود: «شفاعتی لأهل الکبائر من أمتی؛»(2)شفاعتم برای اهل گناهکبیره از امتم میباشد.».
بخاری به سندش از ابوهریره نقل کرده که گفت:
«قیل: یا رسول الله! من اسعدالناس بشفاعتک یوم القیمة؟ قال رسول الله9 :لقد ظننت یا اباهریرة ان لایسألنی عن هذا الحدیث احد اوّل منک؛ لما رأیت من حرصک علی الحدیث، اسعد الناس بشفاعتی یوم القیمة من قال:لا اله الاّ الله خالصا من قلبه او نفسه؛»(1)
گفته شد: ای رسول خدا! چه کسانی از مردم به سعادت شفاعت شما در روز قیامت نایل میشوند؟ حضرت فرمود: گمان میکنم ای ابوهریره، هیچکس قبل از تو این سؤال را از من نپرسید، چون حرص تو را بر حدیث مشاهده کردم، با سعادتترین مردم به شفاعت من، روز قیامت کسی است که با اخلاص از قلب یا نفسش کلمه توحید }لا اله الاّ الله{ را بر زبان جاری کند.
«انّ رجلاً کان علی عهد النبی9 کان اسمه عبدالله و کان یلقّب حمارا، و کان یُضحک رسول الله9 و کان النبی9 قد جلّده فی الشراب، فأتی به یوما فأمر به فجلد، فقال رجل من القوم: اللهم العنه، ما اکثر ما یؤتی به، فقال النبی9: لاتلعنوه، فوالله ما علمت الاّ انّه یحبّ الله و رسوله؛»(2)
؛مردی در عصر پیامبر9 بود به نام عبدالله و ملقّب به الاغ، که رسول خدا9 را میخندانید و پیامبر 9او را به جهت خوردن شراب تازیانه زده بود، روزی او را آوردند و حضرت دستور داد تا به او تازیانه بزنند، مردی از بین جمعیت گفت: خدا او را لعنت کند، چه قدر زیاد او را میآورند. پیامبر9 فرمود: او را نفرین نکنید، به خدا سوگند! نمیدانم، جز آنکه او، خدا و رسولش را دوست دارد.
«من کانت عنده مظلمة لأخیه فلیتحلله منها؛ فانّه لیس ثَمّ دینار و لا درهم من قبل ان یؤخذ لأخیه من حسناته، فان لم یکن له حسنات اخذ من سیئات اخیه فطرحت علیه؛»(3)
هر کس به عهدهاش، مظلمهای برای برادر }دینیاش{ باشد، باید ذمه خود را از آن بری کند، قبل از آنکه برای برادر }دینیاش{ از حسنات او گرفته شود، زیرا در آن عالم دینار و درهم نیست و اگر برای او
حسنات نبود، از سیئات برادر }دینیاش{ گرفته شده و بر عهده او میآید.
از این حدیث استفاده میشود، اگر ظالم، حسناتی داشته باشد، محو نمیشود، بلکه با آن در روز قیامت حق مظلوم را میپردازد.
میتوان سه اصل را دلیل بر عدم جواز تکفیر، مرتکب گناه کبیره دانست:
ایمان در دلهای مؤمنان دارای درجات مختلف است و مؤمنان در یک مرتبه نیستند.
ابوسعید خدری از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 نقل کرده که فرمود:
«یدخل اهل الجنة الجنة و اهل النار النار ثم یقول الله تعالی:اخرجوا من کان فی قلبه مثقال حبّة من خردل من ایمان؛»(1)
اهل بهشت وارد بهشت و اهل دوزخ داخل دوزخ میشوند، آنگاه خداوند متعال میفرماید: بیرون کنید هرکس که در قلبش به اندازه دانهای از ارزن، ایمان است.
در بیشتر افراد، نیک و بد، طاعت و معصیت، خیر و شرّ، ایمان و نفاق و ایمان و کفر جمع
میشود و مقصود از کفر در اینجا، کفر مخرج از ملت نیست و نه آن نفاقی که موجب خلود صاحبش در آتش دوزخ است، بلکه مقصود از آن، نفاق عملی میباشد.
1) . همان، ج1، ص20، کتاب الایمان؛ مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، ج1، ص17، کتاب الایمان.
ابوهریره از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 9 نقل کرده که فرمود: «اثنتان فی الناس هما بهم کفر؛ الطعن فی النسب و النیاحة علی المیت؛»(1)در دو دسته از مردم کفر وجود دارد: یکی کسانیکه در نسب افراد طعن میزنند و دیگری کسانیکه بر اموات }به باطل{ نوحهگری میکنند.»
در برخی از آیات و روایات از برخی افراد مسلمان، ایمان نفی شده است:
خداوند متعال میفرماید: {«قالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلکِن قُولُوا أَسْلَمْنا}؛»(2)«عربهای بادیهنشین گفتند: ایمان آوردهایم بگو: شما ایمان نیاوردهاید، ولی بگویید اسلام آوردهایم.»
ابنتیمیه میگوید:
«فدلّ البیان علی انّ الایمان المنفی عن هؤلاء الاعراب هو هذا الایمان الذی نفی فسّاق اهل القبلة الذین لایخلدون فی النار، بل قد یکون مع احدهم مثقال ذرة من ایمان و نفی هذا الایمان لایقتضی ثبوت الکفر الذی یخلد صاحبه فی النار. و بتحقیق هذا المقام یزول الاشتباه فی هذا الموضع و یعلم انّ فی المسلمین قسما لیس هو منافقا محضا فی الدرک الأسفل من النار و لیس هو
من المؤمنین الذین قیل فیهم« {إِنَّما الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوابِالله وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَجهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ الله أُولَئِکَ هُمُ الصّادِقُونَ}»(3)و لا من الذین قیل فیهم: {أُولَئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا}(4)فلا هم منافقون و لا هم من هؤلاء الصادقین المؤمنین حقّا و لا من الذین یدخلون الجنة بلاعقاب، بل لهم طاعات و معاص و حسنات و سیئات و معهم من الایمان مالایخلدون معه فی النار و لهم من الکبائر ما یستوجب دخولهم النار، و هذا القسم قد یسمّیه بعض الناس الفاسق الملّی؛»(5)
ایمانیکه از آن، اعراب نفی شده، همان ایمانی است که از افراد فاسق اهل قبله نفی شده، آنان که در دوزخ خلود ندارند، اگر همراه با یکی از ایشان به اندازه یک ذره از ایمان است، و نفی این ایمان، مقتضی ثبوت کفری نیست که صاحبش را در دوزخ جاودان سازد با تحقق این مقام، اشتباه در این موضع از بین میرود و فهمیده میشود که در بین مسلمانان، دستهای هستند که منافق نمیباشند تا جایگاهشان در پایینترین طبقه دوزخ باشد، و نیز از مؤمنانی نیستند که درباره آنان گفته شده: «مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردهاند، سپس هرگز تردیدی به خود راه نداده و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردهاند؛ آنها راستگویانند»، و نه از کسانی که درباره آنان گفته شده: «آری، مؤمنان
حقیقی آنها هستند» ،پس آنان نه منافقاند و نه از افراد صادق و مؤمن واقعی و نه از کسانیکه بدون عقوبت وارد بهشت میشوند، بلکه ایشان دارای طاعتها و معصیتها و نیکیها و بدیهایند، و نیز دارای ایمانی هستند که با آن هرگز در آتش دوزخ جاودانه نخواهند بود، ولی گناهانی دارند که موجب دخول در آتش دوزخند و این همان قسمی است که برخی مردم آنان را فاسق ملّی مینامند.
ابن ابنابی العز میگوید: «و لانکفر احدا من اهل القبلة بذنب ما لم یستحله؛(1)؛ما هیچیک از اهل قبله را به دلیل گناهی که انجام داده، تکفیر نمیکنیم، تا زمانیکه آن را حلال نشمارد.»
محمد بن اسماعیل بخاری در تعلیقه خود بر جمله :«المعاصی من امر الجاهلیة و لایکفر صاحبها بارتکابها الاّ بالش-رک؛ معاصی از امر جاهلیت است، ولی صاحب آن با ارتکابش کافر نمیشود، به جز شرک» میگوید: «لقول النبی9: }«انک امرؤ فیک جاهلیة{ » و قول الله تعالی: {«إِنَّ الله لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ ما دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَآءُ}؛»(2)-(3)به جهت گفته پیامبر9 که به شخصی
فرمود: «در تو نوعی از جاهلیت است»، و قول خداوند متعال:«خداوند
}هرگز» شرک را نمیبخشد!
و پایینتر از آن را برای هر کس «بخواهد و شایسته بداند» میبخشد.»
نووی میگوید:
اعلم انّ مذهب اهل الحق انّه لایکفر احد من اهل القبلة بذنب و لایکفر اهل الأهواء و البدع - الخوارج و المعتزلة و غیرهم - و انّ من جحد ما یُعلَم من دین الاسلام ضرورة حکم بردته وکفره الاّ ان یکون قریب عهد بالاسلام او نشأ ببادیة بعیدة و نحوه ممن یخفی علیه فیُعَرَّف ذلک فان استمرّ حکم بکفره، و کذلک من استحل الزنا او الخمر او القتل او غیر ذلک من المحرمات التی یعلم تحریمها ضرورة؛»(1)
مذهب اهل حق آن است که احدی از اهل قبله با انجام هیچ نوع گناهی تکفیر نمیشود و نیز اهل هواهای نفسانی و بدعتها، یعنی خوارج و معتزله و دیگران تکفیر نمیگردند؛ هرکس اموری را که ضروریبودنش در دین اسلام معلوم است انکار کند حکم به ارتداد و کفر او میشود، مگر آنکه تازه مسلمان باشد یا در دهاتی دور از اسلام و مانند آن باشد که امور بر او مخفی است، در این صورت حقایق بر او معرفی میگردد و در صورت استمرار، حکم به کفر او میشود؛ همچنین است کسی که زنا یا شراب یا کشتن }بیگناه{ یا دیگر محرماتی که حرمتش ضروری است را حلال شمارد.
به همین سبب بخاری بابی را در صحیح خود آورده تحت عنوان «باب کفران العشیر و کفر دون کفر؛(2)؛باب کفران معاشرت و کفری پایینتر از کفر.»
او با انعقاد این باب، در صدد اثبات این نکته است که کفر بر دو نوع است: اصغر و اکبر و بنابراین، نمیتوان مرتکب گناه کبیره را کافر خارج شده از اسلام دانست که قتلش لازم است.
دیدگاهها درباره جایگاه عملِ به ارکان، نسبت به ایمان و اسلام فرق میکند و مطابق هر دیدگاهی میتوان بر مرتکب گناهان کبیره حکمی صادر کرد.
از عبارات و استدلالهای خوارج استفاده میشود که عمل را جزء مقوم ایمان و اسلام به صورت مجموعی میدانند به طوریکه اگر عمل نباشد، که یک جزء است، مجموع من حیثالمجموع که اسلام و ایمان را تشکیل میدهد، نیست.
مطابق این دیدگاه مرتکب گناه کبیره کافر است.
از عبارتهای وهابیان و سلفیها استفاده میشود، آنان عمل به ارکان را جزء حقیقت ایمان میدانند، ولی اگر کسی تمام اجزای مقوم ایمان را ترک کند، او را تکفیر مینمایند.
مطابق این دیدگاه مرتکب کبیره درصورتیکه به مبدأ و معاد ایمان دارد، مؤمن است.
ابنتیمیه میگوید: «و لایجوز تکفیر المسلم بذنب فعله و لا بخطأ اخطأ فیه کالمسائل التی تنازع فیها اهل القبلة؛»(1)تکفیر مسلمان به دلیل گناهی که انجام داده یا خطایی که از او، در آن سر زده، جایز نیست، همانند مسایلی که اهل قبله در آن نزاع کردهاند.»
دیدگاهی که در بحث «ایمان» انتخاب شد این بود که ایمان عبارت است از تصدیق و علم به مبدأ و معاد، همراه با التزام به دستورهای شرع، گرچه انسان لغزش داشته و از آنها سرپیچی کند.
1) . ابنتیمیه، مجموع فتاوی، ج3، ص282.
مطابق این دیدگاه مرتکب گناه کبیره در صورتیکه دست از تعهدش به عمل به دستورات برنداشته، مؤمن است.
از کلام برخی استفاده شد که عمل به ارکان جزء برای ایمان نیست، به هیچ نحو و فقط شرط کمال است و شرط شیء، جزء آن نمیباشد، گرچه مطابق برخی ادله، تحصیل آن لازم است، همانند: شرطیت وضو برای نماز.
مطابق این دیدگاه مرتکب گناهان کبیره، مؤمن است.
ابنتیمیه میگوید: «و الکفر انما یکون بانکار ما علم من الدین ضرورة او بانکار الأحکام المتواترة و المجمع علیها؛(1)کفر با انکار احکامی صورت میگیرد که ضروری بودنش از دین معلوم است یا با انکار احکام متواتر و اجماعی.»
او در تعریف اجماع میگوید: «ان یجتمع علماء المسلمین فی عصر من العصور علی حکم من الأحکام؛»(2)اینکه علمای مسلمان، در یک عصر بر یکی از احکام اجتماع کنند.»
بین علما اختلاف است که آیا انکار حکم مجمع علیه سبب مستقل برای حکم به کفر است و یا اینکه همانند منکر ضروری، در صورتی حکم به کفر میشود که انکار او ناشی از تکذیب یا عدم
تصدیق دستورهای خدا و رسولش باشد و در این صورت مخالفت با حکم اجماعی، موضوعیت در تکفیر ندارد. اگر انکار ضروری به طور مستقل، موجب کفر نیست، به طریق اولی انکار حکم اجماعی موجب کفر به عنوان مستقل نمیباشد، و این رأی بسیاری از علمای اهل سنت است.
ابنعابدین میگوید: «
....اطلق بعضهم انّ مخالف الاجماع یکفّر، و الحق انّ المسائل الاجماعیة تارة یصحبها التواتر عن صاحب الشرع کوجوب الخمس و قد لایصحبها، فالاوّل یکفّر جاحده لمخالفته التواتر لا لمخالفته الاجماع؛»(1)
... برخی به طور مطلق، مخالف اجماع را تکفیر میکنند و حق آن است که مسائل اجماعی گاهی همراه با تواتر از صاحب شرع است، مانند: وجوب خمس و گاهی همراه با تواتر نیست؛ در صورت اول، منکر آن به سبب مخالفت با تواتر کافر است، نه به جهت مخالفت با اجماع.
نووی میگوید:
قوله: }انّ جاحد المجمع علیه یکفّر{ لیس علی اطلاقه، بل الصواب فیه تفصیل سبق بیانه فی باب تارک الصلاة عقب کتاب الجنائز، و مختصره انّه ان جحد مجمعا علیه یعلم من دین الاسلام ضرورة، کفر ان کان فیه نص، و کذا ان لم یکن فیه نصّ فی الاصحّ، و ان لم یعلم من دین الاسلام ضرورة بحیث لایعرفه کل المسلمین لم یکفر. والله اعلم؛(2)
اینکه میگویند: منکر حکم اجماعی کافر است، مطلق نیست، بلکه حق آن است که در آن باید تفصیل داده شود اگر حکم اجماعی را انکار کرده، همان حکمی که ضروریبودنش از دین اسلام معلوم است، او در صورت وجود نص در آن کافر میباشد و نیز اگر در آن نص نباشد، بنابر قول اصح؛ اگر ضروری بودنش در دین اسلام معلوم نباشد، بهطوریکه تمام مسلمانان آن را نشناسند، کافر نمیشود.
آمدی مینویسد:
اختلفوا فی تکفیر جاحد الحکم المجمع علیه فاثبته بعض الفقهاء و انکره الباقون مع اتفاقهم علی انّ انکار حکم الاجماع موجب للتکفیر. و المختار انّما هو التفصیل، و هو انّ حکم الاجماع اما ان یکون داخلاً فی مفهوم اسم الاسلام کالعبادات الخمس
و وجوب اعتقاد التوحید و الرسالة او لایکون کذلک کالحکم بحلّ البیع و صحة الاجازة و نحوه؛ فان کان الاول فجاحده کافر؛ لمزایلة حقیقة الاسلام له، و ان کان الثانی فلا؛(1)
درباره تکفیر، منکر حکم اجماعی اختلاف کردهاند؛ برخی از فقها آن را اثبات و بقیه انکار نمودهاند، با اتفاق آنان بر اینکه انکار حکم اجماع موجب تکفیر است، و مختار ما تفصیل است به این نحو که، حکم اجماع یا داخل در مفهوم اسم اسلام است، همچون: عبادات پنج گانه و وجوب اعتقاد به توحید و رسالت، یا اینگونه نیست همانند حکم به حلیت بیع و صحت اجازه و نحو آن، در مورد اول منکرش کافر است، چون حقیقت
اسلام با آن زایل میشود و در صورت دوم کافر نمیشود.
فخررازی مینویسد: «
جاهد الحکم المجمع علیه لایکفّر خلافا لبعض الفقهاء. لنا انّ ادلة اصل الاجماع لیست مفیدة للعلم، فماتفرّع علیها اولی ان لایفید العلم بل غایته الظن و منکر المظنون لایکفر بالاجماع...؛»(2)
منکر حکم اجماعی کافر نمیشود، بر خلاف نظر برخی از فقها. دلیل ما اینکه ادله اصل اجماع، مفید علم نیست، بنابراین آنچه برآن متفرع میشود سزاوارتر است بر عدم افاده علم، بلکه نهایت آن افاده گمان است و منکر احکام مظنون به اجماع امت، کافر به حساب نمیآید.
او همچنین میگوید: «نحن لانقول بتکفیر مخالف الاجماع و لابتفسیقه و لانقطع ایضا به، و کیف و هو عندنا ظنی»؛(3)؛ما معتقد به تکفیر مخالف اجماع و نسبت فسق به او نبوده و به آن قطع نیز نداریم، بلکه این مسئله نزد ما ظنی است.»
ابنتیمیه از احمد بن حنبل نقل کرده: «من زعم انّ الله لایری فی الآخرة فقد کفر و کذّب بالقرآن و ردّ علی الله تعالی امره، یستتاب، فان تاب و
الاّ قتل؛»(1)؛هرکس گمان کند که خداوند در آخرت دیده نمیشود، به طور حتم کافر و قرآن را تکذیب کرده و امر خداوند متعال را رد نموده و باید توبه داده شود، اگر توبه نکرد باید کشته شود.»
ظاهر قضیه این است که در این موضوع نیز ضوابط تکفیر ملاحظه نشده است، زیرا هر دو دسته، چه آنان که منکر رؤیت حسّی خداوند سبحان هستند و چه آنان که مثبت آن میباشند به آیات و روایاتی تمسک کردهاند، این مسئله اجتهادی است و هیچیک از دو دسته، منکر ضروری دین از آیات و روایات نیستند. و با وجود آنکه از شافعی نقل شده که مخالف رؤیت را تکفیر کرده، ولی بیشتر اصحابش آن را حمل بر کفران نعمت نمودهاند.(2)
ابن ابنامیر الحاج حنفی }متوفی 879{ بعد از اثبات جواز رؤیت حسّی، بلکه وجوب آن برای مؤمنان در روز قیامت، میگوید:
«لکن لایکفّر المبتدع فی ذلک اذ تمسکه بالقرآن او الحدیث او العقل فی الجملة کما هو مسطور فی موضعه و للنهی عن تکفیر اهل القبلة...؛.»(3)
بدعتگذار در این موضوع تکفیر نمیشود، زیرا تمسک او به قرآن حدیث یا عقل است فیالجمله، همانگونه که در موضع آن نوشته شده و به جهت نهی از تکفیر اهل قبله....
احدی از علمای امامیه، فتوا به کفر متساهل در امر نماز نداده، مگر درصورتیکه منکر وجوب آن باشد که به جهت ضروریبودن نماز، باعث عدم تصدیق یا تکذیب است و در نتیجه حکم به کفر او از این جهت میشود، ولی از بین امامان اهل سنت، قول به کفر تارک نماز به احمد بن حنبل نسبت داده شده و از بین متأخرین شیخ عبدالعزیز بن عبدالله بن باز نیز این رأی را از او قبول کرده و در موارد بسیاری حکم به کفر کرده و آثار بسیاری بر آن مترتب نموده که در جامعه، مشکلاتی را ایجاد کرده است.
بنباز درباره زنی که شوهرش نماز نمیخواند، گرچه منکر آن نیست، میگوید:
«یجب علیها ان تفارقه و تذهب الی اهلها اذا کان لایصلّی؛ لانّ ترک الصلاة کفر اکبر؛ لقوله النبی9: }«بین الرجل و بین الکفر و الشرک ترک الصلاة»{»(1)؛(2)
بر او واجب است تا از شوهرش جدا شود و به خانوادهاش ملحق شود، درصورتیکه همسرش نماز نمیخواند، زیرا ترک نماز کفر اکبر است، به دلیل قول پیامبر9 «بین مرد و بین کفر و شرک ترک نماز است».
اولاً: منکران تکفیر، این روایات را تأویل کرده و آنها را حمل بر مستحل ترک نماز کردهاند؛
ثانیاً: ممکن است مقصود از کفر در این روایات، ثبوت حکم کافر بر متساهل در امر نماز در عالم آخرت، سبب عقوبت و عذاب باشد، نه ثبوت حکم کفر اعتقادی بر متساهل در امر نماز در دنیا، به جهت ترتیب آثار آن، همچون: حرام شدن همسرش بر او؛
ثالثاً: شوکانی میگوید: «و قد حملوا احادیث التکفیر علی کفر النعمة او علی معنی قد قارب الکفر، و قد جاءت احادیث فی غیر الصلاة ارید بها ذلک؛»(1)؛علما احادیث تکفیر را حمل بر کفران نعمت یا بر معنایی که نزدیک به کفر است کرده اند، و احادیثی در غیر مورد نماز، نیز وارد شده که مقصود به کفر در آنها همین معناست.»
روایاتی که در آنها بر تارک نماز و متساهل در آن، لفظ کفر اطلاق شده، اختصاص به اهل سنت ندارد، بلکه در مصادر روایی امامیه نیز آمده است، ولی علمای شیعه آنها را تأویل کرده و حمل بر کفر اعتقادی نکردهاند، بلکه معتقدند: اطلاق کفر بر آن، از باب تغلیظ در منع بوده، مگر آنکه ترک نماز از روی انکار باشد. به برخی از این روایات اشاره میکنیم:
سألت ابا عبدالله عن الکبائر؟ فقال: هنّ فی کتاب علیّ7 سبع: الکفر بالله و قتل النفس، و عقوق الوالدین و اکل الربا بعد البیّنة و اکل مال الیتیم ظلما.... قلت: فأکل درهم من مال الیتیم ظلما اکبر ام ترک الصلاة؟ قال: ترک الصلاة. قلت: فما عددت ترک الصلاة فی الکبائر؟ فقال: ای شیء اول ما قلت لک؟ قال: قلتَ: الکفر بالله. قال: فانّ تارک الصلاة کافر یعنی من غیر علة؛(2)
؛از امام صادق7 درباره گناهان کبیره سؤال کردم. حضرت فرمود: آنها در کتاب علیّ7 هفت مورد است: کفر به خدا، کشتن انسان، عاق والدینشدن، خوردن ربا بعد از روشن شدن آن بر انسان، خوردن ظالمانه مال یتیم.... گفتم: خوردن یک درهم از مال یتیم به طور ظالمانه بدتر است یا ترک نماز؟ فرمود: ترک نماز. گفتم: چرا ترک نماز در بین
گناهان کبیره به حساب نیامده است؟ حضرت فرمود: اول چیزی که به تو گفتم چه بود؟ گفتم: فرمودید: کفر به خدا. حضرت فرمود: همانا تارک نماز بدون جهت، کافر است.
در مقابل این روایات، احادیث دیگری است که به صراحت دلالت دارد بر اینکه ترک نماز، کفر نیست، مثل صحیحه ابنسنان که گفت:
سألت اباعبدالله7 عن الرجل یرتکب الکبیرة من الکبائر فیموت، هل یخرجه ذلک من الاسلام؟ و ان عذب کان عذابه کعذاب المشرکین ام له مدّة و انقطاع؟ فقال: من ارتکب کبیرة من الکبائر فزعم انّها حلال اخرجه ذلک من الاسلام و عذب اشدّ العذاب، و ان کان معترفا انّه ذنب و مات علیه اخرجه من الایمان و لم یخرجه من الاسلام، و کان عذابه اهون من عذاب الاول؛(2)
از امام صادق7 درباره شخصیکه مرتکب یکی از گناهان کبیره شده و از دنیا رفته، سؤال کردم اینکه آیا این کار، او را از اسلام بیرون میکند؟ و اگر عذاب شود، عقوبتش همانند عقوبت مشرکان است یا به او مدت داده میشود و عذابش منقطع میگردد؟ حضرت فرمود: هرکس یکی از گناهان کبیره را
به گمان اینکه حلال است انجام دهد، این عمل او را از اسلام بیرون میکند و به شدیدترین عذاب دچار میگردد، و اگر به گناه بودن آن اعتراف دارد و با آن گناه از دنیا رحلت کرده، این عمل او را از ایمان خارج میسازد، گرچه او را از اسلام بیرون نمیکند و عذاب او از عذاب دسته اول آسانتر است.
علمای شیعه برای روایات کفر متساهل و تارک نماز به دلیل وجود روایات متعارض، توجیهاتی کرده اند:
علامه مجلسی; کفر در این روایات را مقابل ایمان گرفته، که اثری بر آن در این دنیا، زاید بر تعزیر نیست و تنها، اثرش در عالم آخرت است که همانند کفار از تارک نماز محاسبه میشود؛(1)
مقصود از این روایات تشدید در امر تارک نماز و مبالغه در انجام آن است به اینکه گویا تارک نماز به کفر نزدیک است؛
مراد از این روایات تنزیل تارک نماز به منزله کافر در برخی از آثار کفر است؛
کفر در این روایات حمل بر نوع ضعیفی از کفر میشود که موجب ارتداد متساهل در امر نماز نیست.
مطابق ضابطهای که در تکفیر افراد ذکر شد، به دست میآید تکفیر متساهل در امر نماز، از این ضابطه خارج است، زیرا متساهل در نماز، اگر منکر آن نباشد و آن را تصدیق کند، نه تنها مسلمان است بلکه ممکن است او را مؤمن فاسق نامید و ازاینرو نمیتوان حکم کفر اعتقادی بهاو داد؛ بدین جهت باید ظاهر نصوصی را که دلالت بر کفر او دارد، تأویل کرد.بر کفر او دارد، تأویل کرد.
نووی شافعی نیز به ظاهر این نصوص اخذ نکرده و معتقد است کفر به اعتماد میباشد و اعتقاد متساهل در امر نماز صحیح است و بنابراین حکم به کفر اعتقادی او نمیشود و روایاتی را که با این نظر منافات دارد باید تأویل کرد.(2)
ابنرشد میگوید:
و علی الجملة فاسم الکفر انّما یطلق بالحقیقة علی التکذیب، و تارک الصلاة معلوم انّه لیس بمکذّب الاّ ان یترکها معتقدا لترکها هکذا، فنحن اذن بین امرین: ان اردنا ان نفهم من الحدیث الکفر الحقیقی فیجب علینا ان نتأول انّه اراد علیه الصلاة و
السلام من ترک الصلاة معتقدا لترکها فقد کفر؛ و امّا اذا
حملنا علی انّ اسم الکفر موضوعه الأوّل و ذلک علی احد معنیین: اما علی انّ حکمه حکم الکافر اعنی فی القتل و سائر احکام الکفار و ان لم یکن مکذّبا، و امّا علی انّ افعاله افعال کافر علی جهة التغلیظ و الردع له، ای انّ فاعل هذا یشبه الکافر فی الافعال اذا کان الکافر لایصلی...؛(1)
نام کفر در حقیقت بر تکذیب اطلاق میشود و معلوم است که تارک نماز تکذیب نمیکند، مگر آنکه نماز را با اعتقاد به ترک آن همراه با تکذیب، ترک نماید، در این هنگام بین دو امر واقع شدهایم: اگر بخواهیم از این حدیث کفر حقیقی را بفهمیم، باید آن را تأویل کنیم که مقصود حضرت کسانی است که نماز را با اعتقاد به ترک آن رها کردهاند و بنابراین کافر شدهاند، ولی اگر اسم کفر را بر موضوع اول حمل نماییم، با توجیه آن بر یکی از دو معنی: یا به این معنا که حکم او همانند حکم کافر است، یعنی در قتل و سایر احکام کفار، گرچه دروغگو نیست، و یا بر اینکه کارهای او همانند کارهای کافران است از جهت شدت و سختگرفتن بر او، به این معناکه فاعل آن، شبیه به کفار است، زیرا کافر نماز نمیخواند... .
نووی نیز میگوید:
و اما الجواب عمّا احتج به من کفّره من حدیث جابر و بریدة و روایة شقیق فهو انّ کل ذلک محمول علی انّه شارک الکافر فی بعض احکامه و هو وجوب
القتل. قال: و هذا التأویل متعین للجمع بین نصوص الشرع و قواعده التی ذکرناها؛(2)
آنچه تکفیرکنندگان به آن احتجاج کردهاند، مانند: حدیث جابر و بریده و روایت شقیق، تمام آنها را باید حمل کرد بر اینکه او با کافر در برخی احکامش، همانند: وجوب قتل مشارکت دارد. او گفته: این تأویل متعیَّن است به دلیل جمع بین نصوص شرع و قواعد آن، که بیان کردیم.
ابنتیمیه در شرح حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم : «من تشبه بقوم فهو منهم»؛ میگوید:
و هذا الحدیث اقلّ احواله ان یقتضی تحریم التشبه بهم و ان کان ظاهره یقتضی کفر المتشبه بهم، کما فی قوله: {وَمَن یَتَوَلَّهُم مِّنکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ}....؛(1)
کمترین حالات این حدیث این است که مقتضی تحریم، تشبه به کفار است، گرچه ظاهر آن مقتضی کفر، تشبه به کفار میباشد، آن گونه که در قول خداوند آمده: «کسانیکه از شما با آنان دوستی کنند از آنها هستند... .
اولاً: تشبه به کفار از عناوین قصدیه است و قصد تشبه به کفار در آن شرط است تا احکامش بر آن متفرع گردد؛
ثانیاً: تشبه به کفار در شعارهای اختصاصی دینی ایشان، موجب ملحق شدن به آنان است؛
ثالثاً: بسیاری از کسانیکه خودشان را در ظاهر شبیه به کفار میکنند، به خدا و رسول و معاد اعتقاد داشته و به دستورهای شرع التزام دارند و به آن عمل میکنند، ازاینرو نمیتوان تمام اینگونه افراد را تکفیر کرد.
ابنتیمیه میگوید:
ثم الفلاسفة و الباطنیة هم کفار، کفرهم ظاهر عند المسلمین کما ذکر هو و غیره و کفرهم ظاهر عند من له علم و ایمان من المسلمین اذا عرفوا حقیقة قولهم، لکن لایعرف کفرهم من لم یعرف حقیقة قولهم، و قد یکون تشبث ببعض اقوالهم من لم یعلم انّه کفر، فیکون معذورا لجهله؛(2)
فلاسفه و اهل باطن همگی کافرند و کفرشان نزد مسلمانان ظاهر است، همانگونه که او و دیگران گفتهاند، و نیز کفرشان ظاهر است، نزد کسانیکه دارای علم و ایمانند از مسلمانان، درصورتیکه پی به حقیقت گفتههای آنان ببرند، ولی کفر آنان را نمیشناسد، کسانیکه از حقیقت کلام ایشان آگاه نیستند، و گاهی کسانیکه از کفر گفته آنان آگاهی ندارند، به برخی از اقوالشان تمسک میکنند و به جهت جهلشان معذورند.
اولاً: فلاسفه، مطالبی را که به عقل خود میفهمند، بر زبان جاری میسازند و آنها را به شرع نسبت نمیدهند؛
ثانیاً: فلاسفه منکر مبدأ و معاد نبوده و بیقید به دستورات شرع نیستند؛
ثالثاً: ابنتیمیه در صدد تطبیق حکم عقل با شرع است؛
رابعاً: ابنتیمیه با آنچه خودش از ظاهر نصوص فهمیده، افکار فلاسفه را تقسیم کرده و برآن اساس، ایشان را تکفیر کرده است، درحالیکه ممکن است فلاسفه از نصوص، غیر از آن چیزی بفهمند که ابنتیمیه فهمیده است.
گرچه ابنتیمیه فتوا به کفر بسیاری از فرقهها یا اشخاص یا افکار داده، ولی چون به مبنای او در تکفیر مراجعه میشود پی میبریم این مبنا با آرا و فتاوای تکفیری او سازگاری ندارد، مگر آنکه مقصود او از تکفیر درجه خاصی از کفر باشد که موجب خروج از ملت اسلام نمیباشد، ولی این احتمال با ترتیب آثار کفر اکبر بر موارد آنها سازگاری ندارد.
او درباره تکفیر میگوید:
و حقیقة الأمر فی ذلک انّ القول قدیکون کفرا فیطلق القول بتکفیر صاحبه و یقال: من قال کذا فهو کافر، لکنّ الشخص المعین الذی قاله لایحکم بکفره حتی تقوم علیه الحجة التی یکفر تارکها.... و هکذا الاقوال التی یکفر قائلها قدیکون الرجل لم تبلغه النصوص الموجبة لمعرفة الحق و قد تکون عنده و لم تثبت عنده، او لم یتمکّن
من فهمها، و قد یکون قد عرضت له شبهات یعذره الله بها، فمن کان من المؤمنین مجتهدا فی طلب الحق و اخطأ فانّ الله یغفر له خطأه کائنا ماکان؛ سواء أکان فی المسائل النظریة او العملیة. هذا الذی علیه اصحاب النبی و جماهیر ائمة الاسلام.... و لکنّ المقصود هنا انّ مذاهب الأئمة مبنیّة علی هذا التفصیل بین النوع فتکون، و لهذا حکت طائفة عنهم الخلاف فی ذلک و لم یفهموا غور قولهم؛ فطائفة تحکی عن احمد فی تکفیر اهل البدع روایتین مطلقا حتی تجعل الخلاف فی تکفیر المرجئة و الشیعة المفضلة لعلیّ، و ربّما رجحت التکفیر و التخلید فی النار، و لیس هذا مذهب احمد و لا غیره من ائمة الاسلام، بل یختلف قوله انّه لایکفّر المرجئة الذین یقولون }الایمان قول بلاعمل{ و لایکفّر من یفضل علیا علی عثمان، بل نصوصه صریحة بالامتناع من تکفیر الخوارج و القدریة و غیرهم، و انّما کان یکفّر الجهمیة المنکرین لأسماء الله و صفاته، لانّ مناقضة اقوالهم لما جاء به الرسول ظاهرة بیّنة، و لأنّ حقیقة قولهم تعطیل الخالق و کان قد ابتلی بهم حتی عرف حقیقة امرهم و انّه یدور علی التعطیل، و تکفیر الجهمیة مشهور عن السلف و الأئمة، لکن ما کان یکفر اعیانهم، فان الذی یدعو الی القول اعظم من الذی یقول به و الذی یعاقب مخالفه اعظم من الذی یدعو فقط، و الذی یکفر مخالفه اعظم من الذی یعاقبه. و مع هذا فالذین کانوا من ولاة الأمور یقولون بقول الجهمیة. انّ القرآن مخلوق، و انّ الله لا یری فی الاخرة و غیر ذلک، و یدعون الناس الی ذلک و یمتحنونهم و یعاقبونهم اذا لم یجیبوهم و یکفرون من لم یجبهم حتی انّهم کانوا اذا امسکوا الأسیر لم یطلقوه حتی یقرّ بقول الجهمیة انّ القرآن مخلوق و غیر ذلک و لایولون متولّیا و لایعطون رزقا من بیت المال الاّ لمن یقول ذلک، و مع هذا فالامام احمد
رحمه الله تعالی ترحم علیهم و استغفر لهم، لعلمه بانّهم لم یبیّن لهم انّهم مکذّبون للرسول و لاجاحدون لما جاء به، و لکن تأولّوا فأخطأوا و قلّدوا من قال لهم ذلک. و کذلک الشافعی لما قال فحص الفرد حین قال:}القرآن مخلوق{ کفرت بالله العظیم، بیّن له انّ هذا القول کفر و لم یحکم بردّة حفص بمجرد ذلک؛ لانّه لم یتبیّن له الحجة التی یکفر بها. و لو اعتقد انّه مرتد لسعی فی قتله. و قد صرّح فی کتبه بقبول شهادة اهل الأهواء و الصلاة خلفهم...؛(1)
1) . ابنتیمیه، همان، ج23، ص345 و 349.
