ghaemiyeh.com
سرشناسه : نظری توکلی، سعید، ۱۳۴۸ -
عنوان و نام پدیدآور : حدیث ولایت: نگرشی نو در معناشناسی/ سعید نظریتوکلی.
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۱۸۲ ص.
شابک : ۲۳۰۰۰ ریال 978-964-971-223-9 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۵۹] - ۱۶۹؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت
موضوع : مولی (واژه)
موضوع : احادیث خاص (ولایت)
موضوع : ولایت
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/۵/ن۶ح۴ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۲۱۵۲۳
پیشگفتار··· 7
گفتار اوّل: تردیدها و واقع نگاری تاریخی··· 17
تردیدها··· 19
1- وجود غدیر خم:··· 22
2- مفهوم غدیر خم:··· 22
واقع نگاری··· 23
1- انکار ناپذیری وجود غدیر خم:··· 23
2- ابهام ناپذیری مفهوم غدیر خم:··· 25
2-1- آیه تبلیغ و ساختار معنایی آن:··· 26
2-1-1- تأکید:··· 26
2-1-2- تهدید:··· 31
2-1-3- تضمین:··· 32
2-1-4- مخالفان:··· 34
2-2- تبریک یاران و همسران پیامبر:··· 36
2-3- پرسش نکردن حاضران:··· 38
2-4- استفاده از واژه «مولی» در سایر
جملات:··· 39
2-5- استدلال (احتجاج) به حدیث
غدیر:··· 40
گفتار دوم: کاوشهای معناشناسی··· 43
فهرست معانی··· 45
طبقه بندی معانی··· 46
دو معنا:··· 46
سه معنا:··· 46
پنج معنا:··· 47
شش معنا:··· 47
هفت معنا:··· 47
هشت معنا:··· 47
نه معنا:··· 48
ده معنا:··· 48
یازده معنا:··· 48
شانزده معنا:··· 48
بیست و یک معنا:··· 48
یافتن معنای اصلی··· 49
1- نادرستی تعدد معانی:··· 49
1-1- تفاوت میان حقیقت و مجاز:··· 50
1-1-1- کاربردهای ترکیبی:··· 50
و از ابن رشیق در کتاب العمدة نقل
شده است:··· 51
1-1-2- کاربرد با قراین خارجی:··· 52
1-1-3- احتمالها و استشهادهای
منحصر به فرد:··· 54
احتمالات نادر:··· 55
احتمالات بدون استشهاد:··· 55
استشهادهای منحصر به فرد:··· 55
1-1-4- استشهاد به کاربردهای رایج
در قرون متأخر:··· 56
1-2- تفاوت میان مصدرها:··· 61
1-3- گریز از اشتراک لفظی:··· 62
2- تعیین معنای ماده:··· 63
2-1- نزدیکی:··· 63
2-2- پیوستگی:··· 66
2-3- به دنبال در آمدن:··· 67
3- تعیین معنای واژه مولی:··· 67
3-1- اولویت:··· 68
نقد و بررسی:··· 69
3-2- مکان نزدیکی:··· 69
نقد و بررسی:··· 69
3-3- عهدهدار کارها (متولی امور):··· 70
نتیجه:··· 72
گفتار سوم: کاوشهای کلامی··· 73
مفهوم شناسی حدیث در کلام شیعی··· 75
دلایل··· 75
1- کاربرد «مولی» به معنای «اولی»
در لغت:··· 75
2- کاربرد «مولی» به معنای «اولی»
در حدیث:··· 76
2-1- نادرستی کاربرد دیگر معانی:··· 76
2-2- پیوستگی معنایی با سایر
جملات:··· 77
انتقادها··· 79
1- ناهمسانی معنایی «مولی»
و «اولی»:··· 79
1-1- جایگزین ناپذیری متقابل:··· 80
پاسخ حلّی:··· 80
پاسخ نقضی:··· 80
1-2- تفاوت ساختاری:··· 81
پاسخ حلّی:··· 81
پاسخ نقضی:··· 81
2- محدودیت دامنه اولویت:··· 82
2-1- پذیرش عملی محدودیت:··· 83
پاسخ:··· 83
2-2- تنگناها برای عدم محدودیت:··· 88
2-2-1- جمع ناپذیری دو ولیّ:··· 88
2-2-2- درستی پرسشگری:··· 89
2-2-3- بی ارتباطی با خلافت:··· 90
اولی به متابعت و قُرب:··· 91
اولی به محبت:··· 91
اولی به تعظیم:··· 92
3- ناهمبستگی اولویت با پیوستگی
خلافت:··· 94
پاسخ:··· 95
مفهوم شناسی حدیث در کلام اهل سنت··· 96
تفسیر اول، تأکید بر دوستی امیرالمؤمنین··· 96
1- دلایل:··· 97
1-1- لزوم گزینش معنای مورد اتفاق:··· 97
1-2- نیاز به صراحت گفتار در تعیین
خلیفه:··· 98
1-3- شواهد متنی:··· 98
1-3-1- موضوعات مطرح در آغاز
حدیث:··· 98
1-3-2- دعاهای پیامبر:··· 98
1-3-3- توجه به خاندان (اهل بیت):··· 98
اشکال:··· 101
پاسخ:··· 101
2- انگیزهها:··· 101
2-1- ویژگیهای شخصیتی
امیرالمؤمنین:··· 101
2-2- رفتار امیرالمؤمنین در یمن:··· 102
2-3- رفتار امیرالمؤمنین با خوارج:··· 103
3- انتقادها:··· 104
3-1- ناهماهنگی با ساختار جمله:··· 104
3-2- ناپیوستگی غدیر با ماجرای
یمن:··· 105
دفعات اعزام سپاه:··· 105
زمان اعزام و بازگشت سپاه:··· 105
چگونگی ماجرا:··· 106
تعداد معترضان:··· 106
حوزه فردی:··· 108
حوزه اجتماعی:··· 109
3-3- ناپیوستگی غدیر با ماجرای
خوارج:··· 114
3-4- پیوستگی ولایت با
محبت خاندان:··· 115
3-5- پیوستگی معنایی ولایت با
موالات:··· 116
تفسیر دوم، تأکید بر یاری امیرالمؤمنین··· 120
1- دلایل:··· 121
1-1- محدودیت معنایی:··· 121
1-2- تناسب با سایر جملات:··· 122
1-3- مقید نساختن مضمون:··· 122
2- انتقادها:··· 123
2-3- همسانی با دلایل سایر
نظریات:··· 123
2-2- ناپیوستگی معنایی با جملات
پیشین:··· 123
2-3- ناپیوستگی معنایی با جملات
پسین:··· 124
تفسیر سوم، آزاد کنندگی برده··· 124
1- دلایل:··· 124
1-1- مشاجره امیرالمؤمنین با اسامة
ابن زید:··· 125
1-2- مشاجره امیرالمؤمنین با زید
ابن حارثه:··· 125
2- انتقادها:··· 125
2-1- ناپیوستگی معنایی با سایر
جملات:··· 126
2-2- بازگشت به انکار ماجرای
غدیر:··· 126
2-3- تناقضهای درونی:··· 127
گفتار چهارم: راهی به سوی نگرشی نو··· 130
1- انتقاد پذیری نگرش کلامی
اهل سنّت··· 132
1-1- انکار ناپذیری مفهوم اولویت:··· 132
1-2- ملاحظات غیر کلامی در اولویت
گریزی:··· 133
2- انتقاد پذیری نگرش کلامی
شیعه··· 137
2-1- نادرستی استفاده از
مفهوم اولویت:··· 137
3- جایگاه خلافت و ولایت علوی در
حدیث غدیر:··· 142
کتاب نامه··· 159
آیات··· 171
احادیث··· 175
فرق و مذاهب··· 177
مکانها··· 178
اشخاص··· 179
اهدا
این اثر را به روح پرفتوح عالم وارسته، فقیه پارسا و معلّم آراسته به مکارم اخلاقی، حضرت آیهاللّه حاج میرزا علی آقا فلسفی قدسسرهکه توفیق بیش زا یک دهه شاگردی در محضرشان را داشتهام، تقدیم میدارم.
کعبه دین یافت رونق، گلشنِ ایمانْ صفا
تا به امر حق، علی شد جانشینِ مصطفی
امر حق آمد به سوی مصطفی: کای جانِ پاک
«قُمْ وَ بَلِّغْ مَا إلَیْکَ انْزَلْتُ یَا نُورَ السَّمَا»
دست حیدر گیر و بنشان بر فرازِ تختِ خویش
ای تو را افسر زِ «یا و سین» و تختْ از «طا وها»
آن چنان که من تو را دادم لوایِ سروری
در کف حیدر بنه امروز، ای سرورْ لِوا
تا بگیرد نام تو، خورشید آسا، شرق و غرب
تا زند شرعت عَلَم بر ذروه عرشِ عَلا
دین تو گیرد رواج از ذوالفقار حیدری
کی پذیرد گلشن شرع تو، بی حیدر صفا؟
گر زِ تبلیغ رسالت خائفی از مشرکین
حق نگهدار است، ایمن باش از قومِ دغا
مصطفی را چون به گوشْ این وحی آمد از سروش
داد فرمان تا منادی خلق را گوید ندا
از جهاز اُشتران برساخت زیبا منبری
شد فرازِ منبر و بگشود لعلِ جان فزا
هر که را صدق ولا نبود، نباشد بهرهمند
از لقای مرتضی در حشر، چون اهلِ ولا
چون در این پیمان همه یکدل شدند و متّفق
قال: اللّهمّ والِ مَنْ لَه صِدْقُ الْوَلا
مؤمنان را شد امیر، آن شاه در خُمِّ غدیر
حبّذا روزی که در آن، حق به مرکزْ یافت جا
دینِ حق امروز کامل گشت و اسلام استوار
کان ولیّ پاک یزدان شد، وصیِّ مصطفی
این سخن قول پیمبر هست و وحیِ کردگار
شاهد ار خواهی منا و مشعر و سعی و صفا
کیست دانی بعد احمد، مقتدای جنّ و انس؟
آن شهنشاهی که باشد پیشوای اولیا
لایق تاج خلافت، بعد ختم المرسلین
کیست دانی؟ حیدر مَرْحَبْ کُشِ خیبرْ گشا
آن که از «نصرٌ من الله» هست در دستش عَلَم
آن که از «انّا فتحنا» هست بر فرقش لوا
عطر زلف حور عین، رضوان کند در باغ خلد
هر غباری کآورد از کوی او بادِ صبا
لافتی إلاّ علی، لاسیف إلاّ ذوالفقار
این کلام ایزد است و راوی او مصطفی(1)
با غروب آفتاب درخشان نبوی در دوشنبه 28 صفر سال یازدهم هجری، مسلمانان شاهد رخدادی بودند که با گذشت زمانی کوتاه، باعث پیدایش دو جریان اصلی میان آنها شد که از آن به شیعه و سنّی یاد میشود.
گروه بسیار اندکی از مسلمانان در همان دقایق نخست رحلت پیامبر، در صدد برآمدند تا فردی را به عنوان جانشین پیامبر برگزینند.
چانهزنیهای سیاسی و تلاش دو جناح انصار و مهاجر برای احراز کرسی ریاست و رهبری مسلمانان سرانجام به انتخاب ابوبکر بن ابیقحافه انجامید. این انتخاب از همان آغاز با چالشهای فراوانی هم در میان بزرگان صحابه (خواص) و هم در میان توده مردم (عوام) مواجه شد.
بسیاری از بزرگان اصحاب پیامبر که شمار آنان به دویست و پنجاه نفر میرسد، حاضر به بیعت با ابوبکر نشدند که زبیر بن عوّام، خالد بن سعید اموی، سلمان فارسی، ابوذر غفّاری، مقداد، عمّار بن یاسر، براء بن عازب، ابیّ بن کعب، عبادة بن صامت، ابوالهیثم بن تیّهان، حذیفة بن یمان، خزیمة بن ثابت (ذو الشهادتین)، عثمان بن حنیف، ابو ایّوب انصاری، بریده اسلمی، سعید بن ابی العاص از جمله آنان هستند.
بزرگترین شخصیت تاریخ اسلام یعنی امیرالمؤمنین حاضر به بیعت با ابوبکر نشد که این خود ماجرای یورش به منزل ایشان و آتش زدن در آن را (احراق دار فاطمه) به دنبال داشت.(2)
بلال حبشی در مخالفت با ابوبکر، حاضر به گفتن اذان نشد تا این که مجبور گردید مدینه را به قصد شام ترک کند؛(1)همچنان که سعد بن عباده، صحابی برجسته، نیز در اثر همین مخالفت مدینه را ترک کرد و سرانجام به دست خالد بن ولید مخفیانه کشته و مرگش به جنّیان نسبت داده شد.
قد قتلنا سیّد الخزرج سعد بن عباده
و رمیناه بسهمین فلم نحط فؤاده(2)
ما سعد بن عباده، سرور خزرجیان را کشتیم و او را با دو تیر زدیم که در نشانه گرفتن قلبش خطا نکردیم.
در میان عموم مردم نیز مخالفتهای متعدّدی شکل گرفت که یکی از معروفترین آنها نپرداختن زکات به ابوبکر بود که منجر به شکل گیری جنگ ردّه (مرتدّان) و کشتن مسلمانان مخالف به بهانه ارتداد شد.(3)
هرچند بعضی انگیزههای شخصی یا قومی در شکل گیری این مخالفتها
بیتأثیر نبود، اما مهمترین دلیل آن، تعارض انتخاب ابوبکر با حادثه غدیر خم بود
1) ر.ک: کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، 13/305، شماره36873؛ الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة، ص366-367.
2) برای اطلاع از ماجرای خالد بن ولید با سعد بن عباده و مالک بن نویره، ر.ک: کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، 5/628-627، شماره14107؛ الطبقات الکبری، 3/617-616 و7/391؛ المستدرک علی الصحیحین، 3/253؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، 1/206؛ فیض القدیر، 6/455؛ المصنف، 3/597، شماره6778؛ بغیة الباحث عن زوائد مسند الحارث، ص38، شماره62؛ شرح نهج البلاغة، 10/111 و17/223؛ اسد الغابة فی معرفة الصحابة، 2/285-284؛ البدایة والنهایة، 7/40؛ الجامع، 11/434، شماره20931؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، 10/281؛ صفوة الصفوة، 1/505؛ الامامة و السیاسة، 1/29-26؛ الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة، ص334؛ الاستغاثة، 1/8-5؛ بحار الانوار، 30/495-494.
3) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام، ص338-340.
که حدود دو ماه و اندی پیش از آن در هیجدهم ذی حجّه سال 10 هجری رخ داده
بود.
با پایان پذیرفتن مراسم حج(1)و آغاز بازگشت حاجیان، در حالی که پیامبر نیز در میان آنها آهنگ مدینه کرده بود، جبرئیل امین آیه 67 سوره مائده را بدین مضمون بر حضرتش نازل کرد:
«یَاءَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُ نْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ
یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ اِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرینَ»، «ای رسول، آن چه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان، اگر چنین نکنی، رسالت او را نرساندهای؛ خدا تو را از گزند مردم در امان میدارد، البته خداوند مردمان کافر را هدایت نخواهد کرد».
بدین ترتیب پیامبر مأمور شد تا در یک نشست همگانی، از جانب خداوند پیامی را به مردم برساند؛ پیامی که با نرساندن آن، تمام زحمات بیست و سه ساله پیامبر به هدر میرفت، هرچند رساندن آن خطراتی را هم برای پیامبر به دنبال داشت.
با فرمان پیامبر، کاروان حاجیان در منطقه «جُحفه»(2)و در کنار آبگیر (غدیر) خُم(3)
1) این حج به نامهای مختلفی در تاریخ خوانده شده است، حجّة البلاغ: زیرا پیامبر در تمام سخنرانیهای خود در این حج، خداوند را شاهد گرفته، میفرمود: اللهم هل بلّغت؟ بارخدایا، آیا رساندم؟؛ حجّة الاسلام: زیرا پیامبر گرامی اسلام، احکام حج را بر اساس دستورات اسلام در این حج برای مردم بیان کرد؛ حجّة الوداع: زیرا پیامبر در طول مراسم حج، خبر از نزدیک بودن رحلت خود میداد؛ حجّة التمام و الکمال: زیرا کامل شدن دین و تمام شدن نعمت در این حجّ اتفاق افتاد؛ ر.ک: امام شناسی، 6/31-32.
2) جحفه نام روستایی است در تقاطع مکه، مدینه، مصر و شام. نام اوّلیه آن «مَهْیَعَه» بوده و چون بر اثر سیل گرفتگی ویران شده بود، به آن «جُحْفَه» گفتهاند لأنّ السیل أجْحفها؛ مراصد الاطلاع، 1/315.
3) غدیر: برکه و آب گیر فصلی است که بر اثر ریزش بارانهای موسمی، آب میگرفت اما با شدّت گرفتن گرما در تابستان، رفته رفته خشک میشد؛ خم: 1- نام مردی 2- نام نیزار و درخت زاری است که در مصب رود به وجود میآید 3- نام چاهی که توسط مُرّة بن کَعْب حفر شده بود؛ مراصد الاطلاع، 1/482.
از حرکت باز ایستاد و با درنگی طولانی تا اذان ظهر، فرصتی فراهم شد تا همگان در محضرش گرد آیند.
برای پیامبر در زیر سایه چند درخت، از جهاز شتران منبری فراهم ساختند، پیامبر بر فراز آن سخن خود را چنین آغاز کرد:(1)
یا أیّها النّاس، إنّه قد نبّأنی اللطیف الخبیر أنّه لم یعمّر نبیٌّ إلاّ نصف عمر الّذی یلیه من قبله(2)و إنّی لأظنّ یوشک أن أدعی فاجیب و إنّی مسئول و أنتم مسئولون؛ فماذا أنتم قائلون؟
قالوا: نشهد أنّک قد بلّغت و جهدت و نصحت، فجزاک اللّه خیرا.
قال: ألیس تشهدون أن لا اله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا عبده و رسوله و أنّ جنّته حقٌّ و ناره حقٌّ و أنّ الموت حقٌّ و أنّ البعث حقٌّ بعد الموت و أنّ السّاعة آتیةٌ لاریب
فیها و أنّ اللّه یبعث من فی القبور؟
قالوا: بلی، نشهد بذلک.
قال: اللّهم اشهد.
ثمّ قال: یا أیّها النّاس، إنّ اللّه مولای و أنا مولی المؤنین و أنا أولی بهم من أنفسهم، فمن کنت مولاه فهذا مولاه - یعنی علیّا رضی اللّه عنه - اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه؛
ثمّ قال: یا أیّها النّاس، إنّی فَرَطٌ و أنتم واردون علیَّ الحوض، حوض ما بین
1) حذیفة بن أسید غفارّی این ماجرا را این گونه توضیح میدهد: «لمّا صدر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهمن حجّة الوداع، نهی أصحابه عن سمرات متفرقات بالبطحاء أن ینزلوا تحتهنّ، ثمّ بعث إلیهنّ فقم ما تحتهن من الشوک و عمد إلیهنّ فصلّی عندهنّ، ثمّ قام فقال ...»؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، 9/164- 165.
2) بر اساس بررسیهای انجام شده، جمله «أنّه لم یعمّر نبیٌّ إلاّ نصف عمر الّذی یلیه من قبله» تنها در منابع اهل سنت نقل شده و شاید منظور از آن، مدت زمان پیامبری باشد، نه سنّ پیامبر؛ برای اطّلاع بیشتر، ر.ک: امام شناسی، 7/70.
بُصری إلی صنعاء، فیه عدد النجوم قدحان من فضّة و إنّی سائلکم عن الثقلین، فانظروا کیف تخلفونی فیهما؛ الثقل الأکبر، کتاب اللّه عزّوجلّ سبب طرفه بید اللّه عزّوجلّ و طرفه بأیدیکم فاستمسکوا به لاتضلّوا و لاتبدّلوا؛ و عترتی أهل
بیتی فإنّه قد نبّأنی اللطیف الخبیر أنّهما لن یتفرّقا حتّی یردا علیَّ الحوض.(1)
«ای مردم، خداوند دانای آگاه به من چنین خبر داده که هیچ پیامبری جز به اندازه نصف عمر پیامبر پیش از خود، عمر نمیکند و من چنین میپندارم که من را به مرگ فرا میخوانند و من باید بپذیرم. از من و شما در پیشگاه خداوند پرسش خواهد شد، شما چه خواهید گفت؟
گفتند: گواهی میدهیم که تو پیام الهی را رساندی، تلاش نمودی و خیرخواهی کردی؛ خدا تو را پاداش خیر دهد.
پیامبر فرمود: آیا گواهی نمیدهید که هیچ معبودی جز خداوند نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و بهشت و جهنم خداوند و مرگ و برانگیختن پس از مرگ حق است و قیامت بی تردید خواهد آمد و خداوند آنان را که در قبر هستند، بر خواهد انگیخت؟
مردم گفتند: آری به این مطالب گواهی میدهیم.
پیامبر فرمود: بار خدایا، گواه باش.
در ادامه فرمود: ای مردم، خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان و من
1) مجمع الزوائد و منبع الفوائد، 9/164- 165؛ در متون روایی - تاریخی شیعه و سنّی متن سخنان پیامبر با تفاوت هایی که چندان در محتوای اصلی آن تأثیری ندارد نقل شده است. برای اطّلاع از برخی منابع اهل سنّت در این باره، ر.ک: المعجم الکبیر، 3/180-181، شماره3052؛ کنز العمّال فی سنن الاقوال و الافعال، 1/188-189، شماره958 و5/289-290، شماره12911؛ تاریخ مدینه دمشق، 42/219-220؛ البدایة و النهایة، 7/385-386؛ ینابیع المودّة لذوی القربی، 1/117-118، شماره41؛ الانوار العلویّة و الاسرار المرتضویّة، ص70-71.
سزاوار ترم از ایشان به خودشان، پس هر کس من مولای او هستم، این (علی) مولای اوست. بار خدایا ولی باش هرکس او را ولیّ خود قرار داده و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشته.
سپس فرمود: ای مردم، من پیشایش شما میروم و شما به من در حوض
میرسید، حوضی که به فاصله بصرا (در شام) تا صنعا (در یمن) بزرگی دارد، در آن به تعداد ستارگان ظرفهایی از نقره است و من درباره دو شیء گرانبها از شما خواهم پرسید، پس بنگرید که چگونه جانشین من در آن دو میشوید؟
شیء گرانبهای بزرگتر کتاب خداوند بلند مرتبه است که یک سوی آن به دست خداوند و سوی دیگرش در دست شماست، به آن دست آویزید تا گمراه و منحرف نشوید و دیگری عترت و خاندان من است، چرا که خدای دانای آگاه به من خبر داده است که این دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا در حوض به من برسند».
در این هنگام بود که جبرئیل امین بر حضرتش نازل و از سوی حق چنین آورد: «اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمُ الاِْسْلاَمَ دینًا»؛(1)«امروز کافران از (آسیب زدن به) دین شما نا امید گردیدند، پس از ایشان نهراسید و تنها از (نافرمانی) من بیم داشته باشید. امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد».
پیامبر که از این بشارت بزرگ شادمان شده بود، خدای را چنین سپاس گفت:
اللّه أکبر و الحمد للّه علی اکمال الدّین و اتمام النّعمة و رضاء الرّب برسالتی و ولایة علیٍّ من بعدی؛(2)«خداوند بزرگتر است و ستایش برای خداست به
1) مائده،5/3.
2) مناقب علیّ بن أبیطالب و ما نزل من القرآن فی علیّ، ص233-232، شماره334؛ النور المشتعل من کتاب ما نزل من القرآن فی علیّ، ص58-56، شماره4؛ همچنین، ر.ک: خوارزمی، المناقب، ص136-135، شماره152؛ کتاب سلیم بن قیس، ص355؛ مناقب الامام أمیرالمؤمنین علیّ بن أبیطالب، 1/19-118؛ خصائص الوحی المبین، ص94-93؛ شواهد التنزیل، 1/201؛ بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، ص328، شماره15؛ کشف الغمّة فی معرفة الائمّة، 1/296؛ نهج الایمان، ص115؛ وفیات الائمّة، ص21-20.
خاطر کامل شدن دین، تمام شدن نعمت و رضایت پروردگار به رسالت من و
ولایت برای علی پس از من».
عدهای با وجود آن که در آن روز شاهد و ناظر ماجرای جانشینی امیرالمؤمنین بودند، نمیتوانستند به راحتی چنین چرخش و جابجایی را در قدرت تحمّل کنند؛ از این رو، هرچند حکومت ابوبکر در ماههای نخست توانست با تطمیع، فشار، تهدید و ترور، فشار مخالفان خود را به کمترین میزان ممکن برساند، امّا تناقض این جریان با روش پیامبر در تعیین خلیفه، باعث شد تا جریان حاکم در قرون بعدی برای مشروعیّت بخشیدن به انتقال قدرت از پیامبر به ابوبکر و از او به عمر و سپس عثمان، با طرح پارهای سؤالها یا ابهامها، دلالت ماجرای غدیر را بر خلافت و جانشینی امیرالمؤمنین مخدوش کنند.
در این کتاب بر آنیم تا به توفیق الهی در خلال چهار گفتار، به طرح مباحث معناشناسی واژه «مولی» و همچنین مباحث کلامی مطرح در متون شیعه و سنّی پیرامون حدیث غدیر پرداخته، نشان دهیم تردید در معنای «مولی» و به دنبال آن، ادّعای صریح نبودن سخن پیامبر در انتصاب امیرالمؤمنین به مقام خلافت و ولایت در روز غدیر خم، بیش از آن که نتیجه کاوشهای اعتقادی - کلامی در این باره باشد، با مسائل سیاسی حاکم بر دوران زندگی پیامبر و پس از آن پیوند دارد.
جستجوهای همه جانبه در منابع مختلف تاریخی، تفسیری، روایی و کلامی اهل سنّت، واقعیّتی بس شگرف اما تلخ را فرا روی ما قرار میدهد. اندیشمندان سنّی با برخورداری از هر میزان از انصاف، بر این نکته تأکید میکنند که رسول گرامی اسلام در حالی چشم از جهان فرو بست که جامعه اسلامی را در تعیین زمامدار به حال خود رها کرده، تصمیمگیری در این باره را بر عهده خودشان گذاشت.
شگرف و تلخ بودن این واقعیّت از آن جهت است که سیره عملی دو خلیفه پس از پیامبر درست بر خلاف این بود، چرا که ابوبکر پیش از آن که رخت از این جهان برکشد، امّت اسلامی را بی رهبر رها نکرد و عمر بن خطّاب را با ملاکی که در خوشبینانهترین حالت باید بگوییم برای ما نامعلوم است، انتخاب کرد.
زبر «صاحب غار» سی ماه راست
خلافت همی راند چونانک خواست
چو دنیا ازو خواست پرداختن
اجل کرد ناگه بذو تاختن
چو شمع امیدش فرو خواست مُرد
خلافت به فرمان عُمَّر سپرد
چو خالی شد از «بکر» روی زمین
بر اسب خلافت عمر کرد زین
از آن پس بر اسبِ خلافت نشست
گرفته «خطِ اختیاری» به دست
مدارا همی کرد «نصّ»(1)همچنان
سپرده بر اسپِ صبوری عنان
بذانسان که اوّل رسول خذایبنرمی همی داشت دین را به پای
1) منظور از «نصّ»، امام منصوص است، یعنی امامی که به تصریح و تعیین پیامبر برگزیده شده است.
چو ده سال عُمَّر خلافت براندبرو بر، اجل، نامه عزل خواند(1)
عُمَر نیز در واپسین روزهای زندگی خود، گروهی مرکّب از شش نفر را برگزید تا با شیوهای بدیع و البته جهت دار، خلیفه بعد از او را حدّ اکثر تا سه روز پس از مرگش بر اریکه قدرت بنشانند.
چو میرفت عُمَّر ز دنیا برون
خلافت فکند او به شوری درون
چو برداشت عُمَّر ز دنیا قدم
زده بر خلافت ز شوری رقم
ز شور فراوان، سخنها بخاست
چو فتنه سلام و سلامت نخواست
سلام و سلامت نبُد بر یقین
از آن قوم جز «صالح المؤمنین»
نبُد «صالح المؤمنین» جز علی
علی، آنک خواند ایزد او را «ولی»
و لیکن نکردند از کین طلب
رضاء «وصیّ پیامبر» عرب(2)
ابوبکر در بستر بیماری، عثمان را فرا خوانده، از وی میخواهد که چنین بنویسد:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، هذا ما عهد عبد اللّه بن عثمان إلی المسلمین، أمّا بعد، ثمّ أغمی علیه، و کتب عثمان: قد استخلفت علیکم عمر بن الخطّاب، و أفاق أبو بکر فقال: اقرا فقرأه، فکبّر أبوبکر و سرّ و قال: أراک خفت أن یختلف الناس إن متُّ فی غشیتی! قال: نعم، قال: جزاک اللّه خیرا عن الاسلام وأهله، ثمّ أتمّ العهد و أمر أن یقرأ علی النّاس؛(3)«به نام خداوند بخشایشگر مهربان، این وصیّت عبد اللّه بن عثمان (نام ابوبکر) است به مسلمین، امّا بعد، در این هنگام ابوبکر بیهوش میشود و عثمان مینویسد: عمر را جانشین خود بر شما کردم؛ ابوبکر به هوش میآید و به عثمان میگوید بخوان، عثمان آن چه را که نوشته است میخواند، ابوبکر با تعجّب به عثمان میگوید: میبینم که ترسیدی مردم
دچار اختلاف شوند اگر من در همان بیهوشی میمردم؟ عثمان میگوید: آری؛ ابوبکر میگوید: خداوند تو را از اسلام و مسلمانان پاداش خیر دهد، سپس وصیّت خود را به پایان میبرد و فرمان میدهد که عثمان آن را بر مردم بخواند».
عبد اللّه فرزند عمر بن خطّاب خلیفه دوم به پدرش چنین میگوید:
إنّ النّاس یتحدّثون أنّک غیر مستخلف، و لو کان لک راعی إبل أو راعی غنم ثمّ جاء و ترک رعیّته رأیت أن قد فرّط - لرأیت أن قد ضیّع - و رعیّة الناس أشدّ من رعیّة الإبل والغنم ، ماذا تقول للّه عزّ و جلّ إذ لقیته و لم تستخلف علی عباده؟(1)«مردم میگویند تو نمیخواهی کسی را جانشین خود قرار دهی، اگر تو ساربان یا چوپانی میداشتی و او نزد تو میآمد و شتران یا گوسفندان تو را این گونه رها میکرد، تو میگفتی این چوپان کوتاهی کرده است و حال آن که اداره و سرپرستی مردم از چراندن شتران و گوسفندان مهمتر است. ای پدر، چون به نزد خدای عزوجل رسی، چه پاسخ دهی در حالی که کسی را برای سرپرستی بندگان او به جای خویش تعیین نکرده باشی؟».
