ghaemiyeh.com
سرشناسه : موسی کاظمی نائینی، رضا، ۱۳۴۷ -
عنوان و نام پدیدآور : مصائب راسالحسین علیهالسلام: روضهها و مصیبتهای سر مطهر حضرت امام حسین علیهالسلام/ سیدرضا موسی کاظمینایینی.
مشخصات نشر : قم: مشهور، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۲۲۴ ص.
شابک : ۴۲۰۰۰ریال:978-964-8350-29-6
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۲۱] - ۲۲۳؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- سوگواریها
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع : مدیحه و مدیحهسرایی اهل بیت (ع)
موضوع : شعر مذهبی -- قرن ۱۴ -- مجموعهها
رده بندی کنگره : BP۲۶۰/م۸م۶ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۹۰۳۱۶۳
مؤسسه انتشارات مشهور
مرکز پخش:
موسسه انتشارات مش-هور
قم: خیابان ارم - پاساژ قدس - طبقه آخر - پلاک 5 / تلفن: 7746806
دفتر مرکزی: قم: بلوار سمیه / کوچه 26 /پلاک 8 / تلفن: 7831646
مادر داغدیده امام حسین علیهالسلام، اُمّ الائمه، حضرت زهرا علیهاالسلام
خواهر غمدیدهاش، اُمّ المصائب حضرت زینب علیهاالسلام
خواهر مصیبت دیدهاش، حضرت اُمّ کلثوم علیهاالسلام
دختران عزیزش، حضرت فاطمه - سکینه و رقیه
همسران وفادارش، رُباب - لیلی و شهربانو
مقدمه··· 15
فصل اول:
مصائب رأس الحسین علیهالسلام در سخنان معصومین علیهمالسلام، اهل بیت و دیگران
اشاره به ذبح امام حس-ین علیهالسلام در روضه خ-وانی خداوند متعال برای حضرت ابراهیم علیهالسلام و گریه او··· 21
مصیبت بریدن سرامام حسین علیهالسلام از قفا در روضهخوانی حضرت جبرئیل برای آدم علیهماالسلام··· 22
مصیبت بریدن سر امام حسین علیهالسلام در روضه خوانی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای یاران··· 23
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری رحمهالله - کودکی اباعبداللّه
علیهالسلام، بوسههای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یادی از شهادت امام حسین علیهالسلام··· 24
خبر دادن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امام حسین علیهالسلام به اینکه در کربلا سرش را میبرند··· 25
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - خواب دیدن امام حسین علیهالسلام، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را و خبر دادن به اینکه سرش را میبرند··· 27
مصیبت خوانی حضرت زهرا علیهاالسلام برای حضرت زینب علیهاالسلام و اشاره به اینکه سر امام
حسین علیهالسلامهنگام شهادت در دامن ایشان بوده است··· 28
خبردادن امام حسین علیهالسلام به اُمّسلمه به اینکه سر او و فرزندانش را در کربلا خواهند برید··· 30
یاد کردن امام حسین علیهالسلام در بین راه کربلا از حضرت یحیی و سر مقدسش··· 31
خبردادن امام حسین علیهالسلام به شیعیان از جن به اینکه سرمقدسش را نزد یزید خواهندبرد··· 31
اشاره به بریدن سر امام حسین علیهالسلام در کنار فرات در خطبه امام سجاد علیهالسلام در کوفه··· 32
اشاره به سر بریده شده از قفا، در خطبه امام سجاد علیهالسلام در مسجد اموی شام··· 33
اشاره به گرداندن سر امام حسین علیهالسلام در شهرها درخطبه امام سجاد علیهالسلام در بیرون مدینه··· 34
اشاره به بریده شدن سرها در سخنان امام سجاد علیهالسلام با جابر··· 35
مصیبت بریدن سر امام حسین علیهالسلام در روایت امام رضا علیهالسلام··· 36
مصائب رأسالحسین علیهالسلام در زیارت ناحیه امام زمان «عج»··· 37
اشاره به بریدن سر فرزندان رس-ول خ-دا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در خطبه حضرت فاطمه صغری در کوفه··· 39
اشاره به چوب زدن یزید بر لب و دندان امام حسین علیهالسلام در سخنان حضرت سکینه خطاب به مردم مدینه··· 39
اشاره به سر بریده امام حسین علیهالسلام در اشعار بشیر در مدینه، هنگام برگشتن اهلبیت علیهمالسلام از کربلا به مدینه··· 40
عکس العمل ربیع پس از بیست سال سکوت، نسبت به شهادت امام حسین علیهالسلام··· 41
فصل دوم: مصائب رأس الحسین علیهالسلام در کربلا
مسروق به دنبال بدست آوردن سرامام حسین علیهالسلام ودیدن معجزه حضرت وپشیمانیاش··· 45
شکستن پیشانی امام حسین علیهالسلام··· 46
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - زدن سنگها به بوسهگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم··· 46
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - شکستن پیشانی امام حسین علیهالسلام··· 47
جدا کردن سر امام حسین علیهالسلام در مقتل عشق و اضطرار حضرت زینب علیهاالسلام··· 48
شمشیر پی در پی به گلوگاه امام حسین علیهالسلام در قتلگاه··· 51
نفرینِ سر امام حسین علیهالسلام به شمر··· 52
بالای نیزه قرار دادن سر امام حسین علیهالسلام روز عاشورا··· 52
اَللّهُ اَکْبَر گفتنِ سر امام حسین علیهالسلام در کربلا··· 53
سر امام حسین علیهالسلام در دست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم کنار گودال قتلگاه··· 53
امام علی علیهالسلام، کنار گودال قتلگاه در شب یازدهم··· 54
روضه خوانی امام زمان«عج» و گریه او در شهادت جدّ غریبش امام حسین علیهالسلام··· 54
روضهاول:ازحاج شیخجعفرشوشتری - نیزه بر گلوی امام حسین علیهالسلام وشهادت آنحضرت··· 60
روضه دوم: از حاج شیخ جعفر شوشتری - قتلگاه··· 61
روضه سوم: از حاج شیخ جعفر شوشتری - ضربات خنجر بر گلوی امام حسین علیهالسلام··· 62
روضه چهارم: از حاج شیخ جعفر شوشتری - بریدن سر امام حسین علیهالسلام از قفا··· 63
گرد و غبار سیاه و باد سرخ هنگام جدا شدن سر امام حسین علیهالسلام··· 65
فریاد از بطنان عرش هنگام جداشدن سر امام حسین علیهالسلام··· 67
اشاره به بریده شدن سر امام حسین علیهالسلام از قفا در سخنان اُمّ کلثوم··· 67
اشاره به سرهای شهیدان روی نیزهها در سخنان امکلثوم··· 67
اشاره حضرت زینب علیهاالسلام در قتلگاه به بریده شدن سر امام حسین علیهالسلام از قفا··· 68
بوسیدن زینب علیهاالسلام حلقوم بریده برادرش حسین علیهالسلام را··· 69
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - بوسیدن رگهای بریده··· 73
ناله و گریه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علیّ و فاطمه و حسن
علیهمالسلام بر جنایت ساربان و یادی از سر بریده امام حسین علیهالسلام··· 75
اشاره جابر بن عبد اللّه انصاری رحمهالله به جدایی میان سر و بدن امام حسین علیهالسلام··· 77
ضربات و اهانتهایی که نسبت به امام حسین علیهالسلام انجام گرفت··· 78
فصل سوم: مصائب رأس الحسین علیهالسلام در کوفه
نفرین کردن سر امام حسین علیهالسلام به حامل سر ایشان بطرف کوفه··· 83
دردِ دل کردن سر امام حسین علیهالسلام با پدر، نزدیک کوفه··· 83
سر مقدس امام حسین علیهالسلام در خانه خولی··· 83
ورود سرهای شهدا به کوفه و سخنان اُمّ کلثوم هنگام دیدن سر بریده برادر··· 88
سر نورانی امام حسین علیهالسلام بر روی نی درشهر کوفه وشکستن پیشانی حضرت زینب علیهاالسلام··· 93
مرثیه خوانی حضرت زینب علیهاالسلام هنگام دیدن سر برادر در کوفه··· 94
گردانیدن سر امام حسین علیهالسلام در کوچههای کوفه و قرائت قرآن بر بالای نیزه··· 101
آویزان کردن سر امام حسین علیهالسلام بر درختی در کوفه··· 104
حرکت عدهای با سنگ و با شتاب به طرف سر امام حسین علیهالسلام در کوفه··· 104
آویزان کردن سر امام حسین علیهالسلام در بازار صرّافان··· 105
آوردن سرهای شهدا و سر امام حسین علیهالسلام برای ساکت کردن امام سجاد علیهالسلام··· 105
گریه خونین دیوارهای خانه ابن زیاد بر سربریده امام حسین علیهالسلام··· 106
چ-وبزدنبردندانهایپیشینوچشمانامامحسین
علیهالسلامتوسط عبیداللّهبنزیاد(لعنهاللّهعلیه)··· 106
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - سر امام حسین علیهالسلام در مجلس ابن زیاد لعین··· 110
غش کردن مختار با دیدن سر مقدس امام حسین علیهالسلام در مجلس ابن زیاد لعین··· 111
معجزه قطره خونی از سر امام حسین علیهالسلام··· 112
عاقبت اهانت کننده به سر امام حسین علیهالسلام··· 112
رُباب همسر باوفای امام حسین علیهالسلام و سر مقدس حضرت در مجلس ابن زیاد لعین··· 113
فصل چهارم: مصائب رأس الحسین علیهالسلام در بین راه کوفه تا شام
منازل راه کوفه تا شام که سرها و اسراء را عبور دادند··· 117
فرستادن سرها به شام··· 117
سر امام حسین علیهالسلام بالای نی در راه کوفه تا شام··· 118
بازی و تفریح با سر مقدس امامحسین علیهالسلام در منزل اول··· 118
جوششِ خون از سنگی در موصل که یک قطره خونِ سرامام حسین علیهالسلام بر آن چکید··· 119
سر مقدس امام حسین علیهالسلام در دروازه حرّان و مسلمان شدن یهودی··· 120
ممانعت اهل سیبِوَر از ورود سرهای شهدا به شهرشان و حمایت از اهل بیت علیهمالسلام و دعای امّکلثوم به آنها··· 121
استقبال مردم شهر بعلبک از سرهای شهدا و نفرین امّکلثوم به آنها··· 121
گریه کردن پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر سر امام حسین علیهالسلام در راه شام و بوسیدن جبرئیل سَرِ مقدّس را··· 122
افتادن سر امام حسین علیهالسلام از بالای نی بر زمین در نصیبین··· 123
سر مقدّس امام حسین علیهالسلام در دیر راهب··· 124
فصل پنجم: مصائب رأس الحسین علیهالسلام در شام
ورود سر امام حسین علیهالسلام به شام در اول صفر··· 129
یک ماه دوری از مردم به خاطر دیدن سر امام حسین علیهالسلام··· 129
بیان جنایات یزیدیان در کربلا از زبان آورنده سر امام حسین علیهالسلام به شام··· 130
ورود سر امام حسین علیهالسلام از باب ساعات و جشن و شادی شامیان··· 131
اشعار یزید به هنگام مشاهده سرهای بریده··· 136
پانصد هزار نفر، تماشاچیِ سر امام حسین علیهالسلام و سرهای شهدا··· 136
ورود سر امامحسین علیهالسلام و اُسرا بهشام و اهانت مرد شامی··· 137
افتادن سرها روی زمین و زیر سُمّ ستوران··· 138
مجروح شدن سر امام حسین علیهالسلام در شهر شام با اصابت سنگ··· 139
سنگ زدنِ زن شامی به سر امام حسین علیهالسلام··· 140
صحبت سر امام حسین علیهالسلام با خواهر در کوچههای شام··· 140
نصب سر مقدّس امام حسین علیهالسلام بر درِ مسجد دمشق··· 141
پا گذاشتن یزید ملعون روی سر امام حسین علیهالسلام··· 142
چوب خیزران یزید بر دندانهای پیشین امام حسین علیهالسلام··· 142
سر امام حسین علیهالسلام در مجلس یزید و ناله حضرت زینب علیهاالسلام··· 143
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - سر امام حسین علیهالسلام درمجلس یزید وچ-وب خیزران··· 145
گریه فاطمه وسکینه دو دختر امام حسین علیهالسلام بادیدن چوب خیزران برلب ودندان پدر··· 148
اشاره به چوب زدن یزید بر دندانهای ابی عبداللّه الحسین علیهالسلام در خطبه حضرت زینب علیهاالسلام در مجلس یزید لعین··· 149
سر مقدس امام حسین علیهالسلام در مجلس شراب و شطرنجبازی یزید··· 154
روضه آیت اللّه مرعشی نجفی - جاری شدن اشک از چشمان مبارکِ سرِ امام حسین علیهالسلام در مجلسِ یزید··· 155
شکستن هند(همسریزید)سرش را،بادیدن اسرای آلالبیت وسر بریده امامحسین علیهالسلام··· 156
نوری بر گِردِ سر امام حسین علیهالسلام در کاخ یزید و خواب دیدنِ هند همسر یزید··· 159
سر امام حسین علیهالسلام بر روی طَبَق در خرابه شام و شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام··· 161
ماجرای حضرت رقیه علیهاالسلام بطور مشروح··· 162
آویختن سر امام حسین علیهالسلام بر مناره مسجد جامع دمشق تا چهل روز··· 173
سخن گفتن سر مطهر امام حسین علیهالسلام در دمشق··· 174
مسلمان شدن و شهادتِ سفیرِ پادشاه روم به برکتِ سر مطهر امام حسین علیهالسلام··· 174
آویختن سر امام حسین علیهالسلام بر درِ خانه یزید··· 175
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - هند همسر یزید لعین و سر سید الشهداء علیهالسلام··· 176
تقاضای امام سجّاد علیهالسلام برای دیدن سرِ پدر هنگام حرکت به مدینه··· 177
روضهاول حاج شیخجعفرشوشتری - مصیبتهای مختلفسرمبارکاباعبداللّهالحسین علیهالسلام··· 178
روضه دوم حاج شیخ جعفر شوشتری - مصیبتهای مختلف سر مبارک امام حسین علیهالسلام··· 179
فصل ششم: مشاهد رأس الحسین علیهالسلام
مسجد الحسین علیهالسلام در حماة··· 183
مشهد رأس الحسین علیهالسلام - مسجد حنّانه - در شمال نجف··· 183
رأس الحسین علیهالسلام در دمشق··· 184
مشهد الحسین علیهالسلام در حلب··· 185
فصل هفتم: اقوال در محل دفن رأس الحسین علیهالسلام
اقوال در محل دفن رأس الحسین علیهالسلام··· 189
کربلا - الحاق سر مقدس امام حسین علیهالسلام به بدن··· 189
نجف اشرف در کنار بدن حضرت علی
علیهالسلام··· 190
مدینه در بقیع··· 190
دمشق در باب الفرادیس··· 190
دمشق در قبرستان باب الصغیر··· 191
فلسطین در عسقلان··· 191
مصر در قاهره - مقام رأس الحسین علیهالسلام··· 191
فصل هشتم: مصائب رُؤُوس الشُّهَدا
انداختن سر مسلم بن عقیل علیهالسلام از بالای قصر بر زمین··· 195
فرستادن سر مسلم و هانی برای یزید··· 196
جداکردن سر دو طفلان مسلم و بردن آن دو سر به قصر ابن زیاد··· 196
انداختن سر وهب را، به سوی لشگر امام حسین علیهالسلام··· 198
سر مجروح حرّ بن یزید ریاحی و دستمال امام حسین علیهالسلام··· 199
پرتاب کردن سر عمرو بن جنادة به سوی لشکر امام حسین علیهالسلام··· 199
یادی از سر مطهر حضرت علی اکبر
علیهالسلام در زیارتی بنقل از امام صادق علیهالسلام··· 200
جدا شدن سر حضرت علی اصغر علیهالسلام با تیر سه شعبه··· 200
نبش قبر حضرت علی اصغر علیهالسلام و بریدن سر آن حضرت··· 205
اشاره به ذبح طفل رضیع - شیرخوار - در زیارت ناحیه مقدّسه امام زمان «عج»··· 206
سرهای بریده شهیدان··· 210
آویختن سر مطهر حضرت ابا الفضل
علیهالسلام بر گردن اسب··· 210
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - سرهای شهدا بر روی نیزهها··· 212
روضه حاج شیخ جعفر شوشتری - مصیبت بریدن سرهای شهدا··· 213
مدفن سرهای شهدای کربلا··· 214
فصل نهم: مصائب رأس الحسین علیهالسلام در یک نگاه
کربلا··· 218
کوفه··· 218
شام··· 218
منازل بین راه··· 219
فهرست منابع··· 221
مدارک کتاب «نَفَسُ الْمَهْمُوم» حاج شیخ عباس قمی رحمهالله··· 223
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ستایش خدای را، که پروردگار جهانیان است و درود خدا بر سید و آقای ما حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت او علیهمالسلام خصوصا حضرت مهدی «عج» که جان ما فدای او باد و لعنت خداوند بر دشمنان ایشان تا روز قیامت.
قال رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآلهوسلم: اِنَّ الْحُسَیْنَ مِصْباحُ الْهُدی وَ سَفِینَةُ النَّجاةِ. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: همانا حسین علیهالسلام چراغ هدایت و کشتی نجات است. درباره نوحه خوانی و عزاداری برای امام حسین علیهالسلامو ریختن اشک بر مصائب آن حضرت روایات زیادی وارد شده است، خصوصا اینکه معصومین علیهمالسلام از حضرت آدم گرفته تا پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امامان ما علیهمالسلامو اهلبیت ایشان، هر یک به گونهای بر این مهم تاکید داشته و عملاً به ما درس بکاء و حزن و غم بر شهید کربلا دادهاند. حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلمبارها، بادیدن امام حسین علیهالسلام و مصائب آن حضرت گریستهاند، به گونهای که امام حسین علیهالسلاممیفرمود: پدر
جان چرا گریه میکنی؟ میفرمود: پسر جانم جای شمشیرهایت را میبوسم و میگریم.(1)
امامان ما علیهمالسلام نیز، به مناسبتهای گوناگون یاد آن عزیز را گرامی داشته و بر آن کشته اشک، گریستهاند تا جایی که امام زمان «عج» زیارت ناحیه را که سراسر، حزن و غم و ماتم است درباره جد غریبشان انشاء فرمودهاند. امام سجاد علیهالسلام در مدت زمانی که پس از شهادت پدر در قید حیات بودند کرارا به یاد پدر میگریستند. و در جایی فرمودهاند: هر مؤمنی که چشمش بر قتل حسین علیهالسلام اشکین شود تا به گونهاش روان گردد، خدا او را در غرفههای بهشت جای میدهد و هر مؤمنی که برای آزاری که از دشمن به ما رسید چشمش اشکین شود تا بر گونه هایش روان گردد، خدا او را در بهشت جای میدهد. نه تنها انسانها، بلکه ملائکه نیز بر او گریستهاند و هم اکنون چهار هزار فرشتهای که برای یاری او به زمین آمدهاند و او را کشته یافتند در کربلا حضور دارند و در اطراف قبر ابی عبداللّه الحسین علیهالسلامغمناک و خاک آلود هستند و هر زائری که به زیارت حضرت بیاید او را استقبال و وقتی برگردد بدرقه میکنند. جن و انس در غم او گریان شدندو آسمان در شهادت آن حضرت خونین رنگ شد.(2)
پس ای عزیز، بیا تا ما هم با معصومین علیهمالسلام و ملائکه و زمین و آسمان همراه شده، در گریه بر سرور مظلومان عالم سهمی داشته باشیم.
مدتی بود که اینجانب، در نظر داشتم مقتل خاصی را در مورد مصائب سر مطهر امام حُسین علیهالسلام تدوین نمایم. از آنجایی که تا کنون کتابی با این موضوع
خاص ندیدهام و از طرف دیگر اینکه سهم کوچکی بر سر سفره پر نعمت امام حسین علیهالسلام داشته باشم بر آن شدم که کتاب مقتل معتبری را از اول تا آخر بررسی کرده، آنچه از مصائب را که راجع به سر مطهر امام حسین علیهالسلام آورده، جمع آوری نموده، در کتاب مستقلی چاپ نمایم. پس از جستجو، کتاب شریف نفس المهموم حاج شیخ عباس قمی که بوسیله حضرت آیت اللّه شیخ محمد باقر کمرهای ترجمه شده است را انتخاب نمودم و از ابتدا تا انتهای آن را، بررسی کرده و مصائب مورد نظر را جداکردم.
البته به منابع دیگری نیز به عنوان فرع بر این کتاب مراجعه کردم. از آن جهت که مقتل حاضر، کاملتر و جذابتر باشد، نمونه هایی از روضههای آیت اللّه حاج شیخ جعفر شوشتری را نیز آوردهام. همچنین در باره بعضی مصائب اشعاری را که درباره آن موضوع سروده شده، اعم از رباعی، مرثیه، شور، سینه زنی و.... اضافه کردهام.
لذا بنظر میرسد کار نوی است که جای آن در بین کتب مقاتل خالی بوده است. در پایان از خداوند متعال تشکر میکنم که به این عبد خود توفیق و اجازه داد، در دستگاه باشکوه حسینی سهمی داشته باشد و از ارباب خونین بدن و غریب و مظلومم حضرت اباعبداللّه الحسین علیهالسلامممنونم که به این عبد آستانش رخصت داد که این کتاب را گردآوری نماید. خداوندمتعال را به سر بریده عزیز زهرا، حضرت امام حسین علیهالسلامقسم میدهم که ما را از شیعیان
خاص آن امام و از زائران با معرفت ایشان در دنیا و مورد شفاعتشان در آخرت قرار دهد.
از همه کسانی که این مقتل را مطالعه کرده و بر سرور مظلومان عالم اشک ماتم میریزند، عاجزانه درخواست میکنم که این حقیر سراپا تقصیر را در حیات و ممات از دعای خیرخویش فراموش نکنند.
قم المقدسه
سید رضا موسی کاظمی نایینی
1382ه- ش - 1424 ه- ق
صفحه سفید
در صفحه 225 جلد 44 بحار حدیث 6 به نقل از امالی صدوق آمده است:
ابن عبدوس از ابن قتیبه از فضل نقل کرده میگوید: از امام رضا علیهالسلامشنیدم که فرمودند: وقتیکه خداوند به ابراهیم علیهالسلام امرکرد که بجای فرزندش اسماعیل علیهالسلام گوسفندی را که برای ابراهیم فرستاد ذبح کند، ابراهیم میخواست که پسرش اسماعیل را با دست خود ذبح میکرد و به ذبح گوسفند جای پسرش امر نمیشد تا به قلبش برسد آن چیزی که به قلب پدری که عزیزترین فرزندش را با دست خود ذبح میکند تا به سبب این عمل بالاترین مقام اهل ثواب بر مصائب را مستحق گردد. خداوند به او وحی کرد: ای ابراهیم محبوبترین خلقم نزد تو کیست؟ عرض کرد: پروردگارا خلقی رانیافریدهای که نزد من محبوبتر از حبیب تو محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد.
خداوند باز به او وحی کرد: آیا او را بیشتر دوست داری یا خودت را؟ عرض کرد: او را بیشتر دوست دارم. فرمود: آیا فرزند او نزد تو محبوبتر است یا فرزند خودت؟ عرض کرد: فرزند او محبوبتر است. فرمود: آیا ذبح فرزند او با ستم به دست دشمنانش دردآورتر است به قلب تو یا ذبح فرزندت با دست خود، در طاعت من؟
عرض کرد: پروردگارا ذبح او به دست دشمنانش برای دل من دردآورتر
است. فرمود: ای ابراهیم گروهی که گمان دارند امت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستند فرزند او حسین را بعد از او با ظلم و عدوان میکشند و بخاطر این عمل سزاوار غضب من میگردند.
ابراهیم باشنیدن این کلمات ناله زد و دلش به درد آمد و گریست. خداوند به او وحی کرد: ای ابراهیم جزع و ناله تو را بر فرزندت اسماعیل که اگر با دست خود ذبح میکردی به جزع و ناله تو برحسین و قتل حسین فدا کردم و به تو بالاترین درجات اهل ثواب بر مصائب را واجب کردم و این است قول خداوند که میفرماید: «وَفَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ».(1)
صاحب دُرّالثمین در تفسیر: «آدم به کلماتی از طرف پروردگارش برخورد».(2)گفته است: در ساق عرش نام پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمه علیهمالسلام را دید و جبرئیل به او یاد داد و گفت: یا حَمید بحق محمد و یا عالی بحق علی و یا فاطر
بحق فاطمه و یا محسن بحق الحسن و الحسین و منک الاحسان، چون نام حسین را برد اشکهایش روان شد و دلش فرو ریخت و گفت: برادر جبرئیل در ذکر پنجمین، دلم شکست و اشکم روان شد ؛ جبرئیل گفت: این فرزندت به مصیبتی گرفتار میشود که مصیبتها در برابر آن کوچک باشد، گفت: ای برادر آن چه باشد؟ گفت: تشنه و غریب و تنها وبی کس کشته شود،
برای او ناصر و معین نیست و اگر ببینی او را ای آدم که میگوید: وا عطشاه! وا قلة ناصراه! تا آنجا که تشنگی چون دود میان او و آسمان فاصله شود، کسی جوابش ندهد جز باشمشیر و باران مرگ و چون گوسفند از قفا سرش بریده شود و دشمنانش خیمه گاهش را غارت کنند و سرهای خود و یارانش را بر سر نیزهها در شهرها بگردانند و زنانش باآنها باشند. در علم خدا چنین گذشته است و آدم و جبرئیل چون زن رود مرده (جوان مرده) گریستند.(1)
سعید بن جبیر از ابن عباس روایت کرده گفت: من نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته بودم که حسن علیهالسلام پیش آمد و چون او را دید گریست و فرمود: بیا بیا و او را بر ران راست خود نشانید و حسین علیهالسلامآمد، او را هم که دید گریست و نزد خود طلبید و بر ران چپ نشانید، و سپس فاطمه علیهاالسلام آمد، او را هم که دید گریست و نزد خود طلبید و پیش خود نشانید، پس علی علیهالسلام آمد، او را هم که دید گریست و نزد خود طلبید، بر سمت راست خود نشانید؛ اصحابش به وی گفتند: یا رسول اللّه، هر کدام از اینها را دیدی گریستی، کسی از اینها نبود که از دیدنش شاد شوی؟ فرمود: به آنکه مرا به نبوت فرستاده و بر جمیع خلق برگزیده، در روی زمین نفسکشی پیش من محبوبتر از اینها نیست و گریهام برای آزارهایی است که پس از من به اینها میرسد و به یادم آمد آنچه بر این پسرم حسین میکنند و گویا مینگرم به حرم و قبرم پناهنده شده و پناهش ندهند و به زمین قتلگاه خود زمین کرب و بلا کوچ کند و دستهای از مسلمانان
1) . کمرهای، محمد باقر، درکربلا چه گذشت؟ ترجمه نفس المهموم قمی، ص70؛ بنقل از بحار الانوار، ج44، ص245.
وی را یاری کنند، آنان در قیامت سادات شهدای امتم باشند، گویا مینگرمش که تیری به او زدهاند و از اسبش روی خاک هلاکت افتاده سپس مانند گوسفند، مظلومانه سرش را ببرند. سپس نالهای کشید و گریست و اطرافیان خود را گریاند و ناله شیون از همه برخاست، سپس از جا بلند شد و میفرمود: بار خدایا به تو شکایت کنم آنچه را خاندانم پس از من برخورند.(1)
حضرت ابا عبداللّه علیهالسلام طفل که بودند پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم این مظلوم را در
روزهای اول با انگشت ابهام خود شیر میدادند. پس از چند روز او را به حضرت زهرا علیهاالسلام سپردند. بچه داری سید الشهداء علیهالسلام با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلمبود. خود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم لباسهای حسین علیهالسلام را بر تنش میپوشانید، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بوسیدن حسین علیهالسلام اهتمام خاصی داشت، بوسههای مخصوصی از حسین علیهالسلام میکرد. معمولا رسم است که صورت و روی اطفال را میبوسند،
اما پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گاهی صورت حسین علیهالسلام را میبوسید، گاهی زیر گلوی حسین علیهالسلام را میبوسید گاهی روی دل حسین علیهالسلام را باز میکرد، پیراهن را بالا میزد روی دل حسین علیهالسلامرا میبوسید، لب و دندان حسین علیهالسلام را میبوسید،
پیشانی حسین علیهالسلام را میبوسید، یک نوع بوسیدن دیگر هم داشت که با بوسیدنهای سابق فرق میکرد، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امیرالمؤمنین علیهالسلاممیفرمود: «یا عَلِی اَمْسِکْهُ» علی حسین را نگه دار. چون امام حسین علیهالسلام کوچک بود و
1) . کمرهای، محمدباقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم قمی، ص76.
ازدست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرار میکرد، حضرت علی، امام حسین علیهالسلام را نگه میداشت، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تا پای آن مظلوم را میبوسید، هی میبوسید و هی گریه میکرد، علی علیهالسلامعرض کرد: یا رسول اللّه چرا گریه میکنید؟ میدانید پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه جوابی دادند، فرمودند: اُقَبِّلُ مَوْضِعَ السُّیُوفِ یعنی جای شمشیرها و خنجرها و نیزهها را میبوسم. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلمیک قسم دیگر بوسیدن هم داشت. حسین علیهالسلام چون کوچک بود، خردسال بود، بچه بود، اینطرف و آنطرف فرار میکرد و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلمبدنبالش میدوید با اینکه صاحب سکینه و وقار بود، آنقدر بدنبال حسین علیهالسلام در خانه و کوچه میدوید تا او را میگرفت و شروع میکرد به بوسیدن لبهای حسین علیهالسلام، گاهی لبهای حسین علیهالسلام را باز میکرد و دندانهای حسین علیهالسلام را میبوسید. نمیدانم این چه حکمت داشت، شاید میدیدند در مجلس ابن زیاد و یزید چوب خیزران است که بالا و پائین میرود و بر لب و دندان مبارک فرود میآید.(1)
علامه مجلسی در بحار آورده که محمد بن ابی طالب موسوی گوید: چون فرمان قتل حسین علیهالسلام به ولید رسید، بر او گران آمد و گفت: بخدا، خدا مرا نبیند که زاده پیغمبرش را بکشم وگرچه یزید دنیا و مافیها را به من دهد، گوید: حسین علیهالسلام شبی از منزلش بیرون آمد و سر قبر جدش رفت و گفت: «السلام علیک یا رسول اللّه» من حسین پسر فاطمه، جگر گوشه تو و زاده جگر گوشه تو و سبط توام که در امتت به جای گذاشتی، یا نبی اللّه گواه باش که آنها مرا
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات شیخ جعفر شوشتری، ص40.
واگذاردند و ضایع کردند و نگهداری نکردند، این شکایت من است پیش تو تا تو را ملاقات کنم».
سپس برخاست و به نماز ایستاد و پی در پی رکوع و سجود کرد. ولید به منزل حسین علیهالسلام فرستاد تا بداند از مدینه بیرون رفته یا نه، چون در منزلش نیافت گفت: حمد خدا را که رفت و به خونش آلوده نشدم. حسین علیهالسلام به منزلش برگشت و شب دوم نیز سر قبر جدش رفت و چند رکعت نماز خواند و چون فارغ شد میگفت: «بار خدایا این قبر پیغمبر تو است و من پسر دختر پیغمبرت، میدانی به چه دچار شدم، بار خدایا به راستی من دوست معروف و دشمن منکراتم و یا ذالجلال و الاکرام از تو خواهش داردم به حق این قبر و آن که در آن است آنچه پسند تو و پیغمبر تو است برای من پیش آوری».
سپس تا دم صبح سر قبر گریست و سر بر قبر نهاد و خوابش برد، رسول
خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در خواب دید که با فوجی از فرشتگان که در سمت راست و چپ و جلوی اویند، پیش آمد تا حسین را به سینه چسبانید و میان دو چشمش را بوسید و فرمود: حبیبی یا حسین، گویا به همین نزدیکی میبینم در زمین کرب و بلا به خون آغشته و از دست جمعی از امتم سر بریدهای و تشنه هستی و آبت ندهند و تشنه کامی و سیراب نکنند و با این حال امید شفاعت مرا دارند. خدا شفاعت مرا در روز قیامت بر آنها نرساند؛ حبیبی یا حسین پدر و مادر و برادرت نزد من آمدند و مشتاق تواند، تو در بهشت درجاتی داری که جز با شهادت بدان نرسی.
حسین علیهالسلام در عالم خواب به جدش نگاه میکرد و میگفت:
یا جداه نمیخواهم به دنیا برگردم، مرا با خود ببر و در قبرت درآور. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: باید برگردی و شهید گردی و ثوابی که خدایت مقرر کرده
دریابی، زیرا تو و پدر و برادر و عموی پدرت روز قیامت یک دسته مخصوص محشور شوید تا وارد بهشت گردید.(1)
وقتی که اوضاع در مدینه به جهت عدم بیعت حضرت امام حسین علیهالسلامبا یزید و نماینده یزید که فرماندار مدینه بود سختتر شد حضرت ابا عبداللّه علیهالسلام شبانه به حرم مبارک جد خود پیامبر مشرف شدند، قدری عبادت کردند بعد عرض کردند: خدایا این قبر پیامبر توست، خدایا من پسر دختر پیامبر تو هستم خدایا تو میدانی چه بلاها برای من پیش آمده است.
خدایا تو میدانی که من معروف و کارهای خیر را دوست میدارم و باطل و کارهای منکر را دشمن هستم یا ذالجلال و الاکرام، از تو میخواهم بحق این قبر و بحق کسی که در آن آرمیده است که آنچه را که خود و رسولت میپسندی برای من مقرر فرمائی این بیان را که فرمودند بر سر قبر خوابشان برد، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در خواب دیدند که گرد حضرت، ملائک زیادی بودند، فرمود: حَبِیبی یا حُسَیْن کَاَنّی اَراکَ عَنْ قَرِیبٍ مُرَمَّلاً بِدِمائِکَ مَذْبُوحا بِاَرْضِ کَرْبٍ وَالْبَلاءِ. فرمود: ای عزیزم حسین، گویی بزودی تو را میبینم که در خون خود غوطه ور میشوی و سرت را دشمنان خدا از قفا جدا میکنند، سپس فرمودند: یا ولدی اخرج الی العراق ان اللّه قد شاءَ ان یراک قتیلا، فرزندم به سوی عراق حرکت کن، خداوند دوست دارد که تو را کشته ملاقات کند،
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم قمی، ص96.
حضرت همان شب از مدینه بیرون آمدند، زنهای بنی هاشم و عبدالمطلب فهمیدند، خدمت حضرت آمده گریهها نمودند، عرض کردند از خدا بخواه که ما را فدای تو کند، ما عوض تو بمیریم ما از اهل قبور باشیم نه تو، عمههای حضرت (خواهران امیرالمؤمنین علیهالسلام) هم همه آمدند گریه کردند، ناله کردند، حضرت از گریه منعشان کرد، یکی از عمههای حضرت گریه کنان جلو آمد، عرض کرد یا حسین ما را از گریه منع میکنی حال آنکه من از جنیان شنیدم که تو شهید میشوی و بر تو نوحه میکردند.(1)
در طراز المذهب، از بحر المصائب نقل میکند که: روزی حضرت علیا مخدره زینب علیهاالسلام نزد حضرت سجاد علیهالسلام آمد. حضرت چون چشمش به آن
مخدره افتاد، فرمود: ای عمه، دیشب در عالم رؤیا چه دیدی و از مادرت فاطمه علیهاالسلام چه شنیدی؟ آن مخدره عرض کرد: تو از تمامی علوم آگاهی.
آن حضرت فرمود: چنین است، و مقام ولایت همین است؛ اما من میخواهم از زبان تو بشنوم و بر مصیبت پدرم بنالم. عرض کرد: ای فروغ دیده بازماندگان، چون چشمم قدری آشنا به خواب شد، مادرم زهرا را به جامه سیاه و موی پریشان دیدم که روی و موی خود را با خون برادرم رنگین ساخته است. چون این حال بدیدم، خویشتن را بر پای مبارکش بیفکندم و صدا به گریه و زاری بلند کردم و سرّ آن حال پر ملال را از وی بپرسیدم.
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات شیخ جعفر شوشتری، ص68.
فرمود: دخترم، زینب، من اگر چه در ظاهر با شما نبودم، لیکن در باطن با شما بودم و از شما جدا نبودم. مگر به خاطر نداری عصر روز تاسوعا، که برادرت را از خواب برانگیختی، برادرت بعد از مکالمات بسیار گفت: جدّ و پدر و مادر و برادرم آمده بودند، چون برمی گشتند مادرم وعده وصول از من بگرفت؟! ای زینب، مگر فراموش کردی شب عاشورا را که ناله واحسیناه! واحسیناه! از من بلند شد و تو با اُمّکلثوم میگفتی که صدای مادرم را میشنوم؟! آری من در آن شب، با هزار رنج و تعب، در اطراف خیمهها میگردیدم و ناله و فریاد میزدم و از اینروی بود که برادرت حسین به تو گفت: ای خواهر، مگر صدای مادرم را نمیشنوی؟ ای زینب! مگر در وداع بازپسین فرزندم حسین، و روان شدن او سوی میدان، من همی خاک مصیبت بر سر نمیکردم؟ ای زینب، چه گویم از آن هنگام که شمر خنجر بر حنجر فرزندم حسین نهاد، و من سرش را در دامن داشتم و حیران و نگران بودم که سر فرزندم حسین را بر نوک سنان برآوردند. ای زینب، ای دختر جان من، چه گویم از آن وقت که لشکر از قتلگاه به سوی خیمه گاه روی نهادند و شعله نار به گنبد دوار برآوردند.
ای دختر محنت رسیده، من همانا در نظاره بودم که مردم کوفه با آن آشوب و همهمه و ولوله خیمهها را غارت کردند و آتش در آنها نهادند و جامههای شما را به یغما بردند و عابد بیمار را از بستر به زمین افکندند و آهنگ قتلش نمودند و تو، نالان و گریان، ایشان را از این کار باز میداشتی. نیز هنگامی که شما را از قتلگاه عبور میدادند تمامی آن احوال را میدیدم و آن چهار خطاب تو به جد و پدر و مادر و برادرت را استماع مینمودم و اشک حسرت از دیده میباریدم و آه جانسوز از دل پر درد بر میکشیدم. ای دختر
جان من، این خون حسین است که بر گیسوان من است، و من در همه جا با شما همراه بودم، خصوصا هنگام ورود به شام و مجلس یزید خون آشام و رفتار و گفتار آن نابکار بد فرجام.