گفتار گاهی کفر است، از اینرو صاحب آن تکفیر میشود و گفته میشود: هرکس چنین بگوید، کافراست، ولی شخص معینی که آن را گفته، حکم به کفرش نمیشود، تا حجتی بر او اقامه گردد، که تارک آن را کافر به حساب آورد، همچنین است اقوالی که موجب کفر گوینده آنهاست، گاهی شخصی نصوصی که موجب شناخت حق باشد به او نرسیده و گاهی نیز نصوص نزد اوست، ولی برایش ثابت نشده یا قدرت فهم آنها را ندارد و بعضی اوقات شبهاتی بر او عارض شده که خداوند آن را بدان جهت معذور دانسته است. بنابراین هرکس از مؤمنان در راه کسب حق تلاش کند، ولی به خطا رود، به طور حتم خداوند خطایش را میآمرزد، هرکه باشد؛ خواه در مسایل نظری یا عملی و این، آن چیزی است که اصحاب پیامبر و جمهور رهبران اسلام بر آن میباشند، ولی مقصود در اینجا، این است که مذاهب امامان مبنی بر این تفصیل بین نوع است و این گونه میباشد. به همین سبب طایفهای از آنان، قول به خلاف را در آن
حکایت کرده و حقیقت گفته ایشان را نفهمیدهاند. پس طایفهای از احمد در تکفیر اهل بدعت دو روایت مطلق را حکایت کردهاند، تا اینکه اختلاف را در تکفیر مرجئه و شیعه تفضیلدهنده علی، قرار دادهاند و چه بسا تکفیر و خلود در آتش دوزخ را ترجیح دادهاند و این مذهب احمد و غیر او از رهبران اسلام نیست، بلکه کلام او مختلف است به اینکه او مرجئه را تکفیر نکرده؛ آنانکه میگویند: ایمان، قول بدون عمل است، و تکفیر نمیکند کسانی را که علی را بر عثمان مقدم میدارند و تنها جهمیه را تکفیر کرده که منکر اسما و صفات الهی بودهاند زیرا ضدیت گفتههای آنان با آنچه پیامبر آورده، آشکار است، و به جهت آنکه حقیقت سخن آنان تعطیل خالق میباشد، و او مبتلا به آنان بوده، به طوریکه حقیقت امر آنان را شناخته و اینکه امر آنان بر تعطیل دور میزند و تکفیر جهمیه مشهور نزد سلف و امامان بوده، ولی اشخاص آنان را تکفیر نمیکرده، زیرا آنکسکه دعوت به گفتار دارد }گناهش{ بزرگتر از کسی است که قایل به آن است، و نیز فردی که مخالف خود را عقوبت میکند، از کسیکه فقط به آن دعوت میکند }گناهش{ بزرگتر میباشد، هم چنین شخصیکه مخالفش را تکفیر میکند }عقوبتش{ سنگینتر است از کسیکه، او را عقوبت میکند. در عین حال کسانی از والیان امور
که معتقد به عقاید جهمیهاند به اینکه قرآن مخلوق است و خداوند در آخرت
دیده نمیشود و مثل این عبارات و مردم را به این عقاید دعوت و آنان را امتحان کرده و در صورتیکه دعوتشان را اجابت نکنند آنان را عقوبت نموده، تکفیر میکنند، تا به حدی که چون اسیر میگرفتند، او را رها نمیکردند، تا اقرار به قول جهمیه نماید، که قرآن مخلوق است و غیر اینها، و به کسی ولایت نداده و از بیتالمال روزی نمیدادند، مگر به کسیکه به عقایدشان اقرار کند، در عین حال امام احمد - رحمه الله تعالی - بر آنان دلسوزی و طلب مغفرت کرده است، زیرا میداند بر ایشان آشکار نشده که رسول را تکذیب کرده یا منکر دستورهای آورده شده از سوی اویند ولی تأویل کرده و به خطا رفتهاند و از کسانی تقلید کردهاند که این مطالب را برایشان بازگو نمودهاند. همچنین است شافعی، چون به حفصالفرد هنگامی که گفت: «قرآن مخلوق است» گفت: تو به خدای عظیم کافر شدی، برای او تبیین کرد که این قول کفر است، ولی حکم به ارتداد حفص، به مجرد این قول، نکرد، زیرا حجتی که انسان با آن کافر میشود روشن برای او نشده بود و اگر معتقد به ارتداد او بود، در کشتنش تلاش میکرد. او در کتاب هایش به پذیرش گواهی اهل هواها و نماز خواندن پشت سر آنان تصریح کرده است.
ابنتیمیه میگوید:
و اما من جاوز ذلک الی ان زعم انهم - الصحابة - ارتدوا بعد رسول الله علیه الصلاة و السلام الاّ نفرا قلیلاً لایبلغون بضعة عش-ر نفسا او انهم فسقوا عامتهم فهذا لا ریب ایضا فی کفره؛ لانّه مکذب لما نصّه القرآن فی غیر موضع: من الرضی عنهم و الثناء لهم، بل من یشک فی کفر مثل هذا فانّ کفره متعیّن، فان مضمون هذه المقالة انّ نقلة الکتاب و السنة کفار او فُسّاق...؛(1)
کسانیکه از این تجاوز کرده و گمان نمودهاند که صحابه بعد از رسول خدا به جز اندکی که به بیش از ده نفر نمیرسند، مرتد شدهاند یا اینکه عمومشان فاسق شدهاند، شکی در کفر این افراد نیست، زیرا آنان، نصوصات قرآن را در مواضعی تکذیب کردهاند که رضایت خدا و ثناگویی او بر آنان است، بلکه
1) . همو، الصارم المسلول، ص586 - 587.
هرکس در کفر امثال این افراد شک کند، کفرش متعیّن است، زیرا مضمون این گفتار این است که ناقلان قرآن و سنت کافر یا فاسقند....
اولاً: مقصود از ارتداد بسیاری از صحابه بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، ارتداد از اسلام و دین و بازگشت به کفر اکبر نیست، بلکه مقصود ارتداد به
گمراهی است، آنگونه که از برخی روایات استفاده میشود؛
ثانیاً: کسانی که این عقیده را دارند هرگز با قرآن و سنت به مخالفت نپرداختهاند، زیرا این آیات و روایات را دیده و برای آنها تأویل صحیح دارند، و تأویل مجتهد در صورتیکه با موازین علمی سازگاری داشته باشد، موجب تکفیر او نیست؛
ثالثاً: معتقدان این نظریه به ادلهای از قرآن و روایات تمسک کردهاند. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
گرچه امت اسلامی، اهل توهین و دشنام دادن به بزرگان صحابه نیستند، ولی هیچ دلیلی بر کفر دشنامدهنده صحابه نیست، بلکه میتوان ادلهای بر عدم کفرشان اقامه کرد.
در برخی از آیات، خداوند متعال صحابه را مدح کرده، ولی در برخی دیگر، به نکوهش برخی از آنان به جهت انجام برخی از کارهای ناشایست پرداخته است.
خداوند متعال میفرماید:
{إِن تَتُوبا إِلَی الله فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَإِن تَظاهَرَا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللهَ هُوَ مَوْلاَهُ وَجِبْرِیلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلاَئِکَةُ بَعْدَ ذَلِکَ ظَهِیرٌ}؛(1)
اگر شما }همسران پیامبر{ از کار خود توبه کنید }به نفع شماست، زیرا{ دلهایتان از حق منحرف گشته؛ و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهید، }کاری از پیش
1) . تحریم، آیه 4.
نخواهید برد{ زیرا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح، و فرشتگان بعد از آنان پشتیبان اویند.
بخاری به سند خود از عبید بن حنین نقل کرده که گفت: از ابنعباس, شنیدم که میگفت:
اردت ان اسأل عمر فقلت: یاامیرالمؤمنین! من المرأتان اللتان تظاهرا علی رسول الله؟ فما اتممت کلامی حتی قال: عایشة وحفصة؛(1)
خواستم از عمر سؤال کنم؛ به او گفتم: ای امیرمؤمنان! آن دو زنی که بر رسول خدا تظاهر کرده و با او مخالفت کردند چه کسانی بودند؟ هنوز کلامم تمام نشده بود که در جواب گفت: عایشه و حفصه.
{أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَأَقِیمُوا الصَّلَوةَ وَآتُوا الزَّکَوةَ فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ إِذَا فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَخْشَوْنَ النّاسَ کَخَشْیَةِ الله أَوْ أَشَدَّ خَشْیَةً وَقالُوا رَبَّنا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنا الْقِتالَ لَوْلاَ أَخَّرْتَنا إِلَی أَجَلٍ قَرِیبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ وَالْأَخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقَی وَلاَ تُظْلَمُونَ فَتِیلاً}؛(2)
آیا ندیدی کسانی را که }در مکّه{ به آنها گفته شد: }فعلاً{ دست از جهاد بدارید! و
نماز را برپا کنید! و زکات بپردازید! آنها از این دستور، ناراحت بودند، ولی هنگامیکه در مدینه فرمان جهاد به آنها داده شد، از مردم میترسیدند، همانگونه که از خدا میترسند، بلکه بیشتر! و گفتند: «پروردگارا! چرا جهاد را بر ما مقرّر داشتی؟! چرا این فرمان را تا زمان نزدیکی تأخیر نینداختی؟!» به آنها بگو: «سرمایه زندگی دنیا، ناچیز است! و سرای آخرت، برای کسیکه پرهیزگار باشد، بهتر است! و به اندازه رشته شکافِ هسته خرمایی، به شما ستم نخواهد شد.
{وَما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِین ماتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَی عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللهَ شَیْ-ئاً وَسَیَجْزِی اللهُ الشَّاکِرِینَ}؛(3)
محمد فقط فرستاده خداست، و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند؛ آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمی گردید؟ }و اسلام را رها کرده، به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود؟{ و هر کس به عقب بازگردد، هرگز به خدا ضرری نمیزند؛ و خداوند بزودی شاکران }و استقامت کنندگان{ را پاداش خواهد داد.
{وَلَقَدْ صَدَقَکُمُ اللهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُم بِإِذْنِهِ حَتَّی إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ وَعَصَیْتُم مِنْ بَعْدِ ما أَرَیاکُم ما تُحِبُّونَ مِنکُم مَن یُرِیدُ الدُّنْیا وَمِنکُم مَن یُرِیدُ
الْأَخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُمْ وَلَقَدْ عَفا عَنکُمْ وَاللهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ}؛(1)
خداوند، وعده خود را به شما، }درباره پیروزی بر دشمن در احد،{ تحقق بخشید؛ در آن هنگام }که در آغاز جنگ،{ دشمنان را به فرمان او، به قتل میرساندید؛ }و این پیروزی ادامه داشت{ تا اینکه سست شدید و }درباره رهاکردن سنگرها،{ به نزاع پرداختید؛ و بعد از آنکه، آنچه را دوست میداشتید }از غلبه بر دشمن{ به شما نشان داد، نافرمانی کردید. بعضی از شما، خواهان دنیا بودند و بعضی خواهان آخرت. سپس خداوند شما را از آنان منصرف کرد؛ }و پیروزی شما به شکست انجامید؛{ تا شما را آزمایش کند. او شما را بخشید؛ و خداوند به مؤمنان، فضل و بخشش دارد.
{إِذْ جَآءُوکُم مِن فَوْقِکُمْ و َمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ وَ إِذْ زَاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِالله الظُّنُونا ! هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیدا}؛(2)
}به خاطر بیاورید{ زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین }شهر{ بر شما وارد شدند }و مدینه را محاصره کردند{ و زمانی را که چشمها از شدّت وحشت خیره شده و جانها به لب رسیده بود، و گمانهای گوناگون بدی به
خدا میبردید * آنجا بود که مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند.
{فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ الله وَکَرِهوُا أَن یُجاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ الله وَقالُوا لاَ تَنفِرُوا فِی الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّا لَوْ کانُوا یَفْقَهُونَ}؛(3)
تخلّفجویان }از جنگ تبوک،{ از مخالفت با رسول خدا خوشحال شدند و کراهت داشتند که با اموال و جانهای خود، در راه خدا جهاد کنند؛ و }به یکدیگر و به مؤمنان{ گفتند: «در این گرما، }بهسوی میدان{ حرکت نکنید!» }به آنان{ بگو: «آتش دوزخ از این هم گرمتر است! اگر میدانستند.
{یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ}؛(1)
ای مؤمنان هرگاه فاسقی برای شما خبری آورد، تحقیق کنید، مبادا به سخنچینی فاسق نادان، به قومی رنجی رسانید و سخت پشیمان شوید.
آیه درباره برخی از اصحاب است.
{وَإِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ الله خَیْرٌ مِنَ اللهوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللهُ خَیْرُ الرّازِقِینَ}؛(2)
و این مردم وقتی که تجارتی یا لهو و بازیچهای ببینند، بدان شتابند و تو را در نماز تنها گذارند، ای رسول ما، بگو به خلق که آنچه نزد خداست، برای شما از لهو
و تجارتهای دنیا بهتر است و خدا بهترین روزیدهنده خلایق است.
{وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتّی إِذا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِکَ قالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ ما ذا قالَ آنِفاً أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ}؛(3)
و برخی از مردم کاملاً به گفتارت گوش میدهند، اما هنگامی که از حضورت خارج میشوند، با اهل علم به تمسخر و اهانت میگویند رسول باز از نو چه گفت؟ اینان هستند که خدا بر دلهایشان مهرنهاده، پیرو هوای خود گردیدهاند.
{وَمِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَیَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَّکُمْ یُؤْمِنُ بِالله وَیُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِینَ ءَامَنُواْ مِنکُمْ وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ الله لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ}؛(4)
بعضی از ایشان دائم پیغمبر را میآزارند و میگویند او شخصی ساده و زودباور است. بگو: زودباوری من به سوی شماست، رسول به خدا ایمان آورده است و
به مؤمنان هم ایمان دارد و برای مؤمنان حقیقی، رحمت کامل الهی است، و برای کسانی که رسول را میآزارند، عذاب دردناک مهیاست.
{سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَآ أَمْوَ لُنَا وَ أَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ}؛(1)
اعراب بادیه که از حضور در جنگها در سفر فتح مکه تخلف میورزند، برای عذر و تعلل خود خواهند گفت که ما را محافظت اهل و
اموالمان از آمدن در رکابت بازداشت، از خدا بر گناه ما، آمرزش طلب، این مردم منافق، چیزی که به دل هیچ عقیده ندارند، به زبان میآورند.
{إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطانُ بِبَعْضِ ما کَسَبُوا}؛(2)
کسانی از شما که در جنگ احد پشت به جنگ کردند و منهزم شدند، شیطان آنها را به سبب نافرمانی و بدکرداریشان به لغزش افکند.
{وَما لَکُمْ أَلاّ تُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ الله وَلله مِیراثُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ}؛(3)
«چرا در راه خدا انفاق نمیکنید، درصورتیکه وارث آسمانها و زمین، خداست.»
{یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ الله اثّاقَلْتُمْ إِلَی اْلأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الاْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الاْخِرَةِ إِلاّ قَلِیلٌ * إِلاّ تَنْفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذاباً أَلِیماً وَ یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لا تَضُرُّوهُ شَیْئاً وَ اللهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ}؛(4)
ای کسانیکه ایمان آوردید چرا هنگامیکه گفته میشود برای جهاد در راه دین بیدرنگ آماده شوید، به خاک زمین دل بستهاید، آیا راضی به زندگانی دنیا بهجای آخرت شدید؟ در صورتیکه متاع دنیا در برابر عالم آخرت اندک و ناچیز است؛ بدانید که اگر در راه خدا برای جهاد بیرون نشوید، خدا شما را به عذابی دردناک معذب خواهد کرد و قومی
دیگر برای جهاد به جای شما برمیگمارد و شما به خدا زیانی نرساندهاید و خدا بر هر چیز تواناست.
{یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ * کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ الله أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ}؛(1)
ای کسانیکه ایمان آوردهاید چرا چیزی به زبان میگویید که در مقام عمل، خلاف آن میکنید. اینکه سخنی بگویید و خلاف آن عمل کنید، بسیار سخت، خدا را به خشم و غضب میآورد.
{یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلاْءِیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ}؛(2)
آنها بر تو به مسلمانشدن منّت میگذارند، بگو: شما با اسلام خود بر من منّت نگذارید، بلکه خداوند بر شما منّت دارد، که شما را به سوی ایمان هدایت کرده است.
در برخی روایات به فضایل صحابه اشاره شده، ولی در بعضی دیگر نیز از عدهای از آنها انتقاد شده است.
عبدالله بن عمر از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که در حجةالوداع فرمود:
«ویحکم او قال ویلکم لاترجعوا بعدی کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض»؛(3)
وای بر شما، بعد از من به کفر باز نگردید، به طوریکه برخی از شما، گردنهای بعضی دیگر را بزند.
ابنعباس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «لا ترتدوا بعدی کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض؛(4)بعد از من مرتد به کفر نشوید، که برخی از شما، گردنهای بعضی دیگر را بزند.»
متأسفانه صحابه و مسلمانان به این سفارش اکید پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم عمل نکرده و در واقعه جمل و نهروان و صفین خون یکدیگر را بر زمین ریختند، و در نتیجه کسانی که در این معرکهها ظالم بودند، به کفر و ارتداد برگشتند.
مجاهد میگوید:
دخلت انا وعروة بن الزبیر المسجد فاذا عبدالله بن عمر جالس الی حجرة عایشة، واذا ناس یصلّون فی المسجد صلاة الضحی، قال: فسألناه عن صلاتهم؟ فقال: بدعة؛(1)
من و عروة بن الزبیر وارد مسجد شدیم، ناگهان مشاهده کردیم عبدالله بن عمر را که در حجره عایشه نشسته است و عدهای در مسجد نماز قبل از ظهر میخوانند، درباره نماز آنان از عبدالله سؤال کردیم؟ گفت: بدعت است.
ابوهریره میگوید:
اتی رجل من المسلمین رسول الله وهو فی المسجد فناداه فقال: یا رسول الله! انّی زنیت. فاعرض عنه، فتنحّی تلقاء وجهه فقال له یا رسول الله! انّی زنیت، فاعرض عنه حتی ثنّی ذلک علیه اربع مرّات. فلمّا شهد علی نفسه اربع شهادات دعاه رسول الله فقال: أبک جنون؟ قال: لا. قال: فهل احصنت؟ قال: نعم. فقال رسول الله: اذهبوا به فارجموه. قال ابن شهاب: فأخبرنی من سمع جابر بن عبدالله یقول: فکنت فیمن رجمه فرجمناه بالمصلّی، فلمّا أذلقته الحجارة هرب فادرکناه بالحرة فرجمناه؛(2)
مردی از مسلمانان نزد رسول خدا در مسجد آمد، عرض کرد: ای رسول خدا! من زنا کردهام. حضرت چهرهاش را از او برگرداند. آن مرد در مقابل حضرت قرار گرفته و عرض کرد: ای رسول خدا! من زنا کردهام. باز حضرت روی از او برتافت، تا آنکه دو بار دیگر اقرار کرده و اقرارش را به چهار مرتبه رسانید. در این هنگام حضرت به او فرمود: آیا تو دیوانهای؟ عرض کرد: هرگز. باز فرمود: آیا همسر داری؟ عرض کرد: آری. حضرت فرمود: او را ببرید و سنگسارش
کنید. ابنشهاب میگوید: خبر داد مرا کسی که از جابر بن عبدالله شنیده بود که میگفت: من همراه کسانی بودم که او را سنگسار میکردند، او را در مصلّی سنگسار کردیم، و چون سنگ به او اصابت کرد، فرار نمود، ما او را در حرّه گرفته و سنگسارش کردیم.
سعد بن عبیده از ابوعبدالرحمن نقل کرده که گفت:
خطب علیّ فقال: یا ایّها الناس! اقیموا علی أرقائکم الحدّ من أحصن منهم ومن لم یحصن، فانّ أمة لرسول الله زنت فامرنی أن اجلدها، فاذا هی حدیث عهد بنفاس، فخشیت إن أنا جلدتها أن اقتلها، فذکرت ذلک للنبیّ، فقال: أحسنت؛(1)
علی خطبهای خواند و در آن فرمود: ای مردم! بر بردههای خود حدّ جاری سازید، چه محصن، باشند و چه غیر محصن؛ زیرا کنیزی از رسول خدا زنا داده بود، حضرت مرا امر کرد تا او را تازیانه زنم، ناگهان مشاهده کردم که تازه از نفاس فارغ شده، از این رو ترسیدم اگر او را تازیانه زنم، بمیرد. این موضوع را با پیامبر در میان گذاشتم، حضرت فرمود: احسنت.
شقیق بن عبدالله میگوید:
قسّم رسول الله قسما فقال رجل: انّها لقسمة ما أرید به وجه الله. قال: فأتیت النبیّ فساررته، فغضب من ذلک غضبا شدیدا واحمرّ وجهه حتی تمنیت أنّی لم اذکره له قال: ثمّ قال: قد أوذی موسی بأکثر من هذا فصبر؛(2)
رسول خدا اموالی را تقسیم کرد، مردی گفت: این تقسیمی بود که رضای خدا در آن ملاحظه نشده بود. شقیق میگوید: نزد رسول خدا آمدم و مخفیانه این مطلب را به او گفتم. حضرت از این مطلب شدیدا خشمگین شد و چنان
صورتش قرمز گشت که من آرزو کردم که ای کاش این مطلب را به آن حضرت نگفته بودم. آن گاه فرمود: به طور حتم موسی بیش از این اذیت شد و صبر کرد.
انس میگوید: «ما اعرف شیئا ممّا کان علی عهد النبیّ. قیل: الصلاة؟ قال: ألیس ضیعتم ماضیعتم فیه؟!؛(1)من چیزی نمیشناسم که بر عهد رسول خدا باقی مانده و تحریف نشده باشد. گفته شد: حتی نماز؟ انس گفت: آیا نماز را هم ضایع نکردید؟»
نسفی در تفسیر آیه : {یا أَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَآءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْما بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی مَا فَعَلْتُمْ نادِمِینَ}؛(2)«ای کسانیکه ایمان آوردهاید! اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید!» میگوید: «أجمعوا انّها نزلت فی الولید بن عقبة وقد بعثه رسول الله مصدقا الی بنی المصطلق وکانت بینه و بینهم إحنة فی الجاهلیة...؛(3)اجماع کردهاند که این آیه درباره ولید بن عقبه نازل شد زمانی که رسولخدا او را برای گرفتن صدقه به سوی بنیمصطلق فرستاد، و بین او و بین آن قوم دشمنی بود... .»
از ابنعبدالله نقل شده که گفت:
لا خلاف بین اهل العلم بتأویل القرآن انّها نزلت فیه، وذلک انّ رسول الله بعثه مصدقا الی بنی المصطلق، فعاد فاخبر عنهم انّهم ارتدوا ومنعوا الصدقة، وکانوا خرجوا یتلقونه وعلیهم السلاح، فظنّ انّهم خرجوا یقاتلونه، فرجع فبعث الیهم رسول الله خالد بن الولید فاخبره بانّهم علی الاسلام، فنزلت هذه الآیة؛(4)
بین اهل علم به تأویل قرآن، اختلافی نیست که این آیه درباره ولیدبنعقبه نازل شده است، و جریان از این است که رسول خدا او را برای گرفتن زکات به سوی قوم بنیمصطلق فرستاد. او بازگشت و درباره آنها خبر داد که مرتد شده و از پرداخت زکات امتناع میورزند و به مقابله آنها آمده، درحالیکه اسلحه داشتهاند. او گمان کرده به قصد جنگ خروج کردهاند. به همین دلیل برگشت و
رسول خدا خالد بن ولید را به سوی آنان فرستاد. خالد به پیامبر خبر داد که آنان بر اسلامشان باقی هستند. در این هنگام آیه نازل شد.
بخاری و مسلم به سندشان از سهل بن سعد ساعدی نقل کردهاند که گفت:
رسول خدا با مشرکان درگیر شد و با آنان جنگ کرد. هنگامیکه حضرت به لشکر خود بازگشت و دیگران نیز به لشکرشان بازگشتند، مشاهده کردیم که در بین اصحاب رسول خدا شخصی است که تک تک مشرکان را دنبال کرده و آنها را با شمشیر به قتل میرساند. مسلمانان گفتند: جزای کسی در امروز بالاتر از او نیست. رسول خدا فرمود: آگاه باشید که او از اهل دوزخ است.
شخصی از مسلمانان میگوید: من دائما همراه او بودم تا اینکه مشاهده کردم جراحتی بر او وارد شد. او در مرگ خود پیشدستی کرده و شمشیر را بر زمین کاشت و خودش را بر روی آن انداخت و شکل خود را پاره کرد.
او میگوید: نزد رسول خدا آمدم و عرض کردم: شهادت میدهم که شما رسول خدایید. حضرت فرمود: چه شده است؟ او عرض کرد: آن مردی را که فرمودید از اهل آتش است و مردم تعجب کرده بودند، او را دنبال کردم و مشاهده نمودم که خودش را به قتل رسانید.
آنگاه حضرت فرمود: انّ الرجل لیعمل عمل اهل الجنة فیما یبدو للناس وهو من اهل النار، وانّ الرجل لیعمل عمل اهل النار فیما یبدو للناس وهو اهل الجنة؛(1)همانا مردی در ظاهر عمل اهل بهشت را بهجا میآورد، درحالیکه اهل دوزخ است، و در مقابل، کسی است که در ظاهر و نزد مردم، عمل اهل دوزخ را انجام میدهد، درحالیکه اهل بهشت است.
جابر بن عبدالله میگوید:
اتی رجل رسول الله بالجعرانة منصرفه من حنین وفی ثوب بلال فضة، و رسول الله یقبض منها یعطی الناس. فقال: یا محمّد! اعدل. فقال: و یلک، و
من یعدل اذا لم اکن اعدل لقد خبت و خس-رت ان لم أکن اعدل. فقال عمر بن الخطّاب دعنی یا رسولالله فأقتل هذا المنافق. فقال: معاذ الله ان یتحدث الناس انّی اقتل اصحابی،
1) . بخاری، صحیح بخاری، ج3، ص1061، حدیث 2742؛ مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، ج1، ص106، ح112.
انّ هذا واصحابه یقرؤون القرآن لایجاوز حناجرهم یمرقون منه کما یمرق السهم من الرمیة؛(1)
مردی در جعرانه هنگام بازگشت پیامبر از صفین نزد ایشان آمد، درحالیکه در لباس بلال، نقره بود و رسول خدا از آن قبضه میکرد و به مردم میداد. آن مرد گفت: ای محمّد! عدالت داشته باش. حضرت فرمود: وای بر تو، اگر من عدالت نداشته باشم چه کسی عدالت دارد؟ اگر من عدالت نداشته باشم، تو ضرر کرده و خسارت دیدهای. عمر بن خطّاب گفت: مرا واگذار ای رسول خدا تا این منافق را به قتل رسانم. حضرت فرمود: پناه بر خدا، اینکه مردم بگویند من اصحابم را به قتل میرسانم. همانا این مرد و اصحابش قرآن میخوانند، درحالیکه از حنجرههای آنان تجاوز نمیکند، آنان از دین خارج میشوند همانگونه که تیر از کمان خارج میگردد.
ابنعباس از عمر بن خطّاب نقل کرده که گفت:
لمّا کان یوم خیبر اقبل نفر من صحابة النبیّ فقالوا فلان شهید، فلان شهید، حتی مرّوا علی رجل فقالوا: فلان شهید. فقال رسول الله: کلاً، انّی رأیته فی النار فی بردة غلّها او عباءة. ثمّ قال رسول الله: یابن الخطاب! اذهب فناد فی الناس انّه لایدخل الجنة الاّ المؤمنون. قال: فخرجت فنادیت ألا انّه لایدخل الجنة الاّ المؤمنون؛(2)
در روز فتح خیبر، تعدادی از اصحاب پیامبر پیش آمده و گفتند: فلان شخص و فلان نفر شهید است، حتی بر مردی گذشتند و گفتند: فلان شخص شهید میباشد. رسول خدا فرمود: هرگز، زیرا من او را در آتش، میان برد یا عبایی پیچیده، مشاهده کردم. سپس رسول خدا فرمود: ای پسر خطاب! برو و در بین مردم ندا بده که تنها مؤمنان وارد بهشت میشوند. او میگوید: من بیرون رفتم و صدا دادم: آگاه باشید، تنها مؤمنان وارد بهشت میشوند.
بخاری به سندش از مسیّب نقل کرده که گفت: براء بن عازب, را ملاقات کردم و به او گفتم:
طوبی لک، صحبت النبیّ وبایعته تحت الشجرة. فقال: یابن اخی! انّک لاتدری ما احدثنا بعده؛(1)
خوشا به حال تو، با پیامبر مصاحبت کرده و با او زیر درخت بیعت نمودی. او گفت: ای پسر برادرم! تو نمیدانی که ما بعد از پیامبر چه کردیم.
احمد بن حنبل از عبدالله بن ثابت نقل کرده که گفت:
جاء عمر بن الخطاب الی النبیّ فقال: یا رسولالله! انّی مررت بأخ لی من قریظة فکتب لی جوامع من التوراة، ألا اعرضها علیک؟ قال: فتغیّر وجه رسول الله؟...؛(2)
عمر بن خطاب نزد پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا! من بر برادرم از بنیقریضه مرور کردم و او جوامعی از تورات را بر من نوشت، آیا میخواهی آنها را بر تو عرضه کنم؟ عبدالله میگوید: رنگ رخسار رسول خدا تغییر کرد. عبدالله میگوید: به عمر گفتم: آیا نمیبینی که چگونه رنگ رخسار رسولخدا تغییر کرده است؟... .
دارمی نیز به سند خود از جابر نقل میکند که گفت:
انّ عمر بن الخطاب اتی رسول الله بنسخة من التوراة فقال: یا رسول الله! هذه نسخة من التوراة. فسکت، فجعل یقرأ و وجه رسول الله یتغیّر، فقال ابوبکر: ثکلتک الثواکل! ماتری ما بوجه رسولالله! فنظر عمر الی وجه رسول الله، فقال: اعوذ بالله من غضب الله و غضب رسوله، رضینا بالله ربّا و بالإسلام دینا و بمحمّد نبیا. فقال رسول الله: والذی نفس محمّد بیده لو بدی لکم موسی فاتبعتموه وترکتمونی لضللتم عن سواء السبیل، و لو کان حیّا و ادرک نبوتی لاتّبعنی؛(3)
عمر بن خطاب با نسخهای از تورات نزد رسول خدا آمد و گفت: ای رسول خدا! این نسخهای از تورات است. حضرت ساکت شد. عمر همینطور آن را میخواند و صورت رسول خدا تغییر میکرد. ابوبکر گفت: مادرهای جوان مرده بر تو بگریند! نمیبینی که چگونه چهره حضرت تغییر کرده است؟! عمر به چهره رسول خدا نظر کرده و گفت: پناه بر خدا از غضب خدا و غضب
رسولش. راضی شدیم به ربوبیّت خداوند
و دین اسلام و نبوت پیامبر. رسول خدا فرمود: قسم به کسی که جان محمّد به دست اوست، اگر موسی بر شما ظاهر میشد و شما از او پیروی میکرده و مرا رها میکردید، به طور حتم از راه مستقیم گمراه میشدید، و اگر او زنده بود و نبوت مرا درک میکرد، به طور قطع از من پیروی مینمود.
قبلاً به تفصیل به این موضوع پرداختیم.
قبلاً به تفصیل به این موضوع پرداختیم.
ابنتیمیه میگوید:
کما انّ طائفة أخری زعموا انّ من سبّ الصحابة لایقبل الله توبته و ان تاب، و رووا عن النبی انّه قال: «سبّ اصحابی ذنب لایغفر»، و هذا الحدیث کذب علی رسول الله، لم یروه احد من اهل العلم و لا هو فی شیء من کتبهم المعتمدة، و هو مخالف للقرآن؛ لانّ الله تعالی قال:{إِنَّ الله لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ ما دُونَ ذَلِکَ}(1)هذا فی حق من لم یتب.
و قال فی حق التائبین: {قُلْ یاعِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُواعَلَی أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوامِن رحمه الله إِنَّ الله یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ}.(2)فثبت بکتاب الله و سنة رسوله9 انّ کل من تاب تاب الله علیه؛(3)
همانگونه که طایفهای دیگر گمان کردهاند هرکس صحابه را دشنام دهد، اگر توبه کند، توبهاش مورد پذیرش خداوند قرار نمیگیرد، آنان از پیامبر روایت کردهاند که فرمود: «دشنامدادن به صحابی گناهی نابخشنودنی است». و این حدیث بر رسول خدا دروغ بسته شده و احدی از اهل علم آن را روایت نکرده
و در هیچ یک از کتابهای مورد اعتماد آنان وجود ندارد، بلکه مخالف قرآن است، زیرا خداوند متعال فرمود: «خداوند شرک به خود را نمیآمرزد و از غیر آن در میگذرد» این در حق کسی است که توبه نکرده است.
در حق توبهکنندگان فرمود: «بگو: ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید! از رحمت خداوند نومید نشوید، که خدا همه گناهان را میآمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است». به وسیله کتاب خدا و سنت رسولش پس ثابت شد که هرکس توبه کند، خداوند توبهاش را میآمرزد.
از تاریخ فهمیده میشود که صحابه اعتقاد داشتهاند دشنامدهنده آنان کافر نمیشود.