عایشه همسر پیامبر و دختر ابوبکر - خلیفه اوّل - از عبد اللّه بن عمر میخواهد پیغام او را به عمر بن خطّاب چنین برساند:
یا بنیّ أبلغ عُمَر سلامی و قل له: لا تدع أمّة محمّد بلا راع، إستخلف علیهم و لا تدعهم بعدک هملاً، فإنّی أخشی علیهم الفتنة؛(2)«پسرم، سلام مرا به پدرت عمر برسان و بگو: امّت محمّد را بی سرپرست رها مکن، کسی را در میان آنان جانشین خود ساز و ایشان را سرگردان رها مکن چرا که بیم فتنه بر آنان میرود».
معاویه هم در توجیه تعیین یزید به عنوان جانشین خود میگوید:
إنّی أرهب أن أدع أمّة محمّد بعدی کالضأن لا راعی لها؛(1)«من هراسناکم از این که امّت محمّد را پس از خود چون رمهای بی شبان رها کنم».
امّا جهان تسنّن در خلال قرنهای گذشته از پذیرش این حق و البته واقعیّت، برای پیامبر سرباز زد و با طرح تردیدهایی بسیار تأمّل برانگیز، بزرگترین واقعیّت تاریخ اسلام را که بیانگر تصمیم پیامبر برای تعیین جانشین پس از خود بود، در هالهای از ابهام فرو برد.
غدیر خم که رهاورد آن تعیین امیرالمؤمنین علیّ بن أبیطالب علیهالسلام به خلافت و زعامت امّت اسلام پس از پیامبر بود، از دو سو مورد انتقاد ایشان قرار گرفت:
تعدادی از اندیشمندان سنّی با طرح دو مطلب کوشیدهاند وجود ماجرایی به نام غدیر خم را در تاریخ اسلام انکار کرده، آن را حادثهای غیر واقعی نشان دهند:
اول، تردید در شأن نزول آیات 3 و 67 سوره مائده و ادّعای نزول آنها پیش از اتمام مراسم حج در منطقه منا؛
دوم، تردید در همراهی امیرالمؤمنین با پیامبر در حجّة الوداع و طرح ادّعای حضور ایشان در یمن.(2)
بیشتر بزرگان اهل سنّت به جای انکار واقعیّت غدیر، تلاش وسیعی کردند تا نشان دهند منظور پیامبر از این ماجرا تعیین جانشین برای پس از خود نبوده است، به همین علّت هیچ تعارضی بین کار پیامبر و آن چه در سقیفه رُخ داده است وجود ندارد.
به همین منظور با هدف گرفتن تنها یک جمله از مجموع سخنان طولانی پیامبر
که البتّه مهمترین آنها نیز هست، یعنی جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» کوشیدند نشان دهند پیامبر از مجموع سخنان خود هیچ نظری به مسئله خلافت و جانشینی پس از خود نداشته، بلکه در صدد بیان نکتهای اخلاقی - عاطفی بوده است.
اندیشمندان سنّی معتقدند که واژه «مولی» به علت گستردگی معنایی آن، الزاما به مفهوم سرپرست و زمامدار نیست تا بتواند بر جانشینی امیرالمؤمنین دلالت داشته باشد.
تردید در وجود غدیر در طول تاریخ پر فراز و نشیب اسلام، عقیم مانده است، زیرا واقعه غدیر و حضور امیرالمؤمنین در آن، متّکی به مصادر و منابع متقنی است که به ادّعای بزرگان اهل سنّت هیچ رخدادی در تاریخ اسلام از این نظر با آن برابری نمیکند.
مرحوم علامه امینی در تلاشی بس ستودنی، گزارشی از راویان و همچنین بخشی از اظهار نظر بزرگان سنی را پیرامون سند حدیث غدیر، در خلال چهارده قرن گذشته، در دو فصل با عنوان طبقات الرواة من العلماء و الکلمات حول سند الحدیث جمع آوری کرده که شایسته مراجعه است.(1)
طبری (متوفای310ه .ق) مورّخ مشهور جهان اسلام هرچند در کتاب تاریخ خود تاریخ الامم و الملوک به دلایلی که مهمترین آنها نگارش کتاب در دوره اقتدار عبّاسیان آن هم در پایتخت اسلام یعنی شهر بغداد است، از شرح بازگشت پیامبر از حج خودداری کرده، امّا کتابی مستقل به نام الولایة فی طرق حدیث الغدیر نوشته است و در آن از بیش از هفتاد تن از صحابه پیامبر ماجرای غدیر را روایت میکند تا
1) ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/73-151 و294-313؛ امام شناسی، 7/145-219.
بدین ترتیب تواتر و صدور قطعی آن را اثبات کند.
حافظ ابوالفرج، ابن جوزی حنبلی (متوفّای597ه .ق) در باره غدیر مینویسد:
اتّفق علماء السِیَر علی أنّ قصّة الغدیر کانت بعد رجوع النبی صلیاللهعلیهوآله من حجّة الوداع فی الثامن عشر من ذی الحجّة و کان معه من الصحابة و من الأعراب و ممّن یسکن حوالی مکّة و المدینة مائة و عشرون ألفا و هم الّذین شهدوا معه حجّة الوداع و سمعوا منه هذه المقالة؛(1)«علمای تاریخ و سیره جملگی بر این نظرند که واقعه غدیر پس از بازگشت پیامبر صلیاللهعلیهوآله از حجّة الوداع در روز هیجدهم ذی حجّه رخ داده است. در آن روز صد و بیست هزار نفر از صحابه، اعراب و ساکنان حومه مکّه و مدینه با پیامبر در حجة الوداع همراه بودند و این سخن را از او شنیدند».
همچنان که حافظ شهاب الدین، ابن حجر هیثمی مکّی (متوفّای974ه .ق) درباره ماجرای غدیر این گونه اظهار نظر میکند:
إنّه حدیث صحیح لا مریة فیه و قد أخرجه جماعة کالترمذیّ والنسائیّ و احمد، فطرقه کثیرة جدّا و من ثَمَّ رواه ستّة عشر صحابیّا، و فی روایة احمد إنّه سمعه من النبیّ صلیاللهعلیهوآله ثلاثون صحابیّا و شهدوا به لعلیٍّ لمّا نوزع أیّام خلافته کما مرّ و سیأتی، و کثیرٌ من أسانیدها صحاح و حسان و لا التفات لمن قدح فی صحّته و لا لمن ردّه بأن علیّا کان بالیمن، لثبوت رجوعه منها و ادراکه الحجّ مع النّبی صلیاللهعلیهوآله؛(2)«حدیثی است که در صحّت آن تردیدی نیست. گروهی همچون ترمذی، نسائی و احمد آن را نقل کردهاند. راههای نقل آن فراوان است، زیرا شانزده صحابی آن را روایت کردهاند. احمد روایت کرده که سی نفر از صحابه از
پیامبر این سخن را شنیدهاند و در روزگاری که علی به خلافت رسید به این امر
گواهی دادند همچنان که پیش از این گذشت و بعد از این نیز خواهد آمد و بیشتر سندهای این روایات صحیح و نیکوست و به سخن کسانی که درستی غدیر را زیر سؤال برده و آن را به این دلیل که علی در یمن بوده رد کردهاند، توجه نمیشود؛ زیرا مسلّم است که علی از یمن بازگشته و با پیامبر حج انجام داده است».
بنابر این، تعجبی ندارد اگر عالمی سنّی، استاد عبد الله علایلی در سخنرانی خود در 18 ذی حجّه سال 1380 قمری، پس از گذشت چهارده قرن از ماجرای غدیر، درباره آن چنین بگوید:
إنّ عید الغدیر جزء من الاسلام، فمن أنکره، فقد أنکر الاسلام بالذّات؛(1)«عید غدیر جزئی از اسلام است، هر کس منکر آن شود، خود اسلام را انکار کرده است».
هرچند در گفتارهای بعدی میکوشیم تا به تفصیل پیرامون مفهوم حدیث ولایت و معنای جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» سخن بگوییم، اما در این مجال بر آن هستیم تا نشان دهیم ابهامها و ایرادهای مختلفی که اندیشمندان سنّی مطرح میکنند، بیش از آن که خاستگاه اعتقادی داشته باشد، ناشی از نوعی چارهجویی سیاسی است؛ مطلبی که ابن حجر به صراحت از آن چنین پرده بر میدارد:
لا دلالة لواحد منهما [خبر أنت منّی بمنزلة هارون من موسی و خبر من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه] علی خلافة علیٍّ - لا نصّا و لا اشارة - و إلاّ لزم نسبة جمیع
1) الشیعة و التشیّع، ص278.
الصحابة إلی الخطاء و هو باطل»؛(1)«برای هیچ یک از دو [خبر: جایگاه تو به من چون جایگاه هارون است به موسی و خبر: هرکس من مولای او هستم، پس
علی مولای اوست] دلالتی بر خلافت علی نه به صراحت و نه به اشاره نیست، زیرا در غیر این صورت، باید تمامی صحابه را متّهم به اشتباه کرد که البتّه چنین کاری نادرست است».
دقّت در همین جملات کافی است تا معلوم شود تردید در مفهوم غدیر نه به این سبب است که واقعا مفهوم آن مشخّص نبوده، بلکه به این علّت است که لازمه پذیرش مفهوم حدیث غدیر، نادرست دانستن کار گروهی اندک از یاران پیامبر در سقیفه و ماجرای خلافت ابوبکر و انتقال آن به عمر بن خطّاب و عثمان است.
برای پی بردن به ابهام ناپذیری مفهوم غدیر و سخنان پیامبر در آن روز، توجّه به این مطالب ضروری است:
بنا بر نظر بیشتر مفسران شیعه و سنّی، آیه 67 سوره مائده یا در روز غدیر (هیجدهم ذی حجّه) و یا سه روز پیش از آن و پس از تمام شدن مراسم حج بر پیامبر گرامی اسلام نازل شده است.(2)
1/332، شماره153؛ هم چنین برای اطلاع بیشتر ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنّة و الادب، 1/214-238؛ امام شناسی، 7/92-118 و50-51.
این آیه را از نظر محتوایی میتوان به چهار بخش تقسیم کرد که هریک بیانگر نکتهای خاص است؛ این نکات عبارتاند از:
خداوند در جمله «یَاءَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُ نْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ»، «ای رسول، آن چه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان»؛ کلمه «بَلِّغْ» فعل امر است که دلالت بر وجوب دارد؛ بنابر این، از پیامبر انجام عملی واجب خواسته
شده است که ترک آن جایز نیست و این خود حکایت از میزان اهمّیت کاری دارد که پیامبر مأمور به انجام آن است.
در این جمله پیامبر با عنوان «یا ایّها الرسول» مورد خطاب الهی قرار گرفته است
تا پیوندی هرچه تمامتر با تبلیغ برقرار شود.
از سوی دیگر، برای این که با دقت هرچه بیشتری به مردم فهمانده شود که رسول وظیفهای جز تبلیغ و رساندن فرامین الهی ندارد - «مَا عَلَی الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاَغُ»(1)«رسول وظیفهای جز رساندن پیام الهی ندارد» - و مجاز نیست در آنها هیچ گونه دخالتی داشته باشد - «قُلْ مَا یَکُونُ لی اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَایِٔنَفْسی اِنْ اَتَّبِعُ اِلاَّ مَا یُوحی اِلَیَّ»،(2)«بگو: نمیتوانم خود آن را تغییر دهم، پیروی نمیکنم جز از آن چه به من وحی
میشود» - عبارت «ما اُنزل إلیک من ربّک» نیز اضافه شده است.
بر این اساس، آن چه را که رسول پس از این انجام خواهد داد، همان چیزی است که از سوی خداوند به او وحی شده است.
این مطلب همان چیزی است که پیامبر گرامی اسلام پیش از غدیر در پاسخ به پرسش بنی عامر بن صعصعه از میزان سهمشان در حکومت (أیکون لنا الأمر من
بعدک؟) بدان اشاره کرده است (الأمر إلی اللّه یضعه حیث یشاء).(3)
اهمّیت عبارت «ما اُنزل إلیک من ربّک» آن گاه مشخص میشود که بدانیم کار پیامبر از همان لحظات نخستین ابلاغ ولایت علوی در غدیر خم، با تردید جدّی برخی از اعراب مواجه شد به طوری که آنان کوشیدند دریابند آن چه آن روز پیامبر اعلام کردند، تصمیم الهی است یا نظر شخصی خود ایشان؟
حارثبن نعمان فهری از جمله نخستین افرادی است که این پرسش را مطرح میکند:
لمّا نصب رسول الله صلیاللهعلیهوآله علیّا یوم غدیر خمّ، فقال: من کنت مولاه فعلیّ مولاه؛ طار ذلک فی البلاد، فقدم علی رسول اللّه النعمان بن الحرث الفهریّ فقال:
أمرتنا عن اللّه أن نشهد أن لا إله إلا اللّه و أنّک رسول اللّه، و أمرتنا بالجهاد و الحجّ و الصلاة و الزکاة و الصوم فقبلناها منک؛ ثمّ لم ترض حتّی نصبت هذا الغلام فقلت: من کنت مولاه فهذا مولاه؟ فهذا شیء منک أو أمر من عند اللّه؟ قال: أمر من عند اللّه، قال: اللّه الذی لا إله إلا هو، إنّ هذا من اللّه. قال: فولّی
النعمان و هو یقول اللّهم إن کان هذا هو الحقّ من عندک فأمطر علینا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب ألیم؛(1)«آن هنگام که رسول خدا علی را روز غدیر خم به خلافت منصوب کرد و فرمود: هرکس من مولای اویم، علی مولای اوست؛ خبر آن در شهرها پراکنده شد، حارث بن نعمان فهری نزد پیامبر آمد و گفت: از سوی خداوند به ما فرمان دادی که گواهی دهیم جز خدا معبودی نیست و تو فرستاده خدا هستی و ما را به جهاد و حج و نماز و زکات و روزه فرمان دادی و ما از تو پذیرفتیم، به این راضی نشدی تا این که این جوان را به خلافت نصب کردی و گفتی هر کس من مولای او هستم، این مولای اوست؟ آیا این سخن از تو است یا از جانب خداوند؟ پیامبر فرمود: به فرمان الهی است، قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، این انتصاب از جانب خداوند است؛ حارث برگشت در حالی که میگفت: بار خدایا، اگر این سخن حقّی است از جانب تو، ببار بر ما از آسمان سنگ و یا بر ما عذابی دردناک فرست».
از آن جا که پذیرش چنین واقعیّتی برای برخی از یاران پیامبر آسان نبود، برای شانه خالی کردن از پذیرش آن، میبایست آن را از دایره وحی الهی خارج کرده،
1) شواهد التنزیل، 2/381-382، شماره1030؛ همچنین ر.ک: ینابیع المودّة لذوی القربی، 2/369-370، شماره55.
نتیجه تصمیم پیامبر بدانیم که در خوشبینانهترین حالت، ناشی از مصلحت اندیشیهای او است، همچنان که در بدبینانهترین حالت میتواند ناشی از وجود پیوندهای نسبی (پسر عمو بودن) و سببی (داماد) میان وی و امیرالمؤمنین باشد.
مصلحت اندیشی بدبینانه را میتوان در آن چه مورّخان شیعه و سنّی از سخنان پیامبر در واپسین روزهای زندگیشان نقل کردهاند بدست آورد.
أیّها النّاس سعّرت النّار و أقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم و إنّی واللّه لاتمسّکون علیَّ شیئا، إنّی لم أحل لکم إلاّ ما أحلّ لکم القرآن و لم أحرّم علیکم إلاّ ما حرّم علیکم القرآن؛(1)«ای مردم، آتش زبانه میکشد و فتنهها چون پارهای شب تاریک روی آورده است؛ به خدا قسم شما علیه من هیچ دستاویزی ندارید؛ من حلال نکردم برای شما جز آن چه که قرآن برای شما حلال کرد و حرام نکردم بر شما جز آن چه که قرآن بر شما حرام کرد».
دقّت در این سخنان به خوبی روشن میسازد که تا چه میزان پیامبر در روزهای آخر عمر خود در معرض اتّهام قرار داشته که انتخاب امیرالمؤمنین به عنوان جانشین خود، ناشی از وجود روابط خویشاوندی میان آنها بوده است.
این مطلب را در گزارشی که عیّاشی از امام صادق علیهالسلام درباره ماجرای غدیر نقل کرده، به خوبی میتوان فهمید:
لمّا نزلت هذه الآیة بالولایة، أمر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بالدوحات، دوحات غدیر خمّ فقمت ثمّ نودی الصلاة جامعة، ثمّ قال: أیّها الناس، أ لست أولی بالمؤنین من أنفسهم؟ قالوا: بلی، قال: فمن کنت مولاه فعلیّ مولاه، ربّ وال من والاه و عاد من عاداه، ثمّ أمر الناس ببیعته و بایعه الناس لا یجیء أحد إلاّ بایعه، و لا یتکلّم
حتّی جاء أبوبکر، فقال: یا أبابکر، بایع علیّا بالولایة، فقال: من اللّه أو من رسوله؟ فقال: من اللّه و من رسوله؛ ثمّ جاء عمر، فقال: بایع علیّا بالولایة به، فقال: من اللّه أو من
1) تاریخ الامم و الملوک، 2/440؛ سیرة النبیّ، ص1068؛ أضواء علی السنّة المحمّدیّة، ص405.
رسوله؟ فقال: من اللّه و من رسوله، ثمّ ثنی عطفیه فالتقیا، فقال لأبیبکر: لشدّ ما یرفع بضبعی ابن عمّه؛(1)«چون این آیه درباره
ولایت فرود آمد، رسول خدا فرمان داد تا زیر دوحات (نوعی درخت) منطقه غدیر را تمیز کنند، سپس مردم را به نماز جماعت فرا خواند، بعد از آن فرمود: ای مردم، آیا من سزاوارتر به مؤمنان از خودشان نیستم؟ گفتند: آری، فرمود: پس هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست؛ بار خدایا ولی باش هرکس او را ولی خود قرار داده و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشته. سپس به مردم فرمان داد تا با علی بیعت کنند، همه بیعت کردند به گونهای که کسی نبود که بیعت نکرده باشد و پیامبر هیچ نمیگفت تا این که ابوبکر آمد، فرمود: با علی به ولایت بیعت کن، ابوبکر گفت: به فرمان خدا یا به فرمان رسولش؟ پیامبر فرمود: به فرمان خدا و رسولش؛ سپس عمر آمد، پیامبر فرمود: با علی به ولایت بیعت کن، عمر گفت: به فرمان خدا یا به فرمان رسولش؟ پیامبر فرمود: به فرمان خدا و رسولش؛ سپس عمر از روی ناراحتی و اعتراض خود را در هم کشید و در ملاقات با ابوبکر به او گفت: چه خوب از پسر عمومی خود حمایت میکند».
مصلحت اندیشی خوشبینانه را نیز میتوان از سخنان ابوعبیده یکی از سه ضلع مثلّث سقیفه به دست آورد.
ابوعبیده در مقام دفاع از انتخاب ابوبکر و توجیه عدم انتخاب امیرالمؤمنین، در حالی که هیچ یک از سخنان حضرت را در اثبات حقّانیت خود انکار نمیکند، چنین میگوید:
یا بن عم، لسنا ندفع قرابتک و لاسابقتک و لاعلمک و لانصرتک و لکنّک حدث
1) تفسیر عیّاشی، 1/329، شماره143.
السن - و کان لعلیٍّ یومئذ ثلاث و ثلاثون سنة - و ابوبکر شیخ من مشایخ قومک و هو أحمل لثقل هذا الأمر و قد مضی الأمر بما فیه، فسلّم له، فإن عمّرک اللّه یسلّموا هذا الأمر إلیک و لایختلف فیک اثنان بعد هذا إلاّ و أنت به خلیق و
له حقیق؛(1)«ای عمو زاده، ما منکر خویشاوندی تو با پیامبر و پیشی گرفتن تو در اسلام آوردن و دانش تو و یاری رساندن تو به اسلام نیستیم، اما تو کم سن هستی - علی در آن روز سی و سه سال داشت - و ابوبکر از پیران قوم تو است و او تواناتر است برای به دوش کشیدن این بار سنگین و کار از کار گذشته است، پس او را بپذیر. اگر خدا به تو عمری داد، مردم حکومت را به تو واگذار خواهند کرد و بعد از آن هیچ کس درباره تو اختلاف نخواهد داشت و تو شایسته و سزاوار به خلافت خواهی بود».
این سخنان که با لحنی آرام بیان شده است نشان میدهد که هرچند تشخیص پیامبر در زمان حیات خود درست است، اما جوان بودن امیرالمؤمنین از یک سو و مسن بودن ابوبکر از سوی دیگر، مسئلهای است که گروهی (اهل حل و عقد) را وادار به انتخاب ابوبکر کرده است؛ هرچند این عمل منافاتی هم با برتریهای اخلاقی، اجتماعی، علمی و دینی امیرالمؤمنین نخواهد داشت.
از آن چه گذشت به خوبی روشن میشود که عبارت «ما اُنزل إلیک من ربّک» از چه جایگاه مهمّی در محتوای آیه تبلیغ برخوردار است و خداوند با آگاهی از آن چه پس از این رخ میداده است، چگونه پاسخ سؤال و تردیدهای آینده برخی از افراد را داده است.
پس از آن که پیامبر مأمور میشود پیام الهی را به مردم برساند، باید مطمئن شد که وی از انجام این وظیفه سر باز نمیزند، به همین سبب خداوند
1) الاحتجاج، 1/96.
پیامبر خود را چنین تهدید میکند: «وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ»، «اگر چنین نکنی، رسالت او را نرساندهای».
این عبارت حکایت از اهمّیت موضوعی دارد که پیامبر پیش از این مأمور به ابلاغ
آن شده بود، زیرا خداوند حاضر میشود به واسطه آن، پیامبر خود را تهدید کند. اما چگونگی این تهدید نیز حکایت از درجه بسیار بالای اهمّیت آن دارد؛ زیرا خداوند با هدف قرار دادن وظیفه اصلی پیامبر که همان رسالت الهی باشد، بر این مطلب تأکید میکند که تحقق آن وظیفه منوط به انجام کاری است که در غدیر موظّف به انجام آن شده است.
بنا بر این، تمام تلاشهای پیامبر در خلال بیست و سه سال گذشته در یک کفّه ترازو قرار میگیرد و کار امروز او در کفّه دیگر آن؛ حال اگر پیامبر به هر دلیلی نخواهد
یا نتواند وظیفه نهایی خود را انجام دهد، تمام تلاشهای گذشته او بی فایده خواهد بود.
عجیبترین سخن، جمله «وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ»، «خدا تو را از گزند مردم در امان میدارد» است.
خداوند در این جمله در صدد بیان یک واقعیت اجتماعی است! یعنی خطر ساز بودن طرح موضوع. این خطر را مردم (ناس) ممکن است به وجود آورند و هدف آن نیز شخص پیامبر است؛ بنابر این، پیامبر نیاز دارد تا مطمئن شود در مقابل این خطر، حمایت میشود. به همین سبب خداوند به صراحت اعلام میدارد که خود مستقیما وظیفه حمایت از پیامبر را بر عهده دارد.
پیوستگی معنایی جمله «وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ» با جمله «وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» به خوبی نشان میدهد که دلیل تهدید پیامبر از سوی خداوند، خطری بوده است که پیامبر از رساندن پیام الهی به مردم احساس میکرده است؛ به همین علت از یک سو پیامبر تهدید میشود تا احساس خطر تبدیل به عاملی برای ترک وظیفه
نشود و از سوی دیگر، با اعلام حمایت، پیامبر با اطمینان هرچه بیشتر، وظیفه خود را در ابلاغ پیام الهی به انجام رساند.
امّا سؤال اصلی این است که پیامبر از چه چیز نگران است؟ و از سوی مردم چه
خطری متوجّه ایشان است؟
سادهترین پاسخ آن است که بگوییم پیامبر از به خطر افتادن جان خود بیمناک بود، یعنی احتمال میداد که با ابلاغ فرمان الهی، گروهی که با محتوای آن هم عقیده نبودند، دست به اقدامی علیه شخص ایشان بزنند، نظیر آن چه در سوء قصد به جان پیامبر در غزوه تبوک پیش از این رخ داده بود.(1)
ص633-635.
این احتمال هرچند واقعی و منطقی است، امّا تاریخ اسلام نشان داده است که پیامبر هیچ گاه به خاطر بیم از جان خود، وظیفهاش را رها نکرده بود؛ بنابر این، نه پیامبر اسلام و نه تمامی سفیران الهی نباید از کسی جز خداوند بهراسند؛ «مَا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فیمَا فَرَضَ اللّهُ لَهُ سُنَّةَ اللّهِ فِی الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَکَانَ اَمْرُ اللّهِ قَدَرًا مَقْدُورًا * اَلَّذینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَ لاَ یَخْشَوْنَ اَحَدًا اِلاَّ اللّهَ وَ کَفی بِاص للّهِ حَسیبًا»،(2)«بر پیامبر در رساندن آن چه را که خدا بر او واجب کرده، هیچ سختی و مشقّتی نیست. این سنّت خداوند است در مورد همه پیامبرانی که پیش از این آمده و وظیفه خود را انجام دادهاند و فرمان الهی معیّن و اندازهگیری شده است. آن کسانی که رسالتهای الهی را تبلیغ میکنند و از خدا میترسند و از هیچ کس جز او ترسی ندارند و خداوند در رسیدگی کافی است».
به نظر میرسد خطری که پیامبر از آن هراسان بود و خداوند نیز تضمین حمایت او را در مقابل آن داده است، خطر عدم باور و پایبندی مردم به موضوعی باشد که پیامبر آن را از جانب خداوند مطرح کرده است؛
إنّ اللّه أرسلنی برسالة ضاق بها صدری و ظننت أنّ النّاس مکذّبی، فأوعدنی لأبلّغها أو یعذّبنی،(1)«خداوند من را به انجام رسالتی مأمور کرده است که عرصه بر من تنگ شده و بیم آن دارم که مردم من را باور نکنند، خداوند به من وعده
داده است که یا آن پیام را برسانم یا عذابم کند».
ابن ابی حاتم این مطلب را از مجاهد چنین نقل میکند:
لمّا نزلت: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ، قال: ربّ، کیف أصنع و أنا وحدی، یجتمعون علیَّ، فنزلت: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ؛(2)«چون آیه: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ فرود آمد، رسول خدا عرض کرد: پروردگارا، من یک تن بیش نیستم، اگر مردم علیه من گرد هم آیند، چه کنم؟ پس این آیه نازل شد: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ».
بخش پایانی سخن خداوند، این جمله است: «اِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرینَ»، «البتّه خداوند مردمان کافر را هدایت نخواهد کرد».
برای مفسّران شیعه و سنّی این پرسش مطرح است که چه ارتباط منطقی میان این جمله با جملات پیشین وجود دارد؟
این پرسش از آن جهت اهمّیت دارد که چه این آیه در غدیر خم نازل شده باشد - آن گونه که بیشتر مفسّران بر آن هستند - یا پیش از غدیر در مراسم حج - آن گونه که شمار اندکی از مفسّران سنّی احتمال دادهاند - به هر حال، نزول آن در زمانی است که به فاصله دو ماه و اندی پس از آن پیامبر گرامی اسلام از دنیا رفته است و اسلام تمام سرزمین عربستان را فرا گرفته، کافری وجود ندارد که خداوند نخواهد آنها را هدایت کند؛ به خصوص که مخاطب این آیه حاجیانی هستند که لبّیک گویان، ندای
توحید سر داده و به فرمان الهی احرام پوشیده، سر تراشیده و قربانی کردهاند.
صرف نظر از مطالبی که در متون تفسیری پیرامون این آیه آمده است، دو احتمال در معنای واژه «کافر» مطرح است:
1- کافر به معنای لغوی خود، یعنی پنهان (کتمان) کنندگان به کار رفته است؛ در
این صورت، معنای جمله این خواهد شد: خداوند گروهی را که حقانیت پیام جملات گذشته را با وجود آگاهی از آن، کتمان میکنند، هدایت نخواهد کرد.(1)
2- کافر به معنای اصطلاحی خود بکار رفته است، یعنی آن کسی که ربوبیت الهی و رسالت حضرت ختمی مرتبت را انکار میکند؛ در این صورت باید مدعی شد کسانی که ولایت علوی یا موضوع تبلیغ رسول گرامی اسلام در روز غدیر را انکار کنند، کافر بوده، خداوند ایشان را هدایت نمیکند، زیرا ایشان با انکار ولایت علوی، تمام رسالت نبوی را که خداوند هم عرض آن قرار داده (و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته)، انکار کردهاند؛ و چنین انکاری به طور منطقی، انکار همان چیزی خواهد بود که خداوند بر پیامبرش نازل کرده است (ما اُنزل إلیک) و این نیست جز کفر.(2)
این مطلب را میتوان از آیه 41 مائده نیز استنباط کرد، «یَاءَیُّهَا الرَّسُولُ لاَ یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذینَ قَالُوا امَنَّا بِاَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ»،(3)«ای رسول، غمگین نسازد تو را کسانی که در کفر ورزیدن بر یکدیگر پیشی میگیرند، آنان که به زبان ایمان میآورند، اما قلبهایشان ایمان نمیآورد»؛ زیرا خداوند کسانی را که به زبان ایمان آورده، اما باور قلبی ندارند، کافر دانسته و روشن است کسانی ولایت علوی را انکار کردند که هرچند به ظاهر به رسول خدا ایمان آورده بودند، امّا مخالفت عملی آنها با
دستورات پیامبر و عدم متابعت از رأی وی، حکایت از عدم ایمان قلبی آنها دارد؛ پس میتوان عنوان کافر را بر آنها صادق دانست.
جالب است بدانیم که در دو جای قرآن کریم، خداوند از پیامبر خود با عنوان «یا ایها الرسول» یاد کرده است: آیات 41 و 67 مائده که در آیه 41 برای کفر تعریفی
ارائه میدهد که این تعریف دقیقا بر عنوان کافر در آیه 67 منطبق است.
دقت در این نکات چهارگانه به خوبی روشن میسازد که ادعای فخر رازی مبنی بر این که اگر غرض از آیه تبلیغ تعیین امامت میبود، باید خداوند به صراحت آن را بیان میکرد،(1)ادعایی نا روا است.