علیا مخدره زینب علیهاالسلام میفرماید: عرض کردم: ای مادر، از چه روی این خون را از موی و روی خویش پاک نمیفرمایی؟ فرمود: ای روشنی دیده، باید این موی پرخون را در حضرت قادر بیچون به شکایت برم و داد خود را از ستمکاران و کشندگان فرزندم بازجویم، و عزاداران و گنهکاران امت پدرم را شفاعت بنمایم. و ترا وصیت میکنم که سلام مرا به فرزند بیمارم، سید سجاد، برسانی و بگویی به شیعیان ما اعلام کند که در عزاداری و زیارت فرزندم حسین کوتاهی نکنند و آن را سهل نشمارند که موجب ندامت آنها در قیامت خواهد بود.(1)
در بعضی کتب یافتم که چون حسین تصمیم گرفت از مدینه بیرون رود، اُمّسلمه آمد و گفت: فرزند جانم، مرا برای رفتن به عراق محزون مکن زیرا از جدت شنیدم میفرمود: فرزندم حسین در عراق در زمینی که آن را کربلا گویند کشته شود.
فرمود: مادر جان، بخدا من به آن داناترم و بناچار کشته میشوم و چارهای ندارم، بخدا روزی که کشته شوم میدانم و قاتل خود را میشناسم و بقعهای که در آن دفن شوم میدانم و کسانی از خاندانم و خویشانم و شیعیانم که
1) . ربانی خلخالی، علی، چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیهالسلام، ص100.
کشته شوند میشناسم و میخواهم قبر خود را به تو بنمایم و اشاره به سمت کربلا کرد و زمین پست شد و آرامگاه و قتلگاه و لشکر گاه و موقف آن حضرت را دید، دراینجا اُمّ سلمه سخت گریست و کار او را به خدای تعالی واگذارد. فرمود: یا اُمّاه، خدا خواسته که مرا کشته ببیند که به ظلم و عدوان سرم بریده شود و خواسته که حرم و خاندان و زنان دربدر شوند و کودکانم سربریده و مظلوم و اسیر و زیر زنجیر باشند و فریاد رسی خواهند، یاور و فریاد رسی نیابند. در روایت دیگر، ام سلمه گفت: من تربتی دارم که جدت به من داده و در شیشه است، فرمود: بخدا من کشته شوم و اگر هم به عراق نروم مرا میکشند و سپس تربتی برگرفت و در شیشه کرد، بهام سلمه داد و فرمود: این را با آن شیشه جدم بگذار و چون خون از آنها جاری شد، بدان که من کشته شدهام.(1)
در کتاب ملهوف سید بن طاووس از امام چهارم علیهالسلام روایت شده که: ما با حسین علیهالسلام از مکه بیرون شدیم، هر جا بار میانداخت و از هر جا بار میزد، یحیی بن زکریا را یاد میکرد و روزی فرمود: از پستی دنیا نزد خدایتعالی است که سر یحیی هدیه یکی از زناکارهای بنی اسرائیل شد.
در کتاب محمد بن ابی طالب است که:
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم قمی، ص101.
افواجی از مسلمانان جن حضور او آمدند و عرض کردند: ای سید ما، ما
شیعیان و یاران توایم، هرچه بفرمائی انجام دهیم و اگر بفرمائی خود در اینجا باش و ما همه دشمنانت را بکشیم، حسین علیهالسلام جزای خیر برای آنها خواست و فرمود: مگر قرآنی که به جدم نازل شده نخواندید که میفرماید: «هر کجا باشید مرگتان میرسد اگر چه در دژهای محکم باشید»(1)و میفرماید: «هر آینه آنان که سرنوشت قتل دارند به قتلگاه خود بیرون روند»(2)اگر من در اینجا بمانم، این مردم بخت برگشته چگونه امتحان و آزمایش شوندو چه کسی در قبرم که در کربلاست بخوابد، خدای تعالی روزی که زمین را کشیده آن را برایم برگزیده و پناهگاه شیعیانم نموده و امان دنیا و آخرت آنان گردانیده؛ ولی شما روز شنبه حاضر شوید و عاشورای آخر آن هفته من کشته شوم و کسی از اهل و منسوبین و برادران و خاندانم پس از من نماند و سرم تا نزد یزید بگردانند. جنیان گفتند: ای دوست خدا و زاده دوست خدا، اگر اطاعت شما بر ما فرض نبود و کشتار بر ما حرام نبود، همه دشمنانت را پیش از آنکه به تو دست یابند میکشتیم، به آنها فرمود: بخدا ما خود به کشتن آنان تواناتر از شمائیم ولی باید هرکسی با بینه هلاک شود و با بینه هدایت شود.(3)
حذام بن ستیر گفته است: زین العابدین علیهالسلام برابر مردم آمد و اشاره به سکوت کرد و ایستاد و خدا را حمد گفت و ستایش نمود و بر پیغمبرش صلوات فرستاد و فرمود:
«ای مردم، هر که مرا میشناسد که میشناسد، هر که نشناسد من علی بن الحسینم که او را بر کنار فرات، بی گناه و جریمه سر بریدند، من پسر آن کسی هستم که پرده حرمتش را دریدند و نعمت زندگانیش را ربودند و مالش را چپاول کردند و عیالش را اسیر نمودند، من پسر کسی هستم که او را دسته جمعی کشتند و همین افتخار مرا بس؛ ای مردم، شما را به خدا میدانید که به پدرم نامه دعوت نوشتید و او را گول زدید و از طرف خود عهد و پیمان با او بستید و با او بیعت کردید و در عوض با او نبرد کردید و او را وا گذاشتید؟ نابود کند شما را آنچه برای خود پیش آوردید و زشت باد نظریه شما، با چه چشمی به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نگاه کنید؟ آنگاه که به شما گوید: عترتم را کشتید و حرمتم را بریدید، و از امتم نیستید».(1)
امام سجاد علیهالسلام پس از شناساندن جد بزرگوارش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلمو جد ارجمندش علی علیهالسلام به معرفی پدرش امام حسین علیهالسلام پرداخت و چنین فرمود: اَنَا بْنُ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ، اَنَا بْنُ سَیِّدَةِ النِّساءِ، اَنَا بْنُ خَدِیجَةَ الْکُبْری، اَنَا بْنُ الْمَقْتُولِ ظُلْماً، اَنَا بْنُ الَْمجْزُورِ الرَّأْسِ مِنَ الْقَفا، اَنَا بْنُ الْعَطْشانِ حَتّی قَضی، اَنَا بْنُ طَرِیحِ کَرْبَلا، اَنَا بْنُ مَسْلُوبِ الْعَمامَةِ وَ الرِّداءِ... . «من فرزند فاطمه زهرایم، من فرزند خدیجه کبرایم، من فرزند کسی هستم که از روی ظلم کشته شد، من پسر کسی هستم که سرش از قفا بریده شد، من پسر تشنه کامی هستم که با لب تشنه به شهادت رسید، من پسر کسی هستم که پیکرش
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم قمی، ص508.
در زمین کربلا افتاده،من پسر کسی هستم که عمامه و عبایش ربوده شد...».
امام سجاد علیهالسلام همچنان گفت و گفت، و مردم زار زار میگریستند، و صدای گریه و ناله بلند شد، یزید ترسید که فتنه و آشوب بپا شود، به مؤذن فرمان داد، اذان بگوید.(1)
پس از خطبه امام سجاد علیهالسلام آنچنان رعب و وحشت بر یزید چیره شد که دستور داد سرها را جمع کنند و محترمانه به قصر بیاورند و آنها احترام شوند.
امام سجاد علیهالسلام در حالیکه اشک خود را با دستمالی میگرفت از خیمه بیرون آمد و پشت سرش خادمی کرسی به دست داشت، آن را بر زمین گذاشت و آن حضرت بر آن نشست و اشک مهلتش نمیداد و آواز مردم به گریه بلند شد و زنان شیون برداشتند و مردم از هر سو عرض تسلیت میگفتند و جنجال سختی در آن سرزمین برخاسته بود. با دست، اشاره خموشی داد، سوز نالهها فرو نشست و فرمود: «الحمد للّه رب العالمین مالک یوم الدین باریء الخلائق اجمعین» بخدایی که تا فراز آسمان بلند دور است و تا حدّ راز شنوی نزدیک، او را ستایش گوئیم بر عظائم امور و فجایع دهور، بر دردناکی مصائب و تلخ چشی گزندهها و سوک بزرگ مصیبتهای عظیم و دل گداز و اندوهبار جگر خراش و ریشه کن. ای مردم، به راستی خدای مستحق حمد، ما را به مصائب بزرگی آموخته و رخنه عمیقی در اسلام پدید شد،ابا
1) . محمدی اشتهاردی، محمد، سوگنامه آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از بحارالانوار، ج45، ص137.
عبداللّه الحسین علیهالسلام و خاندانش کشته شدند و زنان و کودکانش اسیر گردیدند و سرش را بالای سنان به شهرها گردانیدند و این رزیّهای است که آن را مانندی نیست... .(1)ای مردم! کدام دل است که برای مصائب حسین نشکافد و اندوهگین نشود؟ کدام چشم است که اشک خود را نگهدارد، همه موجودات عالم برای او گریستند. تا اینکه فرمود: سوگند به خدا اگر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به جای آن وصیتها در شأن ما، به کشتن ما امر میفرمود، بیش از آنکه با ما کردند نمیکردند، اِنّا ِللّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ، براستی (مصیبت امام حسین علیهالسلام) چه مصیبت دردناک، دلخراش، تلخ، بنیان کن و جانکاه است، ما آنچه را که روی داد و به ما رسید، به حساب خدا میگذاریم که او عزیز و انتقام گیرنده است.(2)
در بعضی تواریخ جریان زیارت جابر و عطیه، از قبر امام حسین علیهالسلام چنین آمده است:
عطیه گفت: وقتی که جابر را کنار قبر امام حسین علیهالسلام آوردم، دستش به قبر رسید، از شدت گریه و اندوه، بی هوش شد، آب به صورتش پاشیدم، به هوش آمد و سه بار فریاد زد: یا حُسَیْن. سپس با کمال خضوع به خواندن زیارت پرداخت... . آنگاه نگاه کردم دیدم از جانب جاده شام،یک سیاهی پیداست، جریان را به جابر گفتم، جابر به غلامش گفت: به طرف آن سیاهی برو، ببین اگر افرادی که میآیند از سپاه عمر سعد هستند، به من خبر بده خود
را پنهان کنیم و از ناحیه آنها به ما گزندی نرسد و اگر امام سجاد علیهالسلام و اهلبیت علیهمالسلام هستند، به مژدگانی این خبر، تو را در راه خدا آزاد میکنم.
غلام با شتاب به سوی آن سیاهی رفت، وقتی که به آن رسید، کاروان اهل بیت علیهمالسلام را دید، وبا شتاب نزد جابر آمد و مژده ورود اهل بیت علیهمالسلامرا به او داد. جابر با سر و پای برهنه به استقبال اهل بیت علیهمالسلامشتافت، وقتی که به هم رسیدند، داغ ها تازه شد و گریه کردند، امام سجاد علیهالسلام به جابر فرمود: یا جابِرُ هیهُنا وَاللّهِ قُتِلَتْ رِجالُنا وَ ذُبِحَتْ اَطْفالُنا، وَ سُبِیَتْ نِسائُنا وَ حُرِّقَتْ خِیامُنا. «ای جابر! سوگند به خدا در همین جا مردان ما کشته شدند، و نوجوانان ما سر بریده شدند، و زنان ما به اسارت برده شدند و خیمههای ما بر آتش کشیده شد.»(1)
ریان بن شبیب گفت: در روز اول محرم خدمت امام رضا علیهالسلامرسیدم، فرمود: ای پسر شبیب، روزه داری؟ عرض کردم: نه، فرمود: امروز همان روز است که زکریا به درگاه خدا دعا کرد و گفت: پروردگارا از لطف خود به من نژاد پاکی عطا کن زیرا تو برآورنده حاجتی، خدا مستجاب کرد و دستور داد فرشتگان، زکریا را که در محراب نماز میخواند ندا دادند که خدا تو را به یحیی مژده میدهد؛ هرکس امروز را روزه دارد و خدا را بخواند اجابتش کند چنانچه زکریا را اجابت کرد. سپس فرمود: ای پسر شبیب محرم همان ماهی است که مردم جاهلیت درگذشته به احترام آن، ظلم و کشتار در آن را غدقن کرده بودند، و این امت نه احترام ماه خود را نگاهداشته و نه احترام پیغمبر
1) . محمدی اشتهاردی، محمد، سوگنامه آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از بشارة المصطفی طبق نقل از اعیان الشیعه، ج4، ص47.
خود را، در این ماه فرزندان او را کشتند و زنان حرمش را اسیر کردند و بنهاش را چپاول کردند، خدا هرگز این گناه آنها را نمیآمرزد. ای پسر شبیب، اگر تو برای چیزی گریه میکنی، برای حسین بن علی بن ابی طالب گریه کن که چون گوسفند او را سر بریدند و هیجده تن از خاندانش را با او کشتند که در زمین مانندی نداشتند، آسمانها و زمین برای قتل او گریستند و چهار هزار فرشته برای یاری او به زمین آمدند و او را کشته یافتند و بر سر قبرش پریشان و غبار آلود بمانند تا قیام قائم علیهالسلام و از یاران او باشند و شعارشان: «یالَثاراتِ
الْحُسَیْن» است.(1)
اَلسَّلامُ عَلَی الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ.
سلام بر آن سرهای بالا رفته بر نیزهها.
اَلسَّلامُ عَلَی الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاَْبْدانِ.
سلام بر آن سرهای جدا شده از بدن ها.
اَلسَّلامُ عَلَی الْمَنْحُورِ فِی الْوَری.
سلام بر آن که در ملاء عام سرش بریده شد.
اَلسَّلامُ عَلَی الْمَقْطُوعِ الْوَتِینِ.
سلام بر آن که شاهرگش بریده شد.
اَلسَّلامُ عَلَی الشَّیْبِ الْخَضِیبِ.
سلام بر آن محاسن به خون خضاب شده.
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ص53.
اَلسَّلامُ عَلَی الْخَدِّ التَّرِیبِ.
سلام بر آن گونه خاک آلود.
اَلسَّلامُ عَلَی الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضِیبِ.
سلام بر آن دندان چوب خورده.
اَلسَّلامُ عَلَی الرَأْسِ الْمَرْفُوعِ.(1)
سلام بر آن سر بالای نیزه رفته.
تو ای عدل خدا کن داد خواهی
ز جا خیز ای پناه بیپناهان
برون کن ز آستین دست خدا را
به خونخواهی و از خون نیاکان
قدم در کربلا بگذار و بستان
سر پر خون ز دست نیزهداران
تو ای دست خدا از شصت قدرت
بکش تیر از گلوی شیرخواران
خبر داری که از سُمّ ستوران
دگر جسمی نماند از اسب سواران
شنید ستی چنان دست خدا را
جدا کردند از تن ساربانان(2)
زید بن موسی بن جعفر، از پدرش از پدرانش خطبه فاطمه صغری را پس از برگشت از کربلا چنین روایت کرده است:
«حمد از آن خداست به شماره شن و ریگ و به وزن عرش تا فرش، حمدش گویم و به او بگروم و بر او توکل کنم و گویم که جز خدا معبودی بر حق نیست، یگانه است و شریک ندارد و محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنده و فرستاده او است و فرزندانش را بر کنار فرات بی گناه سر بریدند... . و اما بعد، ای اهل کوفه، ای اهل نیرنگ و دغل و تکبر...شما ما را تکذیب کردید و به ما کفر ورزیدید و کشتار ما را حلال دانستید و اموال ما را غارت کردید...».
گوید: آواز گریهها بلند شد و گفتند: ای دختر پاکان، بس کن، دل ما را آتش زدی و گردن ما را به زیر کردی و درون ما را برافروختی؛ و او خاموش شد، درود بر او و پدرش و جدش.(1)
حضرت سکینه نیز روضه خواند، از جمله، اشعاری را که پدرش به او آموخته بود برای مردم خواند که آغاز آن این بود:
شِیعَتی ما اِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکُرُونی
اَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ اَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونی
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم قمی، ص510.
«پدرم فرمود: ای شیعیان من، هر زمان آب گوارا نوشیدید، مرا یاد کنید و هر زمان از غریب یا شهیدی سخنی شنیدید، به یاد من اشک بریزید»... از جمله گفت: «ای اهل مدینه! ای کاش در شام بودید و میدیدید که چگونه اهل شام، سنگ به سوی ما پرتاب میکردند و سنگ و چوب به ما میزدند، و مشاهده میکردید که چگونه یزید، چوب بر لب و دندان پدرم میزد.
هنگامی که امام سجاد علیهالسلام با همراهان به نزدیک مدینه رسیدند، امام سجاد علیهالسلام فرود آمد و بارها را باز کرد و خیمهای بر پا ساخت و زنان را پیاده نمود و به «بشیر بن جذلم» فرمود: خدا پدرت را رحمت کند اوشاعر بود، آیا تو هم شعر میدانی؟ بشیر عرض کرد: آری ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، من هم شاعرم. حضرت به او فرمود: جلوتر برو و وارد شهر مدینه شو، و جریان شهادت اباعبداللّه الحسین علیهالسلام را اعلام کن.
بشیر گفت: سوار بر اسبم شدم و به سوی مدینه تاختم، هنگامی که به مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدم، صدا به گریه بلند کردم و شعری به این مضمون سرودم و خواندم.
یا اَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ بِها
قُتِلَ الْحُسَیْنُ فَأَدْمُعی مِدْرارُ
اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِکَرْبَلاءِ مُضَرَّجٌ
وَ الرَّأْسُ مِنْهُ عَلَی الْقَناةِ یُدارُ
«ای مردم مدینه! دیگر مدینه جای سکونت نیست و رخت از این دیار بربندید، زیرا حسین کشته شده، از این رو سیلاب اشک از چشم من روان است، جسد شریفش در کربلا در میان خاک و خون افتاده و سر مقدسش را بر
سر نیزهها در شهرها میگردانند». سپس فریاد زدم: «ای مردم! اکنون علی بن الحسین علیهالسلام با عمهها و خواهرها به نزدیک شما رسیدهاند و در پشت مدینه فرود آمدهاند، و من پیام رسان او هستم، آمدهام تا محل اقامت آنها را به شما نشان دهم».
به گونهای مردم باشتاب به سوی امام سجاد علیهالسلام روانه شدند که من در مدینه تنها ماندم.(1)
ص272.
ابن ابی الحدید گوید: ربیع بن خثیم بیست سال سخن نگفت تا چون حسین علیهالسلام کشته شد، یک کلمه از او شنیدند که گفت: آیا چنین کاری کردند؟! سپس گفت: «اَللّهُمَّ فاطِرَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ، اَنْتَ تَحْکُمُ بَیْنَ عِبادِکَ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ»بگو: خداوندا! ای آفریننده آسمانها و زمین، و آگاه از اسرار نهان و آشکار، تو در میان بندگانت در آنچه اختلاف داشتند داوری خواهی کرد.(2)سپس به خاموشی برگشت تا مرد.
در «مناقب» از تفسیر ثعلبی است که ربیع بن خثیم به یکی از حاضران شهادت حسین گفت: شما سرها را آوردید و آویزان کردید؟! سپس گفت: بخدا برگزیدگانی را کشتید که اگر رسول خدا آنها را برخورد میکرد دهانشان را میبوسید و در دامن خود آنها را مینشانید، سپس این آیه را خواند: «اللّهُمَّ
فاطِر السَّمواتِ...» تا آخر آیه.(3)
صفحه سفید
صفحه سفید
در کتاب تاریخ طبری، ازدی از عطاء بن سائب، از عبد الجبار بن وائل، از برادرش مسروق بن وائل روایت کرده که گفت: من در لشکری که سوی امام حسین علیهالسلام رفتند همراه بودم، گفتم در مقدم لشکر باشم و شاید سر حسین علیهالسلام را بدست آرم و نزد ابن زیاد مقامی یابم، گفت: چون به حسین علیهالسلام رسیدیم، یکی از لشکریان به نام ابن حوزه پیش رفت و گفت: حسین میان شما است؟ آن حضرت جواب نداد، تا بار سوم حسین علیهالسلامفرمود: بگویید آری این حسین است چه کاری داری؟ گفت: ای حسین، مژده گیر به آتش، فرمود: دروغ گفتی، من نزد پروردگاری آمرزنده و شفیعی مطاع شتابم، تو کیستی؟ گفت: ابن حوزه. گوید: حسین دست به دعا برداشت تا سفیدی زیر بغلش را از روی جامه دیدیم، سپس فرمود: بار خدایا، او را به آتش کش؛ ابن حوزه خشم کرد و خواست اسب بر سر او تازد، نهری در میان بود، به پا از رکاب آویزان شد واسب او را کشاند تا افتاد و قدم و ساق و رانش جدا شد و نیمه دیگرش به رکاب آویزان ماند.
مسروق برگشت و دنبال سواران جا گرفت، پرسیدم چرا؟ گفت: از این
خانواده چیزی دیدم که هرگز با آنها نبرد نکنم.(1)
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم قمی، ص325.
امام کنار آمد تا اندکی استراحت کند، در کنار ایستاده بود ناگاه سنگی از جانب دشمن آمد و به پیشانی آنحضرت خورد و خون جاری شد، دامنش را بلند کرد تا خون پیشانی را پاک کند، در این هنگام تیری سه شعبه زهر آلود آمد و بر سینه آنحضرت اصابت کرد، فرمود: «بِسْمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ عَلی مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ» بنام خدا و بیاری خدا و بر دین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم.
سپس سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تو میدانی مردی را میکشند که در زمین پسر پیغمبری غیر او نیست. آنگاه آن تیر را گرفت و از پشت بیرون آورد، و خون مانند ناودان از آن جاری شد.(1)
ما که در عبادت نمیتوانیم مانند پیغمبر
صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشیم، لااقل در عزاداری ابا عبد اللّه یک تشابهی به ایشان پیدا کنیم، از کارهای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بوسیدن پیشانی ابا عبداللّه علیهالسلام یاد کنیم. در آن هنگام که حضرت ابا عبداللّه علیهالسلام پس از مدت طولانی که شمشیر زده بود قدری بر اسب خود یکه وتنها ایستاد تا استراحت کند و نفس تازه کند، اما جماعت دشمن چنان بسوی آن حضرت سنگ پرتاب کردند که یکی از آن سنگها به بوسه گاه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم یعنی پیشانی امام حسین علیهالسلام خورد و خون از او جاری شد و بعد از اصابت تیر سه شعبه به قلب مبارکش با پیشانی بر زمین افتاد. حضرت در کربلا چند بار با پیشانی بر زمین افتاد، یکی در حالتی بود که اشرار کوفه رو
1) . محمدی اشتهاردی، محمد، سوگنامه آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از نفس المهموم، ص191؛ لهوف ص119 - 121.
بسوی حرم کردند، حضرت با حالت ضعف و ناتوانی بسوی حرم نظر میکرد و چون طاقت نشستن نداشت با پیشانی بر زمین افتاد، دگر بار غیرت حسینی به جوش میآید، با دو انگشت بر زمین گرم کربلا تکیه کرده و بدن خود را نگه میداشت و باز بر اثر ضعف با پیشانی بر زمین میافتاد و تا نفس آخر چشم از خیمهها بر نمیداشت.(1)
راوی میگوید: خون سوراخهای زره را پر کرده بود، بقدری از کثرت جنگ خستگی و تشنگی بر حضرت عارض شد که قدری ایستاد تا استراحت کند: «فَبَیْنَما هُوَ واقِفٍ اِذْ اَتاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ فی جَبْهَتِهِ الشَّرِیفَةِ» ناگهان در آن حالت سنگی آمد و بر پیشانی حضرت اصابت کرده و پیشانی مبارک حضرت را شکست و خون از آن جاری شد، حضرت پیراهن خود را بالا زدند تا خون پیشانی را پاک کنند، پیراهن خود را که بالا زدند همانجایی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مکرر در مکرر میبوسید نمودار شد، ناگهان تیر سه شعبه زهر آلود ی آمد و در دلحضرت نشست، خونمانند ناودان فوران میکرد، حضرت هرچه سعی کرد تیر را از جلو در بیاورد نمیشد، آخر الامر تیر را از عقب سر در آورد و فرمود: «بِسْمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ» یعنی این تیر کار مرا ساخت، دیگر قوت شمشیر زدن نداشت، آن لشکر که از دور مراقب اوضاع بودند جرأت نزدیک شدن نداشتند جلو آمدند، حالا ببینید، حضرت آنقدر غریب است که فقط یک شمشیر برای او مانده، و توان شمشیر زدن هم دیگر از او سلب شده، معلوم
1) . رجایی، غلامعلی، گزیدهای از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص43.
میشود شمشیر از دست حضرت افتاده است، حالا اگر به چشم دل نگاه بکنیم میبینیم که کار ابا عبداللّه الحسین علیهالسلام خیلی سخت شده، لشکر کوفه دور حضرت را احاطه کردهاند، اما هنوز ابا عبداللّه علیهالسلامبر اسب سوار است، قدری میگذرد که با صورت از اسب بر زمین میافتد، اما لحظهای دیگر برزمین مینشیند و لحظهای دیگر او را بر زمین میخوابانند و سر از بدن مطهرش جدا میکنند.(1)
حمید بن مسلم گوید: بخدا شکسته بالی را دلدارتر از او ندیدم که فرزندان و خویشان و یارانش کشته شده و دلش به این محکمی باشد، فوج پیادگان بر او حمله میکردند و به آنها یورش میبرد و آنها را چون گوسفند گرگ زده از چپ و راست پراکنده میکرد، چون شمر چنان دید سوارهها را خواست و پشت جبهه پیادگان نهاد و به تیراندازان دستور داد او را تیرباران کنند و آنقدر تیر بر او زدند که چون قنفذ گردید و از آنها دست بازگرفت و آنها برابرش ایستادند.
زینب به در خیمه آمد و فریاد زد به عمر بن سعد: وای بر تو ای عمر، ابوعبداللّه را میکشند و تو مینگری؟!!! او را جواب نگفت، فریاد کشید: وای بر شما مسلمانی میان شما نیست؟!! کسی جوابش را نداد.
در روایت طبری: عمر بن سعد به حسین نزدیک شد، زینب گفت ای عمر بن سعد، ابو عبداللّه را میکشند و تو مینگری؟ گوید: دیدم اشکهایش به
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص116.
گونه وریشش روان است و روی از زینب گردانید. سید رحمهاللهگوید: چون حسین علیهالسلام از زخم فراوان مانده شد و مانند قنفذی گردید، صالح بن وهب یزنی نیزهای به پهلوی او فرو کرد و او را از اسب روی گونه راست به زمین انداخت و میفرمود: «بِسْمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ عَلی مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ»، سپس آن حضرت از جابرخاست ؛ راوی گوید: زینب از در خیمه بیرون شد و فریاد میکشید: وای برادرانم وای آقایم وای خاندایم، کاش آسمان بر زمین میافتاد و کاش کوهها بر دشتها میپاشید ؛ گوید: شمر به یاران خود فریاد زد: برای این مرد چه انتظاری میبرید؟ واز هر سو براو حمله بردند؛ حمید بن مسلم گوید: حسین علیهالسلام جبّه خزی بر تن و عمامهای بر سر و خضاب وسمه بر مو داشت و شنیدم پیش از آنکه کشته شود پیاده مانند سواری جنگ میکرد و خود را از تیر نگهداری میکرد و به هر جای اسب سواران رخنهای بود تیغ میزد و میگفت: برمن همدستی کنید، بخدا پس از من دیگری را که نزد خدا برای شما سخط بارتر باشد نخواهید کشت، بخدا من امیدوارم خداوند مرا در برابر این اهانت شماها گرامی دارد و از جایی که نفهمید انتقام مرا از شما بکشد، هلا بخدا اگر مرا بکشید خدا شما را به جان هم اندازد و خونتان را بریزد و از شما دست نکشد تا عذاب الیم شما را دوچندان کند ؛ گوید: زمان درازی از روز زنده ماند و اگر لشکر میخواستند او را میکشتند ولی از هم ملاحظه میکردند و هر دسته میخواستند دیگری خون او را به گردن گیرد، شمر میان مردم فریاد کرد: دیگر چه انتظاری دارید؟ این مرد را بکشید مادرتان به عزایتان بنشیند و از هر سو به او حمله کردند.
شیخ مفید رحمهالله گوید: زرعه بن شریک دست چپش را قطع کرد و ضربتی به شانهاش زد که به رو افتاد؛ در روایت طبری: سپس برگشتند و او سنگین حال
بود و زانو به زانو میرفت، در این حال سنان بن انس بن عمرو نَخعی نیزهای بر او زد و او را به زمین انداخت.
مفید و طبرسی گفتهاند: خولی بن یزید اصبحی پیش جست و از اسب بزیر آمد تا سرش را ببرد، لرزهاش گرفت، شمر گفت: خدا بازویت را بگسلاند، چرا میلرزی؟!! و از اسب پیاده شد و سرش را برید. ابوالعباس احمد بن یوسف دمشقی قرمانی که در سال 1019 مرده است در «اخبار الدول» گوید: تشنگی بر آن حضرت سخت شد و آبش ندادند، یک شربت آب به دست او افتاد، چون خم شد که بنوشد، حصین بن نمیر تیری به زنخش زد و آن آب پر از خون شد و دست برداشت به سوی آسمان و میگفت: خدایا آنها را شماره کن و تا آخر تن بکش و احدی از آنها را به روی زمین مگذار، سپس از هر سو به او حمله کردند و او از راست و چپ بر آنها جولان میکرد تا زرعة بن شریک دست چپش را ضربت زد و دیگری ضربتی بر کتفش وارد کرد و سنان بن انس نیزهای بر او فرو برد و به زمین افتاد، شمر پیاده شد سرش را جدا کرد و تحویل خولی اصبحی داد و جامه هایش را ربودند.
در نقل دیگر در مورد شهادت امام حسین علیهالسلام آمده: عمر بن سعد فریاد زد، به سوی حسین علیهالسلام بروید و او را راحت کنید.
شمر به سوی آن حضرت شتافت و با کمال گستاخی روی سینه آن حضرت نشست و محاسن آن حضرت را به دست گرفت و با شمشیر خود با دوازده ضربه سر از بدن آن بزرگوار جدا نمود.(1)
میگویم: به روایت سید و ابن نما و صدوق و طبری و جزری و ابن البر و
1) . محمدی اشتهاردی، محمد، سوگنامه آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از مقتل الحسین مقرم، ص347.
مسعودی و ابوالفرج، سنان ملعون سرش را جدا کرد. سید رحمهاللهگوید: سنان فرود آمد و میگفت: بااینکه میدانم زاده رسول خدایی و پدر و مادرت بهتر از همه مردند، سرت را میبرم، شمشیر به گلوی شریفش زد و سر مقدس و بزرگوارش را جدا کرد.
ابو طاهر محمد بن حسن برسی در کتاب «معالم الدین» گوید: امام ششم علیهالسلامفرمود: چون کار حسین علیهالسلام بدانجا رسید، فرشتگان شیون گریه به خدا بلند کردند و عرض کردند: پروردگارا! این حسین مهمان تو است، پسر دختر پیغمبر تو است، خدا نمونه قائم را بر پا داشت و فرمود: به این برای آن انتقام کشم.(1)
در «تذکره» سبط است که مقتل او روز جمعه میان نماز ظهر و عصر بود زیرا با اصحاب خود نماز خوف خواند و گفتهاند روز شنبه بود و ما آن را ذکر کردیم. و در آن کتاب است که در قاتلش چند قول است، هشام بن محمد گفته: سنان بن انس نخعی است، دوم حصین بن نمیر را گفتهاند که به او تیری زد و فرو آمد و سرش را برید و به کمر اسبش آویخت تا مقرب ابن زیاد گردد، سوم مهاجر بن اوس تمیمی، چهارم کثیر بن عبداللّه شعبی، پنجم شمر بن ذیالجوشن. انتهی. گویم: ششم خولی بن یزید اصبحی.
محمد بن طلحه شافعی و علی بن عیسی اربلی امامی گفتهاند: عمر بن سعد به یارانش گفت: فرو آئید و سرش را جدا کنید، نصر بن حرشه ضبابی
1) . کمرهای، محمد باقر، درکربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم قمی، ص456.
فرود آمد و پی در پی شمشیر به گلوگاه امام حسین علیهالسلام میزد، عمر بن سعد بر او غضب کرد، به مردی که در دست راستش بود گفت: وای بر تو، فرود شو و حسین را راحت کن، خولی بن یزید «خَلَّدَهُ اللّهُ فِی النّارِ» فرود آمد و سرش را جدا کرد؛ و دینوری گوید: سنان بن اوس نخعی نیزه بر او زد و او را انداخت، خولی بن یزید اصبحی فرود آمد تا سرش را جدا کند، دستش لرزید، برادرش شبل بن یزید آمد و سرش را جدا کرد و به برادرش خولی داد. ابن عبدربه گفته: سنان بن انس او را کشت و خولی بن یزید اصبحی از حمیر کارش را تمام کرد و سرش را جدا کرد و نزد عبیداللّه برد و گفت: تارکابم زر و زیور بریز.... الخ.(1)
زمانی که شمر سر مقدّس امام حسین علیهالسلام را جدا کرد، حضرت علیهالسلام به شمر فرمود: فَرَّقَ اللّهُ بَیْنَ لَحْمِکَ وَعَظْمِکَ کَما فَرَّقْتَ بَیْنَ رَأسی وَجَسَدی. «پروردگار عالم بین گوشت و استخوانت جدایی بیفکند، چنانچه بین سر و بدنم جدایی بیفکندی».(2)
روز عاشورا اُمّ کلثوم، مشاهده کرد که شمر سر منوّر امام حسین علیهالسلام را بالای نیزه نمود و او متوجّه گردید که اُمّ کلثوم بسیار نگاه میکند، فورا با
خنجرحمله کرد و به گونهای به سر آن مخدّره زد که از زیر مقنعهاش خون جاری گردید؛ در این هنگام سیّد الشهداء علیهالسلام آیه 10 سوره مبارکه روم را تلاوت کرد. «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ اَساءُ السُّوأی اَنْ کَذَّبُوا بِایاتِ اللّهِ وَکانُوا بِها یَسْتَهْزِءُون» سپس سر انجامِ کسانی که اعمالِ بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره گرفتند.(1)
در کربلا چون سر حسین علیهالسلام را بر سر نی نمودند لشکریان اَللّهُ اَکْبَر از سر
مطهر شنیدند و بیاختیار لشکر هم سه مرتبه اَللّهُ اَکْبَر گفتند.(2)
طرماح بن عدی گفت: روز عاشورا در رکاب امام حسین علیهالسلامجنگ کردم و چون بر زمین افتادم، سر از بدنم جدا نکردند و در شام عاشورا (شب یازدهم) بهوش آمدم، ناگاه مشاهده کردم که رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در کنار قتلگاه حاضر و اشاره فرمود به طرف کوفه و سر سیّدالشهداء علیهالسلام، به دست مبارکش نائل و به بدن حسینش ملحق کرد و امام حسین علیهالسلام به دو زانو نشست و قضایا و مصائب وارده بر خود و اصحاب و اهلبیت را گزارش میداد و پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم اشک میریخت.(3)
شب یازدهم محرم امیرالمؤمنین علیهالسلام، کنار گودال قتلگاه آمد و فرمود: وَلَدی اَری شَیْبَکَ مَغْمُوسا بَالدِّماءِ وَ وَجْهَکَ مُضَرَّجا مُرَمَّلاً ذُبِحَتْ ذِبْح الشّاةِ. «حسین جان مشاهده میکنم، محاسن تو در خون فرو رفته و صورتت آغشته به خون شده و مانند گوسفند ذبح کردهاند». سپس امام حسین علیهالسلامعرض کرد: پدر جان شمر مرا شهید نمود.(1)
... فَلَئِنْ اَخَّرَتْنِی الدُّهُورُ وَعاقَنی عَنْ نَصْرِکَ الْمَقْدُورُ وَلَم اَکُنْ لِمَنْ حارَبَکَ
مُحارِبا وَلِمَنْ نَصَبَ لَکَ الْعَداوَةَ مُناصِبا فَلاََنْدُبَنَّکَ صَباحا وَمَساءً وَلاََبْکِیَنَّ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَمَا حَسْرَةً عَلَیْکَ وَتَأَسُّفا عَلی مادَهاکَ وَتَلَهُّفا حَتَّی اَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ وَغُصَّةِ الاِْکْتِیابِ... .
اگر چه زمانه مرا به تأخیر انداخت و مقدرات الهی مرااز یاری تو بازداشت و نبودم تا با آنان که با تو جنگیدند بجنگم و با کسانی که با تو اظهار دشمنی کردند خصومت نمایم (درعوض) صبح و شام بر تو گریه میکنم و به جای اشک برای تو خون گریه میکنم از روی حسرت و تأسف و افسوس بر مصیبت هایی که بر تو وارد شده تا جایی که از شدت اندوه و مصیبت و غم و غصه، جان سپارم.
1) . فلسفی، علی، سخن گفتن سر امام حسین علیهالسلام، ص9، بنقل از ریاض القدس، ج2، ص210، از انوار نعمانیة.
السَّلامُ عَلَی الْمُرَمَّلِ بِالدِّماءِ.
سلام بر آن آغشته به خون.
السَّلامُ عَلَی الْمَهْتُوکِ الْخِباءِ.
سلام بر آن که حرمت خیمه گاهش دریده شد.
السَّلامُ عَلی غَرِیبِ الْغُرَباءِ.
سلام بر غریب غریبان.
السَّلامُ عَلی شَهِیدِ الشُّهَداء.
سلام بر شهید شهیدان.
السَّلامُ عَلی قَتِیلِ الاَْدْعِیاءِ.
سلام برمقتول دشمنان.
السَّلامُ عَلی مَنْ بَکَتْهُ مَلائِکَةُ السَّماء.
سلام بر آن کسی که فرشتگان آسمان بر او گریستند.
السَّلامُ عَلَی الْجُیُوبِ الْمُضَرَّجاتِ.
سلام بر آن گریبانهایی که چاک شدند.
السَّلامُ عَلی الشِّفاهِ الذّابِلاتِ.
سلام بر آن لبهای خشکیده.
السَّلامُ عَلَی الاَْجْسادِ الْعارِیاتِ.
سلام بر آن جسدهای عریان و برهنه.
السَّلامُ عَلَی الْجُسُومِ الشّاحِباتِ.
سلام بر آن بدنهای لاغر.
السَّلامُ عَلَی الدِّماءِ السّائِلاتِ.
سلام بر آن خونهای جاری.
السَّلامُ عَلَی الاَْعْضاءِ الْمُقَطَّعاتِ.
سلام بر آن اعضای قطعه قطعه شده.
السَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ.
سلام بر آن بانوان بیرون آمده از خیمهها.
السَّلامُ عَلَیْکَ وَعَلی اَبْنائِکَ الْمُسْتَشهَدِینَ.
سلام بر تو و بر فرزندان شهیدت.
السَّلامُ عَلَی القَتِیلِ الْمَظْلُومِ.
سلام بر آن کشته مظلوم.
السَّلامُ عَلی عَلِیٍّ الْکَبِیرِ.
سلام بر علی اکبر.
السَّلامُ عَلَی الرَّضیعِ الصَّغیرِ.
سلام بر آن شیر خوار کوچک.
السَّلامُ عَلی اَبْدانِ السَّلِیبَةِ.
سلام بر آن بدنهای برهنه شده.