بیهقی به اسنادش از ابوهریره نقل کرده که گفت: «لایقتل احد بسب احد الاّ بسبّ النبی؛(1)هرگز احدی با دشنام
دادن شخصی کشته نمیشود، مگر با دشنام دادن به پیامبر.
از سخنان و سیره سلف دانسته میشود که آنها معتقد به کفر دشنامدهنده صحابه و جواز تکفیر او نبودهاند.
ابنسعد به سندش از عمر بن عبدالعزیز نقل کرده: «انّه لایقتل احد بسبّ احد الاّ من سبّ النبی؛(2)احدی با دشنامدادن به شخصی کشته نمیشود، مگر با دشنامدادن به پیامبر.»
علامه شرفالدین مینویسد:
انّا تتبعنا سیرة النبی، فما رأیناه یکفّر احدا بشتم واحد من اصحابه رضی الله عنهم، و کان الصحابة یتنازعون و یتشاتمون علی عهده فلم یؤثر عنه تکفیر احد منهم بسبب ذلک حتی تشاتموا مرّة امامه و تضاربوا بالنعال؛(3)
ما سیره پیامبر را دنبال کردیم و هرگز ندیدیم که احدی را به سبب دشنامدادن یکی از اصحابش، تکفیر کند، این درحالی است که صحابه با یکدیگر نزاع داشته و در عصر او همدیگر را دشنام میدادند، ولی از او نرسیده که احدی از آنان را به جهت
دشنامدادن تکفیر کرده باشد، حتی یک بار در برابر ایشان یکدیگر را دشنام داده و همدیگر را با کفش کتک زدند.
اتفاق علمای اهل سنت بر عدم کفر دشنامدهنده صحابه است و برخی به این اجماع، اشاره کردهاند. به نقل برخی از عبارات آنان میپردازیم:
ابنحجر هیتمی مینویسد: «و قد قال ابن المنذر:لااعلم احدا یوجب القتل بمن سبّ من بعد النبی؛(1)ابن منذر گفته: از احدی خبر ندارم بعد از پیامبر، دشنام به صحابی را موجب قتل بداند.»
ابنحجر هیتمی از سبکی نقل کرده که میگوید: «و لم اجد فی کلام احد من العلماء انّ سبّ الصحابی یوجب القتل؛(2)در کلام احدی از علما نیافتم که دشنام صحابی موجب قتل باشد.»
ابنعابدین که فقیه حنفیها در عصر خود بوده، قطع به عدمکفر تأویلکنندگان در سبّ صحابه پیدا کرده و تصریح نموده که اعتقاد و فتوا به کفر اینگونه افراد، مخالف اجماع فقها و در تضاد با عباراتی است که در متون و شرح کتابهای آنان آمده است.
با مراجعه به عبارات علمای اهل سنت پی میبریم، آنان دشنامدهنده برخی از صحابه را تکفیر نکردهاند:
ابنحزم میگوید:
و احتج بعض من یکفّر من سبّ الصحابة رضی الله عنهم بقول الله عزوجل {مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ الله وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّآءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمآءُ بَیْنَهُمْ}(1)الی قوله {لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفّارَ} فکل من اغاظه احد من اصحاب رسول الله فهو کافر.
و قد اخطأ من حمل الآیة علی هذا؛ لانّ الله عزوجل لم یقل قط انّ کل من غاظه واحد منهم فهو کافر، و انّما اخبر تعالی انّه یغیظ بهم الکفار فقط. نعم هذا حق لاینکره مسلم، و کلّ مسلم فهو یغیظ الکفار،و ایضا فانّه لایشک احد ذو حسّ سلیم فی انّ علیا قد غاظ معاویة و انّ معاویة و عمر و بن عاص غاظا علیا، و انّ عمارا قد اغاظ ابا الغادیة، و کلهم اصحاب رسول الله، فقد غاظ بعضهم بعضا، فیلزم علی هذا تکفیر من ذکرنا، و حاشا لله من هذا(2)
برخی از کسانیکه دشنامدهنده صحابه رضی الله عنهم را تکفیر میکنند به گفته خداوند عزوجل احتجاج کردهاند که فرمود: «محمّد فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند» آنجا که میفرماید: «این برای آن است که کافران را به خشم آورد»، پس هرکس احدی از صحابه با او دشمن شود، کافر است.
به طور قطع خطا کرده هرکس که آیه را بر این معنا حمل کرده، زیرا خداوند عزوجل نفرموده: هر کس که یکی از صحابه او را دشمن بدارد، کافر است، بلکه خداوند متعال فقط خبر غیظ کفار به واسطه صحابه را داده است. این حقی است که هیچ مسلمانی آن را انکار نمیکند، و هر مسلمانی، باعث غیظ کفار است، همچنین احدی از افراد، دارای حس سالم، شک ندارد در اینکه علی بر معاویه غضب کرده است و نیز معاویه و عمر بن عاص بر علی غیظ و غضب کردهاند و نیز عمار بر ابوالغادیه درحالیکه همگی، اصحاب رسول خدا بوده و نسبت به یکدیگر غضب و غیظ داشتهاند، بنابراین مطلبی که بیان کرده: باید همگی را تکفیر کنیم، پناه به خدا از این کار.
محقق دوانی میگوید:
قلت: و لایبعد ان یقال: اذا علم انّه مجمع علیه و مع ذلک انکره یکفّر؛ لانّه یدلّ علی العناد و نصب الخلاف و ایقاع الفتنة بین اهل الاسلام، و اما اذا لم یعلم فیعذر و الله اعلم. و اما غیر ذلک کالقائلین بخلق القرآن و القادحین فی اصحاب النبی الاّ بما یوجب تکفیرهم فهم به یکفرون و کقذف عائشة }رض{ و سبّ الصحابة بغیر ما ذکر لیس بکفر علی الاصح فی مذهب الشافعی، فالقائل به مبتدع و لیس بکافر. و منه التجسیم؛(1)
من میگویم: بعید نیست که گفته شود: اگر دانسته شود که آن مطلب مورد اجماع است، ولی در عین حال آن را انکار کند، تکفیر
میشود، زیرا بر عناد و قرار خلاف و ایجاد فتنه بین اهل اسلام، دلالت دارد، ولی اگر دانسته نشود، معذور میباشد و خداوند آگاهتر است، و اما غیر از آن، همانند معتقدان به مخلوق بودن قرآن و سرزنشکنندگان اصحاب پیامبر، مگر به اموری که موجب تکفیر آنان گردد، که از این جهت تکفیر میشوند، و همچون نسبت ناروادادن به عایشه }رض{ و دشنامدادن به صحابه درصورتیکه موجب تکفیر آنان نشود، اینها بنابر قول اصح در مذهب شافعی کفر به حساب نمیآید، و گوینده آن بدعت گذار است، نه کافر، و این قبیل است اعتقاد داشتن به جسمانیت خداوند.
ابنحزم اندلسی از اشاعره نقل کرده:
انّ شتم من اظهر الاسلام لله تعالی و لرسوله بالخش مایکون من الشتم و اعلام التکذیب بهما باللسان بلاتقیة و لا حکایة و الاقرار بانّه یدین بذلک لیس شیء من ذلک کفر؛(2)
به طور قطع دشنامدادن کسی به خداوند متعال و رسولش با }الفاظ{خشن و اعلام تکذیب به آندو، با زبان بدون تقیه، و اقرار به اینکه متدین به آن است، هرگز این امور باعث کفر نمیشود.
ابنعابدین }متوفی 1252 ه-{ میگوید:
انّ الرافضی ان کان ممن یعتقد الالوهیة فی علیّ او انّ جبرئیل غلط فی الوحی او کان ینکر صحبة الصدیق او یقذف السیدة الصدیقة فهو کافر لمخالفته القواطع المعلومة من الدین بالضرورة، بخلاف ما اذا کان یفضّل علیا او یسبّ الصحابة فانّه مبتدع لا کافر؛(1)
رافضی اگر معتقد به الوهیت علی باشد یا معتقد باشد جبرئیل در }ابلاغ{ وحی اشتباه کرده، یا صحابیبودن صدیق }ابوبکر{ را انکار کند و یا به خانم صدیقه }عایشه{ نسبت ناروا دهد، به جهت مخالفت او با امور قطعی و معلوم ضروری از دین، کافر است، به خلاف آنکه علی را تفضیل یا صحابه را دشنام دهد که در این صورت، بدعت گذار است، نه کافر.
شروانی از کتاب الروضة نقل میکند:
شهادت و گواهی تمامی اهل بدعت پذیرفته است، حتی کسانیکه به صحابه دشنام میدهند، زیرا دشنامدهنده از روی عناد و دشمنی ناسزا نمیگوید، بلکه بر اساس اعتقاد و باوری میباشد که پیدا کرده است.(2)
محمد بن ادریس شافعی مینویسد: «...و لایحلّ للمسلمین بطعنهم دماؤهم و لا ان یمنعوا الفییء ما جری علیهم حکم الاسلام... ؛(3)با طعنزدن به صحابه از سوی برخی، خون ایشان بر مسلمانان حلال نمیشود و نیز از غنایم محروم
نمیشوند، تا زمانیکه حکم اسلام بر آنان جاری است... .»
موصلی میگوید: «اتفق الأئمة علی تضلیل اهل البدع اجمع و تخطئتهم، و سبّ احد من الصحابة و بغضه لایکون کفرا، لکن یضلّل؛(4)رهبران بر گمراهی کشیدهشدن تمام اهل بدعتها و تخطئه آنان اتفاق کردهاند، ولی دشنامدادن به یکی از صحابه و بغض آنان را داشتن، کفر به حساب نمیآید بلکه فقط باعث گمراهی است».
ابنعابدین نقل کرده که ابنمنذر مدعی اجماع فقها بر عدم تکفیر خوارج است، گرچه خونها و اموال مسلمانان را حلال کرده و صحابه را تکفیر کردهاند.(1)
ابنالهمام قطع به عدم کفر احدی از اهل بدعتها پیدا کرده، گرچه با بدعتش با دلیل قطعی مخالفت کرده باشد، همانند خوارج که صحابه را تکفیر کرده و دشنام دادهاند و ذکر کرده، اینکه برخی از افراد مذهب آنان را تکفیر کردهاند، از کلام فقها و مجتهد مذهب به حساب نمیآید، بلکه کلام دیگران است و اعتباری
به غیر فقها نیست و آنچه از ایشان نقل شده همان است که بیان کردیم.(2)
ابنحجر مینویسد: «فمذهبنا فیمن یسبّ انّه لایکفر بذلک؛(3)مذهب و رأی ما درباره کسانیکه دشنام میدهند، آن است که با این کار کافر نمیشوند.»
با مراجعه به کتب رجال اهلسنت پی میبریم بسیاری از راویانی که با حضرت علی7 دشمن بوده، یا او را ناسزا میگفته و یا حتی او را تکفیر میکردهاند، از سوی علمای اهل سنت توثیق شده یا روایاتشان در مصادر مهم حدیثی آنان آمده است. اینک به نمونههایی از این قبیل اشاره میکنیم:
ازهر بن عبدالله حرازی حمصی در عین آنکه حضرت علی7 را دشنام میداده، ابوداود و ترمذی و نسایی از او نقل حدیث کردهاند؛(4)
ثور بن یزید بن زیاد کلاعی حمصی از روات صحاح سته به جز مسلم است. جدش در صفین همراه معاویه کشته شد، از اینرو هرگاه یاد حضرت
علی7میکرد، میگفت: مردی که جدم را کشته، دوست ندارم؛(5)
حریز بن عثمان رحبی حمصی از روات صحاح سته به جز مسلم است درحالیکه بغض شدیدی درباره حضرت علی7 داشته و او را بسیار دشنام میداده و احادیثی در تنقیص امیرمؤمنان علی7 روایت کرده است؛(1)
حصین بن نمیر واسطی از روات صحیح بخاری و نسایی و ابوداود و ترمذی است، درحالیکه بر حضرت علی7 حمله و او را توهین میکرده است.(2)
خالد بن سلمه مخزومی معروف به فأفاء، از روات صحاح سته، به جز صحیح بخاری است، درحالیکه با حضرت علی7 دشمن بوده و حتی اشعاری در مدح بنیمروان میسروده و با آنها رسول خدا9 را تمسخر میکرده است؛(3)
زیاد بن جبیر بن حیّه ثقفی بصری، از راویان صحاح سته است، درحالیکه به امام حسن و امام حسین8 اهانت میکرده است؛(4)
شبابة بن سوار مداینی از راویان صحاح سته است، درحالیکه با اهل بیت دشمن بوده است؛(5)
صلت بن دینار ازدی بصری از رجال ترمذی و ابنماجه است درحالیکه متعرض حضرت علی7 میشده است؛(6)
عبدالله بن زید ابوقلابه جرمی از راویان صحاح سته است، درحالیکه بر حضرت علی7 حمله میکرده است؛(7)
عبدالله بن شقیق عقیلی، از راویان صحاح سته، به جز صحیح بخاری است، درحالیکه دشمن حضرت علی7 بوده و بر او حمله کرده است؛(8)
عبدالله بن طاووس از راویان صحاح سته است، درحالیکه بسیار بر اهل بیت حمله میکرده و او را به عنوان بهترین بندگان خدا در فضل و مناسک و دین معرفی کردهاند؛(1)
عثمان بن عاصم بن حصین از روات صحاح سته است، درحالیکه حضرت علی7 را دشمن داشته است؛(2)
لمّاز بن زبّار ازدی ابولبید بصری از رجال ابوداود و ترمذی و ابنماجه است درحالیکه حضرت علی7 را دشنام میداد؛(3)
محمد بن زیاد ألهانی ابوسفیان حمصی، از رجال بخاری، ابوداود، نسایی، ابنماجه، و ترمذی است، درحالیکه مشهور به نصب و عداوت با حضرت علی7 بوده است؛(4)
محمد بن عبید بن ابی امیه طنافسی از رجال صحاح سته است، درحالیکه دشمن حضرت علی7 بوده است؛(5)
نعیم بن ابی هند اشجعی از رجال مسلم، نسایی و ترمذی و ابنماجه است درحالیکه متعرض حضرت علی7 میشده است؛(6)
وهب بن جریر بن حازم ازدی از رجال صحاح سته است، درحالیکه از سنت معاویه در طعن حضرت علی7 متابعت و پیروی میکرد؛(7)
ابوبرده ابن ابی موسی اشعری از رجال صحاح سته است، درحالیکه از دشمنان حضرت علی7 بوده و او را تکفیر میکرده است. او به ابوالغادیه جهنی، قاتل عمار
بن یاسر، گفت: آیا تو عمار بن یاسر را کشتی؟ گفت: آری. دستت
را بده تا ببوسم. و گفت: آتش هرگز دست تو را تماس نخواهد کرد؛(1)
این در حالی است که پیامبر9 در حدیث صحیح السند فرمود: «انّ قاتل عمّار و سالبه فی النار؛(2)همانا قاتل عمار و کسی که لباس او را به سرقت میبرد در آتش دوزخ است.
ابنتیمیه میگوید: «و اما من لعن و قبّح مطلقا فهذا محل الخلاف فیهم، لتردد الأمر بین لعن الغیظ و لعن الاعتقاد؛(3)که لعن و تقبیح به صورت مطلق کرده، پس آن محل اختلاف بین علماست، به دلیل تردد امر بین لعن شدید و لعن اعتقادی.»
ابنتیمیه میگوید:
و اما من سبّهم سبّا لایقدح فی عدالتهم و لا فی دینهم مثل وصف بعضهم بالبخل او الجبن او قلة العلم او عدم الزهد فهذا الذی یستحق التأدیب و التعذیر و لا نحکم بکفره بمجرد ذلک؛(4)
کسانیکه صحابه را به نوعی سبّ کردهاند که موجب قدح در عدالت و دین آنان نیست، مثل اینکه برخی افراد صحابه را به بخل یا ترس یا کمی علم یا بیزهدی توصیف میکنند، چنین
شخصی مستحق تأدیب یا تعذیر است، ولی به مجرد آن، حکم به کفر او نمیشود.
از مفهوم این عبارت استفاده میشود که سبّ صحابه در صورتیکه موجب قدح در عدالت و دین آنان شود، کفر به حساب میآید.
درصورتیکه سب و لعن برخی از صحابه، منجر به قدح در عدالت آنان شود، نمیتوان لعن و سب کننده را تکفیر کرد، زیرا:
اولاً: از پیامبر نقل شده که فرمود: «سباب المسلم فسوق و قتال کفر؛(1)دشنامدادن مسلمان فسق و کشتن او کفر است.»
ثانیاً: چه کسی گفته جرح و تعدیل صحابه اشکال دارد؟ آیا اگر شخصی به سبب رسیدن به سنت واقعی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در صدد جرح و تعدیل صحابه برآمد، کافر است یا این کار در راستای دین میباشد؟ چه کسی گفته تمام صحابه عادل بودهاند؟ چه دلیلی بر این ادعا وجود دارد؟ کسانیکه منکر این موضوع هستند، به آیاتی از قرآن و روایات استدلال کردهاند.
ثالثاً: کسانیکه منکر عدالت کل صحابهاند، هرگز با آیات قرآن و سنت نبوی مشکل ندارند، بلکه مشکل آنان در فهم نادرست برخی از آیات و روایات در این موضوع است و ازاینرو کسانیکه در صدد تکفیر سبّ صحابی برآمدهاند، هرگز ضوابط آن را ملاحظه و مراعات نکرده اند.
از تناقضات ابنتیمیه در مقام فتوا اینکه او گرچه حکم به کفر سب کننده صحابه در برخی از موارد کرده و آن درصورتی است که سبّ او باعث قدح در عدالتش شود، ولی هنگامیکه به خوارج رسیده، تصریح به عدم کفر آنان کرده، با وجود آنکه آنان حضرت علی7 و عثمان را تکفیر میکردهاند.(2)
بخاری و مسلم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند، که فرمود: «سباب المسلم فسوق و قتاله کفر؛(1)دشنام دادن مسلمان، فسق و کشتن او کفر است.»
ابنقیم جوزیه در شرح این حدیث میگوید:
ففرّق بین قتاله و سبابه و جعل احدهما فسوقا لایکفّر به و الآخر کفرا و معلوم انّه انّما اراد الکفر العملی لا الاعتقادی و هذا الکفر لایخرجه من الدائرة الاسلامیة و الملة بالکلیة؛(2)
حضرت بین کشتن و دشنامدادن مسلمان فرق گذاشته و یکی از آندو را فسق به حساب آورده، که باعث کفر نمیشود و دیگری را کفر دانسته است. معلوم است که مقصود او کفر عملی است، نه اعتقادی، و این نوع کفر، او را از دایره اسلام و ملت، بهطورکلی خارج نمیکند.
ابنحجر هیتمی از سبکی نقل کرده که گفته:
و لم اجد فی کلام احد من العلماء انّ سبّ الصحابی یوجب القتل الاّ ما یأتی من اطلاق الکفر من بعض اصحابنا و اصحاب ابی حنیفة و لم یصرّحوا بالقتل. و قد قال ابن المنذر: لا اعلم احدا یوجب القتل بمن سبّ من بعد النبی؛(3)
در سخنان احدی از علما نیافتم اینکه دشنامدادن صحابی موجب قتل باشد، مگر آنچه میآید از اطلاق کفر از برخی اصحاب ما و اصحاب ابیحنیفه، ولی تصریح به قتل ندارند. ابنمنذر گفته: نمیدانم احدی حکم به قتل دشنامدهنده به کسی غیر از پیامبر کرده باشد.
بیهقی از ابوهریره نقل کرده که گفت: «لایقتل احد بسبّ احد الاّ سابّ النبی؛(4)احدی به دلیل دشنامدادن کسی به جز، دشنام به پیامبر کشته نمیشود.»
شیعه امامیه دباره جایگاههای برخی از صحابه اعتراض دارد، ولی صحابه کرام را ستایش میکند، کسانی که در راه یاری رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم سختیها کشیده و با نفس و مال جهاد کردند و تا آخر عمر نیز از راه مستقیم هدایت، منحرف نشدند، همانگونه که امام سجاد در مدح این دسته از اصحاب میفرماید:
اللهم و اتباع الرسل ومصدّقوهم من اهل الارض بالغیب عند معارضة المعاندین لهم بالتکذیب و الاشتیاق الی المرسلین بحقائق الایمان فی کلّ دهر و زمان، ارسلت فیه رسولاً، و اقمت لاهله دلیلاً، من لدن آدم الی محمّد صلی الله علیه و آله وسلم من ائمة الهدی وقادة اهل التقی علی جمیعهم السلام، و اصحاب محمّد صلی الله علیه و آله وسلم خاصة، الذین احسنوا الصحبة، والذین أبلوا البلاء الحسن فی نصرته، و کاتفوه و اسرعوا الی وفادته، وسابقوا الی دعوته، و استجابوا له، حیث اسمعهم حجة رسالته، و فارقوا الأزواج و الأولاد فی اظهار کلمته، و قاتلوا الآباء و الابناء فی تثبیت نبوته، والذین هجّرتهم العشائر اذتعلّقوا بعروته، وانتفت منهم القربات اذسکنوا فی ظلّ قرابته. اللهم ما ترکوا لک وفیک و ارضهم من رضوانک و بماحاشوا الخلق علیک، و کانوا من ذلک لک والیک، واشکرهم علی هجرتهم فیک دیارهم، و خروجهم من سعة المعاش الی ضیقه...؛(1)
بار خدایا پیروان پیامبران و ایمانآورندگان به ایشان از اهل زمین، که از روی غیب و پنهانی ایمان آوردند، در آن هنگام که دشمنان به تکذیب و دروغ پنداشتن ایشان معارضه کردند، روبهرو شدند و آن هنگام که به سبب حقایق ایمان، به پیغمبران علاقهمند بودند در هر روزگاری که در آن پیغمبری فرستادی و برای اهل آن راهنمایی گماشتی، از زمان آدم تا محمّد، از پیشوایان هدایت جلوداران اهل تقوی بر همه آنها سلام و درود باد، آنان را به آمرزش و خشنودی یاد فرما. بارخدایا به ویژه اصحاب و یاران محمّد، آنانکه همراهبودن را نیکو به پایان بردند و برای یاری پیامبر در جنگ، دلاوری نشان دادند و او را
1) . صحیفه سجادیه، دعای چهارم.
یاری کردند، و به ایمانآوردن او شتافتند و به دعوتش پیشی گرفتند، و دعوت او را، آن هنگام که برهان رسالتهای خود را به گوششان رساند، پذیرفتند؛ و در راه آشکار ساختن دعوت او از زنان و فرزندان دوری کردند، و در استوارکردن پیغمبری و آنانکه محبّت و دوستی آن بزرگوار را در دل داشتند، و در دوستیش بازرگانی را آرزو داشتند که هرگز کسادی در آن راه نمییابد. آنها که چون به عروه و دسته آن حضرت آویختند، قبیلهها از ایشان دوری گزیدند، و چون در سایه خویشی با او جای گرفتند، خویشان از آنان، خود را بیگانه پنداشتند.
خدایا آنچه را که برای تو، در راه تو، از دست دادهاند، برای ایشان فراموش مکن، و به سبب آنکه مردم را بر تو گردآوردند، و برای رضای تو، با پیغمبرت، دعوتکنندگان به سوی تو بودند، ایشان را از خوشنودی خود خوشنود ساز. و ایشان را در برابر آنکه در راه تو، از شهرها و خویشاوندان دوری گزیده، از زندگی فراخ به تنگی و سختی روی آوردند... .
گروهی از امت اسلامی، خلافت ابوبکر، عمر و عثمان را انکار کرده و نپذیرفتهاند، ولی این امر باعث کفر آنان نمیشود و این مطلب را میتوان با ادلههایی اثبات کرد:
1.خلافت ایندو، از شؤون سیاسی است که با گذشت موعد مقرر آنها، از محل ابتلا خارج شده و وجهی ندارد که آن را از اصول به حساب آورده و منکر آن را در این دوره تکفیر کرده و از این راه بین مسلمانان اختلاف ایجاد کرد؛
با مراجعه به تعریف اسلام و ایمان پی میبریم، هیچ عالمی آندو را مقید به اعتقاد به خلافت ابوبکر و عمر نکرده و حفظ حرمت خون و مال و آبروی افراد را مشروط به آن نکردهاند؛
کسانیکه منکر خلافت ابوبکر و عمر شدهاند، بر مدعای خود ادلهای آوردهاند و بر فرض که
ادله ایشان قابل مناقشه از سوی اهل سنت باشد، ولی منکران خلافت آندو، در ادعای خود اجتهاد تأویل کرده و هیچ دلیلی بر تکفیر مجتهدان و متأولان نیست، و این مطلب مورد اتفاق مسلمانان است؛
خلافت نزد اهل سنت از ضروریات دین اسلام به حساب نمیآید، تا انکار آن، موجب تکذیب خدا و رسول صلی الله علیه و آله وسلم شده و در نتیجه موجب کفر منکر خلافت آندو گردد.
برخی از صحابه و تابعین و تابعین تابعین تأویل کرده و با خلافت خلفای بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به مخالفت پرداختهاند، ولی کسانی آنها را تکفیر نکردهاند. علامه سید شرف الدین، اسامی ایشان را آورده و محققان کتاب وی به مدارک آنها به طور گسترده اشاره کردهاند. اسامی آنها عبارتند از:
ابوثابت سعد بن عبادة عقبی بدری؛
حباب بن منذر بن جموح انصاری بدری احدی؛
امیرمؤمنان علی بن ابی طالب7؛
عباس، عمومی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ؛
فضل بن عباس؛
عبدالله بن عباس؛
قثم بن عباس؛
عتبة بن ابیلهب؛
عموم بنیهاشم؛
سلمان فارسی، ابوعبدالله؛
ابوذر جُنْدِب بن جناده غفاری؛
مقداد بن اسود کِندی؛
عمار بن یاسر، ابوالیقظان؛
ابوعبدالله زبیر بن عوام؛
ابوعماره خزیمة بن ثابت؛
أبیّ بن کعب، ابومنذر؛
فروة بن عمرو بن ودقه انصاری؛
خالد بن سعید بن عاص؛
ابوعمرو بَراء بن عازب انصاری اوسی؛
سعد بن ابی وقاص، ابواسحاق؛
ابومحمد طلحة بن عبیدالله؛
ابوالهیثم مالک بن تیهان، بدری؛
عبادة بن صامت انصاری؛
حذیفة بن یمان؛
ام مِسْطَح بنت اثاثة؛
ابوسفیان صخر بن حرب؛
فاطمه زهرا، سرور زنان عالمیان؛
ابوسلیمان خالد بن ولید مخزومی.(1)
با مراجعه به عبارات علمای اهل سنت پی میبریم کسی از آنان، منکر خلافت خلفا را تکفیر نکرده، بلکه تصریح به عدم جواز تکفیر و لو ضمنا کرده است.
علامه قاسمی دمشقی بعد از ذکر شیعه و اینکه مسلم بن حجاج در صحیحش به احادیث آنان احتجاج کرده، میگوید: «لانّ مجتهدی کل فرقة من فرق الاسلام مأجورون، اصابوا ام اخطأوا، بنصّ الحدیث النبوی؛(2)زیرا مجتهدان هر فرقه از فرقههای اسلام مأجورند، به واقع رسیده باشند یا به خطا، به نصّ حدیث نبوی.»
قبلاً به حکم لعن و سبّ صحابی به طور کلی اشاره کردیم ، اکنون در صدد بیان حکم لعن و دشنام خلفا میباشیم و با ادلهای عدم جواز تکفیر آن را نیز اثبات میکنیم:
11- 1. تکفیرنشدن دشنامدهندگان از سوی خلفا
از تاریخ فهمیده میشود، خلفا معتقد به کفر افرادی که آنان را دشنام میدادهاند، نبودهاند. به سیره هر کدام از آنها اشاره میکنیم:
احمد بن حنبل و دیگران نقل کردهاند:
انّ رجلاً من المسلمین سبّ ابابکر بمحضر منه - رضی الله عنه - فقال ابوبرزة الأسلمی: خلیفة رسول الله! دعنی اضرب عنقه؟ فقال: اجلس، لیس ذلک لأحد الاّ رسول الله؛(1)
شخصی از مسلمانان، ابوبکر را در محضرش دشنام داد. ابوبرزه اسلمی گفت: ای خلیفه رسول خدا! اجازه بده تا گردنش را بزنم؟ ابوبکر گفت: بنشین، این }حدّ{ درباره احدی جز رسول خدا نیست.
با مراجعه به سیره عثمان در عصر خلافتش پی میبریم او با دشمنان و مخالفان خود، همچون: ابوذر و عمار برخورد شدید داشته، ولی آنان را بدین جهت تکفیر نکرده است.
با مراجعه به تاریخ خوارج و سخنان حضرت علی7 درباره آنان، پی میبریم حضرت، آنان را به جهت دشنامدادن به او، تکفیر نکرده است.
1) . احمد بن حنبل، مسند احمد، ج1، ص9؛ سنن ابیداود، ج2، ص221.
با مراجعه به عبارات علمای اهل سنت به دست میآید، بسیاری از آنان، تکفیر دشنامدهنده خلفا، حتی ابوبکر و عمر را جایز نمیدانستند.
ابن امیر الحاج در شرح منیة المصلّی میگوید: «انّ سابّ الشیخین ومنکر خلافتهما مما بناه علی شبهة لایکفّر؛(1)همانا دشنامدهنده ابوبکر و عمر و منکر خلافت آندودرصورتیکه مبتنی بر شبهه باشد، باعث تکفیر نمیشود.»
شیخ عبدالعزیز بن عبدالله بن باز میگوید: «و اذا سبّ الصدیق و عمر فهو محل خلاف، فمالک و جماعة یکفرونهم و المشهور عند الجمهور التفسیق و انّه کفر دون کفر؛(2)اگر کسی صدیق و عمر را دشنام دهد محل خلاف است، مالک و جماعتی او را تکفیر کرده اند، ولی مشهور نزد جمهور }اهل سنت{ فاسق بودن اوست و اینکه کفر اصغر دارد، نه اکبر.»
شکی نیست که معاویه نه تنها حضرت علی7 را دشنام میداد، بلکه دیگران را نیز به آن وادار کرده و این عمل زشت را سنت عمومی در مملکت
اسلامی کرده بود، درحالیکه هیچ یک از علمای اهل سنت او را تکفیر نکردهاند.
مسلم به سندش از ابیوقّاص نقل کرده که گفت:
امر معاویة بنابیسفیان سعدا فقال: ما منعک ان تسبّ اباتراب؟
فقال: امّا ما ذکرت ثلاثا قالهنّ له رسول الله فلن اسبّه لَأَن تکون لی واحدة منهنّ احبّ إلیّ من حُمْر النعم؛ سمعت رسول الله یقول له خلفه فی بعض مغازیه فقال له علیّ: یا رسول الله! خلفتنی مع النساء و الصبیان. فقال له رسول الله: اما ترضی ان تکون منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبوة بعدی.
و سمعته یقول یوم خیبر: لأعطینّ الرایة رجلاً یحب الله و رسوله و یحبّه الله و رسوله، قال: فتطاولنا لها فقال: ادعوا لی علیا، فأتی به ارمد فبصق فی عینه و دفع الرایة إلیه ففتح الله علیه.
و لمّا نزلت هذه الآیة: {فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنا وَأَبْنَآءَکُمْ} دعا رسول الله علیا و فاطمة و حسنا و حسینا فقال: اللهم هؤلاء اهلی؛(1)
معاویة بن ابوسفیان، به سعد بن ابی وقاص دستور داد و گفت: چه چیز مانع تو شده، که اباتراب را دشنام دهی؟
گفت: تا زمانیکه سه چیز را یاد میکنم که رسول خدا [درباره علی] فرمود، هرگز او را دشنام نمیدهم، و اگر یکی از آنها، برای من بود از شترهای قرمز بهتر بود.
هنگام رفتن رسول خدا به برخی از جنگها، علی را جانشین خود قرار داد. حضرت عرض کرد: ای فرستاده خدا! مرا جانشین خود بر زنان و بچهها قرار دادی؟ پیامبر فرمود: آیا راضی نمیشوی که نزد من، به منزله
هارون نزد موسی باشی، جز آنکه بعد از من نبوت نیست.
و نیز در روز جنگ خیبر شنیدم که میفرمود: به طور حتم پرچم را به دست کسی میسپارم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند. سعد میگوید: ما سرک میکشیدیم که پیامبر فرمود: علی را برایم بخوانید. او را درحالیکه چشمدرد داشت آوردند و حضرت آب دهان در چشمش مالید و پرچم را به او داد و خداوند فتح و پیروزی را به دست او قرار داد.
و هنگامی که این آیه نازل شد: «پس بگو بیایید فرزندانمان و فرزندانتان را بخوانیم...» رسول خدا علی، فاطمه، حسن، حسین} را خواست و عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل بیت من هستند.
ابناثیر در الکامل تحت عنوان: «ذکر ترک سبّ امیرالمؤمنین» میگوید:
1) . مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، ج7، ص120؛ ترمذی، سنن ترمذی، ج5، ص301.
کان بنوامیّة یسبّون امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب الی ان ولی عمر بن عبدالعزیز الخلافة فترک ذلک. و کتب الی العمّال فی الآفاق بترکه و قرأ عوضه: {إِنَّ الله یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاْءِحْسانِ وَإِیتَآیءِ ذِی الْقُرْبَی}؛(1)
بنیامیه، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب را تا عصر حکومت عمر بن عبدالعزیز دشنام میدادند و او آن را ترک کرده و نامهای به والیان در اطراف کشور اسلامی نوشتند، تا
دست از او برداشته و به جای آن، این آیه را میخواندند: «خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان میدهد».
ابنابیالحدید مینویسد:
انّ معاویة امر الناس بالعراق و الشام و غیرهما بسبّ علیّ و البرائة منه، و خطب بذلک علی منابر الاسلام، و صار ذلک سنة فی ایام بنی امیة الی ان قام عمر بن عبدالعزیز رضی الله عنه فازاله؛(2)
معاویه مردم عراق، شام و دیگر اماکن را به دشنامدادن به علیّ و تبری از آن دستور داد و بر منبرهای اسلام با این دشنام خطبه خواند و این کار در ایام بنی امیه تا قیام دولت عمر بن عبدالعزیز رضی الله سنت بود، تا اینکه او آن را از بین برد.
با مراجعه به سیره پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پی میبریم آن حضرت نه تنها دشنامدهنده ابوبکر را تکفیر نکرده، بلکه درباره آن سکوت اختیار کرده است.
احمد بن حنبل از ابوهریره نقل کرده که گفت: «انّ رجلاً شتم ابابکر و النبی جالس، فجعل النبی یعجب و یتبسم...؛(3)شخصی، ابوبکر را دشنام داد، درحالیکه پیامبر }آنجا{ نشسته بود و حضرت تعجب کرده و تبسم میکرد... .»