مورّخان شیعه و سنّی در گزارش خود از
ماجرای غدیر آوردهاند که پس از پایان پذیرفتن سخنرانی پیامبر، برای امیر المؤمنین خیمهای نصب شد و یاران پیامبر - گروه گروه - نزد ایشان آمده، با حضرتش دست بیعت دادند و نیمه شب، پس از رفتن آنها، همسران پیامبر نیز چنین کردند.(2)
روشن است که تبریک و تهنیت از یک سو و بیعت به مفهوم رایج خود در عصر نبوی، حاکی از انتصاب و انتخاب به مقامی است که میبایست در نخستین برخورد، به آن شادباش گفت و سپس آن را پذیرفت.(3)
هرچند پس از این، توضیح خواهیم داد که عمر بن خطّاب از جمله افرادی است که با عبارتی خاص انتصاب امیرالمؤمنین را به این مقام تبریک و تهنیت میگوید؛ امّا به نقل بسیاری از مورّخان، حسّان بن ثابت شاعر برجسته عرب، نخستین کسی است که پس از پایان پذیرفتن سخنان پیامبر، از ایشان اجازه میگیرد و با سرودن
اشعاری این رخداد بزرگ را به زیبایی هرچه تمامتر توصیف میکند.
فقال حسّان: ائذن لی یا رسول اللّه أن أقول فی علیٍّ أبیاتا تسمعهنّ، فقال: قل علی برکة الله؛ فقام حسّان فقال: یا معشر مشیخة قریش أتبعها قولی بشهادة من رسول الله فی الولایة ماضیة؛ ثمَّ قال؛ «حسان گفت: ای رسول خدا به من
اجازه دهید که در محضر شما ابیاتی را درباره علی بخوانم؛ پیامبر فرمودند: با استمداد از برکات الهی، بخوان. حسان برخاست و گفت: ای بزرگان قریش، من به دنبال گواهی به درستی سخن رسول خدا درباره ولایت، چنین میگویم».
ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم
بخمّ فاسمع بالرسول منادیا1
و قد جاءه جبریل عن أمر ربّه
بأنّک معصوم فلاتک وانیا2
و بلّغهم ما أنزل اللّه ربّهم إلیک
و لاتخش هناک الأعادیا3
فقام به اذ ذاک رافع کفّه
بکفّ علی معلن الصوت عالیا4
فقال: فمن مولاکم و ولیّکم؟
فقالوا و لم یبدوا هناک تعامیا5
الهک مولانا و انت ولیّنا
و لن تجدن فینا لک الیوم عاصیا6
فقال له: قم یا علیّ، فانّنی
رضیتک من بعدی اماما و هادیا7
فمن کنت مولاه فهذا ولیّه
فکونوا له انصار صدق موالیا8
هناک دعا اللّهمّ وال ولیّه
و کن للذی عادی علیّا معادیا9
فیا ربّ انصر ناصریه لنصرهم
امام هدی کالبدر یجلو الدیاجیا10
فهماننده است؛
در حالی که جبرئیل به فرمان پروردگارش نزد او آمده بود که تو مصون هستی، پس در این کار سستی نکن؛
و به ایشان برسان آن چه را که پروردگارشان بر تو نازل کرده است و در آن جا از دشمنان
ترسی به دل نداشته باش؛
بود و با صدای بلند نشان میداد؛
پیامبر فرمود: چه کسی مولا و ولی شماست؟ مردم بدون آن که خود را به نادانی بزنند گفتند؛
خدای تو مولای ماست و تو ولی ما هستی و در میان ما کسی را نمییابی که از تو نافرمانی کند؛
پیامبر به او گفت: به پا خیز یا علی، زیرا خوش دارم که تو بعد از من امام و هادی باشی؛
پس هر کس من مولای او هستم، این علی ولی اوست و شما مردم نیز از سر راستی یاور او باشید؛
در این هنگام دعا کرد: بار خدایا، ولی بدار هر که او را ولی میدارد و دشمن باش با کسانی که علی را دشمن میدارند؛
ای پروردگار من، یاری کن هر کس علی را یاری میکند، او پیشوای هدایت است که چون ماه
تاریکی را میشکافد».
این اشعار تا به آن میزان بیانگر واقعیت آن رخداد بود که پیامبر گرامی اسلام پس از شنیدن آن با کمال شادمانی سراینده آن را چنین میستایند:
یا حسّان لاتزال مؤیّدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانک؛ «ای حسان مادامی که ما را به زبانت یاری میکنی، پیوسته در حمایت روح القدس باشی».
بسیار روشن است که اگر شنونده نتواند به شکلی مفهوم و منظور کلام گوینده را درک کند، در مقام چاره جویی به پرسش رو خواهد آورد، به خصوص اگر جمعیّت حاضر، بالغ بر دهها هزار نفر باشد.
اگر واقعا واژه «مولی» در زبان عربی دارای معانی متعدد و رایج باشد، بدیهی است وقتی که پیامبر گرامی اسلام در خلال سخنرانی خود سه یا چهار بار جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» را تکرار میکند، چون نمیدانند که مراد پیامبر چیست،
میباید به پرسش رو آورند، اما سکوت آنها در مقابل سخن پیامبر و واکنشهای بعدی ایشان به خوبی نشان میدهد که مردم به روشنی میفهمیدند که پیامبر چه میگوید، وگرنه باید بپذیریم که پیامبر بیهوده سخن میگفته است. بنابر این، تردیدهای بعدی در واقع چاره جویی برای درست جلوه نشان دادن تصمیمهای
گرفته شده در خلال ماجرای سقیفه و نحوه انتخاب خلفای سه گانه است.(1)
با توجّه به آن چه گذشت به خوبی روشن میشود که اگر ادّعای غزالی و ابن اثیر را درباره حدیث غدیر بپذیریم - «نص صریحی نیست، بلکه خبر واحدی است که چند احتمال در معنای الفاظ آن وجود دارد»،(2)«بر افراد زیادی اسم مولا اطلاق میشود ... بیشتر این اسامی بر واژه مولی در حدیث من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه، صدق میکند»(3)- باید مدعی شویم که حاضران در مجلس بدون آن که متوجه شوند که منظور پیامبر از این سخنان چیست، راهی خانههای خود شدند یا هر کدام معنایی خاص از آن فهمیده و پس از پایان پذیرفتن سخنان پیامبر، برای اثبات فهم خود با یکدیگر به گفتگو نشستهاند.
هرچند راویان غدیر با الفاظ گوناگون و با اجمال و تفصیل اصل ماجرا و سخنان پیامبر را نقل کردهاند، اما بر این مطلب اتفاق نظر دارند که پیامبر این جملات را در حضور مردم فرموده است:
أیّها النّاس، إنّ اللّه مولای و أنا مولی المؤمنین و أنا أولی بهم من أنفسهم، فمن کنت مولاه فهذا علیٌّ مولاه؛ «ای مردم، خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان و من سزاوارترم به ایشان از خودشان، پس هرکس من مولای اویم، این علی مولای اوست».
همان گونه که در این جملات دیده میشود، پیامبر سه بار از واژه «مولی» استفاده کرده است و اگر بپذیریم که این واژه دارای معانی متعددی است، میباید همان تردیدها درباره آنها نیز به وجود آید، اما وقتی به منابع روایی و کلامی اهل سنت مراجعه میکنیم، در مییابیم که کسی درباره معنای جمله «انا مولی المؤمنین»
سخنی ندارد؛ بلکه تردیدها از آن هنگام آغاز میشود که پیامبر همچون خود، امیرالمؤمنین را مولای مسلمانان میداند.
این نکته نیز به خوبی روشن میسازد که تردیدها در ماجرای غدیر نه به سبب تعدد معانی واژه «مولی» است، بلکه به این علت است که پذیرش معنای متبادر از این واژه با تحلیل رخدادهای بعدی در مسئله خلافت ناسازگار است.
به هر حال، در این جا بر آن هستیم تا ضمن مرور آن چه پیش از این متکلمان شیعه و سنّی درباره معنای حدیث ولایت مطرح کردهاند، همچنین نقد و بررسی آنها، به دریافتی نو از آن دست یابیم.
از جمله شواهدی که بیانگر آشکاری مفهوم سخنان پیامبر در انتخاب امیرالمؤمنین به عنوان جانشین و خلیفه پس از خود است، استدلال شخصیتهای برجسته دینی، سیاسی اسلام و گاه مردم عادی به حدیث غدیر است.
علامه امینی ضمن بیان چگونگی استدلال این افراد به حدیث غدیر، منابع آن را از کتابهای تاریخی - روایی اهل سنت نیز گزارش داده است؛ برخی از این استدلالها از این قرار است:
استدلال صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیهاالسلام؛
استدلال امام حسن مجتبی علیهالسلام هنگام صلح با معاویه؛
استدلال مردی به نام بُرد بر عمرو بن العاص؛
استدلال عبد الله بن جعفر بر معاویه بعد از شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام؛
استدلال عمرو بن عاص بر معاویه؛
استدلال عمار یاسر بر عمرو بن عاص؛
استدلال اصبغ بن نباتة در مجلس معاویه؛
استدلال قیس بن سعد بر معاویه؛
استدلال دارمیة حجونیة بر معاویه؛
استدلال عمر بن عبد العزیز (خلیفه اموی)؛
استدلال مأمون عباسی بر فقهای زمان خود.(1)
1) ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنّة و الادب، 1/196 و197 و199 و201 و202 و207 و208 و209 و210.
از بررسیهای معناشناسی پیرامون واژه «مولی»، چنین به دست میآید که این واژه در کاربردهای مختلف، معانی گوناگون دارد.
هرچند مرحوم علامه امینی از بیست و هفت معنا برای واژه «مولی» یاد کرده است،(1)اما از مجموع آن چه در منابع مختلف لغوی، تفسیری و کلامی درباره معنای این واژه گزارش شده، این فهرست به دست میآید: 1. ابن (پسر) 2. ابن اخت (پسر خواهر) 3. ابن عم (پسر عمو) 4. أولی (سزاوارتر) 5. تابع (پیرو) 6. جار (همسایه) 7. حلیف (هم سوگند) 8. رب (پروردگار) 9. سید (آقا) 10. شریک (شریک) 11. صاحب (همراه) 12. صهر (داماد) 13. ضامن جریره 14. ظهر و خلف (پشت) 15. عاقبت (سرانجام) 16. عبد (بنده) 17. عصبة (خویشان پدری) 18. عقید (هم پیمان) 19. عم (عمو) 20. قریب (نزدیک) 21. لوی (برگزیده)(2)22. مالک (مالک) 23. مالک رق (صاحب برده) 24. مُحِب (دوستدار) 25. معتق (آزاد کننده برده) 26. معتَق (برده آزاد شده) 27. مکان و مقر (محل استقرار) 28. مملوک (برده)
1) این معانی عبارتند از: ابن، ابن اخت، ابن عم، أولی بالشیء، تابع، جار، حلیف، رب، سید غیر مالک و غیر معتق، شریک، صاحب، صهر، عبد، عقید، عم، قریب، مالک، متصرف فی الامر، متولی فی الامر، محب، معتِق، معتَق، منعم، مُنْعَمعلیه، ناصر، نزیل، ولی؛ ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنّة و الادب، 1/363-362؛ امام شناسی، 7/246.
2) اللوی، لویته علیه: آثرته علیه.
(کسی که به او نعمت آزادی داده شده)(1)32. مُنْعِم معتِق (کسی که نعمت آزادی داده است) 33. ناصر (یاور) 34. نزیل (ساکن در یک مکان) 35. ولی (مولی فی الدین).
لازم به یادآوری است، در تهیه این فهرست فقط به گزارشهایی که از معانی «مولی» در منابع گوناگون ارائه شده اکتفا کردیم و در ادامه نشان خواهیم داد که مفسران در توضیح آیاتی که واژه «مولی» در آنها به کار رفته است، برای آن معانی دیگری هم بر شمردهاند که در روند معناشناسی این واژه از اهمیت فراوانی برخوردار است.
اگر قرار باشد معانی واژه «مولی» را در متون مختلف صرف نظر از پارهای مشابهتها، فقط از نظر تعداد طبقه بندی کنیم، به دو نکته قابل تأمل بر میخوریم: 1- در تعداد معانی این واژه هیچ اتفاق نظری وجود نداشته، از دو تا بیست و یک معنا برای واژه «مولی» گزارش شده است 2- کسانی هم که در تعداد معانی با هم اتفاق نظر دارند، در این که آن معانی چیست، یکسان نمیاندیشند.
1) بر همین اساس که خداوند از زید بن حارثه به عنوان «منعم علیه» یاد میکند، زیرا پیامبر به او نعمت آزادی داده است، «وَ اِذْ تَقُولُ لِلَّذی اَ نْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ اَ نْعَمْتَ عَلَیْهِ اَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ»، احزاب، 33/37.
2) غریب الحدیث، 3/142-141.
3) تاج العروس من جواهر القاموس، 10/399 به نقل از ابو الهیثم.
4) تاج العروس من جواهر القاموس، 10/399 (به نقل از یونس).
5) العین، 8/365.
6) لسان العرب، 15/408 به نقل از یونس.
ابن عم، ابن اخت، جار، شریک، حلیف(1)- ظهر و خلف، محب، معتق، مکان و مقر، ناصر(2)- ابن عم، جار، معتِق، معتَق، ناصر(3)- ابن عم، صهر، ولی و اولی بالشیء، معتِق، معتَق؛(4)
ابن عم، جار، حلیف، معتِق، معتَق، ناصر(5)- ابن عم، أولی بالشیء، حلیف، سید، صاحب، مملوک(6)- ابن عم، ابن اخت، جار، حلیف، شریک، ولی (الذی یلی علیک امرک)(7)- ابن عم، منعِم معتِق، معتَق، ملیک، مولی فی الدین، مولی الیمین (حلیف)؛(8)
ابن عم، حلیف، سید، عتیق، عصبة، معتِق، ناصر(9)- ابن عم، أولی
بالتصرف، جار، حلیف، معتِق، معتَق، ناصر(10)- ابن عم، عاقبت، لما یلی الشیء، مالک رق، مالک طاعته، معتق، معتق من الرق؛(11)
ابن عم، أولی بالشیء، جار، حلیف، سید، صِهر، عبد، ولیّ(12)- ابن عم، أولی بالشیء، جار، حلیف، صهر، معتِق، معتَق، ولی(13)- ابن عم، أولی بالشیء، جار، حلیف، صهر، مُنْعَمٌ علیه معتَق، مُنْعِممعتِق، ولی؛(14)
1) لسان العرب، 15/408 (به نقل از ابن اعرابی).
2) غایة المرام فی علم الکلام، ص378.
3) فتح القدیر، 1/406.
4) تحفة الاریب بما فی القرآن من الغریب، ص290.
5) الصحاح، 6/2529.
6) معجم الفروق اللغویة، ص587.
7) تاج العروس من جواهر القاموس، 10/399 به نقل از ابن اعرابی.
8) صحیح بخاری، 5/178.
9) شرح شافیة ابن حاجب، 4/403.
10) المواقف، 3/602 و615.
11) معانی الاخبار، ص68؛ الهدایة فی الاصول و الفروع، ص151؛ مجمع البحرین، 4/563.
12) امام شناسی، 7/240 به نقل از: مشکل القرآن.
13) نزهة القلوب، ص175؛ التبیان فی تفسیر غریب القرآن، 1/141.
14) الشافی فی الامامة، 2/272.
جار، حلیف، صهر، عصبة و بنو عم، معتق، معتق ذو النعمة، منعم، مُنْعَمٌ علیه، مولی فی الدین (الولی)؛(1)
أولی، مالک رق، معتِق، معتَق، پسر عم، ضامن جریره، حلیف، همسایه، سید مطاع(2)- ابن عم، جار، حلیف، شریک، لوی، مالک (هو الله)، محب، معتِق، معتَق، ولی(3)- ابن عم، أولی، جار، حلیف، سید مطاع و امام، ضامن جریره، مالک رق، معتِق، معتَق، ناصر؛(4)
ابن عم، جار، حلیف، صهر، معتَق، معتِق مالک، مکان و قرار، موالی محب، ناصر(5)- أولی، پسر عم، حلیف، خداوند و بنده قبل العتق، سید مطاع، ضمان جریره، مالک رق، معتِق، معتَق، همسایه؛(6)
ابن عم، تابع، جار، حلیف، رب، سید، صهر، عبد، عقید، مالک، محب، معتِق، معتَق، منعم، مُنْعَمٌ علیه، ناصر؛(7)
ابن، ابن اخت، ابن عم، تابع، جار، حلیف، رب (لتولیة أمور العالم بتدبیره و قدرته)، شریک، صاحب، صهر، عبد، عم، قریب (کابن العم)، مالک (ولیه ولایة إذا ملکه)، محب (والاه إذا أحبّه)، معتِق (مولی النعمة أنعم علیَّ بعتقه)، معتَق (ینزل منزلة ابن العم یجب علیک أن تنصره و أن ترثه إن مات و لا وارث له)، منعم، مُنْعَمٌ علیه، مولی فی الدین (الولی)، ناصر، نزیل، ولی
1) اتفاق المبانی و افتراق المعانی، 1/142-138.
2) تذکرة الخواص، ص37-38؛ کنز الفوائد، ص229-228.
3) تاریخ مدینه دمشق، 42/238.
4) عمدة عیون صحاح الاخبار فی مناقب الامام الابرار، ص114-113؛ العدد القویة لدفع المخاوف الیومیة، ص186.
5) تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 1/454.
6) روض الجنان و روح الجنان، 2/198-197.
7) النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، 5/228.
(الذی یلی علیک أمرک).(1)
با بررسی معانی متفاوت واژه «مولی»، به دو نکته میتوان دست یافت: تنوع فراوان معانی، عدم توافق در تعداد.
دقت در این دو نکته، میتواند پرسشهای گوناگونی را برای هر پژوهشگر منصفی به وجود آورد:
آیا در زبان و ادبیات عرب، واژه دیگری هم وجود دارد که برای آن این تعداد معنا گزارش شده باشد، بدون آن که میان گزارشگران اتفاق نظری درباره آن وجود داشته باشد؟ بر فرض پذیرش این تنوع، شنونده بر اساس چه معیاری میتواند منظور و مراد گوینده را درک کند؟
اگر بخواهیم این پرسشها را در راستای واقعیت تاریخی غدیر خم مطرح کنیم، پرسشهای دیگری نیز در پی خواهد آمد، زیرا میتوان پرسید: آیا آن روز که پیامبر جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» را فرمود، اعراب حاضر، متوجه معنای آن شدند و آیا همه افراد یک چیز فهمیدند یا هر کدام با توجه به تنوع معنایی واژه «مولی» چیزی از آن جمله برداشت کردند؟
به هر حال وجود این پرسشها و مانند آن، زمینه کاوشی را در خلال قرون گذشته میان اندیشمندان شیعه و سنّی فراهم ساخت که پاسخهای متفاوتی را به دنبال داشته است، به علاوه آن که این فرصت را هم فراهم کرد تا بتوان با نگاهی نو، پاسخی جز پاسخ پیشینیان را نیز مطرح ساخت.
هرچند متفکران بزرگ شیعه و برخی از اهل سنّت در
1) تاج العروس من جواهر القاموس، 10/399.
خلال سدههای گذشته کوشیدهاند، ضمن پذیرش فراوانی معانی واژه «مولی»، حد مشترکی میان آنها بیابند، اما به نظر میرسد اصل وجود این تعداد از معنا برای این واژه مسلّم نباشد.
این مسئله از سه جهت قابل بررسی است:
بازنگری در فهرست معانی «مولی» به خوبی نشان میدهد که در تهیه آن تنها به کاربردهای واژه «مولی» بسنده شده، بدون آن که مشخص گردد ملاک این کاربردها چیست و آن واژه با چه ساختاری به کار رفته است.
برای روشن شدن موضوع، توجه به این نکات ضروری است:
تردیدی نیست هر واژهای با افزوده شدن اجزایی به آن (ترکیبات اضافی)، بار معنایی جدیدی پیدا میکند که بر خلاف صورت نخست، معنای دیگری را به ذهن متبادر میکند، هرچند با معنای اصلی خود همچنان نوعی خویشاوندی دارد؛ نظیر واژه «پدر» و ترکیبات آن در زبان فارسی: پدر آمرزیده، پدرانه، پدر پیشه، پدر خوانده، پدر دار، پدر سوخته، پدر کشتگی، پدر مادر دار، پدر ریاضی، پدر معنوی.
این مسئله در مورد واژه «مولی» نیز صادق است، هرچند مورد توجه قرار نگرفته است. به عنوان مثال، در برخی از متون لغوی، «حلیف» از جمله معانی واژه «مولی» فرض شده و به چند بیت از اشعار شعرای عرب استشهاد شده است:
نابغه جعدی:
موالی حلف، لا موالی قرابة
و لکن قطینا یسألون الأتاویا(1)
اصطلاح «موالی حلف» اشاره به نوعی پیمان در میان اعراب جاهلی است که بر اساس آن هر دو نفری که با یکدیگر هم پیمان میشدند در صورت مرگ طرف دیگر، یک ششم از اموال او را به ارث میبرد. قرآن کریم در آیه 33 سوره نساء در باره آن چنین میفرماید: «وَلِکُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِیَ مِمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ وَالَّذینَ عَقَدَتْ اَیْمَانُکُمْ فَاتُوهُمْ نَصیبَهُمْ اِنَّ اللّهَ کَانَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهیدًا»؛ ر.ک: الجامع لأحکام القرآن، 5/165-166؛ انوار التنزیل و اسرار التأویل، 2/183.
1) ر.ک: غریب الحدیث، 3/142؛ صحاح، 6/2529؛ لسان العرب، 15/409: آنان موالی هم پیمان هستند نه موالی نسبی پسر عمو، اما گاهی اهل یک دیار از غریب درخواست میکنند.
حصین بن حمام المری:
موالیکم مولی الولادة منهم
و مولی الیمین حابس قد تقسّما(1)
دقت در این ابیات به خوبی نشان میدهد که «مولی» به معنای «حلیف» نیست، بلکه منظور از ترکیب اضافی «مولی الیمین»، «حلیف» است.
معمّر با دقت بیشتری این مطلب را چنین توضیح میدهد: «موالی: أولیاء ورثة عاقدت أیمانکم هو مولی الیمین و هو الحلیف»؛(2)همچنان که ابن حجر نیز با صراحت اعلام میکند: «مولی الیمین: الحلیف».(3)
این مطلب را درباره برخی دیگر از معانی واژه «مولی» نیز میتوان ادعا کرد. به عنوان مثال، عتبة بن شتیر بن خالد در بیتی میگوید:
انبئت حیا علی سقمان أسلمهم
مولی الیمین و مولی الجار و النسب(4)
به من که زنده بودم خبر دادند راستگوترین سقمان یا همسوگندند یا همکناران با خویشان.
«الموالی ثلاثة: مولی الیمین: المحالف، مولی الدار: المجاور و مولی النسب: ابن العم و القرابة»؛(5)همچنان که ابن حجر مینویسد: «المولی المنعم: المعتِق»؛(6)زبیدی هم با توجه به همین مطلب
1) دیوان حماسة، ص146: همبستگان شما کسانی هستند که از نظر ولادت با شما خویشاوندی دارند؛ اما هم پیمان خود را زندانی کرده و راه جدایی را پیموده است.
2) صحیح بخاری، 5/178.
3) فتح الباری شرح صحیح البخاری، 8/186.
4) معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، 2/742.
5) معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، 2/742.حاشیه.
6) فتح الباری شرح صحیح البخاری، 8/186.
مینویسد: «معتِق: مولی النعمة أنعم علی بعتقه، ولی: مولی فی الدین»؛(1)باقلانی نیز
به این نکته توجه دارد که برای رساندن معنای معتِق و معتَق، نیازمند آن هستیم که واژه «مولی» را به دو شکل به کار بریم، معتِق و معتَق: فلان مولی فلان و فلان مولی لفلان.(2)
ابن اثیر بر اساس همین نگرش مینویسد:
قد تکرّر ذکر المولی فی الحدیث و هو اسم یقع علی جماعة کثیرة ... فیضاف کلّ واحد إلی ما یقتضیه الحدیث الوارد فیه؛(3)«واژه مولی در احادیث تکرار شده است. مولی نامی است که به افراد زیادی گفته میشود ... پس اضافه میشود هریک به آن چه که حدیثی که در آن به کار رفته اقتضاء دارد».
این عبارت حکایت از آن دارد که گروهی از افراد مولی خوانده میشوند، آن هم با ملاحظه ترکیب اضافهای که واژه «مولی» ممکن است در هر متنی پیدا کند؛ بنابر این، واژه «مولی» معانی متعدد ندارد، افزون بر این که نامیدن این افراد به نام مولا
ناشی از ترکیب «مولی» با کلمات مختلف است.
پس میتوان چنین نتیجه گرفت که «مولی» به معنای: «حلیف»، «جار»، «ابن عم»، «قرابة»، «معتِق» و «ولی» نیست، بلکه این واژه هنگامی که به صورت ترکیبی به کار میرود، معنایی پیدا خواهد کرد که با واژههای حلیف، جار، ابن عم، قرابت و معتق هم معناست.
در هر زبانی واژههایی وجود دارد که با ملاحظه
برخی قراین میتوانند به معنایی به کار روند که برای آن وضع نشدهاند؛ روشن است که بدون ملاحظه آن قراین، آن معانی نیز به ذهن نمیآیند (عدم تبادر) و میتوان
ادعا کرد که به آن معنا به کار نرفتهاند (صحت سلب).
به عنوان مثال، فرزدق در بیتی واژه «مولی» را به معنای «حلیف» به کار برده، چنین سروده است:
فلو کان عبداللّه مولی هجوته
و لکنَّ عبداللّه، مولی مَوالیا(1)
اگر من عبداللّهِ برده را هجو کردم، ولی عبداللّه، همپیمانِ همپیمانان است.
اما روشن است که پذیرش این معنا متوقف بر اطلاع از قراین حالی و مقامی است، چرا که مراد از عبدالله در مصرع اول، عبدالله بن ابی اسحاق است و جوهری در توصیف او مینویسد: «عبدالله بن ابی اسحاق مولی الحضرمیین و هم حلفاء بنی عبد شمس بن عبد مناف».(2)
بنابر این، فرزدق هرچند واژه «مولی» را به معنای «حلیف» به کار میبرد، اما این معنا تنها و تنها با اطلاع از قراین خارجی قابل فهم است، اما بدون آنها، نه تنها این
معنا به ذهن نمیآید، بلکه میتوان برای آن، معنای دیگری نیز در نظر گرفت.
همچنین، باقلانی برای بیان این مطلب که واژه «مولی»، به معنای «صِهر» به کار میرود، به این بیت یزید بن قیس کلابی که در مقام شکایت به عمر مینویسد، استشهاد میکند:
فلاتنسین النافعین کلیهما
و هذا الذی فی السوق مولی بنی بدر(3)
هرگز آن دو سودمند را فراموش مکن و این همان است که در بازار، داماد بنیبدر است.
اگر این نقل را بپذیریم، هیچ دلیلی نداریم که «مولی» به معنای «صهر» است و به همین علت، باقلانی برای نشان دادن درستی ادعایش، در ادامه مینویسد: «کان الرجل صهرا لبنی الدار»؛(4)و به عبارت دیگر، اگر مشخص نمیبود که مراد از آن مرد
کیست، نمیتوان گفت که منظور از «مولی» در آن بیت، «صهر» است.(1)
فارسل الی الحجاج فاعرف حسابه و ارسل الی جزء و ارسل الی بشرولا تنسین النافعین کلاهما و لا بن غلاب من سراة بنی نصرو ما عاصم منهما بصفر عیابة و ذلک الذی فی السوق مولی بنی بدرو ارسل الی النعمان فاعرف حسابه و صهر بنی غزوان انی لذو خبر
ر.ک: الاصابة فی تمییز الصحابة، 6/552؛ فتوح البلدان، 2/473.
مربع بن دعدعة از همسایگان بنی کلیب بن یربوع است، وی ایشان را چنین توصیف میکند:
هم خلطونی بالنفوس وألجموا
الی نصر مولاهم مسومة جردا(2)
اما این سؤال مطرح است که اگر کسی از ارتباط شاعر با همسایگانش و همچنین منظور وی از سرودن این شعر آگاه نباشد، آیا راهی دارد که متوجه شود مراد او از «مولی»، «جار» است؟
دقت در مطالب گذشته این نکته را به خوبی روشن میسازد که تعدادی از معانی واژه «مولی»، در واقع کاربردهای این واژه در قالب اشعار شاعرانی است که برای رساندن مقصود خود با عنایت به قرینههای موجود از آن استفاده کردهاند. و نیاز به یادآوری نیست که تنوع کاربردهای مجازی یک واژه را نمیتوان دلیلی بر تنوع معنایی آن واژه دانست.
هرچند در متون ادبی، کلامی و تفسیری به مناسبتهای گوناگون، برای واژه «مولی» معانی متعددی بیان شده است، اما در بررسی آنها سه نکته قابل توجه است:
1) متن این شکوائیه به گونه دیگری نیز نقل شده است که به خوبی این مطلب را تأیید میکند:
2) اتفاق المبانی و افتراق المعانی، 1/142-141؛ روض الجنان و روح الجنان، 2/198-197؛ همچنین، ر.ک: امام شناسی، 7/242: ایشان تنها در ظاهر با من معاشرت دارند؛ اما اسبهای داغدار و کوتاه موی خود را برای همسایه لگام نهادهاند.
در میان معانی ذکر شده برای این کلمه، به معانی بر میخوریم که
تنها یک نفر، صرف نظر از این که لغوی باشد، مفسر یا متکلم، آن را نقل کرده است، نظیر: مکان و مقر،(1)ظهر و خلف،(2)عاقبت،(3)ضامن جریره،(4)لوی،(5)مالک،(6)معلم قرآن،(7)موازی،(8)ندیم،(9)نزیل.(10)
هرچند برای برخی از معانی به کاربردهای قرآنی یا کاربردهای ادبی واژه «مولی» استشهاد شده، اما برای گروهی از این معانی هیچ شاهدی گزارش نشده است؛ به عنوان مثال، زبیدی «نزیل» را به عنوان یکی از معانی نقل میکند، بدون آن که برای اثبات آن به شاهدی تمسک جوید.
به جز چند مورد که شاهدهای متعددی برای یک معنا گزارش شده، در سایر موارد تنها به یک بیت استشهاد شده است.
به عنوان مثال، «جار» یکی از معانی «مولی» است، اما برای اثبات آن تنها به یک بیت از مربع کلابی استشهاد شده است؛(11)همچنان که از «صاحب» به عنوان یکی از معانی یاد شده، اما تنها به این بیت طرفة جذیمی استشهاد شده است:
و لست بمولی سوأة اُدعی لها
فإنّ لسوآت الأمور موالیا(12)
من غلامی نیستم که به بدی شهره باشم، زیرا برای کارهای بد صاحبی هست.
1) غایة المرام فی علم الکلام، ص378.
2) غایة المرام فی علم الکلام، ص378.
3) مجمع البحرین، 4/563.
4) روض الجنان و روح الجنان، 2/198-197؛ همچنین، ر.ک: امام شناسی، 7/242.
5) تاریخ مدینه دمشق، 42/238.
6) تاریخ مدینه دمشق، 42/238.