السَّلامُ عَلَی الُْمجَدَّلِینَ فِی الْفَلَواتِ.
سلام بر آن خاک افتادگان در بیابانها.
السَّلامُ عَلَی النّازِحِینَ عِنِ الاَْوْطانِ.
سلام بر آن دور افتادگان از وطنها.
السَّلامُ عَلَی الْمَدْفُونِینَ بِلا اَکْفانٍ.
سلام بر آن دفن شدگان بدون کفن.
السَّلامُ عَلی مَنْ اُرِیقَ بِالظُّلْمِ دَمُهُ.
سلام بر آن کسی که خونش ظالمانه ریخته شد.
السَّلامُ عَلَی الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ.
سلام بر آن که باخون زخمهایش شستشو داده شد.
السَّلامُ عَلَی الُْمجَرَّعِ بِکَأساتِ الرِّماحِ.
سلام بر آن که از جامهای نیزهها جرعه نوشید.
السَّلامُ عَلَی الْمُضامِ الْمُسْتَباحِ.
سلام بر آن مظلومی که خونش مباح گردید.
السَّلامُ عَلَی الْمَنْحُورِ فِی الْوَری.
سلام بر آن که در ملأ عام سرش بریده شد.
السَّلامُ عَلَی مَنْ دَفَنَهُ اَهْلُ الْقُری.
سلام بر آن که اهل قریهها دفنش نمودند.
السَّلامُ عَلَی الْمَقْطُوعِ الْوَتِینِ.
سلام بر آن که شاهرگش بریده شد.
السَّلامُ عَلَی الْم-ُحامی بِلا مُعینٍ.
سلام بر آن مدافع بی یاور.
السَّلامُ عَلَی الاَْجْسامِ الْعارِیَةِ فِی الْفَلَواتِ تَنْهِشُهَا الذِّئابُ الْعادِیاتُ وَتَخْتَلِفُ
اِلَیْهَا السِّباعُ الضّارِیاتُ.
سلام بر آن بدنهای برهنه و عریانی که در بیابانهای کربلا گرگهای تجاوزگر به آن دندان میآلودند و درندگان خونخوار بر گرد آن میگشتند.
... فَاَحْدَقُوا بِکَ مِنْ کُلِّ الْجِهاتِ.
... پس دشمنان از همه طرف به تو هجوم آوردند.
وَاَثْخَنُوکَ بِالْجِراحِ وَحالُوا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الرَّواحِ.
وتو را به سبب زخمها و جراحتها ناتوان ساختند و راه خلاص و رفتن بر تو بستند.
وَلَمْ یَبْقَ لَکَ ناصِرٌ وَاَنْتَ مُحْتَسِبٌ صابِرٌ تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِکَ وَاَوْلادِکَ.
تا آنکه هیچ یاوری برایت نماند ولی تو حسابگر و صبور بودی، از زنان و فرزندانت دفاع و حمایت مینمودی.
حَتّی نَکَسُوکَ عَنْ جَوادِکَ فَهَوَیْتَ اِلَی الاَْرْضِ جَرِیحا تَطَؤُکَ الْخُیُولُ بِحَوافِرِها.
تا آنکه تو را از اسب سواریت سرنگون نمودند پس با بدن مجروح بر زمین سقوط کردی درحالیکه اسبها تو را با سُمهای خویش کوبیدند.
اَوْ تَعْلُوکَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها.
و سرکشان با شمشیرهای تیزشان به بالینت رسیدند.
قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبِینُکَ.
پیشانی تو به عرق مرگ مرطوب شد.
وَاخْتَلَفَتْ بِالاِْنْقِباضِ وَالاِْنْبِساطِ شِم-الُکَ وَیَمِینُکَ.
و دستان چپ و راستت به باز و بسته شدن در حرکت بود.
تُدِیرُ طَرْفا خَفِیّا اِلی رَحْلِکَ وَبَیْتِکَ.
گوشه نظری به جانب خیام و حرمت گرداندی.
وَقَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِکَ عَنْ وُلْدِکَ وَاَهْلِیکَ.
در حالیکه از زنان و فرزندانت (روگردان) و به خویش مشغول بودی.
وَاَسْرَعَ فَرَسُکَ شارِدا اِلی خِیامِکَ قاصِدا مُحَمْحَما باکِیا.
و اسبت با حال نفرت شتافت، شیهه کنان و گریان به جانب خیمهها رو نمود.
فَلَمّا رَأَیْنَ النِّساءُ جَوادَکَ مَخْزِیّا وَنَظَرْنَ سَرْجَکَ عَلَیْهِ مَلْوِیّا بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ.
پس چون بانوان حرم اسب تیز پای تو را خوار و زبون بدیدند و زین تو را بر او واژگونه یافتند از پس پردهها (ی خیمه) خارج شدند.
ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَی الْخُدُودِ..
در حالیکه گیسوان برگونهها پراکنده نمودند.
لاطِماتِ الْوُجُوهِ.
برصورتها طبانچه میزدند.
سافِراتٍ.
و نقاب از چهرهها افکندند.
وَبِالْعَوِیلِ داعِیاتٍ.
و به صدای بلند شیون میزدند.
وَبَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلاتٍ وَاِلی مَصْرَعِکَ مُبادِراتٍ.
و از اوج عزت به حضیض ذلت در افتاده بودند و به سوی قتلگاه تو میشتافتند.
وَالشِّمْرُ جالِسٌ عَلی صَدْرِکَ وَمُولِغٌ سَیْفَهُ عَلی نَحْرِکَ.
در همان حال شمر ملعون برسینه مبارکت نشسته و شمشیر خویش را بر گلویت سیراب مینمود.
قابِضٌ عَلی شَیْبَتِکَ بِیَدِهِ ذابِحٌ لَکَ بِمُهَنَّدِهِ.
بادستی محاسن شریفت را در مشت میفشرد، با تیغ آختهاش سر از بدنت جدا میکرد.
قَدْ سَکَنَتْ حَواسُّکَ وَخَفِیَتْ اَنْفاسُکَ وَرُفِعِ عَلَی الْقَناةِ رَأْسُکَ.
تمام اعضاء و حواست ازحرکت ایستاد و نفسهای مبارکت در سینه پنهان شد و سر مقدست بر نیزه بالارفت.
وَسُبِیَ اَهْلُکَ کَالْعَبِیدِ وَصُفِّدُوا فِی الْحَدِیدِ فَوْقَ اَقْتابِ الْمَطِیّاتِ تَلْفَحُ وُجُوهُهُمْ حَرُّ الْهاجِراتِ یُساقُونَ فِی الْبَراری وَالْفَلَواتِ اَیْدِیهِمْ مَغْلُولَةٌ اِلَی الاَْعْناقِ یُطافُ بِهِمْ فِی الاَْسْواقِ... .(1)
اهل و عیالت چون بردگان به اسیری رفتند و در غل و زنجیر آهنین بر فراز جهاز شتران در بند شدند، گرمای نیمروز چهرههاشان را میسوزاند، در صحراها و بیابانها کشیده میشدند، دستانشان به گردنها زنجیر شده، درمیان بازارها گردانده میشدند... .
یکی از اقسام کشته شدن اباعبداللّه الحسین علیهالسلام در صحرای کربلا نحر است که معمولاً این مصیبت کمتر خوانده شده است (نحر به گودی گردن میگویند) شتر را که میخواهند بکشند سر او را نمیبرند بلکه نیزه یا شمشیر یا کاردی در گودی گردن او فرو میبرند تا خون بدن او از این سوراخ بیرون آید، وا مصیبتا حضرت اباعبداللّه علیهالسلام را در کربلا نحرکردند یعنی با نیزه بر گردن و گلوی حضرت زدند که خون به بیرون فواره زد یعنی نیزه را به همان جایی زدند که بارها وبارها پیغمبر خدا میبوسید و گریه میکرد، عرض
1) . زیارت ناحیه امام زمان «عج» در بحار الانوار، ج98، ص317؛ به نقل از مؤلف کتاب «المزار الکبیر» محمد بن المشهدی.
کردند: دیگر چرا گریه میکنید، فرمود: برای اینکه من جای شمشیرها را میبوسم. «اُقَبِّلُ مَوْضِعَ السُّیُوفِ» وقتی پای امام حسین علیهالسلام در کودکی به پیراهنش خورد و به درب مسجد به زمین افتاد، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلمخطبهاش را قطع کرد و با عجله حسین علیهالسلام را از زمین بلند کرد او را بوسید و بر زانوی خود نشاند، مردم عرض کردند: یارسول اللّه خیلی به این طفل محبت میکنید، ما تا این قدر محبت بر طفلی ندیدهام، فرمود: «اِنَّ اللّهَ قَدْ اَمَرَنی بِهِ» خدا مرا دستور داده است تا با حسین علیهالسلام اینطور رفتار کنم.(1)
حالا به میدان و گودال قتلگاه یک نگاهی دیگر بکنیم، اگر با چشم دل نگاه کنیم میبینیم در میان گرد و غبار چهار چیز نورانی دیده میشوند، دو تا از زمین بطرف آسمان میروند و دو تا از آسمان به طرف زمین میآیند نور اولی که از آسمان به زمین میآید، جبرئیل امین است که کلامی هم دارد. نور دوم پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلماست مغیّر الاحوال است عمامه را از سر برداشته حالا ببینیم دو نگاه و دو نور زمین کدامند. نور اول ملکی است که خون حسین علیهالسلام را در شیشه زمردی ریخته و به آسمان بالا میرود. حالا نگاه کنیم به نور دوم، این نور، زیاد از زمین بطرف آسمان بالا نرفت، بقدر یک نیزه بلند شد، اگر خوب نظر کنیم میبینیم سری است که بر نیزه رفته، اگر بیشتر دقت کنیم میبینیم که سر بریده حسین است که بر روی نیزه رفته است.(2)
بر ابا عبداللّه علیهالسلام مصیبتهای زیادی وارد شده است. مصیبتهایی که سنگینی آنها بر آسمانها وزمین و اهل آن گران و بزرگ است، یکی از این مصیبتها احتضار سیدالشهداء علیهالسلام است، در حدیث است که نگذارید کسی بر بدن محتضر دست بگذارد، انگشت بگذارد، زیرا زدن دست و انگشت بر بدن محتضر مانند ضربه سخت شمشیری است که بر محتضر وارد میشود. حالا ببینیم محتضر کربلا چه حالتی دارد، که یک هزار و صد و ده شمشیر بر بدن اقدسش فرو آمده، از اینها مصیبت بالاتر هم هست و آن وقتی است که علاوه بر آن همه تیر ونیزه و شمشیر و سنان در آخرین لحظات عمر، شمر زنازاده ملعون چگونه با چکمه پا بر سینه اباعبداللّه علیهالسلام گذاشت و با خنجر خود آنقدر بر گردن اباعبداللّه علیهالسلامضربه زد تا سر مبارک حضرت را از تن جدا کرد.
مولا اباعبداللّه در گودال قتلگاه افتاده و در حال احتضار است بیایید بر این مظلوم محتضر گریه کنیم همه مصیبتهای آن حضرت در نفسهای آخرش جمع شده بود زیرا که در همه جا مصیبت داشت، در وقت وداع اهل بیتش مصیبت داشت، در وقت سوار شدن بر اسب مصیبت داشت، اما یک نوع مصیبت دیگر هم داشت آن مصیبت احتضار اباعبداللّه علیهالسلامبود. در حال احتضار حضرت، شمشیر میآمد، سنگ میآمد نیزه میآمد، و بر بدن مبارک آقا وارد میشد و جراحت میکرد، در این میان صدای استغاثه حسین غریب بلند شد.(1)
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات شیخ جعفر شوشتری، ص135.
همه ما از سجدههای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در دل شب مطلبها شنیدهایم که عرض میکرد: «اِلهی لا تَکِلْنی اَلی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْنٍ اَبَدا».
سجدههای مولا علی علیهالسلام را در دل شب در نخلستان کوفه شنیدهایم که عرض میکرد: «اِلهی قَلْبی مَحْجُوبٌ وَ نَفْسی مَعْیُوبٌ وَ عَقْلی مَغْلُوبٌ وَ هَوائی غالِبٌ». همه در مورد سجدههای حضرت زهرای اطهر علیهالسلام در دل شب مطالبی شنیدهایم، اما بشنویم از سجدههای اباعبداللّه علیهالسلام در صحرای کربلا، اباعبداللّه علیهالسلام در کربلا سجدههای بسیار داشت، اما مصیبت یکی از سجدهها گرانبارتر از همه است و آن وقتی است که حضرتبرای آخرین بار بر دو انگشت خود تکیه کرد از زمین بلند شد و به حرم نگاه میکرد ولی بر اثر ضعف و بیطاقتی با پیشانی بر زمین گرم کربلا سجده کرد، سجدهای که از آنوقتی که پیشانی مبارک را بر زمین گذاشت تا بحال برنداشته است. حالا شما تصور کنید چه کسی اباعبداللّه علیهالسلام را بصورت و پیشانی بر زمین خوابانید با آنهمه نیزه و خنجر که در بدن داشت، یاد کنید از دمی که شمر دید خنجرش حلق حضرت را نمیبرد، بدن آقا را برگردانید و خنجر خود را آنقدر برگردن حضرت کشید تا از قفا سر مقدس امام را از بدن جداکرد.(1)
گودال شد دریای خون
حسین حسین حسین حسین
شمر آمد از مقتل برون
حسین حسین حسین حسین
آمد صدای فاطمه
حسین حسین حسین حسین
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص137.
از قتلگاه و علقمه
حسین حسین حسین حسین
در کربلا غوغا شده
حسین حسین حسین حسین
سکینه بی بابا شده
حسین حسین حسین حسین
ای قاتل بد اخترم
حسین حسین حسین حسین
آبی رسان بر حنجرم
حسین حسین حسین حسین
مادر نگه کن از وفا
حسین حسین حسین حسین
دریای خون صحرا شده
حسین حسین حسین حسین
پر پر گل زهرا شده
حسین حسین حسین حسین
ای کودکان خون جگر
حسین حسین حسین حسین
سقا نمیآید دگر
حسین حسین حسین حسین
دیدی چه آمد بر سرم
حسین حسین حسین حسین
سقا نیامد در حرم
حسین حسین حسین حسین
شمر آمده در قتلگاه
حسین حسین حسین حسین
زهرا کند او را نگاه
حسین حسین حسین حسین
آن دم بریدم من از حسین دل
کآمد به مقتل شمر سیه دل
او میدوید و من میدویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او میکشید و من میکشیدم
او خنجر از کین من ناله از دل
او مینشست و من مینشستم
او روی سینه من در مقابل
او میبرید و من میبریدم
او از حسین سر من از حسیندل
ای شمر بیمروت از خواهرم حیا کن
پای کثیف خود را از سینهام جدا کن
این سینه خستهام، تاب و توان ندارد
جسم ضعیفم ای شمر بنگر که جان ندارد
بر جسم پاره پاره لگد زدن ندارد
کنار من به زینب کتک زدن ندارد
به حنجر خشکِ من خنجر زدن ندارد
با چکمهات پیاپی پیکر زدن ندارد
راوی گوید: درآن گاه که سر مقدس حسین علیهالسلام را جدا کردند، گرد و غبار سخت و سیاه و تاریکی در فضا برخاست و باد سرخی وزید که چشم، چشم را نمیدید و لشکرگمان بردند عذاب نازل شد و پس از ساعتی بر طرف شد؛ هلال بن نافع گوید:من با یاران عمر بن سعد ایستاده بودم که یکی فریاد کشید: ای امیر، مژده گیر که شمر، حسین را کشت، گوید: من به قتلگاه رفتم و بالین او ایستادم، او جان میداد، بخدا هرگز کشته خونآلودی را بهتر و چهره
درخشان تر از او ندیده بودم و نور طلعت و جمال هیبت او مرا از کشتن او بیرون برد و در این حال آب خواست و مردی گفت: بخدا آب نچشی تا به هاویه روی، شنیدم حسین علیهالسلام فرمود: وای بر تو، من به هاویه نروم و از حمیم آن نچشم بلکه نزد جدم رسول خدا روم و در منزل او که قرارگاه صدق است در کنف خدای توانا باشم و از آب پاک آن بنوشم و آنچه با من کردید به او شکایت کنم؛ گوید: همه آنها خشمگین شدند و گویا در دل آنها رحم نبود، در همین حال که با آنها سخن میکرد سرش را جدا کردند، من از بی رحمی آنها در شگفت شدم و گفتم: هرگز در هیچ کاری با شما همراه نگردم.
کمال الدین محمد بن طلحه در «مطالب السؤول» گفته است: سرسبط رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و حبیبش حسین علیهالسلام را با تیغ تیز بریدند ومانند سر ملحدان برنیزههای بلند افراشتند ودر شهرها میان بندگان خدا گردانیدند و خاندان و کودکانش را به وصف اهانتآمیزی سوق دادند و بر چوبه پالان شتر بدون زین و تشک سوار کردند با آنکه میدانستند اینها ذریه پیغمبرند و مودت آنها به صریح قرآن و صحیح اعتقاد لازم است.
در «نوادر» علی بن اسباط از بعضی اصحاب خود روایت کرده که امام پنجم علیهالسلام فرمود: روز عاشورا پدرم سخت بیمار بود و در خیمه بود، من دوستان خودمان را میدیدم که با حسین علیهالسلام در رفت و آمد بودند و آب برایش میبردند، او یک بار بر میمنه حمله کرد و یک بار بر میسره و یک بار بر قلب لشکر، او را چنان کشتند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از کشتار جانوران با آن وضع غدقن کرده، با تیغ و سنان و سنگ و چوب و عصا او را کشتند و بعد از آن اسب بر بدنش تاختند.(1)
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص459.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که: چون ضربت بر امام حسین علیهالسلامزدند و از اسب افتاد و دویدند سرش را جدا کنند، از بطنان عرش فریاد شد: ای امتی که پس از پیغمبرخود سرگردان و گمراه شدید، خدایتان توفیق روزه و فطر ندهد؛ گوید: سپس فرمود: لا جرم بخدا موفق نشدند و موفق نشوند تا خونخواه حسین علیهالسلامقیام کند.(1)
صاحب «مناقب» و محمد بن ابی طالب گویند: اسب حسین علیهالسلام از دست لشکر گریخت و کاکل به خونش آلود و به خیمه زنان دوید و شیهه میکشید و پشت خیمه سر به زمین میکوفت تا جان داد، چون اهل حرم اسب بی صاحبش را دیدند شیون کردند و اُمّ کلثوم دست بر سر نهاد و فریاد کشید: وا محمّداه وا جدّاه وا نبیّاه وا اباالقاسماه وا علیّاه وا جعفراه وا حمزتاه وا حسناه، این حسین است که در دشت افتاده و سر از قفا بریده و عمامه وردایش به غارت رفته و سپس بیهوش شد.(2)
(روز یازدهم) وقتی که اُمّ کلثوم به جسدپاره پارهبرادرش نگاه کردبه یادجدش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم افتاد، خطاب به آن حضرت کرد و گفت: «یا
رَسُولَ اللّهِ اُنْظُرْ اِلی جَسَدِ وَلَدِکَ مُلْقیً عَلَی الاَْرْضِ بِغَیْرِ غُسْلٍ، کَفَّنَهُ الرَّمْلُ
السّاقِیُ عَلَیْهِ وَ غَسَّلَهُ الدَّمُ الْجاری مِنْ وَرِیدِهِ». ای رسول خدا به پیکر پسرت بنگر که
بدون غسل بر زمین افتاده، ریگهایی که بر اثر باد بر روی او آمده کفنش شده، و خونی که از رگهای او جاری شده، او را غسل داده است. ای جد بزرگوار! بنگر به اهل بیت او که میخواهند آنها را بعنوان اسیر با کمال بیاحترامی عبور دهند، و سرهای ماه چهره شهیدان را روی نیزهها قرار دادهاند.(1)
راوی گوید: زنان را از خیمهها بیرون کردند و آنها را آتش زدند، زنان حرم سر و پا برهنه و غارت زده مانند اسیران، پریشان و سرگردان بودند و گفتند: بخدا ما را به قتلگاه حسین علیهالسلام ببرید، چون چشم زنان به کشتگان افتاد شیون کردند و سیلی به چهره زدند، گوید: بخدا فراموش نمیکنم که زینب دختر علی علیهالسلام بر حسین علیهالسلام شیون میکرد و به آواز حزین فریاد میزد: «وا مُحَمَّداهُ صَلّی عَلَیْکَ مَلائِکَةُ السَّماءِ، هذا حُسَیْنٌ مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ مُقَطَّعُ الاَْعْضاءِ وَ بَناتُکَ سَبایا...». «یا محمد، صلوات فرشتگان آسمان بر تو، این حسین است که باتن خون آلود و اعضای بریده افتاده و دخترانت اسیر شدهاند، بخدا شکایت میدارم و به محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و به علی مرتضی و به فاطمه زهرا و به حمزه سیدالشهداء، ای محمد، این حسین است که در میان بیابان افتاده و باد بر آن میوزد و به دست زنازادگان کشته شده، وا حزنا وا کربا امروز جدّم رسول خدا از دنیا رفته، ای یاران محمد بیایید که ذریه مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلمچون اسیران برده میشوند».
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص395.
در روایت دیگر است که فرمود: «هذا حُسَیْنٌ مَجْزُورُ الرَّأْسِ مِنَ الْقَفا مَسْلُوبُ الْعِمامَةِ وَ الرِّداء... بِاَبِی الْمَهْمُومِ حَتّی قَضی بِاَبی الْعَطْشانِ حتّی مَضی بِاَبی مَنْ شَیْبَتُهُ تَقْطُرُ بِالدِّماءِ...». «یا مُحَمَّداه، دخترانت اسیر و ذریه ات کشته
افتاده، باد صبا بر آنها غبار میوزد، این حسین است سر از قفا بریده و عبا و ردا غارت شده، پدرم قربان آنکه روز دوشنبه قشونش غارت شد و پدرم قربان آنکه طناب خیمهاش گسیخته، پدرم قربان آنکه امید دیدار او نیست و زخمش درمانی ندارد، پدرم قربان آنکه بایست جان فدایش کنم، پدرم قربان آنکه غمنده در گذشت و تشنه جان داد، پدرم قربان آنکه ریشش خون چکان است، پدرم قربان آنکه جدّش محمد مصطفی است، پدرم قربان آنکه جدش رسول خدای آسمان است، پدر م قربان سبط نبی هدی، پدرم قربان محمد مصطفی، پدرم قربان خدیجه کبری، پدرم قربان علی مرتضی، پدرم قربان فاطمه زهرا سیدة نساء، پدرم قربان آنکه آفتاب برای او برگشت تا نماز خواند».
راوی گوید: به خدا هر دوست و دشمنی را گریاند، سپس سکینه جسد پدر را در آغوش کشید و جمعی اعراب جمع شدند او را از روی جسد پدر عقب کشیدند.(1)
در بعضی مقاتل آمده: زینب علیهاالسلام خم شد و بدن پاره پاره برادر را در آغوش گرفت و دهانش را روی حلقوم بریده برادر نهاد و میبوسید و گفت:
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص476.
«اَخی لَوْ خُیِّرْتُ بَیْنَ الرَّحیلِ وَ الْمُقامِ عِنْدَکَ لاَخْتَرْتُ الْمُقامَ عِنْدَکَ وَلَوْ اَنَّ السُّباعَ تَأْکُلُ مِنْ لَحْمی».
برادرم اگر مرا بین سکونت در کنار تو (در کربلا) و بین رفتن به سوی مدینه، مخیر میکردند، سکونت همراه تو را بر میگزیدم، گرچه درندگان بیابان گوشت بدنم را بخورند.
چون چاره نیست میروم و میگذارمت
ای پاره پاره تن به خدا میسپارمت
سپس گفت:
«یَابْنَ اُمّی لَقَدْ کَلَلْتُ عَنِ الْمُدافِعَةِ لِهؤُلاءِ النِّساءِ وَ الاَْطْفالِ وَ هذا مَتْنی قَدْ اُسْوِدُ مِنَ الضَّرْبِ».
ای پسر مادرم، از نگهداری این کودکان و بانوان، در برابر دشمن، کوفته و درمانده شدهام و این کمر (یا چهره) من است که بر اثر ضربه دشمن، سیاه شده است.(1)
هرگز کسی چون من تن بیسر نبوسید
بوسیدم آن جایی که پیغمبر نبوسید
حیدر نبوسید، زهرا نبوسید
حتی نسیم صحرا نبوسید
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ به نقل از معالی السبطین، ج2، ص55.
وقتی که در دریای خون زینب شنا کرد
لب را به رگهای برادر آشنا کرد
گفت ای برادر کو رأس پاکت
بینم چسان من، غلطان به خاکت
این سر که ریزد از لبش شَهد حلاوت
فردا به نوک نی کند قرآن تلاوت
با این که این سر، مِشکوة نور است
مهمان سرایش، کنج تنور است
(محمد جواد شفق)
ای بخون غوطه ور تو حسین منی
پسرفاطمه نور عین منی
کی بریده سرت یا اخا از بدن
مانده بر روی خاک پیکرت بی کفن
من فدای تو و جسم عریان تو
چه کند خواهر زار گریان تو
اشک خونین من از دیده جاری کنم
بر تو ای تشنه لب سوگواری کنم
بدنت کربلا سر پاکت کجاست
برسر نیزه یا در تنور جفاست
لاله زهرا بوئیدن دارد
حنجر خونین بوسیدن دارد
کو حسین من، نور عین من (2)
ساربان آرام، قدری آهسته
ماه من اینجا، درخون نشسته
کو حسین من، نور عین من (2)
درهمین گودال، دست وپا میزد
مادرش زهرا، را صدا میزد
کو حسین من، نور عین من (2)
باغبانِ این، دشت خون هستم
هستِیَم اینجا، رفته از دستم
سر نعش حسین زینب به زاری (2)
بگفتا ای برادر سرنداری (2)
به قربان لب خشکت برادر (2)
مگر عباس آب آور نداری (2)
تو بودی وارث مُلک سلیمان (2)
چرا انگشت و انگشتر نداری (2)
به کُهنه پیرهن کردی قناعت (2)
چرا آن پیرهن بر تن نداری (2)
سر نعش حسین زینب به زاری (2)
بگفتا ای برادر سر نداری (2)
چسان پیدا میشود بدنت در میان بدنهای دور از تن
کجا پیدایت کنم که بُوَد باغ لاله پر از نیزه و خنجر
صدایم کن تا رَسَم ببرت جسم پاک تو را در برم گیرم
صدایم کن تا نگوید عدو، مانده خواهرتو بی کس و یاور
دعایم کن ای حسین جانم (2) که بی تو زنده نمیمانم
ای حسین جانم، ای حسین جانم
بیا این سو ای همیشه مرا یاور و همه جا همسفر با من
بیا زینب میشناسِیَم بین این همه باکهنه پیراهن
منم اینجا زیر تیغ سنان، منتظر که تو کی در برم آیی
به رگهایم بوسهای بزنی، ای گُلم عوض خنجر دشمن
تماشا کن قتلگاهم را (2)
ببین برنی قرص ماهم را، زینب ای زینب (2)
کی پیکرت را به خون کشیده
عزیز زهرا، حسین مظلوم
کی حنجرت را چنین بریده
عزیز زهرا، حسین مظلوم
زتیر و نیزه، تن تو صد چاک
فتاده جسمت، به دامن خاک
زکودکانت، فغان بر افلاک
از این مصیبت، قدّم خمیده
شهید عطشان، برادر من
عزیز زهرا، حسین مظلوم
تن تو عریان، در این بیابان
کنار اجساد این شهیدان
تویی گل من، در این گلستان
به این گلستان، خزان رسیده
کی حنجرت را چنین بریده
عزیز زهرا، حسین مظلوم
در تاریخ کربلامعروف است که اول زائر حضرت ابیعبداللّه علیهالسلامجابر بن عبداللّه انصاری است که با دوست و همراه خود عطیه که دست جابر نابینا را
گرفته بود با تمام آداب به زیارت قبر اباعبداللّه علیهالسلام در اربعین سید الشهداء مشرّف شد، اما ببینیم واقعا اول زائر حسین علیهالسلامجابر بود یا علیا مخدرة زینب؟! در روز عاشورا زینب کبری زیارتی از اباعبداللّه کرد که احدی دیگر چنین زیارتی را از سید الشهداء نکرده است. زینب در گودال قتلگاه که آمد قبری نبود که در برگیرد و ببوسد چه را بوسید؟ خم شد جسد عریان و بی سر و پاره پاره برادرش رابوسید حالا ما نمیدانیم پس از آنهمه جای زخم شمشیر و نیزه در تمام اعضاء بدن امام حسین علیهالسلامزینب علیهاالسلامجایی برای
بوسیدن هم پیدا کرد یا نه؟ آیا جایی بدون زخم حتی در حد یک بوسه پیدا کرد یا نه؟ نمیدانم فقط نقل شده است که خم شد و لبهای خود را به رگهای بریده شده گردن اباعبداللّه علیهالسلام گذاشت بعد با قلبی شکسته به جد و پدر و مادر و برادر خود سلام کرد وعرض کرد: «مُحَمّدا صَلَّی عَلَیْکَ مَلِیکُ السَّماءِ هذا حُسَیْنٌ مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ، مُقَطَّعُ الاَْعْضاءِ». باری حضرت زینب آداب و شرایط زیارت را بجا آورد، اما نتوانست زیارت کامل بجا آورد از پائین پای حضرت شروع به زیارت کرد، خواست زیارت بالای سر مبارک را بکند، دید برادرش سر در بدن ندارد، چه کرد؟ گلوی بریده حسین علیهالسلام را به عوض سر امام حسین علیهالسلامزیارت کرد، حالا ببنیم زیارت سر را در کجا کردند، پس از سه روز که زینب را به کوفه بردند و دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام در جمع مردم غفلت زده و مکار کوفه خطبه میخواند، برای ساکت کردن زینب سر مقدس ابا عبداللّه علیهالسلامرا بر سر نیزه کرده و در جلوی محمل اُمّالمصائب قرار دادند، حالا نمیدانیم زیارت سرمبارک را زینب از راه دور کرد یا نزدیک؟ همین قدر میدانم، زینب علیهاالسلام چون سر برادر را بروی نیزه دید، سر خودش را به چوب محمل زد، راوی میگوید: وقتی محمل زینب علیهاالسلام حرکت کرد دیدم خون تازه
از زیر چوب محمل زینب علیهاالسلام بر زمین جاری شده است، چون سه روز بود که زینب نتوانسته بود حسینش را ببیند (سر مقدس اباعبداللّه علیهالسلام را قدری زودتر به کوفه برده بودند و از خیل اسراء جداکرده بودند.)(1)
از مصائب بسیار جانگداز که بر امام حسین علیهالسلام وارد شد، جنایت ساربان است که دراینجا به طور فشرده نقل میگردد.
سعید بن مسیب از اصحاب امام سجاد علیهالسلام میگوید: یکسال بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام برای شرکت در مراسم حج به مکه رفتم، ناگاه هنگام طواف مردی را دیدم که دستهایش قطع شده و صورتش مانند پاره شب تاریک سیاه است، و پرده کعبه را گرفته و چنین دعا میکند: «ای خدای کعبه مرا بیامرز که گمان ندارم مرا بیامرزی، گرچه ساکنان آسمانها و زمین و همه مخلوقات شفاعت کنند، زیرا گناهم بسیار سنگین است». سعید گوید: من وجمعی کنار او اجتماع کردیم و به او گفتیم: «وای بر تو اگر تو ابلیس باشی، شایسته نیست که ناامید از رحمت خدا شوی، تو کیستی و گناهت چیست؟ او گریه کرد و گفت: من خودم و گناهم را میشناسم. گفتیم: گناه خود را برای ما بیان کن که چیست؟ گفت: من ساربان شتران امام حسین علیهالسلامبودم، همراه آنحضرت از مدینه به سوی عراق آمدیم، من اطلاع یافته بودم که بند شلوار آن حضرت گرانقیمت است (نقل میکنند که این بند گرانقیمت هنگام ازدواج امام حسین علیهالسلام با شهربانو دختر یزدگرد سوم از دربار ساسانی به مدینه رسیده بود).
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص151.
آرزو میکردم روزی آن بند گرانقیمت به دست من برسد، تا اینکه به کربلا رسیدیم و جریان شهادت امام حسین علیهالسلام پیش آمد، من خود را پنهان کرده بودم، تا اینکه شب (یازدهم) شد، به طمع آن بند قیمتی، از تاریکی شب استفاده کرده کنار بدنهای پاره پاره شهداء آمدم، به جستجو پرداختم تا اینکه پیکر سر بریده امام حسین علیهالسلام را یافتم، هوای نفس و شقاوت بر من چیره شد، تصمیم گرفتم آن بند قیمتی را از شلوار آنحضرت بیرون بیاورم، با دستم آن بند را پیدا کرده، دریافتم که گره بسیار خورده است، یکی از آن گرهها را گشودم، ناگاه دست راست امام حسین علیهالسلام حرکت کرد و آن قسمت از لباس را محکم گرفت، هرچه توان داشتم خواستم دست او را رد کنم نتوانستم، هوای نفس خبیث من مرا بر آن داشت تا وسیلهای پیدا کنم و دست آنحضرت را از مچ قطع نمایم، شمشیر شکستهای یافتم و دست راست او را قطع کردم، دستم را دراز کردم تا گره بند را بگشایم، ناگاه دست چپ امام حرکت کرد و آن قسمت از لباس را محکم گرفت، دست چپ آنحضرت را نیز از مچ بریدم، آنگاه دست بردم که بند بیرون آورم، ناگهان دیدم زمین لرزید و هوا دگرگون شد شنیدم، شخصی گریه جانسوزی میکند و میگوید: «وا اَبَتاهُ! وا مَقْتُولاهُ، وا ذَبیحاهُ،
وا حُسَیْناهُ، وا غَریباهُ، یا بُنَیَّ قَتَلُوکَ وَ ماعَرَفُوکَ وَ مِنْ شُرْبِ الْماءِ مَنَعُوکَ».
«آه پدر جان! وای از این کشته و سر بریده، وای حسین جان،ای غریب، پسرم، تو را با لب تشنه کشتند و مقامت را نشناختند».
در این هنگام من خود را بین کشتهها انداختم، ناگاه سه نفر را با یک زن با جمعیت بسیار دیدم، و فرشتگان همه جا را پر کرده بودند، آنها پیامبر و علی و فاطمه و حسن علیهمالسلام بودند، آنها گریه میکردند و مطلبی میگفتند....ناگاه رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مرا دید و به من فرمود:
«یا اَخَسَّ الاَْنامِ لَعْنَةُ اللّهِ الْمَلِکِ الْعَلاّمِ، فَعَلْتَ هکَذا بِوَلَدِی، سَوَّدَ اللّهُ وَجْهَکَ وَ قَطَعَ یَدَیْکَ فِی الدُّنْیا قَبْلَ الاْخِرَةِ».
«ای پستترین انسانها، لعنت خداوند قادر و آگاه بر تو باد، با فرزند من چنین رفتار نمودی ،خدا صورتت را سیاه کند و دستهایت را در دنیا قبل از آخرت، قطع نماید».
هنوز نفرین آن حضرت تمام نشده بود که دستهایم خشک شد و چهرهام همچون پاره شب تاریک سیاه گردید و به این وضع گرفتارم شدم، اکنون کنار خانه خدا آمدهام و از خدا میخواهم به من لطف کند و میدانم که هرگز خدا مرا نمیآمرزد.حاضران و هر کس که این موضوع را شنید او را لعنت کرد.(1)
ج45، ص311.
در بعضی از روایات آمده: این شخص با جابر بن عبداللّه انصاری در بازار مدینهملاقات کرد و جریان خود را گفت، جابر آنچنان منقلب شد که مثل مادر بچه مرده گریه میکرد، و به او گفت:«لعنت خدا و فرشتگان و همه انسانها بر تو باد».(2)
از بشارهالمصطفی از اعمش، از عطیه کوفی است که گوید: با جابر بن عبداللّه انصاری رحمهالله به زیارت قبر حسین علیهالسلام رفتیم، چون وارد کربلا شدیم جابر به شط فرات رفت و غسل کرد و ازاری بست و ردایی به دوش افکند و کیسه سُعدی گشود و بر تن خود پاشید و به هرگام ذکرخدا گفت تا نزدیک قبر رسید و به من گفت: مرا بدان بچسبان، او را به قبر چسبانیدم و بی هوش روی
قبر افتاد و آب بر او پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت: یا حسین، و سپس گفت: چرا دوست، جواب دوست خود را ندهد «حَبِیبٌ لا یُجیبُ حَبِیبهُ» سپس گفت: از کجا میتوانی جواب گفت که خون رگهایت بر گلوگاهت ریخته و میان تن و سرت جدایی افتاده؟(1)
1 - مردی از بنی دارم (ذرعة بن ابان دارم): هنگامی که حضرت علیهالسلامبا حضرت عبّاس علیهالسلام برای برداشتن آب به فرات نزدیک شدند، تیری به چانه حضرت علیهالسلام زد و حضرت تیر را بیرون آورد و دست زیر آن گرفت و پر از خون شد.
2 - حصین بن تمیم: تیری به لب آن حضرت علیهالسلام زد و خون از آن روان گردید و ظهر عاشورا که امام علیهالسلام میخواستند نماز بخوانند، گفت: نماز شما قبول نیست.
3 - ابو الحتوف: تیری به پیشانی حضرت علیهالسلام زد و حضرت آن را بیرون کشید.
4 - مالک بن بشر کندی: حضرت را دشنام داد و تیغی به سر او زد و شب کلاهی که بر سرش بود برید و به سرش رسید، او کلاه حضرت را ربود، و همیشه فقیر بود تا مرد.
5 - بحر بن کعب: پیراهن حضرت را ربود و برهنهاش نمود سزای او این شد که دستانش در زمستان زردابهای میجوشانید و در تابستان چون دو چوب خشک بودند.
6 - صالح بن وهب یزنی: نیزهای به پهلوی او فرو کرد و او را از اسب روی گونه راست به زمین انداخت.
7 - زرعة بن شریک: دست چپ حضرت علیهالسلام را قطع کرد و ضربتی به شانهاش زد که به رو افتاد.
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص741.
8 - سنان بن انس بن عمرو نخعی: نیزهای بر او زد و او را به زمین انداخت.
9 - خولی بن یزید اصبحی: از اسب به زیر آمد تا سر حضرت را ببرد او را لرزه گرفت. او سر امام حسین علیهالسلام را به کوفه برد.
10 - شمر: با دوازده ضربه خنجر سر حضرت علیهالسلام را جدا کرد.
11 - حصین بن نمیر: وقتی حضرت علیهالسلام میخواست آب بنوشد تیری به زنخ حضرت علیهالسلام زد و آب پر از خون شد.
12 - اسحاق بن حیوة حضرمی: پیراهن حضرت علیهالسلام را ربود و پوشید و پیس شد و مویش ریخت.
13 - بحر بن کعب تمیمی: شلوار حضرت علیهالسلام را گرفت، زمینگیر شد و پایش فلج شد.
14 - اخنس بن مرثد حضرمی: عمامه حضرت علیهالسلام را ربود و بر سر نهاد و کور شد.