قاضی عیاض نقل کرده است:
و من ذلک کتاب عمر بن عبدالعزیز الی عامله بالکوفة و قد استشاره فی قتل رجل سبّ عمر, فکتب الیه عمر: انّه لایحلّ قتل امریء مسلم بسبّ احد من الناس الاّ رجلاً سبّ رسول الله، فمن سبّه فقد حلّ دمه؛(1)
عمر بن عبدالعزیز با والی خود در کوفه درباره مردی که عمر, را دشنام داده بود به وسیله نامه نگاری مشورت گیرد. او در جواب نامهاش نوشت: هرگز کشتن فرد مسلمان با دشنامدادن به احدی از مردم حلال نمیشود مگر کسی که رسول خدا را دشنام دهد، که در این صورت خونش حلال است.
مسئله استعانت از ارواح اولیا و استغاثه به آنان بعد از وفاتشان، از مهمترین مسائل استعانت از غیر است، خواه به صورت دعا باشد یا طلب اعجاز. وهابیان این نوع استعانت را از اقسام شرک دانسته و شدیداً با آن مقابله کرده و مخالفان خود را از هر مذهبی که باشد تکفیر میکنند. به بررسی حکم آن به اختصار میپردازیم:
و الذی نفسی بیده لینزلنّ عیسی بن مریم اماماً مقسطاً و حکماً عدلا، فلیکسرنّ الصلیب و یقتلنّ الخنزیر، و لیصلحنّ ذات البین، و لیذهبنّ الشحناء، و لیعرضنّ المال فلایقبله احد، ثم لئن قام علی قبری فقال: یا محمّد لاجبته؛(2)
قسم به کسی که جانم به دست اوست، عیسی بنمریم از آسمان فرود میآید، درحالیکه پیشتاز قسط و حاکم عدل است، صلیب را شکسته و خوک را
میکشد و بین مردم را اصلاح خواهدکرد و کینه را از بین برده و مال را بر مردم عرضه میکند، ولی کسی آن را قبول نمیکند. اگر بر قبرم بایستد و بگوید: ای محمّد او را جواب خواهم داد.
شخصی به دلیل حاجتی نزد عثمان بن عفّان مکرر مراجعه میکرد، ولی عثمان به خواستهاش توجّهی نمیکرد، تا اینکه در بین راه عثمان بن حنیف را - که خود راوی است - ملاقات کرده و از این موضوع شکایت کرد. عثمان بن حنیف به او گفت: آبی را آماده کن و وضو بگیر، به مسجد برو و دو رکعت نماز بگزار و بعد از اتمام نماز، پیامبر
را وسیله قرار ده و بگو: «اللّهم إنّی أسألک و أتوجّه إلیک بنبیّک محمّد صلّی الله علیه و سلّم نبی الرحمة، یا محمّد إنّی أتوجّه بک إلی ربّی فتقضی لی حاجتی»، آنگاه حاجت خود را به یاد آور.
عثمان بن حنیف میگوید: شخص یاد شده آن اعمال را انجام داد، آنگاه به سوی خانه عثمان روان شد، فوراً دربان آمد و او را نزد عثمان بن عفّان برد، عثمان نیز او را احترام شایانی کرد. سپس حاجتش را به طور کامل برآورد و به او گفت: من همین الآن به یاد حاجت تو افتادم و هرگاه بعد از این از ما حاجتی خواستی به نزد ما بیا... .
عثمان بن حنیف گفت: این دستور از من نبود، بلکه روزی خدمت پیامبر بودم که نابینایی نزد حضرت آمد و از کوری چشم خود شکایت کرد. حضرت ابتدا پیشنهاد کرد که صبر کند، ولی او نپذیرفت، سپس به او، همین دستور را داد و آن شخص نیز بعد از ادای آن بینا شد و به مقصودش رسید.
این حدیث را جماعت زیادی از اهل سنّت نقل کردهاند؛ امثال: حاکم نیشابوری،(1)ابن
عبدالبر،(2)ابونعیم اصفهانی،(3)ذهبی،(4)حافظ هیثمی،(5)متقی هندی(6)و دیگران.
امّا بقیة اهله و نسائه فانّ عمر بن سعد وکلّ بهم من یحرسهم و یکلؤهم ثم ارکبوهم علی الرواحل فی الهوادج، فلمّا مرّوا بمکان المعرکة و رأوا الحسین و اصحابه مطرحین هنالک بکته النساء و صرخن و ندبت زینب اخاها الحسین و اهلها فقالت: - و هی تبکی - یا محمّداه، یا محمّداه، صلّی علیک ملیک السماء، هذا الحسین بالعراء، مرمّل بالدماء، مقطع الأعضاء، یا محمّداه! و بناتک سبایا و ذریتک مقتلة تسفی علیها الصبا. قال: فأبکت والله کلّ عدوّ و صدیق؛(1)
عمر بن سعد کسی را موکّل کرد تا بقیه اهل بیت و زنانش را حفظ کرده و پناه دهند. آنگاه آنان را سوار بر راحلهها در هودجها نمودهاند. هنگامیکه آنان به قتلگاه رسیدند و حسین و اصحابش را مشاهده کردند که در روی زمین رها شدهاند، زنان گریسته و فریاد برآوردند، زینب، برای برادرش حسین و اهل بیتش، ندبه کرد و درحالیکه میگریست، گفت: ای محمّد! ای محمّد! پادشاه آسمان }خداوند{ بر تو درود فرستد، این حسین است که روی زمین افتاده و در خون
غوطهور و اعضایش از هم جدا شده است. ای محمّد! دخترانت به اسیری رفته و ذریهات به قتل رسیدهاند و باد صبا بر بدنهای آنان میوزد. راوی میگوید: به خدا سوگند که او هر دشمن و دوستی را به گریه درآورد.
أصاب الناس قحط فی زمن عمر، فجاء رجل إلی قبر النبی فقال: یا رسول الله! إستسق لأمّتک فإنّهم قد هلکوا...؛(2)
در زمان عمر قحطی بر مردم عارض شد، شخصی کنار قبر رسول خدا آمد و به او استغاثه و عرض کرد: ای رسول خدا! برای امّتت باران بخواه، زیرا آنان هلاک شدند... .
از آنجا که این درخواست، بدون شک در منظر صحابه بوده و کسی او را منع نکرده، دلیل بر جواز و رجحان استغاثه به ارواح اولیای الهی است.
ضقحط أهل المدینة قحطاً شدیداً فشکوا إلی عائشة، فقالت: أنظروا قبر النبی فاجعلوا منه کواً إلی السماء حتّی لایبقی بینه وبین السماء سقفاً. قال: ففعلوا فمطرنا مطراً حتّی نبت العشب وسمنت الإبل...؛(1)
قحطی شدیدی بر مدینه عارض شد، مردم از وضع موجود نزد عایشه شکایت آوردند. عایشه دستور داد تا به سراغ قبر پیامبر رفته و از آن، دریچهای به سوی آسمان باز کنند تا سقفی بین قبر و آسمان مانع نباشد. آنان نیز چنین کردند. راوی میگوید: بعد از این عمل آنقدر باران آمد که سبزیها رشد نموده و شتران چاق شدند... .
اقبل مروان یوماً فوجد رجلا واضعاً وجهه علی القبر. فقال: اتدری ما تصنع؟ فاقبل علیه فإذا هو أبوایوب. فقال: نعم جئت رسول الله و لم آت الحجر، سمعت رسول الله یقول: لاتبکوا علی الدین إذا ولیه اهله، و لکن ابکوا علیه إذا ولیه غیر اهله.(2)
مروان روزی رو - به طرف مسجد - کرد و شخصی را دید که صورتش را بر روی قبر [پیامبر] گذاشته است. او گفت: آیا میدانی که چه میکنی؟ پس به او نگاه کرد ناگهان دید او ابوایوب [انصاری] است. او گفت: آری من به جهت رسول خدا آمدهام نه به جهت این سنگ. از رسول خدا شنیدم که میفرمود:
بر دین نگریید اگر اهلش متولی آن شد، ولی بر دین بگریید اگر غیر اهلش متولی آن گشت.
حاکم نیشابوری این حدیث را نقل کرده و آن را صحیحالاسناد دانسته و ذهبی نیز آن را مسلّم دانسته است.(1)
عبدالملک بن عمرو همان قیسی ابوعامر عقدی است که ثقه بوده و جماعتی به حدیث او احتجاج کردهاند.
کثیر بن زید نیز حسن الحدیث است.
داود بن ابی صالح گرچه ذهبی در میزان الاعتدال او را غیر معروف دانسته و ابن ابیحاتم درباره او ساکت است، ولی ابنحجر در کتاب تقریب التقریب او را مقبول دانسته است.
نقطه ضعف این حدیث را که درباره داود بن ابی صالح است میتوان با متابعت او از ناحیه مطلب بن عبدالله بن حَنْطَب جبران کرد.(2)از اینرو میتوان از اشکال ناصرالدینالبانی در تضعیف حدیث فوق درباره داود بن ابی صالح پاسخ داد، زیرا همانگونه که گفته شد، او متابع دارد که مطلب بن عبدالله باشد.
انّ اعرابیاً جاء إلی المدینة بعد ثلاثة ایّام من دفن النبی، فرمی بنفسه علی قبر النبی و حتّی من ترابه علی رأسه و قال: یا رسول الله! قلتَ سمعنا قولک و وعیتَ عن الله سبحانه ما وعینا عنک، و کان فیما أنزل علیک: {وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِیماً}، و قد ظلمت نفس-ی و جئتک تستغفر لی.(3)
همانا مردی اعرابی بعد از سه روز از دفن پیامبر به مدینه آمد و خودش را بر قبر ایشان انداخت و از خاک قبر او بر سر ریخت و عرض کرد: ای رسول خدا! گفتی و ما سخنت را شنیدیم و از جانب خدای سبحان گرفتی، چیزی را که ما از تو اخذ کردیم و از جمله آنها آیهای است که بر تو نازل شد: «اگر این
مخالفان هنگامیکه به خود ستم کردند [و فرمانهای خدا را زیر پا گذاردند] به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند». و من به نفسم ظلم کردهام، و آمدهام برایم طلب آمرزش کنی.
ان ابا عبیدة بن الجراح اراد المسیر الی حلب، و بعث الف فارس مع کعب بن ضمرة طلائع، فلمّا بلغوا قریباً من حلب حمل علیهم یوقنا مع خمسة آلاف فارس و قاتل الجمعان قتال الموت، و قد ایقن المسلمون بالظفر و الغنیمة، اذ طلع علیهم الکمین من ورائهم و اکبوا علیهم جمیعاً؛ فافترق المسلمون ثلاث فرق؛ فرقة منهم منهزمة و فرقة قصدت قتال الکمین و فرقة مع کعب بن
ضمرة قصدت قتال یوقنا و من معه، و کعب بن ضمرة قلق علی المسلمین، فجاهد عنهم و هو یجول بالرایة و ینادی: «یا محمّد، یا محمّد، یا نصر الله انزل؛(1)
عبیدة بن جراح خواست که به سوی حلب حرکت کند، هزار سواره را با کعب بن ضمره جلو فرستاد. چون به نزدیک حلب رسیدند، یوقنا با پنج هزار سواره با آنان درگیر شدند، و با یکدیگر تا دم مرگ جنگیدند و مسلمانان یقین به پیروزی و غنیمت پیدا کردند، که ناگهان دشمنان از پشت بر آنان کمین زده و بر مسلمانان حملهور شدند؛ مسلمانان به سه دسته متفرق گشتند؛ دستهای از آنها فرار کرده و دستهای دیگر کمین گرفته تا دوباره حمله کنند، و دسته سوم با کعب بن ضمره قصد جنگ با یوقنا و همراهیانش را کردند، کعب بن ضمره راه را بر مسلمانان بست و به تنهایی جهاد میکرد و پرچم را حرکت میداد و فریاد میزد: ای محمد! ای محمد! ای یار خدا فرود آی.
1) . فتوح الشام، ج1، ص195و196.
کنت عند ابن عمر، فخدرت رجله فقلت: یا ابا عبدالرحمن! ما لرجلک؟ قال: اجتمع عصبها من هاهنا. قال: قلت: ادع احب الناس الیک. قال: یا محمّد! فبسطها؛(1)
نزد ابن عمر بودم که پایش بیحس شد، گفتم: ای اباعبدالرحمان! چه بر سر پایت آمده؟ گفت: رگش از اینجا گرفته است. به او گفتم: محبوبترین افراد نزد خود را بخوان. گفت: ای محمّد! در آن هنگام بود که رگهای پایش باز شد.
عجیب آن است که ابنتیمیه این حدیث را نقل کرده است.(2)
و حمل خالد بن ولید حتی جاوزهم و سار الجبال مسیلمة و جعل یترقّب ان یصل الیه فیقتله، ثم رجع، ثم وقف بین الصفین و دعا البراز و قال:
انا ابن الولید العود انا بن عامر و زید
ثم نادی بشعار المسلمین و کان شعارهم یومئذ «وامحمّداه»؛(3)
خالد بن ولید بر آنان حمله کرد تا اینکه نفوذ کرد و مسیلمه به کوهها پناه برد، او هر لحظه احتمال میداد که مسیلمه به او رسیده و او را به قتل رساند. سپس برگشت آنگاه بین دو صف ایستاد و دعوت به مبارزه کرد و با یک بیت شعر رجزی خواند و سپس شعار مسلمانان را سر داد و شعار مسلمانان در آن روز }وامحمّداه{ بود.
ألا یا
رسول الله انت رجاؤنا
و کنت بنا برّاً و لم تک
جافیاً
و کنت بنا برّاً رؤوفاً
نبیّنا
وکنت علیک الیوم من کان
باکیاً(1)
آگاه باش ای فرستاده خدا! تو امید مایی، تو به ما نیکوکار بودی و جفا نمیکردی.
تو نیکوکار بودی و مهربان، پیام آور برای ما، و من امروز کسی هستم که بر تو میگریم.
در این اشعار خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شده، درحالیکه از دنیا رحلت کرده است.
لمّا مات طاشت العقول...و کان اثبتهم ابوبکر، جاء و عیناه تهملان و زفراته تتردد، و غصصه تتصاعد و ترتفع، فدخل علی النبی فأکبّ الثوب عن وجهه و قال: طبت حیاً و میتاً... و لو انّ موتک کان اختیاراً لجدنا لموتک بالنفوس، اذکرنا یا محمد عند ربّک و لنکن من بالک؛(2)
هنگامیکه رسول خدا وفات یافت، عقلها متحیر ماند... و ثابتتر از همه ابوبکر بود، آمد درحالیکه اشکش ریزان، و زبانش در گردش و غصههایش بالا و پایین میرفت، بر پیامبر داخل شد و پارچه را از صورتش برداشت و گفت: پاک بودی در زمان حیات و ممات... و اگر مرگ تو اختیاری بود، ما برای مرگت با جان و دل فداکاری میکنیم. ما را ای محمّد نزد پروردگارت یاد کن، و در خاطرت قرار بده.
انّ عمّال الحجاج کتبوا الیه انّ الخراج قد انکسر، و انّ اهل الذمة قد اسلموا و لحقوا بالأمصار. فکتب الی البصرة و غیرها انّ من کان له اصل فی قریة فلیخرج الیها. فخرج الناس فعسکروا فجعلوا یبکون و ینادون: یا محمّداه! یا محمّداه...؛(3)
کارگزاران حجاج طی نامهای به او نوشتند که مالیات شکسته شده و اهل ذمه اسلام آورده و به شهرها ملحق شدهاند. او نامهای به بصره و دیگر شهرها نوشت و دستور داد که هرکس نهالی در دهی دارد به سمت آن خارج شود. پس مردم بیرون آمده و خیمه زدند. آنان شروع به گریه کرده و صدا میزدند: یا محمّداه یا محمّداه!... .
کنت انا و الطبرانی و ابوالشیخ فی حرم رسول الله و کنّا علی حاله و اثر فینا الجوع، و واصلنا ذلک الیوم، فلمّا کان وقت العشاء حضرت قبر النبی فقلت: یا رسول الله! الجوع... فحضر بالباب علوی. فدقّ ففتحنا له، فاذا معه غلامان، مع کل واحد زنبیل فیه شیء کثیر، فجلسنا و أکلنا و ظنّنا انّ الباقی یأخذه الغلام، فولّی و ترک عندنا الباقی، فلمّا فرعنا من الطعام قال العلوی: یا قوم! اشکوتم إلی رسول الله! فانّی رأیت رسول الله فی المنام فأمرنی ان احمل بشیء الیکم؛(1)
من و طبرانی و ابوالشیخ در حرم رسول خدابودیم؛ درحالیکه گرسنگی شدید بر ما عارض شده بود، آن روز را به پایان
رساندیم، وقت عشا کنار قبر رسول خدا آمدیم و عرض کردیم: ای رسول خدا! ما گرسنهایم... پس در خانه شخص علویی حاضر شد در زد و ما در را به روی او گشودیم. با آن علوی دو غلام بودند که با هر کدام زنبیلی بود که در آن چیز زیادی بود، نشستیم و خوردیم و گمان کردیم که باقی غذا را غلام میبرد، غلام رفت و باقی را نزد ما گذاشت، چون از غذا فارغ شدیم، علوی گفت: آیا به رسول خدا شکایت بردید؟ الآن رسول خدا را در عالم رؤیا دیدم، به من فرمود تا مقداری غذا نزد شما آورم.
لیأتینّ علی الناس زمان یخرج الجیش من جیوشهم فیقال: هل فیکم احد صحب محمداً فتستنصرون به فتنصروا؟ ثم یقال: هل فیکم من صحب محمداً؟ فیقال: لا،
1) . سمهودی، وفاء الوفاء، ج4، ص1380.
فمن صحب اصحابه؟ فیقال: لا. فیقال: من رأی من صحب اصحابه؟ فلو سمعوا به من وراء البحر لأتوه؛(1)
بر مردم زمانی خواهد آمد که لشکری از لشکریان آنان بیرون میآید و گفته میشود: آیا در میان شما کسی هست که محمد را مصاحبت کرده باشد و به او نصرت خواسته باشید تا به ما نصرت داده شود؟ سپس میگوید: آیا در میان شما کسی هست که محمد
را مصاحبت کرده باشد؟ گفته میشود: کسی وجود ندارد. باز گفته میشود: کسی که اصحابش را مصاحبت کرده باشد؟ گفته میشود: هرگز. باز گفته میشود: کسی که مشاهده کرده باشد کسی را که مصاحبت با اصحاب پیامبر داشته؟ و اگر میشنیدند که کسی ماورای دریا هست، به دنبالش میرفتند.
هیثمی رجال آن را، رجال صحیح دانسته. سلیمان بن اعمش مدلّس شمرده شده، ولی از طبقه دوم به حساب میآید و حدیثش مقبول است.
انّ رجلا من مزینة عام الرمادة }سنة 18 من الهجرة{ سأله اهله ان یذبح لهم شاة فقال: لیس فیهنّ شیء، فالحّوا علیه فذبح شاة فاذا عظامها حمر فقال: یا محمداه، فلما امسی اری فی المنام انّ رسول الله یقول له: ابشر بالحیاة؛(2)
همانا مردی از قبیله }مزینه{ در سال قحطی }سال 18 از هجرت{ اهلش از او خواست تا گوسفندی برایش ذبح کند. او گفت: نزدشان هیچ نیست، اهلش بر او اصرار کردند، و او گوسفندی قربانی کرد، ناگهان دید که استخوانهایش قرمز است. گفت: یا محمّداه! هنگام عصر در عالم رؤیا دید که رسول خدا به او میفرماید: تو را بشارت باد به زندگی.
کنت جالساً عند قبر النبی فجاء اعرابی فقال: السلام علیک یا رسول الله! سمعت الله یقول: {...وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ
لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِیماً} و قد جئتک مستغفراً لذنبی، مستشفعاً بک الی ربّی. ثم انشأ یقول:
یا خیر من دفنت بالقاع
اعظمه
فطاب من طیبهنّ القاع و
الأکم
نفسی الفداء لقبر انت ساکنه
فیه العفاف و فیه الجود و
الکرم
ثم انصرف الأعرابی، فغلبنی عینی فرأیت النبی فقال: یا عتبی! الحق الأعرابی فبشّره انّ الله قد غفر له؛(1)
کنار قبر پیامبر نشسته بودم که اعرابی آمد و گفت: درود بر تو ای رسول خدا! از خداوند شنیدم که فرمود: «و اگر این مخالفان، هنگامیکه به خود ستم میکردند }و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند{، به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند؛ و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد؛ خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند»، من نزد تو آمدهام و درخواست مغفرت برای گناهم دارم، و تو را نزد پروردگارم شفیع آوردهام. سپس این اشعار را انشا کرد و گفت:
ای بهترین کسی که استخوانهایش در این فضا دفن شده، و از بوی آنها محیط پست و بلند، خوشبو گشته است،
جانم فدای قبری که تو ساکن آن هستی و در آن عفاف، جود و کرم است.
آنگاه اعرابی منصرف شد. خواب بر چشمانم غلبه کرد، پس پیامبر را مشاهده کردم که فرمود: ای عتبی! اعرابی را دریاب و او را بشارت ده که خداوند به طور حتم او را آمرزیده است.
علمای اهل سنت در موضوع استغاثه به ارواح اولیا در برابر وهابیان ایستاده و این موضوع را تثبیت کردهاند. به سخنان برخی از آنان اشاره میکنیم:
فاتضح انّ مجرد النداء أو الاستغاثة أو الخوف أو الرجاء أو التوسل أو التذلل لایسمّی عبادة، فقد یتذلّل الولد لأبیه و الجندی لقائده و یخافه و یرجو منه اشیاء،
1) . ابنکثیر، تفسیر، ج1، ص520.
فلایسمّی ذلک عبادة له باتفاق العقلاء، و لیس مجرد النداء عبادة، و لو کان هذا النداء للأموات. ففی الصحیحین: انّ النبی قال لأهل البئر و اسمها القلیب التی ألقی فیها جماعة من الکفار فی بدر: «هل وجدتم ما وعدکم الله و رسوله حقاً، فانّی قد وجدت ما وعدنی الله حقاً»، خاطب النبی کفار قلیب بدر. قال عمر: یا رسول الله! کیف تکلّم اجساداً لا ارواح فیها؟! قال: ما انتم بأسمع لما اقول منهم غیر انّهم لایستطیعون ان یردّوا علی شیئاً.
و لیس التوسل عبادة للمتوسل به الی الله، فقد علّم رسول الله الأعمی ان یقول «اللّهم انّی اتوجّه الیک بنبیّک محمّد نبی الرحمة، یا محمّد! انّی اتوجّه بک الی ربّی فی حاجتی...» الحدیث، و هو صحیح مشهور بین اهل العلم؛(1)
پس واضح شد که مجرّد صدازدن یا استغاثه یا خوف یا رجا یا توسل و یا تذلل عبادت
نامیده نمیشود، چرا که پسر در برابر پدرش کرنش میکند و نیز سرباز نزد فرماندهاش تواضع می کند و از او میترسد و امید چیزهایی را از او دارد، و این کارها به اتفاق عقلا، عبادت به حساب نمیآید و مجرد صدا زدن عبادت نیست، گرچه صدا زدن اموات باشد و در صحیح بخاری و مسلم آمده که پیامبر به اهل چاهی که قلیب نام داشت و در آن جماعتی از کشتههای کافران جنگ بدر افتاده بودند، خطاب کرده و فرمود: «آیا آنچه را که خدا و رسولش وعده داده بود، حق یافتید؟! من که آنچه را خدا به من وعده داده بود حق یافتم».
پیامبر با کافران، در چاه بدر افتاده، صحبت کرد. عمر گفت: ای رسول خدا! چگونه با جسدهایی صحبت میکنی که روح در آنها نیست؟! حضرت فرمود: شما شنواتر از آنها در آنچه من میگویم، نیستید، جز آنکه آنان قدرت پاسخ دادن مرا ندارند. بخاری و مسلم این روایت را نقل کردهاند.
توسل، عبادت کسی که به او توسل برای رسیدن به خدا شده، نمیباشد، زیرا که رسول خدا شخص کوری را چنین تعلیم داد که بگوید: «بارخدایا! همانا من به واسطه پیامبرت محمّد، پیامبر رحمت به سوی تو رو میکنم. ای محمّد! همانا در حاجتم از خدا به تو رو مینمایم... .
1) . التندید لمن عدّد التوحید، ص32 و 33.
این حدیث، صحیح و مشهور بین اهل علم است که ترمذی و بیهقی در دلائل النبوة و حاکم آن را نقل کرده و مطابق شرط بخاری و مسلم آن را تصحیح کرده و ذهبی و دیگران نیز با سندهای صحیح آن را اثبات کردهاند. همانگونه که استغاثه به مخلوق نیز عبادت او به حساب نمیآید... .
او نیز در پاسخ برخی از آیات که وهابیان به آنها استدلال میکنند، مینویسد:
و معنی ذلک ای لاتعبدوا غیرالله تعالی و لاتعبدوا معه هذه الأوثان التی قال الله عنها: {وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً...}؛(1)
و معنای آن این است که غیرخدای متعال را عبادت نکنید و با او، این بتها را نپرستید، بتهایی که خداوند درباره آنها فرمود: «غیر از خدا را خدایان خود گرفتند... .
او همچنین درباره آیه {وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ * إِنْ تَدْعُوهُمْ لا یَسْمَعُوا دُعاءَکُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَکُمْ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَ لا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ}؛ کسانی را که جز او میخوانید }و میپرستید{ حتی به اندازه پوست نازک هسته خرما مالک نیستند! اگر آنها را بخوانید، صدای شما را نمیشنوند، و اگر بشنوند، به شما پاسخ نمیگویند و روز قیامت، شرک }و پرستش{ شما را منکر میشوند، و هیچکس مانند }خداوند آگاه و{
خبیر، تو را }از حقایق{ باخبر نمیسازد!»(2)میگوید:
و معنی الآیة مختصراً: و الذین تعبدون من دون الله بسجودکم لهم و اعتقادکم فیهم الأولوهیة؛ کمن یعبد الاصنام او المسیح او الکواکب او یعبد اشخاصاً من العظماء فی الدنیا من دون الله العظیم حقیقة، لایملکون من قطمیر لکم، ای لفافة نواة تمر؛ کاولئک الفرس مثلا الذین کانوا یعبدون کسری و الذین سألهم رسول الله عن سبب حلقهم للحاهم فقالوا: أمرنا بذلک ربّنا، یعنون کسری. و لأنّ هؤلاء الذین عبدوهم من دون الله اذا ادّعوا الربوبیة او لم یدّعوها لایستطیعون تخلیص عبدتهم من النار و العذاب، و سیتبرّئون یوم القیامة ممّن عبدهم. و هذا لانّ النصاری مثلا
اعتقدوا الربوبیة و الألوهیة فی المسیح، و کذا الیهود فی عزیر، و کذا عبدة الأصنام فی اصنامهم...؛(1)
معنای آیه به طور اختصار این است: کسانی که غیر از خدا، با سجده و اعتقاد به الوهیت آنها، عبادت میکنید؛ مثل کسی که بتها یا مسیح، یا ستارهها را میپرستد، یا در حقیقت اشخاصی را عبادت میکنند که در دنیا بزرگ است، بدون توجه به خداوند بزرگ، آنها هرگز، حتی مالک پوششی از هسته خرما نیز نیستند، همانند عجم که کسری را میپرستیدند. کسانی که چون رسول خدا از آنان درباره علت تراشیدن ریششان سؤال کرد، گفتند: پروردگار ما به آن دستور داده است و مقصودشان کسری بود؛ آنهایی را که غیر از خدا میپرستیدند، چه ادعای ربوبیت در حق آنها داشته یا نداشته
باشند، نمیتوانند پرستشکنندگانشان را از دوزخ و عذاب نجات دهند، و زود است که در روز قیامت از پرستشکنندگانشان تبری جویند، و این به جهت آن است که از باب مثال مسیحیان، اعتقاد ربوبیت و الوهیت درباره مسیح داشته و نیز یهود درباره عزیر و بتپرستان درباره بتهایشان چنین اعتقادی داشتند... .
او همچنین در توضیح حدیثی میگوید:
فتبیّن من ذلک انّ سؤال غیر الله تعالی لیس شرکاً و لامنهیاً عنه إلاّ ان اعتقدنا انّ للمسؤول صفة الألوهیة و المسلم مراقب لله تعالی فی جمیع احواله، و لایمتنع علیه ان یسأل غیرالله تعالی...؛(2)
درخواست از غیر خداوند متعال شرک نیست و مورد نهی واقع نشده است، مگر اینکه اعتقاد پیدا کنیم که آن کس که از او درخواست کردهایم دارای صفت الوهیت است. مسلمان مراقب خدای متعال در تمام حالات است، و برای او ممتنع نیست که از غیر خدای متعال درخواست کند... .
وی همچنین میگوید:
هل یجوز طلب شیء من النبی بعد وفاته او أحد من صالحی أمّته؟ و نحن نقول بأنّ من اعتقد أنّ المدعوّ و هو من استغثنا به سواء کان حیّاً أو میّتاً، فی الدنیا و الآخرة له صفة من صفات الربوبیّة کفر لامحالة، و هذا مقرّر مشهور فی علم التوحید.
و من طلب من النبی أن یستغفر له بعد مماته لم یعتقد أنّه ربّ، محی و ممیت، خالق، رازق حقیقة، و النبی لایعلّم أمّته مایؤدّی إلی الکفر و الش-رک،
و قد علّم الأعمی ان یقول فی دعائه:}یا محمّد! انّی أتوجّه بک الی الله فی حاجتی{. و المستغیث یقول کذلک. و أمّا قول من قال: إنّ ذلک ذریعة الی الشرک و الأفضل ترکه.
فنقول له: لیس کذلک، لأنّ النبی لایعلّم الأمّة مایؤدّی للشرک، و فی ذلک تعطیل العمل بالأحادیث الصحیحة بحجّة انها ذریعة للشرک و هو کلام خطیر جدّاً. و الأئمة من المحدّثین و الفقهاء مایزالون یذکرون فی أبواب صلاة الحاجة حدیث الأعمی حاثّین الأمّة أن تقول فی ذاک الدعاء: یا رسول الله! انّی أتوجّه بک الی الله فی حاجتی...؛(1)
آیا درخواست چیزی از پیامبر بعد از وفاتش یا یکی از صالحان امتش جایز است؟ ما میگوییم: کسی که معتقد است مدعوّ، یعنی کسی که ما به او استغاثه میکنیم، چه زنده باشد یا مرده، در دنیا باشد، یا در آخرت، برای او صفتی از صفات ربوبیت است، به طور حتم کافر میشود و این امری است مقرر و مشهور در علم توحید.
ولی کسیکه از پیامبر بعد از وفاتش میخواهد که برای او استغاثه کند، اعتقاد به ربوبیت و زندهکننده و میراننده بودن، خالقیت، رازقیت بودن به طور حقیقی او ندارد و پیامبر به امتش چیزی تعلیم نمیدهد که منجر به کفر و شرک گردد، در حالیکه به شخص کوری تعلیم داد که اینگونه در دعایش بگوید: «ای محمّد! همانا من به واسطه تو به سوی خدا در حاجتم رو میکنم».
و شخص استغاثهکننده اینگونه میگوید. اما گفتار کسی که میگوید: اینگونه سخن، راهی به شرک است و بهتر ترک آن میباشد، در جواب او میگوییم: اینگونه نیست زیرا پیامبر امتش را چیزی تعلیم نمیدهد که منجر به شرک
1) . همان، ص3.
شود و این کار موجب تعطیل عمل به احادیث صحیح است، به استناد اینکه این امور راهی به شرک میباشد، و این واقعا کلامی خطرناک است، و امامان از محدثان و فقیهان همیشه در ابواب نماز حاجت، یادی از حدیث شخص کور کرده و امت را تشویق میکنند که در آن دعا بگویند: ای رسول خدا! همانا من به واسطه تو، در حاجتم به سوی خدا رو میکنم... .
وی }حسن بن علی سقاف شافعی{ پیرامون استغاثه میگوید:
الإستغاثة عندی هی الطلب من النبی قبل وفاته أو بعد وفاته - لأنّه بعد وفاته حی کما أخبر یسمع و تعرّض علیه أعمال أمّته - أن یدعو الله تعالی فی تلبیة حاجة لصاحب الحاجة، فقد طلب الناس منه الأستقاء فی حیاته و بعد مماته کما سیأتی إن شاء الله فی ادلّة الإستغاثة، مع کون المطر بیدالله لیس بید النبی کما هو معلوم و مشهور، فقد جاء الرجل النبی و هو یخطب فقال: یا رسول الله! هلکت الأموال، و انقطعت السبل فادع الله یغیثنا - أی یمطرنا - ...الحدیث. و کان الرجل مسلماً کما فی الفتح،(1)و الصحابة کانوا یعرفون قول الله تعالی: {وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ}، و النبی لم یقل لذلک الرجل إذا نزل بک قحط أو بلاء فلاتأتنی، و
تطلب منّی الدعاء، بل علیک أن تدعو الله وحدک للآیة، فاتّضح أنّ هذه الآیة لاتنفی الإستغاثة، لأنّ ذکر الشیء لاینفی ماعداه کما هو مقرّر فی الأصول؛(2)
استغاثه نزد من همان درخواست از پیامبر است قبل از وفاتش یا بعد از وفاتش، - زیرا او بعد از وفاتش زنده است همانگونه که خبر داده، میشنود و اعمال امتش بر او عرضه میگردد- درخواست این است که از خدا بخواهد تا نیاز و تمنای صاحب حاجت را برآورده گرداند، همانگونه که مردم در زمان حیات و بعد از مرگش از او درخواست طلب باران کردند، همانگونه که زود است اگر خدا بخواهد در ادله استغاثه بیاید، با آنکه باران به دست خداست، نه به دست پیامبر، همانگونه که معلوم و مشهور است.
مردی به نزد پیامبر آمد درحالیکه حضرت خطبه میخواند، عرض کرد: ای رسول خدا! چهارپایان هلاک شده و راهها بسته شده است، از خدا بخواه که ما را کمک کند؛ یعنی برای ما باران نازل کند... و آن مرد آنگونه که در کتاب فتح الباری آمده، مسلمان بوده است. صحابه، قول خداوند متعال را میدانستند که فرمود: «و هرگاه بندگانم از من بخواهند، من نزدیکم و درخواست حاجتمند را اجابت میکنم، هرگاه مرا بخوانند»؛ پیامبر به آن مرد نفرمود: هرگاه قحطی یا بلایی به تو روی آورد نزد
من نیا و از من درخواست مکن، بلکه بر توست که مطابق آن آیه، تنها خدا را بخوانی. پس واضح شد که این آیه از استغاثه نفی نمیکند؛ ذکر شیء، نفی ماعدایش را نمینماید، همانگونه که در اصول مقرر شده است.