7) فتح الباری شرح صحیح البخاری، 8/186: «من علّم عبدا آیة من کتاب الله فهو مولاه».
8) فتح الباری شرح صحیح البخاری، 8/186.
9) فتح الباری شرح صحیح البخاری، 8/186.
10) تاج العروس من جواهر القاموس، 10/399.
11) تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 1/455.
12) معجم الفروق اللغویة، ص578.
این اتفاق بیانگر این واقعیت است که برخی از این معانی، در واقع معنای واژه
«مولی» نیستند، بلکه کاربردهای عرفی آن محسوب میشوند که همچون سایر
لغات، با توجه به قراین و شواهد گوناگون و با ملاحظه اندک تشابهی که با معنای اصلی دارند، البته با تسامح رایج در باستفاده از کلمات، به معنای خاصی به کار رفتهاند.
روشن است که با فرض زنده بودن یک زبان، واژههای رایج در آن نه تنها با توجه به گویشی که در آن به کار میروند تغییر میکند که از نظر معنایی نیز دستخوش دگرگونی میشوند؛ عوامل فراوانی در این دگرگونی مؤثر بوده است که از جمله آنها میتوان به عوامل سیاسی، اجتماعی، دینی و گذشت زمان اشاره کرد.
بنابر این، تنوع معنایی یک واژه در خلال چند قرن هرچند امری طبیعی است، اما برای معناشناسی متنی که در آن این واژه به کار رفته است، توجه به زمان بکار گیری آن بسیار ضروری است؛ مطلبی که متأسفانه در مورد واژه «مولی» مورد توجه قرار نگرفته است.
واژه «مولی» در عصر پیامبر، آن هم در گویش رسمی آن زمان، یعنی قریش، دارای معنایی بوده است، اما بعدها افرادی پیدا شدند که صرف نظر از قبیله یا شهری که به آن وابسته بودند، آن واژه را با قرینه یا بدون قرینه در معنایی مشابه یا
غیر مشابه با معنای رایج در دوران گذشته به کار بردهاند؛ اما آیا این مسئله را میتوان
دلیلی بر تعدد معنای آن واژه در عصر پیامبر دانست؟
اگر بتوان کاربردهای مختلف «مولی» را در متون ادبی پس از عصر پیامبر، دلیلی بر تنوع معنایی آن دانست، پس میتوان استفاده بسیاری از شاعران برجسته عرب زبان - همچون ابو تمام طایی، عبدی کوفی، دعبل خزاعی، امیر ابو فراس، حسین بن حجاج، حمانی کوفی، ابن رومی، صنوبری، مفجّع، صاحب بن عبّاد، ناشی
صغیر، ابن علویّة، ابن حمّاد، ابن طباطبا، ابن عودی نیلی، جوهری، زاهی، تنوخی،
صولی نیلی، ابوالعلا سروی، مهیار، فنجکردی، ابو الفرج رازی(1)- از آن واژه را در خلال قرون گذشته برای رساندن مفهوم خلافت و ولایت امیرالمؤمنین در ماجرای غدیر، دلیلی بر آن دانست که نه تنها یکی از معانی این کلمه در زبان عربی، ولایت، سرپرستی و نظایر آن است، بلکه پیامبر نیز آن را به همین معنا به کار برده است.
بنا بر توضیحات گذشته، اصل وجود معانی متعدد برای واژه «مولی»، مطلب قابل پذیرشی نیست و چه خوب است به یاد داشته باشیم که کاربردهای عرفی (استعمال) یک واژه همیشه بیانگر وضع لغوی آن نیست؛ از این رو، میباید میان معنای حقیقی و معانی مجازی واژه «مولی» تفاوت گذاشت. از این گذشته، گویشهای مختلف زبان عربی و پراکندگی جغرافیایی قبایل عرب سهم بسزایی در به وجود آمدن این معانی مجازی داشتهاند.
بهترین شاهد بر این مدعا، استشهادهای ناسازگاری است که به آیات قرآنی یا متون ادبی که این واژه در آنها به کار رفته شده است، به این معنا که هریک از لغت شناسان یا مفسران برای واژه «مولی» در یک متن، معانی مختلفی بیان کردهاند که با هم قابل جمع نیستند.
واژه «مولی» به صورت مفرد و جمع، معرفه و نکره، مضاف به ضمیر (نا - کم - هم - ه) و غیر مضاف، بیست و یک بار در قرآن کریم تکرار شده است.
این آیات عبارتاند از:
«ذلِکَ بِاَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذینَ امَنُوا وَ اَنَّ الْکَافِرینَ لاَ مَوْلی لَهُمْ»(2)، «این برای آن است که خداوند سرپرست کسانی است که ایمان آوردند، اما کافران سرپرستی ندارند»؛
«وَارْحَمْنَا اَ نْتَ مَوْلینَا فَاص نْصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرینَ»(1)، «بر ما رحمت آور، سرپرست ما
تویی، پس ما را بر کافران پیروز گردان»؛
«قَدْ فَرَضَ اللّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ اَیْمَانِکُمْ وَ اللّهُ مَوْلیکُمْ وَ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ»(2)، «خداوند راه گشودن سوگندهایتان را روشن ساخته و خداوند مولای شماست و او دانا و حکیم است»؛
«وَ اعْتَصِمُوا بِاص للّهِ هُوَ مَوْلیکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ»(3)، «به خدا تمسک جویید که سرپرست شماست، چه سرپرست خوب و چه یاور شایستهای»؛
«فَاص عْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَوْلیکُمْ نِعْمَ الْمَوْلی وَنِعْمَ النَّصیرُ»(4)، «بدانید خدا سرپرست شماست، چه سرپرست خوب و چه یاور خوبی»؛
«مَاْویکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ»(5)، «جایگاهتان دوزخ است، دوزخ عهده دار امر شماست و چه بد جایگاهی است»؛
«بَلِ اللّهُ مَوْلیکُمْ وَهُوَ خَیْرُ النَّاصِرینَ»(6)، «بلکه خداوند سرپرست شماست و او بهترین یاوران است»؛
«ثُمَّ رُدُّوا اِلَی اللّهِ مَوْلیهُمُ الْحَقِّ»(7)، «سپس به سوی خداوند که سرپرست حقیقی آنهاست باز میگردند»؛
«وَلِکُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِیَ مِمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ»(8)، «برای هر کسی وارثانی قرار دادیم که از میراث پدر و مادر و نزدیکان ارث برند»؛
«وَ رُدُّوا اِلَی اللّهِ مَوْلیهُمُ الْحَقِّ»(9)، «و به سوی خداوند که سرپرست حقیقی آنهاست باز گردانده میشوند»؛
«وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ اَحَدُهُمَا اَبْکَمُ لاَ یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلی مَوْلیهُ»(1)، «خداوند مثل دو مردی را زده است که یکی از آنها لال بوده و قادر به انجام دادن کاری نیست و سربار صاحبش میباشد»؛
«وَ اِنّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِنْ وَرَاءی»(2)، «و من از بستگانم پس از خودم بیمناک هستم»؛
«یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ اَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلی وَ لَبِئْسَ الْعَشیرُ»(3)، «کسی را میخواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد مولا و یاوری و چه بد مونسی»؛
«اُدْعُوهُمْ لاِبَائِهِمْ هُوَ اَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ فَاِنْ لَمْ تَعْلَمُوا ابَاءَهُمْ فَاِخْوَانُکُمْ فِی الدّینِ وَ مَوَالیکُمْ»(4)، «آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خداوند عادلانه تر است و اگر پدرانشان را
نمیشناسید، آنها برادران دینی و موالی شما هستند»؛
«یَوْمَ لاَ یُغْنی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْٔا وَ لاَ هُمْ یُنْصَرُونَ»(5)، «روزی که هیچ زمامداری کمترین کمکی به زیر دستانش نمیکند و از هیچ سو یاری نمیشوند»؛
«وَ اِنْ تَظَاهَرَا عَلَیْهِ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلیهُ»(6)، «اگر از کار خود توبه کنید (به سود شما است زیرا) دلهایتان از حق منحرف شده و اگر علیه او به یکدیگر کمک کنید، در حقیقت خدا سرپرست اوست»؛
«قُلْ لَنْ یُصیبَنَا اِلاَّ مَا کَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلینَا وَعَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(7)، «بگو جز آن چه
خدا برای ما مقرر داشته هرگز به ما نمیرسد، او سرپرست ماست و مؤمنان باید تنها بر خدا
توکل کنند».
در متون تفسیری و گاه لغوی یا کلامی، در مقام بیان مراد این آیات، معانی
مختلفی برای واژه «مولی»، صرف نظر از ساختار صرفی آن، ارائه شده است که در
خور تأمل است.
به عنوان مثال، برای واژه «مولاکم» در آیه «مَاْویکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ»:(1)این معانی بیان شده است: 1- أولی(2)2- مالک امر(3)3- صاحب(4)4- عاقبت(5)5- متولی(6)6- مصیر(7)7- مکان(8)8- محرا(9)9- ناصر(10)10- ولی.(11)
همچنین، واژه «موالی» در آیه «وَ اِنّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِنْ وَرَاءی»(12)که صورت جمعِ کلمه «مولی» است به این معانی آمده است: 1- عموزادگان 2- خویشان پدری.
به معنای کلمه «مولی» در اشعار زیر نظری میافکنیم:
فغدت کلا الفرجین تحسب أنّه
مولی المخافة، خلفها و أمامها(13)
1) حدید، 57/15.
2) التبیان فی اعراب القرآن، 2/256؛ انوار التنزیل و اسرار التأویل، 5/300؛ الجامع لاحکام القرآن، 17/248؛ تفسیر القرآن العظیم، 4/311؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن، 27/228؛ ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم، 8/208؛ الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز، 2/1068؛ فتح القدیر، 5/171؛ زاد المسیر فی علم التفسیر، 8/167؛ تفسیر الجلالین، 1/721؛ مدارک التنزیل و حقائق التأویل، 4/217؛ مجمع البحرین، 4/560؛ الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، 4/476.
3) الجامع لاحکام القرآن، 17/248.
4) معالم التنزیل، 4/297.
5) مجمع البحرین، 4/560.
6) انوار التنزیل و اسرار التأویل، 5/300.
7) مفاتیح الغیب،29/227.
8) انوار التنزیل و اسرار التأویل، 5/300؛ فتح القدیر، 5/171؛ تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 1/452.
9) ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم، 8/208؛ الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، 4/476؛ مدارک التنزیل و حقائق التأویل، 2/648..
10) انوار التنزیل و اسرار التأویل، 5/300؛ ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم، 8/208؛ روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 27/178.
11) لباب التأویل فی معانی التنزیل، 4/249.
12) مریم، 19/5.
13) دیوان لبید، ص173-172: آن گاه صبح کرد در حالی که میپنداشت هریک از دو شکاف سزاوار به ترسیدن هستند، پشت سرش و پیش رویش.
برای واژه «مولی» در این بیت که متعلق به لبید بن ربیعة است سه معنا بیان شده است: 1- أولی: مناسبترین جایگاه نبرد (أولی موضع أن تکون فیه الحرب)(1)،
سزاوار به ترسیدن (أولی بالمخافة)(2)2- ولی المخافة(3)3- اطراف یک چیز (لما یلی الشیء مثل خلفه و قدامه).(4)
هم المولی و ان جنفوا علینا
و إنّا من لقائهم لزور
آنها هستند که باید از ایشان هراسید اگر چه از ما دوری کنند و ما در جنگ از رویارویی با آنها کناره میگیریم.
همچنان که «مولی» در این بیت که متعلق به عامر خصفی است، به دو معنا آمده است: 1- پسر عمو (ابن عم)(5)2- خویشان پدری (عصبه).(6)
نظیر این مطلب را در این شعر فضل بن عباس لهبی نیز میتوان دید:
مهلاً بنی عمّنا، مهلاً موالینا
لاتنبتوا بیننا ما کان مدفونا(7)
زیرا به واژه «موالینا» برای دو معنای: 1- پسر عمو (ابن عم) 2- خویشان پدری (عصبه) استشهاد شده است.(8)
صرف نظر از تفاوت میان حقیقت و مجاز در معانی
«مولی»، نکتهای که در کاوشهای معناشناسی متأسفانه کمتر مورد توجه قرار گرفته
است، تنوع معانی واژه «مولی» بر اساس نوع مصدر آن است.
1) الصحاح، 6/2529.
2) شرح معلقات سبع، ص78؛ روض الجنان و روح الجنان، 2/197؛ کنز الفوائد، ص229؛ همچنین، ر.ک: امام شناسی، 7/240 و261.
3) اتفاق المبانی و افتراق المعانی، 1/139.
4) مجمع البحرین، 4/563.
5) الصحاح، 4/1339 و6/2529.
6) لسان العرب، 15/408.
7) آرام باشید ای عموزادگان ما، آرام باشید ای موالی ما؛ دشمنیهای گذشته را ظاهر مسازید.
8) لسان العرب، 15/408؛ تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 1/454.
ابن اثیر پس از آن که گزارشی از معانی متعدد «مولی» ارائه میدهد، به این نکته مهم اشاره میکند که این معانی متفاوت از آن جا ناشی شده است که برای «مولی» دو مصدر میتوان فرض کرد، وِلایت و وَلایت.(1)
اگر «مولی» را از مصدر «وَلایت» بدانیم، در این صورت در نَسَب (پیوندهای خویشاوندی) و نصرت (یاری) و معتق به کار میرود؛ اما اگر آن را از مصدر «وِلایت» بدانیم، در آن صورت به معنای «امارت» خواهد بود.(2)
لازم به یادآوری است که ابن منظور همین مطلب را با اندکی تفاوت از ابن سکیت و زجاج نقل میکند.(3)و بر همین اساس است که طریحی در تعریف وَلایت مینویسد:
الوَلایة: محبة اهل البیت و اتباعهم فی الدین و امتثال أوامرهم و نواهیهم و التأسّی بهم فی الأعمال و الأخلاق؛(4)«وَلایت: دوستی خاندان پیامبر و پیروی از ایشان در امور دینی و فرمان برداری از امر و نهی ایشان و اقتدا به ایشان در رفتار و اخلاقشان».
در متون ادبی به دو نوع اشتراک اشاره شده است:
لفظی و معنوی. در اشتراک لفظی یک لفظ دارای چندین معناست؛ اما در اشتراک معنوی، برای یک لفظ تنها یک معنا وجود دارد، ولی این معنا میتواند مصادیق متعددی داشته باشد، نظیر رابطه کلی و جزئی در منطق.
1) لازم به یادآوری است سیبویه مدعی است «وَلایت» مصدر و «وِلایت» اسم مصدر است، ر.ک: الصحاح، 6/2530؛ لسان العرب، 15/407.
2) النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، 5/228؛ همچنین، ر.ک: الجامع لاحکام القرآن، 10/411؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن، 15/251.
3) لسان العرب، 15/407؛ تاج العروس من جواهر القاموس، 10/399.
4) مجمع البحرین، 4/561.
از آن جا که پذیرش معانی متعدد برای واژه «مولی» مستلزم آن است که نسبت میان آن با معانی متعددش، اشتراک لفظی باشد و چون اشتراک لفظی به واسطه آن که مستلزم وضعهای متعدد است، بر خلاف اصل است، میباید نسبت میان آنها را از نوع اشتراک معنوی بدانیم که لفظ برای قدر جامع میان تمام معانی وضع شده است؛ بنابر این، واژه «مولی» یک معنا بیشتر ندارد.(1)
از آن جا که معنای ماده در تمام مشتقات آن جاری است، ضروری به نظر میرسد برای رسیدن به معنای اصلی واژه «مولی» ابتدا معنای ماده آن را بشناسیم.
بر اساس گزارش لغت شناسان برجسته عرب، واژه «مولی» از ماده و ریشه «وَلْی» بوده، معنای آن قُرب و نزدیکی است.(2)
برای این منظور به سرودههای برخی از شاعران عرب زبان میتوان استشهاد کرد:
ساعدة بن جؤیة الهذلی:
هَجَرَتْ غَضُوب و حُبّ من یُتجنّب
وعدَتْ عواد دون وَلْیِک تَشْعَبُ(3)
غضوب از کسی که باید از او کناره گرفت دور شد و تجاوز کردند سواران و در برابر تو گروه گروه
شدند.
ابوعبید:
وَشطّ وَلْیُ النوی إنّ النوی قُذُف
تیّاحة غَرْبَةٌ بالدار أحیانا(4)
نزدیکیِ خانهای که آهنگ آن کردهایم دور شد و این خانه دور است که برای ما گاهی در دسترس
است گاهی دور از دسترس.
از آن جا که معنای ماده در تمام مشتقات آن جاری است، میبایست مفهوم «قُرب» در واژه «مولی» نیز لحاظ شود.
نزدیکی حقیقی به حکم آیه «وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ»(1)، «و ما به او نزدیکتریم از رگ گردن»؛ از آنِ خداوند متعال است که با مخلوقات خود معیّت قیّومیه دارد، «هُوَ مَعَکُمْ اَیْنَ مَا کُنْتُمْ »(2)، «او با شماست هر کجا که باشید»؛ بنابر این، مولای حقیقی اوست، پس میتوان بر «رب» عنوان مولا را منطبق کرد.
بر این اساس، به کسی که همراه انسان است (صاحب)، این عنوان صادق خواهد بود؛ همچنان که همسایه (جار) را نیز میتوان مولا دانست.
بر نزدیکان و خویشاوندان انسان (قریب) نیز این عنوان صادق خواهد بود، اما خویشان انسان چه کسانی هستند؟ پسران عمو قطعا از جمله خویشان انسان هستند، هرچند بجز ایشان، کسان دیگری هم هستند که این عنوان بر آنها صادق است و به همین سبب، ابن منظور مینویسد: «المولی: ... القریب کابن العم و شبهه»؛(3)پس ابو الهیثم میتواند ادعا کند که بر برادر (اخ) نیز عنوان «مولی» صادق است(4)، همچنان که ابن اعرابی نیز میتواند فرزند خواهر (ابن الاخت) را از جمله افرادی بداند که این عنوان بر آن صادق است؛(5)و به همین قیاس، میتوان خویشان پدری (عصبه) و وارثان فرد (وارث) را نیز مولای او دانست.(6)
اگر چنین باشد، دیگر تردیدی نخواهد بود که سرپرستِ انسانهای نیازمند به سرپرست (افراد نابالغ، سبک مغزان، دیوانگان) که از او به «ولی» یا «مولی فی
الدین» یاد میشود نیز به آن علت که با فرد نوعی همبستگی و قرابت دارد، مولای
وی به حساب میآید و روشن است که لازمه ولایت، داشتن اولویت نسبت به دیگران در اداره امور مولّی علیه است؛ پس نمیتوان «أولی»، «أولی بالتصرف»، «أولی بالشیء»، «متصرف فی الامر»، «متولی فی الامر» را از جمله معانی واژه «مولی» دانست، بلکه این معانی که همه به یک چیز دلالت میکنند از جمله لوازم معنای واژه «ولی» به حساب میآیند.
از سوی دیگر، چون نزدیکی، تنها از راه پیوندهای نَسَبی به وجود نمیآید، بلکه شامل پیوندهای سَبَبی نیز میشود، میتوان داماد خانواده (صهر) را نیز مولای آنها دانست.
طبیعی است که این نزدیکی میان افراد گاه میتواند در خارج از چارچوب روابط خویشاوندی شکل بگیرد، پس ابن اعرابی حق دارد هم پیمانهای افراد (حلیف و عقید) را هم مولای آنها بداند؛ طبیعی است که این نزدیکی میتواند به شکل اعتباری میان مالک و مملوک نیز برقرار باشد که البته در صورت انسان بودن مملوک، از وضوح بیشتری برخوردار است، پس میتوان «مالک» و «مملوک» را به شکل عام، مولا دانست، همچنان که بر مالکِ برده و برده (عبد) نیز این عنوان صادق است، حتی اگر پیوند مالکیت از میان آنها برداشته شده باشد؛ پس «معتِق» و «معتَق» نیز مولا خواهند بود، زیرا برده آزاد شده (معتَق) همچنان با آزاد کننده خود (معتِق) رابطه حقوقی دارد (ینزل منزلة ابن العم یجب علیک أن تنصره و أن ترثه إن مات و لا وارث له)(1)و بر همین اساس بر خویشاوند مجازی (ضامن جریره) هم عنوان مولی صادق خواهد بود.
از آن جا که آزاد کننده برده (معتِق) با آزاد کردن برده خود (معتَق)، او را از نعمت آزادی برخوردار میکند، میتوان یکی را نعمت دهنده (مُنْعِم) و دیگری را نعمت
1) تاج العروس من جواهر القاموس، 10/399.
داده شده (مُنْعَمٌ علیه) دانست؛ از این رو، بر «مُنْعِم» و «مُنْعَمٌ علیه» نیز «مولی»
اطلاق شده است، اما با ملاحظه جهت آزاد کنندگی و آزاد شدگی؛ معتق (مولی النعمة أنعم علیه بعتقه)(1)، مُنْعِممعتِق، مُنْعَمٌ علیه معتَق.(2)همچنین، اگر این نزدیکی نتیجه پیوندهای اقتصادی باشد، شریک را نیز میتوان مولای شریکش به حساب آورد.(3)
بنابر این، بر اساس تنوع «قُرب»، معانی ذکر شده برای واژه «مولی» را میتوان به ترتیب زیر طبقه بندی کرد:
1- مکانی (جار، صاحب، نزیل) 2- خویشاوندی: نسبی (ابن، ابن اخت، اخ، عم، ابن عم، عصبه، وارث)؛ سببی (صهر)؛ اعتباری (مالک، عبد، معتِق، معتَق و عتیق، ضامن جریره)؛ 3- اجتماعی - سیاسی (حلیف، عقید، سید غیر مالک و غیر معتق) 4- اقتصادی (شریک) 5- عاطفی (محب، حمیم، ناصر).
به این ترتیب، اگر «قریب» را معنای واژه «مولی» بدانیم، واژههای: صاحب، جار، ابن عم، ابن اخت، اخ، وارث، عصبه، صهر، حلیف، عقید، شریک، ... دیگر معنای مستقلی برای «مولی» نخواهند بود، بلکه مصادیق آن خواهند بود.
راغب اصفهانی در توضیح معنای ماده «ولی» مینویسد:
الولاء و التوالی أن یحصل شیئان فصاعدا حصولاً لیس بینهما ما لیس منهما؛(4)«این ماده هنگامی به کار میرود که نسبت میان دو چیز یا بیشتر، به گونهای باشد که میان آنها چیزی غیر از خودشان قرار نداشته باشد».
روشن است که با نبود حجاب میان دو یا چند شیء، نوعی یگانگی و اتحاد میان آنها به وجود میآید که لازمه آن، تحقق نزدیکی و قرب است. این نزدیکی هرچند
در گام نخست، حسی (مکانی) است، اما میتواند شامل قرب و نزدیکی غیر حسی (معنوی) نیز باشد، همچون نزدیکی حاصل از خویشاوندی، دوستی، هم کیشی و مانند آن.(1)
به همین سبب است که واژه «مولی» به هریک از دو طرف این نسبت، یعنی قُرب حاصل میان دو یا چند شیء (شخص) اطلاق میشود، نظیر مالک و برده، مُنْعِم و مُنْعَمٌ علیه، مُعتِق و مُعتَق، دو حلیف، دو عقید، حبیب و محبوب، ناصر و منصور، دو پسر عمو، دو همسایه.(2)
ابو الهلال عسکری بر این باور است که ماده «وَلْی» به معنای دنبال آمدن است (جعل الثانی بعد الاول من غیر فصل).(3)
بر اساس این نظریه هم، نوعی قُرب و نزدیکی در ماده «ولی» لحاظ میشود و معلوم میگردد که چرا در برخی از متون لغوی واژه «مولی» را به «تابع» معنا کردهاند.
نحاس با توجه به این مطلب، دلیل اطلاق «مولی» بر «عصبه» را چنین توضیح میدهد: «یقال للعصبة موال، أی من یلیه فی النسب کما أنّ الأقرباء من یقرب إلیه فی النسب و بنو عم داخلون فی هذا».(4)
با بررسی سه نظریه بالا میتوان چنین نتیجه گرفت که مفهوم نزدیکی (قُرب) در
ماده «وَلْی» لحاظ میگردد چه معنای آن باشد یا لازمه آن.
با این فرض که واژه «مولی» نمیتواند معانی متعدد و
1) المفردات فی غریب القرآن، ص533: «و یستعار ذلک للقرب من حیث المکان و من حیث النسبة و من حیث الدین و من حیث الصداقة و النصرة و الاعتقاد»؛ همچنین، ر.ک: امام شناسی، 7/238-237 و5/33-18.
2) امام شناسی، 7/238.
3) معجم الفروق اللغویة، ص578.
4) معانی القرآن، 4/309-308؛ همچنین، ر.ک: الجامع لاحکام القرآن، 11/78؛ التبیان فی تفسیر القرآن، 7/105-104.
یکسان داشته باشد، میباید در جستجوی معنای اصلی آن باشیم.
در این که معنای اصلی این واژه چیست، احتمالات مختلفی مطرح شده است:
بر اساس این احتمال که مشهور میان متکلمان شیعی است و ابن بطریق را از جمله مبتکران آن میتوان به حساب آورد، واژه «مولی» به معنای «أولی» به کار میرود، هرچند که این اولویت در کاربردهای مختلف خود، مصادیق گوناگون پیدا میکند.(1)
ص124-123.
ابوالفتوح رازی در این باره چنین توضیح میدهد: «بدان که مولی در لغت منقسم بود بر یازده قسمت: مولی آید به معنای أولی و او اصل است و مرجع دیگر اقسام مولی به اوست چنان که گفته شود ...این جمله اقسام چون تأمل کنند همه را معنی راجع به أولی بود برای آن که خداوند به بنده و بنده به خداوند، و آزاد کننده به آزاد
کرده و آزاد کرده به آزاد کننده، و همسایه به همسایه، و هم سوگند به هم سوگند، و ناصر به منصور، و پسر عم به پسر عم، و ضامن جریره و جمله اقسام، اینان اولیتر باشند به اصحابشان از دیگران که آن ولایت نباشد؛ پس درست شد که معنی جمله راجع است به اولی و معنای اولی لائق است در این جا».(2)
مرحوم علامه امینی نیز ضمن پذیرش این مطلب که «اولی بالشیء» حقیقت و اصل معنی واژه «مولی» است، میکوشد بین تمام معانی ذکر شده برای آن با اولویت نوعی پیوند برقرار کند.(3)
شاهد بر این مدعا که میان اولویت و معانی واژه «مولی» نوعی پیوند برقرار است، روایتی است که اهل سنت از پیامبر گرامی اسلام به این مضمون نقل
گرچه «اولی بالشیء» را به عنوان اصل و حقیقت معنای «مولی» دانستن و برگرداندن سایر معانی به آن، طرفداران زیادی دارد، اما قابل مناقشه به نظر میرسد؛ زیرا اتحاد مصداقی «مولی» و «أولی» که از آن به «حمل شایع صناعی» یاد میکنیم دلیل بر اتحاد مفهومی این دو واژه یعنی «حمل اولی ذاتی» نخواهد بود، چرا که از نظر ساختاری، واژه «أولی» بر وزن «أفْعَلْ» و «مولی» بر وزن «مَفْعَلْ» است و بی تردید این دو وزن نمیتوانند متضمن یک معنا باشند.(4)
این نظریه که مشهور میان متکلمان سنّی است و فخر رازی را میتوان مبتکر آن دانست، مبتنی بر معنای ماده و هیأت «مولی» است.
بر این اساس، چون «مولی» از نظر ساختاری بر وزن «مَفْعَل» است و این وزن بر اسم مکان یا زمان دلالت دارد و از سوی دیگر چون این واژه از ماده «وَلْی» مشتق شده و این ماده به معنای قُرب و نزدیکی است، مولی نیز به معنای مکان وَلْی یا مکان نزدیکی خواهد بود.
با توجه به همین مطلب است که برخی از مفسران واژه «مولاکم» در آیه «مَاْویکُمُ
النَّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ» را با تعبیرهای مختلف به مکان نزدیکی معنا کردهاند.(5)
این احتمال هرچند از نظر ساختاری درست به نظر میرسد، چرا که هم معنای ماده در آن لحاظ شده و هم تأثیر هیأت بر معنا، اما دچار نوعی مغالطه
1) ر.ک: امام شناسی، 7/253-254.
2) صحیح مسلم، 7/47.
3) صحیح مسلم، 7/47.
4) امام شناسی، 7/273.
5) مفاتیح الغیب، 29/227: «المولی موضع الوَلْی و هو القرب، فالمعنی: إن النار هی موضعکم الذی تقربون منه و تصلون الیه»؛ انوار التنزیل و اسرار التأویل، 5/300؛ ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم، 8/208؛ فتح القدیر، 5/171: «مکانکم عمّا قریب من الولی و هو القرب».
است، زیرا - همان گونه که پس از این به تفصیل درباره آن سخن میگوییم - این که وزن «مَفْعَل» دلالت بر زمان و مکان میکند، به این معنا نیست که این وزن حاکی از هیچ معنای دیگری نیست.
به عنوان مثال طبری در تفسیر آیه «اَ نْتَ مَوْلینَا فَاص نْصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرینَ» مینویسد:
المولی فی هذا الموضع المفعل من ولی فلان امر فلان فهو یلیه ولایة و هو ولیه و مولاه.(1)
از سوی دیگر، برای این برداشت هیچ شاهدی در ادبیات عرب وجود ندارد، جز احتمالی که برخی از مفسران درباره معنای آیه «مَاْویکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ» بیان کردهاند و این احتمال نیز از آن جا مطرح شده که متکلمان شیعه اصرار داشتهاند به استناد همین آیه اثبات کنند که «مولی» به معنای «أولی» است.(2)
است؛ در جواب میگوییم: «مولی» در کلام اللهتعالی: «مَاْویکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ»، به معنی «أولی» است، یعنی: جای شما آتش است و آن به شما اولی است؛ ر.ک: المواقف، 3/602 و614؛ منهج الفاضلین فی معرفة الائمة الکاملین، ص161.
اما به نظر میرسد - آن گونه که ثعالبی احتمال داده است - اطلاق مولی بر دوزخ، اطلاقی مجازی باشد، یعنی قرآن با نوعی استعاره، جهنم را مولای کافران دانسته است، زیرا زمام امور آنها را به دست دارد.(3)
آن گونه که قرطبی بیان میدارد، واژه «مولی»
در زبان عربی به فردی اطلاق میشود که عهده دار مصالح فرد دیگری است و بر
همین اساس، در سایر مواردی که فرد نوعی ملازمت و همراهی با چیزی دارد نیز به کار میرود.(1)
دقت در این معنا، دو نکته را به خوبی نشان میدهد: 1- مولا کسی است که عهده دار کارهای دیگران است 2- مولا عهده دار انجام کارهایی است که به مصلحت فرد دیگر است.