15 - اسود بن خالد: نعلین حضرت علیهالسلام را ربود.
16 - بجدل بن سلیم کلبی: برای ربودن انگشتر حضرت علیهالسلامانگشت ایشان را برید.
17 - قیس بن اشعث: قطیفه خزیِ حضرت علیهالسلام را ربود.
18 - عمر بن سعد: زره حضرت علیهالسلام را ربود.
19 - جمیع بن خلق اودی یا مردی تمیمی بنام اسود بن حنظلة یا فلافس منشلی: شمیر حضرت علیهالسلام را ربود.
20 - اسحق بن ح-یوة حض-رمی، 21- احبش بن مرثد حضرمی، 22-
حکیم بن طفیل سنبسی، 23- عمر بن صبیح صیداوی، 24- رجاء بن منقذ عبدی، 25- سل-یم بن خیثمة جعفی، 26- واح-ظ بن ناعم،
27- صالح بن وهب جعفی، 28- هانی بن ثبیب حضرمی، 29- اسید بن مالک: ده نفری هستند که اسب بر بدن امام حسین علیهالسلام تاختند تا پشت و سینهاش را نرم کردند. ابوعمرو زاهد گوید: در حالِ این ده نفر تأمل کردیم و یافتیم که همه زنازاده بودند.
30 - عبید اللّه بن زیاد: در دار الخلافة با چوب دستی به دندانهای امام حسین علیهالسلام میزد.
31 - عمرو بن حجّاج زبیدی: در قتل امام حسین علیهالسلام شرکت داشت.
32 - حکیم بن طفیل طائی: تیری به امام حسین علیهالسلام انداخته است.
33 - عبداللّه بن عروه خثعمی: دوازده تیر به امام حسین علیهالسلامزده است.
34 - عبداللّه بن حوزه از بنی تمیم: به امام حسین علیهالسلام گفت: مژده بادت به آتش! امام علیهالسلام فرمود: پروردگارا به آتشش بران. اسب او رم کرد و پای چپ او در رکاب ماند تا سر او به سنگ و گیاه بیابان خورد و به دوزخ شتافت.
35 - یزید بن معاویه: منشأ همه جنایات کربلا.
ابن شهر آشوب از ابو مخنف از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که در تن امام حسین علیهالسلام 33 جای نیزه و 34 بُرش شمشیر جستیم.
از امام محمّد باقر علیهالسلام روایت شده که 320 و چند جای نیزه و برش شمشیر و جای تیر در او یافت شد.
صاحب مناقب و سیّد رحمهالله گفتهاند: 72 زخم به حضرت رسید.
در روایتی 360 زخم و در قولی 33 ضربت و تا 1300 زخم هم گفتهاند. همه این تیرها در جلوی بدنش بود.(1)
1) . ترج-مه له-وف سید بن ط-اووس مترجم: عباس عزیزی، ص 177 تا 179 - ترجمه نف-س المه-موم حاج شیخ عباس قمی، ص 324 تا 328 .
صفحه سفید
هلال بن معاویة گفت: عمر بن سعد، سر مقدّس امام حسین علیهالسلام را به یکی از فرماندهان داد که به کوفه نزد ابن زیاد ببرد و از ترس در توبره اسبِ خود جای داد و قدری اسب را تاخت؛ ناگاه شنید، سر امام حسین علیهالسلام به او نفرین میکند و میفرماید: «فَرَّقْتَ بَیْنَ رَأسی وَجَسَدی، فَرَّقَ اللّهُ بَیْنَ لَحْمِکَ وَعَظْمِکَ
وَجَعَلَکَ آیَةً وَنَکالاً لِلْعالَمِینَ».(1)
سر امام حسین علیهالسلام را چون به نزدیک کوفه آوردند و در آنجا بر نیزه نصب کردند، دیده شد که حضرت علیهالسلام سرفهای نمود و اشک از دیدگانش جاری و به سمت نجف اشرف رو نمود و عرض کرد: پدر جان ببین این مردم چطور سر مرا بر نیزه جای دادند و قصد دارند شهر به شهر و دیار به دیار ببرند و بدنم را بر زمین گذاشتند.(2)
در مناقب ابن شهرآشوب و ارشاد مفید و ملهوف سید بن طاووس آمده
است که، سپس عمر بن سعد سر امام حسین علیهالسلام را همان روز عاشورا با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع آوری کرد و هفتاد و دو سر بود و به همراه شمر بن ذی الجوشن و قیس بن اشعث و عمر بن حجاج و عزرة بن قیس فرستاد و آنها را نزد ابن زیاد آوردند. طبری میگوید: خولی بن یزید سر مقدس حسین علیهالسلام را به قصر دارالاماره برد و در را بسته دید، آن را به منزل خود برد وزیر نقار رختشویی نهاد، دو زن داشت یکی اسدیه بود و دیگری حضرمیه بنام نوار دختر مالک بن عقرب، و آن شب نوبت حضرمیه بود.
هشام گوید: پدرم از نوار دختر مالک نقل کرد که خولی سر حسین علیهالسلامرا آورد و در حیاط زیر نقار رختشوئی گذارد و وارد اطاق شد و در بستر خود آرمید و من به او گفتم: چه خبر داری؟ گفت: ثروت عمرانهای برایت آوردم، این سر حسین است که در حیاط خانه تو است، گفتم: وای بر تو، مردم طلا و نقره بیاورند و تو سر زاده دختر رسول خدا را بیاوری؟!! بخدا دیگر هرگز با تو سر به بالین ننهم ؛ گوید: از بستر کناره کردم و در حیاط خانه آمدم و او زن اسدیه را خواست و وارد بستر خود کرد و من نشستم و نگاه میکردم، بخدا ستونی از نور دیدم که از نقار (ظرف سفالین) تا آسمان تتق کشیده بود و پرندگان سفیدی اطراف آن میگردیدند، و چون صبح شد سر را نزد ابن زیاد برد.(1)
در کتاب «مقتل الحسین» مقرّم است که:
منزل خولی در یک فرسخی کوفه بود، خولی به خانه خود آمد، شب (یازدهم) بود، تصمیم گرفت صبح آن را نزد ابن زیاد ببرد. خولی دو زن
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی؛ ص486.
داشت، یکی از زنهای او انصاریه (از مسلمین مدینه) بنام عیوف بود و به اهل
بیت نبوت علاقه داشت، لذا خولی سر مقدس امام را از او پنهان داشت و در میان تنور گذاشت.
عیوف (آخرهای شب) نوری را مشاهده کرد که از تنور به سوی آسمان ساطع است، وقتی که نزدیک آن نور شد، شنید بانوانی با سوز و گداز جانکاه برای حسین علیهالسلام گریه میکنند، جریان را فهمید و به شوهرش گفت، و گریه کنان از نزد شوهر بیرون آمد، و به خاطر سوگ امام حسین علیهالسلام خود را برای شوهر خوشبو نکرد و در غم جان فرسا فرو رفت.(1)
ای سر پر خون زکجا آمدی
این دل شب منزل ما آمدی
گلشن روی تو عجب با صفاست
ای سر پر خون بدنت در کجاست
ای سر پرخون ز چه افسردهای
هست گمانم که جوان مردهای
ای سر ببریده دور از وطن منزل مبارک
ای شهید غرقه در خون، بی کفن منزل مبارک
ای سر ببریده آخر، روی خاکستر چرائی؟
خوش نمودی روی خاکستر وطن، منزل مبارک
1) . مقرّم، مقتل الحسین، ص375.
صاحبان منصب و سرباز و افراد تو چون شد؟
کو جلالت، اف بر این چرخ کهن، منزل مبارک
میهمان را هیچکس در کنج مطبخ جا نداده
میزبانت روی خاکستر چرا رأست نهاده
این چه شوری بُوَد ای سرکه تو بر سرداری
هر زمان از ستمی دیده ز خونتر داری
گاه در دیر نصاری و گهی خانه خولی
گاه در کنج تنور این سرانور داری
حسرت و داغ جوان مردگی و تشنه لبی
جمله را ای سر ببریده تو بر سر داری
جگر سوخته کی تاب صبوری دارد
گریه از حسرت دامادی اکبر دارد
بسته از گریه گلویت که جوابم ندهی
یا شکایت ز جدا بودن مادر داری
مگر ای سرنبدی زینت آغوش رسول
ز چه از خاک سیه بالش و بستر داری
زین شراری که تو را هست به دل پندارم
خبر از سوز تب عابد مضطرداری
دانم از چیست که مژگان تو ریزد خوناب
یاد از تیرِ گلویِ علی اصغر داری
تا تو (صامت) شدهای نوحه سرای شه دین
جهل محض است اگر بیم ز محشر داری
چرا از همرهان دوش ای سر خونین جدا بودی؟
چرا پر خاک و پرخاکستری دیشب کجا بودی؟
که بر روی جراحات سرت پاشیده خاکستر
مگر درد تو را این گونه داروئی دوا بودی
به مهمانی چرا در خانه بیگانگان رفتی؟
بریدی از چه با ما روزی آخر آشنا بودی
گرفتار جفای شمر ما بودیم دیشب را
تو در دست کهای سر تا سحرگه مبتلا بودی؟
یکی گوید: ترا جا بود در کنج تنور ای سر
یکی گوید به زیر طشت پنهان از جفا بودی
نبد جای تو ای گنج شهان در کنج مطبخها
تو آخر روزی ای سر، زینت عرش خدا بودی
پس از کشتن سری در ماسوا، کی شد بدین گونه؟
همانا از ازل ای سر، سوا از ما سوا بودی
سر ببریده آوردم به کوفه
به خون غلطیده آوردم به کوفه
سری که داغِ هیجده ساله دیده
دلش رنجیده آوردم به کوفه
سری که بارها ختم رسولان
لبش بوسیده آوردم به کوفه
سری که پیکرش سُمّ ستوران
چنان کوبیده آوردم به کوفه
تو ای سر از چه رنگین است مویت
چه کس ببریده اینگونه گلویت
تو ای سر از چه آغشته به خونی
دهم با اشکِ چشمم شستشویت
تو ای سر پس تن صد پارهات کو
بگو با من از آن راز مگویت
مگر داغ برادر دیده ای تو
که گردیده سفید اینگونه مویت
روز دوازدهم فرا رسید، سرهای شهداء را روی نیزهها نمودند و در پیشاپیش اسیران وارد کوفه کردند. راوی میگوید: در بازگشت از حج وارد کوفه شدم دیدم تعطیل سراسری است، اطلاع یافتم که اسیران کربلا را وارد کوفه میکنند، لشکر ابن زیاد شیپور و طبل مینواختند و سر و صدا و هیاهو از هر سو شنیده میشد در این میان ناگاه چشمم به سر بریده امام حسین علیهالسلام افتاد، منقلب شدم و گریه گلویم را گرفت، ناگهان امام سجاد علیهالسلامرا دیدم که او را بر شتر بی جهاز سوار کرده بودند، و از رانهای او خون جاری بود. در این بین بانوئی را دیدم، پرسیدم این بانو کیست؟ گفتند: این بانو اُمّکلثوم دختر
علی علیهالسلام است، شنیدم میفرمود: «یا اَهْلَ الْکُوفَة غُضُّوا اَبْصارَکُمْ عَنّا اَما تَسْتَحُونَ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ اَنْ تَنْظُرُوا اِلی حَرِمِ رَسُولِ اللّهِ وَ هُنَّ حَواسِرُ».
ای مردم کوفه، چشمهای خود را از نگاه به ما فرو خوابانید، آیا از خدا و رسولش شرم نمیکنید که به تماشای حرم رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میپردازید با
اینکه آنها بدون روپوش هستند.
اسیران در دروازه بنی حزیمة توقف کردند، در این هنگام نگاه امکلثوم علیهاالسلام به سر بریده برادرش افتاد، از شدت اندوه گریبان چاک کرد و این اشعار را خواند:
«ماذا
تَقُولُونَ اِنْ قالَ النَّبِیُّ لَکُمْ
ماذا فَعَلْتُمْ وَ اَنْتُمْ آخِرَ الاُمَمِ
بِعِتْرَتی وَ بِاَهْلی بَعْدَ مُفْتَقَدی
مِنْهُمْ اُساری وَ مِنْهُمْ ضُرِّجُوا بِدَمٍ
ما کانَ هذا جَزائی اِذْ نَصَحْتُ لَکُمْ
اَنْ تَخْلِفُونی بِسُوءٍ فی ذَوی رَحِمی
اِنّی لاََخْشی عَلَیْکُمْ اَنْ یَحِلَّ بِکُمْ
مِثْلُ الْعَذابِ الَّذی یَأْتی عَلَی الاُْمَمِ»
در پاسخ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه جواب میدهید که اگر به شما بگوید: شما که آخرین امتها بودید با عترت و اهلبیت من بعد از من چه کردید؟ بعضی از آنها را اسیر و بعضی را در خونشان غوطه ور ساختید. پاداش نصیحتهای من این نبود که بعد از من درباره نزدیکانم رفتار بد کنید. من ترس آن را دارم که عذاب الهی بر شما فرود آید، چنانکه بر امتهای گنهکار پیشین فرود میآمد.(1)
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از معالی السبطین، ج2، ص97-98.
از گفتار و مرثیه سرایی ام کلثوم علیهاالسلام آنچنان مردم گریه میکردند، که هیچگاه دیده نشد که مرد و زن، مثل آن روز گریه کنند، زنها از شدت ناراحتی، صورت خود را با ناخنهایشان میخراشیدند، و سیلی به صورت میزدند، و مردها ریشهای خود را میکندند و صدایشان به واویلا و شیون بلند بود.(1)
چون بی کسان آل نبی در بدر شدند
در شهر کوفه ناله کنان، نوحه گر شدند
سرهای سروران همه بر نیزه و سنان
در پیش روی اهل حرم جلوه گر شدند
از نالههای پردگیان، ساکنان عرش
جمع از پی نظاره، به هر رهگذر شدند
بی شرم امتی که نترسید از خدا
بر عترت پیامبر خود پرده در شدند
دست از جفا نداشته بر زخم اهلبیت
هردم نمک فشان به جفای دگر شدند
عمه جان، کیست مگر پیشرو قافلهمان
که نسیمآورد از جانب او بوی جنان
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد،سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛بنقل ازترجمه لهوف،ص146.
عمه جان، بر سرِ نی این سرِ نورانیِ کیست
که چنین میزند آتش غم او بر دل و جان
عمه او کیست بگو حال که نزدیک آمد
دیدهاش گاه به من باشد و گه اشک فشان
عمه جان کیست بگو این سر آغشته به خون
که نگاهش ز دلم برده همه تاب و توان
کاش در منزل ما رحل اقامت فکند
که شبیه است به بابای من آن خسته روان
بیخود از خود شدم و جان من آمد به لبم
تا مگر بوسه زند بر لبم او روی سنان
عمه جان بر سرنی کیست که قرآن خواند
نشنیدم ز کسی جز پدر این شیوه بیان
آن چنان سوخته از داغ عطش لبهایش
که به رخساره نشسته است ز خاکستر آن
گفت زینب ز کجا باز شناسی او را
چونکه خاکستر و خون چهره او کرده نهان
زینب از هوش شد و خورد به محمل سر او
کشتی صبر شکست و سر سالار زنان
«حسان»
ای سری که بر نیزه، همچو ماه تابانی
سَرور شهیدانی، سَروَر شهیدانی
در برابر چشمم، روی نی نمایانی
سَرور شهیدانی، سَرور شهیدانی
من که خستهام بابا، دل شکستهام بابا
قلب کوچک خود را، بر تو بستهام بابا
چون ز گلبون باغت، تازه رستهام بابا
روی نیزه از دُختت، میکنی نگهبانی
با کمال بیرحمی، دشمنت بیازُردم
در طریقه عشقت، تازیانهها خوردم
همچو گل به دامانِ، گلشنِ تو پژمردم
تو شقایقِ زیبا، زیب این گلستانی
میوه دل زهرا، سروگلشن حیدر
لحظهای نظر فرما، زیر نیزه از دختر
خصم دین زند هَردم، تازیانهام بر سر
کی پدر روا باشد، این چنین مسلمانی
شمع روشن توحید، ای سکینه قربانت
جان دهم چو پروانه، پای شمع سوزانت
لعلِ تو پر از خون و اشکِ غم به چشمانت
در برابر چِشمم، روی نی نمایانی
یزید شوریده، گفتم: این شورشی کیست؟ گفت: حسین بن علی، صبر کردم تا آن خدمتکار رفت و چنان مشت برروی خود کوفتم که ترسیدم چشمانم برآید و دست خود را شستم و از پشت قصر بیرون رفتم و خود را به میدان کوفه رسانیدم، من ایستاده بودم و مردم در انتظار اسیران و سران بودند که نزدیک چهل هودج بر چهل شتر رسید و میان آنها زنان و حرم و فرزندان فاطمه علیهاالسلام بودند وامام بیمار علیهالسلام بر شتر بی جهازی سوار بود و خون از پاهایش فواره میزد... . امام سجاد علیهالسلامگریه میکرد و اشعاری میخواند:
«یا اُمَّةَ السَّوْءِ لا سَقْیاً لِرَبْعِکُمْ
یا اُمَّةً لَمْ تُراعی جَدَّنا فِینا
لَوْ اَنَّنا وَ رَسُولُ اللّهِ یَجْمَعُنا
یَوْمُ الْقِیامَةِ ما کُنْتُمْ تَقُولُونا»
ای امت بد، باران بر محل سکونت شما نبارد، ای امتی که احترام جد ما را در مورد ما رعایت نکردید، اگر خداوند ما را با رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز قیامت جمع کند، در جواب بازخواست رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلمچه میگویید؟
«تُصَفِّقُونَ عَلَیْنا کَفَّکُمْ فَرَحا وَ اَنْتُمْ فی فِجاجِ الاَْرْضِ تَسْبُونا».
شما از شادی کف میزنید، با اینکه ما را به عنوان اسیر در راهها عبور میدهید؟!
گوید: اهل کوفه خرما و نان و گردو به دست کودکانی که بر محمل اسیران بودند
میدادند، ام کلثوم فریاد زد: ای اهل کوفه، صدقه بر ما حرام است؛ و آنها را از دست و دهان کودکان میگرفت و به زمین میانداخت؛ این سخنان را میگفت و مردم از این پیش آمد ناگوار میگریستند، ام کلثوم سر از محمل بیرون کرد و به آنها گفت: خاموش باشید ای اهل کوفه، مردان شما ما را کشتند و زنان شما بر ماگریه کنند، حاکم میان ما و شما خدا است در روز جزا، در این میان که با آنها سخن میگفت شیونی برخاست و سرها را آوردند، سر حسین علیهالسلام جلوی آنها بود و آن سر زهری و قمری بود و از همه مردم به
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شبیهتر بود، ریشش خضاب سیاه مانندی داشت و چهرهاش چون قرص ماه تابنده بود، و باد، آن را به سر نیزه به راست و چپ میبرد، زینب روی گردانید و سر برادر را دید و پیشانی به چوبه محمل کوفت و ما به چشم خود دیدیم که خون از زیر روپوشش بیرون ریخت.(1)
«فَنَطَحَتْ جَبِینَها بِمُقَدَّمِ الْم-َحْمِلِ، حَتّی رَأَیْنا الدَّمَ یَخْرُجُ مِنْ تَحْتِ قِناعِها».
چو ماه چار ده دیدم سر تو را به سر نی
هلال وار ز بار مصیبت تو خمیدم
زدم به چوبه محمل سر آن زمان که سرنی
به نوک نیزه خولی سر چو ماه تو دیدم
حضرت زینب علیهاالسلام با سوز و گداز به سر مقدس امام حسین علیهالسلام روکرد و
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص515.
چنین مرثیه خواند:
یا هِلالاً لَمّا اسْتَتَمَّ کَمالاً
غالَهُ خَسْفَةٌ فَاَبْدا غُرُوبا
ما تَوَهَّمْتُ یا شَقیقَ فُؤادِی
اِنّ هذا مقدَّرا مَکْتُوبا
یا اَخی فاطِمَ الصَّغِیرَةِ کَلِّمْها
فَقَدْ کادَ قَلْبُها اَنْ یَذُوبا
یا اَخی قَلْبُکَ الشَّقیقُ عَلَیْنا
مالَهُ قَدْ قَسی وَصارَ صَلِیبا
ما اَذَلَّ الْیَتیمُ حِینَ یُنادی
بِاَبِیهِ وَلا یَراهُ مُجِیبا
یا اَخی لَوْ تَری عَلِیّا لَدی الاَْسْرِ
مَعَ الْیُتمِ لا یُطِیقُ جَوابا
کُلَّما اَوْجَعُوهُ بِالضَّرْبِ نادا
کَ بِذُلٍّ یُفِیضُ دَمْعا سَکُوبا
یا اَخی ضُمَّهُ اِلَیْکَ وَقَرِّبْهُ
وَسَکِّنْ فُؤادَهُ الْمَرْعُوبا
ای ماه نوی که چون به کمال رسیدی، خسوف ترا گرفت و پنهان شدی.
ای پاره تن دلم گمان نمیکردم، چنین روز و مصیبتی مقدر شده باشد.
ای برادرم! با این فاطمه کوچک سخن بگو که نزدیک است دلش آب شود و گداخته گردد.
برادرم آن دل مهربان تو چرا نسبت به ما نامهربان شده است.
برادر جان! چقدر برای یتیم سخت است که او پدرش را صدا بزند، ولی پدر پاسخ او را ندهد؟
حضرت زینب علیهاالسلام در این اشعار غیر از فاطمه خردسال، از امام سجاد علیهالسلام نیز یاد کرد و فرمود:
برادر جان !کاش علی (امام سجاد علیهالسلام) را هنگام اسیر کردن میدیدی با یتیمان دیگر که یارای سخن گفتن نداشت.
هر وقت او را میزدند و میآزردند، تو را به زاری میخواند و سرشک روان از دیده میریخت.
ای برادر جان! او را در آغوش خود بگیر و نزدیک خود کن، و دل آشفته او را آرامش بخش.(1)
ای امید کاروان، ای چراغ راه من
از فراز نیزهها، لب گشاای ماه من
«بی تو ای گل شد بهار من خزان
ای هلال فاطمه قرآن بخوان»
ای برادر یا حسین، ای برادر یا حسین(2)
تو به روی نیزهها، من کنار محملم
یا اخا قرآن بخوان، بر تسلای دلم
«هرکجا باشم نگاهم سوی توست
ای چراغ راه زینب روی توست»
ای برادر یا حسین، ای برادر یا حسین(2)
ای بهشت فاطمه، قرص روی ماه تو
پا بپای قافله، آمدم همراه تو
«با تو آیم گه به کوفه گه به شام
بر گل روی تو از زینب سلام»
ای برادر یا حسین، ای برادر یا حسین (2)
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از بحار ج45، ص114؛ نفس المهموم، ص221.
من دخیل گریه بر، نیزه بستم یا حسین
تا سرت دیدم به نی، سرشکستم یا حسین
«از روی نیزه به دامانم بیا
بوسه باران تا کنم روی ترا»
ای برادر یا حسین، ای برادر یا حسین (2)
از روی نی کن نگاه، بر سکینه دخترت
گشته نیلی صورت، این گل نیلوفرت
«تا که رویش را تماشا میکنی
یاد روی ماه زهرا میکنی»
ای برادر یا حسین، ای برادر یا حسین (2)
پیش چشم کودکان، میخورد بر هم لبت
صوت قرآن تو دل، میبرد از زینبت
در قفای قافله، هر کجا با کودکان
تا چهل منزل سرت، بوده ما راسایه بان
«من که داغ شش برادر دیدهام
زائر هیجده سر ببریدهام»
ای برادر یا حسین، ای برادر یا حسین (2)
گل سرخ بهارانی حسینم(2)
چراغ نیزه دارانی حسینم(2)
بخوان قرآن برایم، که دنبالت بیایم
حسینم وا حسینم(2)
سرت بالای نی مثل ستاره(2)
تنت مانند قرآن پاره پاره
صفا بخش دل من، چراغ محفل من
حسینم وا حسینم(2)
به قربان سر نورانی تو (2)
چرا خون ریزد از پیشانی تو
بنال ای نور دیده، زرگهای بریده
حسینم وا حسینم(2)
گهی در موج خون، گه بر سنانی
تو خورشید زمین و آسمانی
فروزان ماه زینب، چراغ راه زینب
حسینم وا حسینم(2)
بتاب از نوک نی ای ماه زینب
که شد کوفه زیارتگاه زینب
سر راهت نشستم، به محمل سرشکستم
حسینم وا حسینم(2)
نگاهم کن نگاهم کن نگاهم
که من زوّار تو در قتلگاهم
عذارم لاله گون است، رخم رنگین ز خون است
حسینم وا حسینم(2)
بِگُذار خونِ چشمِ، تو به اشک خود بشویم
که مگر شود میسّر، نگهی کنی به سویَم
بِگُذار تا توقف، بکنند نیزه داران
که دمی بیاد طاها، گُل روی تو ببویم
بِگُذار تا ببوسم، زرُخَت بجای زهرا
که در این سفر برادر، همه جا به یاد اویم
بِگُذار تا گلویت، ز سرشکِ خود کنم تر
که فشار غصّه دیگر، شده عقده در گلویم
بخدا قسم که زینب، نکند هنوز باور
که تنت به کربلا و سرِ توست رو برویم
لحظاتِ وصل ترسَم، زَ کَفم رود حسینم
ز گزارشاتِ هجران، تو بگوی و من بگویم
خبر از تنور خولی، دهد این غبار رویت
تو بریز اشک و من هم، تو بشوی و من بشویم
چه کنم در این بیابان، اثر از رقیّهام نیست
تو بگرد و من بگردم، تو بجوی و من بجویم
چو نشانه مودّت بود اشکِ من (حسانا)
بخدا همین مرا بس، به دو عالم آبرویم
ای که بر نوک سنان جا داری
چشم حسرت بسوی ما داری
سر من باد فدایِ سر تو
بفدای تو شود خواهر تو
دوش در کوفه ویران بودی
گو به خواهر به که مهمان بودی
در کجا بوده مکانت ای سر
از چه رویت شده پر خاکستر
بود جای تو مگر کنج تنور
از چه شد خاک نشین لمعه نور
قامتم از غم مرگ تو خمید
گیسویم گشته ز داغ تو سفید
بین که شد روی یتیمان نیلی
بس که خوردند ز دشمن سیلی
روز و شب ناله کند اشراقی
تا بود روح به جسمش باقی
«سید عبداللّه اشراقی»
چرا از همرهان دوش ای سر خونین جدا بودی
چرا پر خاک و پرخاکستری دیشب کجا بودی
یکی گوید تو را جا بود در کنج تنور اما
یکی گوید به زیر طشت پنهان از جفا بودی
به مهمانی چرا بر خانه بیگانگان رفتی
بریدی از چه با ما روزی آخر آشنا بودی
که بر روی جراحات سرت پاشیده خاکستر
مگر درد تو را اینگونه دارویی دوا بودی
گرفتار جفای شمر ما بودیم دیشب را
تو در دستِ که ای سر تا سحرگه مبتلا بودی
شیخ مفید رحمهالله گفته: چون صبح شد ابن زیاد سر حسین علیهالسلام را فرستاد تا درمیان کوچههای کوفه و همه قبائل گردانیدند.
زید بن ارقم گوید: من در بالای خانهای بودم که سر را بالای نیزه بر من عبور دادند و چون برابرم رسید شنیدم قرائت میکرد: «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا».(1)موی بر تنم راست شد و فریاد کردم: رَأْسُکَ یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ اَعْجَبٌ وَ اَعْجَبٌ: ای پسر رسول خدا سر تو و کار تو عجیبتر است و عجیبتر.
چون از گردش آن در شهر کوفه فارغ شدند، آن را به دارالاماره برگردانیدند و ابن زیاد آن را به زحربن قیس سپرد و با سرهای اصحاب او برای یزید بن معاویه فرستاد.(2)
و نیز نقل شده: سلمة بن کهیل شنید که آن سر مقدس این آیه را میخواند: «فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمِ».(3)
بزودی خداوند دفع شر آنها را از شما میکند و او شنوا و داناست. و نیز نقل شده، سر مقدس آنحضرت را روی چوبی آویزان کردند، جمعیت بسیاری اطراف آن جمع شدند، نوری دیدند که از آن سر به طرف آسمان ساطع است و شنیدند، این آیه را میخواند: «وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ».(4)
و بزودی آنانکه ستم کردند میدانند که بازگشتشان به کجاست.
قرآن خواندن سر مطهر
گوش دهم به صوت قرآن تو
یا که به افغان یتیمان تو
نبود گمان خواهرت اینچنین
به نیزه بینم سر چون ماه تو
ببین برادر، من خونین جگر
به شمر و خولی شدهام همسفر
تو آیه کهف تلاوت کنی
چو خوش ز قرآن تو حمایت کنی
هنوز اظهار شجاعت کنی
خواهر غمدیده دلالت کنی
به پیش محمل سر تو بر سنان
ز حلق و پیشانی تو خون روان
چسان ببینم من بی خانمان
نظر به سیمای تو ای روح و جان
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن
به رخت نظاره کردن، سخن خدا شنیدن
گفتم سر پر خون ز که داری تو شکایت
از سوره کهف است تو را از چه حکایت
ای قرصِ قمر از چه پر از خون شده رویت
بینم ز پس پرده چو مه روی نکویت
افسوس ندانم ز کدامین وطنی تو
پژمردهای ای گُل ز کدامین چمنی تو
اندر عقب قافله داری نظر ای سر
در کوفه تو را هست مگر همسفر ای سر
گویا که بر این قافله سالار تویی تو
کَز دیده روان اشک به رخسار تویی تو
با طنینِ بازتر قرآن بخوان قاریِ من
با صدایِ سنگ قرآن گوش دادن مشکل است
اشتیاق دیدنِ خواهر تو در سرداشتی
وَرنه رویِ نیزه با سر ایستادن مشکل است
مخوان قرآن گُل زهرا، که کردی عمه را شیدا
زده بر چوبه محمل، سرش را زینب کبری
هلالِ یک شبِ زینب، که نامت بر لبِ زینب
طلوع از نیزهها کردی، تو ای ماه شب زینب
همه نور و نوا باشد، خدا زهرا کجا باشد
که آویزه به دروازه سر بابای ما باشد
سرش بر نیزهها باشد، تنش در کربلا باشد
چرا خاکستری یارب، سرِ شاهِ ولا باشد
خداوندا چه غوغا شد سر بابا به نیها شد
دم دروازه کوفه، هدف بر سنگِ اعدا شد
سر مقدّس عزیز زهرا علیهاالسلام را، در کوفه بر شاخهای از درخت آویزان کردند و آن بزرگوار آیه 42 سوره مبارکه ابراهیم را تلاوت میفرمود.(1)«وَلا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ اِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الاَْبْصارُ» گمان مبر که خدا، از آنچه ظالمان انجام میدهند، غافل است! (نه، بلکه کیفر) آنها را برای روزی تأخیر انداخته است که چشمها در آن از حرکت باز میایستد.
حارث بن وکیده گفت: در کوفه نزدیک غروب آفتابی مشاهده نمودم عدهای با سنگ بطرف سری که بر شاخه درخت آویزان بود به شتاب میرفتند و سر منور هم این آیه را تلاوت میکرد. «اَمْحَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَبا»(2)از شخصی پرسیدم، این سر کیست؟
پاسخ داد: سر خارجی است و نام او حسین بن علی است. با خود گفتم: امشب در این مرکز مخفی و در وقت مناسب سر را میربایم و به بدن ملحق مینمایم؛ در این هنگام شاخه درخت که سر مطهر بر او جای داشت به
طرزی خم گردید که روبروی من قرار گرفت و فرمود: ای پسر وکیده از این قصد در گذر زیرا سرِ خود را در راه خدا دادهام و هنوز مصائبِ من تمام نشده است.(1)
سر امام حسین علیهالسلام از سر شب تا بامداد در بازار صرّافان آویزان بود و سوره کهف را تلاوت میکرد و چون به این آیه «... اِنَّهُمْ فِتیَةٌ امَنُوا بِرَبِّهِمْ
وَزِدْناهُمْ هُدیً»(2)«... آنها جوانهایی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم». رسید، اشک از دیدگانش جاری گردید.(3)
پس از سخنان حضرت زینب علیهاالسلام امام سجاد علیهالسلام فرمود: عمه جان خاموش باش، باقیماندگان باید از گذشتگان عبرت بگیرند. «وَ اَنْتِ بِحَمْدِاللّهِ
عالِمَةٌ غَیْرُ مُعَلَّمَةٍ، اِنَّ الْبُکاءَ وَ الْحُزْنَ لا یَرُدّانِ مَنْ قَدْ اَبادَهُ الدَّهْرُ». و تو به حمداللّه دانایی بی آنکه کسی بتو دانایی آموخته باشد، و بدان که گریه و ناله، رفتگان را باز نمیگرداند.
آنگاه امام سجاد علیهالسلام شروع به سخن کرد، ناگهان صداها به گریه بلند شد، مردم توجه کردند دیدند، دشمنان (برای بهم زدن مجلس سخنرانی امام) سرهای شهدا را روی نیزه به میان آوردند که پیشاپیش آنها سر مقدس امام حسین علیهالسلام شبیهترین افراد به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود، هر که نظرش به آن افتاد
گریست، وقتی که نظر امام سجاد علیهالسلام به سر افتاد، گریه کرد و سخنانش متوقف گردید.(1)
در روایتی است که: بر دیوار و خانههای خراسان و شام و کوفه باران خونین رنگی آمد و چون سر حسین علیهالسلام را به خانه ابن زیاد بردند بر دیوارهایش خون روان شد.
ثعلبی گفته: آسمان گریست و گریهاش سرخی اش بود؛ دیگری گفته: آفاق آسمان تا شش ماه پس از قتلش سرخ مینمود و بعد از آن هم سرخی در آن دیده میشد. ابن سیرین گفته: به ما خبر رسیده که سرخی شفق پیش از قتل حسین علیهالسلام نمایان نبود.(2)
عبیداللّه بن زیاد (لعنة اللّه علیه)
«فتوح» ابن اعثم چنین گفته است و عاصم از ذر روایت کرده سر حسین علیهالسلاماول سری بود که در اسلام بالای نیزه رفت و زن و مرد گریانی مانند آن روز دیده نشده؛ جزری گفته: سر او اول سری بود که در اسلام بالای چوبه زدند ولی درست این است که اول سری که از مسلمانان بالای نی رفت، سر عمرو بن حمق بود.
در «ینابیع المودة» سید فاضل، شیخ سلیمان قندوزی است که:
هشام بن محمد، از قاسم مجاشعی نقل کرده است که: چون سرها را به کوفه وارد کردند سواری که زیباترین مردم بود سر عباس بن علی علیهالسلامرا به گردن اسبش آویخته بود و رویش چون قیر سیاه شد و میگفت: هر شب دو مأمور مرا در آتش میاندازند، و به بدترین حالی مرد.
شیخ مفید رحمهالله گوید: سر حسین به کوفه رسید و فردای آن روز با اسیران وارد شد، ابن زیاد در کاخ حکومتی نشست و بار عام داد و سر مقدّس را آورد و پیش خود نهاد و بر او نگاه میکرد و لبخند میزد و با چوب دستی به دندانهای پیشین او میکوفت. در «صواعق» ابن حجر است که: چون سر حسین را به خانه ابن زیاد در آوردند، از دیوارهایش خون روان شد، و از شرح
همزیه نقل کرده که: دستور داد آن سر را بر روی سپری که سمت راستش بود نهادند و مردم جلوی او دو صف ایستادند.
در «مثیر الاحزان» گوید: به من روایتی رسیده که مالک بن انس گفت: من خودم دیدم عبید اللّه بن زیاد با چوب دستی به دندانهای حسین علیهالسلام میزد و میگفت: حسین، چه خوش دندان است!! گفتم: بخدا بد عاقبت میدانم، من رسول خدا را دیدهام که جای چوب تو را میبوسید؛ سعید بن معاذ و عمر بن سهل هم حاضر بودند که عبید اللّه با چوب دستی بینی و چشمان حسین را
میزد و آن را به دهان مبارکش فرو میکرد.
ازدی گوید: سلیمان بن ابی راشد از قول حمید بن مسلم نقل کرد که: عمر بن سعد مرا خواست و نزد خانوادهاش روانه کرد تا به آنها مژده فتح و سلامتی او را بدهم، آمدم خبر به خانوادهاش رساندم و رفتم و وارد دارالاماره شدم و دیدم ابن زیاد جلوس کرده و دستهها آمدند و به آنها بار داده شد و به مردم اجازه ورود دادند و من هم با دیگران وارد شدم و دیدم سر حسین علیهالسلام را جلوی او گذاشتند و او با چوب دستی تا یک ساعت به دندانهای او میکوفت؛ چون زید بن ارقم دید دست نمیکشد، گفت : «اِرْفَعْ قَضیبَکَ اِنّی
رَاَیْتُ رَسُولَ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَآله واضِعا شَفَتَیهِ عَلی مَوْضِعِ قَضیبِکَ» چوبت را از این دندانها بردار، بدان خدائی که جز او معبودی نیست من خودم دو لب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بر روی این دندانها دیدم که بوسه میزد، سپس بغض آن پیرمرد ترکید و گریه سر داد، ابن زیاد گفت: خدایت بگریاند، بخدا اگر پیری نبودی که خرف شده و خِردش رفته، گردنت را میزدم، گوید: برخاست و بیرون رفت، چون من از دارالاماره بیرون آمدم شنیدم مردم میگفتند: بخدا زید بن ارقم نطقی کرد که اگر پسر زیاد بشنود او را میکشد، گفتم: چه گفت؟
گفتند: میگفت یک بنده بندهای بدست آورد و همه مردم راخانه زاد خود دانست (این یک ضرب المثل عربی است) ای گروه عرب، شما از امروز دیگر بنده هستید، پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را فرمانده خود کردید، او نیکان شما را میکشد و بدان شما را بنده خود میکند، تن به خواری دادید، مرگ بر کسی که تن به خواری دهد.(1)
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص519.
در «تذکره» سبط و «صواعق» طبق نقل از «تبر المذاب» نیز وارد است که زید بن ارقم قیام کرد و میگفت:ای مردم شما از امروز بندگانید، پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را فرمانده کردید، بخدا نیکان شما را میکشد و بدان شما را بنده خود میکند، مرگ بر کسی که به خواری و ننگ تن دهد؛ سپس به ابن زیاد گفت: من برایت حدیثی بگویم که از این سخن بر تو ناگوارتر باشد، من خودم رسول خدا را دیدم که حسن علیهالسلامرا به زانوی راست و حسین علیهالسلام را بر زانوی چپ نشانده بود و دست بر سر آنها گذارده بود و گفت: «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْتَوْدِعُکَ وَ اِیّاهُما وَ صالِحَ الْمُؤْمِنِینَ».
«بار خدایا من این دو را با مؤمنین شایسته به تو سپردم» ای پسر زیاد، تو با امانت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه کردی؟!