فی کتاب مصباح الظلام فی المستغیثین بخیر الأنام، للإمام شمس الدین محمّد بن موسی بن النعمان قال: سمعت یوسف بن علی الزنانی یحکی عن امرأة هاشمیة کانت مجاورة بالمدینة، و کان بعض الخدام یؤذیها. قالت: فاستغثت بالنبی، فسمعت قائلا من الروضة یقول: أما لک فیّ اسوة؟! فاصبری کماصبرت، أو نحو هذا. قالت: فزال عنّی ما کنت فیه، و مات الخدام الثلاثة الذین کانوا یؤذوننی؛(1)
در کتاب مصباح الظلام فی المستغیثین بخیر الأنام اثر امام شمسالدین محمّد بن موسی بن نعمان آمده که نویسنده میگوید: از یوسف بن علی زنانی شنیدم که حکایت میکرد از زنی هاشمی که مجاور مدینه بود و برخی از خدام او را آزار میدادند. آن زن میگوید: من به پیامبر استغاثه کردم، پس صدای گویندهای را از داخل روضه شنیدم که میفرمود: آیا من الگوی تو نیستم؟ پس همانگونه که من صبر کردم، تو نیز صبر نما، یا مثل این تعابیر. آن زن میگوید:
مشکلی که داشتم برطرف شد و آن سه خادمی که مرا آزار میدادند، مردند.
1) . الحاوی للفتاوی، ج2، ص261.
او همچنین در کتاب حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة قصهای که بین قاضی تقیالدین عبدالرحمان بن قاضی تاج الدین فرزند بنت الاعز، و بین ملک اشرف، پسر ابنسلعوس، اتفاق افتاده را ذکر کرده که از پست قضاوت عزل شده و قضاوت را بدرالدین محمّد بن ابراهیم بن جماعت متولّی شد. این جریان در ماه رمضان سال 690 اتفاق افتاد. سیوطی این قصه را نقل کرده سپس میگوید:
فتوجّه القاضی تقی الدین الی الحجاز و مدح النبی بقصیدة و کشف رأسه و وقف بین یدی الحجرة الشریفة، و استغاث بالنبی، و اقسم علیه ان لایصل إلی وطنه الاّ و قد عاد الی منصبه. فلم یصل الی القاهرة إلاّ السلطان الأشرف قد قتل، و کذلک وزیره، فاعید بالقضاء، و وصل الیه الخبر بالعود قبل وصوله الی القاهرة، و ذلک فی اول سنة ثلاث و تسعین؛ فاقام فی القضاء إلی ان مات فی جمادی الأولی، سنة خمس و تسعین؛(1)
پس قاضی تقیالدین به حجاز رو کرده و با قصیدهای مدح نبی گفت و عمامه سرش را برداشته و کنار حجره شریف پیامبر ایستاد و به حضرت استغاثه کرد و بر او قسم خورد که به وطنش بازنگردد، مگر اینکه به منصبش بازگردد. او به قاهره بازنگشت، جز آنکه سلطان اشرف و وزیرش کشته شده بودند، پس او به قضاوت بازگشت و خبر بازگشت به
قضاوت قبل از رسیدن به قاهره به او رسید، و آن در اول سال 93 بود، و در پست قضاوت، تا زمان مرگش در ماه جمادی الاولی، سال 95 باقی ماند.
فمن اتّخذ من الأنبیاء و الاولیاء وسیلة الی الله لجلب نفع او دفع ضرّ من الله فهو سائل الله عزّوجلّ، و هو فی ذلک اخذ بالسبب الذی وضعه الله لنجح العباد فی
1) . حسن المحاضره، ج1، ص271.
قضاء مآربهم و الوصول به إلی قضاء حوائجهم، سالک السنن الإلهیة التی امر الله عباده بسلوکها، جار علی السنن الذی وضعه الله لاستنزال رحمته و دفع نقمته؛(1)
هرکس از انبیا و اولیا، وسیلهای به سوی خدا برای جلب منفعت یا دفع ضرر از جانب خدا قرار دهد، او در حقیقت از خدا حاجت خود را خواسته است، و او دراینباره سببی را گرفته که خداوند برای نجات بندگانش در برآوردهشدن آرزوها و رسیدن به حوایجشان قرار داده و سنت الهی را پیموده، که خداوند بندگانش را امر به آن کرده است و بر سننهایی که خداوند برای فرو فرستادن رحمت و دفع گرفتاری قرار داده، جاری شده است.
الغوث من الله خلق و ایجاد، و من النبی تسبب و کسب. هذا علی فرض انّنا طلبنا الغوث منه، مع انّنا لم نفعل ذلک، ولو فعلناه لصحّ علی طریق التسبب و الاکتساب بطلب الدعاء منه علیه السلام... فکیف یجوز مع هذا تکفیر المسلمین و استباحة دمائهم و اموالهم بالتوسل و الاستغاثة، حتّی علی اصطلاحهم الذی لا نوافقهم علیه؛(2)
پناه دادن از ناحیه خداوند، ایجاد و از جانب پیامبر سببیت و کسب است. این بر فرض این است که کمک را از پیامبر طلب کنیم، درحالیکه ما چنین نمیکنیم، و اگر هم کنیم، به طریق سببیت و اکتساب به نحو درخواست دعا از پیامبر است... پس با این حال چگونه تکفیر مسلمانان و مباحکردن خون و اموال آنها به جهت توسل و استغاثه به [ارواح اولیا] حتی با اصطلاح آنکه بر آن توافق نداریم، جایز باشد؟
و امّا الاستغاثة فهی: طلب الغوث، و تارة یطلب الغوث من خالقه و هو الله تعالی وحده، کقوله تعالی: {إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ}(3)و تارة یطلب ممن یصح اسناده الیه علی سبیل الکسب. و من هذا النوع الاستغاثة بالنبی، و فی هذین القسمین تعدی
الفعل تارة بنفسه کقوله تعالی: {فَاسْتَغاثَهُ الَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ}(1)و تارة بحرف الجرّ، کما فی کلام النحاة فی المستغاث به. و فی کتاب سیبویه=: }فاستغاث بهم لیشتروا له کلیباً{، فیصح ان یقال: استغثت النبی و
استغثت بالنبی بمعنی واحد، و هو طلب الغوث منه بالدعاء و نحوه علی النوعین السابقین فی التوسل، من غیر فرق، و ذلک فی حیاته و بعد موته...؛(2)
استغاثه به معنای درخواست کمک است، گاهی این درخواست تنها از خالق که خداوند متعال است میشود، مثل قول خداوند متعال: «[به خاطر بیاورید] زمانی را [که از شدت ناراحتی در میدان بدر] از پروردگارتان کمک میخواستید»، و گاهی نیز از کسی درخواست میشود که اسناد آن به او صحیح و بر نحو کسب میباشد، و از این نوع است استغاثه به پیامبر و در این دو مورد، فعل گاهی به نفسه متعدی میشود مثل قول خداوند متعال: «آنکه از پیروان او بود، در برابر دشمنش از وی تقاضای کمک کرد»، و گاهی نیز با حرف جرّ متعدی میگردد، همانگونه که در کلمات نحویین در «مستغاث به» آمده است. و در کتاب سیبویه جمله «فاستغاث بهم لیشتروا له کلیبا». پس صحیح است که استغاثه با حرف جر و بدون آن استعمال شود و هر دو، به یک معناست و آن درخواست کمک از پیامبر به دعاست، و مثل این است توسل در دو نوع سابق، بدون هیچ فرقی، چه در زمان حیات او یا بعد از وفاتش... .
فقد ظهر من هذا انّ استغاثة المستغیثین به تجیئ علی معنیین:
احدهما: ان یسأل المستغیث الله تعالی بالنبی أو بجاهه أو بحقه أو ببرکته أن یقضی حاجته، فالمستغیث علی هذا هو الذی یدعو الله تعالی و یجعل واسطة القبول عنده عزّوجلّ نبیه الاعظم و حبیبه الأکرم.
و المعنی الثانی: ان یسأل المستغیث النبی لیدعو الله تعالی و لیسأله قضاء حاجته؛ لانّه حی فی قبره کما یسأله الناس الشفاعة یوم القیمة فیشفع لهم، و کما سأله الناس
فی حیاته الدنیویة الدعاء بالاستسقاء و غیره فدعا لهم بالسقیا و غیرها فاستجاب الله له...؛(1)
از این مطلب معلوم شد که استغاثه استغاثهکنندگان به پیامبر به دو صورت انجام میگیرد:
استغاثه کننده از پیامبر بخواهد که تا از خداوند متعال درخواست کرده و برآورده شدن حاجتش را از او بخواهد؛ چون پیامبر در قبرش زنده است، همانگونه که مردم از آن حضرت درخواست شفاعت در روز قیامت میکنند و او نیز آنان را شفاعت میکند، مردم از او در حیات دنیوی درخواست نزول باران و دیگر امور میکردند و پیامبر نیز برای آنان درخواست باران و دیگر خیرات میکرد و
خداوند نیز حاجات آنان را برآورده میکرد... .
نبی الله یا خیر البرایا
بجاهک اتّقی فصلَ القضاءِ
ارجو یا کریم العفو عمّا
جَنَته یدای یا ربّ
الحِباءِ(2)
ای پیامبر خدا! ای بهترین خلایق، از فصل قضاء به جاه و مقام تو پناه میبرم. ای کریم! امید عفو و بخشش دارم از آنچه دستانم انجام داده، پروردگار رحمت.
و سئل عمّا یقع من العامة من قولهم عند الشدائد: یا رسول الله! یا شیخ فلان! و نحو ذکک من الاستغاثة بالانبیاء و المرسلین و الأولیاء و العلماء و الصالحین، فهل ذلک جائز أم لا؟ و هل للرسل و الانبیاء و الأولیاء و الصالحین و المشایخ اغاثة بعد موتهم؟ و إلی ماذا یرجع ذلک؟
فاجاب: بانّ الاستغاثة بالانبیاء و المرسلین علیهم الصلاة و السلام و الاولیاء و العلماء و الصالحین جائزة، و للرسل و الانبیاء و الأولیاء و الصالحین اغاثة بعد موتهم؛ لانّ معجزة الأنبیاء و کرامات الاولیاء لا تنقطع بعد موتهم. و امّا الأنبیاء فلأنّهم احیاء فی قبورهم یصلّون و یحجون، کما وردت به الأخبار، و تکون الإغاثة منهم معجزة لهم، و الشهداء ایضاً احیاء شوهدوا نهاراً جهاراً یقاتلون الکفار. و امّا الأولیاء فهی کرامة لهم؛ فانّ اهل الحق
مجمعون علی انّه یقع من الأولیاء بقصد و بغیر قصد امور خارقة للعادة یجریها الله تعالی بسببهم. و الدلیل علی جوازها امور ممکنة، لا یلزم من وقوعها محال، و کلّ ما هذا شأنه فهو جائز الوقوع؛(1)
سؤال شد از آنچه از طرف عموم مردم، هنگام مشکلات، صورت میگیرد، که میگویند: ای رسول خدا! ای شیخ فلان! و مانند آن، از استغاثه به انبیا و و اولیا و علما و صالحان، آیا این عمل جایز است یا جایز نیست؟ و آیا ایشان بعد از مرگشان، کمکی به مردم میرسانند؟ و این امر به کجا میانجامد؟
او در جواب گفت: همانا استغاثه به آنها جایز است و رسولان و انبیا و اولیا و صالحان میتوانند بعد از مرگشان به مردم کمک رسانند، اما پیامبران چون در قبرهایشان زندهاند و نماز بهجای آورده و حج انجام میدهند، آنگونه که در روایات وارد شده است، و کمکهایی که از ناحیه آنها انجام میشود معجزه برایشان به حساب میآید. شهدا نیز زنده بوده و همانند روز روشن، شاهد قتال با کافران هستند، اما اولیا کمککردن آنها کرامتی برایشان به حساب میآید، زیرا اهل حق اجماع دارند بر اینکه از اولیا به طورقصد و بدون قصد، اموری خارقالعاده انجام میگیرد که خداوند متعال آنها را به سبب اولیا جاری میسازد، و هر چه که شأنش این چنین باشد، انجامش جایز است.
1) . شمس الدین رملی، حاشیه الفتاوی الکبری، ج4، ص382.
و امّا فی زیارة سید الأولین و الآخرین، فمن توسل به أو استغاث أو طلب حوائجه منه فلا یرد ان شاء الله تعالی، و لا یخیب؛ لما شهدت به المعاینة و الآثار، و انّما یحتاج الی الأدب الکلّی فی زیارته علیه الصلاة و السلام. و قد قال علماؤنا رحمة الله علیهم: انّ الزائر یشعر نفسه بانّه واقف بین یدیه کما هو فی حیاته؛ اذ لا فرق بین موته و حیاته، اعنی فی مشاهدته لأمته و معرفته بأحوالهم و نیاتهم و عزائمهم و خواطرهم، و ذلک عنده جلی لا خفاء فیه؛(1)
در زیارت سرور اولین و آخرین؛ پس هر کس به او توسل جوید یا استغاثه کرده یا حاجتش را از او بخواهد، هرگز رد نخواهد شد، اگر خداوند متعال بخواهد، و دستخالی بازنخواهد گشت، به جهت آنچه من از نمونهها مشاهده کردم، و تنها، احتیاج به ادب کلی، در زیارت آن حضرت علیه الصلاة و السلام است. علمای ما - رحمت خدا بر آنان باد - گفتهاند: همانا زائر به خود وانمود کند که در برابر آن حضرت ایستاده، همانگونه که در زمان حیاتش اینگونه بوده است، زیرا فرقی بین مرگ و زندگی آن حضرت نیست؛ یعنی در اینکه امتش را مشاهده کرده و از احوال و نیّات آنان آگاه است، و این مطلب نزد او بسیار روشن بوده و خفایی در آن نیست.
همچنین مینویسد:
و امّا عظیم جناب الأنبیاء و الرسل صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین، فیأتی الیهم الزائر و یتعیّن علیه قصدهم من الأماکن البعیدة، فاذا جاء الیهم فلینصف بالذل و الانکسار و المسکنة و الفقر و الحاجة و الاضطرار و الخضوع، و یحضر قلبه و خاطره الیهم و الی مشاهدتهم بعین قلبه لا بعین بصره؛ لانّهم لایبلون و لایتغیّرون. ثم یثنی علی الله تعالی بما هو اهله، ثم یصلّی علیهم و یترضّی عن اصحابهم ثم یترحم علی التابعین لهم باحسان الی یوم الدین، ثم یتوسل الی الله تعالی بهم فی قضاء مآربه و مغفرة ذنوبه و یستغیث بهم و یطلب حوائجه منهم و یجزم الاجابة ببرکتهم و یقوی حسن ظنه فی ذلک، فانّهم باب الله المفتوح. و جرت سنته سبحانه و تعالی فی قضاء الحوائج علی ایدیهم و بسببهم، و من عجز عن الوصول الیهم فلیرسل بالسلام علیهم و یذکر مایحتاج الیه من حوائجه و مغفرة ذنوبه و ستر
1) . ابنالحاج، المدخل، ج1، ص249-252.
عیوبه الی غیر ذلک؛ فانّهم السادات الکرام، و الکرام لایردون من سألهم و لا من توسل بهم و لا من قصدهم و لا من لجأ الیهم؛(1)
بزرگواری جناب پیامبران و رسولان که درود و سلام خداوند بر تمام آنان باد، زائر به سوی آنان آمده و بر او متعین است که از راههای دور قصد آنان را کنند. هنگامیکه به سوی ایشان آمد، باید حالت شکستگی و مسکنت و فقر و اضطرار و خضوع به خود بگیرد و قلبش را حاضر کرده و خاطرش را متوجه آنان و مشاهده آنان با چشم قلب کند نه با چشم دیده، زیرا که آنان پوسیده و متغیّر نمیشوند. آنگاه بر خداوند متعال آنگونه که اهلیت دارد، درود میفرستد، سپس بر آنان درود فرستاده و بر اصحابشان درخواست رضایت از خدا کرده و بر تابعین
به احسان آنها تا روز قیامت ترحم میکند. آنگاه به وسیله آنان در برآوردهشدن حاجات و مغفرت گناهانش نزد خدا توسل میجوید و به آنان استغاثه میکند و حاجتهای خود را از آنان میخواهد و قطع به اجابت دعا پیدا می کند به برکت آنان و حسن ظنّش را در این امور قوی میکند، زیرا آنان باب مفتوح خدایند و سنت خداوند سبحان و متعالی در قضای حاجتها بر دستان آنان و به سبب آنان جاری شده است، و هرکسی که از رسیدن به آنان عاجز باشد، باید بر آنان سلام فرستد و خواستههای خود و آمرزش گناهان و پوشیدن عیبها و دیگر امور را یاد کند؛ چون آنان سادات کریمند و کریمان، رد نمیکنند کسانی را که از آنان چیزی خواسته و به آنان توسل جسته و قصدشان کرده و به آنان پناه بردهاند.
او نیز درباره خصوص توسل به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید:
و امّا فی زیارة سید الأولین و الآخرین صلوات الله علیه و سلامه، فکل ما ذکر یزید علیه اضعافه، أعنی فی الانکسار و الذلّ و المسکنة؛ لانّه الشافع المشفع الذی لاتردّ شفاعته و لایخیب من قصده، و لا من نزل بساحته، و لا من استعان به؛ إذ انّه علیه الصلاة و السلام قطب دائرة الکمال و عروس مملکة الله؛(2)
در زیارت سرور اولین و آخرین که درود و سلام خدا بر او باد، پس هر آنچه ذکر شد بر
آنها دوچندان میشود، یعنی در حالت انکسار و ذلّت و مسکنت،
زیرا که او شفاعتکنندهای است که شفاعتش پذیرفته شده و رد نمیگردد، و هر کسی که او را قصد کند یا بر او وارد شود یا از او کمک خواسته یا به او استغاثه کند ناامید برنمیگردد؛ چون که پیامبر - درود و سلام بر او باد - قطب دایره کمال و عروس مملکت خداست.
... ثم تأتی القبر فتقول: و قد اتیتک مستغفراً من ذنوبی بک الی ربّی...؛(1)
... آنگاه به کنار قبر میآیی و میگویی: من به نزد تو آمدهام، درحالیکه از تو میخواهم برای آمرزش گناهانم نزد پروردگارم استغفار کنی... .
این جملات ابنقدامه، خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در عالم برزخ است.
قیل: اذا تحیّرتم فی الأمور فاستعینوا من اهل القبور؛(2)
گفته شده: هرگاه در امور متحیر شدید، از اهالی قبور کمک بگیرید.
«ارهاب» از مادۀ «رهب» به معنای خوف و ترس است. ابنفارس میگوید:
«رهب» دو اصل دارد: یکی از آندو، دلالت بر خوف و دیگری دلالت بر دقت و خفت دارد.(1)
در المعجم الوسیط آمده:
الارهابیون: وصف یطلق علی الذین یسلکون سبیل العنف و الارهاب لتحقیق اهدافهم السیاسة؛(2)
ارهابیون: صفتی است اطلاق شده بر کسانیکه برای رسیدن به اهداف سیاسی خود، راه زور و ترور را میپیمایند.
در المنجد آمده:
کلمة الارهابی تدلّ علی کل من یلجأ الی الارهاب لأقامة سلطه؛(3)
کلمۀ ارهابی دلالت میکند بر هر کسی که برای اقامۀ سلطه، به ترور روی میآورد.
ترور در لغت به معنای ترساندن و تروریسم به معنای ارعاب و تهدید، میان مردم و تروریست به معنای طرفدار ارعاب و تهدید و طرفدار حکومت زور، معنا شده است.(1)
در اصطلاح تا کنون تعریف جامعی از تروریسم نشده است، ولی در عین حال، به برخی از تعاریف موجود در این زمینه اشاره میکنیم:
فعالیتهای مجرمانه و خشونتآمیزی که گروههای سازمانیافته برای ایجاد ارعاب و وحشت انجام میدهند تا به این ترتیب اهداف به اصطلاح سیاسی خود را میسّر سازند.(2)
تروریسم، مکتب خشونت و آدمکشی، به اعمال جنایتی اطلاق میشود که با هدف مقابله با کشورها و ایجاد رعب و وحشت در بین افراد یا گروههای معیّن یا عامه مردم، به وسیله گروههای تروریستی ارتکاب میشود.(3)
تروریسم عبارت است از به کار بردن غیرمشروع زور و خشونت برای رسیدن به اهداف خاص. ازاینرو استفاده مشروع از قدرت و زور، داخل در مفهوم ترور نیست.(4)
ترور به معنای وحشت و ترس زیاد است. اصطلاحاً به حالت وحشت فوقالعاده اطلاق میشود که ناشی از دست زدن به خشونت و قتل و خونریزی از سوی یک گروه، حزب یا دولت به منظور رسیدن به هدف سیاسی یا کسب یا حفظ قدرت است.(1)
استعمال منظم از وسایل استثنایی برای تحدید و فشار، برای محقق ساختن هدف سیاسی، مثل: مسلط شدن یا حفظ نظام سلطه یا ممارست آن.(2)
ترور عبارت است از انجام اقدامات تهدیدآمیزی که گروهی به جهت خلق، جوی از رعب
یا به جهت سرنگونکردن نظامی انجام میگیرد.(3)
دست زدن به کارهای خرابکارانه، از قبیل: انفجار و کشتن به جهت اهداف سیاسی.(4)
ابناثیر مینویسد:
غیله آن است که انسان شخصی را فریب داده و او را در محل مخفی به قتل رساند.(5)
فرق آن با «فتک» این است که فتک یعنی استفاده کردن از غفلت مقتول و کشتن او به صورت آشکار، ولی «غلیه» یعنی کمین کردن در مکانی و کشتن فردی به صورت پنهانی.(1)
«فتک» در لغت به معنای حملۀ غافلگیرانه است. جوهری مینویسد:
فتک، آن است که شخصی را در حال غفلت به قتل برسانند.(2)
در اصطلاح گفته شده:
فتک، کشتن حیلهگرانه کسی است که از طرف قاتل در امان به سر میبرد.(3)
حکم ترور و آدمکشی از دیدگاه شرع
اقدامات تروریستی بر ضد عموم مردم، اعم از افراد یا گروه و سازمانی، که با اهداف سیاسی به طور مستقیم، جان، مال، ناموس و آبروی مردم بیگناه و زنان و کودکان و... را مورد حمله قرار میدهد، با هر هدفی که سازماندهی شود، از نظر وجدان بشری محکوم است و مصداق تروریسم محسوب میشود. در اسلام حتی در دفاع مشروع، کشتن افراد بیگناه، تعقیب فراریان، کشتن اسیران، زنان، کودکان، تخریب جنگلها، درختان، آلودهکردن آبها، تعرض به ناموس مردم و پردهدری مجاز شمرده نشده است. در قرآن و کتابهای حدیثی و تاریخی به ممنوعبودن اینگونه اقدامات غیرانسانی، حتی در دفاعهای مشروع، تصریح شده است. اینک به نمونههایی در این مورد از آیات قرآن و روایات فریقین و تاریخ اشاره میکنیم:
خداوند متعال در آیات بسیاری، از تکفیر و کشتن برادر مؤمن و مسلمان که شهادتین را بر زبان جاری ساخته، نهی کرده است:
{وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً}؛(1)
1) . سوره نساء، آیه 93.
هر کس، فرد باایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازاتِ او دوزخ است، درحالیکه جاودانه در آن میماند و خداوند بر او غضب میکند و او را از رحمتش دور میسازد و عذاب عظیمی برای او آماده میسازد.
{مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً}؛(1)
به همین جهت، بر بنیاسرائیل مقرّر داشتیم که هر کس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسانها را کشته است.
{وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللهَ کانَ بِکُمْ رَحِیماً * وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِیهِ ناراً وَ کانَ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیراً}؛(2)
خودکشی نکنید! خداوند به شما مهربان است و هر کس این عمل را از روی تجاوز و ستم انجام دهد، به زودی او را در آتشی وارد خواهیم ساخت، و این کار برای خدا آسان است.
أ اقتل لک علیاً؟ قال: فکیف تقتله؟ فقال: افتک به. قال: سمعت رسول الله یقول: قیّد الایمان الفتک لا یفتک مؤمن؛(3)
آیا میخواهی به خاطر تو علی را بکشم؟ زبیر گفت: چگونه میتوانی او را به قتل برسانی؟ گفت: او را مخفیانه ترور میکنم. زبیر گفت: از رسول خدا شنیدم که میفرمود: ایمان، جلو ترور را گرفته و مؤمن، ترور نمیکند.
انّ النبی بینما هو جالس بین ظهرانی الناس، إذ جاءه رجل یستأذنه ان یُسارَّه، فسارَّه فی قتل رجل من المنافقین، فجهر النبی بکلامه و قال: الیس یشهد أن لا إله إلاّ الله؟ قال: بلی یا رسول الله ولا شهادة له. قال: الیس یشهد انّی رسول الله؟ قال: بلی یا رسول الله ولا شهادة له. قال: ألیس یصلّی؟ قال: بلی یا رسول الله ولا صلاة له. فقال النبی: اولئک الذین نهانی الله عن قتلهم؛(1)
همانا پیامبر درحالیکه بین مردم نشسته بود، ناگهان مردی آمد و از او خواست تا چیزی را مخفیانه به او بگوید، او در گوش
حضرت درباره کشتن مردی از منافقان سخن گفت، پیامبر صدای خود را بلند کرده و فرمود: آیا او شهادت به وحدانیت خدا نمیدهد؟ گفت: آری، ای رسول خدا! ولی شهادتش پذیرفته نیست. حضرت فرمود: آیا گواهی به رسالت من از جانب خدا نمیدهد؟ عرض کرد: آری ای رسول خدا! ولی گواهیاش پذیرفته نیست. حضرت فرمود: آیا او نماز نمیخواند؟ او عرض کرد: آری ای رسول خدا! ولی نمازش پذیرفته نیست. پیامبر فرمود: آنها کسانی هستند که خداوند مرا از کشتنشان نهی کرده است.
انّ بین یدی الساعة لهرجاً. قلت: و ما الهرج؟ قال: ]الکذب و[ القتل. قلنا: اکثر ممّا یُقتل الیوم [من الکفار] قال: لیس بقتلکم الکفار، ولکن یقتل بعضکم بعضاً حتّی یقتل الرجل اخاه و ابن عمه و جاره. قالوا: سبحان الله! و معنا عقولنا [یومئذ] قال: لا؛ إلاّ انّه ینزع عقول اهل ذاک الزمان [و یخلف له هباء من الناس لا عقول لهم] حتّی یحسب اکثرهم انّهم علی شیء و لیسوا علی شیء...؛(2)
همانا قبل از قیامت، هرج و مرج خواهد شد. عرض کردم: مقصود از آن چیست؟ حضرت فرمود: [دروغ] و قتل. عرض کردم: بیشتر از آنچه امروز از کفّار کشته میشود؟ فرمود: هدف من، کشتن کافران نیست، ولی برخی از شما
برخی دیگر را میکشد، تا جاییکه فردی، برادر، پسر عمو و همسایهاش را
میکشد. عرض کردند: منزه است خدا، آیا عقول ما [در آن روز] با ماست؟ حضرت فرمود: هرگز، جز آنکه عقول اهل آن زمان، از بین میرود [و به جای آن کسانی پیدا میشوند که عقل ندارند] تا حدی که بیشتر آنها گمان میکنند که چیزی هستند، درحالیکه هیچ نمیباشند... .
ویل للعرب من شرّ قد اقترب، قد افلح من کفّ یده؛(1)
وای بر عرب از شری که نزدیک شده، رستگار کسی است که دست از شر نگه دارد.
مناوی در شرح جمله «افلح من کفّ یده» مینویسد:
أی عن القتال و لسانه عن الکلام فی الفتن؛ لکثرة الخطر؛(2)
دست از کشتن و زبانش را از سخن گفتن در فتنهها نگه دارد، به دلیل خطر بسیار آن زمان.
انّی فرطکم علی الحوض، و انّی مکاثر بکم الأمم، فلا تقتتلنّ بعدی؛(3)
من نظارهگر شما کنار حوض هستم و به زیادی شما بر دیگر امتها افتخار میکنم، پس بعد از من، دست به کشتار یکدیگر نزنید.
اجیبوا الداعی، و لا تردّوا الهدیة، ولا تضربوا المسلمین؛(4)
دعوتکننده را اجابت کنید و هدیه را رد ننمایید و مسلمانان را نزنید.
اول ما یحاسب به العبد الصلاة، و اول ما یقضی بین الناس فی الدماء؛(1)
اول چیزی که بنده به آن حساب کشیده میشود، نماز است و اول چیزی که بین مردم قضاوت میشود، خونهاست.
أتدرون ما المفلس؟ من یأتی یوم القیامة بصلاة و صیام و زکاة، و یأتی و قد شتم هذا، و قذف هذا، و أکل مال هذا، و سفک دم هذا، و ضرب هذا، فیعطی هذا من حسناته و هذا من حسناته، فان فنیت حسناته قبل ان یقضی ما علیه اخذ من خطایاهم فطرحت علیه، ثم طرح فی النار؛(2)
آیا میدانید مفلس کیست؟ کسی که روز قیامت با نماز و روزه و زکات بیاید، درحالیکه کسی را دشنام یا نسبت ناروا داده است و مال کسی را خورده و خون کسی را ریخته و
کسی را زده است، به همین سبب به این و آن از حسناتش داده میشود و درصورتیکه حسناتش تمام شود، قبل از آنکه حکمش به پایان رسد از گناهان آنان برداشته شده و بر دوش او گذاشته میشود، آنگاه در دوزخ میشود. مفلس و درمانده واقعی چنین کسی است.
لا یسرق السارق حین یسرق و هو مؤمن، ولا یزنی الزانی حین یزنی و هو مؤمن، و لا یشرب الخمر حین یشربها و هو مؤمن... ولا یقتل احدکم حین یقتل و هو مؤمن، فإیاکم ایاکم؛(3)
دزد، درحالیکه دزدی میکند مؤمن نیست، و زناکار هنگامیکه زنا میکند مؤمن نیست، و شرابخوار هنگامیکه شرب خمر میکند، مؤمن نیست... یکی از شما هنگامیکه کسی از شما را میکشد، مؤمن نیست. پس بپرهیزید، بپرهیزید.
من جاء یعبد الله ولا یشرک به شیئاً و یقیم الصلاة و یؤتی الزکاة و یجتنب الکبائر کان له الجنة. فسألوه عن الکبائر فقال: الاشراک بالله و قتل النفس المسلمة، و الفرار یوم الزحف؛(1)
هرکس روز قیامت محشور شود، درحالیکه هیچگونه شرکی به خدا نورزد و نماز به پا داشته و زکات دهد و از گناهان اجتناب
کند، بهشت بر او واجب است. از او درباره گناهان کبیره سؤال کردند، فرمود: شرکورزی به خدا و کشتن مسلمان و فرار از معرکه جنگ.
لزوال الدنیا جمیعاً اهون علی الله عزّوجلّ من سفک دم مسلم بغیر حق؛(2)
هر آینه زایل شدن دنیا بر خداوند، آسانتر است از ریختن خون مسلمان به ناحق.
لو اجتمع اهل السماء و الأرض علی قتل رجل مؤمن لکبّهم الله فی النار؛(3)
اگر اهل آسمان و زمین بر کشتن مرد مؤمنی اجتماع کنند، خداوند همه را به رو در آتش میاندازد.
من صلّی الصبح فهو فی ذمة الله، فلا تخفروا الله فی عهده، فمن قتله طلبه الله حتّی یکبّه فی النار علی وجهه؛(4)
هر کس نماز صبح به جای آورد، در ذمه خداست، پس با پیمان خدا مقابله نکنید، پس هر کس او را به قتل رساند خداوند به
دنبال اوست، تا او را به رو در آتش دوزخ اندازد.
من استطاع منکم ان لا یحول بینه و بین الجنة [و هو یری بابها] ملء، کفّ من دم امرئ مسلم ]یقول: لا إله إلاّ الله] یهریقه [بغیر حلّه] کانّما یذبح به دجاجة، کلّما تعرض باب من ابواب الجنة [حال بینه و بینه المقتول ینازع قاتله إلی ربّ العالمین]؛(1)
هر کسی از شما میخواهد که بین او و بهشت چیزی فاصله نیفتد و درب آن را مشاهده کند، باید دست از [ریختن] خون مسلمانی که لا اله الا الله میگوید، بردارد و آن را بیجا نریزد، آنگونه که مرغ را سر میبرند. هرگاه دری از درهای بهشت به او نشان داده میشود، بین او و بین آن در شخص مقتول حائل شده و با آن قاتل، نزد پروردگار عالمیان نزاع میکند.
لا یشیر احدکم إلی أخیه بالسلاح، فانّه لا یدری احدکم لعلّ الشیطان ینزع فی یده فیقع فی حفرة من النار؛(2)
هرگز کسی از شما به سوی برادرش اسلحه نکشد، زیرا کسی از شما نمیداند، شاید شیطان در دستان او ظاهر شده و میخواهد او را به حفرهای از دوزخ وارد کند.
انّ رجلاً أتاه فقال: ارأیت رجلاً قتل رجلاً متعمداً؟ قال ابن عباس: {فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً} قال: لقد انزلت فی آخر ما انزل، ما نسخها شیء حتّی قبض رسول الله، و ما نزل وحی بعد رسول الله. قال: ارأیت ان تاب و آمن و عمل صالحاً ثم اهتدی. قال ابن عباس: و انّی له التوبة و قد سمعت رسول الله یقول: ثکلته امه! رجل قتل رجلاً متعمداً یجیئ [المقتول] یوم القیامة، آخذاً قاتله بیمینه أو بیساره، و آخذاً رأسه بیمینه أو شماله، و تشخب
أوداجه دماً فی قبل العرش، یقول: یا ربّ سل عبدک فیما قتلنی؟ فیقول الله تعالی للقاتل: تعست و یذهب به إلی النار؛(1)
مردی نزد ابنعباس آمد و گفت: اگر کسی مردی را از روی عمد کشت، حکم آن چیست؟ ابنعباس گفت: }جزای آن جهنم است که تا ابد در آن خواهد ماند و خداوند بر او غضب کرده و لعنتش خواهد کرد و برای او عذاب بزرگی آماده کرده است{. این آیه از آیاتی است که در آخر عمر حضرت بر او نازل شده و چیزی آن را نسخ نکرده تا رسول خدا از دنیا رحلت فرمود و بعد از آن حضرت، نیز وحی نازل نشده }تا آن را نسخ کند{. او سؤال کرد: به من بگو: اگر توبه کرد و ایمان آورد و عمل صالح به جای آورد و هدایت پیدا کرد؟ ابنعباس گفت: چگونه توبهاش پذیرفته شود، درحالیکه از رسول خدا شنیدم که میفرمود: مادرش به عزایش بنشیند، شخصی دیگری را از روی عمد کشته،
مقتول روز قیامت میآید و با دست راست یا چپ، قاتلش را گرفته و سرش را نیز با دست راست یا چپ گرفته است، درحالیکه از رگهای گردنش در کنار عرش الهی خون میچکد و میگوید: ای پروردگار من! از بندهات سؤال کن، برای چه مرا به قتل رسانده است؟ خداوند متعال به قاتل میفرماید: بدا به حال تو و او را به سوی آتش دوزخ میبرند.