هرچند جصّاص از قید «مصالح» سخنی به میان نمیآورد، اما میتوان او را از جمله طرفداران این نظریه دانست، زیرا وی نیز بر این باور است که واژه «مولی» در جایی به کار میرود که شخص عهده دار انجام کار دیگران است.
وی در توضیح چگونگی انطباق مفهوم «ولایت در تصرف» بر معنای واژه «مولی» مینویسد:
المولی لفظ مشترک ینصرف علی وجوه: فالمولی: المعتِق، لأنّه ولیّ نعمه فی عتقه و لذلک سمّی مولی النعمة و المولی: العبد المعتَق، لاتصال ولایة مولاه به فی انعامه علیه ... و المولی: العصبة و المولی: الحلیف، لأن المحالف یلی أمره بعقد الیمین و المولی: ابن العم، لأنّه یلیه بالنصرة للقرابة التی بینهما و المولی:
الولیّ، لأنّه یلی بالنصرة و قال تعالی «ذَلک بأنّ اللّه مولی الذین آمنوا» ... و المولی: مالک العبد، لأنّه یلیه الملک و التصرف و الولایة و النصر و الحمایة؛ فاسم المولی ینصرف علی هذه الوجوه و هو اسم مشترک لایصح اعتبار عمومه؛(2)«مولی» لفظی است مشترک که به صورتهای مختلف به کار میرود:
«مولی» آزاد کننده برده است، زیرا او از آن جهت که برده خود را آزاد کرده، ولیّ نعمت اوست و به همین علت به او «مولی النعمة» گفته میشود و «مولی» برده
آزاد شده است، زیرا ولایت صاحبش بر او به آن سبب که به او نعمت آزادی داده همچنان باقی است ... و «مولی» خویشان پدری است و «مولی» هم سوگند است، زیرا هم سوگند با بستن قسم، عهده دار کارهای او میشود و «مولی» پسر عموست، زیرا به علت وجود نسبت خویشاوندی، عهده دار یاری اوست و «مولی» سرپرست (ولی) است، زیرا عهده دار یاری اوست، همچنان که خداوند تعالی فرموده: خداوند یاور مؤمنان است ... «مولی» مالک برده است، چرا که عهده دار یاری و حمایت از او و مجاز در تصرف در اوست؛ پس واژه «مولی» بر این معانی قابل انطباق بوده، کلمهای مشترک است که نمیتواند همه معانی را با هم برساند.
به نظر ما - آنگونه که پس از این توضیح داده خواهد شد - واژه «مولی» معنایی جز «متولی امور» ندارد و سایر آنچه به عنوان معنا برای آن بیان شده، فقط کاربردهای مجازی آن است که با قراین و شواهد لفظی و غیر لفظی مشخص میشود.
متکلمان شیعه از مجموع سخنان پیامبر در ماجرای غدیر خم و اتفاقات جانبی آن چنین استفاده کردهاند که پیام غدیر، اعلان عمومی خلافت و جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام است.
محور اصلی سخن پیامبر گرامی اسلام در غدیر خم، جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» است. هرچند در متون لغوی برای واژه «مولی» معانی متعددی بیان شده است، اما با توجه به پارهای ملاحظات، مراد از آن، «أولی» است.
بر اساس مطالعات متن شناسی، این ملاحظات را به دو بخش میتوان تقسیم کرد:
تردیدی نیست که واژه «مولی» در کاربردهای متفاوت (لغوی، عرفی، ادبی، قرآنی) به معنای «أولی» به کار رفته است.
برای اثبات این مطلب، به نظر برخی از مفسران درباره آیه «مَاْویکُمُ النَّارُ هِیَ
مَوْلیکُمْ» که «مولاکم» را به «أولی بکم» معنا کردهاند، همچنین اشعار برخی از ادیبان بزرگ عرب که واژه «مولی» را مترادف با «أولی» به کار بردهاند، میتوان استناد کرد؛
زیرا کسانی هم که برای این واژه معنای دیگری بیان کردهاند، برای اثبات درستی
ادعای خود، به کاربردهای عرفی و متون ادبی عرب استناد کردهاند.(1)
مرحوم علامه امینی در کتاب گران سنگ الغدیر، فهرستی از بزرگان اهل سنت ارائه میدهد که یا معتقدند واژه «مولاکم» در آیه «مَاْویکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ» تنها به معنای «أولی بکم» به کار رفته است یا دست کم، یکی از معانی آن را «أولی بکم» دانستهاند.(2)
با پذیرش این مطلب که واژه «مولی» در زبان عربی به معنا و مترادف با «أولی» به کار میرود، باید به این مطلب توجه کرد که در جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه»، این واژه حتما به همین معنا به کار رفته و معنای آن چنین خواهد بود «من کنت أولی به من نفسه فعلیٌّ أولی به»؛ زیرا:
دیگر معانی این واژه نمیتوانند مراد باشند، زیرا مستلزم کفر، دروغ یا بی مفهوم بودن معنای جمله است.
به عنوان مثال: واژه یاد شده در بالا به معنای «رب» نیست، زیرا اعتقاد به چنین مطلبی موجب کفر خواهد بود؛ به معنای «حلیف» نیست، چون هیچ ملازمهای میان هم پیمانی پیامبر با قبیله و عشیرهای و هم پیمانی امیرالمؤمنین علیهالسلام با آنها نیست؛ به معنای «مالک»، «جار» (همسایه)، «صهر» (داماد)، «مُعتِق» (آزاد کننده برده) هم نیست، زیرا در این فرض، سخن پیامبر نادرست و بی معنا خواهد بود؛ به معنای «ابن عم» (پسر عمو) نیست، زیرا بر این سخن فایدهای مترتب نیست؛ به معنای مُحب (دوستدار) و ناصر (یاور) نیست، زیرا مطلب مجهولی نبوده است تا
نیاز باشد به اطلاع عموم مردم رسانده شود، چرا که هر مسلمانی میداند باید دیگر مسلمانان را دوست بدارد و به یاری آنها بشتابد.(1)
جمله «فمن کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» در میان سخن پیامبر قرار گرفته است. پیامبر ابتدا مطالبی را بیان میکند و پس از آن که
مردم را بر درستی آن گواه میگیرد، بحث مولا بودن خود و امیرالمؤمنین و پیوستگی آنها را مطرح میکند و سپس در قالب دعا، بحث موالات، معادات، محبت و نصرت ایشان را بیان میکند.
محوریترین سخن پیامبر، جمله «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» است. این جمله که با تأیید مردم نیز مواجه شد، بیانگر اولویت بدون قید و شرط پیامبر بر مؤمنان است، اولویتی که نتیجه پذیرش آن، مولا بودن پیامبر و به دنبال آن، مولا بودن امیرالمؤمنین است.(2)
بنابر این، پیوستگی معنایی جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» با جملات پیش از خود (اتحاد معنا در مقدمه و ذی المقدمة)، به خوبی بر این مطلب دلالت دارد که واژه «مولی» به معنای «أولی» به کار رفته است.(3)
1) الهدایة فی الاصول و الفروع، ص152-151؛ عمدة عیون صحاح الاخبار فی مناقب الامام الابرار، ص117-116؛ الشافی فی الامامة، 2/280؛ کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص369؛ جرجانی، شرح المواقف، ص361؛ تذکرة الخواص، ص38؛ الغدیر فی الکتاب و السنّة و الادب، 1/368-362 و372-371؛ امام شناسی، 7/242 و246؛ الالهیات علی هدی الکتاب و السنّة و العقل، 2/597-596.
2) ابن بطریق این مطلب را چنین توضیح میدهد: «مقدمة الکلام التی بدأ بذکرها و اخذ اقرار الامة بها ... ثم عطف علیها بلفظ یحتملها و یحتمل غیرها، دلیل علی انه لم یرد بها غیر المعنی الذی قررهم علیه من دون احدی محتملاتها و انه قصد بالمعطوف ما هو معطوف علیه»؛ عمدة عیون صحاح الاخبار فی مناقب الامام الابرار، ص116-115.
3) الشافی فی الامامة، 2/284؛ کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص369؛ المواقف، 3/602 و615؛ جرجانی، شرح المواقف، ص360؛ نهج الایمان، ص128-127؛ الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/371-370؛ امام شناسی، 7/276؛ الالهیات علی هدی الکتاب و السنة و العقل، 2/598.
شاهد بر این مطلب، روایتی است که از امام صادق علیهالسلام در این باره نقل شده
است:
انّه سئل عن معنی هذا الخبر، فقال: سئل عنها - و اللّه - رسول اللّه فقال: اللّه مولای، أولی بی من نفسی، لا أمر لی معه و أنا أولی المؤمنین بهم من أنفسهم، لا أمر لهم معی و من کنت مولاه، أولی به من نفسه، لا أمر له معی، فعلیٌّ مولاه، أولی به من نفسه، لا أمر له معه؛(1)«از معنای این خبر پرسیده شد، فرمود: به خدا قسم، از پیامبر هم همین سؤال شد، فرمود: خداوند مولای من است، او سزاوارتر است به من از خودم، با وجود او برای من انتخابی نیست و من سزاوارترین مؤمنان هستم به ایشان از خودشان، با وجود من برای ایشان انتخابی نیست و هرکس که من مولای او باشم، سزاوارترم به او از خودش، برای او با وجود من انتخابی نیست، پس علی مولای اوست، سزاوارتر است به او از خودش، انتخابی برای او با وجود علی نیست».
افزون بر این، پیامبر پس از بیان سخن اصلی خود درباره مولی بودن امیرالمؤمنین، در قالب چند دعا، بحث موالات موالیان حضرت و معادات با دشمنان ایشان را مطرح میسازد و سرانجام از حاضران میخواهد تا این ماجرا را به اطلاع آنها که حاضر نیستند، برسانند.
بیان دعا از یک سو و امر به ابلاغ ماجرای غدیر از سوی دیگر، نشانگر آن است که امیرالمؤمنین در خلال این رخداد به مقام شامخی منصوب شده است و به همین
1) العقد الثمین فی تاریخ البلد الامین، ص48-47؛ بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، ص92، شماره24؛ همچنین ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/386؛ خلاصة عبقات الانوار، 7/380، شماره 13.
دلیل یاران پیامبر، پس از پایان پذیرفتن ماجرا، به امیرالمؤمنین برای رسیدن به چنین مقامی تبریک و تهنیت میگویند.(1)
همچنان که خبر دادن پیامبر از فرا رسیدن زمان مرگ خود و گفتن جمله: «اللّه أکبر علی اکمال الدین و اتمام النّعمة و رضی الرّب برسالتی و الولایة لعلیٍّ من بعدی» پس از نزول آیه «اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمُ الاِْسْلاَمَ دینًا»(2)و پایان پذیرفتن مراسم، بر بزرگی و اهمیت ماجرای غدیر میافزاید.(3)
متکلمان و مفسران سنّی ضمن نقد این برداشت از حادثه غدیر، سه اشکال بر آن دارند:
مهمترین ایرادی که از نظر معناشناسی بر
دلالت حدیث ولایت شده است آن که این حدیث، هنگامی بیانگر جانشینی و خلافت امیرالمؤمنین است که واژه «مولی» به معنای «أولی» باشد، در حالی که چنین نیست؛ زیرا هیچ گاه در زبان عربی، این دو واژه به یک معنا به کار نرفتهاند و تنها ابو زید لغوی در آیه کریمه «مَاْویکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ» مدعی است که واژه «مولاکم» به معنای «اولاکم» است.(4)
فخر رازی و پیروان او برای اثبات این ادعا، چنین استدلال میکنند:
1) الالهیات علی هدی الکتاب و السنة و العقل، 2/599-598.
2) مائده، 5/3.
3) الالهیات علی هدی الکتاب و السنة و العقل، 2/599.
4) غایة المرام فی علم الکلام، 1/378؛ الصواعق المحرقة علی اهل الرفض و الضلال و الزندقة، 1/108؛ المواقف، 3/602 و616؛ تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 1/451؛ روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 6/195؛؛ همچنین برای اطلاع از سایر منابع، ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/356؛ امام شناسی، 7/266.
اگر واژه «مولی» مترادف و هم معنای واژه «أولی» باشد، باید بتوان هریک را جای دیگری به کار بُرد؛ زیرا عقل حکم میکند که هرگاه واضع لغت دو کلمه را به یک معنا وضع کرده باشد، باید بتوان هریک از آنها
را با پسوندها یا پیشوندهای دیگری در جملات به کار برد، در حالی که در مورد این دو واژه چنین چیزی صحیح نیست؛ به عنوان مثال: «مولی زید» صحیح است، اما «اولی زید» صحیح نیست، همچنان که «اولی من زید» صحیح است، اما «مولی من زید» درست نخواهد بود.(1)
ترادف و اتحاد معنایی الفاظ، در ماده (جوهر) الفاظ است و نه در ساختارهای متفاوت ناشی از ترکیب آنها با سایر حروف یا کلمات، به همین دلیل، جمله «فلان اولی بفلان» را میتوان هم معنی «فلان مولی فلان» دانست، با این که در استفاده از کلمه «باء» یکسان نیستند.(2)
اگر ملاک ترادف الفاظ، کاربرد یکسان آنها به جای یکدیگر باشد، نباید واژه «مولی» را مترادف با سایر معانی آن، همچون «ناصر» دانست، زیرا نمیتوان «ناصر» و «مولی» را در همه موارد، به جای یکدیگر به کار برد، به عنوان مثال نمیتوان به جای جمله «من أنصاری إلی اللّه» یا «نحن أنصار اللّه»، چنین گفت: «من موالی إلی اللّه» یا «نحن موالی اللّه».(3)
افزون بر این، استعمال «من کان أولی بالشیء» به جای «مولاه» و بالعکس صحیح خواهد بود.(4)
1) التفسیر الکبیر، 29/227؛ روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 6/195؛ همچنین، ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/351 ( به نقل از: نهایة العقول فی درایة الاصول).
2) الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/352-351؛ امام شناسی، 7/267.
3) الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/352؛ الالهیات علی هدی الکتاب و السنة و العقل، 2/592.
4) الشافی فی الامامة، 2/269-268.
واژه «مولی» از نظر ساختار لغوی، اسم است بر وزن «مَفْعَلْ»، اما واژه «أولی» اسم است بر وزن «أفْعَلْ» و روشن است که وزن «مَفْعَلْ» بر زمان و مکان دلالت دارد، حال آن که وزن «أفْعَلْ» بیان گر تفضیل است؛ پس هیچ گاه نمیتوانند از نظر معنایی، مترادف هم باشند.(1)
وزن «مفعل» تنها بر زمان و مکان دلالت ندارد، بلکه به معنای «فاعل»، «مفعول» و «فعیل» نیز به کار میرود.(2)
همچنین، تردیدی نیست که دو واژه «مولی» و «أولی» از نظر ساختاری یکسان نیستند و قرار هم نیست «أولی» را صفت «مولی» بدانیم تا ادعا شود که معنای تفضیل خارج از مفاد «مولی» است، بلکه منظور آن است که واژه «مولی» اسمی برای این معناست.(3)
وضع لغوی وزن «مَفْعَل» برای حَدَث (مکان یا زمان) دلیلی بر عدم دلالت آن بر سایر معانی نمیکند، زیرا اگر چنین میبود، نباید واژه «مولی» بر هیچ یک از معانی خود همچون «مُعتق» اطلاق میشد.(4)
همچنین، وضع لغوی وزن «مَفْعَل» برای حَدَث (مکان یا زمان) مانع از کاربرد عرفی آن در معنای تفضیل نیست و به همین دلیل، گروهی از اهل لغت و تفسیر تصریح کردهاند که واژه «مولی» به معنای «أولی» نیز به کار میرود؛(5)همچنان که
1) المواقف، 3/602 و617-615؛ الصواعق المحرقة علی اهل الرفض و الضلال و الزندقة، 1/108؛ روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 6/195.
2) خلاصة عبقات الانوار فی امامة الائمة الاطهار، 8/129.
3) الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/358.
4) الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، 1/308.
5) البیان فی غریب اعراب القرآن، 2/422؛ تحفة الاریب بما فی القرآن من الغریب، ص290؛ تذکرة الخواص، ص38؛ همچنین برای اطلاع از سایر منابع ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/355-354.
شاعران برجسته نیز در آثار خود آن را به همان معنا به کار بردهاند.
بنابر این، واژه «مولی» در حدیث غدیر - از روی حقیقت و نه مجاز(1)- به معنای «أولی» به کار رفته است، چه «أولی» تنها معنای آن باشد یا یکی از معانی آن(2)و انکار
چنین مطلبی تا آن جا نارواست که نیشابوری ضمن بیان سه احتمال در معنای جمله «هی مولاکم»، یعنی: تتولی امورکم، أولی بکم و مکانکم الذی یقال فیه هو أولی بکم، سخن فخر رازی را در معنای حدیث «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» نقل کرده و با عبارت «و فی هذا الاسقاط بحث لایخفی»، آن را مورد انتقاد قرار میدهد.(3)
اگر بپذیریم معنای جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ
مولاه» عبارت است از «من کنت اولی من نفسه فعلیٌّ أولی من نفسه»، این پرسش مطرح است که آیا این اولویت در همه امور و در تمامی موارد است یا تنها به کار یا مورد خاصی اختصاص دارد؟
متکلمان سنّی در پاسخ به این سؤال و به منظور اثبات مطلق نبودن اولویت و در نتیجه عدم دلالت بر خلافت امیرالمؤمنین، از دو روش استدلالی (نقضی و حلی) بهره جستهاند:(4)
دلیل و از روی سهل انگاری است، زیرا افرادی همچون خلیل و نظایر او، آن را نقل نکردهاند؛ افزون بر این، هرکس هم که بگوید واژه «مولی» میتواند به معنای «أولی» باشد، معتقد به دلالت حدیث بر امامت امیرالمؤمنین نیست، زیرا اباعبیده و ابن انباری گرچه حکم کردهاند که لفظ «مولی» به معنای «أولی» است، ولی ابوبکر را خلیفه و امام میدانند؛ ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/359 به نقل از نهایة العقول فی درایة الاصول.
1) الشافی فی الامامة، 2/274-273.
2) الالهیات علی هدی الکتاب و السنة و العقل، 2/590.
3) غرائب القرآن و رغائب الفرقان، 27/97؛ همچنین، ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/353؛ خلاصة عبقات الانوار فی امامة الائمة الاطهار، 8/182؛ نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار، 8/174.
4) فخر رازی ابتدا مدعی است این که بزرگان اهل لغت گفتهاند مولی به معنای اولی آمده، سخنی بدون
اگر سخن پیامبر صراحت در امامت و خلافت میداشت، امیرالمؤمنین اولین کسی میبود که با استناد به آن، در صدد به دست آوردن حکومت بر میآمد؛ سکوت بزرگان خاندان بنی هاشم همچون عباس بن عبدالمطلب و همچنین امیرالمؤمنین نسبت به عملکرد صحابه تا زمانی که خود عهده دار خلافت شد، بهترین گواه است بر این که جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ
مولاه» دلالت بر اولویت مطلق و در نتیجه خلافت وی ندارد.(1)
درست به همین دلیل که پیامبر گرامی اسلام در ماجرای غدیر در صدد بیان و تثبیت خلافت و امامت امیرالمؤمنین بود، پس از رحلت ایشان، اولین چالش میان مهاجر و انصار در سقیفه بنی ساعده شکل گرفت و از آن جا به توده مردم نیز سرایت کرد تا حدی که بستر جنگ ردّه را فراهم کرد.
مخالفت بزرگان صحابه همچون سلمان، ابوذر، مقداد، ... با انتخاب ابوبکر و ماجرای تأسف برانگیز به آتش کشیدن خانه امیرالمؤمنین (احراق دار فاطمه) بهترین گواه بر عدم رضایت امیرالمؤمنین با روند انتخاب خلیفه است.(2)
امیرالمؤمنین بارها و بارها به حقّ از دست رفته خود اشاره میکرد و از سکوت خود با تعبیر خاری در چشم و استخوانی در گلو یاد میکرد:
أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلانٌ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَی
1) الصواعق المحرقة علی اهل الرفض و الضلال و الزندقة، 1/112-111؛ گوهر مراد ص491-490؛ الاربعین فی اصول الدین، ص430-431 و 442؛ الاعتقاد و الهدایة الی سبیل الرشاد، ص356-355.
2) ر.ک: کتاب سلیم بن قیس، 163-146؛ الاحتجاج، 1/114-107؛ المسترشد فی امامة امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب، ص378-377؛ تفسیر أبیحمزة ثمالی، ص176-175، شماره106؛ بحار الانوار، 28/282-264 و89/41-40؛ الانوار العلویة و الاسرار المرتضویة، ص285.
یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لایَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَیْتُ عَنْهَا کَشْحا وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَی طَخْیَةٍ عَمْیَاءَ یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ وَ یَکْدَحُ فِیهَا مُؤمِنٌ حَتَّی یَلْقَی رَبَّهُ فَرَأَیْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَی هَاتَا أَحْجَی فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَذًی وَ فِی الْحَلْقِ شَجا أَرَی تُرَاثِی نَهْبا؛(1)«آگاه باشید، به خدا سوگند، ابابکر جامه خلافت را بر تن کرد در حالی که میدانست جایگاه من در حکومت اسلامی چون محور سنگ آسیاب است. او میدانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است و مرغان دور پرواز
اندیشهها به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من ردای خلافت را رها کرده و دامن جمع نموده، از آن کنارهگیری کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حقّ خود به پا خیزم یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که به وجود آوردند صبر پیشه سازم که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه میدارد؟ پس از ارزیابی درست، صبر و بردباری را خردمندانهتر دیدم، پس صبر کردم در حالی که گویا خاشاک در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود و با دیدگان خود نگریستم که میراث مرا به غارت میبرند».
همچنان که بنا به گزارش مورخان و محدثان شیعه و سنی، آن حضرت هرجا فرصتی پیدا میکرد، یاران پیامبر را به یاد غدیر میانداخت(2)و گاه آنان را قسم
1) نهج البلاغة،1/32-31.
2) ر.ک: نسائی، السنن الکبری، 5/132-131، شماره8473-8470؛ مسند احمد، 1/119 و5/37؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، 9/104 و107؛ المصنف فی الاحادیث و الآثار، 7/499، شماره28؛ السنة، ص593، شماره1373؛ مسند أبییعلی، 1/429-428، شماره567؛ المعجم الاوسط، 2/275 و324؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، 13/131، شماره36417؛ شرح نهج البلاغة، 4/74؛ کنز الفوائد، ص233.
میداد (مناشده) تا آن چه را که در آن روز دیده و شنیده بودند، بازگو کنند.
به عنوان مثال، آن حضرت به افرادی که عمر بن خطاب برای تعیین خلیفه پس از خود انتخاب کرده بود (اصحاب شورا) چنین میفرماید:
عامر بن واثلة قال: کنت علی الباب یوم الشوری مع علی علیهالسلام فی البیت و سمعته یقول لهم ... فأنشدکم باللّه، هل فیکم أحد قال له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره، لیبلغ الشّاهد الغایب، غیری؟(1)«عامر بن واثله میگوید: روز شورا با علی علیهالسلامدر
خانه بودم و شنیدم که به آنها میگفت: ... شما را به خدا قسم، آیا در میان شما کسی جز من هست که رسول خدا به او گفته باشد: هر کس من مولای او هستم، پس علی مولای اوست. بار خدایا ولی باش هرکس او را ولی خود قرار داده و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشته و یاری کن هر کس که او را یاری کند؛ حاضران به غایبان این مطلب را برسانند».
به اصحاب پیامبر در روزگار خلافت عثمان میفرماید:
سلیم بن قیس الهلالی، قال: رأیت علیّا صلوات اللّه علیه فی مسجد رسول اللّه فی خلافة عثمان و جماعة یتحدّثون و یتذاکرون العلم و العفّة فذاکروا قریشا و فضلها و سوابقها و هجرتها و ما قال فیها رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله من الفضل ... علی بن أبیطالب ساکت لاینطق و لا أحد من أهل بیته، فأقبل القوم علیه، فقالوا: یا أبا الحسن ما یمنعک أن تتکلم؟ فقال: ... ینصبنی للنّاس بعد غدیر خم، ثمّ خطب و قال: ... أیّها النّاس، أتعلمون أنّ اللّه عزّوجلّ مولای و أنا مولی المؤمنین و أنا
أولی بهم من أنفسهم؟ قالوا: بلی یا رسول اللّه؛ قال: قم یا علی، فقمت؛ فقال:
1) الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، 1/159-160؛ بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، ص363، شماره53؛ خوارزمی، المناقب، ص313-315، شماره314.
من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه ... ؛(1)«سلیم بن قیس هلالی میگوید: علی علیهالسلام را در زمان خلافت عثمان در مسجد رسول خدا دیدم در حالی که گروهی درباره دانش و عفت با یکدیگر سخن میگفتند، پس به یاد آوردند فضایل قریش و سابقه هجرت آنها و آن چه پیامبر درباره فضیلت ایشان گفته است ... علی بن ابیطالب ساکت بود، او و نه هیچ یک از خاندانش سخن نمیگفتند، مردم به ایشان روی کرده، گفتند: ای ابا الحسن چه چیز باعث شده که سخن نمیگویی؟ فرمود: ... رسول خدا مرا در غدیر خم بر مردم منصوب کرد، سپس ایراد سخن کرد و گفت: ... ای مردم، آیا میدانید که خداوند عزوجل مولای من است و من مولای مؤمنان و من سزاوار ترم از ایشان به
خودشان؟ گفتند: بلی ای رسول خدا، فرمود: بلند شو ای علی، من برپا خاستم، پس فرمود: هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست. بار خدایا ولی باش هرکس او را ولی خود قرار داده و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشته ....».
امیرالمؤمنین در روز رحبه(2)به مردم کوفه میفرماید:
عبدالرحمن بن أبی لیلی، قال: شهدت علیّا فی الرحبة یناشد النّاس: أنشد اللّه مع من سمع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول یوم غدیر خم: من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه؟ لمّا قام، قال عبد الرحمن: فقام اثنا عشر بدریّا ... فقالوا: نشهد أنّا سمعنا رسول اللّه یقول یوم غدیر خم: ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم و أزواجی أمهاتهم؟ قلنا: بلی یا رسول اللّه، فقال: من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه؛(3)«عبدالرحمان ابی لیلی میگوید: روز رحبه شاهد
1) کتاب سلیم بن قیس، ص193-198؛ الانوار العلویة و الاسرار المرتضویة، ص334-338.
2) منظور از روز رحبه یوم الرحبة، روزی است که امیرالمؤمنین درسال 35 هجری با مردم کوفه در میدان (رحبه) شهر درباره حادثه غدیر، سخن گفت.
3) مجمع الزوائد و منبع الفوائد، 9/105؛ مسند ابییعلی، 1/428-429، شماره567؛ تاریخ مدینة دمشق، 42/206؛ اسد الغابة فی معرفة الصحابة، 4/28؛ البدایة والنهایة، 7/283-284.
بودم که علی مردم را چنین قسم میداد: شما را به خدا قسم، چه کسی از پیامبر شنید که در روز غدیر فرمود: هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست؟ عبد الرحمان میگوید: چون امیرالمؤمنین از جای خود بلند شد، دوازده نفر از کسانی که در جنگ بدر حاضر بودند بر پا خاستند .. و گفتند: ما گواهی میدهیم که از پیامبر در روز غدیر شنیدیم که فرمود: آیا من سزاوارتر نیستم به مؤمنان از خودشان و همسران من مادران ایشان نیستند؟ گفتند: بلی ای رسول خدا، پس فرمود: هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست. بار خدایا ولی باش هرکس او را ولی خود قرار داده و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشته».
در روز جمل، طلحه را مخاطب قرار داده میفرماید:
کنّا مع علی یوم الجمل، فبعث الی طلحة بن عبید الله أن القنی، فأتاه طلحة،
فقال: نشدتک الله هل سمعت رسول الله صلیاللهعلیهوآله یقول: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؟ قال: نعم؛ قال: فلم تقاتلنی؟ قال: لم اذکر. قال: فانصرف طلحة؛(1)«ما روز جمل با علی بودیم. کسی را به دنبال طلحه فرستاد که به دیدارش بیاید، طلحه نزد او آمد، امیر المؤمنین فرمود: تو را به خدا قسم میدهم، آیا از رسول خدا نشنیدهای که فرمود: هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست، بار خدایا ولی باش هرکس او را ولی خود قرار داده و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشته؟ طلحه گفت: بلی، امیرالمؤمنین فرمود: پس چرا با من میجنگی؟ گفت: یادم نبود و راوی میگوید که برگشت».
در روز صفین نیز به یاران خود فرمود:
صعد علی علیهالسلام المنبر (فی صفین) فی عسکره و جمع النّاس و مَنْ بحضرته مِنَ
1) المستدرک علی الصحیحین، 3/371؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، 11/332-333، شماره31662؛ تاریخ مدینة دمشق، 25/108؛ خوارزمی، المناقب، ص182-183، شماره221.
النواحی و المهاجرین و الأنصار، ثمّ حمد اللّه و أثنی علیه ثمّ قال: ... فنصبنی بغدیر خم و قال: إنّ اللّه أرسلنی برسالة ضاق بها صدری و ظننت أنّ النّاس مکذّبی، فأوعدنی لأبلّغها أو یعذّبنی ... أیّها النّاس، إنّ اللّه مولای و أنا مولی
المؤمنین و أولی بهم من أنفسهم، من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله ...؛(1)«علی علیهالسلامدر روز
صفین در میان لشکریان خود بر فراز منبر رفت در حالی که مردم گرد او جمع شده، مهاجران و انصار نیز حاضر بودند، خدا را حمد و ستایش کرد و فرمود: ... پیامبر من را در غدیر خم (به مقام خلافت) منصوب کرد و گفت: خداوند من را به انجام رسالتی مأمور کرده است که عرصه بر من تنگ شده و بیم آن دارم که مردم من را باور نکنند، خداوند من را تهدید کرده که یا آن پیام را برسانم یا
مجازاتم کند ... ای مردم، خداوند عزوجل مولای من است و من مولای مؤمنان و من سزاوار ترم به ایشان از خودشان، هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست. بار خدایا ولی باش هرکس او را ولی خود قرار داده و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشته و یاری کن هرکس او را یاری کند و خوار کن هرکس او را خوار کرده است ...».
در متون کلامی اهل سنت به سه دلیل برای اثبات محدود بودن دایره اولویت و عدم دلالت بر خلافت بر میخوریم:
اگر این اولویت فراگیر بوده، به معنای ولایت و سرپرستی باشد، میباید پیامبر قید «من بعدی» را به سخن خود میافزود، زیرا ممکن نیست در یک زمان، دو نفر - پیامبر و امیرالمؤمنین - بر مردم ولایت و اولویت
1) کتاب سلیم بن قیس، ص295-296.