نیز در «تذکره» سبط است که در «مفردات بخاری» از ابن سیرین نقل کرده که سر حسین علیهالسلام را میان طشتی جلوی ابن زیاد گذاردند، با چوب دستی به دندانهای پیشین او زد و آنها را ستود، انس بن مالک نزد او بود، گریست و گفت: از همه به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شبیهتر بود، در روی مبارکش آثار وسمه یا خضاب سیاه بود. و گفتهاند که آفتاب رنگش را تغییر داده بود و رنگ دیگری نبود.
هشام بن محمد گوید: چون سر را نزد ابن زیاد گذاردند، کاهنِ ابن زیاد به
او گفت: برخیز و پا بر دهان دشمنت گذار، میگویم: سپس چیزی گفته است که من نقل آن مصیبت ناگوار را دل ندارم.(1)
شیخ ما صدوق در «امالی» و فتال نیشابوری در «روضه» از دربان عبید اللّه بن زیاد نقل کرده که: چون سر حسین علیهالسلام را نزد او آوردند دستور داد او را
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص522.
طشت طلا جا دادند و با چوب دستی به دندانهای پیشین او میزد و میگفت: ای ابا عبداللّه زود پیر شدی! مردی از حاضران گفت: من رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دیدم که جای چوبت را میبوسید، جواب گفت: امروز به روز بدراست و دستور داد علیبنالحسین علیهالسلام را زنجیر کردند و با زنان حرم و اسیران به زندان بردند و من همراه آنها بودم، همه کوچهها از زن و مرد پر بود و به چهره میزدند و گریه میکردند؛ آنها را به زندان انداختند و در را بستند، سپس ابن زیاد، علی بن الحسین علیهالسلام و زنها را خواست و سر حسین علیهالسلام را حاضر کرد و زینب با آنهابود و ابن زیاد گفت: حمد خدا را که شما را رسوا کرد و کشت. ابن زیاد دستور داد آنها را به زندان بر گردانیدند و مژده کشتن حسین علیهالسلام را به اطراف نوشت و اسیران را با سر حسین علیهالسلام به شام فرستاد.(1)
یکی از رجزهایی که علی اکبر روز عاشورا میخواند این بود «وَاللّهُ لایَحْکُمُ بَیْنَنا ابْنَ الدَّعی» به خدا قسم نمیتوانم زنده باشم، و ببینم، زنا زادهای بر ما حکومت کند، حالا ما عرض میکنیم یا علی بن الحسین علیهالسلامکجا بودی در مجلس پسر زیاد تا ببینی سر پدرت اسیر زنازاده شده، آن ملعون بر سر پدرت
چه حکمرانی میکرد، سر مبارک پدرت را در پیش رویش گذاشتند، آن ملعون شروع کرد به خندیدن و با چوب خیزران به لب و دندان حسین علیهالسلام اشاره کردن، حالا بیائید خطابی هم به شهدا بکنیم «اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَنْصارَ اَبِیعَبْدِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَنْصارَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص529.
اَمِیرِالْمُؤْمِنینَ»، ای شهدای عزیز، امام حسین همه شماها را در کربلا در روز عاشورا از چند جنبه حمایت کرد، یعنی تا محتضر میشدید بر سر بالین تک تک شما آمد که دیگر زخمی در آن حالت سخت احتضار و جان کندن بر شما وارد نکنند شمارا حمایت میکرد که دشمنان سرتان را از بدن جدا نکنند حمایت از شما کرد تا سپاه عمر بن سعد لباسهای شما را از بدنتان بیرون نکنند و شما را برهنه نکنند از شما حمایت کرد تا اجساد مطهر شما متفرق در اینسو و آنسو در بیابان بر زمین نماند، از شما حمایت کرد تا بدنهای پاک شما پایمال سم ستوران نشود حالا ببینید بر خود این مظلوم چه اتفاقاتی بعد از شما وارد شد، هم در حال احتضار به او شمشیر و نیزه و سنگ زدند، هم پیراهن کهنه او را از تنش بدر کردند، هم سر مقدس او را از قفا بریدند، هم بر بدن مبارکش اسب تاختند.(1)
مختار در زندان ابن زیاد بود، ابن زیاد دستور داد تا کشان کشان مختار را از زندان به مجلس او بیاورند (تا هم دل مختار را بسوزاند و هم ترس و وحشتی در دل او و مخالفان ایجاد کند).
مختار را به آن مجلس آوردند، وقتی که نگاهش به سر مقدس امام حسین علیهالسلام افتاد واهل بیت آنحضرت را با آن وضع دلخراش در مجلس
نامحرمان دید بقدری ناراحت شد که شوک زده شد وغش کرد، وقتی که به هوش آمد، به ابن زیاد گفت: «ای حرامزاده! بزودی دماراز روزگار شما در
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص112.
میآورم و سیصد هزار از بنی امیه را خواهم کشت».
ابن زیاد به قتل مختار فرمان داد، مشاوران او که در مجلس حاضر بودند، صلاح ندانستند و گفتند: با قتل مختار فتنه عظیمی رخ میدهد، سرانجام مختار را به زندان باز گرداندند.(1)
در «حبیب السیر» مسطور است که: چون آن سر را نزد ابن زیاد بردند برداشته بر روی و موی او مینگریست، ناگاه لرزه بر دست شومش افتاد، آن سر مکرم را بر روی ران خود نهاد، قطره خونی از آن بچکید و از جامههای آن ملعون درگذشت و رانش را سوراخ کرد، چنان که ناسور شد و نتن گشت، و هر چند جرّاحان سعی نمودند معالجه آن علت نتوانستند کرد، لاجرم ابن زیاد لعین دائم با خود مشک نگاه میداشت تا بوی بد ظاهر نشود.(2)
مدائنی گوید: مردی از بکر بن وائل به نام جابر یا جبیر حاضر واقعه بود، چون دید که ابن زیاد با سر امام حسین چنان میکند در دل خود نذر کرد که اگر ده مسلمان برابن زیاد خروج کنند، با آنها همدست باشد و چون مختار به خون خواهی حسین علیهالسلام برخاست و دو لشکر با هم مقابل شدند، همین
مرد به میدان رفت، سپس حمله به صفوف ابن زیاد کرد و فریاد کشید: ای ملعون ای جانشین ملعون؛ مردم ازدور ابن زیاد متفرق شدند و با خود ابن
زیاد دونیزه رد وبدل کردند و هر دو کشته بر زمین افتادند و بعضی گفتهاند: ابن زیاد را ابراهیم بن اشتر کشته است نیز در «تذکره» از «طبقات ابن سعد» نقل کرده که: مرجانه مادر ابن زیاد به پسرش گفت: ای خبیث پسر رسول خدا را کشتی؟ بخدا هرگز بهشت را نخواهی دید، ابن زیاد همه سرها را که بیش از هفتاد بودند در کوفه بر سر چوب نصب کرد و پس از سر مسلم بن عقیل این سرها در محیط اسلام برای اولین بار بر چوب نصب شدند.(1)
شیخ ابو جعفر طوسی و شیخ ابن نما روایت کردهاند که: چون سر ابن زیاد را برای مختار آوردند، غذا میخورد، خدا را بر این پیروزی حمد گفت و اظهار داشت که سر حسین را وقتی نزد ابن زیاد گذاشتند که غذا میخورد و من هم غذا میخورم که سر ابن زیاد را برایم آوردند و چون از خوردن فارغ شد برخاست و با کفش خود روی ابن زیاد را مالید و آن کفش را به غلام خود داد و گفت: آن را بشوی که بر روی نجس کافری نهادهام.(2)
در «تذکره سبط» است که گفتهاند: رباب (همسر امام حسین علیهالسلامو مادر علی اصغر علیهالسلام) دختر امرء القیس، سرِ مقدس را برداشت و به دامن گذاشت و بوسید و گفت:
«وا حُسَیْنا فَلا نَسِیتُ حُسَیْنا
اَقْصَدَتْهُ اَسِنَّةُ الاَْدْعِیاءِ
غادَرُوهُ بِکَرْبَلاءِ صَرِیعا
لا سَقَی اللّهُ جانِبَیْ کَرْبَلاءِ
آه حسین جان! فراموش نمیکنم حسین علیهالسلام را و فراموش نمیکنم آن
نیزههایی که دشمنان بر بدن او وارد ساختند، و فراموش نمیکنم که دشمنان جنازه پاره پاره حسین تشنه لب علیهالسلام را در روی خاک گرم کربلا واگذاشتند.(1)
گفت همسر با سر سلطان دین کای جان جانان
سوختم از دوریت تا چندم از خود دور داری
کی گمانم بود بی روی تو یکدم زنده باشم
ای عجب تو کشته و من زنده با صد گونه زاری
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، ص1، به نقل از منتهی الآمال، ج1، ص300.
صفحه سفید
طبق بعضی از روایات، چهل نفر از مأمورین، اسیران را با سرها، حرکت دادند، راه کوفه تا شام طولانی بود و میبایست پانزده منزل پیموده شود تا به شام برسند، از هر منزل تا منزل دیگر رااگر هشت فرسخ حساب کنیم راه بسیار طولانی خواهد شد، بهر حال عزیزان حسین علیهالسلام را دیار به دیار و شهر به شهر بردند و در هر شهری مورد شماتت و استهزاء و آزار دشمنان قرار گرفتند... . این منازل به این ترتیب بود:
1- تِکْریت 2- موصل 3- حرّان 4- دعوات 5- قنسرین 6- سیبور 7- حِمْص 8- بَعْلِبَکْ 9- قصر بنی مقاتل 10- حُماة 11- حَلَب 12- نصیبین 13- عسقلان 14- دَیْر قیس 15- دیر راهب.
چون از گردانیدن سرِ مطهر در کوفه فارغ شدند، آن را به قصر برگردانیدند و ابن زیاد آن را به زحر بن قیس داد و سرِ اصحاب هم به او داد و او را نزد یزید گسیل داشت و ابو بردة بن عون ازدی و طارق بن ابی ظبیان و جمعی از اهل کوفه را با او روانه کرد تا به یزید لعین وارد شدند.(1)
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص541.
عبید اللّه پس از فرستادن سرِ حسین علیهالسلام کودکان و زنان او را تجهیز کرد و علی بن الحسین علیهالسلام را غُل به گردن نهاد و آنها را دنبال سر با مخفر بن ثعلبة عائذی و شمر بن ذیالجوشن فرستاد و به کاروان سرها رسیدند، امام بیمار از عراق تا شام با آن مردم سخنی نگفت.(1)
سیّد رحمهالله در «اقبال» گوید: من در کتاب «مصابیح» دیدم سند را به امام جعفر صادق علیهالسلام رسانیده است که فرماید: پدرم محمد بن علی علیهالسلام به من فرمود: از پدرم علی بن الحسین علیهالسلام درباره وسیله نقلیه که یزید برای او فراهم کرده بود پرسیدم، فرمود: مرا بر شتری لاغر و برهنه سوار کردند و سرِ حسین علیهالسلام را بالای نی زدند و زنانِ ما، در عقبِ من بر استرانِ بی زین سوار بودند و دیدهبانان در پشت سر و اطراف ما حلقهوار با نیزههای کشیده میآمدند، اگر از دیده هر کدامِ ما اشکی سرازیر میشد، سرش را با نیزه میکوفتند تا ما را وارد دمشق کردند و جارچی فریاد کشید: ای اهل شام، اینان اسیران خانواده ملعونند!!(2)
از کتب شیعه و سنّی روایت شده که: حاملان سرِ شریف در منزل نخست که بار انداختند به شرب نوشابه پرداختند و با سرِ مقدس به بازی و تفریح دست یافتند، بناگاه کفی (دستی) از دیوار برآمد، قلم آهنین داشت و با خون این سطور را نگاشت:
«أَتَرجُوا اُمّةٌ قَتَلَتْ حُسَیْنا
شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الحِسابِ»
آیا آن اُمّتی که حسین علیهالسلام را کشتهاند امید به شفاعت جدّش در روز قیامت دارند؟
از این پیشآمد هراسیدند و ترسیدند، از آن منزل کوچیدند.
در «تذکرة» سبط است که: ابن سیرین گفته: یکصد و پنجاه سال پیش از بعثت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سنگی یافتند که به سریانی بر آن نقشی بوده است و به عربی چنین ترجمه شده:
«أَتَرجُوا اُمّةٌ قَتَلَتْ حُسَیْنا شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الحِسابِ»
از «تاریخ خمیس» نقل شده که گفته است: رفتند تا در میان راه به دیری رسیدند، در آنجا فرود آمدند تا نیمه روز آسایش کنند، دیدند در یکی از دیوارهای آن نوشته است:
«اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسَیْنا
شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الْحِسابِ»
از راهب پرسیدند: چه کسی این سطر را نوشته؟ گفت: صد و پنجاه سال پیش از بعثت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اینجا نوشته بوده است.(1)
ابن شهرآشوب در «مناقب» گوید: یکی از مناقب حسین علیهالسلام کراماتی است که از زیارتگاههای سر او از کربلا تا عسقلان و در میان آنها در موصل و نصیبین و حماة و حمص و دمشق و دیگر جاها هویدا است، میگویم: از این عبارت بر میآید که سرِ معظم مقدس در این جاها زیارتگاه معروفی دارد، اما زیارتگاه سر در خود دمشق که معلوم است و محتاج به بیان نیست، و امّا راجع به «موصل» بطور خلاصه از «روضة الشهداء» نقل میشود: گوید: چون آن جمع خواستند به شهر موصل درآیند نزد حاکم شهر فرستادند که توشه و
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص543.
آذوقه برای آنها فراهم کند و شهر را آذین بندند، اهل موصل متحد شدند که هر چه خواهند برای آنها فراهم کنند ولی از آنها درخواست کنند که به شهر نیایند و بیرون شهر منزل کنند و از همانجا بروند و وارد شهر نشوند، آنها در یک فرسخی شهر منزل کردند و سرِ شریف را روی سنگی نهادند و از آن سر، قطره خونی بر آن سنگ چکید و مانند چشمهای از آن خون میجوشید و مردم از اطراف، آنجا جمع میشدند و مراسم عزا و ماتم برپا میکردند و این شیوه تا دوران عبدالملک بن مروان بجا بود و او دستور داد آن سنگ را از آنجا به جای دیگر بردند و اثر آن محو شد ولی در آنجا گنبدی ساختند و آن را «مشهد النقطة» نامیدند.(1)
در «کامل بهایی» است که: حاملانِ سرِ حسین علیهالسلام میترسیدند که قبائل عرب بر آنها بشورند و سر را از آنها بگیرند، از این رو از بیراهه میرفتند و چون به قبیلهای بر میخوردند و آذوقه از آنها میخواستند، میگفتند: این سرِ یک خارجی است.(2)
اهل بیت رسالت علیهمالسلام را چون به دروازه حرّان آوردند یکی از یهودیان، بنام یحیی چشمش به سر مقدس سیدالشهداء علیهالسلام افتاد، در حالی که سر این آیه را تلاوت میفرمود: «وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»فورا مشرّف به اسلام شد و عمامه خود را برداشت و با لباس خزی که داشت هر دو را به حضرت سجاد علیهالسلامتقدیم کرد و به لشکر دشمن حمله کرد و پنج نفر از آنان را به قتل رساند و قبر او دارای حرم و بقعه گردید و محل استجابت دعا میباشد.(3)
سپهر، در ناسخ گوید: چون اهل بیت رسول خدا را به سیبِوَر (نام شهری نزدیک کفرطاب) کوچ دادند، اهل سیبور جمع شده و پیران و جوانان آنها گرد آمدند. سپس شیخی سالخورده که زمان خلافت عثمان را درک کرده بود، از میانشان برخاست و گفت: فتنه برنینگیزید که همانا این سرها را در تمام امصار و بلدان گردانیدهاند و کسی از در منع سخن نکرده است، بگذارید تا از شهر شما هم بگذرانند. جوانان گفتند که: واللّه، هرگز نمیگذاریم این قوم پلید شهر ما را به قدوم خویش آلوده سازد. در زمان، بشتافته و پل روی آب را که از آن عبور میشد، قطع کردند و ساخته جنگ شدند. در پی این ماجرا، حرب در پیوست و رزمی سخت برپای ایستاد، چندانکه ششصد تن از لشگر ابن زیاد دستخوش تیغ فولاد شدند و جماعتی نیز از جوانان سیبور به خاک افتادند. در این وقت اُمّ کلثوم فرمود: نام این بلد چیست؟ گفتند: سیبور است. فرمود: «اَعْذَبَ اللّهُ شَرابَهُمْ وَاَرْخَصَ اَسْعارَهُمْ وَرَفَعَ اَیدی الظَّلَمَةِ عَنْهُم» خدایا آبهایشان را گوارا بدار و قیمت اجناسشان را ارزان بدار و دست ستمگران را از آنها کوتاه کن. ابومخنف گوید: از اثر دعای اُمّ کلثوم، اگر جهان همه انباشته ظلم و جور بودی، در اراضی ایشان
جزآیت نعمت و بذل و رایت قسط و عدل افراشته نگشتی.(1)
صاحب ناسخ گوید: چون اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به بعلبک نزدیک کردند، به حاکم بعلبک نوشتند که: اینک سرهای خوارج و اهل بیت ایشان
1) . ربانی خلخالی، علی، چهره درخشان قمر بنیهاشم ابوالفضل العبّاس علیهالسلام، ص111.
است که به درگاه امیرالمؤمنین یزید حمل میدهند، علف و آذوقه مهیّا کن و
به استقبال ما بیا. حاکم بعلبک فرمان داد تا جای آسایش و آرامش از بهر ایشان مهیّا ساختند و از سویق و سکر و دیگر مشروبات و مأکولات فراهم آوردند و دفها بنواختند و رایتها برافراختند و در بوقها بدمیدند و آن کافران را استقبال کردند و به شهر درآوردند، در این وقت اُمّ کلثوم علیهاالسلام فرمود: نام این بلد چیست؟ گفتند: بعلبک. فقالت: «أَبادَ اللّه تعالی خَضْرائَهُمْ ولا اَعذب اللّه شرابَهُم ولا رَفَعَ اللّهُ اَیْدِی الظَّلَمَةِ عَنْهُمْ». قال ابومخنف: «ولو اَنّ الدنیا کانت مملوّة عدلاً وقسطا لما اَنالهم اِلاّ ظُلْما وجورا». یعنی آن مخدّره در حق آنها نفرین کرد که خدای تعالی نابود کند وسعت معیشت شما را و خوشگوار نگرداند آب شما را و دست ظالمان را از سر شما کوتاه نکند، و ابومختف گوید: اگر همه دنیا را عدالت و رفاه فراگیرد، در بعلبک جز آثار ظلم و بیچارگی چیز دیگر نیست!(1)
سیّد گفته است: ابن لهیعه و دیگران حدیثی آوردهاند که موضع نیاز خود را از آن برگرفتیم، گوید: من گرد خانه کعبه طواف میکردم و مردی میگفت: اَللّهُمَّ اغْفِرْ لی وَما اَراکَ فاعِلاً، خدایا مرا بیامرز و گمان ندارم بیامرزی، گفتم: یا عبداللّه، از خدا بترس و چنین مگو، اگر گناهانت به اندازه قطرات باران و برگ درختان باشد از خدا آمرزش بخواه و خدا آنها را میآمرزد، خدا آمرزنده و مهربان است، به من گفت: بیا تا داستان خود را برایت بگویم، گفت: ما پنجاه
1) . ربانی خلخالی، علی، چهره درخشان قمر بنیهاشم ابوالفضل العبّاس علیهالسلام، ص112.
تن بودیم که با سرِ حسین علیهالسلام به شام میرفتیم، شب سرِ حسین علیهالسلامرا در جعبه مینهادیم و گردِ آن میگساری میکردیم، یک شب یاران من نوشیدند تامست و بیخود شدند و من ننوشیدم و چون پاسی از شب گذشت آواز
رعدی شنیدم و برقی دیدم و بناگاه درهای آسمان باز شد و آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل واسحاق و پیغمبر ما محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم با جبرئیل و فرشتگان آمدند و جبرئیل نزدیک جعبه رفت و سرِ مقدّس را بیرون آورد و در آغوش کشید و بوسید، سپس هر یک از پیغمبران چنین کردند و پیغمبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر سرِ حسین علیهالسلامگریست و پیغمبران او را تسلیت دادند و جبرئیل گفت: ای محمّد، من درباره امّت تو فرمانبر توام و اگر فرمائی، زمین را بر آنها واژگون کنم چنانچه با قوم لوط کرد، پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: ای جبرئیل، به راستی من در پیش خدا با آنها محاکمهای دارم، سپس فرشتگان آمدند ما را بکشند، من گفتم: الاَمان، الاَْمان یا رسول اللّه، فرمود: برو خدا تو را نیامرزد.(1)
حادثهای که در «نصیبین» رخ داد، در «کامل بهائی» است که: چون به نصیبین رسیدند، منصور بن الیاس دستور داد شهر را بسیار خوب آذین بستند و ملعونی که سرِ حسین علیهالسلام با او بود خواست وارد شهر شود و اسبش سرباز زد و آن را عوض کرد و دیگری هم سرباز زد و تا چند اسب عوض کرد و سر از بالای نیزه به زمین افتاد و ابراهیم موصلی آن را برداشت و شناخت که سرِ حسین علیهالسلام است و آنها را سرزنش کرد و توبیخ نمود، و شامیان او را کشتند و سر را در بیرون شهر گذاشتند و به شهر نیاوردند و شاید مسقط رأس شریف زیارتگاه باشد.
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص546.
سبط ابن جوزی با سند از ابی محمد عبد الملک بن هشام نحوی مصری
در ضمن حدیثی روایت کرده است که آن جمع در هر منزلی بار میانداختند، سر مقدّس را از میان صندوق بیرون میآوردند و بالای نیزه میزدند و شب تا صبح پاسبانی میکردند و هنگام کوچ باز او را در صندوق مینهادند و کوچ میکردند، در یکی از منازل کنار دیر راهبی فرود آمدند و به شیوه خود سر را بالای نیزه زدند و او را نگهبانی میکردند و آن نیزه را به دیوار دیر تکیه دادند، نیمه شب آن راهب دید نوری از جای نیزه تا آسمان تتق میکشد، از بالای دیر رو به سوی آنها کرد و گفت: شما کیستید؟ گفتند: از یاران ابن زیاد. گفت: این سر از کیست؟ گفتند: سرِ حسین بن علی بن ابیطالب پسر فاطمه دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، گفت پیغمبر شما؟ گفتند: آری، گفت شما بد مردمی هستید، اگر مسیح فرزندی داشت، ما او را به روی چشم جا میدادیم، سپس گفت: میل دارید کاری بکنید؟ گفتند: چه کاری؟ گفت: ده هزار اشرفی پیش من است، آن را بستانید و این سر را بدهید نزد من باشد تا صبح و هرگاه کوچ کنید آن را بگیرید، گفتند: این کار برای ما زیانی ندارد، سر را به او دادند و او هم اشرفیها را به آنها داد، راهب آن سر را شست و معطّر کرد و بر زانو نهاد و نشست تا صبح گریست؛ چون صبح شد گفت: ای سر، من جز خود را مالک نیستم، اَشهَدُ اَنْ
لا اِلهَ الاّ اللّه وَاَنّ جدّکَ محمّدا رسول اللّه، تو هم شاهد باش که من دوست و بنده توام، سپس دیر را با هر چه در آن بود ترک کرد و خدمتکار اهل بیت شد.
ابن هشام در «سیره» گوید: سر را گرفتند و به راه افتادند و چون نزدیک دمشق رسیدند، به یکدیگر گفتند: بیائید این اشرفیها را میان خود قسمت کنیم مبادا یزید آنها را ببیند و از ما بگیرد؛ کیسهها را آوردند و باز کردند دیدند
همه سفال شده است و بر یک روی آن نوشته است: «فَلا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غافلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ* اِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الاَْبْصارُ».(1)گمان مبر خدا
از آن چه ستمکاران میکنند غافل است آنها را برای روزی تأخیر انداخته است که چشمها در آن از حرکت باز میایستد.
و بر روی دیگر نوشته: «وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»:(2)بزودی ستمکاران بدانند چه سرانجامی دارند. آنها را در نهر «بردی» ریختند. راوندی در «خرائج» گفته است: چون راهب سر را رد کرد، از دیر به زیر آمد و در کوهستانی به عبادت پرداخت.(3)
بگفتا ای سر خونین به من امشب تو مهمانی
دریغ ای گُل ندانم از کدامین باغ و بستانی
ز خاک و خون بشویم گلعذار چهرهات ای سر
که چون بدر درخشان زیر ابر تیره پنهانی
سری بر نوک نی هرگز نخوانده آیه قرآن
فراز نیزه کوه طور و تو چون پور عمرانی
کبود از چیست بینم غنچه لبهای تو ای سر
مگر جان تشنه دادی یا کبود از چوب خزرانی
جدا از تو نگردم تا مرا جان در بدن باشد
شد از مرآت روی تو نصیب من مسلمانی
شد به مهمانی راهب چو سر پاک حسین
گفت با آن سر پر خون به دو صد شیون و شین
ای سر اندر نظرم، جلوه یحیی داری
از رُخَت نور عیان چون کف موسی داری
یا مسیحایی و از عرش برین آمدهای
خوش به سر وقت من گوشه نشین آمدهای
جان من باد فدایت که تو مهمان منی
ز تو شرمندهام ای سر، که تو مهمان منی
راهبا من زاده پیغمبرم
میهمانِ این گروه کافرم
گر خبر جویی ز من ای غم نصیب
باش آگه من غریبم من غریب
رحم ننمودند بر احوال من
آب را بستند بر اطفال من
روز عاشورا به فرمان یزید
کرد شمرم با لب عطشان شهید
صفحه سفید
شیخ کفعمی و شیخ بهایی و محدث کاشانی گفتهاند: روز اول صفر، سرِ حسین علیهالسلام را به دمشق آوردند و آن روز عیدِ بنیامیه و روزِ ماتمِ (شیعیان) است.
از «آثار الباقیة» ابوریحان حکایت شده که: روز اول صفر، سرِ حسین علیهالسلامرا به دمشق آوردند و یزید آن را پیش خود نهاد و با چوب دستی دندانهای او را کاوش میکرد.
در «مناقب» است که روایتی از ابی مخنف رسیده که: چون سرِ حسین علیهالسلام را نزد یزید آوردند، بوی خوشی از آن تراوید که بر هر عطری میچربید.(1)
روایت شده که یکی از فضلاء تابعین، چون سرِ حسین علیهالسلام را در شام بالای نی دید، یک ماه رو از یاران نهان کرد و چون او را جستند و سبب پرسیدند گفت: نمیبینید چه بلایی بر سرِ ما آمده؟ و این اشعار را به عنوان مرثیه خواند:
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص551.
جائُوا بِرَأسِکَ یَابنَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ
مُتَرَمِّلاً بِدِمائِهِ تَرْمِیلاً
وَکَاَنَّما بِکَ یَابْنَ مُحَمَّدٍ
قَتَلُوا جِهارا عامِدِینَ رَسُولاً
قَتَلُوکَ عَطْشانا وَلَمْ یَتَرَقَّبُوا
فی قَتلِکَ التَّأوِیلَ وَالتَّنْزِیلا
وَیُکَبِّرُونَ بِاَنْ قُتِلْتَ وَاِنَّما
قَتَلُو بِکَ التَّکْبِیرَ وَالتَّهْلِیلا
سر بریدهات ای میوه دل زهرا
بخون خویش خضاب است و آورند به شام
به کشتن تو نمودند آشکار و به عمد
به قتل ختم رسل این گروه دین، اقدام
لبان تشنه، شهیدت نمود و خصم نگفت
کز آیه آیه قرآن توئی مراد و مرام
تو را که معنی تکبیر بودی و تهلیل
کشند و بانگ به تکبیر، این گروه لِئام(1)
ای فرزند دختر محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم سر تو را آوردند در حالیکه به خونش آغشته بود. مثل اینکه با کشتن تو ای فرزند دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عمدا و آشکارا پیامبر را کشتند، ترا تشنه کشتند و در کشتن تو تأویل و تنزیل قرآن را مراعات نکردند، تکبیر میگفتند به اینکه تو کشته میشوی ولی در واقع با کشتن تو اللّه اکبر ولا اله الاّاللّه را کشتند.
عبداللّه بن ابی ربیعه حمیری گوید:من در دمشق نزد یزید بودم که زحر بن
1) . محمدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از ترجمه لهوف، ص10؛ نفس المهموم، ص240؛ تاریخچه عزاداری حسینی، شهرستانی، ص96.
قیس آمد و بر او وارد شد، یزید به او گفت: وای بر تو، چه پشتِسر داری؟
چه با خود داری؟ گفت: مژده گیر به فتح و نصر خدا، حسین با هیجده تن از کسان خود و شصت تن از شیعیان خود بر ما وارد شد، جلوی آنها رفتیم و از آنها خواستیم که تسلیم حکم امیر عبیداللّه بن زیاد شوند یا بجنگند، جنگ را بر تسلیم اختیار کردند، ما با آفتاب زدن بر آنها تاختیم و گِرد آنها را گرفتیم و چون شمشیر بر سرِ آنها نشست بدون پناهگاه میگریختند و از حمله ما چون کبوتری که از شاهین پناهی میجوید به هر بلند و پستی پناهنده میشدند، یا امیرالمؤمنین، بخدا به اندازه نحر کردن شتری یا خواب میانه روزی نگذشت که تا نفر آخر آنها را کشتیم و تنهای آنها برهنه و جامههایشان خونآلود و چهرههایشان بر خاک، آفتاب آنها را تافته کند و باد بر آنها غبار وزد و مرغان شکاری در بیابان سختی بر آنها بچرخند.
یزید لَختی سر به زیر انداخت و سر برداشت و گفت: من حسین را هم که نمیکشتید از اطاعت شما راضی بودم، هلا اگر من در کار او وارد بودم از او میگذشتم، خدا حسین را رحمت کند، و جایزهای به او نداد.
سید شبلنجی در «نور الأبصار» و سبط در «تذکرة» گفتهاند: او را از نزد خود بیرون کرد و چیزی به او نداد.(1)
در «بحار» است و صاحب «مناقب» هم به سند خود از زید از پدرانش
روایت کرده که سهل بن سعد گوید: من قصد بیت (بیت المقدس) داشتم،
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص542.
چون به وسط منطقه شام رسیدم، شهری با نهرهای جاری و درختهای فراوان دیدم که زینت بستند و شاد و خرسندند و زنها برای آنها هم آواز دف و طبل
میکوبند و بازی میکنند، با خود گفتم: عیدهای شامیان را میدانم و امروز عید نیست، و دیدم جمعی با هم گفتگو دارند، گفتم: شما در شام عیدی دارید که من نمیدانم؟ گفتند: گویا از بیابان رسیدی؟ گفتم: من سهل بن سعدم و از اصحاب محمّدم، گفتند: ای سهل، عجب است که آسمان خون نمیبارد و زمین اهلش را فرو نمیبرد!! گفتم: چرا؟ گفتند: واعجبا، سرِ حسین علیهالسلام را از عراق به هدیه میبرند و مردم شادی میکنند! گفتم: واعجبا، سر حسین علیهالسلام را میبرند و مردم خرسندند؟!!! گفتم: از چه دری وارد میشود؟ به یکی از درها اشاره کردند که «باب ساعات» نام داشت؛ گوید: در این میانه پرچمها را پی درهم دیدم و اسب سواری، با بیرق بلند بیپیکانی که بر آن سری شبیهترین مردم به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از نظر رخسار نصب بود آمد و پشت سرش زنها بر شتران بیجهاز سوار بودند و من خود را مقدّم آنها رسانیدم و گفتم: دختر کیستی؟ گفت: من سکینه دختر حسینم، گفتم: فرمایشی دارید؟ من سهل بن سعد از اصحاب جدّت رسول خدایم، فرمود: به حامل این سر بگو سررا از جلوی ما پیشتر ببرد تا مردم بدان متوجه شوند و به حرم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلمنگاه نکنند، سهل گوید: من خود را به حامل سر رساندم و گفتم: میتوانی چهارصد اشرفی بستانی و حاجت مرا برآوری؟ گفت: چه حاجت داری؟ گفتم: سر را از جلوی زنان حرم پیشتر بری، پذیرفت و اشرفیها را گرفت، سر را در حقهای نهادند و نزد یزید بردند و من هم با آنها وارد شدم، یزید بر تختی نشسته بود و تاجی با آویزههای دُر و یاقوت بر سر داشت و جمعی از بزرگان قریش گِردش بودند، حامل سر وارد شد و میسرود:
اَوفِرْ رِکابی فِضَّةً وَذَهَبا
اَنَا قَتَلتُ السَّیِّدَ الُْمحَجَّبا
قَتَلْتُ خَیْرَ النّاسِ اُمّا وَاَبا
وَخَیْرَهُمْ اِذْ یُنْسَبُونَ نسبا
تا رکاب مرا نقره و طلای فراوان بریز، من آقای ارجمند و بزرگوار را کشتم، من آن آقایی را که از جهت مادر و پدر و نسب، بهترین انسانهاست کشتم.
یزید گفت: اگر میدانستی بهترین مردم است، چرا او را کشتی؟ گفت: به امید جایزه تو، دستور داد گردنش را زدند و سرش را جدا کرد. سرِ حسین علیهالسلام را پیش خود نهاد و میگفت: کَیْفَ رَأَیْتَ یا حُسَیْن؟ ای حسین قدرت مرا چگونه دیدی؟
میگویم: صاحب «کامل بهائی» خبر سهل بن سعد را مختصرتر بیان کرده و در ضمن آن گفته: سرها را بالای نیزه دیدم و جلوی آن سرِ عباس بن علی علیهالسلام بود، سر امام دنبال همه و جلویِ مخدّرات حرم بود، هیبت عظیمی داشت و نور از آن میدرخشید، ریش مدوّری که موهای سپید در آن بود و با وسمه خضاب شده بود در آن جلب نظر میکرد، چشمانی درشت و سیاه و ابروانی پیوسته داشت، پیشانی بلند و بینی کشیده داشت، لبخندی سوی آسمان میزد و چشم به افق دوخته بود و باد، ریش او را به راست و چپ میبرد و گویا امیرالمؤمنین علیهالسلام بود.(1)
شامیان خنده به زخم جگر ما نزنید
ساز با ناله ذرّیّه زهرا نزنید
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص552.
سر مردان خدا را به سرنیزه زدید
مَرد باشید دگر سنگ به زنها نزنید
به زنان سنگ اگر بر سر بازار زدید
دختران را به کنار سر بابا نزنید
علی و فاطمه در بین شما ایستادند
پیش چشم علی و فاطمه ما را نزنید
کُشتن فاطمه بین در و دیوار بس است
تازیانه به تنِ زینب کبری نزنید
گر به دیدار سرپاک حسین آمدهاید
اینقدر دست به هنگام تماشا نزنید
حسین ابا عبداللّه
حسین ابا عبداللّه
حسین یا ثار اللّه
حسین ابا عبداللّه
کلیم اگر دعا کند
حسین ابا عبداللّه
بیتو دعا نمیشود
حسین ابا عبداللّه
مسح اگر شفا دهد
حسین ابا عبداللّه
بیتو شفا نمیشود
حسین ابا عبداللّه
گِرد حَرم دویدهام
حسین ابا عبداللّه
صفا و مروه دیدهام
حسین ابا عبداللّه
هیچ کجا برای من
حسین ابا عبداللّه
کرب و بلا نمیشود
حسین ابا عبداللّه
کرب و بلا و کوفه شد
حسین ابا عبداللّه
سخت به عترتت ولی
حسین ابا عبداللّه
هیچ کجا به سختی
حسین ابا عبداللّه
شام بلا نمیشود
حسین ابا عبداللّه
چوب بدستِ قاتلت
حسین ابا عبداللّه
به ناله گفتُ این سخن
حسین ابا عبداللّه
جای سر بریده در
حسین ابا عبداللّه
طشت طلا نمیشود
حسین ابا عبداللّه
گشته به هر زمان زمین
حسین ابا عبداللّه
سرخ ز خون اهل بیت
حسین ابا عبداللّه
خون کسی چو خون تو
حسین ابا عبداللّه
خون خدا نمیشود
حسین ابا عبداللّه
کسی که گشت گِرد تو
حسین ابا عبداللّه
گرد خطا نمیرود
حسین ابا عبداللّه
پیرو خط کربلا
حسین ابا عبداللّه
اهل خطا نمیشود
حسین ابا عبداللّه
ای بدن تو غرق خون
حسین ابا عبداللّه
ای سر و روت لالهگون
حسین ابا عبداللّه
از چه خضاب کردهای
حسین ابا عبداللّه
خون که حنا نمیشود
حسین ابا عبداللّه
جز سر غرق خون تو
حسین ابا عبداللّه
که شد چراغ کاروان
حسین ابا عبداللّه
رأس بریده بر کسی
حسین ابا عبداللّه
راهنما نمیشود
حسین ابا عبداللّه
زهری میگوید: وقتی سرها را آوردند یزید در بالاخانه مشرف بر «جیرون» نشسته بود در آن حال این شعر را بگفت:
لَمّا بَدَتْ تِلْکَ الْحمُولُ وَاَشْرَقَتْ
تِلْکَ الشُّمُوسُ عَلی رِبا جِیرُون
نَعبَ الغُرابُ فَقُلْتُ صَحْ اَوْ لا تَصِح
فَلَقَدْ قَضَیْتُ مِنَ الْغَریمِ دُیُونی
هنگامی که آن کاروانیان پدیدار شدند، و آن آفتابها بر تپههای «جیرون» تابیدند، کلاغ بانگ زد، گفتم خواهی بانگ زن و خواهی نزن، من از بدهکار دیون خود را ستاندم.(1)
در «کامل بهائی» است که اهل بیت را سه روز پشت دروازه شام بازداشتند و شهر را زیور بستند به وضعی که چشمی ندیده بود و سپس پانصد هزار مردم شام از زن و مرد با دایره و صنج و طنبور، جامه نو پوشیده و خود را آراسته به جلوی آنها رفتند و آن روز چهارشنبه شانزدهم ربیع الاول بود و بیرون شهر محشری شد و مردم میان هم موج میزدند، چون روز برآمد،
1) . موسوی، سید علی محمد، وقعة الطف، ترجمه مقتل ابومخنف، ص379.