إذا التقی المسلمان بسیفهما فالقاتل و المقتول فی النار. فقیل: یا رسول الله! هذا القاتل فما بال المقتول؟ قال: انّه کان حریصاً علی قتل صاحبه؛(2)
هرگاه دو مسلمان با شمشیر به جان هم افتادند، قاتل و مقتول هر دو در آتش [دوزخاند.] عرض شد: ای رسول خدا! حکم این قاتل درست، ولی مقتول چه گناهی کرده است؟ حضرت فرمود: او نیز حریص بر کشتن طرف مقابل بوده است.
من قال: لا إله إلاّ الله و کفر بما یعبد من دون الله حرم ماله و دمه و حسابه علی الله؛(1)
هر کس بگوید: لا اله الا الله و به آنچه از غیر خدا پرستش میشود، کافر گردد، مال و خونش حرام و حساب او بر خداست.
اتیت رسول الله فی وفد ثقیف فکنّا فی قبّة، فقام من کان فیها غیری و غیر رسول الله، فجاء رجل فسارّه فقال: اذهب فاقتله. ثم قال: ألیس یشهد ان لا إله إلاّ الله؟ قال: بلی و لکنّه یقولها تعوّذاً. فقال: رُدّه. ثم قال: امرت ان اقاتل الناس حتّی یقولوا لا إله إلاّ الله، فإذا قالوها حُرّمت علی دماؤهم و اموالهم إلاّ بحقّها؛(2)
به نزد رسول خدا با جماعت «ثقیف» آمدم و ما در زیر سایبانی بودیم و هرکس که در آن بود برخاست به جز من و رسول خدا. مردی آمد و با پیامبر نجوا کرد. حضرت فرمود: برو و او را به قتل برسان. سپس فرمود: آیا او شهادت به وحدانیت خدا میدهد؟ او گفت: آری، ولی به جهت حفظ جانش چنین گواهی میدهد. حضرت فرمود: او را رها کن. سپس فرمود: من مأمور شدهام، با مردم بجنگم تا «لا اله الا الله» بگویند و چون چنین گفتند، خونها و اموال آنان بر من محترم است، مگر به حقش.
قلت: یا رسول الله! أرأیت ان لقیت رجلا من الکفار فاقتتلنا فضرب إحدی یدی بالسیف فقطعها، ثم لاذَ منّی بشجرة فقال: اسلمتُ لله أأقتله یا رسول الله بعد ان قالها؟ فقال رسول الله! لاتقتله. فقال: یا رسول الله! انّه قطع احدی یدی ثم قال ذلک بعد ما قطعها؟ فقال رسول الله! لاتقتله فان قتلته فانّه بمنزلتک قبل أن تقتله، و انک بمنزلته قبل أن یقول کلمته التی قال؛(3)
عرض کردم: ای رسول خدا! به من خبر ده اگر شخصی از کفار را ملاقات کردم و با هم به نبرد پرداختیم و او با شمشیر یکی از دستان مرا قطع کرد،
سپس به درختی پناه برد و گفت: به خدا ایمان آوردم، آیا بعد از آن گفته، او را به قتل برسانم؟ حضرت فرمود: او را نکش. مقداد گفت: ای رسول خدا! او یکی از دو دست مرا قطع کرد. و بعد از قطع دستم، این جمله را گفته است؟ رسول خدا فرمود: او را به قتل نرسان و اگر او را به قتل برسانی، او به منزله توست، قبل از آنکه او را بکشی و تو به منزله او هستی، قبل از آنکه کلمهای را بگوید که گفته است، یعنی اگر تو او را بعد از اختیار اسلام بکشی کافری.
إِنَّ مِنْ وَرَطاتِ الأُمُورِ الَّتِی لا مُخْرَجَ لِمَنْ أَوْقَعَ نَفْسَهُ فِیها، سَفْکُ الدَّمِ الْحَرامِ بِغَیْرِ حِلّه؛(1)
از جمله اموری که انسان مبتلای به آن را، در گرفتاری و مصیبت میاندازد و راه خلاصی برای آن نیست، ریختن بیجهت خون فرد محترم است.
لَزَوالِ الدُّنیا أَهْوَنُ عِنْدَالله مِنْ قَتْلِ رَجُلٍ مُسْلِمٍ؛(2)
هر آینه نابودی دنیا نزد خداوند، از کشتن مرد مسلمان آسانتر است.
مَنْ أَعانَ عَلی قَتْلِ مُسْلِمٍ بِشَطْرِ کَلِمَةٍ لَقِی اللهَ یَوْمَ الْقِیامَةِ مَکتوبٌ عَلَی جِبْهَتهِ آیِسٌ مِنْ رحمه الله؛(3)
کسیکه در کشتن مسلمانی، با یک کلمه کمک کند، خداوند را در روز قیامت ملاقات میکند، درحالیکه بر پیشانی او نوشته شده است: او از رحمت خدا مأیوس است.
کُلُّ ذَنْبٍ عَسی أَنْ یَغْفِرَهُ إِلاَّ الرَّجُلَ یَمُوتُ مُشْرِکاً أَوْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً مُتَعَمّداً؛(4)
هر گناهی را امید است که خداوند بیامرزد، جز کسیکه در حال شرک از دنیا برود، یا مؤمنی را از روی عمد به قتل رساند.
عبدالله بن عمر از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «ویلکم او ویحکم، لاترجعوا بعدی کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض؛(1)وای بر شما یا نفرین بر شما، بعد از من به کفر باز نگردید و گردن یکدیگر را نزنید.»
معاذ و حذیفه از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند که فرمود:
اخوف ما اخاف علیکم ثلاث: رجل قرأ کتاب الله حتی اذا رئیت علیه بهجته و کان ردءا للاسلام اعاره الله ایاه، اخترط سیفه فضرب به جاره و رماه بالشرک. قلنا: یا رسول الله! الرامی احقّ بها ام المرمی؟ قال: الرامی؛(2)
سه دستهاند که از همه بیشتر دربارة آنان خوف دارم: مردی که تلاوت قرآن میکند و چون بر چهرهاش سرور آن دیده میشود و او مدافع اسلام میباشد، خداوند آن عاریه را از او گرفته و شمشیر کشیده و بر سر همسایهاش وارد کرده و او را به شرک نسبت میدهد. گفتیم: ای رسول خدا! کدامین سزاوارتر به آن است؟ نسبت دهنده یا نسبت داده شده؟ حضرت فرمود: نسبت دهنده.
عبدالله بن مسعود از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «اول مایقضی بین الناس فی الدماء؛(3)اول عملی را که خداوند بین مردم قضاوت میکند، در خونهاست.»
از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود: «سباب المسلم فسوق و قتاله کفر؛(4)دشنامدادن به مسلمان فسق و کشتن او کفر است.»
ابوهریره از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «کل المسلم علی المسلم حرام دمه و ماله و عرضه؛(5)هر مسلمانی بر مسلمان دیگر خون و مال و آبرویش حرمت دارد.»
1) . اللولؤ و المرجان فیما اتفق علیه الشیخان، کتاب الایمان، باب لاترجعوا بعدی کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض رقم حدیث 45، ج1، ص14.
2) . ناصرالدین البانی، سلسلة الاحادیث الصحیحة، ج8، ص208.
3) . صحیح بخاری، حدیث6533، صحیح مسلم، حدیث 1678.
4) . صحیح بخاری، حدیث 48، صحیح مسلم، حدیث 64.
5) . صحیح مسلم، حدیث 2564.
عبدالله بن عمر از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «من حمل علینا السلاح فلیس منّا؛(1)هرکس بر روی ما شمشیر بکشد، از ما نیست.»
همچنین از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود: «لایزال المؤمن فی فسحة من دینه مالم یُصب دما حراما؛(2)همیشه مؤمن در دینش آزاد است، تا زمانیکه خون محترمی را بر زمین بریزد.»
و نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود:
من خرج عن الطاعة و فارق الجماعة؛ مات میتة جاهلیة، و من قتل تحت رایة عمیّة یغضب لعصبة او یدعو الی عصبة او ینصر عصبة، فقتل فقتلته جاهلیة. و من خرج علی امتی یضرب بَرّها و فاجرها و لایتحاش من مؤمنها و لایفی لذی عهدٍ عهدَه فلیس منّی و لست منه؛(3)
هرکس از طاعت خارج شده و از مسلمانان کناره گیرد و در آن حال بمیرد، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است. هم چنین هرکس تحت پرچمی که هدفش مشخص نیست، کشته شود و برای گروهی خشمگین شود یا به گروهی دعوت کند یا گروهی را یاری نماید و در این راه
کشته شود به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است. هرکس بر امتم خروج کرده و نیک و بد او را از دم شمشیر گذرانده و از مؤمنان امتم دست برنداشته و به پیمان صاحبان عهد وفادار نباشد از من نیست و من نیز از او نیستم.
من اشار الی اخیه بحدیدة فان الملائکة تلعنه حتی یدعه و ان کان اخاه لأبیه و امه؛(1)
هرکس به سوی برادر دینی اش با آهنی - شمشیری - اشاره کند، به طور حتم فرشتگان او را نفرین میکنند، تا دست از این کار بردارد، گرچه برادر ابوینی او باشد.
اذا اشار المسلم علی اخیه المسلم بالسلاح فهما علی جرف جهنم، فاذا قتله حزّا جمیعا فیهما؛(2)
هرگاه مسلمانی با اسلحه به برادر مؤمنش اشاره کند، آندو، بر لب پرتگاه دوزخند، و چون او را به قتل برساند، هر دو در آتش دوزخ خواهند افتاد.
لایشیر احدکم علی اخیه بالسلاح فانّه لایدری لعلّ الشیطان ینزع فی یده فیقع فی حفرة من النار؛(3)
کسی نباید به برادر دینیاش اسلحه بکشد، زیرا شاید شیطان دستش را کشیده و او را در حفرهای از آتش }دوزخ{ اندازد.
ان دماءکم و اموالکم و اعراضکم حرام کحرمة یومکم هذا فی شهرکم هذا فی بلدکم هذا؛(4)
به طور حتم خونها و اموال و آبروهای شما حرمت دارند، همانگونه که امروز شما، در این ماه شما و در این شهر شما حرمت دارد.
1) . صحیح مسلم، کتاب البر و الصلة و الآداب، باب النهی عن الاشارة بالسلاح الی مسلم،حدیث رقم 4741.
2) . سنن نسایی، کتاب تحریم الدم، ج7، ص124، ح4116.
3) . صحیح بخاری، ج6، ص2592، ح6661.
4) . صحیح بخاری، کتاب العلم، باب قول النبی: رب مبلغ اوعی من سامع، ج1، ص37، صحیح مسلم، کتاب الحج، باب حجة النبی، ج2، ص889.
کان الرجل یتکلم بالاسلام و یؤمن بالله و الرسول و یکون فی قومه، فاذا جاءت سریّة محمد اخبر بها حیَّة - یعنی قومه - ففرّوا، و اقام الرجل لایخاف
المؤمنین من اجل انّه علی دینهم حتی یلقاهم، فیلقی الیهم السلام، فیقول المؤمنون: لست مؤمنا، و قد القی السلام فیقتلونه، فقال الله عزوجل: {یأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ الله فَتَبَیَّنُوا...}(1)(2)
مردی بود که تکلم به اسلام کرده و به خدا و رسول ایمان آورد و در میان قومش بود. هنگام سریه محمد آمد، قومش را از آن، خبر کرد، همگی فرار کرده و تنها یک نفر ایستاد و از مومنان، به دلیل آنکه داخل در دینشان شده بود، نترسید، تا آنان را ملاقات و سلام کرد. مؤمنان گفتند: تو مؤمن هستی، و اگر سلام کردی بدان جهت است که کشته نشوی، خداوند عزوجل فرمود: «ای مؤمنان! چون در راه خدا حرکت نمودید جستجو کنید...».
یا عایشة! انّ الله رفیق یجبّ الرفق و یعطی علی الرفق مالایعطی علی العنف و ما لایعطی علی ما سواه؛(3)
ای عایشه! به طور قطع خداوند اهل رفق و مدارا است و رفق و مدارا را نیز دوست دارد و بر این کار الطافی میکند، که بر خشونت نمیدهد و نیز بر غیرآن چنین لطفی نمیکند.
ابویصری میگوید: «هذا اسناد صحیح رجاله ثقات؛(2)اسناد این حدیث صحیح و رجال آن همگی ثقهاند.»
قلت لابی عبد الله علیه السلام إن لنا جارا من همدان یقال له الجعد بن عبدالله یسبّ أمیر المؤمنین علیه السلام أفتأذن لی أن أقلته ؟ قال: إن الاسلام قید الفتک، ولکن دعه فستکفی بغیرک...؛(3)
به امام صادق7 گفتم: ما همسایهای داریم از قبیلۀ همدان، به نام جهد بن عبدالله، که امیر مؤمنان7 را دشنام میدهد، اجازه میدهید او را به قتل رسانم؟ حضرت فرمود: اسلام جلوی ترور را گرفته، ولی او را رها کن، که بهزودی دیگری از عهدۀ این کار بر میآید...
سیروا بسم الله و بالله و فی سبیل الله، لاتغلوا و لاتمثّلوا و لا تغدروا و لا تقتلوا شیخا فانیا و لاصبیّا و لا امرأة و لا تقطعوا شجرا الاّ أن تضطروا الیها؛(4)
با نام خدا و برای خدا و در راه خدا سفر را آغاز کنید، نیرنگ و حقّه نزنید. کشتهها را مثله نکنید. سالخوردگان، کودکان و زنان را نکشید و درختی را نبرید، مگر اینکه مجبور شوید.
همچنین از امام صادق7 نقل شده که فرمود: «نهی رسول الله ان یلقی السمّ فی بلاد المشرکین؛(1)رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از ریختن سم در سرزمین مشرکان نهی کرده است.»
کشّی در ترجمه حذیفة بن منصور به سندش از عبدالرحمن بن حجاج نقل کرده که گفت:
ابوالعباس از فضل بقباق خواست تا برای حریز بن عبدالله سجستانی از امام صادق7 اذن بگیرد تا بر حضرتش وارد شود، حضرت به او اجازه ورود نداد. دوباره خواست تا از حضرت برای او اذن بگیرد ولی به او اذن نداد. فضل بقباق به حضرت عرض کرد: چه چیزی است برای کسیکه به درجه عقوبت غلامش
برسد؟ حضرت فرمود: این قدر و اندازه گناهش میباشد. فضل عرض کرد: به خدا سوگند شما بیش از آن کاری که حریز انجام داده، او را عقوبت کردید. حضرت فرمود: «ویحک انّی فعلت ذلک؟ انّ حریزا جرّد السیف؛ وای بر تو، من اینچنین کردهام؟ همانا حریز، کسی است که شمشیر کشیده است.»(2)
نجاشی در ترجمه حریز بن عبدالله سجستانی میگوید:
او از اهالی کوفه بود که بسیار سفر به سجستان برای تجارت میکرد و به همین سبب معروف شد... او از جمله کسانی بود که در سجستان شمشیر کشید و خوارج را به قتل رساند و این کار در زمان حیات ابیعبدالله }امام صادق7{ بود و روایت شده که حضرت به او بیاعتنایی کرده و او را از خودش دور کرد.
خوارج گرچه کسانی بودند که استحقاق قتل را داشته و حضرت علی7 تعداد بسیاری از آنها را کشت، ولی از آنجا که حریز آنها را ترور میکرد، حضرت به جهت
تأدیب، او را به نزد خود راه نداد و چون حریز این حرکت را از امام دید، از کرده خود پشیمان شد.
د{ تاریخ
لمّا قبض رسول الله و اشتغل علیّ بغسله و دفنه و بویع ابوبکر جاء الزبیر و ابوسفیان و جماعة من المهاجرین لعباس و علیّ و اجالة الرأی و تکتموا بکلام یقتضی الاستنهاض و التهیج، فقال العباس: قد سمعنا قولکم فلا لقلّة نستعین بکم و لا لظنّة شرک آراءکم، فامهلونی نراجع الفکر، والله لو لا أنّ الاسلام قیّد الفتک لتدکدکت جنادل صخر یسمع اصطکاکها من الحمل العلی؛(1)
چون رسول خدا از دنیا رفت و علی مشغول به غسل و دفن او شد، با ابوبکر بیعت شد، زبیر و ابوسفیان و گروهی از مهاجران نزد عباس و علی آمده، تا مشورت کنند. آنها سخنانی گفتند که دلالت بر شورش و تحریک داشت، عباس گفت: گفتار شما را شنیدیم و ما اندک نیستیم تا از شما کمک بخواهیم و آن قدر تنگنظر نیز نیستیم که از آرای شما دوری گزینیم، مهلت دهید تا فکر کنیم، به خدا سوگند! اگر اسلام جلوی ترور را نگرفته بود، سنگهای سختی به حرکت در میآمد که صدای برخورد آنها از محل بلندی شنیده میشد.
دخل معاویة علی عائشة فقالت: ویحک فعلت و فعلت، و قتلت بعد ذلک حجراً و اصحابه، اما خفت ان اقعد لک رجلاً یقتلک؟ قال: ما کنتِ لتفعلی فانا فی بیت امان، و قد سمعت رسول الله یقول: }قید الاسلام الفتک{...؛(2)
معاویه بر عایشه وارد شد و عایشه به او گفت: وای بر تو چه کارهایی که کردهای و بعد از آن همه، حجر و اصحابش را به قتل رساندی، آیا نترسیدی کسی را بگذارم تا تو را به قتل رساند؟ معاویه گفت: تو نمیتوانی چنین کاری
انجام دهی، زیرا من در جایی هستم که در امنیت است و نیز از رسول خدا شنیدم که میفرمود: }اسلام جلوی ترور را گرفته است{... .
ما قومی از عرب بودیم که به دین خود پایبند بوده و خادم بت }لات{ بودیم. با خود گفتم، اگر قوم ما اسلام آورد، از آنها پیروی نکنم. پس جماعتی از بنیمالک همراه با هدایایی قصد وارد شدن بر مُقَوْقِس را داشتند. قصد کردم که با آنها از شهر خارج شوم. با عمویم عروة بن مسعود که مشورت کردم، مرا از این کار نهی کرد و گفت: از فرزندان پدرت کسی همراه تو نیست. من اصرار بر خارجشدن داشتم، ازاینرو همراه با آنان، به تنهایی از شهر خارج شده و به اسکندریه وارد شدیم. به نزد مقوقس رفتم،
وقتی مرا دید، نشناخت و از من سؤال کرد و بعد از شناسایی از ما پذیرایی نمود و سپس دستور داد تا بر او وارد شویم. ابتدا به سرپرست بنیمالک که من همراه او آمده بودم، نظر افکند و او را در کنار خود جای داد و از او سؤال کرد: آیا همه شما از بنیمالک هستید؟ او گفت: آری، به جز یک نفر که از همپیمانان ماست و مرا به او نشان داد. در آن هنگام مشاهده کردم که من خوارترین افراد به نزد اویم. او دستور داد تا هدایایی را به نزد آنها گذاشتند و برخی را بر برخی دیگر برتری داد، ولی در حق من کوتاهی کرد و هدیه کمی به من داد، که قابل ذکر نبود. ما همگی از نزد پادشاه بیرون آمدیم. بنیمالک با آن اموال مشغول خریدن اجناس برای اهل بیت خود برآمدند و همگی از این امر خوشحال بودند، ولی من قصد کشتن آنها را کردم... چون به «بُساق» رسیدیم، خودم را به بیماری زدم و سر خود را پوشاندم. آنان به من گفتند: تو را چه شده است؟ گفتم: سرم درد میکند. آنها مرا رها کرده و مشغول شرابخواری شدند. من به آنها گفتم: گرچه سرم درد میکند، ولی مینشینم و شما را از شراب سیراب میکنم. آنان پذیرفتند. من هم شراب پیاپی به آنها دادم، تا آنکه مست به خواب رفتند، من هم حمله برده و آنها را به قتل رساندم و سپس تمام هدایایشان را به غارت بردم. آنگاه مستقیماً با لباس سفر وارد مدینه شده و
خدمت پیامبر رسیدم. مشاهده کردم که در مسجد با اصحاب خود نشستهاند. بر آن حضرت به تحیّت اسلام، سلام دادم. ابوبکر بن ابیقحافه به من نظر کرد و او مرا میشناخت،
گفت: تو فرزند برادر عروه هستی؟ گفتم: آری، آمدهام تا شهادتین بگویم. رسول خدا فرمود: حمد خدایی را سزاست که تو را به اسلام دعوت کرد. ابوبکر گفت: آیا از مصر آمدهای؟ گفتم: آری. گفت: مالکیها که با تو بودند، چه کردند؟ گفتم: بین من و آنها از آن کارهایی که بین عرب اتفاق میافتد، انجام شد، درحالیکه ما بر دین شرک بودیم همه آنان را به قتل رساندم و اموالشان را به غارت برده و به نزد رسول خدا آوردم تا آنها را تخمیس کرده، یا نظر خود را درباره آنها بگوید، زیرا اینها غنایمی از مشرکان است و من هم مسلمان شدهام و به محمد ایمان آوردهام.
رسول خدا فرمود: اسلام تو را قبول کردم، ولی چیزی از اموال آنها را برنمیدارم و تخمیس نیز نمیکنم، زیرا این کار حیله است و در حیله خیری نیست... .(1)
ألم یقل الله تعالی: {وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لله} قال له سعد: قد قاتلنا حتّی لا تکون فتنة، و أنت و اصحابک تریدون أن تقاتلوا حتّی تکون فتنة؛(2)
آیا خداوند متعال نفرمود: «با آنان بجنگید تا فتنه نباشد و تمام دین برای خدا باشد»؟ سعد به او گفت: ما همراه حضرت جنگیدیم، تا فتنه نباشد، ولی تو و اصحابت میخواهید بجنگید، تا فتنه باشد.
سی هزار نفر جنگجو میرسد، که رئیس آنان هانی بن عروه بود. او از خواص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب7 به حساب میآمد که در هر سه جنگ حضرت شرکت کرده بود و نیز عصر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را درک
کرده و به شرف صحبت و همنشینی با آن حضرت نایل گشته بود.
مسلم بن عقیل در خانه هانی پناه گرفت. از طرف دیگر شریک بن عبدالله اعور حارثی نیز بر هانی وارد شده بود. او از بزرگان شیعیان امیرالمؤمنین7 در بصره بود. مردی جلیلالقدر در بین اصحاب به شمار میآمد که در صفین حضور داشته و به همراه عمار بن یاسر میجنگید. او با هانی بن عروه رفاقت خاصی داشت. در منزل هانی مرض سختی بر او عارض شد. ابنزیاد به عیادت او آمد قبل از آمدن وی، شریک بن عبدالله اعور به مسلم عرض کرد: هدف تو و شیعیانت هلاکت ابنزیاد است، در اتاق خزانه مخفی شو و هر گاه از آمدن او اطمینان حاصل کردی، از اتاق خارج شو و او را به قتل برسان و من سلامت تو را ضمانت میکنم.
در این هنگام که آنها مشغول صحبت بودند، گفته شد که امیر بر در خانه است. مسلم وارد خزانه شد و بعد از چند لحظه عبیدالله بن زیاد وارد بر شریک شد، ولی مسلم از خزینه بیرون نیامد. چون شریک مشاهده کرد که مسلم دیر کرده، به عنوان علامت دادن به او چند بار عمامه خود را از سر برداشته و بر زمین گذارد
و نیز با قرائت اشعاری او را به خروج از خزانه و حمله به ابنزیاد تحریک کرد. مکرر اشعار را قرائت میکرد و چشمش را نیز به خزانه دوخته بود. و با صدای بلند که مسلم بشنود، گفت: او را سیراب کن گرچه مرگ من در آن باشد. در این هنگام عبیدالله به هانی التفات کرد و گفت: پسر عموی تو در مرضش هذیان میگوید. هانی گفت: شریک از زمانیکه مریض شده، هذیان میگوید، خودش نمیداند چه میگوید.
ابنزیاد از مجلس خارج شد و مسلم متعرض قتل او نشد.
(1) او بعد از ذکر حدیث مردی که به دلیل کشتن گوینده «لا اله الاّ الله»، زمین او را بیرون انداخت میگوید: «اما والله ما ذاک ان تکون الارض تجنّ ما هو شرّ منه، و لکن وعظ الله لقوم ان لایعودوا؛(2)به خدا سوگند، زمین انجامدهنده، بدتر از این گناه را در خود پنهان کرده، ولی خداوند در صدد پنددادن به قومی است، تا دوباره به این گناه رو نیاورند.»
(3) او میگوید:
فلاینبغی لمن رأی اجتهاد خارجی قد خرج علی امام عدلاً کان الامام او جائرا، فخرج و جمع جماعته و سلّ سیفه و استحلّ قتال المسلمین، فلاینبغی ان یُغتر بقرائته
1) . او حسن بن یسار بصری تابعی فقیه اهل بصره در زمان خود است که والی خراسان در عهد معاویه از او درخواست کتابت نمود و مواقفی با حجاج دارد. او در سال 110 هجری در بصره وفات یافت. زرکلی، الاعلام، ج2، ص226، ابنقتیبه، المعارف، ص440.
2) . تفسیر درالمنثور، ذیل آیه 94 سورۀ نساء.
3) . او محمد بن حسین بن عبدالله ابوبکر آجرّی، فقیه شافعی و محدث است که منسوب به آجرّ از قریههای بغداد میباشد. او در آن دیار متولد و سپس به مکه منتقل و در آن دیار در سال 360 هجری وفات یافت. دارای تألیفات بسیاری است که از آن جمله کتاب الشریعة میباشد. }زرکلی، الاعلام، ج6، ص97.{
و لا بطول قیامه فی الصلاة و لا بدوام صیامه و لا بحسن الفاظه فی العلم اذا کان مذهبه مذهب الخوارج؛(1)
بر کسی که تلاش خروجکنندهای را دیده، که بر امام عادل یا ظالمی خروج کرد. و هنگام خروج گروهش را جمع آوری و شمشیرش را کشیده، کشتن مسلمانان را حلال شمرده، سزاوار نیست به جهت قرائت و قیام طولانی او در نماز و دوام روزهداری و حسن الفاظش در علم، فریب او را بخورد، درصورتیکه مذهب او، مذهب خوارج است.
(2) او در توجیه عبارت بیضاوی: }ان ابقاء الف کافر اهون عند الله من قتل امریء مسلم{ میگوید: «لانّه قد لایأثم به بخلاف القتل؛(3)زیرا گاهی با این کارش، گناهکار به حساب نمیآید، به خلاف کشتن مسلمان.»
ص:471
1) . آجری، الشریعة، ج1، ص345.
2) . او امام قاضی شهاب الدین احمد بن محمد بن عمر مصری معروف به خفاجی و ادیب نحوی است که در سال 1069 هجری وفات یافت از جمله تصنیفات او عبارت است از نسیم الریاض فی شرح الشفا، عنایة القاضی و کفایة الراضی که حاشیه بر تفسیر بیضاوی است. }خفاجی، حاشیة الشهاب علی تفسیر البیضاوی، ج1، مقدمه.{
3) . همان، ج3، ص331.
(1) او در تفسیر آیه 94 از سوره نساء مینویسد:
قیل: انّهانزلت فی رجل کانت معه غُنیمات لقیته سریّة لرسول الله، فقال لهم: السلام علیکم لا اله الاّ الله محمد رسول الله، فبدر الیه بعضهم فقتله، فلما اتی رسول الله قال له: «لم قتلتَه و قد اسلم»؟ قال: انما قالها تعوذا، قال: «هلاّ شققت عن قلبه» ثم حمل رسول الله دیته الی اهله و ردّ علیهم غنمه؛(2)
گفته شده این آیه درباره مردی نازل شد که همراه او غنیمتهای اندکی بود. لشکر کوچکی
از رسول خدا آنان را ملاقات کرد، او به آحاد لشکر گفت: درود بر شما، لا اله الاّ الله، محمد رسولالله، برخی از آنان مبادرت ورزیده و او را به قتل رساندند. و چون قاتل نزد رسول خدا آمد، حضرت به او فرمود: چرا او که اسلام آورده بود را به قتل رساندی؟ قاتل گفت: او به جهت حفظ جانش، این کلمه را بر زبان آورد. حضرت فرمود: تو قلبش را شکافته بودی؟ آنگاه رسول خدا دیه او را به اهلش داده و غنیمتش را نیز به آنان باز گردانید.
(1) او در ذیل آیه 94 از سوره نساء میگوید:
خاطب الله تعالی بهذه الآیة المؤمنین الذین اذا ضربوا فی الارض بمعنی ساروا فیها للجهاد و ان یتأنوا فی قتال من لایعلمون کفره و لا ایمانه، و عن قتل من یظهر الایمان و ان ظنّ به الکفر باطنا. و لایعجلوا حتی یبین لهم امرهم، فانهم ان بادروا ربما اقدموا علی قتل مؤمن، و لایقتلوا من استسلم لهم و کف عن قتالهم و اظهر انّه اسلم و الاّ یقولوا لمن هذه صورته: لست مؤمنا....؛(2)
خداوند متعال در این آیه مؤمنانی را خطاب قرار داده که چون در روی زمین برای جهاد حرکت میکنند، در کشتن کسانیکه از کفر و ایمانشان اطلاعی ندارند و نیز کسانیکه اظهار ایمان میکنند، گرچه در باطن گمان کفر به آنان است، درنگ کرده و عجله نمیکنند، تا امرشان آشکار گردد، زیرا اگر دست به کار شوند، چه بسا اقدام به کشتن مؤمن کنند. کسانی که تسلیم آنان میشوند را به قتل نرسانده و دست از نبرد با آنان برمیدارند و اظهار میکنند که مسلمانند، و به افرادی که چنین وضعیتی دارند نمیگویند: تو مسلمان نیستی... .
1) . او شیخ الطائفه ابوجعفر محمد بن حسن طوسی است که در ماه رمضان سال 358 هجری متولد شد. او در سال 408 هجری درحالیکه بیست و سه ساله بود وارد بغداد شد و از زعیم مذهب جعفری در آن دیار یعنی شیخ مفید بهره جست و پس از انتقال زعامت شیعه به سید مرتضی رحمه الله او را نیز ملازمت نموده و از او بهره برد و در سال 436 هجری به منصب زعامت شیعه رسید. او پس از حدوث فتنه بین شیعه و سنی در بغداد در سال 447 هجری به نجف اشرف هجرت کرد و در سال 460 هجری در نجف وفات یافت. از او آثاری به یادگار مانده که از آن جمله التبیان فی تفسیر القرآن، الخلاف، المبسوط، النهایة و دیگر کتب میباشد. }طوسی، تفسیر التبیان، مقدمه{.
2) . همان، ج3، ص297.
(1) او در تفسیر آیه 94 از سوره نساء میگوید:
فی سبب نزولها اربعة اقوال: احدها: انّ النبی بعث سریّة فیها المقداد بن الاسود، فلما اتوا القوم وجدوهم قد تفرقوا و بقی رجل له مال کثیر لم یبرح، فقال: اشهد ان لا اله الاّ الله، فأهوی الیه المقداد فقتله. فقال له رجل من اصحابه: اقتلت رجلاً یشهد ان لا اله الاّ الله؟!لأذکرن ذلک للنبی. فلما قدموا علی النبی قالوا: یا رسول الله! انّ رجلاً شهد ان لا اله الاّ الله فقتله المقداد. فقال: ادعو لی المقداد. فقال: یا مقداد! اقتلت رجلاً قال: لا اله الاّ الله، فکیف لک بلا اله الله غدا. قال فانزل الله....؛(2)
در شأن نزول این آیه چهار قول است: اول اینکه پیامبر لشکری را فرستاد که در آن مقداد بن اسود بود، چون به آن قوم رسیدند، مشاهده کردند آنان فرار کردهاند و تنها یک نفر با اموال بسیار همچنان باقی مانده است. او به وحدانیت خدا گواهی داد، ولی مقداد متعرض او شده و او را به قتل رسانید. یکی از اصحابش به او گفت: آیا کسی را کشتی که به وحدانیت خدا گواهی داده است؟ این جریان را به پیامبر میگویم. چون بر پیامبر وارد شدند گفتند: ای رسول خدا! مردی به وحدانیت خدا گواهی داد ولی مقداد او را به قتل رسانید. حضرت فرمود: مقداد را نزد من بخوانید. حضرت فرمود: ای مقداد! آیا کسی را کشتی که اقرار به وحدانیت خدا کرد؟ پس چگونه است تو را به این کلمه در روز قیامت. آنجا بود که این آیه نازل شد... .
(3) او میگوید: «انّ ابقاء الف کافر اهون عندالله من قتل امریء مسلم؛(4)به طور قطع، زندهگذاشتن هزار کافر نزد خدا، از کشتن یک مسلمان آسانتر است.»
1) . او ابوالفرج جمال الدین عبدالرحمن بن علی بن محمد جوزی قرشی تیمی بکری بغدادی، فقیه حنبلی و واعظ حافظ و مفسر است که در سال 508 هجری در بغداد متولد و در سال 597 هجری در همان شهر وفات یافت. او دارای تصنیفات بسیاری است از آن جمله تفسیر زاد المسیر است. }ابوالفرج ابنجوزی، زاد المسیر، ص19-25، مقدمه.{
2) . همان، ج1، ص101.
3) . او عبدالله بن عمر بن محمد بن علی شیرازی، مکنّی به ابوسعید یا ابوالخیر و ملقب به ناصرالدین بیضاوی است که در شهر بیضاء فارس متولد و در سال 685 هجری در تبریز وفات یافت. از جمله تألیفات او انوار التنزیل و اسرار التأویل، طوالع الانوار، منهاج الوصول الی علم الاصول است. }حاشیه قونوی، ج1، ص6.{
4) . تفسیر بیضاوی، ج1، ص372.
او جمالالدین عبدالله بن یوسف زیلعی صاحب کتاب نصب الرایة فی تخریج احادیث الهدایة است که در آن کتاب مینویسد: «الأحادیث فی تحریم قتل المسلم کثیرة جدا، فمنها ما اخرجه الأئمة الستة...؛(2)احادیث درباره تحریم کشتن مؤمن، بسیار است، و از آن جمله حدیثی است که صاحبان صحاح سته آن را روایت کردهاند... .»
(3) او میگوید:
و من المعلوم بالضرورة انّ النبی کان یقبل من کل من جاءه یرید الدخول فی الاسلام الشهادتین فقط، و یعصم دمه بذلک و یجعله مسلما؛(4)
از امور معلوم ضروری، اینکه پیامبر به مجرد اقرار به شهادتین فقط از هرکس که قصد دخول در اسلام را داشت، قبول میکرد و با آن خونش را حفظ کرده و او را مسلمان به حساب میآورد.
او نیز میگوید: «من اقرّ صار مسلما حکما؛(5)هرکس به شهادتین اقرار کند، مسلمان است.»
1) . او جمال الدین محمد عبدالله بن یوسف بن محمد زیلعی حنفی است که فقیه و محدث اصولی بوده و از جمله تصنیفات او کتاب نصب الرایة فی تخریج احادیث الهدایة است. و «زیلعی» نسبت به زیلغ شهری در ساحل حبشه است. او در محرم سال 762 هجری وفات یافته و در قاهره دفن شد. علی باشا مبارک میگوید: من ضریحی را پیدا کردم که زیلعی در آن مدفون بود. }ر.ک: زیلعی، نصب الرایة، ج1، مقدمه{
2) . همان، ج6، ص314.