مطلق داشته باشند؛(1)پس امیرالمؤمنین در روز غدیر مولای مردان و زنان مؤمن شد با این که در آن روز متولی و زمام دار آنان نبود.(2)
به عبارت دیگر، هرچند واژه «مولی» از نظر لغوی میتواند به معنای «أولی» باشد، اما چون امت اسلامی اتفاق نظر (اجماع) دارند که امیرالمؤمنین نمیتواند در زمان حیات پیامبر، بر مردم ولایت داشته و فرمان (امر و نهی) براند، این واژه در جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» به معنای اولویت نیست.(3)
ابن تیمیه این مطلب را چنین توضیح میدهد: اگر مولا بودن امیرالمؤمنین به معنای اولویت مطلق و خلافت او باشد، جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» به معنای «من کنت أولی به من نفسه فعلیٌّ أولی به من نفسه» خواهد بود و این معنا هرچند همیشه در حق پیامبر صادق است، اما در حق امیرالمؤمنین تنها پس از
رحلت پیامبر صادق خواهد بود، زیرا خلافت امیرالمؤمنین در این دوره آغاز خواهد شد؛ پس مولا بودن امیرالمؤمنین به مفهوم اولی بودن وی در حیات پیامبر منتفی است، ناگزیر واژه «مولا» در حدیث غدیر میباید به معنایی به کار رود که در زمان حیات پیامبر نیز صادق باشد.(4)
درستی پرسشگری (استفسار) و تقسیم نیز دلیل بر
1) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 6/196.
2) منهاج السنة النبویة، 7/325.
3) تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 1/453.
4) منهاج السنة النبویة، 7/324: «أمّا کونه أولی بهم من أنفسهم، فلایثبت إلاّ من طرفه صلیاللهعلیهوآله و کونه أولی بکلّ مؤن من نفسه، من خصائص نبوته و لو قدر أنّه نصَّ علی خلیفة من بعده، لم یکن ذلک موجبا أن یکون أولی بکلّ مؤن من نفسه، کما أنّه لایکون أزواجه أمّهاتهم؛ و لو أرید هذا المعنی لقال: من کنت أولی به من نفسه، فعلیٌّ أولی به من نفسه و هذا لم یقله و لم ینقله أحد و معناه باطل قطعا، لأنّ کون النّبی صلیاللهعلیهوآله أولی بکلّ مؤن من نفسه أمرٌ ثابتٌ فی حیاته و مماته و خلافة علیٍّ لو قدر وجودها، لم تکن إلاّ بعد موته لم تکن فی حیاته، فلایجوز أن یکون علیٍّ خلیفة فی زمنه، فلایکون حینئذ أولی بکلّ مؤن من نفسه بل و لایکون مولی أحد من المؤنین إذا أرید به الخلافة».
مطلق نبودن اولویت است(1)، زیرا میتوان اولویت را به انواع مختلف تقسیم کرد، سپس پرسید که کدام نوع از اولویت مراد است.
فاضل الدین ابهری این مطلب را چنین توضیح میدهد:
اگر مسلّم داریم که «مولی» به معنی «أولی» است، از چه معلوم که مراد از «أولی»، «اولی بالتّصرف» است؟ بلکه میتواند بود که مراد اولویت باشد در امری از امور باشد، چنان که الله تعالی فرموده: «اِنَّ اَوْلَی
النَّاسِ بِاِبْرهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ»، یعنی: به درستی که سزاوارترین مردمان به ابراهیم آن کسانند که متابعت او کردهاند؛ این اولویت به ابراهیم علیهالسلام میتواند بود که از جهت اتباع یا از جهت قُرب یا از جهت اختصاص به او باشد، و «اولی بالتصرف» این جا مراد نیست؛ و صحت استفسار و صحت تقسیم دلیل است بر آن که مراد از «أولی» اولویت است در امری از امور، اما استفسار مثل آن که گویند: «علی در چه کار اولی
است به محمد، در نصرت یا محبت یا در تصرف در او؟» و اما تقسیم مثل آن که گویند: «علی در چه کار اولی است به محمد و این اولویت یا از جهت نصرت اوست یا از برای ضبط اموال او یا از حیثیت تصرف در او».(2)
جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» در ادامه جمله
«ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» آمده و این جمله ناظر است به آیه کریمه «اَلنَّبِیُّ اَوْلی بِاص لْمُؤْمِنینَ مِنْ اَ نْفُسِهِمْ وَ اَزْوَاجُهُ اُمَّهَاتُهُمْ وَاُولُوا الاَْرْحَامِ بَعْضُهُمْ اَوْلی بِبَعْضٍ فی کِتَابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُهَاجِرینَ اِلاَّ اَنْ تَفْعَلُوا اِلی اَوْلِیَائِکُمْ مَعْرُوفًا کَانَ ذلِکَ فِی الْکِتَابِ
مَسْطُورًا»،(1)«پیامبر سزاوارتر است به مؤمنان از خودشان و همسران او مادران ایشان هستند و خویشان نسبت به یکدیگر از مؤمنان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته، اولی هستند، مگر این که بخواهید نسبت به دوستانتان نیکی کنید، این حکم در کتاب خدا نوشته شده است».
این آیه در مقام بیان نفی نَسَب فرزند خوانده بوده، بر این نکته تأکید میورزد که خویشاوندان نَسَبی بر سایر افراد مقدم هستند، هرچند ممکن است که غیر خویشاوندان مهربانتر هم باشند. روشن است که این مطلب هیچ ارتباطی با مسئله اولویت در تصرف ندارد تا قرینهای باشد بر اولویت در تصرف در جملات حدیث ولایت.(2)
از آن چه گذشت میتوان نتیجه گرفت که اگر «مولی» به معنای «أولی» هم باشد، نمیتواند به معنای «اولی به امامت» باشد، بلکه منظور از آن عبارت است از:
بر این اساس، معنای جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» نظیر مفاد آیه کریمه «اِنَّ اَوْلَی النَّاسِ بِاِبْرهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذینَ امَنُوا وَاللّهُ
وَلِیُّ الْمُؤْمِنینَ»(3)بوده، معنای آن این میشود که امیرالمؤمنین اولی است به پیروی و نزدیکی از سایر افراد.(4)
در این صورت، معنای حدیث این میشود: «یا معشر المؤمنین، إنّکم تحبونی أکثر من أنفسکم؛ فمن یحبّنی، یحب علیّا، اللّهم أحب من أحبّه و عاد من عاداه».(5)
1) احزاب،33/6.
2) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 6/196.
3) آل عمران، 3/68: «سزاوارترین مردمان به ابراهیم پیروان او هستند و این پیامبر و مؤمنان، و خداوند سرپرست مؤمنان است».
4) الصواعق المحرقة علی اهل الرفض و الضلال و الزندقة، 1/110.
5) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 6/196-195.
بر این اساس، معنای حدیث این میشود که امیرالمؤمنین اولی و سزاوارتر است به احترام و بزرگداشت؛(1)شاهد بر این مدعا، سخنی است که از عمر در مقام دفاع از رفتار با احترام خود نسبت به امیرالمؤمنین در جوامع اهل سنت نقل کردهاند؛ «قیل لعمر: إنّک تصنع بعلی شیئا لاتصنعه بأحد من أصحاب النّبی، فقال: إنّه مولای».(2)
شاید بتوان اسکافی را از جمله طرفداران این نظریه دانست، زیرا او برای مولا بودن سه راه مطرح میکند: 1- طریق الولایة 2- طریق الولاء فی العتق 3- طریق السؤدد و الابانة فی الفضل؛ سپس با رد احتمال اول و دوم، مدعی است که حدیث غدیر ناظر به معنای سوم است، یعنی امیرالمؤمنین به واسطه فضایل و مناقب تقدم و سیادت بر همه دارد.(3)
پاسخ: در این که میتوان اولویت را به نوعی خاص محدود دانست، تردیدی وجود ندارد، اما واضح است که محدود و مقید بودن، نیازمند قرینه لفظی یا غیر لفظی است.
در حدیث غدیر هیچ قرینه لفظی بر محدودیت اولویت وجود نداشته، بلکه عدم ذکر قرینه، حاکی از اطلاق اولویت است.
قرینه غیر لفظی نیز بر تقیید اولویت وجود ندارد، زیرا تطابق میان جمله شرط (من کنت مولاه) با جمله جزا (فعلیٌّ مولاه) از برابری دامنه اولویت در هر دو جمله
1) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 6/196-195.
2) فیض القدیر، 6/282؛ شواهد التنزیل، 1/349؛ تاریخ مدینة دمشق، 42/235؛ بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، ص361، شماره45؛ لازم به یادآوری است ابن حجر همین سخن عمر و همچنین سخن وی را در مقام تبریک و تهنیت به امیرالمؤمنین، شاهدی میداند بر این که مراد از اولویت، «اولی به محبت» است؛ الصواعق المحرقة علی اهل الرفض و الضلال و الزندقة، 1/110.
3) المعیار و الموازنة فی فضائل الامام امیرالمؤمنین، ص218.
حکایت دارد و تردیدی نیست که اولویت پیامبر به خصوص با ملاحظه جمله «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» اولویتی مطلق و غیر مقید به نوعی خاص است، طبیعی است که اولویت امیرالمؤمنین نیز بر مردم، اولویتی تام و مطلق خواهد بود.(1)
فاضل الدین ابهری این مطلب را چنین توضیح میدهد:
در جواب میگوییم: دلیل بر آن که مراد از «أولی» در حدیث: ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم، «اولی بالتصرف» است، ضمیمه «من أنفسهم» است؛ و به قرینه «من أنفسهم» محقق شده که مراد از «أولی» در حدیثِ مذکور، «اولی بالتصرف» است، نه آن که مراد اولویت است در امری از امور، جهت آن که به نفس مردم از مردم اولی بودن، به غیر از اولی بالتصرف بودن، هیچ معنی ندارد. اما اگر قید «من أنفسهم» نبودی، استشهاد نمودن به آیه: «اِنَّ اَوْلَی النَّاسِ بِاِبْرهیمَ»، و استدلال به صحت استفسار و صحت تقسیم درست بودی، و اگر نظم آیه چنین بودی: «إنّ أولی الناس بابراهیم من نفسه للذین اتبعوه»، مراد از
«أولی»، اولی بالتصرف بودی؛ و همچنین اگر گویند - مثلاً - محمد اولی به علی [است ]من نفس علی، استفسار و تقسیم را صحت مینماید و مراد، اولی بالتصرف، میشود لاغیر.(2)
توجه به این نکته نیز ضروری است که اولویت مطلق امیرالمؤمنین بر سایر افراد با وجود پیامبر نیز قابل جمع است، زیرا اولویت امیرالمؤمنین در طول اولویت پیامبر قرار دارد و نه در عرض آن؛ پس اولویت امیرالمؤمنین بر همه مردان و زنان
مؤمن، مستلزم اولویت ایشان بر پیامبر گرامی اسلام نخواهد بود، همچنان که مستلزم اولویت هم زمان دو نفر بر مردم نیز نخواهد بود.(1)
همچنین سکوت حاضران و عدم پرسش آنها از دامنه اولویت، خود نشان دهنده این واقعیت است که برای ایشان حدود این اولویت مشخص بوده است و به همین علت، نه تنها صحت استفسار و تقسیم - آن گونه که ایجی ادعا میکند - دلیل بر معین نبودن دامنه اولویت نیست، بلکه عدم استفسار حاضران از مقصود پیامبر، از مشخص بودن دامنه این اولویت نزد ایشان حکایت دارد.
بر فرض که واژه «مولی» در حدیث ولایت به معنای «أولی» به کار رفته باشد و بر فرض که متعلق اولویت، امامت باشد، یعنی «علی أولی بالامامة»، باز نمیتوان از جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» اینطور استنباط کرد که امیرالمؤمنین اولین خلیفه و جانشین پیامبر است، زیرا مفاد حدیث این خواهد بود که امیرالمؤمنین خلیفه پس از من است، اما از زمان آن سخنی به میان نیاورده است؛ در نتیجه، معنای حدیث این خواهد شد که امیرالمؤمنین خلیفه پس از من است، هرگاه مردم با وی بیعت کنند و روشن است که این مطلب منافاتی با خلافت ابوبکر، عمر و عثمان پیش از امیرالمؤمنین ندارد، چرا
که اجماع و اتفاق اصحاب از یک سو و پارهای از روایات دلالت بر خلافت ابوبکر دارد.(2)
تنها یک نکته باقی میماند که اگر فرض کنیم امیرالمؤمنین افضل از سایر افراد باشد، این برتری علمی یا معنوی باعث نمیشود که خلافت سه خلیفه پیش از او باطل باشد، زیرا اهل سنت بر این مطلب اتفاق نظر دارند که امامت غیر برتر
(مفضول) با وجود فرد برتر (افضل) صحیح است.(1)
جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» مشتمل بر لفظ «مَنْ» است و این لفظ - به وضع لغوی - دلالت بر عموم دارد؛ بنابر این، حاکی از این مطلب است که هر کس رسول خدا مولای اوست، علی بن ابیطالب نیز مولای اوست(2)و روشن است که اولویت بالقوه با این عمومیت قابل جمع نخواهد بود، زیرا لازمه آن این میشود که امیرالمؤمنین مولای سه خلیفه اول و همچنین مسلمانانی که در زمان آنها از دنیا رفتهاند نباشد و این خلاف سخن پیامبر است که بدون استثناء امیرالمؤمنین را مولای تمامی کسانی میداند که خود مولای آنهاست.
شاهد بر این مدعا، سخنی است که عمر در مقام تبریک به امیرالمؤمنین میگوید، زیرا از عبارت «کل مؤمن و مؤمنة» استفاده میکند و واژه «کُل» دلالت بر شمول و استغراق دارد.(3)
افزون بر این، از نگاه اهل سنت، هر کس مردم با او بیعت کنند، بر دیگران اولویت پیدا خواهد کرد؛ پس میان امیرالمؤمنین و سایر افراد از این نظر هیچ تفاوتی وجود ندارد.(4)
انکار ناپذیری حادثه غدیر از یک سو و تعارض آن با ماجرای سقیفه که منجر به خلافت ابوبکر شد از سوی دیگر، متکلمان، مفسران و محدثان سنّی را بر آن داشت در پی معنایی برای سخنان پیامبر باشند تا ضمن پذیرش یک واقعیت تاریخی، مشروعیت حکومت سه خلیفه پس از پیامبر نیز آسیبی نبیند.
بر این اساس، چند تفسیر از ماجرای غدیر و معنای حدیث ولایت مطرح شده است که محور تمامی آنها عدم دلالت بر اولویت و ولایت امیرالمؤمنین است.
از آن جا که یکی از معانی واژه «مولی» محبت و دوستی است، محدثان و متکلمان سنّی بر این باورند که پیام ماجرای غدیر اعلان دوستی است.
اگر بخواهیم با توجه به این مطلب، جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» را معنا کنیم، دو احتمال قابل تصور است: هر کس من او را دوست دارم، علی نیز او را دوست دارد (من کنت أتولاه فعلیٌّ یتولاه)؛ هر کس من را دوست دارد، علی را نیز دوست دارد (من کان یتولانی، تولاه)
هرچند نحاس این دو احتمال را در ذیل آیه کریمه «یَوْمَ لاَ یُغْنی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی
شَیْئاً وَ لاَ هُمْ یُنْصَرُونَ»؛(1)مطرح کرده است(2)، اما تنها احتمال دوم مورد توجه متکلمان سنّی قرار گرفته است و آنها کوشیدهاند بر اساس آن، حدیث غدیر را معنا کنند.
از نظر بزرگان سنّی، پیامبر گرامی اسلام با گفتن جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه»، در صدد بیان این مطلب بوده است که مردم همان گونه که به پیامبر محبت میورزند، میباید به امیرالمؤمنین نیز محبت ورزیده، او را دوست بدارند (من أحبّنی و تولانی فلیحبه و لیتوله).(3)
برای اثبات درستی این برداشت به سه نکته اشاره شده است:
ابن حجر در نقد استدلال به آیه «اِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ امَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ»(4)برای اثبات
خلافت و امامت امیرالمؤمنین، درباره واژه «ولی» سخنی دارد که بی کم و کاست درباره «مولی» نیز صادق است.
او مدعی است که واژه «ولی» دارای چند معنای حقیقی است که نه امکان دارد در یک استعمال همه آنها مراد باشد، چه به نحو اشتراک لفظی و چه به نحو اشتراک معنوی، و نه میتوان یکی از آن معانی را بدون دلیل انتخاب کرد؛ به همین سبب باید از میان آنها، معنایی را برگزید که یقین به درستی آن در جمله داشته باشیم و آن جز دوستی (حُب) معنای دیگری نیست، زیرا شیعه و سنّی بر این مطلب اتفاق نظر دارند که میتوان این معنا را اراده کرد، اما در صحت به کار گیری
سایر معانی میان آنها اختلاف نظر است.(1)
اگر هدف پیامبر گرامی اسلام از ماجرای غدیر چیزی غیر از محبت و دوستی، همچون ولایت و خلافت میبود، بایستی آن را با استفاده از الفاظ صریح، به روشنی بیان میکرد.(2)
شواهد متنی موجود در سخنان پیامبر به خوبی این مطلب را مورد تأکید قرار میدهند که مقصود حضرت از موالات امیرالمؤمنین، پرهیز از بُغض و دشمنی با ایشان است، این شواهد عبارتاند از:
پیامبر پیش از آن که موضوع «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» را بیان کند، ابتدا باطرح موضوع مرگ خود، سخن را آغاز میکند و در ادامه از اعتقاد و باور مردم نسبت به یگانگی خدا، رسالت خود، واقعیت داشتن بهشت و جهنم، حق بودن مرگ، تحقق قیامت و برانگیخته شدن مردگان سؤال میکند و پس از آن که اعلام میدارند که به همه این مسائل باور دارند، مسئله مولا بودن خدا و رسول را مطرح و سپس مولا بودن امیرالمؤمنین را مطرح میکند.
پیامبر پس از طرح مسئله مولا بودن امیرالمؤمنین، چند دعا بر زبان میآورد که هرچند مضمون آنها بنا بر نقلهای مختلف، گوناگون است، اما در یک مورد اتفاق نظر است که فرمود: «اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه».
واژه «وال» فعل امر است که از همان ریشه «ولی» بوده، به قرینه مقابله با فعل «عاد» به معنای دوستی و محبت است، زیرا نقطه مقابل دشمنی و عداوت، دوستی و محبت است.(3)
بنا بر آن چه طبرانی و دیگران به سند
صحیح نقل کردهاند، پیامبر گرامی اسلام، پس از طرح موضوع «من کنت مولاه فعلیٌّ
مولاه»، به بیان حوض کوثر و نسبت میان قرآن و خاندان خود (اهل بیت) میپردازد.
أیّها النّاس، إنّه قد نبّأنی اللطیف الخبیر أنّه لم یعمّر نبی إلاّ نصف عمر الّذی یلیه مِن قبله و إنّی لأظنّ أنّی یوشک أن أدعی فأجیب و إنّی مسئولٌ و إنّکم مسئولون، فما ذا أنتم قائلون؟ قالوا: نشهد أنّک قد بلّغت و جهدت و نصحت فجزاک اللّه خیرا؛ فقال: أ لیس تشهدون أن لا إله إلاّ اللّه و أن محمّدا عبده و رسوله و أن جنّته حقٌّ و أنّ ناره حقٌّ و أن الموت حقٌّ و أن البعث حقٌّ بعد الموت و أنّ الساعة آتیةٌ لا ریب فیها و أن اللّه یبعث من فی القبور؟ قالوا: بلی نشهد بذلک؛ قال: اللّهم اشهد، ثمّ قال: یا أیّها النّاس، إنّ اللّه مولای و أنا مولی المؤنین و أنا أولی بهم من أنفسهم، فمن کنت مولاه فهذا مولاه - یعنی علیّا - اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه، ثمّ قال: یا أیّها النّاس إنّی فرطکم و إنّکم واردون علیَ الحوض، حوض أعرض ممّا بین بُصری إلی صنعاء، فیه عدد النجوم قدحان من فضّة و إنّی سائلکم حین تردون علیَ عن الثقلین، فانظروا کیف تخلفونی فیهما، الثقل الأکبر کتاب اللّه عزّوجلّ سبب طرفه بید اللّه و طرفه بأیدیکم فاستمسکوا به، لاتضلّوا و لاتبدّلوا، و عترتی أهل بیتی فإنّه قد نبّأنی اللطیف الخبیر أنّهما لن ینقضیا حتّی یردا علیَ الحوض؛(1)«ای مردم، خداوند دانای آگاه به من چنین خبر داده که هیچ پیامبری جز به اندازه نصف عمر پیامبر پیش از خود، عمر نمیکند و من چنین میپندارم که من را به مرگ فرا میخوانند و من باید بپذیرم. از من و شما در پیشگاه خداوند پرسش خواهد شد، شما چه خواهید گفت؟ گفتند: گواهی میدهیم که تو پیام الهی را رساندی،
1) المعجم الکبیر، 3/180، شماره3052.
تلاش نمودی و خیرخواهی کردی؛ خدا تو را پاداش خیر دهد. پیامبر فرمود: آیا
گواهی نمیدهید که هیچ معبودی جز خداوند نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و بهشت و جهنم خداوند و مرگ و برانگیختن پس از مرگ حق است و قیامت بی تردید خواهد آمد و خداوند آنان را که در قبر هستند، بر خواهد انگیخت؟ مردم گفتند: آری به این مطالب گواهی میدهیم؛ پیامبر فرمود: بار خدایا، گواه باش. در ادامه فرمود: ای مردم، خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان و من سزاوارترم به ایشان از خودشان، پس هر کس من مولای او هستم، این (علی) مولای اوست. بار خدایا ولی باش هرکس او را ولی خود قرار داده و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشته. سپس فرمود: ای مردم، من پیشایش شما میروم و شما به من در حوض میرسید، حوضی که به فاصله بصرا (در شام) تا صنعا (در یمن) بزرگی دارد، در آن به تعداد ستارگان ظرفهایی از نقره است و من درباره دو شیء گران بها از شما خواهم پرسید، پس بنگرید که چگونه جانشین من در آن دو میشوید؟ شیء گران بهای بزرگتر کتاب خداوند بلند مرتبه است که یک سوی آن به دست خداوند و سوی دیگرش در دست شماست، به آن دست آویزید تا گمراه و منحرف نشوید و دیگری عترت و خاندان من است، چرا که خدای دانای آگاه به من خبر داده است که این دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا در حوض به من برسند».
از مجموع این سه نکته که در حدیث طبرانی به آنها اشاره رفته است، چنین بر میآید که منظور پیامبر گرامی اسلام، نوعی پاسخ عملی به بدخواهان و منتقدان امیرالمؤمنین بوده، یادآور میشود که مسلمانان همچنان که خدا و پیامبر او را دوست دارند، میباید خاندان پیامبر و به خصوص امیرالمؤمنین را نیز دوست
داشته باشند.(1)
لزوم دوستی و ابراز محبت به دیگران امری است که در متون دینی بر آن تأکید شده، صرف نظر از احادیث نبوی، برخی از آیات قرآنی نیز همچون «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِیَاءُ بَعْضٍ»،(2)«مردان و زنان مؤمن یار و یاور یکدیگرند»، بر آن دلالت دارد؛ بنابر این، دیگر نیازی نیست تا پیامبر همین مطلب را در خلال یک رخداد مستقل بیان کند.
صاحب نظران سنّی به این ایراد چنین پاسخ گفتهاند که هرچند چنین است، اما نمیتوان بیان لزوم محبت فردی خاص را به صورت ویژه با بیان یک قانون کلی که همه افراد را در بر میگیرد یکسان دانست.(3)
و به عبارت دیگر، هرچند مؤمنان باید یکدیگر را دوست بدارند، اما این نوع خاص از دوستی را که بنا به دستور پیامبر نسبت به امیرالمؤمنین ابراز میکنیم، هیچگاه نسبت به هر کس که بهرهای از ایمان دارد، روا نمیداریم.(4)
اگر مقصود پیامبر از ماجرای غدیر و به خصوص جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» این باشد که مردم باید امیرالمؤمنین را همچون خود او دوست داشته باشند، این پرسش به وجود میآید که پیامبر چه انگیزهای برای طرح این مسئله داشته است؟
متکلمان و مفسران سنّی در توضیح انگیزه پیامبر از وجوب محبت امیرالمؤمنین، به سه نکته اشاره کردهاند:
تردیدی نیست که امیرالمؤمنین از
صفات و ویژگیهای برجسته و ممتاز اخلاقی و رفتاری برخوردار بوده است که نمیتوان در هیچ یک از صحابه پیامبر همه آنها را در آن سطح پیدا کرد؛ همچنان که
خدمات تأثیر گذار آن حضرت به اسلام و پیامبر از همان آغازین روز نبوت، مطلبی است که موقعیت اجتماعی وی را از سایر صحابه برجستهتر میسازد.
طبیعی است برخورداری از چنین جایگاه فردی و اجتماعی، پیامبر را در واپسین روزهای زندگی خود وادار میسازد که ضمن توجه دادن مسلمانان به این نکته، به آنان گوشزد کند که باید امیرالمؤمنین را همچون خود او دوست بدارند.(1)
بنابر آن چه مورخان و محدثان شیعه و سنی نقل کردهاند، یکی از اقدامات پیامبر در گسترش اسلام، دعوت اهالی سرزمین یمن بوده است.
این ماجرا که با فرستادن معاذ بن جبل و خالد بن ولید به سرزمین یمن آغاز شده بود، در رمضان سال دهم هجری با اعزام امیرالمؤمنین به آن منطقه و پذیرش اسلام توسط قبیله حمدان به نتیجه رسید.(2)
بُریده و خالد که به اعتراف خودشان از امیرالمؤمنین کینه به دل داشتند، چگونگی تقسیم غنایم را بهانه کرده، پس از بازگشت، اعتراض خود را به پیامبر منتقل کردند که با پاسخ قاطع پیامبر مواجه شدند.
وجود این ماجرا که اندکی پیش از غدیر خم اتفاق افتاده، باعث شده است که برخی از متکلمان سنّی ضمن برقراری ارتباط میان این دو ماجرا، چنین ادعا کنند که چون پیامبر با اعتراض تنی چند از اصحاب خود نسبت به عملکرد امیرالمؤمنین
مواجه شد، تصمیم گرفت در همایش عمومی و در پایان مراسم حج، ضمن تأیید عمل امیرالمؤمنین، به مردم یادآور شود همان گونه که به ایشان ابراز محبت
میکنند، باید به امیرالمؤمنین نیز محبت خود را نشان داده، از هر کار یا سخنی که نشانگر کینه و تنفر است، پرهیز کنند.(1)
از جمله رخدادهای پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام و دوران خلافت امیرالمؤمنین، دو نبرد صفین و نهروان است.
در ماجرای صفین، برخی از لشکریان امیرالمؤمنین هنگامی که با قرآنهای به سر نیزه رفته مواجه شدند، ضمن جلوگیری از آخرین اقدامات مالک اشتر برای پیروزی، امیرالمؤمنین را به پذیرش حَکَمیت ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص درباره سرانجام نبرد وادار کردند. اینان پس از آن که با نیرنگ عمرو بن عاص مواجه شدند، ضمن ابراز پشیمانی از رفتار خود، مدعی شدند که پذیرش حَکَمیت یک انسان معمولی همچون ابوموسی اشعری، کاری نادرست بوده که باید همه از جمله امیرالمؤمنین برای آن توبه کنند و چون امیرالمؤمنین حاضر به این کار نشد، با گناهکار و مرتد خواندن ایشان، جریانی را ایجاد کردند که در تاریخ به خوارج شهرت یافت.
برخی از نظریه پردازان سنی، مدعی شدهاند که پیامبر چون میدانست در آینده گروهی از مسلمانان با بیمهری نسبت به امیرالمؤمنین رفتار خواهند کرد، پیش از آن، به ایشان یادآور میشود همچنان که من را دوست دارید، میباید امیرالمؤمنین را نیز دوست داشته باشید که در واقع نوعی تأیید ایمان باطنی و ظاهری ایشان است.(2)
به نظر نیاز به توضیح نیست که بیان این مطلب با استفاده از کلمات و جملات خاص، بستگی به نظر پیامبر دارد، هرچند بعید نیست بگوییم بیان این مطالب نزد
همگان و اشاره به لزوم اطاعت پیامبر، لطفی الهی است برای امیرالمؤمنین تا همگان متوجه ارزش محبت و موالات وی باشند.(1)
این نظریه از جهات گوناگون قابل بررسی است:
اگر بخواهیم یکی از معانی واژه «مولی» را در این جمله جایگزین کنیم، میباید این جایگزینی با حفظ ساختار جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» باشد؛ یعنی ضمن استفاده از کلمات «من»، «کنت» و «فعلیٌّ»، واژه جایگزین «مولی» را همچون جمله اصلی، با اضافه به ضمیر «ها» به کار ببریم.
بنابر این، با پذیرش این مطلب که یکی از معانی مترادف با واژه «مولی»، «مُحب» است، در صورت جایگزینی، جمله پیشین به این گونه تغییر شکل مییابد: «من کنت مُحبه، فعلیٌّ محبه»، هرکس من دوستدار او هستم، علی نیز دوستدار اوست.
روشن است که چنین معنایی برای حدیث غدیر، با آن چه متکلمان سنّی در صدد اثبات آن هستند، فاصله زیادی دارد، زیرا از نظر آنان، پیامبر میخواهد مردم را متوجه این نکته سازد که نباید به حرفهای بدخواهان گوش دهند، بلکه باید همان گونه که پیامبر را دوست دارند، امیرالمؤمنین را نیز دوست داشته باشند. بنابر این، همان گونه که خود تصریح میکنند، معادل جمله پیامبر این است که بگوییم: «من کنت محبوبه، فعلیٌّ محبوبه»(2)و حال آن که در هیچ یک از متون لغوی، تفسیری و ادبی، واژه «مولی» به معنای «محبوب» به کار نرفته و کسی هم احتمال آن را مطرح
1) تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 1/457.
2) باقلانی در همین راستا، ابتدا حدیث غدیر را چنین معنا میکند: «من کنت محبوبا عنده و ولیّا له علی ظاهری و باطنی، فعلیٌّ مولاه»، سپس در توضیح آن مینویسد: «أی: أنّ ولاؤه و محبته - من ظاهره و باطنه - واجبٌ، کما أن ولائی و محبتی علی هذا السبیل واجبٌ»، تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 1/456.
نکرده است.
بنابر این: تمام تلاش متکلمان سنّی برای خارج کردن حدیث غدیر از بحث
ولایت و استناد به شواهد تاریخی تنها هنگامی صحیح است که به جای واژه «مولی» از کلمه «محبوب» استفاده کنیم، با آن که واژه «مولی» با کلمه «مُحب» هم معنی است.