سرها را به شهر وارد کردند، وقت زوال با رنج فراوان از ازدحام مردم به درِ خانه یزید بن معاویه رسیدند، برای یزید تختی مرصّع نهاده بودند و خانهاش را زیورها بسته و کرسیهای طلا و نقره گِرد تختش گذاشته بودند، دربانان یزید حاملان سرها را بار دادند و آنها وارد شده و گفتند: به عزّت امیر، اهل بیت ابوتراب را کشتیم و ریشه آنها را برکندیم و گزارش واقعه را دادند و سرها
را برابر او نهادند و در طول مدّتی که اهل بیت به دست آنها اسیر بودند و شصت و شش روز ادامه یافته بود، کسی نتوانسته بود به آنها سلامی بدهد، در آن روز شیخی از شامیان خود را به علی بن الحسین علیهالسلامرسانید و گفت: خدا را حمد که شما را کشت... الخ.(1)
شیخ صدوق رحمهالله در «امالی» از حاجب بن زیاد حدیثی آورده که گفته است: پیک، بشارت شهادت حسین علیهالسلام را به همه نواحی فرستاد و دستور داد اسیران و سرِ حسین علیهالسلام را به شام بردند و جمعی از مردمانی که همراه آنها بودند برای من گفتند که شبها تا صبح زاری و نوحه جنّیان برای حسین علیهالسلام به گوش ما میرسید، و چون وارد دمشق شدیم زنها و اُسرا را روز روشن وارد شهر کردند، جفاکاران اهل شام میگفتند: ما اُسرایی بدین زیبایی ندیدیم، شما چه کسانید؟ سکینه دختر حسین علیهالسلامفرمود: ما اسیران آل محمدیم، آنها را در پلهکان مسجد که توقّفگاه اسیران بود، با امام بیمار بازداشتند و آن حضرت جوانی مینمود، شیخی از مشایخ شام نزد آنها آمد و
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص554.
گفت: حمد خدا را که شما را کشت و نابود کرد و آشوب را خاموش کرد، و هر چه توانست به آنها گفت، چون سخنش تمام شد، امام بیمار به او فرمود: قرآنِ خدا را خوانده ای؟ گفت: آری، فرمود: این آیه را خواندی؟ «قُلْ لا اَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی».(1)بگو من از شما مزدی نخواهم جز دوستی خویشانم. گفت: آری. فرمود: ما همان خویشانیم.
سپس فرمود: این آیه را نخواندی؟ «وَآتِ ذا القُربی حَقَّهُ».(2)به
ذویالقربی حقّشان را ادا کن. گفت: چرا. فرمود: ما همانهائیم.
آیا نخواندی: «اِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا».(3)گفت چرا، فرمود: ما همانهائیم؛ آن مرد شامی دو دست به آسمان
برداشت و گفت: بارخدایا، من از دشمنان آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و کشندگان آنان به تو بیزاری جستم، من همیشه قرآن خواندم و تا امروز این نکته را دریافت نکرده بودم.(4)
در روایت آمده: از امام سجّاد علیهالسلام پرسیدند: سختترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟ در پاسخ سه بار فرمود: اَلشّامُ
الشّامُ الشّامُ یا سه بار فرمود «امان از شام».(5)
طبق روایت دیگر امام سجّاد علیهالسلام به نعمان بن منذر مدائنی فرمود: در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر، چنین مصیبتی بر ما
وارد نشده بود: (ما در اینجا به موضع حاجت اشاره میکنیم) از جمله: سرهای شهدا را در میان هودجهای زنهای ما قرار دادند، سر پدرم و سر عمویم عباس را در برابر چشم عمّههایم زینب و امّ کلثوم علیهماالسلام نگهداشتند، و سر برادرم علی اکبر و پسر عمویم قاسم را در برابر چشم سکینه و فاطمه (خواهرانم) میآوردند و با سرها بازی میکردند، و گاهی سرها به زمین میافتاد و زیر سم ستوران قرار میگرفت.(1)
سپهر در ناسخ گوید: اهل بیت علیهمالسلام را از دروازه ساعات، که دورترین راهها به دارالاماره یزید بود، داخل شام نمودند. نیز شهر شام را زینت کردند و پردههای زرنگار و دیبا به دیوارهای کوچه و بازار بیاویختند و زنان مغنّیه، بیپرده، به نواختن طبول و دُفوف دست افشان و پایکوبان بودند و یزید یکصد و بیست پرچم برای استقبال از ایشان برافراشت و مردم به همدیگر مبارکباد میگفتند و آن روز را عید قرار دادند. نیز به روایت ابیمخنف، عیال اللّه را از پای قصر عجوزهای که او را اُمُّ الحجّام میگفتهاند عبور دادند. آن عجوزه با چهار زن دیگر در میان آن غرفه نشسته بود. چون چشم آن ملعون به آن سر مطهّر افتاد که نور از جبین او ساطع بود، با سنگی چهره مبارکش را مجروح ساخت، چندانکه خون بریخت، چون علیا مخدّره زینب علیهاالسلام این
بدانست، با ناله و گریه روی خود را بخراشید و موی خود را پریشان کرد و دست به دعا و نفرین برداشت و عرض کرد:
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از تذکرة الشهداء ملاّ حبیب اللّه کاشانی،ص412.
«اَللّهُمَّ خَرِّبْ قَصْرَها وَاحْرِقْها بِنارِ الدُّنْیا قَبْلَ نارِ الاْخِرَةِ». خداوندا قصرش را خراب کن و قبل از آتش آخرت به آتش دنیا بسوزان.
راوی گوید: قسم به خدای، که چون آن دعا بفرمود، در ساعت، آن قصر ویران شد و منهدم گردید و آتشی در آن افتاد و همی بسوخت تا آنکه نشانی از او نماند و یکسره خاکستر گردید، و هم در آن حال بادی بوزید و خاکسترش را پراکنده ساخت، چندانکه اثری از او بر جای نماند، گویا هرگز علامتی و
عمارتی و اهلی نبوده است!(1)
یکی از زنان شامی سنگی برداشت و به سر مقدّس امام حسین علیهالسلام زد و حضرت از بالای نیزه فرمود: اَنَا الْمَظْلُوم.(2)
در بحر المصائب گوید: چون جناب زینب خاتون علیهاالسلام در کوچه و بازار شام رسید و سرحضرت سیدالشهداء علیهالسلام را در پیش روی خود بدید و مردم شام اظهار خرسندی و سرور مینمودند و نای و طنبور مینواختند و آن سر مبارک در هر چند قدم به کلمه «لا حَوْلَ ولا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ العَظیمِ» متکلم
میگشت؛ آن مخدّره آهی از دل برکشید و فرمود: «یا اَخاه اُنظُرْ عَلَیْنا وَلا تُغْمِضْ عَیْنَکَ عَنّا وَنَحْنُ بَیْنَ الْعدی». ای برادر، بر ما نگاه کن و چشمت را مبند در حالی که ما بین دشمنان هستیم.
در این حال سر مبارک تکلّم کرد و فرمود: «یا اُخْتاه اِصْبِری فَاِنّ اللّه تَعالی
مَعَنا». ای خواهر، صبر کن پس همانا خداوند متعال با ماست. آن مخدّره چون صدای برادر را شنید بحر غیرتش به جوش آمد و بیتابانه به آن قوم خطاب کرد که: ای گروه نامحمود، همانا به قتل اولاد پیغمبر خود و سیّد جوانان اهل بهشت، و گردش دادن دختران و حرم سیّد انس و جان و تزیین شهر خود، شادان هستید و مباهات میکنید و مع هذا خود را از اهل اسلام میشمارید؟!
امیدوارم که خداوند جبّار هرگز در شما به نظر رحمت ننگرد و بر شما نبخشاید.(1)
در«اخبار الطوال» دینوری است که ابن زیاد امام بیمار و زنان حرم را آماده کرد و با زحر بن قیس و مخفر بن ثعلبه و شمر بن ذیالجوشن نزد یزید فرستاد و آمدند تا به شام رسیدند و در دمشق به همراه سرِ حسین علیهالسلام وارد بر یزید شدند و سر را تحویل دادند و شمر شروع به سخن کرد و گفت: ای امیرالمؤمنین، این مرد با هیجده تن از اهل بیت و شصت مرد از شیعیانش، به ما وارد شدند، جلوی آنها رفتیم و از آنها خواستیم که تسلیم حکم عبیداللّه شوند یا بجنگند... الخ. ولی مشهور مورّخان گفتهاند: این گفتار از زحر بن قیس است. سپس اُسراء را نزد یزید آوردند و زنان آل یزید و دختران و کسان معاویه شیون کردند و زاری نمودند و ماتم برپا کردند، سرِ حسین علیهالسلام را
جلوی یزید نهادند، سکینه فرماید: بخدا سخت دلتر از یزید ندیدم، کافر و مشرکی بدتر و جفاجوتر از او نیست، نگاهی به سر انداخت و میگفت:
1) . ربانی خلخالی، علی، چهره درخشان قمر بنیهاشم ابوالفضل العبّاس علیهالسلام، ص91.
لَیْتَ اَشْیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا
جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الأسل
سپس دستور داد سرِ حسین علیهالسلام را بر درِ مسجد دمشق نصب کردند.(1)
«خوارزمی» میگوید: وقتی سر امام حسین علیهالسلام را پیش یزید ملعون گذاشتند آن لعین پای خود را روی سر امام حسین علیهالسلام گذاشت! زید بن ارقم که آنجا حاضر بود، گفت: لا تَفْعَلْ ذلِکَ یا یَزِید، فَاِنّی رَأَیْتُ رَسُولَ اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یُقَبِّلُ ذلِکَ الْفَمَ. «یزید، این کار را نکن؛ همانا دیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم این دهن را بوسه میزد».(2)
سبط در «تذکرة» گفته است: در همه جا روایت مشهور است که چون سرِ حسین علیهالسلام را جلوی یزید آوردند، همه اهل شام را حاضر کرد و با چوب خیزران بر آن زد و اشعار ابن زبعری را سرود (لَیْتَ
اَشْیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا) تا آنکه گوید: زهری گفته: چون سرِ حسین علیهالسلام آمد، یزید در «جیرون» به تماشا ایستاد.
از ابن ابی الدنیا روایت شده که: چون با چوب دستی دندانهای پیشین او را کاوید شعر حصین بن حمام مرّی را میسرود.
مجاهد گفته: بخدا کسی نماند که یزید را دشنام ندهد و نکوهش نکند و از او کناره نگیرد.
ابن ابی الدنیا گفته: ابو برزه اسلمی پیش یزید بود، گفت: ای یزید، چوبت
را از این سر بردار، بخدا من در زمانی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دیدم که دندانهای
پیشین او را میبوسید. ابن جوزی در کتاب «ردّ بر متعصّب عنید» گفته: کار عمر بن سعد و عبیداللّه تعجب ندارد، عجب از بدبختی یزید است و چوب زدن او بر لب و دندان حسین علیهالسلام و چپاول او شهر مدینه را، آیا روا است که با شورشیان چنین کنند؟ در شرع، وارد نشده که باید شورشیانِ اسلام را دفن کرد؟ اینکه گفته: من حق دارم آنها را اسیر کنم برای کسی که به لعن او معتقد است قانع کننده نیست، کاش وقتی سرِ حسین علیهالسلامبه او رسید احترامش کرده
بود و بر او نماز خوانده بود و در طشتش نگذاشته و چوبش نزده بود با آنکه مقصود خود را از کشتن او به دست آورده بود، ولی کینههای جاهلیت در نهادش بود و دلیلش سرودن اشعاری بود که گذشت (لَیْتَ
اَشْیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا).(1)
در «تذکرة» سبط است که امام بیمار و زنان حرم به ریسمانی بسته بودند و آن حضرت فریاد زد: ای یزید، به نظرت اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما را در بند بیند برهنه بر شتر بیجهاز چه حالی دارد؟ کسی نماند مگر آنکه گریست، شیخ مفید و ابن شهرآشوب گویند: چون سرها را با سرِ حسین علیهالسلام جلوی یزید نهادند، با چوب دستی بر دندانهای او میزد و میگفت: امروز به جای روز بدر.
در روایت ابن نما است که: چون حسن بن حسن دید یزید به بوسهگاه رسولِ خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چوب میزند گفت: وای از این خواری.(2)
سیّد رحمهالله گوید: سرِ حسین علیهالسلام را جلوی او نهادند و زنان را به پشت تخت
او جا دادند تا بدو ننگرند، امام بیمار آن را دید و پس از آن هرگز گوشت سر میل نفرمود ولی چون چشم زینب بدو افتاد گریبان درید و به آواز حزینی ناله کشید: «یا حُسَیناه یا حَبیبَ رَسُولِ اللّه یَابْنَ مَکَّةَ وَمِنی یَابْنَ فاطَمَةَ الزَّهْراءِ سَیِّدَةِ نِساءِ یَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم».
راوی گوید: هرکه در مجلس یزید بود گریست و یزید خود خاموشی گزید و زنی از بنی هاشم که در خانه یزید بود شیون بر حسین علیهالسلام آغاز کرد و فریاد کشید: «یا حَبِیباهُ یا سَیِّدَ اَهْلِ بَیْتاهُ، یَابْنَ مُحَمَّداه یا رَبِیعَ الاَْرامِلِ وَالْیَتامی، یا
قَتِیلَ اَوْلادِ الاَدْعِیاء». راوی گوید: هرکس ناله او را شنید گریست.
سپس یزید چوب خیزرانی طلبید و به دندانهای حسین علیهالسلامکوبید، ابو
برزه اسلمی گفت: وای بر تو ای یزید، با چوب دستی خود به دندان حسین میزنی؟ من گواهم که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دیدم دندانهای او و برادرش حسن علیهالسلام را میمکید و میفرمود: شما دو سیّد جوانان اهل بهشتید، خدا کشنده شما را بکشد و لعنت کند و جهنم را برای او آماده کند که چه بد سرانجامی است.
راوی گوید: یزید غضب کرد و گفت: او را بیرون کنید، او را کشیدند و بیرون انداختند؛ گوید: یزید به اشعار ابن زبعری - در جنگ احد تمثل جست و میخواند:
لَیْتَ اَشْیاخی بِبَدرٍ شَهِدُوا
جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وقعِ الأَسَلِ
ای کاش پیران قبیله من که در جنگ بدر کشته شدند زاری کردن قبیله خزرج را بر اثر زدن نیزه (در جنگ احد) میدیدند.
فَاَهَلُّوا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحا
ثُمَّ قالُوا یا یَزیدُ لا تَشَل
پس از شادی فریاد میزدند و میگفتند: ای یزید دستت شل مباد.
قَدْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ ساداتِهِمْ
وَعَدَلناهُ بِبَدْرٍ فاعْتَدَل
بزرگان آنها را کشتیم و این را بجای (تلافی کشتههای خود در جنگ) بدر کردیم، پس سر به سر شد.
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْیٌ نَزَلَ
قبیله هاشم با سلطنت بازی کردند، نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شد.
لَسْتُ مِنْ خُنْدُفٍ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ
مِنْ بَنی اَحْمَدٍ ما کانَ فَعَلَ
من از دودمان خُندُف نیستم اگر از آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم انتقام نگیرم.(1)
برای هر یک از ائمه و شخص رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم کیفیتی از مصیبت و حالتی از حالات ابا عبداللّه علیهالسلام عظیم بنظر میرسید، حالا ببینیم در نظر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که افضل کل است، بالاترین مصیبت سید الشهدا علیهالسلام چه بود. میخواهیم بدانیم چه مصیبتی از مصائب ابا عبداللّه علیهالسلام درنظر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم عظیم و گران است. خود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در این باره فرمود: هدیه بردن سر مبارک سیدالشهداء علیهالسلام برای یزید. این را در حال احتضار فرمود: مالی ولِیَزید؟ من با یزید چه کردهام که باید فرزندم را شهید کند و سر حسین علیهالسلام را برایش هدیه ببرند؟ فرمود: گویا میبینم سر او را و حال آنکه هدیه برده شده برای یزید لعنة اللّه علیه، حالا بیائید ببینیم چرا برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از همه مصائب ابا عبداللّه علیهالسلام مصیبت هدیه بردن سر او برای یزید
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ به نقل از بحار، ج45، ص133؛ نفس المهموم،ص252.
اعظم المصائب است، علت این است، اگر بدن سیدالشهداء در کربلا بیکفن و لباس در زیر آفتاب گرم و سوزان کربلا بر خاک ماند ولی سر ابا عبداللّه علیهالسلام در مجلس می و شراب یزید زنازاده حاضر شد در طشت طلا، اگر در کربلا زخم شمشیرها و نیزهها و تیرها بر بدن ابا عبداللّه علیهالسلام وارد شد، در مجلس یزید طعنهها و زخم زبانهای یزید که از زبان پلید و نجس یزید صادر میشد بدتر بود، مصیبت جدا کردن سر ابا عبداللّه علیهالسلامبزرگ است اما وارد کردن حرم ابا عبداللّه علیهالسلام با سر برهنه روی برهنه با آن حالات بدمستی و خندهها و
تمسخر یزید ملعون در مجلس، خود بزرگتر است. حالا ببینیم نکات دیگر این اعظم المصیبة چیستند که دل رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بدرد آوردهاند و اشک او را جاری کردهاند یک مصیبت گذاشتن سر ابا عبداللّه علیهالسلام جلوی یزید شرابخوار، مصیبت دیگر نگاه کردن آن کافر به سر مقدس اباعبداللّه علیهالسلام است، یک مصیبت خوشحالی آن ملعون است از دیدن سر حسین علیهالسلام، مصیبت دیگر تبسم کردن و خندیدن آن ولد الزناست، یک مصیبت گرداندن سر ابا عبداللّه علیهالسلام است به این طرف و آن طرف توسط دستهای نجس آن ملعون شرابخوار، مصیبت دیگر تمسخر آن ملعون بود آن هنگام که میگفت: ای حسین خدا تو را رحمت کند چه لب و دندان نیکویی داشتهای، مصیبت دیگر آن بود که یزید نظر به محاسن شریف حضرت میکرد و میگفت: حسین چه زود مویت سفید شد. مصیبت از این بالاتر را بگویم، چه بگویم؟! بگمانتان میخواهم زدن چوب خیزران را بر لب و دندان حسین علیهالسلامبگویم، نه بالاتر است، یزید ملعون رو به اطرافیان خود کرد و گفت: اینکه میگفت: پدرم بهتر از پدر یزید است، در صورتی که پدرم بر پدرش غلبه کرد و پیروز شد، امّا اینکه گفت: مادرم بهتر از مادر یزید است قسم به جان خودم سوگند
که راست میگفت: فاطمه دختر رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلماز مادر من بهتر بود، امّا اینکه میگفت جدم از جد یزید بهتر است درست است، هر کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد، نمیتواند بگوید من بهتر از محمدم، اما اینکه او میگفت من بهتر از خود یزید هستم، شاید این آیه را نخوانده است که: «قل اللّهُمّ مالِک الْمُلْکِ تُؤتِی الْمُلکَ مَنْ تَشاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ». خدا غلبه و عزت و سلطنت را به من داده، زینب علیهاالسلاماین کلمه را شنید، گفت: صبر کن یزید مثل اینکه فراموش کردی که خداوند فرموده است: ما گنه کاران را مهلت میدهیم
تا بیشتر گناه کنند.
شاید در این حالات بوده است که سر ابا عبداللّه شروع به تلاوت قرآن کرده باشد، یزید که دید از هر جهت دارد رسوا میشود رو کرد به سر ابا عبداللّه علیهالسلام گفت: یا ابا عبداللّه پس از شهادت هم دست از من بر نمیداری و مرا رسوا میکنی، چوب خیزران را بلند کرد، ابتدا به لبه طشت میزد که صدای قرآنِ سر بریده حضرت بگوش نرسد، بعد شروع کرد با چوب خیزران به لب و دندان مبارک حسین زدن.(1)
عصمت کبرای حق، مطلع صبح جهان
زینب شوریده دل، مظهر غیب و عیان
چونکه به دست یزید، دید یکی خیزران
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص44.
گفت: چه خواهی دگر از دل مابی کسان
این سر پر خاک وخون ز راه دور آمده
موسی عمران من ز کوه طور آمده
چوب مزن ای یزید بر لب و دندان او
به پیش چشمان من در دم طفلان او
بر رخ فشاند اشک و به تن جامه پاره کرد
وانگه به سوی زاده سفیان اشاره کرد
گفتا لبی که میزَنیَش چوب خیزران
دیدم که بوسه ختم رُسُل بیشماره کرد
گلزار چهرهای که پر از خاک و خون شده
شمس و قمر ز نور رخش استناره کرد
گشته کبود بر اثر تشنگی لبش
نبود روا کبود، ز چوبش دوباره کرد
خواهی اگر که چوب زنی پیش ما مزن
بنگر سکینه بر سر بابش نظاره کرد
وقتی فاطمه و سکینه دو دختر امام حسین علیهالسلام نگاه کردند و دیدند: یزید بر لب و دندان امام حسین علیهالسلام چوب خیزران میزند، صدای گریه بلند کردند، بطوری که از گریه آنها، زنهای یزید و دختران معاویه، به گریه افتادند،
سرانجام این دو خواهر دلسوخته نتوانستند تاب بیاورند، به عمّه خود زینب علیهاالسلام پناه بردند و گفتند:
«یاعَمَّتاهُ اِنَّ یَزِیدا یَنکِثُ ثَنایا اَبِینا بِقَضِیبِهِ».
عمه جان! یزید با چوبدستی خود، دندانهای پیشین پدرمان را میزند. زینب علیهاالسلام برخاست و گریبان خود را پاره کرد و به زبان حال چنین گفت:
«اَتَضْرِبُها شَلَّتْ یَمِینُکَ اِنَّها
وُجُوهٌ لِوَجْهِ اللّهِ طالَ سُجُودُها»
آیا چوب میزنی، دستت شل گردد، این سر و صورت، از چهرههایی است که سالهای طولانی برای خدا سجده کرده است.(1)
راوی گوید: زینب دختر علی بن ابی طالب علیهالسلام برخاست و گفت: «اَلْحَمدُ
ِللّهِ رَبِّ الْعالَمینَ وَصَلَّی اللّهُ عَلی رَسُولِهِ وَآلِهِ اَجْمَعینَ، صَدَقَ اللّهُ سُبْحانَهُ کَذلِکَ یَقُولُ: «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ اَساءُوا السُّوأی اَنْ کَذَّبُوا بِایاتِ اللّهِ وَکانُوا بِها یَسْتَهْزِءُونَ».(2)«سرانجامِ آنان که بدکرداری کردند، بد است چه که آیات خدا را دروغ شمردند و بدان استهزاء ورزیدند»، به گمانت ای یزید، اکنون که راههای زمین و آفاق آسمان را بر ما بستی و مانند اسیران ما را راندی، ما پیش خدا خوار شدیم و تو گرامی شدی و برای این است که پیش خدا قدر و منزلتی داری، بینی بالا گرفتی و به گوشه چشم نگاه میکنی و شاد و خرّمی که دنیا به تو رو آورده و امورت منظّم شده و اکنون ملک و سلطنت ما
برای تو مصفّا گردیده، یواش، یواش گفته خدا را فراموش کردی: «وَلا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا اَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ اِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا اِثْما وَلَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ».(1)«گمان نبرند آنچنان کسانی که کافرند همانا اگر بدانها مهلت میدهیم، به سودشان است. ما به آنان مهلت میدهیم فقط برای اینکه بر گناهان خود بیفزایند؛ و برای آنها، عذاب خوار کنندهای است».
این رسم عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده نشانی و دختران رسول خدا را اسیروار برانی؟ پرده از آنها برگیری و آنها را آشکار نمائی، دشمنان آنها را از شهری به شهری ببرند و اهل هر آبگاه و منزل به آنها
بنگرند؟ خویش و بیگانه و دنیّ و شریف در پی دیدار روی آنها باشند و از خود مردی و حمایت کنی نداشته باشند؟ چه امیدی به مراقبت کسی که جگر پاکان را از دهن به در کرده و گوشتش از خون شهیدان روئیده، چگونه در کینهورزی ما خاندان کوتاهی نکند کسی که از روی کبر و دشمنی و کینه به ما نگرد و بیپروا گوید: لَأَهَلُّوا وَاستَهَلُّوا فَرَحا ثُمَّ قالُوا یا یَزیدُ لا تَشَل، مُنْتَحِیا عَلی ثَنایا اَبی عَبْدِ اللّهِ سَیِّدِ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ تَنْکُثُها بِمَحْضَرَتِکَ. و بر دندانهای ابی عبداللّه سید جوانان اهل بهشت متوجّه گردد و با چوب دستی خود بر آن زند، چرا چنین نگویی؟ تو که زخم را به بن رساندی و با ریختن خون ذریه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ستارگان زمین از آل عبدالمطلب ریشه را کندی و مشایخ خود را آوازدادی و به گمانت آنها را فرا خواندی و به زودی به سرانجام آنها دچار شوی و آرزو کنی کاش افلیج بودی و گنگ بودی و این گفتار و کردار را نداشتی... .(2)
میان تشتِ زر، خونین گلی بود
کنارش داغ دیده بلبلی بود
چه بلبل، بلبل شیرین زبانی
نه او را لانهای، نه آشیانی
ز سنگ کین پر و بالش شکسته
غبار غم به رخسارش نشسته
اگر چه سر فرو در زیر پرداشت
نظرگاهی میان تشتِ زر داشت
که نا گه دید گل چین ستمگر
گل سرخش نمود از چوب پرپر
خودش را جانب عمه کشیده
چو غنچه پیرهن بر تن دریده
ببین ای عمه، چوبِ خیزران را
که خونین کرده این لعلِ لبان را
بگفتا با دل پر غصّه زینب
مزن چوب ستم، ظالم بر این لب
مزن ظالم که او از ره رسیده
لبان غنچهاش زهرا مکیده
مزن ظالم که او شاه جهان است
تو را ای بیمروّت، میهمان است
مزن چوب ستم را بر سر او
به پیش دیدگان خواهر او
خدایا، داغ زینب تازه گشته
مصیبت بیحد از اندازه گشته
خداوندا، به زینب کار تنگ است
دل زینب مگر یارب، ز سنگ است
(رضایی) مختصر بنما سخن را
به تن بدرید زینب پیرهن را
حضرت زینب علیهاالسلام خطاب به یزید لعین:
این زاده زهرا بُوَد
من دختر پیغمبرم
بردار و چوب خیزران
از بوسهگاه مادرم
حضرت امام حسین علیهالسلام خطاب به یزید لعین:
ظالم مزن چوب جفا
در پیش زینب بر لبم
بردار و چوب خیزران
ور نه دهد جان زینبم
بر این لبها که پیغمبر ببوسید
مزن ظالم تو چوب خیزران را
نمیبینی مگر زینب نشسته
مزن دیگر، کنون بردار آن را
پدر را کی زده در پیش دختر
مگر تو نشنوی آه و فغان را
چه کس اینسان کند مهمان نوازی
چه کس اینگونه کشته میهمان را
چوب را بردار ما را طاقت دیدار نیست
داغداران را توان اینهمه آزار نیست
ای که بر لعلِ لبانش میزنی چوب از جفا
بیش از این گُل را توان صدمههای خار نیست
ما مگر اولاد زهرای مطهَّر نیستیم
یا مگر این سر، عزیزِ احمد مختار نیست
از چه بر لبهای پاکش چوب خیزران میزنی
او که جز آیات قرآن بر لبش گفتار نیست
چوب خیزران بر بوسهگاه مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم
این سر زاده زهراست، مزن چوب جفا
لاله گلشنِ طاهاست، مزن چوب جفا
وجهِ او وجه خداست - بوسهگاه مصطفی است
یا حسینُ یا حسین (2)
دختری مویه کنان، موی کَنان میگرید
نِگَهش جانب باباست، مزن چوب جفا
وجهِ او وجهِ خداست - بوسهگاه مصطفی است
یا حسینُ یا حسین (2)
بر لبِ غرقِ به خونِ سرِ خونینِ پدر
دختری گرمِ تماشاست، مزن چوب جفا
وجه او وجه خداست - بوسهگاه مصطفی است
یا حسینُ یا حسین (2)
شَرمُ کن که میرسد ناله زهرا بر گوش
مادرش فاطمه اینجاست، مزن چوب جفا
وجه او وجه خداست - بوسهگاه مصطفی است
یا حسینُ یا حسین (2)
شیخ ما صدوق از فضل بن شاذان روایت کرده که:از امام رضا علیهالسلام شنیدم میفرمود: چون سر حسین علیهالسلام را به شام آوردند، یزید دستور داد او را به زمین گذاشتند و خوانی بر آن گسترد و با یارانش میخوردند و آبجو مینوشیدند و چون فارغ شدند دستور داد طشت را زیر تختش نهادند و بر روی تخت صفحه شطرنج گسترد و نشست به شطرنج بازی و حسین علیهالسلام و پدر و جدّش را به مسخره، نام میبرد و چون به طرف خود غالب میشد
آبجو مینوشید، سه بار نوشید و زیادی آن را پهلوی طشت ریخت، هر کس از شیعه ما است باید از نوشیدن آبجو و شطرنج بازی خود داری کند و هر که چشمش به آبجو یا شطرنج افتد و یاد حسین علیهالسلامکند و بر یزید و آل یزید لعن کند، خدا گناهانش را محو کند اگر چه به شماره ستارگان باشد.
و نیز از آن حضرت روایت شده است که: اوّل کسی که در اسلام و در شام آبجومصرف کرد، یزید لعین بود؛ گاهی که بر روی سرِ حسین علیهالسلامخوان طعام گسترده بود، آن را برای او آوردند، از آن مینوشید و به یارانش میداد و میگفت: بنوشید، نوشابه مبارکی است و از برکت آن است که در آغاز تناول آن سرِ دشمن ما حسین پیش ما است و سفره ما بر روی آن است و با خاطری آسوده و دلی آرام خوراک میکنیم، امام فرمود: هر کس شیعه ما است از نوشیدن آبجو بپرهیزد که نوشابه دشمنان ما است.
در «کامل بهایی» از کتاب «حاویه» نقل است که: یزید مَی - شراب -
مینوشید و از آن بر سرِ شریف پاشید، زنِ یزید آن سر را برداشت و با آب شست و گلاب زد، و شب، سیّده نساء فاطمه زهراء علیهاالسلام را در خواب دید که از او عذرخواهی میکرد.(1)
در ایّام بمباران قم توسط صدام جنایتکار، چندی به مسجد مقدّس جمکران قم پناهنده شده بودم. روزی از آن مکان شریف برای زیارت حرم حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام کریمه اهل بیت به قم آمده و سپس به محضر
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص562.
مبارک آیهاللّه العظمی سیّد شهاب الدین نجفی مرعشی رحمهالله رسیدم. از هر دری سخن به میان آمد تا اینکه حضرت آیهاللّه مرعشی فرمود: وقتی که حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلامقنداقه حضرت زینب علیهاالسلام را به محضر رسول اللّه
صلیاللهعلیهوآلهوسلم برد؛ این نوزاد عزیز فاطمه علیهاالسلام چشم مبارک را برای هیچ کدام از اهل بیت علیهمالسلام باز نکرد. و تنها وقتی قنداقه در بغل امام عظیم حسین بن علی علیهالسلام قرار گرفت چشم مبارک را گشود. و افزودند: در مجلس یزید - علیه اللعنة والعذاب - نیز سر مبارک آقا از فراز نیزه به تمام اُسرا نگاه کرد، ولی وقتی که مقابل حضرت زینب کبری علیهاالسلام رسید، چشمها را روی هم گذاشت و از گوشههای چشم مبارکش اشک جاری شد. گویی میخواست فرموده باشد که: خواهر عزیز، از اینکه این همه محبت به یتیمانم کردهاید، ممنون شما هستم؛ و بیش از این مرا خجل مکن.(1)
هند دختر عبداللّه بن عامر، وقتی که پدرش از دنیا رفت در خانه امیرمؤمنان علیهالسلام ماند و پس از شهادت علی علیهالسلام در خانه امام حسن علیهالسلام بود، معاویه او را به ازدواج یزید درآورد. او در شام بود، و اطّلاع از شهادت امام حسین علیهالسلام نداشت، وقتی که امام حسین علیهالسلام کشته شد و بانوان و بستگانش را به صورت اسیر وارد شام میکردند، زنی نزد هند آمد و گفت: «همین ساعت، اسیران را وارد شام میکنند من نمیدانم که این اسیران از کدام قبیله هستند، خوبست با من بیایی برویم و با تماشای آنها، تفریحی کنیم». هند برخاست و
1) . ربانی خلخالی، علی، چهره درخشان قمر بنیهاشم ابوالفضل العبّاس علیهالسلام، ص88.
لباسهای گرانقیمت و زیبای خود را پوشید و به کنیز خود دستور داد تا کرسی (صندلی) مخصوص را با خود بیاورد. (تا هنگام تماشای اسیران روی آن بنشیند).
هند به اسیران رسید که سوار بر شترهای بیروپوش، آنها را میآوردند،
زینب کبری علیهاالسلام تا او را از دور دید، شناخت، به خواهرش اُمّ کلثوم آهسته گفت: «آیا این زن را میشناسی؟» امّ کلثوم گفت: نه نمیشناسم. زینب علیهاالسلام فرمود: خواهر جان این زن همان کنیز ما «هند» دختر عبداللّه است».
امّ کلثوم سکوت کرد سرش را پائین انداخت، زینب علیهاالسلام نیز سرش را پائین انداخت. هند به پیش آمد و روی صندلی ایستاد و به زینب علیهاالسلام رو کرد و گفت: «خواهرم چرا سرت را بلند نمیکنی؟».
زینب علیهاالسلام پاسخ نداد، هند پرسید: شما از کدام شهر هستید؟ «مِنْ ایِّ البلادِ اَنْتُمْ» زینب علیهاالسلام فرمود: «مِنْ بِلادِ الْمَدِینَة». از شهر مدینه هستیم. هند وقتی که نام مدینه را شنید، از صندلی پائین آمد و گفت: بهترین سلام بر ساکنان مدینه باد. زینب علیهاالسلام فرمود: چرا از صندلی پائین آمدی؟ هند گفت:
به احترام ساکنان مدینه، تواضع کردم. سپس هند (که هنوز زینب علیهاالسلام را نشناخته بود) عرض کرد: میخواهم در مورد خانهای از اهل مدینه از تو سؤال کنم.
زینب علیهاالسلام فرمود: هر چه خواهی سؤال کن. هند گفت: میخواهم از خانه و خاندان علی علیهالسلام بپرسم، و در حالی که گریه میکرد افزود: من مدّتی کنیز آنها بودم. زینب علیهاالسلام فرمود: میخواهی از کدامیک از بستگان علی علیهالسلام بپرسی؟ هند گفت: میخواهم احوال حسین علیهالسلام و برادران و فرزندان او از بقیه فرزندان علی علیهالسلام را بپرسم، و از احوال خانمم زینب و خواهرش امّ کلثوم و سایر بانوان منسوب و حضرت زهرا علیهاالسلام بپرسم.
حضرت زینب علیهاالسلام به گریه افتاد، و گریه بسیار جانسوزی کرد فرمود: «ای هند اگر از خانه علی علیهالسلام میپرسی، ما خانه او را در مدینه ترک کردهایم و منتظریم خبر مردن بستگان علی علیهالسلام را به آن خانه ببریم، وَاَمّا اِنْ سَئَلْتِ عَنِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام فَهذا رَأْسُهُ بَیْنَ یَدَی یَزیدٍ. «و اما، اگر از حسین علیهالسلام میپرسی، این سرِ بریده او است که در برابر یزید است».
و اگر از عباس علیهالسلام و سایر فرزندان علی علیهالسلام میپرسی، ما آنها را با بدنهای
پاره پاره و سر جدا مانند گوسفندان قربانی در صحرای کربلا بجا گذاشتیم. و اگر از زین العابدین میپرسی، او از شدّت بیماری و دردها قادر به حرکت نیست.
وَاِنْ سَئَلتِ عَن زَیْنَبٍ، فَاَنَا زَیْنَبُ بِنْتُ عَلِیٍّ وَهذِهِ اُمُّ کُلْثُومٍ وَهؤُلاءِ بَقِیَّةُ مُخَدَّرات فاطِمَةَ الزَّهْراءِ علیهاالسلام «و اگر از زینب علیهاالسلام میپرسی، من زینب دختر علی علیهالسلام هستم و این اُمّ کلثوم است و آن بانوان (که به صورت اسیر میبینی) بقیه بانوان منسوب به حضرت زهرای اطهر علیهاالسلام میباشند».
وقتی که هند سخن زینب علیهاالسلام را شنید، فریاد شیون سرداد در حالی که با نعره جانسوز میگفت: وااِماماهُ، واسَیِّداهُ، وَاحُسَیْناهُ، لَیْتَنی کُنْتُ قَبْلَ هذا الْیَوْمِ
عَمْیاء وَلا اَنْظُرُ بَناتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ عَلی هذِهِ الحالَةِ. «آه! فغان ای امام من، ای
آقای من، ای حسین من، کاش قبل از این روز کور بودم، و دختران فاطمه زهرا علیهاالسلام را با این حال نمیدیدم».
سپس از شدّت ناراحتی سنگی از زمین برداشت و بر سرش کوبید، و خون از سرش به صورتش جاری گردید، و بیهوش شد، پس از آنکه به هوش آمد حضرت زینب علیهاالسلام به بالین او آمد و فرمود: «ای هند برخیز و به خانهات برو که میترسم شوهرت یزید به تو آسیب برساند».
هند گفت: سوگند به خدا نمیروم تا برای آقا و مولایم ابا عبداللّه الحسین علیهالسلام ماتم بگیرم و گریه کنم، و تو و سایر بانوان هاشمی را به خانهام بیاورم. سپس هند برخاست و سرش را برهنه کرد و لباسش را پاره نمود و با پای برهنه نزد یزید که در مجلس عمومی خود بود آمد و فریاد زد: «ای یزید، آیا تو فرمان دادهای که سر مقدّس حسین علیهالسلام را در کنار دروازه شام روی نیزه قرار دهند، و آویزان کنند».
یزید که بر سرش تاج رنگانگ سلطنت بود و بر سریر سلطنتی تکیه داده بود تا همسرش را در آن حال دید برخاست و او را پوشانید و گفت: «آری، برای پسر دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فریاد بزن و گریه کن، خدا لعنت کند ابن زیاد را که درباره او عجله کرد و او را کشت، خدا او را بکشد». وقتی هند دید یزید او را پوشانید، صدا زد:
وَیْلَکَ یایَزِیدُ اَخَذَتکَ الْحَمِیَّةُ عَلَیَّ، فَلِمَ لا اَخَذَتکَ الْحَمِیَّةُ عَلی بَناتِ فاطِمَةَ الزَّهْراء، هَتَکتَ سُتُورَهُنَّ، وَاَبْدَیْتَ وُجُوهَهُنَّ، وَاَنْزَلتَهُنَّ فی دارٍ خَرِبَةٍ... .
«ای یزید! وای بر تو، درباره من غیرت کردی و مرا پوشاندی، پس چرا این غیرت را درباره دختران زهرای اطهر، نکردی، پوشش آنها را دریدی، چهرههایشان را آشکار ساختی، و آنان را در خرابه جادادی...».(1)
در «بحار» از هند، زنِ یزید نقل شده که: من در بستر خود رفته بودم و دیدم در آسمان باز شد و فرشتگان دسته دسته بر سرِ حسین علیهالسلام نازل میشدند و بر
1) . محمدی اشتهاردی، محمد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، بنقل از معالی السبطین، ج2، ص173.
او سلام میدادند، در این میان دیدم ابری فرود آمد و مردان بسیاری در آن بودند و یکی از آنها چهرهای بسیار نورانی داشت، دوید تا خود را به سرِ حسین علیهالسلام رسانید و دندانهای او را بوسید و میفرمود: ای پسرم، تو را کشتند، گمانت تو را نشناختند، و از نوشیدن آب مانع توشدند؛ پسر جان، من جدّ تو رسول خدایم، این پدرت علیّ مرتضی است، این برادرت حسن است و این عمویت جعفر و این عقیل و این دو: حمزه و عباس، و یکان یکان اهل بیت خود را شمرد.