3) . او حافظ عبدالرحمن بن احمد بن رجب بن حسن بن محمد بن ابی البرکات مسعود سلامی بغدادی دمشقی، ملقب به زینالدین و مکنی به ابوالفرج و مشهور به ابنرجب حنبلی است که در سال 736 هجری متولد و در سال 795 هجری وفات یافت. به او کتابهای بسیاری نسبت داده شده که از جمله آنها جامع العلوم و الحکم و الاستخراج لأحکام الخراج است. }ابنرجب حنبلی، الاستخراج لأحکام الخراج، مقدمه.{
4) . همو، جامع العلوم و الحکم، ص72.
5) . همان، ص23.
(1) او در ذیل آیه 94 از سوره نساء میگوید:
المراد انکم اول ما دخلتم فی الاسلام فبمجرد ما سُمعت من افواهکم کلمة الشهادة حقنت دماؤکم و اموالکم من غیر توقیف ذلک علی حصول العلم بانّ قلبکم موافق لما فی ضمائرکم، فعلیکم بان تفعلوا بالداخلین فی الاسلام کما فعل بکم و ان تعتبروا ظاهر القول...؛(2)
مقصود آن است که شما در ابتدا که وارد اسلام شدید، به مجرد آنکه از زبانتان کلمه توحید شنیده شد، خونها و اموالتان محفوظ ماند، بدون متوقف شدن آن بر حصول علم به این که قلب شما با نهادتان توافق دارد پس بر شماست با وارد شدگان به اسلام، چنان کنید که با شما شده و ظاهر گفتار را معتبر بدانید...
(3) او در حاشیه خود بر تفسیر بیضاوی مینویسد:
انّه - ای النبی - نهی عن قتل من تکلم بکلمتی الشهادة اتقاء عن القتل و خوفا منه؛(4)
پیامبر از کشتن کسانیکه زبان به گواهی توحید و نبوت پیامبر گشوده تا خود را از کشته شدن و ترس از آن برهانند، نهی کرده است.
جلالالدین سیوطی
او در ذیل حدیث «لزوال الدنیا اهون علی الله من قتل المؤمن بغیر حق» مینویسد:
1) . او ابوحفص عمر بن علی سراجالدین دمشقی حنبلی نعمانی است که در سال 880 هجری وفات یافته و از جمله تألیفات او اللباب فی علوم الکتاب و حاشیة علی المحرر فی الفقه علی مذهب الامام احمد بن حنبل. }ابوحفص دمشقی، اللباب، ج1، ص20 - 23.{
2) . همان، ج6، ص579.
3) . او مصطفی بن ابراهیم مصلح الدین بن تمجید از مفسران دولت عثمانی است که معلم سلطان محمد بوده و در سال 886 وفات یافت. حاشیهای بر تفسیر بیضاوی دارد که با حاشیه قونوی به چاپ رسیده است. }ابنتمجید، حاشیه قونوی، ج1، ص7.{
4) . ذیل حاشیه قونوی بر تفسیر بیضاوی، ج7، ص269.
و الکلام مسوق لتعظیم القتل و تهویل امره، و کیفیة افادة اللفظ ذلک هو انّ الدنیا عظیمة فی نفوس الخلق، فزوالهایکون عندهم عظیما. و یفید الکلام تعظیم القتل و تهویله و تقبیحه و تشنیعه مالایحیطه الوصف؛(1)
این کلام در قالب بزرگ جلوهدادن کشتن و ترساندن از امر آن است. کیفیت افاده آن از این لفظ، این است که دنیا در نفوس مردم بزرگ جلوه میکند، از اینرو زوال آن نزد ایشان سخت است. این کلام مفید، بزرگ جلوهدادن کشتن و ترساندن و تقبیح و ناشایست بودن آن است، به حدیکه قابل توصیف نیست.
(2) او در تفسیر خود ذیل آیه 94 از سوره نساء مینویسد:
اول ما دخلتم فی الاسلام تفوهتم بکلمة الشهادة فحصنتم بها اموالکم و دماءکم من غیر ان تعلم مواطأة قلوبکم السنتکم }فمنّ الله علیکم{ ای بالاشتهار بالایمان و الاستقامة فی الدین}فتبیّنوا{ ای و افعلوا بالداخلین فی الاسلام کما فعل الله بکم و لاتبادروا الی قتلهم ظنا انهم دخلوا اتقاءً و خوفا، فانّ بقاء الف کافر اهون عندالله من قتل امریء مسلم؛(3)
در ابتدا که وارد اسلام شدید، زبان به کلمه توحید گشودید و از این راه اموال و خونهای شما محفوظ ماند، بدون آنکه از توافق بین قلبها با زبانهای شما آگاهی حاصل شود، پس خداوند بر شما با مشهور شدن به ایمان و استقامت در دین منت گذاشت، پس تفحص کنید، یعنی با واردین در اسلام آنگونه رفتار کنید که با شما رفتار شد و به گمان اینکه به جهت ترس و خوف داخل اسلام شدهاند، آنان را به قتل نرسانید، زیرا باقیگذاشتن هزار کافر نزد خدا، از کشتن یک فرد مسلمان آسانتر است.
1) . سیوطی، شرح سنن نسایی، ج7، ص82.
2) . او امام فقیه، مفسر، متکلم نحوی، صرفی محمد بن احمد شربینی، قاهری، شافعی، معروف به خطیب شربینی و شمس الدین است که حدود سال 977 هجری وفات یافته و از او آثاری بر جای مانده که از آن جمله تفسیر السراج المنیر میباشد. }خطیب شربینی، السراج المنیر، ج1، ص7.{
3) . همان، ص508.
(1) او در تفسیر خود به نام ارشاد العقل السلیم الی مزایا الکتاب الکریم ذیل آیه 94 از سوره نساء مینویسد:
انّ المعنی: اول ما دخلتم فی الاسلام سُمعت من افواهکم کلمة الشهادة فحصَّنَتْ دماءَکم و اموالکم، من غیر انتظار الاطلاع علی موطأة قلوبکم لألسنتکم، فمنّ الله علیکم بالاستقامة و الاشتهار بالایمان و التقدم فیه و أن صرتم اعلاما فیه، فعلیکم ان تفعلوا بالداخلین فی الاسلام کما فُعل بکم، و ان تعتبروا ظاهر الاسلام فی الکف...؛(2)
معنای آیه این است: اولین باری که داخل اسلام شدید، از زبانتان کلمه لا اله الاّ الله شنیده شد، به همین سبب خونها و اموالتان محفوظ ماند، بدون انتظار کشیدن از آگاهی بر توافق قلبهای شما با زبانهایتان، بنابراین خداوند بر شما به استقامت و مشهورشدن به ایمان و تقدم در آن، منّت نهاد و اینکه شما از شخصیتهای اسلامی شدید، پس بر شماست که با واردشدگان در اسلام آن کنید که با شما انجام شد و نیز ظاهر اسلام را در بازداشتن از تعرض معتبر بدانید... .
(3) او بابی را منعقد کرده تحت این عنوان «ذکر ما یدل علی انّ قول لا اله الاّ الله یوجب اسم الاسلام و یحرم ماله قائلها و دمها؛(4)ذکر آنچه دلالت میکند بر اینکه گفتن «لا اله الاّ الله» موجب
}اطلاق{ اسم اسلام شده، و مال گوینده آن و نیز خون او محترم شمرده میشود.»
سپس برای اثبات مدعای خود به حدیث «مقداد» استناد کرده که میگوید به رسول خدا گفتم:
ارأیت ان اختلفت انا و رجل من المشرکین ضربتین فقطع یدی، فلمّا هویت الیه لأضربه قال:لا اله الاّ الله، أأقتلهام ادعه؟ قال: }بل دعه{ ؛(5)
اگر من و مردی از مشرکان با یکدیگر درگیر شویم و او دستم را قطع کند، چنانچه به او نزدیک شوم تا با شمشیر به او ضربهای بزنم، اگر کلمه توحید را
ص:464
1) . او قاضی محمد بن محمد بن مصطفی عماوی حنفی است که در سال 893 هجری در شهر قسطنطنیه متولد و در سال 982 هجری در همان شهر وفات یافت. از او آثاری بر جای مانده از آن جمله این تفسیر است. }مقدمه تفسیر ابوالسعود، ج1، ص7.{
2) . همان، ج2، ص350-351.
3) . او ابوعبدالله محمد بن اسحاق بن محمد بن یحیی بن منده، حافظ و محدث است که در سال 310 هجری در اصفهان متولد و در سال 395 هجری وفات یافت. از او کتابهایی به یادگار مانده که عبارتند از کتاب الایمان، کتاب الردّ علی الجهمیة، کتاب الردّ علی اللفظیة، کتاب فی النفس و الروح و کتاب التوحید. }ابنمنذه، التوحید، مقدمه کتاب.{
4) . همو، الایمان، ج1، ص198.
5) . عسقلانی، فتح الباری، ج1، ص321؛ مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، رقم حدیث 1678.
بر زبان جاری سازد، آیا میتوانم او را به قتل برسانم یا باید او را رها کنم؟ حضرت فرمود: بلکه او را رها کن.
(1) او در ذیل عبارت بیضاوی در شرح آیه 94 از سوره نساء: «اول ما دخلتم فی الاسلام تفوهتم بکلمتی الشهادة فحصنت بها دماؤکم و اموالکم من غیر ان یعلم مواطأة قلوبکم السنتکم؛ از ابتدا که داخل در اسلام شده و شهادتین را بر زبان جاری نمودید خونها و اموال شما محفوظ ماند بدون آنکه از توافق بین قلبها و زبانهای شما آگاهی حاصل شود» مینویسد:
معناه: من قبل اسلام من القی الیکم و هو وقت دخول اسلامهم، ای قلتم:بافواهکم، فلم لاتحفظون دماء من کان مثلکم فی التفوه، اذ العلم بذلک حقیقة ممّا یختص به تعالی، و اما العلم بالامارات فمتحقق فیکم و فیهم؛(2)
معنای آن اینکه: از قبل اسلام کسانیکه اسلامشان را بر شما عرضه کردهاند، که همان وقت دخول اسلام آنان است، یعنی به زبانهای خود گفتید، پس چرا خونهای کسانیکه همانند شما اقرار به شهادتین کردهاند را حفظ نمیکنید؟ زیرا آگاهی از آن به طور حقیقی از جمله امور مختص به خداوند متعال است ولی آگاهی از نشانهها در شما و آنان متحقق میباشد.
او در تفسیر خود به نام تفسیر الحدّاد ذیل آیه 94 از سوره نساء مینویسد:
کذلک کنتم من قبل الهجرة تأمنون من قومکم بین المؤمنین بلا اله الاّ الله، فکیف تخیفون و تقتلون من قالها. فنهاهم الله تعالی ان یخیفوا احدا یأمن بما کانوا یأمنون بمثله و هم فی قومهم؛(3)
1) . او اسماعیل بن محمد بن مصطفی قونوی حنفی، مکنی به ابوالمفدی و ملقب به عصامالدین است که در شهر قونیه متولد و در سال 1195 هجری در دمشق وفات یافت و در صالحیه در مقبره مقام حضرت ذوالکفل پیامبر علی به خاک سپرده شد. }قونوی، حاشیه قونوی بر تفسیر بیضاوی، ج1، ص6.{
2) . همان، ج7، ص268.
3) . ابوبکر حدّاد، التفسیر الحدّاد، ج2، ص304.
همچنین شما قبل از هجرت از بین قومتان در میان مؤمنان با گفتن لا اله الاّ الله در امان بودید، حال چگونه میترسانید و کسی که آن را بر زبان جاری ساخته میکشید؟ خداوند متعال مسلمانان را از ترساندن افرادی که در امان قرار گرفتهاند به همان نحو که قبلاً در قومشان در امان واقع شدند، نهی کرده است.
او میگوید:
یقع فی کلام اهل المذهب تکفیر کثیر، و لکنّه لیس من کلام الفقهاء الذین هم المجتهدون بل من غیرهم و لاعبرة بغیر الفقهاء....فانّ من استحلّ قتل مسلم فهو کافر؛(1)
در سخنان اهل مذهب، تکفیر بسیاری واقع شده، ولی این، از کلام فقهایی نیست که مجتهدند، بلکه از غیر آنان است، و اعتباری به غیر فقها نیست.... زیرا هرکس کشتن مسلمان را حلال شمارد کافر است.
او میگوید:
و من قال لا اله الاّ الله لایجوز قتله؛ لانّه قد اعتصم بعصام الاسلام المانع من دمه و ماله و اهله. فان قتله بعد ذلک قُتل به. و انّما سقط القتل عن هؤلاء لأجل انهم کانوا فی صدر الاسلام و تأولوا انّه قالها متعوذا و خوفا من السلاح، و انّ العاصمَ قولُها مطمئنا، فاخبر النبی انّه عاصم کیفما قالها. و لذلک قال لأسامة: «افلا شققت عن قلبه حتی تعلم أقالها ام لا» ای تنظر أصادق هو فی قولهام کاذب؟ و ذلک لایمکن، فلم یبق الاّ ان یبیّن عنه لسانه؛(2)
هرکس که به کلمه توحید گواهی دهد، کشتنش جایز نیست، زیرا به ریسمان اسلام چنگ زده، که مانع از ریختن خون و غارت مال و اسارت اهلبیت اوست. بنابراین اگر بعد از آن اقرار، کسی او را به قتل رساند، کشته
خواهد
شد، و اگر قتل از آنان ساقط شده، از آن جهت است که در صدر اسلام بوده و تأویل کردهاند به اینکه اقرار به جهت حفظ جان و مال و آبروست، ولی پیامبر خبر داد که در هر صورت اقرار به کلمه توحید حافظ آنها میباشد، ازاینرو به اسامه فرمود: آیا قلبش را شکافتی تا بدانی که گواهی به توحید را چگونه ادا کرده است؟ یعنی نظر کنی که او در این گواهی صادق است یا دروغگو؟ و این امکانپذیر نیست، بنابراین راهی نمیماند، جز آنکه زبانش از ناحیه او تبیین نماید.
ابنحجر عسقلانی میگوید: «لما حکموا بکفر من خالفهم استحلوا دماءهم»؛(1)چون حکم به کفر مخالفان خود کردند، خونهایشان را حلال کردند.
1) . عسقلانی، فتح الباری، ج12، ص301.
خداوند متعال میفرماید:
{یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اَللّهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ اَلسَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ اَلْحَیاةِ اَلدُّنْیا فَعِنْدَ اَللّهِ مَغانِمُ کَثِیرَةٌ کَذلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اَللّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اَللّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً}؛(1)
ای اهل ایمان! هنگامیکه در راه خدا [برای نبرد با دشمن] سفر میکنید [در مسیر سفر برای شناخت مؤمن از کافر] تحقیق کامل کنید، و به کسی که نزد شما اظهار اسلام می کند، نگویید: مؤمن نیستی. [تا] برای به دست آوردن کالای بیارزش و ناپایدار زندگی دنیا [او را بکشید، اگر خواهان غنیمت هستید] پس [برای شما] نزد خدا غنایم فراوانی است. شما هم پیش از این، ایمانتان ظاهری بود، خدا بر شما منّت نهاد [تا به ایمان استوار و محکم رسیدید]. پس
باید تفحّص کامل کنید [تا به دست شما کاری خلاف اوامر خدا انجام نگیرد] یقیناً خدا همواره به آنچه انجام میدهید، آگاه است.
1) . سورۀ نساء، آیه 94.
برخی از علمای اهل سنت ادعای اتفاق کردهاند بر اینکه نکوهش در این روایت، ویژه کسی است که آن جمله را، از روی تحقیر مردم و برتریدادن خود بر آنان، گفته است.(2)
انّ الدین یسر و لن یشادّ الدینَ احد الاّ غلبه، فسدّدوا و قاربوا و ابشروا و استعینوا بالغدوة و الروحة و شیء من الدُّلجة؛(3)
همانا دین آسانی است و احدی دین را سخت نمیگیرد، جز آنکه بر او غالب میشود، پس محکمکاری کرده و به هم نزدیک شده و از مابینالطلوعین و عشا و زمانی از آخر شب بهره گیرید.
نووی در شرح آن میگوید: «ای المتعمقون المغالون المجاوزون الحدّ فی اقوالهم و افعالهم؛(5)مقصود از }متنطعون{ سختگیران و تندروها و تجاوزکنندگان از حد در گفتارها و رفتارهایشان است.»
1) . مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، ج4، ص2024، کتاب البر و الصلة، باب النهی عن قول:هلک الناس، رقم 2623.
2) . ابن عبدالبر، التمهید، 21/242؛ نووی، شرح صحیح مسلم، ج16، ص267؛ خطابی، معالم السنن، ج5، ص260.
3) . بخاری، صحیح بخاری، ح39.
4) . مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، رقم حدیث 2670.
5) . نووی، شرح صحیح مسلم، ج16، ص220.
إِیّاکُم وَ الْغُلُوّ فِی الدِّینِ، فإِنَّما هَلَکَ مَنْ کانَ قَبْلَکُمْ بِالْغُلُوِّ فِی الدِّینِ؛(1)
از تندروی در دین بپرهیزید، زیرا افرادی قبل از شما به جهت این رفتار، به هلاکت رسیدند.
لاتشدّدوا علی انفسکم فیشدّد علیکم؛ فانّ قوماً شدّدوا علی انفسهم، فشدّد علیهم، فتلک بقایاهم فی الصوامع و الدیارات، رهبانیة ابتدعوها ما کتبناها علیهم؛(2)
بر خود سخت نگیرید، که بر شما سخت خواهند گرفت، زیرا قومی بر خود سخت گرفتند و به همین سبب بر آنان سخت گرفته شد. بقایای آنها در صومعهها و دیرهاست. این رهبانیتی
است که بدعت گذاشتند، درحالیکه ما بر آنها ننوشته بودیم.
یَسِّرُوا وَ لاتُعَسِّرُوا، وَ بَشِّرُوا وَ لاتُنَفِّرُوا؛(3)
آسان بگیرید و کار را بر مردم دشوار نکنید، بشارت دهید و مردم را از دین متنفر ننمایید.
این مطلبی است که خداوند متعال در قرآن کریم به آن اشاره کرده است: {یُرِیدُ اللهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ}؛ خداوند، راحتی شما را میخواهد، نه زحمت شما را!(4)
عَلَیْکُمْ بِالنَّمطِ الأَوْسَطِ؛ یُلْحَقُ بِه التّالِی وَ یُرَدُّ اِلَیْه الغالِی؛(5)
بر شما باد به میانهروی، تا کسانیکه پشت سر شما هستند، به شما ملحق شده و کسانیکه اهل غلو و تندروی میباشند، به سوی آن بازگردند.
ألا أنبئکم بالفقیه کل الفقیه؟ من لم یقنط الناس من رحمه الله، ولا یؤیسهم من روح الله و لم یؤمنهم مکر الله.(1)
آیا شما را خبر دهم به فقیه کامل؟ او کسی است که مردم را از رحمت خدا مأیوس نکرده و از امید به او ناامید ننموده و آنان را نیز از عقاب او در امان نداشته است.
إِنَّ الرّفْقَ لاَیَکُونُ فِی شَیْءٍ إِلاَّ زَانَهُ وَ لاَ یُنْزَعُ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ شَانَهُ؛(2)
رفق و مدارا در هیچ کاری وارد نمیشود، جز آنکه آن را زینت میدهد و از هیچکاری گرفته نمیشود، جز آنکه آن را زشت میسازد.
یا عائِشَةُ! إِنَّ اللهَ رَفیِقٌ یُحِبُّ الِرّفْقَ وَ یُعْطِی عَلَی الِرّفْقِ مَا لاَیُعْطِی عَلَی الْعُنْفِ، وَ مَا لاَیُعْطِی عَلَی مَا سِوَاهُ؛(3)
ای عایشه! همانا خداوند مداراکننده است و مدارا را دوست دارد و پاداشی را که به رفق میدهد به تندخویی و سایر اعمال نمیدهد.
مَنْ یُحْرَم الِرّفْقَ یُحْرَم الْخَیْرَ؛(4)
کسی که از مدارا محروم شود، از خیر محروم شده است.
یَسِّرا وَ لاَتُعَسِّرا، بَشِّرا وَ لاَتُنفِّرا، و تَطَاوَعَا وَ لاَ تَخْتَلِفَا؛(5)
آسان بگیرند و سخت نگیرند و بشارت دهید و باعث نفرت نشوید و پذیرش داشته باشید و مخالفت ننمایید.
إِنَّ اللهَ تَعَالی لَمْ یَبْعَثْنِی مُعَنِّتاً وَ لاَ مُتَعَنِّتاً، وَ لکِنْ بَعَثَنِی مُعَلِّماً مُیَسِّراً؛(1)
خداوند متعال مرا سختگیر و زحمتدهنده مبعوث نکرده، بلکه مرا معلمی آسانگیر مبعوث نموده است.
إن أخوف ما أخاف علیکم رجل قرأ القرآن، حتّی إذا رُئیتْ بهجتُه علیه، وکان رِدْءاً للإسلام؛ انسلخ منه ونبذه وراء ظهره، وسعی علی جاره بالسیف، ورماه بالشرک. قلت: یا نبیَّ الله! أیُّهما أولی بالشرک، الرامی أو المرمی؟ قال: بل الرامی؛(2)
ترسناکترین کسی که بر او میهراسند، مردی است که قرآن میخواند و چون درخشش قرآن بر چهرهاش دیده شود و مدافع اسلام گردد، از قرآن جدا شده و آن را پشت سر خود میاندازد و بر همسایۀ خود شمشیر کشیده و
او را به شرک نسبت میدهد. گفتم: ای پیامبر خدا! کدامیک از آندو، سزاوارتر به شرکاند، نسبتدهنده یا نسبتدادهشده؟ حضرت فرمود: بلکه نسبتدهنده.
از تاریخ و کتابهای حدیث استفاده میشود که برخی از صحابه فکر تکفیری داشتند و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با فکر آنان مخالف بوده و از اقدام عملی ایشان بر اساس تکفیر، جلوگیری کرده است. به نمونههایی اشاره میکنیم:
بعثنا رسول الله إلی الحُرَقَة من جُهَیْنَة، فصبّحنا القوم فهزمناهم و لَحِقْتُ انا و رجل من الأنصار رجلا منهم، فلمّا غشیناه قال: لا إله إلاّ الله، فکفّ عنه الأنصاری و طعنتُهُ برمحی حتّی قتلته. قال: فلمّا قدمنا بلغ ذلک النبی فقال لی: یا اسامة! اقتلته
بعد ما قال: لا إله إلاّ الله؟ قال: قلت: یا رسول الله! انّما کان متعوّذاً. قال: فقال: اقتلته بعد ما قال لا إله إلاّ الله؟ قال: فما زال یکرّرها علی حتّی تمنّیت انّی لم اکن اسلمت قبل ذلک الیوم؛(1)
رسول خدا ما را به سوی منطقه حُرقه از جهینه فرستاد و ما صبحگاه به آن قوم رسیدیم و همه را تار و مار کردیم، من و یکی از انصار، مردی از آن قوم را دنبال کردیم و چون او را از هر طرف احاطه کردیم، او گفت: لا اله الا الله. مرد انصاری
دست از او برداشت، ولی من نیزه را به او زده و به قتل رساندم، هنگامی که وارد مدینه شدیم این خبر به پیامبر رسید. حضرت به من فرمود: ای اسامه! آیا او را به قتل رساندی بعد از آنکه لا اله الا الله گفت؟ عرض کردم: ای رسول خدا! او به جهت حفظ جان خود چنین گفت، باز حضرت فرمود: آیا او را به قتل رساندی بعد از آنکه لا اله الا الله گفت؟ انس میگوید: همین طور حضرت آن را بر من تکرار میکرد، تا اینکه آرزو کردم که قبل از آن روز، اسلام اختیار نکرده بودم.
بعث علی إلی النبی بذهیبة فقسمها بین الأربعة: الأقرع بن حابس الحنظلی ثم المجاشعی، و عیینة بن بدرالفزاری و زید الطائی، ثم احد بنی نبهان و علقمة بن عُلاثة العامری، ثم احد بنی کلاب، فغضبت قریش و الأنصار، قالوا: یعطی صنادید أهل نجد و یدعنا! قال: انّما أتألفهم. فاقبل رجل غائر العینین، مشرف الوجنتین، ناتئ الجبین، کث اللحیة، محلوق، فقال: اتق الله یا محمد! فقال: من یطع الله ان عصیت، أیأمننی الله علی أهل الأرض فلا تأمنونی. فسأله رجل قتله، احسبه خالد بن الولید، فمنعه، فلمّا ولی قال: انّ من ضئضئ هذا - أو فی عقب هذا - قوماً یقرؤن القرآن لایجاوز حناجرهم، یمرقون من الدین مروق السهم من الرمیة، یقتلون أهل الإسلام، و یَدَعون أهلَ الأوثان، لئن انا ادرکتهم لأقتلنهم قتل عاد؛(2)
علی برای پیامبر قطعه کوچکی از طلا فرستاد و حضرت آن را بین چهار نفر تقسیم کرد: اقرع بن حابس حنظلی، سپس مجاشعی و عیینة بن
بدر فزاری و
زید طائی، سپس یکی از بنینبهان و علقمة بن علاثه عامری، سپس یکی از بنیکلاب. قریش و انصار [از این تقسیم] خشمگین شده و گفتند: به گردنکشان اهل نجد میدهد و ما را رها میکند؟ حضرت فرمود: من [با این کار] باعث تألیف [قلوب] آنان میشوم. پس مردی چشم فرو رفته و گونهها برافروخته، پیشانی برآمده، با محاسنی پرپشت و سری تراشیده آمد و گفت: ای محمد! تقوا پیشه کن. حضرت فرمود: چه کسی خدا را اطاعت میکند، اگر من نافرمانی کنم؟ آیا خداوند مرا بر اهل زمین، امین قرار داده، ولی شما، مرا امین نمیدانید؟! شخصی که گمانم خالد بن ولید بود از حضرت تقاضا کرد، تا او را به قتل برساند، حضرت از آن جلوگیری کرد و چون او پشت کرد پیامبر فرمود: بر طرفداری او قومی خارج میشوند، که قرآن تلاوت میکنند، ولی از حنجره آنان نمیگذرد، آنان از دین خارج میشوند، آنگونه که تیر از کمان بیرون میآید، اهل اسلام را به قتل میرسانند و بتپرستان را رها میکنند و اگر من آنان را درک کنم، همانند قوم عاد به قتل میرسانم.
أتی رجل رسول الله بالجِعرانة منصَرَفَه من حنین و فی ثوب بلال فضة، و رسول الله یَقبض منها یعطی الناس. فقال: یا محمد! اعدل. قال: ویلک! و من یعدل إذا لم اکن اعدل؟ لقد خِبتَ و خسرتَ ان لم اکن اعدل. فقال عمر بن الخطاب: دعنی یا رسول الله فاقتل هذا المنافق. فقال: معاذ الله ان یتحدث
الناس إنّی اقتل اصحابی، انّ هذا و اصحابه یقرءون القرآن لایجاوز حناجرهم، یمرقون منه کما یمرق السهم من الرمیة؛(1)
مردی در جعرانه خدمت رسول خدا آمد، هنگامیکه از حنین بازمیگشت، در لباس بلال نقره بود و رسول خدا از آن مشت، مشت برمیداشت و به مردم میداد. آن مرد گفت: ای محمد! به عدالت رفتار کن. حضرت فرمود: وای بر تو! چه کسی به عدالت رفتار میکند، اگر من به عدالت رفتار ننمایم؟ تو خسران دیدی، اگر من به عدالت رفتار نکنم. عمر بن خطاب گفت: بگذار تا من این منافق را به قتل رسانم. حضرت فرمود: پناه میبرم به خدا، از اینکه
1) . مسلم نیشابوری، همان، ح1063.
مردم بگویند، من اصحابم را به قتل رساندهام، همانا این مرد و اصحابش قرآن را تلاوت میکنند، ولی از حنجره آنان تجاوز نمیکند و از دین خارج میشوند، همانگونه که تیر از کمان خارج میشود.
حدّثنا اصحاب رسول الله: انّهم کانوا یسیرون مع رسول الله فی مسیر، فنام رجل منهم، فانطلق بعضهم إلی نبل معه فاخذها، فلمّا استیقظ الرجل فزع، فضحک القوم، فقال: ما یضحککم؟ فقالوا: لا، الاّ انّا اخذنا نبل هذا ففزع. فقال رسول الله: لا یحلّ لمسلم ان یروّع مسلماً؛(1)
اصحاب رسول خدا برای ما روایت کردهاند که همراه او در مسیری حرکت میکردند و مردی از میان آنها خوابید، برخی از آنها تیر
او را برداشتند و چون آن مرد بیدار شد، ترسید و آنان همگی خندیدند. حضرت فرمود: برای چه میخندید؟ گفتند: چیزی نیست، جز آنکه تیر او را برداشتیم و او ترسید. رسول خدا فرمود: جایز نیست بر مسلمان، که مسلمانی را بترساند.
مناوی بعد از نقل حدیث فوق در شرح آن میگوید:
لا یحلّ لمسلم ان یروّع مسلماً و ان کان هازلاً؛ کإشارة بسیف أو حدیدة أو افعی أو اخذ متاعه، فیفزع لفقده؛ لما فیه من ادخال الأذی و الضرر علیه، و المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده؛(2)
بر مسلمان جایز نیست که مسلمانی را بترساند، گرچه به شوخی باشد، مثل اشاره با شمشیر یا آهن یا افعی، یا آنکه مالش را بردارد که به دلیل از دست رفتنش بترسد، چون در این کارها، اذیت و ضرر واردکردن بر اوست و مسلمان کسی است که مسلمانان از و دستش زبان در امان باشند.
أن النبی بعث سریة فغنموا و فیهم رجل، فقال لهم: إنی لست منهم، عشقت امرأة فلحقتها، فدعونی أنظر إلیها نظرة ثم اصنعوا بی ما بدا لکم، فنظروا فإذا امرأة طویلة أدماء فقال لها: أسلمی حبیش قبل نفاذ العیش.
أرأیت لو تبعتکم فلحقتکم
بحلیة أو أدرکتکم بالخوانق
أما کان حق أن ینول عاشق
تکلف إدلاج السری و الودائق؟
قالت: نعم فدیتک، فقدموه فضربوا عنقه، فجاءت المرأة فوقفت علیه، فشهقت شهقة ثم ماتت، فلما قدموا علی رسول الله أخبر بذلک، فقال: أما کان فیکم رجل رحیم؟!
پیامبر لشکری را [به منطقهای] فرستاد. آنان غنایمی را به دست آوردند، در میانشان مردی بود که به لشکر اسلام گفت: من از آنان نیستم و تنها به خاطر عشق به زنی، سوی این قوم آمدهام، بگذارید تا یک نظر به او افکنم، آنگاه هر چه میخواهید با من انجام دهید. آنان زنی را مشاهده کردند، بلندقامت و گندمگون، آن مرد به این زن گفت: سلامی به حبیش ده، قبل از آنکه زندگیاش تمام شود. آنگاه این دو بیت را خواند:
به من خبر دهید اگر من به دنبال شما بیایم و با حیله به شما ملحق شوم، یا شما را با وسایل و ابزار کشنده درک کنم، آیا سزاوار نیست تا عاشقی به معشوقهاش برسد؟ آنچه برای آن خود را به زحمت انداخته و شب تا به صبح را در بیابان به سپری کرده و از سبزهزاران گذشته است.
آن زن گفت: آری فدایت گردم. آنان مرد را جلو آورده و سرش را از بدنش جدا کردند، آن زن در برابر او ایستاد و سیحهای زد و جان داد و چون بر رسول خدا وارد شدند از این واقعه او را خبر دادند، حضرت فرمود: «آیا در میان شما مردی رحم کننده نبود؟.
محمد ناصرالدینالبانی بعد از نقل این حدیث میگوید:
و ثقه النسائی، و روی عنه جمع، و من فوقه من رجال }الصحیح{، إلا أن علی بن الحسین بن واقد روی له مسلم فی }المقدمة{، و هو صدوق یهم کما فی }التقریب{، فالإسناد حسن کما قال الهیثمی فی }المجمع{ }6/210{؛(1)
نسائی او [محمد بن علی بن حرب] را توثیق کرده و جمعی از او روایت کردهاند و کسانی که فوق اویند از رجال صحیح میباشند، مگر علی بن الحسن بن واقد که مسلم در «مقدمه» از او روایت کرده و او صدوق سست است، آنگونه که در التقریب آمده، پس سند آن صحیح بوده همانطور که هیثمی در المجمعگفته است.
«گوستاو لوبون» میگوید:
بعضیها }از اروپاییان{ عار دارند که اقرار کنند یک قوم کافر و ملحدی }یعنی مسلمانان{ سبب شده، اروپای مسیحی از حال توحّش و جهالت خارج گردد و لذا آن را مکتوم نگاه میدارند... نفوذ اخلاقی همین }مسلمانان{ قوم وحشی، اروپا را که سلطنت روم را زیر و رو نمودند داخل در طریق }بشریت{ نمود و نیز نفوذ عقلانی مسلمانان
دروازه آنان را باز کرد و تا ششصد سال استاد ما اروپاییان بودند.(2)
«ویل دورانت» میگوید:
پیدایش و اضمحلال تمدن اسلامی، از حوادث بزرگ تاریخ است. اسلام طی پنج قرن }81 - 597 هجری/ 700-1200م{ از لحاظ نیرو، نظم، بسط قلمرو، اخلاق نیک، تکامل سطح زندگی، قوانین منصفانه }عادلانه{ انسانی و... }احترام به عقاید و افکار دیگران{ و ادبیات و تحقیق علمی پیشاهنگ جهان بود.(3)
«آلبر ماله» مورّخ مشهور فرانسوی ضمن برشمردن علل پیروزی مسلمانان مینویسد:
مردم روم، فلسطین، شام و مصر، زیر بار مالیات، فرسوده شدند و به بهانه کفر و زندقه مورد آزار بودند... آنان مسلمانان را که میانهروی پیشه کرده و با اغماض رفتار میکردند، منجی خود میپنداشتند و به همین سبب عده زیادی از آنها، اسلام آورده و برای اعتلای این دین جانبازی کردند.(1)
نگرگاه اندیشوران اسلامی درباره اعتدال، فراوان است، در این جا برای نمونه چند نظریه را از دانشمندان اهل سنت نقل میکنیم:
ابوحامد غزالی }متوفی 505 ه-{
او در کتاب میگوید:
... فالامساک حیث یجب البذل بخل، و البذل حیث یجب الإمساک تبذیر، و بینهما وسط، و هو المحمود... ؛(2)
... امساک در جایی که بذل و بخشش واجب است، بخل میباشد و بذل در جایی که امساک واجب است، زیادهروی میباشد و بین آندو، حدّ وسط است که پسندیده میباشد... .