اگر ماجرای اعتراض برخی از همراهان امیرالمؤمنین به نحوه تقسیم غنایم در یمن و انتقال خبر آن را به پیامبر بپذیریم، این
ماجرا نمیتواند دلیلی برای این ادعا باشد که منظور پیامبر از حدیث ولایت در ماجرای غدیر، لزوم محبت امیرالمؤمنین است.
در بررسیهای انجام شده پیرامون ماجرای یمن چند پرسش اساسی مطرح است که یافتن پاسخ برای آنها، در ارزیابی کل ماجرا مؤثر خواهد بود.(1)
این پرسشها عبارتاند از:
فرستادن نیرو به یمن چند بار اتفاق افتاده و در کدام دفعه امیرالمؤمنین ضمن حضور، سمت فرماندهی را داشته است؟(2)
آیا این ماجرا به طور قطع در رمضان سال دهم هجری
اتفاق افتاده است یا احتمال دیگری هم مطرح است؟ سپاه در چه زمانی باز گشته
1) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: تاریخ سیاسی اسلام، ص629-632.
2) از برخی متون تاریخی چنین به دست میآید که پیامبر گرامی اسلام، دو بار امیرالمؤمنین را به سرزمین یمن فرستاده است: یکی در سال هشتم هجری که پیامبر با شدت به اعتراض تعداد اندکی از سپاهیان در نحوه تقسیم غنایم، پاسخ داد؛ دیگری در سال دهم هجری که پیامبر با دست خود پرچم و عمامه برای امیرالمؤمنین بست و ایشان نیز پس از پایان مأموریت، در مراسم حج به پیامبر ملحق شدند بدون آن که هیچ اعتراضی وجود داشته باشد؛ ر.ک: المراجعات، ص204.
است؟ سپاه به مدینه بازگشته است یا به مکه؟(1)
آیا امیرالمؤمنین فرمانده سپاه بوده یا پس از نبرد به عنوان
نماینده پیامبر برای تقسیم غنایم عازم یمن شده است؟ آیا اختلاف در نحوه تقسیم غنائم بوده یا در سهم خمس؟ آیا نیروهای اسلام همان جا اعتراض کردند یا خالد بن ولید در نامهای به پیامبر، ضمن گزارش عملکرد امیرالمؤمنین، کوشید تا با نوعی بدگویی، شخصیت ایشان را به گمان خود زیر سؤال ببرد؟(2)
آیا اصلاً اعتراضی شده یا تنها خالد بن ولید نامهای نوشته است؟ خالد به نمایندگی از چند نفر چنین نامهای را نوشته است؟ اگر سپاه اعتراض داشتند، هنگام رسیدن به مدینه چگونه اعتراض خود را نشان دادند؟ آیا دلیلی وجود دارد که تعداد اعتراض کنندگان از چهار نفری که بُریده گزارش کرده، بیشتر بوده است؟(3)
اما بقیه افراد پس از ملاقات با پیامبر و عرض سلام به ایشان به دنبال کار خود رفتند؛ ر.ک: نسائی، السنن الکبری، 5/132، شماره8474؛ نسائی، خصائص امیرالمؤمنین، ص98-97.
صرف نظر از این پرسشها، نقل کننده اصلی ماجرا، شخصی به نام بریده است که یا خود از جمله معترضان بوده است یا انتقال دهنده اعتراض دیگران به پیامبر است.
بریده در تمام روایاتی که به سندهای مختلف از او نقل شده است، جملهای را با اندک اختلاف از پیامبر نقل میکند. بنا بر نقل بریده، پیامبر ضمن رد اعتراض برخی
1) ابن سعد ضمن بیان این مطلب که سریه علی بن ابیطالب به یمن دو بار رُخ داده که آخرین آن در رمضان سال دهم هجری بوده است، تصریح میکند که امیرالمؤمنین پس از تقسیم غنایم، به منظور شرکت در مراسم حج به مکه آمد؛ الطبقات الکبری، 2/170-169.
2) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: تاریخ سیاسی اسلام، ص629-632.
3) عمران بن حصین تصریح میکند تنها چهار نفر از سپاهیان به عملکرد امیرالمؤمنین اعتراض داشتند،
از افراد،خطاب به او میفرمایند:
این عبارت که در روایات معتبر و با سند صحیح نقل شده است،(2)دقیقا همان عبارت حدیث غدیر است. بنابر این، چه پیامبر این جمله را دو بار فرموده باشد و چه یک بار، این جمله یک معنا بیشتر ندارد. اما معنای آن چیست؟
معنای این جمله هرچه باشد، باید یک نکته در آن لحاظ شود که پیامبر گرامی اسلام مولا بودن امیرالمؤمنین را بر هر کس که پیامبر مولای اوست، با اولویت خود بر مؤمنان پیوند زده است.
مهمترین پرسش آن است که اگر میان این دو مطلب هیچ ارتباطی نبوده است، چرا پیامبر آنها را به هم پیوند زده، لازمه قبول اولویت خود بر مسلمانان را، مولا بودن امیرالمؤمنین میداند؟ و اگر میان این دو جمله نوعی پیوند برقرار است، آیا میتوان میان اولویت رسول گرامی اسلام بر مؤمنان و مولا بودن پیامبر و امیر المؤمنین به معنای لزوم محبت آنها ارتباطی پیدا کرد؟
این عبارت، همان عبارت حدیث غدیر است با این تفاوت که مسئله اولویت
1) احمد بن حنبل، فضائل الصحابة، ص14؛ مسند احمد، 5/347؛ نسائی، السنن الکبری، 5/45، شماره8145 و5/130، شماره8467؛ نسائی، خصائص امیرالمؤمنین، ص95-94؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، 13/134، شماره36422؛ الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، 5/182؛ فتح القدیر، 4/263-262؛ تاریخ مدینة دمشق، 42/187؛ البدایة و النهایة، 7/379؛ خوارزمی، المناقب، ص134، شماره150.
2) ر.ک: المستدرک علی الصحیحین، 3/110؛ البدایة و النهایة، 5/228.
3) نسائی، السنن الکبری، 5/130، شماره8466؛ نسائی، خصائص امیرالمؤمنین، ص94؛ المصنف، 11/225، شماره20388.
پیامبر بر مؤمنان در آن مطرح نشده است؛ بنابر این، اگر به فرض محال معنای آن لزوم دوستی امیرالمؤمنین باشد، نمیتواند در حدیث غدیر هم همین معنا را داشته باشد، زیرا در حدیث غدیر ابتدا بحث اولویت پیامبر بر مؤمنان مطرح شده است.
افزون بر این، در همین ماجرا هم معنای جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه»، لزوم دوستی امیر المؤمنین نیست، زیرا این جمله در روایاتی آمده که فقط موضوع اعتراض برخی از اصحاب را نقل کردهاند، اما در روایاتی که راوی (بریده) بحث
بغض و دشمنی خود را نسبت به امیرالمؤمنین بیان میکند، پیامبر به گونه دیگری پاسخ میدهد بدون آن که به مسئله مولی بودن امیرالمؤمنین اشاره کند.
به عنوان مثال در یک روایت آمده است: «قال: و کنت أبغض علیا، فقال: یا بریدة، أتبغض علیا؟ فقلت: نعم، قال: لاتبغضه و أحبّه، فإن له فی الخمس أکثر من ذلک»(1)و در روایتی دیگر ماجرا از زبان بُریده چنین نقل شده است: «قال: أبغضت علیا بغضا لم أبغضه أحدا، قال: و أحببت رجلاً من قریش لم أحبه إلا علی بغضه علیا، قال: ... قال: أتبغض علیا؟ قال: قلت نعم، قال: فلاتبغضه و إن کنت تحبه فازدد له حبا».(2)
این تفاوت در پاسخ به خوبی گویای این مطلب است که پیامبر آن جا که میخواهد لزوم محبت امیرالمؤمنین را یادآور شود از کلماتی استفاده میکند که آنها را هنگام بیان جایگاه اجتماعی امیرالمؤمنین به کار نمیبرد.
به عبارت دیگر، مخالفت با تصمیم امیرالمؤمنین در نحوه تقسیم غنایم در دو حوزه قابل بررسی است:
عدهای از مسلمانان که تعداد آنها بنا بر گزارش مورخان سنی به
چهار نفر میرسد، به واسطه کینه توزی و غرضهای شخصی، با بهانه کردن نحوه تقسیم غنایم که بر اساس اعتراف خودشان با معیاری خاص انجام شده است، قصد توهین و انتقام جویی داشتند که پیامبر با ناراحتی به آنها یادآور میشود که باید امیرالمؤمنین را دوست بدارند.
مسئله مخالفت با تقسیم غنایم از نظر اجتماعی نیز قابل بررسی است، زیرا بنا بر روایات موجود، امیرالمؤمنین در ماجرای یمن یا فرمانده سپاه اسلام است یا نماینده پیامبر برای تقسیم غنایم. در هر دو صورت، اگر قرار باشد
سربازان عملکرد فرمانده خود را زیر سؤال ببرند و به تصمیمهای او پایبند نباشند، نه تنها باعث تزلزل سپاه خواهد شد، بلکه نوعی اعتراض به انتخاب پیامبر هم خواهد بود؛ به همین سبب، پیامبر دیگر مسئله لزوم دوستی امیرالمؤمنین را مطرح نکرده، ضمن دفاع از انتخاب خود، بیان میدارد همان نسبتی که پیامبر با مردم دارد، امیرالمؤمنین نیز به واسطه آن که جانشین پیامبر است، همان نسبت را با مردم دارد. بنابر این، همان گونه که تصمیمهای پیامبر به عنوان زمام دار جامعه، برای مردم لازم الاجراء است، تصمیمهای امیرالمؤمنین نیز چنین است و مردم باید روحیه فرمان برداری را در هر دو حالت از فرمانده خود حفظ کنند.
دقت در تفاوت میان دو علت فردی و اجتماعی به خوبی روشن میسازد که برای طرح مسئله نخست، تنها تذکر فردی کافی است و نیازی هم به بیان عمومی آن نیست، چون اعتراض چند نفر از یک سپاه چند صد نفری، آن هم از افرادی همچون خالد بن ولید، مسئله همه مردم نیست و به همین سبب، هیچ مورخ یا محدث سنّی نقل نکرده که پیامبر مسئله محبت امیرالمؤمنین را در یک نشست عمومی مطرح کرده است؛ اما مسأله دوم به لحاظ ماهیت سیاسی و اجتماعی آن، میتواند در یک جمع چند هزار نفری مطرح شود، چه مدعی شویم پیامبر به فاصله چند روز جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» را دوبار فرموده باشد، یک بار برای
بُریده و یک بار در جمع مسلمانان پس از بازگشت از حج و چه یک بار فرموده باشد و نقل بُریده تنها گزارشی کوتاه از آن ماجرا باشد.
گواه بر آن چه گذشت، جمله دیگری است که محدثان سنّی از زبان بُریده در ماجرای یمن نقل کردهاند. بر اساس این نقل، پیامبر گرامی اسلام ضمن ابرازمخالفت خود با بدگویی از امیرالمؤمنین، ابتدا با بیان این که «او از من است و من از او هستم» جایگاه و نسبت امیرالمؤمنین را به خود بیان کرده، سپس بر این نکته تأکید میکند که او ولیّ شما پس از من است.
این جمله به خوبی نشان میدهد که پیامبر ضمن تفاوت گذاشتن میان دو حوزه فردی و اجتماعی، آن گاه که اعتراض به امیرالمؤمنین از حد بغض و کینه شخصی خارج و به حریم اجتماعی وارد میشود، دیگر به موضوع محبت به امیرالمؤمنین اکتفا نمیکنند و مسئله ولایت ایشان را نیز مطرح سازند.
محدثان سنّی هرچند این نقل را در متون خود آوردهاند و اعتراف میکنند که از نظر سندی هم معتبر است، اما چون وجود قید «من بعدی» در این نقل، کار را برای آنها مشکل میسازد، با طرح یک تردید جالب، میکوشند اعتبار این نقل را زیر سؤال ببرند.(2)
در سند این روایات، اجلح کندی قرار دارد. اجلح کندی که نام وی یحیی بن عبد الله، ابو حجَیَّة الکندی الکوفی است، در سال 140 یا 145 از دنیا رفته است.(3)
1) مسند احمد، 5/356؛ نهج الایمان، ص483-482؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، 9/128-127؛ تاریخ
مدینة دمشق، 42/190.
2) البدایة و النهایة، 7/380؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، 9/128.
3) التاریخ الکبیر، 2/68، شماره1711؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، 7/195؛ تاریخ اسماء الثقات ممن نقل عنهم العلم، ص262، شماره1610؛ ابن خلیفه، الطبقات، ص282؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، 2/279.
در متون رجالی - حدیثیِ اهل سنت، درباره اجلح کندی چنین اظهار نظر شده است: «اسوأ حالاً منه (من مجالد)»، «تابعیٌّ ثقة»، «ثقةٌ»، «جائز الحدیث و لیس بالقوی فی عداد الشّیوخ»، «روی عن الشعبی أحادیث مضطربة لایتابع علیها»، «روی غیر حدیث منکر»، «روی له الأربعة»، «صالح»، «صدوقٌ»، «صدوقٌ شیعیٌّ»، «صدوقٌ شیعیٌّ جلد»، «ضعیفٌ لیس بذاک و کان له رأیٌّ سوء»، «ضعیفٌ و هو صدوقٌ»، «فی نفسی منه»، «کان لایدری ما یقول، یجعل أبا سفیان، أبا الزبیر و یقلّب
الأسامی»، «لایحتجّ بحدیثه»، «له أحادیث صالحة، یروی عنه الکوفیّون و غیرهم و لم أجد له حدیثا منکرا مجاوزا للحدّ، لا اسنادا و لا متنا إلاّ أنّه یعدّ فی شیعة الکوفة،
و هو عندی مستقیم الحدیث، صدوقٌ»، «لیس بالقوی و کان مسرفا فی التشیّع»، «لیس بقویٍّ»، «لیس بقویٍّ، کان کثیر الخطاء، مضطرب الحدیث، صدوقٌ»، «لیس به بأس»، «لین لیس بالقویٌّ، یکتب حدیثه و لایحتجّ به»، «مفترٍ»، «منکر الحدیث، وحبة واه فی الحدیث، غالٍ فی التشیّع».(1)
ارواء الغلیل فی تخریج احادیث منار السبیل، 8/7؛ القول المسدد فی الذب عن المسند للامام احمد، ص64؛ تاریخ ابن معین بروایة الدوری، 1/198، شماره1276؛ تقریب التهذیب، 1/477؛ تهذیب التهذیب، 1/166-165؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، 2/278-276؛ الجرح و التعدیل، 9/164، شماره677 و2/347، شماره1317؛ الانساب، 5/105؛ معرفة الثقات، 1/212، شماره48؛ عون المعبود شرح سنن ابیداود، 14/82 و6/257 و11/9؛ فیض القدیر، 4/471 و5/638؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، 13/165، شماره36500 و13/114، شماره36372؛ میزان الاعتدال فی نقد الرجال، 1/79-78، شماره274 و4/389-388، شماره9558؛ نسائی، السنن الکبری، 6/158.
همچنان که برخی از محققان سنّی یادآور شدهاند، منشأ اعتراض به این راوی و روایاتش، مذهب او بوده است. آنها ضمن اعتراف به قابل اعتماد و راستگو بودن
1) المجروحین من المحدثین و الضعفاء و المتروکین، 1/175؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، 1/427-426؛
وی، شیعه بودنش را مانعی از قبول روایاتش دانستهاند(1)و روشن است که ملاک در پذیرش یک روایت راستگو بودن راوی آن است، بدون آن که مذهب وی در این مسئله نقشی داشته باشد.(2)
شایان ذکر است که ابن حجر در بررسی ماجرای غدیر خم، مدعی است هدف پیامبر از گفتن آن جملات بیان لزوم محبت امیرالمؤمنین است و شاهد آن ماجرای یمن به روایت بُریده است. وی سپس این عبارت را نقل میکند : «لاتقع یا بریدة فی علیٍّ، فإن علیا منّی و أنا منه و هو ولیّکم بعدی»، اما مدعی میشود که چون در سند
آن فردی بنام اجلح که شیعه است قرار دارد، روایتش اعتبار ندارد.
اما از آن جا که انکار صحت روایت به این روش با مبانی رجالی سازگار نیست، مدعی میشود که بر فرض صحت روایت، بُریده سخن پیامبر را به سلیقه و نظر خود نقل به معنا کرده، از عبارت «ولیکم بعدی» استفاده کرده است.
اما چون چنین ادعایی هم راه به جایی نمیبرد، مدعی میشود که بر فرض بُریده کلمات و عبارت پیامبر را هم بدون هر گونه اعمال نظر نقل کرده باشد، باید آن را توجیه کنیم و بگوییم که منظور پیامبر نوعی خاص از ولایت بوده است نه ولایت به معنای حکومت. روشن است که چنین توجیهی نیز فاقد دلیل است. از این رو، سخن نهایی خود را چنین بیان میکند: چون اجماع و اتفاق داریم بر حق و درست بودن ولایت ابوبکر و مفاد و مدلول اجماع یقین آور، اما مفاد خبر واحد، ظنی و گمان آور است و بین قطعی و ظنی هیچ گاه تعارض واقع نمیشود، دست از سخن پیامبر بر میداریم.(3)
همچنان که پس از این نیز به تفصیل در این باره سخن خواهیم گفت، واقعیت
همین است که ابن حجر بدان اشاره کرده است، زیرا متکلمان و محدثان سنّی با دو واقعیت مواجه هستند: ماجرای غدیر خم و تعیین امیرالمؤمنین به عنوان جانشین پیامبر از یک سو و انتخاب ابوبکر در سقیفه بنی ساعده توسط گروه اندکی از مردم، از سوی دیگر.
از آن جا که این دو ماجرا در تناقض با هم هستند و تردید در خلافت ابوبکر یعنی زیر سؤال بردن همه چیز، بنابر این، میکوشند غدیر را به گونهای توجیه و تأویل کنند تا خدشهای به انتخاب ابوبکر وارد نشود. پس میتوان چنین نتیجه گرفت که تلاش این عده برای فهم تاریخ نیست، بلکه قصدشان آن است تا عمل انجام
شدهای را درست جلوه دهند، هرچند قرار باشد از مسلمترین رخدادهای تاریخی چشم پوشی کنیم.
بر فرض که اشکال گروهی از عالمان سنّی در سند روایت گذشته وارد باشد و بپذیریم که قید «من بعدی» در متن حدیث وجود ندارد، جایگزینی واژه «ولی» به جای «مولی» در ماجرای یمن به نقل بُریده در برخی از روایات مسلّم است و همین جایگزینی، گواه درستی مطلب گذشته خواهد بود که منظور پیامبر در پاسخ خود به بُریده، مسئله لزوم محبت امیرالمؤمنین نبوده است.
جای تردید نیست که اگر قید «من بعدی» وجود داشته باشد، دلالت آن بر ولایت امیرالمؤمنین روشنتر است، اما نبود آن هم نمیتواند خللی به این استدلال وارد سازد، زیرا مهم برای ما مفهوم واژه «مولی» است. بنابر این، این ادعا که ماجرای یمن به طریقهای متعدد نقل شده است و در آنها کلمه «بعدی» وجود ندارد، پس استدلال شیعه مبنی بر خلافت امیرالمؤمنین بعد از رسول خدا، باطل
1) البدایة و النهایة، 7/380.
خواهد بود،(1)ادعایی نادرست است، زیرا بود یا نبود قید «من بعدی» آسیبی به این استدلال نمیزند، افزون بر این که استدلال متکلمان شیعه مبتنی بر ماجرای غدیر خم است نه پاسخ پیامبر در ماجرای یمن، هرچند که این سخنان نیز بخصوص با نقلهای متفاوتی که دارد، مؤید همان فهم است.
از مجموع آن چه گذشت به خوبی روشن میشود که اعتراض تعداد انگشت شماری از افراد در چگونگی تقسیم غنایم که به تصریح راوی آن ناشی از غرض ورزی و کینهتوزیهای شخصی آنها بود، نمیتواند توجیه گر ستایش پیامبر از امیرالمؤمنین با چنان الفاظی بر فراز منبر و در مقابل دهها هزار نفر مسلمان آن هم در
بازگشت از مراسم حج باشد.(2)
به نظر میرسد طرح این احتمال که پیامبر به دلیل اطلاع از جریان حَکَمیت در جنگ صفین و شکل گیری خوارج و تبدیل آن به گروه نواصب، کوشیده است با اقدامی پیشگیرانه موضوع محبت و دوستی امیرالمؤمنین را مطرح کند، چندان جدی نباشد. و به همین سبب این موضوع در میان متفکران سنّی نیز طرفدار فراوانی پیدا نکرد.
به گواهی تاریخ، امیرالمؤمنین در نبرد با معاویه تا آستانه پیروزی پیش میروند که با نیرنگ عمرو بن عاص و به نیزه رفتن پارههای قرآن مواجه میشوند. برخی از سپاهیان حضرت با دیدن این صحنه دست از نبرد کشیده، جلوی پیروزی قطعی خود را گرفتند.
با توقف جنگ، قرار به مذاکره شد که همان افراد با اصرار فراوان، ابوموسی اشعری را برگزیدند، هرچند که پیشنهاد امیرالمؤمنین، مالک اشتر بود. به هر حال،
در مذاکره میان ابوموسی و عمرو بن عاص، ابوموسی فریب خورد و امیرالمؤمنین را از خلافت عزل کرد، موضوعی که اساسا هیچ ارتباطی با مسئله جنگ نداشت؛ اما در مقابل، عمرو عاص با زیرکی، ضمن تأیید کار ابوموسی، معاویه را به عنوان خلیفه تعیین کرد.
سپاهیان امیرالمؤمنین، هنگامی که دریافتند فریب خوردهاند، ضمن ابراز پشیمانی و توبه، از امیرالمؤمنین نیز خواستند که به علت انتخاب ابوموسی و راضی شدن به حَکَمیت، توبه کند که حضرت نپذیرفت و اعلام داشت که رضایت به حَکَمیت و انتخاب ابوموسی، را خود آنان بر ایشان تحمیل کردهاند.
این گروه که از جواب حضرت راضی نبودند، بهانه میآوردند که امیرالمؤمنین
مرتکب گناه کبیره شده است و چون توبه نمیکند، باید کشته شود؛ از این جا بود که خوارج شکل گرفتند و در ماجرای نهروان با حضرت به جنگ برخاسته، با تحمل شکستی سنگین تا سالها از صحنه تاریخ اسلام محو شدند.
حال سؤال این جاست که آیا امیرالمؤمنین در ماجرای صفین و نهروان بر حق بوده است یا نه؟ اگر امیرالمؤمنین بر حق بوده است، پس معاویه و وابستگان آنها همچون عمرو بن عاص راه باطل را پیمودهاند، زیرا بر خلیفه رسول خدا شوریده و با پاره پاره کردن قرآن، شانه از قبول حق خالی کردهاند؛ در این صورت، پیامبر با اطلاع از آینده، باید مردم را بر اطاعت از حضرت ملزم کند تا مردم به بیراهه نرفته،
به ستیز با حق برنخیزند نه آن که فقط او را دوست بدارند.
اما اگر امیرالمؤمنین راه باطل پیموده و در آن ماجرا مقصر است، دیگر چرا باید مردم ایشان را دوست بدارند، زیرا یقین دارند گناهکار است؟
طرح بحث خاندان پیامبر (اهل البیت) نه تنها ماجرای غدیر را از مسیر ولایت و خلافت خارج نمیسازد، بلکه بر درستی آن تأکید میورزد؛
یا أیّها النّاس إنّی فرطکم و إنّکم واردون علیَ الحوض، حوض أعرض ممّا بین بُصری إلی صنعاء، فیه عدد النجوم قدحان من فضّة و إنّی سائلکم حین تردون علیَ عن الثقلین، فانظروا کیف تخلفونی فیهما، الثقل الأکبر کتاب اللّه عزّوجلّ سبب طرفه بید اللّه و طرفه بأیدیکم فاستمسکوا به، لاتضلّوا و لاتبدّلوا، و عترتی أهل بیتی فإنّه قد نبّأنی اللطیف الخبیر أنّهما لن ینقضیا حتّی یردا علیَ الحوض،(1)«ای مردم، من پیشایش شما میروم و شما به من در حوض میرسید، حوضی که وسیعتر است از فاصله بصرا (در شام) تا صنعا (در یمن)،
در آن به تعداد ستارگان، ظرفهایی از نقره است و هنگامی که به من رسید، درباره دو شیء گران بها از شما خواهم پرسید، پس بنگرید که چگونه جانشین من در آن دو میشوید؟ شیء گران بهای بزرگتر کتاب خداوند بلند مرتبه است که یک سوی آن به دست خداوند و سوی دیگرش در دست شماست، به آن دست آویزید تا گمراه و منحرف نشوید و دیگری عترت و خاندان من است، زیرا خدای دانای آگاه به من خبر داده است که این دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا در حوض به من برسند».
این حدیث به خوبی بر این مطلب دلالت دارد که قرآن و خاندان پیامبر دو رکن اسلام نیز به شمار میآیند که همیشه همراه هم هستند و جدا ناپذیری آنها از یکدیگر تا قیامت بیانگر این واقعیت است که زمین هیچ گاه خالی از امام که همتای قرآن است نخواهد شد.(2)
به نظر نمیرسد دعای «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» نیز نشانی بر عدم دلالت
حدیث غدیر بر ولایت و خلافت امیرالمؤمنین باشد، زیرا:
کلمه «وال» فعل امر از مصدر «موالات» است و در متون لغوی برای «موالات» این معانی ذکر شده است: 1- مولی گزیدن (اتخاذ المولی)(1)2- کسی که زمامداری
گروهی را بر عهده دارد (من والی القوم)(2)3- دشمن نبودن (ضد المعاداة)(3)4-
دونفر با یکدیگر اختلاف داشته باشند و نفر سومی برای سازش دادن آنها وارد شود در حالی که به یکی از آن دو نفر تمایل داشته باشد، پس به او ابراز محبت
میکند (أن یتشاجر اثنان فیدخل ثالث بینهما للصلح و یکون له فی احدهما هوی، فیوالیه او یحابیه)(4)5- به او مهر ورزید (والی فلان فلانا، إذا أحبّه)(5)6- او را از دیگران جدا کرده، مشخص نمود (عزلها عن بعض و میّزها).(6)
دقت در این معانی این نکته را روشن میسازد که «موالات» در اصل به معنای «پی در پی آمدن اشیاء یا افعال است(7)و به همین سبب به جدا سازی کودک از مادر در حیوانات (عزلها عن بعض و میزها) موالات میگویند، زیرا کودک با ناله فراوان به دنبال مادرش میگردد؛(8)همچنان که به دوست داشتن نیز «موالات» میگویند، چرا که انسان در پی کسی است که او را دوست دارد. روشن است که هرگاه انسان کسی را سرپرست، ولی و زمام دار خود قرار داد، با اطاعت و فرمان برداری از او، نسبت به وی موالات دارد (به نوعی لازم و ملزوم، غایت و سبب تعریف میشود).
1) العین، 8/365.
2) النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، 5/228.
3) الصحاح، 6/2530؛ لسان العرب، 15/411.
4) لسان العرب، 15/408؛ تاج العروس من جواهر القاموس، 10/401.
5) لسان العرب، 15/408.
6) لسان العرب، 15/408.
7) لسان العرب، 15/412: «والی بین الأمر موالاة و ولاء: تابع»؛ العین، 8/365: «أن یوالی بین رمیتین أو فعلین فی الأشیاء کلّها».
8) لسان العرب، 8/106: «والینا الفصلان عن امهاتها فتوالت، أی فصلناها عنها عند تمام الحول و یشتد علیها الموالاة و یکثر حنینها فی إثر امهاتها».
جالب است که واژه «معادات» در زبان عربی نیز به «موالات» و «متابعت» معنا شده است، زیرا لازمه دشمنی، تعقیب و در پی دشمن رفتن است.(1)
المعاداة: الموالاة و المتابعة بین الاثنین یصرع احدهما علی إثر الآخر فی طلق واحد»؛ تاج العروس من جواهر القاموس، 10/238: «المعاداة: الموالاة و المتابعة».
نتیجه آن که به هر دوستی و دشمنی در زبان عربی موالات و معادات گفته نمیشود و به همین سبب در حدیث غدیر بحث موالات، معادات، محبت و بغض به طور مستقل ذکر شده است.(2)
از سوی دیگر، اگر «مولی برگزیدن» نیز از جمله معانی موالات است، در این صورت، معنای جمله «اللهم وال من والاه» این خواهد بود: «بار خدایا، ولی بدار هر که او را ولی میدارد»، «مولی باش برای هر که او را مولی میدارد» و روشن است که خدای تعالی تنها مولی و ولی مؤمنان است، «ذلِکَ بِاَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذینَ امَنُوا وَ اَنَّ الْکَافِرینَ لاَ مَوْلی لَهُمْ»،(3)«این برای آن است که خداوند سرپرست کسانی است که ایمان آوردند، اما کافران سرپرستی ندارند»؛ «اَللّهُ وَلِیُّ الَّذینَ امَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَی النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا اَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُمَاتِ اُولئِکَ اَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فیهَا خَالِدُونَ»،(4)«خداوند ولی مؤمنان است، ایشان را از تاریکیها به سوی نور خارج میکند، طاغوتها، سرپرستان کافران هستند که ایشان را از نور به سوی تاریکی میکشانند،
ایشان دوزخیانی هستند که در آن جا جاودانه خواهند بود».
بنابر این، مراد از موالات در دعای پیامبر نیز ولایت است نه محبت، چرا که افزون بر قابلیت معنایی واژه «موالات»، استفاده از واژه «مَنْ» که متضمن عمومیت است، حاکی از نوعی فراخوان همگانی در موالات و مساعدت امیرالمؤمنین بوده
که بدین ترتیب معنا را از دوستی فراتر برده و بر ولایت دلالت میکند که چون محدود به هیچ حد و مقید به هیچ قیدی نیست، میتواند بیان گر عصمت آن حضرت نیز باشد.(1)
در نتیجه، ترجمه جمله «اللّهم وال من والاه» به «أحبب من أحبّه و انصر من نصره»(2)نمیتواند درست باشد و دیگر نیازی نیست که بگوییم: بر فرض که وال به معنای محبت باشد، مولی به معنای ولایت است؛(3)همچنان که اختصاص دادن
معنای «موالات» به «ضد المعاداة» و برابر دانستن آن با «محاربه» و «مخادعه» نیز سخنی بدون دلیل است.(4)
از آن چه گذشت به خوبی روشن میشود که پاسخ فاضل الدین ابهری به اشکال قاضی عضد ایجی درست نیست؛ وی در این باره مینویسد:
قاضی عضد در مواقف گفته: «مولی» در این حدیث به معنی «ناصر» است به دلیل آخرِ حدیث: اللّهم وال من والاه؛ در جواب میگوییم: اولِ حدیث که «ألست اولی بالمؤمنین» و مقدمه و تمهیدِ کلام است، دلالت میکند بر آن که «مولی» به معنی «اولی بالتصرف» است، و در آخر حدیث «اللهم وال من والاه» به معنی «أحبّ من أحبّه» است، به قرینه
1) امام شناسی، 7/278.