هند گوید: من ترسان و هراسان از خواب پریدم و دیدم نوری بر گردِ سرِ حسین علیهالسلام پراکنده است و به جستجوی یزید برخاستم، دیدم در اتاق تاریکی رفته و رو به دیوار کرده و میگوید: مرا با حسین چه کار بود؟ و غمِ دنیا بر سرِ او ریخته؛ من خوابِ خود را برای او نقل کردم و او سر به زیر بود. گوید: صبح، حرم حسین علیهالسلامرا خواست و گفت: دوست دارید نزد من بمانید یا به مدینه روید و جایزه فراوان بگیرید؟ گفتند: اول میخواهیم بر حسین علیهالسلام نوحه و زاری کنیم، گفت: هر کار خواهید، بکنید؛ برای آنها خانهها خالی شد و همه زنان بنی هاشم و قریش سیاه پوشیدند و هفت روز بر حسین علیهالسلام شیون کردند.
شیخ ابن نما گفته: زنهای حرم تا در دمشق بودند، بر او زاری و نوحه میکردند و با دلسوزی ناله و شیون میکردند با گریه و ضجّه، مصیبت اسیران بزرگ بود و دل سوختگی زود مردگان سترگ، در مسکنی آنهارا جاداده بودند که از گرما و سرما محفوظ نبودند تا پوست تن نازنینانی که پشت پرده بزرگ شده بودند ترکید و خون جاری گردید، شکیبایی رخت بربست و جزع برجای آن نشست و اندوه ندیم آنها گردید.(1)
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص582.
«کامل بهائی» از کتاب «حاویه» نقل کرده که: اهل بیت نبوت، شهادت پدران را از کودکان نهان میداشتند و به آنها میگفتند: پدر شما سفر کرده تا یزید آنها را به خانه خود طلبید و دختر چهارساله حسین علیهالسلام شبی از خواب برخاست و گفت: پدرم به کجا رفت؟ اکنون او را در خواب دیدم که نگران و پریشان بود، زنان از شنیدن این سخن گریان شدند و کودکانِ دیگر هم به گریه افتادند و شیون بلند شد، یزید از خواب بیدار شد و گفت: چه خبر است؟ از واقعه تحقیق کردند و به او خبر دادند، آن لعین دستور داد سرِ پدر را برای او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند، گفت: این چیست؟ گفتند: سرِ پدرِ تو است، آن کودک هراسان شد و صیحه کشید و بیمار شد و در دمشق وفات کرد.
این خبر در بعضی مؤلّفات چنین نقل شده که: دستمال دیبقی روی سر انداختند و آن طَبَق را جلوی آن کودک نهادند، پرده از آن برگرفت و گفت: این سرِ کیست؟ گفتند: سرِ پدرت، آن را از میان طشت برداشت و به سینه گرفت و میگفت: پدر جان: چه کسی تو را با خونت خضاب کرده است؟ چه کسی رگهای گردنت را بریده؟ چه کسی مرا به این کودکی یتیم کرده؟ پدر جان بعد
از تو به چه کسی امیدوار باشیم؟ پدر جان، چه کسی یتیم را نگهداری کند تا بزرگ شود؟ و از این سخنان با او گفت تا آنکه لب بر لب او نهاد و سخت گریست تا از هوش رفت وچون او را جنبش دادند، روحش پرواز کرده بود، و اهل بیت از ماجرای او آواز به گریه برداشتند و عزا را با اهل دمشق از سرگرفتند و در آن روز هر مرد و زنی گریستند.(1)
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص584.
امام حسین علیهالسلام دخترک کوچکی داشت که او را بسیار دوست میداشت و نیز او پدر را بسیار دوست میداشت، بعضی گفتهاند نامش «رقیه» بود، او سه ساله بود و همراه اسیران در شام به سر میبرد، و از فراق پدر، شب و روز گریه میکرد، به او میگفتند: پدرت به سفر رفته است، شبی پدر را در خواب دید، وقتی که از خواب بیدار شد، بیتابی شدید کرد و گفت: «پدرم را بیاورید، نور چشمم را میخواهم». اهلبیت علیهمالسلام هر چه او را نوازش دادند تا آرام شود، آرام نگرفت و آنچنان با سوز میگریست، که همه اهلبیت علیهمالسلام به گریه افتادند، به صورتشان میزدند و خاک بر سر میریختند، و موهای خود را پریشان میکردند، یزید صدای گریه آنها را شنید، گفت: چه خبر است؟ جریان را به او گفتند، گفت: «سر پدرش را برای او ببرید و جلو او بگذارید تا آرام شود». سر بریده امام حسین علیهالسلام را در میان طبقی گذاشتند و روی آن را با حولهای پوشاندند، و نزد رقیه علیهاالسلام آوردند و در جلو او گذاشتند. رقیه علیهاالسلام گفت: این چیست؟ من پدرم را میخواهم، غذا نمیخواهم. گفتند: پدر تو در همین جا است.
رقیّه علیهاالسلام، حوله را برداشت، ناگهان سر بریدهای را دید، گفت: این سر
کیست؟ گفتند: سر پدرت میباشد.
سر را برداشت و به سینهاش چسبانید و میگریست و چنین میگفت:
یا اَبَتاهُ! مَن ذَا الّذی خَضَبَکَ بِدِمائِکَ؟
«ای بابا جان! چه کسی تو را به خونت رنگین کرد؟».
یا اَبَتاهُ! مَن ذَا الّذی قَطَعَ وَرِیدَکَ؟
«بابا جان! چه کسی رگهای گردنت را برید؟».
یا اَبَتاهُ! مَن ذَا الّذی اَیْتَمَنی عَلی صِغَرِ سِنّی؟
«بابا جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟».
یا اَبَتاهُ! مَن لِلْیَتیمَةِ حَتّی تَکبُرَ...؟
«بابا جان! دختر بیبابا به که پناه ببرد تا بزرگ شود؟».
یا اَبَتاهُ! لَیْتَنی تَوَسَّدتُ التُّرابَ وَلا اَری شَیْبَکَ مُخْضَبا بِالدِّماءِ.
«بابا جان! کاش خاک را بالش زیر سر قرار میدادم، ولی محاسن تو را خضاب شده به خون نمیدیدم».(1)
یک وقت بیبی زینب دید رقیه آرام شد و دیگر حرف نمیزند، لبهایش را بر لبان پدر نهاده، کنار سربریده بابا جان داده است.
یزید دستور داد، پیکر پاک رقیه را غسل دادند و کفن نموده و به خاک سپردند.
و به نقل مرحوم قزوینی در «ریاض القدس» رقیّة علیهاالسلام لب خود را به لب پدرش نهاد و آن حضرت فرمود: اِلَیَّ اِلَیَّ هَلُمّی فَاَنَا لَکَ بِالاِْنْتِظار. «نور دیده بیا، بیا بسوی من، زیرا در انتظار تو میباشم» و دیدند که رقیه از دنیا رفت.(2)
در نام رقیه فاطمه پنهان است
زین دو که یکی جان و یکی جانان است
در رویِ کبودِ این دو پیداست خدا
آئینه بزرگ و کوچکش یکسان است
کودکی را که پدر در سفر است
دائما چشم امیدش به در است
هر صدایی که ز در میآید
بخیالش که پدر میآید
خوش آمدی به گوشه ماتم سرای من
کردی منوّر ز رخ خود دیدههای من
دانی چرا بپای نخیزم حضور تو
از بس که رفته خار مُغیلان به پای من
ویرانه را بابا چراغان کردی امشب
همچون علی یاد یتیمان کردی امشب
بابا بقربان سرت میمیرد امشب دخترت
بابای مظلومم، بابای مظلومم
گفت ای جان پدر، من به فدای سر تو
ای سر غرقِ به خون، گوچه شده پیکر تو
کاش میمرد نمیدید ترا دختر تو
بنشین تا که زنم شانه به موی سر تو
من آن شمع سراپا آتشم کز ناله خاموشم
رُخم نیلی و اندامم کبود و خود سیه پوشم
همیشه طفل کوچک، جا در آغوش پدر گیرد
من ویران نشین، رأسِ پدر باشد در آغوشم
ای داغ غمت لاله باغ دل ما
نام تو رقیه جان چراغ دل ما
دل سوختگان غم خود را دریاب
بگذار تو مرهمی به داغ دل ما
من کیستم؟ رسول خدا را سلالهام
اندر حریم زاده زهرا غزالهام
نامم رقیّه دختر سلطان کربلا
باب الحوائجم بخدا، گر سه سالهام
اگر دست پدر بودی بدستم
چرا من در خرابه مینشستم
اگر میبود بابای نکویم
نمیزد شمر دون سیلی به رویم
تو مپندار که مهمان منی
بخدا خوبتر از جان منی
ای پدر کاش بجای سر تو
میبریدند سر دختر تو
عمه جان چون نی نوایم سوخته
این زمین داغ است پایم سوخته
عمه جان در زیر نور مستقیم آفتاب
جایِ زخمِ نیزههایم سوخته
دختر دُردانه منم، به کنج ویرانه منم
عمّه چه آمد بسرم، چرا نیامد پدرم
طلوع آفتاب را، گه سحر ندیده کس
بر لب شمس نیمه شب، لبِ قمر ندیده کس
به روی دامن پدر، سه ساله دیده هر کسی
به دامن سه سالهای سر پدر ندیده کس
عمّه بیا گمشده پیدا شده
کنج خرابه شب یلدا شده
شام رقیّه به سحر رسیده
باب رقیه ز سفر رسیده
پدر فدای رخ نورانیت
سنگ جفا که زد به پیشانیت
ای گل خوشبو ز درختت که چید؟
تیغِ که رگهای گلویت برید؟
بسکه دویدم عقب قافله
پای من از ره شده پر آبله
شد بپا غوغا کُنج ویرانه
وقت دیدار شمع و پروانه
با سر بابا گفتگو میکرد
با پدر شِکوه از عدو میکرد
بین پدر رویم را شده نیلی
شمر دون زد بر صورتم سیلی
به قربان سرت بابا، بگردد دخترت بابا
کدامین دست کین آخر، بریده حنجرت بابا
ترا ای لاله زهرا، که از شاخه جدا کرده
مرا چون بلبل شیدا، به داغت مبتلا کرده
الهی بشکند دستی، که رگهای تو ببریده
نداده گوئیا آبت، که لبهای تو خشکیده
تو آقای جوانان بهشتی ای گل بیخار
خرابه جای تو نبود، به چشمانم قدم بگذار
چه شبهای درازی را به آه و ناله سر کردم
برای دیدن رویت، چهل منزل سفر کردم
نمیگویم مرا بنشان بروی زانو و دامان
ولی ای قاری قرآن، بخوان قرآن، بخوان قرآن
(حسین یاری)
بابای من، بابای من
بشنو دگر صدای من
من دختر افسردهام
سیلی ز دشمن خوردهام
از سرپریده هوش من
خون میچکد از گوش من
بابای من، بابای من
بابای من، بابای من
بر زخم دل نمک زدند
هر شب مرا کتک زدند
عمرم دگر کوتاه شده
تنم دگر سیاه شده
بابای خوب و مهربان
بابای من، بابای من
حالا که آمدی پدر
دیگر مرا با خود ببر
در آن شب شام را شوری دگر بود
تو گویی شام عاشوری دگر بود
سه ساله دختری چون ماهپاره
فرو میریخت از چشمش ستاره
طواف شمع چون پروانه میکرد
به دستش موی بابا شانه میکرد
سر و روی پدر را پاک میکرد
برایش عقده دل باز میکرد
به قربان سر نورانی تو
چرا خون ریزد از پیشانی تو
رخ من نیلی از سیلی است ای سَر
لبان تو چرا نیلی است ای سَر
مگر چوب جفا بوسیده بابا
که خون بر روی او خشکیده بابا
تو از چوب جفا داری نشانه
مرا باشد نشان از تازیانه
ز تو دارم تمنّا جان بابا
مرا با خود ببر در نزد زهرا
که گیرم در بغل مانند جانش
دهم من جای سیلی را نشانش
از خرابه صدای بلبل آید (2)
گوید ای عمه جان بوی گل آید
من یتیمم، من یتیمم، من یتیمم
سوی ویران روید با گل و لاله (2)
از پی دیدن طفل سه ساله
من یتیمم، من یتیمم، من یتیمم
چشم خود واکن ای عمّه سادات (2)
فاطمه آمده بهر ملاقات
من یتیمم، من یتیمم، من یتیمم
بیا تو ای زن غسّاله از طریق وفا
به این صغیره بده غسل از برای خدا
مکن خیال که او ز اهل روم و تاتار است
که غسل دادن او بر تو سخت دشوار است
سُرور سینه سلطان عالَمین است این
رقیّه دختر مظلومه حسین است این
مگو که از چه رخ همچو کهربا دارد
که داغ تشنگی دشت کربلا دارد
مگو که زخم به پایش چرا برون ز شمار
که روی خار مغیلان دویده در شب تار
جراحتی که خود این طفل را به شانه بود
ز ضرب کعب نی و چوب و تازیانه بود
«جودی خراسانی»
سحرگاهان بهر دیدن من در میان طبق آفتاب آمد
به دامانِ طفلِ کوچک خود، اندر آن دل شب رأس باب آمد
بیا عمّه آه و زاری کن، به مرگ من سوگواری کن
عمّه جان زینب، عمّه جان زینب
فرو ریزد مثل دُرّ گهر اشک چشم پدر روی دامانم
هم او گیرد بوسه از رخ من، من هم از لب او بوسه بستانم
بیا عمّه آه و زاری کن، به مرگ من سوگواری کن
عمّه جان زینب، عمّه جان زینب
خداوندا پاره شد جگرم همره پدرم میروم امشب
به تن امشب کهنه پیرهنم میشود کفنم عمه جان زینب
بیا عمّه آه و زاری کن، به مرگ من سوگواری کن
عمّه جان زینب، عمّه جان زینب
پس از رنج راه شام غم و آنهمه ستم و وادی صحرا
از این ویران با دو دیده تر میروم به برمادرم زهرا
بیا عمّه آه و زاری کن، به مرگ من سوگواری کن
عمّه جان زینب، عمّه جان زینب
[غلامرضا سازگار] (میثم)
بیا بابا ببین چشم ترم را
بپرس از عمه حال مضطرم را
دلم خواهد پدر جان بار دیگر
گذاری روی دامانت سرم را
تو رفتی از برم باد خزان ریخت
ز طوفان غمت برگ و برم را
تو رفتی از برم سنگ ملامت
شکست از راه کین بال و پرم را
تو رفتی و به سیلی سرخ کردند
رخ از برگِ گل نازکترم را
ز ناقه من فتادم ای پدر جان
طلب کردم بیاری مادرم را
در آن صحرا ز کینه کرد دشمن
کبود از تازیانه پیکرم را
«ژولیده نیشابوری»
بابا به قربانت شوم
در کجا بودی، در کجا بودی
از دخترت بابا چرا
تو جدا بودی، تو جدا بودی
بابا به قربانت شوم
در کجا بودی، در کجا بودی
خوش آمدی بابا در این
کنج ویرانه، کنج ویرانه
هستی ز حال ما پدر
با خبر یا نه، با خبر یا نه
بابا به قربانت شوم
در کجا بودی، در کجا بودی
بنشسته بر رخسارهات
خونوخاکستر،خونوخاکستر
تنها پدر جان آمدی
کو علی اکبر، کو علی اکبر
از دخترت بابا چرا
تو جدا بودی، تو جدا بودی
پشتم کبود از کعب نی
شد ببین بابا، شد ببین بابا
افتادم از پشت شتر
بر زمین بابا، بر زمین بابا
از دخترت بابا چرا
تو جدا بودی، تو جدا بودی
ای دختران شهر شام
پدرم آمد، پدرم آمد
امشب عزیز جان من
در برم آمد، در برم آمد
بابا به قربانت شوم
در کجا بودی، در کجا بودی
(محمد آزادگان «واصل»)
عمه جون بیا ببین، مهمون برامون اومده
یک سَرِ غرقه به خون، تو غمسرامون اومده
بگو بچهها دیگه گریه و زاری نکنید
از عزا بیرون بیایید، که بابامون اومده
مادرِ علی بیاد، سراغِ اکبر بگیره
اینکه توی طبقِ، از کربلامون اومده
بگو بچهها بیان، پاهامونا نشون بدیم
اون که مرحم بذاره، به زخمِ پامون اومده
به گوش آمد چو سوز نالهات بر خویش لرزیدم
سرِ بیپیکرم را تا به بالینت کشانیدم
همیشه یاد مادر را برایم زنده میکردی
ولی راز شباهتهایتان را تازه فهمیدم
الهی جایِ لبها، خیزران بر چشمِ من میخورد
که امشب روی زیبایِ تو را نیلی نمیدیدم
در «کامل» بهایی است که:
یزید دستور داد سرِ حسین علیهالسلام و سرهای دیگر را که از اهل بیت و اصحابش بود بر دروازههای شهر به دار زدند؛ و در آن کتاب است که: سرِ حسین علیهالسلام تا چهل روز بر مناره مسجد جامع دمشق آویخته بود و سرهایِ دیگر بر درِ مسجدها و دروازههای شهر و یک روز هم بر درِ خانه یزید.(1)
شیخ راوندی از منهال بن عمرو روایت کرده: بخدا وقتی سرِ حسین علیهالسلام را به دمشق آوردند، دیدم که مردی جلوی او سوره کهف را تلاوت میکرد تا رسید به این آیه: «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَبا».(2)آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟!
آن سر به زبان فصیحی گفت:کشتن وحمل مناز اصحاب کهف عجیبتر است.(3)
از زین العابدین علیهالسلام روایت شده که: چون سرِ حسین علیهالسلام را برای یزید آوردند، مجالس مَی (شراب) خواری میگسترد و سرِ مقدّس را میآورد و پیش خود میگذاشت و بر او مَی - شراب - خواری میکرد، یک روز ایلچی پادشاه روم که از اشراف و بزرگان روم بود در مجلس او حضور داشت؛ پرسید: ای پادشاه عرب، این سر از کیست؟ یزید گفت: تو را به این سر چه کار؟ گفت: من نزد پادشاه خودمان که برگردم از هر چیزی که دیدم از من
میپرسد و دوست دارم او را به داستان او خبر دهم و صاحبش را بدانم تا در سرور و شادی تو شریک گردم. یزید گفت: این سرِ حسین بن علی بن ابیطالب است، آن رومی گفت: مادرش کیست؟ گفت: فاطمه دختر رسول خدا است، آن نصرانی گفت: اف بر تو و دینداری تو، دین من بهتر از دین شما است، پدر من از نوادههای داود است و میان من و او پدران بسیاری است ونصاری به این واسطه مرا بزرگ میشمارند و از خاکِ پایم برای تبرّک میبرند که از نوادههای داود است و شما پسرِ دخترِ پیغمبرِ خود را میکشید و یک مادر بیش فاصله ندارد، این چه دینداری است با شما؟... خدای تعالی به شما برکت ندهد و دینداریِ شما را نپذیرد؛ یزید گفت: این نصرانی را بکشید تا مرا در کشور خود رسوا نکند، چون نصرانی چنین فهمید گفت: میخواهی را بکشی؟ گفت:آری، گفت: بدان که من دیشب پیغمبر شما را در خواب دیدم و به من گفت: ای نصرانی، تو از اهل بهشتی، من از کلام او در عجب شدم و اکنون میگویم: اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّه وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّه، سپس برجست و سرِ حسین علیهالسلام را به سینه چسبانید و او را میبوسید تا کشته شد.(1)
حکایت شده که یزید دستور داد سر را بر درِ خانه او آویختند و اهل بیت را به خانه او آوردند، چون زنان حرم وارد خانه یزید شدند از آل معاویه و از آل ابی سفیان کسی نبود که با گریه و شیون و نوحه بر حسین علیهالسلام جلوی آنها نیامد، همه جامههای زیبا و زیور خود را دور انداختند و سه روز ماتم برپا کردند و گفتهاند که منزلهایی برای زنان حرم در دمشق خالی کردند و همه زنان
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص587.
هاشمی نسب و قرشی تا هفت روز سوگواری کردند.
در «ارشاد» است که دستور رسید زنان حرم با برادر خود، امام بیمار در یک خانهای پهلوی خانه یزید باشند و چند روز در آنجا ماندند. در «کامل بهایی» است که: چون زنان حرم وارد شدند، زنان آل ابی سفیان جلوی آنها آمدند و دست و پای دختران رسول اللّه را بوسیدند و تا سه روز نوحه و گریه کردند؛ هند، زنِ یزید سر برهنه کرد و جامهها درید و پرده را برکنار زد و پای برهنه در مجلس یزید دوید و گفت: ای یزید، تو دستور دادی سرِ حسین علیهالسلام را بر درِ خانه بالایِ نیزه زنند؟ یزید که تاجی مکلّل به دُر و یاقوت و گوهری پُر بها بر سر داشت، چون زنش را به این وضع دید، از جا پرید و او را پوشانید و گفت: ای هند، عفو کن و بر پسرِ دخترِ رسولِ خدا گریه کن.
در روایتِ دیگر است که: هند زوجه یزید دختر عبداللّه بن عامر بن کریز پیش از آن، همسر حسین علیهالسلام بوده است و در مجلس عمومی نزد یزید دوید و گفت: ای یزید، سرِ پسرِ فاطمه دختر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آستان خانهام به دار است؟! یزید بر جست و او را پوشانید و گفت: آری، ای هند بر او شیون کن و بر پسرِ دخترِ رسول اللّه فغان آور، همه قریش گریه کنند، ابن زیاد بر او شتاب کرد و او را کشت، خدا او را بکشد.(1)
در یکی از روزهایی که اهل بیت علیهمالسلام در شام بودند، یزید حکم کرده بود که سر مبارک سید الشهداء علیهالسلام را بر در خانهاش آویزان کنند، وقتی که هند زن او از این قضیه مطّلع شد با سر بیچادر به مجلس عام یزید آمد و گفت: ای
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص588.
زید آیا سر حسین پسر فاطمه را بر در خانهات آویزان کردهای؟ یزید که زنش را به آن حالت دید برخاست و ردای نحسش را بر سر عیالش انداخت، گفت به خانه برگرد و در خانهات بنشین و بر حسین علیهالسلامگریه کن، بعد دستور داد سر مقدّس سید الشهداء را پائین آوردند، بعد گفت: خدا لعنت کند ابن زیاد پسر مرجانه را که حسین را کشت (آن ملعون خواست تقصیر را به گردن ابن زیاد بیندازد) حالا ببینید مظلومیت آقا ابا عبداللّه علیهالسلامچقدر بوده که حتی زن یزید هم به یزید پرخاش میکند ومیگوید چرا سر پسر پیغمبر را بهدرب خانهات آویزان میکنی؟(1)
از یافعی نقل شده است که حافظ ابو علاء همدانی گفته که: چون سرِ حسین علیهالسلام را نزد یزید بردند، آن را به مدینه فرستاد و جمعی از موالیان بنیهاشم را خواست و جمعی از موالی بنی سفیان را با آنها پیوست و حرم حسین علیهالسلام و باقیماندگان خاندانش را با آنها فرستاد و همه وسائل را برای آنها آماده کرد و هر حاجتی خواستند، دستورِ انجام آن را صادر کرد.
در «ملهوف» است که: به علی بن الحسین علیهالسلام گفت: سه حاجتی که وعده انجام آن را دادهام بیان کن، فرمود: اول آنکه روی آقا و مولا و پدرم را به من بنمایی تا از آن توشه برگیرم، دوم آنکه آنچه از اموال و اثاث ما بردهاند به ما ردّ
کنی، و سوم آنکه اگر میخواهی مرا بکشی، با این زنان کسی را بفرستی که آنها را به حرم جدّشان برگرداند؛ گفت: اما روی پدرت را هرگز نخواهی دید و من از قتل تو گذشت کردم و زنان را جز خودت کسی به مدینه نبرد، و امّا آنچه
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص153.
از شما بردهاند من چند برابر بهای آن را به شما میدهم، فرمود: ما چشمی به مال تو نداریم و بر خودت فراوان باد، آنچه را از ما بردهاند برای آن خواستم که دست ریس فاطمه علیهاالسلام دختر محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مقنعه و گلوبند و پیراهن وی در میان آنها است، دستور داد آنها را ردّ کردند و دویست اشرفی هم از مال خود بر آنها افزود و زین العابدین علیهالسلام اشرفیها را گرفت و به فقرا تقسیم کرد و
یزید دستور داد اسیران اهل بیت را به مدینهالرسول برگردانند.(1)
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص593.
شام بر این سر مبارک وارد شد که از زدن خیزران بر لب و دندان مبارکش بزرگتر بود حاضر شدن این سر، بارها و بارها در مجالسی بود که یزید برای خود شراب میطلبید تا جایی که نقل شده است یزید شراب میخورد و ته پیالههای شراب خود را به قصد جسارت به سر مبارک مظلوم کربلا در کنار طشت طلایی که سر امام در آن بود میریخت.(1)
در روایت است که اگر کسی کمک و یاری دفن و کفن و مشایعت و تشییع مؤمنی را بکند در قبر به آن مؤمن خطاب میرسد اوّل لطف و رحمتی که بتو ای بنده مؤمن خود میکنم این است که همه تشییع کنندگان و زحمت کشهای کفن و دفن تو را بتو میبخشم و بواسطه تو آنها را میآمرزم، حالا بیائید برای تقرب به خدا یک مؤمنی (بلکه امام مؤمنین و سید شهدای عالم از اول تا آخر) را دفن و کفن کنیم، بیاید حسین را امشب ما دفن و کفن کنیم میان مردم مشهور است که جسد ابا عبداللّه علیهالسلام سه روز بر روی زمین گرم کربلا افتاده بود، امّا من میگویم بدن مبارک آقا چهل شبانه روز بیکفن و دفن مانده بود چون که عمده اعضای بدن سر انسان است تا سر یک میت دفن نشود دفن کامل آن بر بدن انجام نگرفته است (هر وقت سر ببدن ملحق شد در کنار بدن دفن شد دفن کامل صورت گرفته است) حالا بعضی میگویند: این سر در کنار حضرت امیر در نجف دفن شد، بعضی میگویند در شام دفن شد، بعضی میگویند سر مبارک در مصر دفن شد، امّا در تاریخ از قول کسی که موکل سر آقا بوده (یعنی نیزهدار سر ابا عبداللّه علیهالسلام) نقل میکنند که ناگاه صورت نورانی
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص144.
پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در نظرم آمد، آن سر مبارک از سر نیزه خم شد در آغوش پیغمبر قرار و آرام گرفت و از سر نیزه غائب شد، حالا بیائید با هم به کمک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلمبرویم و این سر را دفن کنیم.
این سر تابوت لازم ندارد، چون خودش چند تابوت دارد، یکی تابوت طشت طلائی است که سر مبارک در آن جا گرفته بود، در مجلس ابن زیاد ومجلس یزید علیه اللّعنه تابوت دیگری هم دارد و آن سرنیزه است، کفن هم نمیخواهد چون وقتی بدن ابا عبداللّه علیهالسلام را عریان کردند خداوند عالم نوری را بر بدن حسین علیهالسلام قرار داد که آن بدنِ عریان دیده نشود. حالا سر ابا عبداللّه علیهالسلام هم کفن پوش آن نور شده دیگر کفنی نمیخواهد. یک مرد شامی نقل میکند در غرفه نشسته بودم دیدم جلوی چشمانم نوری ساطع شد و به آسمان پرتو افکن شد، دیدم این نور از سر بریدهای است که بر نیزه کرده بودند، راهب نصرانی هم میگفت، در میان خیل اسرا چشمم به سری نورانی افتاد و او را به صومعه خودم بردم و یک شب با او مناجات کردم، آن سر را با مشک و عنبر و کافور شستم بدست او اسلام آوردم و مسلمان شدم. آن سر میگفت: ای راهب نصرانی من حسین فرزند دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیغمبر آخر الزمان هستم، شاید میفرمود، مرا امت پیغمبرم با لب تشنه شهید کردند و سرم را از قفا جدا کردند و الان بهمراه اهل بیت اسیرم به کوفه میبرند، خوب حالا غسل این سر مانده به چه آبی او را غسل بدهیم بیائید با اشک چشمانمان و با خون دلمان این سر را شستشو بکنیم و غسل بدهیم حالا کجا دفن کنیم، بیائید همه با هم سر مبارک ابا عبداللّه علیهالسلام را دفن باطنی و معنوی کنیم و آن را در دل و قلب خودمان جا دهیم تا انشاء اللّه همیشه دل ما داغدار و محزون مصائب ابا عبداللّه باشد.(1)
1) . رجایی، غلامعلی، گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری، ص145.
صفحه سفید
اما زیارتگاه «حماة» در بعضی کتب از برخی ارباب مقاتل نقل شده است که گفت:
من در سفر حج به «حماة» رسیدم و میان باغات آنجا به مسجدی برخوردم که آن را «مسجد الحسین» میخواندند؛ گوید: وارد مسجد شدم و در یکی از ساختمانهایش پردهای به دیوار آویخته بود، پرده را بالا زدم و پشتِ آن سنگِ مورّبی نصب بود که جای گردنی بر آن فرو رفتگی داشت و خون خشکی در آن نمایان بود، از یکی از خادمان مسجد پرسیدم: این سنگ و این اثرِ خون چیست؟ گفت: این سنگی است که حاملین سرِ حسین علیهالسلام به شام، آن سر را روی آن نهادهاند و نقش گرفته است... الخ.(1)
در پشت کوفه نزد قائم الغری مسجدی است به نام مسجد «حنانه» که زیارت حسین علیهالسلام به مناسبت آنکه سرش را در آنجا نهادند مستحب است. این مسجد در شمال نجف قرار دارد و در کنارش الثویه قرار دارد که مدفن یاران خاص علی علیهالسلام است. مسجد حنانه در مقابل دانشگاه نجف (جامعة النجف) میباشد و بین راه نجف و کوفه واقع است که البته به نجف نزدیکتر است.
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص549.
مفید و سیّد و شهید در باب زیارت امیرالمؤمنین علیهالسلام گفتهاند: چون به علم که حنانه است رسیدی آنجا دو رکعت نماز بخوان؛ محمّد بن ابی عمیر، از مفضلبنعمر روایت کرده که: امام صادق علیهالسلام به ستون خم راهِ غری گذشت ودر آنجا دو رکعت نماز خواند، به او گفتند: این چه نمازی است؟ فرمود: اینجا موضعِ سرِ جدّم حسین علیهالسلام است، چون ازکربلا آمدند آن را در اینجا نهادند و از اینجا نزد عبید اللّه لعین بردند.(1)
به فرمان یزید سر مبارک امام حسین علیهالسلام را از مجلس بیرون برده و به همراه سایر سرهای شهداء سه روز بر باب القصر آویزان کردند.(2)
پس از آن مدت، سر مبارک امام حسین علیهالسلام را پایین آورده و در گوشه شمال شرقی مسجد در اطاقکی قرار دادند. این سر چند روز در این مکان قرار داشت. بعدها در آن جا بقعهای بیاد بود این حادثه غم انگیز ساختند که به «رأس الحُسین علیهالسلام» مشهور شد.(3)
این مکان پس از محراب و مسجد «امام زین العابدین علیهالسلام» در داخل اطاقی به ابعاد 4×3 قرار دارد و در جدار داخلی گنبد آن اسامی ائمّه علیهمالسلام نقش بسته است. در داخل شبستان مقام امام سجّاد علیهالسلام محفظهای از نقره و بسیار کوچک به اندازه سر یک انسان در داخل دیوار به یاد محل قرار دادن سر مبارک حضرت جاسازی شده است. در سمت چپ این محفظه نقرهای، شبستان و یا اطاقی که از آن یاد کردیم به وسیله دری آهنین جدا میشود. در
سمت چپ آن ضریحی کوچک ازنقره و بصورت مستطیل به ابعاد 5/1×1 متی میباشد. داخل این مکان یا ضریح، پایهای مستقر شده و بالای آن چیزی به شکل سر با پوشش قرمز رنگ که گویا از چوب و یا سنگ ساختهاند قرار داده شده است.
یکی از اماکنی که نزد شیعه اهمیت بسزایی دارد، «مسجد الحسین علیهالسلام» یا «مسجد النقطة» است. این مکان یادآور خاطره تلخی در تاریخ تشیع است. هنگامی که کاروان اسرا و سرهای شهدای کربلا از سرزمین عراق به منطقه شمالی شام یعنی حلب رسیدند، در کنار تپه یا کوهی به نام جوشن - در غرب حلب - کاروان یک شب متوقف شد تا لختی بیاساید و دوباره حرکت به سوی دمشق را صبحگاهان از سر گیرد. نگهبانان و حاملان سرهای مقدس نیز به استراحت نشسته و سر مبارک امام حسین علیهالسلام را بر صخرهای قرار دادند. هنگام طلوع آفتاب که سر مقدس را برداشتند، چند قطرهای خون بر این صخره یا سنگ جاری گشته بود. پس از حرکت کاروان، مردم حلب از این مسأله خبر یافته و اطراف آن قطرات خون، جمع شده و به عزاداری و شیون وزاری برکشتگان کربلا و نواده رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرداختند.
بر اساس روایات شیعه، همه ساله در روز عاشورا آن خون بر سنگ میجوشید و توجه بسیاری از مردم شام را بخود جلب کرده بود تا اینکه عبد الملک بن مروان اموی دستور انتقال سنگ را از آن نقطه داد و از آن پس اثری از آن دیده نشد. بعدها سیف الدوله حمدانی شیعه بر مکان آن سنگ، حجره و جامعی ساخت و آن را مسجد النقطه نامید.(1)مشهد الحسین علیهالسلام امروزه در
1) . قائدان، اصغر، تاریخ و اماکن زیارتی و سیاحتی سوریه، بنقل از مقتل الحسین، عبد الرزاق مقرم، ص444.
شهر حلب معروف و مورد زیارت اهالی و زائران حضرت زینب علیهاالسلام - که از طریق ترکیه و مرز زمینی به سوریه میروند - قرار دارد. محل مسجد الحسین علیهالسلام اکنون به «حیّ الانصاری» مشهور و سمت پل هوایی است. تپه جوشن نیز به رغم اینکه خانههای متعددی بر فراز آن ساخته شده است ولی همچنان باقی است. مکان مشهد الحسین علیهالسلامسمت راست خیابان اصلی و حدود پنجاه متر بالاتر از آن است که صحن بزرگی داشته و بر در ورودی، نام این مکان بر روی سنگی حجاری شده است. در انتهای صحن و حیاط در دیگری است که به داخل شبستان و محل اصلی مشهد مرتبط است، بر در ورودی آن کتیبهای به خط کوفی است که بر آن نوشته شده است «هذا مقام و مشهد الحسین علیهالسلام» و پایین آن نیز نام سیف الدوله حمدانی به عنوان سازنده این بنا به چشم میخورد. پس از ورود، به شبستان دیگری میرسیم که در انتهای آن ایوانی قراردارد و کنار آن ضریحی کوچک به ابعاد 5/1×1 متر و به رنگ زرد دیده میشود. در داخل آن سنگی بر روی استوانهای قرار داده شده و این جا همان مکانی است که سر مقدس امام حسین علیهالسلام در آن روز بر آن گذاشته شده و قطرههایی از خون بر آن ریخته است. هر چند که رنگ قسمتی از سنگ متمایل به قرمز شبیه خون است ولی چنانچه گفته شده سنگ مذکور به وسیله ولید بن عبد الملک از آن جا برداشته شدهاست. نویسنده کتاب «حلب والتشیع» مینویسد سنگ مزبور به مشهد الطرح یعنی مشهد المحسن منتقل شده است. بنای مشهد الحسین در سال 350 هجری بوسیله سیف الدوله است.(1)
1) . قائدان، اصغر، تاریخ و اماک-ن زیارتی و س-یاحتی س-وریه، به نقل از کتاب حلب والتش-یع، ابراهیم نصراللّه، ص31.
صفحه سفید
اقوال در محل دفن سر امام حسین علیهالسلام مختلف است سبط در «تذکرة» گفته: درباره آن پنج قول است.
1- دفن در کربلا 2- دفن در مدینه نزد قبر مادرش 3- در دمشق 4- در مسجد رقه 5 - در قاهره.(1)
سیّد رحمهالله گوید: راجع به سرِ حسین
علیهالسلام روایت شده که به کربلا برگردانیدند
و به تن شریفش پیوستند و عمل طایفه شیعه بر این پایه استوار است.
مشهور نزد علمای امامیه این است که با تن شریف بوسیله امام چهارم دفن شده است.
ابن شهرآشوب گوید: سیّد مرتضی در یکی از رسالههای خود گفته: سرِ حسین علیهالسلام از شام به کربلا برگردانیده شد و به بدن پیوست و طوسی زیارت اربعین را از اینجا دانسته و در «تاریخ حبیب السیر» است که: یزید همه
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص595.
سرهای شهدا را به علی بن الحسین علیهالسلامداد و آن حضرت روز بیستم صفر آنها
را به بدنها ملحق کرد و به مدینه متوجه شد و گفته: این اصحّ روایات در مدفن سر است.(1)
بعضی از مورخان شیعه معتقدند که در کنار بدن حضرت علی علیهالسلام در نجف اشرف مدفون شده و لذا در بالای سر امام علی علیهالسلام زیارت امام حسین علیهالسلام سفارش شده است.(2)
جمعی گویند: یزید سر امام حسین علیهالسلام را نزد عمرو بن سعید بن عاص عامل مدینه فرستاد و عمرو گفت: کاش آن را برایم نمیفرستاد و دستور داد در بقیع دفن شد.
کسانی چون ابن جوزی، ابن ایاس، قلقشندی، مقریزی و سایر مورخان اهل سنت گفتهاند سر امام حسین علیهالسلام در خزانه یزید بود تا منصور بن جمهور آن را گشود و سر را در سبد سرخی یافت که هنوز اثر خضاب سیاه رنگی در آن بود و آن را در «باب الفرادیس» دمشق دفن کرد.
روایت دیگری حاکی است که سر مبارک تا دوران سلیمان بن عبدالملک در خزانه بنیامیه بود و او دستور داد سر را آوردند و پس از معطر ساختن، پنج پارچه کفن دیبا بر آن پوشانید و با جمعی از اصحاب خود بر آن نماز خواند و در قبرستان مسلمانان (احتمالاً باب الصغیر) بخاک سپردند. پس از آنکه عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید از محل دفن سر جویا شد و آن محل را شکافت و سر را برداشت و کسی نمیداند چه کرد، بعضی معتقدند به کربلا فرستاد تا در کنار بدن مطهر بخاک سپرده شود.(1)
سلیمان بن عبدالملک اموی سر مقدّس را در مقابر مسلمین ولی نه در دمشق بلکه در عسقلان فلسطین دفن کرد، چون حدس میزد که اگر در شام دفن شود، برای مدفن سرِ امام در آینده روزی شأنی بروز کند و نمیخواست این شأن در دمشق باشد فلذا او را تا عسقلان بدور کرد و در سال 548 فاطمیّین سر مقدّس را از محل دفنش در عسقلان به محل فعلی در قاهره بردند... .(2)
برخی مورخان اهل سنت گفتهاند سر مبارک در خزانه یزید بود سپس او را کفن کرده و در باب الفرادیس (نزدیک حرم حضرت رقیه) بخاک سپردند.