او میگوید:
الوساطة: العدالة، و منه قوله تعالی: {قالَ أَوْسطُهُمْ}، و کل الفضائل منحصرة فی التوسط بین الإفراط و التفریط...؛(3)
وساطت به معنای عدالت است، و از این معناست قول خداوند متعال: «گفت آنکه در حدّ اعتدال بود از بین آنان»، و تمام فضایل، منحصر در حد وسط بین افراط و تفریط است... .
او مینویسد:
و ما امر الله بأمر الاّ و للشیطان فیه نزغتان: اما الی تفریط و اضاعة و اما الی افراط و غلو، و دین الله وسط بین الجافی عنه و الغالی فیه، کالوادی بین جبلین و الهدی بین ضلالتین و الوسط بین طرفین ذمیمین، فکما انّ الجافی
عن الامر مضیع له فالغالی فیه مضیع له، هذا بتقصیره عن الحدّ و هذا بتجاوزه الحدّ؛(1)
و خداوند دستور به کاری نداده، جز آنکه شیطان در آن دو نوع تأثیر دارد: یا در تفریط و ضایعکردن آن و یا در افراط و غلو در آن، دین خدا، حدّ وسط بین جفای به دین و غلو در آن است، همانند وادی بین دو کوه، و هدایت بین دو گمراهی و حدّ وسط بین دو طرف ناپسند. و همانگونه که جفاکار از امری، ضایعکننده آن است، غالی در آن نیز ضایعکننده آن میباشد، اولی به تقصیر و کوتاهی از حد و دومی به تجاوز از حدّ.
او نیز میگوید:
جعل الله هذه الامة وسطا و هی الخیار العدل؛ لتوسطها بین الطرفین المذمومین، و العدل هو الوسط بین طرفی الجور و التفریط، و الآفات الی الأطراف، و الاوساط محمیة بأطرافها؛(2)
خداوند این امت را حد وسط قرار داده و آن امت برگزیده شده و عدول است، به دلیل قرار گرفتن آن، بین دو طرف که هر دو مذموم است و عدل به معنای حد وسط بین دو طرف جور و تفریط میباشد، و آفتها در اطراف حد وسط قرار دارند، و حد میانهروها از شر اطرافشان در حمایت و امانند.
او مینویسد:
انّ الادلة علی رفع الحرج فی هذه الامة بلغت مبلغ القطع و الیقین، و قد سمّی الله هذا الدین الحنیفیة السمحة لما فیه من التسهیل و التیسیر؛(3)
ادله رفع حرج در این امت به درجه یقین رسیده و خداوند این دین را، حنیف و با تسامح نامیده زیرا در آن آسانی است.
او نیز میگوید:
انّ الشریعة جاریة فی التکلیف بمقتضاها علی الطریق الوسط العدل، الآخذِ من الطرفین بقسط لامیل فیه. فاذا نظرت الی کلیة شرعیة فتأمّلها تجدها حاملة علی التوسط و الاعتدال و رأیتَ التوسط فیها لائحا و مسلکَ الاعتدال واضحا، و هو الاصل الذی یُرجع الیه و المعقل الذی یلجأ الیه؛(1)
شریعت به مقتضای خط اعتدال در تکلیف جاری شده و از دو طرف افراط و تفریط، عدالت را پیشه کرده، که انحرافی در آن نیست. اگر به کلیت شریعت نظر کنی و در آن تأمل نمایی، پی میبری که در بردارنده خط میانه است، و راه اعتدال به طور واضح در آن نمایان میباشد و آن اصلی است که به سویش و باید به آن پناه برد.
او در تفسیر آیه {إِنَّ الله یَأْمُرُ بِالْعَدْل...} مینویسد: «المراد من العدل: الاعتدال و التوسط فی القوی العلمیة و العملیة و الذی یشتمل علی امور العقائد و الاعمال و الاخلاق و المعاملات؛(2)مقصود از عدالت، حدوسط در
قوای علمی و عملی است، که مربوط به عقاید، اعمال و اخلاق میباشد.»
او در تفسیر آیه {إِنَّ الله یَأْمُرُ بِالْعَدْل...} مینویسد:
فالاولی تفسیر العدل بالمعنی اللغوی و هو: التوسط بین طرفی الافراط و التفریط؛ فمعنی امره بالعدل ای یکون عباده فی الدین علی حالة متوسطة لیست بمائلة الی جانب الافراط و لا الی جانب التفریط، و هوالاخلال بشیء مما هو من الدین؛(3)
بهتر آن است که «عدل» را به معنای لغوی آن تفسیر نماییم و آن عبارت است از حد وسط بین دو طرف افراط و تفریط، و معنای دستور خداوند به عدالت آن است که بندگان او در دین بر یک حالت متوسط باشند که متمایل به طرف افراط و طرف تفریط نیست، و مقصود از تفریط، اخلال وارد کردن به اموری است که جزو دین به حساب میآید.
قرآن کریم.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، دارالجیل، بیروت 1416ق.
ابن ابی العزّ، الاتباع، چاپ عالم الکتب، بیروت، [بیتا].
ابن ابی العز، شرح العقیدة الطحاویة، ، چاپ دار عالم الکتب، ریاض، 1418ق، مؤسسة الرسالة، بیروت 1419ق.
ابن ابی حاتم رازی، تفسیر القرآن العظیم، المکتبة العمریة، چاپ دوم: بیروت 1419ق.
ابن اثیر، النهایة، دار ابن الجوزی، چاپ اول، 1421ق.
ابن تیمیه، الجواب الصحیح لمن بدّل دین المسیح، دارالعاصمة للنشر و التوزیع، ریاض 1419ق.
ابن تیمیه، درء تعارض العقل و النقل، تحقیق: دکتر محمد رشاد سالم، جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامیة، چاپ دوم، 1411ق.
ابن تیمیه، شرح حدیث جبریل، تحقیق: علی بن بخیت زهرانی، دار ابن جوزی، دمّام [بیتا].
ابن تیمیه، مجموع فتاوی، جمع و ترتیب: عبدالرحمن بن قاسم و فرزندش محمد، چاپ اول: دار الإفتاء، ریاض 1397ق.
ابن تیمیه، مجموعه الرسائل و المسائل، چاپ دارالکتب العلمیة، بیروت 1421ق.
ابن جوزی، ابوالفرج، زاد المسیر فی علم التفسیر، دارالکتب العلمیة، چاپ دوم: المکتب الاسلامی و دار ابن حزم، چاپ اول: بیروت 1423ق.
ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، مجلس دائرة المعارف النظامیة، حیدرآباد 1325ق.
ابن حجر، هدی الساری مقدمة فتح الباری، چاپ دار طیبه، سال1413ق.
ابن حزم، الفصل فی الأهواء و الملل و النحل، چاپ محقَّق، دارالجیل، بیروت، با تحقیق دکتر محمد ابراهیم نصر و دکتر عبدالرحمن عمیره. [بیتا]
ابن حزم، المحلی، دارالنفائس، ریاض 1418ق.
ابن حنبل، احمد، مسند، دار صادر، بیروت [بیتا]
ابن سعد، الطبقات الکبری، دارالکتب العلمیة، بیروت 1410ق.
ابن عابدین، حاشیة ردّ المحتار، دارالفکر، بیروت 1415ق.
ابن عابدین، مجموعه رسائل ابن عابدین، چاپ داراحیاء التراث العربی، بیروت [بیتا].
ابن عربی، الفتوحات المکیة، الهیئة المصریة العامة للکتاب، 1405ق.
ابن عساکر، تبیین کذب المفتری، دارالکتاب العربی، چاپ سوم: بیروت 1404ق.
---------- ، تاریخ مدینة دمشق، دارالفکر، بیروت 1421ق.
ابن قدامه، المغنی، چاپ دارالکتب العلمیة، بیروت، [بیتا].
ابن قیم جوزیه، کتاب الصلاة و حکم تارکها، چاپ اول: دار ابن کثیر، دمشق، بیروت، 1409ق.
ابن وزیر، العواصم و القواصم، تحقیق: شعیب ارنؤوط، چاپ دوم: مؤسسه الرسالة، 1412ق.
ابنالهمام، شرح فتح القدیر، چاپ دوم: دارالفکر بیروت، [بیتا].
ابنالوزیر، ایثار الحق علی الخلق فی ردّ الخلافات الی المذهب الحق من اصول التوحید، دارالکتب العلمیة، بیروت 1987ق.
ابنتیمیه، اقتضاء الصراط المستقیم، دارعالم الکتب، بیروت، [بیتا].
-------- ، الاستقامة، تحقیق دکتر محمد رشاد سالم، جامعة الإمام محمد بن سعود، چاپ اول: مدینة المنورة، 1403ق.
--------- ، الصارم المسلول، المکتبة العصریة، بیروت، سال 1415ق.
---------، بغیة المرتاد، مکتبة العلوم و الحکم، مدینه منوره [بیتا].
-------- ، منهاج السنة، محقق: محمد رشاد سالم، چاپ اول: جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامیة، 1406ق.
ابنحیان، تفسیر البحر المحیط، دارالکتب العلمیة، چاپ اول: بیروت 1422ق.
ابنعابدین، ردّ المحتار، داراحیاء التراث العربی، بیروت، [بیتا].
ابنعاشور، شیخ محمد طاهر، التحریر و التنویر، موسسة التاریخ العربی، چاپ اول: بیروت1420ق.
ابنعبدالبر، الاستذکار، دارالکتب العلمیة، چاپ دوم: بیروت1423ق.
ابنقیم، احکام اهل الذمة، با تحقیق صبحی صالح، دانشگاه دمشق، چاپ اول: سوریه سال1381ق.
ابنکثیر، تفسیر، تحقیق سامی بن محمد السلامة، دار طیبة، چاپ دوم: سال 1422ق.
ابنمنده، التوحید، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1422ق.
ابننجیم، الاشباه و النظاهر علی مذهب ابی حنیفة النعمان، دارالکتب العلمیة، بیروت1419ق.
ابوزهره، محمد، زهرة التفاسیر، دارالفکر العربی، قاهره، [بیتا].
ابوزید قیروانی، الجامع فی السنن و الآداب، مؤسسة الرسالة، بیروت 1406ق.
ابوزید، نصر حامد، الامام الشافعی و تأسیس الایدیلوجیة الوسطیة، مکتبة مدبولی، قاهره 1996م.
ابی السعود، تفسیر، دارالفکر، چاپ اول: بیروت1421ق.
ابیشجاع، الاقناع فی حلّ الفاظ، دارالفکر، بیروت 1415ق.
ازهری، تهذیب اللغة، تحقیق دکتر ریاض زکی قاسم، چاپ اول: دارالمعرفة، بیروت 1422ق.
اسماعیل بن سعد بن عتیق، عقیدة الموحدین، دارالوطنین، 1419ق، [بیجا].
اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین، دار نشر فرانز، آلمان، 1400ق.
اصفهانی، ابومسلم، جامع التأویل لمحکم التنزیل، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ایران، [بیتا].
آل الشیخ، صالح بن عبدالعزیز محمد، الوسطیة و الاعتدال، چاپ دوم: مکتبة ابن عباس، مصر، 2007م.
آل الشیخ، عبدالرحمن بن حسن، فتح المجید، چاپ مکتبة الریاض الحدیثة، [بیتا].
آلوسی، روح المعانی، دارالفکر، بیروت، 1417ق.
الامام احمد بن حنبل، مسند، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1429ق.
آیت الله خویی، التنقیح، مؤسسه انصاریان، چاپ چهارم، 1417ق.
ایجی، المواقف، مکتبة المتنبی، قاهره، [بیتا].
بابرتی، شرح العقیدة الطحاویة، چاپ اول: دار البیروتی1430ق.
بخاری، قنوجی، فتح البیان، المکتبة العصریة صیدا، بیروت1412ق.
بغوی، شرح السنة، چاپ دوم: المکتب الاسلامی، بیروت، دمشق 1403ق.
بغوی، تفسیر، دارالمعرفة، بیروت، [بیتا].
بکار، عبدالکریم، فصول فی التفکیر الموضوعی، چاپ دوم: دارالقلم، دمشق 1988م.
بن باز، التعلیقات البازیة علی شرح الطحاویة، دار ابن الاثیر، 1429، [بیجا].
بن بیه، الارهاب: التشخیص و الحلول، چاپ دوم: مؤسسة الریان، بیروت 1426ق.
بن عبدالله مشعبی، عبدالمجید بن سالم، منهج ابنتیمیة فی التکفیر، اضواء السلف، 1418ق، [بیجا].
بیضاوی، تفسیر، چاپ اول: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت1410ق.
بیقهی ،سنن بیهقی، دار الفکر، بیروت، [بی تا].
ترمذی، سنن ترمذی، مکتبة الحلبی، مصر 1395ق، [بینا].
التمهید، تحقیق: اسامة بن ابراهیم و دیگران، دارالفاروق الحدیثة، قاهره و دارالکتب العلمیة، بیروت، سال1419 هجری، چاپ اول و مکتبة الأوس، سال 1378ق.
ثعلبی، الکشف و البیان، چاپ اول: داراحیاء التراث العربی، بیروت 1422ق.
جحنی، علی بن فایز، الارهاب، الفهم المفروض للارهاب المرفوض، ریاض 1421ق.
جرجانی، میر سید شریف، شرح المواقف، مطبعة السعادة، مصر 1325ق.
جمعه، محمد لطفی، تاریخ فلاسفة الاسلام فی المشرق و المغرب، المکتبة العلمیة، بیروت، [بیتا].
جوزیه، ابن قیم، الصواعق المرسلة، دارالعاصمة للنشر و التوزیع، ریاض، 1418ق.
-------------- ، الطرق الحکمیة فی السیاسات الشرعیة، مطبعة المدنی، قاهره.
-------------- ، مدارج السالکین، تحقیق: محمد حامد فقی، دارالکتاب العربی، بیروت و دارالفکر، بیروت، سال 1408ق.
-------------- ، اغاثة اللهفان من مصاید الشیطان، المکتبة القیمة، سال 1403ق، [بیجا].
جوعی، عبدالله بن محمد، الاکفار و التشهیر، ضوابط و محاذیر، چاپ اول: دارالوطن للنشر، ریاض1421ق.
امین، حاج محمد احمد، التکفیر، چاپ اول: مکتبة دار المطبوعات الحدیثة، 1421ق.
------------------------ ، ظاهرة التکفیر، مکتبة دار المطبوعات الحدیثة، جده 1412ق.
حاج، ابن امیر، التقریر و التحبیر، دارالفکر، بیروت1417ق.
حاشیه الدسوقی علی شرح الکبیر، دارالفکر، بیروت، [بیتا].
حاشیه صاوی بر تفسیر جلالین، داراحیاء التراث العربی، لبنان، [بیتا].
حاشیه قونوی بر تفسیر بیضاوی، چاپ اول: دارالکتب العلمیة، بیروت 1422ق.
حافظ، اسامه بن ابراهیم، حرمة الغلو فی الدین و تکفیر المسلمین، چاپ اول: مکتبة العبیکان، ریاض، قاهره 1425ق.
حامد، محمد عبدالحکیم، ائمة التکفیر، دار الفروق، قاهره 2006م.
حجاج، عبدالله، برائة علماء المسلمین من تکفیر الحکام و المحکومین، مکتب التراث الاسلامی، مصر، [بیتا].
حداد، ابوبکر، التفسیر الحدّاد، چاپ اول: دار المدار الاسلامی، بیروت 2003م.
حدّادی، علی بن یحیی، الغلو و مظاهره فی الحیاة المعاصرة، دارالمنهاج، قاهره 2004م.
حسنی، ابن عجیبه، البحر المدید فی تفسیر القرآن المجید، چاپ اول: دارالکتب العلمیة، بیروت 1423ق.
حکیم، سید محسن، مستمسک العروة الوثقی، مؤسسة دارالتفسیر، قم 1416ق.
حمیدی، اصول السنة، مکتبة الرشد، ریاض 1422ق.
حنبلی، ابن رجب، الاستخراج لأحکام الخراج، چاپ اول: مکتبة الرشد، ریاض 1409ق.
حنبلی، ابن قدامه، الکافی فی الفقه، دارالکتب العلمیة، بیروت 1421ق.
حنبلی، ابنرجب، جامع العلوم و الحکم، تحقیق: وهبة الزحیلی، چاپ اول: المکتبة التجاریة، 1413ق.
حنبلی، ابن عماد، شذرات الذهب، چاپ دارالکتب العلمیة، بیروت، [بیتا].
حنفی، ابننجیم، البحر الرائق شرح کنز الدقائق، دارالمعرفة و دارالکتب العلمیة، بیروت 1418ق.
حوّی، سعید، الاساس فی التفسیر، چاپ پنجم: دارالسلام للطباعة و النشر و التوزیع و الترجمة، قاهره، 1419ق.
خطابی، معالم السنن، چاپ اول: دارالکتب العلمیة، بیروت، 1411ق.
خطیب شربینی، السراج المنیر، چاپ اول: دار احیاء التراث العربی، بیروت 1426ق.
الخطیب، ضحی، ضوابط التکفیر بین الامس و الیوم، دارالبراق، بیروت 1428ق.
خطیب، عبدالکریم، التفسیر القرآنی للقرآن، دارالفکر العربی، [بیتا].
خفاجی، شهاب الدین، حاشیة الشهاب، چاپ اول: دارالکتب العلمیة، بیروت 1417ق.
دارمی، عثمان بن سعید، النقض علی بشر المریسی، مکتبة الرشد، ریاض 1418ق.
دحلان، احمد زینی، فتنة الوهابیة، چاپ استانبول، 1978م.
دمشقی، ابوحفص، اللباب فی علم الکتاب، چاپ اول: دارالکتب العلمیة بیروت 1419ق.
ذهبی، تاریخ الاسلام، دار الکتاب العربی بیروت، 1419ق.
رازی، فخر، التفسیر الکبیر، چاپ داراحیاء التراث العربی، بیروت 1415ق.
رائد قاسم، الارهاب و التعصب عبر التاریخ، چاپ اول: دارالمحجة البیضاء، بیروت 1429ق.
ربه، ابن عبد، العقد الفرید، دارالاندلس للطباعة و النشر، بیروت 1416ق.
رحیلی، التکفیر و ضوابطه، غراس للنشر و التوزیع، کویت، 1430ق.
رحیلی، عبدالله، دعوة إلی السنة، چاپ اول: دارالقلم، دمشق 1410ق.
رشید رضا، تفسیر المنار، چاپ دوم: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، 1393.
زحیلی، محمد، الاعتدال فی التدین فکرا و سلوکا و منهجا، چاپ سوم: الیمامة للطباعة و النشر و التوزیع، دمشق 1413ق، و منشورات کلیة الدعوة الاسلامیة، طرابلس 1428ق.
زحیلی، وهبة، «الوسطیة»، المرکز العالمی للوسطیة، مجله العالمیة، کویت، سال 19، 1428ق.
زحیلی، وهبه، التفسیر المنیر فی العقیدة و الشریعة و المنهج، دارالفکر، چاپ هشتم: آفاق معرفة متجددة، دمشق 1426ق.
زمل العطیف، التکفیر، مفهومه و اسبابه و ضوابطه و احکامه، ریاض1430ق.
زهرانی، ناصر بن مسفر، حصاد الارهاب، چاپ اول: مکتبة العبیکان، ریاض 1425ق.
زیلعی، نصب الرایة، دارالحدیث، قاهره، 1415ق، چاپ دار الکتب العلمیة، بیروت 1416ق.
سبزواری، سید عبدالاعلی، مواهب الرحمن فی تفسیر القرآن، انتشارات دارالتفسیر، ایران، قم، 1419ق.
سبیعی، ماجد بن سلطان بن ثامر، الارهاب البیولوجی، الوقایة و سبل المکافحة، چاپ اول: مکتبة الرشد، ناشرون، ریاض1431ق.
سحیمی، عبدالسلام، فکر التکفیر قدیما و حدیثا، دارالامام احمد، قاهره 1426ق.
سفارینی، لوائح الانوار السنیة و لواقح الافکار السُنّیة، مکتبة الرشد، ریاض 1414ق.
سلیمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهابیة، چاپ مطبعة حراء، دمشق، سال 1418ق.
سید قطب، فی ضلال القرآن، چاپ نهم: دارالشروق، قاهره، 1980م.
سیوطی، الدرالمنثور، دارالفکر، بیروت، 1414ق.
سیوطی، جلال الدین، تفسیر الجلالین، دارالکتب العلمیة، بیروت [بیتا].
شاطبی، الاعتصام، با تحقیق: احمد عبدالشافی، چاپ اول: دارالکتب العلمیة، بیروت سال 1408ق.
شاطبی، الموافقات، چاپ دوم:المکتبة التجاریة الکبری، مصر 1359ق، و مؤسسة الکتب الثقافیة، 1420ق.
شافعی، الأمّ، داراحیاء التراث العربی، بیروت 1422ق و دارالکتب العلمیة، بیروت1413ق.
شافعی، محمد امین علوی هرری، حدائق الروح و الریحان فی روابی علوم القرآن، چاپ اول: دارطریق النجاة، بیروت1421ق.
شربینی، عبدالواحد بن یوسف، القصد و الوسطیة فی ضوء السنة النبویة، چاپ اول: مکتبة الرشد، ناشرون، ریاض، 1431ق.
شرف الدین، الفصول المهمة، با تحقیق دکتر عبدالجبار شرارة، مجمع جهانی تقریب بین مذاهب اسلامی، 1417م [بیجا].
شعرانی، الیواقیت و الجواهر، چاپ مطبعة مصطفی البابی الحلبی، مصر، 1378ق.
شعرانی، الطبقات الکبری لواقح الانوار، دارالفکر، بیروت، [بیتا].
شَمّری، ثائر ابراهیم خضیر، الوسطیة فی العقیدة الاسلامیة، چاپ اول: دارالکتب العلمیة، بیروت، 1426ق.
شهرستانی، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم، نهایة الأقدام فی علم الکلام، چاپ مکتبة الثقافة الدینیة، بیروت، [بیتا].
شوکانی، ارشاد الفحول، با تحقیق محمد سعید بدری، دارالفکر، چاپ اول: بیروت1412ق.
شوکانی، السیل الجرار المتدفق علی حدائق الأزهار، با تحقیق: محمود ابراهیم زاید 1988، قاهره، المجلس الاعلی للأوقات و الشئون الاسلامیة و تحقیق: محمد صبحی بن حسن حلاّق، دار ابن کثیر، دمشق ونی، چاپ اول: دارالکتب العلمیة بیروت 1405ق.
شوکانی، فتح القدیر، دار ابن کثیر، دمشق، بیروت، چاپ اول: دارالکلم الطیب، دمشق، بیروت، سال 1414ق، چاپ دوم: داراحیاء التراث العربی، بیروت1422ق.
شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، [بیتا].
شیخ عبدالرحمن بن سعدی، توضیح الکافیة الشافیة، مکتبة ابن الجوزی، چاپ اول، 1407ق.
شیخ محمد، عبدالعزیز عثمان، الوسطیة فی الاسلام و اثرها فی الوقایة من الجریمة، ریاض، دانشگاه امنیتی نایف، 1429ق.
شیخ یعقوب، اسحاق، الارهاب فی جزیرة العرب، دارالفارابی، چاپ اول: بیروت 2008م.
شیرازی، ابواسحاق، المهذّب فی فقه الامام الشافعی، دارالفکر، بیروت، [بیتا].
صالح بن فوزان، اتحاف القاری، چاپ مکتبة الرشد،ریاض، [بیتا].
صباغ، بسّام، بلاء التکفیر، دار البشائر للطباعة و النشر و التوزیع، دمشق 1429ق [بیجا].
صحیح بخاری، تحقیق محمد زهیر بن ناصر الناصر، دار طوق النجاة، بیروت، [بیتا].
صحیح شرح العقیدة الطحاویة، حسن بن علی سقاف شافعی، چاپ چهارم، بیروت، دار الإمام الرواس، 1428.
صحیح مسلم، داراحیاء التراث العربی، بیروت و تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، المکتبة الاسلامیة للطباعة، استانبول، ترکیه [بیتا].
صعیدی، عبدالحکم عبداللطیف، الاعتدال فیما شاع عن البدعة من اقوال، مرکز الکتاب للنشر، قاهره 1413ق.
طبرانی، التفسیر الکبیر، دارالکتاب الثقافی، چاپ اول: اردن 2008م.
طبرانی، المعجم الأوسط، چاپ دارالحدیث، قاهره 1417ق.
طبرسی، ابوعلی، مجمع البیان، چاپ ششم: انتشارات ناصر خسرو، قم1421ق.
طبری، تفسیر، دارالکتب العلمیة، بیروت، [بیتا].
طحاوی، العقیدة الطحاویة، با تخریج البانی، چاپ پنجم: المکتب الاسلامی بیروت، دمشق، 1399ق.
عبد لطیف، عبدالعزیز محمد بن علی، دعاوی المناوئین لدعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب، دارالوطن للنشر، 1412ق.
عبدالجبار، عادل، الارهاب فی میزان الشریعة، چاپ اول: ریاض 1426ق.
عبدالخالق، عبدالرحمن، الحد الفاصل بین الایمان و الکفر، دارالایمان، اسکندیه، مصر2001م.
عبدالله، محمد محمود، حرمة الدماء، مکتبة نانسی دمیاط، قاهره، [بیتا].
عتیبی، اسامه بن عطایا بن عثمان، مشکلة التسرع فی التکفیر، شارقة، مکتبة الاصالة و التراث، الامارات العربیة المتحدة، 1430ق.
عثیمین، شیخ محمد، القواعد المثلی فی صفات الله و اسمائه الحسنی، چاپ سوم: الجامعة الإسلامیة، مدینة المنورة، 1421ق.
عراقی، زین الدین، طرح التثریب فی شرح التقریب، دار احیاء التراث العربی، بیروت 1413ق.
عرینی، محمد بن ناصر، تحذیر الشباب، دارسبیل المؤمنین، چاپ دوم: قاهره 1433ق.
عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، چاپ دارالکتب العلمیة، بیروت، 1410ق، و مکتبة الکلیات الأزهریة، 1398ق.
عطیف، زمل، التکفیر، مکتبة الرشد، چاپ اول: ریاض1531ق.
العقل، ناصر، الخوارج، دار اشبیلیا، چاپ اول: ریاض 1419ق.
عکبری، الشرح و الابانة، چاپ دوم: دار الرایة للنشر و التوزیع، ریاض 1415ق.
عکبری، عبیدالله بن محمد بن بطه، الابانة الصغری، چاپ دار اطلس للنشر و التوزیع، ریاض سال 1422ق.
علیان، شوکت محمد، الوسطیة فی الاسلام طریق لامن المجتمعات، ریاض، 1433ق.
عمیری، محمد بن عبدالله، موقف الاسلام من الارهاب، ریاض 1429ق.
العوا، عادل، المعتزلة و الفکر الحر، دار الأهالی، بیروت، [بیتا].
عوفی، عطیه، تفسیر القرآن الکریم، دلیل ما، قم 1431ق.
عید، ابن دقیق، إحکام الأحکام فی شرح عمدة الأحکام، دارالجیل، بیروت سال1416ق.
عینی، بدر الدین، عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، چاپ دارالفکر، بیروت و دارالکتاب العلمیة، بیروت 1421ق.
غزالی، احیاء علوم الدین، دارالهادی، بیروت، سال1412ق.
غزالی، ابوحامد، الاقتصاد فی الاعتقاد، دارالکتب العلمیة، بیروت، [بیتا].
غزنوی، اصول الدین، دارالبشائر الاسلامیة، بیروت 1419ق.
غنیمی میدانی حنفی، عبدالغنی، شرح العقیدة الطحاویة، دارالفکر، دمشق1415ق.
فتاوی السبکی، دارالمعرفة، بیروت، [بیتا].
فخر رازی، المحصول، تحقیق: طه علوانی، چاپ اول: جامعه ال سعود، 1401ق.
فرحان، راشد عبدالله، هدایة البیان فی تفسیر القرآن، جمعیة الدعوة الاسلامیة العالمیة، کویت،1430ق.
فرفوز، محمد عبداللطیف، الوسطیة فی الاسلام، چاپ اول: دارالنقائس للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، 1414ق.
فرماوی، عبدالحی، السهل المفید فی تفسیر القرآن المجید، چاپ اول: دارالمعرفة للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت 1430ق.
قاری، ملا علی، شرح الفقه الاکبر، دارالکتب العلمیة بیروت، [بیتا].
قاری، ملاعلی، مرقاة المفاتیح، دارالکتب العلمیة بیروت 1422ق.
قاسم بن سلام، کتاب الایمان، با تحقیق محمد ناصر الدین البانی، چاپ دوم: المکتب الاسلامی، دمشق، بیروت، 1403ق.
قاسمی، تفسیر، مؤسسة التاریخ العربی، چاپ اول: بیروت، 1415ق.
قاسمی، علامه، میزان الجرح و التعدیل، چاپ دارالحدیث، قاهره 1988م.
قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسة، با تحقیق عبدالکریم عثمان، چاپ دارالفکر العربی، [بیجا، بیتا].
قاضی عیاض، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، دار و مکتبة الهلال، بیروت، 1424ق و دارالفکر، بیروت، 1409ق.
قرشی، عمربن عبدالعزیز، حقیقة الایمان، دارالهدی، چاپ دوم: مصر، [بیتا].
قرضاوی، یوسف، ظاهرة الغلو فی التکفیر، دارالاعتصام، قاهره 1398ق.
قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، دارالکتب العلمیة، چاپ پنجم: بیروت سال 1417ق.
قرطبی، المفهم لما اشکل من تلخیص کتاب مسلم، چاپ چهارم: دار ابن کثیر، دمشق، بیروت، 1429ق.
قرطبی، المفهم، تحقیق: محیی الدین مستو و دیگران، دارابن کثیر، دمشق،[بیتا].
قرنی، محمد بن ناصر بن محمد، اطالة علی الارهاب، مکتبة الرشد،چاپ اول: ریاض1427ق.
قسطلانی، ارشاد الساری فی شرح البخاری، دارالفکر، بیروت سال1410ق.
قنّوجی، قطب الثمر فی بیان عقیدة اهل الأثر، چاپ عالم الکتب، بیروت 1404ق.
کاسانی، بدائع الصنائع فی ترتیب الشرائع، دارالکتاب العربی، چاپ دوم: بیروت 1402ق، مؤسسة التاریخ العربی و دار احیاء التراث العربی، بیروت 1421ق.
کافی الاقحصاری بوسنوی، حسن، نورالیقین فی اصول الدین، مکتبة العبیکان، ریاض 1418ق.
کتاب سبع رسائل دوانی، با تحقیق: دکتر سید احمد تویسرکانی، نشر میراث مکتوب، 1381ق.
کحاله، عمر رضا، معجم المؤلفین، چاپ دار احیاء التراث العربی، بیروت، [بیتا].
ماوردی، تفسیر، دارالکتب العلمیة، بیروت [بیتا].
محمد بن عبدالوهاب، الدرر السنیة، جمع عبدالرحمن بن قاسم، چاپ پنجم، 1413ق، [بیجا].
محمد صالح، جلال الدین، الارهاب الفکری، اشکاله و ممارساته، ریاض،1429ق.
محمد قرنی، عبدالله بن، ضوابط التکفیر، مؤسسة الرسالة، بیروت 1413ق.
محمود، عبدالرحمن بن صالح، الحکم بغیر ما انزل الله، احواله و احکامه، دارطیبة، ریاض1420ق.
مختصر الصواعق المرسلة، تحقیق: حسن بن عبدالرحمن علوی، اضواء السلف، ریاض، [بیتا].
مراغی، تفسیر، داراحیاء التراث العربی، بیروت 1985م.
مصراتی، علی محمد محمد صلابی، الوسطیة فی القرآن الکریم، مکتبة الصحابة، امارات، شارجه، 1422ق.
مصطفی خیری منصوری، المقتطف من عیون التفاسیر، دارالسلام للطباعة و النشر و التوزیع و الترجمة، قاهره، 1417ق.
مطرودی، نظرة فی مفهوم الارهاب، مرکز الملک فیصل للبحوث و الدراسات الاسلامیة، ریاض، [بیتا].
مغنیه، محمد جواد، التفسیر الکاشف، دارالعلم للملایین، بیروت1990م.
مقدمه ابن الصلاح فی علوم الحدیث، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول: سال 1416ق.
مناوی، عبدالرؤف، فیض القدیر، شرح جامع الصغیر، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 1415ق.
مندلاوی، محمد محمود، الارهاب عبر التاریخ، دارمکتبة الهلال، چاپ اول: بیروت 2009م.
موصلی، الاختیار لتعلیل المختار، دارالدعوة، استانبول 1991.
ناکوری، فیضی، سواطع الالهام، چاپ اول: نشر محقق، ایران 1417ق.
نبهانی، یوسف بن اسماعیل، جامع کرامات الاولیاء، دارالمعرفد، بیروت 1414ق.
ندوی، قاضی عبدالرشید، المنهج الاسلامی للوسطیة و الاعتدال، دارالسلام للطباعة و التوزیع و الترجمة، قاهره، 1431ق.
نسایی، سنن نسایی، مکتبة المطبوعات الاسلامیة، تحقیق عبدالفتاح ابوغده، چاپ دوم: حلب 1406ق.
نصر بغدادی، ابومحمد عبدالوهاب بن علی بن، شرح عقیدة الامام مالک الصغیر، دارالکتب العلمیة، بیروت1423ق.
نفیعی، موسم بن منیر بن مبارک، الامام محمد بن نصر المروزی و جهوده فی بیان عقیدة السلف و الدفاع عنها، ریاض 1416ق.
نووی، شرح صحیح مسلم، چاپ دوم: دار احیاء التراث العربی، بیروت 1992م. و تحقیق: خلیل مأمون شیحا، دارالمعرفة، بیروت.
نیشابوری، قشیری، تفسیر القشیری المسمی لطائف الاشارات، دارالکتب العلمیة، چاپ اول: بیروت 1420ق.
هرری، شیخ عبدالله، شرح العقیدة الطحاویة، دارالمشاریع للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت 1417ق.
هرفی، محمد بن علی، الارهاب، رؤیة خاصة، مکتبة دارالمعالم الثقافیة، [بی جا، بیتا].
هرماسی، عبداللطیف، ظاهرة التکفیر فی المجتمع الاسلامی من منظور العلوم الاجتماعیة للأدیان، مرکز الجزیرة للدراسات دوحه، قطر، 1431ق.
هروی، ملا علی قاری، شرح الشفا بتعریف حقوق المصطفی، با تحقیق: عبدالله محمد خلیلی، چاپ اول: دارالکتب العلمیة،1421ق.
هیتمی، ابن حجر، الصواعق المحرقة، مؤسسة الرسالة، بیروت 1417ق.
وهرانی، محمد شقرون، الجیش و الکمین لقتال من کفّر عامة المسلمین، دارالصحابة للتراث، طنطا، مصر [بیتا].
یاسین، عبدالرحمن ابکر، الارهاب باستخدام المتفجرات، دارالنشر،ریاض، [بیتا].
یحیی، عبدالله بن عبدالعزیز، الوسطیة، الطریق الی الغد، دار کنور اشبیلیا للنشر و التوزیع، ریاض، 1429ق.