2) لسان العرب،15/408.
3) امام شناسی، 7/279.
4) منهاج السنة النبویة، 7/322: «الموالاة ضد المعاداة و هی تثبت من الطرفین و إن کان أحد المتوالیین أعظم قدرا و ولایته احسان و تفضل و ولایة الآخر طاعة و عبادة کما أن اللّه یحب المؤمنین و المؤمنون یحبونه، فإنّ الموالاة ضد المعاداة و المحاربة و المخادعة و الکفار لایحبون الله و رسوله و یحادّون اللّه و رسوله و یعادون و قد قال تعالی: «لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکُمْ اَوْلِیَآءَ» و هو یجازیهم علی ذلک کما قال تعالی: «فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَاْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ» و هو ولیّ المؤمنین و هو مولاهم یخرجهم من الظلمات إلی النور و إذا کان کذلک، فمعنی کون اللّه ولیّ المؤمنین و مولاهم و کون الرسول ولیّهم و مولاهم و کون علیٍّ مولاهم، هی الموالاة الّتی هی ضد المعاداة».
«عاد من عاداه».(1)
روشنی دلالت مجموع دعاهای پیامبر در پایان ماجرای غدیر بر تأیید ولایت و خلافت امیرالمؤمنین به حدی است که برخی از عالمان سنّی را وادار کرده است نه تنها وجود آن را انکار کنند بلکه نادرست نیز بدانند.
به عنوان مثال، ابن تیمیه معتقد است عبارت «اللهم انصر من نصره و اخذل من خذله» نادرست است، زیرا عدهای در ماجرای صفین امیرالمؤمنین را همراهی کردند و در کنار او جنگیدند و حال آن که پیروز نشدند و عدهای هم - همچون سعد
بن ابی وقاص - در کنار او نجنگیدند اما خوار و خاذل نشدند و در مقابل، خداوند یاران معاویه و بنی امیه را بر آن حضرت پیروز گردانید.
او همچنین معتقد است جمله «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» مخالف مبانی اسلام است، زیرا مؤمنین برادر یکدیگرند هرچند با هم میجنگند.(2)
به نظر نمیرسد چنین سخنانی نیاز به پاسخ داشته باشد؛ اما همین قدر کافی است که به یاد داشته باشیم کسانی مدعی چنین مطالبی هستند که معتقدند مفاد حدیث غدیر، لزوم محبت و یاری امیرالمؤمنین است.
با پذیرش این مطلب که یکی از معانی واژه «مولی» در زبان عربی، «ناصر» است، برخی از متکلمان سنّی مدعی شدهاند که «مولی» در حدیث غدیر نیز به همین معنا به کار رفته است.
هرچند پیروان این برداشت بدون آن که تلاش کنند جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ
مولاه» را بر این اساس معنا کنند، فقط به ذکر این مطلب بسنده کردهاند که «مولی» به
معنای «ناصر» است، ولی در معنای سخن پیامبر با توجه به این مطلب، دو احتمال را میتوان تصور کرد:
الف) هر کس من را یاری میکند، علی را یاری میکند
ب) هر کس من او را یاری میکنم، علی او را یاری میکند
احتمال نخست گرچه به خودی خود متضمن معنای درستی است، ولی چون با ساختار جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» تناسب ندارد، در متون کلامی اهل سنّت نیز بررسی نشده است؛ اما باقلانی معنای دوم را چنین توضیح میدهد: همان گونه
که پیامبر به ظاهر و باطن، در نهان و آشکار، یاور و حامی دیگران است، امیرالمؤمنین نیز به همین شکل، یاور و حامی آنهاست.(1)
با پذیرش این معنا برای سخن پیامبر، این پرسش مطرح شود که بیان چنین مطلبی آن هم در سطح عموم، چه نتیجهای را به دنبال خواهد داشت؟
در پاسخ باید گفت: مهمترین پیام این جمله آن است که امیرالمؤمنین مبرای از خصلت نفاق بوده، همان گونه که در ظاهر یار و یاور دین خدا و مؤمنان است، در باطن نیز چنین است؛ در نتیجه، از مقام و منزلت بالا و والایی برخوردار است.(2)
برای اثبات این برداشت از حدیث ولایت، به سه مطلب استناد شده است:
از آن جا که یکی از معانی واژه «مولی» در زبان عربی، «ناصر» است و سایر معانی این واژه به خصوص «أولی» هم در جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» به کار نمیرود، میباید این معنا را برای آن در نظر بگیریم.(3)
حدیث غدیر را از نظر محتوایی به سه بخش میتوان تقسیم کرد: آغازین، میانی و پایانی.
پیامبر در بخش نخستین سخن خود، به موضوع فرا رسیدن زمان رحلت خود میپردازد، در بخش میانی با استفاده از کلمات «أولی» و «مولی» موضوع مولا بودن خدا، رسول و امیرالمؤمنین را مطرح میکند و در بخش پایانی هم به بیان چند دعا میپردازد.
پیامبر در دعای خود، این جملات را به کار میگیرد: «الّلهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».
از آن جا که هر سه بخش سخنان پیامبر باید یک محتوا را به شنونده منتقل کند، بخش پایانی حدیث، گواه بر آن است که منظور ایشان از بخش میانی سخن خود، تنها یار و یاور بودن امیرالمؤمنین است.(1)
پیامبر هنگامی که جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» را به کار میبرد، هیچ قیدی به آن نمیافزاید و تعیین نمیکند که مولا بودن امیرالمؤمنین مربوط به چه زمانی است.
عدم استفاده از قید «من بعدی» نشان گر این مطلب است که مولا بودن امیرالمؤمنین مطلبی است که در زمان حیات پیامبر نیز صادق است؛ و معلوم است که در این زمان، امر اداره و سرپرستی جامعه به امیرالمؤمنین واگذار نشده است. بنابر این، منظور از این جمله باید چیزی باشد که در حیات پیامبر نیز صادق باشد و این نیست جز، یار و یاور بودن (ناصر).(2)
به عبارت دیگر، اگر واژه «مولی» به معنای «اولی بالتصرف» باشد، لازم میآید که امیر المؤمنین اولویت در تصرف داشته باشد حتی در زمان زنده بودن پیامبر گرامی
اسلام و چون چنین مطلبی نادرست است، میباید «مولی» به معنای «ناصر» باشد.(1)
این برداشت از غدیر از سه جهت قابل انتقاد است:
با دقت در مطالبی که به عنوان دلیل برای اثبات این برداشت از ماجرای غدیر ارائه شده به خوبی مشخص میشود که متکلمان سنّی پیش از این برای اثبات برداشت نخست نیز به آنها استناد کردهاند.
از آنجا که «محب» و «ناصر» دو عنوان مستقل هستند که در زبان عربی به یک معنا بکار نمیروند و واژه «مولی» نیز نمیتواند در یک کاربرد (استعمال واحد)
دارای دو معنا باشد؛ دو پرسش به طور جدی قابل طرح است: 1- آیا پیامبر با حدیث غدیر، قصد دارد میان محبت به خود و محبت به امیرالمؤمنین رابطه برقرار کند یا منظور ایشان از این حدیث، برقراری ارتباط میان یاری خود و یاری امیرالمؤمنین است؟ 2- چگونه میشود برای اثبات دو معنای متفاوت، هرچند نزدیک به هم، به دلایل مشابه استناد کرد؟
اگر واژه «مولی» در حدیث ولایت به معنای «ناصر» به کار رفته باشد، سخن پیامبر به این صورت در خواهد آمد: «من کنت ناصره فعلیٌّ ناصره» که در فارسی معنای آن چنین خواهد شد: «هرکس من او را یاری میکنم، علی او را یاری میکند».
این جمله هرچند در جای خود بی مفهوم نیست، اما ارتباطی با اولویت پیامبر نسبت به مسلمانان پیدا نمیکند، زیرا اقرار گرفتن از مردم با جمله «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟» حکایت از آن دارد که اقرار کنندگان در برابر اقرار خود، وظیفه و مسئولیتی بر عهده دارند، با این که در جمله بعدی، پیامبر امیرالمؤمنین را مُلزم به یاری مردم میکند.
1) الصواعق المحرقة علی اهل الرفض و الضلال و الزندقة، 1/105.
در صورتی که برای این حدیث چنین معنایی قایل شویم، جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» با جملات بعد از خود نیز پیوستگی معنایی نخواهد داشت، زیرا اگر به فرض، جمله «اللهم وال من والاه» را همچون متکلمان سنّی معنا کنیم، در این صورت جمله این گونه میشود: بار خدایا دوست بدار هر که او را دوست میدارد.
حال چه ارتباطی است بین این که امیرالمؤمنین باید مردم را یاری کند و بین این که خداوند دوست بدارد هر که او را دوست میدارد؟
به هر حال، با فرض پذیرش این مطلب که «مولی» به معنای «ناصر» است، حمل سخن پیامبر بر آن، کمکی به فهم ماجرای غدیر نمیکند، هرچند ابن حجر با
قاطعیت مدعی است:
فیحتمل أن یکون کلام النّبی منزلا علی هذا المعنی و هو أظهر فی لفظ المولی؛(1)«احتمال دارد که سخن پیامبر بر این معنا حمل شود که آشکارترین معنا برای کلمه مولی است».
عجیبترین برداشت از ماجرای غدیر خم و بیمعناترین تفسیر از جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه»، آن است که واژه «مولی» به معنای «معتِق» یعنی آزاد کننده در نظر گرفته شود که بر این اساس، معنای جمله این خواهد بود: هرکس من آزاد کننده او هستم، علی آزاد کننده اوست.(2)
برای اثبات این برداشت به دو حادثه تاریخی استناد شده است:
ابن اثیر به عنوان یک احتمال ضعیف و با استفاده از کلمه «قیل» از این حادثه چنین یاد کرده است: اسامه بن زید به امیرالمؤمنین گفت: «لست مولای، إنّما مولای رسول اللّه»، پیامبر با شنیدن این سخن فرمود: «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه».(1)
این مطلب با توضیح بیشتری در برخی از متون شیعه به نقل از اهل سنت چنین آمده است:
إنّه وقع بین أمیر المؤنین و بین أسامة بن زید کلامٌ، فقال له أمیر المؤنین: أتقول هذا لمولاک؟ فقال: لست مولای و إنّما مولای رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فقال
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: من کنت مولاه فعلیٌ مولاه؛ یرید بذلک قطع ما کان من أسامة و بیان أنّه بمنزلته فی کونه مولی له؛(2)«بین امیرالمؤمنین و اسامة بن زید گفتگویی درگرفت، امیرالمؤمنین به اسامه گفتند: به مولای خود چنین میگویی؟ اسامه گفت: تو مولای من نیستی، مولای من رسول خدا است؛ پیامبر فرمودند: هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست؛ پیامبر میخواست سخن اسامه را کوتاه کند و نشان دهد جایگاه امیرالمؤمنین را که مولای اسامه هم هست».
در پارهای از منابع شیعی به نقل از اهل سنت، این ماجرا درباره پدرش (زیدبنحارثه) و امیرالمؤمنین نقل شده است.(3)
از نحوه برخورد اندیشمندان سنی با این برداشت از سخن پیامبر و طرح آن با عنوان «قیل» به خوبی روشن میشود در ارزیابی حادثه غدیر این
برداشت جایگاه قابل اعتنایی ندارد، زیرا گمان نمیرود که رسول گرامی اسلام دهها هزار نفر مسلمان از حج برگشته را در هوایی گرم ساعتها نگاه دارد، برای آنها سخن بگوید، به مولا بودن خداوند و خود نسبت به مردم تأکید ورزد، سپس برای برطرف کردن اختلافی کوچک میان دو نفر، به آنان گوشزد کند که هرکس پیامبر او را آزاد کرده است، گویا امیرالمؤمنین او را آزاد کرده است و مردم هم به واسطه این مطلب به ایشان تبریک و تهنیت بگویند.(1)
اما صرف نظر از غیر عادی بودن چنین تصویری از ماجرای غدیر، چند انتقاد میتوان بر آن وارد دانست:
اگر بپذیریم، جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را پیامبر در غدیر خم و خطاب به مردم و در پاسخ به مشاجره با امیرالمؤمنین فرموده است، در این صورت این پرسش مطرح میشود که چه ارتباط منطقی میان جملات «إنّ اللّه مولای» و «أنا مولی المؤمنین» با آن جمله وجود دارد؟
از پارهای نقلها چنین معلوم میشود که برخی میکوشند با انکار وجود حادثه غدیر، نشان دهند که پیامبر تنها این جمله را در حل یک منازعه شخصی و فقط در خطاب به شاکی آن گفتهاند.(2)
1) الاربعون حدیثا فی اثبات امامة امیرالمؤمنین، ص165؛ المعیار و الموازنة فی فضائل الامام امیرالمؤمنین، ص211.
2) التمهید و البیان فی مقتل الشهید عثمان، 1/234-235: قیل کان سبب فی ذلک أنّ أسامة بن زید قال لعلی: لست مولای، أنّما مولای رسول اللّه؛ فقال علیه الصلاة و السلام: من کنت مولاه فعلیّ مولاه و أمّا الیوم الّذی نزل فیه قوله تعالی «اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی» فهو یوم عرفة. فروی الأمام أحمد فی مسنده بإسناده قال: جاء رجل من الیهود إلی عمر، فقال یا أمیر المؤنین: أنّکم تقرأون آیة فی کتابکم، لو علینا - معشر الیهود - نزلت لاتّخذنا ذلک الیوم عیدا، قال: و أیّ آیة؟ قال: قوله «اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی»، قال: فقال عمر: و اللّه، أنّی لأعلم الیوم الّذی نزلت فیه علی رسول اللّه و الساعة الّتی نزلت فیها علی رسول اللّه، نزلت عشیّة عرفة فی یوم الجمعة.
اگر چنین باشد، بی گمان دروغی نا بخشودنی است؛ زیرا همچنان که گذشت، مدارک معتبر و متواتر بر وجود ماجرای غدیر وجود دارد که نادیده گرفتن آنها با طرح چنین مطالبی، آب در هاون کوبیدن است.
همچنان که گذشت ماجرای مشاجره بین امیرالمؤمنین از یک سو و زید یا اسامه از سوی دیگر، در برخی متون نقل شده است.
اگر این مشاجره بین امیرالمؤمنین و زید بن حارثه باشد، وقوع آن امکانپذیر است. بنا بر مدارک تاریخی وقتی زید کودکی هشت ساله بود در غیاب مادرش، از شهر خود ربوده شده، در بازار عکاظ در بیرون شهر مکه به بردگی فروخته میشود. از قضا، برادر زاده خدیجه (حکیم بن حزام) او را میخرد و به عمه خود میدهد. خدیجه کودک را به خانه میآورد. رسول خدا از خدیجه میخواهند که زید را به
ایشان ببخشد؛ با بخشش زید، پیامبر او را آزاد میکند و تصمیمگیری درباره ماندن در خانه ایشان یا بازگشت به خانه پدری را بر عهده خود او میگذارند که وی ترجیح میدهد همان جا بماند و پسر خوانده پیامبر باشد.(1)زید در جوانی با زنی به نام ام ایمن ازدواج میکند و فرزندی به نام اسامه از آنها متولد میشود.(2)
1) هرچند زید بن حارثه پیش از اسلام فرزند خوانده پیامبر به حساب میآمد، اما سالها بعد، با نزول آیات 3 و4 سوره احزاب، قرآن به صراحت قانون فرزند خواندگی (تبنّی - Adoption) را لغو نمود؛ «وَ مَا جَعَلَ اَدْعِیَآءَکُمْ اَبْنَآءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِاَفْوَاهِکُمْ وَ اللّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبیلَ * اُدْعُوهُمْ لاِبَآئِهِمْ هُوَ اَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ فَاِنْ لَمْ تَعْلَمُوآ ابَآءَهُمْ فَاِخْوَانُکُمْ فِی الدّینِ وَ مَوَالیکُمْ». به همین دلیل پیامبر گرامی اسلام مجاز میشود با همسر سابق فرزند خوانده خود ازدواج کند تا برای همگان مشخص شود در اسلام فرزند خواندگی از هیچ اثر حقوقی برخوردار نیست؛ «وَ اِذْ تَقُولُ لِلَّذی اَ نْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ اَ نْعَمْتَ عَلَیْهِ اَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللّهَ وَتُخْفی فی نَفْسِکَ مَا اللّهُ مُبْدیهِ وَ تَخْشَی النَّاسَ وَ اللّهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشیهُ فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ فی اَزْوَاجِ اَدْعِیَآئِهِمْ اِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَ کَانَ اَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً»، احزاب، 33/37.
2) تاریخ پیامبر اسلام، ص77-78؛ اسد الغابة فی معرفة الصحابة، 2/224-227.
از این رو، بنا بر رسم روزگار جاهلیت، زید بن حارثه، برده آزاد شده پیامبر است که به همین سبب، عنوان «مولی رسول الله» بر او صادق است و طبیعتا جا دارد که امیرالمؤمنین به علت پیوند عمیقی که با پیامبر دارد مدعی شود من مولای زید هستم همان چیزی که پیامبر نیز آن را تأیید کرد؛ اما باید توجه داشت که زید بن حارثه یکی از فرماندهان سپاه اسلام در جنگ با رومیان است (غزوه موته) و در سال هشتم هجری یعنی حدود دو سال پیش از رحلت پیامبر در مرزهای شام به شهادت میرسد؛ پس نمیشود پیامبر در حادثه غدیر یعنی در 18 ذی حجه سال دهم هجری این سخن را گفته باشد.
اما اگر این مشاجره بین علی علیهالسلام و اسامه صورت گرفته، در آن صورت باید گفت که هرچند اسامه در روز غدیر جوانی 20 ساله بوده و سالها پس از رحلت پیامبر زنده بوده است، ولی باید به این نکته توجه داشت که اسامه برده آزاد شده پیامبر
نبوده، که عنوان «مولی» بر او به معنای آزاد شده رسول خدا (مُعْتَق) صادق باشد.
البته باید توجه داشت که اطلاق عنوان «مولی رسول الله» در برخی از کتابها و منابع تاریخی و رجالی بر اسامه و شمردن او از جمله موالی رسول خدا(1)با این مطلب تعارضی ندارد، زیرا در پارهای از موارد این عنوان بر کسانی که پیوسته ملازم و همراه پیامبر بودهاند یا به دست پیامبر، اسلام آوردهاند نیز صادق است.(2)
بنابر این، هنگامی که پیامبر مولای اسامه نباشد، دیگر مجالی برای ادعای علی علیهالسلام باقی نماند، همچنان که جایی برای سخن پیامبر هم وجود نخواهد داشت.
زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آنِ علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آن که آزادت کند
بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را ز انبیا آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید(1)
1) مثنوی معنوی، ص419.
بررسی وجود یا عدم وجود رابطه میان دو موضوع کلامی و لغوی، یعنی دلالت حدیث غدیر بر خلافت امیرالمؤمنین و دلالت واژه «مولی» بر اولویت که محور اصلی تعارض اندیشمندان شیعه و سنّی است به آن سبب اهمیت مییابد که میتواند با نقد دو دیدگاه رایج میان آنها، زمینه طرح نظریه جدیدی را فراهم سازد که بدون در نظر گرفتن چنین پیوندی، دلالت حدیث غدیر را بر خلافت و ولایت امیرالمؤمنین به اثبات رساند.
تردیدی نیست که واژه «مولی» به معنای «أولی»، «اولی بالتصرف» و «اولی بالشیء» در متون عربی، اعم از اشعار شاعران و قرآن و حدیث و به گواهی گزارشهای خود اهل سنت، به کار رفته است؛(1)انکار آن
1) التبیان فی اعراب القرآن، 2/256؛ انوار التنزیل و اسرار التأویل، 5/300؛ الجامع لاحکام القرآن، 17/248؛ تفسیر القرآن العظیم، 4/311؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن، 27/228؛ ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم، 8/208؛ الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز، 2/1068؛ فتح القدیر، 5/171؛ زاد المسیر فی علم التفسیر، 8/167؛ تفسیر الجلالین، 1/721؛ مدارک التنزیل و حقائق التأویل، 4/217 و259؛ معالم التنزیل، 2/299؛ البحر المحیط، 5/52؛ مجمع البحرین، 4/560؛ اتفاق المبانی و افتراق المعانی، 1/138؛ الکشف و البیان، 9/239؛ یقظة أولی الاعتبار مما ورد فی ذکر النار و أصحاب النار، ص64.
از سوی برخی از متکلمان سنّی(1)فاقد ارزش علمی است.
شاهد بر این مدعا، نقل ماجرای غدیر با استفاده از دو واژه «اولی» و «مولی» است. در این نقل پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در مقام گرفتن گواهی از مردم، ابتدا اولی بودن خدا و خود را بر مردم مطرح کرده، سپس همین مطلب را با مولی بودن خدا و خود بر مردم توضیح میدهد:
إنّ النّبی قام بحفرة الشجرة بخم و هو آخذ بید علی، فقال: أیّها الناس، ألستم تشهدون أنّ اللّه ربّکم؟ قالوا: بلی، قال: ألستم تشهدون أنّ اللّه و رسوله أولی بکم من أنفسکم؟ قالوا: بلی، و أنّ اللّه و رسوله مولاکم؟ قالوا: بلی، قال: فمن کنت مولاه، فإنّ هذا مولاه.(2)
مهمترین پرسش برای یک پژوهشگر، صرف نظر از گرایش مذهبی وی، آن است که چرا با وجود شواهد فراوان بر بکار رفتن واژه «مولی» به معنای «أولی» در متون عربی و پذیرش آن توسط متفکران سنّی، آنان در طول تاریخ با اصرار فراوان کوشیدهاند این واقعیت را در حدیث غدیر انکار کنند؟ آیا بود و نبود استنادات لغوی - ادبی دلیل این انکار بوده یا
پارهای ملاحظات غیر ادبی، سبب چنین اتفاقی بوده است؟
با مراجعه به متون کلامی اهل سنت روشن میشود که انکار وجود «أولی» از جمله معانی «مولی»، هیچ دلیل لغوی نداشته و به اعتراف خود ایشان، تعارض میان پذیرش آن با کارهای انجام شده در راستای تثبیت خلافت ابوبکر، دلیل این کار بوده است.
آمدی این مطلب را چنین توضیح میدهد:
و لایمکن حمل لفظ المولی علی الأولی، فإنّ ذلک ممّا لایرد فی اللغة أصلاً ...
ثمّ و إن کان ذلک محتملاً، فهو ممّا یمتنع حمل کلام النبی علیه لما فیه من مراغمة الاجماع و مخالفة اتفاق المسلمین و هدم قواعد الدین؛(1)«ممکن نیست واژه مولی بر أولی حمل شود، زیرا چنین چیزی هیچ گاه در لغت نیامده است ... و بر فرض که این حمل روا باشد، ممکن نیست سخن پیامبر را بر آن حمل کنیم، زیرا چنین کاری باعث شکستن اجماع و مخالفت کردن با اتفاق مسلمانان و خراب کردن ستونهای دین است».
این عبارت به خوبی نشان میدهد که انگیزه اصلی از تردید در مفهوم اولویت آن است که با پذیرش دلالت سخن پیامبر بر اولویت امیر المؤمنین، میباید بپذیریم که روند انتخاب جانشین برای پیامبر در سقیفه نادرست بوده، حکومت و خلافت ابوبکر فاقد مشروعیت است. در نظر اهل سنت چنین مطلبی قابل پذیرش نیست و به گفته آنان باید بپذیریم که منظور پیامبر از سخن خود چیزی غیر از خلافت امیرالمؤمنین بوده است.
چنین روشی برای بررسی معنای سخن پیامبر در نوع خود بینظیر است، زیرا بر این اساس، مهم نیست که گوینده در پی بیان چه مطلبی بوده است، همچنان که اهمیت ندارد شنوندگان از آن سخن چه فهمیده و نسبت به آن چه واکنشی از خود نشان دادهاند؛ بلکه مهم آن است که رفتار گروهی با فاصله چند ماه از سخن پیامبر درست جلوه داده شود و به همین منظور میتوان رفتار متأخر افراد را قرینه برای سخن متقدم پیامبر دانست.
این روش در بررسی اسناد و مدارک تاریخی نه تنها در باره پیامبر و سخنان ایشان به اجرا در آمد، بلکه هرجا احساس میشد سخن یک فرد با روند سقیفه در تعارض
1) غایة المرام فی علم الکلام، ص379-378.
است نیز به کار رفت، هرچند آن شخص عمر بن خطاب باشد.
مورخان شیعه و سنّی نقل کردهاند که پس از پایان پذیرفتن سخنان پیامبر، یاران ایشان در صدد ابراز تبریک و تهنیت به امیرالمؤمنین برآمدند که یکی از آنها عمر بن خطاب است.(1)
مورخان سخن او را با عبارتهای گوناگون اما نزدیک به هم چنین نقل کردهاند: «هنیئا لک یا بن أبیطالب، أصبحت مولی کلّ مؤمن و مؤمنة»، «هنیئا لک یا بن أبیطالب، أصبحت مولای و مولی جمیع المؤمنین و المؤمنات»، «بخَّ بخَّ یا علی، أصبحت مولای و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة»، «بخَّ بخَّ یا بن أبیطالب، أصبحت مولای و مولی کلّ مسلم»، «طوبی لک یا أبا الحسن، أصبحت مولای و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة» که وجه مشترک همه آنها استفاده از واژه «مولی» است.(2)
شنیدن جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» از شدت خشم رنگ رخسارشان تغییر کرد که آیه 27 سوره ملک نازل شد «فَلَمَّا رَاَوْهُ زُلْفَةً سیٔتْ وُجُوهُ الَّذینَ کَفَرُوا وَقیلَ هذَا الَّذی کُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ»؛ ر.ک: لسان المیزان، 1/387، شماره1220؛ فیض القدیر، 6/282، شماره9000؛ السقیفة اُم الفتن، ص81.
هرچند ابن اثیر سخن عمر را به «ولی کل مؤمن» معنا کرده(3)و برخی نیز آن را با عبارت «یا بن ابیطالب، اصبحت الیوم ولیّ کل مؤمن» نقل کردهاند،(4)اما بی تردید
اگر بپذیریم وی در آن روز به ولایت و در نتیجه اولویت امیرالمؤمنین اعتراف کرده، به سادگی نمیتوان رخدادهای پس از رحلت پیامبر را در مسئله خلافت توجیه
1) ر.ک: خلاصة عبقات الانوار فی امامة الائمة الاطهار، 7/149 و182؛ نظم درر السمطین، ص109؛ تاریخ مدینة دمشق، 42/222-221؛ ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص67؛ ابن حنبل، فضائل الصحابة، 2/596، شماره1016 و2/610، شماره1042؛ البدایة و النهایة، 7/350؛ المصنف فی الاحادیث و الآثار، 6/327، شماره3218.
2) لازم به یادآوری است که ابن حجر در ذیل عنوان اسفندیار بن موفق نقل میکند، عمر و ابوبکر با
3) ر.ک: النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، 5/228؛ لسان العرب، 15/410؛ تاریخ مدینة دمشق، 42/238.
4) من حیات خلیفة عمر بن الخطاب، ص190.
کرد؛ پس باید در صدد باشیم تا سخن وی را از ظاهر خود به گونهای دور سازیم که با رفتارهای بعدی او در تعارض نباشد.
به عنوان مثال، باقلانی مدعی است یکی از شواهدی که واژه «مولی» نمیتواند به معنای «أولی» باشد، سخن عمر بن خطاب است؛ زیرا اگر منظور وی از آن جمله، اولویت و ولایت امیرالمؤمنین بود، پیامبر به او اعتراض میکردند که چرا آن چه تنها در حقّ من ثابت است، برای غیر من (امیرالمؤمنین) ثابت کردی.(1)اما باقلانی از این نکته غفلت کرده است که سیاق جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» صرف نظر از این که «مولی» را چه معنا کنیم، به گونهای است که بر همین مطلب، یعنی اثبات چیزی برای امیرالمؤمنین که پیشتر برای پیامبر ثابت بوده است، دلالت دارد و به واسطه وجود همین تلازم است که متکلمان سنّی ادعا میکنند هدف پیامبر از گفتن آن جمله این بوده است که مردم همان محبت یا نصرتی را که در حقّ وی دارند، نسبت به امیرالمؤمنین نیز روا داشته باشند.
طبیعتا اگر چنین استدلالی درست باشد، پیامبر باید به حسان بن ثابت که بلافاصله پس از پایان پذیرفتن سخنان ایشان، در توضیح جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» با سرودن اشعاری به مسئله ولایت و خلافت امیرالمؤمنین اشاره میکند، اعتراض میکرد که چرا چیزی را که به من اختصاص دارد به امیرالمؤمنین نسبت میدهی؟ در حالی که میدانیم پیامبر نه تنها به او اعتراض نمیکند، بلکه او را مؤیّد از جانب روح القدس نیز میداند.(2)
افزون بر این، باقلانی و همفکران او توجه نکردهاند که عمر بن خطاب در سخن خود از واژه «أصبح» استفاده کرده که به معنای «صار» است و در فارسی از آن به
«شدن» و «گردیدن» یاد میشود. استفاده از این واژه حکایت از آن دارد که از نظر عمر برای امیرالمؤمنین چیزی ثابت شده که پیش از این ثابت نبوده است و این جز با ولایت و خلافت با هیچ یک از معانی واژه «مولی» سازگاری ندارد؛ گرچه دیری
نگذشت که وی پایبند نبودن خود را در عمل به این سخن نشان داد.
به نظر ما نمیتوان واژه «مولی» را در جمله «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» به معنای «أولی» دانست، زیرا پیامبر پیش از آن، با طرح این پرسش که «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» ابتدا مسئله اولویت خود را که قرآن نیز بر آن تأکید دارد - «اَلنَّبِیُّ اَوْلی بِاص لْمُؤْمِنینَ مِنْ اَ نْفُسِهِمْ»،(1)«پیامبر سزاوارتر است به مؤمنان از خودشان» - در قالب استفهام تقریری(2)
آن قصه خوانده که مسیحا به عون فقر از آفتاب افسر و از چرخ گاه یافتنه تو گفتی که بجای آرم و گفتم که نیاری عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری ؛ ر.ک: جواهر البلاغة فی المعانی و البیان و البدیع، ص94-93؛ روش گفتار، ص145.