بعدها خلفای فاطمی آن را از باب الفرادیس به عسقلان مصر و سپس در سال
548 به قاهره منتقل و در قصر زمرد بخاک سپردند که اکنون مقام رأس الحسین در آنجا معروف است.(1)
1) . قائدان، اصغر، تاریخ و اماکن زیارتی و سیاحتی سوریه، بنقل از مراقد اهل بیت بالقاهرة، محمد زکی ابراهیم، ص27.
صفحه سفید
ابن زیاد به «بکر بن حمران» دستور داد که آنحضرت را بالای قصر ببرد و به قتل برساند، بکر بن حمران، مسلم را بالای قصر میبرد، مسلم علیهالسلامتسبیح و ذکر خدا میگفت و بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلمصلوات میفرستاد و میگفت: خدایا خودت بین ما و این گروه حکم کن. بکر بن حمران که ضربت سختی از مسلم علیهالسلام خورده بود وکینه مسلم علیهالسلام را در دل داشت آنحضرت را بالای قصر برد، و او را از بالای قصر به طرف زمین سرازیر کرد و گردنش را زد، سر مقدّسش جدا گردید، سرش را به زمین انداخت و سپس بدنش را از بالا به سوی زمین افکند و با این کیفیت جانخراش آنحضرت را شهید کرد.(1)
اهل کوفه بستهاند
در به روی میهمان
مسلم بشکسته دل
بیکس و تنها بُوَد
دیده گریان از غمش
زاده زهرا بُوَد
از در و دیوار بام
در میان کوچهها
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ بنقل از اللّهوف، ص58؛ اعلام الوری، ص226.
میخورد بر پیکرش
آتش سنگ و جفا
لحظه آخر کند
رو بسوی کربلا
گوید ای مولای من
جان کنم بهرت فدا
شد سرش از تن جدا
نایب خون خدا
میدهد از دل ندا
یا حسین کوفه میا
ابن زیاد سر بریده مسلم علیهالسلام و هانی را برای یزید فرستاد، و جریان را در ضمن نامهای برای یزید نوشت و برای او فرستاد. یزید در پاسخ، از ابن زیاد تشکر کرد و به او دستور اکید داد که برای مقابله باحسین و یارانش آماده گردد... . و نیز نقل شده: یزید دستور داد سر بریده آن دو بزرگوار را در بالای دروازه دمشق، آویزان کردند. «وَاَنْفَذَ الرَّأسَیْنِ اِلی یَزیدَ، فَنَصَبَهُما فی دَربٍ مِنْ
دَمِشْقٍ».(1)
حارث متوجه کودکان گردید، آنها گریه میکردند و میلرزیدند، گفتند: به ما مهلت بده دو رکعت نماز بخوانیم (طبق نقلی) به آنها مهلت نداد، خواست برادر بزرگتر (محمّد) را بکشد، ابراهیم خود را به جلو شمشیر او افکند، خواست ابراهیم را بکشد، محمّد خود را به جلو شمشیر انداخت، سر انجام شمشیر بر گردن محمد زد و سرش را از بدنش جدا نمود و جسد او را به آب
1) . محمّدی اشتهاردی، محمّد، سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ مقتل الحسین مقرّم، ص187.
فرات انداخت، برادر کوچک برخاست و سر برادر را بدست گرفت و آن را میبوسید، حارث به سوی او متوجه شد و سر را از او گرفت و شمشیر بر گردن او زد، سر او نیز از بدن جدا شد، جسد او را نیز به آب افکند، سرها را در توبره خود نهاد و با شتاب به قصر فرمانداری نزد ابن زیاد برد، سرها را نزد او گذاشت.
ابن زیاد گفت: این سرها از آن کیست؟ حارث گفت: سرهای دشمنان تو است، به آنها دست یافتم و کشتم و سرشان را نزد تو آوردم تا به وعده خود (جایزه) وفا کنی و پاداش جزیل مرا بدهی.
ابن زیاد گفت: کدام دشمنانم؟ حارث گفت: پسران مسلم علیهالسلامهستند.
ابن زیاد دستور داد سرها را شستند و پاکیزه نمودند و در میان طبق جلو او گذاردند، سپس ابن زیاد به حارث گفت: «وای بر تو، آیا از خدا نترسیدی که دو کودک بیگناه را کشتی...».
آنگاه ابن زیاد به ندیم خود بنام «مقاتل» که از محبّین اهلبیت علیهمالسلام بود گفت: این ملعون بدون اجازه من این دو کودک را کشته است او را به همان مکانی که آنها را کشته ببر و بهر نحوی که خودت میخواهی او را بکش. مقاتل از این مأموریت بسیار خوشحال شد، شانههای حارث را محکم بست، و با پای برهنه و سر برهنه در کوچههای کوفه او را عبور میداد، و سرهای نازنین طفلان مسلم علیهالسلام نیز همراهش بود، و در کوچهها و جادّهها فریاد میزد:
«اَیُّها النّاسُ هذا قاتِلُ الصَّبِیَّیْنِ». ای مردم، این شخص کودکان مسلم را کشته است. مردم گریه میکردند و حارث را لعنت مینمودند، جمعیت بسیار جمع شدند و با هم کنار آب فرات آمدند، ناگاه در آنجا دو جنازه غلام و پسر جوان و همسر مجروح و کتک خورده حارث را دیدند و از بیرحمی و
خباثت حارث تعجّب کردند. حارث به مقاتل گفت: ده هزار دینار به تو میدهم، مرا آزاد کن.
مقاتل گفت: سوگند به خدا اگر همه اموال دنیا مال تو باشد و به من بدهی، تو را آزاد نمیکنم، و من با کشتن تو خواهان بهشت هستم، آنگاه دستها و پاهای حارث را قطع کرد و به آب انداخت، چشم و گوش و شکمش را درید، سپس مردم لاشه ناپاک او را به آتش کشیدند... .(1)
وهب همچنان جنگید تا او را اسیر کرده نزد عمر سعد آوردند، عمر سعد که صلابت و دلاوری او را دیده بود، به او گفت: «ما اَشَدَّ صَوْلَتُکَ» چقدر صولت و رشادت سختی داری!
سپس دستور داد گردنش را زدند، و سر بریدهاش را به سوی لشگر امام حسین علیهالسلام انداختند. مادرش قمر، سر او را گرفت و به آغوش کشید و خون صورتش را پاک کرد، و گفت: حمد و سپاس خداوندی را که با شهادت تو، روی مرا سفید کرد.
سپس سر بریده فرزندش را به سوی دشمن انداخت (یعنی متاعی را که در راه خدا دادم پس نمیگیرم).
وهب هنگام شهادت 25 سال داشت، او و خانوادهاش (هانیه) در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرویده بودند و در پیکر وهب اثر هفتاد ضربه شمشیر و نیزه و تیر دیده میشد.(2)
حرّ با شجاعتی بیبدیل با دشمن جنگید و بسیاری از آنها را به خاک هلاکت افکند، تا اینکه اسب او ناتوان گشت، او پیاده شد و به جنگ ادامه داد، پس از کشتن چهل و چند نفر به زمین افتاد، یاران امام پیکر به خون طپیده او را که هنوز رمقی داشت به حضور امام آوردند، امام خون صورت حُر را پاک میکرد و میفرمود: «اَنْتَ الْحُرُّ کَما سَمَّتْکَ اُمُّکَ وَاَنْتَ الْحُرُّ فِی الدُّنْیا
وَالاْخِرَةِ». تو آزادی همانگونه که مادرت تو را آزاد نامید، تو در دنیا و آخرت آزاد هستی.(1)
نقل شده: امام حسین علیهالسلام دید از سر مجروح حُرّ خون جاری است، با دستمال خود سر او را بست، و او را با همان دستمال دفن کردند.(2)
ج45، ص14.
عمرو بن جناده که پسری 21 ساله بود و مادرش نیز در کربلا بود و پدرش جُنادة بن حارث انصاری قبل از او به شهادت رسید، به میدان تاخت، امام حسین علیهالسلام او را شناخت، فرمود: این جوان است و پدرش کشته شده شاید مادرش راضی نباشد، عمرو گفت: «مادرم به من امر کرده که با دشمن بجنگم» او به دشمن حمله کرد و همچنان جنگید تا به شهادت رسید، دشمن سرش را از بدن جدا کرد و آن را به سوی لشکر حسین علیهالسلام پرتاب نمود، مادرش آن سر را برداشت و خطاب به او گفت:
اَحْسَنْتَ یا بُنَیَّ یا سُرُورَ قَلْبی وَیا قُرَّةَ عَیْنی.
«آفرین ای پسرم و ای شادی قلبم و ای نور چشمم».
سپس آن سر را به سوی دشمن افکند (یعنی ما متاعی را که در راه دوست میدهیم پس نمیگیریم) آنگاه عمود خیمه خود را بدست گرفت و به نقلی شمشیری بدست گرفت و به دشمن حمله کرد و دو نفر از دشمن را کشت. امام حسین علیهالسلام او را به خیمهاش برگردانید و برای او دعا کرد.(1)
در زیارت حضرت علی اکبر علیهالسلام از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که فرمود: «پدر و مادرم قربان سر بریده و کشتهای بیجرم؛ پدر و مادرم قربان خونت که تا نزد حبیب خدا بالا رفت، و پدر و مادرم قربانت که در برابر پدر به میدان شتافتی و او تو را در راه خدا داد و بر تو میگریست و دلش بر تو میسوخت و خونت را تا دل آسمان میپاشید و قطرهای از آن بر نمیگشت و نالهاش برای تو خاموش نمیشد».(2)
مادرش رباب دختر امرء القیس بن عدی، دختر هند الهنود است.
سیّد رحمهالله گوید: چون حسین علیهالسلام کشتههای جوانان و دوستان خود را دید و دل بر شهادت نهاد و فریاد زد:
آیا کسی هست از حرم رسول خدا دفاع کند؟
آیا یگانه پرستی هست که از خدا درباره ما بترسد؟
آیا دادرسی هست که برای خدا به داد ما برسد؟
آیا کسی به امید آنچه نزد خدا است به ما کمک میدهد؟
آواز زنان به ناله بلند شد و او جلوی درِ خیمه آمد و به زینب گفت: کودک صغیرم را بده وداعش کنم، او را گرفت و سَر خم کرد تا ببوسدش؛ حرملة بن کاهل اسدی تیر انداخت و بر گلوی آن طفل رسید و سرِ او را برید. شاعر خوش تعبیر کرده:
چه خم شد تا ببوسد طفل خود را
گلویش تیر پیش از وی ببوسد
به زینب فرمود: او را بگیر، کف را از خونش پر کرد و به آسمان پاشید و گفت: چون خدا ناظر است، هر مصیبتی بر من آسان است.
شیخ مفید درباره شیرخوار گفته است: حسین علیهالسلام جلوی خیمهها نشست و پسرش عبداللّه بن حسین را که طفل بود نزد او آوردند و مردی از بنی اسد او را با تیری ذبح کرد.
ازدی گفت: عقبة بن بشیر اسدی از امام پنجم علیهالسلام روایت کرد که فرمود: ای بنی اسد، ما در میان شما خونی داریم، گفتم: ای ابوجعفر، مرا در آن چه گناهی است؟ آن خون، کدام است؟ فرمود: کودکی از حسین علیهالسلام را نزد او آوردند و در دامنش نهادند، یکی از شما بنی اسد تیری زد و او را سر برید، حسین علیهالسلام خونش را گرفت و چون دو کفش پر شد، آن را به زمین ریخت، سپس فرمود: بار خدایا، اگر نصرت از آسمان را بر ما بستی، عوضِ بهتری به ما بده و از این ستمکاران انتقام ما را بکش.
سبط در«تذکرة»از هشام بن محمّد کلبی روایت کرده که: چون حسین علیهالسلام
دید بر کشتن او اصرار دارند، قرآنی بر گرفت و آن را گشود و بر سر نهاد و فریاد کشید: حَکَم میان من و شما قرآن و جدّم رسول خدا است، ای مردم، برای چه خونم را حلال میدانید؟... حسین علیهالسلام رو برگردانید و دید طفلش از تشنگی گریان است، او را به دست گرفت، گفت: ای مردم، اگر به من رحم نمیکنید، به این طفل رحم کنید؛ مردی تیری زد و آن طفل را سربرید، حسین علیهالسلامگریست و فرمود: خدایا، میان ما و مردمی که ما را دعوت کردند تا نصرت کنند و به عوض، ما را کشتند حَکَم باش؛ از فراز آسمان به او آواز رسید که او را واگذار که دایهای در بهشت دارد.
ابن نما گوید: او را برداشت با کشتگان اهل بیت گذاشت.
محمّد بن طلحه در «مطالب السؤول» گفته است به نقل از کتاب «فتوح» که: حسین علیهالسلام پسر صغیری داشت و تیری به او رسید و او را کشت و با شمشیر گوری برای او کند و بر او نماز خواند و او را به خاک سپرد.
در «احتجاج» گوید: چون تنها شد و جز پسرش امام چهارم علیهالسلامو شیر خوار دیگری به نام عبداللّه از او نماند، آن طفل را گرفت وداع کند، تیری آمد و در گلوی آن شیرخوار نشست و او را کشت و از اسب پیاده شد و با غلاف شمشیر گودی کند، او را خون آلود زیر ریگها دفن کرد.(1)
به نظر قاصر نگارنده آنچه از گفتار گوناگون که در کتابهای مقاتل آمده استفاده میشود که در روز عاشورا دو کودک شیرخوار به شهادت رسیدهاند.
1 - عبداللّه رضیع که در همان روز عاشورا به دنیا آمد و نام مادرش اُمّ اسحاق دختر طلحة بن عبداللّه بود.
1) . کمرهای، محمد باقر، در کربلا چه گذشت؟، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی، ص440 - 443.
2 - علی اصغر (طفل شش ماهه) که مادرش رباب دختر امرءالقیس بوده
است.(1)و علی اصغر با سکینه از جانب مادر نیز برادر و خواهر بودند.
و در کتاب منتخب التواریخ نقل شده: در یکی از زیارات عاشورا آمده: وَعَلی وَلَدِکَ عَلِیٍّ الاَْصْغَرِ الَّذی فُجِعْتَ بِهِ.
«و سلام بر فرزند تو علی اصغر که در مورد او مصیبت سختی بر تو وارد شد».(2)
امام حسین علیهالسلام نزد خواهرش اُمّ کلثوم (زینب صغری) آمد و به او فرمود: ای خواهر! ترا در مورد نگهداری کودک شیرخوارم، سفارش میکنم، زیرا او کودک شش ماهه است و مراقبت نیازدارد.
امّ کلثوم عرض کرد: برادرم، این کودک سه روز است که آب نیاشامیده از قوم برای او شربت آبی بگیر.
امام حسین علیهالسلام علی اصغرش را در آغوش گرفت و به سوی قوم رفت، خطاب به قوم فرمود: «شما برادر و فرزندان و یارانم را کشتید، و از آنها جز این کودک باقی نمانده که از شدت تشنگی مثل مرغ، دهان باز میکند و میبندد این کودک که گناه ندارد، نزد شما آوردهام تا به او آب بدهید».
یا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُونی فَارْحَمُوا هذا الطِّفْلَ اَما تَرَوْنَهُ کَیْفَ یَتَلَظّی عَطَشا. «ای قوم اگر به من رحم نمیکنید به این کودک رحم کنید، آیا او را نمیبینید که چگونه از شدّت و حرارت تشنگی، دهان را باز و بسته میکند؟».
هنوز سخن امام تمام نشده بود، به اشاره عمر سعد، حرملة بن کاهل اسدی گلوی نازک او را هدف تیر سه شعبهاش قرار داد که تیر به گلو اصابت کرد.
فَذُبِحَ الطِّفْلُ مِنَ الْوَرِیدِ اِلَی الْوَرِیدِ، اَوْ مِنَ الاُْذُنِ اِلَی الاُْذُن. «از شریان چپ تا
شریان راست علی اصغر بریده شد، و یا از گوش تا گوش او ذبح گردید».(1)مصیبت جگرسوزِ علی اصغر علیهالسلام به قدری بر امام حسین علیهالسلامسخت بود که آن حضرت در حالی که گریه میکرد، به خدا متوجه شد و عرض کرد:
«خدایا خودت بین ما و این قوم، داوری کن، آنها ما را دعوت کردند تا ما را یاری کنند، ولی به کشتن ما اقدام میکنند».
از جانب آسمان ندائی شنید:
یا حُسَیْنُ دَعْهُ فَاِنَّ لَهُ مُرْضِعا فِی الْجَنَّةِ.
«ای حسین در فکر اصغر نباش، هم اکنون دایهای در بهشت برای شیر دادن به او آماده است».(2)
این ندا، ندای دلداری به حسین علیهالسلام بود، تا بتواند فاجعه غمبار مصیبت اصغر را تحمل کند.
و دلیل دیگر بر شدّت سختی این مصیبت اینکه: امام حسین علیهالسلامهنگامی که به شهادت رسید، در روز یازدهم محرم، سکینه کنار پیکرهای شهداء آمد و گریه کرد تا بیهوش شد، امام حسین علیهالسلام در عالم بیهوشی به سکینه اشعاری آموخت که برای شیعیان بخواند، دو شعر از آن اشعار این است:
لَیْتَکُمْ فی یَوْمِ عاشورا جَمیعا تَنْظُرُونی
کَیْفَ اَسْتَسْقی لِطِفْلی فَاَبَوا اَنْ یَرْحَمُونی
وَسَقُوهُ سَهْمَ بَغیٍ عَوَضَ الْماءِ الْمُعِین
یا لَرَزْءٍ وَمُصابٍ هَدَّ اَرْکانَ الْحَجُونِ
«ای کاش در روز عاشورا همه شما بودید و میدیدید که چگونه برای کودکم طلب آب کردم، قوم به من رحم نکرد، و بجای آب گوارا، کودکم را با تیر (خون) ظلم سیراب کردند، این حادثه آنچنان جانسوز و سخت وطاقت فرسا است که پایههای کوههای مکّه را خراب کرد».(1)
و به نقل ابومخنف: جنازه علی اصغر را در حالی که خونش بر سینهاش جاری بود به سوی خیمه آورد.
سکینه به استقبال پدر شتافت و عرض کرد: یا اَبَةُ لَعَلَّکَ سَقَیْتَ اَخِی الْماءَ.
«پدر جان گویا برادرم اصغر را سیراب کردی».
امام گریه کرد و فرمود: بُنَیَّةُ هاکِ اَخاکِ مَذْبُوحا بِسَهْمِ الاَْعْدَاءِ: «دخترم بیا (قنداقه) برادرت را بگیر، که بر اثر تیر دشمن سرش جدا شده است».(2)
خدا میداند که بر سکینه چه گذشت... .
صاحب کتاب ریاض القدس به نقل از شیخ جعفر و بعضی از ارباب مقاتل مینویسد:
در وقت جدا کردن سرها ظالمی آمد و قبر آن طفل را نبش کرد؛ قنداقهاش را بیرون آورد و جلوی چشم مخدرات حرم و شیون آنها سر مقدّس علی اصغر را برید. در جای دیگر، صاحب کتاب ریاض القدس مینویسد: مختار
از ابو خلیق پرسید: ای ملعون، هیچ وقت دلت به حال آقای ما حسین سوخت؟ او در پاسخ مطالبی را میگوید؛ از جمله اینکه: برای گرفتن جایزه
سرها را از بدن جدا ساختند؛ ولی «ابو ایّوب غَنَوی» (سر کرده بیلداران در کربلا) سری به او نرسید؛ از این رو به بیل داران حکم کرد تا زمین کربلا را زیر و رو کردند و جسد آن طفل را پیدا کرده، سرش را جدا ساختند و در حالی که بر فراز نی بود، به کوفه آوردند. خودم دیدم که نزد ابن زیاد، سر امام حسین علیهالسلام در تشت بود و در کنار آن نیز سر علی اصغر قرار داشت.(1)
اشاره به ذبح طفل رضیع - شیرخوار - در زیارت ناحیه مقدّسه امام زمان «عج»
اَلسَّلامُ عَلی عَبْدِ اللّهِ بنِ الْحُسَینِ، الطِّفْلِ الرَّضیعِ، اَلْمَرْمِیِّ الصَّرِیعِ، اَلْمُشَحَّطِ دَما، اَلمُصَعَّدِ دَمُهُ فِی السَّماءِ، الْمَذْبُوحِ بِالسَّهْمِ فی حِجْرِ اَبِیهِ، لَعَنَ اللّهُ رامِیه حَرْمَلَةَ بْنَ کاهِلِ الاَْسَدِیِّ.
«سلام بر عبداللّه شیرخوار فرزند امام حسین علیهالسلام که هدف تیر قرار گرفت و در خون خود غوطهور شد، و خونش به آسمان صعود کرد، و سرش بوسیله تیر دشمن، در آغوش پدر، ذبح گردید، خداوند قاتل و تیراندازنده به سوی او «حرملة بن کاهل» را لعنت کند».(2)
تیر سه شعبه بیرون
از خانه کمان شد (2)
حنجر شیر خواره
قلب پدر نشان شد
غنچه پرپر من - علی اصغر من (2)
این طفل شیرخواره
باشد تمام هستم (2)
از سوز تشنه کامی
جان داده روی دستم
غنچه پرپر من - علی اصغر من (2)
من جز تو ای علی جان
یاری دگر ندارم (2)
تویی تویی به سینه
نشان افتخارم
غنچه پرپر من - علی اصغر من (2)
با حلق پاره پاره
بر من تو خنده کردی (2)
با خندهات پدر را
کشتی و زنده کردی
غنچه پرپر من - علی اصغر من (2)
نبوس اینقدر بابا آخر این لعلِ لبانم را
که با لبهای سوزانت بسوزانی زبانم را
ز فرط ضعف ای مه صورتت را تیره میبینم
توان ده با نگاهت جسم و جانِ ناتوانم را
چه میشد ای پدر یک لحظه از من دور میگشتی
نبینی تا زبان گرداندن دور دهانم را
ز اشکت آبیاری میکنی این غنچه را امّا
نمیخواهم ببینم گریههای باغبانم را
سخن سر بسته میگویم مکش پیکان ز حلقومم
که تیر حرمله سوزانده مغز استخوانم را
چو دیدم تیر میآید گلویم را سپر کردم
بپرس از تیر، او خود میدهد شرح بیانم را
به هر لبخند خونم از دهان بر شانهات ریزد
چو رفتم از کَفَت بینی به پیراهن نشانم را
ز تو ممنونم ای تیر سه شعبه ساکتم کردی
که دیگر نشنود در خیمهها مادر فغانم را
اصغر که در صف شهدا ماهپاره است
خونش به روز حشر به هر درد چاره است
مُحکم بگیر رشته قنداقهاش به کف
باب الحوائج است اگر چه شیرخواره است
ای سفر کرده خیمه پسرم
باز برگرد که من منتظرم
اصغرم حنجر تو پاره شده
مادرت بیکس و آواره شده
داغ من بیشتر از بیش بُوَد
که رگِ حنجرِ تو ریش بُوَد
خجلم از تو گُلِ بی شیرم
بی تو سوگند که من میمیرم
الهی حرمله از غم بسوزی
که دیگر حنجر طفلی ندوزی
به چشم خویش میکردم نظاره
گلوی اصغرم شد پاره پاره
مچین خشت لحد تا من بیایم
تماشایِ رخ اصغر نمایم
دوید او را گرفت با آه و زاری
که ای اصغر مگر مادر نداری
بابا جون تو بغلم، این همه دست و پا نزن
اینجوری لباتا بر هم، مثل ماهیها نزن
بِذار خونا پاک کنم، یِه ذرّه حالت جا بیاد
یکی کمی طاقت بیار، تا مادرم زهرا بیاد
وقتی با مادر بری، هیچ غم و غصه نداری
اما یادت باشه که، سر را به سینَش نَذاری
در خیمه آل عبا قحطی آب است
یک کودک شش ماههای در سوز و تاب است
آن شیرخواره از عطش در التهاب است
بیهوش افتاده به دامان رباب است
در هر نگاهش خواهشی از بهر آب است
امّا نگاه کوچکِ او بی جواب است
عمر سعد دستور داد: سر از بدن همه شهدای کربلا جدا کردند، سپس آن
سرها را بین طوایف مختلف تقسیم نمود تا به کوفه نزد ابن زیاد ببرند و تقرّب جویند و جایزه بگیرند.
در مجموع 78 سر بود.
13 سر را به قبیله کِنده به سرپرستی قیس بن اشعث سپرد.
12 سر را به قبیله هوازن به سرپرستی شمر سپرد.
17 سر را به قبیله تمیم سپرد. 16 سر را به طایفه بنی اسد سپرد.
7 سر را به طایفه مَذْحِج سپرد (که جمعا 65 سر میشود) و بقیه را بین طوائف دیگر تقسیم نمود.(1)
ولی در کتاب مناقب ابن شهرآشوب آمده: 20 سر را به هوازن سپرد، و 19 سر را به طایفه تمیم و 9 سر را به بنیاسد و به سایر طوائف 9 سر داد، و در میان قبائل، قبیله مَذْحِجْ را ذکر ننموده است، و مجموع سرها را هفتاد سر ذکر نموده است.(2)
دانشمند مشهور اهل سنّت، سبط ابن جوزی، در «تذکرة الخواص» از قاسم بن اصبغ مجاشعی روایت کرده است که میگوید: در آن وقت که رؤوس شهدا را به کوفه آوردند، در آن میانه مردی بغایت نیکو روی اسبی سوار بود و سر جوانمردی را که به ماه چهارده همی مانست و اثر سجود بر جبهه مبارکش
هویدا بود، بر گردن اسب خویش آویخته همی آمد، سر مبارک به زانوی اسب میرسید. من نام آن سوار و سر بپرسیدم، گفت: این، سرِ عباس بن علی
بن ابیطالب علیهالسلام است و من حرملة بن کاهل اسدی هستم.
چند روز بعد باز به دیدنش رفتم؛ او را سخت قبیح منظر یافتم، رویش چنان سیاه شده بود که گویی قیر اندود شده است. گفتم: آن روز که تو را دیدم آن صفای بَشره و زیبایی صورت را داشتی، حالا چرا به چنین وضع افتادهای و زشت و قبیح شدهای؟! آن ملعون گریه کرد و گفت: از آن روز که آن سر را برداشتم، هر شب چون بخوابم، دو نفر بیایند بازوان و گریبان مرا بگیرند و به آتش اندازند تا بامدادان همی سوزم، چنانکه همه قبیله ناله و افغان مرا میشنوند، و یک شب مرا رها نکنند! بدین حالت بود تا به عذاب ابد پیوست.(1)
در کتاب «مقاتل الطّالبیّین» و «بحار» و «عوالم» از ابوالحسن مداینی که قاسم بن اصبغ بن نباته گوید:
مردی از بنی دارم را دیدم که صورت او سیاه شده بود و پیش از آن او را جمیل و خوش صورت و سفید میشناختم، پس به او گفتم که نزدیک بود ترا نشناسم. گفت: سبب این سیاهی آن است که من مرد جوانی را از کسانی که با حسین علیهالسلام آمده بود کشتم که اثر سجود در پیشانی او بود. از آن وقت هیچ شبی نمیخوابم جز آنکه میآید و گریبان مرا میگیرد و میبرد در جهنّم میاندازد و تا صبح ضجّه میکشم، پس باقی نمیماند کسی از قبیله من مگر آنکه فریاد مرا میشنود، و گفت فرد مقتول، حضرت عبّاس علیهالسلام بود. در روایت دیگر نقل است که صدای سگ میکرد و همسایگان میشنیدند.
عصامی در تاریخ خود روایت کرده که شخصی از لشکر ابن زیاد لعین، سر
مطهّر حضرت عباس بن علی علیهماالسلام را بر گردن اسب خود آویخت، بعد از چند روز صورت او را همچون قیر سیاه دیدند، با آنکه قبل از آن سفید بود. چون سبب آن را از او سؤال کردند، گفت: دو نفر مرا میبرند و در آتش میاندازند.(2)
امام حسین علیهالسلام شب عاشورا در وصف یاران خود فرمود: اصحابی بهتر از یاران خود ندیدهام. حالا ببینیم این یاران چه صفاتی داشتند که اینطور مورد محبت و توجّه مظلوم کربلا واقع شدهاند، این اصحاب در تمام مقامات سعادت یکدل و یک جهت بودهاند. خوشحالی شب عاشورای ایشان به جماعت بود. حمله آنها به جماعت بود. نمازشان در ظهر عاشورا به جماعت بود، خوفشان به جماعت بود، نمازشان در ظهر عاشورا به جماعت بود، تشنگی و گرسنگی آنها به جماعت بود، سائر کارهای دیگرشان هم به جماعت بود، سرهاشان با همدیگر از بدن جدا شد، سرهای مقدسشان با هم بر سر نیزه رفت، با همدیگر به کربلا آمدند و با همدیگر همراه اسرا از کربلا رفتند حالا ببینیم اهل بیت ابا عبداللّه چه حالی داشتند آنها هم به جماعت با سرهای بریده در بیابانها راه میرفتند، به جماعت به مجلس ابن زیاد ملعون وارد شدند، شب و روز به جماعت در بیابانها راه میرفتند تا به شام رسیدند، به جماعت در مجلس شوم یزید کافر وارد شدند، بجماعت هتک حرمت
ص:212
شدند، امّا جماعتی دیگر هم داشتند آن موقع که میدیدند که یزید با چوب خیزران بر لب و دندان مقدس ابا عبداللّه علیهالسلاممیزند و شعر میخواند.(1)
عصر عاشورا یا صبح روز یازدهم بود که حدود صد نفر از سپاه کوفه همه با خنجرهای کشیده وارد قتلگاه شدند سراغ جسدهای مطهر شهدا رفتند، شهدایی را که سیدالشهداء همه را در یکی دو خیمه جا داده بود و به خیمه دارالحرب معروف بود. بعضی از آنها را روی بعضی دیگر خوابانیده بود «کانَ یَضَعُ القَتْلی بعضَهُم عَلی بَعْضٍ» قتلگاه مثل سکویی از اجساد شهدا بلند شده بود، حضرت جسدها را یک جا جمع کرد که پایمال سُمّ ستوران نشوند، همه یک جا باشند حالا این عده آمدهاند تا زحمتهای حضرت را به هدر بدهند حضرت با آن لب تشنه یک یک جنازههای غرق خون و مجروح را به خیمهگاه میآورد که جنازهها به دست دشمن نیفتد، سرهای مبارکشان جدا نشود، حالا مصیبت سنگینتر را بگویم، وقتی این جماعت ملعون با کارد در دست وارد خیمه شهدا شدند سر همه شهدا را از تن جدا کردند، سپس سرها را به کنار فرات برده شستند و همه را بر سر نیزه نمودند.(2)
بقربان سرها که بر نیزه شد
سوی شام سوغات آورده شد
ص:213
بقربان آن گونههای عزیز
که با خاک و خون سخت آغشته شد
بقربان تَنهای عریان به دشت
که بهر عزا خوب سر رشته شد
به ایتام آل محمّد بنال
که قرآن از آنها پراکنده شد
سران دیانت ولات هدی
که قربانی و حج از آنها بجا(1)
امام زینالعابدین علیهالسلام پس از چندی موافقت یزید را گرفت تا سرها را به بدنها ملحق سازد و لذا سر امام حسین علیهالسلام و سایر شهداء را به کربلا برده و به اجساد مطهرشان ملحق فرمود.(2)
در عین حال چند سر از شهداء را در «باب الصغیر» به خاک سپردند.
امروز این مکان که حدود پنجاه متر بالاتر از در اصلی قبرستان باب الصغیر و سمت چپ کوچه میباشد دارای محوّطهای بزرگ است که در وسط آن حجره یا اطاقکی بوده و سرهای مقدس در این اطاقک دفن شدهاند.
در سالهای اخیر بر مدفن آنان ضریحی از نقره ساخته شده است. هر چند که بر بالای این حجره، اسامی شانزده تن از شهدای کربلا نوشته شده لیکن به احتمال قوی تنها سر سه تن از شهدای کربلا در این مکان بخاک سپرده
ص:214
شدهاند. این سرها عبارتند از 1- سر مقدس حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام 2- سر مقدس حضرت علی اکبر علیهالسلام 3- سر مقدس حبیب بن مظاهر علیهالسلام.
محسن الامین در سال 1321 هجری کتیبهای بر بالای در ورودی این مقام
با این عبارت دیده بود «هذا رأسُ عبّاس وَعَلی بن الحسین علیهمالسلام و حبیب بن مظاهر» بعدها که ضریحی بر روی این محل گذاشته شد نام شانزده تن ذکر گردید.(1)با توجه به اینکه منابع تاریخی شیعه اذعان دارند بیشتر سرهای شهدای کربلا به بدنهای آنان ملحق شد بنظر نمیرسد در این مکان بیش از سه سر بخاک سپرده شده باشد. واللّه اعلم بالصواب.
نام سرهایی که بر سقف گنبد این مکان ثبت شده عبارتند از:
1- عباس 2- علی اکبر 3- حبیب بن مظاهر 4- قاسم بن الحسن 5 - عبداللّه بن علی 6- عمر بن علی 7- حر ریاحی 8- محمد بن علی 9- عبداللّه بن عون 10- علی بن ابیبکر 11- عثمان بن علی 12- جعفر بن علی 13- جعفر بن عقیل 14- محمد بن مسلم 15- عبداللّه بن عقیل 16- حسین بن عبداللّه.(2)
ص:215
صفحه سفید
ص:216
ص:217
صفحه سفید
ص:218
شکستن پیشانی حضرت علیهالسلام.
زدن تیری به چانه حضرت علیهالسلام.
زدن تیری به لب حضرت علیهالسلام.
بریدن سر حضرت علیهالسلام از قفا با دوازده ضربه خنجر.
گذاشتن در تنور خولی.
گذاشتن زیر ظرف سفالین در خانه خولی.
آویزان کردن بر درختی.
آویزان کردن در بازار صرّافان.
چوب زدن عبیداللّه بر دندانها و چشمان مبارک.
قراردادن سر حضرت علیهالسلام در طشت طلا.
چوب خیزران یزید بر دندانهای پیشین حضرت علیهالسلام.
شطرنج بازیِ یزید کنار سر امام علیهالسلام.
ص:219
ریختن شراب کنار سر مبارک در طشت طلا.
پا گذاشتن یزید ملعون بر سر مبارک حضرت علیهالسلام.
اشک ریختن چشمان مبارک حضرت علیهالسلام در مجلس یزید.
نصب کردن سر مبارک بر درِ مسجد دمشق.
آویختن سر حضرت علیهالسلام بر درِ خانه یزید.
بردن سر مبارک را به خرابه شام و شهادت حضرت رقیّه علیهاالسلام.
دیدن سر مبارک تمام مصیبتهای اهلبیت علیهمالسلام را.
بالای نیزه قراردادن سر حضرت علیهالسلام.
بازی و تفریح با سر مبارک.
افتادن سر مبارک از بالای نی بر زمین.
سر مبارک و دیگر سرها زیر سُمِّ ستوران.
ص:220
قرآن کریم، کتاب اللّه تعالی.
ربانی خلخالی، علی؛ چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیهالسلام؛ ج1، قم: انتشارات مکتب الحسین علیهالسلام.
رجایی، غلامعلی؛ گزیده از بیانات حاج شیخ جعفر شوشتری؛ چ1، برهان، پاییز 1369.
شهرستانی؛ تاریخچه عزاداری حسینی از زمان آدم تا زمان ما؛ انتشارات حسینیه عماد زاده، 1402ه- . ق.
فلسفی، علی؛ سخن گفتن سر امام حسین علیهالسلام در 120 محل؛ چ3، خرداد 1363.
قائدان، اصغر؛ تاریخ و اماکن زیارتی و سیاحتی سوریه؛ چ3، انتشارات مشعر، تابستان 1380.
کمرهای، محمد باقر؛ در کربلا چه گذشت؟ ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی؛ چ3، انتشارات مسجد حضرت صاحب الزمان «عج».
محمّدی اشتهاردی، محمد؛ سوگنامه آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ چ14، قم: انتشارات ناصر، پاییز 1379.
مُقَرَّم: مقتل الحسین علیهالسلام.
موسوی، سید علی محمد؛ وقعة الطف ترجمه ابو مخنف.
ص:221
احمدی، ذبیح اللّه گورجی؛ گلچین احمدی؛ جلد اول و دوم و سوم، قم: انتشارات مشهور.
اشراقی، سید عبداللّه؛ گلهای خونین؛ سبزوار: چاپ بیهق، مرداد 1347.
بروجردی، دیوان صامت؛ انتشارات گلی، پاییز 1376، چ2.
چایچیان، حبیب، خلوتگاه راز؛ انتشارات علمیه اسلامیه، 1364.
شعبانی، اولیا، فرات اشک؛ انتشارات مشهور، چ2، 1381.
فراهانی، شمس، منتخبی از مصائب؛ تهران: انتشارات فراهانی.
قرنی گلپایگانی، شیخ علی، منهاج الدموع؛ انتشارات دار الفکر، چ3.
یوسفی، یوسفعلی، سوگنامه عاشورا؛ 1377، چ1.
ص:222
احتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی.
ارشاد، ابو عبداللّه محمد بن محمد بن نعمان مفید، ف413ه- . ق.
تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ف310ه- .ق، بغداد.
تاریخ کامل، علی بن ابی الکرم ابن امیر جزری، ف630ه- .ق، موصل.
تذکرة خواص الامة: فاضل سبط بن جوزی، ف654، دمشق.
تسلیة المجالس، محمّد بن ابی طالب، موسوی حائری.
روضة الصفا، محمد بن خاوند شاه، ف903.
روضة الواعظین، محمد بن حسن بن علی نیشابوری.
کامل بهایی در سقیفه، عماد الدین حسن.
کشف الغمة، علی بن عیسی اربلی، تالیف 687ه- .ق.
مثیر الاحزان، جعفر بن محمد حلّی.
مروج الذَّهَب و معادن الجوهر، ابی الحسن علی بن حسین مسعودی.
مقاتل الطالبیین، علی بن حسین ابو الفرج اصفهانی، ف356ه- .ق.
ملهوف، سیّد رضی الدین ابوالقاسم بن طاووس، ف664ه- .ق.
مناقب، محمد بن علی بن شهرآشوب، ف588.
ص:223
شهادتنامه (فرهنگ الفبایی عاشورا و شهادت)
روضههای مرحوم کافی
مقتل فلسفی
مجالس ترحیم
مجالس و مراثی
سوگنامه 14 معصوم(ع)
اصول و روش مداحی
خطبه خوانی
مصائب حضرت زینب(س)
سوگنامه آل محمد(ص)
امام حسین(ع) محبوب زمین و آسمانها
ص:224